قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

اسرائیل دوازده سال پس از اعلام موجودیت‎اش دو برابر جمعیت خود مهاجر جدید پذیرفته است، و این مشکلات بخصوصی را با خود به همراه می‎آورد. آدم می‎تواند گمان کند که دولت ایالات متحده آمریکا هم وقتی در مدت دوازده سال 340 میلیون مهاجر به کشور بیایند باید با مشکلات بخصوصی بجنگد؛ فقط این مشکل که چگونه می‎توان به این جمعیت دستگاه تلویزیون ارائه داد با زحمت فراوانی قابل حل کردن است. مشکلات در اسرائیل به طور طبیعی مربوط به مسکن است. چند شهر می‎توان در یک هفته ساخت؟ حداکثر ده تا پانزده شهر. و متأسفانه این مقدار کافی نیست.
مهاجرین جدید که اکثریت آنها را یهودیان شرقی‎ای تشکیل می‎دهند که از شرایط بحرانی می‎آیند، ابتدا در مزارع اشتراکی یک محل موقتی پیدا می‎کنند. آنها به اردوگاه‎های انتقال که از حلبی‎های موج‎دار فقیرانه‎ای ساخته شده‎اند برای چند روزی موقتاً فرستاده می‎شوند و برای سال‎ها همانجا می‎مانند. در این مدت دولت تمام نیازهای زندگی‎شان را تأمین می‎سازد. علاوه بر این یک دستگاه اداری گسترده هم برای مراقبت‎های روانی و اطلاع رسانی به آنها به حرکت می‎افتد تا ساکنین اردوگاه تا حد امکان روحیه خوبی داشته باشند.
این کار آنطور که به گوش می‎آید چندان هم ساده نمی‎باشد. شاید بتوان کمی از مشکل بودن کار را با صحنه زیر نشان داد.

بازیگران:
اوا Eva، یک نیروی تعلیم دیده از سازمان مددکاری اجتماعی.
زادیا شاباتای Sa'adja Schabati
همسر زادیا شاباتای
مدیر اردوگاه

مدیر اردوگاه (با اوا ظاهر می‎شوند): او باید یک جائی در همین اطراف زندگی کند. گفتید چه شماره‎ای؟
اوا (جوان، پیراهن سفید، کلاه حصیری، به وضوح خسته از کار و رنجور از گرما. او یک کیف اسناد با خود حمل می‎کند که توسط کاغذهای مختلف و فرم‎های درخواست در قطعات و رنگ‎های مختلف تا حد ترکیدن پر شده است. پس از جستجوی طولانی و عصبی یک پرونده از کیفش خارج می‎سازد): او شاباتای نام دارد. زادیا شاباتای. اتاق موقتی شماره 137. زنش آخرین بار تقریباً چهارده روز پیش نزد ما در اداره مرکزی بود.
مدیر اردوگاه: در باره چه موضوعی شکایت می‎کرد؟
اوا (بعد از نگاهی به پرونده): در باره ... در باره ... در واقع بخاطر همه چیز. آیا این خانواده را می‎شناسید؟
مدیر اردوگاه (چند بار سرش را تکان می‎دهد، انگار که می‎خواهد <متأسفانه> بگوید): بله، من آنها را می‎شناسم. یک خانواده پیچیده.
اوا: چرا؟
مدیر اردوگاه: چرا؟ می‎تونم براتون توضیح بدم.
اوا: یک لحظه صبر کنید لطفاً. (او یک دفتریادداشت از کیف خارج و نوک مدادش را تیز می‎کند.) خوب، می‎فرمودید.
مدیر اردوگاه: بسیار خوب، زادیا شاباتای یک مرد بیمار است و دارای یک خانواده بزرگ.
اوا (یادداشت می‎کند، زیر لب زمزمه می‎کند) … بیمار … خانواده بزرگ …
مدیر اردوگاه: … او سه بار در بیمارستان بوده است، از آنجا گریخته و دوباره به اینجا بازگشته …
اوا (یادداشت می‎کند) … سه بار فرار کرده …
مدیر اردوگاه: اما خودتون به این موضوع پی خواهید برد.
اوا (یادداشت می‎کند): … خودتون پی خواهید برد …
مدیر اردوگاه (پوزخند می‎زند): شما یک دوره تندنویسی دیده‎اید؟
اوا (رنجیده): من آموزشم را در رشته کار و مددکاری اجتماعی پیشترفته به پایان رسانده‎ام.
مدیر اردوگاه: کجا؟
اوا: در آمریکا. من با کمک هزینه تحصیلی به آنجا رفتم. ما آنجا همه چیز را با روش‎های جدید روانشناسی آموختیم.
مدیر اردوگاه: خیلی خوبه. و نتیجه تحصیلتون خودشو چطور در اینجا نشون می‎ده؟
اوا (با تردید): مرسی ... در واقع ... من هنوز ...
خانم شاباتی (در کنار در اتاقک از حلبی تابدار ظاهر می‎شود، آن دو را مشکوکانه تماشا می‎کند. او وضع خیلی مرتبی ندارد. از این گذشته حامله هم است.)
مدیر اردوگاه: آیا تا حال با یک اردوگاه ترانزیتی هم سر و کار داشته‎اید؟
اوا: فقط یک بار.
مدیر اردوگاه: کی؟
اوا: حالا.
مدیر اردوگاه (لبخندش را می‎خورد): من براتون آرزوی مؤفقیت می‎کنم. (به خانم شاباتای) آیا شما همسر زادیا شاباتای هستید؟
خانم شاباتای (بدون حرف خیره نگاه می‎کند).
مدیر اردوگاه: به نظر می‎رسد که همسر او باشد ... ما بعد با هم صحبت می‎کنیم. مؤفق باشید. (و از آنجا می‎رود)
اوا: امیدوارم. (او خانم شاباتای را بررسی کنان نگاه می‎کند. خانم شاباتای به اوا بررسی کنان می‎نگرد. سکوتی طولانی.)
خانم شاباتای: دوشیزه ...
اوا: اوا.
خانم شاباتای: تو مددکار جدید (هستید)؟
اوا: بله. از حالا به بعد من تمام کارهای شما را انجام می‎دهم. آیا شما همسر آقای شاباتای هستید؟
خانم شاباتای: چه کسی؟
اوا: پرسیدم که آیا شما خانم شاباتای هستید.
خانم شاباتای: نه. من همسر زادیا شاباتای هستم.
اوا: اجازه دارم؟ (روی نیکمت زهوار در رفته روبروی اتاقک می‎نشیند و دوباره دفتر یادداشتش را در می‎آورد.)
خانم شاباتای: من نمی‎نویسم، دوشیزه ...
اوا: اوا.
خانم شاباتای: نه نان، دوشیزه. نه کار. هفت بچه، دوشیزه. هفت بچه و یکی هم اینجا (او به شکمش اشاره می‎کند.)"
اوا (دست‎پاچه در داخل کیف اسنادش می‎گردد): خانم شاباتای، آیا شما یک بار پیش ما در اداره مددکاری آمده بودید؟ (او مدادش را آماده نوشتن نگاه می‎دارد.)
خانم شاباتای: شوهر من حالا باید بیاید.
اوا: باشه، من منتظر می‎شم (او به درستی نمی‎داند چه باید بکند، چیزی می‎نویسد، آن را دوباره پاک می‎کند، کاغذها را مرور می‎کند.)
خانم شاباتای: دوشیزه ...
اوا: اوا. منو اوا صدا کنید.
خانم شاباتای: اینجا شوهر من، دوشیزه. ــ زادیا، این مددکار جدید است.
شاباتای: (یهودی شرقی ریش‎دار، ظاهری دلپذیر، با آرامش و وقار تعظیم می‎کند).
اوا: آقای شاباتای؟
شاباتای: بله خواهش می‎کنم. (با یک اشاره دست همسرش را مرخص می‎کند، و زن در کلبه ناپدید می‎گردد.)
اوا: مایل نیستید بشینید؟ (شاباتای خیلی رسمی خود را روی نیمکت می‎نشاند.) همسرتون به من گفت که شما کار ندارید.
شاباتای: نه.
اوا: آیا کاری آموخته‎اید؟
شاباتای: من کفاش هستم. اما کسی نمی‎خواهد به من کار بدهد.
اوا: چرا؟
شاباتای: نمی‎دانم. کسی منو نمی‎خواد.
اوا: از چه زمانی شما کفاش هستید؟
شاباتای: من تا حال کار نکرده‎ام.
اوا: نه؟
شاباتای: هرگز.
اوا: آها. هوم. چه نوع کفش‎هائی می‎سازید؟
شاباتای: من کفاشم. اما کسی منو نمی‎خواد.
اوا: ایا تلاش کردید بعنوان کفاش کاری پیدا کنید؟
شاباتای: هنوز نه.
اوا (گیج): چرا نه؟
شاباتای: من یک قلب ضعیف دارم، دوشیزه. من فقط می‎تونم کارهای سبک انجام بدم.
اوا: مگه کفاشی سخت و طاقت‎فرساست؟
شاباتای: برای من بله، چون من تمرین ندارم.
اوا (یادداشت می‎کند): پس بگذارید که از طرف اداره کاریابی کار سبک‎تری به شما بدهند!
شاباتای: کسی به من کار نمی‏ده.  هیچکس منو نمی‎خواد. شاید شما بتونید برام کاری پیدا کنید؟
اوا: این کار سازمان ما نیست.
شاباتای: لازم نیست باشه. فقط کافیه که شما به من یک کاغذ بدید.
اوا: یک لحظه صبر کنید، آقای شاباتای! برای اینکه سوءتفاهمی پیش نیاید: من از طرف اداره کار نمی‎آیم!
شاباتای: شما فقط به من یک کاغذ بدید*.
اوا: آقای شاباتای، من نمی‎تونم به شما کاغذی بدم. من هیچ رابطه‎ای با اداره کار ندارم. کار من این است که به شما در مشکلات شخصی و خانوادگی کمک کنم. خوب آقای شاباتای، ما چه کاری می‎تونیم برای شما انجام بدیم؟ (او مدادش را حرکت می‎دهد.)
شاباتای: شما می‎تونید یک کاغذ برای اداره کار به من بدید.
اوا (صبرش تمام می‎شود): از من کاغذی نمی‎گیرید!! (خود را جمع و جور می‎کند) آقای شاباتای. خواهش می‎کنم. ما می‎خواهیم حالا کاملاً با آرامی به مورد شما بپردازم. (یک پرسشنامه آماده می‎سازد) چند فرزند دارید؟
شاباتای: شش فرزند. شالوم Schalom، مورده‎کای Mordechai، عبدالله Abdallah، ماسال Mazal، کابوبا Chabuba، شیمشون Schimschon و اوری Uri.
اوا (نام‎ها را یادداشت می‎کند): بچه‎ها که هفت نفرند.
شاباتای: هفت؟ خوب، پس هفت. و گولا G'ula هم در کنارش.
اوا: گولا دیگر چه کسی‎ست؟
شاباتای: یک پیرزن. او با ما زندگی می‎کند. او نمی‎تواند دیگر خود را حرکت دهد. او فقط می‎تواند غذا بخورد.
اوا: آیا با همدیگر فامیل هستید؟
شاباتای: من نمی‎دانم. او با ما به اینجا آمد. باید فامیل باشیم، وگرنه با ما زندگی نمی‎کرد. اما او دیگر نمی‎تواند خود را حرکت دهد. او از بچه‎ها نگهداری می‎کند.
اوا: هوم ... بله ... خیلی جالب، آقای شاباتای. شما واقعاً خیلی ... یک خانواده بزرگ ...
شاباتای: می‎خواهید به ما کمک کنید، دوشیزه؟
اوا: البته. برای این کار هم اینجا هستم.
شاباتای: پس یک کاغذ به من بدید.
اوا (منفجر می‎گردد): اما این ... (با زحمت به خودش مسلط می‎شود) آقای شاباتای، حالا ما می‎خواهیم اول پرسشنامه شما را پر کنیم، و بعد می‎بینیم که چه می‎شود کرد. کی ازدواج کردید؟
شاباتای: کی؟ من؟
اوا: بله شما.
شاباتای: قبل از اینکه به اینجا بیایم.
اوا: آن زمان چند ساله بودید؟
شاباتای: پیر نبودم.
اوا: یعنی چند ساله؟
شاباتای: یعنی. از آنجائی که من می‎آیم در سن خیلی جوان ازدواج می‎کنند ... نگاه کنید، دوشیزه. من چیز بیشتری از شما نمی‎خوام. فقط یک ورق کاغذ برای اداره کار. این همه چیز است. فقط یک کاغذ کوچک ...
اوا (با زحمت زیاد از حمله هیستریک جلوگیری می‎کند): آقای شاباتای! آیا مگه من به شما نگفتم ... آقای شاباتای، اجازه بدید که اول پرسشنامه را پر کنیم.
چند فرزند در خانواده شما وجود داشت؟
شاباتای: شش.
اوا (یادداشت می‎کند): شش.  
شاباتای: و یکی هم زنم حامله است.
اوا: آقای شاباتای! منظورم خانواده پدری شماست.
شاباتای: خانواده پدر و مادرم؟ نمی‎شناسم.
اوا: آیا خواهر و برادر زیادی دارید؟
شاباتای: آره.
اوا: چند تا؟
شاباتای: این کار ساده‎ای نیست، دوشیزه. خیلی از آنها مرده‎اند.
اوا: آقای شاباتای، سعی کنید که به یاد بیاورید. این مهم است.
شاباتای: این مهم است؟ چرا مهم است؟ من به شما خواهم گفت که چه چیز مهم است. مهم یک کاغذ است!
اوا (مردد): آقای شاباتای، من ازتون خواهش می‎کنم ...
خانم شاباتای (با سینی چوبی‎ای از اتاقک خارج می‎شود، یک دستمال از بند رخت برمی‎دارد و روی آن قرار می‎دهد و یک استکان چای روی آن می‎گذارد و به اوا تعارف می‎کند): بفرمائید دوشیزه.
اوا (با صدای در حال مردن): به من اوا بگید.
خانم شاباتای (با فاصله و بی حرکت می‎ماند).
اوا (با سختی فراوان یک جرعه از چای می‎نوشد و ادامه می‎دهد): آقای شاباتای، من چطور می‎تونم وقتی که شما حتی ساده‎ترین اطلاعات شخصی خودتونو به من نمی‎دید به شما کمک کنم ؟
شاباتای: ببخشید چی گفتید؟
اوا: آقای شاباتای، من مأموریت دارم که از شرایط اجتماعی شما تحقیق کنم و به شما برای بر طرف ساختن مشکلاتی که بعنوان مهاجر جدید دارید کمک کنم.
شاباتای: چرا؟ (خانم شاباتای کلمات اوا را با هراس می‎شنود.)
اوا: صحیح. در اصل این مشکلات از قدیم منشاء می‎گیرند، ریشه آنها به شرایطی که شما در آن رشد کرده‎اید برمی‎گردد. فرض کنیم که ... برای مثال ... که ماری شما را در کودکی نیش زده است. (شاباتای سعی می‎کند حرف اوا را قطع کند.) نه، من خوب می‎دانم: شما از طرف هیچ ماری نیش زده نشدید. ما فقط فرض می‎گیریم که این کار شده است. خوب. برای مدتی شما کمی وحشت‎زده بودید. به تدریج این واقعه را فراموش کردید. اما در ذهن نرم و کودکانه‎تان یک اثر باقی مانده است. (خانم شاباتای جیغ بلندی می‎کشد و به سمت اتاقک می‎دود.)
شاباتای: گفتید در کدام کودک؟
اوا: در شما. هنگامیکه یک کودک بودید! شما!!
شاباتای: فرض می‎کنیم.
اوا: بسیار خوب. و بعد چه رخ می‎دهد؟ خیلی دیرتر، پس از سال‎ها و سال‎ها، شما ناگهان یک مار می‎بینید که به پایه‎های تخت‎خواب‎تان پیچیده است ...
شاباتای: خدا را شکر اینجا ماری وجود ندارد. متأسفانه کار هم وجود ندارد ...
اوا: ما در حال حاضر در باره کار صحبت نمی‎کنیم!
شاباتای: دوشیزه! فقط یک کاغذ کوچک ...
اوا (رنگش برمی‎گردد، به لکنت می‎افتد و زحمت زیادی می‎کشد تا دوباره خود را پیدا کند؛ از حالا به بعد خیلی آرام و خسته صحبت می‎کند): آقای شاباتای، آیا شما نمی‎فهمید که من چه می‎گویم؟ اگر قرار است که من کمک‎تان کنم، باید که همدیگر را بشناسیم. ما باید با هم دوست شویم و با همدیگر همکاری کنیم. بخاطر می‎آورید: وقتی من به اینجا آمدم خودم را به شما معرفی کردم، به شما گفتم، که نامم چیست و چه کاره‎ام ... آیا درست است آقای شاباتای؟
شاباتای: صحیح است، دوشیزه. نام‎تان چیست؟
اوا: اسم من چیست؟ اسم من اوا است.
شاباتای: آیا ازدواج کرده‎اید؟
اوا: نه ... هنوز نه ...
شاباتای: آیا خیلی باید کار کنید؟ کار سخت؟
اوا (مغشوش):  بله، خیلی ... کار خیلی سخت. اما رضایت بزرگی برایم به همراه دارد.
شاباتای: می‎فهمم. بنابراین شما یک دختر باکره بزرگسالی هستید که سخت کار می‎کند. آیا خانواده هم دارید؟
اوا: پدر و مادر.
شاباتای: خدا فرزندان بیشتری به آنها بدهد. ثروتمند؟
اوا: نه. پدر من پیر است ...
شاباتای: ... و از اداره کار هم دیگر کاری نمی‎گیرد، من می‎دانم. خواهر و برادر؟
اوا: نه.
شاباتای: دختر فقیر و بدبخت**. آیا به پدر و مادر پیرتان پول می‎دهید؟
اوا: البته.
شاباتای: و وضع جهیزه‎تان چطور است؟
اوا: این خیلی مهم نیست.
شاباتای: اما شما به لباس احتیاج دارید، درست نمی‎گم؟ شما مبل لازم دارید، درست می‎گم؟
اوا: بله.
شاباتای: می‎بینید. آیا نامزد دارید؟
اوا: من یک دوست پسر دارم.
شاباتای: و شما پول برای ازدواج کردن ندارید؟
اوا: ما آپارتمان نداریم.
شاباتای: این خیلی بد است. یک پسر و یک دختری که می‎خواهند ازدواج کنند احتیاج به یک خانه دارند. اجازه بدید کمی فکر کنم ... همین نزدیکی‎ها، در یک دهکده خانه‎های تازه قرار دارند. دولت به شما یکی را خواهد داد.
اوا: به من نه. آن خانه‎ها برای مهاجرین جدید است.
شاباتای: می‎شود یک کاریش کرد. بروید پیش خانم رئیس اداره‎تان، خانم وایس‎برگر*** و به او بگوئید: "خانم وایس‎برگر! وقتی که آدم دختر جوانی است می‎خواهد ازدواج کند. وقتی آدم می‎خواهد ازدواج کند به یک خانه احتیاج دارد. به من یک خانه بدهید، خانم وایس‎برگر!" و خانم وایس‎برگر به شما یک کاغذ خواهد داد ...
اوا: او به من کاغذی نخواهد داد. او نمی‎تواند به من کاغذی بدهد.
شاباتای: او می‎تواند، دوشیزه اوا. او فقط همینطوری می‎گوید که نمی‎تواند. به پسر خواهر من یک چنین کاغذی داد. شما فقط صبور باشید و همیشه دوباره پیش او بروید و بگوئید: "خانم وایس‎برگر! به من یک کاغذ بدهید!" عاقبت یا یک کاغذ به شما خواهد داد و یا محل کارتان را عوض می‎کند. اما این هیچ ضرری ندارد، دوشیزه اوا. بعد با رئیس جدید اداره از نو شروع می‎کنید. سرتونو بالا نگهدارید! شما حق داشتن یک خانه را دارید. شما برای خیلی‎ها کارهای خوب انجام می‎دید. همه به دوشیزه اوا از گرفتاریشون تعریف می‎کنند، و دوشیزه اوا مایلند به همه کمک کند، و می‎خواهد پول داشته باشد، اما آنجا به اندازه کافی برای همه پول وجود ندارد ...
اوا: اگر می‎دانستید که چقدر حق با شماست، آقای شاباتای ...
شاباتای: من این را می‎دانم. می‎دانم که شما فقط با کلمات زیبا می‎توانید به ما کمک کنید. و این خیلی سخت است.
اوا: خیلی سخت، آقای شاباتای.
شاباتای: بله، بله. دوشیزه اوا باید کمک مالی به پدر و مادرش بکند، در حالیکه خودش هم پول ندارد. چقدر حقوق می‎گیرید؟
اوا: زیاد نیست.
شاباتای: و با داشتن یک پدر و مادر و یک عروسی. و شما به یک لباس تازه هم احتیاج دارید.
اوا: یک لباس تازه؟ من حتی اجازه ندارم به آن هم فکر کنم. فقط برای اتاقم بیست و پنج پوند کرایه می‎پردازم. و باید در رستوران غذا بخورم.
شاباتای (وحشت‎زده): غذا در رستوران؟
اوا (محزونانه سر تکان می‎دهد): هر روز حداقل دو پوند.
شاباتای (هنوز هم وحشت‎زده): دو پوند!
اوا: حداقل. و همچنین ...
شاباتای: یک لحظه صبر کنید. (او یک دفتریادداشت از داخل جیبش خارج می‎سازد و مداد اوا را می‎گیرد.) خواهش می‎کنم ادامه بدید.
اوا: و این پول فقط برای یک وعده غذا کفایت می‎کند.
شاباتای (حساب می‎کند): دو پوند در روز ... می‎شود ...
اوا: شصت پوند در ماه.
شاباتای: شصت پوند! برای یک وعده غذا در روز!
اوا: بله. و برای لباس؟ برای سینما؟ برای گاهی یک سفر؟ آقای شاباتای ...
شاباتای: امیدتون را از دست ندید، دوشیزه اوا. شما فعلاً در یک موقعیت سخت اجتماعی قرار دارید، اما خدا کمک خواهد کرد و همه چیز را روبراه خواهد کرد ... دوشیزه اوا، آیا در کودکی شما را ماری گزیده است؟
اوا (در گیجی کامل): نه.
شاباتای: پس به این خاطر. اگر ماری شما را گزیده بود، شاید همه چیز کاملاً طوری دیگر می‎شد. با این حال نباید شجاعت خود از دست بدید، دوشیزه اوا. دولت ما هنوز جوان است، و مردم زیادی وجود دارند که وضع‎شان مانند وضع شما بد است. صبر، دوشیزه اوا، فقط صبر. انسان‎ها خوب هستند. و من هم هنوز اینجا هستم! (از دور صدای بوق یک اتوبوس شنیده می‎شود.)
اوا (ناگهان متوجه می‎شود که در چه وضعیت مضحکی قرار دارد، سرخ گشته و از جا می‎جهد): معذرت می‎خوام آقای شاباتای، اما حالا باید برم ... اتوبوس ... (کیف اسنادش باز می‎شود، کاغذهای بی‎شماری بر روی هوا به چرخش می‎آیند.)
شاباتای (به او در جمع کردن کاغذها کمک می‎کند): مهم نیست اوا ... اخم‎هاتونو باز کنید ... بفرمائید کاغذهای مربوط به پرونده من ... گمشان نکنید، آنها مهم‎اند ... اوا، خدا کمک خواهد کرد.
اوا: خیلی از شما متشکرم، آقای شاباتای ... واقعاً، من نمی‎دانم ... خیلی ممنون، آقای شاباتای. (با عجله می‎دود)   
شاباتای (از پشت سر او را صدا می‎زند): مؤفق باشید، اوا! و هر موقع مایل بودید می‎تونید پیش من بیائید! ما یهودیها باید با هم باشیم و هوای هم را داشته باشیم ... (آهسته به سمت کلبه‎اش برمی‎گردد) چه دختر خوبی ... هی، هی، هی ... (غرغر کنان سر ریش‎دارش را تکان می‎دهد) چه مددکار فقیری ...
 
_ پایان _

*در بین جمعیت انبوهی این خرافات وجود دارد که یک کاغذ، که بر رویش آدم درستی در لحظه درستی واژه‎های درستی بنویسد، می‎تواند کوه را به حرکت اندازد. جالب این است که واقعاً اینطور هم می‎شود.
**داشتن فرزندان کم در چشم یهودیان شرقی یک فاجعه اخلاقی‎ست. فرزندان زیادی داشتن یک فاجعه اقتصادی‎ست.
***نام خانم رئیس اداره مددکاری در حقیقت وایسل‎برگر Weisselberger است، اما آدم نمی‎تواند از آقای شاباتای انتظار داشته باشد که او چنین نام وحشیانه‎ای را صحیح تلفظ کند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 1:28  توسط سعید از برلین  | 


زمان آن فرا رسیده است که ما توجه خود را به صحنه سیاسی جهان معطوف سازیم، دقیق‎تر بگویم: به یک سیاستمدار آمریکائی که جهان را با مشکلات کاملاً جدیدی مواجه گردانده، البته اگر بخواهیم که کودک را به نام بخوانیم، و این در حالی‎ست که مدتها از بالغ شدن این کودک می‎گذرد.

این احساس که به آلزایمر ــ با بیانی کمتر دردآور و خودمانی به "مشنگی" ــ دچار شده‎ام مرتب در من شدیدتر می‎شود. مختصر اینکه: من از ضعف حافظه در رنجم. وگرنه چطور باید این را توضیح داد که هرچه به خود زحمت می‎دهم نمی‎توانم نام مشاور امنیتی پرزیدنت کارتر را به یاد آورم؟ صد بار نام او را در روزنامه خوانده‎ام، صد بار این نام را در رادیو و تلویزیون شنیده‎ام ــ اما وقتی می‎خواهم آن را به زبان آورم، نمی‎توانم چیزی بیشتر از آشفته بازار غیر قابل فهمی از حروف بی‎صدای محصول لهستان از دهان خارج کنم. در بهترین حالت به یاد می‎آورم که این آشفته بازار با حرف R>> شروع می‎شود و تقریباً مانند برژنف Breschnew به گوش می‎رسد، البته با یک S>در وسط. من حتی نام و نام خانوادگی فرد مورد نظر را نمی‎توانم از هم تشخیص دهم.
خیلی مأیوس کننده است. انگار که اوضاع سیاسی حال حاضر به قدر کافی مغشوش نمی‎باشد.
بیائید سیتماتیک پیش برویم. من یک ورق کاغذ برمی‎دارم و اسامی را بر آن می‎نویسم، آهسته و خوانا، از < تا : سبیگنیف Zbygniew برسسینسکی Brzezinski. باید نامش این باشد، مگر نه؟ دلیل اینکه چرا او چنین نامیده می‎شود را من نمی‎دانم. شاید لهستانی‎ها به این وسیله از جهان غرب که آنها را در حوزه نفوذ روسیه رها ساخت انتقام می‎گیرند. و این یک انتقام اساسی‎ست. آنها حتی یک هجا هم به ما اعطاء نمی‎کنند که آدم بتواند با تکنیک‎های یادیارها آن را حفظ کند.
اینکه نام مورد نظر با <بیگ Big> شروع می‎شود کمک چندانی به ما نمی‎کند. بیگ در زبان انگلیسی چیزی شبیه به <بزرگ>  یا <چاق> است و طبق دانشنامه فرهنگ لغات <حامله> یا <باردار> معنا می‎دهد، و یک مشاور امنیتی حامله به چه درد ما می‎خورد. به همان اندازه که <نف>ی که در آخرش می‎آید به دردمان نمی‎خورد. آدم را به یاد <کی‎یف Kiew> می‎اندازد، اینطور نیست. یک شهر روسی. اما وقتی من بعنوان کمک ذهنی به یک <شهر روسی> توجه کنم، حتماً ولادی‎وستوک Wladiwostok به یادم خواهد افتاد. و بعد باید چه کرد؟ بعد هیچ کاری نمی‎توان کرد.

من به این عادت کرده‎ام که بخاطر این بزنیف Bzeniew، یا هرچه که می‎خواهد نامیده شود، دیگر از بحث‎های سیاسی خودداری کنم. به محض برده شدن نام کارتر، اتاق را ترک می‎کنم. تازگی‎ها حتی خودم را آماده کرده بودم که از بلندی‎های جولان به کنار بکشم، فقط به این خاطر که در هیچ مناظره‎ای با استدلال‎های آقای Brb ... آقایZbz  ... همان فرد مورد نظر روبرو نشوم. اینکه گویندگان رادیو و تلویزیون چطور مؤفق می‎شوند نام و نام خانودگی دقیق او را تلفظ کنند برایم یک راز باقی مانده است. احتمالاً هر روز یک ربع ساعت تمرین می‎کنند: زبیگنییف Zbygniew زببینسکیZbebinski  ... نه، زبرینییفZbryniew  زبرینسکی Zebrinski  ... نه. نه!
دور از فهم است که یک قدرت جهانی مانند آمریکا امنیت خود را بدست مردی که چنین نامی دارد سپرده است. چه تصور وحشتناکی‎ست وقتی یک شب راکتی حامل کلاهک اتمی با کنترل از راه دور به سمت واشینگتن به پرواز آید و سکرتر شخصی کارتر نفس نفس زنان به داخل اتاق خواب پرزیدنت هجوم ببرد: خطر ... هنوز نود ثانیه ... همین الساعه گزارشی از زبنین  Zbenin ... از برزنیب  Brznib..."
تلاش بعدی او برای ادای صحیح اسم در انفجار نابود می‎گردد.
اعتراف می‎کنم که: نام‎های عجیب و غریب از زمان‎های خیلی قدیم همیشه برایم بدشانسی به همراه آورده‎اند. سه سال تمام نام سولژنیتسین Solschenizyn را تمرین کردم، و هنگامیکه عاقبت توانستم آن را بی نقص تلفظ کنم او از اخبار روز ناپدید گشت و مرا با ژیسکار دستن Giscard d'Estaing تنها گذاشت.
حالا دیگر بس است. من کنار می‎کشم. من قطع امید می‎کنم. همانطور که همه می‎دانند گناهان پدران سه تا چهار نسل به ارث برده می‎شوند. اما این کار من نیست که برای گناهان یکی از پدربزرگان پدری تقاص پس بدهم که نام نبیره‎اش زیبرینسکی Zybrinski ... که برای نبیره‎اش نامی غیر قابل تلفظ به ارث گذاشته است.
برای مدتی سعی کردم با مانورهای هوشمندانه این نام را دور بزنم. وقتی صحبت به عملکرد لابی یهودی در آمریکا می‎رسید، می‎گفتم: "همه چیز بستگی به کسینجر ِ کارتر دارد."
یا اینکه نظرم را با یک طنز می‎پوشاندم: "هوم. باید اول صبر کنیم و ببینیم لهستانی غضبناک‎مان در این باره چه می‎گوید."
این حیله چیز زیادی برایم به ارمغان نیاورد. در حلقه حاضرین همیشه یک آدم سادیستی پیدا می‎شد که می‎خواست دقیقاً بداند و می‎پرسید:
"چه کسی، لطفاً؟ منظورتان چه کسی‎ست؟"
اخیراً ایده امیدوار کننده‎ای به سراغم آمد. من خودم را به سرماخوردگی مبتلا ساختم، و به محض رسیدن صحبت به آن نام با تظاهر به دچار شدن به حمله سرفه به اتاق کناری می‎رفتم تا در آنجا با کمک از دفتر یادداشتم تلفظ صحیح آن اسم را به خاطر بسپرم، برژینسکی Brzezinski را از حفظ میکنم، برژینسکی Brzezinski ... برژینسکی .Brzezinski در این اتاق تلفظ نام با مؤفقیت انجام می‎گشت، اما وقت برگشتن پیش بقیه آن نام یک دگردیسی را آغاز می‎کرد، و در بهترین حالت خود را به سبرینسکی Zebriski مبدل می‎ساخت و دیگر قابل مصرف نبود. و مگر آدم چند بار در یک شب می‎تواند دچار حمله سرفه گردد؟
دیروز تیتر یک روزنامه مرا از عذاب کشیدن رها ساخت. با حروفی به ضخامت تیرهای ضخیم چاپ شده بود: "> در برابر مطبوعات آمریکائی گفت که کرملین کوتاه خواهد آمد!". راه حل این است. او از حالا به بعد در پیش من فقط B نام دارد و اگر کسی منظورم را نفهمد، باید آن را پای فقدان آموزش سیاسی خودش بنویسد.
شاید هم نامش Z باشد؟ من باید دوباره نگاهی به روزنامه بیندازم.

