قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


5- به خواهر.
بن، 11 ژوئن 1865.

لیزبت عزیز،
پس از نامهای چنین ملیح، با اشعار دخترانه در هم بافته گشتهای که من بتازگی از تو دریافت کردم، بی عدالتی و ناسپاسی خواهد بود اگر آن را طولانیتر از این بی پاسخ بگذارم، بخصوص که من این بار ماده خام کافی در اختیار دارم و فقط با خوشی فراوان شادیهای گذشته را در روح «نشخوار» میکنم.
اما قبلاً باید به نکتهای از نامهات انگشت بگذارم که همچنین با رنگ آمیزیای روحانی و محبت قلبانه لاماگونهای Lama نوشته شده است. لیزبت عزیز، نگران نباش. آنطور که تو مینویسی، وقتی اراده چنین خوب و مصمم است، بنابراین عموهای مهربان مشکل زیادی نخواهند داشت. آنچه به اصول تو مربوط می‌گردد، من هم تا حدی در این مورد که حقیقت همواره در سمت سنگینتر کفه است همعقیدهام. با این حال، درک اینکه 2×2 چهار نمیشود سخت است؛ اما آیا به این خاطر صحیحتر هم است؟
از طرف دیگر، پذیرش تمام چیزهائی که انسان در آنها پرورش یافته و به تدریج در عمق ریشه دواندهاند، چیزهائی که از سوی خویشاوندان و بسیاری انسانهای خوب بعنوان حقیقت محسوب میگردند، چیزهائی که واقعاً هم به مردم تسلی و ترفیع میبخشند واقعاً خیلی سخت است، آیا پذیرش یکسره تمام اینها از نبرد با اعتیادی که در آن عدم اطمینان در مستقل راه رفتن همراه با نوسانات مکرر روح و حتی وجدان، اغلب تسلی ناپذیر، اما همیشه با هدف ابدی حقیقت، زیبائی، نیکی از جادههای جدید رفتن سختتر است؟
اعتقاد به خدا، جهان و صلح به این بستگی دارد که انسان بتواند خود را با آن سبکتر احساس کند. آیا مگر برای محقق حقیقی نتیجه تحقیقاتش چیز واقعاً بی تفاوتی نمیباشد؟ آیا ما در پژوهش خود در پی آسایش، صلح و خوشبختی هستیم؟ نه، فقط به دنبال حقیقتیم، و اگر هم آن بسیار وحشتناک و زشت باشد.
و آخرین سؤال: اگر ما از جوانی باور میکردیم که تمام سلامت روح از کس دیگری بجز مسیح است، مثلاً از محمد جاری میگردد، آیا این قطعی نیست که ما از برکت یکسانی برخوردار میگشتیم؟ بدیهیست که تنها ایمان برکت میدهد، ــ و نه عینیتی که در پشت ایمان ایستاده است. لیزبت عزیز، حالا من این را برای تو مینویسم تا از این طریق با عادیترین مدرک افراد مذهبی که تکیه بر تجربیات درونی خویش میکنند و از آن لغزش ناپذیری ایمان خویش را نتیجه میگیرند مقابله کنم. هر ایمان حقیقی همچنین لغزشناپذیر است و آن کاری را انجام میدهد که فرد مؤمن در آن به یافتنش امیدوار است؛ اما آن کوچکترین کمکی برای اثبات یک حقیقت عینی ارائه نمیدهد.
در اینجا حالا مسیر انسانها از هم جدا میگردد؛ اگر میخواهی برای آرامش روح و سعادت تلاش ورزی، بنابراین ایمان آور، اگر میخواهی مرید حقیقت باشی، بنابراین پژوهش کن.
در این میان نیمه نقطه نظرهای فراوانی وجود دارند. اما به هدف اصلی بستگی دارد.
مرا به خاطر این بحث خسته کننده و نه چندان اندیشمندانه ببخش. تمام این حرفها را بارها و همواره بهتر و زیباتر به تو خواهند گفت.
