قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

انسان‎هائی وجود دارند که آدم با اولین نگاه جذبشان می‎شود. لحن صدا و لبخند زدنشان موجب اعتماد کوری می‎گردد. و وقتی آدم یک ساعت را در جوارشان می‎گذراند چنین فکر می‎کند که سالیانی‎ست او را می‎شناسد. من یک بار با چنین انسانی برخورد کردم و آن را هرگز از یاد نخواهم برد.

*
من آن زمان با قطار درجه دو به طرف شهر کوچک پیتشوگینو Pitschugino می‎راندم، جائیکه باید یک سخنرانی در باره هوانوردی می‎کردم.
در کوپه بجز من مرد جوانی نیز حضور داشت که از همان ابتدا مورد علاقه‎ام قرار گرفت.
او لبخند دوستانه‎ای به من می‎زند و می‎گوید:
"من فکر می‎کنم که مسافر دیگری به کوپه ما نخواهد آمد. خیلی خوشایند است، اینطور نیست؟"
من با هیجان می‎گویم: "بله. من دشمن کوپه‎های پر هستم. پس چمدان شما کجاست؟"
او بلند می‎خندد.
"من تمام دارایم را با خود حمل می‎کنم. به کجا سفر می‎کنید؟"
"به پیتشوگینو. من باید آنجا در باره هوانوردی یک سخنرانی انجام دهم. اسم من وروبیف Worobjew است!"
"از آشنائی با شما خیلی خوشوقتم. من هم برای کسب و کار به پیتشوگینو سفر می‎کنم. من با کمال میل برای شنیدن سخنرانی شما خواهم آمد. این سخنرانی کجا انجام می‎گیرد؟"
"در سالن جامعه هوانوردان. من برای این سخنرانی دویست روبل خواهم گرفت."
همسفر من با خنده می‎گوید: "آها! این پول خوبی‏‎ست. آدم بخاطر این پول می‎تواند تمام جامعه هوانوردان را به پرواز آورد!"
من به ساعتم نگاه می‎کنم و خمیازه می‎کشم.
"حالا آدم باید کمی می‎خوابید. پس این بازرس قطار کجا مانده است؟ من دوست ندارم که مرا از خواب بپرانند!"
همسفر من در حال خارج کردن روزنامه‎ای از جیبش می‎گوید: "شما می‎توانید با خیال راحت دراز بکشید و بخوابید. من می‎خواهم روزنامه بخوانم و اگر شما مایل باشید بلیط شما را به بازرس قطار نشان خواهم داد تا او مزاحم خواب شما نشود."
من می‎گویم: "به خودتان زحمت ندهید!"
"این چه حرفی‎ست، من که در هر صورت بیدارم!"
من بلیط قطار را به همسفرم می‎دهم و دراز می‎کشم. بعد دوباره از جا برمی‎خیزم، چمدانم را پائین می‎آورم، آن را باز می‎کنم و یک بالش از آن خارج می‎سازم.
مرد جوان با کنجکاوی کودکانه‎ای نگاه می‎کرد و با هیجان گفت:
"چه چمدان زیبائی!"
"بله، این چمدان بسیار عالی‎ای‎ست. من آن را در برلین خریدم. اینجا یک محل برای لباس‎های زیر دارد، اینجا برای لباس، اینجا یک جیب برای خمیر دندان و مسواک و اینجا هم یک جیب مخفی برای پول، پاسپورت و مدارک. من این بار پاسپورتم را به همراه نیاورده‎ام، اما فکر نکنم که در پیتشوگینو برایم مشکلی ایجاد کنند!"
"آدم نمی‎تواند مطمئن باشد. رئیس پلیس آنجا بسیار سختگیر است و من هیچگاه بدون پاسپورت مسافرت نمی‎کنم."
او پاسپورتش را از جیب خارج می‎سازد و با خوشحالی آن را تکان می‎دهد.
"آدم عاقل، شما آن را گم خواهید کرد!"
چهره خوشایند او کمی حالت نگرانی به خود می‎گیرد:
"هوم، من آن را گم نخواهم کرد. اما آن را می‎توانند در شب از من بدزدند. پس چه باید بکنم؟"
"آن را بدهید به من! من پاسپورت شما را در چمدانم مخفی می‎سازم! آیا پول دارید؟"
"پولم کجا بود! بفرمائید این هم پاسپورتم، لطفاً آن را در چمدان‎تان مخفی سازید."
او بار دیگر کنجکاوانه به طرف چمدان نگاه می‎کند و می‎گوید:
"اگر روزی ثروتمند شوم به برلین سفر خواهم کرد و یکی از این چمدان‎ها خواهم خرید. از کجا آن را خریدید؟"
من نام کارخانه را می‎برم و به او می‎گویم:
"شما مرد مُد شناسی هستید!"
او خجالت زده می‎خندد:
"شما هم مرد خوشایندی هستید و من فقط به این دلیل پاسپورتم را با اطمینان به دست شما می‎سپارم."
من پس از خمیازه‎ای دراز می‎کشم، برای همسفرم وقت خوشی آرزو می‎کنم و زود به خواب می‎روم.

*
پس از مدتی احساس می‎کنم که کسی مرا به سختی تکان می‎دهد و با صدای خشنی صدا می‎زند:
"شما، آقا، بیدار شوید!"
من چشمان خواب آلودم را باز می‎کنم و بازرس قطار را در مقابلم می‎بینم.
من غر و لند کنان می‎گویم: "چه می‎خواهید؟"
بازرس جواب می‎دهد: "بلیط‎تان را!". من بلند می‎شوم و همسفرم را نشسته در برابرم می‎بینم که به آرامی در حال خواندن روزنامه بود.
من به او می‎گویم: "مگر شما بلیطم را به بازرس نشان نداده‎اید؟
او با تعجب به من نگاه می‎کند و با خونسردی می‎گوید:
"کدام بلیط؟"
"خدای من، همان بلیطی را که من قبلاً به شما دادم!"
"شما به من؟ کی؟"
"یک ساعت پیش. شما به من گفتید برای از خواب نپراندنم می‎توانم بلیط را به شما بدهم تا آن را به بازرس نشان دهید."
"من باید یک بلیط از شما گرفته باشم، آقا؟ شما خواب می‎بینید! من فقط بلیط خودم را دارم، و آن را هم به بازرس نشان دادم! شاید بلیط خود را به شخص دیگری داده باشید!"
چهره همسفرم دیگر برایم خوشایند نبود ...
من جواب می‎دهم: "مرد جوان، این گستاخی بی حدی‎ست!"
او می‎گوید "بهتر است که جیب‎هایتان را بگردید!" و خونسرد و آرام به خواندن روزنامه ادامه می‎دهد.
من می‎توانستم از قیافه بازرس حدس بزنم که او اصلاً حرف‎هایم را باور نمی‎کند و مرا به چشم یک مسافر قاچاقی می‎نگرد. برای ببار نیاوردن رسوائی کیف پولم را خارج می‎سازم و به بازرس می‎گویم:
"احتمالاً بلیطم را گم کرده‎ام. یک بلیط دیگر به من بدهید!"
بازرس با تکان دادن مشکوکانه سر به من بلیطی می‎دهد، و من مجبور بودم پول اضافه‎ای هم بپردازم. بعد او کوپه را ترک می‎کند.
"من از همسفرم  می‎پرسم: "آقا، این چه معنی دارد؟"
او زیر لب ترانه‎ای را زمزمه می‎کرد، پالتویش را درمی‎آورد، آن را روی صندلی قرار می‎دهد و پس از خمیازه‎ای دراز می‎کشد.
من به او می‎گویم: "شارلاتان!"
او با لبخند چشمک دوستانه‎ای به من می‎زند و چشمانش را می‎بندد.
من با خشم می‎گویم: "من فکر کردم که شما انسان صادق و محترمی هستید. اما شما ثابت کردید که شیادی بیش نیستید! آیا خجالت نمی‎کشید؟ چرا ساکتید؟ شما چیزی بجز یک دزد قطار نیستید، باید شما شیطان صفت را به زندان انداخت!"
جواب فقط یک خرناسه بود.
من عصبانی بودم و یک ساعت تمام فحش می‎دادم. سپس خسته شدم، تکیه دادم و در حال خوابیدن فکر کردم: کلاه بردار، صبر کن فقط! پاسپورتت را به پلیس خواهم داد ...

*
من خیلی دیر از خواب بیدار گشتم. همسفرم بیدار بود و با اشتها ساندویچ می‎خورد و چای می‎نوشید.
او طوریکه انگار اتفاقی نیفتاده است با لبخند دوستانه‎ای می‎گوید: "اجازه دارم به شما ساندویچ تعارف کنم؟"
"بروید گم شوید!"
او به من نگاه می‎کند و می‎گوید:
"هوم، هوا در حال بهتر شدن است، بارش برف قطع گردیده."
من او را موقتاً نادیده می‎گیرم، در گوشه خود می‎نشینم و منتظر می‎مانم تا او پاسپورتش را از من درخواست کند. اما او کلمه‎ای از آن نمی‎گوید و با آرامش به خوردن ساندویچ ادامه می‎دهد.
من در این بین اوراق مربوط به سخنرانی‎ام را مطالعه می‎کنم.
عاقبت همسفرم سکوتش را می‎شکند:
"هوانوردی باید جریان جالبی باشد. روزنامه‎ها خیلی در باره پرواز می‎نویسند!"
من جواب می‎دهم: "خواهش می‎کنم راحتم بگذارید!"
او با آرامش ادامه می‎دهد: "این هواپیماها، کشتی‎های هوائی و دیگر هوانوردها هنوز در مراحل ابتدائی‎‏اند و ادعا می‎گردد که فضا تسخیر گشته است."
من با عصبانیت متذکر می‎شوم "این یک علم برای دزدان قطار نیست" اما گستاخی او مرا خلع سلاح کرده بود.
او می‎گوید: "ایستگاه بعدی پیتشوگینو است و من باید آنجا قطار را ترک کنم!"
من فکر کردم که او الساعه پاسپورتش را طلب خواهد کرد.
اما او پالتویش را می‎پوشد، روزنامه را در جیب فرو می‎کند، سرش را دوستانه برایم تکان می‎دهد و داخل راهروی قطار می‎گردد.
قطار توقف می‎کند.
من پالتویم را می‎پوشم، چمدانم را برمی‎دارم و از قطار پیاده می‎شوم. چون باربری آنجا نبود بنابراین خودم باید چمدان را حمل می‎کردم. ناگهان از پشت سرم صدای قدم‎هائی را می‎شنوم و بعد کسی دستم را می‎گیرد:
"خودش است؟"
صدای آشنای همسفرم بلند می‎شود: "بله، خودش است! سرگروهبان فکرش را بکنید، او چمدانم را برداشت و از آنجا گریخت، چه می‎شود به این آدم‎ها گفت؟"
من تلاش می‎کردم دستم را خارج سازم.
"این یک حیله قدیمی‎ست، سرگروهبان، آقا را دستگیر کنید!"
"شما چطور جرأت می‎کنید؟ این چمدان من است! من می‎توانم دقیقاً بگویم داخلش چیست ..."
"خودتان را مسخره دیگران نسازید. من این چمدان را در برلین خریدم. و چون آن را چند بار در برابر شما باز کردم، شاید چیزهائی در آن دیده باشید. اما اگر این چمدان شماست ــ به من بگوئید پاسپورت چه کسی در جیب مخفی چمدان قرار دارد؟ چرا ساکتید؟ بفرمائید پاسپورت چه کسی در چمدان شماست و به نام چه کسی‎ست؟"
همسفرم چمدان را بلند می‎کند و به سرگروهبان می‎گوید: "او را با خود ببرید. او حتماً از کارش پشیمان خواهد شد. خدا نگهدار او!"
سپس او با چمدان من ناپدید و من دستگیر می‎شوم ..."

*
من تمام شب را با مجرمان گذراندم، صبح زود از من بازجوئی می‎کنند. دراین هنگام تصادفاً نگاهم به روزنامه‎ای که روی میز افسر پلیس قرار داشت می‎افتد. من با عجله گزارش زیر را می‎خوانم:
"سخنرانی دیروز آقای وروبیف از پترزبورگ Petersburg در باره هوانوردی مدرن با رسوائی بزرگی به پایان رسید و مشخص گردید که سخنران هیچ اطلاعی از موضوع ندارد. هنگامیکه سخنران واژه Aerostat را با Aeroplan اشتباه گرفت و مزخرفات مشابهی گفت خروش خنده مخاطبان به آسمان رسید.
اما جای تأسف است که سخنران دستمزدش را پیشاپیش دریافت کرده و پس از رسوائی از آنجا رفته بود."
البته من توانستم بی گناهیم را ثابت کنم اما چمدان بسیار زیبایم را از دست دادم و شهرتم بعنوان متخصص هوانورد از بین رفته بود!
شما هرچه دلتان می‎خواهید بگوئید! اما من دیگر به هیچ انسانی اعتماد نمی‎کنم ...

_ پایان _

ترجمه این کتاب جالب عیدی من به توست. لحظات خوشی در سال 1392 برایت آرزو می‎کنم. فراموش نکن در روز سیزده نوروز آنچه را که سبز کرده‎ای دور نیندازی. حیف نیست!؟ بهتر است که آن را با کمی سرکه و سیر و سماق و سیب مخلوط سازی و بعنوان سالاد بخوری! بجای سکه! و سنجد! می‎توانی گوجه و خیار به آن اضافه کنی. و به این صورت بهارت همان بهاری خواهد گشت که سخت انتظارش را می‎کشی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 3:45  توسط سعید از برلین  | 



وقتی من ناتاشایNatascha  زیبا و بلوند را صبح ملاقات کردم به من گفت:
"شما مرا کاملاً فراموش کرده‎‎اید! این اصلاً خوب نیست. حتماً دلبر تازه‎ای گرفته‎اید!"
"من شما را فراموش کرده باشم؟ تو را ــ ناتاشا!"
"خوبه ــ دست از این بازی‎ها بکشید! خب، امشب چکار می‎کنیم؟
"هرچه شما بخواهید! برویم به تآتر!"
"چه نمایش داده می‎شود؟"
"یک نمایش تازه: «دو زن و یک مرد» با سوژه‎ای جالب. کنت جوان با زن زیبای خود که مانند عکس کتاب‎ها می‎ماند زندگی خوشبختی دارد. اما بر روحش یک گناه قدیمی سنگینی می‎کند. او زمانی زن دیگری را که ترک کرده بود دوست می‎داشته است. این زن بر حسب اتفاق بعنوان ندیمه در خانه او مشغول به کار می‎شود. کنت او را می‎شناسد، و کنتس جوان از این جریان ناخرسند می‎گردد. درگیری روحی، لحظات دراماتیک. کلی روانشناسی و موقعیت‎هائی میخکوب کننده!"
"بسیار خوب، قبول، بنابراین به تآتر می‎رویم!"
من به ناتاشا قول می‎دهم که ساعت هشت برای بردنش خواهم آمد، سپس از هم جدا می‎شویم.
در همان روز برای نوشیدین چای نزد ماروزشای Marusja باریک اندام دعوت شده بودم.
ما روبروی هم نشسته بودیم، جرعه جرعه چای می‎نوشیدیم و سیگار می‎کشیدیم.
ماروزشا در حال تکیه دادن به صندلی می‎گوید: "چه فکر می‎کنید، قطعه درام «دو زن و یک مرد» خوب است؟"
"چرا سؤال می‎کنید؟"
"من می‎خواستم امروز آن را ببینم."
"بهتره که فردا آن را ببینیم!"
"چرا فردا؟ من امروز می‎خواهم به تآتر بروم! فقط نمی‎دانم که قطعه‎ی جالبی است یا نه."
"قطعه‎ی بی مزه و خسته کننده‎ای‎ست! یک ابلهی، یک کنت، ازدواج کرده و چنین خیال می‎کند که سعادتش را یافته است. در این وقت ناگهان دوست دختر قدیمی‎اش ظاهر می‎شود و رل یک ندیمه را بازی می‎کند. این کجایش جالب است؟ در یک کلام: یک شب از دست رفته!"
"من اما امروز می‎خواهم به تآتر بروم!"
"مردم می‎گویند که نویسنده یک می‎خواره است و این قطعه را وقتی دچار هذیان بوده نوشته است. برویم اپرای تازه را ببینیم!"
"نه، من می‎خواهم «دو زن و یک مرد» را ببینم!"
"هوم، چیزی که می‎خواستم بگویم ــ از سرما خوردگی نمی‎ترسید؟ در این تآتر درزهای زیادی وجود دارد. از همه جا باد به درون می‎وزد و آدم بلافاصله سرما می‎خورد."
"می‎خواهید با من به آنجا بروید یا نه؟"
"متأسفانه به یک نفر وعده داده‎ام. اما با کمال میل مدتی را در کنار شما خواهم گذراند."
"این یک نفر چه کسی است؟"
"خدای من ــ یک آشنای زودگذر! او از من خواهش کرد که او را به تآتر همراهی کنم، و چون نمی‎توانم آدم بی ادبی باشم پذیرفتم."
"هوم، متوجه‎ام، یک دلبر جدید!"
من با صدای بلند می‎خندم:
"شما مرا دست انداخته‎اید! آیا شما مرا یک دون خوان به حساب می‎آورید؟ برای من فقط یک زن وجود دارد."
"ساکت شوید! پس شما به تآتر می‎آئید. من امیدوارم که شما نگذارید من تنها بنشینم؟"
من صحبت را به موضوع دیگری می‎کشانم و ساعت هفت ماروزشای سیاه و باریک اندام را ترک می‎کنم.

*
پرده اول تازه شروع شده بود که ما در تآتر بودیم. ما داخل لژمان می‎شویم. من نمایش را کمتر نگاه می‎کردم، بلکه نگاهم را گه‎گاهی به تالار تماشاگران می‎انداختم و ماروزشا را جستجو می‎کردم. ناگهان او را در ردیف سوم در لباسی نقره‎ای و گلدوزی شده می‎بینم. او خیلی زیبا دیده می‎گشت و من برایش سر تکان می‎دهم.
ناتاشا می‎پرسد: "به چه کسی سلام می‎کنید؟"
"به یک آشنا."
"کدام آشنا؟"
"هوم، فقط در مورد کسب و کار. خوب شد که او اینجاست. من باید چند کلمه به او چیزی را بگویم."
"چه کسب و کاری است؟"
"به فروش یک آسیاب مربوط می‎شود. یکی از دوستانم می‎خواهد یک آسیاب بفروشد، و او یک خریدار را می‎شناسد."
"چطور سشده که حالا شما خودتان را با فروش آسیاب مشغول کرده‎اید؟"
ناتاشا، آیا شما حسادت می‎کنید؟"
او شانه‎هایش را تحقیرآمیز بالا می‎اندازد و سکوت می‎کند.
وقتی پرده دوم به پایان می‎رسد، من بلند و می‎شوم و می‎گویم:
"اجازه می‎دهید که من برای یک دقیقه بروم. من به خانم چند کلمه خواهم گفت و فوری دوباره اینجا خواهم بود."
"لازم نیست که شما برگردید!"
"ناتاشا!"
"قبول، اگر شما واقعاً صحبتی در مورد کسب و کار دارید پس بروید، اما فوری برگردید. برای یک خانم تنها نشستن برای یک خانم شرم‎آور است. مردها به خانم‎های تنها خیره می‎شوند."
"خدای من، اما شما در لژ نشسته‎اید!"
"بروید. برایم واقعاً شرم‎آور است که از شما خواستم همراهیم کنید."
با قلب سنگینی به تالار تماشاگران می‎روم. ماروزشا خیلی خوشحال می‎شود.
"شب بخیر! خیلی لطف کردید که کاملاً فراموشم نکردید. اتفاقاً یک صندلی خالی در کنار من است. می‎خواهید این پرده را در کنار من بگذرانید؟"
"باعث سعادتم می‎شود، اما من تنها نیستم."
"بله، متوجه شدم. او زن قشنگی‎ست، اما خیلی غلیظ آرایش کرده. هوم، اگر می‎دانستم که شما برای یک ثانیه هم اجازه ندارید خانم را تنها بگذارید من هم به تآتر نمی‎آمدم. من تشنه‎ام. می‎خواهید مرا به سالن انتظار همراهی کنید؟"
من مرددانه می‎گویم: "برویم!"
"نه، من پشیمان شدم. من تا آنتراکت بعدی صبر می‎کنم."
من زیر بازویش را می‎گیرم و با این احساس که نگاه ناتاشا ما را تعقیب می‎کند او را به سالن انتظار هدایت می‎کنم.
بعد از آنکه خودم را مانند سگ کتک خورده‎ای به لژ کشاندم ناتاشا از من با لحن تمسخر آمیزی پرسید: "خب، جریان آسیاب به کجا رسید؟"
"اگر می‎دانستید که در باره شما چه می‎گفت طور دیگری صحبت می‎کردید."
"در باره من چه گفت؟"
"شما را دلربا یافت. گفت اگر یک مرد بود فوراً عاشق شما می‎گشت. او مطمئن است که من از سر تا پا عاشق شما هستم و به من بخاطر سلیقه خوبم تبریک گفت."
"من، یک زیبا رو؟ مسخره‎ست. حتماً تمامش را خودتان اختراع کرده‎اید!"
"نه واقعاً!"
ناتاشا برای خودش سعادتمندانه لبخند می‎زد. من آنجا نشسته بودم و فکر می‎کردم: چطور است که من این دو را امروز با هم آشنا سازم؟ ایده بدی نیست. من می‎توانستم ماروزشا را به لژ خودمان بیاورم و دیگر در آنتراکت‎ها احتیاج نداشتم به این سو و آن سو سفر کنم. خانم‎ها مرا راحت میگذاشتند، با یکدیگر در باره تازه‎ترین مدها صحبت می‎کردند و همه چیز به خوبی طی می‎گشت. بعد از تآتر می‎توانستم ناتاشا را تا خانه مشایعت کنم و با ماروزشا به رستوران بروم. یا می‎توانستم با هر دو خانم به رستوران بروم! چرا نباید این دو با هم دوست شوند؟ هر دو جوانند، زیبا، شیک، و وقتی با هم هستند از متلک گفتن هم دست خواهند کشید.
بعد از مکثی می‎گویم: "شما خیلی جدی مورد توجه‎اش قرار گرفتید، او خیلی از آشنائی شما خوشحال خواهد شد."
"واقعاً؟ خب، اگر خانم با شخصیتی‎ست، بنابراین به لژ دعوتشان کنید."
من بلند می‎شوم و با عجله پیش ماروزشا می‎روم.
"ماروزشای عزیز، شما چنان تأثیری بر روی خانم همراه من گذاشته‎اید که او خیلی مایل است با شما آشنا شود. او کمی عاشق شما شده است."
"من هم خیلی مایلم با این خانم آشنا شوم!"
"عالی‎ست. پس برویم به لژمان!"
"لژمان یعنی چه؟ من فکر کردم که او پیش من خواهد آمد."
"چرا؟ ما سه نفری در لژ می‎نشینیم."
"دیرتر با کمال میل. اما حالا اگر می‎خواهد با من آشنا شود باید او پیش من بیاید. من بعنوان یک بانو که نمی‎توانم به لژ غریبه‎ای بروم!"
من لحظه‎ای فکر می‎کنم و بعد می‎گویم:
"من و او پیش شما خواهیم آمد."

*
من پیش بینی نکرده بودم که جریان چنین مشکل گردد. ناتاشا مصممانه با رفتن به سالن تماشاگران مخالفت می‎کرد.
"اگر خانم می‎خواهد با من آشنا شود بنابراین باید پیش من بیاید."
"اما او می‎گوید که شما بانوی جهان دیده‎ای هستید و او جرئت آمدن نمی‎کند."
"من پیش او نمی‎روم!"
"یک لحظه صبر کنید. من جریان را فوری درست می‎کنم."
من دوباره به سالن تماشاگران می‎دوم.
"او آدم خجالتی‎ای است و جرئت نمی‎کند پائین بیاید. برویم به لژ!"
"چرا؟ مهم نیست او چه می‎گوید، اگر که همنشینی من برایتان بی تفاوت نیست اینجا پیش من بنشینید!"
من به لژمان نگاه می‎کنم: یک دست زنانه به من اشاره می‎کند.
"من یک ایده دارم. با من به سالن انتظار بیائید. من شما را در زمین بی طرفی با هم آشنا می‎کنم."
"این بد نیست. لطفاً من را به سالن انتظار همراهی کنید."
من او را روی نیمکتی می‎نشانم و قصد داشتم با عجله به لژ بازگردم که او مرا نگه می‎دارد.
"شما که نمی‎خواهید مرا در سالن انتظار تنها بگذارید؟"
من باید خانم را به اینجا بیاورم!"
"یک گارسون را به لژ بفرستید!"
این ممکن نیست، او خانم با شخصیتی‎ست!"
"من هم خانم با شخصیتی هستم. هر کار که می‎خواهید بکنید، شب من در هر حال از بین رفته است."
پس از یک دقیقه من دوباره در لژ بودم.
"نمی‎خواهیم در سالن انتظار قدم بزنیم؟"
"این را باید قبلاً به من پیشنهاد می‎کردید. برویم!"
من ناتاشا را به سالن انتظار می‎برم و وقتی از کنار نیمکتی ماروزشا رویش نشسته بود می‎گذشتیم می‎گویم:
"این خیلی لذتبخش است. اجازه دارم خانم‎ها را با هم آشنا کنم: ناتاشا پاپلووا Natascha Pawlowa، ماروزشا ایوانوف Marusja Iwanow."
آنها به همدیگر دست می‎دهند، من خودم را خسته به یک ستون تکیه می‎دهم.
ماروزشا می‎پرسد: "از نمایش خوش‎تان آمده؟"
"نه چندان، و شما؟"
"من نمایش‎های بهتری دیده‎ام!"
من فکر می‎کنم: خدا را شکر، آسیاب شروع به چرخیدن کرده است!
بعد بلند می‎گویم:
"خانم‎ها اجازه می‎دهند که من برای کشیدن سیگار به رستوران بروم؟"
"بفرمائید!"
من با عجله از آنجا می‎روم.

