قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


خانم <ف> دوباره لبانش به لبخند گشوده گشت.

خانم <ب> مرتب به من و ژولیت نگاه می‎کرد و انگار که چیز عجیبی می‎بیند می‎خندید. یک بار پس از خنده‎ای طولانی به ما گفت "درست شبیه بازیگران سیاره میمونها شده‎اید" و بار دیگر گفت "چه ماسک مسخره‎ای زده‎‌اید، پس چرا من ماسک ندارم!"
امروز به محض وارد شدن به طبقه دوم متوجه سکوت و وضعی غیر معمولی گشتم. بخصوص چون در راه پلکان در آن ساعت از روز بجای به گوش رسیدن آواز ساکنین طبقه دوم صدای ریختن بی رمق تاس بازی مار و پلکان به گوشم رسیده بود.
همکارم ژولیت که حالا پس از چندین ماه کمی با هم دوست شده‎ایم بلافاصله خبر داد که اکثر ساکنین طبقه دوم اسهال گرفته‎اند و باید با دستکش و ماسک N95 کار کرد.

امروز روز خوبی نبود، چهارشنبه که خانم <ف> یک روز بعد از جشن تولد نود و نه سالگیش فوت کرد روز خوبی بود. امروز نه می‎شد با دستکش دست بر شانه سالخوردگان گذارد، نه دهان خود را برای حرف زدن با آنها به گوش‎شان نزدیک ساخت و نه آن چند نفر حاضر در اتاق نشیمن هم که هنوز کاملاً بیمار نشده بودند حال و حوصله درست و حسابی برای صحبت کردن داشتند. جمله‎هایشان بیشتر از یکی دو کلمه تشکیل نمی‎شد و از بی حالی تقریباً روی صندلی ولو شده بودند. با وجود هوای خوب و آفتابی امروز که مانند هوای مطبوع بهاری بود هر پنج خانم به اصطلاح سالم حاضر در اتاق نشیمن سردشان شده بود و مانند مجسمه چشمانشان از رونق زندگی افتاده بود. امروز اصلاً روز خوبی نبود، روز خوب روزی بود که خانم <ف> به آن زیبائی آرام مرد. طوری آرام مرد که من بی اختیار انگشت اشاره دست راستم را روی بینی‎ام گذاشتم و به دخترش که روی صندلی نشسته بود و انتظار فرا رسیدت مرگ مادرش را می‎کشید آهسته گفتم: "هیس، خوابش برده است!"

در حال تسلیت گفتن و دلداری دادن به دختر خانم <ف> به یاد اولین گفتگویم و خانم <ف> که با این سؤالش "چرا به جای شش ساعت ده ساعت و گاهی دوازده ساعت کار می‎کنی؟" آغاز شد و پاسخ من که لبخندی به لبانش انداخت افتادم.
پاسخ من به او این بود: "من خیلی زود معتاد می‎شوم، و حالا هم معتاد جواهرات زندگی شده‎ام، آیا کسی را می‎شناسی که بخواهد بی‎جواهراتش باشد؟ من هم از بیشتر ماندن در کنار شماها لذت می‎برم!"
آخرین گفتگوی کوتاه من و خانم <ف> روز دوشنبه یک روز قبل از جشن تولد نود و نه سالگیش و در حالی انجام گرفت که من او را برای صرف قهوه و شیرینی در ساعت دو بعد از ظهر از اتاقش به سمت اتاق غذاخوری همراهی می‎کردم:
خانم <ف> در حالیکه مانند مورچه خسته‎ای گام‎های کوتاه برمی‎داشت: "دلم می‎خواد بخوابم و دیگه بیدار نشم."
من: "البته بعد از گرفتن جشن تولد دویست سالگی."
خانم <ف> (خیلی ظریف بود، باله می‎رقصیده و هیکلی باریک و قلمی داشت، اهل مطالعه بود و از سر خرد کم حرف می‎زد، اما حرف‎هایش شیرین بودند و گاهی پر از طنز. و بسیار شیکپوش بود، و چقدر لباس‎هایش برازنده اندامش بودند) نگاه عاقل اندر سفیه اما مهربانانه‎ای به من می‎کند و می‎گوید: "وقتی به سن من رسیدی حرف امروزم را به یاد خواهی آورد."

همه روزها با بودن خانم <ف> خوب بودند، حتی روز زیبا مردنش.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 13:54  توسط سعید از برلین  | 



باران نم نم می‎بارید. چراغ‎های خیابانی هنوز روشن بودند و همراه با نور چراغ ماشین‎ها منظره دلخواهم را به شهر می‎دادند. من راضی از شروع روز پیاده به سمت محل کارم به راه افتادم.
وقتی برای خوراندن صبحانه به خانم <ن> که نود و سه سال از عمرش سپری گشته وارد اتاقش می‎شوم بدون جواب دادن به سلامم با نگرانی می‎پرسد: شوهرم را دیدی؟
من لحظه کوتاهی به این می‎اندیشم که اگر بجای شوهر خانم <ن> بودم حالا به کجا می‎رفتم؟ بعد مرددانه پرسیدم: "شوهرتون رفت سر کار؟"
خانم <ن> جواب می‎دهد: "نه، رفته برای صبحانه نون بخره."
من بلافاصله می‎گویم: "بله، من دیدمش، در نانوائی برای خریدن نان تو صف ایستاده بود!"
خانم <ن> می‎گوید: "کاش برای آوردن نون‎ها کمکش می‎کردی!"
من دلداریش می‎دهم و می‎گویم: "حمل چند عدد نان برای شوهرتون مثل آب نوشیدن آسونه!"
خانم <ن> می‎گوید: "ولی دستش خیلی درد می‎کنه!"
برای کم کردن نگرانی خانم <ن> می‎گویم: "ناراحت نباشید، من یک کیسه خرید قهوه‎ای رنگ روی شانه شوهرتون دیدم، نون‎ها را داخل کیسه قرار می‎ده و روی شانه حمل می‎کنه و دستش درد نمی‎گیره."
خانم <ن> سریع می‎گوید: "رنگ کیسه خرید سیاهه و نه قهوه‎ای!"
در دلم می‎گویم: "سیاه یا قهوه‎ای، چه اهمیتی دارد. مهم آن است که تو مرگ شوهرت را که بیست و پنج سال از آن می‎گذرد فراموش کرده‎ای اما درد دستش را هنوز هم به خاطر داری!" و با گفتن "می‎بخشید، حق با شماست، رنگ کیسه خرید سیاه بود!" فنجان قهوه را به دهانش نزدیک میسازم.

در یک چنین مکانهائی که من در آن مشغول کارم اخبار خوب و بد سریع از پی هم می‎آیند.
دیروز خانم <ک> از اینکه پولی ندارد تا برای خود لباس و کفش تازه بخرد از دست زندگی شکایت می‎کرد. من به او گفتم: "شما که از این ساختمان خارج نمی‎شوید، به کفش نو چه احتیاجی دارید! لباس‎هایتان هم که پاره نیستند و پاک و مرتبند، پس دیگر غم خوردن‎تان برای چیست؟!"

امروز بازی مار و پلکان را روی میز جلوی خانم <ک> و خانم <ز> که هفته پیش دخترش فوت کرده قرار دادم تا با بازی کردن افکار بیهوده به ذهنشان خطور نکند. پس از لحظه کوتاهی می‎شنوم که خانم <ک> با بی حالی به خانم <ز> می‎گوید "برای من هم تاس بریز". من سرم را برمی‎گردانم تا ببینم منظور خانم <ک> از گفتن این حرف چیست که ناگهان می‎بینم دست راست از آرنج خم شده خانم <ک> با چهل و پنج درجه فاصله از بدن رو به سمت بالا رفته و دست چپش با پانزده درجه رو به زمین خشک و بی حرکت مانده است و سرش به سمت راست شانه خم گشته و مردمک چشمانش که نیمی از آنها زیر پلک‎های بالائی مخفی شده بودند بی حرکت به سقف اتاق نگاه می‎کنند.
در حال گفتن "بازگشت همه به سوی خداست!" بودم که بر خود مسلط می‎شوم، به خانم <ح> که توان دیدنش از یکی دو در صد بیشتر نیست و در کنار خانم <ک> نشسته بود می‎گویم: "مواظب باشید خانم <ک> از روی صندلی نیفته" و سریع مانند برق یکی از پرستارهای با تجربه را خبر می‎کنم.
خانم <ک> به بیمارستان منتقل می‎شود و من چند ساعت بعد در فرصتی که بدست آورده بودم مشغول واکس زدن کفش کهنه‎اش می‎شوم تا پس از بازگشت از بیمارستان با دیدن آن شاید غمش کمی کمتر گردد!
و خبر خوش امروز اما این بود که بلافاصله پس از انتقال خانم <ک> به بیمارستان خانم <ج> از تیمارستان مرخص و دوباره به خانه بازگردانده می‎شود.
من پس از ابراز خوشوقتی بخاطر بازگشتش از او می‎پرسم: "خوب استراحت کردید؟!"
خانم <ج> نگاه عاقل اندر سفیه‎ای به من می‎اندازد و می‎گوید: "استراحت؟! انداخته بودنم تو یک اتاق کوچک. امروز هم موقع مرخص کردن به من گفتند: "دیگه حالت خوب شده، حالا می‎تونی بری و خودتو بکشی."
البته من فکر نمی‎کنم که کسی به او چنین حرفی را زده باشد، اما برای احتیاط تمام وسائل تیز و برنده داخل اتاقش را مخفی ساختم!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 1:24  توسط سعید از برلین  | 



