قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

توقف در فلده Felde.

ابتدا ترمزهای زیر واگن‎های دراز با صدای ژرفی شروع به آواز خواندن می‎کنند، سپس حرکت سریع و منظم چرخ‎ها آهسته می‎گردد، پنجره‎ها دیگر صدای خواب‎آور جرنگ جرنگ نمی‎دهند. بعد حرکت قطار سریع و السیر کندتر می‎گردد، حالا فقط کاملاً محتاطانه می‎راند ــ سپس متوقف می‎گردد. زن انگلیسی نه چندان جوانی در گوشه خاکستری مرواریدی رنگ کوپه نیمخیز می‎شود؛ او مانند میله یک نیزه باریک اندام است، خوش سلیقه و مطمئن، یک پالتوی پوست با شکوه، جوراب‎های ابریشمی به رنگ گوشت و کیف دستی کهنه و رنگ و رو رفته‎ای از ترس دزدان راه آهن. او کتابش را پائین می‎آورد و به بیرون نگاه می‎کند. او لبخند می‎زند ــ لبخندی پنهانی و عجیب. چه خبر است؟ 
خانواده کوچکی در کنار خانه کوچک نگهبان راه‎آهن ایستاده است! مرد: یک جوان قوی هیکل، با پیراهن آستین بلند، نامنظم، زیرا قطار در اینجا غیر منتظره متوقف گشته بود، سینه ستبرش از پیراهن نیمه باز پیداست، پوستش به رنگ قهوه‎ای‎ست، دندان‎هایش می‎درخشند، او می‎خندد. زن: کاملاً جوان، خجالتی، ظریف، بلند و باریک اندام، با موهای نازک روشن. کودکی که بر روی زمین بر روی دست و پا راه می‎رود و دامن مادر را محکم می‎چسبد. هر سه به قطار نگاه می‎کنند. کودک دست‎های کوچک و چاقش را دراز می‎کند و همه چیز را می‎خواهد: راه‎آهن، مردم کنار پنجره و دود سفید رنگ بر بالای لوکوموتیو را. زن جوان کاملاً شاد و تقریباً کمی ترسان به مسافرها نگاه می‎کند. کوپه درجه یک درست در مقابلش می‎ایستد، نگاه‎های مشتاقش می‎گویند: مروارید! و پول، پول فراوان! و شراب! و در سالن‎های شیک رقصیدن! او با کمال میل شامپاین می‎نوشد. نگهبان جوان راه‎آهن به مردم نگاه می‎کند و می‎خندد. زن انگلیسی هنوز هم لبخند می‎زند و ردیفی از دندان‎هائی بزرگ را نشان می‎دهد. ناگهان چانه‎اش قوی می‎گردد، و مردمک چشم‎های روشنش درشت می‎گردند ... او با کمال میل گوشت گاو کباب شده می‎خورد، گوشت خوب و قوی با خردل، بر روی میزی شیک ... یک بار در رشته کوه‎های آلپ مردی را ملاقات کرد که پس از چهار هفته از کوه‎ها پائین آمده بود. او مزه خاک می‎داد، مزه آب چشمه و سنگ‎های آفتاب خورده ... کودک در دود جیغ می‎کشد، زن جوان و ضعیف به مردم ثروتمند نگاه می‎کند، جوان می‎خندد، و زن انگلیسی هنوز هم محکم به نگهبان جوان راه‎آهن نگاه می‎کند ... به این ترتیب همه چند دقیقه به همدیگر نگاه می‎کنند. اما حالا قطار تکانی سریع می‎خورد و آهسته به حرکت می‎افتد.
 
*** 
محاسبه ساعات. 

من چند ماه پیش یک بار با قطار از پاریس به طرف برلین راندم، زیرا که می‎خواستم در چشمان با وفای ناشرم نگاه کنم ... («شما هرگز نخواهید آموخت یک پاورقی را صحیح شروع کنید. آدم لطفاً اینطور شروع می‎کند: <هواپیما بر بالای لبورژه  Le Bourget اوج می‎گیرد و پاریس قدیمی و خوب را در آن پائین جا می‎گذارد ...>») بله، بنابراین من با قطار می‎راندم. 
در مرز بلژیک ساعت‎ها درست کار نمی‎کردند؛ ذهن ریاضی ضعیفم هرگز اجازه نمی‎دهد درک کنم که آنجا اصلاً چه خبر است؛ ساعت‎ها ناگهان اختلافی شصت دقیقه‎ای را نشان می‎دهند. ناگهان بجای یک ربع به ساعت یک ساعت پانزده دقیقه به دو بعد از ظهر بود. 
این نمی‎گذاشت یکی از همسفران آرام بگیرد. او به کارمند بلژیکی قطار مراجعه می‎کند.
او می‎گوید: "ما یک ساعت بدست آوردیم، درست است؟". مرد جواب می‎دهد: "نه، شما یک ساعت از دست داده‎اید." ــ همسفرم داد می‎زند: "نه، بدست آوردیم!". بازرس قطار داد می‎زند: "نه، از دست داده‎اید!". این منظره جریان زیبائی بود. همسفر شروع می‎کند، نجوم، معادله درجه چهار و کمی اینشتاین Einstein را در یک قابلمه ریختن و مخلوط کردن و آن را پیروزمندانه به بازرس قطار ارائه می‎دهد و می‎گوید:"بنابراین ما یک ساعت بدست آوردیم. ما یک ساعت زودتر خواهیم رسید ــ!" دیگر چیزی کم نبود، و او دست‎هایش را مانند بازیگران سیرک پس از مؤفقیت در معلق زدن زیبائی جلوی دهان تکان می‎دهد ... مأمور قطار قابلمه را قبول نمی‎کند و در عوض چیزی غافلگیرانه می‎گوید. 
او می‎گوید: "شما یک ساعت از دست داده‎اید! زیرا شما یک ساعت کمتر برای زندگی کردن دارید." هرگز تفاوت این دو کشور چنین قوی مانند این لحظه خود را به من نشان نداده بود. 
ما می‎خواهیم همیشه به مقصد برسیم، خیلی بهتر دیروز، ما مایلیم عجله داشته باشیم، و بعد وقتی آن را سریع‎تر، بیشتر سریع‎تر، و با سریع‎ترین سرعت انجام می‎دهیم بعد تصور می‎کنیم که چیزی بدست آورده‎ایم. انسان فرانسوی می‎خواهد زندگی کند. این مأمور قطار یک اونیفورم بلژیکی بر تن داشت، اما آنچه او آنجا گفته بود چیزی فرانسوی در خود داشت. فرانسوی می‎خواهد زندگی کند. 
او زندگی هم می‎کند، اما طوریکه انگار هزار سال وقت برای زندگی کردن دارد. با یک پاریسی روز دوم ماه قرار ملاقات بگذار؛ غیر ممکن است که او بیست و هشتم ماه را برای دیدار پیشنهاد ندهد. فرانسه با آمریکا فاصله بسیار زیادی دارد ... سپس او همچنین در تاریخ بیست و هشتم خودش را آهسته می‎رساند، او آن را فراموش نکرده است. در پاریس همه چیز می‎توانی انجام دهی ــ اما فقط چیزی را که بتوانی در یک قبل از ظهر به انجام رسانی: اگر می‎توانی انجامش بده. تو اصلاً وقت نداری، و انسان فرانسوی بیش از حد وقت دارد، و به این ترتیب شما دو نفر به سختی به هم نزدیک می‎شوید. 
البته بازرس قطار هم یک اشتباه کرد؛ زیرا در حقیقت عقربه‎ی به جلو کشیده شده ساعت هیچ تغییری در طول مدت زندگی کردن ما نمی‎دهد، اما آنها در اینجا اینطور فکر می‎کنند. من نمی‎دانم که آیا آدم با این کار «پیشروی می‎کند»؛ من هم نمی‎توانم قضاوت کنم که آیا کسب و کار را خوب می‎سازد، که آیا کشور به این ترتیب تا ابد قابل رقابت می‎ماند ... من تمام چیزها را نمی‎دانم. من فقط می‎دانم که فرانسوی‎ها ابتدا می‎خواهند زندگی کنند و هر چیز دیگر تابع آن است. یک بار یک آلمانی هنگامیکه کنار میز نشسته بود خیلی عجله داشت، و او این را حتی به گارسون هم گفت ... گارسون جواب داد: "اگر شما وقت ندارید بنابراین نباید صبحانه بخورید ــ!" این یک دانش زندگی‎ست. 
فرانسوی‎ها پرسه نمی‎زنند، آنها آنطور که گاهی کتاب‎های آلمانی قرائت کودکان می‎خواهند ما را متقاعد سازند اصلاً سهل انگار و تنبل نیستند. ریتم زندگی و کار کردن آنها طور دیگری‎ست، و اگر آدم بخواهد با آنها کنار بیاید باید خودش را با این چرخش تنظیم کند. کاری که انجامش برای ما همیشه ممکن نمی‎باشد ... 
من اصلاً نمی‎خواهم از تلفن پاریس شرح دهم، از یک ماشینی که فرانسوی‎ها هم خودشان آن را جدی نمی‎گیرند وقتی می‎گویند: اما تلفن که کار می‎کرد. اما کار نمی‎کند، و آدم کار خوبی می‎کند اگر در موارد فوری به نزد کسیکه می‎خواهد تلفن کند براند؛ آدم به این طریق وقت، اعصاب و نیرو پس‎انداز خواهد کرد. در سلوک فرانسوی تقریباً یک آسایش شرقی موجود است که زبانی سریع و فضای عصبی تقریباً نامحسوسی دارد. و هیج چیز نمی‎تواند فرانسوی‎ها را عصبی سازد، مگر آنکه کسی مدام بگوید که چه عجله‎ای دارد، چه وقتِ کمی دارد، چه سریع همه چیز باید انجام گیرد ... بعد او از عصبانیت سنگ گرانیت را دندان خواهد گرفت. او شخصیت فرانسوی را کاملاً خواهد شناخت، فرانسوی‎‎ای که با وجود تمام متحرک بودن می‎تواند فوق‎العاده لجوج باشد، لجاجتی که در برابر تمام سیاره مقاومت می‎کند ... از پس آن نمی‎شود برآمد. با شمشیر تیز در اینجا اصلاً کاری از پیش برده نمی‎شود. آدم با شمشیر فلوره می‎جنگد. 
از همه عجیب‎تر اینکه انگیزه زندگی خود را تا پایان بطور کامل زندگی کردن حتی به غریضه اکتسابی او مسلط است: ابتدا زندگانی سپس کسب و کار. و این برای مفهوم زندگی یک فرانسوی بسیار مهم است که آنها در موقعیت‎های خطیر به کم خرج کردن، یعنی پس‎انداز کردن بیشتر از کسب درآمد برتری دهند. با این کلیشه که "این خلقی بازنشسته است" آدم به قضیه نزدیک‎تر نمی‎شود ــ زیرا که بازنشسته‎ها اینهمه کار نمی‎کنند، آنطور که زن‎ها و مردها در اینجا می‎کنند. 
گرچه نسل جدید جوان کاملاً متفاوت به نظر می‎رسد ــ این نسل چابک‎تر، سریع‎تر، ماشینی‎تر، کلاً طوری دیگر است و با این حال فرانسوی‎ست. این است ــ غیر قابل ترجمه ــ: "un peuple débrouillard"، ملتی که چیزها را "زیبا رها می‎سازد"، ملتی که راه بیرون رفتن و خلاص کردن خود را کشف می‎کند؛ ملتی ظاهراً بدون برنامه، تا اینکه سخت به لبه پرتگاه می‎غلتد و سپس ــ در آخرین لحظه ــ یکی از آن معجزاتی را انجام می‎دهد که تاریخ فرانسه از آنها پر است. اینطور آنها محاسبه ساعات را پاکیزیه هدایت کردند، طوری دیگر از روش ما ــ و در سمت فعال محلی‎ست که تمام چیزهای دیگر را تحت الشعاع قرار می‎دهد: زندگانی.

***
تغییر آب و هوا.

با قطار بران، 
بران، جوان، بران! 
بر روی عرشه کشتی 
موهایت در احترازند. 

غوطه ور گرد در شهرهای بیگانه 
در کوچه‎های ناآشنا بدو، 
فریاد انسان‎های غریبه را بشنو، 
از لیوان غریبه‎ها بنوش. 

از رفت و آمد و تلفن بگریز، 
در کتاب‎های قدیمی  سیر کن، 
پسرم، در سنکای Seinekai بنگر 
دانش را بی صدا ارزان می‎فروشند. 

در آفریقا به اطراف بدو، 
از میان آبادی‎ها بتاز؛ 
به دریای آبی گوش بسپار، 
گوش کن باد می‎وزد! 

هرچه هم سریع از میان جهان بگذری 
بدون استراحت و آرامش ــ: 
باز هم آن پشت در قطار
نشسته‎ای.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 2:48  توسط سعید از برلین  | 



آیا تا حال به این ضرب‎المثل عمیقاً فلسفی "مثل گاو به دنیا می‎آید و مثل گوساله هم از دنیا می‎رود" فکر کرده‎اید. 
احتمالاً مایلید قبل از پاسخ به این سؤال به من تذکر دهید که صحیح این ضرب المثل "مانند گاو به دنیا آمدن و مانند خر از دنیا رفتن" یا "مانند خر به دنیا آمدن و مانند گاو از دنیا رفتن" است. 
اما قبل از اینکه شما به خودتان زحمت دهید باید به عرضتان برسانم که اولاً این موجودات همگی از یک خانواده‌‌‌اند، چهار پا دارند، دم دارند، سم دارند، دو چشم درشت، یکی شیر می‎دهد و دیگری سواری. و زمانی هم گوساله و کره خر بودند، ما هم زمانی کودک بودیم. حالا کمی بزرگ‎تر شده‎ایم، و به ما می‎گویند «آقا، خانم، دکتر، مهندس» درست مانند همه گاوها که در کودکی گوساله خوانده می‎شوند و یا خرها که کره خر نام دارند.
ضرب المثل‎ها برایم مهمند و اغلب به آنها فکر می‎کنم، اما این ضرب‎المثل فکرم را سال‎ها از خود پر ساخته بود و من تازه بعد از رسیدن به دوران پیری متوجه معنی آن گشتم. شاید طول کشیدن این همه سال برای فهمیدن چنین ضرب المثلی شما را به تعجب وادارد و درک آن برای شما سخت باشد، اما آیا از خر پیری چون من که کره خری بیش نبودم توقع بیشتری می‎توان داشت.
به گمانم خالق این ضرب‎المثل نباید آدم باشد، زیرا اگر آدم بود و مقداری هم عقل و شعور در سرش یافت می‎گشت باید می‎دانست که اولاً آدم نه گاو به دنیا می‎آید و نه خر، بلکه نادان و به روایتی گوساله و کره خر.

*** 
بسیاری از مردم عدد هفت را محترم می‎شمرند، اما در نزد عمل جمع و عمل ضرب عدد 2 مقدس است.
 
*** 
قرعه ‎کشی به پایان رسید، من باید با زمان، این دشمن دیرینه‎ام مسابقه دو می‎دادم.
خدا داور بازی بود. 
خدا هنوز سوت شروع مسابقه را به صدا نیاورده بود که زمان شروع به دویدن می‎کند، من برای شنیدن صدای سوت انتظار می‎کشیدم و با تکان یک دست و بعد با هر دو دست به خدا اشاره می‎کردم و فریاد می‎زدم: "این چه وضعیه! سوت به صدا نیامده زمان حرکت کرد!" اما خدا انگار بازی را جدی نگرفته بود، به اعتراضم توجهی نمی‎کرد و پیش خود می‎گفت: "چه آدم ازگلی، زمان حرکت کرده و او دارد هنوز با تکان دست خود را گرم و آماده دویدن می‎سازد!" زمان پس از یک دور دویدن به دور میدان دوباره به من می‎رسد و سرزنده و بشاش هنگام رد شدن از کنارم می‎گوید: "نچائی" و به سرعت باد از من دور می‎شود. 
دست تکان دادن برای متوجه ساختن خدا بیهوده بود. من هم شروع به دویدن می‎کنم. صد متر بیشتر ندویده بودم که زمان دوباره به من می‎رسد و این بار می‎گوید: "زرشک" و مثل برق از من دور می‎شود. 
در حال دویدن برای اعتراض از سرد کردن روحیه‎ام توسط زمان به گوشه‎ای که خدا در آسمان قرار بود داوری کند نگاه می‎کنم: نه خدا آنجا بود و نه ابری را جانشین خود ساخته بود!
وقت را مناسب می‎بینم، به بهانه بستن بند کفشم از دویدن بازمی‎ایستم و مانند دونده‎های قهار خودم را با بند کفش مشغول می‎کنم تا وقتی زمان دوباره به من برسد بتوانم پایم را جلوی پایش بگیرم و کله معلقش سازم.
 
*** 
هر بار بهمن ماه از راه می‎رسد، تو مدام به گیاه بهمن گل سرخ دار می‎اندیشی و به نیروئی که این گل به ولد پراکنی‎ات می‎بخشد! 

***
من وقتی شروع به ویرایش خواهم کرد که تو بگوئی نوشتن دیگر بس است. وقتی قانون کار بگوید حالا تو دیگر بازنشسته‎ای. و بعد من می‎نشینم واژه‎ها را نگاه می‎کنم، زیر غلط‎های املائی خط قرمز می‎کشم، اشتباهات گرامری را بازداشت می‎کنم و دستور حمام رفتن و اصلاح‎شان را می‎دهم، زیباترین رخت پر معنا را بر تنشان می‎کنم و می‎نشانمشان کنار یکدیگر و به رود می‎گویم بنوازد، به باد می‎گویم بدمد، و من شراب بدست به آواز زیبای واژها گوش می‎سپارم. 
آری، وقتی تو بگوئی بس است. 

***

خیلی از چیزها به سختی در تخیل می‎گنجند، مثلاً تجسم کردن خدا برای مردم بالغ و عاقل ناممکن است. 

از هر که می‎پرسیدم الله را می‎شناسید، بی کوچکترین تردید و مکثی جواب می‎داد: معلومه که می‎شناسم. اما وقتی آدرس خانه الله را از آنها سؤال می‎کردم طوری نگاهم می‎کردند که انگار با دیوانه‎ای روبرویند. 
الله، رفیق کودکی‎ام، چرا مردم محله‎ات اینطوریند؟! چرا کسی نمی‎خواهد به من بگوید خانه‎ات در کدام کوچه و شماره آن چیست؟! 
باور کن وقتی از مغازه‎داری که می‎شناختت شماره تلفن تو را درخواست کردم، اگر مشتریان مغازه به دادم نمی‎رسیدند و جلویش را نمی‎گرفتند حتماً راهی بیمارستانم می‎کرد، که می‎داند، با این شانسی که من دارم شاید هم راهی گورستان. 
یکی از مشتری‎ها که مرا  از دست صاحب مغازه نجات داده بود چند قدمی به همراهم آمد تا مطمئن شود کسی متعرضم نخواهد شد، و در این هنگام به من گفت: "مرد حسابی، تو محل ما همه الله رو می‎شناسن، اگه دوست داری از این محل زنده خارج شی دیگه از کسی سؤال‎های بی ربط نکن، سرتو بنداز پائین و برو دنبال کارت!" 
دوست دوران کودکی و جوانیم، نمی‎دانم چه گندی زده‎ای، شاید مردم محله‎ات فکر می‎کنند برای بازداشت تو آدرس خانه‎ات را می‎پرسم و آنها می‎خواهند تو را لو ندهند! شاید هم بدهکاری به بار آورده‎ای و فکر می‎کنند به دنبال پس گرفتن پولم هستم. بگم خدا چه کارت بکند مرد، تو از همان بچگی هم آدم درستی نبودی! همه از دستت شاکی بودند، مرا بگو که میان این همه بچه محل تو را بعنوان بهترین رفیق انتخاب کردم. شاید هم سرنوشت این بود که نتوانم بعد از سال‎ها دوباره ببینمت. هر جا هستی، در هر خانه‎ای مستأجری، خوش باشی و سالم. من فکر نکنم به این زودی باز هم به این محل برای دیدارت بیایم. خدا به مردم محل تو یک جو عقل بدهد و برای من هم آیه‎ای نازل کند که نامی از آدرست در آن ذکر گشته باشد.
آمین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۱ساعت 14:37  توسط سعید از برلین  | 



در سالن هتل.

