قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


چند روز از آنچه شرح آن در مهمانخانه رفت گذشته بود، من شب کرکره آرایشگاه را پائین کشیدم و آن را قفل کردم تا به خانه بروم. میلادا و آرایشگر چند ساعت پیش آرایشگاه را ترک کرده بودند.
آرایشگاه در بالاترین نقطه بازار قرار داشت. من آهسته از شیب میدان پائین می‎رفتم. این آخرین بار بود. چند ساعت پس از آن مرا دستگیر کردند.
هنگامیکه به نیمه راه رسیده بودم پدرم را دیدم که با عجله از میدان عبور می‎کرد. شکی نداشتم که او می‎خواهد به مهمانخانه برود. با این حال متوقف می‎شوم و رفتن او را نگاه می‎کنم. او حقیقتاً با گام‎های تند به سمت مهمانخانه می‎رفت. در جلوی درب مهمانخانه می‎ایستد و به اطرافش نگاه می‎کند. به نظر می‎رسید که قبل از آنکه ناگهان تصمیم به داخل شدن بگیرد مردد بوده است.
من به رفتن ادامه داده بودم که وحشتزده ایستادم. ناگهان، شاید به این خاطر چون رفتار پدرم به نظرم عجیب آمده بود، فکری به ذهنم خطور کرد که فوراً خودش را در من محکم ساخت و مرا دیگر ترک نکرد. عاقبت فکر کردم که او اصلاً به مهمانخانه داخل نشده، بلکه به بالای مهمانخانه رفته است! من بلافاصله برگشتم و به سمت مهمانخانه که پدرم در آن ناپدید شده بود دویدم. من می‎خواستم از خوار شدن دوباره پدرم در برابر مرد غریبه جلوگیری کنم. نمی‎خواستم مرد غریبه که من در آن زمان احساس کاملاً مخلصانه‎ای به او داشتم، بعد از آنکه او مرا بعنوان قاتل بی رحم گربه‎ها شناخته بود، حالا پدرم را در عمیق‎ترین مرحله غرق گشتنش بشناسد. من نمی‎خواستم بخاطر پدرم دوباره در برابر مرد غریبه خجالتزده باشم.
حسم به من دروغ نگفته بود. به محض رسیدن به آنجا از بالای مهمانخانه صدای بلند پدرم را شنیدم. من از پله‎ها بالا دویدم و بدون در زدن داخل اتاق مرد غریبه گشتم.
مرد غریبه در لباس خانه و ظاهراً درمانده در برابر پدرم ایستاده بود. من فوری متوجه می‎شوم که پدرم مشروب نوشیده است. بعد چشمم به گربه کوچک می‎افتد که در گوشه‎ای بازی می‎کرد، و من از دیدنش خوشحال می‎شوم. اما بعد بر روی یک صندلی چند قطعه لباس زنانه می‎بینم و متوجه می‎شوم که بر روی تخت کسی خود را مخفی ساخته است. من می‎دانستم که او چه کسی‎ست.
مرد غریبه طوری با خوشحالی به من نگاه می‎کرد که انگار آمده‎ام تا به او کمک کنم. من نگاهش را بی جواب می‎گذارم. من می‎دانستم چه باعث وحشت او شده است: که ما بتوانیم زن را در روی تخت او کشف کنیم. در این لحظه من از او که حالا از پیش این زن بلند شده بود احساس تنفر می‎کنم.
همچنین به نظر می‎آمد که پدرم هم از آمدن من خوشحال شده است.
او در حال گریستن می‎گفت: "می‎بینید! پسرم، پسر بیچاره من! اگر شما با پدر همدردی نمی‎کنید، رعایت پسر بدبخت، فقیر و بی گناهش را بکنید!"
من به سمت پدرم می‎روم. با عصبانیت می‎گویم: "ساکت!"
مرد غریبه می‎پرسد: "اما شما چه می‎خواهید؟ شما از من چه می‎خواهید؟"
"هیچ چیز بجز همدردی، احسان! بس کنید، من شما را قسم می‎دهم! بله، من مقصرم! اما شما، شما جوانید ... شما این را نمی‎دانید! نمی‎خواهید قاضی باشید! در باره یک مرد لایق، در جنگ‎ها امتحان پس داده ... به افسری که در جنگ‎ها امتحان پس داده اعتماد کنید! یک بدن سالخورده، یک فرزند بیچاره، آقا، رحم داشته باشید، به من قول بدهید ...!"
"اما آقای عزیز، به چه خاطر، من که چیزی برای عفو کردن ندارم ...!"
در این هنگام پدرم خود را روی پاهای مرد غریبه می‎اندازد، دست‎هایش را به سمت او بالا می‎برد. مرد غریبه یک گام به عقب برمی‎دارد.
"ببخشید، به من رحم کنید، یک بدن سالخورده. آقا، به این کودک رحم کنید، آقا، به این کودک!"
او هق هق کنان خود را به سمت زانوی مرد غریبه می‎کشد و دستش را به سمت دست او دراز می‎کند. مرد غریبه اما آن را پس می‎زند. در این وقت پدرم خود را طوری خم می‎کند که انگار می‎خواهد کفش مرد غریبه را ببوسد.
من مرتعش بازوی پدرم را می‎گیرم و می‎گویم:
"بلند شوید و برویم!"
پدرم با خشم به من می‎نگرد و تلاش می‎کند خود را از دستم رها سازد. من او را طوری که انگار می‎خواهم از خواب بیدارش سازم تکان می‎دهم.
من عصبانی بودم و خجالت می‎کشیدم: "پدر، بلند شوید!"
"نه، نه. اول مرا عفو کنید. من مقصرم، اما مرا عفو کنید! من تا بخشیده نشم از جا بلند نمی‎شوم. عفو ... موهای سفیدم ..."
دوباره پدرم هق هق کنان خود را به سمت پاهای مرد غریبه که داخل دمپائی قرمز رنگی بود می‎کند.
من بالاتنه پدرم را به سمت بالا می‎کشم و به او نگاه می‎کنم. من اشگ‎های چشمش را که در ریش او روان بودند می‎دیدم.
من فریاد کشیدم "بلند شوید برویم!" و چون او همچنان هق هق می‎گریست کشیده‎ای به صورتش زدم.
در این لحظه پدرم برمی‎خیزد. چهره‎اش ناگهان جدی شده بود. او آستین کت مرا می‎گیرد و می‎گوید: "برویم!" و ما می‎رویم.
هنگامیکه ما از مهمانخانه خارج گشتیم، پدرم که هنوز آستین کت مرا نگاه داشته بود می‎ایستد و می‎گوید: "تو پدرت را زدی. تو باید کشته شوی. بیا!"
ما از میدان به سمت خانه خودمان می‎رویم، و من ترسی نداشتم. من شکی نداشتم که پدرم حالا مرا خواهد کشت و با این حال ترسی نداشتم. درونم شاد بود. من فکر می‎کردم که حالا پدرم اسلحه قدیمی دوران خدمتش را که من اغلب آن را پاک می‎کردم از کمد خارج خواهد ساخت، آن را خشاب‎گذاری کرده و به سمت من می‎گیرد. درونم شاد بود و من به فرماندهان رومی‎ای که فرزندان خود را کشته بودند فکر می‎کردم.
هنگامیکه پدرم مرا به دنبال خود از پله‎های تاریک به سمت آپارتمانم می‎کشید روحیه‎ام تغییر می‎کند. من صداهائی می‎شنیدم، و من صدای میلاندا و آرایشگر را شناختم. آنها در اتاق نشیمن ما نشسته بودند. بر روی میز بطری‎های شراب و گیلاس‎ها قرار داشتند. به نظر می‎آمد که میلاندا مست باشد. احتمالاً پدرم قبل از رفتن نزد مرد غریبه با این دو در اینجا مشروب نوشیده بوده است.
پدرم بلافاصله پس از وارد شدن می‎گوید:
"او پدرش را کتک زده است. او باید کشته شود!"
مرد قوزدار به سینه‎ام می‎زند: "پدر را زده‎ای؟ تو! شنیدی، تو باید کشته شوی!"
اما من فکر نمی‎کنم که آرایشگر اجازه می‎داد که کار به اینجا بکشد.
میلاندای مست خودش را به من می‎فشرد. من او را به عقب هل دادم. میلاندا حامله بود و این مرا از او منزجرتر می‎ساخت.
پدرم اسلحه‎اش را از کمد خارج می‎سازد. دست‎هایش اما چنان می‎لرزیدند که نمی‎توانست خشاب‎گذاری کند. مرد قوزدار خود را در گوشه اتاق به دیوار چسبانده بود. او از اسلحه می‎ترسید. بنابراین خودم اسلحه را خشاب‎گذاری کردم و آن را روی میز قرار دادم. حالا هاشک دوباره از گوشه اتاق به جلو می‎آید.
او می‎گوید: "بنوشیم!"
پدرم مرا نشان می‎دهد: "و او؟"
"او باید کشته شود. اما اول ما می‎نوشیم!"
میلاندا فریاد می‎زند: "او باید نگاه کند که ما چطور می‎نوشیم. ببندیمش به در! ببندیمش!"
او مرا به طرف درب اتاق خواب هل می‎دهد. مرد قوزدار طنابی پیدا می‎کند. طناب را به دور پاهایم محکم می‎بندند و آن را به دستگیره در گره می‎زنند. من ابتدا تلو تلو می‎خوردم و نمی‎توانستم آنطور بایستم. اما بعد به آن عادت کردم، گرچه پاهایم به درد آمده بودند اما من خود را راست نگاه داشتم.
آنها فریاد می‎کشیدند و می‎نوشیدند. پدرم ساکت شده بود و شراب زیاد می‎نوشید. او بر روی کاناپه قدیمی نشسته بود، تا اینکه خم می‎گردد و روی کاناپه می‎افتد. میلادا مرتب به من فحش می‎داد. یک بار از جا برخاست و به صورتم تف کرد. وقتی می‎خواستم تف را پاک کنم یک گیلاس شراب را به طرفم پرتاب کرد که پیشانیم را زخمی و خونی ساخت. من صورتم را با دست‎هایم پوشاندم. در این وقت فریاد کشید که اجازه ندارم صورتم را با دست بپوشانم و تلاش کرد دست‎هایم را از صورتم دور سازد. در این حال شکم حامله‎اش را به بدنم می‎مالید، که این کار مرا به وحشت انداخت. او مرد قوزدار را صدا کرد تا به او کمک کند. در برابر مرد قوزدار اصلاً استقامت نکردم. اما میلاندا را از خودم دور می‎ساختم.
دراین وقت او فریاد می‎کشد و به آرایشگر دستور می‎دهد که مرا نگه دارد و کت و پیراهنم را پاره می‎کند و شلوارم را پائین می‎کشد.
او فریاد می‎زند: "یک مرد. نگاه کنید، یک مرد واقعی!"
او می‎خندید.
"او به هیجان آمده! باید خنکش کنیم."
او بر روی آلت تناسلی‎ام شراب می‎ریخت و می‎خندید.
او مرتب شدیدتر می‎خندید، متشنجانه و ترسناک. مرد قوزدار مرا ول می‎کند و من شلوارم را بالا می‎کشم.
میلادا اما شروع به چرخیدن و داد کشیدن می‎کند. بعد دامنش را جر می‎دهد و با یک فریاد بلند به زمین سقوط می‎کند.
این بخاطر درد زایمانی بود که به سراغش آمده بود.
مرد قوزدار سریع طناب را از پاهایم باز می‎کند.
او می‎گوید: "مواظب باش! من میرم دکتر بیارم."
من اول نمی‎توانستم راه بروم، بلکه به زمین افتادم. بعد بلند شدم. میلاندا روی زمین افتاده بود و با پاهای باز شده به خود می‎پیچید. پیراهنش را بالا کشیده بود و لبه آن را میان دندان‎هایش گرفته بود، بدنش نمایان بود. من در میان پاهایش خون می‎دیدم. درد شدیدی داشت.
من اسلحه را از روی میز برمی‎دارم. نگاهم به پدرم می‎افتد.
پدرم با چشمانی بسته بر روی کاناپه سیاه رنگ افتاده و سرش از لبه کنار کاناپه به پائین آویزان شده بود. خط باریک سبز رنگی از تف و خلط از دهان نیمه بازش جاری بود. برای یک لحظه تمام طوری بودم که انگار باید فوری پدرم را بکشم. من با این کار فقط سه روز از عمر زنده ماندنش کم می‎کردم.
میلاندا که صدای کوبیدن پاهایش به زمین را من می‎شنیدم فریادی کشید و بعد ساکت گشت. من به سمت او می‎روم.
در بین پاهایش توده‎ای خونین و کثیف دراستخری از خون و مایع بد بوئی قرار داشت. من بچه را نگاه می‎کنم. او ناله کاملاً ضعیفی می‎کرد که آدم به زحمت می‎توانست آن را بشنود و مرا به یاد بچه گربه انداخت. من هنوز اسلحه را در دست داشتم.
من صدای قدم‎هائی را از راه پله می‎شنوم و فکر می‎کنم که مرد قوزدار بازگشته است. در زده می‎شود. من جواب نمی‎دهم.
در این وقت در بازمی‎شود و مرد غریبه داخل می‎گردد.
من ترسیدم و به او نگاه کردم. او کفش ورنی بر پا داشت، شلواری اطو کشیده شده، یک کت چسبان زمستانی پوشیده بود و یک کلاه نمدی سبز بر سر داشت. من آنجا در بین یک پدر مست و بیهوش و نوزادی که در میان پاهای باز مادری از هوش رفته در خون و کثافت افتاده و هنوز از او جدا نشده بود ایستاده بودم. بالاتنه من لخت و در اثر کتک خونین بود. مرد غریبه می‎توانست سینه صاف و پشت خم گمشته‎ام را ببیند. من به دمپائی قرمز خانگی او فکر می‎کردم. من اسلحه را بالا آوردم و شلیک کردم.
مرد غریبه بدون فریاد کشیدن می‎افتد. من از پنبه‎ای که پدرم هر روز تکه‎ای از آن را در گوش خود فرو می‎کرد برمی‎دارم، آن را در آب فرو می‎کنم و با مراقبت کودک میلادا را می‎شویم.
مرد قوزدار و دکتر داخل می‎شوند و فوری مرد غریبه را می‎بینند.
دکتر می‎پرسد: "این کار چه کسی‎ست؟"
مرد قوزدار به من اشاره می‎کند و می‎خندد: "او."
"بروید پلیس را خبر کنید!"
"شما نمی‎ترسید!"
آنها خود را بر روی میلادا خم می‎کنند.
دکتر می‎گوید: "باید او را روی تخت بگذاریم. من می‎روم لوازمم را بیاورم و پلیس را هم در جریان می‎گذارم." بعد نگاهش به پدرم می‎افتد. "این چه به سرش آمده؟"
آرایشگر می‎گوید: "تا خرخره مست است."
"بله و آنجا ... اسلحه؟"
"می‎تونید همینجا بگذارید. اتفاقی نخواهد افتاد. من اینجا می‎مونم."
هنگامیکه دکتر می‎رود، مرد قوزدار اسکناسی از جیب خارج می‎سازد و می‎گوید: "فرار کن."
من اما فرار نکردم. من کنار پنجره نشستم و منتظر ماندم.

_ پایان _

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 23:52  توسط سعید از برلین  | 