اما حالا میخواهم بر این پایه و اساس جدی ساختمانی شوختر بنا کنم. من میتوانم این بار برایت از روزهای بسیار زیبا تعریف کنم.
من روز جمعه دوم ژوئن بخاطر جشنواره موسیقی نیدرهاین niederrhein به شهر کلن سفر کردم. در همان روز نمایشگاه بینالمللی افتتاح  گشت. در این روزها کلن نمایشی از یک شهر جهانی را به نمایش گذاشت. زبانهای نامحدود ــ و  جد و جهدی در هم ــ تعداد بسیاری افراد جیب بر و دیگر کلاهبرداران ــ تمام هتلها حتی دورترین اتاقهایشان نیز پر شده بود ــ شهر به طرز فریبندهای با پرچمها تزئین شده بود ــ این نمودِ ظاهری بود. من بعنوان خواننده پاپیون ابریشمی سفیدـقرمز رنگی برای به سینه نشاندن دریافت و شروع به تمرین کردم. تو متأسفانه تالار گویرسنیش Gürzenichsaal را نمیشناسی، من اما در تعطیلات اخیر توسط مقایسه با سالن بورس ناومبورگ Naumburg یک تجسم افسانهای از آن در تو بیدار ساختم. گروه کر ما شامل 182 سوپران، 154 آلتو، 113 تنور و 172 باس بود. بعلاوه ارکستر متشکل از 160 هنرمند بود که تقریباً 52 نفر از آنها ویولن، 20 نفر ویولا، 21 نفر ویولنسل و 14 نفر کنترباس می‎نواختند. از هفت نفر از بهترین خوانندههای زن و مرد استفاده شده بود. ارکستر را هیلر Hiller رهبری میکرد. خانمهای زیبا و جوانی در میان تماشاچیان بودند. در سه کنسرت اصلی آنها همه با پاپیون سفید و آبی رنگ بر بازو و گلهای طبیعی یا بدلی در مو حضور داشتنتد. هر یک از خانمها دسته گلی زیبا در دست نگاه داشته بود. ما مردها همه فراک و جلیقه سفید بر تن داشتیم. در شب اول همه با هم تا پاسی از شب نشستیم، و من عاقبت نزد یک فرانکونیائی پیر بر روی صندلی تاشو خوابیدم و صبح مانند چاقوی جیبی در هم خمیده شده بودم. و از آن هنوز در رنجم، ضمناً از آخرین تعطیلات به بعد نیز متوجه رماتیسم شدیدی در دست چپم شدهام. شب گذشته دوباره در بن خوابیدم. یکشنبه اولین کنسرت بزرگ شروع گشت. «اسرائیل در مصر» از هندل. ما با شوق غیر قابل تقلیدی در 50 گراد میخواندیم. گویرسنیش برای هر سه روز بلیطهایش تماماً به فروش رفته بود. بلیط برای هر کنسرت 2 تا 3 تالر قیمت داشت. به قضاوت همه اجرا یک کار کامل بود. صحنههائی اجرا گشت که من هرگز فراموش نخواهم کرد. هنگامی که پادشاه تمام باسها یعنی اشتگهمن Staegemann و یولیوس اشتوکهاوزن Julius Stockhausen آواز قهرمانانه دونفره معروف خود را میخواندند، طوفانی از تشویقی بی سابقه درگرفت، براووئی هشتباره، فریاد جیغ ترومپتها، فریاد دا کاپو da capo، تمام 300 خانم 300 دسته گل خود را به سمت خوانندهها پرتاب کردند، به واقع ابری از گل آنها را پوشانده بود. وقتی دو خواننده شروع به خواندن کردند این صحنه تکرار گردید.
