قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

تا این عدد سیزده کاری دست ما نده انگار راحت نمیشه.

یکی دو ساعتی از نوشتن ماجرای اتفاق افتاده امروز نگذشته بود که زنگ تلفن به صدا میاد. لعنت بر شیطانی میگم و به کار خودم مشغول میشم. بعد از ده زنگ صدا قطع میشه. در حال گفتن خدا را شکر بودم که باز زنگ به صدا میاد. اینبار دوازده بار و با هر بار زنگ انگار آهنگری با دستگاه جوشکاریش مشغول جوش زدن دو قطعه ازعصب های پاره شده ام به همدیگه میشه.

چند تانیه بعد باز زنگ به صدا میاد، گوشی رو با عصبانیت برمیدارم و به آلمانی میگم: چیه، چه خبره!؟

صدای خسرو از اونور سیم میگه: سعید خبری شده؟ چرا گوشی رو بر نمیداری؟ بابا تو هم کارت خیلی درسته!

هنوز عصبانی بودم و میگم: آخه دیوونه بعد از صد سال هنوز هم نمیدونی باید بذاری اول دوبار زنگ بزنه و بعد دوباره شماره بگیری؟

با نگرانی میگه: مگه تو برای آدم حواس میذاری آخه؟

با تعجب میگم: چی شده بازم؟

میگه: امروز داشتم تو اینترنت دنبال مطلبی میگشتم، بعد گفتم بیام ببینم تو تو این مدت چی نوشتی. این چیزا چیه تو نوشتی؟ خونریزی در سیزده یعنی چی!؟ کسی زخمی شده؟

میگم: مگه من به زبون چینی نوشتم که متوجه موضوع نشدی؟

با دلخوری میگه: خوب بابا، حالا ما یه چیزی گفتیم. خودت میزونی؟ آنفولانزای خوکی نگرفتی؟ مرغا چطورن؟

عصبانیتم کمتر شده بود، گفتم: مرسی، هر جفتشون میزونن. دست منم چند جاش زخمی شده ولی مهم نیست.

میپرسه: سعید فکر میکنی چون امروز سیزدهم  هستش این اتفاق افتاده، یا دلیل دیگه ای داره؟

میگم: خسرو جون، اگه این اتفاق رو در خواب میدیدم میتونستم بهت جواب درست بدم، ولی چون در بیداری و جلوی چشمم رخ داده چی میتونم بگم؟ آدم این روزا به چشمش هم نمیتونه اعتماد کنه!

میپرسه: خوب اگه این اتفاق رو تو در خواب میدیدی، بعد چطور تعبیرش میکردی؟

میبینم مثل اینکه ول کن معامله نیست و افتاده رو دنده گپ زدن. میگم: تعبیرش این میشد که من تمام وقت امروز و فردا و پس فردا و پس پسین فردا و پس پس پسین فردا رو پاورچین پاورچین میگذروندم، طوریکه حتی نشه استکان چای از دستم بیفته بشکنه و تمام این مدت رو با جمع کردن ششدانگ حواسم از این ور خیابان به اونور خیابان میرفتم تا ماشینی زیرم نکنه، یا دوچرخه بهم نزنه و یا یک هفته با کسی رفت و آمد نمیکردم! و....

که میگه: سعید مثل اینکه حال و حوصله ت امروز زیاد میزون نیست، برای همین بیشتر از این اذیتت نمیکنم.

ازش بخاطر تلفن کردن تشکر میکنم و برای پس فردا قرار دیداری با هم میذاریم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۸ساعت 0:15  توسط سعید از برلین  |