قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

مردی از جزیره هاوائی وجود داشت که من مایلم او را کآوه Keawe بنامم؛ او هنوز زنده است و نام او باید مخفی بماند؛ اما محل تولدش فاصله دوری با هوناوناو Honaunau نداشت، جائیکه استخوان‎های نیاکان کآوه کبیر در غاری به خاک سپرده شده است. این مرد فقیر بود، صادق و زحمتکش؛ او مانند معلم مدرسه‎ای خواندن و نوشتن می‎دانست؛ بعلاوه ملوان برجسته‎ای بود، مدتی بر روی کشتی‎های بخاری جزیره و یک قایق در کنار ساحل هاماکوآ Hamakua کار می‎کرد. عاقبت این فکر به ذهن کآوه خطور می‎کند که جهان بزرگ و شهرهای ناآشنا را ببیند، و او در کشتی‎ای اجیر می‎گردد که به سمت سان فرانسیسکو می‎راند.
سان‎فرانسیسکو شهر زیبائی‎ست، با یک بندرگاه زیبا و مردم بسیار ثروتمندی که آدم نمی‎تواند تعدادشان را بشمارد؛ و بخصوص آنجا تپه‎ای‎ وجود دارد که توسط قصرها کاملاً پوشیده شده است. حالا یک روز کآوه برای دیدن این تپه با جیبی پر از پول به پیاده روی می‎پردازد و با لذت خانه‎های بزرگ هر دو سمت تپه را تماشا می‎کند.
او با خودش فکر می‎کند "چه خانه‎های زیبائی‎! مردمی که در آنها زندگی می‎کنند و برای فردای خود نگرانی ندارند چه خوشبخت باید باشند!"
همانطور که او در این باره فکر می‎کرد به جلوی خانه‎ای که کوچک‎تر از بقیه خانه‎ها اما مانند یک اسباب بازی بسیار زیبا و تمیز بود می‎رسد؛ پله‎های مقابل خانه مانند نقره می‎درخشیدند، باغچه‎های باغ پر از گل و گیاه بودند و شیشه پنجره‎ها مانند الماس برق می‎زد. کآوه توقف می‎کند و بخاطر شکوه تمام آن چیزهائی که می‎دید متحیر می‎گردد.
حالا همانطور که آنجا ایستاده بود متوجه مردی می‎گردد که از میان یک پنجره به او نگاه می‎کرد، و پنجره چنان پاک و شفاف بود که کآوه می‎توانست همانطور که آدم قادر به تماشای یک ماهی در یک گودال آب بر روی صخره است مرد را ببیند. مرد سالمند بود، با سری بی مو و یک ریش سیاه؛ بر روی چهره‎اش نگرانی سنگینی نشسته بود و به تلخی آه می‎کشید. و حقیقت این است که: وقتی کآوه به مرد درون خانه نگاه می‎کرد و مرد به کآوه، هر یک به آن دیگری حسادت می‎ورزید.
ناگهان مرد می‎خندد و سر و دستش را برای کآوه برای داخل شدن به خانه تکان می‎دهد و برای بدرقه از او به کنار درب خانه می‎رود. و در این هنگام مرد با کشیدن آه تلخی می‎گوید:
"خانه من خانه زیبائی‎ست، آیا مایلید اتاق‎های خانه را تماشا کنید؟"
بنابراین مرد تمام خانه را از زیرزمین تا انبار زیر شیروانی به کآوه نشان می‎دهد، و در خانه هیچ چیزی نبود که در نوع خود کامل نباشد، و کآوه حیران شده بود.
کآوه می‎گوید: "البته، این خانه زیبائی‎ست و اگر من در چنین خانه‎ای زندگی می‎کردم تمام روز را می‎خندیدم. پس به چه خاطر شما حالا مرتب آه می‎کشید؟"
مرد می‎گوید: "هیچ دلیلی وجود ندارد. راستی چرا شما نباید یک خانه داشته باشید که درست مانند این خانه باشد و اگر مایل باشید حتی زیباتر از این خانه. من فکر می‎کنم که شما باید حتماً مقداری پول همراه خود داشته باشید؟"
کآوه می‎گوید: "من پنجاه دلار دارم. اما چنین خانه‎ای بیش از پنجاه دلار ارزش دارد."
مرد طوری که انگار در حال حساب کردن است لحظه‎ای می‎اندیشد و سپس می‎گوید:
"از اینکه شما پول بیشتری ندارید متأسفم، زیرا این شاید بتواند در آینده برایتان مشکل به بار آورد؛ اما شما برای پنجاه دلار می‎توانید آن را داشته باشید."
کآوه می‎پرسد: "خانه را؟"
مرد جواب می‎دهد: "خیر، خانه را نه. اما بطری را؛ زیرا من باید به شما بگویم: گرچه من به چشم شما بسیار ثروتمند و سعادتمند به نظر می‎رسم اما تمام سعادتم و این خانه همراه با باغ را از این بطری که خیلی بزرگ‎تر از یک مشت دست نمی‎باشد دارم. بطری اینجاست."
و مرد درب یک قفسه دیواری را می‎گشاید و بطری شکم گرد و گردن درازی را بیرون می‎آورد؛ شیشه بطری مانند شیر سفید بود، با رنگ‎های خیره کننده قوس قزح. داخل بطری چیز مبهمی مانند یک سایه و یک آتش تکان می‎خورد.
مرد می‎گوید "این بطری‎ست" و وقتی کآوه می‎خندد او ادامه می‎دهد: "شما حرفم را باور نمی‎کنید؟ بفرمائید، خودتان می‎توانید آن را امتحان کنید. ببینید که آیا قادر به شکستن آن هستید."
بنابراین کآوه بطری را در دست می‎گیرد و آن را به زمین می‎اندازد و این کار را چند بار تکرار می‎کند تا اینکه خسته می‎شود؛ اما بطری مانند یک توپ بچه‎گانه از روی زمین به بالا می‎جهید و سالم و کامل باقی می‎ماند.
کآوه می‎گوید: بطری عجیبی‎ست. زیرا طوریکه دیده و احساس می‎شود باید از شیشه ساخته شده باشد."
در حالیکه مرد سخت‎تر از دفعات قبل آه می‎کشید پاسخ می‎دهد: "بله شیشه‎ای‎ست، اما شیشه این بطری در آتش جهنم دمیده شده است. یک شیطان کوچک درون بطری زندگی می‎کند و این سایه اوست که ما در حال حرکت می‎‏بینیم؛ حداقل من اینطور فکر می‎کنم. وقتی کسی این بطری را بخرد شیطان کوچک دستوراتش و هر چیزی را که مایل باشد انجام می‎دهد ــ عشق، شهرت، پول، خانه‎هائی شبیه به این خانه، بله حتی یک شهر مانند این شهر ــ به محض ادای آرزو همه چیز از آن او می‎گردد. ناپلئون این بطری را داشت و توسط این بطری امپراتور جهان گشت؛ اما عاقبت او بطری را فروخت و سقوط کرد. کاپیتان کوک Kapitän Cook هم این بطری را داشت و به لطف آن مسیر جزایر بسیاری را پیدا کرد؛ اما او هم بطری را فروخت و در جزیره هاوائی کشته شد. زیرا به محض به فروش رسیدن بطری قدرت مالک قبلی آن و کمک شیطان ناپدید می‎شود: و اگر کسی به آنچه که دارد راضی نباشد برایش اتفاق بدی می‎افتد."
کآوه می‎گوید: "پس چرا شما خودتان می‎خواهید آن را بفروشید؟"
مرد جواب می‎دهد: "من به تمام آرزوهایم رسیده‎ام و کم کم در حال پیر شدنم. فقط شیطان کوچک قادر به انجام یک کار نیست ــ او نمی‎تواند زندگی را طولانی سازد؛ و، صادقانه نخواهد بود که من این را از شما پنهان سازم: این بطری یک بدی دارد؛ و آن این است که اگر انسان قبل از فروش بطری بمیرد باید تا ابد در جهنم بسوزد."
کآوه بلند می‎گوید: "کاملاً بدیهی‎ست که کیفیت بدی می‎باشد! من مایل نیستم با این وسیله کاری داشته باشم. من، خدا را شکر، قادرم بدون خانه هم زندگی کنم؛ اما یک چیزی وجود دارد که من نمی‎توانم ابداً با آن کنار بیایم و آن این است که لعنت شوم!"
مرد جواب می‎دهد: "خدای من! شما لازم نیست فوری دستپاچه شوید! شما کار بیشتری بجز آنکه از قدرت شیطان کوچک با اعتدال استفاده کنید و بعد بطری را همانطور که من حالا آن را به شما می‎فروشم به شخص دیگری بفروشید و تا پایان عمر در آسایش زندگی کنید ندارید."
کآوه می‎گوید: "هوم، من دو چیز را متوجه می‎شوم. شما تمام وقت مانند دختر ترشیده‎ای که عاشق است آه می‎کشید ــ این اولی؛ و دومی این است: شما این بطری را خیلی ارزان می‎فروشید."
"من که به شما گفتم چرا آه کشیدم: چون از ضعیف گشتن سلامتیم در وحشتم؛ و همانطور که خودتان هم گفتید مردن بخاطر پیش شیطان رفتن اتفاقی وحشتناک برای هر انسانی‎ست. آنچه حالا به ارزان فروختن بطری مربوط می‎شود، من باید به شما توضیح بدهم که یک شرط مخصوص با بطری همراه است. از مدت‎ها پیش، زمانیکه شیطان ابتدا بطری را بر روی زمین آورد قیمت بطری بسیار گران بود. اول از همه بطری به کشیش یوهانس به قیمت میلیون‎ها دلار فروخته شد؛ بطری اما فقط با ضرر می‎تواند فروخته شود. اگر شما آن را به همان مبلغی بفروشید که برای خرید پرداخت کرده‎اید بطری مانند کبوتری دوباره با سرعت به سوی‎تان می‎آید. در نتیجه قیمت بطری با گذشت قرون بطور مدام کاهش یافته و حالا بطور قابل ملاحظه‎ای ارزان شده است. من خودم آن را از یکی از قدرتمندترین همسایگانم اینجا بر روی تپه خریدم، قیمتی که من برای آن پرداختم نود دلار بود. من می‎توانستم بطری را به قیمت هشتاد و نه دلار و نود و نه سنت بفروشم، اما نه یک سنت گران‎تر، وگرنه بطری به طرفم برمی‎گشت. حالا دو وضعیت بد وجود دارد، اولاً: اگر بخواهم چنین بطری منحصر به فردی را هشتاد دلار و چند سنت بفروشم مردم فکر می‎کنند که می‎خواهم با آنها شوخی کنم. و دوماً ــ اما برای آن عجله‎ای نیست و من نیازی نمی‎بینم آن را بیشتر توضیح دهم. فقط باید شما به آن فکر کنید که بطری را با کم کردن حداقل یک سکه از قیمت خرید بفروشید."
کآوه می‎پرسد: "اما از کجا باید بدانم که تمام این حرف‎ها حقیقت دارند؟"
مرد پاسخ می‎دهد: "شما می‎توانید فوراً یک آزمایش کوچک بکنید. پنجاه دلارتان را به من بدهید، بطری را بردارید و آرزو کنید که پنجاه دلارتان دوباره در جیب‎تان برگردد. من به شما شرافتمندانه اطمینان می‎دهم که اگر این اتفاق رخ ندهد معامله را فسخ کنم و پول‎تان را به شما برگردانم."
کآوه می‎پرسد: "شما که به من دروغ نمی‎گید؟"
و مرد قسم یاد می‎کند.
کآوه می‎گوید: "قبول، این مقدار ریسک را حاضرم انجام دهم، زیرا که ضرری نخواهد داشت."
و او به مرد پول را می‎پردازد و مرد بطری را به او واگذار می‎کند.
کآوه می‎گوید: "شیطان کوچک بطری، من دوباره پنجاه دلارم را می‎خواهم!" و واقعاً ــ به محض اینکه او آرزویش را بر زبان آورد جیبش مانند قبل سنگین بود.
کآوه بلند می‎گوید: "واقعاً! این بطری فوق‎العاده‎ای‎ست!"
مرد می‎گوید: "و حالا، صبح بخیر جوان زیبای من، و شیطان شما را به جای من ببرد!"
کآوه با صدای بلند می‎گوید: "دست نگهدارید! من نمی‎خواهم از این وسیله بی معنی دیگر چیزی بشنوم. بفرمائید ــ بطری‎تان را پس بگیرید!"
مرد دست‎هایش را به هم می‎مالد و می‎گوید: "شما بطری را ارزان‎تر از قیمتی که من پرداختم خریدید. حالا بطری به شما تعلق دارد و من به سهم خودم آرزوی دیگری ندارم بجز دیدن رفتن شما."
و با این حرف با به صدا آوردن زنگ خدمتکار چینی‎اش را احضار و دستور می‎دهد درب خانه را به او نشان دهد.