ما مردهای شهر بن شب همگی شروع به میخانه رفتن کردیم، اما از طرف اتحادیه خوانندگان مرد شهر کلن به رستوران گویرسنیش دعوت گشتیم و در میان به سلامتی نوشیدنها و آوازهای کارناوالی که در آن کلنیها شکوفا میگردند و آوازهای چهار صدائی و شوری اوج گیرنده با هم در آنجا ماندیم. من و دو نفر از آشنایان ساعت 3 صبح آنجا را ترک کردیم؛ و ما شهر را زیر پا گذاشتیم، زنگ در خانهها را میزدیم اما پناهگاهی برای خواب نمییافتیم، حتی اداره پست هم ما را قبول نکرد ــ ما میخواستیم در ماشین پست بخوابیم ــ، تا عاقبت بعد از یکساعت و نیم نگهبان شب یک هتل در را برایمان گشود. ما روی نیمکتهای سالن غذاخوری خم گشتیم و در دو ثانیه به خواب رفتیم. صبح در حال خاکستری گشتن بود. پس از یک  ساعت و نیم خدمتکار آمد و ما را بیدار کرد، زیرا که سالن هتل تمیز باید میگشت. ما با خلق و خویای فکاهیـمأیوس خارج شدیم و از طریق ایستگاه راهآهن به سمت دویتس Deutz حرکت کردیم، از صبحانه لذت بردیم و با خلق و خوی کاملاً ملایم برای تمرین رفتیم. جائی که من با شور و شوق بزرگی به خواب رفتم. به این خاطر هم در اجرای ساعت شش تا یازده شب سرزندهتر بودم. که در آن کارهای مورد علاقه من اجر گشتند، موزیک فاوست از شومن و سمفونی آ ماژور A-Dur-Sinfonie از بتهوون. شب نیاز شدیدی به محل استراحت داشتم و از 13 هتل پرس و جو کردم، همه اما پر و لبریز بودند. عاقبت وقتی مدیر چهاردهمین هتل مرا مطمئن ساخت که همه اتاقها پر هستند، برایش خونسردانه توضیح دادم که من همینجا خواهم ماند، او باید لطفاً یک تخت تهیه کند. اینچنین هم شد: در یک اتاق تختی صحرائی قرار داده شد، با پرداخت 20 گروشن Groschen برای یک شب.
در روز سوم عاقبت آخرین کنسرت با تعداد زیادی کارهای کوچکتر اجرا گشت. زیباترین لحظه آن اجرای سمفونی «باید بهار شود» از هیلر بود: نوازندگان شوق بی سابقهای داشتند، زیرا ما همگی هیلر را بسیار ستایش میکردیم؛ پس از پایان هر قطعه فریاد شادمانی و تشویق بلند میگشت و بعد از آخرین بخش نیز همان صحنههای تشویق تکرار شد، اما پر اوجتر. اورنگ هیلر با حلقههای گل پوشیده گشت، یکی از هنرمندان تاج برگ بو را بر سر او نشاند، ارکستر به نواختن پرداخت و پیرمرد صورتش را با دست گرفت و گریست. کاری که خانمها را بی نهایت منقلب ساخت.
همچنین میخواهم برایت از خانمی نام ببرم، خانم سارودی Szarvady از پاریس، نوازنده پیانو. او را میتوانی چنین تجسم کنی: شخصی کوچک و هنوز جوان، یک آتش کامل، نازیبا، جالب، با موهای فرفری سیاه.
شب گذشته در اثر بی پولی دوباره در نزد فرانکوئی پیری گذراندم، و در واقع بر روی زمین. چیزی که خیلی زیبا نبود. صبح دوباره به سمت بن بازگشتم.
رفتنم به لایپزیک حتمیست. اختلاف یانـریتشل خشمگینانه ادامه دارد. هر دو حزب همدیگر را با انتشارات مرگبار تهدید میکنند. دویسن هم احتمالاً به لایپزیک خواهد رفت.
ما فورتنرها از بن در جشن مدرسه یک تلگراف برای هیئت مدرسین فرستادیم و جواب دوستانهای دریافت کردیم.
امروز یک تور سفری فورتنری به سمت کونیگزوینتر Königswinter انجام میدهیم. ــ کلاههای قرمز رنگ ما با نوار طلائی بسیار عالی دیده میشوند.
من دفعه بعد برای رودولف Rudolf عزیز که برایم چنین نامه مهربانانهای فرستاده خواهم نوشت. به عموها و خالههای عزیز گرمترین سلامها را برسان.
بن، یکشنبه بعد از عید گلریزان.
فریتس.

