قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


خائیم Chajim باربر است.
وقتی او خمیده گشته در زیر سنگینی جعبه بار بر پشتش از میان کوچه عبور می‎کند تقریباً نمی‎شود او را دید. چنین به نظر می‎آید که انگار جعبه‎ای بر روی دو پای خودش راه می‎رود ... نفس‎های سنگین او اما از راه دور هم به گوش می‎رسد!
عاقبت بار را تحویل می‎دهد و چند گروشن Groschen مزد خود را می‎گیرد. او کمرش را راست می‎کند، نفس عمیقی می‎کشد، جعبه باربری را از پشت خود پائین می‎گذارد، عرق پیشانیش را پاک می‎کند، به طرف چاه آب می‎رود، چند جرعه آب می‎نوشد و به سمت یک حیاط می‎دود.
او در برابر دیواری متوقف می‎شود، سر بسیار بزرگش را بلند می‎کند، طوریکه نوک ریشش، بینی و لبه کلاهش در یک سطح قرار می‎گیرند.
او صدا می‎زند:
"شانه!"
از زیر شیروانی یک پنجره کوچک باز می‎شود و سر کوچک یک زن در چارقدی سفید جواب می‎دهد:
"خائیم؟!"
مرد و زن در کمال رضایت به همدیگر نگاه می‎کنند. همسایه‎ها می‎گویند که آنها منقاربازی می‎کنند. خائیم دستمزد روزانه خود را که در کاغذی پبچانده است برایش به بالا پرتاب می‎کند. شانه در هوا پول را می‎گیرد. این اولین بار نیست که او این کار را می‎کند.
خائیم می‎گوید "چقدر تو ماهری!" و هنوز هیچ تمایلی به رفتن ندارد.
شانه با خنده به او می‎گوید: "برو، برو، خائیم! من باید پیش کودک بیمار بمانم ... من گهواره را به طرف اجاق هل داده‎ام ... با دست غدا می‎پزم و با پا گهوراه را تکان می‎دهم."
"حالش چطوره؟"
"بهتره!"
"خدا را شکر! و هنه Henne؟"
"پیش خیاط است."
"و یوسی Jossei؟"
"در مدرسه است."
خائیم می‎گذارد که ریشش دوباره از روی دیوار بیفتد و می‎رود. شانه رفتنش را تا لحظه‎ای که او ناپدید می‎گردد نگاه می‎کند.
در روز جمعه و پنج شنبه اما دیدارشان بیشتر طول می‎کشد.
شانه می‎پرسد: "چقدر در کاغذ است؟"
"بیست و دو گروشن."
"می‎ترسم که پول کم باشد!"
"شانه، برای چه چیزی پول بیشتری  لازم داری؟"
"برای یک بسته شش تائی صابون بچه و چند گروشن برای خرید شمع؛ شیرینی Challa دارم ... یک کیلو و نیم گوشت هم دارم ... اما هنوز برای مراسم کیدوش Kiddusch شراب نخریده‎ام و چند قطعه چوب هم لازم داریم!"
"چوب را تهیه خواهم کرد، در بازار حتماً چند قطعه چوب وجود دارد!"
"چیزهای دیگری هم لازم دارم ..."
او لیستی از چیزهائی که برای شبات Sabbat لازم دارد را می‎شمرد. عاقبت آنها توافق می‎کنند که مراسم کیدوش را با شیرینی هم می‎توان انجام داد و خیلی از چیزهای دیگر غیر ضروریند.
مهم این است که پول برای صابون بچه و شمع کفایت می‎کند.
اما زن و شوهر وقتی خدا کمک می‎کند، وقتی بچه‎ها سالم و شمعدانی‎ها به گرو گذاشته نشده‎اند حتی اگر هم یک ساچمه داشته باشند باز هم یک شبات شاد را می‎گذرانند!
زیرا شانه می‎تواند شیرینی کاملاً شگفت‎انگیزی بپزد!
همیشه چیزی برای پختن شیرینی کم دارد: گاهی آرد، گاهی تخم مرغ، گاهی روغن، با این وجود اما شیرینی همیشه چرب، شیرین و طراوت دهنده قلب است و جذب تمام اعضای بدن می‎گردد.
شانه شادمانه می‎گوید: "یک فرشته آن را پخته است."
خائیم با خنده می‎گوید: "بله، یک فرشته، حتماً یک فرشته بود! منظورت این است که خود تو یک فرشته کوچک هستی، چون می‎توانی من و بچه‎ها را تحمل کنی ... چقدر در برابرشان شکیبائی داری! حتی من هم گاهی عصبانی می‎شوم ... اما آیا من تا حال یک کلمه نفرین همانطور که مردان دیگر از زن‎های خود می‎شنوند از تو شنیده‎ام؟ من چه خوشی‎ای برایت ببار آورده‎ام؟ تو و بچه‎ها لخت و پابرهنه می‎چرخید ... من به چه دردی می‎خورم؟ من نه به درد مراسم کیدوش می‎خورم و نه مراسم هاودالا Hawdala، حتی نمی‎توانم درست و حسابی ترانه‎های مراسم سمیروت Semirot را بخوانم ..."
شانه او را مطمئن می‎سازد: "تو اما پدر و شوهر خوبی هستی! من چنین سالی را برای خود و تمام اسرائیل آرزو می‎کنم ... فقط خدا کند که ما در کنار هم پیر شویم!"
مرد و زن چنان دوستانه، چنان گرم و چنان قلبانه به چشمان یکدیگر نگاه می‎کنند که انگار تازه از زیر چادر ازدواج خارج شده‎اند. در هنگام غذا جریان حتی بامزه‎تر پیش می‎رود ...
خائیم بعد از چرت کوتاه بعد از ظهر برای شنیدن تورات به کنیسه کوچک می‎رود.
یک معلم در آنجا به مردم عادی تلمود را توضیح می‎دهد. هوا گرم است، همه چهره‎ها هنوز خواب آلوده‎اند. یکی هنوز در حال چرت زدن است و دیگری بلند خمیازه می‎کشد. اما ناگهان وقتی صحبت به جاهای جالب می‎رسد: به آخرت، به جهنم، جائیکه ستمکاران بوسیله میله‎های آهنی شلاق می‎خورند و به بهشت روشن، جائیکه درستکاران با تاج‎های طلائی بر سر تورات می‎آموزند ــ سپس همه حاضرین زنده می‎گردند. تمام دهان‎ها باز می‎مانند و صورت‎ها سرخ می‎گردند ... بعد نفس‎ها در سینه حبس می‎شود و گوش می‎سپارند که اوضاع در آن جهان از چه قرار است!
خائیم مانند همیشه در کنار اجاق ایستاده. او اشگ در چشم دارد، دست‎ها و پاهایش می‎لرزند. او کاملاً در آن جهان است!
او همراه با ستمکاران رنج می‎کشد، در قیر داغی حمام می‎کند، به خارج پرتاب می‎گردد و در جنگل‎های وحشی تراشه چوب جمع می‎کند ... تمام اینها را احساس می‎کند، بدنش در عرق سردی شناور است ... در عوض دیرتر همان سعادتی را که همه درستکاران تجربه می‎کنند حس می‎کند: او بهشت نورانی، یک فرشته، غذای لذیذ لویاتان Leviathan و شور هاربور Schor-Habor و تمام چیزهای خوب را چنان ملموس در برابر چشمان خود می‎بیند که وقتی معلم به پایان می‎رسد، کتاب را می‎بوسد و کنار می‎گذارد انگار که او از یک رؤیا بیدار می‎شود، انگار که از آن جهان بازگشته است. او نفس عمیقی می‎کشد و می‎‏گوید: "خالق جهان! حداقل یک قطعه، یک تکه کوچک نان، یک سر سوزنی از سعادت ابدی ... برای من، برای زنم و برای همه بچه‎های کوچکم!" حالا او غمگین می‎شود و از خود می‎پرسد: "اما چگونه می‎توانم آن را بدست آورم؟ توسط چه کاری می‎توانم چنین استحقاقی بدست آورم؟ ..."
یک بار بعد از تمام شدن درس پیش معلم می‎رود. با صدای لرزانی می‎پرسد: "مرد خدا، به من بگو که چگونه لطف سعادت ابدی شامل حال من می‎شود."
معلم جواب می‎دهد: "فرزندم، تورات بیاموز!"
"اما من نمی‎توانم!"
"میشنا  Mischnaبخوان ... یا حداقل سخنان پدران را ..." 
"من نمی‎توانم!"
"پس مزامیر بخوان!"
"من برای این کار وقت ندارم!"
"پس پارسامنشانه نماز بخوان!"
"نمازی را که می‎خوانم نمی‎فهمم!"
معلم دلسوزانه به او نگاه می‎کند و از او می‎پرسد: "چه کاره‎ای؟"
"باربر."
"بسیار خوب، پس به مردان فاضل خدمت کن."
"چطوری؟"
"برای مثال، برایشان هر شب چند کوزه آب به نمازخانه ببر تا دانش آموزان چیزی برای نوشیدن داشته باشند ..."
خائیم خوشحال می‎شود.
او دوباره می‎پرسد: "و زنم؟"
"وقتی مرد در بهشت بر روی صندلی می‎نشیند بنابراین زن چارپایه زیرپائی اوست."
وقتی خائیم به خانه می‎آید تا مراسم هاودالا Hawdala را انجام دهد شانه نشسته و مشغول عبادت بود: "خدای ابراهیم". او به شانه نگاه می‎کند و قلبش به لرزش می‎افتد.
او به سرعت به سمتش می‎رود و می‎گوید: "نه، شانه، من نمی‎خواهم که تو چارپایه زیرپائیم باشی ... من خودم را به سوی تو خم خواهم کرد، من تو را بلند خواهم کرد و در کنار خود خواهم نشاند. ما هر دو مانند حالا بر روی صندلی‎های برابری خواهیم نشست ... می‎شنوی، شانه، تو با من بر روی یک صندلی خواهی نشست ... خالق جهان باید اجازه این کار را بدهد!"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۲ساعت 22:3  توسط سعید از برلین  | 



