قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


مرد چاق که پشت گردنش چین افتاده بود می‎گوید: "اگر شماها می‎دانستید که ما قبل از به اصطلاح جنگ جهانی چه وضع خوبی داشتیم. کسی احتیاج به پاسپورت و به معرفی کردن خود نداشت ــ  همه چیز ساده بود و مأموران گمرگ با احترام با آدم رفتار می‎کردند." او آهی می‎کشد و با انگشت اشاره یقه آهاریش را از گردن کمی دور می‎سازد و ادمه می‎دهد: "شماها نمی‎دانید که ..." او ناگهان سکوت می‎کند؛ شاید حالت چهره‎های نشسته به دور میز در این سکوت کردن ناگهانی او مقصر بودند. زیرا حالت چهره‎ها کاملاً قابل مشاهده بود ــ و حتی آه کشیدن از روی ملالت هم برای فهم آن ضروری نبود. چهره‎های کمی از شکل طبیعی خارج گشته مخاطبان چیزی را بیان می‎کردند: چند بار باید این ناله و شکوه را بشنویم، چقدر مردان سالخورده بخاطر زمانه‎‎ای که بعد از جنگ آغاز گردیده شکایت کرده‎اند. اما شکایت کردن از آن چه فایده‎ای دارد؟ آیا مگر این چیز جدیدی‎ست؟ نه! سه بار نه! حتی وقتی شاعری ناپلئون سوم را که خود را بزرگ به حساب می‎آورد ناپلئون کوچک نامید زمانه مانند امروز ما بوده است. ــ مرد چاق با سرفه‎ای سینه‎اش را صاف و دوباره شروع به تعریف می‎کند: "اگر شما می‎دانستید که چه مصیبتی جنگ برای ما به جای گذاشت! روح مرده است و فقط ماتریالیسم پیروزی‎اش را جشن می‎گیرد ..." سپس او در حالی که ارکستر مشغول نواختن تانگو بود برای خود سفارش یک پیک ودکا می‎دهد. 
اما هنگامی که موسیقی قطع می‎شود مرد دیگری در کنار مرد چاق می‎نشیند. او کت و شلوار آبی رنگی با دوخت ساده بر تن داشت. صورتش هنوز جوان به چشم می‎آمد، به این خاطر ما بخاطر موی مانند برف سفیدش که به پشت شانه کرده بود شگفت‎زده گشتیم. موی سفید شقیقه‎های فرو رفته و گردن قهوای رنگش را آزاد گذارده بود. دست‎های لاغرش با انگشت‎های در هم فرو کرده بر روی میز قرار داشتند. گارسون می‎آید. مرد جوان سفید مو می‎پرسد: "می‎توانید یک لیوان شیر سرد برایم بیاورید؟". گارسون تعجب‎زده می‎شود. اما او شیر سفارش داده شده را می‎آورد و برای آن درخواست دو فرانک می‎کند. مرد پول را می‎پردازد و دوباره انگشتان دست‎های قهوه‎ای رنگش را در برابر لیوان در هم فرو می‎برد. از آنجائیکه صورت بی ریشی داشت بنابراین می‎شد جمع کردن و به جلو آوردن لبانش را دید ... صدای سوت آهسته‎ای شنیده می‎شود ــ و سپس مرد بر بالای شیر سردش فوت می‎کند. مرد چاق می‎پرسد "آیا نمی‎توانید خود را معرفی کنید؟ و یقه‎اش را می‎کشد. دیگران سکوت می‎کنند. در این وقت مرد جدید سرش را تکان می‎دهد و آهسته می‎گوید: "من مرده‎ام. من نمی‎دانم چرا هنوز در اطراف در حرکتم. من در روز دهم دسامبر سال 1917 فوت کرده‎ام ..." 
مرد چاق فکر می‎کند "چه مزخرفاتی" و کراوات سبز رنگ مرد را می‎کشد و می‎گوید: "شما وقتی شیر سرد می‎نوشید! وقتی به سالن رقص یک هتل می‎روید! هنوز نمرده‎اید، حرف بی معنی نزنید!" با آنکه در زیر هر پنجره‎ای یک شوفاژ قرار داشت و اطراف ما را گرمای خشکی احاطه ساخته بود اما حرف او ما را به لرزش انداخته بود. نوازندگان در گوشه‎ای از سالن شروع به نواختن می‎کنند. تمام میزهای سالن غذا در آن سر سالن بزرگ هتل اشغال بود. در وسط سالن یک محل خالی وجود داشت که چند زوج مشغول رقص آرامی بودند. 
"شما نمی‎دانید زنده نبودن یعنی چه؟ این عجیب است. شاید از لهجه‎ام متوجه شده باشید که من فرانسویم، با وجودیکه من زبان آلمانی را بدون اشتباه صحبت می‎کنم؛ من اهل الزاس Elsass هستم. من در سال 1916 داوطلبانه به استخدام ارتش درآمدم، و چون بیست و یک سال داشتم و سه سال تحصیلات دانشگاهی را به پایان رسانده بودم مرا به مدرسه نظامی فرستادند. من آموزش‎های مختلفی دیدم، کار با توپ جنگی را آموختم، مخصوصاً توپ با کالیبر بزرگ که در قلعه‎ها مورد نیاز است، با مسلسل تمرین تیراندازی کردم و تئوری‎های زیادی آموختم ... سپس مرا بعنوان ستوان دوم به اردوگاه سربازان نوآموز فرستادند و می‎بایست مردان جوان را تعلیم می‎دادم. در پایان سال 1917 بعنوان ستوان یکم در حدی بودم که اجازه فرمان دادن داشتم. من به قلعه‎ای فرستاده می‎شوم ــ سرهنگی که فرماندهی مدرسه ما را به عهده داشت به من گفت: <مواظب باشید! آنجا در آن بالا هیچ چیز برای خندیدن نخواهید داشت!> با این وجود من خندیدم ... مردان بیست و سه ساله باید به ندرت با وحشت نبرد کنند." 
مرد جوان لب‎هایش را به جلو می‎آورد، بر روی شیرش فوت آهسته‎ای می‎کند، و دست‎هایش با انگشتان در هم فرو رفته همچنان بر روی میز باقی می‎ماند. او سرش را می‎چرخاند، دانه‎های درشت برف بر روی شیشه‎های پنجره بی صدا خط می‎کشیدند. او می‎گوید: "آن شب مانند امشب بود و هنگامیکه ما به بالا رسیدیم نور ضعیف لامپی حیاط را روشن ساخته بود. من از اینکه تمام ساکنین قلعه را در حیاط جمع کرده بودند تعجب کردم. سربازها پالتوی آبی رنگی که آدم را به یاد آسمان رنگ پریده می‎انداخت بر تن داشتند. در فاصله دور توپ‎ها می‎غریدند. یک افسر به پیبشوازم می‎آید؛ بر روی کلاهش چهار نوار طلائی می‎درخشیدند، شمشیری از غلاف کشیده در دست راست داشت، شلوار نظامی‎اش سرخ رنگ بود و مهمیزهای پشت پاشنه چکمه‎های اسب سواریش می‎درخشیدند. من از خودم پرسیدم که چرا فرمانده یونیفرم جنگی نپوشیده است. در پشت سایه نور کم لامپ درهای پناهگاهائی که با سنگ و آجر پوشیده و رویشان خاک و در انتها شن و ماسه ربخته شده و محل زندگی سربازها بود قرار داشتند. گروهان غیر مسلح بود. این را من ابتدا وقتی فرمانده فرمان <ایست، خبردار!> داد دیدم. بعد مردها که در سایه کلاه‎های خود قابل شناسائی نبودند بدون حرکت ایستادند. افسر عالی رتبه که یک لباس تمام رسمی غیر جنگی بر تن داشت به من می‎گوید: <ستوان! از میان افراد درون صف پنجاه مرد را انتخاب کنید!> ــ <برای چه؟> ــ <شما باید اطاعت کنید و نه سؤال! فهمیدید؟> من یک پالتوی کهنه بر تن داشتم، شمشرم در چمدانم جا مانده بود و یک چوبدستی در دست داشتم. به سمت صف می‎روم و با چوبدستی آهسته سینه پنجاه مرد را لمس می‎کنم. سکوت خرد کننده بود. مردهائی که سینه‎هایشان چوبدستی‎ام را لمس کرده بود یک قدم به جلو می‎گذارند، آنها در دسته‎های چهار نفره در جلوی صف مستقیم مردها چنان ایستاده بودند که انگار منتظر یک نمایشنامه موزیکالند. 
من منتظر ایستاده و سردم شده بود. دستکش نازکی در دست داشتم. فرمانده شمشیرش را بلند می‎کند، تیغه در نور ضعیف چراغ برق خفیفی می‎زند. در این لحظه از در یک پناه‎گاه با دستور آهسته گروهبانی پنج مرد بیرون می‎آیند. یکی از مردها مسلسلی بر دوش خود حمل می‎کرد، دومی یک سه پایه، سومی دو جعبه مهمات و دو نفر آخری دست‎های خالی‎شان آویزان بود. 
گروهبان گروه کوچکش را پیش پنجاه مردی که من انتخاب کرده بودم هدایت می‎کند و همراه با چهار سرباز زیر دستش آنها را محاصره می‎کنند. فرمانده دست‎هایش را که درون دستکش بودند بر روی قبضه شمشیر می‎گذارد و یک فرمان آهسته می‎دهد. پنجاه مرد محاصره گشته توسط پنج تن با گام‎هائی که بر زمین کشیده می‎گشتند به سمت دیوار می‎روند، پشت خود را به دیوار قرار می‎دهند و منتظر می‎ایستند. سه پایه سی متر دورتر از آنها بر زمین نشانده می‎گردد، مسلسل را روی آن قرار می‎دهند، یک جعبه مهمات را باز می‎کنند، سربازی بر روی زمین پوشیده شده از برف پشت به پنجاه مرد جمباته می‎زند؛ دومین مرد بر روی صندلی کوچک متصل به سه پایه می‎نشیند. هیچ فرمانی داده نمی‎شود. مرد چمباته زده نشسته بر زمین یک ردیف فشنگ در مسلسل قرار می‎دهد، تیرانداز مدت درازی نشانه نمی‎گیرد، سی گلوله شلیک می‎شود، یک بار دیگر مسلسل خشاب‎گذاری می‎گردد، دوباره سی گلوله شلیک می‎شود ... گلوله‎ها صدای بلندی نداشتند ــ بیشتر به نظرم می‎رسید که انگار در دفتر یک کالج فنی دوشیزه‎ای با ماشین تحریر تمرین می‎کند ... یک بار دیگر خشاب‎گذاری می‎گردد و بعد از یک ثانیه استراحت عاقبت سی گلوله آخری شلیک می‎شوند. در جلوی دیوار پنجاه مرد مرده افتاده بودند ... 
من در زیر لامپ ایستاده بودم و نوک چوبدستی‎ام را در برف فرو می‎کردم، چوبدستی خم می‎گشت، نوکش به بالا می‎پرید و دانه‎های برف گونه‎ام را خنک می‎ساخت ... تیرانداز با فرمان آهسته گروهبان مسلسل را از روی سه پایه برمی‎دارد، نفر دوم سه پایه را و مرد چمباته زده جعبه خالی مهمات را و از جا برمی‎خیزد. گروهان آهسته از حیاط می‎روند ــ فرمانده حتی از آنها درخواست <قدم‎رو> نکرد ... 
من به سمت افسر که هنوز دست‎هایش بر روی قبضه شمشیرش قرار داشت می‎روم و می‎پرسم <چرا؟>. فرمانده با صدای گرفته‎ای می‎گوید <شورش! ما در اینجا شورشی داشتیم و آنقدر تکامل یافت که به خیانت منجر گشت. دو جاسوس سه توپ جنگی را از کار انداختند. ما نتوانستیم مقصرینی که دو دشمن را به قلعه وارد کرده بودند کشف کنیم. من از تمام افراد بازجوئی کردم ... آنها اقرار نکردند. بنابراین باید به آنها درس داده می‎شد. از هر ده نفر یکی را تیرباران کردن کم بود، از هر پنج نفر باید یکی تیرباران می‎گشت! یک پنجم دویست و پنجاه نفر می‎شود پنجاه نفر. می‎فهمید؟> چنین به نظرم می‎آمد که مرد با دندان‎های به هم فشرده شده صحبت می‎کند. اما یک سبیل سفید رنگ دهانش را پوشانده بود. <پنجاه ... باید ... تیرباران می‎گشتند ... من خوشحال بودم که شما امروز می‎آئید، به این ترتیب مجبور نبودم خودم مردان را انتخاب کنم. من همه آنها را می‎شناسم. شش نفر از تیرباران شده‎ها مزدوجند، زن و بچه آنها انتظارشان را می‎کشند. ستوان، چطور باید خیانت را مجازات کرد؟ شما به من بگوئید!" 
پیرمرد از من پاسخی دریافت نکرد. من گذاشتم گماشته مرا به اتاقم هدایت کند. چمدان آنجا بود، من لباسم را عوض می‎کنم. بعد در برابر آینه می‎ایستم تا موهایم را شانه کنم. در این وقت می‎بینم که موهایم سفید شده‎اند. چه توقع دارید، چنین به نظر می‎آید که رنگدانه هم حساس باشد، وحشت رنگ‎آمیزی را کیش می‎کند. و اگر درد غیر قابل تحمل شود رنگ از بدن فرار می‎کند. شش زن! ... چند بچه؟ ..." 
مرد جوان انگشت دست‎هایش را از هم بیرون می‎کشد. با دست راست لیوان شیر را برمی‎دارد، آن را تا ته می‎نوشد و صدا می‎زند:  "گارسون". و وقتی گارسون می‎آید می‎گوید: "حالا می‎توانید برایم یک گیلاس ویسکی بیاورید." 
مرد چاق اما می‎گوید: "تعریف کردن چنین چیزهائی خجالت دارد! بعد هنوز هم از جوانمردی صحبت می‎کنند!" او دستمالش را خارج می‎کند و گردنش را با آن پاک می‎کند.
مرد جوان مو سفید ویسکی‎اش را می‎نوشد. و در حالی که پلک‎هایش پائین مانده بودند آهسته تعریف می‎کند: "من به شما گفتم که در آن زمان مردم، آن زمان، در آن روز ماه دسامبر، زمانی که برف می‎بارید و در فاصله‎ای دور توپ‎های جنگی با نارضایتی می‎غریدند. بیشتر از این نمی‎توانستم کاری انجام دهم. اما چه توقعی دارید: همچنین مرگ هم از اطاعت کردن هیچ چیز نمی‎شناسد. مرگ با فراخواندن نمی‎آید. من مرگ را جستجو کردم و نیافتم ... روز بعد در وسط حیاط قلعه یک چهار ضلعی بود که خاک زردش با رنگ محیط اطراف در تضاد بود. اما خاک آن محکم کوبیده شده بود. بدون صلیب ... هیچ چیز ..." 
در حالیکه ارکستر یک رومبا Rumba می‎نواخت او از جا برمی‎خیزد. مرد چاق سرفه‎ای می‎کند و می‎گوید: "باور ناکردنی‎ست".  مرد جوان مو سفید در کنار پنجره می‎ایستد و به شب و به خطوط پهن دانه‎های برف بر روی شیشه پنجره نگاه می‎کند. او از کنار میز ما رد می‎شود. "فردا حتماً ارتفاع برف چهل سانتیمتر خواهد شد. من فردا برای اسکی بیرون می‎روم. شب بخیر!" سکوت به او پاسخ می‎دهد. در شب بعد یک تیم امداد او را به هتل بازمی‎گرداند. او همان شب می‎میرد. دختر خدمتکار هتل که تمام شب از او پرستاری می‎کرد صبح روز بعد تعریف می‎کند: "او خیلی صحبت کرد، فقط فرانسوی. اما در نیمه شب به خود آمد و به زبان آلمانی به من گفت: <آیا ازدواج کرده‎ای؟> <فقط نامزد کردم!> در این وقت او لبخند زد و نشست و گفت: <مواظب بچه‎ها باش! مواظب بچه‎هایت! من شش پدر را دیدم، و من آنها را همیشه می‎بینم، با وجودیکه نمی‎توانم آنها را بشناسم. آنها در کنار یک دیوار افتاده‎اند. به شوهرت بگو که در کنار دیوارها باید مواظب خود باشد!>، و دختر خدمتکار با گفتن "مطمئناً او در حالت هذیان صحبت کرده است." تعریفش را تمام می‎کند. اما من فکر می‎کنم که این مرد عجیب در حالت هذیان صحبت نکرده بلکه برعکس هشیار بوده است. در سوراخ دگمه کت آبی رنگ نخ‎نمایش یک ربان صورتی رنگ متصل بود که من در ابتدا بجای یک مدال اشتباه گرفتم. اما آن یک روبان ابریشمی بود، روبانی که برای بستن موی بچه‎های کوچک به کار می‎برند. و من فکر می‎کنم که او بعد از جنگ به دیدن زن و بچه‎های مرده‎هایش رفته بود. 
