قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

امروز در حال گرگم بازی با افکارم، تونستم یکیشونو بعد از دویدنی طولانی بگیرم. می‎خواست جرزنی کنه! می‎گفت چون نگفتی «اومدم» پس قبول نیست، و باید از اول بازی کنیم! ولی من خوب یادم بود که بعد از یک دو سه گفتن تو دلم داد زدم «اومدم» برای همین هم ولش نکردم. در این گیر و دار نمی‎دونم چرا حرف پدرم یادم افتاد.
پدرم که حالا حتماً همنشین خداست و خیالش از هر جهت راحته همیشه می‎گفت: "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من". این جمله رو گاهی در حال خندیدن بیان می‎کرد، گاهی چهره‎اش کاملاً جدی بود. و من همیشه فکر می‎کردم که باید منظورش از این جمله یعنی «پسر رو پاهای خودت واستا» باشه!

و اما ترجمه کردن "جناب سروان از کوپنیک" بیست و نه روز طول کشید. موضوع داستان در حین مهم بودن اما در کمال سادگی به قلم آمده و لهجه برلینی که با آن کتاب نوشته شده است این زیبائی را کاملاً برجسته‎تر و نمایان‎تر می‎سازد.
آقای کارل تسوک‎مایر در این اثر جامعه‎ای را به نمایش می‎گذارد که در آن نوع لباس ارزش اجتماعی انسان را معین می‎سازد و دارای ارتش و پلیسی‎ست که قدرتی بیش از حد دارد. و به شرح احوال مردی می‎پردازد که در چنین اجتماعی خواهان آزادی و یک زندگی بدون دردسر است و به این خاطر دست به شیرین‎کاری شگفت‎انگیزی می‎زند که در نوع خود در جهان بی‎نظیر بوده است.
گرچه من دو قسمت از سه سهم عمرم را در برلین گذرانده‎ام، اما به یاد ندارم که تا حال کلمه‎ای برلینی صحبت کرده و یا به فکر آن هم افتاده باشم و در واقع این اولین و تنها کتاب به زبان برلینی نوشته شده‎ای‎ست که من خوانده‎ام. البته راحت خواندن چنین نوشته‎ای برای برلینی‎های اصیل هم چندان راحت نیست و گاهی معانی کلمه و یا کلماتی را نمی‎توانند درک کنند و یا ابتدا با فکر کردن به معنای آن می‎رسند، اما با این وجود، با کمی دقت در خواندن و آشنا بودن گوش با این لهجه می‎توان از خواندن این کتاب به راحتی لذت برد. امیدوارم توانسته باشم حال و هوای آن برهه از زمانی را که این ماجرا در آن اتفاق افتاده است به شما خواننده عزیز هم منتقل کنم.

این ترجمه رو به تو که گاهی نوشته‎هامو می‎خونی و به کسانی که دوستشون دارم هدیه می‎کنم و به همه عزیزانم آمدن نوروز رو تبریک می‎گم و برای تک‎تک‎تون لحظه‎هائی شیرین و شاد در ایام تعطیلات عید خواهانم.
امید که جهان مجازی‎تون با جهان حقیقی‎تون تو سال نود و یک به عقد و ازدواج هم دربیان و نه ماه بعد هم به سلامتی یک کوچلوی خیلی ناز و قشنگ براتون به دنیا بیارن.  
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 16:0  توسط سعید از برلین  | 

فویگت: این خیلی ساده‎ست. لازم نبود من به این فکر بیفتم، این فکر با پای خودش پیشم اومد.
رئیس: پس چطور به این فکر افتادین بعنوان افسر قلابی یه همچین نقشه‎ای بکشین؟
فویگت: اینو یه بچه هم می‎دونه که با کمک ارتش هر کاری بخواهی می‎تونی انجام بدی. اینو من همیشه می‎دونستم.
رئیس: و جرا درست در کوپنیک! چطور کوپنیک به فکرتون رسید؟
فویگت: کوپنیک اولین ایستگاه تو مسیر راهم بود. اما این یه اشتباه بود. چونکه تو کوپنیک اداره گذرنامه وجود نداره، اگه من اینو می‎دونستم می‎رفتم شهرداری منطقه تلتووف و نه شهرداری کوپنیک.
رئیس: پس به این ترتیب شهردار تلتووف خیلی شانس آورد.
فویگت: اما اونجا می‎تونستم پاسپورتمو بدست بیارم، بعد دیگه شما نمی‎تونستین اینجا از من پذیرائی کنین. می‎نوشد.
رئیس فویگت را تماشا می‎کند: این آقای اوبرمولر شهردار کوپنیک باید آدم خیلی احمقی باشه!
فویگت: این حرفو نزنین، آقای رئیس! او مرد ناصافی نیست. اگه شما هم جای او بودید همین کار رو با شما هم می‎کردم ــ ماهیت کار عوض نمی‎شد.
رئیس: بله، بسیار خوب. اما بگین ببینم، از کجا به این خوبی فرماندهی کردن یاد گرفتین، شما حتی کوچکترین کارهاتون هم بی نقص بوده!
فویگت: می‎دونین، آقای رئیس، این هم کار مهمی نبود، یه اونیفورم تمام کارها رو به تنهائی انجام می‎ده. و در زندان زونن‎بورگ Sonnenburg در وقت‎های آزادمون یه چیزائی برای خوندن در باره مقررات خدمت در جبهه و مقررات در ارتش به ما می‎دادن که برای من همیشه جالب بودن.
رئیس: و برای این کار چیز دیگه‎ای آماده نکردین؟ خیلی ساده تو خیابون اولین دسته نظامی رو نگهداشتین و با قطار به طرف کوپنیک روندید؟
فویگت: من اونیفورمو پوشیدم، بعد بخودم فرمون دادم  و بعد راه افتادم و نقشه رو اجرا کردم.
رئیس: باید گفت که خیلی شانس آوردین.
فویگت: این به قدرت فرماندهی مربوطه، آقای رئیس. ناپلئون گفته که داشتن شانس از اولین ضروریات یه فرمانده جبهه جنگه.
رئیس: و تو شما هم حقاً یه ناپلئون کوچک خوابیده. برایش مشروی می‎ریزد. بفزمائین بنوشین!
فویگت: ممنون، ممنون، حس می‎کنم از نوشیدن سرم کمی گرم شده. اما مزه‎اش خیلی عالیه. شراب را بو می‎کشد. انقدر خوبه که می‎تونم خیلی راحت بهش عادت کنم.
رئیس می‎خندد: باعث خوشحالیه اگه جناب سروان از ما راضی باشن.
فویگت: بله، راضی هستم. تا حالا انقدر به من تو اداره دولتی خوش نگذشته بود. تا حالا منو همیشه یا حبس می‎کردن یا بیرونم می‎انداختن.
یک پلیس کنار در: قربان، اونیفورمو آوردن.
رئیس: بیارینش تو! اونو باید ببینیم.
در حال باز کردن کارتن: اینو از کجا بدست آوردین؟
فویگت: از گرنادیراشتراسه، از لباس‎فروشی یه یهودی اینو خریدم، این اونیفورم دارائی قانونی منه!
رئیس: پس به این خاطر بعد از مصادره اون کسی خودشو بعنوان صاحب اونیفورم معرفی نکرده. این اونیفورمو حتماً مجانی خریدین، درسته؟ بعد دستش را طوری تکان می‎دهد که یعنی باید اونیفورم را دزدیده باشد.
فویگت با آرامش و وقار: آقای محترم و گرامی، من در تمام مدت عمرم هنوز از هیچ انسانی چیزی ندزدیدم. من همیشه فقط با مقامات دولتی جنگیدم.
رئیس اونیفورم را از کارتن خارج می‎کند و آن را بالا می‎گیرد: حقیقتاً! یه اونیفورم گارد سلطنتی از مغازه لباس‎دوزی در پوتسدام.  یه مرد شایسته اینو پوشیده بود.
فویگت گیلاسش را بلند می‎کند: اما با وجو کهنه بودن هنوز هم می‎شه ازش استفاده کرد، درسته؟ و به سلامتی اونیفورم می‎نوشد.
رئیس: گوش کنین، می‎خواین اونیفورمو بپوشین؟ فقط کت رو، کت کافیه! کت و کلاه ــ خیلی مایلم ببینم!
فویگت: اگه باعث سرگرمی‎تون می‎‎شه، با کمال میل. من می‎تونم یه بار دیگه بپوشمش. بدینش به من. کتش را درمی‎آورد.
رئیس با صدای آهسته به پلیس‎ها: یه عکاس، لطفاً. با صدای بلند به فویگت: اجازه دارم کمکتون کنم، جناب سروان!
فویگت: نه، ممنون، خودم می‎پوشم! او کت را می‎پوشد، دگمه‎ها را می‎بندد، کلاه را بر سر می‎گذارد.
رئیس جلوی خنده‎اش را نمی‎تواند بگیرد: این معرکه‎ست. رو به بقیه: آدم با دیدن ایشون بی اراده خبردار می‎ایسته، درست می‎گم؟
فویگت تنبلانه دستش را به لبه کلاهش می‎گذارد: متشکرم، اجازه راحت‎باش بدین.
رئیس، افسر بازرس و کمیسر در حالت ایستاده،  به خنده می‎افتند. همینطور پلیس هم لبخندی می‎زند.
فویگت کاملاً جدی: می‎بخشین، آقای رئیس، می‎تونم ازتون یه خواهش کنم؟
رئیس: البته، چه کاری می‎تونم بکنم، فقط شما دستور بدین!
فویگت: می‎تونم یه آیینه داشته باشم؟ من هنوز خودمو تو اونیفورم ندیدم.
رئیس: هنوز خودتونو ندیدن ــ این باورنکردنیه. مگه شما وقت خرید نپوشیدیش؟
فویگت: نه، جائی هم که من لباسمو با اونیفورم عوض کردم توش آیینه نبود.
رئیس: فوری یه آیینه بیارین اینجا، اون آیینه بزرگه از اتاق جارختی رو بیارین. حالا شما شگفت‎زده می‎شین!
فویگت: ولی باید قبلاً خودمو یه کم قوی بسازم. باید برای این کار خودمو آماده کنم. گیلاسش را برمی‎دارد، آنرا پر می‎کند. می‎نوشد.
رئیس چشمانش را که از خنده اشگ‎آلود شده است پاک می‎کند: آقایون محترم، این شیرین‎ترین لحظه در این مدت از سی سال خدمتمه.
پلیس با آیینه برمی‎گردد.
رئیس: بذارینش اون گوشه لطفاً! بسیار خوب، جناب سروان، حالا خودتونو تماشا کنین، حالاست که به خودتون احترام می‎ذارین!
فویگت با گیلاش شراب در دست به جلوی آیینه می‎رود. او پشتش به تماشاگران است. رئیس و بقیه به کناری می‎روند و او را تماشا می‎کنند. فویگت در ابتدا کاملاً آرام جلوی آیینه ایستاده است. بعد شانه‎هایش شروع به تکان خوردن می‎کنند، بدون آنکه  کلمه‎ای از او شنیده شود ــ بعد تمام بدنش شروع به لرزیدن و تکان خوردن می‎کند، طوری که شراب از گیلاس به بیرون پاشیده می‎شود ــ بعد او آرام خود را به سمت تماشگران برمی‎گرداند ــ می‎خندد ــ مدام خنده‎اش بلندتر می‎شود، با تمام صورتش می‎خندد، با تمام اندامش می‎خندد، با تمام وجودش می‎خندد ــ می‎خندد ــ تا اینکه از نفس می‎افتد و اشگ‎هایش جاری می‎گردد. از این خنده یک جمله فرم می‎گیرد ــ ابتدا آهسته، تقریباً نامفهوم ــ بعد بلندتر و بلندتر می‎شود، واضح‎تر، نهائی‎تر ــ عاقبت به خنده‎های تازه، بزرگ، رها و قوی همه تماشاگران تبدیل می‎شود: غیر ممکنه!!
صحنه تاریک می‎شود.
 
"خروس گفت، با ما بیا،
چیز بهتری از مرگ همه جا پیدا خواهیم کرد".
(برادران گریم، نوازندگان شهر برمر Brüder Grimm, Die Bremer Stadtmusikanten)
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 15:37  توسط سعید از برلین  | 

افسر بازرس با تندی و خشم به فویگت که بی اعتناء در بین دو نگهبان در کنار در ایستاده است: آیا می‎تونید ثابت کنین که شما جناب سروان از کوپنیک هستین؟
فویگت: نه، این کار رو نمی‎تونم بکنم. این کار رو شما باید بتونین بکنین. من که یه کارگاه آموزش دیده نیستم.
کمیسر: منقارتونو ببندین!
کمیسر اداره گذرنامه می‎خندد.
افسر بازرس: این یه گستاخی و چیزی بیش از یه بلوف نیست. شما خواهید دید که در ایستگاه شلزیشه بانهوف ــ زنگ تلفن به صدا می‎آید. او گوشی را برمی‎دارد: اینجا اتاق شماره یک. چی؟! خودشه ــ فوری، فوری به اینجا بیارین، بوسیله ماشین!! گوشی را می‎گذارد. اونیفورمو پیدا کردن!
هر سه به همدیگر ساکت نگاه می‎کنند.
کمیسر اداره گذرنامه: خوب، آیا بازم دنبال مدرک دیگه‎ای می‎گردین؟
کمیسر: ما باید اونو فوری ...
افسر بازرس: ساکت! من خودم ازش بازجوئی می‎کنم. به کمیسر اداره گذرنامه: من از شما متشکرم، همکار محترم. ممکنه لطف کنین و به رئیس ماجرا رو خبر بدین؟
کمیسر اداره گذرنامه: با کمال میل، من یه سر می‎رم بالا و ایشونو محتاطانه آماده می‎کنم. می‎رود.
کمیسر: اما طوری نگید که انگار این کار شما بوده. شما خوب می‎دونید که کاملاً اتفاقی بوده.
کمیسر اداره گذرنامه: البته، همکار محترم. من به شما بخاطر این اتفاق غیر معمولی تبریک می‎گم. می‎رود.
افسر بازرس در این بین به طرف فویگت می‎رود و با اشاره نگهبانان را بیرون می‎فرستد: خوب، دوست عزیزم، کمی جلوتر بیائین، بفرمائین بشینید و در کمال آرامش صحبت کنین، شما حتماً خیلی چیزها برای تعریف کردن برامون دارین ــ سیگار می‎کشین؟
فویگت متعجبانه: نه، ممنون.
افسر بازرس یکی از پلیس‎ها را صدا می‎زند: فوری یه نیم بطر شراب قرمز از لتستن اینستانس Letzten Instanz برامون بیارین. بگید پولشو بذارن به حساب من. سریع به برگه گزارش کمیسر اداره گذرنامه نگاه می‎کند: ویلهلم فویگت. ــ آقای فویگت، شما با معرفی کردن خودتون کار بزرگی انجام دادین، من باید قبل از هر چیز اینو بهتون بگم. وجدان و پشیمونی شما رو به برداشتن این قدم تشویق کرد، درسته؟
فویگت: نه اتفاقاً. من این کار رو فقط بخاطر پاسپورت انجام دادم. در کوپنیک اداره گذرنامه وجود نداشت. و من باید بالاخره یه پاسپورت داشته باشم.
افسر بازرس: و شما فکر می‎کنین که اینجا به شما یه پاسپورت می‎دن و بعد به شما می‎گن بفرمائین برین؟
فویگت: نه، نه، من می‎دونم، شما نمی‎ذارید من برم. اما بعد وقتی که از زندان دوباره آزاد بشم، بعد ولی دیگه نمی‎تونین از دادن پاسپورت به من خودداری کنین. اینو به من قول دادن. حالا دیگه این یه موضوع عمومی شده‎ست و همه ازش خبر دارن.
افسر بازرس سرزنده: ببین ببین. شما اما خیلی زرنگین.
آهسته به کمیسر: حرفاشو یادداشت کنین! به فویگت: اما حالا جریان پاسپورتو باید برام توضیح بدین.
فویگت: چیز مهمی برای توضیح دادن وجود نداره. خوب منم مثل همه برای اینکه دوباره یه زندگی درست و حسابی داشته باشم به یه پاسپورت احتیاج دارم. بی پاسپورتی دیگه خسته‎م کرده بود، می‎دونید.
افسر بازرس: شما چند سال عمر کردین؟
فویگت: من می‎رم تو پنجاه و هفت سال.
افسر بازرس: آها! و با این حال بخاطر یه پاسپورت یه زندانی شدن اجتناب‎ناپذیر رو به جون می‎خرین؟
فویگت: چرا که نه؟ این می‎گذره، من به این عادت دارم. اما بدون پاسپورت ول گشتن، و خود رو مخفی ساختن، و کارهای شاق کردن رو حالا دیگه نمی‎تونم انجام بدم. نه، دیگه بیشتر از این نمی‎تونم.
افسر بازرس: اما، شما که پول‎ها رو داشتین، بیشتر از چهار هزار مارک. این که پول خیلی زیادیه.
فویگت دست در جیب بغلش می‎کند و پاکتی از آن خارج می‎سازد: بفرمائین اینم پول. البته این تمام پول نیست. منم باید زندگی می‎کردم، و به یه جفت چکمه تازه احتیاج داشتم. کلاً هشتاد و سه مارک از پول‎ها برداشتم. صورت حساب هم تو پاکته.
افسر بازرس: خوب، بگین ببینم، شما که می‎تونستین با این پول‎ها به هرجا دلتون می‎خواست برین!
فویگت: و وقتی که تموم شه، بعد دوباره روز از نو و روزی از نو. بله، من می‎تونم با این پول از مرز رد بشم، اما بعد دیگه نمی‎تونم برگردم و باید بذارم تو خاک غریبه چالم کنن. نه، نه. من یه پاسپورت می‎خوام، و بعد می‎خوام آرامشمو داشته باشم.
پلیس با نیم بطر شراب قرمز می‎آید.
پلیس: جناب بازرس، درشو باز کنم؟
افسر بازرس: البته، فویگت باید کمی قدرت بگیره تا بتونه از این ترسی که داشته خارج شه.
فویگت: من اصلاً نترسیدم. من درست همینطور که العان هست تصور می‎کردم. فقط، اینکه آقایون با من اینطور دوستانه رفتار می‎کنن، به این من عادت ندارم.
افسر پلیس شریفانه: اما فویگت عزیزم، این طبیعیه، اینجا که کسی رو گاز نمی‎گیرن!
فویگت: بله، بله، می‎دونم!
افسر بازرس: بسیار خوب، بفرمائین بنوشین.
فویگت: من در اصل هیچوقت با معده خالی چیزی نمی‎نوشم.
افسر بازرس: نگهبان! یه ساندویچ ژامبون. حالا بفرمائین بنوشین، دیگه نمی‎تونه بهتون ضرر بزنه.
فویگت: خوب، باشه، من نمی‎خوام بازی رو خراب کنم. به سلامتی، آقای بازرس! و می‎نوشد.
افسر بازرس: اینطوری درسته. آیا از پول اصلاً برای تفریح کردن استفاده نکردین؟
فویگت: چرا، من تو یه مهمونخونه خوبی زندگی کردم. فقط شب اول تو کافه آشینگر خوابیدم. اونجا تا حد مرگ خسته بودم، و همینطور مثل مرده‎ها افتادم و خوابم برد.
افسر بازرس: نه، منظورم یه عرق‎خوری و تفریح درست و حسابیه، یا کارهائی که تو شهرهای بزرگ انجام می‎دن و یا یه همچین چیزهائی؟
فویگت: من از این کارا خوشم نمیاد. ــ کمی خصوصی‎تر ــ من مایلم آسایشمو داشته باشم، و آزادیمو، می‎فهمین؟
رئیس اداره آگاهی ــ یک مرد مسن و چاق ــ با عجله داخل می‎شود: کجاست؟ اوه ــ او به فویگت خیره می‎شود.
افسر بازرس: بله، جناب رئیس، این خودشه! ــ به رئیس چشمک می‎زند ــ یه مرد دوست‎داشتنی، همه چیزو کاملاً شفاف برامون تعریف می‎کنه. من برای گرم شدن گذاشتم کمی شراب براش بیارن.
رئیس: کار درستی کردین! به فویگت که مؤدبانه از جا برخاسته است: اما بفرمائین بشینین، عزیز من! بفرمائین دوباره بشینین!
فویگت: البته، اگه شما هم بشینید.
رئیس خنده‎کنان: البته، البته، ما می‎خوایم همگی با هم صحبت کنیم، مگه نه؟ بفرمائین، بنوشین!
فویگت: بله، ممنون، شراب مرغوبیه. می‎دونید، من خیلی به ندرت الکل می‎نوشم، در حقیقت من به الکل عادت ندارم.
رئیس: خوبه، مهم اینه که به دهنتون خوشمزه میاد.
فویگت: به سلامتی، آقای رئیس! بله، می‎ذارم به دهنم خوشمزه بیاد. فویگت در حال گفتن این حرف اما نمی‎خندد و ساکت و یکسان می‎ماند.
افسر بازرس آهسته به رئیس: ما همه چیزو یادداشت کردیم. ظاهراً بیماری روانی داره. با صدای بلند به فویگت: خوب، فویگت عزیزم، حالا برای آقای رئیس تعریف کنین که شما اصلاً چطور به این فکر افتادین!
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 2:49  توسط سعید از برلین  | 

صحنه بیست و یکم 
بازیگران:
کمیسر، اشتوتس Stutz مرد تحت بازجوئی، افسر بازرس، کمیسر اداره گذرنامه، فویگت، رئیس اداره آگاهی

اتاق بازجوئی در مقر پلیس برلین. یک اتاق خالی با یک میز، صندلی راحتی و چند صندلی معمولی. افسر بازپرس روی صندلی راحتی نشسته است، کمیسر در کنار میز او روی صندلی نشسته است، اشتوتس بازداشتی تحت بازجوئی، یک خلاف‎کار با سبیلی نوک تیز و به بالا تاب داده شده که حالت فردی نظامی به او می‎دهد جلوی آن دو ایستاده است.

کمیسر: بنابراین شما همچنان هرگونه ارتباط با جریان کوپنیک رو انکار میکنین؟
اشتوتس: من چیزی رو انکار نمی‎کنم. کار من نبود.
کمیسر: اما شما اقرار می‎کنین که در روز مورد نظر در کوپنیک بودین؟
اشتوتس: البته. تو کوپنیک معشوقه‎ام زندگی می‎کنه.
کمیسر: بسیار خوب. با بی‎تفاوتی مصنوعی برای غافلگیر ساختن مرد: این اونیفورم رو خیلی وقته که دارین، درسته؟
اشتوتس: آقای کمیسر، من می‎خوام یه چیزی بهتون بگم. اگه واقعاً من این کارو کرده بودم که شما نمی‎تونستین به این راحتی منو بازداشت کنین! اینطوری نه! شما نه! نه نمی‎تونستین!
کارگاه بازرس: بذارید این مرد رو ببرن، این کار فایده‎ای نداره.
کمیسر بر روی دگمه یک زنگ فشار می‎دهد، پلیسی برای بردن مرد می‎آید. پلیس و اشتوتس می‎روند.
افسر بازرس: با غافلگیر کردن این آدمای سفت و محکم که نمی‎شه کاری از پیش برد. بعلاوه او که اصلاً شباهتی با عکس منتشر شده نداره.
کمیسر: درست به همین خاطر هم مشکوک به نظرم میاد. شما می‎دونین، من از تئوری دیگه‎ای پیروی می‎کنم. کارام همش فقط یه ماسک بود. من هنوز هم روی حرفم باقی‎ام، ما باید در بین افرادی که خدمت سربازی کردن یا حتی افسرای اخراج شده تحقیق کنیم. افراد دیگه قادر به چنین کاری نیستن.
افسر بازرس: ما باید اصلاً این کارا رو بذاریم کنار، وگرنه می‎تونیم خودمونو بی آبرو کنیم.
کمیسر: نه، آقای بازرس، باهاتون مؤافق نیستم. برای من این یه مسأله حیثیتیه. وقتی حل یه چنین جریانی رو به من واگذار میکنن و من قادر به حلش نشم ــ پس برای چی کمیسر شاهنشاهی هستم؟
افسر بازرس: پادشاه چندان رغبتی هم به حل این جریان نداره. برعکس! آیا نامه محرمانه رو نخوندین؟ وقتی ماجرا رو براش تعریف کردن، او خندیده و مغرور هم شده بود! و به رئیس جمهورش گفته: ژوزف  عزیز، حالا آدم می‎تونه بفهمه که دیسیپلین یعنی چه! هیچ خلق دیگه‎ای نمی‎تونه داشتن دیسیپلین رو از ما تقلید کنه! ــ بفرمائین این هم از پادشاه.
کمیسر: پادشاه می‎تونه بخنده. اما اگه من این مسأله رو حل نکنم موقعیت شغلیم به خطر می‎افته.
در زده می‎شود. داخل شین!
سرنگهبان نفس زنان: دستگیرش کردیم! می‎بخشید، جناب بازرس، من به اطلاع می‎رسونم که ...
کمیسر از جا می‎جهد: چه کسی رو؟ جناب سروانو؟
سرنگهبان: بله جناب کمیسر. همین چند لحظه پیش در اداره گذرنامه دستگیر شد.
افسر بازرس: آخ نه. این چهلمین دستگیریه.
سرنگهبان: اما او اعتراف کرده.
افسر بازرس: دهها اعتراف ریخته رو میز. بر روی یک دسته پرونده می‎کوبد. حالا می‎تونه چند تا دیگه هم روش تلنبار بشه.
سرنگهبان: اما آدرس جائی که اونیفورمو مخفی کرده به ما داده.
کمیسر: لعنت بر شیطون! خوب، حالا کچاست؟
سرنگهبان: پائین تو اتاق بازجوئی. بیارمش اینجا؟
کمیسر: تند، سریع!!
سرنگهبان می‎رود.
افسر بازرس: امیدواری به خودتون ندین. دیگه جائی بهتر از اداره گذرنامه برای رفتن نداشت. انقدر هم که نمی‎تونه دیوونه باشه.
کمیسر ناآرام، در حال قدم زدن: چطور اصلاً به فکرشون می‎رسه ــ کار شگفت‎انگیزیه ــ این اما مربوط به حوزه حفاظتی ماست!
افسر بازرس: حوزه حفاظتی یه صدفه که توش هیچکس تا حالا هیچ مرواریدی پیدا نکرده. کرم‎های چاق رو همیشه کورها می‎گیرن ــ اداره پلیس هم دست کمی از مرغدونی نداره. اما این بار هم چیزی از توش در نمیاد.
در زده می‎شود.
کمیسر هیجان‎زده: داخل شین!!
کمیسر اداره گذارنامه داخل اتاق می‎شود، از پشت سر او دو نگهبان ویلهلم فویگت را بدون دست‎بند داخل اتاق می‎کنند. فویگت بی‎علاقه، اما ساکت و جدی نزدیک در می‎ایستد.
کمیسر اداره گذرنامه از کوپنیک تمسخرآمیز: آقایون، من جناب سروان از کوپنیک رو خدمت‎تون آوردم. شما فقط احتیاج دارین که زندانیش کنین.
کمیسر: اینو؟! پس قیافه‎تون این شکلیه! می‎شیند.
افسر بازرس: به چه دلیل می‎گین که باید همون متهم باشه؟
کمیسر اداره گذرنامه: خودش توضیح داد.
افسر بازرس می‎خندد.
کمیسر: نه، نه. خیلی بهتره که همه چیزو از اول تعریف کنین.
افسر بازرس: خوب، تعریف کنین ببینیم.
کمیسر اداره گذرنامه: بسیار خب. ساعت یازده و سی دقیقه این مرد به اداره گذرنامه اومد، درخواست کرد که با کمیسر اداره صحبت کنه . گفت که خبر مهمی رو باید به اطلاع برسونه. من اجازه دادم که داخل شه، ازش پرسیدم چی می‎خواد، و او هم توضیحاتی خیلی عجیب داد. من همه رو یادداشت کردم. از روی ورقه یادداشت می‎خواند: "او مدعیست که ویلهلم فویگت سابقه‎دار می‎باشد و خیلی فوری به یک پاسپورت احتیاج دارد. اگر قول بدهم که یک پاسپورت به او خواهم داد ــ او به صراحت گفت ــ "دیرتر" ــ، بعد او هم جناب سروان از کوپنیک رو به ما معرفی خواهد کرد".
این چیزهائی بود که یادداشت کردم. منم فکر کردم که برای به حرف درآوردنش می‎شه هر قولی به او داد.
افسر بازرس حرف او را قطع می‎کند: اما شما اجازه این کار رو نداشتین! بدون مدرک نمی‎شه کسی رو بازداشت کرد! اگه او چیزی می‎دونه، این وظیفه‎شه که اطلاع بده! برای این کار که نمی‎تونه تقاضای چیزی بکنه.
کمیسر اداره گذرنامه: بله، اما بعد تا آخر عمر هم نمی‎تونین حرفی از دهنش بکشین بیرون. اینو که ما می‎دونیم!
کمیسر: این کار مربط به حوزه ماست، چه ارتباطی با اداره گذرنامه داره!
کمیسر اداره گذرنامه: خواهش می‎کنم، من نخواستم تو حوزه اداری شما دخالتی کرده باشم، شما باید اما این مرد رو مدت‎ها پش دستگیر می‎کردین، چهارده روزه که برای خودش تو برلین آزاد می‎گرده!
افسر بازرس: به موضوع اصلی بپردازین! موضوع اصلی!
کمیسر ادار گذرنامه: بله، خوب من هم قول یک پاسپورت رو بهش دادم، من فکر کردم، اگه که پاسپورت حقش نباشه، بعد خودبخود باطل می‎شه. بعد او گفت: "خوب، پاسپورتمو دیرتر از شما می‎گیرم، حالا بازداشتم کنین، سروان از کوپنیک خود منم." او کلمه به کلمه اینا رو گفت.
افسر بازرس: چرند می‎گه، می‎خواد جلب توجه کنه. می‎خواد چند روزی تو این هوای سرد یه سقف بالا سرش داشته باشه.
کمیسر اداره گذرنامه: منم اول همین فکرو کردم. بهش گفتم شما با این قواره‎تون می‎خواین جناب سروان از کوپنیک باشین؟ پس اونیفورم معروفتون کجاست؟ ــ اونم گفت تو ایستگاه قطار شلزیشن بانهوف تو قسمت نگهداری چمدون‎ها به امانت گذاشتم و ورقه‎ای با شماره به من داد و گفت که لباس‎ها تو یه کارتن بزرگ قرار داره. منم فوری فرستادم تحقیق کنن.
کمیسر اداره گذرنامه روی یکی از صندلی‎ها می‎شیند و لبخند کنایه‎آمیزی می‎زند. خوب، حالا آقایون نظرشون در این باره چیه؟
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۰ساعت 14:6  توسط سعید از برلین  | 

صحنه بیستم
 
بازیگران:
گارسون شب‎کار، زن خدمت‎کار، مرد شیر فروش، دو دختر شیر فروش، شوفر، پسر روزنامه فروش، ویلهلم فویگت

کافه آشینگرز بیرکوئله Aschingers Bierquelle در خیابان فریدریش‎اشتراسه جدید Neuen Friedrichstraße. صبح زود. فانوس گازی خیابان هنوز روشن است، کافه آماده پذیرائی‎ست، صندلی‎ها روی میزها قرار گرفته‎اند. یک اجاق در گوشه کافه قرار دارد. بر روی دیوار بر بالای بار تابلوهای چاپ شده آویزانند که بر روی یکی از آنها نوشته شده است: "نسیه ممنوع!"، بر روی دیگری در دو ردیف یک ضرب‎المثل: "معده نمی‎تواند فقط یک آبجو را در خود تحمل کند! اگر می‎خواهی آبجو گوارا گردد، یک استکان عرق برو پشتش بالا!". بطری خالی، گیلاس‎های نشسته، دود سیگار. گارسون شیفت شب، انسانی چاق با کتی سفید و چرب و زن خدمت‎کار در حال جمع و جور کردن سرسری کافه هستند. فویگت در گوشه‎ای از کافه بر روی نیمکت باریکی که توسط میزی پوشیده شده درازکشیده خوابیده است. او لباس‎های کهنه قدیمی‎اش را بر تن دارد، مانند مرده‎ای دیده می‎شود. آدم ابتدا می‎تواند تنها چکمه‎هایش را ببیند.
گارسون بر روی یک صندلی می‎رود، زنجیر آویزان از چراغ گاز را برای بستن گاز و خاموش کردن چراغ پائین می‎کشد. نور محو صبحگاهی به داخل کافه می‎تابد.
زن مستخدم ته‎مانده‎های سیگار و بقیه کثافات را جمع می‎کند.
گارسون هنوز روی صندلی ایستاده است: از زمانی که ما اینجا رو شب‎ها بازمی‎ذاریم، اصلاً دیگه از خواب خبری نیست. هنوز آخرین چارپایه‎ها جمع نشدن که اولین درشکه‎چی میاد تو. چیزی هم که برای ارث بردن پیدا نمی‎شه. چه کسی دیگه امروزه انعام می‎ده.
زن خدمت‎کار: در حال جاروب کردن به نزدیک فویگت می‎رسد: این چشه؟
گارسون: اونو می‎تونی تو آشغالدونی بندازی. اون ولگرد رو.
زن خدمت‎کار: باید تا خرخره زهر ریخته باشه تو حلقش.
گارسون: اینجا که نه. از دیشب تا حالا افتاده اینجا. در حال نوشیدن یه آبجو کوچک و خوردن نون و کتلت خوابش برد و دیگه تا حالا بلند نشده.
زن خدمت‎کار: پس باید قبلاً خورده باشه.
گارسون: اینطوری دیده نمی‎شه. خوب یه ولگرده دیگه. من العان باقی‎مونده آبجو رو می‎ریزم تو حلقش.
زن خدمتکار: نه، نکن، شاید مریض باشه.
گارسون: پس باید بره بیمارستان. وقتی مردم بیان باید بره بیرون. در بیرون گاری‎های شیر فروشی زنگ‎زنان در حرکت‎اند، یک تراموا رد می‎شود. اوه، بازم شروع شد. آدم دلش می‎خواد وقتی خورشید طلوع می‎کنه استفراغ کنه.
یک شیر فروش با صورتی چاق و قرمز داخل می‎شود، از پشت سر او دو دختر شیر فروش با پیش‎بند داخل می‎شوند. بر روی پیراهنشان نزدیک سینه نوشته شده است: شیر تازه!
مرد شیر فروش: این شارژ اول صبح منه. بچه‎ها بیاین، من به سوسیس دعوتتون می‎کنم. می‎خواند:
"خوشبخت است،
کسی که غذائی را می‎خورد،
که برای نوشیدن مناسب نیست!"
این شعار انتخاباتی منه. مهم‎ترین چیز در زندگی یه زیر بنای درسته.
دخترها می‎خندند و می‎شینند.
گارسون یک لیوان بزرگ را برای شیر فروش پر از کنیاک می‎کند: بیا این انرژی اول صبح‎ات. خانم‎ها هم کنیاک میل دارن؟
دخترها: نه، نه، خدای من.
مرد شیر فروش: یعنی چی خدای من، خوشحال باشین که خدای مهربون می‎ذاره انگور رشد کنه: زیرا که گرم‎ترین ژاکت کنیاک کوچکه، و کسی که به موقع به فکر یه ژاکت گرم باشه، در پیری قالبش از بین نمی‎ره.
گارسون پیش فویگت می‎رود: تکون بخور! بلند شو! غذاتو که نخوردی، پول هم که ندادی! اینجا که خوابگاه نیست!
راننده: ببین، اون عموی مرده منه که پیش از پنجاه سال پیش تو آمریکا توسط گاری نامه‎بری زیر گرفته شد و ما اونو از دست دادیم! صبح بخیر، پیرمرد!
فویگت هنوز کافی نخوابیده و به خود به زحمت حرکت می‎دهد.
راننده پیش او می‎رود و برایش می‎خواند:
"بیدار شو شیر صبحگاهی
یکی خرناسه می‎کشه،
آخ، پیرمرد خسته و بیچاره،
یه پاسبان میاد،
با سرنیزه می‎زنه بهش،
طوری که نمی‎تونه دیگه بیشتر خرناسه بکشه!"
دخترها می‎خندند.
فویگت نیم‎خیز می‎شود و مانند آدم‎های بی حس می‎شیند.
راننده لیوان کنیاکش را جلوی او می‎گیرد، خودتو بساز، پسر، این کمی بیدارت می‎کنه.
فویگت سرش را تکان می‎دهد.
گارسون سرش فریاد می‎کشد: بازم چه خبره؟ می‎خواین چیزی سفارش بدین، یا برین بیرون؟!
فویگت: یه قهوه.
راننده: این با الکل مخالفه، اینو من فوری بو کشیدم، این نمی‎تونه عموی من باشه، عموی من تا حد مرگ الکل می‎نوشید.
از بیرون صدای شوفری که بلند می‎خندد و با دیگری صحبت می‎کند به گوش می‎رسد. لحظه‎ای بعد داخل کافه می‎شود، روزنامه‎ای در دست دارد.
شوفر: بچه‎ها!! بچه‎ها به این می‎گن خبر، درسته؟ مثل بمب می‎مونه! آدم از خنده می‎میره. بچه‎ها، دیگه برام نفس باقی نمونده. خنده‎کنان بر روی صندلی‎ای می‎شیند.
مرد شیر فروش: اینو منم شنیدم، نشون بده ببینم، چه خبره ــ چی نوشته، جناب سروان از ....
شوفر: کوپنیک! جناب سروان از کوپنیک، تا حالا چنین اتفاقی نیفتاده بود، اینجا خرو با بارش بردن، از خنده یقه آدم همراه با کروات جر می‎خوره! نه، نه، من تا حالا تو زندگیم انقدر نخندیده بودم!
مرد شیر فروش در این بین روزنامه را می‎خواند، او هم می‎خندد، گارسون، دخترها و زن خدمت‎کار در پشت او جمع شده‎اند و به روزنامه نگاه می‎کنند: پسر، من تعجب می‎کنم، و من تا حالا هرگز تعجب نکرده بودم! آفرین! اینطوری درسته! درسته ... حالشونو بگیر! حال خوک‎ها رو بگیر! همه رو تو شهرداری بازداشت کرده، تو یه زیرزمین زندونی کرده، شهردار رو با دستبند دور کوچه‎ها چرخونده، باید هم این کار رو می‎کرد، این حال گردن شق‎ها رو جا میاره ... پونزده سرباز رو از میدون رژه برای مأموریت با خودش می‎بره، تمام شهر رو محاصره می‎کنه ... و بعد یه سروان قلابی از کار درمیاد!!
شوفر: عجب رذلی!!
شوفر: رذل؟ پسر کاملاً باهوشی بوده، یه دانشمند بوده این مرد، یا حداقل یه آدم سیاسی، حالا باید دید که چه کارای دیگه‎ای انجام داده، تمام جهان دهنشون باز می‎مونه!! می‎شنوی؟ دوباره یه روزنامه فوق‎العاده دراومده.
یک پسربچه روزنامه فروش در بیرون رد می‎شود.
پسر روزنامه فروش: روزنامه فوق‎العاده! تازه‎ترین اخبار در باره جناب سروان از کوپنیک! روزنامه فوق‎العاده! جناب سروان از کوپنیک دستگیر نشده است! فوق‎العاده! تازه ترین خبر از تآتر! جناب سروان از کوپنیک به سمت ژنرال ارتقاء یافت! فوق‎العاده! آیا خانم شهردار شریک جرم است؟!! فوق‎العاده! تازه ترین اخبار در باره جناب سروان از کوپنیک.
شوفر: باید اینو حتماً بخونم! او با عجله خارج می‎شود.
مرد شیر فروش: صبر کن! منم میام، منم باید بخرم، نذار بره!!
دخترها به خیابان دویده‎اند، گارسون و زن خدمت‎کار پشت سرشان از کافه خارج می‎شوند. همه به دنبال پسر روزنامه فروش می‎دوند و صدایش می‎کنند، و ناپدید می‎شوند.
مرد شیر فروش روزنامه را که هنوز در دست دارد جلوی فویگت روی میز می‎کوبد: بیا، ولگرد، بخون، این بهتر از یه فنجون قهوه گرمه. پیرمرد خرفت، خندیدن رو بهت یاد ندادن، حتماً تو مدرسه هم همیشه غایب بودی! به دنبال دیگران می‎رود.
فویگت تنها می‎ماند. اول بدون حرکت به روزنامه نگاه می‎کند، اما بعد ناگهان آن را به طرف خودش می‎کشد و شروع به ‎خواندن می‎کند. چانه‎هایش بی صدا تکان می‎خورند. بعد با صدائی نیمه بلند که مدام آهسته‎تر می‎شود می‎خواند "... و ممکن است این آدم شوخ، که در باره کار امروزش تمام جهان به خنده افتاده است، حالا در امنیت باشد و از توبره غارت جالبش شادمانه و خندان لذت ببرد ..." اینا اصلاً حالیشون نیست. و سرش را به طرف بازویش خم می‎کند.
دوباره همه از بیرون با روزنامه فوق‎العادهای در دست برمی‎گردند.
از میان در باز می‎شود شنید که مرد شیر فروش در حال خواندن است.
مرد شیر فروش: برای دستگیریش جایزه تعیین کردن. بچه‎ها، دقت کنین، می‎تونین با دستگیر کردنش ثروتمند بشین. او شروع به خواندن می‎کند و بعد از هر مکث خنده دیگران بلند می‎شود. "لاغر و استخوانی ... سر کمی رو به جلو خم گشته ... شانه‎های ناراست ... چهره‎ای رنگ‎پریده و زشت ... حالتی بیمارگونه ... گونه‎های آویزان ... استخوان‎های گونه برآمده ... چشم‎های فرو رفته ... بینی استخوانی و کج ... کمی خمیده ... پاهائی از هم باز ... دست‎ها لاغر و سفید ...". بچه‎ها، اینا با مشخصات سگ مرده من یکیه. فقط پنجه‎هاش فرق داشت! صدای خنده جانانه از بیرون.
فویگت بدون حرکت نشسته است.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:38  توسط سعید از برلین  | 

فویگت: آقای شهردار، من مایل نیستم نگهبان با تفنگ سرنیزه‎دار همراهتون بفرستم. اما شما باید به من بعنوان یه نظامی قول بدید که مثل دزدها فرار نمی‎کنین؟
اوبرمولر: من به شما قول شرف می‎دم. من هرگز ...
فویگت: ممنون. کافیه.
اوبرمولر: من در موقعیت مقتضی از رفتار صحیح و دقیق‎تون تعریف خواهم کرد.
فویگت دستش را به علامت تشکر به سمت کلاهش می‎برد.
رئیس پلیس با یک سرباز داخل می‎شوند: جناب سروان، دوباره نظم کاملاً برقرار شده. افراد من اوضاع رو تحت کنترل خودشون دارن.
فویگت: ممنون. چیزی دیگه‎ای هم هست؟
رئیس پلیس: بله، می‎بخشید جناب سروان، زمان کار اداری من تموم شده، و ما فقط یه بار در هفته آب گرم تو خونه داریم، همسرم تو خونه ترتیب یه حمام کردن با آب گرم رو داده. اجازه می‎خوام، برای حمام کردن مرخص بشم.
فویگت: می‎خواین چه کار کنین؟ می‎خواین حموم کنین؟
رئیس پلیس: بله، جناب سروان. اجازه مرخصی برای حمام کردن دارم.
فویگت: بسیار خوب، اگه ضروریه و بعد بر روی شانه او می‎زند: با تقاضای مرخصیتون برای حموم کردن موافقم. می‎خندد.
رئیس پلیس جدی: متشکرم از لطفتون، جناب سروان. می‎رود.
فویگت به سربازها که نیشخند می‎زنند نگاهی می‎اندازد و آنها فوری دهانشان را می‎بندند و خبردار می‎ایستند.
روزن‎کرانتس داخل می‎شود، خدمت‎کارانه: جناب سروان، به اطلاع می‎رسونم که حساب‎رسی صندوق پول به پایان رسید. بفرمائین این هم برگ محاسبه، و اینها هم پول‎های نقدی که در صندوق بودن. پول‎ها و ورق کاغذی را روی میز قرار می‎دهد. پول‎ها در پاکت و کیسه کوچکی قرار دارند. بر ورقه کوچک کاغذی رقم 4042 مارک و 50 فنیگ نوشته شده و بوسیله نخی به کیسه کوچک آویزان است.
فویگت: ممنون. من پولارو موقتاً مصادره می‎کنم. باید ارقام صحیح باشن. من بعداً نگاهی بهشون می‎ندازم.
یک سرباز در کنار در پیدا می‎شود: جناب سروان: یکی اونجاست و چیزی می‎خواد.
فویگت در حال شمردن پول‎ها: بیارینش تو!
کومه‎نیوس داخل می‎شود: می‎بخشید، جناب سروان، من کومه‎نیوس هستم، عضو انجمن شهر. ما قبلاً جلسه داشتیم و حالا مدت‎هاست که انتظار می‎کشیم. من هیجده انجمن شورای شهر رو نمایندگی می‎کنم، ما تقریباً همگی وظایف مهمی برای انجام دادن در خارج از شهرداری هم داریم ... این به اون مربوط نمی‎شه ... بخاطر ... شهروندان ... منظورم اینه که ... این یه سوء رفتار شخصیه ... یا اینکه من اشتباه می‎کنم؟
فویگت به روزن‎کرانتس: بگین ببینم، اینجا نوشته شده 4042 مارک و 50 فنیگ! این رقم از کجا اومده؟
روزن‎کرانتس: بله، می‎بخشید جناب سروان، در اون وقت کم و با اون عجله من همه چی رو دقیق حساب کردم، اما متأسفانه باز هم بین پول نقد و ارقام مندرج در دفتر یه اختلاف 40 فنیگی وجود داشت، از شما درخواست ...
فویگت: خوبه، مانعی نداره. من خرده‎گیر نیستم. اما البته مجبورم اینو ثبت کنم. وگرنه ممکنه فکر کنن که من 40 فنیگ رو گذاشتم تو جیب خودم. و مهربانانه می‎خندد.
روزن‎کرانتس هم می‎خندد: اما، جناب سروان! اختیار دارین!
فویگت به کومه‎نیوس: پس آقایون اعضای شورای شهر پاهاشون یخ زده، آره؟ بسیار خوب، برید پائین و بهشون بگین که حالا می‎تونن برن. در هر صورت مأموریت من هم به پایان رسیده. به سرجوخه: به اعضای شورای شهر اجازه بدین برن بیرون!
کومه‎نیوس: خیلی ممنون، جناب سروان! می‎رود.
کیلیان با پالتو و کلاهخود: جناب سروان، ماشین ها آماده حرکتن، خانم شهردار هم سوار شدن.
فویگت: پس هر دو آقایون رو ببرین پائین و حرکت کنین. شما می‎دونین، بازداشتگاه جدید برلین.
کیلیان: هرچه شما دستور بدین جناب سروان! جناب سروان می‎تونن رو من حساب کنن. به اوبرمولر و روزن‎کرانتس، راه بیفتین، حرکت.
اوبرمولر و روزن‎کرانتس بازداشت و برده می‎شوند. از بیرون صدای کیلیان به گوش می‎رسد: :بجنبید! پالتوها رو بپوشین! حرکت!"
فویگت: خوب، لااقل کیلیان از کارش لذت می‎بره. یه شهردار رو نمی‎تونه هر روز بازداشت کنه و با خودش ببره. او پول‎ها را در جیب پالتو نظامی‎اش قرار می‎دهد. سرجوخه را صدا می‎زند!
سرجوخه می‎آید، خبردار می‎ایستد.
فویگت: مأموریت به اتمام رسید. نیم ساعت دیگه گروهان رو با خودتون به سمت ایستگاه راه‎آهن می‎برین، با قطار به طرف برلین می‎رونید و در بازداشت‎گاه جدید خودتونو معرفی می‎کنین و می‎گین که از کوپنیک آمدین.
سرجوخه: اطاعت، جناب سروان.
فویگت: به افرادتون بگین که کارشونو خیلی خوب انجام دادن. همه چیز خیلی مرتب انجام شد.
سرجوخه: اطاعت، جناب سروان.
فویگت: بگیرین. این هم پول برای تهیه بلیط. با بقیه پول برای همه افرادتون یه شیشه آبجو و یه سوسیس می‎خرین.
سرجوخه: ممنون، جناب سروان.
فویگت: خدانگهدار، انگشت بر لبه کلاه. می‎رود. سرجوخه و سربازها خبردار می‎ایستند.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ساعت 15:54  توسط سعید از برلین  | 

مدیر مدرسه بچه‎های کلاس (ششم ـ ب) رو که معلمشون مریض شده بود تو حیاط مدرسه دور خودش جمع کرد. جعبه کفشی رو که تو دست داشت به محصلین نشون داد و از بچه‎ها خواست که ساکت بشن، بعد در جعبه کفشو طوری برداشت که بچه‎ها فکر کردن می‎خواد باهاشون درس جانورشناسی کار کنه و کرم ابریشم و پیله‎هاشونو به اونا نشون بده!
مدیر مدرسه درجعبه رو که بلند کرد اتاق من روشن شد! پرنده‎هام از نور ناگهانی متعجب شدن و به جای اینکه به محلی که نور داخل شده نگاه کنن، متعجب و با چشم‎هائی که به اندازه چشم‎های جغد شده بود به من نگاه می‎کردن. نه تکون می‎خوردن و نه پلک میزدن! انگار منتظر بودن بهشون بگم: "خبری نیست، همه چیز روبراهه، نترسین!".
سرمو رو به بالا بلند می‎کنم، اتاقم بی سقف شده بود! و بجاش فقط آسمون آبی دیده می‎شد! نور تابیده شده تو اتاق بقدری مطبوع بود که فکر می‎کردم سایه‎های پرنده‎هام روی دیوار اتاق با هم در حال رقصیدنن.
بعد صدای مردونه مهربونی تو فضا پیچید: "انسان جونور عجیبی هم می‎تونه باشه ... بچه‎ها خوب به این جونور دقت کنین ... این جونور رو که می‎بین اونجا نشسته نمرده و زنده زنده‎ست. خوب دقت کنین متوجه می‎شین که کمی هم شبیه آدمه ... این جونور در اصل از خانواده آفتاب‎پرسته ... امکان نداره در حال حرکت ببینیدش ... تنها اختلافش با آفتاب‎پرست حرکت چشماشونه! چشم آفتاب‎پرست به هر سو می‎چرخه، اما چشمای این حیوون همیشه ساکنه و فقط وقتی خورشید می‎تابه گاهی از سر کنجکاوی چشماشو کمی به سمت چپ و کمی به سمت راست حرکت می‎ده.
من شش سال این جونور رو به همشاگردی‎هاتون نشون دادم، تو این مدت فقط شصت بار بلند شده رفته گوشه جعبه ادرار کرده، و تو شش تابستون این شش سال هم در مجموع شش بار چشماشو سه بار به سمت چپ و سه بار به سمت راست حرکت داده. دانشمندای ژاپونی معتقدن که از خانواده خرس تنبله، ولی من بیشتر حدس می‎زنم که از خانواده آفتاب‎پرستای نادر و خیلی تنبل باشه!"
 