من نامه را به آرایشگر و میلادا نشان ندادم. در آن نوشته شده بود: این نامه را اگر آرایشگر کتک‎ات هم زد به او نشان نده! و هرگز، و اگر مرا به مرگ هم تهدید می‎کردند نامه را به آنها نشان نمی‎دادم. مرد غریبه نمی‎دانست که من چه چیزهای زیاد دیگری باید بخاطر نامه تحمل می‎کردم. من اما بخاطر این رنج بردن خوشحال بودم.
من هرگز یک کلمه هم با مرد غریبه صحبت نکردم، هرگز پاسخ نامه‎اش را نه کتباً دادم و نه شفاهی. من گربه کوچک و جوانی را گرفتم، روبانی به گردنش بستم، او را داخل جعبه‎ای گذاشتم، در جعبه خاک اره ریختم و کاسه کوچکی شیر قرار دادم و آن را جلوی درب اتاق مرد غریبه قرار دادم.
در ضمن تغییر قابل توجه‎ای در وضع پدرم بوجود آمده بود که از ظاهرش دیده می‎گشت. چنین به نظر می‎آمد بی قراری بزرگی که اجازه نمی‎داد بنشیند و آرام بایستد او را در بر گرفته باشد. نگاه چشمانش که همیشه خیره بود حالا ناآرام نگاه می‎کردند، گام برداشتنش که سنجیده و محترمانه بود با عجله شده بود، گفتارش را قطع می‎کرد، آهنگ صدایش خفه و اغلب شبیه به زمزمه کردن بود، دیگر به ریش و لباس خود اهمیت نمی‎داد، تقریباً تمام روز را در حوالی آرایشگاه می‎گذراند و وقتی آرایشگاه بی مشتری می‎گشت دزدکی داخل آرایشگاه شده و با مرد قوزدار زمزمه می‎کرد. صبح‎ها وقتی مرد غریبه آرایشگاه را ترک می‎کرد، پدرم داخل می‎گشت، اطراف را با دقت می‎پائید و با ترس به آرایشگر نگاه می‎کرد. هاشک با چشمک زدن او را در گوشه‎ای به طرف خود می‎خواند و آهسته، طوریکه من نتوانم بشنوم به او چیزی را اطلاع می‎داد و دوباره ترس تازه‎ای بر ترس پدرم می‎افزود.
من فکر می‎کنم آنچه را که مرد قوزدار می‎خواست به پدرم بگوید فقط به این دلیل آنطور آهسته در گوشش زمزمه نمی‎کرد تا تأثیر پر راز بودن آنها را بالا ببرد، بلکه همچنین به این دلیل، زیرا حالا او مؤفقیتی را که بی صبرانه انتظار می‎کشید در پدرم می‎دید، و ممکن است از این می‎ترسید که من نقشه‎هایش را خنثی کنم. من باید اعتراف کنم که مرد قوزدار به سختی می‎توانست تمام آن چیزهائی را که اتفاق افتادند پیش بینی کند. نقشه‎اش این بود که پدرم را با به وحشت انداختن عمیق‎تر تحقیر کند، بدون آنکه نتیجه این کار باعث نگرانی‎اش شود.
شبی در مهمانخانه متوجه هیجان بزرگی که در این زمان بر پدرم غلبه کرده بود می‎شوم. دوباره من کنار میزی در کنار درب آشپزخانه نشسته بودم، پدرم در کنار میز روبروئی من و آرایشگر چند صندلی دورتر از او در کنار همان میز و پشت کرده به پنجره نشسته بود. پدرم ابتدا در گفتگو شرکت نمی‎کرد. او آنجا نشسته بود و به هر سو لبخند معذرت خواهانه‎ای می‎زد که چهره‎اش را درمانده و احمقانه‎تر از همیشه می‎ساخت.
مردان حاضر در کنار میز پدرم با همدیگر زمزمه کنان صحبت می‎کردند و پوزخند می‎زدند. آرایشگر احتمالاً آنها را متوجه آنچه بر پدرم می‎رفت کرده بود. یکی از آنها می‎گوید:
"جناب ژنرال، شما امروز خیلی ساکتید!"
پدرم جواب نمی‎دهد، بلکه همانطور بدون تغییر به لبخند زدن ادامه می‎دهد.
مرد دوباره می‎گوید: "آقایان عزیز، ما می‎خواهیم با هم یک استکان به سلامتی جناب ژنرال بنوشیم، به نظرم می‎رسد که جناب ژنرال سر حال نیستند. در آن حال حقیقی همیشگی!"
آنها چند بطری شراب سفارش می‎دهند و برای پدرم مشروب می‎ریزند که او سریع و حریصانه آن را نوشید. همه به سلامتی او می‎نوشند. پس از مدتی آرایشگر از جا بلند می‎شود و سالن را ترک می‎کند. پس از تقریباً یک ربع ساعت دوباره بازمی‎گردد. چهره‎اش جدی بود و به پدرم که حالا از چهره‎اش آن لبخند خیره از بین رفته بود نگاه می‎کرد. پدرم زیاد نوشیده بود و دست‎هایش هنگام بردن گیلاس به سمت دهان می‎لرزیدند. او پاهایش را دراز کرده بود و دست‎هایش را وقتی نمی‎نوشید در جیب نگاه می‎داشت. مشروب دوباره به او اعتماد داده بود. حالا او به آرایشگر که با قیافه‎ای جدی وارد شده بود نگاه می‎کند و نگاهش که آرام گشته بود دوباره حالت وحشت به خود می‎گیرد.
پدرم می‎پرسد: "هاشک، اتفاقی افتاده؟"
مرد قوزدار تحقیر آمیز و عصبانی می‎گوید: "اَه، مرد غریبه ..."
"چه خبر شده؟"
"جناب ژنرال، من ازشما خواهش میکنم! حرفش را نزنیم! مشروب‎مان را بنوشیم!"
پدرم گیلاسش را بی اراده به سمت دهان می‎برد. اما دست‎هایش چنان می‎لرزیدند که تمام شراب بر روی جلیقه‎اش می‎ریزد. او خود را عقب می‎کشد، حرکت ناشیانه‎ای می‎کند، انگار می‎خواهد شرابی را که روی جلیقه‎اش جاری بود با دست سد کند و با این کار گیلاسش می‎افتد و با سر و صدا می‎شکند. بقیه می‎خندیدند.
"جناب ژنرال!"
پدرم بلند شده بود و به آرایشگر نگاه می‎کرد، در حالیکه یکی از افراد کنار میز با دستمالی جلیقه پدرم را پاک می‎کرد.
پدرم دوباره می‎پرسد: "هاشک عزیز، چی شده؟ اتفاقی افتاده؟"
یکی از مردها پدرم را دوباره با کشیدن روی صندلی می‎نشاند.
آرایشگر می‎گوید: "آقایان، یک افسر قدیمی و شایسته تقدیر در میان ماست، مردی که حالا دوران بازنشستگی‎اش را می‎گذراند. اما قلبش امروز از پریشانی فشرده است. آقایان، کمی به خود زحمت دهیم که چهره جناب ژنرال را خندان سازیم. گیلاس‎ها را بلند کنیم و به سلامتی او بنوشیم."
"هاشک عزیز، خبری شده؟"
مردان به سلامتی پدرم که با عجله چند گیلاس را در حلق خود خالی کرد نوشیدند. مردان کارمندهای ادارات منطقه بودند، از دادگاه، محضردار شهرمان و دو بازرگان بزرگ. من فکر می‎کنم این آقایان اگر پدرم نبود با مرد قوزدار در کنار یک میز نمی‎نشستند و به هیچ وجه به او اجازه نمی‎دادند که در جمعشان زیاد حرف بزند. اما از آنجائیکه او بهتر از هر کسی می‎توانست با پدرم رفتار کند و مضحکه کردنش را به بهترین وجه به نمایش بگذارد، بنابراین به او اجازه می‎دادند و حتی دستورالعمل‎هایش را می‎پذیرفتند، چیزی مانند این که آدم دستورهای رام کننده حیوانات را که حیوان رام شده‎ای را نمایش می‎دهد بپذیرد، زیرا آدم فکر می‎کند از این طریق سرگرمی‎ای را که در جستجویش است مطمئناً می‎یابد.
آرایشگر ادامه می‎دهد: "آقایان، باور کنید وقتی به این فکر می‎کنم که شهامت، شایستگی، ایثار و وفاداری با چه چیزی پاداش داده می‎شوند قلبم می‎گیرد! من این امکان را داشتم که یکی از این موارد را بشناسم، البته بدون دانستن نام افرادی که در آن شرکت داشتند. یک افسر سالخورده را مورد اتهام قرار می‎دهند، و از او بازجوئی می‎کنند. چرا، من از شماها می‎پرسم، چرا؟ آنهائیکه افسر سالخورده را در هنگام خدمت متهم ساختند هنوز هم دست از تعقیب خود برنمی‎دارند. چرا؟ زیرا آنها از مردم درستکار نفرت دارند، از کسی ترجیح می‎دهد بجای تسلیم کردن خود لباس شریف نظامی را از تن در آورد و تعظیم نکند! جناب ژنرال، خواهش می‎کنم مراببخشید، اگر من بدون اجازه زیاد صحبت می‎کنم. من فوری حرفم را به پایان می‎رسانم. من مصرانه می‎خواهم بگویم که من چه فکر می‎کنم. آقایان! من فکر می‎کنم جناب ژنرال هم این وضعیت را که من به آن اشاره کردم می‎شناسند و به این خاطر قلب‎شان با قربانیان بی گناهی که مورد این توطئه واقع گشته‎اند همدردی احساس می‎‎کند و جناب ژنرال به این دلیل ساکتند. شاید، آقایان عزیز، اشان هم فکر می‎کنند: همرزم، آنچه امروز بر تو رخ می‎دهد ــ چه راحت ممکن است که قربانی رفیق شجاعش بوده باشد، در کنار او ایستاده در ساعات مرگ در جبهه‎های جنگ اروپا! ــ، رفیق، آنچه امروز بر سر تو می‎آید، می‎تواند فردا بر من برود! و چه کسی هنگام حمله در کنار من خواهد ایستاد؟ آقایان، جناب ژنرال را از وفاداری خود مطمئن سازید! ایشان می‎توانند از ارادت من مطمئن باشند. اما من، یک ریش‎تراش، چه کمکی می‎توانم به ایشان بکنم؟ شما اما دارای مشاغل با اهمیتی هستید. برخیزید، به سوی این مرد شایسته قدم بردارید، به او دست بدهید و قسم یاد کنید که به او اعتقاد دارید و می‎خواهید با او همراه باشید. او این شایستگی را بخاطر همه ما بدست آورده است. بدون او شاید که دشمن کشورمان را ویران می‎ساخت و ما را هنگام کودکی و جوانی می‎کشت."
مرد قوزدار سکوت می‎کند. حضار دور میز برمی‎خیزند و با قدم‎های موقرانه و چهره‎ای جدی، پشت سر هم به سمت پدرم می‎روند و دست او را می‎فشرند. ابتدا چنین به نظر می‎آمد که پدرم نمی‎داند آنجا چه رخ می‎دهد، و با خجالت زیادی از جا برمی‎خیزد و ناگهان شروع به گریستن می‎کند.
مرد قوزدار پس از آنکه همه دست او را می‎فشرند دوباره شروع به صحبت می‎کند:
"جناب ژنرال، گرچه من فقط یک آرایشگرم و هرگز بخاطر شکنندگی اندامم شایسته پوشیدن لباس نظامی‎ای که جناب ژنرال ده‎ها سال بر تن داشتند نمی‎باشم، اما من هم می‎خواهم استدعا کنم که اجازه فشردن دست‎تان را به من هم بدهید."
او به سمت پدرم می‎رود، به او جدی و محکم نگاه می‎کند و دستش را می‎فشرد:
"دست یک مرد کاملاً شایسته!"
پدرم اشگ‎هایش را از چهره پاک می‎کند.
او می‎گوید: "بله، بله. در هر حال."
آنها دوباره می‎نشینند و به نوشیدن می‎پردازند. روحیه پدرم شاید بخاطر رأی اعتماد دادن حضار به او، شاید به خاطر نوشیدن شراب بالا رفت. دیگران بخاطر چشمانداز گفتگوئی که چنین امیدوار کننده شروع گشته بود دارای بهترین روحیه بودند. آرایشگر که می‎خواست ناسپاسی جهان را در یک مثال معروف منعکس سازد از بندک Benedek می‎گوید.
او می‎گوید: "همه ما از او شنیده‎ایم!"
پدرم می‎گوید: "ما همه از او شنیده‎ایم."
آرایشگر می‎پرسد: "از بنِدِک؟ جناب ژنرال از بنِدِک ...؟ بنِدِک برای جناب ژنرال نوشته‎؟"
"بله نوشته، هاشک عزیز."
"می‎بخشید قربان، یک نامه؟"
"یک نامه نوشته! هشت روز پیش یک نامه."
"آقایان، شنیدید: بنِدِک ــ هشت روز قبل ــ به جناب ژنرال یک نامه نوشته است. باید حتما یک همرزم قدیمی باشد که قصد تسلی دادن به خود را داشته، شاید یک دوست ..."
"شاید، بله، بله."
"جناب ژنرال، من اطلاع می‎دهم که جناب ژنرال به ما چیزی از آن تعریف نکرده‎اند."
"هاشک عزیزم، هیچ چیز تعریف نکرده‎ام. اما با این وجود یک همرزم قدیمی! بعضی از شب‎ها هاشک عزیز، در یک تخت می‎خوابیدیم، از یک بطری می‎نوشیدیم، آقایان، ما آخرین جرعه را با هم تقسیم می‎کردیم."
مرد قوزدار می‎گوید: "و حالا، دو نفر از چنین مردانی. بجای اینکه هنوز از خدماتشان برای همگی ما استفاده کنند آنها را به خانه می‎فرستند، بله، آنها را حتی تحت نظر می‎گیرند!"
پدرم با زبانی سنگین می‎گوید: "بله، آقایان، مردان شایسته و آنها را زیر نظر می‎گیرند! مردان شایسته! جنگ‎ها، آقایان، مرگ را در برابر چشم دیده! از چنین آدم‎هائی دست نمی‎کشند! بنِدِک هنگام تعریف از بازجوئی بخاطر گم شدن پول چه گریه‎ای می‎کرد. آقایان، سیصد گولدن Gulden، و همه پرداخت گشت، اما آنها دست نمی‎کشند، می‎خواهند در قبر هم شمشیرش را یشکنند."
مرد قوزدار می‎پرسد: "بازجوئی؟ از بنِدِک؟ جناب ژنرال، استدعا می‎کنم بگوئید که چه زمانی او از آن صحبت کرد؟"
"هشت روز پیش، آقایان! هشت روز پیش. من آنچه با گوش‎هایم می‎شنیدم باور نمی‎کردم! از جان یک مرد شایسته که عادت به بررسی صنوق پول نداشت و باید از بالا تا پائین سینه‎اش را از مدال پر می‎ساختند  چه می‎خواهید". پدرم از جا برمی‎خیزد و ادامه می‎دهد: "بله، باید از بالا تا پائین سینه‎اش را با مهم‎ترین مدال‎ها می‎پوشاندند، این سینه را!"
در این لحظه مرد غریبه وارد می‎شود و مستقیم به سمت میزی می‎رود که هر شب کنار آن شامش را می‎خورد. پدر من اما خود را می‎چرخاند و به سمت او گام برمی‎دارد. پاهایش به سختی خود را از زمین بلند می‎کردند و او تلو تلو می‎خورد. با این وجود او خود را مستقیم نگاه داشته بود.
او فریاد کشید "آره" و به مرد غریبه نگاه کرد: "چه می‎خواهید! آقای عزیز این سینه باید با مدال تزئین شده باشد، بله، سینه یک افسر قدیمی سالخورده، بله، حداقل ... سینه یک افسر لایق. چرا او را  تعقیب می‎کنید، آقا، چرا او را تعقیب می‎کنید! چند جنگ، قبل ازاینکه شما به دنیا آمده باشید ... بله، و شما، چرا او را دزدکی تعقیب می‎کنید؟ باور کنید که او بی گناه است و هیچ چیز نمی‎خواهد، هیچ چیز، فقط آسایش، آقا، آسایش. او را راحت بگذارید، راحت، من شما را قسم می‎دهم او را راحت بگذارید!"
پدرم کاملاً نزدیک میز مرد غریبه ایستاده بود. به نظر می‎رسید که صدایش از گریه در حال خفه شدن است.
"حداقل، یک افسر شایسته! ... شاهدان من؟ اینجا نشسته‎اند! آنها از من محافظت خواهند کرد. بیائید دوستان من، حالا وقتش فرا رسیده است، نزدیک‎تر بیائید، حالا از دوست خود محافظت کنید! زیرا که او دوست شماست و حداقل یک افسر شایسته، حداقل."
مرد غریبه با تعجب به پدرم که او را دیوانه می‎پنداشت نگاه می‎کند. از آنجائیکه پدرم خود را بیشتر به سمت او خم می‎کرد و متوقف نمی‎شد از جا بلند می‎شود، حتماً برای اینکه صحنه شرم آور را به پایان برساند، و از کنار میز من می‎گذرد و سریع به آشپزخانه می‎رود. پدرم که دست‎هایش را گشوده بود، انگار که می‎خواست مرد غریبه را در آغوش گیرد، بی حرکت باقی می‎ماند و با ترس و تعجب به رفتن او می‎نگرد. برای یک لحظه دوباره لبخندی درمانده و بخشش طلبانه بر چهره‎اش می‎نشیند، اما بعد بر روی صندلی‎ای که مرد غریبه نشسته بود می‎افتد و هق هق می‎گرید.
حالا آرایشگر بلند می‎شود و به سمت پدرم می‎رود. ــ
من در این جا به توصیف ماجرای قتل و پیشامدهای بعد از آن می‎پردازم. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، کمتر از چند ساعت. من دیگر نمی‎توانم بجز آنچه حقیقتاً اتفاق افتاد را تعریف کنم. زیرا همه چیز خیلی سریع انجام شد. لذت، درد، هیجان، انزجار، آسایش و نفرت در این ساعت چنان در قلبم جا بجا می‎گشتند که برایم ممکن نیست پیامدهایشان را کشف و قابل فهم سازم. به نظرم می‎رسد که در این زمان اندک تمام نیروهای خوب و بد زندگی‎ام زنده بوده‎اند. و من امیدوارم کسی که از این یادداشت‎ها مرا درک می‎کند بتواند همه چیز را، آنچه را که می‎گویم و آنچه را که برای خودم هم در هاله‎ای از ابهام قرار دارند و نمی‎توانم بگویم را تشخیص دهد، و بفهمد که چرا من می‎خواهم تلاش کنم آنچه رخ داده است را تا آنجائیکه ممکن است خونسردانه تعریف کنم.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 1:59  توسط سعید از برلین  | 


آن زمان هنوز نمی‎دانستم به چه خاطر مرد غریبه در شهر ما اقامت گزیده است، اما چند روز پس از آمدن او وقتی یک اتفاق باعث گشت که من به تعقیب مرد غریبه بپردازم و او را زیر نظر داشته باشم آن را کشف کردم. بدین ترتیب من به آن نقطه از تعریفم می‎رسم که تصمیم به ادامه را برایم دشوار می‎سازد. به نظرم می‎رسد آنچه را که حالا من قصد در میان گذاردنش را دارم، و نه خود آنچه که انجام گرفته و من به خاطر انجامش محکوم گشته‎ام، پستی‎ای که در روحم بود را آشکار سازد. اما من نمی‎توانم یک کلمه از حقیقت کم و زیاد کنم و آن را طور دیگری گزارش دهم، گرچه قلبم به این خاطر از شرم بزرگی پر می‎شود.
من از همان دوران جوانی، بخصوص اما پس از بازگشتم از مدرسه نظام به خانه، از شکنجه کردن حیوانات احساس لذت می‎کردم. معمولاً قربانی‎هایم گربه‎ها بودند و به ندرت سگ‎ها را می‎کشتم، اما فقط سگ‎های کاملاً جوان و بدون دندان را. من از سگ‎هائی که پارس می‎کردند می‎ترسیدم، وگرنه برایم بی تفاوت بودند. اما سگ‎های کوچک و هنوز نرم و بی دندان که مانند موش کور کوچکی گرد و چاق‎اند و بخصوص آنهائی که هنوز کورند را تقریباً مانند گربه‎ها ترجیح می‎دادم.
برای گربه‎ها هیچ استثنائی قائل نمی‎گشتم.
من فکر می‎کنم در سال‎های اخیر در شهر ما گربه‎های کمتری در اثر مرگ طبیعی جان خود را از دست داده باشند. اکثر آنها حتماً در اثر شکنجه‎های من مردند. من روش‎های مختلفی داشتم. ساده‎ترین آنها خفه کردن در آب بود. من برای این کار محل مخصوص خود را در کنار یک آبگیر در نزدیکی شهر داشتم. روش کارم اینطور بود: من یک تخته را که گربه کشته شده، پوسیده گشته و به آن بسته شده قبلی را از برکه خارج می‎ساختم و بر روی این گربه مرده گربه هنوز زنده را می‎بستم. بعد تخته را در آب فرو می‎کردم و در واقع طوریکه گربه ابتدا از قسمت دم وارد آب می‎گشت. و می‎گذاشتم کاملاً آهسته ــ گاهی یک ساعت یا بیشتر طول می‎کشید تا گربه خفه گردد ــ گربه در آب خفه شود. روش دیگر اینطور بود که من دم دو گربه زنده را روی هم قرار می‎دادم و به تخته‎ای میخ می‎کردم و بعد بالای دیوار طوری قرار می‎دادم که آن دو گربه از سر آویزان بمانند. و چون آنها چیزی نداشتند که بتوانند خود را به آن آویزان کنند بنابراین همدیگر را می‎گرفتند، سپس آنها به نوسان می‎افتادند و مدام محکم‎تر به همدیگر چنگ می‎انداختند و عاقبت همدیگر را تکه پاره می‎کردند. در روش سوم اینطور عمل می‎کردم که من قربانی را میان گیرهائی که خودم ساخته بودم قرار می‎دادم و گیره را آنقدر به هم نزدیک می‎ساختم که گربه در اثر فشار با زجر کشیدن می‎مرد.
من می‎توانم صفحات زیادی را از چنین توصیف‎هائی پر سازم، اما فکر می‎کنم که کافی باشد. من دعا می‎کنم از این تعریف این تشخیص را ندهید که قلبم پر از ظلم و ستم بوده است، بلکه چه زیاد من ناراضی و تنها بوده‎ام. قلب ناراضی و تنهایم ابتدا در اینجا، در زندان به سمت آسایش، ملایمت و آشتی راه پیدا کرد؛ اما در آن زمان، وقتی قلبم در زیر ضربات تجربه‎های سخت چنین تلخکام سرگردان بود رسیدن به این راه بسیار طولانی به نظر می‎آمد.
این رفتارم نسبت به حیوانات منجر به ملاقات من با مرد غریبه گشت، ملاقاتی که باید بعداً این همه از آن صحبت می‎گشت. اتفاق این چنین روی داد:
من عادت داشتم قبل از به دام انداختن گربه‎ها ابتدا آنها را برای مدتی طولانی مانند یک شکارچی تعقیب کنم و شکارم را زیر نظر بگیرم. در این زمان من گربه‎ای را تعقیب می‎کردم، یک حیوان چاق و سیاه با لکه‎های قهوه‎ای، که حالت چهره‎اش را بخاطر اتفاقی که او باعث بوجود آمدنش گشته بود و همچنین چون او آخرین قربانی‎ام بود کاملاً شفاف در یاد دارم. صورت گربه‎ها همان اندازه کم شبیه به هم هستند که صورت انسان‎ها به هم شبیه‎اند. صورت این گربه حالا تأثیر خوبی بر جای می‎گذاشت، تأثیری که گاهی صورت آدم‎های چاق بر جای می‎گذارند. شما نباید از اینکه من از حیوانات طوری صحبت می‎کنم که انگار آنها آدم هستند بخندید. زیرا از صورت آنها هم می‎شود مانند صورت انسان‎ها درد، شادی و ترس را دید، فقط انسان‎های کمی قادرند از صورت حیوانات بخوانند. من در صورت قربانی خود نفرت، تسلیم شدن به سرنوشت و گاهی جرقه‎ای از امید در چشم‎هایشان را می‎دیدم. حالا در صورت این گربه زمانیکه با بدنی زخمی در برابرم افتاده بود فقط خوبی دیده می‎گشت، خشم و نفرت در نگاهش نبود، بلکه مانند گریه‎ای درد آلود شبیه گشته بود.
من متوجه گشتم که این گربه هر شب از روی پشت بام خانه‎ای رد می‎شود که به مهمانخانه چسبیده بود. من دقیقاً مسیر عبورش از روی پشت بام که در وسط دارای یک پنجره بود را می‎شناختم و می‎دانستم که تقریباً از فاصله یک متری پنجره رد می‎شود. من از پنجره بیرون می‎خزیدم و طنابی را در مسیر گربه قرار می‎دادم و یک سر آن را در آنجا به سنگی می‎بستم و سر دیگر را به خیابان آویزان می‎ساختم. بعد خانه را ترک می‎کردم و در خیابان سر طناب را در دست می‎گرفتم و انتظار می‎کشیدم. چند روز بیهوده انتظار کشیدم. همیشه صدای قدم‎های گربه بر روی بام را می‎شنیدم، فقط او هنوز در دام گرفتار نشده بود. عاقبت در چهارمین روز یک حرکت آهسته در طناب احساس کردم. من طناب را کشیدم و با یک حرکت تند بر مقاومت گربه غلبه کرده و در لحظه بعد جسم سیاهی از پشت بام بر روی سنگفرش میدان سقوط می‎کند. من سریع به طرفش می‎روم. گربه آهسته ناله می‎کرد. از شانه‎ها در طناب گرفتار آمده بود. من در حالیکه خودم را به روی او خم کرده بودم لحظه‎ای به قربانی‎ام نگاه کردم. بعد طناب را بلند کردم، آن را همراه با گربه در هوا چرخاندم و با رها کردن طناب دوباه او را به زمین پرتاب کردم. من نمی‎دانستم که کسی مرا تحت نظر دارد. هنگامیکه پایم را بر روی دم قربانی‎ام گذاشتم و همزمان طناب را می‎کشیدم تا گره طناب را محکم‎تر سازم مرد غریبه به سمتم آمد.
مرد غریبه برای یک لحظه مرا محکم نگاه کرد. شاید او انتظار می‎کشید، حالا که غافلگیر شده‎ام بلافاصله آن کار را متوقف سازم و یا از آنجا بگریزم. من اما نه از دست نگاهش فرار کردم و نه به هیچ وجه از کاری که قصد انجامش را داشتم دست کشیدم. در این هنگام مرد غریبه دستش را بلند کرد و دو سیلی به صورتم زد. سپس رویش را برگرداند و ساکت همانطور که آمده بود رفت. همزمان از پشت سرم صدای بلند خنده‎ای را می‎شنوم. من مرد قوزدار را می‎بینم که در حال رفتن به مهمانخانه شاهد این صحنه شده بود.
من کار دیگری بجز له کردن سر گربه با پاشنه چکمه‎ام کار دیگری نمی‎توانستم انجام دهم.
از همان ابتدا نسبت به مرد غریبه، این انسان لاغر، خوش اندام، شیک پوش و دارای اعتماد به نفس احساس انزجار می‎کردم. این حادثه شاید فقط تنفرم به او را بیشتر ساخته بود اما این احساس را به هیچ وجه تبدیل به خشم نساخت، انگار من این را حق طبیعی انسانی مانند مرد غریبه می‎دانستم که آدمی مانند مرا مجازات کند. اما حالا من چند روز بعد از آن با دقت مرد غریبه را زیر نظر گرفتم و از هر ساعت فراغتم برای تعقیب بی سر و صدای او استفاده کردم. شاید فقط می‎خواستم چیز بیشتری در باره او بدست آورم تا با آن کنجکاویم را خاموش سازم، شاید امیدوار بودم که به این وسیله اسلحه‎ای بر ضد او بدست آورم، شاید هم میلم مرا به این کار وامی‎داشت تا در مجاورت افراد قوی‎تر باشم، با نفرت و عشق گام‎هایش را تعقیب کنم و خود را در خطر روبرو شدن با او قرار دهم.
من بزودی دلیل اقامت مرد غریبه در شهر را کشف کردم. من او را هنگام پیاده‎روی‎هایش در جنگل تعقیب می‎کردم و شاهد ملاقات او با زنی که می‎شناختمش گشتم. من می‎دیدم که این زن گاهی در شب از کوچه باریک و خلوت پشت مهمامانخانه پیش او می‎رفت. اگر من نام این زن را می‎بردم باید حتماً در برابر دادگاه شهادت می‎داد که در روز واقعه من با قصد قبلی ارتکاب قتل پیش مرد غریبه نرفته بودم، و شهادت می‎داد پدرم آنطور که مرد قوزدار شهادت داده بود بعد از من به آنجا نیامده بود، بلکه من بعد از پدرم به آنجا آمده بودم. زیرا هنگامیکه ما، پدرم و من، در پیش مرد غریبه بودیم این زن هم آنجا بود. این را فقط من می‎دانستم. اما من نام زن را فاش نساختم.
من نمی‎دانم آیا مرد غریبه متوجه گشته بود که من او را تعقیب می‎کنم و نگران بود که شاید بخواهم او را لو دهم، یا اینکه آیا واقعاً بخاطر رفتارش نسبت به من پشیمان گشته و همدردی با من او را واداشته برایم نامه‎ای را بنویسد که سبب گشت تعقیب کردن او را متوقف کنم و بیزاری از او را به اطاعتی خجولانه تبدیل سازم. این نامه همینطور باعث گشت که من دیگر هرگز نسبت به حیوانات بی حرمتی نکنم.
این نامه تنها نامه‎ای بود که من در طول تمام زندگی‎ام دریافت کردم. نامه رسان آن را تقریباً یک هفته بعد از دیدار من و مرد غریبه در یک صبح زود قبل از آنکه هنوز مرد قوزدار داخل مغازه گردد آورده بود. هنگامیکه آرایشگر بعداً از آن آگاه گشت می‎خواست نامه را ببیند. میلادای آبستن و او به من فشار می‎آوردند که به آنها بگویم چه کسی برایم نامه را نوشته است و نامه را نشان دهم. اما من از این کار امتناع کردم. در این وقت آنها مرا کتک زدند، مرا بر روی زمین انداختند و جیب‎هایم را گشتند. اما من نامه را در شکافی در کف زمین مخفی ساخته بودم.
نامه خطاب به سرباز کوچک در آرایشگاه هاشک نوشته شده بود:
    
سرباز کوچک عزیز!
به نظر می‎رسد که تو را در اینجا فقط به این نام می‎شناسند. به دل نگیر اگر این نام باعث آزردگی‎ات می‎شود، زیرا من آن را با بهترین نیت می‎نویسم، زیرا که من نام اصلی تو را هنوز نمی‎دانم و نمی‎خواهم بیشتر از این هم به دنبال پیدا کردنش باشم.
از اینکه برایت نامه می‎نویسم تعجب نکن. من می‎توانستم بجای نوشتن نامه با تو صحبت کنم، زیرا من تو را در آرایشگاهی که هر روز در آن هستی می‎بینم. فقط، از طرفی نوشتن آنچه می‎خواهم به تو بگویم برایم آسان‎تر است و از طرف دیگر مایل هم نیستم استادت که به نظر می‎رسد نه به تو و نه به من علاقه‎ای داشته باشد از آنچه میان من و تو می‎گذرد چیزی با خبر شود. این نامه را حتی اگر آرایشگر کتکت هم زد به او نشان نده! سرباز کوچک، شاید فکر می‎کنی که من چون تو را زده‎ام آدم خوشبختی باشم. زیرا من همینطور بدون آنکه تو را بشناسم، بدون آنکه چیزی از تو بدانم راحت آمده‎ام و تو را کتک زده‎ام. تو فکر می‎کنی حتماً فقط انسان‎های خوشبخت می‎توانند دیگران را اینطور بی نگرانی کتک بزنند. اما، سرباز کوچک، من هم انسان خوشبختی نیستم، همانطور  که یقیناً ــ به نظرم می‎رسد که انگار این را می‎دانم ــ تو هم خوشبخت نیستی. مرا بخاطر اینکه بجای صحبت کردن تو را زدم ببخش. من نمی‎دانم کدام اندوه، کدام درد، کدام تنهائی، کدام خود را ترک گشته احساس کردنی در توست که می‎روی و حیوانات بی گناه را شکنجه می‎دهی. من دیروز در اتاقم از درد و اندوه کتاب‎ها و لباس‎ها را پاره می‎کردم. در آن وقت یک باره به نظرم آمد که می‎توانم تو را درک کنم و تصمیم گرفتم برایت بنویسم که مرا ببخشی.
من وقتی تو را با گربه بیچاره دیدم به وحشت افتادم. من نمی‎خواهم سؤال کنم که دیرتر چه به سر گربه آمده است. اما من فکر نمی‎کنم که تو یک قاتل باشی، بلکه یک کودک بی پناه و فقیر و ناراضی هستی. شاید هرگز مادر نداشته‎ای. من می‎خواهم برای تو دعا کنم و از خدا خواهش کنم که به تو بیاموزد تا بتوانی نارضائیت و خودت را ببخشی.
من شنیدم که تو می‎خواستی سرباز شوی و هنوز هم این فکر را رها نکرده‎ای. سرباز کوچک، من امیدوارم که آرزوهایت برآورده گردند. (در اینجا چیزی خط خورده بود. من نمی‎توانستم آن را بخوانم) اما در جائی که مؤفقیت به تو رو نمی‎آورد، سعی کن درک کنی که زمان امید داشتن ارزشمندتر از زمان برآورده گشتن آن امید می‎باشد.
تو درک نخواهی کرد به چه دلیل من برایت نامه را می‎نویسم، به ویژه شاید بعضی از چیزهائی را که نوشته‎ام مبهم و غیر قابل درک باشد. اما من هم که در اتاقم نشسته‎ام و به تو می‎اندیشم و تو را با خودم مقایسه می‎کنم نمی‎توانم همه چیز را توضیح دهم، ممکن است به نظرت آید که در من همه چیز شفاف و مطمئن می‎باشد، اما اینطور نیست.
خداحافظ، سرباز کوچک.
دیگر حیوانت را شکنجه نکن!