در لیست نام مهمان‎های هتل جلوی شغل او "پزشک" نوشته شده بود. 
شاید مرد در بیست و چهار سالگی امیدوار بود که با تشریح کردن مرده‎ها به مرگ نزدیک‎تر می‎گردد. اما آن نامرئی در برف انتظار او را می‎کشید و مهربانانه، آنطور که بعضی اوقات می‎باشد مسیر امپراطوری خویش را به او نشان داد. جوان مو سپید باید فقط از روی لبه یک صخره می‎پرید. او در حال سقوط لامپ کم نور و افسر مزین به مدال‎ها را فراموش کرد و فقط باید بدن‎های در کنار دیوار را به یاد آورده باشد. سقوط اما وحشت این تصاویر آزاردهنده را از او ربود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 1:37  توسط سعید از برلین  | 



ازدواج برت در یوسی جشن گرفته شد. والدین عروس باید یک کابوس بوده باشند. خانم کالو، یک بانوی ممتاز و باریک اندام، در لباسی کاملاً بنفش، با شال ملیله دوزی شده گرانقیمتی به دور گردن پی دار، شوهرش، کوچک و چاق، با چهره گلگون کودکانه، مردی که با همسرش با احترامی کودکانه رفتار می‎کرد. او برای این رفتار خود دلیل داشت، زیرا ناراحتی وجدان هرگز ترکش نمی‎کرد. زنش ثروتمند بود و او زندگی را به بطالت می‎گذراند و در نزد تمام بانوان محبوب بود. خیانت‎های کوچک زناشوئی او بر سر زبان‎ها بود. بعد من عکس‎های عروس و داماد را می‎بینم. ژول کالو، با سر طاس و ناخشنود به اطراف نگاه می‎کرد؛ کت او ابریشمی بود، اما کفش زمختش مناسب نبود. برت در کنار او لبخند عجیبی در گوشه لب داشت. زن عمو آمه‎لی می‎گوید که این لبخند همیشه وقتی که داماد با او مهربان می‎شد، دست‎هایش را می‎بوسید یا مویش را نوازش می‎کرد در گوشه دهان برت ظاهر می‎گشت. من در باره این لبخند خیلی فکر کردم، زیرا برایم عجیب به نظر می‎رسید، گرچه من ابتدا علت شفاف آن را درست درک نمی‎کردم. اما بعد آن را فهمیدم. این لبخند، خیلی ساده، لبخند کودک کوچکی بود که مدتی طولانی در تاریکی در وحشت به سر می‎برده و ناگهان درخشش آرامبخش چراغی را می‎بیند که مادر در دست دارد. سپس امنیت پدید می‎آید. دوران کودکی برت ناامن بوده و باید هنوز خاطره خانواده دربان پاریسی و مزرعه در پرووانس در او خیلی زنده باشد. و آیا خانه عمو لئون واقعاً امنیت داشت؟ دکتر درآمد خوبی داشت، مخصوصاً در اوایل، اما او مهمان‎نواز بود و هیچ پس‎اندازی نداشت. آیا باید برت معلم باقی می‎ماند و تا آخر عمر با حقوق اندکش از این دو فرد سالخورده حمایت می‎کرد؟ ژول امنیت بود، ژول سر طاس که عمو لئون همیشه او را مسخره می‎کرد. ژول یعنی یک آپارتمان، یک درآمد مطمئن، دیرتر یک ویلا، و شاید هم یک ماشین. من از برت خوشم نمی‎آمد، با این حال اما ازدواج کردنش قابل درک بود. مراسم ازدواج در کلیسا در یوسی انجام گرفت و کشیش لبلاک عهده‎دار سخنرانی گشت. زن عمو آمه‎لی ارگ می‎نواخت. عمویم مدت درازی فکر کرد که آیا عادت دهساله خود را بشکند و آشکارا به کلیسای پروتستانت برود، اما بعد تصمیم گرفت که به خود وفادار بماند. او منتظر می‎ماند تا همه در کلیسا جمع می‎شوند، سپس با احتیاط و دزدکی از درب باز داخل می‎شود، خادم کلیسا مانند همیشه برایش یک صندلی در پشت ارگ قرار می‎دهد و او از آنجا پنهانی مراسم ازدواج را تماشا می‎کند. تعداد اندکی دعوت شده بودند، مردم در باغ خانه دکتر غذا می‎خوردند. پدر و مادر کالو به علت سخنرانی بی پرده عمویم در سر میز شام کمی شوک زده شده بودند، اما آن را مخفی می‎ساختند. در غیر این صورت جشن بدون حادثه دیگری جریان یافت. زوج جوان برای ماه عسل به ریویئرا  Riviera رفتند. یک ایده نسبتاً غیر معمولی، زیرا فصل تابستان بود. 
و بعد به آن دو فرد سالخورده یک سال آرامی هدیه می‎گردد، یک پائیز سخت با گلابی‎های فراوان در باغ رو به زوال و ضرب نوازی سقوط شاه‎بلوط‎های هندی در شب‎های طوفانی، یک زمستان، با سوت‎های شاکی باد به دور خانه، و یک بهار گرم با سر و صدای نمناک باد گرم. در تابستان اما ضربه پس از ضربه شروع می‎گردد. 
پزشک جدید، دکتر ترمویه Trémoillère ثروتمند بود. او برای خود خانه‎ای می‎سازد، همچنین یک ماشین برای خود تهیه می‎کند. بر سر زبان‎ها می‎افتد که او مدرن‎تر از کورفویزر سالخورده است. حالا عمو لئون من هنوز پزشک منطقه بود، اما حقوق ثابتی که بجز خانه برای کارش می‎گرفت به اندازه کافی اندک بود. کار طبابت او کمتر می‎گردد. همه پس‎اندازش برای جهیزیه برت خرج گشته بود. به ملامت همسرش چنین جواب می‎دهد: "وقتی آدم کاری را انجام می‎دهد، باید آن را درست انجام دهد". بعد اما یک شهردار و افراد جدیدی به شورای شهر وارد می‎گردند، و عمویم باید خانه را در سی و یکم ماه دسامبر ترک می‎کرد. او به آن خانه که سی سال در آن زندگی می‎کرد وابسطه بود. خانه ساختمانی قدیمی از دوره باروک بود، پوشیده شده از گیاهان بالارونده و محل خوبی برای زندگی کردن. عمویم به گدائی می‎رود، گرچه این کار برایش سخت بود. گدائی شاید اغراق‎آمیز باشد، او برای خانه خریداری جستجو می‎کرد که اجازه دهد او و همسرش بعنوان مستأجر در آن بمانند و او حاضر بود با کمال میل اجاره ماهیانه خانه را بپردازد، تا ــ آنطور که عمویم می‎گفت ــ "تا اینکه من گل قاصدک را از ریشه بجوم" و منظورش تا آخر عمر بود. اما او کسی را پیدا نکرد. شهردار پیر از جنگ صحبت می‎کرد (جنگی که تازه آغاز شده بود)، از ناامنی زمانه، برت نمی‎خواست از پدر و مادر همسرش کمک بخواهد و می‎گفت: "تو می‎فهمی پاپا، من نمی‎تونم این کار را بکنم. بعد آنها همیشه به من سرکوب خواهند زد که پسرشان می‎توانست با همسر خیلی بهتری ازدواج کند. آنها از تو خوش‎شان نمی‎آید، من این را احساس می‎کنم. از دست من کاری برنمی‎آید، تو باید خود را برای رفتن از آن خانه آماده کنی." 
هنگامیکه عمو لئون شب از شهر بازمی‎گردد تکرار می‎کند "آماده کردن!". گرچه او به آرایشگاه رفته بود، اما موی سفید سر گردش آشفته بود. او می‎گوید: "می‎خواهد هر ماه به ما صد فرانک بدهد. ما باید با صد فرانک زندگی کنیم. و خانواده کالو ویلا دارند. شاید برت هم آنجا راحت نباشد"، او آهی می‎کشد. زن عمو آمله‎لی در چشم‎هایش اشگ جمع گشته و کمی احساساتی شده بود. من از رفتار برت خشمگین بودم. بعد به پنجره ضربه‎ای می‎خورد. عمو لئون دستمال سیاهی برمی‎دارد و آن را روی چراغ می‎اندازد. لولای پنجره جیغی می‎کشد، یک سایه سیاه به درون اتاق می‎جهد؛ زن عمو آمله‎لی ساکت از اتاق خارج می‎شود و با بشقابی با یک قطعه گوشت دوباره بازمی‎گردد. جغد بر روی میز چمباته می‎زند، بسیار آرام و بسیار عاقلانه و با نجابت فراوانی گوشت را می‎خورد. عمو لئون می‎خندید. "پرنده آتنا Athene"، او حرف ت آتنا را با لهجه انگلیسی بیان کرد، و او الهه حکمت را هرگز طوری دیگر نمی‎نامید، چیزی شبیه به مینرو Minerva. "این جغد برایمان باقی مانده است. من کنجکاوم که آیا او پیش ما خواهد ماند." در این لحظه جغد سرش را تکان می‎دهد، منقار خمیده در سینه پوشیده از پرهای انبوهش ناپدید می‎شود، بعد دوباره ساکت می‎نشیند و شبیه یک گلوله سنگی می‎گردد. ناگهان به پرواز می‎آید، صداهائی از خود ایجاد می‎کند که شکایت ضعیف گربه جوانی را یادآوری می‎کرد، به پرواز می‎آید و با بال‎های گشوده چند بار به دور اتاق می‎چرخد و سپس از پنجره خارج می‎گردد. بر روی درختی تمام شب را شکایت می‎کرد. آوای او نه وحشت انگیز بود و نه مزاحمت ایجاد می‎کرد، بلکه بیشتر آرامبخش بود. من عمویم را فقط یک بار در حال گریه کردن دیدم. و آن زمانی بود که در روزنامه‎ها این خبر درج شده بود: کتابخانه بزرگ در لوون در آتش سوخت. او در حالیکه اشگ بر گونه‎هایش جاری بود زیر لب زمزمه می‎کرد: بربرها جوانی‎اش را سوزاندند. بعد به خودش لعنت می‎فرستد، چند شوخی در باره احساساتی بودن خود از دوران تحصیلش تعریف می‎کند، شوخی‎هائی که فکر می‎کرد باید بامزه باشند. اما آنها خسته کننده بودند. مادر ژول کالو در ماه اکتبر فوت می‎کند و تمام ثروت خود برای پسرش به ارث می‎گذارد و او را ملزم می‎سازد به پدرش تا پایان عمر یک مستمری بپردازد. 
عمو لئون پس از خواندن آگهی وفات در روزنامه خوشحال گشت و گفت: "حالا همه چیز خوب می‎شود. حالا برت می‎تواند خانه را بخرد." اما وضع طوری دیگر گشت. برت نامه‎ای می‎نویسد (او حتی خودش نیامده بود)، در نامه اظهار کرده بود که شوهرش نه تنها سودی نبرده بلکه باید حتی بار سنگین مالی مختلفی را بر دوش بکشد. اما او آماده است که به پدر و مادرش تا حد امکان یاری رساند. حتماً یک آپارتمان ساده در یوسی پیدا خواهد گشت. عمو لئون دو روز تمام کلمه‎ای حرف نزد. او صبح‎ها و شب‎ها به روستا می‎رفت، در آنجا پیش رایموند یک شیشه آبجویش را می‎نوشید، بسیار سرفه می‎کرد، به ویژه در شب. هنگامیکه زن عمو آمله‎لی او را یک بار "مرد پیر بیچاره‎ام" خطاب کرد، او فوراً عصبانی گشت، خشمش را با سکوت و تهدید نشان می‎داد. بیشتر ترجیح می‎داد شب‎ها کنار شومینه چمباته بزند، در تاریکی به آتش خیره می‎گشت (ماه اکتبر سرد بود) و گاهی چشم‎هایش را به سمت جغد که بر لبه شومینه درست همان نقطه‎ای که ساعت شماطه‎دار کوچک خرد گشته قرار داشت نشسته بود بالا می‎برد. 
او در این زمان به صورت عجیبی با کشیش لابلاک رفت و آمد می‎کرد. کشیش مرد سالخورده آرامی بود، گیاهخوار و از نوشیدن الکل پرهیز می‎کرد، تمام علائم مشخصه‎ای که عمویم روحاً با آنها مخالف بود. با این حال او این مرد پاکدامن که در اصل، و مخصوصاً در باره دیگران نظرات خوبی داشت را خیلی خوب می‎فهمید. به همین خاطر هم باعث شگفتی‎ام شد که او در گفتگوهای خود با عمویم بسیار پرخاشگرانه و حتی بسیار کینه جویانه بر علیه برت حرف می‎زد. اما او این کار را خبیثانه انجام می‎داد و در این حال چشم‎هایش را در پشت پلک‎های سنگینش مخفی می‎ساخت. عمویم ابتدا با او موافق بود و سخت و تلخ بخاطر ناسپاسی بشریت شکایت می‎کرد، بدون دریافت هر گونه پاسخی بجز: حالا وضع اینطور است، این قشنگ نیست، اما ... و بعد آقای لبلاک از جهتی دیگر به شخصیت برت حمله می‎برد. در این وقت باز هم عمویم او را تأیید می‎کرد، تا اینکه آقای لبلاک با ستایش از نوع معالجه هومئوپاتی (من هنوز صدای تیز و آهسته‎اش را می‎شنوم: "دکتر عزیزم، هیچ چیز نمی‎تواند به شما کمک کند، این فقط تلقین نیست، حتی اسب‎ها هم توسط قرص‎های گراف ماتی سالم می‎شوند") او را چنان عصبانی ساخت که عمو لئون به محض اینکه از برت صحبت می‎شد شروع به پشتیبانی از او می‎کرد. در ابتدا بی میل، اما بعد با حرارت، تا اینکه او شبی توضیحی می‎دهد که معنای آن چنین بود: نسل آینده همیشه خود را موظف احساس می‎کند دقیقاً عکس آن چیزی را انجام دهد که نزد پدر و مادر خود دیده است. کودکان مردم خسیس معمولاً دست و دلبازتر و پسران مردم الکلی پرهیزکارترند (او با خم کردن کمرش اضافه می‎کندد که مقصود او شخص معینی نمی‎باشد ــ و کشیش معذرت‎خواهی او را با خنده محوی پاسخ می‎دهد)؛ حالا او، دکتر کورفویزر، همیشه با کمال میل ولخرج بوده و پس‎انداز نکرده، شاید پیش برت بر عکسش اتفاق افتاده باشد. آدم مثال‎های زیادی را می‎شناسند که اتفاقاً مردم ثروتمند خیلی ترسوتر از مردم فقیر پول خرج می‎کنند. چه کسی انعام بیشتری می‎دهد، میلیونر یا کارگر سخت کار؟ کشیش لبلاک باید یک بار از گارسون‎ها بپرسد. به این جهت تعجب ندارد اگر برت حالا که ثروتمند شده است ناگهان به پس‎انداز کردن روی آورده باشد. خوب حالا چنین است، و از نظر انسانی کاملاً قابل درک. اما او مایل است به آن بیفزاید که درک یک عمل به معنای بخشیدن آن عمل نمی‎باشد ... 
در این نقطه کشیش خیلی آرام حرف او را قطع می‎کند: او بیشتر از این هم اصلاً انتظار ندارد، برای او این عقیده کاملاً کافی‎ست، و او خشنود است از اینکه توانسته دکتر را به یک دیدگاه منطقی از کل ماجرا برساند. عمو لئون ابتدا سکوت می‎کرد، اما بعد لب‎هایش را جمع و دوباره آن را باز می‎کرد و بعد با عصبانیت می‎گفت: "آقای کشیش، شما باید یزوئیت Jesuit می‎شدید." ــ آقای لبلاک جواب می‎داد: "خدای من، یزوئیت؟ چرا به ایگناتیوس Ignatius مقدس زحمت بدهیم؟ آیا سقراط برایتان کافی نیست؟ من روش خود را بیشتر از او آموختم. و به نظرم می‎رسد که او بهتر از آن اسپانیائی به جغد شما می‎آید." عمویم سرش را تکان می‎دهد. او به سمت شومینه نگاه می‎کند. اما آنجا خالی بود. جغد پرنده گوشه گیری بود و مخالف هر گونه معاشرت. 