هدفونو از گوشام درمیارم تا خوب بشنوم جریان از چه قراره که اتاقم یکهو دوباره تاریک می‎شه. اما صدا این بار بدون هدفون واضح‎تر به گوشم می‎رسید: خوب بچه‎ها حالا خیلی آروم برید خونه‎هاتون، ساکت برید که کلاسای دیگه درس دارن. درسای فرداتونو خوب انجام بدین. یکیتون هم قبل از رفتن این جعبه رو آروم ببره بذاره تو کمد دفتر.
خوب خداحافظ، تا فردا.
 
***
خیلی دلم می‎خواست روی نمره نوزدهش یه خط بکشم، از اون خط‎هائی که همه فرهنگیا می‎شناسن، بعد بجاش یک بیست خوش تیپ بذارم، زیرش هم بنویسم صد آفرین.
ولی می‎ترسیدم بعد بفهمن، ناظم بو ببره، بقیه معلما شستشون خبر دار بشه و روبروم و پشت سرم تو گوش هم پچ پچ کنن!
یکی نیست بهم بگه که خوب بذار انقدر پچ پچ کنن تا حلزونای گوششون از کار بیفته! آخه خدا رو خوش نمیاد به کار به این قشنگی بیست نداد! 
 
وقتی با دلهره نوشتن صد آفرین زیر بیست خوشگل تموم شد، برای رد گم کردن یک پرانتز کنارش باز کردم و نوشتم: (همشاگردی ناشناس تو)، بعد پرانتزو تندی بستم و از دفتر مدرسه زدم بیرون.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ساعت 2:18  توسط سعید از برلین  | 

خانم اوبرمولر در حال صحبت از راه تلفن: پس من چی می‎گم ــ بله، 518 ــ منم که همینو گفتم ــ بله، اونجا خانم یونگ‎هانزه؟ شارلوته عزیز، بله، من ماتیلده هستم، مرسی، خوبه، گوش کنین، شارلوته، شما باید برام کاری انجام بدین، نه، نه دخترای خدمت‎کار نه، ما باید مهمونی امشبو لغو کنیم، بله، خیلی ناگهانی، من عجله دارم نمی‎تونم بهتون توضیح بدم، ما باید ناگهانی به برلین بریم، من و همسرم، نمی‎دونم، می‎تونه چند روز طول بکشه ــ بله، برای کار اداری، ناگهانی، غافلگیرانه، خواهش میکنم از طرف من به خانم لوتگه و خانم کوخ و خانم کافمن تلفن کنین و بگین که امشب مهمونی برقرار نمی‎شه و عذرخواهی کنین،ــ بله، بله، کار اداری، شاید یک سفر طولانی مدت، نه، ممنون، اینکه تبریک نداره، خداحافظ، خیلی خیلی ممنون ــ گوشی را می‎گذارد: گفت که تو باید بخشدار بشی!
فویگت در این بین با گام‎های بلند به این سمت و آن سمت اتاق می‎رود، کیلیان را در حین صحبت خانم اوبرمولر به کناری می‎کشد: با من بیاین. با او خارج می‎شود.
بجز خانم و آقای اوبرمولر دو سرباز با تفنگ‎های سرنیزه‎دار در اتاق می‎مانند.
خانم اوبرمولر: اینجا چه خبره، خدای من. چطور می‎تونی همینجوری برای خودت اونجا بیکار بشینی!
اوبرمولر: چه کار باید بکنم؟ تو که خودت می‎بینی. من همه سعی خودمو کردم. من هیچ مسؤلیتی رو به گردن نمی‎گیرم.
خانم اوبرمولر: آره، تو اصلاً چیزی نمی‎دونی ــ اُسکار، این نمی‎تونه درست باشه!
اوبرمولر: درست باشه؟! فقط می‎تونه برای بد نام کردن تهمت زده باشن ــ شاید از طرف صاحبان خشک‎شوئی‎ها ــ اما نمی‎تونم فکر کنم که اونا این کار رو کرده باشن!
خانم اوبرمولر: اصلاً جناب سروان چیزی بهت نگفت؟
اوبرمولر: چه خبری می‎تونه داشته باشه! او فقط وظیفه خودشو انجام می‎ده. بهش دستور دادن و او اجرا می‎کنه.
خانم اوبرمولر به سربازهای نگهبان: این جناب سروان کیه؟  آیا از ستاده؟ یا از افسرهای دادگاه؟
سرباز با لهجه بسیار غلیظ پروس غربی ـ لهستانی: نمی‎دونم.
خانم اوبرمولر: اما اگه ایشون فرمانده شماست، پس باید بدونین که او از کجا میاد!
سرباز: نه، نمی‎دونم. ما از استخر شنای مدرسه گارد میومدیم، جناب سروان ما رو تو خیابون نگه داشت، و ما رو برای مأموریت فوری‎ای به کوپنیک آوردن. بجز این چیز دیگه‎ای نمی‎دونم.
خانم اوبرمولر به شهردار: خوب، چه برگه‎ای برای مشروعیت خودش به تو نشون داده؟
اوبرمولر: مشروعیت؟ بله، هیچ ورقه‎ای. خوب معلومه که افسره.
خانم اوبرمولر: که اینطور، و تو می‎ذاری اینجا بدون ورقه شناسائی تو رو بازداشت کنن؟ بدون برگه شناسائی، بدون دستور بازداشت؟ و اگه اشتباهی رخ داده باشه؟ نکنه که کس دیگه‎ای رو باید بازداشت کنه؟
اوبرمولر: امکان نداره. او دقیقاً می‎دونه که چکار می‎کنه.
خانم اوبرمولر: اما تو نه! متأسفانه تو نمی‎دونی چکار می‎کنی! فوری به اداره منطقه تلتوو تلفن کن، یا به بخشدار.
اوبرمولر: آره، می‎تونم واقعاً این کار رو بکنم، یعنی اینکه، اگه اصلاً اونجا از موضوع خبر داشته باشن.
خانم اوبرمولر: زیاد فکر نکن، تلفن کن!
گوشی تلفن را برمی‎دارد.
سرباز سرنیزه‎اش را به سمت تلفن می‎برد: من نمی‎تونم اجازه بدم.
خانم اوبرمولر: چه کار نمی‎تونین بکنین؟ آیا نشنیدین که جناب سروان چی گفتن، نشنیدین که گفتن من می‎تونم تلفن کنم؟
سرباز: تلفن تموم شد. نمی‎تونم اجازه بدم.
اوبرمولر: بفرما اینم از تلفن کردن.
خانم اوبرمولر گوشی را دوباره روی تلفن قرار می‎دهد: سرنیزه رو بکشین کنار، وحشتناکه، من که اصلاً کاری نمی‎کنم!
سرباز پوزخند می‎زند و سرنیزه را دوباره عقب می‎کشد.
کیلیان داخل می‎شود. خیلی مهمه.
خانم اوبرمولر: چیه، کیلیان، جناب سروان کجا هستن؟ آیا خبری بدست آوردین؟
کیلیان: من اجازه ندارم اطلاعات بدم.
اوبرمولر: یعنی چه، کیلیان، این چه نوع حرف زدنه؟! چطور به خودتون اجازه می‎دین؟
کیلیان: من دستور دارم که آقای شهردار و آقای خزانه‎دار رو بعنوان بازداشتی به برلین ببرم. من اجازه ندارم با زندانی‎ها صحبت کنم.
اوبرمولر: چی، شما باید منو ــ دوباره روی صندلی‎اش تا می‎شود.
فویگت داخل می‎شود: من دستور دادم دو ماشینی رو که درشون قفل بود مصادره کنن، شما می‎تونین برای ایجاد نشدن حساسیت تو حیاط سوار شین. کیلیان حمل و نقل رو فرماندهی می‎کنه.
اوبرمولر: جناب سروان! آیا ورقه شناسائی دارین؟ من می‎خوام که فوری ورقه شناسائی‎تونو ببینم.
فویگت با دست به یکی از سرنیزه‎ها می‎کوبد: این براتون کافی نیست! ــ خواهش می‎کنم، نگید نه! ــ لحنش دوستانه‎تر می‎شود ــ شما سربازید، شما می‎دونید که قدرت تفنگ وکالت مطلق معنی می‎ده.
اوبرمولر به همسرش: دیدی. دوباره کمرش تا می‎شود.
خانم اوبرمولر: جناب سروان، اجازه می‎دین که من همسرمو تو این سفر سخت همراهی کنم؟ من نمی‎تونم تو این حال تنهاش بذارم ــ شما که وضعشو می‎بینین.
فویگت: خواهش می‎کنم، خانم عزیز. فقط باید ازتون خواهش کنم که در برلین جلوی بازداشتگاه ماشین رو ترک کنین. من دستور دارم فقط آقای شهردار رو تحویل بدم. وگرنه امکان داره که برام ناراحتی پیش بیاد.
خانم اوبرمولر: من ازتون متشکرم. من خودمو برای رفتن آماده می‎کنم.
فویگت به کیلیان: خانم شهردار رو همراهی کنین. تعظیم می‎کند.
خانم اوبرمولر سرش را برای او مهربانانه تکان می‎دهد و به همراهی کیلیان سریع می‎رود.
  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:41  توسط سعید از برلین  | 

اوبرمولر کاملاً حیرت‎زده و با صدائی لرزان: جناب سروان، اعمال شما در مجلس بی پاسخ نخواهد ماند. من یکی از اعضای حزب مترقی ...
فویگت: برام جالب نیست. من فقط دستورات رو اجرا می‎کنم.
اوبرمولر: جناب سروان، من تسلیم قانونم. اما جریان بعداً روشن خواهد شد. چیزی که در اینجا انجام می‎شه، با مسؤلیت مستقیم شما انجام می‎گیره!
فویگت: کاملاً درسته. با مسؤلیت مستقیم من.
خوب، عاقبت پیداشون شد!!
رئیس پلیس توسط سرجوخه به داخل اتاق آورده می‎شود. یقه اونیفورمش هنوز باز است: اینکه نمی‎شه! کسی نمی‎تونه منو با سرنیزه ...
فویگت را می‎بیند و خبردار می‎ایستد.
فویگت: بگید ببینم، به چه حقی در سر خدمت می‎خوابین؟ آیا برای خوابیدن از دولت پول دریافت می‎کنین؟
رئیس پلیس: نه جناب سروان.
فویگت: منم همینو فکر می‎کنم. لباساتونو مرتب کنین.
رئیس پلیس دگمه را اشتباهی می‎گیرد، بعد سریع دگمه‎های یقه‎اش را می‌بندد: می‎بخشید، جناب سروان.
فویگت ملایم: بله، نظم و ترتیب باید باشه.
شما چی میارید؟
یک سرباز در کنار در: جناب سروان، از در ورودی خبر میدن که حداقل هزار نفر در اطراف شهرداری جمع شدن، نگهبان درخواست نیروی کمکی کرده.
فویگت: آها. به رئیس پلیس: سریع میرید به خیابون. شما اینجا فرمانده نیروی پلیس هستین. برید پائین و خیلی سریع نظم و آرامش رو برقرار کنین!
رئیس پلیس: اطاعت، جناب سروان! به سرعت می‎رود.
فویگت به اوبرمولر: آیا درخواستی دارین؟ بذارم براتون چیزی برای نوشیدن بیارن؟
اوبرمولر: نه، ممنون، من فقط مایلم ــ اگر اجازه داشته باشم ــ به همسرم خبر بدم.
فویگت: آیا خونه سازمانی دارین؟
اوبرمولر: بله، همین کنار.
فویگت به کیلیان: خانم شهردار رو بیارین اینجا. اما عجله کنین، ما زیاد اینجا نمی‎مونیم. به اوبرمولر: تا موقع انتقالتون می‎تونید با همسرتون بدون مزاحمت صحبت کنین. البته در حضور نگهبان.
اوبرمولر: خیلی ممنون، جناب سروان.
یک سرباز در کنار در پیدا می‎شود.
فویگت: دوباره چه خبر شده؟
سرباز: جناب سروان، از نگهبانی خبر رسیده که جلسه اعضای انجمن شهر تموم شده و در سالن پائین جمع شدن و می‎خوان برن بیرون.
فویگت: اعضای انجمن شهر چند نفرن؟
سرباز: هیجده نفر، جناب سروان!
فویگت: اجازه خروج داده نمی‎شه. دستورمو اگه براتون ممکنه تکرار کنین!
سرباز: اجازه خروج داده نشود، جناب سروان. عقب‎گرد می‎کند و می‎رود.
رئیس پلیس همزمان خود را به در اتاق می‎رساند: می‎بخشید، جناب سروان ــ منم نمی‎تونم برم بیرون ــ به من اجازه خارج شدن نمیدن، پس چطوری می‎تونم نظمو برقرار کنم.
فویگت سربازی را که در حال رفتن بود صدا می‎زند: ایشونو با خودتون ببرید و بذارید برن به خیابون.
سرباز و رئیس پلیس با هم می‎روند.
کیلیان در کنار در: خانم شهردار فوری میان، هنوز کاملاً لباس نپوشیده بودن.
فویگت: خوبه. بگید ببینم، چه کسی مسؤلیت بخش پاسپورت رو به عهده داره؟
کیلیان: می‎بخشید، جناب سروان ــ ما اینجا متأسفانه بخش پاسپورت نداریم. اداره مرکزی فقط مسؤل پاسپورته.
فویگت: لحظه‎ای به او خیره می‎شود: که اینطور. بله البته. من کاملاً فراموش کرده بودم. خوب، حالا این مهم نیست. و با شمشیرش به زمین می‎کوبد.
خانم شهردار با عجله وارد می‎شود: خدای من، چه اتفاقی افتاده؟ شوهر بیچاره‎ام. آخ، جناب سروان. و درمانده به فویگت نگاه می‎کند.
فویگت دست به کلاه و خیلی مؤدب: خانوم عزیز، منو خیلی می‎بخشید، من مجبورم که یکی از نامطلوب‎ترین مأموریت‎هامو انجام بدم و همسرتونو با خودم به برلین ببرم. تمام چیزهای دیگه رو همسرتون برای شما تعریف می‎کنن.
اوبرمولر: برای من کاملاً دور از فهمه ...
خانم اوبرمولر بدون آنکه به او گوش کند: بله، من اصلاً نمی‎فهمم ــ با او در برلین چه کار دارن؟!
فویگت: این از دانش من خارجه، خانم عزیز. تا جائیکه من می‎دونم مربوط به بی‎نظمی در مدیریته.
اوبرمولر: من هر مسؤلیتی رو رد می‎کنم.
خانم اوبرمولر: چی؟ این وحشتناکه! پس تا امشب نمی‎تونه به خونه برگرده؟
فویگت با لبخندی ضعیف: امکانش خیلی کمه، خانم عزیز.
خانم اوبرمولر: اما ما امشب مهمونی ترتیب دادیم، ما همه چیز رو تهیه کردیم.
فویگت: اگه اجازه داشته باشم، خانم عزیز، به شما توصیه می‎کنم که مهمونی رو لغو کنین. حالا اما اگه کاری با هم دارین انجام بدین.
خانم اوبرمولر: من باید فوری تلفن کنم!
فویگت: خواهش می‎کنم. تلفن در خدمت شماست. البته تنها برای صحبت شخصی.
خانم اوبرمولر: من ازتون متشکرم. شما خیلی دوست‎داشتنی هستین. خیلی وحشتناکه. حالا نمی‎شه کاری کرد که شوهرم نره؟
فویگت: متأسفانه نه، خانم عزیز. شما می‎دونید، وقتی یه افسر دستور می‎گیره ــ ممکنه که شخصاً از این دستور خوشش نیاد ــ اما فرد نظامی وظیفه‎اش اجرای دستوره. تعظیم می‎کند.
خانم اوبرمولر: اوه، خیلی ممنون. به طرف همسرش: تو شنیدی که جناب سروان چی گفتن. من باید به یونگ‎هاونزن Junghaunsen تلفن کنم!
اوبرمولر: برای من همه چیز کاملاً دور از فهمه ... بله، تلفن کن.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰ساعت 19:52  توسط سعید از برلین  | 

صحنه نوزدهم
 
بازیگران:
اوبرمولر شهردار، خانم اوبرمولر، روزن‎کرانتس Rosencrantz خزانه‎دار، اشتکلر Steckler پلیس بازرس، کیلیان پلیس نگهبان، کومه‎نیوس عضو انجمن شهر، یک یادداشت‎نویس، ویلهلم فویگت، سرباز پیاده‎نظام

دفتر کار شهردار. بر روی دیوار یک پرتره از بیسمارک Bismarck و یک عکس از شوپن‎هاوئر Schopenhauer آویزان است. اوبرمولر بر روی یک صندلی راحتی در پشت میز مدیریت نشسته. یک کارمند یادداشت‎نویس با قطعه کاغدی برای تندنویسی در کنار میز ایستاده.

اوبرمولر دیکته می‎کند: بنابراین نمی‎توانیم به هیچ وجه در باره این موضوع با شما موافقت شود. نوشتید؟ موافقت شود. مدیریت یک شهرداری که سهمیه اصلی آن در استخدام نیروی تازه از افراد جامعه صنعتی ـ یا نه، خطش بزنید، کلمات خارجی زیاد داره ـ از کارمندان جامعه صنعتی تشکیل شده‎اند ــ تشکیل شده‎اند ــ تنها می‎تواند بر اساس اصول سیاست‎های اجتماعی مدرن و لیبرال هدایت شود. ما در کوپنیک فاقد پادگانیم و به همین دلیل مانند بخشداری‎های دیگر که اکثرآً مراعات ادارات ارتشی را می‎کنند احتیاجی به این کار نمی‎بینیم ــ این سر و صداها چیه، بیرون چه خبره؟
کیلیان سرش را از در داخل اتاق می‎کند، با چشم‎های گشاد شده: آقای شهردار! آقای شهردار ....
اوبرمولر: این چه معنی میده؟ چطور می‎تونید بدون در زدن ...
صدای فویگت از بیرون اتاق: دو نفر جلوی در، سرجوخه با من بیاین، بقیه فعلاً تو راهر بمونن. راه رو باز کنین!
او کیلیان را از عقب به سمتی هل می‎دهد، داخل اتاق می‎شود. از داخل اتاق می‎توان دو سرباز با تفنگ سرنیزه‎دار را در کنار در دید.
اوبرمولر گنگ و آهسته خودش را از رو صندلی بلند می‎کند.
فویگت: شما شهردار کوپنیک هستین؟
اوبرمولر: بدون شک.
فویگت به مرد یادداشت‎نویس: برید بیرون.
اوبرمولر: بله، بفرمائین جریان چیه؟
فویگت دست چپ خود را به علامت ساکت کردن شهردار بلند می‎کند، بعد دوباره آن را  پائین می‎آورد و دست راست را به لبه کلاهش می‎گیرد: به دستور بالاترین مقام، اعلیحضرت پادشاه پادشاهان اعلام می‎کنم که شما بازداشتین. من دستور دارم شما رو فوری به بازداشت‎گاه جدید در برلین ببرم. خودتونو آماده کنین.
اوبرمولر رنگ‎پریده، اما تا اندازه‎ای مسلط بر خود: من نمی‎فهمم! باید اشتباهی رخ داده باشه، اصلاً به چه خاطر باید با شما بیام؟
فویگت: به چه خاطر؟ به افراد نظامی پشت سرش اشاره می‎کند: آیا این براتون کافی نیست؟
اوبرمولر: بله، اما باید دلیلی وجود داشته باشه! آیا نمی‎تونین برای من ...
فویگت: شما بعداً دلبلش را خواهید فهمید. من فقط دستور رو انجام میدم.
اوبرمولر بر روی میز می‎کوبد: اما این باورنکردنیه! من اجازه نمی‎دم که ...
فویگت: شما خدمت زیر پرچم انجام دادین؟
اوبرمولر: بله که انجام دادم، من ستوان یکم نیروی رزرو هستم.
فویگت: پس خوب می‎دونید که هر مقاومتی بی‎فایده‎ست. دستور دستوره. بعداً می‎تونید شکایت کنین.
اوبرمولر: بله، اما من کاملاً بی‎خبرم.
فویگت: متأسفم. من هم خبری ندارم. به من فقط دستور داده شده. به دو سرباز کنار در اشاره می‎کند، آنها با قدم‎های محکم داخل اتاق می‎شوند، و با تفنگ‎های سرنیزه‎دار خود در دو سمت میز می‎ایستند.
اوبرمولر مات نگاه می‎کند، عینکش را از چشم برمی‎دارد، بر پیشانیش عرق نشسته است.
فویگت به سرجوخه که پشت او ایستاده است: برین ببین رئیس پلیس تو اتاق شماره دوازده مشغول چه کاریه. به اوبرمولر: چه کسی مسؤل صندوق شهرداریه؟
اوبرمولر: خزانه‎دار روزن‎کرانتس. اما می‎خوام خواهش کنم ...
فویگت: ممنون. به کیلیان: خزانه‎دار رو بیارین اینجا.
کیلیان خدمت‎کارانه: او در اتاق جلوئی نشسته، جناب سروان! سرش را برمی‎گرداند و صدا می‎زند: آقای خزانه‎دار!! داخل شین!!
روزن‎کرانتس با یقه‎ای ایستاده و خیلی بلند، سر طاس و چالاک: در خدمتم، جناب سروان!
فویگت: شما خدمت سربازی کردین؟
روزن‎کرانتس: البته! جناب سروان! ستوان رزرو در هنگ یک ناسائو Nassau از توپ‎خانه شماره بیست و هفت اورانین Oranien.
فویگت: ممنون. متأسفانه باید شما رو هم موقتاً بازداشت کنم و به بازداشت‎گاه جدید در برلین ببرم. شما فوری دارائی‎های صندوق پول رو به طور کامل یادداشت می‎کنین، و من اونو کنترل خواهم کرد.
روزن‎کرانتس: اطاعت، جناب سروان. اما من باید برای این کار به اتاق صندوق پول‎ها برم. اجازه می‎فرمائین؟
فویگت: البته یک نگهبان شما رو همراهی می‎کنه.
اوبرمولر دوباره بر خود مسلط شده است: شما آقای خزانه‎دار، شما اصلاً چرا تسلیم می‎شین؟ شما در این اداره بدون دستور من اجازه انجام هیچ کاری ندارین! من هنوز برکنار نشدم!
روزن‎کرانتس: اما بازداشت شدین، می‎بخشید جناب سروان، من فکر کردم حداقل ...
اوبرمولر: این کار به این راحتی نیست! من درخواست آمدن یک نماینده از طرف اعلیحضرت رو می‎کنم! صندوق دولت بدون حکم اداری نمی‎تونه ...
فویگت خیلی تیز و تند: حکم اداری شهر کوپنیک من هستم! آقای شهردار خیلی ساده زندانی منند. به روزن‎کرانتس: دستورم رو انجام بدین!
روزن‎کرانتس با نگاهی شماتت‎بار به شهردار: البته، جناب سروان.
فویگت افراد پشت سرش را صدا می‎زند: یه نفر با تفنگ به همراه آقای خزانه‎دار به صندوق‎خونه می‎ره. من به شما ده دقیقه وقت می‎دم. آیا کافیه؟
روزن‎کرانتس: من عجله می‎کنم، جناب سروان.
فویگت: ممنون.
روزن‎کرانتس می‎رود.
سرجوخه در این بین دوباره برمی‎گردد.
فویگت: خوب، پیش رئیس پلیس چه خبر بود؟
سرجوخه: خوابیده، جناب سروان.
فویگت: چرا خوابیده؟ دراز کشیده؟
سرجوخه: نشسته، در پشت میز کار، جناب سروان. خیلی هم بلند خرناسه می‎کشه.
فویگت: پس بیدارش کنین. فوری بیارینش اینجا.
سرجوخه می‎رود.   
   
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:14  توسط سعید از برلین  | 

صحنه هجدهم
 
بازیگران:
 اوبرمولر شهردار، کوتس‎من Kutzmann منشی، راوو Rau عضو انجمن شهر، کومه‎نیوس Comenius عضو دیگر انجمن شهر، کیلیان Kilian پلیس، کنزدورف Kähnsdorf زن جوان رخت‎شور، وندروویتس Wendrowitz مرد کشاورز، ویلهلم فویگت، یک سرجوخه، ده مرد

طبقه همکف با پلکان در شهرداری کوپنیک. در پس‎زمینه هر دو لنگه در شهرداری رو به خیابان کاملاً بازند. در بیرون باران می‎بارد. در داخل شهرداری آرامش عمیقی برقرار است.
کیلیانِ پلیس مردی چاق و بی‎قواره، در اتاق نگهبانی روبازش در سمت راست در اصلی چمباته زده و مشغول خواندن روزنامه است.
اعضای انجمن شهر راوو و کومه‎نیوس از گوشه صحنه داخل می‎شوند. هر دو مشغول باز کردن بسته‎بندی نان صبحانه خود هستند.

کومه‎نیوس: فوری یه استراحت کوچیک برای خوردن صبحونه می‎کنیم. تا بخواد نوبت به طرح نام‎گذاری جدید خیابون برسه ساعت‎ها طول می‎کشه، و تا اون موقع هم ما صبحمونو خوردیم.
راوو: کاملاً درسته، ما می‎ریم تو زیرزمین و یه نیم لیتری شراب قرمز می‎نوشیم.
کومه‎نیوس: نه، یه بطرش هم بی‎ضرره. عجله‎ای که نداریم. شهردار هنوز نیومده.
راوو: کار امروز به شهردار ربطی نداره، اون مشغول تسبیح انداختنه که موضوع مالیات به رأی گذاشته بشه.
کومه‎نیوس در حال خوردن: چیزی هم از این راه عایدش نمی‎شه. از تو این جریان چیزی براش در نمیاد. کیلیان!
کیلیان: بله قربان؟
کومه‎نیوس: ما تو زیر زمینیم، وقتی خواستن رأی گیری کنن خبرمون کن.
کیلیان: اطاعت قربان.
کومه‎نیوس و راوو از میان دری که بالایش نوشته شده است "به طرف زیرزمین" پائین می‎روند.
کنزدورف رخت‎شور، با کتی نازک و با موهای خیس از بیرون می‎آید.
کیلیان تقریباً خشن: دوباره اینجا چکار دارین؟
زن رخت‎شور: من باید دوباره بخاطر پاسپورتم می‎آمدم، بدون پاسپورت نمی‎شه هیچ کاری کرد.
کیلیان: من تا حالا به شما سه بار نگفتم که اینجا اداره گذرنامه نیست؟
زن رخت‎شور: اما به پاسپورت احتیاج دارم.
کیلیان: این همه حماقت شایسته ارتشه! پاسپورتو می‎شه تو اداره گذرنامه گرفت، اینو نمی‎فهمین؟ اینجا شهرداریه، اینجا ما اداره گذرنامه نداریم!!
زن رخت‎شور: اما باید اونجا با تراموا برم، و انقدر وقت آزاد ندارم، و به این خاطر فکر کردم ...
کیلیان: فکر کردم!! شما نباید فکر کنین، اینو یادتون باشه! چند بار باید بخاطر شما من عصبانی بشم!
زن رخت‎شور: من گواهی محلی ندارم. من از اشپره‎والد Spreewald ...
کیلیان: پس گم شین برین اشپره‎والد! برین از اینجا بیرون!
زن رخت‎شور در حال رفتن: حالا واقعاً دیگه نمی‎دونم چکار باید بکنم. می‎رود.
کیلیان: غاز احمق. دوباره چمباته می‎زند و روزنامه می‎خواند.
در این لحظه شهردار اوبرمولر و منشی‎اش کوتس‎من در مدخل در ظاهر می‎شوند. آنها چترهایشان را می‎بندند و آنرا تکان می‎دهند.
اوبرمولر دنباله حرفش را می‎گیرد: کوتس‎من عزیز، من بر این عقیده‎ام که به هیچکس سوسیس اضافی‎ای داده نشه. چرا باید برای صاحب یک خشک‎شوئی با بخار مقرراتی تعیین بشه که نتونه برای کارگاه‎های کوچک‎تر هم معتبر باشه؟ مردم در هر صورت خیلی خوب پول کاسبی می‎کنن.
کوتس‎من: کاملاً درسته، جناب شهردار، آدم اگه فقط در نظر بگیره که شما مالیات‎پردازان عمده شهرمون رو نمایندگی می‎کنین. بعد آدم می‎تونه بگه که چنین افرادی به اصطلاح حقوق ما رو می‎پردازن. می‎خندد.
کیلیان با پیدا شدن این دو از جا می‎جهد، و خدمتکارانه چترها را می‎گیرد: جناب شهردار، چترها رو من اینجا این پائین نگه می‎دارم، وگرنه تو راه چکه می‎کنه و بعد اینجا آب راه می‎فته.
اوبرمولر: ممنون، کیلیان. اما وقت رفتن به خونه یادآوری کنین که چتر رو هم ببرم.
کیلیان: جناب شهردار چتر رو فراموش نخواهن کرد، کیلیان حواسش هست. اگه اجازه داشته باشم، ممکنه بگم که گالش‎ها رو هم در بیارین. این گالش‎ها پله‎ها رو لک می‎کنن.
اوبرمولر: بله، بله، ممنون. کیلیان گالش‎ها را از پای شهردار در می‎آورد. آقایون تو جلسه‎ان؟
کیلیان: بله، جناب شهردار، آقایون تو جلسه‎ان.
اوبرمولر: آقای کوتس‎من. شما یه نگاهی تو جلسه بندازین، نکنه دارن تسبیح می‎ندازن. شاید بعداً بخواین صورت‎ جلسه رو برام بیارین.
کوتس‎من: البته، با کمال میل.
اوبرمولر در حال رفتن رو به کوتس‌من: نه، نه، در باره خشک‎شوئی با بخار نمی‎تونم با شما همعقیده باشم. ــ روی پله‎هاــ ارفاق اضافی برای افرادی که مالیات بالاتری می‎پردازن، این یه شکاف در سیستمه. این یه قاعده کلیه، عزیز من، اصلاً قابل طرح نیست. هر دو می‎روند.
مرد کشاورز وندروویتس، یک مرد قوی با پالتوئی از جنس ماهوت نامرغوب و خیس  داخل می‎شود: بررررر! او خود را می‎تکاند. چه هوای گندی. کثافت چکمه‎اش را به زمین می‎پاشاند.
کیلیان: هی شما، دارین چکار می‎کنین، مگه نمی‎بینین بیرون جلوی در جاپائی آهنی برای پاک کردن کفش هست؟
وندروویتس: جاپائی آهنی؟ اون برای روباه‎هاست یا برای دزدای کریدور، درسته؟ می‎خندد.
کیلیان: اگه هر کی می‎خواست کثافت چکمه‎شو بیاره تو که اینجا مثل خوکدونی می‎شد.
وندروویتس: دوست عزیزم، خوکدونی یه کشاورز درست و حسابی از اتاق نشیمن شماها تمیزتره. خیال نکنین که تو خوکدونی کثافت وجود داره.
کیلیان: اینکه اونجا تمیزه یا نیست به من ربطی نداره. اینجا حالا چکار دارین؟
وندروویتس: خوب، می‎خواستم شما رو ملاقات کنم تا شما تو اون لونه کوچیک‎تون کمی سرگرمی داشته باشین. به همین خاطر با تعداد کمی از افرادم شونزده کیلومتر تو جاده روندیم.
کیلیان: شما کشاورزین؟
وندروویتس: شما هم اینو متوجه شدین؟
کیلیان: پس به اداره منطقه تلتو Teltow باید برین.
وندروویتس: من آره، ولی سیب‎زمینی‎هامو می‎فرستم به کوپنیک، و اینجا باید در باره مالیات بر درآمدم حرف بزنم. اینم ورقه ابلاغیه.
کیلیان: باشه. برین بالا.
وندروویتس: کجا برم؟ من که اینجا رو نمی‎شناسم.
کیلیان: اون روبرو رو تابلو نوشته: اتاق 3 ب.
وندروویتس به تابلو نگاه می‎کند، یک تابلوی زرد شده با علامات توضیح. نه. من از این سر درنمیارم. این درست مثل علف هرزهای باغچه همسایه‎ام می‎مونه.
کیلیان: پس یه کم به خودتون زحمت بدین و توجه کنین. خیلی راحته. طبقه دوم دست چپ، بعد مستقیم می‎رین، بعد می‎پیچین دست راست.
وندروویتس: ببینین، من تو سه هفته هم اونجا رو پیدا نمی‎کنم. آیا نمی‎تونین راه رو به من نشون بدین؟
کیلیان: من برای این کار اینجا نایستادم. من کارای دیگه‎ای هم دارم.
وندروویتس: به نظر من هم اینطور میاد. شما اینجا باید آدم کاملاً بزرگی باشین، درسته؟
کیلیان به خیابان گوش می‎سپارد، از خیابان صداهائی به گوش می‎رسد، جیغ و داد کودکان و بعد صدای گام‎های یکنواخت. بیرون چه خبره؟ بیرون انگار خبریه؟
وندروویتس: چه خبر باید باشه، نگهبانای گارد رد می‎شن.
کیلیان: گاردی‎ها که از اینجا رد نمی‎شن، این باید ...
صدای فویگت از بیرون: کمپانی ... ایست ... خبررررر ... دار! نگاه به جلو! توجه! سرنیزه‎ها ... رو ... تفنگ!
هر دستور با سر و صدا و تلق و تلوق همراه است.
کیلیان: اینجا چه خبره، انگار که جریان جدیه؟!
فویگت بعنوان افسر فرمانده داخل می‎شود، با قدم‎های سریع نظامی به سمت کیلیان می‎رود. او از جابش در اتاق نگهبانی می‎پرد و خودش را مرتب می‎کند: شما تنها نگهبان اینجائید؟
کیلیان: بله، جناب سروان.
فویگت: رئیس پلیس؟
کیلیان: در دفترشون، اتاق شماره دوازده هستن.
فویگت: شما از این لحظه به بعد تحت فرمان منید.
کیلیان: بله قربان، هرچه شما دستور بدین، جناب سروان. برم صداشون کنم؟
فویگت: فعلاً نه. آیا شهرداری بجز در جلو و در ورودی پشت ساختمون در ورودی سومی هم داره؟
کیلیان: در زیرزمین، حناب سروان، وگرنه در ورودی دیگه‎ای وجود نداره.
فویگت: خوبه. به سمت در ورودی برمی‎گردد، به سرجوخه در بیرون دستور می‎دهد. اولین نفر کنار در ورودی می‎مونه، نفر دوم در ورودی پشتی رو محافظت می‎کنه و نفر سوم در ورودی زیرزمینو. کسی بدون اجازه شخصی من نه داخل شهرداری می‎شه و نه از اینجا خارج می‎شه، وضعیت محاصره، فهمیدین؟! راه‎های ورودی بسته می‎شن. بقیه هم به دنبالم میان، سرجوخه حالا بذارین افراد داخل شن! به کیلیان: و شما اتاق شهردار رو به من نشون می‎دین.
کیلیان: اطاعت، جناب سروان!
از بیرون صدای سرجوخه به گوش می‎رسد: "به خط ... به راست راست ... حرکت!" سربازها از در ورودی داخل می‎شوند.
کیلیان تا جائی که هیکل چاقش به او اجازه می‎دهد به سرعت قدم‎هایش می‎افزاید.
فویگت: به پیش .. حرکت! سرجوخه از جلو و شش سرباز پیاده‎نظام با قدم‎های یکنواخت به دنبال او از پله‎ها بالا می‎روند.
وندروویتس مانند احمق‎ها به آنها خیره نگاه می‎کند.
در پس‎زمینه در به شدت بسته و صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰ساعت 0:15  توسط سعید از برلین  | 

صحنه هفدهم
 
بازیگران:
دو مأمور راه‎آهن، یک خدمتکار مرد، ویلهلم فویگت

برلین، ایستگاه شلزیشر بانهوف Schlesischer Bahnhof. آدم می‎تواند یک قطعه از سالن و تابلوی خروج و ورود را ببیند. در سمت راست یک دهلیز با آبریزگاه که یک ورق دست‎نوشته "مردان" بر آن چسبیده است. دو در، بر روی یکی نوشته شده است "PP"، بر روی در دیگر "WC". این در دارای یک قفل اتوماتیک است. ساعات اولیه صبح است و ایستگاه قطار از مردم خالی‎ست.
ویلهلم فویگت با کارتن در دست از میان سالن می‎آید. مستقیم به سمت مستراح می‎رود، یک فنیگ در جاقفلی در اتوماتیک "WC" می‎اندازد، در باز می‎گردد و او داخل می‎شود.
یک خدمت‎کار بیهوده و خمیازه کشان می‎گذرد.
دو مأمور راه‎آهن از کنار صحنه می‎آیند.

مأمور اولی به مرد خدمت‎کار: هنکه Henke، خبری نیست، نه؟
مرد خدمت‎کار: صبح به این زودی کسی مسافرت نمی‎کنه و می‎رود.
مأمور دومی حرفش را دنبال می‎کند: ببینین، شماها همیشه فکر می‎کنین که این یه کار تفریحی برای منه، اما این یه تفریح نیست، من دقیقاً محاسبه کردم. شبکه مرکزی اصلی راه‎آهن همین برلین خودمون در هشت مسیر اصلی از هم منشعب می‎شه. بعلاوه ما اما هجده مسیر فرعی برای ایستگاه‎های کوچک و حومه داریم. حالا کمی فکر کنین: پانزده بلوک اصلی برای بیست و شش ریل، این خیلی خیلی کمه! مدیریت به این چیزها وقتی فکر می‎کنه که اتفاقی افتاده و دیگه دیر شده باشه. اما من به شما می‎گم، آدم فقط باید ...
مأمور اولی: می‎بخشین، یه لحظه صبر کنین؛ وقتی من صبح زود بیدار می‎شم، بعد هیچوقت مؤفق نمی‎شم، اما بعداً یکدفعه تندم می‎گیره. او به سمت WC می‎رود.
مأمور دومی: مطمئناً، مطمئناً. بله من به شما می‎گم، اگه شما در این باره کمی فکر کنین، بعد خودتون متوجه موضوع می‎شین. گذشته از اینکه احترام برای سیستم الکتریکی قائلم، اما بالاخره یک اتصال ممکنه باعث اتفاقات زیادی بشه، و بعد؟ در اصل ما همیشه به نیروهای انسانی وابسته‎ایم.
مأمور اول: اشغاله. برمی‎گردد، تندتر راه می‎رود. هر دو به سمت گوشه صحنه می‎روند.
مأمور دومی: و به این خاطر عقیده دارم که باید پنج بلوک اصلی دیگه ساخته بشه، تعداد سوزن‎بان‎ها باید اضافه بشه و ساعات کاریشون کمتر بشه. وگرنه فاجعه به بار میاد. من اینو به بازرس هم گفتم، او خندید و من گفتم فکر کردین که من خاموش می‎موندم و چیزی نمی‎گفتم، پس منو خوب نمی‎شناسین! آقای بازرس. بهش گفتم آقای بازرس، اگه به جای شما رئیس جمهور راه‎آهن هم جلوم ایستاده بود باز من حرفمو بهش می‎گفتم.
آنها برای یک لحظه در آن سمت صحنه ناپدید می‎شوند، صدایشان اما هنوز به گوش می‎رسد، بعد دوباره بازمی‎گردند.
مأمور اولی: خوب، بله، ممکنه همه چیزائی که می‎گین درست باشه، اما شما هم دیگه به من فشار نیارین و تندتر می‎رود.
مأمور دومی تقریباً در حال دویدن در کنار او: من به شما فشار نمی‎ارم؟ من فشار میارم؟ من نقشه رو دقیقاً تهیه کردم. پنج بلوک اصلی دیگه، انجام این کار کاملاً راحته. برای مثال مسیرهای برلین ـ اشپانداو Spandau، برلین ـ اشتانزدورف Stahnsdorf، برلین ـ کوپنیک ..
مأمور اولی: لعنت. هنوزم اشغاله. برمی‎گردد.
مأمور دومی: برلین ـ کوپنیک، بعد مسیر جنوبی و مسر شرقی، برای این مسیرها در هر حال بودجه‎ای تعیین شده. و حالا من مایلم حقیقتاً بدونم که این چقدر قیمت برمی‎داره، این نقشه در محاسبه کل بودجه ساخت اصلاً وزنی نداره، باید فقط ...
مأمور اولی: بله، بله، شما حق دارین، بدون شک! دوباره می‎رود.
مأمور دومی: ببینین، ببینین! اما حالا گوش کنین، موضوع اصلی، مشکل پرسنل. دست او را می‎گیرد. فقط یه لحظه، کمی دقت کنین ...
مأمور اولی: حالا داره اوضاع اما کمی رنگی می‎شه. به طرف WC می‎دود، به در می‎زند. خدای من، چه کسی اون تو داره این همه وقت می‎رینه!!
در باز می‎شود.
فویگت در لباس کامل یک سروان ارتش از WC خارج می‎شود.
مأمور اولی سریع بطرز وحشتناکی خود را جمع و جور می‎کند، و ناخواسته خبردار می‎ایستد.
فویگت او را برانداز می‎کند. آرام و با اطمینان می‎پرسد: خدمت نظامی کردین؟
مأمور اولی:بله، جناب سروان.
فویگت: پس باید یاد گرفته باشین که خودتونو کنترل کنین. گجا خدمت کردین؟
مأمور اولی: نزد هنگ شش پیاده‎نظام شاهزاده یوآخیم آلبرشت Joachim Albrechگردان یک از کمپانی سوم.
فویگت: خوبه، یه لحظه صبر کنین. چند قدم به سوی سالن ایستگاه راه‎آهن برمی‎دارد و صدا می‎زند: هی، خدمت‎کار! بیاین اینجا!
مرد خدمت‎کار به سمت او می‎دود.
فویگت: اون کارتن منو از تو WC بردارین، ببرین محل نگهداری چمدان‎ها. حرکت! من بعداً میام اونجا. او دستکش به دست می‎کند.
مرد خدمت‎کار با کارتن با عجله می‎رود.
فویگت به مأمور اولی: خوب، حالا می‎تونید راحت بایستید. دفعه دیگه کمی خودتونو کنترل کنین.
مأمور اولی: بله، جناب سروان.
فویگت انگشتش را به سمت لبه کلاهش می‏برد، بعد می‎رود.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 16:35  توسط سعید از برلین  | 

مردی آتش کوچکی روشن کرده بود، از روی آن می‎پرید و می‎گفت: زردی من مال تو، سرخی تو مال من!
ملانصرالدین با پاکتی آجیل مشکل‎‎گشا در دست از آنجا می‎گذشت، این را شنید و به مرد گفت: مرد حسابی، آخه خدا رو خوش میاد نزدیک عیدی سر آتیشو کلاه می‎ذاری؟ ساده‎تر از این پیدا نکردی؟ چرا مثل دزدا از تاریکی استفاده می‎کنی زردیتو با سرخی اون بی‎چاره تاخت می‎زنی؟ این یعنی مردونگی؟ نه واقعاً این یعنی مردونگی!؟ من جای تو بودم، بجای کلاه گذاشتن سر این آتیش بی‎چاره، پیرهنمو درمیاوردم می‎نداختم توش، تا این بدبخت هم کمی گرمش بشه و تو این سرما مثل بید نلرزه!
 