حالا هنگامیکه کآوه در حالیکه بطری‎اش را در زیر بغل داشت و در خیابان ایستاده بود شروع می‎کند به اندیشیدن.
او فکر می‎کند: "اگر همه این چیزها در باره بطری حقیقت داشته باشد، شاید معامله خوبی انجام نداده باشم. اما شاید مرد فقط با من یک شوخی کرده باشد."
او اولین کاری که کرد شمردن پول‎هایش بود. مبلغ کاملاً درست بود ــ چهل و نه دلار پول آمریکائی و یک پزو Peso شیلی‎ای.
کآوه به خودش می‎گوید: "این به حقیقت شباهت دارد. حالا می‎خواهم بطری را در محل دیگری آزمایش کنم."
خیابان‎های آن شهر مانند عرشه یک کشتی بسیار پاک بودند و با اینکه ظهر بود هیچ رهگذری در خیابان دیده نمی‎گشت. کآوه بطری را در مسیر آب کنار خیابان می‎گذارد و دور می‎شود. دو بار سرش را برمی‎گرداند و به پشت خود نگاه می‎کند، و هر بار بطری شکم گرد سفید شیری رنگ همانجا که او گذاشته بود قرار داشت. برای سومین بار سرش را برمی‎گرداند و سپس از گوشه خیابان می‎پیچد؛ اما به محض انجام این کار چیزی به آرنجش برخورد می‎کند، و آن چیز گردن دراز بطری بود که سفت و مستقیم ایستاده و شکم گردش محکم در جیب کت ملوانی او داخل شده بود.
کآوه می‎گوید: "و این هم مانند حقیقت دیده می‎شود!"
دومین کاری که او انجام داد این بود: او در مغازه‎ای یک چوب پنبه بازکن خرید و به محلی خلوت در خارج از شهر رفت و در آنجا تلاش کرد چوپ پنبه را بیرون بکشد؛ اما هرچه چوب پنبه بازکن را به پائین می‎چرخاند دوباره خارج می‎گشت و چوب پنبه مانند قبل سالم و کامل بود.
کآوه می‎گوید "این یک چوب پنبه مدل جدید است" و ناگهان شروع می‎کند به لرزیدن و عرق کردن، زیرا که او از بطری می‎ترسید.
او در راه بازگشت به بندرگاه مغازه‎ای می‎بیند که در آن صدف و ران گاو از جزایر دریای جنوب فروخته می‎گشت، علاوه بر آن تصاویر بت‎ها، سکه‎های قدیمی، عکس‎های چینی و ژاپنی و از قبیل چنین لوازمی که ملوانان در جعبه‎های ملوانی خود به ارمغان می‎آورند. و در این هنگام فکری به ذهنش خطور می‎کند. بنابراین داخل مغازه می‎شود و بطری را برای صد دلار برای فروش ارائه می‎دهد. صاحب مغازه با تمسخر به او می‎خندد و به او پنج دلار پیشنهاد می‎کند. اما البته ــ هوم، این بطری عجیبی‎ست، چنین شیشه‎ای هرگز در مغازه شیشه سازی یک انسان دمیده نشده است، رنگ‎ها خیلی زیبا در زیر رنگ شیری شیشه بازی می‎کردند، و سایه بطور عجیبی در وسط می‎رقصید. پس از آنکه کآوه همانطور که این مردم عادت دارند مدتی چانه می‎زند سمسار به او شصت دلار سکه نقره‎ای می‎دهد و بطری را روی قفسه‎ای در وسط ویترین مغازه‎اش قرار می‎دهد.
کآوه می‎گوید: "خب، من آنچه را که پنجاه دلار خریدم به شصت دلار فروختم ــ یا در واقع آن را ارزان‎تر خریدم، چون یکی از دلارهایم یک سکه شیلی‎ای بود. حالا حقیقت را از نقطه دیگری تجربه خواهم کرد."
به این ترتیب سوار کشتی‎اش می‎گردد، و هنگامیکه صندوقش را باز می‎کند بطری آنجا قرار داشت ــ بنابراین بطری سریع‎تر از او بازگشته بود.
حالا کآوه در کشتی رفیقی داشت به نام لوپاکا Lopaka.
لوپاکا می‎گوید: "چه شده، چرا به صندوقت خیره شده‎ای؟". آنها در جلوی عرصه کشتی تنها بودند، و کآوه پس از قسم دادن او به رازداری همه چیز را برایش تعریف می‎کند.
لوپکا می‎گوید: "این بطری خیلی عجیبی‎ست و من می‎ترسم که تو بخاطر آن دچار مشکل شوی. اما یک چیزی کاملاً روشن است: مشکلات حتماً پیش خواهند آمد و به این خاطر تو باید از سود این معامله هم استفاده کنی. به یکی از آرزوهایت فکر کن؛ به بطری دستور بده و اگر دستورت انجام شد بعد من خودم همانطور که می‎خواهی بطری را از تو خواهم خرید؛ زیرا من آرزو دارم صاحب یک قایق شوم و در میان جزایر تجارت کنم.
کآوه می‎گوید: "ذهن من به دنبال این کار نیست، بلکه من مایلم یک خانه زیبا با باغ در کنار ساحل کونا Kona داشته باشم، جائیکه من متولد شده‎ام، جائیکه خورشید از در و پنجره به داخل خانه نگاه می‎کند، با گل‎های فراوان در باغ؛ با پنجره‎های شیشه‎ای، قاب عکس‎های روی دیوار، خرت و پرت و رومیزی‎های زیبا ــ در مجموع یک خانه شبیه به آن خانه‎ای که من امروز آنجا بودم ــ فقط با یک طبقه بیشتر و مانند قصر پادشاهان با بالکنی دورادور خانه؛ و در آن خانه مایلم بدون نگرانی همراه با دوستان و خویشاوندانم زندگی کنم و شاد باشم."
لوپکا می‎گوید: "خب، بگذار که ما بطری را با خود به هاوائی ببریم و اگر همه چیز آنطور که تو فکر می‎کنی صحیح انجام گردد، همانطور که گفتم بطری را از تو خواهم خرید و برای خودم از آن یک قایق درخواست خواهم کرد."
آنها این قرار را با هم می‎گذارند و طولی نمی‎کشد که کشتی با کآوه و لوپکا و بطری به سمت هونولولو Honolulu بازمی‎گردد. آنها به محض رسیدن به خشکی به یک دوست برمی‎‏خورند که فوری شروع به تسلیت گفتن به کآوه می‎کند.
کآوه می‎گوید: "من نمی‎دانم که چرا باید به من تسلیت گفته شود."
دوست جواب می‎دهد: "آیا ممکن است که تو هنوز نشنیده باشی؟ عمویت، مرد خوب سالخورده مرده و پدرت، جوان زیبا در دریا غرق گشته است."
کآوه بسیار پریشان بود، شروع به گریستن می‎کند و بطری‎اش را کاملاً از یاد می‎برد. اما لوپکا در حال فکر کردن بود و وقتی درد کآوه کمی آرام می‎گیرد ناگهان می‎گوید:
"من همین حالا در این باره فکر کردم ــ آیا عمویت در هاوائی در منطقه کاو Kau ملکی نداشت؟"
کآوه می‎گوید: "خیر، در کاو نه؛ ملک در سمت کوه قرار دارد ــ در قسمت جنوبی هوکنا Hookena"
لوپه‎کا می‎پرسد: "آیا این ملک حالا مال تو خواهد گشت؟"
کآوه می‎گوید "بدیهی‎ست که مال من خواهد شد!" و دوباره شروع می‎کند بخاطر خویشاوندانش به گریستن.
لوپکا بلند می‎گوید: "نه! حالا گریه را قطع کن! فکری به خاطرم رسیده است. چه فکر می‎کنی، آیا ممکن است این کار را بطری باعث شده باشد؟ زیرا حالا محلی برای خانه تو آماده است."
کآوه می‎گوید: "اگر چنین باشد، بنابراین خدمت کردن به من با کشتن اقوامم روش خیلی بدی‎ست. اما با این حال ممکن است که اینطور باشد؛ زیرا من دقیقاً در چنین وضعی خانه را با چشمان معنوی‎ام دیدم."
لوپکا می‎گوید: "اما خانه هنوز ساخته نشده است"
کآوه می‎گوید: "نه ــ و احتمالاً هرگز هم ساخته نخواهد گشت! زیرا عمویم در حقیقت کمی قهوه و موز داشت، اما بجز اینها چیز بیشتری وجود ندارد که من بتوانم راحت زندگی کنم و بقیه ملک گدازه سیاهی بیش نیست."
لوپکا می‎گوید: "بگذار که پیش وکیل برویم. من هنوز افکاری در سر دارم."
هنگامیکه آنها پیش وکیل می‎رسند متوجه می‎شوند که عموی کآوه در آخرین روزهای زندگیش فوق‎العاده ثروتمند شده بوده است، ثروتی از پول نقد. در این هنگام لوپکا بلند می‎گوید:
"و این هم پول برای بنا کردن ساختمان!"
در این هنگام وکیل می‎گوید: "اگر شما به ساختن خانه تازه‎ای فکر می‎کنید، بفرمائید این هم آدرس یک معمار ساختمان که مردم چیزهای بزرگی از او تعریف می‎کنند."
لوپکا بلند می‎گوید: "بهتر و بهتر! اینجا همه چیز واضح و روشن است. اجازه بده به رفتن ادامه دهیم و دستورات را اطاعت کنیم!"
به این ترتیب آنها پیش معمار ساختمان می‎روند، و نقشه‎های ساختمان‎ها بر روی میزش قرار داشتند.
معمار ساختمان می‎گوید: "شما چیزی مایلید که چندان معمولی نیست. این نقشه چطور است؟" و به کآوه یک نقشه می‎دهد.
وقتی کآوه به نقشه نگاه می‎کند فریاد بلندی می‎کشد؛ زیرا دقیقاً عکس همان خانه‎ای بود که به آن فکر می‎کرد.
او با خود اندیشید: "این خانه را باید داشته باشم. هرچند از راه و روشی که به این خانه دست می‎یابم اصلاً خوشم نمی‎آید، اما من باید آن را بدست آورم؛ احتمالاً این هم خوب است اگر من به همراه شر همچنین چیزهای خوب را هم بردارم."
بنابراین او به معمار ساختمان تمام خواسته‎‎هایش و اینکه چگونه خانه مبله شود، و عکس‎های بر روی دیوار و خرت و پرت‎های روی میزها چگونه باشند را می‎گوید و از او می‎پرسد که با چه مقدار پول می‎تواند خانه را بسازد و مبلمان کند و سفارشات را کاملاً انجام دهد.
معمار ساختمان سؤالات زیادی می‎کند، قلمی به دست می‎گیرد و بعد از اتمام محاسبه دقیقاً همان مبلغی را می‎گوید که کآوه به ارث برده بود.
لوپکا و کآوه به هم نگاه می‎کنند و سر تکان می‎دهند.
کآوه می‎گوید: "این کاملاً مشخص است که باید این خانه را بدست آورم، بی تفاوت از اینکه آن را بخواهم یا نه. خانه از شیطان می‎آید و من می‎ترسم که خیلی کم چیز خوبی عایدم شود؛ و یک چیز کاملاً مسلم است: من تا زمانیکه هنوز این بطری را دارم آرزوی دیگری اظهار نخواهم کرد. اما حالا بار خانه را بر دوش دارم و به این خاطر می‎توانم به همان خوبی برداشتن شر خوبی را هم بردارم."
به این ترتیب او با معمار ساختمان قرار می‎گذارد و آنها کاغذی را امضاء می‎کنند. کآوه و لوپکا دوباره به کشتی برمی‎گردند و به استرالیا سفر می‎کنند؛ زیرا آنها چنین قرار گذاشته بودند که به خود برای ساختن خانه اصلاً زحمتی ندهند، بلکه می‎خواستند آن را به عهده معمار و شیطان درون بطری بگذارند تا بنا به سلیقه خود این خانه را بسازند و مبلمان کنند.
آنها سفر خوبی داشتند؛ فقط کآوه در تمام مدت سفر جرأت نکرد آرزوئی بیان کند، زیرا او قسم یاد کرده بود دیگر هیچ تقاضائی را اظهار نکند و به هیچ وجه خدمت شیطان درون بطری را نپذیرد. هنگامیکه زمان ساختن خانه به پایان رسیده بود آنها بازمی‎گردند. معمار به آنها می‎گوید ساختن خانه به پایان رسیده است و کآوه و لوپکا برای بازدید از خانه و بررسی اینکه آیا همه ایده کآوه در آن به کار رفته یا نه با کشتی به سمت کونا می‎رانند.