خریدار خانه یک بانکدار ژنوی بود، او خانه را ابتدا در بهار لازم داشت. به این ترتیب ما شروع سال را در خانه قدیمی جشن گرفتیم. هنگام تحویل سال جدید، وقتی ساعت دوازده شب نواخته شد هر دو فرد سالخورده دست در دست هم در مقابل درب ایستاده بودند. هوا سخت سرد و آسمان سیاه بود، اما صدای ناقوس بزرگ از سنت پیر St.Pierre در میان شب کاملاً شفاف طنین می‎انداخت. بعد ما شراب نوشیدیم. عمویم می‎گوید "سی سال، عزیز من" و گیلاس به گیلاس همسرش می‎زند. در این وقت جغد با منقارش به شیشه پنجره می‎کوبد. 
عمویم در بهار به آپارتمان کوچکی خارج از روستا اسباب کشی می‎کند. او فقیرانه زندگی می‎کرد، او را از پزشک روستا بودن عزل کرده بودند، بیماران اندکی پیشش می‎رفتند و او از آنها پول دریافت نمی‎کرد. یک روز یکشنبه در اواخر ماه ژوئن برای دیدارش رفتم. نزدیک غروب بود و فقط زن عمویم در خانه بود. او ناآرامی می‎کرد، زیرا شوهرش از دو ساعت پیش از خانه خارج شده و برنگشته بود. او برایم تعریف کرد که عمویم خیلی پیر و شکسته شده است؛ در این سال برای اولین بار کاملاً آشکارا به خطابه خوانی آقای لبلاک رفته است. نه به این خاطر که بخواهد به دین تازه‎ای وارد شود؛ از این گذشته، آیا برایم عجیب نبوده که او با وجود ایمان متفاوت همیشه چنین خوب با لئون خود کنار آمده است؟ من اما آن را اصلاً عجیب نمی‎دانستم. آنها خیلی مناسب همدیگر بودند. زن عمو آمله‎لی سرش را تکان می‎دهد. سپس دوباره نگران می‎گردد: نمی‎دانم لئون کجا مانده است؟ 
شب تابستانی لطیفی بود، و ابرهای سفید تنبلی که در پشت آنها خورشید ایستاده بود کناره‎های نقره‎ای رنگ داشتند. من پیرمرد را مدت طولانی‎ای جستجو کردم، اما خیابان‎ها خالی بودند. فقط از راه خیلی دور صدای موتور ماشینی به گوش می‎آمد. هوا تاریک می‎شود و من هنوز به دنبال هیکلی خم گردیده می‎گشتم. سپس در سمت راست خیابان یک مسیر چمنی می‎بینم که از میان دو مزرعه گندم عبور می‎کرد. و من بر روی این مسیر پوشیده از چمن عمویم را پیدا می‎کنم. 
او بر روی زمین دراز کشیده و پالتوی تا کرده‎اش را زیر سر گذارده بود، و در سمت راست و چپ او ساقه‎های گندم قرار داشتند که بر روی تعدای از آنها خال‎های قرمزی نشسته بود. بر بالای سر عمویم اما بر شاخه درخت گلابی جغد نشسته بود. 
هنگامیکه کشیش لبلاک پیشنهاد کرد که بر سنگ گور دکتر پیر مجسمه یک جغد بنشانند، فقط با مخالفت روبرو گشت. مردم معتقد بودند که این کفر است، و چون او فقط از طرف من حمایت شده بود بنابراین با پیشنهادش مؤافقت نگشت. در ضمن برت باآنکه در گرابوندن Graubünden بود در خاکسپاری شرکت نکرد. زن عمویم یک سال بعد در خانه سالمندان فوت کرد. برت یک دختر کوچک به دنیا آورد، اما کودک زیاد زنده نماند. ما نمی‎خواهیم حالا از تلافی عدالت صحبت کنیم، این چیزها مسائل حساسی هستند. بخصوص چون برت ظاهراً خیلی خوشبخت است. او دارای یک ماشین و دو سگ شکاری‎ست.
 
_ پایان _

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۱ساعت 18:9  توسط سعید از برلین  | 



گرچه من او را عمو می‎نامیدم اما در حقیقت با او اصلاً خویشاوند نبودم. او فقط شوهر خواهر نامادریم بود، و این در واقع درجه خویشاوندی مورد تأیید رسمی‎ای نمی‎باشد. اما من او را دوست داشتم، زیرا او به قهرمان کتاب محبوب آن دوران من شباهت داشت، به عمو بنیامین Benjamin از کلود تیلیه Claude Tillier. رفتار و نحوه بیانش به قهرمان این رمان شبیه بود، و هر دو دارای یک حرفه بودند: عمو لئون Léon پزشک روستا بود. اما اندامی ضعیف و لاغر، قدی متوسط و شانه‎ای آویزان و قفسه سینه‎ای فرو رفته داشت؛ و یک ریش سفید بزی چهره استخوانیش را درازتر می‎ساخت. عمو لئون خیلی زیاد سرفه می‎کرد و تا اواسط ماه ژوئن یک پالتوی خز سنگین می‎پوشید، دگمه‎هایش را باز می‎گذاشت و مشت‎هایش را درون جیب‎های شلوار فرو می‎برد. و افراد معروف روستا، شهردار ــ یک اشراف زاده ژنوی، آقای کورباتس Corbaz مأمور خرید شهرداری که همزمان معلم و رهبر گروه کر هم بود، اعضای شورای شهر، و در رأس آنها مهمانخانه‎دار ریموند Raymond و فویلتاس Vuillettaz آهنگر از دور به آقای دکتر با احترام سلام می‎کردند و عمویم همیشه بعنوان پاسخ تکان کوتاهی به سر بی کلاهش می‎داد. 
اینکه هنوز به دکتر لئون کورفویزر Léon Courvoisier سلام می‎دادند شگفت‎انگیز بود، زیرا زمان درخشندگی‎اش پس از استقرار پزشک جدید دکتر ترمویر Trémoillère در یوسی Jussy به پایان رسیده بود. اما من مایل نیستم از رقابت بین این دو پزشک تعریف کنم، بلکه از شرایطی که موجب مرگ عمویم گشته است. زیرا او واقعاً بخاطر غم و اندوه درگذشت؛ اما جای تعجب اینجاست که سرنوشت یا نیروی بالاتری تحمل غم و اندوه را ظاهراً خیلی بالا برایش محاسبه کرده بود. مرگ او زیبا بود و بر ما مانند یک هدیه تأثیر گذارد، و یک جغد در مرگ او نقش قابل توجه‎ای بازی می‎کرد. اما ضروریست که ابتدا از پریشانی‎ها تعریف کنم. 
عمو لئون کاتولیک بود، در لوون Löwen تحصیل کرده و سپس به ژنو آمده بود. در آنجا عاشق دختر شهروند محترمی که نامش مهم نیست و دارای چند فرزند بود می‎شود. دکتر کورفویزر پس از مطمئن گشتن از شغل خود بعنوان پزشک روستای یوسی ازدواج می‎کند. شرایط مناسب بودند: یک خانه در اختیار او گذاشته شد و علاوه بر آن یک حقوق ثابت سالانه برایش تعیین کردند. منطقه طبابتش از مرز فرانسه تا به زاووین Savoyen گسترده بود. این در دهه نود قرن گذشته بود. 
زناشوئی بدون فرزند باقی ماند و زن عمویم آمه‎لی  Amélieحوصله‎اش شروع به سر رفتن گذارد. او صدای زیبائی داشت و با ترانه‎هائی که می‎خواند خود نیز موسیقی می‎نواخت ــ اما این در دراز مدت برایش کافی نبود. از این رو زن و شوهر یک دختر کوچک پنج ساله را پیش خود آوردند. برت Berthe هنگامیکه به خانه دکتر آمد ژولیده و مورد اهمال قرار گرفته دیده می‎گشت، زیرا تا اندازه‎ای به شدت در جهان چرخانده شده بود. او از عشق و عاشقی کوتاه بزرگ‎ترین برادر زن عمویم آمه‎لی با یک مدل بوجود آمده بود (فکر کنم که برادر او مجسمه ساز بود، شاگرد رودین Rodin، اما او بعد فاسد شد) و کودک برای مدتی از دستی به دست دیگر می‎چرخید: از یک خانواده دربان پاریسی به خانواده شراب سازی در پرووانس Provence ــ مادر دارای خویشاوندان گسترده‎ای بود ــ، بعد ناگهان دیگر کسی کودک را نمی‎خواست، پدر دچار پشیمانی می‎گردد و به خواهرش نامه کوتاهی می‎نویسد ــ و برت به یوسی می‎آید، زن عمو آمه‎لی دیگر تنها نبود، دختر می‎دانست که چگونه خود را در دل آنها جا کند، و آنجا ماند. 
برت به هنگام کودکی نباید خیلی متفاوت‎تر از هنگامیکه من او را رشد یافته دیدم بوده باشد: مو قهوه‎ای رنگ بود، صورت تأثیر تندی می‎گذاشت، شاید بخاطر چشم‎های بی رنگش، پوست در تابستان هم قهوه‎ای نمی‎گشت و رنگ پریده باقی می‎ماند. تمام اینها همراه با رفتار سرد و زیرکی زودرس او باید بر پدر و مادرخوانده تأثیر هیجان انگیزی گذارده باشد، زیرا هر دو انسان‎های گرم و رک و راستی بودند. حالا ادعا می‎گردد که بیگانگی دفع کننده است، اما اغلب مواقع عکس آن اتفاق می‎افتد. به محض غلبه بر اولین مقاومت برانگیختگی ضروری می‎گردد. بنابراین وقتی برانگیختگی ناپدید می‎گردد خلاء‎ی ایجاد می‎گردد که بدتر از اولین اختلال درک گشته است. 
برت ابتدا پیش آقای کورباتس به مدرسه می‎رفت. گیسوان قهوه‎ای بافته شده‎اش نرم و دراز بود. او با کودکان روستا کمتر بازی می‎کرد. دیرتر هر روز صبح در ژنو به دبیرستان می‎رفت؛ او با جدیت و مشتاقانه می‎آموخت، عصرها به خانه بازمی‎گشت و کارهای مدرسه را ساکت انجام می‎داد. او همراه زن عمو آمه‎لی اپرت‎های قدیمی یا ترانه‎های محلی در گام مینور می‎خواند. اتاق نشیمن بزرگ بود، در یک گوشه پیانوی کوچک قرار داشت، در زمستان آتش روشنی در شومینه می‎سوخت، در تابستان درهای شیشه‎ای رو به سوی باغ باز بودند؛ عموی من لئون همیشه در صندلی راحتی حصیری‎ای می‎نشست و به آواز خواندن آنها گوش می‎داد. دیرتر، خیلی دیرتر، تقریباً یک سال قبل از مرگ به همسرش می‎گوید: "آیا من در آن زمان به تو نگفتم که این دختر کوچک قلب ندارد؟" این اظهار نظر به صدای برت اشاره می‎کرد. صدای برت مانند ... آیا آبنبات ترشی را می‎شناسید که با طعم نعناع مخلوط باشد؟" آنها اول مزه طراوت می‎دهند. اما در دهان مزه بدی از تازگی اشتباه و ترشی باقی می‎گذارند ــ صدای برت چنین تأثیری داشت.
هنگامی که من به خانه عمویم آمدم، یک سال از ازدواج برت با شخصی به نام ژول کالو Jules Calve می‎گذشت، آنطور که عمویم اظهار می‎کرد این نام کاملاً برازنده‎اش بود. زیرا او با وجود جوانی سر کچلی داشت، و شوو chauve فرانسوی از کالووس calvus لاتینی می‎آید. من فوری متوجه می‎گردم که عمویم فقط با اکراه با این عروسی مؤافقت کرده است، گرچه آن ژول کالو از خانواده خوبی بود و دیرتر مرد ثروتمندی می‎گشت. تعجب آور این بود که بخصوص این ثروتمند شدن در آینده باعث وحشت عمویم می‎گشت، و آنطور که بعداً معلوم گشت حق با او بود. وانگهی تاریخچه این ازدواج با برخی از پریشانی‎ها در ارتباط بود. 
برت در بیست سالگی معلم شده بود و در یک مدرسه ابتدائی در گاروج Carouge آموزش می‎داد. شب‎ها همیشه به یوسی بازمی‎گشت. او نسبت به پدر و مادرخوانده‎اش مهربان بود، اما با فاصله، و آماده کمک بود، اما با اعتدال. دختر لاغر که موهای دراز بلند بافته شده قهوه‎ای رنگش را مانند حلقه تاجی به دور سر حمل می‎کرد خاطر خواه بسیاری داشت. افراد زیر به دنبال او بودند: پسر کشیش لبلاک Leblanc، یک پسر زیبای نوزده ساله که هر روز صبح به کالج می‎راند و در حال آماده کردن خود برای گرفتن دیپلم بود، ریموند Raymond پسر مهمانخانه‎دار، یک روستائی دست و پا چلفتی، با دست‎های زمخت، بله حتی پسر شهردار، یک پسر شانزده ساله که مانند مادرش ظریف بود. برت با همه آنها ساکت و هوشیارانه دوستی می‎کرد. اما به نظر می‎رسید که او انتظار می‎کشد. 
سپس دختر بیمار می‎شود و در اثنای بیماری‎اش ابتدا کالو پیدایش می‎شود که دختر دیرتر با او ازدواج می‎کند. بیماری برت اما مقدمه‎ای بر شروع مشکلاتی بود که در پی آمد. او در جائی به آنژین مبتلا شده بود، همزمان با او پسر شهردار هم بیمار شده بود، و در حقیقت به گلو درد مبتلا شده بود. برای چنین مواقعی عمویم یک راه علاج قطعی در انبار موجود داشت که تا کنون آن را با مؤفقیت به کار می‎برد. او می‎گذاشت که بیمارانش نیم لیوان سرم دیفتری بنوشند، سپس چای گل زیزفون با کنیاک و مقدار زیادی آسپرین به آنها می‎داد. او دیرتر این راه علاج را در باره من با مؤفقیت به کار برد. اما احتمالاً آن دو بیمار دیگر بسیار ظریف و شکننده بودند؛ بجای آنکه بعد از سه روز از بستر بیماری برخیزند و انگار که اصلاً بیمار نبوده‎اند به راه بیفتند، با حالی بد در بستر باقی می‎ماندند، بخاطر ضعف عمومی و پاهای باد کرده شکایت می‎کردند و نمی‎خواستند سالم شوند. عمو لئون من تصمیم می‎گیرد به کتابخانه دانشگاه در ژنو برود و در آنجا کتاب‎های مختلف قطوری را مطالعه کند. او بازمی‎گردد، رژیم غذائی تجویز می‎کند، برای قوی شدنشان به آنها آرسنیک می‎دهد. اما تمام اینها هیچ فایده‎ای نمی‎کند. هر دو بیمار مانند حشرات فلج باقی ماندند، در این وقت روزی کشیش لبلاک وقتی عمویم به زایوون Savoyen رفته بود پنهانی یک هومئوپات را احضار می‎کند. این مرد ساکت بود با صورتی صاف، او آن دو بیمار را نگاه می‎کند، بعد یک قوطی قرص از جیب خارج می‎سازد (روی قوطی نوشته شده بود Anticanceroso، و دارو در داروخانه گراف ماتی Mattei تولید می‎گشت) از داخل آن یک گلوله کوچک سفید، کوچک‎تر از نوک سوزن خارج می‎سازد، آن را در لیوان آبی می‎اندازد و تجویز می‎کند که باید به دو بیمار هر ساعت یک قاشق چای خوری از این محلول داده شود. برای روزهای آینده نیز چند گلوله کوچک آنجا می‎گذارد. آن دو بیمار بطور شگفت انگیزی خیلی سریع شفا می‎یابند. 
در اینجا برای اولین بار جغد پیدا می‎شود. عمویم آن را از آن سفر به زایوون با خود آورد، و او زندگی جغد را نجات داده بود. یک قطع کننده درخت می‌خواست او را بر بالای در انبارش مصلوب سازد، زیرا او مدعی بود که جغد مرگ به خانه می‎آورد. عموی من جغد را از دست مرد گرفته و با عصبانیت به او اعتراض کرده و پرنده را به همراه خود برده بود. وقتی عمویم به خانه رسید او را در درختی تو خالی نشاند و جغد هم آنجا مانده بود. او شب‎ها پشت پنجره بسته اتاق نشیمن می‎نشست و انتظار می‎کشید تا پنجره را برایش باز کنند. بعد او با چشم‎های بزرگ و زردش مدتی به داخل اتاق نگاه می‎کرد، او حتی اجازه می‎داد که نوازشش کنند، اما فقط توسط عمویم، و بعد دوباره پرواز می‎کرد. گاهی هم یک قطعه گوشت سرد گاو برای خوردن به او می‎دادند. زن عمو ابتدا از این جانور، آنطور که او جغد را می‎نامید متنفر بود، اما بعد به این پرنده خاموش عادت کرد، مخصوصاً بعد از آنکه دیگر برت در خانه نبود. جغد هم در اینکه ماجرای هومئوپات به خوبی به انجام رسید مقصر بود. 
