قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
عروس.(2)
 
   تمام اینها خانم ریچوتی را خیلی ناخشنود ساخته بود، و روزهائی وجود داشتند که مانند فردی که به او توهین شده باشد با خشم می‏غرید، در حالی که مارگریتا اشگ‏آلود دیده می‏شد و آقای استاتنفوس با چهره‏ای گرفته در ایوان ویسکی می‏نوشید. با این حال پسر و دختر بزودی عهد بستند که از هم دست نکشند، و هنگامی که خانم ریچوتی در یک صبح شرجی به دخترش می‏گوید که معاشرت صمیمی او با چای‏کار جوان شهرتش را لکه دار خواهد ساخت و اصلاً مردی بدون ثروت فراوان برای او غیر قابل قبول است، در این وقت مارگریتای جذاب خود را در اتاقش حبس می‏کند و یک شیشه ماده پاک کننده را که فکر می‏کرد سمی‏ باید باشد تا ته سرمی‏کشد، اما در اثر آن فقط اشتهای کمی به جا آمده‏اش دوباره کاملاً از بین میرود و رنگ چهره‏اش را به اندازه یک سایه پریده‏تر و روحانی‏تر می‏سازد.
   درست در همان روز بعد از آنکه مارگریتا ساعت‏ها رنجور و درمانده بر روی تخت به سر می‏برد و مادرش با آقای استاتنفوس در قایقی کرایه‏ای یک مذاکره طولانی انجام دادند نامزدی آنها انجام گرفت و روز بعد مردم دیدند که مرد پر انرژیِ آنسوی اقیانوس صبحانه خود را در کنار میز آن دو خانم صرف می‏کند. مارگریتا خوشبخت بود؛ مادرش اما برعکس این نامزدی را گرچه ضروری به حساب می‏آورد اما به موقتی بودن این شر امیدوار بود و فکر می‏کرد <بالاخره کسی از این ماجرا خبر ندارد و اگر به زودی موقعیت بهتری دست بدهد چون داماد در مسافتی دور در سیلان به سر می‏برد دیگر احتیاج به سؤال کردن از وی نخواهد بود>، و به این جهت اصرار می‏ورزید که استاتنفوس بازگشتش را به تأخیر نیندازد، و وقتی نامزد دخترش این تقاضا ‏را بر زبان آورد که در همین تابستان مارگریتا به ازدواج او در آید و او همسر جوانش را با خود به هندوستان ببرد او را به فسخ نامزدی تهدید کرد.
   استاتنفوس مجبور به اطاعت کردن بود و او آن را با سائیدن دندان بهم پذیرفت، زیرا که از همان لحظه اول نامزدی هر دو خانم ریچیوتی انگار به هم وصل باشند‏ دیده می‏شدند و او می‏بایست برای پنج دقیقه تنها بودن با نامزد خود پشت سر هم نیرنگ بزند. استاتنفوس برای نامزدش مارگریتا در لوسرن Luzern زیباترین هدایای عروسی را می‏خرد، کمی بعد از آن اما بوسیله تلگرافی اداری از او خواسته می‏شود که به انگلیس برود و او نامزد زیبایش را دوباره وقتی می‏بیند که همراه با مادرش در ایستگاه قطار در گِنوآ Genua به استقابل او آمده بودند تا یک شب را به همراهش بگذرانند و او را صبح زود روز بعد تا بندر مشایعت کنند.
   او از روی پله‏های ورود که پشت سر او به داخل کشتی کشیده می‏شود رو به پائین فریاد می‏زد: "من حد اکثر تا سه سال دیگر برمی‏گردم و بعد عروسی انجام می‏گیرد". سپس ارکستر کشتی شروع به نواختن می‏کند و کشتی بخاری لوید Lloyddampfer آهسته از بندر فاصله می‏گیرد.
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 20:31  توسط سعید از برلین  | 

عروس.(1)
 
   از همان ابتدا مردان زیادی به دختر بلوند و باریک اندام از پادوآ علاقه نشان می‏دادند. مادر اما هشیار بود و پاسداری می‏داد و خود را با حصاری از مطالبات سفت و سخت که برخی از داوطلبان را می‏ترساند احاطه ساخته بود. دخترش باید مردی را بدست می‏آورد که در پیشش به او خوش بگذرد، و از آنجائی که تنها جهیزه دختر زیبائیش بود بنابراین باید هشیاری را دو برابر می‏کرد.
   پس از گذشت زمان کوتاهی قهرمان آینده این رمان در برونن ظاهر می‏شود و همه چیز خیلی سریع‏تر و ساده‏تر از آنچه مادر نگران فکر می‏کرد پیش می‏رود. یک روز یک مرد جوان آلمانی وارد هتل والداستتهوف می‏گردد، جوانی که از همان نگاه اول عاشق مارگریتا گشته و خیلی زود قصد خود را مانند کسانی که فرصتی کم دارند و به بیراهه نمی‏توانند بروند بیان می‏کند. آقای استاتنفوس Statenfoß واقعاً وقت خیلی کمی داشت. او مدیر یک مزرعه بزرگ چای در سیلان Ceylon بود و مرخصی خود را در اروپا می‏گذراند و باید دو ماه دیگر دوباره آنجا را ترک می‏کرد و زودترین تاریخ بازگشت بعدی او به اروپا می‏توانست سه یا چهار سال دیگر باشد.
   این جوان لاغر قهوه‏ای سوخته رنگ با آن رفتار تحکیم‏آمیزش چندان باب میل خانم ریچوتی قرار نگرفت، اما مارگریتای زیبا از اینکه او از همان ساعات اولیه ورود خود وی را با درخواست‏های فوریش محاصره ساخته بود از او خوشش آمد. او بد به نظر نمی‏آمد و دارای رفتار بی غم اشرافیان اروپائی بود، رفتاری که یک اروپائی در مناطق استوایی فرا می‏گیرد، وانگهی او تازه بیست و شش سالش شده بود. این که او از سرزمین دور و شگفت‏انگیز سیلان می‏آمد کمی رمانتیک بود، و همچنین احساس در آنسوی اقیانوس بودن به او برتری‏ای واقعی در مقابل زندگی روزمره متوسط محلی می‏بخشید. لباس‏های استاتنفوس کاملاً مانند لباس انگلیسی‏ها بود؛ از اسموکینگ گرفته تا لباس بازی تنیس، از فراک تا لباس و تجهیزات کوهنوردی و تمام وسائلش دارای مرغوب‏ترین کیفیت بودند، او با وجود مجرد بودن به طور عجیبی چمدان‏های بزرگ و زیادی با خود به همراه داشت و به نظر می‏آمد در هر موردی به یک زندگی‏ درجه یک عادت کرده باشد. او وقت خود را با آرامشی واقعی وقف سرگرمی‏ و خوشی‏های پاتوق تابستانی می‏کرد، رفتارش خوب و واقعی بودند، آنچه باید میشد را خوب و واقعی انجام می‏داد، اما چنین به نظر نمی‏آمد که حضورش با شور و شوق می‏باشد، نه هنگام کوه‏نوردی و نه هنگام قایق‏رانی، نه وقت بازی تنیس و نه بازی بریج، بلکه چنین به نظر می‏آمد که انگار او در این محیط فقط مانند یک مهمان زودگذر حضور دارد، یک مهمان از یک جهان دور و افسانه‏ای، جائی که درخت‏های نخل و سوسمار یافت می‏گردد، و جائی که اشخاصی مانند وی اجازه می‏دهند در خانه‏های ییلاقی سفید و پاکیزه توسط تعداد فراوانی خدمتکاران رنگین پوست آنها را باد بزنند و دستور آب یخ بدهند. فقط در مقابل مارگریتا آرامش و برتری غیر عادیش او را ترک می‏کرد، او با اشتیاق و با مخلوطی از آلمانی، ایتالیائی، فرانسوی و انگلیسی با مارگریتا صحبت می‏کرد و از صبح تا شب مراقب خانم ریچوتی و مارگریتا بود. او برای آن دو روزنامه می‏خواند، صندلی‏های ساحلی را برایشان حمل می‏کرد، و برای مخفی نگاه داشتن عشق خود به مارگریتا به قدری کم به خود زحمت می‏داد که بزودی همه با هیجان تلاش‏هایش را برای به دست آوردن دختر زیبای ایتالیائی مشاهده و داستان او را با علاقه‏ای ورزشکارانه دنبال می‏کردند و گاهی هم بر سر آن شرط می‏بستند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ساعت 18:32  توسط سعید از برلین  | 

عروس.
 
خانم ریچوتی که با دخترش مارگریتا به تازگی در هتل والداستترهوف Waldstätterhof در برونن Brunnen اقامت گزیده بود به آن دسته از زنان نرم و مو طلائی و کمی کُند ایتالیائی تعلق داشت که اغلب در حوالی ونیز Venedig و در لومباردی Lombardi دیده می‏شوند. او انگشترهای زیاد و زیبائی در انگشتان کوچک کوتاه و چاقش حمل می‏کرد و قدم برداشتن کاملاً ویژه‏اش که می‏توانست ابتدا یک حرکت جهنده‏-شادابانه نامیده شود پس از چند لحظه خود را آشکارا هرچه بیشتر و بیشتر به نوعی از حرکت توسعه می‏داد که اردک‏وار راه رفتن نام دارد. خوش‏پوش بود و ظاهراً روزگاری به محترم شمرده شدن عادت داشت و نماینده خوبی برای ایفای این نقش بود، لباس‏های شیک بر تن می‏کرد و گاهی شب‏ها به همراه پیانو با صدائی آموزش دیده و کمی احساساتی در حالی که با بازوان کوتاه و چاق و دست‏هائی کاملاً به جلو کشیده شده نوت را از خود دور نگاه می‏داشت آواز می‏خواند. او اهل پادوآ Padua بود، جائی که شوهر وفات یافته‏اش زمانی یک تاجر و سیاست‏مدار معروفی بوده است. او پیش شوهر خود در فضائی شکوفا از خوش خلقی و بسیار بیش از حد شرایط مالی‏اش زندگی می‏کرده و بعد از مرگ وی نیز با جسارتی مأیوسانه به این کار ادامه می‏داد.
   با این همه اگر که او دختر کوچک و زیبایش مارگریتا، دختر نوجوانی که از زمان ورودشان به هتل تا حال هنوز با کمی کم خونی و بی‏ اشتهائی دست به گریبان بود را همراه خود نمی‏داشت بزحمت می‏توانست برایمان جالب باشد. او دختری جذاب و باریک اندام بود، موجودی ساکت و رنگ پریده با موهائی پر پشت به رنگ بور تیره، و همه او را وقتی با لباس ساده، سفید یا آبی کمرنگ تابستانی از میان باغ و در خیابان می‏گذشت با لذت تماشا می‏کردند. این اولین سالی بود که خانم ریچوتی دختر را با خود به سفر می‏برد _ زیرا آنها در پادوآ تا اندازه‏ای منزوی زندگی می‏کردند _، و نور خفیف ناامیدی که او هنگام مواجه گشتن با آشنایان در هتل به خاطر مورد توجه قرار گرفتن دخترش و در سایه قرار گرفتن وی با آن روبرو می‏گردید به او خوب می‏آمد. البته خانم ریچوتی تا حال همیشه مادر خوبی بود، اما نه مادری بدون داشتن مطالبات پنهانی برای سرنوشت و آینده خویش؛ حالا او شروع کرده بود این امیدهای خاموش را از خود دور سازد و با آنها دختر کوچکش را بیاراید، مانند مادر خوبی که زیور زمان عروسیش را از گردن باز می‏کند و به گردن دختر رشد یافته‏‏اش می‏آویزد.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ساعت 0:37  توسط سعید از برلین  | 

    حالا دیگر اصلاً به موسیقی گوش نمی‏دهم. اول به این خاطر که آرامش کافی برای این کار ندارم و دیگر این که این وداع کردن وقتم را منحصراً به خود اختصاص داده است، و سرانجام این که مایلم آن را برای زمانی بگذارم که برایم ضروری‏تر است. من فقط دوست‏دار تفننی هنر موسیقی می‏باشم و بقدر کافی دارای دانش در این رشته نیستم، اما برخی از آنها را که زمان‏های ناخوشایندم را بهتر می‏ساختند می‏شناسم و گران هم بودند و من آنها را با خود تا ته جهان خواهم برد. چند مجموعه از بتهوون Beethoven و به خصوص چند ملودی از شوبرت Schubert _ من به آنها مانند فرد بی‏خوابی که به مرفین می‏اندیشد فکر می‏کنم.
   وانگهی هنوز چیزهای لطیف و زیبای فراوانی بجز موسیقی برای شنیدن وجود دارند. من در حال حاضر به آنها با زنده‏دلی مخصوصی توجه می‏کنم. من سعی می‏کنم بیاموزم که پرندگان را با آوازشان و آدم‏های آشنا را از قدم برداشتن و از صدایشان با اطمینان کامل تشخیص دهم، من شب‏ها به صدای باد گوش می‏سپارم و با خود می‏اندیشم که آدم گاهی می‏تواند از لحن باد حتماً وضع هوا و فصول را پیش‏بینی کند. و خوشحالم از این که بعضی از چیزهای مطبوع روی زمین فقط برای گوش‏ و نه برای چشم‏ آنجا هستند، مانند بلبل‏ها، زنجره‏ها و غیره.
   به این خاطر طبیعی‏ست که من عمدتاً خود را با چیزهای قابل مشاهده مشغول دارم. آنچه را که آدم باید از دست بدهد ارزشش ده بار بیشتر می‏گردد، و آنچه را که حالا هنوز در چشمم منعکس می‏گردد و آنچه را که با چشم دریافت می‏کنم و می‏تواند به من تعلق گیرد مانند طعمه‏ای برای خود برمی‏دارم.
   هنگامی که از وضعم مطلع گشتم، و وقتی گیجی اولیه از بین رفت، به این فکر افتادم به سفری طولانی بپردازم، شاید با تو، و یک بار دیگر با آگاهی و با گرسنگی کامل خود را با زیبائی‎های جهان تر و تازه سازم، یک بار دیگر به کوه‏های مرتفع صعود کنم و یک بار دیگر به رم Rom سفر کنم و یک بار دیگر به کنار دریا بروم. اما من آن وقت شاید مردی بیمار باشم، و شاید باید یک نفر برای من برنامه حرکت وسائل نقلیه را بخواند و مجبور باشد بعضی چیزها را تهیه کند، در حالی که حالا من در اینجا هنوز یک مرد آزادم و به هیچ کمک مشکوکی محتاج نیستم. همه چیز به وقتش اتفاق خواهد افتاد. با این حال دلم می‎خواست می‎توانستم تو تئوی پیر را قبل از آنکه آن تاریکی واقعی شروع شود یک بار دیگر درست و حسابی تماشا می‏کردم. آیا به خاطر من به این سفر خواهی آمد؟ حالا برای این کار هنوز زود است، این راز را نمی‏شود از همسرم مخفی نگاه دارم. اما به محض این که من بدون پریشانی آمادگی گفتن آن را به او پیدا کردم، باید که بیائی، قبول؟
   حالا من خواهش قلبانه‏ام را گفتم. و در این باره با کسی صحبت نکن، وگرنه من گرفتار سؤال کردن‏ها و تسلیت گفتن‎های دیگران خواهم گشت. باید این مدت کوتاه طوری دیده شود که انگار وضع چشمانم مانند قبل است. من حتی آبونه مجله‏هایم را لغو نکرده‎ام، و کتابفروشی‎ها مانند همیشه لیست کتاب‎های تازه خود را برایم می‎فرستند.
   حالا من دوباره به مسائل جاری کشیده شده‏ام، و چیزی نمی‏خواستم بجز اینکه یک بار دیگر کتباً با تو مانند قدیم گپ بزنم. اگر احیاناً تو نامه‏هایم را نگهداشته‏ و کنار هم قرار داده باشی، همانطور که من نامه‏هایت را محفوظ نگاه می‏دارم، باید یک بسته بسیار ضخیمی شده باشد. امیدوارم که نامه‏های خیلی زیاد دیگری به آنها اضافه گردند، زیرا که من بعد از کور شدن می‏توانم نامه‏های تو را دیکته کنم. اما این نامه شاید آخرین نامه‏ با دست‏خط خودم باشد و در نتیجه می‏تواند یک نوع دست‏خط کمیاب به حساب آید. حالا دیگر کافی‏ست، و من امروز هم مانند همیشه تشکر وفادارانه برای محبت‏ات دارم. دوست قدیمی تو فرانس Franz.
 