سندرSender  شش بار ازدواج کرده بود و حالا می‎خواهد برای هفتمین بار ازدواج کند! 
او به زحمت می‎تواند اولین زن خود را به یاد آورد. پدرش پساخیو Pessachjo روزی به او یک ساعت می‎دهد؛ بعد ردای خزی تنش می‎کنند، یک کلاه خز بر سرش می‎گذارند و سپس اولین غذای بعد از ازدواج <سوپ طلائی> را می‎خورد. او دیگر نمی‎تواند به خاطر آورد که عروس چه قیافه‎ای داشته است. وقتی سعی می‎کند صورت او را تجسم کند فقط لباسی با نوارهای نقره‎ای، یک پیشانی‎بند پارچه‎ای و یک جفت گوشواره می‎‌بیند، اما هیچ چهره‎ای. اما او مطمئناً باید دارای چهره هم بوده باشد! 
اما در عوض به یاد می‎آورد که دو یا حداکثر سه هفته قبل از عروسی به سن تکلیف (سیزده سالگی) و بستن تفیلین Tefillin رسیده بوده است. آن زمان پدرش که یک حسیدی بلسی Belzer Chussid است از او در برابر تمام جماعت قول گرفته بود که در خانه پدرزنش تن به آداب غریبه‎ها ندهد، راه پدرزنش را نرود و حسیدی کوتسکری Kotzker Chussid نشود؛ هرگز نماز صبحش را ترک نکند و هر سال به بلس بیاید. 
خاخام شهرنشین هم که یک بلسی بود پس از سخنرانی مراسم بار میتسوا Bar Mitzwa به نشانه تائید از گونه‎اش نشگونی می‎گیرد و به او می‎گوید که تورات به تنهائی قادر نیست انسان‎ها را از رفتن به جهنم محافظت کند و برایش ویلنر گاونز Wilnaer Gaons را مثال می‎زند: بله او آموزگار بزرگی بوده اما در آن دنیا مقام محترمانه کمی دارد! او در اتاق انتظار بهشت نشسته و مشغول مطالعه تورات است، در حالیکه مردم کاملاً سادهای که به زحمت خواندن عبری میفهمند از بالای سر او می‎پرند و مستقیم به بهشت می‎روند. زیرا که مهم‎ترین چیز ایمان و عبادت است، ایمان به خدا و ایمان به مردی که ...
به کدام مرد ــ او آن را فراموش کرده بود؛ اما پایان نصیحت این بود که مردار خوار بودن بهتر از به راه حسیدیان کوتسکری رفتن است؛ سگ بودن بهتر از این است که آدم برای لجاجت با خدا و حسیدیان بلسی نماز صبح خود را ترک کند و غیره. 
و بزودی پس از ازدواج جهنم برای سندر شروع می‎شود! او تقریباً از گرسنکی در حال مردن بود. نماز صبح خود را در ساعت هشت تمام می‎کرد و بقیه ابتدا ساعت دو نیمه شب هنگامیکه او بر روی نیمکتی دراز کشیده و خرناس می‎کشید غذا می‎خوردند ... 
او شروع به دزدیدن غذا می‎کند؛ گاهی با کمک یک نی شیر را تا آخر می‎نوشید، گاهی یک تکه گوشت از قابلمه صید می‎کرد و یا پول می‎دزدید و با آن برای خود غذا می‎خرید. 
پدرزن با زدن سیلی او را تنبیه می‎کرد، مادر زن او را با انبر آهنی، با جارو و هرچه که به دستش می‎افتاد تهدید می‎کرد. یک شب او تصمیم می‎گیرد و از آنجا می‎گریزد ... اما او را دوباره گرفتار می‎کنند. 
پدرزن بر سرش فریاد می‎کشد: "تو غیر یهود! آیا مگر کسی وقتی زنش باردار است می‎گریزد؟!" 
او نمی‎توانست به گوش‎هایش اطمینان کند! این کار چطور اتفاق افتاده بود؟ 
در روز سوم متأسفانه زن در بستر زایمان می‎میرد. این برای او بسیار دردناک بود. اما پدرزنش قبل از آنکه او وقت کافی برای گریه و سوگواری پیدا کند کلاه خز او را از سرش برمی‎دارد، ردا را از تنش درمی‎آورد، ساعت را از او می‎گیرد و طوری از درب خانه به بیرون پرتابش می‎کند که نزدیک بود تقریباً دندان‎هایش از دهان به پرواز آیند. 
او دیگر نمی‎تواند به یاد آورد که چگونه به خانه بازگشته است. در هر حال حسیدی‎های بلسی به او کمک کرده بودند. در آن زمان او چهارده ساله بود و تا شانزده سالگی در خانه می‎ماند. در اثنای این دو سال پدرش کاملاً از کسب و کار خود ــ او دلال غله بود ــ غفلت ورزیده و برای احقاق حقوق پدرشوهر بودن خویش به انواع خاخام‎ها برای دادرسی شکایت برده بود. در آن زمان مادر که دارای شغلی بود باید تمام خانواده را تغذیه می‎کرد و پدر می‎خواست تمام موهای <خوک کوتسکری> را بکند! او مرتب از مادر برای خرج دادرسی پول می‎گرفت و همیشه عصبانی به خانه بازمی‎گشت و هر بار سندر چهارده سیلی از او می‎خورد: 
"مرداری مانند تو اجازه می‎دهد که از خانه بیرونش کنند!" و وقتی مادر هم خودش را قاطی می‎کرد دیگر اصلاً قابل تحمل نبود. و هنگامیکه سندر دوباره در زیر چادر ازدواج (خوپا Chuppe) نشسته بود خدا را شکر کرد. و قبل از اینکه عروس به زیر خوپا بیاید دعا کرد که این بار جریان خوب پیش برود. او می‎دانست که پدرزن جدیدش بلسی‎ست: بنابراین او دیگر احتیاج نداشت مانند ازدواج اول از گرسنگی رنج بکشد و از قابلمه غذا بدزدد. "خدای جهان، امیدوارم که او هنگام زا نمیرد! بهتر است که اصلاً بچه‎دار نشود!" 
سندر می‎داند که اگر زن اولش نمی‎مرد او در هر صورت دو سال در خانه پدر عروس غذای مجانی خوردن Köst را تحمل می‎کرد و پس از آن می‎توانست در نزد پدر خود غذای مجانی بخورد. تمام زخم‎ها می‎توانستند شفا یابند ... و او دیگر احتیاج نداشت لخت و عور در یخبندان زمستان به خانه بازگردد ... 
وقتی او در زیر خوپا به این یخبندان می‎اندیشد شروع به گریستن در درون خود می‎کند. او اصلاً متوجه نگشت که چطور برف به سویش پرتاب و به او سوزن فرو کردند، او نشنید که نوارندگان چطور نواختند و خواننده مذهبی چگونه آواز خواند و ندید که چگونه عروس را هفت بار به دور او چرخاندند ... و وقتی خطبه عقد را برایش خواندند او در دلش فریاد زد: 
"پروردگار جهان! بهتر است که نازا باشد ..." 
این آرزو اما باعث بدبختی او گشت. 
آنطور که او دیرتر تعریف می‎کند همسرش زن مهربانی بود، یک زن خوب ... زرنگ و خوب ... و سندر را خیلی دوست می‎داشت. آدم بامزه‎ای که هرگز اخم نمی‎کرد. همیشه دارای روحیه خوبی بود، زیاد می‎خندید و گاهی کنار میز غذا بقدری بشاش بود که پدرزن حتی عصبانی می‎گشت. 
او تعریف می‎کند : "اما من از کارهایش خوشم می‎آمد، من او را خیلی دوست داشتم. او وقتی کنار میز می‎نشست نور واقعی اتاق می‎گشت. شماها خودتان خوب می‎دانید که یک زن خوب همیشه خوشحال است. اما چه سودی دارد که چنین زن شادی نازا باشد؟ شاید هم اصلاً از او طلاق نمی‎گرفتم. و چرا؟ وقتی آدم کسی را دوست دارد بنابراین جدا شدن مشکل است. و من واقعاً او را خیلی دوست داشتم؛ البته نه خود او را ــ زیرا که یک زن فقط یک زن است ــ، بلکه شادی‎اش را! لبخندهایش که قلبم را گرم می‎ساخت دوست می‎داشتم. اما اولاً مادرم مرا با نامه‎های تلخش غرق ساخته بود: او یک نوه می‎خواست! بدبختانه من فقط تنها فرزند مادرم بودم و مادر، روحش شاد، دیگر نمی‎توانست بچه به دنیا آورد! بنابراین داشتن نوه واقعاً برایش حیاتی بود. هر یک از نامه‎های او غرق در اشگ‎های چشمانش بود. و پدر از خشم دیگر برایم نامه نمی‎نوشت. او از من پیش خاخام شکایت می‎کرد ... و عاقبت زن من هم کاملاً تغییر کرد؛ او شادیش را از دست داد، اغلب چشمانش از گریه سرخ بودند، و هر بار مرا نگاه می‎کرد آه عمیقی می‎کشید ... او احتمالاً از این می‎ترسید که من از او طلاق بگیرم. 
ما پیش پدرزن زندگی می‎کردیم. جهیزه هنوز هم پیش مرد معتبری به امانت گذاشته شده بود و پدرزن می‎ترسید آن را به ما بپردازد. من نمی‎توانم به این خاطر او را اصلاً سرزنش کنم؛ زیرا زندگی زناشوئی بدون فرزند مانند نخی پاره می‎گردد. بنابراین ما از بهره آن پول زندگی می‎کردیم. ما همه با هم غذا می‎خوردیم و برایم اصلاً ممکن نبود که بدون حضور آنها با زنم صحبت کنم ... و او فقط همیشه به من نگاه می‎کرد و اشگ می‎ریخت. متأسفانه روز به روز حالش بدتر می‎شد ... به زحمت نیمی از وزنش باقی مانده بود و این نیمه باقی مانده سبز و زرد و پژمرده شده بود ... و من بسیار تأسف می‎خوردم، واقعاً، بسیار متأسف بودم ... قلبم درون سینه فشرده شده بود ..." 
اشگ در چشم‎های پیرش جمع می‎شوند. 
اما من چه باید می‎کردم؟! خاخام آن تصمیم را گرفت و پدر زن بر آن اصرار ورزید (واضح است که او تمام جهیزه را پس گرفت!). پدرم به آنجا آمد ... و ما از هم طلاق گرفتیم ... 
من در آن زمان در حدود سی سالم بود: بیست و هفت با بیست و هشت سال داشتم. و باید دوباره پیش پدر بازمی‎گشتم ..." 
کسب و کار در آن زمان خوب پیش نمی‎رفت، و سندر ما معلم تورات مدرسه می‎گردد. 
اما یک معلم تورات نباید مجرد باشد. 
و او شش سال معلم بود و در این مدت با سه زن ازدواج می‎کند. یکی از آنها از او طلاق می‎گیرد و دو زن دیگر را او طلاق می‎دهد. یکی از آن دو زن موجود کاملاً بدبختی بود. برای او تعریف کرده بودند که این زن بیوه است اما بعد از ازدواج معلوم می‎گردد که چهار بار طلاق گرفته و او پنجمین شوهر اوست. یک چیز جزئی دیگر! به او گفته بودند که زن فقط یک کودک دارد اما او پنج کودک با خود آورده بود! این یک خوش شانسی بود که بیشتر بچه‎های زن فوت کرده بودند، زیرا از هر یک از شوهرهایش چهار یا حتی پنج بچه داشت.
او تعریف می‎کند: و طلاق دادن او خیلی سخت بود. زیرا نه می‎شد با او زندگی کرد و نه می‎شد او را طلاق داد ... 
شماها می‎توانید حرفم را باور کنید، من درست و حسابی در کثافت فرو رفته بودم! چه انتظاری می‎توانستم از چنین زنی داشته باشم؟ لذت دنیوی؟ من معلم تورات بودم و برای آن وقت نداشتم. اما یک چنین کنده درختی مانند او ــ این برایم قابل تحمل نبود. باید همیشه به او فرمان داده می‎شد. اگر به او می‎گفتم: بلند شو! ــ بنابراین او از جا برمی‎خواست؛ لباس بپوش! ــ لباسش را می‎پوشید؛ آتش روشن کن! این و آن چیز را بپز! ــ او این کارها را می‎کرد. اما خودش به تنهائی هیچ کاری انجام نمی‎داد. وقتی فراموش می‎کردم به او بگویم چه کاری باید بکند خودش به این فکر نمی‎افتاد که به آن کار بپردازد. شماها چه فکر می‎کنید؟ من شغل معلمی مدرسه را باید بخاطر او ترک می‎کردم. زیرا باید به بازار می‎رفتم، غذا می‎خریدم، لباس بچه‎ها را می‎پوشاندم. در حالیکه آنها بچه‎های من نبودند! چنین انسانی شبیه به یک قطعه چوب را هرگز در عمرم ندیده بودم! احتمالاً اصلاً دارای روح نبود؛ من حتی باید به او یادآوری می‎کردم که غذا بخورد! لعنت بر ویتل Veitel این واسط ازدواج! او این زن پر ارزش را به من غالب کرد. زیرا او دارای دویست روبل Rubel بود و این پول را از مردانی که از او طلاق گرفته بودند بدست آورده بود: احتمالاً هر یک از آنها را لخت لخت کرده بود! این بار هم پول نزد یکی از عموهای زن بود و او به ما به زحمت سیزده درصد بهره می‎داد. 
من فکر می‎کردم که این پایان من است. وقتی با او حرف می‎زدم جواب نمی‎داد؛ او اصلاً نمی‎فهمید که آدم به او چه گفته است! و هنوز یک خصوصیت دیگر هم داشت: او نمی‎توانست بچه‎هایش را تحمل کند! وقتی یکی از آنها نزدیکش می‎گشت فوری کشیده‎ای به او می‎زد، نشگون می‎گرفت و فریادش به آسمان بلند می‎گشت! ... یک بار از شدت عصبانیت یک شمعدانی به طرف سرش پرتاب کردم. من امروز هم از این کار پشیمانم. زیرا او مقصر نبود. باید دچار یک نوع بیماری بوده باشد. من با او نزد همه خاخام‎ها رفتم اما هیچکدام نمی‎توانستند به او کمک کنند." 
سندر با اندیشیدن در باره روند طبیعی جریان به این نتیجه رسیده بود که یک دکتر می‎تواند پای بیماری را مداوا کند؛ اما اگر بیمار اصلاً پا نداشته باشد؟ بنابراین باید بیمار تا آخر عمر بلنگد. و یک خاخام روح بیمار را مداوا می‎کند؛ حالا اما فراموش شده بود که در زنش یک روح بدمند. بنابراین هیچ خاخامی نمی‎تواند به او کمک کند و او تا آخر عمر یک حیوان باقی می‎ماند. 
چه چیزهائی باید قبل از خلاص شدن از شرش تحمل می‎کردم! بسیاری از خاخام‎ها چون زنم آنقدر عقل نداشت که بتواند رضایت دهد اصلاً نمی‎خواستند اجازه طلاق بدهند. قصه جالبی‎ست! اگر او عقل داشت که با همان شوهر اولش زندگی می‎کرد! و پس از آنکه عاقبت خاخامی پیدا کردم که قبول نمود این کار را انجام دهد باید مدتی طولانی به زنم یاد داده می‎شد که هنگام مراسم طلاق چه بگوید. 
و بدون وجود همسر خاخام این کار هرگز عملی نمی‎گشت. چنین زن هوشمندی واقعاً تاج سر شوهرش است! سرگرم کننده بود! او خودش را روبروی زنم قرار داد و به محض اینکه همسرم باید بله می‎گفت او سر باهوشش را برای زنم تکان می‎داد." 
در عوض دو زن دیگر خودشان می‎گذارند که او آنها را طلاق دهد.  یکی از آنها از ریش مانند نمد او خوشش نمی‎آمد. زن می‎گفت نمی‎توانم ریشت را تحمل کنم. 
و من چه تقصیری دارم که چنین ریشی دارم؟ من به او نشان می‎دهم که هر تار موی افتاده‎ای را در میان صفحات تورات قرار می‎دهم و برایش توضیح می‎دهم که ریش چیز مقدسی‎ست؛ طوریکه یک یهودی به ریشش قسم یاد می‎کند و آن یک قسم مقدس است. اما او می‎گوید که حالش از ریشم بهم می‎خورد و نمی‎تواند چیزی بخورد و هر لقمه را دوباره باید بالا بیاورد! 
من از او می‎پرسم پس باید با ریشم چه کنم؟ 
او فریاد می‎کشد سرت را بکوب به دیوار، یا به من یک طلاق‎نامه بده. 
من اما نمی‎خواستم در ازاء هیچ چیز جهان تسلیم این کار شوم! او خودش برایم زیاد مهم نبود ... اما من از طلاق دادن و دوباره ازدواج کردن خسته شده بودم. چه کسی وقت و حوصله آن را داشت؟! من بقدر کافی به خود زحمت داده بودم تا چند شاگرد بدست آورم و حالا باید با طلاق دادن زنم دوباره شاگردانم را از دست بدهم؟ و از بدبختی شهر کوچکم در کنار نهری بی نام قرار داشت؛ بنابراین باید آدم بخاطر هر طلاق به شهر دیگری می‎رفت! پدران خانواده دنبال بهانه می‎گشتند تا کودکانشان را دیگر پیش من نفرستند. زن اما طلاق‎نامه از من طلب می‎کرد. من می‎گفتم: حداقل یک سال یا یک ترم صبر کن! اما او نمی‎خواست گوش کند و فریاد می‎کشید: یک طلاقنامه بده! 
عاقبت من دیگر به او جواب نمی‎دادم. من می‎نشستم و به بچه‎ها درس می‎دادم، اما او جلوی کودکان می‎ایستاد و فریاد می‎کشید: یک طلاقنامه! یک طلاقنامه! و شروع به پرت کردن یکی و نصفی بشقاب‎مان می‎کرد و آنها را می‎شکاند. 
بخت با من بود که او از نزدیک شدن به من حالش بهم می‎خورد وگرنه ریشم را دانه دانه می‎کند! او حیوان وحشی‎ای بود؛ دختر یک قصاب و بیوه یک خیاط ــ بنابراین از یک خانواده نجیب! 
من با زحمت زیاد موفق می‎شوم پدران را راضی کنم که به کودکان آنها در Bejßmedresch درس بدهم. حالا اما زن به مدرسه می‎آمد و در محل مقدس فریاد می‎کشید: یک طلاقنامه! یک طلاقنامه! و من چه کاری می‎توانستم بر ضد آن بکنم؟! 
در شبات به اتاق نماز می‎آمد، نمی‎گذاشت تورات را درآورده و آن را بر دست بلند کنند و در برابر تمام جماعت درخواستش را مطرح می‎کرد! 
در هفته دوم به کودکان در خانه‎هایشان درس می‎دادم. پدران خانواده در بین خود قرا گذاشتند که هر هفته در خانه یکی از آنها تدریس کنم؛ آنها با من همدردی می‎کردند و از اتاق نماز چند بار زنم را بیرون کردند. حالا زنم تصمیم تازه‎ای گرفته بود. او دیگر غذا نمی‎پخت، رخت نمی‎شست، اتاق را جارو نمی‎کرد و خودش را پاکیزه نمی‎ساخت ... چه فکر می‎کنید؟ او آنقدر به من فشار آورد تا من مجبور شدم به او طلاقنامه را بدهم! 
و زن دیگر که از من تقاضای طلاق کرد هم به نوعی موجود بدبختی بود. من فقط یک بار با زن‎ها شانس داشتم! هر آشغالی به من آویزان می‎ماند! بقیه مردم در تمام چیزها شانس دارند، حتی با زن‎ها؛ فقط من همیشه بدشانسی می‎آورم. چه باید به شماها بگویم؟ زن جدیدم چنین موجودی بود که نظیرش در تمام جهان وجود ندارد. و دوباره این ویتل واسط ازدواج بود! زمین باید او را ببلعد! چنین مجرمی در اسرائیل هرگز وجود نداشته است! ... من چه می‎توانستم بکنم؟ وقتی زنی را نشانم می‎داد بنابراین باید با او ازدواج می‎کردم. آیا مگر من می‎توانستم بدانم که در قلب زن چه می‎گذرد؟ از کجا باید می‎دانستم که چنین بازی‎هائی به سرم خواهند آورد؟ و او دوباره مرا به بدبختی پرتاب می‎کند: این بار به من یک زن لال می‎دهد. در روزهای اول من حتی واقعاً خوشحال بودم: یک زن بدون زبان و به تمام معنی پرهیزکار! چه لذتی، واقعاً مانند ترنجبین و عسل می‎ماند وقتی آدم یک زن داشته باشد و یک کلمه نفرین از او نشنود. این چیز کمی نیست! او از خانواده پائینی بود، از طبقه صنعتگر، اما من مورد توجه‎اش قرار نگرفتم. در این باره چه می‎گوئید؟ او ناگهان شروع به جیغ کشیدن می‎کند: صدایش مانند شیپور به گوش می‎آمد. و در هنگام فریاد کشیدن تقریباً گلویش نزدیک به پاره شدن بود! هنوز امروز هم نمی‎دانم که از چه چیز من خوشش نیامده بود. اما او جیغ می‎کشید، چنگ می‎انداخت و به اطرافش مشت می‎پراند، تا اینکه مجبور شدم یک طلاقنامه به او بدهم ... اما گفتنش سریع‎تر از انجام دادنش است. از شرارت زیاد یک بار در وسط اتاق غش کرد. 
و زن بعدی فوت می‎کند. او اصلاً زن بدی نبود اما خون بالا می‎آورد و تحلیل می‎رفت ... و همان ویتل تبهکار به من یک کفن از پارچه پوسیده فروخت. 
این زن هیچ چیز از من درخواست نمی‎کرد. یک زن ساده و صادق، پارسا و شایسته، همانطور که یک زن باید باشد؛ اما بیماری او را متأسفانه خورد. بله من به شما می‎گویم: یک کفن از پارچه پوسیده! او حتی حامله هم نشد و مانند مرغی آرام مرد. من فکر می‎کردم نتوانم مرگش را تحمل کنم و جان سالم بدر ببرم! آیا برایم کم خرج برداشت؟ و من چه از او بدست آوردم؟ هیچ چیز! من یک چنین شانسی دارم! او از ابتدا به مرگ محکوم شده بود. و درست در اولین هفته مرگ او دوباره ویتل می‎آید، نامش محو باد. 
او می‎گوید: من می‎دانستم که این اتفاق خواهد افتاد. من فکر می‎کردم که تو زن را نگاه نخواهی داشت اما در عوض یک ارث خواهی برد ... و حالا اما مانند انسان‎های دیگر یک عروسی درست و حسابی خواهی کرد. پنجاه تالر Taler ارثیه چیز اندکی نیست! پس چه فکر کرده بودی؟ یک زن زیبا با پنجاه تالر، بدون بچه و بدون خطا؟ به چه خاطر باید استحقاق آن را داشته باشی؟ با حرف‎های زیبایت؟ 
من در قلبم او را نفرین کردم. اما با عقلم باید اعتراف می‎کردم که حق با او بود. من توسط این ویتل مانند جادو شده‎ای بودم: من البته معلم بودم ولی او به من درس می‎داد. 
حقیقت را بگویم، من از گرفتاری‎های زیاد تقریباً عقلم را از دست داده بودم و ویتل دوباره مرا با یک ارثیه، با یک ارثیه مطمئن، اینبار صد تالر به هوس انداخت ... او می‎توانست مطمئناً مرا راضی سازد، یک چنین قدرتی داشت! اما خوشبختانه او خودش می‎میرد." 
سندر می‎گوید: "من هشتاد سالگی عمرم را می‎گذرانم؛ بنابراین اگر یک زن خوب پیدا می‎گشت سعی می‎کردم دوباره ازدواج کنم. امروز اما دیگر هیچ زنی به درد نمی‎خورد! دیگر نه زن صحیحی وجود دارد و نه واسط ازدواج درست و حسابی‎ای. شما جوان‎ها حتماً فکر می‎کنید که برای یک پیرمرد تنها بودن خوب است، چنان تنها مانند سنگ یک کیلومتر شمار در جاده‎ها ... بس کنید! و بدون کودک، کاملاً تنها ... من چنین چیزی را نه برای یهودی و نه برای هیچ دشمنی آرزو می‎کنم ..."
و ریش خاکستری مانند نمدش شروع به لرزیدن می‎کند، همچنین لب‎های قهوه‎ای‎ـ‎آبیش هم می‎لرزند، از زیر عینکش اشگ سرازیر می‎شود و او ناامیدانه دستش را تکان می‎دهد، انگار که بخواهد بگوید: "دیر شده است! ..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 17:57  توسط سعید از برلین  | 



فقر Armut یک خانه به دوش است. 
او هرگز در محلی آنقدر نمی‎نشیند که جایش گرم گردد؛ او هرگز روز را در آنجائیکه شب قبل به سر برده سپری نمی‎سازد. 
و مانند جهان سالخورده پیر می‎باشد! 
فقر از زمان بسیار قدیم با چکمه‎های کهنه و سوراخ سوراخ شده‎ای که کسی از روی ترحم به او بخشیده و برایش چنان تنگند که هر دو پایش میخچه‎هائی به بزرگی سیب درآورده‎اند جهان را سیاحت می‎کند. او می‎توانست قابل اطمینان‎ترین تاریخ جهان و دقیق‎ترین جغرافیا را به چاپ برساند؛ اما آثار او مانند کتاب‎های انسان‎هائی که از بلندی قصرها، کاخ‎ها و صومعه‎هایشان به جهان نگاه کرده‎اند و کسانیکه امروز با قطار و اتومبیل در اطراف به سفر می‎پردازند زیبا نخواهد گشت ... وانگهی فقر از نوشتن اصلاً چیزی نمی‎فهمد! یک قلم در دستانی که بجای انگشت ورم‎های نقرسی قرار دارند همانقدر به خوبی جا خواهد گرفت که چکمه‎های هدیده داده شده به او قالب پایش هستند. از این گذشته او برای این کار وقت ندارد. حتی برای تعریف کردن هم وقت ندارد. یا تمام روز را مشغول کار کردن است، یا مشغول یافتن کار و یا توده زباله را برای یافتن چیزی برای خوردن جستجو می‎کند؛ یا گرسنه و به ستوه آمده جائی در زیر یک حصار دراز می‎کشد و از زمان بازگشت مسیح خواب می‎بیند، از زمانی که میوه درخت‎ها نان سفید کوچکی خواهند بود! شب‎ها یا مانند یک جسد می‎خوابد یا از گرسنگی و از دل درد خود را در جایش به جلو و عقب تکان می‎دهد یا احمقانه به آسمان خیره می‎شود و از خود می‎پرسد که چرا آسمان رعد و برق نمی‎زند؛ یا حتی بچه به دنیا می‎آورد؛ ــ در این حال او به رحمت خالق جهان یا مردم پولدار و خیّر اطمینان می‎کند یا حتی به رحمت جامعه ... محاسبه‎اش اما کاملاً درست نیست، زیرا تعدادی از بچه‎هائی که او به دنیا می‎آورد بدون هیچ ردی ناپدید می‎گردند! و بچه‎هائی که باقی می‎مانند در سراسر جهان پخش و پراکنده‎اند. برادران و خواهران همدیگر را نمی‎شناسند و بدون یک لبخند مانند غریبه‎ای از کنار هم می‎گذرند. حداکثر وقتی که بر روی دو تختخواب در همسایگی هم در بیمارستانی همدیگر را ملاقات می‎کنند: سپس آنها با هم ناله یا اعتراف به گناه قبل از مرگ می‎کنند ... 
من دو نفر از بچه‎های او را می‎شناسم. آنها دو خواهرند؛ چند سالی‎ست که در ورشو Warschau زندگی می‎کنند، اغلب به هم برمی‎خورند و مانند غریبه‎ها از کنار هم رد می‎شوند! 
یکی از آنها در حومه موکوتوف Mokotow در اتاقی در یک زیرزمین زندگی می‎کند، جائی که او هر شب با سه خانواده متشکل از نه نفر بخاطر اندکی هوا برای نفس کشیدن می‎جنگد. خواهر دیگر هر شب در انتهای دیگر ورشو در کوچه سیاه با چهار خانواده متشکل از ده نفر در یک اتاق زیر شیروانی به همان خاطر می‎جنگد. اولی مو بور است و دومی مو سیاه؛ این اما اصلاً مهم نیست: اما آنها خواهرند و دختران فقرند و هر دو دارای سوراخ‎های بینی ظریف و شفافی‎اند، گونه‎های افتاده و چشمانی عمیقاً فرو رفته دارند. هر دو خیاطند. خواهر مو بور در روز بیست کوپک kopeke دستمزد می‎گیرد که با آن باید پول کرایه خانه، لباس و خرج غذا را بدهد، از نه صبح تا نه شب در یک خیاطی در کوچه سیاه با شانزده دختر دیگر بخاطر محلی در کنار پنجره، جائیکه کمی هوا برای نفس کشیدن وجود دارد می‎جنگد. همچنین خواهر مو سیاه هم یک ریه ضعیف دارد؛ او همرا هجده دختر دیگر در یک اتاق نه چندان بزرگ دوزندگی در حومه موکوتوف برای بیست کوپک در روز سخت کار می‎کند که با آن باید پول کرایه خانه، لباس و غذا را بدهد. آنها باید در فصل‎های پر فروش تا نیمه شب کار کنند. و هر دو خواهر با اضافه دستمزدشان برای خود لباسی ارزان از جنس چیت و کلاه حصیری می‎خرند؛ اما برای خرید کفش تازه پول کافی نیست؛ هر دو خواهر به این ایده رسیده‎اند آن قسمتی از جوراب‎شان را که از سوراخ‎های کفش دیده می‎گردد سیاه کنند ... آن دو همدیگر را نمی‎شناسند، اما آنها مانند خواهری به همدیگر کمک می‎کنند. دختر مو بور هر روز از حومه موکوتوف به کوچه سیاه می‎رود تا تمام روز را برای خواهر مو سیاهش کار کند، و دختر مو سیاه هر صبح از کوچه سیاه به حومه موکوتوف می‎رود و در همان ساعت همان کار را برای خواهر مو بورش انجام می‎دهد. 
هر دو خواهر باید از پارک بگذرند. دختر مو سیاه از خیابان کرولفسکا Krolewska می‎آید و به خیابان نیکالا Niecala می‎رود، و دختر مو بور از خیابان نیکالا می‎آید و به خیابان کرولفسکا می‎رود. 
آنها در وسط پارک به هم می‎رسند و مانند غریبه‎ها از کنار هم رد می‎شوند.