خانم <م>

نمی‎دانم چرا امروز دل خانم <م> گرفته بود. کنارش خم می‎شوم، دستی به شانه‎اش می‎کشم، دهانم را به گوش چپش نزدیک می‎سازم و آهسته و تسلی بخش می‎گویم: "دوست داری دخترت را از اتاق پیشت بیارم؟" چشم خانم <م> کمی نمناک می‎گردد و با پائین آوردن سر جواب مثبت می‎دهد.
خانم <م> نود و یکساله است، موهایش از سفیدی برق می‎زند، چشمان سبز رنگش هنوز هم کمی می‎درخشند، صورتش گرد و گوشتالود و زیباست و من خیلی دلم می‎خواهد گونه‎هایش را مرتب ببوسم ولی به لمس کردن آنها توسط نک انگشتانم بسنده می‎کنم. خانم <م> به علت پیشترفت آلزایمر دچار اختلال شدید زبان است و باید با دقت فراوان به صحبتش گوش سپرد تا شش هفت در صد از حرف‎هایش را فهمید.
دختر خانم <م> عروسکی به اندازه کودکی تازه به دنیا آمده به نام مارتیناست که صورت توپول و بامزه‎ای دارد. لباس سراسری آبی رنگی پوشیده و سرش تقریباً بی موست.
در حال گذاشتن مارتینا در بغل خانم <م> می‎پرسم: "پس چرا مارتینا را در اتاق تنها گذاشته بودی؟ حوصله‎اش خیلی سر رفته بود!" و در این لحظه قطرات اشگ از چشم‎های خانم <م> به روی دست من و مارتینا می‎چکند.
خانم <م> بی صدا اشگ می‎ریخت و در همان حال عروسکش مارتینا را مرتب نوازش می‎کرد، درست مانند مادری که طفل بیمارش را نوازش می‎کند.
من بلافاصله می‎گویم: "اصلاً جای نگرانی نیست، فقط کافی‎ست چند بار به پشت مارتینا بزنی تا باد دلش با آروغ زدن خالی شود و بعد حالش کاملاً خوب خواهد شد!"
خانم <م> چند بار آرام به پشت عروسک می‎زند و من صدای آهسته آروغ زدن را تقلید می‎کنم. خانم <م> آه عمیقی به نشانه آسوده گشتن می‎کشد و سرش را بالا می‎آورد، مهربانانه به من نگاه می‎کند و بعد لب‎هایش با لبخند ملیحی از هم گشوده می‎شوند.
من می‎گویم "خدا را شکر! ... حق با شما بود ... طفلکی انگار دلش خیلی درد می‎کرد!"، اما خانم <م> دیگر حواسش به من نبود و در حال نوازش کردن سر و دست و پای عروسکش با او با مهربانی عجیبی مشغول صحبت کردن شده بود.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:53  توسط سعید از برلین  | 



دمکراسی یعنی ریختن ده بیست نفر بعنوان اکثریت بر سر یک نفر بعنوان اقلیت و گذاشتن حق در کف دستش!

خدا.

وقتی واژه «خدا» از دهان خانم <ه> خارج می‎شود من بی اراده در دلم "یا حضرت عباسی" می‎گویم و به خانم <الف> و <ی> نگاه می‎کنم. خانم <الف> دهانش از تعحب باز مانده و خانم <ی> با جدیت مشغول فکر کردن بود.
شاید خانم <ه> خودش هم نداند به چه خاطر واژه «خدا» را برای جمله سازی امروز انتخاب کرده است اما من می‎دانستم که جلسه امروز ما به جای جمله سازی به جنگ عقیدتی بین خانم <الف> و خانم <ی> تبدیل خواهد گشت.
خانم <الف> برعکس خانم <ی> که معتقد به خداست هیچ اعتقادی به خدا ندارد و بحث در باره این موضوع همیشه باعث کدورت میان آن دو شده است.
خانم <ی> بدون توجه به بقیه انگار که مشغول عبادت است بی مقدمه شروع می‎کند: "خدا یعنی من و تو از کجا بوجود آمده‎ایم، یعنی دشت بی انتهای ..."
در این لحظه انگشت خانم <الف> بالا می‎رود و من با معذرت خواهی حرف خانم <ی> را قطع می‎کنم و از خانم <الف> می‎پرسم: "دستشوئی؟!" خانم <الف> در حالیکه سرش را با تأسف تکان می‎داد با عصبانیت کمی می‎گوید: "یا جای من اینجاست یا جای این پیرزن بی عقل!" و با انگشت خانم <ی> را نشان می‎دهد. من برای منحرف کردن افکار خانم <الف> سریع می‎گویم: "می‎بخشید، اما نوبت خانم <و> است!"
خانم <و> در جلسه امروز کتابی در دست نداشت و مانند آدم معتادی که مواد به او نرسیده باشد می‎گوید: "چه می‎شود گفت ... چه می‎شود کرد؟ شیاد شیاد است، نه دم دارد و نه شاخ و درست مانند من و تو دیده می‎شود! اگر خدا عاقل بود بر پیشانی هر شیادی لااقل یک شاخ هم می‎کاشت!"
خانم <ه> که به دلیل فقر خانواده از همان دوران جوانی خدا و پیغمبر را بوسیده و کنار گذاشته است جمله‎اش را با تائید سخنان خانم <و> شروع می‎کند: "حق با واو است. مردم شیاد و دزد خدا را اختراع می‎کنند. و وقتی کس دیگری هم می‎خواهد خدائی اختراع کند و به نان و نوائی برسد فوری برای اینکه برایشان رقیبی پیدا نشود او را می‎کشند و می‎گویند خدا یکی‎ست، ده تا که نمی‎شود!"
خانم <ی> طاقتش را از دست می‎دهد و فریاد می‎کشد: "کافی‎ست، خجالت باید کشید. البته که خدا توانا به هر کاری‎ست. خدا حتی گاو را با دو شاخ می‎آفریند و بز را با ریش! خدا یعنی دشت بی انتهای عشق."
من با اشاره ابرو خانم <ن> را متوجه می‎سازم که حالا نوبت اوست. باطری صمعک او را امروز صبح زود عوض کرده بودم و اطمینان داشتم که می‎تواند خوب بشنود. با این حال اما دست خانم <ن> به طرف صمعک داخل گوشش می‎رود و از من می‎پرسد "روشنه؟" و من انگشت شصت دست راستم را به علامت برو دارمت بالا می‎برم و او شروع می‎کند: "هم خر را بخواه و هم خدا را. اگر هر دو را به تو ندادند لااقل صاحب یکی از آن دو خواهی گشت."

خانم <د> اما با جمله کوتاه "تو اگر خداشناسی همه در رخ رقیب بین" ختم جلسه را اعلام می‎کند و از بقیه اعضاء خواهش می‎کند که اتاقش را ترک کنند تا بتواند بعد از رفتن به توالت کمی استراحت کند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 9:3  توسط سعید از برلین  | 


 

دمکراسی یعنی وقتی تو ادعا می‎کنی که ماستت شیرین است اگر خریداری گفت "بده بچشم" ترش نکنی!

خانم <ج>

در اتاق خانم <د> با اعضای گروه <بانوان سالمند آگاه> جلسه‎ای تشکیل داده بودیم و قرار بود که در باره پیشنهاد تشکیل یک گروه تآتر صحبت کنیم که ناگهان درب اتاق به شدت باز می‎شود و سرپرستار با عجله وارد اتاق می‎گردد و نفس نفس زنان می‎گوید ساید (منظور همان سعید با تلفظ نادرست است) خانم <ج> دوباره می‎خواهد خود را بکشد!

خانم <ج> دو روز پیش برای خاتمه دادن به زندگی خود شش جای مچ هر دو دستش را با چاقو بریده بود. اما به علت کند بودن چاقو مؤفق به رفتن به آن دنیا نمی‎شود و فقط پوست مچ دست‎هایش خراش‎های کم عمقی برمی‎دارند.
امروز اما خانم <ج> مانند شیر خشمگینی شده بود و قصد پرت کردن خود از پنجره به خیابان را داشت و کسی قادر به پشیمان ساختن او از این کار نمی‎گشت! آمدن روانپزشک یک ساعت طول کشید و من دراین مدت تمام کلک‎هائی را که می‎شناختم به کار بردم تا پرتاب گشتن خانم <ج> به خیابان را به تأخیر اندازم.

خانم <ج> نود ساله است، قد بلند و ورزیده‎ای دارد و شغلش قبلاً خیاطی بوده است و من مطمئن بودم که در این اوضاع وخیم باید از یکی از کلک‎های رشتی کمک بگیرم، بنابراین بی مقدمه از خانم <ج> می‎پرسم که آیا او فکر می‎کند که دوختن زیپ شلوار کار راحتی‎ست!؟ (گاهی اتفاق افتاده که این قبیل پرسش‎های بی ربط توانسته‎اند جان انسان‎های دیوانه را نجات دهند!). خانم <ج> اما طوریکه انگار دیوانه شده باشم به من نگاهی می‎اندازد و خود را به پنجره اتاق نزدیکتر می‎سازد.

چند شب پیش خانم <ج> در خواب از تخت به پائین می‎افتد، کشاله ران و لگن خاصره‎اش صدمه می‎بینند و بعد از دو روز بستری بودن در بیمارستان دوباره به خانه سالمندان بازگردانده می‎شود. یکی از دلائل میل شدید خانم <ج> به خودکشی از بین نرفتن درد طاقت فرسا و قادر نبودن به راه رفتن بود و بیماری افسردگی هم که معمولاً ساکنین چنین مکان‎هائی به آن دچارند او را مرتب به این کار ترغیب می‎کرد.
مدتی از بودن من با خانم <ج> نگذشته بود که پسر خانم <ج> تلفن می‎کند و خانم <ج> بعد از شکوه از سختی زندگی به پسرش می‎گوید که دیگر مایل به ادامه زندگی نیست و قصد دارد خود را بکشد و دو روز پیش هم دست به این کار زده و مچ دست‎هایش را بریده اما هنوز هم این زندگی لعنتی دست از سر او برنداشته است و اصلاً نمی‎داند که زندگی از او چه می‎خواهد؟! پسر خانم <ج> می‎گوید یکی دو روزی می‎شود که سرما خورده است و باید امروز پیش دکتر برود و از مادرش خداحافظی می‎کند!
من اما در این بین کلک دیگری به خاطر می‎آورم و بعد از پایان صحبت تلفنی مادر و پسر به خانم <ج> پبشنهاد می‎کنم که تا رفتن پسرش به دکتر صبر کند و خود را نکشد، بعد اضافه می‎کنم که پسرش بعد از ظهر حتماً به دیدارش خواهد آمد و بهتر است که اول با پسرش در باره وصیتنامه حرف بزند و بعد اقدام به پرتاب خود از پنجره کند!
این کلک خانم <ج> را کمی آرام می‎سازد و او را به فکر فرو می‎برد، پس از مدتی عاقبت می‎گوید: "قبول، حالا برو بیرون من می‎خوام بخوابم!"
حالا اما برای راضی کردن او که همچنان روی صندلی بنشیند باید کلک دیگری به کار می‎بردم! من برای یافتن یک کلک خوب مشغول فشار به پیشانیم بودم که ضربه‎ای به درب اتاق خانم <ج> می‎خورد و دکتر و سرپرستار وارد می‎شوند.  

