|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
از بیکاری و تنها نشستن در اطاق خیالاتی شده بود. کم کم وهم برش داشت که قرار است سقف بر روی سرش آوار شود. باید کاری میکرد، از دیوانگی زودرس بیزار بود. سالها از پی هم مبرفتند و باز بازمیگشتند اما مرد از گوشه اطاقیکه سقف اش دشمن شماره یک او شده بود گذر زمان را نمیدید. باید هر چه زودتر کاری پیدا میکرد، هر کاری که میخواهد باشد.
مرد نگاهی به صفحه کاریابی روزنامه می اندازد، آدرسی را بر روی یک تکه کاغذ مینویسد و در جیب شلوارش میکند. بعد نگاهی به جعبه کفش بالای کمد انداخته و مانند جنگجوئی که قصد یورش بدشمن دارد از جا بر میخیزد. صندلی ای را نزدیک کمد قرار میدهد، بالا میرود و جعبه را پیش میکشد. با فوت محکمی گرد نشسته بر روی آنرا دور میکند. در جعبه را باز میکند، طپانچه ای از آن خارج و در جیب بغل کتش داخل میکند . دوباره در جعبه را بسته و از صندلی پائین می آید.
طپانچه را با اطمینان بسوی مرد مسئول استخدام که با وحشت به او نگاه میکرد نگاه داشته بود و تهدید کنان میگفت:
_ تمام شرایط شما را قبول میکنم. هر کاری را بدون نق زدن انجام میدهم. بجای حقوق ماهیانه میتوانید هر سه ماه یکبار به من حقوق بدهید. اگر مایل باشید حتی حاضرم شانزده ساعت در روز کار کنم. آخر و اول هفته همیشه برایم برابر بوده است، با کمال میل هر هفت روز هفته را کار خواهم کرد و از حق مرخصی ماهیانه و سالیانه هم صرفنظر میکنم.
و بعد با التماس ادامه میدهد: یا استخدامم کنید و یا با شلیک یک تیر در حلق خودم را خواهم کشت. لحظه ای با کنجکاوی به مرد نگاه میکند و فاتحانه میپرسد: آیا فکر نمیکنید خون من نام معتبر این کارخانه را به کثافت بکشد؟
دهسال از آن روز میگذرد. مرد در همان روز به استخدام <شرکت آبِ برادران زمزم> در آمد.
باید هر روز دستکش پارچه ای سفید رنگی بدست کند، سینی طلائی رنگی را که روی اش یک شیشه آب شرکت برادران زمزم و چند عدد لیوان یکبار مصرف قرار دارد بدست چپ گیرد، جلوی در ساختمان شرکت مانند مجسمه ای بیحرکت بایستد و به هر کس که قصد وارد شدن به آنجا را دارد سلام داده و محترمانه یک لیوان آب زمزم تعارف کند.
مثل گاوهای پیشانی سفید به نظر می آمد. دور پیشانیش نواری پیچانده بود.
میگم اون چیه دیگه دور پیشونیت بستی!؟
_ چشمم درد میکنه روشو بستم.
میگم پیشونیت چه ربطی به چشمت داره!؟
_ سومیش درد میکنه.
میگم خوب چرا نمیری دکتر!؟
_ از روزیکه برق ِ پول، چشمای دکتر متخصص چشمی رو که چشمای منو مداوا میکرد گرفت، کور شده و خونه نشین.
***
بعضی ها فقط اشخاصی را بچه ملا بحساب می آورند که در ضمن مراسمی یک عمامه سرش گذاشته باشند و او هر روز صبح بعد از جابجا کردن آن روی سرش روبروی آیینه چند ساعت ریش مانند پشم گوسفندش را که نرم است و سیاه با شانه اینور آنور بکند.
بچه ملا اما در اصل چه با کت و شلواری با مارک کریستین دیور خود را بپوشاند، سه تیغه صورتش را صاف کند و یا با هلی کوپتر به مهمانی برود باز بچه ملا است.
یکی از مشخصه های بارزیکه در بین تمام بچه ملاهای جهان معمول است ساباندن مرتب دو انگشت اشاره و شست به هم میباشد، به این معنا که: لطف کن و بر مبلغ افزا!
بیش از سی سال از آخرین نامه ای که دریافت کرده ام میگذرد.
دیروز نامه ای از دوستی بدستم رسید. بعد از سلام و احوالپرسی و حرفهای معمول، نوشته بود میخواهد ایام تعطیل عید پاک را در برلین پیش من به میهمانی بگذراند.
خوشحال میشوم و بعد از جستجو و یافتن خودنویسم، آنرا از جوهری با بوی گل رز پر کردم. دلم میخواست دوستم هوائی را که هنگام خواندن نامه نفس میکشد مخلوط با بوی گل شود و مانند ایام قدیم برایش در پاسخ نامه کوتاهی نوشتم. برای آوردن هر واژه بر روی کاغذ انگار با قلمدرشت مشغول نوشتنم وقت میگذاشتم، سعی میکردم واژه ها را آنقدر زیبا بنویسم که زشتی مخفی در آنها زیبا شوند تا دوستم را دلگیر نکنند. برایش نوشتم:
سلام دوست خوبم. دست خط ات نور به چشمم باراند. با نگاه داشتن نامه تو در دستم دوستی را وزن کردم، دوستی مانند کاغذ نامه ی تو بی وزن است و یادآور زیبائی ها.
چه ایّام خوبی را برای آمدن انتخاب کردی، خوب میدانی که ایام عید پاک را دوست میدارم، چون عیسی یکی از راهبران محبوب من است. وقتی بیائی مردم این شهر شاید بخاطر این روزها کمی مهربانتر باشند و با لبخندشان با هم بودنمان را خوشایندتر از خوشایند سازند.
اگر سر و صدای پرندگان برایت قابل تحمل نشود، یا اگر دستشوئی مانند دستشوئی های همگانی کثیف به چشمت آید و هرج و مرج و ناتمیزی اطاق برایت غیر قابل تحمل گردد؛ با اینکه ایام تعطیل است و جهانگرد در شهر زیاد اما باز بهترین اطاقها را در هتلی خوب تهیه خواهم کرد. تا هر زمان در برلین باشی مهمان منی و من همراه تو هرکجا خواستی پا بپا خواهم آمد، هرچه میل کنی نشانت خواهم داد، هرچه تو اراده کنی خواهیم خورد و خواهیم نوشید.
آمدنت را از اکنون جشن گرفته ام. وقتی بیائی هم من دوباره شهر را با تو خواهم گشت و هم تو را دوباره از نو خواهم شناخت و تو به من خواهی گفت چه تغییراتی در شهر درونم رخ داده.
پروازی زیبا و آرام برایت خواهانم.
دوستی شاید چیزی باشد مثل تولد و مرگ عیسایِ مسیح.
_ وای... سعید آدم حالش بهم میخوره! آخه این چه وضعیه که تو برای خودت درست کردی!؟ چرا انقدر حشره تو اطاقت اینور اونور میپرن!؟ چرا انقدر به دیوار و سقف اطاقت تارعنکبوت بسته شده!؟ بابا آخه نظافت هم خوب چیزیه! ناسلامتی خودتو مرد خدا به حساب میاری! ... مگه نشنیدی میگن: پاکیزگی از ایمان است؟
میگم اولاً اینا حشره نیستن بلکه پرنده کوچلو نام دارن. در ثانی مگه من دعوتشون کردم بیان اینجا تو اطاق؟ یکدفعه دیدم که هستن. دقت کردی چه قشنگن؟
_ وا! قشنگن یعنی چی!؟ اینا که با زور با چشم دیده میشن!
میگم به رنگ بدنشون دقت کردی؟ میتونی بگی چه رنگین؟
_ تو رو خدا دست بردار از این کارا. و وقتی تو چشمام میخونه که سئوالم سرسری نبوده میگه: والا دیگه نمیدونم چی باید بتو گفت. خب، بدنشون خرمائی خیلی کمرنگه.
میگم ببین بالهاشون چه ظریفه، اگه گفتی چه رنگین؟
_ خاکستری خیلی روشن.
میگم آفرین، چشمات رنگا رو چه خوب میبینن.
_ اوا، مگه رنگ دیدن هم هنره!؟
میگم اگه از کوررنگا بپرسی حتماً تعجب میکنن.
قاشق چایخوری کنار بسته شکر را که در اثر تماس با شیرینی شکر در چای شیرین شده است و بر روی تمام سطحش پرنده های کوچلو آرام و بیحرکت نشسته و در حال لیسیدن شیرینی بودند را نشانش میدهم و میگویم: فکر نکنی فقط مزه شیرین رو دوست دارن و شیشه کوچک خیار شوری که چند دانه باقیمانده در آن شبیه ذغال اختهُ خشک شده بود نشان میدهم و میگویم: مزه شور هم دوست دارن و بلافاصله شیشه آبلیمو را هم نشانش میدهم. آنجا هم ساکت و آرام در حال مزه مزه کردن آبلیو بودند و بعضی هم مانند مستان از شیشه کج و ماوج بالا و پائین میرفتند. جا سیگاری که دیگر رنگ سفیدش سیاه به چشم می آید و پر از کونه سیگار بود را هم نشانش میدهم و میگویم: خوبیش اینه که مطمئنی پرنده های کثیفی نیستن و اینجا هم بجز این کثافاتی که من در اطاق دارم و گاهی مورد استفاده ام قرار میگیرن دیگه چیز کثیفی وجود نداره که بشه ادعا کرد ناقل کثافتن و باعث بیماری میشن.
بعد دستش را گرفتم و با خود به گوشه اطاق جائیکه متکائی قرار داشت میبرم. متکا را کمی بلند میکنم، با دیدن شهر عنکبوتها در زیر متکا جیغ گوشخراشی میکشد و می افتد رو زمین. با زحمت کمی آب در دهانش میکنم، آهسته چند سیلی چپ و راست به صورتش میزنم تا اینکه به حال می آید. مینشیند، وحشت زده و با دهانی باز به سمت متکا خیره میماند. و من در ادامه میگویم: خوب تکلیف عنکبوتها چی میشه؟ از کجا غذا بیارن تا از گرسنگی منو نخورن؟ حالا که خدا خودش این پرنده های کوچلوی خوشگل رو فرستاده من دیگه چکاره ام که تو کارش دخالت کنم و به گوشه ای که گروهی مورچه چند دست و پای کوچک پرنده های کوچلو را دست بدست میچرخاندند و به خانه اشان نزدیک میساختند را نشان داده و میگویم: میبینی کارای خدا بی حساب نیستن؟
لیوان آب را تا ته سر میکشد، بلند میشود و بعد از نگاهی به دور و بر خود وسائلش را جمع میکند و با گفتن من خیلی دیرم شده خداحافظی بیروحی میکند و سریع از خانه خارج میشود.
چهار زانو نشسته بودم. خوابم می آمد، اما دلم نمیخواست که چشمانم بسته شوند. در روشنائی ای که مهتاب با آن رنگ پریده اش بدرون اطاق تابانده بود با زحمت به مرغان عشقم که سرهایشان را در بین دو بال خود فرو کرده و به خواب رفته بودند نگاه میکردم. کودکی هر کدام را بخاطر می آوردم و به این فکر میکردم که این پرندگان کوچک چه دل بزرگی دارند و چقدر صبرشان عظیم است. چه زیبایند و چه دوستی خوبی با هم دارند. چه خوب مرا میشناسند، و اینکه بدون داشتن قلم و دفتری تمام اعمالم را در ضمیرشان ثبت کرده اند.
دلم نمیخواهد که چشمانم بسته شوند، اما خواب شگردهای خودش را دارد. خواب وقتی خسته میشود دیگر نه مرغ عشق میشناسد و نه خواهش دل برایش مهم میباشد. بدنبال چشمان باز من و تو میگردد، و بعد از یافتن مانند دودی نامرئی داخلشان میگردد.
فرشته مرگ با لباسی فاخر به سراغم می آید. نه اینکه لباسش مایه تعجبم نگشته باشد، اما بیشتر از آن نداشتن داس مرگ به همراهش متعجبم ساخته بود. اگر خود را معرفی نمیکرد گمان میکردم کسی ست که برای گذراندن وقت و بدون هدف براه افتاده تا شهر را تماشا کند.
بار خلوت بود. من بودم و دو تا از مرغان عشقم که بالهای خود را بکناری گذاشته بودند و بجایش دو دست تا مچ خارج شده بود. من کنار بار و دو مرغ عشقم روبروی من در کنار هم بر صندلیهای کوچکی بر روی بار نشسته بودند.
جام را بلند میکنم تا جام به جام مرغان عشقم بزنم که کسی دستم را در هوا از مچ میگیرد. با تعجب سرم را برمیگردانم. رنگ عجیب صورت مرد مرا از پرسیدن هر سئوالی پشیمان میسازد.
مرد بدون تکان دادن لبهایش بی مقدمه میگوید: "شما باید همراه من بیائید!"
خواستم سئوال کنم به چه جرمی، ولی بجای آن میگویم: "میبخشید منظورتونو متوجه نشدم، ممکنه خودتونو اول معرفی کنید!"
در حال در آوردن کارتی از جیب کت خود میگوید: "مرگ... فرشتهُ مرگ." و کارت را که عکس او را با داسی در دست نشان میداد به دستم میدهد.
از جا بلند میشوم، دستم را بسویش دراز میکنم و میگویم: "خوشوقتم. لازم نسیت من خودم را معرفی کنم، شما حتماً مرا خوب میشناسید" و صندلی کنارم را تعارفش میکنم.
با نارضابتی کنار بار مینشیند. میخواهم بپرسم که چه مینوشد ولی او قبل از آنکه حرفی بزنم با اشاره دست تعارفم را رد میکند و میگوید: "در حین خدمت بهیچ وجه!" بعد ساعت بزرگ بدون عقربه ای را از جیب خارج میکند، نگاهی به آن می اندازد و میگوید: "باید کمی عجله کنید!"
سرم از شراب داغ شده بود. دلم نمیخواست مرغان عشقم بدون من به خانه بازگردند، در جواب میگویم: "عجله کار شیطان است، شما اما فرشته اید! از این گذشته باید متأسفانه مأیوستان کنم، چون من بهیچ وجه نمیتوانم همراهتان جائی بیایم." بعد به دو مرغ عشقم که با کنجکاوی و تعجب به فرشته مرگ نگاه میکردند اشاره کرده و میگویم: "این دو دوست من کمی مست اند و اگر هم مست نبودند باز هم نمیتوانستند راه خانه را پیدا کنند، میبخشید."
فرشته مرگ به دو مرغ عشقم که تا آن لحظه متوجه شان نشده بود نگاه میکند، سریع از جا بلند شده به هر دو مؤدبانه سلام میدهد و سری به احترام خم میکند. بعد در چشمان من نگاهی می اندازد و میگوید: "میبخشید، من فکر کردم که شما تنهائید. پس من با اجازه میروم و یکدفعه دیگر بسراغتان می آیم. با فشردن دستانِ کوچک مرغان عشقم و با گفتن از آشنائیتان خوشحال شدم خداحافظی میکند و ناگهان غیب میشود.
من میمانم با دو مرغ عشقم که مستانه مشغول وصل کردن بالهایشان به خود بودند.
خوشبختی نه با عقل سر و کار دارد و نه با اخلاق. خوشبختی ذاتاً چیز سحرانگیزیست که به یک گذشته، به مرحله ی جوانی بشریت تعلق دارد. آن خوش اقبال ساده ای که از پری هدیه گرفته و نازپرورده خدایان است موضوعی برای ملاحظه عقلانی نیست، او سَمبولیست و ورایِ افراد و تاریخها ایستاده است. با وجود این انسانهای برجسته ای وجود دارند که از روی ورق زندگیشان »خوشبختی« را نمیتوان پاک کرد، و خوشبختیشان تنها در این نهفته است که آنها و تکلیف مربوط به ایشان در واقع همدیگر را پیدا کرده و ملاقات میکنند تا که خوشبختی نه زمانی دیرتر و نه زمانی زودتر متولد گردد.
***
خوشبختی یک چگونه است و نه یک چه، یک قریحه است و نه یک طرح.
***
خوشبختی تنها وقتی وجود دارد که ما از صبح چیزی طلب نکنیم و از امروز با سپاس آنچه می آورد بپذیریم. آری، ساعات سحرآمیز به کرات خواهند آمد.
کلمات قصارـ ۸
۵۷ـ زبان برای هر چیزی خارج از جهان نفسانی فقط میتواند به اشاره مورد استفاده قرار گیرد، اما هرگز نمیتواند حتی تقریبی بگونه ای مقایسه ای از آن استفاده کرد. زبراکه زبان بر طبق جهان نفسانی تنها بر محور مالکیت و روابط آن میچرخد.
۵۸ـ آدم تنها وقتی تا حد امکان کم دروغ بگوید تا حد امکان کم دروغ میگوید، نه هنگامیکه آدم تا حد امکان موقعیت کمی برای دروغ گفتن داشته باشد.
۵۹ـ پلکانی که در اثر گامها کاملاً سائیده نگشته باشند از نگاه خود پلکان، تنها مقداری چوب بهم وصل شده متروک میباشد.
۶۰ـ کسی که از جهان کناره میگیرد باید تمام انسانها را دوست بدارد، زیرا که او از جهان آنها هم کناره میجوید. از این جهت او شروع میکند ماهیت حقیقی انسان را حدس بزند، ماهیتی که تنها میتوان آنرا دوست داشت، بشرطی که آنها هم مردمی موافق باشند.
۶۱ـ کسیکه در محدوده جهان همنوع خود را دوست بدارد، از کسیکه در این محدوده تنها خود را دوست میدارد نه بیشتر و نه کمتر بیعدالتی انجام میدهد. تنها این سئوال پیش می آید که آیا حالت اول امکان دارد؟
۶۲ـ این حقیقت که جهانی بجز جهان نفسانی وجود ندارد امیدمان را میرباید و به ما یقیق میبخشد.
۶۳ـ هنر ما بودنی ست که حقیقت خیره اش ساخته: نور تابیده بر صورتی پس نشسته با دهانی کج کرده یک حقیقت است و نه چیزی بیشتر.
گفت آنچه پدرم میگوید نمی کنم.
گفتم چه خوب بود اگر آنچه را هم مردم دیگر می گویند نمی کردی.
گفت اگر بتوانم آنچه پدر میگوید نکنم هنر کرده ام.
صدای چرخیدن کلید در جاکلیدی با جار و جنجالی که حاکم بر سالن کوچک بود بگوش هیچکدام از افراد حاضر در سالن نرسید.
در سالن سریع باز میشود. مردی کوچک اندام با لباسی سراسر سفید مخصوص پرستارها داخل سالن میگردد. مانند ژنرالی که در حال سان دیدن از زیردستانش است یک یک افراد حاضر را از زیر نگاه تیزش میگذراند و با عصبانیت فریاد میکشد: قباحت داره، خجالت نمیکشید؟
صورت مردی که بر روی زمین نشسته بود برافروخته میشود. چشمانش از حدقه جلو میزند. بلند میشود دو قدم بلند بسوی پرستار برمیدارد، ناگهان میایستد، زیر لب فحشی میدهد و بعد از مکثی کوتاه دو قدم جلو گذارده را عقب عقب برمیگردد. وقتی از تماس پشت اش با دیوار مطمئن میشود خودش را میلیزاند و دوباره مینشیند روی زمین. استغفرالله ی بلندی میگوید و با کمی عصبانیت که هنوز ترکش نکرده میپرسد:
_ تو این همه آدم چرا من باید خجالت بکشم؟
شجاعت در گوشه ای از دل پرستار مخفی شده بود و از قیافه خشمگین مرد هنوز به خود میلرزید. با این حال او در دل خدا را شکر میکند که مرد به او حمله نکرد و خونسرد و با مهربانی ای ساختگی میپرسد:
_ پس کی خجالت بکشه؟
مرد دور و بر خود را خوب نگاه میکند. پیرترین فرد را که زنی نشسته بر روی صندلی و در حال چرت زدن بود و جوانترین آنها را که رویش همیشه به دیوار است و با نک انگشت مثل قلم مو روی دیوار نقاشی میکشد را انتخاب میکند، با انگشت نشانشان میدهد و میگوید: "این و اون! این دو نفر باید خجالت بکشند!"
پرستار بعد از اطمینان از اینکه مرد دیگر قصد بلند شدن ندارد و خطر از سرش گذشته است سری از روی تأسف تکان میدهد و سالن استراحت را به سرعت ترک کرده و در را از پشت قفل میکند.
تنبل بود، طوریکه اگر در حال جویدنِ نان موئی به دهانش داخل میشد آنرا خارج نمیکرد؛ با این اندیشه که بعد از چند لقمه دیگر به آخرهای مو که به سر چسبیده است رسیده و تنها با بردن آرام سر به عقب مو بی درد سر و خود بخود از دهانش خارج خواهد گشت.