در یکی از شب‎های ماه ژوئیه هر دو بخاطر گرمای شدید هوا از خواب بیدار می‎شوند، هر دو خیس عرق شده بودند، هر دو به سختی نفس می‎کشیدند. هر دو در یک لحظه از تختخواب پائین می‎جهند: دختر مو بور در اتاق زیرزمینی حومه موکوتوف، دختر مو سیاه در زیر سقف آهنی در کوچه سیاه. هر دو خود را می‎شویند، لباس چیت خود را می‎پوشند، قسمت‎هائی از جوراب‎شان که از سوراخ‎های کفش دیده می‎شوند را دوباره سیاه می‎کنند، یکی از آن دو کلاه حصیری را بر روی موهای طلائی و دیگری آن را بر روی موهای مانند قیر سیاهش با سنجاق سر محکم می‎کند. سپس هر دو نگاهی به آینه جیبی گرد خود می‎اندازند و ناگهان اشتیاقی برای شاخ و برگ سبز و گل و یک زندگی گرم احساس می‎کنند؛ همچنین به چیزهای دیگری هم اشتیاق داشتند؛ ــ دختر مو بور به یک سبیل و چشمانی سیاه رنگ؛ دختر مو سیاه به یک سبیل بور و چشمانی آبی رنگ. هر دو آه می‎کشند، هر دو یک نگاه دیگر به آینه جیبی خود می‎اندازند و به راه می‎افتند، و از آنجائیکه هنوز برای رفتن به دوزندگی زود بود به سمت پارک  می‎روند ... دختر مو بور از در ورودی خیابان کرولفسکا داخل پارک میشود، دختر مو سیاه از در ورودی خیابان نیکالا. و وقتی داخل باغ می‎شوند هر دو غمگین می‎گردند. 
دختر مو بور فکر می‎کند: "سمت چپ، در غرفه آب معدنی و آب میوه موسیقی نواخته می‎شود؛ اما نمی‎گذارند من داخل شوم! چه بوی خوبی قهوه تازه سرخ شده می‎دهد، اما مجانی کسی به آدم چیزی نمی‎دهند!" 
دختر مو سیاه فکر می‎کند: "سمت چپ؛ حوضچه با قوهای سفید سو سو می‎زند. به کنار حوضچه آمدن قوها و دیدن نان دادن مردم به آنها چه لذت‎بخش است. من اما خودم هم چیزی برای صبحانه ندارم! و در سمت راست، غرفه آب معدنی و آب میوه وجود دارد، چقدر دلم می‎خواست می‎توانستم یک لیوان آب میوه می‎نوشیدم، اما مجانی کسی به آدم چیزی نمی‎دهد ..." 
هر دو دختر به خود دلداری می‎دهند: "شاید هم بشود یک بار چیزی مجانی بدست آورد" و عمیق‎تر به درون پارک نفوذ می‎کنند، شلوغی خیابان دیگر شنیده نمی‎شود و در زیر سایه پر شاخ و برگ درختان خیلی ساکت است، خیلی ساکت ... 
هر دو دلشان می‎خواهد بنشینند، و هر دو خوب می‎دانند که بلافاصله بعد از نشستن مردان جوان ظاهر خواهند گشت تا با آنها گپ بزنند ... گپ زدن در هوای تازه در مقابل سبزه‎ها با گل‎های رنگی لذتبخش است ... هوای تازه مست می‎سازد ... رایحه گل‎ها آدم را کاملاً سست می‎گرداند و واژه‎های شیرین احساس اضطراب عجیبی در قلب زنده می‎سازند؛ ــ عاقبت همه چیز مانند حباب کف صابونی منفجر می‎شود، یا اینکه آدم ناگهان متوجه چیز وحشتاکی می‎شود و می‎گریزد ... هر دو اما می‎ترسند که بخاطر گپ زدن دیر به سر کار برسند. 
هر دو به سمت راست جائیکه ساعت قرار دارد می‎پیچند؛ و از آنجائیکه خواهر همدیگرند این کار را در یک لحظه انجام می‎دهند. آنها همچنین نیمکت مقابل ساعت را انتخاب می‎کنند و در دو سر نیمکت می‎نشینند. 
آیا آنها با هم حرف خواهند زد؟ 
آنها شروع به تبادل نگاه می‎کنند. در همین لحظه اما دو جوان ظاهر می‎شوند و در میان آن دو روی نیمکت می‎نشینند و نیمه چرخی می‎زنند: پسر مو بور به سمت راست و به سوی دختر مو سیاه، پسر مو سیاه به سمت چپ و به سوی دختر مو بور ... 
هر دو زوج شروع به گپ زدن می‎کنند ...
اما وقتی عقربه ساعت یک ربع به نه را نشان می‎دهد هر دو خواهر از جا می‎جهند و از آنجا می‎روند:
دختر مو بور از خیابان نیکالا به کوچه سیاه و دختر مو سیاه از خیابان کرولفسکا به حومه موکوتوف ... 
آنها تقریباً همدیگر را اصلاً ندیدند ... 
شاید آنها دیرتر همدیگر را یک بار، برای مثال در یک بیمارستان دوباره ببینند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 7:53  توسط سعید از برلین  | 



در محلی که پدر و مادرم زندگی می‎کردند مانند تمام شهرهای کوچک گالیژن Galizien یک دیوانه وجود داشت. او هم مانند تمام دیوانه‎ها اصلاً حرمتی برای جامعه قائل نبود، نه به خاخام احترام می‎گذاشت، نه به قاضی و نه حتی به گورکن و اوستای درمانگر حمام که در برابرشان حتی محترم‎ترین شهروند هم حرمت می‎گذارد. در عوض اما تمام مردم شهر کوچک با دیدن دیوانه می‎لرزیدند ــ بخشداری با تمام کارمندانش و همچنین گورکن و اوستای حمام ــ و درب و دروازه را به روی او می‎بستند. و گرچه دیوانه بیچاره به کسی کلمه بدی نمی‎گفت و آسیب نمی‎رساند اما همه به سرش فریاد می‎کشیدند؛ خیلی‎ها او را می‎زدند و پسران کوچه به سمت او سنگ و کثافت پرتاب می‎کردند.
من برای دیوانه احساس تأسف می‎کردم، و این احساس مرا همیشه به سوی او می‎کشاند. من می‎خواستم با او صحبت کنم، او را دلداری دهم و با او مهربان باشم. اما نزدیک گشتن به او برایم ممکن نبود: وگرنه من هم چیزی از کثافت و سنگی که به او پرتاب می‎کردند نصیبم می‎گشت. من پسر جوانی بودم و کت و شلوار شیکی که یک خیاط از لمبرگ Lemberg یا از کراکاو دوخته بود بر تن داشتم. من نمی‎خواستم پشتم را با سنگ و لباسم را با کثافت در معرض خطر قرار دهم و به این جهت کمی دورتر از او می‎ایستادم.
شهر کوچکی که پدر و مادرم در آن زندگی می‎کردند و من دوران کودکی‎ام را در آن گذراندم و لباس دوخت خیاط لمبرگی یا کراکاوئی می‎پوشیدم توسط جنگل‎ها، چاه‎های آب و دیوارهای بلند محاصره شده بود. بر روی حصارها توپ‎های جنگی قرار داشتند و سربازها خاموش و جدی در آنجا نگهبانی می‎دادند. پل متحرک آهنی به محض تاریک شدن هوا از روی خندق بالا کشیده می‎شد، تمام دروازه‎ها را می‎بستند و رابطه شهر کوچک با جهان تا صبح قطع می‎شد. در برابر هر دروازه بسته یک نگهبان از سر تا پا مسلح می‎ایستاد.
در طول روز همه آزاد بودند و می‎توانستند بدون اجازه نگهبان دروازه به شهر داخل و از آن خارج شوند، ما اجازه داشتیم همچنین در رود جلوی شهر آب‎تنی کنیم و حتی اگر مایل بودیم بر روی چمن‎های کنار ساحل رود دراز بکشیم و به آسمان یا به دوردست نگاه کنیم. هیچکس به این خاطر کلمه‎ای به ما نمی‎گفت. و اگر کسی هم اصلاً بازنمی‎گشت برایمان اتفاقی رخ نمی‎داد. اما شب‎ها می‎بایست در شهر کوچک سکوت کاملاً برقرار باشد و هیچکس اجازه نداشت داخل و یا خارج شود. من آن زمان با خود فکر می‎کردم که "هنوز جای خوشبختی‎ست که می‎گذارند ماه داخل شود ..."
من شب‎های این شهر کوچک را تا زمانیکه زندگی کنم فراموش نخواهم کرد. همزمان با سایه‎های شب رگبار شبانه‎ای خود را به روی تمام شهر می‎گستراند و انسان‎ها و خانه‎ها ناگهان کوچک‎تر می‎گشتند، در واقع آب می‎رفتند. پل بالا کشیده می‎شد، زنجیرهای آهنی جرنگ جرنگ و تلق و تلق می‎کردند. صدای جرنگ جرنگ تا درون استخوانم نفوذ می‎کرد و بعد دروازه‎ها یکی بعد از دیگری بسته می‎شدند. تمام اینها هر شب تکرار می‎گشتند و با وجود آنکه اعضاء بدن همه مردم را می‎لرزاند اما خستگی کندی بر روی همه صورت‎ها می‎نشست، تمام چشم‎ها مانند چشم مرده‎ها خاموش می‎گشتند، تمام پلک‎ها مانند سرب پائین می‎آمدند، هر قلبی از حرکت می‎ایستاد و هر نفسی بند می‎آمد. سپس نگهبان‎ها در میان کوچه‎ها به راه می‎افتادند، شمشیرهایشان تلق تلق می‎کرد، قدم‎هایشان طنین می‎انداخت، سرنیزه‎هایشان می‎درخشید و فرماندهان فریاد می‎کشیدند: "چه کسی آنجاست؟" و همه باید جواب می‎دادند: "یک خودی!". خدا می‎داند وقتی کسی این کار را نمی‎کرد چه می‎توانست رخ دهد. خیلی‎ها خود را در خانه‎هایشان حبس می‎کردند و می‎ترسیدند در خیابان دیده شوند.
یک بار اتفاق زیر برایم رخ می‎دهد: من در بیرون از شهر آب‎تنی می‎کردم و فراموش کردم که بعد از روز شب فرا می‎رسد. ناگهان می‎بینم که پل بالا کشیده می‎شود. صدای جرنگ جرنگ در گوشم می‎پیچد؛ دروازه‎ها با سر و صدا بسته می‎گردند و قلب من با شدت شروع به تپیدن می‎کند. دیگر نمی‎شد کاری انجام داد! حالا باید تمام شب را در خارج از شهر بمانم ... یک چیز تعجب‎آور: من هر شب وقتی در خانه بر روی تختخواب گرم دراز می‎کشیدم از جهان آزاد خارج از قلعه خواب می‎دیدم؛ اما وقتی رؤیایم برای اولین بار تحقق یافت وحشت مرا فرا گرفت. نزاع آشنای مغز با قلب شروع گشت. مغز می‎گفت: آرام باش، از آزادی، از هوای پاک و آسمان پر ستاره لذت ببر. اما قلب به حرفش گوش نمی‎داد و چنان با شدت می‎تپید که انگار می‎خواهد از قفسه سینه بیرون بجهد. و از قلب سنگینم مه‎ای به سوی سرم بلند می‎گشت. افکار آزاد خود را به تدریج تاریک می‎ساختند و عاقبت در مه ناپدید می‎گشتند. گوش‎هایم وزوز می‎کردند، چشم‎هایم سوسو می‎زدند. هر سایه سبک شاخه درختی یا یک ساقه علفی مرا از وحشت پر می‎ساخت و به سمت زمین فشار می‎آورد.
و من با صورت بر روی خاک افتادم ...
اینکه آیا من خوابیدم یا نه و چه مدت آنطور آنجا قرار داشتم را به یاد نمی‎آورم. ناگهان اما صدای قدم‎هائی را می‎شنوم. من از جا می‎جهم. من تنها نیستم. دو چشم آشنای کاملاً سیاه مرا کاملاً قلبانه و گرم نگاه می‎کنند. او همان دیوانه است.
من با صدای خفه‎ای از او می‎پرسم: "اینجا چکار می‎کنی؟"
او غمگینانه به من جواب می‎دهد "من هرگز در شهر نمی‎خوابم!" و نگاهش چنان ملایم است و صدایش چنان قلبانه که من به خودم می‎آیم و تمام وحشتم را فراموش می‎کنم.
من ناگهان به یاد می‎آورم که در زمان‎های قدیم دیوانه‎ها را بعنوان پیغمبران قبول داشتند و امروز هم در شرق اینچنین است. و من از خودم می‎پرسم: شاید او یکی از پیغمبران باشد؟ آیا مگر مانند پیغمبران اذیت و آزار نمی‎گردد؟ مگر مانند یک پیغمبر از او با سنگ پذیرائی نمی‎شود؟ مگر چشمانش مانند ستاره نمی‎درخشند؟ مگر صدایش مانند ساز زهی چنگ نمی‎باشد؟ مگر درد و رنج تمام دوران را بر دوشش نمی‎کشد؟ شاید او آینده را هم می‎شناسد؟ ...
من از او می‎پرسم و او چنان آرام و شیرین جواب می‎دهد که من فکر می‎کنم این فقط یک رؤیاست، رؤیای شیرین یک شب تابستانی در خارج از دیوارهای قلعه.
من از او می‎پرسم: "آیا به مسیح اعتقاد داری؟"
او آرام و مطمئن جواب می‎دهد: "البته! مسیح باید بیاید."
"او باید بیاید؟"
"قطعاً! همه انتظار او را می‎کشند، همینطور آسمان و زمین هم انتظار او را می‎کشند. اگر همه انتظار او را نمی‎کشیدند، بنابراین هیج انسانی میل به حرکت و زندگی نمی‎داشت ... اما چون انسان‎ها طوری زندگی و رفتار می‎کنند که انگار دارای اراده زندگی کردنند بنابراین احساس می‎کنند که مسیح می‎آید، که او باید بیاید، که او در راه است ..."
من می‎پرسم: "این حقیقت دارد که قبلاً جنگ‎های وحشتناکی باید رخ دهند، که انسان‎ها خود را بخاطر پیغمبران جعلی مانند حیوان‎های وحشی تکه تکه خواهند کرد؟ که زمین غرق خون خواهد گشت، که سیل خون از صبح تا شب و از عصر تا نیمه شب جاری خواهد گشت؟ که همه حیوانات خون انسان می‎نوشند و اینکه مزارع، باغ‎ها، خیابان‎ها و جادها از خون انسان آبیاری خواهند گشت؟ ... و اینکه مسیح واقعی ابتدا بعد از این سیل خون ظاهر می‎گردد؟ ... آیا این حقیقت دارد؟"
"این حقیقت دارد!"
"آیا مردم او را خواهند شناخت؟"
"همه او را خواهند شناخت. هیچکس در شناخت او دچار اشتباه نخواهد شد. او با هر ایماء، با هر نگاه، با هر کلام مسیح خواهد بود. او ارتشی نخواهد داشت، بر روی هیچ اسبی نخواهد نشست و هیچ شمشیری به کمرش آویزان نخواهد بود ..."
"پس چه خواهد داشت؟"
"او دو بال خواهد داشت ... مسیح بال خواهد داشت، و سپس تمام انسان‎ها هم بالدار خواهند شد. اینگونه خواهد گشت: ناگهان کودکی با بال به دنیا خواهد آمد، سپس یکی دیگر و بعد سومی و ... ابتدا انسان‎ها وحشت‎زده خواهند گشت اما بعد به آن عادت می‎کنند و عاقبت تمام نسل بشر دارای بال خواهد شد؛ نسلی که دیگر در کثافت زمین قرار ندارد، نسلی که دیگر بخاطر نان روزانه با دیگران سرشاخ نمی‎شود ..."
او مدت درازی به این نحو صحبت کرد، من اما نمی‎توانستم دیگر او را بفهمم. صدایش چنان غم‎انگیز و شیرین بود که من مانند اسفنجی حریصانه آن را در خودم جذب می‎کردم. وقتی او از صحبت دست کشید صبح شده بود، دروازه‎ها باز بودند و پل ورود به شهر پائین آورده شده بود.
بعد از آن شب زندگی در قلعه سخت‎تر و غیر قابل تحمل‎تر به نظرم می‎آمد. دیوارهای قدیمی، پل متحرک ورود به شهر، دروازهای آهنی، نگهبانان و نظامیان که خشن و عصبانی "چه کسی آنجاست؟" می‎گفتند و جواب‎های مطیعانه "یک خودی"، لرزش ابدی چهره‎های رنگ پریده، چشمان ترسان و نیمه ترسان، بازار با سایه‎های تنبل و لرزان ــ تمام اینها مانند سرب بر روحم سنگینی می‎کردند و من نمی‎توانستم خود را از دست آنها نجات دهم، نمی‎توانستم نفس راحتی بکشم ... قلبم درد می‎کرد، دلتنگی وحشتناکی مرا از درون می‎خورد و من تصمیم گرفتم به پیشواز مسیح برانم.
من در اولین و بهترین درشکه می‎نشینم. درشکه‎چی صورتش را به طرف من می‎چرخاند و می‎پرسد:
"به کجا؟"
من جواب می‎دهم: "هر جا که تو می‎خواهی! اما دور از اینجا، دور، دور از اینجا!"
"چه مدت باید برانم؟"
"تا وقتیکه اسب استقامت می‎کند! ..."
درشکه‎چی دهانه اسب را به دست می‎گیرد، و ما می‎رانیم.
ما مرتب دورتر و دورتر می‎راندیم. مزارع جدید، جنگل‎های جدید، روستاهای جدید، شهرهای جدید، همه چیز جدید است؛ اما فقط ظاهر همه چیز جدید است و در واقع همان چیزهای قدیمی‎اند. وقتی من دقیق‎تر نگاه می‎کنم در همه چیز همان سودازدگی را می‎بینم، نگاه هر انسان وحشت‎زده و غیر حقیقی‎ست، هر صدائی شکسته‎ست ... بر روی تمام چیزها مهی خاکستری نشسته که مانع هر نوری می‎گردد و هر شادی‎ای را خفه می‎سازد. همه چیز خرد شده است. و من مرتب فریاد می‎کشم: "به رفتن ادامه بده! ..." من اما وابسطه به درشکه‎چی‎ام، و درشکه‎چی وابسطه به اسب ... اسب می‎خواهد غذا بخورد و ما باید توقف کنیم.
من داخل مهمانخانه می‎شوم. مهمانخانه اتاق بزرگی‎ست که توسط پرده کهنه‎ای به دو قسمت تقسیم شده است و در یک سمت آن در کنار میز بزرگی سه مرد نشسته‎اند. آنها متوجه من نمی‎شوند و من می‎توانم آنها را با خیال راحت تماشا کنم. آنها از سه نسلند. سالخورده‎ترین‎شان مانند کبوتری خاکستری‎ست، اما راست مانند شمعی نشسته است و با چشمان تیز بدون عینک کتابی را که در مقابلش روی میز قرار دارد می‎خواند. چهره سالخورده‎اش جدی‎ست، چشمان پیرش با اطمینان نگاه می‎کنند، و پیرمرد و کتابش انگار با هم رشد کرده‎اند: ریش سفید که نوک نقره‎ای رنگ‎شان بر روی صفحات کتاب استراحت می‎کنند آن دو را ترکیبی از یک قطعه می‎سازد. ــ در کنار او مرد میانسالی نشسته است، ظاهراً پسرش: چهره‎اش مانند پدر اما جوان‎تر است، سرزنده‎تر، عصبی‎تر و گاهی هم خسته‎تر. او هم به کتابی نگاه می‎کند، اما یک عینک به چشم دارد، کتابش کم حجم‎تر است و او آن را نزدیک‎تر در مقابل چشمانش نگاه داشته و به لبه میز تکیه داده است. فقط نیمی از ریش و گیس‎های کنار شقیقه‎اش سفید شده‎اند. او خود را به جلو و عقب حرکت می‎دهد و ظاهراً بدنش می‎خواهد با هر حرکت خود را از کتاب جدا سازد اما کتاب او را دوباره جذب خود می‎کند. او خود را به جلو و عقب حرکت می‎دهد و لب‎هایش آهسته تکان می‎خورند. گهگاهی به پیرمرد نگاهی می‎اندازد، پیرمرد اما متوجه نگاه‎های او نمی‎شود. ــ در سمت چپ پیرمرد جوانترین‎شان نشسته است، ظاهراً نوه‎اش، یک مرد جوان، با موهای سیاه براق و چشمانی ناآرام. او هم در حال نگاه کردن به یک کتاب است، اما کتاب او کاملاً کم حجم است و او آن را کاملاً مقابل چشمان سرزنده‎اش نگاه داشته است. گاهی کتاب را از خود دور می‎سازد، نگاه پر احترام و در عین حال وحشت‎زده‎ای به پیرمرد می‎انداد، سپس با لبخند تمسخرآمیزی به پدرش نگاه می‎کند و روی خود را برمی‎گرداند تا بشنود در پشت پرده چه در حال رخ دادن است. من اما از پشت پرده صدای ناله‎ای می‎شنوم، انگار زنی با درد زایمان در آنجا دراز کشیده است ...
من می‎خواهم سرفه خفیفی کنم تا آنها متوجه من شوند. در همین لحظه پرده کمی عقب می‎رود و من دو زن را می‎بینم. یک زن سالخورده با چهره‎ای تیز و استخوانی و چشمانی نافذ و یک زن جوان با چهره‎‎ای نرم و تار و چشمانی بی اطمینان. آنها آنجا ایستاده‎اند و به طرف مردها نگاه می‎کنند و منتظرند که مردها متوجه آنها گردند. پیرمرد متوجه آنها نمی‎شود، روح او با روح کتاب در هم جوش خورده‎اند. مرد میانسال اما متوجه زنها می‎شود و با خود فکر می‎کند که آیا باید پدر را بیدار سازد، مرد جوان اما از جا می‎جهد ...
"مادر، مادر بزرگ! چی شد؟ ..."
پدر مرد جوان ناآرام از جا برمی‎خیزد، پدربزرگ کتاب را کمی از خود دور می‎سازد و به زنها نگاه می‎کند.
مرد جوان با صدائی لرزان می‎پرسد: "حالش چطوره؟"
زن سالخورده با آرامش جواب می‎دهد: "جان سالم بدر برد!"
مرد جوان لبخند می‎زند: "جان سالم به در برد؟ جان سالم به در برد؟"   
مرد میانسال میگوید: "مادر، تو اصلاً تبریک نمی‎گوئی؟"
پیرمرد فکر می‎کند و می‎پرسد:
"بگید چه اتفاقی افتاده؟ و اگر هم فقط یک دختر باشد ..." 
زن سالخورده می‎گوید: "نه! او یک پسر است ..."
"مرده؟"
زن سالخورده جواب می‎دهد "نه، بچه زنده است!"، اما در صدایش شادی نبود.
"فلجه؟"
"زائده عجیبی دارد! درکنار هر دو شانه‎اش ..."
"چه زائده‎ای؟"
"چیزی مانند دو قطعه بال ..."
"بال؟"
"بله، بال. و آنها در حال رشد کردنند ..."
پیرمرد پریشان است، مرد میانسال شگفت‎زده و مرد جوان از شادی سر از پا نمی‎شناسد و می‎گوید:
"خیلی خوبه، خیلی خوبه! خوبه که بال‎‏ها رشد می‎کنند، باید خوب رشد کنند و به بال‎های درستی تبدیل شوند، به بال‎هائی بزرگ و قوی! خیلی خوبه!"
مرد میانسال می‎پرسد: "چرا اینطور خوشحالی می‎کنی؟"
پیرمرد آه می‎کشد: "یک ناقص‎الخلقه!"
نوه می‎پرسد: "چرا؟"
پیرمرد با عصبانیت می‎گوید: "بال انسان‎ها را به بالا بلند می‎کند ... انسان با بال نمی‎تواند بر روی زمین بماند ..."
نوه لجوجانه می‎گوید: "اینکه مهم نیست! بنابراین او از زندان نجات یافته، دیگر احتیاج به خاک کثیف ندارد و در هوا زندگی می‎کند ... آیا مگر آسمان زیباتر از زمین نمی‎باشد؟"
پیرمرد رنگش می‎پرد و مرد میانسال رشته سخن را بدست می‎گیرد:
"پسر دیوانه! از چه چیزی باید انسان در هوا زندگی کند؟ تنفس کردن هوا که کافی نیست ... در هوا مهمانخانه اجاره داده نمی‎شود و هیچ جنسی توزیع نمی‎گردد ... در هوا آدم نمی‎تواند حتی یک پوست خرگوش بخرد ... در هوا ..."
پیرمرد حرف او را قطع می‎کند و با صدائی محکم و سخت مانند فولاد می‎گوید: "در هوا مدرسه دینی نیست، کنیسه نیست، اتاق کوچک برای نماز و آموختن نیست. در هوا مسیرهای پیموده گشته اجداد وجود ندارند! چون آدم در هوا هیچ مسیری در مقابلش نمی‎بیند باید در اطراف سرگردان باشد ... البته آدم یک پرنده آزاد است، اما وای به حال آن پرنده آزادی که دچار شک یا اندوه گردد! ..."
مرد جوان با عجله با چشمانی سوزان از جا می‎جهد: "چرا؟"
اما پیرمرد نمی‎تواند جواب او را بدهد، زیرا که در این لحظه زن سالخورده حرف او را قطع می‎کند و میگوید:
"مردهای ابله! به چه چیزهائی فکر می‎کنید ... و خاخام؟ آیا خاخام اجازه خواهد داد که او را ختنه کنند؟ آیا اصلاً او اجازه خواهد داد که برای کودکی با بال دعای خیر خوانده شود؟ ..."