دکتر بعد از چند دقیقه صحبت با خانم <ج> برای بردن او به تیمارستان تلفن می‎‌کند.
خانم <ج> در حالیکه روی رولاتورش نشسته بود و توسط سه مأمور آمبولانس برده می‎شد گریه می‌کرد و رو به پرستار داد می‎زد: "خیلی ممنون که در این آخر عمری مرا به تیمارستان می‌‎فرستید، لااقل به پسرم تلفن کنید تا با خبر شود!"
  
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 11:26  توسط سعید از برلین  | 



آقای (ر)

"من وجدان آگاه تو هستم، اما این به این معنی نمی‎باشد که تفکر و رفتارم از ضمیر آگاه من سرچشمه می‎گیرند! ضمیر آگاهم همه وقت مشکوک است، وقتی زنگ خانه به صدا می‎آید، ضمیر آگاهم مانند جیمز باند خود را به زیر میز پرتاب می‎کند و در این حال طپانچه کوچکی از آستین پیراهنش بیرون می‎کشد و منتظر شنیدن به صدا آمدن دوباره زنگ خانه به درب اتاقش خیره می‎ماند.
ضمیر ناخودآگاهم کودک است، حافظه‎اش پاک و من از گرفتن دستور از او خرسندم". (ر)

دیروز هوا آفتابی و ملایم بود و هوس خیابان‎گردی آقای (ر) را رها نمی‎ساخت! صبح زود (یک ربع مانده به نه صبح!) از من پرسید که آیا مایلم او را در این سفر همراهی کنم. آقای (ر) نود سال دارد، هنوز قادر است چند گام بردارد اما ترجیح می‎دهد از ویلچر استفاده کند. ویلچر آقای (ر) الکتریکی‎ست و نمی‎دانم چرا شکل آن مرا به یاد فولکس واگن‎های قورباغه‎ای شکل قدیم می‎اندازد!
دوستی واقعی من و آقای (ر) وقتی شروع گشت که من صورتش را برای اولین بار اصلاح کردم. آقای (ر) پس از نگاه کوتاهی به ریش من نگاهی به صورت اصلاح شده‎اش در آینه انداخت و گفت: "خیلی عجیبه، هیچ جائی از صورتم زخمی و خونی نشده! شما مرد قابل اطمینانی هستید!"

قبل از حرکت به پیشنهاد من آقای (ر) خود را کمی به سمت راست صندلی می‎کشد و من در حالیکه خود را مچاله ساخته بودم کنارش در سمت چپ می‎نشینم و می‎گویم: "به پیش!"
آقای (ر) در حین راندن ویلچر از پاکت سیگار کنار دستش یک سیگار برمی‎دارد و به من هم تعارف می‎کند. من از او تشکر کرده و سیگار مخصوص خودم را از جیب خارج می‎کنم.
ما در این هوای مطبوع سیگار می‎کشیدیم، قهوه می‎نوشیدیم و به خیابان‎گردی با ولیچر ادامه می‎دادیم تا اینکه سیگارهایمان به ته رسید.
در این چند هفته که از آشنائی و دوستیم با آقای (ر) می‎گذرد چیزهای زیادی از او آموخته‎ام. آقای (ر) از وقتی متوجه شده که از تاریخ معاصر آلمان کمی آگاهم به من مرتب می‎گوید: "من به تو قول می‎دهم که اگر در آزمون شرکت کنی قبول شوی! بعد تابیعت آلمان را به تو خواهند داد و آلمانی خواهی شد!". من از او آموخته‎ام که به تمام کشورهای جهان به یک چشم نگاه کنم، آموخته‎ام که رنگ‎ها در ماهیت خود تفاوتی با هم ندارند و خاطره بوی غذای دوران کودکی ما را مانند گربه‎ای مرتب به فضای دوران گذشته می‎کشاند.
البته من هم چیزهائی به آقای (ر) آموزانده‎ام: مثلاً او حالا خوب می‎داند که هنگام اصلاح صورت دادن حالت هنرمندانه به لب‎ها می‎تواند باعث نمایان گشتن موهای کنار دهان و پائین لب گردد و جلوه چهره را بعد از اصلاح سه تیغه‎تر نمایش دهد! و می‎داند که برای در امان ماندن طبیعت از آلودگی‎ای که به دست انسان صورت می‎گیرد باید ته سیگارش را در خیابان و راهرو نیندازد! اما به بهانه بیماری فراموشی! این کار را انجام نمی‎دهد و مدام با من جر و بحث می‎کند که این ته سیگار ناقابل در مقایسه با بمبهائی که اینجا و آنجای جهان بیچاره منفجر می‎گردند و جو را آلوده می‎سازند چه ضرری می‎تواند به این زمین بی پناه برساند! و من باید هر بار هنگام غافلگیر کردنش وقتی ته سیگار را در راهرو می‎اندازد به او گوشزد کنم که: هر انسان سهم خود را در حفظ و نگهداری از جهان به عهده دارد! سهم من و تو انداختن سیگار در جا سیگاری‎ست! تو به صحیح یا غلط انجام دادن سهم دیگران چکار داری؟ مگر کلانتری!؟ اگر من روزی ادعا کردم در محلی که بمب فرو افتاده باید ته سیگار را در جا سیگاری انداخت بعد شما می‎توانید به من بخندید و بگوئید که من دیوانه‎ام!"

آقای (ر) با دیدن سطل آشغال بسته شده به تیر چراغ برق خیابان ویلچرش را نگاه می‎دارد، ته سیگارش را به دستم می‎دهد و می‎گوید: "دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید!"

من روزهایم را در خانه سالمندان با این مردم خوب می‎گذرانم. گاهی بعضی از گفته‎هایشان غمگینم می‎سازد و گاهی هم با تکرار حرف‎هایشان حوصله‎ام را به پایان می‎رسانند، اما چشم‎هایم همواره به آنها نشان می‎دهند که از بودن با آنها خرسندم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:49  توسط سعید از برلین  | 



درد دل.

میگویند درد دل کردن و به تعبیری سفره دل را گشودن باعث می‎گردد که انسان خود را سبک احساس کند و درد و رنجش کمی التیام یابد، اما انسان‎هائی که توانا به صحبت کردن نیستند چگونه این آرامش پس از گشودن سفره دل را باید به دست آورند!؟
این پرسش شاید خط بطلان بر بسیاری از باورهای علم روانشناسی بکشد! شاید هم نکشد! اما از آنجائیکه هیچ سؤالی نمی‎تواند بی اهمیت باشد بنابراین تمام جواب‎ها هم دارای اهمیتند. از این رو نباید بدون اندیشیدن به هیچ سؤالی پاسخ داد. جواب‎های سریع بدون پشتوانه علمی اغلب مانند تف سر بالائی‎اند که به هنگام بازگشتن اگر نتوانی به موقع جاخالی دهی مانند نیزه تیزی بر چهره‎ات خواهد نشست!
یکی از رنج‎های بسیار نامطلوب بشر قادر به نشستن نبودن است! در اثر هل دادن ویلچر و کمک به دراز کشیدن و بلند شدن همنوعان سالخورده‎ام از روی تختخواب دوباره ستون فقراتم کج و کوله شده و میل به نشستن را در من کشته است!
این روزها وقتی مجبور به نشستن می‎شوم باید هنگام بلند شدن ده پانزده دقیقه درد وحشتناکی را برای راست کردن کمرم تحمل کنم، بعد باید نیم ساعت تمام رگ و پیه‎هائی را که در اثر فشار قاطی پاطی شده‎اند توسط ماساژ دوباره سر جایشان بنشانم و سپس مانند مورچه راه بروم تا دوباره درد شروع نشود. ده روزی می‎شود که من کارهایم را ایستاده انجام می‎دهم (البته هر کاری را نمی‎توان ایستاده انجام داد و در این مواقع باید زجر دوباره از جا برخاستن را به جان بخرم!) و برای دراز کشیدن و خوابیدن باید حرکاتی به پاها و کمرم بدهم که باعث خنده می‎شوند و کمرم هر بار در اثر خندیدن تکان ناخواسته‎ای می‎خورد و من در حین خندیدن آخی هم می‎گویم. وضعیت تراژدی کمیکی‎ست. اما عجیب اینجاست که وقتی هر بار چشم‎های خواهر و مادرم در چهره خانم‎های سالخورده این مرکز بر من ظاهر می‎گردند درد خودش را مخفی می‎سازد و مزاحم گفتگوی چشمان ما نمی‎گردد.

امروز از خانم <پ> پرسیدم چرا پوشکی که می‎شود مانند شورت به پا کرد تهیه نمی‎کند؟ (خانم <پ> اکثراً فراموش می‎کند که قبل از بالا کشیدن شورتش باید پوشکی درون آن قرار دهد و وقتی متوجه این موضوع می‎گردد که کار از کار گذشته است و خیسی صندلی و بوئی که در اتاق پخش می‎شود او را از ماجرا با خبر می‎سازد.)
خانم <پ> بعد از آنکه خود را بر روی صندلی کمی جنباند در جواب سؤالم گفت: "اون پوشک‎ها مال بچه‎هاست!" 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:0  توسط سعید از برلین  | 



هفتمین هفته. 

به خانم <د> با لحنی متعجب و شوخ می‎گویم: "ما که تا نیم ساعت قبل یک روح در دو جسم بودیم! چرا جوش آوردین!؟" 
خانم <د> بدون آنکه سرش را از روی کتابی که در دست داشت بردارد مؤدبانه و بی حوصله می‎گوید: "لطفاً مزاحمم نشوید! ... شما می‌‎بینید که در حال مطالعه‎ام! ... شما خوب می‌دونید که من اصلاً دوست ندارم یک حرف را چند بار تکرار کنم ... چند بار باید به شما گفت که مزاحمم نشوید تا متوجه شوید!؟" 
من اما دست از شوخی برنمی‌دارم و می‌گویم: "خانم <د> من صبح به این زودی نه وقت و نه حوصله شوخی دارم! من فقط می‎خواستم بهتون اطلاع بدم که همه افراد گروه بجز شما در اتاق خانم <ی> جمع شده‎اند و منتظر شما هستند! شما حالا باید تصمیم بگیرید. مایلید به کتاب خواندن ادامه بدهید یا اینکه می‎خواهید به بقیه افراد گروه بپیوندید؟!" 