آنطور که زن عمویم برایم تعریف کرد وقتی عمویم پی به این مشاوره پنهانی برد صورتش از خشم کاملاً آبی گشت. او کمی تلو تلو می‎خورد، بعد خود را راست نگاه می‎دارد و با قدم‎های محکم به سمت شومینه می‎رود، از بالای آن ساعت کوچک شماطه داری را برمی‎دارد و با حرکت تندی آن را روی سنگ خاکستری زیر شومینه پرتاب می‎کند. بعد تلو تلو خوران به سمت صندلی راحتی‎اش می‎رود و خود را روی آن می‎اندازد. او فقط می‎گوید: "و من یک شب تمام بالای سرش بیدار بودم." این خیلی عجیب بود، او نه از دست کشیش که برای مشاوره مرد را احضار کرده بود و نه از شهردار عصبانی بود. فقط از دست برت که منفعلانه رفتار کرده بود عصبانی بود، او نمی‎توانست "فقدان اطمینان"، آنطور که او آن را در مقابلم نامید، را ببخشاید. او می‎گوید "می‎بینی" و در حالیکه جای راحت‎تری در کاناپه کوچکی که رویش دراز کشیده بود می‎جست ادامه می‎دهد: "اطمینان. این نکته اصلی است. اگر اطمینان وجود داشته باشد می‎توانی تخم وزغ بدهی یا آب خالص، آدم سالم می‎شود. اما وقتی اعتماد نباشد ..." بعد او مدتی طولانی سکوت می‎کند و به نور قرمز کمرنگی که از درب شیشه‎ای به درون می‎تابید خیره می‎شود. زن عمو آمه‎لی در آشپزخانه کنار اتاق بشقاب‎ها را به صدا انداخته بود. "و چطور او پای این کالو را به خانه ما باز کرد. او ناگهان آنجا بود، و بعد برت با او ازدواج کرد. مرد روزی ثروتمند خواهد گشت و من این را برای برت آرزو می‎کنم. من پس‎انداز نکرده‎ام و روزی به پول محتاج خواهم گشت، و آمه‎لی هم همینطور. اما برت می‎توانست حداقل کلمه‎ای در این باره با ما حرف بزند. من به این کالو علاقه‎ای ندارم، او حالا مثلاً داماد من است، اما آدم با انسان‎هائی که هنگام غذا خوردن انگشت حلقه را به انگشت کوچک خود گیر می‎دهند و جوک‎های بدی که به هیج وجه خنده‎دار نیستند تعریف می‎کنند چه می‎تواند بکند ..." در این وقت درب باز می‎شود، زن عمویم داخل می‎گردد، کف اتاق زیر قدم‎هایش به لرزه می‎افتند، او خیلی چاق و مبتلا به رماتیسم هم بود و این به او یک ظاهر سخت خشن می‎داد. عمو لئون از کاناپه بلند می‎شود، یک کتاب قدیمی را که روی میز قرار داشت برمی‎دارد و با صدای بلند انعکاس‎دارش شروع به خواندن می‎کند. این آن فصل از گارگانتو Gargantua بود که در آن انواع تجربه‎های مختلف برای آموزش دیدن یک کسب و کار کاملاً طبیعی گزارش می‎گردد. زن عمویم گوش‎هایش را می‎گیرد و می‎گوید: "لئون" اما بعد او هم گوش می‎سپارد و حتی به علت خنده زیاد از چشم‎هایش اشگ می‎ریخت. 
اینکه تا به انجام رسیدن ازدواج برت جدال‎های فراوان و سختی‎های بسیاری وجود داشته است را از اطراف مختلف برایم تعریف کردند. برای مثال کشیش لبلاک که بجز هومئوپاتی شیفته ورلن Verlaine بود و از "ادبیات همه چیز است" او با کمال میل نقل قول می‎کرد، یک بار کاملاً احساساتی شد و گفت: "عموی تو خود را فدا کرد، و حالا بعنوان تشکر چه دارد؟" یک بار هم وقتی مشخص شده بود که هر دو آدم پیر باید خانه‎ای را که در آن سی سال زندگی آرام و سعادتمندی را گذرانده بودند ترک کنند، در حالیکه برت قادر بود از آن جلوگیری کند، زن عمویم می‎گوید: "حق با عمویت بود، برت دارای قلب نیست." حالا این تا اندازه‎ای ادعای ارزانی بود؛ زیرا یک پسمانده باقی مانده بود، یک پسمانده مجهول، گرچه رفتار برت قابل قبول نبود اما یک طوری می‎شد آن را درک کرد. من توسط چند اشاره عجیب و غریب از طرف عمویم کشف کردم، اما نمی‎خواهم ادعا کنم که این "بی تعقلی"، همانطور که مردمی که آموزش روانشناسی دیده‎اند می‎گویند این "ریسک‎های غیر قابل پیش بینی" در رفتار برت نقش بازی می‎کرده‎اند. 
وقتی عمو لئون در باره دخترخوانده‎اش صحبت می‎کرد (او برت را اندکی کمی قبل از ازدواج رسماً به دختری پذیرفته بود تا بر «ننگ تولد نامشروع» خط بطلان بکشد)، به این ترتیب اغلب همیشه صحبت به دو کتاب کشیده می‎شد. بعد او می‎پرسید "آیا کتاب نفرت انگیز زولا Zola را می‎شناسی؟ نام آن دکتر پاسکال است. و این از بقیه آثارش کمتر بدتر است. یک پزشک سالخورده که در سن هفتاد سالگی عاشق دختر جوانی می‎شود، او را عقد می‎کند و با او خوشبخت می‎گردد؟ آن را نمی‎شناسی؟ هیچ ضرری نکرده‎ای. اما کتاب روت Ruth را می‎شناسی؟ بوتس Booz و روت؟ زیبا است، نه؟" بعد اغلب ساکت می‎شد، در سکوت به سقف نگاه می‎کرد، و در این حال نوک تیز ریش بزی‎اش عمودی در هوا می‎ماند و با صدای بلند نفس می‎کشید و آهسته ادامه می‎داد: "خوب زمانی بود وقتی که او بیمار بود، من بالای سرش بیدار بودم. زن عمویت از پرستاری بیمار چیزی نمی‎داند، فقط سوپ مرغ می‎تواند بپزد، تو این را تجربه خواهی کرد. اما من بالای سر برت بیدار بودم. من با وجود خیانت کردنش با او به پیاده روی می‎رفتم"، منظور او احضار کردن هومئوپات بود، "و شب‎ها زیبا بودند. دستش وقتی که بر روی آستین‎های پالتوی خزم قرار داشت کاملاً سبک بود." من باید تا اندازه‎ای متعجبانه به او نگاه کرده باشم، من به چنین ریزش شاعرانه‎ای در نزد عمویم عادت نداشتم، زیرا او با یک "این را تو نمی‎فهمی، تو سگ جوان!" از جا می‎جهد، پالتوی خزش را می‎آورد و با قدم‎های بلند به مهمانخانه رایموند به روستا می‎رود تا در آنجا یک شیشه آبجوی خود را بنوشد. معمولا آبجو به او نمی‎ساخت زیرا او بعد از نوشیدن بسیار سرفه می‎کرد و گاهی هم در دستمالش خون دیده می‎شد. 

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:26  توسط سعید از برلین  | 



اتفاقات بعدی خیلی سریع رخ دادند. اینکه آیا او از گفتگویمان چیزی به موگلی می‎گفت را من نمی‎دانم. اما همسرم از من به وحشت افتاده بود. یک چنین چیزی را تصور کن: یک روزی موگلی بی خانمان را با این پرسش پیش من به اداره می‎فرستد، به گمانم پانزدهم ماه بود، که آیا می‎توانم صد فرانک برای پرداختن صورت حساب‎ها به همراه پیت بفرستم. در حالیکه من نیمی از حقوقم را برای خرج خانه می‎دادم، چهار صد فرانک، و کرایه خانه را همیشه خودم پرداخت می‎کردم. من نمی‎توانستم آن پول را بپردازم. اما البته من به پیت فهماندم که ترجیح می‎دهم او دیگر پیش ما غذا نخورد، پانسیون خوبی به او پیشنهاد دادم و او را به این فکر واداشتم که یک اتاق دیگر برای خودش پیدا کند. او این کار را هم کرد، اما اتاقی نیافت، بنابراین همچنان در اتاق زیر شیروانی‎اش چمباته می‎زد، و از اینکه آیا موگلی هنوز او را، خرس عروسکی‎اش را می‎دید یا نه بی خبرم، به من هیچ ربطی نداشت ... 
و سپس نزاع بزرگ شروع گشت. ما هر سه پیش همان دبیر دبیرستان دعوت بودیم، شب شادی بود، من درست و حسابی ذوب شده بودم، شراب خوب بود، و همسر آقای دبیر هم مانند همیشه نبود، با من احساس همدلی می‎کرد، احتمالاً من تنوع خوبی در برابر شوهرش، آن اسکلت بودم. فقط موگلی تمام شب با فکری پریشان در اطراف تنها نشسته بود؛ رفتارش در مقابل این مردم مهربان کاملاً بی ادبانه بود، و من به این مرد، به این دبیر دبیرستان احتیاج داشتم، او رئیس یکی از کمیسیون‎های رأی گیری بود. بنابراین، هنگام بازگشت به خانه کاملاً مهربانانه و دوستانه به او می‎گویم که او باید کمی بیشتر خودش را تحت کنترل داشته باشد، افسار حال و خوی خود را در دست گیرد ... خب، همان چیزهائی که معمولاً در این مواقع زده می‎شوند. او خشن جواب می‎دهد، او این اجازه را دارد که آنچه مایل است انجام دهد، و وقتی سر درد داشته باشد، بنابراین نمی‎تواند خوشحال باشد، و بعلاوه همسر آقای دبیر هم اعصابش را بهم ریخته است. ــ در مقابل من اشاره کردم که او وضعیت مرا نباید بیش از این سخت‎تر سازد، من به هر حال به اندازه کافی باید بجنگم، و اختلاف شهروندان طبقه متوسط هنگام ازدواجم به اندازه کافی بزرگ بوده است، و مردم خیلی حرف‎ها از دهانشان خارج ساختند. ــ البته، این را نباید می‎گفتم، اما من شراب سرخ نوشیده بودم. بعلاوه موگلی در بین ما حرکت می‎کرد، من بعنوان همسرش در سمت چپ او بودم و پیت بازوی راست او را گرفته بود. موگلی ساکت بود، بعد هق هق خشکی می‎کند و بازویش را از بازویم رها می‎سازد. اما بازوی پیت را رها نمی‎کند. وضعیت سختی بود، می‎توانی فکرش را بکنی؛ صبر کن تا به خانه برسیم، به محض اینکه نقاش هنرمند ما را تنها بگذارد همه چیز آنجا توضیح داده خواهد شد. اما بجای اینکه پیت به اتاق زیر شیروانی خود برود به دنبال ما به آپارتمان می‎آید، و حالا همه در سالن ایستاده‎ایم. موگلی یک پالتوی کوتاه خز پوشیده بود و یک کلاه سیاه کوچک با روبندی که صورت را تا نوک بینی‎اش می‎پوشاند بر سر داشت. او بر روی مبل می‎نشیند، من در کنارش می‎ایستم و پیت در انتهای پای او قرار می‎گیرد. من معقول صحبت می‎کنم، من آرام صحبت می‎کنم، اما من باید خود را به آرام بودن مجبور سازم، زیرا که من یک آدم تند خو هستم، پدرم ... من این را از پدرم دارم ... من پالتویم را در می‎آورم، پیت اما دست‎هایش را در جیب‎های پالتوی خود  چال کرده و مرا زیر نظر دارد. او مرا نگاه نمی‎کند، او دارای نگاه بسیار سخت و غایبی‎ست، چنان سخت که انگار چشم‎هایش دو عدسی یک دستگاه عکسبرداری برای تصاویر سه بعدی‎اند. موگلی سرش را پائین انداخته بود، و در این وقت ناگهان می‎بینم که چگونه پیت عدسی‎هایش را پائین می‎آورد، من هم به همانجا نگاه می‎کنم، اشگ چشم‎های موگلی در سکوت به روی زانویش می‎چکید. یک شهید، انگار که من ظالم‎ترین شوهرم. در این وقت خشم مرا در بر می‎گیرد، تو می‎دانی، همان تند خوئی، و من داد می‎زنم که زدن مهر مرد مستبد خانه به پیشانی من فضاحت ننگینی است. موگلی هق هق می‎کرد. پیت ساکت بود. من مرتب با خشم بیشتری صحبت می‎کردم، من احساس می‎کردم که در حال قرمز شدنم، و در آن زمان پزشک به من توصیه اکید کرده بود که هیجان زده نشوم چون می‎تواند برایم عواقب بدی داشته باشد، گردش خون هم بخاطر چاق بودن و  زندگی بی تحرکم آنطور که باید باشد نبود، اما آدم‎های چاقی مانند من چگونه می‎توانند به خود حرکت دهند ... بنابراین فریاد می‎کشم ــ پیت می‎گوید "وزیر اقتصاد" و با دهان زرافه‎ایش پوزخند بی شرمان‎های می‎زند، "شما باید با همسر خود معقولانهتر رفتار کنید". او می‎گوید "شما" وگرنه کلمات مانند همان کلمات هنگام قدم زدن بودند. ابتدا در این وقت خشم درستی مرا در بر می‎گیرد، من همه چیز را، آنچه را که در قلبم داشتم به سرش می‎ریزم و می‎گویم که او یک بی خانمان است و به این جهت سدی‎ست در برابر زندگی صلح آمیز زناشوئی همنوای یک انسان محترم. پیت سکوت می‎کند. اما باید در این وقت نفس تازه می‎کردم، ضربان قلبم شدت می‎گیرند، بر پیشانیم عرق می‎نشیند، و در حالی که من در همه جیب‎هایم به دنبال دستمال می‎گشتم، پیت می‎گوید: "وزیر اقتصاد، حالا آدم باید عکس شما را بکشد!" و موگلی می‎خندد، در حال اشگ ریختن می‎خندد، یک خنده بلند و جیغ مانند که گوش‎هایم را به درد می‎آورند و من فقط مایلم بگویم (نه با فریاد کشیدن): "بس کن! بس کن!" اما هیچ صدائی از من خارج نمی‎شود. این استهزاء مانند یک ضربه مشت به معده بود. من به جلو می‎پرم و کشیده‎ای به پیت می‎زنم. خیلی ساده یک کشیده. می‎دانی، برای اینکار شجاعت لازم بود، زیرا پیت یک سر و گردن از من بزرگ‎تر بود. اما من به او کشیده‎ای می‎زنم، و بعد با انگشت درب را به او نشان می‎دهم، او نباید دیگر پا به اتاقم بگذارد، ما آدم‎های جدا شده‎ای هستیم ... و او می‎رود، غمگین به موگلی نگاه می‎کند، شانه‎هایش را بالا می‎اندازد، انگار که می‎خواهد بگوید او دیگر نمی‎تواند کمک کند و می‎رود. و بعد صدای قدم‎هایش را در اتاق زیر شیروانی می‎شنوم.
او سپس یک هفته دیگر در خانه می‎ماند. روز بعد به دفتر کارم می‎آید و از من معذرت خواهی می‎کند. من کاملاً خونسرد و آرام بودم، زیرا من گام‎های ضروری را برداشته بودم. به اداره قیومت تلفن کردم، مورد را همانطور که پیش ما معمول است توضیح دادم: ــ نقاش، می‎دانید، وجودی فاسد شده، استعداد، مطمئناً، اما شخصیتی بی ثبات، بله، به عقیده من بردن سریع‎اش مناسب خواهد بود، آیا وقت درخواست دیدار شهردار را شما می‎دهید؟ ممنون. من خود را قدرشناس نشان خواهم داد. خدانگهدار آقای دکتر، خیلی خوشحال شدم. ــ 
و قرار بود که آنها واقعاً برای بردن او بیایند؛ بعد از هشت روز جریان به پایان می‎رسید. اما من نتوانستم ساکت بمانم، با موگلی دوباره آشتی کردم؛ خرس عروسکی چه می‎گفت؟ "زیرا وزیر اقتصاد، تو باید بخاطر داشته باشی که شما دو نفر به هم تعلق دارید." و ما نیز با هم ماندیم. موگلی پیت را از خطر آگاه ساخت، و هنگامیکه پلیس‎ها برای بردن او آمدند، او گریخته و از مرز گذشته بود. من دیگر هرگز از او نشنیدم.