https://www.youtube.com/watch_popup?v=WsvSVtXRu7A
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 15:30  توسط سعید از برلین  | 


4- به بارون از گرزدورف
Gersdorff.
بن، 25 ماه می 1865.

دوست عزیز،
باید پیشاپیش اعتراف کنم که من با شوق خاصی منتظر اولین نامه تو از گوتینگن بودم؛ زیرا من بجز علاقه صمیمانه همچنین علاقه روانشناسانه‎ای نیز به آن داشتم. امیدوارم که نامه‎ات اثری را که اکنون اتحادیه دانشجوئی در روح‎ات باقی گذارده منعکس گرداند، و من مطمئن بودم که تو در باره‎شان آشکارا صحبت خواهی کرد.
این کار را تو انجام دادی، و من به این خاطر از صمیم قلب سپاسگزارت هستم. اگر تو حالا با برادران ارجمندت در ارتباط با اتحادیه دانشجوئی دارای یک نظری، بنابراین فقط می‎توانم نیروی اخلاقی‎ای را تحسین کنم که تو توسط آن برای آموختن شنا در جریان زندگی خود را حتی در آبی تقریباً گل‎آلود و کدر پرتاب می‎کنی و در آن به انجام تمرین‎هایت می‎پردازی. مرا بخاطر تصویر سازی خشن ببخش، اما فکر می‎کنم که تصویر دقیقی باشد.
با این حال هنوز چیز مهم دیگری به آن افزوده می‎گردد. کسی که بخواهد بعنوان دانشجو زمان خود و مردمش را بشناسد باید عضو اتحادیه دانشجویان رنگی Farbenstudent گردد که علائق و جهت‎گیری‎هایشان اغلب نوع مردان نسل بعدی را تا حد امکان شفاف نمایش می‎دهد. علاوه بر این در باره تنظیم مجدد روابط دانشجوئی به اندازه کافی پرسش‎هائی شعله‎ورند تا نگذارند دانشجویان اوضاع را از طریق عقیده شخصی خویش بشناسند و قضاوت کنند.
البته ما باید مراقب باشیم که در این وضع بیش از حد تحت تأثیر واقع نگردیم. عادت دارای قدرت فوق‎العاده‎ای‎ست. آدم وقتی خشم اخلاقی در مورد چیز بدی را از دست می‎دهد خیلی می‎بازد، چیزیکه در حلقه‎های ما روزانه رخ می‎دهد. برای مثال آنچه به نوشیدن الکل و مستی مربوط می‎گردد، اما همچنین در تحقیر و تمسخر دیگر انسان‎ها و عقاید دیگر.
من با کمال میل به تو اعتراف می‎کنم که مرا هم تا حدودی به کسب تجربه‎های مشابه‎ای مانند آنچه تو به دست آورده‎ای مجبور ساختند، طوریکه اغلب تأثیر مجالس شبانه در میخانه تا حد بالائی رنجم می‎داد، و من به زحمت می‎توانستم تک‎تک افراد را بخاطر شرط‎بندی در آبجو خوردن تحمل کنم؛ همچنین اینکه با تکبری مفتضحانه انسان‎ها و عقاید توده مردم را محکوم می‎سازند، چیزی که سبب خشم‎ام می‎گشت. با این حال من با کمال میل این روابط را تحمل می‎کردم، چون من از آن زیاد می‎آموختم و زندگی معنوی در آن را هم باید معمولاً تأیید می‎کردم. البته یک ارتباط تنگاتنگ با یک یا دو دوست ضرورت دارد؛ و وقتی آدم این دوستان را داشته باشد، بنابراین می‎تواند بقیه را بعنوان نوعی چاشنی بردارد، یکی را بعنوان فلفل و نمک، دیگری را بعنوان شکر و بقیه را بعنوان هیچ.
باز هم اطمینان می‎دهم که همه آنچه تو در باره نبردها و ناآرامی‎هایت برایم نوشته‎ای، فقط می‎تواند عشق و احترامم به تو را بالا ببرد.
افکار تو در باره شغل‎ات را با لذت زیادی خواندم. به نظرم چنین رسید که انگار ما باید هنوز خود را یک گام به آن نزدیک‎تر سازیم. نظری در باره آموزش قضائی ندارم، اما من می‎دانم و فکر می‎کنم که تو برای تحصیل ادبیات و زبان آلمانی تمایل و توانائی داری، بله، و تو، آنچه از همه مهم‎تر است، همچنین اراده آن را خواهی داشت که بر کارهای مهم و نه همیشه بر کارهای جالب کیلوئی در این زمینه تسلط یابی. ما به طور کلی از آمادگی خوبی در این مورد در پورتا Pforta برخوردار گشتیم، ما یک نمونه عالی در کوبراشتاین Koberstein داریم که پرفسور باهوشمان اشپرینگر Springer او را عمده‎ترین مورخ ادبی زمان ما می‎داند. تو برای زبان‎شناسی تطبیقی در لایپزیک Leipzig کورتیوس Curtius را مهم خواهی یافت، سپس سارنکه Zarncke را که چاپ نیبه‎لونگ‎هایش Nibelungen را می‎شناسم و مورد احترام من است، بعد مینک‎ویتس Minckwitz خودپسند را، فلاته Flathe زیبائی شناس و روشر Roscher اقتصاددان ملی را که تو البته از او خواهی شنید. بعد از آن تو به احتمال خیلی زیاد این اشخاص را آنجا خواهی یافت: ریتشل Ritschl بزرگ ما را، همانطور که تو در روزنامه‎ها خواهی خواند. از این جهت دانشکده فلسفه لایپزیک از برجسته‎ترین دانشکده‎ها در آلمان است. و حالا چیزی خوشایند می‎آید. به محض اینکه برایم نوشتی می‎خواهی به لایپزیک بروی من هم همین تصمیم را گرفتم. به این ترتیب ما دوباره همدیگر را پیدا خواهیم کرد. بعد از گرفتن این تصمیم از کناره‎گیری ریتشل هم آگاه گشتم و این مرا در تصمیمم راسخ‎تر ساخت. من می‎خواهم احتمالاً در لایپزیک به دانشسرای زبان‎شناسی وارد شوم و باید به این خاطر سخت کار کنم. ما می‎توانیم از موسیقی و تآتر لذت فراوانی ببریم.
