انسانهائی وجود دارند که آدم با اولین نگاه جذبشان میشود.
لحن صدا و لبخند زدنشان موجب اعتماد کوری میگردد. و وقتی آدم یک ساعت را در
جوارشان میگذراند چنین فکر میکند که سالیانیست او را میشناسد. من یک بار با چنین
انسانی برخورد کردم و آن را هرگز از یاد نخواهم برد.
*
من آن زمان با قطار درجه دو به طرف شهر کوچک پیتشوگینو Pitschugino میراندم،
جائیکه باید یک سخنرانی در باره هوانوردی میکردم.
در کوپه بجز من مرد جوانی نیز حضور داشت که از همان ابتدا
مورد علاقهام قرار گرفت.
او لبخند دوستانهای به من میزند و میگوید:
"من فکر میکنم که مسافر دیگری به کوپه ما نخواهد آمد.
خیلی خوشایند است، اینطور نیست؟"
من با هیجان میگویم: "بله. من دشمن کوپههای پر هستم.
پس چمدان شما کجاست؟"
او بلند میخندد.
"من تمام دارایم را با خود حمل میکنم. به کجا سفر میکنید؟"
"به پیتشوگینو. من باید آنجا در باره هوانوردی یک سخنرانی
انجام دهم. اسم من وروبیف Worobjew است!"
"از آشنائی با شما خیلی خوشوقتم. من هم برای کسب و کار
به پیتشوگینو سفر میکنم. من با کمال میل برای شنیدن سخنرانی شما خواهم آمد. این
سخنرانی کجا انجام میگیرد؟"
"در سالن جامعه هوانوردان. من برای این سخنرانی دویست روبل
خواهم گرفت."
همسفر من با خنده میگوید: "آها! این پول خوبیست. آدم
بخاطر این پول میتواند تمام جامعه هوانوردان را به پرواز آورد!"
من به ساعتم نگاه میکنم و خمیازه میکشم.
"حالا آدم باید کمی میخوابید. پس این بازرس قطار کجا مانده است؟ من دوست ندارم که مرا از خواب بپرانند!"
همسفر من در حال خارج کردن روزنامهای از جیبش میگوید:
"شما میتوانید با خیال راحت دراز بکشید و بخوابید. من میخواهم روزنامه بخوانم
و اگر شما مایل باشید بلیط شما را به بازرس قطار نشان خواهم داد تا او مزاحم خواب
شما نشود."
من میگویم: "به خودتان زحمت ندهید!"
"این چه حرفیست، من که در هر صورت بیدارم!"
من بلیط قطار را به همسفرم میدهم و دراز میکشم. بعد
دوباره از جا برمیخیزم، چمدانم را پائین میآورم، آن را باز میکنم و یک بالش از
آن خارج میسازم.
مرد جوان با کنجکاوی کودکانهای نگاه میکرد و با هیجان
گفت:
"چه چمدان زیبائی!"
"بله، این چمدان بسیار عالیایست. من آن را در برلین
خریدم. اینجا یک محل برای لباسهای زیر دارد، اینجا برای لباس، اینجا یک جیب برای خمیر
دندان و مسواک و اینجا هم یک جیب مخفی برای پول، پاسپورت و مدارک. من این بار
پاسپورتم را به همراه نیاوردهام، اما فکر نکنم که در پیتشوگینو برایم مشکلی ایجاد
کنند!"
"آدم نمیتواند مطمئن باشد. رئیس پلیس آنجا بسیار
سختگیر است و من هیچگاه بدون پاسپورت مسافرت نمیکنم."
او پاسپورتش را از جیب خارج میسازد و با خوشحالی آن را
تکان میدهد.
"آدم عاقل، شما آن را گم خواهید کرد!"
چهره خوشایند او کمی حالت نگرانی به خود میگیرد:
"هوم، من آن را گم نخواهم کرد. اما آن را میتوانند در
شب از من بدزدند. پس چه باید بکنم؟"
"آن را بدهید به من! من پاسپورت شما را در چمدانم مخفی
میسازم! آیا پول دارید؟"
"پولم کجا بود! بفرمائید این هم پاسپورتم، لطفاً آن را
در چمدانتان مخفی سازید."
او بار دیگر کنجکاوانه به طرف چمدان نگاه میکند و میگوید:
"اگر روزی ثروتمند شوم به برلین سفر خواهم کرد و یکی
از این چمدانها خواهم خرید. از کجا آن را خریدید؟"
من نام کارخانه را میبرم و به او میگویم:
"شما مرد مُد شناسی هستید!"
او خجالت زده میخندد:
"شما هم مرد خوشایندی هستید و من فقط به این دلیل
پاسپورتم را با اطمینان به دست شما میسپارم."
من پس از خمیازهای دراز میکشم، برای همسفرم وقت خوشی آرزو
میکنم و زود به خواب میروم.
*
پس از مدتی احساس میکنم که کسی مرا به سختی تکان میدهد و با
صدای خشنی صدا میزند:
"شما، آقا، بیدار شوید!"
من چشمان خواب آلودم را باز میکنم و بازرس قطار را در
مقابلم میبینم.
من غر و لند کنان میگویم: "چه میخواهید؟"
بازرس جواب میدهد: "بلیطتان را!". من بلند میشوم
و همسفرم را نشسته در برابرم میبینم که به آرامی در حال خواندن روزنامه بود.
من به او میگویم: "مگر شما بلیطم را به بازرس نشان
ندادهاید؟
او با تعجب به من نگاه میکند و با خونسردی میگوید:
"کدام بلیط؟"
"خدای من، همان بلیطی را که من قبلاً به شما
دادم!"
"شما به من؟ کی؟"
"یک ساعت پیش. شما به من گفتید برای از خواب نپراندنم میتوانم
بلیط را به شما بدهم تا آن را به بازرس نشان دهید."
"من باید یک بلیط از شما گرفته باشم، آقا؟ شما خواب میبینید!
من فقط بلیط خودم را دارم، و آن را هم به بازرس نشان دادم! شاید بلیط خود را به
شخص دیگری داده باشید!"
چهره همسفرم دیگر برایم خوشایند نبود ...
من جواب میدهم: "مرد جوان، این گستاخی بی حدیست!"
او میگوید "بهتر است که جیبهایتان را بگردید!"
و خونسرد و آرام به خواندن روزنامه ادامه میدهد.
من میتوانستم از قیافه بازرس حدس بزنم که او اصلاً حرفهایم
را باور نمیکند و مرا به چشم یک مسافر قاچاقی مینگرد. برای ببار نیاوردن رسوائی کیف
پولم را خارج میسازم و به بازرس میگویم:
"احتمالاً بلیطم را گم کردهام. یک بلیط دیگر به من
بدهید!"
بازرس با تکان دادن مشکوکانه سر به من بلیطی میدهد،
و من مجبور بودم پول اضافهای هم بپردازم. بعد او کوپه را ترک میکند.
"من از همسفرم
میپرسم: "آقا، این چه معنی دارد؟"
او زیر لب ترانهای را زمزمه میکرد، پالتویش را درمیآورد،
آن را روی صندلی قرار میدهد و پس از خمیازهای دراز میکشد.
من به او میگویم: "شارلاتان!"
او با لبخند چشمک دوستانهای به من میزند و چشمانش را میبندد.
من با خشم میگویم: "من فکر کردم که شما انسان صادق و
محترمی هستید. اما شما ثابت کردید که شیادی بیش نیستید! آیا خجالت نمیکشید؟ چرا
ساکتید؟ شما چیزی بجز یک دزد قطار نیستید، باید شما شیطان صفت را به زندان انداخت!"
جواب فقط یک خرناسه بود.
من عصبانی بودم و یک ساعت تمام فحش میدادم. سپس خسته شدم، تکیه
دادم و در حال خوابیدن فکر کردم: کلاه بردار، صبر کن فقط! پاسپورتت را به پلیس
خواهم داد ...
*
من خیلی دیر از خواب بیدار گشتم. همسفرم بیدار بود و با
اشتها ساندویچ میخورد و چای مینوشید.
او طوریکه انگار اتفاقی نیفتاده است با لبخند دوستانهای میگوید:
"اجازه دارم به شما ساندویچ تعارف کنم؟"
"بروید گم شوید!"
او به من نگاه میکند و میگوید:
"هوم، هوا در حال بهتر شدن است، بارش برف قطع گردیده."
من او را موقتاً نادیده میگیرم، در گوشه خود مینشینم و
منتظر میمانم تا او پاسپورتش را از من درخواست کند. اما او کلمهای از آن نمیگوید
و با آرامش به خوردن ساندویچ ادامه میدهد.
من در این بین اوراق مربوط به سخنرانیام را مطالعه میکنم.
عاقبت همسفرم سکوتش را میشکند:
"هوانوردی باید جریان جالبی باشد. روزنامهها خیلی در باره
پرواز مینویسند!"
من جواب میدهم: "خواهش میکنم راحتم بگذارید!"
او با آرامش ادامه میدهد: "این هواپیماها، کشتیهای
هوائی و دیگر هوانوردها هنوز در مراحل ابتدائیاند و ادعا میگردد که فضا تسخیر گشته
است."
من با عصبانیت متذکر میشوم "این یک علم برای دزدان
قطار نیست" اما گستاخی او مرا خلع سلاح کرده بود.
او میگوید: "ایستگاه بعدی پیتشوگینو است و من باید
آنجا قطار را ترک کنم!"
من فکر کردم که او الساعه پاسپورتش را طلب خواهد کرد.
اما او پالتویش را میپوشد، روزنامه را در جیب فرو میکند،
سرش را دوستانه برایم تکان میدهد و داخل راهروی قطار میگردد.
قطار توقف میکند.
من پالتویم را میپوشم، چمدانم را برمیدارم و از قطار
پیاده میشوم. چون باربری آنجا نبود بنابراین خودم باید چمدان را حمل میکردم.
ناگهان از پشت سرم صدای قدمهائی را میشنوم و بعد کسی دستم را میگیرد:
"خودش است؟"
صدای آشنای همسفرم بلند میشود: "بله، خودش است! سرگروهبان
فکرش را بکنید، او چمدانم را برداشت و از آنجا گریخت، چه میشود به این آدمها گفت؟"
من تلاش میکردم دستم را خارج سازم.
"این یک حیله قدیمیست، سرگروهبان، آقا را دستگیر
کنید!"
"شما چطور جرأت میکنید؟ این چمدان من است! من میتوانم
دقیقاً بگویم داخلش چیست ..."
"خودتان را مسخره دیگران نسازید. من این چمدان را در
برلین خریدم. و چون آن را چند بار در برابر شما باز کردم، شاید چیزهائی در آن دیده
باشید. اما اگر این چمدان شماست ــ به من بگوئید پاسپورت چه کسی در جیب مخفی چمدان
قرار دارد؟ چرا ساکتید؟ بفرمائید پاسپورت چه کسی در چمدان شماست و به نام چه کسیست؟"
همسفرم چمدان را بلند میکند و به سرگروهبان میگوید:
"او را با خود ببرید. او حتماً از کارش پشیمان خواهد شد. خدا نگهدار
او!"
سپس او با چمدان من ناپدید و من دستگیر میشوم ..."
*
من تمام شب را با مجرمان گذراندم، صبح زود از من بازجوئی میکنند.
دراین هنگام تصادفاً نگاهم به روزنامهای که روی میز افسر پلیس قرار داشت میافتد.
من با عجله گزارش زیر را میخوانم:
"سخنرانی دیروز آقای وروبیف از پترزبورگ Petersburg در باره هوانوردی مدرن با رسوائی بزرگی به پایان رسید و مشخص گردید
که سخنران هیچ اطلاعی از موضوع ندارد. هنگامیکه سخنران واژه Aerostat را با Aeroplan اشتباه گرفت و مزخرفات مشابهی
گفت خروش خنده مخاطبان به آسمان رسید.
اما جای تأسف است که سخنران دستمزدش را پیشاپیش دریافت کرده
و پس از رسوائی از آنجا رفته بود."
البته من توانستم بی گناهیم را ثابت کنم اما چمدان بسیار
زیبایم را از دست دادم و شهرتم بعنوان متخصص هوانورد از بین رفته بود!
شما هرچه دلتان میخواهید بگوئید! اما من دیگر به هیچ انسانی
اعتماد نمیکنم ...
_ پایان _
ترجمه این کتاب جالب عیدی من به توست. لحظات خوشی در سال
1392 برایت آرزو میکنم. فراموش نکن در روز سیزده نوروز آنچه را که سبز کردهای دور
نیندازی. حیف نیست!؟ بهتر است که آن را با کمی سرکه و سیر و سماق و سیب مخلوط سازی و
بعنوان سالاد بخوری! بجای سکه! و سنجد! میتوانی گوجه و خیار به آن اضافه کنی. و به
این صورت بهارت همان بهاری خواهد گشت که سخت انتظارش را میکشی.
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 3:45 توسط سعید از برلین
|
وقتی من ناتاشایNatascha زیبا
و بلوند را صبح ملاقات کردم به من گفت:
"شما مرا کاملاً فراموش کردهاید! این اصلاً خوب
نیست. حتماً دلبر تازهای گرفتهاید!"
"من شما را فراموش کرده باشم؟ تو را ــ ناتاشا!"
"خوبه ــ دست از این بازیها بکشید! خب، امشب چکار میکنیم؟
"هرچه شما بخواهید! برویم به تآتر!"
"چه نمایش داده میشود؟"
"یک نمایش تازه: «دو زن و یک مرد» با سوژهای جالب. کنت
جوان با زن زیبای خود که مانند عکس کتابها میماند زندگی خوشبختی دارد. اما بر
روحش یک گناه قدیمی سنگینی میکند. او زمانی زن دیگری را که ترک کرده بود دوست میداشته
است. این زن بر حسب اتفاق بعنوان ندیمه در خانه او مشغول به کار میشود. کنت او را
میشناسد، و کنتس جوان از این جریان ناخرسند میگردد. درگیری روحی، لحظات
دراماتیک. کلی روانشناسی و موقعیتهائی میخکوب کننده!"
"بسیار خوب، قبول، بنابراین به تآتر میرویم!"
من به ناتاشا قول میدهم که ساعت هشت برای بردنش خواهم آمد،
سپس از هم جدا میشویم.
در همان روز برای نوشیدین چای نزد ماروزشای Marusja باریک اندام دعوت
شده بودم.
ما روبروی هم نشسته بودیم، جرعه جرعه چای مینوشیدیم و
سیگار میکشیدیم.
ماروزشا در حال تکیه دادن به صندلی میگوید: "چه فکر
میکنید، قطعه درام «دو زن و یک مرد» خوب است؟"
"چرا سؤال میکنید؟"
"من میخواستم امروز آن را ببینم."
"بهتره که فردا آن را ببینیم!"
"چرا فردا؟ من امروز میخواهم به تآتر بروم! فقط نمیدانم
که قطعهی جالبی است یا نه."
"قطعهی بی مزه و خسته کنندهایست! یک ابلهی، یک کنت،
ازدواج کرده و چنین خیال میکند که سعادتش را یافته است. در این وقت ناگهان دوست
دختر قدیمیاش ظاهر میشود و رل یک ندیمه را بازی میکند. این کجایش جالب است؟ در
یک کلام: یک شب از دست رفته!"
"من اما امروز میخواهم به تآتر بروم!"
"مردم میگویند که نویسنده یک میخواره است و این قطعه
را وقتی دچار هذیان بوده نوشته است. برویم اپرای تازه را ببینیم!"
"نه، من میخواهم «دو زن و یک مرد» را ببینم!"
"هوم، چیزی که میخواستم بگویم ــ از سرما خوردگی نمیترسید؟
در این تآتر درزهای زیادی وجود دارد. از همه جا باد به درون میوزد و آدم بلافاصله
سرما میخورد."
"میخواهید با من به آنجا بروید یا نه؟"
"متأسفانه به یک نفر وعده دادهام. اما با کمال میل
مدتی را در کنار شما خواهم گذراند."
"این یک نفر چه کسی است؟"
"خدای من ــ یک آشنای زودگذر! او از من خواهش کرد که
او را به تآتر همراهی کنم، و چون نمیتوانم آدم بی ادبی باشم پذیرفتم."
"هوم، متوجهام، یک دلبر جدید!"
من با صدای بلند میخندم:
"شما مرا دست انداختهاید! آیا شما مرا یک دون خوان به
حساب میآورید؟ برای من فقط یک زن وجود دارد."
"ساکت شوید! پس شما به تآتر میآئید. من امیدوارم که
شما نگذارید من تنها بنشینم؟"
من صحبت را به موضوع دیگری میکشانم و ساعت هفت ماروزشای
سیاه و باریک اندام را ترک میکنم.
*
پرده اول تازه شروع شده بود که ما در تآتر بودیم. ما داخل
لژمان میشویم. من نمایش را کمتر نگاه میکردم، بلکه نگاهم را گهگاهی به تالار
تماشاگران میانداختم و ماروزشا را جستجو میکردم. ناگهان او را در ردیف سوم در
لباسی نقرهای و گلدوزی شده میبینم. او خیلی زیبا دیده میگشت و من برایش سر تکان
میدهم.
ناتاشا میپرسد: "به چه کسی سلام میکنید؟"
"به یک آشنا."
"کدام آشنا؟"
"هوم، فقط در مورد کسب و کار. خوب شد که او اینجاست.
من باید چند کلمه به او چیزی را بگویم."
"چه کسب و کاری است؟"
"به فروش یک آسیاب مربوط میشود. یکی از دوستانم میخواهد
یک آسیاب بفروشد، و او یک خریدار را میشناسد."
"چطور سشده که حالا شما خودتان را با فروش آسیاب مشغول
کردهاید؟"
ناتاشا، آیا شما حسادت میکنید؟"
او شانههایش را تحقیرآمیز بالا میاندازد و سکوت میکند.
وقتی پرده دوم به پایان میرسد، من بلند و میشوم و میگویم:
"اجازه میدهید که من برای یک دقیقه بروم. من به خانم
چند کلمه خواهم گفت و فوری دوباره اینجا خواهم بود."
"لازم نیست که شما برگردید!"
"ناتاشا!"
"قبول، اگر شما واقعاً صحبتی در مورد کسب و کار دارید
پس بروید، اما فوری برگردید. برای یک خانم تنها نشستن برای یک خانم شرمآور است.
مردها به خانمهای تنها خیره میشوند."
"خدای من، اما شما در لژ نشستهاید!"
"بروید. برایم واقعاً شرمآور است که از شما خواستم
همراهیم کنید."
با قلب سنگینی به تالار تماشاگران میروم. ماروزشا خیلی
خوشحال میشود.
"شب بخیر! خیلی لطف کردید که کاملاً فراموشم نکردید.
اتفاقاً یک صندلی خالی در کنار من است. میخواهید این پرده را در کنار من
بگذرانید؟"
"باعث سعادتم میشود، اما من تنها نیستم."
"بله، متوجه شدم. او زن قشنگیست، اما خیلی غلیظ آرایش
کرده. هوم، اگر میدانستم که شما برای یک ثانیه هم اجازه ندارید خانم را تنها
بگذارید من هم به تآتر نمیآمدم. من تشنهام. میخواهید مرا به سالن انتظار همراهی
کنید؟"
من مرددانه میگویم: "برویم!"
"نه، من پشیمان شدم. من تا آنتراکت بعدی صبر میکنم."
من زیر بازویش را میگیرم و با این احساس که نگاه ناتاشا ما
را تعقیب میکند او را به سالن انتظار هدایت میکنم.
بعد از آنکه خودم را مانند سگ کتک خوردهای به لژ کشاندم
ناتاشا از من با لحن تمسخر آمیزی پرسید: "خب، جریان آسیاب به کجا رسید؟"
"اگر میدانستید که در باره شما چه میگفت طور دیگری
صحبت میکردید."
"در باره من چه گفت؟"
"شما را دلربا یافت. گفت اگر یک مرد بود فوراً عاشق شما
میگشت. او مطمئن است که من از سر تا پا عاشق شما هستم و به من بخاطر سلیقه خوبم
تبریک گفت."
"من، یک زیبا رو؟ مسخرهست. حتماً تمامش را خودتان
اختراع کردهاید!"
"نه واقعاً!"
ناتاشا برای خودش سعادتمندانه لبخند میزد. من آنجا نشسته
بودم و فکر میکردم: چطور است که من این دو را امروز با هم آشنا سازم؟ ایده بدی
نیست. من میتوانستم ماروزشا را به لژ خودمان بیاورم و دیگر در آنتراکتها احتیاج
نداشتم به این سو و آن سو سفر کنم. خانمها مرا راحت میگذاشتند، با یکدیگر در باره
تازهترین مدها صحبت میکردند و همه چیز به خوبی طی میگشت. بعد از تآتر میتوانستم
ناتاشا را تا خانه مشایعت کنم و با ماروزشا به رستوران بروم. یا میتوانستم با هر
دو خانم به رستوران بروم! چرا نباید این دو با هم دوست شوند؟ هر دو جوانند، زیبا،
شیک، و وقتی با هم هستند از متلک گفتن هم دست خواهند کشید.
بعد از مکثی میگویم: "شما خیلی جدی مورد توجهاش قرار
گرفتید، او خیلی از آشنائی شما خوشحال خواهد شد."
"واقعاً؟ خب، اگر خانم با شخصیتیست، بنابراین به لژ
دعوتشان کنید."
من بلند میشوم و با عجله پیش ماروزشا میروم.
"ماروزشای عزیز، شما چنان تأثیری بر روی خانم همراه من
گذاشتهاید که او خیلی مایل است با شما آشنا شود. او کمی عاشق شما شده است."
"من هم خیلی مایلم با این خانم آشنا شوم!"
"عالیست. پس برویم به لژمان!"
"لژمان یعنی چه؟ من فکر کردم که او پیش من خواهد
آمد."
"چرا؟ ما سه نفری در لژ مینشینیم."
"دیرتر با کمال میل. اما حالا اگر میخواهد با من آشنا
شود باید او پیش من بیاید. من بعنوان یک بانو که نمیتوانم به لژ غریبهای
بروم!"
من لحظهای فکر میکنم و بعد میگویم:
"من و او پیش شما خواهیم آمد."
*
من پیش بینی نکرده بودم که جریان چنین مشکل گردد. ناتاشا
مصممانه با رفتن به سالن تماشاگران مخالفت میکرد.
"اگر خانم میخواهد با من آشنا شود بنابراین باید پیش
من بیاید."
"اما او میگوید که شما بانوی جهان دیدهای هستید و او
جرئت آمدن نمیکند."
"من پیش او نمیروم!"
"یک لحظه صبر کنید. من جریان را فوری درست میکنم."
من دوباره به سالن تماشاگران میدوم.
"او آدم خجالتیای است و جرئت نمیکند پائین بیاید.
برویم به لژ!"
"چرا؟ مهم نیست او چه میگوید، اگر که همنشینی من
برایتان بی تفاوت نیست اینجا پیش من بنشینید!"
من به لژمان نگاه میکنم: یک دست زنانه به من اشاره میکند.
"من یک ایده دارم. با من به سالن انتظار بیائید. من
شما را در زمین بی طرفی با هم آشنا میکنم."
"این بد نیست. لطفاً من را به سالن انتظار همراهی کنید."
من او را روی نیمکتی مینشانم و قصد داشتم با عجله به لژ
بازگردم که او مرا نگه میدارد.
"شما که نمیخواهید مرا در سالن انتظار تنها
بگذارید؟"
من باید خانم را به اینجا بیاورم!"
"یک گارسون را به لژ بفرستید!"
این ممکن نیست، او خانم با شخصیتیست!"
"من هم خانم با شخصیتی هستم. هر کار که میخواهید
بکنید، شب من در هر حال از بین رفته است."
پس از یک دقیقه من دوباره در لژ بودم.
"نمیخواهیم در سالن انتظار قدم بزنیم؟"
"این را باید قبلاً به من پیشنهاد میکردید.
برویم!"
من ناتاشا را به سالن انتظار میبرم و وقتی از کنار نیمکتی
ماروزشا رویش نشسته بود میگذشتیم میگویم:
"این خیلی لذتبخش است. اجازه دارم خانمها را با هم
آشنا کنم: ناتاشا پاپلووا Natascha Pawlowa، ماروزشا ایوانوف Marusja Iwanow."
آنها به همدیگر دست میدهند، من خودم را خسته به یک ستون تکیه
میدهم.
ماروزشا میپرسد: "از نمایش خوشتان آمده؟"
"نه چندان، و شما؟"
"من نمایشهای بهتری دیدهام!"
من فکر میکنم: خدا را شکر، آسیاب شروع به چرخیدن کرده است!