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ساعت 0:11  توسط سعید از برلین  | 


من در این شب در مهمانخانه نزدیک درب آشپزخانه مینشینم. پدرم در جمع شهروندان و کارمندان در انتهای دیگر مهمانخانه نشسته بود. آرایشگر در کنار میز ایستاده و در گفتگوی آنها شرکت داشت. پدرم در این شب بخصوص سرزنده بود. او از نبردی در یک دهکده تعریف می‎کرد که نامش را چون ایتالیائی به گوش می‎رسید فراموش کرده‎ام. من فکر نمی‎کنم داستان‎هائی را که پدرم از جنگ تعریف می‎کرد ساختگی باشند، خیلی بیشتر، فکر می‎کنم که او آنها را در طول خدمت از افسرانی که این جنگ‎ها را واقعاً تجربه کرده بوده‎اند شنیده است. زیرا من فکر نمی‎کنم پدرم به اندازه کافی دارای فانتزی و قدرت خیال بافی برای اختراع چنین تعریف‎هائی بوده است. فقط تزئین‎های گستاخانه داستان‎هایش و همچنین جا زدن خویش بعنوان قهرمان ماجرای جنگ از خود او بود. آرایشگر همیشه با دقت فراوان به داستان‎های پدرم گوش می‎سپرد و به نظر می‎آمد که کشف کوچک‎ترین اشتباه در داستان باعث لذت او می‎شود تا به این وسیله در هنگام پرسش به بررسی تناقضات بپردازد و آنها را هنگامیکه برای پدرم دیگر راه فراری باقی نمی‎ماند خودش توضیح دهد.
هنگامیکه من داخل مهمانخانه گشتم پدرم در حال تعریف کردن بود.
"ما آرام دراز کشیده و فکر می‎کردیم امشب را به پایان خواهیم رساند. حمله به گورستان در روز قبل بیست و پنج کشته و سی و هفت مجروح برایمان هزینه داشت. بیست و پنج کشته کم نیست. وضع بعضی از مجروحین خیلی بد بود، تمام پای بعضی‎ها قطع شده بود. آقایان عزیز! سربازها در زیر دست‎هایم در اثر خونریزی می‎مردند!"
آرایشگر می‎پرسد: "به چه کسی؟"
"من گفتم در اثر خونریزی در زیر دست‎هایم می‎مردند."
آرایشگر می‎پرسد: "جناب ژنرال، پس پزشک کجا بود؟ بزدل حتماً ...!"
پدرم دچار خشم می‎گردد. 
"بزدل؟ چه کسی آنجا بزدل بود؟ همیشه آماده بودم! من زخمی‎ها را هرگز تنها نگذاشتم!"
آرایشگر با تأکید می‎گوید: "آقای ژنرال!"
به نظر می‎آمد پدرم احساس کرد که باید جائی اشتباهی رخ داده باشد، بدون آنکه بداند در چه چیزی. او غیر قابل فهم، خجالت زده و همزمان درمانده به آرایشگر نگاه می‎کرد. بعد انگار که خستگی بزرگی بر او مستولی شده باشد در هم فرو رفت و مانند گیج‎ها گفت:
"بله، بله!"
حالا دوباره آرایشگر می‎گوید: "جناب ژنرال، اجازه می‎خواهم چیزی را توضیح دهم. من شنیده‎ام که جناب ژنرال در تمام جنگ‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها چنان با سربازها دوست بوده‎اند که آنها افتخار می‎کردند به دستور شما به دل دشمن بزنند، و اینکه جناب ژنرال اگر ضروری می‎گشت اغلب خودشان به پانسمان زخمی‎ها می‎پرداختند."
پدرم دوباره خود را راست می‎سازد.
"بله آقایان عزیز، اینطور بود. من خودم مجروحین را پانسمان می‎کردم. خودم. بسیار خب، داشتم چی تعریف می‎کردم؟"
"شما در یک سنگر دراز کشیده بودید. روز قبل در حمله به گورستان هزینه بسیار دادید. شما فکر می‎کردید که این شب را به صبح خواهید رساند ..."
"آقایان عزیز، ما در سنگر دراز کشیده بودیم. روبرویمان دهکده قرار داشت و از سمت چپ و راست دشمن در حال پیشروی بود. برای احتیاط مأمورین گشت تعیین می‎کنم، آقایان عزیز، افسران را مأمور این کار می‎کنم تا به سمت اطراف دهکده پیشروی کنند. آقایان، آدم باید همیشه مراقب باشد. من شما را از بی دقتی و همچنین از خستگی بر حذر می‎دارم. من مواردی دیده‎ام که تمام لشگر بخاطر عدم احتیاط و بخاطر اشتباه یک سواره نظام صد نفره به فرماندهی افسری بی باک نابود گشته‎اند. با احترام به آقایان عزیز! احتیاط از مهمترین فضائل فرماندهی‎ست. البته پس از خونسردی و شجاعت. گشتی‎ها به من گزارش می‎دهند: دشمن اطراف دهکده را تسخیر نکرده. بعد از آن به گشتی‎ها دستور می‎دهم، پراکنده بشید، پراکنده بشید. آقایان عزیز، پیشروی کردن تا وسط دهکده، آنجا تا صبح زود استقامت به خرج دادن، حوادث را گزارش کردن و در سپیده دم دهکده را تسخیر کردن مهم است. من خودم فکر می‎کنم: حالا روحت را به خدا بسپار، تو هفده شب نخوابیده‎ای، شب بخیر! اوهو! از سرهنگ پیام می‎رسد. دوستم سرهنگ کوپال Kopal، آقایان عزیز! از دوست و رئیسم. در تمزور Temesvar بعنوان ستوان هر روز با او بیلیارد بازی می‎کردم، بر سر مبلغ یک کرویسر Kreuzer برای هر ده امتیاز. بعد او را در پنجاه و پنج سالگی بعنوان سروان در مانتوآ Mantua دوباره دیدم، این جنگجوی پیر را. بله اینطور بود. و اما گزارش: سرهنگ کوپال بخاطر درد معده بیمار گشته بود. فرماندهی گردان را به عهده من گذارده و از من خواهش کرده بود وقتی موقعیت آرام گشت او را عیادت کنم. من جواب می‎دهم: جناب سرهنگ، من فرماندهی گردان تفنگداران را به عهده گرفتم. من بعنوان مرده گردان را ترک می‎کنم اما به عیادت بیماران نمی‎روم. بله آقایان عزیز، وقتی سرهنگ کوپال گزارش را می‎خواند اشگ از چشمانش جاری می‎شود و می‎گوید: <یک سرباز! الگوی یک سرباز! خدا او را برای ارتش حفظ کند!>"
آرایشگر می‎گوید: "جناب ژنرال، من با احترام اجازه می‎خواهم که حرفتان را قطع کنم. من اما شنیده‎ام که جناب ژنرال همراه هنگ آلت‎ـ‎اشتراهمبرگ Alt-Starhemberg در جنگ با ایتالیائی‎ها شرکت داشتند!"
پدرم جواب می‎دهد: "بله البته. من بعنوان افسری جوان مأمور حمل پرچم پیرمرد محترم آلت‎ـ‎اشتراهمبرگ در جبهه‎های جنگ و هنگام حملات بودم و با جانم از آن محافظت می‎کردم!"
آرایشگر دوباره می‎گوید: "جناب ژنرال، معذرت می‎خواهم، اما من نمی‎فهمم ..."
او حرفش را قطع و تعظیم بلند بالائی می‎کند. مرد غریبه وارد گشته بود و با تکان کوتاه سر جواب تعظیم مرد قوزدار را می‎دهد. او گوشه‎ای در کنار میزی که مانند میز من از جمع افراد به دور پدرم دور بود می‎نشیند و سفارش شام می‎دهد، که فوری برایش آورده می‎شود. گفتگو در کنار میز پدرم قطع شده بود، همه کنجکاوانه به مرد غریبه نگاه می‎کردند. پدرم قوز کرده آنجا نشسته بود، طوریکه انگار می‎خواهد خودش را در پشت دیگران از مرد غریبه مخفی سازد. مرد غریبه اما به مردان حاضر در مهمانخانه کاملاً بی توجه بود. فقط یک بار نگاهش را بالا می‎آورد و برای یک لحظه به سمت میز پدرم تفتیش کنان می‎نگرد. و آن هنگامی بود که آرایشگر در حالیکه با بالا بردن صدایش به ویژه بر عنوانی که با آن پدرم را می‎نامید تأکید می‎کرد می‎گفت: "جناب ژنرال، معذرت می‎خواهم، اما من نمی‎فهمم ..."
پدرم اما سکوت می‎کند و بیشتر خود را مچاله می‎سازد.
مرد غریبه سریع غذایش را می‎خورد، از جا بلند می‎شود و سالن را ترک می‎کند. آرایشگر دوباره چاکرانه از او خداحافظی می‎کند. من هم بلند می‎شوم و می‎روم.
قطعاً انسان‎های زیادی وجود دارند و البته همینطور تعداد زیادی سربازهای سالخورده، و مطمئناً وصف آنها اغلب به اندازه کافی و بهتر از من ممکن است توسط نویسندگانی انجام گیرد، توسط انسان‎هائی که رضایت یک میل مرموز را در این می‎یابند که دیگران را توسط اختراع داستان‎های غیر حقیقی‎ای که در حقیقی بودنشان هیچ شکی را تاب نمی‎آورند و می‎خواهند خودشان بی چون و چرا آنها را باور کنند به شگفتی وادارند. من نمی‎دانم سر منشاء این میل چیست، که آیا مشروب الکلی یا یک استعداد بیمار دلیل آن می‎باشد، و من فاقد دانش و تجربه کافی‎ام که بتوانم این پدیده را عمیقاً بررسی کنم. اما من فکر می‎کنم که پدرم این نقش‎هائی را که اغلب تعریف می‎کرد کاملاً از رمان‎ها و نمایشنامه‎ها اقتباس نمی‎کرده، زیرا که همه می‎توانستند فرصتی برای خواندن یکی یا تعدادی از این رمان‎ها را داشته باشند. من مایلم این مردم را <دروغگوهای داوطلب> بنامم، زیرا چیزی آنها را بجز میل خودشان به دروغ بافتن مجبور نمی‎سازد، و پدرم را یک <دروغگو اجباری> می‎نامم، یک دروغگو از سر ضعف، یک دروغگوی شرمگین، دروغگوئی که نه برای نقش مضحک یک نمایش خنده‎دار، بلکه بیشتر یک نمایش غم انگیز مناسب می‎باشد. پدرم در دامی که مرد قوزدار با حیله گری تمام جلوی پایش گذارد گرفتار گشته بود. او راه نجاتی بجز دروغی که خود را ناخواسته و با اکراه و شرم در قلب تسلیمش ساخته بود نمی‎دید تا به آسایش برسد. من احساس می‎کنم که این شرم با وجود تلاشی که او می‎کرد تا آن را توسط الکل بدست فراموشی بسپرد اما هنوز هم سینه‎اش را می‎سوزاند، حتی زمانیکه خود را کاملا در دروغ‎هایش گم می‎ساخت، انگار وحشتی که دیدن یک غریبه در او ایجاد می‎کرد چیزی بجز همان شرم نمی‎باشد، شرمی که همراه با آگاهی نامشخصی از گناه او را به خاطر فاش گشتن مجدد ننگی که به بار آورده بود در برابر یک انسان جدید می‎ترساند.
آدم از من خواهد پرسید چرا من آن زمان پدرم را از سرنوشتی که در آن گرفتار بود رها نساختم. چرا من مرد قوزدار را وقتی گفتگوی دروغش با مرد غریبه را برای پدرم تعریف می‎کرد بعنوان دروغگو افشا نکردم. چرا من در مهمانخانه وقتی او را درمانده در گوشه‎ای گرفتار، مورد شکنجه و تحقیر و تمسخر دیدم به کمکش نرفتم و او را از دست شکنجه گرش، مردقوزدار نجات نداده‎ام. شاید اگر من در برابر پدرم و همه شاهدان با صدای بلند و بدون آنکه بخاطرش خجالت بکشم اقرار می‎کردم که عنوان ژنرالی‎اش حقیقت ندارد، بلکه او یک پزشک ارتش است که بخاطر گم شدن پول از صندوق اخراج گشته، کسیکه حالا خود را به دست تمسخر و خواری سپرده است، شاید می‎توانستم با این یادآوری او را نجات دهم. من سکوت کردم. من می‎ترسیدم صحبت کنم. من بخاطر نفرتی که مرا در بر گرفته بود لال شده بودم، نفرت از آرایشگر، از میلادا، از پدرم. شاید هم، آه خدای من، شاید که در کنار وحشت یک چیز دیگر هم مرا به سکوت وامی‎داشت. شاید قسمت و سرنوشت من این بود که همرزم آرایشگر قوزدار باشم و به این ترتیب وسیله‎ای برای ویرانی.
بنابراین پدرم از دیدار با مرد غریبه اجتناب می‎ورزید. او صبح‎ها در اطراف آرایشگاه آنقدر می‎چرخید تا اینکه مرد غریبه از آرایشگاه خارج می‎گشت. وحشت او از اینکه با مرد غریبه روبرو شود روز به روز بیشتر می‎گشت. آرایشگر نه تنها هیجانی را که پدرم در آن بود متوجه می‎گشت، بلکه او می‎توانست آن را هم بیشتر سازد. معمولاً برای پدرم تعریف می‎کرد که <افسر> ــ آرایشگر مرد غریبه را چنین می‎نامید ــ در باره پدرم پرسیده است.
پدر من نگران می‎گشت: "هاشک، از من پرسید؟ از من پرسید؟ مگر از من چه می‎خواهد؟ هاشک، پس او چیزی از من می‎خواهد؟"
و آرایشگر جواب می‎داد: "جناب ژنرال، من نمی‎دانم. من چیزی در باره آن نمی‎دانم. او فقط چنین چیزی گفت: <پس این جناب ژنرال چه می‎کند؟> اما بجز این دیگر چیزی نگفت."
"بیشتر چیزی نگفت، هاشک عزیز، چیز  بیشتری نگفت؟"
یک بار هاشک با خوشحالی از ژنرال استقبال می‎کند. حالا عاقبت افسر اعتماد کامل خود را به او ارزانی داشته و همه چیز را برایش تعریف کرده است، البته با قسم دادن او را به سکوت کردن موظف ساخته و او نمی‎تواند قسم خود را بشکند و هرگز برای کسی آنچه افسر در باره دلیل اقامت خود در شهر به او گفته را تعریف نخواهد کرد.
پدرم می‎پرسد: "هاشک، برای من هم تعریف نخواهی کرد؟"
"جناب ژنرال، من درخواست بخشش دارم. همینطور به جناب ژنرال هم نمی‎گویم. به ویژه آنکه مطلبی‎ست که مربوط به شما نمی‎شود، هرچند که خیلی جالب است، خیلی جالب."
"هاشک عزیز، به من مربوط نمی‎شود؟ به من نه؟ باشه، بسیار خوب، هاشک عزیز!" پدرم لبخند می‎زند. او نمی‎خواست یقیناً دیگر به پرس و جو ادامه دهد. او راضی بود. مرد غریبه چه ربطی می‎تواست به او داشته باشد؟ حالا او می‎توانست دوباره نفس راحتی بکشد. مرد قوزدار اما انگار انتظار داشت که توسط چنین اشارات سرپوشیده‎ای کنجکاوی پدرم را بیدار سازد. اما از آنجائیکه حالا او ناامید شده بود لحظه‎ای سکوت می‎کند تا بعد دوباره از نو شروع کند. او چانه پدرم را با کف صابون پوشانده بود که خود را تقریباً تا گوش او خم می‎کند:
او می‎گوید: "موضوع مربوط به یک افسر اخراج شده یا چنین چیزی است."
حالت شاد چهره پدرم ناپدید می‎گردد. به نظر می‎رسید که انگار از وحشت فلج شده است.
"اخراج؟"
"بله، جناب ژنرال، بخاطر ناپدید شدن مقداری پول در صندوق. او باید اینجا در این شهر اقامت داشته باشد، جناب ژنرال. اما من اجازه ندارم هیچ چیز بگویم."
"چی گفتی ، هاشک؟"
"جناب ژنرال، من اجازه ندارم آن را تعریف کنم. من با دست دادن به او قول داده‎ام، جناب ژنرال."
"تعریف کنید!"
"قربان، اجازه می‎خواهم گزارش دهم که من اجازه تعریف کردن ندارم. حتی اگر هم جناب ژنرال دستور بدهند."
پدرم آهسته می‎گوید: "هاشک، من دستور می‎دهم."
مرد قوز دار چهره درمانده‎ای به خود می‎گیرد: "خدای من، چرا اصلاً از آن حرف زدم! حالا راهی برایم باقی نمانده، بجز ... اما جناب ژنرال، من مایلم از شما خواهش کنم که این را پیش خود نگاه دارید. این یک راز دولتی‎ست، جناب ژنرال. ــ یک افسر اخراج گشته باید در این شهر باشد، اخراجی به خاطر بی نظمی در صندوق پول و مرد غریبه آمده که او را در اینجا زیر نظر بگیرد و مدرک بر علیه او ..."
"مدرک بر علیه او؟"
"مدرک بر علیه او جمع‎آوری کند."
پدرم در صندلی ریش زنی بدون حرکت و با دست‎های آویزان شده نشسته بود. او مانند کودکی وحشت زده به مرد قوزدار کمک طلبانه می‎نگرد و آهسته می‎گوید: "هاشک عزیز، هاشک عزیز."
من هرگز درد و تأسفی عمیق‎تر از این لحظه برای پدرم احساس نکرده بودم.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۱ساعت 19:15  توسط سعید از برلین  | 


من دوران جوانی فقیرانه‎ای داشتم. و با این وجود آن دوران هم توسط نوری روشن بود: توسط فکر کردن به هدفم. من می‎خواستم سرباز شوم. شاید جائی در اندام دردمندانه جوانم، نمی‎دانم کجا، این امید بود که من بعد از رسیدن به هدفم مانند همه سربازها بزرگ، سالم و قوی خواهم گشت. شاید این آرزو بود که برایم ممکن ساخت یک چنین فکر ساده‎ای چنان معنای خارق‎العاده‎ای پیدا کند.
بیش از هر چیز اما به خودم می‎گفتم که باید سرباز شوم، زیرا این وظیفه من است که از حق پدرم دفاع کنم. اما نه از طریق اثبات اینکه در حق او بی عدالتی انجام گرفته است. من هرگز در گناهکار بودنش شک نداشتم. من می‎خواستم توسط یک زندگی مطیعانه، وفادارانه و تا آخرین حد وظیفه شناسانه اتفاقاً با شغلی که او در آن مرتکب خطا گشته بود کفاره گناهانش را پس دهم. من می‎خواستم خودم را توسط زندگی‎ام نه فقط از عدم توفیق او در خدمت، بلکه همچنین از افتضاح پس از آن که او به طور اجتناب‎ناپذیری مدام در آن عمیق‎تر غرق می‎گشت تبرئه کنم. من وقتی به پدرم و به تصمیمم برای کفاره پس دادن بخاطر او فکر می‎کردم می‎توانستم در گوشه تاریکی از پله‎های خانه‎مان گریه کنم. من نه فقط به این دلیل که چون پدرم بعنوان پزشک به این حرفه تعلق داشت می‎خواستم سرباز باشم، بلکه همزمان خشونت و سختگیری این حرفه هم مرا به سوی خود جلب می‎کرد. زیرا چنین فکر می‎کردم که انگار فقط تلاش‎های بی رحمانه، بی پرواترین خدمت، رنج بردن از زخم‎ها و اطاعتی فسخ ناگشتنی و بی چون و چرا تا لحظه مرگ می‎توانند مرا از رسوائی و لکه ننگی که پدرم بر سر خود و بر سر من آورده بود رها سازند.
من ابداً به استعدادهای فیزیکی بدنم مشکوک نبودم. اما دانستن این موضوع مانعی در برابر خواسته و هدفم نبود. من داستان بسیاری از فرماندهان را می‎شناختم و بیشتر از همه سه نفر را تحسین می‎کردم و آنها را بعنوان بزرگ‎ترین سربازها به شمار می‎آوردم. آنها عبارت بودند از شاهزاده زاووین Savoyen، سلطان فریدریش دوم Friedrich پادشاه پروسن و امپراتور ناپلئون بناپارت Napoleon Bonaparte: شاهزاده کوچک قوزدار اویگن Eugen که یک پادشاه از فرانسه خدمت او را رد کرده بود، فردریش کبیر، مرد زشت و لاغری که بدن تکیه داده به عصایش این تصور را ایجاد می‎کرد که او هم مانند من دارای قوز است، ناپلئون، که کوچک و چاق بود و بر پشت اسبش طوری آویزان بود که هر ببینده‎ای را به خنده وامیداشت! من امروز هم فکر می‎کنم که یک قوز هرچه هم بزرگ باشد نمی‎تواند به هیچ وجه مانعی در سر راه حرفه یک فرمانده باشد. ستمگری شایسته یک فرمانده حقیقی‎ست، ستمگری در تصمیم گرفتن در باره زندگی تعداد زیادی انسان. فرمانده بزرگ بی رحم است. بی رحم همچنین بر ضد خویش. من فکر می‎کنم که آدم باید قوزدار باشد و توسط خال مادرزادی زشتی از ریخت افتاده باشد تا بتواند قدرتی را که به دستش افتاده کاملاً درک کند. 
هنگامیکه من چهارمین سال دبیرستان را به پایان رساندم مشغول اجرای طرح‎هایم گشتم. من توسط نامه با خویشاوند مادری‎ام که یک بار به پدرم هم کمک کرده بود تماس می‎گیرم و از او خواهش می‎کنم که با داشتن نفوذ خود به من در پذیرفته شدن در مدرسه نظامی کمک کند. با پافشاری و خواهش از پدرم مؤفق می‎شوم که او تصمیم بگیرد برای چند همکار قدیمی نامه بنویسد و از آنها درخواست کند که پذیرشم در مدرسه را ممکن سازند، به ویژه اما یک نامه برای پزشک ارتش که تناسب اندامم را آزمایش می‎کرد می‎نویسد. من فکر می‎کنم که فقط بخاطر این نامه پدرم متناسب تشخیص داده شدم.
زمانی را که من در مدرسه نظامی گذراندم تنها زمان خوشبختی دوران جوانی‎ام بود. با تعهدی پر شور خدمت را انجام می‎دادم و به هیچ وجه مباحث نظری مرا بیشتر از تمرینات جسمانی به خود جلب نمی‎کرد. بر عکس: من تمام جاه طلبی را به کار می‎بردم تا در ورزش و ژیمناستیک با قوی‎ترین و بزرگ‎ترین همشاگردی‎ها رقابت کنم و ترجیح می‎دادم بیهوش بر زمین بیفتم تا به کسی به خستگی‎ام اقرار کنم. زیرا برای خسته شدنم چیز زیادی لازم نبود. اما من دندان‎هایم را به هم می‎فشردم و خودم را مجبور می‎ساختم. وقتی افسر دستور مستقیمی به من می‎داد خوشحال می‎گشتم. البته فضائی مطیعانه در همه چیز رخنه کرده بود. به این صورت که وقتی چشم مافوق به من می‎افتاد و من برای اطاعت از دستورش خبردار می‎ایستادم، اینطور به نظرم می‎آمد که انگار شوق بزرگ اطاعتی دردناک و همزمان سعادتمند در من نفوذ می‎کند. شاید، کسی که می‎خواهد حکومت کند تمام آمادگی برای تحقیر عمیق اطاعت را در خویش دارا باشد، اگر او قدرتی را بیابد که قوی‌تر از اوست، آری، شاید که زندگی‌اش چیزی بیش از جستجوئی زجرآور برای یافتن این قدرت نباشد.
حرفه نظامی‎ام زود پایان یافت. من فقط چند ماهی در مدرسه نظامی بودم، هنگامیکه پس از یک راهپیمائی طولانی از هوش رفتم و به بهداری منتقل شدم، باید با تب شدید مدتی بستری می‎‎گشتم. من از بهداری دیگر به مدرسه بازنگشتم، بلکه دوباره به خانه فرستاده شدم تا با وجود مقاومتی شدید اما بیهوده بعنوان کارآموز نزد آرایشگر شروع به کار کنم. با این حال فکر حرفه نظامی را هرگز از دست ندادم. من احتمال می‎دادم که پس از رسیدن به سن قانونی بعنوان سرباز ساده‎ای در ارتش پذیرفته شوم. و من امیدوار بودم توسط شجاعت و وظیفه شناسی حتی بعنوان سربازی ساده مؤفق خواهم گشت در ارتش از پله‎های ترقی بالا روم.
گرچه من حالا چیزی بیشتر از یک دانش آموز اخراج گشته مدرسه نظامی نبودم و کارآموز نزد یک آرایشگر، اما بلوز چسبان سربازی‎ام را همچنان می‎پوشیدم، انگار می‎خواستم تمسخر انسان‎ها را به چالش بکشم، شاید چون خشمی که تمسخر مردم در من زنده می‎ساخت، برایم اما شادی‎ای به همراه می‎آورد که اراده‎ام در کنارش می‎توانست همیشه از اول شعله‎ور گردد.