اینجا در بن هنوز هم بزرگ‎ترین هیجان، بزرگ‎ترین بدخواهی بخاطر نزاع یان Jahn و ریتچل برقرار است. من به یان کاملاً حق می‎دهم. من خیلی متأسفم که او میشائلی Michaeli را باید ترک کند. او بسیار دوستداشتنی‎ست. کار در باره دانه Danae را مدت‎هاست که تحویل داده‎ام، و من عضو وابسطه سمینار شده‎ام. فکرش را بکن، سه تن از فویرتنری‎ها Pförtner حالا عضو رسمی شده‎اند، در حالیکه فقط چهار محل خالی وجود داشت. هاوس‎هالتر Haushalter، میشائیل Michael، اشتده‎فلد Stedtefeld. این یک پیروزی برای فورتای  Pfort قدیمی‎ست. همه فویرتنری‎های محلی در جشن مدرسه به هیئت مدرسین تلگرافی فرستادند و پاسخ دوستانه‎ای دریافت کردند. گرفه Gräfe، بودن‎اشتاین Bodenstein و لاوئر Lauer به فرانکونیا Frankonia پیوسته‎اند، این را حتماً خواهی شنید.
در این ترم باید اول یک کار باستان شناسی برای سمینار و سپس برای شب علمی اتحادیه دانشجویان کار بزرگ‎تری در باره شاعران سیاسی آلمان انجام دهم، که امیدوارم از این کار خیلی بیاموزم، اما همچنین باید بسیار مطالعه و ماده خام جمع‎آوری کنم. اما قبل از هر چیز باید برای یک کار بزرگ‎تر زبانشناسی که هنوز سوژه‎اش برایم روشن نیست کار کنم، تا بتوانم با آن به سمینار لایپزیک بیایم.
بعنوان کار جانبی مشغول مطالعه زندگی بتهون اثر مارکس هستم. شاید دوباره بار دیگر آهنگسازی کنم، کاری که در این سال تا حال از آن با ترس اجتناب ورزیده‎ام. همچنین شعر هم دیگر سروده نمی‎شود. در عید گل‎ریزان در شهر کلن Köln جشنواره موسیقی راین بر پا است، خواهش می‎کنم از گوتینگن به آنجا بیا. برای نمایش عمدتاً اوراتوریوی «اسرائیل در مصر» از هندل Händel، موسیقی فاوست Faust از شومن Schumann، فصول سال Jahreszeiten از هایدن Haydn و خیلی چیزهای دیگر اجرا می‎گردد. من یکی از مجریان هستم. بلافاصله بعد از آن نمایشگاه بین‎المللی در کلن شروع می‎شود. اطلاعات بیشتر را می‎توانی در روزنامه‎ها بخوانی.
در آخر خیلی خوشحالم که تو «طبیعت‎های پیچیده» را خوانده‎ای. جای تأسف است که اشپیل‎هاگن Spielhagen در رمان جدیدش  Die von Hohensteinهیچ پیشرفتی نشان نمی‎دهد. یک نقاشی لم‎یزرع حزبی‎ست. در اینجا روش دشمنانه بر ضد اشرافیت در «طبیعت‎های پیچیده» او به نفرت صریحی تبدیل شده است. ــ من بخاطر قلم و جوهر عصبانیم، بعد از چهار صفحه خواندن آرامش تماماً ترکم کرد؛ من فقط مقداری از حقایق را به خشک‎ترین صورت گزارش می‎دهم. ــ
برخی از فصل‎های «طبیعت‎های پیچیده» را من تحسین کردم. آنها حقیقتاً نیرو و روح گوته‎واری Goethe دارند و فصل‎های اولیه آن شاه‎کارند.
آیا تو هم عاقبت دنباله «از شب به سمت نور Durch Nacht zum Licht» را خواندی؟ ضعیف‎ترین بخش آن صحنه رمانتیک ورود مرد کولی‎ست.
آیا دستخط گمشده  Verlorene Handschriftاثر فرایتاگ Freytag را می‎شناسی؟ ــ
من امیدوارم با اشپیل‎هاگن در این تابستان آشنا شوم.
دوست عزیز، بخوبی زندگی کنی و لطفاً به من هم فکر کن. من از دیدارت خوشحال خواهم گشت. برایت شادی آرزو می‎کنم، و بیش از هر چیز یک انسان که بتوانی خود را به او نزدیک‎تر قرار دهی. مرا بخاطر دستخط غیر قابل تحملم ببخش، تو می‎دانی چه زیاد به این خاطر عصبانیم و چگونه افکارم به این خاطر قطع می‎شوند.
دوست وفادار تو ف. ر. نیچه.
بن، در روز عید گل‎ریزان 1865.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=0xHKH5bFjQE
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:51  توسط سعید از برلین  | 