همکارانم معمولاً برای تمرین دادن ذهن افراد سالخورده از جدول ضرب و جمع و تفریق اعداد و نام رنگ‎های مختلف استفاده می‎جویند، من اما طریقه جمله سازی را به کار می‎برم. 
هفت هفته از شروع کار من در خانه سالمندان می‎‌گذرد و من در سومین هفته گروه شش نفره‎ای از خانم‎های سالمندی که هنوز کتاب و روزنامه می‎خوانند تشکیل دادم. ما بعد از یک بحث نیم ساعته نام <بانوان سالمند آگاه> را برای گروه خود انتخاب و به اتفاق آرا آن را تصویب کردیم. گروه دو بار در هفته و هر بار در اتاق یکی از اعضاء تشکیل جلسه می‎دهد و به مدت یک ساعت تا یک ساعت و نیم ادامه می‎یابد. 
هر بار پس از اعلام رسمیت جلسه یکی از اعضاء کلمه‎ای انتخاب کرده و باید همه با آن کلمه جمله بسازند. و من بعنوان مسئول افتخاری نوشتن صورت‎جلسه برگزیده شده‎ام. وظیفه‎ام ضبط سخنان هر جلسه و دادن یک کپی از آنچه نوشته‎ام به افراد گروه در فردای برگزاری جلسات می‎باشد، تا خواندن آن موجب بازنگری در افکار خود و دیگر اعضای گروه در روز قبل گردد. 
در اولین جلسه انتخاب کلمه به پیشنهاد اکثریت اعضای گروه به من واگذار گشت و من پس از لحظه‎ای فکر کردن <سفر درونی> را انتخاب کردم. 

خانم <و> و <د> خوره کتابند. فقط هنگام صرف غذا می‎توان آنها را بی کتاب در دست مشاهده کرد! و بقیه خانم‎ها مجله و روزنامه خوانند و خانم <ی> گاهی هم از خانم <د> کتاب قرض می‎گیرد. 
اولین جلسه برای من هیجان خاصی داشت. من فقط گوش شده بودم و در انتظار شنیدن جملات آنها ثانیه‎ها را می‎شمردم. 
خانم <د> که مسن‎ترین اعضای گروه است شروع می‎کند:
"سفر درونی یعنی بدست آوردن بلیطی رایگان برای دیدار از سرزمینی به نام حسد. سفری که بر روی دریاچه آرام <اکنون> به سوی افق <گذشته> می‎راند و ناخدا در هر بندری چند حسادت را پس از گرفتن گمرکی از آنها از کشتی پیاده می‎سازد و در آخرین بندر اولین حسادت دوران کودکی را به پدر و مادرش که به بدرقه فرزند خود آمده‎اند می‎سپرد و می‎گوید: لطفاً دیگر بچه خود را حسود بار نیاورید!" 
خانم <ی> با حسادت نگاهی به او می‎اندازد و می‎گوید: 
"سفر درونی یکی از پر خطرترین سفرهاست ... خدا نکند که آدم در این سفر گرفتار گرگ شود! دندان‎های گرگ مانند میخ می‎باشند و آروارهایش مانند چکش ... نه ببخشید ... و آروارهایش مانند دو پتک!" بعد بلافاصله به خانم <د> نگاهی از نوع نارسیستی می‎اندازد و می‎گوید حالا نوبتی هم باشه نوبت <و> است! 
من نگاهم ناخواسته به خانم <و> می‎افتد و او فوری کتاب در دستش را به کنار می‎گذارد و بعد از کمی فکر کردن می‎گوید: 
"جمله ساختن با <سفر درونی> مثل شنا کردن در دریاست، اونم بدون وسائل ایمنی، درست مثل یک دیوونه که شنا کردن اصلاً بلد نیست اما هر روز میره تو وان آب!" بعد بدون نگاه کردن به بقیه برای دیدن اثری که جمله‎اش گذارده است کتاب را دوباره در دست می‎گیرد. 
خانم <الف> انگشت اشاره دست چپش را که هنوز کمی قادر به حرکت است بالا آورده و تکان می‎دهد. من می‎پرسم: دستشوئی؟ و خانم <الف> کمی خود را روی ویلچرش می‎جنباند و می‎گوید: نه، نوبت منه! 
من در دلم لبخندی می‎زنم و خودم را آماده نوشتن نشان می‎دهم. 
"من اگر بخواهم به سفر بروم قبلاً بلیط رزرو می‎کنم ... سفرهای بیرونی خیلی دلچسب‎ترند ... شوهرم تا دلتون بخواد به سفرهای درونی می‎رفت ولی هرگز منو با خودش نمی‎برد ... بچه‎ها همیشه با من بودند چه در خونه، چه در سفر! مگه می‎شه با چهار تا بچه آدم به سفر درونی بره! نه من هیچ وقت از سفر درونی خوشم نیومده ... می‎دونید چیه، تاریکی سفر درونی یک طرف، آدم نمی‎دونه بعد از پایان سفر از کجا باید بیرون بیاد!" 
خانم <ن> دستش را به صمعک گوش راست خود می‎برد و بعد از تنظیم آن می‎گوید: 
"اصلاً چرا باید در سفر درونی آدم تنها باشد؟ ... اگر قرار بود که سفر درونی تنهائی انجام شود پس چرا از قدیم گفته‎اند که آدم در سفر دوستش را می‎شناسد؟! به نظر من بهتره که همگی با هم به سفر درونی بریم، هم مطمئن‎تره و هم ارزان‎تر تمام می‎شود!" 
خانم <ه> هنوز تحت تأثیر شدید دوران جنگ است و همیشه از فقر و وحشت آن زمان صحبت می‎کند. و چون به علت فقیر بودن خانواده‎اش در دوران جوانی قادر به سفر نگشته بود بنابراین میل نداشت در این جلسه جمله‎ای با سفر بسازد و از من خواست به جای او این کار را بکنم. 
من غافلگیر شده بودم و ذهنم دست به اعتصاب زده بود و نتوانستم جمله‎ای با <سفر درونی> بسازم و با گفتن جمله زیر ختم جلسه را اعلام کردم: 
"دردآورترین دردها دردهای روانی‎اند و هیچ دیوانه‎ای تا حال خود را به خاطر درد جسمانی نکشته است!!"

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 2:38  توسط سعید از برلین  | 



خانم لیب Lieb. 

دیروز ساعت هشت و نیم خانم باخ از دفترش تلفن کرد و از من خواست که برای ادامه کار به طبقه دوم بروم، به همان طبقه‎ای که روز اول به من نشان داده بود. 
آنجا ژولیت را دیدم! قرار بر این گذاشته شده بود که من و او در در این طبقه با هم کار کنیم. 
من طبق عادتم تقریباً یک ساعت پنهان از چشم حاضرین همه چیز را زیر نظر داشتم. باید دقت می‎کردم و به یاد می‎سپردم چه کسی می‎تواند به تنهائی صبحانه‎اش را بخورد، کدام یک از ساکنین قهوه‎اش را با شیر می‎نوشد و چه کسی نانش را با کره و پنیر یا مربا می‎خورد ... بیشتر اما به رفتار و گفتار ژولیت دقیق شده بودم تا ببینم که آیا نظرم نسبت به او اشتباه بوده است یا خیر!. 

ساعت نه و نیم من و چهار نفر از ساکنین به سالن موسیقی رفتیم. خانم لیب دو بار در هفته با ساکنین این خانه برنامه آواز خوانی انجام می‎دهد، امروز اما خانم لیب پس از سه ترانه که از دستگاه موسیقی پخش گشت و حاضرین هم با آنها همخوانی کردند بقیه وقت را به تمرین حافظه گذراند. او با سؤال‎های بسیار جالب و به موقع حاضرین را به فکر می‎انداخت و من از دانش و حافظه تمرین داده شده آنها در تعجب بودم. خانم لیب ابتدا صحبتش را با معجزه اقتصادی Wirtschaftswunder پس از جنگ جهانی دوم در برلین و آلمان غربی که شوق به سفر رفتن را در مردم زنده ساخته بود شروع کرد و بلافاصله پرسید: "و فکر می‎کنید مردی که این موقعیت را برای مردم آلمان فراهم آورد چه کسی بود؟" و از سیزده دهان همزمان نام <لودویگ ارهارد Ludwig Erhard> خارج گشت ... و در جواب پرسش "اولین کشوری که مردم آلمان بعد از جنگ به آنجا سفر کردند چه نام دارد؟" دوباره لب‎های چین خورده سیزده انسان سالخورده همزمان با هم باز می‎شوند و نام <ایتالیا> در فضای اتاق می‎پیچد. آنها حتی می‎دانستند که سال تولد و مرگ توماس من Thomas Mann و ریچارد واگنر Richard Wagner در چه زمانی بوده و شکسپیر از زبان رومئو در زیر بالکونی که ژولیت در آن ایستاده بود چه گفته است! 
من، دوازده خانم که جوان‎ترین‎شان هشتاد و پنح سال سن دارد و به زحمت نان در دهان می‎گذارد و فنجان قهوه را همیشه با لرزشی چند ریشتری به دهانش می‎رساند و یک مرد درشت اندام که سنش را بالای نود حدس می‎زنم در این جلسه شرکت داشتیم. 
ما پس از دو ساعت بخاطر لذتی که از جلسه خانم لیب برده بودیم با کف زدن از وی تشکر ‎کردیم و خانم لیب با تعارف کردن شکلات به حاضرین برایمان روز خوشی آرزو کرد. 

خیلی مایل بودم می‎توانستم نظری را که در باره ژولیت در آن دو روز آموزش قوانین کار بدست آورده بودم عوض کنم. اما امروز چند بار بر من ثابت گشت که او در حال حاضر برای یک چنین کارهائی ابداً مناسب نمی‎باشد. و به گمان من تا زمانیکه چندین ماه به طور مرتب توسط روانپزشک تحت معالجه قرار نگیرد حال روانی‎اش از این که است بدتر خواهد شد و نه تنها قادر به کار کردن با افراد سالخورده و کودکان نخواهد بود بلکه در زندگی شخصی خود نیز دچار مشکلات بزرگ‎تری خواهد گشت. 
البته من تمام کوششم را به کار خواهم برد تا برای هرچه زیباتر چرخیدن زمان در طبقه دوم از زاویه دید ژولیت به جهان نگاه کنم! شاید که این کار تمرین خوبی برای صبور گشتنم گردد!. 

