قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
ندائی از ماوراء میثاق‏ها.(7)
 
   و حالا وقتی نیاز مرا در آغوش گرفته، و آذرخش زندگی واقعی بر من می‏بارد، و هوای نازک غیر قابل تحمل آن مرا به انجام کاری سریع مجبور ساخته، بنابراین دیگر جای فکر و شک کردن باقی نمی‏ماند تا آن را مورد بررسی و تشخیص قرار دهم، بلکه من باید طلب او را اجابت کرده و نباید آگاهی و نظرم را به او تحمیل کنم، بلکه تنها چیزی که می‏تواند به او کمک کند، در حقیقت جوابی است که مرد جوان می‏خواهد، و فقط محتاج شنیدنش از یک دهان دیگر است، تا بتواند احساس کند که آن پاسخ خود اوست، نیاز خود اوست که آن را التماس می‏کرده است.
   خیلی چیزها لازم است تا یک نامه سؤال یک ناشناس را تمام و کمال به گیرنده آن منتقل کند، زیرا که نویسنده نامه با وجود حقیقی و ضروری بودن نیازش، فقط می‏تواند با نشانه‏های متداول خود را بیان کند. او پرسید: "آیا زندگی دارای معناست؟"، و این سؤال مانند درد جهان یک جوان دقیق و ابلهانه به گوش می‏آید. اما منظور نویسنده نامه از زندگی فقط و فقط زندگی خود اوست و ربطی با فلسفه‏ها، جزمها یا حقوق بشر ندارد، و او به هیچ وجه نمی‏خواهد از حکمت فرضی من یک نظریه بشنود یا یک دستورالعمل هنری برای مفهوم بخشیدن به زندگی بگیرد؛ خیر، او می‏خواهد که نیاز واقعی او توسط یک انسان حقیقی دیده شود، یک لحظه به اشتراک در آید، و بدین وسیله برای این‏ بار بر آن چیره شود. و اگر من خواهش او را برآورده سازم، بدینسان آنکه به او کمک می‏کند من نیستم، بلکه آن حقیقت نیاز اوست که جامه پیری و خردمندی را از تن من پیر و خردمند دریده و موجی آهنین و گداخته از واقعیت بر پیکر لختم می‏ریزد.
 
(از <اسرار>، ۱۹۴۷)
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۸۹ساعت 2:18  توسط سعید از برلین  | 

ندائی از ماوراء میثاق‏ها.(6)
 
   من اجازه ندارم سکوت کنم و نگویم که این نامه با همین سؤال بارها برایم فرستاده شده است، خوانده و جواب داده یا بی‏جواب گذاشته‏ام. اما نیروی نیاز همیشه با هم برابر نیستند، فقط این ارواح قوی و ناب نیستند که در ساعت مشخصی می‏آیند و چنین سؤالاتی مطرح می‏سازند، همچنین نوجوانان ثروتمندی با رنج‏ها و از خود گذشتگی نصفه و نیمه‏شان هم می‏آیند. یکی از آنها برایم نوشته بود که تصمیم را به عهده من گذاشته است، یک <آری> از طرف من، و او شفا خواهد یافت، و یک <نه>، به این ترتیب او خواهد مرد _ _ و با آنکه طنین آن نیرومند بود، من اما این درخواست را گوشزدی به خودخواهی خویش حس کردم، به نقاط ضعفم، و بعد به داوری نشستم: این نویسنده نامه نه توسط <آری> من شفا خواهد یافت و نه با <نه> گفتن من خواهد مرد، بلکه همچنان مشکل خود را آبیاری خواهد کرد و سؤالش را شاید با بعضی دیگر از سالخوردگان و خردمندان مطرح خواهد ساخت، خود را با جواب‏ها کمی تسلی داده و کمی سرگرم خواهد گشت، و کلکسیون پاسخ‏های بدست آمده را در پوشه‏ای جای خواهد داد.
   اگر من معتقدم که این نامه نویس امروزی یک چنین فردی نیست، اگر من او را جدی می‏گیرم، به اعتمادش پاسخ می‏دهم و مایلم به او کمک کنم، این کار از طرف من رخ نمی‏دهد، بلکه توسط او، این نیروی اوست که دستانم را هدایت می‏کند، حقیقت اوست که از میان میثاق خرد سالخوردگی برای خود راه باز می‏کند، پاکی اوست که مرا هم به بی‏ریائی وادار می‏سازد، و نه یک تقوا، یک صدقه، یک بخاطر انسانیت، بلکه بخاطر زندگی و حقیقت، درست به همان شکل که بعد از بازدم، با وجود همه‏ی نیت‏ها یا جهانبینی‏ها بعد از لحظه کوتاهی اجباراً دوباره دم می‏آید. ما این عمل را انجام نمی‏دهیم، این عمل در ما رخ می‏دهد.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:32  توسط سعید از برلین  | 

ندائی از ماوراء میثاق‏ها.(5)
 
   از نامه چیزی به سویم پرواز می‏کند، چیزی در برابرم می‏درخشد، چیزی که من بیشتر با عصب‏هایم تا با عقل، بیشتر با معده یا سیستم عصبی سمپاتیکم تا با تجربه و خرد حس کرده و متوجه می‏شوم: پرده نازک بخاری از حقیقت، یک آذرخش از پار‏گی ابرهای خمیازه‏کش، یک بانگ از آن سمت، از آن سوی میثاق‏ها و اطمینان‏ها، و چاره‏ای بجز شانه خالی کردن و سکوت، و یا اما فرمان بردن و پذیرای آن بانگ گشتن وجود ندارد. شاید هنوز امکان انتخاب داشته باشم، شاید هنوز بتوانم به خودم بگویم: من به این جوان بیچاره نمی‏توانم کمک کنم، من هم مانند او کم می‏دانم، شاید بتوانم نامه را در پائین‏ترین قسمت از نامه‏های روی هم انباشته گشته قرار دهم و آنقدر نیمه آگاهانه برای در آن زیر ماندن و به ندریج ناپدید شدنش مراقبت کنم تا اینکه فراموشش کنم. اما وقتی من به این فکر می‏کردم هم زمان می‏دانستم: من وقتی می‏توانم او را فراموش کنم که به نامه جواب داده شده باشد، و در حقیقت صحیح جواب داده شده باشد. اینکه من آن را می‏دانم، اینکه من از آن مطمئنم از تجربه و خرد سرچشمه نمی‏گیرد، از نیروی آن بانگ و از مواجه شدن با حقیقت می‏آید. بنابراین این نیرو از جائی می‏آید که من جوابم را خواهم آفرید، اما نه دیگر از خودم، از تجربه، از دانائی، از تمرین، از انسانیت، بلکه از خود حقیقت، از تراشه ناچیز حقیقتی که آن نامه نزد من حمل کرده است. بنابراین آن نیروئی که به این نامه جواب خواهد داد در خود نامه پنهان است، خود نامه جواب خود را خواهد داد، خود مرد جوان به خودش جواب خواهد داد. وقتی این نامه از من، یک سنگ، یک سالخورده و خردمند، جرقه‏ای برمی‏خیزاند، بنابراین این چکش اوست، ضربه‏های اوست، نیاز اوست، این تنها نیروی خود اوست که جرقه را زنده می‏سازد.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۹ساعت 3:28  توسط سعید از برلین  | 

ندائی از ماوراء میثاق‏ها.(4)
 
   با اولین نگاه می‏شد چنین فرض کرد که این‏ می‏تواند تقریباً تمام جواب‏های ممکن سؤال مرد جوان باشد. اما بزودی، به محض جستجو کردن جواب‏های دیگر درمیابم که نه تنها چهار یا هشت، بلکه صد و هزار جواب وجود دارند. و اما، می‏توان قسم یاد کرد که برای این نامه و نویسنده آن در حقیقت فقط و فقط یک جواب، فقط و فقط یک در به سوی آزادی و تنها یک راه برای نجات از جهنم نیازش وجود دارد.
   برای یافتن این جواب منحصر به فرد نه سالخوردگی به من کمک می‏کند و نه خرد. سؤال نامه مرا به کلی در گوشه‏ای تاریک قرار داده بود، زیرا آن خردهائی که من در اختیار دارم، و همچنین آن خردهائی که کشیش‏های پیرتر و باتجربه‏تر در اختیار دارند، برای کتاب‏ها و موعظه‏ها، برای سخنرانی‏ها و مقاله‏ها البته بسیار عالی و قابل استفاده است، اما نه برای این مورد خاص و واقعی، نه برای این ناخوش صادقی که در حقیقت ارزش سالخوردگی و خرد را خیلی بیش از حد ارج می‏نهد، و نه برای کسی که این سؤال برایش کاملاً جدیست و واژه‏های ساده‏اش تمام اسلحه‏ها، نیرنگ‏ها و فن‏ها را از دستم خارج ساخته‏اند:
"من به شما اعتماد دارم."
   حالا چگونه باید به چنین سؤال کودکانه و جدی این نامه پاسخ داده شود؟
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ساعت 19:56  توسط سعید از برلین  | 

ندائی از ماوراء میثاق‏ها.(3)
 
   تحقیق و بررسی واژه‏های "پیر و خردمند" سودی برایم نداشت. حالا برای اینکه کارم به نحوی با این نامه به پایان برسد مسیر معکوس راانتخاب می‏کنم و برای یافتن توضیح به جای واژه‏های منفرد به محتوای نامه می‏پردازم، به موضوعی که مرد جوان را به نوشتن این نامه واداشته است. و آن طرح یک سؤال بود، ظاهراً یک سؤال خیلی ساده، بنابراین جواب به آن هم باید ظاهراً خیلی ساده باشد. سؤال این بود: "آیا زندگی معنا دارد، و آیا بهتر نیست که یک گلوله در مغز خود شلیک کنیم؟". در نگاه اول چنین به نظر می‏رسد که این سؤال اجازه جواب‏های زیادی را نمی‏دهد. من می‏توانستم جواب دهم: خیر عزیزم، زندگی بی‏معناست، و حقیقتاً بهتر است که و غیره. یا می‏توانستم بگویم: عزیز من، البته که زندگی دارای معناست، و راه نجات بوسیله گلوله، حرفش را هم نزن. یا اینکه: البته زندگی بی‏معناست، اما با وجود این آدم احتیاج به کشتن خود ندارد. یا اما: زندگی البته معنی خوب خود را دارد، اما منصفانه با آن برخورد کردن یا درک کردنش آنقدر سخت می‏باشد که آدم بهتر است خود را با یک گلوله و غیره.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ساعت 15:45  توسط سعید از برلین  | 

ندائی از ماوراء میثاق‏ها.(2)
 
   بنابراین من پیر خردمند آنجا در برابر سقراط پیر و نابخرد ایستاده بودم و باید از خود دفاع می‏کردم یا خجالت می‏کشیدم. برای خجالت کشیدن به اندازه کافی علت وجود داشت؛ زیرا من علی رغم تمام نیرنگ‏ها و دقت‏ها خیلی خوب می‏دانستم نوجوانی که مرا خردمند نامیده است، این را به هیچ وجه فقط بخاطر نادانی و جهل جوانی انجام نداده، بلکه من فرصت انجام این کار را به او داده بودم، او را فریفته بودم، کم و بیش اختیار انجام این کار را توسط بعضی از واژه‏های شاعرانه‏ام که در آنها چیزی مانند تجربه و کنکاش، چیزی مانند حکمت و خرد قدیم احساس می‏گردد به او داده بودم، و گرچه من بیشترین "حکمت‏های" شعرگونه و جدولبندی گشته‏ام را بعداً دوباره به شکلی نقادانه مورد سؤال قرار می‏دهم، آنها را تغیر داده و باطل می‏سازم، اما با این حال باز در مجموع، در تمام مدت زندگی و کارم بیشتر <آری> گفته‏ام تا <نه>، بیشتر موافق بوده‏ام یا بیشتر بجای نبرد کردن سکوت اختیار کرده‏ام، اغلب به قدر کافی برای رسوم روحانی، اعتقاد، زبان و عادات احترام قائل گشته‏ام. در اینجا و آنجای نوشته‏های من مطمئناً یک آذرخش احساس می‏گشت، یک شکاف در ابرها و پرده آرائی عکس‏های سنتی محراب، یک شکاف که تهدیدی فاجعه آمیز در پشتش مانند روحی در حرکت بود، و اشاره شده بود که مطمئن‏ترین ثروت یک انسان فقر اوست و نان واقعی او گرسنگی‏اش می‏باشد؛ اما روی هم رفته من هم مانند بقیه انسان‏ها خود را بیشتر وقف شکل‏های زیبای جهان و سنت‏ها می‏کردم، باغ‏هائی از فوگ‏ها، سونات‏ها، سنفونی‏های تمام رنگ‏های سرخ آتشین و تهدید‏آمیز آسمان و بازی‏های جادوئی و دلجوئی‏های زبان را به تمام ماجراهائی که زبان در آن‏ها توقف می‏کرد و به هیچ تبدیل می‏گشت ترجیح می‏دادم، زیرا تجربه غیر قابل تصور و وصف درونی جهان فقط برای یک لحظه بی نهایت زیبا، شاید فرخنده، شاید لحظه‏ای مرگبار مانند راز و شگفتی به ما نگاه می‏کند. اگر نویسنده جوان نامه به من یه عنوان یک سقراط بیخرد نگاه نمی‏کرد، بلکه به عنوان یک خردمند به مفهوم پرفسور و پاورقی نویس می‏نگریست، به این ترتیب می‏توانستم روی هم رفته به او حق بدهم ...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 23:36  توسط سعید از برلین  | 

 
ندائی از ماوراء میثاق‏ها.(1)
 
   اما حالا واژه "خردمند"! بله، واقعاً چه معنائی باید این واژه می‏داد؟ اگر آن معنا یک هیچ‏ چیز، چیزی کلی، چیزی مبهم، یک اصطلاح متداول، یک حرف تو خالی بوده باشد، بنابراین آدم می‏توانست آن‏ را اصلاً حذف کرده و ننویسد. و اگر که چنین نبوده، اگر می‏بایست آن واژه حقیقتاً دارای معنی باشد، چگونه می‏توانستم من پی به این معنی ببرم؟ روش قدیمی <تداعی آزاد معانی> که اغلب از آن استفاده می‏کردم به یادم می‏آید. من کمی استراحت می‏کنم، در اطاق چند بار قدم می‏زنم، به خودم یک بار دیگر واژه "خردمند" را می‏گویم و منتظر آمدن اولین فکر به ذهن می‏مانم. و حقیقتاً اولین واژه‏ای که به خاطرم می‏رسد، واژه سقراط بود. به هر حال از هیچ چیز بهتر بود، این فقط یک واژه نبود، این یک نام بود، و در پشت نام مفهومی ذهنی نایستاده بود، بلکه یک قامت، یک انسان ایستاده بود. حالا مفهوم لاغر خرد چه ربطی با نام آبدار و واقعی سقراط داشت؟ تشخیص دادن آن کار آسانی بود. خرد آن صفتی‏ست که توسط معلمین مدرسه و اساتید دانشگاه، توسط شخصیت‏های مهم در سخنرانی‏های سالن‏های پر ازدحام، توسط سرمقاله ‏نویسان و پاورقی نویسان به محض اینکه آنها در باره سقراط صحبت می‏کردند ناگزیر اول از همه به او اهدا می‏گردید. سقراط خردمند. خرد سقراط _ یا آنگونه‏ که فرد مهم سخنران خواهد گفت: خرد یک سقراط. بیشتر از این در باره این خرد گفته نمی‏شد. اما یقیناً بلافاصله بعد از شنیدن حرف‏های تو خالی، یک واقعیت، یک حقیقت، یعنی سقراط حقیقی، کسی که با وجود تمام افسانه‏های با پرده چین دار تزئین داده شده با قامتی قوی و کاملاً متقاعد کننده خود را نمایان می‏ساخت. و این قامت، این مرد آتنی پیر با صورت زشت خوبش در باره حقیقت خود بدون سوء تفاهم و صریح اطلاع داده بود، و قاطعانه اعلام کرده بود که او چیزی، مطلقاً چیزی نمی‏داند، و به هیچ وجه ادعائی بر مسند خرد ندارد ...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 0:28  توسط سعید از برلین  | 

ندائی از ماوراء میثاق‏ها.
 
اخیراً از طرف مرد جوانی که برایم نامه‏ای نوشته بود، با لقب "پیر و خردمند" مخاطب قرار گرفته شدم. او نوشته بود: "من به شما اعتماد دارم، زیرا که می‏دانم شما پیر و خردمندید". من اتفاقاً در این لحظه وقت بیشتری برای خواندن نامه‏های رسیده داشتم و نامه‏ای را که مانند صدها نامه دیگر به چشم می‏آمد برداشته و بدون توجه به جزئیات اول یک جمله و چند واژه از آن بیرون کشیدم، آن‏ها را با دقت کافی ملاحظه و از ماهیتشان سؤال کردم. آنجا نوشته شده بود "پیر و خردمند" و این می‏توانست یک پیرمرد خسته و بد خلق گشته را که در سراسر زندگی طولانی و پر بارش خود را اغلب به حقیقت بی‏اندازه نزدیکتر از حالا که وضعیتی چندان رضایت بخش ندارد به هوس خندیدن وادارد. پیر، بله، من پیر بودم، این درست بود، پیر و کهنه، مأیوس و خسته. و اما واژه "پیر" می‏توانست کاملاً معنی دیگری را هم بیان کند! وقتی مردم از اسطوره‏های پیر، خانه‏ها و شهرهای پیر، درختان پیر، جوامع پیر، آئین‏های پیر می‏گفتند، واژه "پیر" مطلقاً چیزی از بی ارزش کردن، استهزا یا تحقیر با خود به همراه نداشت. بنابراین من حتی از کیفیت‏های پیری هم فقط خیلی کم می‏توانستم برای خود استفاده کنم؛ من مایل بودم از معانی متعدد این واژه فقط نیمه منفی‏اش را برداشت کرده و برای خود در نظر بگیرم. حالا، ممکن است برای نویسنده جوان نامه واژه "پیر" یک فرد خوش منظر، ریش خاکستری، با لبخندی ملایم، از یکسو رقت انگیز، و از سوی دیگر شایسته احترام معنا و ارزش داشته باشد؛ حداقل برای من در زمان‏هائی که هنوز پیر نبودم همیشه این معنی را می‏داد. بسیار خوب، می‏شد این واژه را قبول کرد، فهمید و به عنوان لقب گرامی داشت.
+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 2:59  توسط سعید از برلین  | 

حقیقت نمونه‏ای از آرمان مطلوب جوانی‏ست، عشق اما برعکس نوعی از آرمان انسان جاافتاده‏ای‏ست که دوباره برای تجزیه شدن و مردن آماده به خود زحمت دادن است. نزد انسان‏های متفکر شعله اشتیاق برای حقیقت زمانی خاموش می‏گردد که دریابند انسان برای شناخت حقیقت واقعی به اندازه‏ای بد ‏استعداد است که بنابراین جستجوی حقیقت در اصل نمیتواند حرفه‏ای انسانی و بشردوستانه باشد. اما همین‏طور کسانی هم که هرگز به چنین ادراکی نمی‏رسند در تجربه کردن ناخودآگاه خود چرخش یکسانی متحمل می‏گردند.
دارای حقیقت بودن، حق داشتن، دانستن، توانا به تشخیص خوب و بد از هم بودن، و از این جهت قضاوت کردن، مجازات کردن، محکوم کردن، توانستن و اجازه داشتن براه انداختن جنگ _ این‏ها در خور جوانی‏ست و برازنده جوانان نیز می‏باشد. وقتی آدم پیرتر میگردد و در کنار این آمال‏ها می‏ماند، بنابراین آن مقدار کم از استعداد برای بیداری، برای حس کردن آن حقیقت فوق بشری که ما انسان‏ها همگی دارای آن هستیم نیز در او می‏پژمرند.
(از نامه‏ای به فانی شیلر Fanny Schiler در ماه ژوئن سال ۱۹۳۱)
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی ۱۳۸۹ساعت 1:54  توسط سعید از برلین  | 