*
آخرین پرده نمایش بازی می‎گشت.
من مرددانه می‎پرسم: "می‎خواهیم برای غذا خوردن به کجا برویم؟"
ماروزشا می‎گوید: "اگر خانم مخالف نباشند، بنابراین من کونتآنت Contant را پیشنهاد می‎کنم. آنجا می‎شود غذای خوب خورد."
ناتاشا می‎گوید: "اما پیش دونون Donon یک ارکستر برنامه عالی‎ای اجرا می‎کند، بهتره برویم آنجا."
"به دونون؟ من اما به کونتآنت عادت دارم."
"باشه، برویم آنجا. پیش دونون آدم احساس خوبی می‎کند ..."
در این بین نمایش به پایان می‎رسد.
ماروزشا می‎گوید: "من پالتویم را پائین گذاشته‎ام. مرا به رختکن هدایت کنید."
"و من. من که نمیتوانم در لژ تنها بمانم. پالتوی خانم را به لژ بیاورید. و بعد هم دیگر دیر شده است. برای رفتن به رستوران دیگر دیر شده است. دوست عزیز، من امیدوارم که شما مرا تا خانه مشایعت خواهید کرد. شما امروز به اندازه کافی تنهایم گذاشتید."
من کلمه‎ای نگفتم و از لژ به سمت رختکن به راه افتادم. آنجا پیش اولین گارسون رفتم و اسکناسی در دستش گذاشتم.
"فوری به لژ شماره سه می‎روی. آنجا دو خانم نشسته‎اند. این پالتو را برای یکی از آن‎ها ببر و بگو وقتی که من از کریدور می‎گذشتم دو  مأمور مخفی به طرفم هجوم آوردند. با وجود مقاومت کردن آنها من را با خود می‎برند. بگو که ظاهراً یک سوء‎تفاهم پیش آمده است و فردا جریان حل خواهد شد. فراموش نکن که بگوئی من مقاومت می‎کردم!"
بعد کم پالتویم را می‎پوشم و تآتر را ترک می‎کنم ...
پس از چند دقیقه در رستوران کوچکی نشسته بودم، شراب می‎نوشیدم و بعد از مدت‎های درازی احساس آرامش می‎کردم.
من از آن زمان به بعد عاشق تنهائیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:50  توسط سعید از برلین  | 


لیدوتچکا Lidotschka روی مبل نشسته و به شانه مرد جوانی که عاشق او بود تکیه داده بود. این مرد جوان، فردی به نام ماستاکو Mastakow به او مهربانانه می‎نگریست. لیدوتچکا بازوی او را نوازش می‎کرد و می‎گفت:
"آه، اگر می‎دانستی چقدر دوستت دارم! نه، تو نمی‎توانی اصلاً تصورش را بکنی که چه اندازه من دوستت دارم. من آینده‎ام، خانواده‎ام، زندگی‎ام را برایت قربانی می‎کنم!"
ماستاکو سرش را با تأسف تکان می‎دهد و می‎گوید:
"لیدوتچکا، تو خوب می‎دانی که همه فقط یک آرزو دارند ــ ما را از هم جدا سازند!"
لیدوتچکا می‎گوید: "به هیچ قیمتی در جهان. هیچ چیز در جهان نمی‎تواند ما را از هم جدا سازد. اگر هم که مادرم مرا نفرین کند ــ من زن تو خواهم شد! من با تو خواهم رفت. اگر هم مرا به زندان اندازند، من میله‎های زندان را اره می‎کنم و پیش تو می‎آیم."
ماستاکو عمیقاً منقلب شده بود.
او می‎پرسد: "آیا واقعاً دوستم داری؟ من می‎دانم که مردم می‎خواهند مرا پیش تو بد جلوه دهند، که در باره من چیزهای تند و زننده برایت تعریف می‎کنند ..."
لیدوتچکا حرف او را قطع می‎کند.
"بگذار هرچه می‎خواهند بگویند! ماما می‎گوید که زن‎ها همه به دنبال تو هستند ــ انگار که باعث تعجبم می‎گردد؟ تو از همه زیباتر و بهتری."
ماستاکو به ساعتش نگاه می‎کند، بلند می‎شود و می‎گوید:
"لیدوتچکا، من باید بروم. اما زود برمی‎گردم."
لیدوتچکا او را تا درب بدرقه می‎کند، او را دوباره می‎بوسد و می‎گوید: "من تمام وقت را به تو فکر خواهم کرد. فقط به تو!"
بعد از خارج شدن او از اتاق مادرش داخل می‎گردد و به لیدوتچکا با عصبانیت نگاه می‎کند و می‎گوید:
"آیا او رفته است؟"
"بله، او رفته است."
"خوب شد. این فاسد بی مصرف ..."
"من شما را منع می‎کنم که اینطور از او صحبت کنید!"
"آیا آدم با مادرش اینطور صحبت می‎کند؟ آدم اجازه دارد به مادرش بگوید: من تو را منع می‎کنم؟ چه چیزهائی باید تجربه کنم!"
مادر می‎نشیند و شروع به گرییستن می‎کند. لیدوتچکا به این سمت و آن سمت قدم می‎زند، بعد اتاق را ترک می‎کند و درب را پشت سر خود می‎بندد. چند لحظه دیرتر صدای درب زدن به گوش می‎رسد و بعد مرد جوان و شوخی به نام ماکسیم پتروویتچ Maxim Petrowitsch با عجله داخل اتاق می‎گردد. او به زن سالخورده به نوعی دوست داشتنی سلام می‎کند، دستش را می‎بوسد و می‎گوید:
"من چه می‎بینم ــ شما گریه کردید؟ گریه کردن نه سودی دارد و نه لذتی. من انسان خوشگذرانی هستم، من آدم واقع‎گرائیم و زندگی را می‎شناسم، باور کنید!" و می‎خندد.
زن اشگ چشم‎هایش را پاک میکند و می‎گوید:
"ماکسیم پتروویتچ ــ شما زندگی را می‎شناسید، اما من با اینکه دو برابر شما سن دارم آن را نمی‎فهمم. به من صادقانه بگوئید: آیا ماستاکو مرد مناسبی برای دخترم است؟"
ماکسیم پتروویتچ انگار چیزی را می‎خواهد از خود دور سازد حرکتی به دست‎هایش می‎دهد و می‎گوید:
"البته که نه."
"من هم این را می‎گویم. اما لیدوتچکا نمی‎خواهد چیزی از آن بداند. من تلاش کردم جنبه‎های منفی او را توصیف کنم، من او را متوجه ساختم که ــ آه، هیچ چیز نمی‎تواند کمکی کند!"
ماکسیم پتروویتچ شروع به کشیدن سیگار می‎کند و متفکرانه به قدم زدن می‎پردازد. بعد می‎ایستد:
"چه چیزی برایش تعریف کردید؟"
"که او یک قمارباز است. که زن‎ها به دنبالش می‎دوند و اینکه او هم مانند دون خوان به دنبال زن‎هاست."
ماکسیم ملتمسانه می‎گوید:
"اما مامان کوچولو! آیا مگر خل شده‎اید! شما خودتان یک دختر جوان بوده‎اید! آیا واقعاً نمی‎دانید که این چیزها ماستاکو را جالب‎تر می‎سازد، و اینکه لیدوتچکا باید حالا بیشتر به او علاقه‎مند گشته باشد؟ می‎بخشید مامان کوچولو، اما اوضاع را متأسفانه خراب کردید!"
خانم سالخورده او را با تعجب نگاه می‎کند.
"من فکر می‎کردم ..."
"نه، آدم هیچ چیز را اینطور انجام نمی‎دهد! یک آدم بی مصرف و یک قمارباز چه آدمی است؟ او این یک انسان جذاب است! هرمن Hermann هم در اپرای <Dame Pique> یک قمارباز است، و می‎بینید که او چگونه مورد علاقه واقع می‎گردد! حالا لیدوتچکا می‎تواند به این خاطر مغرور هم باشد که شوهرش یک قمارباز و مورد علاقه زن‎هاست و هیچ کس نمی‎تواند در برابرش مقاومت کند و فقط به او تعلق دارد! نه مامان کوچولو، باید این کار را طور دیگر انجام داد. من آن را به عهده می‎گیرم، خیال‎تان راحت باشد، شما می‎توانید به من اعتماد کنید."
بانوی سالخورده سپاسگزارانه به او نگاه می‎کند.
ماکسیم پتروویتچ متذکر می‎شود: "من دوست خانوادگی شما  هستم. این وظیفه من است. آیا  لیدوتچکا خانه است؟ به او بگوئید که من می‎خواهم با او صحبت کنم."
مادر اتاق را ترک می‎کند. ماکسیم پتروویتچ شروع به زدن ترانه‎ای با سوت می‎کند. پس از لحظه‎ای لیدوتچکا با اوقات تلخی داخل می‎شود. او به لیدوتچکا سلام می‎کند، اما لیدوتچکا فقط جواب می‎دهد:
"ممنون، حال من خوب نیست."
ماکسیم پتروویتچ می‎خندد:
"احتمالاً، چون ماستاکو اینجا نیست. بله، این ماستاکو! من هیچکس را مانند او دوست ندارم! او انسانی بی همتاست!"
لیدوتچکا نگاه دوستانه‎ای به او می‎اندازد.
"من از شما متشکرم، ماکس عزیز. بقیه به او فحش می‎دهند! این خیلی دردناک است."
ماکسیم پتروویتچ به سمت او می‎رود و دستش را می‎گیرد.
"کودک عزیز، در باره ماستاکو چیزهای خیلی بدی گفته می‎شود. اما آنها دروغی بیش نیستند. من او را مانند خودم می‎شناسم، او انسان ویژه‎ای است. وقتی می‎گویند که او آدم ولخرجی‎ست و پولش را دور می‎ریزد بیشتر از هر چیزی عصبانیم می‎کند. ماستاکوئی که ابتدا قبل از راندن با درشکه‎چی نیم ساعت چانه می‎زند! سه بار می‎رود و دوباره بازمی‎گردد.  تمام اینها فقط به خاطر چند کوپک! من هم مایلم یک چنین آدم ولخرجی باشم ..."  
لیدوتچکا ار تعجب چشمانش گشاد می‎شوند و می‎گوید:
"اما وقتی او با من درشکه می‎راند هرگز چانه نمی‎زند!"
ماکسیم پتروویتچ می‎خندد:
"چه کسی در حضور یک خانم چانه می‎زند؟ اما بعد می‎آید پیش من و گریه می‎کند، زیرا که به درشکه‎چی پنجاه کوپک بیشتر داده است. خب او انسان ویژه‎ایست. شب‎ها وقتی می‎خواهد صورتحساب بپردازد برای صاحب کافه قیل و قال به پا می‎کند و می‎گوید: <امروز بیست و پنج کوپک برای کبریت نوشتی و دیروز شما آن را بیست و سه کوپک حساب کردید. بگید ببینم دو کوپک کجا مانده است؟> ــ من از اینکه چنین آدم صرفه‎جوئی‎ست به او حسادت می‎ورزم."
لیدوتچکا لب‎هایش را به دندان می‎گیرد.
"اما او اغلب برایم گل آورده است! آنجا هنوز یک دسته گل او قرار دارد. رزهای سفید و گل ابریشم!"
"من می‎دانم، او برایم تعریف کرد. چهار گل رز بیست روبل ارزش دارند و آن دو گل ابریشم چهل روبل. او آنها را در دو گلفروشی مختلف خریداری کرد. گلهای ابریشم در یکی از گلفروشی‎ها پنج روبل ارزان‎تر بود ... درست مانند آمریکائی‎هاست. یقه پیراهن‎هایش از لاستیک ساخته شده‎اند، هر روز خودش با یک پاک کن یقه را تمیز می‎کند. حق با اوست. او شوهر نمونه‎ای خواهد شد! دختری که او را به شوهری انتخاب کند چه خوشبخت خواهد گشت."
لیدوتچکا لجوجانه می‎پرسد: "به چه دلیل باید او چنین صرفه‎جوئی کند؟ او درآمد خیلی زیادی دارد!"
ماکسیم پتروویتچ معذرت می‎خواهد می‎گوید: "خدای من! ماستاکو مرد جوانی‎ست، قلبش که از سنگ نیست، و خانم‎ها ابله‎اند! معذرت می‎خواهم لیدوتچکا، من اغلب از شما پرسیده‎ام که چرا از ماستاکو خوشتان نمی‎آید؟ شاید شما بگوئید که او خیلی اشتهاآور نیست و اغلب دست‎های کثیفی دارد. اما انگار که این چیز مهمی‎ست! در عوض او روح تمیزی دارد! بله، او به من قول داده است که حالا دیگر بیشتر به حمام برود. خب او فرد ویژه‎ای‎ست. او میخ می‎جود و میخچه درآورده است. من اغلب به او می‎گویم بگذار که جراحیشان کنند اما او جواب می‎دهد که آنها باید رشد کنند، خدا با آنها! بله ... او یک روح پاک و زیبائی دارد!"
ماستاکو لحظه‎ای پس از آن برمی‎گردد. صورتش می‎درخشید، در دستش یک جعبه شکلات گرفته بود. او به سمت لیدوتچکا می‎رود، دستش را می‎فشرد و می‎گوید: "اجازه می‎دهید این شکلات‎ها را به شما هدیه کنم. متإسفانه قنادی‎ها بسته بودند و من باید شکلات‎ها را از یک اغذیه فروشی می‎خریدم."
لیدوتچکا بی میل جعبه را می‎گیرد و در آن حال می‎پرسد: "حتماً آنجا ارزان‎تر بودند."
ماستاکو حیرت زده شده و می‎گوید: "من واقعاً نمی‎دانم لیدوتچکا ... من به شما اطمینان می‎دهم ..."
او با خشم به ماستاکو نگاه می‎کند و جواب می‎دهد: "اصلاً چه می‎خواهید؟ من دیگر لیدوتچکای شما نیستم."
ماستاکو متوحش زمزمه می‎کند: "چه اتفاقی افتاده است؟ آیا به من تهمت زده‎اند و مرا پیش شما بی اعتبار ساخته‎اند؟ و من اینهمه عجله کردم تا سریع برگردم ..."
لیدوتچکا به تلخی می‎گوید: "شما برای اینکه کرایه کمتر بپردازید درشکه‎چی را به عجله واداشتید. و حالا مرا تنها بگذارید. همه باید مرا راحت بگذارند ــ من خیلی بیچاره‎ام." بعد در مبل فرو می‎رود و صورتش را در بالش پنهان می‎سازد.
ماستاکو دردمندانه او را نگاه می‎کند. ماکسیم پتروویتچ داخل اتاق می‎گردد، به سمت لیدوتچکا می‎رود و می‎گوید:
"شما در اشتباهید، کودک عزیز. شما یک انسان اصیل را از خود می‎رانید. این وظیفه من است که به شما بگویم: شما هرگز مرد بهتری از ماستاکو نخواهید یافت. او مرد خانه است، او می‎داند پیاز و سیب زمینی را از کجا باید خرید، او منبع بدست آوردن گوشت ارزان را می‎شناسد، وقتی با او ازدواج کنید همراه با هیچ خدمتکار زنی به شما خیانت نخواهد کرد. من فکر می‎کنم اقدام شما برای بیرون کردن او کار احمقانه‎ای‎ست."
لیدوتچکا در حال گریستن می‎گوید: "گم شوید! من نمی‎خواهم دیگر روی هیچکدامتان را ببینم. من از شما دو نفر خسته شده‎ام. گم شوید!"
ماکسیم پتروویتچ آهی می‎کشد و می‎گوید: "دیگر چیزی کمک نمی‎کند." سپس بازوی ماکسیم را می‎گیرد و آهسته با او به سمت درب می‎رود و زمزمه کنان می‎گوید: "ما باید برویم، همه چیز از دست رفت ــ ما دیگر لیدوتچکا را نخواهیم دید." و او ماکسیم در هم شکسته شده را با خود از پله‎ها پائین می‎برد.

*
پتروویتچ چهار هفته دیرتر از لیدوتچکا خواستگاری می‎کند و جواب رد نمی‎شنود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:56  توسط سعید از برلین  | 



کارگردان جزوه نقش‎ها را بین بازیگران تقسیم می‎کند و به پریمادونا Primadonna یک جزوه ضخیم می‎دهد.
لیوبارسکایای Ljubarskaja بزرگ اندام می‎گوید: "اوه!"
بعد کارگردان جزوه‎ای به همان ضخامت به اولین عاشق ساکاتوف Sakatow می‎دهد.
اولین عاشق وحشت زده می‎گوید: "آه خدای من! این که دو کیلو وزن دارد ــ نه، من قادر نیستم تمامش را بخوانم. شما فکر نمی‎کنید که این کمی زیاد باشد؟"
ماروزینا Marusina بازیگر کوچک اندام آهسته می‎گوید: "ابله! ابله!"
لیوبارسکایا مغرورانه می‎گوید: "این یک نقش نیست، بلکه یک کتاب مقدسه!" و طوری خود را خم می‎کند که انگار در زیر بار جزوه باید خرد شود.
ماروزینای کوچک فکر می‎کند: غاز ابله. اگر ده صفحه از نقش تو را به من می‎دادند بعد به تمام‎تان نشان می‎دادم که چه بازیگری من هستم!
بعد دیگران نقش‎های خود را می‎گیرند: زن سالخورده مضحک، پدر قهرمان، زن ساده مو فرفری و مرد فتنه گر.
ماروزینا به کارگردان نگاه می‎کند و با چشمانی اشگ آلود می‎پرسد:
"و من؟"
کارگردان با خنده می‎گوید: "برای تو هم نقشی وجود دارد، بیا این هم نقش تو و حالا خوب تشکر کن."
او یک ورقه نیم نوشته را جلوی ماروزینا می‎گیرد.
ماروزینا می‎پرسد: "نقش من کجاست؟"
"آنجا!"
ماروزینا می‎گوید: "من آن را نمی‎بینم."
کارگردان می‎گوید: "آنجا، نقش تو در حقیقت بزرگ نیست، اما دارای امکانات زیادی است. یک بار مجسم کن: تو همسر یک تاجر ثروتمندی، یک مهمان در پرده دوم."
"و من چه صحبتی می‎کنم؟ آنجا چه می‎گویم؟"
"هوم ــ بجز مهمان‎های دیگر از پولویانووا Polujanowa همسر یک تاجر ثروتمند هم دعوت شده است، او خانم خانه یعنی لیوبارسکایای عزیزمان را می‎‏بوسد و می‎گوید: <من عاقبت پیش شما آمدم، عزیزم> لیوبارسکا بعنوان خانم خانه می‎گوید: <خیلی خوشحالم، لطفاً بنشینید ...> ــ تو می‎گوئی: <ممنون، من یک فنجان چای می‎نوشم.> بعد روی مبل می‎نشینی و یک فنجان چای می‎نوشی ..."
ماروزینا خشمگین می‎گوید: "و نقش من فقط این است؟ شما می‎تونستید لااقل به من دو ورق جزوه بدهید."
"اما، کوچلوی من، این برای خودش کلی بازی‎ست. ببین ــ <من عاقبت من پیش شما آمدم، عزیزم> ــ این همسر تاجر تیپ خیلی خوبی‎ست! بعد کسی به او چای تعارف نمی‎کند، بلکه او خودش با صراحت آن را می‎طلبد. این یک فیگور از زندگی‎ست!"
ماروزینا یک بار دیگر با ادا و اطوار نقش خود را می‎خواند و بعد می‎گوید:
"من این فیگور را طور دیگری می‎بینم. زن در حقیقت در جهان بازرگان رشد یافته اما دل به کسی دیگر سپرده. او دارای آرمان و عاشق یک نویسنده است، اما شوهرش بخاطر حسادت و بی اعتمادی او را تعقیب می‎کند. او ظریف است و نازک دل ..."
کارگردان می‎گوید: "بسیار خوب، و اگر تمام اینها حقیقت می‎داشت باز هم نمی‎توانست مهم باشد."
"من این نقش را مانند زنی هیجان زده و هیستریک بازی خواهم کرد!"
"هر کار که مایلی بکن."
و کارگردان آخرین جزوه نقش‎ها را بین بازیگران تقسیم می‎کند.

*
پرده دوم آغاز می‎گردد. صحنه نمایش یک سالن را نشان می‎دهد. هنگامیکه پرده بالا می‎رود، لیوبارسکایا تنها در قسمت جلوی صحنه ایستاده بود و انتظار حضور دوست خانگی‎اش را می‎کشید که به او توسط یک دوشِس خیانت کرده بود. لیوبارسکایا به این سمت و آن سمت می‎رفت، شانه‎اش را بالا می‎انداخت، کاغذی را می‎خواند و عصبانی بلند می‎گفت:
"رذل! حقه باز!"
در این لحظه مهمان‎ها داخل سالن می‎گردند. خانم خانه اجباراً چهره دوستانه‎ای به خود می‎گیرد. او به استقبال خانم‎ها می‎رود و ماروزینا همسر تاجر را می‎بوسد. سوفلور از جایگاه خود می‎گوید: "چه اتفاق غیر منتظره جالبی!" و لیوبارسکایا کلمات او را تکرار می‎کند.
ماروزینا غمگینانه به روبروی خود خیره می‎شود و می‎گوید:
"من عاقبت پیش شما آمدم، عزیزم!"
سوفلور می‎گوید: "خیلی خوشحالم! بفرمائید بنشینید."
لیوبارسکایا با سولفور موافق بود و جمله او را تکرار می‎کند.
ماروزینا خنده هیستریکی می‎کند، دستمال ابریشمی‎اش را در دست می‎گیرد و می‎گوید:
"البته، من خواهم نشست و اگر شما مخالفتی نداشته باشید حتی یک فنجان چای هم خواهم نوشید."
او روی مبل می‎نشیند، چیزی در قلبش از هم در حال انقباض بود.
او فکر می‎کرد: تمام شد. همه چیز تمام شد! این تمام نقش من است! و ناگهان بلند می‎گوید:
"بله، از امروز صبح تشنه‎ام. با خودم فکر کردم ــ امشب به مهمانی می‎روم، آنجا چای بقدر کافی به من داده خواهد شد."
لیوبارسکایا متعجبانه به او نگاه می‎کند.
سوفلور زمزمه کنان می‎گوید: "خواهش می‎کنم، خواهش می‎کنم"
لیوبارسکا تکرار می‎کند: "خواهش می‎کنم، خواهش می‎کنم، خیلی خوشحال کننده است."
ماروزینا می‎گوید: "بله، بله. هیچ چیز تشنگی را مانند چای از بین نمی‎برد. آنطور که من شنیده‎ام چای در خارج چندان مورد علاقه مردم نیست."
خانم خانه وحشت زده به او نگاه می‎کند و ساکت می‎ماند.
"اتفاقی افتاده؟ آیا بیمارید؟ عزیزم چرا اینطور رنگ‎تان پریده؟ آیا اتفاق ناگواری برایتان رخ داده است؟
خانم خانه رنگ پریده نجوا کنان می‎گوید: "بله."
سوفلور رو به بالا بلند می‎گوید: "ساکت، تو را به خاطر خدا! شماها آنجا چه می‎گوئید؟ لیوبارسکایا بروید پیش بقیه مهمان‎ها!"
لیوبارسکایا که با وحشت و ساکت به ماروزینا نگاه می‎کرد شروع به بدیهه سازی می‎کند:
"می‎بخشید، اما من باید به مهمان‎های دیگر سلام کنم. فوری برایتان چای آورده می‎شود."
ماروزینا با چشمانی درخشنده جواب می‎دهد: "آه، شما هنوز برای رفتن پیش بقیه وقت دارید. عزیزم، اگر شما می‎دانستید که من چه آدم بدبختی هستم! شوهر من یک حیوان است، او دارای قلب نیست، احساس ندارد ..."
او دستمال را روی چشمانش می‎گذارد و مرددانه می‎گوید:
"مرگ بهتر از زندگی کردن با این مرد است!"
سوفلور تا آنجائیکه اجازه فریاد زدن داشت می‎گوید: "لعنت بر شیطان، آیا ساکت می‎شوی یا نه! مدیر حتماً عقیده‎اش را به تو خواهد گفت!"
ماروزینا در حالیکه انگشتان دستش را در هم فرو می‎برد می‎گوید: "من زندگی دیگری در برابرم می‎بینم. من می‎خواهم این زندگی را بشناسم. دانشجو شوم، بیاموزم، به سفر بروم و جهان را کشف کنم ــ آه، چه زندگی اندوهگینی من دارم!"
خانم خانه در حال بلند شدن می‎گوید: "آرام بگیرید. می‎بخشید اما من باید حالا پیش بقیه مهمان‎ها بروم."
ماروزینا سرش را در دست می‎گیرد. "بقیه مهمان‎ها؟ آه، آنها چه کسی هستند ــ پارازیت‎ها، دروغگوها، منافق‎ها. اینجا در برابرتان یک انسان زجر می‎کشد و شما نمی‎خواهید چیزی از او بدانید ... خدای من، زندگی چه بی رحم است. همه فقط همسر پولویانووای ثروتمند را می‎شناسند، اما هیچکس نمی‎خواهد روح و قلب غمگینش را بشناسد ــ چه شکنجه‎ای!"
سوفلور فریاد می‎زند: "او دیوانه شده است. باید گروه نجات را خبر کرد!" بعد کتابش را می‎بندد، می‎دود و دور می‎شود.
ماروزینا بلند می‎گوید "من آدم مقدسی نیستم!" و به لبه صحنه نمایش نزدیک می‎شود و ادامه می‎دهد "من یک زنم! من عاشقم، و می‎دانید چه کسی را دوست دارم؟ من عاشق دوست شما، همان مردی که شما انتظارش را می‎کشید هستم! او به من تعلق دارد. من او را در برابر هیچ چیز در دنیا به کسی نخواهم داد. مادام، آنچه در باره دوشِس نوشته شده است حقیقت ندارد. چرا لب‎تان را گاز می‎گیرید؟ من، پولویانووا، من یک معشوق دارم ــ و آن هم معشوق شماست، مادام!"
صدای کارگردان از جایگاه سوفلور بلند می‎شود: "از روی صحنه خارج شوید!"
ماروزینا با خود فکر می‎کند: حالا یک نقش هیستریک.
او صورتش را با دست‎ها می‎پوشاند، خود را روی مبل می‎اندازد و در حال گریستن جمله زیر را می‎گوید. "نه ــ من او را به کسی نخواهم داد ــ تو نمی‎توانی او را از چنگم خارج سازی!"
مهمان‎ها آنجا در اطراف او وحشت زده و درمانده ایستاده بودند، آنها در باره نقش‎هایشان با هم صحبت می‎کردند و به ذهن کسی نمی‎رسید برای زن در حال گریستن یک لیوان آب بیاورد.
او پس از مدتی گریستن از جا بلند می‎شود، پیش خانم خانه می‎رود و می‎گوید:
"خدانگهدار ــ جانی. من می‎دانم که چرا به من یک فنجان چای تعارف کردی. در این چای زهر ریخته شده بود. اما تو نباید مردنم را ببینی. هاها! من خودم به تنهائی به زندگیم خاتمه می‎دهم. خدانگهدار، من می‎روم آنجائیکه بازگشتی در آن وجود ندارد!"
او تلو تلو خوران صحنه را ترک می‎کند. پس از جمله آخر او تماشاگران به تشویقی صاعقه‎آسا می‎پردازند.