ما ساعت پنج دقیقه قبل از شش و نیم بعد از ظهر در سالن هتل بزرگی نشسته بودیم که در آنها همیشه مانند فیلم دیده می‎گردد. همصحبتم پزشک مغز و اعصاب است و ما پس از خاتمه کارش مشغول نوشیدن چای کم رنگ گرانبهائی بودیم.
او می‎گوید: "ببینید، چیزی بجز تمرین نیست. انسان‎ها در اینجا می‎آیند و می‎روند ــ مردها، زن‎ها، آلمانی و خارجی، مهمان‎ها، مراجعین ... و هیچکس آنها را نمی‎شناسد. من اما آنها را می‎شناسم. یک نگاه ــ خیلی ساده است وقتی که آدم خود را کمی با روانشناسی مشغول کرده باشد. من آدم‎ها را مانند کتاب‎ ورق می‎زنم و می‎خوانم." 
من از او می‎پرسم: "چه می‎خوانید؟" 
او با چشمانی تنگ کرده به اطراف می‎نگرد و می‎گوید: " فصل‎های کوچک و کاملاً جالب را. هیچ معمائی اینجا نیست ــ من تمام آنها را می‎شناسم. خواهش می‎کنم از من بپرسید."
"خب ... برای مثال: آن مرد چه کاره است؟" 
"کدام مرد؟" 
"آن آقای مسن ... با گونه‎های ریشدار ... نه، او نه ... بله، او ..." 
"او؟" او حتی یک لحظه کوتاه هم فکر نمی‎کند. 
"او ... همانطور که می‎بینید آن مرد شباهت زیادی با پادشاه قدیمی فرانس یوزف Franz Joseph دارد. حتی می‎توان گفت که او انعکاس واقعی پادشاه می‎باشد ــ او مانند ... او مانند نامه رسان پیری دیده می‎شود که مردم او را خوش قلب می‎دانند، زیرا او برایشان نامه‎ها را می‎آورد. رفتارش ــ جذابیتش ... من حدس می‎زنم که این مرد کارمند پیشین دربار وین Wien بوده است ــ یک کارمند عالیرتبه. باید سقوط هابسبورگ Habsburg برایش خیلی سنگین بوده باشد، خیلی سنگین. بله. اما فقط تماشا کنید که چگونه او با گارسون صحبت می‎کند: او یک اشراف زاده است. بی تردید. یک اشراف زاده. تماشا کنید ــ در این مرد یک محل رقص است؛ وین؛ فرهنگ بسیار قدیمی اتریش؛ مدارس بالائی که آنها گذرانده‎اند ــ Bella gerant alii, tu felix Austria nube ... مطمئناً یک عالیجناب است ــ یک والامقام. بله اینطور است." 
"حیرت انگیز. واقعاً ــ حیرت انگیز. شما اینها را از کجا می‎دانید؟" 
او لبخند بسیار چاپلوسانه‎‎ای می‎زند تا حقیقتاً احساس تملق کند؛ چه خودپسند باید این مرد باشد! ــ "همانطور که به شما گفتم این یک تمرین است. شغلم این را به من آموخته است ــ من شرلوک هلمز نیستم، یقیناً نیستم. من یک پزشک اعصابم، من هم مانند بقیه هستم فقط با تفاوت یک نگاه. با این نگاه." و با خشنودی سیگار می‎کشد. 
"و آن خانم در آن پشت؟ خانمی که در کنار میز نشسته و به نظر می‎رسد انتظار کسی را می‎کشد ــ ببینید، او مرتب به سمت درب نگاه می‎کند ..." 
"او؟ دوست عزیز، شما اشتباه می‎کنید. خانم انتظار نمی‎کشد. حداقل در اینجا انتظار کسی را نمی‎کشد. او منتظر است ... بله، او منتظر است. او انتظار معجزه را می‎کشد. اجازه بدهید ... یک لحظه ..." 
او یک عینک یک چشمی از جیب جلیقه‎اش خارج می‎سازد و آن را روی بینی‎اش می‎گذارد. 
"او ... بله او فاحشه بزرگی‎ست که مانندش هنوز در این جهان فقیر وجود دارد. شما می‎دانید که فواحش مانند کلمه در حال منقرض شدنند. رقابت بورژوازی ... بله، داشتم می‎گفتم: یک شهبانوی شهوت فروش. کمتر احساساتی: یک بانوی بزرگ، اما واقعاً بزرگ در جهان روسپیان. لعنت ... لعنت ... آیا این حرکت دستش را دیدید؟ او مردها را می‎خورد. او آنها را می‎بلعد. از آن زنهاست ... و در چشمان ــ فقط به چشمانش نگاه کنید ... آنها را دقیق نگاه کنید ... در چشمانش اندوه مبهمی نشسته است، یک باغ کامل پر از بید مجنون. این زن آرزوی وافری دارد؛ آرزوی برآورده گشتن آن چیزهائی را می‎کند که از آنها محروم بوده است. در این شکی نیست. جای سؤال اینجاست که آیا او روزی آنچه را می‎جوید خواهد یافت. این کار بسیار مشکلی‎ست، آنچه را که او می‎خواهد ــ بسیار مشکل. او در زندگی همه چیز داشته است ــ همه چیز. حالا او بیشتر می‎خواهد. این کار آسانی نیست. این گام مینور Moll محجبه!! ممکن است که مردی بخاطر او خود را کشته باشد ــ این ممکن است ــ من در حال حاضر نمی‎توانم با اطمینان آن را بگویم. من عالم مطلق نیستم؛ من فقط یک پزشک مغز و اعصاب هستم ... من مایلم این زن را دوست داشته بودم. من را می‎فهمید ــ دوست بدارم نه! دوست داشته بودم. دوست داشتن این زن خطرناک است. خیلی خطرناک. بله." 
"دکتر ... شما یک گالیوسترو Cagliostro هستید ... بیماران شما چیزی برای خندیدن ندارند." 
او می‎گوید: "به من نمی‎توانند کلک بزنند. به من نه. دیگر چه می‎خواهید بدانید؟ حالا که ما به این کار مشغولیم ..." 
"او! بله، آن مرد چاق که حالا بلند شد ــ او می‎رود، نه، او دوباره برمی‎گردد. همان مرد که صورت سرخی دارد. او چه می‎تواند باشد؟" 
"خب، شما چه فکر می‎کنید؟" 
"بله ... هوم ... امروزه همه شبیه به هم هستند ... شاید ..." 
"همه شبیه به هم هستند؟ شما نمی‎توانید به خوبی ببینید ــ خوب دیدن همه چیز است. این خیلی ساده است." 
"پس شما چه فکر می‎کنید؟" 
"مرد تاجر شراب است. یا خودش مالک است یا مدیر یک کارخانه بزرگ تولید شراب. یک مرد پر انرژی و تحصیل کرده؛ یک مرد با اراده‎ای قوی ــ مردی که به ندرت می‎خندد و با وجود نوشیدن شراب به طنز چندان اهمیتی نمی‎دهد. یک مرد جدی. یک مرد کسب و کار. تسلیم ناپذیر. از ازدحام جمعیت متنفر است. یک مرد با ابهت. بله او چنین مردی‎ست." 
"و آن زن؟ آن بانوی کوچک اندام که عادی دیده می‎شود؟" 
"چطور می‎توانید چنین چیزی بگوئید؟ این (عینک یک چشمی را روی بینی می‎گذارد) یک خانم خوب و معقول شهرستانی‎ست ... (عینک را دوباره درون جلیقه می‎گذارد) ــ یک خانم خوب، مادری با حداقل چهار بچه رشد یافته در خانواده‎ای خرده بورژوا ــ هر یکشنبه به کلیسا می‎رود ــ برای شوهرش غذا می‎پزد، پیراهن و شلوار بچه‎های شیطانش را وصله می‎زند ــ همه چیز دارای نظم است. او وفادار و صادق است و یک بند انگشت هم از آن کنار نمی‎کشد ... او نه." 
"دکتر، و آن مرد، آنجا؟" 
"ببینید ــ او نمونه‎ای از مرد پول ساز زمانه ماست. یک نمونه کامل. من می‎توانستم داستان زندگیش را برایتان تعریف کنم ــ روح این انسان به وضوح در برابر من قرار دارد. یک قاپ زن. یک آدم سخت بردبار در برابر مشکلات. او اجازه نمی‎دهد مجبورش سازند. وقتش را به بطالت با چیزهای جزئی نمی‎گذراند؛ کتاب نمی‎خواند؛ بجز به کسب و کارش هیچ چیز برایش به لعنت خدا هم نمی‎ارزد. شما اینجا یک اروپائی آمریکائی شده را می‎بینید. روابط با زن‎ها ــ آه خدای من! ــ ساعت شش شده است ... عصبانی نشوید ــ اما من یک قرار ملاقات فوری دارم. من باید فوراً یک تاکسی بگیرم. صورت حساب ..." گارسون می‎آید، پول را می‎گیرد و می‎رود. دکتر بلند می‎شود. 
من به شوخی می‎گویم: "چقدر به شما بدهکارم؟" 
"غیر قابل پرداخت ــ غیر قابل پرداخت. خوش باشید! پس ... تا بعد!" و می‎رود. 
و در این وقت کنجکاوی به سراغم می‎آید، هنوز همه افراد تجزیه و تحلیل شده آنجا نشسته بودند ــ همه. من پیش دربان هتل که از محل کارش می‎توانست سالن را خیلی خوب زیر نظر داشته باشد می‎روم. من با او صحبت می‎کنم و مقداری پول کف دستش می‎گذارم. و پرسیدم. و او جواب داد. و من گوش سپردم: 
مرد درباری از اتریش یک فروشنده چرخ خیاطی از گلایویتس Gleiwitz بود. فاحشه بزرگ با اندوه مبهم در چشم خانم بیم‎اشتاین Bimstein از شیکاگو بود ــ حالا شوهرش هم به او ملحق می‎شود، بدون هیچ شبه‎ای آقای بیم‎اشتاین. نماینده کارخانه بزرگ شراب سازی دلقک معروف گروک Grock بود. مادر وفادار و صادق مالک یک بنگاه مهمان‎نوازی در مارسی Marseille و مرد پول ساز یک شاعر بود. 
و فقط روانشناس یک روانشناس بود. 

***
ترانه. 

آنجا کشوری‎ست ــ کشوری کاملاً کوچک ــ 
نامش ژاپن است. 
خانه‎ها ظریفند و ساحل ظریف 
و لطیف بانوی ریز اندام. 
درختان به بزرگی تربچه در ماه می. 
برج بتکده به درازای تخم مرغ ــ 
تپه و کوه 
مانند کوتوله کوتاه. 
سبک می‎روند این قامت‎های ظریف در خزه، 
آدم از خود می‎پرسد: آنها چه می‎توانند باشند؟ 
در اروپا همه چیز بسیار بزرگ می‎باشد، بسیار بزرگ و 
در ژاپن همه چیز بسیار کوچک است! 

یک گیشا آنجا نشسته است. مویش مانند لاک می‎درخشد. 
گل رز آهسته عطر می‎افشاند. 
در برابرش ایستاده گپ زنان در روزی آفتابی 
ملوانی قوی و جوان. 
و او به این کودک ابریشمی شرح می‎دهد
که چه بزرگ هموطنانش می‎باشند. 
خیابان‎ها و سالن‎ها 
هرمی شکل و عظیم. 
و حالا کوچولو شگفتزده می‎گردد ــ 
با خود می‎اندیشد: آیا آنجا چگونه می‎تواند باشد؟ 
در اروپا همه چیز بسیار بزرگ می‎باشد، بسیار بزرگ ــ
و در ژاپن همه چیز بسیار کوچک است! 

آنجا یک جنگل است ــ یک جنگل بسیار کوچک ــ 
شبانه ساعات غروب می‎کنند. 
گوش کن! چگونه غوغای پرندگان کمرنگ می‎شود ... 
گیشا و او ناپدید می‎گردند. 
مغرب ــ مشرق ــ لب بر لب ــ 
وه چه میثاق طبیعی و قومی‎ای! 
کبوتر نر، بغبغو کنان می‎خواند. 
پرستو، می‎لرزد. 
و یک گیشا خزه را نوازش می‎کند، 
در چشم‎هایش یک شعله، یک نور ... 
در اروپا همه چیز بسیار بزرگ می‎باشد، بسیار بزرگ و 
در ژاپن همه چیز بسیار کوچک است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:17  توسط سعید از برلین  | 



گشودن چمدان. 

باز کردن چمدان در غربت، چمدانی که کمی دیرتر آمده است، زیرا در راه با چمدان‎های دیگر باید هنوز گپ می‎زد، این کار بسیار خاصی‎ست.
تو تازه کمی انس گرفته‎ای، دستگیره درب آهسته در دستانت دوست تو می‎گردند، کافه پائین خیابان شروع کرده است کافه تو باشد، عادت‎های کوچک شکل گرفته‎اند ... و در این وقت چمدان می‎رسد. تو آن را باز می‎کنی ــ
موجی از وطن به استقبالت می‎آید.
کاغذ روزنامه خش خش می‎کند، و ناگهان دوباره همه چیزهائی که می‎خواستی از آنها فرار کنی آنجاست. آدم نمی‎تواند بگریزد. یک چکمه به جلو نگاه می‎کند، دستمال‎‎ها، آنها همه چیز را با خود می‎آورند، تقریباً بطرز ناگواری برایت آشنایند، آیا بخاطرشان شرمنده‎ای؟ مانند روبرو گشتن با خویشاوندان نزدیک در کشوری بیگانه؛ همه تو را شما خطاب می‎کنند، اما آنها به تو می‎گویند: تو ــ!
چه کسی چمدان را بسته بندی کرده است؟ او؟ موجی گرم به سمت قلبت صعود می‎کند. اینهمه عشق، اینهمه مراقبت، اینهمه تلاش و کار! از او بخاطر اینها تشکر کرده‎ای؟ اگر او حالا اینجا می‎بود ... اما او اینجا نیست. و اگر هم او اینجا باشد باز تو بخاطر اینها از او تشکر نخواهی کرد.
محتویات چمدان زبان کشور و شهری را که تو در آن اقامت داری صحبت نمی‎کنند. نظافت و نظم صامتش در فضای تنگ و محدود هنوز از آن وطنند. آنها آنجا قرار دارند و با سکوت صحبت می‎کنند. با چشمانی کمی غایب در اتاق هتل ایستاده‎ای و به یاد نمی‎آوری ... نه، تو اصلاً آنجا نیستی ــ تو آنجائی هستی که این محتویات از آنجا می‎آیند، هوای قدیمی را تنفس می‎کنی و به صداهای قدیمی و آشنا گوش می‎سپاری ... در این لحظه تو دو زندگی را زندگی می‎کنی: یک زندگی جسمانی در اینجا، و این غیر واقعی‎ست؛ یک زندگی روحانی، و این کاملاً واقعی‎ست.
یک مرد که شلوارهایش را غزل خوان در گنجه می‎آویزد! تو باید قدری خجالت بکشی! اگر یک آدم عزب این کار را بکند، بعد می‎شود آن را درک کرد؛ یک مرد ازدواج کرده با دست‎های ماهر می‎‎سازد و بسته بندی می‎کند، اینجا را صاف می‎کند و آنجا را ماهوت می‎کشد ... این همیشه کمی مضحک است؛ او مانند یک کودک قنداقی ناگهان مستقل شده است، بدون مادر، کم و بیش تنها گذاشته گشته در جهان پهناور.
حوله حمام فقط خاطره انگیز نیست، در چین‎هایش قطعات آن جهانی که تو از آن آمده‎ای جای دارند، بله اینطور است. اما تو اگر چین‎ها را از هم باز کنی، بعد قطعات آن جهان از آن بیرون می‎افتند، بخار می‎شوند، ناگهان او آنجا آشنا و در عین حال بیگانه آویزان است، حوله حمام بی تفاوتی که کل جریان برایش چندان مهم هم نمی‎باشد ... و آنجا چیزی عملاً در هم لوله شده است، اینجا یک مهارت ویژه در بسته بندی دیده می‎گردد، آیا تو کراوات‎ها را نوازش کردی، پسر خوب؟ انگار که تو هرگز در سفر نبوده‎ای!
تو کمی آشفته در اتاق ایستاده‎ای، در یک دست یک قالب کفش و در دست دیگر دو جفت جوراب، و خیره نگاه می‎کنی. چه خوب که کسی تو را نمی‎بیند. گرداگردت سر و صدای درخت‎ها، یک نغمه، سه قناری چهچهه می‎زنند و شدتی از زندگی بیگانه‎ای که تو آن را هرگز آنجا احساس نکرده‎ای. از یک اسفنج قطراتی می‎چکند که تو هرگز، هرگز آن را به درستی نفشردی. آیا اسفنج خیلی آبداری بود؟ آیا آن را نمی‎دانستی؟ اما آن کاملاً بدیهی بود، تو ناسپاس بودی ــ اما حالا وقتی آن را می‎دانی که دیگر دیر شده است.
یک شیشه عطر شکسته است، بر ملحفه خوبم لکه‎ای سبز رنگ افتاده، یک بو بلند می‎شود، و حالا بینی به یاد می‎آورد. بینی حافظه بهتری از بقیه دارد! او روزها و تمام زمان عمر زندگی را حفط می‎کند؛ اشخاص را، عکس‎های سواحل، ترانه‎ها، ابیاتی که دیگر به آنها فکر نمی‎کردی ناگهان آنجا هستند، کاملاً زنده‎اند، سلام! تو با تعجب می‎گوئی سلام، یک بار دیگر بوی قدیمی را به درون بینی می‎کشی، خاطرات اما پس از اولین جرقه دیگر خیلی نمی‎آیند، زیرا آنچه فوری آنجا نیست دیگر هرگز نمی‎آید. ضمناً، حیف عطر. شیشه عطر در ته خود یک سوراخ زشت دندانه دار دارد، تقریباً شبیه چیزی دیده می‎شود که انگار زندگی از آن فرار کرده است.
پائین در کف چمدان، هنوز مقداری خرده نان قرار دارد، خرده نان سفر و گرد و غبار سرزمین‎های بیگانه. حالا چمدان خالی‎ست.
و حالا آنجا هفت لوازم تو روی صندلی‎ها و روی تخت قرار دارند، و حالا تو آنها را عاقبت مرتب می‎کنی. حالا اتاق سیر و پر است، تقریباً یک وطن کوچک، و تمام خاطرات بر باد رفته‎اند، تقسیم و ناپدید گشته‎اند. هنوز یک خاطره کوچک ــ و تو ایستگاه بعدی خود را به خاطر می‎آوری: بعد از این اتاق، بعد از این اتاق احمقانه هتل.

*** 
سیپی، خدای سفر. 

من یک خدای سفر دارم، و او از لاستیک ساخته شده است، آدم می‎تواند آن را باد کند. او همه جا با من می‎آید.
نام واقعی او سیپی اولورون Zippi Oloron است ــ زیرا او از شهر کوچکی در فرانسه به نام اولورون می‎آید. او آنجا داخل یک ویترین خاک گرفته قرار داشت و اندوهگین دیده می‎گشت، زیر هیچکس از او مراقبت نمی‎کرد. با این وجود او چیزی بت مانند در خود داشت ــ : او زرد روشن بود و خطوط سبز صورتش دائم پوزخند می‎زدند، بعنوان لباس برایش چیزی مانند کت بلند فرهنگیان فرانسوی رنگ آمیزی کرده بودند. بر روی سرش قیفی بلند، نوک تیز و قرمز رنگ قرار داشت. من آن را فوری خریدم.
از اولورون چیز زیادی ندیدم ــ من تمام روز را به باد کردن سیپی می‎پرداختم. فوری به من اطلاع داد که او سیپی نام دارد، خوشبختی می‎آورد و شغل او خدای سفر بودن است.
آدم می‎توانست او را به هزار نوع باد کند. می‎شد او را سریع باد کرد، طوریکه ما هر دو در اثر تقلا کاملاً چاق می‎شدیم ــ آدم می‎توانست ملایم در آن بدمد، به اصطلاح خش خش وار ... بعد او چیزهائی را یاد گرفت، او می‎توانست، اگر او را به آن شکل درمی‎آوردی، خبردار بایستد یا دست‎ها را در پشت به هم قفل کند، آخ! و بعد وقتی او دیگر بخاطر فشار زیاد آتمسفر نتواند بیش از این طاقت بیاورد هر دو بازوی کوتاه و چاق شبیه بع سوسیسش دوباره سریع به جلو می‎آیند.
سیپی اما ارزش اعتبار کاملش را در لورد Lourdes نشان داد.
من بخاطر به زمین افتادن یک پایم مجروح شده بود و باید به لوردس بازمی‎گشتم، تا بگذارم یک پزشک پایم را جراحی کند. به منبع معجزه اعتقاد چندانی نداشتم ... دکتر، یک مرد توانا و آراسته، جراحی کرد، پانسمان نمود و برایم ده روز استراحت کامل در بستر تجویز کرد. سیپی همشیه همراهم بود.
او حاکم تمام خانه بود. او روی سر می‎ایستاد، همه چیز را با من می‎خواند، به او غذا می‎دادم و تمام تردستی‎هایش را ناگهانی انجام می‎داد. شب‎ها زیر لحاف می‎خزید، و یک بار نزدیک بود که او را به همراه پایم پانسمان پیچی کنم. دکتر گفت: "این دیگر چیست ــ؟". من گفتم: "این ... هوم ... این یک عروسک است!". (چیزی که یک توهین به مقدسات بود. سیپی یک عروسک نیست.) دکتر از بغل با ترس به من نگاه می‎کرد، طوریکه شاید من بجز جراحی پا به معالجه دیگری هم محتاجم. نه، متشکرم.
سیپی در سفر برایم شانس می‎آورد ــ این ثابت شده است. چمدانی که دیگر نمی‎تواند با قطار سفر کند، به این دلیل که چون او ــ همیشه دوباره از نو ــ به موقع تحویل داده نشده بوده است، از طریق اسرارآمیزی آهسته می‎آید؛ قطارهائی که تأخیرهای سنتی دارند سر موقع می‎رسند، و او، این قدرتمند، حتی باعث گشت که گارسون یک قهوه مناسب و معقول به من بدهد. در این وقت ما هر دو افتخار می‎کردیم.
سیپی دوست ندارد در چمدان بزرگ سفر کند، او در کیف دستی من زندگی می‎کند. او فقط کمی آب دندانپزشکی می‎نوشید، در غیر این صورت رفتارش کاملاً مؤدبانه است، و همچنین خدای سفر نمی‎خواهد که کسی برایش قربانی کند. فقط او بعضی اوقات ــ من آن را در قلبم احساس می‎کنم ــ میخواهد خارج شود. بعد کیفم را باز می‎کنم، او را درمی‎آورم و باد می‎کنم. بعد او اجازه دارد از پنجره به بیرون نگاه کند. اگر خانم‎های جوان در کوپه باشند، آنها این کار را یکی از مسخره‎ترین شکل رابطه بر قرار کردن به حساب می‎آورند و دیگر اصلاً به من نگاه نمی‎کنند. اگر خانم‎های مسنی باشند، بنابراین در آنها غریزه مادری بیدار می‎گردد، و یک خانم واقعاً مهربان و دوستانه می‎خواست اجازه دهم که سیپی پیشش برود. اما سیپی نمی‎خواست.
سیپی خیلی مقاوم و دلیر است. در بین راه بازل Basel به برن Bern او را یک بار زیر صندلی جوان ترسوئی هل گذاشتم، او وحشت می‎کند، انگار که میمون وحشی‎ای او را گاز گرفته است، و سیپی را به گوشه‎ای پرتاب می‎کند. من او را ساکت برمی‎دارم و کمی به او غر می‎زنم ــ در این وقت جوان کوپه را ترک می‎کند و نمی‎خواست دیگر چیزی از جریان بداند.
آدم می‎تواند سیپی را به لوله گاز هم وصل کند، اما این کار چندان ظریفی نیست، و او هم از این کار خوشش نمی‎آید. من وقتی او خواهش‎هایم را برآورده نمی‎سازد گاهی او را به این کار تهدید می‎کنم. او از این کار بی نهایت وحشت دارد: وقتی او از گاز پر باشد، کله‎اش مانند توپ پلاستیکی کهنه‎ای دیده می‎شود، با ترک‎های اندکی، و بعد صدای خنده تمسخرآمیزش متشنج شنیده می‎گردد، او فقط با تقلا می‎خندد، برای ضایع نشدن. بعلاوه او می‎تواند تمام زبان‎هائی را که ما نیاز داریم تا اندازه‎ای صحبت کند: فرانسوی، انگلیسی، سوئیسی و زمخت ــ و حالا من دندان‎های رنگ آمیزی شده‎اش را پاک می‎کنم، او دیگر بی دندان است، و از این به بعد می‎تواند دانمارکی هم حرف بزند.
من به ندرت او را می‎پرستم، ما هر دو به همدیگر اعتقاد زیادی نداریم. گرچه او در حقیقت بعنوان بت خانگی مصرف می‎گردد ــ اما عاقبت هنگام مواجب ... او یک خدا است، ما با هم خودمانی هستیم و همدیگر را «تو» خطاب می‎کنیم؛ وقتی به شهر بیگانه‎ای می‎رسیم، من هنگام باز کردن چمدان می‎گویم: "خب، تو ــ سیپی ...!" و سپس او پوزخند می‎زند. ما بیش از حد به هم نزدیکیم، که بخواهیم نقش آدم مذهبی و خدا را بازی کنیم ــ برای اینکار فاصله ضروری‎ست. عجیب است، وقتی آدم یک خدای خندان مانند سیپی را مدتی طولانی تماشا کند، بعد چهره خندان ابتدا به ماسکی مبدل می‎شود، سپس به توپ نقاشی شده‎ای، بعد غیر قابل تحمل و ناگهان کاملاً جدی می‎گردد. حالا همه چیز برای او بی تفاوت می‎گردد ــ او بی حرکت می‎ماند، به کجا می‎خندد این جوانک ــ؟
من به او حسادت می‎ورزم ــ او چیزی می‎بیند که من نمی‎دانم. شب‎ها گاهی پنهانی استراق سمع می‎کردم؛ یک بار به بطری ویسکی تکیه داده بود و من از گوشه‎ای به او نگاه می‎کردم. شاید بتوانم حالا کشف کنم که او به چه می‎خندد ... اما وقتی من پنج دقیقه و ده دقیقه ایستادم، دراین وقت دیدم: او مدت‎هاست متوجه من شده است و به من و مانند قبل به آن ناشناخته بزرگش می‎خندید.
ببین چطور می‎خندد! کافی‎ست ــ ساکت باش. به زودی، وقتی ما اینجا در این بالا در دانمارک غنی کارمان تمام شود داخل کیف می‎شوی و بعد مدتی قطار سر و صدا می‎کند، و تو کمی توسط مأمورین گمرک بازرسی می‎شوی ــ و سپس وقتی تو بت جاودانه و احمق خانه دوباره از خواب بیدار می‎شوی ما دوباره در خانه‎ایم، نزد تو در خانه ــ در فرانسه. در پاریس.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۱ساعت 3:41  توسط سعید از برلین  | 



به هر کس بخواهد خدا نفع واقعی برساند 
او را می‎فرستد به ــ 

"آلیس! پتر! سونیا! ساک را بگذارید در محل چمدان‎ها، 
نه، آنجا! خدایا، آیا مگر بچه‌ها به آدم کمک می‎کنند! فریتس Fritz، همه نان‎ها را نخور! تو همین حالا نان خوردی!" 

به سفر در جهان پهناور! 