(1906)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:45  توسط سعید از برلین  | 

    اغلب حافظه تصویریم را می‏آزمایم، و اگر چه در این راه با اندوه درمی‏یابم که بسیاری از عکس‏های فراموش گشته بی‏پایانم را از دست داده‏ام، اما با این حال خوشحالم که بسیاری را ناخواسته چنین خوب در خاطرم حفظ کرده‏ام. من می‏توانم بعضی از دهکده‏ها را ، بعضی از جنگل‏ها و شهرهای زیبا را که سالیان پیش از میانشان عبور کرده‏ام هنوز هم مانند عکس تازه‏ای دوباره تجسم کنم، و همچنین هنوز یک نقاشی از تیسیان Tizian و چند آثار باستانی و چند آثار هنری دیگر گم نگشته در حافظه خود دارم. من هنوز می‏دانم که چگونه نخ‏های دانه‏‏های گل قاصدک وقتی در باد به پرواز می‏آیند دیده می‏گردند، و هنوز می‏دانم که خورشید صبحگاهی بسیاری از روزهای جوانیم در یک جویبار کوهستانی چگونه منعکس می‏گردید، یا چگونه طوفان می‏پیچید، یا چگونه شب‏ها یک سری از دختران دهکده دست در دست هم در کوچه پرسه می‏زدند. اگر این عکس‏ها هنوز چنین خوب در حافظه‏ام نشسته‏اند و هنوز چنین زنده می‏باشند، بنابراین فکر نکنم چیزهائی را هم که من حالا می‏توانم ثبت کنم بتوانند به این زودی از حافظه‏ام گم بشوند.
   البته برای حفظ آن اندک از متانتم هنوز اجازه انجام چنین آزمایش‏هائی را با محیط اطرافم ندارم. وقتی من گاهی همسرم را تماشا می‏کنم، قامتش را، لباسش را، چهره‏اش را و دستانش را می‏بینم به فکر فرو می‏روم، و وقتی به این می‏اندیشم که تصویرش بعدها چگونه در پشت چشمان کور شده من زندگی خواهد کرد عقل از سرم می‏پرد و سرنوشت برایم احمقانه، افتضاح، بی‏ رحم و بی معنی جلوه می‏کند.
   اما در این باره نمی‏خواستم برایت بنویسم.
   بیشتر مایلم به تو بگویم که من تو را و دوستی‏ات را، خاطرات عزیز و مشترک فراوانمان و آنچه را که در دوران‏های ناراضی بودن برایم آرام‏بخش بودند حالا عمیق‏تر احساس می‏کنم و آنها را نزدیک‏تر و متصل به خود می‏دانم. من حالا تماشا می‏کنم، آن طور که تو بعد متوجه خواهی گشت، من با ترس مخصوصی به چیزهائی که می‏توانند آرامش دهنده یک زندگی به لرزش افتاده و سرچشمه نیروی تازه‏ای گردند نظاره می‏کنم، و فکر می‏کنم که به اندازه کافی از آنها وجود داشته باشد تا بتوانند حریف یأس گردند. از آنجائی که حالا من باید کور بشوم، طبیعی‏ست که بینائی و هر آنچه دیدنش با چشم لذتبخش است با ارزش و شگفت‏انگیز به نظر ‏آیند. اما با این حال می‏دانم که هنوز چیزهای دیگری هم وجود دارند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 1:16  توسط سعید از برلین  | 

    این آن چیزی‏ست که من در اصل می‏خواستم با تو در میان بگذارم. از زمان دانستن این خبر در اینجا مانند فردی زندگی می‏کنم که در حال وداع کردن است. یک حالت غریبی‏‏ست که آدم را به داشتن بعضی از افکار برمی‏انگیزاند و عجیب آنکه با خود فقط درد به همراه ندارد. تو منطقه و تپه‏های ما و خانه کوچکم را با آن منظره وسیع گندم‏زارها و علف‏زارهایش می‏شناسی. تمام اینها را حالا من تماشا می‏کنم و متوجه می‏گردم که در این سال‏ها چه مقدار زیادی از آنها برایم ناشناس مانده بودند. بنابراین باید حالا با تمام آنها خیلی خوب و دقیق آشنا شوم تا بعداً مجبور به زندگی در جهانی ناآشنا نگردم، بلکه بدون چشم هم بتوانم خود را در آن بومی احساس کنم. من در این اطراف قدم می‏زنم و اغلب متعجب می‏گردم از اینکه این همه چیز برای تماشا کردن وجود دارد، البته اگر آدم حقیقتاً یک بار <تا جائی که پلکها قادرند> بنوشد. در این حال شاید حتی از پوچی مضحکی هم لذت ببرم. چون ببین، من نمی‏توانم به خودم کمک کنم، اما در حین این وداع و این آخرین حظ بصر ِ حریص چنین به نظرم می‏آید که انگار یک هنرمند واقعی در من گم شده است، که انگار مشاهده کردن را کاملاً طور ویژه‏ای می‏فهمم. یا شاید هم چون حالا در وضعیت استثنائی و اندوهگینی قرار گرفته‏ام جهان را آنطوری می‏بینم که یک شاعر همیشه می‏بیند. و به این خاطر با وجود حضور درد لذت هم می‏برم.
   یک مزرعه جو و درخت توسکائی که می‏دانم تا چند ماه دیگر هرگز قادر به دیدنشان نخواهم گشت کاملاً طوری دیگر از آنچه قبلاً خود را به من می‏نمایاندند دیده می‏گردند. ناگهان همه چیز، حتی شبکه ریشه‏ها بر روی یک جاده خاکی ِ حاشیه جنگل ناگهان با ارزش می‏گردند و نگاه کردنشان گوارا و لذتبخش است. هر شاخه درخت بلوط و هر هدهدی در پرواز زیبا و شگفت‏انگیز است، بیانگر یکی از اندیشه‏های خلقت‏ است، وجود دارد، زنده است، آنجاست و تنها با بودن خود واقعیت خویش را توجیه می‏کند، که یک معجزه و یک شادی می‏باشد. و هنگامی که من یه این فکر می‏کنم که تمام این چیزها باید بزودی ناپدید گردند، آنها برایم به صورت تصویر درمی‏آیند، اتفاقات با نشاط خود را از دست می‏دهند و به ایده و سمبول‏ تبدیل می‏گردند و ارزش جاودانه آثار هنری را از آن خود می‏سازند. این بقدری عجیب و شگفت‏انگیز است که اغلب ترس و وضعیت حزن‏آورم برای ساعت‏ها کاملاً گم می‏گردند. گاهی مزارع متعددی را در دوردست چنان خلاصه شده و چنان اساسی ساده گردیده می‏بینم که شاید فقط نقاشان بزرگ بتوانند آن را نشان دهند. و گاهی به چیزهای کوچک می‏نگرم، به علف‏ها و حشرات، به پوست یک درخت یا به یک قطعه سنگ سیلیس، که تأثیرش بر من اندک نیست، من رنگ‏ها را می‏بینم و مانند یک نقاش آنها را مطالعه و بررسی می‏کنم، من بدن می‏بینم و از این تماشای منقلب کننده مانند داشتن استعداد ارزشمندی لذت می‏برم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:27  توسط سعید از برلین  | 

Abschiednehmen: Hermann Hesse
 
تئو Theoیِ عزیز!
خواهش می‏کنم این نامه را حتی اگر هم کمی طولانی و خسته کننده به نظرت برسد با دقت بخوان و با هیچ کس در باره آن حرف نزن. گرچه من مجبورم اشاره کنم که شاید این آخرین نامه من به تو باشد، اما این موضوع نباید تو را به وحشت اندازد، زیرا که من نه تصمیم به مردن دارم و نه به بی‏ وفا گشتن نسبت به تو.
   یک جریان واقعاً ناگوار رخ داده است. سریع و واضح برایت بگویم، من در حال کور شدن می‏باشم. آخرین بار هشت روز پیش در شهر پیش چشم‏پزشک بودم، و از آن روز می‏دانم که چشمان ضعیفم تا حداکثر یک سال دیگر کور خواهند گشت و من باید خود را برای تحمل کردن این وضع آماده سازم. معالجه‏ای که من در این زمستان انجام دادم ثمری به بار نیاورد.
   از این که حالا چرا این ماجرا را با تو و نه با شخص دیگری در میان می‏گذارم نباید ناراحت شوی! نمی‏خواهم شکایت کنم، اما احساس می‏کنم در باره این موضوع نیاز به صحبت کردن دارم. همانطور که می‏دانی در اینجا بجز همسرم کسی دیگری را ندارم و من نمی‏خواهم فعلاً چیزی از این ماجرا به او بگویم. ما می‏پنداشتیم که درد چشم من در اثر خستگی‏ست که خود بخود برطرف خواهد گشت، به این دلیل مایل نیستم این حقیقت را قبل از آنکه خود تا اندازه‏ای با آن کنار آمده باشم به همسرم بگویم. و اگر این موضوع را به او می‏گفتم، او یا مشغول متقاعد ساختن من می‏گشت تا ثابت کند که هیچ اتفاق مهمی نخواهد افتاد و من نباید همه چیز را فقط سیاه و سفید ببینم و یا اینکه رفتارش از حالا، قبل از رسیدن موعود مانند دلسوزی و پرستاری از یک کور می‏گردید، و هر دو حالت می‏توانستند احتمالاً یکسان غیر قابل تحمل باشند.
   به این خاطر به تو رو آوردم تا برایت از موقعیت و افکارم که در حال حاضر مرا به خود مشغول ساخته‏اند حرف بزنم، درست همانطور که در قدیم بعضی از تجارب خود را به هم می‏گفتیم و در باره آنها با هم صحبت می‏کردیم. و چون بزودی دیگر قادر به نوشتن نخواهم بود، باید تو آخرین نفری باشی که من به این نحو با او به درد دل می‏پردازم.
   لازم نیست که برایم نگران باشی. شاید بتوانم بعد از این ماجرا باز هم کار کنم، البته به کمک دیکته کردن و بلند خواندن، و اگر هم قرار باشد که این کار نشود باز هم نیازمند نخواهم گردید.
   تا حالا بجز خواندن از چیز دیگری نمی‏بایست صرفنظر کنم. البته تنها مشغله اصلی من تا حال خواندن بوده است و خدا را شکر چیزهای زیبا و جذاب بسیار در ذهنم نگاه داشته‏ام، وانگهی من هرگز آنطور هم خانه‏نشین نبوده‏ام که بدون کتاب‏ها نتوانسته باشم زندگی کنم. اما جای تأسف اینجاست که وقتی من از کنار کتاب‏ها رد می‏شوم نمی‏توانم مقاومت کنم و یک جلد کتاب برمی‏دارم تا همسرم آن را برای نیم ساعت برایم بخواند. البته برای اینکه او پی به ماجرا نبرد نمی‏توانم زود به زود این کار را انجام دهم. ضمناً وضع چشمانم طوری می‏باشند که خودم هنوز قادر به خواندم، اما نه برای مدتی طولانی، و به این دلیل از توانائی چشمانم برای کارهای مهم‏تری استفاده می‏کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ساعت 19:50  توسط سعید از برلین  | 

 
آیا تردد سریع افکار در ذهن می‏تواند یکی از علل نرسیدن دستور به موقع مغز به دست برای برداشتن قلم و نوشتن باشد؟ و آیا ذهنی خالی از فکر دارای مشکلی سنگین‏تر نیست؟
آیا تنظیم مطلوب و مرتب ترافیک افکار در ذهن کمکی به دست نویسنده خواهد کرد تا صدای دستور مغز را زودتر و بهتر بشنود و شروع به نوشتن کند؟ آیا خالی کردن ذهن از فکر به نویسنده این امکان را خواهد داد که بدون دستور مغز به دست از تهی، از هیچ، از خلاء بنویسد؟
برای نویسنده شاید خالی بودن ذهن مهمتر از داشتن ذهنی با افکار فراوان و سریع در گردش باشد، یا شاید هم عکس آن صدق کند. برای شاعر اما در کنار یار بودن مهم‏تر از هر چیز است. و دیگر اینکه حقیقی یا مجازی بودن یار برای شاعر واقعاً بی اهمیت است.
 
***
قسمتی از نامه عاشقانه یک افسر راهنمائی و رانندگی به معشوقه‏اش:
ما مردم آنقدر به بی‏ قانونی خو گرفته‏ایم که هر بی‏قانونی می‏تواند به استناد از قوانینی که خود وضع کرده‏ایم ما را قانوناً به چنگ قانون اندازد و در هر دادگاهی مانند آب خوردن محکوممان سازد.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 13:9  توسط سعید از برلین  | 

    تقریباً تمام روز بعد را در کازینو به تمرین می‏گذراند. به نظر می‏آمد کمی لاغر شده است، زیرا که عصبانیت دیروز بر روی معده‏اش نشسته بود و اصلاً میل به غذا نداشت. این برلینی لعنتی پر چانه! به حسابش خواهم رسید.
   ساعت هشت تمام صندلی‏ها در اشتورشن پر شده بودند. آقای لگاگر دستانش را می‏شوید، چوب بیلیاردش را پاک می‏کند و به چرم نوک آن سمباده کاغذی می‏کشد. پنج دقیقه بعد از ساعت هشت کرکل‏شن می‏آید، با خوشحالی سلام می‏دهد و کت تابستانی شیک خود را در آورده و بلوزی سیاه و ابریشمی بر تن می‏کند و یک قطعه گچ روی لبه میز بیلیارد قرار می‏دهد.
   "آقا، مایلید از گچ خوب من استفاده کنید؟"
   لگاگر فقط سرش را می‏جنباند و او شروع به بازی می‏کند.
   "شما می‏تونید نیمی از کل امتیاز بازی آوانس داشته باشید."
   خون لگاگر به جوش می‏آید: "این آوانس دادنتون به درد جهنم می‏خوره!". و شرط بازی را چنین تعیین می‏کند که ششمین توپ باید غیر مستقیم بازی شود و توپ یازدهم با باندهای روبرو. کرکل‏شن با اشاره دوستانه سر موافقت خود را اعلام می‏کند.
   پس از لحظه کوتاهی لگاگر متوجه می‏گردد که عقب افتاده است. او بطور لاعلاجی خشمناک بود و دیگر بازی آرام خود را نیافت.
   وقتی امتیازهای کرکل‏شن به سیصد میرسند شروع به ریسک کردن می‏کند و به تردستی می‏پردازد. او ضرباتش را مشکل می‏ساخت، یک دستی بازی می‏کرد، ضربات کمانه‏ای و ضربات مارپیچی می‏زد.
   کرکل‏شن بعد از رسیدن امتیازهایش به چهار صد به خود اجازه چند بذله‏گوئی می‏دهد. لگاگر چشمانش را زیر پیشانی سرخ شده‏اش در کاسه میچرخاند و لبانش را با گاز گرفتن زخم کرده بود. او می‏دانست که باید مفتضحانه بازی را ببازد.
   در هنگام 465مین امتیاز حریفش شروع به خندیدن می‏کند: "خوب، العان تمومش می‏کنم."
   لگاگر با عصبانیت زیادی فریاد می‏زند: "بسه دیگه. از این بذله‏گوئی بی‏مزه و لعنتی دست بکشید، یا _!"
   "آقای محترم، عصبانی نشید. 467، 468، 469، بفرما، حالا باند روبرو: سوراخ گوشه دست چپ، اینم یک افه‏ی معکوس، سه بانده. به به _ 470، 471. آها، یکی باقی موند. نوبت شماست."
   تمام ده توپ آخر را قهرمان با باند روبرو بازی کرد. ظاهراً می‏خواست حریفش را مورد استهزاء قرار دهد. و کاملا آرام مانده بود! از میان تماشگران چند بار صدای بلند براوو برمی‏خیزد. حالا او تمام شده بود.
   او تعظیم بلند بالائی در مقابل حریف شکست خورده خود می‏کند. "آقای عزیز، موجب افتخارم بود. تا بازی بعد. همانطور که قبلاً گفتم نیمی از کل امتیاز هر بازی را به شما آوانس خواهم داد."
   چهره آقای لگاگر زرشکی رنگ شده بود. وقتی می‏بیند که چگونه کرکل‏شن شانه‏هایش را بالا انداخته و می‏خندد کنترل خود را از دست می‏دهد و خشم بر او غلبه می‏کند، چوب بیلیاردش را برمی‏دارد، به این دست و آن دست می‏اندازد، در هوا می‏چرخاند و قصد داشت که آن را بر جمجمه مرد برلینی بکوبد که مردم او را از پشت می‏گیرند و چوب بیلیارد را از دستش خارج می‏سازند.
   مسئول نوشتن امتیاز بازی بلافاصله خود را چالاک در میان می‏اندازد و می‏گوید: "آقای لگاگر آرام بگیرید! خدای مهربان، بالاخره هرکسی می‏تواند یک بار بدشانسی بیاورد. بفرمائید، بفرمائید یک فنجان قهوه بنوشید."
   در حالی که مسئول نوشتن امتیاز بازی تماشگران را به ساکت شدن دعوت می‏کرد لگاگر خودش را از دست آنها رها ساخته و به طرز ترسناکی پالتویش را می‏پوشد و سالن را ترک می‏کند.
  