این دوست آلمانی من از آن عجوبه هاست. هم میتوانی خیلی درسها از او بیاموزی و هم میتواند تا حد مرگ با اعمال و افکارش عصبانیت کند.
بیشتر از بیست سال میگذرد که با هم دوستیم. در این مدت به اخلاق، افکار و روحیات همدیگر تا اندازه ای آشنا شده ایم. خوب میداند که برایم بر عکس او مادیات ارزش چندانی ندارد. در این رابطه چندین سال با افکار و آثار آن بر زندگیش کلنجار رفت تا یقین کند حق با کدامیک از ما میتواند باشد. چند سالی ست خود را با معنویات مشغول کرده است. هم او و هم من از پیدایش چیزی نو در او آگاهیم؛ چیزیکه زندگی را برایش کمی ملایمتر ساخته. چند سالی ست که خود را در این راه با انواع مختلف درمان بطور جدی مشغول نموده و در انواع دوره های آموزشی کوتاه و بلند مدت شرکت کرده و چند وقتی ست پس از گذراندن دوره ای سه ساله فی سبیل الله از طریق انرژی درمانی به مداوایِ مردم میپردازد، ولی با این حال هنوز آن حس اولیه دوران پیش از آدمی _ آن حس قوی مالکیت را در خود محفوظ نگاه داشته است که این موضوع گاهی شدیداً مالک بودن بر اعصابم را به مستأجر بودن تقلیل میدهد.
از زمانیکه مرغان عشقم بخاطر صدای بلند موزیک مخصوصاً در شب که وقت خواب آنهاست به من اعتراض کردند و من به گوش دادن موزیک با هد فون رضایت دادم، چهار یا پنج هد فون خریده ام. دومی گرانتر از اولی، سومی با کیفیت بهتری از هر دو و گرانتر و چهارمی و پنجمی هم به همین ترتیب. اما تمام آنها یک ایراد اساسی داشتند که دلیل خراب شدنشان میگشت، و آن کوتاه بودن سیم آنها بود. هربار بلند میشدم تا از سماور چای در استکان بریزم مانند خری که افسارش را میکشند گردنم در اثر کوتاهی سیم هد فون که به کامپیوتر وصل بود برعکس مسیر رفتنم کشیده میشد و پرت میشدم دوباره همانجائیکه بخاطر چای از جا بلند شده بودم! خوب با این وضع، هد فونها یکدفعه خراب نمیشدند، دو دفعه، شاید هم سه بار، اما مگر مقاومت این سیمها که دو برابر قطر مو کلفتی دارند چقدر است؟
دهسال پیش، این دوست آلمانی من هد فونی خریده بود که یک سیم رابط اضافه به طول یکی دو متر هم همراهش بود. در این دهسال نه او از این سیم استفاده کرد و نه میدانست به چه کار می آید.
هفته پیش اتفاقی سیم را دیدم و گل از گلم شکفته شد. در دل گفتم: یافتم و مشکلم برای همیشه حل شد. سیم را که هنوز بسته بندی شده بود پیش دوستم بردم و با خوشحالی پرسیدم میتواند آنرا به عنوان امانت به من بدهد تا ببینم چاره کارم را خواهد کرد یا نه؟
مثل همیشه که خیلی راحت نه و یا آره میگوید گفت نه و سیم را از دستم گرفت و دور از دسترسم جائی گذاشت.
این حرکت او چنان غمگینم ساخت که انگار تمام مرغان عشقم همزمان در حال جان کندن اند. به همان اندازه هم عصبانی بودم و زبانم قفل شده بود، غم در چشمم از همه گوشه و کنارش بالا و پائین میرفت و من سعی میکردم نگاهم را از نگاهش که مشغول کنکاش در حال و احوال درونم بود بدزدم.
دو سه روزی اخلاقم مانند سگی بود که از دست خدا هم شاکیست. نه با کسی میتوانستم حرف بزنم و نه شادی زندگی را ببینم و نه از زور عصبانیت قادر بودم موضوع را دوباره بررسی کنم.
امروز یک هد فون جدید خریدم. البته قیمتش کمی گرانتر از پنجمین هد فون شده است، اما من راضیم، چون شکل و کیفیت پخش صدا و اندازه دو متری سیم آن به من اجازه آزاد چرخیدن در محلی به درازای دو متر را میدهد، بدون آنکه با کشیده شدن گردنم به عقب احساس خر بودن بکنم.
کلمات قصارـ ۷
۵۰ـ آدمی بدون یک اعتماد دائمی به چیزی فناناپذیر در خویش نمیتواند زندگی کند، در حالیکه هم آن چیز فنا ناپذیر و هم اعتماد میتوانند دائم بر او پوشیده بمانند. یکی از امکانات تعبیر این پوشیده ماندن ایمان داشتن به یک خدای خصوصی ست.
۵۱ـ به وساطتِ مار محتاج بود: شیطان میتواند انسان را گمراه سازد، اما نمیتواند انسان گردد.
۵۲ـ در نبرد میان خود و جهان از جهان حمایت کن.
۵۳ـ آدم اجازه فریب دادن هیچکس را ندارد، همچنین جهان را بخاطر پیروزیش.
۵۴ـ بجز جهان معنوی جهان دیگری وجود ندارد _ آنچه ما جهان جسمانی مینامیم، شیطان درون این جهان معنویست، و آنچه ما شیطان مینامیم تنها ضرورت یک لحظه از تکامل جاودانه ماست. با قویترین نور میتوان جهان را حل کرد. در پیش چشمی ضعیف امّا جهان سخت میگردد، در پیش چشمی ضعیفتر یک مشت بدست می آورد، و در پیش چشمی ضعیفتر از ضعیف جهان خجول میگردد و کسی را که جسارت نگاه کردن به او را بکند در هم میشکند.
۵۵ـ همه چیز فریب است: حداقل و حداکثر مقیاس فریب ها را در حالات مرسوم جستجو کنیم. در حالت اول نیکی را فریب میدهیم، چونکه میخواهیم آنرا آسان بدست آوریم، و شر را، چونکه برایش زیاده از حد شرایط جنگی نامناسب تعیین میکنیم. در حالت دوم نیکی را فریب میدهیم، چونکه در زندگی خاکی حتی یکبار هم برای کسب آن جهد نمیکنیم. در حالت سوم نیکی را فریب میدهیم، چونکه خود را تا حد امکان از نیکی دور میسازیم، و شر را، چونکه امیدواریم تا با آخرین تلاش آنرا از قدرت تهی سازیم. بنابراین بعد از تعاریف بالا دومین حالت ارجحتر است، زیراکه ما همیشه نیکی را فریب میدهیم، و شر را ظاهراً حداقل در این حالت نمی فریبیم.
۵۶ـ سئوالاتی وجود دارند که اگر ما فطرتاً از بندشان رها نمیبودیم توانا به نادیده انگاشتن آنها نمیگشتیم.
خودم رو زده بودم به خواب و داشتم به حرفاشون گوش میدادم.
رفتار غیر معمولیشون تو این چند روزه خبر میداد که اتفاقی در حال رخ دادنه. مدام دو سه نفری دور از بقیه و من با هم صحبت میکردند، گردن سوی لانه تخم گذاری میچرخوندند، چیزی را نشان میدادند و آهسته به صحبت ادامه میدادند. گاهی وقتی من از روی کنجکاوی هد فون را از گوش در می آوردم تا بشنَوَم چه میگویند فوری ساکت میشدند.
حال این دو برادر و خواهر روی دیوارهُ باریک قاب عکس بالای سرم مثل بند بازان نشسته اند و بخیال اینکه در خوابم بدون وحشت از شنیده شدن اسرارشان با هم صحبت میکنند:
برادره: نمیدونم چی فکر کرده؟ دیروز یه سر داخل لونه کشیدم، ده تا تخم بغل هم اونجا بود... نمیدونم عاقبت ما چی میشه؟ اصلاً مثل اینکه عقل نداره... نمیگه میخواد غذای این بچه ها رو از کجا تأمین کنه؟ خودمون موندیم اگه غذا کم بیاریم باید چه خاکی به سرمون بریزیم بعد خانم ده تا تخم گذاشته. اون نیم وجبی هم که دو برابر هر کدوم از ما دونه میخوره!
خواهره: اوضاعمون اینطور که تو میگی تاریک تاریک هم نیست. دونه که تا دلت بخواد داریم. برای سه نسلمون رو زمین دون ریخته.
برادره: مگه تو این دیوونه رو نمیشناسی؟ یکدفعه میزنه به سرش و اطاقو جارو میکشه! با سه شماره هر چی دونه رو زمینه نیست میشه!
خواهره: من که تو عمرم ندیدم جارو کنه. آت و آشغالا رو با دست جمع میکنه ولی جارو نمیکنه.
برادره: حالا اومد و یک روز جارو کرد، بعدش چی؟ اونموقع تکلیف غذا چی میشه؟ از قد تخمها معلومه وقتی جوجه ها سر از تخم در بیارن مثل ملخ می افتن بجون دونه ها!
خواهره: خوب میگی چه میشه کرد؟ همه از این موضوع دلخورن.
برادره: بجز بابا و برادر بزرگمون. معلوم نیست چند تا تخم ار اینه و چند تا از بابا؟ من میگم باید کار رو یکسره کنیم. من یک کاری میکنم تا از لونه بیاد بیرون، بعد تو و یکی دونفر دیگه میریزد سرش. تا جنبید نوکش می زنید، منم در این بین میرم تو لونه تمام تخمها رو داغون میکنم. بعد تو فوری داخل لونه میشی و از اون نگهبانی میکنی که کسی دیگه جرأت وارد شدن به لونه برای تخمگذاری به سرش نیفته.
دختر که انگار قند تو دلش از آب شدن گذشته و به رودخانه تبدیل شده بود با غمزه میپرسد: خوب بعد چی میشه؟
برادره: بعد نداره! تو همون تو میمونی، هر موقع هم خواستی تخم بذاری یه ندا میدی خودم فوری در خدمتم.
نیمهُ آخر گفتگوی این دو برادر و خواهر را در حال به خواب رفتن شنیدم و وقتی صبح زود در اثر سر و صدای مرغان عشقم چشم باز کردم همان شده بود که نیمی را در بیداری و نیمه دیگرش را در خواب شنیده بودم.
برف میبارد.
با هر قطره ی برف زنی می آید.
خرامان میلغزد،
رقص کنان میزاید.
برف میبارد.
زمین طاق سفیدی گشته.
جای پای سگها بر برف،
جای پای آدمها،
آدم برفی کوچک در کنار باغچه به قد یک دست
مرغان عشقم را متحیر ساخته و به زلال ها در برف با شگفتی مینگرند.
کلمات قصارـ ۶
۴۳ـ هنوز سگهای شکاری در حیاط مشغول بازی اند، اما شکار را هم در نظر دارند، آنچنان زیاد که انگار همین حالا در میان جنگلها مشغول شکارند.
۴۴ـ خود را به طرز مضحکی برای این جهان تیمار کرده ای.
۴۵ـ هر چه بیشتر دهنه اسبها را بکشی، به همان اندازه هم تندتر میروند _ نه مانند کنده شدن کُنده از بنیاد، چیزیکه غیر ممکن است، اما مانند پاره شدن تسمه و به همراه آن راندنی شاد و بی بار.
۴۶ـ واژه "وجود داشتن" در زبان آلمانی دو معنا دارد: هستی و متعلق بودن به آن.
۴۷ـ این انتخاب در اختیارشان قرار گرفته بود پادشاه شوند یا چاپار پادشاه. به شیوه کودکان همه میخواستند چاپار باشند. به این سبب تعداد فراوانی چاپار در جهان وجود دارد که در حال شکارند، از آنجائیکه پادشاهی وجود ندارد به همدیگر حتی از گزارشهای بیمعنی گشته میگویند. آنها با کمال میل میخواهند به زندگی نکبتبارشان خاتمه دهند، اما به خاطر سوگندخدمت جرئت نمیکنند.
۴۸ـ به ترقی اعتقاد داشتن بدین معنا نیست که ترقی ای بوقوع پیوسته، وگر نه نمیتوان آنرا اعتقاد نامید.
۴۹ـ آ. هنرمند چیره دستی ست و آسمان گواه او.
کلمات قصارـ ۵
۳۷ـ جواب او در برابر این ادعا که شاید مالک چیزیست، جواب نبود، لرزش بود و تپش قلب.
۳۸ـ یکنفر از اینکه چنین راحت مسیر ابدیت را میرود در تعجب بود؛ زیرا که او رو به پائین این مسیر را میرفت.
۳۹ آ ـ به شیطان نمیشود به اقساط پرداخت کرد _ اگر هم بیوقفه آنرا امتحان کنی.
این امکان وجود دارد که اسکندر مقدونی با وجود کامیابی های دوران جوانی در جنگ، با وجود ارتش برجسته ای که او آموزش داده بود، با وجود نیروهائیکه او در خود حس میکرد و همسو با دگرگونی جهان تنظیم بودند، در کنار تنگه داردانل از حرکت ایستاد و هرگز نتوانست قدمی پیشتر نهد و در حقیقت نه از وحشت، نه از سر تردید و نه بخاطر ضعف اراده، بلکه به دلیل گرانش زمین.
۳۹ ب ـ مسیر بیشمار است، آنجا نه چیزی برای رد کردن است و نه چیزی برای قبول کردن و با این وجود هر کس آرنج بچه گانه اش را درون آن دارد. "البته، تو هم باید از این مسیر آرنجین عبور کنی، و این را هرگز فراموش نخواهی کرد."
۴۰ـ فقط تصور ما از زمان است که میگذارد روزی را روز قیامت نام نهیم، در حقیقت آن یک حکومت نظامی ست.
۴۱ـ چنین بنظر میرسد که ناسازگاری جهان خوشبختانه حساب کردنی ست.
۴۲ـ سر مملو از نفرت و کراهت را بر روی سینه خم گردان.
کلمات قصارـ۴
۳۰ـ نیکی تا اندازه ای غمگین شده است.
۳۱ـ من برای تسلط به خویش تلاش نمیکنم. خویشتنداری یعنی اینکه بخواهم تصادفاً بر محلی از درخشش بی پایانِ هستی معنوی ام تأثیر بگذارم. اگر قرار باشد چنین دوایری دور خود بکشم، پس بهتر آن است که بیکار و فقط با تعجب عفریتهای مبهم را یه تماشا بنشینم و با خود تنها آن نیروئیکه این تماشاگه به من میبخشد به خانه ببرم.
۳۲ـ کلاغها مدعیند که تنها یک کلاغ قادر است آسمان را ویران سازد. در این ادعا تردبدی نیست، اما بر ضد آسمان چیزی را ثابت نمیکند، زبرا که معنای افلاک یعنی: عدم امکان کلاغها.
۳۳ـ شهدا جسم را دست کم نمیگیرند، آنها اجازه میدهند که آنرا بر صلیب ارتقاء دهند. آنها در این باره با دشمنانشان متفقند.
۳۴ـ از خستگی به ستوه آمدنش مانند گلادیاتوری بعد از جنگیدن است، کار او سفیدکاری کردن یک گوشه از اطاق اداره ای دولتی بود.
۳۵ـ داشتن وجود ندارد، فقط یک وجود، فقط یک وجودِ بعد از آخرین نفس، بعد از یک شوق بودنِ سرکوب گشته.
۳۶ـ در گذشته درک نمیکردم که چرا برای سئوال جوابی بدست نمی آوردم، امروز درک نمیکنم چگونه میتوانستم باور کنم که میتوانم سئوال کنم. اما من اصلاً باور نمیکردم، من فقط سئوال میکردم.
از کتاب: <فاشیسم چیه، پرندس یا لک لک؟> از ییلماز گونی
ترجمه از: ایرج نوبخت در تاریخ ۸/۴/۱۳۵۸
بچه گریه کنان به خانه آمد. پدرش پرسید:
_ چی شده پسرم؟
بچه گفت:
من ارابه* می خوام، اکرم یه ارابه چوبی داره اما نمی زاره من سوار شم.
پدر گفت:
_ شما با هم رفیقین، یه ارابه برای دوتاتون بسه.
بچه گفت:
_ آخه اکرم منو سوار نمیکنه، همش خودش سوار میشه، من اونو می کِشم میگه ((این ارابه مال منه، تو هم اسب منی))
_ شماها که خیلی وقته با هم رفیقین، دوستای خوب، خیلی هم همدیگه رو دوست دارین... حالا چی شده؟
بچه اشگش را پاک کرد و گفت:
_ باباش واسه اون یه ارابه چوبی ساخته! ارابه که نداشت میونه مون خوب بود، خیلی هم خوب بود، اسب** نیی داشتیم، با هم سواری می کردیم. امّا حالا که بابای اکرم براش یه ارابه چوبی ساخته اخلاقش عوض شده اصلن منو سوار نمیکنه، خودش سوار میشه منم ارابه رو می کشم. بعضی وقتا هم بچه ها می کشن...
_ خب تو نکش...
_ من نکشم، بچه های دیگه می کشن، من بهش می گم ((اکرم!... من سوار بشم تو بکش، بعدش هم تو سوار میشی من می کشم)) میگه ((نمیشه، همه بچه ها دلشون میخواد ارابه ی منو بکشن))... اون به ارابه اش خیلی می نازه... مثل اینکه باباش رنگ سبز و آبی هم خریده میخواد رنگش کنه.
_ به بچه ها سفارش کن اونام نکشن. وقتی همه حرفتون یکی شد و متحد شدین اونوقت اونم مجبوره بزاره همه سوار شین.
_ بچه ها گوش نمیدن... به اکرم گفتم ((من دوستت هستم، منم سوار کن یه کمی هم تو منو راه ببر)) گفت: ((نه)). نه منو سوار میکنه نه بچه های دیگه رو.
پدر فکری کرد و گفت:
_ می بینم از اون وقتیکه این ارابه چوبی پیداش شده، اگرمو عوض کرده... حالا اگه اکرم ارابه نداشت، من برای تو یه ارابه چوبی می ساختم، مطمئنی که تو هم مثل اکرم نمیشدی؟ سوار ارابه نمی شدی و بچه ها رو دنبال خودت نمیدووندی؟ بهش نمی نازیدی؟...
_ من مث اکرم نمی شدم من... من همهُ بچه ها رو سوار می کردم.
پدر با خنده گفت:
_ باشه پسرم حالا که اینطوریه، یه ارابه ی چوبی برات می سازم.
بچه خوشحال شد و گفت:
_ از ارابهُ اکرم حوشگل تر باشه. رنگشم قرمز بکن.
پدر مشغول ساختن یک ارابه چوبی شد و بچه با خوشحالی منتظر تمام شدنش بود. وقتی ساختن ارابه تمام شد پدرش را بغل کرد و بوسید و بعد بطرف جمع بچه ها دوید.
پدر که با چشم پسرش را دنبال می کرد دید تا یکی از بچه ها خواست سوار ارابه بشود پسرش با عصبانیت او را هول داد و داد زد:
_ ارابه مال منه!...
و کمی بعد در حالیکه باد تو دماغ انداخته بود نزدیک اکرم شد و بدون اینکه از او جدا بشود بچه ها را یکی یکی وادار کرد که ارابه اش را بکشند.
اکرم گفت:
_ ارابه ی من بهتره.
بچه گفت:
نه خیر مال من بهتره.
اکرم گفت:
_ بیا مسابقه بدیم.
_ باشه. مسابقه میدیم.
آندو با غرور از بین بچه ها اسب انتخاب کردند... و پدرش با تلخی لبخند زد... زنش وقتی دید شوهر بدون دلیل می خندد پرسید:
_ خیر باشه. واس چی داری می خندی؟
مرد گفت:
_ دارم به ارابه می خندم.
زن به طرف بچه ها نگاه کرد. ارابهُ اکرم و پسرش در خط مسابقه بود!
((یک... دو... س)) سه نشده دو تا ارابه راه افتادند و اکرم و بچه با دستشان ادای شلاق زدن را در می آوردند و داد می کشیدند ((هی... هی...)). سایر بچه ها در هیجان مسابقه بودند و دنبال ارابه ها می دویدند و پسربچه ایکه زمین خورده بود داشت پشت سر ارابه ها گریه می کرد.
_________________________________
*ارابه در ترکی بمعنی اتومبیل هم هست.
**در روستاها و محله های فقیرنشین شهر بچه هائیکه اسباب بازی ندارند یک چوب یا نی را می برند، سوارش میشوند و تقلید راه رفتن اسب را درمی آورند.
از کتاب: <فاشیسم چیه، پرندس یا لک لک؟> از ییلماز گونی
ترجمه از: ایرج نوبخت در تاریخ ۸/۴/۱۳۵۸
بچه تازه یاد گرفته بود که اسم خودش را بنویسد و پدر که از این موضوع خیلی خوشخال به نظر می رسید گفت:
_ پدر سوخته بی شرف... چه زود یاد گرفته اسمشو بنویسه.