3- به مادر و خواهر.

بن، دسامبر 1864.

مادر عزیزم و لیزبت.
تمنا دارم نخ این پاکت کوچک را ابتدا در شب کریسمس باز کنید، تا به این وسیله یک شگفتی کوچک و شاید هم فقط مأیوس گشتن نصیب‎تان گردد. خواهشم این است: این هدیه را از من بپذیرید، من از بهترین‎های استعداد خویش آن را به شما می‎دهم، اما این کافی نیست. شما زحمت و تلاشم را در آن خواهید شناخت؛ مدام در حین انجامش به شما می‎اندیشیدم و آرزو می‎کردم در این لحظه پیش‎تان می‎بودم تا شاید حضورم خوشحال‎تان می‎گرداند.
"و چنین افکار خوشایندی نیروی تازه می‎بخشند
حتی به کار؛ عاطل‎ترین منم،
اگر آن را انجام دهم"
شکسپیر در نمایشنامه «طوفان Sturm» این را می‎گوید، و در نزد من هم چنین است؛ کار باطل و اشتغال فراوانِ مجال!
چه می‎توانستم بجز چیزی از خودم به شما هدیه بدهم، چیزی که بتوانید در آن تصویرم را دوباره تماشا کنید. از این رو شبحی از ظاهر فعلی خود را نیز به آن چسباندم، تا شما هدیه‎ام را با کمال میل در دست گیرید و شاید هم به تکرار.
شما حتماً متوجه شده‎اید که من با خودپسندی خاصی از اثر کوچک خود حرف می‎زنم، و اگر مورد علاقه شما واقع نگردد بنابراین تیرم به هدف نخورده است. کاش فقط یک درخت کریسمس چراغانی شده می‎داشتید! زیرا محل نورانی درخت حتماً خیلی زیبا دیده می‎گردید. البته من در شب کریسمس با تمام روح به شما عزیزانم فکر خواهم کرد، و شما هم در هر حال به من می‎اندیشید. آپارتمانم در حقیقت نسبتاً راحت است و می‎خواهم آن شب را بسیار لذتبخش بگذرانم. ما هم در میخانه درخت کریسمسی روشن خواهیم کرد، ما هم به همدیگر هدایای کوچکی خواهیم داد. اما البته این تقلید کدری از یک عادت خانگی‎ست که در آن چیزی جایش خالی‎ست: خانواده و  جمع بستگان.
شهر بن از دانشجویان خالی گشته، زیرا هر آنچه دارای بال بوده البته پریده و رفته است. دیروز دویسن Deussen با باری سنگین از کتب و یک ساک سفری کهنه به خانه بازگشت. ویلهلم Wilhelm و گوستاف Gustav هم باید به نه‎آمبورگ Naumburg آمده باشند. به آن‎ها بگوئید که هنگام بازگشت از طریق بن بیایند، اما لطفاً قبلاً تاریخ حرکت خود را به من خبر دهند. شما می‎توانید از گوستاف خواهش کنید که یک بار نت‎ها را برایتان بنوازد، او این کار را با کمال میل انجام خواهد داد.
آیا هنوز به یاد دارید چه آسوده با هم کریسمس گذشته را در گورنسن Gorenzen گذراندیم! آیا آن زمان نگفتم که ما احتمالاً سال دیگر همراه هم نخواهیم بود؟ حالا چنین گردیده. در گورنسن همه چیز زیبا بود: خانه و دهکده در زیر بارش برف، کلیساهای شبانه، فراوانی ملودی در سرم، عمو اسکار Oskar، پوست مشک، عروسی و من در لباس خواب، سرما و بسیاری از چیزهای مضحک و جدی دیگر. تمام اینها با هم حال خوشی می‎بخشند. و من از درون نت‎ها، وقتی «شب سال نو Sylvesternacht» را می‎نوازم این حال را می‎شنوم.
و شما باید از اثر هنری فعلی‎ام نیز حال و هوای این سه ماهه مرا را بشنوید. آنها بسیار متنوع‎اند، و من خوشحالم از این که روحم هرچه بیشتر از گذشته نوسان آهنگدار و تغزلی پیدا کرده. بنابراین شما تصویرم را در حال آهنگ ساختن هم تجسم کنید، و من معتقدم به این دلیل بهتر گشته؛ زیرا که من در لحظه‎های ضبط چیزی فکر و احساس می‎کردم.      
حالا برای امروز به خوبی زندگی کنید، از جشن زیبا لذت ببرید، همیشه و مخصوصا در شب عید با کمال میل و زیاد به من فکر کنید! نامه‎های به همراه فرستاده شده را لطفاً منتقل کنید! به همه سلام می‎رسانم، همچنین به خانم بوش Busch، به برس‎لاوز Breslaus، به خانم لپسیوس Lepsius معتمد محل، به خانواده پیندر Pinder و کروگ Krug و خانم کشیش هارزایم Harseim، گرومن Grohmann و کارو Caro!
خدانگهدار!
فریدریش ویلهلم نیچه شما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 16:45  توسط سعید از برلین  | 


2- به خواهر.

بن، نوامبر 1864.