حالا، خانه در دامنه کوه طوری ایستاده بود که از داخل کشتی می‎توانست دیده شود. جنگل از بالای خانه تا ابرهای باران‎زا بالا رفته بود؛ در پائین خانه صخره‎های گدازه سیاه قرار داشتند که در آنها امپراتوران دوران باستان مدفونند. گل‎های باغ دورادور خانه در رنگ‎های مختلف شکوفه داده بودند؛ و در یک سمت خانه باغی با درختان پاپایا Papaia قرار داشت و در سمت دیگر یک باغ با درختان نان، و از مقابل به سمت دریا قرار گرفته بود و یک دکل کشتی هم آنجا قرار داشت که پرچمی حمل می‎کرد. خانه اما سه طبقه داشت با اتاق‎های بزرگ و بالکن‎های پهناور در برابرشان. شیشه‎های عالی پنجره‎ها مانند آب شفاف و مانند روز روشن بودند. انواع لوازم خانگی اتاق‎ها را آراسته و نقاشی‎ها در قاب‎های طلائی بر دیوارها آویزان بودند: تصاویری از کشتی‎ها و جنگ‎ها؛ از زیباترین زن‎ها و مناطق عجیب؛ در هیچ کجای جهان نقاشی‎هائی با چنین رنگ‎های روشن و درخشانی که کآوه در خانه‎اش بر روی دیوار آویزان یافت وجود ندارند. خرت و پرت‎ها اما فوق‎العاده زیبا بودند: ساعت‎های زیبا، جعبه موسیقی؛ مردان کوچکی که سرهای خود را تکان می‎دادند؛ کتاب‎های پر از تصاویر؛ اسلحه‎های ارزشمند از سراسر جهان؛ چیستان‎های جالبی که یک مرد به هنگام تنها بودن می‎توانست وقت خود را با آنها بگذراند. و از آنجا که هیچ انسانی در چنین اتاق‎هائی مایل به زندگی کردن نیست و فقط از میان‎شان عبور و آنها را تماشا می‎کند بنابراین بالکن‎ها چنان پهناور ساخته شده بودند که تمام شهر می‎توانست با شادی تمام بر روی آن زندگی کند؛ و کآوه نمی‎دانست کدام بالکن برایش عزیزتر است: بالکن پشت خانه، جائیکه آدم نسیم زمین را بدست می‎آورد و باغ‎های درختان باغ و گل‎های باغچه را می‎بیند، یا بالکن جلوئی که بر رویش آدم می‎توانست نسیم دریائی بنوشد و به پائین دیوارهای شیبدار کوه نگاه کند و بتواند کشتی هول  Hallرا ببیند که چگونه هر هفته یک بار بین هوکنا و کوه پیلی Pili از این سمت به آن سمت می‎راند، یا قایقی که ساحل را می‎پیمود تا چوب و موز بیاورد.
پس از آنکه آنها همه چیز را بازدید کردند بر روی آستانه درب خانه می‎نشینند و لوپکا می‎پرسد:
"خوب، آیا حالا همه چیز آنطور است که تو فکر می‎کردی؟"
کآوه می‎گوید: "کلمات نمی‎توانند آن را بیان کنند. خانه بهتر از آن است که من رویایش را می‎دیدم، و من از رضایت کاملاً بیمار شده‎ام."
لوپکا می‎گوید: "فقط یک چیزی فکرم را مشغول ساخته است، تمام اینها می‎تواند به صورت کاملاً طبیعی انجام گرفته باشد و شاید اصلاً شیطان کوچک درون بطری هیچ دخالتی در این کار نداشته است. اگر حالا من بطری را بخرم و در نهایت قایقی بدست نیاورم بنابراین دستم را بخاطر هیچ و باز هم هیچ در آتش فرو کرده‎ام، اما من در هر حال به تو قول داده‎ام؛ با این وجود فکر کنم که تو مخالف یک آزمایش دیگر نباشی."
کآوه می‎گوید: "من قسم یاد کرده‎ام که دیگر هیچ خدمتی را از شیطان درون بطری قبول نکنم. من به اندازه کافی عمیق در آن فرو رفته‎ام."
لوپکا جواب می‎دهد: "به آنچه من فکر می‎کنم هیچ خدمتی از شیطان لازم نیست. من فقط مایلم خود شیطان کوچک را ببینم. این خدمت کردن نیست و به این ترتیب آدم احتیاج ندارد بخاطر چنین آرزوئی خجالت بکشد؛ اما اگر من او را یک بار ببینم بنابراین به تمام جریان مطمئن خواهم گشت. پس به من لطف کن و بگذار شیطان کوچک را ببینم؛ به محض اینکه تو این کار را بکنی من بطری را از تو خواهم خرید."
کآوه می‎گوید: "من فقط از یک چیز می‎ترسم. ممکن است که شیطان کوچک بسیار زشت باشد؛ و اگر تو او را ببینی می‎تواند داشتن بطری برایت نامطلوب گردد."
لوپکا می‎گوید: "من به قولم وفادارم. و اینجا بین ما پول قرار دارد."
کآوه جواب می‎دهد: "بسیار خب. من خودم هم کنجکاوم. پس شروع کنیم: آقای شیطان، بگذارید یک بار شما را ببینیم!"
شیطان کوچک به محض بر زبان آورده شدن درخواست سرش را از بطری بیرون می‎آورد، به بیرون نگاه می‎کند و دوباره سریع مانند مارمولکی داخل بطری می‎گردد؛ کآوه و لوپکا اما مانند به سنگ تبدیل گشته‎ای آنجا نشسته بودند. قبل از آنکه یکی از آن دو بتواند به فکر کلمه‎ای حرف زدن بیفتد شب تاریک فرا می‎رسد؛ سپس لوپکا پول را به طرف دوستش دراز می‎کند، بطری را برمی‎دارد و می‎گوید:
"من مردی هستم که به قولم وفادارم، و اگر من وفادار نمی‎بودم این بطری را با پا هم لمس نمی‎کردم. خوب، من قایقم را بدست خواهم آورد و یک یا دو دلار هم از فروش بطری‎ام؛ و بعد می‎خواهم هرچه سریع‎تر از شر این شیطان خلاص شوم. راستش را بگویم: نگاهش مرا کاملاً به وحشت انداخت."
کآوه می‎گوید: "لوپکا، بیشتر از آنچه که لازم داری در باره من بد فکر نکن! من می‎دانم، شب است، جاده‌‎ها خرابند و رد شدن از محل کنار گورستان در این دیر وقت شب خیلی نامطلوب است ــ اما من به تو توضیح می‎دهم: از وقتی که من صورت کوچک شیطان را دیدم دیگر نمی‎توانم غذا بخورم یا بخوابم مگر اینکه صورتش را فراموش کنم. من به تو یک فانوس و یک سبد می‎دهم که بتوانی بطری را در آن قرار دهی ــ و هر عکس یا هر چیز زیبائی در خانه‎ام که مورد علاقه‎ات است را می‎توانی داشته باشی ــ، اما فوری حرکت کن و در هوکنا Hookena در منطقه ناهینو Nahinu بخواب."
لوپکا می‎گوید: "کآوه، بعضی‎ها از این دلخور می‎شدند ــ بخصوص چون من با وفادار ماندن به قولم و خریدن بطری به تو چنین لطف بزرگی می‎کنم، و به ویژه چون عبور از جاده کنار گورستان در تاریکی شب برای انسانی که در چنین ساعتی بخاطر داشتن وجدانی ناراحت و یک چنین بطری‎ای در زیر بغل ده بار خطرناک‎تر است. اما من خودم هم بطور وحشتناکی می‎ترسم، من دلم راضی نمی‎شود تو را سرزنش کنم. خب، بنابراین من می‎روم؛ و از خدا می‎خواهم که در خانه‎ات سعادتمند باشی و امیدوارم که بتوانم با قایقم سعادتمند شوم و هر دو ما عاقبت با وجود شیطان درون بطری به بهشت برویم."
به این ترتیب لوپکا از کوه پائین می‎رود؛ و کآوه در بالکن جلوئی خانه ایستاده بود و به تلق تلق سم اسب گوش می‎داد و به دقت به نور فانوس نگاه می‎کرد که راه کوهستانی را روشن می‎ساخت و به غارها، جائیکه مرده‎های دوران باستان مدفون بودند نور می‎پاشاند؛ و تمام مدت او می‎لرزید و کف دو دستش را به هم چسبانده بود و برای دوستش دعا می‎کرد و از خدا بخاطر خلاص شدن خودش از این گرفتاری سپاسگزار بود.
اما روز بعد با شکوه و روشن از راه می‎رسد، و تماشای خانه تازه چنان مطبوع بود که او وحشتش را فراموش می‎کند. روزها از پی هم می‎آمدند و کآوه در سعادت دائمی در آن خانه زندگی می‎کرد. محل او بالکن پشت خانه بود؛ آنجا غذا می‎خورد و داستان‎ها را در روزنامه‎های هونولولو می‎خواند؛ اما هر کسی که از آنجا می‎گذشت به داخل خانه می‎رفت و اتاق‎ها و عکس‎ها را نگاه می‎کرد. و معروفیت خانه به دوردست‎ها رسید: در تمام کونا آن خانه را کا‎ـ‎هاله نوی Ka-Hale Nui می‎نامیدند، خانه بزرگ؛ گاهی هم خانه براق، زیرا کآوه یک مرد چینی را استخدام کرده بود که تمام روز گرد و خاک پاک می‎کرد؛ و شیشه و طلاجات و پارچه‎های زیبا و عکس‎ها مانند روز برق می‎زدند. کآوه اما نمی‎توانست بدون آواز خواندن به اتاقش برود ــ قلبش اینچنین شاد بود! و وقتی بر روی دریا کشتی‎ای دیده می‎گشت دستور می‎‌داد که پرچم دکلش را به اهتراز درآورند.
به این نحو زمان می‎گذشت، تا اینکه یک روز کآوه برای دیدن دوستانش به کایلوآ Kailua می‎رود و در آنجا خوب پذیرائی می‎گردد؛ صبح روز بعد اما خداحافظی می‎کند و بلافاصله دوباره به خانه می‎تازد، زیرا او برای دیدن خانه زیبایش بی تابی می‎کرد، و بعلاوه شب بعد اتفاقاً شبی بود که در آن روح مردگان دوران باستان در کونا در حرکتند؛ و چون او قبلاً با شیطان در ارتباط بود بنابراین کمترین میلی برای ملاقات با مردگان نداشت. کمی بالاتر از هونولولو به دوردست نگاه می‎کند و متوجه زنی می‎گردد که در کنار ساحل حمام می‎کرد؛ به نظر می‎رسید که دختر خوب رشد کرده‎ای باشد، اما او دیگر به چیزی فکر نکرد، بعد دید که لباس سفید دختر هنگامیکه آن را بر تن می‎کند در باد تکان می‎خورد، و سپس هولوکو Holoku قرمز رنگش؛ و هنگامیکه به آنجا می‎رسد او لباس پوشیده و از آب دریا بیرون آمده و در هولوکوی قرمز رنگش کنار جاده ایستاده بود؛ دختر بخاطر حمام کردن کاملاً تر و تازه بود و چشمانش می‎درخشیدند و نگاه دوستانه‎ای داشت. به محض اینکه کآوه او را می‎بیند دهانه اسب را می‎کشید و به دختر می‎گوید:
"من فکر می‎کردم تمام مردم این ناحیه را می‎شناسم؛ چطور است که تو را نمی‎شناسم؟"
دختر می‎گوید: "من کوکوآ Kokua دختر کیان Kian هستم. و همین حالا از اوآهو Oahu بازمی‎گردم. تو کی هستی؟"
کآوه می‎گوید "من که هستم، من این را کمی دیرتر به تو خواهم گفت" و از اسبش پائین می‎آید "اما نه حالا. زیرا فکر کنم اگر بگویم که هستم شاید از من شنیده باشی و بنابراین به من جواب صحیح نخواهی داد. اما قبل از هر چیز به من یک چیز را بگو: آیا تو ازدواج کرده‎ای؟"
در این لحظه کوکوآ بلند می‎خندد و می‎گوید:
"تو چه سؤال‎هائی می‎کنی! آیا خودت ازدواج کرده‎ای؟"
کآوه پاسخ می‎دهد: "کوکوآ، من در واقع ازدواج نکرده‎ام، و تا این لحظه هم هرگز به ازدواج کردن فکر نکرده بودم. اما مایلم این حقیقت ناب را بگویم: وقتی اینجا در کنار جاده به تو برخوردم، و چشمانت را دیدم که مانند ستاره‎ها هستند قلبم خیلی سریع مانند یک پرنده به سمت تو به پرواز آمد.
خب حالا اگر نمی‎خواهی چیزی از من بدانی بنابراین این را بگو و من به سمت خانه خواهم تاخت؛ اما اگر تو مرا بدتر از مرد جوان دیگری نمی‎دانی بنابراین این را هم بگو! و من پیش پدرت می‎آیم و با آن مرد خوب صحبت می‎کنم." کوکوآ دیگر کلمه‎ای نگفت، اما به دریا نگاه می‎کرد و می‎خندید.