خوشحالی پدر در بچه هم اثر کرده و نوشت
((در))
((نیمکت))
((مدرسه باز شد))
پدر گفت:
_ جاکش عجب باهوشی یه. می دونم بالاخره واسه خودش آدمی میشه. بچه از یک تا ده نوشت. پدر که خوشحالیش حد و اندازه نداشت داد زد
_ سگ پدر... ناکس عدد هم می نویسه!...
بچه نقاشی هائیرا که با خطوط ساده کشیده بود به پدرش نشان داد؛ ردیف خانه ها... درخت ها... و خورشیدی که چشم و ابرو داشت و می خندید. پدر در حالیکه سر ذوق آمده بود گفت:
_ حالا منم برای پسرم یه نقاشی می کشم.
و درست وسط دفترچه نقاشی با مداد سبز شکل درختی را با برگ کشید و با مداد قرمز و زرد برای درخت گل گذاشت و روی شاخه ها پرنده های کاکل دار نارنجی و سرخ و بنفش نقاشی کرد.
بچه گفت:
_ بابا این چه درختی یه؟
پدر گفت:
_ میخوای چه باشه؟... درخته دیگه!...
_ خیلی خب، اما این خروسا چرا رفتن بالای درخت؟
_ خوروس؟ کدوم خوروس؟!... ایناکه خوروس نیستن، پرنده ن.
_ پرنده؟... اسمش چیه؟
پدر اسمی پیدا نکرد، مادر وسط حرفشان افتاد و گفت:
_ پسرم!... اینا پرنده های باباته.
از این ماجرا گذشت. روزی از روزها بچه که داشت می رفت مدرسه شاهد ماجرایی شد: زن و مرد جمع شده بودند. یک بچه پابرهنه داشت گریه میکرد و یک چاقوتیزکن و یک مرد چاق پیژانه پوش داشتند با هم بگومگو می کردند. مرد چاق می گفت:
_ حرفمو پس نمی گیرم... پس نمی گیرم... بازم میگم تو یه مردیکه ی پدرسوخته ی بی شرفی هستی.
چاقوتیزکن در حالیکه چانه اش از شدت عصبانیت می لرزید و رنگ صورتش سفید شده بود می گفت:
_ حرفتو پس بگیر.
_ پس نمی گیرم.
چاقو تیزکن گفت:
_ من بی شرف نیستم، من نونمو با عرق تنم درمیارم... اگه این وسط یه آدم بی شرف باشه اونم تویی.
مرد پیژامه پوش با عصبانیت به طرف چاقوتیزکن حمله کرد. چند نفری او را جدا کردند... مرد چاق در حالیکه دستهایش را حرکت می داد می گفت:
_ سگ پدر... میدونی من کیم؟
_ هرکی میخوای باش. تو حق نداری به من بگی بیشرف، بیشرف خودتی، پدرسگ هم خودتی.
عده ای پادرمیانی کرده می گفتند: ((نکنید)) ((ول کن بابا)) ((زشته)) ولی این حرفها مانع نشد که آندو دست به یقه نشوند. چاقو تیزکن با حرکتی که از او انتظار نمی رفت قیچی زنگ زده ای را که میخواست تیز بکند فرو کرد به شکم مرد پیژامه پوش و مرد توی خون غلطید. بچه تعجب کرده بود: با ترس و لرز از آنجا دور شد و در حالیکه به طرف مدرسه می دوید فکر می کرد ((چاقوتیزکن چرا اون مردو زد؟))
حتماً بخاطر اینکه گفته بود بی شرف، پدرسگ. اگه اینا بده چرا بابام پشت سر هم بمن میگه مردیکه ی بیشرف، کره خر، جاکش، پدرسگ...؟)) برای سئوالش نتوانست جوابی پیدا بکند.
سر کلاس انگشتش را بلند کرد و گفت:
_ آقا معلم!
معلم گفت:
_ چیه؟
بچه از سر جایش بلند شد و گفت:
_ آقای معلم! جاکش یعنی چه؟
شاگردان خندیدند و معلم که در مقابل این سئوال غافل گیر شده و در جواب دادن مردد بود پرسید:
_ چرا این سئوال رو کردی؟
بچه گفت:
_ پدرم... پدرم همش به من میگه جاکش.
بچه ها زدند زیر خنده و معلم هم که خنده اش گرفته بود، به بچه گفت:
_ بابات از بس تو رو دوست داره این حرفو میزنه.
_ خیلی خوب. چرا میگه بی شرف؟
بابات اینم میگه؟
_ بله!
معلم گفت:
_ شوخی میکنه، از قرار معلوم خیلی دوستت داره.
وقتی معلم این حرف را زد، دختربچه ایکه روی نیمکت و پهلوی او نشسته بود سرش را بیخ گوش پسرک آورد و نجوا کرد:
((ای جاکش بی شرف!...))
در دل به خود میگویم: دمت گرم، همینطوری ادامه بده تا طرف یه حالی بکنه؛ تا پیش خودش بگه بالاخره یک خارجی پیدا شد که آلمانی رو مثل خود آلمانیا صحبت میکنه!
تمام کوششم را به خرج میدادم تا بدون اشتباه و با لهجه سلیس آلمانی جمله ها را بیان کنم. راننده اما انگار در دنیای دیگری بود. گاهی هم که جوابی میداد، فکر میکردی چیزی در ذهن اش با ضرب آهنگ کیلومتر شمار داخل تاکسی در حال عربی رقصیدن است.
اواسط راه، نمیدانم چرا به ناگهان راننده سخت عصبانی میشود. واقعیت آن است که اگر هم دلیلش را میفهمیدم باز نمیتوانست کمکی به حالم گردد.
راننده بعد از انداختن نگاهی جانی دالری از داخل آینه به من، طوریکه خسته شدن خود را از شنیدن اراجیفم یگوش برساند میپرسد: آقا شما بچه سلسبیل نیستین
کلمات قصارـ۳
۲۳ـ از حریف واقعی ست که به تو جسارتی بی مرز منتقل میگردد.
۲۴ـ دانستن اینکه زمینی که تو بر رویش ایستاده ای، نمیتواند بزرگتر از دو پائی باشد که آنرا پوشانده است یعنی درک خوشبختی.
۲۵ـ مگر میشود بدون گریختن به سوی جهان از آن خشنود بود؟
۲۶ـ مخفی گاه ها بیشمارند، رهائی یکی ست، اما امکانات رهائی هم مانند تعداد مخفیگاه ها بیشمارند. یک هدف وجود دارد، اما بدون هیچ مسیری؛ آنچه ما آنرا مسیر نام مینهیم چیزی نیست بجز تردید.
۲۷ـ کار منفی انجام دادن بر ما تحمیل و کار مثبت انجام دادن با ما متولد میگردد.
۲۸ـ کافیست یکبار پذیرای شیطان شوی و او دیگر از تو ایمان آوردن به خود را مطالبه نخواهد کرد.
۲۹ـ آن نظرات پنهانی ای که تو با آنها شیطان را در خود میپذیری نظرات تو نیستند، بلکه نظرات شیطانند. حیوان تازیانه را از دست سرور بزور میقاپد و برای سرور شدن بتنهائی بر خود تازیانه میزند و نمیداند که این تنها یک فانتزی ست که بواسطه گرهی جدید در تازیانه ی سرور تولید گشته.
با بشقابهائی از طلا به گدائی چند دانه برنج میروند
کودکانی که راستی را دوست میدارند و نسلها میگذرد که همراه با دروغ رشد یافته اند.
خبرنگار: سلام. ممکنه خودتونو معرفی کنید؟
رهبر اپوزیسیون: فرمان رهبر. متولد سال ۱۹۴۵ در هراره. دارای دکترا از پاریس، آلمان و آمریکا. دوره لیسانس و فوق لیسانسم را در زیمباوه گذراندم. در حال حاضر در دانشگاه های آمریکا اقتصاد تدریس میکنم.
خ: ممکنه بطور خیلی ساده شرح کوتاهی از نوع حکومت و اقتصاد مطلوب خود را بیان کنید؟
ر: بله، البته. بنده خواهان حکومتی دموکراتیک هستم که در آن عدالت برقرار و مساوی تقسیم شود و آزادی احزاب و قلم و بیان و تمامی آزادیهای مندرجه حقوق بشر در آن برقرار و اجرا گردد.
خ: و نوع اقتصاد آن؟ اگر براتون ممکنه لطفاً کمی ساده تر بیان کنید تا همه فهمتر بشود.
ر: نوع اقتصاد مطلوب من، نوعی از اقتصاد بازار آزاد است که باید در آن حق به حقدار برسد!
خ: این جواب گذشته از سادگی، کمی هم شگفت انگیز به گوش میرسد. ممکنه کمی بیشتر بازش کنید!
ر: منظورم این است که صاحب سرمایه سودی میبرد، از آن سود به دولت مالیات میدهد و دولت هم برای شهروندانش جاده و میدان میسازد.
خ: خوب کمی هم توضیح دهید چگونه قرار است این ایده اجرا بشود؟ منظورم این است که چه کسانی باید این کارها را انجام بدهند؟ بگذارید کمی سئوالم را بازتر کنم! مثلاً کارخانه های کشورتان در حال ورشکستگی اند و خیل عظیمی کارگر در سطح کشور دارید که آینده نامشخصی دارند. چه کارهائی در حکومت مطلوب شما میتواند انجام شود تا قشر کارگر به آینده خود امیدوار شود؟ آیا کارگران بیمه بیکاری خواهند شد؟ برای ملیونها بیکار که چشمشان به حکومتی خواهد بود که برایشان کار ایجاد کند آیا فکری کرده اید؟ و اگر فکری در این باره نکرده اید، لااقل به این فکر کرده اید که آن چند ملیون بیکار دوباره از شما ناامید شده، اول بخود خواهند گفت بازهم رودست خوردیم و بعد مجبور شوند دوباره با فریاد از شما بپرسند پس آن وعده ها چه شد؟ آیا تحصیل در حکومت شما رایگان خواهد بود؟ همهُ شهروندان بیمه درمان خواهند شد؟ آیا معلمین تا سن بازنشستگی میتوانند به شغل خود در آموزش و پرورش ادامه بدهند؟ آیا کارگران بعد از یکی دو سال کار دیگر طعم بیکاری را نخواهند چشید و بیکار نخواهند ماند؟ آیا نمیخواهید کارخانه ها در کشورتان به تکینک مدرن امروزی مجهز باشند؟ و اگر اینطور است با کارگرانی که روبات ها کارشان را انجام میدهند و این باعث بیکاری آنها خواهد گشت چه میکنید؟ آیا ایده هایِ مشخص شغل زائی برای جوانان دانشگاه دیده که یا بیکارند و یا پس از تحصیل بیکار خواهند ماند شده است؟ آیا حق داشتن چند زن لغو میشود؟ و با آنها که چند زن دارند چه خواهید کرد؟ آیا ارتشی جدید بوجود می آورید یا همین ارتش و پلیس را به خدمت میگیرید؟ مدیران مدارس و دانشگاه ها؛ بیمارستانها، مؤسسات و ادارات دولتی و غیر دولتی مشاغلشان را حفظ خواهند کرد و یا از کار بیکار خواهند شد؟ و اگر جواب آریست چه کسانی جانشین آنها خواهند گشت؟ برای بحران مسکن فکری کرده اید؟ آیا با تمام کشورها پیمان دوستی خواهید بست و مبادله کالا خواهید نمود؟ چه وارد و چه قرار است صادر کنید؟ از چه کشورهائی میخواهید تکنولوژی وارد کنید؟ از کدام کشور کفش و لباس و مواد غذائی؟ آیا...
ر: آقای عزیز من گفتم درس اقتصاد میدهم، نگفتم که خدا هم هستم. از این گذشنه این سؤالها باید بعد از تشکیل دولت پرسیده شوند و نه حالا!! من که هنوز نمیدانم در چه پست دولتی مشغول خدمت به وطنم خواهم شد. پس لطفاً پاسخ به این سؤالها را بگذارید برای بعد از برقرار شدن آن نوع حکومتی که من و تمام دموکراتها خواهان آن هستیم، و برای تحقق آن از هیچ کوششی دریغ نمیکنیم. خب، اگر دیگر سؤالی ندارید من با اجازه مرخص میشوم. سلام منو لطفاً به اوبی برسونید و بهشون بگید: پدر بیامرز آدم قحط بود سر صبح اینو فرستادی سراغ ما!؟
از روبرویم می آمد. میگفتند خیلی با ادب است. میخواستم میزان ادب اش را بسنجم؛ تنه ام را به تنه اش زدم.
گفت: آقا چشاتونو باز کنید، این چه طرز راه رفتنه.
گفتم: شانس آوردید چیزی دیگر نگفتید، وگر نه مجبور میشدم بهتون فحش بدم.
صورتش سرخ میشود، رگ گردنش باد میکند و با فریاد میگوید: تو به (چیز) ننه ات میخندی!، (چیز) تو دهن ِ خواهر (چیز).
ادب سنجم از خجالت رنگش سرخ سرخ میشود.
***
با مرغ عشقم رفته بودم گردش. دم هر رستورانی میرسیدیم آهی میکشید.
بیخبر از حال درونش میپرسم: مگه تو با گاو و گوسفندا فامیلی که انفدر آه میکشی؟
با بغض میگه: نه، ولی با یکی از اون مرغ سوخاریای تو اون مغازه نسبت دوری دارم.
***
همیشه وقتی از دست پدرم عصبانی میشوم بهش میگویم: دلم میخواد سر تو ببرم! و او جواب میدهد: اوه، حالا کو تا تو بتونی سر آدم ببری! اول باید شیر بخوری تا شیر بشی، بعد بتونی خرس و فیل بکشی!
***
روزی گردش گیتی حضرات عیسی، محمد، موسی، نوح و ابراهیم را در باغی گرد هم آورده بود. آنها در زیر درخت زندگانی نشسته و سرگرم گفتگو بودند.
بودا از راه میرسد، پس از سلام مینشیند و بلافاصله میپرسد: بچه ها زرتشتو ندیدید؟ باربد پس کجاست؟
خیر سرش مثلاً میخواد مهربونیشو بهم نشون بده! بخوره تو اون سرت با این مهربونی کردنت.
دیشب دست میکشید به بازوم، هی میلرزید و میگفت: بلوریِ من!. منم از حرصم دامنو دو وجب زدم بالا و رونامو نشونش دادم و گفتم: مگه پاهای من چشونه تو همش دست میکشی به بازوم!؟. تا چشمش افتاد به رونام آب از تو دهنش جاری شد. رعشه بجونش افتاد. ولی من فوری دامنو دوباره دادم پائین تا جونش دربیاد.
هر دو زن ریز ریز میخندیدند.
زن جوانتر زمزمه کنان ماجراهائی را که با شوهرش شب قبل گذرانده بود تعریف میکرد. ده پانزده سالی اختلاف سن داشتند. شوخ بود و هنوز آمدن زن دیگری به کاشانه اش بعنوان هوو را تجربه نکرده بود. از شب قبل تعریف میکرد و از ته دل میخندید.
در ته چشم زنِ دیگر اما، غم مانند مشعلی جاودانه سو سو میزد و در حین گوش دادن، از زیر چشم دزدکی به پوست سفید، به پستانها و پاهای خوش تراش هووی خود که یکماهی از آمدنش به آن خانه میگذشت مینگریست.
دو سه روز پیش با پسرانم برای غذا خوردن به راه افتادیم.
قرار بود بنا به پیشنهاد پسر بزرگم غذای چینی بخوریم. در بین راه نمیدانم به چه قصد ناخواسته گفتم: چلوکباب هم بد نیست، به شرطی که از گوشتِ قربانی باشد!
از مرد عرب پشت دخل که سفارش غذا را میگرفت پرسیدم: حاجی آقا، گوشت قربانی هم دارید؟
سرش را مانند میوه فروشی که میوه های خوبش را برای مشتریهای مخصوص خود کنار میگذارند نزدیک سرم میکند و آهسته میگوید: اَخی، شب عید، خودم تو همین آشپزخونه (با انگشت شست آشپزخانه را نشان میدهد) یک گوسفند پروار سر بردیم. هنوز مقداری از گوشت اش باقی مونده، هر سه پرس از اون گوشت باشه یا فقط پرس شما؟
_ هر سه پرس، و لطفاً بگید گوشت رو دو آتشه کباب کنند!
انگشتان دست راست را روی یکی از چشمهایش میگذارد و میگوید به روی چشم، دیگر امری نیست؟
_ سه تا کوکاکولا.
با انگشت اشاره چند بار روی شاسی های ماشین حساب روبرویش میکوبد. صدای چرتکه انداختن در گوشم میپیچد، بعد سرش را بالا کرده و میگوید: اَخی، با سه تا کوکاکولا جمعاً میشود 60 یورو.
ابروی راستم را به علامت تعجب بالا می اندازم و می گویم: حاجی اشتباه حساب نکردید؟ قیمتهائی که بالای سرتون آویزانند چیز دیگری میگویند. تقریباً دوبرابر قیمتی شده که باید بشود!
باز سرش را مانند زرافه ای به جلو می آورد و آهسته میگوید: حبیبی، گفتم که این گوسفند رو خودم این پشت تو آشپزخونه ذبح کردم. هم صد در صد اسلامی ذبح شده و هم اینکه گوسفند از اول برای اینکار تربیت شده بوده است!
در حال دادن پول میپرسم: اَخی! شما قبلاً تو ایران میوه فروش نبودید؟
قهقه میخندد و میگوید: ایران بودم، ولی نه برای کار کردن، بلکه برای گردش و چلوکباب خوردن!
بعد از دو سه قاشق غذا خوردن ناگهان به یاد کلیپی افتادم که اتفاقی در یو توب دیده بودم و مردی را در اتاقی با همسر و دخترش نشان میداد که از زمین و زمان شاکی بود. و هنگامیکه خواست اوج نامهربانی زمانه و ناخرسندی خود را به تصویر بکشد گفت: قران میگوید هرکس دو هفته گوشت نخورد مسلمان نیست. آخه این چه مسلمانی ایست که شش ماه میگذرد و هنوز من و خانواده ام یکبار هم گوشت نخورده ایم؟ و بغضش میترکد و بغض زن و دخترش که در کنار هم با فاصله از مرد نشسته بودند هم همینطور.
و بعد فکر داستان انرژی اتمی مانند سرعت برق جای کلیپ را میگیرد و تصویر کویری داغ که شترها با باری از یونجه از میانش در حال عبور بودند در جلوی چشمم ظاهر میشود. نگاهی به ریحان و تربچه داخل بشقاب سبزیها میکنم و به این فکر می افتم که تا همین چهل پنجاه سال قبل، مردم بخاطر غروری که داشتند با سیلی صورتشان را سرخ نگاه میداشتند تا همسایه ها به فقرشان پی نبرند. و پیشتر از آنها مردم بهتر میدانستند که با نان و آب میتوان گرسنگی و تشنگی را رفع کرد و این باعث مهربانی آنها بود. و پیشتر از آنها هم شاید مردم فقط یکبار در سال گوشت میخوردند؛ گوشت قربانی!
غذایم سرد شده بوده و پسرانم در حال جویدن غذا با تعجب به من نگاه میکردند.
"سپس زمین را به نیکی برشکافته ایم و در آن دانه ها رویانیده ایم. نیز انگور و سبزی ها و درخت زیتون و خرما و بوستان های انبوه و میوه و علف برای برخورداری شما و چارپایانتان".
هنوز هم باور کردن چیزهائی که با این دو تا چشام میبینم برام سخته.
جل الخالقی میگم و با صدای بلند، طوریکه مرغها هم بشنَوَن ادامه میدم: عجیبه، چرا اینا کاراشون مثل آدما شده!
بعد از روشن شدن هوا متوجه میشم اونکه یکی دو ساعتی مثل مادر مرده ها کنار پنجره نشسته، مادر نوزاد و صاحب ۹ تخمیه که در لونه تخمگذاری جا گذاشته. تعجبم وقتی بیشتر میشه که میبینم برادرش با یکی از خواهرای جوونترش که بی میل به تخمگذاری نیست، مرتب در رفت و آمد به داخل لونه تخمگذارین!
دیشب نوزاد تا یک قدمی مرگ پیش رفت. نمیدونم چی روی زمین پیدا کرده و خورده بود! اول فکر کردم داره خواب میبینه و هی می افته تو چاهی یا چاله ای. هی بی حس پخش زمین میشد و مثل پروانه ها هنگام مرگ بال بال میزد.
در اثنای گریه کردن از این صحنه دلخراش فیلم هم میگرفتم. نمیدونم این کار رو برای اثبات بیگناهیم میکردم و یا مثل اونائیکه پروانه های خوشگلو با سوزن روی پارچه های خوش جنس و خوشرنگ به تاریخ پیوند میزنن میخواستم منم یک همچین کاری بکنم!؟، آیا میخواستم مثل دکتر جکیل در آزمایشگاه اطاقم با چشمام مردن یک پرنده کوچلو رو که هنوز یک مترم نمیتونه بپره ببینم و از جون کندنش فیلم بگیرم تا ثبت تاریخ کنم!؟.