لیزبت عزیزم،
خیلی دلم می‎خواهد دلیل و بهانه نامه‎ام در باره چیزهای جالب و با ذوق باشد، چون عقیده دارم که یک نامه همیشه آنطور است که پذیرا می‎گردد، و شاید من در این رابطه مجاز به داشتن بهترین امیدها باشم.
این یک مقدمه ترومبونی بود. حالا شرح وضعیت می‎آید.
من اکنون در حال نوشتنم، صبح، درست زمانیکه برای تکذیب مستقیم تصور سر درد داشتن بعد از نوشیدن مشروب تختخواب را ترک کرده‎ام. دیشب مجلس بزرگ عیش و نوش باشکوه و رودی از شراب و میوه برقرار بود؛ مهمان‎ها از هایدلبرگ Heidelberg و گوتینگن Göttingen دعوت گشته که تعدادی پرفسور از جمله شاراشمیت Schaarschmidt نیز در بین آنها بودند و سخنان خیلی خوبی ایراد کردند. دویسن Deussen هم سخنرانی جالبی کرد. تلگراف‎های بی نهایتی از سراسر جهان و انجمن‎های دانشجویان از وین Wien، کونیگزبرگ Königsberg، برلین Berlin و غیره فرستاده شده بود. ما بیش از 40 نفر بودیم، میخانه به طرز مجللی تزئین شده بود. من آشنائی خیلی جالبی با دکتر دایترز Deiters که دوستدار شومن Schumann افسانه‎ای‎ست به عمل آوردم؛ ما به همدیگر قول دیدار دادیم؛ حالا عاقبت من یک موسیقی‎شناس لایق را پیدا کرده‎ام. مهمانی دنج دیروز باشکوه و روح‎پرور بود. می‎دانی، در چنین مجالس شبانه نوسان روح همگانی‎ست، در چنین لحظه‎ای زمان آسایش نوشیدن آبجو وجود ندارد. امروز ظهر رژه بزرگی از میان خیابان‎های اصلی با لباس‎های رژه صورت می‎گیرد. سپس با کشتی به سمت رولندزک Rolandseck خواهیم راند، آنجا مهمانی بزرگی در هتل کروین Croyen بر قرار است، و آنچه بعد اتفاق می‎افتد را می‎توانی در ذهن تصور کنی. ــ از دو شب قبل جشن برپا شده است، ما تا دو صبح شراب نوشیدیم، دیروز ساعت 11 صبح برای صرف صبحانه همه جمع گشتیم، بعد در بازار به قدم زدن پرداختیم، نهار خوردیم و در نزد کلی Kley همگی قهوه نوشیدیم. تو می‎بینی که کار و تلاش زیاد است ــ و حق با من است، می‎توانم با آگاهی بالائی بگویم: که من سر درد بعد از خوردن شراب ندارم.
این از شرح وضعیت. حالا پست ادبی می‎آید.
بسیاری از کتاب‎هائی که توصیف کرده‎ای برایم کاملاً ناشناخته نیستند، معمای زندگی Lebensrätsel را حتی یک بار خوانده‎ام. من فکر می‎کردم تو باید از پرفسور جوانی که در پایان داخل می‎گردد بیشتر از خدمتکار اتاق خوشت آمده باشد. در خانه، ماری و ماریا Marie und Maria و اوس و بیسه Hausse und Baisse را بخوان تا شاید دیگر به من بعنوان مترجم محتاج نشوی، به نظرم چنین می‎آید که از کرسی خطابه فلسفی با نگاهی رو به پائین نوشته شده است. رسیدن به پادشاهی از طریق صلیب Durch Kreuz zur Krone و خدا ناجی من است Gott ist mein Heil مانند روز و شب متضاد یکدیگرند و از طرف روزنامه کرویتس Kreuz ستایش شده‎اند. خواندن طبیعت‎های پیچیده problematischen Naturen را هم هنوز به پایان نرسانده‎ام. عجیب است که در این ترم اصلاً هیچ رمانی نخوانده‎ام ...
دنباله نامه را امروز صبح می‎نویسم و تو از این طریق شرح کامل مجلس عیش و نوش‎مان را دریافت می‎کنی. ما آب و هوای زیبائی داشتیم، رژه زیبای سربازان سواره‎نظام تحسین همه را برانگیخت، رود راین Rhein زیباترین رنگ آبی را دارا بود و ما به همراه خود شراب به کشتی بخاری بردیم. وقتی ما به رولندزک رسیدیم، برای استقبال از ما ترقه ترکاندند. ما بعد تا ساعت 6 غذا خوردیم، بسیار شاد بودیم و ترانه‎های پر احساسی که خود سروده بودیم خواندیم. بیرون هوا تاریک شده و نور مهتاب بر روی رود راین افتاده بود و قله هفت‎کوه Siebengebirge سربرآورده از میان مه آبی رنگ را روشن می‎ساخت. من بعد از شام با گاسمن Gaßmann نشستم، شاید جالب‎ترین انسان از فرانکونیا Frankonia و سردبیر روزنامه‎ـ‎آبجو و صاحب میخانه، با هم؛ ما شراب اصیل از راین نوشیدیم، در حالیکه دیگران شامپاین می‎نوشیدند. این منطقه واقعاً ارزش سه علامت تعجب داشتن را دارد، بخصوص جزیره جذاب نونن‎وورت Nonnenwörth که بر رویش پانسیون دخترانه‎ای ساخته‎اند؛ از روی این جزیره صخره اژدها Drachenfels با آن شیب قوی اوج می‎گیرد. این منطقه عمیق‎ترین اثر آسایش را بر جا می‎گذارد.
سپس من با تعداد اندکی به بن Bonn بازگشتیم، در حالیکه بقیه شب را آنجا ماندند و احتمالاً امروز صبح سری به هفت‎کوه خواهند زد.
من امروز صبح خیلی شاد و سر حال از خواب برخاستم، اول به تو فکر کردم و نامه را به پایان رساندم تا به موقع آن را دریافت کنی.
به این ترتیب تو تصویری از آخرین روزهایم داری، روزهای خیلی قشنگی که تو اجازه داری با تمام فانتزی‎ات آن را تجسم کنی. البته من در انبوه این نوشته فقط بعضی از وقایع را با تو قسمت کردم و فرصت نداشتم که اظهار نظرهای ظریف و زیبا بکنم.
حالا به خوبی زندگی کنی و به خاله روزالی Rosalie و همینطور به تمام کسانی که هنوز مرا به خاطر دارند سلام برسان. خداحافظ لیزبت عزیز.
فریتس تو.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=rONasb9H24Y&feature
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 0:25  توسط سعید از برلین  | 


1-به مادر و خواهر.