_ پایان _

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:16  توسط سعید از برلین  | 

 
هنگام ورق زدن ویژنامه روزنامه آخر هفته‎مان به یک مقاله پزشکی برمی‎خورم که بیش از 50 نوع آموزش در باره پیشگیری از دمانس در آن آمده بود. نویسنده مقاله، یک دکتر ریشو با سنی بالای پنجاه سال، معتقد بود که مغز انسان پس از پنجاه سالگی در هر روز میلیونها سلول خاکستری از دست می‎دهد و ادعا می‎کرد که مصرف الکل به سرعت این روند می‎افزاید.
چون سن من از پنجاه سال گذشته است بنابراین فوری ماشین حساب را برای کمک گرفتن می‎آورم، تعداد سال‎های سنم را در عدد 365 ضرب و شش صفر به آن اضافه می‎کنم و به این نتیجه می‎رسم که تقریبا دیگر دارای سلول خاکستری نیستم. این باعث کوچک‎ترین شوک در من نمی‎شود.
چند ماه پیش هم وقتی تصادفاً در حمام پس از شستن سر کشف کردم که مقدار زیادی از موهایم داخل وان باقی مانده است یک چنین تجربه تکان دهنده‎ای داشتم. البته مشخص است که من از این موضوع تنها درس ممکن را گرفتم و از آن پس سعی می‎کنم با صرفنظر کردن از شستن هر روزه سر از ریزش مویم پیشگیری کنم. اما برای پیشگیری از دست دادن سلول‎های خاکستری مغز چه می‎توان کرد؟ چون تا حال هرگز مغزم را نشسته‎ام، بنابراین نمی‎توانم با دست کشیدن از شستن آن از ریزش سلول‎های خاکستری پیشگیری کنم. وضعیت گیج کننده‎ایست، و این بر نفرتم به ویژه‎نامه‎های آخر هفته می‎افزاید. هر بار که خودم را به یک گیلاس آبجو دعوت می‎کنم، جلوی چشمان سومم آن پژوهشگر ریشوی بیماری دمانس ظاهر می‎گردد، انگشتش را نصیحت‎گرانه به سمتم می‎گیرد و برایم زمزمه می‎کند: "لعنت بر شیطان، باز هم چند هزار سلول خاکستری ..."
در واقع مدت‎هاست که من نشانه‎های روشنی از دمانس در خودم یافته‎ام. برای مثال وقتی در یک برنامه تلویزیونی با کسی توسط تلفن مصاحبه‎ای انجام می‎گیرد، من به محض به صدا آمدن زنگ تلفن از جا می‎جهم، گوشی تلفن را در دست می‎گیرم و از صدای تو‎ـ‎تو‎ـ‎توئی که در گوشم می‎پیچد معذرت می‎خواهم. یا وقتی خودم به کسی تلفن می‎کنم، تا بخواهد تلفن شونده خود را معرفی کند سلول‎های خاکستری باقی‎مانده مغزم دوباره فراموش کرده‎اند که با چه کسی قصد صحبت کردن داشته‎ام.
من می‎گویم: "سلام. من کیشون هستم. شما که هستید؟"
از آن سر سیم صدائی می‎پیچد: "لعنت بر شیطان. شما نمی‎دانید به چه کسی تلفن کرده‎اید؟
"نه متأسفانه. من در واقع دمانس دارم." 
دمانس خود را به من در ارتباط با تاکسی‎ها کاملاً شفاف نشان می‎دهد. از وقتی فهمیده‎ام که با تاکسی راندن ارزان‎تر از با ماشین خود راندن است بطور منظم از تاکسی استفاده می‎کنم. بعلاوه کار راحت‎تری هم است. آدم می‎تواند روی بالشتک آمریکائی ساخت 1954 پشت ماشین راحت فرو برود، از راننده خواهش کند که صدای رادیو را پائین بکشد و سیگار نکشد و به این خاطر کاملاً خوشبخت باشد. یعنی: آدم می‎توانست خوشبخت باشد، اگر که ارتباط مرکز تاکسیرانی با تلفن بی سیم وجود نمی‎داشت.
تمام تاکسی‎ها دارای چنین دستگاه وحشتناکی‎اند که به مرکز تاکسیرانی این امکان را می‎دهد با راننده تاکسی در تماس باشد، تا به او هر جا که است اعلام کند به کجا باید براند. و این ارتباط توسط یک انفجار که مخلوطی‎ست از صداهای غرغره کردن، خرد شدن چوب و قیل و قال که صدای انسان هم از میانشان می‎تواند فقط مقطع خارج شود شروع می‎شود. در تقریباً 800 ساعت تاکسیرانی که پشت سر گذاشته‎ام هرگز مؤفق نشدم حتی یک کلمه هم از صحبت آنها متوجه شوم ــ بجز "زیییپ" کلیشه‎ای که با هر اتصال شروع و پایان می‎یابد. من تمام نیروی ذهنی‎ام را بسیج می‎کنم، چشمانم را می‎بندم، خودم را به نوعی از فنون یوگا متمرکز می‎سازم و یک دوجین سلول خاکستری هزینه می‎کنم ــ کمکی نمی‎کند. من هیچ کلمه‎ای نمی‎فهمم. اما راننده نه. او همه حرف‎ها را بدون هیچ زحمتی می‎فهمد.
از صندلی جلوئی می‎شنوم:
"زیییپ. گرررـ‎کلیک‎ـ‎پوپوکتس‎پتل‎ــ‎کابونسو‎ـ‎هفت‎بوم‎ـ‎شروک‎ـ‎لوک‎ـ‎زیییپ."
این چیزهائی‎ست که من می‎شنوم، فقط اینها و نه چیزی دیگر. راننده اما میکروفن را کنار دهان می‎گیرد و کاملاً طبیعی می‎گوید:
"زیییپ ــ مندل ــ چهار سی روتشیلد ــ باشه ــ زیییپ."
از آنجا که من با این گفته‎های آرام هم نمی‎توانستم کاری انجام دهم، به جلو به طرف راننده خم می‎شوم، مرددانه و خجول می‎پرسم که مرکز چه چیزی به او ابلاغ کرده است. او جواب می‎دهد:
"این جنایتکاران! آنها مرا برای شیفت شب تقسیم کردند."
من در حال زمزمه کردن چیزی مانند "گستاخ‎ها" حس می‎کنم که صدها سلول خاکستری‎ام از خاکستری بودن خود خسته شده و پا به فرار گذارده‎اند.

گاهی احساس می‎کنم که کمی با عجله همه چیز را به دمانس ربط می‎دهم. شاید اصلاً این همه حرف مقطع از تلفن بی سیم هیچ معنائی نمی‎دهند، شاید که فقط یک توطئه از طرف تاکسیرانان باشد، تا از این راه ما مسافرین کم ارزش را در حالت مات نگاه دارند. تا ما به حس روشن‎مان شک کنیم، و گذشته از دادن پول تاکسی و انعام عزت نفسمان را هم از دست بدهیم.
میکروفن تلفن بی سیم می‎گوید:
"زیییپ‎ـ‎گررر‎ـ‎شروک‎ـ‎پ‎ک‎ـ‎وولس‎ـ‎ششتر‎ـ‎زیییپ".
و راننده جواب می‎دهد: "بخاطر تو، رینا. زیییپ.
بعد او نیم چرخی به سمت من می‎زند: "باید بهش پول اضافه کار بپردازم. ابداً چنین کاری نمی‎کنم."
من حرفش را تأیید می‎کنم: "حق با شماست. اما مگه رینا از مرکز نیست؟"
"به هیچ وجه. دوست دختر جدید ششتر است. آیا گوشتان سخت می‎شنود؟"
من تصمیم گرفته‎ام این زبان مرموز را بیاموزم. در زمان تاکسیرانی بعدی‎ام یک ضبط صوت همراه خود می‎برم، تا برنامه کامل ششتر را ضبط کنم، از اولین غرغره کردن تا آخرین زیییپ. بعد آن را در خانه می‎شنوم، دوباره و دوباره، ابتدا به آهستگی، بعد تندتر و تندتر، تا اینکه یک روز صبح از خواب برخیزم و بتوانم مانند سلیمان زبان حیوانات را بفهمم.
به شرطی که برایم هنوز سلول خاکستری باقی مانده باشد.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 19:26  توسط سعید از برلین  | 

گاه و بی‎گاه ــ حتماً نباید در شب‎های بلند زمستان باشد ــ این احساس تیره بر انسان مستولی می‎گردد که بجز جهانی که در آن زندگی می‎کند و با آن آشناست جهان مخفی دیگری در اعماق جهانش وجود دارد. من نه از عالم اموات عهد عتیق صحبت می‎کنم و نه از هادس Hades، جائیکه مرده‎ها زندگی می‎کنند. اهالی جهانی که از آن می‎گویم کاملاً زنده‎اند و حالشان هم خیلی خوب است.

بر روی سطح بالائی، سطح آشکار و واضح جهان، تمام کسانی که قلب خالصی دارند زندگی می‎کنند، از قبیل میهن‎پرستان، مؤمنین، مردم راست و خانواده‎هائی که مالیات خود را می‎پردازند ــ بطور خلاصه: انسان‎های نجیب.
این جهان جعلی‎ست، جهان حقیقی در اعماق آن قرار دارد و با سختی فراوان می‎توان توسط پله‎های مارپیچ یا با آسانسورهای بیصدائی که فقط برای منتخبین وجود دارند به آن رسید. زیرا فقط منتخبین از وجود این جهان باخبرند، فقط آنها از این راز آگاهند و اسم رمزی که تمام درها و گاوصندوق‎ها را به رویشان می‎گشاید می‎شناسند، اسم رمزی که دسترسی به زندگی خوب، ثروت و قدرت را برایشان میسر می‎سازد.
 
مردم عادی به این جهان دسترسی ندارند. این جهان یک کلوب انحصاری‎ست که اعضایش فقط با چند کلمه‎ای که در تلفن زمزمه می‎کنند پول بیشتری از درآمد تمام عمرمان که با مشکل و زحمت بدست می‎آوریم کسب می‎کنند. گاهی در تاریکی اتاق‎های کلوب یادداشت‎هائی بر روی کاغذ پاره‎ای با شتاب نوشته شده‎ ــ که در بیرون کوه‎ها را به حرکت واداشته است.
تمام اینها کمی ترسناک است، اینطور نیست؟ یک کم مانند قصر کافکاست. با این تفاوت که این جهان بر نوک کوهی قرار نگرفته است، بلکه در عمق غیر قابل دسترس زمین قرار دارد.
این جهان حقیقی‎ست. من می‎توانم مجسم کنم که چگونه اعضای این کلوب به ما می‎خندند، و چقدر تماشای کار مشقت‎بار ما، زحمات خسته کننده بخاطر کمی بهبود بخشیدن به زندگی، بخاطر یک تخفیف کوچک مالیاتی و یک حقوق کم بازنشستگی به آنها لذت می‎بخشد. البته آنها این سرگرمی خود را برای مردم جهان بالا آشکار نمی‎سازند. آنها هنرپیشه‎هائی بسیار ماهرند و می‎دانند چگونه ما را با موعظه‎های نافذ در باره عدالت و اخلاق افسون کنند. اما در پشت لفاظی‎های پر طمطراق‎شان بجز حرص به پول و قدرت چیزی مخفی نیست.
 
گاه و بیگاه در ضمن کار حادثه‎ای اتفاق می‎افتد. ناگهان یکی از قدرتمندان بر روی سنگی در ملکش که آن را خیلی ارزان از آن خود ساخته است سکندری می‎خورد، ناگهان از دست وکیلی یک کیسه طلا با منشاء مشکوک به زمین می‎افتد، ناگهان فاش می‎شود که مقامات بالای دولتی رشوه‎های بزرگ‎تری قبول کرده‎اند تا خرید هواپیماهای بی ارزش را تصویب کنند، بدهی مالیاتی را مخفی نگاه دارند و اعتبارهای مخفی را تا جائیکه می‎توانند بدوشند، این نشان می‎دهد که رؤسای جمهور دروغ می‎گویند، که پادشاهان فاسد و دولت‎ها پوسیده‎اند.
چنین ماجراهائی صرفاً اتفاقی رخ می‎دهند و نه به خاطر عملکرد یک سیستم کنترل. یک بانک در فادوتس Vaduz ورشکست می‎شود، یک شاهد خریداری گشته اشتباهی شهادت می‎دهد، یک پلیس کارش را کاملاً جدی تلقی می‎کند ــ و آدم‎های ساده‎لوحی که در جهان آشکار زندگی می‎کنند برای یک لحظه خیلی کوتاه متوجه می‎گردند که در جهان پنهان چه می‎گذرد. آنها برای یک ثانیه نوک کوه یخ را مشاهده می‎کنند.
در حالیکه مردم بیچاره زحمت می‎کشند و عرق می‎ریزند، جنگل انبوه بودجه عمومی شکارگاه بزرگان می‎گردد. یک طنز ناامیدانه در درون کوتوله‎های سخنگوئی که تمام عمر پیرو حقیقت و قانون‎اند زندگی می‎کند و به این خاطر طعمه بی‎خبر کسانی می‎گردند که فقط یک قانون می‎شناسند: مواظب باشند که دستگیر نشوند.
 
من خیلی مایل بودم می‎توانستم این نوشته را خوشبینانه به پایان برسانم، خیلی مایل بودم می‎توانستم بگویم که حق با کوتوله‎هاست، که صداقت طولانی‎تر عمر می‎کند، که یک وجدان آسوده بهترین بالشت آسودگی‎ست.
اما از قلم‎ام چیزی شبیه به اینها نمی‎خواهد خارج شود. و من نمی‎توانم از شر این سوء‎ظن زشت خلاص شوم که در حقیقت فقط به خاطر ناتوانیم در بدست آوردن عضویت کلوب مردم خوشبخت جهان زیرزمینی و درک آن اسم رمز رنج می‎برم.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 18:27  توسط سعید از برلین  | 

قبل از اختراع تلویزیون یهودی‎ها بعنوان خلق دارای کتاب به حساب می‎آمدند. هر آدم تقریباً با فرهنگی ما را چنین می‎نامید، و ما از روی تواضع با آن مخالفت نمی‎کردیم. من هم همیشه به داشتن احساس تعلقم به خلقی که تا اندازه‎ای مرکز طبیعی علاقه تمام بنگاه‎های نشر جهان به حساب می‎آمد افتخار می‎کردم. نمایشگاه کتاب فرانکفورت اما شعله این افتخار را کمی پائین کشید.

نمایشگاه کتاب فرانکفورت در طول سال‎ها به یکی از چشمگیرترین نمایشگاه‎های جهان متمدن تکامل یافته است. این نمایشگاه به هزاران ناشر، مدیر و نهادهای فرهنگی دیگر این فرصت را می‎دهد تا با همدیگر به کاسبی بپردازند، این اعتبار شهر فرانکفورت را بالا می‎برد، باعث یک سری منافع اقتصادی می‎گردد، درآمد هتل‎ها را افزایش می‎دهد و برای رستوران‎ها نیز مفید است. بدی‎اش فقط سهم نویسندگان می‎گردد.
این تأثیر پس از دیدن سالن‎های پر از کتاب نمایشگاه کتاب در فرانکفورت بر من تحمیل شد. کتاب، همه جا کتاب. کتاب، تا جائیکه چشم کار می‎کرد. کتاب، هر جا که قدم می‎گذاشتی. نویسندگان با استعداد و جوان برای پیدا کردن راه خروج از این لابیرنت تقریباً به دو روز وقت نیاز دارند، نویسندگان میانسال سه تا پنج روز، و نویسندگان بالای 60 سال هرگز به این کار مؤفق نمی‎شوند. آنها هنگام تلاش در بالا رفتن از یکی از کوه‎های بلند کتاب سقوط می‎کنند و توسط تیم امداد حاضر در نمایشگاه نجات داده می‎شوند.
گرچه تخیل یکی از شروط اصلی آفرینش ادبی‎ست، اما برای هیچ نویسنده‎ای کافی نیست تا بتواند تصور کند که بجز کتاب‎های خود او این همه کتاب‎های دیگر نیز وجود دارند. این او را ابتدا بهت‎زده می‎سازد، بعد باعث افسردگی‎اش می‎گردد، و اگر او بعد از یک پیاده‎روی چند ساعته در میان این سوپر مارکت فرهنگی هنوز هم خود را در برابر غرفه‎های مؤسسات انتشاراتی آمریکا بیابد، بنابراین مایل می‎گردد نویسندگی را کنار بگذارد.
فقط احساس بالای مسؤلیت اخلاقی در برابر محیط زیست‎اش او را از برداشتن چنین گام خطیری بازمی‎دارد. زیرا او سال‎های متوالی با این باور زندگی می‎کرد که مشغول فعالیت منحصر به فردی‌ست و با کار خلاقانه‎اش وظیفه مقدس خویش برای بشریت را انجام می‎دهد، وظیفه‎ای که برای انجام آن فقط تعداد اندکی افراد با استعداد انتخاب گشته‎اند. در نمایشگاه کتاب اما بر او معلوم می‎گردد که تعداد این انتخاب شده‎ها سر به صدها هزار می‎زند. آیا جمعیت انبوهی را که هنگام بازی فوتبال فینال جام جهانی استادیوم را پر ساخته بودند به خاطر می‎آورید؟ در بینشان تعداد زیادی نویسنده وجود داشت! و اگر تمام ناشرین، کتابفروش‎ها، حروفچینان، تصحیح کنندگان و صحاف‎ها را که یاری رسان نویسنده‎اند بر آن بیفزائیم، سپس تعداد کل آنها به یک چهارم جمعیت می‎رسید.
نمایشگاه کتاب همچنین نویسندگان را از این خبر مطلع می‎سازد که تنها در آلمان هر ماهه 140 کتاب تازه به بازار عرضه می‎گردد، یعنی بیشتر از چهار کتاب در روز. یک بازده خوب، اینطور نیست؟ اما واقعیت خیلی زیباتر از این است. در واقع این 140 کتاب تازه نه در مدت یک ماه، بلکه روزانه تولید می‎گردد. من تکرار می‎کنم: روزانه 140 کتاب تازه. هر ده دقیقه یک کتاب آلمانی تازه. هر ده ثانیه یک کتاب تازه در جهان. تا بخواهد نویسنده‎ای بالای سر نسخه خطی تازه‎اش یک بار عطسه بزند، سه کتاب پر تیراژ به دنیا آمده‎اند.
من آنچه به این کتاب‎های پر فروش مربوط می‎گردد تا حال بر این عقیده بودم که کتاب مقدس و "تارزان، فرزند جنگل" رکورددار‎ تمام دورانند. اما از اطلاعات نمایشگاه کتاب چنین به نظر می‎رسد که این رکورد متعلق به کتاب پر فروش لگاریتم است. و من تصمیم می‎گیرم یک کتاب لگاریتم فکاهی بنویسم. باید با زمان حرکت کرد.
وانگهی کتاب‎ها توسط باروری مرموزی مدام افزوده می‎گردند. این را یکی از تجربه‎های شخصی من تأیید می‎کند: پس از هر بار پاک کردن کتابخانه منزلم تعداد کتاب‎هایم بیشتر از قبل می‎شود. امسال سه بار به عملیات تمیز کردن پرداختم و در این راه بسیاری از دائرة‎المعارف‎های زرد شده، رمان‎های غیر ضروری و باد کرده قربانی گشتند ــ اما در آخر کار بر روی قفسه‎ها برای کتاب‎های باقی‎مانده جای کافی نبود. این کتاب‎ها واقعاً مانند خرگوش زاد و ولد می‎کنند. اگر تمام کتاب‎های موجود نمایشگاه کتاب فرانکفورت را روی هم بچینند، یکی بر روی دیگری، برجی از کتاب تشکیل می‎شود که تا مارس می‎رسد و از آنجا به صورت داستان‎های علمی‎ـ‎تخیلی دوباره به زمین بازمی‎گردد.
ماجرا یک جنبه شخصی هم دارد. من هم مانند تمام همکاران خودخواهم با این امید زندگی می‎کردم که فرزندانم به پدر نویسنده خود افتخار کنند. بعد از اینکه یک بار نمایشگاه کتاب فرانکفورت را دیدم، خودم را مانند آن شرکت کننده در جشن ماه می در میدان سرخ مسکو احساس کردم که فرزند کوچکش بر روی تریبون ایستاده و به سمت دوستش با حرارت فریاد می‎زند: "آنجا پدرم رژه می‎رود! نفر 47 از سمت راست در ردیف 138!"
نه، من دیگر هرگز به نمایشگاه فرانکفورت نخواهم رفت. من ارزشی برای دیدن کوه‎های کتاب قائل نیستم. اگر که کوه می‎خواهد حتماً مرا ببیند، باید که پیش محمد بیاید. محمد در خانه می‎ماند.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:42  توسط سعید از برلین  | 

انگلیس از لحاظ جغرافیائی قسمتی از اروپاست. در حقیقت اما او قسمتی از خودش است و نه هیچ چیز دیگر. ما در همان لحظه فرود آمدن هواپیما متوجه این موضوع گشتیم.
شاید خوانندگان عزیز هنوز گزارش مطبوعات در باره طوفان را در خاطر داشته باشند. همان طوفان و رعد و برقی که چندی پیش در دریای مانش رخ داد و آن را طوری لرزاند که حتی پیرترین خرس‎های آبی هم نمی‎توانستند چنان لرزش استثنائی و شدیدی را به یاد آورند. سرنوشت چنین می‎خواست که من و همسرم در این روز با کشتی از کانال عبور کنیم. کشتی ما توسط امواج وحشی و کف آلودی مانند همان پوست گردوی معروف که همیشه در چنین مواقعی برای مقایسه به کار می‎رود به این سو و آن سو پرتاب می‎گشت. از آنجائیکه روایت حماسی از بلایای طبیعی در ادبیات مدرن نامرغوب به حساب می‎آید، بنابراین خودم را محدود به پیمان مقدسی می‎سازم که نیم‎ساعت بعد از شروع طوفان برایش چنین قسم خورده بودم: اگر بتوانم زندگی عزیزم را نجات دهم برای تمام عمر در یک مزرعه اشتراکی به سر خواهم برد و باقیمانده عمرم را وقف بازسازی کامل دیوار ندبه در بیت‎المقدس خواهم ساخت.
و چون این پیمان بعد از گذشت نیم‎ساعت به بر ننشست آن را با خواهش زیر عوض کردم:
"پروردگارا، من از زندگی عزیزم می‎گذرم، فقط خواهش می‎کنم اجازه نده که من بمیرم ..."
این فرمول‎بندی با موفقیت روبرو می‎گردد. چند ساعت بعد صخره‎های سفید دوور Dover را مشاهده می‎کنیم که تعداد زیادی شاعر قبل از من با دیدنشان به هیجان آمده بودند. ما بر روی اسکله تلو تلو می‎خوردیم، خود را بر روی زمین انداختیم، مادر مهربانمان زمین را بوسیدیم و بلافاصله با اولین هویت ملی انگلیسی آشنا گشتیم. در پشت سر ما یک جنتلمن انگلیسی چهار دست و پا می‎خزید. او در تمام مدت سفر دچار چنان وضع بدی بود که ما نگران زندگی‎اش شده بودیم. اگر اصلاً برایمان فرصت باقی می‎ماند که نگران چیز دیگری بجز زندگی خودمان گردیم.
همسر انگلیسی‎اش انتظار او را می‎کشید.
"سلام عزیزم. سفر خوش گذشت؟"
"سفر جذابی بود. گرچه هوا خیلی خوب نبود."
من باید توضیح بدهم که در این لحظه هنوز به درشتی دانه‎های نخود تگرگ می‎بارید.
معمولاً هر سال دارای چهار فصل است. بهار، تابستان، پائیز و زمستان. این برای انگلیس هم معتبر است. البته انگلیسی‎ها هر چهار فصل را در یک روز دارند. صبح‎ها تابستان، ظهرها زمستان، شب‎ها پائیز و بهار. گاهی هم بر عکس. هیچ قانون ثابتی وجود ندارد. آدم از پنجره به بیرون نگاه می‎کند: آسمان روشن و آبی‎ست، خورشید می‎درخشد. آدم خوشحال خانه را ترک می‎کند، قدم به خیابان می‎گذارد ــ و به عقب می‎جهد، زیرا پس از برداشتن دو گام رعد و برق می‎زند. هر جا که نگاه کنی سیلاب جاریست. آدم با عجله از پله‎ها بالا می‎رود، بارانی و چتر را برمی‎دارد، دوباره پا به خیابان می‎گذارد ــ و توسط آواز دوستانه پرندگان مورد استقبال واقع می‎گردد. خورشید در آسمان بی ابر می‎خندد. و حق هم با اوست.
بعد از دو روز هنوز مؤفق به گشودن این راز نمی‎شویم که چرا انگلیسی‎ها از کشورشان مهاجرت نمی‎کنند. حتی بومی‎ترین‎شان هم اعتراف می‎کردند که آب و هوا آنها را دیوانه می‎سازد. آنها حتی به خود زحمت می‎دادند تا این را ثابت کنند.
این یک تجربه قدیمی‎ست که خلق‎های‎ــ‎چتری ترجیح می‎دهند در باره آب و هوا صحبت کنند. با این حال کمی باعث تعجبم شد وقتی من یک بار در کنار ایستگاه اتوبوس از مرد چتر به دستی با این کلمات مورد خطاب واقع گشتم:
"هوای زیبائی‎ست، اینطور نیست؟"
من به او خیره می‎شوم.
"به این هوا می‎گوئید زیبا؟ شما این هوای وحشتناک، شرجی و خیس را زیبا می‎نامید؟"
مرد غریبه رنگش می‎پرد، لبانش را بهم می‎فشرد و از من فاصله می‎گیرد. ابتدا خیلی دیرتر متوجه می‎شوم که من او را بی اندازه رنجانده‎ام. در انگلیس باید آدم در مقابل غریبه‎ها رفتاری مؤدبانه داشته باشد، این یک حکم است و تجاوز از آن جایز نیست. وقتی کسی می‎گوید: "هوای زیبائی‎ست، اینطور نیست؟"، بعد آدم حتی اگر در همان لحظه توسط گردبادی به سمت دیوار خانه‎ای پرتاب شود باید جواب دهد: "بله، خیلی زیباست، اینطور نیست؟". و به محض آنکه دوباره از جا برمی‎خیزد غریبه می‎گوید: "واقعاً خیلی زیباست، اینطور نیست؟"، و آدم در جواب باید بگوید: "بله، واقعاً، اینطور نیست؟". این گفتگو می‎تواند ساعت‎ها ادامه یابد، زیرا طبق قانون سخت بازی باید هر جمله با "اینطور نیست؟" به پایان برسد، بنابراین جمله‎ها با یک پرسش به پایان می‎رسند؛ و در بین افراد تحصیل کرده معمول نیست که پرسش را بی پاسخ بگذارند.
زندگی در فرانسه هیجان‎انگیز، در اسرائیل طاقت‎فرسا و در انگلیس لذت‎بخش است. در انگلیس هر انسانی برای انسان دیگر تعریف می‎کند که زندگی در انگلیس چه لذت‎بخش است. زیرا که مردم انگلیس با تربیت و منظم‎اند. البته کونفورمیست‎ها Konformist ــ و تا جائیکه من می‎توانستم متوجه شوم فقط در نزد کونفورمیست‎ها در انگلیس ــ تمایل خاصی به کسی و یا چیزی به استثنای بخاری دیواری‎شان ندارند، و حتی در بعضی از تابستان‎های داغ هم کنار گرمای دوستانه آنها به سر می‎برند و ساعت‎ها با سگ‎های خود در باره مشکلات موجود روز بحث می‎کنند. اما تمام اینها در اینکه آنها مؤدب‎ترین خلق جهان می‎باشند تغییری ایجاد نمی‎کند. هیچ مناسبتی وجود ندارد که به خاطرش انگلیسی‎ها <متشکرم> نگویند. گاهی هم آن را بدون مناسبت می‎گویند، برای مثال وقتی می‎پرسید ساعت چند است:
"نمی‎دانم. متشکرم."
برای اینکه به خواننده عزیز یک مورد مشخص از ادب انگلیسی نشان دهم، مهمانی رفتن به وزارت ساخت و ساز و گسترش روابط فرهنگی یا چیزی شبیه به این را تعریف می‎کنم. رئیس سازمان مربوطه، یک آقائی به نام مک فارلند دوستانه از من استقبال و با (چای، اگر اشتباه نکنم) پذیرائی کرد و در پایان مرا به اتاقی با یک در تیره رنگ از چوب بلوط که منشاء پیدایش‎اش سال 1693 بود هدایت می‎کند.
ما هر دو وقتی به در اتاق رسیدیم در یک لحظه متوقف می‎شویم.
آقای مک فارلند می‎گوید "خواهش می‎کنم، اول شما، سِر Sir" و با حرکت دست در را نشانم می‎دهد و بفرما می‎زند.
تا آن زمان دو روز از اقامتم در انگلیس می‎گذشت و با فرم‎های زندگی مردم متمدن تا اندازه‎ای آشنا شده بودم.
من حرکت نمی‎کنم: "خواهش می‎کنم، آقای فارلند. اول شما."
"سِر، شما مهمان من هستید. من اینجا مهماندارم."
به شوخی می‎گویم: "سن مهم‎تر از زیبائی‎ست. بفرمائید، اول شما."
گفتگوی متنوع ما چند دقیقه‎ای طول می‎کشد. من عجله داشتم، اما نمی‎خواستم احساسات آقای مک فارلند را جریحه دار سازم. او اولاً یک انگلیسی و دوماً واقعاً خیلی مسن‎تر از من بود.
من می‎گویم "ازتون خواهش می‎کنم، آقای مک فارلند" و برای تشویق به داخل شدن هل ملایمی به او می‎دهم.
مک فارلند جواب می‎دهد "به هیچ وجه"، بعد بازویم را می‎گیرد و با یک فن ماهرانه جودو به سمت در می‎چرخاند و می‎گوید: "خواهش می‎کنم شرمنده‎ام نسازید."
من اصرار می‎کنم "شما مسن‎ترید" و با کمک دست آزادم و با یک فن خیلی ساده پیچ‎شانه او را به طرف در می‎کشانم: "بعد از شما، آقای مک فارلند."
"نه ... نه ... اینجا دفتر منه". آقای مک فارلند کمی نفس نفس می‎زد، زیرا فن سگک من باعث مشکل تنفسی در او شده بود. من خودم را برنده می‎دانستم که او ناگهان پشت پائی برایم می‎گیرد، طوریکه من تلو تلو خوردم. اما با گرفتن سریع قالی‎ای که به دیوار آویزان بود دوباره تعادلم را حفظ کرده و از باخت قابل توجه‎ای جلوگیری می‎کنم:
"آقای مک فارلند، من اکیداً ازتون می‎خوام. اول شما."
در اثنای تبادل این حسن نیت آستین دست چپ من و شلوار مک فارلند از چند جا پاره شده بود. مدتی نفس نفس زنان روبروی هم ایستادیم و حرکت نکردیم. بعد ناگهان مک فارلند با فن جفت‎پا به سمت معده‎ام می‎پرد. من سریع خودم را کنار می‎کشم و او با سر و صدای زیادی درون کمد پرونده‎ها می‎افتد.
بعد با دهانی کف آلود بلند می‎شود، صندلی‎ای را برمیدارد، در هوا می‎چرخاند و می‎گوید: "اول شما، سِر!"
من سرم را می‎دزدم و می‎گویم "بعد از شما، آقای مک فارلند" و بدون آنکه نگاهم را از او بگیرم میله آهنی کنار بخاری دیواری را برمی‎دارم.
صندلی از بالای سرم به پرواز می‎آید. شیشه تابلوی بزرگی از چرچیل خرد می‎شود. من هم چندان خوب نشانه نمی‎گرفتم: پرتاب میله آهنی تنها به شکستن چراغ و تاریک شدن اتاق منجر می‎شود.
از گوشه تاریکی صدای مک فارلند را می‎شنوم که می‎گفت: "بعد از شما سِر. من اینجا صاحب‎خانه‎ام."
من جواب دادم "اما شما مسن‎ترید" و میزی را به سمت جائیکه صدا می‎آمد پرتاب کردم. این بار به هدف می‎خورد. مک فارلند با جیغی که صدای غرغره کردن می‎داد خم می‎شود و به زمین می‎افتد. من از میان ویرانه بر جای مانده راهی به سوی او باز می‎کنم، بدن بی جانش را به سمت کریدور می‎غلتانم.
البته او را قبل از خود به درون اتاق غل می‎دهم. من می‎دانم چگونه باید رفتار کرد.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:15  توسط سعید از برلین  | 

تنها مأمور صالح انجام کارهای ناشدنی خود انسان است.
 
***
قوقولی قوقو ... خروس فقط لحظه کوتاهی توانست دم خود را نشان دهد. رنگین کمانی بر آسمان نقش بست. حضرت عباس چشم از خواب گشود، نه از عبا اثری دید و نه از کفش‎هایش.
دزد بی رحم حتی خروس را هم با خود برده بود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 11:38  توسط سعید از برلین  | 

زمان‎هائی وجود دارند که در آنها حتی معمولی‎ترین فرد خارجی هم می‎تواند در تماس شخصی نزدیکی با انگلیسی‎ها قرار گیرد، غالباً بین ساعت چهار و شش بعد از ظهرها، در اثنای ساعات فشار.
در لندن تقریباً هشت میلیون انسان زندگی می‎کنند. هفت و نیم میلیون نفر از این مردم بعد از ظهرها بین ساعت چهار و شش برای رفتن به خانه از وسائل نقلیه عمومی استفاده می‎کنند. این همان دلیلی‎ست که باعث گشته نگارنده این سطور هرگز بعد از ظهرها بین ساعت چهار و شش از وسائل نقلیه عمومی استفاده نکند، بجز در آن پنجشنبه فراموش نشدنی.
البته من و همسرم به خاطر ندیدن صف در کنار پله‎هائی که به سمت ایستگاه مترو می‎رفت گمراه گشتیم.
بنابراین ما فکر کردیم نباید وضع ناجور باشد و از پله‎ها شروع به پائین رفتن کردیم. پائین رسیدیم، و ناگهان با چنان شلوغی‎ای مواجه گشتیم که فوری قصد برگشتن می‎کنیم. اما دیگر این کار ممکن نبود، و از آن پس دیگر هرگونه تأثیر و نفوذی بر تکامل رویدادها را از دست می‎دهیم. وقتی ما با فشار به باجه خرید بلیط رسانده شدیم توانستم با آخرین زحمت کیف پولم را از جیب خارج سازم، اما قرار دادن آن در جیب دیگر برایم امکان نداشت و باید آن را تمام مدت در دست نگاه می‎داشتم. قامت عزیز همسرم را آخرین بار ناامید و گیرافتاده در میان جمعیت بر روی سکوی راه‎آهن می‎بینم. او چهره شیرین‎اش را به سمت من برگرداند، و من شنیدم که او چیزی می‎گوید، و من فقط قطعاتی از آن را فهمیدم:
"خدانگهدار، معشوق من ... تا ابد از آن تو ... و فراموش نکن ... کلیدها ..."
بعد عاقبت از برابر چشمانم ناپدید می‎گردد.
در حالیکه قطار می‎راند من گاه و بیگاه از پهلو دسته یک چتر را در بین دنده‎هایم احساس و فکر می‎کردم که آن را از دسته‎اش می‎شناسم. برای مطمئن شدن باید سرم را برمی‎گرداندم ــ اما چگونه؟ آقائی با پالتوی مشگی چنان سینه به سینه‎ام ایستاده بود که حتی بینی‎های ما با هم خواهر و برادر شده بودند. من از یک فاصله حداکثر چهار سانتی متری به چشمانش خیره شدم؛ آنها رنگ آبی آسمانی داشتند، و مردمک‎هایش ناآرام سو سو می‎زدند. نمی‎توانستم تشخیص دهم که چهره‎اش چگونه دیده می‎شود. در سمت چپ خود گاهی متوجه طرحی از کلاه ورزشی‎ای می‎شدم که لبه‎اش خود را به رانم می‎سائید. و از سمت دیگر دسته چتر مذکور قفسه سینه‎ام را سوراخ می‎کرد.
من تصادفاً گفتم: "زن! توئی؟"
پس از سه بار تکرار یک صدای آهسته از سه کیلومتر دورتر به گوشم رسید:
"عزیزترینم ... آره ... فکر کنم که خودم باشم ..."
بنابراین همسرم زنده بود! دست آزادم را  ــ با دست دیگر هنوز کیف پولم را در آغوش گرفته بودم ــ کورمال کورمال به سمتی که صدا آمده بود می‎برم، اما در یک سینه‎بند غریبه گرفتار می‎شود، و من باید از بقیه تحقیق خود دست می‎کشیدم. بر روی یکی از پاهایم ــ من نمی‎دانستم بر روی کدام‎شان، زیرا که از مدت‎ها قبل کنترل پاهایم را از دست داده بودم ــ مرد غریبه‎ای ایستاده بود، و این آزادی حرکتم را محدودتر می‎ساخت. در عوض مرد چشم آبی روبروئی‎ام هنگام رسیدن قطار به پیچ تندی مؤفق می‎شود با یک حرکت سریع و ناگهانی بینی‎اش را از بینی‎ام جدا سازد. اما بعد گونه‎هایمان آهسته بهم می‎چسبند و از آن پس در فرمی که انگار دو آرژانتینی با همدیگر تانگو می‎رقصند باقی می‎مانند. خوشبختانه شریک رقص من ریشش را خوب اصلاح کرده بود. راه‎های ارتباط با همسرم بکلی بسته شده بودند.
تمام اینها اما در برابر بلای جدیدی که تهدیدم می‎کرد رنگ باختند. آمدنش را از چند لحظه پیش احساس می‎کردم. حالا وقوعش نزدیک شده بود و اگر من سریع به دستمالم نمی‎رسیدم اتفاق وحشتناکی رخ می‎داد.
قدرت‎های فوق بشری دست چپم را از خود پر می‎سازند. با استفاده از یکی از لرزش‎های کوچک قطار مؤفق می‎شوم شریک رقص تانگوی خود را اندکی از خود دور کرده و دستم را به داخل جیب شلوار برسانم. و این تازه انجام قسمت آسان کار بود. برای اینکه بتوانم دستم را همراه دستمال به سمت بینی‎ام ببرم، به شانس زیادی احتیاج داشتم.
من مؤفق می‎شوم. مسافری که مأموریت ایستادن روی پایم را داشت در ایستگاه بعدی از قطار پیاده می‎شود و من قسمتی از توانائی مانور دادنم را دوباره بدست می‎آورم. البته فشار جمعیت با حرکت قطار دوباره شروع می‎شود، اما در همان لحظه کوتاه من آن آزادی را داشتم که دستمال را حقیقتاً تا سطح بینی بالا ببرم.
فقط میل عطسه کردن در این بین از بین رفته بود.
زندگی اینطوری‎ست.
دستم همراه با دستمال در ارتفاعی که فتح کرده بود، در سمت نیمه چپ یقه پالتوی مرد چشم آبی و به صورت مورب در زیر چانه‎ام باقی می‎ماند و شروع به خشک شدن می‎کند.
یک دقیقه دیرتر دستمال از میان انگشتان بی حس شده‎ام می‎لغزد و روی زانوهای مرد کلاه ورزشی به سر می‎افتد.
من امکان تماس با مرد را نداشتم و فقط می‎توانستم او را از گوشه چشم راستم صامت تماشا کنم.
او در پیچ بعدی تصادفاً سرش را به پائین خم و دستمال را کشف می‎کند، با این خیال که تکه‎ای از پیراهنش است سعی می‎کند آن را سریع داخل شلوارش کند. طوریکه دیده می‎شد، این کار او را به زحمت و خجالت انداخته بود. پس از لحظه کوتاهی از جا برمی‎خیزد و خودش را در میان جمعیت گم می‎سازد. احتمال دارد که حتی از قطار پیاده شده باشد.
هنگامیکه من به خانه رسیدم، همسرم انتظارم را می‎کشید. ما متوجه می‎شویم که از این ماجراجوئی خطرناک با آسیب‎دیدگی‎های کوچک لباس‎ و سایش پوست جان به در برده‎ایم.
یک جائی در لندن، دستمالم در جیب شلوار مرد غریبه‎ای غنوده است.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:57  توسط سعید از برلین  | 


 
پس از آنکه انسان امروزی معتاد به رسانه‎های جمعی آنقدر روزنامه خواند که در برابر جوهر سیاه چاپ واکسینه گشت، به او تلویزیون را دادند. و پس از آنکه هنوز او به چشمانش با آنچه می‎دید اعتماد نمی‎کرد، موسیقی پس‎زمینه به آن افزوده گشت. فقط موسیقی پس‎زمینه هنوز قادر است هیجان‎های عاطفی را در او بیدار سازد؛ فقط موسیقی پس‎زمینه ــ برای اینکه تصویری بیان کنیم ــ زمانیکه آنا کارنینا Anna Karenina اشگ‎ریزان یا استیو مک‎کوئین Steve McQueen از زندان می‎گریزد می‎تواند سیم‎های ساز احساسش را به صدا آورد.