لرزان و با قلبی پاره گشته از خشم و شرم قدم به خیابان تاریک می‏گذارد. با نگاهی بر زمین، با صدای بلند و غضبناک با خود حرف می‏زد و چوب بیلیارد و مشتش را در هوا تکان می‏داد.
   یک مأمور پلیس جلوی او را می‏گیرد و نگهش می‏دارد. او با عصبانیت می‏پرسد "چه می‏خواهید؟"
   "لطفاً اینطور داد نزنید. به نظر می‏رسد که مست باشید."
   او سعی می‏کند خود را از دست مأمور رها سازد. مأمور پلیس او را محکم‏تر نگاه می‏دارد. "نمیخواهید آرام بگیرید _؟
   اما دیگر لگاگر رام شدنی نبود. او مشتی به صورت مأمور پلیس می‏زند و بعد با چوب بیلیارد بر کلاه خود او، بر دستان و بر پشتش می‏کوبد. مردم دور او را می‏گیرند، دست‏ها بالا می‏روند، سوت‏ها به صدا می‏آیند، و بعد از دو دقیقه آقای لگاگر مغلوب می‏گردد، از پا افتاده و با دست‏های دستبند خورده توسط سه مأمور پلیس دستگیر می‏شود. 
 
(1902)

http://www.youtube.com/watch_popup?v=vS0QjEeNYpM&feature

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:47  توسط سعید از برلین  | 

   ابتدا هنگامی که آقای لگاگر نزدیک‏تر می‏شود، تازه مسئول نوشتن امتیاز بازی متوجه وی گشته، به سمتش می‏شتابد و بدون توجه به چهره تلخ و عصبانی مشتری دائمیش او را با خود می‏کشد و مجبور به نشستن بر روی صندلی‏ای در ردیف اول که خود بر روی آن نشسته بود می‏کند.
   او زمزمه می‏کند: "آقای لگاگر، حالا شما می‏توانید یک بازی خوب ببینید. یک بازی‏ عالی. او در حال بازی پانصد امتیازی با مسیرهای از پیش تعیین شده است و هرگز بیش از دو توپ در یک سوراخ نمی‏اندازد."
   لگاگر با خشم می‏پرسد: "این مرد چه نام دارد؟"
   "کرکل‏شن Kerkelchen از برلین Berlin، کرکل‏شنِ معروف. او هشت روز پیش در مبارزه‏ای درخشان در زوریخ Zürich بر داوبن‏اشپک Daubenspeck به نحو درخشانی پیروز شد. شما حتماً این خبر را در روزنامه خوانده‏اید. بله این خود آن شخص است. چه بازی‏ای می‏کند، چه بازی‏ای! فقط نگاه کنید!"
   مرد برلینی تقریباً بازی‏هایش را به سرعت به پایان می‏رساند. لگاگر به دقت به بازی کردنش نگاه می‏کرد. بازی مرد تمیز و بی‏نقص بود.
   هنوز مدتی از به پایان رساندن بازی نگذشته بود که مسئول نوشتن امتیاز بازی خود را به او میرساند.
   "آقای پروفسور، با اجازه آقای لگاگر بازی کن اول ما را که تازه رسیده‏اند معرفی می‏کنم _ آقای لگاگر."
   آقای لگاگر حالا مجبور می‏شود از جا بلند شود و برای نوعی از سلام دادن تصمیم بگیرد. رفتار کرکل‏شن در برابر آقای مسن‏تر که دارای بدنی تقریباً پیر و خشک بود بسیار مهربانانه و کمی هم حمایت‏گرانه بود. لگاگر لبش را به دندان می‏گزد.
   "آقای لگاگر، مایلید یک دست بازی کنیم؟ من به شما دویست و پنجاه امتیاز از یک بازی پانصد امتیازی آوانس می‏دهم."
   "خیلی ممنون، من امتیازی نمی‏خواهم. اما می‏خواهم که با توپ‏های متعلق به خودم بازی کنم."
   قهرمان جهان می‏خندد: "مانعی ندارد. آیا آنها از عاج ساخته شده‏اند؟"
   "بله، البته."
   "اوه، من همیشه با توپ ساخته شده از پلاستیک بازی می‏کنم و بسیار قابل توصیه‏اند."
   آقای لگاگر چهره‏اش بی‏رنگ می‏گردد و سکوت می‏کند. مسئول نوشتن امتیاز توپ‏های او را می‏آورد، با پارچه کوچک پشمی و سفید رنگی آنها را پاک کرده و روی میز قرارشان می‏دهد. کرکل‏شن یکی از توپ‏ها را در دست می‏گیرد و به آرامی می‏گوید: "حدس می‏زدم. توپ‏ها سنگین هستند."
   "_سنگینند؟"
   "بله، آقای عزیز. این توپ حداقل دویست و چهل گرم وزن دارد. وزن کافی و مناسب یک توپ دویست و ده و یا دویست گرم می‏باشد."
   لگاگر با عصبانیت می‏گوید: "وزن توپ‏ها اما برای من تا حال مناسب بوده‏اند."
   "اوه، خواهش می‏کنم، چندان هم مهم نیست. آیا شما می‏خواهید شروع کنید؟"
   آقای لگاگر چند توپ بازی می‏کند. تماشاگران با دقت به بازی چشم دوخته بودند. کرکل‏شن سریع و با امتیازی خیلی بالا بازی را می‏برد.
   لگاگر با سومین ضربه اشتباه چوب خود را روی میز قرار می‏دهد.
   "اگر شما اجازه بدهید مایلم که به بازی دیگر ادامه ندهم. من امروز در فرم بازی کردن نیستم، همین چند لحظه پیش از مسافرت بازگشته‏ام."
   کرکل‏شن تا اندازهای متعجب شده بود.
   او خیلی سرد می‏گوید: "بسیار خب، هر طور که شما مایلید. شاید بتوانیم فردا با هم بازی کنیم. من همیشه در فرم بازی کردن هستم."
   آن دو با ساعت هشت شب فردا برای بازی کردن به توافق می‏رسند و آقای لگاگر با عصبانیت و بدون خداحافظی از مسئول نوشتن امتیاز بازی که متوحش در را برای او گشوده بود به راه می‏افتد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 23:7  توسط سعید از برلین  | 

دیشب بعد از مدت‏های طولانی باز سهراب به خوابم آمد، آنقدر نرم آمد که بعد از رفتنش خیال می‏کردم هنوز در حال خواب دیدنم.
آنقدر آهسته و آرام با من حرف زد که فراموش می‏کردم سؤال‏هایم را مطرح کنم و وقتی رفت سؤالی ناگهان به یادم افتاد، از جا جستم و به دنبالش تا ته خیابان دویدم و وقتی از دور دیدمش بلند صدا زدم: "آقا سهراب ... آقا سهراب."
برگشت و با تعجب ایستاد.
"آقا سهراب می‏بخشی (من همیشه در خواب آقا سهراب صدایش می‏کنم) می‏خواستم بدونم منظورتون از «چشم‏ها را باید شست، جور دیگر باید دید» چیه؟"
خنده نقلی‏ای تحویلم می‏دهد و می‏گوید: "حالا چه موقع این سؤالاست؟ برو وقتی دفعه بعد اومدم تو خوابت با هم در باره‏اش صحبت می‏کنیم."
من که نمی‏دانستم نوبت بعدی دیدارمان چه وقت خواهد بود سماجت کردم و گفتم: "آقا سهراب حالا کو تا نوبت بعدی. تا نوبت بعدی کی مرده‏ست و کی زنده‏!"
نمی‏دانم آیا سماجت کردنم او را به تعجب انداخت‏ یا اینکه از فلسفه بافیم خوشش آمده بود! که باز هم خنده ریزی کرد و ‏گفت: "آخه این که درست نیست دوست عزیز (او همیشه در خواب مرا دوست عزیز صدا می‏کند)، وقتی من تو خوابت نباشم نمی‏تونم که چیزی برات تعریق کنم و تو هم اگر چیزی از طرف من تعریف کنی چیزی نیست بجز تعریف‏های خودت و نه من، گفته باشم!"
از سمج بازی کردنم شرمگین می‏شوم، سرم را پائین انداخته و آهسته راه آمده را برمی‏گردم.
بعد از وارد شدن به اطاق ناگهان چشمم به کاغذ نامه‏ای که کنار بالش قرار داشت می‏افتد. نامه را فوری برمی‏دارم و همانطور ایستاده در کنار تختخواب شروع به خواندن می‏کنم:
"دوست عزیز،
مانند هر بار که به سراغت می‏آیم و تو را در خواب می‏بینم، این بار هم خواب بودی. نخواستم مانند آن بار از خواب بیدارت کنم و بدخواب شوی. این نامه را برایت می‏نویسم و کنار بالش‏ات می‏گذارم که وقتی از خواب بیدار شدی بتوانی آن را فوری ببینی و گم و گور نشود. نکند مانند آدم‏های دیوانه وقتی هوا سرد است و باران می‏بارد چتر با خود نبری و زیر باران بروی و ذات‏الریه کنی! این هم جواب سؤالی است که دفعه پیش بعد از رفتن از خوابت و بعد از آنکه به دنبالم دویدی و آن را از من پرسیدی برایت می‏نویسم. این را هم بگویم و رفع زحمت کنم: هیچ دیداری مزه دیدار در بیداری را نمی‏دهد و وای به حال کسی که در وقت خواب دیدن هم کسی به سراغش نرود".
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 2:48  توسط سعید از برلین  | 

    کسی در جهان مانند بازیکن‏های حرفه‏ای بیلیارد چنین مشتاقانه و عمیق مورد نفرتش نبود. البته خود او سالیانی دراز بجز بازی بیلیارد کار دیگری انجام نداده بود، اما او بازنشسته بود و فقط بخاطر تفریح بازی می‏کرد. او بعد از ظهرها در کازینو بازی می‏کرد، شب‏ها در اشتورشن، بر تمام حریفانش پیروز می‏گشت، و اغلب گزارش‏های متکبرانه مسابقات بازی‏های بیلیارد در روزنامه را با طعنه‏ای تلخ و با صدای بلند می‏خواند و از آن لذتی همراه با خشم می‏برد.
   "کولوانست Kolwanst در برسلاو Breslau در یک مسابقه هزار و دویست امتیازی بازی کرد. کولوانست! او باید به اینجا بیاید؛ من حتی به او هشتصد امتیاز از یک بازی دوهزار امتیازی آوانس می‏دهم. بازی‏های هزار امتیازی مبتذلند، هر پسربچه‏ی توی کوچه هم اگر کمی مواظب باشد می‏تواند این بازی را بکند. پس تکلیف یک بازی خوب چه می‏شود؟ نه، باید بعد از هر سه توپ دو بانده بازی گردد، من این‏طور فکر می‏کنم."
   و او با مأمور نوشتن امتیاز یک دور بازی جانانه‏ای می‏کند، بازی‏ای که در آن پنجمین توپ با باند بازی باید می‏شد و امتیاز بدست آمده کمتر از ده به حساب نمی‏آمد. او همچنن به مأمور نوشتن امتیاز پنجاه امتیاز از صد امتیاز آوانس داد.
   او هفت سال پیش برای شرکت در یکی از مسابقات به اشتویسلفینگن Stößelfingen سفر کرده بود و چهار سال قبل به کویدانگرفلدن Quedangerfelden، و در هر دو بار نفر اول مسابقه گشته و یک گواهینامه دریافت کرده بود که می‏توانست در میان جمع دوستانش آن را به تمسخر گیرد.
   او می‏گفت: "من آدم‏هائی را می‏شناسم که در یک بازی بیش از چهل امتیاز نمی‏آورند و با این وجود بازیکنانی بهتر از این پروفسورها در وین Wien و جاهای دیگر هستند."
 
روزی آقای لگاگر از یک سفر کوتاه تابستانی بازمی‏گردد. او به خانه ساده دو اطاقه‏اش می‏رود، لباس‏هایش را عوض می‏کند، گچ‏اش را در جیب قرار داده و قدم‏زنان آهسته به سمت اشتورشن می‏رود. ساعت هشت شب بود.
   هنگامی که او با لبخند و با تکان دادن مهربانانه و متواضعانه سر به عنوان سلام در سالن را باز می‏کند هیچ گارسون زنی و هیچ مأمور نوشتن امتیازی به پیشوازش نمی‏شتابد. او همانطور ایستاده خشکش می‏زند و حیرت‏زده به داخل سالن تغییر یافته نگاه می‏کند. بهترین میز بیلیارد، میز بیلیارد رزو شده او خالی نبود! دور تا دور دو ردیف صندلی با فاصله از میز قرار داشتند که همگی آنها از تماشاچیان پر شده بودند، و در کنار میز بیلیارد یک غریبه ایستاده بود، مرد جوان و تقریباً تنومندی که به تنهائی بازی می‏کرد. این مرد چوب بسیار زیبائی داشت، بلوزی نازک و سیاه رنگ از جنس ابریشم بر تن داشت و رفتارش کاملاً مطمئن و کمی عشوه‏گرانه بود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:48  توسط سعید از برلین  | 

Hermann Hesse: Eine Billardgeschichte
 
آقای اسکار آنتون لگاگر Oskar Anton Legager بیلیارد‏باز ماهری بود. همیشه وقتی او در کنار در سالن بیلیارد اشتورشن Storchen ظاهر می‏گشت، یک خانم گارسون نفس نفس زنان با عجله و احترام به سمت وی می‏رفت تا کلاه و عصای او را از دستش بگیرد، و در این بین مأمور نوشتن امتیاز بازی نیز چوب بیلیارد آقای لگاگر را از گنجه قفل شده در می‏آورد و با تعظیم بلند بالائی آن را تحویل او می‏داد و سپس توپ‏های ساخته شده از عاج فیل را که متعلق به آقای لگاگر بودند از کشوی قفل شده‏ای خارج می‏ساخت، میز بیلیارد رزرو شده برای آقای لگاگر را با ماهوت پاک کن تمیز و چراغ گازیِ بالای میز را روشن می‏کرد، در این حال آقای لگاگر شراب یا قهوه سفارش می‏داد و پالتوی خاکستری رنگش را از تن در می‏آورد، زیرا که او همیشه با پیراهنی که آستین‏هایش‏ بالازده شده بودند بازی می‏کرد.
   چوب بیلیاردش یک اثر هنری بود، کلفت اما سبک و فقط 260 گرم وزن داشت، از چوب آمریکائی سه رنگ ساخته شده بود، با دسته‏ای راه راه‏ کنده کاری شده‏ و با حروفی تزئینی سیاه نشسته بر رنگ سفید O. A. L که هنرمندانه در هم پیچیده بودند و در محاصره برگ‏های به هم بافته شده‏ای قرار داشتند.
   توپ‏هایش هم نیز دارای کیفیتی عالی بودند. وانگهی او گچ سبز رنگ و گرانقیمت مخصوص خود را در جعبه پلاستیکی کوچکی که سه حروف O. A. L بر آن نقش بسته بود همیشه در جیب حمل می‏کرد.
   همیشه بعد از آنکه لگاگر پالتوی خاکستری رنگش را از تن در می‏آورد و دست‏هایش را می‏شست و با دقت خشک می‏کرد، به معاینه چرم سر چوب بیلیاردش می‏پرداخت و سپس در حالی که جعبه لاستیکی حامل گچ را از جیب شلوارش خارج می‏ساخت حریف طلبانه به اطراف نگاه می‏کرد و در حال انتظار چرم سر چوب بیلیاردش را مفصلاً گچ‏مالی می‏کرد.
   معمولاً بلافاصله یکی از مشتریان باشگاه جلو می‏آمد و با او شروع به بازی می‏کرد. آقای لگاگر به هر بازیکنی از صد امتیاز پنجاه امتیاز آوانس می‏داد. بعلاوه او وقتی که حریفش ضعیف بود تمام توپ‏ها را غیر مستقیم بازی می‏کرد و بعد از هر پنج توپ با باند روبرو بازی می‏کرد. با این وجود تقریباً همیشه برنده او بود، اما سعی نمی‏کرد از آن سودی نصیب خود سازد، بلکه همیشه نیمی از پول میز بازی را او می‏پرداخت و اگر کسی با این کار او مخالفت می‏کرد بسیار عصبانی می‏گشت و سپس با تحقیر بی‏پایانی می‏‏گفت: "مگر فکر می‏کنید که من یک بازیکن حرفه‏ای هستم؟"
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 15:3  توسط سعید از برلین  | 

    این ملت که تحت چنین امتحان سختی به بلوغ رسیده است امروز هنوز نمی‏داند که مسیرش او را به کجا می‏کشد و چه کس رهبر و کمک‏رسانش خواهد گشت. فرشته‏ها اما می‏دانند، و آنها می‏دانند که چرا بر فراز آسمان این ملت و سراسر جهان ترانه جنگ را فرستاده‏اند.
   و از میان این روزهای سیاه مسیری می‏درخشد، مسیری که ملت شکست‏خورده باید برود.
   این ملت نمی‏تواند از نو دوباره کودک گردد. کسی نمی‏تواند این کار را انجام دهد. این ملت نمی‏تواند راحت توپ‏هایش، ماشین‏ها و پولش را بذل و بخشش کند و دوباره در شهرهای صلح‏آمیز و کوچک شعر بسراید و سوناتها را اجرا کند. اما می‏تواند مسیری را برود که تک تک این ملت وقتی که زندگی او را در اشتباه و غم و اندوهی عمیق فرو کشانده است باید برود. این ملت می‏تواند همچنین مسیری را که تا کنون رفته است را، منشاء و کودکی خویش را، بزرگ شدنش، شکوه و شکستش را به یاد آورد، و او می‏تواند در مسیر این یادآوری نیروهائی را پیدا کند که به طور قابل ملاحظه‏‏ و گم ناگشتنی‏ای به او تعلق دارند. این خلق باید همانطور که پرهیزکاران و وارستگان می‏‏گویند <به خویش بازگردد> تا بتواند در خود، در آن عمیق‏ترین نقطه درونی خود ذات خویش را دست‏نخورده بیابد، و این ذات قصد فرار از سرنوشت او نخواهد کرد، بلکه به او پاسخ مثبت خواهد داد و از بهترین‏ها و درونی‏ترین‏های دوباره پیدا گشته‏ی او از نو آغاز خواهد کرد.
   و اگر این انجام گیرد، و اگر خلق سرکوب گشته مسیر سرنوشت خود را با میل و صادقانه طی کند می‏تواند بدین ترتیب اندکی از آنچه را سابق بر این برقرار بود تعمیر کند. و دوباره یک جریان پایدار سکوت می‏تواند از این خلق به راه افتد و در جهان نفوذ کند. و در آینده، آنهائی که هنوز تا امروز دشمن این خلق می‏باشند این جریان سکوت را دوباره اخذ و استراق سمع خواهند کرد.
 