بعد بلند میگویم:
"خانمها اجازه میدهند که من برای کشیدن سیگار به
رستوران بروم؟"
"بفرمائید!"
من با عجله از آنجا میروم.
*
آخرین پرده نمایش بازی میگشت.
من مرددانه میپرسم: "میخواهیم برای غذا خوردن به کجا
برویم؟"
ماروزشا میگوید: "اگر خانم مخالف نباشند، بنابراین من
کونتآنت Contant را پیشنهاد میکنم.
آنجا میشود غذای خوب خورد."
ناتاشا میگوید: "اما پیش دونون Donon یک ارکستر برنامه عالیای اجرا میکند،
بهتره برویم آنجا."
"به دونون؟ من اما به کونتآنت عادت دارم."
"باشه، برویم آنجا. پیش دونون آدم احساس خوبی میکند
..."
در این بین نمایش به پایان میرسد.
ماروزشا میگوید: "من پالتویم را پائین گذاشتهام. مرا
به رختکن هدایت کنید."
"و من. من که نمیتوانم در لژ تنها
بمانم. پالتوی خانم را به لژ بیاورید. و بعد هم دیگر دیر شده است. برای
رفتن به رستوران دیگر دیر شده است. دوست عزیز، من امیدوارم که شما مرا تا خانه
مشایعت خواهید کرد. شما امروز به اندازه کافی تنهایم گذاشتید."
من کلمهای نگفتم و از لژ به سمت رختکن به راه افتادم. آنجا
پیش اولین گارسون رفتم و اسکناسی در دستش گذاشتم.
"فوری به لژ شماره سه میروی. آنجا دو خانم نشستهاند.
این پالتو را برای یکی از آنها ببر و بگو وقتی که من از کریدور میگذشتم دو مأمور مخفی به طرفم هجوم آوردند. با وجود مقاومت
کردن آنها من را با خود میبرند. بگو که ظاهراً یک سوءتفاهم پیش آمده است و فردا جریان
حل خواهد شد. فراموش نکن که بگوئی من مقاومت میکردم!"
بعد کم پالتویم را میپوشم و تآتر را ترک میکنم ...
پس از چند دقیقه در رستوران کوچکی نشسته بودم، شراب مینوشیدم
و بعد از مدتهای درازی احساس آرامش میکردم.
من از آن زمان به بعد عاشق تنهائیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:50 توسط سعید از برلین
|
لیدوتچکا Lidotschka روی مبل نشسته و به شانه مرد جوانی که عاشق او بود تکیه داده بود. این مرد
جوان، فردی به نام ماستاکو Mastakow به او مهربانانه
مینگریست. لیدوتچکا بازوی او را نوازش میکرد و میگفت:
"آه، اگر میدانستی چقدر دوستت دارم! نه، تو نمیتوانی
اصلاً تصورش را بکنی که چه اندازه من دوستت دارم. من آیندهام، خانوادهام، زندگیام
را برایت قربانی میکنم!"
ماستاکو سرش را با تأسف تکان میدهد و میگوید:
"لیدوتچکا، تو خوب میدانی که همه فقط یک آرزو دارند
ــ ما را از هم جدا سازند!"
لیدوتچکا میگوید: "به هیچ قیمتی در جهان. هیچ چیز در
جهان نمیتواند ما را از هم جدا سازد. اگر هم که مادرم مرا نفرین کند ــ من زن تو
خواهم شد! من با تو خواهم رفت. اگر هم مرا به زندان اندازند، من میلههای زندان را
اره میکنم و پیش تو میآیم."
ماستاکو عمیقاً منقلب شده بود.
او میپرسد: "آیا واقعاً دوستم داری؟ من میدانم که
مردم میخواهند مرا پیش تو بد جلوه دهند، که در باره من چیزهای تند و زننده
برایت تعریف میکنند ..."
لیدوتچکا حرف او را قطع میکند.
"بگذار هرچه میخواهند بگویند! ماما میگوید که زنها
همه به دنبال تو هستند ــ انگار که باعث تعجبم میگردد؟ تو از همه زیباتر و
بهتری."
ماستاکو به ساعتش نگاه میکند، بلند میشود و میگوید:
"لیدوتچکا، من باید بروم. اما زود برمیگردم."
لیدوتچکا او را تا درب بدرقه میکند، او را دوباره میبوسد
و میگوید: "من تمام وقت را به تو فکر خواهم کرد. فقط به تو!"
بعد از خارج شدن او از اتاق مادرش داخل میگردد و به
لیدوتچکا با عصبانیت نگاه میکند و میگوید:
"آیا او رفته است؟"
"بله، او رفته است."
"خوب شد. این فاسد بی مصرف ..."
"من شما را منع میکنم که اینطور از او صحبت
کنید!"
"آیا آدم با مادرش اینطور صحبت میکند؟ آدم اجازه دارد
به مادرش بگوید: من تو را منع میکنم؟ چه چیزهائی باید تجربه کنم!"
مادر مینشیند و شروع به گرییستن میکند. لیدوتچکا به این
سمت و آن سمت قدم میزند، بعد اتاق را ترک میکند و درب را پشت سر خود میبندد.
چند لحظه دیرتر صدای درب زدن به گوش میرسد و بعد مرد جوان و شوخی به نام ماکسیم
پتروویتچ Maxim
Petrowitsch با عجله داخل اتاق میگردد.
او به زن سالخورده به نوعی دوست داشتنی سلام میکند، دستش را میبوسد و میگوید:
"من چه میبینم ــ شما گریه کردید؟ گریه کردن نه سودی دارد
و نه لذتی. من انسان خوشگذرانی هستم، من آدم واقعگرائیم و زندگی را میشناسم،
باور کنید!" و میخندد.
زن اشگ چشمهایش را پاک میکند و میگوید:
"ماکسیم پتروویتچ ــ شما زندگی را میشناسید، اما من با
اینکه دو برابر شما سن دارم آن را نمیفهمم. به من صادقانه بگوئید: آیا ماستاکو مرد
مناسبی برای دخترم است؟"
ماکسیم پتروویتچ انگار چیزی را میخواهد از خود دور سازد
حرکتی به دستهایش میدهد و میگوید:
"البته که نه."
"من هم این را میگویم. اما لیدوتچکا نمیخواهد چیزی
از آن بداند. من تلاش کردم جنبههای منفی او را توصیف کنم، من او را متوجه ساختم
که ــ آه، هیچ چیز نمیتواند کمکی کند!"
ماکسیم پتروویتچ شروع به کشیدن سیگار میکند و متفکرانه به
قدم زدن میپردازد. بعد میایستد:
"چه چیزی برایش تعریف کردید؟"
"که او یک قمارباز است. که زنها به دنبالش میدوند و
اینکه او هم مانند دون خوان به دنبال زنهاست."
ماکسیم ملتمسانه میگوید:
"اما مامان کوچولو! آیا مگر خل شدهاید! شما خودتان یک
دختر جوان بودهاید! آیا واقعاً نمیدانید که این چیزها ماستاکو را جالبتر میسازد،
و اینکه لیدوتچکا باید حالا بیشتر به او علاقهمند گشته باشد؟ میبخشید مامان
کوچولو، اما اوضاع را متأسفانه خراب کردید!"
خانم سالخورده او را با تعجب نگاه میکند.
"من فکر میکردم ..."
"نه، آدم هیچ چیز را اینطور انجام نمیدهد! یک آدم بی
مصرف و یک قمارباز چه آدمی است؟ او این یک انسان جذاب است! هرمن Hermann هم در اپرای <Dame Pique> یک قمارباز است، و میبینید که او چگونه مورد علاقه واقع
میگردد! حالا لیدوتچکا میتواند به این خاطر مغرور هم باشد که شوهرش یک قمارباز و
مورد علاقه زنهاست و هیچ کس نمیتواند در برابرش مقاومت کند و فقط به او تعلق
دارد! نه مامان کوچولو، باید این کار را طور دیگر انجام داد. من آن را به عهده میگیرم،
خیالتان راحت باشد، شما میتوانید به من اعتماد کنید."
بانوی سالخورده سپاسگزارانه به او نگاه میکند.
ماکسیم پتروویتچ متذکر میشود: "من دوست خانوادگی
شما هستم. این وظیفه من است. آیا لیدوتچکا خانه است؟ به او بگوئید که من میخواهم
با او صحبت کنم."
مادر اتاق را ترک میکند. ماکسیم پتروویتچ شروع به زدن
ترانهای با سوت میکند. پس از لحظهای لیدوتچکا با اوقات تلخی داخل میشود. او به
لیدوتچکا سلام میکند، اما لیدوتچکا فقط جواب میدهد:
"ممنون، حال من خوب نیست."
ماکسیم پتروویتچ میخندد:
"احتمالاً، چون ماستاکو
اینجا نیست. بله، این ماستاکو! من هیچکس را مانند او دوست ندارم! او انسانی بی
همتاست!"
لیدوتچکا نگاه دوستانهای به او میاندازد.
"من از شما متشکرم، ماکس عزیز. بقیه به او فحش میدهند!
این خیلی دردناک است."
ماکسیم پتروویتچ به سمت او میرود و دستش را میگیرد.
"کودک عزیز، در باره ماستاکو چیزهای خیلی بدی گفته میشود.
اما آنها دروغی بیش نیستند. من او را مانند خودم میشناسم، او انسان ویژهای است. وقتی
میگویند که او آدم ولخرجیست و پولش را دور میریزد بیشتر از هر چیزی عصبانیم
میکند. ماستاکوئی که ابتدا قبل از راندن با درشکهچی نیم ساعت چانه میزند! سه
بار میرود و دوباره بازمیگردد. تمام
اینها فقط به خاطر چند کوپک! من هم مایلم یک چنین آدم ولخرجی باشم ..."
لیدوتچکا ار تعجب چشمانش گشاد میشوند و میگوید:
"اما وقتی او با من درشکه میراند هرگز چانه نمیزند!"
ماکسیم پتروویتچ میخندد:
"چه کسی در حضور یک خانم چانه میزند؟ اما بعد میآید
پیش من و گریه میکند، زیرا که به درشکهچی پنجاه کوپک بیشتر داده است. خب او
انسان ویژهایست. شبها وقتی میخواهد صورتحساب بپردازد برای صاحب کافه قیل و قال
به پا میکند و میگوید: <امروز بیست و پنج کوپک برای کبریت نوشتی و دیروز شما
آن را بیست و سه کوپک حساب کردید. بگید ببینم دو کوپک کجا مانده است؟> ــ من از
اینکه چنین آدم صرفهجوئیست به او حسادت میورزم."
لیدوتچکا لبهایش را به دندان میگیرد.
"اما او اغلب برایم گل آورده است! آنجا هنوز یک دسته
گل او قرار دارد. رزهای سفید و گل ابریشم!"
"من میدانم، او برایم تعریف کرد. چهار گل رز بیست
روبل ارزش دارند و آن دو گل ابریشم چهل روبل. او آنها را در دو گلفروشی مختلف
خریداری کرد. گلهای ابریشم در یکی از گلفروشیها پنج روبل ارزانتر بود ... درست
مانند آمریکائیهاست. یقه پیراهنهایش از لاستیک ساخته شدهاند، هر روز خودش با یک
پاک کن یقه را تمیز میکند. حق با اوست. او شوهر نمونهای خواهد شد! دختری که او
را به شوهری انتخاب کند چه خوشبخت خواهد گشت."
لیدوتچکا لجوجانه میپرسد: "به چه دلیل باید او چنین
صرفهجوئی کند؟ او درآمد خیلی زیادی دارد!"
ماکسیم پتروویتچ معذرت میخواهد میگوید: "خدای من!
ماستاکو مرد جوانیست، قلبش که از سنگ نیست، و خانمها ابلهاند! معذرت میخواهم
لیدوتچکا، من اغلب از شما پرسیدهام که چرا از ماستاکو خوشتان نمیآید؟ شاید شما
بگوئید که او خیلی اشتهاآور نیست و اغلب دستهای کثیفی دارد. اما انگار که این چیز
مهمیست! در عوض او روح تمیزی دارد! بله، او به من قول داده است که حالا دیگر
بیشتر به حمام برود. خب او فرد ویژهایست. او میخ میجود و میخچه درآورده است. من
اغلب به او میگویم بگذار که جراحیشان کنند اما او جواب میدهد که آنها باید رشد
کنند، خدا با آنها! بله ... او یک روح پاک و زیبائی دارد!"
ماستاکو لحظهای پس از آن برمیگردد. صورتش میدرخشید، در
دستش یک جعبه شکلات گرفته بود. او به سمت لیدوتچکا میرود، دستش را میفشرد و میگوید:
"اجازه میدهید این شکلاتها را به شما هدیه کنم. متإسفانه قنادیها بسته
بودند و من باید شکلاتها را از یک اغذیه فروشی میخریدم."
لیدوتچکا بی میل جعبه را میگیرد و در آن حال میپرسد:
"حتماً آنجا ارزانتر بودند."
ماستاکو حیرت زده شده و میگوید: "من واقعاً نمیدانم لیدوتچکا ... من به شما اطمینان میدهم ..."
او با خشم به ماستاکو نگاه میکند و جواب میدهد:
"اصلاً چه میخواهید؟ من دیگر لیدوتچکای
شما نیستم."
ماستاکو متوحش زمزمه میکند: "چه اتفاقی افتاده است؟
آیا به من تهمت زدهاند و مرا پیش شما بی اعتبار ساختهاند؟ و من اینهمه عجله کردم
تا سریع برگردم ..."
لیدوتچکا به تلخی میگوید: "شما برای اینکه کرایه کمتر
بپردازید درشکهچی را به عجله واداشتید. و حالا مرا تنها بگذارید. همه باید مرا
راحت بگذارند ــ من خیلی بیچارهام." بعد در مبل فرو میرود و صورتش را در
بالش پنهان میسازد.
ماستاکو دردمندانه او را نگاه میکند. ماکسیم
پتروویتچ داخل اتاق میگردد، به سمت لیدوتچکا میرود و میگوید:
"شما در اشتباهید، کودک عزیز. شما یک انسان اصیل را از
خود میرانید. این وظیفه من است که به شما بگویم: شما هرگز مرد بهتری از ماستاکو
نخواهید یافت. او مرد خانه است، او میداند پیاز و سیب زمینی را از کجا باید خرید،
او منبع بدست آوردن گوشت ارزان را میشناسد، وقتی با او ازدواج کنید همراه با هیچ
خدمتکار زنی به شما خیانت نخواهد کرد. من فکر میکنم اقدام شما برای بیرون کردن او
کار احمقانهایست."
لیدوتچکا در حال گریستن میگوید: "گم شوید! من نمیخواهم
دیگر روی هیچکدامتان را ببینم. من از شما دو نفر خسته شدهام. گم شوید!"
ماکسیم پتروویتچ آهی میکشد و میگوید: "دیگر چیزی کمک
نمیکند." سپس بازوی ماکسیم را میگیرد و آهسته با او به سمت درب میرود و
زمزمه کنان میگوید: "ما باید برویم، همه چیز از دست رفت ــ ما دیگر لیدوتچکا
را نخواهیم دید." و او ماکسیم در هم شکسته شده را با خود از پلهها پائین میبرد.
*
پتروویتچ چهار هفته دیرتر از لیدوتچکا خواستگاری میکند و
جواب رد نمیشنود.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:56 توسط سعید از برلین
|
کارگردان جزوه نقشها را بین بازیگران تقسیم میکند و به پریمادونا
Primadonna یک جزوه ضخیم میدهد.
لیوبارسکایای Ljubarskaja
بزرگ اندام میگوید: "اوه!"
بعد کارگردان جزوهای به همان ضخامت به اولین عاشق ساکاتوف Sakatow میدهد.
اولین عاشق وحشت زده میگوید: "آه خدای من! این که دو
کیلو وزن دارد ــ نه، من قادر نیستم تمامش را بخوانم. شما فکر نمیکنید که این کمی
زیاد باشد؟"
ماروزینا Marusina بازیگر کوچک اندام آهسته میگوید: "ابله! ابله!"
لیوبارسکایا مغرورانه میگوید: "این یک نقش نیست، بلکه
یک کتاب مقدسه!" و طوری خود را خم میکند که انگار در زیر بار جزوه باید خرد شود.
ماروزینای کوچک فکر میکند: غاز ابله. اگر ده صفحه از نقش
تو را به من میدادند بعد به تمامتان نشان میدادم که چه بازیگری من هستم!
بعد دیگران نقشهای خود را میگیرند: زن سالخورده مضحک، پدر
قهرمان، زن ساده مو فرفری و مرد فتنه گر.
ماروزینا به کارگردان نگاه میکند و با چشمانی اشگ آلود میپرسد:
"و من؟"
کارگردان با خنده میگوید: "برای تو هم نقشی وجود
دارد، بیا این هم نقش تو و حالا خوب تشکر کن."
او یک ورقه نیم نوشته را جلوی ماروزینا میگیرد.
ماروزینا میپرسد: "نقش من کجاست؟"
"آنجا!"
ماروزینا میگوید: "من آن را نمیبینم."
کارگردان میگوید: "آنجا، نقش تو در حقیقت بزرگ نیست،
اما دارای امکانات زیادی است. یک بار مجسم کن: تو همسر یک تاجر ثروتمندی، یک مهمان
در پرده دوم."
"و من چه صحبتی میکنم؟ آنجا چه میگویم؟"
"هوم ــ بجز مهمانهای دیگر از پولویانووا Polujanowa همسر یک تاجر ثروتمند هم دعوت شده است، او خانم
خانه یعنی لیوبارسکایای عزیزمان را میبوسد و میگوید: <من عاقبت پیش شما آمدم،
عزیزم> لیوبارسکا بعنوان خانم خانه میگوید: <خیلی خوشحالم، لطفاً بنشینید
...> ــ تو میگوئی: <ممنون، من یک فنجان چای مینوشم.> بعد روی مبل مینشینی
و یک فنجان چای مینوشی ..."
ماروزینا خشمگین میگوید: "و نقش من فقط این است؟ شما
میتونستید لااقل به من دو ورق جزوه بدهید."
"اما، کوچلوی من، این برای خودش کلی بازیست. ببین ــ
<من عاقبت من پیش شما آمدم، عزیزم> ــ این همسر تاجر تیپ خیلی خوبیست! بعد
کسی به او چای تعارف نمیکند، بلکه او خودش با صراحت آن را میطلبد. این یک فیگور
از زندگیست!"
ماروزینا یک بار دیگر با ادا و اطوار نقش خود را میخواند و
بعد میگوید:
"من این فیگور را طور دیگری میبینم. زن در حقیقت در
جهان بازرگان رشد یافته اما دل به کسی دیگر سپرده. او دارای آرمان و عاشق یک
نویسنده است، اما شوهرش بخاطر حسادت و بی اعتمادی او را تعقیب میکند. او ظریف است
و نازک دل ..."
کارگردان میگوید: "بسیار خوب، و اگر تمام اینها حقیقت
میداشت باز هم نمیتوانست مهم باشد."
"من این نقش را مانند زنی هیجان زده و هیستریک بازی
خواهم کرد!"
"هر کار که مایلی بکن."
و کارگردان آخرین جزوه نقشها را بین بازیگران تقسیم میکند.
*
پرده دوم آغاز میگردد. صحنه نمایش یک سالن را نشان میدهد.
هنگامیکه پرده بالا میرود، لیوبارسکایا تنها در قسمت جلوی صحنه ایستاده بود و
انتظار حضور دوست خانگیاش را میکشید که به او توسط یک دوشِس خیانت کرده بود.
لیوبارسکایا به این سمت و آن سمت میرفت، شانهاش را بالا میانداخت، کاغذی را میخواند
و عصبانی بلند میگفت:
"رذل! حقه باز!"
در این لحظه مهمانها داخل سالن میگردند. خانم خانه اجباراً
چهره دوستانهای به خود میگیرد. او به استقبال خانمها میرود و ماروزینا همسر تاجر
را میبوسد. سوفلور از جایگاه خود میگوید: "چه اتفاق غیر منتظره
جالبی!" و لیوبارسکایا کلمات او را تکرار میکند.
ماروزینا غمگینانه به روبروی خود خیره میشود و میگوید:
"من عاقبت پیش شما آمدم، عزیزم!"
سوفلور میگوید: "خیلی خوشحالم! بفرمائید
بنشینید."
لیوبارسکایا با سولفور موافق بود و جمله او را تکرار میکند.
ماروزینا خنده هیستریکی میکند، دستمال ابریشمیاش را در
دست میگیرد و میگوید:
"البته، من خواهم نشست و اگر شما مخالفتی نداشته باشید
حتی یک فنجان چای هم خواهم نوشید."
او روی مبل مینشیند، چیزی در قلبش از هم در حال انقباض بود.
او فکر میکرد: تمام شد. همه چیز تمام شد! این تمام نقش من
است! و ناگهان بلند میگوید:
"بله، از امروز صبح تشنهام. با خودم فکر کردم ــ امشب
به مهمانی میروم، آنجا چای بقدر کافی به من داده خواهد شد."
لیوبارسکایا متعجبانه به او نگاه میکند.
سوفلور زمزمه کنان میگوید: "خواهش میکنم، خواهش میکنم"
لیوبارسکا تکرار میکند: "خواهش میکنم، خواهش میکنم،
خیلی خوشحال کننده است."
ماروزینا میگوید: "بله، بله. هیچ چیز تشنگی را مانند
چای از بین نمیبرد. آنطور که من شنیدهام چای در خارج چندان مورد علاقه مردم
نیست."
خانم خانه وحشت زده به او نگاه میکند و ساکت میماند.
"اتفاقی افتاده؟ آیا بیمارید؟ عزیزم چرا اینطور رنگتان
پریده؟ آیا اتفاق ناگواری برایتان رخ داده است؟
خانم خانه رنگ پریده نجوا کنان میگوید: "بله."
سوفلور رو به بالا بلند میگوید: "ساکت، تو را به خاطر
خدا! شماها آنجا چه میگوئید؟ لیوبارسکایا بروید پیش بقیه مهمانها!"
لیوبارسکایا که با وحشت و ساکت به ماروزینا نگاه میکرد شروع
به بدیهه سازی میکند:
"میبخشید، اما من باید به مهمانهای دیگر سلام کنم. فوری
برایتان چای آورده میشود."
ماروزینا با چشمانی درخشنده جواب میدهد: "آه، شما
هنوز برای رفتن پیش بقیه وقت دارید. عزیزم، اگر شما میدانستید که من چه آدم
بدبختی هستم! شوهر من یک حیوان است، او دارای قلب نیست، احساس ندارد ..."
او دستمال را روی چشمانش میگذارد و مرددانه میگوید:
"مرگ بهتر از زندگی کردن با این مرد است!"
سوفلور تا آنجائیکه اجازه فریاد زدن داشت میگوید: "لعنت
بر شیطان، آیا ساکت میشوی یا نه! مدیر حتماً عقیدهاش را به تو خواهد گفت!"
ماروزینا در حالیکه انگشتان دستش را در هم فرو میبرد میگوید:
"من زندگی دیگری در برابرم میبینم. من میخواهم این زندگی را بشناسم. دانشجو
شوم، بیاموزم، به سفر بروم و جهان را کشف کنم ــ آه، چه زندگی اندوهگینی من
دارم!"
خانم خانه در حال بلند شدن میگوید: "آرام بگیرید. میبخشید
اما من باید حالا پیش بقیه مهمانها بروم."
ماروزینا سرش را در دست میگیرد. "بقیه مهمانها؟ آه،
آنها چه کسی هستند ــ پارازیتها، دروغگوها، منافقها. اینجا در برابرتان یک انسان
زجر میکشد و شما نمیخواهید چیزی از او بدانید ... خدای من، زندگی چه بی رحم است.
همه فقط همسر پولویانووای ثروتمند را میشناسند، اما هیچکس نمیخواهد روح و قلب
غمگینش را بشناسد ــ چه شکنجهای!"
سوفلور فریاد میزند: "او دیوانه شده است. باید گروه
نجات را خبر کرد!" بعد کتابش را میبندد، میدود و دور میشود.
ماروزینا بلند میگوید "من آدم مقدسی نیستم!" و
به لبه صحنه نمایش نزدیک میشود و ادامه میدهد "من یک زنم! من عاشقم، و میدانید
چه کسی را دوست دارم؟ من عاشق دوست شما، همان مردی که شما انتظارش را میکشید هستم!
او به من تعلق دارد. من او را در برابر هیچ چیز در دنیا به کسی نخواهم داد. مادام،
آنچه در باره دوشِس نوشته شده است حقیقت ندارد. چرا لبتان را گاز میگیرید؟ من، پولویانووا،
من یک معشوق دارم ــ و آن هم معشوق شماست، مادام!"