در باره سالخوردگی.(5)
 
   اخیراً در باغ خود ایستاده بودم، آتشی روشن ساخته و با ساق و برگ و شاخه‏های خشک به آن غذا می‏دادم. در این هنگام زن سالخورده حدوداً هشتاد ساله‏ای به باغ نزدیک و از کنار درخت خفچه رد می‏شود، با دیدن آتش می‏ایستد و مرا تماشا می‏کند. من سلام می‏کنم، در این وقت او می‏خندد و می‏گوید: "کاملاً حق با شماست با این آتش کوچک‏تان. در سن و سال ما آدم باید کم کم شروع کند با جهنم دوستی کردن." با این حرف کلید یک گفتگو بین من و او زده می‏شود، گفتگوئی که در آن ما از رنج‏های جورواجور و محرومیت‏های خود به همدیگر شکایت کردیم، اما همواره با لحنی شوخ. و در پایان گفتگویمان اعتراف کردیم که با این وجود ما آنچنان وحشتناک هم پیر نیستیم و تا مادامی که در دهکده هنوز سالخورده‏ترین ما، زن صد ساله زنده است، به زحمت می‏توانیم در گروه سالخوردگان به حساب آورده شویم.
   وقتی آدمهای خیلی جوان با برتری نیرو و بی‏اطلاعی‏شان پشت سر ما می‏خندند و قدم برداشتن‏های پر زحمت ما را، چند تار موی سفید و گردن‏های چروک‏مان را مضحک می‏یایند، سپس به یاد می‏آوریم که چگونه ما نیز روزی با داشتن نیرو و بی‏خبری مانند آنها می‏خندیدیم، و بعد در پیش خود آدمی دست دوم و شکست‏خورده به نظر نخواهیم آمد، بلکه خوشحال می‏شویم از این که ما این مرحله از زندگی را گذرانده و بزرگ‏تر و اندکی عاقل‏تر و صبورتر شده‏ایم.
(نوشته شده در سال ۱۹۵۲)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 21:11  توسط سعید از برلین  | 

در باره سالخوردگی.(4)
 
ما سالخوردگان هم مانند بسیاری دیگر از انسان‏ها از امیال، رویاها، آزها و علاقه‏ها مورد تعقیب قرار گرفته‏ایم، و سال‏ها و دهه‏ها به زندگی ما هجوم آورده‏اند، بی‏صبرانه، کنجکاو، پر توقع و از مؤفقیت‏ها یا ناامید گشتن‏ها شدیداً به هیجان آمده‏ایم _ و امروز، با احتیاط کتاب مصور زندگی خودمان را ورق می‏زنیم، و از خوبی و زیبائی توان گریختن از آن تعقیب و شتاب و رسیدن به حیات متقکرانه متحیر می‏گردیم.
   این‏جا، در این باغ ِ سالخوردگان، بعضی از گلها می‏رویند که ما در گذشته به ندرت در اندیشه مراقبت کردن از آن‏ها بودیم. این‏جا گل صبر می‏روید، یک گیاه ارزنده، ما متین‏تر و بخشنده‏تر می‏گردیم، و هرچه میل ما به دست‏اندازی و عمل‏کردن کمتر می‏گردد، به همان اندازه نیز استعداد تماشا کردن و گوش سپردن به زندگی طبیعت و زندگی همنوع در ما قوی‏تر می‏گردد، و ما می‏توانیم بدون عیب‏جوئی و با شگفتی‏های تازه در باره سالخوردگی و گوناگونی آن اجازه دهیم که از کنارمان عبور کند، گاهی با مشارکت و اظهار تأسف در سکوت، گاهی با خنده، با شادی‏، با شوخی.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:54  توسط سعید از برلین  | 

در باره سالخوردگی.(3)
 
اما یقیناً می‏توانم از چند استعدادی که سالخوردگی به ما هدیه می‏دهد با سپاس و قدردانی نام ببرم. با ارزش‏ترین این استعدادها در نزد من داشتن گنجینه‏ای از عکس‏هاست، عکس‏هائی که فرد سالخورده بعد از زندگی درازی در ضمیر خود حمل می‏کند و با محو گشتن فعالیتش با نوعی احساس کاملاً متفاوت به آنها رجوع می‏کند. هیبت و چهره انسان‏هائی که مدت شصت و هفتاد سال است دیگر بر روی زمین نیستند در ما به زندگی خود ادامه می‏دهند، به ما تعلق دارند، با ما همصحبت‏اند و با چشمانی زنده به ما می‏نگرند. خانه‏ها، باغ‏ها، و شهرهائی که در این بین محو یا به کلی عوض شده‏اند را به طور غیر منتظره‏ای مانند سابق می‏بینیم، و کوهستان‏های دور و سواحل دریاهائی را که ما ده‏ها سال پیش در هنگام سفر دیده‏ایم همچنان تازه و رنگی در کتاب مصور خود دوباره می‏یابیم. دیدن، با دقت ملاحظه و تفکر کردن بیشتر و بیشتر به یک عادت و تمرین تبدیل می‏گردد، و نامحسوس بر روان و رفتار نظارتگر کل رفتارمان تأثیر می‏گذارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 13:1  توسط سعید از برلین  | 

در باره سالخوردگی.(2)
 
اما این فقیرانه و غمناک است اگر فقط خود را به این روند انهدام تسلیم گردانده و نبینیم که سالخوردگی نیز فواید، امتیازات، چشمه‏های تسلی و خوشی‏های خود را دارد. هنگامی‏که دو فرد پیر همدیگر را ملاقات می‏کنند، نباید فقط از نقرس لعنتی، از اعضای بی‏حس گشته و نفس تنگی خود در وقت بالا رفتن از پله حرف بزنند، آنها نباید فقط رنج‏هایشان و خشم‏هایشان را رد و بدل کنند، بلکه همچنین از ماجراها و تجربه‏های شاد و تسلی‏بخش خود که کم هم نیستند می‏توانند حرف بزنند.
   وقتی من این سوی مثبت و زیبای زندگی سالخوردگان را به یاد می‏آورم و این‏که ما مو سفیدان منبعی از نیرو، از صبوری، و شادی را نیز می‏شناسیم که در زندگی جوانان نقشی بازی نمی‏کنند، بعد به خود حق نمی‏دهم که از تسلاهای دین و کلیسا صحبت کنم. این کار مربوط به کشیش است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 0:14  توسط سعید از برلین  | 

در باره سالخوردگی.(1)
 
   خلاصه کنم: برای این‏ که فرد سالخورده بتواند مفهوم حضور خویش را برآورده سازد و وظیفه خود را منصفانه انجام دهد، باید با پیری و هرآنچه که پیری با خود به همراه دارد موافق گردد، باید آن را تأیید کند. بدون این پذیرفتن، بدون این صمیمیت به آنچه طبیعت از ما می‏طلبد ارزش و مفهوم روزهای ما _بی‏تفاوت از این‏ که پیر یا جوان می‏باشیم _ گم می‏شوند، و ما زندگی را می‏فریبیم.
   همه می‏دانند که دوران سالخوردگی مشقت‏ها به همراه دارد و این که در آخر آن مرگ ایستاده است. آدم باید سال به سال بیشتر قربانی و چشم‏پوشی کند. آدم باید بدگمانی به نیروها و حس‏های خود را بیاموزد. مسیری که تا همین چند وقت پیش یک پیاده‏روی کوچک بود، دراز و خسته‏ کننده می‏گردد، و روزی فرا می‏رسد که ما نمی‏توانیم دیگر این راه را برویم. باید از غذاهائی که در طول عمر خود با میل خورده‏ایم چشم‏پوشی کنیم. خوشی‏ها و لذات جسمانی کمتر می‏گردند و باید هربار برایشان بهای گزافی پرداخت. و بعد تمام نقص‏ها و بیماری‏ها، ضعیف گشتن حس‏ها، خسته و شل شدن اعضای بدن، دردهای فراوان، به ویژه در شبهائی که درازند و وحشتناک _ تمام این‏ها حقیقت تلخی‏ست که نمی‏توان انکارشان کرد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 18:5  توسط سعید از برلین  | 

در باره سالخوردگی.
 
سالخوردگی مرحله‏ای از زندگی ما است و مانند تمام مراحل زندگی چهره، هوا، حرارت، شادی‏ها و نیازهای خود را دارد. ما سالخوردگان با موهای سفید مانند بقیه افراد جوان تکالیف مخصوص به خود را داریم، تکالیفی که حضور ما را مفهوم میبخشند، و همچنین یک بیمار در حال مرگ که به زحمت مکالمه‏ای تلفنی در جهان دنیوی را انتظار می‏کشد هم تکلیف خود را دارد و باید کارهائی ضروری و مهم انجام دهد. پیر بودن هم مانند جوان بودن وظیفه‏ای زیبا و مقدس است، و همین‏طور آموختن مرگ و مردن هم مانند بقیه وظایف ارزشمند کاری پر ارزش است _ به شرطی که این وظیفه با حرمت به مفهوم پاکی زندگی به انجام رسد. یک سالخورده که از پیر بودن، موهای سفید و نزدیکی مرگ به خویش متنفر است و می‏ترسد نمی‏تواند نماینده‏ای شایسته در این مرحله از زندگی خود باشد، درست مانند یک فرد جوان و انسانی قوی که از شغل و کار روزانه‏اش متنفر می‏باشد و از زیر بار آن شانه خالی می‏کند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:58  توسط سعید از برلین  | 

آخرین سفر از این‏ نوع.(۵)
 
این توافق با آژانس مسافرتی، این سوءاستفاده از وضعیت فعلی ارزش پول، این سفرهای سریع و سطحی در میان کشورهائی‏ که زبان و فرهنگ‏شان را مسافرها نمی‏شناسند، در حالی‏که ونیز به دهکده‏ای برای تفریح شبانه ساحلی، مارسیل Marseile به یک رستوران برای سوپ ماهی، فلسطین و مصر به دکوراسیون‏هائی برای مهمان‏های نازپرورده از هتل‏های لوکس تبدیل شده‏اند، تمام این‏ها به چشم او انهدام و با خاک یکسان شدن معنا می‏داد، و وقتی به او ایراد گرفته می‏شد که جهان جوان‏تر شده است و بجای مسافرت‏های فاضلانه و عمیق به شیوه گوته یا هومبولدت Humboldt امروزه مردم بدرستی بیشتر مسافرت‏های سهل‏تر، ساده‏تر و قابل هضم‏تر را ترجیح می‏دهند، استخرهای ساحلی را، ورزش را،ولنگاری و اخلاق رنجور نگشته از روح جوانان را، بعد او می‏خندید و غیردوستانه و سرد می‏گفت: در این‏که انسانها بیشتر جوان‏پسندتر شده‏اند شکی نیست، بزودی دیگر به استخرهای ساحلی و محل‏های ورزش هم احتیاج نخواهند داشت، بلکه، بیشتر جوان‏پسندتر می‏گردند و به خوشی‏های انگشت شست مکیدن بسنده می‏کنند. در حال حاضر چنین به نظر می‏رسد که او این اظهار نظرهای عبوسانه را فراموش کرده باشد، در هر صورت اجازه نداد که چنین نظراتی مانع از این گردند که او خود به سفر و به ایتالیا فکر نکند ...
 
(نوشته شده در سال ۱۹۳۶)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 22:52  توسط سعید از برلین  | 

آخرین سفر از این‏ نوع.(۴)
 
   در سال گذشته چندین ضرر و ضربه به او اصابت کرد، و در حین تحمل این رنج‏ها حس می‏کرد که آنها تا ریشه نیروی حیاتش او را زخمی ساخته‏اند. اما از پی این سال نامرغوب و زشت سال دوستانه و خوبی می‏آید، نشانه‏هایی از عشق و وفاداری دوستان قدیم به او می‏رسند، و کم کم دوباره اعتماد بدست آورده و عادت می‏کند که بدون مقاومت یا طعنه سالروز جشن‏ تولد شصت سالگی‏ خود را که در پیش بود تحمل کند، آری به این خاطر در سکوت خوشحال گردد. او همچنین در این حالت ملایم و شاداب روانی شروع به بازی و کرشمه با این فکر می‌کند که شاید بد نباشد یکبار دیگر به ایتالیا سفر کند، شاید بد نباشد که یکبار دیگر پس از بیست سال هیجان و ماجراهای کوچک زندگی در سفر را با مسافرتی به سمت توسکانا Toskana یا اومبرین Umbrien، با پیاده‏روی در میان شهرهای زیبا و ناآشنا و مناظر طبیعی دوباره امتحان کند. اگر چه سالیانی می‏گذشت که او از مسافرت، و مطلقاً از سفر فقط بخاطر تفریح کردن دست‏ شسته بود و اغلب به اندازه کافی نارضایتی خود را با این‏گونه از سفرها که در این بین مد شده‏اند ابراز می‏کرد، سفرهائی‏که انسانها از آن در حقیقت کمتر از قدیم لذت نمی‏برند، اما در چشم او آنها انسان‏هائی متفاوت و ناشایست به نظر می‏آمدند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 14:45  توسط سعید از برلین  | 

آخرین سفر از این‏ نوع.(۳)
 
او این سفر را که آخرین مسافرتش به ایتالیا بود در بهار سال ۱۹۱۴ انجام داد، زیرا که مدت کوتاهی پس از آن جنگ جهانی شروع شده بود، و بعد از خاتمه جنگ چیزهای دیگری وجود داشت که مرد به جای سفرهای زیبا و آموزنده به آنها می‏بایست فکر کند، جوانی و قسمتی از لذت زندگی برای او محو شده بود، و سال از پی سال می‏گذشت، سال‏های سخت و سال‏های تحمل‏پذیر، و آهسته، همان‏گونه که روشنائی با فرارسیدن شب گم می‏شود و فروکش می‏کند تا این‏که همه چیز خاکستری می‏گردد، جوانی و اشتیاق سفر نیز از زندگی و از احساس مرد به همراه بعضی غرایز و نورهای دیگر فروکش کرده و گمشده بود، او حالا به این شکل آنجا ایستاده، جائی‏که ما با او مواجه شدیم، در شصت‏سالگی، مردی کوشا با ذهنی که هنوز خسته‏ نگردیده، اما یک مرد با عادات و شکایت‏ها، با مشغله زیاد روزانه و ایام کم تعطیلات، با فاصله بزرگی تا مرگ باقی‏مانده، و هنوز مبتلا به بیماری‏های بزرگ نگردیده، اما با این وجود پژمرده و با سختی قادر به حرکت، نه دوستدار ضیافتی و اتفاق غیر منتظره‏ای، و نه قادر به گرفتن تصمیمی سریع، او دیگر آن سیاح و مسافر کنجکاو نبود، کسی‏که چشم‏انداز کوهی دور و آبی‏رنگ، یا یک ابر معلق طلائی در افق قادر گردد قلب او را بخاطر شوق سفر و عشق سیراب نشده برای دیدن زیبائی‏های جهان به طپش اندازد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ساعت 22:8  توسط سعید از برلین  | 

آخرین سفر از این‏ نوع.(۲)
 
به این ترتیب علاوه بر میلان Mailand، فلورانس Florenz و ونیز Venedig با تعداد زیادی از شهرهای ایتالیا آشنا شد و بعضی از آنها بقدری به‏نظرش جالب و زیبا آمدند که او بارها دوباره به آنجاها مسافرت‏کرد. اما شهرهای دیگر را که به اندازه کافی اغوا کننده و نویدبخش بودند بازدید نکرد، نه به این خاطر که این شهرها پرت‏افتاده بوده باشند و رفتن به آنجاها زحمت داشت، بلکه برعکس شهرهائی بودند که در مسیرهای اصلی راه‏آهن قرار داشتند و این مرد ایستگاه‏های راه‏آهن را اغلب دیده بود و می‏شناخت، هر بار با این فکر از این شهرها عبور می‏کرد که یکبار هم اینجا پیاده خواهد شد و دانسته‏های کتابی‏اش در باره آنجا را به عکس‏هائی زنده تبدیل خواهد نمود، و البته هربار هم با این فکر که برای این‏کار هنوز وقت دارد و احتیاج به عجله کردن نیست.
   آخرین سفر از این دست که او را به گاردا-ز ِ Garda-See و ایزئو-ز ِ Iseo-See و به برس‏کیا Brescia کشاند، سفری بود با یک رانندگی طولانی و بینهایت زیبا از آرونا Arona تا انتهای شمالی دریا، همراه با هوائی مانند شیشه شفاف و بادی گرم و هیجان‏انگیز که در لاگو ماتوره Lago Maggiore به پایان رسید، و او در آنزمان، آن‏طور که بعدها به‏نظرش آمد، سخت‏تر از همیشه از ایتالیا خداحافظی کرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:14  توسط سعید از برلین  | 

Jakob Burckhard
آخرین سفر از این‏ نوع.(۱)
 
بدین‏سان سالخوردگی با استواری نامحسوس، بی‏صدا و آرامی که با آن سیب رسیده می‏گردد و نور در هنگام شب خود را از زمین به کنار می‏کشد بر او مسلط گشته و دست بر گردنش انداخته بود. بعضی‏ها می‏گویند که روند زندگی در طبیعت جهشی انجام می‏گیرد، اما من بیشتر به عقیده‏ای که به آرامی و جریان قدرت نامحسوس طبیعت معتقد است تمایل دارم، همان‏گونه که شاعر اشتیفتر Stifter در پیش‏گفتار کتاب سنگ‏های رنگی Bunten Steinen توصیف کرده است. نزد انسان گونه دیگری‏ست، انسان در تجربه و مراقبه اغلب گمان می‏برد چنین جهش‏هائی را می‏بیند، به این نحو که آنچه او فکر می‏کرده آهسته و پس از آمادگی ناگهان رشد کرده و رسیده جلوی چشمانش از ساقه به زمین می‏افتد. و برای اکثر مردم در رابطه با پیر شدن یک‏چنین اتفاقی رخ می‏دهد؛ پیر گشتن نامحسوس رخ می‏دهد، اما لحظاتی وجود دارند که در برابر سالخوردگان ناگهان آینه‏ای نگه داشته می‏شود، یک آزمایش تحمیل می‏گردد، و ویرانی نامرئی‏مانده ناگهان خشن و اغلب وحشت‏انگیز خود را بر آنان فاش می‏گرداند.
   مردی‏که در باره‏اش صحبت است در دوران جوانی سفر زیادی کرده بود. بخصوص هر ساله یک‏بار به ایتالیا سفر می‏کرد و در آنجا روزها یا گاهی هفته‏ها در میان شهرهای قدیمی و ستایش‏برانگیز و شهرهای کوچک به قدم‏‏زدن می‏پرداخت، کنار کلیساهای بزرگ و برج‏ها رو به بالا نگاه می‏کرد، مجموع‏آثار هنرهای قدیمی را تک تک سیاحت می‏کرد، یک تمرین که از زمان وینکلمن Winckelmann و گوته Goethe خیلی‏ها آن‏را ادامه دادند، و سرمشق حقیقی او دانشمندی بود که او بیشتر از همه دوست می‏داشت، یاکوب بورکهارد Jakob Burckhard از بازل Basel.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ساعت 9:53  توسط سعید از برلین  | 

آخرین سفر از این‏ نوع.
 