خدا را شکر. زود پی بردم که این حالتها در اثر خوابدیدن نیست، دست به کار شدم و آنچه به عقل ناقصم میرسید کردم: اول مدت ده دقیقه گذاشتمش زیر نور چراغ مطالعه. چون بدنش سرد شده بود. انگار بک قطعه کوچک یخ رو تو دستت گرفته باشی. بعد با زور یک میلی گرم آب رو که با چند سر سوزن نمک قاطی کرده بودم با سرنگ کردم تو حلقش و از پشت خوابوندمش زیر چراغ مطالعه و آروم دو سمت شکمشو با دو انگشت ماساژ دادم (گلاب بروتون، چون حیوونی نمیتونست فضله خارج کنه، باید این کار رو میکردم. اول فکر کرده بودم تنقیه ش کنم بهتره، ولی وسیله لازمو نداشتم و فکر کردم شاید اینکار براش خطرناک باشه. در حین ماساژ دادن دائم مثل بچه ها تو خواب ناله میکرد)، بعد دوباره چرخوندمش دوباره رو شکم و گذاشتم نور چراغ بهش کمی جون بده. ده دقیقه نگذشت که شروع کرد مثل آدمای مسموم بالا آوردن. هرچی دونه هرکی از راه رسیده و چپونده بود تو دهنش همه رو استفراغ کرد رو دست و پام. سرشو به راست و چپ میچرخوند، گردنشو مثل غاز پائین و بالا میبرد و از چینه دونش دونه ها رو بالا می آورد و در حال تکون دادن سر به چپ و راست از تو نکش پخش میشدن رو من. خدا رو شکر کردم عرق نخورده واللا بوی استفراقش اطاقو پر میکرد. بعد شروع کرد، گلاب به روتون، فضله از خودش خارج کردن؛ فضله ها مثل قیر سیاه رنگ و نرم و لزج بود (در حالت معمولی فضله های مرغان عشق کاملاً خشک است و میشود مثل یک دانه عدس از جائی برداشت و جای دیگر گذاشت). تو دلم گفتم: یا حضرت عباس، نکنه چیزی خورده که باعث خونریزی معده ش شده باشه. یکربعی خیر سر دائیش که باعث تموم این اوضاع اونه، هرچی تو معده اش بود خالی کرد.
خوشحالم از اینکه تونستم با مداوای اولیه جون یک پرنده رو از خطر نجات بدم و خوشحالتر به این خاطر که از ابتدا تا انتهای ماجرا رو با دوربینی که در دست چپ نگه داشته بودم فیلمبرداری کردم. حالا اما احساس آرامش وجدان میکنم، هرچند هنوز هم دقیقاً نمیدونم سهم مقصر بودن من در این قضیه چیه و چه مکافاتی براش باید قائل شد.
با خوشحالی میگوید: یکماه میشه از اون کارا نکردم.
نمیدانستم منظورش کدام کار است، اما با این حال برای آنکه فکر نکند کارهایش برایم بی اهمیت اند میگویم: باریکلا، مبارکه!
او: تازه فهمیدم چرا و به چه دلیل من اون کار رو میکردم.
من: خوب بگو.
او: تشخیص دادم هر وقت که بیکارم دست به اون کار میزدم.
من: باریکلا، کاشف هم که شدی!
او: آره، ولی هنوز پی نبردم چرا همیشه وقت بیکاری این کارو میکردم؟
من: مگه میخواستی در حال راه رفتن یا غذا خوردن هم میتونستی اون کارو بکنی؟
او: اگه میشد بد نمیشد.
من: بد نمیشد خیلی کمه، عالی میشد!
بعد از کمی فکر میگوید: ولی مثل اینکه حین راه رفتن یا آشپزی هم میشه واقعاً اون کار رو کرد.
من: خوب کاری انجام بده که با اون کار همخونی داشته باشه تا احساس بیکار بودن نکنی!
او: مثلاً چه کاری؟
من: مثلاً عکاسی و یا فیلمبرداری! در حین این کار خود بخود بدون اینکه اون کار رو بکنی راحت هم میشی!
او: راست میگی ها.
من: معلومه که راست میگم! نه چک زدی نه چونه، عروس اومد تو خونه!
کلمات قصارـ۲
۱۵ـ مانند راهی در فصل پائیز: بلافاصله پس از جاروب شدنش روی خود را دوباره با برگهای خشک میپوشاند.
۱۶ـ قفسی در جستجوی یک پرنده بود.
۱۷ـ در این مکان هرگز نبوده ام: دم و بازدم طوری دیگر بود، فریبنده تر از درخشش خورشید به هنگامیکه ستاره ای در کنارش جای دارد.
۱۸ـ اگر این امکان وجود میداشت که برج بابل را بدون بالا رفتن از آن بنا کرد، امکان اجازه داشتن اینکار هم میرفت.
۱۹ـ اجازه نده شیطان به تو بباوراند که توانا به مخفی ساختن اسرار از او میباشی.
۲۰ـ پلنگ ها به معبد هجوم آورده و کوزهای آب مقدس را تا آخرین قطره مینوشند؛ این کار مرتب تکرار میشود؛ عاقبت مردم میتوانند زمان آمدن را پیش بینی کنند و حضور پلنگ ها دیگر بخشی از مراسم نیایش آنها میگردد.
۲۱ـ مانند دستی که سنگ را محکم نگاه داشته است. دست تنها به این خاطر سنگ را محکم گرفته است تا آن را هرچه دورتر پرتاب کند. اما در آن دور دستها هم ره پیداست.
۲۲ـ تو مشق شبی. تا آنجا که چشم کار میکند دانش آموزی دیده نمیشود.
کلمات قصارـ۱
۸ـ دعوت شیطان به جنگ، همانند جنگ مردان با زنانی ست که در تختخواب به پایان میرسد.
۹ـ آ. خیلی متکبر است، او فکر میکند در نیکی بسیار ترقی کرده است، ظاهراً احساس میکند، از مسیرهائی ناآشنا، وسوسه هائی که روز بروز بیشتر میگردند او را مورد خطاب قرار میدهند.
۱۰ـ اما صحیحترین توضیح این است که یک شیطان بزرگ در او برای خود جا باز کرده و شیطانهای کوچک بیشماری از پس او آمده اند تا به شیطان یزرگ خدمت کنند.
۱۱/۱۲ـ اختلاف نظراتی که میتوان کم و بیش در باره یک سیب داشت: عقیده پسر جوانی که گردنش را باید دراز کند تا اندکی از سیب رویِ میز را ببیند، و نظر صاحبخانه ایکه سیب را برمیدارد و رایگان بدوست هم میز خود میبخشد.
۱۳ـ از اولین نشانه های شناخت، میل به مردن است. این زندگانی به نظر غیر قابل تحمل میگردد، دست نیافتنی از نوعی دیگر. آرزوی مرگ کردن دیگر باعث خجالت نمیشود؛ آدم خواهش میکند از زندان قدیمی ای که از آن متنفر است او را به یک زندان جدید ببرند، به زندانیکه ابتدا در آن باید نفرت آموخته شود. بازمانده ای از اعتقادات در این کار مؤثرند؛ در اثنای حمل و نقل، تصادفاً آقا به میان مسیر خواهد آمد، زندانی را تماشا خواهد کرد و خواهد گفت: "این یکی را نباید دوباره حبس کنید. او می آید پیش من."
۱۴ـ اگر تو با نیتی خوب در مسیری هموار راه میپیمودی و با این وجود پَسرَوی میکردی، آنوقت میتوانست گفته شود که این موضوعی مأیوس کننده است؛ اما از آنجائیکه تو یک دامنه سراشیبی را بالا میروی، تقریباً آنگونه سراشیب که تو خود از پائین دیده مبشوی، پس پسروی ها هم میتوانند تنها بواسطهُ کیفیت زمین حاصل گشته باشند و تو نباید تردید کنی.
میپرسم: میبخشید خانم، آیا سمعکی دارین که بشه باهاش فکر دیگران را خوانا خوند و احتیاج به عوض کردن باطری نداشته باشه؟ میدونید، آخه من وقتی باطری سمعکم تموم میشه، دیگه نمیشنوَم مغزم چی میگه. مثل آدمهای کر میشم و همه چیز یادم میره. در این مواقع حالم همیشه پریشونه. هرچی بهم میگن شاید از سمعک باشه، شاید باطریش خالیه! نمیدونم چی باید جواب بدم؟ منکه نمیشنوم چی بهم میگن. چی بشه یکی وقت کُنه برام باطری تازه بندازه و من بتونم براشون توضیح بدم که بی باطری موندن خیلی مسخره و ناخوشاینده.
فروشنده لبخندی میزنه و مؤدبانه میگه: میبخشید، ولی فکر کنم شما مغازه را اشتباه گرفته اید! برای خواندن افکار مردم احتیاج به عینک دارید و نه سمعک. مغازه بغل دستی ما عینک فروشیست!
از شوخ بودنش خوشم میآد. تو چشمش میخونم که اونم از من بدش نیامده و مشغول فکر کردن به چیزیه. اما هرچی به خودم فشار می آرم فکرشو بخونم مؤفق نمیشم.
باطری سمعک ام ضعیف شده. ازش خواهش میکنم برام تو سمعک باطری نو بذاره.
فروشنده نگاه دقیقی به من میکنه. برق نگاهش چشامو میزنه و مانع خوندن از تو چشماش میشه.
انگشت شست و اشاره شو داخل سوراخ گوش راست میکنه، مغزشو که شبیه به هزارپا میمونه بیرون میکشه، میذاره تو کشوی میز و درشو قفل میکنه. بعد با لبخندی فاتحانه که صورتشو تا آخرین لحظه ترک نمیکنه و با تکان دادن سر بی مغزش مشغول عوض کردن باطری میشه.
دیشب اتفاقی در یو توب قطعه فیلمی از رزا لوکزمبورگ دیدم. کمی به یاد فیلم دیکتاتور بزرگ با هنرنمائی چارلی چاپلین افتادم.
بعد از مدتها که میل ترجمه از روی یک فیلم یا قطعه ای از یک تآتر با من بود، این قطعه فیلم مرا سر شوق آورد و آن را به فارسی برگرداندم.
این اولین کارم از این دست است. کار راحتی نیست، مخصوصاً برای کسی که درصد شنوائیش با گذشت عمر مرتب در حال کمتر شدن است.
شاید که این تجربه، زیربنای کارهای بعدی را استحکام بخشد.
حضار محترم، تا همین چند وقت پیش، به بعضی از ما خاطر نشان میکردند که بیش از چهل سال صلح پشت سر گذارده ایم. و از آن به نتیجه رسیده اند که ما به پیشواز زمانی میرویم که در آن تکامل صلح امکان پذبر است.
تکامل در صلح وهم ذوب شده ای بیش نیست. آنانکه چهل سال صلح را خاطر نشان میکنند، جنگهائی را که خارج از اروپا رخ داده اند و اروپا نیز در بعضی از آنها دست داشته است فراموش میکنند.
مسئولیت خطر جنگ در جهان به عهده آن طبقاتی ست که خیال مسلح شدن بر روی زمین و دریا به بهانه حمایت از حراستِ صلح را دوست میدارند!
اما همچنین احزاب لیبرال هم که از هرگونه مخالفتی با نظامیگری دست کشیده اند مسئولند. چنین ادعا میشود که جنگیدن در طبیعت انسان نهفته است و کسی که خود را مسلح نگرداند، مانند طعمه ایست در میان همسایگانش. نظر ما اما طور دیگریست: مردم جهان میتوانند و باید در صلح با همدیگر زندگی کنند.
براووووو... براووووو.
حاکمین فکر میکنند دارای این حق اند که برای چنین سؤالی حیاتی بدون پرسش از مردم به تنهائی تصمیم بگیرند.
حالا من از شما سئوال میکنم: آیا اجازه داریم جنگی را که ما خواهانش نیستیم بدون دادخواهی انجام پذیرش سازیم؟
ـ نه... نه... هرگز... نه.
اگر از ما بخواهند که آلت قتاله را به سوی دوستان فرانسوی مان و یا دیگر برادرانمان نشانه رویم، فریاد خواهیم کشید: نه، ما این کار را انجام نمیدهیم.
جای تعجب است که متهم در چند سال گذشته تعداد بیشماری از بدترین نطقهای آتشین ایراد کرده، اما میدانسته که چگونه از محکوم شدن بگریزد و این دلبلی ست بر هوش سرشار متهم. او بخاطر سخنان تند و تیزش معروف است. او نام روزایِ سرخ را بیجهت با خود یدک نمیکشد. بنا به دلایل ذکر شده، باید متهم مجازات خود را، معنای آن را، گذشته اش و دشمنی غیر عادی و شدیدش با دولت را که از مسلک ایشان برمیخیزد بپذیرد.
من به نکات مهم اتهام آقای دادستان اشاره میکنم. ادعای ایشان به این شرح است: من بر علیه نظامیگری به فعالیت پرداخته ام و خواسته ام از وقوع جنگ جلوگیری کنم و چون نمی توانستم از وسیله مؤثرتری استفاده کنم، مگر آنکه از سربازان درخواست نمایم: "اگر به شما دستور شلیک دادند، اطاعت نکرده و شلیک نکنید."
آری، قضات گرامی؛ من تصمیم گرفتم به آنچه اعتقاد دارم عمل کنم.
چه استدلال مقاومت ناپذیری! اما اجازه دهید تا توضیح دهم که این استدلال از عقیده آقای دادستان سرچشمه میگیرد و نه از عقاید سوسیال دموکراتها. ما به این معتقدیم که تصمیم گیری برای جنگیدن و زمان وقوعشان را نه فقط ارتش، دستور از بالا و یا فرمانبرداران وابسطهُ زیر دست به عهده دارند، بلکه این اکثریت مردم هستند که تصمیم میگیرند و تصمیم نیز با آنهاست.
اگر اکثریت مردم به این باور برسند ـ و زنده ساختن این باور و این آگاهی در آنها از وظایفی ست که ما سوسیال دموکراتها به عهده گرفته ایم. بنابراین باز میگویم: اگر اکثریت مردم به این آگاهی برسند که جنگها یکی از زشترین، وحشی ترین، ارتجائی ترین و ضد مردمی ترین پدیده هاست، بنابراین دیگر جنگها بیمعنی و ناممکن میگردند.
_ مرسی پائول.
_ برای چی؟
_ به این خاطر که در سفرها همراهیم میکنی و تنهام نمیذاری.
_ اما خودت میبینی که تنها نیستی. همه بهت تبریک میگن و برات احترام قائلند.
_ احترام برای رزای سرخ؟
یک مجرم خطرناک روبروی شما ایستاده است. یک منفور دولت. زنی که بوسیله دادستان مارک بیوطن بودن بر او خورده است. در باره بیوطن بودن با دادستان همعقیده نیستم، زیرا که من وطنی بزرگ و مهربان دارم که هیچکدام از دادستانهای پروس دارای آن نیستند. زیرا مگر وطن بجز آن خیل عظیم مردان و زنانیست که کار میکنند؟
حضار گرامی، شما میدانید که در درام شیلر؛ هنگامیکه والن اشتاین در آن شب با چشمانی پژوهشگر ستاره ها را نظاره میکرده تا مسیر حرکت معماهای آینده را رمزگشائی کند میگوید: روز نزدیک است و مارس حاکم بر ساعات ماست.
این کاملاً با زمان امروز ما همخوانی میکند. هنوز مارس، این خدای خونین جنگِ لحظه ها حاکم است، هنوز قدرت در دستان کسانیست که فقط به جنگلی از اسحله متکی اند، هنوز هم جنگهائی تدارک دیده میشوند، هنوز هم بر مجلس مسلط اند، و باز هم هرچه بیشتر بارهای نظامی در راهند، اما همانطور که والن اشناین گفته است: روز نزدیک است، روزیکه به ما متعلق است. و روز این گونه نزدیک خواهد گشت اگر ما؛ کسانیکه در زیر قرار داریم روزی در بالا قرار گیریم. نه بخاطر فانتزی های خونین، تمرد و طغیان و یا آنطور که دادستانها با چشمانی ترسان به آن عقیده دارند؛ برای دست به کشتار زدن. نه، ما وقتی به قدرت برسیم، ساختاری اجتماعی بنا مینهیم که شایسته انسان و انسانیت است. اجتماعی که استثمار انسان بوسیله انسان برایش ناآشناست. اجتماعی که در آن مردم دست به کشتار دیگران نمیزنند. اجتماعی که ایده های بانیان قدیمیترین مذاهب و فلسفه را به حقیقت پیوند خواهد داد تا فرارسیدن این روز را هرچه زودتر آماده سازد. برای اینکار باید علیرغم میل تمام دادستانها و قدرتهای نظامی نهایت نیرویمان را به کار بندیم.
کلمات قصار.
نظارت بر معصیت، رنج، امید و طریق حقیقی
۱ـ طریق حقیقی از روی طنابی میگذرد که نه در ارتفاع، بلکه تنگ زمین بسته شده است. اما انگار بجای از رویش گذشتن، بیشتر موجب سکندری خوردن میگردد.
۲ـ تمام اشتباهات انسان از ناشکیبائی او برمیخیزد، از یک توقف منظم پیش از موعود و آشکارا به سیخ کشیدن چیزهایِ گویا.
۳ـ دو معصیت اساسی در انسانها وجود دارد که بقیه معصیت ها از این دو سرچشمه میگیرند: ناشکیبائی و کاهلی. آنها بخاطر نا شکیبائی از بهشت رانده شدند، و بخاطر کاهلی به آنجا بازنمیگردند. شاید هم فقط یک معصیت اساسی وجود داشته باشد: ناشکیبائی. آنها بخاطر ناشکیبائی رانده شدند، و بخاطر ناشکیبائی بازنمیگردند.
۴ـ سایه بسیاری از گوشه نشینان تنها با لیسیدن رودخانه مرگِ به مَد نشسته خود را مشغول میدارند، زبرا که این رودخانه از ما جاریست و هنوز طعم نمکین دریای خودمان را داراست. رودخانه موهایش از تهوع سیخ میشود، جریان آب معکوسی را انتخاب و مردگان را شناور بر آب زنده میسازد. آنها اما خوشبختند، ترانه های شُکر میخوانند و برآشفتگان را نوازش میدهند.
۵ـ از یک نقطه مشخص به بعد دیگر راه بازگشت باقی نمی ماند. باید به این نقطه دست یافت.
۶ـ لحظه نهائی تکامل انسان همیشگی ست. به این خاطر متقکرین جنبشهای انقلابی به درستی تمام آنچه کهنه است را باطل اعلام میکنند، زیرا که هنوز چیزی اتفاق نیفتاده است.
۷ـ یکی از مؤثرترین ابزار فریب نزد شیطان، دعوت به جنگیدن است.
هو انعکاسیست از های!
بازم برادره مثل خروس جنگی شده. البته من درسمو گرفتم و میدونم چکار کنم.
ده دقیقه میگذره که مثل مجسمه روبروشون واستادم و نگاشون میکنم. حیوونیا نمیدونن چطوری عکس العمل نشون بدن. همه کنار هم مثل بچه مدرسه ای ها؛ در یک خط منتظر تنبیه شدن قرار گرفتن. ده دقیقه تو سکوت نگاشون میکنم. تو این ده دقیقه جیک هم نزدن! ده دقیقه تموم که میشه میگم: حتما باید براتون مبصری کنم تا مثل آدم آروم بگیرین!؟ بعد به برادره میگم: هی جوجه، مواظب باش که داری کم کم عصبانیم میکنی! به جای اینکه خودتو بزنی به موش مردگی، یه کم فکر کن!
با مظلومی میگه: با منی؟
مثل مبصرای عصبانی میگم: نخیر، مدتیه دیوونه شدم دارم با خودم حرف میزنم! خوب معلومه با تو ام. مگه ما تو این اطاق چند تا مثل تو داریم؟
با پر روئی میگه: تو اصلاً نمیدونی ما کدوممون به کدومه! هر چی میشه هی زرتی یخه منو میچسبی!
حق داره. همشون شبیه همدیگه ان، پنج تاشون رنگ آبی آسمونی دارن، هفت تاشون سبز روشنن، با خالای سیاه. طول میکشه تا تشخیص بدم کدومشون به کدومن. اینو هم من میدونم و هم اون بچه پر رو! باید یه جوری مغز کوچلوشو از کار بندازم و فریبش بدم! لهجمو مثل خودش ولی پر روئیشو کمی بیشتر میکنم و میگم: جوجه، خیلی بلبل زبونی میکنی! نکنه میخوای چلچله شی! نیم وجبی روتو برا من زیاد میکنی؟ دیگیتالیت میکنم! چیپ چیپیت میکنم تا دیگه نگی منو نمیشناسی!