هنگامیکه من حدود یک سال بعنوان کارآموز در آرایشگاه هاشک مشغول به کار بودم، مرد غریبه در شهر ما ظاهر گشت شد. من او را به این خاطر غریبه می‎نامم زیرا که او از طرف هیچ کس در شهر طوری دیگر نامیده نمی‎گشت و همچنین در جریان دادگاه نیز تمام شاهدین او را غریبه می‎نامیدند. من خودم از نام او دیرتر با خبر شدم، مدت‎ها پس از وقوع جریان و در طول بازجوئی. ورود غریبه که ظاهراً خود را برای اقامتی طولانی آماده می‎ساخت در شهری که به ندرت مسافری بیش از چند ساعت در آن می‎ماند باعث جنب و جوش بزرگی گشت. در مهمانخانه و از طرف مشتریانی که به آرایشگاه می‎آمدند در باره اینکه چه کسب و کاری باعث دیدار او از شهری شده است که از جاده اصلی ترافیک دور افتاده بحث‎های طولانی درمی‎گرفت.
مرد غریبه در جلوی مهمانخانه کنار بازار، اریب مقابل خانه‎ای که من با پدرم زندگی می‎کردیم از درشکه پیاده گشت و در همان مهمانخانه‎ای اقامت گزید که پدرم هم به آنجا می‎رفت. مرد غریبه به سؤال کنجکاوانه میزبان در مورد هدف از اقامتش با جواب سربالائی فقط توضیح داد که تصمیم دارد مدتی طولانی در شهر بماند. من توضیح این را که چه دلیلی مرد غریبه را به فکر آمدن به شهر ما انداخته بوده است ضروری نمی‎بینم، بخصوص که این دلیل با ماجرای اتفاق افتاده فقط ارتباط اندکی دارد و من خودم را مجاز نمی‎دانم اسرار دیگران را بر ملا سازم. بنابراین من فقط تا آنجائیکه برای درک و فهمیدن داستان خود من ضروری است پرده را از روی راز مرد غریبه به کنار می‎زنم و به هیچ وجه نام مردم بی گناه را نمی‎برم و به این ترتیب رابطه آنها با دیگران را فاش نمی‎سازم. من در این یادداشت‎ها در برابر این وسوسه، هرچه هم می‎خواهد بزرگ باشد، همانقدر مقاومت خواهم کرد که هنگام بازجوئی و محاکمه در دادگاه مقاومت کردم، گرچه آن زمان اطلاع دادن تمام جریان‎ها می‎توانست به نفعم تمام شود.
صبح همان روزی که مرد غریبه به شهر وارد شده بود به آرایشگاه آمد. لباسش مانند لباس مردان شهری نبود، دوخت کت و شلوارش که خوب بر اندامش نشسته بود آدم شهر بزرگی را نشان می‎داد که دقت زیادی برای انتخاب لباس به خرج می‎دهد. موی مرد غریبه سیاه بود و مانند فلز می‎درخشید، موی دو سمت سر کوتاه و از وسط فرق باز شده بود. سبیلش کوتاه بود و گونه‎ها و چانه اصلاح شده. اندامی بزرگ و لاغر داشت، حرکاتش آرام بودند، مانند اهمال ورزیدن در گام برداشتن، و شاید این آرامش اهمال‎گرانه بود که تصور یک اندام سالم و زیبا با عضلات برابر تکامل یافته را باعث می‎گشت. من مرد غریبه را قبلاً، هنگامیکه از خانه و از راه بازار به آرایشگاه می‎رفتم دیده بودم. درشکه‎ای که او در آن نشسته بود در آن لحظه کنار مهمانخانه ایستاد. من هم ایستادم، اما مرد غریبه بلافاصله از جا برنخاست، طوری که من و خیلی از مردم بعد از رسیدن به مقصد برای پیاده شدن از درشکه انجام می‎دهیم. او ابتدا لحظه‎ای به اطرافش نگاه کرد. بعد کاملاً آهسته و آرام شروع به برداشتن پتوی سفری‎ای که با دقت روی پاهایش انداخته بود کرد و آن را به درشکه‎ران که در این موقع از درشکه پائین آمده بود داد. و حالا ابتدا از جا برمی‎خیزد و از درشکه پائین می‎آید.
تمام این چیزها تا اندازه‎ای هنوز هم برایم زنده‎اند. به ویژه دقت و آرامشی‎ را بخاطر می‎آورم که با آن مرد غریبه پتوی سفری را از روی پاهایش دور ساخت. من همچنین به یاد می‎آورم که ظاهر مرد غریبه، آرامش و همینطور سهل‎انگاری خود باورانه‎اش مرا از همان لحظه اول با احساس رد کردن او پر ساخت، احساسی که با دیدن لبخند تمسخر آمیز کنار دهان مرد غریبه در آرایشگاه پس از افتادن نگاهش به بلوز ارتشی‎ام خود را در من انباشت.
صورت مرد غریبه توسط هاشک که بیهوده و بی قرار تلاش می‎کرد در ِ صحبت با مشتری سکوت اختیار کرده را بگشاید اصلاح می‎شد. مرد غریبه جواب‎های کوتاه و مبهم می‎داد. من نمی‎دانم که آیا این عادت او بوده است با یک آرایشگر بیشتر از آنچه ضروری نیست صحبت نکند یا اینکه بخاطر دلایل دیگری تصمیم گرفته بود هیچگونه سر نخی ندهد که بتوان از آن دلیل سفر کردنش را نتیجه گرفت.
من با فاصله کمی از هاشک و مرد غریبه ایستاده بودم و در حال تیز کردن چاقوی ریش تراشی بودم. من شنیدم که مرد غریبه وقتی هاشک با چاقو بر روی گونه‎اش می‎کشید، ناگهان دستش را احتمالاً به این خاطر که احساس کرده بود مرد قوزدار گونه‎اش را بریده است برای دفاع بلند کرد و "ایست" می‎گوید. در این لحظه یک لبخند قابل فهم بر چهره آرایشگر می‎نشیند:
او می‎گوید: "اطاعت قربان، چیزی نشده."
و در حالی که چاقوی ریش زنی را دوباره به کار می‎اندازد ادامه می‎دهد: "من فوری فهمیدم. من تا حال به عده زیادی از آقایانی مانند شما خدمت کرده‎ام. هرچند من خودم هرگز در این شغل نبوده‎ام. زیرا ... شما خودتان که می‎بینید. اما حالا دیگر احتیاجی نیست چیزی به من بگویند، با احترام اجازه می‎خواهم بگویم که جنابعالی افسر هستید. من می‎دانم، چگونه من ..."
او می‎خواست به حرف زدن ادامه دهد، اما مرد غریبه حرف او را قطع می‎کند: "من می‎خواهم از شما خواهش کنم که راحتم بگذارید."
"اطاعت قربان."
هاشک تعظیم می‎کند و لبخندی می‎زند.
من واقعاً نمی‎دانم که آیا هاشک معتقد بوده که در مرد غریبه افسری را شناخته است یا اینکه او فقط امیدوار بوده از این طریق بتواند از مرد غریبه حقیقت را دریابد. در هر حال، بلافاصله وقتی مرد غریبه آرایشگاه را ترک کرد پدرم داخل گشت، هاشک چنان نشان داد که مرد غریبه پس از صحبتی طولانی و به شرط حفظ سکوت به او اطمینان کرده و گفته که افسر ارتش می‎باشد. اما چه دلایلی باعث گشته تا مرد غریبه شغلش را مخفی نگاه دارد و چرا تصمیم گرفته برای مدتی اینجا بماند را هنوز متوجه نشده است. بیشتر به این خاطر متوجه نگشته زیرا که او در این مورد سؤال نکرده است. برایش نامناسب به نظر می‎آمد که بلافاصله پس از اولین دیدار با پرسش‎های خود برای مرد غریبه مزاحمت ایجاد کند، زیرا که این کار می‎توانست کنجکاوی پافشارانه از طرف او تلقی شود، و به این دلیل او فقط آنچه که مرد غریبه خودش بدون پرسش گفته بوده است را فهمیده. اما حتماً موقعیتی دست خواهد داد تا همه چیزهای قابل ارزش دیگر را هم بفهمد، بخصوص قابل تصور است که رابطه پر از اطمینان میان او و افسر غریبه که در اولین دیدار خوشبختانه چنین شفاف بوده است قدم به قدم تکامل یابد.
به نظر می‎آمد که اطلاع آرایشگر بر پدرم تأثیر عمیقی گذاشته باشد. گرچه پدر من در آن زمان به اندازه کافی عمیق غرق گشته بود که بازی غم ‎انگیز و مسخره‎اش را دیگر احساس نکند، اما ممکن است یک آگاهی آزار دهنده و ناشفاف گناه هنوز در او باقی مانده بوده باشد که خود را بیش از هر چیز در یک بی اطمینانی مدام رو به رشد نشان می‎داد. من در پدرم متوجه شدم که وقتی دری بازمی‎گشت و او یک آشنا را در حال داخل شدن می‎دید دچار وحشت می‎گشت. گرچه احتمالاً او به بازی‎ای که هنرپیشه اولش خود او بود دیگر آگاه نبود اما انگار از کشف شدن و غافلگیر گشتن و هر تغییری می‎ترسید. مطمئناً او یک وحشت اسرآمیز در برابر افراد ناشناس داشت. او خود را فقط وقتی چاره‎ای برایش باقی نمی‎ماند به افراد ناشناس نزدیک می‎ساخت، با نوعی احتیاط هوشمندانه و ترسناک، تا بعد پس از احساس اینکه آنها نیامده‎اند که روحش را از تعادل خارج سازند، با روحیه یک فاتح جالب‎تر و لجام گسیخته‎تر نقشش را بازی کند. ممکن است افسر بودن مرد غریبه او را، ژنرال را، به ویژه نامطمئن و با وحشت‎های مبهم پر ساخته بود.
وقتی آرایشگر صحبتش را در باره گفتگوی خود و مرد غریبه به پایان می‎رساند پدرم با وحشت به او نگاه می‎کند و آهسته می‎گوید:
"یک افسر؟ یک افسر؟"
"بله آقای ژنرال!"
"آیا او از ... آیا شما از من صحبت کردید؟"
"بله، آقای ژنرال. البته که از حضور شما در شهرمان صحبت کردم."
پدرم یک قدم به سمت آرایشگر برمی‎دارد. چهره و اندامش از ناتوانی خبر می‎دادند.
"هاشک، او مرا می‎شناسد؟ ... او مرا می‎شناسد؟"
من فکر می‎کنم این همان لحظه‎ای بود که در مرد قوزدار این ایده پیدا گشت، ایده‎ای که باید این همه ویرانی به دنبال می‎آورد.
"آقای ژنرال، من با احترام به اطلاع می‎رسانم، به نظر می‎آید که او از آقای ژنرال شنیده باشد."
"هاشک، او این را گفت؟ او این را اینطور گفت؟"
"وقتی من به او از آقای ژنرال تعریف می‎کردم او گفت: <خوب، خوب!> طوریکه انگار می‎خواست بگوید: تو می‎خواهی خبرهای تازه برایم تعریف کنی، بله، اما من همه اینها را بهتر از تو می‎دانم."
"هاشک، او گفت <خوب، خوب>؟ چیز دیگری نگفت؟"
"هیچ چیز دیگر. خواهش می‎کنم؛ بفرمائید بنشینید آقای ژنرال."

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ساعت 15:15  توسط سعید از برلین  | 


پدر فرزند میلادا عموی میلادا بود، مرد قوزدار. میلادا دختر خواهر هاشک و یتیم بود. دختر لاغر و بلند قد بود و موهای بور و پستان‎های کوچک و خوش فرمی داشت. هنگامی که من نزد آرایشگر مشغول کار گشتم او تقریباً بیست و پنج ساله بود و یک سال از شروع کارش در آرایشگاه می‎گذشت. با اینکه هنوز پیر نبود، صورتش پژمرده شده بود، حتماً به دلیل فقر و محرومیتی که او قبلاً تحمل کرده بود. پس از شروع کارآموزی نزد هاشک خیلی زود متوجه گشتم که چیزی بین آن دو در جریان است، گرچه نه آرایشگر و نه میلادا با کلمه‎ای خود را لو داده بودند. من این را از چشم‎های قرمز شده میلادا متوجه گشتم، همچنین چون من او را گاهی هنگام گریه کردن غافلگیر کرده بودم. من تشخیص دادم او هم از مرد قوزدار که در چنبره قدرتش گرفتار گشته بود رنج می‎برد، زیرا که هاشک می‎توانست هر لحظه که اراده کند او را بدون امکانات دوباره از خانه بیرون کند. من می‎دیدم که میلادا بر علیه او می‎جنگد و اینکه روز به روز ساکت‎تر، متواضع‎تر و مطیع‎تر می‎گردد. میلادا شکست خورده بود. اما باید قبل از شکست خوردن اوّل از من ناامید شده باشد.
شاید اگر این ناامیدی نبود میلادا شکست نمی‎خورد. شاید او تا قبل از این سرخوردگی امیدوار بوده و هنگامی که دید کاملاً تنها است خودش را تسلیم کرده باشد: شاید به این ترتیب من در این کار مقصر باشم.
من یک روز، هنگامیکه مرد قوزدار بیرون رفته بود، میلادا را نشسته در راهروی تاریکی که میان اتاق زندگی آرایشگر و آرایشگاه قرار داشت می‎یابم. او گریه می‎کرد. من دیگر نمی‎دانم چه باعث گشت که به او نزدیک شوم و از او سؤال کنم چه اتفاقی برایش رخ داده است. میلادا صورتش را بالا گرفت و یک لحظه مرا تماشا کرد. ممکن است که او در این دقیقه در من رفیق همدردی را احساس می‎کرد، متفقی را که از مردی آزار می‎دید که او هم درزیر سلطه‎اش قرار داشت. من خودم را به سمت او خم کردم. اما او هق هق کنان دست‎هایش را به سمت من دراز می‎کند، مرا در بغل می‎گیرد و به خود می‎فشرد. در این وقت من خود را رها ساختم، او را طوری ناملایم به عقب راندم که نزدیک بود بیفتد، و از آنجا گریختم.
ممکن است وقتی میلادا مرا به طرف خود کشید بوی نفرت انگیز پمادی که به میلادا مانند تمام چیزهای دیگر، حتی به هر مبلی و به تمام وسایل کار هاشک چسبیده بود به طرف بینی‎ام هجوم آورده و مرا پس زده باشد. ممکن است ــ من هرگز از آن آگاه نبودم ــ، که من نمی‎توانستم برای او متفقی سالم و بی قوز بر علیه مرد قوزدار باشم، گرچه هاشک دشمن من هم بود. اینکه من نفرت و بی میلی‎ای را که او در برابر مرد قوزدار احساس می‎کرد بیزاری از خودم هم درک می‎کردم، گرچه شاید او در این لحظه پریشانی مرا بعنوان شری کوچک‎تر و بی خطرتری بغل کرده باشد، شاید بیشتر خواهرانه تا یک در آغوش گرفتن زنانه. اما این هم ممکن است که این رفتار من نسبت به میلادا دلیل دیگری داشته باشد، و آن این است که من هرگز در یک رابطه دیگر بجز جواب رد و سرد به زنان نمی‎دادم. البته من در آن زمان جوان بودم و از آن زمان، از هفدهمین سال زندگی‎ام، دیگر فرصتی نداشته‎ام تا این رابطه‎ام را آزمایش کنم. هرگز در سال‎های زندانی بودنم یک فکر کوچک هم به ذهنم خطور نکرده که چنین آزمایشی را مطلوب پندارم. من شنیده‎ام که پسران جوان در سنی که من آن زمان داشتم، بله، که مردها از زن‎ها و مجالس همخوابگی خواب می‎بینند. من هرگز چنین خوابی ندیدم.
مدت کوتاهی پس از آنکه من میلادا را تنها رها کرده بودم متوجه تغییری گشتم که در او پیدا شده بود و گرچه من آن زمان بی تجربه بودم اما بلافاصله آن را درک کردم. به نظر می‎آمد که او با مرد قوزدار کاملاً آشتی و بر نفرت غلبه کرده است. خوشحال بود و با مرد قوزدار شوخی می‎کرد، و اگر کسی او را حالا می‎دید نمی‎توانست تصور کند که او تا همین چند روز پیش مانند خدمتکاری خاضع و مطیع در میان این اتاق‎ها راه می‎رفته است. و من توانستم متوجه یک چیز دیگر هم بشوم که دلیل‎اش برایم کاملاً روشن بود. حالا میلادا هم که تا آن موقع با من رفتاری دوستانه داشت شروع به دشمنی با من کرده بود، او به مرد قوزدار از تنبلی من و از فرمان نبردنم شکایت می‎کرد، وقتی مرد قوزدار مرا می‎زد آن را تأیید و حتی او را تشویق به زدنم می‎کرد و برای مورد توهین و آزار واقع گشتنم دروغ می‎گفت. حتی لگن ادرار زیر تختش را باید من خالی و تمیز می‎کردم. من او را درک می‎کردم. من او را با راندن از خود تسلیم مرد قوزدار کرده بودم. من در این کار مقصر بودم. احتمالاً او فقط به این وسیله بر نفرت خود به مرد قوزدار غلبه کرد زیرا که می‎توانست حالا نفرتش را بر سر من خالی کند.
دو بار سعی کردم نظرم را در باره دلیل تکامل عجیب رابطه میان آرایشگر و پدرم به اطلاع برسانم، و هر دو بار بخاطر عدم مهارت در داستان سرائی به بیراهه کشیده شدم. اما حالا مشغول جبران کردن این غفلت می‎گردم.
پدرم وقتی بعنوان پزشک رانده شده از ارتش به شهری آمد که از زمان جوانی‎اش دیگر آن را ندیده بود هیچ آشنائی نداشت. با اولین انسانی که او در شهر آشنا شد آرایشگر قوزدار بود. پدرم همانگونه که در شهرهای بزرگ و بخصوص در محافل نظامی معمول است عادت داشت با دقت مراقب ظاهرش باشد و هر روز قبل از هر چیز به آرایشگاه مراجعه کند. با وجود آنکه حالا دیگر پدرم لباس نظامی نمی‎پوشید و دیگر در محافلی زندگی نمی‎کرد که در آنها مراقبت ویژه ضروری باشد، اما او مراقبت از ظاهرش را تا اواخر قبل از وقوع ماجرا از دست نداد و فقط در زمان وقوع جرم آدم می‎توانست نشانی از اهمال در او مشاهده کند. البته پدرم در روز ورودش به شهر وارد آرایشگاه هاشک شد و سپس این دیدار هر روز تکرار گشت. آن زمان ژنرال صدا کردن پدرم توسط مردم آغاز گشت، گرچه نه به طور علنی. اما ممکن است که این شایعه به گوش او هم رسیده باشد. جوزف هاتک اولین کسی بود که او را مستقیماً با این لقب خطاب کرد. آدم نمی‎تواند بفهمد چگونه یک چنین عنوانی که مرد آزموده و پیری آنزمان باید هنوز آن را بعنوان تمسخر خونینی در نظر می‎گرفت بتواند نقطه آغاز یک دوستی گردد. گرچه من در نزدشان نبودم، با این وجود به نظرم می‎آید که انگار مرد قوزدار را در برابر مرد سالمند مو سفید ایستاده می‎بینم که چاقوی ریش زنی را در دست گرفته تا به اصلاح چانه پدرم که توسط ریش‎ گونه‎هایش قاب شده بود بپردازد. و ناگهان او آن را می‎گوید، آن را به سؤالی می‎چسباند، تقریباً این سؤال را که آیا «آقای ژنرال» خوب خوابیده است. پدرم به بالا نگاه می‎کند و به چشم‎های خاضع و مانند سگ نوکرمآبانه و مطیع این مرد بینوا که او را طوری تماشا می‎کردند که انگار چیزی اتفاق نیفتاده است نگاه می‎کند. در این لحظه تصمیم بزرگ گرفته می‎شود. آیا باید پدرم از جا برخیزد و این کوتوله را با یک ضربه به زمین پرتاب کند؟ آیا باید او حداقل مورد خطاب واقع گشتن خود با لقبی که مناسبش نیست را شدیداً ممنوع کند؟ به نظر می‎آید که مرد به آنچه می‎گوید باور دارد و قصد بدی نداشته و از چیز دیگری صحبت می‎کند. و پدرم درنگ می‎کند، آیا باید آرایشگر را آگاه سازد، اما شاید بعد بخاطر می‎آورد که گارسون‎ها و آرایشگرها عادت دارند رتبه و مقام دیگران را خودسرانه افزایش دهند، به افراد معمولی اشراف‎زاده بگویند، دانشجویان را دکتر بنامند و شاید هم نظامیان بازنشسته را با عنوان ژنرال خطاب کنند. یک بار دیگر او خود را مطمئن می‎سازد که تمسخری در نگاه و در لحن صدای آرایشگر نباشد. پدرم سپس سکوت می‎کند و با این سکوت همه مسؤلیت را به عهده می‎گیرد.
جوزف هاشک در سال‎های اولیه ارتباط‎شان هنگامیکه همزمان با پدرم در مهمانخانه بود هرگز در کنار میز ژنرال نمی‎نشست. پدر من عادت داشت در گوشه‎ای تنها کنار میز بنشیند، دیرتر گاهی اوقات هم در کنار میز کارمندان دولتی می‎نشست. ابتدا وقتی همه مهمانخانه را ترک می‎کردند، بعد مرد قوزدار با لیوان آبجو در دست از گوشه خود به جلو می‎خزید و با لحنی نظامی از او می‎پرسید <قربان> اجازه است در کنار میزتان بنشینم، بعد پدرم لبخندی بزرگوارانه می‎زد و با حرکت دست او را دعوت به نشستن می‎کرد. آرایشگر تا واپسین لحظه پس از به زیر سلطه کشیدن پدرم هم هرگز فراموش نکرد هنگام صحبت با او شبیه به سرباز زیردستی عمل کند. او همیشه بله قربان می‎گفت، درها را برای داخل گشتن پدرم باز می‎کرد، و بدون دعوت به نشستن کنار میز او نمی‎نشست. هنگام انجام این اعمال چهره‎اش جدی و پر از احترام بود و هرگز لبخندی آمیخته به تمسخر در آن دیده نمی‎گشت. من به گمانم این رفتار مرد قوزدار به پدرم اطمینان بخشیده بود و جدی بودنی که در این بازی قرار داشت سبب گشته بود که پدرم با گذشت سال‎ها به تدریج آنچه که ابتدا از روی ناچاری یه عنوان حقیقت پذیرفته بود را باور کند. این آرایشگر بود که او را وادار ساخت از استقامت ساکت خود در برابر دروغ دست بکشد و به صحبت کردن روی آورد. او پدرم را مجبور ساخت که دروغ بگوید. هنگامیکه آنها تنها در مهمانخانه کنار هم می‎نشستند، او قطعا به پدرم اصرار می‎کرد که از گنجینه تجربه‎های نظامی و ماجراهای جنگ‎هایش برای او تعریف کند، و اظهار می‎کرد که از دیگران خیلی در باره توانائی و رشادت پدرم شنیده است و تعریف آنها از زبان خود پدرم او را که بجز شغل نظامی به چیزی علاقه بیشتری، بله عشق بیشتری ندارد به وجد خواهد آورد. این حقیقت دارد که پدرم در جنگ‎های نظامی شرکت داشته و در حقیقت در جنگ با دانمارک و پروس‎ها Preußen، البته بعنوان پزشک، آرایشگر اما می‎خواست بشنود که چطور او گروهان نظامی را هنگام حمله هدایت کرده است.
این احتمال وجود دارد که پدرم در ابتدا به خواهش آرایشگر اعتنا نکرده باشد. که اصرار بی وقفه او پدرم را به صحبت واداشته است. که او امیدوار بود از این طریق آسایش خود را بدست آورد. شاید هم یک بار الکل زبانش را باز کرده باشد. اما، اگر او امیدوار بوده که مرد قوزدار با یک بار تعریف کردن او راضی خواهد گشت اشتباه می‎کرده است. هاشک بلافاصله آنچه را که پدرم برایش تعریف می‎کرد همه جا گسترش می‎داد، طوریکه حالا دیگر شب‎ها تمام مهمان‎های مهمانخانه برای تفریح بخاطر دروغ‎های پدرم پیش‎اش هجوم می‎آوردند تا او برای آنها هم از کارها و حوادث خود تعریف کند. برای پدر بی چاره‎ام چه چاره‎ای آنجا باقی می‎ماند بجز آنکه به رفتن در راه انتخاب شده ادامه دهد؟ او نه به اندازه کافی برای بر ضد سرنوشت خود جنگیدن قوی بود و نه به اندازه کافی عاقل که بتواند روحش را در طنزی آرام بر بالای پستی سرنوشتش و پستی اطراف بلند سازد، و هم نه به اندازه کافی بزرگ بود که مانند آدمی بردبار رنج‎های حمل صلیب بر شانه را تحمل و در آنها خاضعانه آسایش و آشتی قلب پیدا کند. و به این خاطر به مشروبخواری که او را دائماً عمیق‎تر غرق می‎ساخت، اما همچنین باعث فراموشی او می‎گشت تا توسط آینده نگری برنده تعادل خوب و درخشانی شود روی آورد. من در آن زمان فقط مستی او و تحقیر گشتنش در برابر مردم را می‎دیدم. اینها قلبم را از تلخی پر می‎ساختند.
آدم حالا می‎تواند فکر کند که آرایشگر قوزدار تمام اینها را از روی شرارت انجام نداده باشد. آدم می‎تواند باور کند که او خود را واقعاً با احترامی صادقانه به پدرم نزدیک کرده باشد. آه، اما آدم نباید فراموش کند که در چنین انسان‎هائی حرمت گذاشتن به انسان‎هائی از جنس پدرم نمی‎تواند وجود داشته باشد. پدر من مغرور بود و بزرگ، به پاکیزگی ظاهرش اهمیت می‎داد، خودش را مانند سربازی نگاه می‎داشت که سینه‎اش قوس‎دار است و دارای پاهائی‎ست که عادت به اداره یک اسب دارند. او کوتاه صحبت می‎کرد، با صدائی بلند و لحنی آمرانه. آیا نباید آرایشگر دشمن او می‎بود؟ پدر من مطمئناً خیلی باهوش نبود، مطمئناً هوشی مانند آرایشگر نداشت. اما بزرگ بود و با وجود داستان غم انگیز بازنشستگی‎اش، مغرور بود، بلند و با لحنی آمرانه صحبت می‎کرد. می‎گویند مرد قوزدار وقتی با پدرم صحبت می‎کرد ردی از خنده در چهره‎اش نمایان نبود. اما آنها ذکاوت چنین انسان‎هائی را فراموش می‎کنند. او می‎دانست که با نشستن سایه یک لبخند بر چهره‎اش قربانی خود را از دست خواهد داد. چنین انسان‎هائی دارای یک هوش زاهدانه می‎باشند. آنها نمی‎خندند، اما روحشان در آگاهی از انجام تمسخر شناور است.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ساعت 21:58  توسط سعید از برلین  | 