من مردی را می‏شناختم که نزدیک به شصت سال از عمرش می‏گذشت و زندگی‏ای روشنفکرانه پشت سر گذارده بود، از آن روشنفکرانی که نزدشان اغلب بی‏توجهی به جسم اتفاق می‏افتد و جسم خیلی زودتر از حد معمول از عقل پیر و نحیف می‏گردد، و بر این مرد هم چنین رفته بود: با این‏که او نه کارمند دولت بود و نه نگرانی بدست آوردن نان را داشت، نه در شهر بزرگی که در آن زندگی طاقت‏فرساست ساکن بود و نه واقعاً خانه‏نشینی می‏کرد، با این وجود پیری قبل از موعود خود را بر قامت او نقاشی کرده و ضعیف‏اش ساخته بود، و با این وجود وقتی انرژی‏اش را صرف کار و افکارش می‏کرد، انرژی هنوز همان انرژی قدیم به نظر می‏آمد، اما به محض این‏که او آنرا بخاطر کوشش جسمانی و تصمیم‏های ارادی به کار می‏برد، تا حد خطرناکی انرژی از او می‏گریخت و فوری خسته می‏گشت، در حالی‏که مردم این روشنفکر را بخاطر حفظ تازگی جوان‏پسندانه کارهایش ستایش می‏کردند، زندگی جسمانی و روزانه‏اش آهسته آهسته مانند زندگی یک آدم پیر و بیمار شده بود که انواع و اقسام ناراحتی‏ها و دردها را دارد، کسی‏که باید مراقب غذا و نوشیدن خود باشد و در اطاق خوابش هر روز بیشتر و بیشتر از شیشه‏های شربت، پماد و لوله‏های دراز قرص انباشته می‏گردد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت 2:1  توسط سعید از برلین  | 

در این اواخر تکانی سریع در من اتفاق افتاد. پیر و پوسیده گشتن به رشد کردن در روزگاران جوانی شباهت دارد، در جهش رو به جلو و حرکات تند و سریع. بر عکس: ممکن است پیر گشتن قدمهای آهسته و مداوم خود را دارا باشد، قدمهای آهسته ای که آدم متوجهشان نمیشود، اما گاهی ناگهان مانند خیز برداشتن میگردد، و آدم آنرا خیلی خوب حس میکند ... مشقت ها رشد میکنند و اغلب برای ایستادگی در برابر آنها به مساعدت کامل روح و روان احتیاج میگردد.
(از نامه ای به فلیکس لویتسکندورف Felix Lützkendorf در ژانویه ۱۹۶۲)
 
***
این روزها کتاب یکی از چینی های پیر را میخواندم: اگر مرده ها را به خانه بازگشتگان بنامیم، بنابراین زندگان سیاح هستند. کسیکه نمیداند به کجا سیاحت میکند بیوطن است. اگر تنها یک انسان وطنش را از دست داده باشد، بدینسان آنرا ناعادلانه خوانند. حال اگر تمام جهان وطنش را از دست بدهد، دیگر کسی نیست که آنرا ناعادلانه نامد.
(از نامه ای بی تاریخ به آلیس لویتهولد Alice Leuthold)
 
***
در حقیقت جوانان با کمال میل از مرگ صحبت میکنند، اما هرگز به آن نمی اندیشند. در نزد سالخوردگان بر عکس است. جوانان فکر میکنند که زندگیشان جاودانه است و میتوانند به این خاطر تمام خواهشها و اندیشه ها را به حال خود رها سازند. سالخوردگان متوجه شده اند که در جائی یک پایان است و اینکه آنچه کسی برای خود اندوخته و هر آنچه انجام داده بخاطر هیچ و پوچ بوده است و در پایان در سوراخی می افتد.
(از «گرترود» در سال ۱۹۰۹)
 
***
فرد مرده، نه بر حسب تصادف، نه عبث، نه ظالمانه و شرورانه و نه به زور جدا گردیده، بلکه وظیفه زندگیش به آخر رسیده بوده است، و او به جای دیگر رفته تا با هیبتی تازه دوباره بازگردد و به فعالیت ادامه دهد. البته "وظیفه اش به پایان رسیده بود" بدین معنا نیست که او نمیتوانسته سالیان درازی هنوز زندگی پر باری داشته باشد، یا اینکه او قابل معاوضه است. اما برای خود او، برای عمیقترین معنای زندگیش، به هدف خود دست یافته است، او پخته گشته بود، و اگر هم با کمال میل نمرده باشد، امروز هم از آنچه که او بوده آگاه است و میداند از آن چیزی کم و تار و مار نگردیده. این عقیده من است. مرگ وجود ندارد. زندگی جاودان است، هر انسانی در عمق وجود خود دارای یک <من> است که مرگ آنرا ویران نمیسازد ... البته من به دیدن حضور شخص مرده معتقد نیستم، یا رابطه داشتن با <ارواح>. اما من با اطمینان کامل معتقد به اشتراک در روح و عمل با کسانیکه ما را ترک کرده اند میباشم. ما نه در مرگ، بلکه فقط در زندگی آنچه را که در مردگان جاودانه و فناناپذیر میباشد پیدا میکنیم.
(از نامه ای به آنه رویملین Anne Rümelin در ۱۹۲۰. ۱۲. ۳۰)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان ۱۳۸۹ساعت 10:58  توسط سعید از برلین  | 

خدا نگهدار، جهان بانو.
 
جهان در تکه تکه خرده های شیشه جای دارد،
روزگاری او را بسیار دوست میداشتیم،
حالا برای ما مردن دیگر
زیاد وحشت انگیز نمیباشد.
 
نباید به جهان دشنام داد.
او که چنین رنگین و وحشی ست،
جادوی کهنه همچنان
میوزد به دور عکس او.
 
ما میخواهیم راضی جدا گردیم
از بازی بزرگ او:
او به ما شوق و اندوه بخشید،
او به ما عشق فراوان بخشید.
 
خدا نگهدار، جهان بانو، و بیارای
خود را باز جوان و لغزان،
ما از بخت تو
و فغانت سیرآبیم.
 
***
نمایشی بالاتر از انسانی که خردمند گشته و تعصب دنیوی و شخصی را ترک کرده است وجود ندارد.
(از نامه ای بی تاریخ)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:53  توسط سعید از برلین  | 

جشمهای پسر معتقد، مجذوب، و با تعجب و تحسین خجسته ای به سمت بالا نگاه میکردند، گرسنه و استوار. هیچ آرزوئی و هیچ طمعی در این نگاه نبود، تنها از خود گذشتگی ای شگفت انگیز بود و وجدی شاکر. نمیتوانستم تشخیص دهم آن چه چیزیست که روح این پسر کوچک را چنین به تعجب واداشته و اجازه تجربه جادو شدن و سعادت تماشا کردن را به او داده است. شاید شکوه رنگ لباسها، یا اولین درک زیبائی صورت دختران، و یا استراق سمع کردن پسری تنها و بدون برادر و خواهر به جیک جیک سعادتمند کودکان زیبا در آن بالا بوده باشد، شاید هم چشمان پسرک تنها شیفته و جادوی ریزش ملایم باران رنگهائی بود که هر از گاهی از دستان آن کودکان به پائین میریخت، خود را پراکنده بر روی سرها و لباسهایمان و متراکم تر بر روی سنگفرشها می افشاند و مانند شن نرمی زمین را میپوشاند.
   حال ِ من هم شبیه به این پسر کوچک بود. همانطور که او نه خود، نه معنا و قصد پوشیدن لباس بالماسکه، نه جمعیت و نمایشهای دلقک و نه موج انفجار خنده و دست زدنهای مردم را احساس میکرد و فقط اسیر منظره میان پنجره بود، نگاه و قلب من نیز بدینگونه در میان ازدحام اینهمه عکس فقط به یک عکس متعلق و تسلیم بود، به صورت کودکانه ی نشسته در میان کلاه و جامه سیاه او، به بیگناهی و تأثیر پذیری اش برای زیبائیها، و به سعادت ناخودآگاهش.
 
(نوشته شده در سال ۱۹۵۳)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر ۱۳۸۹ساعت 21:23  توسط سعید از برلین  | 

   تقریباً در تمام مدت اقامتم در این جشن یک قامتِ خیلی ساکت نزدیک من ایستاده بود، در این نیمساعت کلمه ای از او نشنیده بودم، حتی یکبار هم او را در حال تکان خوردن ندیدم، او در یک تنهائی عحیب یا در یک حالت جذب گشتگی در میان ازدحام و عبور و مرور مردم رنگارنگ، بی حرکت و مانند یک عکس ِ خیلی زیبا ایستاده بود. او یک کودک بود، یک پسر کوچک، حداکثر میتوانست هفت سال داشته باشد، یک پسر کوچلوی زیبا با صورتی کودکانه و معصوم، برای من دوستداشتنی ترین صورت در بین صدها صورت دیگر. پسر لباس بالماسکه سر تا سر سیاهی بر تن داشت، کلاه سیلندر بر سر و یک دستش را از میان نردبانی عبور داده بود، یک فرچه پاک کردن دودکش بخاری نیز به شانه اش آویزان بود، همه چیز با دقت و قشنگ کار شده بود، و صورت زیبای کودک کمی با دوده یا چیزی دیگر سیاه گشته بود. بر عکس تمام بزرگسالانی که خود را شبیه به چینی ها، دزدها، مکزیکی ها و نجبا گریم کرده و کاملاً بر عکس کسانی که بر روی صحنه به فعالیت مشغول بودند او هیچ نوع آگاهی از اینکه لباس بالماسکه بر تن دارد و یک دودکش پاک کن را به نمایش میگذارد نداشت، و کمتر از آن اینکه این لباس خیلی خوب هم به او می آید. نه، او کوچک و ساکت در محل خود ایستاده بود، بر روی پاهائی که در کفش های کوچک قهوه ای رنگی جا داشتند، نردبان کوچک سیاه رنگ بر روی شانه اش قرار داشت، گهگاهی بدون آنکه او متوحه گردد کمی به اینسو و آنسو هل داده میشد و یا تنه میخورد، او ایستاده و شگفتزده با آن چشمان رویائی وجذاب آبی رنگ و آن صورت کودکانه با لپهای سیاه شده رو به بالا به سمت پنجره خانه ای که ما روبرویش ایستاده بودیم نگاه میکرد. آنجا در کنار پنجره ای که به ارتفاع دو متر بالای سرهایمان قرار داشت کودکانی خوشحال و کمی بزرگتر از او دور هم حمع بودند، میخندیدند، فریاد میزدند و همدیگر را هول میدادند، همه با صورتهای رنگی و تغییر قیافه داده شده، و هر از گاهی از دستانشان و از بسته هائی که در دست داشتند بارانی از کاغذهای ریز رنگی بر سر ما میبارید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۹ساعت 22:28  توسط سعید از برلین  | 

زیرا که برای ما هنرمندان این کار نوعی از لذت بردن و جشن گرفتن و متشکل از کار و تعهد بود، و با این حال لذت میداد _ تا جائی که نیرو کفایت میکرد، تا جائی که چشمها به اینسو و آنسو نگاه کردنهای سریع به صحنه و دفتر طراحی را تحمل میکردند، تا جائیکه آرشیوها در مغز هنوز فضا و قابلیت انبساط در اختیار داشتند. من اینرا نمیتوانستم برای همسایگان خود توضیح دهم، اگر اینکار از من خواسته میشد، یا اگر من خودم میخواستم اینکار را بکنم، زیرا که احیاناً آنها میخندیدند و میگفتند: "Caro uomo، از شغل خود خیلی شکایت نکنید! شغلتان تنها تماشا کردن و نقاشی کردن احتمالی چیزهای خنده دار است، و ممکن است چنین به نظرتان بیاید که وقتی شما در حال تلاش و کوشش هستیید ما خوش گذرانی و تن پروری میکنیم. اما ما حقیقتاً در ایام تعطیلات هستیم، آقای همسایه، و در اینجا جمع شده ایم تا از آن لذت ببریم، نه اینکه مانند شما به شغلمان بپردازیم. Signore، شغل ما اما مانند شغل شما زیبا نیست، و اگر شما مجبور میشدید که در کارگاهایمان، در مغازه ها، کارخانه ها و اداره ها کار ما را فقط برای یک روز انجام دهید، خیلی سریع از بین میرفتید." او حق دارد، همسایه من، کاملاً حق با اوست؛ اما این هیچ کمکی نمیکند، من هم فکر میکنم که حق با من است. با این همه به یکدیگر حقایق خود را بدون کینه بگوئیم، دوستانه و با کمی شوخی؛ هر کس این تمایل را دارد که خود را کمی توجیه کند، اما نه این آرزو را که به دیگران آسیب برساند.
   پیدا شدن چنین افکاری، تصور کردن چنین گفتگوئی و اثبات بیگناهی آغاز امتناع و خسته شدن من و وقت بازگشت به خانه و جبران استراحت بعد از ظهر از دست داده شده بود. افسوس، چه کم از عکسهای زیبای این نیمساعت در مغزم بایگانی و نجات داده شدند! صدها، شاید زیباترینشان، از چشمها و گوشهای عاجز من بدون بر جا گذاشتن ردی از خود لغزیدند و گم گشتند!
   با این وجود یکی از هزاران عکس برایم باقی ماند و باید برای دوستان در دفتر طراحی کشیده شود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۹ساعت 1:47  توسط سعید از برلین  | 

   قرار بر این بود که یکربع ساعت در شهر بمانیم، اما ما بیش از نیمساعت با رضایت برای تماشا و برای گوش سپردن در شهر ماندیم، برای من توقف در یک شهر، در میان مردم، و در شهری که در آن جشن برپا است کاری کاملاً غیر عادی، نیمه ترسناک و نیمه مستی آور است، من هفته ها و ماه های متمادی در کارگاه و باغ خود تنها زندگی میکنم، به ندرت خود را دیگر به زحمت می اندازم تا جاده ی متصل به دهکده یا فقط مسیر ملکمان را تا آخر بروم. حالا من ناگهان در وسط یک شهر ِ خندان و شاد میان جمعیتی که از هر سو فشار می آوردند ایستاده بودم، با دیگران میخندیدم و از تماشای چهره های گوناگون و شگفت انگیز آدمها لذت میبردم، دوباره من یکی در میان بسیاری، متعلق به آنها و همراه جنبش بودم. البته نمیتوانست مدت درازی به این شکل ادامه یابد، بزودی پاهای سرد، خسته و پر از دردم سیر گشته و میل خانه رفتن خواهند کرد، بزودی همچنین مستی کوچک و دوست داشتنی ِ تماشا کردن و گوش سپردن، نظاره کردن هزاران چهره ی چنین عجیب، چنین زیبا، چنین جالب و دوست داشتنی و گوش سپردن به انواع و اقسام صداها، صدای گفتگوها، خنده ها، فریادها، صداهای گستاخانه، صداهای نجیبانه، صداهای بالا، پائین، گرم یا تند مرا خسته و مستأصل خواهند ساخت؛ شادمانه تسلیم شدن به لذت بردنهای فراوان چشم و گوش، ناتوانی و آن ترس نزدیک به سرگیجه در برابر یورش تأثیراتی که قابل کنترل کردن نمیباشند را در پی خواهد داشت. در اینجا حتماً توماس مَن Thomas Mann "میشناسم، میشناسم" بریست Briest را نقل قول خواهد کرد. حالا، اگر کسی برای فکر کردن به خود زحمت میداد متوجه میگردید که فقط ضعف پیری در این ترس بیش از حد در برابر فراوانی، در برابر پُری جهان، در برابر شعبده بازی درخشان مادر گیتی مقصر نبود. و همینطور اگر بخواهم با واژگان روانشناسان بیانش کنم، ترس از بازگشت به خویش در رابطه با از عهده برآمدن آزمایش در برابر محیط زیست. برای چنین ترس و خستگی شبیه به سرگیجه دلایل نسبتاً بهتر دیگری نیز وجود داشتند. وقتی من به آدمهائی که در این نیمساعت در میدان پیازا کنار من ایستاده بودند نگاه میکردم، چنین به نظرم میرسید که آنها مانند ماهی ها تنبل، خسته، راضی، بی هیچ تعهدی در آب انتظار میکشند، و چنین به نظر می آمد که چشمهایشان عکسها را و گوشهایشان صوت ها را طوری ضبط میکنند که انگار در پشت چشم نه فیلمی نشسته است، نه یک مغز، نه یک مخزن و آرشیو و در پشت گوش نه یک گرامافون یا یک ضبط صوت که در هر ثانیه مشغول به کار، در حال گردآوری، در حال ربودن، در حال طرح ریختنند ، و نه تنها موظف به لذت بردن، بلکه خیلی بیشتر از آن بخاطر محفوظ نگاه داشتن برای بازگو کردن اتفاقی آنها و موظف به بالاترین درجه از دقت میباشند. خلاصه، من دوباره یکبار دیگر اینجا ایستاده ام، نه مانند یک تماشاگر و نه مانند یک تماشگر و شنونده بی تعهد، بلکه به عنوان یک نقاش با دفتر طراحی در دست، مشغول به کار و متمرکز.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۹ساعت 0:6  توسط سعید از برلین  | 

   همسرم زود بازگشت و ما در گوشه ای از میدان پیازا ایستادیم. به نظر می آمد که میدان کانون جشن باشد. در میدان و در پیاده رو از آدم پر بود، علاوه بر گروههای بیشمار رنگارنگ یک آمد و شد لاینقطع توسط زوجهای پرسه زن و کسانی که دسته جمعی در حرکت بودند در جریان بود و تعداد زیادی کودک با لباسهای مخصوص بالماسکه در بینشان دیده میشد. و در آن سوی میدان یک صحنه نمایش بر پا گشته بود که از تنها بلندگوی آن چندین نفر با حرارت استفاده میکردند: یک سخنران، یک خواننده فولکلور با گیتار، یک دلقک چاق و عده ای دیگر. مهم نبود که کسی گوش میداد یا نمیداد، میفهمید یا نمیفهمید، در هر حال وقتی دلقک کاری انجام میداد همه در خندیدن شرکت میجستند، بازیگران صحنه و مردم با همدیگر در حال بازی بودند، صحنه نمایش و تماشاگران همدیگر را متقابلاً تهییج میکردند، این مبادله ای پیوسته از حسن نیت، برانگیزاندن، میل به شوخی و آمادگی برای خندیدن بود. همینطور یک نوجوان از طرف سخنران به همشهریهایش معرفی میگردد، یک هنرمند جوان و دوستدار تفننی استعدادهای مهم که ما را بوسیله چیره دستی در تقلید صدای حیوانات و سر و صداهای دیگر مسرور ساخت.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:15  توسط سعید از برلین  | 

دودکش پاک کن کوچلو.
 