صدای کارگردان از جایگاه سوفلور بلند میشود: "از روی
صحنه خارج شوید!"
ماروزینا با خود فکر میکند: حالا یک نقش هیستریک.
او صورتش را با دستها میپوشاند، خود را روی مبل میاندازد
و در حال گریستن جمله زیر را میگوید. "نه ــ من او را به کسی نخواهم داد ــ
تو نمیتوانی او را از چنگم خارج سازی!"
مهمانها آنجا در اطراف او وحشت زده و درمانده ایستاده
بودند، آنها در باره نقشهایشان با هم صحبت میکردند و به ذهن کسی نمیرسید برای
زن در حال گریستن یک لیوان آب بیاورد.
او پس از مدتی گریستن از جا بلند میشود، پیش خانم خانه میرود
و میگوید:
"خدانگهدار ــ جانی. من میدانم که چرا به من یک فنجان
چای تعارف کردی. در این چای زهر ریخته شده بود. اما تو نباید مردنم را ببینی.
هاها! من خودم به تنهائی به زندگیم خاتمه میدهم. خدانگهدار، من میروم آنجائیکه
بازگشتی در آن وجود ندارد!"
او تلو تلو خوران صحنه را ترک میکند. پس از جمله آخر او تماشاگران
به تشویقی صاعقهآسا میپردازند.
*
ماروزینا کاملاً خرد گشته از کنار جایگاه سوفلور میگذشت که
تنش به تن کارگردان برخورد میکند.
"لوازمت را جمع کن! تو بیست و هشت روبل حقوق میگیری،
بیست و پنج روبل آن بعنوان جریمه کسر میگردد و سه روبل باقی میماند. بفرما! و
دیگر اینطرفها پیدایت نمیشود!"
ماروزینا خسته میگوید: "باشه. باید از اتاق رختکن
لوازمم را بیاورند."
"لوازمش را بیاورید!"
"خدانگهدار ..."
"برو بیرون!"
ماروزینا پالتوی کهنه و ژنده خود را بر روی لباس زن تاجر
ثروتمند میپوشد، با دست آرایش صورتش را پاک و مانند ملکهای تآتر را ترک میکند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:54 توسط سعید از برلین
|
"من بیچارهترین انسانم!"
"چه حرف مهملی!"
"تو باور نمیکنی؟"
"نه، من باور نمیکنم. مگر چه کمبودی داری؟ تو پول
داری، دوستانی خوب و قبل از هر چیز موفقیت در نزد خانمها."
کورابلف Korablew به این سو و آن سو
قدم میزد، سپس میایستد و با چشمانی غمگین به من نگاه میکند.
"حق با توست. من در پیش خانمها موفقیت دارم."
و بعد از مکثی ادامه میدهد:
"حالا شش دوست دختر دارم."
"فقط شش؟ من فکر میکردم که بیشتر داری. البته نه همه
را با هم."
کورابلف فریاد میکشد: "همه را نه با هم؟ اما من با هر
شش نفر همزمان دوستم!"
من متعجب میپرسم: "خب، بگو ببینم ــ چه احتیاجی به شش
دوست دختر داری؟"
او سرش را پائین میاندازد.
"طور دیگر نمیشود، این را باید درک کنی. من انسان
فاسدی نیستم. من اگر زنی را پیدا کنم که قلبم را پر سازد روز بعد حتماً با او
ازدواج خواهم کرد. اما این غیر ممکن است ــ عشق من کور نیست. وقتی من زنی با چشمان
زیبا و صدائی ملیح میبینم، اما ــ او باریک اندام نیست، او دستهای کوتاه و مسخرهای
دارد. بار دیگر زن بسیاز زیبائی را میشناسم، اما حالا او متأسفانه احساساتیست.
این برای مدت کوتاهی قابل تحمل است، اما آدم نمیتواند برای مدتی طولانی آن را تحمل
کند. بنابراین من دوباره جستجو میکنم، و به این ترتیب به شش زن برخورد کردم که
همگی با هم آنطوری هستند که میخواهم داشته باشم."
من سرم را تکان میدهم، به او نگاه میکنم و میگویم:
"بنابراین بجای فقط یک زن یک موزائیک است!"
"تقریباً ... اما اگر تو میدانستی که چه قیمتی باید
پرداخت! من حافظه بدی دارم، خیلی حواسم پرت است و باید کلی چیزها بدانم که اصلاً
نمیتوانی فکرش را بکنی. چند تائی از آنها را من یادداشت میکنم، این تنها راه
ممکن است."
"چه یادداشت میکنی؟"
او دفتر یادداشتش را از جیب خارج میسازد و میگوید:
"مسخرهام نکن، خیلی جدیاند. من بعضی از آنها را
برایت میخوانم:
هلنا Helena، یک دختر خوب و آرام. دندانهای عالی. باریک اندام. آواز میخواند،
پیانو مینوازد، دوست دارد لیلیا خطابش کنند. گل مورد علاقهاش رز زرد رنگ است.
شوخ طبع است. نوشیدن شامپاین را دوست دارد. بسیار پرهیزکار است، آدم باید در باره
مذهب مواظب حرف زدن خود باشد. آدم اجازه حرف زدن با او در باره دوستش کیتی Kitty را ندارد.
بسیار حسود است.
کیتی، یک مخلوق کوچک و بامزه. وقتی آدم گوشش را میبوسد داد
میزند. نباید در حضور غریبهها او را در آغوش گرفت! عاشق گل سنبل است، فقط شراب سواحل
رود راین را مینوشد. خیلی قشنگ میرقصد. شاه بلوط مخلوط با شکر میخورد، پیش او
نباید نام هلنا برده شود!"
کورابلف صورت خستهاش را بالا میآورد:
"و به این ترتیب ادامه دارد! گاهی فکر میکنم که من بر
لبه پرتگاهی ایستادهام. گاهی کیتی را ناستیا Nastja و ناستیا را کیتی صدا میکنم. بعد اشگ جاری
میشود و قیل و قال به راه میافتد."
"و آنها همه به تو وفادارند؟"
"البته. این جریان را سختتر میسازد. برای مثال
امروز: من باید ساعت شش و نیم برای غذا خوردن پیش هلنا باشم. اما ساعت هفت ناستیا
که آن سوی شهر زندگی میکند منتظرم است."
"میخواهی چکار کنی؟"
"من میخواهم برای لحظهای پیش هلنا بروم و ملامتش کنم،
زیرا که من ظاهراً او را با مرد جوانی دیده بودهام. و چون این حقیقت ندارد، او
شروع به داد و فریاد خواهد کرد، من برآشفته جوابش را میدهم و با عصبانیت خانه را
ترک میکنم."
کورابلف دستش را به سمت کلاهش میبرد و متفکرانه از راه
رفتن بازمیایستد.
"چه خبره؟"
او انگشترش را از انگشت درمیآورد و در جیب میگذارد. بعد
ساعتش را کمی جلو میکشد و به سمت میز تحریر میرود.
"چکار میکنی؟"
"میبینی، اینجا عکس ناستیا قرار دارد. او میخواهد که
عکسش روی میزم قرار داشته باشد. او امروز در خانه انتظارم را میکشد، بنابراین میتوانم
آن را در کشوی میز قرار دهم. تو میپرسی چرا من این کار را میکنم؟ شاید کیتی برای
چند لحظهای اینجا بیاید و برایم چند خطی بنویسد. بنابراین من عکس او را روی میز
قرار میدهم."
"و اگر ماریا Maria بیاید و عکس کیتی
را ببیند؟"
"بعد به او خواهم گفت که این عکس خواهر ازدواج کردهام
است."
"و چرا انگشتر را از انگشت خارج ساختی؟"
ناستیا آن را به من هدیه کرده. هلنا نمیخواهد که من آن را
در انگشت کنم. بنابراین وقتی میتوانم آن را در انگشت کنم که با عصبانیت از پیش او
بیرون رفته باشم. بعلاوه باید مواظب کراوات هم باشم، من باید ساعتم را جلو یا عقب
بکشم، باید به سرایدار پول بدهم تا مرا به یاد همه چیز بیندازد، که هر یک از شش
دوست دخترم به من دیروز چه گفتهاند. در یک کلمه ــ من بیچارهترین انسانم!"
او دستم را میفشرد و اتاق را ترک میکند.
*
من بعد از او میروم و تقریباً یک ماه تمام کورابلف را نمیبینم.
دو بار تلگرافهای عجیبی از او بدستم میرسد:
"ما در دوم و سوم ماه فوریه با هم در فنلاند Finnland بودیم، هنگام دیدن
هلنا اشتنباه نکنی."
تلگراف دوم از این قرار بود: "انگشتر پیش توست، تو آن
را به یک جواهر فروشی دادهای، میخواهی که شبیهاش را برایت بسازند. این را به
ناستیا میگوئی."
هنگامیکه من یک بار تصادفاً ناستیا را میبینم، برایش تعریف
میکنم که من از کورابلف یک انگشتر قرض گرفتهام تا برای خودم شبیهاش را سفارش
دهم. ناستیا به هیجان میآید:
"و من اینهمه سر و صدا راه انداختم! خدا را شکر که این
حقیقت دارد! میدانید که او برای دو هفته به مسکو رفته است؟"
"که اینطور؟ آهان، من آن را میدانم."
بعد دیرتر خبردار میشوم که کورابلف حقیقتاً در مسکو بوده و
در آنجا برایش اتفاق وحشتناکی رخ داده است.
او بعد از بازگشت پیش من میآید.
*
"چگونه اتفاق افتاد؟"
"خدا میداند! یک جیب بر در مسکو دفتر یادداشتم را میدزدد!
من گذاشتم آگهی چاپ کنند، پاداش زیادی وعده دادم، اما پیدا نشد که نشد. حالا در
برابر یک فاجعه ایستادهام."
"سعی که از حافظهات کمک بگیری و دوباره یادداشت
کنی!"
"تو خیلی راحت حرف میزنی. من این دو هفته را به استراحت
پرداختم و همه چیز را فراموش کردهام! من نمیدانم که آیا ماریا رز زرد رنگ دوست
دارد یا از آن متنفر است. به چه کسی قول ادکلن از مسکو دادهام؟ برای چه کسی دستکش
آوردهام؟ و چه کسی اینها را به صورتم پرتاب خواهد کرد، آه خدای من! چه کسی به من
کراوات قرمز پر رنگ را هدیه داده با این قول که من آن را همیشه ببندم؟ چه کسی از
من خواست که کلاه سبز را دیگر هرگز بر سر نگذارم و عکس چه کسی را از چه کسی باید
پنهان کنم؟"
"شیطان بیچاره! کاش میتوانستم کمکت کنم ــ انگشتر را
ناستیا به تو هدیه داده، درسته؟ این را هلنا نباید بداند. و وقتی کیتی میآید باید
عکس ماریا را مخفی ساخت، وقتی ناستیا بیاید نباید آن را مخفی کرد، برای یکی از
آنها عکس خواهر ازدواج کرده توست، اما نمیدانم که آیا عکس کیتی یا ماریا عکس
خواهر توست."
او مرددانه میگوید: "من هم نمیدانم! لعت به شیطان،
با این وجود من میروم آنجا!"
"انگشتر را به انگشت کن!"
"ماریا از انگشتر چیزی نمیداند!"
"کراوات قرمز پر رنگت را ببند!"
"اگر فقط میدانستم که چه کسی آن را به من هدیه داده
است! شاید ماریا از قرمز پر رنگ متنفر باشد! خب، بی تفاوته ..."
*
من تمام شب را نگران دوستم بودم. صبح روز بعد پیش او رفتم.
او خسته و از پا افتاده پشت میز تحریر نشسته بود و چیزی مینوشت.
"خب، چه خبر تازه؟"
دستش حرکت خستهای داشت.
همه چیز تمام شد. من دوباره تنها هستم."
"چه اتفاقی افتاده؟"
"یک رسوائی. من دستکش را از چمدان درآوردم و پیش او
راندم. من به او گفتم، <لیلیای عزیزم، بفرما تمام چیزهائی که تو مایل بودی. من
بلیط هم برای اپرا تهیه کردم، چون تو از اپرا لذت میبری.>
او جعبه را برداشت، آن را گوشهای پرتاب کرد، خود را روی
مبل انداخت و بلند شروع به گریستن کرد:
<بروید پیش لیلیایتان و این دستکش را به او هدیه بدهید.
شما میتوانید با او هم به اپرا بروید. اپرا مرا خوشحال نمیکند.>
من خواهش کردم: <اما، ماروسیا Marussja، این یک سوء تفاهم بود!>
<البته که یک سوء تفاهم بود، زیرا من از بدو تولد سونیا Sonja نامیده میشوم.
خواهش میکنم خانهام را ترک کنید!>
از خانه او پیش هلنا میرانم، فراموش کردم انگشتر را در
انگشت کنم، برایش شاه بلوط مخلوط با شکر
میبرم و میپرسم: <چرا کیتی من چنین چشمهای غمگینی دارد؟>
او گلدانی به طرف سرم پرتاب میکند.
بعد پیش کیتی میروم. او مهمان داشت. من او را پشت پرده میبرم
و گوشش را میبوسم. او کشیدهای به گوشم میزند و بیرونم میکند. من پیش ماروسیا و
ناستیا و ماریا میروم، همه جا مانند هم. من آدم بیچارهای هستم!"
من میگویم: "کورابلف، چیزی به یاد آوردم. چه اتفاقی
خواهد افتاد اگر یکی از آنها تو را ببخشد؟"
او به من نگاه میکند. "اگر یکی مرا ببخشد؟ خب، تو چه
فکر میکنی؟ شاید بعد خواهم دانست که کدامشان مناسبتر است ..."
من بلند میشوم که از او خداحافظی کنم. زنگ تلفن به صدا میآید.
کورابلف گوشی را برمیدارد. هلنا بود.
کورابلف میگوید: "توئی؟ دیگر عصبانی نیستی؟ کوچولوی
من، متشکرم ازت! امشب ــ هر وقت تو بخواهی. خداحافظ!"
بعد به سمت من میچرخد، نفس عمیقی میکشد و میگوید: "هلنا
بود."
من به او تبریک میگویم و دستش را میفشرم. در این لحظه زنگ
تلفن دوباره به صدا میآید.
کورابلف با تعجب میپرسد: "ماروسیا؟ تو با من تماس
گرفتی؟ تو مرا میبخشی؟ هوم ــ البته، کبوتر کوچکم! امشب؟ من خواهم آمد. خداحافظ!"
او به طرف من میچرخد و درمانده به من نگاه میکند. من سرم
را با خشم حرکت میدهم. او شروع به صحبت میکند: "بذار برات توضیح بدم
...". زنگ تلفن به صدا میآید.
من میشنوم که کورابلف میگفت: "ماریا؟"
در این وقت من کلاهم را به سر میگذارم و عصایم را در دست
میگیرم و میگویم "تو بیش از حد پیش خانمها شانس داری ــ به تو نمیشود کمک
کرد، کورابلف!" و در را پشت سرم میبندم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:1 توسط سعید از برلین
|
میشائیل پشت میز تحریرش نشسته بود و مینوشت.
ناگهان در راه پلهها سر و صدائی میشنود، انگار که کسی از پلهها به پائین افتاده
باشد. او از جا میجهد، به طرف درب میرود و آنرا باز میکند. در این وقت مردی تلو
تلو خوران داخل اتاق میگردد ...
مرد میگوید: "معذرت میخواهم، من
قصد نداشتم ..."
صاحب خانه میگوید "اما داخل
شوید!" و با نگرانی میپرسد "خدای من، حالتان خوب است؟ آیا زخمی شدهاید؟"
مرد غریبه با یک دست کت و شلوارش را پاک
میکند و با دست دیگر پشت شانهاش، بعد سرفه خفیفی میکند و میگوید:
"چیز مهمی نیست ــ واقعاً چیز مهمی
نیست ــ اما شاید من مزاحم شما باشم ..."
میشائیل میگوید: "خودتان را به
این خاطر نگران نسازید. آیا زخمی شدهاید؟ چه اتفاقی برایتان افتاده؟"
"هوم ــ چیز بی اهمیتیست ــ برایم
هر روز رخ میدهد."
میشائیل دستهایش را با تعجب روی سرش میگذارد.
"خدای من، اما با این وضع که
میتواند دست و پای آدم بشکند؟"
مرد غریبه او را نگاه میکند و با بی
تفاوتی میگوید:
"این ورزش است، آقا. باور کنید،
ورزش! وقتی کسی مانند من اکثراً از پلهها پائین بیفتد ..."
میشائیل شانههایش را بالا میاندازد و
سرش را تکان میدهد:
"من متوجه نمیشوم ــ پس چرا بیشتر
مواظبت نمیکنید؟"
مرد میگوید: "من مواظب هستم، اما مردم
آدم را چنان محکم به پائین هل میدهند که نیفتادن ناممکن میگردد ..."
میشائیل شگفت زده میپرسد: "مردم؟
آیا مگر کسی شما را در راه پلهها هل داده است؟"
مرد غریبه جواب میدهد: "البته،
آقائی که در طبقه بالای این خانه زندگی میکند ..."
میشائیل با تعجب میپرسد: "واقعاً؟
اما آنها که مردم مهربانی هستند ــ من اصلاً فکرش را نمیکردم ــ آیا شما رابطهای
با زن جوان و زیبا دارید؟"
مرد با خشمی نمایان جواب میدهد:
"در باره من چه فکر میکنید؟ زنهای دیگران برای من مقدسند ... من که دون خوان
Don Juan نیستم!"
میشائیل میگوید "پس من نمیفهمم
چرا ..." و به مهمانش نگاه میکند.
مرد غریبه خونسردانه میگوید: به خودتان
زحمت ندهید، آقا. شما به آن پی خواهید برد."
میشائیل بررسی کنان مهمانش را تماشا میکند
و میگوید:
"شما به نظرم آشنا میآئید ... آیا
شما دیروز از تراموا به بیرون هل داده نشدید؟"
مهمان سریع جواب میدهد: "میبخشید.
آن دو روز پیش بود. دیروز مرا در خانه روبروئیتان از پلهها به پائین هل دادند.
خوشبختانه فقط شش پله بیشتر نبود ... و پلهها هم بلند نبودند."
میشائل با تعجب دستهایش را روی سر میگذارد
و میگوید: "شما چه کسی هستید، چرا باید شما را همه جا هل بدهند؟"
مرد غریبه سینهاش را صاف میکند و با کمی
خجالت میگوید:
"من یک نمایندهام ــ نماینده بیمه
ــ نماینده بیمه عمر."
در حالیکه نگرانی میشائیل به وضوح کم میشود
میگوید: "آهان!"
مرد غریبه سریع میگوید: "وانگهی،
در این فرصت یادم افتاد که ... آیا شما بیمهاید؟ من میتوانم شما را بیمه کنم، هر
بیمهای که مایل باشید ... بیمه مرگ به نفع همسر و فرزندانتان ــ خواهش میکنم
انتخاب کنید."
میشائیل جواب میدهد: "متشکرم! من
نه زن دارم و نه فرزند!"
مرد غریبه به او نگاه میکند:
"آیا شما مجردید؟"
میشائیل میخندد و میگوید: "خدا
را شکر!"
مهمان میگوید: "اما آقا، میدانید
اگر مجرد باقی بمانید چه شادیها و چه لذتهائی را شما از دست میدهید؟ شما باید
ازدواج کنید، آقا، سریعاً ازدواج کنید! حتی فقط بخاطر مالیاتی که مجردها میپردازند
... من اتفاقاً بهترین خانمهای درجه یک را دارم ــ درست برای شما خلق گشته ...
شما میتوانید هر ده انگشتتان را بلیسید! چه جهیزهای! و در این زمانه خراب! ...
یک فرد جذاب، گیسوان بافته، بور و بلند، بزرگ، باریک اندام، باهوش ... آیا فردا
وقت دارید؟ باید عجله کنیم، وگرنه دیگران از ما پیشی میگیرند! من شما را آنجا میبرم.
آیا لباس مخصوص مهمانی دارید؟ من یک کارخانه درجه یک میشناسم، همه چیز به اقساط
... ما میتوانیم فوری به آنجا برویم."
میشائیل با حالتی افسرده میگوید:
"به خودتان زحمت ندهید. من به درد شوهر بودن نمیخورم!"
مرد غریبه سریع میپرسد: "چرا به
درد نمیخورید؟ خواهش میکنم، چرا به درد نمیخورید؟ این اصلاً چه معنی میدهد ــ
من برای شوهر بودن به درد نمیخورم؟ و آن هم مردی مانند شما؟ شما برای شوهر بودن
به دنیا آمدهاید. این یک گناه است، یک جنایت علیه بشریت، وقتی مردی مانند شما زندگی
را به تنهائی بگذراند."
میشائیل میگوید: "میبخشید، اما
من باید بهتر بدانم ... آدم نمیتواند همه چیز را توضیح بدهد ... لحظات عاطفیای
وجود دارند ..."
مهمان جواب میدهد: "آهان! پس اگر
چیز دیگری نیست، من دوائی میشناسم که در چنین مواقعی معجزه میکند. تا حالا هزاران
نامه تشکر برایم فرستادهاند، و یک شیشه مجانی برای امتحان هم هدیه داده میشود."
میشائیل با عصبانیت میگوید: "چه
کسی به شما گفت که من دوا لازم دارم؟ من به هیچ وجه اجازه نمیدهم ..."
"پوزش میخواهم! من ابداً نمیخواستم
جنابعالی را ناراحت کنم ... اما بعد واقعاً نمیفهمم ..."
میشائیل میخندد و در حال روشن کردن
سیگار میگوید: "یک بار به من نگاه کنید. آیا من اصلاً میتوانم روزی مورد
علاقه دخترها قرار گیرم؟ و آنهم مورد علاقه دختر زیبائی؟ با این سر طاسم، با گوشهای
بیرون زده، با این شکم گنده و این قیافهام؟"
مرد غریبه مشتاقانه صحبت میکند:
"اما آقا، شما فراموش میکنید که در چه دورهای ما زندگی میکنیم ــ در دوره
فنآوری، در دوره اختراعات ... چه کسی امروزه دیگر سر طاسی دارد؟ اگر شما با پماد
جهانی ما روی سرتان بمالید، کچلیتان در عرض یک هفته ناپدید میشود! من مردانی را
میشناسم که طاس بودند و امروز سرشان مانند نارگیل دیده میشود."
میشائیل عصبی میگوید: "آقا، دست
از سرم بردارید، من واقعاً حوصله اینگونه صحبتها را ندارم."
اما مهمان به حرفش ادامه داد:
"و آنچه مربوط به گوشهای شما میشود
ــ هیچ چیز راحتتر از این نیست! من به شما <فرم دهنده گوش> به ثبت رسیده
خودمان را میفروشم، شبها موقع خواب بر روی گوش میگذارید. در عرض سه روز دیگر
نمیدانید که گوش دارید!"
میشائیل بیهودگوئی او را قطع میکند:
"و اگر من به شما بگویم ..."
"یک لحظه صبر کنید ــ شما چه
گفتید؟ قد کوتاه شما ابداً نمیتواند هیچ مانعی باشد. دستگاه ژیمناستیک ما در عرض
دو ماه ده سانتیمتر به قد شما اضافه میکند. میدانید این یعنی چه؟ شما در عرض ده
سال یک غول خواهید شد، بعد میتوانید در نمایشگاههای آثار دیدنی خود را به معرض
نمایش بگذارید."
میشائیل از جا برمیخیزد و مرد غریبه را
به سمت در هل میدهد. "من هیچ چیز لازم ندارم. شما به خودتان کاملاً بی فایده
زحمت میدهید، شما من را عصبی میسازید."
مرد غریبه میگوید: "ضمناً، اعصاب!
آقا، آیا از دوشهای به ثبت رسیده ما با آب پاش و دستگاه خودکار ماساژ شنیدهاید؟
در عرض یک هفته شما انسان دیگری میشوید، یک انسان بدون عصب."
میشائیل سرش را در دستانش میگیرد و
کاملاً مرددانه میگوید:
"راحتم بگذارید، آقا. سرم گیج میرود."
مرد غریبه میگوید: "چیزی راحتتر
از این نیست! قرصهای میگرن ما بر ضد هر نوع سر دردی عمل میکند ... یک قرص کفایت
میکند ..."
میشائیل با التماس به مهمان نگاه میکند:
"من وقت ندارم. من باید نامه
بنویسم!"
مهمان متذکر میشود: "چه خوب شد که
به یادم انداختید. آیا ماشین تحریرهای ما را میشناسید، آقا؟ جدیدترین سیستم،
الکتریکی، به قیمت دویست روبل، یک قیمت استثنائی، برای اینکه شما آدم دوستداشتنیای
هستید."