اخیراً کارشناسان فیلم مستقر در هالیوود آگاه‎بخش‎ترین آزمایش را سازمان دادند. آنها برای مخاطبانی که با دقت انتخاب شده بودند صحنه‎ای از یک فیلم عاشقانه را نشان می‎دهند که در آن پادشاهی از اسکاتلند بلافاصله پس از نجات دختر فقیر و جذاب از سیلی که از کوه سرازیر شده بود آگاه می‎گردد او دختر خود اوست که مدت‎ها پیش توسط کولی‎ها ربوده و مفقود شده بوده است. تماشاچیان نشان می‎دهند که بی نهایت تحت تأثیر قرار گرفته‎اند. لرزش 6،5 ریشتری منخزین آنها احساسات‎شان را نشان می‎داد.
همان صحنه را بار دیگر به تماشگران با پس‎زمینه موسیقی‎ای از چایکوفسکی نمایش می‎دهند. نتیجه: گریه بلند تماشگران؛ دو نفر از آنها کتباً پیشنهاد ازدواج به شاهزاده خانم می‎دهند و یکی به اسکاتلند مهاجرت می‎کند. و تمام اینها فقط تحت تأثیر سه ویولن، دو فلوت و یک ویولن‎سل انجام پذیرفت. کارشناسان فوری محاسبه کردند که اگر موسیقی توسط یک ارکستر بزرگ نواخته می‎گشت می‎توانست حداقل باعث سه خودکشی در میان تماشگران گردد.
شکسپیر معتقد بود که موسیقی غذای عشق است. منظور او البته موسیقی پس‎زمینه فیلم بود و این در رابطه با صحنه "آنچه شما بخواهید" خود را بطور روشن نمایان می‎سازد. و این خاصیت مقوی موسیقی در زمینه‎های دیگر هم خود را نشان می‎دهد. مردم از همان زمان فیلم‎های صامت خدا بیامرز، از وقتیکه نماینده خوب‎ها سواره بر اسب دشمن خبیث‎اش را تعقیب و نوازنده پیانو او را به ناچار همراه با <سواره نظام اندکی> در صحرای سوزان همراهی می‎کرد این را می‎دانستند (در سینماهای بهتر برای نمایش فیلم "ویلهلم تل Wilhelm Tell" از روسینی Rossini تماشاچیان را به یک پیش درآمد Ouvertüre دعوت می‎کردند). همچنین امروز، در حالیکه جای اسب در فیلم‎ها توسط قدرت اسب‎های درون کاپوت ماشین عوض شده اما باز این اصل اساساً تغییری نکرده است. تعقیب‎های معمول در خیابان‎های سانفرانسیسکو بدون موسیقی هیجان‎انگیز گروه کوچک جاز غیر قابل تصور و Leutnant Kojak خیلی خوب می‎داند که سر طاسش بدون نم نم بارش کلارینت بی فایده‎ای است. هیچ زیر دریائی‎ای اجازه ندارد بدون نوای ترومپت زیر آب برود، هیچ نلسنی Nelson وقتی لیدی هامیلتون Lady Hamilton را ملاقات می‎کند از نوای گیتار صرفنظر نمی‎کند ...
با نگاهی دقیق‎تر، می‎شود متوجه شد که تمام اینها حتی قبل از اختراع سینما هم وجود داشته‎اند. کلیسا، دورنگرانه مانند همیشه، بعنوان اولین نفر ارتباط متقابل میان موسیقی و احساسات جوشان بالاتری را کشف کرد ــ یا پس چرا ارگ به همراه یوهان سباستین باخ را برای اهداف آسمانی خود مصادره کرده است؟ ما اجازه داریم به سنت قدیمی‎ای اشاره کنیم که با توجه به آنها سران اول مملکت ــ تاجدار یا فقط انتخاب گشته، انتخاب گشته یا فقط تاجدار ــ پایشان را ابتدا وقتی روی فرش قرمز می‎گذارند که مطمئن گشته باشند مارش استخوان‎دار ارکستر نظامی شروع به نواختن کرده است.
با این حال موسیقی آنطور که گفته شد فقط غذای عشق نیست، بلکه این غذا است که از مزایای موسیقی سود می‎برد. گارسون‎های یک رستوران برجسته می‎توانند تأیید کنند که وقتی در پس‎زمینه رستوران چارلی پیانیست بار <دست شما را می‎بوسم مادام> را می‎نوازد مشتری برای خود و خانم همراهش غذای گران‎تری سفارش می‎دهد و توجه خیلی کمتری به صورت حساب می‎کند. گزارشات خوب و مشابهی نیز از صنایع شنیده می‎شود. در کارخانه‎هائی که برای کارگرانش موسیقی پخش می‎کنند، اعتصاب نادرتر و کوتاهتر انجام می‎شود. با یک استثناء و آن هم در صنعت ساخت صفحات گرامافون.
افکاری از این دست وقتی من بنا به دعوت اداره مالیات به آنجا رفته بودم از سرم می‎گذشتند. اتاق کارمند مسؤل در طبقه چهارده وزارت مالیه قرار گرفته است و در حالیکه آدم با آسانسور به سمت مسؤل مربوطه بالا می‎رود، یک بلندگوی نامرئی ترانه‎های مؤثر صهیونیستی‎ای که از بازگشتگان ما به اسرائیل و از کسب دوباره آزادی پس از هزاران سال می‎گویند و می‎خوانند را پخش می‎کند. که با آن باید میهن‎پرستی مالیات دهنده کوچکی مانند من در مسیر رفتن به سمت صندوق ملی بیدار گردد. از آنجا که برای الهامات خوب همیشه آماده‎ام، تصمیم می‎گیرم، من هم برای خود از این ایده استفاده کنم. وقتی دفعه دیگر مأمور مالیات بخواهد درآمدم از سال 1970 تا 1979 را مورد بررسی قرار دهد، من با نزاکت و محجوبانه ضبط صوتی را روی میز قرار می‎دهم و برایش تم اصلی دکتر ژیواگو را پخش می‎کنم، همان قطعه زیبا را که با تعداد زیادی از ساز بالالایکا Balalaika نواخته می‎شود. و اگر هنوز جرقه‎ای از انسانیت در مأمور وجود داشته باشد نباید بتواند بیشتر از سال 1975 را بررسی کند.
واقعاً، چرا باید شهروندان را ــ که مرتب از آنها دعوت می‎شود ابتکارات خصوصی را شکوفا سازند ــ از استفاده موسیقی پس‎زمینه بازداشت؟ چیزی که برای سام گلدوینSam Goldwyn  درست بود، برای من ارزان تمام می‎شود، بخصوص از زمانیکه این ضبط صوت‎های کوچک ارزانقیمتی را که می‎توان راحت در جیب قرار داد و همه جا از گمرک‎ها قاچاقی رد کرد وجود دارند. از این پس هر شهروندی موسیقی پس‎زمینه‎اش را با خود به همراه دارد و در نزد مأموران مالیات، قاضی دادگاه، کفش فروش و قبل از هر چیز در معاشرت با جنس مؤنث از آن بهره می‎برد.
به این جهت چشم‎اندازهای امیدوار کننده‎ای خود را می‎گشایند، و اینجا جوانان مدرن مزیت فوق‎العاده‎ای بر جوانان عزب نسل قبل که به گرامافون پدرانشان وابسطه بودند دارند. دستگاه موسیقی جوان امروزی ساکسیفون است. او ضبط صوت‎‎اش را همراه خود برای نشستن به روی نیمکت پارک می‎برد، و در حالیکه با یک دست راز دگمه‎های بلوز دوست دخترش روتی Ruthi را بررسی می‎کند، با دست دیگرش کاست مناسبی از شوپن Chopin یا گروه بی جیز Bee Gees در ضبط صوتش قرار می‎دهد. آه نسل ترانزیستور! اگر در زمان من کاست اختراع شده بود ــ من حتماً حداقل چهار بار ازدواج می‎کردم.
 
بدون تردید: آینده به موسیقی پس‎زمینه تعلق دارد. بزودی دزدان بانک هنگام پر کردن کیسه‎ها از پول برای جلوگیری از حرکت‎های ناخواسته عصبی کارمندان بانک و مشتریان از اپرای پر شور potpourri بهره می‏برند، و عملیات دستبرد بعدی به سازمان رسمی مهاجرت اسرائیل Jewish Agency باید مبلغ غیر قابل تصوری زنده سازد، زیرا در گوش‎های اهداء کنندگان هنگام امضای چک توسط ارتعاش ترانه <یک مادر ییدیش> A jiddische Mamme چکیده می‎گشت ...
و شما خواننده عزیز: آیا به این فکر افتادید، برای خواندن این مقاله کوتاه موسیقی پس‎زمینه مناسبی بشنوید؟ نه؟ پس آن را همراه با آخرین آلبوم رولینگ استونز دوباره بخوانید، و وقتی به نقطه پایانی رسیدید، صدای ضبط صوت را تا آخرین حد بالا ببرید. حالا! خیلی ممنون.
                                                   _ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت 2:14  توسط سعید از برلین  | 

دیوانه خانه.
ما در این هفته شما بینندگان خوب برنامه «تازه چه خبر» را با ساکنین یک دیوانه خانه آشنا می‎سازیم. تعدادی از ساکنین این محل مدعی‎اند که سالم‎اند، و دکتر تنها فرد این خانه است که به من چشمک می‎زند و می‎گوید: باور نکنید، همه اینها دیوانه‎اند و نمی‎فهمند چه می‎گویند!
ما با هر دو گروه مصاحبه کرده‎ایم، هم با گروهی که ادعای سالم بودن می‎کنند و معتقدند که بی جهت آنها را در این خانه نگاه داشته‎اند (آنها می‎گویند حبس کرده‎اند) و هم با کسانی که واقعاً دیوانه‎اند. من و اعضای تیم تهیه کننده این برنامه قبلاً از شما عزیزان بخاطر کلماتی که بعضی از ساکنین به کار می‎برند پوزش می‎طلبیم اما چنانکه شاعر می‎گوید: حقیقت را برهنه دیدن خیلی بهتر است، یا به قول این دوست فیلم‎بردارمان: حقیقت را برهنه دیدن هنر است. یا به قول آقای (الف) یکی از ساکنین این خانه که می‎گوید روحش نه تنها سالم بلکه خیلی هم شاد است چنین معتقد است: حقیقت را برهنه دیدن نه هنر است و نه بهتر، بلکه حقیقت مانند تمام مخلوقات لخت به دنیا می‎آید و می‎شود خیلی زود تشخیص داد که دختر یا پسر است!
امیدوارم از دیدن این برنامه لذت ببرید .....
 
***
نامه‎ای به رئیس جمهور.
My dear friend، خسته نباشید. می‎دانم وقت کم دارید. پس من مستقیم به اصل مطلب می‎پردازم. از اینکه توانستید ترتیب لیبی و یمن و مصر را به این سرعت بدهید و تغییرات بوجود آورید به سهم خود ممنونم. واقعاً دیگر وقتش رسیده بود. مردم از بی حوصلگی نمی‎دانستند چه باید بکنند. شما آنها را از این سردرگمی نجات دادید و سرگرم‎شان ساختید. و اما سوریه؛ برای من اصلاً مهم نیست که چطور آنجا را هم به سرنوشت بقیه دچار می‎سازید. می‎توانید حتی حمله هوائی و یا نیرو پیاده کنید، هر کاری مایلید می‎توانید انجام دهید. ولی یک چیز لطفاً یادتان نرود، و آن قولی‎ست که به من داده‎اید، قول ریاست جمهور شدنم را. خدای مهربان شما را هرگز به بیماری فراموشی دچار نکند.
چاکرتان: جیمی.
درست خواندید. جیمی، همنام همان همبازی تارزان .....
 
***
دلیل.
بعد از داخل شدنش به خانه از او می‎پرسم فکر نکردی که خواب باشم؟ چرا قبل از آمدن اول تلفن نکردی؟
او: فکر کردم شاید خواب باشی نخواستم با صدای زنگ تلفن از خواب بیدارت کنم .....
 
***
امام‎زاده.
_ از این امام‎زاده معجزه‎ای برنمیاد!
_ آقای عزیز من که به شما امام‎زاده نفروختم. پیغمبراش به زور معجزه می‎کنند، چه برسه به امام و امام‎زاده! نه شما پرسیدید و نه من گفتم که این خروس قادره هنوز هم بچه درست کنه!
من فقط از شما پرسیدم ساعت چنده؟ شما گفتید که ساعت‎تون خرابه و خوابیده. بعد من گفتم این خروس من ثانیه هم مو نمی‎زنه، آهنگ صداش هم مثل تام جونزه. من کی به شما گفتم می‎تونه بچه درست کنه. من که صاحبشم دیگه نمی‎تونم بچه درست کنم، ببینم شما خودتون چطور؟ به هیکلتون که نمیاد بتونید صاحب بچه بشید! پس دیگه خروار خروار توقع داشتن چرا؟ بفرمائید خروس بیچاره باید صبح‎ها بعد از قوقولی خواندن و بیدار کردن جنابعالی از خواب دو تا تخم هم بذاره و بعدش براتون نیمرو درست کنه دیگه. عجب آدم‎هائی پیدا می‎شه.
_ از حق نگذریم صداش قشنگه، ولی نه می‎تونه تخم بذاره و نه بچه دار بشه، نیمرو درست کردن بخوره تو سرش!
_ بابا ما خرمون از همون اول هم دم نداشت، مال بد بیخ ریش صاحبش، برید بیاریدش پولتونو پس بگیرید!
زکی، آقا رو! برید بیاریدش! مرد حسابی مگه مرغمون اجازه می‎ده. از وقتی خروس شما پاشو گذاشته توی حیاط خونه ما، مرغ‎مون یک دل نه صد دل عاشقش شده. می‎گه گور پدر بچه و مادر شدن! هر کی تخم مرغ می‎خواد بره از اصغر آقا بخره! اصغر آقا رو خیلی وقته که می‎شناسه، همین چند وقت پیش از یک خروس بی ریخت خوشش اومده بود، یواشکی تخم‎هاشو می‎برد پیش اصغر آقا می‎فروخت تا برای تاج بد قواره خروسه ژل بخره .....
 
***
عاشق شیره‎ای.
این تصور که روزی مجبور شوم شبی بی یاد تو سر بر بالین نهم و یا چایم را تلخ بنوشم زندگی را برایم بی معنا می‎سازد .....
 
***
اعتراف.
من بالغ گشته همان جوانی‎ام که پس از دیدن کارهای خارق‎العاده بروس لی بر پرده سینما احساس بروس لی بودن می‎کردم، بدون آنکه آشنا به فنون کاراته و ورزش‎های دفاعی دیگر باشم، و این حس و دیگر حس‎های از این دست آنقدر با من می‎ماندند و من با آنها زندگی می‎کردم تا در اثر به اصطلاح بزرگ شدن تأثیرشان در من کم و کمتر می‎گشت. گاهی خیال می‎کردم بزرگ‎ترین شیمی‎دان جهانم، گاهی ریاضی‎دانی واردتر از آلبرت اینشتاین، فضانوردی ماهر و شجاع‎تر از گاگارین، بدون آنکه از علوم فیزیک و شیمی و ریاضیات چیز بدرد بخوری آموخته باشم.

دیروز وقتی فرزندم می‎خواست برای آموختن کاراته ثبت نام کند به او گفتم: این مسخره بازی‎ها چیه؟ شلنگ و تخته انداختن که کلاس رفتن نداره!
امروز تصمیم گرفتم از این اداها که شاید مخصوص میمون‎ها باشد دست بردارم، می‎خواهم تا دیر نشده کمی با خودم صادق باشم .....
 
***
WANTED
می‎دانم نباید کشت، می‎دانم کشتن مجازات دارد، اما نمی‎دانم چه شد که عده‎ای از گروه شما را کشتم. آرزو دارم که روحتان به بهشت برود تا ما در آن دنیا نتوانیم چشم در چشم شویم و من خجالت زده شماها گردم. اگر در بهشت پدر و مادرم را دیدید سلامم را به آنها برسانید، آنها هیچگاه دست به قتل نزدند، خانه‎شان همیشه پاک بود، نه پشه‎ایی آنجا بود و نه پرنده‎های ریز و نسناس و سمجی مانند شماها .....
 
***
عشق پیری.
دلم می‎خواست دوباره دوازده ساله می‎بودم، تو دختری پانزده ساله می‎گشتی و از راه بدرم می‎ساختی .....
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 14:28  توسط سعید از برلین  | 

«دموکراسی» یعنی «حکومت توسط مردم»، اما حقیقت با این تعریف کاملاً همخوانی ندارد. در اسرائیل، همانند اکثر کشورهای اروپای غربی که از طریق پارلمانی اداره می‎شوند، مردم حکومت خود را انتخاب نمی‎کنند، بلکه به احزاب خاصی رأی می‎دهند. و این احزاب با تشکیل کمیته انتخاباتی نماینده‎ای را برمی‎گزینند، و این کار بر طبق قانون عرضه و تقاضا انجام می‎گردد و در نتیجه به روی تمام کسانیکه شغل صحیحی نیاموخته‎اند و به این خاطر بعنوان یک سیاستمدار عمل می‎کنند دشت وسیعی می‎گشاید.

الیزر گورنیشت Elieser Gurnischt نمایده مجلس تا انتخاب گذشته که جناح راستگرای لیکود Likud به رهبری بگین Begin به قدرت رسید یکی از هواداران قابل اطمینان و تقریباً  سرسخت حزب لیکود به شمار می‎آمد. دلیل اینکه مردم مواضع محافظه کارانه‎اش را به زحمت می‎شناختند کاملاً ساده بود: زیرا که مردم خود او را هم  به زحمت می‎شناختند. حتی در عرصه سیاسی هم تعداد اندکی از وجود او با خبر بودند. او فقط یک بار در مجلس نوبت گرفت و بر ضد بیتفاوتی کلی ملی سخنرانی طولانی‎ای کرد، اما سرنوشت می‎خواست که مجلس در این وقت خالی باشد، حتی سخنگوی پارلمان هم خارج شده بود تا سیگار بکشد، و تکنسین‎های تلویزیون هم هنوز در اعتصاب به سر می‎بردند.
هنگامیکه گورنیشت روز بعد در خانه حزب لینکود ظاهر گشت ــ مانند همیشه با لباس خوبی بر تن، کت و شلوار تیره، پیراهن سفید، کراوات محافظه‎‎کارانه و کاملاً به سبک رهبر محترم حزبش بگین ــ بدشانسی آورد که دبیر کل حزب متوجه او گشت و از همصحبت خود پرسید: "این کیست؟" جواب این بود: "یکی از نمایندگان ما در مجلس. از هفت دوره قبل تا حال در مجلس است. بیشتر از این کسی از او چیزی نمی‎داند."
گورنیشت که تا کنون در ردیف 43 لیست انتخابات حزب لینکود قرار داشت برای انتخابات بعدی به ردیف 77 فرستاده می‎شود. چنین به نظر می‎رسید که پایان فعالیت سیاسی‎اش فرا رسیده است.
و بعد جریان سوپ اتفاق می‎افتد.

این اتفاق شب شنبه در رستورانی که گورنیشت با تعدای از همکاران دون پایه حزبی‎اش مشغول خوردن شام بود رخ می‎دهد. همه، همانطور که آنجا نشسته و مشغول خوردن سوپ مرغ بودند، بخاطر نتیجه آخرین نظر سنجی‎ای که از رشد شانس برنده شدن حزب کارگر حاکم خبر می‎داد خود را شدیداً نگران نشان می‎دادند. یکی از حاضرین برای عوض کردن موضوع از گورنیشت سؤال می‎کند که آیا او هم یک شماره حساب بانکی در خارج از کشور دارد. گورنیشت چنان سخت وحشت‎زده می‎شود که قاشق از دستش در بشقاب می‎افتد و مقدار کمی سوپ مرغ همراه با دو رشته از ماکارونی بر روی کراوات تر و تمیزش می‎پاشد. تلاش‎هایش برای پاک کردن لکه با دستمال سفره باعث بیشتر پخش شدن لکه می‎گردد. گورنیشت دست از پاک کردن می‎کشد، کراوات را باز می‎کند، آن را در جیب قرار می‎دهد و برای راحتی آخرین دگمه یقه پیراهن سفیدش را باز می‎کند. بعد شروع به خوردن سوپش می‎کند و گهگاهی به اظهارات خصمانه در باره ائتلاف چپ می‎پردازد.

در این لحظه در رستوران باز می‎شود. یاکوف اسلوتچ‎کوفسکی Jakov Slutschkovs، عضو پارلمان و ستون حزب کارگر داخل رستوران می‎گردد، به دنبالش همراهان همیشگی‎اش و چند خبرنگار. در حالیکه او برای یافتن میز خالی‎ای به اطراف می‎نگریست، نگاهش به یقه باز پیراهنی می‎افتد که به الیزر گورنیشت تعلق داشت و در بین بقیه یقه‎های کراوات زده دورا دور او مانند چراغ دریائی می‎درخشید.      
اسلوتچ‎کوفسکی، آنطور که او نیرنگ‎باز و باتجربه بود، بلافاصله شم بویائی‎اش به کار می‎افتد. یک مرد از راست‎ها با یقه باز، نشانه‎ای از عادات سنتی احزاب چپ ــ این چه معنی‎ای می‎تواند بدهد؟ او اول این سؤال را از خود می‎پرسد و بعد از یارانش.
یکی از یارانش می‎گوید: "شاید این گورنیشت آنطور که همه فکر می‎کنند اصلاً محافظه‎کار نباشد.
یک نفر دیگر معتقد بود که حزب لیکود می‎خواهد خودش را خلقی جا بزند.
اسلوتچ‎کوفسکی می‎گوید: "هیچ یک. راست‎ها عصبی شده‎اند. جریان این است. ما باید شعله عصبیت‎شان را بالاتر ببریم."
و او مستقیم به سمت گورنیشت می‎رود، تا با گفتن خوش برخوردانه "حالتون چطوره، گورنی عزیزم؟" با او دست بدهد.
حاضرین دور میز خیره مانده بودند. آنها نمی‎توانستند معنا و علت این تظاهر به دوستی ناگهانی را درک کنند.
گورنیشت هم که مانند بقیه جریان را درک نکرده بود به یک لبخند غیر نافذ بسنده می‎کند.
بعد از رسیدن به خانه، کراوات لکه دار شده‎اش را ــ هنوز با لبخندی که بر لب داشت ــ به همسرش می‎دهد.
او می‎گوید: "آبهای ساکت عمیق‎اند"
و همسرش می‎گوید: "و تو دارای دو دست چپ هستی."

این فقط دست‎های او نبودند که با مفهوم "چپ" ارتباط داده شدند. صبح روز بعد ــ خبرنگاران حاضر دیروزی گزارش داده بودند ــ روزنامه‎ها از شروع یک نزدیکی ائتلاف چپ به گورنیشت نماینده پارلمان و از جناح لینکود خبر می‎دادند. پس از آن گورنیشت بیدرنگ از طرف دبیر کل حزبش برای یک گفتگو دعوت می‎شود ــ بعلاوه این برای اولین بار بعد از تشکیل دولت اسرائیل بود که اصلاً از او دعوت می‎شد. دبیر حزب می‎خواست بداند که این تماس‎ها با چپ‎ها چه معنی می‎دهد.
گورنیشت جواب می‎دهد "خواهش می‎کنم" و از روی تواضع دو سر کوتاه‎تر می‎شود. "چه تماسی می‎تواند یک کاندیدا با کسی از ردیف 77 داشته باشد؟"
"می‎خواهید بگوئید که شما ردیف خود در لیست انتخاباتمان را بی آینده می‎دانید؟"
"بله، کاملاً اینطور است!"
و در یک حمله ناگهانی از اعتماد به نفس آنچه را مایل بود می‎گوید: در باره عجز رهبری حزب، در باره باندهای اقتصادی و در باره تمام کمبودها و اشتباهاتی که اگر مردانی مانند او در جای مناسب در لیست انتخاباتی قرار می‎گرفتند دیگر نمی‎توانست وجود داشته باشند. دبیر کل سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید، ببینیم چه کار می‎شود کرد.

بعد گورنیشت به اسلوتچ‎کوفسکی تلفن می‎کند و پیشنهاد یک نشست خصوصی می‎دهد. این نشست در خانه اسلوتچ‎کوفسکی تحت تمام نشانه‎های رازداری و با تأکید بر غیر رسمی بودن انجام می‎گیرد. گورنیشت با شلوار کتانی و پیراهن تابستانی یقه باز در این نشست شرکت می‎کند، و این کار مورد رضایت آشکار مهمان‎دارش واقع می‎گردد.
"گورنی، ما همیشه صداقت شما تحسین می‎کنیم. ما به نگرش ایدئولوژی عملگرایانه شما در ارتباط با کارگران احترام می‎گذاریم."
آنطور که گفته می‎شود، این نشست از همان ابتدا یک گفتگوی سازنده بود. و در یک جو دوستانه.
گورنیشت تأکید می‎کند: "من همیشه یک انسان با آگاهی اجتماعی بوده‎ام. از نظافتچی‎مان بپرسید."
همچنین ارزش‎گذاری او برای رهبری حزب کارگر متقاعد کننده بود. البته با تمام نقطه نظرات او موافق نبود ــ اما باید اقرار کرد که او یک شخصیت مهم است. و در انتها می‎گوید: "کاملاً قابل تصور است که من با حرکت از این واقعیت تحت شرایطی به نتایج سیاسی برسم."
اسلوتچ، همانگونه که دوستانش او را می‎نامیدند، فردای آن روز به کمیته مرکزی گزارش داد که شاید بشود اینجا به جناح راست ضربه‎ای وارد کرد.
کمیته مرکزی می‎گوید: "وارد کنید."
دبیر کل حزب لیکود از جریان مطلع می‎گردد، گورنیشت را پیش خود می‎خواند و به او ردیف 57 لیست انتخابات را پیشنهاد می‎کند، و در عوض باید گورمیشت یک بیانیه واضح در رسانه‎های جمعی به چاپ برساند و در آن به تمام شایعات در باره لاس زدن‎هایش با حزب کارگر و در باره تشکیل یک گروه انشعابی متمایل به چپ یکبار برای همیشه نقطه پایان بنشاند.
گورنیشت جواب می‎دهد: "این اصل که آدم اجازه ندارد بخاطر منافع شخصی از اعتقادش بگذرد برایم مقدس است."
"ما هم از مردی که در ردیف 40 لیست انتخاباتیمان قرار دارد انتظاری بجز این نداریم." و دبیر کل با این کلمات او را مرخص می‎کند.
در این بین روزنامه‎ها بیشتر و مشروح‎تر در باره نشست مخفیانه در خانه اسلوتچ‎کوفسکی می‎نویسند. تیترهائی مانند: "آیا گورنیشت باعث انشعاب در لینکود می‎گردد؟" یا "زیگ زاگ گورنیشت به چپ" عاقبت باعث می‎شوند که رهبری حزب به سرکش التیماتوم بدهد: "یا ملاقات‎هایتان را با ائتلاف چپ قطع می‎کنید، یا ما باید شما را از محل 23 لیست انتخابتی‎مان حذف کنیم."
حالا عاقبت گورنیشت به یاد دیسیپلین حزبی‎اش می‎افتد، اما این مانع نمی‎گشت که او همچنان با یقه باز در ملاء عام ظاهر نشود و یا وقتی دوستش اسلوتچ‎کوفسکی را در رستوران و یا جای دیگری می‎دید صمیمانه دست تکان ندهد. آینده سیاسی‎اش مطمئن به نظر می‎رسید.
این احتمال وجود دارد که این اولین مورد در تاریخ پارلمانتاریزم باشد که یک شخصیت سیاسی تحت تأثیر سوپ مرغ سوسیالیست می‎شود.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23:14  توسط سعید از برلین  | 

تلفن عبری به عنوان منبع غافلگیری‎های ماجراجویانه هرگز با شکست مواجه نخواهد گشت. به عنوان منبع برقراری تماس‎های تلفنی اما ناکام می‎ماند. باید این را به خاطر سپرد که سه میلیون یهودی با صدای بلند و مدام تقاضای خط تلفن می‎کنند. چرا؟ برای روز مبادا و زیرا که آدم نمی‎تواند هرگز بداند چه پیش می‎آید.
وقتی در اسرائل نوزادی متولد می‎گردد، پدر و مادر بلافاصله به نام او یک خط تلفن درخواست می‎کنند تا لااقل هنگام ازدواجش بتواند آن را واقعاً بدست آورد. در هر صورت تمام خطوط تلفن اسرائیل مرتب اشغالند. در سیم‎ها چنان خش‎خشی برپاست که آدم حرف خودش را هم نمی‎شنود. از گنجشک‎های اسرائیلی که بر روی سیم‎های تلفن می‎نشینند، برخیشان گریه کنان بر زمین افتاده‎اند. برای شهروندان اسرائیل هم می‎تواند این اتفاق رخ دهد.
 
همه چیز کاملاً بی آزار آغاز گشت. من به یک موافقت‎نامه احتیاج داشتم، و مردی که باید به او مراجعه می‎کردم دکتر اسلوتسکی Slutzky از شعبه مواد غذائی کنسرو شده در وزارت غذا بود. موقعیت مناسبی بود، زیرا پسر کوچک دکتر اسلوتسکی و فرزند من امیر به یک مدرسه می‎رفتند، و این یعنی که با درخواستم در واقع از پیش موافقت شده بود. فقط مشکل من این بود که چطور باید با دکتر اسلوتسکی شخصاً تماس برقرار کنم. برای دیدنش به اداره‎اش بروم و ساعت‎ها در صف بایستم تا اینکه صدایم بزنند که نوبتم شده است؟ غیر ممکن است. پس تلفن برای چه اختراع شده است؟ تلفن کردن بهتر از صدا زده شدن و بهتر از وقت تلفن کردن است. چه چیزهائی می‎توانستند خلق گردند اگر ساعت‎های بی حاصل ایستادن در صف‎ها وجود نمی‎داشت. صحرای نگب Negev می‎توانست پایگاه هوائی داشته باشد، کویر شروع به شکوفا شدن می‎کرد، شاید هم آدم می‎توانست با نقب زدن به نفت برسد. صرفه‎جوئی در وقت مهم است. من گوشی را در دست می‎گیرم.
 