من فکر می‎کنم که آرایشگر قوزدار جوزف هاشک Josef Haschek هم در تکامل رابطه پدرم با من مقصر بوده است. همیشه وقتی من به این زمان از زندگی‎ام، به زمان قبل از انجام این جنایت فکر می‎کنم، اندام جوزف هاشک را در برابرم می‎بینم، و قطعاً این باعث گشت من، کسیکه در شرح کتبی رویدادها تمرین ندارد، هنگام شروع به نوشتن این یادداشت از این انسان شروع کنم. انسان زشت قوزداری که دست‎های درازش تقریباً تا زانوهایش آویزان بودند برایم مانند نماد این زمان زشت، مهجور و تیره بختی بود.
قسمت فوقانی بدن جوزف هاشک شکل مکعبی را داشت که بر یک رأس ایستاده و قسمت بالای آن اندکی صاف بود. هم از روی سینه و هم از پشتش یک گوشه این مکعب به بیرون زده بود. سر بدون گردنش بر روی شانه نشسته بود و در حال راه رفتن بطور عجیبی تکان می‎خورد. من در این ارتباط ساعتی را به خاطر می‎آورم که در یک ساعت سازی در بازار پشت ویترین آویزان بود و ما کودکان شگفتزده آن را تماشا می‎کردیم. و آن یک ساعت پاندول دار بود که در بالاترین قسمتش سر یک سیاهپوست با چشمانی متحرک قرار داشت. سر احتمالاً به پاندول وصل بود و توسط آن یکنواخت حرکت می‎کرد. این سر هم دارای گردن نبود، بلکه فقط از قسمت چانه از شانه بیرون زده بود، حرکت‎های این سر تا اندازه‎ای حالت ترسناک‎ـ‎مضحکی داشت که من با شرح دادن سر متحرک آرایشگر آن را بخاطر آوردم.
من نمی‎دانم چگونه هاشک آرایشگر مؤفق گشت ابتدا اطمینان پدرم را بدست آورد، مدام بر او نفوذ بیشتری کند و عاقبت کاملاً بر او مسلط گردد. هاشک در محاکمه من بعنوان یکی از شاهدان اصلی ظاهر شد و سبب گشت که قلب قضات دادگاه بر علیه من سخت‎تر گردد و من به چشم آنها موجودی که توانا به انجام حرکتی اخلاقی نیست دیده شوم. او آنچه را که می‎توانست مرا در چشم کسانیکه باید به قضاوتم می‎نشستند سزاوار سرزنش و توبیخ کند برایشان تعریف کرد و به هدفش نیز رسید. او همیشه دشمن من بود.
من روایت کردم که هر چیز ضعیف، بیمار و معلولی همیشه برایم ناخوشایند بوده‎اند. ممکن است آرایشگر بیزاری‎ام را کمی احساس کرده باشد و این باعث گشته تا نفرتش به من در او بیدار گردد. یا ممکن است آرایشگر به خاطر مخالفت ساکتی که من در برابر توسعه دائمی دوستی صمیمانه میان او و پدرم از خود نشان می‎دادم از من متنفر بود. مطمئناً او هم مانند بقیه نارضایتی‎ام را که بصورت سکوت و تنهائی متمردانه خود را جلوه‎گر می‎ساخت بعنوان تکبر برداشت کرده بود، و ممکن است مرد زشت به این دلیل رنجیده باشد که چرا من در کنارش نمی‎شینم، با او صحبت نمی‎کنم و به وراجی‎اش گوش نمی‎سپارم. شاید او احساس می‎کرد که من این دوستی را عمیق‎ترین حقارت برای پدرم می‎دانم. زیرا چنین انسان‎هائی مانند قاتلین فراری با شنیدن افتادن برگی از درخت به وحشت می‎افتند. من می‎گویم چنین انسان‎هائی، و من باید نگران باشم که کسی درکم نکند. اما من تا حال فقط گفتم که آرایشگر قوزدار، ضعیف و زشت بوده است و اینکه سرش هنگام راه رفتن به طور عجیبی در شانه‎اش تکان می‎خورد.
چنین انسان‎هائی خشن‎، ریاست مآب و ظالم‎اند و با هر چیزی که ضعیف‎تر از آنهاست و در حیطه قدرتشان قرار گیرد با بی رحمی رفتار می‎کنند. چنین انسان‎هائی، چنین انسان‎های زشت، قوزدار و ضعیفی در برابر هر چیزی که از آنها قوی‎تر است مطیع و متواضع‎اند. اما آنها از این کار متنفرند و وقتی موقعیتی دست بدهد به خوبی می‎دانند که چگونه باید قوی‎تر را نابود سازند. چنین انسان‎هائی باهوشند. آنها باهوش‎تر از افراد سالم، قوی و بی قوز رشد کرده‎اند. آنها به آرامش چنین انسان‎های سالمی می‎خندند، گام‎های مستقیم و موقرانه راه رفتن‎شان را در درون تمسخر می‎کنند و متوسط می‎پندارند. اما هوش چنین انسان‎هائی آنها را در مقابل این افراد متوسط و سالم بلندتر نمی‎سازد. در خنده آنها طنز دیده نمی‎شود، خنده‎شان اسلحه‎ای است که لوله‎اش به سمت خودشان برگشته و دردآلود خود آنها را زخمی می‎سازد. چنین انسان‎هائی مانند جنایتکاران فراری همیشه تحت فشار یک وحشت دائمی زندگی می‎کنند، و اگر هم جنایتی مرتکب نگشته باشند اما در آنها همه چیز برای انجام آن در هر لحظه آماده است. در این انسان‎ها بدگمانی همیشه بیدار است، فکر می‎کنند که مردم آنها را تحقیر می‎کنند، آنها را زشت می‎یابند، بخاطر زشتی‎شان به آنها می‎خندند و حال‎شان از آنها بهم می‎خورد. آنها خودپسندتر از انسان‎های زیبا هستند. آنها عاشق پوشیدن لباس‎هائی‎اند که جلب توجه می‎کند، بله، با فرو کردن یک گل در سوراخ دگمه خود در واقع تمسخر را متهورانه به چالش می‎کشند، شاید به این خاطر که به نمایش گذاردن بدن لاغر و مسکین‎شان آنها را می‎آزارد، این اندامی که خودشان هم از آن متنفرند و تحقیرش می‎کنند، بیشتر از دیگرانی که آن راتحقیر می‎کنند، بیشتر از هر چیزی که خود آنها در جهان از آن متنفرند و حقیر می‎شمرند.
شاید مرد سلمانی بخصوص به این دلیل دشمن من شده بود، زیرا من در حقیقت همانند او بودم و با این حال خودم را متفاوت از او می‎دانستم. زیرا من هنوز امیدوار بودم. او مغلوب آگاهی از ضعف و معلولیت خود شده بود، اگر که او اصلاً بر ضد آن جنگیده باشد. من اما به هدفی فکر می‎کردم که مرا در تسلط خود داشت و تا زمان انجام قتل مرا ترک نکرد، و به این دلیل من هنوز شکست نخورده بودم. شاید اطمینان به این فکر بود که نارضایتی‎ام را مانند تکبر به نظر می‎رساند و مرا مهجور می‎ساخت. تنهائی من آرایشگر را به دشمن من تبدیل ساخت، نه فقط به این خاطر که او از افراد تنها متنفر بود، بلکه چون من هم مانند او بودم اما در عین حال آدمی تنها. زیرا انسان‎هائی مانند او گوشه گیر نیستند. آنها انسان‎ها را می‎خواهند تا به حرفشان گوش دهند، در برابرشان خود را برهنه سازند، خود را بی حرمت سازند، در واژه‎ها، در خنده‎ها، در قطرات اشگ و در حرکات بی حرمت سازند، معتادانه با شکایت کردن خود را باز هم عذاب دهند و فکر انتقام از کسانی که به آنها گوش می‎دهند را زنده نگاه دارند.
آه خدای من، خدای من! به گمانم در حالیکه فکر می‎کردم آرایشگر را توصیف می‎کنم، خودم را هم آنطور که در آن زمان بودم تشریح کردم. آه خدای من، تمام آنچه که گفتم در او می‎باشد در من هم بوده است. من هم کوچک اندام، ضعیف، رنگ پریده، دردمند و مانند تمام بیماران زشت بودم، آدم می‎توانست فکر کند که من هم قوزدار می‎باشم، گرچه من قوز نداشتم. مگر من هم بر ضعیف‎ترهائی که در دام قدرتم اسیر می‎گشتند ستم نمی‎کردم؟ من تعریف خواهم کرد که چگونه حیوانات را شکنجه می‎کردم. آیا مگر من هم مطیع و خاضع در برابر افراد قوی نبودم و همزمان از آنها نفرت نداشتم؟ وگرنه چگونه می‎توانستم وقتی مرد غریبه به من توهین کرد سکوت کنم، از او متنفر باشم، به او حسادت کنم و سکوت کنم؟ اما بعد، هنگامیکه او در دام قدرتم گرفتار گشت، من آن موقع چگونه بودم، تازه حالا آن را درک می‎کنم، ابزار انتقام گیری از او، ابزار انتقام کرم زشتی از یک غول! نه، نه، حالا اینطور به نظرم می‎رسد که انگار تمام اینها فقط بخاطر زنجیره‎ای از اتفاقات نبوده است. انگار من به این دلیل آن کار را کردم، زیرا که من اینطور به دنیا آمده‎ام و باید چنان می‎کردم. در من هم عدم اطمینان و ناآرامی سبب وحشت دائمی‎ام بودند، انگار هر ساعت می‎تواند برایم آنچه چنین بی پایان خوارم می‎ساخت به بار آورد، انگار که قادر نبودم این ساعت را به پایان برده و زنده بمانم، انگار چیزی مرا افشاء می‎کرد، چیزی از رویم پرده برمی‎داشت و همه چیز را آشکار و دروغ و جنایتم را فاش می‎ساخت. من هم جنایتکاری در حال فرارم. و هنوز هم دروغ نگفته‎ام و هنوز هم مرتکب جنایتی نگشته‎‎ام. هنوز نه! اما جنایت در راه است. آه خدای من، حالا چهارده سال زندانی، تازه حالا می‎دانم که تمام آنچه اتفاق افتاد، مانند هر چیز دیگری تصادفی نبوده است. آیا این سوءظن که مردم تحقیرم می‎کنند در خود من نبود؟ و آیا در واقع این سوءظن نبود که هدفم را مشخص می‎ساخت؟ آیا من خودپسند نبودم؟ آرایشگر کتش را با یک گل می‎آراست، پس من به چه خاطر، اگر نه بخاطر خودپسندی، هنوز هم پس از ترک مدرسه نظام مدت‎ها کت رنگی نظامی با یراق و دگمه‎های زرد رنگ می‎پوشیدم؟ و آیا احساس بی زاری‎ام به آرایشگر بخاطر همان دلیلی نبود که او بخاطرش دشمنم شده بود، به این خاطر که ما در یکدیگر پی به خود می‎بردیم؟
من نمی‎دانم چه کسی این نوشته را روزی خواهد خواند. شاید او منظورم را درک نکند و خیلی از چیزها را پر تصاد بیابد. اما به نظر من همه تضادها فقط ظاهری‎اند. آدم باید به این فکر کند که هیچ چیز از آنچه از درونمان می‎آید از یک ریشه واحد پا نگرفته‎اند.
آرایشگر با بدست آوردن اطمینان پدرم و با استفاده از آن سعی کرد مرا از قلب او خارج سازد. من معتقدم او بخاطر اینکه من مدت‎ها وعده‎های غذایم را باید در آشپزخانه مهمانخانه با خدمه و گداها می‎خوردم، و به این خاطر که پدرم اعتمادش به من را از دست داد و هرچه عمیق‎تر غرق می‎گشت و هرچه بیشتر مشروب می‎نوشید بیشتر و دردناک‎تر مرا می‎زد مقصر بوده است. هاشک در برابر دادگاه اظهار داشت که دلیل پدرم برای دوستی با او علاقه غیر قابل درک مرد پیر به میلادا Milada خواهر زاده آرایشگر که برای هاشک کارهای اقتصادی را انجام می‎داد و در آرایشگاه به او کمک می‎کرده بوده است. همچنین ادعا کرد که کودک میلادا بچه ژنرال می‎باشد که با وجود سالخوردگی هنوز هم آنطور که آرایشگر اغلب فرصت مشاهده کردن آن را داشته دارای قدرت خوبی بوده است. آرایشگر می‎خواست در باره این مشاهدات بیشتر حرف بزند اما رئیس دادگاه دستور داد که او ساکت شود. میلادا خودش در این مورد از شهادت دادن خودداری کرد. او خجالت می‎کشید حقیقت را بگوید، و اجازه داد که دروغ برنده گردد. من می‎دانم که هاشک قوزدار دروغ گفته است، زیرا من همه چیز را با چشم خود دیده بودم.
من پس از ترک کردن مدرسه نظامی با وجود تضاد تزلزل ناپذیر با هاشک بعنوان کارآموز نزد او مشغول به کار شدم. من این را مانند عمیق‎ترین توهینی احساس می‎کردم که می‎توانست به من بشود. این شغل برایم تنفرانگیز بود. من هرگز نمی‎توانستم خود را بدون غلبه درونی به صورت زبر یک مرد نزدیک و پوست صورت را با کف صابون نرم سازم. دیرتر وقتی خودم چاقوی ریش زنی را به کار بردم، هنگام تراشیدن ریش اغلب وسوسه می‎گشتم که پوست را زخمی کنم، که خون سرخ بر روی گونه کف صابونی شده جاری شود. و دلیل آن این بود که من این حرفه را نزد آرایشگر قوزدار باید می‎آموختم. من نمی‎خواهم از تحمل کردن رنج‎هائی که در دوران کارآموزی نزد هاشک که مرا می‎زد و به پست‎ترین کارها وامی‎داشت شرح دهم. من فقط می‎خواهم اشاره کنم که من مجبور بودم هر روز صبح وقتی از خانه به آرایشگاه می‎رفتم، ابتدا در اتاق پشتی آرایشگاه که هاشک در آن می‎خوابید بروم و ظرف ادرار زیر تخت‎اش را بیرون بکشم و در توالت خالی کنم. هرگز این مرد قوزی از لذت بردن تماشای من در هنگام این کار خودداری نکرد. من امروز هم هنوز در سلولم بوی چندش آور پماد چرب و تنتور را که اتاق پشتی آرایشگاه بوی آنها را می‎داد در بینی‎ام حس می‎کنم. مایه تسکین خاطر من این بود که این زمان می‎گذرد و اینکه هنوز هم می‎توانم یک سرباز گردم.
من می‎دانستم که هاشک قوزدار دروغ می‎گوید، اما من ابتدا چون گمان می‎کردم توسط چنین مناقشاتی فقط یادبود پدرم می‎تواند بیشتر لکه دار شود چیزی از آن در دادگاه نگفتم. تازه بعد از آنکه حکم خوانده گشت و به این ترتیب محاکمه به پایان رسید من در سکوتی که در اطرافمان برقرار شده بود و کلماتم می‎توانستند خوانا شنیده شوند آهسته گفتم: "پدر من پدر آن بچه نیست"، و هنگامیکه دیدم همه مرا غیر قابل فهم نگاه می‎کنند ــ شاید به این خاطر چون همه این قسمت بی اهمیت روند محاکمه را فراموش کرده بودند ــ بنابراین آن را خواناتر تکرار کردم: "ژنرال پدر فرزند میلادا نبود."، بعد آنها مرا به زندان بردند.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 17:11  توسط سعید از برلین  | 


داستان یک قتل.