میشائیل کلمهای نمیگوید و سنگی را از روی
میز برمیدارد و دستش را بالا میبرد.
"آقا اگر شما بلافاصله اتاق را ترک
نکنید، بعد ..."
اما مرد غریبه بازوی او را میگیرد و میگوید:
"اجازه بدهید ببینم، آقا ــ این سنگ
که العان در دستتان میشکند! من برایتان مانندش را از مرمر سنگین میفرستم. وقتی آن
بلندش بکنید ..."
میشائیل میگوید "حالا دیگر صبرم
تمام شد!" و با انگشت به شاسی زنگ روی میزش فشار میدهد.
مرد غریبه حرکت او را زیر نظر داشت، و
هنگامیکه میبیند خدمتکار داخل نمیشود با تمسخر میگوید:
"شما آنجا زنگ خیلی خوبی دارید!
ببینید ــ زنگوله ما اجازه چنین کاری را نمیدهد. آنچنان جیغی میکشد که تمام خانه
با هم به اینجا نزد شما میدوند، روز و شب ــ در تمام کشورهای متمدن به ثبت رسیده،
قیمت با مونتاژ بیست و پنج روبل، مفت و مجانیه، یک هدیهست ..."
میشائیل بازوی مرد غریبه را میگیرد:
"اگر شما همین الساعه نروید ــ بعد
من دیگر مانند برق زدهها نخواهم دانست چه
میکنم!"
مرد غریبه خونسرد جواب میدهد "شما
باید به موقع برای خودتان یک تابوت تهیه کنید و برای مراسم تشیع جنازه فکری بکنید.
یا اینکه ترجیح میدهید سوزانده شوید؟"
میشائیل بدون کلمهای حرف زدن از جا
برمیخیزد، مرد غریبه را میگیرد، او را به سمت راهرو هل میدهد، در را قفل میکند
و نفس راحتی میکشد:
"خدا را شکر، او حالا بیرون است!"
چند دقیقه بعد درب باز میگردد، مرد
غریبه داخل اتاق میشود و طعنه آمیز اظهار میدارد:
"قفل درب به درد نمیخورد. با یک
شاه کلید ابتدائی میشود درب را باز کرد ــ یک بی دقتی سزاوار کیفر! من به شما یک
قفل میفروشم که بمب هم نتواند بازش کند ــ با ده سال ضمانت. هیچ کسی قادر به باز
کردنش نخواهد شد، حتی خود شما ... قیمت فقط پنج روبل!"
میشائیل به سمت میز تحریرش هجوم میبرد،
یکی از کشوها را باز میکند، طپانچهای از آن خارج میسازد و فریاد میکشد:
"آقا، بروید، وگرنه شلیک میکنم!"
مرد غریبه لبخند زنان به او نگاه میکند:
"با این طپانچه؟ نگذارید به شما
بخندند! سیستم کاملاً از رده خارج شده! به موزه ارتش تعلق دارد! من یک طپانچه دارم
که ..."
میشائیل یقه مرد غریبه را میگیرد و او
را از درب به بیرون پرتاب میکند. آدم میتواند صدای تلو تلو خوردن و بعد افتادن
کسی را از پلهها بشنود. اما بعد از چند دقیقه صدای مرد غریبه از پشت درب به گوش
میرسد:
"شما با دگمه سردستتان کتم را
پاره کردید. دگمه طلائی سرآستینهای به ثبت رسیده ما را بخرید ــ بعد دیگر برایتان
چنین اتفاقی رخ نمیدهد!"
میشائیل خودش را با خستگی روی صندلی میاندازد
و میگوید:
" تعجب هم میکند که چرا از راه پلهها
به پائین پرواز میکند!"
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:53 توسط سعید از برلین
|
من در چهارمین ردیف نشسته بودم و با دقت به سخنان یک مرد بر
روی صحنه که ریشی اندک و بور و چشمانی خوب و دوستانه داشت گوش میدادم:
"برای چه این نفرت؟ برای چه این خشم؟ شاید شما انسان
خوبی باشید، اما انسانی کور که نمیتواند بفهمد چه میکند. باید مردم را درک کرد و
نه از آنها متنفر بود."
بازیگر دیگر اخم میکند و جواب میدهد:
"بله، این سخت است، همه جا این حماقت، این بردگی و
ابتذال را دیدن قلب یک انسان شریف را میدرد."
بازیگر زن روی کاناپه دراز کشیده بود، آهی میکشد و بلند میگوید:
"آقایان عزیز، هوا پاک است، پرندگان میخوانند، خورشید
درآسمان میدرخشد و یک نسیم لطیف برگ درختان را به رقص انداخته. پس نزاع برای
چه؟"
مرد شریف چهره خود را با دستهایش میپوشاند و با صدای بغضآلودی
میگوید:
"خدای من، خدای من، زندگی چه سخت است."
"بازیگر دیگر دستش را بر روی شانه مرد گریان میگذارد و میگوید:
"ایرینا Irina، او را ببخش، او دارای روح اصیلیست."
در چشمهایم اشگ جمع میشود. من احساس میکردم که بازیگران
مرا به انسان خوب شدن رهنمون میسازند. در آنتراکت بین دو پره تصمیم میگیرم آن
هنرپیشهای که همه کس را میبخشید و آن دیگری را که زجر میکشید، همینطور هنرپیشه
زن را در رختکن ملاقات و برای احساسی که در من زنده ساختهاند تشکر کنم. در
آنتراکت بزرگ، بعد از پرده دوم پشت صحنه
نمایش میروم.
من آنجا بازیگران را با چهره واقعیشان شناختم ...
*
"آیا میتوانم به اتاق رختکن بازیگر ارازدوف Erasdow داخل شوم؟"
"آیا شما کفاش نیستید؟"
"که آیا من کفاش هستم، در این باره نمیتوانم نظری بدهم،
وگرنه من نویسندهام."
"پس خواهش میکنم داخل شوید."
من داخل اتاق میشوم و در برابر بازیگری که همه کس را میبخشید
میایستم.
من خودم را معرفی میکنم: "من یکی از تحسین کنندگان
شما هستم و آمدهام تا با شما شخصاً آشنا شوم."
او خیلی منقلب میگردد و میگوید:
"بسیاز خوشحالم، بفرمائید بنشینید."
من پاسخ میدهم "ممنون" و اتاق را تماشا میکنم.
"زندگی یک هنرمند باید واقعاً جالب باشد، اینطور نیست؟ تمام هنرمندان دارای
استعداد فراوان و روحی بزرگ هستند!"
ارازدوف با لحن طعنه آمیزی میخندد:
"اما همه هم با استعداد نیستند."
من در حال نشستن میگویم: "شکسته نفسی نفرمائید."
"درست میگم! برای مثال آیا این کمدین سیار جرقهای از
استعداد دارد؟ او کاملاً بی استعداد است!"
من با خجالت میپرسم: "منظورتان چه کسیست؟"
"همین فیالکین Fialkin، بازیگری که نقش قهرمان را بد بازی میکند."
"شما عقیده دارید که او بد بازی میکند؟ پس کارگردان
چرا این نقش را به او داده؟
ارازدوف کف کوتاهی میزند:
"شما یک کودک بزرگ هستید، شما زندگی را نمیشناسید!
کارگردان دوست خواهر اوست، و او هم دوستی خوبی با همسر کارگردان که از مدیر چهل
هزار روبل طلبکار است دارد."
"و با چنین انسانی باید لوچسآراسکایا Lutschesarskaja، این زن قهرمان
و دلسوز بازی کند؟"
"زن قهرمان؟ او هم یکی از همین بازیگرهاست! او نقش خود
را فقط به خاطر اینکه دختر عموی کارمند تآتر است میگیرد. او شوهر دارد و یک دختر
دوازده ساله، کودکش را مورد آزار قرار میدهد و اوباش بزرگیست، حتی خویشاوند
مسخرهاش هم نمیخواهد چیزی از او بداند. میبخشید، اما من حالا باید بر روی صحنه
بروم، من فوری برمیگردم، بعد میتوانیم به گفتگوی خود ادامه دهیم. اگر شما میدانستید
که زندگی کردن در چنین جوّی چه سخت است! من فوری برمیگردم!"
او با عجله خارج میشود، من تنها میمانم. دراین وقت درب اتاق
گشوده میشود و بازیگر فیالکین در حالی که با سوت زدن ترانهای مینواخت داخل میگردد.
"واسیا Wassja اینجا نیست؟"
من مؤدبانه جواب میدهم: "خیر. شما واقعاً زیبا بازی
کردید. من از ملاقات و آشنائی با شما خیلی خوشحالم."
او چهرهاش حالت غمگینی به خود میگیرد.
"من میتونستم خوب بازی کنم، اما نه در اینجا، من باید
که همبازی دیگری میداشتم و نه این ارازدوف را. میدانید، این انسان در مکالمه غیر
ممکن است، او کلمات دیگری را خنثی میکند، ادا و اصول میآید و توجه تماشاگران را
فقط به خود جلب میکند. یک خودخواه وحشتناک!"
"واقعاً؟"
"ها، این که چیزی نیست، اگر لااقل در زندگی شخصیش
انسان مناسب و معقولی میبود. اما او یک قمارباز و میخواره است. آیا از شما هنوز
پول قرض نگرفته؟"
"نه!"
"از شما هم فوری این درخواست را خواهد کرد. اما از ده
روبل بیشتر به او قرض ندهید، در هر صورت پول بر باد دادهای خواهد بود. من چیزی به
شما میگویم، او و این لوچسآراسکایا ..."
به درب اتاق میکوبند.
لوچسآراسکایا میپرسد "اجازه است؟" و وارد اتاق میشود.
"خیلی خوشوقتم از آشنائی با شما."
فیالکین از زن قهرمان میپرسد: "حالا، ارازدوف بر روی
صحنه چه میکند؟"
لوچسآراسکایا چهره درد کشیدهای به خود میگیرد، دستهایش
را بالا میبرد و بلند میگوید:
"وحشتناکه، اصلاً نقشاش را نمیشناسد، واژهها را با
هم عوضی میگیرد و داد میزند. من به زحمت نقشم را تا آخر بازی کردم."
فیالکین میگوید: "بیچاره شما، شما کارتان راحت
نیست."
"آه، برای من مهم نیست. شما با او بازی میکنید. من
فکر میکنم که برای کلاس بالای شما و برای اعصابتان راحت نباشد. اوه، من چه خوب
شما را درک میکنم! اما حالا شما باید روی صحنه باشید، بروید!"
او سریع به روی صحنه میرود، لوچسآراسکایا خودش را به سمت من خم میکند و با صدائی آهسته میگوید:
"این احمق به شما چه گفت؟"
"او؟ ما در مورد هنر گفتگو میکردیم."
"از او بر حذر باشید، او یک دروغگوست، ما همه از او
مانند آتش میترسیم. او قادر است و حالا به ارازدوف تعریف میکند دیده است که شما
جیبهای کت او را بازرسی میکردید. او یک میخواره و معتاد به مواد مخدر است. ما
خوشحال میشویم اگر او را به زندان بیندازند. بازی کردن با او یک بدبختی واقعیست.
تا وقتی که او و این گوریل ارازدوف روی صحنه
هستند مؤفقیتی به بار نخواهد آمد."
او لبخند غمگینی میزند و ادامه میدهد:
"باتلاق تآتر ما مطمئناً شما را ترسانده، من هم
عصبانیم، اما چه میشود کرد؟ من صحنه تآتر را خیلی دوست دارم."
در این وقت ارازدوف به داخل اتاق هجوم میآورد:
"ماریا پاپفلوفنا Marja Pawlowna عزیز، اگر بدانید
که این رذل با صحنه اول این پرده چه کرد!"
بازیگر زن هق هق کنان میگوید: "من این را از قبل میدانستم.
این یک نقش مهم است که در اصل شما باید آن را بازی میکردید. اما شما که کارگردانمان
را میشناسید ..."
*
من در پرده بعدی دوباره در سالن تماشگران نشسته بودم. زن
قهرمان کنار پنجره ایستاده بود، نور ماه بر او میتابید، او سرش را روی شانه فیالکین
میگذارد و میگوید:
"من نمیتوانم احساسی را که در هنگام بودنتان مرا در
بر میگیرد بیان کنم. قلبم کاملاً گرم میگردد! کایزارو Kaisarow، بگوئید معنی این چه میباشد؟"
"عزیزم، باشکوهم! من میخواستم که سعادت به من چشمک
بزند و از طرف شما دوست داشته شوم. آه، بعد به پایتان خواهم افتاد و خواهم مرد. و آخرین
حرفم این خواهد بود: من شما را دوست دارم!"
تماشگر دست راست من دستمالش را درمیآورد، آرنجش به من میخورد
و اشگهایش را پاک میکند.
من با خشم میگویم: چرا آرنجتان را به من میزنید؟ همهاش
دروغ و فکاهیست! مسخره است! هیچ کلمهای حقیقت ندارد، هر یکی میخواهد چشم آن دیگری
را از حدقه دربیاورد، همه به همدیگر حسادت میورزند! شما حرفم را باور نمیکنید؟
بروید در پشت صحنه، با بازیگران صحبت کنید و سحر و افسون بلافاصله ناپدید میگردد."
سپس از جا برخاستم و با عصبانیت تآتر را ترک کردم.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:4 توسط سعید از برلین
|
میشکین Mischkin، رئیس سالخورده خدمات حمل و نقل نینوچکا Ninotschka دوشیزه تایپست را به دفتر خود
میخواند و به او دو ورقه میدهد و از او خواهش میکند که آنها را برایش تایپ کند.
میشکین هنگام دادن ورقهها به نینوتشکا او را مشتاقانه تماشا
میکرد، و چون نور خورشید بر اندام دختر میتابید، بطور ویژهای توجهاش جلب اندام
دختر شده بود.
دختر باریک اندام، جذاب با چهرهای بسیار زیبا، با چشمانی
به رنگ آبی و موئی بور و دلربا در برابرش ایستاده بود.
او خود را به دختر نزدیکتر میسازد و میگوید:
"هوم، بنابراین شما این پرونده را تایپ خواهید کرد،
آیا من بیش از حد شما را به زحمت میاندازم؟"
نینوچکا به رئیسش نگاه میکند و جواب میدهد:
"خب من برای کارم حقوق دریافت میکنم!"
"بله، بله، حقوق، این درست است. دوشیزه یگید ببینم، وقتی
شما مدتی طولانی برای تایپ کردن خودتان را خم میکنید آیا سینههایتان درد نمیگیرند؟
حیف آن چیزهای جوان و زییاست."
"نه، متشکرم، هیچ چیز دردم نمیآورد."
"از این موضوع خیلی خوشحالم. و آیا احساس سرما نمیکنید؟"
"برای چی باید سردم باشد؟"
"شما بلوز نازکی بر تن دارید، بازویتان از زیرش نور
خفیفی میدهد. چه بازوهای زیبائی! آیا عضله هم دارید؟"
"خواهش میکنم، بازویم را ول کنید!"
"یک لحظه ... صبر کنید، چرا بازویتان را میکشید؟ من
فقط میخواستم عضله شما را آزمایش کنم."
"دستم را ول کنید، شما دردم میآورید، آدم رذل!"
نینوچکا خودش را از دست میشکین پیر رها میسازد و به اتاق
کارش میدود. دست چپش از آرنج به بالا درد میکرد.
او به خود میگوید: "صبر کن. تاوان گرانی باید
بپردازی."
او در ماشین تحریر را میبندد، اداره را ترک میکند و پیش
وکیل میرود ...
*
وکیل فوری نینوچکا را
میپذیرد و با دقت به او گوش میسپارد.
"چه آدم رذلی! آن هم یک پیرمرد! حالا میخواهید چه کاری
انجام دهید؟"
نینوچکا میرسد: "نمیشود او را به سیبری تبعید
کرد؟"
"این کار را نمیشود کرد، اما میشود او را برای
پاسخگوئی خواند."
"بعد شما از او پاسخگوئی میخواهید!"
"شما شاهد هم دارید؟"
دختر جواب میدهد: "من شاهد هستم."
"نه، شما کسی هستید که به او سوء قصد شده است. اگر شما
شاهد نداشته باشید نمیشود کاری انجام داد، مگر اینکه اثر سوء قصد هنوز از بین
نرفته باشد."
"البته که جای سوء قصد هنوز وجود دارد. او آرنج دستم
را محکم گرفت، روی بازویم هنوز لکه آبی رنگ دیده میشود."
وکیل متفکرانه دختر زیبا را تماشا میکند، چشمکی میزند و
میگوید:
"بازو را نشان دهید!"
"لکه آنجاست، در زیر بلوزم!"
پس بلوزتان را درآرید!"
اما شما که دکتر نیستید، بلکه یک وکیلید!"
"این اصلاً مهم نیست، حرفه یک دکتر و یک وکیل تقریباً
یکسانند. میدانید عذر موجه یعنی چه؟"
"نه، نمیدانم."
"خب پس، ببینید، من باید صحت انجام جرم را بررسی کنم،
بنابراین لطفاً بلوزتان را درآرید."
دختر آهی میکشد و میگذارد بلوز از شانهاش لیز بخورد.
وکیل به او کمک میکند، لکه سرخی را لمس میکند و مؤدبانه میگوید:
"میبخشید، اما من باید شما را بررسی کنم. دستتان را
بالا ببرید."
نینوچکا فریاد میکشد: "به من دست نزنید."
او سریع بلوزش را میپوشد و با عجله ازآنجا خارج میگردد.
*
او در خیابان از عصبانیت میلرزید. بعد تصمیم میگیرد پیش
روزنامهنگاری که به صداقت مشهور بود برود و ماجرا را برایش تعریف کند.
روزنامهنگار ابتدا دختر را غیر دوستانه میپذیرد، اما وقتی
دختر برایش ماجرا را تعریف میکند با صدای خیلی بلند میخندد:
"بفرمائید این هم بهترین انسانها، بهترین حامیان
حقیقت! آنها مانند وحشیهائی که اصلاً از فرهنگ ذرهای نچشیدهاند رفتار میکنند."
نینوچکا با خجالت میپرسد: "باید بلوزم را دربیارم؟"
"بلوز، برای چی بلوز؟ اگر مایلید میتوانید بلوزتان را
دربیارید، دیدن این لکه خیلی جالب است."
وقتی او بازو و شانههای لخت را میبیند، سرش را تکان میدهد:
"اما چه دستهائی دارید! کاملاً اغوا کننده به چشم میآیند
ــ بپوشانیدشان، یا نه، صبر کنید، چکار میکردید اگر من میخواستم آن محل لکه را ببوسم؟
شما با این کار چیزی از دست نمیدهید!"
اما روزنامه نگار بد وارد شده بود. دختر سریع از پیش او میرود.
در خیابان در میان اشگ ریختن میخندد و میگوید:
"خدای من، همه مردها رذلند."
شب نینوچکا در خانه نشسته بود و میگریست، بعد این نیاز را احساس
میکند که باید دردش را برای کسی تعریف کند. لباسش را عوض میکند و پیش همسایهاش
که یک دانشجو بود میرود.
دانشجو برای امتحان خود را آماده میساخت و تمام روز را تا
دیر وقت شب مطالعه میکرد.
و وقتی نینوچکا داخل اتاق میگردد او سرش را از روی کتاب بلند
میکند و میگوید:
"شب بخیر، نینوچکا! چائی مینوشید؟ سماور آنجا قرار
دارد. من در این بین فصل باقی مانده را تا آخر خواهم خواند."
دختر اندوهناک میگوید: "ایوانف Iwanow، امروز به من توهین کردند."
"چه کسی به شما توهین کرد؟"
"رئیسم، یک وکیل و یک روزنامه نگار. همه مردها
رذلند!"
"چرا آنها به شما توهین کردند؟"
"یکی بازویم را محکم گرفت و بقیه هم میخواستند جای
لکه را ببینند."
دانشجو میگوید "که اینطور" و آرام به خواندن
ادامه میدهد.
نینوچکا میگوید: "اما بازویم خیلی درد میکند."
"چای بنوشید!"
نینوچکا میگوید: "احتمالاً شما هم میخواهید بازویم
را تماشا کنید؟"
دانشجو میگوید: "چرا باید بازوی شما را ببینم؟ من حرف
شما را که روی بازویتان لکهای وجود دارد باور میکنم."
نینوچکا چایش را مینوشد و دانشجو به خواندن ادامه میدهد.
دختر زیبا شاکیانه میگوید: "بازویم درد میکند. شاید باید
پارچه گرمی رویش بگذارم؟"
"من نمیدانم!"
"نمیخواهید بازویم را به شما نشان بدهم؟ من میدانم
که شما مانند بقیه مردها نیستید، من به شما اعتماد دارم."
دانشجو شانههایش را بالا میاندازد:
"چرا میخواهید به خودتان زحمت بدهید؟ من که دانشجوی
پزشکی نیستم بلکه دانشجوی علوم طبیعیام!"
نینوچکا لبهایش را با دندان میگزد، از جا بلند میشود و لجوجانه
میگوید:
"با این حال باید بازویم را نگاه میکردید!"
"بسیار خب، بفرمائید، نشان دهید. واقعاً، آنجا یک لکه
آبیست. این مردها! خب، زود خوب خواهد شد."
او سرش را تکان میدهد و دوباره کتابش را در دست میگیرد.
نینوچکا ساکت آنجا مینشیند، شانههایش از نور چراغ روشن
شده بود.
دانشجو میگوید: "بلوزتان را بپوشید، هوای لعنتی اتاق خیلی
سرد است!"
دختر پس از مکث کوتاهی میگوید "اما او پایم را هم نیشگون
گرفت" و دامنش را کمی بالا میکشد.
دانشجو با خونسردی جواب میدهد:
"برای نشان دادن جای نیشگون باید جورابتان را درآرید.
اما اینحا هوا سرد است. شما میتوانید سرما بخورید، و من از پزشکی هیچ چیز نمیدانم.
اگر شما به نوشیدن چایتان ادامه دهید عاقلانهتر است."
سپس دوباره شروع به مطالعه میکند.
دختر چند دقیقه دیگر آنجا میماند، عاقبت آهی میکشد و میگوید:
"من میترسم که حرف زدن من شما را از مطالعه منحرف
سازد"، بعد دست او را میفشرد و اتاق را ترک میکند.
او در اتاقش بر روی تخت مینشیند، نگاهش
را به زیر میاندازد، دوباره آهی میکشد و آهسته میگوید:
"این مردها چه اراذلی هستند!"
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 2:47 توسط سعید از برلین
|
هر کسی که مرا از کودکی میشناسد میتواند شهادت دهد که هیچ
کودکی بیشتر از من عاشق حقیقت نبوده است. به هر چیزی که شما بخواهید عادت داشتم ــ
بجز دروغ گفتن!
شاید این یک شوخی، یک شوخی فریب آمیز باشد! ــ اما دروغ در
من احساسی مانند دریازدگی مسافری که برای اولین بار با کشتی سفر میکند زنده میسازد.
*
من روزی در لیتینی پروسپکت Liteiny Prospekt با درشکه میراندم.
ما از لیتنینه Liteynaja به نیوفسکا Newski رسیدیم و میخواستیم از آنجا
به ولادیمیرسکا Wladimirskaja برانیم. ناگهان اسب صدای بوق ماشینی را میشنود. اسب میایستد، یک
ماشین به کابین درشکه برخورد میکند، درشکه واژگون میگردد، اسب میافتد، مال بند میشکند.
من بر روی سنگفرش خیابان پرتاب میشوم، درشکهچی بر روی اسب میافتد.
وقتی من از زمین بلند میشوم فریاد میزنم: "درشکهچی!
از اسب بخزید پائین، شما که سوارکار نیستید. بروید به خانه."
تقریباً بیست نفر به سمت من دویدند. من به افسر پلیس که در
بین افراد بود گفتم:
"آیا میتواند درشکه دیگری خبر کنید؟ من باید فوراً
بروم."
"آیا صدمه دیدهاید؟"
"ممنون، دستم کمی پیچ خورده، تقصیر خودمه، چون بد جوری
زمین خوردم."
"اجازه دارم کارت شناسائیتان را ببینم."
"من مقصر نیستم. من در کابین درشکه نشسته بودم و
..."
"شما مقصر نیستید. درشکهچی مقصر است."
"پس کارت شناسائی او را درخواست کنید. بعلاوه او هم
مقصر نیست. وقتی دید که اسب به سمت ماشین میدود بلند فریاد کشید. او تصور میکرد با
این کار اسب را خواهد ترساند. شما حتماً میدانید که وقتی یک اسب بترسد بنابراین
به سرعت از کنار مانع دور میشود. اما اسب ما با این قاعده آشنا نبود و ایستاد. به
این ترتیب ماشین هم به درشکه برخورد کرد."