با تعجب مثل طوطیای خنگ که خودشونو برای لوس کردن اینور و اونور میکنن؛ اینور و اونور میکنه و میگه: دیگیتالیت میکنم چیه عمو! مگه چیپ چیپی کردن کشکه! یه روز برامون اسم میذاری یادت نره کی به کیه! یه روز فکر میکنی رومون رنگای مختلف بپاچی یادت میمونه چه رنگی ایم! حالام که میخوای دیگتالیمون کنی! اصلاً دیگتالی کردن یعنی چی؟! چیپ چیپی کردن چی چیه؟!
داشتم دوربینمو آماده میکردم، بهش گفتم: دیگیتالی یعنی الان از چشات عکس میگیرم، بعدشم تک تک خالای رو بالتو ثبت میکنم، و آخر سر همهُ اینا رو به صورت چیپ در میارم بقدر سر سوزن، میچسبونم رو نکت! تا ببینم بازم میگی نمیتونم از دیگرون تشخیصت بدم یا نه.
نگاهی به اینطرف و اونطرف میکنه، تا میاد در بره سه چهار تا عکس ازش میگیرم و میگم: دیدی خودتو لو دادی!
در حال پرواز باز برام شیشکی میبنده و میگه: زکی! آقا رو باش! میخواد رو نک ما چیپ بکوبه! نمیدونه ما خودمون یه پا دارکوبیم!
من سرم رو خیلی کم رو به بالا طرف آسمون میگیرم. نه اینکه سر بزیر باشم، نه، عادت دارم بیشتر به روبروم نگاه کنم. هرچه روبروم فضا بازتر باشه، اعتماد به چشمام هم بیشتر میشه، بعد میتونم همه جا رو خوب ببینم.
تنها وقتی میخوام چشم تو چشم خورشید کنم، وقتی میخوام ستاره ها رو بشمرم؛ سرم رو بالا میکنم.
و وقت هائیکه سراغ تو رو از ماه میگیرم.
یک برگ کهنه. (1)
از ذخیره من هم، تعداد زیادی از لنگه های خوبش را برداشتند. اما من به این خاطر اصلاً شکوه نمیکنم، چون میبینم که چگونه بر قصاب روبروئی ام میگذرد. به محض ارائه کالا، تماماً بوسیله چادرنشینان از دستش ریوده و بلعیده میگردد. حتی اسبهایشان هم گوشتخوارند؛ اغلب سوارکاری کنار اسب اش دراز کشیده و هر دو از یک قطعه گوشت میخورند. هر یکی از یک سر آن. قصاب وحشتزده ست و جرئت نمیکند از عرضه گوشت دست بکشد. اما ما این را درک کرده، پول روی هم میگذاریم و به او کمک میکنیم. چه کسی میداند اگر چادر نشینان گوشت بدست نیاورند به چه کارهائی دست خواهند زد، چه کسی براستی میداند چه فکرهائی به سرشان خواهد افتاد، حتی اگر هم گوشت روزانه اشان را بدست آوردند.
قصاب اخیراً به این فکر افتاد که میتواند دست کم زحمت ذبح کردن را صرفه جوئی کند و یک روز صبح گاو زنده ای با خود به همرا آورد. او اجازه ندارد دیگر این کار را بکند. من یکساعت تمام در ته مغازه ام بیروح روی زمین دراز کشیده بودم و تمام لباسها، رواندازها و پشتی ها را رویم کشیده بودم تا نعره گاو، که چادرنشینان از هر طرف به او یورش برده بودند و با دندان قطعاتی از گوشت گرمش را پاره میکردند را نشنَوَم. مدت درازی در سکوت گذشت تا جرئت خارج شدن از مغازه را پیدا کردم؛ خسته مانند میگسارانِ دور بشگهُ شراب به دور باقیمانده گاو دراز کشیده بودند.
در آنزمان فکر میکردم پادشاه را کنار یکی از پنجره های کاخ تصادفاً دیده ام؛ والّا هرگز به این اطاق بیرونی نمی آید، او همیشه فقط در درونیترین نقطه باغ زندگی میکند؛ اینبار اما او آنجا ایستاده بود ـ در هر صورت به نظر من چنین آمد ـ در کنار یک پنجره و با سری فرو افتاده به آنچه در جلوی کاخش روی میداد مینگریست.
"چه خواهد شد؟" همه از خود میپرسیم. "تا کی خواهیم توانست این بار و عذاب را تحمل کنیم؟ کاخ پادشاهی چادرنشینان را اغواء ساخته است، اما نمیفهمند چگونه دوباره آنها را از آنجا بیرون کنند. دروازه بسته میماند؛ قراولان که قبلاً با شکوه در صفی مرتب داخل و خارج کاخ میگشتند، اکنون پشت پنجره های نرده کشیده ایستاده اند. برای نجات وطن به ما پیشه وران و تجار امید بسته اند؛ اما ما از عهده چنین وظیفه ای برنمی آئیم؛ و هرگز هم بخاطر قادر بودن به چنین کاری از خود تعریف و تمجید نکرده ایم. این یک سوء تفاهم است و سبب نابودی ما خواهد گشت."
_ پایان _
یک برگ کهنه.
اینطور به نظر می آید که انگار در دفاع از سرزمین پدری مان بسیار اهمال گردیده است. ما به این خاطر تا کنون به خود زحمتی نداده ایم و بدنبال کار و معیشت خود بودیم؛ وقایع روزهای اخیر اما نگرانی ما را فراهم ساخته است.
من یک کارگاه کفاشی در میدان روبروی کاخ پادشاهی دارم. به محض باز کردن مغازه ام در سپیدهُ صبح، میبینم محل های ورود تمام کوچه هائیکه به این میدان منتهی میشوند بوسیله مردم مسلح اشغال شده اند. آنها اما سربازان ما نیستند، بلکه ظاهراً چادر نشینانی از شمال اند. آنها بگونه ای که باور کردنش برایم مشکل است تا پایتخت که تا مرز فاصله بسیار طولانی ای دارد نفوذ کرده اند. در هر صورت آنها اینجایند؛ چنین بنظر می آید که تعدادشان هر صبح بیشتر میشود.
آنها مطابق طبع شان در زیر آسمان اردو میزنند، زیرا از ساختمانهای مسکونی بیزارند. و با تیز کردن شمشیرها، تیز کردن نوک تیرها و تعلیم دادن به اسیهایشان خود را سرگرم میسازند. آنها این میدان ساکت را که همیشه از روی ترس تمیز و پاک نگاه داشته میشده است به یک طویله حقیقی مبدل کرده اند.
اگر چه ما گاهی میکوشیم از مغازه هایمان خارج گردیم تا اقلاً کثافات بیش از حد ناخوشایند را از آنجا پاک کنیم، اما هرچه میگذرد این کار خیلی کمتر اتفاق می افتد، زیرا که تقلای بیهوده ایست و از این گذشته ما را با خطر زیر سم اسبان وحشی لگدکوب و یا از ضرب تازیانه ها زخمی شدن روبرو میسازد.
گفتگو با چادرنشینان ممکن نیست. زبان ما را نمیشناسند، آری آنها به زحمت حتی زبانی مخصوص به خود دارند. آنها در جمع خود با همدیگر مانند زاغچه ها صحبت میکنند. به کرات فریاد زاغچه ها به گوش می آید. نوع زندگی و لوازمان، هم برایشان غیر قابل درک و هم بیتفاوت است. از این رو هرگونه گفتگو با حرکات دست را هم با دیده انتقاد نگریسته و رد میکنند. اگر آرواره هایت جابجا شوند و دستهایت را از مفصل پیچ و خم بدهی، باز هم آنها تو را نمیفهمند و هرگز هم نخواهند فهمید. اغلب دهن کجی میکنند؛ سپس سفیدی چشمشان میچرخد و کف از دهانشان جاری میشود، اما آنها با این کار نه میخواهند به تو چیزی بگویند و نه اینکه تو را بترسانند؛ این کار را میکنند، زیرا که این شیوه آنهاست. آنچه احتیاج دارند برمیدارند. نمیشود گفت که آنها متوسل به زور میشوند. قبل از دستیابی، همه کنار میروند و همه چیز را به آنها واگذار می کنند.
تا این عدد سیزده کاری دست ما نده انگار راحت نمیشه.
یکی دو ساعتی از نوشتن ماجرای اتفاق افتاده امروز نگذشته بود که زنگ تلفن به صدا میاد. لعنت بر شیطانی میگم و به کار خودم مشغول میشم. بعد از ده زنگ صدا قطع میشه. در حال گفتن خدا را شکر بودم که باز زنگ به صدا میاد. اینبار دوازده بار و با هر بار زنگ انگار آهنگری با دستگاه جوشکاریش مشغول جوش زدن دو قطعه ازعصب های پاره شده ام به همدیگه میشه.
چند تانیه بعد باز زنگ به صدا میاد، گوشی رو با عصبانیت برمیدارم و به آلمانی میگم: چیه، چه خبره!؟
صدای خسرو از اونور سیم میگه: سعید خبری شده؟ چرا گوشی رو بر نمیداری؟ بابا تو هم کارت خیلی درسته!
هنوز عصبانی بودم و میگم: آخه دیوونه بعد از صد سال هنوز هم نمیدونی باید بذاری اول دوبار زنگ بزنه و بعد دوباره شماره بگیری؟
با نگرانی میگه: مگه تو برای آدم حواس میذاری آخه؟
با تعجب میگم: چی شده بازم؟
میگه: امروز داشتم تو اینترنت دنبال مطلبی میگشتم، بعد گفتم بیام ببینم تو تو این مدت چی نوشتی. این چیزا چیه تو نوشتی؟ خونریزی در سیزده یعنی چی!؟ کسی زخمی شده؟
میگم: مگه من به زبون چینی نوشتم که متوجه موضوع نشدی؟
با دلخوری میگه: خوب بابا، حالا ما یه چیزی گفتیم. خودت میزونی؟ آنفولانزای خوکی نگرفتی؟ مرغا چطورن؟
عصبانیتم کمتر شده بود، گفتم: مرسی، هر جفتشون میزونن. دست منم چند جاش زخمی شده ولی مهم نیست.
میپرسه: سعید فکر میکنی چون امروز سیزدهم هستش این اتفاق افتاده، یا دلیل دیگه ای داره؟
میگم: خسرو جون، اگه این اتفاق رو در خواب میدیدم میتونستم بهت جواب درست بدم، ولی چون در بیداری و جلوی چشمم رخ داده چی میتونم بگم؟ آدم این روزا به چشمش هم نمیتونه اعتماد کنه!
میپرسه: خوب اگه این اتفاق رو تو در خواب میدیدی، بعد چطور تعبیرش میکردی؟
میبینم مثل اینکه ول کن معامله نیست و افتاده رو دنده گپ زدن. میگم: تعبیرش این میشد که من تمام وقت امروز و فردا و پس فردا و پس پسین فردا و پس پس پسین فردا رو پاورچین پاورچین میگذروندم، طوریکه حتی نشه استکان چای از دستم بیفته بشکنه و تمام این مدت رو با جمع کردن ششدانگ حواسم از این ور خیابان به اونور خیابان میرفتم تا ماشینی زیرم نکنه، یا دوچرخه بهم نزنه و یا یک هفته با کسی رفت و آمد نمیکردم! و....
که میگه: سعید مثل اینکه حال و حوصله ت امروز زیاد میزون نیست، برای همین بیشتر از این اذیتت نمیکنم.
ازش بخاطر تلفن کردن تشکر میکنم و برای پس فردا قرار دیداری با هم میذاریم.
نگاهی به داخل جعبه میندازم. گوشه ای نشسته و خونریزی انگشتش قطع شده. تا میبینه دارم نگاش میکنم میگه: یعنی چی اینکارا!؟ زود بیارم بیرون.
میخوام بگم چقدر پرروئی پسر، ولی دلم نمیاد، میگم: تا آروم نگیری و برام تعریف نکنی جریان چی بوده همون تو میمونی.
با پر روئی! میگه: مگه چکاره ای!؟
میبینم بد بیراه هم نمیگه، ولی برای اینکه متوجه بشه چون منم تو این اطاق زندگی میکنیم پس جریان به من هم مریوط میشه، طوریکه باورش بشه میگم: پس چی خیال کردی!؟ فکر کردی هیچکاره ام؟ و یا فقط مسؤل خرید غذا برای جنابعالی و تر و تمیز کردن کثافتکاریتون!؟ نه اینطورم که خیال میکنی نیست! من هم کلانترم، هم دادستان و هم قاضی!
میگه: زکی!
تو دلم میگم خدا رو شکر بلد نیست شیشکی ببنده! و میگم خلاصه هر موقع دوست داشتی بیای بیرون خبرم کن.
عصبانی میشه و میگه: اِهه، مگه زبون حالیت نمیشه!؟ دارم یه ساعته بهت میگم بیار منو بیرون.
منم با لحن خودش میگم: منم ۵۸ دقیقه ست دارم میگم اگه نگی چی شده نمیای بیرون. باید از سیر تا پیازو تعریف کنی بعد میای بیرون!
میگه: باشه، ولی اول بیار بیرون بعد تعریف میکنم.
میگم: باشه، ولی یادت باشه دروغ بگی تو آتش جهنم میسوزی!
میگه: من که نمیدونم جهنم چیه و کجاست، ولی اگه سوزشش اندازه سوختن جای زخم انگشتم باشه بهت قول میدم که دروغ نگم.
از تو جعبه درش میارم و میذارمش روی زانوم، چند قطره آب بهش میدم و میگم بفرما، من گوشم!.
خودشو کمی جابجا میکنه و میگه: از وقتی شروع کرده به تخم گذاشتن، صد دفعه هم بیشتر بهش گفتم بیا از منم تخمدار شو. ولی انگار نه انگار که منم برادرشم. یا با بابامون جفتگیری میکنه یا با اون دو تا داداش نره خرم!
امروز زودتر از همه از خواب بلند شدم، رفتم فوری دون خوردم تا اولین نفر باشم که بهش غذا میده. ولی هرکاری کردم قبول نکرد از دهن من غذا بگیره. منم عصبانی شدم دو تا نک محکم زدم تو سرش، بعد پرسیدم حالا چی؟ گفت برو گمشو بیشعور. منم عصبانیتر شدم، اومدم نک سوم رو بزنم، اونم اومد جاخالی بده و تصادفاً نکم خورد به چشمش! که مثل قمر خانوم! پرید از لونه بیرون و شروع کرد به گاز گرفتنم.
دلم براش کمی میسوزه و میگم: خوب به تو چه که خواهرت با کی میخواد جفت گیری کنه.
با اندوه میگه: به تو چه یعنی چی؟ مگه من برادرش نیستم؟ خوب منم دل دارم!، چطور میتونه با بابام جفتگیری کنه ولی با من نمیتونه؟
میگم: خوب تو رو مثل برادرش دوست داره و اونا رو یه جوری دیگه! تازه مگه دست توست که بخوای با تو هم جفتگیری کنه؟ اون آزاده با هرکی که خوشش میاد این کار رو انجام بده.
در حال پریدن میگه: آقای کلانترو باش! خوبه مارشال نشدی! و نزدیک استراحتگاه یهو شیشکی بلندی برام میبنده!!
متلک انداختن، بی ادبی و شیشکی بستنش نه تنها ناراحتم نمیکنه، بلکه از اینکه میبینم خونریزی انگشت ظریف پاش بند اومده و دوباره سرحاله کلی کیف هم میکنم. تنها، تعجبم از اینه که نمیدونم از کی شیشکی بستنو یاد گرفته.
برای اولین بار در عمرم شاهد دعوای دو پرنده به قصد کشت شدم.
اول فکر کردم دارن مثل همیشه با هم بازی خرکی میکنن، بعد تعجب کردم، گفتم بهتره ازشون تو این حالت فیلم بگیرم و با نشون دادن فیلم متوجه شن که چقدر وحشی شده بودن.
زمانی متوجه درگیری شدم که یکی از برادرها که اتفاقاً رابطه اش با من بد هم نیست، روی میز کنار سوراخ لونه تخم گذاری خواهرش ایستاده و با او که تویِ لونه بود در حال جنگیدنه.
اول فکر کردم داره مثل بقیه به خواهرش غذا میده، ولی بعد از ادامه به نگاه کردن متوجه شدم نه بابا این دو تا صبح به این زودی، هنوز هوا روشن نشده دارن با هم دعوا میکنن.
پیش خودم گفتم حتماً از قبل اختلاف داشته و دارن با هم تصویه حساب میکنن تا اختلافشون رفع بشه. و موضوع رو جدی نگرفتم.
سرم به کارم مشغول بود که یهو صدای جیغ و فریادشون بلند میشه. نگاه کردم، دیدم خواهره از لونه خارج شده و همونجا روی میز مشغول زد و خورد با برادرشه! تو دلم گفتم: جل الخالق! به حق چیزهای ندیده! این دیگه چه صحنه ایه! که دیدم این دو مثل دو تا گلوله کاموا تو هم پیچیدن و قل قل خورون در حال نک زدن و گاز گرفتن همدیگه از رو میز افتادن رو زمین جلوی پای من که در حال فیلم گرفتن بودم.
اومدم با دست چپ که آزاد بود از هم جداشون کنم که نامردی نکردن! و هر دو چند جای دستمو گاز گرفته و زخمی و خونی کردن.
دوربین رو میندازم یکطرف (شانس آوردم افتاد روی کاناپه) و دو دستی مشغول سوا کردنشون میشم.
کار آسونی نبود، چون باید مواظبت هم میکردم در اثر کشیدن این دو از هم دردشون نیاد و یا دست و پاشون که در هم گره خورده بود نشکنه.
خلاصه مؤفق میشم و جداشون میکنم. هر دو میپرن طرف محل استراحتگاهشون و مشغول خستگی در کردن میشن.
منم برای شستن دست زخمی و خونین شده ام بخاطر جلوگیری از مبتلا شدن به آنفولانزای خوکی! به دستشوئی میرم. بعد از برگشتن میبینم دوباره افتادن رو زمین و در حال جنگیدنن. اینبار شده بودن درست عین یک گلوله کاموا!
داد میزنم که مگه خروس جنگی شدید!؟ و با مکافات از هم جداشون میکنم. چون از انگشت برادره خون قطره قطره میزد بیرون و قطع نمیشد، پس تو دستم نگهش میدارم و خواهرش با زحمت میپره دوباره طرف استراحتگاه.
در حال پاک کردن خون انگشت پاش با دستمال کاغذی متوجه میشم که خون به این زودی بند نمیاد. ناچار انگشت زخمیشو لای دستمال کاغذی جدیدی قرار میدم و با فشار دو انگشت محل خونریزی رو چند دقیقه ای نگه میدارم و در این بین جعبه ای مقوائی پیدا میکنم و جنگجوی زخمی رو داخلش میذارم و جعبه رو کنارم قرار میدم.
هر وقت برای اطمینان از اینکه حالش خوبه یا نه، نگاهی به داخل جعبه میندازم برادر زخمی شده برای اعتراض دادی میزنه (فکر میکنه انداختمش زندون، اونم تو یک تک سلولی. نمیدونه انداختمش تو اطاق در بسته مخصوص بیماران خطرناک روحی و روانی!).
خواهره پرهای زیر نک و بالهاش خونی شده، ولی دلش نمیخواد بهش دست بزنم، حتی خجالت هم میکشه که من اونو در این وضع ببینم و خودشو از رد نگاهم مخفی میکنه. منم زیاد مزاحمش نمیشم و از راه دور ازش فیلم میگیرم تا بتونه خودشو بعداً ببینه.
بعد از نیم ساعت استراحت کردن وقتی میبینه نوزاد رو کردم تو لونه (گفتم شاید با این کار نوزاد هم جریان دعوای دائی با مادرش از یادش بره! و هم تخم های تو لونه بی گرما نمون!)، میپره میاد میره تو لونه تخم گذاری و خسته و با پرهای خونین میشینه رو ده تخمی که مثل جونش دوستشون داره.
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
برگ اول:
دود ملایمی زیر طاق های ضربی و گنبدهای کاروانسرای آجیل فروش ها لمبر می خورد و از دهانهُ جلو خان بیرون میزد.
برگ آخر:
دلش می خواست بخوابد. و خوابید. آرام خوابید. و طناب جوری سیخ و صاف بر بالای آب، نزدیک سرش مانده بود که هر کس می دید می گفت:
"مردی خود را در آب حلق آویز کرده است."
زنگ تلفن بصدا میآید. به خود میگویم: کاش کسی باشد که میداند باید بگذارد اول دو بار زنگ به صدا آید و بعد از قطع کردن آن دوباره تماس بر قرار کند تا من با خیال راحت از اینکه با دوستی صحبت خواهم کرد گوشی را بردارم.