من از جا می‎جهم. گذراندن شب در خارج از شهر، سفر با درشکه و کودک با دو بال ــ تمام آنها فقط یک رؤیا بودند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:59  توسط سعید از برلین  | 



او با زن در صلح زندگی می‎کند: او هرگز به خانه نمی‎رود و شب را جلوی درب خانه به صبح می‎رساند. تمام روز را جائی بیرون از خانه می‎گذراند و وقتی در شهر کوچک جشنی و یا مجلس رقصی در نزد اشراف بر قرار باشد او هم همراه ارکستر می‎نوازد. وقتی گرسنه است به پنجره می‎کوبد، زنش از پنجره قطعه‎ای نان به او می‎دهد و او با نان تا زمانیکه دوباره گرسنه شود ناپدید می‎گردد ... وقتی زن‎های همسایه از همسر نوازنده کنترباس سؤال می‎کنند که آیا در زندگی زناشوئی خود خوشبخت است او می‎خندد و می‎گوید: او چنان خوشبخت است که تقریباً در جهان کسی خوشبخت‎تر از او پیدا نمی‎‏شود! زن پیری مانند او چه بیشتر می‎خواهد؟ شوهرش نه غذا می‎خورد و نه آب می‎نوشد و به او هیچ کلمه بدی نمی‎گوید؛ پول خود را هم از ارکستر می‎گیرد ... چه می‎تواند بیشتر از این آرزو کند؟
همچنین به نظر می‎آمد که آورام هم از سرنوشت خود راضی‎ست. در ابتدا چون او همیشه خارج از ملودی و برای خودش می‎نواخت با اعضای ارکستر مشکل داشت ... وقتی نواختن ارکستر تمام می‎گشت او به آرامی به نواختن ادامه می‎داد، انگار به ارکستر دیگری تعلق دارد که در جائی کاملاً دور می‎نواختند و بجز او کسی قادر به شنیدن آن نمی‎باشد. اما با گذشت زمان آنها به او عادت کردند. وقتی پیش اشراف می‎نواختند می‎دانستند که چطور با او کنار بیایند؛ یکی از نوازندگان بعد از آنکه نواختن ارکستر به پایان می‎رسید دستش را به سمت آرشه او می‎برد و آن را محکم نگاه می‎داشت. در عروسی یهودی‎ها اما عمداً می‎گذاشتند که او به نواختن ادامه دهد، و مهمان‎ها خود را از خنده مچاله می‎کردند؛ اعضای ارکستر این کار را به ویژه در جشن‎های بزرگ برای تفریح حضار انجام می‎دادند.
بخشداری از آورام بسیار راضی‎ست. او همیشه ساکت و متواضع رو به دیوار و پشت به تماشگران می‎نشیند تا هیچ زنی را نبیند ... در جشن عروسی‎ها چیزی در دهان نمی‎گذارد، زیرا که او تکه نان خود را به همراه دارد. مردم تقریباً او را هرگز در حال خوردن نمی‎بینند. بعلاوه او تمام سال زنگ مدرسه کنیسه را به صدا می‎آورد.
او عادت داشت سه بار در روز <بشنو ای اسرائیل> را با کنترباس بنوازد: صبح‎ها وقت طلوع افتاب، شب‎ها وقت غروب آن و یک بار هم در نیمه شب. او در نوبت صبح و شب این کار را بر روی چمن در کنار رودخانه شهر و نوبت نیمه شب را در وسط بازار انجام می‎داد؛ و صدای کنترباس او در سکوت شب به نوسان می‎آمد و از میان درب‎ها و مغازه‎ها به اتاق‎ها و در قلب‎ها نفوذ می‎کرد ... و در صدای سازش عبادت و تدین جدی و عجیبی قرار داشت. اگر زنگ مدرسه کنیسه کسی را از خواب بیدار نمی‎ساخت، اما صدای کنترباس او آنها را از خواب بیدار می‎ساخت و مردم بدون اراده برای خدمت به خالق از تختخواب پائین می‎آمدند، چراغ روشن می‎کردند و به نماز نیمه شب می‎ایستادند.
پیش می‎آمد که یکی از اشراف در بین رقصیدن زن را تنها می‎گذاشت، به سمت آورام می‎دوید و یکی از گیس‎های شقیقه‎اش را به این خاطر که او خارج از نت می‎نواخت می‎کشید؛ یهودی‎ها در تمام جشن‎ها به او می‎خندیدند، اما وقتی او با نواختن کنترباس آنها را برای نماز نیمه شب بیدار می‎ساخت آه کشان می‎گفتند:
"دیوانه بیچاره! اما در نواختنش چیزی قرار دارد، باید چیزی در آن قرار داشته باشد!"
عده‎ای می‎گفتند:
"روح بیچاره و لال می‎خواهد با خالقش حرف بزند و زبان دیگری بجز سازش ندارد!"
یک بار در توماسخوف عروسی بزرگی برپا گشت که هر پنجاه سال یک بار پیش می‎آید.
این شوخی نیست: رئیس بخشداری لوبلین Lublin و خاخام شهر کراکاو Krakau فرزندانشان را به ازدواج هم درمی‎آورند، و توماسخوف هم اتفاقاً در بین این دو شهر قرار دارد.
رئیس بخشداری لوبلین می‎خواهد خاخام شهر کراکاو را برای اینکه بداند با چه کسی خویشاوند می‎گردد با یک جشن عروسی مجلل متحیر سازد.
او می‎گذارد برای هزینه ازدواج یک بشکه کوچک سکه از انباری بیرون بغلطانند. او خدمتکاران را به توماسخوف می‎فرستد تا در آنجا با سخاوتی پادشاهانه همه چیز را آنطور که شایسته رئیس بخشداری لوبلین، کسی که لطف می‎‏کند با خاخام شهر کراکاو خویشاوند شود آماده سازند.
خدمتکاران لوبلینی به توماسخوف می‎آیند و قبل از هر چیز محل مناسبی برای عروسی می‎جویند: زیرا که مردم ثروتمند، شهروندان محترم، معلمین تورات، خاخام‎ها و قضات از لوبلین، کراکاو و توماسخوف به این عروسی دعوت شده بودند.
و سه گروه ارکستر در این عروسی خواهند نواخت: ارکستر شهر لوبلین، ارکستر شهر کراکاو و همچنین ارکستر شهر کوچک توماسخوف.
از زمان‎های قدیم در پایان شهر انبار بزرگی وجود دارد که مردم زمستان‎ها در آن چوب خشک می‎کردند. خدمتکاران این محل را که مانند کشتی نوح بزرگ است کرایه می‎کنند؛ بیرون آنجا را با انواع عکس‎ها نقاشی و داخلش را مانند یک سوکا Sukka با پارچه‎ها، پرده‎ها و فرش‎های گرانقیمت تزئین می‎کنند. از یک سر به سر دیگر سالن دو میز دراز قرار می‎دهند: یکی را برای مردها و دیگری را برای زن‎ها، دیوارها را با شمعدانی‎ها و فانوس‎های کاغذی تزئین می‎کنند ــ برای چهل آدم بالغ در محل جا وجود دارد! و درهای ورودی مخصوصی برای خانم‎ها، خدمتکاران و نوازندگان درست می‎کنند، و در وسط یک درب بزرگ که بر بالایش تاج تورات را نقاشی می‎کنند: برای ورود خاخام از کراکاو و مهمان‎های دیگر ...
و روز عروسی فرا می‎رسد. مرتب مهمان‎های تازه‎ای از راه می‎رسند که در نزد شهروندان مسکن می‎یابند: هر یک از شهروندان این را بزرگ‎ترین افتخار می‎داند و بهترین اتاقش را به مهمان واگذار می‎کند. و هنگامی که مهمان‎ها برای شام بزرگ کنار میزها می‎نشینند، هنگامی که شمع شمعدانی‎های روی میزها، دیوارها و فانوس‎های کاغذی روشن می‎شوند، هنگامی که گوشواره‎ها و پارچه‎های لباس خانم‎ها شروع به درخشش می‎کنند، در این لحظه سالن از نور تورات هم پر می‎شود: فاضلین کراکاو، لوبلین، توماسخوف و در صدر آنها خاخام از کراکاو داخل می‎شوند.
خدمتکاران سینی‎های بزرگ ماهی را سر میزها می‎برند، کارد و چنگال‎های نقره‎ای جرنگ جرنگ به صدا می‎افتند، خانم‎ها در کنار میزشان شادمانه پچ پچ می‎کنند ــ و صحبت در باره تورات در کنار میز خاخام از کراکاو همه صداها را تحت‎الشعاع خود قرار می‎دهد. ناگهان موسیقی با یک مارش شاد Frejlachs میان کلامشان می‎دود ... اعضای سه ارکستر می‎نوازند و شعله شمع شمعدانی‎های روی میزها و دیوارها با طنین سازشان از شادی می‎لرزند. و خاخام کراکاوئی به صندلی‎اش تکیه می‎دهد و با شادی به موسیقی گوش می‎سپارد: او موسیقی را درک می‎کرد ...
ارکستر از مارش شاد به یک آهنگ حزن‎انگیز تغییر ریتم می‎دهد؛ این کار چنان با مهارت انجام می‎گیرد که حاضرین اصلاً متوجه آن نمی‎شوند. موسیقی جاری می‎گردد، یک نوازنده کمانچه از کراکاو چنان مؤثر می‎نوازد که انگار کمانچه با کلمات صحبت می‎کند، در قلب‎ها را می‎گشاید و خود را در روح حاضرین می‎پاشاند ... و اعضای هر سه ارکستر او را به آرامی و متواضعانه همراهی می‎کنند ... طوری‎ست که انگار رودخانه درخشنده ویخسل Weichsel خود را آهسته می‎جنباند و شر شر صدا می‎کند و به افتخار عروس و داماد، به افتخار خاخام از کراکاو و میهمانان محترم آواز می‎خواند. انگار یک پرنده ترانه‎ای سوزناک می‎خواند، سپس ترانه‎ای شاد و به این نحو می‎خواهد بگوید: در حقیقت جشن شادی‎ست اما تبعید اعلیحضرت الهی را نباید فراموش کرد. سپس فریاد شادی دوباره برمی‎خیزد و ارکستر ناگهان تحت تأثیر قرار می‎گیرد، تمام آلات موسیقی شروع به نواختن می‎کنند، مرتب به صدایشان افزوده می‎گردد و شادی لحظه به لحظه بیشتر اوج می‎گیرد ...
و ناگهان همه چیز قطع می‎شود، طوریکه انگار سیم سازها پاره شده و تمام ادوات موسیقی شکسته باشند. سکوت برقرار است، اما در میان سکوت صدائی برمی‎خیزد: هو، هو، هووو ... آورام هنوز در حال نواختن است و تمام چشم‎ها به پشت او دوخته شده‎اند. همه ساکتند و هیچکس مژه هم تکان نمی‎دهد، فقط دست آورام همراه با آرشه به این سو و آن سو حرکت می‎کند:
هو، هو، هووو ...
نوازندگان مخصوصاً طرح این برنامه را ریخته بودند تا حاضرین را با هزینه آورام سرگرم سازند ...
اما آنها موفق به این کار نمی‎گردند!

نوازندگان نگاه می‎کنند و منتظرند که مهمان‎ها به خنده بیفتند، اما مهمان‎ها به آورام و از او به خاخام از کراکاو نگاه می‎کنند. در حضور خاخام که جای خندیدن نیست! چهره‎ها پیچ و تاب می‎خورند، لب‎ها خم می‎شوند، خنده از چشم‎هایشان دیده می‎شود، اما آنها به خاخام از کراکاو نگاه می‎کنند و منتظر می‎مانند. خاخام از کراکاو با کلاه خز مخصوص بر سر به صندلی خود تکیه داده و پلک‎هایش پائین افتاده‎اند ــ آیا خاخام از کراکاو خوابیده است؟
و کنترباس همچنان می‎نوازد:
هو، هو، هووو ...
حوصله مردم بطور غریبی در حال سر رفتن بود.