فورتا Pforta، سپتامبر 1863.

عزیزانم!
چون امروز نتوانستم خودم پیش شما بیایم، بنابراین چند خط نوشته از من منتظر رسیدن به دست شماست. گرچه خودم در حقیقت چیزی مشاهده نکردم؛ اما با این حال فکر می‎کردم که در جریان هفته گذشته کمانی پر از رنگین‎ترین و لطیف‎ترین تجربه‎ها را کسب خواهم کرد؛ اما هفته سپری گشت و برایم فقط یک ورق کاغذ به ارمغان آورد، و من از آن مطلع گشتم که شما هنوز به من فکر می‎کنید و اینکه لباس‎هایم باید کثیف باشند، و این واقعاً بطور غریبی حقیقت دارد.
بنابراین امروز برای اینکه بدانید من هنوز زنده‎ام چند سطر می‎نویسم. در اطرافم کتاب‎ها پخش‎اند و تا شنبه آینده نمی‎توانم به خارج گشتن از این سنگر حتی اندیشه کنم. با این حال شادم من، گاهی هم بدخلقم، گاهی چیزهائی خوب و بامزه، گاهی هم چیزهای آزار دهنده تجربه می‎کنم، اما ساعت در جریان و مدام مشغول غر غر کردن است، بی تفاوت از اینکه یک مگس روی آن بنشیند و یا بلبلی او را با آواز همراهی کند.
البته بادِ بالغ گشته پائیز بلبلان را رانده و مگس‎ها در هوای سرد جملگی سرما خورده‎اند. پائیز فصل محبوب من است، گرچه با او بیشتر توسط خاطره و اشعارم آشنائی دارم.
اما هوا مانند کریستال کاملاً روشن است، از زمین تا آسمان می‎شود همه چیز را شفاف دید، جهان انگار لخت در برابر چشمانت لم داده.
اگر دقایقی اجازه فکر کردن به دست آورم ــ چیزی که طالب‎اش هستم ــ، بعد در این وقت در پی واژه‎هائی برای یک ملودی می‎گردم، ملودی‎ای که من دارم، و به دنبال یک ملودی برای واژه‎هائی می‎گردم که من دارم، و این هر دو، آنچه را که من دارم، با هم مناسب نیستند، گرچه هر دو از یک روح‎اند. اما این بخت من است!
حالا چلچله‎ها دوباره پریده و به سمت جنوب بادبان کشیده‎اند، و ما در پی‎شان باز آواز عاطفی می‎خوانیم و جام‎ها را به نوسان می‎اندازیم، و بعضی از ما بخاطر احساساتی گشتن بینی‎اش را پاک می‎کند، زیرا که پیک جار می‎زند: تو سی ساله شدی!
امروزه این را مرحله‎ای از زندگی می‎نامند، و اکنون برخی از فارق‎التحصیلان دبیرستانی زندگی را مانند کیکی می‎پندارد که یک قطعه کوچک و کمی سوخته‎اش را بلعیده‎اند، و حالا خود را با انرژی و آمادگی مناسب آماده محو کردن قطعه بزرگ و شیرین‎تر زندگی می‎بینند.
و عاقبت، فقط بازمانده فقیرانه‎ای باقی می‎ماند که تجربه زندگی می‎نامند و آدم خجالت می‎کشد آن را جلوی سگ پرتاب کند. شاید از حرمت. زیرا برای سگی به قیمت شکستن دندان‎های زیادی تمام گشته است. ــ
تا اینجا حقایق و پیشگفتار کاملاً شاعرانه نامه‎ام. حالا مطلب اصلی می‎آید، و آن شامل این واقعیت است که من اغلب به شماها فکر می‎کنم، دوم اینکه به دستمال سفید محتاجم، زیرا سرماخوردگی شدیدی در من شکوفا گشته، و سوماً مانند حاجت اضطراری بدن به نت‎های زیر احتیاج دارم:
<صحنه‎های کودکی> از شومن Schumann و <شب‎ها> از اپرای فانتزی‎اش.
ویزه‎گراد Visegrád از فولک‎من Volkmann.
لیزبت Lisbeth، لطفاً هر دو را از دومریش Domrich تهیه کن و سه شنبه برایم بفرست. اینها را من برای دوشیزه آنا ردتل Anna Redtel می‎خواهم. من به او قول داده‎ام. خواهش می‎کنم!
فریتس Fritz،
کسی که امیدوار است شماها را چهارشنبه در آلمریش Almrich ببیند؛ جشن فارق‎التحصیل شدن دیپلمه‎هاست. زندگی به کامتان!

http://www.youtube.com/watch_popup?v=dJFvrOscybc&feature
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 21:49  توسط سعید از برلین  |