*
ماروزینا کاملاً خرد گشته از کنار جایگاه سوفلور می‎گذشت که تنش به تن کارگردان برخورد می‎کند.
"لوازمت را جمع کن! تو بیست و هشت روبل حقوق می‎گیری، بیست و پنج روبل آن بعنوان جریمه کسر می‎گردد و سه روبل باقی می‎ماند. بفرما! و دیگر اینطرف‎ها پیدایت نمی‎شود!"
ماروزینا خسته می‎‎گوید: "باشه. باید از اتاق رختکن لوازمم را بیاورند."
"لوازمش را بیاورید!"
"خدانگهدار ..."
"برو بیرون!"
ماروزینا پالتوی کهنه و ژنده خود را بر روی لباس زن تاجر ثروتمند می‎پوشد، با دست آرایش صورتش را پاک و مانند ملکه‎ای تآتر را ترک می‎کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:54  توسط سعید از برلین  | 



"من بیچاره‎ترین انسانم!" 
"چه حرف مهملی!" 
"تو باور نمی‎کنی؟" 
"نه، من باور نمی‎کنم. مگر چه کمبودی داری؟ تو پول داری، دوستانی خوب و قبل از هر چیز موفقیت در نزد خانم‎ها." 
کورابلف Korablew به این سو و آن سو قدم می‎زد، سپس می‎ایستد و با چشمانی غمگین به من نگاه می‎کند. 
"حق با توست. من در پیش خانم‎ها موفقیت دارم." 
و بعد از مکثی ادامه می‎دهد: 
"حالا شش دوست دختر دارم." 
"فقط شش؟ من فکر می‎کردم که بیشتر داری. البته نه همه را با هم." 
کورابلف فریاد می‎کشد: "همه را نه با هم؟ اما من با هر شش نفر همزمان دوستم!" 
من متعجب می‎پرسم: "خب، بگو ببینم ــ چه احتیاجی به شش دوست دختر داری؟" 
او سرش را پائین می‎اندازد. 
"طور دیگر نمی‎شود، این را باید درک کنی. من انسان فاسدی نیستم. من اگر زنی را پیدا کنم که قلبم را پر سازد روز بعد حتماً با او ازدواج خواهم کرد. اما این غیر ممکن است ــ عشق من کور نیست. وقتی من زنی با چشمان زیبا و صدائی ملیح می‎بینم، اما ــ او باریک اندام نیست، او دست‎های کوتاه و مسخره‎ای دارد. بار دیگر زن بسیاز زیبائی را می‎شناسم، اما حالا او متأسفانه احساساتی‎ست. این برای مدت کوتاهی قابل تحمل است، اما آدم نمی‎تواند برای مدتی طولانی آن را تحمل کند. بنابراین من دوباره جستجو می‎کنم، و به این ترتیب به شش زن برخورد کردم که همگی با هم آنطوری هستند که می‎خواهم داشته باشم." 
من سرم را تکان می‎دهم، به او نگاه می‎کنم و می‎گویم: 
"بنابراین بجای فقط یک زن یک موزائیک است!" 
"تقریباً ... اما اگر تو می‎دانستی که چه قیمتی باید پرداخت! من حافظه بدی دارم، خیلی حواسم پرت است و باید کلی چیزها بدانم که اصلاً نمی‎توانی فکرش را بکنی. چند تائی از آنها را من یادداشت می‎کنم، این تنها راه ممکن است." 
"چه یادداشت می‎کنی؟" 
او دفتر یادداشتش را از جیب خارج می‎سازد و می‎گوید: 
"مسخره‎ام نکن، خیلی جدی‎اند. من بعضی از آنها را برایت می‎خوانم: 
هلنا Helena، یک دختر خوب و آرام. دندان‎های عالی. باریک اندام. آواز می‎خواند، پیانو می‎نوازد، دوست دارد لیلیا خطابش کنند. گل مورد علاقه‎اش رز زرد رنگ است. شوخ طبع است. نوشیدن شامپاین را دوست دارد. بسیار پرهیزکار است، آدم باید در باره مذهب مواظب حرف زدن خود باشد. آدم اجازه حرف زدن با او در باره دوستش کیتی Kitty را ندارد. بسیار حسود است. 
کیتی، یک مخلوق کوچک و بامزه. وقتی آدم گوشش را می‎بوسد داد می‎زند. نباید در حضور غریبه‎ها او را در آغوش گرفت! عاشق گل سنبل است، فقط شراب سواحل رود راین را می‎نوشد. خیلی قشنگ می‎رقصد. شاه بلوط مخلوط با شکر می‎خورد، پیش او نباید نام هلنا برده شود!" 
کورابلف صورت خسته‎اش را بالا می‎آورد: 
"و به این ترتیب ادامه دارد! گاهی فکر می‎کنم که من بر لبه پرتگاهی ایستاده‎ام. گاهی کیتی را ناستیا Nastja و ناستیا را کیتی صدا می‎کنم. بعد اشگ جاری می‎شود و قیل و قال به راه می‎افتد." 
"و آنها همه به تو وفادارند؟" 
"البته. این جریان را سخت‎تر می‎سازد. برای مثال امروز: من باید ساعت شش و نیم برای غذا خوردن پیش هلنا باشم. اما ساعت هفت ناستیا که آن سوی شهر زندگی می‎کند منتظرم است." 
"می‎خواهی چکار کنی؟" 
"من می‎خواهم برای لحظه‎ای پیش هلنا بروم و ملامتش کنم، زیرا که من ظاهراً او را با مرد جوانی دیده بوده‎ام. و چون این حقیقت ندارد، او شروع به داد و فریاد خواهد کرد، من برآشفته جوابش را می‎دهم و با عصبانیت خانه را ترک می‎کنم." 
کورابلف دستش را به سمت کلاهش می‎برد و متفکرانه از راه رفتن بازمی‎ایستد. 
"چه خبره؟" 
او انگشترش را از انگشت درمی‎آورد و در جیب می‎گذارد. بعد ساعتش را کمی جلو می‎کشد و به سمت میز تحریر می‎رود. 
"چکار می‎کنی؟" 
"می‎بینی، اینجا عکس ناستیا قرار دارد. او می‎خواهد که عکسش روی میزم قرار داشته باشد. او امروز در خانه انتظارم را می‎کشد، بنابراین می‎توانم آن را در کشوی میز قرار دهم. تو می‎پرسی چرا من این کار را می‎کنم؟ شاید کیتی برای چند لحظه‎ای اینجا بیاید و برایم چند خطی بنویسد. بنابراین من عکس او را روی میز قرار می‎دهم." 
"و اگر ماریا Maria بیاید و عکس کیتی را ببیند؟" 
"بعد به او خواهم گفت که این عکس خواهر ازدواج کرده‎ام است." 
"و چرا انگشتر را از انگشت خارج ساختی؟" 
ناستیا آن را به من هدیه کرده. هلنا نمی‎خواهد که من آن را در انگشت کنم. بنابراین وقتی می‎توانم آن را در انگشت کنم که با عصبانیت از پیش او بیرون رفته باشم. بعلاوه باید مواظب کراوات هم باشم، من باید ساعتم را جلو یا عقب بکشم، باید به سرایدار پول بدهم تا مرا به یاد همه چیز بیندازد، که هر یک از شش دوست دخترم به من دیروز چه گفته‎اند. در یک کلمه ــ من بیچاره‎ترین انسانم!" 
او دستم را می‎فشرد و اتاق را ترک می‎کند.
 
* 
من بعد از او می‎روم و تقریباً یک ماه تمام کورابلف را نمی‎بینم. دو بار تلگراف‎های عجیبی از او بدستم می‎رسد: 
"ما در دوم و سوم ماه فوریه با هم در فنلاند Finnland بودیم، هنگام دیدن هلنا اشتنباه نکنی." 
تلگراف دوم از این قرار بود: "انگشتر پیش توست، تو آن را به یک جواهر فروشی داده‎ای، می‎خواهی که شبیه‎اش را برایت بسازند. این را به ناستیا می‎گوئی." 
هنگامیکه من یک بار تصادفاً ناستیا را می‎بینم، برایش تعریف می‎کنم که من از کورابلف یک انگشتر قرض گرفته‎ام تا برای خودم شبیه‎اش را سفارش دهم. ناستیا به هیجان می‎آید: 
"و من اینهمه سر و صدا راه انداختم! خدا را شکر که این حقیقت دارد! می‎دانید که او برای دو هفته به مسکو رفته است؟" 
"که اینطور؟ آهان، من آن را می‎دانم." 
بعد دیرتر خبردار می‎شوم که کورابلف حقیقتاً در مسکو بوده و در آنجا برایش اتفاق وحشتناکی رخ داده است. 
او بعد از بازگشت پیش من می‎آید. 

* 
"چگونه اتفاق افتاد؟" 
"خدا می‎داند! یک جیب بر در مسکو دفتر یادداشتم را می‎دزدد! من گذاشتم آگهی چاپ کنند، پاداش زیادی وعده دادم، اما پیدا نشد که نشد. حالا در برابر یک فاجعه ایستاده‎ام." 
"سعی که از حافظه‎ات کمک بگیری و دوباره یادداشت کنی!" 
"تو خیلی راحت حرف می‎زنی. من این دو هفته را به استراحت پرداختم و همه چیز را فراموش کرده‎ام! من نمی‎دانم که آیا ماریا رز زرد رنگ دوست دارد یا از آن متنفر است. به چه کسی قول ادکلن از مسکو داده‎ام؟ برای چه کسی دستکش آورده‎ام؟ و چه کسی اینها را به صورتم پرتاب خواهد کرد، آه خدای من! چه کسی به من کراوات قرمز پر رنگ را هدیه داده با این قول که من آن را همیشه ببندم؟ چه کسی از من خواست که کلاه سبز را دیگر هرگز بر سر نگذارم و عکس چه کسی را از چه کسی باید پنهان کنم؟" 
"شیطان بیچاره! کاش می‎توانستم کمکت کنم ــ انگشتر را ناستیا به تو هدیه داده، درسته؟ این را هلنا نباید بداند. و وقتی کیتی می‎آید باید عکس ماریا را مخفی ساخت، وقتی ناستیا بیاید نباید آن را مخفی کرد، برای یکی از آنها عکس خواهر ازدواج کرده توست، اما نمی‎دانم که آیا عکس کیتی یا ماریا عکس خواهر توست." 
او مرددانه می‎گوید: "من هم نمی‎دانم! لعت به شیطان، با این وجود من می‎روم آنجا!" 
"انگشتر را به انگشت کن!" 
"ماریا از انگشتر چیزی نمی‎داند!" 
"کراوات قرمز پر رنگت را ببند!" 
"اگر فقط می‎دانستم که چه کسی آن را به من هدیه داده است! شاید ماریا از قرمز پر رنگ متنفر باشد! خب، بی تفاوته ..."
 
* 
من تمام شب را نگران دوستم بودم. صبح روز بعد پیش او رفتم. او خسته و از پا افتاده پشت میز تحریر نشسته بود و چیزی می‎نوشت. 
"خب، چه خبر تازه؟" 
دستش حرکت خسته‎ای داشت. 
همه چیز تمام شد. من دوباره تنها هستم." 
"چه اتفاقی افتاده؟" 
"یک رسوائی. من دستکش را از چمدان درآوردم و پیش او راندم. من به او گفتم، <لیلیای عزیزم، بفرما تمام چیزهائی که تو مایل بودی. من بلیط هم برای اپرا تهیه کردم، چون تو از اپرا لذت می‎بری.>
او جعبه را برداشت، آن را گوشه‎ای پرتاب کرد، خود را روی مبل انداخت و بلند شروع به گریستن کرد: 
<بروید پیش لیلیای‎تان و این دستکش را به او هدیه بدهید. شما می‎توانید با او هم به اپرا بروید. اپرا مرا خوشحال نمی‎کند.> 
من خواهش کردم: <اما، ماروسیا Marussja، این یک سوء تفاهم بود!> 
<البته که یک سوء تفاهم بود، زیرا من از بدو تولد سونیا Sonja نامیده می‎شوم. خواهش می‎کنم خانه‎ام را ترک کنید!> 
از خانه او پیش هلنا می‎رانم، فراموش کردم انگشتر را در انگشت کنم، برایش  شاه بلوط مخلوط با شکر می‎برم و می‎پرسم: <چرا کیتی من چنین چشم‎های غمگینی دارد؟>
او گلدانی به طرف سرم پرتاب می‎کند.
بعد پیش کیتی می‎روم. او مهمان داشت. من او را پشت پرده می‎برم و گوشش را می‎بوسم. او کشیده‎ای به گوشم می‎زند و بیرونم می‎کند. من پیش ماروسیا و ناستیا و ماریا می‎روم، همه جا مانند هم. من آدم بیچاره‎ای هستم!"      
من می‎گویم: "کورابلف، چیزی به یاد آوردم. چه اتفاقی خواهد افتاد اگر یکی از آنها تو را ببخشد؟"
او به من نگاه می‎کند. "اگر یکی مرا ببخشد؟ خب، تو چه فکر می‎کنی؟ شاید بعد خواهم دانست که کدامشان مناسب‎تر است ..." 
من بلند می‎شوم که از او خداحافظی کنم. زنگ تلفن به صدا می‎آید. کورابلف گوشی را برمی‎دارد. هلنا بود. 
کورابلف می‎گوید: "توئی؟ دیگر عصبانی نیستی؟ کوچولوی من، متشکرم ازت! امشب ــ هر وقت تو بخواهی. خداحافظ!" 
بعد به سمت من می‎چرخد، نفس عمیقی می‎کشد و می‎گوید: "هلنا بود." 
من به او تبریک می‎گویم و دستش را می‎فشرم. در این لحظه زنگ تلفن دوباره به صدا می‎آید. 
کورابلف با تعجب می‎پرسد: "ماروسیا؟ تو با من تماس گرفتی؟ تو مرا می‎بخشی؟ هوم ــ البته، کبوتر کوچکم! امشب؟ من خواهم آمد. خداحافظ!" 
او به طرف من می‎چرخد و درمانده به من نگاه می‎کند. من سرم را با خشم حرکت می‎دهم. او شروع به صحبت می‎کند: "بذار برات توضیح بدم ...". زنگ تلفن به صدا می‎آید. 
من می‎شنوم که کورابلف می‎گفت: "ماریا؟" 
در این وقت من کلاهم را به سر می‎گذارم و عصایم را در دست می‎گیرم و می‎گویم "تو بیش از حد پیش خانم‎ها شانس داری ــ به تو نمی‎شود کمک کرد، کورابلف!" و در را پشت سرم می‎بندم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:1  توسط سعید از برلین  | 


میشائیل پشت میز تحریرش نشسته بود و می‎نوشت. ناگهان در راه پله‎ها سر و صدائی می‎شنود، انگار که کسی از پله‎ها به پائین افتاده باشد. او از جا می‎جهد، به طرف درب می‎رود و آنرا باز می‎کند. در این وقت مردی تلو تلو خوران داخل اتاق می‎گردد ... 
مرد می‎گوید: "معذرت می‎خواهم، من قصد نداشتم ..." 
صاحب خانه می‎گوید "اما داخل شوید!" و با نگرانی می‎پرسد "خدای من، حالتان خوب است؟ آیا زخمی شده‎اید؟" 
مرد غریبه با یک دست کت و شلوارش را پاک می‎کند و با دست دیگر پشت شانه‎اش، بعد سرفه خفیفی می‎کند و می‎گوید: 
"چیز مهمی نیست ــ واقعاً چیز مهمی نیست ــ اما شاید من مزاحم شما باشم ..." 
میشائیل می‎گوید: "خودتان را به این خاطر نگران نسازید. آیا زخمی شده‎اید؟ چه اتفاقی برایتان افتاده؟" 
"هوم ــ چیز بی اهمیتی‎ست ــ برایم هر روز رخ می‎دهد." 
میشائیل دست‎هایش را با تعجب روی سرش می‎گذارد. 
"خدای من، اما با این وضع که می‎تواند دست و پای آدم بشکند؟" 
مرد غریبه او را نگاه می‎کند و با بی تفاوتی می‎گوید: 
"این ورزش است، آقا. باور کنید، ورزش! وقتی کسی مانند من اکثراً از پله‎ها پائین بیفتد ..." 
میشائیل شانه‎هایش را بالا می‎اندازد و سرش را تکان می‎دهد: 
"من متوجه نمی‎شوم ــ پس چرا بیشتر مواظبت نمی‎کنید؟" 
مرد می‎گوید: "من مواظب هستم، اما مردم آدم را چنان محکم به پائین هل می‎دهند که نیفتادن ناممکن می‎گردد ..." 
میشائیل شگفت زده می‎پرسد: "مردم؟ آیا مگر کسی شما را در راه پله‎ها هل داده است؟" 
مرد غریبه جواب می‎دهد: "البته، آقائی که در طبقه بالای این خانه زندگی می‎کند ..." 
میشائیل با تعجب می‎پرسد: "واقعاً؟ اما آنها که مردم مهربانی هستند ــ من اصلاً فکرش را نمی‎کردم ــ آیا شما رابطه‎ای با زن جوان و زیبا دارید؟" 
مرد با خشمی نمایان جواب می‎دهد: "در باره من چه فکر می‎کنید؟ زن‎های دیگران برای من مقدسند ... من که دون خوان Don Juan نیستم!" 
میشائیل می‎گوید "پس من نمی‎فهمم چرا ..." و به مهمانش نگاه می‎کند. 
مرد غریبه خونسردانه می‎گوید: به خودتان زحمت ندهید، آقا. شما به آن پی خواهید برد." 
میشائیل بررسی کنان مهمانش را تماشا می‎کند و می‎گوید: 
"شما به نظرم آشنا می‎آئید ... آیا شما دیروز از تراموا به بیرون هل داده نشدید؟" 
مهمان سریع جواب می‎دهد: "می‎بخشید. آن دو روز پیش بود. دیروز مرا در خانه روبروئی‎تان از پله‎ها به پائین هل دادند. خوشبختانه فقط شش پله بیشتر نبود ... و پله‎ها هم بلند نبودند." 
میشائل با تعجب دست‎هایش را روی سر می‎گذارد و می‎گوید: "شما چه کسی هستید، چرا باید شما را همه جا هل بدهند؟" 
مرد غریبه سینه‎اش را صاف می‎کند و با کمی خجالت می‎گوید: 
"من یک نماینده‎ام ــ نماینده بیمه ــ نماینده بیمه عمر." 
در حالیکه نگرانی میشائیل به وضوح کم می‎شود می‎گوید: "آهان!" 
مرد غریبه سریع می‎گوید: "وانگهی، در این فرصت یادم افتاد که ... آیا شما بیمه‎اید؟ من می‎توانم شما را بیمه کنم، هر بیمه‎ای که مایل باشید ... بیمه مرگ به نفع همسر و فرزندانتان ــ خواهش می‎کنم انتخاب کنید." 
میشائیل جواب می‎دهد: "متشکرم! من نه زن دارم و نه فرزند!" 
مرد غریبه به او نگاه می‎کند: 
"آیا شما مجردید؟" 
میشائیل می‎خندد و می‎گوید: "خدا را شکر!" 
مهمان می‎گوید: "اما آقا، می‎دانید اگر مجرد باقی بمانید چه شادی‎ها و چه لذت‎هائی را شما از دست می‎دهید؟ شما باید ازدواج کنید، آقا، سریعاً ازدواج کنید! حتی فقط بخاطر مالیاتی که مجردها می‎پردازند ... من اتفاقاً بهترین خانم‎های درجه یک را دارم ــ درست برای شما خلق گشته ... شما می‎توانید هر ده انگشتتان را بلیسید! چه جهیزه‎ای! و در این زمانه خراب! ... یک فرد جذاب، گیسوان بافته، بور و بلند، بزرگ، باریک اندام، باهوش ... آیا فردا وقت دارید؟ باید عجله کنیم، وگرنه دیگران از ما پیشی می‎گیرند! من شما را آنجا می‎برم. آیا لباس مخصوص مهمانی دارید؟ من یک کارخانه درجه یک می‎شناسم، همه چیز به اقساط ... ما می‎توانیم فوری به آنجا برویم." 
میشائیل با حالتی افسرده می‎گوید: "به خودتان زحمت ندهید. من به درد شوهر بودن نمی‎خورم!"
مرد غریبه سریع می‎پرسد: "چرا به درد نمی‎خورید؟ خواهش می‎کنم، چرا به درد نمی‎خورید؟ این اصلاً چه معنی می‎دهد ــ من برای شوهر بودن به درد نمی‎خورم؟ و آن هم مردی مانند شما؟ شما برای شوهر بودن به دنیا آمده‎اید. این یک گناه است، یک جنایت علیه بشریت، وقتی مردی مانند شما زندگی را به تنهائی بگذراند." 
میشائیل می‎گوید: "می‎بخشید، اما من باید بهتر بدانم ... آدم نمی‎تواند همه چیز را توضیح بدهد ... لحظات عاطفی‎ای وجود دارند ..." 
مهمان جواب می‎دهد: "آهان! پس اگر چیز دیگری نیست، من دوائی می‎شناسم که در چنین مواقعی معجزه می‎کند. تا حالا هزاران نامه تشکر برایم فرستاده‎اند، و یک شیشه مجانی برای امتحان هم هدیه داده می‎شود." 
میشائیل با عصبانیت می‎گوید: "چه کسی به شما گفت که من دوا لازم دارم؟ من به هیچ وجه اجازه نمی‎دهم ..." 
"پوزش می‎خواهم! من ابداً نمی‎خواستم جنابعالی را ناراحت کنم ... اما بعد واقعاً نمی‎فهمم ..." 
میشائیل می‎خندد و در حال روشن کردن سیگار می‎گوید: "یک بار به من نگاه کنید. آیا من اصلاً می‎توانم روزی مورد علاقه دخترها قرار گیرم؟ و آنهم مورد علاقه دختر زیبائی؟ با این سر طاسم، با گوش‎های بیرون زده، با این شکم گنده و این قیافه‎ام؟" 
مرد غریبه مشتاقانه صحبت می‎کند: "اما آقا، شما فراموش می‎کنید که در چه دوره‎ای ما زندگی می‎کنیم ــ در دوره فن‎آوری، در دوره اختراعات ... چه کسی امروزه دیگر سر طاسی دارد؟ اگر شما با پماد جهانی ما روی سرتان بمالید، کچلی‎تان در عرض یک هفته ناپدید می‎شود! من مردانی را می‎شناسم که طاس بودند و امروز سرشان مانند نارگیل دیده می‎شود." 
میشائیل عصبی می‎گوید: "آقا، دست از سرم بردارید، من واقعاً حوصله اینگونه صحبت‎ها را ندارم."
اما مهمان به حرفش ادامه داد: 
"و آنچه مربوط به گوش‎های شما می‎شود ــ هیچ چیز راحت‎تر از این نیست! من به شما <فرم دهنده گوش> به ثبت رسیده خودمان را می‎فروشم، شب‎ها موقع خواب بر روی گوش می‎گذارید. در عرض سه روز دیگر نمی‎دانید که گوش دارید!" 
میشائیل بیهودگوئی او را قطع می‎کند: "و اگر من به شما بگویم ..." 
"یک لحظه صبر کنید ــ شما چه گفتید؟ قد کوتاه شما ابداً نمی‎تواند هیچ مانعی باشد. دستگاه ژیمناستیک ما در عرض دو ماه ده سانتیمتر به قد شما اضافه می‎کند. می‎دانید این یعنی چه؟ شما در عرض ده سال یک غول خواهید شد، بعد می‎توانید در نمایشگاه‎های آثار دیدنی خود را به معرض نمایش بگذارید." 
میشائیل از جا برمی‎خیزد و مرد غریبه را به سمت در هل میدهد. "من هیچ چیز لازم ندارم. شما به خودتان کاملاً بی فایده زحمت می‎دهید، شما من را عصبی می‎سازید." 
مرد غریبه می‎گوید: "ضمناً، اعصاب! آقا، آیا از دوش‎های به ثبت رسیده ما با آب پاش و دستگاه خودکار ماساژ شنیده‎اید؟ در عرض یک هفته شما انسان دیگری می‎شوید، یک انسان بدون عصب." 
میشائیل سرش را در دستانش می‎گیرد و کاملاً مرددانه می‎گوید: 
"راحتم بگذارید، آقا. سرم گیج می‎رود." 
مرد غریبه می‎گوید: "چیزی راحت‎تر از این نیست! قرص‎های میگرن ما بر ضد هر نوع سر دردی عمل می‎کند ... یک قرص کفایت می‎کند ..." 
میشائیل با التماس به مهمان نگاه می‎کند: 
"من وقت ندارم. من باید نامه بنویسم!" 
مهمان متذکر می‎شود: "چه خوب شد که به یادم انداختید. آیا ماشین تحریرهای ما را می‎شناسید، آقا؟ جدیدترین سیستم، الکتریکی، به قیمت دویست روبل، یک قیمت استثنائی، برای اینکه شما آدم دوستداشتنی‎ای هستید." 
میشائیل کلمه‎ای نمی‎گوید و سنگی را از روی میز برمی‎دارد و دستش را بالا می‎برد. 
"آقا اگر شما بلافاصله اتاق را ترک نکنید، بعد ..." 
اما مرد غریبه بازوی او را می‎گیرد و می‎گوید: 
"اجازه بدهید ببینم، آقا ــ این سنگ که العان در دست‎تان می‎شکند! من برایتان مانندش را از مرمر سنگین می‎فرستم. وقتی آن بلندش بکنید ..." 
میشائیل می‎گوید "حالا دیگر صبرم تمام شد!" و با انگشت به شاسی زنگ روی میزش فشار می‎دهد. 
مرد غریبه حرکت او را زیر نظر داشت، و هنگامیکه می‎بیند خدمتکار داخل نمی‎شود با تمسخر می‎گوید: 
"شما آنجا زنگ خیلی خوبی دارید! ببینید ــ زنگوله ما اجازه چنین کاری را نمی‎دهد. آنچنان جیغی می‎کشد که تمام خانه با هم به اینجا نزد شما می‎دوند، روز و شب ــ در تمام کشورهای متمدن به ثبت رسیده، قیمت با مونتاژ بیست و پنج روبل، مفت و مجانیه، یک هدیه‎ست ..." 
میشائیل بازوی مرد غریبه را می‎گیرد: 
"اگر شما همین الساعه نروید ــ بعد من دیگر مانند برق زده‎ها نخواهم دانست چه  می‎کنم!" 
مرد غریبه خونسرد جواب می‎دهد "شما باید به موقع برای خودتان یک تابوت تهیه کنید و برای مراسم تشیع جنازه فکری بکنید. یا اینکه ترجیح می‎دهید سوزانده شوید؟" 
میشائیل بدون کلمه‎ای حرف زدن از جا برمی‎خیزد، مرد غریبه را می‎گیرد، او را به سمت راهرو هل می‎دهد، در را قفل می‎کند و نفس راحتی می‎کشد: 
"خدا را شکر، او حالا بیرون است!" 
چند دقیقه بعد درب باز می‎گردد، مرد غریبه داخل اتاق می‎شود و طعنه آمیز اظهار می‎دارد: 
"قفل درب به درد نمی‎خورد. با یک شاه کلید ابتدائی می‎شود درب را باز کرد ــ یک بی دقتی سزاوار کیفر! من به شما یک قفل می‎فروشم که بمب هم نتواند بازش کند ــ با ده سال ضمانت. هیچ کسی قادر به باز کردنش نخواهد شد، حتی خود شما ... قیمت فقط پنج روبل!" 
میشائیل به سمت میز تحریرش هجوم می‎برد، یکی از کشوها را باز می‎کند، طپانچه‎ای از آن خارج می‎سازد و فریاد می‎کشد: 
"آقا، بروید، وگرنه شلیک می‎کنم!" 
مرد غریبه لبخند زنان به او نگاه می‎کند: 
"با این طپانچه؟ نگذارید به شما بخندند! سیستم کاملاً از رده خارج شده! به موزه ارتش تعلق دارد! من یک طپانچه دارم که ..." 
میشائیل یقه مرد غریبه را می‎گیرد و او را از درب به بیرون پرتاب می‎کند. آدم می‎تواند صدای تلو تلو خوردن و بعد افتادن کسی را از پله‎ها بشنود. اما بعد از چند دقیقه صدای مرد غریبه از پشت درب به گوش می‎رسد: 
"شما با دگمه سردست‎تان کتم را پاره کردید. دگمه طلائی سرآستین‎های به ثبت رسیده ما را بخرید ــ بعد دیگر برایتان چنین اتفاقی رخ نمی‎دهد!" 
میشائیل خودش را با خستگی روی صندلی می‎اندازد و می‎گوید: 
" تعجب هم می‎کند که چرا از راه پله‎ها به پائین پرواز می‎کند!"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:53  توسط سعید از برلین  | 