اگر قصد سفر داری، از منطقه‎ای که به آنجا سفر می‎کنی همه چیز طلب کن: طبیعت زیبا، آسودگی شهر بزرگ را، تاریخ هنر روزگار باستان، قیمت‎های ارزان، دریاها و کوه‎ها را ــ خلاصه برای مثال: روبرو دریای بالتیک و در پشت سر خیابان لایپزیک Leipzig. بعد اگر این در دسترس نبود دشنام بده. 
وقتی سفر می‎کنی، بخاطر خدا رعایت همسفرانت را اصلاً نکن ــ آنها آن را ضعف تو تعبیر می‎کنند. تو پول پرداخته‎ای ــ دیگران همه رایگان می‎رانند. به یاد داشته باش که آیا محل نشستن کنار پنجره داری یا نه، این دارای اهمیت بسیار مهمی‎ست؛ اگر در کوپه غیر سیگاری‎ها کسی سیگار کشید، باید فوری و با قوی‎ترین عبارات مؤاخذه گردد ــ اگر بازرس قطار آنجا نبود، بنابراین او را موقتاً نمایندگی کن و پلیس باش، دولت و نمسیس Nemesis در یک بدن. این سفرت را قشنگ می‎سازد. اصلاً بی عاطفه باش ــ مردم یک مرد حقیقی را از این طریق می‎شناسند. 
بهترین کار این است که در هتل یک اتاق سفارش دهی و بعد به جای دیگری برانی. رزرو اتاق هتل را کنسل نکن؛ تو مجبور به این کار نیستی ــ فقط ملایم نگرد. 
به هتل که رسیدی نامت را با تمام عناوین بنویس ... دارای عنوان نیستی ... می‎بخشی ... منظورم این است: وقتی کسی عنوانی ندارد، سپس عنوانی اختراع می‎کند. ننویس "بازرگان"، بنویس "مدیر کل". این ارزش انسان را خیلی بالا می‎برد. آنگاه با کوبیدن شدید درب به اتاقت برو، بخاطر خدا به دختر خدمتکاری که تو از او چند چیز اضافی هم درخواست می‎کنی هیچ انعام نده، این کار مردم را خراب می‎سازد؛ چکمه‎های کثیفت را با حوله پاک کن، لیوانی را بینداز و بشکن (اما آن را به هیچ کس نگو، صاحب هتل لیوان‎های زبادی دارد!) و سپس در شهر بیگانه به پیاده‎روی بپرداز. 
تو باید در شهر بیگانه ابتدا همه چیز را کاملاً آنطور که در شهر توست بخواهی ــ اگر آنجا آن را نداشت، بنابراین شهر به درد بخوری نیست. بنابراین باید مردم باید از سمت راست برانند، همان تلفنی را داشته باشند که تو داری، همان تنظیم منوی غذا و همان پس پس عقب رفتن گارسون. بعلاوه فقط آثار دیدنی را که در دفترچه راهنمای جهانگردی قرار دارند تماشا کن. بیرحمانه از آنچه در راهنمای سفر دارای ستاره است استفاده کن ــ چشم بسته از همه پیشی گیر، و قبل از هر چیز: خودت را خوب تجهیز کن. هنگام قدم زدن در شهرهای بیگانه بهتر آن است که مانند مردم بایرن Bayern شلوار کوتاه مخصوص کوه بر پا کنی، یک کلاه سبز رنگ کوچک (با فرچه) بر سر نهی، کفش‎های میخی سنگین (برای موزه‎ها کاملاً مناسبند) بپوشی و یک عصای محکم در دست گیری. 
وقتی همسرت از خستگی سقوط کند، لحظه مناسب فرا رسیده است که بر بالای یک برج دیده بانی یا به برج شهرداری صعود کنی؛ وقتی در کشوری بیگانه مهمانی، باید هر چیزی که خود را در آنجا ارائه می‎دهد برداری. در پایان جزئیات را تار در برابر چشمانت بیاور، به این ترتیب می‎توانی با کمال افتخار بگوئی: من مؤفق شدم. 
قبل از سفر هزینه را خوب برآورد کن، و در واقع دقیقاً تا فنیگ Pfennig آخر، تا حد امکان صد مارک Mark کمتر حساب کن ــ آدم می‎تواند این مبلغ را همیشه صرفه جوئی کند. و در واقع به این ترتیب که آدم همه جا چانه می‎زند؛ چنین چیزهائی اصلاً سفر را محبوب و شاداب می‎سازند. بهتر است به سفر تا وقتی پولت به پایان می‎رسد ادامه دهی، بعد می‎توانی بقیه راه را پیاده بروی. فراموش نکن که انعام کمی بدهی؛ و اینکه اصلاً در هر غریبه‎ای یک کرکس ببینی و در این حال قاعده اصلی هر سفر سالمی را هرگز فراموش نکن: 
خشمگین شو! 
با همسرت فقط در باره نگرانی‎های کوچک روزانه صحبت کن. یک بار دیگر تمام رنج و غم‎هائی را که تو در شهر خود در اداره داشته‎ای خوب بجوشان؛ هرگز فراموش نکن که تو دارای یک شغلی. 
وقتی به سفر می‎روی در آنچه بعد از رسیدن به هر مقصدی باید انجام دهی اولین نفر باش: کارت پستال نوشتن. احتیاج به سفارش دادن کارت پستال نداری: گارسون خودش می‎بیند که تو آن را می‎خواهی. ناخوانا بنویس ــ این یک روحیه خوش را منعکس می‎سازد. از همه جا کارت پستال بنویس: در قطار، در غار استالاکتیت، در قله کوه‎ها و قایق در نوسان. در آن حال خودنویس را بشکن و جوهرش را بریز. سپس فحش بده. 
قانون اساسی هر سفر صحیحی این است: باید محلی که به آنجا سفر می‎کنی جالب باشد ــ و تو باید "برنامه" داشته باشی. وگرنه سفر نمی‎تواند سفر باشد. هر استراحت از شغل و کار بر این اساس است که آدم برای خود برنامه دقیقی بریزد، اما آن را مراعات نکند ــ اگر تو آن را مراعات نکردی تقصیر را به گردن همسرت بینداز. 
در همه جا آرامش روستائی بطلب؛ اگر آنجا بود، ناسزا بگو، که آنجا خبری نیست. یک تابستان معقول و مناسب متشکل است از تجمع همان مردمی که تو در کشورت می‎بینی، و همینطور دریک کافه کوهستانی، در سالن رقصی بر اقیانوس و یک شرابخانه. از چنین جاهائی دیدار کن ــ اما در این حال لباس محلی خوب و در محک آزمایش قرار گرفته‎ات را بپوش: شلوار کوتاه، کلاه کوچک (در بالا شرحش رفته است). سپس به اطرافت نگاه کن و بگو: "اینجا چندان زیبا هم نیست!" اگر دیگران اسموکینگ بر تن داشتند، بنابراین بهتر است بگوئی: "در سفر یک اسموکینگ همراه بردن کار پوچی‎ست!" ــ اگر تو یک اسموکینگ بر تن داشتی و دیگران چیز دیگری پوشیده باشند، با همسرت مشاجره کن. اصلاً با همسرت مرافعه کن. 
از میان شهرها و روستاهای بیگانه با عجله بگذر ــ بدان که اگر زبانت از دهان آویزان نشده باشد اشتباه برنامه‎ریزی کرده‎ای؛ بعلاوه قطاری را که می‎خواهی سوار شوی مهم‎تر از یک ساعت آرامش در شب است. ساعت‎های آرام شبانه بی معنی‎اند؛ به این خاطر آدم به سفر نمی‎رود. 
در سفر باید همه چیز بهتر از آنچه در خانه داری باشد. بطری شرابی را که خوب خنک نگشته است با نگاهی به گارسون برگردان که در آن نوشته شده است: "اگر مباشرم بطری شراب را اینطور از زیرزمین بیاورد اخراج می‎گردد!". همیشه طوری رفتار کن که انگار بزرگ شده در نزد ... 
با اهالی مضحک محلی فوری از سیاست، مذهب و جنگ صحبت کن. عقیده‎ات را پشت کوه پنهان نساز، همه چیز را آزادانه بگو! همیشه به آنها نشان بده! بلند صحبت کن تا دیگران تو را بشنوند ــ بسیاری از خلق‎های بیگانه گوش‎شان سنگین است. اگر به تو خوش گذشت، بخند، اما چنان بلند که دیگران عصبانی گردند، دیگرانی که بخاطر احمق بودن نمی‎دانند در باره چی تو می‎خندی. اگر نمی‎توانی زبان بیگانه را خیلی خوب صحبت کنی، بنابراین فریاد بکش: بعد آنها تو را بهتر درک می‎کنند. 
اجازه نده تو را تحت تأثیر قرار دهند. 
اگر چند مرد همراه هم هستید، بنابراین خوب است که در نقاط بلند دیدنی شماها آواز چهار نفره بخوانید. طبیعت از آن خوشش می‎آید. عمل کن. فحش بده. خشمگین شو. و فعال باش.
 
***
هنر صحیح سفر کردن. 

طرح بزرگی از نقشه سفرت بکش ــ و بگذار جزئیات تو را توسط ساعات رنگین هدایت کنند. بزرگ‎ترین اثر دیدنی‎ای که وجود دارد، جهان می‎باشد ــ آن را تماشا کن. 
هیچکس امروز چنان جهانبینی کاملی ندارد که بتواند همه چیز را درک کند و گرامی دارد: شجاعت گفتن چیزی را که درک نمی‎کنی داشته باش. مشکلات کوچک سفر را مهم مپندار؛ اگر در میان دو ایستگاه جاماندی، بنابراین خوشحال باش که تو زندگی می‎کنی، مرغ‎ها راتماشا کن و بزهای جدی را، و از شوخی کوچکی با مرد سیگار فروش دریغ نکن. 
آرام باش. فرمان را رها ساز. در میان جهان آهسته بچرخ. جهان بسیار زیبا است، خود را به او تسلیم ساز، و او خود را به تو خواهد بخشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 18:54  توسط سعید از برلین  | 



کجا هستند ... هر بار وقتی آدم شب‎ها در هتل لباس خود را درمی‎آورد این چنین است ــ قالب کفش‎هایم کجایند! احتمالاً دزدیده شده‎اند. لعنت، این وسائل کجا هستند! آنجا ... نه. آنجا ...؟ آنجا هم نیستند. پس این دختران خدمتکار آنها را کجا گذاشته‎اند! باید یک توطئه بین‎المللی در کار باشد: زن‎ها قبل از خدمتکار شدن باید سوگند یاد کنند که قالب کفش مهممان‎ها را همیشه مخفی سازند! و آنها آنجا هم نیستند! آیا این باور کردنی‎ست؟ مارک تواین یک بار در این باره داستانی نوشته و شرح داده است که چگونه دختران خدمتکار همیشه نامه‎های مهم را دور می‎اندازند اما برعکس یک تکه کاغذ قدیمی بی ارزش را با پافشاری تمام چهارده روز روی میز کوچک کنار تخت قرار می‎دهند ... پس این وسائلم کجا هستند؟ زیر تخت ... حالا باید من پیرمرد بیچاره خودم را با این شکم چاق خم هم بکنم، چنین چیزی در گهواره هم برایم خوانده نشد، بعلاوه ماما اصلاً نمی‎توانست آواز بخواند و به این خاطر باید گرامافون را روشن می‎کرد. زیر تخت هم نیستند. آیا مگر این دخترها خودشان قالب کفش ندارند! این که چیز با ارزشی نیست ... من زنگ خواهم زد. نه، من زنگ نخواهم زد. ما می‎خواهیم ببینیم که آیا هوش مردانه قادر است روش مخفی زیرکی زنانه را کشف کند. احتمالاً آنها را در ظرف لگن ادرار قرار داده است. اینجا هم نیست. درون میز تحریر؟ باعث تعجبم نخواهد گشت اگر آنجا باشند. زنها قادر به هر کاری هستند. یک بار در گرمزمویله‎ن Gremsmühlen قالب‎های کفشم در وان قرار داشتند. بعداً دختر خدمتکار گفت: "من فکر کردم ...". وقی آنها شروع به فکر کردن می‎کنند ... زنها یک اختراع سرحالند ... در این شکی نیست که آدم باید دختر خدمتکار داشته باشد. اگر ثروتمند بودم ــ آنها آنجا هم نیستند ــ اگر ثروتمند بودم: فقط یک خدمتکار مرد. یک خدمتکار مرد چین و چروک دار و صورت اصلاح کرده، کسی که هرگز حرف نمی‎زند و مانند پرنده شکاری پیری دیده می‎شود. نه، خدمتکار جوان‎تر را ترجیح می‎دهم ــ یک جوان چابک، جوانی ماهر ... حالا کسی به من بگوید که این دختر قالب‎های کفشم را کجا گذاشته است! زنها ... حالا اینکه اصلاً چیزی نیست. آنها نمی‎توانند آشپزی کنند. خوب، آیا مگر می‎توانند آشپزی کنند؟ کاملاً بی خبرند، بی خبر. تمام رستوران‎های بزرگ فرانسوی یک رئیس آشپزخانه دارند ــ مردها می‎توانند آشپزی کنند، اما زنها نمی‎توانند. آنها حتی نمی‎توانند قالب‎های کفش را هم در جای مناسبی قرار دهند. آنها واقعاً قادر به چه کاری می‎باشند؟ خب بگذریم ... اما من حالا قالب‎های‎ کفشم را می‎خواهم، و آنها آنجا نیستند. از این رو، اگر من صدر اعظم بودم یک قانون وضع می‎کردم و فقط به مردها، به موجوداتی که قادر به فکر کردنند اجازه مرتب کردن اتاق هتل‎ها را می‎دادم. بله. زنها قادر به این کار نیستند. نه. قالب‎های کفش از حقوق اولیه قانون اساسی‎اند. زیرا اگر کفش‎ها یک شب تمام بدون قالب بمانند سرما می‎خورند. خب ... آیا این دلیلی برای ... من زنگ خواهم زد. کسی که عقل در سر ندارد باید آن را در پا داشته باشد. زنها .... تازه اینکه چیزی نیست.
بله ــ؟ بله، من زنگ زدم. دوشیزه، پس این قالب‎های کفشم را کجا گذاشته‎اید؟ چی؟ چطور؟ خب، همان وسیله‎ای که داخل کفش قرار می‎دهند. چی؟ شما آنها را ندیده‎اید؟ این اصلاً امکان ندارد ــ من خودم آن را امروز صبح اینجا ... لطفاً پیدایش کنید ...! نه، من آنجا را نگاه کردم؛ آنجا را هم؛ بله. پس حالا باید چکار کرد؟ ببینید ــ شما آنجا نیستید! خب، پس شما آنها را کجا قرار دادید؟ شما همیشه قالب‎های کفش را کجا می‎گذارید؟ چی؟ درون میز کوچک کنار تخت؟ اما آنها آنجا نیستند. آه، خدای من. ممنونم. بله. نه. بله، فردا بگردید و آنها را پیدا کنید. 
اگر حالا من قالب‎های کفش را در دست داشتم آنها را بطرفش پرتاب می‎کردم! بنابراین سازش با زنها مقدور نیست. آدم حسابی، ازدواج کن، این یک سازش نیست ــ تو از خنده روده بر می‎شوی. اما اصلاً همه این مشکلات به خاطر رفتن من از خانه است؛ آدم باید فقط در خانه به سفر برود. لعنت، و البته دختر خدمتکار باید آنها را جائی قرار داده باشد، اما فراموش کرده کجا، مگر در سر چنین زنهائی بجز چند فیلم و چند نام معروف چیزی دیگر فرو می‎رود!. بله، اگر من مدیر این هتل می‎شدم خانم‎ها دیگر مجال خندیدن نداشتند. بنابراین امشب باید کفش‎ها بدون قالب بمانند. 
پیژامه. پیژامه‎ام کجاست؟ آن در چمدان است. خوب حالا ما می‎خواهیم ... 
هوم. قالب‎های کفش که روی لباس‎ها قرا دارند. 
جایشان باید هم آنجا باشد. البته که جای قالب‎های کفش در چمدان است. و به این جهت هم من امروز صبح آنها را در چمدان قرار دادم. مردها ... مردها همیشه نظم را رعایت می‎کنند! 

***
لبخند مونالیزا. 

من نمی‎توانم نگاه از تو برگیرم. 
زیرا بر بالای سر همسرت در وقت کشیک
با دستانی لطیف و قلاب کرده آویزانی 
و پوزخند می‎زنی. 

تو مانند آن برج در پیزا معروفی، 
لبخندت طعنه آمیز است. 
آری ... برای چه مونا لیزا می‎خندد؟ 
آیا به ما می‎خندد، بخاطر ما، بر خلاف میل ما، با ما، 
بر علیه ما ــ 
یا چه ــ؟ 

تو، آنچه باید بشود را ساکت و آرام به ما می‎آموزی. 
زیرا که تصویرت ای لیز عزیز به ما نشان می‎دهد: 
آنکه از این جهان بسیار دیده است ــ 
لبخند می‎زند، دستش را روی شکم می‎گذارد 
و سکوت می‎کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۱ساعت 15:9  توسط سعید از برلین  | 