امروز جمعه 19 جولای است و گرچه خانم <ک> پس از صرف نهار و خارج شدن از سالن نهارخوری ناگهان بی مقدمه با به یاد آوردن شوهر فوت گشته و دختر جوانمرگ شده‎اش در راهرو شروع به گریستن کرد و مرا سخت غمگین ساخت اما با این وجود مانند کودکان دبستانی از اینکه می‎توانم در این دو روز تعطیلی خستگی این یک هفته کار را از تن خارج کنم خیلی خوشحالم! 

"... ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست 
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم ..." 
(مولانا)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 22:6  توسط سعید از برلین  | 




خانم <ش>.
  
خانم <ل.ن> امروز خیلی سر حال است. شاید شب را خوب خوابیده و خواب‎های خوشی دیده باشد. 
پس از نشستن در کنارش نگاهی به دست و صورتم می‎اندازد و می‎گوید: "شما دیروز نه چیزی نوشیدید و نه چیزی خوردید! ... شما خیلی لاغرید و باید خوب غذا بخورید!"
من لبخندی می‎زنم و دهانم را برای جواب دادن باز می‎کنم اما در این لحظه خانم <پ.س> می‎گوید: "ماه رمضان است ... شاید هم روزه گرفته باشد!"
به خانم <پ.س> که سمت چپ خانم <ل.ن> نشسته و هنوز خواب‎آلود و یکی از چشم‎هایش بسته است نگاه می‎کنم. 
من میل نداشتم صبح به این زودی در چنین بحثی وارد شوم اما خانم <ل.ن> سر حال بود، دلش می‎خواست موضوع را کش بدهد و از من می‎پرسد: "این درست است که اگر اهالی هفت خانه در چهار جهت خانه فرد روزه‎‎دار گرسنه باشند روزه او قبول نمی‎شود و باطل است!؟" 
در حالیکه برایش در فنجان قهوه می‎ریختم لبخند کمرنگی می‎زنم و می‎گویم: "نخیر، چه کسی گفته باطل است؟ مگر آدم مریض و بیکار است که وقتی همسایه‎هایش سیر و ثروتمندند روزه بگیرد؟ در این صورت دیگر دلیلی برای روزه گرفتن وجود ندارد؟ آدم برای این روزه می‎گیرد تا متوجه شود که گرسنگی چه مزه‎ای می‎دهد! و وقتی همسایه‎اش روزی بر حسب تصادف گفت که گرسنه است او خجالت نکشد و بتواند فوری بگوید <آره می‎دونم چی می‎گی! من هم گرسنگی را تجربه کرده‎ام!>، وگرنه آدم وقتی همسایه‎هایش سیر و ثروتمند باشند که دیگر دلیلی برای روزه گرفتن وجود ندارد!!" 
خانم <پ.س> که با یک چشم بسته و یک چشم نیمه باز آرام قهوه‎اش را می‎نوشید می‎گوید: "جواب شما خیلی پیچیده بود!" 
قصد داشتم بگویم شاید دلیلش این باشد چونکه شما هنوز مشغول چرت زدن هستید و صبحانه نخوره‎اید! اما خانم <ل.ن> از من پیشی می‎گیرد و با صدای بلندی نزدیک گوش خانم <پ.س> می‎گوید: "اگر من هم خواب بودم چیزی نمی‎فهمیدم!" بعد صورتش را به طرف من می‎چرخاند، با شیطنت چشمکی می‎زند، یک لبخند شیرین هم چاشنی‎اش می‎کند و می‎پرسد: "آیا درست است که مردم روزه‎دار در ماه رمضان غذای بیشتری می‎خورند؟" 
با تعجب از او می‎پرسم: "این را شما از کجا می‎دانید!؟" 
خانم <ل.ن> به آرامی جرعه‎ای از قهوه‎اش می‎نوشد، با سر به خانم <پ.س> اشاره می‎کند و می‎گوید: "خانم <پ.س> قبل از آمدن به اینجا یک همسایه ایرانی به نام زهرا داشت ... زهرا هر روز دو ساعت به مهمانی پیش او می‎رفت و برایش از ایران تعریف می‎کرد. و در اینجا هم هر ماه یکی دو بار به ملاقتش می‎آید" و بدون آنکه منتظر جوابم بماند به پرسش خود ادامه می‎دهد: آیا درست است که ....
و من با نگاه به چهره و چشم کنجکاوش باید به خانم مارپل فکر می‎کردم.  
در این وقت چشمم به خانم <ش> که نیمی از دندان مصنوعی آرواره بالائیش از دهان بیرون زده و او به همان نحو مشغول جویدن نان داخل دهانش بود می‎افتد! 
سریع به کنارش می‎روم و آهسته در گوشش می‎گویم: "مواظب باشید دندان‎تان نیفتد!" 
خانم <ش> خیلی کوچک اندام است! لهجه شیرین لهستانی دارد، و بی نهایت زیبا و شمرده صحبت می‎کند. به گمانم باید قبلاً معلم بوده باشد؛ در یکی دو ساعتی که کنار هم نشسته بودیم بیش از بیست بار تکرار کرد "آموختن زبان بی ضرر است" و ترانه زیبائی به نام <زیباترین دختر لهستان> را بیش از پنجاه بار به زبان لهستانی برایم خواند و هر بار نیز آن را به زبان آلمانی ترجمه کرد.
  
در راه بازگشت به خانه دو بار سعی کردم ترانه <زیباترین دختر لهستان> را به زبان لهستانی آهسته برای خودم زمزمه کنم. اما هر دو بار پس از خواندن یکی دو کلمه از ترانه دندان مصنوعی نیمه بیرون آمده از دهان خانم <ش> جلوی چشمم ظاهر گشت و مرا به خنده واداشت و من دست از خواندن کشیدم.

با چرخاندن کلید در قفل درب خانه صدای مادرم در گوشم پیچید که سرزنش کنان به من می‎گفت: "پسرم زشته، آدم به دندون مصنوعی مادرش نمی‎خنده!".

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 21:11  توسط سعید از برلین  | 




سامانتا Samanta. 

دوشنبه پانزدهم جولای 2013 و اولین روز کار.

خانم <ل.ن> مرتب مانند خانم مارپل Miss Marple به من نگاه می‎کند. چند بار آهسته از کنار دستی خود می‎پرسد: این اینجا چه می‎خواهد!؟ ما همه کارهامون با نظم و ترتیبه، چرا باید کسی مواظب باشه که ما چکار می‎کنیم!؟ ... 
به کنارش می‎روم و با مهربانی می‎پرسم که آیا مایل است دوباره یک فنجان قهوه بنوشد؟ 
تشکر می‎کند و فنجانش را جلو می‎کشد. من در حال ریختن قهوه توضیح می‎دهم که چون اولین روز کارم است بنابراین باید کمی با نگاه کردن متوجه شوم که کارها به چه نحو باید انجام شوند و قصدم اصلاً کنجکاوی نیست. 
بخاطر قهوه تشکر می‎کند و می‎گوید: من هم کنجکاوم، من هم می‎خواهم بدانم که شما چه کسی هستید و چرا مواظب مائید. 
خنده‎ام را قورت می‎دهم، کنارش روی صندلی می‎نشینم و صمیمانه می‎گویم: یک بار خانم باخ معرفیم کرد و گفت که من از امروز در این طبقه کار می‎کنم. یک بار هم سامانتا همان حرف‎ها را تکرار کرد و چند بار هم من خودم این را به شما گفتم. 
خانم <ل.ن> با گفتن "خیلی بهتر بود این را همان اول که آمدید می‎گفتید" و با نگاهی مشکوکانه به من مشغول نوشیدن قهوه‎اش می‎گردد. 

سامانتا همکار من وزنش بالاست، مانند زنان حامله راه می‎رود. از همان مؤسسه‎ای به این محل آمده که من آمده‎ام و دو ماه از شروع کارش در اینجا می‎گذرد. زن مهربانی‎ست، به زبان ساده‎ای کارهائی که باید انجام شوند را برایم شرح می‎دهد و گوشزد می‎کند: وقتی خانم <پ.س< می‎گوید "جیش دارم" نباید او را جدی گرفت! 
خانم <پ.س< نود و پنج ساله است، خانم مهربانی‎ست با اندامی کوچک و عاشق گل و گیاه. ویلچرش بقدری سبک است که می‎شود آن را با یک دست هدایت کرد. پسر خانم <پ.س> 65 ساله است و هر روز برای دیدارش به آنجا می‎آید. 
وقتی پس از یک ویلچررانی دو ساعته با خانم <پ.س> (خانم <پ.س> مانند نوزادان که هنگام خواب تکان گهواره را دوست دارند در حال حرکت ویلچر چرت می‎زند و به اصطلاح کیف می‎کند) به سالن نشیمن بازگشتیم و من قصد داشتم کمی بنشینم و استراحت کنم شنیدم که خانم <پ.س> می‎گوید "جیش دارم" ... 
من چند ثانیه‎ای حرفش را جدی نگرفتم! اما بعد به خودم گفتم: "حداقل شصت در صد از مردم بعد از خوردن صبحانه و دو ساعت ویلچررانی جیششان می‎گیرد، چرا نباید خانم <پ.س> واقعاً جیشش گرفته باشد؟" و از او می‎پرسم: می‎تونید تنهائی جیش کنید؟ …
  
ابتدا با احتیاط شلوار کشدارش را پائین می‎کشم، بعد شورتی را که برای نگهداشتن پوشک تقریبا تا گردنش بالا آمده بود! و در این وقت خانم <پ.س> در حالت ایستاده چند قطره‎ای جیش می‎کند.
من به قطرات ادار که بر روی پوشک می‎چکیدند نگاه می‎کنم و می‎گویم: حالا نه! اول بشینید بعد جیش کنید! 
با احتیاط او را می‎نشانم و در اتاق مشغول پیدا کردن پوشک می‎شوم. از خانم <پ.س> که مشغول جیش کردن بود می‎پرسم: نمی‎دونید پوشک‎ها کجا قرار دارند؟ 
خانم <پ.س> اما در حال جیش کردن خوابش برده بود. من به زحمت جلوی خنده‎ام را گرفتم و به خودم گفتم چند قطره جیش مهم نیست و پوشک را با زحمت تنظیم کردم، شورت عجیب و غریب را تا نزدیک گردن بالا کشیدم و هنگام بالا کشیدن شلوار خانم <پ.س> چشم‎هایش را باز کرد و پرسید:
پوشک را پیدا کردید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ساعت 21:44  توسط سعید از برلین  | 



امروز طبیعت حالتی شاعرانه به من بخشیده! 
دلم می‎خواهد بنشینم و برایت نامه‎ای بنویسم. 
مایلم سین سلام را آنقدر کش دهم 
تا نامه به آخر نرسد، نامت از یاد نرود. 