من در چهارمین ردیف نشسته بودم و با دقت به سخنان یک مرد بر روی صحنه که ریشی اندک و بور و چشمانی خوب و دوستانه داشت گوش می‎دادم: 
"برای چه این نفرت؟ برای چه این خشم؟ شاید شما انسان خوبی باشید، اما انسانی کور که نمی‎تواند بفهمد چه می‎کند. باید مردم را درک کرد و نه از آنها متنفر بود." 
بازیگر دیگر اخم می‎کند و جواب می‎دهد: 
"بله، این سخت است، همه جا این حماقت، این بردگی و ابتذال را دیدن قلب یک انسان شریف را می‎درد." 
بازیگر زن روی کاناپه دراز کشیده بود، آهی می‎کشد و بلند می‎گوید: 
"آقایان عزیز، هوا پاک است، پرندگان می‎خوانند، خورشید درآسمان می‎درخشد و یک نسیم لطیف برگ درختان را به رقص انداخته. پس نزاع برای چه؟" 
مرد شریف چهره خود را با دست‎هایش می‎پوشاند و با صدای بغض‎آلودی می‎گوید: 
"خدای من، خدای من، زندگی چه سخت است."
"بازیگر دیگر دستش را بر روی شانه مرد گریان می‎گذارد و می‎گوید: 
"ایرینا Irina، او را ببخش، او دارای روح اصیلی‎ست." 
در چشم‎هایم اشگ جمع می‎شود. من احساس می‎کردم که بازیگران مرا به انسان خوب شدن رهنمون می‎سازند. در آنتراکت بین دو پره تصمیم می‎گیرم آن هنرپیشه‎ای که همه کس را می‎بخشید و آن دیگری را که زجر می‎کشید، همینطور هنرپیشه زن را در رختکن ملاقات و برای احساسی که در من زنده ساخته‎اند تشکر کنم. در آنتراکت بزرگ، بعد از  پرده دوم پشت صحنه نمایش می‎روم. 
من آنجا بازیگران را با چهره واقعی‎شان شناختم ... 

* 
"آیا می‎توانم به اتاق رختکن بازیگر ارازدوف Erasdow داخل شوم؟" 
"آیا شما کفاش نیستید؟" 
"که آیا من کفاش هستم، در این باره نمی‎توانم نظری بدهم، وگرنه من نویسنده‎ام." 
"پس خواهش می‎کنم داخل شوید." 
من داخل اتاق می‎شوم و در برابر بازیگری که همه کس را می‎بخشید می‎ایستم. 
من خودم را معرفی می‎کنم: "من یکی از تحسین کنندگان شما هستم و آمده‎ام تا با شما شخصاً آشنا شوم." 
او خیلی منقلب می‎گردد و می‎گوید: 
"بسیاز خوشحالم، بفرمائید بنشینید." 
من پاسخ می‎دهم "ممنون" و اتاق را تماشا می‎کنم. "زندگی یک هنرمند باید واقعاً جالب باشد، اینطور نیست؟ تمام هنرمندان دارای استعداد فراوان و  روحی بزرگ هستند!" 
ارازدوف با لحن طعنه آمیزی می‎خندد: 
"اما همه هم با استعداد نیستند." 
من در حال نشستن می‎گویم: "شکسته نفسی نفرمائید." 
"درست می‎گم! برای مثال آیا این کمدین سیار جرقه‎ای از استعداد دارد؟ او کاملاً بی استعداد است!" 
من با خجالت می‎پرسم: "منظورتان چه کسی‎ست؟" 
"همین فیالکین Fialkin، بازیگری که نقش قهرمان را بد بازی می‎کند." 
"شما عقیده دارید که او بد بازی می‎کند؟ پس کارگردان چرا این نقش را به او داده؟ 
ارازدوف کف کوتاهی می‎زند: 
"شما یک کودک بزرگ هستید، شما زندگی را نمی‎شناسید! کارگردان دوست خواهر اوست، و او هم دوستی خوبی با همسر کارگردان که از مدیر چهل هزار روبل طلبکار است دارد." 
"و با چنین انسانی باید لوچس‎آراسکایا Lutschesarskaja، این زن قهرمان و دلسوز بازی کند؟" 
"زن قهرمان؟ او هم یکی از همین بازیگرهاست! او نقش خود را فقط به خاطر اینکه دختر عموی کارمند تآتر است می‎گیرد. او شوهر دارد و یک دختر دوازده ساله، کودکش را مورد آزار قرار می‎دهد و اوباش بزرگی‎ست، حتی خویشاوند مسخره‎اش هم نمی‎خواهد چیزی از او بداند. می‎بخشید، اما من حالا باید بر روی صحنه بروم، من فوری برمی‎گردم، بعد می‎توانیم به گفتگوی خود ادامه دهیم. اگر شما می‎دانستید که زندگی کردن در چنین جوّی چه سخت است! من فوری برمی‎گردم!" 
او با عجله خارج می‎شود، من تنها می‎مانم. دراین وقت درب اتاق گشوده می‎شود و بازیگر فیالکین در حالی که با سوت زدن ترانه‎ای می‎نواخت داخل می‎گردد. 
"واسیا Wassja اینجا نیست؟" 
من مؤدبانه جواب می‎دهم: "خیر. شما واقعاً زیبا بازی کردید. من از ملاقات و آشنائی با شما خیلی خوشحالم." 
او چهره‎اش حالت غمگینی به خود می‎گیرد. 
"من می‎تونستم خوب بازی کنم، اما نه در اینجا، من باید که همبازی دیگری می‎داشتم و نه این ارازدوف را. می‎دانید، این انسان در مکالمه غیر ممکن است، او کلمات دیگری را خنثی می‎کند، ادا و اصول می‎آید و توجه تماشاگران را فقط به خود جلب می‎کند. یک خودخواه وحشتناک!" 
"واقعاً؟" 
"ها، این که چیزی نیست، اگر لااقل در زندگی شخصیش انسان مناسب و معقولی می‎بود. اما او یک قمارباز و میخواره است. آیا از شما هنوز پول قرض نگرفته؟" 
"نه!" 
"از شما هم فوری این درخواست را خواهد کرد. اما از ده روبل بیشتر به او قرض ندهید، در هر صورت پول بر باد داده‎ای خواهد بود. من چیزی به شما می‎گویم، او و این لوچس‎آراسکایا ..." 
به درب اتاق می‎کوبند. 
لوچس‎آراسکایا می‎پرسد "اجازه است؟" و وارد اتاق می‎شود. 
"خیلی خوشوقتم از آشنائی با شما." 
فیالکین از زن قهرمان می‎پرسد: "حالا، ارازدوف بر روی صحنه چه می‎کند؟" 
لوچس‎آراسکایا چهره درد کشیده‎ای به خود می‎گیرد، دست‎هایش را بالا می‎برد و بلند می‎گوید: 
"وحشتناکه، اصلاً نقش‎اش را نمی‎شناسد، واژه‎ها را با هم عوضی می‎گیرد و داد می‎زند. من به زحمت نقشم را تا آخر بازی کردم." 
فیالکین می‎گوید: "بیچاره شما، شما کارتان راحت نیست." 
"آه، برای من مهم نیست. شما با او بازی می‎کنید. من فکر می‎کنم که برای کلاس بالای شما و برای اعصابتان راحت نباشد. اوه، من چه خوب شما را درک می‎کنم! اما حالا شما باید روی صحنه باشید، بروید!" 
او سریع به روی صحنه می‎رود، لوچس‎آراسکایا خودش را به سمت من خم می‎کند و با صدائی آهسته می‎گوید: 
"این احمق به شما چه گفت؟" 
"او؟ ما در مورد هنر گفتگو می‎کردیم." 
"از او بر حذر باشید، او یک دروغگوست، ما همه از او مانند آتش می‎ترسیم. او قادر است و حالا به ارازدوف تعریف می‎کند دیده است که شما جیب‎های کت او را بازرسی می‎کردید. او یک میخواره و معتاد به مواد مخدر است. ما خوشحال می‎شویم اگر او را به زندان بیندازند. بازی کردن با او یک بدبختی واقعی‎ست. تا وقتی که او و این گوریل ارازدوف روی صحنه هستند مؤفقیتی به بار نخواهد آمد." 
او لبخند غمگینی می‎زند و ادامه می‎دهد: 
"باتلاق تآتر ما مطمئناً شما را ترسانده، من هم عصبانیم، اما چه می‎شود کرد؟ من صحنه تآتر را خیلی دوست دارم." 
در این وقت ارازدوف به داخل اتاق هجوم می‎آورد: 
"ماریا پاپفلوفنا Marja Pawlowna عزیز، اگر بدانید که این رذل با صحنه اول این پرده چه کرد!" 
بازیگر زن هق هق کنان می‎گوید: "من این را از قبل می‎دانستم. این یک نقش مهم است که در اصل شما باید آن را بازی می‎کردید. اما شما که کارگردانمان را می‎شناسید ..." 

* 
من در پرده بعدی دوباره در سالن تماشگران نشسته بودم. زن قهرمان کنار پنجره ایستاده بود، نور ماه بر او می‎تابید، او سرش را روی شانه فیالکین می‎گذارد و می‎گوید: 
"من نمی‎توانم احساسی را که در هنگام بودنتان مرا در بر می‎گیرد بیان کنم. قلبم کاملاً گرم می‎گردد! کایزارو Kaisarow، بگوئید معنی این چه می‎باشد؟" 
"عزیزم، باشکوهم! من می‎خواستم که سعادت به من چشمک بزند و از طرف شما دوست داشته شوم. آه، بعد به پایتان خواهم افتاد و خواهم مرد. و آخرین حرفم این خواهد بود: من شما را دوست دارم!" 
تماشگر دست راست من دستمالش را درمی‎آورد، آرنجش به من می‎خورد و اشگ‎هایش را پاک می‎کند. 
من با خشم می‎گویم: چرا آرنجتان را به من می‎زنید؟ همه‎اش دروغ و فکاهی‎ست! مسخره است! هیچ کلمه‎ای حقیقت ندارد، هر یکی می‎خواهد چشم آن دیگری را از حدقه دربیاورد، همه به همدیگر حسادت می‎ورزند! شما حرفم را باور نمی‎کنید؟ بروید در پشت صحنه، با بازیگران صحبت کنید و سحر و افسون بلافاصله ناپدید می‎گردد." 
سپس از جا برخاستم و با عصبانیت تآتر را ترک کردم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:4  توسط سعید از برلین  | 



میشکین Mischkin، رئیس سالخورده خدمات حمل و نقل نینوچکا Ninotschka دوشیزه تایپست را به دفتر خود می‎خواند و به او دو ورقه می‎دهد و از او خواهش می‎کند که آنها را برایش تایپ کند. 
میشکین هنگام دادن ورقه‎ها به نینوتشکا او را مشتاقانه تماشا می‎کرد، و چون نور خورشید بر اندام دختر می‎تابید، بطور ویژه‎ای توجه‎اش جلب اندام دختر شده بود. 
دختر باریک اندام، جذاب با چهره‎ای بسیار زیبا، با چشمانی به رنگ آبی و موئی بور و دلربا در برابرش ایستاده بود. 
او خود را به دختر نزدیک‎تر می‎سازد و می‎گوید: 
"هوم، بنابراین شما این پرونده را تایپ خواهید کرد، آیا من بیش از حد شما را به زحمت می‎اندازم؟" 
نینوچکا به رئیسش نگاه می‎کند و جواب می‎دهد: 
"خب من برای کارم حقوق دریافت می‎کنم!" 
"بله، بله، حقوق، این درست است. دوشیزه یگید ببینم، وقتی شما مدتی طولانی برای تایپ کردن خودتان را خم می‎کنید آیا سینه‎هایتان درد نمی‎گیرند؟ حیف آن چیزهای جوان و زییاست." 
"نه، متشکرم، هیچ چیز دردم نمی‎آورد." 
"از این موضوع خیلی خوشحالم. و آیا احساس سرما نمی‎کنید؟" 
"برای چی باید سردم باشد؟" 
"شما بلوز نازکی بر تن دارید، بازویتان از زیرش نور خفیفی می‎دهد. چه بازوهای زیبائی! آیا عضله هم دارید؟" 
"خواهش می‎کنم، بازویم را ول کنید!" 
"یک لحظه ... صبر کنید، چرا بازویتان را می‎کشید؟ من فقط می‎خواستم عضله شما را آزمایش کنم." 
"دستم را ول کنید، شما دردم می‎آورید، آدم رذل!" 
نینوچکا خودش را از دست میشکین پیر رها می‎سازد و به اتاق کارش می‎دود. دست چپش از آرنج به بالا درد می‎کرد. 
او به خود می‎گوید: "صبر کن. تاوان گرانی باید بپردازی." 
او در ماشین تحریر را می‎بندد، اداره را ترک می‎کند و پیش وکیل می‎رود ... 

* 
وکیل فوری نینوچکا را می‎پذیرد و با دقت به او گوش می‎سپارد. 
"چه آدم رذلی! آن هم یک پیرمرد! حالا می‎خواهید چه کاری انجام دهید؟" 
نینوچکا می‎رسد: "نمی‎شود او را به سیبری تبعید کرد؟" 
"این کار را نمی‎شود کرد، اما می‎شود او را برای پاسخگوئی خواند." 
"بعد شما از او پاسخگوئی می‎خواهید!" 
"شما شاهد هم دارید؟" 
دختر جواب می‎دهد: "من شاهد هستم." 
"نه، شما کسی هستید که به او سوء قصد شده است. اگر شما شاهد نداشته باشید نمی‎شود کاری انجام داد، مگر اینکه اثر سوء قصد هنوز از بین نرفته باشد." 
"البته که جای سوء قصد هنوز وجود دارد. او آرنج دستم را محکم گرفت، روی بازویم هنوز لکه آبی رنگ دیده می‎شود." 
وکیل متفکرانه دختر زیبا را تماشا می‎کند، چشمکی می‎زند و می‎گوید: 
"بازو را نشان دهید!" 
"لکه آنجاست، در زیر بلوزم!" 
پس بلوزتان را درآرید!" 
اما شما که دکتر نیستید، بلکه یک وکیلید!" 
"این اصلاً مهم نیست، حرفه یک دکتر و یک وکیل تقریباً یکسانند. می‎دانید عذر موجه یعنی چه؟" 
"نه، نمی‎دانم." 
"خب پس، ببینید، من باید صحت انجام جرم را بررسی کنم، بنابراین لطفاً بلوزتان را درآرید." 
دختر آهی می‎کشد و می‎گذارد بلوز از شانه‎اش لیز بخورد. وکیل به او کمک می‎کند، لکه سرخی را لمس می‎کند و مؤدبانه می‎گوید: 
"می‎بخشید، اما من باید شما را بررسی کنم. دست‎تان را بالا ببرید." 
نینوچکا فریاد می‎کشد: "به من دست نزنید." 
او سریع بلوزش را می‎پوشد و با عجله ازآنجا خارج می‎گردد. 

* 
او در خیابان از عصبانیت می‎لرزید. بعد تصمیم می‎گیرد پیش روزنامه‎نگاری که به صداقت مشهور بود برود و ماجرا را برایش تعریف کند. 
روزنامه‎نگار ابتدا دختر را غیر دوستانه می‎پذیرد، اما وقتی دختر برایش ماجرا را تعریف می‎کند با صدای خیلی بلند می‎خندد: 
"بفرمائید این هم بهترین انسان‎ها، بهترین حامیان حقیقت! آنها مانند وحشی‎هائی که اصلاً از فرهنگ ذره‎ای نچشیده‎اند رفتار می‎کنند." 
نینوچکا با خجالت می‎پرسد: "باید بلوزم را دربیارم؟" 
"بلوز، برای چی بلوز؟ اگر مایلید می‎توانید بلوزتان را دربیارید، دیدن این لکه خیلی جالب است." 
وقتی او بازو و شانه‎های لخت را می‎بیند، سرش را تکان می‎دهد: 
"اما چه دست‎هائی دارید! کاملاً اغوا کننده به چشم می‎آیند ــ بپوشانیدشان، یا نه، صبر کنید، چکار می‎کردید اگر من می‎خواستم آن محل لکه را ببوسم؟ شما با این کار چیزی از دست نمی‎دهید!" 
اما روزنامه نگار بد وارد شده بود. دختر سریع از پیش او می‎رود. 
در خیابان در میان اشگ ریختن می‎خندد و می‎گوید: 
"خدای من، همه مردها رذلند." 
شب نینوچکا در خانه نشسته بود و می‎گریست، بعد این نیاز را احساس می‎کند که باید دردش را برای کسی تعریف کند. لباسش را عوض می‎کند و پیش همسایه‎اش که یک دانشجو بود می‎رود. 
دانشجو برای امتحان خود را آماده می‎ساخت و تمام روز را تا دیر وقت شب مطالعه می‎کرد. 
و وقتی نینوچکا داخل اتاق می‎گردد او سرش را از روی کتاب بلند می‎کند و می‎گوید: 
"شب بخیر، نینوچکا! چائی می‎نوشید؟ سماور آنجا قرار دارد. من در این بین فصل باقی مانده را تا آخر خواهم خواند." 
دختر اندوهناک می‎گوید: "ایوانف Iwanow، امروز به من توهین کردند." 
"چه کسی به شما توهین کرد؟" 
"رئیسم، یک وکیل و یک روزنامه نگار. همه مردها رذلند!" 
"چرا آنها به شما توهین کردند؟" 
"یکی بازویم را محکم گرفت و بقیه هم می‎خواستند جای لکه را ببینند." 
دانشجو می‎گوید "که اینطور" و آرام به خواندن ادامه می‎دهد. 
نینوچکا می‎گوید: "اما بازویم خیلی درد می‎کند." 
"چای بنوشید!" 
نینوچکا می‎گوید: "احتمالاً شما هم می‎خواهید بازویم را تماشا کنید؟" 
دانشجو می‎گوید: "چرا باید بازوی شما را ببینم؟ من حرف شما را که روی بازویتان لکه‎ای وجود دارد باور می‎کنم." 
نینوچکا چایش را می‎نوشد و دانشجو به خواندن ادامه می‎دهد. 
دختر زیبا شاکیانه می‎گوید: "بازویم درد می‎کند. شاید باید پارچه گرمی رویش بگذارم؟" 
"من نمی‎دانم!" 
"نمی‎خواهید بازویم را به شما نشان بدهم؟ من می‎دانم که شما مانند بقیه مردها نیستید، من به شما اعتماد دارم." 
دانشجو شانه‎هایش را بالا می‎اندازد: 
"چرا می‎خواهید به خودتان زحمت بدهید؟ من که دانشجوی پزشکی نیستم بلکه دانشجوی علوم طبیعی‎ام!" 
نینوچکا لب‎هایش را با دندان می‎گزد، از جا بلند می‎شود و لجوجانه می‎گوید: 
"با این حال باید بازویم را نگاه می‎کردید!" 
"بسیار خب، بفرمائید، نشان دهید. واقعاً، آنجا یک لکه آبی‎ست. این مردها! خب، زود خوب خواهد شد." 
او سرش را تکان می‎دهد و دوباره کتابش را در دست می‎گیرد. 
نینوچکا ساکت آنجا می‎نشیند، شانه‎هایش از نور چراغ روشن شده بود. 
دانشجو می‎گوید: "بلوزتان را بپوشید، هوای لعنتی اتاق خیلی سرد است!" 
دختر پس از مکث کوتاهی می‎گوید "اما او پایم را هم نیشگون گرفت" و دامنش را کمی بالا می‎کشد. 
دانشجو با خونسردی جواب می‎دهد: 
"برای نشان دادن جای نیشگون باید جورابتان را درآرید. اما اینحا هوا سرد است. شما می‎توانید سرما بخورید، و من از پزشکی هیچ چیز نمی‎دانم. اگر شما به نوشیدن چای‎تان ادامه دهید عاقلانه‎تر است." 
سپس دوباره شروع به مطالعه می‎کند. 
دختر چند دقیقه دیگر آنجا می‎ماند، عاقبت آهی می‎کشد و می‎گوید: 
"من می‎ترسم که حرف زدن من شما را از مطالعه منحرف سازد"، بعد دست او را می‎فشرد و اتاق را ترک می‎کند. 
او در اتاقش بر روی تخت می‎نشیند، نگاهش را به زیر می‎اندازد، دوباره آهی می‎کشد و آهسته می‎گوید: 
"این مردها چه اراذلی هستند!"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 2:47  توسط سعید از برلین  | 



هر کسی که مرا از کودکی می‎شناسد می‎تواند شهادت دهد که هیچ کودکی بیشتر از من عاشق حقیقت نبوده است. به هر چیزی که شما بخواهید عادت داشتم ــ بجز دروغ گفتن! 
شاید این یک شوخی، یک شوخی فریب آمیز باشد! ــ اما دروغ در من احساسی مانند دریازدگی مسافری که برای اولین بار با کشتی سفر می‎کند زنده می‎سازد. 