کآوه می‎گوید: "کوکوآ، من حرف نزدنت را بعنوان جواب مثبت در نظر می‎گیرم؛ پس بگذار پیش پدرت برویم!"
دختر بندهای کلاهش را میان دندان‎هایش گرفته بود و بدون آنکه صحبت کند از جلوی او می‎رفت، فقط گاهی سرش را برمی‎گرداند و دوباره نگاهش را می‎دزدید.
هنگامیکه حالا آنها جلوی خانه رسیده بودند کیان از روی ایوانش بیرون می‎آید و با صدای بلند با نام بردن کآوه به او خوشامد می‎گوید. در این وقت دختر به او نگاه می‎کند، زیرا معروفیت آن خانه بزرگ به گوش او هم رسیده بود؛ و قطعاً این یک وسوسه بزرگی بود. آنها تمام این شب را دور هم بسیار شاد بودند و دختر در زیر چشمان پدر و مادرش گستاخ مانند گنجشکی سر به سر کآوه می‎گذاشت، زیرا که دختر زیرک و شوخ طبع بود. کآوه روز بعد با کیان صحبت می‎کند و سپس پیش دختر که تنها بود می‎رود و می‎گوید:
"کوکوآ، تمام شب را سر به سر من گذاشتی، و هنوز وقت داری به من بگوئی که باید بروم.  نمی‎خواستم به تو بگویم من که هستم، زیرا من یک چنین خانه زیبائی دارم و می‎ترسیدم تو به خانه بیشتر از من که دوستت دارم فکر کنی. حالا تو همه چیز را می‎دانی و اگر مایلی که مرا دیگر هرگز نبینی بنابراین حالا بگو."
کوکوآ می‎گوید: "نه" اما این بار نخندید، کآوه هم اما دیگر چیزی نپرسید.
به این ترتیب کآوه خواستگاری می‎کند. خواستگاری سریع انجام گرفته بود؛ اما یک تیر هم سریع پرواز می‎کند و یک گلوله تفنگ خیلی سریع‎تر و با این حال هر دو قادرند به هدف بخورند. خواستگاری سریع انجام گرفت اما اثر عمیقی هم بر جای گذاشت، فکر کآوه تمام ذهن دختر را پر کرده بود؛ صدای کآوه را در امواج خیزاب کنار ساحل گدازه می‎شنید؛ حاضر بود به خاطر این مرد جوان که فقط دو بار دیده بود پدر و مادر و جزیره‎ای را که در آن به دنیا آمده بود ترک کند. کآوه اما بر پشت اسبش مسیر جاده کوهستانی زیر گورستان را پرواز کرد، و صدای سم اسب و صدای کآوه که از شادی آواز می‎خواند از غارهای مردگان دوباره تکرار می‎گشت. او به خانه براق رسیده بود و همچنان آواز می‎خواند. او بر روی بالکن پهناور می‎نشیند و غذا می‎خورد، و مرد چینی بخاطر اربابش آنطور که در فاصله دو لقمه آواز می‎خواند شگفتزذه بود. خورشید به درون دریا فرو می‎رود و شب از راه می‎رسد؛ و کآوه به بالکنش که نور لامپ آن بر بالای کوه نور می‎پاشاند می‎رود و صدای آواز خواندنش مردم داخل کشتی‎ها را شگفتزده می‎ساخت.
او به خودش می‎گوید: "من حالا در اینجا در خانه‎ام بر بلندی هستم. احتمالاً زندگی‎ام بهتر از این نخواهد گشت؛ این اوج کوه است و دور تا دورم رو به پائین تمایل به بدتر شدن دارند. برای اولین بار می‎خواهم از اتاق استفاده کنم و می‎خواهم در وان زیبایم با آب گرم و آب سرد حمام کنم و می‎خواهم تنها در حجله عروسی‎ام بخوابم."
بنابراین به مرد چینی دستور داده می‎شود و او برای روشن ساختن اجاق باید از خواب بیدار می‎گشت؛ و وقتی او پائین در کنار دیگ بخار مشغول به کار بود، صدای آواز و شادی اربابش را از اتاق روشن بالای سرش می‎شنید. هنگامیکه آب شروع به جوشیدن می‎کند مرد چینی اربابش را صدا می‎زند؛ و کآوه به حمام می‎رود؛ و مرد چینی وقتی وان مرمری را از آب پر می‎ساخت می‎شنید که او آواز می‎خواند؛ و می‎شنید که آواز می‎خواند و آواز می‎خواند. هنگامیکه کآوه لباس‎هایش را از تن در می‎آورد ــ ناگهان آواز خواندن قطع می‎شود. مرد چینی گوش می‎کند و باز هم گوش می‎کند اما صدای آوازی نمی‎شنود؛ او به طبقه بالا می‎رود تا از کآوه بپرسد که آیا همه چیز روبراه است؛ و کآوه به او جواب می‎دهد: "بله" و به او می‎گوید که برای خواب برود؛ اما دیگر صدای آواز به گوش نرسید. و تمام شب مرد چینی صدای قدم‎های اربایش را که ناآرام بر روی بالکن به دور خانه می‎رفت می‎شنید.
خوب، حریان این بود: هنگامیکه کآوه لباسش را درمی‎آورد تا حمام کند، در این وقت او بر روی پوست بدنش متوجه لکه‎ای می‎شود، مانند لکه یک خزه در کنار یک صخره، و در این هنگام او دست از آواز خواندن می‎کشد. زیرا او این لکه‎ها را می‎شناخت و می‎دانست که او مورد حمله بیماری چینی واقع شده است.
حالا این برای هر انسانی که مبتلا به این بیماری‎ست بسیار غم انگیز است. و بسیار غم‎انگیزتر برای هر انسانی ترک کردن چنین خانه زیبا و راحت است و جدا شدن از تمام دوستان و مجبور به رفتن به ساحل شمالی مولوکای Molokai در میان صخره‎های عظیم و امواج بلند دریا. اما این چه اهمیتی با مقایسه با کآوه می‎تواند داشته باشد که عشقش را تازه دیروز دیده و او را در همین صبح برنده گشته است و حالا تمام امیدهایش را در یک لحظه مانند قطعه‎ای شیشه خرد گشته می‎دید؟
او برای لحظه‎ای بر لبه وان می‎نشیند؛ سپس با فریادی از جا می‎جهد و به بیرون می‎دود و مرتب در طول بالکن مانند آدم مأیوسی به این سو و آن سو می‎رود.
کآوه با خودش می‎اندیشد: "با تمام قلبم می‎توانستم خانه نیاکانم هاوائی را ترک کنم. با قلبی سبک می‎توانستم خانه‎ام را ترک کنم، خانه پر پنجره بالای کوه را، می‎توانستم با قلبی شجاع به سمت مولوکای Molokai بروم، به سمت کالاوپاپا Kalaupapa تا در کنار صخره‎ها با جذامیان زندگی کنم و آنجا دور از نیاکانم بخوابم. اما مگر من چه خطائی انجام داده‎ام، چه بدبختی‎ای بر روحم نشسته است که باید با کوکوآ وقتی که خنک از آب دریا بیرون آمد روبرو شوم؟ کوکوآئی که روح را مسحور خود می‎کند! کوکوآئی که نور زندگی من است! هرگز اجازه ازدواج با او را ندارم؛ اجازه ندارم او را بیش از این طولانی‎تر ببینم؛ دیگر اجازه ندارم با دستان عاشقم او را نوازش کنم. و از این رو، بخاطر تو، آه کوکوآ، شکایتم را فریاد می‎کشم!"
حالا کآوه یک مرد قابل توجه بود؛ او می‎توانست آن بالا در خانه براق سال‎ها زندگی کند و هیچ کس متوجه آن نمی‎گشت که او مبتلا به جذام شده است. اما اگر مجبور به از دست دادن کوکوآ می‎گشت، برای آن هیچ چیز نمی‎داد.  و نیز ــ او می‎توانست با وجود بیماری با کوکوآ ازدواج کند، و بعضی‎ها چون دارای روح خوکند این کار را می‎کنند؛ اما کآوا دختر را مردانه دوست می‎داشت و نمی‎خواست به دحتر صدمه‎ای برسد و او را به خطر اندازد.
کمی دیرتر، وقتی نیمه شب به پایان رسیده بود دوباره فکر بطری به ذهنش خطور می‎کند. او به سمت آستانه درب پشتی می‎رود، جائیکه او با لوپکا نشسته بود و آن روز را به یاد می‎آورد که بیرون آمدن شیطان از درون بطری را دیده بودند؛ و با این فکر خون در رگ‎هایش یخ می‎زند.
کآوه می‎اندیشد: "بطری چیز وحشتناکی‎ست. شیطان کوچک وحشتناک است، و ریسک کردن آتش جهنم وحشتناک است. اما چه چاره دیگری دارم، بیماری‎ام را مداوا کنم یا با کوکوآ ازدواج کنم؟ کدام؟ یک بار در برابر شیطان مقاومت کردم، فقط به این خاطر که یک خانه بدست آورم و نباید برای بدست آوردن کوکوآ به دفعات مکرر از او سرپیچی کنم؟"
و در این وقت به یاد می‎آورد که روز بعد کشتی هول هنگام بازگشت به هونولولو از آنجا می‎گذرد.
او می‎اندیشد: "باید اول به آنجا بروم و لوپکا را پیدا کنم. زیرا بهترین امیدم حالا بدست آوردن دوباره این بطری‎ست که من با چنان شادی‎ای از شرش خلاص شدم."
او برای یک لحظه هم نتوانست به خواب رود؛ هنگام غذا خوردن لقمه‎ها در راه گلویش می‎ماندند؛ اما او یک نامه به کیانو می‎فرستد، و او در حوالی زمانی که کشتی بخاری باید می‎آمد بر روی گورهای روی صخره کنار ساحل می‎تازد، باران می‎بارید، اسبش به زحمت می‎رفت؛ او به شکاف‎های سیاه غارها نگاه می‎کرد و به مرده‎هائی که آنجا خوابیده بودند و دیگر نگرانی‎ای نداشتند حسد می‎برد و به آن فکر می‎کرد که چگونه او روز قبل از آنجا چهارنعل تاخته بوده است، و شگفت‎زده بود. به این ترتیب عاقبت به هوکنا می‎رسد، و در آنجا طبق معمول ساکنین تمام مناطق بخاطر کشتی بخاری جمع شده بودند. آنها در زیر سقف حلبی در مقابل فروشگاه نشسته بودند، با هم شوخی و خبرهای تازه را تعریف می‎کردند؛ در سینه کآوه اما میلی برای صحبت کردن نبود، بنابراین در میان آنها می‎نشیند و به بارانی که بر روی خانه‎ها و صخره‎ها می‎بارید و امواجی که به صخره‎ها ضربه می‎زدند نگاه می‎کند و آه می‎کشد.
یکی از حاضرین به دیگران می‎گوید: "کآوه از خانه براق غمگین است. آری، او غمگین بود و این جای شگفتی نداشت.
بعد کشتی هول می‎آید و قایق ساحلی او را به عرشه کشتی می‎رساند. عرشه عقب کشتی از مردان سفید پوستی که به دیدن آتشفشان رفته بودند پر بود، و میانه کشتی پر بود از کاناکن Kanaken و قسمت جلوی کشتی با گاوهای وحشی از هیلو Hilo و اسب‎هائی از کائو Kau ؛ اما کآوه با غم و اندوه خود جدا از دیگران نشسته بود و با دقت خانه کیانو را جستجو می‎کرد. خانه آنجا قرار داشت، در دورترین نقطه ساحل در صخره‎های سیاه و زیر سایه درختان نارگیل، و آنجا در کنار درب یک هولوکوی قرمز رنگ بود، نه چندان بزرگ‎تر از یک پرنده و خود را فعال مانند یک پرنده به این سو و آن سو تکان می‎داد.
او می‎گوید: "آه ملکه قلبم. من می‎خواهم به روح عاشقم جسارت برنده گشتن‎ات را دهم!"
بعد به زودی هوا تاریک می‎شود، چراغ کابین‎ها روشن می‎گردد، مردان سفید پوست نشسته بودند و همانطور که عادت‎شان است ورق بازی می‎کردند و ویسکی می‎نوشیدند؛ کآوه اما تمام شب بر روی عرشه به این سمت و آن سمت قدم زد و تمام روز را هنگامیکه آنها در لی Lee از ماوئی Maui یا از مولوکای می‎گذشتند هنوز هم مانند یک حیوان وحشی محبوس در قفس از این سمت به آن سمت می‎رفت.