من نمی‎دانم که آیا بیزاری‎ام از انسان‎های قوزدار در نتیجه نفرت عمیق من به سلمانی قوزدار شهرمان بوده یا اینکه برعکس نفرت اولیه‎ام به قوزی‎ها خود را در این انسان‎ها تجلی بخشیده است. به نظرم چنین می‎آید که من همیشه تنفر شکست ناپذیری در برابر هرچه خدا با قوز، زخم، جذام، جوش و نظائر چنین نقص‎هائی خلق کرده احساس می‎کرده‎ام، بله، در واقع از هرچه ضعیف و ظریف است نفرت داشتم، حتی از حیوانات، مگر اینکه بطور طبیعی از قدرت و توانائی برخوردار بودند.
بدین سبب آدم می‎توانست حدس بزند که من خودم همیشه یک انسان قوی و سرشار از سلامت بوده‎ام. من مایلم بی درنگ توضیح دهم که اتفاقاً عکس آن حقیقت دارد. من چنان ضعیف بودم که مدرسه نظام را که من با استفاده از تمام روابط پدرم عاقبت در آن پذیرفته گشته بودم تقریباً بعد از گذشت شش ماه باید ترک می‎کردم. من همیشه کوچک، لاغر و باریک بودم، صورتم همیشه مانند موم رنگ پریده بود، شانه‎هایم چنان بالا بودند که می‎توانست موجب این استنباط گردد که من هم دارای قوز اندکی هستم، در اطراف چشمانم همواره دایره کبودی نقش بسته بود، مفصل‎ها و استخوان‎هایم همیشه ظریف و شکننده بودند و امروز هم همچنان هستند. آدم متعجب می‎شود که چرا من با این وجود از هرچه ضعیف است نفرت دارم؟ آیا این حقیقت ندارد که آدم نمی‎تواند بجز خودش یا تصویر خودش در آینه از چیز دیگری از عمق قلبش متنفر باشد و آن را تحقیر کند؟
من ماجرائی را تعریف خواهم کرد که داستان جوانی من است. سال‎های کودکی من مانند دیگر انسان‎ها از عشق احاطه نگشته بودند. هیچکس با من به مهربانی رفتار نکرد. فقط یک بار کسی با من مانند یک انسان صحبت کرد، هرچند فقط توسط یک نامه. من تعریف خواهم کرد که چگونه با این انسان رفتار کردم. قاضی‎های من نسبت به من بی رحم بودند و حتی وکلایم مرا فردی می‎نامیدند که توسط فقر شرایط خارجی، توسط داشتن پدری از نظر اخلاقی فرومایه خود نیز انسانی از نظر اخلاقی پست و سخت گشته. قاضی‎ها مرا به بیست سال زندان محکوم ساختند، بالاترین محکومیتی که آنها می‎توانستند در این سن و سال برایم تعیین کنند. آن زمان من هفده ساله بودم. حالا سی و یک سال دارم.
من در این زندان ناراضی و بی تاب نیستم. من از سخت گیری نگهبانانم خوشحالم، من خوشحالم از خوابیدن اجباری منظم، از کار و قدم زدنی که تسلیم به آنها هستم. من چنین زندگی‎ای را دوست دارم، و گاهی به نظرم می‎آید که من زندانی نیستم، بلکه یک سرباز ساده و مطیع که همیشه آرزوی شدنش را در سر داشتم. من عاشق اطاعت کردنم.
شش سال دیگر این خانه را ترک خواهم کرد. می‎گویند معمولاً افرادی که پس از سال‎ها، ده‎ها سال محبوس بودن از زندان خارج می‎شوند، بعنوان عضوی مفید به اجتماع انسان‎ها بازنمی‎گردند. اما من معتقدم که زندان را شکسته نگشته ترک خواهم کرد. من آرام از آستانه این خانه خارج خواهم گشت نه با این نیت که برای جبران مدت دراز بی آزادی بودن در آزادی مطلق تا آخرین قطره بنوشم و لذت ببرم. نه، من کاری پیدا خواهم کرد. من در اینجا خراطی آموخته‎ام و چنان مهارت از خود نشان داده‎ام که حتی مدیر زندان برای استفاده شخصی می‎گذارد بعضی از وسائل را برایش بسازم. من امیدوارم وقتی مجازاتم به پایان برسد بتوانم با این مهارت از پس مخارج زندگی برآیم.
من گفتم که اینجا گاهی فکر می‎کنم یک سرباز هستم. حالا می‎خواهم به آن بیفزایم که این واژه منظورم و تمام آنچه را که من اینجا حس می‎کنم کاملاً بیان نمی‎کند. وقتی من شب‎ها در سلولم می‎نشینم و از پنجره کوچک نرده کشی شده به بیرون نگاه می‎کنم، اغلب چنین به نظرم می‎آید که من زندانی نیستم بلکه یک راهبم. یک راهب کوچک، ناشناس و آرام، یک راهب ساده که مافوقش از او راضی‎ست. و من لبخند می‎زنم و گاهی اوقات دست‎هایم را برای دعا روی زانو قرار می‎دهم. نه، هیچ میلی به جهان در من نیست، فقط صبوری، آرامش و رضایت. اگر قضات من، وکیلم و خانم‎هائی که هنگام محاکمه تماشاچی بودند مرا می‎دیدند، مطمئناً دوباره می‎گفتند که من انسانی سخت گشته، لجوج و از نظر اخلاقی حقیرم. من آنجا می‎نشینم و لبخند می‎زنم. یک قاتل! و آنجا می‎نشینم و مانند یک راهب راضی و وارسته لبخند می‎زنم.
آیا واقعاً من یک قاتلم؟ من انسانی را کشته‎ام. اما این عمل آنقدر دور و آنقدر برایم غریبه است که به نظرم می‎آید من ابداً این کار را انجام نداده‎ام. برایم مانند شلاق زدن زاهدانه به نظر می‎آید که من یک بار بر خود و نه بر مقتول تحمیل کرده باشم. طوریکه انگار جای زخم هنوز بر پشت من باقی‎ست. اما شفا خواهد یافت. من هنوز مزه خاطرات این شلاق زدن زاهدانه بر گوشتم را می‎چشم و از آن لذت می‎برم، از آنجائیکه وسیله‎ای در سلول فقیرانه‎ام ندارم که توسط آن بدن نحیف ریاضت کشیده‎ام را مجدداً مجازات کنم، نه از روی نفرت و انتقام گیری، نه به این خاطر که لذت بردن از حس‎ها را از جسمم فراری دهم، بلکه بیشتر از روی احساسی که نمی‎توانم واضح توصیفش کنم: من آن را اطاعت می‎نامم.
اما من نمی‎خواهم در تماشای زندگی فعلی‎ام خود را گم سازم، خیلی بیشتر مایلم تا جائیکه برایم ممکن است داستان زندگی‎ام را کوتاه شرح دهم. تازه هفده سال از عمرم می‎گذشت که آن اتفاق افتاد، من چیز زیادی ندیده و تجربه نکرده بودم، زیرا بجز مدت کوتاه مدرسه نظام از شهر کوچک خود خارج نگشته بودم، شهری که پدرم چند سال پس از تولدم و پس از استعفاء دادن و مرگ مادرم با من به آن مهاجرت کرد. من در طبقه همکف یک خانه باریک که انتهای بازار در کنار کلیسا قرار داشت همراه پدرم زندگی کردم و بزرگ شدم.
من پدرم را چنان واضح به یاد دارم که انگار در برابرم زنده ایستاده است. گرچه قبل از آن رویداد ظاهرش گرفتار ضعیف شده بود، اما با این وجود هنوز هم بالاتنه سربازی افراشته‎ای داشت، هنوز هم پالتوی مشکی بلندش که حالا دیگر کاملاً تمیز نبود را می‎پوشید و دگمه یقه‎اش می‎بست. من می‎دانم که هر روز اولین مسیر پدرم به سلمانی ختم می‎گشت و با وجود وضعیت فقیرانه‎مان که به پدرم مطمئناً فشار می‎آورد آنجا ریش چانه‎اش را خوب اصلاح می‎کرد، ریش گونه‎هایش را می‎آراست و می‎گذاشت نوک سبیلش را بالا ببرند.
در محله او را بجز ژنرال با نام دیگری نمی‎خواندند. این نام بدون شک در ابتدا به او داده شد تا پیرمرد را بخاطر ادا و اطوار سربازیش دست بیندازند. دیرتر اما این نام چنان با پدرم عجین گشت که کسی او را به نام دیگری خطاب نمی‎کرد، طوریکه انگار این عنوان شایسته پدرم می‎باشد. ممکن است پدرم در ابتدا این را بعنوان تمسخر درک احساس کرده باشد، اما وقتی متوجه گشت که مردم ــ شاید فقط به این خاطر تا بعداً بتوانند بیشتر به او بخندند ــ جدی می‎مانند، باید شروع کرده باشد به احساس کردن اینکه چاپلوسی او را می‎کنند، و این امکان وجود دارد که در آخر او خودش هم به مقام ارتشی‎اش معتقد گشته باشد. در هر حال اگر کسی این عنوان را به کار نمی‎برد او خود را سخت توهین شده احساس می‎کرد. در حقیقت پدرم هیچگاه یک ژنرال نبوده است و نمی‎توانست هم ژنرال بشود، زیرا او اصلاً افسر ارتش نبوده، بلکه در ارتش پزشک بود و بعنوان ارشد بخش پزشکی از خدمتش استعفاء داده بود. البته پیری یا بیماری او را به این کار مجبور نساخت، بلکه دلیل آن اختلاس پولی بود که بخاطر بی نظمی او در اداره بیمارستان ارتشی بزرگی که به او محول شده بود اتفاق افتاد. البته پدر مؤفق شده بود با کمک یکی از خویشاوندان مادرم کمبود پول را جبران کند و جریان را تا جائیکه مقدور بود لاپوشانی کند که به تحقیق کردن نینجامد. اما چاره دیگری برایش باقی نماند بجز آنکه درخواست بازنشستگی کند.
این جریان مادرم را که سال‎های زیادی بیمار بود چنان آشفته می‎سازد که باعث مرگش می‎شود. پدرم تصمیم می‎گیرد شهری را که در آن خدمت کرده بود ترک کند و به شهری کوچک که در آن بعنوان پسر یک کارمند متولد شده بود مهاجرت کند. او با این مهاجرت همچنین قصد داشت از جنجالی که استعفای ناگهانی‎اش باید به پا می‎کرد دور بماند، کاری که بزرگ‎ترین محدویت معاش را برای ما باعث گشت. حقوق بازنشستگی پدرم اندک بود و باید هر ماه از این مبلغ کم هم سهم بزرگی برای خویشاوندی که به او پول وام داده بود بفرستد.
ما در کنار کلیسا در خانه باریک و تاریکی زندگی می‎کردیم که از آشپزخانه و دو اتاق تشکیل شده بود. در ابتدا یک دختر خدمتکار داشتیم که کارهای ضروری را انجام می‎داد و وعده‎های غذایمان را آماده می‎ساخت. اما بعد برای پدرم غذا خوردن و اقامت در اتاق فقیرانه و تاریک‎مان خسته کننده گشت و شروع کرد به غذا خوردن در مهمانخانه. به این خاطر دختر مرخص گردید. یک زن خدمتکار حالا روزانه می‎آمد تا تختخواب را برایمان منظم کند و همچنین لباس‎ها و کفش‎ها را تمیز کند. من وعده‎های غذای خود را در آشپزخانه مهمانخانه تحویل می‎گرفتم، اما پدرم هرچه بیشتر خود را به اقامت در مهمانخانه عادت می‎داد. در خانه خلوت بود، رنگ دیوارها قدیمی و فرسوده بودند، بر روی کمدها و جعبه‎ها لایه ضخیمی خاک نشسته بود، همه چیز چنان اثر غم‎انگیزی می‎گذاشت که من هم بر روی پله‎های چوبی و تاریک خانه را به در اتاق نشستن ترجیح می‎دادم.
از همان دوران جوانی از هر معاشرتی اجتناب می‎جستم. پس از ساعات مدرسه به همراه همشاگردی‎هایم به خانه بازنمی‎گشتم و هرگز با آنها بازی نمی‎کردم. و چون تصمیم‎ام را برای سرباز و افسر شدن پنهان نمی‎کردم همشاگردی‎ها برای دست انداختنم مرا سرباز کوچولو می‎خواندند. من به تمسخر کردنشان توجهی نمی‎کردم و آنها مرا متکبر می‎نامیدند. فقط یک بار با یکی از آنها به نزاع پرداختم که در آن من بعنوان فرد ضعیف‎تر به طور طبیعی بازنده شدم، بخصوص که تمام همشاگردی‎ها بر علیه من موضع گرفتند. نزاع به این خاطر بود که یکی از پسرها از من با خنده و تمسخر پرسید به چه دلیل من اصلاً چنین متکبرم، آیا شاید به این دلیل که پدرم تا درجه ژنرالی ارتقاء یافته است.
آیا من در آن زمان متکبر بودم؟ فقط می‎دانم که من آن زمان اصلاً خوشبخت نبودم. لکه دار شدن شرافت پدرم که او را مجبور به استعفاء و با بی حرمتی در آوردن لباس ارتشی از تن ساخت و حالا پیر و خاکستری چنین نقش مسخره‎ای را در شهر بازی می‎کرد مرا از همه راند، مرا از تلخی عمیقی پر نمود و گوشه گیر ساخت. من این مرد پیر را دوست می‎داشتم، پیرمردی که مرتب خود را عمیق‎تر گم می‎کرد و عزت و احترامش را هرچه او بیشتر خود را در نقش ژنرال فرو می‎برد مسخره‎تر می‎ساخت. من نمی‎دانم که آیا او هرگز به تأثیر این کار آگاه بوده است، که آیا او حدس می‎زده مردم رفتار و تعریف‎‎‎‎هایش را باور نمی‎کنند، آیا او می‎دانست که آنها وقتی تعظیم کنان کلاه از سر برمی‎داشتند و او را <آقای ژنرال> خطاب می‎کردند در پنهان به او می‎خندیدند، یا اینکه آیا او با دانستن تمام اینها درد تراژدی یک سرنوشت را تحمل می‎کرد و شاید تنها در زیر آن ماسک زندگی هنوز برایش ممکن بود. من این را نمی‎دانم. به گمانم از من وحشت داشت، از تنها کسیکه او را کاملاً می‎فهمید. با وحشت عمیقی به یاد می‎آورم ــ و اینها از سخت‎ترین خاطرات زندگی دوران جوانی من‎ می‎باشند ــ ساعات عجیبی را به یاد می‎آورم که در آنها من با پدرم تنها بودم. هنگامیکه او شب‎ها دیر وقت با گام‎های لرزان به خانه بازمی‎گشت من اغلب می‎خوابیدم یا وانمود می‎کردم در خوابم. او برای بیدار نساختن من مضطرب و با احتیاط داخل می‎گشت. اما وقتی او گاهی به خاطر درد نقرس نمی‎توانست از خانه خارج گردد کنار هم می‎نشستیم. او نگاهش را از نگاهم مخفی می‎ساخت. او کلمه‎ای صحبت نمی‎کرد، کسیکه در غیر این صورت از تعریف کردن خسته نمی‎گشت. شأن و منزلت از چهره‎اش ناپدید می‎گشت و فقط وحشت و عدم اطمینان باقی می‎ماند. به گمانم قلبش از ترسی وحشتناک پر بود، ترس از اینکه من ــ کسیکه همه چیز را می‎داند ــ دهانم را باز و برای دیگران چیزی تعریف کنم. وقتی او در خیابان با کسی با آن صدای بلندش که از راه دور هم شنیده می‎شد صحبت می‎کرد و من، فرزندش، به آنها نزدیک می‎گشتم، او ساکت می‎شد و با هراس به زمین نگاه می‎کرد. و من احساس می‎کردم که هراس پدرم از من خود را به دشمنی بر علیه من مبدل می‎سازد، بر علیه من که محرم او بودم  و نه محرم دلایل استعفایش ــ دلیل آن را همه شهر می‎دانستند ــ، بلکه بر علیه تنها انسانی که نگاهش او را لو می‎داند و می‎گفتند که او می‎داند <ژنرال> شخصاً به نقش غم‎انگیزاش که چنین مغرور و چنین مفرح آن را بازی می‎کند چه کم معتقد است. دیرتر، هنگامیکه پدرم شاید واقعاً به بازی‎ای که دیگران مجبورش ساختند باور آورد دشمن من شد و دشمن من باقی ماند. وحشت او از من بیشتر گشت، رفتارش با من سخت شده بود و دیگر ملاحظه‎ام را نمی‎کرد.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۱ساعت 20:14  توسط سعید از برلین  | 


سال‎ها گذشتند. فعالیت در کارخانه مرا در خود حل کرده و تمام چیزهای دیگر برایم متوقف شده بودند. من حالا بجز گسترش کارخانه علاقه دیگری در جهان نداشتم. در برابر کارگران بی گذشت باقی ماندم. در یک اعتصاب توسط کارگران تصمیم گرفتم کارگر روز مزد بعنوان اعتصاب‎شکن استخدام کنم. از آن زمان به بعد نفرت انگیزترین کارخانه‎دار سان فرانسیسکو گشتم.
من پنجاه ساله می‎شوم و آمرانه و مغرور در کارخانه‎ام ایستاده بودم، اما تنها، من نه دوستی داشتم و نه همسری. در عوض پول داشتم و دشمن.
اگر بخواهم از این مرحله زندگی‎ام جزئیات بیشتری شرح دهم به درازا خواهد کشید و از هدف اصلی این داستان دور خواهد گشت. علاوه بر این فکر می‎کنم تمام آنچه من در ارتباط با تکامل خود تعریف کرده‎ام باید برای دادن تصویر کوچکی از من کافی باشد.
گاهی اوقات اشتازینکا را به یاد می‎آوردم و خشم در من اوج می‎گرفت. بعد به پسر نوجوانی که توانستم در او بر اشتازینکا پیروز گردم فکر می‎کردم.
به این ترتیب من به نقطه عطف زندگی‎ام رسیدم.
من نامه‎ای دریافت می‎کنم:

آقای نیکوکار محترم!
در روزیکه من با قلبی غمگین خانه‎ای که بخاطر محبت شما در آن سعادت بزرگ شدن داشتم را ترک می‎کنم، قلبم به طور مقاومت ناپذیری به من حکم می‎کند از شما تشکر کنم. عمل نیک شما این امکان را برای پسر بی گناهی میسر ساخت تا توانائی روحش را تکامل دهد و محبت را که سرنوشت در سینه‎اش قرار داده بیدار سازد و بگستراند.
حالا من شفاخانه‎ای که دوران امن جوانی‎ام را در آن گذرانده‎ام ترک می‎کنم و با یاری مردم خوب برای تعلیم دیدن به دانشسرای معلمی در شهر می‎روم. زیرا آقای نیکوکار محترم، من هم مانند شما، برای نشان دادن شاکر بودنم به خدا، به این خاطر که او برای من هم زمانیکه کودک بی گناهی بودم فرد نیکوکاری را فرستاد، مشتاقم به کودکان بی گناه کمک کنم، همانطور که ممکن است او شما را واداشته باشد از سر قدر شناسی بخاطر سرنوشت خودتان مرا نجات دهید. حالا سرمایه‎ای در اختیار ندارم که مانند شما شاکر بودنم را نشان دهم. و خواست متواضعانه‎ام تلاش برای ثروتمند شدن نمی‎باشد، بلکه خود را در آرامش و سادگی به نیکی تسلیم کردن است. بنابراین تصمیم گرفته‎ام معلم شوم، و من می‎دانم که شما هم میل و آرزویم را می‎پسندید و با آن مؤافقید.
من به شما اطمینان می‎دهم که عکس شما در سالن نهار خوری هیچ چیز بدی در روحم ندیده است. همواره احساس می‎کردم که چشمان شما و چشمان مرد نیکی که <خانه پدری‎ام> هدیه اوست مرا به نیکوکاری دعوت می‎کنند. با قلبی متواضعانه و راضی از سرنوشت فروتنانه‎ای که تقدیر برایم مشخص کرد خانه جوانی‎ام راترک می‎کنم، پیرمردانی را ترک می‎کنم که اجازه کمک به آنها قلبم را عمیقاً از شادی پر ساخت.
آقای نیکوکار محترم، من می‎دانم، شما نیازی به تشکر ندارید. آنچه شما برای بچه یتیمی که پدر و مادرش را نمی‎شناسد انجام دادید، در حقیقت برای مادر بیچاره‎اش انجام دادید. آنطور که من می‎دانم روح مردگان در کودکان دوباره جان می‎گیرند، شما زندگی کسی را که مطمئناً بسیار تیره بختانه، و از آنجائیکه مادرم بود به احتمال زیاد صبورانه باید بوده باشد را بعد از مرگ خوشبخت ساختید. و شما سرشار از این آگاهی هستید: من عمل خوبی انجام دادم!
شما نباید نامی را که شفاخانه به من داده است بشناسید، به این خاطر که فکر نکنید باید از من حمایت مالی کنید. در باره نام من تحقیق نکنید! من از سرنوشتم راضی‎ام و چیزی بیشتر از آن نمی‎خواهم.
جوانی که شما به او محبت کردید.

نامه رو به زمین خم می‎شود و من مدتی طولانی به مقابل خود خیره می‎مانم. خاطرات و لحن این نامه مرا به وحشت انداخت. من پسر جوان اشتازینکا را در مقابلم می‎دیدم و صدایش را می‎شنیدم که می‎گفت: شما کار نیکی انجام دادید.
صدای تیز یک زنگ بیدارم می‎سازد. من بی اراده این صدا را در سالن‎های کارخانه تعقیب می‎کنم. من از سالن‎های دراز دستگاه‎ها و از راهروی باریک بین ردیفی از چرخ‎های درخشان مدام در چرخش طوری عبور می‎کردم که انگار غوغای کار از راهی دور به گوشم می‎رسد.
در انتهای آخرین سالن، جائیکه در آن محصولات کارخانه‎ام انبار می‎گشتند، مدیر کارخانه را در انتظار خود می‎بینم. او مرا پیش جدیدترین مدلی که تازه ساخته شده بود می‎برد و از روی نوشته‎ای که در دست داشت شروع به گزارش دادن در باره کیفیت دستگاه بزرگ و درخشنده‎ای که مقابلمان قرار داشت می‎کند.
من کلماتش را می‎شنیدم، بدون آنکه آنها را بفهمم. من در حین گزارش دادن او رویم را برمی‎گردانم و می‎روم.
در دفتر کارم نامه جوان را دوباره می‎خوانم، قسمتی را که نوشته شده بود من کار نیکی انجام داده‎ام. از اینکه خشمگین نمی‎شوم شگفتزده می‎شوم. آیا مگر من نمی‎خواستم به او صدمه بزنم؟ آیا مگر من نمی‎خواستم رنج کشیدن را به او تحمیل کنم؟ و به اشتازینکا در او؟ اما جوان آنجا روبرویم ایستاده بود و می‎گفت: تو در من مادر فوت شده‎ام را خوشبخت ساختی.
بنابراین جوان هم مانند اشتازینکا خود را از تحت قدرت من بودن رها ساخته بود. اشتازینکا پس از مدت‎ها شفاف در برابرم می‎ایستد و من نگاه ساکت مطیعانه‎اش را می‎بینم: <به دستور خانم این کار را میکنم>. اما برای من اتفاقی می‎افتد که تا حال رخ نداده بود. به یکباره قطرات اشگ از گونه‎هایم سرازیر می‎گردند.
من گریه می‎کردم. کودکی‎ام دوباره زنده گشته بود و من آن را در برابر چشمانم می‎دیدم. من شفاخانه را می‎دیدم و فقر جوانیم را و نفرت و انزجار در برابر فقری که با من رشد می‎کرد. من خود را بعنوان صاحب کارخانه می‎دیدم که در مقابلش دسته‎ای از کارگران می‎لرزیدند، کارگرانی که بخاطر فقرشان از آنها متنفر بودم و چون قدرت نداشتند تحقیرشان می‎کردم. من اشتازینکا را می‎بینم، زنی که بی گناه مورد نفرت واقع گشته بود. من جوان را می‎بینم که از او متنفر بودم، زیرا او کودک بود، زیرا او به چنگ من افتاده بود، زیرا او چشم‎های پرهیزکارانه اشتازینکا را داشت و من می‎خواستم بگذارم رنج ببرد و آدم شروری گردد.
و حالا: دست‎های کودکانه‎ای به ریشه روحم چنگ می‎انداختند و من بخاطر آغوش مهربانی می‎گریستم.
من می‎خواستم سرنوشتی مانند سرنوشت خودم را به یک کودک تحمیل کنم، بگذارم رشد کند، برای اینکه بشود مانند ... من، مردی قدرتمند؟ آیا آنچه را که من می‎خواستم نابود و مانند خود سازم بخاطر جنون نفرت بود؟ آیا حدس می‎زدم، بدون آنکه آن را بشناسم، که زندگی‎ام با وجود قدرت فراوان غمگین و فقیرانه است، زیرا نفرت آن را تنها ساخته، زیرا دشمنان، سرما و بیگانگی آن را جابجا کرده‎اند؟ و من حالا می‎دانستم که زندگی من نیز گرما و محبت می‎طلبد، زیرا زمانیکه من گذاشتم کودک اشتازینکا زندگی مرا زندگی کند فکر می‎کردم قادر نیستم از خشم و سخت بودن متنفر باشم و آنها بکشم. اما کودک فردی فروتن و خوب شده است. و خوبی او مرا به خود می‎خواند.
من بخاطر نفرتی که برای نابودی کاشته بودم و در پایان سرنوشت را تغییر داده بود گریستم.
اشگ‎ها نفرت را از روحم شستند. به نظرم می‎رسید که انگار نور خفیفی در من می‎درخشد.
در نور عشقی خوب اشتازینکا را می‎بینم، مخلوق گنگ خدا را. او زن مطیعی بود، یک زن پارسا. من اما عنصری در یک زندگی در راه خدا نفوذ کرده بودم که ذات تحقیر را ویران می‎ساخت، زیرا نفرت دشمن است. اما عشق خوب ویران نگشت و از شر قوی‎تر بود.
اشتازینکا از پسر جوان برایم حرف می‎زد و به او از درون من جواب می‎داد.
اشتازینکا کشته شد. اما پس از مرگش سعادتمند گشت. خوبی و تواضع آنقدر بزرگ‎اند که حتی قلب قاتلی شریر هم اشعه خوشبختی را احساس می‎کند.
من پنجره را باز می‎کنم. در برابرم سان فرانسیسکو قرار داشت، چرخ‎های درهم برهم، انبوه مردم، سوت زنان، خرناسه کشان، سریع. و در غرب دریا را می‎بینم. اما بر بالای سان فرانسیسکو و حرص و نفرت انسان‎هایش و بر بالای دریا و بالای هزاران شهر پر از جنگ و دشمنی پلی می‎دیدم که پسر جوان فقیر را به من وصل می‎کرد.
من خودم را از پنجره به بیرون خم می‎کنم. من می‎خواهم نزدیک‎تر باشم، خدا، من می‎خواهم نزدیک‎تر باشم! ــ خیابان پر سر و صداست. مردم از کنار هم می‎گذرند.
من فکر می‎کنم، یک جائی یک قتل انجام گرفته است. دوباره کسی اشتازینکا را کشته است. من اما دیگر تنها نیستم.
وه خدای من، مخلوقی مرا دوست می‎دارد ...