* 
من روزی در لیتینی پروسپکت Liteiny Prospekt با درشکه می‎راندم. ما از لیتنینه Liteynaja به نیوفسکا Newski رسیدیم و می‎خواستیم از آنجا به ولادیمیرسکا Wladimirskaja برانیم. ناگهان اسب صدای بوق ماشینی را می‎شنود. اسب می‎ایستد، یک ماشین به کابین درشکه برخورد می‎کند، درشکه واژگون می‎گردد، اسب می‎افتد، مال بند می‎شکند. من بر روی سنگفرش خیابان پرتاب می‎شوم، درشکه‎چی بر روی اسب می‎افتد. 
وقتی من از زمین بلند می‎شوم فریاد می‎زنم: "درشکه‎چی! از اسب بخزید پائین، شما که سوارکار نیستید. بروید به خانه." 
تقریباً بیست نفر به سمت من دویدند. من به افسر پلیس که در بین افراد بود گفتم: 
"آیا می‎تواند درشکه دیگری خبر کنید؟ من باید فوراً بروم." 
"آیا صدمه دیده‎اید؟" 
"ممنون، دستم کمی پیچ خورده، تقصیر خودمه، چون بد جوری زمین خوردم." 
"اجازه دارم کارت شناسائی‎تان را ببینم." 
"من مقصر نیستم. من در کابین درشکه نشسته بودم و ..." 
"شما مقصر نیستید. درشکه‎چی مقصر است." 
"پس کارت شناسائی او را درخواست کنید. بعلاوه او هم مقصر نیست. وقتی دید که اسب به سمت ماشین می‎دود بلند فریاد کشید. او تصور می‎کرد با این کار اسب را خواهد ترساند. شما حتماً می‎دانید که وقتی یک اسب بترسد بنابراین به سرعت از کنار مانع دور می‎شود. اما اسب ما با این قاعده آشنا نبود و ایستاد. به این ترتیب ماشین هم به درشکه برخورد کرد." 
"ماجرا را از ابتدا تعریف کنید." 
"هر جور مایلید. دیشب یک تلگراف رادیوئی داشتم: فوری پیشم بیا. کبوتر کوچک تو." 
"این برای من جالب نیست ــ تعریف کنید که شما چگونه راندید." 
"ما از میان لیتنینه به سمت نیوفسکا می‎راندیم. ناگهان از کنار ما بوق یک ماشین به صدا می‎آید. اسب به وحشت می‎افتد، می‎ایستد. راننده نمی‎تواند ماشین را متوقف سازد و به درشکه می‎زند ..." 
"بسیار خب. و حالا خواهش می‎کنم نام، شغل و آدرستان را بگوئید." 
من پس از به پایان رساندن این تشریفات توانستم به خانه بروم. 

* 
پس از این حادثه پانزده ساعت را آرام گذراندم. 
فردای آن روز حدود ساعت هفت تلفن به صدا می‎آید. 
"سلام! آیا توئی؟" 
"بله، خودمم. آه، این توئی، پلیکانو Pelikanow؟ چرا صبح به این زودی زنگ می‎زنی؟" 
"عزیزم، وضع سلامتی‎ات در چه حال است؟ من خیلی دلواپسم! این ماشین‎ها!" 
"از کجا باخبر شدی؟" 
من در روزنامه خواندم. تعریف کن، چطور اتفاق افتاد!" 
"تو که آن را در روزنامه خواندی." 
"نه، تو خودت تعریف کن. روزنامه‎ها هرگز حقیقت را نمی‎نویسند." 
من ماجرا را تعریف می‎کنم: 
"ما از میان لیتنینه به سمت نیوفسکا می‎راندیم و می‎خواستیم به ولادیمیرسکا برویم، ناگهان صدای بوق ماشینی بلند می‎شود، اسب می‎ترسد، می‎ایستد، ماشین به درشکه می‎زند، درشکه واژگون می‎گردد، اسب به زمین می‎خورد، درشکه‎چی بر روی اسب می‎افتد، من به زمین پرتاب می‎شوم، کمی دستم زخمی می‎شود. دردش از بین رفته، اما مال بند شکست." 
"وحشتناکه! خداحافظ!" 
مشغول دور شدن از تلفن بودم که تلفن زنگ می‎زند و من باید دوباره برمی‎گشتم. 
صدای شیرین کبوتر کوچکم می‎گوید: "سلام، آیا شمائید؟" 
"بله، صبح بخیر! حالت چطوره؟" 
"متشکرم. شما در بستر نیستید؟ پس تصادف چندان خطرناک نبوده. من نگران شده بودم! چطور اتفاق افتاد؟" 
"در روزنامه نوشته شده ..." 
"خودتون تعریف کنید." 
"من آه خفیفی می‎کشم و می‎گویم: 
"ما از میان لیتنینه به سمت نیوفسکا می‎راندیم، سپس در ولادیمیرسکا ناگهان از کنارمان بوق ماشینی به صدا می‎آید، اسب وحشت می‎کند، می‎ایستد، ماشین به درشکه برخورد می‎کند ــ ما بر روی زمین می‎افتیم. یکی از دنده‎هایم درد می‎کند، اما مال بند سالم ماند." 
"دوست بیچاره‎ام، شما تب کرده‎اید! من امروز پیش شما خواهم آمد. خداحافظ!" 
به سومین پرسش تلفنی جواب کوتاهی می‎دهم: 
"مسیر: لیتنینه، نیوفسکا، ولادیمیرسکا. بوق ماشین. تصادف. درشکه و اسب واژگون می‎شوند. من به کناری می‎افتم. درد. مال بند شکست. حالا همه چیز روبراه است. پایان!" 
بعد از چهارمین زنگ تلفن ــ تعریف کوتاه از تصادف: 
"برو به جهنم!" 
من خودم را روی کاناپه می‎اندازم و شروع می‎کنم به فکر کردن: 
در واقع مردم بیچاره اصلاً مقصر نیستند. آنها می‎خواهند مشارکت خود را به من ثابت کنند. آدم باید عادل باشد. یک داستان را ده بار به یک شکل تعریف کردن خسته کننده است. اما هرکس آن را برای اولین بار می‎شنود و نمی‎شود هر کسی که احوالم را می‎پرسد به جهنم فرستاد! شاید من صد بروشور تصویر دار با شرح مفصلی چاپ و در میان دوستانم پخش کنم. نه، این بی معنی‎ست؛ تا من بروشورها را از چاپخانه بگیرم تمام دوستانم تلفن کرده‎اند. بهتر این است که آنها را برای نوشیدن چای دعوت و داستان را برایشان تعریف کنم. اما این هم ناممکن است! آنها دسته جمعی نخواهند آمد و من باید برای تک تک آنها داستان را تعریف کنم ... 
من وضعیت ناامیدانه‎ای داشتم و راه چاره‎ای نمی‎دانستم ... 
زنگ تلفن مجبورم ساخت کاناپه را ترک کنم. 
"سلام! آیا شمائید؟ 
"بله! شما می‎خواهید جزئیات بیشتری در باره تصادف بدانید؟ روزنامه را بخوانید!" 
"روزنامه‎ها همه چیز را تحریف می‎کنند!" 
من ناگهان با عصبانیت می‎گویم: "بله، حق با شماست. روزنامه‎ها دروغ می‎گویند. حقیقت را گوش کنید: من در خیابان لیتنینه می‎رانم، در کنارم یک دوست قدیمی نشسته است، سفیر انگلیس. او به اطراف نگاه کرد و گفت: «ما را تعقیب می‎کنند». ــ «توسط چه کسانی؟» ــ «توسط یک فرقه هندی که انسا‎ها را خفه می‎کنند ... زمانیکه من فرمانده در گردان دهم بودم گذاشتم بسیاری از آنها را دار بزنند، و حالا ...» او هنوز حرفش را به پایان نرسانده بود ــ ناگهان یک فریاد بلند ــ از یک ماشین پنج هندی بیرون می‎پرند، چرخ‎های درشکه ما را می‎گیرند و آن را واژگون می‎سازند. فرمانده گردنبندش را که یک طلسم به آن آویزان بود می‎کند، آن را به افراد هندی نشان می‎دهد و به زبان هندی چند کلمه به آنها می‎گوید ــ آنها فوری فرار می‎کنند."   
"وحشتناکه! روزنامه‎ها آن را طور دیگری نوشته بودند!" 
"حرفت را باور می‎کنم!"
 
* 
"سلام! بله، من! بدیهی‎ست. تصادف وحشتناکی. شما می‎خواهید از زبان خودم بشنوید؟ باشه. ما در لیتنینه می‎رانیم، در پیاده‎رو سایه‎ای می‎بینیم که ایستاده، می‎غرید ..." 
"یک ماشین در پیاده‎رو!" 
"ماشین یعنی چه؟ آن شاه ببرها بود!" 
"بس کنید؟ چی دارید تعریف می‎کنید؟ چطور یک ببر به نیوفسکا می‎آید؟" 
"او از سیرک فرار کرده بود! چیز عجیبی نیست: هر روز چنین چیزی پیش میاد! با یک جهش بزرگ به درشکه حمله می‎آورد و درشکه را واژگون می‎سازد ـ جان ما در خطر بود. خوشبختانه یک تیرانداز از آنجا عبور می‎کرد. او با اسلحه‎اش نشانه می‎گیرد، شلیک می‎کند و گلوله به ببر اصابت می‎کند و ما نجات می‎یابیم ..." 
خدای من، مرد شکارچی از کجا آمد؟" 
"از سیرک! یک تیرانداز که در سیرک کار می‎کرد و می‎توانست کوچک‎ترین هدف را مورد اصابت گلوله قرار دهد." 
"اما در روزنامه‎ها ..." 
"آه، در روزنامه‎ها ــ روزنامه‎ها دروغ می‎نویسند!" 

* 
"ممنون از اینکه شما شخصاً به دیدارم آمده‎اید. مهربانی شما را می‎رساند! من هنوز نتوانسته‎ام کاملاً به خود بیایم ..." 
"برایم از جزئیات تعریف کنید، روزنامه حتماً به جزئیات نپرداخته است. من مایلم از زبان خودتان آن را بشنوم!" 
"بله، روزنامه‎ها دروغ می‎گویند. اولاً تصادف در نیوفسکا رخ نداد، بلکه در آپارتمانم." 
"در آپارتمانتان؟ یک درشکه با اسب ــ یک ماشین؟" 
"بله، تصورش را بکنید!" 
"چی می‎گید ..." 
"من ادعا نمی‎کنم که ماشین بزرگ بود. ماشین کاملاً کوچکی بود ــ من برای پسرم یک ماشین اسباب بازی خریدم." 
"و اسب؟" 
"یک اسب چوبی بود. پسرم بر روی ماشین چیزهای مختلفی می‎گذاشت، از جمله پنج کیلو پودر باروت که من برای شکار تهیه کرده بودم. پسرم با ماشینش در اتاق بازی می‎کرد، با اسب تصادف می‎کند. پودر باروت منفجر می‎شود ــ همه چیز در هوا پخش می‎گردد ــ پسر، ماشین، اسب، پرستار در حال وارد شدن به اتاق ــ همه چیز قطعه قطعه می‎شود. آدم نمی‎دانست پرستار در کجا به پایان رسیده و پسر از کجا آغاز می‎گردد ..." 
"وحشتناکه. حالا کجا هستند؟"
"آنها را از آپارتمان خارج ساختند ..."
من تا دیر وقت شب تعریف می‎کردم. به این ترتیب من یک دروغگو گشتم! و چه کسی مرا به این کار مجبور ساخت؟ انسان‎هائی که نمی‎خواستند حقیقیت را از من بپذیرند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 15:48  توسط سعید از برلین  | 



روزی بهترین نمایشنامه نگار شهر اثر خود را نزد مدیر تآتر برده بود. وانگهی او از بدترین نمایشنامه نگاران بود، زیرا بجز او نمایشنامه نگار دیگری در آن شهر کوچک نبود.
اثر او خسته کننده و ضعیف بود. کارگردان آن را می‎خواند، سرش را تکان می‎دهد و به مدیر می‎گوید:
"باید این آشغال را روی صحنه ببریم؟"
مدیر می‎پرسد: "مگر نمی‎خواهیم در برنامه بعد »رویای شب تابستانی» را روی صحنه ببریم؟"
"نویسنده «رویای شب تابستانی» چه چیزی به ما اهداء می‎کند؟ آیا او اصلاً مرده است؟"
"بعله، او مرده."
"هوم ــ بنابراین او دارای دوستی نیست، هیچ خویشاوندی در شهرمان ندارد؟"
"نه."
"اما نمایشنامه نگار ما آسرالو Asralow تمام آشنایان، خویشاوندان، عمه و خاله‎هایش را به تآتر می‎کشد. ما حداقل پنج شب سالن پر خواهیم داشت."
"اما اثر ضعیف است."
"این را می‎دانم."
"بسیار خوب ــ پس آن را روی صحنه می‎بریم."
به این ترتیب اثر «زن شکیبای رنجبر» برای اجرا پذیرفته می‎شود.

*
هنگامیکه تماشاگران در سالن بودند، توجه عمومی به ردیف اول جلب می‎گردد.
آنجا یک مرد نجیب و سالخورده با ریشی نامرتب و دست‎هائی بزرگ نشسته بود. او یک کت قدیمی و از مد افتاده بر تن داشت و از هر مأمور تآتری که از آنجا عبور می‎کرد می‎پرسید:
"نمایش کی شروع می‎شود؟"
"نمایش رأس ساعت هشت شروع می‎شود. حالا ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه است."
"پس ساعت هشت پرده بالا می‎رود؟"
"بله، آقای عزیز."
ساعت هشت تماشگران بر روی صحنه نمایش سالنی می‎بینند که دیوار پشتی آن داخل یک قصر قدیمی را نشان می‎داد.
هنرپیشه زن بر روی یک کاناپه دراز کشیده بود، به سقف نگاه می‎کرد و می‎گفت: "بیست و شش سال رنج تحمل کردن، بدون حتی یک نقطه روشنی ــ آه، ولادیمیر Wladimir، حالا او کجاست؟ جائی دور ــ در پایتخت پر سر و صدا شلوغ. و احساس نمی‎کند چگونه من اینجا در آغوش مردی که دوستش نمی‎دارم رنج می‎کشم! این هیولا مرا به نابودی کشانده است."
او یک دستمال کوچک برمی‎دارد و چشمانش را پاک می‎کند.
مرد نشسته در ردیف اول سرش را با تأسف تکان می‎دهد و آه بلندی می‎کشد، طوریکه تماشاگران دورادور او سرشان را به سمت او می‎چرخانند.
او می‎گوید: "بله، زندگی اینطور است!"
"ساکت! ــ شما مزاحم اجرای نمایش می‎شوید!"
"اما خانم عزیز ــ آنجا یک انسان، یک زن بیچاره در رنج است و شما بی خیال تماشا می‎کنید؟"
"ساکت شوید!"
بر روی صحنه نمایش درب کناری باز می‎شود و یک خدمتکار پیر داخل می‎گردد.
خدمتکار می‎گوید: "خانم عزیز! چرا دوباره گریه می‎کنید؟"
هنرپیشه زن می‎پرسد: "هیپولیت Hippolyt، چه می‎خواهی؟"
"آقا از شما پرسیدند. او می‎خواهد یک وام مسکن برای زمین بگیرد."
"آیا او در اتاقش تنهاست؟"
"نه، با یک بطری عرق. او از صبح زود ودکا می‎نوشد. ما خدمتکاران همه چیز را می‎دانیم!"
تماشاگران می‎خندند. مرد سالخورده در ردیف اول به وجد آمده بود. او فریاد  می‎زند: "چه مرد شوخی!"
"ساکت شوید!"
"به روی چشم!"
هنرپیشه زن به همراه خدمتکار از در سمت چپ خارج می‎شود. صحنه نمایش برای لحظه‎ای خالی می‎ماند.
مرد نشسته در ریف اول عصبی و با صدای بلند می‎گوید "چرا همه رفته‎اند؟". اما فوری پس از وارد شدن یک مرد شیک پوش به اتاق آرام می‎گیرد.
او می‎گوید: "این حتماً ولادیمیر است! خب، حالا حتماً قیل و قال به پا خواهد شد!"
ولادیمیر شروع به صحبت می‎کند: "عاقبت اینجا هستم، دراین فضای مقدسی که او در آن رنج می‎کشد، جائیکه شاید او به من فکر می‎کند! سال‎های خالی از نشاط فراوانی! آه، لودمیلا Ludmilla ــ او کجاست؟ آه، من صدائی می‎شنوم. هیس ــ یک صدای لطیف و روشن زنانه و یک صدای نخراشیده مردانه ــ آنها نزاع می‎کنند. او حتماً شوهر لودمیلاست!"
مرد نشسته در ریف اول فریاد می‎کشد: "البته که شوهر اوست!"
"خفه شوید!"
"بر روی چشم!"
ولادیمیر ادامه می‎دهد:
"چطور می‎توانم باخبرش سازم که من در نزدیکش هستم؟ آه ــ یک ایده! من کارت ویزیتم را در دستمالی می‎پیچم و آن را روی کاناپه قرار می‎دهم. او آن را خواهد یافت و همه چیز را حدس خواهد زد. من دیرتر برمی‎گردم. هیس ــ من صدای قدم‎هائی را می‎شنوم!"
مرد جوان دستمال را روی کاناپه قرار می‎دهد و از آنجا سریع می‎رود.
مرد نشسته ردیف اول با هیجان به حرکات ولادیمیر زیبا نگاه می‎کند.
حالا هنریشه زن به اتفاق شوهرش بازمی‎گردد.
"و من به تو می‎گم که باید وام مسکن بگیرم!"
"به هیچ وجه، این کار ما را ساقط می‎کند."
مرد با خشم فریاد می‎کشد "آه، تو نافرمانی می‎کنی؟ فقط صبر کن!" و او بازوی هنرپیشه زن را می‎گیرد.
"ولم کنید! شما دردم می‎آورید ــ من فریاد می‎کشم! کمک! کمک!"
مرد نشسته در ردیف اول از جا برمی‎خیزد، به سمت صحنه نمایش می‎رود و به شوهر می‎گوید:
"آقا، افراط نکنید! می‎فهمید ــ آقا!"
تماشگران شروع به خندیدیدن می‎کنند.
مأمور تآتر خود را به مرد نشسته در ردیف اول نزدیک می‎سازد، او را به آرامی به سر جایش برمی‎گرداند و می‎گوید:
"در تآتر باید آبرومندانه رفتار کرد. آدم نباید رسوائی به بار آورد."
"رسوائی؟ و این رسوائی نیست؟ یک زن ضعیف و درمانده مورد آزار قرار می‎گیرد و همه بی تفاوت نگاه می‎کنند!"
او سرش را ناخشنود تکان می‎دهد و می‎نشیند. بعد وقتی می‎بیند که شوهر بدجنس توسط خدمتکاری که داخل شده است عقب کشیده می‎شود بلافاصله شروع به لبخند زدن می‎کند.
"آقای عزیز ــ شما تازگی‎ها با همسرتان بدرفتاری می‎کنید. دست از این کار بکشید!"
مرد نشسته در ردیف اول با شدت شروع به تشویق می‎کند و به خدمتکار می‎گوید:
"آفرین پیرمرد!"
"آیا خفه می‎شوید یا نه؟"
"بله، من ساکت می‎شم!"
شوهر خودش را دور می‎سازد، زن خودش را روی کاناپه می‎اندارد و شروع به گریستن می‎کند. لاقیدانه دستمال ولادیمیر را برمی‎دارد و اشگ‎هایش را پاک می‎کند.
مرد نشسته در ردیف اول مدام هیجانزده‎تر می‎گردید، او می‎خواست به هنریشه زن چیزی را فریاد بزند و بگوید، اما هنگامیکه مأمور تآتر خود را به او نزدیک می‎سازد بر خود مسلط می‎شود و فقط نیمه بلند می‎گوید:
"خدای من، او متوجه کارت ویزیت نمی‎شود. چرا دستمال را باز نمی‎کند؟"
هنرپیشه زن در حال گریستن برمی‎خیزد و در اتاق مشغول قدم زدن می‎شود. دستمال از دستش می‎افتد و در وسط صحنه تآتر باقی می‎ماند. زن دردناک می‎گوید:
"آیا او اصلاً به من احتیاج دارد؟ او به زمین و پولم احتیاج دارد."
مرد نشسته در ردیف اول با مشاهده افتادن دستمال متشنح می‎گردد. زن دستگیره در را لمس کرده بود که او نیم خیز می‎شود و به سمت او فریاد می‎زند: "خانم عزیز، دستمال‎تان افتاد! آن را بردارید، وگرنه بدبختی به بار خواهد آمد!"
هنرپیشه زن صدای هشدار دهنده او را نمی‎شنود و با عجله اتاق را ترک می‎کند.
مرتب به تماشاچیانی که می‎خندیدند اضافه می‎گردید. آنها دیگر کمتر به صحنه نمایش توجه داشتند، بلکه با لذت به مرد نشسته در ردیف اول نگاه می‎کردند.
دوباره مأمور تآتر در کنار او بود و با او صحبت می‎کرد.
"آقا، آرام بگیرید. وگرنه مجبور می‎شویم از شما بخواهیم که تآتر را ترک کنید."
"مزاحمم نشوید! من فقط می‎خواستم به خانم هشدار بدهم. او دستمالش به زمین افتاده و متوجه آن نشده است."
"آقا، من برای آخرین بار به شما می‎گویم. آبرومندانه رفتار کنید!"
شوهر داخل اتاق می‎شود. او جستجو کنان در اتاق به این سو و آن سو می‎رود. ناگهان متوجه دستمال می‎شود.
"چی؟ چطور؟ این دستمال! یک کارت ویزیت! ولادیمیر؟ آه، پلید، حالا خیانت‎ات فاش گشت!"
او با عصبانیت به اطراف نگاه می‎کند و فریاد می‎کشد:
"لودمیلا!"
هنرپیشه زن داخل اتاق می‎شود.
"شوهر فریاد می‎زند: "پس او اینجاست! من همه چیز را می‎دانم. شماها در چنگ من هستید. لازم نیست یک کلمه هم برای توجیه بگی! ایست، من صدای قدم می‎شنوم. روی کاناپه‎ات بشین، و من خودم را پشت پرده مخفی می‎کنم!"
مرد نشسته در ردیف اول هنگام ورود ولادیمیر به اتاق تقریباً دچار دیوانگی می‎گردد. او به پرده اشاره می‎کند، او چنان بلند سرفه می‎کند که فقط یک آدم کر نمی‎توانست خطر را احساس کند.
اما ولادیمیر متوجه هیچ چیز نمی‎شود.
او متفکرانه به این سو و آن سو می‎رفت، سپس سرش را بلند می‎کند، متوجه لودمیلا می‎شود و فریاد می‎کشد:
"خدای من ــ لودمیلا، کبوتر کوچکم، من سوار بر بال عشق با عجله پیش تو آمده‎ام. حالا در برابر پاهایت افتاده‎ام. چرا ساکتی؟ دیگر دوستم نداری؟
مرد از پشت پرده ظاهر می‎شود. او یک خنجر در دست داشت، اما ولادیمیر مرد را نمی‎دید و نمی‎دانست که چه خطری تهدیش می‎کند.
مرد نشسته در ردیف اول اما برای امنیت او همت به خرج می‎دهد. او مانند دیوانه‎ای از جا می‎جهد و با صدای بلندی فریاد می‎کشد:
"ولادیمیر، خود را نجات دهید! پشت سر شما مردی با خنجر ایستاده است. خود را نجات دهید!"
طوفانی از خنده در سراسر سالن می‎پیچد، فقط ولادیمیر دستپاچه از روی صحنه تآتر به سمت مأمور فریاد می‎زند:
"مأمور، آقا را به خارج از سالن هدایت کنید!"
تماشگران فریاد می‎زنند: "راحتش بگذارید! او تمام سالن را سرگرم می‎سازد."
مرد نشسته در ردیف اول فریاد می‎کشد: پلیس! می‎خواهند یکنفر را بکشند! پلیس!"
پرده پائین می‎آید.
مأمور تآتر مرد نشسته در ردیف اول را به خارج از سالن هدایت می‎کند.

*
هنگامیکه پرده دوم نمایش آغاز می‎گردد یک نفر می‎گوید:
"پس آقای نشسته در ردیف اول کجاست؟"
نفر دوم می‎گوید: "او را از تآتر بیرون کردند، زیرا او در روند نمایش اخلال می‎کرد"
"بیرون کردند؟ پس ما هم می‎رویم."
در پایان پرده دوم نمایش عده‎ای از تماشاچیان تآتر را ترک کردند، و در هنگام شروع پرده سوم به زحمت بیست و پنج تماشاگر حضور داشتند.
و نمایش توفیق نیافت.
کارگردان به مدیر می‎گوید: "چه ولگردی! او به تمام نمایش گند زد."
مدیر می‎گوید: "هوم، اما اگر این ولگرد حاضر باشد برای یک دستمزد خوب هر روز برنامه کمدی خود را برای تماشاگران اجرا کند، حداقل برای ده شب سالن پری خواهیم داشت."
نویسنده با این کار مؤافقت نخواهد کرد."
"خب، ببینید! شما آن زمان گفتید که یک شاعر زنده بهتر است. اما اگر ما «رویای شب تابستانی» را بر روی صحنه می‎بردیم می‎توانستیم اجازه این کار سرگرم کننده را به خودمان بدهیم. در هر صورت احتیاجی به مراعات کردن حال نویسنده نداشتیم."

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 18:25  توسط سعید از برلین  | 



چگونه می‎توان دل خانم‎ها را بدست آورد

ما به کرات مشاهده می‎کنیم که مردان زیبای جوان در نزد خانم‎ها بی شانس‎اند، در حالیکه مردان مو قرمز، خمیده و زشت برنده قشنگ‎ترین بانوان می‎گردند.
چرا؟
زیرا مردان زیبای جوان آگاه نیستند که چگونه با زن‎ها باید رفتار کرد، و چون دیگرن این راز را می‎شناسند.
من مصیبت این عده از جوان‎ها را درک می‎کنم و مایلم به آنها چند توصیه هدیه دهم.
قبل از هر چیز: اگر شما عاشقید، لازم نیست فوری فراکتان را بپوشید، کراوات سفید ببندید، یک دسته گل در دست بگیرید و به معشوقه خود بگوئید:
"فرشته من، من بدون شما نمی‎توانم زنده بمانم. مرا ببوسید!"
این ابلهی و ساده لوحی‎ست.
به این نحو عمل کنید:
شما روزی در غروب پیش او می‎روید. قبلاً چند لیمو ترش خورده و کاملاً رنگ پریده‎اید. زیر چشم‎هایتان را با کبریت سوخته شده کمی تیره ساخته‎اید. شما در گوشه‎ای می‎نشینید و آه می‎کشید.
بانو از شما می‎پرسد: "چرا شما غمگین هستید؟ آیا در شغل‎تان بدشانسی آورده‎اید؟"
"شغل! آه، چه اهمیتی می‎تواند امروز شغل برایم داشته باشد."
"اما شما رنگ‎تان خیلی پریده است!"
"من تمام شب را نتوانستم بخوابم."
"آه خدای من، چرا؟"
"نپرسید! شما مقصرید ــ من خواب شما را می‎دیدم ..."
"خدای من! اما من که کاری نکردم ــ من واقعاً متأسفم."
می‎شنوید؟ این باعث تأسف او شده است. بخاطر شما احساس تأسف می‎کند!
بانو می‎گوید: "خودتان را عذاب ندهید!"
شما از جا بلند می‎شوید. طوریکه انگار می‎خواهید از او خداحافظی کنید خودتان را به او نزدیک می‎سازید. شما دست‎هایش را می‎بوسید! بانو به شما نگاه می‎کند و لبخند می‎زند. این همان لحظه است! بنابراین اگر شما از این لحظه غفلت وررزید من هم ضمانت هیچ چیز را نخواهم کرد!
وانگهی توصیه‎های بیشتری برایتان ندارم. یا اینکه از من توقع توصیه‎های بیشتری داشتید؟ ... شما دیرتر اجازه دارید به خانه بازگردید ...