من گوشی را در دست می‎گیرم، اما خط اشغال بود. سر و صدای عجیب و غریبی در گوشم می‎پیچد، نوعی غرغره کردن، گلوک‎ـ‎گلوک‎ـ‎گلوک. احتمالاً از شبکه مخابرات بیش از حد کار کشیده می‎شود.  
من گوشی را دوباره روی تلفن قرار می‎دهم، لحظه‎ای صبر می‎کنم، آن را دوباره برمی‎دارم، اما هنوز صدای ریختن آب از بطری می‎آمد، و وقتی بطری آب عاقبت خالی گشت سکوت بزرگی برقرار می‎شود. من گوشی را می‎گذارم، آن را نوازش می‎کنم، گوشی را برمی‎دارم ــ هیچ صدائی نمی‎آید. شاید که دستگاه تلفن به خالق خود آقای گراهام بل پیوسته باشد؟ نه، زیرا که ناگهان صدای "کررر‎ـ‎کررر‎ـ‎کرک." به گوشم می‎رسد و بلافاصله باز سکوت برقرار می‎گردد. اما حالا حداقل می‎دانم که دستگاه تلفن زنده است.
من چند شماره‎ای را که به خاطر داشتم می‎گیرم. تلاشی بی فایده. من چهار بار شماره شش را می‎گیرم، سریع و پشت سر هم ــ بی فایده. شش بار شماره چهار را ــ باز هم بی فایده. من گوشی را روی میز قرار می‎دهم و منتظر می‎مانم تا نشانه‎ای از زنده بودن از او خارج شود. خارج نمی‎شود. من دوباره گوشی را روی تلفن قرار می‎دهم و برایش شب خوشی را آرزو می‎کنم.
ناگهان زنگ تلفن به صدا می‎آید، شفاف و خوانا.
من گوشی را برمی‎دارم و رابطه بر قرار بود. کاملاً صاف، طوری که انگار طبیعی‎ترین چیز در جهان است.
 
خوشحال از صافی غیرمنتظره، شماره شعبه مواد غذائی کنسرو شده را می‎گیرم. شماره آنجا مشغول است. من گوشی را روی تلفن می‎گذارم، طوری رفتار می‎کنم که انگار قصد انجام کار دیگری دارم، ناگهان گوشی را برمی‎دارم و شماره را می‎گیرم، اشغال. در نوبت بعدی بوق اشغال را حتی قبل از گرفتن شماره می‎شنوم. در میانه شماره گرفتن و بعد از آن هم بوق اشغال شنیده می‎شود.
حالا مجبور می‎شوم روش آموزشی سخت‎تری را به کار ببرم و با پهنای دست دو کشیده آبدار به دستگاه تلفن می‎زنم. این مرا به یاد پدر عزیزم می‎اندازد که بخاطر تنبیه بدنی پسر جوان سرکش‎اش بیشتر از خود پسر درد می‎کشید. در ضمن من چیز بیشتری بجز این تلفن که خود را به مردن می‎زند بدست نیاوردم. حالا، چنین کلک‎هائی نمی‎توانند سرم کلاه بگذارند. من از جا بلند می‎شوم، سوت زنان در اتاق به این سمت و آن سمت می‎روم ــ و ناگهانی، و قبل از آنکه گوشی بفهمد چه رخ داده است آن را به گوشم نزدیک می‎سازم. گوشی چنان غافلگیر شده بود که بوق آزاد می‎زد.
با دقت شماره را می‎گیرم، یکی بعد از دیگری، نه خیلی سریع، نه خیلی آرام. آن اتفاق باور نکردنی رخ می‎دهد و ارتباط برقرار می‎گردد، کسی گوشی را برمی‎دارد، یک صدای زنانه می‎گوید: "کارخانه جوراب بافی اشترن". من فقط توانستم با لکنت معذرت بخواهم. بعد یأس به سراغم می‎آید، لبانش را می‎لیسد، و تقاضای بیشتری از من می‎کند. تلفن به سکوت قدیمی‎اش دچار شده بود. شاید هم بخاطر کار طاقت‎فرسا بیهوش شده بود.
تلفن پس از چند دقیقه بهبود می‎یابد. من یک خط آزاد بدست می‎آورم. من شماره را می‎گیرم. اشغال است. باید مشکلی وجود داشته باشد. من به شرکت مخابرات تلفن می‎کنم و با حیرت متوجه می‎شوم که آنجا هم اشغال است. بار دوم بجای شنیدن آشنای شرشر آب صدای بغ‎بغو کردن یک کفتر می‎شنوم، بار سوم اصلاً صدائی به گوش نمی‎رسد و بار چهارم نمی‎توانستم به گوشم اطمینان کنم: یک دوشیزه دوستانه می‎گفت "سلام، اطلاعات مخابرات".
من از دوشیزه خواهش می‎کنم که شماره تلفن شعبه مواد غذائی کنسرو شده وزارت تغذیه عمومی را به من بدهد. دوشیزه از من خواست که منتظر بمانم. من منتظر می‎مانم. پنج دقیقه می‎گذرد. ده دقیقه می‎گذرد. از پشت تلفن سر و صدای یک ماشین تحریر به گوش می‎رسد، صدای خنده زنانه، صدای میل‎های کاموا بافی. پانزده دقیقه می‎گذرد. با یک انفجار ناگهانی عذابی انباشته گشته چیزهای ناواضحی در گوشی فریاد می‎زنم ــ و کامیاب می‎شوم. کسی به سمت تلفن می‎آید. این بار یک مرد است. او می‎پرسد که چه می‎خواهم. من می‎گویم شماره شعبه مواد غذائی کنسرو شده وزارت تغذیه عمومی را. او می‎گوید، صبر کنید. من صبر می‎کنم. بعد از سه دقیقه درست کنار گوشم انفجار وحشتناکی رخ می‎دهد که به یک سری کررر‎ـ‎کررر‎ـ‎کررر تبدیل می‎گردد.
من گوشی را می‎گذارم.
برای بهره برداری از وقت به آشپزخانه می‎روم، یک ساندویچ درست می‎کنم، کمی می‎خوابم، دوش می‎گیرم، صورتم را اصلاح می‎کنم و سرحال دوباره به کار مشغول می‎شوم. بطور یکنواخت ضربه‎های اجتناب‎ناپذیر سرنوشت را تحمل می‎کنم، صدای خش‎خش کردن را، کرر‎ـ‎کررر‎ـ‎کررر را، کابل تلفن را نوازش می‎کنم، گوشی را قلقلک می‎دهم، نیمه کاره آن را روی تلفن قرار می‎دهم، نیمه کاره آن را بلند می‎کنم و صبورانه منتظر می‎مانم، تا اینکه به من علامت می‎دهد که خط آزاد است. بعد صفحه شماره‎گیری را به کار می‎اندازم ــ و خدا را شکر، از آن سر سیم یک صدا به گوش می‎رسد: "کارخانه جوراب‎بافی اشترن."
امیدوارم که انبار جوراب‎تان در آتش بسوزد. من دقیقاً می‎دانم که شماره کجا را گرفته بودم. یا شاید که اصلاً این شماره درست نباشد؟
مرکز اطلاعات مخابرات اشغال است. و وقتی در هفتمین بار بوق اشغال زده نمی‎شود، کسی گوشی را برنمی‎دارد. هیچ چیز در جهان بجز برقرار شدن ارتباطی که یکطرفه باقی می‎ماند نمی‎تواند آدم را افسرده سازد.
بنابراین، دوباره همان شماره قبلی را می‎گیرم. شماره آزاد است. کسی جواب می‎دهد! یعنی، یک نوار جواب می‎دهد:
"شماره تلفن بخش ما تغییر کرده است. لطفاً شماره جدید را یادداشت کنید. و آن این است ــ"
بله. شماره جدید دقیقاً همان شماره‎ای بود که من همیشه می‎گرفتم.
مهم این است که من شماره درست را می‎گرفتم. من آن را دوباره می‎گیرم و با سکوتی یخ‎زده مواجه می‎شوم. حتی دیگر خش‎خش هم نمی‎کرد.
یک نگاه به ساعت. زمان چه زود می‎گذرد ...
یک استراحت کوتاه. یک شروع جدید.
نه، این بار شماره اشغال نبود. من صدای سعادت‎بخش اتصال را می‎شنوم.
به خاطر خدا، گوشی را بردارید!
"مطب دکتر پرس Perez. دکتر تشریف ندارند. شما؟"
به تو چه ربطی داره، پیر جادوگر. خودتو قاطی کنسروهایم نکن. پایان پیام.
آیا شماره‎ای که دارم اشتباه است؟
بازگشت به مرکز اطلاعات مخابرات. اشغال. پیش به سوی محل شکایات. اشغال.
آخرین تلاش، قسم می‎خورم این آخرین تلاش با همان نمره قبلی باشد.
و در این وقت ــ درست و واقعی ــ هنوز خدای پیر یهودی زنده است:
"شعبه غذاهای کنسرو شده. شالوم."
"من مایلم با آقای دکتر اسلوتسکی صحبت کنم."
"در رابطه با چه موضوعی؟"
"فقط به او بگوئید: بخاطر امیر."
کررر‎ـ‎کررر‎ـ‎کرک.
"الو! الو!"
"آقای دکتر تشریف ندارند. چه کسی صحبت می‎کند؟"
"لعنت بر شیطان، از خط برید بیرون!"
"خودتون برید بیرون!"
"من این کار را نمی‎کنم. من می‎خواهم با دکتر اسلوتسکی صحبت کنم."
"آقای دکتر تشریف ندارند. او بعداً ــ"
رررک‎ـ‎کررر‎ـ‎پششش. دوباره یک انفجار. و باز یک انفجار دیگر. اما آن هم به پایان می‎رسد. حتی به آزاد شدن خط منجر می‎شود، و من می‎توانم شماره شعبه غذاهای کنسرو شده را بگیرم. شماره اشغال است.
البته که اشغال است. توسط تلفن کردن من.
فقط قطع نکن. فقط ارتباط را قطع نکن. اگر من یک تلفن بودم، حالا دیگر بیهوش شده بودم. پرده‎های خاکستری جلوی چشمانم شنا می‎کردند، و خود را مرتب متراکم‎تر می‎ساختند. من باید ارتباط با زحمت برقرار شده را قطع و به اورژانس تلفن کنم. اورژانس دارای سه شماره تلفن می‎باشد. اولین شماره اشغال است. دومی اشغال است.
سومی گوشی را برمی‎دارد. من فقط می‎توانستم آه و ناله کنم:
"کمک! سریع بیائید! من دارم می‎میرم!"
"متأسفم، شما شماره را اشتباه گرفته‎اید. اینجا شعبه غذاهای کنسرو شده است."
"از خط برید بی ــ نه، ن‎ر‎ی‎د! از خط نرید بیرون! بمانید! من را به آقای دکتر اسلوتسکی وصل کنید!"
"یک لحظه صبر کنید."
خدای مهربان، یک معجزه بکن!
خدای مهربان اشغال است. از داخل گوشی صدای معاشقه یک کبوتر به گوش می‎رسد. بعد خط ناگهان آزاد می‎شود.
"دکتر پرس؟"
من زمزمه کنان می‎گویم: "اینجا پدر امیر صحبت می‎کند."
یک صدای آهنین زنانه جواب می‎دهد:
"ساعت هفده و دوازده دقیقه و چهل و پنج ثانیه. با اعلام بعدی ساعت ..."
 
من هیچ خاطره روشنی از این ماجرا ندارم. زمانی هسایه‎ها با شکستن در وارد خانه من شدند. آنطور که آنها بعداً برایم تعریف کردند، من بیهوش بر روی میز تحریرم قرار داشتم، کابل تلفن به دور گردنم، و ساعت‎ها بعد از بهوش آمدن فقط می‎توانستم بگویم: کررر‎ـ‎کرک‎ـ‎رک‎ـ‎پشششش ــ کرر .....
من تبدیل به تلفن شده بودم.
 
_ پایان _  
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:46  توسط سعید از برلین  | 

دومین و بهترین توصیه به مهاجر جدیدی که به دلیل بعضی از مسائل تکنیکی قادر به پزشک شدن نمی‎گردد کارمند دولت شدن است. حقوق یک کارمند اسرائیلی خیلی بالا نیست، اما شغلش به او اجازه استراحت‎های مکرر چای نوشی همراه با مکالمات هیجان‎انگیز را می‎دهد، و به همین دلیل است که او اغلب بعنوان روشنفکر در نظر گرفته می‎شود.
چشمگیرترین ویژگی کارمند دولت اسرائیلی در این است که او حضور ندارد. یعنی: او حضور دارد، اما نه آنجائی که باید باشد. یعنی او در دفتر کارش حضور ندارد. کارمندان دولت غالباً در یک جلسه شرکت دارند. هزاران بهانه برای برگزاری جلسات وجود دارد. بعضی از جلسات دو تا سه روز ادمه پیدا می‎کنند و بعضی دیگر فقط پنج تا شش ساعت. تا این مدت باید آدم انتظار بکشد. بنابراین انتظار می‎کشیم ...
یک روز گرم تابستانی برنهارد Bernhard پدر همسرم ــ یک صهیونیست Zionist قدیمی که تازه به اسرائیل آمده بود ــ یک توصیه نامه برای اداره مسکن آمیدار Amidar دریافت می‎کند. در نامه آمده بود که یک آپارتمان به او اختصاص دهند و اگر ممکن است قیمت بالاتری از حد معمول حساب نکنند.
به درخواست پدر همسرم به اداره مرکزی آمیدار می‎روم تا کارش را سریع انجام دهم. من به اتاق شماره 314 نزد آقائی به نام کشوان Cheschwan که مسؤل کارم بود فرستاده می‎‏شوم.
اتاق 314 خالی بود. در اتاق کناری به من می‎گویند که آقای کشوان در جلسه‎ای با آقای اشترن Stern شرکت دارند و باید دیگر کم کم پیدایشان شود و از من دوستانه می‎خواهند که تا آن موقع در اتاق آقای کشوان بشینم.
من نشستم. من مدتی نشستم. من مدتی به این سو و آن سوی اتاق راه رفتم. من بار دیگر نشستم. بعد در اتاق باز شد. مردی سرش را داخل کرد و پرسید: "کشوان کجاست؟"
من گفتم: "او با اشترن در یک جلسه شرکت دارد. بفرمائید بشینید."
چنین به نظر می‎رسید که مرد عجله دارد، زیرا که بدون هیچ حرفی ناپدید می‎گردد. چند دقیقه دیرتر مرد دیگری ظاهر می‎شود، ظاهراً یک کارمند، و نگاهی عصبی به داخل اتاق می‎اندازد.
من دلداریش می‎دهم: "عصبی نباشید. کشوان با اشترن در یک جلسه شرکت دارد. اما باید هر آن دوباره برگردد. بفرمائید بشینید."
"وقت ندارم. خواهش می‎کنم وقتی کشوان برگشت بهش بگید که مایر Mayer در یک جلسه اضطراری منتظر اوست. او باید فوری بیاید."
من می‎گویم: "باشه، حتماً"
یک ربع ساعت دیگر هم گذشته بود که دوباره یک کارمند داخل شد و پرسید: "کیرشنر Kirschner کجاست؟"
من جواب می‎دهم: "او چند دقیقه پیش اینجا بود. قراره وقتی که کشوان از جلسه اشترن برگرده فوری بفرستمش پیش مایر. بفرمائید بشینید."
"ممنون. آیا تصادفاً می‎دانید که آیا او برای پروژه مسکن رامات آرون Ramat Aron اقدامی انجام داده یا نه؟"
من می‎گویم: "احتمالش خیلی زیاد است."
"پس من پرونده را همین حالا با خودم می‎برم. اگر او از فاین‎توخ Feintuch پرسید، به او بگوئید که من یک جلسه با مایر دارم."
چند ثانیه بعد کیرشنر نفس نفس زنان جلوی من ایستاده بود:
"پرونده رامات آرون کجاست؟" اگر پرونده فوری پیدا نشه پیرمرد دیوانه می‎شه!"
من بلند می‎گویم: "آه خدای من! همین یک دقیقه پیش فاین‎توخ پرونده را نزد پیرمرد برد!"
"و کشوان کجاست؟"
"او هنوز مشغول کنفرانس با اشترن است. من اینجا منتظر او هستم."
"بسیار خوب، حالا که اینطور است، پس لطفاً پروژه گلدبرگ Goldberg از داخل پوشه گیفات زرن Givath Seren را به من بدهید!"
من می‎گویم "با کمال میل" و در قفسه‎ها به دنبال پوشه گیفات زرن می‎گردم و پروژه گلدبرگ را از پوشه بیرون کشیده و به او می‎دهم. پس از لحظه کوتاهی فاین‎توخ به داخل اتاق هجوم می‎آورد:
چون دیگر صبرم تمام شده بود بنابراین بی اختیار فریاد کشیدم: "شما اینجا چه کار می‎کنید؟! چرا هنوز در جلسه نیستید؟ آن هم وقتیکه پیرمرد دارای خلق و خوی خوبی نیست! مگه از خشم و اعتراض خوشتون میاد؟"
"من داشتم می‎رفتم. فقط می‎خواستم طرح گلدبرگ را بردارم و با خودم ببرم."
"فاین‎توخ، شما حالا چه احتیاجی به طرح گلدبرگ دارید؟ من همین العان آن را در پوشه گیفات ‎زرن گذاشتم. یا اینکه باید دوباره از پوشه درش بیارم؟ واقعاً که باور کردنی نیست! همه از من سوءاستفاده می‎کنند. و من دیوانه هم به همه اجازه می‎دم که از من سوءاستفاده کنند."
فاین‎توخ به وضوح دچار سردرگمی شده بود.
او با لکنت و عذرخواهانه می‎گوید: "من پروژه گلدبرگ را فقط برای مایر می‎خواستم. راستی شما در باره این طرح چه فکر می‎کنید؟"
"طرح بدی نیست. اما من خیلی مایلم بدانم که پیرمرد در این باره چه فکر می‎کند."
فاین‎توخ پرونده را برمی‎دارد تا آن را به مایر بدهد. قبل از رفتن به من می‎گوید که پیرمرد خیلی خوشش خواهد آمد اگر که من لیست مستأجرین احتمالی پروژه مسکن زکم Shekem را مطالعه و برای اشترن یک گزارش در باره آن بنویسم.
من فوری دست به کار می‎شوم.
در حالیکه من لیست را بررسی می‎کردم، فاین‎توخ ظاهر می‎شود: باید فوری پیش مایر بری. من زیر لب غر می‎زنم، پرونده‎ها را جمع‎آوری می‎کنم و پیش پیرمرد می‎روم. مایر می‎خواست عقیده مرا در باره کیفیت معماری پروژه رامات آرون بشنود. من برایش بطور شفاف توضیح می‎دهم که خانه‎ها خیلی تنگ کنار یکدیگر قرار گرفته‎اند و پنجره‎ها هم کوچک‎اند. کیرشنر به لکنت می‎افتد و می‎گوید: "ما همیشه از این پنجره‎ها استفاده می‎کنیم". من با عصبانیت جواب می‎دهم: "خیلی بدتر. و این دلیل خوبیه که پروژه به این نحو نمی‎تونه پیش بره."
پیرمرد به من صد در صد حق داد، کیرشنر را به یک بخش دیگر منتقل (من فکر می‎کردم که او با تنفرش از من انتقام خواهد گرفت) و مأموریت پروژه رامات ‎آرون را به من محول می‎کند. من فوری یک نفر را پیش فاین‎توخ می‎فرستم و از او می‎خواهم که گزارش دقیقی در عرض بیست و چهار ساعت تحویلم دهد. بعد دستور آماده کردن ماشینی را می‎دهم و به سمت رامات آران می‎رانم، با مهندس ساختمان یک صحبت مفصل انجام می‎دهم، نقشه‎ها را بررسی می‎کنم، پیشنهاد اصلاح چند مورد را می‎دهم و یکی از مهندسین سرکش را بدون دادن پول اضافی‎ای اخراج می‎کنم و بعد به سمت دفترم می‎رانم.
آنجا با هیجان فراوانی انتظارم را می‎کشیدند. کیرشنر که به ترقی سریع شغلی من حسادت می‎ورزید، در خفا یک کمپین وزوز بر ضد من به راه انداخته بود. و وقتی فاین‎توخ به سمتم آمد و به من اطلاع داد که اشترن شخصاً برای یک جلسه فوری انتظارم را می‎کشد رنگش مانند رنگ جنازه شد.
من گزارش مفصل و محرمانه‎ای در باره وضعیت فعلی پروژه می‎دهم و انتقادی هم از سرعت آهسته کار پروژه می‎کنم و در انتها می‎گویم: "اشترن، شما باید درک کنید که من بدون قدرت مناسب نمی‎توانم مسؤلیتی به عهده بگیرم."
اشترن حرفم را تأیید می‎کند، همه را به یک جلسه اضطراری فرا می‎خواند و به کارمندانش اعلام می‎کند که مرا به معاونت خود برگزیده است. مایر سعی می‎کند چند نکته نخ نما در باره مدت کوتاه خدمتم نقل کند، اما اشترن به این فته‎انگیزی‎ها بر ضد من عادت کرده بود، هنگام خداحافظی طوری که همه ببینند دستم را فشرد و طوریکه همه بشنوند به من گفت که به من اعتماد کامل دارد.
وقتی وارد دفترم شدم تا دوباره سریع به پرونده گیوات زرن نگاهی بیندازم، با مرد جدیدی مواجه می‎شوم. مایر او را به من معرفی می‎کند. او آقای کشوان بود. من فوری وظیفه مهمی برای انجام دادن به او سپردم و به او گفتم: "من قطعاً یک هیولا نیستم. اما من کار به موقع و وجدانی انجام شده از کارمندانم می‎خواهم. مخصوصاً برایم خیلی مهم است که کارمندانم در ساعات اداری در هیچ جلسه‎ای شرکت نکنند. وگرنه ممکن است که اتفاقات عجیبی رخ دهد."
بعد از آنکه برای پدر زنم یک بلوک آپارتمانی کامل در رامات گان اختصاص دادم و یک مساعده کوچک هم از حقوقم برداشتم، کار را تعطیل کردم.
از آن روز به بعد در دفتر مرکزی <آمیدار> کار می‎کنم. ساعات ملاقات با من هر روز از ساعت 11 تا 1 در اتاق 314 است. اگر شما مرا در اتاقم نیافتید، بنابراین باید در یک جلسه شرکت داشته باشم. بفرمائید بشینید.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:26  توسط سعید از برلین  | 

هیچ کس مهاجرین جدید را مجبور نمی‎سازد که یک کیبوتصی Kibbuz آرمانگرا گردد. همچنین برای کارآفرینان شرکت‎های خصوصی هم کشور کوچک‎مان دشت وسیع و حاصل‎خیزی‎ست.
برای مثال اگر بویش در آید که یک تازه‎مهاجر مجوز واردات برای یک جعبه سوزن خیاطی بدست آورده است، بازار سوزن فوری دچار یک هراس وحشیانه می‎گردد، زیرا یک جعبه سوزن خیاطی احتیاجات بیش از پنج سال مملکت را پوشش می‎دهد. در چنین مواقعی مغزهای متفکرمان ــ ما هم چنین مغزهائی داریم، و نه فقط همه‎کاره‎های ارتشی ــ با اطمینان راه حلی مبتکرانه پیدا می‎کنند؛ به این نحو که آنها تمام ذخایر سوزن‎های موجود را با مبلغی جزئی می‎خرند، جعبه سوزن خیاطی مهاجر جدید را در دریا می‎ریزند و در زمان کوتاهی سود سرشاری می‎برند. حتی حتماً ضروری هم نیست که داخل آن جعبه به دریا ریخته شده واقعاً سوزن باشد. مطلب عمده این است که یک جعبه یا چیزی شبیه به جعبه به دریا انداخته شود.
کلاً هیچ بازرگانی در این سرزمین، برای مثال، مانند احترامی که بازرگانان در آمریکا احساس می‎کنند از حرمت زیادی برخوردار نیست. شاید دلیل آن این باشد که کاسب اسرائیلی در ارتباط با مشتریان خود کاملاً درست عمل نمی‎کند. هرگز آن کفاش در برانکس Bronx را که در ویترینش یک تابلوی بزرگ با این نوشته آویزان بود "اینجا کفش‎ها در حالیکه شما انتظار می‎کشید تعمیر می‎گردند." را فراموش نمی‎کنم. او تعمیر کفش‎هایم را سه ماه تمام طول داد، اما نمی‎توان انکار کرد که من در اثنای این سه ماه به راستی برای تعمیر کفش‎هایم انتظار کشیدم. پیشه‎وران آمریکائی خیلی با دقت کار می‎کنند.
بر عکس ما، در انگلیس هر پدری تقریباً به طور قطع می‎داند که فرزندش چه کاره خواهد شد: نانوا، کارخانه‎دار، مقام دولتی، سوسیالیست، لُرد (یا هر دو). پیش ما حتی بزرگسالان هم نمی‎دانند از چه طریق می‎توانند برای زندگی فردایشان درآمد کسب کنند. می‎تواند چنین اتفاق افتد که در خیابان از یک شهروند آدرسی پرسیده شود ــ و او از آن به بعد بعنوان راهنمای غریبه‎ها فعال می‎گردد.
حال اما به موضوع اصلی می‎پردازم. من اخیراً ماشین رخت‎شوئی تولید می‎کنم. در اصل من مجسمه سازی آموخته بودم و در نتیجه قبل از اتخاذ شغل نویسندگی بعنوان نگهبان شب مشغول به کار گشتم. و اگر آقا و خانم اشپیگل Spiegel در آن زمان ما را به خانه خود دعوت نمی‎کردند شاید هنوز هم مکانیک برق بودم.
ما در یکی از شب‎های سرد یکشنبه به دیدار خانم و آقای اشپیگل رفتیم و برای اولین بار دو ساعت تمام حوصله‎مان تا سر حد مرگ سر رفت. من این را با اکراه می‎گویم، زیرا که خانواده اشپیگل، مخصوصاً آورل Aurel، مردمی مهربان و میزبانی دوست‎داشتنی‎اند. اما به نحوی موضوعی برای گفتگو نداشتیم، و در ساعت ده فقط با کمک انگشت شست و اشاره می‎توانستیم چشمان خود را باز نگهداریم. در ساعت ده و نیم انگشتانم هم به خواب رفتند، و ناگزیر برایم روشن گشت که باید فوراً آنجا را ترک کنیم، زیرا من به تدریج دیگر نیروئی برای بیدار کردن همسرم در خود نمی‎یافتم.
تمام نیروی باقی مانده را بسیج کرده و از جا بلند می‎شوم و به میزبانان اطلاع می‎دهم که ما باید حالا آنها را ترک کنیم.
خانم اشپیگل با هراسی ناگهانی از خواب می‎پرد: "نه، شما اجازه ندارید! چرا با این عجله؟"
من با لکنت می‎گویم: "متأسفم، با این وجود ... ما باید حالا حتماً بریم ... زیرا ... آخه حالا ... من یک قرار ملاقات مهم شغلی دارم. من واقعاً متأسفم."
آورل اشپیگل می‎گوید: "ناراحت نباش. خوب مردم می‎تونن کمی منتظر بمانند."
من مؤفق می‎شوم به آهنگ صدایم تا حدودی ته رنگ قابل باوری از غم و اندوه بیفزایم:
"من خودم خیلی مایلم اینجا پهلوی شماها می‎ماندم. اما خوب اگر ما عجله نکنیم آخرین اتوبوس را از دست خواهیم داد."
"در این ساعت دیر شب به کجا می‎خواهید بروید؟"
"به پتاخ تیکوا Petach Tikwa. آنجا من یک قرار ملاقات دارم. متأسفانه ..."
آورل قطع امید می‎کند: "بسیار خوب، پس من شماها را با ماشین تا ایستگاه اتوبوس می‎رسانم."
من اعتراض می‎کنم: "نه، نه! ما نمی‎خواهیم به شما زحمت بدیم."
آورل می‎گوید "شوخی نکن" و پالتویش را بر تن می‎کند.
بعد از پیاده شدن از ماشین از او مخلصانه تشکر می‎کنیم، چند ثانیه‎ای انتظار کشیده و بعد پیاده به سمت خانه به راه افتادیم.
اما ما با قلب مهربان آورل حساب نکرده بودیم. او ماشین را متوقف ساخت و به سمت ما دوید:
"شما، آدم‎های گیج، کجا می‎خواهید بروید؟ ایستگاه اتوبوس به سمت پتاخ تیکوا که اینجا نیست!"
و ما با ماشین به طرف ایستگاه اتوبوس پتاخ کیتوا، جائیکه دیگر انسانی در آنجا وجود نداشت راندیم. آورل به خودش زحمت می‎دهد و برنامه حرکت اتوبوس را در آن نور کم دقیقاً مطالعه می‎کند. و ناگهان آهی از گلو می‎کشد:
"خدای من، آخرین اتوبوس پنج دقیقه پیش حرکت کرده است. این وحشتناکه. حالا به خاطر ما این قرار ملاقات مهم را از دست می‎دهید!"
من با مهربانی می‎گویم: "مهم نیست. چندان قرار مهمی هم نبود."
"چرا. چرا. وگرنه بخاطر رفتن این همه عجله به خرج نمی‎دادی. می‎دونی چیه؟ من با ماشین شما را به آنجا می‎رسونم."
من با وحشت می‎گویم: "من اجازه نمی‎دم! مهمان‎نوازی هم باید حدی داشته باشد!"
او مصمم می‎گوید: "دیگه یک کلمه هم حرف نزن. من اگر شما دو نفر را حالا به پتاخ کیتوا نرسونم امشب خوابم نمی‎بره ..."
و به این ترتیب به راه می‎افتیم. من و همسرم در تمام مدت رانندگی با ناامیدی‎ای سیاه رنگ در دل و چشم‎هائی خیره به چراغ‎های تل‎آویو که آهسته ناپدید می‎گشتند ساکت نشسته بودیم.
پتاخ تیکوا، وقتی ما به آنجا رسیدیم، در زیر مهتاب دوست‎داشتنی‎ای قرار داشت.
آورل می‎پرسد "کجا دقیقاً؟" و خمیازه‎اش را سرکوب می‎کند.
مغزم با حرارت شروع به کار کردن می‎کند. تنها آدرسی که من در پتاخ تیکوا می‎شناختم هتل گرین‎اشپان Grienspan بود. و آن هم فقط به این خاطر، زیرا آنجا یکی از طلبکارانم زندگی می‎کرد. من به آورل می‎گویم:
"لطفا ما را جلوی گرین‎اشپان پیاده کن."
عاقبت از ماشین پیاده شدیم، از آورل به خاطر مهربانیش دوباره تشکر کردیم و داخل هتل گشتیم. یک هتل‎دار بد خلق ما را می‎پذیرد.
من به او می‎گویم "یک لحظه کوچک صبر کنید" و در حالیکه به او چشمک می‎زدم ادامه می‎دهم "ما فوری دوباره می‎رویم."
در حالیکه ما آنجا ایستاده و منتظر دور شدن صدای ماشین او بودیم، همسرم ناگهان شروع به لرزیدن می‎کند و با ناله می‎گوید: "او دارد برمی‎گردد."
در این لحظه در چرخان هتل به حرکت می‎افتد، آورل داخل می‎شود، توضیح می‎دهد که هوا کمی سرد است و سفارش یک فنجان چای می‎دهد.
هتل‎دار چند درجه‎ای به بد خلقی‎اش افزوده می‎گردد:
"اینجا چه خبر است؟ با چه کسی کار دارید؟"
"کی؟ من؟"
"بله، شما."
"اگر منظور شما من باشم ــ من اینجا قرار ملاقاتی با فردی ... بنابراین خیلی خلاصه و کوتاه ... من باید با او فوری صحبت کنم."
"نامشان چیست؟"
"یعنی چه که او چه نام دارد؟ آها بله ... صحیح. شما می‎خواهید نام او را بدانید. هرشکوویتس Herschkowitz، اگر اشتباه نکنم. آیا آقای هرشکوویتس از راه رسیده‎اند؟"
هتل‎دار جواب می‎دهد: "بله، او اینجا است."
من با صدائی بالا برده می‎گویم: "لطفاً یک بار دیگر در لیست مهمان‎هایتان نگاه کنید. او باید اینجا باشد. من یک قرار ملاقات با او دارم."
"من که گفتم او اینجاست. اتاق شماره 23."
"واقعاً که هرشکوویتس همیشه اینطور بوده. من می‎توانستم قسم بخورم که او نخواهد آمد."
هتل‎دار آرامم می‎سازد: "اما او آمده است. چند بار باید به شما بگویم که او اینجاست؟!"
"چه کسی اینجاست؟"
"هرشکوویتس. اتاق شماره 23. من فوری به او اطلاع می‎دهم." و قبل از آنکه بتوانم ممانعت به عمل آورم او گوشی تلفن را برداشته بود: "آقای هرشکوویست؟ معذرت می‎خواهم که مزاحم می‎شوم ... من باید متأسفانه از خواب بیدارتان می‎ساختم ... کسی اینجا مایل است هرچه سریع‎تر شما را ملاقات کند." او دستش را روی دهانه گوشی تلفن می‎گذارد و به من می‎گوید: "آقای هرشکوویتس می‎خواهند بدانند در باره چه چیزی می‏خواهید با او صحبت کنید؟"
من جواب می‎دهم: "یک موضوع شخصی. کاملاً محرمانه."
هنگامیکه هرشکوویتس با پیژاما و چشمان نیمه بسته از پله‎ها پائین آمد، من این احساس را داشتم که یقه‎ام به ناگهان دو شماره برایم تنگ‎تر شده است. بر روی پیشانی همسرم با سرعتی باور نکردنی قطرات بی‎شمار عرق می‎نشینند. ما هر دو نگران به در هتل نگاه می‎کردیم. فقط آورل آنجا آرام نشسته بود و با خیال راحت چایش را می‎نوشید.
هرشکوویتس با چهره‎ای که نارضایتی از آن پیدا بود به نزد ما آمد.
اما ناگهان انگار توسط ضربه‎ای جادو شده باشد چهره‎اش باز و خندان می‎گردد.
او با خوشحالی رو به آورل می‎گوید: "سلام دوست قدیمی! اینجا چه کار می‎کنی؟ عجب غافلگیری مطبوعی!"
دو دوست برای چند دقیقه‎ای مشغول بر پشت هم زدن بودند، در حالیکه ما نگاه شیشه‎ای خود را به در دوخته بودیم. عاقبت فرشکوویتس از آورل می‎شنود که در حقیقت ما می‎خواستیم با او صحبت کنیم.
هرشکوویتس دوستانه می‎پرسد: "از من چه می‎خواهید؟ چه کاری می‎تونم برایتان انجام دهم؟"
"کار چندان ساده‎ای نیست. سیگار می‎کشید؟"
"نه."
"من هم نمی‎کشم. قبلاً پیپ می‎کشیدم، اما پزشکم ــ"
"چه جیزی از من می‎خواهید؟"
"بسیار خوب، آقای هرشکوویتس ــ من علاقه‎مند هستم."
"به چه چیز علاقه‎مندید؟"
"شما می‎دانید که ..."
"به ماشین رخت‎شوئی؟"
"البته! به ماشین رخت‎شوئی."
"پس می‎تونم عجله شما را درک کنم. من فوری به نویمن Neumann در خدرا Chaderah تلفن می‎کنم."
"خواهش می‎کنم حالا نه. حالا دیر است. ما می‎توانیم فردا با نویمن صحبت کنیم."
"دیوانه شدید؟ نویمن فردا به میلان پرواز می‎کند!"
با این حرف به طرف تلفن می‎رود و شروع به گرفتن شماره می‎کند، از نویمن که بطور واضح بخاطر تلفن او از خواب بیدار و خشمگین شده بود معذرت می‎خواهد ــ اما مرد از تل آویو آمده، و شاید بتوانیم کار را فوری تمام کنیم.
یک دقیقه دیرتر هرشکوویتس به سر میز بازمی‎گردد و به ما می‎گوید که فوری به خدرا برانیم. آورال حتماً مهربانی می‎کند و ما را آنجا می‎رساند.
آورال ما را به آنجا رساند. نویمن، ظاهراً آدمی تند خو بود. فوری به اصل مطلب پرداخت و به من اطلاع داد که فقط سی در صد از سهام برای خرید باقی مانده است.
"می‎خرید ــ آره یا نه؟"
"من ... نمی‎تونم کمی فکر کنم؟"
نویمن از جا بلند می‎شود: "هر جور که مایلید. برای اینکه شما مطئمن شوید به دیدن واین‎گارتنر Weingartner می‎رویم. بفرمائید."
من با صدائی گرفته می‎گویم: "من به واین‎گارتنر احتیاج ندارم. من سهام را می‎خرم."
بعد می‎بایست تعداد زیادی کاغذ را امضاء کنم، اما این کار در یک مه صورتی رنگ انجام گرفت، و بعد از آن همسرم را با تکان دادن به هوش آوردم، و ما اول صبح دوباره در تل آویو بودیم.
هنگام رفتن به دفتر اداره‎ام روزنامه‎ای خریدم. با حروف درشتی بر روی صفحه اول اعلام شده بود که "کمپانی نویمن‎ـ‎کیشون" در خدرا بزرگ‎ترین کارخانه ماشین رخت‎شوئی را تأسیس کرده است. کمپانی Solel Boneh دارای 42 در صد از سهام، نویمن 28 در صد و من دارای سی در صد بودم. و در روزنامه چنین آمده بود که کارخانه بلافاصله به تولید پرداخته و به تمام شرق میانه ماشین رخت‎شوئی عرضه می‎کند.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 1:37  توسط سعید از برلین  | 