ازدواج برت در یوسی جشن گرفته شد. والدین عروس باید یک کابوس بوده باشند. خانم کالو، یک بانوی ممتاز و باریک اندام، در لباسی کاملاً بنفش، با شال ملیله دوزی شده گرانقیمتی به دور گردن پی دار، شوهرش، کوچک و چاق، با چهره گلگون کودکانه، مردی که با همسرش با احترامی کودکانه رفتار می‎کرد. او برای این رفتار خود دلیل داشت، زیرا ناراحتی وجدان هرگز ترکش نمی‎کرد. زنش ثروتمند بود و او زندگی را به بطالت می‎گذراند و در نزد تمام بانوان محبوب بود. خیانت‎های کوچک زناشوئی او بر سر زبان‎ها بود. بعد من عکس‎های عروس و داماد را می‎بینم. ژول کالو، با سر طاس و ناخشنود به اطراف نگاه می‎کرد؛ کت او ابریشمی بود، اما کفش زمختش مناسب نبود. برت در کنار او لبخند عجیبی در گوشه لب داشت. زن عمو آمه‎لی می‎گوید که این لبخند همیشه وقتی که داماد با او مهربان می‎شد، دست‎هایش را می‎بوسید یا مویش را نوازش می‎کرد در گوشه دهان برت ظاهر می‎گشت. من در باره این لبخند خیلی فکر کردم، زیرا برایم عجیب به نظر می‎رسید، گرچه من ابتدا علت شفاف آن را درست درک نمی‎کردم. اما بعد آن را فهمیدم. این لبخند، خیلی ساده، لبخند کودک کوچکی بود که مدتی طولانی در تاریکی در وحشت به سر می‎برده و ناگهان درخشش آرامبخش چراغی را می‎بیند که مادر در دست دارد. سپس امنیت پدید می‎آید. دوران کودکی برت ناامن بوده و باید هنوز خاطره خانواده دربان پاریسی و مزرعه در پرووانس در او خیلی زنده باشد. و آیا خانه عمو لئون واقعاً امنیت داشت؟ دکتر درآمد خوبی داشت، مخصوصاً در اوایل، اما او مهمان‎نواز بود و هیچ پس‎اندازی نداشت. آیا باید برت معلم باقی می‎ماند و تا آخر عمر با حقوق اندکش از این دو فرد سالخورده حمایت می‎کرد؟ ژول امنیت بود، ژول سر طاس که عمو لئون همیشه او را مسخره می‎کرد. ژول یعنی یک آپارتمان، یک درآمد مطمئن، دیرتر یک ویلا، و شاید هم یک ماشین. من از برت خوشم نمی‎آمد، با این حال اما ازدواج کردنش قابل درک بود. مراسم ازدواج در کلیسا در یوسی انجام گرفت و کشیش لبلاک عهده‎دار سخنرانی گشت. زن عمو آمه‎لی ارگ می‎نواخت. عمویم مدت درازی فکر کرد که آیا عادت دهساله خود را بشکند و آشکارا به کلیسای پروتستانت برود، اما بعد تصمیم گرفت که به خود وفادار بماند. او منتظر می‎ماند تا همه در کلیسا جمع می‎شوند، سپس با احتیاط و دزدکی از درب باز داخل می‎شود، خادم کلیسا مانند همیشه برایش یک صندلی در پشت ارگ قرار می‎دهد و او از آنجا پنهانی مراسم ازدواج را تماشا می‎کند. تعداد اندکی دعوت شده بودند، مردم در باغ خانه دکتر غذا می‎خوردند. پدر و مادر کالو به علت سخنرانی بی پرده عمویم در سر میز شام کمی شوک زده شده بودند، اما آن را مخفی می‎ساختند. در غیر این صورت جشن بدون حادثه دیگری جریان یافت. زوج جوان برای ماه عسل به ریویئرا  Riviera رفتند. یک ایده نسبتاً غیر معمولی، زیرا فصل تابستان بود. 
و بعد به آن دو فرد سالخورده یک سال آرامی هدیه می‎گردد، یک پائیز سخت با گلابی‎های فراوان در باغ رو به زوال و ضرب نوازی سقوط شاه‎بلوط‎های هندی در شب‎های طوفانی، یک زمستان، با سوت‎های شاکی باد به دور خانه، و یک بهار گرم با سر و صدای نمناک باد گرم. در تابستان اما ضربه پس از ضربه شروع می‎گردد. 
پزشک جدید، دکتر ترمویه Trémoillère ثروتمند بود. او برای خود خانه‎ای می‎سازد، همچنین یک ماشین برای خود تهیه می‎کند. بر سر زبان‎ها می‎افتد که او مدرن‎تر از کورفویزر سالخورده است. حالا عمو لئون من هنوز پزشک منطقه بود، اما حقوق ثابتی که بجز خانه برای کارش می‎گرفت به اندازه کافی اندک بود. کار طبابت او کمتر می‎گردد. همه پس‎اندازش برای جهیزیه برت خرج گشته بود. به ملامت همسرش چنین جواب می‎دهد: "وقتی آدم کاری را انجام می‎دهد، باید آن را درست انجام دهد". بعد اما یک شهردار و افراد جدیدی به شورای شهر وارد می‎گردند، و عمویم باید خانه را در سی و یکم ماه دسامبر ترک می‎کرد. او به آن خانه که سی سال در آن زندگی می‎کرد وابسطه بود. خانه ساختمانی قدیمی از دوره باروک بود، پوشیده شده از گیاهان بالارونده و محل خوبی برای زندگی کردن. عمویم به گدائی می‎رود، گرچه این کار برایش سخت بود. گدائی شاید اغراق‎آمیز باشد، او برای خانه خریداری جستجو می‎کرد که اجازه دهد او و همسرش بعنوان مستأجر در آن بمانند و او حاضر بود با کمال میل اجاره ماهیانه خانه را بپردازد، تا ــ آنطور که عمویم می‎گفت ــ "تا اینکه من گل قاصدک را از ریشه بجوم" و منظورش تا آخر عمر بود. اما او کسی را پیدا نکرد. شهردار پیر از جنگ صحبت می‎کرد (جنگی که تازه آغاز شده بود)، از ناامنی زمانه، برت نمی‎خواست از پدر و مادر همسرش کمک بخواهد و می‎گفت: "تو می‎فهمی پاپا، من نمی‎تونم این کار را بکنم. بعد آنها همیشه به من سرکوب خواهند زد که پسرشان می‎توانست با همسر خیلی بهتری ازدواج کند. آنها از تو خوش‎شان نمی‎آید، من این را احساس می‎کنم. از دست من کاری برنمی‎آید، تو باید خود را برای رفتن از آن خانه آماده کنی." 
هنگامیکه عمو لئون شب از شهر بازمی‎گردد تکرار می‎کند "آماده کردن!". گرچه او به آرایشگاه رفته بود، اما موی سفید سر گردش آشفته بود. او می‎گوید: "می‎خواهد هر ماه به ما صد فرانک بدهد. ما باید با صد فرانک زندگی کنیم. و خانواده کالو ویلا دارند. شاید برت هم آنجا راحت نباشد"، او آهی می‎کشد. زن عمو آمله‎لی در چشم‎هایش اشگ جمع گشته و کمی احساساتی شده بود. من از رفتار برت خشمگین بودم. بعد به پنجره ضربه‎ای می‎خورد. عمو لئون دستمال سیاهی برمی‎دارد و آن را روی چراغ می‎اندازد. لولای پنجره جیغی می‎کشد، یک سایه سیاه به درون اتاق می‎جهد؛ زن عمو آمله‎لی ساکت از اتاق خارج می‎شود و با بشقابی با یک قطعه گوشت دوباره بازمی‎گردد. جغد بر روی میز چمباته می‎زند، بسیار آرام و بسیار عاقلانه و با نجابت فراوانی گوشت را می‎خورد. عمو لئون می‎خندید. "پرنده آتنا Athene"، او حرف ت آتنا را با لهجه انگلیسی بیان کرد، و او الهه حکمت را هرگز طوری دیگر نمی‎نامید، چیزی شبیه به مینرو Minerva. "این جغد برایمان باقی مانده است. من کنجکاوم که آیا او پیش ما خواهد ماند." در این لحظه جغد سرش را تکان می‎دهد، منقار خمیده در سینه پوشیده از پرهای انبوهش ناپدید می‎شود، بعد دوباره ساکت می‎نشیند و شبیه یک گلوله سنگی می‎گردد. ناگهان به پرواز می‎آید، صداهائی از خود ایجاد می‎کند که شکایت ضعیف گربه جوانی را یادآوری می‎کرد، به پرواز می‎آید و با بال‎های گشوده چند بار به دور اتاق می‎چرخد و سپس از پنجره خارج می‎گردد. بر روی درختی تمام شب را شکایت می‎کرد. آوای او نه وحشت انگیز بود و نه مزاحمت ایجاد می‎کرد، بلکه بیشتر آرامبخش بود. من عمویم را فقط یک بار در حال گریه کردن دیدم. و آن زمانی بود که در روزنامه‎ها این خبر درج شده بود: کتابخانه بزرگ در لوون در آتش سوخت. او در حالیکه اشگ بر گونه‎هایش جاری بود زیر لب زمزمه می‎کرد: بربرها جوانی‎اش را سوزاندند. بعد به خودش لعنت می‎فرستد، چند شوخی در باره احساساتی بودن خود از دوران تحصیلش تعریف می‎کند، شوخی‎هائی که فکر می‎کرد باید بامزه باشند. اما آنها خسته کننده بودند. مادر ژول کالو در ماه اکتبر فوت می‎کند و تمام ثروت خود برای پسرش به ارث می‎گذارد و او را ملزم می‎سازد به پدرش تا پایان عمر یک مستمری بپردازد. 
عمو لئون پس از خواندن آگهی وفات در روزنامه خوشحال گشت و گفت: "حالا همه چیز خوب می‎شود. حالا برت می‎تواند خانه را بخرد." اما وضع طوری دیگر گشت. برت نامه‎ای می‎نویسد (او حتی خودش نیامده بود)، در نامه اظهار کرده بود که شوهرش نه تنها سودی نبرده بلکه باید حتی بار سنگین مالی مختلفی را بر دوش بکشد. اما او آماده است که به پدر و مادرش تا حد امکان یاری رساند. حتماً یک آپارتمان ساده در یوسی پیدا خواهد گشت. عمو لئون دو روز تمام کلمه‎ای حرف نزد. او صبح‎ها و شب‎ها به روستا می‎رفت، در آنجا پیش رایموند یک شیشه آبجویش را می‎نوشید، بسیار سرفه می‎کرد، به ویژه در شب. هنگامیکه زن عمو آمله‎لی او را یک بار "مرد پیر بیچاره‎ام" خطاب کرد، او فوراً عصبانی گشت، خشمش را با سکوت و تهدید نشان می‎داد. بیشتر ترجیح می‎داد شب‎ها کنار شومینه چمباته بزند، در تاریکی به آتش خیره می‎گشت (ماه اکتبر سرد بود) و گاهی چشم‎هایش را به سمت جغد که بر لبه شومینه درست همان نقطه‎ای که ساعت شماطه‎دار کوچک خرد گشته قرار داشت نشسته بود بالا می‎برد. 
او در این زمان به صورت عجیبی با کشیش لابلاک رفت و آمد می‎کرد. کشیش مرد سالخورده آرامی بود، گیاهخوار و از نوشیدن الکل پرهیز می‎کرد، تمام علائم مشخصه‎ای که عمویم روحاً با آنها مخالف بود. با این حال او این مرد پاکدامن که در اصل، و مخصوصاً در باره دیگران نظرات خوبی داشت را خیلی خوب می‎فهمید. به همین خاطر هم باعث شگفتی‎ام شد که او در گفتگوهای خود با عمویم بسیار پرخاشگرانه و حتی بسیار کینه جویانه بر علیه برت حرف می‎زد. اما او این کار را خبیثانه انجام می‎داد و در این حال چشم‎هایش را در پشت پلک‎های سنگینش مخفی می‎ساخت. عمویم ابتدا با او موافق بود و سخت و تلخ بخاطر ناسپاسی بشریت شکایت می‎کرد، بدون دریافت هر گونه پاسخی بجز: حالا وضع اینطور است، این قشنگ نیست، اما ... و بعد آقای لبلاک از جهتی دیگر به شخصیت برت حمله می‎برد. در این وقت باز هم عمویم او را تأیید می‎کرد، تا اینکه آقای لبلاک با ستایش از نوع معالجه هومئوپاتی (من هنوز صدای تیز و آهسته‎اش را می‎شنوم: "دکتر عزیزم، هیچ چیز نمی‎تواند به شما کمک کند، این فقط تلقین نیست، حتی اسب‎ها هم توسط قرص‎های گراف ماتی سالم می‎شوند") او را چنان عصبانی ساخت که عمو لئون به محض اینکه از برت صحبت می‎شد شروع به پشتیبانی از او می‎کرد. در ابتدا بی میل، اما بعد با حرارت، تا اینکه او شبی توضیحی می‎دهد که معنای آن چنین بود: نسل آینده همیشه خود را موظف احساس می‎کند دقیقاً عکس آن چیزی را انجام دهد که نزد پدر و مادر خود دیده است. کودکان مردم خسیس معمولاً دست و دلبازتر و پسران مردم الکلی پرهیزکارترند (او با خم کردن کمرش اضافه می‎کندد که مقصود او شخص معینی نمی‎باشد ــ و کشیش معذرت‎خواهی او را با خنده محوی پاسخ می‎دهد)؛ حالا او، دکتر کورفویزر، همیشه با کمال میل ولخرج بوده و پس‎انداز نکرده، شاید پیش برت بر عکسش اتفاق افتاده باشد. آدم مثال‎های زیادی را می‎شناسند که اتفاقاً مردم ثروتمند خیلی ترسوتر از مردم فقیر پول خرج می‎کنند. چه کسی انعام بیشتری می‎دهد، میلیونر یا کارگر سخت کار؟ کشیش لبلاک باید یک بار از گارسون‎ها بپرسد. به این جهت تعجب ندارد اگر برت حالا که ثروتمند شده است ناگهان به پس‎انداز کردن روی آورده باشد. خوب حالا چنین است، و از نظر انسانی کاملاً قابل درک. اما او مایل است به آن بیفزاید که درک یک عمل به معنای بخشیدن آن عمل نمی‎باشد ... 
در این نقطه کشیش خیلی آرام حرف او را قطع می‎کند: او بیشتر از این هم اصلاً انتظار ندارد، برای او این عقیده کاملاً کافی‎ست، و او خشنود است از اینکه توانسته دکتر را به یک دیدگاه منطقی از کل ماجرا برساند. عمو لئون ابتدا سکوت می‎کرد، اما بعد لب‎هایش را جمع و دوباره آن را باز می‎کرد و بعد با عصبانیت می‎گفت: "آقای کشیش، شما باید یزوئیت Jesuit می‎شدید." ــ آقای لبلاک جواب می‎داد: "خدای من، یزوئیت؟ چرا به ایگناتیوس Ignatius مقدس زحمت بدهیم؟ آیا سقراط برایتان کافی نیست؟ من روش خود را بیشتر از او آموختم. و به نظرم می‎رسد که او بهتر از آن اسپانیائی به جغد شما می‎آید." عمویم سرش را تکان می‎دهد. او به سمت شومینه نگاه می‎کند. اما آنجا خالی بود. جغد پرنده گوشه گیری بود و مخالف هر گونه معاشرت. 
خریدار خانه یک بانکدار ژنوی بود، او خانه را ابتدا در بهار لازم داشت. به این ترتیب ما شروع سال را در خانه قدیمی جشن گرفتیم. هنگام تحویل سال جدید، وقتی ساعت دوازده شب نواخته شد هر دو فرد سالخورده دست در دست هم در مقابل درب ایستاده بودند. هوا سخت سرد و آسمان سیاه بود، اما صدای ناقوس بزرگ از سنت پیر St.Pierre در میان شب کاملاً شفاف طنین می‎انداخت. بعد ما شراب نوشیدیم. عمویم می‎گوید "سی سال، عزیز من" و گیلاس به گیلاس همسرش می‎زند. در این وقت جغد با منقارش به شیشه پنجره می‎کوبد. 
عمویم در بهار به آپارتمان کوچکی خارج از روستا اسباب کشی می‎کند. او فقیرانه زندگی می‎کرد، او را از پزشک روستا بودن عزل کرده بودند، بیماران اندکی پیشش می‎رفتند و او از آنها پول دریافت نمی‎کرد. یک روز یکشنبه در اواخر ماه ژوئن برای دیدارش رفتم. نزدیک غروب بود و فقط زن عمویم در خانه بود. او ناآرامی می‎کرد، زیرا شوهرش از دو ساعت پیش از خانه خارج شده و برنگشته بود. او برایم تعریف کرد که عمویم خیلی پیر و شکسته شده است؛ در این سال برای اولین بار کاملاً آشکارا به خطابه خوانی آقای لبلاک رفته است. نه به این خاطر که بخواهد به دین تازه‎ای وارد شود؛ از این گذشته، آیا برایم عجیب نبوده که او با وجود ایمان متفاوت همیشه چنین خوب با لئون خود کنار آمده است؟ من اما آن را اصلاً عجیب نمی‎دانستم. آنها خیلی مناسب همدیگر بودند. زن عمو آمله‎لی سرش را تکان می‎دهد. سپس دوباره نگران می‎گردد: نمی‎دانم لئون کجا مانده است؟ 
شب تابستانی لطیفی بود، و ابرهای سفید تنبلی که در پشت آنها خورشید ایستاده بود کناره‎های نقره‎ای رنگ داشتند. من پیرمرد را مدت طولانی‎ای جستجو کردم، اما خیابان‎ها خالی بودند. فقط از راه خیلی دور صدای موتور ماشینی به گوش می‎آمد. هوا تاریک می‎شود و من هنوز به دنبال هیکلی خم گردیده می‎گشتم. سپس در سمت راست خیابان یک مسیر چمنی می‎بینم که از میان دو مزرعه گندم عبور می‎کرد. و من بر روی این مسیر پوشیده از چمن عمویم را پیدا می‎کنم. 
او بر روی زمین دراز کشیده و پالتوی تا کرده‎اش را زیر سر گذارده بود، و در سمت راست و چپ او ساقه‎های گندم قرار داشتند که بر روی تعدای از آنها خال‎های قرمزی نشسته بود. بر بالای سر عمویم اما بر شاخه درخت گلابی جغد نشسته بود. 
هنگامیکه کشیش لبلاک پیشنهاد کرد که بر سنگ گور دکتر پیر مجسمه یک جغد بنشانند، فقط با مخالفت روبرو گشت. مردم معتقد بودند که این کفر است، و چون او فقط از طرف من حمایت شده بود بنابراین با پیشنهادش مؤافقت نگشت. در ضمن برت باآنکه در گرابوندن Graubünden بود در خاکسپاری شرکت نکرد. زن عمویم یک سال بعد در خانه سالمندان فوت کرد. برت یک دختر کوچک به دنیا آورد، اما کودک زیاد زنده نماند. ما نمی‎خواهیم حالا از تلافی عدالت صحبت کنیم، این چیزها مسائل حساسی هستند. بخصوص چون برت ظاهراً خیلی خوشبخت است. او دارای یک ماشین و دو سگ شکاری‎ست.
 
_ پایان _

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۱ساعت 18:9  توسط سعید از برلین  | 



گرچه من او را عمو می‎نامیدم اما در حقیقت با او اصلاً خویشاوند نبودم. او فقط شوهر خواهر نامادریم بود، و این در واقع درجه خویشاوندی مورد تأیید رسمی‎ای نمی‎باشد. اما من او را دوست داشتم، زیرا او به قهرمان کتاب محبوب آن دوران من شباهت داشت، به عمو بنیامین Benjamin از کلود تیلیه Claude Tillier. رفتار و نحوه بیانش به قهرمان این رمان شبیه بود، و هر دو دارای یک حرفه بودند: عمو لئون Léon پزشک روستا بود. اما اندامی ضعیف و لاغر، قدی متوسط و شانه‎ای آویزان و قفسه سینه‎ای فرو رفته داشت؛ و یک ریش سفید بزی چهره استخوانیش را درازتر می‎ساخت. عمو لئون خیلی زیاد سرفه می‎کرد و تا اواسط ماه ژوئن یک پالتوی خز سنگین می‎پوشید، دگمه‎هایش را باز می‎گذاشت و مشت‎هایش را درون جیب‎های شلوار فرو می‎برد. و افراد معروف روستا، شهردار ــ یک اشراف زاده ژنوی، آقای کورباتس Corbaz مأمور خرید شهرداری که همزمان معلم و رهبر گروه کر هم بود، اعضای شورای شهر، و در رأس آنها مهمانخانه‎دار ریموند Raymond و فویلتاس Vuillettaz آهنگر از دور به آقای دکتر با احترام سلام می‎کردند و عمویم همیشه بعنوان پاسخ تکان کوتاهی به سر بی کلاهش می‎داد. 
اینکه هنوز به دکتر لئون کورفویزر Léon Courvoisier سلام می‎دادند شگفت‎انگیز بود، زیرا زمان درخشندگی‎اش پس از استقرار پزشک جدید دکتر ترمویر Trémoillère در یوسی Jussy به پایان رسیده بود. اما من مایل نیستم از رقابت بین این دو پزشک تعریف کنم، بلکه از شرایطی که موجب مرگ عمویم گشته است. زیرا او واقعاً بخاطر غم و اندوه درگذشت؛ اما جای تعجب اینجاست که سرنوشت یا نیروی بالاتری تحمل غم و اندوه را ظاهراً خیلی بالا برایش محاسبه کرده بود. مرگ او زیبا بود و بر ما مانند یک هدیه تأثیر گذارد، و یک جغد در مرگ او نقش قابل توجه‎ای بازی می‎کرد. اما ضروریست که ابتدا از پریشانی‎ها تعریف کنم. 
عمو لئون کاتولیک بود، در لوون Löwen تحصیل کرده و سپس به ژنو آمده بود. در آنجا عاشق دختر شهروند محترمی که نامش مهم نیست و دارای چند فرزند بود می‎شود. دکتر کورفویزر پس از مطمئن گشتن از شغل خود بعنوان پزشک روستای یوسی ازدواج می‎کند. شرایط مناسب بودند: یک خانه در اختیار او گذاشته شد و علاوه بر آن یک حقوق ثابت سالانه برایش تعیین کردند. منطقه طبابتش از مرز فرانسه تا به زاووین Savoyen گسترده بود. این در دهه نود قرن گذشته بود. 
زناشوئی بدون فرزند باقی ماند و زن عمویم آمه‎لی  Amélieحوصله‎اش شروع به سر رفتن گذارد. او صدای زیبائی داشت و با ترانه‎هائی که می‎خواند خود نیز موسیقی می‎نواخت ــ اما این در دراز مدت برایش کافی نبود. از این رو زن و شوهر یک دختر کوچک پنج ساله را پیش خود آوردند. برت Berthe هنگامیکه به خانه دکتر آمد ژولیده و مورد اهمال قرار گرفته دیده می‎گشت، زیرا تا اندازه‎ای به شدت در جهان چرخانده شده بود. او از عشق و عاشقی کوتاه بزرگ‎ترین برادر زن عمویم آمه‎لی با یک مدل بوجود آمده بود (فکر کنم که برادر او مجسمه ساز بود، شاگرد رودین Rodin، اما او بعد فاسد شد) و کودک برای مدتی از دستی به دست دیگر می‎چرخید: از یک خانواده دربان پاریسی به خانواده شراب سازی در پرووانس Provence ــ مادر دارای خویشاوندان گسترده‎ای بود ــ، بعد ناگهان دیگر کسی کودک را نمی‎خواست، پدر دچار پشیمانی می‎گردد و به خواهرش نامه کوتاهی می‎نویسد ــ و برت به یوسی می‎آید، زن عمو آمه‎لی دیگر تنها نبود، دختر می‎دانست که چگونه خود را در دل آنها جا کند، و آنجا ماند. 
برت به هنگام کودکی نباید خیلی متفاوت‎تر از هنگامیکه من او را رشد یافته دیدم بوده باشد: مو قهوه‎ای رنگ بود، صورت تأثیر تندی می‎گذاشت، شاید بخاطر چشم‎های بی رنگش، پوست در تابستان هم قهوه‎ای نمی‎گشت و رنگ پریده باقی می‎ماند. تمام اینها همراه با رفتار سرد و زیرکی زودرس او باید بر پدر و مادرخوانده تأثیر هیجان انگیزی گذارده باشد، زیرا هر دو انسان‎های گرم و رک و راستی بودند. حالا ادعا می‎گردد که بیگانگی دفع کننده است، اما اغلب مواقع عکس آن اتفاق می‎افتد. به محض غلبه بر اولین مقاومت برانگیختگی ضروری می‎گردد. بنابراین وقتی برانگیختگی ناپدید می‎گردد خلاء‎ی ایجاد می‎گردد که بدتر از اولین اختلال درک گشته است. 
برت ابتدا پیش آقای کورباتس به مدرسه می‎رفت. گیسوان قهوه‎ای بافته شده‎اش نرم و دراز بود. او با کودکان روستا کمتر بازی می‎کرد. دیرتر هر روز صبح در ژنو به دبیرستان می‎رفت؛ او با جدیت و مشتاقانه می‎آموخت، عصرها به خانه بازمی‎گشت و کارهای مدرسه را ساکت انجام می‎داد. او همراه زن عمو آمه‎لی اپرت‎های قدیمی یا ترانه‎های محلی در گام مینور می‎خواند. اتاق نشیمن بزرگ بود، در یک گوشه پیانوی کوچک قرار داشت، در زمستان آتش روشنی در شومینه می‎سوخت، در تابستان درهای شیشه‎ای رو به سوی باغ باز بودند؛ عموی من لئون همیشه در صندلی راحتی حصیری‎ای می‎نشست و به آواز خواندن آنها گوش می‎داد. دیرتر، خیلی دیرتر، تقریباً یک سال قبل از مرگ به همسرش می‎گوید: "آیا من در آن زمان به تو نگفتم که این دختر کوچک قلب ندارد؟" این اظهار نظر به صدای برت اشاره می‎کرد. صدای برت مانند ... آیا آبنبات ترشی را می‎شناسید که با طعم نعناع مخلوط باشد؟" آنها اول مزه طراوت می‎دهند. اما در دهان مزه بدی از تازگی اشتباه و ترشی باقی می‎گذارند ــ صدای برت چنین تأثیری داشت.
هنگامی که من به خانه عمویم آمدم، یک سال از ازدواج برت با شخصی به نام ژول کالو Jules Calve می‎گذشت، آنطور که عمویم اظهار می‎کرد این نام کاملاً برازنده‎اش بود. زیرا او با وجود جوانی سر کچلی داشت، و شوو chauve فرانسوی از کالووس calvus لاتینی می‎آید. من فوری متوجه می‎گردم که عمویم فقط با اکراه با این عروسی مؤافقت کرده است، گرچه آن ژول کالو از خانواده خوبی بود و دیرتر مرد ثروتمندی می‎گشت. تعجب آور این بود که بخصوص این ثروتمند شدن در آینده باعث وحشت عمویم می‎گشت، و آنطور که بعداً معلوم گشت حق با او بود. وانگهی تاریخچه این ازدواج با برخی از پریشانی‎ها در ارتباط بود. 
برت در بیست سالگی معلم شده بود و در یک مدرسه ابتدائی در گاروج Carouge آموزش می‎داد. شب‎ها همیشه به یوسی بازمی‎گشت. او نسبت به پدر و مادرخوانده‎اش مهربان بود، اما با فاصله، و آماده کمک بود، اما با اعتدال. دختر لاغر که موهای دراز بلند بافته شده قهوه‎ای رنگش را مانند حلقه تاجی به دور سر حمل می‎کرد خاطر خواه بسیاری داشت. افراد زیر به دنبال او بودند: پسر کشیش لبلاک Leblanc، یک پسر زیبای نوزده ساله که هر روز صبح به کالج می‎راند و در حال آماده کردن خود برای گرفتن دیپلم بود، ریموند Raymond پسر مهمانخانه‎دار، یک روستائی دست و پا چلفتی، با دست‎های زمخت، بله حتی پسر شهردار، یک پسر شانزده ساله که مانند مادرش ظریف بود. برت با همه آنها ساکت و هوشیارانه دوستی می‎کرد. اما به نظر می‎رسید که او انتظار می‎کشد. 
سپس دختر بیمار می‎شود و در اثنای بیماری‎اش ابتدا کالو پیدایش می‎شود که دختر دیرتر با او ازدواج می‎کند. بیماری برت اما مقدمه‎ای بر شروع مشکلاتی بود که در پی آمد. او در جائی به آنژین مبتلا شده بود، همزمان با او پسر شهردار هم بیمار شده بود، و در حقیقت به گلو درد مبتلا شده بود. برای چنین مواقعی عمویم یک راه علاج قطعی در انبار موجود داشت که تا کنون آن را با مؤفقیت به کار می‎برد. او می‎گذاشت که بیمارانش نیم لیوان سرم دیفتری بنوشند، سپس چای گل زیزفون با کنیاک و مقدار زیادی آسپرین به آنها می‎داد. او دیرتر این راه علاج را در باره من با مؤفقیت به کار برد. اما احتمالاً آن دو بیمار دیگر بسیار ظریف و شکننده بودند؛ بجای آنکه بعد از سه روز از بستر بیماری برخیزند و انگار که اصلاً بیمار نبوده‎اند به راه بیفتند، با حالی بد در بستر باقی می‎ماندند، بخاطر ضعف عمومی و پاهای باد کرده شکایت می‎کردند و نمی‎خواستند سالم شوند. عمو لئون من تصمیم می‎گیرد به کتابخانه دانشگاه در ژنو برود و در آنجا کتاب‎های مختلف قطوری را مطالعه کند. او بازمی‎گردد، رژیم غذائی تجویز می‎کند، برای قوی شدنشان به آنها آرسنیک می‎دهد. اما تمام اینها هیچ فایده‎ای نمی‎کند. هر دو بیمار مانند حشرات فلج باقی ماندند، در این وقت روزی کشیش لبلاک وقتی عمویم به زایوون Savoyen رفته بود پنهانی یک هومئوپات را احضار می‎کند. این مرد ساکت بود با صورتی صاف، او آن دو بیمار را نگاه می‎کند، بعد یک قوطی قرص از جیب خارج می‎سازد (روی قوطی نوشته شده بود Anticanceroso، و دارو در داروخانه گراف ماتی Mattei تولید می‎گشت) از داخل آن یک گلوله کوچک سفید، کوچک‎تر از نوک سوزن خارج می‎سازد، آن را در لیوان آبی می‎اندازد و تجویز می‎کند که باید به دو بیمار هر ساعت یک قاشق چای خوری از این محلول داده شود. برای روزهای آینده نیز چند گلوله کوچک آنجا می‎گذارد. آن دو بیمار بطور شگفت انگیزی خیلی سریع شفا می‎یابند. 
در اینجا برای اولین بار جغد پیدا می‎شود. عمویم آن را از آن سفر به زایوون با خود آورد، و او زندگی جغد را نجات داده بود. یک قطع کننده درخت می‌خواست او را بر بالای در انبارش مصلوب سازد، زیرا او مدعی بود که جغد مرگ به خانه می‎آورد. عموی من جغد را از دست مرد گرفته و با عصبانیت به او اعتراض کرده و پرنده را به همراه خود برده بود. وقتی عمویم به خانه رسید او را در درختی تو خالی نشاند و جغد هم آنجا مانده بود. او شب‎ها پشت پنجره بسته اتاق نشیمن می‎نشست و انتظار می‎کشید تا پنجره را برایش باز کنند. بعد او با چشم‎های بزرگ و زردش مدتی به داخل اتاق نگاه می‎کرد، او حتی اجازه می‎داد که نوازشش کنند، اما فقط توسط عمویم، و بعد دوباره پرواز می‎کرد. گاهی هم یک قطعه گوشت سرد گاو برای خوردن به او می‎دادند. زن عمو ابتدا از این جانور، آنطور که او جغد را می‎نامید متنفر بود، اما بعد به این پرنده خاموش عادت کرد، مخصوصاً بعد از آنکه دیگر برت در خانه نبود. جغد هم در اینکه ماجرای هومئوپات به خوبی به انجام رسید مقصر بود. 
آنطور که زن عمویم برایم تعریف کرد وقتی عمویم پی به این مشاوره پنهانی برد صورتش از خشم کاملاً آبی گشت. او کمی تلو تلو می‎خورد، بعد خود را راست نگاه می‎دارد و با قدم‎های محکم به سمت شومینه می‎رود، از بالای آن ساعت کوچک شماطه داری را برمی‎دارد و با حرکت تندی آن را روی سنگ خاکستری زیر شومینه پرتاب می‎کند. بعد تلو تلو خوران به سمت صندلی راحتی‎اش می‎رود و خود را روی آن می‎اندازد. او فقط می‎گوید: "و من یک شب تمام بالای سرش بیدار بودم." این خیلی عجیب بود، او نه از دست کشیش که برای مشاوره مرد را احضار کرده بود و نه از شهردار عصبانی بود. فقط از دست برت که منفعلانه رفتار کرده بود عصبانی بود، او نمی‎توانست "فقدان اطمینان"، آنطور که او آن را در مقابلم نامید، را ببخشاید. او می‎گوید "می‎بینی" و در حالیکه جای راحت‎تری در کاناپه کوچکی که رویش دراز کشیده بود می‎جست ادامه می‎دهد: "اطمینان. این نکته اصلی است. اگر اطمینان وجود داشته باشد می‎توانی تخم وزغ بدهی یا آب خالص، آدم سالم می‎شود. اما وقتی اعتماد نباشد ..." بعد او مدتی طولانی سکوت می‎کند و به نور قرمز کمرنگی که از درب شیشه‎ای به درون می‎تابید خیره می‎شود. زن عمو آمه‎لی در آشپزخانه کنار اتاق بشقاب‎ها را به صدا انداخته بود. "و چطور او پای این کالو را به خانه ما باز کرد. او ناگهان آنجا بود، و بعد برت با او ازدواج کرد. مرد روزی ثروتمند خواهد گشت و من این را برای برت آرزو می‎کنم. من پس‎انداز نکرده‎ام و روزی به پول محتاج خواهم گشت، و آمه‎لی هم همینطور. اما برت می‎توانست حداقل کلمه‎ای در این باره با ما حرف بزند. من به این کالو علاقه‎ای ندارم، او حالا مثلاً داماد من است، اما آدم با انسان‎هائی که هنگام غذا خوردن انگشت حلقه را به انگشت کوچک خود گیر می‎دهند و جوک‎های بدی که به هیج وجه خنده‎دار نیستند تعریف می‎کنند چه می‎تواند بکند ..." در این وقت درب باز می‎شود، زن عمویم داخل می‎گردد، کف اتاق زیر قدم‎هایش به لرزه می‎افتند، او خیلی چاق و مبتلا به رماتیسم هم بود و این به او یک ظاهر سخت خشن می‎داد. عمو لئون از کاناپه بلند می‎شود، یک کتاب قدیمی را که روی میز قرار داشت برمی‎دارد و با صدای بلند انعکاس‎دارش شروع به خواندن می‎کند. این آن فصل از گارگانتو Gargantua بود که در آن انواع تجربه‎های مختلف برای آموزش دیدن یک کسب و کار کاملاً طبیعی گزارش می‎گردد. زن عمویم گوش‎هایش را می‎گیرد و می‎گوید: "لئون" اما بعد او هم گوش می‎سپارد و حتی به علت خنده زیاد از چشم‎هایش اشگ می‎ریخت. 
اینکه تا به انجام رسیدن ازدواج برت جدال‎های فراوان و سختی‎های بسیاری وجود داشته است را از اطراف مختلف برایم تعریف کردند. برای مثال کشیش لبلاک که بجز هومئوپاتی شیفته ورلن Verlaine بود و از "ادبیات همه چیز است" او با کمال میل نقل قول می‎کرد، یک بار کاملاً احساساتی شد و گفت: "عموی تو خود را فدا کرد، و حالا بعنوان تشکر چه دارد؟" یک بار هم وقتی مشخص شده بود که هر دو آدم پیر باید خانه‎ای را که در آن سی سال زندگی آرام و سعادتمندی را گذرانده بودند ترک کنند، در حالیکه برت قادر بود از آن جلوگیری کند، زن عمویم می‎گوید: "حق با عمویت بود، برت دارای قلب نیست." حالا این تا اندازه‎ای ادعای ارزانی بود؛ زیرا یک پسمانده باقی مانده بود، یک پسمانده مجهول، گرچه رفتار برت قابل قبول نبود اما یک طوری می‎شد آن را درک کرد. من توسط چند اشاره عجیب و غریب از طرف عمویم کشف کردم، اما نمی‎خواهم ادعا کنم که این "بی تعقلی"، همانطور که مردمی که آموزش روانشناسی دیده‎اند می‎گویند این "ریسک‎های غیر قابل پیش بینی" در رفتار برت نقش بازی می‎کرده‎اند. 
وقتی عمو لئون در باره دخترخوانده‎اش صحبت می‎کرد (او برت را اندکی کمی قبل از ازدواج رسماً به دختری پذیرفته بود تا بر «ننگ تولد نامشروع» خط بطلان بکشد)، به این ترتیب اغلب همیشه صحبت به دو کتاب کشیده می‎شد. بعد او می‎پرسید "آیا کتاب نفرت انگیز زولا Zola را می‎شناسی؟ نام آن دکتر پاسکال است. و این از بقیه آثارش کمتر بدتر است. یک پزشک سالخورده که در سن هفتاد سالگی عاشق دختر جوانی می‎شود، او را عقد می‎کند و با او خوشبخت می‎گردد؟ آن را نمی‎شناسی؟ هیچ ضرری نکرده‎ای. اما کتاب روت Ruth را می‎شناسی؟ بوتس Booz و روت؟ زیبا است، نه؟" بعد اغلب ساکت می‎شد، در سکوت به سقف نگاه می‎کرد، و در این حال نوک تیز ریش بزی‎اش عمودی در هوا می‎ماند و با صدای بلند نفس می‎کشید و آهسته ادامه می‎داد: "خوب زمانی بود وقتی که او بیمار بود، من بالای سرش بیدار بودم. زن عمویت از پرستاری بیمار چیزی نمی‎داند، فقط سوپ مرغ می‎تواند بپزد، تو این را تجربه خواهی کرد. اما من بالای سر برت بیدار بودم. من با وجود خیانت کردنش با او به پیاده روی می‎رفتم"، منظور او احضار کردن هومئوپات بود، "و شب‎ها زیبا بودند. دستش وقتی که بر روی آستین‎های پالتوی خزم قرار داشت کاملاً سبک بود." من باید تا اندازه‎ای متعجبانه به او نگاه کرده باشم، من به چنین ریزش شاعرانه‎ای در نزد عمویم عادت نداشتم، زیرا او با یک "این را تو نمی‎فهمی، تو سگ جوان!" از جا می‎جهد، پالتوی خزش را می‎آورد و با قدم‎های بلند به مهمانخانه رایموند به روستا می‎رود تا در آنجا یک شیشه آبجوی خود را بنوشد. معمولا آبجو به او نمی‎ساخت زیرا او بعد از نوشیدن بسیار سرفه می‎کرد و گاهی هم در دستمالش خون دیده می‎شد. 