کمی به شب مانده از کنار دایموند هد Diamond Head می‎گذرند و به کایس Kais از هونولولو می‎رسند. کآوه از کشتی به میان جمعیت می‎‌رود و آدرس لوپکا را می‎پرسد. او ظاهراً مالک یک قایق شده بود ــ بهتر از آن در جزیره وجود نداشت! ــ و برای یک سفر تفریحی به راه افتاده بود، بسیار دور ــ تا پولا‎ـ‎پولا Pola-Pola یا کاهیکی Kahiki؛ به این ترتیب او از لوپکا نمی‎توانست کمکی انتظار داشته باشد. در این وقت کآوه به یاد می‎آورد که دوست لوپکا در شهر وکیل بود ــ نام او را اجازه ندارم ببرم ــ، و کآوه به جستجوی او می‎پردازد. به او می‎گویند که وکیل بطور ناگهانی ثروتمند گشته و یک خانه تازه زیبا در کنار ساحل در وایکیکی Waikiki دارد؛ و در این وقت فکری به ذهن کآوه می‎رسد، او درشکه‎ای صدا می‎زند و به سمت خانه وکیل می‎راند.
خانه تازه ساخت بود، درختان در باغ بزرگ‎تر از یک عصا نبودند، و وکیل، هنگامیکه او آمد، مانند انسانی که راضی‎ست به نظر می‎آمد.
وکیل می‎گوید: "چطور می‎تونم به تو کمک کنم؟"
کآوه جواب می‎دهد: "تو یکی از دوستان لوپکا هستی. لوپکا از من چیزی خریداری کرده و من فکر کردم که شاید تو قادر باشی مرا برای پیدا کردن او کمک کنی."
چهره وکیل بسیار تاریک می‎شود و می‎گوید:
"کآوه، من نمی‎خواهم ادعا کنم که تو را درک نمی‎کنم، اما این یک داستان بدی‎ست و بهتر است که آدم آن را هم نزند. من به تو اطمینان می‎دهم: من چیز خاصی نمی‎دانم، با این حال حدس می‎زنم که اگر در محل بخصوصی سؤال کنی خواهی توانست چیز جدیدی بشنوی."
و او نام مردی را می‎برد که من بهتر می‎بینم آن را هم پنهان دارم. به این ترتیب چند روزی می‎گذرد، و کآوه از پیش یکی نزد نفر دیگر می‎رفت، همه جا لباس‎های تازه می‎یافت، اسب‎ها و درشکه، خانه‎های تازه زیبا و همه جا مردمی کاملاً راضی، گرچه به محض اینکه او به درخواست خود اشاره می‎کرد چهره‎هایشان تاریک می‎گشت.
کآوه فکر کرد: "بدون شک به رد درست رسیده‎ام. این لباس‎های تازه و درشکه‎ها هدایای شیطان کوچکند، و این چهره‎های شاد چهره‎های انسان‎هائی هستند که سودشان را برده‎اند و خود را از لعنت بطری ایمن ساخته‎اند. اگر من گونه‎های رنگ پریده ببینم و صدای آه بشنوم سپس خواهم دانست که کاملاً نزدیک بطری‎ام."
عاقبت چنین رخ می‎دهد که او با یک توصیه برای یک مرد سفید پوست به خیابان بریتانیا فرستاده می‎شود. تقریباً زمان خوردن شام به جلوی درب خانه می‎رسد، آنجا نشانه‎های معمولی از یک خانه و باغ جدید بود و نور چراغ الکتریکی از میان پنجره به بیرون می‎تابید؛ اما هنگامیکه صاحبخانه می‎آید، رگه‎ای از امید و وحشت در بدن کآوه می‎پیچد؛ زیرا اینجا مرد جوانی بود، سفید مانند یک جسد که دور چشمانش سیاه شده بود، موهای ژولیده در اطراف سر، و چهره‎اش حالت انسانی را داشت که در انتظار به دار کشیده شدن است.
کآوه فکر می‎کند: "قطعاً باید اینجا باشد! و بنابراین او درخواستش را کاملاً آشکار می‎سازد و می‎گوید:
"من آمده‎ام تا بطری را بخرم."
با این حرف مرد جوان تلوتلو می‎خورد، به دیوار تکیه می‎دهد و می‎نالد: "بطری! می‎خواهی بطری را بخری!"
سپس طوری بود که انگار در حال خفه شدن است، او دست کآوه را می‎گیرد و او را با خود به اتاق می‎کشد و دو جام از شراب پر می‎سازد.
کآوه که در وقت خود بسیار با سفید پوستان معاشرت کرده بود می‎گوید: "به سلامتی وجود با ارزش‎تان!"
و بعد ادامه می‎دهد: "بله، من می‎خواهم بطری را بخرم. حالا قیمت بطری چند شده است؟"
با این کلمه جام از دست مرد جوان به زمین می‎افتد، مانند شبحی به کآوه نگاه می‎کند و با صدای بلند می‎گوید:
"قیمت! قیمت! شما قیمت بطری را نمی‎دانید؟"
کآوه جواب می‎دهد: "به همین دلیل هم آن را از شما می‎پرسم. اما به چه خاطر شما اینطور ناراحتید؟ آیا مشکلی بخاطر قیمت وجود دارد؟"
مرد جوان با لکنت می‎گوید: "بطری بعد از شما قسمت زیادی از ارزشش کم شده است، آقای کآوه."
کآوه می‎گوید: "خوب، پس من هم باید حالا برایش کمتر بپردازم. شما چه مبلغی پرداختید؟"
مرد جوان رنگش مانند ملافه سفید شده بود وقتی گفت:
"دو سنت."
کآوه بلند می‎گوید: چی؟ دو سنت؟ پس شما می‎تونید آن را فقط برای یک سنت بفروشید، و کسی که آن را می‎خرد ــ"
کلمات بر روی زبان کآوه می‎میرند: کسی که بطری را بخرد دیگر نمی‎تواند هرگز آن را بفروشد؛ بطری و شیطان درون آن باید تا هنگام مرگ نزد خریدار بمانند؛ و وقتی او بمیرد باید در عمق سرخ جهنم برود.
مرد جوان از خیابان بریتانیا به زانو می‎افتد و فریاد می‎کشد:
"به خاطر خدا، بطری را از من بخرید! شما می‎تونید تمام دارائی من را هم با خرید آن صاحب شوید. من وقتی بطری را به این مبلغ خریدم دیوانه بودم. من تمام پولم را در معامله‎ای از دست داده و پول مردم را اختلاس کرده بودم؛ وگرنه می‎باختم و باید به زندان می‎رفتم."
کآوه می‎گوید: "مخلوق بیچاره! شما بخاطر فرار از مجازات عادلانه روح‎تان را در چنین ماجراجوئی ناامیدانه‎ای ریسک کردید؛ و شما فکر می‎کنید چون من بخاطر عشق این کار را انجام می‎دهم می‎توانم در خرید بطری تردید کنم؟ بطری را به من بدهید و پول خرد را خارج کنید، پول خردی که مطمئنم شما دم دست دارید. بفرمائید این هم یک سکه پنج سنتی."
کآوه درست حدس زده بود: مرد جوان پول خرد را در یک کشو آماده داشت؛ بطری صاحبش را عوض می‎کند، و هنوز لحظه‎ای از نگاه داشتن گردن بطری توسط انگشتان کآوه نگذشته بود که او آرزویش یعنی داشتن پوست پاک را بیان می‎کند. و درست است ــ هنگامیکه او به اتاقش می‎آید و خود را در برابر یک آینه لخت می‎سازد، در این وقت بدنش براق و پاک مانند پوست کودک تازه به دنیا آمده‎ای شده بود. و حالا چیزی عجیب پیش می‎آید. کآوه به محض دیدن این معجزه فکرش عوض می‎شود و کاملاً بیماری چینی و به اندازه کافی کوکوآ را فراموش می‎کند و فقط یک فکر داشت و آن این بود: او حالا برای تمام عمر گرفتار شیطان بطری شده است و دیگر امید بهتری بجز اینکه در آتش جهنم خواهد سوخت نخواهد داشت.
در برابر چشمان معنویش آتش را در فاصله‎ای دور می‎دید که زبانه می‎کشد، و روحش مشمئز گشته، و تاریکی بر نور پاشیده شده است.
هنگامی که کآوه اندکی بر خود مسلط می‎شود متوجه می‎گردد شبی می‎باشد که در آن گروه موسیقی در مهمانخانه برنامه اجرا می‎کند. و چون او از تنها بودن می‎ترسید به آنجا می‎رود؛ و آنجا در میان چهره‎های شاد این سو آن سو می‎رفت و به موسیقی گوش می‎داد، و تمام مدت صدای ترق ترق کردن شعله‎های آتش را می‎شنید و آتش سرخ را می‎دید که در عمق بدون انتهای جهنم می‎سوزد. ناگهان ارکستر موسیقی: هیکی‎ـ‎آو‎ـ‎آو Hiki-ao-ao را می‎نوازد، این ترانه‎ای بود که او با ایووکوآ Ivokua خوانده بود، و با شنیدن این ترانه دوباره شجاعت به سراغش می‎آید و او فکر می‎کند:
"حالا کاری‎ست که شده است، و بنابراین می‎خواهم یک بار دیگر همراه شر همچنین خوبی را هم قبول کنم."
و چنین اتفاق افتاد که او با اولین کشتی بخاری به طرف هاوائی بازمی‎گردد، و در اولین فرصت ممکن با کوکوآ ازدواج می‎کند و او را به خانه براق بالای کوه می‎برد.
حالا وضع این دو نفر اینطور بود: هنگامیکه آنها با هم بودند قلب کآوه آرام بود؛ اما به محض تنها بودن اندیشه‎های وحشتناکی به او هجوم می‎آوردند، و او ترق ترق کردن شعله‎های آتش را می‎شنید و آتش سرخ را می‎دید که در عمق بدون انتهای جهنم می‎سوزد. دختر اما خود را به طور کامل از آن او ساخته بود؛ قلب در سینه‎‎اش با دیدن کآوه جست و خیز می‌‎کرد، دستش به طرف دست او می‎رفت؛ و دختر از موهای سرش تا ناخن انگشت‎های پایش بسیار زیبا طراحی شده بود و هیچکس نمی‎توانست با دیدنش شاد نگردد. او ذاتاً آدم بسیار مهربانی بود. همیشه می‎توانست کلمات خوبی بیان کند. پر از آواز بود و در خانه براق به این سمت و آن سمت می‎رفت، در هر سه طبقه آن خانه او زیباترین بود و ترانه‎هایش را مانند پرنده‎ای با صدای بلند می‎خواند. کآوه با لذت او را نگاه می‎کرد و به او گوش می‎داد، و بعد وقتی به قیمتی که برای دختر پرداخته بود فکر می‎کرد باید برای گریه و ناله کردن خود را پنهانی به کناری می‎کشید؛ و بعد باید چشمانش را خشک می‎کرد و صورتش را می‎شست و پیش دختر می‎رفت و با او بر روی بالکن پهناور می‎نشست، در ترانه‎هایش هماواز می‎گشت و با ذهنی بیمار به لبخند نگاه‎های دختر جواب می‎داد.
روزی فرا می‎رسد که پاهای دختر شروع می‎کنند به سنگین گشتن و ترانه‎هایش نادرتر می‎شوند؛ و حالا فقط تنها کآوه نبود که جداگانه گریه می‎کرد، بلکه آن دو خود را از هم جدا می‎ساختند و هر یک در بالکنی که روبروی بالکن دیگر قرار داشت می‎نشستند. کآوه چنان در ناامیدیش فرو رفته بود که اصلاً متوجه تغییر نگشت و فقط به این خاطر خوشحال بود که او ساعات بیشتری برای خود دارد تا تنها بنشیند و به سرنوشتش فکر کند، و به اینکه حالا او مجبور نبود با داشتن قلبی بیمار یک چهره خندان نشان دهد. اما یک روز هنگامیکه آهسته در خانه راه می‎رفت ناگهان صدائی مانند هق هق گریه کردن کودکی را می‎شنود، و آنجا کوکوآ با صورت بر روی تخته‎های بالکن دراز کشیده و مانند روح گمگشته‎‎ای می‎گریست.
او می‎گوید: "کوکوآ، تو حق داری که در این خانه گریه کنی، ولی من حاضرم سرم را بدهم تا تو حداقل بتوانی سعادتمند باشی."
دختر بلند می‎گوید: "سعادتمند! کآوه، وقتی تو تنها در خانه براقت زندگی می‎کردی، در آن وقت نام تو در جزیره به معنای واقعی کلمه بعنوان یک مرد سعادتمند مشهور بود؛ خنده و آواز در دهانت بود، و چهره‎ات مانند طلوع خورشید می‎درخشید. بعد تو کوکوآی بیچاره را به ازدواجت درمی‎آوری؛ و خدای مهربان می‎داند که چه چیز در این دختر درست نیست ــ اما از آن روز به بعد دیگر نخندیدی. آه، من چه چیزی کم دارم؟ من فکر می‎کردم که زیبا هستم و می‎دانستم که تو را دوست دارم. من چه چیزی کم دارم که این ابر را بر سر همسرم می‎آورم؟!"