همسرم میبایست بعد از ظهر سه شنبه در روز کارنوال برای مدت کوتاهی به لوگانو Lugano برود. او میخواست مرا متقاعد سازد که اگر او را همراهی کنم بعد خواهیم توانست لحظه کوتاهی نیز پرسه زدن یا شاید هم حرکت دسته جمعی افرادی که به صورتشان ماسک زده اند را تماشا کنیم. من حوصله این کار را نداشتم، نیمه فلج از آزار دردی که هفته ها در تمام مفاصلم پیچیده بود حتی فکر کردن به اینکه باید پالتویم را بپوشم و داخل ماشین شوم باعث بیدار شدن احساس انزجار در من میکرد. اما بعد از مقداری کلنجار رفتن با خود شجاعت بدست آورده و جواب مثبت دادم. ما به آنسو راندیم، من نزدیک شیف لِنده Schifflände پیاده شدم، بعد همسرم برای پیدا کردن جای پارک به راه می افتد و من در زیر آفتابی کم نور اما محسوس در وسط شلوغی یک عبور و مرور که با متانت در جریان بود منتظر میمانم. لوگانو در روزهای معمولی یک شهر کاملاً بشاش و با محبت است، اما امروز در تمام کوچه ها و میادین شاد و شوخ به همه میخندید، کت و دامنهای رنگی میخندیدند، صورتها میخندیدند، خانه های کنار پیازا Piazza با پنجره های لبریز از آدمها و ماسکها میخندیدند، و امروز حتی سر و صدا هم میخندید، سر و صدائی متشکل از فریاد کشیدن، از امواج خروشانی از خنده ها و نداها، از قطعه ای از موزیک، از نعره مضحک یک بلندگو، از فریاد شوخ ِ طلب کمک خواستن دخترها که بوسیله جوانک ها با کاغذهای رنگی و به بزرگی یک مشت مورد حمله قرار گرفته بودند، و ظاهراً قصد اصلیشان از اینکار این بود که به دهان دخترانی که مورد اصابت قرار میگرفتند تا حد امکان کاغذهای رنگی فرو کنند. همه جای سنگفرشهای کوچه و خیابان از کاغذهای رنگی پوشیده شده بود، آدمها در زیر طاق بازارچه بر روی کاغذها مانند اینکه بر روی خزه یا شن راه میروند، نرم و لطیف عبور میکردند.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:59  توسط سعید از برلین  | 

   هنوز وقوع بعضی از چیزهای خوب پیش از آنکه پائیز دوباره وارد زمستان گردد در راه است. انگورهای سبز رنگ نرم و شیرین خواهند گشت، مردان جوان هنگام برداشت محصول آواز خواهند خواند، و دختران جوان با چارقدهای رنگی خود مانند گلهای صحرائی در میان شاخ و برگ پژمرده تاکستان خواهند ایستاد. هنوز وقوع بعضی از چیزی های خوب در پیش است، و بعضی چیزها هم که امروز تلخ به نظر می آیند بعد از آموختن بهتر هنر مردن روزی شیرین خواهند گشت. فعلاً ما تا بالغ گشتن انگورها و تا افتادن میوه های بلوط صبر خواهیم کرد، و امیدوار خواهیم بود که از ماه شب چهارده بعدی لذت ببریم، و البته ساعت به ساعت پیرتر خواهیم گشت، اما هنوز هم مرگ را با فاصله ای خیلی زیاد در دوردستها ایستاده میبینیم. آنگونه که یک شاعر گفته است:
 
با شکوه است برای سالخوردگان
اجاق و شرابی سرخ
و در پایان یک مرگ لطیف _
اما دیرتر، امروز نه!
 
(نوشته شده در سال ۱۹۲۶)
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 10:2  توسط سعید از برلین  | 

   جنگل هم دیگر مانند دیروز سبز نیست و برگ انگورها شروع به زردتر نشان دادن خود کرده اند، شاتوتها در پیش پای انگورها در حال آبی و ارغوانی رنگ شدن اند. و کوهها هنگام غروب رنگ بنفش به خود میگیرند و آسمان سایه روشنی از رنگ زمرد، سایه روشن زمرد رنگی که رو به سمت پائیز هدایت میگردد. بعد چه؟ بعد باز دیگر از شبهای گروتو Grotto و از شنای عصرانه در دریای آگنو Agno خبری نخواهد بود، و خارج از خانه زیر درختان شاه بلوط نشستن و نقاشی کردن هم به پایان خواهد رسید. خوشا به سعادت کسی که بعد وطنی برای بازگشت دارد، بخاطر انجام کاری عزیز و مؤثر، بخاطر انسانهای عزیز، بخاطر هر که او در وطن دارد! کسی که اینها را نداشته باشد، کسیکه این خیالات باطل برایش شکسته و خرد گردیده است برای فرار از دست سرمای آغاز گشته به بستر میخزد یا به مسافرت میرود، و به عنوان مهاجر اینجا و آنجا انسانهائی را که دارای وطن اند مشاهده میکند، مردمی را که دارای اجتماع اند، مردمیکه به مشاغل و حرفه ی خود اعتقاد دارند، او کار کردن آنها را، به خود زحمت دادن و کوشش کردنشان را با دقت مشاهده میکند، و میبیند که چگونه همه جا بر بالای تمام ایمانهای خوب آنها و تمام کوششهایشان ابرهای جنگ، انقلاب و سقوط بعدی آهسته و نامرعی به خود وسعت میدهند و این ابرها تنها برای آدمهای تنبل و بیکار، کافران و ناامیدان _ و برای سالخوردگانیکه به جای خوش بینی گم شده، علاقه های کوچک و لطیف خود را جانشین حقایق تلخ ساخته اند قابل رویت است. ما سالخوردگان میبینیم که چگونه با به نوسان آمدن پرچم خوشبینان جهان هر روز کاملتر میگردد، که چگونه هر ملتی خود را همواره الهی تر، همواره بی نقص تر، همواره مجازتر برای خشونت و حمله ای مسرت بخش احساس میکند، که چگونه مدها و ستاره های جدید در هنر، در ورزش و در دانش پیدا میگردند، نام ها میدرخشند، بالاترین ها از روزنامه ها میچکند، و چگونه همه چیز از زندگی گداخته است، از حرارت ها، از شور و شوق، از اراده ی قوی به زندگی و سرمست از خواست نمردن. ازلی و نیرومند است نمایش زندگی، البته بدون محتوا، اما جنبشی جاودانه و مقاومتیست ابدی در برابر مرگ.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 20:55  توسط سعید از برلین  | 

   درست مانند دیشب، هنگامیکه من از مهمانخانه کوچک جنگلی به خانه بازمیگشتم، آنجا در کنار پیچ نزدیک گورستان سانت آبوندیو Sant’ abbondio خنکی خیس چمنزار و دریا برای استقبال ازمن حمله آوردند! مانند حرارت مطبوع جنگل که عقب ماند و با بزدلی زیر اقاقی ها، شاه بلوطها و درختان توسکا خزید و خود را مخفی ساخت! مانند جنگل که از خود در برابر پائیز و مانند تابستان که از خود در برابر مرگ اجباری دفاع کرد! به این نحو انسان هم در دوران پیری، در زمانیکه تابستانش غروب میکند، در برابر پژمردگی و مردن، در برابر نفوذ سرمای جهان، در برابر نفوذ سرما در درون خون خویش از خود استقامت نشان میدهد! و مجدداً با صمیمیت خود را با بازی ها و نغمه های کوچک زندگی که با هزار زیبائی دوست داشتنی سطح روئی خود، با رگبار لطیف رنگهایش، با پاورچین فرار کردنهای سایه ابرها خود را خندان و وحشتزده به ناپایدارترینها محکم میچسباند مشغول میسازد، مردن خود را میبیند و از آن ترس و تسلی می آفریند، و لرزان هنر مردن را می آموزد. اینجا مرز میان جوانی و پیری قرار گرفته است. بعضی در چهل سالگی یا زودتر از این خط گذشته اند، بعضی نیز آنرا دیرتر در پنجاه یا شصت سالگی رد میکنند. اما این همیشه یکسان عمل میگردد: به جای هنر زندگی یک هنر دیگر شروع به جالب گشتن میکند، به جای آموزش و تزکیه و خالص ساختن شخصیت خود، کاهش و انحلال آن ما را به خود مشغول میسازد، و ناگهان، تقریباً از امروز به فردا، خود را پیر احساس میکنیم، افکار، دلبستگیها و احساسات جوانان دیگر برایمان غریبه میگردند. در این روزهای گذار است که چنین نمایشات کوچک و لطیفی مانند ذوب گشتن و آهسته مردن یک تابستان میتوانند بر ما تأثیر گذارده و ما را تکان دهند، قلب ما را با شگفتی و ارتعاش پر و ما را خندان و لرزان سازند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:29  توسط سعید از برلین  | 

   اینطور به نظر می آید که چله تابستان امسال آن پایان دراماتیک و وحشیانه را به خود نگیرد (هرچند این امکان هنوز وجود دارد) و به نظر میرسد که مرگ لطیف و آهسته از پیری مردن را برگزیده است. من پایان تابستان را نزد هیچ نشانه دیگری چنین ویژه و بینهایت زیبا احساس نکرده ام، چنین باطنی مانند بازگشت به خانه در غروب بعد از یک پیاده روی یا بعد از صرف یک غذای شبانه روستائیست: نان، پنیر و شراب در مهمانخانه کوچکی در جنگل. ویژگی این شبها توزیع کردن حرارت، افزایش آهسته و خاموش سردی هوا، شبنم شبانه و فرار بینهایت ساکت و خم گشته و در حال دفاع از خود ِ تابستان است. وقتی آدم دو یا سه ساعت بعد از غروب آفتاب هنوز در راه باشد، نمایش این جنگ که خود را در هزار موج ظریف آشکار میسازد را میبیند. بعد حرارت روزانه سینه خیز بر هر جنگل انبوه، بر هر بوته زار و بر هر راه باریکی مینشیند و در تمام مدت شب محکم و استوار کنار زندگانی می ایستد و تک تک حفره ها و بادگیرها را میکاود. جنگلهای سمت شبانه تپه در این ساعت از شب پر از مخزنهای بزرگ حرارتند، دور تا دور جویده گشته از سرمای شبانه، و نه تنها به هر فرو رفتگی زمین و مسیر هر نهری، بلکه همینطور به هر رهگذر و هرجنگل انبوهی شیوه و درجات مختلف حرارت خود را دقیق و بینهایت واضح آشکار میسازد. درست شبیه به اسکی بازی که بتواند در حین عبور از یک مسیر کوهستانی تمام شکل زمین را، هر بلندی و پستی آنرا، درازا _ و هر گوشه و کنار کوهستان را کاملاً قابل درک در قوزک پای خود احساس کند، طوریکه بعد از چندین بار تمرین بتواند هنگام حرکت از این احساس در قوزک پا تصویر کاملی از دامنه کوه را بخواند، اینچنین من اینجا در عمق سیاهی شبِ بی مهتاب از موجهای لطیف حرارت تصویر دشت را میخوانم. من قدم به داخل یک جنگل میگذارم، بعد از برداشتن سه قدم از حرارتی رو به فزون مانند حرارت لطیف کوره ای گداخته استقبال میشوم، من دریافته ام که افزایش و کاهش یافتن این حرارت بستگی به انبوهی جنگل دارد؛ هر مسیر نهر خالی از آب که در واقع مدتها دیگر آبی در خود ندارد، اما با وجود این هنوز در زمین باقیمانده ای از خیسی را حفظ کرده است و بودن خود را بوسیله خنکی درخشنده ای اعلام میدارد. درجه حرارت نقاط مختلف یک دشت در هر فصلی از سال مختلف است، اما آدم آنرا تنها در این روزهای مرحله تغییر چله تابستان به پائیز زودرس چنین قوی و واضح احساس میکند. مانند رزهای سرخ کوه های بایر در زمستان، مانند رطوبت زیاد هوا و رشد گیاهان در بهار، مانند حرکت دسته جمعی شبانه کرمهای شب تاب با شروع تابستان، بدینسان این پیاده روی عجیب شبانه از میان امواج متغییر حرارت در آخرین روزهای تابستان بخاطر کسب تجربه نفسانیست، تجربه ای که بیشتر بر سرشت و حس زندگی تأثیر گذار است.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 23:33  توسط سعید از برلین  | 

پایان تابستان
 
چله تابستان در جنوب کوه های آلپ زیبا و عالی بود. از دو هفته پیش آن ترس پنهانی بخاطر به پایان رسیدن تابستان را هر روز احساس میکردم، ترسی را که من بعنوان قویترین چاشنی اضافی آنچه زیبائیست میشناسم. بیش از هر چیز از کوچکترین نشانه یک رعد و برق میترسم، زیرا با آغاز شروع نیمه ماه آگوست میتواند هر رعد و برقی راحت تغییر ماهیت دهد، میتواند روزهای متمادی ادامه یابد و بعد باید تابستان را تمام شده به حساب آورد، حتی اگر وقتی هم که هوا بهبود می یابد. اتفاقاً اینجا در جنوب تقریباً جزئی از قواعد گشته که چله تابستان توسط یک چنین رعد و برقی گردنش بشکند، که سریع، سوزان و با رعشه خاموش گشته و مجبور به مردن شود. وقتی پس از روزهای متمادی لرزشهای وحشی یک چنین رعد و برقی در آسمان سپری میگردد، وقتی هزاران صاعقه، کنسرت بی پایان تندر و ریزش وحشیانه و سریع باران از صدا افتاده و پایان می یابد، بعد آسمان در یک صبح یا بعد از ظهر از میان ابر تبخیر گشته خنک و لطیف نگاه میکند، پوشیده از رنگهای خجسته پائیزی، و سایه ها در چشم انداز کمی واضحتر و سیاهتر میگردند، رنگهایشان را از دست داده و شکلی نسبی می یابند، درست مانند فردی پنجاه ساله که تا همین دیروز هنوز فعال و تازه به نظر می آمد و بعد از یک بیماری، بعد از یک رنج، بعد از یک ناامیدی ناگهان بر چهره اش رشته نخهای کوچک فراوان و در تمام چین و چروکها نشانه های کوچک فرسایش بنشیند. آخرین رعد و برق تابستانی اینچنین ناگوار و احتضارش هراس انگیز است، اکراه وحشی اش در مخالفت با مردنِ اجباری، خشم دردآور عالی او، لگدپرانی به اطراف و بلند شدن بر روی دو پای جلو اما همه بی نتیجه است، بعد از مقداری سر و صدا عاجز شده و باید خاموش گردد.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 17:8  توسط سعید از برلین  | 

ما به خلیج های کشف نشده دریای جنوب کنجکاویم، به قطب های جهان، به درک کردن باد، به جاری بودن، به آذرخشها، به بهمن ها _ اما ما به مرگ بینهایت کنجکاوتریم، به آخرین و جسورانه ترین ماجرای این هستی. زیرا ما معتقدیم که میدانیم از تمام شناخت ها و حادثه ها تنها آنهائی سزاوار و رضایت بخش میتوانند باشند که ما بخاطرشان با کمال میل زندگی را بدهیم.
(از میل سفر "Reiselust" در تاریخ ۱۹۱۰)
 
***
وقتی فردی سالخورده گردیده و کار خود را به پایان رسانده است، حق اوست که خود را در آرامش با مرگ دوست گرداند. او نیازمند به انسانها نیست. او آنها را میشناسد و بقدر کافی آنها را دیده است. آنچه برای او ضروریست سکوت است. ملاقات کردن فردی سالخورده و او را مخاطب قرار دادن و با پرگوئی عذاب دادن شایسته نمیباشد. از در منزل او رد شدن، طوریکه انگار آنجا خانه هیچکس نیست مناسب است.
(اندرزی که هسه بعد از اعطاء جایزه نوبل به در خانه اش آویزان ساخت)
 
***
اولین برف
 
پیر گشته ای تو ای سال سبز،
پژمرده مینِگری و برف در موی خود حمل میکنی،
خسته میروی و مرگ در قدم داری _
همراهیت میکنم من، من با تو میمیرم.
 
مردد میرود قلب کوره راه اضطرب را،
وحشتزده میخوابد در برف دانه زمستانی.
چند شاخه شکانده باد،
که زخمهایشان اکنون زره پوش من گردیده!
چند مرگ تلخ را مرده ام من!
تولدی تازه پاداش هر مرگ بود.
 
خوش آمدی مرگ، تو ای مدخل ظلمانی!
آنسو به صدا آید واضح آواز زندگانی.
+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ساعت 23:31  توسط سعید از برلین  | 

   اکثراً در حلقه دوستان تقریباً جوانتر خود با این دست از بازیهای فکر در برابر خبر شصت سالگی، هفتاد سالگی یا هفتاد و پنج سالگی روز تولدشان واکنش نشان میدهم. این بازی های فکر تلاشیست که من با تشویشی شوخ برای ممانعت از اینکه با هر گوشزدی به سرعت انقضای مدت و باطل شدن زندگیمان بر ما سالخوردگان مسلط گردند. به تضادهای این زندگی که وجوه غم انگیزش غالباً و راحت توسط افراد مضحک نادیده گرفته میشود این هم تعلق دارد که ما هنرمندان با نیمه ای از روحمان در آنی به شدت عاشق میگردیم و هیچ چیز مانند <لحظه>، مانند کوتاهی عمر و تغییر سریع ژستهای زندگی اینچنین مفتونمان نمیسازد، و در نیمه ی دیگر روح این اشتیاق عمیق به استمرار، به مبحث اجسام ایستا، به ناگزیر بودن تحمل و تسلی دادن تا ابدیت قرار دارد، اشتیاقی که ما را همیشه مجبور میسازد تا برای کارهای محال دوباره تقلا کنیم: معنوی و جاودانه ساختن آنچه نابود شدنیست، متبلور کردن مایعات و اجسام بی ثبات، محکم نگاه داشتن <لحظه>. کسب آنچه خردمند در چشمپوشی خردمندانه برای هر عملی برایش کوشش میکند: فسخ کردن زمان، که ما هنرمندان معکوس آنرا انجام میدهیم: بوسیله شدیدترین فعالیت در خدمت محکم نگهداشتن و جاودانه ساختن.
(از نامه ای به ارنست مورگن تالر Ernst Morgenthaler در سال ۱۹۵۷)
+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ساعت 4:26  توسط سعید از برلین  | 

   البته پس از فائق گشتن بر این شوک کوچک دیگر ارتقاء یافتن فرد جوانتر را نوعی از گستاخی یا ادعا به حساب نمی آورم، بلکه با فرد پیر گشته چیزی مانند همدردی احساس میکنم، بدین معنی که: چون واقعیتها تغییر ناپذیر بودن خود را آشکار ساخته اند، لجاجتِ دوران پیری من فوری دوباره یک فاصله میان من و دوست جوانتر برقرار میسازد. زیرا من با تکبری پیرانه چنین تصور میکنم که برای او این ملازمتهای سنین کهولت، جشنهای سالانه و بزرگداشت ها و همچنین شکایت ها هنوز نور خفیفی از تازگی و اهمیت اولین تجربه را دارا میباشند، آری، بانی جشن هفتاد سالگی دوباره چیزی حس میکند که تا اندازه ای شبیه به مراسم پذیرش آئین مسیحی روزگار جوانی یا دیپلمه گشتن وی میباشد؛ او به یک مرحله بالاتر دست یافته و به فضائی نو داخل گشته؛ و به همراه احساس قطع امید همچنین بوی خوشایندی از تشریفات آمیخته میگردد، احتمالاً جشنی با گوشت گوزن و آهو، شراب و شامپاین در کار است، و فرد مقام یافته در حلقه سالخوردگان با خوشحالی تمام این چیزها را هنوز کمی جدی می انگارد، او با هیجان به سخنان نماینده مجلس فدرال یا رئیس جمهور گوش میسپارد، با اندوه به بی خطر بودن و شادمانی جشنهای گذشته مینگرد و بنابراین طوریکه من استنباط کرده ام او در مقایسه با ما سالخوردگان ِ پیرتر یک تازه کار و جوانی بیش نیست. زیرا ما سالخوردگان ِ پیرتر تصور میکنیم که برخلاف این خودپسندیها و در کنار همسایگی سرد مرگ بودن زندگی ای خردمندانه که با وقاری همراه با خودداریست را طلب میکند، و فقط به ندرت در لحظات شفاف مخصوصی متوجه میگردیم که یک سالخوردگی کامل چه کم با پیری، و دانش ما چه کم با خیال باطل و خودپسندی تفاوت دارد، که ما سفیهانه به کسانی اعتماد میکنیم که هنوز مانند ما بر آن بلندی رفیع که ما ایستاده ایم نایستاده اند. و در این لحظه ی شفاف همچنین ما دوباره میدانیم که چگونه زمانی در کودکی یا نوجوانی و یا جوانی در باره سالخوردگان و سالخوردگان پیرتر فکر میکردیم و میخندیدیم، و اینکه این خنده ابداً آنطور که بعد از دهه ها میخواهد به نظر ما برسد بی خبر و احمقانه نبوده است. آری، و اینکه در پایان فقط آن خرد پیری که در دوباره_کودک_شدن موجود است دوام خواهد داشت.
+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر ۱۳۸۹ساعت 17:5  توسط سعید از برلین  | 

کسب مقام در کهولت.
 