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:26  توسط سعید از برلین  | 



اتفاقات بعدی خیلی سریع رخ دادند. اینکه آیا او از گفتگویمان چیزی به موگلی می‎گفت را من نمی‎دانم. اما همسرم از من به وحشت افتاده بود. یک چنین چیزی را تصور کن: یک روزی موگلی بی خانمان را با این پرسش پیش من به اداره می‎فرستد، به گمانم پانزدهم ماه بود، که آیا می‎توانم صد فرانک برای پرداختن صورت حساب‎ها به همراه پیت بفرستم. در حالیکه من نیمی از حقوقم را برای خرج خانه می‎دادم، چهار صد فرانک، و کرایه خانه را همیشه خودم پرداخت می‎کردم. من نمی‎توانستم آن پول را بپردازم. اما البته من به پیت فهماندم که ترجیح می‎دهم او دیگر پیش ما غذا نخورد، پانسیون خوبی به او پیشنهاد دادم و او را به این فکر واداشتم که یک اتاق دیگر برای خودش پیدا کند. او این کار را هم کرد، اما اتاقی نیافت، بنابراین همچنان در اتاق زیر شیروانی‎اش چمباته می‎زد، و از اینکه آیا موگلی هنوز او را، خرس عروسکی‎اش را می‎دید یا نه بی خبرم، به من هیچ ربطی نداشت ... 
و سپس نزاع بزرگ شروع گشت. ما هر سه پیش همان دبیر دبیرستان دعوت بودیم، شب شادی بود، من درست و حسابی ذوب شده بودم، شراب خوب بود، و همسر آقای دبیر هم مانند همیشه نبود، با من احساس همدلی می‎کرد، احتمالاً من تنوع خوبی در برابر شوهرش، آن اسکلت بودم. فقط موگلی تمام شب با فکری پریشان در اطراف تنها نشسته بود؛ رفتارش در مقابل این مردم مهربان کاملاً بی ادبانه بود، و من به این مرد، به این دبیر دبیرستان احتیاج داشتم، او رئیس یکی از کمیسیون‎های رأی گیری بود. بنابراین، هنگام بازگشت به خانه کاملاً مهربانانه و دوستانه به او می‎گویم که او باید کمی بیشتر خودش را تحت کنترل داشته باشد، افسار حال و خوی خود را در دست گیرد ... خب، همان چیزهائی که معمولاً در این مواقع زده می‎شوند. او خشن جواب می‎دهد، او این اجازه را دارد که آنچه مایل است انجام دهد، و وقتی سر درد داشته باشد، بنابراین نمی‎تواند خوشحال باشد، و بعلاوه همسر آقای دبیر هم اعصابش را بهم ریخته است. ــ در مقابل من اشاره کردم که او وضعیت مرا نباید بیش از این سخت‎تر سازد، من به هر حال به اندازه کافی باید بجنگم، و اختلاف شهروندان طبقه متوسط هنگام ازدواجم به اندازه کافی بزرگ بوده است، و مردم خیلی حرف‎ها از دهانشان خارج ساختند. ــ البته، این را نباید می‎گفتم، اما من شراب سرخ نوشیده بودم. بعلاوه موگلی در بین ما حرکت می‎کرد، من بعنوان همسرش در سمت چپ او بودم و پیت بازوی راست او را گرفته بود. موگلی ساکت بود، بعد هق هق خشکی می‎کند و بازویش را از بازویم رها می‎سازد. اما بازوی پیت را رها نمی‎کند. وضعیت سختی بود، می‎توانی فکرش را بکنی؛ صبر کن تا به خانه برسیم، به محض اینکه نقاش هنرمند ما را تنها بگذارد همه چیز آنجا توضیح داده خواهد شد. اما بجای اینکه پیت به اتاق زیر شیروانی خود برود به دنبال ما به آپارتمان می‎آید، و حالا همه در سالن ایستاده‎ایم. موگلی یک پالتوی کوتاه خز پوشیده بود و یک کلاه سیاه کوچک با روبندی که صورت را تا نوک بینی‎اش می‎پوشاند بر سر داشت. او بر روی مبل می‎نشیند، من در کنارش می‎ایستم و پیت در انتهای پای او قرار می‎گیرد. من معقول صحبت می‎کنم، من آرام صحبت می‎کنم، اما من باید خود را به آرام بودن مجبور سازم، زیرا که من یک آدم تند خو هستم، پدرم ... من این را از پدرم دارم ... من پالتویم را در می‎آورم، پیت اما دست‎هایش را در جیب‎های پالتوی خود  چال کرده و مرا زیر نظر دارد. او مرا نگاه نمی‎کند، او دارای نگاه بسیار سخت و غایبی‎ست، چنان سخت که انگار چشم‎هایش دو عدسی یک دستگاه عکسبرداری برای تصاویر سه بعدی‎اند. موگلی سرش را پائین انداخته بود، و در این وقت ناگهان می‎بینم که چگونه پیت عدسی‎هایش را پائین می‎آورد، من هم به همانجا نگاه می‎کنم، اشگ چشم‎های موگلی در سکوت به روی زانویش می‎چکید. یک شهید، انگار که من ظالم‎ترین شوهرم. در این وقت خشم مرا در بر می‎گیرد، تو می‎دانی، همان تند خوئی، و من داد می‎زنم که زدن مهر مرد مستبد خانه به پیشانی من فضاحت ننگینی است. موگلی هق هق می‎کرد. پیت ساکت بود. من مرتب با خشم بیشتری صحبت می‎کردم، من احساس می‎کردم که در حال قرمز شدنم، و در آن زمان پزشک به من توصیه اکید کرده بود که هیجان زده نشوم چون می‎تواند برایم عواقب بدی داشته باشد، گردش خون هم بخاطر چاق بودن و  زندگی بی تحرکم آنطور که باید باشد نبود، اما آدم‎های چاقی مانند من چگونه می‎توانند به خود حرکت دهند ... بنابراین فریاد می‎کشم ــ پیت می‎گوید "وزیر اقتصاد" و با دهان زرافه‎ایش پوزخند بی شرمان‎های می‎زند، "شما باید با همسر خود معقولانهتر رفتار کنید". او می‎گوید "شما" وگرنه کلمات مانند همان کلمات هنگام قدم زدن بودند. ابتدا در این وقت خشم درستی مرا در بر می‎گیرد، من همه چیز را، آنچه را که در قلبم داشتم به سرش می‎ریزم و می‎گویم که او یک بی خانمان است و به این جهت سدی‎ست در برابر زندگی صلح آمیز زناشوئی همنوای یک انسان محترم. پیت سکوت می‎کند. اما باید در این وقت نفس تازه می‎کردم، ضربان قلبم شدت می‎گیرند، بر پیشانیم عرق می‎نشیند، و در حالی که من در همه جیب‎هایم به دنبال دستمال می‎گشتم، پیت می‎گوید: "وزیر اقتصاد، حالا آدم باید عکس شما را بکشد!" و موگلی می‎خندد، در حال اشگ ریختن می‎خندد، یک خنده بلند و جیغ مانند که گوش‎هایم را به درد می‎آورند و من فقط مایلم بگویم (نه با فریاد کشیدن): "بس کن! بس کن!" اما هیچ صدائی از من خارج نمی‎شود. این استهزاء مانند یک ضربه مشت به معده بود. من به جلو می‎پرم و کشیده‎ای به پیت می‎زنم. خیلی ساده یک کشیده. می‎دانی، برای اینکار شجاعت لازم بود، زیرا پیت یک سر و گردن از من بزرگ‎تر بود. اما من به او کشیده‎ای می‎زنم، و بعد با انگشت درب را به او نشان می‎دهم، او نباید دیگر پا به اتاقم بگذارد، ما آدم‎های جدا شده‎ای هستیم ... و او می‎رود، غمگین به موگلی نگاه می‎کند، شانه‎هایش را بالا می‎اندازد، انگار که می‎خواهد بگوید او دیگر نمی‎تواند کمک کند و می‎رود. و بعد صدای قدم‎هایش را در اتاق زیر شیروانی می‎شنوم.
او سپس یک هفته دیگر در خانه می‎ماند. روز بعد به دفتر کارم می‎آید و از من معذرت خواهی می‎کند. من کاملاً خونسرد و آرام بودم، زیرا من گام‎های ضروری را برداشته بودم. به اداره قیومت تلفن کردم، مورد را همانطور که پیش ما معمول است توضیح دادم: ــ نقاش، می‎دانید، وجودی فاسد شده، استعداد، مطمئناً، اما شخصیتی بی ثبات، بله، به عقیده من بردن سریع‎اش مناسب خواهد بود، آیا وقت درخواست دیدار شهردار را شما می‎دهید؟ ممنون. من خود را قدرشناس نشان خواهم داد. خدانگهدار آقای دکتر، خیلی خوشحال شدم. ــ 
و قرار بود که آنها واقعاً برای بردن او بیایند؛ بعد از هشت روز جریان به پایان می‎رسید. اما من نتوانستم ساکت بمانم، با موگلی دوباره آشتی کردم؛ خرس عروسکی چه می‎گفت؟ "زیرا وزیر اقتصاد، تو باید بخاطر داشته باشی که شما دو نفر به هم تعلق دارید." و ما نیز با هم ماندیم. موگلی پیت را از خطر آگاه ساخت، و هنگامیکه پلیس‎ها برای بردن او آمدند، او گریخته و از مرز گذشته بود. من دیگر هرگز از او نشنیدم.
نوش، پیت جوان، همزاد. فردا از راه می‎رسد. "شب وحشت حالا به پایان رسیده است"، هاها، آدم می‎توانست آواز بخواند. یا با هاینه Heine: "این یک داستان قدیمی‎ست اما تا ابد تازه خواهد ماند، و حالا برای چه کسی اتفاق خواهد افتاد ..." حالا دیگر قلبم نشکسته است، بر عکس، زندگی زناشوئی ما یکی از همنواترین زندگی زناشوئی‎ست که آدم می‎تواند تصورش را بکند. بله، موگلی گاهی غمگین است. اما من جای محکم خود را در زندگی دارم، من چرخ‎دنده ضروری شهرم ... موگلی گاهی غمگین است. 
برادر پیت، ما باید از هم خداحافظی کنیم، من باید به خانه برگردم، گرچه فردا یکشنبه است و من می‎توانم بیشتر بخوابم. آیا می‎توانی برای نهار پیش ما بیائی؟ می‎دانی، بدون تعارف، برای خوردن کمی غذا. بعد می‎توانی با موگلی آشنا شوی. می‎دانی، من اینطور هم که فکر می‎کنی نیستم، آدم باید با زن‎ها همدردی کند، این آنها را سرگرم می‎سازد. حتماً ... او مدت درازی‎ست که خرس عروسکی نداشته است. بله‎بله، وقتی آدم پیرتر می‎شود برایش تنها شراب برایش باقی می‎ماند ...