کآوه می‎گوید: "کوکوآی بیچاره" و روی زمین در کنار او می‎نشیند و تلاش می‎کند دستش را بگیرد؛ اما دختر دستش را به کنار می‎کشد.
کآوه دوباره می‎گوید: "کوکوآی بیچاره! کودک بیچاره من ــ خوشگل من! و من در تمام این مدت فکر می‎کردم می‎خواهم از تو محافظت کنم! حالا، بنابراین باید همه چیز را بدانی و بعد حداقل تو با کآوه بیچاره همدردی خواهی کرد؛ بعد درک خواهی کرد که چه زیاد او تو را در روزهائی که گذشتند دوست داشته است ــ که او جهنم را برای بدست آوردنت به مبارزه طلبیده ــ و چه زیاد این مرد بیچاره لعنت گشته مانند همیشه تو را دوست دارد و وقتی تو را نگاه می‎کند هنوز هم قادر است یک لبخند بر چهره‎اش مجبور سازد." و به این ترتیب او همه چیز را تعریف می‎کند، از آغاز ماجرا.
دختر بلند می‎گوید: "این کار را بخاطر من کردی؟ آه ــ پس من هم دیگر اندوهی ندارم!"
و دختر او را در آغوش می‎گیرد، سر بر سینه‎اش می‎نهد و می‎گرید.
کآوه می‎گوید: "آخ، کودک! من اما وقتی به آتش جهنم فکر می‎کنم اندوه زیادی دارم!"
دختر می‎گوید: "از آن صحبت نکنیم! هیچ انسانی بخاطر دوست داشتن کوکوآ و بخاطر انجام ندادن اشتباهات دیگر نمی‎تواند از دست برود. کآوه، من تو را با این دست‎هایم نجات خواهم داد، یا با تو به جهنم خواهم آمد. چی! تو مرا دوست داشتی و روحت را برای من دادی، و تو فکر می‎کنی من نمی‎خواهم بمیرم تا از این طریق نجاتت دهم؟"
کآوه می‎گوید: "آخ، معشوقم! تو می‎توانی صد بار بمیری ــ چه تفاوتی می‎تواند داشته باشد؟ هیچ تفاوتی، بجز اینکه تا فرا رسیدن زمان لعنتم تنها خواهم ماند!"
دختر می‎گوید: "تو نمی‎دانی! من در مدرسه‎ای در هونولولو تربیت شده‎ام؛ من دختر معمولی‎ای نیستم. و من به تو می‎گویم: من معشوقم را نجات خواهم داد. چه می‎گوئی یک سنت؟ تمام جهان که آمریکائی نیست؟ در انگلیس حتی سکه‎ای وجود دارد که به آن فارتینگ Farthing می‎گویند ــ و تقریباً نیم سنت ارزش دارد. اما آه عزیزم! با این کار جریان به زحمت بهتر می‎شود ــ زیرا خریدار باید از دست رفته و لعنت گشته باشد و ما آدمی پیدا نخواهیم کرد که مانند کآوه من اینچنین شجاع باشد! اما گوش کن ــ آنجا فرانسه هم است! آنجا آنها سکه‎های کوچکی دارند که به آن سانتیمه Centime می‎گویند و پنج سانتیمه تقریباً برابر یک سنت است. بهتر از این نمی‎تواند برایمان متناسب باشد. کآوه، بیا ــ بگذار که ما با هم به جزایر فرانسه برویم؛ بگذار با تمام سرعتی که کشتی‎ها می‎توانند حرکت کنند به تاهیتی برویم. آنجا ما چهار سانتیمه داریم، سه سانتیمه، یک سانتیمه؛ بنابراین امکان چهار بار خرید و فروش بطری وجود دارد؛ و ما برای انجام دادن معامله دو نفریم. بیا، کآوه من! مرا ببوس و اندوهت را دور بریز! کوکوآ از تو محافظت خواهد کرد."
کآوه بلند می‎گوید: "هدیه‎ای از خدا! من نمی‎توانم باور کنم که خدا بخواهد به این دلیل مرا مجازات کند چون چنین چیز خوبی را آرزو کرده‎ام! پس هر طور که تو می‎خواهی خواهد گشت؛ مرا به هر جا که مایلی ببر: من زندگی و نجات روحم را به دست تو می‎سپارم."
صبح روز بعد کوکوآ مشغول بسته بندی بود. او جعبه کآوه را که هنگام ملوانی استفاده می‎کرد برمی‎دارد؛ و ابتدا بطری را در یک گوشه آن می‎گذارد و بعد گران‎ترین لباس‎های خود و بهترین جواهراتش را که در خانه داشت داخل جعبه قرار می‎دهد و بعد می‎گوید: "زیرا ما باید مانند مردم ثروتمند دیده شویم ــ وگرنه چه کسی ماجرای بطری را باور خواهد کرد؟"
و در تمام مدتی که او بسته بندی می‎کرد مانند پرنده‎ای شوخ بود؛ فقط وقتی به کآوه نگاه می‎کرد قطرات اشگ جمع گشته در چشم‎هایش مجبورش می‎ساختند به سمت او برود و او ببوسد. کآوه اما باری از روحش برداشته شده بود؛ حالا چون او رازش را با انسان دیگری در میان گذارده و امیدی در برابرش می‎دید بنابراین مانند انسان تازه شده‎ای به نظر می‎آمد؛ پاهایش سبک بر روی زمین قدم برمی‎داشتند و تنفس برایش دوباره لذتبخش شده بود. اما هنوز هم وحشت مرتب کنار آرنج‎هایش در کمین بود؛ بارها و بارها دوباره مانند باد که یک شمع را خاموش می‎سازد امید نیز در او می‎مرد، و او زبانه کشیدن آتش در جهنم و حرارت سرخ در حال سوختن را می‎دید.
در منطقه این شایعه را پخش می‎کنند که آنها در آمریکا سفری تفریحی می‎کنند؛ این به نظر مردم عجیب آمد اما نه آنطور که اگر کسی می‎توانست حقیقت را حدس بزند! به این ترتیب آنها با کشتی هول به هونولولو و از آنجا با عده زیادی از سفید پوستان به سمت سانفرانسیسکو می‎رانند، و در سانفرانسیسکو به سفر دریائی خود با کشتی تروپیک بیرد Tropic Bird به پیپت Papeete پایتخت فرانسوی‎ها ادامه می‎دهند و از آنجا به سمت جزایر دریای جنوب می‎رانند. آنها پس از یک سفر مطلوب در روزی زیبا به آنجا می‎رسند و صخره و امواج کف آلود، و موتوئیتی Motuiti با درختان نخلش، و قایقی که کنار لنگرگاه قرار داشت، و خانه‎های سفید زیر درختان سبز شهر در مسیر ساحل را، و در بلندی کوه‎ها و ابرهای سفید تاهیتی، جزیره سفید پوستان را می‎بینند.
و مردم به آنها می‎گفتند که اجاره کردن خانه خردمندترین کار است. آنها هم این کار را انجام دادند و در مقابل کنسولگری انگلیس خانه‎ای اجاره کردند، متظاهرانه پول زیادی خرج می‎کردند و با کالسکه زیبا و اسب خود را از دیگران متمایز می‎ساختند. آنها تا زمانیکه بطری را در اختیار خود داشتند می‎توانستند از عهده این مخارج برآیند. زیرا کوکوآ جسورتر از کآوه بود و هر زمان که میل داشت از شیطان کوچک درخواست بیست یا حتی صد دلار می‎کرد. به این ترتیب بزودی مورد توجه مردم شهر گشتند؛ و غریبه‎ها از هاوائی، اسب‎ها و کالسکه‎شان و هولوکو زیبای کوکوآ نقل مجلس شهر شده بودند.
با زبان تاهیتی پس از مدت کوتاهی خیلی خوب کنار می‎آیند؛ زبان تاهیتی در واقع به زبان هاوائی شباهت دارد و فقط در چند حروف الفبا با هم متفاوتند؛ و به محض اینکه آنها تا اندازه‎ای قادر به بیان خود به این زبان گشتند شروع می‎کنند برای فروختن بطری به تلاش کردن. حالا باید آدم تصور کند که این کار چندان آسان هم نبود؛ این راحت نبود که مردم را وادارند پیشنهاد فروش چشمه سعادت و ثروت پایان ناپذیر به مبلغ چهار سانتیمه از طرف آنها را جدی بگیرند. بعلاوه ذکر واضح خطرات ناشی از بطری ضروری بود. بنابراین پیش می‎آمد که بعضی‎ها اصلاً تمام داستان را باور نمی‎کردند و آن دو را دست می‎انداختند، برخی دیگر اما بیشتر به سمت تاریک ماجرا می‎اندیشیدند، چهره‎هایشان جدی می‎گشت و از کوکوآ و کآوه انگار که با شیطان در رابطه‎اند دور می‎گشتند. آن دو بجای بدست آوردن دل مردم متوجه می‎گردند که مردم در شهر از آنها دوری می‎جویند؛ کودکان فریاد زنان از برابر آنها می‎گریختند ــ این برای کوکوآ غیر قابل تحمل بود ــ، کاتولیک‎ها هنگام عبور از کنارشان بر سینه خود صلیبی می‎کشیدند؛ و تمام انسان‎ها مانند آنکه از قبل با هم توافق کرده باشند مهربانی‎شان را کنار گذاشته بودند.
در این وقت آنها دلسرد می‎گردند. کوکوآ و کآوه پس از یک روز سخت هنگام شب در خانه جدیدشان بدون کلمه‎ای صحبت با همدیگر نشسته بودند، اما سکوت توسط صدای هق هق بلند گریه کوکوآ ناگهان می‎شکند؛ گاهی آن دو با هم دعا می‎کردند؛ گاهی بطری را می‎آوردند، آن را بر روی زمین قرار می‎دادند و تمام شب می‎نشستند و نگاه می‎کردند که چطور سایه در میان بطری می‎رقصد. سپس می‎ترسیدند به تختخواب بروند و مدتی طولانی طول می‎کشید تا به خواب روند، و وقتی یکی از آنها بعد از چرت زدن بیدار می‎گشت دیگری را ساکت در تاریکی در حال گریستن می‎یافت؛ یا همچنین، دیگری از خانه و همسایگی با بطری فرار اختیار می‎کرد تا در زیر درختان موز در باغ کوچک به این سو و آن سو برود و یا در نور مهتاب در ساحل قدم بزند.
یک شب وقتی کوکوآ بیدار می‎گردد چنین رخ می‎دهد: کآوه در خانه نبود. کوکوآ دستش را به سمت جای خواب او دراز می‎کند و محل او سرد بود. در این هنگام وحشت به او هجوم می‎آورد و در تختخواب می‎نشیند. مقدار کمی از نور ماه از درز کرکره به داخل نفوذ کرده و اتاق روشن بود، او می‎توانست بطری را بر روی کف اتاق ببیند. در بیرون باد سختی می‎وزید، درختان بزرگ در خیابان با صدای بلند خش خش و ناله می‎کردند و برگ‎های جدا گشته از درخت‎ها در ایوان سر و صدا به راه انداخته بودند. کوکوآ در میان تمام این سر و صداها صدای دیگری هم می‎شنید؛ به زحمت می‎توانست بداند که آیا این صدا از یک حیوان یا یک انسان برمی‎خواست، اما صدا تا حد مرگ غم انگیز بود و روحش را زخم می‎زد. کوکوآ آهسته از جا برمی‎خیزد، درب اتاق را کمی باز می‎کند و به باغ روشن گشته از نور ماه می‎نگرد. آنجا کآوه در زیر درخت موزی دراز کشیده بود، دهانش را در خاک فشرده و با صدای بلند آه می‎کشید.
اولین فکر کوکوآ این بود که به بیرون بدود و او را دلداری دهد؛ اما دومین فکرش او را با قدرت از این کار بازداشت. کآوه در برابر همسرش خود را مانند مرد شجاعی نشان می‎داد؛ شایسته نبود که در زمان ضعفش او را خجالت زده ساخت و با این اندیشه او دوباره به اتاق بازمی‎گردد.
کوکوآ به خودش می‎گوید: "خدای من! من چه بی فکر بودم ــ چه ضعیف! نه من، بلکه او در این خطر دائمی شناور است؛ او لعنت را برای روحش برداشت و نه من. بخاطر من، بخاطر عشق به موجودی که چنین بی ارزش است و چنین کم قادر به کمک کردن، حالا او آتش جهنم را در برابرش می‎بیند ــ آری، آنطور که او بیرون در طوفان و نور ماه دراز کشیده است بوی دودش به مشام می‎آید. آیا آنقدر ابله‎ام که نتوانسته‎ام تا حال وظیفه خود را تصور کنم، یا آن را قبلاً هم می‎دیم و به کنار می‎راندم؟ اما حالا می‎خواهم حداقل روحم را در هر دو دست عشقم قرار دهم؛ حالا از پله‎های سفید به سمت بهشت و از چهره‎های منتظر دوستانم خداحافظی می‎کنم. عشق بخاطر عشق ــ و ای کاش عشقم برابر با عشق کآوه باشد! روح بخاطر روح ــ بگذار به جهنم رفتن برای من باشد!"
