قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

ورونکه، 15 ژانویه 1917
... آه، امروز لحظه‎ای وجود داشت که من آن را تلخ احساس کردم. سوت لوکوموتیو در ساعت 3,19 به من گفت که ماتیلده Mathilde عزیمت کرده و من مانند حیوانی در قفس راه می‎رفتم و پیاده‎روی معمول در کنار دیوار را انجام می‎دادم، به عقب و جلو، و قلبم بخاطر اینکه من هم نمی‎توانم از اینجا بروم از درد به جانم چنگ می‎انداخت، آه، فقط دور از اینجا! مهم نیست، قلب من بلافاصله پس از آن ضربه خورد و می‎بایست به بستر برود و استراحت کند؛ عادت کرده است مانند یک سگ خوب تعلیم دیده فرمانبرداری کند. بس است، دیگر از من صحبت نکنیم.
زونیتچکا، هنوز به یاد دارید که ما پس از جنگ چه می‎خواستیم انجام دهیم؟ سفری با هم به سمت جنوب. و ما این سفر را انجام خواهیم داد! من می‎دانم که شما خواب آن را می‎بینید با من به ایتالیا سفر کنید. من اما بر عکس نقشه می‎کشم که شما را به کورسیکا Korsika بکشانم. این از ایتالیا خیلی بیشتر است. آنجا آدم اروپا را فراموش می‎کند، حداقل آن قسمت مدرن اروپا را. یک منظره وسیع و قهرمانانه را تصور کنید با خطوط دقیق کوه‎ها و دره‎ها، بالا هیچ چیز بجز توده‎های سنگ خاکستری اصیل، پائین زیتون با شکوه، درختان گیلاس و شاه بلوط باستانی. و بر بالای همه اینها سکوتی بسیار کهن ــ نه صدای هیچ انسانی و نه آواز هیچ پرنده‎ای، فقط یک رود کوچک جائی میان سنگ‎ها، یا زمزمه باد در بلندی میان صخره‎ها ــ همانطور که در بادبان اودیسئوس Odysseus می‎پیچید. و آنچه به انسان‎ها مربوط می‎شود، دقیقاً با منظره مطابقت می‎کند. برای مثال ناگهان کاروانی در خم مسیر کوه ظاهر می‎گردد ــ کورزن‎ها Korsen همیشه در کاروان‎ها در صف مستقیمی پشت سر هم حرکت می‎کنند و نه مانند دهقانان ما کپه کپه. در جلو کاروان معمولاً یک سگ می‎دود، بعد آهسته یک بز یا یک خر کوچک با کیسه‎های شاه بلوط آهسته حرکت می‎کند، بعد یک قاطر بزرگ که بر رویش زنی با پاهای مسقیم به پائین آویزان شده نشسته است و یک کودک در آغوش دارد. او راست نشسته است، باریک مانند یک درخت سرو، بدون حرکت، در کنار او مردی ریشو آرام و محکم قدم برمی‎دارد. هر دو ساکت‎اند. و شما قسم خواهید خورد: که این خانواده مقدس است. در آنجا با هر گام برداشتن به چنین صحنه‎هائی برمی‎خورید. من آنجا هر بار چنان تحت تأثیر قرار می‎گرفتم که ناخواسته می‎خواستم زانو بزنم، همانطور که همیشه در مقابل زیبائی کامل گشته‎ای باید زانو بزنم. در آنجا کتاب مقدس و دوران باستان هنوز زنده‎اند. ما باید به آنجا برویم، و همانطور که من انجام دادم: تمام جزیره را پای پیاده می‎رویم، هر شب در یک محل دیگر استراحت می‎کنیم، به هر طلوع خورشید در هنگام پیاده‎روی خوش آمد می‎گوئیم. آیا این جذبتان می‎کند؟ من خوشحال خواهم شد این جهان را به شما نشان دهم ...
خیلی بخوانید، شما همچنین نیاز به رشد معنوی دارید، و شما توانا به این هستید ــ شما هنوز تر و تازه‎اید و قابلیت انعطاف دارید. و حالا باید من تمام کنم. در این روزها آرام و شاد باشید.
رزای شما.
 
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:28  توسط سعید از برلین  | 

(این آخرین کارت پستالی است که در زمان آزادی نوشته شد، رزا لوکزامبورگ در 10 جولای 1916 دستگیر گشت.)

لایپزیگ، 7 جولای 1916
زونیای Sonja کوچک و عزیزم!
امروز هوای لایپزیگ Leipzig مانند اغلب اوقات گرمای مرطوب و دلگیری دارد ــ من به زحمت هوای اینجا را تحمل می‎کنم. قبل از ظهر دو ساعت در باغی کوچک کنار حوضی نشستم و کتاب "مرد ثروتمند از Galsworthy" را خواندم. داستان درخشانی‎ست. یک مادر سالخورده کنار من نشست، نگاهی به جلد کتاب انداخت، لبخند زد و گفت: "باید کتاب خوبی باشد. من هم با کمال میل کتاب می‎خوانم". البته قبل از نشستن و خواندن کتاب درخت‎ها و بوته‎های اینجا را بررسی کردم ــ در کمال خشنودی متوجه شدم که شکل‎هایشان تمامی برایم آشنا هستند. تماس با مردم دیگر کمتر راضی‎ام می‎سازد؛ فکر کنم که بزودی مانند آنتونیوس مقدس در غاری گوشه نشینی اختیار کنم، اما ــ  با وسوسه‎ای بیشتر. شاد و آرام باشید.
با احترام
رزای شما.
به بچه‎ها خیلی سلام برسانید.
 
***
(زندان در بارنیم‎اشتراسه ‎Barnimstraße)

برلین، 5 اوت 1916
زونیای کوچک و عزیزم!
امروز، در پنجم آگوست هر دو نامه شما با هم به دستم رسید: یکی به تاریخ یازده جولای (!!) و دیگری به تاریخ بیست و سوم جولای بود. شما می‎بینید که نامه‎های من از نامه‎هائی که به نیویورک فرستاده می‎شوند بیشتر طول می‎کشند تا به دستم برسند. در این میان کتاب‎هائی را که فرستاده بودید به من تحویل دادند، و من از صمیم قلب بخاطر همه چیز از شما سپاسگزارم. خیلی برایم دردآور است از اینکه باید شما را در این موقعیت ترک می‎کردم؛ چقدر مایلم می‎توانستم با شما در مزارع دوباره کمی قدم بزنم یا در ارکر Erker در آشپزخانه به غروب آفتاب نگاه کنم ... از هلمی Helmi یک نقشه دقیق با شرح سفر دریافت کردم. همچنین از هولدرلین Hölderlin هم خیلی خیلی ممنونم. اما شما نباید این همه برایم پول خرج کنید، این باعث خجالت من می‎شود. همچنین برای تمام چیزهای خوب و گل‎ها صمیمانه تشکر می‎کنم. برایم هرچه زودتر بنویسید، بعد شاید در این ماه بتواند بدستم برسد. دست شما را محکم و گرم می‎فشارم. شجاع بمانید و اجازه ندهید سرتان را خم کنند. من در ذهن خود در کنار شما هستم. به کارل و بچه‎ها سلام زیاد برسانید.
رزای شما
"پی‎یر لوتی Pierre Loti" فوق‎العاده است، بقیه کتاب‎ها را هنوز نخوانده‎ام.
 
***
(این نامه در روزی نوشته شد که کارل لیبکنشت Karl liebknecht در مرحله دوم دادگاه به چهار سال زندان محکوم شده بود.)
 
ورونکه، 24  آگوست 1916
زونیتچکای Sonitschka عزیز، از اینکه در این موقعیت نمی‎توانم نزد شما باشم برایم خیلی سخت است! اما، خواهش می‎کنم، سرتان را بالا نگاه دارید، خیلی از چیزهای حال حاضر عوض خواهند گشت. اما شما حالا باید بروید ــ یکجائی به دهکده‎ای، به محل سبز و خرمی که بتوانید در آنجا آسایش بدست آورید. اینجا نشستن و بیشتر در خود فرو رفتن بی فایده است. تا نوبت بعدی دادگاه می‎تواند دوباره هفته‎ها طول بکشد. خواهش می‎کنم تا جائیکه امکان دارد هرچه زودتر بروید ... برای کارل هم وقتی بداند که شما مشغول استراخت هستید مطمئناً راحت‎تر خواهد بود. هزاران بار سپاس به خاطر نوشته شما از روز 10 آگوست و برای هدایای خوبتان. مطمئناً بهار سال آینده با هم در دشت و صحرا قدم خواهیم زد. من از حالا برای آنموقع خوشحالم. اما حالا از اینجا بروید، زونیتچکا آیا نمی‎توانید برای کمی احساس کردن جنوب به بودنزه Bodensee بروید؟ من مایلم شما را قبل از رفتن ببینم، یک درخواست دیدار به مرکز فرماندهی بدهید. دوباره زود برایم یک خط بنویسید. آرامش خود را حفظ کنید و علی‎رغم همه چیز شاد بمانید! شما را در آغوش می‎گیرم.
رزا.
به کارل هزاران سلام صمیمانه برسانبد.
هر دو کارت از هلمی و بوبی به دستم رسید و خیلی خوشحالم ساخت.
 
***
ورونکه، 21 نوامبر 1916
زونیتچکای کوچک عزیزم، من از طریق ماتیلده Mathilde مطلع شدم که برادر شما در جنگ کشته شده است، و من از این ضربه که دوباره به شما اصابت کرد کاملاً شوکه شدم. شما در این اواخر چه چیزهای زیادی را باید تحمل کنید! و من حتی نمی‎توانم یک بار پیش شما باشم تا شما را کمی گرم ساخته و شاد سازم! ... من همچنین بخاطر مادرتان مضطربم که چطور می‎خواهد این رنج جدید را تحمل کند. زمانه بدی شده است و ما همگی لیست طولانی‎ای از تلفات برای ثبت در زندگی داریم. حالا هر ماه می‎تواند واقعاً مانند یک سال به حساب آید. من با تمام قلب آرزو می‎کنم که بتوانم بزودی شما را ببینم. به چه نحو از خبر مربوط به برادرتان مطلع گشتید؟ توسط مادرتان یا مستقیم؟ و از برادر دیگرتان چه خبر؟ من خیلی دلم می‎خواست توسط ماتیلده برایتان چیزی می‎فرستادم، اما اینجا بجز دستمال رنگی کوچکی چیزی ندارم، به من نخندید؛ فقط می‎خواستم بگویم که من شما را خیلی دوست دارم. برایم زودتر یک سطر بنویسید تا ببینم که در چه شرایطی هستید. به کارل هزاران بار سلام برسانید. من شما را صمیمانه در آغوش می‎گیرم.
رزای شما.
به بچه‎ها سلام زیاد برسانید! 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:27  توسط سعید از برلین  | 

 

من تحمل درد دندان را به رفتن به اداره‎های دولتی ترجیح می‎دهم.
 
***
بزرگ‎ترین اندوه دیدن اشگ چشم کودکان است.
 
***
شادی‎آورتر از دیدن لبخند حیوان به انسان در جهان نیست.
 
***
وقتی گیاهخوار می‎شوی فراموش نکن بعد از خوردن کاهو و سیب نماز میت به جا آوری.
 
***
مردمی که شغل‎ اصلی‎شان گل آلود کردن آب است همواره به دنبال آب پاک می‎گردند و تصور می‎کنند شناگر قابلی‎اند، اما وقتی برای گل آلود کردن داخل آب می‎شوند و آب از سرشان می‎گذرد آب از آب هم تکان نمی‎خورد.
 
***
ناله عاشق و سوداگری مهربان شده بود و بجای آه تقاضای بوسه می‎کرد.
 
***
وقتی حرکت می‎کنی از خدا برکت نخواه، فقط کفش تنگ به پا نکن.
 
***
"با یک گل بهار نمی‎شود" ادعای باطلی‎ست، حتی برای دیدار یک غنچه هم بهار با زیباترین لباس می‎آید.
 
***
علی ساربان بود اما نمی‎دانست آغل شترها کجاست، بنابراین گوشه‎ای یافت و در آنجا خوابید.
 
***
شتری که پشت در خانه همه می‎خوابد یا کارتن خواب یا شتری فاحشه است.
 
***
نمی‎توانست دولا دولا شتر سواری کند، شترش را با یک خر عوض کرد.
 
***
باد بیچاره قبض را فراموش کرده بود و به او اجازه نمی‎دادند آنچه را که آورده بود با خود ببرد.
 
***
هرچه سعی کرد با ماه تماس بگیرد و به او بگوید امشب بیمار است و نمی‎تواند بیرون برود ولی تلفن ماه اشغال بود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17:0  توسط سعید از برلین  | 

در ابتد تقریباً دلسرد شده بودم، و من فکر می‎کردم که هرگز فریب نخواهم خورد؛ و من فریب خورده بودم ــ اما فقط از من نپرسید به چه نحو.
 
***
همکار من آسیاب‎های بادی را غولی می‎پنداشت، من اما برعکس می‎توانم در غول‎های امروزی فقط آسیب‎های بادی لافزن را ‎بینم.
 
***
فقط مقدار کمی از آموزش می‎تواند بشریت را زینت بخشد.
 
***
زمین به روس‎ها و فرانسوی‎ها تعلق دارد. دریا به انگلیسی‎ها. ما اما حوزه فضائی رویا را دارائیم، حاکمیت بلامنازع را.
 
***
آلمانی‎های خطرناک! آنها ناگهان یک شعر از جیب خارج می‎سازند یا شروع به صحبت در باره فلسفه می‎کنند.
 
***
آنچه به آلمانی‎ها مربوط می‎شود، آنها نه نیازی به آزادی دارند و نه برابری، آنها مردمی سوداگرند، دارای ایده، همه جانبه نگر و متفکر، افرادی رویائی که فقط در گذشته و آینده زندگی می‎کنند و دارای زمان حال نیستند.
 
***
این در نزد ما آلمانی‏‎ها زیباست: هیچ کس آنقدر دیوانه نیست که نتواند دیوانه‎تر از خود را بیابد که او را درک کند.
 
***
وقتی در شب به آلمان فکر می‎کنم، بعد خواب از سرم می‎پرد، دیگر نمی‎توانم چشمانم را ببندم، و اشگ‎های گرمم سرازیر می‎گردند.
 
***
آلمان، ما خودمان آلمان هستیم.
 
***
دو نوع موش وجود دارد: موش‎های گرسنه و موش‎های سیر. موش‎های سیر خوشحال در خانه می‎مانند، موش‎های گرسنه اما مهاجرت می‎کنند.
 
***
در معده‎ای گرسنه فقط سوپ منطق با کوفته دلایل‎ها راه ورود می‎‏یابد، فقط برهان‎های گوشت گاو، همراه با نقل قول‎های سوسیس گوتینگنی. یک تکه ماهی ساکت و خشک در روغن به جوش آمده خیلی بهتر از میرابو Mirabeau و تمام سخنوران از زمان سیسرو Cicero خوشایند رادیکال‎های سرخ است.
 
***
گاهی به ذهنم می‎رسد با کشتی به سمت آمریکا برانم، به سمت آغل بزرگ آزادی که گشاد نشینان برابری خواه در آن مسکن گزیده‎اند.
 
***
در انتهای عاشقی دوستی ایستاده است.
 
***
خردمندان افکار جدید خلق می‎کنند و ابلهان آنها را می‎گسترانند.
 
***
هنر هدف خود هنر است، مانند عشق که هدف عشق می‎باشد.
 
***
عشق برابر است با جنون.
 
***
فرشتگان آن را شادی آسمانی می‎نامند، شیاطین آن را درد و رنج دوزخ و انسان‎ها آن را عشق می‎نامند.
 
***
آن دو همدیگر را دوست داشتند، اما هیچیک نمی‎خواست این را به دیگری اعتراف کند؛ آنها به هم دشمنانه نگاه می‎کردند و می‎خواستند از عشق نابود شوند.
 
***
مردم آنچه را تنبیه و کتک خوانده می‎شود خوب می‎شناسند؛ اما هنوز به این دست نیافته‎اند که عشق چه می‎باشد.
 
***
شفقت بالاترین شکل عشق است ــ شاید هم خود عشق باشد.
 
***
یا کاملاً با گذشت باش یا عکس آن رفتار کن. مسیر خوب را انتخاب کن یا مسیر بد را. تو هنوز برای انتخاب راه میانه خیلی ضعیفی.
 
*** 
خدا فقط به ما یک دهان داد، زیرا داشتن دو دهان سالم نیست. پسر زمین در حال حاضر با داشتن یک دهان هم زیاد وراجی می‎کند.
 
***
من به خانه رفتم و خوابیدم، انگار که فرشتگان مرا در گهواره تاب می‎دادند. آدم در تختخواب‎های آلمانی آرام به خواب می‎رود، زیرا لحاف‎شان از پر است.
 
***
یک عاقل همه چیز را متوجه می‎شود ــ یک ابله در باره همه چیز اظهار نظر می‎کند.
 
***
تابستان ما آلمانی‎ها فقط یک زمستان سبز رنگ شده است.
 
***
در زیر سنگ هر گوری یک تاریخ جهان قرار دارد.
 
***
شاید اصلاً برای خدا خوشایند نباشد که مؤمنان به زندگی بعد از مرگ اینچنین راسخ معتقدند ــ شاید او می‎خواهد با خوبی پدرانه خویش ما را به تعجب اندازد.
 
***
خدا مرا خواهد بخشید ــ این شغل اوست.
 
***
من راه و روش را می‎شناسم، من متن را می‎شناسم، همچنین آقایان مؤلفین را؛ من می‎دانم که آنها در خفا شراب می‎نوشیدند و آب را علنی موعظه می‎کردند.
 
***
بله، من با اطمینان می‎گویم، نسل بعد زیباتر و سعادتمندتر از ما خواهند گشت. زیرا من به پیشرفت معتقدم، من فکر می‎کنم بشریت برای شاد بودن خلق شده است، و این بزرگ‎تر از فکر مردم مؤمنی‎ست که ایمان دارند خدا انسان را فقط برای رنج بردن خلق کرده است.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16:56  توسط سعید از برلین  | 

 
در هر جدائی بزرگ جوانه‎ای از جنون وجود دارد؛ آدم باید مواظب خود باشد و رشد آن را متفکرانه زیر نظر داشته و از آن مراقبت کند.
 
***
مردم خوب اصلاً نمی‎دانند که برای شناختن زندگی و استفاده از خوانده‎هایشان چه زمان و زحمتی به خرج باید بدهند، من برای آن هشتاد سال صرف کردم.
 
***
آه، آیا به این خاطر هشتاد ساله شده‎ام که مجبور باشم همیشه یکسان فکر کنم؟ من بیشتر تلاش می‎کنم تا برای ملال انگیز نگشتن هر روز چیزی دیگر، چیز تازه‎ای فکر کنم. آدم باید خود را همیشه رو به جلو تغییر دهد، نوآور و جوان گردد تا لجوج و یکدنده نشود.
 
***
آدم پیر می‎شود، اما چه کسی عاقل و هوشمند می‎گردد؟
 
***
تا زمانیکه ما جوان هستیم خطا چیز خوبی‎ست، فقط نباید آن را تا دوران سالخوردگی به همراه خود بکشیم.
 
***
اتفاقاً زمانیکه آدم پیر است باید نشان دهد که میل به زندگی دارد.
 
***
پیر شدن هنر نیست؛ هنر این است که آن را تحمل کنیم.
 
***
کسی که دیگر دوست ندارد و دیگر خطا نمی‎کند باید خود را به گور بسپارد.
 
***
تمام خوبی‎هائی که رخ می‎دهند خوبی‎های بعدی را به حرکت می‎اندازند.
 
***
روح به من کمک می‎کند! ناگهان اندرزی می‎بینم، و با اطمینان می‎نویسم: "در آغاز عمل بود."
 
***
در تجربه کمبودی نداریم، اما در آرامش ذهن که توسط آن تجربیات کاملاً شفاف، واقعی، پایدار و مفید می‎گردند کمبود داریم.
 
***
کسی که دارای تصور روشنی‎ست، می‎تواند دستور دهد.
 
***
افراد هوشمند بهترین آموزش را در سفر کسب می‎کنند.
 
***
متأسفانه سپاسگزاری واقعی را نمی‎شود با کلمات بیان کرد.
 
***
دموکراسی نمی‎دود، اما مطمئن‎تر به مقصد می‎رسد.
 
***
وابستگی داوطلبانه زیباترین حالت است، و چگونه این وضع می‎تواند بدون عشق ممکن گردد؟
 
***
چیزهای استثنائی از راه‎های صاف و عادی رخ نمی‎دهند.
 
***
فقط آنچه با شادی به پایان رسیده است باید جشن گرفته شود.
 
***
این جهان برای افراد لایق گنگ نیست.
 
***
اگر انتظار جوابی خردمندانه داری باید سؤالی منطقی طرح کنی.
 
***
یکی از بزرگ‎ترین هدایای آسمانی، در آغوش داشتن زنی دوستداشتنی‎ست.
 
***
کسی که زبان خارجی نمی‎داند از زبان خود نیز بی اطلاع است.
 
***
بهترین شادی زندگی در خود زندگی کردن است.
 
***
یک انسان سالم بدون پول نیمه بیمار است.
 
***
ایمان، عشق به نادیدنی‎هاست و اطمینان به ناشدنی‎ها و غیر نامحتمل‎ها.
 
***
سعادت حقیقی تو ــ آه، فرزند انسان ــ در تحقق وظایف توست و نه تحقق خواهش‎هایت.
 
***
دوست من، آیا نمی‎دانی چه اندازه خشن هستی؟
 
***
نادانان و هوشمندان مردمی بی ضررند. فقط افراد نیمه دیوانه و نیمه عاقل خطرناک‎ترین‎اند.
 
***
با ایده زندگی کردن یعنی به ناممکنات چنان پرداخته شود که انگار انجامشان ممکن می‎باشند.
 
***
به مناطق شیبدار فقط از طریق بیراه می‎توان صعود کرد.
 
***
فقط کسی سزاوار آزادی‎ست که هر روز آن را تسخیر می‎کند.
 
***
آدم همه جا فقط از کسانیکه دوست‎شان دارد می‎آموزد.
 
***
طبیعت ما را با نوشیدن چند جرعه از جام عشق از تمام زحمات سخت زندگی مصون نگاه می‎دارد.
 
***
وای به دروغ! دروغ مانند هر گفتار درستی سینه را آزاد نمی‎سازد.
 
***
انسان موجود سیاهی‎ست، نه می‎داند از کجا آمده و نه به کجا می‎رود.
 
***
آنکه از عقل خود برای صدمه زدن به دیگران استفاده می‎کند یا آنها را محدود می‎سازد کارش غیر اخلاقی‎ست.
 
***
از زمان استفاده کنید، زمان خیلی زود می‎گذرد، اما نظم به شما راه برنده شدن زمان را می‎آموزد.
 
***
من تحمل موعظه کردن ندارم؛ فکر کنم که در زمان جوانی بقدر کافی از آن خورده‎ام.
 
***
ای آزادی شیرین مطبوعات! بیائید، بگذار که ما همه چیز را به چاپ برسانیم، و برای همیشه و همیشه اداره کنیم؛ فقط کسی که مانند ما فکر نمی‎کند نباید غرو لند کند.
 
***
ذهن ابداً توانا به درمان رنج‎های روح نیست، فهم کمی، زمان زیاد، و فعالیت مصمم درمان همه رنج‎هاست.
 
***
کسی که به دنبال مخاطبین می‎رود، فقط کفل آنها را می‎بیند.
 
***
همه چیز را آزمایش کنید و بهترین‎ها را نگاه دارید.
 
***
من آثار به چاپ فرستاده شده خود را به ندرت شخصاً نوشته‎ام، چون من آنها را دیکته می‎کردم، برای من همیشه املای صحیح کلمات چندان مهم نبود. اینکه این کلمه و آن کلمه چطور نوشته می‎شوند چندان مهم نیست، مهم آن است که خواننده بفهمد منظور از نوشتن آن کلمه چیست.
 
***  
آدم وقتی می‎خواهد حرف بزند باید چیزی برای گفتن داشته باشد.
 
***
آدم باید عمل کند و نه حرف بزند.
 
***
آدم باید تمام روزها حداقل یک ترانه بشنود، یک شعر خوب بخواند، یک نقاشی خوب نگاه کند، و اگر امکانش باشد چند کلمه معقول حرف بزند.
 
***
فعالیت سعادت است، و ثروت برای کسانیکه شادی‎های یک فعالیت دائمی را احساس می‎کنند بی ارزش است.
 
***
سفر مانند بازی‎ست. همیشه مقداری برد و باخت به همراه دارد ــ غالباً از سمت غیر منتظره‎ای.
 
***
بزرگ‎ترین مشکلات آنجائی قرار دارند که ما جستجو نمی‎کنیم.
 
***
آدم هرچه به هدف نزدیک‎تر می‎شود مشکلات نیز بیشتر رشد می‎کنند.
 
***
آنکه می‎خواهد قدم‎های مطمئن بردارد باید آهسته راه برود.
 
***
فعالیت همه چیز است و نه شهرت.
 
***
مرگ در یک لحظه تمام آنچه که سال‎ها به ما داده‎اند را می‎گیرد.
 
***
انسان‎های زیادی پیدا می‎شوند که تصور می‎کنند آنچه را تجربه کرده‎اند فهمیده‎اند.
 
***
هیچ چیز بزرگ‎تر از حقیقت نیست، و کوچک‎ترین حقیقت بزرگ می‎باشد.
 
***
من پیام را به خوبی می‎شنوم، فقط فاقد ایمان هستم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 0:12  توسط سعید از برلین  | 

آدم به محض شکست استثمار توسط روح مسلح شدن را بار کاملاً غیر قابل تحملی احساس می‎کند، و به خلع سلاح واقعی وقتی می‎رسد که خلق‎های جهان از استثمار یکدیگر دست بکشند.
 