"ماجرا را از ابتدا تعریف کنید."
"هر جور مایلید. دیشب یک تلگراف رادیوئی داشتم: فوری
پیشم بیا. کبوتر کوچک تو."
"این برای من جالب نیست ــ تعریف کنید که شما چگونه
راندید."
"ما از میان لیتنینه به سمت نیوفسکا میراندیم. ناگهان
از کنار ما بوق یک ماشین به صدا میآید. اسب به وحشت میافتد، میایستد. راننده
نمیتواند ماشین را متوقف سازد و به درشکه میزند ..."
"بسیار خب. و حالا خواهش میکنم نام، شغل و آدرستان را
بگوئید."
من پس از به پایان رساندن این تشریفات توانستم به خانه
بروم.
*
پس از این حادثه پانزده ساعت را آرام گذراندم.
فردای آن روز حدود ساعت هفت تلفن به صدا میآید.
"سلام! آیا توئی؟"
"بله، خودمم. آه، این توئی، پلیکانو Pelikanow؟ چرا صبح به
این زودی زنگ میزنی؟"
"عزیزم، وضع سلامتیات در چه حال است؟ من خیلی دلواپسم!
این ماشینها!"
"از کجا باخبر شدی؟"
من در روزنامه خواندم. تعریف کن، چطور اتفاق افتاد!"
"تو که آن را در روزنامه خواندی."
"نه، تو خودت تعریف کن. روزنامهها هرگز حقیقت را نمینویسند."
من ماجرا را تعریف میکنم:
"ما از میان لیتنینه به سمت نیوفسکا میراندیم و میخواستیم
به ولادیمیرسکا برویم، ناگهان صدای بوق ماشینی بلند میشود، اسب میترسد، میایستد،
ماشین به درشکه میزند، درشکه واژگون میگردد، اسب به زمین میخورد، درشکهچی بر روی
اسب میافتد، من به زمین پرتاب میشوم، کمی دستم زخمی میشود. دردش از بین
رفته، اما مال بند شکست."
"وحشتناکه! خداحافظ!"
مشغول دور شدن از تلفن بودم که تلفن زنگ میزند و من باید
دوباره برمیگشتم.
صدای شیرین کبوتر کوچکم میگوید: "سلام، آیا
شمائید؟"
"بله، صبح بخیر! حالت چطوره؟"
"متشکرم. شما در بستر نیستید؟ پس تصادف چندان خطرناک
نبوده. من نگران شده بودم! چطور اتفاق افتاد؟"
"در روزنامه نوشته شده ..."
"خودتون تعریف کنید."
"من آه خفیفی میکشم و میگویم:
"ما از میان لیتنینه به سمت نیوفسکا میراندیم، سپس در
ولادیمیرسکا ناگهان از کنارمان بوق ماشینی به صدا میآید، اسب وحشت میکند، میایستد،
ماشین به درشکه برخورد میکند ــ ما بر روی زمین میافتیم. یکی از دندههایم درد
میکند، اما مال بند سالم ماند."
"دوست بیچارهام، شما تب کردهاید! من امروز پیش شما
خواهم آمد. خداحافظ!"
به سومین پرسش تلفنی جواب کوتاهی میدهم:
"مسیر: لیتنینه، نیوفسکا، ولادیمیرسکا. بوق ماشین. تصادف.
درشکه و اسب واژگون میشوند. من به کناری میافتم. درد. مال بند شکست. حالا همه
چیز روبراه است. پایان!"
بعد از چهارمین زنگ تلفن ــ تعریف کوتاه از تصادف:
"برو به جهنم!"
من خودم را روی کاناپه میاندازم و شروع میکنم به فکر
کردن:
در واقع مردم بیچاره اصلاً مقصر نیستند. آنها میخواهند
مشارکت خود را به من ثابت کنند. آدم باید عادل باشد. یک داستان را ده بار به یک
شکل تعریف کردن خسته کننده است. اما هرکس آن را برای اولین بار میشنود و نمیشود
هر کسی که احوالم را میپرسد به جهنم فرستاد! شاید من صد بروشور تصویر دار با شرح
مفصلی چاپ و در میان دوستانم پخش کنم. نه، این بی معنیست؛ تا من بروشورها را از
چاپخانه بگیرم تمام دوستانم تلفن کردهاند. بهتر این است که آنها را برای نوشیدن
چای دعوت و داستان را برایشان تعریف کنم. اما این هم ناممکن است! آنها دسته جمعی
نخواهند آمد و من باید برای تک تک آنها داستان را تعریف کنم ...
من وضعیت ناامیدانهای داشتم و راه چارهای نمیدانستم ...
زنگ تلفن مجبورم ساخت کاناپه را ترک کنم.
"سلام! آیا شمائید؟
"بله! شما میخواهید جزئیات بیشتری در باره تصادف بدانید؟
روزنامه را بخوانید!"
"روزنامهها همه چیز را تحریف میکنند!"
من ناگهان با عصبانیت میگویم: "بله، حق با شماست.
روزنامهها دروغ میگویند. حقیقت را گوش کنید: من در خیابان لیتنینه میرانم، در
کنارم یک دوست قدیمی نشسته است، سفیر انگلیس. او به اطراف نگاه کرد و گفت: «ما را
تعقیب میکنند». ــ «توسط چه کسانی؟» ــ «توسط یک فرقه هندی که انساها را خفه
میکنند ... زمانیکه من فرمانده در گردان دهم بودم گذاشتم بسیاری از آنها را دار
بزنند، و حالا ...» او هنوز حرفش را به پایان نرسانده بود ــ ناگهان یک فریاد بلند
ــ از یک ماشین پنج هندی بیرون میپرند، چرخهای درشکه ما را میگیرند و آن را واژگون
میسازند. فرمانده گردنبندش را که یک طلسم به آن آویزان بود میکند، آن را به
افراد هندی نشان میدهد و به زبان هندی چند کلمه به آنها میگوید ــ آنها فوری فرار
میکنند."
"وحشتناکه! روزنامهها آن را
طور دیگری نوشته بودند!"
"حرفت را باور میکنم!"
*
"سلام! بله، من! بدیهیست.
تصادف وحشتناکی. شما میخواهید از زبان خودم بشنوید؟ باشه. ما در لیتنینه میرانیم،
در پیادهرو سایهای میبینیم که ایستاده، میغرید ..."
"یک ماشین در پیادهرو!"
"ماشین یعنی چه؟ آن شاه ببرها
بود!"
"بس کنید؟ چی دارید تعریف میکنید؟
چطور یک ببر به نیوفسکا میآید؟"
"او از سیرک فرار کرده بود!
چیز عجیبی نیست: هر روز چنین چیزی پیش میاد! با یک جهش بزرگ به درشکه حمله میآورد
و درشکه را واژگون میسازد ـ جان ما در خطر بود. خوشبختانه یک تیرانداز از آنجا
عبور میکرد. او با اسلحهاش نشانه میگیرد، شلیک میکند و گلوله به ببر اصابت میکند
و ما نجات مییابیم ..."
خدای من، مرد شکارچی از کجا
آمد؟"
"از سیرک! یک تیرانداز که در
سیرک کار میکرد و میتوانست کوچکترین هدف را مورد اصابت گلوله قرار دهد."
"اما در روزنامهها ..."
"آه، در روزنامهها ــ
روزنامهها دروغ مینویسند!"
*
"ممنون از اینکه شما شخصاً به
دیدارم آمدهاید. مهربانی شما را میرساند! من هنوز نتوانستهام کاملاً به خود
بیایم ..."
"برایم از جزئیات تعریف کنید،
روزنامه حتماً به جزئیات نپرداخته است. من مایلم از زبان خودتان آن را
بشنوم!"
"بله، روزنامهها دروغ میگویند.
اولاً تصادف در نیوفسکا رخ نداد، بلکه در
آپارتمانم."
"در آپارتمانتان؟ یک درشکه با
اسب ــ یک ماشین؟"
"بله، تصورش را بکنید!"
"چی میگید ..."
"من ادعا نمیکنم که ماشین
بزرگ بود. ماشین کاملاً کوچکی بود ــ من برای پسرم یک ماشین اسباب بازی
خریدم."
"و اسب؟"
"یک اسب چوبی بود. پسرم بر
روی ماشین چیزهای مختلفی میگذاشت، از جمله پنج کیلو پودر باروت که من برای شکار
تهیه کرده بودم. پسرم با ماشینش در اتاق بازی میکرد، با اسب تصادف میکند. پودر
باروت منفجر میشود ــ همه چیز در هوا پخش میگردد ــ پسر، ماشین، اسب، پرستار در
حال وارد شدن به اتاق ــ همه چیز قطعه قطعه میشود. آدم نمیدانست پرستار در کجا
به پایان رسیده و پسر از کجا آغاز میگردد ..."
"وحشتناکه. حالا کجا
هستند؟"
"آنها را از آپارتمان خارج ساختند ..."
من تا دیر وقت شب تعریف میکردم.
به این ترتیب من یک دروغگو گشتم! و چه کسی مرا به این کار مجبور ساخت؟ انسانهائی
که نمیخواستند حقیقیت را از من بپذیرند ...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 15:48 توسط سعید از برلین
|
روزی بهترین نمایشنامه نگار شهر اثر خود را نزد مدیر تآتر
برده بود. وانگهی او از بدترین نمایشنامه نگاران بود، زیرا بجز او نمایشنامه
نگار دیگری در آن شهر کوچک نبود.
اثر او خسته کننده و ضعیف بود. کارگردان آن را میخواند،
سرش را تکان میدهد و به مدیر میگوید:
"باید این آشغال را روی صحنه ببریم؟"
مدیر میپرسد: "مگر نمیخواهیم در برنامه بعد »رویای شب تابستانی» را روی صحنه ببریم؟"
"نویسنده «رویای شب تابستانی» چه چیزی به ما اهداء
میکند؟ آیا او اصلاً مرده است؟"
"بعله، او مرده."
"هوم ــ بنابراین او دارای دوستی نیست، هیچ خویشاوندی
در شهرمان ندارد؟"
"نه."
"اما نمایشنامه نگار ما آسرالو Asralow
تمام آشنایان، خویشاوندان، عمه و خالههایش را به تآتر میکشد. ما حداقل پنج شب
سالن پر خواهیم داشت."
"اما اثر ضعیف است."
"این را میدانم."
"بسیار خوب ــ پس آن را روی صحنه میبریم."
به این ترتیب اثر «زن شکیبای رنجبر» برای اجرا پذیرفته
میشود.
*
هنگامیکه تماشاگران در سالن بودند، توجه عمومی به ردیف اول جلب
میگردد.
آنجا یک مرد نجیب و سالخورده با ریشی نامرتب و دستهائی
بزرگ نشسته بود. او یک کت قدیمی و از مد افتاده بر تن داشت و از هر مأمور تآتری که
از آنجا عبور میکرد میپرسید:
"نمایش کی شروع میشود؟"
"نمایش رأس ساعت هشت شروع میشود. حالا ساعت هفت و چهل
و پنج دقیقه است."
"پس ساعت هشت پرده بالا میرود؟"
"بله، آقای عزیز."
ساعت هشت تماشگران بر روی صحنه نمایش سالنی میبینند که
دیوار پشتی آن داخل یک قصر قدیمی را نشان میداد.
هنرپیشه زن بر روی یک کاناپه دراز کشیده بود، به سقف نگاه میکرد
و میگفت: "بیست و شش سال رنج تحمل کردن، بدون حتی یک نقطه روشنی ــ آه، ولادیمیر
Wladimir، حالا او کجاست؟ جائی دور ــ در پایتخت پر سر و صدا شلوغ. و احساس
نمیکند چگونه من اینجا در آغوش مردی که دوستش نمیدارم رنج میکشم! این هیولا مرا
به نابودی کشانده است."
او یک دستمال کوچک برمیدارد و چشمانش را پاک میکند.
مرد نشسته در ردیف اول سرش را با تأسف تکان میدهد و آه
بلندی میکشد، طوریکه تماشاگران دورادور او سرشان را به سمت او میچرخانند.
او میگوید: "بله، زندگی اینطور است!"
"ساکت! ــ شما مزاحم اجرای نمایش میشوید!"
"اما خانم عزیز ــ آنجا یک انسان، یک زن بیچاره در رنج
است و شما بی خیال تماشا میکنید؟"
"ساکت شوید!"
بر روی صحنه نمایش درب کناری باز میشود و یک خدمتکار پیر
داخل میگردد.
خدمتکار میگوید: "خانم عزیز! چرا دوباره گریه میکنید؟"
هنرپیشه زن میپرسد: "هیپولیت Hippolyt،
چه میخواهی؟"
"آقا از شما پرسیدند. او میخواهد یک وام مسکن برای
زمین بگیرد."
"آیا او در اتاقش تنهاست؟"
"نه، با یک بطری عرق. او از صبح زود ودکا مینوشد. ما
خدمتکاران همه چیز را میدانیم!"
تماشاگران میخندند. مرد سالخورده در ردیف اول به وجد آمده
بود. او فریاد میزند: "چه مرد شوخی!"
"ساکت شوید!"
"به روی چشم!"
هنرپیشه زن به همراه خدمتکار از در سمت چپ خارج میشود. صحنه
نمایش برای لحظهای خالی میماند.
مرد نشسته در ریف اول عصبی و با صدای بلند میگوید
"چرا همه رفتهاند؟". اما فوری پس از وارد شدن یک مرد شیک پوش به اتاق
آرام میگیرد.
او میگوید: "این حتماً ولادیمیر است! خب، حالا حتماً قیل
و قال به پا خواهد شد!"
ولادیمیر شروع به صحبت میکند: "عاقبت اینجا هستم،
دراین فضای مقدسی که او در آن رنج میکشد، جائیکه شاید او به من فکر میکند! سالهای
خالی از نشاط فراوانی! آه، لودمیلا Ludmilla
ــ او
کجاست؟ آه، من صدائی میشنوم. هیس ــ یک صدای لطیف و روشن زنانه و یک صدای
نخراشیده مردانه ــ آنها نزاع میکنند. او حتماً شوهر لودمیلاست!"
مرد نشسته در ریف اول فریاد میکشد: "البته که شوهر اوست!"
"خفه شوید!"
"بر روی چشم!"
ولادیمیر ادامه میدهد:
"چطور میتوانم باخبرش سازم که من در نزدیکش هستم؟ آه
ــ یک ایده! من کارت ویزیتم را در دستمالی میپیچم و آن را روی کاناپه قرار میدهم.
او آن را خواهد یافت و همه چیز را حدس خواهد زد. من دیرتر برمیگردم. هیس ــ من
صدای قدمهائی را میشنوم!"
مرد جوان دستمال را روی کاناپه قرار میدهد و از آنجا سریع
میرود.
مرد نشسته ردیف اول با هیجان به حرکات ولادیمیر زیبا نگاه
میکند.
حالا هنریشه زن به اتفاق شوهرش بازمیگردد.
"و من به تو میگم که باید وام مسکن بگیرم!"
"به هیچ وجه، این کار ما را ساقط میکند."
مرد با خشم فریاد میکشد "آه، تو نافرمانی میکنی؟ فقط
صبر کن!" و او بازوی هنرپیشه زن را میگیرد.
"ولم کنید! شما دردم میآورید ــ من فریاد میکشم!
کمک! کمک!"
مرد نشسته در ردیف اول از جا برمیخیزد، به سمت صحنه نمایش
میرود و به شوهر میگوید:
"آقا، افراط نکنید! میفهمید ــ آقا!"
تماشگران شروع به خندیدیدن میکنند.
مأمور تآتر خود را به مرد نشسته در ردیف اول نزدیک میسازد،
او را به آرامی به سر جایش برمیگرداند و میگوید:
"در تآتر باید آبرومندانه رفتار کرد. آدم نباید رسوائی
به بار آورد."
"رسوائی؟ و این رسوائی نیست؟ یک زن ضعیف و درمانده
مورد آزار قرار میگیرد و همه بی تفاوت نگاه میکنند!"
او سرش را ناخشنود تکان میدهد و مینشیند. بعد وقتی میبیند
که شوهر بدجنس توسط خدمتکاری که داخل شده است عقب کشیده میشود بلافاصله شروع به
لبخند زدن میکند.
"آقای عزیز ــ شما تازگیها با همسرتان بدرفتاری میکنید.
دست از این کار بکشید!"
مرد نشسته در ردیف اول با شدت شروع به تشویق میکند و به
خدمتکار میگوید:
"آفرین پیرمرد!"
"آیا خفه میشوید یا نه؟"
"بله، من ساکت میشم!"
شوهر خودش را دور میسازد، زن خودش را روی کاناپه میاندارد
و شروع به گریستن میکند. لاقیدانه دستمال ولادیمیر را برمیدارد و اشگهایش را
پاک میکند.
مرد نشسته در ردیف اول مدام هیجانزدهتر میگردید، او میخواست
به هنریشه زن چیزی را فریاد بزند و بگوید، اما هنگامیکه مأمور تآتر خود را به او
نزدیک میسازد بر خود مسلط میشود و فقط نیمه بلند میگوید:
"خدای من، او متوجه کارت ویزیت نمیشود. چرا دستمال را
باز نمیکند؟"
هنرپیشه زن در حال گریستن برمیخیزد و در اتاق مشغول قدم
زدن میشود. دستمال از دستش میافتد و در وسط صحنه تآتر باقی میماند. زن دردناک
میگوید:
"آیا او اصلاً به من احتیاج دارد؟ او به زمین و پولم
احتیاج دارد."
مرد نشسته در ردیف اول با مشاهده افتادن دستمال متشنح میگردد. زن دستگیره در را لمس کرده بود که او نیم خیز میشود و به سمت او فریاد میزند:
"خانم عزیز، دستمالتان افتاد! آن را بردارید، وگرنه بدبختی به بار خواهد
آمد!"
هنرپیشه زن صدای هشدار دهنده او را نمیشنود و با عجله اتاق
را ترک میکند.
مرتب به تماشاچیانی که میخندیدند اضافه میگردید. آنها دیگر
کمتر به صحنه نمایش توجه داشتند، بلکه با لذت به مرد نشسته در ردیف اول نگاه میکردند.
دوباره مأمور تآتر در کنار او بود و با او صحبت میکرد.
"آقا، آرام بگیرید. وگرنه مجبور میشویم از شما بخواهیم
که تآتر را ترک کنید."
"مزاحمم نشوید! من فقط میخواستم به خانم هشدار بدهم.
او دستمالش به زمین افتاده و متوجه آن نشده است."
"آقا، من برای آخرین بار به شما میگویم. آبرومندانه
رفتار کنید!"
شوهر داخل اتاق میشود. او جستجو کنان در اتاق به این سو و آن
سو میرود. ناگهان متوجه دستمال میشود.
"چی؟ چطور؟ این دستمال! یک کارت ویزیت! ولادیمیر؟ آه،
پلید، حالا خیانتات فاش گشت!"
او با عصبانیت به اطراف نگاه میکند و فریاد میکشد:
"لودمیلا!"
هنرپیشه زن داخل اتاق میشود.
"شوهر فریاد میزند: "پس او اینجاست! من همه چیز
را میدانم. شماها در چنگ من هستید. لازم نیست یک کلمه هم برای توجیه بگی! ایست،
من صدای قدم میشنوم. روی کاناپهات بشین، و من خودم را پشت پرده مخفی میکنم!"
مرد نشسته در ردیف اول هنگام ورود ولادیمیر به اتاق تقریباً
دچار دیوانگی میگردد. او به پرده اشاره میکند، او چنان بلند سرفه میکند که فقط
یک آدم کر نمیتوانست خطر را احساس کند.
اما ولادیمیر متوجه هیچ چیز نمیشود.
او متفکرانه به این سو و آن سو میرفت، سپس سرش را بلند میکند،
متوجه لودمیلا میشود و فریاد میکشد:
"خدای من ــ لودمیلا، کبوتر کوچکم، من سوار بر بال عشق
با عجله پیش تو آمدهام. حالا در برابر پاهایت افتادهام. چرا ساکتی؟ دیگر دوستم
نداری؟
مرد از پشت پرده ظاهر میشود. او یک خنجر در دست داشت، اما
ولادیمیر مرد را نمیدید و نمیدانست که چه خطری تهدیش میکند.
مرد نشسته در ردیف اول اما برای امنیت او همت به خرج میدهد.
او مانند دیوانهای از جا میجهد و با صدای بلندی فریاد میکشد:
"ولادیمیر، خود را نجات دهید! پشت سر شما مردی با خنجر
ایستاده است. خود را نجات دهید!"
طوفانی از خنده در سراسر سالن میپیچد، فقط ولادیمیر دستپاچه
از روی صحنه تآتر به سمت مأمور فریاد میزند:
"مأمور، آقا را به خارج از سالن هدایت کنید!"
تماشگران فریاد میزنند: "راحتش بگذارید! او تمام سالن
را سرگرم میسازد."
مرد نشسته در ردیف اول فریاد میکشد: پلیس! میخواهند یکنفر
را بکشند! پلیس!"
پرده پائین میآید.
مأمور تآتر مرد نشسته در ردیف اول را به خارج از سالن هدایت
میکند.
*
هنگامیکه پرده دوم نمایش آغاز میگردد یک نفر میگوید:
"پس آقای نشسته در ردیف اول کجاست؟"
نفر دوم میگوید: "او را از تآتر بیرون کردند، زیرا او
در روند نمایش اخلال میکرد"
"بیرون کردند؟ پس ما هم میرویم."
در پایان پرده دوم نمایش عدهای از تماشاچیان تآتر را ترک
کردند، و در هنگام شروع پرده سوم به زحمت بیست و پنج تماشاگر حضور داشتند.
و نمایش توفیق نیافت.
کارگردان به مدیر میگوید: "چه ولگردی! او به تمام
نمایش گند زد."
مدیر میگوید: "هوم، اما اگر این ولگرد حاضر باشد برای
یک دستمزد خوب هر روز برنامه کمدی خود را برای تماشاگران اجرا کند، حداقل برای ده شب
سالن پری خواهیم داشت."
نویسنده با این کار مؤافقت نخواهد کرد."
"خب، ببینید! شما آن زمان گفتید که یک شاعر زنده بهتر
است. اما اگر ما «رویای شب تابستانی» را بر روی صحنه میبردیم میتوانستیم اجازه این کار سرگرم کننده را به خودمان بدهیم. در هر صورت احتیاجی به مراعات کردن حال
نویسنده نداشتیم."
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 18:25 توسط سعید از برلین
|
چگونه میتوان دل خانمها را
بدست آورد
ما به کرات مشاهده میکنیم که مردان زیبای جوان در نزد خانمها
بی شانساند، در حالیکه مردان مو قرمز، خمیده و زشت برنده قشنگترین بانوان میگردند.
چرا؟
زیرا مردان زیبای جوان آگاه نیستند که چگونه با زنها باید
رفتار کرد، و چون دیگرن این راز را میشناسند.
من مصیبت این عده از جوانها را درک میکنم و مایلم به آنها
چند توصیه هدیه دهم.
قبل از هر چیز: اگر شما عاشقید، لازم نیست فوری فراکتان را
بپوشید، کراوات سفید ببندید، یک دسته گل در دست بگیرید و به معشوقه خود بگوئید:
"فرشته من، من بدون شما نمیتوانم زنده بمانم. مرا
ببوسید!"
این ابلهی و ساده لوحیست.
به این نحو عمل کنید:
شما روزی در غروب پیش او میروید. قبلاً چند لیمو ترش خورده
و کاملاً رنگ پریدهاید. زیر چشمهایتان را با کبریت سوخته شده کمی تیره ساختهاید.
شما در گوشهای مینشینید و آه میکشید.
بانو از شما میپرسد: "چرا شما غمگین هستید؟ آیا در
شغلتان بدشانسی آوردهاید؟"
"شغل! آه، چه اهمیتی میتواند امروز شغل برایم داشته
باشد."
"اما شما رنگتان خیلی پریده است!"
"من تمام شب را نتوانستم بخوابم."
"آه خدای من، چرا؟"
"نپرسید! شما مقصرید ــ من خواب شما را میدیدم
..."
"خدای من! اما من که کاری نکردم ــ من واقعاً متأسفم."
میشنوید؟ این باعث تأسف او شده است. بخاطر شما احساس تأسف
میکند!
بانو میگوید: "خودتان را عذاب ندهید!"