(1918)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:11  توسط سعید از برلین  | 

   البته به ملت هشدار داده شد و اخطار گردید که گمراه گشته‏اند. به آنها زمانهای قدیم را یادآور گشتند، از شهرت آرام و پنهان کشور گفتند، از انتشار هنر معنوی که روزی آنرا مدیریت می‏کردند، از جریان پایدار اندیشه‏های اصیل معنوی، از موزیک و شعر که روزی این سرزمین به جهان هدیه می‏داد تعریف کردند. اما آنها با شادی بخاطر ثروت تازه به دست آمده به این حرف‏ها می‏خندیدند. جهان گرد بود و خود را می‏چرخاند و زمانی که پدر بزرگ‏ها شعر می‏سرودند و فلسفه می‏نوشتند کار خیلی قشنگی می‏کردند، اما نوادگانشان می‏خواستند نشان دهند که آدم می‏تواند در این سرزمین کارهای دیگری را هم انجام دهد و دارای قابلیت‏های دیگری باشد. و به این ترتیب آنها در هزاران کارخانه‏ خود چکش می‏زدند، بخار براه می‏انداختند و ماشین‏های جدبد، راه‏آهن‏های جدید، محصولات جدید و همچنین برای مواقع ضروری پیوسته توپ و تفنگ‏های جدید نیز می‏ساختند. ثروتمندان خود را از ملت سوا ساخته بودند و کارگران فقیر خود را تنها و رها شده می‏دیدند و آنها هم دیگر به ملت خویش که خود جزئی از آن بودند فکر نمی‏کردند، بلکه فقط نگران حال خود بوده و فقط برای خود فکر و تلاش می‏کردند. و حالا ثروتمندان و مقتدرانی که تمام این توپ و تفنگ‏ها را برای مقابله با دشمن خارجی تهیه کرده بودند بخاطر دوراندیشی خود شاد بودند، زیرا که حالا در درون کشور دشمنانی وجود داشتند که می‏توانستند حتی خطرناکتر از دشمن خارجی باشند.
   پایان تمام این ماجراها به جنگی بزرگ ختم می‏گردد که سال‏ها جهان را به طرز وحشتناکی ویران ساخت و ما در میان آنچه از آن برجای مانده است ایستاده‏ایم، مبهوت از قیل و قالش، خشمگین از مهمل بودنش و بیمار از جریان خونش که از میان تمام رویاهایمان می‏گذرد.
   عاقبت جنگ به پایان رسید و امپراطوری جوان و شکوفائی که پسرانش با شوق، آری با گستاخی به جبهه‏های جنگ شتافته بودند در هم فرو می‏ریزد. امپراطوری شکست می‏خورد، به طرز وحشتناکی شکست می‏خورد. فاتحین جنگ اما قبل از آنکه هنوز از صلح صحبتی به میان آمده باشد مطالبه غرامت سنگینی از ملت شکست خورده می‏کنند. و چنین اتفاق می‏افتد که روزهای متمادی ارتش شکست ‏خورده در اثنای عقب نشینی از میان صف‏های طولانی ملت خود مانند روزهائی که ارتش با قدرت از میانشان عبور می‏کرد می‏گذشتند تا به دشمن پیروزمند تحویل داده شوند. ماشین‏ها و پول از کشور شکست خورده به سوی جیب دشمنان سرازیر می‏گشت. در این بین اما ملت شکست خورده در لحظه بزرگترین احتیاجش به خود می‏آید. این ملت رهبران و شاهزادگان خود را بیرون رانده و قدرت را خود در دست داشت، شوراها را خود به وجود آورده و خواسته‏هایش را اعلام نموده بود و با نیرو و فکر خویش برای خود وضع مصیبت‏باری به وجود آورده بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 22:56  توسط سعید از برلین  | 

   این اما از بدترین کارهایشان نبود. برای این سدهای دفاعی هولناک و عظیم پول به قدر کافی داشتند و کسی به یک جنگ فکر نمی‏کرد، اما از آنجا که ثروتمندان خیلی مایل به دیدن دیوارهای آهنی به دور پول خود می‏باشند بنابراین خود را برای هر پیشامدی مسلح می‏ساختند.
   خیلی بدتر از آن اما آن چیزهائیست که در داخل امپراطوری جوان رخ می‏داد. این ملت که مدتی طولانی در جهان هم مورد تمسخر و هم مورد احترام واقع گردیده بود، ملتی که مالک مقدار زیادی معنویت و مقدار اندکی پول بود _ این ملت حالا متوجه گردیده بود که پول و قدرت چه چیز زیبائی می‏تواند باشد. و به ساختن، پس‏انداز کردن، به معامله و پول وام دادن می‏پردازد، همه برای ثروتمند شدن عجله داشتند، آن کس که آسیابی داشت یا مالک کارگاه آهنگری بود می‏بایست حالا یک کارخانه داشته باشد، و کسی که سه شاگرد داشت، می‏بایست حالا دارای ده یا بیست شاگرد باشد و بسیاری این تعداد را خیلی سریع به صدها و هزاران نفر افزایش دادند. و هرچه دست‏ها و ماشین‏های بیشتری سریع‏تر کار میکردند، به همان نسبت نیز سریع‏تر پول روی هم انباشته می‏گردید _ البته برای آن تعداد اندکی که مهارت انباشته کردن پول را داشتند. اما خیل عظیمی از کارگران دیگر شاگرد و همکار یک کارفرما نبودند، بلکه به بیگاری و بردگی تنزل مقام یافتند.
   در بقیه کشورها هم به همین شکل بود، در آنجاها هم کارگاه به کارخانه، استاد به حکمران و کارگر به برده مبدل گردید. هیچ کشوری در جهان نتوانست شانه از زیر بار این سرنوشت خالی کند. اما امپراطوری جوان سرنوشتش چنین بود که با تأسیسش این روح و غریزه جدید در جهان سقوط کند. از عمر این امپراطوری زمان درازی نمی‏گذشت و از قدیم ثروتی نداشت و در عصری سریع و جدید مانند کودک بی‏تابی که کار و طلای فراوانی در دست دارد در حرکت بود.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 1:13  توسط سعید از برلین  | 

   در این بین آن حرکت انقلابی در تمام جهان در حال رخ دادن بود، آن تغییر عجیب و غریب انسان‏ها و اشیائی که مانند یک شبح و یا یک بیماری از اولین دود ماشین‏های بخار سر بلند کرده و زندگی را در همه جا مشغول تغییر دادن بود. جهان پر از کار و کوشش گردید و توسط ماشین‏ها اداره می‏گشت و مرتب به سمت کارهای جدید کشیده می‏شد. ثروت‏های بزرگی بوجود آمد، و آن بخش از جهان که ماشین‏ها را اختراع کرده بود بیش از پیش بر جهان مسلط گردید، قاره‏های دیگر را میان قدرتمندان خویش تقسیم نمود و کسی که قدرتمند نبود چیزی به او نرسید و دستش خالی ماند.
   این موج بر بالای کشوری که ما از آن صحبت می‏کنیم نیز پرواز می‏کرد، اما سهمی که از آن به او رسید نسبتاً کم بود. چنین به نظر می‏آمد که کالاهای جهان دوباره تقسیم شده‏‏اند و دوباره این مملکت فقیر دستش خالی مانده است. در این هنگام ناگهان همه چیز مسیری دیگری را طی می‏کند. آرا و افکار قدیمی‏ای که درخواست متحد شدن اقوام را داشتند هرگز خاموش نشده بودند. یک سیاستمدار یزرگ و قدرتمند ظهور می‎کند، یک پیروزی درخشان و بسیار خوشحال کننده بر همسایه بزرگ این سرزمین را قوی و متحد می‏سازد، سرزمینی که اقوامش حالا همه با هم یکی شده و یک امپراطوری بزرگ را بر پا ساخته بودند. سرزمین فقیر رویاها، متفکرین و نوازندگان حالا بیدار شده بود، این کشور ثروتمند بود، بزرگ بود، متحد شده بود و به عنوان قدرتی هم‏پایه در کنار برادران پیرتر و بزرگتر خود ظاهر می‎گردد. اما دیگر در جهان گسترده چیز زیادی برای غارت کردن و بدست آوردن وجود نداشت، قدرت تازه در قاره‏های دور جهان قرعه‏ و فال‎ها را تقسیم شده یافت. اما روح ماشین‏ها که تا کنون در این سرزمین خیلی آهسته به قدرت رسیده بود حالا به طور شگفت‎انگیزی شکوفا شده بود. کل کشور و مردمش به سرعت تغییر می‎کند، بزرگ و ثروتمند، قدرتمند و خوفناک می‎گردد. حال ثروت می‎انباشت و خود را در حصار سه گانه‏ای از سربازان، توپ‎های جنگی و قلعه‎ها حفاظت می‎کرد. بزودی همسایگانی که این موجود جوان باعث نگرانیشان شده بود دچار ترس و بی اعتمادی می‎گردند و آنها هم حالا شروع به ساختن حصارها کرده و توپ‎ها و کشتی‎های جنگی خود را آماده می‏سازند.
 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:44  توسط سعید از برلین  | 

Hermann Hesse: Das Reich
 
یک سرزمین بزرگ، زیبا اما فقیری وجود داشت که در آن مردمی لایق، قانع و قوی زندگی می‏کردند، مردمی که از سرنوشت خود راضی بودند. ثروت، زندگی خوب و شکوه و جلال زیادی در آنجا وجود نداشت و کشورهای همسایه ثروتمندتر گاهی به مردم قانع این سرزمین بزرگ با تمسخر یا ترحمی همراه با تمسخر نگاه می‏کردند.
   اما بعضی از چیزهائی را که نمی‏شود با پول خرید و با این وجود مورد احترام انسان‏هاست در میان این مردم بی شهرت خوب رشد می‏کرد. آن چیزها چنان خوب رشد می‏کردند که با گذشت زمان این سرزمین فقیر با وجود قدرت اندکش معروف و محترم گشت. در آن سرزمین چیزهائی از قبیل موزیک، شعر و افکار خردمندانه رشد می‏کرد، و همان طور که کسی از یک خردمند بزرگ، یک واعظ و یا شاعر توقع ثروتمند بودن، خوش‏‏پوشی و فردی بسیار اجتماعی بودن ندارد و او را در نوع خود محترم می‏شمارد، به همین نحو نیز ملت‏های مقتدرتر برای این خلق فقیر و عجیب احترام قائل بودند. آنها بخاطر فقر و تا اندازهای هم بخاطر کندی و ناشی بودن ذاتی این خلق شانه‏ بالا می‏انداختند، اما از متفکران، شاعران و موسیقی‏دانانش با کمال میل و بدون حسادت صحبت می‏کردند.
   و به تدریج ‏چنین اتفاق می‏افتد که این سرزمین اندیشه در واقع فقیر می‏ماند و اغلب توسط همسایگانش تحت ستم قرار می‏گیرد، اما در همسایگی خویش و در کل جهان جریانی آهسته، مقاوم و باردار از گرما و عقلانیت جاری می‏سازد.
   اما یک چیزی آنجا بود، یک وضعیت خیلی قدیمی و چشم‏گیر که به خاطرش خلق این کشور نه تنها از طرف غریبه‏ها مورد تمسخر واقع می‏گشتند، بلکه خود نیز بخاطر آن چیزها احساس رنج و عذاب می‏کردند _: قبایل فراوان این سرزمین زیبا از زمان‏های قدیم به سختی می‏توانستند دیگری را تحمل کنند. مدام نزاع و حسادت در بینشان وجود داشت. و اگر چه همیشه فکری سر بلند می‏کرد و توسط بهترین مردان این سرزمین اظهار می‏گردید که باید متفق گشت و در کاری مشترک و دوستانه متحد گردید، اما افکاری هم وجود داشتند که با آن مخالفت می‏کردند و معتقد بودند که یک قوم یا شاهزاده آن باید بر علیه دیگر اقوام قیام کند و رهبری را در دست گیرد و به این ترتیب هرگز به اتحاد نمی‏رسیدند.
   چنین به نظر می‏آمد که پیروزی بر یک شاهزاده غریبه و کشورگشائی که مملکت را به سختی مورد ظلم قرار داده بوده است می‏تواند عاقبت این اتحاد را به وجود آورد. اما خیلی سریع دوباره نزاع آغاز می‏گشت؛ تعداد زیادی از شاهزادگان کوچک از خود مقاومت به خرج می‏دادند و رعایای این شاهزاده‏ها از لطف اربابانشان در شکل مناصب، القاب و نوارهای کوچک رنگی برخوردار بودند و در مجموع مردم راضی به نظر می‏آمدند و برای نوآوری رغبتی از خود نشان نمی‏دادند.
 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:29  توسط سعید از برلین  | 

راینهارد برامِ نقاش.(5)
 
حالا برام زمان سختی را می‏گذراند. او دقیقاً می‏دانست که فقط کار قادر است او را به زندگی بازگرداند، اما مدتی طولانی در اینکه بتواند آن از خود گذشتگی فراموش گشته سالیان خوب را بار دیگر از آن خود سازد تردید داشت. در آن دهکده در اوبرراین او آشیان گزیده بود و در آن اطراف پرسه می‏زد، به کرات به خطوط ساحل خیالی و محو گشته و درختان تابلویی که قصد کشیدنش را داشت در مه پائیزی خیره می‏گشت و نمی‏توانست برای چند ساعت آرام بنشیند و آن چیزی را فراموش کند که مطلقاً قصد فراموش کردنشان را داشت. با کسی معاشرت نمی‏کرد، و آن عادات زاهدانه غیر عادیش هم در این امر به او کمک می‏کرد.
   یک شب، بعد از آنکه متفکر و غمگین شیشه شراب همیشگی‏اش را نوشیده بود و از زود به رختخواب رفتن وحشت داشت دومین بطر شراب را بدون آنکه فکر کند سفارش می‏دهد. تا اندازه‏ای مست خود را روی تخت می‏اندازد، مانند سنگ می‏خوابد و روز بعد دیروقت چشم از خواب می‏گشاید، با احساسی ناشناخته از یک بی ارادگی که باعث گردید او نیمی از روز را در خواب و خیال بگذراند.
   دو روز دیرتر، وقتی اندوه قدیمی می‏خواست در او قدرتمند گردد دوباره همان چاره را امتحان می‏کند، و سپس دوباره و دوباره. یک روز با وجود سرمای مرطوب هوا چهار چوب تازه‏ای را به کرباس می‏کشد. یک سری طرح کشیده می‏شود. پاکت‏های بزرگ از کارلزروهه Karlsruhe و مونیخ Münschen، بسته‏های مقوا، دسته‏های چوب و رنگ به دستش می‏رسد. در طول شش هفته در کنار موجگیر ساحل یک آتلیه بدوی ساخته می‏شود. و بزودی بعد از کریسمس یک تابلوی بزرگ تمام می‏گردد: «درخت توسکا در مه». حالا این تابلو یکی از بهترین آثار نقاش به شمار می‏آمد.
   از پی این زمان هیجان انگیز، تبدار و با ارزش ِ دوران کار شکستی پیش می‏آید. برام نقاش روزهای متمادی بیهوده ول می‏گشت، هنگام برف و طوفان، تا عاقبت آخر شب او را از میخانه‏ دهکده بعد از یک باده‏نوشی در سکوت به خانه‏اش حمل می‏کردند. روزهای متمادی هم در آتلیه با کویری در سر و پر فغان و منزجر بر روی چند تکه پتو می‏افتاد.
اما در بهار دوباره یک نقاشی را تمام می‏کند.
   او سالیانی را به این ترتیب ‏گذراند. اغلب مؤفق می‏گشت هفته‏ها با وجود تنبلی کار کند و سپس دوباره تصادفی رخ می‏داد. و عاقبت یک بار بعد از شراب‏خواری زیاد شب سردی از ماه مارس را در هوای آزاد مزرعه‏ای به صبح می‏رساند، سرمای سختی می‏خورد و در تنهائی در اثر پرستاری و تغذیه بد می‏میرد. او به خاک سپرده شده بود که یکی از خویشاوندانش با خواندن آگهی فوت در روزنامه‏ای برای دیدن او به آنجا سفر می‏کند. در میان تابلوهائی که او به جا گذارده بود تصویر عجیبی از آخرین روزهای زندگیش وجود داشت که او از خود کشیده بود. طرح کامل و بی مبالات یک سر، خطوط کثیف و زشت چهره یک می‏گسار پیر گشته، با پوزخندی بی‏رنگ و نگاهی مردد و غمگین. اما برام به دلیلی با قلم‏موی پهنی دو خط قرمز به صورت ضربدر بر روی پرتره و قطعاً بقصد تمسخر خود کشیده بود.
 