کوکوآ زن چابک و ماهری بود و در لباس پوشیدن سریع. او پول خرد را برمی‎دارد ــ سکه‎های با ارزش سانتیمه که آنها را همیشه آماده داشتند؛ زیرا این سکه‎ها زیاد رایج نبود و آن دو آنها را در یک نهاد رسمی بدست آورده بودند. هنگامیکه کوکوآ در خیابان بود، باد ابرها را به حرکت انداخته و به آنجا نزدیک می‎ساخت، و ماه خود را تاریک ساخته و شهر در خواب بود، و او نمی‎دانست به کجا باید برود، تا اینکه در زیر سایه درختان صدای سرفه انسانی را می‎شنود.
کوکوآ می‎گوید: "پیرمرد، اینجا در این شب سرد چه جستجو می‎کنی؟
پیرمرد بخاطر سرفه کردن به زحمت قادر به صحبت بود، اما کوکوآ عاقبت آنقدری می‎فهمد که او پیر و فقیر و در جزیره غریب است.
کوکوآ می‎گوید: آیا مایلی بعنوان یک غریبه به غریبه‎ای دیگر و بعنوان مردی سالخورده به زنی جوان خدمتی انجام دهی؟ آیا مایلی به یک دختر از هائیتی کمک کنی؟"
پیرمرد می‎گوید: "اوهو! پس تو ساحره هشت جزیره‎ای و حتی به دنبال به دام انداختن روح من بیچاره‎ای؟ اما من از تو شنیده‎ام و وسوسه گناه کارانه‎ات را تمسخر می‎کنم!"
کوکوآ می‎گوید: "بیا اینجا بنشین و بگذار که من برایت داستانی را تعریف کنم."
و او ماجرای کآوه را تعریف می‎کند، از آغاز تا پایان، و آن را چنین به پایان می‎برد:
حالا، من همسرش هستم و او با باختن سلامتی روحش مرا بدست آورده است. من چه کاری می‎توانستم انجام دهم؟ اگر خود من پیشش بروم و از او خواهش کنم که بطری را به من بفروشد حتماً جواب رد خواهد داد. اما اگر تو پیش او بروی ــ سپس او با کمال میل آن را به تو می‎فروشد. من اینجا منتظر تو خواهم ماند؛ تو بطری را برای چهار سانتیمه از او می‎خری و من آن را از تو برای سه سانتیمه می‎خرم. و خدای مهربان به من بیچاره قدرت بدهد!"
مرد سالخورده می‎گوید: "من فکر می‎کنم که اگر با قلبت دروغ بگوئی خدا تو را بلافاصله خواهد کشت."
"او این کار را خواهد کرد! مطمئن باش، او این کار را خواهد کرد! من نمی‎توانم خائن باشم ــ خدا از این کار خوشش نمی‎آید."
مرد سالخورده می‎گوید: "آن چهار سانتیمه را به من بده و اینجا منتظرم بمان."
حالا وقتی کوکوآ تنها در خیابان می‎ایستد روحش یخ می‎زند. باد در درختان زوزه می‎کشید و به نظرش چنین می‎رسید که انگار خش خش آتش جهنم می‎باشد؛ سایه‎ها در نور چراغ‎های خیابان تلو تلو می‎خوردند و او آنها را مانند دست‎های چهره‎ای شرور می‎دید که به سمتش چنگ می‎انداختند. اگر او قدرت داشت باید می‎توانست از آنجا بگریزد، و اگر او نفس داشت بنابراین می‎بایست بلند فریاد بکشد؛ اما در حقیقت او نه قادر به این کار بود و نه آن کار و در خیابان ایستاده بود و مانند کودک وحشتزده‎ای می‎لرزید.
بعد پیرمرد را در حال بازگشت می‎بیند، و او بطری را در دست نگاه داشته بود.
پیرمرد می‎گوید: "من درخواستت را انجام دادم. وقتی از پیش شوهرت برمی‎گشتم مانند کودکی گریه می‎کرد؛ او امشب می‎تواند با خیال راحت بخوابد."
پیرمرد بطری را به سمت کوکوآ دراز می‎کند.
کوکوآ نفس نفس زنان می‎گوید: "قبل از آنکه بطری را به من بدهی چیزهای خوب را با شر بردار ــ آرزو کن که سرفه کردنت به پایان برسد."
پیرمرد پاسخ می‎دهد: "من یک مرد سالخورده‎ام و هر دو پایم بر لب گور است و به لطف شیطان نیاز ندارم. اما این یعنی چه؟ چرا بطری را نمی‎گیری؟ تردید داری؟"
کوکوآ بلند می‎گوید: "هیچ تردیدی ندارم! من فقط ضعیفم. لحظه‎ای به من فرصت بده. این دستم است که مقاومت می‎کند؛ جسمم خودش را در برابر این شیء لعنتی کنار می‎کشد. فقط یک لحظه صبر کن!"
مرد سالخورده به کوکوآ با مهربانی نگاه می‎کند؛ سپس می‎گوید: "کودک بیچاره! روحت تو را فریب می‎دهد، تو وحشت داری. بسیار خوب، بگذار من بطری را نگاه دارم. من پیرم و نمی‎توانم دیگر در این جهان سعادتمند باشم، و آنچه در جهان دیگر ــ "
کوکوآ نفس نفس زنان می‎گوید: "بطری را بده! این هم پولت، آیا فکر می‎کنی که من تا این اندازه فرومایه‎ام؟ بطری را بده به من."
مرد سالخورده می‎گوید: "کودک، خدا به تو برکت بدهد!"
کوکوآ بطری را زیر هولوکویش مخفی می‎سازد، با مرد سالخورده وداع می‎کند و در امتداد خیابان پر درخت به راه می‎افتد، برایش مهم نبود به کجا. زیرا که تمام راه‎ها برایش یکسان بودند ــ تمام راه‎ها به جهنم ختم می‎گشتند. گاهی آهسته می‎رفت، گاهی تند می‎دوید، گاهی به درون سیاهی شب بلند فریاد می‎کشید، گاهی بر روی گرد و خاک خیابان دراز می‎کشید و می‎گریست. هر چه از جهنم شنیده بود به نظرش می‎آمد؛ او زبانه کشیدن شعله‎های نار را می‎دید و جسمش که بر روی ذغال‎های ملتهب ویران می‎گشت و بوی دود را حس می‎کرد مجسم می‎کرد.
هنگامیکه تقریباً صبح شده بود دوباره به خودش می‎آید و به خانه‎اش بازمی‎گردد. درست همانطور بود که مرد سالخورده گفته بود: کآوه مانند کودکی در خواب بود. کوکوآ آنجا ایستاد، به چهره‎اش خیره گشت و گفت:
"حالا، همسرم، تو می‎توانی بخوابی و وقتی بیدار گردی می‎توانی آواز بخوانی و بخندی. اما کوکوآ بیچاره که هیچ فکر بدی نکرده ــ آخ! برای کوکوآ بیچاره دیگر نه خوابیدنی وجود دارد، نه آواز خواندی و نه شادی‎ای ــ نه بر روی زمین و نه در آسمان."
و او در کنار شوهرش دراز می‎کشد، و مصیبتش چنان عظیم بود که بلافاصله در خوابی عمیق فرو می‎رود.
در اواخر صبح شوهرش او را از خواب بیدار می‎سازد و به او خبر خوش را می‎دهد. او ظاهراً از لذت کاملاً دیوانه شده بود، زیرا اصلاً متوجه غم و اندوهی که کوکوآ به زحمت می‎توانست پنهانش سازد نگشت. واژه‎ها در گلوی کوکوآ باقی می‎ماندند؛ زیرا کآوه به اندازه کافی برای هر دو نفرشان صحبت می‎کرد. او یک لقمه هم از غذا نخورد، اما چه کسی باید متوجه آن می‎گشت؟ کآوه تمام کاسه را تا ته می‎خورد. کوکوآ او را مانند چیزی عجیب و غریب در یک رویا می‎دید و می‎شنید؛ گاهی برای مدتی بدبختیش را فراموش می‎کرد یا به آن شک می‎برد و دست‎هایش را بر روی پیشانی قرار می‎داد؛ و از اینکه خودش را لعنت گشته می‎دانست و در این حال شوخی‎های شوهرش را می‎شنید به نظرش ظالمانه می‎آمد.
در تمام مدت کآوه می‎خورد، حرف می‎زد، برای بازگشت نقشه می‎کشید و از اینکه کوکوآ نجاتش داده است از او تشکر می‎کرد، تملقش را می‎گفت و او را ناجی وفاداری می‎نامید که عاقبت چاره را یافته است. او به پیرمرد که باید آنقدر ابله بوده باشد تا بطری را خریداری کند می‎خندید.
کآوه می‎گوید: "او مانند مرد سالخورده شایسته‎ای به نظر می‎آمد، اما در باره هیچ انسانی بخاطر ظاهرش نمی‎توان قضاوت کرد؛ پس به چه خاطر آن پیرمرد حقه باز بطری را می‎خواست؟"
کوکوآ با فروتنی می‎گوید: "مرد عزیزم، شاید نیت او خیر بوده باشد."
کآوه با عصبانیت می‎خندد و می‎گوید:
"بی معنی‎ست! من به تو می‎گویم که او مرد حقه بازی بود و همچنین یک خر پیر! زیرا فروختن بطری به چهار سانتیمه کار آسانی نبود؛ و فروختنش به سه سانتیمه غیر ممکن است. دیگر راه کافی برای گریز باقی نمانده، بطری کم کم بوی سوزاندن می‎دهد ــ بررررر!" و خود را می‎لرزاند، "بعلاوه من خودم هنگامیکه نمی‎دانستم سکه‎های کوچک‎تری هم وجود دارند بطری را به مبلغ یک سنت خریدم. من مانند دیوانه‎ای اینجا و آنجا می‎رفتم و خریداری نمی‎یافتم ــ تو بیشتر شانس داشتی؛ اما دیگر هرگز کسی پیدا نخواهد شد ــ و کسی که حالا بطری را دارد با آن به جهنم خواهد رفت!"
کوکوآ می‎گوید: "آه همسرم! آیا برای نجات خود دیگران را مبتلا به لعنت ابدی کردن وحشتناک نیست؟ به نظرم می‎رسد که من نتوانم در این مورد بخندم. اگر جای تو بودم خودم را متواضع احساس می‎کردم و کاملاً غمگین می‎گشتم و برای آن مرد بیچاره‎ای که بطری را دارد دعا می‎کردم."
در این وقت کآوه عصبانی‎تر می‎گردد، زیرا او حقیقت واژه‎های کوکوآ را احساس می‎کرد، و با صدای بلند می‎گوید:
"بی معنی‎ست! تو ممکن است پر از اندوه باشی، اگر که مایلی. اما یک همسر خوب اینطور فکر نمی‎کند! اگر تو اصلاً به فکر من بودی باید حالا خجالت می‎کشیدی!"
و با این حرف از اتاق خارج می‎شود و کوکوآ تنها می‎ماند.
کوکوآ چه چشمداشتی داشت، بطری را به سه سانتیمه بفروشد؟ هیچ ــ او این را شفاف و خوانا می‎دید. و اگر کوکوآ همچنین چشمداشتی می‎داشت ــ شوهرش او را با عجله تمام به سرزمینی می‎برد که در آن ابداً سکه‎ای بجز سنت وجود نداشته باشد. و اینجا ــ در صبح خود ایثاری ــ  شوهرش از او قهر و سرزنشش می‎کند!
کوکوآ نمی‎خواست حتی یک بار سعی کند از زمانی که هنوز داشت بهره جوید، بلکه در خانه نشست. بزودی بطری را خارج ساخت و با وحشتی وصف ناشدنی به آن نگاه کرد، اما خیلی زود آن را در محلی که جلوی چشمش نبود مخفی ساخت.
بعد از مدتی کآوه به خانه می‎آید و می‎گوید که کوکوآ باید برای گردش سواره با او برود.
کوکوآ جواب می‎دهد: "شوهرم، من بیمارم، حوصله این کار را ندارم. مرا ببخش ــ من به هیچ تفریحی نمی‎توانم فکر کنم."
در این هنگام کآوه از او بیشتر عصبانی می‎گردد، زیرا فکر می‎کرد که کوکوآ فقط در باره سرنوشت پیرمرد فکر می‎کند. از خودش هم عصبانی بود، زیرا که او در واقع به کوکوآ حق می‎داد و بخاطر خوشحال بودن بی حدش شرمنده بود.
کآوه بلند می‎گوید: "این وفاداریت است! این عشق توست! همسرت همین حالا از لعنت ابدی نجات یافته، لعنتی که او بخاطر تو بر خود خرید ــ و تو نمی‎توانی به تفریح فکر کنی! کوکوآ، تو قلبت صادق نیست!"