 
در اسرائیل بسیاری از چیزها می‎توانند خیلی آسان پیدا شوند، اما خیابان‎ها دارای قاعده دیگرند. خیابان‎هائی وجود دارند که اصلاً دارای نام نیستند، و اگر هم نامی داشته باشند، تابلوئی وجود ندارد که نام خیابان را اعلام کند. دوست من یوسله Jossele سعی می‎کند آدرس مسیر رسیدن به خانه‎اش را تقریباً به شرح زیر توضیح دهد:
"شما از میدان Mograbi به سمت ساحل می‎روید، تا اینکه به مردی با ژاکت چرمی که در حال تعمیر موتورش و لعنت فرستادن به دولت است برمی‎خورید. آنجا به سمت چپ می‎پیچید و 22 درخت زیتون را می‎شمرید. در این نقطه بوی تعفن وحشتناکی به مشام شما می‎خورد. آنجا به سمت راست می‎پیچید و دیوارهای سنگی را تا محل لاشه یک گربه تعقیب می‎کنید. بعد دوباره به سمت راست بپیچید و تا کتابفروشی یوگسلاوی روبروی سینما بروید، آنجا من منتظر شما می‎مانم، زیرا از آنجا به بعد مسیر کمی پیچیده می‎شود ..."
تقریباً یک چنین چیزی در یک سفر به اورشلیم برایم اتفاق افتاد، سفری که متأسفانه در زمانی انجام گشت که شورای جدید شهر تصمیم گرفته بود خیابان‎های شهر را بخاطر ویژگی مذهبی‎اش از نو نامگذاری کند.
یکی از دوستان خوبم به نام الوسیوی Elusivi مرا به اورشلیم دعوت کرده بود، و در واقع بخاطر جشن افتتاح آپارتمان جدیدش. الوسیوی از پنجاه و پنج سال قبل در این سرزمین زندگی می‎کند. حالا، عاقبت با کمک یک وام بانکی قابل ملاحظه‎ای مؤفق به کوچ کردن از کلبه چوبی محقرش به یک آپارتمان زیبای یک و نیم اتاقه در مدرن‎ترین منطقه مسکونی اورشلیم که از زمان ترک‎ها وجود داشته است شده بود. او آدرس دقیق‎اش را به من داده بود: خیابان <معشوق محبوب، شماره A5>. این آدرس قبلاً چنین بود: <یولیوس فینکل‎اشتاین Julius Finkelstein شماره 113>.
من به دوستم الوسیوی خیلی علاقه دارم و فوری وسائلم را آماده ساختم تا به دعوتش عمل کنم. وقتی به اورشلیم رسیدم از فردی در صف ایستگاه اتوبوس آدرس خیابان معشوقه محبوب را پرسیدم.
صف سؤال کرد: "کدام خیابان؟"
من جواب دادم: "معشوق محبوب."
صف یک صدا توضیح داد که چنین خیابانی را نمی‎شناسد و اینکه جای تعجب هم نیست، چون در این اواخر تقریباً نام تمام خیابان‎ها تغییر کرده‎اند.
من به صف امیدواری می‎دهم: "مهم نیست. من تصادفاً می‎دانم که این خیابان قبلاً یولیوس فینکل‎اشتاین نامیده می‎شده است."
در اینجا مایلم اضافه کنم که یکی از سرگرمی‎های محبوب اسرائیلی‎ها پرس و جو در باره خیابان‎هاست. این بازی در خود حاوی متنوع‎ترین عناصر هیجان است که همیشه از نو آدم را بسیار به هیجان می‎آورد. و قبل از هر چیز هرگز آدم نمی‎تواند دقیقاً بداند که چه کسی واقعاً آدرس خیابان را می‎شناسد، سؤال کننده یا سؤال شونده.
یک رویداد روزمره را در نظر بگیریم ــ یک مرد به شما می‎رسد و می‎پرسد: خیابان "گلد‎اشتاین Goldsteinstraße کجاست؟"
"خیابان گلد‎اشتاین؟ کدام شماره؟"
"شماره 67 طبقه سوم."
"خیابان گلد‎اشتاین ... خیابان گلد‎اشتاین ... آن خیابان پهن را می‎بینید؟ بسیار خوب ــ خیابان گلد‎اشتاین اولین خیابان سمت چپ آن خیابان پهن است."
"آیا دومین خیابان نیست؟"
"برای چی دومین خیابان؟"
"من فکر کردم که شاید دومین خیابان باشد."
"اگر خیابان دوم بود که من به شما می‎گفتم خیابان دومی‎ست. اما گلد‎اشتاین خیابان اولی‎ست."
"از کجا این را می‎دانید؟"
"منظورتون از اینکه از کجا می‎دانم چیست؟"
"منظورم این است که مگر شما در آن خیابان زندگی می‎کنید؟"
"یکی از دوستان خوبم آنجا زندگی می‎‏کند."
"بابی گروسمن Bobby Großmann؟"
"نه. یک مهندس."
"از کجا می‎دانید که بابی گروسمن مهندس نیست؟"
"ببخشید ــ من اصلاً آقای بابی گروسمن را نمی‎شناسم."
"البته که او را نمی‎شناسید. زیرا که اولین خیابان سمت سمت چپ خیابان <درخت گلابی> نام دارد و نه خیابان گلد‎اشتاین."
"بله. درست است. حق با شماست. پس خیابان گلد‎اشتاین کدام یکی است؟"
"گلد‎اشتاین ... گلد‎اشتاین ..." (غریبه‎ای که از شما آدرس را پرسیده است به طور آشکار ذهنش دچار عذاب می‎گردد."
"مستقیم بروید، اولین خیابان به سمت راست بپیچید، و بعد در سومین خیابان به سمت چپ."
شما جواب می‎دهید: "خیلی متشکرم. می‎بخشید به شما زحمت دادم."
مردی که می‎خواست بداند خیابان گلد‎اشتاین کجاست به شما دوستانه جواب می‎دهد: "خواهش می‎کنم، قابل شما را نداشت."
شما در این بین با برداشتن کلاه از سر تشکر می‎کنید و به سمت خیابان گلد‎اشتاین به راه می‎افتید: مستقیم، بعد به سمت راست، بعد سومین خیابان به سمت چپ. نفس نفس زنان از پله‎های ساختمان شماره 67 تا طبقه سوم بالا می‎روید. و ابتدا وقتی که زنگ خانه را به صدا می‎آورید، از خودتان با تعجب می‎پرسید که شما آنجا چکار می‎کنید ...
حالا، برای من تا این حد اتفاق نیفتاد. من حداقل هنوز میدانستم که خیابان معشوق محبوب قبلاً یولیوس فینکل‎اشتاین نامیده میشده است.
مردی که با یک چمدان در صف ایستاده بود پرسید: "پس چرا این را از اول نگفتید؟ خیابان یولیوس فینکل‎اشتاین خیابان <سیاه سرفه> را که حالا اسم دیگری دارد قطع می‎کند."
"کدام اتوبوس را باید سوار شوم؟"
"اتوبوس شماره 37".
من سوار اتوبوس شماره 37 می‎شوم. بعد از نیمساعت از راننده می‎پرسم:
"حالا باید پیاده بشوم؟"
راننده بر سرم فریاد می‎کشد: "صبر کنید تا من نگهدارم! همیشه این عجله، همیشه این عجله ..."
تازه بعد از پیاده شدن از اتوبوس متوجه می‎شوم که به راننده اصلاً نگفته بودم می‎خواهم کجا پیاده شوم. خیلی شرم‎آور بود. و خیابان هم از انسان خالی بود. خوشبختانه یک زباله جمع‎کن ظاهر می‎شود و قویاً به من اطمینان می‎دهد که خیابان سیاه سرفه که به تازگی خیابان <بیوه تنها> نامیده می‎شود، بعد از اولین پیچ سمت چپ، بعد دوبار پیچ سمت راست، بعد یک بار دیگر به راست، و بعد سومین خیابان سمت چپ است.
من از چند رهگذر دیگر هم سؤال کردم و بعد از فقط چند دقیقه چهل تا چهل و پنج <چپ>، تقریباً به همین اندازه <راست> و بیست <مستقیم> جمع‎آوری کردم. با توجه به شروع سریع تاریک شدن هوا این یک بازدهی بسیار خوبی بود.
پس از مدتی سرگردانی به خیابانی می‎رسم که با میانگین مرکز هندسی اطلاعاتی که به من داده شده بود مطابقت می‎کرد. بدبختی این بود که نام خیابان در هیچ جا نوشته نشده بود و تابلوئی وجود نداشت و از رهگذرانی که با عجله عبور می‎کردند کسی نمی‎ایستاد تا جواب سؤالم را بدهد. شانسی زنگ اولین طبقه یک آپارتمان را می‎زنم و از مردی که در را باز کرد ‎پرسیدم آیا تصادفاً نام این خیابان را می‎شناسد. او جواب داد که خیابان باید یک نام عبری داشته باشد و او آن را نمی‎فهمد، چون او فقط انگلیسی صحبت می‎کند. دختر کوچکش برعکس، یک کودک صبرائی Sabra می‎دانست که کسی نام این خیابان را یک بار نوشته بوده است، اما در این لحظه متأسفانه خانه نمی‎باشد.
خانه را آزرده خاطر ترک می‎کنم. در این وقت یک ماشین آتش‎نشانی از آنجا می‎گذشت، سرعتش را کم می‎کند، و راننده با فریاد از من می‎پرسد که آیا او اینجا در خیابان <حافظ برادرم> است که قبلاً خیابان <ایگناتس روباه Ignaz Fuchs> نامیده می‎شده است؟ من به نرمی فریاد می‎کشم "سمت چپ". بعد یک نامه‎رسان جلویم را می‎گیرد و از من می‎پرسد که چگونه می‎تواند از بهترین راه به خیابان <نخ و جوالدوز> برسد که جدیداً به خیابان <سامسون بیابان‎گرد کش> تغییر کرده، اما این نام را هم به علت طولانی بودن تغییر داده بودند.
من اطلاعات دقیقی به او می‎دهم و از او آدرس خیابان معشوق محبوب را پرسیدم. نامه رسان خیلی زیاد به من تبریک گفت: "شما شانس دارید. من این خیابان را واقعاً می‎شناسم. دومین خیابان سمت راست، اما نام آن حالا خیابان <امید واهی>ست."
خوشحالی‎ام وقتی که خیابان <امید واهی> را پیدا کردم غیر قابل وصف بود. اما البته خانه A5 را نتوانستم پیدا کنم. من اصلاً هیچ پلاک خانه‎ای ندیدم. من اسقف لرزانی را پیدا می‎کنم، اما او هم نمی‎دانست که خانه شماره A5 کجاست، اما این اطلاع قابل تشکر را به من می‎دهد که شماره می‎تواند بدون A و فقط 5 باشد، زیرا حزب ماپای Mapai همه جا روی حروف A را رنگ مالیده است.
تقریباً نیمه شب شده بود و من هنوز در پی شکار نمره‎ها بودم. عاقبت بر بالاترین قسمت دیوار ملکی تابلوئی که قادر به خواندنش نبودم می‎بینم. من ماشین آتش‎نشانی را که دوباره با سرعت در حال عبور بود متوقف می‎سازم، یک نردبان قرض می‎گیرم و از آن بالا می‎روم. بر روی تابلو نوشته شده بود: "182-351-561-K.G"، اما این به من کمکی نمی‎کرد.
مرد مهربانی که در آخر شب به خانه بازمی‎گشت به من اطلاع داد که آخرین خانه این خیابان دارای شماره 198 است ــ "تنها کاری که لازم است شما انجام دهید این است که از آنجا خانه‎ها را بشمارید تا به خانه شماره 5 برسید، و لازم هم نیست بخاطر انجام این کار خجالت بکشید، زیرا خود من هم وقتی بخواهم بدانم که شماره خانه‎ام چیست گاهی این کار را می‎کنم."
من به پندش عمل می‎کنم، از شماره 198 رو به پائین خانه‎ها را شمرده و با امید فراوان زنگ خانه‎ای که حالا جلویش ایستاده بودم را به صدا می‎آورم. پیرزنی در را باز می‎کند و می‎گوید: "نه، اینجا خانه شماره 202 است". به این سؤال که آیا احتمال دارد بتواند این خانه شماره‎اش 5 باشد با صبوری توضیح می‎دهد: به هیچ وجه نمی‎تواند چنین باشد، و در تمام این خیابان شماره فرد وجود ندارند، زیرا که اداره برنامه ریزی شهر فقط شماره‎های زوج را برای هر دو سمت خیابان به کار برده است، طوری که حالا در این خیابان از هر شماره‎ای دو خانه وجود دارد، بجز دو شماره 32 و 66 که آنها هم خانه‎هائی‎اند که در انتهای شهر قرار دارند، در خیابانی که نام قبلی‎اش یولیوس ‎فینکل‎اشتاین بود و امروز آن را خیابان سیاه سرفه می‎نامند.
من آه می‎کشم: "آه خدای من. این خیابانی‎ست که من جستجو می‎کنم. من مطمئنم که اینجا همان خیابان سیاه سرفه است."
پیرزن با انرژی تمام سرش را تکان می‎دهد: "نه، نه. این خیابان فردا به خیابان <مسئله غامض> تغییر نام خواهد داد، ولی حالا اسمش خیابان <سر شویدی است>."
"عجیبه. پس چرا همه مردم به من گفتند که نام خیابان امید واهی است؟"
"پس چه کار می‎توانستند بکنند؟ شاید باید با شما نزاع می‎کردند؟"
و با این حرف ساحره پیر داخل قلعه‎اش ناپدید می‎گردد.
یک بار دیگر ماشین آتش‎نشانی با آژیری که تا آخرین حد بالا کشیده شده بود از راه می‎رسد و در انتهای خیابان توقف می‎کند و شلنگ‎های آب را به سمت خانه‎ای می‎گیرد. از کنجکاوی نزدیک‎تر می‎روم و بی درنگ یکی از آتش‎نشانان می‎پرسد که آیا این خانه همان خانه شماره 107 در خیابان <حافظ برادرم> می‎باشد که در آن آتش‎سوزی رخ داده است.
من جواب می‎دهم: "نه. آنجا که شما آب می‎پاشید خانه شماره 102 سمت راستی خیابانی‎ست که قبلاً <مسئله غامض> نامیده می‎شد."
آتش‎نشانان چند لعنت خشن می‎دهند، نردبان‎ها و شلنگ‎ها را جمع می‎کنند و از آنجا می‎روند.
من هنوز خود را در میان شب می‎کشیدم. در برابر چشمان معنویم، خسته آنطور که آنها بودند، چهره ملامت‎بار الوسیوی ظاهر می‎گردد. خشم و یأس در من شروع به غوقا می‎کنند. با عصبانیت شانه مردی را که به سمتم آمده بود می‎گیرم و در چهره کریه‎اش فریاد می‎زنم:
"تو جانور بد بو، خیابان <معشوق محبوب> کجاست؟!"
لژیونر جواب می‎دهد: "الله اکبر"
به این ترتیب به اسارت عرب‎ها درمی‎آیم. کمیسیون آتش بس بلافاصله برای آزاد ساختنم اقدامات لازم را به عمل می‎آورد.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23:31  توسط سعید از برلین  | 

دیسیپلین یکی از خصوصیات ملی و ممتاز اسرائیل به شمار می‎آید؛ یک دیسیپلین بی نقص و جامع ــ و با این حال نه آن دیسیپلین آهنینی که از جمله در کشورهای خودکامه، جائیکه آدم تمام دستورات را کورکورانه باید انجام دهد برقرار است. نه، ما به دیسیپلینی متعهدیم که فردی رنگ شده است. برای مثال اگر ما یک کیوسک تلفن با تابلوی خراب است ببینیم، بلافاصله این تمایل شدید که فقط از این اتاقک تلفن کنیم در ما جان می‎گیرد، و ما از ده مورد نه مورد آن را چنین انجام می‎دهیم. یک تابلو با نوشته لطفاً بقیه پول خود را فوراً در کنار صندوق پرداخت بشمارید، به شکایات بعدی رسیدگی نخواهد شد باعث می‎گردد ناچاراً محل پرداخت پول را ترک کنیم، پول را دیرتر بشمریم و داد و فریاد براه اندازیم، زیرا که از ما دزدیده‎اند. یا اگر بر روی دری نوشته ورود ممنوع آویزان باشد، بعد داخل نمی‎شویم. مگر اینکه ما حتماً به داخل شدن نیاز داشته باشیم. یا به این خاطر که ببینیم در پشت در بسته چه می‎گذرد. یا بخاطر دلایل دیگر.
من با این تفصیلات کم کم به خاله ایلکا می‎پردازم، همان خانم سالمند و دوست‎داشتنی‎ای که چند سال پیش به تمیز کردن کف اتاقش مشغول بود، و یک آخ آهسته گفت و دیگر نتوانست خود را راست کند. چیزی از زانویش صدمه دیده بود، و خاله ایلکا باید به بیمارستان برده می‎شد، جائیکه او را در بخش 14 بستری کردند.
هنوز چند لحظه بیشتر از بستری شدن خاله ایلکا نگذشته بود که از سرپرستار می‎خواهد تلفنی تمام ما را به کنار تخت بیمارستان بخواند و علاقه‎ خاله ایلکا به نان و پنیر را به ما یادآوری کند، زیرا که نان و پنیر از طرف بیمارستان خیلی سخت و فقط با حملات شدید قلبی تجویز می‎گردد.
در شورای خانوادگی تصمیم بر این گرفته شد که من مناسب‎ترین مرد برای این سفارش هستم. به دستم پاکتی دادند که در آن نان‎پنیر در خاکستر پخته شده قرار داشت، و من خیلی زود جلوی سیم خاردار دو جداره کشیده شده به دور منطقه بیمارستان ایستاده بودم.
درب آهنی بسته بود. ابتدا پس از آنکه مدتی مؤدبانه به در کوبیدم یک نگهبان نیرومند ظاهر گشت و گفت: "روزهای ملاقات بعد از ظهر روزهای دوشنبه و پنجشنبه از ساعت 2.45 تا 3.30 است."
من گفتم: "خیلی متشکرم. اما حالا که من اینجا هستم."
نگهبان گفت: "آقای عزیز، این به نفع بیماران است. ملاقات‎ها آنها را به هیجان می‎آورد و پروسه بهبود را طولانی می‎کند. مجسم کنید چه اتفاقی رخ خواهد داد اگر ما بیوقفه به ملاقات کننده‎ها اجازه ورود بدهیم."
من می‎گویم: "حق کاملاً با شماست. خیلی وحشتناک خواهد شد. و حالا لطفاً اجازه بدید که من داخل بشم."
او می‎گوید: "نه. من دستور اکید دارم. شما فقط از روی نعش من داخل ساختمان می‎شید."
"من مایل به چنین کاری نیستم. من مایلم پیش خاله ایلکا برم."
"هیچ کاری نمی‎شود کرد. اما شیفت کار من ساعت 2 تمام می‎شود. شاید که پیش جانشینم شانس بیشتری داشته باشید."
مرد نه تنها یک متعصب بود، بلکه حتی به این کارش فخر هم می‎فروخت.
من با نفرت در قلب و فحش‎های رکیک بر لب برمی‎گردم و او را نفرین می‎کنم: "امیدوارم تمام بیماری‎های موجود در این بیمارستان همزمان به جانت بیفتد، دیوانه مردم آزار! خواهیم دید، من از لج تو هم که شده برای ملاقات خاله ایلکا امروز داخل بیمارستان می‎شم! تا بترکی!"
کمی دیرتر باز هم به درب ورودی می‎کوبم، اما به اشتباه قبل دچار نمی‎شوم، بلکه به دربان جدید می‎گویم:
"من از طرف هیئت تحریره <اورشلیم پست> آمده‎ام و باید مقاله‎ای در باره بیمارستان شما بنویسم."
نگهبان شماره دو می‎گوید: "لحظه‎ای صبر کنید، من به دکتر گِبن‎نِمر Gebennehmer تلفن می‎کنم."
دکتر گبن‎نمر، یک مرد با رفتاری مؤدبانه، مرا با مهربانی کامل پذیرفت و پیشنهاد نشان دادن مؤسسه را به من داد.
من گفتم: "خیلی متشکرم آقای دکتر. اما من خودم به تنهائی راهم را پیدا می‎کنم. این تکنیک جدید خبرنگاری‎ست، می‎دانید: جمع‎آوری برداشت‎های بدون واسطه. خواهش می‎کنم به خودتون زحمت ندید."
"ابداً زحمتی برایم ندارد. برایم لذتبخش است."
دکتر گبن‎نمر بازویش را دوستانه در بازویم انداخت. "بعلاوه شما به اطلاعات تخصصی هم نیاز دارید. بفرمائید."
او مرا در بخش‎های 11 و 12 و 13 همراه خود می‎کشید و در این حال خیلی با هیجان از عقیده‎اش در باره وظیفه اصلی مطبوعات می‎گفت. او معتقد بود که باید به مخاطبین درک بهتری از علم عمومی پزشکی و مخصوصاً از مدیریت مالی بیمارستان‎ها آموزش داده شود. من صحبت‎هایش را باجنباندن سر تأیید می‎کردم و گاه به گاه یاداشتی برمی‎داشتم، با چنین جمله‎هائی: "یک تا سه و چهار تا شش، مادر بزرگ یک ساحره بود" یا چنین چیزهائی، معمولاً اما با قافیه.
نظم بسیار خوبی که در بعضی از بخش‎ها حاکم بود توسط تعداد بیشماری ملاقات کننده کمی مختل می‎گشت. به طور متوسط دو خانواده کامل در کنار هر تخت نشسته بودند.
"دکتر گبن‎نمر توضیح می‎دهد: "من واقعاً نمی‎دانم این همه آدم با اینکه امروز روز ملاقات نیست چطور داخل بیمارستان شده‎اند."
من او را آرام می‎سازم: "مهم نیست، مهم نیست."
ناگهان از روی یکی از تخت‎ها صدای زن سالخورده‎ای در گوشم می‎پیچد:
"سلام، فری Feri! آیا پنیر را با خود آوردی؟"
وضعیت ناگواری بود. دکتر گبن‎نمر مرا با چهره نامطبوع و سؤال کننده‎ای نگاه می‎کرد.
من می‎گویم: "شالوم خاله ایلکا! چه تصادف جالبی!"
"تصادف؟ آیا سرپرستار تلفن نکرد؟ نان‎پنیر کجاست؟"
من سریع پاکت را به او دادم و سعی کردم به دکتر گبن‎نمر ثابت کنم که من همیشه یک پاکت نان پنیر با خودم حمل می‎کنم، اما او بدون حرفی شانه‎اش را بالا انداخت و رفت.
خاله ایلکا در زمان بسیار کوتاهی محتوای پاکت را می‎خورد و برای فردا یک محموله آبنبات نعنائی سفارش می‎دهد. همینطور برنهارد Bernhard و میتسی Mitzi را باید همراه می‎آوردم. و البته همینطور همسرم را. وقتی با ترس گفتم که فردا روز ملاقات نیست، خاله ایلکا با ژستی معنی دار ازدحام  در اتاق را نشانم داد و مرا به خانه فرستاد.
ما فوراً دست به کار می‎شویم. میتسی با چرخ خیاطی کلاه کوچک پرستاری دوخت، بعد از مغازه سلمانی‎اش سه پیش‎بند سفید آورد، و بعد با کمک سه چوب جارو یک برانکارد ساختیم. این تمام چیزهائی بود که ما احتیاج داشتیم.
روز بعد یک تاکسی ما را تا نزدیک بیمارستان می‎برد، جائیکه ما پوشش‎مان را عوض کردیم. همسرم برای گشت‎زنی فرستاده شد و خبر آورد که نگهبان همان نگهبان دیوانه دیروزی‎ست که من جزئیاتش را شرح داده بودم. من روی برانکارد دراز می‎کشم و با ملافه سفیدی رویم را می‎پوشانم. برنهارد و میتسی مرا حمل می‎کردند، همسرم دستم را در دست خود نگاه داشته بود و گاه به گاه لبان خشک شده و تب آلودم را تر می‎ساخت. تهاجم با مؤفقیت انجام می‎گیرد. گاو نر دیوانه کلک را می‎خورد و اجازه می‎دهد که ما راحت داخل شویم.
ما به دلیل امنیتی از بیراهه و از میان بخش‎های مختلف می‎رویم و هنگامیکه بخش 14 به چشم می‎آید، یک نفر با دست بزرگش ملافه‎ام را کنار می‎زند:
دکتر گبن‎نمر فریاد می‎کشد: "شما؟! مگر دیوانه شده‎اید؟"
من با زحمت می‎گویم: "حالا وقت شوخی کردن نیست. من دارم می‎میرم."
"چه اتفاقی افتاده است؟"
"یک مار نیشم زده."
دکتر گبن‎نمر رنگش می‎پرد و خودش مرا شخصاً به اتاق مشاوره می‎کشد. من فقط فرصت کردم که آبنبات نعنائی‎ها را به برنهارد بدهم و زمزمه کردم: "سریع، و خاله ایلکا را هم از طرف من ببوسید ..."
بقیه خود را دور ساختند و مرا در چنگال دکتر گبن‎نمر باقی گذاشتند. دکتر گبن‎نمر در حال پر ساختن سرنگ از ماده ضد زهر بود و اعلام کرد که به من آمپولی از یک محلول خنثی کننده که تنها داروی مؤثر ضد سم مار است خواهد زد. من کمی مضطرب شدم. بیشتر از آن رو: زیرا من شروع به پرسیدن از خود کردم که آیا واقعاً لازم است اجازه دهم اینجا با من چنین رفتار کنند و شاید هم مسمومم سازند، فقط به این خاطر که خاله ایلکا قبل از عمل‎اش می‎خواهد حتماً آبنبات نعنائی بمکد؟ من تصمیم می‎گیرم به این سؤال با نه جواب بدهم، و با یک جهش از اتاق بیرون می‎روم، به حیاط می‎د‎وم و روی یک ماشین برقی که در بخش‎ها برای جابجائی بیماران به کار می‎رود پریدم و به راننده گفتم: "حرکت! مهم نیست به کجا! برانید، برانید!"
در یکی از بخش‎های دور افتاده خود را قاطی ملاقات کننده‎ها کرده و فرار می‎کنم.
هنگام شب دوباره به خانواده‎ام می‎پیوندم و می‎شنوم که خاله ایلکا در بهترین وضعیت قرار دارد و فقط کمی خود را چون به ملاقاتش نرفته بودم توهین شده احساس می‎کرد. و مجلات سوئیسی می‎خواست. میتسی پیشنهاد حفر یک تونل در زیر سیم خاردار را می‎دهد؛ اما این کار حداقل سه روز طول می‎کشید، و ما نمی‎توانستیم خاله ایلکا را در این مدت بدون ملاقات و بدون مجله بگذاریم. و از طرف دیگر حالا نمی‎توانستیم ریسک بکنیم و دست به یک ملاقات دسته جمعی بزنیم، بلکه باید به آکسیون فردی رضایت می‎دادیم. بنابراین من لباس آرایشگری‎ای را که از پشت دگمه می‎خورد پوشیدم و ظاهرم را با یک عینک شیشه کلفت و یک کلاه نانوائی کامل کردم.
گاو نر دیوانه باز کنار درب بیمارستان ایستاده بود. سریع دستمالی جلوی صورتم می‎بندم و مانند توتُن‎ها با گام‎های آهسته از کنارش رد می‎شوم و یک <بله> تیز و تند می‎شنوم و بعد صدای محکم کوبیدن پاشنه کفش‎هایش را به هم. من خرامان و بازرسی کنان از میان بخش 11 و 12 می‎گذرم و وقتی به بخش 13 نزدیک می‎شوم احساس می‎کنم کسی بازویم را گرفت و گفت: " آقای پروفسور، خدا را شکر که شما اینجا هستید! عجله کنید! یک عمل جراحی فوری ..."
من از زیر ماسکم زمزمه کنان گفتم: "متأسفم، دکتر گبن‎نمر، من در سر خدمت نیستم."
"اما آقای پروفسور، این یک مورد فوریست!". دکتر گبن‎نمر مرا با خود به اتاق عمل می‎کشد، و قبل از اینکه من بدانم چه اتفاقی افتاده، دست‎هایم را شسته و در زیر نورافکن‎ها ایستاده بودم. در این وقت یک بیمار خوابیده بر تخت به اتاق عمل آورده می‎شود.
خاله ایلکا می‎پرسد: "آیا مجله‎های سوئیسی را آوردی؟"
دکتر گبن‎نمر می‎گوید "او هنوز در حال هذیان گوئی‎ست" و فوری خاله ایلکه را با عجله به حالت بیهوشی کامل می‎رساند.
من هم خود را به بیهوش شدن نزدیک می‎دیدم. من هنوز قوزک پا عمل نکرده بودم.
وقتی پرستار اتاق عمل از من پرسید که آیا یک چاقوی بزرگ و یا کوچک جراحی می‎خواهم، ناگهان به سمت دکتر گبن‎نمر برگشتم و خیلی جدی گفتم:
"بفرمائید، شما به عهده بگیرید."
دکتر گبن‎نمر از غرور و خوشحالی چهره‎اش سرخ گشت. این برای اولین بار بود که یک پروفسور دست او را برای عمل آزاد گذاشته بود، و او فوری شروع به پاره کردن قوزک پای خاله ایلکا می‎کند.
احساسی که هنگام دیدن عمل در من پدید آمد، با احساسی که گاهی در آشپزخانه وقت تماشای پاک کردن ران مرغ به من دست می‎دهد یکسان بود، با وجودیکه من با کمال میل ران مرغ می‎خورم و ترجیحاً همراه با خیار شور.
من با زحمت می‎گویم "معذرت می‎خواهم" و اتاق عمل را با اندکی تلو تلو خوردن ترک می‎کنم. در بیرون از اتاق برای نفس تازه کردن فوری ماسک را از صورتم برمیدارم. در این لحظه گاو نر دیوانه سر می‎رسد، دوستانه بر شانه‎ام می‎کوبد و می‎گوید:
"دیدید ــ امروز شما می‎تونید خاله بیمارتان را ملاقات کنید!"
من کاملاً فراموش کرده بودم که پنجشنبه است و ساعت از دو بعد از ظهر می‎گذرد. در اصل باید متوجه این موضوع می‎گشتم. چون در سراسر بیمارستان یک  ملاقات کننده هم وجود نداشت.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23:7  توسط سعید از برلین  | 

لذیذترین صبحانه را رأس ساعت دوازده ظهر با دهان روزه می‎خورند.
 