(1906)
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:9  توسط سعید از برلین  | 

راینهارد برامِ نقاش.(4)
 
  
   "مؤفق نشدید نقاشی بکشید؟"
   "نه. تعادلم برقرار نبود، درک می‏کنید. پیش از این نقاشی کردن تنها کار من بود، نگرانی و عشق من بود، آرزو و رضایتم بود. فکر می‏کردم که اگر مؤفق شوم تعدادی از آن نوع عکس‏هائی بکشم که کسی تا حال قادر به کشیدنشان نشده باشد زندگیم به اندازه کافی زیبا و ثروتمند خواهد گشت. به این دلیل کارهایم خوب بودند. و حالا آرزو و اشتیاقم به چیزی دیگر کشیده شده است. حالا دیگر بجز شما هیچ آرزوئی ندارم، و چیزی که من با کمال میل بخاطر شما از آن نگذرم وجود ندارد. لیزا، من به این خاطر دوباره آمده‏ام. اگر که بخواهید متعلق به من باشید این مقدار اندک نقاشی هم دیگر برایم بی‏اهمیت خواهد گشت. _ بنابراین به من پاسخ بدهید! آنطور که قبلاً بین ما گذشت دیگر قابل قبول نیست. من خودم را آنطور که شما مرا می‏خواهید به شما تقدیم می‏کنم. اگر که مایل به ازدواج نباشید، می‏توانیم بدون ازدواج با هم باشیم. انتخاب با شماست."
   "بنابراین شما از من تقاضای ازدواج می‏کنید!"
   "اگر که شما بخواهید، بله. من دیگر جوان نیستم، اما من هرگز در زندگیم عاشق زنی نبوده‏ام، و آنچه از گرما و پرستاری و وفاداری برای بخشیدن دارم تنها متعلق به شماست. _ من ثروتمندم. _"
   "اوه _"
   "می‏بخشید. منظورم فقط این است که من برای مخارج زندگی احتیاجی به نقاشی کردن ندارم. لیزا، آیا واقعاً نمی‏توانید مرا درک کنید؟ نمی‏بیند که من زندگیم را در دست شما قرار می‏دهم. چیزی بگوئید!"
   سکوت ناگواری برقرار می‏گردد. زن جرأت نگاه کردن به نقاش را نداشت و او را نیمه دیوانه می‏پنداشت. عاقبت زن صحبت می‏کند، محتاط و دوستانه. اما او با اولین کلمه متوجه می‏گردد. لیزا وانمود می‏کند که چه زیاد او وی را به تعجب واداشته است و چه اندازه سؤالش برای تمام زندگی او مهم می‏باشد. و برای متقاعد کردن نقاش مانند جوانک بی‏پروائی که آدم نمی‏تواند آرزویش را با کلمه‏ای رد کند صحبت می‏کرد و نقاش لبخند می‏زد.
   برام می‏گوید: "شما خیلی مهربانید. شما برای من نگرانید، و همینطور کمی هم از من می‏ترسید. آیا درست می‏گویم؟
   لیزا مضطرب به او نگاه می‏کرد. او ادامه می‏دهد.
   "من از شما متشکرم دوشیزه لیزا. شما نمی‏خواستید مستقیماً جواب منفی بدهید. اما من متوجه شدم. من از شما ممنونم، خداحافظ و زندگی خوبی داشته باشید!"
   لیزا سعی می‏کند او را از رفتن بازدارد.
   او می‏گوید: "نه. اجازه بدهید بروم! من نمی‏خواهم بروم تا خود را با خوردن زهر مسموم سازم. نه واقعاً. خداحافظ!"
   لیزا دستش را برای خداحافظی سوی او می‏گیرد. او آن را محکم در دستش نگاه می‏دارد و بعد بدون تعظیم کردن به سمت لبانش می‏برد، لحظه‏ای می‏اندیشد و بعد ناگهان دست لیزا را رها می‏کند و خارج می‏گردد. در راه دهلیز حتی به خدمتکار انعام هم می‏دهد.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ساعت 23:58  توسط سعید از برلین  | 

راینهارد برامِ نقاش. (3)
 
   ده روز می‏گذرد و او هنوز شروع به کار نکرده بود. بعد او خود را مجبور ساخت و چهارچوبی را به کرباس کشید و پس از کشیدن دو سه طرح آن را دور انداخت. او دیگر نمی‏توانست نقاشی کند. پایه‏های آن همت زاهدانه برای کار کردن، آن کمین منزوی و کنجکاو بر روی خطوط ناواضح، آن نورهای شکسته، آن فورمهای تحلیل رفته‏ و تمام آن هنر اوقات زاهدی و گوشه نشینی سالیان دراز به لرزه افتاده، قطع گشته و شاید هم گم گردیده بود. حالا چیز دیگری وجود داشت که او را مشغول می‏ساخت، چیزی برخلاف آنچه او خوابش را می‏دید، چیزی دیگر که شبیه به آرزوهایش نبود. ممکن است آدم‏هائی وجود داشته باشند که بتوانند خود را تقسیم کنند، که مهارت‏ها و زندگی‏شان متنوع باشد؛ برام اما فقط یک روح، فقط یک عشق و فقط یک نیرو داشت.
   زن زیبا اتفاقاً در خانه تنها بود وقتی که نقاش به دیدارش رفت. و وقتی او داخل گشت و دستش را برای دست دادن دراز کرد لیزا وحشت‏زده گشت. مرد نقاش پیر دیده می‏شد و ظاهری نامرتب داشت، و زمانی که زن با نگاه برافروخته و رنجورش روبرو می‏گردد، پی می‏برد که بازی کردن با این مرد بازی خطرناکی بوده است.
   "آقای برام، شما از سفر برگشتید؟"
   "بله، دوشیزه لیزا، من آمده‏ام تا با شما صحبت کنم. خیلی مایل بودم از این کار چشم‏پوشی کنم، می‏بخشید اما متأسفانه نشد. من باید از شما خواهش کنم که به حرف‏هایم گوش بدهید."
   "بسیار خوب، اگر اصرار دارید. گرچه -"
   "ممنونم. حرف من زیاد طول نخواهد کشید. شما مطلعید که من شما را دوست می‏دارم. قبلاً هم یک بار به شما گفتم که من دیگر بدون شما نمی‏توانم زندگی کنم. حالا اما می‏دانم که آن حرفم حقیقت دارد. من در این بین کوشش کردم بدون شما زندگی کنم. من دوباره خودم را به کارم مشغول ساختم. قبل از اینکه شما را بشناسم ده سال تمام کار من نقاشی کردن بود و بجز نقاشی کار دیگری انجام نمی‏دادم. حالا می‏خواستم دوباره به این کار بپردازم، آرام باشم و نقاشی بکشم، به هیچ چیز بجز نقاشی فکر نکنم و آرزوی داشتن چیزی را به دل راه ندهم. اما قادر به این کار نگشتم."
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ساعت 15:37  توسط سعید از برلین  | 

راینهارد برامِ نقاش. (2)
 
   از آن پس شروع به معاشرت با لیزا ‏کرد. هرچه بیشتر به دیدار او می‏رفت و گه‏گاه از او خواهش می‏کرد برایش قدری آواز بخواند. و چون او یک بار نتوانسته بود هیجانش را کنترل کند و سماجت به خرج داده بود، بنابراین لیزا نقش زنی خشمگین را بازی می‏کند، و به این دلیل او نیز غمگین گشته و تقریباً با چشمانی گریان تقاضای بخشش می‏کند، و از آن زمان به بعد لیزا بر او مسلط گردید و او را با انواع هوی و هوس‏های زن زیبائی که صدها ستایشگر داشت شکنجه می‏داد. و نقاش نیز از آن به بعد دیگر می‏دانست زنی را که دوست می‏دارد اصلاً شباهتی با او ندارد و از طبیعتی ساده مانند او برخوردار نیست، و دارای روحی هنرمندانه، شفاف و صادقانه نمی‏باشد، بلکه زنی‏ است دمدمی مزاج و خودپسند، یک کمدین. اما او زن را دوست می‏داشت و با هر لکه‏ای که در کنار وی می‏دید دردش رشد می‏کرد اما عشقش به او هم بیشتر می‏گردید. گاهی فقط بخاطر رعایت حال زن از وی اجتناب می‏ورزید و در ضمن رفتارش با او ناشیانه اما با ظرافت بود. لیزا اما می‏گذاشت تا او انتظار بکشد و در حالی که در رفت و آمدهای شخصی از او فاصله می‏گرفت و او را رنج می‏داد اما در مقابل دیگران مانند ستایشگر مورد علاقه‏اش با وی رفتار می‏کرد، و او نمی‏دانست که آیا این به دلیل خودخواهی لیزاست یا به خاطر تمایلی ناگفته. گاهی پیش می‏آمد که زن در مهمانی‏ای غافلگیرانه او را "برام عزیز" خطاب می‏کرد، دست در بازوی او می‏انداخت و با اعتماد با او برخورد می‏کرد. و این باعث جنگ سپاس و بی‏اعتمادی در برام می‏گردید. لیزا چند بار خود را برای او زیبا ساخت و در خانه برایش آواز خواند. و بعد وقتی او دست زن را می‏بوسید و تشکر می‏کرد چشمانش تر می‏گشتند. چند هفته‏ به این ترتیب می‏گذرد و بازی کردن نقش ناشایست یک عاشق تزئینی باعث انزجار نقاش شده بود. ناخشنودی کار کردن را برایش دشوار ساخته و هیجانی پر شور خواب از سرش ربوده بود. برام در یک شب پائیزی وسائل نقاشی‏ و لباس‏هایش را در چمدانی قرار می‏دهد و فردای آن شب به سفر می‏رود. در یکی از دهکده‏های اوبرراین Oberrhein در مسافرخانه‏ای یک اطاق اجاره می‏کند. او روزها در کنار رود راین Rhein و بر روی تپه‏ها به پیاده روی می‏پرداخت و شبها در مسافرخانه کنار میزی روبروی یک گیلاس شراب محلی می‏نشست و پشت سر هم سیگار برگ دود می‏کرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ساعت 1:36  توسط سعید از برلین  | 

راینهارد برامِ نقاش. (1)
 
   با آنکه خواننده‏ی زیبا و نازپرورده زن سرد و مغروری بود اما به فوق‏العاده بودن این عشق پی برده و برایش حرمت قائل بود. یک مرد با نامی مشهور که دست‏نیافتنی و تقریباً به بی‏تفاوتی معروف است عاشق او شده بود.
   او از نقاش می‏پرسد که آیا اجازه دیدن آتلیه‏اش را دارد، و او از زن دعوت می‏کند. او در اطاقی از خواننده‏ی زیبا پذیرائی می‏کند که در ده سال گذشته بجز خود او و خدمتکارش کس دیگری داخل آن نگشته بوده است. حالا لیزا عکس‏ها و طرح‏هائی که نقاش تا حال به کسی نشان نداده بود را با چهره باهوش و دلپذیر و مغرورش با دقت تماشا می‏کرد.
   برام می‏پرسد: "آیا از تعدادی از عکس‏ها خوشتان آمد؟"
   "آه، از همشون."
   "شما آنها را درک می‏کنید؟ منظورم این است که شما درک می‏کنید که بر من هنگام کشیدن آنها چه می‏گذشت؟ اینها بالاخره فقط عکس هستند، اما من بخاطر آنها خودم را خیلی به مشقت انداختم ..."
   "عکس‏ها شگفت‏انگیزند."
   "فقط چند تا عکس! واقعاً که برای نیمی از زندگی‏ام که بخاطرشان صرف شد کم هستند. نیمی از زندگی! اما اهمیتی ندارد _"
   "آقای برام، شما می‏توانید افتخار کنید."
   "افتخار، این کمی اغراق آمیز است. راضی بودن هم برایش زیادیست. اما آدم هرگز راضی نیست. هنر هیچ گاه کسی را راضی نمی‏سازد. اما همانطور که گفتم من مایلم عکسی را که خوشتان آمده به شما هدیه کنم."
   "چه فکر می‏کنید؟ من اصلاً نمی‏تونم _"
   "دوشیزه لیزا، من تمام این عکس‏ها را برای خودم کشیده‏ام. کسی اینجا نبود که بتوانم با آنها او را خوشحال کنم. حالا شما اینجائید و من خیلی دلم می‏خواهد می‏توانستم شما را به نحوی کمی خوشحال سازم، یک سلامی کوچک _می‏دانید_ از یک هنرمند به یک هنرمند دیگر. آیا واقعاً من این اجازه را ندارم؟ اگر قبول نکنید باعث تأسفم خواهد شد." لیزا با تعجب تسلیم می‏گردد، و او در همان روز عکس سپیدار را برای محبوبش می‏فرستد.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 11:25  توسط سعید از برلین  | 

راینهارد برامِ نقاش.
 
یکی از عجیب‏ترین ستایشگران لیزا Lisa خواننده‏ی زیبا، راینهارد برام Reinhard Brahm نقاش معروف بود.
   هنگامی که او لیزا را شناخت چهل و چهار سال داشت و پیش از آن بیش از ده سال زندگی‏ای زاهدانه و گوشه نشینانه‏ اختیار کرده بود. او بعد از سال‏ها اتلاف وقت بیهوده و عیاشی در زندگی‏ای پرهیزکارانه فرو رفته بود و هنگام کار هنری چنین به نظرش می‏آمد که تمام رابطه‏های زندگی روزانه از پیش او گم شده‏اند. با تمام توان کار می‏کرد و محاوره و معاشرت را فراموش کرده بود، در خوردن وعده‏های غذا غفلت می‏ورزید، اجازه داده بود تا ظاهرش در اثر اهمال زشت دیده شود و خیلی زود به فردی کاملاً فراموش گشته تبدیل شده بود. با این حال ناامیدانه نقاشی می‏کرد. او تقریباً بجز از لحظه‏های غروب آفتاب، از زوال ترکیب‎ها و از نبرد اشکال اجمالی با تاریکی ویرانگر چیزی نمی‏کشید.
   او پلی بر رودخانه که به زحمت دیده می‏شد و اولین فانوس بر روی آن شعله‏ور بود کشید. او یک سپیدار کشید که در غروب آفتاب محو گشته بود و تنها نوک آن در سیاهی مات شب به چشم می‏آمد. و عاقبت جاده کنار یک شهر در شروع شب پائیزی را کشید، یک تصویر فوق‏العاده ساده از انبوهی تاریکی. با این نقاشی او مشهور می‏گردد و از آن به بعد به عنوان استاد به حساب می‏آمد، اما به نظر می‏آمد که این برای او زیاد مهم نمی‏باشد.
   با این حال حالا غالباً مردم پیش او می‏آمدند، و از آنجائی که او استعداد دل شکستن نداشت، بنابراین به آرامی و با بی میلی دوباره گرفتار مهمانی‏های کوچک اما خیلی ممتاز می‏گردد که او اغلب در آنها خاموش شرکت می‏جست. در آتلیه‏اش به روی همه مراجعه کنندگان بسته مانده بود. حالا دیگر از مواجه گشتن او با لیزا چند هفته می‏گذشت و زاهد گوشه گیر و کمی پیر شده با شور و شوقی که دیر به سراغش آمده بود عاشق این زن زیبا روی و عجیب می‏گردد. زن حدود بیست و پنج سال سن داشت، باریک اندام و دارای یک زیبائی خالص سلتی بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 23:41  توسط سعید از برلین  | 

یک جنتلمن بر روی یخ.(3)
 
   ناگهان، درست زیر پل با شدت زیادی با کسی تصادف می‏کنم و وحشت‏زده به سوئی تلو تلو می‏خورم. بر روی یخ اما اِمای زیبا نشسته بود، ظاهراً درد داشت و مرا ملالت‏بار نگاه می‏کرد. جهان در پیش چشمانم به چرخش افتاده بود.
   او به دوست دخترش می‏گوید: "کمک کن از جا بلند شم!". در این وقت با چهره‏ای سرخ مانند خون کلاه از سر بر می‏دارم، در کنارش زانو زده و کمکش می‏کنم بلند شود.
   حالا ما بدون گفتن کلمه‏ای وحشت‏زده و مبهوت روبروی هم ایستاده بودیم. چهره و موی دختر زیبا بواسطه نزدیکی غریب او به من مرا بی‏حس ساخته بود. من به فکر عذرخواهی می‏افتم و هنوز کلاه را در مشتم می‏فشردم. و ناگهان، طوری که انگار پرده‏ای از جلوی چشمانم برداشته شده باشد اتوماتیک‏وار یک تعظیم بلند بالا می‏کنم و با لکنت می‏گویم: "آیا افتخار دارم؟"
   او جوابی نمی‏دهد، اما دستم را با انگشتان لطیفی که گرمایشان را از میان دستکش احساس کردم می‏گیرد و به همراهم شروع به سر خوردن روی یخ می‏کند. انگار در خواب به سر می‏بردم. یک احساس سعادت، شرم، گرما، شوق و دستپاچگی راه نفس کشیدن را بر من تقریباً تنگ ساخته بود. ما حدود پانزده دقیقه با هم روی یخ بازی کردیم. بعد او در کنار یک محل توقف آهسته دستان کوچک خود را رها می‏کند، می‏گوید "متشکرم" و می‏رود، در حالی که من کلاهم را که فراموش کرده بودم بر سر بگذارم به سر گذارده و مدت درازی همانجا ایستادم. ابتدا کمی دیرتر به یاد می‏آورم که او در تمام این پانزده دقیقه حتی یک کلمه هم بر زبان نیاورد.
   یخ آب شده بود و من نمی‏توانستم دیگر تجربه‏ام را تکرار کنم. این اولین ماجرای عشقی من بود. اما چند سالی باید می‏گذشت تا رویایم به حقیقت بپیوندد و بتوانم لب بر لبان سرخ دختری بگذارم.
 