زنگ بعد از دو بار به صدا در آمدن خاموش میشود و من خوشحال.
با رسیدن صدایش به گوش من، فوری غمی در فضا سوار بر ارتعاشات الکتریکی خود را جلوی چشمانم نشسنه در گوشه ای تاریک ظاهر میگرداند.
بعد از حال و احوال پرسی میگوید: میبخشی همیشه با خبرهای ناخوشایند ازت سراغ میگیرم و باعث زحمتت میشم.
برای دلداری دادنش میگویم: خبر مرگم رو هم بمن برسونی برام خوشاینده!
صدای نفس های نامرتب اش به گوش میآمد و خبر از تند زدن قلب اش میداد.
برای آرام کردنش با ملایمت میگویم: داشتی تعریف میکردی.
_ بازم دیشب همون خوابو دیدم! خواب دیدم خودمو آماده پرواز کردم، چند بار درجا بال بال زدم، لحظه پریدن اما باز دستی محکم ساق پامو گرفت. و من خسته از بال زدن برای رها کردن پام از آن دست قوی خیس عرق از خواب پریدم.
طوریکه بداند به شرح دادنش از خواب با دقت گوش داده ام میگویم: بهت تبریک میگم. تو خواب قبلی هر دو پاهات بوسیله دو دست قوی نگه داشته شده بودند، ولی اینبار تنها یک دست مانع پروازت شده بود. میشه با تمرین دونده سریعی شد و شناگر ماهری اما پرواز رو نمیشه فراموش کرد.
حالا دیگر صدای نفس اش منظم شده بود و من به این می اندیشیدم چه خوب خواهد شد در خواب بعدیِ او دستی در کار نباشد و بتواند بپرد و اوج بگیرد تا آن دوردستهای آسمان.
کاش پیشم بودی و با من از پنجره باز اطاق به تماشای اولین روز بهار در آغاز زمستان به تماشا مینشستی.
پرتو خورشید نیمی از سه ساختمان دست راست حیاط را طلائی رنگ ساخته.
بر دیوار طبقه چهارم به بالای خانه ای، درخت سایه بزرگش را پهن کرده.
گنجشکها یکی یکی، چندتا چند تا از درز آجرها در میان، دوری میزنن تو هوا بعد میشینند رو شاخه ها. سابه هاشون رو دیوار بزرگ میشه؛ میرخصن با هم، میخندن با هم.
به پنجره ای که از عکس شاخه ها پر شده خیره میشم. جنگلی روشن، جنگلی از شاخه و نور را میماند. کاش پیشم بودی و میدیدی جنگل عشق مرا.
کاش بودی و میدیدی پرندگان عشقم چه زیبا و عاشقانه ترانه زندگی سر میدهند، کاش بودی و میدیدی چه با شکوه میپرند با هم.
در اولین روز بهار در فصل زمستان، وزن ها بی وزن، سنجش بیدستگاه میگردد. و بعد نه فاصله ای میماند و نه زمانی برای دیرتر، نه زمانی برای زودتر.
تو میمانی و من و سایه های ما که بزرگ و طلائی رنگ بر دیوار حیاط زمزمه کنان، تنگ در آغوش هم میرقصند.
در تردید به سر میبری
وقتی نمیدانی دگر
بالا پائین یا ته به سر است
میان دو هجا مصلوبی
و مدام میپرسی کدام واژه
کدامین خط؟
دل ات بسپار به گوش خود
به دست من
دل ات خیس باران دیده است
عطر بهار بوئیده است
خوب میداند
کدام پیداست
کدام زیباست
دست بدستت دادم
تا پلی گردد میان دلمان
عشق من به تو
شاید
مثل عطش باشد به آب
شبیه ریشه به خاک
شاید
مانند کودکی باشد محتاج بغل
مانند دلی محتاج نفس
شاید هم
مثل آهوی چشم تو باشد
و صحرای خیال من
مردی یک طوطی زیبا داشت. این طوطی اما دارای یک عیب بود؛ دائم میگفت: من یک کمونیست ام.
با اینکه این عادت طوطی اعصاب مرد را داغان کرده بود، اما نمیشد هم طوطی را از این کار منع کرد.
روزی مرد تصمیم میگیرد برای سه هفته به مسافرت برود، و چون نمیتوانست طوطی را همراه خود ببرد پس او را در جایخی قرار میدهد.
مرد پس از از سه هفته به خانه بازمیگردد و طوطی را از جایخی خارج میسازد. بعد از آب شدن یخها دوباره طوطی سر حال می آید اما دیگر حرف نمیزد.
مرد برای به صحبت آوردنش میگوید: من یک کمونیستم، من یک کمونیستم.
طوطی در جواب میگوید: من اما دیگه نه. سه هفته تبعید به سیبری کافیم بود.
فرانس مونته فرینگ Franz Müntefering
<۶۹ ساله>
رئیس پیشین حزب سوسیالیست های آلمان SPD
قرار است در 12 سپتامبر با دوست دختر خود
میشله شومَن Michelle Schumann
<۲۹ ساله>
ازدواج کند.
به این میگن مرد!
به اون یکی هم صد البته میگن شیر زن!
مبارک باشه انشاءالله.
سختی انتظار
وقت شناسی را به من آموزاند.
سه ماه پیش درخواست یکماه مرخصی سالانه ام را برای رئیس شرکت فرستادم.
بعد از یک هفته سکرترش برام نامه ای فرستاد که: ساعت خواب! مرخصی سالانه شما بیست و یک روز بیشتر نیست!.
پیش خودم فکر کردم شاید بابای رئیسم تاجر بازار بوده و چونه زنی عادتش شده.
درخواست جدیدی نوشتم و تقاضای بیست و یک روز مرخصی سالانه کردم.
در این مدت از شرکتی که بلیط پرواز رزرو کردم مدام زنگ میزدند و میپرسیدند: پس کی میخواین پرواز کنین؟
خلاصه امروز بعد از این مدت نامه ای از اداره بدستم رسید که با مرخصیم از فردا موافقت به عمل آمده!
خوشحال و عصبانی در هم به شرکت مزبور زنگ میزنم و خبر میدم از فردا مرخصیم شروع میشود، و آیا میشود پروازم را اوکی کنند؟
طرف بدون مخفی کردن خمیازه اش میگه: ساعت خواب! رزرو قبلی به علت طولانی شدن مدت کنسل شده و من باید برای خرید بلیط بر مبلغ بیفزایم!
با نگرانی میپرسم: چقدر باید بیشتر بپردازم؟
میگه گوشی و مشغول محاسبه میشه...
ساعت هفت خوشحال با ساک کوچکی از دو جفت جوراب و دو سه تا زیر شلواری و مسواک و خمیر دندان به فرودگاه میرسم. نگاهی به بلیط و نگاهی به تابلوی اعلانات میندازم و بعد بسوی محل اعلام شده میرم. مایل بودم تا رسیدن به آنجا کمی سوت بزنم اما پس از لحظه کوتاهی در اثر نگاه مردم از اینکار منصرف شدم.
بلیط و پاسپورتم را به دست خانم جوان با صورت خوش تزئینی میدم و بلافاصله میگم: لطفاً کنار پنجره. چمدان هم ندارم.
خانم جوان نگاهی به من میکنه و با خنده میگه: ساعت خواب! هواپیمای شما ساعت هاست پرواز کرده! دقیقاً ساعت هشت صبح! درست یازده ساعت پیش!.
عاشقانه
آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت می دارم
دلِ اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستارهُ گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
احمد شاملو
۵۸.۴.۳۱
قزاق و کُرد
در مرز ترکیه به مانعی بر نخوردیم. اردو پس از اتراق کوتاهی در قصبهُ پنجوین به راحتی تا شهر سلیمانیه پیش رفت و آنجا متوقف گردید.
دو سه روز بعد متصرف یعنی حاکم سلیمانیه از ما دیدن کرد و در ضمن تعارف معموله تقاضا نمود سرگرد اوت افراد سواره و پیاده، سیستم تفنگ ها، تعداد توپ و مسلسل و مهماتی که همراه آورده صورت بدهد. هدف خود و مقصد سربازان ایرانی را هم معلوم کند.
به او جواب داده شد: این گروه تابع ستاد مارشال فن در گلتس پاشا فرمانده سپاه ششم در عراق عرب است و مأموریت دارد در مقابل تجاوز روس ها به دفاع پردازند. لهذا راجع به مسائل مذکور باید به فرماندهی کل رجوع نماید. رفت موضوع را به مافوق خود گزارش بدهد دیگر خبری از او نشد.
عید نوروز و سیزده سال ۱۲۹۵ شمسی را در چادرهائی بیرون شهر، وسط یک دشت سبز و باصفا و هوای خوش، برگزار کردیم، آن ایام فقط ابراهیم بیک مجاهد و اتباعش که حقوقشان عقب افتاده بود مزاحم می شدند.
در سلیمانیه شنیدیم: ژاندارم های ایرانی در خطه کرمانشاهان با کمک معدودی از عساکر عثمانی، بین کرند و پاطاق، در برابر حملات سواره نظام روس مقاومت به خرج داده اند. نظام السطنه و همراهان نیز در قصر شیرین بسر می بردند. من نتوانستم با آن ها تماس بگیرم. سرگرد اوت هم به واسطهُ بی تربیتی دستگاه پست و تلگراف مجبور شد چندین بار با اعزام پیک مخصوص به بغداد عاقبت کار خود را به مقامات مافوق گزارش بدهد و کسب تکلیف کند. جوابی نمی رسید. با وجود تنگدستی توقف اردو در سلیمانیه خیلی به طول انجامید...
چیزی نگذشت در اورامان و مریوان جنبشی پدید آمد. سران عشایر آگاه شدند که قشون روس پس از باز شدن جاده ها قصد تجاوز به خاک آن ها دارد و می خواهد از آنجا به سلیمانیه راه یابد. عموماً خود را در خطر دیدند و در صدد ائتلاف و دعوت چریک های مسلح بر آمدند.
سپس پیاپی خبر رسید: سرکرده های اورامی و مریوانی، با ارشاد مشایخ نامبرده، پس از جمع آوری چند هزار تفنگچی سوار و پیاده به دفاع برخاسته، لشکر مهاجم روس را در گردنه های آریزوگاران منهزم ساخته آن ها را در کوه و کمر تا دامنهُ آبیدر (یعنی پشت شهر سنندج) به عقب رانده اند و سرتیپ (زاخارچنکوف) فرمانده روسی بر اثر تلفات بسیار دیگر جرئت نکرده از سنندج خارج بشود.
سرگرد اوت مرتب اخبار واصله را به بغداد گزارش می داد.
در سال اول مهاجرت این شکستی قابل ملاحظه بود که از طرف عشایر غرب به قشون روس وارد آمد....
در حاشیهُ این مطلب باز راجع به روش دیویزیون قزاق حکایت میکنم: سی و هشت سال بعد از آن وقایع وقتی در دورهُ دوم مجلس سنا لایحهُ (پیمان بغداد) مطرح گردید، من به عنوان سناتور مخالف ضمن نطقی مشروح در جلسه علنی گفتم: «عشایر ایرانی نژاد که تعصب ملی دارند زیر بار سیاست بازی های خارجی به زیان میهن عزیز نمی روند و اگر لزوم پیدا کند خود با دشمنان ایران رأساً به مبارزه برمی حیزند». و جنگ کردها را با عساکر روس در صفحات کردستان دلیل آوردم.
در پایان آن جلسه سناتور سپهبد امیر احمدی (فرمانده سفاک سپاه غرب قبل از سلطنت رضا شاه کبیر) که با ژست های پهلوانی به لایحهُ فوق فقط یک رأی موافق داده بود، پیش من آمد و این طور رجز خواند:
_ رفیق، از قرار معلوم من و تو یکبار دیگر هم دست و پنجه نرم کرده ایم.
_ با اظهار تعجب پرسیدم: کی و کجا؟
پاسخ داد: در نبرد اورامان! آنجا من هم در رأس یک دسته سوار قزاق پیشاپیش افواح ژنرال (زاخارچنکوف) با کردها می جنگیدیم. پس از آن که چند چریک شما را از پای درآوردم مجروح شدم و نشان گرفتم.
به او گفتم: متأسفانه من در آن زدوخوردها شرکت نداشتم والّا تیرم درست به هدف می خورد....
چنان که پیداست، قصهُ پیر پاره دوز روایتی عامیانه است، ساخته و پرداخته بر اساس آنچه شیخ فریدالدّین عطّار نبشابوری از زندگانی ابراهیم اَدهم به دست داده است، در تذکرة الاولیا.
مطلب قابل ذکر این است که عطّار از گذشتهُ ابراهیم سخن نمی گوید، و ابتدای حال او را تنها از آن جا نقل میکند _ و آن هم به همین اختصار _ که «او پادشاه بلخ بود و عالمی به زیر فرمان داشت، و چهل سپر زرین در پیش و چهل گرز زرّین در پس او می بردند. یک شب بر تخت خفته بود ، سقف خانه بجنبید، چنان که کسی بر بام بُوَد.
گفت: _ کیست؟
گفت: _ آشنایم. شتر گم کرده ام.
گفت: _ ای نادان! شتر بر بام می جوئی؟ شتر بر بام چه گونه باشد؟
گفت: _ ای غافل! تو خدای را بر تخت زرّین و در جامهُ اطلس می جوئی؛ شتر بر بام جستن از آن عجیب تر است؟
آتشی در دل وی پیدا گشت.» *
ماجرای ابراهیم و شاگرد سلمانی هم تحریفی از این جزء تذکره است:
«روزی مُزّینی موی او را راست می کرد. مریدی از آنِ او آنجا بگذشت، گفت «چیزی داری؟»، همیانی زر آنجا بنهاد، بر گرفت و به مُزّین داد. سایلی برسید و از مزّین چیزی خواست، مزّین گفت «این همیان بر گیر». ابراهیم گفت «این همیان زر است». گفت «ای بطّال! به آن کس که می دهم می داند که چیست!»._ ابراهیم گفت هرگز آن شرم با هیچ چیز مقابل نتوانم کرد.»
و آخرین ماجرای قصّه نیز در تذکرةالاولیا چنین آمده است:
«نقل است که روزی بر لب دجله نشسته بود و خرقهُ ژندهُ خود را بخیه می زد. یکی بیامد و گفت: _ در گذاشتن مُلک بلخ چه یافتی؟
سوزن در دجله انداخت، به ماهیان اشارت کرد که سوزنم باز دهید؛ هزار ماهی سر از آب برآورد هر یکی سوزنی زرین در دهان گرفته!
ابراهیم گفت: _ سوزن خود می خواهم.
ماهیکی ضعیف سوزن او به دهان گرفته برآورد.
ابراهیم گفت: _ کمترین چیزی که یافتم به ماندن ملکِ بلخ ، این بود؛ آن دیگرها تو دانی!»
حکایت اخیر را جلال الدین محمد بلخی نبز به نظم آورده است:
هم ز ابراهیم ادهم آمده ست
کاو ز راهی بر لب دریا نشست
دلق خود می دوخت بر ساحل روان.
یک امیری آمد آنجا ناگهان
کآن امیر از بندگان شیخ بود،
شیخ را بشناخت، سجده کرد زود
خیره شد در شیخ و اندر دلق او
شکل دیگر گشت خُلق و خلق او،
کاو رها کرد آنچنان ملک شگرف
بر گزید آن فقر بس باریک حَرف!
شیخ واقف گشت از اندیشه اش
(شیخ چون شیر است و دل ها بیشه اش!)
شیخ سوزن زود در دریا فکند
خواست سوزن را به آواز بلند،
صد هزاران ماهی اِللّهیی
سوزنِ زر در لبِ هر ماهیی
سر بر آوردند از دریای حقّ
که: «بگیر، ای شیخ، سوزن های حق!»
رو بدو کرد و بگفتش: «ای امیر!
ملک دل به یا چنان ملک حقیر؟»
نام و نسب ابراهیم را پاره ئی ابراهیم بن ادهم بن منصور بن زید بلخی نوشته اند، و پاره ئی به اشتباه ابراهیم بن ادهم بن منصور بن نوح سامانی، که پیداست از نام ابراهیم ابن احمد سامانی به خطا افتاده ادهمی بر آن افزوده هر دو را یکی شمرده اند به ویژه که شهرت هر دو نیز ابو اسحاق بوده است؛ حال آن که مرگ شاهزادهُ سامانی به سال ۳۳۶ هجری روی داده و مرگ ابراهیم ادهم را بعض تذکره نویسان ۱۶۲ ضبط کرده اند و بعض دیگر میان سال های ۱۶۰ تا ۱۶۶ **
آن چه در شرح حال ابراهیم ادهم نوشته اند، از کراماتش که چشم بپوشیم، نسخهُ شبیه به اصلی از افسانهُ زندگی سیدارتا به دست می دهد: شاهزاده ئی که کاخ پادشاهی پدر را وانهاد و در جست و جوی حقیقت به تفکر پرداخت و بودا شد! _ تمامی آنچه در ترجمهُ زندگی ابراهیم آمده است، از چگونگی «بیدارباش» شنیدن او در بیابان (چنان که فریدالدین عطار باز نموده) تا سخنان او و دیگر چیزها _ نکته به نکته «عبرت بودا» و «بیداری سیدارتا» را به خاطر می آورد. و از یاد نباید برد که زادگاه ابراهیم ادهم شهر بلخ است، از مهمترین مراکز آئین بودا و جایگاه معبد بزرگ بودائی نوبهار.
آیا از درآمیختن افسانهُ ابراهیم ادهم و ابراهیم احمد _ شاهزادهُ در به در سامانی چه در نظر داشته اند؟ برای حقیقی جلوه دادن افسانهُ خود شاهزاده ئی واقعی می جستند؟
_________________________
* لغت نامهُ دهخدا: «... شاهزادهُ بلخ بود. روزی به شکارگاه هاتفی در گوش سر او ندا داد که ای ابراهیم آیا تو بدین کار آمدی؟ _ از شنیدن آواز شوری در درون او افتاده از اسب به زیر آمد و جامهُ خویش به شبانی از شبانان پدر داده پشمینهُ او در پوشید و روی به صحرا نهاد».
** لغت نامهُ دهخدا: به سال ۱۶۰ یا ۱۶۶ در فزای هیزفطیه به شهادت رسید.
از کتاب کوچه، احمد شاملو (زیر چاپ)
ـ پایان ـ
به شنیدن این حرف ابراهیم از خواب غفلت بیدار شد و نقاب جهل از پیش چشمش به کنار رفت. تاج شاهی را از سر برداشت، لباس درویشی پوشید و سر به کوه و بیابان گذاشت. هفت سال تمام آوارهُ دشت و صحرا بود. برگ و ریشهُ علف های بیابانی را می خورد و عبادت خدا را می کرد تا این که پس از هفت سال یک روز به شهر آمد تا موهای سرش را که مثل جوکی ها شده بود اصلاح کند، بس که بد هیبت شده بود استاد سلمانی رغبت نکرد دست به او بزند. شاگرد سلمانی دلش به رحم آمد و او را کنار کوچه نشاند و به راه رضای خدا مشغول اصلاح سر و موی او شد... همان طور که ابراهیم زیر دست شاگرد سلمانی نشسته بود شنید جارچی ها توی شهر جار می کشند که «هر کس خبری از ابراهیم اَدهم بیاورد هفت شتر بار طلا و جواهر پاداش می گیرد!» _ ابراهیم رو به شاگرد سلمانی کرد و گفت: «این پاداش انسانیّت توست؛ برو نشانی مرا بده و توانگر شو!»
باری، ابراهیم را پیش مادرش بردند. از دیدار او شادی ها کرد و او را به آغوش گرفت گفت: «پسر جان، حیفت نیامد پشت پا به تخت و تاج پادشاهیت بزنی و مثل جوکی ها به غارهای کوه پناه ببری؟»
ابراهیم خنده ئی کرد و گفت: «مادر! سلطنتی را که امروز دارم با هزار از آن جور پادشاهی ها عوض نمی کنم!»
مادرش با تعجب پرسید: «از کدام سلطنت حرف می زنی؟»
ابراهیم دست مادرش را گرفت و او را به کنار رودخانه ئی برد که از وسط باغ می گذشت، بعد سنجاق موی مادرش را برداشت به رودخانه انداخت و ندا داد:
_ ماهی ها! سنجاق موی مادر ابراهیم را بیاورید!
ناگهان روی رودخانه از هزارها ماهی پوشیده شد که هر کدام سنجاق جواهرنشانی به دهان گرفته بودند، قیمت هر یکی خراج یک سالهُ کشوری!
ابراهیم گفت: «نه، من سنجاق اصلی مادرم را می خواهم!»
که به یک چشم بهم زدن، ماهی بسیار کوچکی روی آب آمد که سنجاق مادر ابراهیم به دهنش بود. ابراهیم رو به مادرش کرد و گفت: «آن سلطنت واقعی این است!»