***
می‎گه: قشنگم؟
می‎گم نه، خیلی قشنگ‎تر از قشنگی.
می‎گه: "اوه" و من منتظر می‎شم که قند تو دلش خوب آب بشه. دوست دارم وقتی می‎خورمش شیرینیش زیر زبونم باقی بمونه!
 
***
می‎گه: نمی‎دونم امشب چرا انقدر تاریکه، شمع روشن کنیم یا فشفشه؟
می‎گم: نه شمع لازمه نه فشفشه. دلمونو روشن کنیم کافیه!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 11:44  توسط سعید از برلین  | 

صحنه شانزدهم
 
بازیگران:
عابرین، ویلهلم فویگت

خیابان درازی با نیمکتی در پارک زانسوسی Sanssouci. با منظره قصر. خورشید ماه اکتبر. گاهی باد صدای ارگ را با خودش می‎آورد.

فویگت روی نیمکت پارک در زیر تابش خورشید نشسته است. در کنارش کلاه او و کارتن نخبندی شده قرار دارد. او راست نشسته و دست‎هایش را در بغل گرفته است و با مراقبتی خاموش عابرین را تماشا می‎کند.
دو مرد جوان از کنار صحنه ظاهر می‎شوند.
 
جوان اولی: پسر، این خیابان مستقیم و دراز همیشه منو مغرور می‎کنه.
جوان دومی: به چه دلیل؟
جوان اولی: نمی‎دونم، فکر کنم، به خاطر روح و روان انسان، اما منظورم کاملاً چیز دیگه‎ایه. به رفتن ادامه بدیم.
یک مرد سالخورده با گام‎هائی مانند مرغ پا بلندی می‎آید. با هر دو گام برداشتن می‎ایستد، سرفه نظامی‎واری می‎کند و خلط سینه‎اش را تف می‎کند.
یک مرد دیگر با ریشی سفید با او مواجه می‎شود: سلام جناب سرهنگ! دوباره اومدین بیرون؟
سرهنگ: سلام، جناب مشاور. چه باید کرد. آدم باید کمی حرکت به خودش بده.
مشاور: بله بله، پائیز قشنگیه. یک چنین پیاده‎روی کمی آدمو سالم‎تر می‎کنه.
سرهنگ تف می‎کند: اَه اَه. این برونشیت لعنتی.
مشاور: شما سیگار زیاد می‎کشید، جناب سرهنگ. آبنبات میل دارید؟
سرهنگ: نه، متشکرم. چیزهای شیرین حالمو بهم می‎زنه. من آبنبات ترش می‎خورم.
مشاور: خیلی هم عاقلانه‎ست. جناب سرهنگ، امیدوارم بزودی خوب بشید.
سرهنگ: متشکرم، متشکرم. دیگه هیچ فایده‎ای نداره، همین روزا می‎میرم. می‎رود.
مشاور: این حرفو نزنید. می‎رود.
دو دختر جوان پرستار کودک که یکی از آنها کالسکه‎ای را هل می‎دهد، دیگری در کنارش راه می‎رود و در جلوی آنها دو پسر خیلی کوچک در لباس نظامی، یکی در لباس سرباز سواره‎نظام و دیگری در لباس سواران  زرهی در حال بازی‎اند. سواره‎نظام با شمشیر کودکانه خود به شاخه‎ بوته‎ها می‎زند، کودک دیگر سوار بر اسبی چوبی چهارنعل در حال تاختن است. یک دختر کوچک با روبان مو با قدم‎های کوتاه و سریع مأیوسانه به دنبالشان می‎دود.
دختر اولی: من خیلی ساده می‎گم که مادرم مریضه، بعد می‎تونم بعد از ظهر برم بیرون. اما ساعت نه شب باید خونه باشم.
دختر دومی: این احمقانه‎ست. ساعت نه تازه جاهای خوبش شروع می‎شه.
دختر اولی: شاید بتونم بگم که نتونستم سر موقع برسم و قطار رو از دست دادم. والت‎هاری Walthari اون کثافتو برندار، اون کثافته سگه! چه کار بیمعنی‎ای کردن اسم این پسر رو والت‎هاری گذاشتن. اما وقتی والتر صداش می‎کنم، قیل و قالی به پا می‎شه.
دختر دومی: اینطورین.
دختر اولی به داخل کالسکه اشاره می‎کند: این دختر کوچولو هم اسمش فرده‎گوندیز Fredegundis هستش. هر دو می‎خندند.
والت‎هاری با میوهه‎های درخت شاه‎بلوط فویکت را بمباران می‎کند.
دختر اولی: اون آقا رو راحت بذار! پسر بی تربیت. العان میام یه کشیده بهت می‎زنم.
والت‎هاری زبانش را برای پرستار خارج می‎کند. اسب‎سوار چهار نعل در دایره‎ای فریاد زنان می‎تازد.
دختر اولی: صبر کن، من به پدرت می‎گم، بعد با شلاق مخصوص اسب تنبیه‎ات می‎کنه.
دختر دومی: من سال دیگه به یه فروشگاه مد روز می‎رم. من فعلاً در حال یادگیری‎ام.
از سمت دیگر صحنه سه افسر جوان که با هیجان در حال گفتگو هستند می‎آیند.
افسر اولی: مدرسه جنگ؟ مدرسه جنگ چرنده، همچین چیزائی رو فقط می‎شه تو تمرین‎های خدمت در جبهه جنگ یاد گرفت.
افسر دومی: گوش کنین، جناب، بخش ویژه نقشه کشی ...
افسر اول: چرنده! فقط روی کاغذه! در مواقع اضطراری کاملاً طور دیگه دیده می‎شه.
افسر سومی: منم همیشه می‎گم:  آقایون از میز سبز ... حرفش را قطع می‎کند. لعنتی! دخترا رو نگاه کنین.
هر سه آهسته می‎خندند، سرفه‎ای می‎کنند، در حال رفتن چند بار سرشان را برمی‎گردانند و بعد ناپدید می‎شوند.
دخترها هم ساکت می‎شوند، سرخ می‎شوند، یکی از آنها رویش را برمی‎گرداند، بعد به هم نگاه می‎کنند و قهقه می‎خندند.
دختر اولی: مو بوره! مو بوره با جرئت بود!
دختر دومی: نه، نه، رنگ‎پریدهه با اون اثر زخمش، اون آدم جالبی بود.
دختر اولی: نمی‎دونم تو همیشه به آدمای جالب چکار داری.
والت‎هاری به اسب‎سوار یک پشت پا می‎اندازد و او در گل و لجن می‎افتد، داد می‎کشد.
دخترها به رفتن ادامه می‎دهند، دشنام می‎دهند و هر کدام یکی از بچه‎ها را کتک می‎زند: فوری بس کنین، بچه‎های لوس، پسرای بی حیا. خیلی خوب شد. نی‎نی کوچولو، بی‎دست و پا، اندماغو، فوری بیا اینجا، من تو خونه تعریف می‎کنم، اونو صاحب‎مرده رو بده به من!
دختر اولی اسب چوبی را از دست پسر می‎کشد و آن را روی کالسکه می‎گذارد: آدم نباید اصلاً با شماها پیاده‎روی بره، شماها ارزش این کار رو ندارین.
دخترها می‎روند و دو سرباز کوچولو هم گریان در پشت سرشان، همچنین دختر کوچک هم گریه می‎کند، از درون کالسکه هم صدای جیغ می‎آید. آنها صحنه را ترک می‎کنند.
دو افسر سالخورده در لباس نظامی از همان جهت که افسران جوان آمده بودند می‎آیند.
افسر سالخورده اولی: نه، همکار محترم، بحران مراکش، و بالکان Balkan این بشکه باروت جاودانه. ــ اگه منفجر بشه، بعد ما با رزروهای جایگزین‎مون اونجائیم.
افسر سالخورده دومی: می‎بخشید، همکار محترم، شما از زمانی که می‎شناسمتون مثل قورباغه قار قور می‎کنین. این غیر ممکنه، مردم اروپا امروزه اصلاً به جنگ فکر نمی‎کنن.
افسر سالخورده اولی: همکار محترم، این یه بدبختیه که کسی به طور جدی به جنگ فکر نمی‎کنه! آدم باید به جنگ فکر کنه تا بتونه از پیشآمدش جلوگیری کنه!
افسر سالخورده دومی: محاله، جنگ دیوانگیه. نه، نه، ویلهلم پادشاه صلح باقی می‎مونه.
افسر سالخورده اولی: من به صلح اطمینان ندارم، همکار محترم. من بیشتر صدای رعد رو می‎شنوم. شما نمی‎شنوید؟ چیزی تو هوا وجود داره.
افسر سالخورده دومی: بله چیزی وجود داره ــ اسمش چیه ــ آها،  توهم.
افسر سالخورده اولی لبخند می‎زند: یک چنین چیزی، همکار محترم. یک چنین چیزی. به رفتن ادامه می‎دهند.
یک معلول جنگی لنگان، با مدال افتخار، با زحمت پیش می‎آید، به فویگت نگاه می‎کند، به طرف او می‎رود.
معلول جنگی: آها، یه معلول جنگی دیگه، درسته؟
فویگت: تقریباً یه چنین چیزی، همکار محترم. یه چنین چیزی.
معلول جنگی خنده تمسخرآمیزی می‎زند، کارتن را نشان می‎دهد: حتماً یه چیز نو توشه، درست می‎گم؟ اسباب‎کشی به خونه معلولین جنگی، آره؟ غذاش مزخرفه، می‎دونین، جعبه‎های غذای فاسد می‎دن. یا اینکه از انجمن کارمندای بازنشسته‎این؟ اونجا بهتره.
فویگت جدی: نه، نه. من مشغول انجام وظیفه‎ام.
معلول جنگی: مشغول انجام وظیفه؟ می‎خندد. بامزه‎ست، مشغول انجام وظیفه. از چنین وظیفه‎ای خوشم میاد. در حال رفتن: پیش ما همیشه غذا بده! غذای مزخرف. ــ مواظب باشین نچائین. می‎رود.
مردان جوان برمی‎گردند.
جوان اولی: برگ‎ها! افرای سرخ! خزه در پوست‎های درخت!
مرد جوان دومی دکلمه می‎کند: "ابرهای پاک آبی غیرمنتظره!"
جوان اولی: بیا! ما به طرف دریا می‎دویم! شانه دوستش را می‎گیرد، هر دو می‎دوند و ناپدید می‎شوند.
دو زن سالخورده در لباس ملی پوتسدامی، با شال‎های سیاه و کلاه ظاهر می‎شوند.
زن سالخورده اولی: خوبه آدم قبل از اینکه عصر بشه می‎تونه کمی بشینه.
زن سالخورده دومی: نیمکت اما اشغاله.
فویگت از جا بلند می‎شود، دستش را به علامت سلام نظامی به سمت شقیقه‎اش می‎برد ــ وسائلش را برمی‎دارد.
زن سالخورده اولی: اوه، شما خیلی مهربونید.
فویگت تعظیمی می‎کند و می‎رود.
زنان سالخورده روی نیمکت می‎نشینند.
زن سالخورده اولی: امروزه متأسفانه دیگه نمی‎شه در بین مردم جوون چنین آدمای با ادبی پیدا کرد.
زن سالخورده دومی: بله، بله، تربیتم تربیت قدیما.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:9  توسط سعید از برلین  | 

پرده سوم
صحنه پانزدهم
 
بازیگران:
کراکاوئر Krakauer، ویلهلم فویگت

مغازه لباس‎فروشی کراکاوئر در گرانادیر اشتراسه Grenadierstraße، محلی خفه و بدون پنجره که با انواع مختلف لباس پر شده است. پله‎هائی که به سمت خیابان می‎روند. تابلوهای نقاشی شده با این مضامین: "لباس نشان آدمیت است"، "پوشاک مردانه شیک، پالتوهای زمستانی ارزان"، "لباس‎ و ماسک، برای فروش و اجاره"، اینجا لباس‎های دست دوم با بیشترین قیمت خریداری می‎شود". کراکاوئر در پشت میز مغازه‎اش با قامت افسانه‎ای یک حاشیه‎نشین در حال معامله با ویلهلم فویگت.

کراکاوئر: می‎تونین داشته باشینش! می‎تونین داشته باشینش! یه اونیفورم نویِ نو، یه اونیفورم اصیل، یه اونیفورم فوق‎العاده زیبا. جلوی در، تو خیابون رو جالباسی آویزونه و مردم با دیدن این اونیفورم تعجب‎زده می‎شن و درخشندگیش چشمشونو می‎زنه.
فویگت: من اونو دیدم. به همین دلیل هم اومدم پائین.
کراکاوئر: زالی Sally! زا ... لی! اون اونیفورم تازه و قشنگو بیار! اونیفورم شیکیه، آقای عزیز، خیلی هم با دوومه، و اصل اصله!
فویگت: من برای یه بالماسکه لازمش دارم.
کراکاوئر: مربوط به خودتونه، آقای عزیز، مربوط به خودتونه! پیش ما در گرانادیراشتراسه می‎تونین همه چیز بخرین، کسی هم از شما نمی‎پرسه برای چه کاری لازمش دارین. زالی با اونیفورم می‎آید. خوب نگاش کنین، مثل ماه می‎درخشه، جنس‎شو امتحان کنین، پارچه گرونیه، آسترش ابریشمیه، یقه قرمز رنگ، دگمه‎های براق. معجزه نیست؟ من اینو فقط به شما می‎گم: این یه معجزه‎ست. اگه این اونیفورم می‎تونست به تنهائی قدم بزنه ــ بدون اینکه کسی اونو پوشیده باشه ــ من بهتون قول می‎دم که هر سربازی بهش سلام نظامی می‎داد، اینطور این اونیفورم اصل دیده می‎شه!
فویگت یک قدم به عقب برداشته است و با وجد به اونیفورم نگاه می‎کند. بعد رویش را برمی‎گرداند، سرش را تکان می‎دهد: مرددم، نمی‎دونم آیا بخرمش یا نه.
کراکاوئر: شما نمی‎دونین؟ من به شما یه چیزی می‎گم، من می‎دونم! من یه چیزی برای شما دارم: چیز دیگه‎ای بردارین! آیا باید حتماً بعنوان سروان شرکت کنین؟ تو بالماسکه آدم فقط می‎خواد از جشن لذت ببره. بعنوان سروان نمی‎تونین لذت ببرین، اونجا فوری همه می‎شناسنتون، بعد می‎گن: یه جناب سروان که اینطوری دیده نمی‎شه. به حرف من گوش کنین؛ یه چیز تاریخی بخرین. من قشنگ‎ترین چیزای تاریخی رو برای فروش دارم.
فویگت: نه، چیز تاریخی لازم ندارم.
کراکاوئر: آقای عزیز؛ چیزای تاریخی برای تحت تأثیر قرار دادن مردم تو بالماسکه خیلی بهتره. لباس فرماندهی، یا لباس یه جلاد از نورنبرگ، یا اونیفورم قدیمی فرانسوی زمان لوئی، همه چی تو انبار دارم. نمی‎خواین؟ باید حتماً یه سروان باشه؟ حق با شماست، همیشه حق با یه افسره. اونیفورم سواره نظام پادشاه خودمونو  ببرین، این خیلی مناسب اندام شماست! پوتسدام تو مُده، پوتسدام همیشه خیلی محبوبه! من یکشنبه به اونجا رفتم، به پوتسدام، با زالی و نامزدش له‎آ Lea. می‎خواستیم داخل قصر بشیم که نگهبان دم در گفت: شماها نمی‎تونین برین تو، فعلاً افسرها اونجا هستن و شماها مزاحمشون می‎شین، آقایون نمی‎خوان افرادی امثال شماها رو ببینن. من به خودم گفتم: مرد بیچاره تو رو چه به دیدن قصر؟ بعد آسیاب‎بادی تاریخی رو تماشا کردم، اونم قشنگه.
فویگت علاقه‎مندانه: تو پوتسدام همیشه افسر زیاده، مگه نه؟
کراکاوئر: بیشتر از اونکه بدون صبحانه خوردن بتونین تحملش کنین. خب، یه لباس خیلی قشنگ دزد دریائی چطوره، من یکی در رنگ سفید  با بادکنک‎های ارغوانی رنگ دارم، یا یه لباس مهاراجه، یا یه لباس شیک کابوئی یا یه لباس و کلاه از دوران جنگ‎های سی ساله، بدم خدمتتون؟
فویگت: نه، نه. من همون اونیفورمو برمیدارم. اونیفورمو از جارختی درمی‎آورد.
کراکاوئر: باشه قبول!! هرچی میل شماست! حق با شماست جناب سروان! یه اونیفورم افسری همیشه زیباترینه، درست می‎گم؟
فویگت: اما روی کت خیلی لکه وجود داره.
کراکاوئر: لکه؟ اینا لکه‎های شامپاین هستن، بوشون کنین، انقدر لکه‎های خوبین و هنوز بوی شامپاین می‎دن که نمی‎شه اصلاً بهشون لکه گفت، زالی، بپر یه پاکت از اون لکه‎گیرا از مغازه کمنیتسر Kemnitzer بیار، اونو برای جناب سروان رایگان حساب می‎کنیم.
فویگت با دقت یک کارشناس به اونیفورم نگاهی می‎اندازد: یکی از سردوشی‎ها یه ستاره کم داره! برای سروان بودن دو ستاره لازمه، این درجه مال ستوان یکم‎هاست. لبه‎های نشون روی سردوشی‎ها هم پیچ خوردن.
کراکاوئر: یه ستاره اضافی می‎تونین از من مجانی بگیرین، نشونه‎ها رو هم می‎ذارین تو خونه همسر جناب سروان یا دختر جوانشون کمی تمیز کنن.
فویگت: قیمتش چنده؟
کراکاوئر: قیمت؟ جناب سروان، نمی‎شه بهش قیمت گفت، این یه فرصته، این یه غافلگیر شدن دلپذیره، اینا اصلاً قیمت نیستن، برای من اینا مخارج کردنه، و برای شما هم یه نوع سرمایه‎گذاری: قیمتش یه بیست مارکی می‎شه!
فویگت اونیفورم رو روی میز می‎گذارد: نه.
کراکاوئر: هیجده مارک! هیوده مارک، جناب سروان، هیوده مارک قیمت خوبیه!
فویگت: پونزده مارک. اما باید یه اُرسی هم روش بدی، و یه کلاه و دو تا مهمیز چکمه. و همینطور یه شمشیر برای به کمر بستن.
کراکاوئر: جناب سروان! جناب سروان! یه دفعه بگین می‎خواین ورشکست و خونه خرابم کنین! دیگه چیزی نگین، من این اونیفورمو برای پونزده مارک میدم بهتون، اونم چونکه شمائین، اما برای شمشیر و برای مهمیزای چکمه‎ها باید سه مارک بدین، بعد شما یه پاکت ماده لکه‎گیری به همراه یک کارتن بسته‎بندی شده مجانی از من می‎گیرین، نبیره‎هاتون هم می‎تونن بعدها روی این نخ بسته بندی رختاشونو برای خشک شدن آویزون کنن. بهتر نیست که یه کلاهخود هم بخرین؟ برای دو مارک می‎تونین یه کلاهخود هم داشته باشین، با کلاهخود هم بد دیده نمی‎شین.
فویگت: نه. ممنون. کلاه نظامی کافیه. کلاهخود همش از رو سر آدم لیز می‎خوره. آیا یه پالتوی خاکستری نظامی هم دارین که بتونم روش بپوشم؟
کراکاوئر: در حال حاضر نداریم، اما می‎تونم فردا براتون تهیه کنم.
فویگت: اما من همین العان اونو لازم دارم. من بیشتر از این نمی‎تونم صبر کنم.
کراکاوئر: پس همین گوشه از مغازه کمنیتسر سؤال کنین، دوست کسب و کارمه. چیزائی که من ندارم کمنیتسر داره و چیزائی که او نداره من دارم، ما قرار گذاشتیم که به هر مشتری‎ای که پهلوی هم می‎فرستیم ده در صد جنس ارزون‎تر بفروشیم، یه فنیگ هم از همدیگه نمی‎گیریم. شمشیر رو هم تو کارتن بذارم؟
فویگت: نشونش بدین ببینم، علامت گارد روش هست؟
کراکاوئر: اما جناب سروان به همه چیز فکر میکنن. بفرمائین، جناب سروان: بهترین نوع نشون گارده.
فویگت: خوبه. حالا همه رو خیلی زود بذارین تو کارتن. پاکت ماده لکه‎گیری رو فراموش نکنین.
کراکاوئر با کمک زالی با عجله‎ای که به آن عادت دارد اجناس خریداری شده را در کارتن قرار می‎دهد: اطاعت، جناب سروان. طوری براتون بسته‎بندیش می‎کنم که لازم نشه اطوش کنین. ممکنه پولشو حساب کنین، جناب سروان؟
فویگت: بفرما، هیجده مارک. جنساتون اما خیلی گرونن.
کراکاوئر: ممنون، جناب سروان، اگه بازم چیزی لازم داشته باشین در خدمتیم. بهتون باید بگم که شما خرید نکردین، بلکه شما به  ارث بردین.
فویگت: که اینطور، بدین جنسا رو بیاد. و می‎خواهد برود.
کراکاوئر جلویش را سد می‎کند: چناب سروان! یه لحظه صبر کنین، جناب سروان! نمی‎خواین برای خانم جناب سروان برای بالماسکه چیزی با خودتون ببرین خونه، یه ماسک قشنگ، یه شنل ابریشمی؟
فویگت: وقتمو نگیرین! من باید برم سر خدمت! و می‎رود.
کراکاوئر: خدا نگهدار، جناب سروان، خیلی خوش بگذره، جناب سروان!!
صحنه تاریک می‎شود.
       
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 14:55  توسط سعید از برلین  | 

فویگت: واقعاً؟ و درجه گرفتن تو، آیا قانونی بود و نظم و ترتیبی داشت؟ و در باره اجازه اقامت من، آیا حق و نظم و ترتیب درش به کار رفته؟
هوپ‎رشت: ویلهلم، تو همه چیزو می‎پیچونی! تو اول دست به عمل غیر قانونی زدی، و بعد به دردسر افتادی! و بعد در باره درجه گرفتن من، باید اینطور هم باشه! من اصلاً شکایتی در این باره ندارم! تو رایشستاگ جنجال راه افتاده، بخاطر دفاع از لایحه بودجه ارتش، باید بودجه رو کسر کنن، و بعد این قانون شامل حال من هم شد، خوب اینطوریه دیگه، می‎تونه شامل حال افراد دیگه‎ای هم بشه! یک نفر در برابر کل مگه چه ارزشی داره؟! از پولی که برای یک نفر صرفه‎جوئی می‎کنن شاید بتونن یه توپ جنگی بسازن!
فویگت: و بعد جنگ شروع می‎شه ــ و بعد دوباره شامل حال تو می‎شه! بوم بوم ، بعد می‎افتی رو زمین!
هوپ‎رشت: بله، بعد می‎افتم، اگه جنگ شروع بشه! ولی می‎دونم که برای چی می‎میرم! برای زادگاه و برای میهن!!
فویگت: پسر، منم مثل تو میهن خودمو دوست دارم! مثل هر کس دیگه! اما باید بذارن توش زندگی کنم، توی این میهن!! بعد منم می‎تونم بخاطرش بمیرم، اگه که لازم باشه! مرد حسابی، پس این میهن کجاست؟ در اداره پلیس؟ یا اینجا تو این ورقه کاغذ؟! من دیگه اصلاً میهنی نمی‎بینم، با وجود این همه نواحی مختلف تو برلین!!
هوپ‎رشت: ویلهلم، من دیگه نمی‎خوام در این باره چیزی بشنوم! من دیگه اجازه شنیدن ندارم. من سربازم! و من یک کارمندم!! من با جون و روحم سرباز و کارمندم، و سر حرفم هم تا پای جون باقی می‎مونم! من می‎دونم که پیش ما قانون بالاتر از هر چیز دیگه‎ست!
فویگت: حتی بالاتر از آدم‎ها، فریدریش! بالاتر از جون و روح آدم‎ها!
هوپ‎رشت: ویلهلم، تو خدمت سربازی نکردی! و ارتش‎مونو نمی‎‎شناسی! اگه می‎دونستی که افسرهای ما چطورین، ممکنه یه جوون دله‎دزدی هم اونجا باشه، اما بقیه! بقیه مردم شایسته‎ای هستن! ما بخاطر این  مردم از میون آتش می‎گذریم، و اونها هم برای ما همین کار رو می‎کنن، اونجا همه با هم متحدن و به همدیگه کمک می‎کنن!
فویگت: فریدریش، و تمام این چیزا؟ همه اینا برای چه کسی است؟ فریدریش، چه کسی در پشت پرده ایستاده، یه خدا یا یه شیطون؟ نه، خیلی اذیتم کردن، حالا دیگه منو از خواب بیدار کردن، دیگه چرت زدن بسه، حالا من می‎خوام که همه چیزو دقیق بدونم!!
هوپ‎رشت: من برای آخرین بار بهت می‎گم: تو باید پیروی کنی! نباید عیب‎جوئی کنی! و وقتی برات مشکل پیش میاد، بعد باید دهنتو ببندی، بعد از ما هستی، بعد یه قربونی هستی! و این به قربونی شدن می‎ارزه!! بیشتر از این نمی‎تونم بگم! ویلهلم، مگه تو ندای درونی نداری؟ پسر، پس حس وظیفه‎ات کجای تو نشسته؟!
فویگت: قبلاً در گورستان، وقتی خاک روی تابوت ریخته می‎شد، اونجا شنیدم، اونجا کاملاً صداش بلند بود، آره کاملاً بلند بود.
هوپ‎رشت: کی؟ چی شنیدی؟
فویگت: ندای درونی‎مو شنیدم. اونجا برام صحبت کرد. نمی‎دونی، در این لحظه همه چیز به خودش سکوت مرگ گرفته بود. و اونجا صدا رو شنیدم. صدا گفت: مرد حسابی، هرکس تو زندگیش یک بار ریق رحمتو سرمی‎کشه، تو هم همینطور، و بعد، بعد جلوی خداـ پدر می‎ایستی که همه چیزو خلق کرده. بعد جلوش می‎ایستی و او از تو می‎پرسه: ویلهلم فویگت با زندگیت چه کار کردی؟ و من اونجا باید بگم ــ پیش‎دری بافتم. باید بگم، اینو در زندون بافتم و بعد همه روش راه رفتن. باید بگم، در پایان هم بخاطر یه کم هوا ماهی دود دادم و کالباس درست کردم و بعد تموم شد. پسر، تو اینو جلوی خدا می‎گی. اما او به تو می‎گه: برو گمشو! او می‎گه، اخراج! او می‎گه! به این خاطر بهت زندگی نبخشیدم! او خیلی آروم می‎گه! تو زندگیتو بهم بدهکاری! زندگیت کجاست؟ با زندگیت چه کردی؟ و بعد، فریدریش، و بعد بازم برای اجازه اقامتم مشکل ایجاد می‎شه.
هوپ‎رشت: ویلهلم ــ تو به نظم جهانی زخم می‎زنی. این خطاست، ویلهلم! اینو عوض نمی‎کنی، ویلهلم! خودتو عوض نمی‎کنی!!
فویگت: نمی‎خوام هم عوض کنم. این کار رو نمی‎خوام بکنم، فریدریش. این کار رو نمی‎تونم بکنم، برای این کار خیلی تنها هستم ... خیلی ترک خورده‎ام، می‎فهمی، طوری که نمی‎خوام جلوی خالقم بایستم. من نمی‎خوام بهش بدهکار بمونم، می‎فهمی؟ من باید برای زندگیم کاری کنم.
هوپ‎رشت: ویلهلم، تو با نظم جهانی می‎جنگی.
فویگت: غیر ممکنه. این دیوونگیه فریدریش، این کار رو نمی‎کنم. نه، نگران نباش. من سعی می‎کنم خودمو کمی روبراه کنم، این کار رو می‎کنم. من کاری که دیگرون می‎تونن بکنن خیلی وقته بلدم. می‎خندد.
هوپ‎رشت: ویلهلم، می‎خوای بازم چه کار کنی؟ دست به چه کاری می‎خوای بزنی، پسر! حرف دلتو بزن. ویلهلم، یادت باشه که من بهت اخطار کردم!!
فویگت در این بین بسته‎اش را برمی‎دارد، کلاهش را بر سر می‎گذارد: خیالت راحت باشه، فریدریش. تو مرد خوبی هستی. کت و شلوارتو روی صندلی آویزون کردم. ماری گرد و خاکشو می‎گیره. به طرف او می‎رود، با او دست می‎دهد، هوپ‎رشت با تردید خداحافظی می‎کند. فریدریش برای همه چیز ازت متشکرم. می‎رود.
هوپ‎رشت لبه صندلی را محکم در دست گرفته است: این آدم ــ این آدم خطرناکیه!!
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 12:0  توسط سعید از برلین  | 

فویگت: آمین.
هوپ‎رشت: یعنی چی؟
فویگت دوستانه، بدون استهزاء: آمین رو فراموش کرده بودی. چنین جملاتی همیشه با آمین به پایان می‎رسن. کشیش توی گورستان هم کاملاً شبیه چیزهائی که تو گفتی می‎گفت.
هوپ‎رشت: من نمی‎فهمم تو چی می‎گی.
فویگت: ضروری هم نیست. خودتو ناراحت نکن. من حالا لباسمو می‎پوشم و بعد می‎رم.
هوپ‎رشت: کجا می‎خوای بری؟
فویگت: شانه‎هایش را بالا می‎اندازد.
هوپ‎رشت: کجا، ویلهلم؟ نکنه می‎خوای از اینجا بری؟
فویگت: دست من نیست. باید از اینجا برم.
هوپ‎رشت یک قدم به سوی او برمی‎دارد.
فویگت با حرکتی تقریباً دفاعی نامه را از جیب درمی‎آورد و بر روی میز می‎اندازد: بخونش.
هوپ‎رشت می‎خواند: اخراج. خدای من، ویلهلم، اعتراض نکردی؟
فویگت: دو بار جواب منفی شنیدم.  بار اول اصلاً علاقه‎ای به گوش دادن نداشتن و بار دوم هم وقت نداشتن.
هوپ‎رشت درمانده: خوب، حالا کجا می‎خوای بری، ویلهلم؟
فویگت طور عجیبی می‎خندد: هیچ جا.
هوپ‎رشت: هی، تو که قصد نداری دوباره دیوونه بازی دربیاری!!
فویگت: غیر ممکنه. دیوونه بازی، غیر ممکنه. داره کم کم تازه چشمام باز می‎شه.
هوپ‎رشت: تو باید البته سعی کنی در ناحیه دیگه‎ای اجازه اقامت یا اینکه از اداره محلی‎ات یه پاسپورت بگیری.
فویگت: ممنون. اینو می‎دونم.
هوپ‎رشت: خب، پس خوبه، حالا می‎خوای چکار کنی؟!
فویگت: تو نگران نباش. مهم نیست. دوباره آهسته می‎خندد.
هوپ‎رشت: چرا هی می‎خندی! جریان جدیه!
فویگت: آخه برام خنده‎ داره، بجای اینکه به تو درجه بدن به من درجه دادن. هرکی به سهمش می‎رسه. درسته؟
هوپ‎رشت: ساکت باش!! ویلهلم، تو اشتباه فکر می‎کنی! اگه اینطوریه، باید دلایل بخصوصی داشته باشه، اما چیزی که برای تو پیش اومده غم‎انگیزه!
فویگت: غم‎انگیزه؟ نه. نه جای خوشبختی داره و نه جای بدبختی. این یه ناحقی کامله. اما به این خاطر خودتو عصبانی نکن، فریدریش. تو جهان ناحقی‎های بیشتری وجود داره، ناحقی‎های خوب رشد کرده. اینو باید آدم بدونه. من حالا اینو می‎دونم.
هوپ‎رشت: تو هیچ چیز نمی‎دونی! بدشانسی آوردی! جریان اینه! اگه اینطوری باشه که تو می‎گی، نباید دیگه ایمان و وفاداری تو جهان باشه! ویلهلم، اینطوری اجازه نداری از اینجا بری. اینطوری نمی‎تونی یه قدم جلو بذاری. تو باید این چیزا رو مثل یه مرد تحمل کنی.
فویگت: تحمل کنم. فریدریش، من به این کار عادت دارم. اصلاً برام مهم نیست. من یه قوز خیلی پهن دارم و می‎شه خیلی بار روش گذاشت. اما به کجا باید این بار رو با خودم حمل کنم، فریدریش! سؤال اینه! کجا باید با این بار رفت! من اجازه اقامت ندارم، برای من محلی تو جهان وجود نداره، فوقش می‎تونم برم تو هوا، درسته؟
هوپ‎رشت: تو هوا نه، ویلهلم! برگرد روی زمین، مرد حسابی!
ما دارای دولتیم و توی نظم و قانون زندگی می‎کنیم. تو نمی‎تونی خودتو خارج از این مجموعه تصور کنی، تو این اجازه رو نداری! هرچقدر هم که سخت باشه، باید که از این قانون تبعیت کنی!
فویگت: از چی تبعیت کنم؟ از دولت؟ از نظم و ترتیب؟ بدون اجازه اقامت؟ و بدون پاسپورت؟
هوپ‎رشت: بالاخره یه روز می‎گیری! و بعد دوباره خودتو داخل مجموعه احساس می‎کنی!
فویگت: که اینطور، و بعد وقتی چنین احساسی داشتم بعد چه کار می‎کنم؟ این چه کمکی به من می‎کنه؟ از این راه مدت‎ها طول می‎کشه تا منو آدم به حساب بیارن!
هوپ‎رشت: تو فقط وقتی یه انسانی که خودتو برای یه نظم و ترتیب انسانی آماده بسازی! وگرنه که یه ساس هم زندگی می‎کنه!
فویگت: درسته! ساس هم زندگی می‎کنه، فریدریش! و می‎دونی که چطوری یه ساس زندگی می‎کنه؟ اول ساس میاد، و بعد نظم و ترتیب ساس‎وار! اول انسانیت پیدا می‎شه، فریدریش! و بعد نظم و ترتیب انسان‎وار!
هوپ‎رشت: موضوع اینه که تو نمی‎خوای تابع کسی باشی! کسی که می‎خواد یه انسان باشه باید که تابعیت کنه، می‎فهمی؟!
فویگت: تابع بودن. البته! اما تابع چه چیز؟ می‎خوام دقیقاً بدونم! پس باید اول نظم و ترتیب صحیح باشه، فریدریش، اما اینطور نیست!
هوپ‎رشت: نظم و ترتیب درسته! پیش ما نظم و ترتیب صحیحه! یه گروهان نظامی رو تماشا کن، همه در یه خط و یه ردیف، بعد اینو متوجه می‎شی! کسی که تو این صف قرار گرفته اینو متوجه می‎شه! آدم باید از نزدیک تماس داشته باشه! بعد تو یه انسانی، و بعد یه نظم و ترتیب انسانی داری!
فویگت: اگه لااقل سوراخی توش نبود! اگه اینطور سفت و شق نمی‎نشست که درزها از هم بشکافن! مرد حسابی، همین روزاست که اتفاقی پیش بیاد!
هوپرشت: پیش ما نه! ما تو آلمان یه زمین محکم زیر پا داریم، و طبقه خالی‎‌ای در بینش نیست، اینجا نمی‎تونه هیچ اتفاقی بیفته جاهای دیگه شاید، جاهائی که داربست پوسیده دارن، اونجاها شاید! یه چیزی بگم: تو روسیه برای مثال، بهترین کارمندای رشوه‎گیر رو دارن، و بعد برده‎ها، اونها تقریباً بیسوادن، اونا حتی نمی‎دونن که اسمشون چیه. و بعد فساد حلقه‎های بالاتر، و بعد دانشجوها، و بقیه مثال‎های ناجور دیگه! اونجا می‎تونه اتفاقی بیفته، ویلهلم، اونجا ترک برداشته! می‎فهمی؟! پیش ما ولی همه چیز سالمه، از همون اولین شروع، از پائین تا بالا، همه چیز درسته. و وقتی چیزی سالم باشه، پس باید صحیح هم باشه، ویلهلم! اینجا روی سنگ بنا شده!
فویگت: که اینطور؟ و از کجا ناحقی میاد؟ آیا برای خودش سرخود میاد؟
هوپرشت: پبش ما حق‎کشی وجود نداره! حداقل از بالا به پائین وجود نداره! پیش ما ارزش حق و نظم بالاتر از هر چیزیه، اینو هر آلمانی‎ای می‎دونه!
 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۰ساعت 15:38  توسط سعید از برلین  | 

صحنه چهاردهم

بازیگران:
فریدریش هوپ‎رشت، ماری هوپ‎رشت، ویلهلم فویگت

اتاق نشیمن خانواده هوپ‎رشت در ریکس‎دورف. بعد از ظهر. ساعت چهار را نشان می‎دهد.

خانم هوپ‎رشت تنها در کنار میز که قهوه دمکنی رویش قرار دارد نشسته است. او می‎خواهد قهوه دمکنی را برای گرم ماندن با پارچه بپوشاند.
از بیرون صدای پیچیدن کلید در جاکلیدی می‎پیچد، بعد در باز می‎شود.
خانم هوپ‎رشت: اومدش ــ پارچه را از روی قهوه دمکنی دوباره برمی‎دارد، یک قدم به سمت در می‎رود.
هوپ‎رشت با اونیفورم قبلی خود و بدون درجه گروهبانی بر شانه و کلاهش داخل می‎شود. در یک دست کیف‎دستی‎ای کوچک و در دست دیگر شمشر را همانطور که قبلاً بسته بندی شده بود در دست دارد: سلام، ماری.
خانم هوپ‎رشت یأس‎اش را مخفی می‎سازد: سلام، فریدریش! او را سریع می‎بوسد. خوشحالم که اومدی. من منتظرت بودم.
هوپ‎رشت: بله، کمی طول کشید.
خانم هوپ‎رشت: اما قهوه هنوز کاملاً گرمه.
هوپ‎رشت در فکر است: خیلی خوبه. او به طرف کمدش می‎رود، کیف کوچکش را کنار کمد روی زمین می‎گذارد، در کمد را باز می‎کند، شمشیر بسته بندی شده را در گوشه کمد قرار می‎دهد، در کمد را می‎بندد.
خانم هوپ‎رشت او را هنگام وارد شدن تماشا می‎کند. بعد برایش قهوه در فنجان می‎ریزد: بیا، فریدریش، قهوه‎تو بنوش. شیرینی هم داریم.
هوپ‎رشت کنار میز می‎نشیند: بله، ممنون. دیگه هوا بیرون سرد نیست. ماری سکوت می‎کند. ماری، چته؟ چرا انقدر ساکتی.
خانم هوپ‎رشت: ببین، من باید چیزی بهت بگم ــ الیزابت کوچولو مرد. اما به خودت مسلط باش.
هوپرشت به او خیره می‎ماند: چی؟
خانم هوپ‎رشت: فقط عصبانی نشو، فریدریش. حالا دیگه نمی‎شه چیزی رو عوض کرد.
هوپ‎رشت: چی گفتی؟
خانم هوپ‎رشت: الیزابت ... اما خیلی راحت مرد، فریدریش.
هوپ‎رشت: کی مرد؟
خانم هوپ‎رشت: دیروز، در نیمه شب. ما فکر می‎کردیم که حالش بهتر شده، اما بعد تموم کرد. شب کمی سخت نفس می‎کشید، بعد به خواب رفت. ویلهلم پهلوش نشسته بود، در خواب کمی فانتزی بافت؛ خیلی خوشحال بود.
هوپرشت: بچه بیچاره.
خانم هوپ‎رشت: ویلهلم رفته برای خاکسپاریش. من نمی‎تونستم برم، چون قرار بود تو بیای خونه. مغازه رو برای یک ساعت بستم. فریدریش، چیزی بخور.
هوپ‎رشت: نه، مرسی ــ نون پادگان همیشه معده‎مو پر می‎کنه. ــ بجز این همه چیز روبراهه؟
خانم هوپ‎رشت: بله، همه چیز روبراهه. کسب و کار کساده.
هوپ‎رشت: مهم نیست. ــ ببین، ماری، من هم باید یه چیزی بهت بگم. من فکر می‎کردم ... در حقیقت ... یعنی اینکه ... نوبت من بود ... قانوناً. من باید درجه می‎گرفتم. فرمانده خودش گفته بود. اصلاً معلوم نیست که او چه می‎گوید.
خانم هوپ‎رشت: چی می‎گی، فریدریش؟
هوپ‎رشت: آهان. بله، من فکر می‎کردم که این بار من به سمت معاونت ترفیع پیدا می‎کنم. از نظر قانونی هم بعد از دوره‎های متعدد باید اینطور می‎شد. من می‎خواستم تو رو با درجه گرفتن غافلگیر کنم، برای همین هم تا حالا بهت چیزی نگفته بودم.
خانم هوپ‎رشت: خوب که چی، فریدریش؟
هوپرشت کمی عصبانی: خوب که چی؟ خوب که چی! یعنی اینکه این کار انجام نشد. یه حکم تازه صادر شده، یه چیزی مثل کم کردن بودجه، منم دقیقاً نمی‎دونم، کسی واقعاً نمی‎دونست این حکم چی می‎تونه باشه. اول دانشجوهای دانشکده افسری در نوبت قرار می‎گیرن، و بعد تعداد مشخصی از افراد رزرو میتونن تو نوبت قرار بگیرن، بعدش هم اول از تاریخ ورود به خدمت شروع می‎شه، خلاصه، من تو افراد انتخاب شده نبودم.
خانم هوپ‎رشت: اما تو که کاری از دستت برنمی‎آمد، فریدریش.
هوپ‎رشت: البته که نمی‎تونستم کاری انجام بدم. اما اصلاً موضوع این نیست! منظورم اینه که این چیزا همیشه به حکم اداری ربط داره، با کاغذ بازی، و نه با صلاحیت! با انسانیت! اینو فرمانده‎مون گفته بود. و حالا کسی نمی‎تونه کاری انجام بده.
خانم هوپ‎رشت: چه بد شد، واقعاً که یه بدشانسیه.
هوپ‎رشت: نه بابا! نکته اصلی اینه که آدم سالم بمونه. من اینطوری هم می‎تونم زندگی کنم ــ دختر بیچاره اما نه. به این جوونی ... به این جوونی.
خانم هوپ‎رشت: شاید اینطوری براش بهتر باشه.
هوپ‎رشت شانه‎هایش را بالا می‎اندازد: اینو کسی نمی‎دونه. تنها چیزی که همه دقیقاً می‎دونن اینه که همه به زندگی چسبیدن.
خانم هوپ‎رشت بعد از لحظه‎ای سکوت: من باید برم پائین یه سر به مغازه بزنم. حالا چند تا مشتری میاد. او به طرف شوهرش می‎رود و ناگهان سرش را بغل می‎کند. خوبه که دوباره خونه‎ای. مگه نه؟
هوپ‎رشت برای یک لحظه سرش را به او می‎چسباند: آره، ماری. اما می‎تونه جنگ هم بشه، بعد باید آدم برای همیشه بره.
خانم هوپ‎رشت: فریدریش، این حرفا رو نزن!
هوپ‎رشت کمی می‎خندد: خوب حالا برو مغازه. منم لباسامو عوض می‎کنم.
خانم هوپ‎رشت: فریدریش، لباس راحتاتو بپوش. می‎رود.
هوپ‎رشت لحظه‎ای ساکت همچنان نشسته باقی می‎ماند، بعد بلند می‎شود و به اتاق خواب می‎رود. در را نیمه باز می‎گذارد. از کریدور خانه صدای کلید به گوش می‎رسد و در ِ راهرو به صدا می‎آید. بعد فویگت داخل اتاق می‎شود. رنگ‎پریده است، چشمانش بسیار هشیار و شعله‎ورند. او کت و شلوار مشگی هوپ‎رشت را که برایش گشاد است بر تن دارد. در کنار در لحظه‎ای می‎ایستد، به اتاق خیره می‎شود.
هوپ‎رشت از اتاق خواب خارج می‎شود؛ دگمه‎های اونیفورمش را باز کرده است، بر روی دست لباس شخصی‎اش را حمل می‎کند، در دست کفش خانه‎گی‎اش را نگه‎داشته. او هم مانند فویگت لحظه‎ای کنار در می‎ایستد. بعد به سمت فویگت می‎رود: ویلهلم، بیا تو، سلام. خاکسپاری تموم شد؟
فویگت آره، تموم شد. سلام، فریدریش. با او دست می‎دهد.
هوپ‎رشت: هیچکس نمی‎تونست فکر کنه که به این زودی تموم می‎شه. ما همیشه دکتر داشتیم و همه کار کردیم.
فویگت تقریباً خشن: حالا دیگه گذشته.
هوپ‎رشت: درسته. ضجه و زاری بی‎فایده‎ست. این کار اونو دوباره زنده نمی‎کنه.
فویگت: من کت و شلوار مشگی‎تو برداشتم. مال خودم خیلی نخ‎نما بود. برات که مهم نیست. العان درش میارم.
هوپ‎رشت: عجله‎ای نیست. یه فنجون قهوه بنوش، اونجا هنوز هست.
فویگت: نه، مرسی. او به پشت مبل می‎رود، جائی که بسته‎اش قرار دارد و لباسش بر صندلی‎ای آویزان است. بعد رویش را برمی‎گرداند، می‎خندد: خوب کجاست، فریدریش؟ نشون بده ببینم، درجه‎های عقاب نشونت کجا هستن، و نوار نقرئی‎ات؟
هوپ‎رشت تقریباً سریع: قرار بهم خورد. اون، اون از طرف من یه خطا بود. بعد از حکم تازه‎ای که رسیده، دیگه فقط تعداد معینی تو نوبت قرار می‎گیرن.
فویگت: اما تو که تو نوبت بودی. این حق تو بود.
هوپ‎رشت: آره، تو درست می‎گی. اما حالا حکم جدیدی صادر شده. دیگه در باره این موضوع حرف نزنیم، زیاد مهم نیست.
فویگت: مهم. هیچ چیز مهم نیست، برای مهم بودن جهان خیلی بزرگه. اما صحیح، باید جریان‎ها صحیح پیش برن. اونچه صحیحه، منظورم اینه که اونچه حقه، باید حق هم باقی بمونه! درست نمی‎گم؟
هوپ‎رشت: ویلهلم، حق قانونه. نمی‎شه که قانون به میل یک نفر بچرخه، قانون برای همه‎ست. جریان از این قراره، ویلهلم.
فویگت: و اگه یکی در این بین از بین بره، بعد دیگه نه هیچ حقی کمک می‎کنه و نه هیچ قانونی.
هوپ‎رشت: ویلهلم، وقتی یه سرباز کشته می‎شه، بعد دیگه کشته شده. و در مقابل این هیچ راه فراری نیست. اما پیش ما همیشه همه به حقشون می‎رسن.
هر دو به عوض کردن لباس‎هایشان می‎پردازند.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۰ساعت 0:15  توسط سعید از برلین  | 