ناگهان چشم‎های حاضرین از خاخام به راه ورودی میانی می‎افتد. از آنجا سر و صدا برمی‎خاست، آنها صدای قدم‎هائی را می‎شنوند، خدمتکاران به آن سمت می‎دوند، در را باز می‎کنند و فریاد می‎کشند: "نه، حالا نه! به شماها دیرتر غذای فقرا داده خواهد شد ..."
حالا معلوم می‎شود که فقرا می‎خواهند داخل شوند. خاخام کراکاوئی چشم‎هایش را باز می‎کند و می‎خواهد چیزی بگوید. احتمالاً می‎خواهد بگوید که بگذارند آنها داخل شوند. پس چه چیز دیگری بجز این؟
اما در همان لحظه در کنار درب پیرمردی با کلاه ژنده و با ریشی ژولیده و خاکستری و گیس‎های شقیقه دیده می‎شود، یک گدا مانند بقیه گداها اما با نگاهی باشکوه مانند نگاه چشمان یک پادشاه و با حرکاتی پادشاهانه. خدمتکاران وحشت‎زده می‎شوند و بدون اراده با احترام از نگاهش می‎گریزند. او اشاره‎ای می‎کند و خدمتکاران غیر ارادی یک راه برایش باز می‎کنند. پیرمرد که عده‎ای گدا به دنبالش روان بودند در لباس پست‎ترین گداها و با چشمان و حرکات یک پادشاه داخل می‎شود، به وسط سالن عروسی می‎رود و می‎ایستد. در پشت سر او کل جمعیت گداها می‎ایستند، مهمان‎ها نگران و گنگ‎اند، خاخام از کراکاو همچنین. اما آورام به نواختن ادامه می‎دهد. مردم می‎بینند که چگونه پشت خم شده‎اش می‎لرزد و چگونه دستش همراه با آرشه بر روی سیم‎ها می‎راند. و کنترباس ناله‎ای باطنی و جدی می‎کند:
هو، هو، هووو ...

و پس از لحظه‎ای پادشاه پیر در لباس گدائی دهانش را باز می‎کند. مهمان‎ها خود را بر روی میزها خم می‎کنند، مردمی که در فاصله دورتر میز نشسته بودند ناگهان بی صدا از جا می‎جهند و بر روی نوک پا خود را نزدیک می‎سازند ــ همه توسط دهان پیرمرد مانند آهن‎ربائی جذب شده بودند، تمام چشم‎ها به لبان او دوخته شده بود ...
و پیرمرد ابتدا یک کلمه می‎گوید: "نیمه شب!" و بعد ادامه می‎دهد: "خاخام از کراکاو، آورام نماز نیمه شب را می‎نوازد ... آیا شما آن را باور نمی‎کنید، بنابراین آن را خواهید شنید ... برای اینکه شما این احسان را تجربه کنید و بشنوید که آورام چگونه نماز نیمه شب را می‎نوازد از قبل تعیین شده بود که با رئیس بخشداری از لوبلین خویشاوند شوید: توماسخوف در میانه راه قرار دارد .... و به افتخار شما همه آن را خواهند شنید اما نه مانند شما؛ زیرا که شما موسیقی را درک می‎کنید ..."
آورام به نواختن ادامه می‎دهد و مردم مانند جادو شده‎ها ساکت گوش می‎دهند. گدای پیر اما دستش را بلند می‎کند و به سمت سقف اشاره می‎کند. سقف شکاف برمی‎دارد و مانند سایبانی یک قسمتش به راست و قسمت دیگرش به چپ می‎رود.
و آسمان با ستاره‎های درخشنده خود را نشان می‎دهد. ماه بر بالای شکاف ساکت در نوسان است ... و ساکت هم ناپدید می‎گردد. و گدای پیر هنگامیکه ماه ناپدید می‎گردد دوباره به سمت بالا اشاره می‎کند و آسمان هم شکاف برمی‎دارد، و در اوج آسمان نور بی پایان اولیه ظاهر می‎گردد و با تکان دادن و لرزاندن خود آواز و موسیقی به صدا می‎آید ــ فرشته‎ها نماز نیمه شب را می‎خوانند، گروه کر فرشته‎ها می‎خواند، ارکستر فرشته‎ها می‎نوازند؛ و همه به یک نحو می‎خوانند و می‎نوازند. و کنترباس آورام با آنها و با مزامیر نور که در اوج می‎جنبند و می‎لرزند همراهی می‎کند ...
و تمام حاضرین به لرزش می‎افتند ...

پیرمرد دوباره دستش را تکان می‎دهد و شکاف آسمان بسته می‎گردد، موسیقی قطع می‎شود، ستاره‎ها لرزان و درخشنده در سکوت با شادی متواضعانه‎ای شناورند ...
پیرمرد دوباره دستش را تکان می‎دهد و دو نیمه سقف به حرکت افتاده و به هم می‎پیوندند. مهمان‎ها مانند سنگ مات نشسته بودند و به زحمت نفس می‎کشیدند، و کنترباس آورام دوباره به صدا می‎آید:
هو، هو، هووو ...
و ناگهان آرشه و کنترباس از دستش می‎افتند، او بلند می‎شود، به سمت حاضرین می‎چرخد و شروع به خواندن می‎کند: <بشنو ای اسرائیل!> و او آن را با همان ملودی‎ای که در آسمان نواخته بود می‎خواند ... و به محض تمام کردن آن از حال می‎رود و خم می‎شود ...
پیرمرد او را قبل سقوط کردن می‎گیرد.
او به مستخدمین دستور می‎دهد: "او را به بیمارستان منتقل کنید!"
و آنها او را برمی‎دارند و به بیرون حمل می‎کنند.
پیرمرد پس از آنکه آورام را به بیرون حمل می‎کنند می‎گوید "خاخام کراکاو شما به یک عروسی نیامده‎اید، بلکه به یک خاکسپاری. آورام به پیش میزبان آسمانی خوانده شده است، آنجا یک نوازنده کنترباس کم داشتند ..."
و پیرمرد با همه گداهای همراهش ناپدید می‎گردد.
و اینطور هم اتفاق می‎افتد.
آورام، نوازنده کنترباس روز بعد در بیمارستان می‎میرد و خاخام از کراکاو و بقیه مهمان‎ها در مراسم خاکسپاری او شرکت می‎کنند. پیرمرد اما باید کسی باشد که در جنگل به آورام <بشنو ای اسرائیل> را آموخته بود ...
این غیر ممکن نیست ...

_ پایان _

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 21:34  توسط سعید از برلین  | 



روزی جوان فقیری که کسی نمی‎دانست از کجا آمده و روزها و شب‎هایش را کجا می‎گذراند در توماسخوف Tomaschow یک شهر کوچک لهستانی هم مرز با گالیژین Galizien ظاهر می‎شود. او فقط بعضی اوقات خود را نشان می‎داد و از مردم درخواست غذا می‎کرد.
البته مردم به <کسی که دستش را دراز می‎کند> چیزی می‎دهند. و چون این جوان نه پول و نه غذای دیگری بجز نان خشک قبول می‎کند بنابراین چیز زیادی از او نمی‎پرسند؛ هر روح زنده‎ای حق داشتن غذا دارد. اما مردم متوحه می‎شوند که او یک انسان خیلی عجیبی‎ست. او چشمانی دارد که به نظر می‎رسد به دوردست نگاه می‎کنند اما آنچه را که در یک قدمی‎اش اتفاق می‎افتد نمی‎بینند. او همانطور که دیگران پلک خود را تکان می‎دهند مرتب لاله گوشش را تکان می‎دهد، طوریکه انگار او صداهائی از هوا جذب می‎کند، حتی وقتی همه جا ساکت است. و چون او مسافت دور را می‎بیند و از فاصله دور می‎شنود همیشه اندیشناک است. وقتی او را مخاطب قرار می‎دهند می‎لرزد، انگار که او را از جهان دیگری بیدار ساخته‎اند، و اگر بخواهد جواب دهد فقط با یک <آری> یا یک <نه> جواب می‎دهد. اما وقتی بخواهد بیشتر بگوید خودش را در سخنرانی‎اش مانند درون تور ماهیگیری گرفتار می‎سازد؛ بر پیشانی‎اش عرق می‎نشیند و دیگر نمی‎تواند خود را از آن دام نجات دهد ...
و وقتی کسی یک بار از او تقاضای خدمتی کند و او را برای انجام مأموریتی به جائی بفرستد، بنابراین مرد جوان بنا به عادت چند روزی ناپدید می‎شود و با پاسخ کاملاً اشتباهی بازمی‎گردد. و این کار نه از روی تنبلی بلکه بخاطر غرق در خواب و خیال بودن اوست.
"آیا کسی را که بخاطرش فرستاده شده بودی دیدی؟"
"ابتدا امروز."
"و تا امروز چه می‎کردی؟"
بعد معلوم می‎گردد که او وقتی برای انجام مأموریت می‎رفته در بین راه با یک موش کوچک مواجه گشته و موش کوچک جیک جیکی کرده است؛ احتمالاً نمی‎توانسته راه خانه‎اش را پیدا کند ... بعد یک پرنده او را از بالا صدا زده و او هم به دنبال پرنده رفته است. و از این قبیل کارها می‎کرده. او ابتدا امروز به آنجائی که او را فرستاده بودند رسیده است. در آنجا به او چیزی گفتند اما او آن را فراموش کرده یا اصلاً نفهمیده است. به این ترتیب همه چیز را اشتباه انجام می‎داد و در این حال لبخندی از روی سادگی می‎زد و دست لاغرش را برای قطعه‎ای نان خشک دراز می‎کرد؛ او در تمام وقت چیزی در دهان نگذاشته است.
شهروندان در یک چنین شهر کوچک فقیر بدون مغازه‎های بزرگ در فصل تابستان هنگامیکه روزها دراز و خالی‎اند خمیازه کشان کنار پنجره‎ها می‎نشینند، به بازار نگاه می‎کنند و منتظر می‎مانند که چیزی پیدا شود تا بتوانند خود را وقفش سازند. یک چنین شهروندی کنار پنجره ایستاده است، به مرد جوان غریبه و فقیر نگاه می‎کند و او را به سوی خود می‎خواند. شهروند هیچ کاری ندارد، تمام مگس‎ها را گرفته و می‏‎خواهد مرد جوان را بازپرسی کند.
"بیا داخل اتاق، پسر."
جوان سرش را تکان می‎دهد. او نمی‎خواهد.
"چرا نه؟"
جوان جواب می‎دهد: "همینطوری!"
شهروند می‎خندد. او تنبل نیست، از اتاق خارج می‎شود و پیش پسر جوان می‎رود، کنار او می‎نشیند و شروع می‎کند:
"پسر، نام تو چیست؟"
جوان سؤال او را تکرار می‎کند: "نام من چیست؟ آورام Awrom، فکر کنم آورام. بله، آورام!"
"تو آن را مطمئن نیستی؟"
او هیچ چیز را بطور یقین نمی‎داند. چطور می‎شود چیزی را مطمئناً دانست؟ خیلی از چیزها فقط مطمئن به نظر می‎رسند.
شهروند از خنده به سرفه می‎افتد.
"و نام خانوادگی‎ات چیست؟
پسر جوان هیچ چیز از آن نمی‎داند. و او از روی سادگی می‎پرسد که آیا مگر آدم باید اصلاً نام خانوادگی داشته باشد.
شهروند می‎گوید:
"البته، زیرا که افراد زیادی به نام آورام وجود دارند و امکان اشتباه گرفتن آنها از هم وجود دارد ..."
"خب، این که مهم نیست."
"پسر، تو به چه کسی تعلق داری؟"
"به پدر."
"و نام پدرت چیست؟"
"نام او پدر است."
"و پدرت کجا زندگی می‎کند؟"
"همانجائیکه پدر تو هم زندگی می‎کند!" و جوان انگشتش را بلند می‎کند و آسمان را نشان می‎دهد.
شهروند لبخند می‎زند و ادامه می‎دهد:
"و پدر دیگری نداری؟"
"نه."
"و یک مادر؟"
"آیا مگر باید یک مادر داشت؟"
شهروند خودش را از زور خنده مچاله می‎سازد، و جوان می‎پرسد:
"اجازه دارم بروم؟"
شهروند که از لذت بردن در حال ذوب شدن بود جواب می‎دهد: "فوری، فوری! و از کجا می‎آئی جوان باهوش؟"
"از روستا!"
"اسم روستا چیست؟ کجا قرار دارد؟"
جوان آن را نمی‎داند.
"از اینجا خیلی دور است؟"
او رفته بود و رفته بود و رفته بود ...
و مرد جوان کلمه <رفته بود> را آنقدر تکرار می‎کند تا اینکه لبانش خسته می‎شوند و در پایان اضافه می‎کند "و هنوز هم باید رفت!"
"چند روز و چند شب باید رفت؟"
او آن را نشمرده بود.
سؤالی به خاطر شهروند می‎آید:
"می‎تونی دعا کنی؟"
دعا؟ شهروند باید برایش توضیح دهد که <دعا> یعنی چه. و ابتدا پس از ده متر کلمه توضیح دادن مرد جوان متوجه می‎شود که دعا یعنی: با پدر صحبت کردن.
شهروند که به نظر می‎آمد روده‎اش انگار از خنده در حال گره خوردن است می‎گوید "آره، آره!".
او < بشنو ای اسرائیل Schma Jißroel> را می‎تواند!
"چه کسی آن را به تو یاد داد>"
جوان تعریف می‎کند که در راه از روستا به شهر با مرد بسیار پیری در جنگل برخورد کرده است. این مرد پیر به او گفته که پدرش چه کسی می‎باشد و شیوه صحبت کردن با پدر و خواندن <بشنو ای اسرائیل> را به او آموخته است. البته آنچه را که او به پدرش می‎گوید نمی‎فهمد اما پیرمرد به او گفته بود که پدر همه چیز را می‎فهمد و از آن شاد می‎شود.
"و چه وقت تو با پدر صحبت می‎کنی؟"
"دو بار در روز."
و در آن حال او موسیقی می‎نوازد.
"تو موسیقی می‎نوازی؟ چه سازی؟"
هر چیزی که دم دست دارد.
در روستا عادت داشته با ساقه علف بنوازد، بعد به او یاد دادند که سوت‎های کوچک چوبی بتراشد و او با چنین سوتک‎هائی می‎نواخته ... در شهر به او یک سوتک ساخته شده از خاک رس بخشیده بودند و حالا او با آن می‎نواخت ...
"و اگر به تو یک کمانچه می‎دادند؟"
چشمان جوان می‎درخشند: آه، اگر او فقط یک کمانچه که نوازندگان شهر دارند می‎داشت! مخصوصاً یکی از آن بزرگ بزرگ‎هایش که آن را با بند چرمی حمل می‎کنند ... آه، او بعد چطور با آن می‎نواخت! ...
شهروند به بازپرسی خود ادامه می‎دهد: "شاید کسی برای تو یک بار چنین سازی بخرد، اما باید قبلاً نشان بدهی که چه می‎توانی."
جوان سوت خاک رسی‎اش را از زیر پیراهن درمی‎آورد و می‎نوازد.
و وقتی او می‎نوازد در آسمان سر و صدا شروع می‎شود، دسته‎ای پرنده باهم پرواز می‎کنند و بر بالای سر او بال بال می‎زنند. جوان با لبخند به سمت آنها نگاه می‎کند و سوت خاک رسی را دوباره زیر پیراهنش قرار می‎دهد.   
شهروند اما سرش را اصلاً بالا نکرد و هیچ چیز ندید. با صدای سوت مرد جوان یک زن از خانه خارج می‎شود و پس از او خدمتکار. دو زوج به پنجره‎های خود نزدیک می‎شوند و به بیرون نگاه می‎کنند. شهروند می‎خواهد شوخی خود را نشان دهد و به بازپرسی از جوان ادامه می‎دهد:
"و در جنگل چه می‎خوردی؟"
او از قارچ زندگی می‎کرد.
پس بنابراین او حداقل چیزی از قارچ‎ها می‎داند!
"و قبلاً در روستا چه می‎خوردی؟"
آنچه که به او می‎دادند.
"و چه کسی به تو چیزی می‎داد؟"
کشاورز، زن کشاورز، حتی کشیش و میخانه‎چی ...
"و چه چیزی به تو می‎دادند؟"
شهروند نفسش را نگه می‎دارد. حالا باید فاش شود!
و جوان با سادگی تمام جواب می‎دهد که به او سبزی، سوپ کلم، گوشت و نان می‎داند؛ او اما فقط نان می‎خورده و بقیه چیزها را برای پرندگان پرتاب می‎کرده است.
"چرا فقط نان؟"
او فقط نان دوست دارد و از غذاهای دیگر خوشش نمی‎آید.
پیرمرد در جنگل از او پرسیده بود که او چه می‎خورد. و وقتی او جواب داده بود فقط نان دوست دارد پیرمرد به او گفته بود که به این خاطر دوستش می‎دارد و بعنوان پاداش به او صحبت کردن با پدر را آموخت. او پیرمرد را خیلی دوست می‎داشت، خیلی ... و دعای <بشنو ای اسرائیل> را خیلی جدی می‎خوانَد، زیرا که پیرمرد آن را به او دستور داده است ...
شهروند اما همچنان پافشاری می‎کند و می‎پرسد:
"و اگر پیرمرد به تو دستور سرقت می‎داد؟"
سپس او سرقت می‎کرد.
"و دستور قتل و غارت؟"
او غارت می‎کرد ...
اما پیرمرد هرگز چنین دستوری به او نخواهد داد، زیرا آدم خیلی خوبی‎ست.
"اما اگر او امروز بیاید و به تو دستور دهد که تو یک انسان را بکشی؟"
سپس او خواهد کشت.
"و از پدر هیچ نمی‎ترسی؟"
به چه خاطر باید او ترس داشته باشد؟
"از مجازات او."
در این وقت جوان برای اولین بار لبخند می‎زند.
"شما شوخی می‎کنید: پدر که مجازات نمی‎کند!"
در این وقت اما مردم به نماز خوانده می‎شوند و شهروند با عجله به کنیسه می‎رود تا در فاصله دو نماز تعریف کند که چه هوشمندانه از مرد جوان بازپرسی کرده است ...