میان سالخوردگان و سالخوردگان پیرتر رابطه ای خاص بر قرار است. حداقل برای من چنین است: وقتی یک دوست جوان یا یک همکار با شصت یا هفتاد ساله شدن ناگهانی اش مرا غافلگیر میسازد، یا از ناراحتی قلب شکایت دارد و سیگار کشیدن را باید ترک کند، یا دکترای افتخاری، ریاست افتخاری و شهروند افتخاری یا بوسیله برخی دیگر از نشانه های پیری مورد هجوم قرار میگیرد، بعد من از مشاهده اینکه آنجا فردی که ما حماقتهای دوران جوانی اش را تا همین چند وقت پیش با ملایمتی دوستانه تحمل میکردیم، حالا ناگهان جایش را در میان بزرگسالان و شایستگان مطالبه میکند و با موی خاکستری یا سفید، مزین به عناوین افتخاری و نشانهای افتخار به حلقه سالخوردگان داخل میشود کمی گرفتار شوک میشوم. با لجاجت دوران سالخوردگی در ضمیر ناخودآگاهم توقع داشتم، آری، مطمئن بودم که جوانترها مدام جوان میمانند و من خود را برای همیشه در ارتباط با جوانان نگاه خواهم داشت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:30  توسط سعید از برلین  | 

من یک مرد سالخورده ام و جوانی را دوست میدارم، اما دروغی بیش نیست اگر بگویم که جوانی علاقه ام را خیلی به خود جلب میکند. برای افراد سالخورده، به ویژه در زمان چنین امتحان سختی مانند حالا تنها یک سؤال جذاب وجود دارد: سؤال در باره روح، ایمان، شیوه پرهیزکاری و درکی که از عهده آزمایش برآمده و بر رنج و مرگ پیروز گشته است. بر رنج و مرگ پیروز گشتن از وظایف سالخوردگیست. همراه نوسان و جنبش بودن، در وجد و در هیجان بودن از حالات جوانیست. آنها میتوانند با همدیگر دوست باشند، اما آنها با دو زبان مختلف با هم گفتگو میکنند.
(از نامه ای به ارنست کاپه لر Ernst Kappeler در سال ۱۹۳۳)
 
***
من مایلم برایتان در نبرد با پیری توانائی و صبوری آرزو کنم، در نبردی که هم میتوان برنده شکست شد و هم مغلوب پیروزی گشت.
(از کارت پستالی به زیگفرید زگر Siegfried Seeger در سال ۱۹۵۰)
 
***
باقی ماندن و دندان به جگر گرفتن هم برای خود ارزشی دارد، و مزه اشاره شاخه خم گشته در کنار درخت پیری را میدهد.
(از نامه ای به Manuel Gasser در ۱۷.۱۰.۱۹۲۸)
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:33  توسط سعید از برلین  | 

   به ذهن هیجیک از ما دو نفر خطور نکرد به واقعیت امری که برای هر دو نفر ما کاملاً آشنا بود اشاره ای کند، کاریکه میتوانست مزاحم گفتگوی ما گشته و آنرا غیر واقعی گرداند. ما بی تکلف و بی ریا، یا تقریباً بی ریا، با هم مذاکره کردیم. و با این وجود لورنسو مانند من خوب میدانست که این گفتگو و نقشه های کشیده شده نه در حافظه او و نه در یاد من خواهد ماند، که ما هر دو آنها را در کمتر از چهارده روز و ماه ها قبل از موعد تعمیر حصار و تکثیر توت فرنگی فراموش خواهیم کرد. گفتگوی بامدادی ما در زیر آسمانی که تمایل به باریدن نداشت تنها بخاطر نَفس ِ خواست گفتگو انجام شده بود، یک بازی، یک تنوع، یک عمل قشنگ بدون نتیجه. برایم مدتی کوتاه به صورت خوب و پیر لورنسو نگاه کردن و وسیله سیاستمداری او قرار گرفتن لذتبخش بود، سیاستمداریکه برای شریک خود، بدون آنکه او را جدی بنگارد دیواری محافظ از زیباترین احترام را در مقابلش قرار میدهد. همچنین بخاطر همسن و سال بودن یک حس برادری بهمدیگر داریم، و مخصوصاً وقتی یکی از ما یکبار شدید بلنگد یا انگشتان ورم کرده برایش اشکال تولید کند، البته در باره اش به دیگری حرفی زده نمیشود، اما آن دیگری ملتفت گشته و با اندکی برتری میخندد و اینبار احساس رضایتی که بر پایه یک یگانگی و همدلیست میکند، در حالیکه در این لحظه هر یک خود را با رضایت خاطر نیرومندتر از دیگری حس میکند، حسی که با یک تأسف و پیش بینی کردن روزیکه دیگر آندیگری کنار او نخواهد ایستاد همراه است.
(از "یاداشتهائی پیرامون عید پاک" در سال ۱۹۵۴)
 
***
پند
 
تو باید طوری با تمام چیزها
برادر و خواهر باشی،
که آنها کاملاً به درونت رخنه کنند،
و میان مال من و مال تو فرق ندهی.
 
هیچ ستاره ای، هیچ شاخ و برگی نباید سقوط کند_
بدون آنکه تو با آنها از بین نروی!
و اینگونه خواهی توانست با همه چیز
هر ساعت باز زنده شوی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹ساعت 1:5  توسط سعید از برلین  | 

   ما مشغول صحبت کردن از سبزیجات میشویم، از پیازهای تازه کاشته شده میگوئیم، من همه چیز را ستایش میکردم و موضوع صحبت را به سمت آنچه در نظر داشتم میکشاندم. این حصار نگهداری کود گیاهی دیگر نمیتواند مدت درازی استقامت کند، من پیشنهاد میدهم که آنرا تعمیر کنیم، البته نه هم اکنون که کارهای زیادی برای انجام دادن وجود دارند، شاید در حوالی پائیز یا زمستان؟ او موافق بود، و ما قرار گذاشتیم هنگامیکه او مشغول به این کار میشود بهتر است که نه تنها حصار را با شاخه های سبز شاه بلوط، بلکه همچنین نرده های چوبی آنرا هم مرمت کند. البته این حصار و نرده های چوبی نگاهدارنده آن در حقیقت یکسالی مقاومت خواهند کرد، اما بهتر است که ... بله، من گفتم، حالا که ما از حصار نگهداری کود صحبت میکنیم، بهتر است که او در پائیز دوباره تمام خاکهای خوب را برای باغچه های قسمت بالائی مصرف نکند، بلکه برای من هم مقداری برای گلهای روی تراسها کنار بگذارد، حداقل به اندازه چند گاری دستی پر. بسیار خوب، و بعد نمی بایستی فراموش کنیم که امسال توت فرنگی ها را تکثیر و توت فرنگی های باغچه قسمت پائین را که چند سالی از در کنار حصار قرار گرفتن آنها میگذرد برچینیم. گاهی این چیز به یاد من و گاهی آن چیز و چیزهای دیگر خوب و سودمند برای تابستان، برای سپتامبر و برای پائیز به یاد او می افتاد. و بعد از آنکه ما در باره همه چیز صحبت کردیم، من به قدم زدن ادامه داده و لورنسو دوباره مشغول کار میشود، و ما هر دو از نتیجه مذاکره خود راضی بودیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 15:19  توسط سعید از برلین  | 

   آرام در میان باغ قدم میزدم، به شاخه و برگ رزهای جگری رنگ جوان و به ساقه خالی از برگ کوکبها که تازه شکفته بودند و خورشید صبحگاهی بر آنها میتابید نگاه میکردم، در میان آنها ساقه های فربه زنبق های تُرک با نیروی زندگی شگرفی سعی به بالا کشیدن خود داشتند. از پائین، صدای آبپاش مرد باوفای تاکستان لورنسو Lorenzo را میشنوم و تصمیم میگیرم در باره سیاستهای مختلف مربوط به باغ با او مشورت کنم. مسلح به تعدادی وسیله کار آهسته از تراسی به تراس دیگر پائین میروم، از دیدار خوشه های سنبل در میان چمنها که من سالها پیش صدها پیاز از آن را در سرازیری تپه کاشتم خوشحال بودم و پیش خود فکر میکردم کدام یک از باغچه ها امسال برای گل آهاری مناسب میباشد، با خوشحالی به شکوفه های گل شب بوی زرد و با ناراحتی به نقصها و شکننده بودن ردیفهای بالای حصار نگهداری توده کود گیاهی که از شاخه های به هم بافته گشته ساخته شده بود و بالاترین سطح آن از ریزش شکوفه های گل کاملیا کاملاً سرخ و زیبا شده بود نگاه میکردم. من کاملاً به قسمت هموار زمین تا باغچه سبزیجات پائین میروم، به لورنسو سلام میدهم و موضوع گفتگوی از پیش طراحی شده را با پرسیدن از حال او و زنش و با تبادل نظر در باره هوا به میان میکشم. عالیه، اینطور که معلومه مقداری باران خواهد آمد، این عقیده من بود. لورنسو که تقریباً همسن من است، تکیه به بیل خود میدهد، نگاه کوتاه و کجی به ابرهای در حال حرکت می اندازد و سر خاکستریش را تکان میدهد. امروز باران نخواهد بارید. هرگز نمیتوان مطمئن بود، اتفاقهای غیر منتظره هم رخ میدهند، اگرچه ...، و دوباره حیله گرانه چپکی به آسمان مینگرد، سرش را اینبار با انرژی بیشتری تکان میدهد و برای خاتمه دادن به  بحث باران میگوید: "No, Signore"

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر ۱۳۸۹ساعت 16:54  توسط سعید از برلین  | 

   من این دگرگونی معکوس را بسته به حال و احوالم با ناخشنودی یا با لذت بردن تماشا میکنم. گاهی در یک قطعه چمن کوچک ِ در حال مرگ مشغول به کار میشوم، با انگشتان و چنگال باغبانی به جان گیاهان هرز رشد کرده می افتم، بدون هیچ دلسوزی خزه ها را دسته دسته از میان چمنهای به ستوه آمده خارج میسازم، یک سبد پر از بوته های تمشک با ریشه میکنم، بدون آنکه به سود اینکار باور داشته باشم، زیرا که باغبانی من در طول این سالها یک بازی کاملاً زاهدانه بیمعنی و بیفایده گشته است، بدین معنی که برای من تنها معنای بهداشت شخصی و صرفه جوئی دارد. من، وقتیکه درد در چشم و سرم مزاحمت ایجاد میکند به انطباقی جسمانی، به یک تغییر در فعالیت مکانیکی محتاجم. برای رسیدن به این هدف کشف به ظاهر کار ِ باغبانی و زغال سازی در این سالیان دراز نه تنها باید به تغییر جسمانی و تمدد اعصاب من خدمت کند، بلکه همچنین کمکی است به عبادت کردن، به ادامه ی بافتن تارهای فانتزی و تمرکز بر حالات روحی. _ بنابراین گاهی چمنزارم را برای جنگل شدن بزحمت می اندازم. و زمانی دیگر، جلوی آن تپه خاکی می ایستم که زمانی پوشیده از بوته های تمشک بود و ما بیست سال پیش آنرا در کنار حاشیه جنوبی ملک خود پی ریزی کرده بودیم، این تپه تشکیل شده است از خاک و تعداد بیشماری سنگ که هنگام حفاری خندق برای جلوگیری از پیشترفت جنگل همسایه خود بدست آوردیم. حالا این تپه با خزه، علفهای جنگلی، سرخسها و با انواع تمشکها ملافه شده است، و تعدادی درخت مجلل، بخصوص یک درخت زیزفون سایه افکن بعنوان طلیعه جنگلی که آهسته در حال هجوم آوردن است آنجا ایستاده اند. من در این پیش از ظهر خاص هیچگونه مخالفتی با خزه و بوته ها، و هیچ شکایتی علیه رو به زوال گذاردن و جنگل نداشتم، بلکه رشد جهان گیاهان وحشی را با شگفتی و لذت مشاهده میکردم. و در چمنزار همه جا گلهای نرگس با شاخ و برگی گوشتالو ایستاده بودند، نه هنوز کاملاً شکوفا، و نه هنوز با جامی باز و سفید، بلکه جامی با رنگ زرد نرمی از رنگ گل فریزیا.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:56  توسط سعید از برلین  | 

   یک مثال: این روزها قبل از ظهر بعد از خواندن پست به باغ میروم. من میگویم "باغ"، اما در واقع یک سراشیبی تقریباً تند و پوشیده از چمن به حال خود رها شده با تعدادی تراس تاک است، جائیکه هر شاخه ای از انگور بوسیله کارگران قدیمی روزمزد خوب نگهداری میشود، بقیه چیزها اما گرایش شدیدی به تبدیل شدن به جنگل دارند. جائیکه تا دو سال پیش چمنزار بوده حالا از علف نازک و بی حاصل پوشیده شده است، در عوض اما گلهای شقایق، گل شیپوری، انواع و اقسام تمشکها، همینطور اینجا و آنجا هم شاتوت و خلنگ، و در میان آنها همه جا خزه مانند پشم رشد کرده است. در این خزه زار میبایست گوسفندان خوب چرا میکردند و زمین توسط سمهایشان محکم میگردید تا که چمنزار نجات می یافت، اما ما نه گوسفند داریم و نه کودی برای چمنزار از مرگ نجات یافته، و بدین سان ریشه های محکم و در هم رفته تمشک وحشی و رفقایش سال به سال بیشتر به داخل چمنزار میخزند، و زمین چمنزار با این کار باز به زمین یک جنگل مبدل میگردد.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:59  توسط سعید از برلین  | 

   به این نحو محیط زیست و حقیقتی که روزگاری ما را احاطه کرده بود حالا خیلی زیاد از واقعیت، آری حتی از احتمالات خود را از دست میدهد و دیگر بدیهی و معتبر نیست، ما میتوانیم حقیقت را راحت تائید و راحت هم تکذیب کنیم، ما سالخوردگان تا اندازه ای بر حقیقت تسلط داریم. در این میان زندگی روزانه نوعی از سوررئالیستی بازیگوشانه بدست می آورد که دیگر چندان به درد سیستمهای محکم و قدیمی نمیخورد، دیدگاه ها و لحن ها خود را جا به جا میکنند، گذشته ارزشش از اکنون بالاتر رفته و آینده تمام جذابیتش را از دست میدهد. از این جهت کردار هر روزه ما اگر که از نگاه شعور و قواعد کهنه مشاهده و دقت گردد، اندکی بی مسئولیتی، سبک سری و بازیگوشی به خود میگیرد، این همان رفتاریست که در زبان عامیانه به آن "بچه شدن" میگویند و این حرف به حقیقت خیلی نزدیک است، و شک ندارم که من بیخبر و اجباراً مقدار زیادی از واکنشهای بچه گانه در برابر محیط زیست به نمایش میگذارم. اما آنها آنطور که مشاهده و مراقبه به من آموزانده به هیچ وجه همیشه بدون اطلاع و بدون کنترل کردن رخ نمیدهند. همچنین کارهای کودکانه، نامناسب، بی ثمر و بازیگوشانه میتوانند با آگاهی کامل (یا نیمه کامل؟) و با شیوه ای شبیه به لذت بردن از بازی بوسیله سالخوردگان انجام گیرد، همانطور که کودک آنرا درک میکند، وقتیکه او با عروسک صحبت یا فقط بوسیله شوق وحال و اعتقاد باغ مخصوص سبزیکاری مادرش را به یک جنگل بکر پر از ببرها، مارها و قبیله سرخپوستان جادو میکند.
+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر ۱۳۸۹ساعت 21:24  توسط سعید از برلین  | 

دگرگونی معکوس.
 