شما از جا بلند میشوید. طوریکه انگار میخواهید از او
خداحافظی کنید خودتان را به او نزدیک میسازید. شما دستهایش را میبوسید! بانو به
شما نگاه میکند و لبخند میزند. این همان لحظه است! بنابراین اگر شما از این لحظه
غفلت وررزید من هم ضمانت هیچ چیز را نخواهم کرد!
وانگهی توصیههای بیشتری برایتان ندارم. یا اینکه از من
توقع توصیههای بیشتری داشتید؟ ... شما دیرتر اجازه دارید به خانه بازگردید ...
*
من مردی را میشناختم که این مسیر را خیلی ساده ساخته بود.
هرگاه او با خانمی تنها میماند بدون دادن هیچگونه زحمت اضافی به خود او رادر آغوش
میگرفت.
من یک بار از او پرسیدم:
"چطور میتوانی چنین طوفانی عمل کنی؟ آیا همیشه مؤفق
بودهای؟"
"نه همیشه، اما زنها در چنین مواردی زیاد حرف نمیزنند.
آنها گرد و خاک براه نمیاندازند. گهگاهی به صورتت کشیدهای میزنند. اما از صد زن
حداکثر شصت نفرشان این کار را میکنند. بنابراین من با چهل در صد بهره برداری کار
میکنم. یک مدیر بانک هم اینهمه سود نمیکند."
فقط باید اشاره کنم: این به یک جوان زیبا و بلند بالا مربوط
میگشت. بهتر این است که افراد کوچک اندام و ظریف این روش را به کار نبرند. در
چنین مواردی آه کشیدن خیلی مؤثرتر است:
"بانوی مهربان: من خواب شما را دیدم ..."
*
یکی از دوستانم روش ظروف چینی را به کار میبرد ــ این کاری
ساده و ارزان است. او مدتها پیش در حراجی یک مجسمه گربه و مجسمه یک مرد چینی که
سرش را مدام تکان میداد میخرد. از آن زمان به بعد عادت کرده بود بگوید:
"آیا چینیهای قدیمی را دوست دارید؟"
آیا زنی را میشناسید که شجاعت نه گفتن داشته باشد؟
"من یک کلکسیون زیبا از مجسمههای چینی دارم. آیا میخواهید
کلکسیونم را ببینید؟"
وقتی خانم کلاهش را بر سر میگذارد و قصد ترک آپارتمانتان را
دارد معمولاً میپرسد:
"آه، بله، شما میخواستید مجسمههای مشهور چینی خود را
به من نشان دهید. پس آنها کجا قرار دارند؟"
"آنجا در آن سمت!" مجسمه مرد چینی را تکان بده!
او شروع به تکان دادن سر خود خواهد کرد. و بعد وقتی بانو درب را پشت سر خود محکم
ببندد، مجسمه همچنان متفکرانه سرش را میجنباند ...
*
در آخر: زنها تمایلات شاعرانه دارند. و نیاز یک چیز نثر
مانند است.
دوست من عشق یک زن را باخت، زیرا که به او در کافه گفته
بود:
"قیمت قهوه ترک پنج روبل Rubel است. تو با دندانهای جذابت
یک قطعه از شیرینی من کندی ــ این میشود ده کوپک Kopeke. بعلاوه بیست کوپک به گارسون انعام دادم. به
این ترتیب باید به من پنج روبل و سی کوپک بدهی."
مردی که اینطور صحبت کند در همان لحظه مردی مرده است.
چگونگه باید در یک مهمانی شام رفتار
کرد
وقتی شما به مهمانی دعوت میشوید نباید حتماً تمام دوستانتان
که دعوت نشدهاند را همراه خود ببرید و به
آنها بگوئید: "اینها انسانهای خیلی خوبی هستند و حتماً از شماها پذیرائی
خواهند کرد!"
فقط مهمانهائی اجازه حضور دارند که صریحاً دعوت شدهاند، و
در واقع پانزده دقیقه قبل از ساعتی که از او دعوت شده است. من یک جوانی را میشناختم
که در شب قبل از مهمانی نزد مهماندار زنگ زد و گفت: "من تصمیم گرفتهام امروز
پیش شما بیایم، لباس خواب، کفش خانه و پیراهن با خود آوردهام. من شب را پیش شما خواهم
گذراند، زیرا من پدر شما را میشناسم ــ وقتی آدم پنج دقیقه دیر بیاید او نهار را
به تنهائی میخورد."
برای شام باید با کت و شلوار تیره حضور یافت. یک پیژامه،
اگر هم از بهترین ابریشم باشد، بر جمعیت هیچ تأثیری نخواهد گذاشت. شما باید
محترمانه و آرام داخل اتاق شوید، حتی اگر در راهرو با اضطراب پرسیده باشید:
"دیر آمدهام؟"
شما لازم نیست ذکر کنید که با تراموا آمدهاید؛ در اجتماعات
خوب آدم از تراموا صحبت نمیکند. عاقلانهترین کار این است که شما در خانه
شلوارتان را کمی به بنزین آغشته کنید و بعد بگوئید: "من امروز ماشین تازهام را آزمایش میکردم."
در راهرو میتوانید گونه ندیمه خوشگل را نیشگون بگیرید. یک
خدمتکار را، و اگر او هنوز گونههای گلگون داشت احتیاج ندارید چشمک بزنید.
هنگامیکه شما داخل میشوید نباید کنجکاوانه بپرسید:
"خانم مهربان، امروز برای خوردن چه داریم؟" بهترین کار این است که شروع
به یک گفتگوی قابل ملاحظه کنید یا از بچههای خانم خانه که معمولاً چهار دست و پا بر
روی فرش در سالن راه میروند تمجید کنید.
در باره بچهها باید با یک احتیاط ویژه حرف زد.
در هر حال خود را مفتون آنها نشان دهید. این هیچ هزینهای
ندارد و باعث خوشحالی مادر میشود. آدم میتواند ساده بگوید:
"پسر کوچولوی شماست؟ جذاب ــ درست مانند مامانش! حرف
هم میزند؟"
"نه، او هنوز کوچک است."
این گفتگو در واقع بی معناست اما باعث بوجود آمدن حال و
هوای مناسبی میگردد.
وقتی ندیمه خوشگل در آستانه درب ظاهر میگردد و اعلام میکند
که میز چیده شده است، احتیاج ندارید از روی صندلی بجهید و با عجله به اتاق غذاخوری
بروید، بلکه شما باید چهرهای بی تفاوت به خود بگیرید و به خانم خانه بگوئید:
"اما، خانم مهربان، چرا زحمت کشیدید؟"
بعد دستتان را به سمت خانم کناری خود، اگر هم که زیبا نبود،
دراز کنید و با محبت بگوئید: "اجازه دارم امروز سعادت همسایگی با شما را در
کنار میز غذا داشته باشم؟"
آدم در حین غذا خوردن اجازه مزاحمت خانم خانه را با سؤالات
تاجرانه ندارد:
"خانم مهربان، قیمت این ماهی چند است؟"
و اگر خانم خانه خودش پاسخ دهد "پنج روبل" آدم
اجازه ندارد بگوید: "لطفاً یک قطعه به ارزش پنجاه کوپک برای من ببرید."
وقتی دسر را میآورند نباید چیزی دلسرد کننده گفت:
"چی؟ دسر آورده شد؟ شام همین بود؟ اگر من این را میدانستم ترجیح میدادم به
رستوران بروم!"
من یک مهمان کم حافظه را میشناختم که پس از غذا بر روی
بشقاب خود میزد و میگفت: "صورت حساب، لطفاً!"
شاید این راه حل برای خانم خانه حتی ناخوشایند هم واقع
نگردد، اما آنطور که مشخص است تأثیر اهانت آمیزی دارد.
بعد از غذا اجازه ندارید از جا بلند شوید و خداحافظی کنید.
معمولاً آدم هنوز مدتی مینشیند و سیگار میکشد، سپس ناگهان به ساعت نگاه میکند و
میگوید: "چی؟ وقت چه زود گذشت، من باید هنوز به یک جلسه بروم."
وقتی شما میروید، فراموش نکنید دست خانم خانه را ببوسید و به
ندیمه خوشگل یک انعام بدهید. لطفاً آن دو را با هم اشتباه نگیرید ــ این برای خانم
خاه و ندیمه خیلی ناگوار است ...
در آخر یک اشاره هم برای خانم مهماندار: به شما توصیه میشود
مهمان را تا راهرو مشایعت کنید. اولاً این یک رسم است و دوماً به این ترتیب او نمیتواند
پالتوی غریبهها را با خود ببرد ...
چگونه باید جوک تعریف کرد
اگر آدم بخواهد در یک مهمانی کامیاب گردد، باید بتواند جوکهای
خوب تعریف کند. مرد جوانی که قادر به این کار باشد همه جا او را با کمال میل دعوت
میکنند.
تعریف کننده جوک باید سه قاعده اصلی را بشناسد:
1- جوک باید کوتاه باشد.
2- تعریف کردن جوک باید درخشان انجام گیرد.
3- نکته اصلی باید غیر منتظره بیاید.
یک آقای معروف همیشه جوکهایش را اینطور تعریف میکرد:
"هوم ... من میخواهم برایتان یک جوک خوب تعریف کنم.
بله. این قضیه در منطقه کوچک صنعتی اتفاق افتاده بود. اما با وجود کوچکی شهر خیلی
شلوغ بود. این شهر در کنار سواحل ولگا قرار دارد و یک ایستگاه بارگیریست، به این
خاطر بازرگانان زیادی آنجا زندگی میکنند. در این شهر رستورانهای زیادی وجود
دارد. بازرگانان هر روز در این رستورانها رفت و آمد دارند، در آنجا معاملههای
خود را انجام میدهند، چای و ودکا مینوشند. روزی یک بازرگان مست به یکی از این
رستورانها که من دیگر نامش را نمیدانم میرود. بر روی لبه پنجره نزدیک میز او یک
قفس با یک قناری قرار داشت. پرنده آواز میخواند و بازرگان از خواندن او به هیجان
آمده است. شما میدانید که قناریها چنان زیبا میخوانند که به افتخارشان حتی یک گروه
از جزایر را ــ جزایر قناری ــ به نامشان کردهاند. بازرگان مینوشد. ناگهان
گارسون را صدا میزند: "شما، گارسون، قیمت این پرنده چند است؟" ــ
"سیصد روبل!" ــ "برایم قناری را در کره سرخ کنید و بیاورید!"
گارسون میداند که بازرگان مرد ثروتمندیست، او فکر میکند که او به هوس افتاده.
او قناری را برمیدارد، با خود به آشپزخانه میبرد و بعد از مدتی پرنده با کره سرخ
شده را به سر میز میآورد. دراین وقت بازرگان میگوید: "تمام پرنده را نمیخواهم.
یک قطعه به قیمت سه کوپک از آن برایم ببر!" رسوائی به بار میآید، گارسون
نگهبان را میآورد. صورت جلسه. پس از مدتی بازرگان نزد قاضی احضار میشود و به
جریمه نقدی محکوم میگردد."
نباید اینطور تعریف کرد. آدم یک جوک را تقریباً اینطور
تعریف میکند:
"سِدِرباوم Zederbaum، تمام مردم شهر تعریف میکنند که کگلمن Kegelmann با همسرش زندگی میکند."
سِدِرباوم: "چه شانسی ... اگر من میخواستم ــ من هم میتوانستم
با او زندگی کنم."
یا:
دو یهودی در فرودگاه پاریس پیش خلبان میروند و از او میپرسند:
"آیا به لندن پرواز میکنید؟ ما را با خود میبرید!" خلبان به آنها نگاه
میکند و میپرسد: "شماها که هستید؟ ــ "ما دو یهودی هستیم." ــ
"من یهودیها را من با خود نمیبرم. اگر برایم تصادفی رخ دهد آنها فریاد میکشند،
مرا از پشت میگیرند و بعد ..." ــ یهودیها جواب میدهند، " آقای
خلبان، ما فریاد نخواهیم کشید." ــ "من شما را با یک شرط خواهم برد: شما
اجازه ندارید یک کلمه هم صحبت کنید. برای هر کلمهای که حرف بزنید یک پوند جریمه خواهید
پرداخت." یهودیها سوار هواپیما میشوند و به انگلیس پرواز میکنند. یکی از
یهودیها به محض به زمین نشستن هواپیما در لندن پیش خلبان میرود و میپرسد:
"حالا اجازه دارم صحبت کنم؟ ــ آبراشا Abrascha در آب افتاده!"
چیزی غم انگیزتر از یک تعریف کننده حواس پرت جوک وجود ندارد.
"هوم ... من میخواهم برایتان یک جوک تعریف کنم. در
سال 1989 بود ... نه، در سال 1900. صبر کنید، پس در چه سالی بود؟"
"این چندان مهم نیست. جوک را تعریف کنید!"
"یک انگلیسی در یک شهر زندگی میکرد، نه انگلیسی نبود،
یک ارمنی بود ... نام او ... اَه، اسمش چه بود ... میبخشید، من این جوک را با جوک
دیگری اشتباه گرفتم."
اگر آدم چنین جوکگوئی را بکشد مطمئناً قاضی او را بی گناه
اعلام خواهد کرد.
جوکگویانی هم وجود دارند که یک جوک را شروع میکنند، بعد
ناگهان متوقف میشوند، سرخ میشوند و میگویند: "میبخشید، این یک جوک بی
ادبیست، و اینجا خانمها تشریف دارند."
وحشت انگیزند مردمی که به کسی میگویند:
"جوکی را تعریف کنید که هفته پیش تعریف کردید!"
"کدام جوک؟"
"همان جوک ... یک شاگرد مدرسه از معلمش خواهش میکند
که برای فردا به او اجازه مرخصی بدهد." معلم میپرسد برای چه؟ ــ «پدرم گفت
که فردا خانه ما آتش خواهد گرفت.»"
چطور میتوان آنجا هنوز یک جوک تعریف کرد؟!
چگونه باید در یک عروسی رفتار
کرد
تفاوت یک عروسی و یک خاکسپاری دراین است که در یک خاکسپاری
باید فوری گریه کرد، در حالیکه آدم در یک عروسی گاهی ابتدا در روز بعد به گریه میافتد.
در جمعهای محترم فقط عروسی جشن گرفته میشود. طلاق باشکوه
انجام نمیگیرد، گرچه آدم هنگام طلاق اغلب بیشتر از هنگام ازدواج خوشحال میشود
... من به شما چند توصیه خواهم کرد که چطور باید در هنگام یک عروسی رفتار کرد.
داماد ــ هوم ... وضعیتش در عروسی بدون شک از یک مهمان دعوت
شده سختتر است. برای مهمان رفتن به جشن عروسی ضروری نیست، در حالیکه عدم حضور
داماد جلب توجه ناگواری دارد. و حالا یک مرد جوان با چهرهای مردد و رنگ پریده را
مجسم کنید که در یک فراک فشرده میگردد و دستکش سفید و کفش ورنی پوشیده است ... او
باید تبریکها را، شوخی و متلکهای دوستان را بشنود، توصیههای پدر و مادر را
بپذیرد، باید نگاههای خیره جمعیت در کلیسا را تحمل کند و حتی دوستانه لبخند بزند
...
مهمانها در کلیسا او و عروس را زیر آتش گلوله میگیرند.
آشپز چاق آه کشان میگوید: "بیچاره! چنین جوان و باید
به درون آتش بپرد ..."
دختر خدمتکار میگوید: "پیش ما در عطاری تعریف میکردند
که عروس معشوقه کس دیگریست. او داماد را مجبور ساخته که با دختر ازواج کند."
"چه زیبائی در او مییابی؟ فقط به دماغش نگاه
کن!"
در برابر این حاضرین هیچ چیز مخفی نمیماند، همه چیز را
متوجه میشوند.
"و عروس؟ او چشمان کاملاً سرخی دارد!"
"گونههای قرمز کرده ... آنقدر به صورتش رنگ مالیده که
از گونههاش داره پائین میریزه! و برش یقه بازش را نگاه کن؟ چطور آدم میتواند با
این لباس به عروسی برود؟
مهمان جشن عروسی باید خوش اخلاق و یک سخنران باشد. باید کت
و شلوار مخصوص عروسی و یک جلیقه سفید بپوشد، و با صورتی تازه اصلاح کرده برود ...
چهرهاش باید از خوشی بدرخشد، حتی اگر چند لحظه پیش با دوست دخترش دعوا کرده باشد.
باید دسته گلی از رزهای سفید در دست داشته باشد، او باید این دسته گل را به عروس
بدهد و لبخند زنان بگوید:
"این گلهای پاک و بی گناه سمبل پاکی و سعادت آینده
شماست، سمبل بی گناهی شما!"
این آخرین کلمات را حتی زمانی که عروس و داماد ده سال در
خانه مشترکی با هم زندگی کرده باشند هم میتوان گفت.
اگر به او شراب ترش و غذای بد بدهند آدم اجازه ندارد دسته
گل را پس بگیرد. اما آدم میتواند قبل از ترک جشن به عروس نزدیک شود و آهسته به او
بگوید:
"چطور میتوان به مهمانها چنین غذائی داد؟ شراب مانند
سرکه ترش بود! و من برای شما چنین رزهای زیبائی آوردم ــ گلها را برایم پس بفرستید.
من باید فردا به یک جشن عروسی دیگر بروم."
سخنرانی در عروسی ... هوم ... این هم چندان آسان نیست.
من به یاد میآورم که چه تأثیر ناگواری سخنرانی یکی از
دوستانم در عروسی من گذاشت. او مجرد بود و سخنرانی زیر را انجام داد:
خانمها و آقایان، به من اجازه دهید به عروس و داماد تبریک
بگویم. من میتوانستم برای داماد عمری دراز آرزو کنم، اگر که من از این وحشت
نداشتم او به زندگی لجام گسیختهای که قبل از ازدواج داشته است ادامه دهد ... دوست
عزیزم، حالا باید تو دست از زن بازی برداری و بیشتر به سلامتیات فکر کنی! ...
برای عروس میتوانم آرزو کنم که او چند بچه چاقالو بدنیا آورد، هرچند که قبل از
ازدواج یک بچه داشته است ... من میتوانم به پدر و مادر ایشان تبریک بگویم که از
شر دخترشان راحت شدهاند. این حقیقت دارد، عروس یک ویلا بعنوان مهریه بدست میآورد،
اما این ویلا ویران است و من کاملاً مطمئنم که عروس و داماد جوان باید بلافاصله
وام مسکن بگیرند ... پس چرا باید از آن صحبت کنیم؟ اما من همچنین برای مادر محترم
داماد هم آرزوی خوشبختی میکنم. من امیدوارم که پسر شما رفتار بهتری از شوهرتان داشته
باشد، زیرا که او هر چیزی را که دم دستش بود به طرف سر شما پرتاب میکرد ... من
همچنین شادی هر دو خاله عروس را احساس میکنم، آنها حالا میتواند یک دل سیر غذا
بخورند! من میخواهم مشخص کنم که قاشقهائی که خالهها مخفیانه در کیف خود گذاردهاند
از نقره نیستند بلکه از آلومینیوماند ... من سخنرانیام را به پایان میرسانم، به
سلامتی همه مدعوین گیلاسم را مینوشم و متأسفم کسی نمیتواند به من جواب بدهد،
زیرا همه مست هستند ... هورا!"
یک چنین سخنرانیای هیچ شانسی برای مؤفقیت ندارد ــ آدم میتواند
حداکثر خونین شود. از این رو من سخنرانی زیر را ــ برای از سر راه سوءتفاهمها
کنار رفتن ــ پیشنهاد میدهم:
"خانمها و آقایان محترم! من در زیر سقف این خانه
شایان احترام جوانان شکوفا و سالخوردگانی خردمند میبینم ... چه چیز شماها را
امروز متحد ساخته؟ شما به راحتی میگوئید: ازدواج پتر Peter و وروتشکا Werotschka! او 45 میلیون،
یک ویلا، نقره و که میداند هنوز چه چیز دیگری. آه، خانمها و آقایان، شما چه سطحی
قضاوت میکنید که اینجا چه میگذرد ... خانمها و آقایان، اینجا امروز سنگ بنای آن
راز بزرگ بنا نهاده میگردد. پتر عاقبت وظیفه خود را در برابر کشور، در برابر
اجتماع انجام داده است. و اگر شما عروس زیبای جذابش را تماشا کنید، به این ترتیب
خواهید گفت: یک وظیفه خوشایند. خانمها و آقایان، من با کمال میل جای او میگشتم.
(خنده دسته جمعی، کف زدن.) اما این راه به رویم بسته است، من یک زن ستیز متقاعد
گشتهام، زیرا که نوزده سال از ازدواجم میگذرد ... (جنبش در سمت چپ، جائیکه همسر
سخنران نشسته است.)
خانمها و آقایان، من گیلاسم را به سلامتی مردی بالا میبرم که امروز با دختری ازدواج میکند که این درک را
داشته تا نوزده سالگی پاکیاش را حفظ کند ... من به سلامتی بچههای کوچکشان که در
آینده بوجود خواهند آورد و مطمئناً شخصیت نجیب پدر و مادر خود را به ارث خواهند
برد مینوشم ... من به سلامتی پدر و مادری مینوشم که با دستی گشاده (یک ویلا، 5
میلیون) این زوج جوان را خوشبخت ساختهاند ... من به سلامتی خاله سالخوردهای مینوشم
که پسرش از تواضع محض به زیر میز افتاده است ... و آخرین نوشیدن من به سلامتی آن
آقائیست که شراب قرمز را روی رومیزی سفید ریخته است و حالا نمک را روی لکه شراب
میریزد ــ زیرا که نمک و نان خوشبختی میآورند!" (تشویق حضار.)
بعد باید سخنران یک جرعه شراب بنوشد و به رسم روسها فریاد
بکشد: "تلخ!" ــ بعد باید عروس و داماد همدیگر را ببوسند. این عرف فقط
هنگام عروسیها به کار برده میشود. دیرتر مرد به ندرت زنش را میبوسد ــ دوست
خانوادگی عروس را میبوسد، و مرد میگوید: "تلخ!"
اگر شما چنین سخنرانیای انجام میدهید، خیلی سریع محبوب میگردید،
شما را همه جا دعوت میکنند و شما بدون شک یک روز جای داماد را خواهید گرفت ...
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 4:46 توسط سعید از برلین
|
من در
رختکن تآتر یک هنرپیشه مشهور نشسته بودم و آرایش کردنش را نگاه میکردم. دستهای
لطیف و باریکاش قلم موی کوچک، پودرزنی و ماتیک را سریع میگرفت و بر روی گونهها،
ابروها و لبها میکشید.
من به خود
گفتم که او دستهای شگفت انگیزی دارد، انگار از مرمر تراشیده شدهاند. او خیلی دلرباست!
و بدون اراده با صدائی نیمه بلند گفتم:
"شورا
Schura، شما شگفت انگیزید!
من از شما خوشم میآید! من شما را دوست دارم!"
او فریاد آهستهای
میکشد، دستهایش را عصبی به هم میزند، خود را به سمت من میچرخاند و بعد از یک دقیقه در
آغوشم قرار داشت.
"عزیزترینم،
عاقبت تو سخن نهائی را بیان کردی. من مدتی طولانی منتظر این کلمات بودم. چرا عذابم
میدادی؟ من دوستت دارم!"
من او را ساکت
به سمت خود کشیدم و بوسیدمش ...
شورا میخندید.
من میگویم:
"بچه، تو مرا حالا به یاد دختر زیبا و ظریف نمایشنامه «گلهای داوودی»
انداختی: همان لحظهای که او خود را در آغوش صاحب ملک پرتاب کرد. او هم مانند لحن تو
گفت: «من دوستت دارم!»"
زندگی ما
زیبا و بی ابر بود.
گهگاهی با
هم مشاجره میکردیم. این نزاعها همیشه بخاطر یک حماقت بود.
ما برای اولین
بار زمانی شروع به مشاجره کردیم که من متوجه گشتم وقتی شورا را میبوسم او نگاهش
را به آینه میاندازد و بوسه را در آن نظاره میکند ...
من از او
دور میشوم و میگویم:
"به چه
دلیل وقتی میبوسمت جای دیگری را نگاه میکنی؟! آیا آدم در این لحظه به آینه فکر
میکند؟
او با دستپاچگی
آشکار جواب میدهد: "ببین، تو مرا کمی ناشیانه در آغوش کشیدی. تو بجای گرفتن
کمرم گردنم را گرفتی، و مردها باید کمر یک زن را بگیرند."
من با تعجب
پرسیدم: "یعنی چه: باید؟ مگر قانون کتباً تائید شدهای وجود دارد که فقط اجازه
گرفتن کمر خانمها را میدهد؟"
یک چنین
قاعدهای وجود ندارد. اما تو باید قبول کنی که اگر یک آقا گردن یک خانم را بگبرد
غیر عادیست. این کاری کاملاً مضحک است!