***
اجازه ندهید درخشش آنچه از غرب می‎آید کورتان سازد. اجازه ندهید با این نمایش‎های فرار گمراهتان سازند.
 
***
ما باید تغییری که مایل به دیدنش در جهان هستیم باشیم.
 
***
آموزش و پرورش باید یکی از ابزارهای رشد ذهن باشد، اما ما در گذشته غول‎های حقیقی خردمندی داشتیم که هیچ آموزشی ندیده بودند.
 
***
درک من از دموکراسی این است که دموکراسی برای ضعفا فرصت‎های برابر با اغنیا خلق می‎کند.
 
***
شکیبائی به این معنا نیست که من با هر آنچه مدارا می‎کنم مورد تأییدم نیز است. اما تمام اختلافات ما از این واقعیت سرچشمه گرفته‎اند که یکی می‎خواهد عقیده خود را به دیگری تحمیل کند.
 
***
آدم باید آنچه را که واقعاً برای زندگی لازم ندارد نه بپذیرد و نه تصاحب کند.
 
***
دانش به ما کمک می‎کند مراحل زیادی از زندگی را بگذرانیم، اما در لحظات خطر و وسوسه ما را تنها می‎گذارد.
 
***
بخور تا زنده بمانی، بخاطر غذا خوردن زندگی نکن.
 
***
اگر آدم فقط حق انتخاب میان بزدلی و خشونت را داشته باشد، توصیه من خشونت است.
 
***
آزادی هرگز به معنای مجوز استبداد نبوده است.
 
***
هر یک از ما باید صلح را در خود پیدا کنیم، و اگر بخواهیم که این صلح واقعی باشد اجازه نداریم تحت تأثیر عوامل خارجی قرار گیریم.
 
***
دعا کردن خواهش کردن نیست. دعا اشتیاق روح است.
 
***
عبادت کلید صبح و کلون شب است.
 
***
انسان نمی‎تواند در بخشی از زندگی خود کار درست انجام دهد، در حالیکه در بخش دیگر زندگی‎اش خطا کند. زندگی یک کل جدا ناگشتنی‎ست.
 
***
تنها ستمگری که من در این جهان شناخته‎ام، صدای آرام درونی‎ست.
 
***
نوعی از حس ششم ایمان است و هنگامی فعال می‎گردد که عقل شکست خورده باشد.
 
***
ایمان از قلب برمی‎خیزید. عقل باید آن را تقویت کند. ایمان و عقل متضاد هم نیستند. هرچه ایمان عمیق‎تر باشد خرد نیز تیزتر می‎گردد. وقتی ایمان کور شود می‎میرد.
 
***
ایمانی که به آن عمل نگردد بی ارزشی است.
 
***
خدا پاسخ عبادات ما را آنطور که خود مایل است می‎دهد و نه آنگونه که ما می‎خواهیم.
 
***
خدا مجموعه تمام موجودات زنده است. اگر ما خدا نباشیم، اما بخشی از او هستیم، همانطور که کوچک‎ترین قطره آب بخشی از اقیانوس است.
 
***
وقتی من معجزه غروب آفتاب یا زیبائی ماه را تحسین می‎کنم، بنابراین روحم به احترام در برابر خالق گسترده می‎گردد.
 
***
فقط توسط عشق می‎توان نفرت را از میان برداشت.
 
***
این تحقیرآمیز است اگر انسان فردیت خود را از دست بدهد و به وسیله‎ای کوچک تبدیل شود.
 
***
زندگی بزرگ‎تر از همه هنرهاست. من می‎خواهم جلوتر بروم و ادعا می‎کنم: زندگی بزرگ‎ترین هنرمندی‎ست که کامل‎ترین زندگی را هدایت می‎کند.
 
***
ما دوست داشتن عشق بین پدر و پسر، بین برادر و خواهر، دوست و دوست را می‎شناسیم. اما ما باید بیاموزیم که این عشق را به تمام موجودات زنده داشته باشیم، دانش ما از خدا در این عمل قرار دارد.
 
***
تجربه به من آموخته است که هرگز از دروغ و خشونت در دراز مدت چیز خوبی حاصل نمی‎گردد.
 
***
من معتقدم که عدم خشونت در مقابل خشونت تا خود آسمان برتری دارد، و بخشیدن مردانه‎تر از تلافی کردن است.
 
***
بالاترین برگ برنده ترسوها قدرت عددی‎ست. افرادی با روح شجاع به تنهائی جنگیدن را می‎ستایند.
 
*** 
چیزهائی مهمتر از مدام به سرعت زندگی افزودن وجود دارد.
 
***
روح در حیوان وحشی به خوابی عمیق فرو رفته است و قانون دیگری بجز قدرت خام نمی‎شناسد. کرامت انسانی در مقابل یک قانون بالاتر درخواست اطاعت می‎کند ــ در مقابل نیروی روح.
 
***
نیرو از قدرت فیزیکی سرچشمه نمی‎گیرد، بلکه از یک اراده غیر قابل انحناء.
 
***
توسط تلخ‎ترین تجربه‎ها به این بالاترین دانش رسیده‎ام: آدم باید خشم خود را انباشت کند، و همانطور که انباشته گشتن گرما می‎تواند به انرژی مبدل گردد، به این ترتیب خشم‎های انباشته گشته ما می‎تواند به نیروئی تبدیل شود که قادر به حرکت انداختن جهان می‎باشد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 6:9  توسط سعید از برلین  | 

یک ساعت کار متمرکز بیشتر از یک ماه در فکر فرو رفتن کسل کننده کمک می‌‌‎‎کند که شادی زندگی در تو دمیده شود، بر غم و اندوهت غلبه کنی و کشتی‎ات را بار دیگر شناور سازی.
***
سرمایه‎گذاری در دانش بهترین بهره را می‎رساند.
 
***
تحسین دختر جهل است.
 
***
یک گربه با دستکش نمی‎تواند موش شکار کند.
 
***
دیدن فرصت هنر نمی‎باشد. هنر این است که بعنوان اولین نفر فرصت را ببینی.
 
***
هرگز جنگی خوب و صلحی بد وجود نداشته است.
 
***
دو راه برای شاد بودن وجود دارد: یا باید خواسته‎هایمان را کاهش دهیم یا وسیله‎های رسیدن به آنها را دو برابر کنیم ــ هر دو به یک اندازه مناسبند. نتیجه هر بار یکسان می‎باشد. هر فرد باید خودش تصمیم بگیرد و آن کاری را انجام دهد که برایش آسانتر است.
 
***
یک مرد بزرگ مرد کوچکی‎ست که چیزی را بعنوان اولین نفر انجام می‎دهد.
 
***
مردم از زمان اختراع هنر آشپزی دو برابر آنچه طبیعت می‎خواهد غذا می‎خورند.
 
***
اگر می‎خواهی ارزش پول را بشناسی، سعی کن از کسی پول قرض بگیری.
 
***
یک خروس با شنیدن کلماتی زیاد هم نمی‎تواند چاق شود، برای خردمندان اما کلمات اندکی کافی می‎باشد.
 
***
من در باره هیچ کسی چیز بدی نمی‎گویم و در باره هر کس تمام چیزهای خوبی که از او می‎دانم را تعریف می‎کنم.
 
***
کسی که برای بدست آوردن امنیت از آزادی صرف نظر می‎کند، نه سزاوار آزادی‎ست و نه ایمنی.
 
***
چرا شما بخاطر مالیات‎های زیاد شکایت می‎کنید. در حالیکه کاهلی ما دو برابر آن را از ما می‎گیرد، غرور ما سه برابر بیشتر از آن و حماقت‎مان چهار برابر آن.
 
***
سه بار اسباب‎کشی مانند یک بار مفلس شدن است.
 
***
آیا زندگی را دوست داری؟ پس وقت را از دست نده! زیرا زمان ماده‎ایست که زندگی از آن ساخته شده است.
 
***
اگر نیمی از خواسته‎های ما برآورده می‎گشتند، نگرانی‎های ما دو برابر می‎بودند.
 
***
به یاد داشته باش، زمان پول است.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 2:46  توسط سعید از برلین  | 

وقتی تجربه و قوه تمیز انسان‎های پنجاه سال به بالا را از جهان حذف کنی، دیگر چیز زیادی باقی نخواهد ماند تا بقای جهان را تضمین کند.
 
***
من هر پیشنهادی را بررسی می‎کنم. امکان دارد پیشنهاد زندگیم در یکی از آنها باشد.
 
***
کار بیش از امرار معاش به ما سود می‎دهد، کار به ما زندگی می‎بخشد.
 
***
زندگی کار کردن است، و هر آنچه آدم انجام می‎دهد تجربه به بار می‎آورد.
 
***
تعداد آدم‎هائی که تسلیم می‎شوند بیشتر از کسانی‎ست که شکست می‎خورند.
 
***
ژاپنی‎ها برای قاچاق فولادهای خود به آمریکا روشی هوشمندانه دارند، آنها فولاد را رنگ می‎زنند، آن را سوار چهار چرخ می‎کنند و بعد آن را ماشین می‎نامند.
 
***
پول و ارتقاء وسیله‎ای واقعی‎اند که با آنها یک شرکت گواهی می‎کند دارنده آن یکی ارزشمندترین بازیکنان است.
 
***
این پرسش که "چه کسی باید رئیس باشد؟" مانند این است که کسی بپرسد: "چه کسی باید در یک کوارتت تنور باشد؟ چه کسی بجز فردی که قادر به تنور خوانی‎ست می‎تواند تنور باشد؟
 
***
هنگامیکه رئیس صحبت می‎کند، مردم به آن گوش می‎دهند. و وقتی رئیس عمل می‎کند، مردم آن کار را زیر نظر می‎گیرند. بنابراین باید به کلمات و اعمال خوب فکر کرد.
 
***
فکر کردن سخت‎ترین کاری‎ست که وجود دارد. احتمالاً به این دلیل است که مردم اندکی خود را مشغول به آن می‎سازند.
 
***
در صدر فهرست تجربه‎هایم این شناخت نشسته است: آدم نمی‎تواند از سر راه چیزهای ناخوشایند به سادگی بگذرد.
 
***
یکی از رازهای موفقیت این است که نقطه نظر دیگری را درک کنی.
 
***
خانواده من چنان بهم نزدیک بودند که من گاهی احساس می‎کردم ما چهار بخش از یک تن هستیم.
 
***
وقتی مردی در ماشین را برای خانمی باز می‎کند، یا زن جدید است ــ یا ماشین.
 
***
ارزش کسب و کار بیش از پول است. کاری که چیزی بجز پول کسب نمی‎کند، کسب و کار خوبی نیست.
 
***
اگر بچه‎های کوچک نتوانند امیدوار باشند که می‎توانند به همان اندازه پول کسب کنند که من می‎کنم، پس دیگر این کشور به چه درد می‎خورد؟
 
***
دوست داشتن آنچه باید انجام گیرد، و اجازه انجام کاری که آدم دوست می‎دارد را خوشبختی گویند.
 
***
خوشبختی یعنی داشتن خصوصیاتی که زمان درخواست می‎کند.
 
***
هدف نهائی سرمایه کسب پول نمی‎باشد، بلکه مأموریت پول برای بهتر ساختن زندگی‎ست.
 
***
وقتی کسی بخواهد از من وام بگیرد، من همیشه از وکیلم می‎پرسم و اگر او جواب مثبت بدهد بعد یک وکیل دیگر می‎گیرم.
 
***
کسی که از آموختن دست می‎کشد پیر شده است. می‎خواهد بیست ساله یا هشتاد ساله باشد.
 
***
متحد شدن آغاز کار است، متحد ماندن یک پیشرفت است و متحدانه کار کردن به موفقیت می‎انجامد.
 
***
آدم وقتی فداکاری دیگران را می‎بیند خیلی زودتر آماده از خود گذشتگی می‎گردد. این در طبیعت انسان است.
 
***
اکثر مردم بجای مقابله با مشکلات وقت و انرژی خود را صرف این می‎کنند تا از زیر بار آنها طفره روند.
 
***
این کارفرما نیست که حقوق را می‎پردازد، بلکه محصول است. کارفرما فقط پول را اداره می‎کند.
 
***
توجه کردن به چیزهای ساده و کوچکی که بیشتر مردم از آنها غفلت می‎کنند می‎تواند آدم را ثروتمند سازد.
 
***
آدم از پولی که کسب می‎‎کند ثروتمند نمی‎شود، بلکه توسط پولی که خرج نمی‎کند.
 
***
هر آنچه که داشته باشی، باید یا به آن بیفزائی یا از دست بدهی.
 
***
قابلیت رقابت کردن یک کشور در سالن کارخانه‎ها یا در آزمایشگاه‎های تحقیقاتی آغاز نمی‎گردد. این قابلیت در کلاس درس شروع می‎شود.
 
***
زمان یک گربه بازیگوش است. او آدم را نوازش می‎کند و روز را مانند یک کاسه شیر با لذت می‎لیسد.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 0:44  توسط سعید از برلین  | 

واژه‎ها برای خداحافظی باید مانند واژه‎های ابراز عشق کوتاه باشند.
 
***
من با وجود بعضی از کارهای جسورانه و ریسک کردنها، مانند  کودکی بزرگ از میان زندگی گذشته‎ام.
 
***
کلمه قصار یعنی تمام دانش یک کتاب را فقط در یک سطر نوشتن.
 
***
کسی که می‎خواهد مؤفق گردد باید شاد باشد.
 
***
شجاعت خوب اما استقامت بهتر است، نکته اصلی استقامت است.
 
***
در برابر خدا همه برلینی‎اند.
 
***
کتاب‎ها دارای حیثیت‎اند. وقتی آنها را به عاریت دهی دیگر بازنمی‎گردند.
 
***
هیچ هوشمندی حریف حماقتی که مد روز شده است نمی‎گردد.
 
***
افتخار این جهان نمی‎تواند به تو افتخار بخشد. آنچه واقعاً تو را بلند می‎سازد و نگاه می‎دارد باید در خودت زندگی کند.
 
***
یک زن خوب باید چشم‎هایش را همیشه باز نگهدارد، اما باید آگاه به چشم بستن هم باشد، بستگی دارد. او باید همه چیز را ببیند، اما نباید بخواهد همه چیز را ببیند.
 
***
تو با رویاهای غم انگیزت هرگز مؤفق به کار شایسته‎ای نخواهی گشت، اشگ‎ها اجازه نمی‎دهند: کسی که مایل به پیروز گشتن است باید بشاش باشد.
 
***
آنچه را که ما وجدانی بد می‎نامیم، همیشه یک وجدان خوب می‎باشد. این خوبی‎ست که خود را در ما بلند می‎سازد و از ما را در برابر خودمان شکایت می‎کند.
 
***
آه، چه زمانه خوبی بود، وقتی من تمام چیزهائی را که می‎شنیدم باور می‎کردم.
 
***
خدایا، خوشبختی چیست! یک سوپ جو، یک مکان خواب و نداشتن درد فیزیکی ــ این خیلی زیاد است. اگر اجازه داشته باشم، باید بگویم که خوشبختی در دو چیز نهفته است: اول اینکه آدم در محلی باشد که کاملاً به آنجا متعلق است و دوم اینکه به اندازه کافی بخوابد و کفش پایش را نفشرد. اگر 720 دقیقه از یک روز دوازده ساعته بدون عصبانیت بخصوصی بگذرد، بعد می‎توان از داشتن یک روز در زیر ستاره‎های خوشبخت صحبت کرد.
 
***
کسی را خوشبخت ساختن زیباترین خوشبختی‎ست.
 
***
تا جائیکه برایمان ممکن است باید ملایمت را حاکم سازیم، زیرا هر کس می‎تواند به آن محتاج باشد.
 
***
ما برای ارائه کردن اصول‎هایمان سختگیر‎تر از تائید کردنشان می‎باشیم.
 
***
تمام چیزهای قدیمی را تا جائیکه شایستگی‎اش را دارند باید دوست بداریم، اما ما در حقیقت باید فقط برای چیزهای تازه زندگی کنیم.
 
***
سه چهارم از تمام فعالیت‎های ادبی من فقط صرف تصحیح و تنظیم گذشت. و شاید هم سه چهارم را کم گفته باشم.
 
***
آسان زندگی کردن بدون پوچی، شاد بودن بدون ولنگاری، شجاعت داشتن بدون تکبر ــ این هنر زندگی‎ست!
 
***
کسی که نداند ماسکی بر چهره دارد کامل‎ترین ماسک را بر چهره حمل می‎کند.
 
***
موفقیت به شجاعت وصل است.
 
***
فرد خوش بین انسانی‎ست که برای خوردن غذا یک دو جین صدف سفارش می‎دهد، با امید به اینکه با مرواریدی که در آنها می‎یابد پول غذا را خواهد پرداخت.
 
***
صادقانه‎ترین تمام تمجیدها سرقت ادبی‎ست.
 
***
هر چیز در زندگی ارزش خود را داراست؛ همچنین چیزهائی که آدم تصور می‎کند آنها را هدیه خواهد گرفت.
 
***
زبان، انسانی‎ترین وسیله‎ای است که آدم دارد، و ما برای صحبت کردن دارای آن می‎باشیم.
 
***
نادیده گرفتن مدارا نیست.
 
***
همه چیز را فهمیدن یعنی همه چیز را بخشیدن.
 
***
حقایق مسلم ابداً وجود ندارند، و اگر هم وجود می‎داشتند، خسته کننده می‎بودند.
 
***
عشق تمام بشریت به چه درد می‎تواند بخورد وقتی که آدم دندان درد دارد.
 
***
باید کارها را طوری تنظیم کرد که هدف به پیشواز آدم آید.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:35  توسط سعید از برلین  | 

شروع کردن نیمی از کل راه است.
 
***
امروزه فعالیت برای مردم کار دلپذیری‎ست، برای آیندگان امید است و برای گذشتگان خاطره. لذتبخش‎ترین و به همان اندازه دوستداشتنی فعال بودن است.
 
***
وقتی حالت روح تغییر می‎کند، بنابراین جسم نیز همزمان تغییر می‎کند و برعکس: وقتی جسم تغییر شکل می‎دهد، همزمان حالت روح هم تغییر می‎کند.
 
***
فکر به خودی خود هیچ چیزی را به حرکت نمی‎اندازد، بلکه فقط یک فکر هدفمند و عملگرا قادر به این کار است.
 
***
در جائی که مال و دارائی وجود ندارد، شادی نیز برای دادن وجود ندارد؛ آنجا هیچکس این موقعیت را ندارد کمکی به دوستانش، به رهگذران و به رنجوران کند.
 
***
تجربه آغاز تمام هنرها و دانش‎هاست.
 
***
کسی که بخواهد حق را بشناسد، باید قبلاً به نوع صحیحی شک کرده باشد.
 
***
مردم هوشمند از دشمنان خود می‎آموزند.
 
***
دوستی یعنی یک روح در دو بدن.
 
***
برابری روح دوستی‎هاست.
 
***
آنچه برای انجام دادن باید آموخته شود، با انجام دادنش آموخته می‎گردد.
 
***
سخنوری هنر بیدار ساختن ایمان است.
 
***
حیرت اولین دلیل فلسفه است.
 
***
ما باید زندگی را مانند یک مهمانی ترک کنیم: نه تشنه و نه مست.
 
***
کار شاعر تعریف کردن آنچه واقعاً رخ داده است نمی‎باشد، بلکه آنچه را که می‎تواند رخ دهد، یعنی، آنچه احتمال یا ضرورت رخ دادن‎شان ممکن است.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:53  توسط سعید از برلین  | 

دیوان سالاری یعنی مکانیزم غول پیکری که در خدمت کوتوله‎هاست.
 
***
آدم باید کارها را اساسی انجام دهد؛ حتی حماقت را.
 
***
ازدواج یک علم است.
 
***
معشوق زنی بودن ساده‎تر از شوهر بودن است، و در واقع به این دلیل: زیرا گاهی اوقات یک فکر بکر ناگهانی داشتن ساده‎تر است از اینکه تمام روز را شوخ باشی.
 
***
خاطرات زندگی را زیبا می‎سازند، اما فقط فراموشی می‎تواند آن را قابل تحمل گرداند.
 
***
اگر آدم تاریخ توسعه ایده‎های جدید را دنبال کند، درمی‎یابد که دوره استهزاء هیچگاه غایب نبوده است.
 
***
انتقاد مانند یک برس است. نباید آن را برای پارچه‎های بسیار نازک استفاده کرد، وگرنه چیزی از پارچه باقی نمی‎ماند.
 
***
منتقدین ساس‎های مسکینی‎اند.
 
***
این ادعا که یک مرد نمی‎تواند همیشه عاشق یک زن بماند پوچ است، انگار گفته شود که یک ویولن نواز برای نواختن یک قطعه موسیقی نیازمند ویولن‎های متعدی‎ست.
 
***
مردها اغلب در برابر ضربات سخت استدلال‎‎ها مقاومت می‎کنند، و با یک گوشه چشم نشان دادن زنی شکست می‎خورند.
 
***
تمام قدرت مردم مجموعه‎‏ای‎ست از زمان و صبر.
 
***
فقط اطمینان داشتن از ترس ِ حریف تو را شجاع می‎سازد.
 
***
یک زن خوب مانند یک کتاب خوب است: سرگرم کننده، محرک و آموزنده. دلم می‎خواست می‎توانستم یک کتابخانه را اداره کنم.
 
***
می‎توان التفات خانم‎ها را توسط واژه ‎ها و با کمیسیون و در صد موافقت مردها را جلب کرد.
 
***
شهرت سمی است که انسان فقط در دوزهای کوچک تحمل می‎کند.
 
***
امروزه هر کس یک دولت است و هر کس غم هیچ کس را نمی‎خورد.
 
***
یک مرد وقتی قوی‎ست که به ضعف‎هایش اعتراف کند.
 
***
کسی که زیاد صحبت می‎کند، عاقبت به آنچه می‎گوید معتقد می‎گردد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:53  توسط سعید از برلین  | 

 
احداث هزار جنگل درون فقط یک دانه جای دارد.
 
***
عمل کن ــ و سرنوشت خودش را خم می‎سازد!
 
***
ترس بیش از هر چیز دیگری در جهان مردم را می‎کشد.
 
***
عمل کن، و تو قادر به گریختن از برابر پاداش نیستی. مهم نیست آیا کاری که می‎کنی ظریف است یا سخت و خشن، مهم نیست آیا تو بذر می‎کاری یا در حال نوشتن رمانی هستی، فقط اگر کاری صادقانه و مورد تصدیق‎مان باشد هم به ذهن و هم به حس‎های‎مان اجر می‎دهد. هیچ مهم نیست چند بار شکست بخوری، تو برای پیروز گشتن خلق شده‎ای. پاداش یک کار خوب، کاری‎ست که انجامش داده‎ای.
 
***
دوست انسانی‎ست که در حضورش بتوانی بلند فکر کنی.
 
***
تنها روش بدست آوردن یک دوست این است که تو خودت دوست خوبی باشی.
 
***
وقتی شخصی برایم گرانبها می‎گردد، به هدف خوشبختی رسیده‎ام.
 
***
پول خیلی هزینه دارد.
 
***
این سرنوشت نابغه است که درک نشود، اما هرکه درک نگشت یک نابغه نیست.
 
***
یک قهرمان شجاع‎تر از یک انسان معمولی نیست ــ اما او پنج دقیقه بیشتر شجاع‎تر است.
 
***
داشتن حس برای چیزهای خنده‎دار متحد می‎سازد.
 
***
حرفه یک بازرگان این است که یک جنس را از جائیکه فراوان یافت می‎گردد به جائی ببرد که نایاب و گران است.
 
***
آنچه ما بیش از هر چیز نیاز داریم، شخصی‎ست که ما را برای آنچه می‎توانیم انجام دهیم سر شوق آورد.
 
***
بهترین‎ها را از خودت بساز، کاری بهتر از این نمی‎توانی انجام دهی.
 
***
مهم‎ترین چیزها را با ساده‎ترین روش گفتن اثبات با فرهنگ بودن است.
 
***
دانش یعنی آموختن آنچه که تو حتی نمی‎دانستی که از آن بی خبر بوده‎ای.
 
***
راز آموزش در احترام گذاشتن به دانش‎آموزان است.
 
***
وقتی بر روی یخ نازک اسکیت می‎کنیم، نجات‎مان فقط بستگی به سرعت دارد.
 
***
مرگ مدرک آتشین برای جاودانگی نارضایتی ما با هر راه حل دیگر است.
 
***
خدا به همه حق انتخاب حقیقت و خواب را داده است، هر کدام را که مایلی بردار. اما هر دو را نمی‎توانی صاحب شوی.
 
***
زمان مانند هر زمانی زمان خیلی خوبی‎ست، فقط به این شرط اگر بدانیم که با آن چه باید بکنیم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:47  توسط سعید از برلین  | 

 
عذر موجه مانند اعتبار است: وقتی که آدم به هیچ یک از این دو محتاج نباشد سپس هر دو را داراست.
 
***
آموزش مهم است، به ویژه وقتی برای کاهش پیشداوری‎ها به کار گرفته شود. آدم وقتی قرار است که زندانی ذهنش باشد، لااقل می‎تواند این اطمینان را حاصل کند که سلولش آبرومندانه مبله شده است.
 