به خلق و خو و استحکامی شل و خاص ِ زندگی دوران پیری این نیز تعلق دارد که زندگی مقدار زیادی از حقیقت یا آنچه به حقیقت نزدیک است را از دست میدهد، و حقیقت که در واقع تا اندازه ای شکل نامرئی از زندگیست نازکتر و شفافتر میگردد، و هستی مطالبه اش از ما پیران را دیگر مانند قدیم با زور و بی مبالاتی اعتبار نمیبخشد، و اینکه حقیقت اجازه صحبت، بازی و معامله کردن با خود را به ما میدهد. برای ما سالخوردگان دیگر این زندگی نیست که حقیقت دارد، بلکه این مرگ است که حقیقیست، و ما در انتظار آمدنش از بیرون نیستیم، ما خوب میدانیم که او در ما زندگی میکند؛ ما در واقع در برابر دردها و مشقت هائیکه بخاطر همسایه بودن با مرگ به سراغمان می آیند مقاومت میکنیم، اما نه در برابر خود مرگ، ما مرگ را پذیرفته ایم و اگر از خود اندکی بیشتر از گذشته مراقبت و پرستاری میکنیم، بدین معنیست که همزمان با آن مراقب و پرستار مرگ هم هستیم، مرگ در کنار و درون ما جا دارد، مرگ هوای ما، مرگ وظیفه و حقیقت ما میباشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر ۱۳۸۹ساعت 22:28  توسط سعید از برلین  | 

هرچه انسان پیرتر میشود و در واقع باید دلیل کمتری برای آویزان ماندن به زندگی داشته باشد، به همان اندازه نیز کودن تر و ترسوتر از مرگ به هراس می افتد. حریصانه تر و کودکانه تر به آخرین قطعات غذا و به چند دوست باقیمانده حمله میبرد. و باز آرزو میکند و مانند همیشه برای امیدوار بودن دلایلی می یابد. امروز من، در حالیکه گرسنگی زندگی نامطلوب پنجاه سالگی برایم درد سر گشته، به زمانی دیرتر امید دارم، به آن زمانیکه روشنائی و آرامشش آنسوی سالهای بحرانی عمرم قرار دارد.
(از "ماه مارس در شهر" "März in der Stadt" در سال ۱۹۲۷)
 
***
من اشتیاق فراوانی به مردن دارم، اما نه به مرگی زودرس و نابالغ، و با تمام اشتیاق به بلوغ و دانش هنوز هم عمیق و خونین عاشق حماقت شیرین و شوخ زندگی ام. دوست عزیز من! ما میخواهیم هر دو را با هم مالک باشیم، دانشی زیبا و حماقتی شیرین. ما هنوز میخواهیم به کرات با همدیگر گام برداریم و با همدیگر سکندری بخوریم، هر دو باید گوارا باشند.
(از نامه ای به والتر شِدِلین Walter Schädelin در تاریخ ۲۰. ۲. ۱۹۱۷)
 
***
من اغلب از استواری سخت و محکمی که مانع مرگ طبیعت ما میگردد تعجب میکنم. مطیع، اگر هم به هیچ وجه از روی رضا، آدم به اوضاع خو میگیرد، اوضاعی که پریروز طاقت فرسا به نظر می آمده است.
(از نامه ای به پتر زورکمپ Peter Suhrkamp در مارس ۱۹۵۶)
 
***
مقابله با دردهای جسمانی وقتیکه مدت درازی ادامه دارند، البته یکی از سخترین کارها است. آنهائیکه طبیعتی پهلوان دارند در مقابل درد مقاومت میکنند، کوشش میکنند درد را انکار کنند و مانند فیلسوفان رواقی رُم دندان هایشان را به هم میفشرند، اما هرچه هم این حالت زیبا باشد، اما ما تمایل داریم که به واقعیت غلبه بر درد مشکوک شویم. من اما با دردهای سخت همیشه به این نحو کنار آمده ام که در مقابلشان مقاومت نکرده ام، بلکه خودم را به دست آنها سپرده ام، مانند کسی که خود را به دست سکر و مستی یا ماجرا میسپرد.
(از نامه ای به جرج راینهارت Georg Reinhart در فوریه سال ۱۹۳۰)
 
***
آدم میتواند بین پنجاه تا هشتاد سالگی چیزهای زیاد زیبائی را تجربه کند، تقریباً همانقدر زیاد مانند دهه های پیشین زندگی. پشت سر نهادن هشتاد سالگی را من به شما توصیه نمیکنم، بعد از هشتاد سالگی دیگر چیزی قشنگ نیست.
(از نامه ای به گونتر بویمر Gunter Böhmer در آپریل سال ۱۹۶۱)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:56  توسط سعید از برلین  | 

   در قدیم برای خانواده ها و همینطور برای اتحادیه های بزرگتر هم حتی خاطرات صمیمی مشترکی وجود داشته است، یک وابستگی در چیزهای کوچکِ دنیای خارج که با قدرتی پنهانی به تأثیر گذاری خود ادامه میداد و یک حس خانگی با ارزش پدید می آورد. یک شناخت از کوچکترین حرکتهای دسته جمعی وجود داشت که برای انسانهای واقع بین خطرناک اما برای انسانهای خیالباف سرچشمه اتحادی باطنی تر و همچنین مخزنی برای مزاح و خوشی بوده است. چیزهای به اصطلاح اصلی فراوانی وجود داشته است که میل و توجه انسان را به خود جلب میکرده و چون این تجربه ای دوجانبه بوده است، بنابراین از آن لحنی شاد و مطبوع در معاشرت و گفتگو بوجود آمده بود. البته امروزه هم هنوز هر خانواده ی درست و صحیحی مرغوبیت، اسرار، متلک گفتنها و زبان رمزی خود را داراست، و این نیز همیشه همینطور برجا خواهد ماند. اما خارج از محدوده خانواده بیشتر جوامع فاقد این رنگ و حال اند، و با هزینه کردن برای لباسها، غذاها، مکان و احساس نمیتوان هرگز کمبود آسایش را پر ساخت ..."
 
این نامه را معلم پیر من برایم نوشته است. همانطور که گفتم، با عقیده او کاملاً موافق نیستم. اما چنین به نظرم می آید که چیزی در آن نهفته است.
(نوشته شده در سال ۱۹۰۷)
***
گاهی اوقات
 
وقتی روزهای دور دوران کودکی
ناگهان ذهن مرا از خود پر میسازد
افسانه ای قدیمی را میماند
تجلی جهان در سرود شاعری
 
بعد باید آرام چشمها را بسته
و در آن زمانِ شفافِ شفاف
دلواپس و مانند کسی فکر کنم
که از جرم سنگینی پشیمان گشته.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 10:50  توسط سعید از برلین  | 

   انگار من به بیراهه کشیده شدم. منظورم این بود که امروزه اشتییاق به تغییر انسان را فقیر میسازد و به قدرت روح صدمه میزند، به این نحو که از جهان بینی تا وسائل خانه را از استحکام منزجر میسازد، مردم برای شعر گفتن، خلق کردن و زندگی کردن با اشیاء برای کودکان مشکل می آفرینند، بدینگونه که آنها را بوسیله اسباب بازی و کتابهای مصور فراوانی وسوسه میکنند. و برای بزرگسالان پیرو هر عقیده ای، هر درک و اتکای درونی ای مشکل خلق میکنند، در حالی که کاملاً بدون زحمت و ارزان آنچه را که باید آهسته و با فداکاری حاصل گردد در هر آلونکی برای فروش عرضه میدارند. حالا هر کس فکر میکند که باید همه چیز را قاپید، و هیچ کاری برایش آسانتر از آن نیست که از کلیسا به بی دینی، از آنجا به داروین، از آنجا به بودا، از آنجا به نیتچه یا هِکل Haeckel یا جای دیگر جست و خیز کند، بدون آنکه در راه تحصیل به خود زحمت زیادی بدهد. آگاه بودن بدون ضرورت تحصیل کاملاً آسان گشته است.
   البته بشریت به این خاطر نابود نخواهد گشت. و همینطور امروز هم البته مانند همیشه افرادی با استعداد باطنی یافت میگردند که بر همه ی راه ها و کامیابی های ساده چشم میپوشانند. اما انجام اینکار را برایشان مشکل ساخته اند. و زندگی در کل به حد میانگینی از روابط روزانه و خانگی تنزل یافته است. شاید وقتگذرانی بیهوده و احمقانه ای بوده باشد وقتیکه در قدیم بسیاری از پدران خانواده لودگی خوشایندی میکردند، وقتی یکی فلوت مینواخت، یکی تمرین هنرهای کالیوگرافی میکرد، یکی قطعات ساعت ها را از هم جدا و باز به هم وصل میکرد، کس دیگری با کاغذ، مقوا و چسب کارهای هنری دستی میساخت. اما این کارها بیضرر بودند و آنها هم با این کارها خشنود. و اگر برای یک نابغه و برای هر فرد میرنده نارضائی ِ همیشه تشنه ای ضروری و سودمند است، پس بنابراین برای مقدار زیادی از خشنودیهای جزئی هم نمیتواند ضرورت و سودمندی کمتری داشته باشد، اگر که باید همه چیز با هم در تعادل باشند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۹ساعت 21:10  توسط سعید از برلین  | 

    در زندگی روزانه نیز آشکارا چنین است. قواعد زندگی، تعالیم بهداشتی، خانه ها _ و شکل مبلها و دیگر وسائلی که مصرفی دراز مدت دارند همواره استحکامی مناسب را میطلبیده اند که امروزه مانند مد لباس با عجله عوض میگردند. هر ساله در هر قلمروی قله را فتح کرده و کار نهائی را به انجام میرسانند. و تمام اینها در زندگی هر خانواده شکافی شرور میان درون و بیرون ایجاد کرده است، میان جهان درون و جهان خارج که دلیل انهدام عرف و هنر زندگی کردن شده است و ویژگی اصلی آن کمبود حیرت انگیزی از فانتزی میباشد.
   به نظرم می آید که تقریباً بیماری اصلی زمانه ما همین کمبود فانتزی میباشد. فانتزی مادر خشنودی و رضایت است، مادر مزاح و هنر زندگی کردن. و فانتزی تنها بر روی بنیان یک تفاهم باطنی میان انسان و قلمرو ساده او میشکفد. این قلمرو نه به زیبائی احتیاج دارد و نه به عجیب بودن و افسونگری. ما باید فقط وقت داشته باشیم که با آن رشد کنیم، و وقت امروزه همه جا غالباً نایاب است. کسی که فقط لباسهای نو بر تن میکند، لباسهائی که باید او زود به زود عوض کرده و نوترش را بخرد، به این ترتیب او یک قطعه زمین برای رشد فانتزی از دست میدهد. او نمیداند که چه جاندار، گرامی، با محبت، مضحک، پرخاطره و مهیج یک کلاه کهنه، یک شلوار اسب سواری کهنه، یک نیمتنه کهنه میتواند باشد: و همینطور یک میز و صندلی قدیمی، یک کمد باوفای قابل اطمینان، دودکش یک اجاق یا پاشنه کش مخصوص چکمه. وانگهی فنجانی که کسی از آن از زمان کودکی چای مینوشد، کمد پدر بزرگها، ساعت قدیمی!
   البته ضروری نیست که دائم در یک محل و در فضاهای یکسان و با وسائل مشابه زندگی کرد. میتواند فردی تمام دوران زندگی اش را در سفر و بی وطن گذرانده و با وجود این بیشترین فانتزیها را داشته باشد. اما او هم مطمئناً قطعه ای کوچک و دوست داشتنی که هرگز مایل به جدا کردن خود از آن نیست به همرا خواهد داشت، حال میخواهد آن قطعه ی کوچک جادوئی یک انگشتر باشد یا یک ساعت جیبی، یک چاقوی قدیمی و یا یک کیفِ پول.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۹ساعت 19:10  توسط سعید از برلین  | 

   شناختِ یک قانون طبیعی که در حقیقت رویدادی عالی و درونی ست با شتابی پر مخاطره به مرحله عمل کشانده میشود _ مانند آنکه اگر انسان قانون رشد یک درخت را شناخته باشد بتواند آن را به رشد سریعتری وادار سازد. و همه جا اینچنین ریشه ها را زیر و رو میکنند، و نوعی آزمایش علمی و طلا سازی در جریان است که مایلم به آنها بدگمان باشم. دیگر برای دانشمندان و شعرا چیزی که آدم درباره شان سکوت کند وجود ندارد. در باره همه چیز گفتگو و بر روی هر چیز نور انداخته و افشا میشود، و هر پژوهشی میخواهد فوری یک دانش گردد. یک شناخت نو و کشف تازه محققی پیش از آنکه کاملاً به پایان رسیده باشد را در روزنامه ها مورد پسند عامه رسانده و استثمار میکنند. و هر کشف کوچک یک تشریح کننده یا جانور شناس فوری علوم انسانی را هم مرتعش میسازد! یک آمار ویژه و یک اکتشاف میکروسکوپی فلاسفه و آموزشهای روحی متخصصین الهیات را تحت تأثیر قرار میدهد. و فوری شاعری هم آنجاست که در باره آن رمانی بنویسد. تمام آن سؤالهای قدیمی و مقدس در باره ریشه های زندگیمان موضوع گفتگو متداولی گشته که از هر نَفَس ِ مُد در علم و هنر لمس و تأثیر پذیرفته است. چنین به نظر می آید که دیگر هیچ سکوتی، هیچ صبوری ای، و همچنین هیچ تفاوتی میان بزرگ و کوچک وجود ندارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:28  توسط سعید از برلین  | 

   آیا باید اعتراف کنم که در این جهش ِ روح زمان چه مطلبی اصلی تر به نظر من می آید؟ اینجا، خلاصه کنم، در همه جا، کاهش محسوسی از حرمت و نجابت بر قرار است. من نمیخواهم زمانهای گذشته را ستایش کنم. میدانم که در هر زمان تنها اقلیت کوچکی از خوبان و سودمندان وجود داشته اند، یک متفکر در برابر هزار سخنران، یک پرهیزگار در برابر هزار بی روح، یک آزاده در برابر هزار بی فرهنگ. در حقیقت شاید تک تک چیزها در قدیم بهتر از امروز نبوده باشد، اما در مجموع چنین به نظر من می آید که چند دهه قبل در عادات زندگی ما عموماً نجابت و تواضع بیشتری از امروز وجود داشته است. حالا اما همه چیز با همهمه ای بلندتر و خودخواهی بیشتری انجام میگیرد، و جهان با اطمینان کامل فریاد میدارد که در آستانه زمانه ای طلائی ایستاده است، در حالیکه کسی راضی و شاکر نیست.
   همه جا ناگهان در باره فرهنگ نطق میکنند، از زیبائی و از هویت میگویند، موعظه میکنند و نوشته علمی منتشر میسازند! اما چنین به نظر می آید که بصیرتِ فهم اینکه همه این چیزهای با ارزش تنها در آرامش و رشد شبانه میتوانند تکامل یابند کاملاً فراموش گشته است. هر علم و شناختی در عجله است و میخواهد فوری به بر نشسته و موفقیتهای آشکاری به دست آورد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 15:43  توسط سعید از برلین  | 

از زمان قدیم.
 
در زادگاهم معلمی پیر زندگی میکند، یکی از آن خوبهایش که هر ساله به من یک نامه مینویسد. او در خانه کوچک دور افتاده ای میان یک باغ در سکوت و تفکر زندگی خود را میگذراند، و اگر در شهر کسی به خاک سپرده شود، معمولاً فرد فوت شده یکی از شاگردان قدیمی او بوده است. این پیر مرد گرامی اخیراً باز برایم نامه ای نوشت. و گرچه من شخصاْ از نظر دیگری پیروی میکنم و در پاسخ نامه اش هم قویاً مخالفتم را اعلام کردم، به نظرم اما دیدگاه او در باره زمان قدیم و زمان جدید قابل مطالعه آمد، طوریکه من این قسمت از نامه او را اینجا برای خواندن می آورم:
   "... چون گاهی پیش می آید که من فکر میکنم جهان امروز از جهانی که در دوران جوانی من وجود داشته و معتبر بوده است بوسیله شکافی بزرگ جدا گردیده، حتی بیشتر از جدا افتادن نسلها از هم. نمیتوانم مطمئن باشم، و چنین به نظر میرسد که تاریخ نگاری می آموزد که عقیده من یک اشتباه بیش نیست، اشتباهی که مردم پیر از هر جنسیتی به دامش گرفتار میگردند. زیرا که جریان تکامل دائمیست و پدران در همه ی اعصار مغلوب پسران گردیده و دیگر درک نشده اند. با این وجود من نمیتوانم احساسی که به من میگوید _حداقل در ملت و سرزمینم _ در دهه های پیش همه چیز بسیار اساسی تر تغییر یافته و انگار که تاریخ ما یک نوع حرکت سریعتری نسبت به زمانهای قدیم به خود گرفته است، را عوض کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:37  توسط سعید از برلین  | 

در پیری
 
جوان بودن و کار نیک انجام دادن کار آسانیست،
و از پستی و زشتی ها به دور ماندن؛
اما خندیدن، به وقتی که ضربان قلب ترا مانند دزدان ترک میگوید،
کاریست که آموخته باید گردد.
 
و آنکه این را آموخته، او پیر نمی باشد،
او هنوز روشن در میان آتش ایستاده
و با نیروی بازوی خویش
دو قطب این جهان را میرساند به همدیگر.
 
و چون ما مرگ را آنجا در انتظار ایستاده می بینیم،
بیا نگذار که از رفتن بازایستیم.
که میخواهیم به پیشواز مرگ بشتابیم،
که میخواهیم او را ز در رانیم.
 
مرگ نه اینجاست و نه آنجا،
او همه جا در گذر است.
او در من و توست،
همان لحظه که ما به زندگی خیانت میکنیم.
 
***
چون مردم سالخورده بجز پند دادن به جوانان کار دیگری از دستشان ساخته نیست، بنابراین من هم به تو یک اندرز و ایماء میدهم، زیرا که شصت سالگی بهترین لحظه مناسب برای این کار است. در این سن زمان آن رسیده است که آدم کمی از غرور مردانگی ــ جوانی و لجاجت صرفنظر کند و با زندگی که تا حال به آن فرمان رانده است اندکی ملایمتر و هوشیارتر رفتار نماید. به این جهت موشکاف و خوشخو بودن در برابر ناتوانائیها و بیماریها ضروریست؛ آدم نباید بیش از این بر سرشان غر بزند و با زور آنها را به سکوت وادارد، بلکه باید کمی تسلیمشان گشت و تملقشان را گفت، باید از خود مراقبت کرده و با کمک پزشک و دارو، و همینطور با رفع خستگی بیشتر، دوره استراحت طولانی تر و فاصله انداختن در کار به آنها ادای احترام کرد، زیرا که آنها مأمور بزرگترین قدرت موجود جهان میباشند.
(از نامه ای به ماکس واسمر Max Wassmer در تاریخ ۱۹۴۷. ۸ .۲۴)
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 17:51  توسط سعید از برلین  | 

   "نقرس! نقرس یک فاحشه است، یک فاحشه لعنتی! یک فاحشه کثیف! امیدوارم نصیب شیطان گردد! امیدوارم نابود شود. خوب، از فحش دادن دست بکشیم! من از آمدن شما خوشحالم، خیلی خوشحالم. دوستی ما باید همچنان ادامه یابد. وقتی آدم پیر میشود دیگر کسی به سراغش نمی آید. حالا من ۷۸ سالم است."
   او دوباره با زحمت از جا برمیخیزد و به اطاق مجاور میرود، جائیکه به کنار آینه عکسهای کهنه و زرد شده ای وصل شده اند. من میدانم، حالا او برایم یک هدیه جستجو میکند. او چیزی پیدا نمیکند و به من یکی از عکسها را بعنوان هدیه تعارف میکند و وقتی من آنرا نمیپذیرم مجبور میشوم در عوض یکبار دیگر از تنباکو به دماغ بکشم.
   آشپزخانه دود گرفته دوستم نه خیلی تمیز است و نه ابداً بهداشتی، کف اطاق از تف پر شده و کاه از سوراخهای صندلی پاره شده آویزان است، و تعداد کمی از میان شما خوانندگان با کمال میل راضی به نوشیدن از این قهوه دان خواهد گشت، از قهوه دان حلبی کهنه ای که از دوده سیاه و از باقیمانده خاکستر خاکستری رنگ شده است و سالهاست که کنار لبه هایش قهوه خشک و غلیظ شده پوسته ای سخت تشکیل داده. ما در اینجا خارج از زمان و جهان امروز زندگی میکنیم، البته تا اندازه ای نامرتب، مستعمل و غیر بهداشتی، اما در عوض نزدیک جنگل و کوه، نزدیک بزها و مرغها (آنها غدغد کنان در آشپزخانه میدوند)، نزدیک ساحره ها و قصه ها. قهوه بار آمده در قهوه جوش حلبی ِ کج شده فوق العاده خوشمزه شده است، یک قهوه سیاه کهربائی رنگ قوی با اندکی از عطر و مزه ی تلخ دود چوب. برای من همنشینی و قهوه نوشیدن و فحشها و واژه های لطیف و صورت پیر و جسور نینا بی اندازه مطلوبتر از دوازده دعوت به چای همراه با رقص، از دوازده شب گفتگوهای ادبی در حلقه روشنفکران معروف میباشد _ هر چند من مطمئناً مایل نیستم ارزش نسبی این چیزهای زیبا را منکر شوم.
   حالا آفتاب در بیرون ناپدید می گردد، گربه نینا داخل میشود و روی زانوی او میپرد، روشنائی آتش نور بیشتری بر دیوارهای سنگی با آهک پوشیده شده میتاباند. چه سرد و چه ظالمانه باید زمستان در این بلندی، در این غار خالی سنگی بوده باشد، در اینجا هیچ چیز بجز آتش کوچکی که در اجاق سو سو میزند، و این زن پیر و تنهای مبتلا به نقرس، بدون همصحبت و بجز گربه و سه مرغ وجود ندارد.
   گربه دوباره آشپزخانه را ترک میکند. نینا باز از جا برمیخیزد، بزرگ و مانند شبحی با قامتی لاغر و استخوانی و با طره موی سفید رنگی بر بالای نگاه جدی صورت یک پرنده شکاری در تاریک روشن می ایستد. او به من اجازه رفتن نمیدهد. او از من دعوت کرده که هنوز یکساعت دیگر مهمان او باشم و حالا میرود تا نان و شراب بیاورد.
(نوشته شده در سال 1927)
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 18:43  توسط سعید از برلین  | 