(1901)
 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:30  توسط سعید از برلین  | 

یک جنتلمن بر روی یخ.(2)
 
   از آن روز به بعد مشوش و سخت مشغول نقشه کشیدن بودم. یک دختر را بوسیدن، این کار اما از تمام آرمان‏های کنونی‏ام برتر بودند، هم به خاطر خودِ بوسیدن و هم به این دلیل که بدون شک قانونِ آموزش آن را ممنوع و نامطلوب می‏شناخت. خیلی سریع بر من آشکار گشت که خدمت‏رسانی باشکوه به عشق در محل پاتیناژ تنها فرصت مناسب برایم می‏باشد. ابتدا کوشش کردم تا ظاهرم را تا آنجا که مقدور است موقرانه‏تر سازم. برای آرایش مو زمان و دقت کافی به کار می‏بردم، به طور رنج‏آوری مراقب تمیز بودن لباس‏هایم بودم، کلاه خزم را مؤدبانه تا نیمه پیشانی پائین می‏کشیدم و از خواهرانم شال گردن ابریشمی گلگون تمنا می‏کردم. در عین حال شروع به سلام دادن به دختران واجد شرایط آن محل کردم و گمان می‏بردم که این محبت غیر معمولم در حقیقت با شگفتی اما با رضایت روبرو گردیده است.
   خیلی سخت‏تر اما برقراری اولین رابطه و پیوند بود، زیرا که من در زندگیم هنوز دختری را «متعهد» نساخته بودم. من سعی می‏کردم دوستانم را در هنگام انجام این آئین اولیه استراق سمع کنم. بعضی‏ها فقط سر فرود می‏آوردند و دستشان را برای دست دادن دراز می‏کردند، عده‏ای از آنها چیزی بی مفهوم را با لکنت بر زبان میآوردند، به مراتب اما بیشترشان این عبارت زیبا را به کار می‏بردند: "آیا افتخار دارم؟" این فرمول مرا بسیار تحت تأثیر قرار می‏داد و من آن را تمرین میکردم، به این نحو که در خانه روبروی اجاق دیواری اتاقم تعظیم می‏کردم و عبارات با شکوه را به زبان می‏آوردم.
   روز برداشتن وحشتناک اولین قدم فرا رسیده بود. همین دیروز افکاری تبلیغاتی داشتم، اما بدون آنکه جرأت کمی به خرج داده باشم بی‏نتیجه به خانه بازگشتم. امروز تصمیم گرفتم کاری را که انتظار برآورده شدنش را می‎‌کشم و مرا به وحشت می‏اندازد بی چون و چرا انجام دهم. با تپش قلب، تا سر حد مرگ مضطرب و مانند جنایتکاری به سمت محل پاتیناژ می‏روم، به گمانم هنگام پوشیدن کفش پاتیناژ دست‏هایم می‏لرزیدند. و بعد با یک قوس گسترده و دستانی گشوده و با تلاش برای حفظ باقی مانده‏ اطمینان همیشگی و بدیهیات در چهره‏ام خود را داخل جمعیت می‏اندازم. دو بار مسیر طولانی محل پاتیناژ را با آخرین سرعت طی کردم، و هوای تیز و حرکات تند مایه‏ی تسکینم بودند.
 
+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:20  توسط سعید از برلین  | 

یک جنتلمن بر روی یخ.(1)
 
   من بیشتر تنهائی پاتیناژ بازی می‏کردم، اغلب تا فرارسیدن شب. من با عجله به آنجا می‏رفتم، آموختم که با سریع‏ترین سرعت در هر نقطه‏ای که مایل باشم توقف کنم و یا دور بزنم، مانند خلبانی از در پرواز بودنم لذت می‏بردم و با ساختن قوس زیبائی تعادلم را حفظ می‏کردم. بسیاری از رفقایم بخاطر دیدار دخترها و تملق‏ کردن از آنها وقتشان را روی یخ می‏گذراندند. دخترها برای من حضور نداشتند. در حالی که دیگران برایشان مانند شوالیه‏ها خدمت می‏کردند، آنها را مشتاقانه و خجالتی دوره می‏کردند و یا با آنها بی‏باک و سبک‏بار دونفره روی یخ سُر می‏خوردند، من به تنهائی از شوق رهای سُر خوردن لذت میبردم. برای آن دسته از پسرها فقط دلم می‏سوخت یا آنها را مستحق ریشخند می‏دانستم. زیرا که از عقیده بعضی از رفقایم آگاه بودم و می‏دانستم که دلخوشی بخاطر خوش‏خدمتیشان در اصل چه مشکوک می‏باشد.
   یک روز در اواخر زمستان به گوشم رسید که نوردکافر Nordkaffer به تازگی دوباره اِما مایر Emma Meier را هنگام در آوردن کفش پاتیناژش بوسیده است. این خبر ناگهان باعث هجوم خون به مغزم می‏گردد. بوسید! این البته با صحبت کردن بی روح و فشار دادن‏های خجالت‏آلود دست که به عنوان بزرگترین لذت دختر‏بازی ستایش می‏گردید فرق داشت. بوسید! این یک آوا از جهانی غریبه و مهر و موم شده، خجالتی و ناپیدا بود که بوی عطر خوشمز‏ه‏ی میوه‏های ممنوعه را می‏داد، چیزی محرمانه، شاعرانه، غیر قابل ذکر و به آن قلمرو شیرین‏ و تاریک‏، وحشتناک و فریب‏انگیزی متعلق بود که روی از ما پنهان داشت، جهانی که توسط بعضی از شاگردان قبلی مدرسه که از آن اطلاع کافی داشتند و از قهرمانان دختربازی بوده و بخاطر یک سری ماجراهای عشقی و افسانه‏ مانند از مدرسه اخراج شده بودند برایمان روشن گردیده بود. نوردکافر یک پسر چهارده ساله بود، و نمی‏دانم چگونه این بچه مدرسه‏ای‏ هامبورگی پیش ما آمده بود. من خیلی برایش احترام قائل بودم و شهرتش اغلب باعث بی‏خوابیم می‏گردید. و اِما مایر بدون شک زیباترین دختر مدرسه منطقه گِربرزاو Gerbersau بود. دختری بور، سریع، مغرور و هم سن من.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ساعت 21:57  توسط سعید از برلین  | 

یک جنتلمن بر روی یخ.
 
آن زمان جهان طوری دیگر به نظرم می‏آمد. من دوازده سال و شش ماه از عمرم می‏گذشت و هنوز در میان جهان رنگارنگ و ثروتمندِ شادی‏ها و اشتیاق‏های نوجوانی هاج و واج ایستاده بودم. حالا برای اولین بار نور خفیفی لذت‏پرستانه و با خجالت از آبی نرم دوردست دوران جوانی صمیمانه و ملایم در روح شگفت‏زده‏ام می‏دمید.
   زمستانی خیلی سرد و طولانی بود و هفته‏ها از یخ بستن رود زیبای جنگل سیاه Schwarzwald می‏گذشت. من نمی‏توانم آن احساس عجیب و به طور وحشتناک لذت‏بخشی را که در صبحی سرد و گزنده با پا گذاردن بر روی رود یخ‏زده به من دست داده بود فراموش کنم، زیرا که رود عمیق بود و یخ بر روی آن چنان زلال که آدم می‏توانست مانند شیشه نازکی در زیر پایش آب سبزرنگ، شن و سنگ‏های کف رود، پیچش گیاهان آبزی را در هم و گاهی هم پشت سیاه‏رنگ یک ماهی را تماشا کند.
   نیمی از روز را با دوستانم بر روی یخ پرسه می‏زدم، با گونه‏های داغ و دستانی آبی گشته، با قلبی که توسط حرکت‏های تند پاتیناژ به شدت منبسط گشته و پر از نیروی لذتبخش دوران لاقیدانه نوجوانی بود. ما مسابقه دو، پرش طول، پرش ارتفاع، گرفتن و گریختن تمرین می‏کردیم، و آن عده‏ از ما که هنوز تیغه پاتیناژ از مد افتاده‏ای را که باید با بند به چکمه‏های خود وصل می‏کردند الزاماً از بدترین دونده‏ها نبودند. اما یکی از ما، پسر یک کارخانه‏دار، دارای یک هالیفاکس Halifax بود که بدون بند و تسمه بودند و آدم می‏توانست در دو لحظه آن را بپوشد و از پا درآورد. از آن زمان به بعد واژه هالیفاکس سال‏ها بر روی ورقه آرزوهای کریسمس من نوشته می‏شد، اما بی‏نتیجه؛ و وقتی دوازده سال بعد من یک بار قصد خریدن یک جفت کفش پاتیناژ درست و حسابی را داشتم و از فروشنده درخواست هالیفاکس کردم، و وقتی فروشنده با خنده مرا مطمئن ساخت که هالیفیکس یک سیستم قدیمی‏ست و دیگر جزء بهترین‏ها نمی‏باشد یک ایده‏آل و یک تکه از باور کودکی‏ام دردآورانه نابود گشت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ساعت 13:9  توسط سعید از برلین  | 

آنچه شاعر در شب دید.(3)
 
   دویدن دختر حالا به یک رقص مبدل شده بود، پرواز کنان و لی لی کنان نزدیکتر می‏آمد. آن قامت کوچک در شب و در جاده سفید تنها می‏رقصید. رقصش از سر احترام بود، رقص کوتاه و کودکانه‏اش ترانه و نمازی برای آینده و برای پیشواز از عشق بود. جدی و با پشتکار فداکاریش را به انجام می‏رساند، به این سمت و آن سمت پرواز می‏کرد، و عاقبت خود را در باغ تاریک از چشم پنهان ساخت.
   دختر می‏گوید: "او مفتون ما شده بود. او عشق را درک می‏کند."
   مرد ساکت بود و فکر می‏کرد: شاید این دختربچه در مستی رقص کوتاهش زیباتر و کامل‏تر از آنچه بتواند هرگز از عشق تجربه کند لذت برده باشد. او فکر می‏کرد: شاید ما دو نفر هم از عشقمان بهتر و عمیق‏‏تر لذت برده‏ایم و آنچه بعد بتواند اتفاق بیفتد چیزی بجز پوسته‎ای از اشتیاق نخواهد بود.
   مرد بلند می‏شود و دوست دخترش را از روی دیوار بغل کرده پائین می‏آورد و می‏گوید: "تو باید بری. دیر شده. من تا چهارراه همراهت میام."
   آنها همدیگر را در آغوش گرفته تا چهارراه می‏روند. هنگام خداحافظی همدیگر را داغ می‏بوسند، از هم جدا و از هم دور می‏شوند، هر دو اما دوباره برمی‏گردند، دوباره همدیگر را می‏بوسند، بوسه دیگر مزه شادی نداشت و فقط مزه تشنگی داغی می‏داد. دختر با سرعت می‏رود و مرد مدت درازی رفتن او را نگاه می‏کند. و گذشته نیز در این لحظه در کنارش ایستاده بود، اعمال انجام داده‏ او به چشمانش نگاه می‏کردند: خداحافظی‏ای دیگر، بوسه‏های شبانگاهی دیگر، لب‏ها و نامی دیگر. غم به او حمله می‏آورد، او آهسته در جاده به راه می‏افتد و ستاره‏ها بر بالای درختان در حال ظهور بودند.
   افکار مرد در این شبی که قادر به خوابیدن نگشت به این نتیجه رسیدند:
   تکرار کردن گذشته بی‏فایده است. شاید بتوانم هنوز عاشق تعداد دیگری از زنان شوم، شاید چند سالی هنوز چشمانم روشن باشند و دستانم لطیف، و بوسه‏ام مورد علاقه‏ آنها باشد. بعد باید وداع کرد. بعد باید وداعی که من می‏توانم امروز داوطلبانه انجام دهم در شکست و یأس انجام گیرد. بعد چشم‏پوشی‏ای که امروز یک پیروزیست فقط باعث شرمساری می‏گردد. به این جهت من باید همین امروز چشم‏پوشی کنم، باید همین امروز وداع کنم.
   خیلی چیزها امروز آموختم، خیلی چیزها هنوز باید بیاموزم. باید از آن دختربچه که با رقص آرامش به ما لذت بخشید بیاموزم. در او بعد از دیدن دو دلداه در شب عشق شکوفا گشته بود، یک موج اولیه، یک انفجار زیبای حس ِ شوق در خون این دختربچه جاری شده بود، و چون هنوز قادر به عشق‏ورزی نبود بنابراین شروع به رقصیدن کرده بود. چنین رقصیدنی را من هم باید بیاموزم، باید حرص شهوت را به موسیقی مبدل سازم و هوسرانی را به عبادت. بعد خواهم توانست همیشه عاشق باشم. بعد مجبور نخواهم گشت که گذشته را مدام بی‏فایده تکرار کنم. این راه را می‏خواهم بروم.
 
(1924)
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:1  توسط سعید از برلین  | 

آنچه شاعر در شب دید.(2)
 
   آنها روی دیوار در میان گل‏ها و علف‏ها ساکت نشسته بودند، فرو رفته در هم، گه‏گاه از رگبار شهوت تر گردیده و خود را تنگ‏تر در هم فرو می‏کردند. آنها به ندرت چیزی به هم می‏گفتند، یک کلمه با لکنت زبانی کودکانه: عزیزم – محبوبم – کوچولو – آیا منو دوست داری؟
   در این لحظه از خانه ییلاقی که حالا شفافیتش در میان شاخ و برگ‏های تیره درختان در حال از بین رفتن بود یک کودک، یک دختربچه کوچک، شاید ده ساله، پابرهنه، بر روی پاهای باریک و قهوه‏ای، با لباس سیاه و کوتاه، با موی سیاه و بلند پخش شده بر صورت قهوه‏ای روشنش خارج می‏گردد. بازی کنان از خانه خارج می‏شود، مردد، کمی خجالتی، با طنابی برای پرش در دست، پاهای کوچکش بی‏صدا در خیابان می‏رفتند. او بازی کنان و لی لی کنان به نزدیک محلی که عاشق و معشوق نشسته بودند می‏آمد. وقتی او به آن دو رسید قدم‏هایش را آهسته‏تر کرد، طوری که انگار مایل نیست از آنجا رد شود، طوری که انگار چیزی مانند گل بنفشه که پروانه را جذب می‏کند در آنجا او را جذب خود کرده است. آهسته سلامش را ترنم می‏کند «buona sera». دختر بزرگتر از روی دیوار سرش را دوستانه برای او تکان می‏دهد. مرد دوستانه جواب می‏دهد: «Ciao, cara mia»
   دختر از کنارشان آهسته رد می‏شود، و رفتنش را بیشتر و بیشتر به تأخیز می‏انداخت، بعد از پنجاه قدم می‏ایستد، برمی‏گردد، مردد، دوباره نزدیک‏تر می‏آید و از نزدیک عاشق و معشوق رد می‏شود، خجالت زده و خندان نگاهشان می‏کند، به رفتن ادامه می‏دهد و در باغ خانه ییلاقی ناپدید می‏گردد.
   مرد می‏گوید: "چه دختر زیبائی بود!"
   زمان کوتاهی می‏گذرد، غروب خود را کمی تاریک‏تر ساخته بود که دختربچه دوباره از دروازه باغ خارج می‏شود. لحظه‏ای می‏ایستد و به مسیر خیابان مخفیانه نگاه می‏کند، دیوارها، تاکستان و عاشق و معشوق را با دقت از نظر می‏گذراند. بعد شروع به دویدن می‏کند، چهارنعل بر روی پاشته‏های مانند فنر و لختش در کنار خیابان می‏دوید، از کنار آن دو رد می‏شود، بعد از طی مسافتی دور می‏زند و بازمی‏گردد، تا دروازه باغ می‏دود، یک دقیقه می‏ایستد و دوباره می‏دود و دو بار، سه بار چهارنعل دویدنش را در سکوت تکرار می‏کند. آن دو ساکت دختربچه را نگاه می‏کردند که چگونه می‏دوید، که چگونه بازمی‏گشت، که چگونه دامن سیاه کوتاهش به دور پاهای باریک کودکانه‏اش می‏پیچید. آنها احساس می‏کردند که این یورتمه رفتن بخاطر آن دو می‏باشد، که از آنها جادو پرتو افکن است، که این دختربچه در رویای کودکانه‏اش حس عشق و مستی خاموش عاطفه را درک می‏کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 0:44  توسط سعید از برلین  | 