***
در پشت هر مرد مؤفقی یک زن مات و متحیر ایستاده است.
 
***
آخرین صدائی که آدم قبل از انفجار جهان می‎شنود، صدای یک متخصص خواهد بود که می‎گوید: "این از لحاظ فنی غیر ممکن است." (فکر کنم که یک سناریوی واقع‎گرایانه را نشان شما داده‎ام. من این سناریو را وحشتناک نمی‎دانم. زیرا که هنوز فرصت برای تجدید نظر باقی‎ست. ما نمی‎توانیم همه چیز را به تکنسین‎ها و متخصصین واگذار کنیم.)
 
***
هنرهای علمی‎ـ‎تخیلی همیشه وجود داشته است ــ پیش‎بینی آب و هوا در تلویزیون.
 
***
مردان با کمال میل حاضرند حرف آخر را به خانم‎ها واگذار کنند، به شرطی که می‎توانستند مطمئن باشند که واقعاً حرف آخر است.
 
***  
پول فاسد می‎سازد ــ بخصوص  مردم بی پول را.
 
***
عذاب وجدان یک نگاه به خداست.
 
***
وقتی آدم می‎بیند که خدای مهربان اجازه رخ دادن چه چیزهائی را بر روی زمین می‎دهد، بعد به آدم این احساس دست می‎دهد که خدا هنوز هم در حال آزمایش کردن است.
 
***
چیزها ابتدا زمانی بد می‎شوند که دیگر خنده‎دار نباشند.
 
***
کودک یک نوع بیمه زندگی‎ست ــ تنها نوع جاودانگی قابل اطمینان.
 
***
کلیسا می‎گوید، تو باید همسایه‎ات را دوست بداری. من مطمئنم که کلیسا همسایه من را نمی‎شناسد.
 
***
آدم خوش بین خیلی خوب می‎داند که جهان چه غم‎انگیز می‎تواند باشد، در حالیکه یک فرد بد بین هر روز صبح دوباره از نو آن را کشف می‎کند.
 
***
نوشتن سخت است؛ آدم به سختی پی می‎برد که کی باید بس کند.
 
***
آموزش زبان انگلیسی بهترین رشته درسی مدرسه در جهان است ــ به شرطی که آدم از آن جان سالم به در برد.
 
***
ورزشکار انگلیسی مفتخر است که می‎تواند یک بازنده خوب باشد. این سبب می‎شود که حریفانش وقتی برنده می‎شوند خود را گناهکار احساس کنند.
 
***  
کسی که در وصیتنامه از او نام برده نشده است، با این فکر خود را تسلی می‎دهد که آن مرحوم احتمالاً مایل بوده او را از دادن مالیات بر ارث معاف کند.
 
***
انسان‎هائی که کار امروز را به فردا می‎اندازند همان افرادی‎اند که آن کار را از دیروز به امروز انداخته‎اند.
 
***
معمولاً زنان رؤیائی توهم بصری‎ای بیش نیستند.
 
***
هنری که به مردم دیگر ثابت کند آنها نیز هم عقیده ما می‎باشند را تبلیغ گویند.
 
***
در حال حاضر دارای روزهای خوبی هستیم که ده سال بعد حسرتش را خواهیم خورد.
 
***
آنچه جهان به پیش می‎راند، عشق نمی‎باشد، بلکه تردید است.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:18  توسط سعید از برلین  | 


از سن خاصی به بعد هر انسانی مسئول چهره خود می‎باشد.
 
***
فقط برای آنکه کتاب‎های خوب و بسیار عالی بیشتر خوانده شوند و مورد توجه واقع گردند باید آنها را هم ممنوع ساخت.
 
***
دلربائی آن نوع <بله> گفتن انسان است بدون آنکه سؤال مشخصی از او شده باشد.
 
***
همیشه آدم با هزینه دادن شخص دیگری آزاد است.
 
***
گفتگوی واقعی یعنی: از خود خارج شدن و در خانه دیگری را به صدا آوردن.
 
***
منتظر روز قیامت نباش. تو هر روز در برابر قاضی خود می‎ایستی.
 
***
زندگی یعنی عمل کردن.
 
***
بالاترین شکل امید غلبه بر ناامیدی‎ست.
 
***
فرد روشنفکر انسانی‎ست که مراقب ذهن خود می‎باشد.
 
***
شکل دادن به تقاضاهای ناممکن را هنر می‎گویند.
 
***
عشق بی عدالتی‎ست، اما عدالت کفایت نمی‎کند.
 
***
یک نفر را دوست داشتن یعنی رضایت دادن به پیر شدن با او.
 
***
انسان به خودی خود هیچ چیز نیست. او فقط یک فرصت بی حد و مرز است. اما او مسؤل بی حد این فرصت می‎باشد.
 
***
نظم خارجی اغلب فقط تلاش ناامیدانه‎ای‎ست برای کنار آمدن با یک بی نظمی بزرگ درونی.
 
***
مردم خود را بخاطر آن چیزهائی که نمی‎توانند بشوند با فانتزی تسلی می‎دهند و بخاطر چیزهائی که واقعاً هستند با طنز.
 
***
کمبود ما نداشتن امپراطوران نمی‎باشد، بلکه فقط نداشتن شخصیت‎هاست.
 
***
آنچه مسیرمان را مسدود می‎سازد ما را به پیش می‎راند.
 
***
سفر ما را به خود می‎رساند.
 
***
از دست دادن زندگی چیز مهمی نمی‎باشد، اما ناپدید گشتن معنای زندگی غیر قابل تحمل است.
 
***
مترجم جنگنده جسوری‎ست که به برج بابل هجوم می‎برد.
 
***
خواستن یعنی بیدار ساختن تناقضات.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:12  توسط سعید از برلین  | 

 
به رسمیت شناختن چیز شگرفی‎ست: این باعث می‎شود که آنچه در دیگران عالی و برجسته است به ما نیز تعلق گیرد.
 
***
کار اکثر اوقات پدر لذت است.
 
***
کار کردن از وقوع سه شّر بزرگ جلوگیری می‎کند: ملالت، عادات ناشایست و نیاز.
 
***
همیشه مشغول به کار باش.
 
***
اولین جاه طلبی تمام بشریت را مبتلا به خود ساخته است.
 
***
عقل درست بر عکس پول است: هرچه آدم کمتر از آن داشته باشد رضایتش بیشتر است.
 
***
بیائید بدون در فکر فرو رفتن کار کنیم. این تنها روش برای قابل تحمل ساختن زندگی‎ست.
 
***
انسان باید خیلی نادان باشد که برای هر سؤالی یک جواب بداند.
 
***
آقای محترم، من با نظر شما مؤافق نیستم، اما برای اینکه بتوانید آن را بیان کنید از زندگی‎ام می‎گذرم.
 
***
هرچیزی که برای گفتن ابلهانه باشد به آواز خوانده می‎شود.
 
***
در نیمه اول زندگی برای بدست آوردن پول سلامتی خود را قربانی می‎کنیم. در نیمه دوم برای بدست آوردن سلامتی از دست داده پول قربانی می‎کنیم.
 
*** 
بیائید برای جستجوی شادی به باغ برویم و مشغول کار شویم.
 
***
عاشق حقیقت باش، اما خطا را هم عفو کن.
 
***
این همه قیل و قال بخاطر فقط یک خاگینه!
 
***
همه انسان‎ها هوشمندند ــ بعضی‎ها قبلاً، بعضی‎ها بعداً.
 
***
همه انواع هنرها خوبند، بجز یک هنر، هنری که ملال ‎آور است.
 
***
آگهی درگذشت: "او مرد با شخصیتی بود، مردی که حالا باید فقط چیزهای خوب در باره‎اش گفته شود ــ بشرطی که او واقعاً مرده باشد."
 
***
حیوانات بخاطر دو چیز تقریباً حسادتم را برمی‎انگیزند: آنها نمی‎دانند که شر چه تهدید خطرناکی‎ست و نمی‎دانند که در باره آنها چه گفته می‎شود.
 
***
وقتی شما یک بانکدار سوئیسی را در حال پریدن از پنجره می‎بینید، پشت سرش از پنجره به بیرون بپرید. حتماً چیزی برای سود بردن وجود دارد.
 
***
دلیل مرگ انسان در اغلب موارد زندگی اوست.
 
***
یک چیز زائد چیزی بسیار ضروری‎ست.
 
***
آدم می‎تواند با متقاعد ساختن انسان‎ها به اینکه خودشان فکر کنند آنها را سر عقل بیاورد.
 
***
شراب بلبل نوشابه‎هاست.
 
***
دو بار متولد گشتن هیچ تعجب‎آورتر از یک بار متولد گشتن نیست.
 
***
تصادف واژه بی معنائی‎ست؛ هیچ چیزی بدون علت نمی‎تواند وجود داشته باشد.
 
***
تفاوت انسان‎ها در شایستگی آنهاست و نه تولدشان.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:35  توسط سعید از برلین  | 

ای کسانیکه بخاطر عاشقی در رنجید، بیشتر عشق بورزید! در راه عشق مردن زندگی‎ست!
 
***
عفو عمومی از زیباترین کلام‎های زبان انسانی‎ست.
 
***
کار کم باری سنگین و کار زیاد لذت بردن است.
 
***
تفکر کار عقل است و رویا لذت بردن از آن.
 
***
شاعر یعنی یک جهان محصور گشته در انسان.
 
***
خدا برای جواب دادن به انسان‎ها که به اندازه کافی ابله‎اند زمین را می‎لرزاند و می‎گوید "بشریت آرام گیر".
 
***
چیزی قوی‎تر از ایده‎ای نیست که زمانش فرا رسیده باشد!
 
***
هیچ چیز زیباتر از عشق نیست.
 
***
من در خیابان با مرد جوان بسیار فقیری که عاشق بود مواجه گشتم. کلاهش خیلی کهنه و کتش فرسوده شده بود، آب درون کفش‎هایش نفوذ می‎کرد. اما ستاره‎ها در آسمان روحش در پرواز بودند.
 
***
مالیخولیا یعنی لذت بردن از اندوه.
 
***
موسیقی یعنی سر و صدائی که فکر می‎کند.
 
***
موسیقی چیزهائی را بیان می‎کند که نمی‎توان آنها را گفت و سکوت کردن در باره‎شان ناممکن است.
 
***
من می‎خواهم یا مانند شاتوبریان  Chateaubriand  باشم ــ یا هیچ چیز!
 
***
داشتن یک رویا برای شکل دادن به آینده لازم است.
 
***
هیچ چیز نمی‎تواند به اندازه رویا برای شکل دادن به آینده کمک کند.
 
***
خدا تنها آب را آفرید، اما انسان شراب را.
 
***
آینده دارای نام‎های فراوانی‎ست. برای ضعیفان دست‎نیافتنی‎ست. برای بزدلان جهانی ناشناخته است و برای افراد جسور یک فرصت.
 
***
چهل سالگی سن جوانان است و پنجاه سالگی شباب سالخوردگی.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:0  توسط سعید از برلین  | 

 
تمام خوشبختی مردم در این است که در نزد دیگران از احترام لذت ببرند.
 
***
این کافی نیست که یک سخنرانی زیبا باشد، باید همچنین مناسب با موضوع باشد، طوریکه نه چیزی زیاد گفته شود و نه چیزی از آن کاسته شود.
 
***
هنر سخنوری یعنی مطالب طوری گفته شوند که همه با کمال میل به آن گوش بسپارند.
 
***
سخنوری یک نقاشی فکر است و کسانی که بعد از نقاشی چیزی به آن می‎افزایند، بنابراین به جای کشیدن پرتره یک تابلو خلق می‎کنند.
 
***
سخنوری مدام خسته کننده است.
 
***
مهم‎ترین نکته در زندگی انتخاب شغل است. تصادف در باره آن تصمیم می‎گیرد.
 
***
حرکت در طبیعت ماست، آرامش کامل مرگ است.
 
***
بهترین کتاب‎ها آنهائی هستند که هرکس بتواند بگوید که او خودش هم می‎توانست آن را بنویسد.
 
***
تنوعی که نتواند خود را به یگانگی سازمان دهد سردرگمی‎ست، وحدتی که نتواند خود را به تنوع شکل دهد استبداد است.
 
***
یک عقلانیت قلب وجود دارد که مغز آن را نمی‎شناسد. اما آدم آن را نزد هزاران چیز تجربه می‎کند.
 
***
اگر همه مردم می‎دانستند که دیگری چه‎ها پشت سرش می‎گوید، بنابراین بر روی زمین چهار نفر دوست هم دیگر پیدا نمی‎گشت.
 
***
از مرگ ترسیدن به هنگام در امنیت بودن و نه وقتی که آدم در خطر است باید نشان از مرد بودن بدهد.
 
***
یک قطره عشق بیشتر از اقیانوسی از اراده و عقل می‎باشد.
 
***
عشق سن نمی‎شناسد.
 
***
چرا آدم به دنبال اکثریت می‎رود؟ به این دلیل که شاید اکثریت دارای شعور باشد؟ نه، چون اکثریت قوی‎تر است.
 
***
انسان فقط یک نی است، از ضعیف‎ترین‎ها در طبیعت، اما او یک نی متفکر است. کائنات برای له کردن او احتیاج به مسلح کردن خود ندارد؛ یک بخار، یک قطره آب کافی‎ست که او را بکشد. اما اگر کائنات او را خرد می‎کرد، بنابراین انسان فقط بسیار اصیل‎تر از کشنده خود می‎گشت، زیرا انسان به خوبی می‎داند که مردنی‎ست و کدام مزیت را در برابر کائنات داراست. کائنات اما از آن هیچ چیز نمی‎داند. بنابراین تمام عزت ما در فکر کردن است. ما باید با تکیه بر فکر و نه با کمک گرفتن از زمان و مکانی که نمی‎توانیم پرشان سازیم دوباره از جا برخیزیم. بنابراین برای خوب فکر کردن باید تلاش کنیم: این اساس اخلاق است.
 
***   
چرا دانش و بزرگی من محدوداند، و چرا زندگی‎ام فقط باید تا حدود صد سال و نه بیشتر تا هزار سال طول بکشد؟ طبیعت چه دلیلی داشته است که چنین زندگی‎ای به من بدهد؟
 
***
عاقبت انسان به چه تبدیل خواهد گشت؟ آیا شبیه به خدا و یا شبیه به حیوانات می‎گردد؟ چه تفاوت وحشتناکی! ما به چه تبدیل خواهیم گشت؟
 
***
چه خیال واهی‎ای‎ست انسان! چه رسوائی‎ای، چه هیولائی؛ چه هرج و مرجی، چه موجود متناقضی، چه معجزه‎ای!
 
***
تمام نیت‎های خیر مدت‎هاست که وجود دارند، ما فقط باید آنها را مورد استفاده قرار دهیم.
 
***
اگر می‎خواهی که مردم در باره‎ات خوب حرف بزنند، بنابراین خودت از آن چیزی نگو.
 
***
عیسی مسیح چیزهای بزرگ را خیلی ساده بیان کرده است و چنین به نظر می‎رسد که انگار او در باره‎شان فکر نکرده باشد، و با این وجود او آنها را چنان خوانا می‎گوید که آدم می‎بیند که او در باره‎شان اندیشیده. این شفافیت در رابطه با این سادگی قابل تحسین ا‎ست.
 
***
من بر روی خدا شرطبندی می‎کنم. اگر که او وجود نداشته باشد، من هم بعد از مرگ نمی‎توانم از آن مطلع گردم. اگر که وجود داشته باشد، بعد اما من بطور مطلوبی بخاطر بودنش در آنجا غافلگیر خواهم گشت.
 
***
آدم باید به هر حقیقتی این را اضافه کند که همینطور حقیقت مخالف را هم به یاد می‎آورد.
 
***
جهان دایره‎ای‎ست که مرکزش همه جا و محیطش هیچ جاست.
 
***
خیلی بهتر است که در باره همه چیز مقداری بدانیم، تا اینکه همه چیز در باره یک چیز بدانیم.
 
***
زمان حال هرگز هدف ما نبوده است؛ گذشته و زمان حال وسیله‎های ما هستند؛ آینده تنها هدف ما می‎باشد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 3:21  توسط سعید از برلین  | 

 
چهل سال اول زندگی به ما متن را می‎دهد، و سی سالی که به دنبالش می‎آید تفسیر متن را.
 
***
در پیری هیچ تسلی زیبائی وجود ندارد، مگر آنکه آدم تمام نیروی آثار جوانی‎ای را که پیر نمی‎گردند حفظ کرده باشد.
 
***
زندگی از نقطه نظر جوانان یک آینده بی نهایت طولانی‎ست؛ از نقطه نظر سالخوردگان اما یک گذشته بسیار کوتاه است. آدم باید پیر گشته باشد، یعنی مدت درازی زندگی کرده باشد، تا بتواند درک کند که زندگی چه کوتاه است.
 
***
برای اینکه آزادنه و با کمال میل ارزش دیگران را تشخیص داده و آنها را به حساب آوریم، باید خودمان دارای ارزش باشیم.
 
***
هر حمله‎ای که مردی را از پای در نیاورد، او را قوی می‎سازد.
 
***
هنر معماری موسیقی منجمد شده است.
 
***
دوستان خود را صادق می‎نامند، اما دشمنان صادقند.
 
***
آدم باید مانند اندک افرادی که فکر می‎کنند فکر کند، و حرف بزند، همانطور که اکثر مردم می‎زنند.
 
***
اثبات یعنی بازیافت ابهام چیزهای تأیید گشته.
 
***
بد نمی‎شد اگر آدم می‎توانست با خریدن کتاب وقت خواندن آن را هم بخرد. اما آدم اکثراً خرید کتاب‎ها را با از آن خود کردن محتویات آنها اشتباه می‎گیرد.
 
***
عالمان آنهائی هستند که از کتاب‎ها آموخته‎‎اند؛ متفکرین، نوابغ، روشن کنندگان جهان و حامیان نژاد بشر اما آنهائی هستند که مستقیماً از کتاب جهان آموخته‎‎اند.
 
***
قرون وسطی به ما نشان داده است که فکر بدون آزمایش ما را به کجا می‎تواند بکشاند، اما قرنی که در آن هستیم به ما نشان می‎دهد که آزمایش بدون فکر کردن ما را به کجا می‎کشد.
 
***
اشتباه آلمانی‎ها این است که آنچه را جلوی پایشان قرار دارد در ابرها می‎جویند.
 
***
دوستی حقیقی چیزی‎ست مانند مارهای عظیم‎الجثه‎ای که آدم نمی‎داند آیا آنها افسانه‎اند یا در یک جائی وجود دارند.
 
***
مفید بودن نابغه برای زندگی عملی به اندازه مفید بودن یک تلسکوپ در تآتر است.
 
***
بزرگ‎ترین حماقت قربانی کردن سلامتی‎ست، بخاطر هرچه می‎خواهد باشد.
 
***
ایمان مانند عشق است: ایمان اجازه مجبور ساختن خود را نمی‎دهد. به این خاطر اقدام بی فایده‎ای خواهد بود اگر بخواهیم ایمان را توسط تدابیر قانونی به کار بریم یا آن را استحکام بخشیم.
 
***
یک بالش بادی، ممکن است که چیزی درونش نباشد، اما فشار زندگی را نرم‎تر می‎سازد.
 
***
هر کلمه اضافه‎ای بر خلاف هدف خود عمل می‎کند.
 
***
هیچ موجودی بجز انسان بخاطر حضور خود تعجب نمی‎کند.
 
***
فقط تعداد اندکی از نویسندگان  مانند معماری که نقشه تک تک اجزا ساختمان را قبل از ساختن طرح ریزی می‎کند می‎نویسند، بیشتر آنها طوری می‎نویسند که انگار دومینو بازی می‎کنند.
 
***
جهان متمدن ما بالماسکه بزرگی بیش نیست.
 
***
موسیقی لحنی‎ست که جهان متنش است.
 
***
هر جوان احمقی می‎تواند یک سوسک را لگد کند. اما تمام پروفسورهای جهان نمی‎توانند یک سوسک خلق کنند.
 
***
غلبه بر موانع برخورداری کامل از زندگی‎ست.
 
***
مردم چنان ساده‎لوحند که بجای خواندن چیزهای خوب خواندن چیزهای جدید را ترجیح می‎دهند.
 
***
مردم زندگی خوب و سرگرمی جستجو می‎کنند و نه تعلیم و آموزش.
 
***
آدم هوشمند کسی‎ست که هنگام گفتگو کمتر به آنچه می‎گوید و بیشتر به کسی که با او حرف می‎زند فکر کند. او به محض انجام این کار مطمئن است چیزی نگوید که بعد پشیمانش سازد.
 
***
آنچیز را که معمولاً مردم سرنوشت می‎خوانند، عمدتاً شوخی‎های احمقانه خودشان می‎باشد.
 
***
زیبائی یک توصیه‎نامه سرگشاده است که قلب‎ها را قبل از خواندن از آن خود می‎سازد.
 
***
در مقابل برخی از افراد فقط از یک راه می‎توان هوش خود را به اثبات رساند، به این ترتیب که دیگر با آنها صحبت نکند.
 
***
هر ملتی ملت دیگر را مسخره می‎کند، و همه ملت‎ها حق دارند.
 
***
قالب دقیق کیفی تفکر را سبک گویند.
 
***
اولین قانون برای یک سبک خوب و کافی داشتن چیزی برای گفتن است.
 
***
هر روز یک زندگی کوچک است.
 
***
ببخش و فراموش کن یعنی تجارب با ارزش را از پنجره بیرون انداختن.
 
***
زندگی کوتاه است، و حقیقت دور به نظر می‎آید و زندگی درازی دارد ــ حقیقت را بگوئیم.
 
***
حقیقت وقت دارد، زیرا که عمر درازی دارد.
 
***
فقط تغییر ثابت است.
 
***
هر کس مرز میدان دید خود را مرز جهان می‎داند.
 
***
بعلاوه در جمهوری دانشمندان هم مانند دیگر جمهوری‎هاست: مردم مرد ساده‎ای را دوست دارند که ساکت برود و بیاید و نخواهد از دیگران باهوش‎تر باشد.
 
***
روزنامه‎ها عقربه کوچک تاریخ‎اند.
 
***
آدم هرگز در جهان واقعی مانند جهان اندیشه خوشبخت نیست.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 1:6  توسط سعید از برلین  | 

زندگی روزمره تنها توسط معجزه قابل تحمل است.
 
***
هر کس برای خود دیر یا زود داستانی اختراع می‎کند که آن را برای زندگی‎اش به شمار می‎آورد.
 
***
صادق بودن یعنی تنها بودن.
 
***
حسادت، ترس از مقایسه کردن است.
 
***
فمینیست‎ها زنانی هستند که برای مرد تظاهر نمی‎کنند که برای حل معما توسط او منتظر می‎مانند.
 
***
بر روی دست‎ها حمل کردن زن خطرناک‎ترین شیوه برخورد با یک زن است.
 
***
بدون کلیسا ــ جهنم وجود ندارد.
 
***
بحران می‎تواند وضعیتی سازنده باشد. فقط باید طعم فاجعه را از آن زدود.
 
***
هنر، فرماندار آرمانشهر است.
 
***
چیزی سخت‎تر از ستایش نیست.
 
***
انسانی که آدم دوست می‎دارد، درست مانند جهان، مانند فضای بی پایان خدا، بی کران، پر از ممکنات و پر از رمز و راز غیر قابل درک است ــ فقط عشق او را چنین قابل تحمل می‎سازد.
 
***
(چرا من نویسنده‎ام:) زیرا نوشتن هنوز هم مؤفق‎تر از هرچیز دیگری در زندگی آدم را به مقصد می‎رساند، زیرا تلاش برای گذران زندگی با نوشتن در زمان پایان کار روزانه کفایت نمی‎کند.
 
***
کسی که سنش از شصت گذشته است، این را آموخته که سؤالات را با جواب‎های مناسب سؤالاتی که پرسیده نشده‎اند بدهد، به این ترتیب چنین تصور می‎شود که او دارای ذهن فعالی‎ست.
 
***
انتقاد از خود هم مانند همه کارهائی که انجام می‎دهیم قابل تأمل است. سعادت شما در این نهفته است: که من خود را از روی کاستی‎هایم بالا بکشم، به اینصورت که از آنها صحبت کنم و از این طریق مخوفیت‎شان را که مجبور به دگرگونی می‎سازند از بین ببرم ...
 
***
آگاهی شفاف از مرگ از همان دوران کودکی، به شادی و شدت زندگی می‎افزاید. تنها توسط آگاهی از مرگ زندگی را بعنوان معجزه تجربه خواهیم کرد.
 
***   
تفاوت میان یک اسب و یک نویسنده در این است که اسب زبان اسب فروشان را نمی‎فهمد.
 
***
شخصیت انسان در انتخاب نهفته است.
 
***
هنوز هم حقیقت درخشان و لخت بهترین و بی خطرترین نوع استتار است. آن را هیچکس باور نمی‎کند.
 
***
باید حقیقت را برای مانند پالتوئی نگاه داشت تا دیگری بتوانند آن را راحت بر تن کند ــ و نه اینکه آن را مانند حوله مرطوبی به دور سرش بست.
 
***
زمان ما را متغییر نمی‎سازد، بلکه فقط ما را می‎گستراند.
 
***
روزگاری ما وقت داشتیم! من نمی‎دانم چه کسی آن را از ما ربود. من نمی‎دانم برده‎های چه کسی می‎باشیم. ما در غرب مانند مورچه‎ها زندگی می‎کنیم.
 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16:39  توسط سعید از برلین  | 

غرق ساختن غم‎ها در الکل بی فایده است، زیرا که غم‎ها شناگران ماهری‎‎اند.
 