_ پایان _

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:34  توسط سعید از برلین  | 



چه می‎خواستم تعریف کنم؟ به سلامتی! با آرزوی یک مؤفقیت خوب ... می‎دانی، آنجا هم یک بار چنین شبی بود، بعد از آن شب کریسمسی که برایت تعریف کردم. آن زمان او به ما یک عکس هدیه کرد، من آن را در زیر زمین گذاشتم، زیرا من نمی‎توانستم آن را بیشتر ببینم. فکرش را بکن، من برای او پیش خودمان یک کارگاه آماده کردم، هرچند کارگاه درست و حسابی‎ای نبود، یک اتاق بزرگ در زیر شیروانی، اما دارای نور شمالی بود. موگلی به من گفت: "آیا مگر نمی‎بینی که جوان به نظم و ترتیب احتیاج دارد، به یک زندگی مرتب؟ ما باید او را پیش خود نگاه داریم، اتاق بالا خالی‎ست، او می‎تواند هر وقت که مایل بود آنجا نقاشی بکشد. و می‎تواند پیش ما غذا بخورد."- من گفتم "بله بد نیست، اما باید به ما کرایه خانه بپردازد، منظورم پانسیون است، او صد فرانک را می‎تواند فراهم کند. من تلاش می‎کنم برای عکس‎هایش خریدار و سفارش دهنده پیدا کنم. اما البته اول باید ببینم که او چه کاری می‎تواند انجام دهد." عکس‎هایش جائی در جهان پهناور بودند، یکی اینجا، دیگری آنجا، به نظر می‎آمد که انگار برایش کاملاً بی اهمیت است چه بر سر آثارش می‎آید. سپس دو نقاشی عاقبت از او می‎رسد، باید یکی از آنها را ببینی، این همان نقاشی‎ای است که من آن را در انبار زیر زمین قرار دادم. عکس عجیبی بود، خیلی خیلی عجیب بود: تجسم کن، یک اسب چوبی، از همان اسب‎هائی که آدم بر روی چرخ فلک‎ها می‎بیند، و بر روی زین یکی از آنها عکس یک زن با چهره‎ای سفید و بی روح نقاشی شده بود. این زن در عکس دامن ابریشمی آبی رنگی بر تن داشت، اما ابریشم چنان نازک بود که می‎شد رنگ قرمز شورتی که زیر دامن پوشیده بود را حدس زد. و در پشت سر عکس این زن اندام سخت و محکم سه مرد سبز شده بود، مربع شکل، خواب آلود: یک دلقک، یک کارگر در لباس قهوه‎ای رنگ، و یک ژیگولو فراک پوشیده. و صورت آن سه خیلی به هم شباهت داشت، فقط حالت چهره و حالت خواب آلودگی‎شان متفاوت بود. من عکس را خوب تماشا کردم، به پیت نگاه کردم و پرسیدم: "آیا این سه پرتره خودت نیست؟" ــ او جواب داد "شاید" ــ "و این سه مرد با آن چهرهاشان معنای نمادین دارد؟" ــ او گفت "نمادین! مگر رنگ‎ها را نمی‎بینید؟ من به شما ضمانت می‎دهم، یک چنین بنفش دیوانه کننده‎ای، مانند رنگ دامن، که در واقع آبی رنگ است، چنین کاری را رنوار Renoir پیر هم که خیلی کارها از او برمی‎آمد حتی نمی‎توانست انجام دهد ..." بله، می‎بینی پیت، اینطور است، وقتی آدم به این مردم چیزی بالاتر عرضه می‎کند، تصاویر بکر یا ناخودآگاهی جمعی، در این وقت آنها امتناع می‎ورزند، در این وقت دیگر چیزی نمی‎فهمند. در این هنگام آنها از کار دستی حرف می‎زنند ... از کار دستی، نقش یک کارگر محترم را بازی می‎کنند، و در آنها هرج و مرج است، من برای تو آن را تکرار می‎کنم، هرج و مرج. و تو هم هیچ تفاوتی با آن‎ها نداری، این را در چشم‎هایت می‎بینم؛ تو هم با آن‎ها کاملاً یکسانی، در واقع مانند هم‎نامت، مانند همزادت ... وقتی تو به من نگاه می‎کنی به آن فکر نمی‎کنی که در پس پیشانی‎ام چه می‎گذرد، بلکه فقط می‎بینی که آیا گونه سرخم تناسب خوبی با رنگ چشم‎هایم دارد، و تو کدام رنگ را برای سر کچلم انتخاب باید بکنی تا وحدتی در کل بر قرار سازد. تو سرت را تکان می‎دهی، آیا فکر می‎کنی که من مستم؟ ابداً، من کاملاً واضح می‎بینم. پیت، تو خودت را در باره من سخت فریب داده‎ای، من نه فقط مرد چاق و کوچکی هستم که ابیاتی از ترانه کافه‎چی‎ها می‎خواند، شاید من هم یک کم طوری دیگر باشم. ما همه دارای دو چهره‎ایم، اگر نه بیشتر ... حالا تو می‎خندی که این یک خرد قدیمی‎ست، اینطور فکر می‎کنی؟ خب، من اصیل نیستم، من از عهده انجام آن برنمی‎آیم. اما بدیهی‎ست که آدم باید اجازه بیان شناخت‎ها را داشته باشد.
من داشتم برایت چیزی تعریف می‎کردم ... آن چه بود؟ بله، می‎خواستم برایت از یک شب تعریف کنم، از شبی که خیلی عجیب و غریب بود. باید بعد از ظهر یکشنبه روزی در فوریه بوده باشد، من پیت را دعوت می‎کنم که با من به قدم زدن بپردازد. موگلی مهمان داشت، مادرش پیش او آمده بود، بعلاوه حالش خوب نبود و در رختخواب مانده بود. در این هنگام من گفتم، پیت، برویم قدم بزنیم. او سرش را تکان داد، پالتویش را پوشید و با من آمد (بعلاوه او کت و شلوار تازه‎ای خریده بود، او در آن اواخر پول خوبی کسب کرده بود، یک پوستر برای جشن تیراندازی ما کشیده بود، و چند پیش‎نویس برنامه برای عشاق، همینطور چند طراحی فروخته بود، وضعش چندان بد نبود، او همینطور سر وقت هزینه پانسیونش را می‎پرداخت، اما همیشه وقتی ابتدا من به او یادآوری می‎کردم). پیت یک سر و گردن از من بزرگ‎تر بود، ــ می‎دانی که همسرم او را چه خطاب می‎کرد؟ ــ خرس عروسکی ... یک نام عجیب که اصلاً مناسب او نبود، فوقش در معنای مجازی آن. او اصلاً مانند یک اسباب بازی دیده نمی‎گشت، اما زن‎ها گاهی دقیق‎تر می‎بینند، شاید او واقعاً فقط یک عروسک بی روح بوده باشد ... پیت، در باره روح چه فکر می‎کنی؟ نه، ساکت باش، من نمی‎خواهم چیزی بدانم ... ما براه می‎افتیم. در جنگلی که لخت بود و فقط باد کمی در میان شاخه‎ها سوت می‎زد پرسه می‎زنیم. ما سکوت کرده بودیم. من چند بار شروع به حرف زدن می‎کنم، اما بر چهره انسانی که در کنار من بود غمگینی سنگینی پدیدار گشت ... من کلمه را تکرار می‎کنم، پدیدار گشت، طوریکه من جرأت صحبت کردن نداشتم. و من معمولاً خجالتی نیستم، می‎توانی این را از من قبول کنی. وقتی آدم مانند من در میان زندگی ایستاده باشد، باید هر روز با اینهمه مردم گفتگو کند، با مالیات دهنده ناراضی، با رؤسائی با خلق و خوی بد، آنوقت آدم صحبت کردن را می‎آموزد، آنوقت آدم برخورد با انسان‎ها را آنقدر خوب می‎فهمد که  می‎تواند مرد سفر شود. اما با این مرد ساکت؟ او غمگین بود، من به تو می‎گویم چطور ... من یک بار یک زرافه زندانی در باغ وحش را دیدم. او با آن گردن دراز و دهان به جلو آمده‎اش مانند یک زرافه غمگین دیده می‎گشت، بدون چانه، و همچنین لب بالائی مانند خطی کج به داخل دهان فرو رفته بود. نه، او زیبا دیده نمی‎شد، درست یک کم مانند تو، بدون آنکه بخواهم به تو توهین کنم ... پیت، چرا راستی اصلاً با همسرم نرقصیدی؟ آیا او بقدر کافی برایت زیبا نبود ... نه، ساکت باش، من در هر صورت می‎خواهم کمی دیرتر از تو چیزی خواهش کنم. حالا اجازه بده که من به تعریف کردنم ادامه دهم. من بزودی آن را به پایان خواهم رساند.
من گفتم مانند یک زرافه، و من آنجا برای اولین بار ملتفت گشتم که چرا موگلی او را خرس عروسکی می‎نامید. من احساس مهربانی عجیبی به او می‎کردم، مانند مهربانی به حیوان غریبه‎ای که خود را در اقلیم ناشناسی گم ساخته و در آن سرگردان باشد و بیمار گردد ... چی اقلیم! منظورم با شرایط است. و درست وقتی می‎خواهم از او سؤال کنم که آیا مگر خود را در پیش ما راحت احساس نمی‎کند، که آیا مگر می‎خواهد دوباره به کثافتی که من او را از آن خارج ساختم بازگردد، که او در این لحظه به من می‎گوید: "تو، وزیر دارائی"، او همیشه مرا به شوخی چنین می‎نامید، اما حالا در لحن صدایش شوخی وجود نداشت، و کلمه فقط از دهانش بیرون پریده بود، خیلی بیشتر بخاطر عادت، او میگوید: "تو، وزیر اقتصاد، تو باید با همسرت معقولانه‎تر رفتار کنی". بله پیت، او این را گفت. من لال شده بودم، بعد وقتی من کمی به خودم آمدم و قصد داشتم نظرم را جدی به او بگویم (با وجود آنکه گفتن آن در حقیقت سخت بود؛ زیرا من اجازه نداشتم بگویم یک بار از پشت درب اتاق شنیده‎ام که او با همسرم چه می‎کرده)، در این وقت او دوباره می‎گوید: "زیرا وزیر اقتصاد، تو باید به این فکر کنی که شما دو نفر نمی‎توانید از هم جدا شوید، تو قادر از دست دادن او نیستی، و او ...بله، او هم نمی‎تواند از تو جدا شود، گرچه ..." بعد او دوباره سکوت می‎کند و من او را تماشا می‎کنم، او را تماشا می‎کنم ... "تو هرگز اجازه نداری فراموش کنی که همسرت در ازدواج اولش سختی کشیده است" (برادر پیت، آیا من به تو گفتم که همسرم از شوهر اولش جدا شده بود، دیگر زناشوئی با او برایش ممکن نبود، شوهرش یک الکلی بود و او را کتک می‎زد، و عاقبت به دلیل زیاده‎روی در نوشیدن الکل مرد) "و بعد، هنگامیکه باید خرج خود را درمی‎آورد، بعنوان فروشنده در یک فروشگاه و سپس بعنوان سکرتر در نزد یک پزشک. خدا می‎داند که او وضع چندان خوبی نداشت." سپس او دوباره سکوت می‎کند. من می‎خواهم با چند کلمه ساده وضعیت را نجات دهم، آنچه او آنجا می‎گفت خیلی شرم آور بود، به من، به یک شوهر دستور بدهد که چطور باید با همسرم رفتار کنم؛ اما من باید مراقب باشم که خودم را با یاوه گوئی لو ندهم، او اصلاً اجازه ندارد بداند که من می‎دانم، و شاید هم بداند ... دقیقاً یک وضعیت اشترینبرگی Strindberg، وضعیتی طراحی شده از یک اشرینبرگ سوئیسی، اما درست وقتی می‎خواستم شروع به صحبت کنم او ادامه می‎دهد. " وزیر اقتصاد ببین، من می‎خواهم با تو کاملاً صادقانه باشم، من می‎تونستم با او، با موگلی فرار کنم، من از او خوشم می‎آید، اما این کار شدنی نیست. ما خیلی به همدیگر شبیه‎ایم، می‎فهمی؟ همسرت این پیشنهاد را به من کرد، فکرش را بکن، او حتی می‎خواست جواهرآلاتش را بفروشد. اما من گفتم نه. و به این خاطر باید از من سپاسگزار باشی. اما تو نباید او را سرزنش کنی، همسرت در این قضیه بی گناه است، من سعی خواهم کرد بتوانم هرچه زودتر از پیش شما بروم. اما من درست نمی‎دانم که باید چطور از نو شروع کنم. وزیر دارائی، تو احتمالاً چنین چیزهائی را نمی‎فهمی، زیرا که آدم می‎تواند یک زن را در خون نگهدارد. این ناخوشایند است. آدم چه می‎تواند آنجا انجام دهد؟" بله، من آن وقت ایستادم. قبلاً گام‎هایمان در شاخ و برگ ریخته شده در مسیرمان خش خش می‎کردند، و شاخه‎های بوته‎های کناره جاده تق تق صدا می‎دادند، هوا بسیار سرد بود، و چانه‎ام شروع کرده بود به لرزیدن، من باید دندان‎هایم را به هم می‎فشردم ــ اما من یک کلمه هم از دهانم خارج نشد.
آنوقت همزادت گفت: "بیا وزیر اقتصاد، بیا برای نوشیدن به می‎خانه برویم. آیا جائی در شهر نمی‎شناسی که بتوانیم درست و حسابی بنوشیم؟"
و زیر بازویم را می‎گیرد و چنان به تاخت به حرکت می‎افتد که من با پاهای کوچکم نمی‎توانستم پا به پایش بروم. مسیر سرازیری و لغزنده بود، اما او مرا محکم نگاه داشته بود، گاهی وقتی سکندری می‎خوردم، چنان بلندم می‎کرد که من فکر می‎کردم دارم پرواز می‎کنم. بعد ما در شهر بودیم. و بعد در میخانه چمباته زده بودیم، کنیاک، بعد شراب سرخ، بعد شراب سفید، بعد ودکا. همه را با شکم خالی می‎نوشیدیم. او می‎گفت "نوش، وزیر اقتصاد"، اما او هرگز به چشم‎هایم نگاه نمی‎کرد، به میز خیره شده بود. مشروب به من شجاعت بخشیده بود، می‎دانی، من می‎توانم خیلی شریر شوم، من تندخو هستم، این از طرف پدرم به من ارث رسیده است ... او گاهی هنگام خشم مرا کتک می‎زد، طوری که مادرم باید مرا از چنگ او خلاص می‎کرد، وگرنه مرا به حد کشت کتک می‎زد ... و حالا چنان خشمی ناگهان به سراغ من آمده بود، من می‎توانستم این جوان را که در مقابلم نشسته بود و بطور کسل کننده‎ای می‎نوشید و با گفتن وزیر اقتصاد مرا مسخره می‎کرد به راحتی خفه کنم. اما ... بله، اما ... هزینه‎اش خیلی زیاد بود. در شهر در هر حال در باره من شایع پخش می‎کردند و از من چنان با تمسخر می‎پرسیدند که آیا همسرم از آقای مستأجر جدید راضی هستند، و برایم جوک از شاخ و چنین چیزهائی تعریف می‎کردند، و اینکه آیا من بزودی شانزدهمین نفر را خواهم آورد، آدم می‎بیند که شاخ در حال رشد است؛ ــ همانطور که در یک شهر کوچک مردم انجام می‎دهند ... اما من فقط برای مردم احساس تحقیر داشتم ... من سکوت می‎کردم، اما آهسته سرخ می‎شدم، شاید دندان‎هایم را به هم می‎سائیدم‎، این وضعیت هیجان انگیزی بود، این را که می‎فهمی، به کسی مستقیم بگوئیم که زنت می‎خواهد تو را ترک کند، با چه کسی؟ با یک نقاش بی اهمیت؟ در حالیکه خود آدم در هر حال یک عضو مؤثر اجتماع است و دست راست وزیر اقتصاد، آدم کسی به حساب می‎آید ... من اعتبار دارم، دارای یک شغل مطمئنم ... و تمام اینها فقط به این خاطر، زیرا که من خوش قلب بودم، زیرا من فقط بخاطر لطفی خالصانه یک انسان را از لبه پرتگاه نجات داده بودم ... لطفی خالصانه؟ ... ما می‎خواهیم صادق باشیم، برادر پیت، آیا من متوجه نشدم که همسرم از من راضی نبوده است؟ و من با این وجود او را دوست داشتم. آنطور که او آن زمان در شب پیش من آمد و گفت که من به این انسان، این نقاش هنرمند، این زرافه غمگین باید کمک کنم، در آن وقت چطور دیده می‎شد؟ آیا این را می‎دانی، تو ای مرد لال؟ مانند یک دختر جوان دیده می‎گشت، دهسال جوان‎تر. و من می‎خواستم باعث شادی‎اش شوم، یک اسباب بازی، اینطور نیست؟ به او یک خرس عروسکی هدیه کنم. یک اسباب بازی زنده. همسرم آن را نفهمید، متوجه نگشت که من با کمال میل آماده بودم خودم را به ندیدن بزنم، اگر که باعث تفریحش می‎گشت. اما تفریح، نیک فهمیده شود، فقط تفریح ... و آنوقت موضوع جدی شده بود؟ آیا می‎تواند از پیشم برود؟ آیا می‎تواند واقعاً ترکم کند، تا با چنین بی خانمانی فرار کند، و من باید از پ. پ بی خانمان سپاسگزار هم باشم، که او ... که او قبول نکرده، وگرنه حالا از همه کوه‎ها هم گذشته بودند ... اما نمی‎توانست از کوه گذشتن‎شان مدت زیادی بگذرد، من آدم‎هایم را داشتم، من می‎دانم در چنین موقعیت‎هائی چگونه باید رفتار کنم، من حتماً پلیس فدرال را به تعقیب‎شان می‎فرستادم، آنها به زندان می‎افتادند ... آدم می‎تواند همیشه صحنه سازی کند، متهم ساختن به دزدی، درست نمی‎گم؟ و این تعقیب تبدیل به یک عملیات اصلی‎ـ‎دولتی می‎گشت، من می‎توانستم انتقام بگیرم. چرا او با همسرم نرفت؟ بلکه برایم جریان را تعریف هم می‎کند؟ اما او باید هنوز وزیر اقتصادش را خوب بشناسد، من به خود می‎گویم، من می‎خواهم ساکت باشم، اما پسرک، تو را در سر پیچ خواهم گرفت. فقط صبر کن، من فکر می‎کنم و با آرامش تمام می‎گویم: "نوش، پیت، تو جوان خوبی هستی." او نگاهش را بالا می‎آورد، و حالا برای اولین بار می‎گذارد که چشم‎هایش مستقیم بچرخند، تا اینکه چشم در چشم می‎شویم. بعد با آن دهان گشادش می‎خندد، دندان‎های زردش را نشانم می‎دهد و آهسته در حالیکه گیلاسش را به گیلاسم می‎زند می‎گوید: "این کار را نکن وزیر اقتصاد، من نمی‎خواستم به تو صدمه بزنم، اما یک کم تمیزی ... همه شماها تمیزی کم دارید ... فقط سازش را می‎شناسید. و بعد اینهمه به متمدن بودن خود فخر می‎کنید ... تو، وزیر اقتصاد، من و موگلی، ما همه سگ‎های بیچاره‎ای بیش نیستیم." بعد می‎گذارد پلک‎هایش بسته شوند، در جیبش می‎گردد و سیگاری روشن می‎کند. پک عمیقی به آن می‎زند و می‎گوید: "برویم خانه. اما تو نباید به موگلی چیزی بگوئی، وگرنه ..." و با آن دست مانند ماله‎اش تهدیم می‎کند.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 5:0  توسط سعید از برلین  | 



خب، مرد جوان؟ حالا چه می‎گوئید؟ شما احتمالاً فکرش را نمی‎کردید که من بیایم و سر میز شما بنشینم؟ شما هنگامیکه کنار همراهتان نشسته بودید، با همان دختری که بطور اغراق آمیزی خود را آراسته بود، خیلی شجاع‎تر بودید. هنگامیکه شما در جوار خانم بودید دهانتان بهتر کار می‎کرد. پس چرا شما هم باقی ماندید، تنها؟ کمی سر درد بعد از نوشیدن مشروب داشتید؟ همصحبتی با خانم عصبی‎تان کرد؟ بله، شما خیلی شوخ بودید، و من وسیله جوک‎های شما بودم. اسموکینگ از مد افتاده‎ام، اندام چاقم. باور کنید که اندامم فریب‎تان می‎دهد. من آنطور که فکر می‎کنید خیلی هم چاق نیستم، یک لایه گوشت آورده بیشتر مناسب است، و زن‎هائی وجود دارند که قدر آن را خوب می‎دانند. البته منظورم آن نوع خانم‎هائی نیستند که شما در کنار خود داشتید. منظورم خانم‎هائی هستند که هنوز برای ارزش متعالی یک مرد احساس دارند. و این ارزش در یک لباس مد روز نهفته نیست، در این واقعیت که کسی خوب برقصد وجود ندارد ــ ارزشی که من از آن صحبت می‎کنم، خیلی عمیق‎تر قرار دارد، حرفم را باور کنید. اما این را جوان‎ها نمی‎فهمند، این را زن‎ها تا وقتی هنوز جوان هستند نمی‎فهمند، البته استثناء هم وجود دارد؛ می‎دانید یک شاعر بزرگ در باره ما مردها که از لاغری صرف نظر می‎کنند چه می‎گوید؟ البته که آن را نمی‎دانید. شما فقط متمرکز به فینال بازی فوتبال و بوکس هستید، اما اینکه می‎تواند شاعری وجود داشته باشد که شکسپیر نامیده می‎شده ــ چه؟ شما هم این نام را شنیده‎اید؟ هاها. اما بجز این چیزی از این آقا نمی‎دانید؟ یا؟ کی او زندگی می‎کرده؟ ... معلومات نظری، البته، و شما در صحنه زندگی عملی ایستاده‎اید. اما همزاد شما در آن لحظه جوان دیگری بود ...
بله، شاید فکر می‎کنید من به این خاطر چون قیافه‎تان مرا جلب کرده است پیش شما نشسته‎ام؟ اما سخت در اشتباهید. دلیلش بسیار عمیق‎تر قرار دارد. شما شبیه کسی هستید، شما بقدری به او شباهت دارید که من یک لحظه فکر کردم که خود او هستید. به همین دلیل هم هنگامیکه به من بخاطر چاقی‎ام می‎خندید درنگ کردم از شما توضیح بخواهم. من چاق هستم مرد جوان، البته که من چاقم، اما آیا مگر تقصیر من است؟ پدرم چاق بود، مادرم چاق بود، من خودم آقای عزیز دوبار رژیم لاغری پشت سر گذاشته‎ام. با چه نتیجه‎ای؟ حالا، نتیجه را که خودتان می‎بینید. شکسپیر می‎گوید: ما می‎خواهیم کمی بنوشیم ... بگذارید مردهای چاق در اطرافم باشند و شب‎ها خوب بخوابند __ یا چنین چیزی. اما شاعر انگلیسی اینجا یک اشتباه می‎کند. خواب من خوب نیست، احتمالاً دلیلش این است که دستگاه گوارشم نمی‎خواهد خوب کار کند. در ضمن من عاقبت با یک متخصص مشورت کردم، او برایم رژیم غذائی صحیح و خوبی تعیین کرد، او می‎خواهد درمان جدیدی روی من آزمایش کند. اما من نمی‎توانم یک ماه تمام در تخت بمانم. نمی‎دانم چه فکر کرده است! من در قبال اجتماع وظایفی دارم، من دارای پست پر مسؤلیتی هستم، اگر من کارم را انجام ندهم کسی نیست که آن را انجام دهد ... بتواند آن را انجام دهد. اما اگر قرار باشد که بمیرم حتماً برایم جانشینی پیدا خواهند کرد. بعد، او باید ببیند که چطور می‎تواند کار را پیش ببرد. باور کنید مدیر مالی بدون من مانند کودکی ناتوان است. اگر من نبودم، شهرمان باید مدت‎ها با یک کسری بودجه کار می‎کرد. این منم که همه چیز را به جریان می‎اندازد، پروژه‎های غیر ممکن را خیلی ساده در سطل آشغال پرت می‎کند یا در کمد پرونده‎ها ناپدید می‎سازد ــ برای سر فرصت انجام دادن. هاها، هاهاها، این یک جوک بود، یک Trouvaille آنطور که فرانسوی‎ها می‎گویند. برای سر فرصت انجام دادن! خوب گفتم، مگر نه؟
آه، شراب آوردند ... اما امی Emmy من به شما خیلی واضح دستور دادم که شراب را با حرارت اتاق دمساز کنید، و این مانند یخ سرد است ... نه، نه، بچه عزیز، در حالیکه شراب حالا اینجاست شما به برگرداندنش فکر می‎کنید؟ نه، من ترجیح می‎دهم که گیلاسم را با دست‎هایم گرم کنم ... کودک زیبائی‎ست، درست نمی‎گم؟ ... مورد سلیقه شما نیست؟ شما مشکل پسندید، اما به شکلی اشتباه. در واقع شما دله‎اید، شما هر کسی که خودش را به شما عرضه کند برمی‎دارید، آیا درست نمی‎گم؟ ... نه؟ ... اما یک خوش خوراک هم نیستید، من این را آنطور که شما این شراب را پائین می‎فرستید می‎فهمم. آدم باید بگذارد شراب روی زبان حل شود و از آن لذت کافی ببرد. و با زن‎ها؟ ... هاها، آقای عزیز، با زن‎ها هم به همین ترتیب. این ترانه زیبا چه نام دارد؟ "وقتی آدم پنجاه ساله است هنوز با کمال میل می‎بوسد، مخصوصاً وقتی آدم صرفه‎جووووو بوده باشد"، اما "وقتی آدم شصت ساله است، فقققط شرااااب خوشمزه است." هه هه. شما می‎بینید که ما مردهای سالخورده وقتی موضوع به موسیقی عوام پسندانه مربوط گردد هنوز هم در اوجیم. "فقققط شرااااب خوشمزه است."
با عرض پوزش باید بگویم که من دیگر خوب آواز نمی‎خوانم، اما زمانی بود که صدای خوبی داشتم، یک صدای باریتون Bariton واقعی. و من حتی یک بار در کلیسایمان خواندم، البته در کر، اما من یک آواز انفرادی تک نفره داشتم. همه بعد از اجرا به من تبریک گفتند. آنها تحت تأثیر واقع گشته بودند. من گاهی از خود می‎پرسیدم که آیا بهتر نیست به اپرا خوانی رو آورم و آموزش ببینم. تآتر و مؤفقیت مناسب من بودند. اما من سمت جدی زندگی را ترجیح دادم. بگذارید چیزی به شما بگویم، و کلماتم را در قلب‎تان بنشانید و فراموش‎شان نکنید: زندگی بچه بازی نیست! همزاد شما، همان مردی که شما به او شبیه هستید، او هم فکر می‎کرد که زندگی برای بازی کردن آنجاست، اما او به تلخی از نگرش خود پشیمان گشت. او فاسد گشته و یا شاید مرده باشد، من این را نمی‎دانم. و من اینهمه به خودم زحمت دادم تا او را از کنار پرتگاه نجات دهم، اما او ناسپاس بود، به من دروغ گفت، از من دزدی کرد و بدهکاری‎هایش را من باید پرداخت می‎کردم. او فقط دوازده سال از من جوان‎تر بود، من مانند برادر بزرگی با او رفتار می‎کردم، من او را در نزد خود پذیرفتم، من او را از ناگوارترین وضعیت نجات دادم، و او چطور از من تشکر کرد؟ آیا متوجه خانمی که من با او می‎رقصیدم شدید؟ او همسر من بود ... فریب نخورید، او اصلاً چندان جوان‎تر از من نیست، گرچه او چنین دیده می‎شود. او می‎داند که چطور خود را آرایش کند و لباس بپوشد. شما حتماً متوجه گشتید که چه محبوب همه بود، من فقط یک بار توانستم با او برقصم، وگرنه تمام رقص‎هایش را به دیگران قول داده بود. بله، او همسرم  بود، نام کوچک او امیلیه Emilie است، اما من او را همیشه موگلی Mowgli می‎نامم. این اسم اختراع من نیست. یک پسر در کتابی از شاعر انگلیسی به نام کیپلینگ Kipling چنین نامیده می‎شود، احتمالاً نام این شاعر را هم هرگز نشنیده‎اید ...
مرد جوان، آیا باید این مسخره باشد؟ شما فضل و دانش مرا مسخره می‎کنید ... بسیار خوب، من می‎خواهم باور کنم که شما چنین منظوری نداشتید، من می‎خواهم آن را با کمال میل باور کنم، من هرچه را که شما می‎گوئید باور می‎کنم. شما به یک آدم بدبخت دروغ نمی‎گوئید. من چی گفتم؟ یک آدم بدبخت؟ من اصلاً بدبخت نیستم، آقا، خیلی لطف می‎کنید که حالت تأسف انگیزی به خود می‎گیرید، من نیازی به ترحم شما ندارم. من کاملاً خوشبختم، من هماهنگ‎ترین زندگی زناشوئی را که شما بتوانید تصورش را بکنید دارم، ما یک دل و یک روح هستیم، همسرم و من ... بله، هر چند او امروز پیش من نماند، او به خانه بازگشت، او خسته بود و سر درد داشت، دوستان ما، یک خانواده مشهور، مرد دبیر دبیرستان است، من به شما می‎گویم، یک مغز با اهمیت ... بله، با این دبیر دبیرستان و همسرش (زن کمی معتاد به شایعه است، اما این هیچ ضرری نمی‎زند، او یک خانم خانه دار عالی و زنی صرفه جوست، صرفه جو تر از ...) بله، این زوج تقبل کردند همسرم را به خانه برسانند. من می‎خواستم هنوز کمی اینجا بمانم. در آرامش یک گیلاس شراب بنوشم، در جمعی خوشایند. و من آن را پیدا کردم. من هرگز نمی‎توانستم فکرش را بکنم که بتوانم چنین همراه متناسبی پیدا کنم، من زمانیکه متوجه شدم شما به من می‎خندید هرگز فکر نمی‎کردم بتوانیم چنین خوب همدیگر را بفهمیم. اما ببینید، این همان نکته اصلی‎ست. من به خودم می‎بالم از اینکه یک انسان شناس هستم. من فوری دیدم که شما دارای استعداد عمیق‎تری هستید. کسی نمی‎تواند مرا راحت فریب دهد. و من در شما این را تشخیص دادم، از همان لحظه اول، وقتی شما را در جوار آن خانم ... خب، صحبت کردن از آن کافی‎ست، من نمی‎خواهم به شما توهین کنم. مرد جوان، من از شما خوشم می‎آید، شما شنونده دقیقی هستید، با وراجی‎ام خسته تان نمی‎کنم؟ عالی‎ست، من از شما متشکرم ... اما بعد باید به من اجازه بدهید، به من بعنوان فرد سالخورده‎تر ... آیا اجازه دارم شما را «تو» خطاب کنم؟ آیا مایلید به این خاطر بنوشیم؟ مانند سنت قدیمی پدرانمان، هاها. نام کوچک‎تان چیست؟ ... چهههه … این آخرش است. واقعاً پتر؟ ... او هم نامش پتر بود، همزاد شما، ما او را پیت Pit می‎نامیدیم ... چی، شما را هم اینطور صدا می‎کنند؟ نشانه و معجزه! ... خب، به سلامتی پیت، عمرت دراز! اما یک نفس ... اسم من هانس است، خب، پیت، مراسم به پایان رسید، حالا دست بدهیم ...
مهم نیست پیت، مهم نیست. می‎گذرد. من معمولاً آدم احساساتی‎ای نیستم، اما گاهی اوقات احساس بر من غلبه می‎کند. می‎دانی، چه چیزی در این لحظه‎ای که می‎توانیم آن را بعنوان لحظه‎ای روح پرور به شمار آوریم، می‎دانی، در این لحظه چه چیزی به یاد آوردم؟ یک صحنه دیگر را، اما یک صحنه از همان نوع. و تو دقیقاً همان حالتی را به چهره‎ات دادی که وقتی من پیشنهاد «تو» خطاب کردن را به او دادم. بله‎بله، شما هر دو حتی دارای میمیک یکسانید. آیا این عجیب نیست؟
در شب کریسمس بود، پیش از ... کمی صبر کن، ... دهسال پیش؟ ... نه قبل از دوازده سال ... بله‎بله، آدم پیر می‎شود ... من به او پیشنهاد دادم او را «تو» خطاب کنم. و او هم مانند تو دهانش هاج و واج باز مانده بود. اما ما گیلاس‎هایمان را تا ته یک نفس نوشیدیم، بازو در بازو، آنگونه که رسم است، و بعد او خیلی قرمز شده بود، برادرت پیت ... به سلامتی، پیت جوان، عمرت دراز ... و بعد موگلی هم می‎خواست با او به رسم برادری بنوشد، البته، چرا که نه. اما او اول از آن خودداری کرد. جوان ابله! انگار که من متوجه نشده بودم، از مدت‎ها پیش متوجه شده بودم که آنها همدیگر را تو خطاب می‎کنند، زن من و پیت. این به من چه مربوط می‎گشت؟ خب، مسلماً گاهی دردآور بود، وقتی از اداره به خانه می‎آمدم و آن دو را در اتاق نشیمن چمباته زده می‎دیدم، و وقتی من در چارچوب درب ظاهر می‎گشتم ناگهان در اتاق سکوت برقرار می‎گشت ... من معمولاً درهای کرویدور را با صدای بلند باز می‎کردم که آنها فکر نکنند می‎خواهم غافلگیرشان کنم، اما یک بار، و این خیلی پیش از آن شب کریسمس بود، در آن شب من بیرون رفته بودم و آن دو مرا تا راهرو بدرقه کردند؛ من تقریباً نزدیک درب خانه رسیده بودم که یادم آمد دستکشم را فراموش کرده‎ام، بعد دوباره بالا رفتم، نیمچکمه‎ام تخت لاستیکی داشت، و آن دو هنوز در راهرو ایستاده بودند. در این وقت آن را شنیدم! پیت داشت می‎گفت "تو!" و خیلی هم مهربانه به گوش می‎آمد. من آهسته دوباره از پله‎ها پائین آمدم و از دستکش چشم پوشی کردم ... بله، این خیلی عجیب بود، چنین صحنه‎هائی را آدم اغلب در رمان‎ها می‎خواند، در آنجا شوهر شلیک می‎کند یا رقیب را کتک می‎زند ... کاغذ صبور است، اما واقعیت تفاوت دارد. چرا خشم؟ و بعد من در واقع به پیت خیلی علاقه داشتم، همانطور که آدم کسی را دوست دارد که درست بر عکس خودش است. بعد نقاط مشترکی که آدم با او دارد دو برابر ارزشمندتر به نظر می‎آید ... من دارم اینجا چه مزخرفاتی به هم می‎بافم: نقاط مشترکی که با ارزشند. اما خوب اینطوری‎ست و نمی‎شود کاریش کرد. می‎بینی، پیت ــ تو پیتی که آنجا روبرویم نشسته‎ای ــ، به همزادت، به آن پیت دیگری هم نتوانستم هرگز جریان را توضیح دهم، او مانند شیطان فاصله را حفظ می‎کرد؛ فقط یک مثال: من یک بار برایش بیتی از ترانه زیبای "مهمانخانه چی زن از لان Lahn" را خواندم، تو هم باید آن را بشناسی، ما آن را در دوران سربازی می‎خواندیم، می‎دانی: "خانم مهمانخانه‎چی یک ستاره هم داشت، او پرنده عجیبی بود ... و مارسه‎ییییز را می‎خواند!" هاها، هاهاهاها، تو آن را نمی‎شناختی؟ هاها ... "و مارسه‎ییییز را می‎خواند" ... خب بخند دیگه، تو هم حالا درست مانند آن یکی پیت جدی هستی، او هم اصلاً نخندید. کاملاً خونسردانه به من گفت: "من فقط جوک‎های بی ادبانه‎ای را دوست دارم که خوب باشند، علاقه‎ای به کثافت کاری‎های محض ندارم" ... در این وقت من آنجا ایستاده بودم ... و او همسرم را بوسید و به او «تو» گفت ... "من علاقه‎ای ندارم!" ... او دوازده سال تمام جوان‎تر از من بود و به خود اجازه می‎داد، به من ... به من ... در باره رفتارم دستور بدهد ... به منی که در آن زمان رئیس اداره، دست راست شهردار و مشاور دائمی امور مالی بودم ... "و مارسه‎یز Marseillaise را می‎خواند" ... پیت، آیا تو آن را مضحک نمی‎یابی؟ خب، مهم نیست.
در آن هنگام، اگر تو او را می‎دیدی، پیت را، برادر تمیزت را، آنطور که او پیش ما آمد. لباسش تنگ بود، آستین‎های کتش کوتاه بودند، شلوار مچ پایش را نشان می‎داد، او نیم چکمه به پا داشت. اما آنچه باعث تعجب من می‎شد این بود که او به این خاطر اصلاً خجالت هم نمی‎کشید، با چنان اعتماد به نفسی حرکت می‎کرد که در پیش چنین انسان جوانی باعث تعجب می‎گشت، او تازه بیست و شش ساله شده بود، دوازده سال جوان‎تر از من ... او نقاش بود، این را خودش ادعا می‎کرد، و بعلاوه پلیس هم در جستجویش بود، اسمش در لیست تحت تعقیب‎ها قرار داشت. او خیلی راحت بدون آنکه خجالت بکشد به آن اعتراف می‎کرد. در حقیقت چیز مهمی نبود: بدهکاری‎هائی که می‎خواستند بعنوان اختلاس و تقلب تفسیر کنند، یک آقا، که به او صد فرانک پول داده بود برای یک عکس، عکسی که هرگز کشیده نشد، یک چنین چیزهائی بود. خب، بعد من مشکل را حل کردم. حتی برایش ضمانت هم کردم. من فرمانداری را که تحقیقات پرونده را به عهده داشت می‎شناختم، من برایش نوشتم، من ضمانت کردم ... آیا منصفانه رفتار نکردم؟ بدیهی‎ست، موگولی مقصر بود و گذاشت که من برای او تلاش کنم. او در شبی زیبا برای بردن من و او از اداره آنجا آمده بود، و سپس من با این انسان صحبت کردم. من به همسرم گفتم "موگلی" و شانه‎اش را مهربانانه گرفتم، زیرا من این حق را بعنوان شوهر داشتم، حتی در خیابان، درست نمی‎گم؟ من گفتم "موگلی، من را با این مرد جوان تنها بگذار، ما مردها می‎توانیم چنین چیزهائی را بدون کمک زن‎ها بهتر انجام دهیم. "اما او بازویم را کنار زد، این کار برایش سخت نبود، شما ... منظورم تو بود، تو که دیدی او خیلی بزرگ‎تر از من است. برادر پیت، آیا صورتش را دیدی؟ یا اینکه به کار دیگری مشغول بودی؟ تو آن را دیدی ... خب ... و در باره این صورت چه می‎گوئی؟ بله، او هم همین را گفت، همزادت، او گفت یک صورت جذاب، آدم را به یاد مادیان اصیل می‎اندازد، به دلیل دهانش، می‎دانی، دهان بزرگی که گاهی می‎تواند لرزان و عصبی بخندد ... آیا تو هم نقاشی؟ اصلاً کارت چی هست؟ من وقتی تو را دیدم حدس زدم که باید فروشنده فروشگاه باشی، که به خودش برای رقبای زیبائی و لبخند لیلیان هاروه Lilian Harvey بیشتر اهمیت قائل است از ... خب، خب، تو هم نقاشی ... هنر بی نان، یا ... آیا خوب می‎فروشی؟ بله، پس ... البته، پوستر و گرافیک، بد نیست، می‎شود با این کار کمی پول درآورد ... فکر می‎کنم که تو وضع سختی داشته باشی ... شما نقاش‎ها و هنرمندها ایده‎آلیست هستید، اما اگر شماها ما را نمی‎داشتید، ما مردان زندگی عملی را، بنابراین به راحتی از بین می‎رفتید ... من می‎خواهم ببینم که آیا می‎تونم برایت کاری ... من می‎تونم خیلی کارها انجام دهم ... من می‎تونم ترتیب سفارش یک عکس را بدهم. در امور هنری از من اغلب مشاوره می‎گیرند، من بعنوان یک متخصص شناخته می‎شوم، می‎دونی، شهردار حرف‎های مرا گوش می‎دهد، و آن زمان هم وقتی من با او بخاطر پیت مذاکره می‎کردم به حرفم گوش داد ... فقط مراقب باش که من شما دو نفر را با هم اشتباه نگیرم.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 4:29  توسط سعید از برلین  | 