نوش، پیت جوان، همزاد. فردا از راه می‎رسد. "شب وحشت حالا به پایان رسیده است"، هاها، آدم می‎توانست آواز بخواند. یا با هاینه Heine: "این یک داستان قدیمی‎ست اما تا ابد تازه خواهد ماند، و حالا برای چه کسی اتفاق خواهد افتاد ..." حالا دیگر قلبم نشکسته است، بر عکس، زندگی زناشوئی ما یکی از همنواترین زندگی زناشوئی‎ست که آدم می‎تواند تصورش را بکند. بله، موگلی گاهی غمگین است. اما من جای محکم خود را در زندگی دارم، من چرخ‎دنده ضروری شهرم ... موگلی گاهی غمگین است. 
برادر پیت، ما باید از هم خداحافظی کنیم، من باید به خانه برگردم، گرچه فردا یکشنبه است و من می‎توانم بیشتر بخوابم. آیا می‎توانی برای نهار پیش ما بیائی؟ می‎دانی، بدون تعارف، برای خوردن کمی غذا. بعد می‎توانی با موگلی آشنا شوی. می‎دانی، من اینطور هم که فکر می‎کنی نیستم، آدم باید با زن‎ها همدردی کند، این آنها را سرگرم می‎سازد. حتماً ... او مدت درازی‎ست که خرس عروسکی نداشته است. بله‎بله، وقتی آدم پیرتر می‎شود برایش تنها شراب برایش باقی می‎ماند ...

_ پایان _

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:34  توسط سعید از برلین  | 



چه می‎خواستم تعریف کنم؟ به سلامتی! با آرزوی یک مؤفقیت خوب ... می‎دانی، آنجا هم یک بار چنین شبی بود، بعد از آن شب کریسمسی که برایت تعریف کردم. آن زمان او به ما یک عکس هدیه کرد، من آن را در زیر زمین گذاشتم، زیرا من نمی‎توانستم آن را بیشتر ببینم. فکرش را بکن، من برای او پیش خودمان یک کارگاه آماده کردم، هرچند کارگاه درست و حسابی‎ای نبود، یک اتاق بزرگ در زیر شیروانی، اما دارای نور شمالی بود. موگلی به من گفت: "آیا مگر نمی‎بینی که جوان به نظم و ترتیب احتیاج دارد، به یک زندگی مرتب؟ ما باید او را پیش خود نگاه داریم، اتاق بالا خالی‎ست، او می‎تواند هر وقت که مایل بود آنجا نقاشی بکشد. و می‎تواند پیش ما غذا بخورد."- من گفتم "بله بد نیست، اما باید به ما کرایه خانه بپردازد، منظورم پانسیون است، او صد فرانک را می‎تواند فراهم کند. من تلاش می‎کنم برای عکس‎هایش خریدار و سفارش دهنده پیدا کنم. اما البته اول باید ببینم که او چه کاری می‎تواند انجام دهد." عکس‎هایش جائی در جهان پهناور بودند، یکی اینجا، دیگری آنجا، به نظر می‎آمد که انگار برایش کاملاً بی اهمیت است چه بر سر آثارش می‎آید. سپس دو نقاشی عاقبت از او می‎رسد، باید یکی از آنها را ببینی، این همان نقاشی‎ای است که من آن را در انبار زیر زمین قرار دادم. عکس عجیبی بود، خیلی خیلی عجیب بود: تجسم کن، یک اسب چوبی، از همان اسب‎هائی که آدم بر روی چرخ فلک‎ها می‎بیند، و بر روی زین یکی از آنها عکس یک زن با چهره‎ای سفید و بی روح نقاشی شده بود. این زن در عکس دامن ابریشمی آبی رنگی بر تن داشت، اما ابریشم چنان نازک بود که می‎شد رنگ قرمز شورتی که زیر دامن پوشیده بود را حدس زد. و در پشت سر عکس این زن اندام سخت و محکم سه مرد سبز شده بود، مربع شکل، خواب آلود: یک دلقک، یک کارگر در لباس قهوه‎ای رنگ، و یک ژیگولو فراک پوشیده. و صورت آن سه خیلی به هم شباهت داشت، فقط حالت چهره و حالت خواب آلودگی‎شان متفاوت بود. من عکس را خوب تماشا کردم، به پیت نگاه کردم و پرسیدم: "آیا این سه پرتره خودت نیست؟" ــ او جواب داد "شاید" ــ "و این سه مرد با آن چهرهاشان معنای نمادین دارد؟" ــ او گفت "نمادین! مگر رنگ‎ها را نمی‎بینید؟ من به شما ضمانت می‎دهم، یک چنین بنفش دیوانه کننده‎ای، مانند رنگ دامن، که در واقع آبی رنگ است، چنین کاری را رنوار Renoir پیر هم که خیلی کارها از او برمی‎آمد حتی نمی‎توانست انجام دهد ..." بله، می‎بینی پیت، اینطور است، وقتی آدم به این مردم چیزی بالاتر عرضه می‎کند، تصاویر بکر یا ناخودآگاهی جمعی، در این وقت آنها امتناع می‎ورزند، در این وقت دیگر چیزی نمی‎فهمند. در این هنگام آنها از کار دستی حرف می‎زنند ... از کار دستی، نقش یک کارگر محترم را بازی می‎کنند، و در آنها هرج و مرج است، من برای تو آن را تکرار می‎کنم، هرج و مرج. و تو هم هیچ تفاوتی با آن‎ها نداری، این را در چشم‎هایت می‎بینم؛ تو هم با آن‎ها کاملاً یکسانی، در واقع مانند هم‎نامت، مانند همزادت ... وقتی تو به من نگاه می‎کنی به آن فکر نمی‎کنی که در پس پیشانی‎ام چه می‎گذرد، بلکه فقط می‎بینی که آیا گونه سرخم تناسب خوبی با رنگ چشم‎هایم دارد، و تو کدام رنگ را برای سر کچلم انتخاب باید بکنی تا وحدتی در کل بر قرار سازد. تو سرت را تکان می‎دهی، آیا فکر می‎کنی که من مستم؟ ابداً، من کاملاً واضح می‎بینم. پیت، تو خودت را در باره من سخت فریب داده‎ای، من نه فقط مرد چاق و کوچکی هستم که ابیاتی از ترانه کافه‎چی‎ها می‎خواند، شاید من هم یک کم طوری دیگر باشم. ما همه دارای دو چهره‎ایم، اگر نه بیشتر ... حالا تو می‎خندی که این یک خرد قدیمی‎ست، اینطور فکر می‎کنی؟ خب، من اصیل نیستم، من از عهده انجام آن برنمی‎آیم. اما بدیهی‎ست که آدم باید اجازه بیان شناخت‎ها را داشته باشد.
من داشتم برایت چیزی تعریف می‎کردم ... آن چه بود؟ بله، می‎خواستم برایت از یک شب تعریف کنم، از شبی که خیلی عجیب و غریب بود. باید بعد از ظهر یکشنبه روزی در فوریه بوده باشد، من پیت را دعوت می‎کنم که با من به قدم زدن بپردازد. موگلی مهمان داشت، مادرش پیش او آمده بود، بعلاوه حالش خوب نبود و در رختخواب مانده بود. در این هنگام من گفتم، پیت، برویم قدم بزنیم. او سرش را تکان داد، پالتویش را پوشید و با من آمد (بعلاوه او کت و شلوار تازه‎ای خریده بود، او در آن اواخر پول خوبی کسب کرده بود، یک پوستر برای جشن تیراندازی ما کشیده بود، و چند پیش‎نویس برنامه برای عشاق، همینطور چند طراحی فروخته بود، وضعش چندان بد نبود، او همینطور سر وقت هزینه پانسیونش را می‎پرداخت، اما همیشه وقتی ابتدا من به او یادآوری می‎کردم). پیت یک سر و گردن از من بزرگ‎تر بود، ــ می‎دانی که همسرم او را چه خطاب می‎کرد؟ ــ خرس عروسکی ... یک نام عجیب که اصلاً مناسب او نبود، فوقش در معنای مجازی آن. او اصلاً مانند یک اسباب بازی دیده نمی‎گشت، اما زن‎ها گاهی دقیق‎تر می‎بینند، شاید او واقعاً فقط یک عروسک بی روح بوده باشد ... پیت، در باره روح چه فکر می‎کنی؟ نه، ساکت باش، من نمی‎خواهم چیزی بدانم ... ما براه می‎افتیم. در جنگلی که لخت بود و فقط باد کمی در میان شاخه‎ها سوت می‎زد پرسه می‎زنیم. ما سکوت کرده بودیم. من چند بار شروع به حرف زدن می‎کنم، اما بر چهره انسانی که در کنار من بود غمگینی سنگینی پدیدار گشت ... من کلمه را تکرار می‎کنم، پدیدار گشت، طوریکه من جرأت صحبت کردن نداشتم. و من معمولاً خجالتی نیستم، می‎توانی این را از من قبول کنی. وقتی آدم مانند من در میان زندگی ایستاده باشد، باید هر روز با اینهمه مردم گفتگو کند، با مالیات دهنده ناراضی، با رؤسائی با خلق و خوی بد، آنوقت آدم صحبت کردن را می‎آموزد، آنوقت آدم برخورد با انسان‎ها را آنقدر خوب می‎فهمد که  می‎تواند مرد سفر شود. اما با این مرد ساکت؟ او غمگین بود، من به تو می‎گویم چطور ... من یک بار یک زرافه زندانی در باغ وحش را دیدم. او با آن گردن دراز و دهان به جلو آمده‎اش مانند یک زرافه غمگین دیده می‎گشت، بدون چانه، و همچنین لب بالائی مانند خطی کج به داخل دهان فرو رفته بود. نه، او زیبا دیده نمی‎شد، درست یک کم مانند تو، بدون آنکه بخواهم به تو توهین کنم ... پیت، چرا راستی اصلاً با همسرم نرقصیدی؟ آیا او بقدر کافی برایت زیبا نبود ... نه، ساکت باش، من در هر صورت می‎خواهم کمی دیرتر از تو چیزی خواهش کنم. حالا اجازه بده که من به تعریف کردنم ادامه دهم. من بزودی آن را به پایان خواهم رساند.
من گفتم مانند یک زرافه، و من آنجا برای اولین بار ملتفت گشتم که چرا موگلی او را خرس عروسکی می‎نامید. من احساس مهربانی عجیبی به او می‎کردم، مانند مهربانی به حیوان غریبه‎ای که خود را در اقلیم ناشناسی گم ساخته و در آن سرگردان باشد و بیمار گردد ... چی اقلیم! منظورم با شرایط است. و درست وقتی می‎خواهم از او سؤال کنم که آیا مگر خود را در پیش ما راحت احساس نمی‎کند، که آیا مگر می‎خواهد دوباره به کثافتی که من او را از آن خارج ساختم بازگردد، که او در این لحظه به من می‎گوید: "تو، وزیر دارائی"، او همیشه مرا به شوخی چنین می‎نامید، اما حالا در لحن صدایش شوخی وجود نداشت، و کلمه فقط از دهانش بیرون پریده بود، خیلی بیشتر بخاطر عادت، او میگوید: "تو، وزیر اقتصاد، تو باید با همسرت معقولانه‎تر رفتار کنی". بله پیت، او این را گفت. من لال شده بودم، بعد وقتی من کمی به خودم آمدم و قصد داشتم نظرم را جدی به او بگویم (با وجود آنکه گفتن آن در حقیقت سخت بود؛ زیرا من اجازه نداشتم بگویم یک بار از پشت درب اتاق شنیده‎ام که او با همسرم چه می‎کرده)، در این وقت او دوباره می‎گوید: "زیرا وزیر اقتصاد، تو باید به این فکر کنی که شما دو نفر نمی‎توانید از هم جدا شوید، تو قادر از دست دادن او نیستی، و او ...بله، او هم نمی‎تواند از تو جدا شود، گرچه ..." بعد او دوباره سکوت می‎کند و من او را تماشا می‎کنم، او را تماشا می‎کنم ... "تو هرگز اجازه نداری فراموش کنی که همسرت در ازدواج اولش سختی کشیده است" (برادر پیت، آیا من به تو گفتم که همسرم از شوهر اولش جدا شده بود، دیگر زناشوئی با او برایش ممکن نبود، شوهرش یک الکلی بود و او را کتک می‎زد، و عاقبت به دلیل زیاده‎روی در نوشیدن الکل مرد) "و بعد، هنگامیکه باید خرج خود را درمی‎آورد، بعنوان فروشنده در یک فروشگاه و سپس بعنوان سکرتر در نزد یک پزشک. خدا می‎داند که او وضع چندان خوبی نداشت." سپس او دوباره سکوت می‎کند. من می‎خواهم با چند کلمه ساده وضعیت را نجات دهم، آنچه او آنجا می‎گفت خیلی شرم آور بود، به من، به یک شوهر دستور بدهد که چطور باید با همسرم رفتار کنم؛ اما من باید مراقب باشم که خودم را با یاوه گوئی لو ندهم، او اصلاً اجازه ندارد بداند که من می‎دانم، و شاید هم بداند ... دقیقاً یک وضعیت اشترینبرگی Strindberg، وضعیتی طراحی شده از یک اشرینبرگ سوئیسی، اما درست وقتی می‎خواستم شروع به صحبت کنم او ادامه می‎دهد. " وزیر اقتصاد ببین، من می‎خواهم با تو کاملاً صادقانه باشم، من می‎تونستم با او، با موگلی فرار کنم، من از او خوشم می‎آید، اما این کار شدنی نیست. ما خیلی به همدیگر شبیه‎ایم، می‎فهمی؟ همسرت این پیشنهاد را به من کرد، فکرش را بکن، او حتی می‎خواست جواهرآلاتش را بفروشد. اما من گفتم نه. و به این خاطر باید از من سپاسگزار باشی. اما تو نباید او را سرزنش کنی، همسرت در این قضیه بی گناه است، من سعی خواهم کرد بتوانم هرچه زودتر از پیش شما بروم. اما من درست نمی‎دانم که باید چطور از نو شروع کنم. وزیر دارائی، تو احتمالاً چنین چیزهائی را نمی‎فهمی، زیرا که آدم می‎تواند یک زن را در خون نگهدارد. این ناخوشایند است. آدم چه می‎تواند آنجا انجام دهد؟" بله، من آن وقت ایستادم. قبلاً گام‎هایمان در شاخ و برگ ریخته شده در مسیرمان خش خش می‎کردند، و شاخه‎های بوته‎های کناره جاده تق تق صدا می‎دادند، هوا بسیار سرد بود، و چانه‎ام شروع کرده بود به لرزیدن، من باید دندان‎هایم را به هم می‎فشردم ــ اما من یک کلمه هم از دهانم خارج نشد.