*
من مردی را می‎شناختم که این مسیر را خیلی ساده ساخته بود. هرگاه او با خانمی تنها می‎ماند بدون دادن هیچگونه زحمت اضافی به خود او رادر آغوش می‎گرفت.
من یک بار از او پرسیدم:
"چطور می‎توانی چنین طوفانی عمل کنی؟ آیا همیشه مؤفق بوده‎ای؟"
"نه همیشه، اما زنها در چنین مواردی زیاد حرف نمی‎زنند. آنها گرد و خاک براه نمی‎اندازند. گهگاهی به صورتت کشیده‎ای می‎زنند. اما از صد زن حداکثر شصت نفرشان این کار را می‎کنند. بنابراین من با چهل در صد بهره برداری کار می‎کنم. یک مدیر بانک هم اینهمه سود نمی‎کند."
فقط باید اشاره کنم: این به یک جوان زیبا و بلند بالا مربوط می‎گشت. بهتر این است که افراد کوچک اندام و ظریف این روش را به کار نبرند. در چنین مواردی آه کشیدن خیلی مؤثرتر است:
"بانوی مهربان: من خواب شما را دیدم ..."

*
یکی از دوستانم روش ظروف چینی را به کار می‎برد ــ این کاری ساده و ارزان است. او مدت‎ها پیش در حراجی یک مجسمه گربه و مجسمه یک مرد چینی که سرش را مدام تکان می‎داد می‎خرد. از آن زمان به بعد عادت کرده بود بگوید:
"آیا چینی‎های قدیمی را دوست دارید؟"
آیا زنی را می‎شناسید که شجاعت نه گفتن داشته باشد؟
"من یک کلکسیون زیبا از مجسمه‎های چینی دارم. آیا می‎خواهید کلکسیونم را ببینید؟"
وقتی خانم کلاهش را بر سر می‎گذارد و قصد ترک آپارتمان‎تان را دارد معمولاً می‎پرسد:
"آه، بله، شما می‎خواستید مجسمه‎های مشهور چینی خود را به من نشان دهید. پس آنها کجا قرار دارند؟"
"آنجا در آن سمت!" مجسمه مرد چینی را تکان بده! او شروع به تکان دادن سر خود خواهد کرد. و بعد وقتی بانو درب را پشت سر خود محکم ببندد، مجسمه همچنان متفکرانه سرش را می‎جنباند ...

*
در آخر: زنها تمایلات شاعرانه دارند. و نیاز یک چیز نثر مانند است.
دوست من عشق یک زن را باخت، زیرا که به او در کافه گفته بود:
"قیمت قهوه ترک پنج روبل Rubel است. تو با دندان‎های جذابت یک قطعه از شیرینی من کندی ــ این می‎شود ده کوپک Kopeke. بعلاوه بیست کوپک به گارسون انعام دادم. به این ترتیب باید به من پنج روبل و سی کوپک بدهی."
مردی که اینطور صحبت کند در همان لحظه مردی مرده است.

چگونگه باید در یک مهمانی شام رفتار کرد

وقتی شما به مهمانی دعوت می‎شوید نباید حتماً تمام دوستان‎تان که دعوت نشده‎اند را  همراه خود ببرید و به آنها بگوئید: "اینها انسان‎های خیلی خوبی هستند و حتماً از شماها پذیرائی خواهند کرد!"
فقط مهمان‎هائی اجازه حضور دارند که صریحاً دعوت شده‎اند، و در واقع پانزده دقیقه قبل از ساعتی که از او دعوت شده است. من یک جوانی را می‎شناختم که در شب قبل از مهمانی نزد مهماندار زنگ زد و گفت: "من تصمیم گرفته‎ام امروز پیش شما بیایم، لباس خواب، کفش خانه و پیراهن با خود آورده‎ام. من شب را پیش شما خواهم گذراند، زیرا من پدر شما را می‎شناسم ــ وقتی آدم پنج دقیقه دیر بیاید او نهار را به تنهائی می‎خورد."
برای شام باید با کت و شلوار تیره حضور یافت. یک پیژامه، اگر هم از بهترین ابریشم باشد، بر جمعیت هیچ تأثیری نخواهد گذاشت. شما باید محترمانه و آرام داخل اتاق شوید، حتی اگر در راهرو با اضطراب پرسیده باشید: "دیر آمده‎ام؟"
شما لازم نیست ذکر کنید که با تراموا آمده‎اید؛ در اجتماعات خوب آدم از تراموا صحبت نمی‎کند. عاقلانه‎ترین کار این است که شما در خانه شلوارتان را کمی به بنزین آغشته کنید و بعد بگوئید: "من امروز ماشین  تازه‎ام را آزمایش می‎کردم."
در راهرو می‎توانید گونه ندیمه خوشگل را نیشگون بگیرید. یک خدمتکار را، و اگر او هنوز گونه‎های گلگون داشت احتیاج ندارید چشمک بزنید.
هنگامیکه شما داخل می‎شوید نباید کنجکاوانه بپرسید: "خانم مهربان، امروز برای خوردن چه داریم؟" بهترین کار این است که شروع به یک گفتگوی قابل ملاحظه کنید یا از بچه‎های خانم خانه که معمولاً چهار دست و پا بر روی فرش در سالن راه می‎روند تمجید کنید.
در باره بچه‎ها باید با یک احتیاط ویژه حرف زد.
در هر حال خود را مفتون آنها نشان دهید. این هیچ هزینه‎ای ندارد و باعث خوشحالی مادر می‎شود. آدم می‎تواند ساده بگوید:
"پسر کوچولوی شماست؟ جذاب ــ درست مانند مامانش! حرف هم می‎زند؟"
"نه، او هنوز کوچک است."
این گفتگو در واقع بی معناست اما باعث بوجود آمدن حال و هوای مناسبی می‎گردد.
وقتی ندیمه خوشگل در آستانه درب ظاهر می‎گردد و اعلام می‎کند که میز چیده شده است، احتیاج ندارید از روی صندلی بجهید و با عجله به اتاق غذاخوری بروید، بلکه شما باید چهره‎ای بی تفاوت به خود بگیرید و به خانم خانه بگوئید: "اما، خانم مهربان، چرا زحمت کشیدید؟"
بعد دست‎تان را به سمت خانم کناری خود، اگر هم که زیبا نبود، دراز کنید و با محبت بگوئید: "اجازه دارم امروز سعادت همسایگی با شما را در کنار میز غذا داشته باشم؟"
آدم در حین غذا خوردن اجازه مزاحمت خانم خانه را با سؤالات تاجرانه ندارد:
"خانم مهربان، قیمت این ماهی چند است؟"
و اگر خانم خانه خودش پاسخ دهد "پنج روبل" آدم اجازه ندارد بگوید: "لطفاً یک قطعه به ارزش پنجاه کوپک برای من ببرید."
وقتی دسر را می‎آورند نباید چیزی دلسرد کننده گفت: "چی؟ دسر آورده شد؟ شام همین بود؟ اگر من این را می‎دانستم ترجیح می‎دادم به رستوران بروم!"
من یک مهمان کم حافظه را می‎شناختم که پس از غذا بر روی بشقاب خود می‎زد و می‎گفت: "صورت حساب، لطفاً!"
شاید این راه حل برای خانم خانه حتی ناخوشایند هم واقع نگردد، اما آنطور که مشخص است تأثیر اهانت آمیزی دارد.
بعد از غذا اجازه ندارید از جا بلند شوید و خداحافظی کنید. معمولاً آدم هنوز مدتی می‎نشیند و سیگار می‎کشد، سپس ناگهان به ساعت نگاه می‎کند و می‎گوید: "چی؟ وقت چه زود گذشت، من باید هنوز به یک جلسه بروم."
وقتی شما می‎روید، فراموش نکنید دست خانم خانه را ببوسید و به ندیمه خوشگل یک انعام بدهید. لطفاً آن دو را با هم اشتباه نگیرید ــ این برای خانم خاه و ندیمه خیلی ناگوار است ...
در آخر یک اشاره هم برای خانم مهماندار: به شما توصیه می‎شود مهمان را تا راهرو مشایعت کنید. اولاً این یک رسم است و دوماً به این ترتیب او نمی‎تواند پالتوی غریبه‎ها را با خود ببرد ...

چگونه باید جوک تعریف کرد

اگر آدم بخواهد در یک مهمانی کامیاب گردد، باید بتواند جوک‎های خوب تعریف کند. مرد جوانی که قادر به این کار باشد همه جا او را با کمال میل دعوت می‎کنند.
تعریف کننده جوک باید سه قاعده اصلی را بشناسد:
1- جوک باید کوتاه باشد.
2- تعریف کردن جوک باید درخشان انجام گیرد.
3- نکته اصلی باید غیر منتظره بیاید.
یک آقای معروف همیشه جوک‎هایش را اینطور تعریف می‎کرد:
"هوم ... من می‎خواهم برایتان یک جوک خوب تعریف کنم. بله. این قضیه در منطقه کوچک صنعتی اتفاق افتاده بود. اما با وجود کوچکی شهر خیلی شلوغ بود. این شهر در کنار سواحل ولگا قرار دارد و یک ایستگاه بارگیری‎ست، به این خاطر بازرگانان زیادی آنجا زندگی می‎کنند. در این شهر رستوران‎های زیادی وجود دارد. بازرگانان هر روز در این رستوران‎ها رفت و آمد دارند، در آنجا معامله‎های خود را انجام می‎دهند، چای و ودکا می‎نوشند. روزی یک بازرگان مست به یکی از این رستوران‎ها که من دیگر نامش را نمی‎دانم می‎رود. بر روی لبه پنجره نزدیک میز او یک قفس با یک قناری قرار داشت. پرنده آواز می‎خواند و بازرگان از خواندن او به هیجان آمده است. شما می‎دانید که قناری‎ها چنان زیبا می‎خوانند که به افتخارشان حتی یک گروه از جزایر را ــ جزایر قناری ــ به نامشان کرده‎اند. بازرگان می‎نوشد. ناگهان گارسون را صدا می‎زند: "شما، گارسون، قیمت این پرنده چند است؟" ــ "سیصد روبل!" ــ "برایم قناری را در کره سرخ کنید و بیاورید!" گارسون می‎داند که بازرگان مرد ثروتمندی‎ست، او فکر می‎کند که او به هوس افتاده. او قناری را برمی‎دارد، با خود به آشپزخانه می‎برد و بعد از مدتی پرنده با کره سرخ شده را به سر میز می‎آورد. دراین وقت بازرگان می‎گوید: "تمام پرنده را نمی‎خواهم. یک قطعه به قیمت سه کوپک از آن برایم ببر!" رسوائی به بار می‎آید، گارسون نگهبان را می‎آورد. صورت جلسه. پس از مدتی بازرگان نزد قاضی احضار می‎شود و به جریمه نقدی محکوم می‎گردد."
نباید اینطور تعریف کرد. آدم یک جوک را تقریباً اینطور تعریف می‎کند:
"سِدِرباوم Zederbaum، تمام مردم شهر تعریف می‎کنند که کگل‎من Kegelmann با همسرش زندگی می‎کند."
سِدِرباوم: "چه شانسی ... اگر من می‎خواستم ــ من هم می‎توانستم با او زندگی کنم."
یا:
دو یهودی در فرودگاه پاریس پیش خلبان می‎روند و از او می‎پرسند: "آیا به لندن پرواز می‎کنید؟ ما را با خود می‎برید!" خلبان به آنها نگاه می‎کند و می‎پرسد: "شماها که هستید؟ ــ "ما دو یهودی هستیم." ــ "من یهودی‎ها را من با خود نمی‎برم. اگر برایم تصادفی رخ دهد آنها فریاد می‎کشند، مرا از پشت می‎گیرند و بعد ..." ــ یهودی‎ها جواب می‎دهند، " آقای خلبان، ما فریاد نخواهیم کشید." ــ "من شما را با یک شرط خواهم برد: شما اجازه ندارید یک کلمه هم صحبت کنید. برای هر کلمه‎ای که حرف بزنید یک پوند جریمه خواهید پرداخت." یهودی‎ها سوار هواپیما می‎شوند و به انگلیس پرواز می‎کنند. یکی از یهودی‎ها به محض به زمین نشستن هواپیما در لندن پیش خلبان می‎رود و می‎پرسد: "حالا اجازه دارم صحبت کنم؟ ــ آبراشا Abrascha در آب افتاده!"
چیزی غم انگیزتر از یک تعریف کننده حواس پرت جوک وجود ندارد.
"هوم ... من می‎خواهم برایتان یک جوک تعریف کنم. در سال 1989 بود ... نه، در سال 1900. صبر کنید، پس در چه سالی بود؟"
"این چندان مهم نیست. جوک را تعریف کنید!"
"یک انگلیسی در یک شهر زندگی می‎کرد، نه انگلیسی نبود، یک ارمنی بود ... نام او ... اَه، اسمش چه بود ... می‎بخشید، من این جوک را با جوک دیگری اشتباه گرفتم."
اگر آدم چنین جوک‎گوئی را بکشد مطمئناً قاضی او را بی گناه اعلام خواهد کرد.
جوک‎گویانی هم وجود دارند که یک جوک را شروع می‎کنند، بعد ناگهان متوقف می‎شوند، سرخ می‎شوند و می‎گویند: "می‎بخشید، این یک جوک بی ادبی‎ست، و اینجا خانم‎ها تشریف دارند."
وحشت انگیزند مردمی که به کسی می‎گویند:
"جوکی را تعریف کنید که هفته پیش تعریف کردید!"
"کدام جوک؟"
"همان جوک ... یک شاگرد مدرسه از معلمش خواهش می‎کند که برای فردا به او اجازه مرخصی بدهد." معلم می‎پرسد برای چه؟ ــ «پدرم گفت که فردا خانه ما آتش خواهد گرفت.»"
چطور میتوان آنجا هنوز یک جوک تعریف کرد؟!

چگونه باید در یک عروسی رفتار کرد

تفاوت یک عروسی و یک خاک‎سپاری دراین است که در یک خاک‎سپاری باید فوری گریه کرد، در حالیکه آدم در یک عروسی گاهی ابتدا در روز بعد به گریه می‎افتد.
در جمع‎های محترم فقط عروسی جشن گرفته می‎شود. طلاق باشکوه انجام نمی‎گیرد، گرچه آدم هنگام طلاق اغلب بیشتر از هنگام ازدواج خوشحال می‎شود ... من به شما چند توصیه خواهم کرد که چطور باید در هنگام یک عروسی رفتار کرد.
داماد ــ هوم ... وضعیتش در عروسی بدون شک از یک مهمان دعوت شده سخت‎تر است. برای مهمان رفتن به جشن عروسی ضروری نیست، در حالیکه عدم حضور داماد جلب توجه ناگواری دارد. و حالا یک مرد جوان با چهره‎ای مردد و رنگ پریده را مجسم کنید که در یک فراک فشرده می‎گردد و دستکش سفید و کفش ورنی پوشیده است ... او باید تبریک‎ها را، شوخی و متلک‎های دوستان را بشنود، توصیه‎های پدر و مادر را بپذیرد، باید نگاه‎های خیره جمعیت در کلیسا را تحمل کند و حتی دوستانه لبخند بزند ...
مهمان‎ها در کلیسا او و عروس را زیر آتش گلوله می‎گیرند.
آشپز چاق آه کشان می‎گوید: "بیچاره! چنین جوان و باید به درون آتش بپرد ..."
دختر خدمتکار می‎گوید: "پیش ما در عطاری تعریف می‎کردند که عروس معشوقه کس دیگری‎ست. او داماد را مجبور ساخته که با دختر ازواج کند."
"چه زیبائی در او می‎یابی؟ فقط به دماغش نگاه کن!"
در برابر این حاضرین هیچ چیز مخفی نمی‎ماند، همه چیز را متوجه می‎شوند.
"و عروس؟ او چشمان کاملاً سرخی دارد!"
"گونه‎های قرمز کرده ... آنقدر به صورتش رنگ مالیده که از گونه‎هاش داره پائین می‎ریزه! و برش یقه بازش را نگاه کن؟ چطور آدم می‎تواند با این لباس به عروسی برود؟
مهمان جشن عروسی باید خوش اخلاق و یک سخنران باشد. باید کت و شلوار مخصوص عروسی و یک جلیقه سفید بپوشد، و با صورتی تازه اصلاح کرده برود ... چهره‎اش باید از خوشی بدرخشد، حتی اگر چند لحظه پیش با دوست دخترش دعوا کرده باشد. باید دسته گلی از رزهای سفید در دست داشته باشد، او باید این دسته گل را به عروس بدهد و لبخند زنان بگوید:
"این گل‎های پاک و بی گناه سمبل پاکی و سعادت آینده شماست، سمبل بی گناهی شما!"
این آخرین کلمات را حتی زمانی که عروس و داماد ده سال در خانه مشترکی با هم زندگی کرده باشند هم می‎توان گفت.
اگر به او شراب ترش و غذای بد بدهند آدم اجازه ندارد دسته گل را پس بگیرد. اما آدم می‎تواند قبل از ترک جشن به عروس نزدیک شود و آهسته به او بگوید:
"چطور می‎توان به مهمان‎ها چنین غذائی داد؟ شراب مانند سرکه ترش بود! و من برای شما چنین رزهای زیبائی آوردم ــ گل‎ها را برایم پس بفرستید. من باید فردا به یک جشن عروسی دیگر بروم."
سخنرانی در عروسی ... هوم ... این هم چندان آسان نیست.
من به یاد می‎آورم که چه تأثیر ناگواری سخنرانی یکی از دوستانم در عروسی من گذاشت. او مجرد بود و سخنرانی زیر را انجام داد:
خانم‎ها و آقایان، به من اجازه دهید به عروس و داماد تبریک بگویم. من می‎توانستم برای داماد عمری دراز آرزو کنم، اگر که من از این وحشت نداشتم او به زندگی لجام گسیخته‎ای که قبل از ازدواج داشته است ادامه دهد ... دوست عزیزم، حالا باید تو دست از زن بازی برداری و بیشتر به سلامتی‎ات فکر کنی! ... برای عروس می‎توانم آرزو کنم که او چند بچه چاقالو بدنیا آورد، هرچند که قبل از ازدواج یک بچه داشته است ... من می‎توانم به پدر و مادر ایشان تبریک بگویم که از شر دخترشان راحت شده‎اند. این حقیقت دارد، عروس یک ویلا بعنوان مهریه بدست می‎آورد، اما این ویلا ویران است و من کاملاً مطمئنم که عروس و داماد جوان باید بلافاصله وام مسکن بگیرند ... پس چرا باید از آن صحبت کنیم؟ اما من همچنین برای مادر محترم داماد هم آرزوی خوشبختی می‎کنم. من امیدوارم که پسر شما رفتار بهتری از شوهرتان داشته باشد، زیرا که او هر چیزی را که دم دستش بود به طرف سر شما پرتاب می‎کرد ... من همچنین شادی هر دو خاله عروس را احساس می‎کنم، آنها حالا می‎تواند یک دل سیر غذا بخورند! من می‎خواهم مشخص کنم که قاشق‎هائی که خاله‎ها مخفیانه در کیف خود گذارده‎اند از نقره نیستند بلکه از آلومینیوم‎اند ... من سخنرانی‎ام را به پایان می‎رسانم، به سلامتی همه مدعوین گیلاسم را می‎نوشم و متأسفم کسی نمی‎تواند به من جواب بدهد، زیرا همه مست هستند ... هورا!"
یک چنین سخنرانی‎ای هیچ شانسی برای مؤفقیت ندارد ــ آدم می‎تواند حداکثر خونین شود. از این رو من سخنرانی زیر را ــ برای از سر راه سوء‎تفاهم‎ها کنار رفتن ــ پیشنهاد می‎دهم:
"خانم‎ها و آقایان محترم! من در زیر سقف این خانه شایان احترام جوانان شکوفا و سالخوردگانی خردمند می‎بینم ... چه چیز شماها را امروز متحد ساخته؟ شما به راحتی می‎گوئید: ازدواج پتر Peter و وروتشکا Werotschka! او 45 میلیون، یک ویلا، نقره و که می‎داند هنوز چه چیز دیگری. آه، خانم‎ها و آقایان، شما چه سطحی قضاوت می‎کنید که اینجا چه می‎گذرد ... خانم‎ها و آقایان، اینجا امروز سنگ بنای آن راز بزرگ بنا نهاده می‎گردد. پتر عاقبت وظیفه خود را در برابر کشور، در برابر اجتماع انجام داده است. و اگر شما عروس زیبای جذابش را تماشا کنید، به این ترتیب خواهید گفت: یک وظیفه خوشایند. خانم‎ها و آقایان، من با کمال میل جای او می‎گشتم. (خنده دسته جمعی، کف زدن.) اما این راه به رویم بسته است، من یک زن ستیز متقاعد گشته‎ام، زیرا که نوزده سال از ازدواجم می‎گذرد ... (جنبش در سمت چپ، جائیکه همسر سخنران نشسته است.)
خانم‎ها و آقایان، من گیلاسم را به سلامتی مردی بالا می‎برم  که امروز با دختری ازدواج می‎کند که این درک را داشته تا نوزده سالگی پاکی‎اش را حفظ کند ... من به سلامتی بچه‎های کوچک‎شان که در آینده بوجود خواهند آورد و مطمئناً شخصیت نجیب پدر و مادر خود را به ارث خواهند برد می‎نوشم ... من به سلامتی پدر و مادری می‎نوشم که با دستی گشاده (یک ویلا، 5 میلیون) این زوج جوان را خوشبخت ساخته‎اند ... من به سلامتی خاله سالخورده‎ای می‎نوشم که پسرش از تواضع محض به زیر میز افتاده است ... و آخرین نوشیدن من به سلامتی آن آقائی‎ست که شراب قرمز را روی رومیزی سفید ریخته است و حالا نمک را روی لکه شراب می‎ریزد ــ زیرا که نمک و نان خوشبختی می‎آورند!" (تشویق حضار.)
بعد باید سخنران یک جرعه شراب بنوشد و به رسم روس‎ها فریاد بکشد: "تلخ!" ــ بعد باید عروس و داماد همدیگر را ببوسند. این عرف فقط هنگام عروسی‎ها به کار برده می‎شود. دیرتر مرد به ندرت زنش را می‎بوسد ــ دوست خانوادگی عروس را می‎بوسد، و مرد می‎گوید: "تلخ!"
اگر شما چنین سخنرانی‎ای انجام می‎دهید، خیلی سریع محبوب می‎گردید، شما را همه جا دعوت می‎کنند و شما بدون شک یک روز جای داماد را خواهید گرفت ... 
  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 4:46  توسط سعید از برلین  | 



من در رختکن تآتر یک هنرپیشه مشهور نشسته بودم و آرایش کردنش را نگاه می‎کردم. دست‎های لطیف و باریک‎اش قلم موی کوچک، پودرزنی و ماتیک را سریع می‎گرفت و بر روی گونه‎ها، ابروها و لب‎ها می‎کشید. 
من به خود گفتم که او دست‎های شگفت انگیزی دارد، انگار از مرمر تراشیده شده‎اند. او خیلی دلرباست! و بدون اراده با صدائی نیمه بلند گفتم: 
"شورا Schura، شما شگفت انگیزید! من از شما خوشم می‎آید! من شما را دوست دارم!" 
او فریاد آهسته‎ای می‎کشد، دست‎هایش را عصبی به هم می‎زند، خود را به سمت من می‎چرخاند و بعد از یک دقیقه در آغوشم قرار داشت. 
"عزیزترینم، عاقبت تو سخن نهائی را بیان کردی. من مدتی طولانی منتظر این کلمات بودم. چرا عذابم می‎دادی؟ من دوستت دارم!" 
من او را ساکت به سمت خود کشیدم و بوسیدمش ... 
شورا می‎خندید. 
من می‎گویم: "بچه، تو مرا حالا به یاد دختر زیبا و ظریف نمایشنامه «گل‎های داوودی» انداختی: همان لحظه‎ای که او خود را در آغوش صاحب ملک پرتاب کرد. او هم مانند لحن تو گفت:  «من دوستت دارم!»" 
زندگی ما زیبا و بی ابر بود. 
گهگاهی با هم مشاجره می‎کردیم. این نزاع‎ها همیشه بخاطر یک حماقت بود. 
ما برای اولین بار زمانی شروع به مشاجره کردیم که من متوجه گشتم وقتی شورا را می‎بوسم او نگاهش را به آینه می‎اندازد و بوسه را در آن نظاره می‎کند ... 
من از او دور می‎شوم و می‎گویم: 
"به چه دلیل وقتی می‎بوسمت جای دیگری را نگاه می‎کنی؟! آیا آدم در این لحظه به آینه فکر می‎کند؟ 
او با دستپاچگی آشکار جواب می‎دهد: "ببین، تو مرا کمی ناشیانه در آغوش کشیدی. تو بجای گرفتن کمرم گردنم را گرفتی، و مردها باید کمر یک زن را بگیرند." 
من با تعجب پرسیدم: "یعنی چه: باید؟ مگر قانون کتباً تائید شده‎ای وجود دارد که فقط اجازه گرفتن کمر خانم‎ها را می‎دهد؟" 
یک چنین قاعده‎ای وجود ندارد. اما تو باید قبول کنی که اگر یک آقا گردن یک خانم را بگبرد غیر عادی‎ست. این کاری کاملاً مضحک است! 
من دلخور بودم و با شورا دو ساعت تمام یک کلمه هم حرف نزدم. 
بعد او به طرفم لغزید، بازوی لطیف و باریکش را به دور گردنم انداحت و مرا با احساس بوسید و گفت:
"ابله من، چرا فوری این اندازه عصبانی می‎شوی! من می‎خواهم از تو مرد ماهر و جالبی بسازم. و بعد می‎خواهم که تو با کمک من یک نقش بازی کنی. من فقط می‎خواهم راه را برایت هموار سازم!" 
او پس از آن زود به تآتر رفت. عباراتی که گفته بود به نظرم آشنا می‎آمد. من آنها را یکجائی شنیده بودم. و ناگهان به خاطر می‎آورم. به تازگی در تآتر نمایش «چرخ زندگانی" اجرا گشت. شورا نقش اصلی را بازی می‎کرد و وقتی قهرمان داستان را ‎بوسید گفت: 
" ابله من، چرا فوری این اندازه عصبانی می‎شوی!» و غیره ... 
من به خودم می‎گویم: عجیب است، آدم واقعاً نمی‎داند که در نزد او چه چیزی حقیقت و چه چیزی یک اثر ادبی‎ست! 