وُرمزر: جناب سروان، شگفت‎انگیز بود! کاملاً خیره‎کننده بود! و آرامشی که شما در این مواقع دارین! به این خاطر به شما حسودیم می‎شه! من به جای شما بودم خیس عرق می‎شدم!
شلاینیتس: من که نمی‎خوام تو رایشستاگ Reichstag انتخاب بشم ــ در هرحال من یک اسب‎سوارم و نه یک سخنران، مگه نه؟
وُرمزر: به سلامتی! به سلامتی!
همه گیلاس‎هایشان را به گیلاس شلاینیتس می‎زنند. در سالن موزیک رقص شروع می‎شود.
آگوسته به شلاینیتس: به سلامتی، آقای همقطار، بالاخره تونستم من هم یک بار شرکت کنم، آه خدای من، من کاملاً مستم!!
شلاینیتس: اما این لباس چسبان خیلی بهتون میاد.
وُرمزر: آگوسته، فکر کنم وقتشه که لباستو عوض کنی! همه چیزو خیلی عالی اجرا کردی، ولی اینجا که ما در بالماسکه نیستیم.
خانم کسلر: غیر ممکنه! اول باید با من برقصه! بیاین، مهربونم، می‎تونین هدایت رقصو شما به عهده بگیرین؟
کسلر: عزیزم! انقدر غیر عادی رفتار نکن!
آگوسته: البته که  می‎رقصیم، من با کمال میل بجای یه مرد می‎رقصم!
وِرمزر: اما فقط یک والس، بعد می‎ری لباساتو عوض می‎کنی!
آگوسته در حال آواز خواندن با موزیک: :کجا نوشته شده است که فقط باید یک نفر را دوست داشت ..." به کسلر: اجازه می‎دین، جناب سروان! دست خانم کسلر را می‎گیرد، در حال رفتن با او به شلاینیتس: اجازه دارم جناب سروان برای رقص دور بعدی شما رو رزرو کنم؟ و بعد با خانم کسلر در سالن ناپدید می‎شود.
وِرمزر پشت سرش فریاد می‎زند: اما بعد مثل یه خانم لطف می‎کنین! اول لباس‎تونو عوض می‎کنین! این بچه امروز بی حیا شده!
شلاینیتس: خب خیلی جذابه. و چه خوب عینک یک‎چشمی رو رو چشمش نگه می‎داره، انگار که اونو تو صورتش کاشتن.
وُرمزر: نباید از حق گذشت، ایده‎های خوبی داره.
شلاینیتس: آقای وُرمزر، واقعاً که شب خوبی رو تهیه دیدین. فرمانده هم بهترین وضعبت روحی رو دارن، از شما هم پرسید.
وُرمزر: از من پرسید؟ من یه نوک پا می‎رم پهلوشون. ویلی، بیا، من تو رو به فرمانده معرفی می‎کنم، عجله کن، آقایون یه لحظه منو می‎بخشید، من زود برمی‎گردم!
شلاینیتس: اما خواهش می‎کنم، با کمال میل!
وُرمزر با ویلی می‎رود.
شلاینیتس، ترومپ و کسلر تنها می‎مانند، به هم نزدیک می‎شوند.
ترومپ: هی، شلاینیتس، دُنبه رو بچسب، شما لازمتون می‎شه.
کسلر:، کوچولوی بدی نیست.
ترومپ: نژاد، کلاس، ثروت!
کسلر: با این وجود، شلاینیتس. من بهتون هشدار می‎دم، ازدواج با آدم ثروتمند باعث تنبلی می‎شه، بعد آدم همش یه گوشه می‎شینه.
شلاینیتس با لبخندی ظریف: بدهکاری اما آدمو تنبل‎تر می‎کنه، جناب سرگرد.
وِرمزر با ویلی برمی‎گردد: پیش پای ما رفته بودن. خیلی ناراحت کننده‎ست. جناب سروان، من اما روی این حساب می‎کنم که شما توصیه منو به عالی‎جناب می‎کنین.
شلاینیتس: طبیعیه، من حتماً این کار رو خواهم کرد.
وُرمزر به کسلر: ضمناً خانم‎ها خیلی خوب می‎رقصند. آگوسته همش در حال شوخیه، اما خانم شما فکر کنم کمی به چشم میخورن. شما که به این خاطر از من ناراحت نمی‎شین، این وظیفه منه به شما بگم، جناب سرگرد.
کسلر: کاملاً برعکس، من خیلی ازتون ممنونم. آقای شلاینیتس شما این محبت رو بکنید و ما من بیاین، ما می‎خوایم خانم‎ها را با مهربانی و آهسته از هم جدا کنیم. خانم من همیشه کارای غیر عادی می‎کنه.
شلاینیتس: من خیلی ساده از خانمتون تقاضای رقص می‎کنم.
ترومپ به وُرمزر: و اگه شما اجازه بدین من هم می‎رم به دوشیزه خانم دخترتون برسم. هر سه به سالون می‎روند.
وِرمزر به ویلی: به جای اینکه تو کمی به خواهرت برسی دیگرون این کار رو می‎کنن. اصلاً چرا بازم همینطوری برای خودت نشستی، آدم دلش می‎خواد خجالت بکشه. سیگار که نمی‎کشی، آب معدنی می‎نوشی، رقصم هم که نمی‎کنی، مردم باید در باره‎ات چی فکر کنن، یه مرد جوونی مثل تو که براش همه چیز مهیاست. شش سال پیش خدمت سربازیت تموم شده، حالا امروز چه کاره‎ای؟ یه سرچوخه. جای تعجب هم نداره وقتی همینطور مثل بُز چوبی برای خودت می‎شینی. کمی پیش جناب سروان هوشیارانه رفتار کن، این رسم‎شه! گیلاس‎‎شو پر کن، وقتی دیگه چیزی توش نداره، بهش میوه تعارف کن، وقتی می‎خواد سیگار بکشه، سیگارو براش روشن کن.
آگوسته کاملاً گرمازده در حالیکه خود را با کلاه باد می‎زند به بالکن هجوم می‎آورد، خود را روی یک صندلی می‎اندازد: به ویلی، کمپوت! ویلی از روی اشتباه مانند سربازی که انگار افسری به او فرمان داده از جا می‎جهد. نه، هلو نه، اونجا، آناناس، من از هلو خوشم نمیاد، همیشه لیز هستن. و با قاشق با ولع می‎خورد.
وُرمزر شتابان در حالیکه ترومپ روی پله دیده می‎شود: این چه رفتاریه!! خجالت آوره! شلاینیتس چی باید فکر کنه! نباید اجازه این مزخرفاتو بهت می‎دادم! مواظب باش اونیفورم قشنگتو با مسخره بازی از بین نبری!
آگوسته: اونیفورم قشنگ! آره! به ترومپ: پاپا این اونیفورمو وقتی کهنه و بدرد نخور شده بود خریدش!
وُرمزر: از اسرار مغازه حرف نزن!
آگوسته: از شهردار کوپنیک خریده! می‎خندد.
وُرمزر: نه، با این رفتارت توقع داری اونیفورم تازه هم برات درست کنم!
آگوسته: آه، بچه‎ها، من تو یه حالتی هستم که دلم می‎خواد لشگری از زن‎ها تشکیل بدم و یه جنگ رو شروع کنم!!
ترومپ بعد از چرندگوئی او: آگوسته، تو باید عروسی کنی.
آگوسته در حال خوردن: با چه کسی؟ با شما شاید؟ یا با شلاینیتس؟
وُرمزر: آقای شلاینیتس رو مسخره نکن! ایشون مرد بزرگین! نفر دوم از بهترین سواره‎نظام‎های ارتشن، با اسبش در کنار اعلیحضرت می‎تازه! و یک مدال هم گرفته!
آگوسته: من اونو آدمه جذابی می‎دونم.
شلاینیتس با خانم کسلر برمی‎گردد، سرگرد از پشت‎شان می‎آید.
خانم کسلر: جناب سروان، من باید بگم که شما همونقدر خوب می‎رقصید که اسب‎سواری می‎کنید.
آگوسته: رقصو خوب هدایت کردم، مگه نه؟
خانم کسلر: ما دو نفر خیلی محشر بودیم!
آگوسته: کمی آناناس؟ برای خودش برمی‎دارد و برای خانم کسلر کمپوت روی بشقاب شیشیه‎ای قرار می‎دهد.
شلاینیتس کنار ترومپ می‎نشیند و آهسته می‎گوید: باید بهتون بگم که کار مشکلی بود. یک سیگار از پاکت خارج می‎کند، و آنرا چند بار عصبی به پشت دستش می‎کوبد.
ویلی با عجله یک کبریت روشن می‎کند و آماده نگه می‎دارد.
شلاینیتس اما این را نمی‎بیند، سیگار را از دهان برمی‎دارد: خانم‎ها، اجازه دارم سیگار بکشم؟
آگوسته: اما  البته، شما اجازه می‎دید که ما کمپوت بخوریم؟
همه می‎خندند.
شلاینیتس: بسیار خب ــ متقابلاً اجازه می‎دهیم! دوباره سیگار را به دهان می‎گذارد.
ویلی که چوب کبریتش خاموش شده بود، یک چوب کبریت دیگر برمی‎دارد، با فداکاری و هیجان از جا می‎جهد تا از بالای میز به جناب سروان آتش بدهد، در این وضع جا شامپانی و تمام گیلاس‎ها، کاسه‎های کمپوت و گلدان‎ها را از روی میز می‎اندازد. همه چیز روی دو خانم می‎ریزد. جیغ، گارسون‎ها به شتاب می‎آیند، آشفتگی.
وُرمزر: ویلهلم، دیوونه شدی! خدای من، ویلهلم، گارسون! گارسون!
خانم کسلر: لباسم! لباس نازنینم!
کسلر: فوری آب گرم بیارید!
همه از جا می‎پرند، آقایان با دستمال مشغول لکه‎گیری لباس‎های خانم‎ها می‎شوند، ویلی مانند مجسمه‎ای ایستاده است.
ترومپ: مهم نیست، مهم نیست، دوباره می‎شه پاکشون کرد!
آگوسته عصبی می‎خندد.
وُرمزر: چرا تو دیگه می‎خندی، اینکه خنده نداره! ببین اونیفورم به این قشنگی به چه روزی افتاد! حالا می‎تونی به سمسار بفروشیش.
آگوسته: به همونجا هم تعلق داره!
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 16:15  توسط سعید از برلین  | 

دو سه روزه که باز هوای برلین داره زیبائی‎شو مفت و مجانی به همه و همه چیز نشون می‎ده. رنگ آبی آسمون ظهر تهران را به یادم میاره. خورشید هم در حال درخشیدنه و گرماش برای این فصل از سال ایده‎آله.
دلم می‎خواد کنار پنجره بسته اتاق چهارزانو مثل مجسمه بودا بشینم و گرمای خورشید رو تا جائی که می‎تونم تو خودم جذب کنم.
پارسال هم همین موقع‎ها هوای برلین خیلی زیبا بود. پارسال هم دلم می‎خواست مثل امروز کنار پنجره بسته اتاقم چهارزانو بشینم و گرمای خورشید رو تو خودم جذب کنم.

پارسال نمی‎دونم به چه خاطر مؤفق به این کار نشدم، اما امروز با دیدن تخم‎های شکسته روی زمین این فرصت باز از من دزدیده شد.
به محض بیدار شدن از خواب بهش می‎گم: بالاخره کار خودتو کردی؟
با اینکه متوجه منظورم شده بود ولی انگار همین العان از کوچه علی چپ داره میاد می‎پرسه: منظورت چیه!
خیلی عصبانی بودم، بهتر دیدم که فوری تا کاری دست خودم و دست این نیم‎وجبی بی فکر ندادم سر جام بشینم تا فاصله‎ای بینمون ایجاد شه. بعد با صدای تقریباً کنترل شده‎ای می‎گم: دختر، مگه دیوونه شدی، چرا همه تخما رو انداختی از اتاقت بیرون!!؟ من دو هفته‎ست انتظار می‎کشم که کی بچه‎ها سر از تخم درمیارن، بعد تو میای برای خودت زرتی می‎ندازیشون بیرون!!
انگار کاری که انجام داده کار مهمی نبوده و باید انجام می‎شده، با غرور می‎گه: تخما خیلی تخمکی بودن!
داشتم باز عصبانی می‎شدم، کمی هم از جام بلند شدم، اما باز با زحمت به خودم مسلط شده و گفتم: تخمکی بودن یعنی چی؟
"یعنی اینکه تو تخما فقط باد بود!"
کمی تعجب‎زده می‎شم، می‎گم: "مگه ممکنه؟ مگه تو می‎تونی همینجوری برای خودت حامله بشی؟ باد بود توش یعنی چی؟ مگه داری با بچه حرف می‎زنی؟ خودم تا حالا صد تا هم بیشتر تخم به بار نشوندم!!
بی‎حوصله می‎گه: خلاصه اونا ازشون بچه مچه بیرون نمیامد، پوک بودن! باد توشون بود، باد!! و می‎پره بره دون بخوره!!
به خودم می‎گم: ای وای از این باد، اینجا هم باد دست از سرمون نمی‎کشه و بجای نشستن پشت پنجره و جذب گرمای خورشید تو خودم میام روبروی مونیتورم مثل همیشه چهارزانو می‎شینم و به عکس تو خیره می‎شم و به این فکر می‎کنم که حالا تکلیف سفره هفت سینم بدون جوجه چی می‎شه؟
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 16:20  توسط سعید از برلین  | 

صحنه سیزدهم

بازیگران:
آدولف وُرمزر، ویلی وُرمزر، آگوسته ویکتوریا وُرمزر، شلای‎نیتس افسر سواره‎نظام Schleinitz، سرگرد کسلر Keßler و همسرش، قاضی ترومپ Trumpp، آقایان، خانم‎ها، گارسون‎ها

یک جایگاه افتخاری در بالکن سالن یک مهمانی بزرگ در دِره‎سل Dressel. چراغ‎های نورانی، دکوراسیون زیبا و شیک، همه چیز با رنگ سفید و نقره‎ای، گل‎های مصنوعی، آیینه.
در جایگاه مخصوص یک میز با گیلاس‎های شامپاین، بطری‎های شامپاین در یخ، بشقاب‎های دسر، میوه ــ و قطعات کمپوت، جاسیگاری و همچنین آب‎نبات، کارت‎های زیبای دعوت از دیگران برای رقص و گل بقدر کافی بر روی میز قرار دارد. در کنار میز آقای وُرمزر، ویلی وُرمزر، آقا و خانم سرگرد کسلر، قاضی ترومپ نشسته‎اند. وُرمزر فراکی بر تن دارد و قسمت آهاردار جلو سینه پیراهنش در اثر تلاش‎های مختلف، غذا خوردن، خندیدن، حرف زدن، عرق کردن چین برداشته است. ویلی لباس سواره‎نظامی با دوخت افسرانه و خیلی شیک بر تن دارد، اما او فقط یک سرجوخه است و فیگور واقعاً رقت‎انگیزی را به نمایش می‎گذارد. آقا و خانم سرگرد کسلر: زن و شوهر پیر و ثروتمند، مرد بازنشسته در لباس شخصی، آدمی راحت، زن دکولته یقه نسبتاً بازی که جلب توجه می‎کند بر تن دارد. ترومف: دست و دل‎باز، شوخ، سریع. ــ هنگام شروع صحنه بر روی پله‎های کناری لژ افتخاری و همچنین بر روی یک سکو در سالن دوشیزه آگوسته ویکتوریا وُرمزر در اونیفورم یک سروان از پیاده‎نظام پوتسدام. اونیفورم برآمدگی‎های فیگورش را نشان می‎دهد، موهای بور سرش از زیر کلاه نظامی بیرون زده است. او یک دوبیتی می‎خواند. همه آگاهانه گوش می‎دهند. به نظر می‎رسد که وُرمزر هر کلمه را می‎بلعد.

آگوسته به همراهی پیانوئی که دیده نمی‎شود در حال خواندن است:
"به این خاطر، شما ای جانبازان سواره‎نظام بگذارید
امروز جشن بر پا سازیم ــ ما به شما بعنوان مهمانی عالیقدر!ــ بسیار افتخار می‎کنیم،
و به مانوورهای مطمئن و مغرورانه بازی جنگی‎تان.
شماها ــ البته اینجا تنها کسانی نیستید
که مضحکید،
زیرا که من هم ــ یک حیوان بزرگی هستم!
اما ... من از ... پیاده‎نظامم
و اسب‎سواری، آری، اسب‎سواری را یک پیاده‎نظام هرگز نمی‎آموزد!!"
گروه کر موزیک او را همراهی می‎کند. دست زدن حاضرین و براوو!
آگوسته با دادن سلام نظامی و بوسه پخش کردن با دست به اطراف از حاضرین تشکر می‎کند، افرادی بعد از تبریک او را با خود به سالن می‏کشند و او همراهشان می‎رود.
کسلر در کنار میز، دست می‎زند و تشویق می‎کند: براوو! خیلی عالی! چه کسی متن رو نوشته بود؟
وُرمزر در حال درخشیدن: متن رو؟ متن رو خودش نوشته، من اجازه نداشتم چیزی از اون بدونم! با موزیک می‎خواند
"زیرا که من از پیاده‎نظامم،
و اسب‎سواری، اسب‎سواری یک ..."
این خوبه؟ این خوبه، مگه نه؟
خانم کسلر: خیلی با نمکه! مثل عروسک! و در اونیفورم چه زیبا و جذاب دیده می‎شه!
قاضی: افسانه‎ای. قابل احترام، آقای وُرمزر، دوشیزه خانم دخترتون یه آوازخوان درست و حسابی اپرا هستن! اگه بخوان می‎تونن خیلی راحت در اپرا بخونن!
وُرمزر: اینو از طرف پدرش داره! من در زمان دانشجوئی در هر کافه‎ای برنامه اجرا کردم. اونوقت یک هنرمند پیش خودمون داشتیم که همیشه می‎گفت: وُرمزر، چرا در تآتر بازی نمی‎کنین، شما این استعداد رو دارین! من سه ترم در رشته حقوق تحصیل کردم، ما تقریباً همکاریم، آقای قاضی.
ترومپ: به سلامتی! می‎نوشد.
آگوسته نفس زنان و با سرعت برمی‎گردد.
وُرمزر: داره میاد! بیا اینجا، طلای کوچلوی من، خیلی قشنگ اجرا کردی!! دخترش را می‎بوسد.
آگوسته: فوری یه گیلاس شامپاین! خدایا، چقدر گرممه!!
بقیه دست می‎زنند.
خانم کسلر: نازی! مثل عروسک! می‎تونستم خیلی راحت عاشق چنین سروانی بشم!
کسلر: اما، عزیزم! انقدر غیر عادی نباش!
آگوسته یک گیلاس شامپاین را در حلقش می‎ریزد، دومین گیلاس را برمی‎دارد: نه، خیلی هیجانزده بودم! اگه قبلش نیم لیتری ودکا ننوشیده بودم فکر کنم بعد مثل یه بچه مدرسه‎ای وسط‎اش می‎موندم! و بدون انگیزه و با صدای ریزی می‎خندد.
وُرمزر: آگوست کوچولو، انقدر سریع ننوش، داری آتیش می‎گیری! به این می‎گن حرارت، مگه نه؟
آگوسته روی پاهای پدرش می‎نشیند: پاپا، تو واقعاً یه مرد طلائی هستی! بچه‎ها شماها همتون خیلی نازید!
ترومپ: مفتخرم، من اینو قبل از همه به خودم می‎گیرم. به سلامتی شما، دوشیزه آگوسته!
آگوسته: به سلامتی، ترومپ کوچولو، حقه باز قهار! دوباره می‎نوشد
شلای‎نیتس، افسر سواره‎نظام، بی‎باک ـ عصبی، داخل لژ جایگاه می‎شود.
وُرمزر: ببین کی آمده، جناب سروان، خیلی عالی، خیلی خوشحالم از آمدنتون، نزدیک‎تر بشید، ویلی بلند شو، وقتی فرمانده میاد!!
شلای‎نیتس: نه، خواهش می‎کنم بشینید، او اصلاً اینجا احتیاج به این کارها نداره! به آگوسته: دوشیزه مهربان ــ یا خیلی بیشتر ــ آقای همرزم ــ اجازه دارم به نام کل ارتشمان تشکر و تحسین خودمو ابراز کنم؟ کارتونو خیلی جسورانه انجام دادین!
آگوسته: و به نظرتون بعنوان یه نظامی چطور بودم، آیا قابل تماشا کردن هستم، بله؟ و سلام نظامی می‎دهد.
شلاینیتس: من هنوز هرگز دست همرزمی از پیاده‎نظام رو نبوسیده بودم. او این کار را می‎کند.
بقیه می‎خندند.
شلاینیتس: آقای وُرمزر، من مایلم به نیابت از فرمانده سپاه چند کلمه‎ای صحبت کنم، می‎تونید لطفاً به گیلاستون با زدن ضربه این خبر رو اعلام کنید؟
وُرمزر: اما با کمال میل، کارتون خیلی دوست‎داشتنیه، جناب سروان، اما حقیقتاً دوست‎داشتنیه ــ او با زدن ضربه به گیلاسش رو به طرف سالن فریاد می‎زند: توجه توجه! لطفاً چند لحظه سکوت برای جناب سروان شلاینیتس!
شلاینیتس بر روی پله می‎ایستد. او با وجود گیجی کامل جملاتش را با اطمینانی تمام و حالتی درخشان می‎گوید: خانم‎ها و آقایان محترم! ضروری‎ست بخاطر چنین جشن زیبائی که به افتخار مانوور نظامی پادشاهی از هنگ ششم جانبازان سواره‎نظام برپا گردیده به نیابت از این هنگ قبل از هر چیز از پیاده‎نظام جذاب خودمون از هنگ ششم جانبازان پادشاهی تشکر کنم، اما همچنین ضروری‎ست که تشکر کل ارتش پادشاهی را به ترتیب دهنده جشن زیبای امشب آقای وُرمز ابلاغ کنم، خلاصه، من سخنران خوبی نیستم، برایشان هورا می‎کشیم، هورا! هورا! هورا!
صدای موزیک و صدای ضربه زدن حاضرین به گیلاس‎هایشان و صدای هورا کشیدن به گوش می‎آید.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:2  توسط سعید از برلین  | 

دختر: عمو ویلهلم، چطور ممکنه که اونجا می‎تونه انقدر قشنگ باشه ولی اینجا نه؟
فویگت: من حالا بهت می‎گم. به نظر من زمین زنده‎ست، اینو از این می‎فهمی که زمین خودشو تغییر می‎ده. و چیزی که زنده‎ست می‎خواد بالا بره، می‎خواد رشد کنه، می‎خواد بلند بشه، درست مثل یه ساقه علف یا سیب‎زمینی، یا یه کودک، درست می‎گم؟ ــ و به این دلیل روی پوسته زمین چنین اتفاق می‎افته: آب، آب سنگینه، آب به جریان می‎افته و به دریاها می‎ریزه. اما زمین مرغوب‎‎تر زمینی هست که به سمت بالا رشد می‎کنه. میدونی، چنین زمینی روی هم انباشته می‎شه. ما اینجا این پائین به دریا نزدیک‎تریم، برای همین هم اینجا بیشتر شن و کثافت وجود داره، درسته؟ اما اونجا اون بالا، اونجا برای مثال گل سرخ از کوارتز یا سنگ کریستال هست. اونجا خیلی قشنگ‎تره.
دختر: عمو ویلهلم، با هم می‎ریم یه روز اونجا!
فویگت: آره، بچه، این کار رو می‎کنیم.
دختر: وقتی دوباره بخوای بری اونجا منو با خودت می‎بری، آره؟
فویگت: البته، با کمال میل.
دختر: می‎شنوی؟ دوباره دارن آواز می‎خونن، دارن «عروسک کوچولو» رو می‎خونن، خیلی قشنگ می‎خونن!
از میان پنجره بسته از راه دور صدای آواز خواننده که با ریتمی تند می‎خواند به گوش می‎آید: "عروسک کوچولو، تو ستاره چشمان منی".
فویگت: آره، دارن «عروسک کوچولو» رو می‎خونن.
دختر: عمو، من فکر می‎کنم که دیگه نتونیم اونجا بریم.
فویگت: منظورت چیه؟
دختر: به منطقه عظیم کوهستانی. فکر نکنم ما دو نفر به اونجا بریم.
فویگت: صبر کن می‎بینیم، بچه. اینو نمی‎تونیم از حالا بدونیم. او دختر را نوازش می‎کند.
دختر: خواهش می‎کنم، از اینجا نرو.
فویگت: نه، کجا می‎تونم برم. من باید مواظب خونه باشم. بابا هوپ‎رشت تو تمرین نظامیه، و ماری تو مغازه‎ست، اگر هم می‎خواستم برم نمی‎تونستم، درست می‎گم؟
دختر: نمی‎خوای چیزی برام بخونی، لطفاً؟
فویگت: با کمال میل. آیا کتابی چیزی برای خوندن داری؟
دختر زیر تشک را جستجو می‎کند و یک کتاب از آن در می‎آورد: من در اصل برای خوندن این کتاب بزرگم. اما با کمال میل می‎خونمش. خانم هوپ‎رشت هر وقت می‎بینه دارم قصه می‎خونم به من می‎خنده و می‎گه که تو دیگه بچه نیستی. من با ناخن جائی رو که دفعه پیش خوندم علامت گذاشتم. تو قصه‎ی: "نوازندگان شهر برمر".
فویگت: بده ببینم. داستان‎های برادران گریم Grimm، عینکش را به چشم می‎گذارد.
دختر: من برای این داستان بزرگم.
فویگت: مهم نیست. منم با کمال میل می‎خونم، خب من هم کاملاً رشد کرده‎ام، مگه نه؟
زنگ در به صدا می‎آید.
دختر ناگهان می‎نشیند: نرو، خواهش می‎کنم!!
فویگت: نه، بچه، وقتی زنگو می‎زنن باید برم. ممکنه خبری باشه.
دختر: شاید یکی طبقه رو اشتباهی گرفته باشه. این وقت روز که کسی نمیاد.
فویگت: من دوباره زود برمی‎گردم، بچه.
دختر خودش را به او آویزان می‎کند: هیشکی نیست، دوباره رفتن! دوباره زنگ به صدا می‎آید.
فویگت: می‎شنوی؟ من باید برم ببینم کیه، خیلی تند انجام می‎دم، خیلی تند.
دختر: اما در اتاقو باز بذار، باشه؟ چراغم لطفاً روشن کن! داره هوا غمگین می‎شه، بعد پنجره خیلی برق می‎زنه و سفید می‎شه، مثل یه چشم.
فویگت فوری چراغ گازسوز را روشن می‎کند و پرده پنجره را می‎کشد. همچنان زنگ با شدت زده می‎شود: خب. خوبه اینطوری؟ اما حالا باید برم ببینم چه خبره.
دختر: اما درو لطفاً باز بذار!!
فویگت: البته. تو هم می‎تونی صدای پاهامو تا در راهرو بشنوی. می‎رود، در را باز می‎گذارد.
صدای فویگت: کیه؟
صدای مرد غریبه‎ای از بیرون: اینجا ویلهلم فویگت کفاش که تحت نظارت پلیسه زندگی می‎کنه؟
فویگت: بله. صبر کنید، من در رو باز می‎کنم. من خودم فویگت‎ام.
صدای مرد غریبه: امضاء کنید. من از ناحیه بخش حوزه یه نامه دارم.
لحظه‎ای در سکوت می‎گذرد. صدای موزیک قطع می‎شود.
فویگت برمی‎گردد. او یک پاکت نامه با مهر رسمی در دست دارد که هنوز بازش نکرده.
دختر کاملاً آرام: عمو فویگت، نامه دریافت کردی؟
فویگت: آره، فقط یه نامه اداریه. او نامه را در جیب می‎گذارد.
دختر: نمی‎خوای بخونیش؟
فویگت: عجله‎ای نیست. حوصله آدمو سر می‎بره. بجاش برات قصه رو می‎خونم. می‎نشیند، کتاب را برمی‎دارد. بسیار خوب از اونجائی که تا دفعه پیش خوندی. "گربه جواب داد: چطور می‎شود خوشحال بود وقتی که یقه‎ات را می‎گیرند. حالا وقتی که من در حال پیر شدنم و دندان‎هایم کند می‎شوند و برایم کنار اجاق نشستن مطلوب‎تر از آن است که تمام روز را به دنبال شکار موش بدوم، حالا می‎خواهید غرقم کنید! البته من توانستم فرار کنم، اما سرگردانم و نمی‎دانم به کجا باید بروم؟  خروس گفت: با ما بیا، چیز بهتری از مرگ همه جا پیدا خواهیم کرد". او از خواندن دست می‎کشد، به دختر نگاه می‎کند. نه، بچه؟ بچه؟ خوابیدی؟ خود را روی دختر خم می‎کند، دختر در خواب نفس‎های عمیقی می‎کشد.
فویگت کتاب را روی زانویش می‎گذارد ــ با حرکت سریعی نامه را از جیبش درمی‎آورد، لحظه‎ای تردید می‎کند، بعد آنرا باز می‎کند، می‎خواند. با صدائی نیمه بلند و یکنواخت می‎خواند "اخراج از نواحی ریکس‎دورف، راینیکن‎دورف Reinickendorf، نوی‎کولن Neukölln، گروس ـ لیشترفلده Groß-Lichterfelde. شما موظفید ظرف چهل و هشت ساعت ــ آهسته به خواندن ادامه می‎دهد، بعد دوباره نیمه بلند ــ در صورت امتناء، حکم اخراج با زور انجام خواهد گرفت، در صورت امتناء مجازات حبس تا ... ــ خاموش می‎خواند.
دختر پس از لحظه‎ای ناگهان از خواب می‎پرد: عمو ویلهلم، تو که نمی‎خونی.
فویگت کتاب را برمی‎دارد: "خروس گفت، با ما بیا ــ چیز بهتری از مرگ همه جا پیدا خواهیم کرد."
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 14:6  توسط سعید از برلین  | 

صحنه دوازدهم

بازیگران:
دختر بیمار، ویلهلم فویگت

اتاقی کوچک با یک تخت‎خواب، پنجره رو به حیاط، دری به سمت راهرو. بر روی یک صندلی در کنار تخت‎خواب فویگت نشسته است. تخت‎خواب طوری قرار گرفته است که شخص دراز کشیده روی آن دیده نمی‎شود ــ تنها دست او را که فویگت در دست خود گرفته است می‎شود دید. بر روی تخت در کنار دیوار عکس‎های رنگی کنده شده از مجلات با پونز چسبانده شده است. از حیاط به سمت اتاق صدای مرد و زنی که دو صدائی یک آهنگ غم‎انگیز می‎خوانند شنیده می‎شود. ماندولینی آن دو را همراهی می‎کند

دختر: عمو ویلهلم، من صدائی می‎شنوم، این چه صدائیه؟
فویگت: آوازخونای تو حیاطن که بهشون کلاغای حیاط هم می‎گن. اینا تو حیاط انقدر آواز می‎خونن تا پادشاه بخاطر اینکه دیگه نخونن یه پنی براشون از پنجره می‎ندازه پائین.
دختر: منم یه پنی دارم، روی میز دستشوئی زیر جعبه خمیر دندونه. بنداز براشون پائین!
فویگت: اگه اینکار خوشحالت می‎کنه.
دختر: آره، بندازش پائین!
فویگت پنی را می‎آورد، به طرف پنجره می‎رود و آن را باز می‎کند. حالا صدای آواز بلندتر به گوش می‎رسد
"به این خاطر یک بار دیگر به تو می‎گویم:
زیباست دوران جوانی،
زیباست دورا ... ن ... جوا ... ن ... ی،
جوانی دیگر بازنمی‎گردد!"
فویگت: اینجا یه روزنامه کهنه است، می‎پیچم توش. خب. او پول را به پائین پرت می‎کند.
دختر نیم‎خیز می‎شود: انداختی؟ گرفتنش؟!
فویگت: بوم! همین حالا خورد تو سر خواننده! خوبه که نمی‎تونه سرو سوراخ کنه.
دختر: می‎خندد و به سرفه می‎افتد.
فویگت به طرف دختر می‎چرخد: می‎خوای روت لحاف بندازم. دراز بکش وگرنه خوب نمی‎شی. به سمتش می‎رود و رویش را می‎پوشاند.
از حیاط صدای خواننده که حالا سخن‎رانی می‎کند به گوش می‎آید. فویگت سریع به سمت پنجره می‎رود و آن را می‎بندد.
دختر: چرا پنجره رو بستی، دیگه نمی‎شه چیزی شنید.
فویگت: دیگه نمی‎خونه، حالا فقط دلقک‎بازی درمیاره. منم می‎تونم همین‎جا اون کار رو بکنم. ژست می‎گیرد: "خانم‎ها و آقایان محترم ... ما که بر بال‎های آواز از میان سرزمین شما می‎گذریم ــ ما با پرندگان آسمان قابل مقایسه‎ایم، از پرندگانی که در انجیل از آنها نام برده شده: آنها نمی‎کارند، آنها برداشت نمی‎کنند، اما یک تکه نان خشک آنها را سیر می‎کند. به این خاطر، تماشاگران محترم، برای ما کمی صدقه بیندازید، و اگر هم شده یک پنی. بهره این یک پنی در آسمان داده خواهد شد، بعد می‎توانید با خیال راحت سالیان سال زندگی کنید و برای ما در این پائین همیشه پول بیندازید. برای هر پنی در آسمان یک میلیون پنی پس خواهید گرفت!"
دختر: خیلی قشنگ اجرا کردی، طوری که انگار واقعاً یه دلقکی.
فویگت: شاید بتونم حالا هم یه دلقک بشم.
دختر: بگو ببینم، عمو ویلهلم، خیلی سفر کردی؟
فویگت: آره، خیلی زیاد! سبک زندگی بی‎ حرکت هرگز باب میلم نبود. می‎دونی، من تو هر پنج قسمت جهان بودم، و یک بار هم در منطقه کوهستانی پای پیاده سفر کردم. این کار بزرگیه.
دختر: آقای هوپرشت یه بار تو جوونی مسافرت دریائی کرد. اونجا یه طوفان هم شد، یه طوفان واقعاً وحشتناک. اما نمی‎تونه اصلاً از این سفر چیزی تعریف کنه. تو خیلی بهتر تعریف می‎کنی.
فویگت: می‎دونی، من همین العان اونو تو سرم نقاشی کردم. اما در اون منطقه کوهستانی پهناور باید گاهی هم از کوه بالا می‎رفتم. وقتی خوب شدی باید تو هم بری کوه. شاید بیمه درمانی بهت برای دوران بیماری پولی بده، بعد میری کوه‎نوردی.
دختر: من مویگل‎برگه Müggelberge رفتم. اما اون موقع بچه بودم. یه گردش دسته جمعی از طرف پرورشگاه بود. من اصلاً نمی‎تونم چیزی ازش به یاد بیارم.
فویگت: مویگل‎برگه در برابر جائی که من بودم مثل یه توده‎ موشای کورن، اونجا کک وقتی یه کم هیجانزده‎ می‎شه بالا و پائین می‎پره. نه، بچه، تو حتی نمی‎تونی تصور کنی که اون کوه بزرگ چه شکلیه. انقدر بزرگه که خودتو پیش ابرها احساس می‎کنی، بلندتر از ابرها، و بعضی وقت‎ها هم حقیقتاً بالای ابرها هستی، فکرشو بکن، بالای ابرها! اون بالا قشنگ‎ترین اشعه خورشید مال توست ــ و اون پائین بارون می‎باره!
دختر: بالای ابرها همیشه خورشید می‎درخشه؟
فویگت: البته! خورشید تمام روز اونجاست، مگه نه؟! و ابرها همینطور برای خودشون به دور کره زمین ول می‎گردن. اگه یه روزی تو اونجا باشی، بعد اینو می‎بینی. ایرها اصلاً به آسمون ربطی ندارن، اونا فقط بخارای پائین هستن، از آب.
دختر: آیا اون بالا سرد نیست؟
فویگت: سرد؟ انقدر نزدیک خورشید و سرد؟ نه، بچه، اونجا وقتی خورشید درست بالا اومده باشه می‎تونی وسط زمستون تو برف هم با پیرهن آستین کوتاه بگردی، اونجا اصلاً یخ‎بندون رو حس نمی‎کنی! نمی‎دونی اونجا چه چیزائی رشد می‎کنه! اینجا این پائین، چه چیزی اینجاست ــ چند تا صنوبر شکسته، کمی خس و خار و گاهی هم چند تا سرو کوهی. تنها چیزی که داریم میوه‎ست از وردر Werder. اینطور بهت بگم که اونجا هوا هم توی هر مغازه میوه فروشی حتی مزه خوشمزه‎ای می‎ده. و گل‎هائی اونجا وجود داره، نه پیش گلفروشی، نه، بلکه تو تمام مراتع معمولی که گاو و گوسفندا چرا می‎کنن، چنین جاهائی رو فقط می‎تونی از رو عکس کتاب‎ها بشناسی، چنین جاهائی رو هنوز ندیدی.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 0:3  توسط سعید از برلین  | 

صحنه یازدهم

بازیگران:
یک پلیس، یک ستوان با حمایل آجودان‎ها، افراد در انتظار، ویلهلم فویگت

یک راهرو در کلانتری ریکس‎دورف. دیوار خالی، نیمکت، در. بر روی در نوشته‎ای بر روی یک کاغذ: "اتاق 9 اداره ثبت احوال ریک‎سدورف". تقریباً ده نفر زن و مرد بر روی نیمکت در انتظار نشسته‎اند. بعضی از آنها با انگشتان دست ضرب گرفته‎اند یا سرفه‎های عصبی می‎کنند. یک پیرمرد کوچک اندام روزنامه «به پیش Vorwärts" سوسیال دموکرات‎ها را می‎خواند. اکثرشان در سکوت به اطراف نگاه می‎کنند ــ در باز می‎گردد. همه به در نگاه می‎کنند، کسی که نوبتش است از جا برمی‎خیزد.

پلیس از داخل اتاق بیرون می‎آید و زنی را از اتاق به بیرون هدایت می‎کند.
زن گریان است و شکسته حرف می‎زند: نه، من اینو نمی‎دونستم ... از کجا باید می‎دونستم که باید اطلاع می‎دادم مهمون برام اومده ... نه ... من اینو نمی‎تونستم بدونم ... من هیچ کار دیگه نمی‎تونستم بکنم. او دستش را با دستمال جلوی بینی‎اش نگاه می‎دارد.
فردی که بلند شده است می‎خواهد داخل اتاق شود.
پلیس جلوی او را می‎گیرد، بشینید.

مرد: برای چی، نوبت منه.
پلیس بدون آنکه جواب دهد، به سمت راهر فریاد می‎زند آقای شیرتروم Schiertrum! پیش رئیس.
مرد: اما نوبت منه.
پلیس: بدون آنکه جواب دهد: آقای شیرتروم!
یک کارمند با دسته‎ای پرونده در دست می‎آید.
پلیس: آقای شیرتروم، برید پیش رئیس و خودش را از در کنار می‎کشد تا او داخل اتاق شود.
کارمند داخل اتاق می‎شود.
پلیس در اتاق را دوباره می‎بندد و جلوی آن می‎ایستد.
مرد: اما نوبت من بود.
پلیس: شما باید بشینید.
مرد دوباره می‎نشیند: حالا تا کی نوبت من برسه.
پلیس: وقتی نوبت‎تون برسه، شما  هم می‎رید تو اتاق.
مرد روزنامه خوان، با صدائی بسیار نازک: اجازه بدید، این حرف کمی سنگینه. یه چنین اداره‎ای برای مردمه یا اینکه مردم برای این اداره‎ان؟!
مرد اول: چه می‎شه کرد، شما این ضرب‎المثل رو می‎شناسید:
"بیشترین اوقات زندگی را
سرباز در انتظار بیهوده می‎گذراند."
تعدادی از حاضرین می‎خندند.
مرد روزنامه خوان: اما ما اینجا سرباز نیستیم، ما شهروندیم، ما بجز خیره شدن به دیوار کاراهای دیگه‏ای داریم، میفهمید؟
پلیس: اگه شما انقدر وقت دارین «به پیش» بخونین، پس برای انتظار کشیدن هم باید وقت حتماً داشته باشین.
مرد روزنامه خوان: ببینین، این اصلاً به شما مربوط نمیشه. من این روزنامه «به پیش» رو آبونهام، بله، آبونه، من اینو هر روز میخونم، اما با این وجود من اینجا وظیفه شهروندیمو، نه، میخواستم بگم حق شهروندیمو درخواست میکنم.
پلیس: اینجا مزاحمت بوجود نیارین، شما فعلاً تو نوبت نیستین.
خواننده روزنامه: نه، واقعاً که داره کمی زیادهروی میشه. حالا یکی از اداره دیگهای داخل اتاق شده و دارن برای همدیگه جوک تعریف میکنن.
پلیس به سمت او میرود: تو اتاق دارن چکار میکنن؟
خواننده روزنامه: من چه میدونم دارن اونجا چه کار میکنن. من فقط میخوام که نوبت منم بشه، میخوام برم تو کارمو راه بندازم. به روزنامهاش نگاه میکند.
پلیس: اینجا به همه نوبت میرسه، وقتی که نوبتشون رسیده باشه. دوباره به طرف در میرود.
ویلهلم فویگت از کنار صحنه وارد میشود. با عجله و هیجانزده: میبخشید، اتاق شماره نه اینجاست؟
پلیس: نمیتونید بخونید؟ برید بشینید.
فویگت: نه، میبخشید، جناب گروهبان، من مایلم اول بدونم که آیا اینجا همون اتاقی هست که باید باشه، به من گفتن باید به اتاق شماره نه برم، اما اگه این اتاق هم اتاق اشتباهی باشه ــ اگه تو این اتاق هم کسی مسؤل کار من نباشه ...
پلیس: برید بشینید. بعداً وقتی رفتید تو اتاق میفهمید اشتباه هست یا نه.
فویگت: نه، تا نوبت من برسه، میتونه دیر شده باشه، بعد دیگه همه چی تموم شده‎ست! من تحت نظارت پلیسم، اما من پیش شوهر خواهرم زندگی میکنم، و من در اداره کل هم بودم، اونجا به من گفتن، من نمیتونم تو ریکسدورف تحت نظارت پلیس باشم و حتماً در ریکسدورف برام پاسپورت صادر میکنن، و اینکار هم در حال اجراست، اما او دقیقاً نمیدونست و به من گفت تو اتاق شماره نه جویا بشم.
پلیس: خب، برید بشینید.
فویگت: اگه من العان نرم تو اتاق ــ و اگه اتاق شماره نه هم اتاق اشتباهی باشه ــ بعد دیگه برای من دیر میشه!
پلیس: حرف نزنین، برید بشینید رو نیمکت.
فویگت: من اینجا تو یه خونه خوب و شایستهای زندگی میکنم، دلیلی نداره که بخوان منو از اینجا بیرون کنن، اما باید اینو به کسی بگم که مسؤل کار منه.
پلیس: بشینید.
فویگت می‎شیند.
آقای شیرتروم از اتاق خارج می‎شود و در حال جویدن ناخن انگشت دست به رفتن ادامه می‎دهد.
پلیس: خب. بعدی. در را باز می‎کند و با نفر بعدی داخل اتاق می‎شود. جنبشی در میان منتظرین.
مرد روزنامه خوان با سینه‎ای که بخاطر بیماری آسم سوت می‎کشد: این طرف یه دوچرخه‎سواره، یه دوچرخه‎سوار حقیقی! به طرف پائین فشار میاره ــ به طرف بالا قوز می‎کنه.
یک زن: خب اینا وقت دارن.
خواننده روزنامه: من می‎گم، این وقت ماست که اینا تلف می‎کنن، و پول ماست که اینا می‎بلعن! منو با اذیت و آزار نامعقول‎شون فقیر می‎کنن. من تو کافه‎ها بعنوان دلقک کار می‎کنم، و با این کار رو پای خودم واستادم، و حالا بخاطر اجازه چنین کاری مشکل ایجاد می‎کنن، چرا؟ مردم جواب اینو می‎دونن. اما من می‎گم: من اجازه دارم هر طور که بخوام فکر کنم، من اینجا به خاطر وظیفه شهروندیم، نه، می‎خواستم بگم حق شهروندیم اینجا هستم ــ هوا کم می‎آورد، سرفه می‎کند.
پلیس از اتاق برمی‎گردد: چه خبره اینجا! ساکت! سر و صداتون مزاحم آدمای تو اتاق می‎شه‎!! او استخوان‎هایش را راست می‎کند و نگاه ماتی به بالای راهرو می‎اندازد.
یک افسر با یک ستوان با حمایل آجودان‎ها با قدم‎های تند می‎آیند: اتاق شماره نُه.
پلیس سلام نظامی می‎دهد: بله، جناب سروان!
افسر: اداره رو تعطیل کنین، اینجا نظامی‎ها اسکان داده می‎شن. داخل اتاق می‎شود، پلیس هم بعد از او به داخل می‎رود و در را می‎بندد.
مرد روزنامه خوان: بفرما، حالا می‎تونیم بساط‎مونو جمع کنیم و بریم. دیگه تموم شد. برای ارتشی‎ها وقت دارن اما برای شهروند اصلاً. اما وقتی یه همچین افسری سریع میاد و می‎ره تو ــ اِه اِه ــ
یک مرد چاق که تا حال همیشه مستقیم به روبریش نگاه می‎کرد از جا می‎جهد: چی، شما که این کارا به پهنای سینه‎تون هم نمی‎خوره، می‎خواین اینجا بر ضد ارتش پروس چیزی بگین؟ شما پیرمرد جیک جیکو، آره!
خواننده روزنامه: من اصلاً چیزی نمی‎خوام! من فقط حق شهروندیمو می‎خوام.
پلیس در را باز می‎کند: همه ساکت می‎شوند و به اونگاه می‎کنند. پلیس در سکوت یک نوشته به در آویزان می‎کند: "امروز بسته است" و به افراد در انتظار با نگاهی کاملاً معنی دار و با اشاره سر در خروجی را نشان می‎دهد.
فویگت با فریاد: من اما باید داخل اتاق بشم! من باید ــ وگرنه دیر می‎شه!!
پلیس دوباره داخل اتاق می‎شود، در را محکم پشت سرش می‎بندد.
فویگت روی نیمکت روی زانویش خم می‎شود.
خوانند روزنامه در حالی که دیگران می‎رفتند: این فکر رو از سرتون بیارین بیرون. امروز دیگه نمی‎تونین برین تو. پس باید شبو اینجا تا فردا صبح زود بگذرونین. او می‎رود.
فویگت تنها می‎ماند. با کمر خمیده‎ای نشسته است، مانند شکست خورده‎ها، بی‎حرکت. پس از لحظه کوتاهی از اتاق صدا به گوش می‎رسد ...
صدای افسر: من نمی‎تونم هیچ ملاحظه‎ای بکنم! دستور دستوره، باید دستور رو اجرا کنید!!
صدا دوباره ناخوانا می‎شود.
فویگت سرش را بلند می‎کند، استراق سمع می‎کند ــ بعد بلند می‎شود، بر روی انگشت پا به سمت در اتاق می‎رود و از میان سوراخ کلید نگاه می‎کند.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 17:51  توسط سعید از برلین  | 