آنوقت همزادت گفت: "بیا وزیر اقتصاد، بیا برای نوشیدن به می‎خانه برویم. آیا جائی در شهر نمی‎شناسی که بتوانیم درست و حسابی بنوشیم؟"
و زیر بازویم را می‎گیرد و چنان به تاخت به حرکت می‎افتد که من با پاهای کوچکم نمی‎توانستم پا به پایش بروم. مسیر سرازیری و لغزنده بود، اما او مرا محکم نگاه داشته بود، گاهی وقتی سکندری می‎خوردم، چنان بلندم می‎کرد که من فکر می‎کردم دارم پرواز می‎کنم. بعد ما در شهر بودیم. و بعد در میخانه چمباته زده بودیم، کنیاک، بعد شراب سرخ، بعد شراب سفید، بعد ودکا. همه را با شکم خالی می‎نوشیدیم. او می‎گفت "نوش، وزیر اقتصاد"، اما او هرگز به چشم‎هایم نگاه نمی‎کرد، به میز خیره شده بود. مشروب به من شجاعت بخشیده بود، می‎دانی، من می‎توانم خیلی شریر شوم، من تندخو هستم، این از طرف پدرم به من ارث رسیده است ... او گاهی هنگام خشم مرا کتک می‎زد، طوری که مادرم باید مرا از چنگ او خلاص می‎کرد، وگرنه مرا به حد کشت کتک می‎زد ... و حالا چنان خشمی ناگهان به سراغ من آمده بود، من می‎توانستم این جوان را که در مقابلم نشسته بود و بطور کسل کننده‎ای می‎نوشید و با گفتن وزیر اقتصاد مرا مسخره می‎کرد به راحتی خفه کنم. اما ... بله، اما ... هزینه‎اش خیلی زیاد بود. در شهر در هر حال در باره من شایع پخش می‎کردند و از من چنان با تمسخر می‎پرسیدند که آیا همسرم از آقای مستأجر جدید راضی هستند، و برایم جوک از شاخ و چنین چیزهائی تعریف می‎کردند، و اینکه آیا من بزودی شانزدهمین نفر را خواهم آورد، آدم می‎بیند که شاخ در حال رشد است؛ ــ همانطور که در یک شهر کوچک مردم انجام می‎دهند ... اما من فقط برای مردم احساس تحقیر داشتم ... من سکوت می‎کردم، اما آهسته سرخ می‎شدم، شاید دندان‎هایم را به هم می‎سائیدم‎، این وضعیت هیجان انگیزی بود، این را که می‎فهمی، به کسی مستقیم بگوئیم که زنت می‎خواهد تو را ترک کند، با چه کسی؟ با یک نقاش بی اهمیت؟ در حالیکه خود آدم در هر حال یک عضو مؤثر اجتماع است و دست راست وزیر اقتصاد، آدم کسی به حساب می‎آید ... من اعتبار دارم، دارای یک شغل مطمئنم ... و تمام اینها فقط به این خاطر، زیرا که من خوش قلب بودم، زیرا من فقط بخاطر لطفی خالصانه یک انسان را از لبه پرتگاه نجات داده بودم ... لطفی خالصانه؟ ... ما می‎خواهیم صادق باشیم، برادر پیت، آیا من متوجه نشدم که همسرم از من راضی نبوده است؟ و من با این وجود او را دوست داشتم. آنطور که او آن زمان در شب پیش من آمد و گفت که من به این انسان، این نقاش هنرمند، این زرافه غمگین باید کمک کنم، در آن وقت چطور دیده می‎شد؟ آیا این را می‎دانی، تو ای مرد لال؟ مانند یک دختر جوان دیده می‎گشت، دهسال جوان‎تر. و من می‎خواستم باعث شادی‎اش شوم، یک اسباب بازی، اینطور نیست؟ به او یک خرس عروسکی هدیه کنم. یک اسباب بازی زنده. همسرم آن را نفهمید، متوجه نگشت که من با کمال میل آماده بودم خودم را به ندیدن بزنم، اگر که باعث تفریحش می‎گشت. اما تفریح، نیک فهمیده شود، فقط تفریح ... و آنوقت موضوع جدی شده بود؟ آیا می‎تواند از پیشم برود؟ آیا می‎تواند واقعاً ترکم کند، تا با چنین بی خانمانی فرار کند، و من باید از پ. پ بی خانمان سپاسگزار هم باشم، که او ... که او قبول نکرده، وگرنه حالا از همه کوه‎ها هم گذشته بودند ... اما نمی‎توانست از کوه گذشتن‎شان مدت زیادی بگذرد، من آدم‎هایم را داشتم، من می‎دانم در چنین موقعیت‎هائی چگونه باید رفتار کنم، من حتماً پلیس فدرال را به تعقیب‎شان می‎فرستادم، آنها به زندان می‎افتادند ... آدم می‎تواند همیشه صحنه سازی کند، متهم ساختن به دزدی، درست نمی‎گم؟ و این تعقیب تبدیل به یک عملیات اصلی‎ـ‎دولتی می‎گشت، من می‎توانستم انتقام بگیرم. چرا او با همسرم نرفت؟ بلکه برایم جریان را تعریف هم می‎کند؟ اما او باید هنوز وزیر اقتصادش را خوب بشناسد، من به خود می‎گویم، من می‎خواهم ساکت باشم، اما پسرک، تو را در سر پیچ خواهم گرفت. فقط صبر کن، من فکر می‎کنم و با آرامش تمام می‎گویم: "نوش، پیت، تو جوان خوبی هستی." او نگاهش را بالا می‎آورد، و حالا برای اولین بار می‎گذارد که چشم‎هایش مستقیم بچرخند، تا اینکه چشم در چشم می‎شویم. بعد با آن دهان گشادش می‎خندد، دندان‎های زردش را نشانم می‎دهد و آهسته در حالیکه گیلاسش را به گیلاسم می‎زند می‎گوید: "این کار را نکن وزیر اقتصاد، من نمی‎خواستم به تو صدمه بزنم، اما یک کم تمیزی ... همه شماها تمیزی کم دارید ... فقط سازش را می‎شناسید. و بعد اینهمه به متمدن بودن خود فخر می‎کنید ... تو، وزیر اقتصاد، من و موگلی، ما همه سگ‎های بیچاره‎ای بیش نیستیم." بعد می‎گذارد پلک‎هایش بسته شوند، در جیبش می‎گردد و سیگاری روشن می‎کند. پک عمیقی به آن می‎زند و می‎گوید: "برویم خانه. اما تو نباید به موگلی چیزی بگوئی، وگرنه ..." و با آن دست مانند ماله‎اش تهدیم می‎کند.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 5:0  توسط سعید از برلین  | 



خب، مرد جوان؟ حالا چه می‎گوئید؟ شما احتمالاً فکرش را نمی‎کردید که من بیایم و سر میز شما بنشینم؟ شما هنگامیکه کنار همراهتان نشسته بودید، با همان دختری که بطور اغراق آمیزی خود را آراسته بود، خیلی شجاع‎تر بودید. هنگامیکه شما در جوار خانم بودید دهانتان بهتر کار می‎کرد. پس چرا شما هم باقی ماندید، تنها؟ کمی سر درد بعد از نوشیدن مشروب داشتید؟ همصحبتی با خانم عصبی‎تان کرد؟ بله، شما خیلی شوخ بودید، و من وسیله جوک‎های شما بودم. اسموکینگ از مد افتاده‎ام، اندام چاقم. باور کنید که اندامم فریب‎تان می‎دهد. من آنطور که فکر می‎کنید خیلی هم چاق نیستم، یک لایه گوشت آورده بیشتر مناسب است، و زن‎هائی وجود دارند که قدر آن را خوب می‎دانند. البته منظورم آن نوع خانم‎هائی نیستند که شما در کنار خود داشتید. منظورم خانم‎هائی هستند که هنوز برای ارزش متعالی یک مرد احساس دارند. و این ارزش در یک لباس مد روز نهفته نیست، در این واقعیت که کسی خوب برقصد وجود ندارد ــ ارزشی که من از آن صحبت می‎کنم، خیلی عمیق‎تر قرار دارد، حرفم را باور کنید. اما این را جوان‎ها نمی‎فهمند، این را زن‎ها تا وقتی هنوز جوان هستند نمی‎فهمند، البته استثناء هم وجود دارد؛ می‎دانید یک شاعر بزرگ در باره ما مردها که از لاغری صرف نظر می‎کنند چه می‎گوید؟ البته که آن را نمی‎دانید. شما فقط متمرکز به فینال بازی فوتبال و بوکس هستید، اما اینکه می‎تواند شاعری وجود داشته باشد که شکسپیر نامیده می‎شده ــ چه؟ شما هم این نام را شنیده‎اید؟ هاها. اما بجز این چیزی از این آقا نمی‎دانید؟ یا؟ کی او زندگی می‎کرده؟ ... معلومات نظری، البته، و شما در صحنه زندگی عملی ایستاده‎اید. اما همزاد شما در آن لحظه جوان دیگری بود ...
بله، شاید فکر می‎کنید من به این خاطر چون قیافه‎تان مرا جلب کرده است پیش شما نشسته‎ام؟ اما سخت در اشتباهید. دلیلش بسیار عمیق‎تر قرار دارد. شما شبیه کسی هستید، شما بقدری به او شباهت دارید که من یک لحظه فکر کردم که خود او هستید. به همین دلیل هم هنگامیکه به من بخاطر چاقی‎ام می‎خندید درنگ کردم از شما توضیح بخواهم. من چاق هستم مرد جوان، البته که من چاقم، اما آیا مگر تقصیر من است؟ پدرم چاق بود، مادرم چاق بود، من خودم آقای عزیز دوبار رژیم لاغری پشت سر گذاشته‎ام. با چه نتیجه‎ای؟ حالا، نتیجه را که خودتان می‎بینید. شکسپیر می‎گوید: ما می‎خواهیم کمی بنوشیم ... بگذارید مردهای چاق در اطرافم باشند و شب‎ها خوب بخوابند __ یا چنین چیزی. اما شاعر انگلیسی اینجا یک اشتباه می‎کند. خواب من خوب نیست، احتمالاً دلیلش این است که دستگاه گوارشم نمی‎خواهد خوب کار کند. در ضمن من عاقبت با یک متخصص مشورت کردم، او برایم رژیم غذائی صحیح و خوبی تعیین کرد، او می‎خواهد درمان جدیدی روی من آزمایش کند. اما من نمی‎توانم یک ماه تمام در تخت بمانم. نمی‎دانم چه فکر کرده است! من در قبال اجتماع وظایفی دارم، من دارای پست پر مسؤلیتی هستم، اگر من کارم را انجام ندهم کسی نیست که آن را انجام دهد ... بتواند آن را انجام دهد. اما اگر قرار باشد که بمیرم حتماً برایم جانشینی پیدا خواهند کرد. بعد، او باید ببیند که چطور می‎تواند کار را پیش ببرد. باور کنید مدیر مالی بدون من مانند کودکی ناتوان است. اگر من نبودم، شهرمان باید مدت‎ها با یک کسری بودجه کار می‎کرد. این منم که همه چیز را به جریان می‎اندازد، پروژه‎های غیر ممکن را خیلی ساده در سطل آشغال پرت می‎کند یا در کمد پرونده‎ها ناپدید می‎سازد ــ برای سر فرصت انجام دادن. هاها، هاهاها، این یک جوک بود، یک Trouvaille آنطور که فرانسوی‎ها می‎گویند. برای سر فرصت انجام دادن! خوب گفتم، مگر نه؟
آه، شراب آوردند ... اما امی Emmy من به شما خیلی واضح دستور دادم که شراب را با حرارت اتاق دمساز کنید، و این مانند یخ سرد است ... نه، نه، بچه عزیز، در حالیکه شراب حالا اینجاست شما به برگرداندنش فکر می‎کنید؟ نه، من ترجیح می‎دهم که گیلاسم را با دست‎هایم گرم کنم ... کودک زیبائی‎ست، درست نمی‎گم؟ ... مورد سلیقه شما نیست؟ شما مشکل پسندید، اما به شکلی اشتباه. در واقع شما دله‎اید، شما هر کسی که خودش را به شما عرضه کند برمی‎دارید، آیا درست نمی‎گم؟ ... نه؟ ... اما یک خوش خوراک هم نیستید، من این را آنطور که شما این شراب را پائین می‎فرستید می‎فهمم. آدم باید بگذارد شراب روی زبان حل شود و از آن لذت کافی ببرد. و با زن‎ها؟ ... هاها، آقای عزیز، با زن‎ها هم به همین ترتیب. این ترانه زیبا چه نام دارد؟ "وقتی آدم پنجاه ساله است هنوز با کمال میل می‎بوسد، مخصوصاً وقتی آدم صرفه‎جووووو بوده باشد"، اما "وقتی آدم شصت ساله است، فقققط شرااااب خوشمزه است." هه هه. شما می‎بینید که ما مردهای سالخورده وقتی موضوع به موسیقی عوام پسندانه مربوط گردد هنوز هم در اوجیم. "فقققط شرااااب خوشمزه است."
با عرض پوزش باید بگویم که من دیگر خوب آواز نمی‎خوانم، اما زمانی بود که صدای خوبی داشتم، یک صدای باریتون Bariton واقعی. و من حتی یک بار در کلیسایمان خواندم، البته در کر، اما من یک آواز انفرادی تک نفره داشتم. همه بعد از اجرا به من تبریک گفتند. آنها تحت تأثیر واقع گشته بودند. من گاهی از خود می‎پرسیدم که آیا بهتر نیست به اپرا خوانی رو آورم و آموزش ببینم. تآتر و مؤفقیت مناسب من بودند. اما من سمت جدی زندگی را ترجیح دادم. بگذارید چیزی به شما بگویم، و کلماتم را در قلب‎تان بنشانید و فراموش‎شان نکنید: زندگی بچه بازی نیست! همزاد شما، همان مردی که شما به او شبیه هستید، او هم فکر می‎کرد که زندگی برای بازی کردن آنجاست، اما او به تلخی از نگرش خود پشیمان گشت. او فاسد گشته و یا شاید مرده باشد، من این را نمی‎دانم. و من اینهمه به خودم زحمت دادم تا او را از کنار پرتگاه نجات دهم، اما او ناسپاس بود، به من دروغ گفت، از من دزدی کرد و بدهکاری‎هایش را من باید پرداخت می‎کردم. او فقط دوازده سال از من جوان‎تر بود، من مانند برادر بزرگی با او رفتار می‎کردم، من او را در نزد خود پذیرفتم، من او را از ناگوارترین وضعیت نجات دادم، و او چطور از من تشکر کرد؟ آیا متوجه خانمی که من با او می‎رقصیدم شدید؟ او همسر من بود ... فریب نخورید، او اصلاً چندان جوان‎تر از من نیست، گرچه او چنین دیده می‎شود. او می‎داند که چطور خود را آرایش کند و لباس بپوشد. شما حتماً متوجه گشتید که چه محبوب همه بود، من فقط یک بار توانستم با او برقصم، وگرنه تمام رقص‎هایش را به دیگران قول داده بود. بله، او همسرم  بود، نام کوچک او امیلیه Emilie است، اما من او را همیشه موگلی Mowgli می‎نامم. این اسم اختراع من نیست. یک پسر در کتابی از شاعر انگلیسی به نام کیپلینگ Kipling چنین نامیده می‎شود، احتمالاً نام این شاعر را هم هرگز نشنیده‎اید ...
مرد جوان، آیا باید این مسخره باشد؟ شما فضل و دانش مرا مسخره می‎کنید ... بسیار خوب، من می‎خواهم باور کنم که شما چنین منظوری نداشتید، من می‎خواهم آن را با کمال میل باور کنم، من هرچه را که شما می‎گوئید باور می‎کنم. شما به یک آدم بدبخت دروغ نمی‎گوئید. من چی گفتم؟ یک آدم بدبخت؟ من اصلاً بدبخت نیستم، آقا، خیلی لطف می‎کنید که حالت تأسف انگیزی به خود می‎گیرید، من نیازی به ترحم شما ندارم. من کاملاً خوشبختم، من هماهنگ‎ترین زندگی زناشوئی را که شما بتوانید تصورش را بکنید دارم، ما یک دل و یک روح هستیم، همسرم و من ... بله، هر چند او امروز پیش من نماند، او به خانه بازگشت، او خسته بود و سر درد داشت، دوستان ما، یک خانواده مشهور، مرد دبیر دبیرستان است، من به شما می‎گویم، یک مغز با اهمیت ... بله، با این دبیر دبیرستان و همسرش (زن کمی معتاد به شایعه است، اما این هیچ ضرری نمی‎زند، او یک خانم خانه دار عالی و زنی صرفه جوست، صرفه جو تر از ...) بله، این زوج تقبل کردند همسرم را به خانه برسانند. من می‎خواستم هنوز کمی اینجا بمانم. در آرامش یک گیلاس شراب بنوشم، در جمعی خوشایند. و من آن را پیدا کردم. من هرگز نمی‎توانستم فکرش را بکنم که بتوانم چنین همراه متناسبی پیدا کنم، من زمانیکه متوجه شدم شما به من می‎خندید هرگز فکر نمی‎کردم بتوانیم چنین خوب همدیگر را بفهمیم. اما ببینید، این همان نکته اصلی‎ست. من به خودم می‎بالم از اینکه یک انسان شناس هستم. من فوری دیدم که شما دارای استعداد عمیق‎تری هستید. کسی نمی‎تواند مرا راحت فریب دهد. و من در شما این را تشخیص دادم، از همان لحظه اول، وقتی شما را در جوار آن خانم ... خب، صحبت کردن از آن کافی‎ست، من نمی‎خواهم به شما توهین کنم. مرد جوان، من از شما خوشم می‎آید، شما شنونده دقیقی هستید، با وراجی‎ام خسته تان نمی‎کنم؟ عالی‎ست، من از شما متشکرم ... اما بعد باید به من اجازه بدهید، به من بعنوان فرد سالخورده‎تر ... آیا اجازه دارم شما را «تو» خطاب کنم؟ آیا مایلید به این خاطر بنوشیم؟ مانند سنت قدیمی پدرانمان، هاها. نام کوچک‎تان چیست؟ ... چهههه … این آخرش است. واقعاً پتر؟ ... او هم نامش پتر بود، همزاد شما، ما او را پیت Pit می‎نامیدیم ... چی، شما را هم اینطور صدا می‎کنند؟ نشانه و معجزه! ... خب، به سلامتی پیت، عمرت دراز! اما یک نفس ... اسم من هانس است، خب، پیت، مراسم به پایان رسید، حالا دست بدهیم ...