حالا پنج دقیقه گذشته و کسی نیامده است. بنابراین کسی در ساختمان صدای تیر را نشنیده است. از این رو می‎توانم سی دقیقه در کنارت بنشینم و با تو صحبت کنم. تو دیگر صدایم را نمی‎شنوی، و این خوب است. بیا، من می‎خواهم دگمه‎های پیراهن خواب آبی رنگ رو سینه‎ات را ببندم تا دیگر مجبور به دیدن آن سوراخ سیاه نباشم. تقریباً اصلاً خونریزی نکرده. و می‎خواهم این طپانچه را که مانند اسباب‎بازی دیده می‎شود در دست‎ات قرار دهم. چطور توانستی آن را از دستم بگیری؟ بله، تو همیشه ماهر بودی.
فردا تو را خواهند یافت، و من بسیار دور خواهم بود. هیچکس آمدنم را ندیده است، من دقت کافی کردم، و کسی هم مرا در حال رفتن از خانه نخواهد دید. فردا ... فردا ازدواج خواهم کرد. او مرد خوبی‎ست و مرا دوست دارد. بعد من یک خانه خواهم داشت و چند فرزند و این شش سال را که با تو از دست دادم فراموش خواهم کرد، شش سال برای یک زن زمانی طولانی‎ست. ببین، من حالا بیست و نه سال دارم، و چه زجری بخاطر بودن با تو به خود دادم! تو واقعاً آن کسی نیستی که بشود با او تشکیل خانواده داد، تو مردی نیستی که زنی بتواند بخاطرش مغرور باشد. اصلاً لازم نیست چنین فرومایه لبخند بزنی. آیا واقعاً نامه‎هایم را سوزاندی؟ با آن بی نظمی آشنا ...
بله، تو چنین آدم نجیبی بودی ... اما این چیست؟ آیا آن را عصر امروز نوشتی؟ آیا تو می‎دانستی؟ ... "دیگر خسته شده‎ام. من به زندگیم پایان می‎دهم. چون چیزی ندارم وصیت‎نامه هم غیر ضروری‎ست." و امضای تو. کوتاه و شیرین، نه چندان خوش سلیقه. چرا چند کلمه غم انگیز ننوشتی؟ می‎توانست در روزنامه خود را قشنگ نشان دهد. اما حالا در ستون «سوانح و جنایات» فقط کاملاً کوچک خوانده می‎گردد: "دیروز شخصی به نام ن.ن خود را در آپارتمانش با طپانچه کشت. تنگدستی باید دلیل این عمل غم انگیز بوده باشد." نقطه. پایان.
و در ستون «اجتماعی» خوانده خواهد شد "ویولونیست مشهور ایکس ایپسیلن با فلان آقای مدیر ازدواج کرد. مراسم عقد انجام گرفت و غیره، و غیره". بله، اینطور خواهد بود، زیرا امروزه باید همه چیز در روزنامه نوشته شود، و هیچکس مطلع نخواهد گشت که ما شش سال با هم بودیم. زیرا تو را کسی نمی‎شناسد، و من همیشه مواظب بودم ... این آپارتمان یک اتاقه را من برای تو اجاره کردم، تو شش سال تمام از پول من زندگی می‎کردی. نه کاملاً شش سال. ابتدا تو هم وقتی وضعم خوب نبود پولی بدست می‎آوردی و به من کمک می‎کردی. اما بعد ... برای اینکه منصف باشم باید این را هم اضافه کنم که من همیشه داوطلبانه به تو کمک کردم، تو هرگز از من درخواست کمک نمی‎کردی. اما تو تنبل بودی! خدای من! همیشه می‎خواستی بخوابی، و من وقتی تو قصد خوابیدن داشتی حتی اجازه تمرین کردن هم نداشتم. آدم‎هائی مانند تو به چه دردی می‎خورند؟ چرا اصلاً چنین آدم‎هائی در جهان وجود دارند؟ موجوداتی پوسیده، بی فایده، حق کاملاً با افراد وظیفه شناسی‎ست که تو همیشه آنها را شهروندان کوته بین می‎نامیدی. تو خودت تا حال چه کاری انجام داده‎ای؟ بجز چند شعر که بد هم هستند، چند نقد که نابالغانه بودند، نابالغ مانند خود تو ... این حق تو بود ... و فقط فکر نکن که برایت سوگواری خواهم کرد، تو ... تو ... انگل ...
مردها، مردهای واقعی که در دل زندگی ایستاده‎اند شانه‎هایشان را برای تو بالا می‎انداختند. و تو از سر راهشان کنار می‎رفتی. البته، تو از آنها وحشت داشتی. تو بزدل بودی. فقط در پیش حیوانات، کودکان و زنان پیر احساس آرامش می‎کردی. آیا هنوز به یاد داری، آن زمان شش سال پیش؟ من یک سگ داشتم. او خیلی وفادار بود و همه جا به دنبالم می‎آمد ــ اما او بلافاصله بعد از آمدنت به خانه می‎خواست فقط پیش تو باشد. او را افسون کرده بودی؟ با دست‎هایت؟ تو دست‎های عجیب و غریبی داری، همیشه گرمند و خشک. من دست‎هایت را خیلی دوست داشتم. آنها حالا سرد هستند، حالا دیگر دست‎هایت کسی را نوازش نخواهند کرد، دیگر هرگز گردن اسبی را ناز نمی‎کنند ــ آیا هنوز اسب شیر فروش‎مان را به یاد داری، اسب تو را می‎شناخت و همیشه وقتی تو رد می‎شدی سرش را برمی‎گرداند ... و بعد تو دست‎ها را از جیب‎هایت خارج می‎ساختی و به یال او می‎کشیدی و با او صحبت می‎کردی، خیلی بهتر از وقتی که با یک انسان صحبت می‎کردی. تو با انسان‎ها نمی‎توانستی هرگز خوب صحبت کنی ــ بجز با من. و در واقع گاهی کاملاً هوشمندانه حرف می‎زدی. تو حتی کمی از موسیقی هم درک می‎کردی، بله، من باید به آن اعتراف کنم، زیرا اگر تو آن را توضیح نمی‎دادی نمی‎توانستم هرگز کنسرت ویولن موتزارت را آنچنان اجرا کنم؛ تو در آن زمان کلید را به من دادی. تو گفتی: "یک رقص مرگ، تو باید آن را مانند رقص مرگی شاد بنوازی. مرگ لذت بخش است، آیا آن را نمی‎دانی؟" و من تمام تلاش خود را کردم، و بعد منتقدین در باره آن تفسیری کاملاً شخصی نوشتند. این احمق‎ها.
بله، من منتقدین را در آن زمان چنین نامیدم. و تو چه جواب دادی؟ تو گفتی: "آه، آنها هم سگ‎های بیچاره‎ای هستند. چرا باید آدم خودش را بخاطر دیگران عصبانی کند؟" برای تو همه مردم سگ‎های بیچاره‎ای بودند. یک وسیله ساده برای برتر احساس کردن خود. وگرنه با چه چیز دیگری می‎خواستی به خودت بنازی؟ با هیچ چیز. تو یک صفر بودی ... یک صفر؟ ...
اما نه کاملاً. تو چیزهای مختلفی می‎دانستی. آیا هنوز به یاد داری که در آن اوایل همیشه تو را دانش‎نامه متحرک می‎نامیدم. کتاب‎ها تو را خراب کردند. تو از زندگی چه می‎شناختی؟ تو از هر مبارزه‎ای اجتناب می‎ورزیدی. هر اختلافی. ما هرگز ــ بله حقیقتاً ــ، ما هرگز با هم مشاجره نکردیم. تا امشب، و تو نزاع را شروع کردی، تو مبتذل شده بودی، تا اینکه من طپانچه کوچک را برداشتم ــ تیر شلیک شد، و بعد تو بر روی تخت افتادی. و وقتی خودم را رویت خم کردم کاملاً آرام اسلحه را از دستم گرفتی، لبخند زدی ــ و لبخند بر روی صورتت باقی ماند. آیا تمام اینها از قبل طرح ریزی شده بود؟ آیا این هدیه عروسی تو به من بود؟ مرگ تو؟ برای اینکه من آرامشم را داشته باشم؟ جواب بده! اینطور لجوجانه سکوت نکن ...
تو پاهای منظمی داشتی. من همیشه می‎گفتم که پاهای تو منظم دیده می‎شوند. درست مانند پای کودکان. و دارای یک پشت دوست داشتنی بودی. من آن را با کمال میل نوازش می‎کردم. تو گرم بودی، و من همیشه خیلی سردم می‎شد. تو اجاق خوبی بودی ... حالا باید تقریباً بخندم، و در واقع اما غم انگیز است که تو اینطور سیخ و بی حرکت روی تخت دراز کشیده‎ای، و پاهایت راست دراز شده‎اند، و نه دیگر مانند قبل ... بیدار شو. ما می‎خواهیم .... بله، ما چه می‎خواهیم؟ از نو شروع کنیم؟ شش سال در زندگی یک زن زمان طولانی‎ایست ... و من ‎ بچه داشته باشم، من می‎خواهم یک شوهر داشته باشم، یک خانه ... آیا می‎توانی اینها را به من بدهی؟ نه. من باید همیشه کمک کنم. و بعد وقتی تو پول داری برای مست کردن می‎روی. نه، ما باید از هم جدا شویم، من به اندازه کافی بخاطر تو صبوری کردم. می‎فهمی؟ ... آه، دیگر بی فایده است.
صبر؟ آیا واقعاً به اندازه کافی صبوری کردم؟ آیا من هم گاهی غیر قابل تحمل نبوده‎ام؟ تو هرگز دراین باره چیزی به من نگفتی، تو اکثراً ساکت بودی. خیلی ساکت. تو باید بیشتر صحبت می‎کردی، بیشتر میان مردم می‎رفتی. تو استعداد خوبی داشتی. اما همیشه ادعا می‎کردی که برایت جالب نیست. اصلاً به چه چیزی علاقه داشتی؟
اما، من باور می‎کنم که تو مرا دوست داشتی. تو اینهمه نام‎های مضحک به من دادی. من تمام آنها را به یاد نمی‎آورم. بیشترشان نام‎های حیوانات بودند. حالا دیگر معمولی شده است که معشوق را «کبوتر کوچولو» یا چنین چیزی بخوانند. چرا مرا به نام «آهوی ابری» غسل تعمید دادی؟ این کار بی معنی بود. وقتی تو آن را میگفتی طنین خوبی داشت، اما کودکانه بود. ما همیشه با هم کودکانه رفتار می‎کردیم. آیا گاهی جدی هم صحبت کردیم؟ فکر می‎کنم که کرده بودیم. اما من آن را فراموش کرده‎ام. آهوی ابری ... آیا حقیقتاً مانند آهو دیده می‎‎‎‎شوم؟ اما من یک زن قوی هیکل هستم که می‎داند چه می‎خواهد، من می‎خواهم بالا بروم، و نه برای همیشه در پائین زندگی را به بطالت بگذرانم. و به این خاطر با آقای مدیر ازدواج می‎کنم، با یک مرد، می‎شنوی؟ آقای مدیر مرا کلرلی Klärli می‎نامد، و او همیشه مرا کلرلی خواهد نامید، اما دیرتر وقتی ما بچه دار شویم شاید «ماما» یا «مادر» صدایم کند. اما هرگز به مخیله‎اش خطور نخواهد کرد که مرا آهوی ابری بنامد ...
آقای مدیر با من مهربان خواهد بود و به آرامی و عاشقانه رفتار خواهد کرد، مردی در بهترین سن از دوران زندگی خود، اما من باید مراقب باشم که در مقابل او گریه نکنم ... او به من اطلاع داده که از زن‎های هیستریک متنفر است، و من نباید آن را فراموش کنم. پیش تو اما اجازه گریه کردن داشتم، بعد تو موهایم را نوازش می‎کردی و احتمالاً از مورگن‎اشترن Morgenstern نقل قول می‎کردی:
"من خیلی احمقم، تو خیلی احمقی
ما می‎خواهیم برای مردن برویم، بیا ..."
تو برای مردن رفتی. و حالا آهوی ابری هم مرده است. می‎دانی، هر وقت من خیلی راضی بودم و ما در کنار همدیگر دراز می‎کشیدیم (و در بیرون باران می‎بارید و بر روی سقف شیشه‎ای کارگاه کوچک‎مان قطرات باران ضرب می‎گرفتند)، بعد من برای تو کاملاً آهسته آواز می‎خواندم و تو می‎پرسیدی: "چی، مگر آهوی ابری آواز هم می‎تواند بخواند؟". و بعد من مانند یک کودک وقتی که کاملاً راضی‎ست به خواندن ادامه می‎دادم. زمان واقعاً عجیب و غریبی بود. آیا به خاطر می‎آوری که دستخط‎مان تقریباً به هم شباهت داشت؟ هیچ یک از دیگری تقلید نمی‎کرد. آن زمان، هر دو دستخط مانند خود ما به همدیگر نزدیک شده بودند. و همینطور ما با همدیگر هم می‎رقصیدیم، کاملاً تنها، در کارگاه کوچک‎مان، در نور شعله گاز. گرامافون قدیمی من در آنجا قرار دارد. آیا هنوز هم آهنگ‎های هاوائی را دوست داری؟ آنها برایم بطور وحشتناکی بامزه بودند، اما تو آنها را دوست داشتی، و آدم می‎توانست با آنها خوب برقصد. تو هرگز نمی‎خواستی که من در آشپزخانه کار کنم. همیشه خودت غذا می‎پختی و ظرف‎ها را می‎شستی و می‎گفتی: "لازم نیست تو بشوری، تو با این کار فقط انگشت‎هایت را نابود می‎کنی". تو غذا خوب می‎پختی. مخصوصاً ریزوتو Risotto. آیا هنوز به خاطر داری؟ زمین را خودت پاک جارو می‎کردی. تو در واقع پسر خوبی بودی ... تو خیلی آرام دراز کشیده‎ای. فقط موهایت مانند همیشه پریشان شده است. بیا، من می‎خواهم آن را برایت شانه کنم. برای اینکه وقتی تو را فردا پیدا کنند اینطور نامرتب دیده نشوی. با تو چه خواهند کرد؟ آنها تو را تشریح و بعد دفن خواهند کرد. حتماً کسی به خاکسپاری‎ات نخواهد آمد. و پاهای ظریفت ...
ما می‎خواهیم به دیگران فکر کنیم. آیا هنوز تابستان کنار دریا را به خاطر داری؟ می‎بینی، آن زمان تو به من دروغ گفتی. تو گفتی می‎توانی خیلی خوب شنا کنی، بعد نتوانستی داخل آب شوی. تو یک چنین شخصی بودی. و من با کمال میل شنا می‎کردم، آب نیمه گرم بود، تو در کنار ساحل چمباته زدی و آتشی روشن ساختی تا پشه‎ها را بپراکنی. و با سگ‎مان بازی کردی. و من به سگ حسادت می‎بردم و او را به کسی بخشیدم ... تو در کنار ساحل نشستی و وقتی دود به دماغت می‎رفت سرفه می‎کردی. اما در عوض مرتب سیگار کشیدی. و همیشه این سیگار قوی فرانسوی را. نزدیک بود مرا هم به آن عادت دهی. هنوز به یاد داری که من هم مدتی خیلی سیگار می‎کشیدم، تو سیگار کشیدن را به من یاد دادی. اما بعد آن را ترک کردم.
آن زمان، آخرین سال در هنرستان. من پول نداشتم. بعد تو رفتی و بعنوان کارگر ساختمان کار کردی. ما خیلی صرفه جوئی می‎کردم. و بعد به من پول به ارث رسید. ناگفته نماند که تو همیشه وقتی ضروری می‎گشت واقعاً به من کمک می‎کردی، آیا اصلاً پول چیز مهمی است؟ من می‎دانم، آن زمان دوباره کارهای چنین ساده‎ای را انجام دادن برایت راحت نبود، اما تو آنها را انجام دادی، در واقع بخاطر من.
آنطور که تو آنجا با آن خنده منجمد شده بر چهره‎ات دراز کشیده‎ای مضحک به چشم می‎آئی. تو در هنگام خواب هم گاهی چنین لبخند می‎زدی. بله. بعد من همیشه عصبانی می‎شدم. زیرا فکر می‎کردم تو به من می‎خندی. تو مرد خنده داری بودی. آیا هنوز زمانی را که من دچار جنون شدم به یاد می‎آوری. عاشق این پزشک ابله شدم و آن را برایت تعریف کردم؟ تو هم آن وقت لبخندی زدی. و این کار آنقدر عصبانیم ساخت که پیش‎اش رفتم و با او به تو خیانت کردم. و آن را هم برایت تعریف کردم. تو آن زمان حتی گریه هم نکردی، اما من زار زار می‎گریستم، زیرا همیشه باید فکر می‎کردم که من چیز زیبائی را ویران ساخته‎ام. زیرا آن پزشک آدم غیر ممکنی، بی عرضه و مغرور بود. من بعد از آن روز دیگر نمی‎توانستم او را ببینم. بعد تو باید دلداریم می‎دادی، و می‎دانی که تو چه گفتی؟ تو گفتی: "به نظر می‎رسد که سرنوشتم اینطور باشد. اول خانم‎ها سعی می‎کنند به من خیانت کنند، و بعد باید من به آنها دلداری هم بدهم." و بعد تو گفتی که هیچ چیز بین ما نشکسته است، برعکس، ما حالا حتی خیلی نزدیک‎تر به هم خواهیم گشت. و این صحیح بود. بعد آن زمان زیبا و بالغ گشته فرا رسید؛ چه مدت به طول انجامید؟ یک سال؟ من کامیاب بودم. تو هرگز نمی‎خواستی به کنسرتی بیائی. اما در خانه همیشه اشتباهاتم را تصحیح می‎کردی. و خدا می‎داند که تو آن را درک می‎کردی. آدم‎هائی مانند تو اصلا در این جهان چه کار می‎کنند؟ ببین، تو باید مرا ببخشی. من هنوز خیلی چیزهای بورژوائی در خود دارم. من با کمال میل با تو ازدواج می‎کردم. اما تو هرگز نخواستی. این برای تو کار پیچیده‎ای بود. کاری به غایت بورژوائی.
بله، یک سال. این عجیب و غریب بود. ما نه تنها دستخط مشابه‎ای داشتیم، ما به زبان مشابه‎ای هم با هم صحبت می‎کردیم. با یک زبان سکوت. خنده دار است، ما همدیگر را فقط با چشم‎ها می‎فهمیدیم. آیا هنوز به یاد داری، وقتی یک بار ایمپرزاریو Impresario مهمان ما بود.، من باید آن زمان در پاریس جائی کنسرت می‎دادم، و او پا به فرار گذاشت، زیرا برایش ترسناک شده بود؟ ما هر دو هیچ چیز نمی‎گفتیم، و او احساس کرده بود که در برابر ارواح نشسته است. در حالیکه آن دو فقط یک آهوی ابری و یک برادر کوچک بودند.
من آن زمان تو را همیشه برادر کوچک صدا می‎کردم. احتمالاً بخاطر ترانه:
برادر کوچک خوب، نباید عصبانی باشد ...
تو که قادر به توضیح همه چیز هستی، به من بگو ببینم چرا من اینهمه احساساتی می‎شم؟ آیا خاطرات همیشه احساساتی‎اند؟ یا اینکه دوباره چیزی را اشتباهی گرفته‎ام؟ من که اصلاً احساستی نیستم، یا همانطور که تو همیشه می‎گوئی «پر از احساس». برادر کوچک، من فقط تصاویری را می‎بینم که تو بر روی تک تک‎شان در حرکتی. من اما امشب در پیش تو برای آخرین بار هنوز اجازه گریه کردن دارم. و من فردا بانوی بزرگی خواهم گشت، و درآغوش شوهرم هنگام پذیرفتن تبریک‎ها آن را نمایش خواهم داد (تو حتماً اگر آن کلمه را می‎شنیدی پوزخند می‎زدی، اما وقتی او بگوید «همسرم» هرگز نخواهد خندید، می‎بینی، تنها بستگی به عقیده دارد ...).
برادر کوچک، آقای مدیر گرامافون ندارد، او فقط دارای یک رادیو است. اگر از رادیو موسیقی هاوائی پخش نکنند، در غیر این صورت تضمین چیزی را نخواهم کرد ... من وقتی باید گریه کنم به او خواهم گفت سرما خورده‎ام ... و هرگز دیگر مورگن‎اشترن نخواهم خواند.
تو آن را پشت سر گذاردی،  پسر کوچک، پسر کوچک من. می‎دانی، من اغلب تو را وقتی می‎ترسیدی چنین می‎نامیدم. تو اغلب وحشت داشتی. آیا نباید از تو محافظت می‎کردم؟ مانند مادری از کودکش؟ شاید حالا واقعاً صاحب بچه‎های کوچکی شوم، آنطور که تو همیشه می‎گفتی صاحب بچه‎هائی کاملاً نو. و همیشه بخاطر اینکه شاید از تو حامله شوم می‎ترسیدی. پسر کوچک ابله.
حالا نیم ساعت به پایان رسیده است. من اصلاً گریه نکردم. تو کاملاً آرام دراز کشیده‎ای. باید بگویم که تو با روشی مضحک از زیر بار شانه خالی کردی. به این نحو که تو از من قاتل ساختی. قاتل؟ من اصلاً احساس گناه نمی‎کنم. بدون من تو چه کار می‎کردی؟ زیرا این را خوب درک کردی که من به بعنوان خانم مدیر دیگر نمی‎توانم به تو کمک کنم. و تو از من اخاذی نمی‎کردی. برای این کار بیش از حد نجیب بودی. بدون من چه بر سر تو می‎آمد؟ آنها از تو یک طوری مراقبت می‎کردند. اما حالا وضعت بهتر است.
گوش کن برادر کوچک، تو واقعاً نباید دیگر عصبانی باشی. تو فقط دو بار در مقابل من گریه کردی، بار اول، هنوز بخاطر داری؟ زیرا تو خوشبخت بودی. و بعد یک هفته پیش وقتی من به تو گفتم میخواهم ازدواج کنم. آنطور که تو مانند یک پسر کوچک گریه کردی اصلاً قشنگ دیده نمی‎شدی. اما من نمی‎توانستم به تو دلداری دهم. درک کن که من باید سخت و محکم می‎ماندم. من باید از کثافت خود را بیرون می‎کشیدم، تو مرا هرچه عمیق‎تر داخل تنبلی‎ات، راحت طلبی‎ات و در بی تفاوتی‎ات فرو برده بردی. من می‎خواهم زندگی کنم، آیا می‎فهمی؟
نه، تو عصبانی نیستی، تو داری می‎خندی. تو همه چیز را درک می‎کنی. تو مرد خوبی هستی. ببخش که من تو را انگل نامیدم. تو اصلاً انگل نیستی. و یک بار هم تو را چماق روح نامیدم. بخاطر این کلمه بد هم مرا ببخش. تو اصلاً اینطور نبودی. تو مرد خوبی بودی، من از تو خیلی چیزها آموختم. آیا راضی هستی؟ من چه چیزی آموختم؟ شاید، آموختم که خودم را دیگر چنین مهم در نظر نگیرم. ویولنم را ... بله خب، وقتی خانم مدیر گاهی مهمان دارد یک ترانه حواهد نواخت. و مهمان‎ها با احتیاط برایش دست می‎زنند و زمزمه می‎کنند: حیف آن استعداد درخشان ..." برادر کوچک، مطمئن باشم که تو مرا می‎بخشی؟
من می‎توانم بشنوم که می‎گوئی: "آهوی ابری، این خدمتی متقابلانه بود. تو زحمتم برای کشتن خود را کم کردی، من باری از دوش تو برداشتم. ما همدیگر را دوباره خواهیم دید، آهوی ابری. باور کن."
تو هرگز مؤمن نبودی. اما تو گاهی از جهان دیگری صحبت می‎کردی. برادر کوچک، آنجا طور دیگری از اینجا خواهد بود، امیدوار باشیم، کمتر مبتذل باشد ... حالا دیگر هرگز در گوش‎هایت فوت نخواهم کرد، و تو همیشه وقتی من این کار را می‎کردم خیلی عصبانی می‎گشتی. خداحافظ، آهوی ابری می‎رود.
خداحافظ برادر کوچک، پسر کوچک من، فرزندم ...