دوشنبه اول جولای 2013 

با روشن شدن هوا مرغ‎های عشقم با آوازی دسته جمعی از خواب بیدارم می‎سازند. 
خورشید هنگام طلوع عکس بزرگی از برگ و ساقه‎های درخت داخل حیاط را بر روی دیوار ساختمان روبروئی نقاشی می‎کند و لحظه‎ای دیرتر باد با وزش ملایمی به عکس جان می‎بخشد. 

امروز ساعت ده در دفتر خانم اشمیت بودم و به اطلاعش رساندم که از پانزدهم جولای در خانه سالمندان مشغول به کار خواهم شد. خانم اشمیت در حال تبریک گفتن به من ناگهان به فکر فرو می‎رود و من فوری متوجه می‎شوم که تا زمان شروع کار از کلاس کارآموزی خبری نخواهد شد و حالا او نمی‎داند با من در این مدت چه کند! برای اینکه خیالش را راحت سازم به او می‎گویم: "خانم اشمیت، من تا آن زمان باید مقداری کارهای اداری هم انجام دهم!" و این حرف او را از فکر کردن بیهوده رها می‎سازد و با خوشحالی می‎گوید: پس دوشنبه هفته بعد سری به مؤسسه بزنید!
  
به این ترتیب باید دو هفته تمام روزها را بشمرم تا پانزدهم جولای از راه برسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:20  توسط سعید از برلین  | 



خانم باخ. 

البته نباید ناگفته بگذارم که بجز من هیچیک از افراد شرکت کننده در کلاس دو روزه مناسب پرستاری و مراقبت از سالمندان نبودند. نه از نظر وضع ظاهر و نه از نظر آمادگی ذهنی و روحی!
من اما خوشبختانه در روز دوم متوجه شدم که فقط سه نفر از هفده نفر، یعنی من، یورگن و ژولیت تنها زن حاضر در کلاس برای این کار در  نظر گرفته شده‎ایم و بقیه برای رشته‎های دیگر از قبیل کار در فضای سبز، نجاری، آهنگری و ... انتخاب گشته‎اند.
دانستن این موضوع خیالم را راحت ساخت، اما یورگن و ژولیت هم به هیچ وجه نه مناسب این کارند و نه کمترین آموزشی برای چنین کارهائی را دیده‎اند! خدا به داد افراد سالخورده بیچاره‎ای برسد که این دو نفر برای مراقبت از آنها تعیین خواهند شد.
  
ساختمان بسیار بزرگی خانه سالمندان را تشکیل می‎‌دهد و حتی بخش مخصوص نگاهداری از افراد به کما رفته در آن وجود دارد. شخصیت شغلی خانم باخ و این ساختمان شیک و بزرگ که مانند هتل و بیمارستان شیک پنج ستاره‎ای دیده می‎شود دست به دست هم داده به کمکم می‎آیند و مرا از یأسی که شرکت کنندگان دو روزه کلاس بدان دچار ساخته بودند نجات می‎دهند. 
چند دقیقه مانده به ساعت هشت داخل ساختمان می‎شوم. باجه اطلاعات خالی بود و من نمی‎دانستم دفتر خانم باخ کجاست. در این لحظه از پشت درب شیشه‎ای یکی از راهروها پرستاری را می‎بینم، خود را به او می‎رسانم و پس از سلام آدرس دفتر خانم باخ را از او می‎پرسم. برای نشان دادن دفتر با من از درب شسیشه‎ای راهرو خارج می‎شود و در همین لحظه خانم مهربانی در راهروی سمت راست ظاهر می‎شود و پرستار با خوشحالی به من می‎گوید "خودش است" بعد به خانم باخ می‎گوید که من به دنبالش می‎گشتم و با خداحافظی از ما دوباره داخل راهرو قبلی می‎گردد. 
خانم باخ با من دست می‎دهد و مرا به دفترش که اتاق کوچک و ساده‎ای است می‎برد. ما دور میز گرد کوچکی می‎نشینیم و خانم باخ در حال ریختن آب در لیوانش از من می‎پرسد که آیا من هم آب می‎خواهم؟ من تشکر کرده و می‎گویم که تازه صبحانه خورده‎ام! 
پس از آنکه خانم باخ وظایفم که عبارتند از قدم زدن با افراد سالخورده در حیاط ساختمان (حیاط ساختمان شبیه به پارک مدرن و شیکی‎ست)، کتاب خواندن و احیاناً بازی مار و پلکان! با آنها را نام می‎برد صحبت به صندلی چرخدار کشیده می‎شود. من به او می‎گویم که متأسفانه به خاطر ناراحتی ستون فقرات در قسمت چهارم و پنجم مهره‎ام قادر به هل دادن صندلی چرخدار نمی‎باشم. اما با دیدن در هم رفتن قیافه خانم باخ و شنیدن "اینکه خیلی بد شد!" بلافاصله حرفم را تصحیح می‎کنم! و می‎گویم البته من به علت وزن کمی که دارم متأسفانه قادر به بلند کردن صندلی‎های چرخداری که افراد سنگین وزن رویش نشسته‎اند نیستم و نمی‎توانم آنها را از راه پله‎ها به بالا و پائین حمل کنم! هل دادن آنها اما کاری‎ست شدنی!. خانم باخ نفس راحتی می‎کشد و چهره‎اش دوباره حالت رضایتبخشی به خود می‎گیرد و می‎گوید: "مگر شما چند کیلو وزن دارید که بخواهید صندلی چرخدار با آدم سنگین وزنی بر رویش را از پله‎ها بالا و پائین حمل کنید، نه، نگران نباشید، شما اصلاً احتیاج به این کار ندارید و همان هل دادن صندلی چرخدار کافی‎ست و اگر احیاناً شیب بعضی از مسیرهای عبور در حیاط برایتان زیاد باشد حتماً پرستاری در آنجاها به شما کمک خواهد کرد." و با کمی کنجکاوی می‎پرسد: "مگر شما چند کیلو وزن دارید؟" 
من می‎گویم "چهل و هشت کیلو" و خانم باخ می‎گوید: "خوش به حالتان!" 
من شوخی‎ام می‎گیرد و با لبخند می‎گویم: "خوش به حال بلند کنندگان تابوت و شستشو دهندگان کالبد مرده‎ام!" و بعد هر دو می‎خندیم. 
خانم باخ البته آنقدر چاق نیست که حمل کنندگان تابوت بجای دعا به جان مرده‎اش با برداشتن هر قدم ناسزا حواله‎اش کنند، اما وزنش از چهل و هشت کیلو بیشتر است و باید اطراف شصت کیلو باشد. 
عاقبت خانم باخ خبر خوش را به من می‎دهد و می‎گوید: شما از پانزدهم جولای می‎توانید مشغول به کار شوید و پیشنهاد نشان دادن طبقه‎ای (طبقه دوم) که باید روزهایم را در آنجا بگذرانم می‎دهد. 
ابتدا طبقه اول و راهروی مرکز مراقبت از سالخوردگان به کما رفته را نشانم می‎دهد و می‎گوید: "شما دراین طبقه کاری ندارید" و بعد به طبقه دوم می‎رویم: خانم باخ داخل سالن غذاخوری روشن و با صفائی می‎شود که ده دوازده زن سالخورده پشت میزی مشغول خوردن صبحانه بودند. من اما کنار درب می‎ایستم. یکی از پیرزن‎ها از او می‎پرسد: این مرد را از کجا آوردی؟ 
خانم باخ در عوض جواب دادن به او با اشاره دست مرا به حاضرین نشان می‎دهد و رو به دختر جوان پرستاری که در سالن بود می‎گوید: <سعید> از پانزدهم جولای در این طبقه مشغول به کار خواهد شد و به من می‎گوید: "بیائید تو، چرا دم درب ایستاده‎اید". من داخل سالن می‎شوم و بلافاصله پیر زنی از من می‎پرسد: زبان آلمانی می‎فهمید؟ 
من می‎گویم : بله کمی می‎فهمم. 
و زن با خوشحالی می‎گوید: پس می‎توانید با ما حرف بزنید و سرگرممان سازید! 
من می‎خندم و می‎گویم: و برای این کار هم در اینجا استخدام شده‎ام! 
یکی دیگر از زن‎ها می‎گوید: شما چه خوب آلمانی صحبت می‎کنید! 
من تشکر می‎کنم و خانم باخ فوری می‎گوید: چون در برلین به دانشگاه رفته است. 
عاقبت ما از حاضرین خداحافظی می‎کنیم و از پله‎ها پائین می‎آئیم. در راه خانم باخ با خوشحالی به من می‎گوید: چه برخورد خوبی خانم‎ها با شما داشتند، خیلی خوشحالم که شما مورد علاقه آنها واقع گشتید. 

هنگام خداحافظی خانم باخ به من ورق کاغذ کپی شده‎ای از یک شعر می‎دهد و می‎گوید: برای اینکه فکر نکنید افراد سالخورده فقط بی حرکت می‎نشینند و کاری انجام نمی‎دهند این شعر را به شما می‎دهم تا با خواندن آن پی ببرید انسان همیشه می‎تواند فعال باشد.
  
این شعر در میان اموال شخصی پیرزنی پیدا گشته که در یکی از خانه‎های سالمندان انگلیس فوت کرده است. پیرزن در آخرین سال‎های عمر صد ساله‎اش دیگر قادر به صحبت کردن نبود، اما پرستارها گاهی اوقات او را در حال نوشتن می‎دیدند. 
برگردان این شعر به آلمانی توسط گرتراود وشتر Gertraude Waechter انجام گرفته است. 

پرستار، چه می‎بینید؟ 

پرستار، چه می‎‏بینید؟ 
وقتی مرا نگاه می‎کنید
واقعاً چه می‎بینید؟
بعد آیا فکر می‎کنید: 

یک پیرزن چروکیده، 
نه چندان باهوش، 
نامطمئن در رفتارش 
که چشم‎ها را به دوردست دوخته،
  
پیرزنی که با غذا لباسش را لکه‎دار می‎سازد 
پیرزنی که هیچ جوابی نمی‎دهد، 
وقتی شما با صدای رسا می‎گوئید: 
"خب لااقل برای حرف زدن اندکی تلاش کنید"،
  
پیرزنی که به نظر می‎رسد قادر نیست، 
آنچه شما با او انجام می‎دهید را درک کند، 
پیرزنی که مدام 
یک جوراب و یا کفش گم می‎کند،
  
پیرزنی که می‎گذارد در تمام طول روز، 
بدون اراده خود، 
هر کاری با او انجام دهند، 
حمام کردن و یا خوراندن غذا.
  