مهم نیست پیت، مهم نیست. می‎گذرد. من معمولاً آدم احساساتی‎ای نیستم، اما گاهی اوقات احساس بر من غلبه می‎کند. می‎دانی، چه چیزی در این لحظه‎ای که می‎توانیم آن را بعنوان لحظه‎ای روح پرور به شمار آوریم، می‎دانی، در این لحظه چه چیزی به یاد آوردم؟ یک صحنه دیگر را، اما یک صحنه از همان نوع. و تو دقیقاً همان حالتی را به چهره‎ات دادی که وقتی من پیشنهاد «تو» خطاب کردن را به او دادم. بله‎بله، شما هر دو حتی دارای میمیک یکسانید. آیا این عجیب نیست؟
در شب کریسمس بود، پیش از ... کمی صبر کن، ... دهسال پیش؟ ... نه قبل از دوازده سال ... بله‎بله، آدم پیر می‎شود ... من به او پیشنهاد دادم او را «تو» خطاب کنم. و او هم مانند تو دهانش هاج و واج باز مانده بود. اما ما گیلاس‎هایمان را تا ته یک نفس نوشیدیم، بازو در بازو، آنگونه که رسم است، و بعد او خیلی قرمز شده بود، برادرت پیت ... به سلامتی، پیت جوان، عمرت دراز ... و بعد موگلی هم می‎خواست با او به رسم برادری بنوشد، البته، چرا که نه. اما او اول از آن خودداری کرد. جوان ابله! انگار که من متوجه نشده بودم، از مدت‎ها پیش متوجه شده بودم که آنها همدیگر را تو خطاب می‎کنند، زن من و پیت. این به من چه مربوط می‎گشت؟ خب، مسلماً گاهی دردآور بود، وقتی از اداره به خانه می‎آمدم و آن دو را در اتاق نشیمن چمباته زده می‎دیدم، و وقتی من در چارچوب درب ظاهر می‎گشتم ناگهان در اتاق سکوت برقرار می‎گشت ... من معمولاً درهای کرویدور را با صدای بلند باز می‎کردم که آنها فکر نکنند می‎خواهم غافلگیرشان کنم، اما یک بار، و این خیلی پیش از آن شب کریسمس بود، در آن شب من بیرون رفته بودم و آن دو مرا تا راهرو بدرقه کردند؛ من تقریباً نزدیک درب خانه رسیده بودم که یادم آمد دستکشم را فراموش کرده‎ام، بعد دوباره بالا رفتم، نیمچکمه‎ام تخت لاستیکی داشت، و آن دو هنوز در راهرو ایستاده بودند. در این وقت آن را شنیدم! پیت داشت می‎گفت "تو!" و خیلی هم مهربانه به گوش می‎آمد. من آهسته دوباره از پله‎ها پائین آمدم و از دستکش چشم پوشی کردم ... بله، این خیلی عجیب بود، چنین صحنه‎هائی را آدم اغلب در رمان‎ها می‎خواند، در آنجا شوهر شلیک می‎کند یا رقیب را کتک می‎زند ... کاغذ صبور است، اما واقعیت تفاوت دارد. چرا خشم؟ و بعد من در واقع به پیت خیلی علاقه داشتم، همانطور که آدم کسی را دوست دارد که درست بر عکس خودش است. بعد نقاط مشترکی که آدم با او دارد دو برابر ارزشمندتر به نظر می‎آید ... من دارم اینجا چه مزخرفاتی به هم می‎بافم: نقاط مشترکی که با ارزشند. اما خوب اینطوری‎ست و نمی‎شود کاریش کرد. می‎بینی، پیت ــ تو پیتی که آنجا روبرویم نشسته‎ای ــ، به همزادت، به آن پیت دیگری هم نتوانستم هرگز جریان را توضیح دهم، او مانند شیطان فاصله را حفظ می‎کرد؛ فقط یک مثال: من یک بار برایش بیتی از ترانه زیبای "مهمانخانه چی زن از لان Lahn" را خواندم، تو هم باید آن را بشناسی، ما آن را در دوران سربازی می‎خواندیم، می‎دانی: "خانم مهمانخانه‎چی یک ستاره هم داشت، او پرنده عجیبی بود ... و مارسه‎ییییز را می‎خواند!" هاها، هاهاهاها، تو آن را نمی‎شناختی؟ هاها ... "و مارسه‎ییییز را می‎خواند" ... خب بخند دیگه، تو هم حالا درست مانند آن یکی پیت جدی هستی، او هم اصلاً نخندید. کاملاً خونسردانه به من گفت: "من فقط جوک‎های بی ادبانه‎ای را دوست دارم که خوب باشند، علاقه‎ای به کثافت کاری‎های محض ندارم" ... در این وقت من آنجا ایستاده بودم ... و او همسرم را بوسید و به او «تو» گفت ... "من علاقه‎ای ندارم!" ... او دوازده سال تمام جوان‎تر از من بود و به خود اجازه می‎داد، به من ... به من ... در باره رفتارم دستور بدهد ... به منی که در آن زمان رئیس اداره، دست راست شهردار و مشاور دائمی امور مالی بودم ... "و مارسه‎یز Marseillaise را می‎خواند" ... پیت، آیا تو آن را مضحک نمی‎یابی؟ خب، مهم نیست.
در آن هنگام، اگر تو او را می‎دیدی، پیت را، برادر تمیزت را، آنطور که او پیش ما آمد. لباسش تنگ بود، آستین‎های کتش کوتاه بودند، شلوار مچ پایش را نشان می‎داد، او نیم چکمه به پا داشت. اما آنچه باعث تعجب من می‎شد این بود که او به این خاطر اصلاً خجالت هم نمی‎کشید، با چنان اعتماد به نفسی حرکت می‎کرد که در پیش چنین انسان جوانی باعث تعجب می‎گشت، او تازه بیست و شش ساله شده بود، دوازده سال جوان‎تر از من ... او نقاش بود، این را خودش ادعا می‎کرد، و بعلاوه پلیس هم در جستجویش بود، اسمش در لیست تحت تعقیب‎ها قرار داشت. او خیلی راحت بدون آنکه خجالت بکشد به آن اعتراف می‎کرد. در حقیقت چیز مهمی نبود: بدهکاری‎هائی که می‎خواستند بعنوان اختلاس و تقلب تفسیر کنند، یک آقا، که به او صد فرانک پول داده بود برای یک عکس، عکسی که هرگز کشیده نشد، یک چنین چیزهائی بود. خب، بعد من مشکل را حل کردم. حتی برایش ضمانت هم کردم. من فرمانداری را که تحقیقات پرونده را به عهده داشت می‎شناختم، من برایش نوشتم، من ضمانت کردم ... آیا منصفانه رفتار نکردم؟ بدیهی‎ست، موگولی مقصر بود و گذاشت که من برای او تلاش کنم. او در شبی زیبا برای بردن من و او از اداره آنجا آمده بود، و سپس من با این انسان صحبت کردم. من به همسرم گفتم "موگلی" و شانه‎اش را مهربانانه گرفتم، زیرا من این حق را بعنوان شوهر داشتم، حتی در خیابان، درست نمی‎گم؟ من گفتم "موگلی، من را با این مرد جوان تنها بگذار، ما مردها می‎توانیم چنین چیزهائی را بدون کمک زن‎ها بهتر انجام دهیم. "اما او بازویم را کنار زد، این کار برایش سخت نبود، شما ... منظورم تو بود، تو که دیدی او خیلی بزرگ‎تر از من است. برادر پیت، آیا صورتش را دیدی؟ یا اینکه به کار دیگری مشغول بودی؟ تو آن را دیدی ... خب ... و در باره این صورت چه می‎گوئی؟ بله، او هم همین را گفت، همزادت، او گفت یک صورت جذاب، آدم را به یاد مادیان اصیل می‎اندازد، به دلیل دهانش، می‎دانی، دهان بزرگی که گاهی می‎تواند لرزان و عصبی بخندد ... آیا تو هم نقاشی؟ اصلاً کارت چی هست؟ من وقتی تو را دیدم حدس زدم که باید فروشنده فروشگاه باشی، که به خودش برای رقبای زیبائی و لبخند لیلیان هاروه Lilian Harvey بیشتر اهمیت قائل است از ... خب، خب، تو هم نقاشی ... هنر بی نان، یا ... آیا خوب می‎فروشی؟ بله، پس ... البته، پوستر و گرافیک، بد نیست، می‎شود با این کار کمی پول درآورد ... فکر می‎کنم که تو وضع سختی داشته باشی ... شما نقاش‎ها و هنرمندها ایده‎آلیست هستید، اما اگر شماها ما را نمی‎داشتید، ما مردان زندگی عملی را، بنابراین به راحتی از بین می‎رفتید ... من می‎خواهم ببینم که آیا می‎تونم برایت کاری ... من می‎تونم خیلی کارها انجام دهم ... من می‎تونم ترتیب سفارش یک عکس را بدهم. در امور هنری از من اغلب مشاوره می‎گیرند، من بعنوان یک متخصص شناخته می‎شوم، می‎دونی، شهردار حرف‎های مرا گوش می‎دهد، و آن زمان هم وقتی من با او بخاطر پیت مذاکره می‎کردم به حرفم گوش داد ... فقط مراقب باش که من شما دو نفر را با هم اشتباه نگیرم.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 4:29  توسط سعید از برلین  | 



حالا پنج دقیقه گذشته و کسی نیامده است. بنابراین کسی در ساختمان صدای تیر را نشنیده است. از این رو می‎توانم سی دقیقه در کنارت بنشینم و با تو صحبت کنم. تو دیگر صدایم را نمی‎شنوی، و این خوب است. بیا، من می‎خواهم دگمه‎های پیراهن خواب آبی رنگ رو سینه‎ات را ببندم تا دیگر مجبور به دیدن آن سوراخ سیاه نباشم. تقریباً اصلاً خونریزی نکرده. و می‎خواهم این طپانچه را که مانند اسباب‎بازی دیده می‎شود در دست‎ات قرار دهم. چطور توانستی آن را از دستم بگیری؟ بله، تو همیشه ماهر بودی.
فردا تو را خواهند یافت، و من بسیار دور خواهم بود. هیچکس آمدنم را ندیده است، من دقت کافی کردم، و کسی هم مرا در حال رفتن از خانه نخواهد دید. فردا ... فردا ازدواج خواهم کرد. او مرد خوبی‎ست و مرا دوست دارد. بعد من یک خانه خواهم داشت و چند فرزند و این شش سال را که با تو از دست دادم فراموش خواهم کرد، شش سال برای یک زن زمانی طولانی‎ست. ببین، من حالا بیست و نه سال دارم، و چه زجری بخاطر بودن با تو به خود دادم! تو واقعاً آن کسی نیستی که بشود با او تشکیل خانواده داد، تو مردی نیستی که زنی بتواند بخاطرش مغرور باشد. اصلاً لازم نیست چنین فرومایه لبخند بزنی. آیا واقعاً نامه‎هایم را سوزاندی؟ با آن بی نظمی آشنا ...
بله، تو چنین آدم نجیبی بودی ... اما این چیست؟ آیا آن را عصر امروز نوشتی؟ آیا تو می‎دانستی؟ ... "دیگر خسته شده‎ام. من به زندگیم پایان می‎دهم. چون چیزی ندارم وصیت‎نامه هم غیر ضروری‎ست." و امضای تو. کوتاه و شیرین، نه چندان خوش سلیقه. چرا چند کلمه غم انگیز ننوشتی؟ می‎توانست در روزنامه خود را قشنگ نشان دهد. اما حالا در ستون «سوانح و جنایات» فقط کاملاً کوچک خوانده می‎گردد: "دیروز شخصی به نام ن.ن خود را در آپارتمانش با طپانچه کشت. تنگدستی باید دلیل این عمل غم انگیز بوده باشد." نقطه. پایان.
و در ستون «اجتماعی» خوانده خواهد شد "ویولونیست مشهور ایکس ایپسیلن با فلان آقای مدیر ازدواج کرد. مراسم عقد انجام گرفت و غیره، و غیره". بله، اینطور خواهد بود، زیرا امروزه باید همه چیز در روزنامه نوشته شود، و هیچکس مطلع نخواهد گشت که ما شش سال با هم بودیم. زیرا تو را کسی نمی‎شناسد، و من همیشه مواظب بودم ... این آپارتمان یک اتاقه را من برای تو اجاره کردم، تو شش سال تمام از پول من زندگی می‎کردی. نه کاملاً شش سال. ابتدا تو هم وقتی وضعم خوب نبود پولی بدست می‎آوردی و به من کمک می‎کردی. اما بعد ... برای اینکه منصف باشم باید این را هم اضافه کنم که من همیشه داوطلبانه به تو کمک کردم، تو هرگز از من درخواست کمک نمی‎کردی. اما تو تنبل بودی! خدای من! همیشه می‎خواستی بخوابی، و من وقتی تو قصد خوابیدن داشتی حتی اجازه تمرین کردن هم نداشتم. آدم‎هائی مانند تو به چه دردی می‎خورند؟ چرا اصلاً چنین آدم‎هائی در جهان وجود دارند؟ موجوداتی پوسیده، بی فایده، حق کاملاً با افراد وظیفه شناسی‎ست که تو همیشه آنها را شهروندان کوته بین می‎نامیدی. تو خودت تا حال چه کاری انجام داده‎ای؟ بجز چند شعر که بد هم هستند، چند نقد که نابالغانه بودند، نابالغ مانند خود تو ... این حق تو بود ... و فقط فکر نکن که برایت سوگواری خواهم کرد، تو ... تو ... انگل ...
مردها، مردهای واقعی که در دل زندگی ایستاده‎اند شانه‎هایشان را برای تو بالا می‎انداختند. و تو از سر راهشان کنار می‎رفتی. البته، تو از آنها وحشت داشتی. تو بزدل بودی. فقط در پیش حیوانات، کودکان و زنان پیر احساس آرامش می‎کردی. آیا هنوز به یاد داری، آن زمان شش سال پیش؟ من یک سگ داشتم. او خیلی وفادار بود و همه جا به دنبالم می‎آمد ــ اما او بلافاصله بعد از آمدنت به خانه می‎خواست فقط پیش تو باشد. او را افسون کرده بودی؟ با دست‎هایت؟ تو دست‎های عجیب و غریبی داری، همیشه گرمند و خشک. من دست‎هایت را خیلی دوست داشتم. آنها حالا سرد هستند، حالا دیگر دست‎هایت کسی را نوازش نخواهند کرد، دیگر هرگز گردن اسبی را ناز نمی‎کنند ــ آیا هنوز اسب شیر فروش‎مان را به یاد داری، اسب تو را می‎شناخت و همیشه وقتی تو رد می‎شدی سرش را برمی‎گرداند ... و بعد تو دست‎ها را از جیب‎هایت خارج می‎ساختی و به یال او می‎کشیدی و با او صحبت می‎کردی، خیلی بهتر از وقتی که با یک انسان صحبت می‎کردی. تو با انسان‎ها نمی‎توانستی هرگز خوب صحبت کنی ــ بجز با من. و در واقع گاهی کاملاً هوشمندانه حرف می‎زدی. تو حتی کمی از موسیقی هم درک می‎کردی، بله، من باید به آن اعتراف کنم، زیرا اگر تو آن را توضیح نمی‎دادی نمی‎توانستم هرگز کنسرت ویولن موتزارت را آنچنان اجرا کنم؛ تو در آن زمان کلید را به من دادی. تو گفتی: "یک رقص مرگ، تو باید آن را مانند رقص مرگی شاد بنوازی. مرگ لذت بخش است، آیا آن را نمی‎دانی؟" و من تمام تلاش خود را کردم، و بعد منتقدین در باره آن تفسیری کاملاً شخصی نوشتند. این احمق‎ها.
بله، من منتقدین را در آن زمان چنین نامیدم. و تو چه جواب دادی؟ تو گفتی: "آه، آنها هم سگ‎های بیچاره‎ای هستند. چرا باید آدم خودش را بخاطر دیگران عصبانی کند؟" برای تو همه مردم سگ‎های بیچاره‎ای بودند. یک وسیله ساده برای برتر احساس کردن خود. وگرنه با چه چیز دیگری می‎خواستی به خودت بنازی؟ با هیچ چیز. تو یک صفر بودی ... یک صفر؟ ...
اما نه کاملاً. تو چیزهای مختلفی می‎دانستی. آیا هنوز به یاد داری که در آن اوایل همیشه تو را دانش‎نامه متحرک می‎نامیدم. کتاب‎ها تو را خراب کردند. تو از زندگی چه می‎شناختی؟ تو از هر مبارزه‎ای اجتناب می‎ورزیدی. هر اختلافی. ما هرگز ــ بله حقیقتاً ــ، ما هرگز با هم مشاجره نکردیم. تا امشب، و تو نزاع را شروع کردی، تو مبتذل شده بودی، تا اینکه من طپانچه کوچک را برداشتم ــ تیر شلیک شد، و بعد تو بر روی تخت افتادی. و وقتی خودم را رویت خم کردم کاملاً آرام اسلحه را از دستم گرفتی، لبخند زدی ــ و لبخند بر روی صورتت باقی ماند. آیا تمام اینها از قبل طرح ریزی شده بود؟ آیا این هدیه عروسی تو به من بود؟ مرگ تو؟ برای اینکه من آرامشم را داشته باشم؟ جواب بده! اینطور لجوجانه سکوت نکن ...