***
زیباترین روز، روزی‎ست که مرغ عشق کوچکی سر از تخم درآورد.
 
***
سبزترین برگ‎ها را درویشان پیشکش می‎کنند.
 
***
مهربان‎ترین قلب‎ها زود می‎شکنند.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 14:5  توسط سعید از برلین  | 

برای رفتن به Montmartre سوار اتوبوس می‎شوم، بعد از پیاده شدن می‎گذارم که جریان رنگارنگ دسته‎ای هنرمند مرا با خود ببرد. به بیان دیگر: من در یک کافه ‎نشستم، یک ورموت سفارش دادم و به مشاهده بی نظمی اطرافم پرداختم. و آن هم چه بی نظمی‎ای! حالا در کنار میز بغلی من یک دختر بلوند سر بر شانه جوان عینکی‎ای که فقط دو سمت گونه‎اش دارای ریش است گذارده و هق‎هق می‎گرید. کمی دورتر یک بمب جنسی سالمند برای دسته‎ای شنونده که با علاقه به او گوش سپرده‎اند خاطراتی از جوانی ویران گشته‎اش فاش می‎سازد. در کنار میز آنها جوانی صورت اصلاح نکرده با ژاکتی یقه اسکی نشسته که به اطراف نگاه‎های وحشیانه می‎اندازد و یک رادیو ترانزیستور در کنار گوش خود نگاه داشته است. دور میز کنار او شش جوان مو بلند در باره نئودادائیسم و کافکا بحث می‎کنند، و در کنار میز دیگر دو خانم با آرایش قوی بی حرکت و آرام خود را آماده ضربه‎های بعدی سرنوشت می‎سازند. یک دختر نیمه لخت زیبا کنار یک ملوان آفریقائی می‎نشیند، یک کتاب درمی‎آورد و شروع به خواندن می‎کند. در یک گوشه دانشجوی مأیوسی سعی می‎کند با قورت دادن یک قاشق دست به خودکشی بزند، اما گارسون که مسؤل کامل بودن کارد و چنگال‎هاست قاشق را از دستش می‎گیرد. گرما برای دو هنریشه زن آنقدر غیر قابل تحمل می‎گردد که مشغول به لخت کردن خود می‎شوند و در نتیجه گارسون فوری بوسیله تلفن پلیسی را در جریان می‎گذارد و به آنجا می‎خواند تا او هم در لذت تماشا کردن شریک شود. یک مجسمه‎ساز مبتلا به داء‎الفیل با نواختن در فلوت کوچکی دیگران را جذب می‎کرد، یک زن شاعر مشهور بول داگ مؤنث خود را از میزی به میز دیگر می‎برد و برای توله‎های دیروز متولد شده او صدقه جمع‎آوری می‎کرد، یک نوازنده مو سفید برای عاشق و معشوقی که در آغوش همدیگر بودند با آکاردئون ملودی‎های عاشقانه می‎نواخت، سیگارها و کبریت‎ها به هوا پرتاب می‎شدند، تکه‎های صحبت‎ها و خنده‎ها برای خود از میان ستونی از دود و الکل راهی می‎یافتند. و فقط یک انسان در میان این مجلس می‎گساری و با هم بودن و لذت بردن از زندگی تنها کنار میزش نشسته بود، و آن انسان من بودم.
هرگز چنین احساس تنهائی نکرده بودم، چنین فراموش گشته، ترک شده و گمگشته. اگر عادت نمی‎داشتم پیراهنم را در هوای گرم (مانند گرمای هوا امروز) روی شلوارم بیندازم ــ احتمالاً هرگز در تماس با محیط زیستم قرار نمی‎گرفتم.
ابتدا بگویم که این تماس، تماس لذتبخشی نبود.
من در واقع ناگهان خیلی واضح احساس کردم که پائین سمت چپ پیراهنم خود را از من دور می‎سازد. با احتیاط برمی‎گردم ــ و واقعاً: همسایه‎ میز سمت چپ گوشه پیراهنم را در دست داشت و مشغول پاک کردن شیشه‎های عینکش بود، شیشه‎های بزرگ و کلفت با قابی سیاهرنگ. من این آقا را در تمام عمرم ندیده بودم. و حالا او آنجا نشسته بود و با پیراهن من شیشه‎های عینکش را پاک می‎کرد.
تقریباً یک دقیقه سکوت برقرار بود و فقط ریتم سر و صدای پاک کردن عینک سکوت را می‎شکست. سپس من به زحمت از جا بلند می‎شوم و می‎گویم: "حضرت آقا، این چه کاریه که شما می‎کنید؟"
پاسخ این بود: "می‎بیند که چه می‎کنم. مثل احمق‎ها به من خیره نشید."
"چرا با پیراهن خودتان عینک‎تان را پاک نمی‎کنید؟"
"مگه نمی‎بینید که پیراهنم داخل شلوارم قرار داره؟"
و برای اینکه ببیند آیا عینکش به اندازه کافی تمیز شده است آن را در مقابل نور نگاه می‎دارد. ظاهراً آنها به اندازه کافی تمیز نشده بودند. هنگامیکه متوجه می‎شوم قصد دارد کار تمیز کردن عینک را ادامه دهد، خواستم پیراهنم را از دستش بکشم که شنیدم می‎گوید: چه خبرتونه؟ بذارید عینکمو تمیز کنم!"
"اما نه با پیراهن من!"
"چرا نه؟"
"برای مثال، چون من شما را نمی‎شناسم."
همسایه‎ام خود را با اندکی خم کردن سر معرفی می‎کند: "بوسکو Bosco. و از خیره نگاه کردن به من دست بردارید."
این تکامل حوادث برایم کاملاً نامطبوع بود. حالا از آنجائیکه ما شخصاً با هم آشنا شده بودیم، بنابراین اجازه ندادن استفاده از پیراهن برایم خیلی سخت‎تر شده بود.
من با لکنت می‎گویم: "بله، اما ... این پیراهن کاملاً تازه و تمیز ..."
من باید اعتراف کنم که استدلالم قانع کننده نبود، اما استدلالی بهتر به ذهنم نرسید. و نگاه‎های خصمانه و خیره شده به من از میزهای اطراف وضعم را سخت‎تر ساخته بود. بوسکو که موقعیت بهتر خود را فوری تشخیص داده بود آماده برای انجام عملیات بود:
"اگر پیراهن تمیزی نبود که من برای پاک کردن عینکم از آن استفاده نمی‎کردم. شیشه‎های عینکم خیلی گران و خیلی حساس‎اند."
در حالیکه دوباره مشغول پاک کردن عینکش بود با صدای ضعیفی به او تذکر می‎دهم: "پس لااقل پیراهنم را زیاد نکشید".
بوسکو خشمگبن می‎پرسد "چه کسی می‎کشه؟" و از جیب پیراهنش یک عینک دیگر با شیشه‎های سبز رنگ خارج می‎کند.
من قاطعانه می‎گویم: "نه لطفاً. عینک آفتابی نه."
"شما حوصله‎ام را سر می‎برید. ساکت باشید."
حالا جریان برایم بیش از حد احمقانه شده بود. بالاخره من یک توریست بودم، یک خارجی، یک بالا برنده صنعت توریست، در واقع حتی یک مهمان این سرزمین. من به سختی بوسکو را می‎شناختم، در هر حال نه به اندازه کافی تا به او اجازه دهم تمام عینک‎هایش را با پیراهنم پاک کند. اما حالت چهره افراد نشسته در اطرافمان اجازه کمترین تردیدی باقی نمی‎گذاشت که افکار عمومی به نفع اوست. نگاه‎هایشان می‎گفت: "شما غربتی مسکین. شما سرخر. شما خودخواه. شما آدم متکبر و متنتن. آیا شما پیراهن‎تان را ارزشمندترین چیز در جهان می‎پندارید؟ خوشحال باشید که بالاخره برای کار بدرد بخوری مورد استفاده قرار می‎گیرد. شما اصلاً حس اتفاق و با هم بودن، حس مسؤلیت جمعی و همبستگی ندارید. شما ارزش این را ندارید اینجا بنشینید، شما خانه به دوش بی سر و پا با آن پیراهن نخ‎نمایتان ..."
در این هنگام تمام نیرویم را جمع‎آوری کردم:
"کافیه! من دیگر نمی‎خواهم!"
"و چرا نه؟"
"برای جواب دادن به این سؤال بدهکار شما نیستم! یا اینکه موظفم پیراهنم را برای پاک کردن عینک به همه واگذار کنم؟"
از هر سو فریادهای خشمگینی بلند می‎شود: "به همه؟! چرا به همه؟! چه کسی بجز بوسکو عینکش را پاک کرد؟ چه کسی احتیاج به پیراهن احمقانه شما دارد؟ چرا می‎گوئید همه وقتیکه فقط بوسکو ..."
بقیه را دیگر گوش ندادم. حالا به در کافه رسیده بودم. اما آنجا ایستادم، برگشتم و با کندی‎ای مبارز طلبانه پیراهنم را داخل شلوارم کردم.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:13  توسط سعید از برلین  | 

 
هندوانه از میوه‎های برتر سرزمین‎مان با آن سیستم آبیاری ستودنی‎اش است، زیرا آبی که هندوانه به ما عرضه می‎‏دارد تابع آبیاری بقیه سرزمین نمی‎باشد. تنها اشکال هندوانه سوریل Zuriel میوه فروش شرقی‎ست که لوچ است و با یک چشم به سمت چپ، با چشم دیگر به سمت راست و با سومین چشم صمیمانه به مشتریان می‎نگرد.

یک تراژدی کوتاه.
 
دکتر فاین‎هولس Feinholz: (در راه بازگشت به خانه از کنار بازار هندوانه به یاد می‎آورد که همسرش الزا Elsa همیشه خرید هندوانه را که تنها وسیله مبارزه با گرمای غیر قابل تحمل تابستانی‎ست فراموش می‎کند؛ به سمت کوهی از هندوانه در وسط بازار می‎رود و سوریل صاحب کوه را مخاطب قرار می‎دهد.) آیا هندوانه‎ها شیرین‎اند؟
سوریل: (جواب نمی‎دهد.)
دکتر فاین‎هولس: خیلی خوب. یک هندوانه به من بدید.
سوریل: (نگاه اشعه ایکس‎دار و متمرکزش را بر روی کوه سبز رنگ هندوانه می‎چرخاند، هندوانه متورمی را برمی‎دارد، به هوا می‎اندازد، می‎گیرد، نوازش می‎کند، تلنگر می‎زند، کنار گوش قرار می‎دهد، آن را دوباره سرجایش می‎گذارد، یک هندوانه دیگر برمی‎دارد ... هوا ... می‎گیرد ... نوازش می‎کند ... فشار ... تلنگر ... گوش ... سرجا ... سومین هندوانه ... چهارمین هندوانه مناسب است؛ در تاریک‎ترین محل هندوانه‎‎ها و پشت کرده به مشتری آن را وزن می‎کند.) 6 کیلو. 75 پیاستر Piaster.
دکتر فاین‎هولس: آیا شیرین است؟
سوریل: خیلی شیرین.
دکتر فاین‎هولس: از کجا می‎دانید؟
سوریل: تجربه.
دکتر فاین‎هولس: تجربه؟
سوریل: تجربه. در نوک انگشت‎ها. وقت لمس کردن. وقت گرفتن در هوا. یک هندوانه کال صدای پَلوپ می‎دهد. یک هندوانه رسیده صدای پُلوپ.
دکتر فاین‎هولس: می‎فهمم. (پول می‎پردازد، هندوانه پنج کیلوئی را روی شانه می‎گذارد و رهسپار خانه می‎شود. گرما چنان وحشتناک است که آسفالت شروع به ذوب شدن می‎کند. دکتر فاین‎هولس ناگهان متوجه این موضوع می‎شود که چرا الزا خریدن هندوانه را همیشه فراموش می‎کند. پس از رسیدن به خانه هندوانه را در پخچال پنهان می‎کند. بعد از خوردن غذا با آوردن هندوانه همسرش را غافلگیر می‎سازد و هندوانه را می‎برد.)
هندوانه: (زرد رنگ است، مزه‎ای مانند اسفنج یخ‎زده حمام می‎دهد، باید احتمالاً با نفت سفید آبیاری شده باشد.)
دکتر فاین‎هولس: (با عصبانیت هندوانه داخل دهان را تف می‎کند) بفرمائید. این هم سرزمین وعده داده شده در تمام شکوه و جلالش. برای این چیز بی ارزش 75 پیاستر هزینه کردم!
الزا: برو پس بده.
دکتر فاین‎هولس: بله. هر چیزی حدی دارد، حتی صبر من. (هندوانه را در گرمای جوشان به بازار حمل می‎کند و پیش پای سوریل می‎اندازد.) این چیه که شما به غالب کردید؟
سوریل: (جواب نمی‎دهد)
دکتر فاین‎هولس: این را نمی‎شود خورد.
سوریل: پس نخوریدش.
دکتر فاین‎هولس: من از شما رک و پوست کنده پرسیدم که آیا هندوانه شیرین است، و شما گفتید <بله>.
سوریل: وقت گرفتن از هوا صدای پُلوپ‎اش درست بود. اما چه کسی قادر است داخل یک هندوانه را ببیند؟
دکتر فاین‎هولس: من نمی‎دانم. من فقط می‎دانم که شما مسئول هندوانه هستید.
سوریل: اما نه برای هندوانه‎ای که بدون گارانتی از من خریده شده باشد.
دکتر فاین‎هولس: مگر هندوانه با گارانتی هم وجود دارد؟
سوریل: بله.
دکتر فاین‎هولس: و فرقش چیست؟
سوریل: فرقش در هر کیلو 6 پیاستر است. هندوانه بدون گارانتی 12 پیاستر می‎ارزد، هندوانه با گارانتی 18 پیاستر. من فقط مسئولت هندوانه با گارانتی را تقبل می‎کنم.
دکتر فاین‎هولس: بسیار خوب. یک هندوانه با گارانتی به من بدهید. اما اگر دوباره غیر قابل خوردن باشد باید خودتان را آماده هر چیزی بکنید.
سوریل: (یک هندوانه را به هوا پرتاب می‎کند، آن را بین زمین و هوا می‎گیرد، نوازشش می‎کند، فشاری به آن می‎دهد، تلنگری روی آن می‎زند، کنار گوش قرار می‎دهد و بعد آن را دوباره سرجایش قرار می‎دهد. دومی و سومی را هم دوباره سرجایش می‎گذارد، چهارمین هندوانه مناسب است.) 7 کیلو و هشتاد گرم.
دکتر فاین‎هولس: قبوله.
سوریل: (یک تکه باریک و نازک از هندوانه می‎برد و آن را به دکتر فاین‎هولس نشان می‎دهد.) قرمزه؟
دکتر فاین‎هولس: بله قرمزه.
سوریل: بدون خودستائی: هندوانه واقعاً قرمزی‎ست.
دکتر فاین‎هولس: (پول می‎پردازد، هندوانه 6 کیلوئی را عرق‎ریزان و نالان به طرف خانه حمل می‎کند.) حقه‎باز پیر بدون یک کلمه مخالفت هندوانه را عوض کرد.
الزا: معلومه.
دکتر فاین‎هولس: (هندوانه را در یخچال قرار می‎دهد، نیم ساعت انتظار می‎کشد و بعد آن را درمی‎آورد و پاره می‎کند.) واقعاً، یک هندوانه قرمز باشکوه.
الزا: آیا آن را هنگام خرید چشیدی؟       
دکتر فاین‎هولس: آن را نچشیدم. اما آدم می‎بیند که باید هندوانه خوبی باشد.
هندوانه: ( بی مزه است، پیر، پوسیده و تلخ.)
الزا: پسر بی عرضه دوباره هندوانه را مثل بچه خوب پس می‎برد، مگه نه؟
دکتر فاین‎هولس: (حمل بار، عرق کردن، نفس نفس زدن، لعنت فرستادن، هندوانه را جلوی پای سوریل پرتاب کردن.) بفرمائید، این کثافت مال خودتان.
سوریل: (جواب نمی‎دهد.)
دکتر فاین‎هولس: آیا من این هندوانه را با گارانتی خریدم یا نه؟
سوریل: بله.
دکتر فاین‎هولس: کمی از هندوانه بچشید.
سوریل: ممنون. من از هندوانه خیلی خوشم نمی‎آید. بعد از خوردن هندوانه باید مدام عرق کنم.    
دکتر فاین‎هولس: شما به این می‎گوئید شیرین؟ آیا این یک هندوانه شیرین است؟
سوریل: من به شما برای یک هندوانه شیرین گارانتی ندادم. من قرمزی هندوانه را گارانتی کردم.
دکتر فاین‎هولس: رنگ برایم مهم نیست. می‎تونه آبی تیره رنگ باشد.
سوریل: چرا به من نگفتید که مزه برایتان مهم است؟ گارانتی برای هندوانه شیرین برای هر کیلو 21 پیاستر می‎ارزد.
دکتر فاین‎هولس: (بعد از یک استراحت کوچک) قبول. به من یک هندوانه شیرین با گارانتی بدید.
سوریل: (روش پرتاب تا شماره چهار مانند قبل) 9 کیلو 30 گرم.
دکتر فاین‎هولس: یک لحظه صبر کنید! من مایلم آن را امتحان کنم.
سوریل: بفرمائید. (برشی هرمی شکل از هندوانه می‎برد و آن را در می‎آورد، طوریکه مرکز هندسی محتوی هندوانه خارج می‎شود.)
دکتر فاین‎هولس: (تکه‎ای از نوک هندوانه در دهان می‎گذارد) می‎بینید، مرد خوب، هندوانه شیرین یعنی این!
سوریل: (هرم را فوری سر جایش در هندوانه قرار می‎دهد.) 2 پوند و 10 سنت.
دکتر فاین‎هولس: (پول می‎پردازد، عرق می‎ریزد، تلو تلو خوران به خانه بازمی‎گردد) مجبورش کردم هندوانه را عوض کند.
حالا بیا امتحان کن.
الزا: (می‎چشد، تف می‎کند)
هندوانه: (کاملاً بی مزه، در بهترین حالت مزه فاضلاب می‎دهد، تقریباً فقط از تخم تشکیل شده که نزدیک مرکز هندسی به پنبه‎ای خیس تبدیل می‎شود.)
الزا: ببر پس بده!
دکتر فاین‎هولس: (مراسم شکنجه مانند دوبار قبل تا پایان صورت می‎گیرد) و این؟ این چیه؟
سوریل: (جواب نمی‎دهد.)
دکتر فاین‎هولس: این چیه؟!؟ 
سوریل: شما که امتحان کردید.
دکتر فاین‎هولس: آنچه من چشیدم شیرین بود.
سوریل: اینجا شیرین است و در خانه ترش؟ با هندوانه در خانه چکار می‎کنید؟ ترشی می‎ندازید؟
دکتر فاین‎هولس: (دچار حمله خفگی می‎شود و به زبان آلمانی لعنت می‎فرستد.)
سوریل: (برای کمک به پشت او می‎‏کوبد) آیا هندوانه دیگری می‎خواهید؟
دکتر فاین‎هولس: (له‎له زنان) آره ...
سوریل: (شروع به مراسم آزمایش کردن می‎کند.)
دکتر فاین‎هولس: شما می‎تونید مادر بزرگتان را به هوا پرتاب کنید! من هندوانه‎ام را خودم انتخاب می‎کنم.
سوریل: هر طور که مایلید.
دکتر فاین‎هولس: (بعد از نگاهی به هندوانه‎ها، یکی از آنها او را مانند جادو شده‎ای به خود جذب می‎کند، او هندوانه را لمس می‎کند و ناگهان با اطمینان غیر قابل اشتباهی می‎دانست که این هندوانه باید صد در صد شیرین باشد.)
سوریل: 16 کیلو و 80 گرم. آیا گارانتی را کتباً می‎خواهید؟
دکتر فاین‎هولس: بمیر! (نالان، عرق کنان، رسیدن به خانه.) حقه‎باز باید یک هندوانه دیگر به من می‎داد.
الزا: می‎بینم.
دکتر فاین‎هولس: (خود را همراه با هندوانه در یخچال حبس می‎کند، اما چون آنجا سرد است، بعد از چند دقیقه دوباره خارج می‎شود و هندوانه را می‎برد.)
هندوانه: (شیرین، رسیده، قرمز، آبدار، بدون تخم. لذیذ. دارای کیفتی صادراتی.)
دکتر فاین‎هولس: (می‎درخشد، جوان می‎شود، زندگی دوباره زیبا می‎گردد، خورشید با رنگ‎های باشکوهی غروب می‎کند، پرنده‎ها آواز می‎خوانند.) به این می‎گویند هندوانه، درسته؟ عزیزم، چنین هندوانه‎ای تا حال هرگز نخورده‎ای! زیرا که من خودم هندوانه را انتخاب کردم. این جانی سه بار پشت سر هم چیز بدرد بخوری پیدا نکرد. و من فوری برای اولین بار، توسط یک غریزه اسرار آمیز هدایت شده ــ
الزا: مزخرف نگو.
دکتر فاین‎هولس: مزخرف؟ تو خواهی دید. از حالا به بعد خودم همیشه انتخاب می‎کنم. (روز بعد هندوانه را خودش انتخاب کرد، دوباره توسط سحر و جادوی غیر قابل توضیحی از طرف یکی از هندوانه‎ها جذب می‎گردد، پول می‎پردازد، عرق می‎ریزد، تلو تلو می‎خورد، یخچال، نیم ساعت، بریدن.)
هندوانه: (مزه برگ‎های پوسیده می‎دهد، غیر قابل خوردن است و غرور انسان را به سخره می‎گیرد.)
دکتر فاین‎هولس: (کوشش می‎کند یک گلوله در سرش شلیک کند، خوب نشانه نمی‎گیرد، تیر به هدف نمی‎خورد و زنده می‎ماند.)
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:56  توسط سعید از برلین  | 


بوروکراسی یکی از بدترین آزار و زحماتی‎ست که خدا زندگی اقتصادی ما را به آن دچار می‎سازد. فقط مردم خوشبین باور دارند که بوروکراسی نشانه شکست دولت نمی‎باشد. بوروکراسی اما خود دولت است. و مشکل در این نهفته نیست که چگونه می‎توان از دست کارمندانی که در دستگاه ورم کرده دولتی لانه کرده‎اند رها گشت (چیزیکه غیر ممکن به نظر می‎آید)، بلکه چگونه می‎توان آنها را سرگرم ساخت. زیرا آنها مانند شن‎های ساحل بی شمارند؛ تنها با این تفاوت که شن حقوق ماهیانه دریافت نمی‎کند.

من بر حسب تصادف او را ملاقات کردم. او یک روز پیش من آمد، خود را گرشونوویتس Gerschonowitz یا چنین چیزی معرفی کرد و پرسید آیا من به کسی احتیاج دارم که در کارهای نویسندگی‎ام به من کمک کند؛ و اضافه کرد که مدت‎هاست مرا تحسین می‎کند. لحن صدایش صادقانه و همدلانه بود، با نقص بیان، یک لکنت کوچک زبان، و جدی به نظر می‎آمد، من از او خواستم نسخه کتاب جدیدم را که باید برای چاپ آماده می‎گشت بخواند و اصلاح کند.
گرشونوویتس می‎گوید: "بسیار خوب، چه وقت باید برای بردن کتاب بیایم؟"
"فردا ساعت ده صبح. و شما باید یک روزه آن را تمام کنید."
"مشکلی نیست."
او دقیقاً ساعت ده ظاهر می‎شود. یک مرد با لباسی منظم، نزدیک به چهل سال، کراوات، بدون ریش و یک کیف مشگی رنگ بعنوان نمادی از موقعیت اجتماعی. عینکی. با لکنت زبان. گرشونوویتس.
او نوشته‎ها را برمی‎دارد، آنها را داخل کیفش قرار می‎دهد و می‎گوید "ممنون، تا فردا" و می‎رود.
صبح فردای آن روز نسخه‎ها را می‎آورد. آنها تصحیح گشته بودند. گرچه بعضی از اشتباهات چاپی را ندیده گرفته بود، با نگاهی دقیق‎تر حتی تعداد زیادی را و از جمله اشتباهاتی که در فهم کلمات مزاحمت ایجاد می‎کردند. اما من آن را نادیده گرفتم. مهم این بود که او برای بردن نسخه خودش آمده و خودش هم آن را برگردانده بود، به تنهائی و تحت مسؤلیت شخصی خود. این همان چیزی‎ست که امروزه ارزش دارد.
من از او در باره مقدار دستمزدش سؤال کردم.
او جواب داد: "مشکلی نیست."
آنطور که محاسبه نشان می‎داد مبلغ ناچیزی نبود. با این حال: او شخصاً مسؤلیت کار را به عهده داشت. آدم نمی‎توانست بقدر کافی مهم بودن این کار را برجسته سازد.
پرسیدم چک را به نام چه کسی باید بنویسم. او گفت، آه، جای نام را خالی بگذارید. همینطور جای تاریخ را. و ترجیحاً مبلغ را هم. آیا کار بیشتری برای او دارم؟
تحت تأثیر فداکاری‎اش کنترل کردن بر تصحیح کتاب در چاپخانه را به او پیشنهاد می‎دهم.
او گفت: "انجام می‎دهم، مشکلی نیست."
از دادن اطلاع دقیق‎تری که چگونه او به چاپخانه خواهد رسید و چه مدت وقت در آنجا لازم دارد صرفنظر کردم. باید همیشه فاصله مشخصی میان کارفرما و کارمند برقرار باشد.
گرشونوویتس چهار روز تمام را در چاپخانه به سر برد، از دوشنبه تا پنج شنبه، روزانه از ساعت 10.30 تا 18. سپس او دوباره آمد و پرسید که آیا من کار دیگری برای او دارم.
من گفتم، اگر کاری بود به او تلفن خواهم کرد و از او شماره تلفنش را تقاضا کردم. او شماره تلفن مغازه اغذیه فروشی کنار خانه‎اش را به من داد، بدون آنکه برای احتیاط بدان اشارهای کند که صاحب اغذیه فروشی به تلفن‎ها با کمال میل جواب نمی‎دهد.
او گفت: بهتر است که من به شما تلفن کنم"
"مشکلی نیست."
او صبح فردای آن روز به من تلفن کرد. من دو مأموریت برای او داشتم: او باید ساعت 10.30 برای ترخیص جعبه کتاب‎هائی که از اروپا رسیده بود به اداره گمرک می‎رفت، و احتمالاً ساعت 16 دوباره این کار تکرار کند. بهترین همسر جهان که به صحبت من گوش می‎داد از او خواهش کرد که کفش‎های تعمیر شده‎اش را از کفاشی بیاورد.
گرشونوویتس، این جوان خوب گفت "باشه" و فکر کنم که کلمات "مشکلی نیست" را هم به آن افزود.
در این زمان نگرانی من شروع می‎شود، ما چه باید بکنیم اگر او را روزی از دست بدهیم. ما نه آدرس او را داشتیم و نه از اطلاعات شخصی او چیزی می‎دانستیم. تمام آنچه ما از او می‎دانستیم اغذیه فروشی کنار خانه‎اش بود که با تلفن دشمنی داشت. ما حتی بخاطر نامش هم کاملاً مطمئن نبودم. همسرم ادعا می‎کرد که نام او اصلاً گرشونوویتس نیست، بلکه  گرشونووسکی  Gerschonowsky است، و او از این نام خجالت می‎کشد. در هر حال ــ از آنجائیکه ارتباط با او برایمان ارزشمند بود، باید او را مشغول می‎ساختیم.
من از او می‎پرسم که آیا بجای من نگهبانی می‎دهد. باید توضیح بدهم که مدرسه پسرم امیر در محله‎ای واقع شده که برای سوء قصد با مواد منفجره خیلی مناسب است و خاله ایلکا که با من بطور متناوب روزهای سه شنبه و جمعه نگهبانی می‎دهد دوباره بیمار شده بود، به این خاطر من به یک جانشین احتیاج داشتم.
گرشونوویتس قبول می‎کند و وفادارانه و صبورانه از ساعت 8 تا 14 جلوی ساختمان مدرسه می‎نشیند، بعد امیر را به خانه رساند و دخترم رنانا را به کلاس رقص همراهی کرد. و از آن به بعد سه شنبه‎ها و جمعه‎ها کار او این شده بود. ما دیگر نمی‎دانستیم چگونه بدون گرشونوویتس باید کارهایمان را پیش ببریم.
من گاهی از خود سؤال می‎کردم "او واقعاً چه کسی‎ست؟ از کجا می‎آید؟ تا حالا چه کار می‎کرده؟"
من نمی‎توانستم به خودم پاسخی بدهم و با بهترین همسر جهان همنظر بودم:
"تا وقتیکه او می‎آید، مهم نیست که از کجا می‎آید."
او در واقع با تمام موجوداتی که ما می‎شناختیم فرق داشت. او همیشه آماده آمدن و رفتن، آوردن و بردن بود ــ یک انسان واقعاً مستقل، بدون وابستگی به زمان و مکان. او یک بار برای آوردن عمویم از فرودگاه که از آمریکا پرواز می‎کرد 48 ساعت تمام در فرودگاه به سر برد و انتظار کشید. در ماه می بجای من یک برنامه داستان‎خوانی برای کودکان دبستانی را بر عهده گرفت. در زمستان به نمایندگی من صبح در یک مراسم خاکسپاری شرکت جست، بعد از ظهر به من در حل جدول کلمات متقاطع کمک کرد و هنگام شب بعنوان پرستار بچه در خدمت بود. دستمزدش در همان سطح مشکلی نیست در حرکت است، خدماتش سریع و قابل اعتمادند. او هیچگاه دیر نمی‎آید، هیچگاه زود نمی‎رود، او می‎آید و آنجاست.
به تدریج چیزی هم به نظر همسرم می‎رسد.
"حالا دو سال می‎گذرد که ما او را داریم ــ و هنوز هم نمی‎دانیم که او چه کسی‎ست. اینطور نمی‎شود ادامه پیدا کند."
ما شروع به پرس و جو کردیم. ولی بدون نتیجه. ما او را در راه بازگشت به خانه نامحسوس تعقیب و ردش را در اطراف اغذیه فروشی گم کردیم. اغذیه فروش کوتاه و مؤدبانه به ما گفت که او گرشون مرشون نمی‎شناسد، نه ــ نوویتس و نه ـ نووسکی.
ما سعی کردیم کسی را بیابیم که او را مدام بپاید، اما کسی بجز گرشونوویتس در دسترس نبود.
عاقبت تصمیم گرفتم که دست به عمل بزنم. من او را به یک گفتگوی خصوصی دعوت کردم، به او برای نشستن جا تعارف کردم و روبرویش نشستم:
"گرشونوویتس، شما برای ما به یک دوست خوب تبدیل شده‎اید. شما به خانواده ما تعلق دارید. زمان آن رسیده است که شما به ما بگوئید که هستید و چه می‎کنید."
گرشونوویتس دستپاچه با انگشتانش با کیف سیاه رنگ خود بازی می‎کند: "می‎دانید ... یعنی ... جریان اینطور است که من در زمان فراغتم ... کوتاه کنم: من باید حقوقم را کمی بهبود بدهم."
من می‎پرسم: "کدام حقوق؟"
گرشونوویتس می‎گوید "من کارمند دولتم" و می‎افزاید "مشکلی نیست."
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 0:39  توسط سعید از برلین  | 