آنچه شاعر در شب دید.(1)
 
   دختر جوان بود، خیلی جوان و زیبا بود، باریک‏اندام بود و گردن بلند و روشنش به طور شگفت‏انگیزی از میان لباس نازکش بیرون زده بود، و بازوان و دست‏های لاغر و دراز و روشنش از میان آستین‏هائی کوتاه و گشاد. دختر عاشق دوست خود بود، در باره او خیلی چیزها می‏دانست، او را خیلی خوب می‏شناخت و از دوستی‏شان مدت مدیدی می‏گذشت. بارها به درازی یک آن به زیبائی‏ها و به جنسیت خود اندیشیدند، بارها خداحاقظی را به عقب انداختند و بازیگوشانه و کوتاه همدیگر را بوسیدند. مرد دوست دختر بود، کمی هم مشاور و معتمدش، او فرد بزرگتر و داناتر بود، و فقط گاهی، فقط برای لحظه‏های کوتاهی یک آذرخش ضعیف بر آسمان دوستی‏شان پدیدار گشته بود، یک خاطره‏ کوتاه و دوست‏داشتنی که نشان می‏داد در میان آن دو فقط رفاقت و اعتماد برقرار نمی‏باشد، بلکه خودخواهی، میل به قدرت و همین‏طور دشمنی‏ای شیرین و کششی جنسی نیز نقش بازی می‏کند. حالا اینها می‏خواستند پخته شوند، حالا اینها می‏خواستند دیگری را شعله‏ور سازند.
   مرد هم زیبا بود، اما جوانی و شکوفائی درونی دختر را نداشت. او خیلی مسن‏تر از دختر بود، او از عشق و از سرنوشت چشیده بود، کشتی‏شکستگی و راه نجات را تجربه کرده بود. تفکر و اعتماد به نفس در چهره لاغر و قهوه‏ایش سخت نقش بسته بود. در آن شب اما نگاهش لطیف و بخشنده بود. دستش با دست دختر بازی می‏کرد و آرام و با احتیاط بر روی بازو و پشت گردن، بر روی شانه‏ها و سینه‏های دختر لیز می‏خورد، مسیرهای بازیگوش کوتاهی از نوازش. همزمان در حالی که دهان دختر از چهره کم نور و ساکت شبانگاهی به سمت دهان او می‏آمد، غنچه کرده و منتظر مانند یک گل، در خلال گسترش لطافت در مرد و گرسنگی اوج گیرنده شوق در وی، او مدام به این فکر می‏کرد و این را می‏دانست که معشوقه‏های فراوان دیگری به همین نحو با او شب‏های تابستانی را گذرانده بودند، و می‏دانست که انگشتانش بر روی بازوان دیگری، بر روی موهای دیگری، دور شانه‏ها و تهی‏گاه‏های دیگری تمام آن مسیرهای لطیف را طی کرده بوده‏اند، و اینکه او چیزهای دانسته را دوباره می‏آزماید، و تجربه‏ها را دوباره تکرار می‏کند، و اینکه این بار اما این هجوم احساس بخاطر این دختر از نوعی دیگر است، چیزی زیبا و دوست‏داشتنی، ولی دیگر چیز تازه‏ای نبود، چیز نشنیده‏ای دیگر نبود، دیگر برای اولین بار و آن چیز مقدس نبود.
   او با خود اندیشید، این نوشیدنی را هم می‏توانم سر بکشم، او فکر کرد، این نوشیدنی هم شیرین و شگفت‏انگیز است، و من شاید بتوانم این شکوفه جوان را بهتر دوست بدارم، آگاه‏تر، محتاط‏‏تر، لطیف‏تر از یک جوان و از ده یا پانزده سال قبل خودم. من می‏توانم او را ظریف‏تر، هوشیارانه‏تر، دوستانه‏تر از هر کس از آستانه اولین تجربه عبور دهم، من می‏توانم این شراب اصیل و دوست‏داشتنی را اصیلانه‏تر و شاکرتر از هر کس بچشَم. اما من نمی‏توانم از او پنهان نگاه دارم که بعد از سکر سیری از مستی سر می‏رسد، من نمی‏توانم بیشتر از اولین مستی نقش یک عاشق را آنگونه که او در رویا می‏بیند برایش بازی کنم، نقش یک همیشه مست را. من او را در حال لرزیدن و گریه کردن خواهم دید و سرد و در پنهان ناشکیبا خواهم گشت. من از آمدن آن لحظه خواهم ترسید و اکنون نیز از آن لحظه در وحشتم، چون که او باید با چشمانی باز هشیاری بعد از مستی را مزه کند و بعد دیگر چهره‏اش مانند یک گل نخواهد بود و ترسی تکان‏دهنده بخاطر از دست دادن دخترانگیش چهره‏ واقعی او را از شکل خواهد انداخت.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت 13:10  توسط سعید از برلین  | 

آنچه شاعر در شب دید.
 
روز در ماه ژوئیه در جنوب با گداختگی رو به پایان بود، کوه‏ها با قله‏های گلگون خود در بخار آبی رنگ تابستانی شناور بودند، هوای شرجی مشغول جوشاندن محصول فراوان مزرعه‏ها بود، ذرت‏های بلند و چاق فراوانی مستقیم ایستاده بودند، محصول بسیاری از کشتزارها درو گشته بود، گرد و غبار ولرم جاده که بوئی مانند آرد می‏داد در رایحه‏ی گل‏های شیرین و رسیده مزارع و باغها جاری بود. زمین هنوز در انبوه چمن‏هایش مانع از گرمای روز می‏گردید، دهکده‏ها از شیروانی‏های طلائی رنگ خود نوری خفیف و گرم بر شفق می‏تاباندند.
   عاشق و معشوقی در جاده‏ داغ از دهکده‏ای به دهکده دیگر می‏رفتند، آرام و بی ‏هدف می‏رفتند، با به تأخیر انداختن وداع می‏رفتند، گاهی دست در دست با کمی فاصله از هم و گاهی در آغوش هم و شانه به شانه هم می‏رفتند. زیبا و معلق می‏رفتند، در لباس‏های راحت تابستانی که نور خفیفی می‏دادند، با کفش‏های سفیدی بر پا، بدون پوشش سر در تب ملایم شبانگاهی به فرمان عشق گام برمی‏داشتند، دختر با صورت و گردنی سفید، مرد با پوست قهوه‏ای سوخته، هر دو باریک اندام و راست قامت، هر دو زیبا، هر دو با حسی یکی گشته و انگار که از یک قلب تغذیه و هدایت می‏گردند، هر دو اما عمیقاً متفاوت و بسیار دور از هم بودند. لحظه‏ای بود که در آن رفاقت قصد داشت به عشق و بازی به سرنوشت مبدل گردد. هر دو به این لحظه می‏خندیدند، و هر دو جدی و تقریباً غمگین بودند.
   در این ساعت روز کسی در جاده دیده نمی‏شد، کارگران مزارع کار روزانه خود را به پایان رسانده و به خانه‏هایشان بازگشته بودند. عاشق و معشوق در نزدیکی یک خانه ییلاقی‏ که از میان درختان طوری ‏که انگار هنوز آفتاب بر آن می‏تابد واضح دیده می‏شد می‏ایستند و خود را در آغوش می‏گیرند. مرد با ملایمت دختر را با خود به کنار جاده می‏کشد، آنجا دیوار کوتاهی کشیده شده بود، و برای اینکه زمان بیشتری پیش هم بمانند، برای اینکه مجبور نباشند به دهکده و پیش مردم بازگردند و برای اینکه از باقیمانده راه مشترکشان استفاده نکنند بر روی دیوار می‏نشینند. آنها آرام بر روی دیوار در میان میخک‏ها و سنگ‏های خرد گشته و شاخ و برگ پیچک‏های بالای سرشان نشسته بودند. صداهائی از داخل دهکده توسط گرد و خاک و بوی خوش عطر به سمت‏شان می‏آمد، صدای بازی کودکان، آوای یک مادر، خنده‏های مردانه و صدای خجولانه یک پیانوی پیر از راه دور. آن دو ساکت نشسته بودند، به یکدیگر تکیه داده و صحبت نمی‏کردند، هر دو تاریک شدن آسمان را از میان شاخ و برگ‏های بالای سر خود، سرگردانی رایحه‏های خوشبو را در اطراف خود حس می‏کردند و هوای گرم را در همان لحظه‏ی اول که از شبنم و رگبار خنک مطلع می‏گردد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:52  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(17)
 
   در حال قدم زدن و فکر کردن در کوچه‏های شهر قدیمی راه را گم می‏کنم، بدون آنکه دقیقاً بدانم به کجا می‏روم ناگهان خود را در جلوی مغازه‏ای که کتاب‏های قدیمی می‏فروخت ایستاده می‏بینم. در ویترن مغازه یک شمایل حکاکی گشته‏ی مسی که یک عالِم از قرن هفده را نشان می‏داد آویزان بود و دور تا دورش کتاب‏هائی با جلد چرمی قرار داشتند. این شمایل در ذهن خسته‏ام یک سری ایده‏های نو و زودگذر را بیدار می‏سازد که در آنها من مشتاقانه آرامش و استراحت جستجو می‏کردم. آنها ایده‏هائی مطبوع بودند، ایده‏هائی کند حرکت از یک زندگی‏ در مطالعه و رهبانیت و سکوت، یک زندگی قطع امید کرده با اندکی از گوشه خوشبختی‏ای گرد و خاک گرفته در کنار چراغ مطالعه و بوی کتاب‏ها. برای حفظ بیشتر این آرامش خاطر زودگذر داخل کتابفروشی می‏شوم و بلافاصله توسط آن فروشنده مهربان مورد استقبال قرار می‏گیرم. او مرا از میان پله‏های پیچ در پیچ تنگی به طبقه بالا هدایت می‏کند، جائی که چندین اطاق بزرگ تا سقف از کتاب‏ها کاملاً پر شده بود. خردمندان و شاعران دوران‏های مختلف با چشمان کور کتاب‏ها غمگین به من نگاه می‏کردند، فروشنده کم حرف منتظر ایستاده بود و مرا بی‏تکلف می‏نگریست.
   در این وقت به این فکر می‏افتم که از این مرد ساکت و کم حرف از آرامش سؤال کنم. من به چهره باز و خوبش نگاه کرده و می‏گویم: "لطفاً چیزی برای خواندن به من پیشنهاد کنید. چهره شما آرام به چشم می‏آید، بنابراین باید حتماً بدانید که چه نوشته‏ای آرامش‏بخش و درمانگر است."
   او آهسته می‏پرسد: "شما بیمار هستید؟"
   من جواب می‏دهم: "یک کم"
   و او می‏گوید: "بیماری وخیمی دارید؟"
   "نمی‏دانم. دچار بیماری taedium vitae هستم."
   در این وقت چهره ساده‏ مرد حالت کاملاً جدی‏ای به خود می‏گیرد. او جدی و نافذ می‏گوید: "من یک راه حل خوب برای شما می‏شناسم."
   و بعد از سؤال کردن من با چشم شروع به صحبت می‏کند و برایم از انجمن عارفانی که او خود نیز عضوش بود می‏گوید. بعضی از آنها برایم ناآشنا نبودند، اما من قادر نبودم به حرف‏هایش با دقت کافی گوش دهم. من فقط یک صحبت کردن ملایم، با حسن نیت و صادقانه را می‏شنیدم، جملاتی از سرنوشت و از رستاخیز، و زمانی که او مکث کرد و تقریباً شتاب‏زده ساکت گشت، من به جواب سؤالم هنوز دست نیافته بودم. عاقبت از او می‏پرسم که آیا می‏تواند کتاب‏هائی به من معرفی کند تا من بتوانم در این باره در آنها کنکاش کنم. فوری برایم فهرستی از کتاب‏های عارفانه می‏آورد.
   من دودل می‏پرسم: "کدام یک از اینها را باید بخوانم؟"
   او قاطعانه می‏گوید: "اساسی‏ترین کتاب تعلیمی از مادام بلاواتسکای می‏باشد."
   "آن را به من بدهید!"
   دوباره او دستپاچه می‏گردد. "این کتاب اینجا نیست، من باید آن را برای شما سفارش دهم. اما البته این اثری دو جلدی‏ست، برای خواندن آن باید صبوری به خرج داد. و متأسفانه خیلی هم گران است، قیمتش بیشتر از پنجاه مارک می‏باشد. می‏خواهید که من آن را به عنوان امانت دادن برایتان تهیه کنم؟"
   "نه متشکرم، آن را برای خریدن سفارش دهید!"
   آدرسم را برای او یادداشت می‏کنم و به او می‏گویم که هنگام دریافت کتاب پول آن را خواهم پرداخت، بعد از او خداحافظی کرده و می‏روم.
   من آن زمان هم می‏دانستم که کتاب «آموزش محرمانه» مادام بلاواتسکای  به من کمک نمی‏کند. من فقط می‏خواستم کتابفروش را کمی خوشحال کنم. و چرا نباید چند ماهی را با خواندن کتاب بلاواتسکای زندگی می‏کردم؟"
   من همچنین حدس می‏زدم که بقیه امیدهایم هم نمی‏توانند بادوام‏تر باشند. من حدس می‏زدم که باید در وطنم هم تمام چیزها خاکستری و بی‏درخشش شده باشند، و این که به هر کجا بروم باز هم همه چیز چنین خواهد بود.
   این حدس مرا فریب نمی‏داد. چیزی گم شده بود، چیزی که قبلاً در جهان وجود داشت، یک عطر و جذابیت مخصوص و پاک که نمی‏دانم می‏تواند دوباره بازگردد یا نه.
 
(1908)
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 21:15  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(16)
 
   خودم را در خانه روی تخت می‏اندازم، اما نمی‏توانستم به آسایش دست پیدا کنم، طوری که دوباره از جا برمی‏خیزم و برای قدم زدن به پارک انگلیسی می‏روم. در آنجا نیمی از شب را می‏گذرانم، بعد دوباره به اطاقم برمی‏گردم و تا وسط‏های روز می‏خوابم.
   شب تصمیم گرفته بودم که سفرم را به پایان رسانده و صبح زود به وطنم بازگردم. برای این کار اما دیر از خواب بیدار شده بودم و باید یک روز دیگر را آنجا می‏گذراندم. من چمدانم را می‏بندم و کرایه اطاق را می‏پردازم، کتباً از دوستانم خداحافظی کرده، در شهر غذا میخورم و در کافه‏ای می‏نشینم. زمان به کندی می‏گذشت و من به این فکر می‏کردم که بعد از ظهر را چگونه می‏توانم بگذرانم. در این حال بدبختیم را احساس می‏کنم. سال‏ها می‏گذشت که من در چنین وضع ناشایست و شنیعی قرار نگرفته و به خاطر کشتن زمان چنین وحشت نداشته و خجالت‏زده نبوده‏‏ام. پیاده‏روی کردن، به نمایشگاه نقاشی رفتن، موزیک گوش دادن، به خارج شهر رفتن، یک دست بیلیارد بازی کردن، مطالعه، اینها مرا وسوسه نمی‏کردند، تمامشان مسخره، بی‏مزه و بی‏معنی بودند. و وقتی به اطراف خود در خیابان نگاه می‏کردم، خانه‏ها، درختان، انسان‏ها، اسب‏ها، سگ‏ها و ماشین‏ها را می‏دیدم و اینها برایم به کلی خسته کننده، غیر جذاب و بی‏تفاوت بودند. هیچ چیز مطابق میلم نبود، هیچ چیز برایم شادی به همراه نداشت و علاقه و کنجکاوی را در من برنمی‏انگیخت.
   در حالی که برای گذراندن وقت و یک نوع انجام وظیفه فنجانی قهوه می‏نوشیدم به خاطرم خطور می‏کند که من مجبور به کشتن خود می‏باشم. من به خاطر یافتن این راه حل خوشحال بودم و مشغول بررسی جوانب مهم آن می‏گردم. افکارم طوری سرگردان و بی‏ثبات بودند که بیشتر از چند دقیقه در ذهنم باقی نمی‏ماندند. پریشان حال سیگار برگی روشن می‏کنم ولی دوباره آنرا دور می‏اندازم. دومین یا سومین فنجان قهوه را سفارش می‏دهم، مجله‏ای را ورق می‏زنم و عاقبت دوباره به قدم‏‏زدن می‏پردازم. دوبار به یاد می‏آورم که قصد به پایان رساندن سفرم را داشتم، و تصمیم می‏گیرم که فردا آن را حتماً انجام دهم. ناگهان فکر بازگشت به وطن گرمم می‏سازد و لحظاتی به جای انزجار رنج‏آور احساس یک ماتم پاک و حقیقی می‏کنم. من به این که وطن چه خوب است فکر کردم، به این که کوه‏های سبز و آبی آنجا چه نرم و زیبا از سطح دریا رو به آسمان صعود می‏کنند و چگونه باد در سپیدارها صوت می‏کشد و این که چگونه مرغ‏های نوروزی بوالهوس و جسورانه آنجا پرواز می‏کنند. و چنین به نظرم آمد که من باید حتماً از این شهر لعنتی خارج شوم و دوباره به خانه‏ام بازگردم، تا به این طریق شیشه عمر جادوی شرور بشکند و من دوباره جهان را در درخشش ببینم، آن را بفهمم و بتوانم دوستش داشته باشم.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 2:43  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(15)
 