تو پاهای منظمی داشتی. من همیشه می‎گفتم که پاهای تو منظم دیده می‎شوند. درست مانند پای کودکان. و دارای یک پشت دوست داشتنی بودی. من آن را با کمال میل نوازش می‎کردم. تو گرم بودی، و من همیشه خیلی سردم می‎شد. تو اجاق خوبی بودی ... حالا باید تقریباً بخندم، و در واقع اما غم انگیز است که تو اینطور سیخ و بی حرکت روی تخت دراز کشیده‎ای، و پاهایت راست دراز شده‎اند، و نه دیگر مانند قبل ... بیدار شو. ما می‎خواهیم .... بله، ما چه می‎خواهیم؟ از نو شروع کنیم؟ شش سال در زندگی یک زن زمان طولانی‎ایست ... و من ‎ بچه داشته باشم، من می‎خواهم یک شوهر داشته باشم، یک خانه ... آیا می‎توانی اینها را به من بدهی؟ نه. من باید همیشه کمک کنم. و بعد وقتی تو پول داری برای مست کردن می‎روی. نه، ما باید از هم جدا شویم، من به اندازه کافی بخاطر تو صبوری کردم. می‎فهمی؟ ... آه، دیگر بی فایده است.
صبر؟ آیا واقعاً به اندازه کافی صبوری کردم؟ آیا من هم گاهی غیر قابل تحمل نبوده‎ام؟ تو هرگز دراین باره چیزی به من نگفتی، تو اکثراً ساکت بودی. خیلی ساکت. تو باید بیشتر صحبت می‎کردی، بیشتر میان مردم می‎رفتی. تو استعداد خوبی داشتی. اما همیشه ادعا می‎کردی که برایت جالب نیست. اصلاً به چه چیزی علاقه داشتی؟
اما، من باور می‎کنم که تو مرا دوست داشتی. تو اینهمه نام‎های مضحک به من دادی. من تمام آنها را به یاد نمی‎آورم. بیشترشان نام‎های حیوانات بودند. حالا دیگر معمولی شده است که معشوق را «کبوتر کوچولو» یا چنین چیزی بخوانند. چرا مرا به نام «آهوی ابری» غسل تعمید دادی؟ این کار بی معنی بود. وقتی تو آن را میگفتی طنین خوبی داشت، اما کودکانه بود. ما همیشه با هم کودکانه رفتار می‎کردیم. آیا گاهی جدی هم صحبت کردیم؟ فکر می‎کنم که کرده بودیم. اما من آن را فراموش کرده‎ام. آهوی ابری ... آیا حقیقتاً مانند آهو دیده می‎‎‎‎شوم؟ اما من یک زن قوی هیکل هستم که می‎داند چه می‎خواهد، من می‎خواهم بالا بروم، و نه برای همیشه در پائین زندگی را به بطالت بگذرانم. و به این خاطر با آقای مدیر ازدواج می‎کنم، با یک مرد، می‎شنوی؟ آقای مدیر مرا کلرلی Klärli می‎نامد، و او همیشه مرا کلرلی خواهد نامید، اما دیرتر وقتی ما بچه دار شویم شاید «ماما» یا «مادر» صدایم کند. اما هرگز به مخیله‎اش خطور نخواهد کرد که مرا آهوی ابری بنامد ...
آقای مدیر با من مهربان خواهد بود و به آرامی و عاشقانه رفتار خواهد کرد، مردی در بهترین سن از دوران زندگی خود، اما من باید مراقب باشم که در مقابل او گریه نکنم ... او به من اطلاع داده که از زن‎های هیستریک متنفر است، و من نباید آن را فراموش کنم. پیش تو اما اجازه گریه کردن داشتم، بعد تو موهایم را نوازش می‎کردی و احتمالاً از مورگن‎اشترن Morgenstern نقل قول می‎کردی:
"من خیلی احمقم، تو خیلی احمقی
ما می‎خواهیم برای مردن برویم، بیا ..."
تو برای مردن رفتی. و حالا آهوی ابری هم مرده است. می‎دانی، هر وقت من خیلی راضی بودم و ما در کنار همدیگر دراز می‎کشیدیم (و در بیرون باران می‎بارید و بر روی سقف شیشه‎ای کارگاه کوچک‎مان قطرات باران ضرب می‎گرفتند)، بعد من برای تو کاملاً آهسته آواز می‎خواندم و تو می‎پرسیدی: "چی، مگر آهوی ابری آواز هم می‎تواند بخواند؟". و بعد من مانند یک کودک وقتی که کاملاً راضی‎ست به خواندن ادامه می‎دادم. زمان واقعاً عجیب و غریبی بود. آیا به خاطر می‎آوری که دستخط‎مان تقریباً به هم شباهت داشت؟ هیچ یک از دیگری تقلید نمی‎کرد. آن زمان، هر دو دستخط مانند خود ما به همدیگر نزدیک شده بودند. و همینطور ما با همدیگر هم می‎رقصیدیم، کاملاً تنها، در کارگاه کوچک‎مان، در نور شعله گاز. گرامافون قدیمی من در آنجا قرار دارد. آیا هنوز هم آهنگ‎های هاوائی را دوست داری؟ آنها برایم بطور وحشتناکی بامزه بودند، اما تو آنها را دوست داشتی، و آدم می‎توانست با آنها خوب برقصد. تو هرگز نمی‎خواستی که من در آشپزخانه کار کنم. همیشه خودت غذا می‎پختی و ظرف‎ها را می‎شستی و می‎گفتی: "لازم نیست تو بشوری، تو با این کار فقط انگشت‎هایت را نابود می‎کنی". تو غذا خوب می‎پختی. مخصوصاً ریزوتو Risotto. آیا هنوز به خاطر داری؟ زمین را خودت پاک جارو می‎کردی. تو در واقع پسر خوبی بودی ... تو خیلی آرام دراز کشیده‎ای. فقط موهایت مانند همیشه پریشان شده است. بیا، من می‎خواهم آن را برایت شانه کنم. برای اینکه وقتی تو را فردا پیدا کنند اینطور نامرتب دیده نشوی. با تو چه خواهند کرد؟ آنها تو را تشریح و بعد دفن خواهند کرد. حتماً کسی به خاکسپاری‎ات نخواهد آمد. و پاهای ظریفت ...
ما می‎خواهیم به دیگران فکر کنیم. آیا هنوز تابستان کنار دریا را به خاطر داری؟ می‎بینی، آن زمان تو به من دروغ گفتی. تو گفتی می‎توانی خیلی خوب شنا کنی، بعد نتوانستی داخل آب شوی. تو یک چنین شخصی بودی. و من با کمال میل شنا می‎کردم، آب نیمه گرم بود، تو در کنار ساحل چمباته زدی و آتشی روشن ساختی تا پشه‎ها را بپراکنی. و با سگ‎مان بازی کردی. و من به سگ حسادت می‎بردم و او را به کسی بخشیدم ... تو در کنار ساحل نشستی و وقتی دود به دماغت می‎رفت سرفه می‎کردی. اما در عوض مرتب سیگار کشیدی. و همیشه این سیگار قوی فرانسوی را. نزدیک بود مرا هم به آن عادت دهی. هنوز به یاد داری که من هم مدتی خیلی سیگار می‎کشیدم، تو سیگار کشیدن را به من یاد دادی. اما بعد آن را ترک کردم.
آن زمان، آخرین سال در هنرستان. من پول نداشتم. بعد تو رفتی و بعنوان کارگر ساختمان کار کردی. ما خیلی صرفه جوئی می‎کردم. و بعد به من پول به ارث رسید. ناگفته نماند که تو همیشه وقتی ضروری می‎گشت واقعاً به من کمک می‎کردی، آیا اصلاً پول چیز مهمی است؟ من می‎دانم، آن زمان دوباره کارهای چنین ساده‎ای را انجام دادن برایت راحت نبود، اما تو آنها را انجام دادی، در واقع بخاطر من.
آنطور که تو آنجا با آن خنده منجمد شده بر چهره‎ات دراز کشیده‎ای مضحک به چشم می‎آئی. تو در هنگام خواب هم گاهی چنین لبخند می‎زدی. بله. بعد من همیشه عصبانی می‎شدم. زیرا فکر می‎کردم تو به من می‎خندی. تو مرد خنده داری بودی. آیا هنوز زمانی را که من دچار جنون شدم به یاد می‎آوری. عاشق این پزشک ابله شدم و آن را برایت تعریف کردم؟ تو هم آن وقت لبخندی زدی. و این کار آنقدر عصبانیم ساخت که پیش‎اش رفتم و با او به تو خیانت کردم. و آن را هم برایت تعریف کردم. تو آن زمان حتی گریه هم نکردی، اما من زار زار می‎گریستم، زیرا همیشه باید فکر می‎کردم که من چیز زیبائی را ویران ساخته‎ام. زیرا آن پزشک آدم غیر ممکنی، بی عرضه و مغرور بود. من بعد از آن روز دیگر نمی‎توانستم او را ببینم. بعد تو باید دلداریم می‎دادی، و می‎دانی که تو چه گفتی؟ تو گفتی: "به نظر می‎رسد که سرنوشتم اینطور باشد. اول خانم‎ها سعی می‎کنند به من خیانت کنند، و بعد باید من به آنها دلداری هم بدهم." و بعد تو گفتی که هیچ چیز بین ما نشکسته است، برعکس، ما حالا حتی خیلی نزدیک‎تر به هم خواهیم گشت. و این صحیح بود. بعد آن زمان زیبا و بالغ گشته فرا رسید؛ چه مدت به طول انجامید؟ یک سال؟ من کامیاب بودم. تو هرگز نمی‎خواستی به کنسرتی بیائی. اما در خانه همیشه اشتباهاتم را تصحیح می‎کردی. و خدا می‎داند که تو آن را درک می‎کردی. آدم‎هائی مانند تو اصلا در این جهان چه کار می‎کنند؟ ببین، تو باید مرا ببخشی. من هنوز خیلی چیزهای بورژوائی در خود دارم. من با کمال میل با تو ازدواج می‎کردم. اما تو هرگز نخواستی. این برای تو کار پیچیده‎ای بود. کاری به غایت بورژوائی.
بله، یک سال. این عجیب و غریب بود. ما نه تنها دستخط مشابه‎ای داشتیم، ما به زبان مشابه‎ای هم با هم صحبت می‎کردیم. با یک زبان سکوت. خنده دار است، ما همدیگر را فقط با چشم‎ها می‎فهمیدیم. آیا هنوز به یاد داری، وقتی یک بار ایمپرزاریو Impresario مهمان ما بود.، من باید آن زمان در پاریس جائی کنسرت می‎دادم، و او پا به فرار گذاشت، زیرا برایش ترسناک شده بود؟ ما هر دو هیچ چیز نمی‎گفتیم، و او احساس کرده بود که در برابر ارواح نشسته است. در حالیکه آن دو فقط یک آهوی ابری و یک برادر کوچک بودند.
من آن زمان تو را همیشه برادر کوچک صدا می‎کردم. احتمالاً بخاطر ترانه:
برادر کوچک خوب، نباید عصبانی باشد ...
تو که قادر به توضیح همه چیز هستی، به من بگو ببینم چرا من اینهمه احساساتی می‎شم؟ آیا خاطرات همیشه احساساتی‎اند؟ یا اینکه دوباره چیزی را اشتباهی گرفته‎ام؟ من که اصلاً احساستی نیستم، یا همانطور که تو همیشه می‎گوئی «پر از احساس». برادر کوچک، من فقط تصاویری را می‎بینم که تو بر روی تک تک‎شان در حرکتی. من اما امشب در پیش تو برای آخرین بار هنوز اجازه گریه کردن دارم. و من فردا بانوی بزرگی خواهم گشت، و درآغوش شوهرم هنگام پذیرفتن تبریک‎ها آن را نمایش خواهم داد (تو حتماً اگر آن کلمه را می‎شنیدی پوزخند می‎زدی، اما وقتی او بگوید «همسرم» هرگز نخواهد خندید، می‎بینی، تنها بستگی به عقیده دارد ...).
برادر کوچک، آقای مدیر گرامافون ندارد، او فقط دارای یک رادیو است. اگر از رادیو موسیقی هاوائی پخش نکنند، در غیر این صورت تضمین چیزی را نخواهم کرد ... من وقتی باید گریه کنم به او خواهم گفت سرما خورده‎ام ... و هرگز دیگر مورگن‎اشترن نخواهم خواند.
تو آن را پشت سر گذاردی،  پسر کوچک، پسر کوچک من. می‎دانی، من اغلب تو را وقتی می‎ترسیدی چنین می‎نامیدم. تو اغلب وحشت داشتی. آیا نباید از تو محافظت می‎کردم؟ مانند مادری از کودکش؟ شاید حالا واقعاً صاحب بچه‎های کوچکی شوم، آنطور که تو همیشه می‎گفتی صاحب بچه‎هائی کاملاً نو. و همیشه بخاطر اینکه شاید از تو حامله شوم می‎ترسیدی. پسر کوچک ابله.
حالا نیم ساعت به پایان رسیده است. من اصلاً گریه نکردم. تو کاملاً آرام دراز کشیده‎ای. باید بگویم که تو با روشی مضحک از زیر بار شانه خالی کردی. به این نحو که تو از من قاتل ساختی. قاتل؟ من اصلاً احساس گناه نمی‎کنم. بدون من تو چه کار می‎کردی؟ زیرا این را خوب درک کردی که من به بعنوان خانم مدیر دیگر نمی‎توانم به تو کمک کنم. و تو از من اخاذی نمی‎کردی. برای این کار بیش از حد نجیب بودی. بدون من چه بر سر تو می‎آمد؟ آنها از تو یک طوری مراقبت می‎کردند. اما حالا وضعت بهتر است.
گوش کن برادر کوچک، تو واقعاً نباید دیگر عصبانی باشی. تو فقط دو بار در مقابل من گریه کردی، بار اول، هنوز بخاطر داری؟ زیرا تو خوشبخت بودی. و بعد یک هفته پیش وقتی من به تو گفتم میخواهم ازدواج کنم. آنطور که تو مانند یک پسر کوچک گریه کردی اصلاً قشنگ دیده نمی‎شدی. اما من نمی‎توانستم به تو دلداری دهم. درک کن که من باید سخت و محکم می‎ماندم. من باید از کثافت خود را بیرون می‎کشیدم، تو مرا هرچه عمیق‎تر داخل تنبلی‎ات، راحت طلبی‎ات و در بی تفاوتی‎ات فرو برده بردی. من می‎خواهم زندگی کنم، آیا می‎فهمی؟
نه، تو عصبانی نیستی، تو داری می‎خندی. تو همه چیز را درک می‎کنی. تو مرد خوبی هستی. ببخش که من تو را انگل نامیدم. تو اصلاً انگل نیستی. و یک بار هم تو را چماق روح نامیدم. بخاطر این کلمه بد هم مرا ببخش. تو اصلاً اینطور نبودی. تو مرد خوبی بودی، من از تو خیلی چیزها آموختم. آیا راضی هستی؟ من چه چیزی آموختم؟ شاید، آموختم که خودم را دیگر چنین مهم در نظر نگیرم. ویولنم را ... بله خب، وقتی خانم مدیر گاهی مهمان دارد یک ترانه حواهد نواخت. و مهمان‎ها با احتیاط برایش دست می‎زنند و زمزمه می‎کنند: حیف آن استعداد درخشان ..." برادر کوچک، مطمئن باشم که تو مرا می‎بخشی؟
من می‎توانم بشنوم که می‎گوئی: "آهوی ابری، این خدمتی متقابلانه بود. تو زحمتم برای کشتن خود را کم کردی، من باری از دوش تو برداشتم. ما همدیگر را دوباره خواهیم دید، آهوی ابری. باور کن."
تو هرگز مؤمن نبودی. اما تو گاهی از جهان دیگری صحبت می‎کردی. برادر کوچک، آنجا طور دیگری از اینجا خواهد بود، امیدوار باشیم، کمتر مبتذل باشد ... حالا دیگر هرگز در گوش‎هایت فوت نخواهم کرد، و تو همیشه وقتی من این کار را می‎کردم خیلی عصبانی می‎گشتی. خداحافظ، آهوی ابری می‎رود.
خداحافظ برادر کوچک، پسر کوچک من، فرزندم ...

_ پایان _

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۱ساعت 18:12  توسط سعید از برلین  |