خانم اوبرمولر: به این چیزها آدم باید زودتر فکر کنه! چرا بچه‎ها از اتاق‎شون اومدن بیرون، شماها اینجا چه کار می‎کنید، کی گفت که شماها از خواب بیدار شید!!
هلموت و ایرنه نوجوان در لباس‎های خواب بلند داخل اتاق می‎شوند.
ایرنه: مگه آدم می‎تونه با این قیل و قال بخوابه.
هلموت: من فکر کردم شاید بتونم با دوچرخه خیلی سریع برم اونیفورمو بیارم.
اوبرمولر با عصبانیت: مزخرف نگو! برید فوری بخوابید!
هلموت رنجیده: خوب نمی‎رم. و با ایرنه می‎رود.
اوبرمولر در ناامیدا‏ی کسل‎کننده: من باید فوری به آجودان گردان تلفن کنم ــ حمله قلبی ناگهانی ــ نه، تب، ــ برونشیت ــ یا اینکه قلب بهتره ــ آره قلب بهتره ...
خانم اوبرمولر: فانی، برید بیرون! فانی گله‎مندانه می‎رود. تو تلفن نمی‎‏کنی! تو دوباره حواستو جمع می‎کنی، اینو فقط کم داشتیم که تو حالا خیلی راحت شونه از زیر بار مسئولیت خالی کنی، اونم تو این موقع که دارن کالباس تقسیم می‎کنن ــ سعی می‎کند با زور دگمه‎های اونیفورم شوهرش را ببندد.
اوبرمولر: آخ، آخ!!
خانم اوبرمولر: چیه آخ آخ می‎کنی، من که کاری نمی‎کنم، انقدر تکون نخور ــ بفرما ــ او یک تکه از کت را به همراه دگمه‎ای در دست دارد.
اوبرمولر خود را روی روی تخت‎خواب می‎اندازد: دیگه همه چیز تموم شد.
خانم اوبرمولر به طرف تلفن می‎جهد: پتسدام!! پتسدام 324!!!!
اوبرمولر غمگین: دیگه فایده‎ای نداره. اگه حالا ... پس من برای چی خودمو برای این کار معرفی کردم.
خانم اوبرمولر: پتسدام 324!!!
اوبرمولر: من دیگه اصلاً لازم نبود از این کارا بکنم. فقط این تو بودی که اینو می‎خواستی.
خانم اوبرمولر: من باید اما وصل بشم!! 324!!
اوبرمولر: بخاطر اعتیاد به خودستائی. فقط بخاطر غرور زنانه. بخاطر پُز دادن به دوستانت.
خانم اوبرمولر: دوباره که همه تقصیرها افتاد به گردن من.
اوبرمولر: تو اداره این همه کار رو میز باقی می‎مونه ــ زنگ در به صدا می‎آید، خانم اوبرمولر از جا به بالا می‎جهد.
خانم اوبرمولر: زنگو زدن!
اوبرمولر کاملاً گیج: زنگ می‎زنن ــ برای چی زنگ می‎زنن ــ اما مثل اینکه زنگ می‎زنن!!
خانم اوبرمولر از جا می‎جهد و خودش را مرتب می‎کند: وُرمزر!
اوبرمولر: زنگو زدن.
بچه‎ها به داخل اتاق هجوم می‎آورند، در پشت سرشان وابشکه با یک اونیفورم تازه بر روی دست.
ایرنه: پدر! اونیفورم رسید، اونیفورم رسید!!
هلموت: پدر، اما حالا خیلی سریع، با ماشین می‎تونی خودتو سر ساعت برسونی!
وابشکه: من به تاکسی گفتم که منتظر بمونه، تاکسی‎‎متر رقم هفده مارک و پنجاه فنیگ رو نشون می‎ده. از پتسدام تا اینجا یه عالم راهه. صبح بخیر سروران، امیدوارم که خوب خوابیده باشین.
اوبرمولر از جا می‎پرد، کاملاً تغییر کرده: چیه بچه‎ها، چرا به هیجان اومدین، من می‎دونستم که همه چیز روبراهه و وُرمزر منو تنها نمی‎ذاره، درست می‎گم؟ انیفورمو بدین ببینم.
خانم اوبرمولر با عصبانیت: چی داری می‎گی! تنهام نمی‎ذاره یعنی چی؟ واقعاً که خنده‎داره، قول آوردن اونیفورمو برای حداکثر ساعت دوازده شب داده بودن، حالا در آخرین دقیقه‎ها میارنش!
وابشکه: خانم مهربون، آخرین دقیقه همیشه بهترین دقیقه‎ست. شوهرتون می‎خواست مثلاً ساعت دوازده شب با انیفورمش چه کاری انجام بدن، در این ساعت حتماً تو تخت‎خوابشون راحت خوابیده بودن.
خانم اوبرمولر: مگه فکر می‎کنید که ما امشب تونستیم چشم‎مونو اصلاً رو هم بذاریم؟
وابشکه: متأسفم از این موضوع. ممکنه که آقای شهردار تو نمایش نظامی هم نتونن اصلاً بخوابن. اونجا جریان از این قراره. می‎خواند:
"نیمه شب در تاریکی از خواب برمی‎خیزم
کاملاً تنها در سکوت نگهبانی می‎دهم..."
بچه‎ها حرفش را قطع می‎کنند.
اوبرمولر: ساکت! شمشیرمو بدین! او اونیفورم را بر تن کرده است. وابشکه آن را کمی بر تن شهردار مرتب می‎کند.
وابشکه: خب، حالا چی می‎گید، آقای شهردار. به تنتون نشسته یا نه؟
اوبرمولر کلاه نظامی‎اش را بر سر می‎گذارد: فانی، کیف دستی و پالتو! نه، ببرشون مستقیم تو تاکسی!
فانی در کنار در ظاهر می‎شود: حالا اما آقای شهردار کاملاً حقیقی دیده می‎شن. درست مثل یه افسر.
اوبرمولر خیلی سر حال: پس می‎خواستی که مثل یه پستچی دیده بشم. ماتیلده، چه جوریه؟
خانم اوبرمولر: خوبه! اینطوری می‎تونی خودتو به همه نشون بدی.
ایرنه: پدر خیلی ناز شدی.
هلموت: آیا شمشیر تیزه؟ هفت‎تیر افسری نداری؟
اوبرمولر: بیاین بچه‎ها، شماها می‎تونین منو تا ماشین بدرقه کنین، خدانگهدار ماتیلده، خداحافظ.
خانم اوبرمولر او را می‎بوسد: و تو به محض اینکه یه شب وقت آزادی پیدا کردی تلفن می‎کنی، بعد می‎ریم بیرون، من یونگ‎هانزز Junghansens رو هم با خودم میارم، باشه!؟
اوبرمولر: البته، ماتیلده. بچه‎ها، کاراتونو خوب انجام بدین. آیا ساعت‎مو برداشتم؟ آره برداشتم. خدای من، پول باید بردارم.
وابشکه: این کار اشتباهی نیست.
اوبرمولر: بسیار خب، خداحافظ. وابشکه، شما هم با من میاین؟
وابشکه: نه، من با تراموا می‎رم. خوش بگذره، آقای شهردار، پیروز باشین! هیپ هیپ، هورا!
اوبرمولر با بچه‎ها می‎رود.
وابشکه: خانوم مهربون، بهتون باید بگم که خیلی زیاد برای این اونیفورم کار کردیم. ساعت شش کار رو شروع کردیم و تمام شب رو یه ضرب و بدون شام خوردن ادامه دادیم. اما چه کارها که آدم بخاطر وطنش نمی‎کنه، درسته؟
خانم اوبرمولر: بفرما، اونیفورم قدیمی رو با خودتون ببرید. به آقای وُرمزر سلام برسونید، اینو می‎تونن بعنوان پیش‎پرداخت بردارن و پولشو از حق دست‎مزد کم کنن.
وابشکه اونیفورم را تماشا می‎کند: این ارزشی نداره. این اونیفورم رو وقتی آقای شهردار خریدن دست دوم بود.
خانم اوبرمولر: چی می‎گین؟ شوهرم لباس دست دوم تنش نمی‎کنه. او فقط چاق شده، وگرنه اصلاً این اونیفورم اشکالی توش نیست.
وابشکه: شاید بشه هنوز برای بالماسکه ازش استفاده کرد.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:11  توسط سعید از برلین  | 

نوشته زیر مانند تصویری سه بعدی‎ست که اگر با یکی از لهجه‎های رایج در کشور خوانده نشود، یک بعد آن هم دیده نخواهد شد، چه برسد به هر سه بعدش. انتخاب لهجه اما دلبخواهی‎ست.

حاجی: والله، چی بگم، من که نمی‎دونم این آمریکا کیه و کارش چیه! می‎گن همین چند وقت پیش پول داده چند تا مسجد ساختن.
حاجی آقا، چه کسی پول داده مسجد ساختن، کجا مسجد ساختن؟!
حاجی: بابا، همین آمریکا دیگه. پول داده نمی‎دونم تو کجا ... خدایا، تو پیاپی بود یا میاپی؟ آهان میامی ... آره خودشه، پول داده سه تا مسجد تو میامی ساختن.
حاجی آقا، آمریکا که آدم نیست!
حاجی: نه بابا، گناه داره، نگو. خب، حالا هر کی می‎خواد باشه، چه خر باشه چه آدم. خلاصه پول داده مسجد ساختن. این مهمه. حالا اینکه از روی خریت این کار رو کرده و یا برای ثواب بردن کرده، دیگه اونو خدا می‎دونه و خودش.
حاجی آقا، این آمریکا که شما می‎گید آدم نیست بلکه قاره‎ست.
حاجی: حالا، یا خر باشه، یا قاره. چه فرق می‎کنه؟ اسم که مهم نیست. مهم اینه که آدم چکار می‎کنه. مسجد می‎سازه نمی‎سازه. عیادت بیمار می‎ره نمی‎ره، این مهمه. حالا می‎خواد قاره باشه یا غوره باشه اینکه مهم نیست. بلکه مهم اینه که باید سعی کنه همیشه آدم باشه.
حاجی آقا: این آمریکا یک کشوره نه آدم.
حاجی: من گفتم، حالا می‎خواد آمریکا آدم باشه، قاره باشه، کشور باشه، هرچی می‎خواد اسمش باشه خوب باشه. خب، همه اسم دارن دیگه، شما هم اسم و رسم دارین ماشاءالله، منم دارم ایشاءالله. بله، اصل اینه که آمریکا آدم باشه. اسم که مهم نیست. خب، بفرما؛ زن باجناق منم اسمش کشوره. چه خانمی، چه خانمی! خدا شوهر و بچه‎هاشو حفظ کنه به حق جدم! خب، اینم کشوره، اونم کشوره. حالا می‎بینی؟ پس نمی‎شه گفت هر کی اسمش کشوره باید اینطور باشه باید اونطور باشه. خب، اگر اینطور باشه که پس چرا خدا هر ده انگشت انسان را یه اندازه نیافریده، هان، نه، بگو، هان؟ نه پدرم، نه عمرم، مهم اینه که این آقا، حالا هرچی می‎خواد اسمش باشه، اومده تو میامی سه تا مسجد ساخته. از اون مسجداستا! باید آدم با چشمای خودش ببینه واللا باورش نمی‎شه بخدا.
حاجی آقا: به پیر به پیغمبر آمریکا آدم نیست. آمریکا مثل اینجا که شما توش زندگی می‎کنین یک کشور مستقله، حکومتش هم جمهوریه. رئیس جمهورشم فعلاً اوباماست. ارتشش هم میگن خیلی قویه، متوجه شدین حاجی آقا؟ آمریکا یک سرزمین بزرگیه.
حاجی آقا: خب، نمی‎خواد حالا واسه من بزرگ بزرگ کنی. آمریکا اینه آمریکا اونه در میاره برای من. خوب، برادر من، آخه شما زودتر می‎گفتی آمریکا سر زمینه قال قضیه رو می‎کندی دیگه. بچه‎ها بجنبید، بلند شید برین سر زمین آمریکا اومده اونجا منتظره، ببینید چی کار داره.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 15:57  توسط سعید از برلین  | 

وقتی عکس‎های زیبایت را پنهانی دانلود می‎کنم،
دستگاه چاپم به وجد می‎آید.
کارتریج‎اش رنگ سرخ را بیدار می‎سازد.
با رنگ سبز برگ و کاسبرگ می‎کشد،
و به رنگ سرخ می‎گوید: حالا گل شو!
بعد رنگ سرخ گل می‎گردد.

ماتاهاری، تو در قاب عکس‎هایم اما چهره‎ات همیشه زیبا‎تر از گل سرخ است.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 3:13  توسط سعید از برلین  | 

وقتی در  زیر روشنائی ماه چشمانت پی گم شده خود می‏گشتم،
باد، این همیشه بی‎موقع در وزش،
هنگام گذر نگاهی به من انداخت،
فوتی به شمع کرد و جهان پیش چشمان تار گشت.

باد گذشت،
تاری چشمانم کورم ساخت،
و هیچ گم‎شده‎ای دیگر از من سراغی نگرفت.

ای داد از این باد.
ای داد از این باد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 0:58  توسط سعید از برلین  | 

صحنه دهم

بازیگران:
اوبرمولر Obermüller شهردار، خانم اوبرمولر، فرزندانشان هلموت Hellmut و ایرنه  Irene، فانی Fanny دختر خدمت‎کار، وابشکه پارچه بُر

اتاق خواب آقای اوبرمولر شهردار کوپنیک. تخت‎خوابی پهن از چوب بسیار مرغوب با دو میز کوچک در دو سمت آن، پرده‎ها، لامپ‎ها، کمدهای لباس. بر روی دیوار بالای جائی که مرد می‎خوابد تابلوی مادونا دِلا سایدیا  Madonna della Sedia و بر بالای سر جائی که زن می‎خوابد تابلوی آدم اثر میکل‎آنجلو آویزان است. بر روی دیوار ساعتی تیک تاک می‎کند، یک ساعت زنگ‎دار بر روی میز کنار تخت‎خواب، هر دو ساعت سه و ربع صبح را نشان می‎دهند. یک دستگاه تلفن روی میز کنار تخت‎خواب در سمت خانم شهردار. خانم اوبرمولر با ظاهری مانند همسر ژوپیتر Jupiter بر روی تختخواب می‎نشیند، با لباس خواب و ژاکت شب دست‎باف که در زیر آن یک سینه‎بند پستان‎ها را حمل می‎کند. موهایش آرایش گشته و باسنجاق‎مو و قلاب بالا نگاه داشته شده است. او گوشی تلفن را کنار گوش خود نگاه داشته و با هیجان زیادی با انگشت‎های دست بر روی دستگاه تلفن ضربه می‎زند و در این حال داد می‎کشد.

خانم اوبرمولر: پوتسدام! پوتسدام! پوتسدام 324، وُرمزر؟
اوبرمولر با صورتی که نیمی از آن با کف پوشیده و نیمه دیگرش اصلاح شده است، با حوله حمام باز، با لباس‎های زیر پشمی، بند جوراب و چکمه نظامی با مهمیز سراسیمه از حمام خارج می‎شود: ماتیلده Mathilde، تلفن کردی؟ پس این فانی کجاست؟!
خانم اوبرمولر: خدای من، من که نمی‎تونم جادو کنم ــ روی دگمه‎ای فشار می‎دهد و صدای جیغ مانندی بلند می‎شود. پتسدام، پتسدام 324. برو صورتتو اصلاح کن، تو با این وقتی که داری حتی نمی‎رسی اصلاح صورتتو تموم کنی!
اوبرمولر: تموم تموم تموم، چطوری باید تموم کنم وقتی هیچ چیز حاضر نیست. پس فانی کجاست؟
خانم اوبرمولر با عصبانیت شماره می‎گیرد: غاز دوباره رو گوشش خوابیده. کسی جواب نمی‎ده.
اوبرمولر: اگه وُرمزر لباسو نرسونه بعد باید با اونیفورم قدیمیه برم، من که نمی‎تونم با لباس زیر به پادگان برم، من باید رأس ساعت چهار ...
فانی دختر خدمت‎کار، خواب‏آلود، در لباس خواب: چه کار باید بکنم؟
زن و شوهر با هم: اونیفورم!!
فانی: اونیفورمو هنوز نیاوردن!
اوبرمولر: اونیفورم قدیمی، لعنت بر شیطون! اونیفورم قدیمی!!!
فانی تنبلانه: قدیمیه رو؟
خانم اوبرمولر: البته، بیاریدش، پائین جلوی انباری آویزونه.
فانی: اونو که قراره بندازیم دور.
اوبرمولر فریاد زنان: اونیفورمو بیارین اینجا!!
فانی: خوب میارمش دیگه و می‎رود.
خانم اوبرمولر: پتسدام!! پتسدام 324! حالا همینطور اینجا بیکار نمون، برو کف رو صورتتو بشور. حرف نزن وصل شد. بله، پتسدام، اینجا شهردار اوبرمولر از کوپنیک ... شهردار اوبرمولر ... کوـ پ ـ نیک ... نه، نه ... اِشپاندا Spandau نه ... من می‎گم کوپنیک و شما می‎پرسید اِشپاندا؟ ... کوپنیک!
اوبرمولر گوشی را از دستش می‎گیرد: مغازه اونیفورم دوزی وُرمزر در پتسدام ــ شما به من قول دادید تا ساعت دوازده شب اونیفورم تازه رو به من برسونید، شما گفتید حداکثر ساعت دوازده، حالا ساعت سه و نیم صبحه، شما می‎دونید که من ساعت چهار صبح باید در پادگان باشم، من که نمی‎تونم لخت اونجا برم، چطور می‎تونید منو تنها بذارید، من ... بله؟! اونجا وُرمزر نیست؟ پس چه کسی ... بله، چی، کسی جواب نمی‎ده، چرا کسی جواب نمی‎ده؟ وسط شبه؟ اما هوا که روشنه!! واقعاً که رسوائی آوره و گوشی را می‎گذارد. کسی جواب نمی‎ده. وُرمزر جواب نمی‎ده.
خانم اوبرمولر: خوب منم بهت گفتم که نصفه شبه و مردم خوابیدن.
اوبرمولر: هوا روشن شده. من باید ساعت چهار ...
فانی با اونیفورم قدیمی: اینم اونیفورم. من فکر می‎کردم که باید دور انداخته بشه.
خانم اوبرمولر: نمی‎خواد فکر کنین، به شوهرم کمک کنین، سریع، سریع!
اوبرمولر: شلوار رو می‎شه هنوز پوشید، با سنجاق قفلی جلوشو می‎بندم. شلوار را می‎پوشد. اما کت! کت!! سعی می‎کند کت را بر تن کند.
خانم اوبرمولر با فانی به پوشیدن کت به او کمک می‎کنند: تو خیلی چاق شدی، خیلی وقته که بهت می‎گم خیلی چاق شدی!
اوبرمولر: حرف پوچیه! پارچه آب رفته، من پنج سال پیش هم مثل امروز بودم، خداوندا، حالا من که نمی‎تونم گوشتای اضافی رو از بدنم با چاقو ببرم!! نه نمی‎شه. با آه بلندی دو سمت کت را می‎کشد، اما دگمه‎ها بسته نمی‎شوند.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:15  توسط سعید از برلین  | 

هوپ‎رشت: آره، من درک می‎کنم. ولی حالا همه چی دوباره روبراهِ، ویلهلم. تو حالا، ــ اگه من اجازه پیش‎بینی کردن داشته باشم ــ کاملاً از نو شروع خواهی کرد، درسته؟ آدم می‎تونه همیشه کاملاً از نو شروع کنه، برای این کار هیچوقت برای کسی دیر نیست.
فویگت: آره، درست می‎گی.
هوپ‎رشت: این خوبه، ویلهلم. ما هم یه کم زیر دستتو می‎گیریم. دوباره همه چیز قشنگ می‎شه.
فویگت: منهم امیدوارم. اما اگه بهم اجازه بدن.
هوپ‎رشت: حتماً کار هم پیدا می‎کنی. امروزه دیگه مثل قدیما نیست.
فویگت: ممکنه اینطور باشه. اما منظور من مقامات دولتیه. بخاطر اجازه اقامت.
هوپ‎رشت: انقدر هم بد نیستن. آدمخور که نیستن! من خودم یه کارمندم، خوب چه اهمیتی داره؟ آدم وقتی خوب نگاه کنه می‎بینه که ماها آدم هم هستیم، درسته؟ می‎خندد.
فویگت هم می‎خندد: من باید بگم که خیلی از تو وحشت داشتم.
هوپ‎رشت: بگو ببینم، جائی برای سکونت داری؟
فویگت: نه، اما کمی پول دارم، من کار تخصصی انجام دادم. هنوز لازم نیست بازم برم زندان.
هوپ‎رشت: پولتو پس‎انداز کن، بعداً وقت داری خرجشون کنی. اما حالا اول اینجا پیش ما می‎مونی تا اینکه یه کار پیدا کنی.
فویگت: نه، فریدریش، من این کار رو نمی‎کنم. من نمی‎تونم اینو قبول کنم.
هوپ‎رشت: پس که اینطور، نمی‎تونی؟ اما تو مجبوری. این یه دستور نظامیه، می‎فهمی؟ اعتراض ممنوعه. اگه فکر می‎کنی که نمی‎خوای مجانی اینجا باشی می‎تونی به ماری تا وقتی که کار تازه‎ای پیدا نکردی کمی  کمک کنی.
فویگت: من برای این اینجا نیومدم، واقعاً می‎گم. من فقط می‎خواستم چند کلمه با شماها حرف بزنم.
هوپ‎رشت: ویلهم، باور کن که من واقعاً خیلی دوست دارم تا وقتی که برای تمرین‎های نظامی میرم یه مرد پهلوی ماری باشه. ماری اصلاً مواظب صندوق پول نیست، همه پولا رو جلوی دید مردم قرار می‎ده، من به این خاطر کمی ترس دارم، ترس نداره؟
فویگت لحظه‎ای سکوت می‎کند، بعد دستش را برای دست دادن جلو می‎برد: می‎دونی پسر، اگه تعداد بیشتری آدم مثل تو پیدا می‎شد، بعد دیگه اصلاً به زندون احتیاج نداشتیم.
هوپ‎رشت: حالا دارای کمی اغراق می‎کنی و روی شانه فویگت می‎زند. من منظورم فقط اینه که: اونچه گذشته، گذشته‎ست. حالا رو پاهات تکیه کن و سرتو راست نگهدار.
فویگت: آره فریدریش، همین کار رو هم می‎کنم. مطمئن باش. می‎بینی، من دیگه نمی‎تونستم تنهائی ادامه بدم. ده سال قبل، بله، اون موقع هنوز می‎خواستم از کشور خارج بشم، و از آنجا از راه کوه‎ها پیاده برم و غیره، اما حالا خستگی از راه کوه رفتن آدمو هلاک می‎کنه، می‎دونی.
هوپ‎رشت: من که مطمئنم همه کارا درست می‎شه.
فویگت: اگه دوباره شروع بشه ــ به طرف پائین ــ بعد همه چیز تمومه. بعد بدشانسی شروع می‎شه.
هوپ‎رشت: آخ فراموش کن، و چشم‎ها رو به جلو بدوز! پاها خودشون به تنهائی می‎رن!
فویگت: من حتماً مؤفق می‎شم، فریدریش!
خانم هوپ‎رشت داخل می‎شود: سلام فریدریش، تو هم که اومدی. دختره از عرق کردن خیس شده بود، باید ملافه‎هاشو عوض می‎کردم. خوب، کمی همدیگه رو شناختین. خیلی خوب شد که نذاشتم بره، درست می‎گم، می‎خواست دوباره زود بره که من گفتم: اول باید با تو آشنا بشه و تو کسی رو گاز نمی‎گیری.
هوپ‎رشت: ماری، می‎دونی، من و برادرت با هم قرار گذاشتم که او فعلاً باید اینجا بمونه تا اینکه کاری پیدا کنه. فویگت می‎تونه کمی تو کار مغازه بهت کمک کنه.
خانم هوپ‎رشت نه چندان مشتاق: بله، حتماً، هر طور تو می‎خوای، فریدریش ــ فکر می‎کنی باید اینجا هم بخوابه؟
هوپ‎رشت: طبیعیه! ما که این مبل قشنگ رو داریم و هیچ کس هم روش نمی‎شینه. تو  که حرفی نداری، فویگت؟
فویگت: خیلی عالیه، ساعتی هم که ما تو خونه در راهرو آویزون می‎کردیم بالای سرم قرار داره، درسته، ماریا؟ البته اگه ماریا با موندم موافق باشه ...
خانم هوپ‎رشت: حالا باید ملافه‎ها رو درآورد.
هوپ‎رشت: خوب، درشون بیار! تو که این همه ملافه داری.
خانم فوپ‎رشت: آره که خیلی دارم، من فقط منظورم این بود که باید درشون بیارم. به طرف در اتاق می‎رود. من باید برای خودمون غذا درست کنم و می‎رود.
هوپ‎رشت می‎خندد: خوب اون اینطوریه دیگه. روحش خیلی انسانیه، ولی کمی رسمیه. ویلهلم، بیا نگاه کن. می‎خوام چیزی بهت نشون بدم. او را با خود به سمت کمد می‎برد. من اگه همه چیز درست پیش بره این بار به گروهبانی نایل می‎شم. این دومین تمرینات نظامی دفاع از کشور منه. اینو ماری اما نمی‎دونه، می‎خوام غافل‎گیرش کنم. در این چنین مواقعی مثل بچه‎ها می‎مونه. می‎بینی، زنگوله آویزه دسته شمشیر رو هم خریدم، اینو باید آدم خودش بخره، ببین. او در پاکت را کمی باز می‎کند تا بشود آن را دید و همزمان با ترس به طرف در نگاه می‎کند. بعد با این میام خونه، با درجه و نوار روی کلاه. می‎خندد. ویلهلم، تو اما چیزیو لو نمی‎دی، مگه نه؟ ماری نباید چیزی بو ببره.
فویگت: البته که چیزی نمی‎گم. ــ اگه روزی اتفاقی بیفته، بعد تو معاون فرمانده و یا اگه بخوای استوار هم می‎تونی بشی.
هوپ‎رشت: اِهه، تو که سلسله مقامات نظامی رو خوب می‎شناسی.
فویگت: نظامی‎ها برای من همیشه جالب بودن، ولی خودم هرگز وقتی برای نظامی شدن پیدا نکردم.
هوپ‎رشت: حیف شد. بهترین چیز تو زندگی نظامی بودنه. وسائل را دوباره در کمد قرار می‎دهد. خوب، حالا می‎خوایم به سلامتی اومدن تو یه گیلاس سریع بریم بالا، نظرت چیه؟ فقط ما دو تا مرد بین خودمون. من یه بطر مشروب دارم که تو ادره بخاطر تحویل سال جدید بهم هدیه دادن. یه ویسکی درست و حسابیه.
او در حال حرف زدن یک بطری از بوفه در می‎آورد که هنوز سه قسمت آن پر است و دو گیلاس کوچک را پر می‎سازد.
فویگت: فریدریش، گوش کن، من یه سؤال دارم، در باره یه کار اداری. می‎دونی، تو در شهرداری کار می‎کنی، جائی که همه چیز از اونجا رد می‎شه. کارم فقط مربوط به اجازه اقامته، برای اینکه دوباره مثل همیشه از اداره اخراجم نکنن، یا از دادن پاس بهم خودداری کنن. وگرنه نمی‎شه کار کرد، بدون برگه معرفی پلیس ... منظورم اینه که وقتی کاغذهام می‎رسن به اداره، نمی‎تونی برام کاری بکنی؟
هوپ‎رشت: ویلهم، همه چیز راه خودشو طی می‎کنه و کسی نمی‎تونه کاری بکنه. حالا دیگه نمی‎خوایم در این باره حرف بزنیم، باشه؟ تو باید راه درست رو بری، بعد همه چیز درست می‎شه. کار از پشت انجام دادن یه جرمه! و تو اونچه که حق‎ات باشه، همونم می‎گیری. به این خاطر ما در پروس هستیم. بسیار خب، به سلامتی، ویلهلم. گیلاس رو به خاطر زندگی نو می‎ریم بالا! اصلاً لازم نیست نگران باشی. همه چیز مسیر اصلی خودشو طی خواهد کرد!
فویگت: امیدوارم، به سلامتی! آنها گیلاس‎هایشان را بهم می‎زنند.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:36  توسط سعید از برلین  | 

خانم هوپ‎رشت: این بار این تمرین نظامی دفاع از کشور براش واقعاً مهمه، قراره به سمت معاونت برسه، حالا دیگه نوبتش رسیده، اما نگو که من بهت گفتم، مثل بچه‎ها از این موضوع برای خودش یه راز ساخته، فقط در خواب و خیال برام تعریفش کرد. بفرما، می‎بینی، ـ در کمد را باز می‎کند و وسیله پیچده و مخفی نگاهداشته شده‎ای را به فویگت نشان می‎دهد ــ برای خودش نوار و زنگوله‎ای که به دسته شمشیر وصل می‎کنن خریده. می‎دونی، وقتی به سرجوخه‎گی برسه، می‎تونه اینو به شمشیرش آویزون کنه ــ اما بهش نگو که من خبر دارم، می‎خواد منو باهاش غافلگیر کنه ــ آها، دختره داره صدا می‎کنه، می‎شنوی؟ بله، بله، اومدم!
صدای نازکی به گوش می‎رسد، صدائی تقریباً کودکانه از دور چند بار خانم هوپرت را صدا می‎زند.
بدشانسی آوردیم، همسایه‎مونه، ما یه اتاق هم تو حیاط داریم، در اصل برای بچه‎ها در نظر گرفته بودیم، فریدریش خیلی دوست داشت بچه داشته باشیم، اما من اون موقع مریض بودم، و حالا هم دیگه دیر شده، بعد اتاقو به دختر منظمی اجاره دادیم، هنوز شونزده سالش نشده، تو یه ملافه‎دوزی کار می‎کرد، اما فعلاً سینه‎اش درد می‎کنه، سه ماه از مریضیش می‎گذره، کرایه خونه هم دیگه نمی‎تونه بده، یتیمه و پدر و مادر نداره، فریدریش می‎خواست بفرستدش به بیمارستان نظامی، اما دختره گریه کرد و فریدریش هم دیگه این کار رو نکرد، گفتم که؛ خیلی مهربونه. او در حال صحبت وسائل تمیز کردن را سر جایش قرار می‎دهد. حالا دوباره صدا به گوش می‎رسد. بله، بله، العان میام، اصلاً دلش نمی‎خواد تنها باشه، از تنهائی می‎ترسه. ویلهلم، یه دقیقه صبر کن من زود برمی‎گردم و می‎رود.
فویگت ابتدا همانطور ساکت نشسته باقی می‎ماند، بعد بلند می‎شود، کلاه و بسته را روی صندلی می‎گذارد، به سمت کمد می‎رود و با دقت به اونیفورم آویزان به در کمد نگاه می‎کند. او تسمه روی شانه را برانداز و آرام با خود صحبت می‎کند: تیپ بیست و یکم پیاده نظام. هوم. همه چیز اینجا هست. او کلاهخود را که به قلابی آویزان است تماشا می‎کند. کلاهخود پیاده‎نظام. هوم. او طوریکه انگار می‎خواهد آن را از روی قلاب بردارد رویش دست می‎کشد. در این لحظه ساعت دیواری با صدای نازک و روشنی که بعد توسط صدای عجیب و آهسته تلق تلقی قطع می‎شود شش بار به صدا می‎آید. فویگت چند قدم ناامیدانه به سمت ساعت برمی‎دارد. خودشه ... این همون ساعت قدیمیه‎ست! نه، خیلی عجیبه.
او می‎ایستد، به ساعت خیره می‎شود. در این بین صدای چرخیدن کلید و باز شدن در از راهرو به گوش می‎رسد، در دوباره بسته می‎شود، بعد فردریش هوپ‎رشت داخل اتاق می‎شود. او جوان‎تر از فویگت است، اندامی ورزیده و پهن دارد، صورتش شفاف و قوی‎ست و لباسی ساده بر تن دارد.
فویگت هنوز به ساعت خیره نگاه می‎کند. بعد آهسته رویش را برمی‎گرداند: سلام، آقای هوپ‎رشت.
هوپ‎رشت: سلام. شما کی هستین؟
فویگت: من برادر زنتون هستم. ویلهلم فویگت.
هوپ‎رشت: آهان. او لحظه کوتاهی فکر می‎کند، بعد به سمت فویگت می‎رود و با او دست می‎دهد: خیلی خوشحالم. خوب کاری کردی که برای دیدنمون اومدی. بیا، بشین. پس ماری کجاست؟
فویگت: دختری که مریضه همین العان صداش کرد، رفته اونجا.
هوپ‎رشت: آها. خیلی وقته اینجائی؟
فویگت: نه، از نیم ساعت پیش. من فقط می‎خواستم ...
هوپ‎رشت: هنوز که وسائلت اینجاست. من اینا رو می‎برم بذارم جای مناسب.
فویگت: من می‎خواستم حالا دیگه برم.
هوپ‎رشت: ممکن نیست. ما باید همدیگه رو بشناسیم. نکنه وقت نداری؟
فویگت: وقت به اندازه کافی دارم.
هوپ‎رشت: خوب اینم از وقت. پس با خبال راحت بشین. تو شب اینجا می‎مونی، نمی‎تونی نه توش بیاری.
فویگت: اما نمی‎دونم که آیا بشه این کار رو کرد. من دوست ندارم مزاحم بشم.
هوپ‎رشت: چرند نگو! می‎بخشیا، اما حق با منه، مگه نه؟
او وسائل فویگت را به قلاب نزدیک در آویزان می‎کند و بعد برمی‎گردد و به فویگت نگاه می‎کند.
من می‎خوام بهت چیزی بگم. من نمی‎تونم مستقیم و فوری حرف نزنم. تو برادر زن من هستی، بنابراین به این خانواده تعلق داری. تو اینجا همیشه جا داری.
فویگت: خیلی ازت ممنونم.
هوپ‎رشت: خواهش می‎کنم، تشکر لازم نیست. آن دو می‎شینند. ویلهلم، حالا وضع و حالت چطوره؟
فویگت: بد نیست. دوباره باید یواش یواش از نو شروع کنم. من ده سال تو زندون بودم، می‎دونی ...
هوپ‎رشت: آره خبر دارم. چند وقته آزاد شدی؟
فویگت: تازه امروز آزاد شدم. وقتی اومدم بیرون اصلاً نمی‎دونستم کجا باید برم. آدم بعد از این همه سال دیگه جائی رو نمی‎شناسه.
هوپ‎رشت: دوست و آشنای دیگه‎ای نداری؟
فویگت: نه. من قبل از این دهسال حبس پونزده سال زندون بودم، و مابینشون یکسال و نیم هم تو زندون موآبیت Moabit و چند وقتی هم در خارج از کشور بودم. من فقط آدمای توی زندون رو می‎شناسم، می‎دونی، اما دیگه میل ندارم باهاشون سر و کار داشته باشم.
 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 18:15  توسط سعید از برلین  | 

صحنه نهم
 
بازیگران:
خانم هوپ‎رشت Hoprecht، فریدریش هوپ‎رشت، ویلهلم فویگت

اتاق نشیمن نزد خانواده هوپ‎رشت در ریکس‎دورف Rixdorf
اثاثیه مناسب افراد مرفه با مبل، آیینه، نقاشی‎های رنگ و روغن، تقویم، چراغ‎های گازسوز، دو عدد در، یکی در ورودی و یکی در اتاق خواب. خانم هوپ‎رشت ایستاده، اونیفورم نظامی‎ای را بوسیله چوب رختی به در کمد آویزان ساخته، دگمه‎های برنجی اونیفورم را با چنگال مخصوصی به جلو کشیده و با دستمالی آغشته به محلول پاک کننده مشغول تمیز کردن آنهاست. ویلهلم فویگت کنار میز نشسته، کلاه و بسته‎ای که دورش با نخ بسته شده است را روی پایش گذاشته و جلویش فنجان قهوه قرار دارد. او لباسی مانند قبل بر تن دارد.

خانم هوپ‎رشت: خب، ویلهلم، حالا دیگه کلاه و بسته‎تو بذار کنار و خودتو یه کم مثل تو خونه خودت احساس کن. نمی‎تونیم خیلی خوب ازت پذیرائی کنیم، تو باید با اونچه که هست راضی باشی.
فویگت: ممنون، ماری، قهوه خیلی خوشمزه‎ست.
خانم هوپ‎رشت: آیا شکر هم برداشتی؟ بقدر کافی بردار، تو شکردان خیلی شکر نیست، همه چیز سخت شده. حقوق فریدریش خرج خونه می‎شه، و مغازه صابون سازی هم به زحمت خرج دخل خودشو در میاره، تو ریکس‎دورف مردم صابون کم مصرف می‎کنن، و هر فروشگاه لوازم بهداشتی و هر آرایشگاهی امروزه برام یک رقیبه، متأسفانه هیچ حمایتی هم برای صابون وجود نداره.
فویگت: ماری، نکنه فکر کنی که من می‎خوام براتون مزاحمت ایجاد کنم؟ من فقط می‎خواستم ببینمت و سلام بدم. خوب من دیگه حالا باید دوباره برم.
خانم هوپ‎رشت: ویلهلم، این غیر ممکنه، تو اجازه نداری این کار رو با من بکنی، شوهرم با من حتماً اوقات تلخی می‎کنه، او حتی وقتی من برادرمو که اونو اصلاً نمی‎شناسه بذارم زود بره عصبانی می‎شه.
فویگت: فکر نمی‎کنی که از رفتن من کمی لذت ببره؟
خانم هوپ‎رشت: این حرفو نزن، تو اونو نمی‎شناسی. این مرد خودِ خوبیه، آره، نمی‎تونه دست و پا زدن مگسی رو تو دام عنکبوت ببینه. قطعاً، تو شهرداری، جائی که کار می‎کنه، گاهی هم می‎تونه با نشاط بشه، آدم خیلی جدی‎ایه و دشمن واقعی بی‎نظمیه، بی‎نظمیو نمی‎تونه اصلاً تحمل کنه. اما نه، ویلهلم، تو اجازه نداری اشتباه برداشت کنی، خارج از اداره خودِ خودِ خوبیه. اینطور بهت بگم که قلبش سمت مناسبی قرار گرفته!
فویگت: من خیلی با خودم فکر کردم که آیا برم بالا یا نه، چند بار رفتم و اومدم.
خانم هوپرشت: ببین، ویلهلم، اصلاً لازم نیست بخاطر اینکه سال‎هاست ازم خبر نگرفتی خجالت بکشی، کی می‎دونه، شاید بعد همه چیز طور دیگه‎ای می‎شد.
فویگت: ماری، پیشترها وضعم برای اومدن پیشتون مناسب نبود. جرئت این کار رو هم نمی‎کردم. اما حالا ...
خانم هوپ‎رشت: نه، ویلهلم، به اینجا نیومدنت درست نبود. و اگه لااقل گاهی برام چیزی می‎نوشتی، اگه می‎دونستیم تو کدوم زندان هستی برات کریسمس‎ها پاکت هدیه می‎فرستادیم.
فویگت: مهربونیتو می‎رسونه.
خانم هوپ‎رشت: خوب طبیعیه! ما خواهر و برادریم. نه من نمی‎تونستم این موضوع رو بفهمم. البته مال خیلی وقت پیشه، صبر کن ببینم، من اونوقت هنوز بچه بودم! نه، وقتی فکر می‎کنم که مادر چطور مرد ...
فویگت: خواهش می‎کنم، از مادر نگو.
خانم هوپ‎رشت: نه، نه، ویلهلم، اگه تو نخوای تعریف نمی‎کنم. من فقط فکر کردم تو مایلی چیزی از مادر بشنوی. فویگت سرش را تکان می‎دهد. فریدریش حالا باید دیگه پیداش بشه، امروز ساعت پنج و نیم تعطیل می‎شن، یعنی فقط کسائی که جزء رزروها هستن یا خونه‎هاشون دوره و باید فردا در تمرین نظامی با حضور پادشاه در پادگان شرکت کنن. باید ساعت چهار صبح در محل حاضر باشن.
فویگت: این یه تمرین داوطلبانه‎ست؟
خانم هوپ‎رشت: البته! خیلی بهتر بود اگه فریدریش نظامی باقی می‎موند، اما در آن زمان از عمه مغازه رو به ارث بردیم و فکر کردیم می‎تونیم از مغازه بیشتر پول دربیاریم. نه، اگه گاهی این تمرین نظامی رو هم نمی‎کرد، فکر کنم خمیده می‎شد. این تنها چیزیه که براش باقی مونده! واللا هیچ تفریح دیگه‎ای نداره، نه گاهی یک شب بولینگ، نه گاهی پیپ کشیدن، فوقش گاهی یک لیوان آبجو می‎خوره، خیلی عاقله.
فویگت: ماری، تو خوب شوهری انتخاب کردی.
خانم هوپ‎رشت: درست می‎گی، ویلهلم، از اینکه این مرد رو دارم می‎تونم خوشحال باشم. فقط باید همه چیز کمی بهتر بشه، می‎دونی، وضعمون کاملاً خوبه، فقط همه چیز کمی سخته.
فویگت به اطراف خود نگاه می‎کند: اینجا جای خیلی راحتیه ...
خانم هوپرشت: سقف رو باید سفید کرد و کف خونه رو هم باید رنگ کرد، و فرش رو هم بید خورده، پول اضافه برای آدم باقی نمی‎مونه که.
فویگت: اما به نظر من همه چیز تازه میاد.
خانم هوپ‎رشت: ویلهلم، باید قبلاً اینجا رو می‎دیدی، حالا همه چیز برق می‎زنه.
فویگت: به این ترتیب شوهرت دیگه به آیینه احتیاج نداره، می‎تونه وقتی مهتاب می‎تابه صورتشو همه جای خونه اصلاح بکنه.
 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 12:46  توسط سعید از برلین  | 

از چیزهائی که واقعاً خنده‎ام می‎گیره:

از عینک‎فروشی که عینک شیکی برات بسازه، بعد وقت خداحافظی بجای گفتن: مواظب باش نیفتی شست پات بره تو چشمت؛ بگه: مواظب باش به شیشه عینکت خش نیفته!
 