و دوباره به دنبال عبادتش سر به صحرا گذاشت.
[ضبط کننده عباس پور قدیری](نقل به معنی)
دختر که دید کار از کار می گذرد و ای بسا که شوهرش با نقل این سرگذشت سر خودش را به باد بدهد باز افتاد وسط که: «آخر این قصّه مهمل چه گفتن دارد!» _ و باز پادشاه که حس کرده بود کاسه ئی زبر نیم کاسه پنهان است اصرار کرد که: «اِلّا و لِلّا که باید همین قصّه را برایم بگوید!» _ که باز پیر پاره دوز دنبال سرگذشت خودش را گرفت و گفت و گفت، و باز جا به جا دختر کوشید جلوش را بگیرد و پادشاه نگذاشت، و پیر پاره دوز قصّه را دنبال کرد تا آنجا که گفت:
«ای سرور عالم! بدان و آگاه باش که آن پیر پاره دوز منم، و آن دختر هم همین است که زن من و دختر از دست رفتهُ شماست. حالا اگر می کُشی بکُش، و اگر می بخشی ببخش!»
پادشاه و زنش که کم کم از قضیّه بو برده بودند امّا هنوز باورشان نمی شد، وقتی فهمیدند که دختر یکی یکدانه شان زنده است و نوه ئی هم مثل ابراهیم اَدهم دارند آن ها را به آغوش گرفتند و شادی فراوانی کردند. شهر آینه بندان و چراغان شد و هفت شبانه روز زدند و کوبیدند و رقصیدند. و بعد، از آنجا که دیگر پادشاه به سن پیری رسیده بود، به دست خودش تاج را از سر برداشت و به سر نوه اش ابراهیم اَدهم گذاشت تا خودش به شکرانهُ این سعادت باقی عمر را به عبادت بگذراند.
اما بشنوبد از ابراهیم اَدهم، که چند سالی با قدرت تمام پادشاهی کرد. روزها روی تخت می نشست و به کار ملک و رعیت می رسید و شب ها به حرمسرا می رفت و از عاداتش یکی این بود که هر شب چهل دختر باکره، لخت مادرزاد می آمدند و مشت و مالش می دادند. تا این که یک روز، وقتی وارد حرمسرا می شد از پشت پرده ئی شنید که یکی از آن چهل دختر به دخترهای دیگر می گفت: «هر چه فکر می کنم نمی فهمم کجای این کار لذت دارد. من ابراهیم ادهم می شوم، شما لخت بشوید مرا مشت و مال بدهید شاید چیزی از این کار دستگیرم بشود!»
دخترهای دیگر خندیدند و قبول کردند و مشغول او شدند که، ابراهیم پرده را کنار زد و با اوقات تلخ فرمان داد دخترها را بگیرند و در حضور خودش به هر کدام چهل تازیانه بزنند.
بعد از آن که فرمان اجرا شد، دختر اول با چشم گریان جلو ابراهیم ایستاد و گفت:
_ وای بر تو، ابراهیم! هیچ فکر کرده ای جواب خدا را چه بدهی؟... من و این دخترها با هم محرمیم، و با وجود این، خدای عالم در مقابل این گناه هر کدام مان را با چهل تازیانه کیفر داد. تو که سال هاست هر شب چهل دختر نامحرم را وامیداری لخت و عور به خوابگاهت بیایند خدا می داند چه کیفری به انتظارت است!»
پیر پاره دوز شکر خدا را به جا آورد، جلو دختر نشست همهُ حال و حکایت را از سیر تا پیاز برایش گفت: از روزی که دختر با حرمسرای شاهی به سیاحت بازار آمده بود، تا عاشق شدن خودش، و مردن دختر و باقی حال و حکایت را. و دختر که اینها را شنید آهی کشید و گفت: «خوب. پیداست که قسمت این بوده و خدای عالم این جور می خواسته. من هم زندگی دوباره ام را از تو دارم. چاره ئی نیست. همین جا پیش تو می مانم و زنت می شوم».
باری. دختر همان جور که گفته بود زن پیر پاره دوز شد و همان جا تو پستوی دکّهُ پینه دوزی پیش او ماند و پس از چندی هم از او آبستن شد و، نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه که گذشت براش پسری آورد که اسمش را گذاشتند ابراهیم اَدهم.
سال ها گذشت. ابراهیم بزرگ شد و گذاشتندش مکتب تا این که به ده سالگی رسید.
از آنجا بشنوید که یک روز زن پادشاه تو حمّام چشمش به مادر ابراهیم افتاد و بس که دید شبیه بیچاره دخترش است مهرش جنبید و از کار و بارش پرسید، و وقتی فهمید زن یک پاره دوز فقیر است گفت اِلّا و لِلّا که باید با من بیائی به قصر و ندیمهُ من بشوی. و او را خواهی نخواهی همراه خودش برد به قصر شاهی، و به فرمان او قصری هم کنار قصر شاهی برای او بنا کردند که از آن به بعد با شوهر و پسرش آن تو زندگی کنند. پیر پاره دوز هم شد مونس و همدم پادشاه، که از آن پس فقط سری و بالینی از هم جدا بودند.
یک شب که پادشاه به یاد دخترش افتاده بود و دلش گرفته بود رو کرد به پیر پاره دوز و گفت نقلی برای من بگو. پیر قبول کرد و گفت: «قبلهُ عالم به سلامت باد! بدان و آگاه باش که روزی روزگاری پیش از این، پادشاه مهربان مردم دوستی که در یک گوشه از زمین خدا با عدل و داد به شهر بزرگی سلطنت داشت هوس کرد که با اهل حَرَمش در قلمرو پادشاهی خودش گردشی بکند. این بود که فرمان داد جارچی انداختند توی شهر که به فرمان قبلهُ عالم هر کاسبی دکّه اش را باز بگذارد و خودش برود تو خانه اش در را به رویش ببندد که اهل حرم بتوانند آزادانه در بازار شهر گردش کنند...»
دختر پادشاه که دید شوهرش می خواهد سرگذشت خودشان را بگوید پرید وسط حرف که: «نه، این قصّه زشت بی سر و ته چه گفتن دارد؟ قصّه دیگری بگو!» _ اما پادشاه که سخت کنجکاو شده بود درآمد که: «اِلّا و لِلّا باید همین قصّه را بگوید!»
پیر پاره دوز گفت: «قبلهُ عالم به سلامت باد!... از قضای اتفاق در آن شهر پیر مرد پاره دوزی زندگی می کرد که جز پستوی دکّهُ خودش جائی را نداشت. رفت تو پستو و پرده اش را انداخت، اما از سوراخ پارگی پرده بیرون را نگاه می کرد و همین که چشمش به جمال دلارای دختر پادشاه افتاد آه از نهادش برآمد و به یک دل نه به صد دل عاشق و شیدای او شد...
قصه ابراهیم ادهم یا پیر پاره دوز.
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکی نبود.
در زمانه های قدیم، در شهر بلخ پیرمرد فقیری زندگی می کرد که به اش پیر پاره دوز می گفتند. ته بازار بزرگ شهر، کنار دروازه، دکهُ کوچکی داشت که توش کار می کرد و بخور و نمیری در می آورد، چون هیچ کس را نداشت همان جا تو پستوی دکّه هم می خوابید. و روزگارش به همین شکل می گذشت تا این که روزی از روزها جارچی انداختند توی شهر که به فرمان قبله عالم باید فردا صبح همهُ دکاندارها دکان هایشان را باز بگذارند و خودشان بروند تو خانه هاشان درها را روی خودشان ببندند، که اهل حرم شاهی به تماشای بازار و خیابان می آیند.
فرمان اجرا شد و کاسب ها و دکاندارها بازار را قُروق کردند. پیر پاره دوز هم رفت تو پستو پشت پرده ئی که دکّه و پستو را از هم جدا می کرد گرفت نشست. امّا از شما چه پنهان، از پارگی پرده بیرون را نگاه می کرد که ، یک بار چشمش افتاد به جمال دختر پادشاه، هوش از سرش بدر رفت و یک دل نه، صد دل عاشق او شد، به طوری که آرام و قرار برایش نماند و از آن به بعد، دیگر نه خوابش را می فهمید نه خوراکش را.
از قضای اتفاق، هنوز هفته ئی از این جریان نگذشته بود که، زد و دختر پادشاه ناخوشی سختی گرفت، سر شبی تب تندی کرد و پس افتاد، هرچه دوا درمان کردند فایده نداد. و، دم صبح خبر آمد که دختر، در عین جوانی، به رحمت خدا رفته!
پادشاه و اعیان شهر با چشم گریان و دل بریان نعش بیچاره دختر را برداشتند بردند قبرستان، شستند و خاکش کردند و با دل داغدار برگشتند رفتند ردّ کارشان. اما از آنجا بشنوید که پیر پاره دوز هرچه از غصهُ دختر اشگ ریخت و گریه کرد دلش آرام نگرفت. با خودش گفت: «حالا که آن نازنبن ناکام دستش از زندگی کوتاه شده، چه بهتر که بروم پیش از آن که تن بلوریش خوراک مار و مور بشود یک دل سیر نگاهش کنم، بوسه ئی از لب های قشنگش بردارم و سرم را بگذارم روی سینه اش شاید خدای عالم دلش به رحم بیاید و جان مرا هم بگیرد تا دست کم در آن دنیا بتوانم همدم او بشوم!»
این را گفت و تو تاریکی شب بلند شد رفت قبرستان، گور دختر را شکافت و کفن را از صورتش پس زد، اما همین که لب هایش را روی لب های دختر گذاشت، دید یالِلعَجَب، تن دختر هنوز گرم است! شستش خبردار شد که نخیر، دختر نمرده. فی الفور قبر را با خاک و سنگ پر کرد، دختر را به کول کشید برد تو پستوی دکانش، درفش پینه دوزیش را برداشت رگ دختر را زد. و دختر، همین که چند قطره خونی از تنش رفت، به قدرت خدا عطسه ئی زد، چشم هایش را باز کرد، بلند شد نشست، این ور و آن ورش را نگاه کرد و با حیرت پرسید: «من کجام؟ این جا کجاست؟»
فروشنده دستی به ریشش میکشد، میگوید سلامت باشید و قالب پنیر را با دست از ویترین خارج کرده و روی کاغذ روغنی روی ترازو میگذارد و میگوید: انشاءالله که نصیب شما هم بشه. چیزی دیگه بدم خدمتتون؟
زن آهی میکشد، خدا از زبونتون بشنودی میگوید و میپرسد: حاجی آقا پولش چقدر میشه؟
فروشنده باز دست به ریشش میگذارد و آرام آنرا تا انتهای ریش میکشد و میگوید: قابل شما رو نداره. 479 تومان و سه ریال. سه ریالش فدای سرتون، میشود 479 تومان. قابل شما رو نداره و باز دستی به آرامی تا انتهای ریشش میکشد.
زن با تعجب و تقریباً وحشتزده میگوید: اِوا حاجی آقا سه روز پیش شد 349 تومن! تو این سه روزه مگه چه اتفاقی افتاده!؟
خانم! خدا خودش شاهده که این روزا دارم جنسامو با ضرر میفروشم! نمیدونم این چه حالیه که بعد از بازگشت از خانه خدا در من پیدا شده! جان شما نباشه، به جان بچه کوچکم، خرج رفت و برگشت مکه فقط به اندازه یکسال از سود سالانه برام تموم شد. با این قیمتهایی هم که دارم جنسها رو میفروشم میترسم امروز و فردا مجبور شم خونه و زندگیمو بفروشم تا بتونم خرج زنها و بچه ها رو جور کنم.
زن که هنوز به خاطر شنیدن قیمت پنبر در تعجب بود و داشت داخل کیفش را میگشت گفت: حاجی آقا میبخشید، ولی فکر کنم نتونم همه بول رو خدمتتون بدم، یا مقداری از پنیر بردارید و یا اینکه مجبورم بقیه پول رو بعداً براتون بیارم.
فروشنده ابتدا زیر لب چیزی مانند دشنام با خود زمزمه میکند و بعد با دلخوری میگوید: حاج خانم شما هم انگار میخواین ما رو زودتر به خاک سیاه بنشونید و بعد از باز کردن بسته پنبر مقداری از آنرا بریده و در ظرف پنیر داخل ویترین قرار میدهد و با نگاهی به عقربه ترازو میگوید:"سر راست 390 تومان. قابل شما رو نداره.
زن با دلخوری پول را میدهد و هنگام خارج شدن از مغازه میگوید: امیدوارم خدا زیارت خانه اش بوسیله شما رو هرچه زودتر قبل از اینکه اهل محل رو به خاک سیاه بنشونید از شما قبول کنه.
فروشنده دستی سریع به ریشش میکشد، در دل میگوید: مثلاً خواست متلک بارم کنه، و میگوید: انشاءالله خدا شما رو هم خیلی زود حاجیه خانم بکنه و خشنود و سر حال مشغول شمردن پولهای داخل دخل میشود.
از گونتر لاخ من Günther Lachmann سپتامبر ۲۰۰۹ در
نوشته ای شش صفحه ای با تیتر "تدارک سند ائتلاف" منتشر شده از سوی وزارت کشور آشکارا خواستار حق بیشتری برای حافظان قانون اساسی گردیده است. برای اولین بار در تاریخ جمهوری فدرال آلمان قرار است به سازمان امنیت حتی اجازه دست درازی به خانه ها را بدهند. یک تصمیم خطرناک.
برخی "ایده ها" را جمع آوری میکنند و برخی دیگر "امیال" را. سیاستمداران در جریان مبارزات انتخاباتی با اینگونه بیانات بطور آشکار تصمیمهای اساسی سیاست خود بعد از انتخابات را مخفی میسازند.
هنگامیکه همین چند هفته پیش در وزارتخانه وزیر بازرگانی تئودورـ کارل تسو گوتنبرگ Theodor-Karl zu Güttenberg (CSU) استراتژی سیاست های اقتصادی و مالیاتی ظاهر گشت، آنرا به عنوان "مجموعه ای از افکار" سست بی اهمیت جلوه دادند، مجموعه افکاری که وزیر آنرا بعلت نامناسب بودن نپذیرفته است. کارمندان او اما یقیناً آنرا طور دیگر میدیدند.
نویسندگان اثر خود را "طرح کلی سیاست صنایع" نامیده بودند. و قرار بود بر طبق آن، تعهدات موظفه بازرگانی برای تأمین هزینه رفرم مالیاتی شرکتها بعد از انتخابات نمایندگان مجلس فدرال دوباره پس گرفته شود و در مقابل مالیات بر ارزش افزوده بر مواد غذائی و روزنامه ها افزایش یابند.
حالا کاغذی از وزارت کشور معروف میشود، کاغذی که یقیناً بدون دلیل با الفاظ "تدارک سند ائتلاف" طبقه بندی نشده است. بلافاصله بعد از آگاه شدن مردم از آن، برونو کال Bruno Kahl رئیس دفتر وزیر کشور وولفگانگ شویبله Wolfgang Schäuble (CDU) با عجله از یک نوع "لیست درخواست ها" نام میبرد و مدعی میشود که وزیر کشور بی اطلاع از این قضیه اند. در گفتار کال شنیده میشود که مقاله شش صفحه ای "هنوز به سطح مدیران اداره هم نرسیده است". از این گذشته کاغذها مربوط به "بخش داخله وزارت خانه" میباشند و به "تدارک سند ائتلاف" مربوط نیستند.
کال میداند که چرا او چنین قلعه هایی با کلمات میسازد. او مایل است تا آنجا که ممکن است از قضیه حراست کند و اجازه ندهد تا کسی به ماجرا دقیق شود. زیرا آنچه کارمندان مسئول برای امنیت شهروندان آرزو میکنند واقعاً وحشت انگیز است. تعرض آنها با این هدف انجام میگیرد که پایه ای ترین حقوق اساسی شهروندان را تضعیف کنند. برای اولین بار در تاریخ جمهوری فدرال آلمان قرار است به حافظان قانون اساسی مطابق این بند اجازه داده شود برخلاف آنچه که در قانون اساسی کتباً تأکید شده است؛ حق خدشه ناپدیر بودن ایمنی خانه شهروندان را زخمی کنند. طبق نقشه های کارمندان باید مأموران مخفی اجازه بازرسی کامپیوتر آنلاین را داشته باشند. اما این هم کافی نیست. مأمورن مخفی اجازه دارند همچنین وسائل شنود و عملیات اکتشافی ضربتی در خانه های شخصی مردم انجام دهند.
تا کنون به دلایل منطقی فقط پلیس دارای اجازه این نوع از بازرسی بود. تنها یک قاضی میتواند اجازه این مأموریت ها را صادر کند. آنچه همکاران شویبله اکنون در حال نقشه کشیدن اش هستند خاطرات تاریکی را زنده میسازد. این "لیست درخواست ها" یک حمله به آزادی است. چه کسی مایل است چنین آرزویی داشته باشد؟
اگر هم شویبله با تصورات و افکار همکارانش ناآشنا بوده باشد، با این حال در نهایت این روحی ست که از وزارت خانه او برخاسته است. همین امر در مورد گوتنبرگ هم صادق است. فقط تصور کردن آن سخت است که چرا کارمندان وزارت خانه چنین ایده هایی تا حد پخت از پیشنویسهای چند صفحه ای را تکامل بخشیده اند در صورتیکه آنرا با اصول اولیه سیاست وزیر در تضاد میدیدند. هیچکس با کمال میل کاری را برای انداختن درون سطل آشغال انجام نمیدهد.
به این خاطر چنین کاغذهایی را باید جدی انگاشت، نه در تمام جزئیات ، اما در اساس بیانشان. نزد گوتنبرگ تسهیل برای شرکتها با این هدف بود که راه خروج آنها از بحران را آسان سازد. در نزد شویبله مبارزه با بزهکاری و ترور در صورت لزوم بدون ملاحظه به محدود کردن حقوق شهروندی یک نظر سیاسی ست. این رفتاری شناخته شده و آشناست. رفتاریکه اغلب از آن با شوق و هیجان انتقاد شده است. او از مدتها پیش این هدف را که کار پلیس و سرویس اطلاعات مخفی را در هم ببافد تعقیب میکرده است.
اما اگر حتی پلیس بر علیه نقشه های تا حال محرمانه نگاه داشته شده و اکنون برملا گشته چنین با تندی عکس العمل نشان میدهد، بنابراین باید آخرین سرسختان را هم هشیار ساخته باشد. رئیس هیئت مدیره کارمندان پلیس فدرال آلمان کلاوس یانزن Jansen Klaus تمایلات سازمان خود را برای محافظین قانون اساسی چنین گزارش داد:"ما در جمهوری فدرال آلمان به اداره آگاهی احتیاجی نداریم". آری چنین است. هیچکس در جمهوری آلمان فدرال نباید فراموش کند که زیر یک چتر بردن پلیس و سازمان امنیت چه عواقب فاجعه باری میتواند ببار آورد. جدائی این دو ضمانتی ست برای دموکراسی آزادیخواهانه و حکمی ست تثبیت گشته در قانون اساسی. اگر کسی بخواهد نقشه کشی بر علیه این حکم را بعنوان "لیست درخواست ها"ی تعدادی کارمند تنزل دهد، قطعاً منصفانه با قضیه برخورد نکرده است.
تیغهای تیز بوته مانند سوزن به پشتش فرو میرفت و او دشنام گویان به سرعت قدمهایش می افزود تا زودتر به بازار رسیده و با پائین گذاشتن آن ها از آزار زخم خار راحت گردد.
عرق در سراسر اندامش از منفذهای پوست به چرک نشسته او بیرون میزد و بوی ناخوشایندی در اطرافش پخش بود. حشرات سیر و گرسنه و کنجکاو به دورش در پرواز بودند و تعدادی از آنها بر روی صورت خاک آلوده ریشدارش که مانند تیغ های خار تیز بود نشسته و مطمئن از اینکه خطری تهدیشان نمیکند به خوردن مایه لزجی که از قطرات عرق و گرد و خاک و چرک نشسته بر صورت بوجود آمده بود مشغول بودند.
مرد نگاه دقیقی به افق روبرویش می اندارد تا فاصله باقیمانده را حدس بزند، بعد آهسته زیر لب میخواند: "آی بوته بوته بوته..... بخر ببین چه مفته..... آی بوته بوته بوته..... بخر ببر بخونه..... آی بوته بوته بوته"، بعد آب دهان خشک شده اش را با زحمت جمع و به زمین داغ تف میکند و به دشنام دادن ادامه میدهد. "لعنت به جد و آبادتون. اصلاً فکر نمیکنن. انگار بوته ها همونجائیکه برای فروش وایستادم از زیر پاهام در اومدن. لعنت به شما که وقت آتش زدن و از روش پریدن نه یادی از من میکنید و نه از زجری که برای حملشون میکشم. لعنت به شما بوته های بی بخار که اجازه میدید آتشتون بزنن و از بچه و پیر و جوون از روتون بپرن. لعنت به شما که حتی بعد از آتش زدنتون هم قدرت ندارید لااقل پیژامه و دامن و شلوارشونو آتیش بزنید.