***
انسان‎ها آگاه نیستند که چگونه می‎توان فکر کرد؛ اگر آدم می‎توانست به آنها از نو فکر کردن بیاموزد، طوری دیگر زندگی می‎کردند.
 
***
شادی مشترک دو انسان چیزی نیست بجز دو خط کوچک کنار هم حکاکی گشته به سمت بی نهایت.
 
***
کسی که می‎خواهد فرد قابلی باشد نباید گرسنه و غرق خواب و خیال بماند، بلکه باید استیک بخورد و استراحت کند.
 
***
پبشرفت زمانی شگفت‎انگیز خواهد گشت ــ وقتی یک بار متوقف گردد.
 
***
هر پیشرفتی یک پیروزی فردیست و یک جدائی در کل؛ و افزایش قدرتی‎ست که به یک افزایش رو به رشد ناتوانی منتهی می‎گردد و آدم نمی‎تواند از آن دست بکشد.
 
***
وقتی آدم از طوفان احساسات حرف می‎زند، منظور او طوفانی‎ست که در آن پوست انسان به ناله می‎افتد و شاخه‎های انسان به پرواز می‎آیند، طوری که انگار باید بشکنند.
 
***
سایه دو انسان عاشق سیاه بودند. سپیدی چشمان‎شان در تاریکی مانند یک چراغ روش می‎درخشید، و گداختگی بر روی یکی از دندان‎های دهان از درد بی قرار والتر مانند عاج فیل نور خفیفی می‎داد. چنین به نظر می‎آمد، اگر بیرون از آنجا در جهان بزرگ‎ترین عملیات دولتی هم انجام گیرد، اما باز یکی از لحظاتی باید باشد که خدا بخاطر آن دو زمین را آفریده است.
 
***
در باره یک رابطه عاشقانه می‎توان زیاده گوئی اما نمی‎توان سکوت کرد.
 
***
یک شخصیت نقطه آغاز و نقطه لعنت تمام آنچیزهائی‎ست که گفته می‎گردد و تمام آنچیزهائی که چگونه بیان می‏گردند.
 
***
سخن گفتن نه تنها وسیله قدرت است، بلکه یک حس بیشتر برای دریافت جهان می‎باشد.
 
***
برخی معمولاً در تعطیلات برای خریدن کارت پستال به سفر می‎روند، در حالیکه راحت‎تر این است که بگذارند آنها را برایشان بفرستند.
 
***
باشگاه‎ها اعضاء خود را به تلاش کردن تشویق می‎کنند و مزاحم تلاش دیگران می‎گردند.
 
***
کسی که نمی‎داند خودش چه می‎خواهد، باید حداقل بداند که دیگران چه می‎خواهند.
 
***
در علم هر چند سال یک بار اتفاق می‎افتد که چیزی که تا آن زمان خطا شمرده می‎گشت ناگهان تمام تصورات را بالعکس می‎سازد یا اینکه یک فکر کم ارزش و ناقابل حاکم امپراتوری فکر تازه‎ای می‎گردد.
 
***
کلمات مانند میمونی از درختی به درخت دیگر می‎پرند، اما در منطقه تاریک، جائیکه آدم در آن ریشه دارد، فاقد وساطت دوستانه‎شان می‎باشد.
 
***
این فرد نابغه نیست که صد سال از زمان خود پیش است، بلکه این انسان معمولی‎ست که صد سال از زمان خود عقب می‎باشد.
 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 3:41  توسط سعید از برلین  | 

وقتی انسان احساس می‎کند که دیگر نمی‎تواند نشیمنگاهش را از روی زمین بلند کند پارسا و دانا می‎گردد؛ و بعد او از انگور ترش جهان صرفنظر می‎کند. این را در خود فرو رفتن گویند.
 
***
هنگام سخنرانی باید دیگران سکوت کنند ــ این فرصت توست. از آن سوء‎استفاده کن.
 
***
مهربان باشید، زندگی به اندازه کافی سخت است!
 
***
وقتی آدم بخواهد در باره یک انسان درست قضاوت کند، باید همیشه از خود بپرسد: "آیا مایلی او را بعنوان مافوقت قبول کنی؟"
 
***
وقتی برای شخص زنده‎ای بنای یادبود ساخته می‎شود، بنابراین مردم به هر دو با تمسخر می‎نگرند.
 
***
البته آلمانی‎ها باروت را کشف نکردند، اما فلسفه باروت را.
 
***
وقتی فرد آلمانی به زمین می‎افتد، بعد از جا بلند نمی‎شود، بلکه نگاه می‎کند که چه کسی مسئول خسارت وارده است.
 
***
در آلمان کسیکه به کثافات اشاره می‎کند از کسانیکه کثیف می‎سازند خطرناک‎تر به حساب می‎آید.
 
***
در ازدواج معمولاً یکی از دو نفر ابله بودن را می‎پذیرد. فقط وقتی دو آدم ابله با هم ازدواج کنند ــ می‎تواند ازدواج مؤفقی گردد.
 
***
زبان انگلیسی یک زبان ساده اما سختی‎ست. این زبان از تعداد زیادی لغات خارجی که اشتباه تلفظ می‎گردند تشکیل شده است.
 
***
تجربه‎ها از طریق ارث بردن بدست نمی‎آیند، هر کس به تنهائی باید تجربه کند.
 
***
تجربه هیچ معنائی ندارد. آدم می‎تواند یک کار را 35 سال اشتباه انجام دهد.
 
***
هنگامیکه خدا در روز ششم به تمام چیزهائی که خلق کرده بود نگاه کرد، البته همه چیز خوب بود، اما فقط به این خاطر که خانواده هنوز وجود نداشت.
 
***
نویسنده انگلیسی گرهاردی Gerhardi روزی گفت: "وقتی زنی بگوید که او مانند بقیه زن‏‎ها می‎‏باشد ــ او زن متفاوتی‎ست.
 
***
بدون زن‎ها مؤفقیتی وجود ندارد.
 
***
زنان تراشه چوبند، در جعبه شیشه‎ای زندگی.
 
***
دوستی ــ چیزی مثل وطن است.
 
***
آن ایده‎آلی که مرد و یا زنی نخواهد برایش بجنگد می‎میرد ــ  این قانون طبیعت است.
 
***
آنچه را که کلیسا نتواند مانع گردد مقدس می‎شمرد.
 
***
مزیت هوشمندی در این است که آدم می‎تواند خود را ابله جلوه دهد. برعکس آن سخت‎تر است.
 
***
باید بر پرچم اکثر مردم نوشت: پس چه موقع واقعاً، اگر نه حالا؟
 
***
به اعتقاد من قانون اساسی تمام بودن‎ها این است: زندگی اصلاً اینطور نیست. زندگی کاملاً طور دیگری‌ست.
 
***
زندگی انتخاب کردن است.
 
***
بیائید از زندگی تا لحظه‎ای که آن را درک نمی‎کنیم لذت ببریم.
 
***
موجود زنده‎‎ای که به دیوار می‎کوبد، صدای تلویزیون خود را بلند می‎کند و اجازه واغ واغ کردن به سگش می‎دهد انسان است. گاهی هم آرام می‎گیرد، اما بعد او مرده است.
 
***
اقتصاد ملی یعنی وقتی مردم بخاطر نداشتن پول تعجب می‎کنند. این دلایل متعددی دارد، بهترین‎شان دلایل علمی دارد.
 
***
کسی که در ملاء عام گوی بولینگ رها می‎سازد، این را هم باید بپذیرد که امتیازاتش را بشمرند.
 
***
در آلمان با توجه به نامساعد بودن هوا انقلاب در موسیقی رخ داد.
 
***
طنزنویس یک ایده‎آلیست رنجدیده است.
 
***
روزنامه‎نگار ماهر دارای یک اسلحه است: سر و صدای چیزی را در نیاوردن.
 
***
زبان اسلحه‎ای است که باید آماده شلیک باشد.

 
***
آدم می‎تواندمردم را از نوع استفاده کردن آنها از واژه <من> بشناسد. بعضی‎ها بهتر است که اصلاً از آن استفاده نکنند. خیلی‎ها هم هرگز <من> نمی‎گویند، بلکه همیشه <من شخصاً>. همانطور که مشخص است، فردی که دارای شخصیت نیست بر داشتنش چنین زیاد تأکید می‎کند.
 
***
نزاع کنندگان باید بدانند که یکی کاملاً حق ندارد و آن دیگری کاملاً مقصر نمی‎باشد.
 
***
این سوء‎ظن که ممکن است دیگری حق داشته باشد را مدارا نامند.
 
***
یک روز یک کشیش پیش نماینده بیمه‎ای که در حال مرگ بود آورده می‎شود. نماینده بیمه در سراسر عمرش گوسفند خوبی برای کلیسا نبود. و چنین گزارش می‎شود: نماینده بیمه بی ایمان، همانگونه که زندگی کرده بود از دنیا می‎رود ــ اما کشیش با یک قرارداد بیمه به خانه بازمی‎گردد.
 
***
هیچ چیز زیباتر و هیچ چیز بیشتر از در تضاد آشکار با زمان خود بودن و <نه> را بلند فریاد کشیدن شخصیت را والا نمی‎سازد!
 
***
من همه آن کسانی را که حقیقت را می‎جویند باور می‎کنم بجز آنانکه آن را یافته‎اند.
 
***
حیف که نمی‎شود شراب را ناز کرد.
 
***
هیچگاه از ابتدا آغاز نکن، بلکه همیشه سه کیلومتر قبل از آغاز!
 
***
هیچ کجا اتفاقات عجیب‎تری از جهان رخ نمی‎دهد.
 
***
یکنفر چوب خرد می‎کند، سی و سه نفر در اطراف بیکار ایستاده‎اند. آنها مرکزیت را تشکیل می‎دهند.
 
***
انسان‎ها بجز غریزه تولید مثل و غذا خوردن و نوشیدن دو علاقه مفرط دیگر هم دارند: ایجاد سر و صدا و گوش ندادن.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:52  توسط سعید از برلین  | 

 
آنکه ترس ندارد، آدمی بی فانتزی‎ست.
 
***
ماه در کت طلائی‎اش، خود را در پشت فروشگاه‎ـ‎ابرها مخفی می‎سازد. بیچاره گونه چپ‎اش باد کرده است و این به نظرش کمی مسخره می‎آید. این بار هم ماه می مؤفق گردید: ماه او را به ماه آوریل فرستاد.
 
***
مصرف کنندگان دست چپ اندام اجتماعند، تولید کنندگان دست راست آن. و بانکداران رازهای بین این دو می‎باشند. (اصطلاح "اسرار بانکی" یک معنی کاملاً متفاوتی دارد ...)
 
***
حماقت‎ها تغییر می‎کنند، حماقت اما باقی می‎ماند.
 
***
نه فقط چیزهای ابدی دیروزی وجود دارند، بلکه همچنین چیزهای ابدی مخصوص به فردا هم یافت می‎گردند.
 
***
مؤفقیت فرزند جسارت است.
 
***
پیشرفت بشری ابتدا زمانیکه دلیران باهوش و باهوشان دلیر گشته باشند قابل لمس می‎گردد.
 
***
من برای تک تک شما فرصت خدمات‎ـ‎دوستانه را آرزو می‎کنم، فرصت این تجربه را که سعادتمند ساختن چه سعادتمند می‎سازد!
 
*** 
هر چیزی که شکل غول پیکری به خود گیرد می‎تواند تحت تأثیر قرار دهد ــ حتی حماقت.
 
***
بعضی مردم هوش خود را برای ساده کردن و بعضی برای مشکل ساختن به کار می‎برند.
 
***
خطاها ارزش خود را دارند؛ اما نه همیشه. هر کس به سمت هندوستان می‎رود که نمی‎تواند آمریکا را کشف کند.
 
***
دوباره مانند کودکان گشتن تقاضای غیر ممکنی‎ست. اما ما می‎توانیم آنها را با تلاش از شبیه شدن به خود بازداریم.
 
***
ابتدا وقتی نوه‎ها به دنیا بیایند تازه آدم آماده درک تقریبی فرزندان می‎گردد.
 
***
فقط آنکه بالغ می‎گردد و کودک باقی می‎ماند یک انسان است!
 
***
اکثر مردم کودکی خود را مانند کلاه کهنه‎ای کنار می‎گذارند. آنها کودکی خود را مانند شماره تلفنی که دیگر صدق نمی‎کند بدست فراموشی می‎سپرند. زندگی مانند یک سوسیس دائمی به نظرشان می‎آید که آن را بتدریج می‎خورند و آنچه خورده شده است دیگر وجود ندارد.
 
***
شجاعت بدون هوشمندی شرارت است، و هوشمندی بدون شجاعت حرف مفتی بیش نیست!
 
***
فکر نکنید که شما میلیونها دشمن دارید. تنها دشمن شما ــ جنگ نام دارد.
 
***
حتی از سنگ‎هائی که بر سر راهت قرار می‎دهند هم می‎توانی چیز زیبائی بسازی.
 
***
آنکه چیزی برای گفتن دارد، عجله‎ای ندارد. او به آرامی آن را در یک سطر می‎گوید.
 
***
دوستان، شجاع باشید! بخندید و صحبت کنید: انسان‎ها خوبند، فقط این مردمند که بد می‎باشند.
 
***
هیچ چیز خوبی وجود ندارد، مگر آنکه آدم آن را انجام دهد.
 
***
شجاعت را فقط با مشت ثابت نمی‎کنند، آدم برای این کار به سر هم محتاج است.
 
***
آدم باید قادر به انتظار کشیدن باشد. کنجکاوی مرگ شادی‎ست.
 
***
آدم همه ساله می‎پرسد آیا بهتر می‎شود؟ آیا بدتر می‎شود؟ بیائید صادق باشیم: زندگانی همیشه به هلاک رساننده زندگی‎ست.
 
***
زمین باید یکبار بهشت بوده باشد. همه چیز ممکن است. زمین می‎تواند بار دیگر بهشت گردد. همه چیز ممکن است.
 
***
فانتزی ویژگی فوق‎العاده‎ای‎ست، اما آدم باید افسارش را در دست خود نگهدارد.
 
***
هرچه طرح‎ها انبوه‎‎تر بشکفند، اعمال نیز پیچیده‎تر می‎گردند.
 
***
شما باید تحمل و هضم کردن ضرب و شتم را بیاموزید. در غیر این صورت با اولین سیلی که زندگی به شما می‎زند مست خواهید گشت. زیرا که شماره دستکش مشت‎زنی زندگی بطور ملعونانه‎ای بزرگ است، آقایان!
 
*** 
آدم توسط سکوت صحبت می‎کند. و آدم با کلمات سکوت می‎کند.
 
***
اسکندر کبیر برای دچار نشدن به عملیات بی پروا هر بار ابتدا تا سی می‎شمرد، بنابراین، این روش اگر که مورد احتیاج افتد دستورالعمل فوق‎العاده‎ای‎ست! اما خیلی بهتر است که شماها تا شصت بشمرید.
 
***
در تمام فسادهائی که رخ می‎دهند، فقط آنهائی که آنها را انجام می‎دهند مقصر نیستند، بلکه همچنین آنهائی که از آن جلوگیری نمی‎کنند.
 
***
به فرمان پنجم فکر کنید: وقت خود را نکشید!
 
***
زمان رانندگی می‎کند، اما هیچ انسانی قادر به چرخاندن فرمان نیست.
 
***
بزرگ‎ترین ابرقدرت جهان حادثه است.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:32  توسط سعید از برلین  | 

پیری نیز وظیفه زیبائی مانند جوان بودن است.
 
***
از گام‎‎هائی که آدم برداشته است، و از مرگ‎هائی که آدم مرده است نباید پشیمان باشد.
 
***
قلب باید با هر صدای زندگی آماده وداع و شروعی تازه باشد، تا خود را با شجاعت و بدون سوگواری بدست رابطه جدید بسپارد. و در هر آغازی جادوئی جای دارد که که حافظ ماست و به ما در زندگی یاری می‎رساند.
 
***
حرفه واقعی انسان فقط به خویشتن خود رسیدن است.
 
***
خانه بدون کتاب فقیر است، حتی اگر فرش‎های زیبا کف اتاق‎هایش را و کاغذ دیواری و تابلوهای گرانقیمت دیوارهایش را بپوشانند.
 
***
بزرگ‎ترین جهان در میان جهان‎هائی که انسان از طبیعت بدست نیاورده، بلکه آن را با ذهن و روح خود خلق کرده است، جهان کتاب‎ها می‎باشد.
 
***
تجربه باید نتیجه تفکر باشد و نه بر عکس.
 
***
فقط افکاری که زندگی‎شان می‎کنیم دارای ارزشند.
 
***
کسی که فکر کردن را کار اصلی خود می‎سازد، می‎تواند با آن پیشرفت زیادی کند، اما او زمین را با آب معاوضه کرده است و عاقبت در آن غرق خواهد گشت.
 
***
وظیفه شاعر نشان دادن راه‎ها نیست، بلکه قبل از هر چیز بیدار ساختن شوق است.
 
***
سرکشی لذتبخش است.
 
***
تنهائی مسیری‎ست که سرنوشت در آن انسان را به خویشتن خویش هدایت می‎سازد.
 
***
شناخت‎های روشنفکرانه کاغذی‎اند. همیشه فقط آنکسی لایق اطمینان است که از آنچه تجربه کرده سخن می‎گوید.
 
***
جائیکه مسیرها بهم می‎رسند، آنجا تمام جهان برای یک ساعت مانند وطن بنظر می‎آید.
 
***
پرنده با مبارزه از تخم خارج می‎گردد. از جهان خود. هرکه بخواهد متولد گردد باید یک جهان را ویران سازد.
 
***
باید در برابر خود نابردبار بود و نه در برابر دیگران.
 
***
سعادت یک چگونگی‎ست و نه چه؛ یک استعداد است و نه شیئی.
 
***
تمام طنزهای سطح بالا از این شروع می‎گردند که آدم شخص خود را دیگر جدی نمی‎پندارد.
 
***
هر انسان چیزی‎ست شخصی و منحصر به فرد، و اگر ما بجای وجدان شخصی خواهان یک وجدان دسته جمعی باشیم، این به معنی تجاوز به عنف است و اولین گام به سمت خودکامگی.
 
***
خدا یأس را برای کشتن ما نمی‎فرستد، او آن را می‎فرستد تا زندگی‎ای تازه در ما بیدار سازد.
 
***
آنچه که مایل به زندگی درازی‎ست باید خدمت کند، آنچه اما مایل به تسلط است زیاد نمی‎پاید.
 
***
اینها بهترین سلاح در برابر گستاخی زندگی‎اند: شجاعت، سرکشی و صبوری. شجاعت قوی می‎سازد، سرکشی لذتبخش و صبوری مایه آرامش است.
 
*** 
ما خواهان آن هستیم که زندگی باید یک معنا داشته باشد ــ اما او به همان اندازه‎ای که ما خودمان به او معنا می‎دهیم دارای معناست.
 
***
زندگی فقط با عشق معنا می‎گیرد. یعنی هرچه ما بیشتر دوست بداریم و آماده فداکاری باشیم، زندگی ما نیز پر معناتر می‎گردد.
 
***
شادی عشق است و نه چیزی دیگر. کسی که قادر به عاشق گشتن است سعادتمند است.
 
***
برای ایجاد ممکنات باید مدام برای ناممکنات تلاش ورزید.
 
***
مردم شجاع و با شخصیت همیشه برای دیگران ترسناک بنظر می‎آیند.
 
***
بهشت ابتدا وقتی خود را بعنوان بهشت به ما می‎نمایاند که از آن رانده گشته باشیم.
 
***
اشتیاقت نباید به دنبال نظریه کاملی باشد، بلکه در پی کامل کردن خود.
 
***
امروزه آنجائیکه قدرت سیاسی قرار دارد خرد سیاسی غایب است.
 
***
اگر مایلیم که دوباره ارواح و مردانی آینده را برایمان ضمانت کنند، بنابراین نباید برای روش‎‎های سیاسی و شکل دولت‎ها از عقب آغاز کنیم، بلکه ما باید از ابتدا شروع کنیم، با ساختن شخصیت.
 
***
وظیفه من این نیست که به دیگران بهترین واقعیت را بدهم، بلکه وظیفه من دادن واقعیت خودم می‎باشد. و تا حد امکان پاک و صادقانه.
 
***
زیبائی مایه خشنودی صاحبش نمی‎گردد، بلکه کسی که می‎تواند آن را دوست بدارد و ستایشش کند.
 
***
تلاش کن حقایق شناخته گشته را تحقق بخشی. نه بعنوان درخواست از دیگران، بلکه بعنوان درخواست از خویش.
 
***
وقتی چیزی را درست می‎پنداری، باید آن را انجام دهی.
 
***
ممکن است که کار متفکرین بزرگ فهمیدن جهان و خوار شمردنش باشد. برای من اما فقط توانائی دوست داشتن جهان مهم می‎باشد، توانائی اینکه او و خودم و تمام موجودات را با عشق و شگفتی و احترام تماشا کنم.
 
***
هیچ دانشی با آخرین نقطه به پایان نمی‎رسد، بلکه با یک علامت سؤال.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:23  توسط سعید از برلین  | 

هرچه بیشتر بیندیشی، هرچه بیشتر کار انجام دهی، به همان نسبت طولانی‎تر در تصورات خود زیسته‎ای.
 
***
ممکن است پرسیده شود که آیا در حال حاضر در یک عصر روشن گشته زندگی می‎کنیم؟ جواب این است: نه، اما احتمالاً در یک عصر روشنگری.
 
***
آدم توسط آنچه مالک‎اش است ثروتمند نمی‎گردد، بلکه بیشتر توسط آنچه با عزت صرفنظر می‎کند.
 
***
Chef آن سری است که عقل زیادی دارد، یعنی دارای فراست است، مو را از ماست می‎کشد و بازتاب دارد.
 
***
فکر کردن یعنی گفتگو با خویش.
 
***
هیچ انسانی آنچنان که خود می‎پندارد مهم نمی‎باشد.
 
***
تصمیم گیری‎های ما فراتر از دانش ما می‎باشند.
 
***
ضمیر خودآگاه دادگاه درونی انسان‎ وجدان نام دارد.
 
***
طوری رفتار کن که اصل خواسته‎ات بتواند هر زمان همچنین بعنوان اصل کلی یک قانون جهانی شمرده گردد.
 
***
من می‎توانم، زیرا که من می‎خواهم، آنچه را که باید انجام دهم.
 
***
خنده برای نیروی زندگانی گواراست، زیرا به هضم غذا کمک می‎کند.
 
***
انسان تنها حیوانی‎ست که باید کار کند.
 
***
دو چیز روح انسان را وقتی که فکر بیشتر و ثابت‎تر خود را با آنها مشغول سازد با تحسین و احترام تازه و رو به افزونی پر می‎گرداند: آسمان پر ستاره بالای سرم و قانون اخلاقی درونم.
 
***
هرچیزی که برای منتشر کردن مناسب نباشد نادرست است.
 
***
برای به رسمیت شناختن آزادانه و موافقانه ارزش دیگران، باید آدم خودش دارای ارزش باشد.
 
***
غیر ممکن است که انسان در زندگی شاد اما بدون مذهب باشد.
 
***
هیچ چیز مفید‎تر از یک تئوری خوب نیست.
 
***
فرانسه کشور مد است، انگلیس سرزمین اشتیاق، اسپانیا سرزمین اجداد، ایتالیا سرزمین شکوه و جلال و آلمان سرزمین عنوان‎ها.
 
***
شاید این را ناممکن بدانند، اما فضائل هم باید مرزهای خود را داشته باشند.
 
***
نابالغ بودن کار بسیار راحتی‎ست. کتابی دارم که برای من فهمیده است، یک روانشناس که برای من یک وجدان دارد، یک پزشک که برایم رژیم غذائی تجویز می‎کند، و غیره و غیره، بنابراین من احتیاجی به زحمت دادن به خود ندارم.
 
***
وقتی کسی خود را به شکل کرم درمی‎آورد، اگر او را لگدمال کنند دیگر اجازه شکایت ندارد.
 
***
هیچ چیز مانند ناپایداری پایدار نیست.
 
***
هرچه که دارای ارزش باشد، می‎تواند به جایش چیز دیگری با همان ارزش نشانده شود؛ آنچه برعکس برجسته و رفیع تر بر بالای هر ارزشی‎ست، شأن و منزلت است.
 
***
وقتی ما خواستار اهدافیم، باید وسیله‎ها را هم بخواهیم.
 
***
ما به این جهت در این جهان نیستیم که خوشبخت باشیم، بلکه وظایف خود را تحقق بخشیم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:9  توسط سعید از برلین  | 

کارهای اجباری می‎توانند انسان‎ها را به همان میزان دیوانه کنند که بطالت مطلق دیوانه می‎سازد. فقط ترکیب این دو جزء می‎تواند زندگی را قابل تحمل سازد.
 
***
نکته اساسی در این است که آیا آدم اقتدار دارد یا فرد مقتدری‎ست.
 
***
اقتدار منطقی تکامل انسانی را که به آن اعتماد و شایستگی‎اش را احساس کند ترویج می‎دهد. اقتدار غیر منطقی اما بر اساس استفاده از قدرت و در خدمت بهره‎برداری مقهورین خویش است.
 
***
در هستی‎ای که در رابطه با جهان بر پایه <داشتن> بنا گشته است با اشغال و مالک شدن همراه است، رابطه‎ای که من در آن می‎خواهم دیگران و همه چیز را، از جمله خودم را به مالکیت خویش درآورم.
 