_ پایان _

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۱ساعت 18:12  توسط سعید از برلین  | 



(حکایت یک متهم)
درشکه‎چی خود را به طرف من برمی‎گرداند، با شلاقش خرگوشی را که از برابرمان می‎گریخت نشانم می‎دهد و می‎گوید: "آقا، یک فاجعه اتفاق خواهد افتاد."
من بدون خرگوش هم می‎دانستم که موقعیتم مأیوس کننده بود. من به سمت S می‎راندم تا بخاطر دو همسره بودن در برابر دادگاه منطقه محاکمه شوم. هوا وحشتناک بود. هنگامیکه اواخر شب به ایستگاه پست رسیدم مانند انسانی دیده می‎شدم که انگار برف به سمتش پرتاب کرده باشند، آب رویش ریخته و علاوه بر آن کتک مفصلی هم به او زده‎اند: تمام بدنم بطرز وحشتناکی خیس شده، یخ زده و از تکان‎های یکنواخت درشکه بی حس شده بود. در آنجا سرپرست ایستگاه از من استقبال کرد، یک جوان بلند قد با شلوار راه راه آبی رنگ، کچل، خواب آلود و سبیلی که به نظر می‎آمد از سوراخ‎های بینی‎اش رشد کرده باشد، طوریکه احتمالاً نمی‎توانست بو بکشد.
اما آنجا چیزی وجود داشت، راستش را بخواهید، چیزی بو می‎داد. هنگامیکه سرپرست، غر غر کنان، نفس نفس زنان و در حال خاراندن گردن خود درب اتاق ایستگاه را باز کرد و ساکت با آرنج دست اتاق استراحتم را به من نشان داد، بلافاصله بوئی نافذ از چیزی ترش، از لاک و مهر و ساس‎های له شده محاصره‎ام می‎کند، طوریک تقریباً داشتم خفه می‎شدم. لامپ کوچک فلزی‎ای که روی میز قرار داشت و به دیوارهای چوبی رنگ نشده روشنائی می‎داد مانند تراشه درخت کاج دود می‎کرد.
پس از داخل گشتن به اتاق و قرار دادن چمدانم روی میز می‎گویم: "آقا، چه بوی بدی اینجا دارید!"
سرپرست ایستگاه هوا را به دماغ می‎کشد و سرش را مظنونانه تکان می‎دهد.
او می‎گوید: "مانند همه جا بو می‎دهد" و دوباره شروع به خاراندن خود را می‎کند. "حتماً بعد از سرما اینطور به نظرتان می‎رسد. درشکه‎چی‎ها پیش اسب‎ها می‎خوابند، و خانم‎ها و آقایان هم که بوی بدی نمی‎دهند.
من سرپرست را بیرون فرستادم و شروع کردم به بررسی محل اقامت موقتم. کاناپه‎ای که باید رویش می‎خوابیدم مانند تخت دو نفره‎ای پهنا داشت که با مشمعی پوشیده شده و مانند یخ سرد بود. بجز کاناپه چیزهای دیگری هم در اتاق بودند: یک اجاق آهنی بزرگ، یک میز با لامپ کوچک که قبلاً به آن اشاره رفت، یک جفت چکمه از جنس نمد، یک کیف و یک تخته بزرگ که مانند دیواری اتاق را به دو قسمت می‎کرد و در پشت آن کسی آرام خوابیده بود. من بعد از دیدن تمام اینها کاناپه را برای خواب آماده و شروع به لخت شدن کردم. بینی‎ام خیلی زود به بوی بد اتاق عادت کرده بود. بعد از درآوردن کت، شلوار و چکمه‎ام شروع به بالا و پائین جهیدن در کنار اجاق می‎کنم، من پاهای لختم را به بالا پرتاب می‎کردم، تمام اعضای بدنم را کش و قوس می‎دادم، خودم را خم می‎کردم و بخاطر لذت بردن لبخند می‎زدم. این بالا و پائین جهیدن‎ها مرا گرم ساختند. حالا دیگر کاری بجز آنکه روی کاناپه دراز بکشم و بخوابم نداشتم که ناگهان چیز غیر قابل انتظاری اتفاق می‎افتد. نگاهم تصادفاً به پشت تخته می‎افتد و ... فقط باید وحشتم را تصور کرد! از پشت تخته سر کوچک یک زن با موهای باز و چشمان سیاه جلو آمده بود. دندان‎هایش را نشان می‎داد، ابروهای سیاهش در هم گره خورده بودند و گودی‎های جذاب روی گونه‎هایش می‎لرزیدند، ــ بنابراین در حال خنده بود. من دستپاچه می‎شوم. هنگامیکه سر کوچک می‎بیند که من متوجه‎اش شده‎ام او هم دستپاچه شده و ناپدید می‎گردد. من مانند مقصری با چشمان به زیر انداخته شده به طرف کاناپه‎ام می‎روم، روی آن دراز می‎کشم و با پالتوی پوست خود را می‎پوشانم.
من با خودم فکر کردم ــ وحشتناک ابلهانه! بنابراین او بالا و پائین جهیدنم را دیده است! وحشتناک ابلهانه .... ــ
چهره جذاب نمی‎خواست از ذهنم خارج شود و فانتزی کردن من شروع می‎گردد. تصویرهائی، یکی زیباتر و فریبنده‎تر از دیگری، به سرم هجوم می‎آوردند، و من ناگهان، حتماً بخاطر مجازات بخاطر افکار گناهکارانه‎ام، یک درد شدید و سوزان بر روی گونه راستم احساس می‎کنم. دستم به طرف گونه‎ام می‎رود، چیزی را نمی‎یابد، اما فوری واقعیت امر مشخص می‎گردد: دستم بوی شدید یک ساس له شده می‎داد.
در همین لحظه یک صدای زنانه می‎شنوم: "فقط شیطان می‎داند چه خبر است! این ساس‎های لعنتی انگار می‎خواهند مرا بخورند."
هوم! ... من این عادت مفید که همیشه در سفر پودر ضد حشره با خود همراه ببرم را به خاطر می‎آورم. در این سفر هم به این عادت وفادار مانده بودم. جعبه پودر ضد حشره را بلافاصله از چمدانم خارج می‎کنم. فقط باقی مانده بود که به صاحب سر کوچک زیبا این وسیله را تقدیم کنم و بعد آشنائی بسته شده بود. اما چطور باید آن را به او تقدیم کنم؟
"این خیلی وحشتناک است!"
من با لحن شیرینی می‎گویم: "خانم مهربان، اگر من آخرین اظهار نظرتان را درست فهمیده باشم، بنابراین باید شما از طرف ساس‎ها مورد آزار و اذیت قرار گرفته باشید. من اما پودر ضد حشره دارم. اگر مایل باشید، پس ..."
"آه، خواهش می‎کنم!"
من با خوشحالی می‎گویم: "پس در این صورت ... من فوری پالتویم را می‎پوشم و آن را برایتان می‎آورم ...."
"نه، نه .... آن را از بالای تخته به من بدهید، اینجا نمی‎تونید بیائید!"
من خودم می‎دانم که فقط از بالای تخته اجازه دارم آن را به شما بدهم .... نترسید: من دزد نیستم ...."
"آدم نمی‎تواند مطمئن باشد! آدم در سفر انسان‎های جورواجوری  را می‎بیند ...."
من به او دروغ می‎گویم: "هوم! ... و اگر هم من به پشت دیوار بیایم .... این هیچ کار عجیبی نیست .... بیشتر اما به این خاطر چون من پزشک هستم. پزشک‎ها، مأمورین اجرای دادگاه و آرایشگران خانم‎ها اما حق دارند به زندگی شخصی وارد شوند."
"آیا حقیقت دارد که شما پزشک هستید؟ جدی می‎گید؟"
"قسم به شرافتم. اجازه دارم حالا پودر ضد حشره را برایتان بیاورم؟"
"خوب، اگر شما پزشک هستید، پس .... اما چرا شما می‎خواهید به خودتان زحمت بدید؟ من می‎تونم شوهرم را پیش شما بفرستم .... فدیا! Fedja" و مو خرمائی با صدای خفه‎ای می‎گوید: "فدیا! بیدارشو، تنبل! بلند شو برو آن سمت .... آقای دکتر لطف کرده‎اند و پودر ضد حشره به ما تعارف می‎کنند."
حضور فدیا در پشت آن تخته برایم یک خبر تازه و لرزاننده بود. مانند کسی بودم که باسر به زمین خورده باشد .... روحم سرشار از حسی بود که احتمالاً پس از اولین شکست چخماق تفنگ را کشف می‎کند: من احساس خجالت، عصبانیت و دردی یأس‎آور می‎کردم .... حالم اینطور بد بود، و این فدیا چنان بدجنس به نظرم می‎آمد که وقتی او از آن پشت بیرون آمد نزدیک بود برای کمک خواستن فریاد بکشم. فدیا درشت اندام بود، مردی عضلانی و پنجاه ساله با ریش‎های سفید تا زیر گونه، دارای لب‎های بهم فشرده یک مأمور دولت و ضربان ناآرام مویرگ‎های آبی در کنار بینی و شقیقه بود. او لباس خواب پوشیده بود و دمپائی به پا داشت.
او می‎گوید "شما خیلی لطف دارید، آقای دکتر ..." و از دستم پودر را می‎گیرد و دوباره به پشت تخته می‎رود. "من خیلی متشکرم .... آیا به طوفان برف هم برخوردید؟"
در حالی که دوباره بر روی کاناپه دراز می‎کشیدم و عصبانی پالتو را روی خود می‎کشیدم غر غر کنان گفتم : "بله!"
"اوه، اوه .... سینوتچکا Sinotschka، روی دماغت داره یک ساس راه می‎ره! اجازه بده که بگیرمش!"
سینوتچکا خندان می‎گوید: "تو اجازه داری. دستگیرش نکردی! تو یک مأمور دولتی، همه از تو می‎ترسند، و تو نمی‎تونی از پس یک ساس بر بیائی!"
"سینوتچکا، آقا می‎تونه صداتو بشنوه .... (صدای آه کشیدن) تو همیشه اینطور هستی .... خدای من ...."
من غر غر کنان می‎گویم: "این خوک‎ها اصلاً به آدم اجازه خوابیدن نمی‎دن!". من عصبانی بودم، خودم هم نمی‎دانستم از دست چه کسی.
اما آن زوج بزودی به خواب می‎روند. من چشم‎هایم را می‎بندم و تلاش می‎کنم به چیزی فکر نکنم تا خوابم ببرد. اما نیم ساعت می‎گذرد، یک ساعت .... و من هنوز نخوابیده بودم، عاقبت همسایه‎های من هم به جنبش می‎افتند و شروع می‎کنند آهسته به دشنام دادن.
فدیا غر غر کنان می‎گوید: "تعجب آو است، حتی پودر ضد حشره هم بر آنها تأثیر نمی‎کند! اینهمه ساس! آقای دکتر! سینوتچکا از من خواهش می‎کند از شما بپرسم که چرا ساس‎ها چنین بوی بدی می‎دهند؟"
ما به گفتگو پرداختیم. ما از ساس‎ها حرف زدیم، از آب و هوا، از زمستان روسیه، از علم پزشکی که به آن مانند علم ستاره شناسی وارد بودم. ما حتی از ادیسون هم صحبت کردیم ....
پس از گفتگو در باره ادیسون صدای زمزمه فدیا را می‎شنوم: "سینوتچکا، خجالت نکش .... او یک پزشک است!" خجالت نکش و از او سؤال کن .... لازم نیست بترسی. شروسوف Scherwezow به تو کمک نکرد، اما شاید این بتواند کمک کند."
سینوتچکا زمزمه کنان می‎گوید: "خودت ازش بپرس!"
فدیا مرا مخاطب قرار می‎دهد: "آقای دکتر، دلیل اینکه همسرم همیشه فشاری در سینه احساس می‎کند چه می‎تواند باشد؟ او سرفه می‎کند، می‎دانید .... و در این هنگام چیزی سینه‎اش را می‎فشرد، انگار که چیزی در ریه‎اش خشک شده باشد ...."
من برای نجات خود از معرکه می‎گویم: "این یک داستان طولانی‎ست و من نمی‎توانم به سادگی و خلاصه جواب سؤال شما را بدهم."
"مهم نیست که یک داستان طولانی‎ست! ما به اندازه کافی وقت داریم، ما که در هر صورت نمی‎خوابیم .... دوست عزیز، او رامعاینه کنید! من باید قبلاً بگویم که او توسط شروسوف مداوا شده است. البته او انسان خوبی‎ست، اما ... چه کسی قادر است همه چیز را بداند؟ من به او اعتماد ندارم! من اصلاً به او اعتماد ندارم! من می‎بینم که شما میل ندارید، اما خواهش می‎کنم لطف کنید و او را معاینه کنید، و من در این بین پیش سرپرست ایستگاه می‎روم و می‎گذارم برایمان یک سماور بیاورد."
فدیا با دمپائی خارج می‎شود. من به پشت تخته می‎روم. سینوتچکا بر روی کاناپه پهنی نشسته بود، دور تا دورش متکا قرار داشت و نوک یقه لباس خوابش را محکم نگاه داشته بود.
من در کنار او روی کاناپه می‎نشینم و با چین انداختن به پیشانیم  می‎گویم : "زبانتان را نشان دهید!"
او زبانش رانشان می‎دهد و می‎خندد. زبانش سرخ بود و کاملاًمعمولی. دستش را میی‎گیرم و به دنبال نبضش می‎گردم.
بعد از آنکه نتوانستم نبضش را پید کنم می‎گویم: "هوم! ..."
من دیگر نمی‎دانم در حالی که به چهره خندانش نگاه می‎کردم چه سؤالات دیگری از او پرسیدم؛ من فقط می‎دانم که در آخر چنان ابله و کودن شده بودم که دیگر هیچ سؤالی به خاطر نمی‎آوردم.
عاقبت در جمع فدیا و سینوتچکا در کنار سماور نشسته بودم؛ من باید برای سینوتچکا نسخه‎ای می‎نوشتم، و من آن را با توجه به قوائد علم پزشکی انجام دادم:
Sic transit 0,05 Gloria mundi 1,0 Aquae destillatae 0,1
یک قاشق در هر دو ساعت. برای خانم اسیلوفا Ssjelowa.
دکتر زایتسف Saitzew
هنگامیکه من صبح چمدان به دست کاملاً آماده سفر از آشنایان جدیدم تا ابد خداحافظی می‎کردم، فدیا دگمه پالتویم را نگاه داشت و یک اسکناس ده روبلی به طرفم دراز کرد.
او سعی می‎کرد مرا قانع سازد و می‎گفت: "نه، شما موظفید که پول را قبول کنید! من برای هر کار صادقانه‎ای می‎پردازم! شما تحصیل و کار کرده‎اید! شما برای دانش‎تان بقدر کافی عرق و خون هزینه کرده‎اید! من این را می‎دانم!"
چه باید می‎کردم؟ من باید ده روبل را در جیب می‎گذاشتم.
من تصادفی شب قبل از محاکمه را اینطور گذراندم. من نمی‎خواهم اصلاً توصیف کنم که چه احساسی داشتم، هنگامیکه درب در برابرم باز گشت و مأمورین دادگاه به من جایگاه متهم را نشان دادند. من فقط می‎خواهم بگویم وقتی به اطرافم نگاه کردم و هزاران چشم دوخته شده به خود را دیدم رنگم پرید و دستپاچه شدم؛ و هنگامیکه چهره‎های جدی و قیافه شناسانه هیئت منصفه را از نظر می‎گذراندم برای خودم نماز مرگ را خواندم ....
اما من اصلاً نمی‎توانم توصیف کنم، و شما هم نمی‎توانید ابداً تصورش را بکنید که وقتی من نگاهم را به سمت میز قاضی که با رومیزی قرمزی پوشانده شده بود بالا بردم و صندلی دادستان را دیدم چه وحشتی مرا فرا گرفت ــ فکر می‎کنید چه کسی را دیدم؟ ــ فدیا! او آنجا نشسته بود و چیزی می‎نوشت. هنگامیکه من او را دیدم باید به ساس‎ها، به سینوتچکا و به تشخیص بیماری فکر می‎کردم، و دریائی از یخ از پشتم روان گشت .... هنگامیکه نوشتن او به پایان رسید، به من نگاه کرد. ابتدا او مرا نشناخت، اما بعد چشمانش گشاد شدند، چانه پائینی‎اش بدون وزن آویزان گشت و دست‎هایش شروع به لرزیدن کردند. او آهسته بلند می‎شود و نگاه سربی‎اش را به من می‎دوزد. من هم برمی‎خیزم، بدون آنکه دلیلش را بدانم به او خیره می‎شوم ....
رئیس دادگاه می‎گوید: "متهم، نام خود را بگوئید، شغل و غیره."
دادستان می‎نشیند و یک لیوان آب می‎نوشد. عرق سردی بر پیشانی‎اش نشسته بود.
من با خود فکر می‎کنم ــ حالا هرچه بر سرم بیاید حقم است! ــ
ظاهراً دادستان تصمیم راسخ گرفته بود برایم مجازات سختی درخواست کند. او در تمام طول محاکمه خشمگین بود، شهود را تحریک می‎کرد، داستانش را کش می‎داد و ناسزا می‎گفت ....
اما حالا من باید داستانم را تمام کنم. من اینها را در ساختمان دادگاه وقت نهار نوشتم .... الساعه دفاعیه دادستان شروع خواهد گشت.
نمی‎دانم چه بر سرم خواهد آمد؟

_ پایان _

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:5  توسط سعید از برلین  |