_ پایان _

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 18:32  توسط سعید از برلین  | 


من از آقای بلر از اشتازینکا می‎پرسم. آقای بلر مردی چاق و مو بور با چشمانی کوچک ریز بود که یک گونه‎اش چاق و دیگری لاغر و بینی‎اش کج از صورتش خارج شده بود. او به من می‎گوید که اشتازینکا در شهر کوچکی کار پیدا کرده و مطمئناً برای آن محل مناسب‎تر است. او نام شهر کوچکی در غرب را به من می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گوید.
برای دیدن اشتازینکا یک لحظه تردید نکردم. اما او دیگر در شهری که بلر نامیده بود نبود. رد او به شهر کوچک همسایه می‎رسید، و از آنجا به شهری دیگر، و در این شهر هم مؤفق به یافتن او نمی‎گردم. به این ترتیب چهار هفته بدون مؤفقیت به دنبال اشازینکا گشتم. بعد امیدم را از دست می‎دهم و به سان فرانسیسکو San Francisco می‎روم.
در سان فرانسیسکو موقعیتی دست داد که من در یک کارخانه لوله بخاری سازی سهیم شوم. من پولم را در آنجا سرمایه گذاری کردم و با آن پایه ثروت امروزم را بنا نهادم. کارخانه رونق گرفت و ما می‎توانستیم هر ساله آن را به نحوی وسعت دهیم. سفته‎بازی خوش اقبالانه و پافشاری من در تضعیف موقعیت همراهانم نیز به این خوش شانسی اضافه گشت و در نهایت شرکایم با گرفتن مبلغ اندکی غرامت مجبور شدند کارخانه را به من واگذار کنند.
هر سال یک بار به روزنامه‎ها نوشته‎ای برای چاپ می‎دادم که در آن من از اشتازینکا می‎خواستم با من تماس برقرار کند. من هرگز جوابی دریافت نکردم. با این وجود امیدم را برای دیدن دوباره او به هیچ وجه از دست ندادم. چنین به نظرم می‎رسید که انگار او چیزی به من بدهکار باقی مانده است و من حق دارم پرداخت این بدهی را از سرنوشت درخواست کنم.
من قدرت و طلا داشتم و بر افراد زیادی حکمرانی می‎کردم. در کارخانه‎ام هزاران مرد و زن و کودک برای من زحمت می‎کشیدند. من آقا و سروری سخت و بی رحم بر علیه همه افراد تحت قدرتم بودم. اشتازینکا اما از تحت قدرت من بودن شانه خالی کرده بود.
اعتقاد راسخم برای دیدار دوباره اشتازیکا نباید جامعه عمل می‎پوشید. با این حال من یک بار خبری از او شنیدم، اما متفات با آنچه من فکر می‎کردم.
من در دفتر کارم نشسته بودم که مستخدم با وجود آنکه من در آن ساعت کسی را نمی‎پذیرفتم به من خبر داد خانمی برای دیدن من آنجاست و به هیچ وجه نمی‎شود او را دست به سر کرد. من اجازه می‎دهم او را به اتاقم بفرستد. او یک زن تقریباً چهل ساله چاق با دهانی بی دندان بود، بلوز گشاد آبی رنگ بر تنش روی دامن آویزان بود و پسر تقریباً دو ساله‎ای را در آغوش داشت.
زن در جواب این سؤال که چه می‎خواهد برایم تعریف می‎کند در شهری نزدیک ساحل قابله است. تقریباً دو سال پیش یک زن نزد او بچه‎ای به دنیا آورده و به او مأموریت داده پسری را که به دنیا آورده است بزرگ کند و او را وقتی زمانش رسید و توانست ناراحتی‎های سفر را تحمل کند به سان فرانسیسکو ببرد و تحویل من دهد. مادر بعد از هفته‎ها تب شدید مرده بود و او به قول خود که به زن در بستر مرگ داده بوده وفا کرده و کودک را نزد من آورده است.
من شک نداشتم که کودک فرزند اشتازینکا است و می‎پرسم: "زن مرده است؟"
زن به سؤالم جواب مثبت می‎دهد.
من فریاد می‎کشم: "شما دروغ می‎گوئید!"
زن برای مطمئن ساختن من از اینکه قصد فریبم را ندارد از جیب خود گواهی مرگ و چند مدرک دیگر را خارج می‎سازد: یک دفتر کار اشتازینکا که در آن خدمت وفادارانه‎اش در شفاخانه بعنوان خدمتکار تأیید شده بود، بلیط کشتی او و مدرکی در باره کارش نزد بلر.
دیگر امکان تردید برایم باقی نماند. اشتازینکا مرده بود.
من مرگ او را فقط تقلبی در مقابل حق خود در مسلط شدن بر او احساس می‎کردم؛ آتش این خواهش از دوران کودکی، از زمان روزها و شب‎های در شفاخانه که کودکی‎ام در آن محبوس بود هنوز شعله می‎کشید.
اشتازینکا اما از زندگی‎ام گریخته بود.
حالا من آنجا ایستاده بودم با طلا و قدرت، اما اشتازینکا که من بخاطرش خواهان کسب قدرت بودم مرده بود.
من با زدن زنگ خدمتکار را نزد خود می‎خوانم.
"خانم را به طرف صندوق پرداخت پول هدایت کنید، بگذارید به او دویست دلار بدهند." چشمم به کودک می‎افتد. "کودک اینجا می‎ماند."
زن می‎رود. من به پسر که روی میز دراز کشیده بود نزدیک می‎شوم. او خود را از من دور می‎سازد و جیغ می‎کشد. او از من می‎ترسید. من تصور می‎کردم که نگاه حیوانی گنگ اشتازینکا را در چشم‎های پسر دوباره می‎بینم. کشتن، من فکر کردم، کشتن! من به دنبال وسیله‎ای می‎گشتم. یک قیچی می‎یابم، آن را در دست می‎گیرم و به سمت کودک می‎روم. او از گریه کردن دست می‎کشد و خیره به من نگاه می‎کند.
من برمی‎گردم و می‎گذارم که خدمتکار زن را دوباره پیش من بیاورد.
من از زن می‎پرسم "آیا یک ماه وقت دارید؟" و می‎گویم "من این کودک را دوست دارم. من می‎خواهم تعلیم و تربیش را تضمین کنم. من به شما حقوق خوبی خواهم پرداخت." سپس پشت میزم می‎نشینم و این نامه را خطاب به شهردار زادگاهم می‎نویسم!

آقای محترم!
یک حادثه سرنوشت بچه سر راهی تیره بختی را در دستان من قرار داد و مرا به اصطلاح در پیشگاه خداوند برای آینده این کودک دو ساله متعهد ساخت. من فردی مجردم و باید تربیت این کودک را بدست مردم غریبه بسپارم. من خودم تحت سرپرستی غریبه‎ها بزرگ شده‎ام و می‎توانم خیلی خوب تکامل یک کودک را که نمی‎تواند تلاش عاشقانه‎ای در اطرافش بیابد را تجسم کنم، همان تلاش عاشقانه‎ای را که من بعنوان پسری جوان در شفاخانه شهر شما یافتم و مرا سعادتمند ساخت. آن زمان پایه و اساسی در من قرار داده شد که مرا قادر ساخت در زندگی متکی به خود باشم و مقام برجسته فعلی‎ام را بدست آورم. همراه بودن با پیرمردانی با وقار در جوانی به من جدی بودن زندگی را آموزاند و تصویر آن فرد نیکوکار در سالن غذاخوری هر روز به من مردی را نشان می‎داد که با وجود ثروت فراوانش فقرا را از یاد نبرده بود.
حالا در اینجا این فرصت غیر منتظره برایم به وجود آمده است که برای پسری مراقبت به خرج دهم و همزمان بخاطر دوران جوانی زیبائی که شهر زادگاهم به من هدیه کرد خودم را شاکر نشان دهم. من امروز برای شما سی هزار دلار می‎فرستم، با این نیت که این پول برای پذیرش کودکان دیگری در شفاخانه به مصرف برسد، و اولین استفاده کننده آن باید پسری باشد که توسط آورنده این نامه به شما معرفی می‎گردد. این بنیاد همیشه از اساسنامه یتیم‎خانه پیروی می‎کند. من فقط خواهش می‎کنم که جائی در سالن شفاخانه عکسی هم از من به دیوار آویخته شود. من آن را امروز به همراه پول می‎فرستم. من مرد ثروتمندی هستم. آیا اگر من در جوانی در شفاخانه برای سادگی و دوست داشتن کار تعلیم داده نمی‎گشتم می‎توانستم ثروتمند شوم؟ آیا باید حالا من پسری را که دست تصادف اجازه پیدا کردن او را به من داده در تجمل و ثروت بزرگ کنم، یا باید به او همان زیر بنائی را بدهم که من هم بدست آوردم؟ من این کودک را اصلاً نمی‎شناسم، با این حال او را دوست دارم. به این خاطر مایلم که او هم مانند من از سعادت یک جوانی ساده در شفاخانه زادگاهم لذت ببرد.

من نامه را به پایان می‎رسانم و آن را به زن می‎دهم. بعد پول را به او می‎سپارم و با پسربچه به اروپا می‎فرستم. به تدریج شروع می‎کنم به قبول کردن اینکه اشتازینکا مرده است. او پسرش را برایم بجا گذارده بود. من هنوز قادر بودم اشازینکای مرده را در پسرش سرنگون سازم. من اجازه می‎دادم زندگی‎ام خودش را در پسر از نو تکرار کند. او باید جوانی‎ام را متحمل شود. اشتازینکا پس از مرگ در کودک خویش خرد می‎گشت.
چند هفته پس از سفر قابله نامه‎ای از زادگاهم دریافت می‎کنم که در آن شهردار یادآوری کرده بود او همان کسی‎ست که بعنوان مدیر شفاخانه از من هنگام ترک آنجا خداحافظی کرده بوده است. او بعنوان فردی سالمند از اینکه خبر ترقی پسری از شفاخانه را شنیده خوشحال است، گرچه او هرگز در آن تردید نداشت و همیشه مطمئن بوده است که صداقت و خواست کار کردن به پیشرفت منجر می‎گردد، و من خوشبختانه آن را به اثبات رسانده‎ام. سپس او از من مفصلاً بخاطر هدیه بزرگوارانه‎ام تشکر کرده بود.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۱ساعت 14:44  توسط سعید از برلین  | 


صبح روز بعد برای بردنش می‎روم. او بدون کلاه می‎آید با بقچه‎ای که وسائلش را در آن پیچیده بود. او با چند قدم فاصله به دنبالم به سمت ایستگاه راه‎آهن می‎آمد. من بلیط درجه یک برای خودمان تهیه می‎کنم. اشتازینکا باید می‎دید که من چه کسی هستم. اما او ساکت با چشمانی بی حرکت بر روی صندلی‎اش نشسته بود.
در هامبورگ برایش یک کلاه و یک دست لباس می‎خرم. او نه متعجب بود و نه سپاسگزار. او ساکت می‎پذیرد.
ما سوار کشتی می‎گردیم، من به کابین درجه یک می‎روم و او به کابین درجه سه. شاید وقتی تفاوت را می‎دید می‎توانست زودتر متوجه گردد. هر روز می‎گذاشتم او را به کابین من بیاورند و به او یک وعده غذا بدهند. او با نفس سخت و در سکوت آن را می‎خورد. مدت درازی پس از رفتن او بوی بدنش در کابین باقی می‎ماند. من آنجا می‎نشستم و بویش را مانند دود سیگار می‎مکیدم. حالا من دیگر نمی‎خواستم مالک او باشم. فقط می‎خواستم اشتازینکا بر علیه‎ام سرکشی کند و من فریاد زدنش را بشنوم. اما او ساکت می‎ماند و چشمانش بدون فروغ به من نگاه می‎کردند.
ما در نیویورک در هتل کوچکی اقامت گزیدیم. اشتازینکا یک اتاق کوچک زیر شیروانی بدست آورد و من برای خودم یک اتاق در اولین طبقه برداشتم. سپس خود را برای اجرای آنچه وقتی من در شفاخانه در برابر اشتازینکا ایستاده بودم مانند صاعقه‎ای از سرم گذشته بود آماده می‎کنم.
من می‎دانستم در کدام محل نیویورک می‎توانم آدم‎هایم را پیدا کنم و به کافه کوچکی می‎روم که در آن یهودی‎های روسی و لهستانی رفت و آمد می‎کردند. آنجا یک مغازه کوچک از دود سیاه شده بود، در کنار دیوارها نیمکت‎های پوشیده شده از پارچه مخملی قرار داشتند که زمانی باید قرمز بوده باشند. در پشت میزهای کوچک مرمری نزدیک به هم چیده شده مشتری‎ها نشسته بودند، تعداد زیادی با کلاه بر سر. بعضی‎ها از میزی به میز دیگر می‎رفتند یا در گذرگاه‎های باریک میان میزها ایستاده بودند. اتاق پر بود از صداهای بلند انسان‎ها که با هم صحبت می‎کردند و صدای جرنگ جرنگ کردن ظروفی که در گوشه‎ای از اتاق قرار می‎دادند و آنها را می‎شستند. یک گارسون رنگ پریده، با چشم‎های خواب‎آلود و در کتی کلفت و براق که از چرب بودن می‎درخشید لیوان‎های چای را بر روی سینی بزرگی حمل می‎کرد.
من برای پیدا کردن جا به اطراف نگاه می‎کنم. در گوشه‎ای مردی تنها در پشت یک میز نشسته بود، از ظاهرش مشخص بود که یک یهودی از گالیسین Galizien است. من کنار او می‎نشینم. او لحظه‎ای مرا به دقت تماشا می‎کند، سپس مرا مخاطب قرار می‎دهد.
او می‎پرسد: "تازه در نیویورک؟"
من کوتاه می‎گویم: "خودت تازه‎ای."
او بلافاصله متوجه می‎گردد که من مبتدی نیستم. آهسته دستش را درون ریش انبوه قهوه‎ای رنگش می‎برد. دستش مانند دست کودکی ظریف و لطیف بود. چشمان بی مژه ملتهب او سست در میان فضا می‎چرخیدند.
از میان پنجره کثیف نور کدر یک روز بارانی به درون کافه می‎تابید. من بی تفاوت به سمت خیابان نگاه می‎کردم و منتظر بودم که همسایه‎ام دوباره مرا مخاطب قرار دهد. او بعد از مکث کوتاهی دوباره شروع می‎کند:
"شما کاسبی می‎کنید؟"
"نه، من دزدی می‎کنم."
او به شوخی من لبخند می‎زند.
"کسب و کار، من فکرش را می‎کردم. در چه، اگر اجازه پرسیدن داشته باشم؟ من می‎تونم به شما بگم، این معلومه که آدمها طوری با هم کنار می‎آیند. از کجا معلوم، شاید ما هم بتونیم با همدیگه کنار بیائیم."
من حریفم را با نگاهی نافذ تماشا می‎کنم. بعد با احتیاط اطرافم را می‎پایم تا مطمئن شوم کسی به حرف ما گوش نمی‎دهد.
او می‎گوید "اموال!" و این کلمه را با یک ژست تحقیر دست همراه می‎سازد. "چه احتیاجی به ترسیدن دارید؟ اسم من زایدنفلد Seidenfeld است. بنابراین جنس به سرقت رفته می‎فروشید؟"
من پر معنا می‎گویم: "جنس را هنوز کسی ندزدیده". حالا او مرا با نگاهی نافذ تماشا می‎کند.
زایدنفلد می‎گوید "می‎فهمم" و دوباره دست کوچک او به میان ریشش می‎رود "من می‎فهمم. جوان است؟"
"شاید بیست و هشت سال."
"کمی پیره. آیا می‎شه گفت که زیباست؟"
"آدم می‎تونه بگه زیبا. چاق!"
"چاق؟ امروزه مشتری نداره. حداکثر در پیش بلر Beller. آنجا لهستانی‎ها رفت و آمد می‎کنند. آنها از زن‎های چاق خوش‎شان می‎آید. امتحانش مجانی‎ست. دختر رو بیارید اینجا."
من می‎گویم: "بیست دلار". این ایده کاملاً ناگهانی به سراغم می‎آید. من باید در این کار سود می‎بردم، اگر هم که فقط یک دلار چرب باشد. باید او را می‎فروختم. فروش. و یک دلار در این کار سود می‎بردم. با این فکر لبخند پیروزمندانه‎ای می‎زنم.
زایدنفلد فریاد می‎کشد: "بیست دلار! بیست دلار، جائیکه زن‎ها برای کار به آدم هجوم می‎آورند، بله؟"
او با انگشتانش بر روی میز ضرب می‎گیرد. من فکر می‎کردم، چطور امکان دارد این مرد چنین دست کوچکی داشته باشد؟
من می‎پرسم: "چقدر می‎خواهید بپردازید؟"
او با تمام صورت به طرفم می‎آید. من می‎بینم که چشم‎هایش با هم برابر نیستند. چشم چپش نیمه باز بود. با لحنی جدی که حرکت پر تحرک دست راستش باید بر آن تأکید می‎گذاشت می‎گوید:
"اول باید عروس را ببینم!"
من در این وقت شروع به خنده وحشتناکی می‎کنم، خنده‎ای که مرا به تکان و سرفه کردن انداخت. من درهم برهم می‎خندیدم و سرفه می‎کردم. کودکی من، جوانی‎ و گذشته‎ام ناگهان در این خنده شریرانه جان گرفته و جاری گشتند. مشتری‎های کافه خود را به سمت من می‎چرخانند. و زایدنفلد به من طوری نگاه می‎کرد که انگار دیوانه شده‎ام.
"آیا تا حال کسی شنیده؟ شما می‎خندید؟ مگه میشه بدون دیدن خرید؟ چه کسی بدون دیدن خریده؟ آیا شما خریدید؟"
من در حالیکه هنوز به سختی نفس می‎کشیدم و باید قطرات اشکم را پاک می‎کردم می‎گویم: " آقای زایدنفلد شما حق دارید. البته، شما باید او را ببینید."
من فوری می‎روم و اشتازینکا را می‎آورم. او کنار میز می‎شیند و ما در حضورش و بر سر او معامله می‎کردیم. من اشتازینکا را اغلب از کنار چشم نگاه می‎کردم. او بجز سینه‎هایش که بالا و پائین می‎رفتند مانند یک توده گوشت بی جان به نظر می‎آمد.
زایدنفلد به من پنج دلار می‎دهد. بعد اشتازینکا را نزد بلر می‎برم. ما در پشت ماشین و زایدنفلد جلو نشست. من با دلارهای زایدنفلد در جیبم بازی می‎کردم.
من می‎گویم: "اشتازینکا، تو منو نمی‎خواستی. اما من تو رو دوست دارم و بجای خودم به تو هزار لهستانی هدیه می‎کنم."
من یک بار دیگر با وحشیگری تمام پستان‎هائی را که تمام این سال‎ها از زمان کودکی در حال بالا رفتن، پائین آمدن، بزرگ و سنگین در برابرم دیده بودم می‎گیرم.
من در خیابان فرعی تنگ و تاریکی که در آن مؤسسه بلر واقع شده بود پیاده می‎شوم و می‎روم.
من شب بعد به «جهان نو» ــ خانه‎ای که من اشتازینکا را برده بودم چنین نامیده می‎شد ــ می‎روم. با صدای زنگ زدن من یک سیاهپوست پوزخند بر لب در را برایم باز می‎کند و مرا از پله‎ها به بالا هدایت می‎کند. من از سالنی که داخلش می‎شوم صدای موزیک خشک پیانوئی خودکار را می‎شنوم.
بوی عرق بدن و بوی شدید مشروب به سمتم هجوم می‎آورد. مبل‎هائی در کنار دیوارها قرار داشتند که دارای رنگ‎های مختلف بودند، در گوشه‎های سالن میزهای کوچکی قرار داشت. فضای وسط سالن خالی بود، احتمالاً برای رقصیدن. یک چراغ گازی کم نور می‎گذاشت که همه چیزهای داخل سالن به صورت خطوط محوی به نظر برسند.
پنج دختر برای خود روی مبل لمیده بودند. در یک گوشه اشتازینکا نشسته بود. او یک تکه پارچه ابریشمی ژنده بر تن داشت که تقریباً پستان‎هایش را نمی‎پوشاند. نگاهش به زمین خیره مانده بود.
من در گوشه دیگر مقابل او می‎نشینم. یک زن با دندان‎های سیاه گشته به سمت من می‎آید. من سفارش ویسکی می‎دهم. به نظرم می‎رسید که صدای نفس کشیدن منظم اشتازینکا تا پیش من می‎آید. برای یک لحظه نگاهش را به خودم احساس می‎کنم. بعد او دوباره بدون حرکت به زمین خیره می‎شود.
چند مرد با سر و صدا می‎آیند، ظاهرشان نشان می‎داد که کارگر بندر هستند. آنها در کنار میز من می‎شینند. خانم بلر، یک زن سیاهپوست و لاغر با چشمانی سختگیر، اشاره‎ای به دخترها می‎کند. آنها خسته از جا بلند می‎شوند و پیش مردها می‎شینند. فقط اشتازینکا سر جای خود باقی می‎ماند.
من دلم می‎خواست از دختری که کنارم نشسته بود بپرسم که اشتازینکا هنگام ورود به این خانه چطور رفتار کرده است. آیا او گریه کرده، فریاد کشیده، لعنت فرستاده یا سکوت کرده است. اما من بیم داشتم علاقه‎ام به اشتازینکا را به طور شفاف نشان دهم.    
من بعد از نگاه کوتاهی به گوشه‎ای که اشتازینکا نشسته بود می‎پرسم: "جدیده؟"
دختر می‎گوید: "جدیده". چنین به نظر می‎آمد که او آنقدر زیاد پذیرش یک «زن جدید» در  چنین خانه‎هائی را تجربه کرده است که صحبت کردن از آن برایش بی ارزش بود.
من سعی می‎کنم به صحبت ادامه دهم: "او ساکت است." دختر اما  فقط شانه‎اش را بالا می‎اندازد، طوریکه انگار می‎خواهد بگوید: خدایا، هر کس دیوانگی خود را دارد.
یک مرد بزرگ از میز کناری از جا بلند می‎شود و به سمت اشتازینکا می‎رود. در حالیکه مرد با او صحبت می‎کرد او بی حرکت نشسته بود. من مطمئنم که اگر اشتازینکا حتی می‎فهمید که مرد چه می‎گوید باز هم ساکت می‎نشست.
خانم بلر به آنها می‎پیوندد و با چشمان شریرش یک نگاه جدی به اشتازینکا می‎اندازد. اشتازینکا از جا بلند می‎شود و با موج انداختن به باسنش، طوری که انگار در حال حمل سطل آب سنگینی از چاه باغ شفاخانه است می‎رود. مرد به دنبالش به راه می‎افتد.
سر اشتازینکا به سمت زمین خم شده بود، طوریکه انگار می‎خواهد بگوید:
"به دستور خانم این کار را می‎کنم."
من از جا می‎جهم و از پشت به اشتازینکا نگاه می‎کنم، تا اینکه او از درب کوتاهی داخل اتاقش ناپدید می‎گردد. من در پشت درب می‎ایستم. دختری که پشت میز من نشسته بود به من نزدیک می‎شود و چیزی می‎گوید که به گوشم می‎رسد، بدون آنکه من آن را بفهمم. او خود را به من می‎مالید، من اما او را از خود دور می‎سازم و با عجله از آنجا خارج می‎شوم.
من فکر می‎کردم تحقیر کردن عمیق اشتازینکا شادم خواهد ساخت. اما هنگامیکه ناپدید گشتن اشتازینکا به درون اتاقش در «جهان نو» را دیدم چیزی از خوشحالی در خودم احساس نکردم. وقتی من از پله‎ها پائین می‎رفتم و از کنار مرد سیاهپوست که پوزخند بر لب داشت رد می‎شدم، حالم طوری بود که انگار کاری نیمه تمام انجام داده‎ام و باید بازگردم تا اشتازینکا را به قصد کشت کتک بزنم. روح گنگ و بی فروغش تمام آنچه من بی رحمانه به سرش آورده بودم را مطیعانه می‎پذیرفت، و این مرا در برابر اشتازینکای خدمتکار با وجود نفرتی که از او داشتم بی دفاع می‎ساخت و باعث وحشتم می‎گشت.
من در آن شب اشتازینکا را نزد بلر در «جهان نو» برای آخرین بار در زندگی‎ام دیدم. روز بعد مردی را شناختم که به من پیشنهاد یک معامله داد. معامله خوبی به نظرم رسید و من اوراق بهادار برای کشف یک منبع نفت خریداری کردم. این جریان بقدری مرا به خود مشغول ساخته بود که من نمی‎توانستم به دیدن اشتازینکا بروم. بعد از چهارده روز با سودی به ارزش دوازده هزار دلار سهمم را می‎فروشم.
حالا تازه فرصت می‎یابم که به مؤسسه بلر بروم. اما وقتی می‎فهمم اشتازینکا دیگر آنجا کار نمی‎کند آشفته می‎گردم.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 16:31  توسط سعید از برلین  | 