***
دو نفره میثاقی بر علیه جهان می‎بندند و بعد این خودخواهی دو نفره را به اشتباه عشق و صمیمیت می‎انگارند.
 
***
انسان بدون ایمان عقیم، ناامید و تا عمق درونش بزدل می‎گردد.
 
***
نوع مصرف ما و اقتصاد بازار از این ایده حرکت می‎کنند که آدم همانگونه که می‎تواند همه چیز را بخرد قادر به خریدن سعادت هم می‎باشد. و وقتی آدم برای چیزی مجبور به پرداختن پول نباشد بنابراین آن چیز هم نمی‎تواند باعث خشنودی گردد. اینکه اما خشنودی چیزی کاملاً متفاوتی است که تنها با تلاش‎های شخصی از درون می‎آید و ابداً لازم نیست بابت آن پولی داد، و اینکه خوشبختی ارزان‎ترین چیز موجود در جهان می‎باشد، هنوز برای انسان‎ها حل نشده است.
 
***
برای کسانیکه فکر می‎کنند <داشتن> طبیعی‎ترین مقوله هستی بشری‎ست، احتمالاً باعث شگفتی خواهد گشت اگر بشنوند که در بسیاری از زبان‎ها واژه <داشتن> اصلاً وجود ندارد.
 
***
حرص و صلح با هم ناسازگارند.
 
***
تقریباً تمام استدلال‎ها این را نشان می‎دهند که ما همچنان در حال سقوط در سراشیبی فاجعه‎ایم. من اما همچنان می‎گویم، تا زمانیکه هنوز در پرسش‎های زندگی یک شانس کوچک وجود دارد ــ یک یا دو در صد ــ تا آن لحظه نباید تسلیم گردیم.
 
***
مصرف کننده یک نوزاد شیرخوار ابدی‎ست که برای شیشه شیر فریاد می‎کشد.
 
***
ملالت از وحشتناک‎ترین تهدیدات عصر ما است.
 
***
اکثر مردم مشکل عشق را، بجای آنکه دوست بدارند و بتواند عاشق شوند، در وحله اول در مشکل دوست داشته شدن خویش می‎بینند.
 
***
در عشق یک پارادوکس وجود دارد، و آن این است که دو موجود یکی می‎شوند و با این وجود دو موجود باقی می‎مانند.
 
***
عشق یعنی که ما خود را کاملاً بدون هیچ ضمانتی به دیگری تسلیم سازیم.
 
***
عشق نگرانی و فعالیتی است که برای زندگی و تکامل آنکه دوستش می‎داریم انجام می‎دهیم.
 
***
عشق نیروئی‎ست که عشق تولید می‎کند.
 
***
بخصوص باید شکل جوامعی که در برابر عشق ایستاده‎اند با آن شکل‎هائی که عشق را ترویج می‎دهند تعویض گردد.
 
***
اگر خواهان فراگیری عاشق گشتن هستیم، باید درست همانطور عمل کنیم که وقتی یک هنر دیگر را، برای مثال موسیقی، نجاری، هنر پزشکی یا تکنیک را یاد می‎گیریم.
 
***
آدم آنچه را بخاطرش تلاش می‎کند دوست دارد، و آدم برای آنچه دوست دارد تلاش می‎کند.
 
***
آدم نمی‎تواند در برابر صحبت پوچ عکس‎العمل مناسبی انجام دهد و بهتر آن است که به آن سخن گوش ندهد، بلکه خود را به افکارش متمرکز سازد.
 
***
آنکس که خیلی دارد ثروتمند نیست، بلکه کسی که زیاد می‎بخشد.
 
***
برای در نظر گرفتن مشکلات، شکست‎ها و غم‎های زندگی بعنوان چالشی که غلبه بر آنها نیرومندمان می‎سازد، و نه اینکه مجازاتی ناعادلانه‎اند که سزاوارشان نیستیم، نیاز به ایمان و شجاعت دارد.
 
***
بچه‎ها در مدرسه می‎آموزند که صداقت، پاکی و کوشش برای رفاه معنوی راهنمای اصول زندگی باید باشند، در حالی که <زندگی> می‎آموزد که تبعیت از این اصول ما را در حالت خوشبینانه‎اش به رویابافان از جهان بی خبر مبدل می‎سازد.
 
***
شعور یعنی توانائی عینی فکر کردن.
 
***
حتی نیروی حیاتی نیز نتیجه یک رؤیا است. نیروی حیاتی وقتی دیگر رویائی از چیزی بزرگ، زیبا و مهم وجود نداشته باشد کم و انسان ضعیف‎تر می‎گردد.
 
***
هدف نهائی در کیفیت <بودن> دانش عمیق‎تر و در کیفیت <داشتن> دانش بیشتر است.
 
***
دانش یعنی از میان لایه اولیه به ریشه رفتن و در نتیجه به علت‎ها نفوذ کردن است.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:34  توسط سعید از برلین  | 

 
از آنچه که خواهان اندازه‎گیری و شناخت‎اش هستی باید برای مدتی خداحافظی کنی. ابتدا وقتی شهر را ترک کنی خواهی دید که برج‎ها چه بلند از بالای خانه‎ها اوج گرفته‎اند. 
 
***
این مطلب که هواداران دارای اهمیت کمی می‎باشند را ابتدا وقتی آدم متوجه می‎گردد که از هواداری هواداران دست بکشد.
 
***
اگر بیشتر به زندگی معتقد می‎بودید، کمتر لحظه را می‎کشتید.
 
***
همه غدغد می‎کنند، اما چه کسی می‎خواهد در لانه آرام روی تخم بنشیند.
 
***
شغل ستون فقرات زندگی‎ست.
 
***
شغل سد محافظی‎ست که آدم وقتی افکار و نگرانی‎ها به سراغش می‎آیند مجاز است خود را پشت آن مخفی سازد.
 
***
ملک اکثراً توسط مالک بی‎ارزش‎تر می‎گردد.
 
***
نهادهای دموکراتیک محل‎های قرنطینه امیال استبدادی‎اند.
 
***
باید برای پذیرفتن یک ازدواج این سؤال را از خود پرسید: آیا فکر می‎کنی با این زن تا زمان سالخوردگی خوب گفتگو خواهی کرد؟ بقیه چیزها در ازدواج گذراست، اما بیشتر اوقات با هم بودن به گفتگو می‎گذرد.
 
***
این عدم دوستی‎ست که زناشوئی را ناخوشایند می‎سازد و نه عشق.
 
***
آموزش اساساً وسیله ویرانی استثناء به نفع قاعده است.
 
***
تکامل شما نباید رو به بیرون بلکه به سمت داخل باشد.
 
***
آدم فقط سؤالاتی را می‎شنود که قادر به جواب دادن است.
 
***
آفریدن زن دومین اشتباه خدا بود.
 
***
تو نزد زن‎ها می‎روی؟ شلاق را فراموش نکن!
 
***
به بزرگ‎ترین مردان هم باید هنوز گفت: لطفاً مقدار بیشتری نبوغ به خرج دهید و کمتر بازیگری کنید.
 
***
تاریخ تقریباً فقط راجع به انسان‎های بد بوده که از آنها دیرتر خوب صحبت شده است.
 
***
این فرمول سعادت من است: یک آری، یک نه، یک خط مستقیم و یک هدف.
 
***
شتاب همگانی شده است، زیرا هر کس در حال فرار از خود می‎باشد.
 
***
برخی قلب خود را نمی‎یابند، پیش از آنکه سرشان را نباخته باشند.
 
***
امید رنگین کمان نشسته بر نهر زندگی‎ست.
 
***
امید یک محرک بسیار بزرگ‎تر از هر سعادتی برای زندگی‎ست.
 
***
این افکار ساکت‎اند که طوفان برانگیزند. افکاری که با پاهای کر می‎آیند جهان را هدایت می‎کنند.
 
***
انسان‎ها خود را به سمت نور می‎کشانند، نه به این خاطر که بهتر ببینند، بلکه با این منظور تا بهتر بدرخشند.
 
***
کسی که نتواند افکارش را بر روی یخ بگذارد، نباید خود را در گرماگرم نزاع به خطر اندازد.
 
***
به خواب زمستانی فرو رفتن فرهنگ با جنگ برابر است.
 
***
حشرات بخاطر بدجنسی نیش نمی‎زنند، بلکه چون آنها هم می‎خواهند زندگی کنند؛ همچنین منتقدان ما: آنها خون ما را می‎خواهند، و نه درد ما را.
 
***
دانش مطلق منجر به بدبینی می‎گردد: هنر اما درمان است.
 
***
هنر از توانستن می‎آید. اگر از خواستن بیاید به آن آماس می‎گویند.
 
***
ذهن و چشم با شتاب فوق‎العاده زندگی به نیمه و نادرست دیدن عادت می‎کنند.
 
***
برای همیشه شاگرد معلم خود باقی ماندن پاداش بدی برای معلم است.
 
***
برخی توسط ستایش‎های بزرگ محجوب می‎گردند و برخی گستاخ.
 
***
انسان بی نهایت بزرگ‎تر از انسان است.
 
***
بدون موسیقی زندگی یک اشتباه است.
 
***
اصالت چیست؟ چیزی را دیدن که هنوز نامی با خود حمل نمی‎کند، هنوز نمی‎تواند نامیده شود، حتی اگر جلوی چشمانت قرار داشته باشد. معمولاً در نزد انسان این نام است که چیزها را اصلاً قابل رویت می‎سازد.
 
***
یک فیلسوف را از این طریق می‎شناسند که او خود را از سر راه سه چیز درخشان و پر سر و صدا کنار می‎کشد: از شهرت، از شاهزادگان و از زنان ــ این به آن معنا نیست که آنها به سویش نمی‎آیند.
 
***
آلمانی‎ها باروت را کشف کردند ــ قابل توجه است! اما آنها دوباره آن را جبران ساختند: آنها دستگاه چاپ را اختراع کردند.
 
***
ستایش از آنچه محکم می‎سازد رواست.
 
***
قدرت در کیفیت است.
 
***
گفته‎های کوتاه می‎توانند میوه و محصول فکر کردن‎هائی زیاد و طولانی باشند.
 
***
آدم اغلب با عقیده‎ای مخالفت می‎کند، اما در حقیقت فقط از لحنی که آن عقیده را بیان می‎کند ناخوشنود است.
 
***
فکر کردن به چیزهای خوب با یک صدای خیلی بلند در گلو تقریباً ناممکن است.
 
***
هیچ پیروزمندی به پیش‎آمد معتقد نیست.
 
***
بهبود شیوه یعنی بهبود فکر.
 
***
حقایق وجود ندارند، فقط تفاسیر.
 
***
بردباری دلیل بی اعتمادی‎ست بر علیه ایده‎آل خویش.
 
***
مطمئن‎ترین روش فاسد ساختن یک جوان هدایت او به بیشتر احترام گذاشتن به همفکران از دگراندیشان است.
 
***
امروزه مدینه فاضله صبح به واقعیت بعد از ظهر مبدل می‎گردد.
 
***
حقایق انسان‎ها اشتباهاتی انکارناپذیرند.
 
***
از کوه‎های حقیقت هرگز بیهوده صعود نمی‎کنی: یا امروز بالاتر می‎روی، یا اینکه نیرویت را تمرین می‎دهی تا بتوانی فردا بالاتر بروی.
 
***
ما در سیستمی زندگی می‎کنیم که باید در آن یا چرخ‎اش بود یا که زیر چرخ‎هایش رفت.
 
***
هنر، این فریبنده زیبا می‎گوید زندگی این ارزش را دارد که زندگی شود، و علم می‎گوید که زندگی ارزش شناخته گشتن را دارد.
 
***
هر واژه یک پیشداوری‎ست.
 
***
واژه‎ها برابرند با جیب‎هائی که گاهی این را، گاهی آن را، و گاهی چیزهائی بیشتر را یک‎باره درونش فرو کرده‎اند.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:21  توسط سعید از برلین  | 

یک زندگی بدون ماجراجوئی احتمالاً زندگی رضایت‎بخشی نیست، اما زندگی‎ای که ماجراجوئی به آن شکل داده باشد مطمئناً زندگی کوتاهی‎ست.
 
***
خرد در زمان پیری نمی‎تواند آنچه را که در دوران حماقت جوانی از دست داده‎ایم به ما بازگرداند.
 
***
یکی از نشانه‎های فروپاشی عصبی این احساس است که کسی کار خود را بطور وحشتناکی مهم بشمارد.
 
***
خیلی از مردم مردن را به فکر کردن ترجیح می‎دهند. و در حقیقت آنها این کار را هم می‎کنند.
 
***
آزار دهنده‎ترین چیز در جهان این است که احمق‎ها کاملاً مطمئنند و هوشمندان پر از شک و تردید.
 
***
زمانی باید مراقب بود که تمام متخصصین با هم مؤافقند.
 
***
پیشرفت جامعه فقط توسط اقلیت‎ها ممکن است، اکثریت وضع موجود را سیمان‎کاری می‎کند.
 
***
دولتی ایده‎آل است که در آن هر کس تمام آزادی‎ها بجز آزادی تجاوز به آزادی دیگران را داشته باشد.
 
***
وقتی با دوستان روشنفکرم گفتگو می‎کنم، این اعتقاد که سعادت رویائی دست‎نیافتنی‎ست در من راسخ‎تر می‎گردد. اما وقتی با باغبانم صحبت می‎کنم، عکس آن برایم ثابت می‎شود. 
 
***
آنچه را که انسان‎ها نبرد برای بقاء می‎نامند، چیزی نیستند بجز نبرد برای ارتقاء.
 
***
از زمانیکه انسان وجود دارد، همچشمی از مهم‎ترین کارهای او بوده است.
 
***
آن علمی که آدم نه می‎داند از چه صحبت می‎کند و نه می‎داند آیا آنچه که می‎گوید درست است را ریاضیات می‎نامند.
 
***
حتی اگر همه دارای یک عقیده باشند، باز هم می‎تواند آن فکر اشتباه باشد.
 
***
انسان مدرن دارای دو نوع اخلاق است: اخلاقی که آن را موعظه می‎کند ولی آن را بکار نمی‎برد، و دیگری اخلاقی‎ست که آن را بکار می‎برد ولی موعظه‎اش نمی‎کند.
 
***
انسان بخشی از طبیعت است و نه چیزی در تضاد با آن.
 
***
تفاوت سیاستمدار با دانشمند در این است که سیاستمدار می‎تواند مدت درازی صحبت کند بدون آنکه مجبور به گفتن چیزی باشد.
 
***
من معتقدم یاوه‎ای وجود ندارد که یک رژیم نتواند به رعیت‎هایش بقبولاند.
 
***
بزرگ‎ترین ریسک‎های جهان را مردمی که حاضر به تن دادن به کوچک‎ترین ریسکی نیستند می‎کنند.
 
***
مفهوم «گناه» برایم معنای بسیار گیج کننده‎ای دارد ــ احتمالاً به این خاطر، زیرا که من بطور طبیعی آدم گناهکاری هستم.
 
***
مجموعه آنچه قابل اجتناب بوده است را تاریخ جهان می‎نامند.
 
***
آنچه فلسفه باید بر آن غلبه کند، اطمینان است، می‎خواهد این اطمینان به آگاهی و یا به جهل باشد.
 
***
علم چیزی‎ست که ما می‎دانیم و فلسفه آن چیزی‎ست که نمی‎دانیم.
 
***
دانشمندان به خود زحمت می‎دهند ناممکنات را ممکن سازند. سیاستمداران کوشش می‎کنند ممکنات را ناممکن سازند.
 
***
سؤال امروز این است: چگونه می‎توان بشریت را به رضایت دادن به بقاء‎ خویش متقاعد ساخت.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:37  توسط سعید از برلین  | 

 
 
مردم سالخورده خطرناک‎اند؛ آنها از آینده نمی‎هراسند.
 
***
سالخوردگی دو مزیت بزرگ دارد: دندان‎ها دیگر درد نمی‎گیرند و حرف‎های احمقانه‎ای که در اطراف آدم گفته می‎شود شنیده نمی‎شوند.
 
***
آدم یک زمانی از پیر شدن دست می‎کشد و فقط شروع به پوسیدن می‎کند.
 
***
آدم آتش‎افروز زاده می‎گردد و بعنوان آتش‎نشان می‎میرد.
 
***
هنگامیکه من جوان بودم متوجه گشتم که از هر ده کاری که انجام می‎دهم نه کار با مؤفقیت روبرو نمی‎گردند. من نمی‎خواستم آدم نامؤفقی باشم و ده برابر بیشتر کار کردم.
 
***
همه کارها بی ارزش‎اند مگر آنکه بتوانند نتیجه جدی‎ای به بار آورند.
 
***
تعطیلات بی وقفه تمرین خوبی‎ست برای اقامت در جهنم.
 
***
خدا بیگانگان را هم به حساب می‎آورد.
 
***
تمام شغل‎ها توطئه‎ای بر علیه ناآشنایان به کار می‎باشند.
 
***
مزیت بسیاری از کتاب‎ها در این است که آدم بدون آنها هم می‎تواند زندگی را بگذراند.
 
***
گاهی اصلاً فکر نکردن بهتر از با شدت و اشتباه فکر کردن است.
 
***
رمز و راز فرهنگ حفظ کردن فاصله است.
 
***
رام کننده حیوان کسی‎ست که در قفس حیوان وحشی از دست انسان‎ها در امان می‎باشد.
 
***
بسیاری از خودخواهان امروز نوعدوستان دیروزند.
 
***
کوشش کن آنچه را دوست داری بدست آوری، وگرنه مجبور خواهی گشت آنچیزی را دوست بداری که دارایش هستی.
 
***
یک فرشته در آسمان چیز ویژه‎ای نیست.
 
***
هرگز یک کلمه طولانی‎ست. هرگز نگو هرگز.
 
***
بعضی‎ها آنچه را که در مدت بیست سال اشتباه انجام داده‎اند تجربه می‎نامند.
 
***
زندگی‎ای که کسی برای انجام اشتباه در آن سپری می‎سازد، نه تنها خیلی محترمانه‎تر بلکه همچنین مفیدتر از زندگی‎ای‎ست که در بی عملی می‎گذرد.
 
***
آزادی یعنی تقبل وظیفه. به این خاطر اکثر انسان‎ها از آن وحشت دارند.
 
***
مشکل در مواقع خطر هرگز در این نیست که انسان‎هائی پیدا نشوند که گوش به فرمان باشند، بلکه مردانی که بتوانند فرمان دهند.
 
***
تو اجازه داری در باره عشق هر اندازه می‎خواهی رمانتیک فکر کنی، اما وقتی پای پول در بین است نباید رمانتیک باشی.
 
***
پول همه چیز نیست، اما پول زیاد برای خودش وزنه‎ای‎ست.
 
***
افراد معروف دلیلی برای شاد بودن ندارند.
 
***
انسان بیقرار امروزی در طول روز وقتی برای نگرانی ندارد. و شب‎ها نیز برای چنین کاری خسته است. در هر حال او این وضع را سعادت می‎نامد.
 
***
یک کمدی که با ازدواج خاتمه می‎گیرد، آغاز یک تراژدی‎ست.
 
***
افکار مانند کک از یکی به روی دیگری می‎پرند، اما همه را نمی‎گزند.
 
***
انسان منطقی خود را با جهان سازگار می‎سازد. انسان غیر منطقی اصرار می‎ورزد که جهان باید خود را با او سازگار سازد. به این دلیل هر پیشرفتی مرهون مردم غیرمنطقی‎ست.
 
***
تو چیزهائی را می‎بینی و می‎پرسی "چرا؟"، من اما چیزهائی در خواب می‎بینم و می‎گویم "چرا که نه؟"
 
***
ضرر هوش این است که آدم مجبور می‎شود مدام بیاموزد.
 
***
برای من یک سال از تعداد روزهائی تشکیل می‎شود که از آنها استفاده برده‎ام.
 
***
جوانی چیزی فوق‎العاده است. این شرم‎آور است که آدم آن را در کنار کودکان به هدر دهد.
 
***
عشق کور می‎سازد، اما نه کر ــ به همین خاطر نیز روابط امیدوارانه زیادی قطع گشته‎اند.
 
***
وای بر من اگر همه مردم ستایشم کنند.
 
***
هرگز فقط به یک نظر راضی نباش!
 
***
دزدان ادبی نباید با شدت محاکمه گردند. مسلماً چون الهامات و ابتکارات از آنها سرچشمه نگرفته است باید آنها را  شامل تخفیف مجازات دانست.
 
***
سیاست بهشت سخنوران وراج است.
 
***
سیاستمدار فردی‎ست که چیزی نمی‎داند، اما فکر می‎کند همه چیز را می‎داند. این امر به وضوح اشاره به ترقی شغلی سیاستمداران دارد.
 
***
من مشکلات را دوست دارم، آنها انسان را قوی می‎سازند.
 
***
با لحن صحیح می‎توان همه چیز را گفت؛ با لحن ناصحیح هیچ چیز را.
 
***
شاید با بستن پوزه‎بند بر دهان انسان‎ها و نوشتن قوانین برای سگ‎ها اوضاع جهان بهتر گردد.
 
***
بهترین اصلاح‎طلبی که جهان تا حال به خود دیده است، کسانی‎اند که از خود شروع کرده‎اند.
 
***
باهوش‎ترین انسان‎ها دوزندگان می‎باشند، زیرا آنها بجای تکیه بر ارزش‎های قدیمی همیشه دوباره انسان‎ها را اندازه می‎گیرند.
 
***
زیبائی هم پس از سه روز مانند فضیلت خسته کننده می‎گردد.
 
***
خانم‎هائی پیدا می‎شوند که در هفتاد سالگی از اغلب دختران هفده ساله جوان‎ترند.
 
***
قرار معامله با آینده را پس‎انداز می‎نامند.
 
***
کسی که کاری را می‎داند انجام می‎دهد، کسی که هیچ کاری نمی‎داند، آن را می‎آموزد.
 
***
چیزهای بسیاری وجود دارند که منطقی نیستند اما کاملاً طبیعی‎اند.
 
***
ما نیازی فوری به تعدادی افراد دیوانه داریم. نمی‎بینید افراد عاقل چه به روزمان آورده‎اند؟
 
***
تنها چیزی را که کسی نمی‎خواهد باور کند، حقیقت است.
 
***
گفتن حقیقت نوع لطیفه تعریف کردن من است. حقیقت بزرگ‎ترین شوخی جهان می‎باشد.
 
***
حکمت یک انسان را با تجربه‎هایش اندازه نمی‎گیرند، بلکه با توانائی او برای کسب تجربه.
 
***
در زندگی دو تراژدی وجود دارد. یکی آن است که آدم نتواند به خواهش قلبی‎اش جامعه عمل بپوشاند و دیگری این است که به خواهش قلبی‎اش رسیده باشد.
 
***
پس‎انداز وقت مانند پس‎انداز پول است. باید مواظب ارقام کوچک بود، ارقام بزرگ‎تر می‎توانند از خودشان مواظبت کنند.
 
***
من با کمال میل از خودم نقل قول می‎کنم، این کار به مکالماتم چاشنی می‎بخشد.
 
***
ما با یادآوری دوران گذشته خود خردمند نمی‎گردیم، بلکه با تقبل کردن وظیفه برای آینده خود.
 
***
من هنوز در سن نود و دو سالگی در حال آموختنم.
 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17:31  توسط سعید از برلین  | 

 
من دیگر آنقدر جوان نیستم تا همه چیز را بدانم.
 
***
نباید هرگز به زنی که سن واقعی‎اش را فاش می‎سازد اعتماد کرد. زنی که چنین کاری را می‎کند قادر است همه چیز را لو دهد.
 
***
هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که بتواند گذشته را خریداری کند.
 
***
تراژدی پیری جوان بودن است و نه سالخوردگی.
 
***
باید وقتی برگ‎های برنده را در دست داری منصفانه بازی کنی.
 
***
ما در زمانه‎ای زندگی می‎کنیم که در آن کار زیاد است و  پرورش کم، در زمانه‎ای که مردم از کار و کوشش احمق می‎گردند.
 
***
باید از استدلال‎ها اجتناب ورزید، آنها همیشه مبتذل و اغلب قانع کننده‎اند.
 
***
فقط یک طبقه از جامعه بیشتر از ثروتمندان به پول فکر می‎کند، و این طبقه فقرا می‎باشد. فقیر به چیز دیگری نمی‎تواند فکر کند و این بدبختی فقراست.
 
***
درس دادن به دیگران آسان و به خود اما سخت است.
 
***
نامه‎های خوب مانند دوستان خوبند. آنها اجازه دارند امروز عجله داشته باشند، اما برای فردا باید وقت بگذارند.
 
***
آدم می‎تواند در نیم ساعت به راحتی قضاوت کند که آیا یک کتاب تا اندازه‎ای و یا اصلاً به درد نمی‎خورد.
 
***
کسی که به روش خود فکر نمی‎کند، اصلاً فکر نمی‎کند.
 
***
تنها یک گناه وجود دارد و آن حماقت است.
 
***
این باور کردنی نیست که این همه عاقل در جهان بسیج می‎گردند تا حماقت را به اثبات رسانند.
 
***
مردم کارهای احمقانه را با شریف‎ترین انگیزه‎ها انجام می‎دهند.
 
***
خیلی از انسان‎ها آن تربیت را دارند که با دهان پر صحبت نکنند، اما نگرانی‎ای از اینکه با سر خالی صحبت کنند به خود راه نمی‎دهند.
 