بعد سعی کرد حواس خود را متوجه موضوعی دیگر کند تا بیشتر از این حرص و جوش نخورد. شروع کرد که دوباره: آی بوته بوته را بخواند ولی ناخواسته خواند: میان دو کس جنگ چون آتش است، سخن چین بدبخت هیزم کش است. شگفتزده از حرکت می ایستد، بار پشتش را کمی جابجا میکند. خارها بیشتر آزارش میدهند. بعد از کمی مکث بی اراده به رفتن ادامه میدهد. به دنبال دلیل آمدن این شعر به ذهنش میگردد. میخواهد میان بوته و خریداران بوته و خودش در ارتباط با این شعر نقبی بزند، راهی بجوبد، اما مؤفق نمیشود. با غضب دشنامی به خودش، به سرنوشتی که برایش رقم خورده است میدهد. به بیابان که روزیِ او را با خار عرضه میدارد لعنت میفرستد و به سرعت قدمهایش می افزاید و بلند میخواند: آی بوته بوته بونه.....
تقدیم به محمد عرب زاده، با این امید که مورد قبولش افتد.
داخل اتوبوس گرم بود و من خسته از کم خوابی ای که چند روزیست گریبانم را گرفته و انگار دیگر قرار ول کردن آنرا ندارد. کوشش میکردم چشمم را باز نگاه دارم تا جریان دیروز دوباره تکرار نشود.
دیروز هم هوا مانند امروز سرد بود و وقتی من بعد از چندین ساعت پیاده روی برای بازگشت به خانه داخل اتوبوس شدم، هوای گرم و مطبوع داخل آن مرا دعوت به لذت بردن و رفع خستگی با چشم بسته کرد. در حال لذت بردن بودم که احساس کردم گریبانم را انگار کسی گرفته و تکانم میدهد. چشمم را باز میکنم و راننده اتوبوس را در کنارم میبینم که با عصبانیت شانه ام را تکان میدهد و میگوید "بیدار شو، اینجا آخر خطه". حتماً گمان کرده بود که بیخانمانم و زمان خواب را در وسائل نقلیه شهری میگذرانم!. با خجالت عذرخواهی کرده و سریع از اتوبوس خارج میشوم.
کنار پنجره نشسته ام و به خیابان نگاه میکنم. سعی میکنم چشمانم بسته نشوند، اما حرکت سریع ماشینها نگاهم را خسته تر میسازند. تکانهای اتوبوس یاد گهواره را در من بیدار ساخته و هوای گرم و مطبوع داخل آن مکارانه گرد خواب در چشمان خسته ام می پاشد.
در خواب و بیداری صدای گفتگوی زن و مردی حواسم را به خود جلب میکند. پلک یکی از چشمها را اندکی باز کرده و به صحبتشان گوش میسپارم:
مرد طوریکه زن ناراحت نشود:«بقول معروف انسان انسانه، تو هم از دست مردمی که روحتو آزار میدادند به این اجتماع پناه آوردی. حالا اگه نتونی با مردمی که به تو آزار نمیرسونن کنار بیائی و زندگی کنی باید مشکلو تو خودت جستجو و براش راه حلی پیدا کنی».
زن از پشت شیشه اتوبوس به بیرون نگاه میکند، آه کوتاهی کشیده و محزون میگوید:«شاید حق با تو باشه، من که دیگه قادر به فکر کردن نیستم، تا میام در باره موضوع مشخصی فکر کنم فوری هزارتا فکر دیگه میاد تو سرم و یادم میره اصلاً به چی میخواستم فکر کنم».
مرد سعی میکند زن را متوجه کند که از شنیدن این خبر متأسف و نگران شده است و همدلانه میپرسد:«تا حالا از این موضوع خبر نداشتم، خب چرا سعی نمیکنی با کمک پزشک این مشکل رو حل کنی!؟»
زن موهایش را با پنج انگشت دست راستش به عقب شانه میکند و با لبخندی تلخ میگوید:«فکر میکنی کار ساده ایه، تا حالا دکتر اعصابم ده نوع برام قرص تجویز کرده، مگه اثر میکنه!؟ دیروز که پهلوش بودم دوباره از بی اثر بودن قرصها شکایت کردم که یکدفعه عصبانی شد و مثل خلها داد زد: "خانم من از دست شما کلافه شدم، اصلاً لازم نیست شما به چیزی فکر کنید، یکهفته فکر نکنید و به جای یک قرص در هر وعده سه قرص مصرف کنید." از خجالت نزدیک بود بمیرم.
زن آب دهانش را قورت میدهد و با عجله سرش را برمیگرداند و به خیابان نگاه میکند.
مرد که کمی هیجانزده به نظر میآمد میپرسد:«چه قرصهایی دکتر برات تجویز کرده؟» و بعد از پاسخ زن با شوق میگوید:«چه جالب! منم همین قرص رو میخورم. ولی عجیبه که در تو اثر نمیکنه! من با یه دونه اش تا ده ساعت گیج و منگم. نمیفهمم چطور تو سه تا با هم میخوری و بازم هزار تا فکر فرعی علاوه بر فکر اصلی میاد تو سرت!؟»
در این لحظه پلک بزحمت نیمه باز نگاه داشته ام آرام آرام بسته میشود و من فقط صدای موتور اتوبوس را که مانند زمزمه آرام لالائی مادرم به گوش می آمد میشنوم. تکانهای آرام اتوبوس برایم همان تکان پاهای مادر بود، پاهای خسته ای که مرا رویش قرار میداد و به خواب دعوت میکرد. تکان پاهای مادر خوابم را سنگین و سنگینتر میسازد. بعد کم کم حرکت پاهای خسته اش آرامتر میگردد و مرا که به خواب عمیقی فرو رفته بودم ترک میکند.
با کشیده شدنم به روی زمین چشم باز میکنم. لازم نبود حدس بزنم که اتوبوس از ایستگاهی که باید پیاده میشدم رد شده است و من به آخرین ایستگاه یا همان آخر خط رسیده ام. راننده همان راننده دیروزی اما قدری عصبانیتر بود. و من بی نزاکتی امروزش را درک کردم و بعد از پرت شدن از در اتوبوس به بیرون بدون نگاه کردن به پشت سرم خواب آلوده مانند مستان به سمت خانه براه افتادم.
نیمساعت میگذرد. حالا نور قرمز کمرنگ عجیب و ملایمی بر روی برف می افتد. گرگ ناله کنان از جا برمیخیزد و سر زیبایش را به سمت نور میگیرد. این ماه بود که نور افشانی میکرد. ماهی که در جنوب شرق عظیم و سرخ به رنگ خون بالا آمده بود و آرام در آسمان ابری بالاتر میرفت. هفته ها میگذشت که ماه چنین بزرگ و قرمز رنگ نبود. چشمان غمگین گرگِ در حال مرگ به قرص ماه کم نور خیره میماند و دوباره نفس نفس زنان زوزه ضعیف و بیصدائی همراه با درد در دل شب میکشد.
در این هنگام نور چراغها و صدای قدمها از پشت سر نزدیک میشوند. دهقانان با پالتوهای کلفت بر تن، صیادان و گماشتگان جوان با کلاهی از پوست خز و پوششی روی کفش با خشونت و زحمت در میان برف گام برمیداشتند.
آنها گرگ در حال مرگ را می یابند و طنین خوشحالیشان در فضا میپیچد. دو تیر به سویش شلیک میکنند که هر دو به خطا میروند. بعد متوجه میشوند که گرگ در حال مردن است و با چوبدستی و چماق به جانش می افتند، اما گرگ دیگر ضربه ها را حس نمیکرد.
جسم خرد شده اش را با خود بطرف پائین کوه میکشند. آنها میخندیدند، آنها بر خود میبالیدند، آنها به خاطر نوشیدن عرق و قهوه خوشحالی میکردند، آنها آواز میخواندند، آنها دشنام میدادند. هیچ یک از آنها اما نه زیبائی جنگل پوشیده از برف را دید و نه درخشش جلگه مرتفع را، و نه ماه قرمز رنگ را که بر بالای شاسه رال آویزان بود و نور کمرنگش در لوله تفنگهای آنها، در بلور های برف و در چشمان شکسته گرگ به قتل رسیده منعکس گشته بود.
_ پایان _
بلافاصله در آنسوی کوه دهکده ای میبیند. نزدیک شامگاه بود. او در میان انبوهی از درختان یخ بسته صنوبر در انتظار میماند. سپس با احتیاط و دزدکی در تعقیب بوی گرم آغل ها خود را به نزدیکی حصارهای باغ میرساند. هیچکس در آن حوالی دیده نمیشد. نگاهش با ترس و شهوت از میان خانه ها میگذرد. ناگهان گلوله ای شلیک میشود. او سر خود را بالا گرفته و بعد از شنیدن صدای دومین گلوله با قدمهای بلند شروع به دویدن میکند. تیر به او اثابت کرده بود. کنار شکم سفیدش آلوده به خون گشته و قطرات درشت و غلیظ خون از آن میچکید. با این وجود مؤفق میشود با جست و خیزهای بلندی بگریزد و خود را به طرف دیگر کوه جنگلی برساند. در آنجا ایستاده و لحظه ای استراق سمع میکند. از هر دو سوی کوه صدای نزدیک شدن انسانها را میشنود. وحشتزده با نگاهی به بالا کوه را از نظر میگذراند. کوه سراشیب، پوشیده از درخت و بالا رفتن از آن پر زحمت بود. اما او چاره دیگری نداشت. هنگامیکه از اطراف سر و صدائی از لعن و نفرین، دستور دادن و نور فانوسها در هم پیچیده و نزدیک میشد او نفس زنان و با آخرین توان خود را از دیواره شیبدار کوه بالا میکشد.
گرگ زخمی لرزان و در حالیکه از جای گلوله آهسته خون قهوه ای رنگی به پائین تراوش میکرد خود را از میان جنگل نیمه تاریک صنوبر بالا میکشد.
سرما فروکش کرده بود. غرب آسمان مه آلود بود و چنین به نظر می آمد که برف خواهد بارید.
از ابتدا تا به انتهای بازی هر بار تاس میریخت و آنها هنوز در حال غلطیدن مردد بودند که روی کدام شماره بنشینند؛ تو صدای بشکن زدن مرد را میشنیدی و بعد نوای فراخواندن اعدادی که لازم داشت.
وقتی جریان بازی به نفعش پیش میرفت، تقاضایش از تاس را به زبان آلمانی و با لهجه نیمه برلینی و نیمه ترکی بیان میکرد: "بش اوند سکس بیته شوووون".
اما امان از وقتی که بازی به نفعش نمیچرخید! اول صدای بشکن زدن آمرانه اش از جا میپراندت، بعد داد زدن بر سر تاس و فحش دادن به زبان ترکی ترا گیج میکرد و اگر در این موقع حواست خوب به بازی نمیبود حتماً مهره ای را سریع جابجا میساخت.
آن سه گرگ بعد از چنین صید خوبی در آن منطقه غریب احساس آسایش و همزمان احساس رمانده شدن میکردند.
بی پرواتر گشته بودند و در روز روشن به آغل مزرعه یک لبنیات ساز حمله آوردند و نعره ماده گاوها، تق تق خرد شدن کمدهای چوبی، صدای کوبیده شدن سم بر زمین و نفسهای داغ و تشنه فضای تنگ و گرم را از خود پر ساخت.
اینبار اما انسانها پا در میان گذارده بودند. برای گرگها جایزه معین گردیده بود تا دلیلی شود بر دو برابر شدن شجاعت روستائیان. و آنها توانستند دو گرگ را بکشند، بکی را با تیر تفنگ که به گلویش شلیک کردند و دیگری را بوسیله تبر کشتند. سومین گرگ جان بدر برد و آنقدر دوید تا نیمه جان بر روی برف افتاد.
او کوچکترین و زیباترین آن سه گرگ بود، یک گرگ مغرور، زورمند و چابک. مدت درازی همانطور روی برف قرار داشت. جلوی چشمانش دایره های قرمز خون به چرخش افتاده بودند و گاهی ناله دردناکی مانند سوت از دهانش خارج میگشت. تبری به کمرش اثابت کرده بود.
اما او توانست رفع خستگی کند و دوباره از جا بلند شود. تازه میتوانست ببیند چه مسافت درازی را دویده است. هیچ جا نه خانه ای دیده میشد و نه انسانی. روبرویش کوه عظیم شاسه رال Chasseral پوشیده از برف قرار داشت.
تصمیم میگیرد کوه را دور بزند و چون تشنگی عذابش میداد کمی از پوسته سخت بخ بسته برف میخورد.
حتماً خیلی ها را دیده اید و یا در باره شان شنیده اید که با وجود داشتن عینک به چشم بدنبال عینک خود زمین و زمان را زیر رو میکنند تا آنرا بیابند و همزمان به حواس پرت خود بد و بیراه میگویند و دلخوری از همسرشان که همیشه بدون سؤال اسباب و وسایل آنها را از اینجا برداشته و آنجا میگذارند بیشتر و عمیقتر میگردد و آنقدر به خشم می آیند که دیگر حوصله یافتن را از دست میدهند و با فریاد همسرشان را صدا میزنند :"این صاحب مرده را باز کجا گذاشتی؟ چند صدهزار بار بگم بدون پرسیدن از من دست به وسایلم نزن و جابجاشون نکن؟" و صدایشان مرتب بالا و بالاتر میرود و آنان را به فکر قرصهای فشار خونشان می اندازد که از وقت خوردنش گذشته است. و بعد از وارد شدن همسرانشان و شنیدن اینکه آنها همیشه به این توصیه گوش میسپارند و بدون اجازه ایشان دست به چیزشان! نمیزنند و برای اثبات حرف خود عینکی را که شوهرانشان بر چشم دارند نشانشان میدهند!، بعضی از این خیلی ها در این مواقع با پر روئی هرچه تمامتر میگویند:"خوب بفرما! این هم بار صدهزار و یکم! خانم کی به شما گفته من میخوام العان عینک به چشم بزنم که شما اونو هن و هن برداشتین و آوردین گذاشتین رو چشای من!؟
این آدمها را ما با بیخیالی از کنارشان میگذریم. آنچه اما برای من الساعه اتفاق افتاد کار اینگونه آدمها را از خاطر کلاً پاک میسازد:
_ آقا، ما داشتیم مثل بچه مدرسه خرفتی آلمانی به فارسی برمیگردوندیم و گوشی هم به گوش داشتیم و شنیدن موزیک بهمون حال میداد. مرغای عشقمون هم روی میز جلوی رومون داشتن با هم بازی میکردن و یکی دو نفرشون به نوزاد غذا میدادن. بخودمون گفتیم بیمعرفتیه ما غذای روح بخوریم و مرغا گشنه بمونن. صدای موزیک رو کم کردیم، گوشی رو از رو گوشامون بر داشتیم، بلندگوها رو راه انداختیم و گذاشتیم که اونا هم با شنیدن موزیک حالی بکنن و فیضی ببرن. بعد از مدتی فکر کردیم چون هوا هنور تاریکه و سفیدی نزده ممکنه همسایه ها در خواب باشن و موزیک براشون مزاحمت ایجاد کنه. پس دوباره گوشی رو گذاشتیم رو گوشامون و صدای موزیک رو هم کشیدیم بالا و مشغول کارمون شدیم. موزیک خیلی حال میداد، ما هم کشیدمش تا آخر بالا. چند خط بیشتر باقی نمونده بود که متوجه شدیم مرغای عشقمون با تعجب و وحشت به ما نگاه میکنن، داشتیم ما هم کم کم تعجب میکردیم که همزمون شما با شکوندن در خونه وارد شدید و به من گوشزد کردید که گوشی به بلندگو وصل نیست و صدای بلند موزیک همسایه ها رو از خواب پرونده و دیوونه کرده!.
_ آقا و زهر مار! بگو جناب سروان.
عاقبت تعدادی از گرگها تصمیم به کوچ کردن میگیرند. صبح زود از گودال های خود خارج و گرد هم جمع میشوند. تحریک شده و وحشتزده هوای سرد و یخبندان را با سر و صدا بو کشیده، سپس سریع و یکنواخت آنجا را چهار نعل ترک میکنند.
گرگهای باقیمانده با چشمانی شیشه ای و گشادگشته رفتن آنها را نگاه میکردند. بعضی چند قدمی به دنبالشان میدوند، اما دو دل و متحیر از دویدن صرفنظر کرده و بعد آهسته به گودالهایشان بازمیگردند.
هنگام ظهر گرگهای مهاجر از هم جدا میشوند. سه نفر از آنها به سمت رشته کوه یورا در شرق سوئیس و بقیه به سمت جنوب به رفتن ادامه میدهند.
آن سه گرگ زیبا و قوی بودند، اما بی غذائی بطور وحشتناکی ضعیفشان ساخته بود. شکم روشن فرو رفته شان مانند تسمه ای باریک بود. دنده هایشان به طرز رقت انگیزی بیرون زده و پوزه شان خشک و چشمهایشان گشاد گشته و مأیوس بود.
سه گرگ به همراه هم مسیر نسبتاً طولانی ای داخل یورا میروند و در دومین روز یک گوسفند و در روز سوم یک سگ و یک کره اسب به غنیمت میگیرند. ولی از هر سو بوسیله روستائیان خشمگین تحت تعقیب بودند. وحشت و انزجار از متجاوزین بیگانه در آن حوالی، جائیکه شهرهای کوچک و دهکده های فراونی در آن وجود داشت سریع شایع میگردد.
سورتمه های اداره پست به سلاح مجهز میشوند و بدون سلاح گرم دیگر کسی از دهکده ای به دهکده دیگر نمیرفت.
گرسنگی و یخبندان گرگها را هم اما به طرز وحشتناکی عذاب میداد. تعداد کمی از آنها در آن محل زندگی میکردند و احتیاج آنها را به اتحادی محکمتر با هم برمی انگیخت. در طول روز تک به تک بیرون میرفتند. اینجا و آنجا یکی از آنها سرگردان بر روی برف میگذشت؛ لاغر، گرسنه، مراقب، بیصدا و رمیده مانند یک شبح و بر روی سطح برف سایه لاغرش در کنار او میلغزید، نوک پوزه خود را جستجوگرانه در باد به جلو کش میداد و گاهی زوزه ای خشک، آزار دهنده و اجباری میکشید.
شبها اما همگی براه می افتادند و با زوزه های ناهنجار خود در اطراف دهکده، جائیکه چهارپایان و طیور نگهداری میشدند و در پشت پنجره های محکم بسته شده شان تفنگها تکیه داشتند ازدهام میکردند. ولی به ندرت حتی مؤفق به صید کوچکی به اندازه یک سگ میشدند، و دو گرگ از گروهشان نیز با تیر کشته شده بودند.
یخبندان همچنان ادامه داشت. گرگها اغلب کنار هم ساکت و فکور دراز میکشیدند و دلواپسانه رو به مکان خلوت و مرده ای استراق سمع میکردند، تا اینکه یکی از آنها از عذاب زجر دهنده گرسنگی بیتاب میگشت و به ناگهان با غرشی مخوف از جا میجهید. سپس بقیه همگی پوزه خود را سوی او برمیگرداندند، میلرزیدند و بعد با هم زوزه ای هراس انگیز، تهدید کننده و شکوه آمیز سرمیدادند.
میپرسه: تو هنوز کمونیستی؟
میگم: آره، چطور مگه؟
میپرسه: یعنی معتقدی خدا نیست؟
میگم: من از کمونیستهای حقیقی ام.
میپرسه: مگه کمونیست حقیقی و غیر حقیقی داریم؟
میگم: مگه میشه جهان حقیقی و جهان غیر حقیقی داشته باشیم ولی کمونیست حقیقی و غیر حقیقی نداشته باشیم؟
میپرسه: کمونیست حقیقی یعنی چی؟
میگم: کمونیست حقیقی یعنی کسیکه به قدر نیازش خرید کنه.
میپرسه: کمونیست غیر حقیقی یعنی چی؟
میگم: کمونیست غیر حقیقی یعنی کاپیتالیست ولخرج.
میپرسه: مسلمان حقیقی و غیر حقیقی هم داریم؟
میگم: داریم، خوبش داریم.
میپرسه: مسیحی چطور؟
میگم: فرق نمیکنه، ما آدم حقیقی و غیر حقیقی هم داریم.
میپرسه: من از بدو پیدایش غیر حقیقی ام و تو؟
میگم: بنده حقیقی ام، خوشبختم از آشنائی با تو.
گرگ Der Wolf اثریست از هرمن هسه که در سال 1903 به چاپ رسید.