   تسوندلِ نقاش حالا جدا از بقیه در گوشه‏ای ایستاده و سیگار برگ می‏کشید. او صورت‏ها را از زیر نظر می‏گذراند و همچنین به سمت مبلی که ماریا بر روی آن نشسته بود با دقت نگاه می‏کرد. در این لحظه من دقیقاً می‏بینم که ماریا نگاهش را بالا آورد و چند لحظه‏ای آن را به چشمان نقاش دوخت. تسوندل لبخندی می‏زند، ماریا اما محکم و کنجکاو نگاه می‏کرد، و بعد من نقاش را می‏بینم که یکی از چشمانش را بسته و سرش را بالا آورده و آهسته به علامت اشاره تکان می‏دهد.
   بدنم ناگهان داغ و قلبم تیره می‏گردد. من اصلاً چیزی نمی‏دانستم و آنچه می‏دیدم می‏توانست یک شوخی، یک اتفاق، یک حرکت ناخواسته بوده باشد. اما من نمی‏توانستم فقط با این خیال‏ها خود را راضی سازم. من یک تفاهم میان آن دو دیده بودم، همان دو نفری که تمام شب کلمه‏ای با هم صحبت نکرده بودند و تقریباً خود را به طور مشکوکی از هم دور نگاه می‏داشتند.
   در آن لحظه سعادت و امید کودکانه‏ام ویران می‏گردد، نه بخاری از آن باقی می‏ماند و نه جلائی. حتی برای یک سوگواری پاک و قلبانه‏ که من خیلی مایل به انجامش بودم هم جائی باقی نمی‏ماند، آنچه برایم می‏ماند تنها یک شرم و سرخوردگی و طعمی نفرت‏انگیز و منزجر کننده بود. اگر من ماریا را با یک داماد خوشحال یا معشوقه‏اش می‏دیدم، به مرد حسادت می‏بردم ولی خوشحال می‏گشتم. اما حالا رقیبم مردی‏ست فریب دهنده، زیبا و مورد علاقه زنان که پایش تا همین نیم ساعت پیش با پای زن چشم قهوه‏ای بازی می‏کرد.
   به زحمت با خود به تفاهم می‏رسم. به خود می‏گویم این صحنه می‏تواند خطای چشم هم باشد و من باید این فرصت را به ماریا بدهم تا سوء‏ظنم را بر طرف سازد.
   من پیش او می‏روم، اندوهناک به صورت بهاری و مهربانش نگاه می‏کنم و می‏پرسم: "دوشیزه ماریا دارد دیر می‏شود، نمی‏خواهید شما را تا خانه همراهی کنم؟"
   آه، در این وقت او را برای اولین بار در بند و طوری دیگر می‏بینم. چهره‏اش آن دَم ناب خدا را کم داشت، و همینطور صدایش هم پوشیده و دروغین به گوش می‏آمد. او می‏خندد و بلند می‏گوید: "اوه می‏بخشید، اصلاً به این فکر نکرده بودم. برای رسوندن من به خونه کسی به دنبالم میاد. آیا می‏خواهید بروید؟"
   و من می‏گویم: "بله، من می‏خواهم بروم. خدا نگهدار دوشیزه ماریا."
   من با هیچ کس خداحافظی نکردم و کسی هم از رفتنم جلوگیری نکرد. آهسته از پله‏های بی‏شمار پائین می‏روم، از حیاط رد شده و از درب ساختمان جلوئی خارج می‏گردم. در بیرون به این می‏اندیشم که حالا چه باید کرد، و دوباره به داخل خانه بازگشته و در حیاط خود را پشت یک ماشین مخفی می‏سازم. در آنجا مدت درازی انتظار می‏کشم، تقریباً یک ساعت. بعد تسوندل می‏آید، ته سیگار برگ خود را دور می‏اندازد و دگمه‏های پالتویش را می‏بندد، بعد از در خارج می‏شود، اما بزودی دوباره بازمی‏گردد و در کنار در خروجی به انتظار می‏ایستد.
   پنج تا ده دقیقه می‏گذرد، و من مدام می‏خواستم از مخفیگاهم خارج شوم، او را صدا زده و بگویم که او یک سگ است و یقه‏اش را بچسبم. اما من این کار را نکردم، من آرام و بی‏حرکت در مخفیگاهم منتظر ماندم. و مدت زیادی طول نمی‏کشد و من بر روی پله‏ها صدای پا می‏شنوم. در باز می‏شود و ماریا داخل حیاط می‏گردد، به اطراف خود نگاه می‏کند، بعد به سمت در خروجی می‏رود و دستش را آرام در دست نقاش قرار می‏دهد و سریع با همدیگر می‏روند، من رفتن آنها را می‏بینم و سپس به خانه بازمی‏گردم.
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:18  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(14)
 
   من در میان مهمان‏ها متوجه تسوندل و نیز آن خانم زیبای چشم قهوه‏ای که به خطرناک و بد بودن معروف بود می‏شوم. به نظر می‏آمد که او در این جمع زنی معروف است و اکثر حاضرین با لبخندی مخصوص با او اظهار آشنائی می‏کردند، و همچنین به خاطر زیبائیش با تحسینی صادقانه روبرو می‏گردید. تسوندل هم انسان زیبائی بود، بلند قد و قوی، با چشمانی سیاه و نافذ و رفتاری مطمئن، مغرور و مسلط مانند مردانی ناز پرورده. از آنجائی که طبعاً به چنین مردانی علاقه‏ای عجیب و همینطور آمیخته با کمی از حسادت دارم، بنابراین با دقت به او نگاه می‏کردم. او به خاطر میزبانی ضعیف مشغول دست انداختن مهماندار بود.
   او تحقیرگرانه میگفت: "تو حتی صندلی هم به قدر کافی نداری". اما مهماندار اعتراضی نمی‏کرد، او شانه‏هایش را بالا انداخت و گفت: "اگر من هم روزی به پرتره کشی بپردازم حتماً پیش من هم همه چیز روبراه خواهد شد." بعد تسوندل او را به خاطر گیلاس شراب‏ها سرزنش کرد: "از این سطل‏ها که نمی‏شود شراب نوشید. آیا تا حال نشنیدی که برای شراب نوشیدن گیلاس‏های زیبا به کار می‏برند؟" و مهماندار متهورانه جواب می‏دهد: "شاید تو از گیلاس شراب‏خوری سررشته داشته باشی اما از شراب چیزی نمی‏دانی. برای من یک شراب خوب بهتر از جام خوب است."
   زن زیبا به صحبت آن دو گوش می‏داد و چهره‏اش به طور عجیبی خجسته و راضی به چشم می‏آمد، امری که سرمنشأش به سختی می‏توانست این صحبت‏های لطیفه مانند باشد. من همچنین بزودی می‏بینم که او در زیر میز دستش را در آستین چپ کت نقاش فرو برده و همانجا نگاه داشته است و همزمان پای نقاش آرام و بی دقت با پای او بازی می‏کرد. اما چنین به نظر می‏رسید که او بیشتر با ادب است تا اینکه مهربان باشد، زن اما با یک اشتیاق نامطبوع به او آویزان بود و دیدن این منظره برایم بزودی غیر قابل تحمل می‏گردد.
   وانگهی تسوندل هم خود را حالا از زن جدا ساخته و از جا بلند شده بود. دخترها و زن‏ها هم سیگار برگ می‏کشیدند و حالا آتلیه از دود پر شده بود، صدای بلند خنده‏ها و صحبت‏ها در هم پیچیده بودند و همه چیز بالا و پائین میرفت و خود را بر روی صندلی‏ها، روی متکاها، بر روی محل نگهداری ذغال‏ها و بر روی زمین می‏نشاند. فلوتی به صدا می‏آید و جوانی تقریباً مست در میان آن همهمه از میان گروهی که در حال خنده بودند شعر جدی‏ای را می‏خواند.
   من تسوندل را که خونسرد به اینور و آنور می‏رفت و کاملاً آرام و هوشیار مانده بود زیر نظر داشتم. در این میان مدام به ماریا هم نگاه می‏کردم که با دو دختر دیگر بر روی یک مبل نشسته بود و مردان جوانی ایستاده در کنار مبل با آنها صحبت می‏کردند. هرچه بزم بیشتر ادامه می‏یافت و سر و صدا بلندتر می‏گردید، همانقدر هم اندوه و اضطراب بیشتری مرا فرا می‏گرفت. چنین به نظرم می‏آمد که انگار من و پری داستانم به محلی ناپاک قدم گذارده‏ایم، و من برای ترک آن محل در انتظار اشاره‏ای از طرف ماریا به سر می‏بردم.
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 22:41  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(13)
 
   ماریا مرا به مهما‏ندار معرفی می‏کند: "یکی از دوستانم" و در همان حال از او می‏پرسد "آیا من اجازه داشتم اونو همراه خودم بیارم؟"
   این حرف او کمی مرا به وحشت می‏اندازد، زیرا من فکر می‏کردم که مهماندار از آمدن من با خبر است. اما مرد نقاش خونسرد با من دست می‏دهد و با بی‏تفاوتی می‏گوید: "کار خوبی کردی."
   در آتلیه همه چیز رک و ساده پیش می‏رفت. هر کس جائی را پیدا می‏کرد در آنجا می‏نشست، آدم‏ها کنار هم می‏نشستند بدون آنکه همدیگر را بشناسند. و همینطور هر کس از غذاهای حاضری که اینجا و آنجا قرار داده شده بود و از شراب و آبجو به اندازه دلخواه برمی‏داشت، و در حالی که یکی تازه مشغول برداشتن غذا بود و یا اینکه عده‏ای شامشان را می‏خوردند بقیه حاضرین سیگار برگ‏های خود را روشن کرده بودند که البته دود آنها در زیر سقف بسیار بلند آن فضا به راحتی گم می‏گشت.
   از آنجائی که کسی برای پذیرائی به سراغ ما نیامد، اول برای ماریا و بعد برای خود مقداری غذا تهیه می‏کنم و در کنار میز نقاشی کوچک و پایه کوتاهی با آرامش خاطر همراه با مرد بشاش ریش قرمزی که ما او را نمی‏شناختیم اما او برایمان با شادابی و برانگیزاننده سر تکان می‏داد مشغول خوردن می‏شویم. گاهی کسانیکه دیرتر آمده بودند و غذای کمی برایشان باقی مانده بود از بالای شانه‏های ما برای برداشتن نان و کالباس دست دراز می‏کردند. بسیاری بعد از تمام شدن کامل غذاها بخاطر گرسنه بودن شکایت می‏کردند و دو تن از مهمان‏ها بعد از آنکه یکی از آنها از دوستش پول قرض کرد برای خرید غذا از آتلیه خارج می‏شوند.
   مهماندار این موجودات سرزنده و کمی شلوغ را خونسردانه و با بی‏تفاوتی تماشا می‏کرد، در حال ایستاده تکه‏ای نان و کره می‏خورد و با یک گیلاس شراب در دست گاه و بیگاه با مهمان‏ها گپ می‏زد. همینطور من هم در آن شلوغی مطلق نمی‏توانستم با جمع یکی شوم، اما در پنهان از این که ماریا ظاهراً خوش است و خودش را در این مکان در خانه احساس می‏کند رنج می‏بردم. من خوب می‏دانستم که هنرمندان جوان دوستان او و نسبتاً آدم‏های خیلی محترمی می‏باشند، و ابداً حق نداشتم چیز دیگری برای او آرزو کنم. اما با این وجود دیدن اینکه چگونه او این اجتماع در هر حال ضخیم را با رضایت می‏پذیرد برایم دردی خفیف و تقریباً یک سرخوردگی کوچک بود. بزودی من تنها می‏مانم، زیرا ماریا مدت کوتاهی بعد از غذا خوردن از جا برخاسته و با دوستانش به سلام و احوالپرسی می‏پردازد. او دو دوست اول خود را به من معرفی و سعی می‏کند مرا در صحبت‏شان شریک سازد، که البته من مؤفق به این کار نمی‏شوم. بعد او گاهی پهلوی این دوست و گاهی نزد دوست دیگر می‏ایستاد، و چون می‏بینم که او فقدانم را حس نمی‏کند به گوشه‏ای رفته و به دیوار تکیه می‏دهم و در آرامش اجتماع پر جنب و جوش را تماشا می‏کنم. من این انتظار را نداشتم که ماریا تمام شب را در کنارم بماند و به دیدن او و یک بار صحبت کردن با او و رساندنش به خانه راضی بودم. با این وجود کم کم یک ناخشنودی بر من غلبه می‏کند و هرچه دیگران سر حال تر شادتر می‏گشتند، من بیفایده‏تر و غریبه‏تر آنجا ایستاده بودم، و به ندرت کسی مرا خیلی زودگذر مخاطب قرار می‏داد.
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 13:37  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(12)
 
   به این ترتیب من توسط ماریا به یک جشن دعوت می‏‏شوم. بدون آنکه از این جشن انتظار زیادی داشته باشم خوشحالی بزرگی به سراغم آمده بود، زیرا دعوت او از من و ممنون ساختنم فکری جالب و شیرین بود. من به این اندیشیدم که چگونه می‏توانم از او تشکر کنم، و تصمیم می‏گیرم روز پنجشنبه برای او یک دسته گل زیبا ببرم.
   آن خلق و خوی شاد روزهای اخیر را در سه روزی که تا رسیدن پنج شنبه باید در انتظار می‏ماندم از دست داده بودم. از زمانی که گفتم فقط بخاطر او به اینجا آمده‏ام آرامش و بی‏تکلفی از من گریخته‏اند. این درست مانند یک اقرار کردن بود و حالا باید دائماً فکر می‏کردم که او از موقعیت من با خبر است و شاید با خود فکر می‏کند چه جوابی باید به من بدهد. من این سه روز را بیشتر در خارج از شهر گذراندم، در پارک‏های بزرگ نیمفن‏بورگ Nymphenburg و اشلایس‏هایم Schleißheim یا در کنار رود ایزار Isar در جنگل‏ها.
   هنگامی که پنجشنبه فرا رسید و شب شد من لباس پوشیدم، در مغازه گل‏فروشی دسته گل سرخی خریدم و سوار بر یک درشکه به در خانه ماریا رفتم. او فوری از خانه بیرون آمد و من به او در سوار شدن به درشکه کمک کردم و دسته گل‏ را به او دادم، اما او دستپاچه و هیجان‏‎زده شد، چیزی که با وجود خجالت‏زدگی خود من آن را خوب متوجه گشتم. من او را اما به حال خود گذاشته بودم و دیدن او که قبل از جشن چنین دخترانه در هیجان و شوقی تب‏دار به سر می‏برد برایم خوشآیند بود. هنگام راندن با درشکه بی‏سقف در میان شهر کم کم می‏خواست چنین به نظرم برسد که انگار ماریا با این حالتش می‏خواهد اعتراف کند راضی به نوعی از دوستی با من است _ اگر هم فقط برای یک ساعت_ و به همین دلیل شادی بزرگی آرام به من رو می‏آورد. همراهی کردن او در این جشن برایم باعث افتخار بود، زیرا که مطمئناً برای این کار داوطلبان زیادی در میان دوستانش وجود داشتند.
   درشکه مقابل یک آپارتمان بزرگ و لخت می‏ایستد، آپارتمانی که ما باید از میان راهرو و حیاط آن عبور می‏کردیم. بعد در پشت خانه از پله‏های بی پایانی بالا می‏رویم، تا عاقبت در بالاترین راهرو سیلی از نور و صدا به پیشوازمان می‏آید. ما پالتوهای خود را در اتاق کناری که در آن یک تخت آهنی و چند جعبه که رویشان با پالتوها و کلاه‏ها پوشیده شده بود قرار می‏دهیم و بعد داخل آتلیه‏ای می‏شویم که نور بسیار روشنی داشت و پر از آدم بود. با سه یا چهار نفر از حاضرین آشنائی مختصری داشتم، بقیه و همچنین مهماندار اما برایم غریبه بودند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:52  توسط سعید از برلین  |