***
ازدواج یعنی دزدیدن آزادی همدیگر با توافق متقابل.
 
***
شوهر ایده‎آل وجود ندارد. شوهر ایده‎آل مجرد باقی می‎ماند.
 
***
خود را دوست داشتن، شروع یک رمانتیک مادام‎العمر است.
 
***
تجربه نامی‎ست که ما به اشتباهات خود می‎دهیم.
 
***
نارضایتی اولین گام برای مؤفقیت است.
 
***
آموزش و پرورش خوب یک ضرر وحشتناک دارد: یک فرد را از افراد بسیاری جدا می‎سازد.
 
***
آدم پس از یک ناهار بسیار عالی مایل است همه را ببخشد.
 
***
آدم در انتخاب دشمنان خود نمی‎تواند بقدر کافی دقت کند.
 
***
پرسیدن همیشه ارزشمند است ــ حتی اگر جواب دادن به آنها همیشه صرف نکند.
 
***
وقتی آدم با خانم جوانی در باره آب و هوا صحبت می‎کند، خانم حدس می‎زند که آدم چیز دیگری بجز آب و هوا در سر دارد. و اغلب هم حدس‎اش صحیح است.
 
***
کسی که به دنبال زنی خوب، باهوش و زیبا می‎گردد، نه فقط یک زن بلکه سه زن را جستجو می‎کند.
 
***
آرایش غلیظ و لباس اندک در نزد خانم‎ها همیشه نشانه‎ای از ناامیدی‎ست.
 
***
دفتر خاطراتی که همیشه با خود به همراه داریم حافظه است.
 
***
وقتی من جوان بودم فکر می‎کردم که مهمترین چیز در زندگی پول است. حالا، در زمان پیری می‎دانم که پول مهمترین چیزهاست.
 
***
چقدر سعادتمندتر می‎توانستند برخی زندگی کنند، اگر خود را مانند مسائل خویش کمتر درگیر مسائل دیگران می‎کردند.
 
***
شرایط آب و هوا در جهنم مطمئناً ناخوشایند است، اما اجتماع آنجا باید جالب باشد.
 
***
ایده‎ای که خطرناک نباشد، سزاوار نیست اصلاً ایده نامیده شود.
 
***
سیاستمداران بخاطر پایداریشان ارزیابی می‎گردند، و متأسفانه به همین خاطر هم بر اشتباهات خویش پای می‎فشرند.
 
***
یک آشنائی که با یک تعریف شروع می‎گردد، تمام چشم‎اندازها را دارد که خود را به دوستی‎ای حقیقی تکامل دهد. این روش درست دوستی‎ست.
 
***
زنان هرگز با تعارف خلع سلاح نمی‎گردند. فقط مردها. این اختلاف میان این دو جنس است.
 
***
ما به دشمنانمان خیلی مدیونیم. آنها از تنبل شدن‎مان جلوگیری می‎کنند.
 
***
بهتر است که آدم را با پرگوئی بکشند تا با سکوت.
 
***
هنر هرگز اجازه محبوب شدن را ندارد. مردم باید هنرمند گردند.
 
***
مردها همیشه می‎خواهند اولین عشق یک زن باشند. ما زن‎ها در این رابطه احساس بیشتری داریم: ما مایلیم آخرین عشق یک مرد باشیم.
 
***
از زمانیکه با شما ملاقات کرده‎ام، شما را بیشتر از هر دختری که پس از ملاقات با شما ملاقات کرده‎ام تحسین می‎کنم.
 
***
مد آنقدر زشت است که هر شش ماه به شش ماه باید آن را عوض کرد.
 
***
مدرن آنچیزی‎ست که آدم خود می‎پوشد. دمده آنچیزی‎ست که دیگران می‎پوشند.
 
***
فرق بین یک فرد مقدس و گناهکار این است که فرد مقدس یک گذشته دارد و فرد گناهکار یک آینده.
 
***
کامل‎ترین نوع هنر موسیقی‎ست: موسیقی هرگز آخرین رازهایش را لو نمی‎دهد.
 
***
این شخصیت‎ها هستند که زمان را به حرکت می‎اندازند و نه اصول.
 
***
وظیفه آن چیزیست که انجام دادنش را ما از دیگران انتظار داریم.
 
***
من مرد جوانی را می‎شناسم که خود را بخاطر خرید تمبر و جواب به تمام نامه‎ها ورشکست ساخت.
 
***
در گذشته از شکنجه استفاده می‎گشت. امروزه از مطبوعات استفاده می‎کنند. و این قطعاً یک پیشرفت است.
 
***
فقط یک چیز بدتر از بد صحبت کردن مردم در باره ما می‎باشد: و آن این است که آنها اصلاً در باره ما حرف نزنند.
 
***
نمایشنامه‎های خیلی بدی وجود دارند که آدم بخاطر خمیازه نمی‎تواند حتی برایشان سوت بزند.
 
***
من ساده‎ترین سلیقه‎ها را دارم. من همواره با بهترین‎ها خشنود می‎گردم.
 
***
معنوییت بخشیدن به رفتار را گفتار نامند.
 
***
زندگی مهمتر از آن است که در باره‎اش صحبت شود.
 
***
چیزی که در باره‎اش حرف زده نمی‎شود، اصلاً اتفاق نیفتاده است. فقط واژه‎ها به چیزها واقعیت می‎بخشند.
 
***
من با کمال میل به تنهائی صحبت می‎کنم ــ این موجب صرفه جوئی در وقت می‎گردد و از اختلافات جلوگیری می‎کند.
 
***
سفر ذهن را پالوده و تمام پیشداوری‎ها را پاک می‎سازد.
 
***
مردمی که انگشت‎شان را می‎سوزانند، از بازی با آتش چیزی درک نمی‎کنند.
 
***
کسانیکه در چیزهای زیبا معنای زیبائی کشف می‎کنند، با فرهنگ‎اند. برای آنها امید وجود دارد.
 
***
تنها چیزهائی که به ما مربوط نمی‎گردند زیبا هستند.
 
***
خوشا به حال کسانیکه چیزی برای گفتن ندارند و دهان خود را می‎بندند.
 
***
گناه را راندن کاری‎ست انسانی، در گناه باقی ماندن عملی شیطانی، از گناه متنفر بودن مسیح‎گونه است و بخشیدن گناه کاری‎ست خدائی.
 
***
استقلال یعنی همه چیز.
 
***
وسوسه‎های وحشتناکی وجود دارند که تسلیم شدن به آنها به نیرو و شجاعت نیازمندند.
 
***
باید به وسوسه‎ها تسلیم گشت. که می‎داند که آنها کی بازمی‎گردند.
 
***
احتیاط چیزی‎ست که ما آن را در نزد دیگران بزدلی می‎نامیم.
 
***
آدم می‎تواند همه چیز را توجیه کند، حتی حقیقت را.
 
***
راز واقعی جهان قابل مشاهده است و نه آنچه نامرئی‎ست.
 
***
من به معجزه معتقد نیستم. معجزه زیاد دیده‎ام.
 
***
همیشه وقتی با من موافقت می‎شود احساس می‎کنم که در اشتباهم.
 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 2:30  توسط سعید از برلین  | 

 
وقتی من چهارده ساله بودم پدرم خیلی نادان بود. من به زحمت می‎توانستم حضورش را در نزدیک خود تحمل کنم. اما در بیست و یک سالگی متحیر شدم که او در این مدت هفت سال چقدر زیاد آموخته است.
 
***
هرچه از کارت بیشتر لذت ببری، بیشتر هم برایش پرداخت خواهند کرد.
 
***
برای هزینه‎های بی معنی می‎توان نمونه‎های زیادی شمرد، اما هیچکدام نمی‎توانند مانند ساختن دیوار برای گورستانی باشند. زیرا کسانیکه درون گورستان‎اند به هرحال نمی‎توانند خارج شوند، و کسانیکه هم که بیرون از گورستان‎اند مایل نیستند داخل آن گردند.
 
***
بانک مؤسسه‎ای‎ست که شما می‎توانید از آن پول قرض بگیرید ــ به شرطی که بتوانید ثابت کنید که به آن پول محتاج نیستید.
 
***
بانکدار مردکی‎ست که چترش را وقتی خورشید در حال درخشیدن است به شما قرض می‎دهد، و دوباره آن را بلافاصله با شروع باران پس می‎گیرد.
 
***
اکثر مردم با آن بخش‎هائی از کتاب مقدس که نمی‎فهمند مشکل دارند. من به سهم خود باید اعتراف کنم آن قسمت‎هائی که درک می‎کنم نگرانم می‎سازند.
 
***
آموزش آن چیزی‎ست که وقتی آخرین دلار به پایان می‎رسد هنوز هم باقی می‎ماند.
 
***
اکتبر یکی از ماه‎های بخصوص خطرناک برای قمار با اوراق بهادر است ــ ماه‎های خطرناک دیگر عبارتند از: جولای، ژانویه، سپتامبر، آوریل، نوامبر، ماه مه، مارس، ژوئن، دسامبر، اوت و فوریه.
 
***
گیاه‎شناسی یعنی هنر نامگذاری گل‎ها با فحش‎های لاتینی.
 
***
ارزش کتاب در درجه اول به ویژگی‎های خاصی بستگی دارد. برای مثال کتاب‏های جلد چرمی می‎توانند برای تیز کردن تیغ ریش زنی خدمت شایانی بکنند. بروشورهای نازک برای گذاشتن زیر پایه میزهای لرزان عالی‎ست تا تعادل آن را برقرار سازند و یک لغت‎نامه کاملاً مناسب از پا درآورد یک سارق است.
 
***
از دست دادن هفت یا هشت ماه برای نوشتن یک رمان وقتی آدم می‎تواند در هر کتابفروشی برای دو دلار یک رمان بخرد ابلهانه است.
 
***
حماقت حقی‎ست که از طریق قانون اساسی حمایت می‎گردد. و این تضمین کننده رشد آزادنه شخصیت است.
 
***
لایق تشویق بودن و مورد تجلیل واقع نگشتن خیلی بهتر از تشویق گشتن بدون داشتن لیاقت است.
 
***
آموزش یعنی دفاع سازمان یافته بزرگسالان در برابر جوانان.
 
***
خوب بودن شریف است. اما به دیگران نشان دادن که چقدر خوب باید باشند زحمتش کمتر است.
 
***
ابتدا واقعیت‎ها را جمع‎آوری کن، بعد می‎توانی آنها را مطابق میل خود تعبیر کنی.
 
***
زن ماهی‎ای‎ست که ماهیگیر را صید می‎کند.
 
***
خدای مهربان ابتدا مرد را آفرید، بعد زن را خلق کرد. پس از آن دلش برای مرد سوخت و به او تنباکو را داد.
 
***
مردان بدون زنان چه می‎توانستند باشند؟ کمیاب، خیلی کمیاب.
 
***
خدا سه چیز بسیار گرانبها به کشور ما داده است: آزادی بیان، آزادی مذهب و عقل را داده که از این دو استفاده نکنیم.
 
***
شادی فقط وقتی اجازه می‎دهد تا آخر از وی لذت ببرند که کس دیگری هم در این شادی شریک گردانی.
 
***
وظیفه اصلی یک دوست یاری دادن به توست، وقتی که تو در اشتباهی. همه در کنارتان می‎ایستند زمانیکه که حق با شماست.
 
***
قبل از شروع کردن به دوست داشتن دشمنانت، باید ابتدا با دوستانت بهتر رفتار کنی.
 
***
مهربانی زبانی‎ست که کفترها آن را می‎شنوند و کورها قادرند آن را بخوانند.
 
***
نباید حریف را از آنچه هست بدتر ساخت.
 
***
از این به بعد فقط آن مقدار پول خرج می‎کنم که بدست می‎آورم ــ حتی اگر برای این کار مجبور به قرض گرفتن باشم.
 
***
زیباترین رازها این است که نابغه باشی و این را فقط خودت بدانی.
 
***
نقاط ضعف قوانین با اجازه دادن استفاده مدام از خود بطور قابل توجه‎ای گشاد می‎گردند.
 
***
تنها روش سالم ماندن این است: آن غذائی را که دوست نداری بخور، ازآنچه متنفری بنوش، و آنچه را ترجیحاً انجام نمی‎دهی انجام ده.
 
***
هنگام خواندن کتاب‎هائی که در باره سلامتی‎ست مواظب باشید: بک اشتباه چاپی می‎تواند باعث مرگ‎تان گردد.
 
***
تندر خوب است، تندر قابل توجه است، اما این برق است که کار را انجام می‎دهد.
 
***
قواعد قدرت واقعی ندارند، مگر اینکه آدم خوب غذا خورده باشد.
 
***
زمین بخر! خدا دیگر زمینی خلق نمی‎کند.
 
***
وهم و پندارت را از دست نده! البته این امکان وجود دارد که بعد از آن به بقاء‎ات ادامه دهی، اما دیگر به معنای واقعی نمی‎توانی زندگی کنی.
 
***
به وقوع پیوستن یک حادثه نیاز به آماده سازی زیادی دارد. من برای مثال بخاطر یک سخنرانی فی‎البداهه سه دقیقه‎ای به سه روز زمان نیاز دارم.
 
***
من می‎توانم از یک تعریف خوب سه ماه زندگی کنم.
 
***
بدبختی کسانیکه در پی بهبود جهان‎اند این است که از خود شروع نمی‎کنند.
 
***
من عاشق انتقادم، به شرطی که با آن موافق باشم.
 
***
یک سخنرانی خوب یک شروع خوب دارد و یک پایان خوب ــ و این هر دو باید تا حد امکان نزدیک یکدیگر بنشینند.
 
***
شما حتماً بخاطر مهربانی‎تان به بهشت خواهید رفت ــ به شرطی که به خاطر مبالغه به محل دیگری فرستاده نشوید.
 
***
قبل از اینکه حقیقت کفش‎هایش را به پا کند، دروغ سه بار به دور زمین چرخیده است.
 
***
زمان تجدید نظر کردن در عقیده زمانی‎ست که متوجه می‎گردی به اکثریت تعلق داری.
 
***
خدا وقتی انسان را آفرید که از میمون‎ها ناامید گشته بود. پس از آن دست از آزمایش بیشتر کشید.
 
***
بارها به من این احساس تأسف دست داده است که چرا نوح و خانوده‎اش دیر به کشتی نرسیدند.
 
***
هر انسانی یک ماه است و یک سمت تاریک دارد که آن را به هیچکس نشان نمی‎دهد.
 
***
مادرم مشکلات زیادی بخاطر من باید تحمل می‎کرد، اما فکر کنم که او از آن لذت برد.
 
***
من روزنامه صبح امروز را خواندم. من این کار را هر روز انجام می‎دهم ــ با علم به اینکه من در آن طبق معمول فسادها و رذالت‎ها و چاپلوسی‎ها و ستمگری‎هائی خواهم یافت که تمدن را تشکیل می‎دهند و مرا مجبور می‎سازند تا بقیه روز را به نژاد بشر لعنت بفرستم.
 
***
سیاستمداری که همیشه حقیقت را بگوید وجود ندارد، وگرنه او سیاستمدار نمی‎گشت.
 
***
در مواقع غم و اندوه موهای خود را کندن احمقانه است، زیرا طاسی هرگز وسیله‎ای برای حل مشکلات نبوده است.
 
***
یکی از بدترین شکل‎های مردن، تا حد مرگ برایت صحبت کردن است.
 
***
نوشتن آسان است. فقط باید واژهای غلط را کنار گذاشت.
 
***
چیزی بیشتر از عادات مردم احتیاج به اصلاحات ندارد.
 
***
اکثر نویسندگان حقیقت را بعنوان پر ارزش‎ترین دارائی خود می‎دانند و آن را کاملاً با خساست خرج می‎کنند.
 
***
من هرگز نگذاشتم توسط آموزش مدرسه تربیتم را فاسد سازند.
 
***
کسی که مایل به فراموش کردن نگرانی‎های این جهان است باید فقط کفشی با یک شماره کوچک‎تر به پا کند.
 
***
آدم باید قبل از تحریف حقایق آنها را بشناسد.
 
***
بی تابی را فقط فردی که عموی بسیار ثروتمند و بیماری دارد می‎تواند تعریف کند.
 
***
پیشداوری‎های یک پرفسور تئوری نامیده می‎گردند.
 
***
بسیاری از چیزهای کوچک توسط آگهی‎های درست بزرگ شده‎اند.
 
***
و هنگامیکه هدف از برابر چشمان‎شان گم گشت، زحمت‎هایشان دوبرابر گردید.
 
***
باید از پیشگوئی کردن بشدت اجتناب ورزید، مخصوصاً پیشگوئی آینده.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:30  توسط سعید از برلین  | 

تمام افکار تا زمانیکه انسان جوان است به عشق تعلق دارد ــ دیرتر اما تمام عشق به فکر متعلق است.
 
***
دو چیز بی‎نهایت‎اند: جهان و حماقت بشر؛ اما در رابطه با جهان هنوز کاملاً مطمئن نیستم.
 
***
شبی که در آن تمام حضار با هم توافق دارند، شبی‎ست از دست رفته.
 
***
بجز سرمشق بودن آموزش منطقی‎تری وجود ندارد، حتی اگر هم امکان دیگری بجز سرمشقی هشدار دهنده نباشد.
 
***
یک معده خالی مشاور بدی‎ست.
 
***
هیچ آزمایشی، اگر هم به دفعات زیاد انجام گیرد، نمی‎تواند ثابت کند که حق با من است؛ اما فقط یک آزمایش می‎تواند ثابت کند که حق با من نیست.
 
***
امروزه پیشرفت چنان سریع رخ می‎دهد که وقتی کسی کاری را کاملاً ناممکن اعلام می‎کند، در همان زمان کس دیگری به آن کار تحقق می‎بخشد.
 
***
مشکل امروز انرژی اتمی نیست، بلکه قلب انسان است.
 
***
من دولت را بعنوان چرخ دنده پر ارزش و اصلی بشر به حساب نمی‎آورم، بلکه خلاقیت، حساسیت فردی و هویت را: فقط این قادر به منزه و اصیل ساختن است.
 
***
در حقیقت درک ناگهانی واقعاً  پر ارزش است.
 
***
نمی‎توان تا لحظه‎ای که فقط یک کودک سیه‎روز بر روی زمین پیدا شود به اکتشافات و پیشرفت‎های بزرگ بالید.
 
***
تا حد امکان ساده، اما نه ساده‎تر!
 
***
در جنگ بعدی تیر و کمان تعیین کننده‎اند.
 
***
فقط تعداد اندکی از مردم قادرند بخاطر پیشداوری‎های محیطی که در آن می‎زیند عقاید متفاوت خویش را  ابراز کنند؛ اکثر مردم حتی قادر نیستند اصلاً به این عقاید دسترسی یابند.
 
***
ذهن برابر است با مجموعه‎ای از حاصل پیشداوری‎هائی که انسان تا سن هجده سالگی کسب می‎کند.
 
***
ناسیونالیسم یک بیماری کودکانه است، به اصطلاح سرخک بشریت.
 
***
علوم طبیعی بدون مذهب لنگ و مذهب بدون علوم طبیعی کور است.
 
***
شخصیت‎ها با حرف‎های زیبا شکل نمی‎گیرند، بلکه توسط کار و عملکرد خویش.
 
***
تخیل مهمتر از دانش است. دانش محدود است، تخیل اما پذیرای تمام جهان می‎باشد.
 
***
هر اندیشه‎ای با این روش ترویج می‎یابد که در لحظه معینی باید از میان واقعیت بگذرد و دیگر به خود اجازه تنها یک اندیشه بودن ندهد.
 
***
اگر انسان‎ها فقط در باره چیزهائی که می‎فهمند صحبت می‎کردند، سپس جهان بسیار ساکت می‎گشت.
 
***
زمان برای مردی که یک ساعت با یک دختر زیبا می‎نشیند یک دقیقه به نظر می‎آید. اما وقتی او بر روی یک اجاق داغ می‎نشیند، یک دقیقه برایش مانند یک ساعت می‎گذرد. این یعنی نسبیت.
 
***
صنعت اسلحه سازی یکی از بزرگ‎ترین تهدیدات برای بشر است.
 
***
برای عضو تر و تمیز و بی نقصی از یک گله گوسفند بودن، باید آدم قبل از هر چیز یک گوسفند باشد.
 
***
سخت‎ترین چیز در جهان فهمیدن فهم مالیات بر درآمد است.
 
***
همچنین به یاد داشته باشید: این تکنسین‎ها هستند که ابتدا دموکراسی حقیقی را ممکن می‎سازند. زیرا آنها نه تنها کار روزانه مردم را آسان می‎کنند، بلکه آثار بهترین متفکرین و هنرمندانی که لذت بردن از آنها تا همین اواخر فقط مخصوص طبقات ممتاز بود را برای همه قابل دسترس ساخته‎اند.
 
***
باید مردمی که بدون درک کردن شگفتی‎های علم و فن‎آوری لاقیدانه از آن ــ مانند گاوی که از گیاه‎شناسی چیزی نمی‎داند و با اشتها علف را نشخوار می‎کند ــ بهره می‎جویند خود را رام سازند.
 
***
دانشگاه‎ها زباله‎دان زیبائی‎اند که بر رویشان گاهی یک گیاه اصیل رشد می‎کند.
 
***
در جهان چیزی بیشتر از تأثیر مردانی که دارای فکری مسقل‎اند باعث وحشت نگشته است.
 
***
منهدم ساختن عقیده‎ای قاب گشته در ذهن سخت‎تر از شکافتن یک اتم است.
 
***
زیباترین چیزی که ما می‎توانیم کشف کنیم، رمز و راز است.
 
***
ادامه تکامل علوم نتیجه تأثیر نهائی یک فرار دائمی از برابر شگفتی‎ست.
 
***
اگر می‎توانستم پیامدها را حدس بزنم ساعت ساز می‎گشتم.
 
***
کسی که دیگر نتواند شگفت‎زده گردد، روحش قبلاً مرده است.
 
***
بزرگ‎ترین اختراع ذهن بشری؟ ــ ربح مرکب!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:0  توسط سعید از برلین  | 

 
 
بعضی از مردم به این دلیل فقیر باقی می‎مانند، زیرا تمام سعی‎شان را به کار می‎برند تا بعنوان آدم ثروتمندی به حساب آیند.
 
***
زن زندگی را پیدا کردن قشنگ است، اما شناختن چند زن بیشتر قشنگ‎تر است.
 
***
راستی چطور آدم می‎تواند چهل سال متأهل باقی بماند؟ به نظر می‎رسد این کار معجزه‎ای بالاتر از دو نیم شدن دریای سرخ باشد، گرچه پدر ساده من این کار را مهم‎‎تر می‎داند.
 
***
راز مؤفقیت؟ از دیگران متفاوت بودن.
 
***
و من از خودم پرسیدم، آیا خاطره چیزی‎ست که آدم دارد، یا چیزی‎ست که آن را از دست داده است ...
 
***
مطمئن‎ترین تفاوت بین برنامه‎های تلویزیون‎های مختلف هنوز هم گزارش وضع آب و هواست.
 
***
من نمی‎خواهم در شهری زندگی کنم که تنها دستاورد فرهنگی‎اش این باشد که بشود وقت قرمز بودن چراغ راهنما به سمت چپ پیچید.
 
***
خودارضائی یعنی سکس با کسی که آدم واقعاً دوست دارد.
 
***
من به روانشناسم هنوز یک سال وقت می‎دهم و بعد به Lourdes سفر خواهم کرد.
 
***
عکس‎العمل‎هایم خیلی ناجورند. یک بار ماشینی زیرم گرفت که پنچر بود و دو نفر آن را هل می‎دادند.
 
***
من او را خیلی خوب می‎توانم به یاد آورم. او کوچک‎ترین پسر کلاس بود. و او خیلی مهربان بود، اما در برابر هیچ قدرتی سر خم نمی‎کرد. من هنوز می‎دانم که او یک بار یک خودنویس دزدیده بود. من نمی‎خواستم او را افشا کنم، بنابراین در حضور همکلاسی‎ها گفتم: حالا ما همگی چشم‎هایمان را می‎بندیم، و کسیکه خودنویس را برداشته است باید آن را پس بدهد. در حالی که ما همگی با چشمان بسته نشسته بودیم، او خودنویس را پس داد، اما موقعیت را مناسب دید و تمام دخترها را دستمالی کرد. 
  
***
حقیقت این است که هرگز در جهان مردم قابل توجه زیادی وجود نداشته است. اکثر مردم فقط به کسی که اتفاقی کنارشان ایستاده است تکیه می‎دهند ــ و می‎پرسند چه باید بکنند.
 
***
تو نمی‎توانی با یک نشیمنگاه سوار بر دو اسب شوی.
 
***
انسان از دو نیمه تشکیل شده است ــ از مغز و بدن. بدن اما لذت بیشتری می‎برد.
 
***
من از مرگ وحشتی ندارم. فقط مایل نیستم وقتی که اتفاق می‎افتد حضور داشته باشم.
 
***
انسان تنها با نان زندگی نمی‎کند. بعد از مدتی احتیاج به یک نوشیدنی هم دارد.
 
***
انسان‎هائی که می‎خواهند از کار جهان سر دربیاورند باعث تعجبم می‎گردند، در حالیکه راه خود را در Chinatown پیدا کردن بقدر کافی دشوار است.
 
***
من در یک دوره تُندخوانی شرکت کردم و حالا قادرم <جنگ وصلح> را در بیست دقیقه بخوانم. کتاب نوشته‎ای مربوط به روسیه است.
 
***
من به آینده خیلی فکر می‎کنم، زیرا محلی‎ست که بقیه زندگیم را در آن خواهم گذراند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 4:8  توسط سعید از برلین  | 

وقتی یک دوست می‎رود، باید در را بست، وگرنه خانه سرد می‎شود.
 