* 
بعد از آن شروع کردم به زیر نظر گرفتن شورا، و کم کم مطمئن گشتم این هنرپیشه است که با من صحبت می‎کند و نه شورا. گاهی ورای Wera رنجور از درام "بیچارگان" را در برابرم می‎دیدم، گاهی قهرمان تراژدی "آدم فقط یک بار زندگی می‎کند" و گاهی هم بانوی اعیان زاده یکی از نمایش‎های کمدی را. وقتی دیر به محل ملاقات می‎رسیدم، شورا را در آنجا نمی‎یافتم، بلکه قهرمان محزونی را می‎دیدم که دست‎هایش را به هم می‎زد و با صدای لرزانی به من می‎گفت: 
"عزیزترینم! من تو را متهم نمی‎سازم. من تو را برای آمدن به آشیانه‎ام اغوا نساختم! من هرگز به آزادی انسانی که دوستش دارم زیان نمی‎رسانم. من فقط یک راه خروج می‎بینم که پاره کردن این زنجیرها را ممکن می‎سازد ــ و آن مرگ است!" 
من عصبی فریاد می‎زدم: "بس کن! این صحنه پرده دوم از نمایش «زنده بگوران" است. تو نقش اولگا Olga را بازی می‎کنی!" او لبخند تلخی می‎زد: 
"هاها، تو می‎خواهی مرا برنجانی ــ قبول! برنجان، تحقیرم کن، فقط یک خواهش از تو دارم: اگر ما از هم جدا شدیم، یک خاطره خوب از من نگاه دار!" 
من حرفش را قطع می‎کنم: "می‎بخشی، در متن اینطور است ــ یک خاطره وفادارانه. آیا سخنرانی پرده چهارم صحنه هفتم از «مرغ طوفان» رافراموش کرده‎ای؟" 
او رنجورانه به من نگاه می‎کند، در روی صندلی پهن می‎شود، مخفیانه به آینه نگاه می‎کند و حالت نشستن و نگاه کردنش را مورد مطالعه قرار می‎دهد. 
عاقبت جریان برایم بیش از حد احمقانه به نظر می‎رسد و به قصد رفتن پالتویم را می‎پوشم. 
او به من نگاه می‎کند و هق هق کنان می‎گوید: 
"تو می‎روی؟" 
من با عصبانیت می‎گویم: "گوش کن بچه! این هم جمله خودت نیست. این جمله از نمایش «زن و هیجان!" است. این جمله را کنتس وقتی شاهزاده را ترک می‎کرد گفت. تو خودت این نقش را بازی کردی. بر روی صحنه شاید یک سرگرمی باشد، اما این شوخی‎ها در زندگی چه معنا می‎دهند؟ عشق من به شخص حقیقی توست. من می‎خواهم شورا را دوست داشته باشم و با شورا صحبت کنم، اما نه با یک هیبت تخیلی که در ذهن نمایشنامه نویسان مختلف به وجود آمده‎اند. طبیعی باش!" 
چشم‎هایش پر از اشگ شده بودند، او با شتاب به سمت من می‎آید، مرا در در آغوش می‎گیرد، می‎بوسد و با حالتی عصبی می‎گوید: 
"عزیزترینم، من دوستت دارم! تو دوباره بازگشتی!" سپس دستم را می‎گیرد، خود را به من می‎چسباند و از خوشبختی می‎گرید ... 

* 
پس از آنکه او را آرام ساختم به اداره رفته و ظهر برای نهار بازگشتم. شورا را نمی‎شد دوباره شناخت. او کاملاً از نقش‎های خود خارج شده بود و کاملاً طبیعی به نظر می‎آمد. او در اتاق نشیمن به استقبالم آمد، پیشانیم را بوسید، گوشم را کشید و گفت: 
"عزیز من، خوب من، الاغ کوچکم آمده است!" 
او شب در اولین اجرای یک نمایش بازی داشت. البته من هم در تآتر بودم. در پرده دوم مرد چاقی وارد می‎شود، او نقش شوهر خیانتکار را بازی می‎کرد. شورا که نقش همسر او را بازی می‎کرد به استقبالش می‎رود، لبخند می‎زند، پیشانیش را می‎بوسد، گوشش را می‎کشد و می‎گوید: 
"عزیز من، خوب من، الاغ کوچکم آمده است!" 
تماشاگران بلند شروع به خندیدن می‎کنند، اما من آنجا نشسته بودم و نمی‎خندیدم ... 

* 
من امروز خوشبخت‎ترین انسان جهانم. امروز طبیعت واقعی و بکر شورا را شناختم! 
من در اتاق نشیمن نشسته بودم و جدیدترین شماره مجله تآتر را ورق می‎زدم، در این وقت از آشپزخانه صدای شورا را می‎شنوم. بلند می‎شوم، درب را آهسته باز می‎کنم و کمی گوش می‎کنم. سپس قطرات اشگ بر روی گونه‎هایم جاری می‎شوند. برای اولین بار صدای شورا را بدون کلمات تآتری می‎شنوم. 
او با رختشوی خانه مرافعه می‎کرد: 
"اینطور رخت می‎شورند؟ این جوراب‎ها چی هستند؟ اینها که اصلاً جوراب‎های نایلونی من نیستند! اینها از کجا آمده‎اند، این سوراخ‎ها چی هستند؟ چی؟ اگر نمی‎تونید رخت بشورید، پس زحمت را کم کنید. بروید کار دیگری بجز رختشوئی پیدا کنید! آیا پیراهن‎های شوهرم را اینطور اطو می‎کنند؟ این یک رسوائی‎ست. چه پایمال کردنی!" 
من این کلمات را می‎شنیدم و آنها برایم مانند موسیقی‎ای بهشتی به گوش می‎رسیدند. من آهسته به خود می‎گویم: "این شورا است! شورای طبیعی و حقیقی!" ... 
راستی خواننده گرامی، آیا با جدیدترین ادبیات درام آشنائی دارید؟ آیا نمایشنامه‎ای وجود دارد که در آن خانم خانه‎داری یک چنین صحبتی با رختشوی خود می‎کند؟ خواهش می‎کنم اگر که جواب مثبت بود مرا هم لطفاً در جریان بگذارید!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 4:44  توسط سعید از برلین  | 

 
پتروف، نقاش معروف تصمیم می‎گیرد یک عکس بکشد.
او به دوست مجسمه ساز خود می‎گوید: "میدونی، سوژه اینطوره: یک بیابان لخت وسوخته از نور خورشید، یک گاری، یک اسب نحیف در حال مرگ، در کنار اسب یک دهقان با چهره‎ای مستأصل. عکس <مرگ دوست> نام دارد."
مجسمه ساز می‎گوید: "ایده بدی نیست. آیا شروع به کشیدن کردی؟"
"هنوز نه، من بوم نقاشی لازم دارم. بدست آوردن بوم نقاشی در گذشته آسان بود، آدم وارد مغازه‎ای می‎شد که لوازم نقاشی عرضه می‎کرد، و بوم نقاشی بدست می‎آورد."
"امروز هم کاملاً آسان است. برو به دفتر مرکزی توزیع بوم نقاشی و در آنجا آن را تهیه کن."
"باشه، من به آنجا خواهم رفت."
 
*
هنگامیکه نقاش وارد دفتر مرکزی توزیع می‎شود کارمند از او می‎پرسد:
"چه میل دارید؟"
"من بوم نقاشی لازم دارم!"
"به چه خاطر بوم نقاشی لازم دارید؟"
"من می‎خواهم یک عکس بکشم."
"چه عکسی؟"
"یک عکس معمولی. آیا بوم نقاشی را به من می‎دهید یا نه؟"
"چه مقدار لازم دارید؟"
"دو آرشین Arschin!"
"چی، انقدر زیاد؟ این 1400 میلیمتر می‎شود!"
"بوم را به من می‎دهید یا نمی‎دهید؟"
"شما آن را بدست خواهید آورد، اما خواهش می‎کنم قبلاً کتاب کار Arbeitsbuch خود را به من بدهید."
"من نقاشم، از کجا باید یک کتاب کار داشته باشم؟"
کارمند می‎خندد و می‎گوید: "این را باید اول می‎گفتید. من فقط با کتاب کار اجازه دارم کالا تحویل دهم."
نقاش عصبی می‎پرسد: "چطور می‎شود یک چنین کتاب کاری بدست آورد؟"
"کمیساریای کار. بروید به آنجا، یک کتاب کار بگیرید، و شما بلافاصله با آن از من بوم نقاشی خود را تحویل خواهید گرفت."
 
*
نقاش در کمیساریای کار ظاهر می‎شود.
"من یک کتاب کار می‎خواهم!"
"چه، آیا شما قفل‎سازید؟"
"چرا قفل‎ساز؟ من یک نقاشم، من عکس می‎کشم."
"عکس کشیدن هم هنره ــ این را که هرکس می‎تواند."
آیا یک کتاب کار به من می‎دهید یا نه؟"
"عکس‎هاتونو با چه می‎کشید؟"
"با رنگ، با روغن."
"آیا خوشمزه است؟"
"بله؟ چی خوشمزه است؟"
"روغن!"
"خدا می‎داند، من آن را نچشیدم."
"مردم چیزی برای خوردن ندارند و شما روغن حیف و میل می‎کنید؟"
"آیا کتاب کارم را به من می‎دهید؟"
"البته، فقط شما باید قبلاً از فرهنگسرای پرولتاریا یک تائیدیه بیاورید که این کار برای دولت مفید است."
 
نقاش به زیارت فرهنگسرای پرولتاریا و مستقیم نزد کمیسر می‎رود:
"خواهش می‎کنم برای بدست آوردن کتاب کار به من یک تائیدیه بدهید تا با آن به من بوم نقاشی بدهند. من یک نقاشم."
"خوبه، و چه می‎خواهید بکشید؟"
"یک بیابان لخت و سوخته، یک گاری، در کنارش یک اسب در حال مرگ و یک دهقان با سری خم گشته. عکس باید <مرگ دوست> نامیده شود."
"به چه دلیل اسب افتاده است؟"
"زیرا چیزی برای خوردن نداشته است."
"من به شما توصیه می‎کنم که سوژه را تغییر دهید. به دهقان لباس کارگری بپوشانید و در زیر پایش باید یک کاپیتالیست افتاده باشد!"
"اجازه بدید، این یک سوژه متفاوتی است."
"سوژه تازه‎ای نیست، فقط گاری نقاشی نمی‎شود. چه کسی به گاری احتیاج دارد؟ بجای آن بهتر است که محوطه داخلی یک کارخانه را بکشید."
نقاش می‎گوید: "اما بیابان لخت و سوخته ..."
"لخت و سوخته، خشکسالی ــ بله، شما باید به کمیسیون مبارزه با خشکسالی تشریف ببرید، و اگر کمیسیون موافق بود ..."
 
*
نقاش به کمیسیون مبارزه با خشکسالی می‎رود.
"درخواست شما چیست؟"
"من به یک تائیدیه احتیاج دارم که در آن ذکر شود اداره شما مخالفتی با نقاشی یک گاری در بیابانی لخت و سوخته مخالفتی ندارد. من این تائیده را برای بدست آوردن یک کتاب کار احتیاج دارم، تا بعد بتوانم با آن بوم نقاشی بگیرم."
"این پیچیده است. اگر شما بخواهید می‎توانم طلاق شما از همسرتان را انجام دهم. اینجا اداره طلاق است. یک تشریفات ساده. نام شما چیست؟"
"اما من اصلاً ازدواج نکردم."
"پس برای چه به اینجا آمده‎اید؟ بروید به اتاق شماره 84. آنجا کار شما را انجام می‎دهند."
 
*   
اتاق شماره 84.
نقاش هیجانزده روی صندلی می‎نشیند.
کارمند می‎گوید: "چه اتفاقی افتاده؟ آرام بگیرید!"
"به من اجازه می‎دهید یک گاری ..."
"چه گاری‎ای؟ بعنوان مدیر توزیع تخته و الوار می‎تونم به شما یک معرفی نامه برای مرکز بنویسم، در آنجا از سازمان اجازه می‎گیرند و ..."
"اما من چه احتیاجی به مرکز توزیع چوب و الوار دارم؟ من بوم نقاشی لازم دارم."
"شما بوم نقاشی لازم دارید؟ بله، دوست عزیز، پس باید شما به دفتر مرکزی توزیع بوم نقاشی بروید، آنجا همه چیز را برای شما سریع انجام خواهند داد، بروید، بروید!"
 
*
در وسط خیابان مردی ایستاده بود، به تیر فانوس تکیه داده و گریه می‎کرد. دور تا دور او جمعیت ایستاده بود.
"چرا او گریه می‎کند؟"
"او بوم نقاشی می‎خواهد."
"حالا، زمانیکه به کسی بوم نقاشی نمی‎دهند؟ و به چه خاطر انقدر آشفته است؟"
"من نمی‎دانم."
"حتماً کسی را در تصادف قطار از دست داده است."
نقاش فریاد می‎کشد: "بیابان لخت و سوخته، گاری!"
یک نفر از میان جمعیت می‎گوید: "آه، حتماً زنش سوار گاری بوده و با قطار تصادف کرده است."
ماه طلوع کرد، شب فرا رسید، اما نقاش هنوز آنجا ایستاده بود. بعد او خسته به خانه بازگشت و روز بعد پیراهنش را برداشت و بر روی آن نقاشی را کشید.
هنگامیکه نقاشی او به نمایش گذاشته شد، از طرف فرهنگستان پرولتاریا جایزه اول به او تعلق گرفت.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:17  توسط سعید از برلین  | 

"شما که هستید؟"
"این مهم نیست."
"چه کسی شما را پیش من فرستاده؟"
"من خودم آمدم. روی در اسم شما آویزان است."
"از من چه می‎خواهید؟"
"کار."
"چه کاری می‎تونید انجام بدید؟"
"هیچ کاری."
"قبلاً چه کاری انجام می‎دادید؟"
"هیچ کاری."
"اما آدم باید از راهی زندگی کند!"
"من زندگی کردم."
"و آدم باید غذا بخورد."
"غذا؟ این کار را نکردم. من گرسنگی کشیدم. باید خودتون اگر به من نگاه کنید این را ببینید."
کسیکه این کلمات را می‎گفت مرد جوان لاغر و تکیده‎ با چهره باریک اصلاح نشده‎ای بود. کسیکه از او سؤال می‎کرد مردی کوچک اندام، چاق، با چشمانی کوچک و ابلهانه و گوش‎های به بیرون خم شده بود.
این گفتگو ساعت یازده صبح در تماشاخانه‎ای انجام گرفت که به آقای کوتاه قد و چاقی به نام چارلز یک شعبده باز معروف تعلق داشت. آقای چارلز در این لحظه خود را به شیشه کمدی که در آن مردی ترک به سختی نفس می‎کشید و در حال مردن بود تکیه می‎دهد. مرد جوان خود را به بالا تنه هوگو شنک Hugo Schenk قاتل دختر تکیه می‎دهد و با علاقه می‎پرسد:
"برای چه ترکه نفس می‎کشه؟ اینجا که تماشاچی‎ای وجود نداره. این دستگاه را خاموش نمی‎کنید؟"
"حق با شماست!"
و صاحب تماشاخانه خود را به طرف دستگاه خم می‎کند و با حرکت مطمئنی به رنج کشیدن مرد در حال مرگ خاتمه می‎دهد.
"خوب! و حالا ما به صحبت‎مان برمی‎گردیم." او جوان را تماشا می‎کند، یک لحظه فکر کرده و می‎گوید: "اگر شما بخواهید، من سر شما را مانند مرتاض‎های هندی قطع می‎کنم یا در زبانتان میخ فرو می‎کنم. این بسیار هیجان انگیز است و بدون شک چند بار تماشاخانه را از جمعیت پر خواهد ساخت."
"هوم، فایده‎ای ندارد. من کار راحت‎تری جستجو می‎کنم. بی جهت که دو کلاس ابتدائی درس نخوندم."
"من کار راحت‎تری به نظرم نمی‎رسد. به یاد بیاورید ــ شما باید در زندگی کاری انجام داده باشید؟"
"فقط یک چیز: گرسنگی کشیدن!"
صاحب تماشاخانه با عصبانیت فریاد می‎کشد: "پس همچنان گرسنگی بکشید! فقط گرسنگی بکشید!"
"جوان با بی تفاوتی جواب می‎دهد: "همینکار را هم خواهم کرد. کار شما برام مهم نیست. سر من نمی‎تونید فریاد بکشید. من هم می‎تونم فریاد بکشم. من ترجیح می‎دم چهل روز گرسنگی بکشم تا اینکه به چنین چیزی تن بدم!"
آقای چارلز ناگهان می‎گوید: "اجازه بدید. آیا واقعاً می‎تونید چهل روز گرسنگی بکشید؟"
"فکر کنم بتونم!"
"دوست عزیز، ما می‎تونیم وارد یک معامله بشیم. من به شما هزار روبل می‎پردازم، به شرطی که شما چهل روز گرسنگی بکشید. بعلاوه از فروش هر بلیط پنج کوپک بدست می‎آورید."
جوان فریاد می‎زند: "فقط پنج کوپک؟ کمتر از ده کوپک صرف نمی‎کنه."
"هوم، بله. اما من ازتون می‎خوام قبول کنید که روزانه فقط یک لیوان آب بنوشید. و دیگر هیچ چیز. شرایط من اینها هستند: شما در یک جعبه قرار داده می‎شوید که دیوارهایش از شیشه است. جعبه از طرف پلیس به طور رسمی مهر و موم می‎شود و شما چهل روز در جعبه می‎مونید."
"لااقل منو شب‎ها از جعبه بیرون بیارید."
"مگر دیوانه شدید؟ اگر من شما را از جعبه بیرون بیارم، پس جریان کنترل چه می‎شود؟ بعد دیگر نمایش جالب نخواهد شد."
"فقط یک شرط ــ قبل از اینکه داخل جعبه بشم باید یک شام مفصل بخورم."
"این چه فکری‎ست؟ بر عکس. شما از همین حالا باید شروع به گرسنگی کشیدن کنید، وگرنه به آن عادت نمی‎کنید. از این گذشته تماشاچیان باید با اولین نگاه ببیند که شما یک هنرمند گرسنگی کش هستید."
جوان وحشیانه فریاد می‎کشد: "شما از گرسنگی کشیدن چه می‎فهمید؟"
"آرام باشید. من یک چنین آدمی نیستم. اگر قرار به غذا خوردن باشد، پس غذا خوردن. اگر قرار به گرسنگی کشیدن باشد، بنابراین گرسنگی کشیدن. شما از من راضی خواهید بود."
"بسیار خوب. قرار داد را ببندیم. و حالا یک پلاکات که مردم با دیدن من دهانشان باز بماند."
 
*    
مردم با کنجکاوی توقف می‎کردند.
در جلوی تماشاخانه پلاکات‎های بزرگی آویزان بودند که رویشان نوشته شده بود:
با کسب اجازه از مقامات
در تماشاخانه شعبده باز معروف آقای چارلز یک سری از عملیات پر شور اجرا خواهد گشت:
"معجزه موجود زنده"
یا:
"من هیچ چیز نمی‎خورم"
یک نمایش جالب علمی غذا نخوردن، که توسط هنرمند گرسنگی کش معروف آشوری مک‎چانبوک MacTschanbok اجرا می‎گردد.
در حال حاضر نگاه تمام محافل علمی با علاقه به آقای مک‎چانبوک دوخته شده است. او بزرگ‎ترین راز این جهان است.
او چهل روز و چهل شب در داخل یک جعبه شیشه‎ای گرسنگی می‎کشد. پلیس در حضور تماشاچیان محترم جعبه را مهر و موم می‎کند. تماشاچیان خود کنترل را به عهده خواهند گرفت.
از آنجائیکه آقای مک‎چانبوک فقط زبان آشوری صحبت می‎کنند، بنابراین مدیریت تماشاخانه از حضار محترم خواهش می‎کند که از هنرمند سؤال نکنند، زیرا اولاً که او آن را نخواهد فهمید، و دوماً سر و صدا و هر مزاحمتی تأثیر بخصوصی بر اعصاب هنرمند گرسنگی کش خواهد گذاشت که می‎تواند باعث اشکال در کار ایشان شود.
کودکان و افراد ارتش تا رده گروهبان نصف قیمت می‎پردازند.
آقای چانبوک امشب ساعت هشت مهر و موم می‎شوند!
مدیریت امیدوار است که عده زیادی برای دیدن تشریف بیاورند.
 
*     
یک جمعیت انبوه و هیجانزده دورادور جعبه شیشه‎ای را که آقای چانبوک آرام در آن داخل می‎گشت گرفته بود. تریکوی قرمز رنگی که آقای چارلز بر تن او کرده بود سینه نهیفش را می‎پوشاند و او دستش را برای تماشاگران تکان می‎داد.
آقای چارلز با هیجان می‎گوید: "در جعبه را ببندید. نمایش علمی آغاز می‎گردد!"
ارکستر که متشکل از یک ویلون نواز، یک پیانو زن و یک نوازنده جاز بود یک مارش مهیج می‎نواخت و تماشاچیان آنها را با کف زدن تشویق می‎کردند.
آشوری ابروها را در هم کشیده و فکر می‎کند که چگونه باید بنشیند. گاهی چانه‎اش را روی دست‎هایش می‎گذاشت، گاهی کنار دیواری می‎نشست و زانویش را با انگشتانش می‎گرفت. تماشاچیان او را مانند ماهی‎ای در آکواریوم نگاه می‎کردند.
یک دانش آموز دبیرستانی می‎گوید: "هوم، او نفس می‎کشد!"
مردی به او جواب می‎دهد: "احمق، چرا نباید او نفس بکشد؟"
"چه مدت است که او نشسته است؟"
"هجده دقیقه."
"واقعاً ــ او چیزی نمی‎خورد؟"
"چه با شکوه! خوب من هم می‎تونم هجده دقیقه چیزی نخورم"
یک خانم جوان چهره ناراضی‎ای به خود می‎گیرد:
"او فقط نشسته است؟ بجز این کاری نمی‎کند؟"
"یعنی چه که او کاری نمی‎کند؟ او در حال گرسنگی کشیدن است!"
"اما او می‎تونست در این حال بخواند و برقصد!"
"در جعبه شیشه‎ای، دوشیزه؟ او گرسنگی می‎کشد. چطور آدم می‎تواند در این حال آواز بخواند؟"
"حق با شماست آقای چارلز، کی به او آب برای نوشیدن می‎دهید؟"
"فردا در همین ساعت. خواهش می‎کنم با آمدن خود به ما محبت کنید."  
تماشاچیان کمی دیگر آشوری را که در این بین به خواب رفته بود تماشا می‎کنند. بعد کم کم تماشاخانه را ترک می‎کنند. بزودی تماشاخانه خالی از تماشاچیان می‎شود. تنها ترک زخمی که در آن عجله و شلوغی حاکم در آنجا خاموش نشده بود به سختی در حال نفس کشیدن بود و مار سبز رنگ در دست کلئوپاترا سر کوچکش را به سمت راست تکان می‎داد.
 