***
از مادری که وقتی بچه‎اش خونین و مالین میاد پیشش، می‎گه: اِوا خدا مرگم بده، چرا لباستو اینطوری پاره پوره کردی!
 
***
از بقال سر خیابونمون، وقتی می‎گه: باور نمی‎کنی خریدش برام گرون‎تر تموم شده؟ بچه‎مو کفن کنم اگه دروغ بگم!
 
***
از راه رفتن این عنکبوت لق لقو، وقتی تند و تند نمی‎دونم برای خودش کجا می‎ره!
 
***
از اینکه نگرانیم بخاطر سرنوشت تخم‎های پرنده‎ام بیشتر از نگرانی خود تخمگذاره!
 
***
از خودم، وقتی می‎خندم و نمی‎دونم دلیلش چیه!
 
***
و از داشتن این آرزو که کاش می‎شد با یک کلیک پیشت باشم!
 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 0:43  توسط سعید از برلین  | 

خوبه، فویگ، شما لازم نیست جواب بدین، من می‎خوام ازتون یک سؤال سخت‎تر بکنم. شما در باره لشگر سواره نظام چی می‎دونید؟
فویگت شفاف و بدون تزلزل: لشگر سواره نظام ارگان مستقلیه که زیر چتر مستقیم ارتش قرار داره و عملیاتش بسته به وضعیت تحت نظارت مستقیم فرمانده کل ارتش برنامه ریزی می‎شه، و از سه و گاهی چهار هنگ سواره‎نظام تشکیل می‎شه که از طرف یک دسته گروه توپخانه‎ ارابه‎دار پشتیبانی می‎شن.
مدیر: مرحبا، فویگت! خیلی عالی بود، فویگت! شما اینجا خیلی چیزها رو خوب و با دقت یاد گرفتین. شما خواهید دید که این یک روز در زندگی آینده شما سودمند خواهد بود. بیائین جلو، شما رهبری هنگ هجوم رو به عهده می‎گیرید، امروز هم که آخرین بار شرکت شما در تمرین‎های ماست. نگهبان لورنس Lorenz، دو صف شش نفره تشکیل بدین، دو نفر از هر صف برای خدمات، سربازها رو دیرتر برای پیشروی لازم داریم.
نگهبان با کمی خشونت: حرکت، یک، دو، یک، دو، یک، دو، بجنبید!
مدیر: فویگت، بیاین بالا، بیاین بالا رو سکو تا همه بتونن شما رو ببینن. بولکه، شما هنگ سواره نظام بایرن هستید. فویگت شما کمی جلوتر یباین، این دو نفر که پشت شما ایستاده‎اند دومین و سومین پیاده‎نظام پروس غربی‎اند. نه، بیشتر به این طرف، اینجا زمین شکاف برداشته، سمت راستش یک باتلاق قرار داره. دسته توپخانه زیر سکو برن تو سنگر، اینطوری درسته، سراتونو بدزدید، سراتونو بدزدین. شماها فقط وقتی خودتونو نشون میدین که حمله اول سواره نظام دفع شده باشه. فکر کنین اینجائی که من واستادم نیروی اصلی دشمن قرار داره، و این صندلی بلندی ارتفعات رو نشون می‎ده. ساعت یازده قبل از ظهره، در میدون یک آسیاب‎ دیده می‎شه که پشتش یک ابر سفید در حال حرکته. بولکه، اون چی می‎تونه باشه؟
بولکه: هوای بد، آقای مدیر.
مدیر: اما بولکه، از شما جواب دیگه‎ای انتظار داشتم! اینکه مشخصه که برق سر توپ دشمنه.
بولکه: می‎بخشید، آقای مدیر، شما دفعه پیش گفتین که ساعت یازده به بعد پیاده‎روی شروع می‎شه، به این خاطر گفتم که هوا بده.
مدیر: درسته، بولکه، این دوباره قضیه رو حل می‎کنه، من می‎دونستم که شما دقت می‎کنید. یک باران سبک و گذرا جلوی دید را کمی محدود کرده. اما نزدیک ظهر هوا دوباره روشن می‎شه. حالا در حالی که سواره نظام به آهستگی به سمت آسیاب عقب نشینی می‎کنه. حرکت، حرکت ــ نه، بیشتر به این طرف، دشمن با نیروهای سمت راستشون به منطقه باتلاقی می‎رسن! فویگت، حالا چه کار باید بکنن؟
فویگت: من خودمو آماده نگه می‎داشتم و در هر صورت دستور می‎دادم افراد هنگ پخش بشن. دستور رو هم بوسیله شیپور می‎دادم. او تقلید صدای شیپور را در می‎آورد.
مدیر: مرحبا، فویگت! شما وضعیت نظامی رو خوب درک کردید، طوری که انگار خودتون شخصاً اونجا بودین. اینها رو از کجا یاد گرفتین؟
فویگت: آقای مدیر، یک پروسی اینها رو تو خونش داره. خود را به سمت مرد پشتش برمی‎گرداند. گروهان، سر به راست ... مارش! گروهان ... بی‎ حرکت!! خبردار ... مارش!
مدیر: عجب، چه خبره، می‎خواین این مردا رو کجا بفرستین؟
فویگت: این هنگ دومه، آقای مدیر، اینها حالا جزء اسرا هستن و می‎خوام بذارم که سینه خیز برن. بعد وقتی سوپشونو بخورن دوباره سر حال میان.
مدیر: بسیار عالی، فویگت! سرمشقانه بود! ــ به دیگران ــ این شخص ناجی متفکر و مستقلیه که در موارد اضطراری مورد احتیاج قرار می‎گیره. فویگت، حیف که براتون دیر شده! شما با وجود پاهای از هم بازتون اما سرباز متولد شده‎اید. خوب، حالا آماده باشین، سواره نظام دست به حمله می‎زنه! مارش، به پیش، مارش!
بولکه و دیگران هجوم می‎برند: هورا! هورا!
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:6  توسط سعید از برلین  | 

مدیر: بسیار خب، ما امروز بخاطر جشن دوم سپتامبر، روز ز‎دآن‎تاگ Sedantag اینجا جمع شده‎ایم. قلب شصت میلیون آلمانی با فکر کردن به اینکه چهل سال پیش در چنین روزی ارتش پیروزمند ما در میدان خونین جنگ مؤفق به پیروزی نهائی گشت به هیجان میاد، پیروزی‎ای که ما را به آنجائی رساند که امروز در آن هستیم. امروز بسیاری از شهروندان با خوشحالی و غرور یاد خویشاوندان خود را که به این پیروزی کمک کردن گرامی می‎دارن. همونطور که می‎دونید من هم این افتخار فراموش نشدنی را داشتم که بعنوان یک داوطلب جوان در آن روزهای بزرگ در صف اول مقابل دشمن قرار بگیرم. این خوشبختی بزرگِ شرکت در یک جنگ بخاطر وطن را البته نمی‎توان به هر نسلی اعطاء کرد. حتی آن عده‎ای هم که در زمان جنگ با کارهای صلح‎آمیز خود به وطنشون خدمت کردن مأموریت بزرگی را انجام دادن. بیش از هر چیز نهاد بسیار خجسته خدمت اجباری نظام وظیفه عمومی برای مردم ما در یک ارتش نیرومند و بالنده نیروی زنده‎ای آفرید که در دوران صلح هم مقاومت اخلاقی و سلامتی جسمانیمان را تضمین می‎کند. بسیاری از شما متأسفانه بخاطر ضربه‎های سرنوشت مؤفق به پیوستن به این ارتش نشدید و شانه به شانه با یاران خوشحال و خرسند خود در زیر پرچم ارتش مقاومت نایستادید. اما من همیشه تا حد امکان سعی کردم به جای آن چیزهای ارزشمندی که شما از دست داده‎اید به شما در این بازداشتگاه آموزش و افق جدیدی نشون بدهم. بعضی از شماها که قبل از آمدن به اینجا هنوز نمی‎توانست بین یک گروهبان و یک ژنرال فرق بگذارد، مطمئناً بعد از دوران بازداشت اینجا رو به بعنوان فردی که البته خدمت نظامی نکرده اما آشنا با ماهیت و انضباط ارتش آلمانمان است ترک می‎کنه. و این آدم رو قادر خواهد ساخت که در زندگی غیر نظامیش، هرچقدر هم که بخواهد در ابتدا مشکل باشد به خود اعتماد کند. حالا اما دوباره به مناسبت تاریخی جشن امروزمون برمی‎گردیم. همونطور که می‎دونین در آن زمان به من اجازه داده شد که در حملات مهم شرکت داشته باشم، عملیاتی که البته نتیجه نهائی را به بار نیاورد، اما حداقل به آن کمک کرد. ژنرال پیاده نظام از تان Tann فقط با سه لشگر قوی جنگده ارتش به فرماندهی ژنرال فرانسوی به نام بولونژه Boulanger در مقابلم قرار داشت. عملیات ما توسط توپخانه سپاه سوم و لشگر تازه تأسیس سواره نظام از بایرن به فرماندهی ژنرال شاهزاده دونرس‎مارک Donnersmarck حمایت می‎شد. امیدوارم که قدرت و طبقه‎بندی نیروهای مختلف نظامی براتون روشن و آشنا باشه. بولکه Bulcke شما بگید که ساختار یک سپاه ارتش چگونه‎ست؟
بولکه جوان بلند قد و با دستانی بسیار بزرگ با صدائی ضعیف: سپاه یک ارتش از دو لشگر پیاده نظام تشکیل می‎شه، هر لشگر خودش به دو تیپ پیاده نظام تقسیم می‎شه، که یکیش تیپ سواره نظام است و دیگری تیپ توپخانه. تیپ خودش تشکیل می‎شه ...
مدیر: با تشکر از شما، مشخصه که شما سرباز بودید. یک هنگ پیاده نظام از چند گروهان تشکیل شده؟ پودریسکی Pudritzki!
پودریسکی جوان کوچک اندام، با ریش بلند و درهم و لهجه لهستانی: مختلفه آقای مدیر.
مدیر: پرت و پلا نگید! شما هرگز اینو یاد نمی‎گیرین، بشینید. چه کسی جواب سؤالو می‎دونه؟
فویگت دستش را بالا می‎برد.
 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 15:38  توسط سعید از برلین  | 

سال‎هاست دلم مثل چی می‎خواد از کسی بنویسم که تقریباً هر روزم رو با نوع زندگی کردنش، با قلم روان و با بیان شیرینش دگرگون ساخته. ولی مثل پروانه دیوونه‎ای شدم که حاضره تو کویر داغی از فراق یار بسوزه ولی جسارت سیراب کردن در آتش شمعی که کنارش می‎سو‎زه رو به خودش نده.
من چه ساده و زود باورم! دکترا به من گفته بودند انسان هرچه سنّش بالاتر بره خجالتش کمتر می‎شه!
 
***
بهش می‎گم بازم که اومدی بیرون! این تخما که دیگه برای ما تخم نمی‎شن دختر خوب! دو دقیقه نمی‎تونی بشینی رو تخما؟ مگه زیرتو آتیش می‎زنن که تا تقی به توقی می‎خوره می‎پری بیرون! آخه اینجا چه خبره! چه چیزی مثلاً می‎خوای تماشا کنی! خوب مگه نمی‎تونی از همون سوراخ بیرونو نگاه کنی!
بدون آوردن خم به ابروهاش می‎گه: خوب حالا چرا مثل مادر شوهرا به جونم غر می‎زنی! (من واقعاً نمی‎دونم این چیزا رو از کجا یاد گرفتن. من که اصلاً باهشون در باره این چیزها حرف نمی‎زنم! خیلی عجیبه!) مسیح رو فرستادم تو بشینه رو تخما.
خواستم سرمو به حالت تأسف به اینور و اونور تکون بدم، دیدم حالا فکر می‎کنه دارم به طریق ژاپونی کارشو تحسین می‎کنم! بنابراین با صدای کمی نگران می‎گم: دختر حسابی، اون که سرش با کونش بازی می‎کنه! مگه اون رو تخم نشستن حالیشه! بدو بپر تو تا بیشتر از این عصبانی نشدم! بدو تا تخما رو سوراخ نکرده!
طوری که انگار موضوع براش جدی نیست می‎گه: نه بابا، نگران نباش، انقدر هم خر نیست!
در این بین مسیح سرشو از سوراخ لونه تخم‎گذاری میاره بیرون و به زنش می‎گه: یه چیزی بگم ناراحت نمی‎شی؟
فوری شستم خبر دار شد که خرابکاری کرده! رنگ زرد نوکش کل داستانو به نمایش گذاشته بود.
این دختر دیوونه هم انگار نه انگار! همونطور که مشغول آرایش زیر بغلشه می‎گه: بگو جونی، چی شده!
مسیح هم با اون کله مضحکش که از سوراخ لونه خارج کرده می‎گه: اومدم تخما رو از این رو به او رو کنم تا گرما به همه جای بدن بچه‎هامون برسه که یکی از تخما خورد به تیزی نوکم و سوراخ شد!
با شنیدن این حرف انگار دوباره جنگ و دعوایی که اینها به خاطر صاحب شدن لونه تخم‎‏گذاری با هم داشتن و منو مجبور به خریدن لونه تخم‎گذاری برای تک تک دخترا کرد دوباره تو مغزم و جلوی چشمم رژه می‎رفتن. اما این دختر انگار که پاک خل شده باشه! در حالیکه به انگشتش تف می‎زد و مژه‎هاشو آرایش می‎کرد گفت: خوب عیب نداره عزیزم، چه بهتر، در هر صورت تعداشون زیاد بود، کی می‎تونست از پس بزرگ کردن چهار تا بچه بربیاد؟! حالا کدوم یکیشون سوراخ شد؟
اون دیوونه هم سرشو می‎کنه تو و دوباره در میاره بیرون و می‎گه: اینجا تاریکه نمی‎تونم تشخیص بدم!
 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 3:58  توسط سعید از برلین  | 

پرده دوم
صحنه هشتم
 
بازیگران:
مدیر زندان، کشیش زندان، نگهبانان، زندانی‎ها از جمله ویلهلم فویگت
 
نمازخانه‎ای در زندان پروس در زونن‎بورگ Sonnenburg. نمازخانه مانند سالن سخن‎رانی خالی‎ای است و یک تریبون در آن قرار دارد. تک تک صندلی‎‎ها پشتی بلندی دارند و از هر دو طرف دیوارهائی چوبی به بلندی پشتی صندلی‎ها قرار دارند و زندانیان را از هم جدا می‎سازند، طوری که هر زندانی به تنهائی در جعبه چوبی‎ای که می‎شود تنها روبرو را دید نشسته‎اند. پنجره بوسیله چند میله محافظت می‎شود. دو نگهبان در سمت چپ و راست در خروجی ایستاده‎اند. نگهبانان دیگری در فواصل مختلف بر روی صندلی‎ نشسته‎اند.
کشیش زندان پشت تریبون ایستاده و گروه آواز را رهبری می‎کند.
زندانی‎ها با کتاب سرود در دست و ایستاده، دسته جمعی آواز می‎خوانند:
"خدا ما را با مرحمت خویش
تا به این نقطه رساندی"
 
کشیش پس از پایان این قطعه: برای امروز کافیه. کتاب‎های سرود رو جمع کنید. نگهبانان کتاب‎ها را جمع می‎کنند.
امروز آقای مدیر خودشون شخصاً بجای خطبه نماز بخاطر چهلمین سال پیروزی بزرگمون در جنگ زه‎دان Sedan یک ساعت درس میهن‎پرستی می‎دن.
یک زندانی مخفیانه: اَه اَه!
کشیش: چه کسی بود؟ خوب حالا، قبول می‎کنم که این صدا از روی خوشحالی بوده. شماها همتون می‎دونید که چقدر زیاد این امتیازات و تسهیلات‎تون رو مدیون خوب بودن مدیرتون هستید. بنابراین مواظب رفتارتون باشید. بشینید. او می‎رود.
زندانی‎ها می‎شینند.
مدیر داخل می‎شود. زندانی‎ها از جا می‎جهند. مدیر مرد باوقاری‎ست با ریشی دراز و خاکستری رنگ که به دو دسته تقسیم گشته. بر بالای ریش، صورتی گرد، گلگون، دوستانه و با پیشانی صاف و براق قرار دارد. او کت خاکستری رنگی بر تن دارد که دو گوشه آن دراز است.
مدیر: صبح بخیر، بچه‎ها!
زندانی‎ها فریاد کشان: صبح بخیر، آقای مدیر!
مدیر در پشت تریبون: بشمارید!
زندانی‎ها با روش نظامی از یک تا سی می‎شمرند.
خیلی خوب! خیلی عالی اجرا شد. یک تا هفت سواره نظام، هشت تا دوازده توپخانه‎چی، سیزده تا بیست و چهار پیاده نظام، بقیه نیروهای مهندسی، آموزش و خدمات آمبولانس. بشینید!
زندانی‎ها می‎شینند.
همونطور که می‎دونید، امروز دوم سپتامبره. حالا به یادم افتاد که فردا، در سوم ماه سپتامبر، یکی از شماها قراره آزاد بشه. کدومتون آزاد می‎شه؟
فویگت از جا برمی‎خیزد.
آه، شمائین، فویگت، درسته؟
فویگت: بله، آقای مدیر.
مدیر: چه مدت پهلوی ما بودین؟
فویگت: ده سال، آقای مدیر.
مدیر: به چه خاطر دوباره اینجائین؟
فویگت: بخاطر دستبرد در اداره پلیس ِ پوتسدام. من می‎خواستم اونجا ...
مدیر: بله، درسته. خوب، دوست عزیز، شما با رفتار بی‎ عیب و نقص خودتون و با سعی و کوشش‎تون اطمینان مافوق‎ها رو بدست آوردین. بیائید امیدوار باشیم که ...اما در این باره می‎خواهیم فردا با هم صحبت کنیم، درسته؟
فویگت: با کمال میل، آقای مدیر.
یک نگهبان در این لحظه با یکی در ردیف آخر صحبت می‎کند: دستا بالا! دستا بالا! خوب، حالا گیرت انداختم.
مدیر: چه خبره، این چه معنی داره؟
سرپرست:  این پشت بازم قاچاق کردن. من تمام وقت پنهونی اینا رو زیر نظر داشتم.
مدیر سرزنش‎گرانه: من در این روز انتظار چنین کاری رو نداشتم. خوب، چه چیزی دارن؟
نگهبان: قربان، یک‎چهارم از سوسیس رو با ده نخ سیگار عوض کرد، و تو آستین‎اش هم یک پیام مخفی قایم کرده.
مدیر: پیام مخفی؟ چه چیزی توش نوشته شده؟
نگهبان: هیچ چیز. فقط عکس کشیده شده.
مدیر: بیارید اینجا، نشونش بدین.
نگهبان: می‎بخشید، آقای مدیر، کثافت‎کاریه.
مدیر: خجالت بکشید. اصلاً نمی‎خوام ببینم. نگهبان کاغذ را مچاله می‎کند و در جیبش قرار می‎دهد. سیگارا مصادره می‎شن. شما نمی‎تونید تصور کنید که چقدر با این سم به سلامتی‎تون ضرر می‎رسونید. من اصلاً سیگار نمی‎کشم. سوسیس رو می‎تونه نگهداره، اما برای خوردن و نه برای داد و ستد!
سرپرست سوسیس را به زندانی پس می‎دهد: بیا، بکن تو جیب‎ات.
مدیر: بکنید تو جیب‎تون. شما می‎دونید برای من خیلی مهمه که زندانی‎ها همیشه با کلمه «شما» مورد خطاب قرار بگیرن.
سرپرست: می‎بخشید آقای مدیر، از دهنم در رفت.
 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:48  توسط سعید از برلین  | 

وُرمزر: حق با شماست. باید احساس قشنگی باشه وقتی آدمو یکهو جناب ستوان صدا کنن، این استخونای کوچیک گوشو ماساژ می‎ده. می‎دونین، من همیشه می‎گم: از سرجوخه‎گی به بالا داروینیسم شروع می‎شه. اما انسان بودن، بله، انسان بودن اول از ستوانی شروع می‎شه، اینطور نیست، اینطور نیست؟
اوبرمولر: من مایل نیستم چنین ادعائی بکنم، اما، برای زندگی حرفی‎ام البته بسیار ارزشمنده. آقای وُرمزر، من به اونیفورم واقعاً خیلی زود احتیاج دارم. من ...
وُرمزر: وابشکه، دفتر متراژ رو بیارین. جناب ستوان، شما کارمند دولت‎ید، درست می‎گم؟
اوبرمولر: مادرم به دیدنم میاد، براش خیلی مهمه، چون خودش از یک خانواده نظامیه. من؟ من یک کارمند محلی‎ام. خیلی دلم می‎خواست به سیاست روی می‎آوردم. من می‎تونم تصور کنم بعنوان یک اقتصاددان ملی؛ برای مثال در چارچوب حزب مردم Volkspartei در جهت منافع عمومی مؤثر باشم، و در درجه اول از طریق نویسندگی، اما برای اینکار بودجه کافی لازمه.
وُرمزر: کارمند دولت بودن همیشه خوبه.
اوبرمولر: بله مطمئناً، آدم می‎تونه پیشرفت کنه، من در حال حاضر در شهرداری هستم؛ اگر شانس بیارم می‎تونم روزی شهردار کوپنیک بشم. با اندکی لبخند. شهردار بودن هم کاری برای رفاه ملته.
وُرمزر: خوب، فعلاً تا ستوانی پیش اومدین، این اصل موضوعه، امروزه باید آدم مؤفق باشه، در اجتماع، در حرفه‎، در هر رابطه‎ای! عنوان دکتری‎تون کارت ویزیت شماست، و عنوان افسری هم یه در باز براتون. اینا اساسی هستن، امروزه اینطوریه!
وابشکه: کاملاً اینطوره.
وُرمزر: ساکت باشید، وابشکه، کسی از شما سؤال نکرد. می‎دونید، آقای ستوان، چیزی بخاطرم افتاد، من براتون یه چیزی دارم، اگه شما انقدر عجله دارید، پس این اونیفورمو تنتون کنین! این باید اندازه تنتون باشه! او اونیفورم شلتوف را می‎آورد.
اوبرمولر: آقای وُرمزر، اما این یک اونیفورم سروانیه، هنوز تا سروان شدن من خیلی مونده! و می‎خندد.
وُرمزر: وقت اونم می‎رسه، وقت اونم می‎رسه! ما باید فقط چند تغییر کوچیک بدیم، سردوشی‎ها رو عوض کنیم، بعد همه چیز تمومه. وابشکه، دگمه‎ها رو ببندین.
وابشکه: اندازه‎ست، انگار که برای شما دوخته شده. فقط دور کمر کمی تنگه.
اوبرمولر: بله، دور کمرم بزرگه، می‎شه گفت که یک بیماری شغلیه، علت‎اش نشسن زیاده.
وُرمزر: من می‎خوام چیزی بهتون بگم. شما این اونیفورمو بردارین. برای دوختن یه اونتفورم تازه هشت روز وقت لازمه، کمتر از هشت روز ممکن نیست. بعلاوه این اونیفورم خیلی ارزون‎تر براتون تموم می‎شه، و اصلاً هم پوشیده نشده، تازه تازه‎ست، من برای فروختنش حق‎الزحمه می‎گیرم، صاحبش باید از نظامیگری دست می‎کشید. صدایش را پائین می‎آورد. آیا از این حادثه جنجالی چیزی نشنیدین. البته "در پشت این ماجرا زنی مخفی‌ست".
اوبرمولر: نه، ممنون، ماجراهای جنجالی دیگران برای من جالب نیستن. مردم چنین چیزهائی را همیشه تحریف می‎کنن.
وُرمزر: جناب ستوان، عین حرف منو می‎زنین، حرف منو! منم همیشه اینو می‎گم! شایعه سازی نه، یاوه‎سرائی نه. نیمی‎شون دروغ هستن و نیم دیگرشون هم به من مربوط نمی‎شن. اینجا مردم با خودشون خیلی از این چرندیات برای تعریف کردن میارن، ولی من اصلاً گوش نمی‎دم. تو آینه نگاه کنین، بعنوان یه افسر چطور دیده می‎شین، خوشتون میاد؟
اوبرمولر: بد نیست! بد نیست! کمی به عقب می‎رود، عینکش را برمی‎دارد، از بالا تا پائین خود را نگاه می‎کند. در اینکه می‎گن لباس مقام آدمو می‎بره بالا باید حقیقت داشته باشه. یک چنین اونیفورمی بطور چشمگیری به آدم ابهت می‎ده. سحر و جادوی خاصی ازش بلند می‎شه.
وُرمزر در این بین در پشت اونیفورم با گچ چند علامت می‎گذارد: وابشکه، اینجا رو نگاه کنین، اینجا ... اونجا ... اینجا، کار راحتیه. بله بله، این اونیفورم می‎تونه ارزش آدومو نشون بده، آقای ستوان، درست می‎گم؟ قشنگی جریان اینجاست که آدم کسی شده باشه، چیزی که هرکسی نمیتونه از پسش بربیاد، این لذت‎بخشه! وابشکه، سوزنو بدین  به من!
اوبرمولر: برعکس، آقای وُرمزر، کاملاً برعکس! بزرگی در پیش ما ایده ارتش خلقه، ارتشی که در آن هر کس میتونه مقامی رو به دست بیاره که در ساختار اجتماعی جامعه ملی سزاوارش باشه. راهِ باز برای افراد صالح! این شعار آلمان است! ایده آزادی فردی در پیش ما با ایده قانون اساسی به یک کل قابل تکامل ادغام می‎شه. سیستم ما پادشاهیه، اما ما در زندگی دموکراسی را به کار می‎بریم! این باور منه!
وُرمزر: مطمئناً، مطمئناً، باید بگم که ما آزادی بیشتری از جمهوری‎های دیگه داریم، همه می‎تونن از ما درس بگیرن. خوب، حالا همه چیز می‎زونه. اما بخاطر اونیفورم خیلی شانس آوردین، جناب ستوان.
اوبرمولر: باشه، حالا که این زودتر حاضر می‎شه پس همینو برمی‎دارم، البته من یک اونیفورم تازه را ترجیح می‎دادم.
وُرمزر: اونیفورم فردا حاضره و می‎تونید تنتون کنین. کمربند برای روی اونیفورم، غلاف، شمشیر، کلاه، کلاخود، سایز سرتون چنده، جناب ستوان؟
گرمولر: پنجاه و نه. من جمجمه نسبتاً بزرگی دارم.
وُرمزر: ویلی، تو اون جمجمه بزرگ ولی چیزی هم هست، به جناب سروان کمک کن اونیفورمو دربیارن، کمی بجنب پسر.
صدای مارش نظامی در حال بلند‎تر شدن.
چه مارش پروسی ِ باشکوهی، مگه نه؟ آدمو به جنبش می‎ندازه، تا استخونای آدم نفوذ می‎کنه!
وابشکه: یه شاگرد مغازه می‎تونه با این آهنگ پولکا Polka رقصیدن یاد بگیره.
وابشکه: وابشکه، ساکت باشین، شما از موسیقی چیزی نمی‎فهمین. جناب سروان، من یک بار دیگه بهتون تبریک می‎گم، خبر ستوان شدنتون خیلی خوشحالم کرد.
اوبرمولر: ممنون، خیلی ممنون، آقای وُرمزر.
وُرمزر: فردا همین ساعت همه چیز آماده‎ست. خوبه؟
اوبرمولر: آقای وُرمزر، این برای من خیلی عزیز و مهمه، چون مادرم فردا برای دیدنم میاد، من بهش تلگراف زده بودم، به این خاطر خیلی مایلم که ...
وُرمزر: شما رو با اونیفورم ببینه، البته، معلومه! مادر گرامی‎تون حتما با دیدن چنین ستوان نیرومندی خوشحال خواهند شد!
اوبرمولر: بله بله، برای مادرم خیلی مهمه. خداحافظ، خداحافظ آقای وُرمزر!
وُرمزر: خداحافظ، آقای ستوان، خداحافظ!
او را تا درب مغازه همراهی می‎کند. اوبرمولر می‎رود.
او مؤفق شد. چه آدمائی امروزه افسر می‎شن! یاد بگیر، ویلی!
صحنه تاریک می‎شود، از نزدیک صدای قدرتمند مارش نظامی به گوش می‎رسد.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 20:39  توسط سعید از برلین  | 

صحنه هفتم
 
بازیگران:
وُرمزر، ویلی وُرمزر، وابشکه، اوبرمولر Obermüller
 
مغازه اونیفورم فروشی وُرمز در پتسدام. ویلی به میز مغازه تکیه داده و روزنامه می‎خواند. از دور صدای موزیک نظامی به گوش می‎آید، طبل و شیپور.
آقای وُرمزر از اتاق کارش برمی‎گردد.
ویلی سعی می‎کند روزنامه را سزیع مخفی سازد.
 
وُرمز: مشخصه، داره دوباره روزنامه می‎خونه. تو باید همیشه بخونی؟ نشون بده ببینم چی نوشته توش؟ من همیشه چی می‎گم، باید بین کلمات رو بخونی، همیشه بین کلماتو! اگه می‎خوای بخونی! نرخ روز ارز رو بخون، اخبار بازرگانیو بخون، مقاله‎های سیاسی رو بخون، خودتو برای زندگی روزمره عادت بده! اینجا چیه که زیرشو خط کشیدی؟ گرهارت هاپتمن Gerhart Hauptmann مراسم افتتاحیه در تآتر آلمان، از آلفرد کَر Alfred Kerr. چه احتیاجی به خوندن این چیزا داری، تو که چیزی ازشون نمی‎فهمی. اول آدم صبر می‎کنه ببینه که آیا نمایش توفیق بدست میاره و مردم خوششون میاد، بعد آدم تصمیم می‎گیره برای دیدن بره یا نه. اینطور گستاخونه پوزخند نزن، تصور نکن که تو از این چیزا بیشتر از پدرت سر در میاری! دوباره چه خبر شده؟ و می‎خواند: پوتسدام، دستگیری بازداشت هیجان‎انگیز در اداره پلیس. اِ اِ اِ اِ اِ، چه کار خارق‎العاده‎ای. دیشب به اداره پلیس‎مون دستبرد زدن، دزدی اونم از اداره پلیس! می‎خواستن صندوق پولو خالی کنن. من بهت می‎گم، این ولگردا روشون مثل مگسه. تیراندازی هم شده، خوبه لااقل دستگیرشون کردن. معلومه دیگه، دو تا زندانی قدیمی، من نمی‎دونم اگه قراره که اینا بعد از آزادی بازم دست به دزدی بزنن پس چرا اصلاً آزادشون می‎کنن. این چیز جالبیه ــ ضیافت شکار اعلیحضرت پادشاه در رومینتر هایده Rominter Heideــ افسانه‎ایه! شش شاهزاده در این مهمانی شرکت دارند ــ منم دلم می‎خواد در چنین مهمونی‎هائی شرکت کنم، حتی اگر هم شده بعنوان خدمت‎کار. بله، پادشاه ما، منو تحت تأثیر قرار داد، این مرد جذبه‎ای داره. بیا، سخنرانی کنار میز شامشو بخون ــ با خوندن اینا می‎تونی چیزی یاد بگیری، به این می‎گن سَبک، روح و روان به این می‎گن، تو این نوشته تحرک وجود داره! وابشکه بازم چه خبره؟
وابشکه از کنار صحنه با انیفورم شلتوف بر روی دست وارد می‎شود. می‎خواستم تا وقتی که کسی برای خریدنش پیدا بشه تو ویترین آویزونش کنم. چرا انقدر بخاطر دگمه‎های پشتش به خودمون زحمت دادیم.
وُرمزر: هنوزم پولش پرداخت نشده. باشه، حالا لااقل لازم نیست برای پرداخت پول هی بهش اخطار کنیم. حیف، شلتوف مرد درستی بود. اون اونیفورمو از تو ویترین در بیار، مدلش دیگه قدیمی شده و حالا دیگه اینا رو فقط به رنگ خاکستری نقره‎ای می‎پوشن، بجاش این اونیفورم جناب سروان شلتوف رو بذار تو ویترین.
اوبرمولر داخل مغازه می‎شود. او تقریباً سی ساله است، با هیکلی خوب رشد کرده، با استعدادی قابل دید برای چاق شدن. سبیل بور و کوتاه با نک‎های تیز رو به بالا به چهره‎اش نقشی از نگرانی می‎دهد که در زبان و تن صدایش مشخص می‎گردد. با این وجود هر آنچه که او می‎گوید لحنی جدی دارد و بر یک اعتماد آرمانی بنا گردیده. او اونیفورم سال اول مدرسه نظامی را بر تن دارد.
اوبرمولر: صبح بخیر، آقای وُرمزر!
وُرمزر: صبح بخیر، صبح بخیر، جناب ... آخ، اسمتون چی بود؟
اوبرمولر: اوبرمولر. دکتر اوبر مولر از کوپنیک.
وُرمزر: درسته، می‎بخشید، خیلی وقته ندیدمتون، و چی لازم دارین، آقای دکتر؟
اوبرمولر: بله، این بار مربوط می‎شه به ...
وُرمزر حرفش را قطع می‎کند: اجازه دارم حدس بزنم؟ آیا موقعش رسیده که آدم بهتون تبریک بگه؟ درسته، درسته، حدسم درسته؟ درست حدس زدم؟؟
اوبرمولر: بدون شک. آجودان گردان امروز به من اطلاع داد که به درجه ستوانی نایل شدم، این برای من خیلی غیر منتظره بود، من حالا نمی‎دونم که تجهیزات نظامی لازمو چطوری باید جور کنم. آقای وُرمزر، شما باید به من کمک کنین.
وُرمزر: قبوله، قبوله، اما آقای دکتر، از همین حالا بهتون بگم که کار خوب به وقت خوب احتیاج داره. شما هم حتماً دلتون می‎خواد تو لباس جدیتون بدرخشین. نه، خیلی خوشحالم، واقعاً خیلی براتون خوشحالم. این دومین امتحانتون بود، مگه نه؟
اوبرمولر: سومین امتحان، آقای وُرمزر، سومی. من کمی بخاطر نزدیک‎بینی در تیراندازی مشکل داشتم. اما خدا را شکر، حالا اونو پشت سر گذاشتم.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:2  توسط سعید از برلین  | 

بوتجه در این بین گب‎وایلر را که لرزان در سایه تخت‎خوابش ایستاده است راحت می‎گذارد. حالا او خود را با فشار به گروهبان می‎رساند. بفرمائین، اینم برگه اجازه رفت و آمد کردن من در شهر، تو اداره کل شهربانی مهر روش زدن.
گروهبان او را به کناری هل می‎دهد، سریع به کاغذهائی که به سویش نگاه داشته بودند نگاه سریعی می‎اندازد، بر روی کاغذ در دست فویگت نگاهش می‎ماند: شما چی دارین؟
فویگت کاغذ را به او می‎دهد: من فقط یه گواهی آزادی از زندون دارم، برام هنوز پاسپورت صادر نکردن.
گروهبان گواهی را می‎خواند: خوبه، سعی کنید که یک پاسپورت هرچه زودتر بگیرین.
فویگت: خیلی ممنون. من سعیمو می‎کنم.
گروهبان: برای امروز کافیه. امیدوارم که دیگه سکوت برقرار بشه.
سرپرست خوابگاه: من چراغو با خودم می‎برم، جناب گروهبان.
سِک در حال گرفتن پاسپورت خود از گروهبان: همه چیز درست بود، جناب گروهبان؟ خیلی حال گیریه اگه اینطور نباشه.
گروهبان: دهنتونو ببندین، وگرنه باید شما رو توقیف کنم و با خودم ببرم. یالا، راه بیفتین.
سرجوخه تمام وقت به گب‎وایلر که مرتب آشفته‎تر می‎شد خیره شده بود: قربان می‎بخشید، من چیزی کشف کردم.
گروهبان: چی؟ فوری بگو!
سرجوخه: اون مرد تو اون گوشه ... اون مرد تو اون گوشه، به نظرم میاد طرف گب‎وایلر فراری باشه که حکم جلبش صادر شده.
گروهبان به سمت گب‎وایلر می‎رود.
تو زندان بود، اما من اونو اغلب تو حیاط پادگان می‎دیدم.
گروهبان با دقت به گب‎وایلر نگاه می‎کند: آیا شما گب‎وایلر فراری هستین؟
گب‎وایلر جواب نمی‎دهد.
مدارکتونو نشون بدین!
گب‎وایلر تکان نمی‎خورد.
با من بیائین.
گب‎وایلر با ترس زیاد: نه، نه، من اون نیستم.
سرجوخه: خودشه، خودشه! قربان، شنیدین چطور حرف می‎زنه؟ و ادای گب‎وایلر را درمی‎آورد: من اون نیستم! قربان خود خودشه!
گروهبان: اینجا شکار خوبی کردیم. به سرجوخه: توقیفش کنین. من شما رو فردا سر صبحگاه به فرمانده دسته معرفی می‎کنم.
سرجوخه با شوق خودش را شق و راست نگه می‎دارد.
گب‎وایلر: نه، نه، من اون نیستم، من نمی‎خوام.
گروهبان: بگیریدش!
گب‎وایلر با فریادی کوتاه: ماما! او ساکت می‎شود.
بوتجه می‎خندد: مامانشو صدا می‎کنه.
دیگران سکوت می‎کنند.
گروهبان: چه گوسفند احمقی. چرا فرار می‎کنه؟ پیش ما که کسی رو گاز نمی‎گیرن. دو سال زندان به نفعشه. اونجا لااقل آدم چیزی یاد می‎گیره و می‎تونه پیشرفت کنه. حالا گوشاتو مثل گوسفند می‎کشن و حداقل پنج سال حبس بهت می‎دن و تو زندان بدتری هم می‎ندازنت. تو می‎تونستی نذاری این وضع پیش بیاد. نگاه کن، هنوزم شلوار نگهبانا پاشه! پس تعجب نداره که چطور تونسته فرار کنه. دزدی از اموال ارتش، این جرمتو خیلی بیشتر می‎کنه. در زمان جنگ برای چنین کاری آدمو بلافاصله کنار دیوار تیربارون می‎کردن.
همه ساکت به حرف‎های گروهبان گوش می‎کنند. کسی به خود حرکت نمی‎دهد.
خوب حالا، حرکت، به پیش! و با خوشحالی: دست‎شو بگیر، نمی‎تونه تنهائی راه بره. خیلی بد شد، یک چنین آدمی. شب بخیر. گب‎وایلر و سرجوخه به دنبال گروهبان به راه می‎افتند.
سرپرست خوابگاه: بچه‎ها، خیلی وحشتناک بود، استخونام یخ بست. او چراغ را برمی‎دارد. بجنبید، بجنبید برین تو جاهتون، من باید حالا اتاقو تاریک کنم. بیچاره، می‎تونستن دستگیرش نکنن، اون هنوز یه بچه‎ست.
سِک: شپشوهای لعنتی. اگه می‎تونستم کل پادگانا، زندونا، پارلمان و اصلاً همه چیزو منفجر می‎کردم.
سرپرست خوابگاه: لعنت نفرست، نظم و ترتیب باید وجود داشته باشه. حالا بخوابین. با چراغ می‎رود.
اتاق تاریک و ساکت می‎شود.
سِک زمزمه‎کنان: لعنتی‎های شپشو.
فویگت در جلوی صحنه نشسته بر لبه تخت. آهسته. کاله ... کاله.
کاله: بله؟
فویگت: کاله، فردا شب. کاله، تو که منو تنها نمی‎ذاری؟ من باید هر طور شده یک پاسپورت گیر بیارم، کاله، من باید از این کشور برم.
کاله نیمه‎خواب: آره، به شرطی که یه صندوق پول اونجا باشه. او به خواب می‎رود.
فویگت: کاله ... خوابیدی ... کاله؟ ای خدا ... چه حالی می‎ده وقتی من اینجا رو ترک کنم.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 18:3  توسط سعید از برلین  | 

نوه: بابا بزرگ، امشب باید از جنگ بین اون دو تا قبیله برام تعریف کنی.
پدر بزرگ: این قصه رو که تا حالا بیشتر از ده بار تعریف کردم!. خوب باشه، باز هم یک بار دیگه تعریف می‎کنم، به شرطی که وسط قصه خوابت ببره!:
یکی بود، یکی نبود. در زمان‎های خیلی قدیم دو تا قبیله بودند که از زور بی‎کاری به دشمنی با همدیگه رو آورده و تنها سرگرمی‎شون فحش دادن به یکدیگر بود. مردم اون قبیله می‎گفتن: مردم این قبیله همشون خرن! و مردم این قبیله می‎گفتن: آدمای اون قبیله خیلی خرن، خر بودن که شاخ و دم نداره!
روشن‎فکرا و دانشمندای این قبیله می‎گفتن: دانشمندا و روشن‎فکرای اون قبیله به اندازه خر هم حالیشون نیست!، و دانشمندا و روشنفکرای اون قبیله هم درست همینطور فکر می‎کردن و می‎گفتن داشمندا و روشن‎فکرای این قبیله اِنقدر خرن که خرای قبرس بهشون گورخر بی‎رگ لقب داده‎اند!
کار به جائی رسیده بود که سیاست‎مدارهای اون قبیله و سیاست‎مدارهای این قبیله وقتی همدیگر رو می‎دیدن بجز خر و گورخر چیز دیگه‎ای برای گفتن بهم نداشتن. خلاصه اوضاع خیلی خر تو خر شده بود!
در این وقت بابا بزرگ نگاهی به نوه‎اش می‎اندازد: اِهه، بابا جون تو که هنوز نخوابیدی؟ مگه قرار نبود وسط قصه خوابت ببره؟ حالا چشماتو ببند و بگیر مثل یک بچه خوب بخواب!
نوه که خوابش نمی‎برد می‎پرسد: بابا بزرگ تو هم تو جنگ بودی؟
بابا بزرگ: اوه اونم نه تو یکی، تو بیشتر از صد تا جنگ شرکت داشتم! اگه برات از قهرمانی‎های خودم تو جنگ اول و دوم جهانی تعریف کنم دهنت از تعجب باز می‎مونه!
نوه: بابابزرگ سن تو که به جنگ‎های جهانی قد نمی‎ده!
بابا بزرگ: تو هنوز کوچکی، شاید نتونی این چیزا رو خوب بفهمی. تازه حالا کجاشو دیدی! اگه بخوام می‎تونم برات از جنگ رستم با اسفندیار تعریف کنم. من تو این جنگ فرمانده سواره نظام رستم بودم!
نوه با دهانی باز به پدر بزرگ با شگفتی نگاه می‎کند.
پدر بزرگ با دیدن دهان باز و چشمان شگفت‎زده نوه‎اش به شعف می‎آید، خمیازه‎ای می‎کشد و به خواب می‎رود!
 
*** 
قصد داشتم برای عید امسال مثل بقیه مردم چیزی سبز کنم. اما نه عدس داشتم و نه ماش.
به خودم گفتم: حالا که اینطوره پس با یک تیر دو نشون بزن! هم به قناریات اجازه بده بفهمن تخم‎گذاری یعنی چی و بچه بزرگ کردن چه دل‎چسبه، و هم اینکه بجای سبزه سبز کردن بچه قناری سبز کردی و قال قضیه کنده می‎شه!
 
***
می‎گم: مطمئاً نمی‎تونی تحملم کنی.
می‎گه: پس چطوری قناری‎هات می‎تونن؟
می‎گم: آخه اونا نمی‎تونن مثل تو با پای خودشون برن بیرون.
می‎گه: ولی بال که دارن.
می‎گم: آره بال دارن ولی جَلد این اتاق بودن عقل‎شونو از بین برده!
می‎گه: خوب حالا که عشق می‎تونه قناری رو مثل آدم بی‎عقل کنه، پس منم جَلد اینجا می‎شم.ــ*1
 
***
پیرمرد بعد از آنکه دکتر هر دو دندان باقی مانده در دهانش را ‎کشید از اتاق بیرون می‎آید، با نگرانی به زنش که لبخند خسته‎ای چین‎های صورتش را سه بعدی ساخته بود نگاهی می‎اندازد و می‎گوید: به تو حق می‎دم اگه حالا دیگه دوستم نداشته باشی!
لبخند پیرزن بی‎روح‎تر می‎شود و می‎گوید: این حرف‎ها چیه عزیزم، زبونتو گاز بگیر!
 