من دلخور
بودم و با شورا دو ساعت تمام یک کلمه هم حرف نزدم.
بعد او به
طرفم لغزید، بازوی لطیف و باریکش را به دور گردنم انداحت و مرا با احساس بوسید و
گفت:
"ابله
من، چرا فوری این اندازه عصبانی میشوی! من میخواهم از تو مرد ماهر و جالبی
بسازم. و بعد میخواهم که تو با کمک من یک نقش بازی کنی. من فقط میخواهم راه را
برایت هموار سازم!"
او پس از
آن زود به تآتر رفت. عباراتی که گفته بود به نظرم آشنا میآمد. من آنها را
یکجائی شنیده بودم. و ناگهان به خاطر میآورم. به تازگی در تآتر نمایش «چرخ
زندگانی" اجرا گشت. شورا نقش اصلی را بازی میکرد و وقتی قهرمان داستان را بوسید گفت:
" ابله
من، چرا فوری این اندازه عصبانی میشوی!» و غیره ...
من به خودم
میگویم: عجیب است، آدم واقعاً نمیداند که در نزد او چه چیزی حقیقت و چه چیزی یک
اثر ادبیست!
*
بعد از آن شروع
کردم به زیر نظر گرفتن شورا، و کم کم مطمئن گشتم این هنرپیشه است که با من صحبت میکند و
نه شورا. گاهی ورای Wera رنجور از درام "بیچارگان" را در برابرم
میدیدم، گاهی قهرمان تراژدی "آدم فقط یک بار زندگی میکند" و گاهی هم بانوی
اعیان زاده یکی از نمایشهای کمدی را. وقتی دیر به محل ملاقات میرسیدم، شورا را
در آنجا نمییافتم، بلکه قهرمان محزونی را میدیدم که دستهایش را به هم میزد و
با صدای لرزانی به من میگفت:
"عزیزترینم!
من تو را متهم نمیسازم. من تو را برای آمدن به آشیانهام اغوا نساختم! من هرگز به
آزادی انسانی که دوستش دارم زیان نمیرسانم. من فقط یک راه خروج میبینم که پاره
کردن این زنجیرها را ممکن میسازد ــ و آن مرگ است!"
من عصبی
فریاد میزدم: "بس کن! این صحنه پرده دوم از نمایش «زنده بگوران" است.
تو نقش اولگا Olga را بازی میکنی!" او لبخند تلخی میزد:
"هاها،
تو میخواهی مرا برنجانی ــ قبول! برنجان، تحقیرم کن، فقط یک خواهش از تو دارم:
اگر ما از هم جدا شدیم، یک خاطره خوب از من نگاه دار!"
من حرفش را
قطع میکنم: "میبخشی، در متن اینطور است ــ یک خاطره وفادارانه. آیا سخنرانی
پرده چهارم صحنه هفتم از «مرغ طوفان» رافراموش کردهای؟"
او
رنجورانه به من نگاه میکند، در روی صندلی پهن میشود، مخفیانه به آینه نگاه میکند
و حالت نشستن و نگاه کردنش را مورد مطالعه قرار میدهد.
عاقبت
جریان برایم بیش از حد احمقانه به نظر میرسد و به قصد رفتن پالتویم را میپوشم.
او به من
نگاه میکند و هق هق کنان میگوید:
"تو
میروی؟"
من با
عصبانیت میگویم: "گوش کن بچه! این هم جمله خودت نیست. این جمله از نمایش «زن
و هیجان!" است. این جمله را کنتس وقتی شاهزاده را ترک میکرد گفت. تو خودت
این نقش را بازی کردی. بر روی صحنه شاید یک سرگرمی باشد، اما این شوخیها در زندگی
چه معنا میدهند؟ عشق من به شخص حقیقی توست. من میخواهم شورا را دوست داشته باشم و
با شورا صحبت کنم، اما نه با یک هیبت تخیلی که در ذهن نمایشنامه نویسان مختلف به
وجود آمدهاند. طبیعی باش!"
چشمهایش
پر از اشگ شده بودند، او با شتاب به سمت من میآید، مرا در در آغوش میگیرد، میبوسد
و با حالتی عصبی میگوید:
"عزیزترینم،
من دوستت دارم! تو دوباره بازگشتی!" سپس دستم را میگیرد، خود را به من میچسباند
و از خوشبختی میگرید ...
*
پس از آنکه او را آرام ساختم به اداره رفته و ظهر برای نهار بازگشتم. شورا را نمیشد
دوباره شناخت. او کاملاً از نقشهای خود خارج شده بود و کاملاً طبیعی به نظر میآمد.
او در اتاق نشیمن به استقبالم آمد، پیشانیم را بوسید، گوشم را کشید و گفت:
"عزیز
من، خوب من، الاغ کوچکم آمده است!"
او شب در
اولین اجرای یک نمایش بازی داشت. البته من هم در تآتر بودم. در پرده دوم مرد چاقی وارد
میشود، او نقش شوهر خیانتکار را بازی میکرد. شورا که نقش همسر او را بازی میکرد
به استقبالش میرود، لبخند میزند، پیشانیش را میبوسد، گوشش را میکشد و میگوید:
"عزیز
من، خوب من، الاغ کوچکم آمده است!"
تماشاگران بلند
شروع به خندیدن میکنند، اما من آنجا نشسته بودم و نمیخندیدم ...
*
من امروز
خوشبختترین انسان جهانم. امروز طبیعت واقعی و بکر شورا را شناختم!
من در اتاق نشیمن نشسته بودم و جدیدترین شماره مجله تآتر را ورق میزدم، در این وقت از
آشپزخانه صدای شورا را میشنوم. بلند
میشوم، درب را آهسته باز میکنم و کمی گوش میکنم. سپس قطرات اشگ بر روی گونههایم
جاری میشوند. برای اولین بار صدای شورا را بدون کلمات تآتری میشنوم.
او با
رختشوی خانه مرافعه میکرد:
"اینطور
رخت میشورند؟ این جورابها چی هستند؟ اینها که اصلاً جورابهای نایلونی من نیستند!
اینها از کجا آمدهاند، این سوراخها چی هستند؟ چی؟ اگر نمیتونید رخت بشورید، پس زحمت
را کم کنید. بروید کار دیگری بجز رختشوئی پیدا کنید! آیا پیراهنهای شوهرم را اینطور
اطو میکنند؟ این یک رسوائیست. چه پایمال کردنی!"
من این
کلمات را میشنیدم و آنها برایم مانند موسیقیای بهشتی به گوش میرسیدند. من آهسته
به خود میگویم: "این شورا است! شورای طبیعی و حقیقی!" ...
راستی
خواننده گرامی، آیا با جدیدترین ادبیات درام آشنائی دارید؟ آیا نمایشنامهای وجود دارد
که در آن خانم خانهداری یک چنین صحبتی با رختشوی خود میکند؟ خواهش میکنم اگر که
جواب مثبت بود مرا هم لطفاً در جریان بگذارید!
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 4:44 توسط سعید از برلین
|
پتروف، نقاش معروف تصمیم میگیرد یک عکس بکشد.
او به دوست مجسمه ساز خود میگوید: "میدونی، سوژه اینطوره: یک بیابان لخت وسوخته از نور خورشید، یک گاری، یک اسب نحیف در حال مرگ، در کنار اسب یک دهقان با چهرهای مستأصل. عکس <مرگ دوست> نام دارد."
مجسمه ساز میگوید: "ایده بدی نیست. آیا شروع به کشیدن کردی؟"
"هنوز نه، من بوم نقاشی لازم دارم. بدست آوردن بوم نقاشی در گذشته آسان بود، آدم وارد مغازهای میشد که لوازم نقاشی عرضه میکرد، و بوم نقاشی بدست میآورد."
"امروز هم کاملاً آسان است. برو به دفتر مرکزی توزیع بوم نقاشی و در آنجا آن را تهیه کن."
"باشه، من به آنجا خواهم رفت."
*
هنگامیکه نقاش وارد دفتر مرکزی توزیع میشود کارمند از او میپرسد:
"چه میل دارید؟"
"من بوم نقاشی لازم دارم!"
"به چه خاطر بوم نقاشی لازم دارید؟"
"من میخواهم یک عکس بکشم."
"چه عکسی؟"
"یک عکس معمولی. آیا بوم نقاشی را به من میدهید یا نه؟"
"چه مقدار لازم دارید؟"
"دو آرشین Arschin!"
"چی، انقدر زیاد؟ این 1400 میلیمتر میشود!"
"بوم را به من میدهید یا نمیدهید؟"
"شما آن را بدست خواهید آورد، اما خواهش میکنم قبلاً کتاب کار Arbeitsbuch خود را به من بدهید."
"من نقاشم، از کجا باید یک کتاب کار داشته باشم؟"
کارمند میخندد و میگوید: "این را باید اول میگفتید. من فقط با کتاب کار اجازه دارم کالا تحویل دهم."
نقاش عصبی میپرسد: "چطور میشود یک چنین کتاب کاری بدست آورد؟"
"کمیساریای کار. بروید به آنجا، یک کتاب کار بگیرید، و شما بلافاصله با آن از من بوم نقاشی خود را تحویل خواهید گرفت."
*
نقاش در کمیساریای کار ظاهر میشود.
"من یک کتاب کار میخواهم!"
"چه، آیا شما قفلسازید؟"
"چرا قفلساز؟ من یک نقاشم، من عکس میکشم."
"عکس کشیدن هم هنره ــ این را که هرکس میتواند."
آیا یک کتاب کار به من میدهید یا نه؟"
"عکسهاتونو با چه میکشید؟"
"با رنگ، با روغن."
"آیا خوشمزه است؟"
"بله؟ چی خوشمزه است؟"
"روغن!"
"خدا میداند، من آن را نچشیدم."
"مردم چیزی برای خوردن ندارند و شما روغن حیف و میل میکنید؟"
"آیا کتاب کارم را به من میدهید؟"
"البته، فقط شما باید قبلاً از فرهنگسرای پرولتاریا یک تائیدیه بیاورید که این کار برای دولت مفید است."
*
نقاش به زیارت فرهنگسرای پرولتاریا و مستقیم نزد کمیسر میرود:
"خواهش میکنم برای بدست آوردن کتاب کار به من یک تائیدیه بدهید تا با آن به من بوم نقاشی بدهند. من یک نقاشم."
"خوبه، و چه میخواهید بکشید؟"
"یک بیابان لخت و سوخته، یک گاری، در کنارش یک اسب در حال مرگ و یک دهقان با سری خم گشته. عکس باید <مرگ دوست> نامیده شود."
"به چه دلیل اسب افتاده است؟"
"زیرا چیزی برای خوردن نداشته است."
"من به شما توصیه میکنم که سوژه را تغییر دهید. به دهقان لباس کارگری بپوشانید و در زیر پایش باید یک کاپیتالیست افتاده باشد!"
"اجازه بدید، این یک سوژه متفاوتی است."
"سوژه تازهای نیست، فقط گاری نقاشی نمیشود. چه کسی به گاری احتیاج دارد؟ بجای آن بهتر است که محوطه داخلی یک کارخانه را بکشید."
نقاش میگوید: "اما بیابان لخت و سوخته ..."
"لخت و سوخته، خشکسالی ــ بله، شما باید به کمیسیون مبارزه با خشکسالی تشریف ببرید، و اگر کمیسیون موافق بود ..."
*
نقاش به کمیسیون مبارزه با خشکسالی میرود.
"درخواست شما چیست؟"
"من به یک تائیدیه احتیاج دارم که در آن ذکر شود اداره شما مخالفتی با نقاشی یک گاری در بیابانی لخت و سوخته مخالفتی ندارد. من این تائیده را برای بدست آوردن یک کتاب کار احتیاج دارم، تا بعد بتوانم با آن بوم نقاشی بگیرم."
"این پیچیده است. اگر شما بخواهید میتوانم طلاق شما از همسرتان را انجام دهم. اینجا اداره طلاق است. یک تشریفات ساده. نام شما چیست؟"
"اما من اصلاً ازدواج نکردم."
"پس برای چه به اینجا آمدهاید؟ بروید به اتاق شماره 84. آنجا کار شما را انجام میدهند."
*
اتاق شماره 84.
نقاش هیجانزده روی صندلی مینشیند.
کارمند میگوید: "چه اتفاقی افتاده؟ آرام بگیرید!"
"به من اجازه میدهید یک گاری ..."
"چه گاریای؟ بعنوان مدیر توزیع تخته و الوار میتونم به شما یک معرفی نامه برای مرکز بنویسم، در آنجا از سازمان اجازه میگیرند و ..."
"اما من چه احتیاجی به مرکز توزیع چوب و الوار دارم؟ من بوم نقاشی لازم دارم."
"شما بوم نقاشی لازم دارید؟ بله، دوست عزیز، پس باید شما به دفتر مرکزی توزیع بوم نقاشی بروید، آنجا همه چیز را برای شما سریع انجام خواهند داد، بروید، بروید!"
*
در وسط خیابان مردی ایستاده بود، به تیر فانوس تکیه داده و گریه میکرد. دور تا دور او جمعیت ایستاده بود.
"چرا او گریه میکند؟"
"او بوم نقاشی میخواهد."
"حالا، زمانیکه به کسی بوم نقاشی نمیدهند؟ و به چه خاطر انقدر آشفته است؟"
"من نمیدانم."
"حتماً کسی را در تصادف قطار از دست داده است."
نقاش فریاد میکشد: "بیابان لخت و سوخته، گاری!"
یک نفر از میان جمعیت میگوید: "آه، حتماً زنش سوار گاری بوده و با قطار تصادف کرده است."
ماه طلوع کرد، شب فرا رسید، اما نقاش هنوز آنجا ایستاده بود. بعد او خسته به خانه بازگشت و روز بعد پیراهنش را برداشت و بر روی آن نقاشی را کشید.
هنگامیکه نقاشی او به نمایش گذاشته شد، از طرف فرهنگستان پرولتاریا جایزه اول به او تعلق گرفت.
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:17 توسط سعید از برلین
|

"شما که هستید؟"
"این مهم نیست."
"چه کسی شما را پیش من فرستاده؟"
"من خودم آمدم. روی در اسم شما آویزان است."
"از من چه میخواهید؟"
"کار."
"چه کاری میتونید انجام بدید؟"
"هیچ کاری."
"قبلاً چه کاری انجام میدادید؟"
"هیچ کاری."
"اما آدم باید از راهی زندگی کند!"
"من زندگی کردم."
"و آدم باید غذا بخورد."
"غذا؟ این کار را نکردم. من گرسنگی کشیدم. باید خودتون اگر به من نگاه کنید این را ببینید."
کسیکه این کلمات را میگفت مرد جوان لاغر و تکیده با چهره باریک اصلاح نشدهای بود. کسیکه از او سؤال میکرد مردی کوچک اندام، چاق، با چشمانی کوچک و ابلهانه و گوشهای به بیرون خم شده بود.
این گفتگو ساعت یازده صبح در تماشاخانهای انجام گرفت که به آقای کوتاه قد و چاقی به نام چارلز یک شعبده باز معروف تعلق داشت. آقای چارلز در این لحظه خود را به شیشه کمدی که در آن مردی ترک به سختی نفس میکشید و در حال مردن بود تکیه میدهد. مرد جوان خود را به بالا تنه هوگو شنک Hugo Schenk قاتل دختر تکیه میدهد و با علاقه میپرسد:
"برای چه ترکه نفس میکشه؟ اینجا که تماشاچیای وجود نداره. این دستگاه را خاموش نمیکنید؟"
"حق با شماست!"
و صاحب تماشاخانه خود را به طرف دستگاه خم میکند و با حرکت مطمئنی به رنج کشیدن مرد در حال مرگ خاتمه میدهد.
"خوب! و حالا ما به صحبتمان برمیگردیم." او جوان را تماشا میکند، یک لحظه فکر کرده و میگوید: "اگر شما بخواهید، من سر شما را مانند مرتاضهای هندی قطع میکنم یا در زبانتان میخ فرو میکنم. این بسیار هیجان انگیز است و بدون شک چند بار تماشاخانه را از جمعیت پر خواهد ساخت."
"هوم، فایدهای ندارد. من کار راحتتری جستجو میکنم. بی جهت که دو کلاس ابتدائی درس نخوندم."
"من کار راحتتری به نظرم نمیرسد. به یاد بیاورید ــ شما باید در زندگی کاری انجام داده باشید؟"
"فقط یک چیز: گرسنگی کشیدن!"
صاحب تماشاخانه با عصبانیت فریاد میکشد: "پس همچنان گرسنگی بکشید! فقط گرسنگی بکشید!"
"جوان با بی تفاوتی جواب میدهد: "همینکار را هم خواهم کرد. کار شما برام مهم نیست. سر من نمیتونید فریاد بکشید. من هم میتونم فریاد بکشم. من ترجیح میدم چهل روز گرسنگی بکشم تا اینکه به چنین چیزی تن بدم!"
آقای چارلز ناگهان میگوید: "اجازه بدید. آیا واقعاً میتونید چهل روز گرسنگی بکشید؟"
"فکر کنم بتونم!"
"دوست عزیز، ما میتونیم وارد یک معامله بشیم. من به شما هزار روبل میپردازم، به شرطی که شما چهل روز گرسنگی بکشید. بعلاوه از فروش هر بلیط پنج کوپک بدست میآورید."
جوان فریاد میزند: "فقط پنج کوپک؟ کمتر از ده کوپک صرف نمیکنه."
"هوم، بله. اما من ازتون میخوام قبول کنید که روزانه فقط یک لیوان آب بنوشید. و دیگر هیچ چیز. شرایط من اینها هستند: شما در یک جعبه قرار داده میشوید که دیوارهایش از شیشه است. جعبه از طرف پلیس به طور رسمی مهر و موم میشود و شما چهل روز در جعبه میمونید."
"لااقل منو شبها از جعبه بیرون بیارید."
"مگر دیوانه شدید؟ اگر من شما را از جعبه بیرون بیارم، پس جریان کنترل چه میشود؟ بعد دیگر نمایش جالب نخواهد شد."
"فقط یک شرط ــ قبل از اینکه داخل جعبه بشم باید یک شام مفصل بخورم."
"این چه فکریست؟ بر عکس. شما از همین حالا باید شروع به گرسنگی کشیدن کنید، وگرنه به آن عادت نمیکنید. از این گذشته تماشاچیان باید با اولین نگاه ببیند که شما یک هنرمند گرسنگی کش هستید."
جوان وحشیانه فریاد میکشد: "شما از گرسنگی کشیدن چه میفهمید؟"
"آرام باشید. من یک چنین آدمی نیستم. اگر قرار به غذا خوردن باشد، پس غذا خوردن. اگر قرار به گرسنگی کشیدن باشد، بنابراین گرسنگی کشیدن. شما از من راضی خواهید بود."
"بسیار خوب. قرار داد را ببندیم. و حالا یک پلاکات که مردم با دیدن من دهانشان باز بماند."
*
مردم با کنجکاوی توقف میکردند.
در جلوی تماشاخانه پلاکاتهای بزرگی آویزان بودند که رویشان نوشته شده بود:
با کسب اجازه از مقامات
در تماشاخانه شعبده باز معروف آقای چارلز یک سری از عملیات پر شور اجرا خواهد گشت:
"معجزه موجود زنده"
یا:
"من هیچ چیز نمیخورم"
یک نمایش جالب علمی غذا نخوردن، که توسط هنرمند گرسنگی کش معروف آشوری مکچانبوک MacTschanbok اجرا میگردد.
در حال حاضر نگاه تمام محافل علمی با علاقه به آقای مکچانبوک دوخته شده است. او بزرگترین راز این جهان است.
او چهل روز و چهل شب در داخل یک جعبه شیشهای گرسنگی میکشد. پلیس در حضور تماشاچیان محترم جعبه را مهر و موم میکند. تماشاچیان خود کنترل را به عهده خواهند گرفت.
از آنجائیکه آقای مکچانبوک فقط زبان آشوری صحبت میکنند، بنابراین مدیریت تماشاخانه از حضار محترم خواهش میکند که از هنرمند سؤال نکنند، زیرا اولاً که او آن را نخواهد فهمید، و دوماً سر و صدا و هر مزاحمتی تأثیر بخصوصی بر اعصاب هنرمند گرسنگی کش خواهد گذاشت که میتواند باعث اشکال در کار ایشان شود.
کودکان و افراد ارتش تا رده گروهبان نصف قیمت میپردازند.
آقای چانبوک امشب ساعت هشت مهر و موم میشوند!
مدیریت امیدوار است که عده زیادی برای دیدن تشریف بیاورند.
*
یک جمعیت انبوه و هیجانزده دورادور جعبه شیشهای را که آقای چانبوک آرام در آن داخل میگشت گرفته بود. تریکوی قرمز رنگی که آقای چارلز بر تن او کرده بود سینه نهیفش را میپوشاند و او دستش را برای تماشاگران تکان میداد.
آقای چارلز با هیجان میگوید: "در جعبه را ببندید. نمایش علمی آغاز میگردد!"
ارکستر که متشکل از یک ویلون نواز، یک پیانو زن و یک نوازنده جاز بود یک مارش مهیج مینواخت و تماشاچیان آنها را با کف زدن تشویق میکردند.
آشوری ابروها را در هم کشیده و فکر میکند که چگونه باید بنشیند. گاهی چانهاش را روی دستهایش میگذاشت، گاهی کنار دیواری مینشست و زانویش را با انگشتانش میگرفت. تماشاچیان او را مانند ماهیای در آکواریوم نگاه میکردند.
یک دانش آموز دبیرستانی میگوید: "هوم، او نفس میکشد!"
مردی به او جواب میدهد: "احمق، چرا نباید او نفس بکشد؟"
"چه مدت است که او نشسته است؟"
"هجده دقیقه."
"واقعاً ــ او چیزی نمیخورد؟"
"چه با شکوه! خوب من هم میتونم هجده دقیقه چیزی نخورم"
یک خانم جوان چهره ناراضیای به خود میگیرد:
"او فقط نشسته است؟ بجز این کاری نمیکند؟"
"یعنی چه که او کاری نمیکند؟ او در حال گرسنگی کشیدن است!"
"اما او میتونست در این حال بخواند و برقصد!"
"در جعبه شیشهای، دوشیزه؟ او گرسنگی میکشد. چطور آدم میتواند در این حال آواز بخواند؟"
"حق با شماست آقای چارلز، کی به او آب برای نوشیدن میدهید؟"
"فردا در همین ساعت. خواهش میکنم با آمدن خود به ما محبت کنید."
تماشاچیان کمی دیگر آشوری را که در این بین به خواب رفته بود تماشا میکنند. بعد کم کم تماشاخانه را ترک میکنند. بزودی تماشاخانه خالی از تماشاچیان میشود. تنها ترک زخمی که در آن عجله و شلوغی حاکم در آنجا خاموش نشده بود به سختی در حال نفس کشیدن بود و مار سبز رنگ در دست کلئوپاترا سر کوچکش را به سمت راست تکان میداد.
*
آقای چارلز نیمه شب در تماشاخانه را باز میکند و به آشوریاش که باید بارانی از طلا برای او بیاورد یک بار دیگر نگاه میکند.
نور فانوس به روی هنرمند گشنگی کش میافتد. او مژهاش را تکان میدهد و آهسته چشمانش را باز میکند.
"چه کسی آنجاست؟ آه شما، آقای چارلز!"
"عزیز من، من فقط آمدم ببینم که آیا همه چیز روبراه است. آرام به خوابت ادامه بده. شب بخیر."
آشوری خمیازه کشیده و بعد میگوید:
"در واقع هیچ چیز روبراه نیست."
"یعنی چه؟"
"من میخوام غذا بخورم."
"برای این کار وقت زیاد داری. فقط سی و نه روز دیگر. کمی صبر داشته باش."
"شما خیلی راحت میتونید صحبت کنید ــ کمی صبر کنم. شما حتماً یک شام مفصل خوردید، و من از صبح تا حالا چیزی در معدهام نکردم. ساعت چند است؟"
"ساعت سه نیمه شب. بخواب، عزیز من. من میرم."
او فانوس را خاموش میکند و قصد داشت در را پشت سرش ببندد که صدای کوبیدن مشت به جعبه شیشهای و صدای پر انرژی آشوری را میشنود:
"آقای چارلز!"
"چه خبره؟"
"من میخوام غذا بخورم. من فکرم عوض شده. منو از این تله موش بیارید بیرون. من میخوام کار دیگهای انجام بدهم."