*
آقای چارلز نیمه شب در تماشاخانه را باز می‎کند و به آشوری‎اش که باید بارانی از طلا برای او بیاورد یک بار دیگر نگاه می‎کند.
نور فانوس به روی هنرمند گشنگی کش می‎افتد. او مژه‎اش را تکان می‎دهد و آهسته چشمانش را باز می‎کند.
"چه کسی آنجاست؟ آه شما، آقای چارلز!"
"عزیز من، من فقط آمدم ببینم که آیا همه چیز روبراه است. آرام به خوابت ادامه بده. شب بخیر."
آشوری خمیازه کشیده و بعد می‎گوید:
"در واقع هیچ چیز روبراه نیست."
"یعنی چه؟"
"من می‎خوام غذا بخورم."
"برای این کار وقت زیاد داری. فقط سی و نه روز دیگر. کمی صبر داشته باش."
"شما خیلی راحت می‎تونید صحبت کنید ــ کمی صبر کنم. شما حتماً یک شام مفصل خوردید، و من از صبح تا حالا چیزی در معده‎ام نکردم. ساعت چند است؟"
"ساعت سه نیمه شب. بخواب، عزیز من. من می‎رم."
او فانوس را خاموش می‎کند و قصد داشت در را پشت سرش ببندد که صدای کوبیدن مشت به جعبه شیشه‎ای و صدای پر انرژی آشوری را می‎شنود:
"آقای چارلز!"
"چه خبره؟"
"من می‎خوام غذا بخورم. من فکرم عوض شده. منو از این تله موش بیارید بیرون. من می‎خوام کار دیگه‎ای انجام بدهم."
صاحب تماشاخانه در خیال خود باران طلا را در حال محو شدن می‎بیند. او سرش را مرددانه در دست می‎گیرد و فریاد می‎کشد:
"حقه باز! تو می‎خوای منو به گور بسپاری! من برای تمام شهر پلاکات چاپ کردم ــ همه از تو صحبت می‎کنند. نه. تو در جعبه می‎مونی."
هنرمند گرسنگی کش می‎گوید: "من می‎خوام غذا بخورم."
"پس به چه دلیل گفتی که می‎تونی گرسنگی بکشی؟"
"من فکرم عوض شده. من حق این کار را دارم، مگر اینطور نیست؟ دیگر برده وجود نداره. بر خلاف میل نمی‎شه کسی را در جعبه حبس کرد. اگر شما من را داوطلبانه بیرون نیارید، فردا وقتی تماشاچیان اینجا را پر کرده‎اند چنان داد و فریادی به راه می‎اندازم که شما به یاد حرف‎هایم بیفتید ...!"
چارلز با عصبانیت به طرف جعبه شیشه‎ای می‎رود، مهر و موم را پاره می‎کند، در جعبه را کنار می‎زند و فریاد می‎کشد:
"بخز بیرون، حقه باز!"
هنرمند گرسنگی کش در سکوت از جعبه خارج می‎شود و بعد از لحظه‎ای می‎گوید: "مگه من میدونستم که اینطور به پایان خواهد رسید؟ من فکر می‎کردم که می‎تونم تحمل کنم! بسیار خوب تصویه حساب کنیم. برای یک روز گرسنگی کشیدن پنج روبل و برای پول ورودی ده کوپک برای هر نفر ــ رویهمرفته، چون یک روز کامل را گرسنگی نکشیدم میشه پنجاه روبل!"
صاحب تماشاخانه وحشیانه فریاد می‎کشد: "برو بیرون!"
هنرمند گرسنگی کش می‎گوید: "آقای چارلز، من چنین شوخی‎هائی را دوست ندارم. چیزی برای خوردن ندارید؟ همانطور که می‎دونید معده‎ام خالیه."
باقیمانده شام آقای چارلز که همراه افسر پلیس خورده بود هنوز بر روی میز قرار داشت. یک سوسیس، نیمه‎ای از یک غاز و پانزده تخم مرغ ... هنرمند گرسنگی کش غاز را می‎قاپد، به قطعات کوچک پاره می‎کند و در پنج دقیقه در گلویش ناپدید می‎سازد.
آقای چارلز آنجا ایستاده بود و با ترس و تعجب فراوان تماشا می‎کرد.
بعد هنرمند گرسنگی کش به سوسیس حمله می‎برد و با چند دندان زدن آن هم ناپدید می‎شود. به همین ترتیب تخم مرغ‎ها هم خورده می‎شوند.
صاحب تماشاخانه از ترس خود را روی صندلی می‎نشاند و می‎پرسد:
"همیشه انقدر زیاد غذا می‎خوری؟"
"هوم ــ همیشه، وقتی گرسنه باشم."
"و کی گرسنه هستی؟"
"همیشه."
چهره آقای چارلز می‎درخشد و می‎گوید: "عزیز من، ما قرار داد خود را پاره نخواهیم کرد، ما آن را فقط عوض می‎کنیم. من شما را بعنوان ولع‎ترین فرد جهان معرفی خواهم کرد."
هنرمند گرسنگی کش در حال جویدن می‎پرسید: "و پلاکات‎ها؟"
"من خواهم گفت که بخاطر ناآشنائی به زبان آشوری اشتباهی متوجه شدم، و شما در حقیقت یک هنرمند پر خور هستید. آیا می‎تونی در یک شب بیست و پنج نان و یک غاز سرخ شده بخوری؟
هنرمند گرسنگی کش می‎گوید: "هوم، شما می‎تونید چند سوسیس و ده تخم مرغ هم بهش اضافه کنید ..."
آقای چارلز فریاد می‎کشد "نجات دهند من!" و خود را به گردن او آویزان می‎کند. "این خیلی بیشتر از گرسنگی کشیدن توجه را به خود جلب می‎کند!"
جوان زیر لب زمزمه می‎کند: "حیف که دیر وقت است"
"چرا؟"
"وگرنه می‎شد فوری شروع به نمایش دادن کرد، درست نمی‎گم؟ وفتی آدم یک بار شغل درستی را پیدا می‎کند ..."
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 1:45  توسط سعید از برلین  | 


 
کوروسلپوف Kuroslepow به تآتر می‎رود. اما نمایش بخاطر بیماری بازیگر اصلی لغو شده بود و او بجای ساعت یازده ساعت هشت به خانه بازمی‎گردد. همسرش فوق‎العاده دوستانه با او مواجه می‎شود، اما این برای او بی تفاوت بود. او به سمت راست و چپ نگاه می‎کند و با عصبانیت می‎گوید:
"پای چه کسی زیر تخت است؟"
همسرش با خنده جواب می‎دهد: "اینها پا نیستند. اینها کفش‎های تو هستند که زیر تخت پرت کردی."
"تو مطمئنی که کفش‎های من هستند؟ بسیار خوب. من حالا یک گلوله به کف کفشم شلیک می‎کنم."
از زیر تخت صدای سرفه عجیب و غریبی به گوش می‎رسد و جوانی مانند یک تمساح از زیر تخت خارج می‎شود.
کوروسلپوف می‎گوید: "کاملاً خاکی شده‎اید. شما اصلاً که هستید؟"
مرد جوان سکوت می‎کند.
"چرا ساکتید؟ جواب بدهید! من فکر کنم که این حق را داشته باشم از شما سؤال کنم! شما یا یک دزد هستید، یا دوست خانوادگی، یا یک دیوانه!"
در این وقت مرد جوان تصمیم می‎گیرد نقش یک دیوانه را بازی کند. او سه بار به بالا می‎جهد، بر روی یک پا جست و خیز می‎کند و دست‎هایش را به اطراف می‎گشاید.
کوروسلپوف با تعجب می‎پرسد: "چکار می‎کنید؟"
"من یک پرنده‎ام. من پرواز می‎کنم."
خانم کوروسلپوف شروع به خندیدن می‎کند.
مرد جوان می‎گوید: "خنده ندارد. مسخره کردن آدم بیمار یک گناه است."
کوروسلپوف می‎گوید: "که اینطور، پس شما یک دیوانه هستید؟"
"من یک پرنده‎ام! من پرواز می‎کنم! پنجره را باز کنید و من از پنجره به بیرون پرواز خواهم کرد."
کوروسلپوف می‎گوید: "ببینید، وقتی پرنده‎ای به داخل خانه کسی وارد می‎شود او را در قفس می‎کنند. من می‎گذارم که شما را در قفس کنند. از این گذشته، شاید هم شما اصلاً دیوانه نباشید؟"
مرد جوان می‎گوید "چرا، هستم" و با ترس به چوبدستی‎ای که کوروسلپوف در دست داشت نگاه می‎کند و می‎گوید "من یک دیوانه بی خطرم."
"این را فقط یک پزشک روانشناس می‎تواند تشخیص دهد. کاتیا Katja، فوری به دارالمجانین تلفن کن، باید یک پزشک و دو خدمه بیایند. سریع!"
مرد جوان می‎گوید: "بهتره که بگذارید من به خانه بروم. من یک دیوانه بی خطرم ... از من در خانه مراقبت می‎کنند."
"نه! این برای تمام شهر یک خطر است."
آنها مدت درازی منتظر پزشک می‎مانند. مرد جوان در گوشه‎ای ایستاده بود و هر از گاهی ادای پرواز یک پرنده را در می‎آورد.
عاقبت پزشک و دو خدمه می‎آیند.
پزشک سریع می‎پرسد: "بیمار کجاست؟"
"او آنجا ایستاده است. من کمی زودتر به خانه بازگشتم و او را در زیر تخت همسرم پیدا کردم. من از او پرسیدم که چگونه زیر تخت همسرم رفته است، و او به من جواب داد: <من یک دیوانه‎ام!> آقای دکتر، او را معاینه کنید!"
دکتر نگاهی به زن جوان و مرد جوان می‎اندازد. او وضعیت را به درستی درک می‎کند و از آنجائیکه خود او در خانه همسر جوانی داشت فکر می‎کند این امکان وجود دارد که او هم بتواند یک پا در زیر تخت همسرش کشف کند. او از دست مردان جوانی که زنان متأهل را گمراه می‎کنند عصبانی بود، بویژه مجرمی که در برابرش ایستاده بود.
او با خشونت می‎گوید: "بروید به دستشوئی. من شما را معاینه خواهم کرد!"
مرد جوان در دستشوئی تصمیم می‎گیرد که نقش دیگری بازی کند. او با دست صلیبی بر سینه خود می‎کشد و به پزشک می‎گوید:
"ببین، اگه خواستی به بهشت بری منو خبر کن. من کلید بهشت رو دارم!"
دکتر می‎گوید: "پس پطرس Petrus مقدس تو هستی؟"
مرد جوان جواب می‎دهد: "درست حدس زدی"
"برای من فقط یک چیز جالبه: چطور پطرس تونست زیر تخت بره؟"
"راه‎های خدا بی پایانند!"
دکتر با عصبانیت فریاد می‎زند: "کافی‎ست! لباس دیوانه‎ها را تنش کنید و محکم ببندیدش!"
مرد جوان با رنگی پریده می‎گوید: "اجازه بدید. این چه معنی دارد؟ شما حق ندارید ..."
"شما به زودی خواهید دید که من دارای چه حقی هستم! من می‎گذارم شما را در سلول انفرادی حبس کنند ... من می‎گذارم آب سرد روی سرتان بریزند."
مرد به خود می‎گوید "باختم" و کوشش می‎کند خود را از دست خدمه‎ها رها سازد.
نبرد سختی درمی‎گیرد، خدمه‎ها برای نگاه داشتن دست‎هایش او را کتک سختی می‎زنند و دکتر با لذت آشکاری به این صحنه نگاه می‎کرد.
مرد جوان تقریباً گریه کنان می‎گوید: "دکتر، بگوئید مرا رها کنند! من می‎خواهم حقیقت را بگویم!"
"قبول! ولش کنید! حرف بزن."
"من دیوانه نیستم."
"چطور در یک خانه غریبه زیر تخت خانم رفتید؟"
"آقای دکتر! نبرد به خاطر زنده ماندن، بیکاری ــ آدم باید به هر کاری دست بزنه!"
"آیا شما دزد هستید؟"
مرد جوان با کشیدن آهی مصنوعی می‎گوید: "بله. اما این بار هیچ چیز ندزدیدم. بگذارید که من بروم."
دکتر می‎گوید: "نه. من حامی دزدها نیستم!"
او گوشی تلفن را برمی‎دار و شماره‎ای را می‎گیرد:
"الو! دوشیزه! لطفاً اداره پلیس! آقای پریستاف Pristav؟ من دکتر اورلو Orlow هستم. ما یک دزد گرفتیم. ووریانسکایا 7، خانه شماره 10. او را بازداشت کنید!"
دکتر بعد از آمدن پریستاف می‎گوید: "آقای خانه این جوان را زیر تخت همسرشان پیدا کردند. او اول نقش یک دیوانه را بازی کرد، بعد اعتراف کرد که یک سارق است."
پریستاف هم در خانه همسر جوان و زیبائی داشت. او فکر کرد: من تمام روز را مشغول خدمت کردنم و در این بین ..."
خشمی کور او را در بر می‎گیرد.
"آدم حقه باز. دزدی می‎کنی! بهت نشان خواهم داد. همدستانت کجا هستند؟ اعتراف کن، وگرنه ..."
او دستش را بلند می‎کند، و مرد جوان به گوشه‎ای پرتاب می‎شود.
"این پیش پرداخت بود. صبر کن، پسرک. در اداره پلیس باطوم لاستیکی را خواهی شناخت."
مرد جوان داد می‎زند "آقای پریستاف" و خود را جلوی پای او می‎اندازد: "این ناعادلانه است. من دزد نیستم. من یک دوست قدیمی خانم خانه‎ام. هنگامیکه من پیش او بودم، شوهرش بطور غیر منتظره به خانه بازگشت."
پریستاف می‎گوید: "نام و مشخصات."
"من وکیل هستم، سی و پنج ساله، متأهل، تا حال مرتک جرمی نشده‎ام. اجازه دارم خود را معرفی کنم؟ ــ دکتر گالکین Galkin! از آشنائی با شما خیلی خوشحالم!"
پریستاف کوتاه می‎پرسد: "شماره تلفن؟"
چنین و چنان.
پریستاف شماره را می‎گیرد. بعد می‎گوید: "منزل گالکین؟ خانم گالکین؟ ما شوهر شما را در زیر تخت خانم کوروسلپوف پیدا کردیم. ما باید با او چه بکنیم؟ آه! بسیار خوب."
او گوشی را می‎گذارد و با خوشحالی می‎گوید:
"شما باید فوری به خانه بروید."
آقای خانه در اتاق انتظار گالکین را متوقف می‎سازد.
"پس تو دوست کاتیا هستی؟ و تو می‎خواستی پرواز کنی، پرنده؟ بفرما ــ پرواز کن!" و او را به پائین پله‎ها پرت می‎کند.
او در خانه توسط زنش هم کتک می‎خورد.
گالکین آه می‎کشد و به خود می‎گوید: آیا اصلاً نیاز به این کار بود؟ اگر آدم دروغ نگوید فقط توسط یک شوهر کتک می‎خورد! آیا نگفتن حقیقت ارزشش را دارد؟ اشتباهات آدم را باهوش می‎سازند! دفعه بعد ...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:8  توسط سعید از برلین  | 

حدود هشت سال پیش، در یک روز زیبا، هنگامیکه من هنوز دستیار حسابدار به شمار می‎آمدم و در پشت دفتر کار در حال حسابرسی بودم نامه زیر بدستم رسید:

سرگی ایوانویچ Sergei Iwanowitsch عزیز!
فوراً بیائید پیش من. شاید عصبانبت شما کمتر شود اگر بدانید که من مایلم با شما بخاطر موضوعی ضروری برای آخرین بار در زندگی صحبت کنم.
دوست کوچک شما
پولینا چرکزووا Polina Tscherkesowa

ساعت حدود دوازده ظهر بود.
من فکر کردم، خدای من، این دیوانه از من چه می‎خواهد؟ باید پیش او بروم.
وقتی حسابدار خواهشم را برای مرخصی کوتاهی شنید لبانش را بهم فشرد، چهره عصبانی‎ای به خود گرفت و گفت:
"دوست عزیز، شما در این اواخر اغلب کار خود را ترک می‎کنید. بروید، اما سر ساعت یک برگردید. شما می‎دانید که ما خیلی کار داریم."
 
*
پولینا چرکزووا در آپارتمان کوچک و راحت خود به تنهائی زندگی می‎کرد.
من گفتم: "سلام. چه اتفاقی افتاده، چه کسالتی دارید؟"
او لبخند زد، با چهره‎ای رنگ پریده به من و بعد به دست‎هایش نگاه کرد و گفت:
"شما همیشه نسبت به من خوب بودید. شما می‎دانید که من بجز شما دوستی ندارم! من می‎خواستم برای آخرین بار چهره یک دوست را ببینم."
"منظور شما را نمی‎فهمم."
"من چند دقیقه بعد از رفتن شما دیگر در این جهان نخواهم بود."
من از جا پریدم و دستش را گرفتم:
"مگر دیوانه شده‎اید؟"
او سرش را تکان داد و به میز تحریر اشاره کرد.
ببینید، در آن شیشه محموله سم قرار دارد. امیدوارم که شما با من مخالفت نکنید. من به این موضوع به دقت فکر کرده‎ام."
من مرددانه فریاد زدم: "به چه دلیل؟ چه اتفاقی رخ داده است؟!"
"اتفاق خاصی نیفتاده. یکنواختی. بی‎حوصلگی. داشتن آینده‎ای بی نور! می‎دانید، ما نمی‎خواهیم آخرین ساعت زندگی‎ام را با دعوا کردن بگذرانیم. من حالا خودم را خیلی خشنود احساس می‎کنم، خیلی خوشحال."
من گفتم: "دوست عزیز، شما فقط خلق و خویتان خوش نیست. این نیز می‎گذرد. یک خانم جوان و جالب و چنین افکاری! آیا خجالت نمی‎کشید؟ ما امروز یک شب آرام را با هم خواهیم گذراند. برویم به تآتر."
او لبخند زد:
"به تآتر؟ آه، شما منو درک نمی‎کنید. حالا تآتر و انسان‎ها خیلی از من دور هستند. حالا برایم آنچه فراتر از زندگی‎ست جالب است."
من نمی‎دانستم چه باید بکنم. اگر من همه چیز را شوخی می‎انگاشتم و او را ترک می‎کردم می‎توانست واقعاً دست به این دیوانگی بزند.
با خشم فریاد زدم: "کافی‎ست! همه اینها مزخرف است!"
من به سمت میز تحریر رفتم، شیشه سم را برداشتم و از پنجره به بیرون پرتاب کردم.
او با ترس گفت: "چکار می‎کنید؟ و بعد فوری آرام گرفت:
"شما یک بچه‎اید! ده دقیقه دورتر از اینجا یک داروخانه‎ وجود دارد. من فوری سم جدیدی فراهم خواهم کرد."
"من به داروخانه خواهم رفت."
"شما نمی‎توانید به تمام داروخانه‎ها بروید. بعلاوه من یک طپانچه در جای مطمئنی مخفی کرده‎ام. حتی طناب آویزان کردن رخت هم کافی‎ست ..."
"دوست عزیز ــ بگوئید، چرا مرا به اینجا خوانده‎اید؟"
"من می‎خواستم یک بار دیگر شما را ببینم! آیا قربانی کردن یک ساعت از وقت خود بخاطر من سخت است؟ ما همیشه دوستان خوبی برای هم بودیم."
"من این اجازه را نمی‎دهم. من نخواهم رفت."
"آه، چه فرقی می‎کند اگر یک روز کمتر و یا بیشتر زندگی کنم!"
من فکر کردم که آیا بروم؟ حسابدار منتظرم است، به من فحش و لعنت می‎دهد. او مردی زن ستیز است و قصه‎های کوچک من برایش جالب نیستند. بجای یک ساعت یک ساعت و نیم گذشته است. شاید باید از دختر خواهش کنم که تا شب صبر کند؟
مرددانه گفتم: "گوش کنید، تا شب صبر کنید. ما با هم صحبت خواهیم کرد و وقت خواهد گذشت."
"و شما حوصله‎تان با همصحبتی من سر نخواهد رفت؟"
من می‎خواستم جواب دهم که ملالت مهم نیست و تنها چیز مهم این است که من حالا به دفتر برگردم، زیرا حسابدار منتظر لیست بستانکاران است. من فریاد حسابدار پیر را در روحم می‎شنیدم: تا ساعت سه باید لیست را داشته باشم. شما فقط به زن‎ها فکر می‎کنید! هنگام کار روزانه باید آدم کار کند. بعد از کار روزانه می‎توانید به زن‎ها فکر کنید!"
من دست پولینا را در دست گرفتم و گفتم: "گوش کنید، شما چنین کاری نمی‎کنید. بله؟ قبول؟ به من اطمینان بدهید! زندگی هنوز خیلی چیزهای زیبا به شما نشان خواهد داد. آیا من و شما شب خوب و راحتی را با هم خواهیم گذراند؟"
او سرش را تکان داد: چرا تا شب صبر کنیم؟"
آدم لعنتی، من فکر کردم که باید به دفتر بروم! حسابدار منتظر است. لیست باید تا ساعت سه آماده باشد. پولینا متفکر نشسته و سرش به پائین خم بود.
آیا باید بروم؟ آیا اجازه رفتن دارم؟ و بعد بار دیگر پرسیدم:
"پولینا، قول شرف بدهید که تا شب صبر می‎کنید!"
زن زیبای خانه‎دار با شانه بالا انداختن گفت: "قول شرف باید شکسته نشود. به چه دلیل قول شرف بدهم؟ به نظر می‎رسد که شما وقت ندارید. سرنوشت دوست کوچک شما برایتان بی اهمیت است. بسیار خوب، از همدیگر خداحافظی کنیم و شما بروید!"
قلبم به لرزش افتاد. نه، من نمی‎توانستم قاتل باشم، من نمی‎توانستم او را تنها بگذارم.
و دوباره صدای حسابدار در گوشم پیچید: لیست بستانکاران چه شد؟! چه کسی باید لیست را تهیه کند؟! مدیر؟! یا شاید دربان؟! اگر شما میل به کار کردن ندارید، پس چرا در این دفتر نشسته‎اید؟ بروید. شما فقط  مایه ضرر در کسب و کارید.
دو یا سه دقیقه گذشت. من برای واداشتن این دیوانه به فکر دیگری کردن باید چیزی می‎گفتم:
من پرسیدم: "آیا پریاگین را دیده‎اید؟"
"پریاگین؟ به نظر می‎رسد که به مسافرت رفته باشد."
"گفته می‎شود که با همسرش اختلاف دارد. حالا او هر روز پیش معشوقه‎اش است."
"آیا با معشوقه‎اش به سفر رفته، یا به تنهائی؟"
"نمی‎دانم. اما می‎تونم فردا بعد از کسب اطلاع به شما تلفنی خبر بدم."
"نه، برای چی فردا؟ فکر کردید که من شوخی می‎کنم؟"
من به ساعت نگاه می‎کنم. ساعت سه را نشان می‎داد. در این وقت فکر کردم:
تو تصمیم گرفته‎ای خود را مسموم کنی، و احتیاج هم نداری عجله کنی. کسی تو را سرزنش نخواهد کرد. من اما در این اتاق لعنتی نشسته‎ام و فردا از طرف حسابدارم بزرگ‎ترین توهین‎ها را خواهم شنید.
نامزد خودکشی گفت: "کسل کننده نباشید، آیا یک لیوان چای میل دارید؟ سماور هنوز داغ است. چای خیلی خوب است. اعصاب را آرام می‎سازد."
او به اتاق کناری می‎رود و فوری با دو لیوان برمی‎گردد.
در این میان افکار مختلفی به سراغم آمدند. او می‎خواهد خود را بکشد و دارد چای می‎نوشد. من اما از کارم غفلت می‎کنم! من آنقدر دیر کرده‎ام که دیگر ارزش ندارد به به دفتر برگردم. من برایم مشکل پیش خواهد آمد، و او شاید اصلاً خود را مسموم نسازد. خودکشی کار خیلی شخصی‎ای است. کسی را دعوت کردن و با او چای نوشیدن بی نزاکتی است. اگر از او خواهش کنم که موضوع را به شب واگذارد ممکن است قبول کند و من بتوانم با خیال راحت بروم. او لازم نیست که به قولش وفادار بماند! اما او مرا در موقعیتی قرار داده است که نه می‎شود او را ترک کرد و نه ماندنم فایده‎ای دارد.
من دستش را محکم فشردم و با صدائی لرزان گفتم: "پولینا، شما ظالمید. آیا هیچ به من اندیشیده‎اید؟ ببینید مرا در چه وضعیتی قرار می‎دهید! آیا فکر کرده‎اید که من با خونسردی سرم را تکان داده و خواهم گفت: <تصمیم تصمیم است.، حالا من دست شما را خواهم بوسید و بعد خواهم رفت و شما می‎توانید سم درون شیشه را بنوشید؟> نه من چنین بی عاطفه نیستم!"
"بخاطر خدا، مرا ببخشید! آیا مگر آخرین آرزوی من چنین ناعادلانه است؟ من حالا شما را دیدم، شما می‎توانید با خیال راحت و با این آگاهی بروید که آخرین دقایق زندگیم را زیبا ساختید."
در حالی که از درون در حال منفجر گشتن بودم فکر کردم چه گاو احمقی.
او سرش را به پائین خم کرد و یکی از پاهایش را روی پای دیگر انداخت، طوریکه می‎شد ساق‎های باریک و بلندش را دید.
اگر می‎خواهی بمیری پس چرا پاهایت را نشان می‎دهی؟ این غیر ضروری‎ست! نه، باید رفت، اگر هم این کار چندان ظریف به چشم نیاید.
من بلند شدم و گفتم:
"دوست عزیز، من با این اعتقاد راسخ می‎روم که شما خیلی خوب به موضوع فکر خواهید کرد. خداحافظ!"
او گفت "بدرود. صبر کنید، من می‎خواهم چیزی برای یادگاری به شما هدیه کنم. این حلقه را. این حلقه باید گاهی مرا به یاد شما اندازد."
من حلقه را به زمین انداختم، به خارج دویدم و فریاد زدم:
"مرا با حماقت خود و با انگشترتان راحت بگذارید! آیا به شما یک دوست می‎گویند؟ چنین دوستی‎ای برای من بی ارزش است."
در خیابان آرام‎تر شدم و فکر کردم:
اگر تا شب هم پیش او می‎ماندم باز بی فایده بود. اگر او بعنوان نامزد خودکشی چای می‎نوشد و پاهای بلند و کشیده‎اش را به من نشان می‎دهد، بنابراین چه احتیاجی است که من برای خودم مشکل بوجود آورم؟
اما مشکلات آمدند!
وقتی من روز بعد داخل دفتر شدم، حسابدار با خشم به من گفت: "شما می‎خواستید پس از یک ساعت برگردید و اصلاً نیامدید! بله، زن‎ها! زن‎ها! من نمی‎توانم به آدمی مثل شما در این دفتر احتیاج داشته باشم. شما چهارده روز باقی مانده را کار می‎کنید و می‎روید."
این مربوط به هشت سال پیش بود. دیروز نامه‎ای از یکی از دوستانم دریافت کردم که در آن نوشته بود:" ... آیا دوست کوچک‎مان پولینا چرکزووا نامزد جاودانه خودکشی را به خاطر می‎آوری؟ دیروز به نامزدی مردی درآمد ..."
حالا شما به من بگوئید ــ آیا آدم اجازه دارد حرف زنی را باور کند؟
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:5  توسط سعید از برلین  |