***
بانک‎زنی یک اقدام آماتورانه است. حرفه‎ای‎های واقعی یک بانک تأسیس می‎کنند.
 
***
کارمندان بانک دقیق‎‎تر از دوستداران‎‎ـ‎کتاب می‎خوانند ــ آنها این را بهتر می‎دانند که چه ضرری از خواندن سرسری می‎تواند ناشی گردد.
 
***  
اینهمه گزارش. اینهمه پرسش.
 
***
آنچیزی‎ که از پی مشکلات می‎آید و در جلوی عمل حرکت می‎کند را تفکر نامند.
 
***
فنلاندی‎ها دو زبانه سکوت می‎کنند.
 
***
بهار در راه است.
ای مسیحی، از خواب برخیز!
برف در حال ذوب شدن است.
مرده‎ها استراحت می‎کنند، و آنچه هنوز نمرده است حالا دست به کار می‎گردد.
 
***
اجازه فاسد شدن به کسی ندادن، همچنین به خود. برای همه شادی خواستن، همچنین برای خود. این خوب است.
 
***
جهان را تغییر ده؛ جهان به آن محتاج است.
 
***
کارتاژ Karthago بزرگ سه جنگ برپا ساخت. پس از اولین جنگ هنوز قدرتمند بود. پس از دومین جنگ هنوز هم قابل سکونت بود. پس از سومین جنگ اما دیگر چیزی از آن بر جای نبود.
 
***
بجای ترس از مرگ بهتر است از این زندگی ناکافی و ناقص ترسید!
 
***
از آقای کاف پرسیده شد: "وقتی شما یک انسان را دوست دارید چه کاری برایش انجام می‎دهد؟"
آقای کاف جواب داد: "من از او یک طرح می‎کشم و تلاش می‎کنم که شبیه‎اش گردد."
"کی؟ طرح؟"
آقای کاف جواب داد: "نه، انسان."
 
***
کسیکه A می‎گوید نباید حتماً B را هم بگوید. او می‎تواند این تشخیص را بدهد که گفتن A اشتباه بوده است.
 
***
یک نمایش مدرن نباید به این خاطر که تا چه اندازه از عادات مردم را ارضاء می‎سازد قضاوت شود، بلکه به این خاطر که چه اندازه این عادات را عوض می‎سازد.
 
***
وای بر آنانکه تحقیق نکرده حرف می‎زنند.
 
***
Me-ti به Tu-fu گفت: بهتر است بجای <جاودان> بگوئی <برای زمانی>، بجای <من می‎دانم> بگوئی <من امیدوارم> و بجای <من نمی‎توانم بدون این و آن زندگی کنم> بگوئی <من بدون این و آن سخت زندگی می‎کنم>. بعد با اطمینان زندگی می‎کنی و می‎گذاری که دیگران هم مطمئن‎تر زندگی کنند.
 
***
مردی که چیزی برای گفتن دارد و شنونده‎ای نمی‎یابد روزگارش خوب نیست. روزگار مردمی که کسی را نمی‎یابند که به آنها چیزی بگوید سخت‎تر است.
 
***
آیا این ساده‎تر نیست که دولت مردم را بر کنار و مردم دیگری را انتخاب کند؟
 
***
برای پیروزی بر کارهای سخت باید آنها را آسان پنداشت.
 
***
حقیقت را فقط با فریب می‎توان گسترش داد.
 
***
وقتی حقیقت برای اثبات خویش ضعیف است باید دست به حمله بزند.
 
***
باید عادت به بحث و گفتگو در باره مسائلی که نمی‎شود با صحبت کردن در باره‎شان تصمیم گرفت را ترک کرد.
 
***
کسی که حقیقت را نمی‎شناسد احمقی بیش نیست. اما آنکه حقیقت را می‎شناسد و آن را یک دروغ می‎نامد تبهکار است.
 
***
وظیفه علم گشودن دری به سوی حکمت نامتناهی نیست، بلکه نشاندن مرزی میان خطاهای بی‎نهایت است.
 
***
آدم دارای لباس‎هائی‎ست که می‎شوردشان. آدم دارای واژه‎هائی‎ست که هرگز شسته نمی‎گردند.
 
***
خانم‎ها و آقایان، بجنبید، پایان داستان را خودتان بیابید! باید پایان خوبی آنجا باشد، باید، باید، باید!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17:28  توسط سعید از برلین  | 

برایش ‎نوشتم: پسرم، همانطور که دل پدرزنت برای دخترش مدام تنگ می‎‎شود، دل من هم اگر نه بیشتر اما به اندازه او برای تو تنگ می‎شود.
نوشته را اما برایش نفرستادم، پیش خود نگاه داشته‎ام تا آن را روزی به نوه‎ام نشان دهم، شاید او بتواند دلداریم دهد.
 
***
خون جلوی چشم‎هایم را گرفته بود. دلم می‎خواست می‎توانستم پتک‎ها را از دستان هر دو شقیقه‎ام به زور می‎گرفتم و به گوشه‎ای پرتاب می‎کردم، بعد شقیقه‎ها را مانند دندانی که درد می‎کنند می‎کندم و قرچ قرچ با دندان‎های سالم‎ام عین خرخره مرغ می‎جویدم.
 
داد می‎زنم و می‎پرسم: مگه آدم شدی، احمق!
از ترس میخکوب می‎شود و بی‎حرکت به چشم‎هایم خیره نگاه می‎کند.
دوباره داد می‎زنم: پرسیدم آدم شدی؟
با ترس می‎گوید: نه.
از خودم بخاطر رفتار و صدای بلندم کمی خجالت می‎کشم و آرام‎تر می‎پرسم: پس چرا این کارها را می‎کنی؟ مگه وقتی گفتی خونه می‎خوام، با اینکه پول به اندازه کافی نداشتم، نرفتم و برات خونه نخریدم؟
"آره، خریدی."
"پس چرا خونه خواهرتو می‎خوای غصب کنی؟ مگه نمی‎بینی تازه یه شکم زائیده؟"
"خوب منم دلم بچه می‎خواد."
"تو که خودت اینهمه تخم گذاشتی، بچه خواستن تو چه ربطی به خونه مریم داره؟!"
"آخه تخم‎ها فقط اونجا می‎تونن جوجه بشن."
با شنیدن این حرف باز عصبانیت مانند فشار خونم بالا می‎آید: کی گفته فقط تخم‎ها اونجا جوجه می‎شن؟"
"مریم."
قبل از آنکه فریاد بزنم و مریم را صدا کنم خودش سرش را از سوراخ لانه تخم‎گذاریش خارج می‎کند و شاکیانه می‎گوید: "هیس! چه خبرتونه؟ بچه خوابیده."
من هم فوری می‎گویم "آروم باشید دیگه، مگه نمی‎بیند بچه خوابیده!" و قبل از اینکه مریم سرش را دوباره تو بکشد می‎پرسم: ببینم، درسته که تو به خواهرات گفتی فقط تو خونه تو جوجه سر از تخم درمیاره؟"
"آره، من گفتم."
"این حرف‎ها چیه به اینا می‎گی، نکنه واقعاً شماها آدم شده باشید؟!"
"خوب مگه دروغ می‎گم. اون دو تا از پنج ماه پیش تا حالا بیشتر از پنجاه تا تخم گذاشتن. پس چرا تا حالا یه جوجه هم از توشون در نیومده؟"
درست می‎گفت. من از چند هفته قبل از شروع عید خوشحال بودم که به جای سبزه یکی دو تا جوجه کوچولو سر سفره دلم می‎گذارم. هر دو خواهرش هر بار چند روز پس از تخم‎گذاری آنها را سوراخ کرده و از لانه به پائین انداخته بودند. و این کار تا امروز که تقریباً شش ماهی از عید می‎گذرد همچنان ادامه دارد.
برای نشان دادن اهمیت علم و زدودن خرافات از ذهن‎‎شان رو به شنگول کرده و می‎پرسم: از کی حامله شدی؟
"مثل همیشه از بابا و بقیه برادرها."
منگول هم بلافاصله می‎گوید: منم از بابا و بقیه برادرها حامله شدم!
برای اینکه به این موجودات زبان نفهم بفهمانم فرقی نمی‎کند که تخم کجا باشد، و اگر مادر از آن خوب پرستاری کند جوجه حتماً سر از تخم در خواهد آورد، می‎گویم: خوب مریم تو از کی حامله شدی؟
"از هیچ‎کس."
"یعنی چی از هیچ‎کس، مگه چنین کاری ممکنه؟!"
"کی می‎گه ممکن نیست؟ وقتی برام لونه تخم‎گذاری رو خریدی، رفتم توش و دیدم چه جای خوبیه. تو دلم گفتم کاش یه تخم هم توش بود و می‎تونستم همین حالا روش می‎شستم. بعد یکدفعه بدنم لرزید، سرم گیج رفت، و وقتی چشمم رو باز کردم دیدم زیرم یه تخم قرار داره."
 
نوزاد تازه متولد گشته سحیم نام دارد که همان مسیح قر و قاطی شده‎ است.
 
***
وقتی آفتاب در غرب غروب می‎کند، مردم در شرق به خواب می‎روند.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:42  توسط سعید از برلین  | 

آنچه نباید اتفاق می‎افتاد رخ داد. در یک صبح فاجعه‎آمیز تصمیم گرفتم برای خود یک موقعیت‎ـ‎دست‎دوم اجتماعی خریداری کنم و پیش یک فروشنده ماشین دست‎دوم به نام "اسمایلینگ جو Smiling Joe" (که ترجمه آن به "جوزف خندان" به کلی ناکافی‎ست) رفتم. اسمایلینگ جو هر روز چند کیلومتر مربع فضای تبلیغاتی روزنامه‎ها را مورد استفاده قرار می‎داد و مشتاقانه از ششصد ماشین دست‎دوم خود ستایش می‎کرد. او مردی جوان، قوی، بشاش و پر شور بود، و وقتی شنید که من از اسرائیل می‎آیم، دیگر شور و شوقش هیچ مرزی را نمی‎شناخت. خود او، همانطور که خودش تأکید کرد یهودی نبود، اما یک دوست داشت که فینکل‎اشتاین Finkelstein یا چیزی شبیه به آن نامیده می‎شد، و این برایش کافی بود.
اسمایلینگ جو شخصاً بیست ماشین دست‎دومش را نشانم داد و هر کدام از آنها را با شور و شوق ستود. هنگامیکه من از بقیه 580 ماشین از او پرسیدم، برایم محرمانه زمزمه کرد که آنها برای مهمان‎های مشهور از خاور نزدیک ــ بنابراین برای امثال من و پادشاه ابن سعود ــ در یک ملک مخفی پارک شده‎اند.
اسمایلینگ جو گفت "فقط پنج دقیقه با اینجا فاصله دارد. بفرمائید برویم آنجا" و مرا دعوت به سوار شدن در ماشین خود کرد.
بعد از تقریباً یک ساعت و نیم رانندگی از او پرسیدم، پس جریان پنج دقیقه چه شد. اسمایلینگ جو با خنده غرانی برایم اعتراف کرد که منظورش از پنج دقیقه با هواپیمای مافوق صوت بوده و حالا واقعاً ده دقیقه بیشتر تا مقصد نمانده است.
غروب در حال گستردن خود بود. بیابانی که ما از میانش می‎راندیم تمام ویژگی‎های گیاهان نیمه‎گرمسیری را نشان می‎داد. با این حال ما قبل از تاریک شدن کامل هوا به آریزونا رسیدیم. بر روی ملک مخفی که به راحتی قابل دیدن بود 9 ماشین دست‎دوم قرار داشت.
من پرسیدم: "پس ماشین‎های دیگر کجا هستند؟"
اسمایلینگ جو پوزخندی ‎زد: "فروخته شدند. ماشین‎ها مانند نان سفید کوچک داغی فوری به فروش می‎رسند. امروز صبح اینجا پانصد ماشین پارک بود. اگر راستش را بخواهید اصلاً مشتاق فروش بقیه ماشین‎ها نیستم. من در هر حال با پول نمی‎توانم هیچ کاری انجام بدهم."
بی اختیار این سؤال به لبانم نشست، که پس چرا او مرا به اینجا آورده است.
اسمایلینگ جو یک بار دیگر پوزخند ‎زد و گفت که پول برایش اهمیتی ندارد.
خیلی مهم‎تر از پول داشتن آوازه خوب است، "انصاف و صداقت" شعار ماست.
من در این بین از ماشین‎ها بازدید کردم و خوشبختانه یک شورولت خوب نگاه داشته شده را کشف کردم، با توجه به گچ‎نوشته بر روی شیشه جلو، قیمت ماشین فقط 299 دلار و 99 سنت بود.
من گفتم: "از این ماشین خوشم آمده. من این ماشین را می‎خواهم."
اسمایلینگ جو پنجه‎اش را به نشانه تأیید روی شانه‎ام گذاشت: "پسر، پسر! به این می‎گن یک چشم مطمئن! نگاه کن ــ و بهترین ماشینم را می‎خواهد! البته این ماشین به فرماندار رو به ترقی این ناحیه فروخته شده ــ اما اگر من با این کار می‎تونم شما را خوشحال کنم، باشه، پس 400 دلار بشمارید و بذارید رو میز و شورولت مال شماست."
"چرا 400؟ اینجا کاملاً واضح 299 دلار و 99 سنت نوشته شده؟"
"قیمت لیست، پسرم. بدون چرخ‎ها. اگر می‎خواهید برای 299 دلار و 99 سنت ماشینی بدون چرخ داشته باشید ــ من با آن مخالفتی ندارم. اما فراموش نکنید که شورولت یکی از گران‎ترین ماشین‎ها در آمریکاست."
من بدون حرف به چراغ‎های نئون تبلیغاتی کنار در ورودی اشاره کردم: "شورولت ــ ارزان‎ترین ماشین آمریکا!"
اسمایلینگ جو نه آرامش و نه پوزخندش را از دست داد:
"امروز دیگر چه کسی به چراغ نئون اهمیت می‎دهد؟ مدت‎هاست که منسوخ شده است!"
من در این بین از تمام جهات ماشین را بررسی کردم و بیشتر و بیشتر آن را مورد سلیقه‎ام یافتم.
من گفتم: "اوکی. میخرمش."
اسمایلیگ جو با حرارت دستم را فشرد: "عالیه! شما شیطان خوش اقبالی هستید! قبل از اینکه تصمیم‎ام عوض بشه سریع بپردازید! شما این ماشین را با 500 دلار سود می‎تونید دوباره بفروشید."
من گفتم: "شیطان خوش شانس خودتونید. کلیدها کجا هستند؟"
اسمایلینگ جو در حال دادن کلیدها پوزخند زد: "آیا چیزی از کلاژ اتوماتیک شنیدید؟ فرمان را هم می‎تونید با انگشت تا آخر بچرخونید."
من سعی کردم فرمان را با انگشت بچرخانم، اما وقتی متوجه گشتم که انگشت در حال دو قسمت شدن است فوراً از این کار دست کشیدم.
اسمایلینگ جو فاتحانه: "می‎بینید، اصلاً تکون نمی‎خوره. مانند فولاد محکمه. باید موتور ده سیلندری رو ببینید! پسر، پسر!"
من کاپوت را بالا زدم و توانستم فقط شش سیلندر بشمرم.
اسمایلینگ جو با شوق گفت: "درسته، معنی‎اش اما فقط صرفه‎جوئی در بنزین است! و استارت اتوماتیک!"
من بدون زحمت به او نشان دادم که استارت به هیچ‏وجه اتوماتیک نیست، بلکه باید با زحمت زیاد و با دست انجام گیرد. اسمایلینگ جو دوباره به من بخاطر شکاری که کردم تبریک گفت. استارت اتوماتیک مهم نیست و در مدل‎های جدید هم دیگر به کار گرفته نمی‎شوند.
"فکر می‎کنید که من به شما ماشین بدی می‎فروشم؟ من به شما؟ یک یهودی به یهودی دیگر؟ شما خود را در ماشین مانند پادشاهی حس خواهید کرد! و وقتی بخواهید موزیک گوش کنید فقط احتیاج دارید پیچ رادیو را بچرخونید."
اسمایلینگ جو پیچ رادیو را به من نشان داد و آن را چرخاند. فوری شیشه‎پاکن‎ها شروع به حرکت کردند.
اسمایلینگ جو سعادتمندانه پرسید: "کی دیگه به رادیو احتیاج داره؟ مگه رادیو چه چیز مهمی پخش می‎کنه؟ تمام روز موزیک. کاملاً غیر ضروری. خیلی مهم‎تر اما این است که شما عالی‎ترین صندلی راننده را دارید و می‎تونید حتی عقب و جلو هم بکشیدش."
من سعی کردم صندلی را حرکت دهم ــ و صندلی به جلو و عقب حرکت کرد. من یک بار دیگر این کار را تکرار کردم. چرا اسمایلینگ جو گفت که صندلی را می‎شود به جلو و عقب حرکت داد؟ این مشکوک است. من یک بررسی اساسی از ماشین انجام می‎دهم ــ تقریباً مانند ماشین نو دیده می‎گشت.
اسمایلینگ جو پوزخند می‎زند: "درست مثل ماشین‎های نو دیده می‎شه. بیشتر از 17000 مایل نرفته."
این غیر ممکن بود. من نگاهی به درجه می‎اندازم. عدد 3000 مایل را نشان می‎داد. بی اعتمادی من بیشتر می‎شود:
"پس چرا فقط 3000 نشان می‎دهد؟"
"توضیحش ساده است. صاحب قبلی ماشین یک نگهبان برج فانوس دریائی بوده که فقط می‎تونست به دور برج براند."
حالا دیگر کافیم شده بود. اگر تکنیک فروش اسمایلینگ جو را درست فهمیده باشم، باید ماشین پس از چند صد متر راندن از هم جدا شود.
من گفتم: "خوب. پس ما متأسفانه نمی‎تونیم با هم معامله کنیم. من اجازه نمی‎دم که کسی فریبم دهد."
"هر طور که مایلید."
برای اولین بار پوزخند از چهره اسمایلینگ جو از بین رفت.
"من چطور می‎تونم به خانه برگردم؟"
"با ماشین؟"
"نه، پیاده."
"مستقیم به طرف شرق، دوست من، مستقیم به طرف شرق ..."
من فکر کردم: وقتی اسمایلینگ جو <شرق> می‎گوید، باید احتمالاً <غرب> درست باشد. اما چون به برعکس شهادت دادنش هم نمی‎شود اطمینان کرد بنابراین از سمت جنوب رفتن بهتر است.
در مسیر راه از سمت شمال از میان زمین‎های کشاورزی حاصلخیزی گذشتم، از جنگل‎هائی با رودخانه‎ها و آبشارها رد شدم ــ و با این حال به خانه رسیدم. همسایه‎ام در سربالائی رو به خانه به من کمک کرد و به اطلاعم رساند (متأسفانه دیر) که آدم در آمریکا برای خرید ماشین دست‎دوم باید حتماً با ماشین خودش برود.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:40  توسط سعید از برلین  | 

 
معمولاً مهاجرین جدید می‎توانند آنچه که می‎خواهند انجام دهند. آنها در اولین سال اقامت خود حتی احتیاج به پرداخت مالیات بر درآمد هم ندارند. بعضی از شهروندان متهور اسرائیلی از این راه یک امرار معاش کاملاً مناسب و معقول برای خود می‎سازند، آنها در فواصل معینی کشور را ترک و بعد بعنوان مهاجر جدید دوباره بازمی‎گردند. مهاجر جدیدی که بدون در نظر گرفتن این امتیاز بخاطر چیزی شکایت نکند، یا بعنوان یک آدم احمق و یا بعنوان سرمایه‎داری بزرگ به حساب می‎آید. (مجموع سرمایه‎های بزرگ در این سرزمین در دستان یهودیان است، وضعیتی که از هر سو خشم زیادی را برمی‎انگیزد.)
همچنین موقعیت مهاجرین جدید بی بضاعت که بطور عجیبی اکثریت را تشکیل می‎دهند به هیچ وجه نومید کننده نیست. افرادی وجود دارند که بیست سال پیش فقط با یک چمدان به کشور آمده‎اند و امروز هنوز هم مالک همان چمدان هستند. این دسته به اصطلاح همان اولدتایمرهائی هستند که در ایام جوانی بخاطر آرمان‎هایشان به نحو وصف‎ناپذیری رنج برده‎اند. آنها تا امروز خصومت سالمی بر علیه تمام کسانی که  ابتدا دیرتر به این سرزمین آمده‎اند و ــ به عقیده اولدتایمرها ــ زندگی لوکسی را می‎گذرانند حفظ کرده‎اند.
خشم و انزجار در خطوط چهره آن پیرمردی که یک روز جلوی در ورودی سینما مرا متوقف ساخت منعکس می‎گردد:
"کجا با این عجله، یوسله Jossele؟"
من به او اعتراف کردم که قصد داشتم بلیطی برای سینما رفتن خریداری کنم.
او با تحقیری تیز و برنده تکرار کرد: "بلیط برای سینما؟ من در سن و سال تو اگر می‎توانستم یک خیار برای شام شب تهیه کنم خوشحال می‎گشتم. اما بلیط سینما؟ سی سال پیش کسی به این فکر نمی‎کرد به سینما برود. آن زمان هنوز شترهای بارکش از اینجا می‎گذشتند و از بولوار می‎شد به دریا نگاه کرد."
من گفتم "جالبه. اما حالا باید به خانه بروم."
او سرش را با تلخی تکان داد: "به خانه؟ من آن زمان خانه‎ای نداشتم. ما چند جعبه و قوطی کنسرو را بر روی هم می‎چیدیم و رویشان را با کاغذ بسته‎بندی می‎چسباندیم ــ و این خانه ما بود. آیا مبل هم داری؟"
من محتاطانه گفتم: "چیز به درد بخوری نیست. ما اکثراً روی آجر می‎‎شینیم."
"آجر؟!" ما حتی اجازه خواب دیدن از آجر را هم نداشتیم! از کجا باید پول برای آجر می‎آوردیم؟"
متواضعانه اعتراف کردم: "من نمی‎دانم. اگر حقیقتش را بخواهید: من آجرها را نخریدم، بلکه از یک ساختمان نیمه‎ساز بی محافظ دزدیدم."
صدای پیرمرد از خشم شروع به لرزیدن کرد: "دزدی! من هجده سال تمام اینجا زندگی کردم، قبل از آنکه شجاعت پیدا کنم تا اولین آجرم را بدزدم! ما آن زمان حتی شن هم نداشتیم تا رویش دراز بکشیم. ــ آیا آب می‎نوشی؟"
"خیلی به ندرت. شاید یک بار در هفته."
او شانه‎هایم را می‎گیرد و طوریکه انگار می‎خواهد مرا مخلوط کند تکانم می‎دهد: "یک بار در هفته؟ مرد جوان، آیا خبر داری که مردم در زمان جوانی من در بیت‎المقدس برای آب پول نقد باید می‎پرداختند؟ زبان به کام‎مان می‎چسبید، اما نمی‎توانستیم تشنگی خود را خاموش سازیم. یوزله، ما حتی یک قرش بی ارزش هم نداشتیم تا با آن برای خود یک لیوان آب بخریم!"
من گفتم: " آقای عزیز اسم من یوزله نیست و من شما را نمی‎شناسم."
مخاطبم با فریاد گفت: "تو منو نمی‎شناسی؟ وقتی در سن تو جسارت می‎کردیم که کسی را نشناسیم، ما را با کتک له و لورده می‎کردند! اما البته شما جوان‎های مبتدی امروزی می‎توانید به خود اجازه هر کاری را بدهید ..."
او با این حرف ترکم کرد و با عصبانیت به راه خود رفت. من ناراحت و دلشکسته شده بودم. زمین زیر پاهایم می‎لرزید. من باید دراز می‎کشیدم. یک تاکسی مرا زیر می‎کند. در گذشته پیشگامان ما قبل از آنکه برای اولین بار توسط یک تاکسی زیر گرفته شوند باید هجده تا بیست سال انتظار می‎کشیدند. زمان واقعاً تغییر کرده است.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 0:50  توسط سعید از برلین  | 

پدیده دوروئی از وقتی انسان به یاد می‎آورد ماده خام خوبی برای طنزپردازان بوده است. بخصوص انگلیس بعنوان سوژه‎ای مناسب خود را به اثبات رسانده است، البته نه فقط برای طنزپردازانی که خود تحویل جامعه داده است. و حالا من هم مایلم سهم کوچک خود در این باره را انجام دهم.
این فرصت را حرمت هم‎مرز ستایشی که امپراطوری بریتانیا به یکی از عقب مانده‎ترین کشورهای این سیاره ــ به عربستان صعودی که یکی از شیخ‎نشین‎ها در کویر است ــ احساس می‎کند برایم فراهم آورد. من به انگلیسی‎ها سهم کوچک انتقادیم را برای چاپ پیشنهاد کردم، اما آنها آن رد کردند. دیگر چاره‎ای نداشتم بجز آنکه به خانه بروم و در باغچه‎ام برای پیدا کردن نفت حفاری کنم.