آیا شما اینطور فکر می‎کنید؟ 
آیا شما اینطور فکر می‎کنید؟ 
پرستار، چشمان خود را بگشائید! 
شما اصلاً به من نگاه نمی‎کنید. 

من می‎خواهم به شما بگویم چه کس می‎باشم، 
کسی که اینجا ساکت نشسته است، 
کسی که فرامین‎تان را انجام می‎دهد، 
کسی که وقتی شما بخواهید غذا می‎خورد.
  
من یک کودک دهساله‎ام، 
با پدر و مادر، 
با برادران و خواهران ــ 
آنها همه همدیگر را دوست می‎دارند. 

من دختر جوانی شانزده ساله‎ام، 
با بال‎هائی در پا، 
با این رؤیا که حالا بزودی 
معشوقی پیدا خواهد گشت. 

من بیست ساله و یک عروسم، 
قلبم در تپش است، 
و من به آن قول فکر می‎کنم، 
به آن قولی که وقت خواندن خطبه عقد دادم. 

من بیست و پنج ساله‎ام 
حالا خودم هم کودکانی دارم، 
کودکانی که برای داشتن خانه‎ای سعادتمند 
به من محتاجند. 

من زن جوانی سی ساله‎ام، 
کودکان کوچکم سریع رشد می‎کنند. 
آنها توسط پیوندی ناگسستنی
به هم متصلند. 

من چهل ساله‎ام، فرزندانم تقریباً بالغ گشته‎‎اند، 
آنها از خانه می‎روند. 
اما شوهرم در کنارم می‎ماند، 
و مواظب است که من گریه نکنم.
  
من پنجاه ساله‎ام، و دوباره 
نوزادان بر روی زانویم بازی می‎کنند، 
و ما دوباره با بچه‎ها زندگی می‎کنیم، 
شوهر عزیزم و من. 

روزهای تاریک از راه می‎رسند، 
شوهرم می‎میرد. 
من به آینده می‎نگرم 
و وحشت مرا می‎لرزاند. 

زیرا فرزندانم کار زیادی دارند، 
آنها حالا بچه‎ها را خود بزرگ می‎سازند، 
و من به سال‎های گذشته می‎اندیشم 
و عشقی که در محاصره‎اش بودم.
  
حالا یک پیرزنم، 
و طبیعت بی رحم است، 
طبیعت کاری می‎کند که ما 
مانند ابلهان دیده شویم. 

بدن فاسد گشته، 
زیبائی و توان به پایان رسیده است. 
و در محلی که زمانی قلبم می‎تپید، 
حالا فقط یک سنگ است. 

اما در این بدن 
هنوز هم همان دختر جوان می‎زید. 
و گاهی اوقات شاد است 
این قلب بیمار و پیر شده‎ام. 

سپس به یاد دوستان می‎افتم، 
من به نیاز می‎اندیشم. 
و من یک بار دیگر زندگی‎ام را دوست می‎دارم 
و آن را زندگی می‎کنم. 

من سال‎ها را به یاد می‎آورم: 
سال‎های اندک و سریع به پایان رسیده را. 
اما همچنین می‎دانم، 
که هیچ چیز تا ابد باقی نمی‎ماند. 

بنابراین پرستار، چشمان خود را بگشائید 
و بنگرید، 
پیرزن چروکیده را ننگرید 
دقیق‎تر نگاه کنید ــ مرا تماشا کنید.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:41  توسط سعید از برلین  | 



خانم هوفن Hoffen.
  
دیروز و امروز در مجموع هشت ساعت کلاس آموزش قوانین ایمنی هنگام کار توسط خانم هوفن تدریس شد. تنها یکی از افراد حاضر در کلاس به نظر می‎آمد که هم سن من باشد و بقیه زیر شصت سال بودند. 
ما هفده نفر بودیم. شانزده مرد و یک زن. دوازده آلمانی زبان، یک ترک زبان، دو عرب زبان و من شکر زبان! 
خانم هوفن شاید پنجاه و پنج ساله باشد، زنی‎ست با چهره‎ای مهربان، اما چنین به نظر می‎آید که <زپرتش قمصور> شده است! و دیگر حوصله کافی برای تدریس ندارد. زیرا که در این دو روز چهار پنج ساعت از هشت ساعت زمان تدریس را زنگ تفریح اعلام کرد. 
امروز یکی از همکلاسی‎ها تعریف می‎کرد که این مؤسسه در ابتدا برای آماده ساختن افراد و مخصوصاً جوان‎هائی که به نحوی از مدرسه و آموزش شغلی محروم مانده‎اند تأسیس گشته و به مرور زمان وظایفش را گسترش داده و حالا امر پرستاری از سالمندان را هم به عهده گرفته است!
یکی از شرکت کنندگان بدون دندان است (نمی‎دانم به چه دلیل دندان مصنوعی ندارد!) و به این خاطر نمی‎توان راحت تخمین زد که چند سال عمر کرده، در هر حال نیمرخ صورتش با آن لب‎های فرو رفته در دهان مانند نیمرخ مرده‎ها به چشم می‎آید. 
مرد جوان روبروئی من موهایش چنان ژولیده است که انگار تازه از کابوس بیدار گشته، تختخواب را ترک کرده و مستقیم به کلاس آمده است. عینک زره‎بینی برای صورت کوچکش بسیار بزرگ است و او را شبیه به دوران جوانی‎های وودی آلن کرده. 
بوی شدید عرق بدن که در پیراهن یورگن Jürgen خود را هفته‎هاست مخفی ساخته چشمانم را به جستجو راغب می‎سازد. به تک تک شرکت کنندگان نگاه می‎کنم، بجز دو همکلاسی که انگار تازه از زندان آزاد شده‎اند بقیه همان لباس‎های دیروز را بر تن داشتند و این نشان می‎داد که هیچکدام از آنها حتی به فکر دوش گرفتن هم نیفتاده است. 
متوجه شدن این امر مرا به شک انداخت که شاید پیراهن نازک آستین بلندی که امروز صبح اتو کرده‎ام هم بوی عرق می‎دهد و هر از گاهی پنهانی دستم را بالا می‎آوردم و آستین پیراهن بی گناه و از همه جا بی‎خبرم را بو می‎کشیدم. 
تنها خانم شرکت کننده موهایش را شانه و یا برس کشیده است، موها اما بقدری کثیفند که مانند تیغ‎های جوجه تیغی ایستاده‎اند. 
خانم هوفن هم همان لباس‎های سبز رنگ دیروزش را بر تن دارد. 
در این لحظه کسی از درونم آهسته به من می‎گوید: "خوب حالا یعنی که چه؟! یعنی جسم تو حالا تمیزتر از بقیه افراد داخل کلاس است؟ خوب باشد، با روحت چه می‎کنی؟ آیا روحت هم تمیزتر است؟ آیا اصلاً می‎دانی روح پاک یعنی چه؟" 
من قبل از جواب دادن به روحم سرم را کمی به یورگن که هیکلش دو برابر هیکل من و وزنش بیشتر از سه برابر وزنم است نزدیک می‎سازم تا بوی روحش را حس کنم. 
بعد به سؤال کننده درونم می‎گویم: "تو هم وقت گیر آوردی؟" 
در این لحظه وودی آلن ژولیده مو که من فکر می‎کردم اصلاً حواسش در اتاق درس نیست و در جهان دیگری مشغول سیر کردن است ناگهان قاه قاه می‎خندد و می‎گوید "خب، چنگک می‎افته و سر آدم قطع می‎شه!" 
من از یورگن می‎پرسم: سؤال خانم هوفن چی بود؟ 
یورگن در حالیکه هنوز به وودی آلن نگاه می‎کرد می‎گوید: پرسید اگر چنگک چمن جمع کنی را بعد از کار افقی به دیوار تکیه بدهیم چه حادثه‎ای می‎تواند رخ دهد؟" 
همکلاسی دیگری که کنار خانم هوفن نشسته و چهره‎ای شبیه به کشیش‎ها و شکم بسیار بزرگی دارد لحظه خیلی کوتاهی به جواب وودی آلن می‎خندد و دوباره به فکر فرو می‎رود. 
در این هنگام یورگن دو مرد عرب و مرد ترک را که کنار هم نشسته‎اند با اشاره دست نشان می‎دهد و به خانم هوفن می‎گوید بهتر نیست برای اینها که زبان آلمانی متوجه نمی‎شوند مطالبی را که تدریس کرده‎اید! کپی کرده و به آنها بدهید؟ 
یکی از عرب‎ها که متوجه حرف او شده بود با دلخوری و با سه چهار کلمه آلمانی می‎فهماند که او به درس گوش داده و می‎داند جریان از چه قرار است و بعد با حس خوب پیروزی نگاهی به رفیق همزبان خود می‎اندازد! البته این دومین بار است که او در این کلاس شرکت می‎کند. من از کلماتی که او به کار برد فقط اوکی را متوجه گشتم و تا آخر منظورش را خواندم! همکلاسی ترک زبان ما اما اصلاً متوجه نشد که یورگن چه گفته است و چشمان مبهوتش چند دقیقه‎ای به دنبال جواب می‎گشتند! 
من تند تند مشغول نوشتن اوضاع اتاق درس هستم، خانم هوفن با رضایت به من و قلم و کاغذم نگاه می‎کند! 
در این وقت مرد عرب سرش را به کاغذ نزدیک می‎سازد، نگاهی به نوشته‎ها می‎اندازد و می‎پرسد از کجا می‎آیم؟ من می‎گویم از ایران! و او می‎گوید: آها فارسی! 
من "بله" آرامی می‎گویم، سرم را به علامت تایید تکان می‎دهم و کاغذ را کمی به طرف خودم می‎کشم تا اشتباه چند سال قبل را تکرار نکنم. 
چند سال قبل هم مردی به نام سیف‎الله از پاکستان مانند این رفیق عرب ما سرش را به طرف کاغذم دراز کرده بود و من در جواب سؤال او مانند امروز گفته بودم ایرانی‎ام. اما بعد باید به او توضیح می‎دادم که دارم برای مادرم! نامه می‎نویسم و اصلاً نوشته‎ام به او و بقیه افراد حاضر در کلاس ربطی ندارد! و من بجز او هزار نفر دیگر به نام سیف‎الله می‎شناسم! اما عاقبت مجبور گشتم حتی ضرب‎المثل "هرکس ریش دارد که نمی‎تواند بابای آدم باشد!" را در کمال صبوری برایش توضیح دهم.
امروز خانم اشمیت به کلاس درس آمد. مدارکی را که باید برای اداره کار آماده می‎کرد برایم آورد و آدرس یکی از بهترین خانه‎های سالمندان را به من داد. فردا ساعت هشت صبح برای مصاحبه باید خود را به خانم باخ Bach معرفی کنم. شاید پس از مصاحبه شانس مشغول کار شدن در آنجا نصیبم شود!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت 19:46  توسط سعید از برلین  | 