*1: چنین استدلال‎هائی فقط از عهده این عنکبوت دیوونه که لونه‎شو تو اتاق من بنا کرده برمیاد!!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 14:14  توسط سعید از برلین  | 

سرپرست خوابگاه ناگهان در را باز می‎کند، سوت بلندی می‎زند: بچه‎ها چراغو خاموش کنین، شیپور خواب خیلی وقته زده شده. اگه نور از لای درزها خارج بشه، بعد مأمور گشت میاد تو. اما وقتی اینجا تاریک باشه به رفتن ادامه می‎ده، این برای بعضی‎ها بهتره. او دوباره می‎رود.
سِک: مأمور گشت می‎تونه امشب پیش من به مهمونی بیاد. پیک برنده‎ست، رد کن بیاد.
گِب‎وایلر که تمام وقت با صورت به طرف دیوار بر روی تخت‎‎خوابش دراز کشیده، ناگهان منقلب می‎شود، کاملاً رنگ‎پریده. تقریباً با فریاد و با لهجه آلزاسی Elsässisch: چراغو خاموش کنین!
سِک: چرا، من تازه دستم گرم شده. بدون چراغ که آدم نمی‎تونه ورق بازی کنه. یکی از کارت‎هایش را به زمین می‎کوبد.
گِب‎وایلر با صدای گرفته و ترسناک: چراغو خاموش کنین! چراغو خاموش کنین!
سِک: خوب پتو رو بکش رو سرت اگه نمی‎تونی بخوابی.
گب‎وایلر زیر پتو می‎خزد.
بوتجه: چه دلقکیه! بلند می‎شود، به سوی هول‎هوبر که تنها و ناراضی بر روی جعبه‎ای نشسته است می‎رود. بگو ببینم، مگه تو یه چهچه‎زن نیستی، این آدما که با کمال میل آواز می‎خونن، مگه نه؟ "چهچه‎زنا سرگرم کننده‎ان، چهچه‎زنا خوشحالن".
هول‎هوبر: راحتم بذار، من چهچه‎زن نیستم، من یه بایری قدیمی هستم.
بوتجه: تو بایری هستی! خوب اینم که همونه. ببین، گوش کن، منم کمی بایری بلدم، دقت کن، این بایریه، گوش می‎کنی؟ و یک ترانه معروف از ناحیه اشنادرهوپفل Schnadahüpfel می‎خواند:
"پدرم عرق فروشه،
منم عرق فروشم،
پدرم بطریها رو امتحان می‎کنه،
منم مانکنا رو!"
دیدی، این بایری بود!
هول‎هوبر از جا بلند می‎شود و به او یک سیلی می‎زند: بیا اینم بایری بود! کله پوک خیکی کله پوک کله پوک خیکی! بایری آره!! و دوباره با عصبانیت می‎نشیند.
بوتجه در حال فرار: اما اینکار کمی زیادیه!!
سِک: آفرین! خوب چسبید! و با صدای بلند می‎خندد.
گِب‎وایلر از زیر پتو طوری که به زحمت نفس می‎کشد: چراغو خاموش کنین! فریبکارا!
دستی به در کشیده می‎شود. و بلافاصله در از بیرون باز می‎شود. سرپرست خوابگاه مأمور گشت را به داخل راهنمائی می‎کند. سکوتی مرگبار در اتاق حاکم می‎شود.
گروهبان: بلند شین! همه از کنار تخت‎ها بیان کنار. به سرپرست خوابگاه: همه برگه‎هاشون درسته؟
سرپرست خوابگاه: کاغذ همه درسته. همشون مشتری اینجا هستن.
گروهبان: به پاسپورت یکی دو تاشون نگاه کنم ببینم.
بوتجه با اشتیاقی شرم‎آور گِب‎وایلر را از زیر پتو می‎کشد: تو باید بلند شی، نمی‎شنوی؟ بلند شو، بلند شو!
گروهبان به سِک: پاسپورتتونو نشون بدین!
سِک: ای وای، من متأسفانه اونو تو مستراح جاگذاشتم.
گروهبان: شوخی نکنین. پاسپورت ندارین؟
سِک: من که گفتم، باید تو مسراح افتاده باشه، اون بالا تو کافه، می‎تونین برین ببینین، اگه که تا حالا نرفته باشه تو چاه.
گروهبان: تو دستتون چی دارین؟
سِک: یه ورق بازی معرکه، می‎خواین یه دست بر بزنین؟ ورق بازی را به سوی او می‎گیرد. اما لو ندین!
گروهبان: پسر، می‎ذارم بیان فوری ببرنتون. آیا مدرک دیگه‎ای دارین؟
سِک دست داخل جیبش می‎کند: بذارین نگاه کنم. آها، نیگا کن، نیگا کن، پاسپورتم اینجاست! و آن را با پوزخند به سمت او می‎گیرد. می‎بخشین، من اشتباه کردم، پهلوی خودمه.
گروهبان دستپاچه: اگه پاسپورتتون درست نباشه باید با من به پاسگاه بیاین.
سِک: من همیشه می‎خواستم به پاسگاه برم. باید اونجا عرقای خوبی باشه.
گروهبان: ساکت باشین! من العان خودم بهتون عرق می‎دم! و به خواندن پاسپورت می‎پردازد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 0:28  توسط سعید از برلین  | 

یوپ: اما گاهی هم آدم خوبی بود، هر یکشنبه یقه آهارداری به گردنش می‎بست.
سِک: به چند سال زندون محکوم شدی؟
یوپ: جرمم غیر عمد بود، می‎فهمی که، برای همین هم نتونستن بهم زیاد حبس بدن. و رفقا هم همه به نفع من شهادت دادن. چند سال حبس رو هم راحت گذروندم. اما از اون به بعد در معدن شهرت خوبی ندارم.
سِک: یوپ، به سلامتی، تو واقعاً یه آسی، بیا یه جرعه برو بالا. بطری را به او می‎دهد.
یوپ: پیک برنده‎ست، گربه وحشی رو رد کن بیاد! و کارتش را رو می‎کند.
کاله: ویلهلم، اگه بخوای می‎تونیم فردا شب از دیوار بریم بالا. یه هفتیرم دارم.
فویگت: بذارش تو خونه. هفتیر از کجا آوردی؟
کاله: جیب آقای شیکی رو زدم، اول فکر کردم که پول کیفه. اما دیدم دسته داره. هفتیر را به او نشان می‎دهد. می‎بینی؟ درست برای یه جیب کوچیک ساخته شده. فشنگ هم داره.
فویگت: اونجا به اسلحه احتیاج نداریم، اونجا نگهبان نداره. اونو بذار کنار. اگه اتفاقی بیفته و اسلحه رو پیشت پیدا کنن، بعد لو میری.
کاله: پس تو فکر می‎کنی می‎تونه اتفاقی بیفته؟
فویگت: نه، نه، اونجا نمی‎تونه هیچ اتفاقی بیفته. من همینطوری گفتم. آدم که نباید تو دماغ خدا انگشت کنه، وگرنه عطسه‎اش می‎گیره.
کاله: حالا امشبو بهش فکر می‎کنیم، بعد می‎بینیم چی پیش میاد.
فویگت: کاله، من دیگه خوابم نمی‎بره. این جریان همش تو سرم می‎چرخه. و هی صدائی می‎شنوم.
کاله: چی می‎شنوی؟
فویگت: صدای طبل. صدای ناقوس، می‎دونی. گاهی کاملاً واضح، طوری مثل خرد شدن شیشه. بعد صدای خش خشی مثل صدائی که از داخل صدف دریائی بیرون میاد.
کاله: ویلهلم، دلیلش جرم تو گوشته. تو باید یه خورده آب دهنتو با انگشت تو گوشت فرو کنی.
فویگت: من شب‎ها موقع خواب تو سلول انفرادی گوشمو رو زمین سنگی می‎ذاشتم. اول چیزی نشد، اما بعد صدای ضعیف ترق و تروق از داخل سنگ‎ها می‎شنیدم. بعد به خودم می‎گفتم: که حالا داره دوباره رشد می‎کنه.
کاله: کی، موریانه یا مرغک تو سر تو، کدومشون؟
فویگت: کاله، سنگ! تو اینو نمی‎فهمی، تو هنوز برای فهمیدن این بچه‎ای. تو هنوز فکر می‎کنی چیزیکه ساخته شده محکم باقی می‎مونه، و چیزی هم که محکم باشه همونطور محکم باقی می‎مونه. نه، پسر. همه چیز رشد می‎کنه، یه سنگ هم درست مثل بذر سیب رشد می‎کنه. اما اون سریع رشد نمی‎کنه و کسی هم متوجه رشد کردنش نمی‎شه.
کاله: فهمیدنش مشکل بود. آره، وقتی ریش بلند می‎شه آدم می‎تونه متوجه بشه، اما نمی‎تونه متوجه چیز دیگه‎ای بشه.
فویگت: زیر چنین شهر بزرگی با این همه دیوار و خونه خاک، شن، گل و آب وجود داره، درسته؟ و تو سر مردم هم افکار، کلمات و رویاها قرار دارن که همیشه بیشتر می‎شن، همه چیز رشد می‎کنه، فقط اینو کسی نمی‎دونه که آخر این رشد کردن‎ها به کجا باید برسه.
کاله: من تو خواب بهش فکر می‎کنم، شاید فردا صبح زود جواب این سؤالو بدونم. او خود را عقب می‎کشد و چکمه‎اش را از پا درمی‎آورد.
فویگت آهسته می‎خندد: وقتی یه پاسپورت داشته باشم و از مرز هم گذشته باشم بعد بقیه راه رو پیاده میرم. اونجا کوه غول پیکری هست، خیلی بزرگ.
کاله خمیازه می‎کشد: من دیگه پیاده نمیرم. من همیشه بهترین پاها رو دارم. تمام پائیز رو، ویلهلم.
فویگت: تو سپتامبر همیشه قشنگه. و تو دره‎ها کشاوزا خرمن درو می‎کنن. اونجا هنوز هم با دست خرمن درو می‎کنن، بخاطر یه کاسه سوپ و یه تیکه نون باید خیلی زیاد کار کرد.
کاله: چه زندگی سگی‎ای.
فویگت: اینو نگو. اونجا آزادی داری، به این خاطر می‎تونی خوشحال باشی، و اونجا همیشه برات یه راه باز وجود داره، و وقتی بارون میاد، فکر می‎کنی، مهم نیست فردا هوا بهتر می‎شه ... پسر، چه حالی می‎ده وقتی اونجا برم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 17:15  توسط سعید از برلین  | 

کاله ناامیدانه: تو کلانتری در پتسدام چه کار داری؟ اونجا که چیزی گیر آدم نمیاد.
فویگت: کاله، اونجا تموم داستان زندگی منو تو پروندهاشون دارن، فقط کافیه که در کمدو باز کنم. من می‎خواستم خودمو اونجا معرفی کنم، همه چیز از من خواستن: حکم دادگاه و برگه آزادی از زندان و کل گزارشای پلیس رو. حالا لازمه که همه اونا رو بندازم تو اجاق، بعد همشون از بین میرن.
کاله: دیوونه شدی، چی می‎گی؟
فویگت: نه، مرد حسابی، من دقیقاً اونجا رو شناسائی کردم، اونجا یه کمد پر از پاسپورته، پاسپورتای مصرف نشده با صفحه‎های خالی اونجا ریخته که می‎شه تمدیشون کرد و یا اسامی‎شونو عوض کرد، مهر، تمبر اداره و کاغذهای مارک‎دار، هر چیز که برای زندگی لازم داشته باشی اونجا پیدا می‎شه.
کاله: صندوق پول هم توش هست؟
فویگت: صد در صد، مرد حسابی باید اونجا یه صندوق پول باشه یا نه، البته که اونجا یه صندوق پول هست، یه صندوق وصول پول قبض‎های جریمه و یه صندوق پول مالیاتای محلی وجود داره.
کاله: من اگه اونجا صندوق پول نباشه پا نیستم.
فویگت: پول صندوقا رو می‎تونی برای خودت برداری، من چیزی از پول بجز یه بلیط تا مرز بایرن نمی‎خوام، پولش هم خیلی نمی‎شه.
کاله: من باید کمی فکر کنم. اگه صندوق پول توش نباشه …
فویگت: طبیعیه که اونجا صنوق پول هست، و یه کمد پر از درخواست‎نامه و پرسش‎نامه و ورقه‎های دیگه و برگه‎های شناسائی. و من از بین می‎برمشون. چونکه با این کار مرده به حساب میام. بعد از کشور خارج می‎شم، می‎دونی، اونور کلی کارخونه کفش‎سازی وجود داره، تو پراگ و بوداپست.
کاله: اگه اونجا یه صندوق پول باشه بعد می‎شه در باره‎اش صحبت کرد.
فویگت: مگه ممکنه تو اداره پلیس تو پتسدام صندوق پول نباشه! اونجا ناحیه ثروتمندیه. همیشه تو هر اداره پلیس یه صندوق پول وجود داره.
کاله: خوب، باشه، آدم می‎تونه یه نگاهی توش بندازه. نباید کار مشکلی باشه.
فویگت: بعد می‎تونم یه پاسپورت داشته باشم. بعد از اول شروع می‎کنم.
از راه دور صدای بلند آژیر خواب سربازخانه به گوش می‎رسد: "به رختخواب!"
بوتجه: حالا باید گوسفندها به آغل برن. با آهنگ صدای آژیر می‎خواند:
"پیش دختر یه تفنگدار ایستاده،
و مایله یکبار دیگه با دختر حال کنه،
اما دیر  شده، دیر شده، دیر شده."
سِک: فریاد کشیدنو بذار کنار، مزاحم فکر کردنم می‎شه. آدم بی ارزش!
هیجان در میان بازیکنان.
بوتجه: من اینجا هر موقع دلم بخواد می‎خونم! کسی هم نمی‎تونه جلومو بگیره. کسی که موسیقی دوست نداره آدم خوبی نیست و باید گوشاشو ببره. دوباره می‎خواند "اینطوری می‎رونیم ما، اینطوری می‎رونیم ما، روی دریای آبی."
سِک: مرد حسابی، اگه نمی‎تونی نخونی، پس با دختر یه مرد پولدار ازدواج کن و بذار باباش در گرونه والد Grünewald یه سالن موزیک برات باز کنه. اما اینجا پوزه‎تو می‎بندی، واللا فکتو خرد می‎کنم، نجار پیر.
بوتجه: بیا جلو، انگار خیلی وقته دندوناتو قورت ندادی.
اما برای احتیاط دست از خواندن می‎کشد، سازدهنی‎اش را از جیب بیرون می‎آورد، آنرا چند بار به کف دستش می‎زند، و بعد شروع به نواختن می‎کند.
یوپ: آدم بی ارزشت پیش خدای مهربونه.
سِک: بگو ببینم، مرد حسابی، تو واقعاً اینجا تو این دژ پر از آدم خلاف‎کار چی می‎خوای؟ تو مرد کوهی، چرا نمیری به منطقه خودت؟
یوپ: تو معدن شهرت خوبی ندارم. من تا سر کارگری معدن هم ارتقاء پیدا کرده بودم.
سِک: چطوری تونستی، تعریق کن!
یوپ: چیزی برای تعریف وجود نداره. اونجا یه جوون رذل بود که همیشه تخم مهندس و مدیر رو دستمال می‎کشید و زیر آب یکی از همکارامون رو هم زده بود، یه همچین آدمی بود.
سِک: این آدما رو می‎شناسم. خوب بعدش.
به من خیلی گیر داده بود، همش چشمش به من بود. یوپ، فانوست تمیز نشده، یوپ، چرمتو نشستی، یوپ، چکشت زنگ زده. اینارو من چند سال می‎شنیدم، بعد یهو قاطی کردم. یه روز دوشنبه داخل معدن شدم، در این موقع پیشم میاد و من یکشنبه خوب نخوابیده بودم. یوپ، تو به من سلام ندادی. من می‎گم نه ندادم، و سلام هم نخواهم داد، چون تو آدم رذلی هستی. کلاهشو از سرش برمی‎داره و می‎گه من ازت شکایت می‎کنم! بعد من هم کلنگ نوک تیز مخصوص کندن ذغال سنگ رو بالا بردم و کوبوندم فرق سرش.
سِک: کاملاً حقش بود، گوسفند کثیف.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 2:9  توسط سعید از برلین  | 

تا همین چند سال پیش عقلم قد نمی‎داد بفهمم که سیگار کشیدن من برای اطرافیانم هم پر خطره! تا اینکه سیگار کشیدن از چند سال قبل در خیلی از جاهای عمومی شهر ممنوع شد و من دیگه کمتر می‎تونستم مردم رو با دود سیگارم بیمار کنم. ولی این کار از روی اجبار بود و نتونست اونطور که باید و شاید کمکی به رشد عقلم بکنه!. من هنوز نمی‎فهمیدم که سیگار کشیدن من در خونه به زن و بچه‎هام خیلی بیشتر از مردم در محل‎های عمومی که معمولاً رو باز هم هستند ضرر می‎زنه.
تا فراموشم نشده باید بگم که من بزرگ‎ترین هنرمند در فن گوش کردنم. کسی رو تا حالا در این فن هنرمندتر از خودم ندیدم. البته نباید ناگفته بذارم که هنرمند بودن در این رشته به من تحمیل شد!. بله، من از روی اجبار هنرمند شدم. شما حتماً بعضی از هنرمندها رو می‎شناسید که وقتی ازشان سؤال می‎شود از کی خوانندگی یا شعر گفتن و یا نویسندگی را شروع کردید؟ جواب می‎دهند: از چهار\پنج سالگی!. من هم هنر گوش کردن رو از همان دوران پنج\شش سالگی شروع کردم و خیلی زود به استاد شدنم در این رشته هنری پی بردم!
شاید اگه تو هم به جای من بودی، و پسر هم بودی، و از سن پنج\شش سالگی هر بار وقتی برای گفتن چیزی دهنتو باز می‎کردی، بعد یکی با گفتن "چه دختر ناز و خوش زبونی!" تیشه به ریشه‎ هستی‎‎ات می‎زد، هیچ بعید نبود که از من هم هنرمندتر می‎شدی!
پنج\شش سالم بود که از خیر حرف زدن گذشتم و فقط به گوش کردن روی آوردم! و هر وقت این هنر رو به کار می‎بردم با شنیدن "چه بچه‎ی ناز و با ادبی!" جایزه‎ام رو می‎گرفتم. در دبستان از مؤدب‎ترین شاگردان بودم، نمره‎ انضباط دوران دبیرستانم کمتر از بیست نبود. دوران دانشگاه، دوران کار و ... حالا هم وقتی از کنار همسایه‎ها رد می‎شم می‎شنوم که آهسته به هم می‎گن: وای، چه مرد مؤدبی!
اما هنر من، مثل هنر یک مرد آلمانی می‎مونه که نمازشو به زبون انگلیسی می‎خونه، ولی اصلاً نمی‎فهمه open the window یعنی چه!
از حق نباید گذشت که هنر سخنوری هنر زیبائیه. و برای من حتی زیباتر از هنر گوش کردنه. مخصوصاً اگه که سخنور پر مایه و خوش صدا هم باشه که امتیازش خیلی بالاتر می‎ره.
از همون لحظه که در پنج/شش سالگی تصمیم گرفتم تا حد امکان حرف نزنم، آرزوی داشتن صدائی پسرونه می‎کردم، و کمی دیرتر وقت بلوغ آرزوی داشتن صدائی مردونه به جای دارا بودن صدائی مثل صدای «قو»ئی که خروس‎های بی‎محل بعد از هر «قوقولی قو قو»ی بلند با صدائی آهسته و کشدار می‎خونن!

دیروز تلفنی برای معاینه چشم وقت گرفته بودم، وقتی رسیدم مطب، خانم منشی که صبح به من وقت داده بود گفت: خانومتون برای شما وقت گرفتن؟!
منشی زیبا بود و جوون، مطب هم خلوت بود، پس منم کل داستانو براش تعریف کردم.
دیگه زیادی طولش ندم برم سر اصل مطلب: راستش من اینا رو نوشتم تا بگم چقدر قشنگه وقتی آدم شاهد بحث و گفت‎و‎گوی دو یا چند فرد باشه که در این دو رشته از هنر مهارت دارند.
وقتی سخنور خردمندی که از هنر گوش کردن بی بهره نباشه و فرد خردمندی که در گوش کردن استاد واقعی باشه و از سخنوری هم چیزی بدونه با هم صحبت می‎کنند حتماً باعث لذت و آموزش صحیح بقیه می‎شه. و برعکس‎اش هم کاملاً وارونه عمل می‎کنه. دو یا چند نفر آدم دانشمند، ادیب، شاعر، نویسنده، سیاست‎مدار دموکرات رو تجسم کن که در میزگردی شرکت کرده‎اند ولی وقت صحبت تو حرف همدیگه پا برهنه می‎دوند، یا به بقیه اجازه صحبت نمی‎دن چون احساس می‎کنن عقل کل هستند و باید بقیه فقط به حقایق او گوش بسپرند!!

کاش حالا که سال‎هاست از خیر حرف زدن گذشته‎ام لااقل قدم ده سانت بلندتر می‎شد!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 17:33  توسط سعید از برلین  | 

بوتجه: و تو؟ تو کی هستی؟
سرپرست خوابگاه: سِک، من بهت هشدار می‎دم. اینجا دعوا بشه پاسبان خبر می‎کنم.
سِک: با این تهدید نمی‎تونی منو بترسونی. برای من اینجا بخوابم یا تو بازداشتگاه فرقی نمی‎کنه و مثل کت و شلوار می‎مونه.
سرپرست خوابگاه: شب بخیر همگی، بگیرید بخوابید، سوپ خوری ساعت شیش صبح شروع می‎شه.
سِک: شب بخیر، پیر مرد! اگه تو کیسه کاهم چند جفت زنبور گیر بیارم می‎ذارمشون کنار، بعد می‎تونی یه کندو داری راه بندازی.
سرپرست خوابگاه: پیش من زنبور وجود نداره، مگه اینکه تو با اون پیرهن کثیفت آوردی تو اتاق. او می‎رود. در را از خارج می‎بندد.
سِک: خوب، حالا شروع می‎کنیم. یک بطری عرق از جیبش در می‎آورد و یک جرعه بزرگ می‎نوشد. دیگران در این بین روی تخت‎های خالی می‎نشینند. سِک بطری را زمین می‎گذارد و به سراغ بوتجه می‎رود. مرد حسابی، تو دو تا پتو برداشتی! فکر می‎کنی چه کاره‎ای!
بوتجه: یکی‎شو برای زیر سرم می‎خوام، این حقمه!
سِک: که اینطور، برای زیر کله روغنی‎ت اینو می‎خوای، و اون پسر پتو نداشته باشه؟ با اشاره به گب‎وایلر که لبه یک تخت نشسته است. نمی‎بینی چطور داره می‎لرزه؟
بوتجه: هی، چه ربطی به من داره؟
سِک یکی از پتوهای بوتجه را از دستش می‎کشد. بیا پسر، حالا یه پتو داری. رنگت مثل رنگ کشک شده. بیا، فوری یه جرعه برو بالا. و بطری را به او می‎دهد.
گب‎وایلر مرد جوان باریک اندام، بدون آنکه به سِک نگاه کند یک جرعه می‎نوشد.
این پسر حتی کت هم تو تنش نیست. و شلوارش هم کاملاً نازکه. این شلوار که نظامیه، از کجا آوردیش؟
گب‎وایلر سرش را به سمت دیوار می‎چرخاند.
خوب نگو، من نباید اینو بدونم، به من ربطی نداره.
بوتجه: به تو هیچ ربط نداره، موش بو گندو!
سِک: خفه!! دوباره می‎نوشد.
کالن‎برگ: سِک، می‎تونی برای شیش فنیگ بهم عرق بدی؟
سِک: نه، من عرق فروش نیستم، باید بری پیش ژرالد.
کالن‎برگ: حالا که نمی‎فروشی پس بدون پول بهم بده.
سِک: غیر ممکنه، چون تو به اندازه کافی جذاب نیستی.
کاله: می‎بینید، خدای مهربون اینجا اینه.
سِک در حال نوشیدن به دیگران: من از این شعار پروسی پیروی می‎کنم که می‎گه: به هرکی به اندازه سهمش، به من بیشتر از همه. کی می‎تونه ورق بازی کنه؟
یوپ با لهجه مردم آخن Aachen: من. من اما فقط سر پول بازی می‎کنم.
سِک: این حریف منه، نفر سوم کجاست؟
دو نفر دیگر هم به آنها می‎پیوندند.
حالا درست شد، ورق بازی شخصیت آدمو فاسد می‎کنه. جمع شید.
آنها در پشت صحنه می‎نشینند. سِک ورق را بُر می‎زند. در اثنای بازی عبارات زیر با صدای بلند شنیده می‎شود: "مادرتو در هوای بهاری بده بیاد!"، "من نیستم!" کله پوک پیر!"، "خواهش می‎کنم، یه چیز آسون!"، "مثل یه خوک چاق بازی می‎کنه!" و غیره. صدای بُر زدن ورق‎ و صدای آهسته صوت زدن هم به گوش می‎آید.
فویگت و کاله در جلوی صحنه لب تخت‎خوابی نشسته‎اند.
کاله پنیری گرد و یک تکه کوچک نان از جیبش در می‎آورد: بیا، ترتیب نصف پنیر رو هم تو بده.
فویگت: نه، کاله، تنهائی بخور. من سیرم.
کاله در حال خوردن: مرد حسابی، تو چیزی تو دماغت داری، من اینو خوب می‎بینم. هی انگشت تو دماغ کردن اصلاً فایده نداره. اگه چیزی تو گلوته باید با سرفه بندازیش بیرون. من چیزی به کسی نمی‎گم، اینو خودت بهتر می‎دونی.
فویگت: کاله، اگه بهم کمک کنی خیلی عالی می‎شه. تنهائی نمی‎تونم داخل اونجا بشم.
کاله خودش را به او نزدیک‎تر می‎کند: نقشه چیه؟ کجا؟ پول خوبی توشه؟
فویگت: در پتسدام، تو کلانتری. اونجا یه پنجره بدون حفاظ به طرف حیاط باز می‎شه. باید اول از دیوار رفت بالا، این کار رو می‎شه دو نفری کرد، بعد فقط کافیه فشاری به شیشه بدی. کمد پرونده‎ها یه قفل معمولی داره، می‎شه با یه تیکه ناخن هم بازش کرد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 15:19  توسط سعید از برلین  | 

صحنه ششم
بازیگران:
سرپرست خوابگاه، چند آواره: بوتجه Buttje، سِک Zeck، یوپ Jupp، هول‎هوبر Höllhuber، گِب‎وایلر Gebweiler، ویلهم فویگت. مأمورین گشت: یک گروهبان، یک سرجوخه

«خوابگاه به سوی خانه» در شمال برلین، دیوارهای چوبی تمیز که شکاف‎هایش با مقوا و کاغذ روزنامه درزگیری شده است، تخت‎های دو طبقه چوبی با کف سیمی، تشک‎های با کاه پر شده، چراغ‎های پیه‎سوز. چند تخت اشغال شده‎اند. در پشت صحنه و در کنار درب باز خوابگاه صف مردانی که منتظر داخل شدنند دیده می‎شود.

سرپرست خوابگاه در کنار در: هنوز هفت نفر می‎تونن بیان تو! هل ندین که اصلاً فایده نداره. آروم بگیرید، من اجازه ندارم آدم بیشتری از تعداد تخت‎ها راه بدم. اونی که بیشتر انتظار کشیده میاد تو، به بقیه نمی‎تونم کمک کنم، بقیه می‎تونن برن هایلزآرمه Heilsarmee، اونجا همیشه جا هست.
صدائی از بیرون: نه، اونجا باید آواز بخونیم، من تیرگارتن Tiergarten رو ترجیح می‎دم!
سرپرست خوابگاه: فشار نیارین، آروم، کسی که نوبتشه میاد تو! شیش فنیگ قیمت تخته، و ده فنیگ قیمت بلیط غذا برای افرادی که فردا صبح زود سوپ و نون بخوان بخورن. اولین نفر داخل می‎شود. سلام، سِک. دوباره اینجائی که.
سِک: سلام، پیرمرد، من تا گریه‎ات نگرفته بهت فوری بگم که منو امروز برای آخرین بار اینجا می‎بینی.
سرپرست خوابگاه: اینو قبلاً هم شنیدم، خیلی برام آشناست.
سِک: نه، دروغ نمی‎گم، من یه کار بعنوان قهرمان جهانی کشتی پیش عده‎ای در بازار مکاره پیدا کردم. کارم از فردا شروع می‎شه. به من حتی پنجاه فنیگ مساعده دادن.
سرپرست خوابگاه: پس فقط مواظب باش که دنده کسی رو نشکونی، وگرنه دوباره بیرونت می‎کنن. به نفر دوم که داخل شده است. اِهه، تو دیگه کی‎ای؟
هول‎هوبر در لباس مردان بایرن، با شلواری تا زانو و کلاهی که دسته‎ای موی بز رویش قرار دارد.
سرپرست خوابگاه: این دیگه چیه؟
هوله‎وبر: من در آلمن‎راوش Almenrausch خواننده‎ام. اما چون دعوا کرده بودم رئیسم بیرونم کرد.
سرپرست خوابگاه: و حالا چکار می‎کنی؟
هول‎هوبر: حالا؟ خونه‎خوام‎رف.
سرپرست خوابگاه: این چی برای خودش بایری بلغور می‎کنه؟
سِک: می‎خواد بره خونه.
سرپرست خوابگاه: خونه‎ات کجاست؟
هول‎هوبر: من از زانکت ماریا گش‎وندت Sankt Maria Geschwendt در آلگوی Allgäu هستم.
سرپرست خوابگاه: پسر، تو که راه درازی برای پیاده رفتن در پیش داری، پس برو خوب استراحت کن.
سِک: و مواظب باش کسی ترتیبتو نده! با اون پاهای لختت ! و روی زانوی او می‎زند.
هول‎هوبر: بهم دست نزن خوک کثیف!
سِک: مرد حسابی، شوخی سرت نمیشه، مگه از قبیله وحشی‎ها اومدی، آره؟
سرپرست خوابگاه: سِک، اذیتش نکن، این همه راه از خونه‎اش دوره و به قدر کافی ناراحته. در این بین گِب‎وایلر و یوپ به داخل راه داده می‎شوند.
هول‎هوبر: آدم مزخرف. غر و لند کنان گوشه‎ای می‎نشیند.
سرپرست خوابگاه فویگت را به داخل راه می‎دهد. چی شد، کار پیدا کردی؟
فویگت: نه، کاری پیدا نشد.
سرپرست خوابگاه: بلیط غذا می‎خوای؟
فویگت: نه ممنون. ده فنیگ ندارم.
سرپرست خوابگاه: یه بلیط می‎تونی نسیه داشته باشی، تو باید فردا صبح زود یکی دو قاشق غذای گرم بخوری.
فویگت: به محض پول درآوردن بهت پس‎اش می‎دم، در ضمن خیلی هم ممنون.
کالن‎برگ از پشت سر فویگت: به منم یه بلیط نسیه بده، خواهش می‎کنم، خواهش می‎کنم.
سرپرست خوابگاه: تو که تا حالا یه ده فنیگی دستت بود.
کالن‎برگ: آره، اما دوباره لیز خورد رفت تو آستینم، اونو برای پسفردا لازم دارم.
سرپرست خوابگاه: این بار به خاطر تو، اما دیگه زیاد این کار رو تکرار نکن. منم باید یک لقمه گوشت برای سوپ بخرم، وگرنه دوباره زنم سوپو می‎ریزه تو آشغال‎دونی. بوتجه داخل می‎شود: سلام.
سرپرست خوابگاه: ببین کی اومده، یه نجار هامبورگی، حالا لااقل کمی زندگی تو اتاق داخل می‎شه.
بوتجه: سلام به همگی. به آواز می‎خواند "در هامبورگ، آنجا من بوده‎ام"
سِک: پسر، تو ساکت باش، تو رو من می‎شناسم! این یه ملوانِ ودینگیه Wedding، اهل هامبورگه اما یه قطره آب نمک‎دار هم تا حالا بو نکشیده.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 18:24  توسط سعید از برلین  | 

صحنه پنجم
بازیگران:
شلتوف، دلتسایت Deltzeit گماشته شلتوف، وابشکه پارچه بُر

یک اتاق مبله زیبا در پتسدام. صندلی با روپوش مخملی، مجسمه‎های چینی، عکس‎هائی از جشن‎های نظامی و میدان‎های جنگ بر دیوار.
شلتوف با شلوار، کمربند و پیراهن.
دلتسایت گماشته او جلویش ایستاده و درمانده به او خیره نگاه می‎کند.

شلتوف: و حالا، دلتسایت عزیزم، دوباره به خاطر همه چیز از شما تشکر می‎کنم. شما عالی بودید. همه چیز همیشه سر ثانیه با موفقیت انجام می‎گشت. شما دیگه حالا به گروهان برمی‎گردید، و من از شما میخوام که اونجا هم وظایفتونو خوب انجام بدید و رضایت مافوق جدیدتونو بدست بیارید.
دلتسایت با لهجه کمی پروس شرقی Ostpreußen: جناب سروان، من اصلاً نمی‎تونم متوجه موضوع بشم.
شلتوف دوستانه و خشن: به شما مربوط نیست. کنجکاوی نکنید. شما بعنوان گماشته باید اینو بفهمید که وقتی برای یک سروان نظامی در یک کافه عمومی چنین اتفاقی رخ می‎ده فقط یک راه باقی می‎مونه: نامه وداع رو ارسال کنی. می‎فهمی؟ و در گروهان هم کسی باور نمی‎کنه که من بیگناه بودم. و بعد منجمد می‎گردد.
دلتسایت: جناب سروان شما که کاری نکردین، جناب سروان شما فقط ...
شلتوف: وراجی نکنین، دلتسایت. یک سرباز اجازه داشتن این همه بدشانسی رو نداره، بله، اینطوریه. بدبیاری هم یک نوع شکسته. دیگه کافیه.
دلتسایت آب دهانش را فرو می‎دهد: جناب سروان شما همیشه خیلی خوب و مهربون بودید ...
شلتوف: خبردار! به خودتون مسلط بشید، دلتسایت. شما یک مرد هستین. با او دست می‎دهد. خدانگهدار! بیرون!
دلتسایت: خدانگهدار، جناب سروان. بعد عقب‎گرد می‎کند و می‎رود.
شلتوف همانجا می‎ماند و به فضا خیره می‎شود. زنگ در به صدا می‎آید. دلتسایت بلافاصله کنار در اتاق ظاهر می‎شود.
معذرت جناب سروان ... که دوباره ... خیاط با انیفورم جدید آمده ... بذارم بیاد تو؟
شلتوف لبش را به دندان می‎گیرد. بذارید بیاد تو. حرکت! بگو بیاد تو!
دلتسایت: هر طور شما دستور می‎دید، جناب سروان! می‎رود.
شلتوف خود را راست نگه می‎دارد و دستی به موهایش می‎کشد.
وابشکه با انیفورم جدید در کاغذ زرورق پیچیده شده: جناب سروان، بفرمایئد اینم انیفورم! من می‎تونم بهتون بگم که اگه شما اینو بپوشید دیگه احساسی به شما دست نمیده.
شلتوف: نشونش بدین ببینم.
وابشکه انیفورم را فوری از کاغذ زرورق خارج می‎کند و آن را بالا نگاه می‎دارد و دگمه‎های پشت را نشان می‎دهد. شلتوف آن را بررسی می‎کند، با نگاه تخمین می‎زند و سرش را از روی رضایت تکان می‎دهد.
حالا درسته، حالا تنظیمه. من با نگاه اول می‎بینم.
وابشکه: برای تنظیم کردن فاصله دگمه‎ها خیلی باید کار می‎کردیم، جناب سروان. ما باید پشت انیفورمو دوباره می‎شکافتیم، می‎بینید، و حالا تنظیم پشت کمی بهم خورده.
شلتوف: بدین ببینم. انیفورم را می‎گیرد و می‎پوشد.
وابشکه لبه انیفورم را می‎کشد و مرتب می‎کند. یه کار هنریه، جناب سروان. این یه انیفورم نیست، بلکه یه قطعه از خود انسانه. می‎شه گفت که از پوست بدن بهتره.
شلتوف در جلوی آینه: هیچی کم نداره. واقعاً عالیه.
وابشکه: می‎شه صدای کشیده شدن استخون‎ها رو تو آینه شنید.
شلتوف خود را می‎چرخاند، دگمه‎های انیفورم را باز می‎کند. خوب. حالا اینو دوباره برمی‎گردونین به مغازه. از آقای وُرمزر بپرسید که آیا می‎تونه انیفورم رو بفروشه. دیگه به درد من نمی‎خوره. البته اگه نتونست بفروشه من پولشو می‎دم. اختلاف قیمت رو هم همینطور.
وابشکه: بله، آخه چرا ... جناب سروان ... شما این انیفورم قشنگو ...
شلتوف با شادی اجباری. برنامه عوض شد، وابشکه. من می‎خوام کمی به کشاورزی بپردازم. همیشه دلم می‎خواست این کار رو بکنم. یک مزرعه کوچک، خانه دهقانی، پرورش اسب، خیلی از نظامی بودن بهتره. انیفورم را درمی‎آورد، به او پنج مارک می‎دهد. خوب، حالا دوباره بذاریدش تو کاغذ زرورق.
وابشکه انیفورم را تا می‎کند. ممنون، جناب سروان. بعد از یک وقفه کوتاه که در طی آن شلتوف سوت می‎زند. جناب سروان نباید اینو به دل بگیرین.
شلتوف: مگه چی شده؟ این تصمیم خود منه.
وابشکه: من نمی‎دونم ... به من هم ربطی نداره. منظورم فقط اینه که ــ تقریباً به نرمی و با احتیاط ــ نظامی‎گری خیلی زیباست، اما واقعاً تنها چیز موجود در جهان نیست.جهان خیلی بزرگه، و هر روز صبح خورشید طلوع می‎کنه. وقتی آدم جوون باشه ... سالم باشه، و استخون‎های راست و محکم داشته باشه ــ منظورم اینه که ــ وقتی کسی آدم درستی باشه، اصل موضوع اینه، مگه نه؟
شلتوف: خوب، حالا دیگه برید. به آقای وُرمزر سلام منو برسونید.
وابشکه: خیلی ممنون. ــ در کنار در ــ منظورم اینه که درست بودن مهمه، جناب سروان و با انیفورم خارج می‎شود.
شلتوف تنها: شاید ... شاید حق با او باشه ... نه، اَه!
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:13  توسط سعید از برلین  | 

واقعاً نمی‎دونم این فکر چطور به ذهنم خطور کرد! خیلی ناگهانی، مثل پیغمبری که بهش وحی شده باشه، مطمئن بودم اگه برم خونه و خشمم رو با نوشتن خالی کنم خیلی بهتره.
خیلی عصبانی بودم، طوریکه اگه کارد بهم میزدن خون ازم بیرون نمی‎آمد. نه به این خاطر که شاید اصلاً خون نداشته باشم، یا اینکه خونم خسیس باشه و نخواد بیرون بیاد. نه، زور عصبانیت می‎چربید به فشار خونم، نسق نیش چاقو رو گرفته بود، عین زهر بی پادزهر شده بود!
من هر وقت خیلی عصبانی می‎شم کارهائی می‎کنم و حرف‎هائی می‎زنم که تا آخر عمر نه از یاد خودم می‎ره و نه از خاطر یار.
آره، آدم وقتی خیلی عصبانی باشه، خون می‎زنه تو چشماش، شاید هم برای این باشه که وقتی یکی از عصبانیت خون جلوی چشماشو می‎گیره، اگه تیر هم بهش بزنی بازم از جائیش خون نمیاد!
البته نه اینکه نیاد، میاد، ولی خشم شدید مانع دیدن خون می‎شه؛ و تنها وقتی می‎شه خونو دید که خشم از خستگی زیاد خوابش برده باشه!
حالا جالبی مطلب اینجاست که وقتی از عصبانیت بی حد خودم آگاه شدم، همزمان به عاقبت عصبانیت‎های پیشترها که در خاطر داشتم هم فکر می‎کردم، به ماجراهائی که در اثر پدید اومدن این نوع از عصبیت در من اتفاق افتاده‎اند، و به این که من سال‎هاست در پی مداوای این دردم. و ناگهان در دلم با صدای بلند خندیدم.
در این وقت تمام سعیم این بود که حالت خشم در چشم و چهره‎ام خودشو با حالت خنده قاطی نکنه. دلم نمی‎خواست بعداً بگن طرف دیوونه شده و در حین خشم به جای خنجر زدن زیر خنده می‎زنه. بعد به یاد پدرم افتادم که هر وقت از کوره در می‎رفتم و بعد نه خودمو می‎شناختم و نه دیگه پدرمو، بهم می‎گفت: "سه دفعه نفس عمیق بکش، آهان، هوا رو از دماغ بده تو، از دهن بده بیرون. از دماغ بده تو، از دهن بیرون. از دماغ تو، از دهن بیرون". و من بار سوم در حال بیرون دادن هوا از دهن همیشه به خنده می‎افتادم.
شاید به کاری که من امروز برای اولین بار با داشتن چنین خشمی انجام دادم «بر خود مسلط شدن» بشه گفت، شاید هم بشه بهش چیدن میوه درختی که با رنجاندن خود و دیگران آبیاری شده نام داد. در هر صورت من نه چیزی رو که تا چند لحظه پیش در حین عصبانیت در ذهنم برای گفتن ساخته بودم بیان کردم، نه گذاشتم حالت عصبانی چشم و چهره‎ام که دیگه حالا در اثر خنده بلندی که در دل کرده بودم حالتی خنثی و معمولی به خودشون گرفته بودن عوض بشه. دستمو دراز کردم، دستشو فشردم و مؤدبانه به این بهانه که کاری به یادم افتاده و باید فوری انجامش بدم ازش خداحافظی کردم و راه افتادم.
به خونه که رسیدم، یکدفعه دلم شور افتاد، حس کردم که انگار تمام وقت خودمو گول زده‎ام و یا اینکه ناخواسته به خودم تلقین کرده‎ام که دیگه عصبانی نیستم. از اینکه اینقدر بی دست و پا و ساده‎ام که به این راحتی تونستم به خودم کلک بزنم عصبانی می‎شم.
حالا جالبی مطلب اینجاست که در این بین صدائی بهم گفت: "خوب، حالا که خودتو گول زدی و تموم شد و رفت پی کارش. لااقل بیا مقایسه کن ببین خشم قبلی بیشتر بوده یا خشمی که حالا تو خونه داری!"
من وقتی عصبانی باشم هر کاری ازم بر میاد. گفتم چرا که نه! و رفتم تو آشپزخونه و تیزترین چاقو رو انتخاب کردم و همونجا پیرهنمو زدم بالا و چاقو رو کردم تو شکمم و بعد از اطمینان از اینکه تیغه تا ته رفته تو دوباره کشیدمش بیرون.
اول به تیغه چاقو نگاه کردم، دیدم نه تنها تمیزه بلکه برق هم می‎زنه. بعد به شکمم نگاه کردم، دیدم اونجا هم هیچ خبری نیست. پیرهنمو دوباره انداختم رو شلوارم و همونجور ایستاده سه بار هوا رو از دماغ دادم تو، بعد از دهن دادم بیرون و در آخرین دور در حین بیرون دادن هوا از دهن طوری خنده‎ام گرفت که نزدیک بود خفه شم! اول فکر کردم دلیل خندیدنم شاید به یاد آوردن ماجرای من و پدرم باشه، ولی این دلیل خنده من نبود. من به بی عقلی خودم خندیدم، به این که هنوز نمیدونم دو بعلاوه دو میشه چهار خندیدم.
حالا دیگه خشمم فرو نشسته بود و من با آزمایش روی خودم ثابت کردم که تا چند لحظه قبل خیلی عصبانی بودم. اما چیز دیگه‎ای هم دستگیرم شد و آن این بود که در لحظه خشم قبلی‎تر خارج از خونه نه من به خودم چاقو زده بودم و نه کسی که قرار بود بهش خشم بگیرم به من چاقو زد تا معلوم بشه که آیا بعدش اصلاً ازم خون میاد یا نه. و این استدلال بعد از به خواب رفتن خشمم بیفایده بودن آزمایشی رو که شخصاً روی خودم انجام دادم بهم ثایت کرد و دلیلی شد تا با وجود لبریز بودن از خشم و در حالیکه منو با برانکارد برای مداوای زخم شکمم به بیمارستان منتقل می‎کردند از ته دل قاه قاه بخندم.
 
+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند ۱۳۹۰ساعت 3:10  توسط سعید از برلین  | 

صحنه چهارم.
بازیگران:
کنل Knnel رئیس دفتر، هیرش‎برگ Hirschberg کارمند دفتر، دختر ماشین‎نویس، خدمت‎کار دفتر، افراد جویای کار، ویلهلم فویگت

دفتر پرسنل کارخانه کفش‎سازی آکسولوتل Axolotl. عکس‎های آگهی آرم کارخانه در شکل‎های مختلف به دیوار آویزان است: «آکسولوتل بپوشید»، «کفش‎های راحتی آکسولوتل بهترینند!»، «هر جفت دوازده مارک و پنجاه فنیگ.»، «آکسولوتل، شیک‎ترین چکمه شهرهای بزرگ!»، «کسی که با کفش آکسولوتل راه می‎رود، در مبارزه سخت زندگی محکم ایستاده است!»، «گزارش‎های دانشمندان برجسته در باره بهبود و به شکل طبیعی برگشتن پا با پوشیدن کفش آکسولوتل!»، «راحت، ارزان، با دوام» و غیره. در پشت صحنه درب‎های شیشه‎ای که از میانشان می‎توان یک ردیف میزهای درازی را دید که دختران ماشین‎‎نویس پشت آنها نشسته‎اند و صدای ماشین‎ها به گوش می‎آید. در جلوی صحنه کنل رئیس و آقای هیرش‎برگ روبروی هم کنار میز تحریر و در پشت کمد چوبی‎ای نشسته‎اند، درست مانند دفتر پلیس. کنل قراردادهای استخدام را امضاء می‎کند، پشت سر او دختر جوانی ایستاده که کاغذها را از پوشه‎ها‎ درآورده به دست او می‎دهد و کاغذهای امضاء شده را از او می‎گیرد. هیرش‎برگ مشغول حساب‎رسی‎ست.
کنل در حال نوشتن بدون آنکه حالت صورتش تغییر کند با صدائی یکنواخت ترانه «مَچیشَه Matchiche» را می‎خواند:
"وقتی زنم خودشو لخت می‎کنه،
نمی‎دونی چطور دیده می‎شه،
پاها مثل دو تا سیگار،
جای فریاد داره."
خدمت‎کار داخل می‎شود، منتظر می‎ایستد، دستش را روی کلاهش قرار می‎دهد.
"وقتی زنم خودشو لخت می‎کنه،
نمی‎دونی چطور دیده می‎شه،
پاها مثل دو تا سیگار،
جای فریاد داره."
او بدون دقت به امضاء کردن ادامه می‎دهد.
خدمت‎کار خیلی شق و خبردار ایستاده.
"وقتی زنم خودشو لخت می‎کنه"، کنل آخرین امضاء را می‎کند و پوشه را می‎بندد. هیرش‎برگ، فوری برای لیست حقوق یادداشت کنید: 26 نفر کارآموخته، 12 دختر برای بخش دگمه، 10 پسر جوان برای تعلیم کار با ماشین، 15 بسته‎بند جدید استخدام شدن. از فردا شروع به کار می‎کنن.
دختر با پوشه‎ها می‎رود.
کراوزه Krause چه خبره؟
خدمت‎کار: بیست نفر برای کار چسبوندن آگهی برای کارخونه جدید در تمپل‎هوف Tempelhof بیرون وایستادن.
کنل: :کارآموخته؟
خدمت‎کار: بیشترشون.
کنل: هنوز چند تائی لازم داریم. بذارید داخل شن، یکی بعد از دیگری، اما به حالت دو!
خدمت‎کار می‎رود.
"وقتی زنم خودشو لخت می‎کنه"
او خواندن را قطع می‎کند. اولین جوینده کار داخل می‎شود.
کجا خدمت کردین؟
مرد جویای کار: در هنگ پیاده، آقای رئیس.
کنل: آها، در بایر، خیلی خوبه. کی خدمت کردین؟
مرد جویای کار: از 1899 تا 1901، آقای رئیس.
کنل: با چه عنوانی خدمتو به پایان رسوندین؟
مرد جویای کار: با عنوان سرجوخه رزرو، آقای رئیس.
کنل: مدارکتونو نشون بدین.
مرد جویای کار آنها را به او می‎دهد. کنل سریع آنها را ورق می‎زند.
کامله کامل. از فردا شروع به کار می‎کنین، کارخونه کفش‎سازی آکسولوتل در تمپل‎هوف.
مرد جویای کار: اطاعت، آقای رئیس! و می‎رود.
کنل: می‎بینید، هیرش‎برگ، شما باید با مردم فقط با زبون نظامی صحبت کنین، چون فشرده‎ترین و شفاف‎ترین اطلاعات رو می‎گیرن.
در این بین فویگت داخل می‎شود.
کجا خدمت کردین؟
فویگت: پیش استادهای مختلف صنعت‎گر، و بعد در کفش‎سازی دولتی آموزش دیدم.
کنل: منظورم اینه که برای خدمت سربازی کجا بودین؟
فویگت: خدمت سربازی؟ ... من فقط زندون بودم.
کنل: بله، پس سرباز نبودین؟
فویگت: نه، فرصت این کار رو نداشتم. من سابقه کیفری دارم ... اینو بهتره که حالا بهتون بگم تا اینکه بعداً به گوشتون برسه. من فکر کنم که تو این کارخونه شما سخاوتمند باشین. من متخصص کار با ماشینم.
کنل: مدارک‎تونو نشون بدین ببینم.
فویگت از پاکت ورقی در می‎آورد و به او می‎دهد. هکل آن را نگاه می‎کند. این دیگه چیه؟ این که مدرک نیست.
فویگت: رئیس زندون به من گفت: وقتی خواستی کار کنی، بعد با این توصیه‎نامه بهتر استخدامت می‎کنن.
کنل: شما باید یک معرفی نامه از پلیس محلی و یا یک پاسپورت نشون بدین.
فویگت: به من تا قبل از داشتن کار معرفی‎نامه نمی‎دن.
کنل: من بدون یک مدرک معتبر نمی‎تونم شما رو استخدام کنم. اینجا نظم و ترتیب داره! اگر خدمت سربازی کرده بودین، بعد این تو خون و گوشتتون فرو می‎رفت.
فویگت کاملاً آرام و خشک: من فکر کردم اینجا یه کارخونه‎ست، نمی‎دونستم یه سربازخونه‎ست. و می‎رود.
کنل: بیرون! آدم پر رو!! شرم‎آوره. می‎بینید، هیرش‎برگ، بفرمائید؛ من دقیقاً می‎دونم چرا آدمائی رو ترجیح می‎دم که خدمت سربازی‎شونو انجام دادن! امروزه بخاطر فعالیت‎های خرابکارنه سوسیال دموکرات‎ها باید آدم بدونه چه کسی رو تو خونه خودش داره! وگرنه آدم چطور می‎تونه به کارگراش اطمینان کنه!. به سومین مرد جویده کار که در این بین داخل شده است.
کجا خدمت کردین؟
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:8  توسط سعید از برلین  | 