   او خود را برای بلند شدن آماده میکند، من ابداً راضی به اینکار نیستم، برای از جابرخاستن وقت زیادی لازم دارد، با اعضای آهار خورده بدن انجام اینکار پر زحمت است. جعبه چوبی تنباکو در دست چپ لرزانش جای داشت و به دور سینه و کمر خود یک پارچه پشمی سیاهرنگ بسته بود. در صورت پیر و زیبای پرنده ای شکاری چشمانی نافذ و زیرک غمناک و طعنه آمیز نگاه میکردند. نینا طعنه آمیز و رفیقانه نگاهم میکند، او گرگ بیابان را خوانده است، و در حقیقت میداند که من یک آقا و نویسنده میباشم و با این وجود کار زیادی انجام نمیدهم، که من تنها در تسین به این سو و آنسو در حرکتم و خوشبختی را با وجودیکه هر دو تا اندازه ای سفت و سخت به دنبالش بودیم همانقدر کم به چنگ آورده ام که او به دست آورده است. افسوس! البته پیش همه زیبا به چشم نمی آئی، در نزد بعضی بیشتر مانند یک جادوگر پیر میمانی، با چشمانی ملتهب، با اعضائی خمیده گشته، با انگشتانی کثیف و با لکه تنباکو کنار بینی. اما چه بینی زیبائی بر چهره چروکیده یک عقاب! چه حالتی، وقتیکه او ابتدا خود را آماده برخاستن میکند و بعد با آن اندام نحیف سرپا می ایستد! و چه باهوش، چه مغرور، چه تحقیر آمیز اما خیرخواهانه نگاه چشمان خوش ترکیب، رها و بی ترس تو میباشند! نینای پیر، تو چه دختری زیبا، چه زنی زیبا، جسور و زنی اصیل باید بوده باشی! نینا مرا به یاد تابستانهای گذشته می اندازد، یاد دوستانم، یاد خواهرم و به یاد معشوقه هائی که او همه آنها را میشناسد، در این میان او با دقت مواظب دیگ است، جوشیدن آب را میبیند، قهوه آسیاب شده را از کشوی دستگاه قهوه خرد کنی داخل دیگ میتکاند، یک فنجان قهوه برایم درست میکند، تنباکو برای به بینی کشیدن به من تعارف میکند، و حالا کنار آتش مینشینیم، قهوه مینوشیم، داخل آتش تف می اندازیم، تعریف میکنیم، میپرسیم، رفته رفته ساکت میشویم، چیزهائی از نقرس، از زمستان و از ابهامات زندگی میگوئیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 14:19  توسط سعید از برلین  | 

   از کنار عبادتگاه کوچکی میگذرم و از روشنائی جاده داخل سایه یک ویرانه تاریک بسیار قدیمی میشوم که پیچ در پیچ و سرکش بر روی صخره ای بر پشت کوه ایستاده و هیچ زمانی را، هیچ روز دیگری بجز بازگشت دائمی خورشید و هیچ تغییری بجز تغییر فصول را نمیشناسد. دهه به دهه و قرن به قرن. زمانی نیز این دیوارهای کهنه و پیر فرو خواهند ریخت، و این راه های تو در توی تاریک و زیبای غیربهداشتی تغییر بنا خواهند داد و با سیمان، حلبی، آب لوله کشی، بهداشت، گرامافون و بقیه کالاهای تمدن مجهز خواهند گشت، بر بالای استخوانهای نینا یک هتل با منوی غذای فرانسوی بنا خواهد گشت یا یک برلینی ویلائی تابستانی خواهد ساخت. حالا، اما اینجا هنوز وجود دارد، و من پس از گذشتن از مسیری سنگی با برآمدگی های بلند، از پله های کج سنگی بالا رفته داخل آشپزخانه دوستم نینا میشوم. آنجا مانند همیشه بوی سنگ، خنکی، دوده، قهوه و بوی تند سوخت چوب تازه میدهد، بر روی کف سنگی جلوی بخاری غول آسای دیواری نینای پیر بر روی چارپایه ای کوتاه نشسته است و در اجاق آتشی براه انداخته که دود آن کمی اشگ اش را درآورده، و با انگشتان کج شده از نقرس باقیمانده چوبها را درون آتش میاندازد.
   "سلام نینا، آیا هنوز مرا میشناسید؟"
   "!Oh, Signor poeta, caro amico, son content di rivederla"
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:6  توسط سعید از برلین  | 

   چمنهای زیر تاک ها اما سبز شده اند و مانند همیشه از زیر برگهای پژمرده مارمولکهای آبی مایل به سبز خش خش کنان به بیرون میجهند، جنگل از گلهای همیشه بهار، گلهای شقایق و شکوفه های توت فرنگی آبی و سفید رنگ شده است، و دریا از میان رنگ سبز تازه ی جنگل نور خفیفِ سرد و ملایمی رو به بالا میتاباند ...
   در هر حال، یک تابستان کامل در برابرم قرار دارد، یکبار دیگر آرزو میکنم که چند ماهی اینجا به من خوش بگذرد و بتوانم در تعطیلات روزهای درازی را بدون آشفتگی زندگی کنم، دوباره از دست نقرس کمی نجات یابم، با رنگهایم کمی بازی کنم و زندگی را کمی شادتر و پاکتر از آنچه در زمستانها و در شهرها امکانپذیر میباشد پشت سر نهم. سالها با سرعت میگریزند _ کودکان پابرهنه ای که من چندین سال پیش بعد از اسباب کشی به این دهکده در حال دویدن به سوی مدرسه میدیدم، حالا ازدواج کرده یا روبروی ماشین تحریری در Lugano یا Mailand نشسته اند، و سالخوردگان آن سالها، مردم پیر دهکده در این میان فوت کرده اند.
   ناگهان نینا را به یاد می آورم _ آیا او هنوز زنده است؟ خدای بزرگ، چرا من آنقدر دیر به یاد نینا افتادم! نینا دوست من است، یکی از بهترین دوستان اندکی که من در این حوالی دارم. او ۷۸ ساله است و در دورترین ده کوچک این ناحیه زندگی میکند، در ناحیه ای که دست مدنیت هنوز به آن نرسیده است. مسیر خانه او سراشیبی و خسته کننده است، برای رفتن به خانه او باید در زیر آفتاب چندین کیلومتر از کوه پائین و از آن جا دوباره از کوهی دیگر بالا بروم. اما من فوراً به راه می افتم و ابتدا از میان تاکستان و سراشیبی جنگل میگذرم، بعد اریب از میان دره تنگ و سبز عبور میکنم و بعد به آن سراشیبی ای میرسم که تابستانها پوشیده از سیکلامنها و در زمستان پر از رزهای زمستانیست. از اولین کودک ده میپرسم که نینای پیر چه میکند. وه، برایم تعریف میشود که او هنوز غروب ها کنار دیوار کلیسا مینشیند و تنباکو به بینی میکشد. راضی و شاکر به رفتن ادامه میدهم: بنابراین او هنوز زنده است، من هنوز او را از دست نداده ام، او مرا با مهربانی پذیرا خواهد گشت و البته اندکی غر و لند و شکایت خواهد کرد، با این وجود اما باز به من سرمشق درستی از یک انسان پیر و گوشه گیر خواهد داد، پیر گوشه گیری که سالخوردگیش، نقرس اش، فقر و گوشه گیری اش را استوار و خندان تحمل میکند و در پیش جهان هیچگونه دلقک بازی و کرنشی نمیکند، بلکه به رویش تف می اندازد و مصمم است تا آخرین ساعات زندگی نه از دکتر و نه از کشیش کمک طلب کند.
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 19:23  توسط سعید از برلین  | 

Wiedersehen mit Nina
تجدید دیدار با نینا.
 
هنگامیکه من بعد از ماهها غیبت به تپه ام در تِسین Tessin بازمیگردم، هر بار باز زیبائیش غافلگیرم میکند و تکانم میدهد، بعد بی شک دائم در خانه نخواهم بود، بلکه باید ابتدا خود را در خاک کاشته و ریشه های مکنده تازه دهم، باید رابطه برقرار کنم، عادات و رسوم را بازیافته و پیش از آنکه زندگی روستائی دوباره شروع به مورد علاقه قرار گرفتنم کند، اینجا و آنجا از نو نقطه اتصالی با گذشته و زادگاه جستجو کنم. این فقط چمدانها نیستند که باید گشوده شوند و ابتدا کفشهای روستائی و لباسهای تابستانی از آنها خارج گردند، همچنین باید مشخص گردد که آیا در اثنای زمستان باران قابل ملاحظه ای درون اطاق خواب باریده است، که آیا همسایه ها هنوز زنده اند، باید بررسی گردد در مدت این شش ماه چه چیزی اینجا دوباره تغییر یافته است، و چندین قدم از روند ِ آهسته بی بکارت ساختن این مناطق که زمانی دراز پاکی خود را حفظ کرده بودند با دعای خیر مدنیت به جلو برداشته شده است. صحیح است، در قسمتهای پائین گردنه دوباره یک شیب کامل جنگلی را بی درخت ساخته اند، و در آنجا ویلائی ساخته خواهد شد، و در کنار یکی از پیچها، خیابان ما را عریض کرده اند و این کار دلیل نابودی یکی از باغهای سحرانگیز قدیمی شده است. آخرین اسبهای نامه رسانی منطقه ما از میان رفته و ماشینها جایگزین آنها شده اند، ماشینهائی که برای کوچه های قدیمی و تنگ اینجا بزرگند. در نتیجه من دیگر هرگز پیئرو Piero پیر در لباس آبی رنگ نامه رسانان با درشکه ای زرد رنگ و آن دو اسب زیبایش که از کوه خش خش کنان رو به پائین می آید را نخواهم دید، هرگز دیگر نخواهم توانست او را در کافه Grotto del Pace برای نوشیدن یک گیلاس شراب و یک استراحت کوتاه غیر رسمی بفریبم. افسوس، و هرگز دیگر نخواهم توانست بر فراز Liguno در حاشیه جنگل باشکوه، بهترین محل نقاشی کردن بنشینم: یک غریبه جنگل و مراتع را خریده و با سیم خاردار دور آنجا را حصار کشیده است، و در آنجائیکه آن دو درخت زیبای زبان گنجشک قرار داشتند حالا یک گاراژ ساخته شده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 21:55  توسط سعید از برلین  | 

من چنین تصمیم گرفته بودم که باید زندگیم پا را از مرز تجربه و ادراک نفسانی فراتر نهد، یک ترقی از مرحله ای به مرحله دیگر که میبایست از درون مکانی به مکان دیگر عبور و پشت سر نهاده گردد، درست مانند یک موسیقی از یک تم به تمی دیگر، از یک ضرب آهنگ به ضرب آهنگی دیگر اجرا گردد، و پس از نواخته گشتن، کامل گردیده و خود را پایان یافته می انگاشت، خستگی نمی شناخت، هرگز خواب آلوده نمیبود، همواره بیدار و حضوری کامل میداشت. در ارتباط با تجربه های بیداری احساس کردم که چنین مکانها و مراحلی وجود دارند و اینکه گاه گاهی آخرین لحظه از یک مرحله زندگی ته رنگی از پژمردگی و خواست مردن به همراه دارد که بعد آدم را به سمت یک مکان جدید، یک بیداری و به سوی شروعی تازه هدایت میکند.
(از تیله بازی "Glasperlenspiel" در سال ۱۹۴۳)
 
***
آدم ابتدا در زمان سالخوردگی کمیابی زیبائی را میبیند، و اینکه حقیقتاً چه معجزه بزرگیست وقتی که گلها در میان کارخانه ها و توپهای جنگی نیز میرویند و شعر در میان روزنامه ها و اوراق بهادار هنوز زنده است.
(از نامه ای به هانس کاروسا Hans Carossa در نوامبر سال ۱۹۳۰)
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 17:32  توسط سعید از برلین  | 

ما سالخوردگان چه باید میکردیم اگر این را نمیداشتیم: کتاب مصوّر خاطرات، گنجینه ای از تجربه ها! حتماً زندگی شکوه آمیز و فقیرانه میبود. اما حالا ما ثروتمندیم و نه تنها بدنی مستعمل را به سمت خط پایان و استقبال از فراموشی حمل میکنیم، بلکه حاملین آن گنجینه ایم که تا آخرین لحظه نفس کشیدن ما زنده و درخشان است.
(از نامه ای بی تاریخ)
 
***
آنچه که در مقابل شور و هیجان به خردمندی ِ دوران پیری مریوط میشود قضیه خوبیست، اما از آنجائیکه سالخوردگی نیز بخشی از زندگیست، بنابراین همچنان به همراه خود موقعیتهای تازه ای خلق میکند که ما در برابرشان پختگی لازم را نداریم، زیرا که آنها تازه اند و خرد تازه ای نیز میطلبند. به این ترتیب آدم به تجربه کردنها و حماقتهایش ادامه میدهد و از جوانترها بجز یک پوئن مثبت در صبوری برتری دیگری ندارد.
(از نامه ای به الزه مارتی Else Marti در سال ۱۹۴۵)
 
***
سالخورده گشتن به طریقی که در شأن انسان است و کسب آن پختگی و سلوکی که همراه آن بدست می آید هنر سختیست؛ روح ما اغلب یا جلوتر از جسم ما در حرکت است یا عقبتر از آن، و برای اصلاح این اختلاف آن لرزش درونی ِ احساس زندگی، آن لرزش و اضطراب ریشه ای که همیشه و همیشه در مراحل مختلف زندگی و در بیماریها به ما هجوم می آورند ضروریست. به نظر من میرسد، آدم اجازه دارد در مقابل آنها کوچک باشد و خود را کوچک احساس کند، مانند کودکان که پس از یک اختلال در زندگی بوسیله گریه و عجز دوباره به تعادل دست می یابند.
(از نامه ای به ژوزف فاین هالس Joseph Feinhals در ۱۹۳۵. ۵ .۲۲)
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 17:31  توسط سعید از برلین  | 

گاهی.

 

گاهی، وقتی پرنده ای میخواند

یا وقتی باد در شاخه ها میپیچد

یا سگی در دورترین خانه قریه پارس میکند،

بعد باید مدتی طولانی گوش بسپارم و سکوت کنم.

روح من در گذشته به پرواز می آید،

تا هزاران سال فراموش گشته پیش از این

پرنده و بادِ در وزش

شبیه به من و برادران من بودند.

روح من یک درخت میگردد

و یک حیوان و یک تکه ابر.

تغییر یافته و غریب باز میگردد روحم

و از من سؤال میکند. چگونه باید جواب دهم؟

 

***

البته باید میان قطع امید کردن پیرمردی خسته که دیگر جهان برایش جذابیت چندانی ندارد و ایمان باطنی و واقعی اش تفاوت قائل گشت. دلیل این خستگی جسمانی ست و نباید به این معنی باشد که چون من جهان امروز و بوی تعفن اش را با رغبت ترک میکنم بنابراین از جهان و بشریت یکبار برای همیشه ناامید گشته ام. من زوال را احساس میکنم و نزدیک شدن زشتی را میبینم، اما این هم نیز به پایان خود خواهد رسید و در یک جهان کاملاً ویران گشته هم تمام آن امکانات و آرزوهائی که انسان در خود حمل میکند میتوانند شکوفه دهند.

(از نامه ای به جرج شوارتز Georg Schwarz در اکنبر سال ۱۹۵۱)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:26  توسط سعید از برلین  | 

تمام مرگها.

 

تمام مرگ ها را مرده ام،

تمام مرگ ها را میخواهم باز بمیرم،

مرگ چوبین در درخت را بمیرم،

مرگ سنگی در کوه را،

مرگ خاکی در ماسه و سنگریزه را،

ورق ورق مردن در خش خش علفهای تابستانی

و مرگ خونین و فقیرانه انسان را.

 

دوباره میخواهم مانند گلی زاده شوم،

میخواهم دوباره مثل درخت، مثل علف زاده شوم،

مثل ماهی و گوزن، مثل پرنده و پروانه.

و در هر شکل

بکشاند شوق مرا سوی آن سطحی

که آخرین رنج است،

رنج انسان.

 

آه ای کمان سفت و سخت که لرزانی

هنگامیکه اشتیاق مانند دستی قوی

هر دو قطب زندگی را به سمت یکدیگر مایل به خم کردن است!

هنوز اغلب و کراراً تو باز

در پی شکار من از تولد تا مرگ خواهی بود

در پی آفرینش های مسیری پر درد

آفرینش های مسیری با شکوه.

 

***

سالخوردگی آن دشمنی که باید به جنگ اش برویم یا حتی از آن خجالت بکشیم نمیباشد. سالخوردگی یک کوه لغزانیست که روی ما را میپوشاند، گازی ست خزنده که آهسته ما را خفه میکند.

(از نامه ای به رولف شوت Rolf Schott در تاریخ ۲۶.۱۲.۱۹۳۹)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 12:47  توسط سعید از برلین  | 

 

برادرم مرگ.

 

به نزد من هم یکبارخواهی آمد،

تو فراموشم نخواهی کرد،

و رنج به پایان میرسد،

و زنجیر پاره میشود.

 

مانند ستاره ای سرد

بر بالای نیازمندی من،

هنوز غریبه و دور به چشم می آئی،

ای مرگ، ای برادر عزیز.

 

اما روزی نزدیک خواهی گشت

و سراپا آتش _

بیا، محبوب من، من اینجا هستم،

مرا در آغوش گیر، من از آن توئم.

 

***

از اولین و طبیعی ترین عکس العمل در برابر از دست دادن انسانی که دوستش میداریم درد و شِکوه است. اینها به ما کمک میکنند از میان سوگواری و رنج اولیه عبور کنیم، اما کافی نیستند تا ما را با مردگان پیوند دهند.