صاحب تماشاخانه در خیال خود باران طلا را در حال محو شدن میبیند. او سرش را مرددانه در دست میگیرد و فریاد میکشد:
"حقه باز! تو میخوای منو به گور بسپاری! من برای تمام شهر پلاکات چاپ کردم ــ همه از تو صحبت میکنند. نه. تو در جعبه میمونی."
هنرمند گرسنگی کش میگوید: "من میخوام غذا بخورم."
"پس به چه دلیل گفتی که میتونی گرسنگی بکشی؟"
"من فکرم عوض شده. من حق این کار را دارم، مگر اینطور نیست؟ دیگر برده وجود نداره. بر خلاف میل نمیشه کسی را در جعبه حبس کرد. اگر شما من را داوطلبانه بیرون نیارید، فردا وقتی تماشاچیان اینجا را پر کردهاند چنان داد و فریادی به راه میاندازم که شما به یاد حرفهایم بیفتید ...!"
چارلز با عصبانیت به طرف جعبه شیشهای میرود، مهر و موم را پاره میکند، در جعبه را کنار میزند و فریاد میکشد:
"بخز بیرون، حقه باز!"
هنرمند گرسنگی کش در سکوت از جعبه خارج میشود و بعد از لحظهای میگوید: "مگه من میدونستم که اینطور به پایان خواهد رسید؟ من فکر میکردم که میتونم تحمل کنم! بسیار خوب تصویه حساب کنیم. برای یک روز گرسنگی کشیدن پنج روبل و برای پول ورودی ده کوپک برای هر نفر ــ رویهمرفته، چون یک روز کامل را گرسنگی نکشیدم میشه پنجاه روبل!"
صاحب تماشاخانه وحشیانه فریاد میکشد: "برو بیرون!"
هنرمند گرسنگی کش میگوید: "آقای چارلز، من چنین شوخیهائی را دوست ندارم. چیزی برای خوردن ندارید؟ همانطور که میدونید معدهام خالیه."
باقیمانده شام آقای چارلز که همراه افسر پلیس خورده بود هنوز بر روی میز قرار داشت. یک سوسیس، نیمهای از یک غاز و پانزده تخم مرغ ... هنرمند گرسنگی کش غاز را میقاپد، به قطعات کوچک پاره میکند و در پنج دقیقه در گلویش ناپدید میسازد.
آقای چارلز آنجا ایستاده بود و با ترس و تعجب فراوان تماشا میکرد.
بعد هنرمند گرسنگی کش به سوسیس حمله میبرد و با چند دندان زدن آن هم ناپدید میشود. به همین ترتیب تخم مرغها هم خورده میشوند.
صاحب تماشاخانه از ترس خود را روی صندلی مینشاند و میپرسد:
"همیشه انقدر زیاد غذا میخوری؟"
"هوم ــ همیشه، وقتی گرسنه باشم."
"و کی گرسنه هستی؟"
"همیشه."
چهره آقای چارلز میدرخشد و میگوید: "عزیز من، ما قرار داد خود را پاره نخواهیم کرد، ما آن را فقط عوض میکنیم. من شما را بعنوان ولعترین فرد جهان معرفی خواهم کرد."
هنرمند گرسنگی کش در حال جویدن میپرسید: "و پلاکاتها؟"
"من خواهم گفت که بخاطر ناآشنائی به زبان آشوری اشتباهی متوجه شدم، و شما در حقیقت یک هنرمند پر خور هستید. آیا میتونی در یک شب بیست و پنج نان و یک غاز سرخ شده بخوری؟
هنرمند گرسنگی کش میگوید: "هوم، شما میتونید چند سوسیس و ده تخم مرغ هم بهش اضافه کنید ..."
آقای چارلز فریاد میکشد "نجات دهند من!" و خود را به گردن او آویزان میکند. "این خیلی بیشتر از گرسنگی کشیدن توجه را به خود جلب میکند!"
جوان زیر لب زمزمه میکند: "حیف که دیر وقت است"
"چرا؟"
"وگرنه میشد فوری شروع به نمایش دادن کرد، درست نمیگم؟ وفتی آدم یک بار شغل درستی را پیدا میکند ..."
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 1:45 توسط سعید از برلین
|
کوروسلپوف Kuroslepow به تآتر میرود. اما نمایش بخاطر بیماری بازیگر اصلی لغو شده بود و او بجای ساعت یازده ساعت هشت به خانه بازمیگردد. همسرش فوقالعاده دوستانه با او مواجه میشود، اما این برای او بی تفاوت بود. او به سمت راست و چپ نگاه میکند و با عصبانیت میگوید:
"پای چه کسی زیر تخت است؟"
همسرش با خنده جواب میدهد: "اینها پا نیستند. اینها کفشهای تو هستند که زیر تخت پرت کردی."
"تو مطمئنی که کفشهای من هستند؟ بسیار خوب. من حالا یک گلوله به کف کفشم شلیک میکنم."
از زیر تخت صدای سرفه عجیب و غریبی به گوش میرسد و جوانی مانند یک تمساح از زیر تخت خارج میشود.
کوروسلپوف میگوید: "کاملاً خاکی شدهاید. شما اصلاً که هستید؟"
مرد جوان سکوت میکند.
"چرا ساکتید؟ جواب بدهید! من فکر کنم که این حق را داشته باشم از شما سؤال کنم! شما یا یک دزد هستید، یا دوست خانوادگی، یا یک دیوانه!"
در این وقت مرد جوان تصمیم میگیرد نقش یک دیوانه را بازی کند. او سه بار به بالا میجهد، بر روی یک پا جست و خیز میکند و دستهایش را به اطراف میگشاید.
کوروسلپوف با تعجب میپرسد: "چکار میکنید؟"
"من یک پرندهام. من پرواز میکنم."
خانم کوروسلپوف شروع به خندیدن میکند.
مرد جوان میگوید: "خنده ندارد. مسخره کردن آدم بیمار یک گناه است."
کوروسلپوف میگوید: "که اینطور، پس شما یک دیوانه هستید؟"
"من یک پرندهام! من پرواز میکنم! پنجره را باز کنید و من از پنجره به بیرون پرواز خواهم کرد."
کوروسلپوف میگوید: "ببینید، وقتی پرندهای به داخل خانه کسی وارد میشود او را در قفس میکنند. من میگذارم که شما را در قفس کنند. از این گذشته، شاید هم شما اصلاً دیوانه نباشید؟"
مرد جوان میگوید "چرا، هستم" و با ترس به چوبدستیای که کوروسلپوف در دست داشت نگاه میکند و میگوید "من یک دیوانه بی خطرم."
"این را فقط یک پزشک روانشناس میتواند تشخیص دهد. کاتیا Katja، فوری به دارالمجانین تلفن کن، باید یک پزشک و دو خدمه بیایند. سریع!"
مرد جوان میگوید: "بهتره که بگذارید من به خانه بروم. من یک دیوانه بی خطرم ... از من در خانه مراقبت میکنند."
"نه! این برای تمام شهر یک خطر است."
آنها مدت درازی منتظر پزشک میمانند. مرد جوان در گوشهای ایستاده بود و هر از گاهی ادای پرواز یک پرنده را در میآورد.
عاقبت پزشک و دو خدمه میآیند.
پزشک سریع میپرسد: "بیمار کجاست؟"
"او آنجا ایستاده است. من کمی زودتر به خانه بازگشتم و او را در زیر تخت همسرم پیدا کردم. من از او پرسیدم که چگونه زیر تخت همسرم رفته است، و او به من جواب داد: <من یک دیوانهام!> آقای دکتر، او را معاینه کنید!"
دکتر نگاهی به زن جوان و مرد جوان میاندازد. او وضعیت را به درستی درک میکند و از آنجائیکه خود او در خانه همسر جوانی داشت فکر میکند این امکان وجود دارد که او هم بتواند یک پا در زیر تخت همسرش کشف کند. او از دست مردان جوانی که زنان متأهل را گمراه میکنند عصبانی بود، بویژه مجرمی که در برابرش ایستاده بود.
او با خشونت میگوید: "بروید به دستشوئی. من شما را معاینه خواهم کرد!"
مرد جوان در دستشوئی تصمیم میگیرد که نقش دیگری بازی کند. او با دست صلیبی بر سینه خود میکشد و به پزشک میگوید:
"ببین، اگه خواستی به بهشت بری منو خبر کن. من کلید بهشت رو دارم!"
دکتر میگوید: "پس پطرس Petrus مقدس تو هستی؟"
مرد جوان جواب میدهد: "درست حدس زدی"
"برای من فقط یک چیز جالبه: چطور پطرس تونست زیر تخت بره؟"
"راههای خدا بی پایانند!"
دکتر با عصبانیت فریاد میزند: "کافیست! لباس دیوانهها را تنش کنید و محکم ببندیدش!"
مرد جوان با رنگی پریده میگوید: "اجازه بدید. این چه معنی دارد؟ شما حق ندارید ..."
"شما به زودی خواهید دید که من دارای چه حقی هستم! من میگذارم شما را در سلول انفرادی حبس کنند ... من میگذارم آب سرد روی سرتان بریزند."
مرد به خود میگوید "باختم" و کوشش میکند خود را از دست خدمهها رها سازد.
نبرد سختی درمیگیرد، خدمهها برای نگاه داشتن دستهایش او را کتک سختی میزنند و دکتر با لذت آشکاری به این صحنه نگاه میکرد.
مرد جوان تقریباً گریه کنان میگوید: "دکتر، بگوئید مرا رها کنند! من میخواهم حقیقت را بگویم!"
"قبول! ولش کنید! حرف بزن."
"من دیوانه نیستم."
"چطور در یک خانه غریبه زیر تخت خانم رفتید؟"
"آقای دکتر! نبرد به خاطر زنده ماندن، بیکاری ــ آدم باید به هر کاری دست بزنه!"
"آیا شما دزد هستید؟"
مرد جوان با کشیدن آهی مصنوعی میگوید: "بله. اما این بار هیچ چیز ندزدیدم. بگذارید که من بروم."
دکتر میگوید: "نه. من حامی دزدها نیستم!"
او گوشی تلفن را برمیدار و شمارهای را میگیرد:
"الو! دوشیزه! لطفاً اداره پلیس! آقای پریستاف Pristav؟ من دکتر اورلو Orlow هستم. ما یک دزد گرفتیم. ووریانسکایا 7، خانه شماره 10. او را بازداشت کنید!"
دکتر بعد از آمدن پریستاف میگوید: "آقای خانه این جوان را زیر تخت همسرشان پیدا کردند. او اول نقش یک دیوانه را بازی کرد، بعد اعتراف کرد که یک سارق است."
پریستاف هم در خانه همسر جوان و زیبائی داشت. او فکر کرد: من تمام روز را مشغول خدمت کردنم و در این بین ..."
خشمی کور او را در بر میگیرد.
"آدم حقه باز. دزدی میکنی! بهت نشان خواهم داد. همدستانت کجا هستند؟ اعتراف کن، وگرنه ..."
او دستش را بلند میکند، و مرد جوان به گوشهای پرتاب میشود.
"این پیش پرداخت بود. صبر کن، پسرک. در اداره پلیس باطوم لاستیکی را خواهی شناخت."
مرد جوان داد میزند "آقای پریستاف" و خود را جلوی پای او میاندازد: "این ناعادلانه است. من دزد نیستم. من یک دوست قدیمی خانم خانهام. هنگامیکه من پیش او بودم، شوهرش بطور غیر منتظره به خانه بازگشت."
پریستاف میگوید: "نام و مشخصات."
"من وکیل هستم، سی و پنج ساله، متأهل، تا حال مرتک جرمی نشدهام. اجازه دارم خود را معرفی کنم؟ ــ دکتر گالکین Galkin! از آشنائی با شما خیلی خوشحالم!"
پریستاف کوتاه میپرسد: "شماره تلفن؟"
چنین و چنان.
پریستاف شماره را میگیرد. بعد میگوید: "منزل گالکین؟ خانم گالکین؟ ما شوهر شما را در زیر تخت خانم کوروسلپوف پیدا کردیم. ما باید با او چه بکنیم؟ آه! بسیار خوب."
او گوشی را میگذارد و با خوشحالی میگوید:
"شما باید فوری به خانه بروید."
آقای خانه در اتاق انتظار گالکین را متوقف میسازد.
"پس تو دوست کاتیا هستی؟ و تو میخواستی پرواز کنی، پرنده؟ بفرما ــ پرواز کن!" و او را به پائین پلهها پرت میکند.
او در خانه توسط زنش هم کتک میخورد.
گالکین آه میکشد و به خود میگوید: آیا اصلاً نیاز به این کار بود؟ اگر آدم دروغ نگوید فقط توسط یک شوهر کتک میخورد! آیا نگفتن حقیقت ارزشش را دارد؟ اشتباهات آدم را باهوش میسازند! دفعه بعد ...
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:8 توسط سعید از برلین
|

حدود هشت سال پیش، در یک روز زیبا، هنگامیکه من هنوز دستیار حسابدار به شمار میآمدم و در پشت دفتر کار در حال حسابرسی بودم نامه زیر بدستم رسید:
سرگی ایوانویچ Sergei Iwanowitsch عزیز!
فوراً بیائید پیش من. شاید عصبانبت شما کمتر شود اگر بدانید که من مایلم با شما بخاطر موضوعی ضروری برای آخرین بار در زندگی صحبت کنم.
دوست کوچک شما
پولینا چرکزووا Polina Tscherkesowa
ساعت حدود دوازده ظهر بود.
من فکر کردم، خدای من، این دیوانه از من چه میخواهد؟ باید پیش او بروم.
وقتی حسابدار خواهشم را برای مرخصی کوتاهی شنید لبانش را بهم فشرد، چهره عصبانیای به خود گرفت و گفت:
"دوست عزیز، شما در این اواخر اغلب کار خود را ترک میکنید. بروید، اما سر ساعت یک برگردید. شما میدانید که ما خیلی کار داریم."
*
پولینا چرکزووا در آپارتمان کوچک و راحت خود به تنهائی زندگی میکرد.
من گفتم: "سلام. چه اتفاقی افتاده، چه کسالتی دارید؟"
او لبخند زد، با چهرهای رنگ پریده به من و بعد به دستهایش نگاه کرد و گفت:
"شما همیشه نسبت به من خوب بودید. شما میدانید که من بجز شما دوستی ندارم! من میخواستم برای آخرین بار چهره یک دوست را ببینم."
"منظور شما را نمیفهمم."
"من چند دقیقه بعد از رفتن شما دیگر در این جهان نخواهم بود."
من از جا پریدم و دستش را گرفتم:
"مگر دیوانه شدهاید؟"
او سرش را تکان داد و به میز تحریر اشاره کرد.
ببینید، در آن شیشه محموله سم قرار دارد. امیدوارم که شما با من مخالفت نکنید. من به این موضوع به دقت فکر کردهام."
من مرددانه فریاد زدم: "به چه دلیل؟ چه اتفاقی رخ داده است؟!"
"اتفاق خاصی نیفتاده. یکنواختی. بیحوصلگی. داشتن آیندهای بی نور! میدانید، ما نمیخواهیم آخرین ساعت زندگیام را با دعوا کردن بگذرانیم. من حالا خودم را خیلی خشنود احساس میکنم، خیلی خوشحال."
من گفتم: "دوست عزیز، شما فقط خلق و خویتان خوش نیست. این نیز میگذرد. یک خانم جوان و جالب و چنین افکاری! آیا خجالت نمیکشید؟ ما امروز یک شب آرام را با هم خواهیم گذراند. برویم به تآتر."
او لبخند زد:
"به تآتر؟ آه، شما منو درک نمیکنید. حالا تآتر و انسانها خیلی از من دور هستند. حالا برایم آنچه فراتر از زندگیست جالب است."
من نمیدانستم چه باید بکنم. اگر من همه چیز را شوخی میانگاشتم و او را ترک میکردم میتوانست واقعاً دست به این دیوانگی بزند.
با خشم فریاد زدم: "کافیست! همه اینها مزخرف است!"
من به سمت میز تحریر رفتم، شیشه سم را برداشتم و از پنجره به بیرون پرتاب کردم.
او با ترس گفت: "چکار میکنید؟ و بعد فوری آرام گرفت:
"شما یک بچهاید! ده دقیقه دورتر از اینجا یک داروخانه وجود دارد. من فوری سم جدیدی فراهم خواهم کرد."
"من به داروخانه خواهم رفت."
"شما نمیتوانید به تمام داروخانهها بروید. بعلاوه من یک طپانچه در جای مطمئنی مخفی کردهام. حتی طناب آویزان کردن رخت هم کافیست ..."
"دوست عزیز ــ بگوئید، چرا مرا به اینجا خواندهاید؟"
"من میخواستم یک بار دیگر شما را ببینم! آیا قربانی کردن یک ساعت از وقت خود بخاطر من سخت است؟ ما همیشه دوستان خوبی برای هم بودیم."
"من این اجازه را نمیدهم. من نخواهم رفت."
"آه، چه فرقی میکند اگر یک روز کمتر و یا بیشتر زندگی کنم!"
من فکر کردم که آیا بروم؟ حسابدار منتظرم است، به من فحش و لعنت میدهد. او مردی زن ستیز است و قصههای کوچک من برایش جالب نیستند. بجای یک ساعت یک ساعت و نیم گذشته است. شاید باید از دختر خواهش کنم که تا شب صبر کند؟
مرددانه گفتم: "گوش کنید، تا شب صبر کنید. ما با هم صحبت خواهیم کرد و وقت خواهد گذشت."
"و شما حوصلهتان با همصحبتی من سر نخواهد رفت؟"
من میخواستم جواب دهم که ملالت مهم نیست و تنها چیز مهم این است که من حالا به دفتر برگردم، زیرا حسابدار منتظر لیست بستانکاران است. من فریاد حسابدار پیر را در روحم میشنیدم: تا ساعت سه باید لیست را داشته باشم. شما فقط به زنها فکر میکنید! هنگام کار روزانه باید آدم کار کند. بعد از کار روزانه میتوانید به زنها فکر کنید!"
من دست پولینا را در دست گرفتم و گفتم: "گوش کنید، شما چنین کاری نمیکنید. بله؟ قبول؟ به من اطمینان بدهید! زندگی هنوز خیلی چیزهای زیبا به شما نشان خواهد داد. آیا من و شما شب خوب و راحتی را با هم خواهیم گذراند؟"
او سرش را تکان داد: چرا تا شب صبر کنیم؟"
آدم لعنتی، من فکر کردم که باید به دفتر بروم! حسابدار منتظر است. لیست باید تا ساعت سه آماده باشد. پولینا متفکر نشسته و سرش به پائین خم بود.
آیا باید بروم؟ آیا اجازه رفتن دارم؟ و بعد بار دیگر پرسیدم:
"پولینا، قول شرف بدهید که تا شب صبر میکنید!"
زن زیبای خانهدار با شانه بالا انداختن گفت: "قول شرف باید شکسته نشود. به چه دلیل قول شرف بدهم؟ به نظر میرسد که شما وقت ندارید. سرنوشت دوست کوچک شما برایتان بی اهمیت است. بسیار خوب، از همدیگر خداحافظی کنیم و شما بروید!"
قلبم به لرزش افتاد. نه، من نمیتوانستم قاتل باشم، من نمیتوانستم او را تنها بگذارم.
و دوباره صدای حسابدار در گوشم پیچید: لیست بستانکاران چه شد؟! چه کسی باید لیست را تهیه کند؟! مدیر؟! یا شاید دربان؟! اگر شما میل به کار کردن ندارید، پس چرا در این دفتر نشستهاید؟ بروید. شما فقط مایه ضرر در کسب و کارید.
دو یا سه دقیقه گذشت. من برای واداشتن این دیوانه به فکر دیگری کردن باید چیزی میگفتم:
من پرسیدم: "آیا پریاگین را دیدهاید؟"
"پریاگین؟ به نظر میرسد که به مسافرت رفته باشد."
"گفته میشود که با همسرش اختلاف دارد. حالا او هر روز پیش معشوقهاش است."
"آیا با معشوقهاش به سفر رفته، یا به تنهائی؟"
"نمیدانم. اما میتونم فردا بعد از کسب اطلاع به شما تلفنی خبر بدم."
"نه، برای چی فردا؟ فکر کردید که من شوخی میکنم؟"
من به ساعت نگاه میکنم. ساعت سه را نشان میداد. در این وقت فکر کردم:
تو تصمیم گرفتهای خود را مسموم کنی، و احتیاج هم نداری عجله کنی. کسی تو را سرزنش نخواهد کرد. من اما در این اتاق لعنتی نشستهام و فردا از طرف حسابدارم بزرگترین توهینها را خواهم شنید.
نامزد خودکشی گفت: "کسل کننده نباشید، آیا یک لیوان چای میل دارید؟ سماور هنوز داغ است. چای خیلی خوب است. اعصاب را آرام میسازد."
او به اتاق کناری میرود و فوری با دو لیوان برمیگردد.
در این میان افکار مختلفی به سراغم آمدند. او میخواهد خود را بکشد و دارد چای مینوشد. من اما از کارم غفلت میکنم! من آنقدر دیر کردهام که دیگر ارزش ندارد به به دفتر برگردم. من برایم مشکل پیش خواهد آمد، و او شاید اصلاً خود را مسموم نسازد. خودکشی کار خیلی شخصیای است. کسی را دعوت کردن و با او چای نوشیدن بی نزاکتی است. اگر از او خواهش کنم که موضوع را به شب واگذارد ممکن است قبول کند و من بتوانم با خیال راحت بروم. او لازم نیست که به قولش وفادار بماند! اما او مرا در موقعیتی قرار داده است که نه میشود او را ترک کرد و نه ماندنم فایدهای دارد.
من دستش را محکم فشردم و با صدائی لرزان گفتم: "پولینا، شما ظالمید. آیا هیچ به من اندیشیدهاید؟ ببینید مرا در چه وضعیتی قرار میدهید! آیا فکر کردهاید که من با خونسردی سرم را تکان داده و خواهم گفت: <تصمیم تصمیم است.، حالا من دست شما را خواهم بوسید و بعد خواهم رفت و شما میتوانید سم درون شیشه را بنوشید؟> نه من چنین بی عاطفه نیستم!"
"بخاطر خدا، مرا ببخشید! آیا مگر آخرین آرزوی من چنین ناعادلانه است؟ من حالا شما را دیدم، شما میتوانید با خیال راحت و با این آگاهی بروید که آخرین دقایق زندگیم را زیبا ساختید."
در حالی که از درون در حال منفجر گشتن بودم فکر کردم چه گاو احمقی.
او سرش را به پائین خم کرد و یکی از پاهایش را روی پای دیگر انداخت، طوریکه میشد ساقهای باریک و بلندش را دید.
اگر میخواهی بمیری پس چرا پاهایت را نشان میدهی؟ این غیر ضروریست! نه، باید رفت، اگر هم این کار چندان ظریف به چشم نیاید.
من بلند شدم و گفتم:
"دوست عزیز، من با این اعتقاد راسخ میروم که شما خیلی خوب به موضوع فکر خواهید کرد. خداحافظ!"
او گفت "بدرود. صبر کنید، من میخواهم چیزی برای یادگاری به شما هدیه کنم. این حلقه را. این حلقه باید گاهی مرا به یاد شما اندازد."
من حلقه را به زمین انداختم، به خارج دویدم و فریاد زدم:
"مرا با حماقت خود و با انگشترتان راحت بگذارید! آیا به شما یک دوست میگویند؟ چنین دوستیای برای من بی ارزش است."
در خیابان آرامتر شدم و فکر کردم:
اگر تا شب هم پیش او میماندم باز بی فایده بود. اگر او بعنوان نامزد خودکشی چای مینوشد و پاهای بلند و کشیدهاش را به من نشان میدهد، بنابراین چه احتیاجی است که من برای خودم مشکل بوجود آورم؟
اما مشکلات آمدند!
وقتی من روز بعد داخل دفتر شدم، حسابدار با خشم به من گفت: "شما میخواستید پس از یک ساعت برگردید و اصلاً نیامدید! بله، زنها! زنها! من نمیتوانم به آدمی مثل شما در این دفتر احتیاج داشته باشم. شما چهارده روز باقی مانده را کار میکنید و میروید."
این مربوط به هشت سال پیش بود. دیروز نامهای از یکی از دوستانم دریافت کردم که در آن نوشته بود:" ... آیا دوست کوچکمان پولینا چرکزووا نامزد جاودانه خودکشی را به خاطر میآوری؟ دیروز به نامزدی مردی درآمد ..."
حالا شما به من بگوئید ــ آیا آدم اجازه دارد حرف زنی را باور کند؟
+
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:5 توسط سعید از برلین
|