البته شهر کوچک بخاطر او به انداه کافی سرگرمی داشت، اما در این وقت ماجرای زیر اتفاق می‎افتد.
بخشداری یک ارکستر موسیقی داشت: دو کمانچه، یک فلوت، یک کلارینت،  یک طبل، و برای کامل کردن ارکستر همانطور که معمول است همچنین یک کنترباس. یک ارکستر فقیر که در عروسی یهودی‎ها می‎نواختند، در روزهای جشن پوریم Purim و هانوکا Chanukka چند گروشن Groschen کاسبی می‎کردند و حتی گاهی وقتی ارکسترهای دیگر وقت نداشتند توسط اشراف کوچک‎تر برای یک مجلس رقص اجاره می‎گشتند. هنرشان اما خیلی بزرگ نبود.
یک بار جریان زیر اتفاق می‎افتد: فصل زمستان است، اعضای ارکستر سپیده صبح از مجلس رقص یک اشراف کوچک به خانه بازمی‎گردند؛ نوازندگان کمی مشروب نوشیده ولی چون در خانه مسیحی‎ها اجازه خوردن چیزی بجز نان را نداشتند فقط یک قطعه کوچک نان بعنوان صبحانه خورده بودند. نوازندگان آهسته، هر کس برای خود آواز خوان، زمزمه کنان و لعنت گویان می‎رفتند، و نوازنده کنترباس که سنگین‎ترین ساز را باید حمل می‎کرد پشت سر آنها خود را می‎کشید. او به زحمت می‎تواند پاهایش را از درون برف بیرون بکشد. او یک مرد مسن و ضعیفی‎ست. او صدا می‎زند، فریاد می‎کشد و خواهش می‎کند که دیگران او را جا نگذارند ــ آنها اما به او گوش نمی‎دهند، هرکس برای خود می‎رود. حال بین آنها بخاطر تصفیه حساب نزاع درمی‎گیرد؛ آنها فحش می‎دهند و سرزنش می‎کنند و همانطور که گفته شد مشروب هم خورده بودند. در این بین هوا منقلب می‎شود و برف دوباره شروع به باریدن می‎کند. نوازندگان بر خود مسلط می‎شوند؛ مستی از سرشان می‎پرد و شروع به دویدن می‎کنند. و هر یک از آنها به محض رسیدن به شهر با عجله به خانه خود می‎رود و مانند آدم مرده‎ای بر روی تختخواب می‎افتد. اما نمی‎گذارند که آنها مدت درازی بخوابند: نوازنده کنترباس به خانه بازنگشته بود و زنش با صدای بلند از یک نوازنده پیش نوازنده دیگر می‎رفت، او را از خواب بیدار می‎ساخت و می‎پرسید: "شوهر من کجاست؟ شوهر من کجاست؟"
به محض آنکه آنها از مستی و خواب به خود می‎آیند و متوجه می‎گردند که زن از آنها چه می‎خواهد دچار وحشت می‎شوند. آنها از جا می‎جهند و به بیرون می‎دوند تا نوازنده کنترباس را جستجو کنند؛ اما نه جاده دیده می‎شود و نه راه مالروئی: آنها فقط کفن لیز و سفید می‎بینند ــ برف تازه و پاکی همه جا را پوشانده بود ــ آنها برای جستجوی نوازنده کنترباس به راه می‎افتند!
آنها بدون رفیق خود بازمی‎گردند. اما می‎گویند که هنوز جای امیدواری باقی‎ست: شاید او آنقدر عاقل بوده و به یکی از دهکده‎های کوچک بین راه پیچیده و خود را نجات داده باشد.
یک روز می‎گذرد و یک روز دیگر هم؛ سرما فروکش کرده و برف نیمه ذوب شده بود. یک روز جمعه است، مردم برای احترام به شبات Sabbat به حمام می‎روند، در باره نوازنده کنترباس صحبت می‎کنند و کسی چیزی نمی‎داند. ناگهان گاری یک کشاورز به آنجا می‎راند و در وسط بازار توقف می‎کند. بر روی گاری اما جسد یخزده نوازنده کنترباس قرار دارد ... مردم جسد را فوری برمی‎دارند و تا قبل از تاریک شدن هوا به گور می‎سپارند ... مردم می‎ترسیدند او را کالبد شکافی کنند ... آنها با تلاش فراوان قبل از شروع شبات کارشان را تمام می‎کنند! بیوه نوازنده کنترباس صبح روز بعد به کنیسه می‎رود و می‎خواهد از درس تورات جلوگیری کند: نوازنده کنترباس پنج کودک کوچک از خود باقی گذارده بود. پس از به پایان رسیدن شبات جلسه‎ای تشکیل می‎شود و نوازندگان هم دعوت می‎گردند. بخشداری بودجه ندارد و می‎خواهد که نوازندگان بدون یک نوازنده کنترباس به کارشان ادامه دهند و سهم رفیق‎شان را همچنان به بیوه او بپردازند. نوازندگان پاسخ می‎دهند: این غیر ممکن است! یک ارکستر بدون نوازنده کنترباس اصلاً ارکستر نیست. در جشن‎های یهودی ممکن است با اجازه بخشداری بشود این کار را انجام داد اما اشراف اگر کنترباس نباشد هرگز قدمی برای رقصیدن برنمی‎دارند ... خاخام در جواب می‎گوید که نگهداری یک روح در اسرائیل مهم‎تر از ارکستر و رقصیدن اشراف می‎باشد؛ نوازندگان به او می‎گویند که امیدوارند خاخام آنها را ببخشد اما او از موسیقی هیچ چیز نمی‎فهمد. دیگران فریاد می‎زنند: "گروه وقیح!"
در این وقت شهروندی که مرد جوان را چنان هوشمندانه بازپرسی کرده بود با دست بر روی میز می‎کوبد و می‎گوید:
"آقایان، ساکت!"
او می‎تواند این مشکل را حل کند. او مرد جوانی را می‎شناسد که خیلی مایل است کنترباس بنوازد و می‎تواند خوب هم بنوازد ... و باید که زن بیوه را به عقد و ازدواج او دربیاورند: سپس گرگ سیر خواهد گشت و بز سالم خواهد ماند و بخشداری هم لازم ندارد یک گروشن بپردازد ...
شاید منظور او فقط شوخی کردن بود، اما بخشداری و خاخام از یک سو و نوازندگان از سوی دیگر این پیشنهاد را مانند غریقی که به هر چیز چنگ می‎اندازد می‎پذیرند؛ حتی زن بیوه هم با آن موافق بود، آورام هم همینطور، و مردم در همان ماه عروسی را برپا می‎سازند ...
به این ترتیب آورام ناگهان صاحب یک زن با پنج کودک و یک کنترباس و یک آرشه می‎گردد.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:57  توسط سعید از برلین  | 



موفق باشی شوهر پرهیزکار و گرانبهایم، موفق باشی! 
تو باید این بار از من خبرهای خوش و تسلی‎بخش بشنوی. خدا کند که من هم از تو خبرهای خوش و تسلی بخش بدست آورم! آمین. خدا آن را برآورده سازد! ما، همانطور که تو برایم نوشته‎ای هم در این جهان و هم در جهان دیگر به همدیگر پیوسته‎ایم. 
شوهر عزیزم، اولاً به اطلاعت می‎رسانم که برادر عزیزم مناخم مندل Menachem Mendel که عمرش دراز باد و همسرش کاوه گیتل Chawe Gitel که امیدوارم زمان ظهور مسیح را ببینند! مرا بخشیده‎اند و به جشن ازدواج دخترشان بایله سوشه Bejle Ssosche دعوت کردند. جشن ازدواج زیبائی بود و زیباتر از آن نمی‎تواند وجود داشته باشد. خدا را شکر که به من لطف کرد تا چنین ازدواجی را ببینم. انواع کباب، گوشت گاو و ماکیان، ماهی شکم پر شده و شکم خالی و بسیاری انواع غذاهای دیگر آنجا وجود داشت. بعلاوه شراب و کنیاک و چیزهای دیگر ... 
همه چیز خوب و دقیق انجام شده بود! من خودم گوشت را پختم، شکم ماهی‎ها را پر کردم، اتاق‎ها را آماده ساختم، میزها را چیدم و قبلاً هم خودم برای خرید تمام چیزها رفتم. 
شکر خدا، من هم کدبانوی اصلی و هم کلفت بودم. زیرا که من فقط برای لذت بردن به عروسی نرفته بودم. 
من پیازهایم را فروختم، گذاشتم برایم لباسی بدوزند و چون کسی نبود که به آنها کمک کند بنابراین به خواهش خویشاوندانم هشت روز قبل از عروسی پیش آنها رفتم. عروس با جهیزیه مشغول بود و تمام روزش را نزد خیاط، کفاش و حتی زرگری می‎گذراند. 
اما متأسفانه زن برادرم شاوه گیتل سرفه می‎کند و این بدین معنی‎ست که طحالش درست کار نمی‎کند. 
ازاین جهت خویشاوند اصلی قبل و بعد از عروسی من بودم، اما نه در حین عروسی. در حین عروسی من خیلی خسته و فرسوده بودم. بنابراین در گوشه‎ای نشستم و از خوشحالی گریستم، زیرا من این شانس را داشتم که عروس کردن دختر برادرم را تجربه کنم و اینکه او عروسی زیبائی داشت. 
اما آنها بعد از عروسی مرا فوری از خانه نراندند. 
زن برادرم بلافاصله پس از عروسی به لوبلین Lublin پیش دکتر رفت تا با او مشورت کند که در ورشو Warschau پیش کدام دکتر برود. 
و بعد به ورشو سفر کرد و از تمام دکترهای مشهور مشورت گرفت. از ورشو به محل دیگری رفت تا با نوشیدن نوعی آب خود را درمان کند. من مدت شش ماه کدبانوی خانه بودم. خدا به زن برادرم اجر دهد! 
آنها آشپز در خانه نداشتند و من غذا می‎پختم و از این کار لذت می‎بردم. 
زیرا اولاً در آن حال دیگر فرصت فکر کردن نداشتم و به این دلیل نه دیوانه شدم و نه حتی افسرده. و چون کارهای خانه برادرم خدا را شکر خیلی زیاد است من یک لحظه هم فرصت آزاد نداشتم. 
همچنین میخانه هم همیشه پر از جمعیت بود. او درآمد فراوانی از یهودی‎ها و غیر یهودی‎ها کسب می‎کند. 
ماهی‎های شکم پر شده برادر زنم مشهورند و مردم فراوانی برای خوردن و نوشیدن به آنجا می‎آیند. 
یک بار شروع کردم به کندوکاو و حتی می‎‌خواستم در باره بعضی از چیزها فکر کنم اما بایله سوشه به من اجازه نداد و فوری وظیفه‎ام را به من یادآوری کرد. او یک نگاه خوب دارد و همه چیز را می‎بیند. 
یک بار از شادی زیاد بخاطر کدبانو بودنم یک قطره خون تف کردم؛ فقط یک قطره خون. 
وقتی برادرم خون را دید به من سفارش کرد که از این موضوع به هیچکس چیزی نگویم. زیرا اگر مردم آن را بفهمند از آمدن به عروسی پرهیز خواهند کرد و یوسل Jossel، مهمانخانه‎چی روبروئی فوری خواهد گفت که این بیماری سل است و مردم خیابان را خلوت خواهند کرد. 
بایله سوشه اما باهوش‎تر از برادرم است. او فوری فهمید که دلیل آن بیماری سل نیست؛ او گفت که من حتماً ماهی خورده‎ام و با استخوان ماهی گلویم را زخم کرده‎ام. و برای اینکه خفه نشوم شروع کرد به پشتم کوبیدن که یا استخوان بیرون بپرد و یا پائین برود و در گلویم باقی نماند. او با چنان عشق و جدیتی به پشتم کوبید که باید استخوان مطمئناً به پائین سر خورده باشد اما استخوان‎های پشتم در این بین کمی به درد آمدند. 
به این ترتیب همه چیز خوب پیش رفت و شاوه گیتل که امیدوارم سلامت باشد پس از شش ماه آب‎درمانی به خانه بازگشت. 
خدا را شکر، او تازه و سلامت، طوریکه آدم از دیدنش لذت می‎برد به خانه بازگشت. او مانند خورشید می‎درخشید. و او هدایای بسیار عالی‎ای با خود آورده بود: برای خودش، برای شوهرش، برای دخترش و دامادش ... هدایای زیبائی بودند، اما برای من چیزی نیاورده بود. او گفت که من خدای ناکرده کلفت نیستم و دستمزد هم نمی‎گیرم که هدیه برایش بیاورند. بله من کدبانو بودم! 
شاوه گیتل خودش بیش از یک بار گفت که من کدبانو بوده‎ام و هر کاری که قلبم به آن مشتاق بوده است را انجام داده‎ام. 
او فوری پس از بازگشت از پراگ می‎فهمد که مناخم مندل در اثنای سفر او یک بار هم پیش خاخام نبوده است؛ او عصبانی می‎شود و مرا فوری به بازار می‎فرستد تا یک درشکه کرایه کنم. 
در همان روز و در یک ساعت فرخنده مناخم مندل پیش خاخام می‎راند. صبح روز بعد اما شاوه گیتل به من توصیه می‎کند که اسبابم را جمع کنم و گم شوم ... زیرا که او حالا دوباره برگشته است و بایله سوشه به او در کار خانه کمک می‎کند، من بعنوان چرخ پنجم گاری هستم و می‎توانم خدای ناکرده از بیکاری زیاد دیوانه شوم. او گفت من می‎توانم یا دوباره به خانه بازگردم و یا اینجا بمانم و هر کاری که مایلم انجام دهم. او نمی‎خواهد خدای ناکرده به من چیزی دیکته کند. 
شب بعد اما من دیگر زیر سقف او به سر نبردم. 
شب بسیار زیبائی بود و من با بقچه‎ام در خیابان به گردش پرداختم. 
شوهر وفادار و پرهیزکارم، تو خودت می‎بینی که وضع من خوب است و دیگر لازم نیست برایم پول بفرستی. بهتر است پول را به لیب آواز خوان بدهی تا او یک جلد کامل تورات برایت بخرد؛ یا آن را به گنندل‎ـ‎سوفی بدهی تا بگذارد برایت پیراهن تازه بدوزند. اما او خودش باید اندازه پیراهنت را بگیرد و مواظب باشد که خوب آن را بدوزند ــ بله شماها در آمریکائید! 
شوهر عزیز و وفادارم، همینطور که می‎بینی دیگر گنندل را بدون دلیل متهم نمی‎سازم، دیگر نمی‎گویم که گنندل دختر لیب از من قاشق یا خدای ناکرده شوهرم را دزدیده است. و حال که نه آن قاشق را دارم و نه شوهرم را می‎دانم که تقصیر او نمی‎باشد. من کاملاً متقاعد شده‎ام که خداوند به تو و به من لطف کرده و به این خاطر تو را در کشتی با لیب و گنندل مواجه ساخته است تا آنها مراقبت باشند و همه چیز به آن ترتیبی پیش رود که تو برایم نوشته‎ای. اما یک چیز به میل تو اتفاق نخواهد افتاد! حتی اگر هم عصبانی شوی، تو نماینده‎ای نخواهی فرستاد که کودک را از من بگیرد و برایت به آمریکا بیاورد. زیرا کودک به لطف محاسن پرهیزکارانه تو و پدرانت دیگر اینجا نیست. او را به گورستان در یک اتاق کوچک بدون درب و پنجره برده‎اند. و تو هر قدر هم فریاد بکشی هرگز نخواهی فهمید که بقایای او کجا قرار دارد. آنجا نه سنگ قبری وجود دارد و نه هیچ نشانه‎ای از او. 
مرگ کودک را زیر بال و پر خود گرفت ... 
و چون تو حافظه خوبی داری و حرف‎ها و کارهایم را به یاد می‎آوری بنابراین می‎خواهم داستانی برایت تعریف کنم؛ شاید بخواهی این را هم به یاد بسپاری. این داستان یک شال است که من نمی‎دانستم با آن چه باید بکنم: آیا باید خودم را در آن می‎پیچیدم و برای آوردن دکتر به بیرون می‎دویدم؛ آیا باید با آن پنجره را که شیشه‎اش شکسته بود می‎پوشاندم تا باد با خود برف را به اتاق که کودک بیمار در آن بستری بود نیاورد؛ یا باید با آن کودک بیمار و صدا گرفته که خطر خفه گشتنش می‎رفت را می‎پوشاندم: زیرا که هوا سرد بود، وحشتناک سرد! من چندین بار به این سمت و آن سمت دویدم: از کودک به سمت پنجره، از پنجره به سمت درب اتاق و از درب اتاق دوباره به سمت پنجره و به سمت گهواره ... شوهر عزیزم، یک چنین لحظه‎ای را هرگز نمی‎شود فراموش کرد. تو خودت می‎گوئی که من به تو پیوسته‎ام و ما به کودک وابسته‎ایم؛ اما حالا چون دیگر کودک آنجا نیست ما هر دو می‎توانیم از این جهان گم شویم. اما گنندل در این باره چه خواهد گفت؟ حقیقت را بگویم، من تصمیم گرفته‎ام موهایم را بلند کنم و لباس‎هائی بپوشم که زنها در آمریکا می‎پوشند. تو خوب می‎دانی که من هم صدای شیرینی دارم و می‎توانم تمام نماز را به آواز بخوانم. هنگامیکه من پیش برادرم مناخم مندل بودم، در میخانه‎اش از کشاورزان مست آوازهای مختلف زیبائی شنیدم و یاد گرفتم که آنها را به آواز بخوانم. من هم مانند گنندل خوب آواز می‎خوانم، شاید هم بهتر از او و ترانه‎های بیشتری بلدم. و دیروز هنگامیکه شب را در زیر آسمان به سر می‎بردم ملکه سبا پیشم آمد و به من رقصیدن یاد داد. و من تمام شب را در زیر نور ماه با ملکه سبا رقصیدم. اشموئل مویشه عزیزم، تو اما فریب خورده‎ای! زیرا من زیباتر از گنندل هستم. من می‎توانم خیلی خوب به یاد آورم که او دارای دو خال می‎باشد ــ یکی در کنار گوش چپش و دیگری بر گونه راسش؛ و بینی‎اش هم کمی کج است. اما من، همانطور که تو می‎دانی بدنی پاک و بدون خال دارم. تو فکر می‎کردی که فقط گنندل می‎تواند آواز بخواند، هر شب جمعه برقصد و گیس‎هایش را بلند کند و دیگران قادر به چنین کاری نیستند. اما من از تو عصبانی نیستم. تو گنندل خودت را نگهدار! برای من گور کودم کافی‎ست، من اغلب به دیدارش می‎روم و می‎خواهم بگذارم یک اتاق کوچک بسازند تا بتوانم هر شب در آن تا وقتی خروس در سحر آواز می‎خواند بنشینم. من برای کودکم با صدای آهسته و شیرین از پدرش اشموئل مویشه تعریف خواهم کرد و او لذت فراوانی از این کار خواهد برد. و اگر خودت یا نماینده‎ات برای بردن کودک به اینجا بیائید من با ناخن‎هایم چشمان‎تان را از کاسه درمی‎آورم، زیرا کودک به من تعلق دارد و نه به گنندل که نام و یادش محو باد، امیدوارم که او همراه با تو ...

این نامه ظاهراً به پایان نرسیده است. این نامه به همراه نامه‎های دیگر در جیب شانه دیوانه پیدا گشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:23  توسط سعید از برلین  | 



چهارمین نامه. 