دوباره با عصبانیت از خانه خارج می‎شود و تمام روز را در شهر ول می‎گردد. او دوستانش را می‎بیند و با آنها مشروب می‎نوشد؛ آنها درشکه‎ای می‎گیرند، به روستا می‎رانند و در آنجا هم دوباره مشروب می‎نوشند. تمام وقت کآوه احساس ناراحتی می‎کرد، زیرا در حالی که در قلبش می‎دانست کوکوآ غمگین است، که حق بیشتر با همسرش است او تفریح می‎کرد؛ و چون او اینها را می‎دانست بنابراین بیشتر هم می‎نوشید.
حالا در میان می‎گسارانی که با او می‎نوشیدند مرد خشنی هم بود، یک سفید پوست که قبلاً ملوان یک کشتی صید بالن بود، یک ولگرد، جوینده طلا، یک جنایتکار مستحق اعدام، با افکاری پست که حرف‎های کثیف از دهان خارج می‎ساخت. او مشروب می‎نوشید و از دیدن مستی دیگران خوشحال بود و کآوه را برای ادامه نوشیدن زیر فشار قرار می‎داد. بزودی دیگر کسی از جمع آنها پول نداشت.
در این وقت ملوان با صدای بلند می‎گوید: "تو، گوش کن! تو ثروتمندی ــ حداقل این را مدام گفته‎ای. تو بطری‎ای یا چیزی شبیه به این مسخره بازی‎ها داری."
کآوه می‎گوید: "بله، من ثروتمندم؛ من به شهر می‎روم و از همسرم مقداری پول می‎گیرم؛ او از پول‎ها نگهداری می‎کند."
ملوان می‎گوید: "رفیق، این بی معنی‎ست. هرگز به زن بخاطر دلار اعتماد نکن! آنها همه مانند آب نادرستند؛ بهتر است که خودت مواظب پول‎هایت باشی!"
حالا، این کلمه بر کآوه تأثیر می‎گذارد؛ زیرا او بخاطر نوشیدن زیاد مشروب دیگر قادر به درست فکر کردن نبود و با خود می‎اندیشد:
"من نباید شگفتزده شوم اگر که کوکوآ خائن باشد! وگرنه چرا وقتی از دست شر خلاص شده‎ام باید چنین افسرده باشد؟ اما به او نشان خواهم داد که من آن مردی نیستم که اجازه شوخی با خودم را بدهم! من می‎خواهم او را در حین خیانت کردن غافلگیر سازم!"
به این ترتیب آنها به شهر بازمی‎گردند. کآوه به ملوان می‎گوید در گوشه ساختمان قدیمی منتظر او بماند و خود تنها از خیابان به درب خانه‎اش می‎رود. دوباره شب شده بود؛ در خانه چراغ روشن بود اما صدائی به گوش نمی‎رسید، و کآوه پاورچین به گوشه خانه می‎رود، درب پشت خانه را به آهستگی می‎گشاید و به داخل نگاه می‎کند.
کوکوآ آنجا روی زمین نشسته بود، چراغ در کنارش، در برابرش یک بطری سفید شیری رنگ با شکمی گرد و یک گردن دراز قرار داشت؛ و کوکوآ به بطری نگاه می‎کرد و دست‎هایش را با نگرانی به هم می‎مالید.
مدتی دراز کآوه کنار در ایستاد و آنجا را تماشا کرد. در ابتدا او شگفتزده بود، طوریکه نمی‎توانست فکر کند؛ سپس وحشت به سراغش آمد، معامله درست نبوده و بطری دوباره مانند آن دفعه در سانفرانسیسکو به سویش بازگشته است. و در این لحظه زانوهایش به لرزش می‎افتند و مستی شراب مانند مه یک رود در صبح زود از سرش می‎پرد. و سپس او به فکر دیگری می‎افتد، و آن فکری عجیب و غریب بود که گونه‎هایش را به گداختن انداخت. و او به خودش می‎گوید:
"در این باره باید اطمینان داشته باشم!"
بنابراین او درب را می‎بندد، آهسته دوباره خانه را دور می‎زند و با سر و صدا داخل باغ می‎گردد، طوریکه انگار تازه به خانه بازگشته است! و عجبا! وقتی او درب خانه را می‎گشاید دیگر هیچ بطری‎ای دیده نمی‎شد، کوکوآ بر روی یک صندلی نشسته بود و مانند آدمی که از تازه از خواب بیدار گشته از جا بلند می‎شود.
کآوه می‎گوید: "من تمام روز را شراب نوشیدم و شوخ بودم. من با دوستان خوبی بودم و فقط آمده‎ام پول بردارم؛ بعد دوباره می‎روم با آنها شراب بنوشم و خوش بگذرانم."
و دراین هنگام چهره و صدایش مانند روز جزا هیجانزده بود؛ اما کوکوآ بیش از حد پریشان بود که متوجه آن گردد.
او در حالیکه صدایش می‎لرزید می‎گوید "حق با توست، مرد عزیز؛ این پول خودت است."
کآوه می‎گوید "اوه، حق همیشه با من است، در تمام چیزها!" و مستقیم به سمت جعبه می‎رود و پول از آن برمیدارد. اما علاوه بر آن به گوشه‎ای که کوکوآ بطری را نگاه می‎داشت نگاه می‎کند، و بطری آنجا قرار داشت.
در این وقت جعبه مانند موج دریا در برابرش بر روی زمین می‎لرزد و خانه به مانند حلقه‎ای از دود به دور او می‎چرخد، زیرا می‎بیند که حالا از دست رفته است و دیگر جای فراری برایش باقی نمانده. او با خود می‎اندیشد: "درست همان چیزی که ازش می‎ترسیدم، کوکوآ بطری را خریده است."
و سپس بر خودش مسلط می‎گردد و برمی‎خیزد؛ اما عرق از چهره‎اش جاری بود، چنان بزرگ مانند قطرات باران و چنان سرد مانند آب چشمه. و او می‎گوید:
"کوکوآ، آنچه من امروز به تو گفتم مناسب من نیست. حالا من دوباره به جمع دوستان برمی‎گردم تا با آنها خوش باشم" و در این حال با خیال راحت می‎خندد، "جام شراب لذت بیشتری به من خواهد داد اگر که مرا ببخشی."
کوکوآ در یک لحظه فوری زانوی او را در آغوش می‎گیرد و در حالیکه اشگ از چشمانش جاری بود آن را می‎بوسد و می‎گوید:
"آه! من فقط یک کلمه دوستانه درخواست کردم!"
کآوه می‎گوید: "نگذار دیگر ما در باره خودمان بد فکر کنیم!" و از درب خانه خارج می‎شود.
حالا پولی که کآوه  برداشته بود فقط چیزی از باقیمانده سکه‎های سانتیمه بود که آنها بلافاصله پس از رسیدن به آنجا تهیه کرده بودند. مطمئناً کآوه میل نداشت دیگر مشروب بنوشد! همسرش بخاطر او روحش را فدا کرده بود ــ حالا می‎بایست او روحش را برای کوکوآ فدا کند. بجز این فکر هیچ فکر دیگری از تمام جهان در سرش نبود.
ملوان در گوشه‎ای از خانه قدیمی ایستاده بود و انتظار او را می‎کشید.
کآوه می‎گوید: "همسرم بطری را دارد و اگر تو به من کمک نکنی بطری را از چنگش در آوریم بنابراین امشب برای نوشیدن شراب دیگر پولی نخواهیم داشت."
ملوان می‎گوید: "تو که نمی‎خواهی به من بگوئی قضیه بطری جدی‎ست؟"
"اینجا فانوس است! آیا اینطور دیده می‎شوم که انگار قصد شوخی کردن دارم؟"
"درست است. تو مانند یک شبح جدی دیده می‎شوی."
کآوه می‎گوید: "خب، پس! بفرما این هم دو سانتیمه؛ تو باید به خانه ما پیش همسرم بروی و این دو سکه را برای خرید بطری ارائه بدهی، او بطری را ــ اگر زیاد اشتباه نکنم ــ بلافاصله به تو خواهد داد. بطری را اینجا پیش من بیار، و من آن را در ازاء یک سانتیمه دوباره از تو می‎خرم؛ زیرا که این قانون است: بطری باید همیشه با مبلغ کمتری از مبلغ خریداری گشته به فروش برسد، اما یک کلمه هم به او نگو که از طرف من می‎آئی!"
ملوان می‎گوید: "رفیق، مگر من بهترین دوستت نیستم؟"
کآوه جواب می‎دهد: "اگر بهترین دوستم می‎بودی باز هم نمی‎توانست به تو صدمه‎ای برسد"
ملوان می‎گوید: "حق با توست، رفیق"
کآوه ادامه می‎دهد: "و اگر تو به حرف‎هایم مشکوکی بنابراین می‎تونی یک بار بطری را آزمایش کنی. به محض بیرون آمدن از خانه آرزوی یک جیب پر از پول کن یا یک بطری از بهترین شراب‎ها یا هرچه که خودت مایلی، و تو خواهی دید که بطری درخواستت را اجابت می‎کند."
ملوان می‎گوید: "بسیار خوب، کاناکه! من آزمایش می‎کنم؛ اما اگر تو با من شوخی کرده باشی، من هم شوخی‎ام را با پشتت و شلاق خواهم کرد!"
بنابراین ملوان از خیابان بالا می‎رود، و کآوه می‎ایستد و منتظر می‎ماند. آنجا تقریباً همان محلی بود که شب قبل کوکوآ انتظار کشیده بود؛ اما کآوه راسخ‎تر بود و یک لحظه هم در آنچه در پیش داشت مردد نبود؛ فقط روحش از ناامیدی مزه تلخی داشت.
اینطور به نظرش می‎رسید که انگار مدتی طولانی انتظار کشیده است، تا اینکه صدای آواز خواندن در تاریکی خیابان به گوشش می‎رسد. او صدای ملوان را شناخت، اما عحیب بود که ناگهان صدایش بسیار مستانه به گوش می‎آمد.
سپس ملوان تلو تلو خوران به دایره روشنائی فانوس می‎رسد. او بطری شیطانی را داخل جیبش فرو کرده و در جیبش را بسته بود. بطری دیگری در دست داشت و لحظه‎ای که در روشنائی دیده می‎شود آن را به سمت دهان می‎برد و می‎نوشد.
کآوه می‎گوید: "اینطور که می‎بینم بطری را گرفته‎ای"
ملوان می‎گوید "دست به جیبم نزن!" و به عقب می‎پرد. "اگر یک قدم به من نزدیک شوی دندان‎هایت را در دهان خرد می‎کنم! حتماً فکر کردی می‎تونی آدم ابلهی را آنجا بفرستی، آره؟"
کآوه با صدای بلند می‎گوید: "منظورت چیست؟"
ملوان فریاد می‎کشد: "منظورم چیست؟ این بطری لعنتی خیلی خوب است، بله! منظور من این است! من نمی‎تونم باورکنم که آن را با دو سانتیمه بدست آوردم. اما بطور یقین تو نمی‎تونی آن را به مبلغ یک سانتیمه بخری!
"منظورت این است که نمی‎خواهی آن را بفروشی؟"
ملوان با صدای بلند می‎‌گوید: "نخیر، حضرت آقا! اما اگر مایل باشی حاضرم یک جرعه از شراب برای نوشیدن به تو بدهم."
"من به تو هشدار میدهم: مردی که این بطری را داشته باشد به جهنم می‎رود!"
ملوان جواب می‎دهد: "من فکر می‎کنم که در هر حال به آنجا خواهم رفت! و این بطری بهترین چیزی‎ست که من تا حالا برای به جهنم رفتن در جهان دیدم. نخیر، حضرت آقا! این بطری حالا مال منه و تو می‎تونی برای خودت یک بطری دیگه جستجو کنی!"
کآوه باصدای بلند می‎وید: "آیا می‎تواند این حقیقت داشته باشد؟ من بخاطر خودت مصرانه خواهش می‎کنم: بطری را به من بفروش."
ملوان جواب می‎دهد: "آخ، حرف مفت! تو فکر کرده بودی که من گوسفندم، ولی می‎بینی که گوسفند نیستم و حالا کافی‎ست! اگر جرعه‎ای از شراب نمی‎خواهی، می‌‎خواهم خودم یک جرعه بنوشم. بفرما، به سلامتی! و شب بخیر!"
و به این ترتیب ملوان رو به شهر از خیابان پائین می‎رود، و با آن بطری از این قصه ناپدید می‎گردد.
کآوه اما به پیش کوکوآ می‎دود، چنان سبک مانند باد؛ و شادی‎شان در این شب بزرگ بود؛ و از آن زمان به بعد صلح و صفای تمام روزهای زندگی‎شان در خانه درخشان در شادی گذشت.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=V92sVLUdRlA

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 4:45  توسط سعید از برلین  |