این را در سطحی بدوی فرقه مردگان انجام میدهند: قربانی کردن، تزئین کردن قبر، مجسمه ساختن. در سطح ما اما باید قربانی کردن برای مردگان در روح خودمان به مرحله اجرا در آید، با کمک اندیشه، با یادآوری دقیق، با بازسازی آن انسان دوست داشتنی فوت گشته در درونمان. اگر استعداد این کار را داشته باشیم آنوقت شخص فوت گشته همچنان در کنارمان راه میرود، تصویر او نجات یافته است و به ما کمک میکند درد را ثمر بخش گردانیم.

 

(از نامه ای بی تاریخ)

 

احتضار نیز روند زندگیست و چیزی از روند تولّد کمتر ندارد. این دو میتوانند حتی اغلب با هم اشتباه گرفته شوند.

 

(از نامه ای بی تاریخ)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین ۱۳۸۹ساعت 13:26  توسط سعید از برلین  | 

زبان بهار.

هر کودکی میداند که بهار چه میگوید:

زندگی کن، نمو نما، گل ببار آور، امیدوار باش، عاشق شو،

شاد باش و به تمایلات نو بپرداز،

تسلیم باش و از زندگی به خود هراس مده!

 

هر پبر مردی میداند که بهار چه میگوید:

پیر مرد بگذار که دفن ات کنند،

جای ات را به جوانکان شاد و سر حال واگذار،

تسلیم باش و از مردن به خود هراس مده!

 

***

بهار اغلب برای مردم پیر زمان مطبوعی نیست. همانگونه که باد گرم و خشک در درختان میوزد و هر درخت پیری را شاخه به شاخه بازدید و معاینه میکند تا که شاید شاخه ای را برای خم کردن و شکستن مناسب تشخیص دهد، بهار نیز بر مردم پیر میوزد تا تشخیص دهد که آیا انها کاملاً پوسیده اند یا خیر.

با این وجود اما بهار فصل زیبائیست.

 

(از نامه ای به کارل کلوتر Karl Kloter در عید پاک سال ۱۹۴۸)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۹ساعت 12:23  توسط سعید از برلین  | 

 

مراحل.

 

مانند هر شکوفه که می پژمرد و هر جوانی

که په پیری پشت میکند، شکوفه میدهد هر مرحله از زندگی،

شکوفه میدهد همچنین هر حکمت و هر تقوا

در زمان مقتضی و اجازه ندارد تا ابد دوام یابد.

 

قلب باید با هر ندای زندگی

آماده برای وداع باشد و شروعی تازه،

تا با رشادت و بدون سوگواری

در دیگری، در پیوندی جدید داخل شود.

و هر آغازی یک جادو به همراه دارد،

جادوئی که نگهدار ماست و کمکی برای زندگی کردنمان.

 

ما باید شاداب از تمامی مکانها عبور کنیم،

و به هیچ مکانی مانند وطن آویزان نمانیم،

روح جهان مایل نیست دست و پایمان را به بند کشد،

او میخواهد که ما را پله به پله ترقی و تکامل دهد.

 

با سختی در مکانی از زندگی بومی میشویم

و صمیمانه خود را به آن عادت میدهیم، اینچنین سست شدن شروع به تهدید میکند،

تنها کسی که برای عزیمت و سفر کردن آماده است،

ممکن است این عادت فلج کننده را از خود دور سازد.

شاید هم ساعت فرا  رسیدن مرگ

به روی ما حتی درهای تازه ای بگشاید،

ندای زندگی در ما هرگز پایان نخواهد پذیرفت ...

بسیار خوب، پس ای دل، وداع کن و شفا یاب!

 

***

اینها بهترین اسلحه در مقابله با رسوائی زندگی اند: شجاعت، کله شق بودن و صبوری. شجاعت، کله شق بودن را تقویت میکند و باعث تفنن میگردد و صبوری آرامش میبخشد. متأسفانه آنها معمولاً دیر در زندگی بدست می آیند و در دوران از پا افتاده گی و مرگ بسیار بیشتر به آنها احتیاج است.

(از نامه ای به ه . س H.S در تاریخ ۲۳.۷.۱۹۵۰)

 

اشتیاق دیدار وطن از دست رفته شباهت زیادی با سوگواری بخاطر دوران کودکی و باورهای آن دوران دارد. ما نباید به این اشتیاق توجه کنیم و آنرا پرورش دهیم و به خاطر آن بیمار شویم، بلکه باید توجه و مراقبتمان بر نیروی روح زمان حال و واقعیت متمرکز گردد. امروز یک قسمت بزرگ از انسانها بیوطن اند و باید با از خود گذشتگی کوشش کنند که مکانهای جدید، انسانها و تکالیف در غربت را جانشین وطن خویش سازند.

 

(از نامه ای به یک انسان جوان در فوریه ۱۹۶۰)    

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 15:0  توسط سعید از برلین  | 

 

مردن.

 

وقتی کودکان را در حال بازی میبینم

و بازی آنها را دیگر درک نمیکنم

و خنده هایشان بیگانه و ابلهانه به گوش می آید،

آه، این از دشمن شریریست

که من فکر میکردم تا ابد از آن به دور خواهم ماند،

گوشزدی که دیگر بی طنین است.

 

وقتی عاشق و معشوقی را میبینم

و راضی به رفتن ادامه میدهم

بی شوق دستیابی به بهشت،

آه که این چشمپوشی آرامی ست

بر عمق قلب شعر گفتن،

که جوانی را نوید ابدیت میداد.

 

وقتی سخنان بدخواهانه میشنَوَم

و دیگر برآشفته نمیگردم

و طوری در آرامش میگذرم که انگار آنرا نشنفته ام،

آه، سپس قلب به تکان می آید

آرام و بدون درد،

و نور مقدس خاموش میگردد.

 

*** 

پیر شدن در حقیقت روندی طبیعیست و آدم در سن ۶۵ یا ۷۵ سالگی، اگر که نخواهد جوانتر باشد، مسلماً به همان سلامتی و حالت معمولی یک فرد ۳۰ یا ۵۰ ساله است. اما متأسفانه انسان همیشه متناسب با سن خود بر روی یک پله قرار ندارد، او اغلب در باطن در حال شتاب به جلوتر از سن خود است، و بیشتر اوقات هم اما از سن خود عقب میماند _ و به این دلیل ضمیر خودآگاه و حس زندگی کمتر از بدن جاافتاده و پخته میگردد و در برابر پدیده های طبیعی مقاومت میکند و خواستار چیزی از خود میشود که توانا به انجام آن نیست.

(از نامه ای به هانس اشتورسن اِگّر Hans Sturzenegger در سال ۱۹۳۵)

 

در پختگی انسان جوانتر میشود. در نزد من هم چنین است، هر چند باید توضیح کوچکی نیز بدهم که من در حقیقت حس زندگی دوران کودکی را همواره در خود زنده نگاه داشته و بزرگسالی و پیری ام را همیشه بعنوان نوعی از کمدی حس کرده ام.

 

(از نامه ای به ورنر شیندلر Werner Schindler در تاریخ ۱۴.۱.۱۹۲۲)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 12:46  توسط سعید از برلین  | 

 

چه تند میگذرد!

 

تا همین چند وقت پیش کودکی بیش نبودم،

میخندیدم بلند در پوست صاف خود،

و اکنون پیر مردی گشته ام،

که سبک مغزانه نخهایش را میریسد،

که با چشمان قرمزش ابلهانه مینگرد،

و نمیتواند دیگر با قامتی راست راه برود.

آه که چه سریع پژمرده گشتن رخ میدهد:

دیروز سرخ، امروز ابله،

دو روز دیگر مرگ!

اگر معشوقه ام کلاه از سرم بر نمیداشت

و همسرم ترکم نکرده بود،

هنوز هم آواز خوان از کوچه ها میگذشتم،

شکفته و پر گل بر روی تختخوابم دراز میکشیدم،

اما اگر زنها تو را به حال خود رها سازند،

بعد، پسرم، خود را از دست رفته بدان،

برای خود ویسکی تدارک کن و هشیار بمان؛

و این؛ یعنی که تو برای ترک صحنه و غروب کردن احضار میگردی.

 

***

در برابر قانونیکه در میان انسانها معتبر است، آنکه پیرتر است اگر عشق کسی را که خیلی جوانتر از اوست بپذیرد و بعد او را مأیوس کند مقصر است، زیرا که فرد مسن تر باید عاقلتر و با احتیاط تر باشد.

 

(از نامه ای به همسرش روت Ruth در سال 1925)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند ۱۳۸۸ساعت 14:53  توسط سعید از برلین  | 

 

گوش فرا دادن.

 

نغمه ای چنین لطیف، نسیمی چنین تازه

میان روز خاکستری رنگ در گذر است،

ترسان، مانند پرپر زدن بال پرندگان

خجول، مانند عطر خوش بهار.

 

از سمت ساعات صبح زندگی

خاطرات در وزش اند،

و مانند رگبار نقره بر سر بحر

لرزان میگذرند.

 

از امروز به دیروز دور به چشم می آید،

راهی دراز به فراموشیهای نزدیک،

راه درازی که در آن قِدمت قرار دارد و افسانه،

و باغی با یک در باز.

 

شاید امروز جدم بیدار باشد،

همان که هزار سال از خاموشی اش میگذرد

و حالا با صدای من حرف میزند،

و خود را در خون من گرم میکند.

 

 

شاید قاصدکی پشت در ایستاده

و حالاست که نزد من داخل اطاق شود،

شاید، قبل از آنکه روز به پایان برسد،

من به خانه برسم.

 

***

یخاطر می آوری که در کودکی فاصله میان دو جشن تولد چه دراز بود! در دوران پیری این فاصله مرتب کوتاهتر میگردد.

 

(از نامه ای به پسرش برونو Bruno در تاریخ دسامبر ۱۹۶۰)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند ۱۳۸۸ساعت 14:9  توسط سعید از برلین  | 

 

انگشتی که آسمان را نشان میداد.

 

استاد Djü-dschi، آنگونه که برایمان روایت شده بود،

طبعی آرام و لطیف داشت و چنان فروتن بود،

که از واژه و تعلیم دادن کاملاً دست شسته بود،

زیرا که واژه ظاهر است، و برای اجتناب از هر ظاهری

او منصف و محتاط بود.

در جائیکه بعضی شاگردان، راهبین و نوآموزان

از معنای جهان، از والاترین ارزش

با بیانی اصیل و با جرقه های فکر 

با طیب خاطر روده درازی میکردند، او در سکوت

در برابر هر طغیانی نگهبانی میداد،

و وقتی آنها با سؤالهای جدی یا بیهوده پیش او می آمدند،

و از معنی نوشته های قدیمی، از نامهای بودا،

از شناخت، از شروع جهان و زوال آن میپرسیدند، او همچنان ساکت میماند،

و تنها آهسته با انگشت سمت آسمان را نشان میداد.

و این انگشت اشاره صامت_سخنور

هر روز باطنی تر و گوشزد کننده تر میگردید: او صحبت میکرد،

او میآموزاند، تحسین میکرد، تنبیه میکرد، و چنان مخصوص به خود بسوی قلب جهان و حقیقت راهنمائی میکرد، که بعد 

برخی از شاگردان، این انگشت را ترقی آرام میفهمیدند، ترفیع یافته و بیدار میگشتند.

 

 ***

ما رنج و بیماری را تجربه کردیم، ما دوستانی را با مرگشان از دست دادیم، و مرگ نزد ما نه تنها از بیرون به پنجره میکوبد، بلکه همچنین در درون ما نیز مشغول کار است و پیشرفت کرده، و زندگی که روزی چنان بدیهی بود، حال نفیس گشته و مورد تهدید همیشگی قرار دارد، و این دارائی بدیهی خود را به یک دوام مشکوک اجاره ای تبدیل نموده است.

اما اجاره با مهلت فسخ نامعلوم ارزش خود را بهیچ وجه از دست نداده و خطر آنرا حتی با ارزشتر ساخته است. ما همچنان مانند قبل زندگی را دوست میداریم و میخواهیم به آن وفادار بمانیم، و قبل از هر چیز بخاطر عشق و رفاقت که مانند شرابی اصیل است که با گذشت زمان از حجم و ارزشش کاسته نمیشود، بلکه به آن افزوده میگردد.

 

(از نامه ای به ماکس واسمر Max Wassmer در تاریح ۲۴.۸.۱۹۵۷)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۸ساعت 11:13  توسط سعید از برلین  | 

 

 شاخه شکوفه ها

همیشه به عقب و جلو

تلاش میکند شاخه شکوفه ها در باد،

همیشه به بالا و پائین

تلاش میکند قلبم مانند یک کودک

میان روزهای سیاه و سفید،

میان ابرها و نفی کردنها.

 

تا شکوفه ها پراکنده شوند

و شاخه به بار بنشیند،

تا قلب از کودکی اشباع گردد،

به آرامش برسد و اعتراف کند:

بیهوده نبود بازی پر آشوب و پر شوق زندگی.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ساعت 0:36  توسط سعید از برلین  | 

 گام آخر پائیز

 

باران پائیزی در جنگل خاکستری آشوب به پا کرده است،

دره در باد سرد صبحگاهی بخود میلرزد،

میوه های درخت شاه بلوط محکم می افتند،

میترکند و میخندند خیس و قهوه ای.

 

پائیز در زندگی من آشوب براه انداخته است،

برگهای پاره پاره گشته را میبرد باد با خود

و به لرزش انداخته تک تک شاخه ها را _ میوه کجا مانده است؟

 

من عشق شکوفه میدادم، و رنج میوه آن بود.

من ایمان شکوفه میدادم، و میوه آن نفرت بود.

باد شاخه های بایر مرا میشکند،

من به ریش باد میخندم، هنوز در برابر طوفانها پایدارم.

 

میوه من چه خواهد بود؟ هدف ام چیست! _ من شکوفه داده ام،

هدف شکوفه دادن بود، و حال پژمرده میگردم،

پژمردن هدف من است و نه چیزی دیگر،

هدفهایی که دل میطلبد کوتاهند.

 

خدا در من میزید، خدا در من میمیرد، خدا رنج میبرد

در سینه من، این هدف برایم کافیست.

راه و یا بیراهه، شکوفه یا میوه،

همه یکی میباشند، فقط نام هایی هستند.

 

دره در باد صبحگاهی سرد به خود میلرزد،

میوه های درخت شاه بلوط محکم سقوط میکنند

و میخندند زلال و محکم. من هم همراه با آنها میخندم.

 

 ***

این نشست کردنِ در پیری خوبی خود را دارد، بی تفاوت بودن در برابر بیرون را دو برابر میکند، بخصوص در برابر تاریخ جهان و شرکتهای سهامی با مسئولیت نامحدود که تاریخ حهان را میسازند.

(از نامه ای به Otto Basler در حدو.د سال 1950)

 

خانه عوض کردن با شروع پیری سخت و سختر میگردد و عاقبت ماشین مرده کشی مقبولتر از هر ماشین اسبابکشی میگردد.

(از نامه ای به Helene Welti در 15.04.1931)

 

انسان در پیری هنگامیکه منظم بخوابد و هیچ درد سختی نداشته باشد خیلی فروتن و قانع و تقریباً از زندگی راضی میگردد.

 

(از نامه ای به Hans Hiber در آخر آگوست ۱۹۴۸)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۸ساعت 20:36  توسط سعید از برلین  | 

مرد بودن در پنجاه سالگی.

 

ز گهواره تا تخت روان

پنجاه سالی درازا دارد،

و بعد مرگ آغاز می گردد.

آدم سبک مغز می گردد، آدم پژمرده می گردد،

آدم اهمال کار می گردد، آدم دهاتی می گردد

و موهای باقی مانده سر به لعنت شیطان هم دیگر نمی ارزد.

همچنین دندان های سوراخ شده نیز پی فلوت زنی می روند،

و به جای آن که ما با وجد

دختران جوان را در بغل گرفته به خود بفشریم،

کتابی از گوته می خوانیم.

 

اما یک بار دیگر قبل از پایان

می خواهم یک چنین دخترکی تور کنم،

با چشمانی روشن و موهایی تاب دار،

دهان و پستان و گونه هایش را بوسیده،

او را از بار دامن و شورت آسوده کنم.

و سپس، به نام خدا،

می تواند مرگ مرا دریابد، آمین.

 

                                                      *** 

آدم به طرز نفرین شده ای آهسته و خُرد خُرد می میرد: هر دندان، عضله و استخوان طوری جداگانه خداحافظی می کنند که انگار آدم با تک تکشان در رابطه ای صمیمانه به سر می برده است.

(از نامه ای بی تاریخ)

 

ما باید خود را خیلی رنج دهیم و بسیار تلخی ها را ببلعیم تا تُرد و ساکت گردیم... موقعیت یک موشک خیلی بهتر است. موشک در زیباترین لحظه عمر خود فیشششی می کشد و نیست می گردد.

 

(از نامه ای به ارنست کرایدولف Ernst Kreidolf در تاریخ ۲۵.۴.۱۹۱۶)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 11:27  توسط سعید از برلین  | 

زمستانی خاکستری رنگ.

 

یک روز زمستانی خاکستری رنگ است

خاموش و تقریباً بی نور،

یک پیرمرد عبوس، که مایل نیست دگر با دیگران حرف بزند.

 

او به رود گوش می دهد و به جوانک ها که با انگیزه و شوق ِ تمام عبور می کنند؛

به نظرش گستاخ و بیهوده می آیند،

قدرتی بی تاب.

 

او چشمان اش را طعنه آمیز ریز کرده

و تاریکی بیشتر می گردد،

او کاملاً آهسته شروع می کند به بارش برفی آرام،

می کشد پارچه ای بر رخ خویش.  

 

در رویای پیرمردانه او

غرش نافذ شیرها

و نزاع مورچگان در لم یزرع درخت کوهی،

مزاحم بودند.

 

تمام این قیل و قال ها او را میخنداند

با همه اهمیت شان؛

و او آهسنه می باراند همچنان برفی آرام

تا تاریکی شب.

 

                                                        ***

نباید برایمان حفظ گذشته و یا کپی کردن آن مهم باشد، بلکه باید توانا در تعییرپذیری تازه ها را تجربه کرده و با نیروی خویش شاهد باشیم.

تا این حد سوگواری برای شکست طوری که به آن آویزان بمانیم خوب و جالب نمی باشد و مفهوم زندگی حقیقی را نمی دهد. 

 

(از نامه ای به خواهرش عادله Adele در تاریخ ۲۸.۷.۱۹۱۶) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 10:48  توسط سعید از برلین  | 

                                                          

 

سالخوردگی گاهی کمک ات می کند تا بعضی چیزها را نادیده انگاری.

هنگامی که پیرمردی سرش را تکان می دهد و یا چند کلمه ای غر می زند تعدادی از مردم در این خردی روشن می بینند،

و تعدای دیگر آن را یکسره آهک بستن ذهن می پندارند؛

و اما آیا اینکه رفتار آن پیرمرد نسبت به جهان در حقیقت حاصلی ست از تجربه و خرد او و یا تنها نتیجه اختلال در گردش خون بدون تحقیق می ماند،

حتی بوسیله خود آن فرد سالخورده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 13:28  توسط سعید از برلین  |