|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
از بیکاری و تنها نشستن در اطاق خیالاتی شده بود. کم کم وهم برش داشت که قرار است سقف بر روی سرش آوار شود. باید کاری میکرد، از دیوانگی زودرس بیزار بود. سالها از پی هم مبرفتند و باز بازمیگشتند اما مرد از گوشه اطاقیکه سقف اش دشمن شماره یک او شده بود گذر زمان را نمیدید. باید هر چه زودتر کاری پیدا میکرد، هر کاری که میخواهد باشد.
مرد نگاهی به صفحه کاریابی روزنامه می اندازد، آدرسی را بر روی یک تکه کاغذ مینویسد و در جیب شلوارش میکند. بعد نگاهی به جعبه کفش بالای کمد انداخته و مانند جنگجوئی که قصد یورش بدشمن دارد از جا بر میخیزد. صندلی ای را نزدیک کمد قرار میدهد، بالا میرود و جعبه را پیش میکشد. با فوت محکمی گرد نشسته بر روی آنرا دور میکند. در جعبه را باز میکند، طپانچه ای از آن خارج و در جیب بغل کتش داخل میکند . دوباره در جعبه را بسته و از صندلی پائین می آید.
طپانچه را با اطمینان بسوی مرد مسئول استخدام که با وحشت به او نگاه میکرد نگاه داشته بود و تهدید کنان میگفت:
_ تمام شرایط شما را قبول میکنم. هر کاری را بدون نق زدن انجام میدهم. بجای حقوق ماهیانه میتوانید هر سه ماه یکبار به من حقوق بدهید. اگر مایل باشید حتی حاضرم شانزده ساعت در روز کار کنم. آخر و اول هفته همیشه برایم برابر بوده است، با کمال میل هر هفت روز هفته را کار خواهم کرد و از حق مرخصی ماهیانه و سالیانه هم صرفنظر میکنم.
و بعد با التماس ادامه میدهد: یا استخدامم کنید و یا با شلیک یک تیر در حلق خودم را خواهم کشت. لحظه ای با کنجکاوی به مرد نگاه میکند و فاتحانه میپرسد: آیا فکر نمیکنید خون من نام معتبر این کارخانه را به کثافت بکشد؟
دهسال از آن روز میگذرد. مرد در همان روز به استخدام <شرکت آبِ برادران زمزم> در آمد.
باید هر روز دستکش پارچه ای سفید رنگی بدست کند، سینی طلائی رنگی را که روی اش یک شیشه آب شرکت برادران زمزم و چند عدد لیوان یکبار مصرف قرار دارد بدست چپ گیرد، جلوی در ساختمان شرکت مانند مجسمه ای بیحرکت بایستد و به هر کس که قصد وارد شدن به آنجا را دارد سلام داده و محترمانه یک لیوان آب زمزم تعارف کند.