به همسر پرهیزکارم شانه، که زندگیش دراز باد! 
در ده نامه آخرم حتی یک کلمه هم از نام گنندل و همچنین نام لیب، پدر آواز خوانش نبردم. با زحمت فراوان اتاقی نزد یک قصاب آمریکائی اجاره کردم و چند هفته‎ای می‎شود که دیگر با آنها مواجه نشده‎ام. اما تو مرتب فریاد می‎کشی: گنندل و دوباره گنندل، سوفی و دوباره سوفی! از او چه می‎خواهی؟ من به این حقیقت که برای او و برای خودمان سلامتی آرزو می‎کنم و به این حقیقت که می‎خواهم تو و کودک‎مان را در یک ساعت سعادتمند دوباره ببینم قسم یاد می‎کنم که ماجرای زیر را با چشمان خود دیدم: سوفی یک بار برای دیدن پدرش به کارخانه آمد، مدیر کارخانه خودش پیش سوفی رفت و شروع کرد با او به صحبت و شوخی کردن؛ گرچه من کلمه‎ای از حرفش را نشنیدم اما برایم روشن بود که او در باره چیزهای الهی و کارهای متدیانه صحبت نمی‎کند؛ و او می‎خواست گونه سوفی را نوازش کند. و، چه فکر می‎کنی اتفاق افتاد؟ سوفی چنان به پشت دست او زد که من مات ماندم! تو باید می‎دیدی که چه با افتخار او خود را از مدیر دور ساخت و خارج گشت. من لذت زیادی از این کار بردم ... 
از این جریان می‎توانی نتیجه بگیری که گنندل کودک پاکی‎ست و تو به او تهمت می‎زنی. تو می‎نویسی که او می‎خواهد مرا مانند ماهی‎ای در تورش شکار کند، و چیزهای بیشتری از قبیل چنین مزخرفاتی‎. من آماده‎ام هر سوگندی، حتی یک سوگند در روز جشن کفاره در مقابل تورات یاد کنم که این یک دروغ است. من خودم را تنها به خاطر تو از او دور نگه داشته‎ام و از هر برخوردی با او ممانعت می‎کنم. و من وقتی همدیگر را می‎بینم برای جواب دادن به او برای صد کلمه یک سر تکان می‎دهم. و من باید دوباره تکرار کنم که تو کاملاً بی اساس به او مشکوکی. تو در برابر خداوند گناه می‎کنی! من می‎توانستم این گناه را هم اگر که به چنین داستان خجالت‎آوری منجر نمی‎گشت مانند همیشه به تو ‎ببخشم. من ترجیح می‎دادم در عوض تجربه یک چنین رسوائی به درون زمین فرو می‎رفتم. 
هفته گذشته هنگام کار احساس کردم که حالم خوب نیست. ناگهان سرم گیج رفت و بیهوش شدم. وقتی دوباره به هوش آمدم در اتاقم روی تختخواب بودم. جلوی تختخواب دکتر ایستاده بود و گفت که به تب مبتلا شده‎ام. من ده روز در بستر بیماری بودم. در تمام مدت لیب از کنار تختخوابم تکان نخورد و مانند کودکش از من پرستاری کرد. دیرتر فهمیدم که سوفی هم کراراً بارها به ملاقاتم آمده است ... و در یکی از این روزهای بیماری کارت پستالی از تو می‎رسد که در آن تلخی نسبت به سوفی بی گناه را از حد گذرانده بودی ... قطعاً آنها آن را خوانده‎اند، زیرا که من تب زده در بستر بیماری بودم ... و آن دو در حالی که تو توهین و تهمت زدن‎هایت را می‎نوشتی برای من جانفشانی می‎کردند ... آنها دکتر به بالینم می‎آوردند، به من داروها را می‎خوراندند و مقداری از اساس منزل‎شان را برای نجات من به گرو گذاشتند. لیب حتی یک شیشه شراب هم برایم آورد. شرابی که مطمئناً بت پرستان آن را ساخته بودند، من البته لب به آن نزدم، اما نیت لیب نیک بود ... بعلاوه سه بار در روز با یک لوله شیشه‎ای تبم را همانطور که دکترهای آمریکائی از آنها خواسته بودند اندازه می‎گرفتند ... و من از چه کسی تمام اینها را می‎دانم؟ از قصاب و زنش: آنها همه چیز را برایم تعریف کردند. اگر من لیب آواز خوان و دخترش را پیش خود نمی‎داشتم حالا تو خدای ناکرده بیوه شده بودی. اما تو در عوض چنین مزخرفاتی می‎نویسی، اف، این یک رسوائی حقیقی‎ست! من اصلاً نمی‎دانم که آیا تو می‎توانی به آمریکا بیائی و در اینجا زندگی کنی. 
شانه عزیزم، من امیدوارم که تو این چرندیات را از سرت بیرون بیندازی و هستی‎ام را در آینده دیگر با چنین نامه‎هائی ضایع نسازی. در شب‎های بی‎خوابی اغلب تو را می‎بینم که چگونه پشت میز نشسته‎ای و برایم یک نامه می‎نویسی. تو می‎نویسی و بر روی نوشته‎ها دوباره خط می‎کشی، می‎نویسی و دوباره خط می‎کشی. من نامه را می‎بینم، اما از دور نمی‎توانم حروف را تشخیص بدهم و این دردم می‎آورد که نمی‎توانم نامه را بخوانم. و تو قلم را به دست کودک‎مان می‎دهی و با دست او بر روی کاغذ می‎نویسی. 
همسر عزیزم تو می‎بینی که من هر هفته پنج دلار برایت می‎فرستم؛ من خودم با پول کمتری زندگی را می‎گذرانم و سه پیراهن بیشتر ندارم. من نمی‎توانم از سوفی بخواهم که برایم پیراهن بیشتری تهیه کند. زن قصاب اما در بستر زایمان است و فردا اگر خدا بخواهد ختنه‎سوران برگزار خواهد شد ... 
این اما اصلاً آن چیزی نیست که من می‎خواهم به تو بگویم. این مهمتر است: عاقل باش، هم برای خودت و همچنین برای شوهرت اشموئل مویشه. 

یادداشت الحاقی: 
همین حالا دوباره یک نامه از تو به دستم رسید. شانه، فقط باید بگویم که تو واقعاً دیوانه‎ای! من قادر به حرف زدن نیستم. نوشته‎ای که تو هم می‎توانی دو گیس بلند کنی و می‎توانی بفهمی با مسیحی‎های محترم چگونه صحبت کنی و تو هم می‎توانی برقصی و آواز بخوانی و اینکه نزد خاخام خواهی رفت و از او خواهش خواهی کرد برای من و سوفی مرگ ناگهانی بفرستد ... 
تو چه می‎نویسی؟ اینها چه کلماتی هستند؟ 
خالق جهان، تو چرا اینطور شده‎ای؟ 
مغزم متلاشی شده است و نمی‎دانم که چه باید فکر کنم. من به تو توصیه می‎کنم: از تهمت زدن‎ها، دشنام دادن‎ها و نفرین کردن‎هایت دست بکش! یک چنین رفتاری شایسته تو نیست. من برایت قسم یاد می‎کنم که اگر بلافاصله برایم نامه‎ای که متناسب یک زن یهودی پاکدامن است ننویسی دیگر جواب نامه‎هایت را نخواهم داد. من نماینده‎ای به آنجا می‎فرستم و می‎گذارم که فقط کودک را برایم بیاورد ... می‎شنوی؟ یا وگرنه خود را در دریا غرق می‎سازم ... این واقعاً دیوانه کننده‎ست! 
شوهرت اشموئل مویشه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 4:13  توسط سعید از برلین  | 



سومین نامه.
  
عزیزترین همسر! 
من هنوز می‎توانم به یاد آورم که پس از رفتن یخنن Jejchenen کفاش به آمریکا چگونه در شهر ما از آمریکا و اوضاع آمریکا صحبت می‎گشت. مردم از خود می‎پرسیدند که شاید آمریکائی‎ها بر روی سرهایشان راه می‎روند. این حرف درستی‎ست: اینجا واقعاً یک جهان وارونهست! هیچ ردی از نظم و هیچ چیز بجز شلوغی و قیل و قال پیدا نمی‎شود، درست همانطور که در نزد قصاب مینین Minjen ما می‎باشد. 
تصورش را بکن که یک روز پالتیل Paltiel پنبه ساز و یوسل Jossel دباغ بگویند که خاخام از دانش یهودی بی بهره است و حتی کوچک‎ترین معلوماتی ندارد که با آن حتی مراسم ازدواج و طلاق را انجام دهد؛ یا اینکه ریاست جماعت دیگر مناسب او نیست. حالا، آیا مردم به این حرف تا حد مرگ نمی‎خندیدند؟ 
اما کارگران در آمریکا، برای مثال کارگران سیگار سازی حق دارند در همه چیز مداخله کنند. آنها در انتخابات شرکت می‎کنند، و حالا حدس بزن که اجازه انتخاب چه کسی را دارند؟ اجازه انتخاب رئیس جمهور را! و فکر می‎کنی که رئیس جمهور چه باشد؟ 
رئیس جمهور نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر از رئیس کل کشور می‎باشد. و من شنیده‎ام که آمریکا ده بار بزرگ‎تر از اروپاست. آیا می‎توانی این را تجسم کنی؟ حالا تصورش را بکن که من چه وحشتی کردم وقتیکه شب گذشته ناگهان درب باز شد و دو کارگر که من با آنها در کارخانه در کنار یک دستگاه کار می‎کنم پیش من آمدند. آنها هم یهودی‎اند. بنابراین آنها پیش من می‎آیند، دو فرد را نام می‎برند که من نام‎شان را در این میان دوباره فراموش کرده‎ام، و به من می‎گویند من هم کارگر هستم و باید کوشش کنم مردی به ریاست جمهوری برگزیده شود که برای وضعیت ما خوب باشد. 
و آن دو برایم تعریف می‎کنند که یکی از نامزدهای ریاست جمهوری جانب ثروتمندان را می‎گیرد و همه کسانی که زندگی را با نیروی بازوی خود می‎چرخانند لگدمال می‎کند؛ و اینکه نامزد دیگر که آنها می‎خواستند او را انتخاب کنند یک جواهر واقعی‎ست، مردی که فقط کارگران را دوست دارد و از افراد ثروتمند و شکم بزرگ به شدت متنفر است. و آنها چیزهای ابلهانه دیگری هم تعریف کردند که من اصلاً نتوانستم آنها را درک کنم. 
من در اعماق قلبم به آنها می‎خندیدم، اما به خاطر صلح ــ شرمنده ساختن انسان مناسب نیست ــ این لطف را کردم و به آنها جواب مثبت دادم. 
بیشتر به این خاطر تا هرچه زودتر از دست آنها راحت شوم و بتوانم برای تو این نامه را بنویسم. حالا خودت بگو، آیا اینجا یک جهان وارونه نمی‎باشد؟ 
طبق صحبت‎های آنها اگر کسی که آنها دوستش دارند انتخاب شود من در هفته ده دلار درآمد خواهم داشت، اما اگر خدای ناکرده آن دیگری انتخاب شود بنابراین درآمدم نه یا شاید هم هشت دلار خواهد بود. 
لیب اما می‎گوید که سیاست را می‎فهمد! که سیاست یک هدف است! و او می‎گوید که من هم وقتی مدت طولانی‎تر اینجا زندگی کنم مقداری از سیاست مطلع خواهم گشت. اما برای من بی مانع است! من به حرف‎هایش آری و آمین می‎گویم و با خود فکر می‎کنم: از جائیکه شراب داخل می‎شود چیزهای بی معنا هم خارج می‎گردد. او قسم می‎خورد که از سیاست در زمان انتخابات زندگی‎اش را می‎گذراند و اینکه از این کار چند دلاری هم برای آینده کنار می‎گذارد. اما من غیر ممکن است بفهمم که چطور می‎توان از این کار پول درآورد. 
اما شوخی به کنار: این مربوط به ما نمی‎شود! در هر حال این یا آن فرد به ریاست جمهوری انتخاب خواهد شد و ما هم به این جهت خوشبخت نخواهیم گشت. 
زیرا اغلب مالیخولیا به جانم می‎افتد و اشگ از چشمانم به روی برگ توتون‎هائی که باید ببرم می‎ریزد. و شب‎ها بد می‎خوابم. 
اغلب در گوشم چیزی وزوز می‎کند و تمام روز سر درد دارم ... و بر ضد تمام این بدی‎ها بجز آنکه قطعه کاغذی بردارم و یک نامه برای شانه طلائی‎ام بنویسم وسیله‎ای نمی‎شناسم. 
زن گرانبهایم! من نمی‎توانم چیزی را در برابر تو پنهان دارم. من باید همه چیز را برایت تعریف کنم. من چون هنوز نسخه کامل تلمود را نخریده‎ام بنابراین همچنان از کتاب Mischnajes می‎آموزم، و می‎دانی دلیل آن چیست؟ زیرا من پول را برای کارهای دیگری احتیاج داشتم. 
شانه طلائیم، بدان که انسان‎ها همه جا برابرند. مردم اینجا البته همیشه فریاد <آزادی> می‎کشند اما این آزادی ارزش یک پیاز را هم ندارد! اینجا هم یک یهودی منفور است. در اینجا شاید بیشتر از هر جای دیگر تصویر خداوند یهودی‎ها مسخره می‎گردد. البته اینجا سگ‎هائی وجود ندارند که برای آدم پارس کنند و مچ پای کسی را دندان بگیرند، اما جوانان شیطان به اندازه کافی وجود دارند. به محض اینکه چشم‎شان به یک ردا می‎افتد شروع به داد کشیدن می‎کنند: "یهودی! یهودی!" و سنگ و کثافت به طرف آدم پرتاب می‎کنند. و در اینجا شکر خدا بقدر کافی هم کثافت پیدا می‎شود. چه باید می‎کردم؟ من همان کاری را کردم که اینجا همه یهودی‎ها می‎کنند. من گیس‎های شقیقه‎ام را به پشت گوش‎هایم شانه کردم و برای خود قسطی لباس‎های آلمانی خریدم. حالا تو می‎دانی پول برای چه کاری مصرف شد. و اگر به اراده خدا اینجا بیائی، تو هم باید لباس‎های دیگری برای خودت تهیه کنی. زیرا که عادات قانون را می‎شکنند. و اینجا هم اینطور لباس پوشیدن جزء آداب است! 
تو برایم نوشتی که از گنندل خوشت نمی‎آید. من نمی‎فهمم که تو چه مخالفتی با او داری. من موظف نیستم دیگران را ارشاد کنم. بعلاوه من معتقدم که او این کار را فقط بخاطر یک تکه نان انجام می‎دهد. در واقع او مانند تمام دختران یهودی یک روح پاک است. او تمام روز را وقتی من و لیب در کارخانه‎ایم غذا می‎پزد، به لباس‎شوئی مشغول است و خانه را تمیز می‎کند. ابتدا در شب با پدرش به جائی می‎رود تا در برابر مردم برقصد و آواز بخواند. من در خانه می‎مانم و تورات می‎آموزم و برای تو نامه می‎نویسم. در حدود نیمه شب آنها به خانه بازمی‎گردند. ما با هم چای می‎نوشیم و بعد برای خوابیدن می‎رویم. 
تو می‎نویسی که فکر می‎کنی روزی که گنندل پیش ما آمده بود قاشقی از خانه ما دزدیده است. من اصلاً نمی‎دانم در این باره چه باید به تو بگویم! 
شاید گنندل در امور مذهبی کاملاً پرهیزکار نباشد اما به اموال غریبه‎ها دست نمی‎زند! خدا کند چیزی از اتهام زدن تو نشنود! او با من مانند کودک خودش رفتار می‎کند. هر لحظه از من می‎پرسد که آیا پیراهن تمیز احتیاج دارم یا هنوز یک استکان چای مایلم. او واقعاً کودک خوبی‎ست. او هرچه بدست می‎آورد به پدرش می‎دهد. تو باید ببینی که او با چه احترامی با پدرش رفتار می‎کند، گرچه لیب استحقاقش را ندارد و اغلب مست به خانه می‎آید و حرف‎های مزخرف وحشتناکی می‎زند. 
لیب به صراحت برایم توضیح داده است که بخاطر جهیزه دخترش پول جمع می‎کند و به محض پس‎انداز کردن هزار دلار برای دخترش شوهری می‎یابد که گنندل را طبق قانون موسی و اسرائیل به عقد خود در آورد. سپس گنندل دیگر در برابر مردم غریبه آواز نخواهد خواند. من نمی‎دانم که آیا او این را جدی می‎گوید یا نه، اما خدا کند چنین پیش آید و گنندل حرفه زشتش را کنار بگذارد. 
گنندل حتی هنگامیکه پدرش این را برایم تعریف می‎کرد صورتش درست آنطور که شایسته یک دختر حقیقی یهودی‎ست سرخ گشت. او کاملاً با نیت پدرش موافق است. شانه عزیزم من از تو خواهش می‎کنم که تو خود را از اتهامات واهی و تهمت زدن دور بداری. این درست نمی‎باشد و اینگونه قضاوت‎ها ناعادلانه است. چنین کاری زیبنده زنان شهرهای کوچک است، اما تو، شانه طلائی من، بزودی به آمریکا خواهی آمد. اینجا زنها کاملاً متفاوتند: متین، جدی و همچنین مانند مردها مشغول کار. 
علاوه بر این اشموئل مویشه تو نه خیاط است و نه کفاش که بخاطر یک زن دیگر به تو بی وفا گردد. تو اجازه نداری به چنین چیزهائی اصلاً فکر کنی، زیرا که چنین کاری توهین به من است! بدان که کلمات تو مانند چاقو زخمی‎ام می‎سازند. و اگر لیب و دخترش چیزی از آن بفهمند مرا فوری ترک خواهند کرد. سپس من تنها در کویر می‎مانم و بعد باید به کشور بازگردم: زیرا من هنوز هم نمی‎توانم به زبان مردم اینجا حرف بزنم و نمی‎دانم اینجا چه باید بکنم؟ 
شانه عزیزم، حالا خواهش من از تو به شرح زیر است: قلم را به دست کوچک کودک‎مان قرار ده، دستش را در دست خود بگیر و بر روی کاغذ بنویس، تا حداقل من شکل یک حرف الفبا که او با دست خودش نوشته است را تماشا کنم. خالق جهان، چقدر من باید به گوشه‎ای روم و گریه کنم! و چرا من گریه می‎کنم؟ زیرا از من دریغ شده است که فرزندم را در تورات تدریس کنم. این به تنهائی باعث افزون گشتن غم و اندوهم می‎گردد. و در چنین لحظاتی نامه‎های تو می‎رسند و نمک بر زخمم می‎پاشند. لیب و گنندل (بعلاوه او در اینجا سوفی Sophie نام دارد) امروز از من خواهش کردند که آنها را همراهی کنم تا ببینم که دختر چطور می‎رقصد و گوش کنم که چطور آواز می‎خواند. اما من نمی‎خواستم با آنها بروم. در این وقت لیب به من گفت <پرهیزکار ابله!> و گنندل هم چین به دماغش انداخت. اما برای من مهم نیست! من از راهم یک تار مو هم منحرف نمی‎گردم. 
سالم بمانید، تو و کودک‎مان. این را شوهرت، اشموئل مویشه آرزو می‎کند. 
ماجرای لباس‎ها باید بین ما باقی بماند. هیچکس اجازه ندارد چیزی از آن بفهمد. وگرنه باید تا حد مرگ خجالت بکشم. 
شوهر تو اشموئل مویشه.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 21:0  توسط سعید از برلین  | 



دومین نامه.
  