قبل از پرواز بر فراز اقیانوس اقامت کوتاهی در آمستردام داشتیم. ما نیز مانند بسیاری از هموطنان خود محبتی صادقانه نسبت به ملت هلند احساس می‎کردیم، ملتی که نجابت و انسانیت خود را حتی در زمانی که در اروپا این دو ویژگی دیگر ارزش چندانی نداشت حفظ کردند. از این گذشته ما همیشه در سفرهایمان می‎شنیدیم که از گنجینه‎های هنری و زیبائی معماری شهرهای هلند تعریف و تمجید می‎کنند. به ما چنین می‎گفتند که آمستردام هیچ دست کمی از ونیز ندارد: کانال‎های چشم‎گیر ... باغ‎ها و تندیس‎ها ... تآترهای مجلل و سالن‎های کنسرت ... خانه‎های جادوئی شیروانی دار ... و بخصوص آن محله مخصوصی که در کنار پنجره ... ظاهراً چنین محله‎ای در آمستردام وجود دارد ... محله‎ای با دخترها در کنار پنجره ... یک محله مشهور ... و آنجا دخترها در کنار پنجره می‎نشینند، دخترها.
البته ما به این چرندیات احمقانه توریست‎ها نه گوش می‎دادیم و نه آنها را باور کردیم. حتی خود من هم خیلی کم به گفته‎هایشان گوش دادم. چنین حرف‎هائی برایم جذابیتی ندارند. من یک آدم جدی و بالغم، مردی که امتحان سختی به زندگی پس داده و تجربه‎هایش را مدت‎هاست پشت سر نهاده است.
من در شهری که بخاطر موزه‎هایش مشهور است هرگز به این دلیل توقف نمی‎کنم که شاید بعد ... من حتی به فکرش هم نمی‎افتم.
همسرم وقتی ما از هواپیما پیاده شدیم سرش را تکانی داد و گفت: "که اینطور، تو حتی به فکرش هم نمی‎افتی، هر طور که مایلی. آنچه به من مربوط می‎شود، من به هیچ وجه مایل نیستم از دیدن دخترها در پنجره صرفنظر کنم."
من از او پرسیدم پس کرامت زنانه‎اش کجا مانده، اما جوابی انحرافی شنیدم:
"حتی یک فیلم با شرکت مارینا ولادی Marina Vlady که در این محله آمستردام بازی می‎شود وجود دارد. باید این فیلم را حتماً دید."
از مدت ازدواجم آنقدر می‎گذرد که بدانم کی مخالفت بی معنا می‎گردد. و چون من هم نمی‎توانستم کنجکاوی خاص ته دلم را کاملاً سرکوب کنم تسلیم شدم. وقتی ما سوار تاکسی گشتیم، تصمیم‎مان گرفته شده بود. ما به آنجا خواهیم رفت.
به آنجا می‎رویم؟ به کجا؟ و چگونه؟ محله معروف در هیچ نقشه‎ای علامت گذاری نشده بود و مسیر هم در هیچ یک از راهنماهای گردشگری نیامده بود.
بهترین همسر جهان می‎گوید: "پس باید از یکی بپرسی"
"چرا من، خودت بپرس!"
"من؟ اگر اشتباه نکنم یکی از ما دو نفر خانم است و آن هم منم."
در نتیجه یک بحث پر تحرک میان ما درمی‎گیرد. من به همسرم توضیح دادم که دقیقاً به این خاطر چون او یک خانم است و کسی به او مظنون نمی‎شود، و بدست آوردن چنین اطلاعاتی کار اوست و نه من. یا اینکه شاید باید در خیابان بایستم، و اولین و بهترین رهگذر را نگهدارم و ــ من مسخره بودن چنین وضعیتی را به طور زمختی نشان می‎دادم ــ و از او خیلی ساده بپرسم، کجا می‎توان در آمستردام ... خانم‎های پنجره‎نشین را یافت. این را نمی‎شود از من انتظار داشت.
همسرم خلاصه کرد و گفت که من آدم ترسوئی هستم و باید خجالت بکشم. بعد خود را به سمت راننده تاکسی به جلو خم کرد و گفت:
"لطفاً بگید ... چه چیز خاصی در آمستردام ارزش دیدن دارد؟ منظورم، خاص است؟
راننده جواب می‎دهد: "دیروز در موزه سلطنتی یک نمایشگاه آثار هنری مدرن افتتاح شد، و از فستیوال بین‎المللی موسیقی باید خیلی زیاد استقبال شده باشد."
"بله، مطمئناً. اما منظور من اینها نبودند. شوهرم و من مایلیم چیز واقعاً هیجان‎انگیزی را ببینیم."
"می‎دانم. پس نیمه شب به ساحل بندر بروید، وقتی کرجی‎ها بار سبزیجات خالی می‎کنند. چنین چیزی را نمی‎شود همیشه دید ..."
"ممنون برای اطلاعات. خیلی ممنون."
من در عقب نشسته بودم، تمام صورتم از خجالت سرخ شده بود. از طرف دیگر غرور مردانه‎ام خود را نشان می‎دهد. من دیگر یک کودک نیستم که مؤدبانه دست در دست مربی سرخانه با قدم‎های کوتاه مجبور به سریع حرکت کردن به آنجا باشد. وقتی بخواهم بدانم کجا می‎توان ... کجا می‎توان پنجره را پیدا کرد، بعد پیش دربان هتل می‎روم، سرم را به طرف گوشش نزدیک می‎کنم و بدون هیچگونه پرت و پلا گفتنی مستقیم می‎پرسم:
"دوست عزیز، گوش کنید، این طرف‎ها کجا ... شما خودتون می‎دونید ... آنها با پنجره‎ها ..."
یک لبخند دوستانه و درک کرده چهره دربان هتل را روشن می‎سازد:
"ملکه در این ساعت از روز در محل اقامت تابستانی‎شان می‎مانند. اما از قصر سلطنتی می‎توانید هر زمان دیدن کنید. ضمناً خیلی راحت آنجا را پیدا خواهید کرد. هر کسی در خیابان می‎تواند مسیر را به شما نشان دهد."
"خیلی متشکرم."
واقعاً که خیلی مسخره بود. این فکر که شاید چند خیابان دورتر، آری شاید در همین خیابان پشتی این محله قرار داشته باشد، جائیکه دسته‎ای از زنان تکیه داده از تمام پنجره‎ها جوانه زده بودند، بدون آنکه ما بدانیم کجا می‎شود آنها را پیدا کرد ــ این فکر می‎توانست یک انسان حساس را خیلی آسان تا سرحد جنون بکشاند. خوشبختانه بخاطر دعوتی که انجمن قلم هلند از ما کرد شب‎مان پر شده بود.
وقتی صحبت‎های مقدماتی شروع به خاموشی گذاشت، یک گیلاس عرق برنج اندونزی در حلقم ریختم و به نماینده‎ای از مهمانداران هلندی مراجعه کردم:   
"اسپینوزا Spinoza، که شما هم حتماً با او یک رابطه مخصوص  و مشروع دارید ــ اسپینوزا این تز را مطرح ساخته است که فلسفه در حقیقت فقط تطهیر احساسی یک اومانیسم ریاکارانه است. این یعنی: فیلسوف دروغ‎های متداول در اجتماع را افشا می‎سازد، اجتماعی که انسان‎های مالیخولیائی زیر سایه آن و با حمایتش قصرهای خود را بنا می‎کنند، که در حقیقت چیزی نیستند بجز ــ منو بخاطر این اصطلاح ببخشید ــ فاحشه خانه!"
مصاحب من، یکی از رهبران نظریه‎پرداز مبحث شناخت حرفم را تصدیق می‎کند: "بله، بله. درک قوی و تحلیل‎گر اسپینوزا تا امروز هم بی نظیر است."
مرد آدم نفهمی بود. اگر فقط کمی هوش و غریزه می‎داشت، بنابراین باید پاسخش تقریباً اینطور می‎بود: فاحشه‎خانه ــ همین بغل، در وسط آمستردام، یک محله کامل، جائیکه خانم‎ها با قیمت‎های مختلف در پنجره‎ها می‎شینند. آیا نمی‎خواهید از این محل دیدن کنید؟ این جواب می‎توانست مناسب باشد. بجای این جواب این ابله برایم چیزهائی از تحلیل فلسفی یهودی‎ای تعمید شده تعریف می‎کند ... من چشمانم را می‎بندم، یک گیلاس براندی بالا می‎روم و دوباره از نو شروع می‎کنم:
"از اسپینوزا بگذریم ــ آنچه مرا در سرزمین شما مسحور خود می‎سازد، نوع زندگی سالم، بی پرده و بی تأثیر از هر گونه خویشتن‎داری‎ست. اگر درست اطلاع کسب کرده باشم، حتی اینجا، در وسط آمستردام، یک محله کامل را برای کسانیکه همه می‎دانند علناً تن‎فروشی می‎کنند اختصاص داده شده است؟"
همسرم خود را آهسته نزدیک می‎سازد و بعنوان تشویق برایم سر تکان می‎دهد.
نظریه‎پرداز مبحث شناخت لبخندی می‎زند و می‎گوید: "آها، شما ظاهراً ... هه‎هه‎هه ... منظور شما محله‎ای است که خانم‎ها در پنجره می‎نشینند!"
"ببخشید چی گفتید؟ در پنجره؟"
"کاملاً صحیح است. یک چنین محله‎ای نزد ما وجود دارد."
"واقعاً؟ و کجا؟!"
"اینجا، در آمستردام. توریست‎ها دسته دسته به آنجا هجوم می‎برند."
در چشمان همسرم نقطه‎های کوچک خشم شعله‎ور می‎گردند، که چنین معنائی داشت: :می‎بینی! همه هجوم می‎برند، فقط ما هنوز اینجا نشسته‎ایم ..."
اطلاع دهنده ادامه می‎دهد: "اگر حقیقتش را بخواهید، ما این محله را فقط بخاطر توریست‎ها تحمل می‎کنیم. اما در واقع این یک شرم فرهنگی‎ست. شب و روز غریبه‎ها با دوربین‎های عکاسی خود در جلوی پنجره‎ها می‎ایستند و عکس می‎گیرند، انگار که در باغ وحش‎اند. خیلی زننده است!"
من تکرار می‎کنم: "خیلی زننده، من می‎تونم خیلی خوب تصورش را بکنم. چهره‎های حریص و عکس گرفتن‎ها ... کل خیابان از آن پر است ... کل خیابان ... راستی نام خیابان چه بود؟"
"نام خیابان؟ این اتفاقات در خیابان رخ نمی‎دهند. وقتی آقایان توریست به اندازه کافی عکس می‎گیرند، بعد در خانه‎ها ناپدید می‎شوند و با دخترهای بیچاره ساعت‎ها سر قیمت چانه می‎زنند. این واقعاً نفرت‎انگیز است!"
برای آنکه نگذارم تلخی و عصبانیتم را متوجه شود دندان‎هایم را به هم می‎فشرم: "نفرت‎انگیز واژه‎ای کافی برای این عمل نیست." افسردگی قابل مشاهده‎ای که حالا من گرفتارش بودم خروج زود هنگام ما را توجیح می‎کرد.
استراتژی ما مشخص بود. ما می‎خواستیم شهر را زیر پا بگذاریم، از گوشه شرقی آن به سمت شمال، سپس در تقاطع خیابان به سمت غرب پرسه بزنیم و عاقبت آنقدر در سمت جنوب برویم تا اینکه در جائی به نور قرمز برسیم. زودتر یا دیرتر باید ما نور قرمزی می‎یافتیم.
و ما نور قرمزی نیافتیم.
نزدیک ساعت دو صبح برای استراحت کردن ایستادیم، بدون آنکه فقط یک روسپی را دیده باشیم. اینجا و آنجا البته نور قرمزی چشمک می‎زد، اما بعد همیشه متوجه می‎شدیم که یک چراغ راهنمائی‎‎ست. صاحب داروخانه شبانه‎ای را که من از خواب عمیق بیدار ساخته بودم تا درگیر یک صحبت در باره <قدیمی‎ترین شغل جهان> سازم، خیلی محترمانه به من فهماند که وزارت کشاورزی شب‎ها بسته است. دلشکسته و ناامید به راهمان ادامه می‎دهیم. ساعت سه و سی دقیقه صبح تازه یک پنجم سطح شهر را دیده بودیم. خیابان‎ها خالی بودند. آمستردام در خواب بود.
ساعت از چهار صبح گذشته بود که در مقابل تالار کنسرت آمستردام پلیسی را می‎بینم. حالا همه چیز برایم بیتفاوت بود. با آخرین نیرو، تلو تلو خوران به سمت او می‎روم، یقه اونیفورمش را محکم می‎گیرم و نفس نفس زنان می‎گویم:
"فاحشه‎ها کجا هستند؟"
نگهبان قانون با رضایت جواب می‎دهد: "پل دوم، پشت کلیسای جامع، خیابان کانال."
خواننده عزیز و مشتاق، این آدرس آن محل است. گاهی خواندن تا به آخر فصل‎های طولانی یک کتاب چندان بی ارزش هم نمی‎باشد.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 19:1  توسط سعید از برلین  | 

معمولاً وقتی آدم از «خطر زرد» می‎شنود به چینی‎ها و ژاپونی‎ها فکر می‎کند. من در اثر تجربه می‎دانم که خطر زرد دیگری نیز وجود دارد. آشنائی من با این خطر در یک اتوبوس شهری پر از مسافر اتفاق افتاد.

دیروز ماشینم نشانه آشکاری از اختلال مزاج نشان داد. من کاری را که همه رانندگان می‎کنند انجام دادم: کاپوت ماشین را بالا زدم، با نگاهی نافذ و خبره دل و روده موتور را بازدید کردم، کاپوت را دوباره بستم و ماشین را پیش مکانیسین مورد علاقه‎ام بردم. بعد به طرف اولین ایستگاه اتوبوس به راه افتادم.
در راه بخاطر هوای خوب خوشحال بودم، اگر ماشینم خراب نمی‎شد نمی‎توانستم هرگز از این هوا لذت ببرم. اینطور که مشخص است خرابی ماشین هم مزیت‎های خودش را دارد. ناگهان با خاله ایلکا Ilka روبرو می‎گردم. خوب هر چیزی معایبی هم دارد. او یک زنبیل خرید همراه داشت که یک بسته تخم مرغ سفید رنگ بطور خطرناکی از آن بیرون زده بود.
من می‎گویم: "چه تخم مرغ‎های قشنگی". در هر حال باید چیزی به خاله ایلکا می‎گفتم.
خاله با غرور می‎گوید: "درسته. یکی را بردار!"
خاله ایلکا از زمان اولین ورق این کتاب پیرتر شده و نیروی ذهنی‎اش در حال کم شدن است. من همه انواع بهانه‎ها را به کار بردم، اما بعد زود متوجه گشتم که بجای از دست دادن اتوبوس خیلی بهتر است که تخم مرغ تعارف شده را بردارم. من تخم مرغ را برمی‎دارم و خداحافظی می‎کنم. از آنجائیکه یک مرد بالغ با یک تخم مرغ در دست بر محیط زیست خود تأثیر عجیب و غریبی می‎گذارد، بنابراین آن را در کیف اسنادم قرار دادم.
این کار یک اشتباه سخت بود، و من یک اشتباه سخت‎تر دیگری نیز مرتکب می‎شوم، و آن هنگامی بود که من ــ بعد از یک ربع ساعت انتظار برای اتوبوس و بعد از همه فشار آوردن‎ها در داخل اتوبوس ــ کاملاً فراموش می‎کنم که در داخل کیف اسنادم یک تخم مرغ قرار دارد.
صدای متلاشی شدن آهسته‎ای مرا به یاد تخم مرغ می‎اندازد. وقتی دستم را داخل کیف می‎کنم به چیزی چسبنده می‎خورد. دستم پس از خارج کردن از کیف رنگ زرد بیمارگونه‎ای به خود گرفته بود. من سعی می‎کنم آن را با آستین دیگرم پاک کنم، زیرا من خوشبختانه دارای دو آستین هستم، و حالا بجز یک دست زرد دارای یک آستین زرد رنگ هم شده بودم. تلاش می‎کنم بوسیله دستمال دست و آستینم را پاک کنم. و حالا نتیجه آن زرد رنگ شدن بخش بیشتری از ظاهرم بود. جیب راست شلوارم هم باید رنگ زرد گرفته باشد.
از آنجائیکه من خجالتی هستم، تمام این عملیات را تا حد امکان غیر محسوس انجام دادم و خیال می‎کردم که کسی چیزی از آن متوجه نشده است. در این لحظه از پشت سرم صدای عصبانی مردانه‎ای را می‎شنوم: "داره می‎چکه!"  
ظاهراً زرده تخم مرغ خاله ایلکا از طریق درزهای کیف به بیرون نفوذ کرده و حالا بر روی ‎چکمه ساقه کوتاه، بسیار شیک و از پوست مار مرد پشت سرم می‎چکید.
مرد می‎غرد "لعنت بر شیطان، این دیگه چیه؟" و با دستکش‎اش کفش را پاک می‎کند.
من صادقانه جواب می‎دهم: "این یک تخم مرغ است. خواهش می‎کنم ببخشید."
از ته قلب برای مرد متأسف شدم. تخم مرغ باعث شده بود که رنج و عذاب مانند حالت قبل من در سراسر بدنش بدود: از کفش به دستکش، از لنگه اول به لنگه دوم دستکش، از لنگه دوم دستکش به دستمال و از دستمال ــ این یکی اما بدون قصد ــ به دماغ جلو آمده و استخوانی یک خانم که با اعتراض بلندی شروع به پاک کردن بینی‎اش با شال‎ ابریشمی می‎کند. همانطور که همه می‎دانند، آثار تخم مرغ خیلی چسبنده است، طوری که بر روی شال ابریشمی در مدت کوتاهی نقش برازنده‎ای از زرده تخم مرغ نمایان می‎گردد. خانم بینی استخوانی که هنوز در حال غر زدن بود شال را توسط انگشت شصت و اشاره از خود دور نگاه می‎دارد.
صدای مقتدرانه و دستور دهنده‎ای از سمت چپ بلند می‎شود: "ساکت! آرام بگیرید! بی حرکت!"
وقتش رسیده بود که یک نفر فرمان دادن را به عهده بگیرد. شاید او یک ژنرال ذخیره بود. مسافرها ساکت می‎شوند.
من به خودم امیدواری می‎دهم که این ماجرای وحشتناک به پایان رسیده است، و در این لحظه عطسه غیر قابل مقاومتی را احساس می‎کنم.
من مجبور به عطسه کردن می‎شوم و دستم بطور غریضی به سمت دستمالم می‎رود.
دور تا دور من هراس ایجاد شده بود.
یک زن چاق طوری فریاد زد "به من دست نزنید!" که انگار من خودم را غیر اخلاقانه به او نزدیک ساخته‎ام. بقیه مسافرین هم فاصله‎ای خصمانه از من گرفتند. به تدریج احساس فردی جذامی به من دست می‎دهد.
ژنرال که با دو ردیف زرد رنگ روی پیشانی مانند طبیب سرخپوست‎ها شده بود گفت: "گوش کنید آقا، آیا نمی‎خواهید اتوبوس را ترک کنید؟"
من جسورانه جواب می‎دهم: یک چنین تصمیمی ندارم! من هنوز سه ایستگاه در پیش دارم."
اما مسافرها طرف ژنرال را گرفتند و پیام‎های تشویق‎آمیز و بلند برایش سر دادند، وقتی او  از طرف مرد کفش پوست ماری حمایت می‎شود ــ خود را آماده می‎سازد تا مرا به زور از اتوبوس بیرون بیندازند. یک بار دیگر در برابر افکار عمومی تنها ایستاده بودم.
در این لحظه دست به اقدام می‎زنم. مانند برق دست‎هایم را داخل کیف می‎کنم، اول دست راست و بعد دست چپ را، و هر دو دست را در حالیکه قطرات زردی از آنها می‎چکید بالا بردم و فریاد کشیدم: "خب، حالا می‎تونید منو بیرون بندازید!"
جمعیت غرولند کنان خود را عقب می‎کشد. من اتوبوس را در اختیار خود داشتم. به من یک سبد تخم مرغ خام بدهید و من تمام جهان را فتح خواهم کرد.
از میان جمعیت فریادهای درهم و وحشت‎زده و مرددی به گوش می‎آید:
"آقای عزیز، خواهش می‎کنیم، می‎تونید لطف کنید و لااقل کیف را کنار بگذارید؟ خواهش می‎کنیم!"
"باشه. چرا که نه."
به سخاوت من تا حال هیچ کس شک نکرده است. من خودم را به طرف کیف مدارکم خم می‎کنم.
در این لحظه اتوبوس از روی دست‎اندازی رد می‎شود.
در مقایسه با آنچه حالا اتفاق می‎افتد را می‎توان با کمدی بزن و بکوبی از زمان فیلم‎های صامت کلاسیک تشبیه کرد. من پائین می‎پرم و اتوبوس چسبناک را تنها می‎گذارم.
وقتی داخل خانه می‎شوم، بهترین همسر جهان حیرت زده سرش را تکان ‎داد و گفت: "خدای من! چه اتفاقی افتاده؟"
من گفتم "خاله ایلکا" و به حمام هجوم بردم و نیمساعت تمام با لباس کامل و با کیف اسنادم زیر دوش ماندم.
امروز هم در جواب این سؤال قدیمی که آیا اول تخم مرغ بوده است یا مرغ جوابی نمی‎دانم. من فقط می‎دانم که بودن با مرغ را به بودن با تخم مرغ در یک وسیله نقلیه عمومی ترجیح می‎دهم.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 18:56  توسط سعید از برلین  | 

یک روز صبح در نیویورک با دندان درد از خواب بیدار شدم. با یک دندان درد بسیار معمولی و فوق‎العاده دردناک. سمت چپ آرواره پائینم ورم کرده و درد می‎کرد.
من از عمه تروده Trude پرسیدم که آیا در این اطراف یک دندانپزشک خوب وجود دارد. خاله تروده سه نفر را می‎شناخت، همه در همان نزدیکی، فاصله‎‎ای که در نیویورک تقریباً چیزی مانند 25 کیلومتر خط هوائی معنا می‎داد.
من می‎خواستم بدانم کدامیک از این سه دندانپزشک بهترین می‎باشند. خاله تروده مدت زیادی فکر می‎کند:
"بستگی دارد. مطب اولی در وال استریت Wall Street قرار دارد. آنجا از خبرنگاران روزنامه پر است، و وقتی کسی یک پارکینگ پیدا می‎کند، فوری آنها با او مصاحبه می‎کنند. من فکر نکنم که با این دندان دردت به ریسک کردن بیرزد. از کنار مطب دومین پزشک اتوبوسی مستقیم به طرف اولین پارکینگی که از آن محافظت می‎گردد می‎رود، اما او پزشک مطلوبی نیست. من دکتر بلومن‎فلد Blumenfeld را پیشنهاد می‎دهم. او در محلی مانند محل ما زندگی می‎کند و همیشه در آگهی‎هایش تأکید می‎کند که در خیابان‎های فرعی نه چندان دور آنجا گاهی برای پارک ماشین جای خالی پیدا می‎شود."
این تعیین کننده بود. و آرواره پائینی من در این لحظه چنان باد کرده بود که وقت بیشتری برای از دست دادن وجود نداشت.
من ماشین عمو هاری Harry را برداشتم و با سرعت راندم.
پیدا کردن مطب دکتر بلومن‎فلد مدت زیادی طول نکشید. خیابان‎های فرعی هم که در آگهی از آنها نام برده شده بود آنجا بودند، اما محل پارک ماشین وجود نداشت. ماشین‎ها در دو سمت خیابان چنان چسبیده به هم پارک شده بودند که حتی آن سوزن معروف هم نمی‎توانست از میانشان بر زمین افتد؛ و بر روی سپرهای چسبیده به هم و بدون درز ماشین‎ها گیر می‎کرد.
مانند ماهواره‎ای که از خط مدارش خارج شده باشد مدتی دور محل راندم.
بعد یک معجزه رخ می‎دهد. من با چشمان خودم آن را دیدم. بدین معنی که: من معجزه‎ای را در مراحل اولیه آن ‎دیدم. من یک شهروند آمریکائی را که مشغول باز کردن در ماشینش بود می‎بینم و فوری در کنارش توقف می‎کنم:
"آیا می‎خواهید بروید؟"
"آیا من ــ چی؟ آیا می‎خواهم بروم؟" او نمی‎خواست آنچه را که شنیده است باور کند. "آقا، من برای این محل پارک دو سال تمام انتظار کشیدم و تازه پائیز قبل بعد از طوفانی که ماشین‎های پارک شده را جارو کرد و با خود برد اینجا را فتح کردم ..."
حالا تازه متوجه می‎شوم که سقف ماشین او مانند سقف ماشین‎های پارک شده دیگر توسط لایه کلفتی از گرد و غبار پوشیده شده است. بنابراین دیگر جائی برای امیدواری وجود نداشت.
من از او پرسیدم کجا می‎توانم احتمالاً جای پارک پیدا کنم.
جواب او بعد از مدت طولانی‎ای فکر کردن و پشت سر را خاراندن چندان خوب نبود:
"یک جای پارک ... منظور شما یک جای پارک خالی است؟ گفته می‎شود که در تگزاس باید هنوز چند جای پارک وجود داشته باشد. فراموش نکنید که به تعداد ماشین در آمریکا هر سال تقریباً تا 15 میلیون افزوده می‎شود. و طول ماشین‎ها در هر سال 10 اینچ بیشتر می‎شود. آخرین نظر سنجی نشان داده که 83 در صد از جمعیت مشکل پارک کردن ماشین را خطرناک‎ترین تهدید برای زندگی‎شان می‎دانند و فقط 11 در صد ترس‎شان از جنگ اتمی‎ست."
با این حرف از صندوق عقب ماشین خود یک روروک خارج می‎کند؛ یک پایش را روی آن می‎گذارد و بدون قفل کردن ماشین با فشار پای دیگر بر روی زمین از آنجا می‎رود.
من او را صدا می‎زنم و می‎گویم: "هی! شما در ماشین را قفل نکردید!"
او جواب می‎دهد: "برای چی؟ دیگر کسی ماشین نمی‎دزد. کجا باید ماشین را پارک کند؟"
دندان درد مرا به رفتن وامی‎دارد. تا جائی که چشم کار می‎کرد ماشین پارک شده پشت ماشین پارک شده قرار داشت، و جائی که ماشین پارک نشده بود یک تیر عمودی با یک تابلو قرار داشت، و بر روی تابلو نوشته شده بود: "از اول جولای تا پایان ژوئن ممنوع"، "توقف ممنوع از ساعت 0 تا 24، از شنبه تا جمعه از ساعت 24 تا 0". اما اگر جائی ماشین پارک نشده بود و تابلوئی هم قرار نداشت، صد در صد شیرهای آب آتش نشانی قرار گرفته بودند که بخاطر سختترین مجازاتهای نقدی و زندان کسی نزدیک‎شان هم نمیشود، حتی اگر جائی آتش گرفته باشد.
در خیابانی دورتر یک اعلامیه می‎بینم که در آن آمده بود: پارک کردن در اینجا در تاریخ هفتم ماه اوت بین ساعت سه و چهار بعد از ظهر مجاز است. من در نظر داشتم به طور جدی تا آن زمان منتظر بمانم، اما دندانم با این کار موافق نبود.
عاقبت چنین به نظرم می‎رسد که انگار خوشبختی می‎خواهد به من لبخند بزند. در مقابل یک ساختمان بزرگ محل خالی‎ای که برای پارک کردن ماشین رزرو شده بود را با این نوشته خوانا می‎بینم: "پارکینگ مجانی برای مشتریان‎مان." مانند برق ماشینم را آنجا پارک می‎کنم و پیاده می‎شوم، یک لحظه بعد احساس می‎کنم که از هر دو طرف شانه‎هایم را گرفتند و در لحظه بعدی بر روی صندلی‎ای که در دفتر یک شرکت بیمه قرار داشت با فشار نشانده شدم.
مردی در پشت میز به من سلام می‎دهد: "صبح بخیر، آقای محترم، چه مدت؟"
"تقریباً یکساعت و نیم."
نماینده بیمه در لیست تعرفه‎ها ورق می‎زند:
"برای نود دقیقه باید یک قرارداد بیمه آتش‎سوزی و خسارت تگرگ تا 10000 دلار ببندید."
من برایش توضیح می‎دهم که ماشین بیمه شده است.
"این را همه ادعا می‎کنند. ما نمی‎توانیم به این خاطر برای شما حقی قائل شویم."
"و من نمی‎توانم قرار داد بیمه 10000 دلاری با شما ببندم."
"پس باید جای پارک را ترک کنید."
"پس جای پارک را ترک می‎کنم."
در مقابل ساختمان شرکت بیمه یک سینما و در پشت سینما یک پارکینگ بزرگ قرار داشت. در پارکینگ ماشین‎های بزرگی پارک شده بودند. در جلوی ماشین‎ها یک پارکومتر قرار داشت که اجازه توقف تا حداکثر شصت دقیقه را نشان می‎داد. مردم تقریباً بدون توقف با عجله از سینما بیرون می‎آمدند، سکه‎ای در پارکومتر می‎انداختند و با عجله دوباره به سینما برمی‎گشتند.
با تاریک شدن هوا بنزین ماشین هم تمام می‎شود. من به پمپ بنزین می‎رانم و در اثنای پر شدن باک بنزین پرسیدم توالت کجاست. آنجا از پنجره بالا رفتم، سینه خیز از نوعی دالان گذشتم، به انباری رسیدم و از درب عقب خارج شدم و خود را در یک فضای تنگ و تاریکی که بوی چرم می‎داد یافتم. آن ماشینم بود که سرپرست با تجربه پمپ بنزین آنجا پارک کرده بود.
پوزخند تمسخرآمیز سرپرست پمپ بنزین غرور زخمی شرقی‎ام را تحریک می‎کند.
من می‎پرسم: "بجز این کار چه کار دیگری می‎توانید برای ماشین انجام دهید؟ بفرمائید، می‎شنوم!"
بی درنگ پیشنهاد می‎شود:
"تعویض روغن ــ ده دقیقه. تعمیرات اساسی ــ نیم ساعت. رنگ زدن ــ یک ساعت."
"سبز چمنی رنگ بزنید و روغن را هم عوض کنید."
بدون تأخیر به سمت مطب بلومن‎فلد به راه می‎افتم. سرعت تندی به قدم‎هایم می‎دهم، زیرا در ورقه‎ای که در پمپ بنزین به دستم داده بودند به وضوح چنین آمده بود: اگر شما برای بردن ماشین خود زمان یکساعت و ده دقیقه توافق شده را رعایت نکنید، ماشین شما در کوره‎ای که به همین خاطر در پارکینگ نصب شده است سوزانده خواهد گشت."
متأسفانه چون مدت‎ها تمرین نداشتم خیلی زود از نفس افتادم. من سوار اتوبوسی می‎شوم و در آخرین ایستگاه با تاکسی به سمت مطب بلومن‎فلد می‎رانم. وقتی به آنجا رسیدم 42 دقیقه گذشته بود و بنابراین باید به سرعت به پمپ بنزین بازمی‎گشتم. سر بزنگاه رسیدم، لحظه‎ای که سرپرست پمپ بنزین خودش را آماده کرده بود تا اولین پیت نفت را روی ماشین سبز چمنی رنگم بریزد.
حالا فقط یک امکان وجود داشت، و من مصمم بودم از آن سود ببرم: من با ماشین خودم تا مقابل مطب دکتر بلومن‎فلد راندم و ماشین را آنجا محکم به تیر چراغ برق کوباندم. من مانند نجات یافته‎ای از ماشین تصادفی پیاده می‎شوم و به مطب می‎روم.
درست زمانی که دکتر بلومن‎فلد مداوای دندانم را به پایان رساند، از پائین بوق عصبانی ماشینی به صدا می‎آید. از پنجره می‎بینم که صدای بوق از ماشینی‎ست که چسبیده به ماشین من ایستاده. من به سرعت پائین می‎روم. مردی که بوق می‎زد یکی دیگر از بیماران دکتر بلومن‎فلد بود که با عصبانیت از من بدرقه کرد:
"چه خیال کرده‎اید آقا؟ فکر می‎کنید که این تیر چراغ برق فقط به شما تعلق دارد؟"
من باید حق را به او می‎دادم. حتی در آمریکا هم فقط پولدارترین پولدارها می‎توانند تیر چراغ برق خصوصی داشته باشند.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23:45  توسط سعید از برلین  | 

من در پیش‎نویس‎های قبلی خود خواننده را با طعم کوچکی از فضای شوونیستی‎ای که در اسرائیل حاکم است و نمی‎توان آن را به اندازه کافی محکوم کرد آشنا ساختم. اکنون برای آشنا ساختن خواننده با یکی دیگر از جنبه‎های ذهنیت یهودی گزارشی از یک دست بازی پوکر می‎دهم که در یک بعد از ظهر خواب‎آلود بین من و دوستم ژوسل Jossele انجام گرفت. این بازی به خواننده درک عمیقی از روح یهودی آموزش می‎دهد، عمیق‎تر از تمام گزارشات (National Broadcasting Company (NBC از خاورمیانه.
مدتی می‎گذشت که ما در کنار میز نشسته بودیم و خاموش قهوه داخل فنجان را هم می‎زدیم. ژوسل بی حوصله شده بود و عاقبت می‎گوید: "بیا پوکر بازی کنیم!"
من می‎گویم: "نه، از ورق‎بازی متنفرم. من همیشه می‎بازم."
"کی از ورق‎بازی حرف می‎زنه؟ منظورم پوکر یهودیه."
ژوسل برایم بطور خلاصه قوانین بازی را توضیح می‎دهد. پوکر یهودی بدون ورق و فقط در ذهن بازی می‎شود، همانگونه که برای یک خلق دارای کتاب برازنده است.
ژوسل برایم توضیح می‎دهد: "تو به یک شماره فکر می‎کنی و من هم به یک شماره. برنده کسی‎ست که به شماره بالاتری فکر کرده است. خیلی ساده به نظر میاد، اما تله زیاد داره. بازی کنیم؟"
من گفتم: "موافقم. بازی کنیم."
هر یک پنج پیاستر Piaster روی میز گذاشتیم، بعد به صندلی تکیه دادیم و هر یک مشغول پیدا کردن شماره‎ای برای خود شد. بزودی ژوسل با اشاره دست فهماند که شماره‎اش را انتخاب کرده است. من هم تائید کردم که آماده‎ام.
ژوسل گفت: "خوب، بذار بشنویم که شماره‎ات چنده."
من گفتم: "11"
يوسل گفت "12" و پول را در جیب گذاشت. من می‎توانستم به خودم یک کشیده بزنم. زیرا که من اول به شماره 14 فکر کرده بودم ولی در آخر تا عدد 11 پائین آمدم، من خودم هم دلیل آن را نمی‎دانم.
من به ژوسل می‎گویم: "بگو ببینم، اگر من به عدد 14 فکر می‎کردم چه می‎شد؟"
"بعد من بازنده می‎شدم. هیجان بازی پوکر به همینه که آدم هرگز نمی‎تونه پایان بازی رو حدس بزنه. اما اگه اعصاب تو برای ریسک کردن ضعیفه، پس شاید بهتر باشه که دست از بازی بکشیم."
بدون پاسخ دادن به او ده پیاستر روی میز قرار می‎دهم. ژوسل هم همین کار را می‎کند. من با دقت به شماره‎ها می‎اندیشم و شماره 18 را انتخاب می‎کنم.
ژوسل می‎گوید: "لعنتی. من فقط 17 دارم."
با لبنخند رضایت‎بخشی پول‎ها را نوازش می‎کنم. ژوسل در خواب هم نمی‎توانست ببیند که من فوت و فن پوکر یهودی را به این سرعت بیاموزم. احتمالاً او حدس می‎زد که من 15 یا 16 را انتخاب خواهم کرد و نه شماره 18 را. حالا با خشم قابل درکی پیشنهاد دوبرابر کردن بانک را می‎دهد.
من می‎گویم "هر طور که مایلی" و توانستم به زحمت پیروزی کوچکی را در صدایم سرکوب کنم، زیرا من در این بین شماره خارق‎العاده 35 را انتخاب کرده بودم!
ژوسل می‎گوید: "شماره‎ات"
"!35"
"!43"
ژوسل با این حرف چهل پیاستر را برمی‎دارد. من احساس می‎کردم که خون به مغزم هجوم برده است.
صدایم می‎لرزید:
"اجازه دارم بپرسم که چرا دفعه قبل 43 نگفتی؟"
ژوسل جواب می‎دهد: "چون دفعه قبل 17 را انتخاب کرده بودم. هیجان بازی پوکر هم به همینه که آدم هرگز ــ"
من حرف او را با عصبانیت قطع می‎کنم و می‎گویم " یک پوند" و اسکناسی یک پوندی روی میز پرت می‎کنم. ژوسل رزم‎آورانه پول خود را آرام کنار اسکناس من قرار می‎دهد. هیجان غیر قابل تحمل شده بود.
من با بی تفاوتی مصنوعی‎ای می‎گویم: "54".
ژوسل می‏غرد: "خیلی بد شد! شماره من هم 54 است. برابر. ما باید یک دور دیگر بازی کنیم."
مغزم مانند برق شروع به کار می‎کند. در خیال به او می‎گویم: پسرم، احتمالاً فکر می‎کنی که دوباره شماره 11 یا چیزی شبیه به آن را انتخاب خواهم کرد! اما تو دچار تعجب می‎شوی ... من شماره شکست‎ناپذیر 69 را انتخاب می‎کنم و به ژوسل می‎گویم:
"ژوسل، حالا نوبت توست که شماره‎ات را اعلام کنی."
با عجله‎ای مشکوکانه حرفم را تائید می‎کند: "بفرما. شماره 70 برای من کافیه!"
من مجبور شدم چشمانم را ببندم. نبض‎هایم طوری مانند چکش می‎کوبیدند که از محاصره اورشلیم تا حال چنین نکوبیده بودند.
ژوسل فشار می‎آورد: "خوب؟ شماره‎ات چنده؟"
من زمزمه کنان می‎گویم: "ژوسل، مهم نیست که تو باور کنی یا نه، من شماره را فراموش کردم."
ژوسل خشمگین می‎گوید: "دروغگو! تو شماره را فراموش نکردی، من این را می‎دانم. تو شماره کوچک‎تری انتخاب کردی و می‎خواهی حالا آن را اعلام نکنی! یک کلک قدیمی! خجالت بکش!"
دلم می‎خواست با مشت تو دهان زشت و کجش می‎کوبیدم. اما به خود مسلط می‎شوم و بانک را به دو پوند بالا می‎برم و در همان لحظه به 96 فکر می‎کنم ــ یک رقم واقعاً مرگ‎بار.
در چشمان ژوسل خیره می‎شوم و می‎گویم: "جانور بد بو، بگو چی داری!"
ژوسل خود را روی میز خم می‎کند و به چشمم خیره می‎شود و می‎گوید: "!1683"
ضعف بی ثباتی اندامم را می‎لرزاند.
با صدائی که به زحمت قابل شنیدن بود می‎گویم: "1800"
ژوسل می‎گوید "مضاعف double" و چهار پوند را در جیبش می‎گذارد.
"چرا مضاعف؟ مضاعف یعنی چه؟!"
ژوسل مانند آموزگاران می‎گوید: "آروم باش. اگر تو در بازی پوکر تسلط به خویش را از دست بدی، پیرهن و شلوارتو می‎بازی. هر بچه‎ای می‎تونه بهت توضیح بده که شماره من در حالت مضاعف بیشتر از شماره توست. و به این دلیل ــ"
وزوز کنان می‎گویم "کافیه!" و یک اسکناس پنج پوندی روی میز می‎اندازم.
"!2000"
"!2417"
"مضاعف!" و با تمسخر و پوزخند دستم را به طرف پول‎ها می‎برم، اما ژوسل مچ دستم را می‎گیرد و با تأکیدی بیشرمانه می‎گوید "مضاعف!" و ده پوند به او تعلق داشت. در جلوی چشمانم پرده قرمز خونین رنگی در اهتراز بود.
با زحمت می‎گویم: "پس تو یک چنین آدمی هستی، با چنین روش‎هائی سعی می‎کنی از من پیشی بگیری! انگار من نمی‎تونستم دفعه قبل این کار را بکنم."
ژوسل حرفم را تائید می‎کند: "البته که تو هم می‎تونستی دفعه قبل این کار را بکنی، من حتی تعجب کردم که چرا این کار را نکردی. حبیبی، این چیزها اما در پوکر پیش میاد. یا آدم بلده پوکر بازی کنه یا بلد نیست. و اگر نمی‎تونی باید حتی به فکر بازی کردن هم نیفتی."
بانک حالا ده پوند شده بود.
با دندان قروچه می‎گویم: "خواهش می‎کنم، اعلام کن!"
ژوسل پشتش را به صندلی تکیه می‎دهد و با آرامشی جنگ‎طلبانه شماره‎اش را اعلام می‎کند:
"4"
من با شادی فریاد می‎کشم "!100000"
اما صدای ژوسل بدون هیچگونه نشانه هیجانی به گوش می‎آید:
"اولتیمو !Ultimo" و بیست پوند را به طرف خودش می‎کشد.
هق هق کنان درهم می‎شکنم. ژوسل سرم را دل‎جویانه نوازش می‎کند و به من می‎آموزد که طبق روش قانون هویل Hoyle بازیکنی که اول اعلام اولتیمو کند بدون هیچگونه ملاحظه‎ای به شماره‎ها برنده بازی‎ست. این لذت بازی پوکر است که آدم در کمتر از ثانیه‎ای ــ"
آخرین پولم را در دستان سرنوشت می‎گذارم: "بیست پوند!"
بیست پوند ژوسل در کنار پول‎های من قرار داشت. بر پیشانی‎ام عرق سردی نشسته بود. به چشمان ژوسل مستقیم خیره می‎شوم. او ظاهراً کاملاً آرام بود، اما وقتی او پرسید "اول چه کسی اعلام می‎کنه؟" لب‎هایش کمی می‎لرزیدند.
من دام‎گسترانه می‎گویم "تو" و او مانند سهره‎ای در تله‎ام گیر می‎افتد.
او می‎گوید "اولتیمو" و دستش را برای برداشتن گنج طلا دراز می‎کند.
حالا نوبت من بود که مچ دستش را بگیرم.
من خشک و آهنین می‎گویم: "صبر کن، بن گوریون !Ben Gurion" و چهل پوند را به طرف خودم می‎کشم و توضیح می‎دهم: بن گوریون از اولتیمو قوی‎تره. اما دیگه دیر وقت شده حبیبی. ما دیگه باید بازی را تمام کنیم."
خاموش از جا برخاستیم. ژوسل قبل از رفتن برای پس گرفتن پولش تلاش می‎کند. او مدعی می‎شود که بن گورین فقط یک اختراع از طرف من است. من با او مخالفت نکردم. اما به او گفتم، هیجان بازی پوکر در این هم است که پول برده شده را هرگز پس نمی‎دهند.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:43  توسط سعید از برلین  | 

انسان نیروهای طبیعت را در خدمت خود درآورده و حتی کویر را هم به شکفتن واداشته است. در حال حاضر در صحرای نگب Negev پنبه رشد می‎کند. تنها صحرائی که هنوز در مقابل انسان مقاومت می‎کند در سر خود انسان قرار دارد.