اولین خبر موثق در باره حراج علنی ادوین مک‎کینزلی، دبیر دوم سفارت سلطنتی انگلیس در ریاض را یک خبرگزاری عربستان صعودی گزارش کرد و در انگلیس باعث مقداری شور و هیجان گشت.
از مک‎کینزلی یازده بطر لوسیون بعد از اصلاح صورت کشف شد که دارای بیش از %60 الکل بودند. دبیر سفارت به 470 ضربه شلاق محکوم و بعد از اجرای حکم در میدان مرکزی ریاض بعنوان برده به عموی مادری پادشاه به نام شیخ محمود ابو بوبا فروخته می‎شود. قیمت فروش مبلغ اندکی در حدود 15 Guinea بود.
این از حقایق. اما آدم نباید آن را احساسی قضاوت کند، بلکه در چارچوب جهانی.
یک یادداشت داخلی وزارت امور خارجه روشن می‎سازد که دبیر سفارتخانه با ضربات شلاق بر باسن لخت خود و بعد با فروخته شدن بعنوان برده با صراحت موافقت کرده بوده است. با وجود آنکه او را در حین مصرف آن مایع الکلی غافلگیر ساخته بودند، اما به او ــ بدون شک بخاطر رابطه اقتصادی تنگاتنگ بین عربستان صعودی و انگلستان ــ ترحم قابل توجه‎ای کردند. به او اجازه انتخاب دادند، از او پرسیدند که آیا می‎خواهد چشمانش را دربیاورند و بعد سرش را از بدن جدا سازند یا اینکه ترجیح می‎دهد بعنوان برده به زندگی ادامه دهد. مک‎کینزلی داوطلبانه امکان دوم را برگزید.
بعلاوه قابل تأمل است که مجازات تحت توجه دقیق به مقررات آئین‎نامه کنوانسیون ژنو انجام پذیرفت. دولت انگلیس هم آن را کاملاً به رسمیت شناخته است. وزیر امور خارجه در جواب سؤال مجلس در این رابطه توضیح داد: "من در موقعیت مطلوبی هستم و می‎توانم به عرض نمایندگان محترم برسانم که در تمام مدت اجرای مجازات یک پزشک دولتی نیز حضور داشته است و دیگر اینکه مقامات عربستان صعودی دو مؤذن را مأمور ساخته بودند تا با سوره‎های قرآن جریان انجام مجازات را همراهی کنند. بعلاوه محکوم بعد از ضربه صد و بیستم بیهوش گشت، بطوری که باقیمانده ضربات شلاق را بدون فریاد و درد تحمل کرد. ما می‎توانیم به او افتخار کنیم."
کونته‎ـ‎کینزلی، آنطور که دبیر کنسولات از زمان شروع شغل جدیدش نامیده می‎شود، بزودی بهبود می‎یابد و بخشی از گوشت نشیمنگاهش را ــ گرچه دیگر نه برای نشستن ــ دوباره بدست می‎آورد. شیخ ابو بوبا از او راضی‎ست و به او اجازه داده است چتر شخصی خود را نگهدارد. در حال حاضر کونته‎ـ‎کینزلی از 182 فرزند شیخ نگهداری می‎کند و مدیریت لباس‎های زیر آنها را به عهده دارد.

در حالیکه نمایندگان محافل جامعه اقتصادی اروپا در آستانه کنفرانس اوپک و مشکلات رو به افزایش تأمین نفت خود را به شدت نگران نشان می‎دادند، با کمال تأسف بخشی از مطبوعات انگلیس به عدم دخالت ارائه شده بی توجه ماند. ساندی تلگراف با تیتر درشتی پرسید "15 Guinea برای یک دیپلمات با تجربه؟ یک شتر جوان ارزشش بیشتر از این است!" روزنامه تشخیص داده بود که دبیر سفارتخانه بخاطر ظاهر مردانه و اندام ورزشکارانه‎اش باید بعنوان برده درجه‎یک به حساب آید. مقاله اینطور به پایان می‎رسد "مبلغ پرداخت شده برای او یک توهین به کرامت ملی ما است و  فقط می‎شود آن را با چندرقاز حقوقی مقایسه کرد که اسرائیلیهای فاتح در سرزمینهای اشغالی به نیروهای کار عرب میپردازند."
روزنامه میانه‎روئی از جنبه حقوق بین‎الملل به این ماجرا می‎پردازد: "تکلیف بچه‎های کونته‎ـ‎کینزلیز، اگر صاحبش او را با یک برده زن به ازدواج وادارد چه می‎شود؟ آیا کودکان او شهروند انگلیس‎اند یا عربستان صعودی؟ دادستان، که ما از او در این باره سؤال کردیم بر این عقیده بود که می‎تواند تابعیت عربستان صعودی به آنها تحمیل شود، بدون آنکه دولت علیا‎حضرت از نظر قانونی امکان مطمئنی برای دخالت داشته باشد. ما مایل نیستیم انکار کنیم که این موقعیت برای ما نگرانی عمیقی ببار آورده است."
در مقابل حرف‎های تیزتری نیز به گوش می‎رسید.
برای مثال "The Jewish Chronicle" فرستادن نیروی دریائی به آب‎های عربستان صعودی را درخواست می‎کند، اما با مخالفت شدید مجلس لردها مواجه می‎شود، و با مشورتی که با وزارت بازرگانی صورت گرفت تصمیم بر این گرفته شد که بجای فرستادن کشتی‎های جنگی کاتالوگ مصوری از جدیدترین تولیدات صنایع نظامی بریتانیا به ریاض فرستاده شود. به همین شکل یک بحث در باره قطع رابطه دیپلماتیک با آفریقای جنوبی هم بی نتیجه می‎ماند. و بعلاوه چندین سخنران به این نکته اشاره کردند که جریان کونت‎ـ‎کینزلی تنها مورد استثنائی نمی‎باشد. طبق گزارشات سری سازمان ضد جاسوسی انگلیس او با دو مهندس آمریکائی که بخاطر مستی فروخته شده بودند در یک اتاق زندگی می‎کردند. یک دیپلمات دیگر انگلیسی به نام سِر توبیاس (توبی) میددلبوروق، سه سال پیش در اثنای یک سفر نیمه رسمی همراه با سکرتر زیبایش در عربستان صعودی مفقود شده‎اند و گفته می‎شود که بعنوان نگهبان حرمسرای یک شیخ ناشناس به خدمت مشغول است. از وضعیت سکرتر زیبای او خبری در دست نیست.

وزیر اقتصاد و دارائی بدون هیچ دلیل خاصی اظهار می‎کند: "یک ضرب‎المثل عربی می‎گوید که یک خرید انجام گرفته شده فقط از طرف خدا می‎تواند باطل اعلام گردد." همسر کونته‎ـ‎کینزلی عقیده دیگری داشت و پیشنهاد خریدن شوهرش از آبو بوبا باعث دستپاچگی شدید دولت می‎شود. شیخ جوابی نمی‎دهد. مأموری که از طرف صلیب سرخ به ریاض فرستاده شده بود در حقیقت به مقصد مورد نظر می‎رسد، اما از آن زمان به بعد دیگر هیچ خبری از خود نمی‎دهد؛ حدس زده می‎شود مفقود شدن او با کمبود فصلی برده در بازار برده ‎فروشان عربستان صعودی در ارتباط باشد. وزارت امور خارجه تحت فشار افکار عمومی پیام پر انرژی، اما مؤدبانه زیر را برای خالد شاه می‎فرستد:
"دولت علیا‎حضرت رفاه فیزیکی کونت‎ـ‎کینزلی برده را امری پر اهمیت تلقی می‎کند و مایل است خوشبینانه امیدوار باشد که اگر قرار است اقدامات انضباطی‎ای در مورد فرد مذکور اجرا شود، باید شدیداً طبق موازین بین‎المللی رفتار با برده‏های تازه کار انجام گیرد."
از این گذشته دولت از تمام امکانات موجود دیپلماسی مخفی استفاده (روشی که همیشه مؤثرتر از تظاهرات پر سر و صداست) و به هر طریقی تلاش می‎کند تا سرنوشت مک‎‎ـ‎کونته را سبک‎تر سازد. برای مثال کوشش کردند تا از او بعنوان کمک آشپز استفاده شود، بدون آنکه اصراری در باز کردن زنجیرها از پایش بکنند؛ تا بدین وسیله از فرار احتمالی او که می‎تواند در روابط خوب دو کشور دوست تأثیر منفی بر جای گذارد جلوگیری کنند. چند تن از نمایندگان محافظه‎کار پیشنهاد دادند که با محدود ساختن مصرف ویسکی شاهزاده‎های آل صعود هنگام بازدید از انگلیس آنها را تحت فشار اخلاقی قرار دهند. این پیشنهاد تعقیب نشد، زیرا متوجه گشتند که تقریباً تمام کارخانجات تولید ویسکی در مالکیت عربستان صعودی‎ست. وزرای کشورهای عضو اوپک در آن زمان کنفرانس خود را آغاز کرده بودند. فروشگاه‎های بزرگ و پیشرو انگلیسی کاتالوگ‎های خود را به زبان عربی به چاپ رساندند. مبلغ سپرده عرب‎ها در بانک‎های انگلیس به 8 میلیارد پوند بالغ می‎گردید. تراز تجاری بهبود اندکی را نشان می‎داد.
تحت چنین شرایط مفرحی یک کارمند عالیرتبه وزارت امور خارجه پیشنهاد می‎دهد که او را با کونته‎ـ‎کینزلی تاخت بزنند. این پیشنهاد با تشویق عمومی روبرو می‎گردد ــ اما، آنطور که بعد دیده شد این تشویق زود هنگام بود: سفیر عربستان صعودی به دیدار این کارمند می‎رود، دندان‎هایش را بررسی می‎کند، و او را با کلمات "غیر ممکن است" پس می‎فرستد.

اما وزارت امور خارجه بیکار ننشست. تحت عنوان "حقوق و وظایف بردها" یک کتاب مرجع برای دیپلمات‎های خود به چاپ رساند، که ما چند نکته از آن را نقل قول می‎کنیم:
"هنگام مجازات جسمانی لب بالا را سفت نگاهدارید و عضلات کمر را شل سازید. توصیه می‎شود هر از گاهی فریادی از درد کشیده شود، تا از این طریق رضایت مأمور مجازات برآورده گردد.
"استفاده از وازلین یا پماد مشابه‎ای روند بهبود را تسریع می‎بخشد."
"خود را به آقا و صاحبی که بعنوان برده خدمت می‎کنید بر روی چهار دست و پا نزدیک سازید (یا بر روی شکم بخزید)."
"هنگام دریافت دستورات سعی شود در نهایت دقت و کوتاه جواب داده شود:
!yes Massa!، Thank you، Ma'am و مانند اینها."
"همواره در رفتار خود شأن انگلستان را حفظ کنید، زیرا که شما نماینده به فروش رسیده‎‎اش می‎باشید."
رویهمرفته اجازه است گفته شود که افکار عمومی انگلیس این ماجرا را تمام شده می‎بیند و فقط هنوز برای این سؤال علاقه نشان می‎دهد که عاقبت چه وقت اسرائیل تمام سرزمین‎های اشغالی را ترک خواهد کرد.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 3:25  توسط سعید از برلین  | 

 
اکثر بازدیدکنندگان خارجی تصور کاملاً اشتباهی از این کلان شهر درخشنده دارند. برای آنها پاریس مترادف است با عشق و گناه، با یک شبکه تار عنکبوتی از خیابان‎های فرعی و تنگ، جائیکه در کاباره‎های شرجی و نیمه تاریک رودخانه‎ای از شامپاین جاری‎ست و رقاصان عریان با موسیقی هیجان‎انگیز تمام شب تولید تمایلات عشق‎ورزی می‎کنند.
حالا، یک پاریس ِ دیگر هم وجود دارد!
شاید این پاریس ِ دیگر کمتر شرجی و کمتر تنگ باشد، اما کسی که به خود زحمت جستجوی آن را بدهد، پاداش خوبی بدست خواهد آورد. در این پاریس ِ دیگر ــ پاریس حقیقی، پاریس جاودانه ــ فروشندگان خیابانی زیر گوشت نجوا کنان <تصاویر لخت هنری> برای فروش عرضه نمی‎کنند، مردانی وجود ندارند که غریبه‎های ساده‎لو را به کاباره‎های نیمه تاریک بکشانند. نه هیچ اثری از ابری از دود و رودی از شامپاین دیده می‎شود و نه از رقص بی‎ارزش استریپ تیز. نه! اینجا، در این پاریس ِ دیگر، مکان‎های هنری مجلل با اتاق‎های مبله لوکس مخصوص تماشاچیان وجود دارند، جائیکه خارجی‎ها راحت در صندلی‎های راحتی خوش فرم می‎نشینند، در حالیکه رقاصه‎های برهنه با همراهی موسیقی جاز هیجان‎انگیزی تمام شب تمایلات عشق‎ورزی تولید می‎کنند.
آنچه که حالا می‎خواهم گزارش دهم، از همان پاریس ِ دیگر است.

معجزه رخ داد: ما دو بلیط برای Mammut-Musical-Show که بلیط‎هایش سال‎هاست پیش‎فروش شده‎اند بدست آوردیم. یک توریست از آمریکای لاتین می‎بایست در آخرین لحظه بلیط خود را پس بدهد و به خانه بازگردد، زیرا که تاریخ شب نمایش با تاریخ همه‎ماهه کودتا در کشورش همزمان شده بود. و این باعث شد تا من و همسرم در ردیف اول بنشینیم، درست در زیر پای دختران زیبا و با بهترین موقعیت برای دیدن صحنه نمایش و تجهیزات آن و ریزه‎کاری‎های حرکات رقاصان (لباس‎های رنگارنگ وجود نداشت). دخترها مشغول بودند تا تصاویر زنده‎ای از کاراکتر تاریخی نشان دهند، از تاریخ کلی انسان و از تاریخ خلق خود ما؛ برای مثال یودیت Judith و هولوفرنس Holofernes، یوسف Josef و برادرانش، همسر پوتیفار Potiphar و رقص چادر سالومه. این برایمان مدح به حساب می‎آمد و عزت نفس‎مان را بالا برد. حتی صداهای "بشینید!" که از پشت سرمان می‎آمد هم نتوانست ما را به نشستن وادارد. ما اصلاً نمی‎دانستیم که تاریخ اسرائیل اینچنین پر زرق و برق بوده است.
و بعد مادر بزرگ فرود می‎آید ...
او در قفس طلائی معلقی که طرحش را خود او ریخته بود توسط طنابی از سکوی بالای صحنه نمایش معروف‎ترین سالن موسیقی به روی صحنه پائین می‎آید، و تمام افراد در گروه‎بندی زیبائی دست‎هایشان را به سمت او دراز کرده بودند، عده‎ای از آنها زانو زده، عده‎ای بر روی نوک انگشتان پا ایستاده و به همراهی موسیقی پر شکوهی که به تدریج بلندتر می‎گشت متن فوق را مدام تکرار می‎‎‎‎کردند: "او می‎آید، او اینجاست، زیباترین زن جهان!". او جوراب شلواری مشبک سیاه رنگی بر پا و لباس چسبانی از پوست ببر بر تن داشت، تاجی از موی بور بافته شده، مژه‎های دراز و تابدار، دندان‎های سفید و براق و یک دکولته خیلی باز که تمام وسیله دلربائی 70 ساله‎اش را نمایش می‎داد. (بهترین همسر جهان حتی سن او را 71 تخمین می‎زد، البته فقط نجوا کنان در گوش من.)
برای اینکه اینجا سوءتفاهمی پیش نیاید: مفهوم "مادر بزرگ" برای من مقدس است. به عقیده من مادربزرگ یک مأموریت بسیار مهم در خانواده دارد، چه بعنوان پرستار بچه و یا مدیریت دستورالعمل‎های قدیمی و پر افتخار پخت غذا که بدون این مادربزرگان حتماً فراموش می‎گشتند. مادربزرگ‎ها، به اختصار، می‎توانند همیشه روی عشق و احترام من حساب کنند. شاید به این دلیل باشد که من وقتی مادربزرگی معلق در هوا، ناگهان به روی صحنه فرود می‎آید و در زیر نور نافذ نورافکن‎ها خود را به جمعیت شگفت‎زده عرضه می‎سازد چنین واکنش حساسی از خود نشان می‎دهم. بعلاوه این مادربزرگ ویژه فقط چیزی مانند یک نمره در برنامه شبانه نبود، بلکه ستاره نمایش بود، خواننده الهی اپرا، هنرمندی همه جانبه و غیر قابل قیاس، مکان متبرکه ملی. به راستی که صدایش هنوز هم می‎توانست به رقابت بپردازد. اما مادربزرگ می‎خواست مهارت‎های رقص خود را هم بی چون و چرا به نمایش بگذارد، دیگر به بقیه اجازه به جلوی صحنه آمدن را نمی‎داد، به اطراف جست و خیز می‎کرد، روی سر خود می‎ایستاد و با پاهایش پادوچرخه‎ای می‎زد، جوک‎های دو پهلو تعریف می‎کرد و رفتارش کلاً طوری بود که مادربزرگ‎ها نباید داشته باشند. یا همسر مدیر آنجا بود و یا اینکه باید رابطه‎ای عالی با سندیکای هنرمندان داشته باشد.
اما با این حال بزودی کشف کردم که او رتبه برجسته خود را مدیون شرایط دیگری‎ست: مدیون بر قرار ساختن <رابطه استادانه با تماشاچی>. این همان چیزی بود که نمی‎توانست کسی آن را تقلید کند. این کار در تملک او بود. آن نوعی که او میکروفون را در دست نگاه می‎داشت ... آنطور که او از روی صحنه پائین می‎آمد و پیش تماشاگران می‎رفت ... طوریکه از نرده پله‎های اطراف صحنه نمایش به پائین لیز می‎خورد ... و آن فرمی که او در نزد تماشاچی خارجی توقف می‎کرد و با او چند کلمه به زبان مادریش حرف می‎زد ... آن شوخی‎های بامزه و یا پیشنهادهای لغزان هنگام رد شدن از کنار تماشاچیان ... آنطور که او سر طاس مردی را می‎بوسید ... همه اینها منحصر به فرد بودند.
او در آن شب در مرحله‎ای از نمایش سه تماشاچی مرد را انتخاب کرده بود، یک آمریکائی به بلندی یک درخت، یک اسپانیائی تقریباً قد کوتاه و یک ایتالیائی فربه. او پس از غلبه کردن بر مخالفت آن سه مرد آنها را به روی صحنه کشید، جائیکه آنها از طرف دختران خندانی بدرقه گشتند، مادر بزرگ دستش را بر روی باسن پوشیده از پوست ببرش قرار داد، نگاهش را در سالن چرخاند و اعلام کرد:
"من هنوز به یک مرد احتیاج دارم!"
بدون خودستائی کردن از خود، اجازه دارم که بگویم دفعات زیادی در موقعیت‎های خطرناک قرار گرفته‎ام. من از چندین اردوگاه اسرای جنگی گریخته‎ام، در جنگ آزادیخواهانه شرکت داشتم و یک بار حتی در کنگره صلح <لیگ تفاهم بین‎‏المللی> شرکت کردم. اما هرگز در زندگی مانند آن لحظه که مادربزرگ نگاهش را به صندلی من در ردیف اول هدایت کرد به چنین ترسی دچار نشده بودم. وحشتناک بود. چهره‎ام به ترتیب قرمز و آبی شد، خودم را مچاله کردم و ناامیدانه به دنبال حمایت می‎گشتم. مانند برق دردآورترین خاطرات کودکی ناشادم از برابر چشمانم عبور کردند.
ماری که با او ازدواج کرده‎ام در کنارم فیشی می‎کند: "عالی شد ... داره برای بردنت میاد!"
لحظه‎ای بعد مادربزرگ جلوی من قرار داشت. من نمازی به آسمان می‎فرستم، اما در این وقت او خودش را روی من خم می‎کند، و از میان شکاف عرضی چهره سخت ترسناکش می‎پرسد:
"از کجا می‎آئی، کوچلوی من؟"
من خودم را در صندلی فرو می‎کنم و ساکت می‎مانم. من که موظف نیستم سؤال به زبان فرانسوی را متوجه شوم.
به جای من مار کنار دستی‎ام در حالیکه نگاه جانور هزار چشم تماشاگران از هر سو در من فرو می‎رفت خوانا و بلند جواب می‎دهد: "او از اسرائیل می‎آید".
مادر بزرگ باسنش را می‎جنباند و با لذت تکرار می‎کند "اسرائیل. اوه لا لا. شالوم." و بازویش را دور من می‎پیچد.
در این لحظه علل مذهبی رنسانس که ما امروز تجربه می‎کنیم را درک می‎کنم. انسان تنها است. او در وسط یک محیط خصمانه تنها و بی یاور است. او احتیاج به موجودی والاتر دارد که به او باور کند، که در کنارش خود را در برابر خطرات زندگی در امان پندارد. من بدون دفاع بودم و این مردم تنها مرا در بند داشتند.
مادربزرگ با دستان سالخورده و پر از رگ‎های آبی رنگش به مار اشاره می‎کند و می‎پرسد:
"خانم شماست؟"
من همچنان سکوت می‎کنم، اما مار سرش را به علامت تأیید تکان می‎دهد. بعد مادربزرگ می‎خواست بداند که آیا مادام حسود است.
من به زبان عبری زمزمه کردم: "دست از این مسخره بازی بردار و برو به خانه. نوه‎های رها گشته‎ات منتظرند. آنها بخاطر نان فریاد می‎کشند. نگران من نباش و برو ..."
با تشنج سعی می‎کردم خودم را از دست ورزیده‎اش نجات دهم. اما این کار فقط آبی بود که به آسیاب زهوار در رفته ریخته می‎شد. در میان دست زدن طوفانی تماشاگران مرا به درون صندلی هل داد و به طریق فرانسوی شیک و بی‎نظری خودش را روی زانویم انداخت. من مایلم از شرح مفصل این جریان صرفنظر کنم. مادربزرگ انگار که این کار برایم کافی نبوده است سر به شدت مقاوم مرا به دکولته‎اش فشرد و با صدای زیر و گرفته پرسید: "آیا می‎تونی خوب ببینی، کوچلوی من؟"
من به زحمت گفتم "من چیز زشتی می‎بینم" و باید با سرفه‎ای که بخاطر به هوا بلند شدن پودرها به آن دچار شده بودم بجنگم. "از زانویم برید پائین یا اینکه برای کمک خواستن فریاد می‎کشم ..."
مادربزرگ با گفتن "آه، شری!" استخوان‎های شکننده خود را از روی زانویم بلند می‎کند، بینی‎ام را می‎بوسد و می‎خواست مرا به طرف صحنه بکشاند. در این کار ثابت کرد که قدرت بدنی فراوانی دارد. من این را از دستم که لبه صندلی را چسبیده بود و مرتب بازتر می‎شد متوجه گشتم.
او پوزخندی می‎زند و با حرکت سر از ارکستر خواست یک کن‎ـ‎کن Can-Can با نشاط بنوازند، در حالی که در پشت سرم بهترین همسر جهان مزورانه به من دلداری می‎داد:
"شوخی را خراب نکن، افرایم Ephraim! او منظور بدی ندارد! همه آماده بازی کوچکی‎اند، فقط تو نه!"
در این ضمن مادر بزرگ با دستان ماهرش انگشتانم را از لبه صندلی گشود؛ یکی بعد از دیگری. تماشاگران شادی می‎کردند. اما من هنوز خود را شکست خورده نمی‎دانستم. من در زیر صندلی یک میله آهنی کشف می‎کنم و توانستم پایم را به آن گیر دهم و نفس نفس زنان بگویم: "گمشو، جادوگر پیر. من تو را دوست ندارم."
مادربزرگ نجوا کنان می‎گوید "عزیزم" و مرا با گرفتن سریع کمرم نیمه بلند و به روی صحنه هدایت می‎کند.
آنچه بعد اتفاق می‎افتد را فقط بصورت تیره در یاد دارم. بنا به گزارش همسرم من خسته و عصبانی آنجا ایستاده بودم، با دهانی باز و دستانی آویزان، در کنار بقیه قربانی‎های دیگر مادر بزرگ، و اجازه دادم دختری یک کلاه قیفی با یک پر قرمز رنگ روی سرم بگذارد و بعد در حالیکه مادربزرگ ریتم چا‎ـ‎چا‎ـ‎چا را با دست زدن همراهی می‎کرد من شروع به رقصیدن کردم.
هنگامیکه من دوباره به سر جای خود برگشتم، بهترین همسر جهان خیلی غیر دوستانه بدرقه‎ام کرد و گفت: "من بخاطر تو خجالت می‎کشم. چرا گذاشتی که از تو یک دلقک بسازند؟"
بعد از چند روز توانستم تخت بیماری را ترک کنم و کمی به قدم‎زدن بپردازم. روزی بر حسب تصادف یک دوست متخصص رقص ملی از اسرائیل را می‎بینم. در حین گفتگو من از مادربزرگ هم صحبت کردم.
دوستم لبخندی می‎زند: "بله، او را می‎شناسم. ده‎ها سال است که با همین شگرد پیش می‎رود. از میان تماشاچیان چند توریست را روی صحنه می‎آورد و آنها را وادار به رقصیدن می‎کند. تماشاگران اما نمی‎دانند که آنها سیاهی لشگرند و از او پول می‎گیرند."
من می‎پرسم: "کی؟ چه کسی چه کاره است؟"
"آن به اصطلاح توریست‎ها. آنها به این کار اختصاص داده می‎شوند. اینکه یک تماشاچی حقیقی گول این مزخرف‎بازی را بخورد خیلی به ندرت رخ می‎دهد. اما چرا سؤال می‎کنی؟ به من نگو که تو را مجاب به این کار کرد!"
با یک خنده که نشان از اعتماد به نفس می‎داد نگذاشتم گمانش تبدیل به یقین گردد: "من؟ مگر دیوانه شدی؟"
 
_ پایان _
     
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17:13  توسط سعید از برلین  |