همسر عزیز و محبوبم! 
چه باید بگویم؟ من این را کاملاً واضح می‎بینم: این اراده خداوند بود که من تو را ترک کنم. خدا خودش این فکر را به من داد که به آمریکا بروم. و هر چیزی را که خدا، درود بر او، انجام می‎دهد به نفع ما است. شانه عزیزم! وقتی چشم‎هایم را می‎بندم خود را در خانه می‎بینم و به تو در آن سر جهان فکر می‎کنم. چه کسی انتظارش را داشت که یک چنین معلم تلمودی talmud مانند من، انسانی که صحبت کردن نمی‎داند و به زحمت سکه‎های پول را از هم تشخیص می‎دهد ناگهان موفق شود یک سفر با قطار و سپس با کشتی بر روی دریا بکند و سالم به آمریکا برسد؟! در این کار واقعاً انگشت خدا در کار است! ... فقط او می‎توانست با اراده‎اش این را به مرحله اجرا درآورد که تو و کودک را ترک کنم. خداوند، درود بر او، مایل است بگوید که ما برای تورات، برای خوپا Chuppa و بخاطر کارهای خداپسندانه باید به راه‎های دور برویم! 
شانه، تاج سرم! من در خشکی در بین راه معجزات به اندازه کافی دیدم. اما آنها در مقابل معجزاتی که بر روی آب دیدم قابل مقایسه نیستند. بر روی آب همه چیز را فراموش کردم و در آمریکا تمام معجزات روی آب را! 
ابتدا در کشتی رنج بزرگی باید تحمل می‎کردم. و این قابل تحمل نبود. اما همه چیز به بهترین وجه تغییر کرد و من فکر می‎کنم که زنده ماندنم را باید فقط مدیون محاسن پرهیزکاری‎های تو و تنها کودک‎مان باشم. 
شانه، تو حتماً لیب Lejb آواز خوان مذهبی را به یاد می‎آوری که چند سال قبل به شهر ما آمده بود تا در آن روزهای وحشتناک پیشنمازی کند؟ من هنوز می‎دانم که تو در روز کفاره Jojmkipper کنار در خروجی به من چه گفتی: از زمانیکه تو زندگی می‎کنی چنین آواز مذهبی‎ای نشنیده‎ای. من حتی کلمات تو را به یاد سپرده‎ام: لیب آواز خوان مانند شیری می‎غرد و مانند کودکی می‎گرید ... صبح روز بعد در شهر مشاجره‎ای درمی‎گیرد، هیچ انسانی دیگر به آوازها فکر نمی‎کرد و کسی به او پول نمی‎داد. بنابراین، باید متأسفانه از خانه‎ای به خانه دیگر می‎رفت و صدقه جمع می‎کرد. آیا هنوز به یاد داری که او دختر کوچکی به نام گنندل Genendel داشت. او می‎توانست با آن صدای کودکانه خود تمام آهنگ‎های پدرش را بخواند ... هنگامیکه آنها به خانه ما آمدند تو  به دختر شفقت کردی، او را روی زانویت نشاندی و پیشانی‎اش را بوسیدی. تو به او چیزی هم هدیه کردی، من دیگر به یاد نمی‎آورم که چه چیزی به او دادی، و همراه دختر بی مادر از روی همدردی گریه کردی ... آیا تعحب می‎کنی از اینکه من هنوز خیلی خوب همه چیز را به یاد دارم؟ 
شانه، تاج سرم، حالا باید بدانی که من تمام کلمات و حرکات شیرین تو را که برایم همیشه پر از فیض بودند به یاد دارم. همیشه در برابر چشمانم ایستاده‎ای! در حین سفر دریائی بیش از یک بار فکر کردم که تو را در کنارم می‎بینم؛ کودک ما خود را به پیشبندت آویزان کرده بود و لحن صدای تو و صدای کودک بی اندازه شیرین به گوشم می‎آمد. من در سفر با همان لیب برخورد کردم. من نمی‎خواهم لبانم را به گناه آلوده کنم، اما باید بگویم که لیب از راه راست منحرف شده است! او راه راست را کاملاً ترک کرده ... 
او در کشتی به حلال بودن یا حلال نبودن غذاها توجه کمی می‎کرد. مشروب هم می‎نوشید، مانند یهودی‎ای که هرگز مشروب ننوشیده ... در تمام مدت یک بار هم او را با تالیت Tallit و تفیلین Tefillin ندیدم. و بعد از غذا هم هرگز دعا نمی‎کرد ... مرتب با سر برهنه پرسه می‎زد ... این کافی نبود که خودش چنین رفتاری داشت، او اجازه می‎داد که دخترش هم همان راه را برود ... گنندل، آن دختر کوچک حالا هفده ساله و دختر بسیار زیبائی شده است. پدرش او را مجبور می‎سازد در برابر مسافرین کشتی برقصد و او به زبان‎های مختلف آواز می‎خواند. باید به خدا شکایت برد. مردم به آوازش گوش می‎دهند، دست می‎زنند و چیزی فریاد می‎کشند، شیطان می‎داند چه. و در این حال همه چیز کاملاً جلف و غیر اخلاقی پیش می‎رود. واقعاً نفرت انگیز است! 
من در لحظه اول ــ چرا باید دروغ بگویم؟ ــ از دیدارشان خوشحال بودم. من با خود می‎اندیشیدم: در هر حال آنها آشنا هستند و من دیگر تک و تنها نخواهم بود. دیرتر اما از آنها زحمت زیادی دیدم. من نمی‎توانستم آرام بنشینم و ببینم که چطور او دخترش را فاسد می‎سازد، وقتی می‌‎شنیدم مردی که روزی بعنوان نماینده کل جامعه در برابر خالق جهان در جایگاه پیشنماز می‎ایستاده کلماتی غیر اخلاقی از دهان خارج می‎سازد که حال آدم را بهم می‎زند قلبم را می‎شکافت. و صدایش را با عرق کاملاً سوزانده ... 
و این آدم‎ها می‎خواستند به من ادب یاد بدهند! آنها در کشتی با شوخی‎هایشان تعقیبم می‎کردند و من از آنها بجز: معلم تلمود و ابله چیز دیگری نمی‎شنیدم ... او گیس‎های شقیقه‎ام را می‎کشید و دختر نخ‎های تالیتم را و تمام کشتی به من می‎خندیدند! 
و آنها از چه چیز من خوششان نمی‎آمد؟ از اینکه حلال بودن غذا برایم مهم بود و ترجیح می‎دادم روزه بگیرم تا از غذاهای بت پرستان لذت ببرم. 
تو اما می‎دانی که من طبیعتی صلحدوست دارم؛ به این دلیل سعی می‎کردم از همه دوری کنم و اکثراً تنها در گوشه‎ای می‎نشستم و در سکوت می‎گریستم ... 
مردم اما مرا در مخفیگاهم می‎جستند و مرا هدف تمسخرهایشان می‎ساختند. من فکر می‎کردم که با این کار آنها باید بمیرم! 
اما حالا در آمریکا می‎بینم که آن هم مشیت خداوند بوده است! 
این لطف خداوند بود که برایم لیب را به آمریکا فرستاد، همانطور که روزی یوسف را بخاطر برادرانش به مصر فرستاده بود. زیرا من در اینجا بدون او قادر به چه کاری بودم؟ آنهم من، کسی که زبان مردم اینجا را نمی‎فهمد و هیچ هنر و صنعتی نمی‎داند! 
اما لیب انگار که اینجا در خانه خود می‎باشد. او زبان انگلیسی را روان حرف می‎زند. او فوری مرا از روز اول به کارخانه سیگار سازی برد، و حالا من در آنجا کار می‎کنم و پول بدست می‎آورم! 
فعلاً ما با هم زندگی می‎کنیم، زیرا من نمی‎دانم که چطور می‎توان خانه اجاره کرد. 
همینطور دختر هم رفتارش را ــ این واقعاً اثبات فضل الهی‎ست ــ نسبت به من تغییر داد. 
گنندل دیگر بخاطر ریش و گیس‎های شقیقه‎ام مرا مسخره نمی‎کند و خود را همانطور که شایسته یک دختر یهودی‎ست از من دور نگاه می‎دارد. او برایمان غذا می‎پزد، و این خیلی مهم است، گرچه من گوشت نمی‎خورم و فقط از تخم مرغ و چای بدون شیر زندگی می‎کنم. او رخت‎هایمان را هم می‎شوید. تمام اینها اثبات تازه‎ای می‎باشد که آنچه خدا انجام می‎دهد به نفع ماست. 
و می‎دانی چرا ورق برگشت و همه چیز به بهترین وجه تغییر کرد؟ فقط بخاطر محاسن پرهیزکاری تو!
این هنوز در کشتی بود. هنگامیکه من دیگر قادر به تحمل نبودم به خود جرأت دادم و پیش گنندل رفتم و به او گفتم که من شوهر شانه هستم. آن روز را به یادش آوردم که به خانه ما آمده بود و تو او را روی زانویت نشاندی و آنطور با او مهربان بودی ... 
او فوری طور دیگر شد. او با من احساس همدردی کرد و در چشم‎هایش اشگ جمع شد. او به طرف پدرش رفت، با او لحظه‎ای صحبت کرد و بلافاصله پس از آن بین‎مان صلح برقرار شد. 
آنها با کاپیتان صحبت کردند، و او به مردم دستور داد که رفتارشان را نسبت به من بهتر کنند. و آنها هم این کار را کردند. 
حالا من هرچه می‎خواستم می‎توانستم نان و چای بدست آوردم. کارمندان کشتی از تعقیب کردنم دست کشیدند و من می‎توانستم نفس راحتی بکشم. 
از این جریان می‎توانی حدس بزنی که چه محبوبیتی گنندل نزد مردم دارد. و این هم جای شگفتی ندارد! اولاً مردم یک صورت زیبا را مهم‎ترین چیز می‎دانند: همه آنها بخاطر یک صورت زیبا قبول می‎کردند به دریا بپرند. دوماً گنندل دارای یک شخصیت خوب است و در چشمان همه مرحمت می‎یابد. 
حالا می‎خواهم به تو زن طلائیم یک خبر خوش بدهم: 
لیب می‎گوید که من حداقل ده دلار در هفته بدست خواهم آورد! 
من قصد دارم نیمی از آن را، یعنی پنج دلار برای تو بفرستم و پنج دلار برای خود نگه دارم. با این پول زندگی خواهم کرد و مقداری از آن را پس‎انداز می‎کنم تا یک نسخه کامل تلمود بخرم. کتاب Mischnajes را با خود آورده‎ام. من تصمیم گرفته‎ام هر هفته حداقل ده صفحه یاد بگیرم. فعلاً تالیت تهیه نخواهم کرد. من با تالیت لیب نماز می‎خوانم، زیرا او با خود یک تالیت آورده است. 
البته من نمی‎دانم به چه دلیل آن را آورده، زیرا که او خودش هرگز نماز نمی‎خواند. 
من به خودم می‎قبولانم که آن هم مشیت الهی‎ست: به او دستور داده شده است که تالیت را برای من بیاورد. 
و شاید او قصد دارد اینجا در تعطیلات مهم پیشنمازی کند؟ من چه می‎دانم! در آمریکا همه چیز ممکن است! اینجا جهانی وارونه‎ست. من اما یک دلار در هفته پس‎انداز خواهم کرد تا بعد آنقدر برایت پول بفرستم که شما هر دو بتوانید به اینجا بیائید. زیرا حالا می‎بینم که خدا خودش می‎خواهد من اینجا در آمریکا بمانم و خالق جهان بهتر از هر کس می‎داند که برای انسان‎ها چه چیز خوب می‎باشد. می‎دانی، می‎خواهم هنوز چه چیزی به تو بگویم؟ من دیگر بخاطر برادرت، آن راهزن، عصبانی نیستم. من به خودم می‎گویم که آن هم یک مشیت آسمانی بوده است. زیرا وگرنه قابل توضیح نیست که انسانی بر ضد خواهر خونی خویش چنین عملی انجام دهد. 
آسمان همه چیز را طوری تنظیم کرد که من به آمریکا بروم و تو را بعداً به اینجا بیاورم. و اگر خدا به من کمک کند و من کمی بیشتر پول بدست آورم به برادارت هم کمک خواهم کرد. زیرا من به خود می‎گویم: او مرد فقیری‎ست! کسی که نزد ما ثروتمند به حساب می‎آید در آمریکا فرد گدائی بیش نیست. 
من نامه‎ام را تمام می‎کنم. این بار کمی مختصر نوشتم. من هنوز خیلی چیزها برای گفتن دارم. اما می‎ترسم که لیب بتواند هر لحظه داخل اتاق شود. و من نمی‎خواهم که آنها ببینند برایت نامه می‎نویسم. خواهش می‎کنم نامه‎ام را به هیچکس نشان نده. چه احتیاجی‎ست که غریبه‎ها بفهمند بین ما چه می‎گذرد؟ 
من کودک را بغل می‎کنم و می‎بوسم، زندگیش دراز باد! به حساب من ده هزار بار ببوسش. می‎شنوی؟ 
شوهر تو 
اشموئل مویشه.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 17:1  توسط سعید از برلین  | 



اولین نامه.

به همسر محبوبم شانه Chane که زندگی‎اش دراز باد! 
وقتی این نامه بدستت برسد، من، شوهر تو اشموئل مویشه Schmuel Mojsche در دوردست‎ها خواهم بود. من از تو طلب عفو و آمرزش می‎کنم. من با اراده‎ای آزاد ترکت نکردم؛ من دیگر نمی‎توانستم بیش از این تحمل کنم! من خودم را متقاعد ساختم که ما به آخر خط رسیده‎ایم و بدبختی دیگر قابل تحمل کردن نمی‎باشد. ما جهیزیه‎ات را فروختیم و پولش را خوردیم، و ارثیه پدری را برادرت، آن راهزن، از آن خود ساخت. در حالی که او آن نامه‎های فراوان را با تو رد و بدل می‎کرد خانه را به نام پدر زنش ثبت کرد. و من چون یک فنیگ Pfennig هم پول نداشتم نمی‎توانستم هیچ کسب و کاری را شروع کنم. بنابراین برایم چاره دیگری باقی نماند بجز اینکه، خدا آن روز را نیاورد، یا مانند مویشه خیاط خودم را دار بزنم و یا به آمریکا فرار کنم. و من آمریکا را انتخاب کردم تا حداقل رستگاریم را از دست ندهم. در آمریکا اما دیگر نه معلم تلمود خواهم بود و نه یک آقای نجیب‎زاده. اگر خدا بخواهد، با عرق جبین و ده انگشت‎هایم یک قطعه نانم را بدست خواهم آورد، تا اینکه خداوند، درود بر او، دلش برای من به رحم آید و ده انگشتانم را برکت دهد. شاید خدا به تجارت پیاز تو هم برکت بدهد و ما را دوباره بهم برساند، و بعد یا من به طرف تو بیایم یا تو پیش من بیائی. آمین، خواسته‎اش اجابت گردد! 
محبوبم، شانه خوبم، من از تو تمنا می‎کنم، غصه نخور و گریه نکن. تو خوب می‎دانی که من تو را فقط بخاطر نگرانی غذا، بخاطر یک قطعه نان ترک می‎کنم. شانه، تو زن من هستی و من اشمول مویشه شوهر تو، و ما هر دو کودک‎مان را دوست می‎داریم، امیدوارم زنده و سالم باشد. من اگر حداقل یک قطعه نان می‎داشتم مطمئناً این کار را نمی‎کردم. شاید در این بین خداوند، درود بر او، دلش بخاطر ما به رحم آید؛ شاید برادرت، آن راهزن، وقتی بفهمد که من تو را طلاق نداده ترک کرده‎ام، دلش برای تو به رحم آید، طوریکه قلب سنگینش نرم گردد و برایت چند روبل بفرستد ... 
شانه طلائی من، چه حرفی باید بزنم و چه می‎توانم بگویم؟! من باید به تو بگویم که به سفر رفتن و ترک کردن تو و بچه بیش از یک بار به فکرم رسیده بود. من مدت‎هاست فهمیده‎ام که هیچ راه دیگری برایم باقی نمانده است. من روز و شب به این موضوع فکر می‎کردم، هم در وقت نماز و هم در حین تدریس. من فقط منتظر فرصتی بودم که کودک ما ــ امیدوارم که بهبودی یابد! ــ سلامتی‎اش را بدست آورد. و وقتی وضع کودک، که زندگی‎اش دراز باد، کمی بهتر گشت، دیگر جرأتش را نداشتم به تو بگویم که می‎خواهم به آن دوردست‎ها فرار کنم ... من وحشت داشتم که تو با این کار مخالفت کنی و من نتوانم بر خلاف خواسته تو این کار را انجام دهم. بنابراین تمام این افکار را برای خود نگاه داشتم و بدون اینکه کسی متوجه شود از قلبم خون می‎بارید. اما هنگامیکه تو دو روز پیش با نیم کیلو نان به خانه بازگشتی و آن را بین من و کودک، که زندگی‎اش دراز باد، تقسیم کردی و گفتی که تو پیش همسایه‎ها غذا خورده‎ای، من اما در صورتت که ناگهان رنگارنگ شده بود خواندم ــ زیرا که تو نمی‎توانی دروغ بگوئی ــ، به من دروغ می‎گوئی و چیزی نخورده‎ای، بعد ناگهان متوجه گشتم که چه سخت در برابرت گنهکارم! وقتی من نان را می‎خوردم این احساس را داشتم که من، خدا آن روز را نیاورد، گوشت تو را می‎خورم. و وقتی دیرتر یک استکان چای نوشیدم چنین به نظرم آمد که انگار خون تو را می‎نوشم، ناگهان چشمانم گشوده گشتند و دیدم که من چه گنهکاری در اسرائیل می‎باشم. و چون من وحشت داشتم چیزی به تو بگویم بنابراین بدون آگاهی‎ات فرار کردم. 
من پالتو و ردایم را نزد یشیل Jechiel به گرو گذاشتم (اما نباید، بخاطر خدا، کسی از آن مطلع شود!) و با پول آن به سفر پرداختم. اگر در حین سفر پولم تمام شود بنابراین همه جا یهودی‎ها، این پسران خدای رحیم پیدا خواهند شد که نگذارند در خیابان از گرسنگی بمیرم. به این ترتیب وابسته به صدقه موجوداتی از خون و گوشت خواهم گشت. و من نذر کرده‎ام: اگر خدا بخواهد و من دیرتر درآمدی داشتم با ربح مرکب به فقرا پول بدهم. این حکم خداست! 
شانه طلائی من، تو خودت می‎دانی که دور شدن از تو برایم چه تلخ و سخت می‎باشد ... زمانیکه تنها کودک با ارزش ما متولد گشت، من اصلاً به این فکر نمی‎کردم که مجبور شوم او را حتی برای یک لحظه هم بدون پدر بگذارم ... 
شب قبل از فرارم تقریباً یک ساعت تمام بالای تخت تو خم شده بودم. تو در خواب بودی. در نور مهتاب تازه متوجه گشتم که متأسفانه چه درمانده دیده می‎شوی و کودک چه زرد رنگ است ... از وحشت و ترحم قلبم فشرده گشت. نزدیک بود از چشمانم اشگ جاری شود. تقریباً بدون هوش و حواس خانه را ترک کردم. من در نانوائی را کوبیدم، یک نان خریدم، آهسته به اتاق بازگشتم و آن را برای تو کنار گذاشتم. و بعد چند لحظه دیگر آنجا ایستادم و پاهایم برای رفتن بی توان بودند ... شانه، چه باید بیشتر برایت بگویم؟! انسان گاهی رنج‎های صد سال را در یک لحظه تجربه می‎کند! 
شانه، تاج سرم، من می‎دانم که یک جنایتکار و یک قاتل هستم، زیرا من در هر حال یک طلاق‎نامه هم برایت بر جا نگذاشتم. اما خدا در آسمان شاهد است که من نمی‎توانستم دلم را راضی به این کار کنم. من فکر می‎کنم که اگر یک طلاق‎نامه برایت می‎گذاشتم باید در بین راه از غم و اندوه می‎مردم. اما ما زن و شوهر وفادار و صادقی هستیم. خدا، درود بر او، ما را به هم پیوند داده. من با تمام وجود دوستت دارم. ما یک روح در دو بدنیم. من اصلاً نمی‎دانم که بدون تو و بدون بچه، که زندگی‎اش دراز باد، چطور خواهم توانست یک لحظه هم زندگی را تحمل کنم. و اگر کسی به تو گفت که من تو را، خدا آن روز را نیاورد، بعنوان یک زن طلاق داده نشده ترک کرده‎ام حرفش را باور نکن! زیرا من، اشموئل مویشه، شوهر تو هستم و آنچه انجام داده‎ام را باید انجام می‎دادم. چه کارهائی که انسان در مواقع نیاز انجام نمی‎دهد ... 
شانه، تاج سرم، اگر می‎توانستم قلبم را درآورم و نشانت دهم که چه در آن می‎گذرد می‎توانست باعث راحتی‎ام گردد. روح پاک من، من در درد و عذاب بزرگی هستم، اشگ از چشم‎هایم جاری‎ست و اصلاً نمی‎بینم که چه می‎نویسم ... قلبم درد می‎‏کند و در سرم یک آسیاب در حال چرخیدن است. تمام اعضای بدنم می‎لرزند و درشکه‎چی، این جوان خام، در برابرم ایستاده، با مشت بر روی میز می‎کوبد و فریاد می‎کشد: وقت حرکت رسیده است! 
خالق جهان، به من رحم کن، همینطور به زنم شانه، او و کودک‎مان را سالم نگهدار، خدا کند که ما روزی با دیدن کودک خود شادی را تجربه کنیم! 
شوهر وفادار تو که این نامه از بین راه در یک مهمانخانه می‎نویسد، 
اشموئل مویشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:56  توسط سعید از برلین  |