نهم ژوئن.
امروز هنگام صرف صبحانه عکسی از خروشچف Chruschtschow در روزنامه دیدم که مجبورم ساخت بلند بخندم. چطور می‎تواند یک مرد، و در عین حال رهبر یک خلق بزرگ چنین کله طاسی داشته باشد که به زحمت از یک توپ بیلیارد جلا داده شده قابل تشخیص است؟
از چنین چیزی باید اجتناب کرد!
تحت تأثیر خروشچف نزدیک آینه می‎شوم تا وضعیت موی سرم را بررسی کنم. بعد از چند دقیقه مشاهده دقیق، به نظرم چنین می‎رسد که انگار موی کنار شقیقه‎هایم کمی عقب نشسته‎اند. حالا، این می‎تواند شخصیت روحانی حالت چهره‎ام را کمی بالا ببرد. در سن و سال من این امری کاملاً طبیعی‎ست و برایم <مشکلی> ایجاد نخواهد کرد.
دهم ژوئن.
امروز بعد از توالت صبح بر حسب اتفاق نگاهم به شانه‎ مویم افتاد. من 23 تار مو را بر روی آن شمردم. اما من نگرانی به خود راه نمی‎دهم. آرایشگرم، که او را اتفاقی در مغازه‎اش ملاقات کردم، من را مطمئن ساخت که ریختن روزانه 10 تا 23 تار مو در روز امری معمولی است.
او گفت (و او باید خوب بداند): "اصلاً مهم نیست. طاسی ارثی است. فقط مردانی که اجدادشان سر طاسی داشته‎اند در خطرند."
در خانه اتفاقی یک عکس خانوادگی از پدر بزرگم و هشت برادر او پیدا می‎کنم. همه آنها سر طاسی داشتند. فکر کنم بهتر است که آرایشگر من بجای بحث در باره تئوری ارثی بودن طاسی سر و حرف‎های مزخرف زدن به کار اصلی خودش بپردازد.
سوم سپتامبر.
خیلی عجیب است. موهایم از وقتی که توجه زیادی به آنها می‎کنم مشغول ریختن‎اند. البته بجز من کسی متوجه آن نمی‎شود. حداقل ریزش مو در حال حاضر روزانه به سی عدد رسیده است. اما دلیلی برای نگرانی نیست، نه، فقط دلیلی‎ست برای مراقب بودن. برای روزنامه محبوبم نامه‎ای نوشتم و درخواست اطلاعات کردم و در ستون "مشاور عشاق" جواب زیر را پیدا کردم:
"هشدار، تل آویو. مو زائده لطیفی‎ست به شکل نخ که در قسمت‎های مشخص بدن پستانداران رشد می‎کند. تجربه نشان داده است که قسمت مشخصی از بدن بعضی از پستانداران می‎تواند دچار ریزش مو شود. در نزد انسان از جنس مذکر این یک روند کاملاً معمولی‎ست، و فقط وقتی موجب نگرانی باید بشود که ریزش مو ابعاد قابل توجه‎ای به خود بگیرد. در چنین حالتی باید با یک پزشک مشاوره کنید."
من به یک پزشک مراجعه کردم. او قلب و کلیه‎هایم را معاینه کرد، همچنین ریه، آپاندیس و طحالم را، فشار خونم را گرفت، با اشعه ایکس یک تست اساسی کرد، نوار قلب گرفت، و اعلام کرد که کاملاً سالم هستم. در رابطه با مویم توضیح داد که متأسفانه نمی‎شود کاری انجام داد و اگر موها بخواهند بریزند خواهند ریخت.
یازدهم فوریه.
مدل جدید مویم تناسب خیلی خوبی با خطوط شیطنت‎آمیز چهره‎ام  دارد. تمام مویم خود را در یک کلاف کوچک خنده‎دار متحد ساخته و به خط فرضی فاصله دو گوشم می‎رسد، و از آنجا لاابالانه و کمی استثنائی به سمت عقب و بر روی بقیه پوست بی موی سرم می‎درخشد.
در مقاله قابل توجه‎ای که بر اساس اسناد تاریخی نوشته شده است می‎خوانم که تعداد زیادی از مردان مشهور تا حدی یا کاملاً طاس بوده‎اند: چنگیز خان، یول برینر، شهردار تل آویو. حتی یک پادشاه فرانسوی به نام چارلز کله طاس هم وجود داشته است.
بیست و هفتم می.
آرایشگرم می‎گوید که مردان کله طاس غالباً با استعدادتر از مردان مو دار هستند، مخصوصاً در بعضی از مواقع خاص. این یک حقیقت علمی ثابت شده است. او می‎گوید، اما با این وجود لازم نیست که من نگران باشم. او پیشنهاد داده که سرم را تیغ بیندازم تا نور طبیعی خورشید بتواند محل ورود بهتری برای نفوذ به ریشه مو پیدا کند. به این وسیله رشد مو تحریک می‎شود و مو دوباره تازگی و جوانی خود را بدست می‎آورد. نه به این خاطر که محتاج به چنین کاری باشم ــ من فقط بخاطر خوش کردن دل او اجازه این کار را دادم. بعد وقتی که در آینه نگاه کردم، تقریباً نزدیک بود بیهوش شوم: صورت وحشیانه جوان یک گانگستر در آینه به من نگاه می‎کرد. من خودم را در گوشه تاریکی از دکان سلمانی مخفی کردم. بعد از تاریک شدن هوا دزدانه به خانه رفتم. سامسون، سامسون، حالا چه زیاد من تو را درک می‎کنم!
بیست و هفتم آگوست.
امروز برای اولین بار جرأت کردم دوباره در روز روشن از خانه خارج شوم. در زمان گوشه نشینی‎ام کتاب‎های متعددی در باره خروشچف و خدمات بزرگش خواندم. خروشچف در دوران جوانی موهایش را از دست داد. من نمی‎توانم به خودم کمک کنم، اما کمونیسم هم بی تقصیر نیست.
اینکه موهای من در این بین ناپدید شده‎اند، می‎تواند به این دلیل باشد که آنها سه ماه تمام نور خورشید به خود ندیده بودند. سر من مانند منظره‎ای از ماه شده است که فقط توسط یک نوار کوچک از گیاه نازکی در کنار خط استوا قطع می‎شود. من در آستانه ناامیدی بودم که در روزنامه آگهی زیر را کشف کردم.

من در آستانه ناامیدی بودم! سرم مانند منظره‎ای از ماه شده بود که فقط توسط یک نوار کوچک از گیاه نازکی در کنار خط استوا قطع می‎گشت.
من ناامید نشدم! من مویم را با اکسیر معجزه آسای آمریکائی Isotropium Superflex معالجه کردم و اکنون هم کاملاً شفا یافته‎ام، و همچنین پدر خوشبخت‎تری برای دو فرزندم شده‎ام.
قابل خرید در لوله‎های فقیرانه کوچک برای افراد خسیس به قیمت یک فوند و بیست سنت، در لوله‎های غول پیکر برای مردانی با شم اقتصادی به قیمت نه پوند و هشتاد سنت.

من یک لوله غول پیکر خریدم تا روند کار را سریع‎تر کنم.
هفده نوامبر.
نباید ناگفته بماند که این Isotropium Superflex روند را سریع‎تر ساخت.
تعدا موهایم به بیست و هفت تار تقلیل یافته، و من شروع کرده‎ام جهان را با چشمانی روشن‎گشته تماشا کنم. تصادفی نیست که تمام مالکین بزرگ صنایع، کاپیتان‎های اقتصاد، دانشمندان و محققین افراد کله طاسی هستند، مخصوصاً بعد از پشت سر نهادن سن مشخصی از عمر. هنوز کسی متوجه چیزی نشده است، زیرا که من مویم را بطرز ماهرانه‎ای از پشت به طرف جلو شانه می‎کنم، طوریکه این برداشت اجباری را در نظر می‎آورد که انگار موهایم از جلو به سمت عقب شانه شده است. این کلک کوچک اکثراً در استخر وقتی موهایم خیس‎اند و به شانه‎هایم می‎چسبند قابل رویت است.
بیست و نهم ژانویه.
امروز یک حادثه زشت خلق و خویم را تلخ ساخت. من در صف خرید بلیط سینما ایستاده بودم که یک جوان ولگرد از دوست دخترش که چند متر با فاصله از من در صف ایستاده بود پرسید:
"پوگو کجاست؟"
دختر ــ یک موجود بدوی و بی نزاکت ــ مرا نشان داد و گفت:
"او آنجا در پشت آن مرد کله طاس ایستاده."
برای اولین بار بود که من چنین کنایه‎ای شنیدم. به شرطی که این بز اصلاً منظورش با من بوده باشد. با در نظر گرفتن آرایش مویم مایلم ترجیح بدهم که در آن شک کنم: هشت تار موی فرفری از سمت چپ سر به سمت راست می‎دوند، سه تار موی دیگر ــ گوستی Gusti، لیلی Lili و مودکه Modche ــ در زاویه مناسبی آنها را با تلاش بطور مورب قطع می‎کنند. برای پشت سر یوسی Jossi مأموریت داشت. نه، هرچه بیشتر فکر می‎کنم، بیشتر مطمئن می‎گردم که منظور این دختر کوچک احمق باید فرد دیگری باشد. یک آدم کله طاس.
دوم می.
من مشغول بیشتر روشن‎تر و بالغ‎تر شدنم. علاقه رو به رشد من به مشکلات مذهبی احساس زندگی دیگری را در من زنده ساخته است، و درخشندگی باشکوه سنت هم همین کار را با من می‎کند. من معنای عمیق فرامین و قوانین‎مان را کشف می‎کنم. بخصوص شبات Sabbat را با دقت کامل انجام می‎دهم و سرم را مدام می‎پوشانم ــ همانطور که مردم می‎دانند، نشانه برتری روحی (Leviticus VIII, 9). در زیر کلاه من دیسیپلین آهنینی بر قرار است.
گوستی در سان دیدن صبحگاهی امروز غایب بود. من با خواندن نام تک تک آنها یک کنترل انجام دادم و پی بردم که جمع افراد حاضر به چهار تار مو رسیده است. کمی دیرتر گوستی را بی جان کنار یقه پیراهنم پیدا کردم. او درازترین و قوی‎ترین موئی بود که من هنوز داشتم. مسیرهای سرنوشت مبهم‎اند. من مودکه را در جای خالی گوستی انداختم و برای اینکه چیز بیشتری از آنچه است دیده شود آن را کمی برس کشیدم.
سیزدهم آوریل.
حالا یوسی کاملاً تنهاست. آرایشگرم در ستایش از او زیاده‎روی کرد و به من پیشنهاد داد او را به نفع تولد نیرومند دوباره‎ای تیغ بیندازم. من اجازه این کار را ندادم. من مایل نیستم دوباره مانند یک آدم کله طاس دیده شوم. من یوسی را به یک شستشو با شامپو کلروفیل‎دار بر ضد شوره مهمان کردم. وقتی که یوسی دوباره خشک شد، او را کج و معوج روی سرم قرار دادم. او باید هرچه که مایل است جا و زمین داشته باشد.
بیست و هشتم جولای.
آنچه اجتناب‎ناپذیر بود اتفاق افتاد. یوسی دیگر زنده نیست. او در چرم داخل کلاهم گرفتار و از ریشه کنده شد. من به یاد مرگ غم انگیز ایزادورا دانکن Isadora Duncan افتادم. خودکشی؟
بیست و نهم جولای.
باید با این موضوع که من تا اندازه‎ای تمایل به کله طاسی دارم کنار بیایم.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 15:0  توسط سعید از برلین  | 

حیوان فراموش نمی‎کند که هنوز حیوان است، اما انسان می‎تواند فراموش کند که انسان شده است.
شاید حیوان آرزوی انسان گشتن بکند، اما انسان هرگز آرزوی دوباره خر و گاو و میمون شدن نخواهد کرد.
حیوان می‎تواند زبان انسان را بیاموزد، اما انسان نه تنها زبان حیوانات را نمی‎فهمد، بلکه حتی زبان خودش را هم به سختی می‎آموزد.
حیوانات می‎دانند چه بخورند تا زنده و سالم بمانند، انسان نمی‎داند چه چیزی برای خوردن خوب است، هر چیزی را می‎خورد، مسموم و بیمار می‎گردد و می‎میرد.
حیوان همنوع خود را نمی‎کشد، انسان اما هم همنوع خود را می‎کشد و هم حیوان را.
حیوان بخاطر شغل و مقام و قصر و ثروت به دیگر حیوانات زحمت روا نمی‎دارد، انسان اما به خاطر این چیزهاست که زندگی می‎کند، می‎کشد و می‎میرد.
همه حیوانات مرام کمونیستی دارند و مالکیت خصوصی برایشان بی بهاست، اما انسان هنوز هم میل به انباشتن ملک و مال دارد و در حال حاضر سرمایه‎دار و ضد کمونیست‎ است!
 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 15:30  توسط سعید از برلین  | 

 
بعضی از مشکلاتی که باید مهاجرین جدید با زحمت زیاد با آنها دست و پنجه نرم کنند برای ساکنین دیگر این سرزمین ابداً وجود ندارند: برای متولدین این سرزمین که به اصطلاح صبرائی Sabra نامیده می‎شوند.
تفاوت نسل جوان از نسل پیر در ایالات متحده آمریکا به طور عمده در این نهفته است که جوان‎ها بیشتر از Fluid Drive و ترمز همزمان هر چهارچرخ می‎فهمند. در اسرائیل تفاوت میان پدران و فرزندان چنان بزرگ است که با کلمات ابداً قابل توضیح دادن نیست، بلکه فقط با مثال‎ها قابل فهمیدن است:
یکی هیئت دانشجوئی از صبرا برای شرکت در یک کنگره دانشجوئی به پراگ می‎رود. این در زمانی بود که کمونیست‎های چکسلواکی در اثر ایجاد انحناء در خط مشی حزب کمونیست کاملاً رسمی موظف به یهودی ستیزی بودند. در نتیجه چند جوان متعصب کمونیست چکسلاوک موقعیت را مغتنم شمردند که به دانشجوئی صبرائی که کنار میز نهار آنها نشسته بود در هر فرصتی با فریاد "یهودی! یهودی! یهودی!" اهانت کنند. به نظر می‎آمد که درگیری دسته جمعی اجتناب‎ناپذیری رخ دهد، اما چنین نشد. دانشجویان صبرائی نهار خود را آرام به پایان رساندند و همانگونه آرام نیز سالن غذاخوری را ترک کردند.
کسی از آنها پرسید که آیا مگر آنها فریادها را نشنیده‎اند؟
جواب این بود: "البته که فریادها را شنیدیم. آنها ما را یهودی خطاب کردند. خوب که چی؟ این مشخص است که ما یهودی هستیم."
اینکه می‎توانستند آنها را با یک قصد دشمنانه حذف کنند به ذهنشان نمی‎رسید. آنها نمی‎دانستند که فریاد "یهودی!" حتی یک فحش به حساب می‎آمد.
ظاهراً فرد صبرائی تا اندازه‎ای دقیقاً متناسب نژاد ایده‎آل ناسیونال سوسیالیست‎هاست . فرد صبرائی فقط کمی بزرگتر رشد کرده و موهایش تقریباً روشن‎تر است. پدران کمی کم‎تر رشد کرده یهودی پسران رشید خود را با مخلوطی از غرور و ترس تماشا می‎کنند. مخصوصاً پدربزرگان یهودی! آنها نوه‎های خود را دیگر درک نمی‎کنند و نمی‎دانند با نوادگان خود که از پس عرب‎ها برآمده‎اند چگونه کنار آیند.
بر روی یک نیمکت پارک شاهد ماجرای زیر می‎گردم.

من بر روی این نیمکت پارک دو همسایه داشتم. یکی از آنها آقای سالخورده‎ای بود که در حال مطالعه عمیق یک روزنامه یهودی بود و لبانش بدون صدا تکان می‎خوردند و عینکش مدام تهدید به لیز خوردن از نوک بینی می‎کرد. همسایه دیگری پسری تقریباً ده ساله بود و تا جائیکه من می‎توانستم ببینم یک رمان جنائی و سراسر خونین می‎خواند. ناگهان او پرسش‎گرانه رو به آقای سالخورده می‎کند و می‎پرسد:
"پدر یزرگ ــ تفتیش عقیده یعنی چی؟"
پدر بزرگ روزنامه را می‎بندد، عینکش را به بالای بینی هل می‎دهد و با رغبت جواب می‎دهد:
"ایگال Yigal کوچک من، صدها سال پیش در دوران سیاه قرون وسطی، پدران ما زندگی سختی داشتند. آنها را در گتوهائی حبس می‎کردند که با دیوارهای بلند محاصره شده بودند، و هر مسیحی‎ای می‎توانست به آنها لگد بزند و به رویشان تف بیندازد و هر طور که مایل است آنها را تحقیر کند. بله، بله. آن زمان چنین بود. مأمورین مالیات شاهزادگان و اسقف‎ها آخرین پول آنها را اگر که همسایگان مهربان نربوده بودند می‎دزدیدند. خردمندان ما را زنده زنده می‎سوزاندند، مردان ما با کمترین مزد مجبور به خدمت بودند، زنان ما ــ"
ایگال حرف او را قطع می‎کند: "صحیح. کافیه. پدر بزرگ، من از تو پرسیدم تفتیش عقاید یعنی چی."
"صبر کن. من داشتم بهش می‎رسیدم. تفتیش عقاید یک روش بی رحمانه و وحشتناک بود برای ارعاب کسانیکه به دگم‎های کلیسا شک می‎کردند. البته قربانی‎ها تقریباً همیشه یهودی‎ها بودند ..."
"چرا <البته>؟ به چه دلیل؟"
آقای سالخورده عصبانی می‎شود: "نمی‎خوای بذاری من روزنامه‎ام را بخونم؟ بسیار خوب پس خوب گوش کن. در شکنجه‎گاه‎های زمان تفتیش عقاید قربانی‎ها توسط راهبانی با شنل قرمز رنگ به طرز وحشتناکی شکنجه می‎شدند. با انبرهای گداخته بدنشان را می‎سوزاندند، آنها را از پا آویزان می‎کردند، و شهدای ما را زنده زنده ــ"
ایگال دوباره حرف او را قطع می‎کند: "کافیه. از روی بقیه داستان تا انقلاب می‎تونی بپری."
"تا کدام انقلاب؟"
"این چه سؤالیه؟ تا انقلاب یهودی‎ها بر ضد راهبین!"
"ایگال، حرف‎های احمقانه نزن. پدران ما مؤمنان خداترسی بودند و بر علیه خواست الهی کاری انجام نمی‎دادند."
"یعنی چه؟ می‎خوای بگی که خدا ... که او تفتیش عقاید را می‎خواسته؟"
"خجالت بکش، ایگال! آدم اینطور در باره خدا حرف نمی‎زنه! و پدران ما قهرمانان بزرگی بودند که در توده هیزم افروخته هم از ایمانشان دست نکشیدند. اعتقادشون تزلزل‎ناپذیر و نیروی درونی‎شون بسیار چشمگیر بود."
"عالیه! پس عاقبت بر علیه راهبین به حرکت افتادند؟"
"ایگال، من همین حالا به تو گفتم که پدران ما، یادشان فرخنده باد، حتی در زیر وحشتناک‎ترین شکنجه‎ها مقاوم باقی ماندند و با آخرین نفس خود از خدای ابدی تشکر می‎کردند که اجازه پیروزی به دشمنان‎شان را نمی‎دهد ... در دره مرگ می‎روم ... (مرد سالخورده با تکان دادن خود شروع به خواندن مزامیر داوود Psalm می‎کند) ... اما رنجی برایم رخ نخواهد داد، زیرا که آقا، خدای من، همراه من است ..."
ایگال خیلی خشک توضیح می‎دهد" من نمی‎فهمم. چطور می‎توانستند آنها بخوانند که درد نمی‎کشند، در حالی که توسط راهبین سوزانده می‎شدند؟ اگر راهبین این را می‎خواندند، می‎شد فهمید ــ"
"ساکت، پسر بی ادب! تنها عذرت این است که تو نمی‎دونی از چه چیزی حرف می‎زنی. ایمان پدران ما به عدالت خدا چنان محکم بود که رنگ صورت شکنجه‎گران از ترس زرد می‎گشت و بخاطر ترسشان بیشتر و بیشتر قربانیان بی گناه را می‎کشتند."
ایگال التماس می‎کند: "پدر بزرگ! خواهش می‎کنم، حالا کمی هم از انقلاب برام تعریف کن! فقط از یک انقلاب کوچک! خواهش می‎کنم!"
"ساکت، تو *شگس Schegez کوچولو! می‎خوای یاد شهدای ما رو بی حرمت کنی؟ اگر آنها در مقابل این تفتیش عقاید مقاومت نمی‎کردند، حالا تو یهودی نبودی ..."
ایگال با خشم می‎گوید: "این حقیقت نداره! من در هر صورت یک یهودی بودم، زیرا من در اسرائیل به دنیا آمده‎ام!"
"تو یک بت پرستی، و دیگر هیچ! زیرا تو هیچ احترامی برای شجاعت پدرانمان قائل نیستی!"
ایگال می‎گوید "چرند و پرند!" و از جا می‎جهد. "تو می‎خوای متقاعدم کنی این خواسته خداست اگه راهبین منو بسوزونن؟ پدر بزرگ عصبانی نشو، اما این مزخرفه. و پدران تو باید آدم‎های خیلی بی دست و پائی بوده باشن!"
ایگال با این حرف آنجا را ترک می‎کند و می‎گذارد که ما آنجا بنشینیم.
مرد سالخورده با عصبانیت پشت سر او فریاد می‎زد: "تو چی می‎گی؟ چی؟". بعد در حالی که سرش را با تأسف تکان می‎داد مرا مخاطب قرار داد: "بی دست و پا ... آیا هرگز چنین گستاخی‎ای به گوشتان خورده بود! و ما کشورمان را برای این جوجه ساختیم! برای این نوزادان ناشایست کودکان نادانمان! آیا اینها وحشتناک نیستند؟ شما خودتون بگید: آیا اینها ترسناک نیستند؟" او سرش را دوباره تکان داد، آه عمیقی کشید و آرام گفت: "خدا بهشان برکت بدهد."
 
_ پایان _

 
*یهودیان ارتدکس آن دسته از جوانانی را که فقط امیال دنیوی برایشان اهمیت دارد با عنوان شگس می‎خوانند. در زمان‎های گذشته این نام‎گذاری توهین مرگ‎باری به شمار می‎آمد. امروزه مردم صبرا به آن طوری سخت عادت کرده‎اند که دیگر ابداً در برابر آن عکس‎العملی نشان نمی‎دهند."

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ساعت 19:18  توسط سعید از برلین  | 

دلقکی قبل از دار زدن خود در نامه‎ای نوشت: از چیزی که متنفر بودم (جدی بودن) به سرم آمد. اما اجازه نمی‎دهم بد اخلاقی هم از پی جدی بودن به سراغم آید.
 
***
آقا جلال پنجاه سال از هفتاد سال عمرش را در غرب زندگی می‎کند، می‎گوید خدا را شکر نه تنها غرب‎زده نشدم بلکه فرزندان و دو نوه‎ام هم که در غرب به دنیا آمده‎اند از شرقی هم شرقی‎ترند، باور نمی‎کنی بشکن بزن ببین برات چه قری می‎دن و چه باباکرمی می‎رقصن!
 
***
خروس به پاسپورتش نگاهی انداخت، آهی کشید و به رفیقش گفت: تو هم برو هرچه زودتر پاسپورت بگیر، اینطور که بوش میاد همین روزا در بین مردم انواع چلو و پلوها با خروس مد می‎شه!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 16:46  توسط سعید از برلین  | 

خاطره ــ و این خنده و شادی‎ای دو نفره بود، وقتی آدم از برابر گوله‎های برف فرار می‎کرد و خود را در آغوش باز دیگری می‎انداخت. و بدن برهنه در یک اتاق نیمه تاریک بود، زیباتر اگر که در زیر سایه درخت‎ها می‎بود، در هوای معتدل تابستانی، وقتی شانه‎های برهنه به همدیگر سائیده و بی غرضی به تمایل مبدل می‎گشت. و این خاطره حرکت آهسته دو بدن بی نفس و موافق بر روی تشکی به کنار رفته و چهره خواب‎آلود و خندان یک معشوق و بی قیدی مشترک آن دو نفر بود. به خاطر آوردن (و توانائی به خاطر آوردن آنا را آسوده می‎ساخت) اینکه آنا از زمانیکه عاشق شده است او را دوست داشته‎اند فوق‎العاده بود. همچنین خارج از عشق نیز اندام مردان و زنان آنجا بودند. اگر چهره‎ها خوشایندش نبودند، اما اندام‎ها که آنجا بودند، در مترو یا در یک پارتی، خدا را شکر معصومیت بدن آنجا وجود داشت. برای به یاد آوردن اندام‎ها لازم نیست که حتماً آنها را لمس کرده باشی. کافی بود که آنها را دیده و شناخته باشی. (یک سال پیش در روزهای زمستانی‎اش در انگلیس، در شب بارانی روزیکه آنا در کنفرانس‎ها به سر می‎برد. خسته از سخنان بیهوده، دیدگاه‎ها و نزاکت در خیابان‎های لندن می‎رفت و چیزی درک نمی‎کرد، به مردم تنه می‎زد و می‎گذاشت که مردم او را با خود اینسو و آنسو بکشند، حریص هوا بود و گرسنه زیبائی و در برابر خود چنان غریب به نظر می‎آمد که فاقد همه چیز گشته بود. برای اینکه به خود بیاید به یک پارک پناه می‎برد. در زیر قطرات درختان مردی به طرفش می‎رود، آنا با او تنها در پیاده‎رو بود. در نگاه اول و در فاصله‎ای نامشخص یک انسان، بعد یک بارانی و چهره ــ آنا گفت، مطمئن، هوشیار ــ، یک نگاه بر اندام آنا و یک لبخند شکفته، بعد مرد رفت، آنا می‎توانست او را پسندیده باشد.
این یک لحظه برای همیشه کافی بود. آنا مرد و اندامش را شناخت، خود او هم از طرف مرد شناخته شده بود، طوری که آنا دوباره به امکان عاشقی آگاه شده بود و خستگی‎اش دیگر نقشی بازی نمی‎کرد. دو ساعت بعد به من تلفن کرد و ماجرا را با آواز روشن صدایش برایم تعریف کرد؛ بی کله باش و مرا ببوس!)

آنا شب از بروکسل بازگشت. من او را از ایستگاه قطار به خانه آوردم. برایم مانند همیشه پس از یک سفر خیلی تعریف کرد، مفصل‎ترش را می‎تواند دیرتر برایم تعریف کند. من متوجه می‎شوم که او گوشواره‎های تازه در گوش دارد (این عادت اوست که وقت تلفن کردن گوشواره را از گوش چپ خود در می‎آورد). خنده‎اش از نفس افتاده است، چشمانش می‎درخشند. تعداد بی شماری کتاب و لباس دارد و برایشان یک چمدان مخصوص خریده بود. یک قوری، عودهای هندی و تنباکوی سیاه‎رنگ با خود آورده بود. او به یک نمایشگاه عکس رفته بود، دوبار فیلمی از باستر کیتون Buster Keaton دیده و اتفاقی در یک صبحانه با شامپاین که در یک ساختمان تازه ساز یک پارکینگ برقرار بود شرکت کرده بود، فی‎البداهه، خارق‎العاده، با اجاق الکل سوز، مبل‎های تاشو، گرامافون، و آنا آنجا اصلاً آدم‎ها را نمی‎شناخت. او به رستوران‎های مختلفی رفته بود، رستوران‎های شیک، و حالا می‎داند که ویسکی چطور ساخته می‎شود، او طرز ساخت آن را ــ بعنوان تمجید به اصطلاح ــ از یک سرآشپز مهربان بدست آورده بود. آنا چند آدم غیر معمول خوشایندی را ملاقات کرده بود و کلاً آنقدر تجربه کسب کرده بود که هنوز هم گیج است ــ
ــ و چهره‎اش در صبح روز بعد، بی حرکت در تخت‎خواب در تاریک روشن هوا، ساعت‎ها بی حرکت، تا اینکه خورشید چشمانش را می‎زند. چشمان باز و نگاه اندیشناک، آرام و بی حرکت‎اش به صورتم، و یک بار دیگر هیچ چیز نمی‎گوید.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 0:29  توسط سعید از برلین  | 

وقتی بیائی خانه کوچکم را تمیز خواهی یافت؛ جارو زده و گردگیری شده. تمام رخت‎هایم بوی عطری را خواهند داد که تو دوست می‎داری. مرغان عشقم قول داده‎اند دیگر زیاد با هم حرف نزنند و با صدای بلند آواز نخوانند. عنکبوت‎ها قسم یاد کرده‎اند که به خانه همسایه کوچ کنند و پرنده‎های ریز (حشرات) و مورچه‎ها هم به شوخی گفتند: تا دست به هولاکوست دیگری نزده‎ای ما هم می‎رویم همانجا که عنکبوت‎ها می‎روند و جلوتر از بقیه هم رفتند.
شیشه پنجره‎ها بی صبرانه منتظرند تا آسمان رعد و برق بزند و آنها بتوانند با شوق فریاد بزنند: ببین، ما از رعد و برق آسمان هم پاک و درخشنده‎تریم! البته نظافت دستشوئی و وان حمام در اولویت قرار داده شده بود.
اگر از حال ماشین رختشوئی خواسته باشی، باید بگویم همچنان بیمار است و دیگر نه خود را می‎شوید و نه رخت دیگران را. دو روز است که تمام لباس‎هایم را ساک به ساک به لباسشوئی محل می‎برم.
برای جارو برقی هنوز کیسه آشغال تهیه نکرده‎ام، مجبور شدم آخرین کیسه پر شده را با انگشت از آشغال خالی کنم، البته کار مطلوبی نبود ولی خالی کردن کیسه آشغال به از خالی کردن جیب است. با این تفاوت که برای خالی کردن جیب لازم نیست حتماً دست‎هایت را بشوئی اما برای خالی کردن کیسه آشعال جارو برقی باید حتماً این کار را بکنی.
 
فکر می‎کردم به همراه حاج رمضان خواهی آمد. امروز حاج رمضان از راه رسید و تو همراهش نبودی. از بیرون عنکبوت‎ها و مورچه‎ها به هم می‎گفتند: ما رو بگو فکر می‎کردیم طرف خاکیه! دیدید با اون وسیله مکنده چطور مثل بمب اتم به جان اتاق افتاد و هرچه خاک و تار و لانه بود از جا کند؟ فقط به این خاطر که گمان می‎برد یارش با حاج رمضان می‎آید!
مرغان عشقم پانتومیم‎باز شده‎اند و تقریباً همان حرف‎های عنکبوت‎ها و مورچه‎ها را با حرکت سر و دم و پنجه‎های کوچک‎ و ظریف‎شان تکرار می‎کنند.
حاج رمضان از تمیزی خانه خوشش آمده، قول داده یک ماه پیشم بماند. به شوخی گفت اگر می‎دانستم خانه‎ات اینچنین پاک است همراه خود کنگر می‎آوردم و یک سال تمام پهلویت می‎ماندم! می‎خواهد شعر جدیدی را به مرغان عشقم یاد بدهد و مرتب برایشان می‎خواند: باده نوش کز غم گیتی تلخ‎تر و شیرین چون شکر است.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 13:22  توسط سعید از برلین  |