مرد نظامی: بیا جلوتر، کوچولوی خوش‎مزه. او بر روی سینه خود می‎زند. صندوق اینجاست، دست‎مزد اینجاست، اینجا مریم مقدس نشسته! نه، نشین رو صندلی، روی زانوهام بشین، من زانوی تیز و سفید زیبائی دارم! زن را روی زانوی خود می‎نشاند.
مرد غیر نظامی: آگوست، تو هنوز سربازی!
مرد نظامی: برام اصلاً مهم نیست، می‎فهمی!
زن جلف: مرد، تو که تا خرخره عرق خوردی!
مرد نظامی: آره درست می‎گی، کوچولو. برام همه چیز بی‎تفاوته. امروز شوخ و سر حال، فردا خراب. او زن را دستمالی می‎کند و زن جیغ می‎کشد.
شلتوف خود را بر روی صندلی عصبی به عقب و جلو تکان می‎دهد.
یلینِک دستش را روی بازوی شلتوف قرار می‎دهد: گارسون، صورت حساب.
گارسون بدون آنکه بیاید: فوری.
فویگت: می‎بینی، کاله، دیگه نمی‎شه کاریش کرد. وقتی یکی با لباس نظامی به یه می‎خونه میاد، و بعد می‎تونه یه ده مارکی رو میز بذاره، به این معنیه که دیگه نمی‎تونیم خانومو داشته باشیم.
کاله: خنده داره. کار خیلی قشنگ‎تر شد. حالا می‎بینیم.
فویگت: چیزی برای دیدن وجود نداره، کاله. همونطور که تو دیده می‎شی، همونطور هم مردم می‎بیننت.
کاله: تو شاید، من نه! نمی‎ذارم این کارو با من بکنن! با من نه! ــ با هیجانی هیستریک ــ می‎بینیم! می‎بینیم!
مرد نظامی زن جلف را روی زانویش تکان می‎دهد و با فریاد می‎خواند:
"آیا فکر می‎کنی، آیا فکر می‎کنی،
تو ای گیاه خوشگل
آیا فکر می‎کنی،
چون فقط یک بار با تو میرقصم،
پس دوستت دارم!"
کاله بلند می‎شود و پیش مرد نظامی می‎رود. آقا، هی، شما، دستتو بکش کنار، این خانم نامزد منه!
زن جلف: تو انگار یه نقص کوچیکی داری، آره؟ سیگارو از تهش می‎کشی، آره؟
کاله با فریاد به مرد نظامی: مگه، نمی‎شنوی، مگه ندیدی که خانم پشت میز من نشسته بود؟
مرد نظامی: این کوتوله چی می‎خواد. باید ساق پاشو بشکونم.
زن جلف: ولش کن بابا، صبحونه لوبیا خورده.
کاله دستش را مشت می‎کند: پسر، کاری نکن یه پنج مارکی به اون صورت احمقانه‎ات بکوبم که چهار هفته جاش بمونه!
مرد نظامی: حالا نشونت می‎دم.
او از کنار زن جلف بلند می‎شود، پیش کاله می‎رود و کشیده‎ای به او می‎زند و سر جایش برمی‎گردد.
کاله: بیچاره‎ت می‎کنم، پسر، بیچاره‎ت می‎کنم!
او شیشه آبجوئی برمی‎دارد، و از همانجا تمام محتوی شیشه را روی مرد نظامی می‎پاشد.
مرد نظامی خیس شده و عصبانی از جا می‎جهد، سرنیزه را می‎کشد: می‎کشمت! من تو رو می‎کشم!!
کاله خودش را عقب می‎کشد: حالا با چاقو پنیر بری میای جلو! غلافش کن گوسفند، اون که تیز نیست!
شلتوف از جا می‎جهد: دیگه از حد گذروندن! نمی‎تونم اینو ببینم! به سمت مرد نظامی می‎رود. چکار می‎کنین! من دستور می‎دم شما رو بازداشت کنن! به خودتون بیائید! شما سربازید!! اسلحه‎تونو بذارین کنار!!
مرد نظامی سرنیزه را دوبار به تفنگ سوار می‎کند: بله هستم! من سربازم، و به این دلیل اصلاً اجازه نداری چیزی به من بگی!
شلتوف تند ولی بدون عصبانیت: به دنبالم بیائید!! من سروان در هنگ اول گاردم!
مرد نظامی: اینو هر کسی می‎تونه بگه! برای من تو یه غیر نظامی احمقی!
شلتوف: شما فوری کافه رو ترک می‎کنین! و به دنبال من تا حراست می‎آئید! سر و وضعتونو مرتب کنین!
مرد نظامی: یه غیر نظامی کاملاً احمق! مانکن! برو خونه لباستو عوض کن، بعد می‎تونی به من دستور بدی، اینطوری نه، غیر نظامی احمق، اینطوری نه!!
مرد غیر نظامی: پسر، خودتو بدبخت نکن! درست حرف بزن، خودتو بدبخت نکن!
شلتوف: شما دنبال من می‎آئید! وگرنه پاسبان میارم! بجنب! حرکت! و او را با دست کمی لمس می‎کند.
مرد نظامی: سُم‎تو بکش کنار! من نمی‎ذارم کسی بهم دست بزنه! نمیذارم!! و با مشت وسط صورت شلتوف می‎کوبد.
شلتوف فریاد می‎کشد: چی؟ لعنتی، بعد آنها به زد و خورد می‎پردازند، میز سرنگون می‎شود، زن‎ها جیغ می‎کشند.
زن جلف کنار در کافه: پاسبان! پاسبان!
رهگذران از خیابان داخل کافه می‎شوند: اینجا چه خبره؟ اینجا زدو حورده! بزنش! بزن اون خوکو!
پاسبان با کلاهخود، مشغول پراکنده کردن مردم می‎شود: پراکنده شید! یعنی چی ... سربازو ول کن! به سمت شلتوف و مرد نظامی حمله و آنها را از هم جدا می‎کند.
شلتوف خون‎آلود، با یقه‎ای پاره شده: این مرد رو دستگیر کنین! اونو به حراست پادگان ببرید!
پلیس مچ دست شلتوف را می‎گیرد: یالا! هر دو با من میاین!
شلتوف: چه کار می‎کنی! اون به من حمله کرد! من فقط با او صحبت کردم! من سروان هنگ اول گاردم!
مرد نظامی: اینو همه می‎تونن بگن! بدون داشتن درجه نظامی رو شونه‎هات برای من یه غیر نظامی احمق بیشتر نیستی!!
پاسبان: یالا هر دو با من بیاین!!
مرد نظامی: زر زیادی می‎زنه! اون یه غیر نظامی احمقه، آره یه غیر نظامی احمق!
رهگذران: درسته! اجازه نده. پس برای چی سربازی!
زن جلف: این مردک می‎گه که سروانه، اما دروغ می‎گه!
رهگذران: عجب روئی داره! مزاحم یه سرباز می‎شه! بزنیدش!
پاسبان: یالا، حرکت. راه باز کنین، هر دو همراه من میاین.
یلینکِه که تمام وقت با ترس کنار میز خود نشسته بود به پاسبان می‎گوید: اون آقا رو ول کنین، او واقعاً سروانه گارده، من می‎تونم شهادت بدم!
پاسبان کله شقانه: این کمکی نمی‎کنه، یه دعوا اتفاق افتاده، و هر دو طرف باید با من بیان.
شلتوف کاملاً درهم شکسته و مرد نظامی همراه پاسبان می‎روند.
یلینکِه: خوب، حالا می‎تونه به خودش تبریک بگه و به اتاق بیلیارد می‎رود.
کاله دوباره پهلوی فویگت کنار میز نشسته است و گونه خود را با دست نگاه داشته: آخ آخ ... پسر، خیلی درد می‎کنه، آخ.
فویگت: می‎بینی کاله ... من همیشه چی می‎گم؟ جوری که آدم دیده می‎شه، همونظور هم دیگران اونو می‎بینن.
کاله: آخ، آخ. او گریه می‎کند.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ساعت 12:45  توسط سعید از برلین  | 

کاله: هی، تختخواب، این یه کم حریصانه نیست؟
زن جلف: چیه، می‎خوای چونه بزنی؟ اونم صبح یکشنبه که مردم محترم به کلیسا میرن، یا در محله‎ای نظامی موسیقی گوش می‎دن؟ اصلاً خجالت نمی‎کشی؟ نه، اینطوری نمی‎تونی با من سوار اتوبوس بشی. اینطوری نه.
فویگت: می‎بینی، کاله.
کاله: خفه! تو خودتو قاطی نکن، تو اینو نمی‎فهمی. دوشیزه، ببینید، ما دو نفر آدم بینوا و افسرده و بی‎گناهی هستیم، یعنی ما تازه از زندون بیرون اومدیم، چند سال تو زندون تنهای تنها و فقط با آب و نون باید می‎گذروندیم، و حالا ما تو این دنیای پهناور نه پستون آدم داریم و نه بالش برای زیر سر گذاشتن. دوشیزه، شما یه قلب مهربون دارین، من اینو می‎بینم. به دو تا آدم بدبخت و رونده شده از جامعه بشری ترحم کنین.
زن جلف: خوب حالا نمی‎خواد التماس کنی. اصلاً سودی نداره. آدرسو کاملاً اشتباه اومدی. مگه فکر می‎کنی پیش خانم خیرخواهی نشستی که تاج‎گل برای بچه‎های یخ‎زده آفریقائی درست می‎کنه!
کاله: صبح روز یکشنبه هیچ نجیب‎زاده‎ای با کیف پر پول پیدا نمی‎کنی.
زن جلف: تو با اون چشات و اون پوزه ریشدارت اصلاً تیپ من نیستی. و اگر بخوام با کسی بخوابم، اون کس فقط پدر بزرگه. پدر بزرگ چیزی دیگه‎ست، آدم خوبیه،  او و اون عینکش، آدم می‎تونه باهاش حرف‎های فاضلانه بزنه، مگه نه، پیری جون؟
فویگت دوستانه می‎خندد، اما سرش را به پائین خم می‎کند. کاله با اشاره به او می‎فهماند که باید حرف بزند.
چطوره، پاپا، موافقی؟
فویگت: می‎بخشید، دوشیزه خانم، کل سرمایه من دو مارک و نیمه. و من باید مقداریشو برای جای خواب و بلیط راه‎آهن نگه دارم.
کاله: راه‎آهن یعنی چی! وقتی از پیش دوشیزه بیرون بیائی مثل خرگوش بالا و پائین می‎پری. نه، بچه‎ها، من حالا بهتون می‎گم چه چیزی درسته: ما دو مارک و نیم تو رو برمی‎داریم، منم پنجاه فنیگ می‎ذارم روش ــ مهم نیست، لباسمو بعداً می‎فروشم! و بعد با سه مارک قشنگ سه نفری می‎ریم.
زن جلف: امکان نداره. تو رو با خودم نمی‎برم. اگرم برم، فقط با پدر بزرگ می‎رم.
او دست فویگت را ناز می‎کند. فویگت می‎خندد. همزمان از بیرون کافه سر و صدای بلندی شنیده می‎شود. مرد نظامی مستی ترانه سرباز ذخیره را با فریاد می‎خواند.
کاله: ببین، ویلهلم، تو اینکارو نمی‎تونی بکنی، این برخلاف توافق ماست! اینکارو نمی‎تونی بکنی، ویلهلم، تو هرچی نداشته باشی ولی جرقه کمی از شرافت داری.
فویگت متفکر: نه، کاله، من این کار رو نمی‎کنم. و به زن جلف: من نمی‎تونم این کار رو بکنم.
زن جلف: با این حال آدم با شرافتی هستی!
کاله: ولی منم با شرافتم، پس منم میام!
زن جلف: اشتباه می‎کنی.
یک مرد نظامی خیلی مست از میان درب ورودی گردان ظاهر می‎شود. پشت سر او یک مرد غیرنظامی که او هم مست است داخل کافه می‎شود.
مرد نظامی با فریاد:
"ــ و دیگر مدتی طول نخواهد کشید،
بعد سرباز ذخیره راحت می‎گردد!"
مرد غیرنظامی: نه، آگوست! آگوست! به خودت بیا! پسر، تو هنوز سربازی!
مرد نظامی: این برام اصلاً مهم نیست! فردا خدمت دوساله سربازیم تموم می‎شه! امروز امروزه. برام اصلاً مهم نیست! گارسون! دو گیلاس بزرگ ودکا و دو تا ویسکی دوبل!
شلتوف: عصبانی کننده‎ست! این مردک چه خیال کرده! ورود ارتشی‎ها به اینجا ممنوعه! یک سرباز از هنگ سوم گارد پیاده نظام!
یلینِک: عاقل باشین، شلتوف، دخالت نکنین، شما اینجا شخصی و غیرنظامی هستید.
شلتوف: من نمی‎تونم چنین صحنه‎هائی رو تماشا کنم، نه نمی‎تونم.
یلینِک: گارسون! اما گارسون نمی‎آید.
زن جلف: نه، آقایون، با پولی که شما می‎دین صرف نمی‎کنه. من می‎رم پیش اون نظامیه. بعد از جا بلند می‎شود و خرامان به سمت میز مرد نظامی می‎رود. 
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ساعت 19:44  توسط سعید از برلین  | 

شلتوف در حال غذا خوردن: زن تهوع‎آور. این چیزها برام کاملاً شرم ‎آوره. می‎دونید دکتر ... من از ابتذال خوشم نمیاد. این کارها برای من ساخته نشده، و ازدواج کردن هم همینطور. همه دخترهای مهربون بی پولن.
یلینِک می‎خندد: اما بین چنین زنی و همسر آدم فرق خیلی زیادی هست، مگه نه؟
شلتوف: البته. آدم وقتی خوب نگاه کنه می‎بینه که برلین خیلی بزرگه؛ اما مخصوصاً در چنین شهر بزرگی آدم بدبختانه اغلب مجرده.
یلینِک: اما در هر سالنی به روی شما بازه، مگه به اندازه کافی به مجالس مهمانی نمی‎رید؟
شلتوف: چرا، در واقع به مهمانی‎های رسمی میرم. رقص در پادگان و از این قبیل مجالس. می‎دونید ... من انسان سخت‎گیری هستم. من هر چیز کوچک مسخره‎ای رو جدی می‎گیرم.
یلینِک در حال سیگار کشیدن و بی‎علاقه: خوب کاریش نمی‎شه کرد. ما آلمانی‎ها همیشه برای خودمون کارها رو مشکل می‎کنیم، مگه نه؟
شلتوف: درسته. فکر کنم مقصر آموزش و پرورش باشه. من در دوران دانشجوئی در دانشکده افسری خیلی فکر کردم. اما چه فایده داره، آدم وظایفی داره، درسته؟ این از همه چیز مهمتره، با انجام وظیفه‎ست که مردم دوباره انسان می‎شن، درسته؟ و دوباره سرحال می‎آید. نمی‎دونید چه حالی می‎ده وقتی که آدم صبح‎ها سوار بر اسب می‎شه و به میدان تیر میره و بعد می‎بینه که چند فرمانده و یک گروهان خودشونو کاملاً دقیق مانند یک ساعت تنظیم می‎کنن! و اصلاً تمام وظایف در پادگان خوشاینده، جائی که آدم تک تک افراد رو مثل جیب لباسش می‎شناسه.
یلینِک: بله، البته که شغل مهم‎تره. وقتی زن حامله‎ای یا یکی با غده‎‎ای بیست پوندی در شکم پیش ما میاد و یا یک سزارین تر و تمیز انجام می‎شه، بله، بعد آدم انسان دیگه‎ای می‎شه، در این وقت آدم مثل درخت کریسمس می‎درخشه.
شلتوف: نه، این کار من نیست. من می‎تونم بجاش ده ساعت مچ‎اندازی کنم. یلینِک می‎خندد. بله، انجام وظیفه ... وای اگه من این کار را نداشتم.
یلینِک بی حوصله: سیگار می‎کشید؟
شلتوف: ممنون، با کمال میل. او سیگاری برمی‎دارد. آن دو دیگر حرفی برای گفتن به همدیگر نداشتند و در سکوت مشغول کشیدن سیگار می‎شوند.
زن جلف در این بین از کنار فویگت و کالن‎برگ می‎گذرد. آن دو او را با چشم تعقیب می‎کنند، به یکدیگر نگاهی می‎اندازند، لحظه‎ای تردید می‎کنند، بعد کاله زن را صدا می‎زند.
کاله: شما، دوشیزه، کمی نزدیک‎تر بیاین. می‎دونید؟ من همیشه می‎گم: ساعات اول صبح، شروع تمام گناه‎هاست.
زن جلف بالای شانه او می‎ایستد و دندان‎هایش را نشان می‎دهد: منظورت اینه که علافی طلا در دهن داره، آره؟
کاله با لذت بردن از صحبت با زن: زن درستیه! من اینو از همون اول می‎دونستم که خود خودشه! بمون اینجا، می‎خوای دوباره کجا بری کوچولو؟
زن جلف: کجا؟ مستراح.
کاله: باید همین حالا باشه؟
زن جلف: نه، اصلاً عجله‎ای نیست. برای من همیشه این ترانه زیبا صدق می‎کنه:
"اگر نه برای بدن خود، اما فقط برای سرگرمی! و به سمت میز آنها می‎رود.
فویگت عینکش را به چشم می‎زند.
زن جلف: هی، پیری جون، چیو نگا می‎کنی. ازم خوشت اومده؟
فویگت لبخند می‎زند و مؤدبانه کنیاک نیم‎خورده‎اش را به سمت او هل می‎دهد.
زن جلف می‎نشیند: ممنون. به سلامتی!
کاله: پسر، فتح اول رو کردی، تا وقتی که هنوز گرمه محکم بغلش کن. من وقتی دیدمت فوری فهمیدم: "این آس کوچولو با پول کم هم حال می‎ده!"
زن جلف: کوچولو، زبونتو ببر، مثل اینکه یه کم خلی، آره؟ کمتر از پنج مارک برای هر نفر اصلاً نمی‌صرفه، من اینو همیشه اول می‎گم تا بعداً اختلافی پیش نیاد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:29  توسط سعید از برلین  | 

شلتوف: من پیش مُرمزر یک انیفورم تازه نظامی سفارش دادم. نمی‎دونین چه درخششی داره، درست مثل گردن اسب ابلق تازه غشو شده. 
یلینِک گیلاسش را بلند می‎کند: پس به سلامتی! 
شلتوف: سلامتی، نوش، هیپ هیپ هورا، امید که برای رستگاریتون کافی باشه! 
گارسون در این بین برای او آب می‎آورد و می‎رود. 
شلتوف: پس تخم‎مرغ‎ها کجا موندن؟ 
گارسون: فوری. باید اول بپزنن. 
شلتوف: امیدوارم که لااقل تو آب گذاشته باشین. 
خانم جدیدی داخل می‎شود، آرام از میان کافه می‎گذرد. او مو بور است، بزرگ، هنوز کاملاً جوان و با جای زخم کوچکی از چاقو. لباس‎ها نیمه ابریشمی، اما نه خیلی تازه. او با کیفی بر شانه به سمت میزی خالی می‎رود و می‎نشیند. با چشمانی خندان سلامی بین او و یلینِک رد و بدل می‎گردد. 
شلتوک کمی منزجر: این را هم می‎شناسید؟ 
یلینِک: اون؟ زنی جلف و مضحکیه. آیا هنوز براتون تعریف نکردم که چگونه برای اولین بار ... بیائید کمی نزدیک‎تر، نمی‎تونم بلند صحبت کنم. 
شلتوف خود را به جلو خم می‎کند، یلینِک آهسته و زمزمه کنان شروع به تعریف می‎کند. 
کاله: ویلهلم به چی داری فکر می‎کنی؟ 
فویگت: من؟ من اصلاً فکر نمی‎کنم. دارم فقط چرت می‎زنم. وقتی من با قاشق قهوه‎ام را هم‎می‎زنم، بعد همیشه عمه‎ام به یادم می‎افته. هر وقت براش قهوه می‎بردم بهم می‎گفت ویلهلم، تو روزی به جائی می‎رسی که نتونی دیگه حتی خودتو بشناسی. 
کاله: آره خوب، تو هم بزودی به جائی می‎رسی دیگه. 
فویگت مبهم: چنین چیزی را نباید از کف داد. نه نه ... و ستاره‎ها ... اینم مهمه. اگه تو فکر می‎کنی که ما نمی‎تونیم به جائی برسیم، پس اصلاً از این چیزا بی‎خبری. 
کاله: نه، ویلهلم، من کاملاً فکر دیگری می‎کردم. 
فویگت: چه فکری؟ 
کاله: الان بهت می‎گم. آدمائی مثل ما که مدت زیادی تو زندون بودن، باید تازه از اول زندگی‎شونو بسازن. وگرنه نمی‎تونن دوباره به جائی برسن. 
فویگت: منظورت چیه؟ 
کاله: منظورم همینه که گفتم. کسی که زندون بوده باید دوباره از جاش بلند شه. کار اصلی اینه که آدم کونشو بتونه از زمین بلند کنه. به اطرافت نگاه کن! او زنهائی را که در آن اطراف نشسته‎اند نشان می‎دهد. به این خانوما خوب نگاه کن! آیا دیگه اصلاً فشار خون نداری؟ 
فویگت: خوب، این درسته. آدم دلش می‎خواد دوباره انسان باشه. ــ اما برای این کار مقداری پول لازمه. 
کاله: فکر کنم دو نفری ارزون‎تر بشه. چقدر هنوز پول داری؟ 
فویگت: دو مارک و نیم. 
کاله: نشون بده ببینم، بذار بشمریم. 
آنها خود را روی میز خم می‎کنندو پول خردهایشان را می‎شمرند. در این بین زن جلف از جا برمی‎خیزد و خرامان به سمت میز شلتوف و یلینِک می‎رود. همزمان گارسون غذای شلتوف را می‎آورد: تخم‎مرغ آب‎پز، کالباس و چوب شور. 
زن جلف با ناز و غمزه: سلام. 
یلینِک: کوچولو، اوضات چطوره؟ 
زن جلف: می‎خوای چطور باشه. شبا بدون چراغم و تو اجاقم هم هیچ آتشی نمی‎سوزه. 
شلتوف با نمکدان بازی می‎کند و به وضوح ناراحت شده است: اینطورها هم نباید وضعتون بد باشه. 
زن جلف: من فعلاً بیکارم و می‎شینم پهلوی شما. 
شلتوف: نه، ممنون. ما اینجا صحبت خصوصی با هم داریم. اگه شما یک استکان ودکا بخواهید می‎تونم بگم تا براتون پشت میز خودتون بیارن. 
زن جلف آرام و خشک: من هنوز از آخرین کریسمس منتظر ودکاتون هستم. تخم‎مرغاتونو بخورین وگرنه سرد می‎شن. شما حتماً شبای شنبه رو پیش مادر بزرگ خدابیامرزتون می‎گذروندین. و به سمت میز خودش می‎رود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 16:20  توسط سعید از برلین  | 

کاله با یک حرکت کنیاک را درون حلقش می‎ریزد، بعد از جیبش باقی‎مانده سیگار کشیده شده‎ای را در می‎آورد و آن را روشن می‎کند.
فویگت آرام فنجان قهوه‎اش را تکان می‎دهد.
هر دو سکوت می‎کنند.
در نمای پشتی صحنه، از میان پرده‎ای که در ورودی را به اتاق بیلیارد وصل می‎کند، جناب سروان شلتوف در لباس شخصی ظاهر می‎گردد. او هنوز چوب بیلیاردی در دست دارد و آن را به پادوئی که پیش او می‎شتابد می‎دهد. می‎شود متوجه گشت که او به لباس شخصی عادت ندارد. یقه کمی بلند است و به گردنش فشار می‎آورد.
همزمان با او دکتر یلینِک Jellinek مرد جوان و همبازی بیلیاردش ظاهر می‎گردد.
شلتوف: بیائید، یلینِک، برای یک دور بازی می‎تونیم با خیال راحت یک گیلاس ودکا بالا بریم، آدم که نمی‎تونه هر روز حریفی مثل شما پیدا کنه!
یلینِک: شکست خوردن از شما ننگ نیست. نه، جناب سروان عزیز، من نمی‎تونم حریف شما بشم، لعنت!
شلتوف با چهره‎ای درخشنده: اون توپ دو ضرب قشنگ بود، و بعد اون اِفه برگشت را خودم هم نمی‎تونستم باور کنم.
یلینِک: کسی نمی‎تونه این توپ زدن‎ها را به آسانی ازتون تقلید کنه. سلام کوچولو، سلام المپیا ــ او با سر به چند زن سلام می‎دهد ــ آنجا، شلتوف، آنجا خلوته و می‎تونیم کمی با خودمون تنها باشیم.
شلتوف: من باید کمی غذا بخورم. من دوباره گرسنه‎ام. باید بهتون بگم که من می‎تونم تمام روز غذا بخورم.
یلینِک: خوشحال باشید، شما خودتون یک پا سلامتی هستید! اگر آدمای بیشتری مثل شما پیدا می‎شدند بعد ما پزشک‎ها باید کار را تعطیل می‎کردیم. بارور مثل درختی پر سیب، نورانی مثل یک گل آفتابگردان، تُرد مثل نان تازه پخته شده! اگر من یک زن بودم دلم می‎خواست از شما بچه‎دار بشم.
شلتوف: جالب بود، دکتر! خیلی جالب بود. آنها جلو دست چپ صحنه می‎نشینند. یک گارسون به دنبالشان روان است. چی بخوریم؟
یلینِک: من یک لیکور دوبل می‎خورم.
شلتوف: برای من یک کنیاک با سودا و دو تخ‎مرغ آب‎پز بیارین!
گارسون می‎رود.
شلتوف او را صدا می‎زند. و مقداری هم چوب شور و یک بشقاب کوچک کالباس!
گارسون از بالای شانه‎اش: خام با پخته؟
شلتوف: پخته، اما خیلی چرب نباشه!
یلینِک: نه آنطور چرب که یهودی‎ها می‎خورند، بله؟
شلتوف: جالب بود. او به اطرافش نگاه می‎کند. شما همه این زنها را شخصاً می‎شناسید؟
یلینِک: اکثر آنها را بر حسب شغلم می‎شناسم. آخه من دستیار پزشک زنان در صومعه زنان سازمان نیکوکاری هستم. اونجا می‎شه بعضی‎ها را شناخت.
شلتوف متفکرانه: شما بعنوان پزشک خیلی راحت می‎تونید با جنس مؤنث ارتباط برقرار کنید.
یلینِک: آخ، دست بردارید، سروانی مانند شما همه را سوراخ می‎کند. جوان، نجیب، نظامی، دیگر چه می‎خواهید!
شلتوف: خوب، با انیفورم می‎شه، بله انیفورم هیکل آدمو درشت می‎کنه، از آدم یک تیپ جدید می‎سازه. می‎دونید ــ در لباس شخصی ــ همیشه چنین به نظرم می‎آید که یک نیم لقمه‎ی بدون خردلم. یلینِک می‎خندد. در چنین کافه‎ای مثل اینجا طور دیگر اما امکان ندارد. اما اگر من در «بون که» بهترین بازیکنان برلین را ملاقات نمی‎کردم ــ اصلاً اینجا نمی‎آمدم.
یلینِک: محل کاملاً بی‎خطریه. غار دزدها که نیست.
شلتوف: آره، اما البته ورود برای ارتشی‎ها ممنوعه. ‎بینید ــ شما باید پیش خودتون اینطور مجسم کنید ــ خانواده ما از جنگ هفت ساله Siebenjährigen Krieg تا حال همه ارتشی بودند، پدر بزرگم یک ارتشی ساده خط پیاده بود. پدرم همیشه می‎گفت که حرفه زندگی نظامی یک مسئولیت عموی دائمی‎ست، و او تا ژنرالی و فرماندهی ارتش ارتقاء یافت. و مأموریت من در زندگی این است: لباس نظامی بدون ذره‎ای گرد و خاک.
یلینِک: آره آره، اینو درک می‎کنم. من هم دلم می‎خواست به جای باز کردن دیواره شکم مردم کاری مثل کار شما داشتم.
گارسون با سینی مشروب می‎آید.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 21:24  توسط سعید از برلین  | 

فویگت: پول داری؟
کاله چند سکه کوچک از جیب خارج می‎سازد: اینا آخرین سرخپوست‎های منن.
فویگت: و اگه اینا هم بمیرن؟
کاله: بعد می‎تونم کت و شلوارمو بفروشم. هنوز شیک دیده می‎شن.
فویگت: پسر این کارو نکن! بذار تن خودت باشه، پسر!! من می‎دونم که بهت می‎گم: لباس همه چیزه. وقتی لباست مثل لباس من بشه ــ بعد دیگه همه چیز به پایان می‎رسه.
کاله: یعنی چی، تو هم هنوز یه جوون زیبائی.
فویگت: تو پوتسدام Potsdam ــ یه معبد لباس دیدم ــ پسر پسر! اونجا می‎تونی ــ درست وسط خرده‎ریزها لباس شاهانه بخری.
کاله: منظورت چیه؟
فویگت: یه مغازه اونیفورم فروشی بود. من با دیدن چکمه‎های ورنی رفتم تو و خواستم بپرسم که آیا برام کار دارن ــ پسر، اونجا کل شکوه و جلال رو تن یک مدل چوبی کرده بودن، مثل پوسته‎ای دباغی شده. خیلی شگفت‎زده شدم.
کاله: مگه تا حالا مغازه اونیفورم فروشی ندیده بودی؟
فویگت: نه؛ یعنی چرا، پیش لهستانی‎ها دیده بودم ــ اما اینجا اصلاً ندیده بودم. من همیشه فکر می‎کردم: لباس نظامی رو وقتی استخدام می‎شن از انبار ارتش می‎گیرن. و یک سروان لباسشو از دست خود پادشاه تحویل می‎گیره.
کاله: من فکر می‎کردم که تو یک برلینی هستی.
فویگت: آره برلینی‎ام. امروزه اکثر برلینی‎ها از پوزن Posen هستن. من اما از وول‎هایده‎ام.
کاله: ولی تو اصلاً برلینو نمی‎شناسی، درسته؟
فویگت: تو این شهر منو همیشه به زندون انداختن. اینجا شهر خوبی برام نیست.
کاله: امشب می‎ریم کافه دالاس. اونجا یه رئیس پیدا می‎کنیم که آدم لازم داشته باشه، اگر هم حتی برای زاغ سیاه چوب زدن باشه.
فویگت: نه، من اینکارو نمی‎کنم. این کارا برام بسه. اونجا مثل آشغالدونی کهنه‎ای گم و گور می‎شی. من می‎رم تو رشته صنعت.
کاله: می‎خوای اونجا چکار کنی؟
فویگت: کار.
کاله: اوه‎ه‎ه‎ه‎ه!
فویگت: اونجا می‎شه پول خوبی بدست آورد. ــ من آموزش دیده‎ام.
کاله: اونا هم همه منتظرن تا تو بری براشون کار کنی.
فویگت: استادای صنعتگر به آدمائی مثل من کار نمی‎دن، حق هم دارن. تا وقتی که می‎تونن کارآموز جوون با گواهی درست و حسابی بدست بیارن منو که یک زندونی پیرم می‎خوان چکار. اما کارخونه‎ها ــ اونا به گوشت دم توپ احتیاج دارن.
کاله: من اصلاً اینو نمی‎فهمم. من می‎خوام یه کاری بکنم که بتونم با پولش چند سالی روبراه باشم.
فویگت: کاله، این کار شدنی نیست. اگه یه همچی پولی میخوای، پس باید یک کار بزرگ بکنی ــ و برای کارای بزرگ باید آدم مغزش خوب کار کنه، که مغز تو نمی‎کنه. باید آدم دقیقاً بدونه چکار می‎خواد بکنه، می‎فهمی؟ من می‎دونم چکار باید کرد ــ و لبخندزنان ساکت می‎شود.
کاله: تو چی می‎دونی؟
فویگت جواب نمی‎دهد و سرش را لبخند زنان تکان می‎دهد.
کاله: تو هم چیزی نمی‎دونی. 
گارسون می‎آید، سینی‎ای با یک فنجان قهوه و دو استکان کنیاک روی میز می‎گذارد و می‎رود.
فویگت سرش را تکان می‎دهد: نه، نه ــ من دوباره سعی می‎کنم تو یه کارخونه کفش‎سازی کار پیدا کنم.
کاله یک استکان کنیاک به طرف فویگت هل می‎دهد: پس، نوش!
فویگت فنجان قهوه را برمی‎دارد: رو شکم خالی نمی‎تونم الکل بخورم. من اصلاً به الکل عادت ندارم.
کاله: منم همینطور، اما بهش عادت می‎کنم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:13  توسط سعید از برلین  | 

صحنه سوم 
بازیگران: 
مهمان‎ها و گارسون‎ها در کافه ناسیونال، جناب سروان شلتوف، دکتر جلینک Jelline، یک نظامی مست، پاول کالنبرگ Paul Kallenberg، ویلهلم فویگت 

کافه ناسیونال در فریدریش اشتراسه Friedrichstraße. صبح یکشنبه، مشتری کم، بدون موسیقی. 
کلوب خصوصی بیلیارد «بون که BONNE QUEUE» 

از درون کلوب می‎شود صدای برخورد توپ بیلیارد و گه‎گاهی فریاد گنگ بازیکنان را شنید. 
چند تن زن چاق با وجود ساعات اولیه روز خیره و بی‎حوصله در کنار میزهای مرمری مانند سربازهائی که در بدترین شرایط مبارزه پست خود را ترک نمی‎‎کنند نشسته‎اند. گارسون‎ها بی‎خیال در کنار بوفه خسته ایستاده‎اند. 
در جلوی صحنه سمت راست ویلهلم فویگت و پائول کالنبرگ Paul Kallenberg معروف به کاله نشسته‎اند، کاله به طور قابل توجه‎ای جوان‎تر از فویگت است، با صورت باریک و کوچک، پلک‎هائی ملتهب، رنگ‎پریدگی بخاطر اقامت در زندان. پیراهنش یقه‎دار و کراواتی با رنگ نافذ زده است. 
کاله: دیشب کجا خوابیدی؟ 
فویگت: روی یه نیمکت در ایستگاه قطار وانزه Wannsee. وقتی هوا سرد شد تا ایستگاه باغ وحش Zoo رفتم و در سالن انتظار نشستم. 
کاله: من تو یه تخت خیلی شیک خوابیدم. 
فویگت: چطور؟ چطوری مؤفق شدی؟ 
کاله: من از اشمیت Schmitt بازدید به عمل آوردم، می‎دونی، همون پدر روحانی چشم مخملی زندان موآبیت Moabit که ما همیشه خاگینه صداش می‎کردیم و آدرسشو به ما داده بود تا براش نامه بفرستیم و از زندگی و پیشترفتمون بنویسیم. من همینطوری زنگ زدم و دیدم یهو درو باز کردن، منم فوری رفتم تو!! اونجا همه دور میز نشسته و در حال خوردن دسر شا‎توت بودن. منم خودمو به دیوار تکیه دادم، صورتمو با دستام پوشوندم و شروع کردم به گریه، اشگام می‎ریخت تو ریشم.حالا می‎تونم این کار رو با چشمای سرخم خیلی عالی انجام بدم. با ناله گفتم: "ای خدای من، چه زندگی خانوادگی غم‎انگیزی. اگه آدم می‎تونست اینو داشته باشه!" در این وقت او فوری به من سوپ داد، و در پایان کالباس و سیب‎زمینی سرخ شده، و در تخت پسرش به من برای خوابیدن جا داد و پسرش باید روی مبل می‎خوابید. او به پسرش گفت: یوآخیم Joachim، دوباره تمرین احسان کردن کن. پسره مثل قاب‎دستمال بود. 
فویگت: خوب بعد چی شد؟ 
کاله: امروز صبح اونجا یه تکه نون خشک با قهوه‎ای خوردم که مزه کاسنی تلخ می‎داد، و چون یکشنبه بود منو همراه خانواده‎اش به کلیسا فرستاد. من خجالت کشیدم ــ یه گله آدم بودن که دست هر کدومشون یک انجیل بود! بعد کنار پاساژ عقب کشیدم و از دست راست تو مسیر بوته‎ها پیچیدم. 
فویگت: کاله، تو برای خودت رقمی هستی. 
کاله: صد در صد، حتی یه رقم درشت، اما رقمی کاملاً طاق! مرد حسابی، امروزه باید اینطور باشی، واللا سرپا می‎میری و یا در جلوی مغازه‎ای با غذاهای خوشمزه از گرسنگی می‎افتی و می‎میری. 
یک گارسون می‎آید و آن دو را نامطمئن نگاه می‎کند: وقتی اینجا می‎شینید باید چیزی هم بخورید. 
فویگت: خیلی باهوشی. ما هم دقیقاً به همین دلیل اینجا نشستیم. 
کاله: حتماً فکر می‎کنه ما به عنوان هیئت داواران مسابقه ملکه زیبائی اینجا نشستیم! نه، بشقاب! آدم نمی‎تونه فقط با لذت بردن از هنر زندگی کنه. دو تا کنیاک بیار. 
فویگت: برای من نه. من یه قهوه داغ می‎خوام. 
کاله: دو تا کنیاک. ویلهلم، تو دعوتی. پول قهوه داغتو می‎تونی خودت بدی.
گارسون می‎رود. 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 3:40  توسط سعید از برلین  | 

سرگروهبان: آیا دنبال کار گشتین؟
فویگت: از وقتی از زندان اومدم بیرون هر روز دنبال کار می‎گردم. تا حالا دو تا تخت کفش بخاطر راه رفتن داغون کردم. مسؤل زندان یه توصیه‎نامه به من داده ــ او کاغذ را از جیب خارج می‎سازد ــ اما من فرصت نمی‎کنم حتی اونو نشون بدم. همه جا اول از من معرفی‎نامه پلیس محلی می‎خوان، و وقتی برای سؤال کردن به مغازه شیک‎تری داخل می‎شم فکر می‎کنن که می‎خوام گدائی کنم و فوری منو بیرون می‎ندازن.
سرگروهبان پرونده‎ها را مرتب می‎کرد و به ندرت به فویگت گوش می‎داد: پس وقتی که کار پیدا کردین دوباره بیائید تا ببینیم چکار می‎شه کرد.
فویگت: اما من بدون معرفی‎نامه پلیس محلی نمی‎تونم کار پیدا کنم. من اول باید اجازه اقامت داشته باشم ــ
سرگروهبان: اینو از سرتون بیرون کنین. ما به یک آدم بیکار از زندان در اومده اینجا اجازه اقامت نمی‎دیم. وگرنه بعداً به کار کردن اصلاً فکر نمی‎کنین و اینجا ول می‎گردین.
فویگت: اما من باید کار کنم. وگرنه با کدوم پول می‎تونم زندگی کنم؟
سرگروهبان: این ربطی به ما نداره. سعی کنین آدم درست و حسابی‎ای بشین. اگه کسی بخواد کار کنه، حتماً کار پیدا می‎کنه.
فویگت سرش را تکان می‎دهد: نه، نه، این فقط یک چرخ ‎و فلکه، فقط یک چرخ قهوه‎ خرد کنیه. اگه من پیش پلیس محلی معرفی نشده باشم، نمی‎تونم کار بدست بیارم، و وقتی کار نداشته باشم نمی‎تونم از پلیس محلی معرفی‎نامه بگیرم. پس منم دوباره کشور رو ترک می‎کنم. به من یک پاس با ویزا‎ بدید که بتونم برم اونور.
سرگروهبان: ما مسؤل این کار نیستیم.
فویگت: شما حالا پرونده پیشینه زندگی منو تو دست‎تون دارین، و اگه منو اینجا پیش خودتون نمی‎خواهید، پس پرونده منو به اداره کل شهربانی تو آلکساندرپلاتس بفرستید تا بتونم از اونجا یک پاسپورت بگیرم!
سرگروهبان: من که بهتون گفتم، ما مسؤل این کار نیستیم. اگه پاسپورت می‎خواهید باید با مقام مسؤل زادگاهتون تماس بگیرین.
فویگت: اونجا هم بودم! اما اونجا اصلاً به حرفام گوش ندادن. به من گفتن پرونده‎ام دیگه پیششون نیست. بیست ساله که اسمم اونجا خط خورده و دیگه منو جزء اون محل به حساب نمیارن. گفتن برو به یک دهکده دیگه، اینجا مردم بخاطر تو خجالت‎ می‎کشن. منم گفتم منکه نمی‎خوام شما اینجا از من مجسمه بسازین و تو میدون بذارین، من فقط یک معرفی نامه می‎خوام. بعد منو خیلی ناجور بیرون کردن. نه، نه، دیگه اونجا نمیرم.
سرگروهبان: خوبه، لازم نیست اینجا هم عصبانی بشین.
فویگت: من عصبانی نیستم، من فقط یه تیکه کاغذ می‎خوام، یه تیکه کاغذ، این ارزشش بیشتر از قوانین اساسی بشریه، من به این کاغذ از نون شب بیشتر احتیاح دارم!
سرگروهبان: کمربندش را محکم می‎کند و کلاهخودش را بر سر می‎گذارد. تمومش کنید دیگه.
فویگت: نه، نه، من اصلاً عصبانی نیستم، اما باید محلی باشه که آدم خودشو متعلق به اونجا بدونه یا نه! اگه من معرفی نامه نداشته باشم و اجازه موندن در اینجا رو نداشته باشم، پس لااقل می‎خوام یه پاسپورت داشته باشم تا بتونم از کشور خارج شم! من که نمی‎تونم پاهامو تو هوا تکون بدم، این کار رو فقط به دار آویخته شده‏‎ها می‎تونن!
سرگروهبان: من درخواست شما برای اجازه اقامت رو می‎فرستم برای برسی.
فویگت: من پاسپورتو ترجیح می‎دم! من دوباره می‎خوام از این کشور برم. میرم و به این زودی‎ها هم دیگه برنمی‎گردم، خیالتون راحت باشه، می‎تونید مطمئن باشین! من حالا می‎دونم، منو طوری سوزوندن که تا آخر عمر برام کافیه!
سرگروهبان: شما هنوز تصویر مبهمی از اداره گذرنامه دارین. جریان پاسپورت شما مربوط به اداره ما نمی‎شه، اینو به یاد داشته باشین، این کار در این ادره غیر ممکنه. من درخواست شما برای اجازه اقامتو می‎فرستم برای ادامه بررسی، اما من نمی‎تونم توصیه شما رو بکنم، برای این کار زندگی شما خیلی سؤال برانگیزه.
فویگت: من می‎خوام یه پیشنهاد بهتون بکنم ــ من دوست دارم بهتون پیشنهاد کنم که شما اجازه بدید منو دوباره خیلی صریح به زندان بفرستن!!!
سرگروهبان: حالا پر رو هم می‎شه! بفرمائید بیرون!!
فویگت: هل ندید، من که خودم دارم میرم. نهار نوش جونتون.
سرگروهبان: مردک احمق! یک ربع از وقت نهارمو دزدید. تازه شکایت هم می‎کنه. من که اصلاً بهش اطمینان ندارم.
گروهبان: من هم ندارم، آقای کمیسر.
سرگروهبان: من حالا برای غذا خوردن میرم. ساعت یک و نیم برمی‎گردم، بعد شما می‎تونید تا ساعت دو برای غذا خوردن برید. خداحافظ، شِلیک‎من.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 18:24  توسط سعید از برلین  | 

سرگروهبان: شما اجازه قضاوت کردن در این باره رو ندارین. درجه کیفر همیشه به سنگینی جرم مربوطه.
فویگت: شما درست می‎گید. از این جریان خیلی وقته که گذشته.
سرگروهبان: این چیزها هرگز به پایان نمیرسن، اینو به یاد داشته باشین. تمام چیزهائی که در پرونده شما نوشته شده مثل بینی روی صورت به شما محکم چسبیده. کسی که یک بار در مسیر اشتباه بیفته ــ
فویگت: درسته.
سرگروهبان: چرا درسته؟ چه چیزی درسته؟
فویگت: همون که گفتید؛ مسیر اشتباه. در این باره کاملاً حق با شماست. درست مثل این می‎مونه که یک شپش رو روی شیشه پنجره بنشونی. در این وقت شپش می‎تونه بالا بخزه اما هر بار باز به پائین لیز می‎خوره.
سرگروهبان: این اصطلاحات عامینه رو همه می‎دونن. مشغول خواندن پرونده می‎شود. شما بعد از گذروندن زندان به خارج سفر کردین.
فویگت: البته، به بومن Böhmen و بعد به بخارست Bukarest رفتم.
سرگروهبان: برای چی رفتین اونجا؟
فویگت: برای کار کردن.
سرگروهبان: که اینطور. پیش چه کسی کار کردین؟
فویگت: پیش یک کارخانه‎دار کفش به نام وون‎کروویتس Wonkrowitz که یک یهودی بود.
سرگروهبان: آها! چیزی یادداشت می‎کند. و چرا دوباره برگشتین؟
فویگت: جوابش سخته، آقای کمیسر. من اونجا زندگی خوبی داشتم.
سرگروهبان: پس چرا همونجا پیش صاحب کار یهودیت نموندی؟
فویگت: چون من ــ من دلم برای خونه خیلی تنگ شده بود. برگشتنم کار احمقونه‎ای بود. چون پیش صاحب کار یهودیم وضعم واقعاً خوب بود.
سرگروهبان: آیا در آلمان هنوز فامیل دارین؟
فویگت: نه، یعنی اینکه آره هنوز دارم، برای مثال یک خواهر دارم که متأهله. اما من بخاطر این همه سابقه کیفری اصلاً جرئت نمی‎کنم برم پیشش.
سرگروهبان: پس دلم می‎خواد بدونم که واقعاً چرا شما دوباره به آلمان برگشتین.
فویگت: من که گفتم اومدنم کار احمقانه‎ای بود. اما من دلم برای اینجا تنگ شده بود. اونجا، همه طور دیگه‎ای دیده می‎شن، و طور دیگه‎ای حرف می‎زنن. و چون بالاخره هر کسی زبون مادری خودشو داره، و اگه آدم هیچ چیز دیگه‎ای نداشته باشه، لااقل زبون خودشو داره. نمی‎تونین باور کنین آلمان وقتیکه ازش دورید و همش فقط به اون فکر می‎کنین چقدر قشنگه. اما من که گفتم، برگشتنم کار احمقونه‎ای بود.
سرگروهبان: بدون آنکه گوش کند مشغول خواندن پرونده است. اخیراً دوباره پونزده ماه بخاطر گمراه کردن مقامات دولتی و تلاش در جعل سند به زندان محکوم شدین.
فویگت: با این کار می‎خواستم بینی رو از روی صورتم جدا کنم. اما مؤفق نشدم.
سرگروهبان: منظورتون چیه؟
فویگت: منظورم همونه که شما قبلاً گفتید که آدم سابقه کیفری رو مثل بینی توی صورت با خودش حمل می‎کنه. بعنوان ویلهلم فویگت در قرعه‎کشی شانس برنده شدن نداشتم. پس با خودم فکر کردم: دیگه با ویلهلم فویگت زندگی کردن بسه و حالا باید با فردریش مولر Friedrich Müller از اول شروع کنی. اصلاً فکر بدی نبود.
سرگروهبان: حرف مزخرفیه. شما خودتون دیدن که بعد چی پیش اومد.
فویگت: خوب من نمی‎دونستم دارم چکار می‎کنم.
سرگروهبان: امیدوارم که حالا دیگه بدونین چکار می‎کنین و قانون چیه، و جرم چیه، و یک زندان یعنی چی. شما وقت زیادی برای یاد گرفتن تو زندان داشتین.
فویگت: البته که مقداری آموختم. اما به همین دلیل هم حالا به اجازه اقامت احتیاج دارم. من می‎خوام اینجا در کارخونه کفش‎سازی ارتشی مشغول به کار شم، این کار تخصصی منه، کفش ساقه بلند و چکمه‎های ارتشی، و تو زندون به من کار با ماشین رو هم یاد دادن.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:37  توسط سعید از برلین  |