خانم اشمیت .Schmidt 

پیدا شدن کار روزم را بطور غریبی شاد ساخته بود و من پس از خارج شدن از اداره کار بلافاصله تصمیم گرفتم پیاده به خانه بازگردم. در راه فکرم با چیزهای مختلفی مشغول بود، با چیزهای خوب. البته یکی دوبار هم تلاش کرد خود را تا مؤسسه‎ای که قرار است من فردا در آن استخدام شوم بکشاند اما هوای مطبوع با گفتن "حیف نیست!" مانع از این کار فکرم گشت: چند روزی بود که از اتاقم خارج نشده بودم و هوای آفتابی آن ساعت روز می‎توانست مرا با خود به جاهای زیباتر و جالب‎تری بکشاند. مثلاً می‎توانست مرا به دوران جوانیم بکشاند و اصغر بهترین دوست آن زمان را در کنارم قرار دهد ...
در خانه با خانم اشمیت مدیر مؤسسه تلفنی تماس گرفتم و او با مهربانی مدارکی که برای استخدام ضروری بودند را برایم نام برد و به من برای دو‎شنبه 24 ژوئن 2013 ساعت نه و سی دقیقه وقت داد.
تمام مدارک لازم را تهیه کردم. اما چون گواهی سوء پیشینه قبلی‎ام قدیمی‎تر از شش ماه بود بنابراین باید درخواست گواهی جدیدی می‎دادم و این کار یک ساعت از وقتم را در شهرداری محل تلف کرد، اما کاری بود که باید انجام می‎گرفت.

برای رسیدن به مؤسسه چهل دقیقه زمان لازم داشتم: نیم ساعت راندن با مترو و ده دقیقه پیاده.
برای رفتن به دفتر کار خانم اشمیت باید از سالن بسیار بزرگی می‎گذشتم که تقریباً سی چهل زن و مرد (تعداد زنان به مراتب بیشتر از مردان بود) در کنار میزهای بزرگی با چرخ خیاطی مشغول دوخت و دوز بودند!
خانم اشمیت کمی توپول است، موهایش را مانند من از پشت بسته، پیراهن آستین کوتاهی بر تن دارد و رفتارش مؤدبانه و دوستانه است.  
دفتر کارش بزرگ و مانند خودش ساده است. بر روی میز بزرگی تلفن، مانیتور، چند پرونده و چند خودکار قرار دارد. من پس از وارد شدن به اتاق سلام می‎دهم و خودم را معرفی می‎کنم. خانم اشمیت از جا بلند می‎شود و با دست دادن به من به یکی از صندلی‎های خالی روبروی میزش اشاره می‎کند. قبل از نشستن فوراً مدارک لازمه را به طرفش دراز می‎کنم. خانم اشمیت نگاهی به مدارکم می‎اندازد و با تعجب می‎گوید: "حتی درخواست سوء پیشنه هم که کرده‎اید!" و من مانند بچه‎های خوب جواب می‎دهم: بله، و یک هفته طول می‎کشد تا آن را با پست برایم به خانه بفرستند. خانم اشمیت کنجکاوانه می‎پرسد: "پولی که از شما دریافت نکردند؟". من توضیح می‎دهم که از افراد بیکار معمولاً برای چنین چیزهائی پول نمی‎گیرند. خانم اشمیت نگاه کوتاه دیگری به مدارکم می‎کند، بعد مقداری در باره کار توضیح می‎دهد و قرار داد استخدام را همراه با خودکاری برای امضاء کردن به دستم می‎دهد و با اشاره انگشت به روبرویش می‎گوید: با خیال راحت متن قرارداد را در آن اتاق بخوانید و بعد از امضاء کردن برایم بیاورید.
اتاق بسیار بزرگ بود و هشت کامیپوتر در آن قرار داشت. به نظر می‎آمد که باید اتاق کنفرانس باشد، من پشت یکی از میزها می‎نشینم و بجای خواندن قرارداد سالنی که از میانش عبور کرده بودم را مجسم می‎کنم. بیشتر افراد در سالن مردمی از قاره آسیا بودند. البته من هنگام عبور فقط مستقیم به روبرویم نگاه می‎کردم اما با این حال چند زن چارقد به سر و چند مرد ریش دار را از کنار چشم برای لحظه کوتاهی دیدم ...
قرارداد را پس از امضاء کردن به خانم اشمیت می‎دهم و به این ترتیب از تاریخ 24 ژوئن 2013 برای مدت یک سال به استخدام مؤسسه ... درمی‎آیم.

مأموریت من بعد از گذراندن یک دوره یک ماهه کمک به افراد سالخورده می‎باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲ساعت 0:2  توسط سعید از برلین  | 



آقای اشتاین Stein. 

زنگ تلفن وقتی به صدا آمد من زیر دوش آب سرد بودم. هوا آنقدر گرم بود که به نظرم می‎‏رسید برگ‎های آلاماندای گلدان کنار پنجره زبان درآورده‎اند و مانند سگی تشنه له له می‎زنند. من هم گرمم بود و قبل از رفتن به زیر دوش در حوضچه کوچک مرغ‎های عشقم آب سردی ریختم تا آب بازی کنند و گلدان را هم به سمت سایه‎دار کنار پنجره هل دادم. 
آب سرد چنان ناگهانی سلول‎های پوستم را از چرت زدن پراند که من شوک زده گشتم و اگر کنترلم را حفظ نمی‎کردم حتماً می‎لغزیدم و خدا می‎داند که چه بر سرم می‎آمد. آب سرد با شدت از سوراخ‎های ریز دوش مانند باران بر روی سرم می‎بارید و من در خیال خود پی یافتن محل مناسب‎تری از این حمام کوچک بودم تا خود را در آنجا احساس کنم؛ جائی مثل یک خیابان آشنای خالی از انسان در ساعت سه یا چهار بعد از ظهر و هوائی معتدل و آفتابی که در آن باران مانند دوش ِ بالای سرم بر سر شاخ و برگ تمام درختان می‎بارد ... 
همزمان با وارد شدنم به اتاق زنگ تلفن هم قطع می‎شود. من روبروی مانیتور می‎نشینم تا به ادامه کار ترجمه بپردازم که زنگ تلفن دوباره به صدا می‎آید: 
"سلام، بفرمائید." 
"سلام، من اشتاین هستم." 
"سلام، آقای اشتاین. حالتون چطوره؟" 
"من برای شما خبر خوشی دارم، لطفاً فردا ساعت ده برای شنیدن این خبر خوش به اداره کار بیائید." 
دلم می‎خواست خبر خوش را از تلفن به من می‎گفت، اما نخواستم شرط ادب را لکه دار سازم و نپرسیدم این خبر خوش چیست. از او به خاطر تلفن کردن تشکر و برایش عصر و شب خوشی را آرزو کردم. 
آقای اشتاین کارمند اداره کار است و علاوه بر مسئول مستقیم یافتن کار برای من یکی از بازدیدکنندهای آلمانی زبان از نوشته‎ها و ترجمه‎های روی سایتم هم می‎باشد. هرچند زبان فارسی هنوز خوب نمی‎داند اما چند دوست ایرانی دارد و کلاس آموزش زبان فارسی‎اش را هم با شوق مشغول گذراندن است. 

بعد از سلام و دست دادن بلافاصله آقای اشتاین لبخندی می‎زند و می‎گوید: بالاخره مؤفق شدم. رئیسم موافقت کرد برای مدت یک سال به کارفرمای شما هفتاد و پنج در صد از حقوق ماهیانه‎تان را بپردازیم. من مؤسسه جالبی برایتان پیدا کرده‎ام. بعد چشمکی می‎زند و ادامه می‎دهد: شاید بتوانید در آنجا سوژه‎های جالبی برای نوشتن پیدا کنید. 
بعد برایم کمی از مؤسسه‎ای که باید یک سال در آن مشغول به کار شوم تعریف می‎کند. 
از سی ساعت کار در هفته می‎گوید و از حقوقی که دریافت خواهم کرد و در آخر اضافه می‎کند: و چون حقوقی که دریافت می‎کنید کفاف مخارج‎تان را نخواهد داد بنابراین ما در مدت این یک سال با هم در ارتباط خواهیم ماند و اداره کار کسری پول را هر ماه به حسابتان واریز خواهد کرد. 
خوشحالی بخاطر پیدا شدن کار و تعجب از اینکه حالا می‎توانم برای سی ساعت کار در هفته حقوقی کمتر از حقوق زمان بیکاری دریافت کنم دست به دست هم می‎دهند و باعث خنده‎ام می‎شوند و من بجای تشکر از زحمات آقای اشتاین بلند می‎خندم، پس از لحظه کوتاهی آقای اشتاین هم شروع به خندیدن می‎کند. من از آقای اشتاین خیلی خوشم می‎آید. او مرد جوانی‎ست و چهره‎اش نشان می‎دهد که مقدار خیلی زیادی از انسان بودن هنوز در او باقی‎ست. از نوع خندیدنش به راحتی می‎توان حدس زد که خوشبخت بودن را درک می‎کند. نه من می‎دانستم که چرا او می‎خندد و نه او می‎دانست دلیل خندیدن من چه است. برای او خندیدن مردی که برای آموختن زبان فارسی تشویقش کرده است و بجای حرف زدن می‎خندید مهم بود و برای من خندیدن بی ریای او و این برای هر دو نفر ما کاملاً کافی بود. 

آقای اشتاین هنگام خداحافظی و فشردن دستم به زبان شیرین فارسی می‎گوید: "کیلی زیاد کوش بگذرد!" و من در جواب باز هم می‎خندم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر ۱۳۹۲ساعت 19:2  توسط سعید از برلین  |