با رفتن فرانس یک جوان مو بور به اتاق نقل مکان کرده بود که من در روزهای بعد در کمال تعجب او را شب به شب در کنار خود می‎یافتم. به همدیگر نزدیک شدن ما دو نفر بعنوان تنها ساکنین ثابت این اتاق که مهمان‎های شبانه آن دائماً تغییر می‎کردند جای تعجب نداشت. من مطلع می‎گردم که همسایه من کالتنر Kaltner نامیده می‎گردد، که او چند سالی در آمریکا زندگی کرده و در آنجا مقداری پول پس‎انداز کرده است. که او به اینجا آمده ـ متأسفانه ـ تا در اینجا پول بدست آورد، اما متوجه شده است که اینجا جای پول درآوردن نیست، و حالا می‎خواهد یکی دو روز دیگر به آمریکا بازگردد. بلیط کشتی را هم در جیب خود داشت.
کالتنر برایم از آمریکا تعریف می‎کرد. از اینکه در آنجا بخت با کسی‎ست که بخواهد کار کند، و اینکه به کسانیکه از او از آمریکا می‎پرسند، می‎تواند فقط توصیه کند که به آنجا بروند.
امکاناتی که بنا به تعریف کالتنر می‎توانستند در آمریکا خود را به من ارائه کنند مرا فریفتند. من اجازه دادم که کالتنر مرا در یک کافه به ملاقات مردی با ریش پر پشت ببرد که به من از میان عینک قاب طلائی که در جلوی بینی چاقش محکم نشانده بود بررسی کنان نگاه می‎کرد.
او پس از آنکه مدتی به این نحو مرا نگاه می‎کند بدون مقدمه می‎پرسد "آیا صد و بیست کرون پول دارید؟" و بعد از جواب مثبت من فوری می‎نشیند و چیزی بر روی یک کاغذ قهوه‎ای رنگ می‎نویسد و می‎گوید "بفرمائید". من صد و بیست کرون روی میز می‎گذارم  و او ورقه را به من می‎دهد.
تمام اینها بدون آنکه اصلاً از خواسته من سؤال شود به سرعت انجام گشتند. من اما نه جرئت مخالفت  کردن داشتم و نه قصد آن را.
روز بعد من خود را در سفر به هامبورگ می‎یابم و یک روز بعد از آن سوار بر کشتی کثیفی به نام نپتون Neptun به سفرم به سمت آمریکا ادامه می‎دهم.
من بجز سه قطعه نان و بیست مارک چیز دیگری نداشتم.
اولین سفرم بر اقیانوس نیز مانند اولین سفرم با قطار هیچ تأثیری بر من نگذاشته بود. من احتمالاً برای زیبائی‎های طبیعت حساس نبودم، اما این موضوع کسی را که می‎داند من در شفاخانه بزرگ شده‎ام و بنا به تعاریفم چه نوع دوران کودکی‎ای داشته‎ام شگفتزده نمی‎سازد. گذشته از این من اصلاً فرصتی برای مشاهده بیهوده طبیعت نداشتم، زیرا من در کشتی گرسنگی می‎کشیدم و فقط خود را از این طریق زنده نگاه داشتم که برای مسافران فقیر عرصه کشتی آّب می‎بردم، در شستن لباس کودکان کمک می‎کردم و خیلی دیگر از این قبیل کارها که من بخاطر انجامشان یک تکه کالباس بد بو اینجا و یک قطعه نان آنجا یا یک جرعه مشروب بدست می‎آوردم.
آدم می‎توانست فکر کند که زندگی مشترک با مهاجرین، با این انسان‎های کثیف و نیمه گرسنه مرا برای فقر انسانی نرم ساخته باشد.
فقر همسفرانم اما نفرت و تحقیر را در من بیدار می‎ساخت. من به قدرتمند بودن، قدرتمند بودن! و طلا، طلای فراوان در جیب داشتن فکر می‎کردم. و بعد در جلوی اشتازینکا، خدمتکار شفاخانه ایستادن.
این تنها رویای جوانی من بود.
در کشتی مطلع می‎گردم که در نیویورک محله‎هائی وجود دارند که در آنها آلمانی‎ها و یهودی‎ها زندگی می‎کنند، جائیکه آدم می‎تواند زندگی‎اش را بدون انگیسی صبحت کردن بگذراند. ما در یک صبح به مقصد می‎رسیم و من می‎گذارم همسفری که همسرش را از اروپا آورده بود مرا به این محل هدایت کند. در آنجا بلافاصله به جستجوی کار می‎گردم.
شانس بامن بود. زیرا بعد از ظهر همان روز در یک میخانه کوچک بعنوان خدمتکار موقتی استخدام شدم.
پس از مدت کوتاهی از کار در آنجا بی علاقه شدم. من خیلی باید کار می‎کردم، کارهائی ناخوشایند، و به زحمت حقوقم برای خوردن غذائی کامل کفایت می‎کرد. هر روز آنجا نزاع درمی‎گرفت که من با چشمک زدن رئیسم باید برای حل و فصل مداخله می‎کردم، و من مشتری‎ها را بیرون می‎انداختم. من بزودی این مغازه را ترک کردم و بعد از مدتی کاری در یک سالن می نوشی و رقص پیدا کردم که در آن من روز به روز موقعیت دیگری داشتم و چندین ماه آنجا ماندم. نسبتاً جای خوبی بود. یکی از بانوان ما، یک دختر لاغر و بلند قد تقریباً سی ساله با موی بور روشن از من خوشش آمده بود، طوریکه من می‎توانستم بجز پولی که خودم کسب می‎کردم یک قسمت از درآمد او را هم از آن خود سازم.
با این وجود در آمریکا هم اگر به اندازه کافی دارای جسارت و بی وجدانی نبودم تا اندکی به سعادتمند شدنم کمک کنم نمی‎توانستم پیشرفت کنم، بلکه در تمام عمر گارسون باقی می‎ماندم یا حداکثر صاحب یک میخانه کوچک می‎گشتم. من مطمئن شده بودم که در این سالن رقص بیشتر از آنچه تا حال بدست آورده‎ام دیگر پیشرفتی نخواهم کرد، و به این خاطر آنجا را ترک کردم. به این نحو که برای مجبور نبودن از خداحافظی با دوست دخترم روزی دیگر به سر کار نرفتم.
من به عنوان گارسون در میخانه‎ای که در آن زیاد و با پول هنگفتی قمار بازی می‎شد با حقوق خوبی مشغول کار شدم. کار من در این میخانه برای زندگی‎ام سرنوشت ساز بود.
من تقریباً حدود دو ماه در میخانه شیکاگو Chicago-Bar کار می‎کردم که صبح روزی نگاهم به مردی چاق و به خواب رفته که ظاهرش نشان می‎داد فروشنده گاو یا کشاورز ثروتمندی‎ست می‎افتد. من به چهارچوب درب آشپزخانه تکیه داده ایستاده بودم. مرد به خواب رفته آخرین مشتری میخانه بود. من خسته بودم، خمیازه کشیدم و به ساعت نگاه کردم. ساعت چهار و نیم صبح بود. من به سمتی که ساقی در کنار پیشخوان چرت می‎زد نگاه کردم و دوباره به مشتری به خواب رفته و نگاهم به پشتش دوخته گشت. کت او کمی بالا رفته بود و در جیب باد کرده شلوار طرحی از کیف پر پولش به وضوح قابل تشخیص بود.
من آهسته خود را به مرد نزدیک می‎سازم. گیلاس خالی‎ای را که جلوی او روی میز قرار داشت برمی‎دارم و به سمت پیشخوان می‎برم. شکی باقی نمی‎ماند: مشتری و ساقی هر دو در خواب عمیقی بودند.
من چاقویم را از جیب خارج می‎کنم و در حال عبور بر روی جیب شلوار مرد خیلی سریع شکافی ایجاد می‎کنم. سپس دوباره به سمت آشپزخانه می‎روم و خود را به چهارچوب درب تکیه می‎دهم.
شکاف بر روی جیب با هر نفس مرد بازتر می‎شد. یک کیف پول چرمی قهوه‎ای رنگ، درست مانند کیف‎هائی که فروشندگان گاو با خود حمل می‎کنند با نفس کشیدن مرد بالا و پائین می‎رفت و واضح‎تر دیده می‎گشت. من بی حرکت ایستاده بودم. چشمانم بدون وقفه در دایرهای از سوی مشتری به سمت ساقی و از ساقی به سمت جیب شلوار حرکت می‎کرد.
پس از چند دقیقه کیف پول کاملاً قابل دیدن بود. کیف از لبه جیب شلوار خارج و قسمت پائین آن با فشار از شکافی که من ایجاد کرده بودم خارج شده بود.
من آهسته به سوی مرد می‎روم، با دو انگشت کیف را از شکاف خارج می‎کنم و با قدم‎های سریع از در میخانه خارج می‎شوم و به خیابان می‎روم. برای اینکه در لباس سفید گارسونی جلب توجه نکنم با زدن صوت ماشینی می‎گیرم و به سمت خانه می‎رانم.
ابتدا در خانه کیف را باز می‎کنم و چهار هزار دلار اسکناس در آن می‎بینم. به چهار هزار دلار می‎گن پول، اشتازینکا، به چهار هزار دلار.
بلافاصله خودم را برای سفر آماده می‎کنم و سوار اولین قطار که به سمت غرب می‎راند می‎شوم.
این دومین و آخرین دزدی من بود. از آن زمان به بعد من دیگر احتیاجی به دزدی کردن نداشتم. من در کیف پول و در کنار پول‎ها آدرس فروشندگان گاو تمام ایالات را هم پیدا می‎کنم و از روابط صاحب کیف بهره برداری کرده و بعد از دو سال بیست و پنج هزار دلار کاسبی می‎کنم.
حالا در کابین یک کشتی به طرف اروپا می‎راندم.
این کاملاً طبیعی بود که من به سمت اروپا می‎راندم. من هرگز یک رؤیائی نبودم. من در آمریکا سخت کار کردم و وقت نداشتم خواب اشتازینکا را ببینم. من به او فکر می‎کردم و گام برداشتن آهسته‎اش، پستان‎های بزرگ و سنگین‎اش و نگاه حیوانی گنگ چشمانش را می‎دیدم. من اشتیاقی به او نداشتم: من می‎دانستم که باید یک بار دیگر به شفاخانه بازگردم و سرور اشتازینکا گردم.
در یک شب تابستانی به شهرم می‎رسم. در ایستگاه راه‎آهن چیزی تغییر نکرده بود، اما روبرویش یک مهمانخانه جدید قرار داشت. من داخل می‎شوم. هنگام صرف شام از میزبان می‎شنوم که در شفاخانه همه چیز مانند زمانیکه شهر را ترک کرده بودم باقی مانده است. فقط جلینک، کلاین و ربینگر مرده بودند و بجای آنها سه پیرمرد دیگر آنجا زندگی می‎کردند. به میزبان که علاقه‎ام به شفاخانه باعث تعجبش شده بود می‎گویم که من آنجا در شفاخانه بزرگ شده‎ام، و بعد صریح از اشتازینکا می‎پرسم. اشتازینکا هنوز هم خدمتکار شفاخانه بود.
هنگامیکه هوا کاملاً تاریک شده بود راهی می‎شوم. دوباره مانند زمانیکه در «به سمت جرس» کار می‎کردم از میان باغ‎ها و از روی دیوارها می‎روم. من هنوز قدم به قدم آنجا را می‎شناختم. بعد در باغ شفاخانه ایستاده بودم. مانند قدیم مشتی شن از پنجره باز به درون آشپزخانه پرتاب می‎کنم. سر اشتازینکا ظاهر می‎شود.
من می‎گویم: "اشتازینکا، من پیش تو آمده‎ام. آیا هنوز منو می‎شناسی، اشتازینکا ...؟ بیا پائین پیش من، اشتازینکا!"
سر اشتازینکا ناپدید می‎گردد. من می‎دانستم که او اطاعت خواهد کرد. او از در خارج می‎شود، دوباره فقط با پارچه کوچکی به دور خود پیچیده. من می‎گویم: "اشتازینکا، من به سوی تو آمده‎ام".
"اشتازینکا، به من نگاه کن، منو از نزدیک‎تر نگاه کن. من کاره‎ای شده‎ام، می‎بینی. می‎دونی این یعنی چی: کاره‎ای شدن؟"
اشتازینکا متواضعانه به من نگاه می‎کرد. او هنوز دارای پستان‎های آویزان و بزرگ بود و هنوز هم از بینی نفس‎های بلند می‎کشید.
من خودم را به او نزدیک می‎سازم و می‎گویم "حالا دیگه منو به کناری هل نمی‎دی، اشتازینکا! حالا دیگه نه. حالا من یک آقا هستم، اشتازینکا، می‎فهمی، یک آقا!"
من دستم را به دور کمرش می‎گیرم. او خسته آنجا ایستاده بود.
انگشت‎هایم به طرف پستان‎های اشتازینکا می‎روند. اما او دست‎هایش را جلو می‎آورد و مرا آرام از خود دور می‎سازد. چشمانش بی حرکت و به زمین دوخته شده بودند.
من می‎گویم: "اشتازینکا، من دیگه کودک یتیمی نیستم. اشتازینکا من از تو قوی‎ترم."
اما اشتازینکای خدمتکار رویش را برمی‎گرداند و آهسته و با به موج انداختن به باسنش، انگار که سطل آّب سنگینی را به سمت چاه می‎برد آهسته به طرف در می‎رود.
زیر لب زمزمه می‎کنم من تو رو اهلی می‎کنم! اهلی.
بعد سعی می‎کنم آرام و دوستانه صحبت کنم و می‎گویم: "اشتازینکا، من به این خاطر پیش تو نیامده‎ام، نترس، به این خاطر نه. من می‎خواستم ... من می‎خوام تو رو با خود به آمریکا ببرم!". او در کنار در متوقف می‎گردد. و من شروع می‎کنم برایش از آمریکا تعریف کردن. من نمی‎دانستم که چه چیز او را اغوا خواهد کرد، و چه چیز را می‎تواند درک کند، بنابراین همه چیز را بدون نظم و ترتیب برایش توصیف می‎کنم. من از لباس‎های زیبائی که می‎توانست بر تن کند شروع می‎کنم. من از زندگی آرامی صحبت می‎کنم که او می‎توانست آنجا داشته باشد. از پول صحبت می‎کنم، از غذا و دوباره از غذا. من در بردن او به آمریکا ناگهان سرسختی نشان می‎دهم و می‎گویم: "اما باید فوری با من بیائی، همین فردا! اشتازینکا، من صبح زود برای بردن تو می‎آیم و تو با من به آمریکا خواهی رفت!"
او به داخل خانه می‎رود. من می‎دانستم که او اطاعت خواهد کرد و فردا با من خواهد رفت. بعد او در مشتم خواهد بود و من می‎خواستم او را در زیر قدرتم خرد شده ببینم.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 16:22  توسط سعید از برلین  | 


من راه درازی برای رفتن نداشتم. مهمانخانه‎ـ‎میخانه «به سمت جرس» که من در آن بعنوان کارآموز باید مشغول کار می‎گشتم تقریباً پنج دقیقه از شفاخانه فاصله داشت. زیرا که من می‎خواستم گارسون شوم. به نظرم می‎آمد که این حرفه به مراتب امیدبخش‎تر از بقیه حرفه‎ها است و بیشتر وسوسه‎ام می‎کرد. شاید صبحانه خوردن جلینک در رستوران و صحنه‎های روزانه قبل از ظهر در شفاخانه باعث گردیده بود تا من حرفه‎ای برای خود انتخاب کنم که با اقامت دائم در یک رستوران ربط داشته باشد و آن را به نظرم وسوسه انگیز سازد. در هر حال من بعنوان کارآموز میخانه‏چی در نزد خانم گلنن Glenen که بیوه بود مشغول گشتم. 
بیوه گلنن زنی پیر و مو سفید بود. او چاق و استوار و چشمش کمی چپ بود. آدم می‎توانست از چهره‎اش بخواند که او قادر است از عهده مهمان‎های مست و خدمت‎کارها برآید.
مهمانخانه دراز و تاریک بود و به هیچ وجه محترمانه دیده نمی‎گشت. مردم کلاه بر سر، بوی چپق، کف تف انداخته شده زمین، فریاد آدم‎هائی که ورق بازی می‎کردند، و بعلاوه یک دستگاه گرامافون که بیهوده سعی در پیشی گرفتن از سر و صدای داخل مهمانخانه می‎کرد. در یک گوشه بیوه گلنن احاطه شده از بطری‎ها، گیلاس‎ها و شیرهای درخشنده که از آنها مشروب در گیلاس‎ها ریخته می‎شد در پشت پیشخوان کوچک می‎نشست. هر که می‎خواست مغازه را ترک کند باید از کنار او رد می‎شد و او با آرامشی بدیهی سکه‎های نقره‎ای و ورشوئی قرار داده شده روی پیشخوان را در صندوق پول می‎انداخت.
کار من این بود که از میزی به میز دیگر بروم و گیلاس‎ها را بعد از رفتن مشتریان جمع کنم و در پشت پیشخوان در  یک سطل بشورم، بعد با اشاره خانم گلنن سریع به زیرزمین بروم و این و آن بطری مشروب را بیاورم. بعلاوه سائیدن زمین، خرد کردن چوب و گرم ساختن اجاق مغازه، پاک کردن کفش و لباس، خلاصه هر کاری که برای انجام شدن وجود داشت به عهده من بود، در حالیکه فرانس Franz کارآموز قدیمی‎تر در زیر نگاه‎های دقیق زن که چشم‎هایش را از او برنمی‎داشت گیلاس‎هائی را که مهمان‎ها یا من روی پیشخوان قرار می‎دادیم را پر می‎کرد و بعلاوه مسؤل کنترل نظم و پاکیزگی در اسطبل و حیاط بود.
کاری که من باید انجام می‎دادم کار آسانی نبود، و شب‎ها چنان خسته بودم که بر روی پشته‎ای از کاه که برای خودم در مهمانخانه درست کرده بودم می‎افتادم و بخواب می‎رفتم. به این خاطر دراوایل شروع کار به شفاخانه نمی‎رفتم، حتی برای فکر کردن به اشتازینکا به زحمت وقت پیدا می‎کردم. ابتدا دیرتر، وقتی به کار عادت کردم و آموختم از زیر این کار و آن کار در بروم، کمی مانده به غروب از «جرس» فرار می‎کردم و از میان باغ‎های غریبه و از روی دیوارها به باغ شفاخانه نفوذ می‎کردم. بعد آنجا در میان بوته‎ها می‎ایستادم و انتظار می‎کشیدم تا اشتازینکا بیاید. وقتی او می‎آمد من آهسته جلو می‎رفتم و مانند قدیم چرخ چاه را برایش می‎چرخاندم. او اجازه این کار را می‎داد. هرگز به نظر نمی‎آمد که او از این کار به نحوی متعجب گشته باشد، من از پشت باسن آهسته در حرکتش را نگاه می‎کردم و وقتی او در خانه ناپدید می‎گشت من هم از راهی که آمده بودم بازمی‎گشتم.
کار در «به سمت جرس» نمی‎توانست برای مدت درازی مورد علاقه‎ام باقی بماند. من هدف بالاتری در سر داشتم. رستوران‎های پر مشتری‎ای که فرانس از آنها برایم تعریف کرده بود در برابر چشمانم در نوسان بودند، رستوران‎های غرق در نوری که او در پایتخت دیده بود. من خود را با یک کت سیاه تنگ می‎دیدم که از میان میزهائی که مردم محترم نشسته بودند رد می‎گشتم و یک جیب پر از پول خرد داشتم. فرانس پول‎هایش را پس‎انداز می‎کرد تا بتواند به شهر برود و آنجا به دنبال شغل بگردد، و من تصمیم گرفتم با او بروم. البته من نمی‎توانستم با کرویتسرهائی که گاهی از یک خدمتکار بخاطر کمکی که به او می‎کردم می‎گرفتم به پس‎اندازی چهل کرونی که طبق محاسبه فرانس در ابتدا لازم داشتیم فکر کنم. اما من بخاطر پول نگرانی نداشتم. و وقتی فرانس شبی به من خبر داد که او صبح دو روز دیگر قصد رفتن دارد، من هم قصد همراهی کردن او را به اطلاعش می‎رسانم.
من احتیاج به آماده  ساختن خود نداشتم.  فقط آنچه که بر تن داشتم دارائیم بود. بجز اشتازینکا لازم نبود از کسی خداحافظی کنم و این کار را می‎خواستم در آخرین شب انجام دهم.
فرانس در شب قبل از سفر برای خداحافظی از اقوام و آشنایانش می‎رود. من می‎مانم. خانه کاملاً در سکوت فرو رفته بود. خانم گلنن در سومین اتاق محکم خوابیده بود. فقط اینجا و آنجا از اصطبل‎ها صدای جرنگ جرنگ زنجیری که اسبی می‎کشید شنیده می‎گشت.
من از تخت کاهی خود بلند می‎شوم و بدون روشن کردن چراغ کور مال به سمت پیشخوان می‎روم. من به طرف صندوق پول می‎روم و تیغه چاقویم را در شکاف باریک کشوی صندوق فرو می‎کنم تا با فشار به آن کشو را بیرون بکشم. اما این کار ساده‎ای نبود، بنابراین شروع کردم به باز کردن پیچ‎های قفلی که کشوی چوبی را به صندوق وصل کرده بودند. بعد سعی کردم با تکان دادن قفل آن را شل سازم. این کار مؤفقیت آمیز بود و من با فشار کمی کشوی صندوق پول را بیرون می‎کشم.
من دویست کرون اسکناس را که منظم روی هم قرار داده شده بودند برمی‎دارم و کشوی صندوق را می‎بندم. بعد برای خداحافظی از اشتازینکا از مهماخانه خارج می‎شوم.
من در تمام زندگی خود دو بار دزدی کردم. این اولین دزدی من بود، از دومین دزدی باید دیرتر تعریف کنم. قبلاً اما باید بگویم که دزدی دوم من چون خوب می‎دانستم عمل بدی را انجام می‎دهم از دزدی بار اولم که مطلقاً خالی از این اندیشه بود خود را کاملاً متمایز می‎سازد. آن زمان اجازه برداشتن این پول از صندوق کاملاً طبیعی به نظرم می‎آمد، زیرا که من به آن پول به شدت محتاج بودم. و من امروز فکر می‎کنم ــ از آنجائیکه من در باره خیلی از چیزهائی که در زندگی‎ام انجام داده‎ام امروز طوری دیگر از زمان انجام آن فکر می‎کنم ــ که من با اولین دزدی واقعاً کار بدی انجام نداده‎ام؛ بی تکلفی‎ای که من با آن دست به دزدی زدم مرا در برابر خودم تبرئه می‎سازد.
بنابراین من پول را برای خود برمی‎دارم و می‎روم تا از اشتازینکا خداحافظی کنم. مانند همیشه از میان باغ‎ها و از روی دیوارها می‎روم تا اینکه به باغ شفاخانه می‎رسم و جلوی پنجره اشتازینکا می‎ایستم. شبی گرم تابستانی بود و پنجره اشتازینکا باز بود. من آهسته داد می‎زنم "اشتازینکا ... اشتازینکا" و چون خبری نگشت، مشتی شن برمی‎دارم و به داخل اتاق پرتاب می‎کنم.
سر اشتازینکا خواب‎آلود و پریشان از پنجره خارج می‎گردد. من آهسته می‎گویم: "اشتازینکا، بیا پائین ... من به سفر می‎رم ... من می‎خواهم چیزی به تو بگم."
او ناپدید می‎گردد. چند دقیقه‎ای می‎گذرد، من با ترس فراوان در میان امید و ناامیدی می‎لرزیدم. عاقبت گام‎های سنگین اشتازینکا بر روی پله‎ها مرا نجات می‎دهد.
او از خانه خارج می‎گردد. بدنش به زحمت توسط پارچه اندکی پوشیده شده بود.
من می‎گویم: "اشتازینکا، من به سفر می‎رم، من آمدم از تو خداحافظی کنم."
او ساکت می‎ماند. من خودم را به او می‎فشرم. این آگاهی که او را مدت‎ها و شاید هم هرگز نخواهم دید به من جسارت داده بود.
من کاملاً نزدیکش ایستاده بودم و می‎گویم: "اشتازینکا، من به سفر می‎رم، گوش می‎کنی. من هنوز با تو بی حساب نشدم." اینکه او ساکت و بی تفاوت آنجا ایستاده بود مرا عصبانی می‎ساخت. "حالا دیگه نمی‎تونی منو مثل یک کودک بلند کنی، نه، تو نمی‎تونی! گوش می‎کنی، دیگه نمی‎تونی منو بلند کنی!"
من او را به در می‎فشرم. اشتازینکا استقامت نمی‎کرد و تسلیم بود.
ما در جلوی تاریک خانه ایستاده بودیم. من در را پشت سر خود می‎بندم و می‎گویم: "اشتازینکا، حالا به تو نشون می‎دم چه کسی قوی‎تره! می‎خوای ببینی؟".
نور ماتی از پنجره نرده کشی شده کنار در به اندامش تابیده بود. هیچ صدائی بجز نفس کشیدن سنگین و مرتب اشتازینکا شنیده نمی‎شد.
حالا کمرش را محکم می‎گیرم. او دستش را برای دفاع از خود بلند می‎کند و به سمت من می‎آورد. "پس می‎خواهی دوباره منو عقب بزنی، به کناری هل بدی، آره؟ اشتازینکا؟ تو!"
من پایم را به پشت زانویش می‎برم و او را روی زمین می‎خوابانم. چشمانش مرا غریبه و بدون حرکت نگاه می‎کردند. من بر روی او زانو می‎زنم. وقتی پستان‎هایش را می‎گیرم، سعی می‎کند خود را با یک حرکت ناگهانی از زیر دستم نجات دهد. من دستم به سوی گلویش می‎رود.
من می‎گویم "عروس من" و خودم را بر روی او می‎اندازم.
او دستش را بلند می‎کند، انگار که بالا را نشان می‎دهد. نگاهش مات به بالا خیره مانده بود، انگار که چیز وحشتناکی دیده باشد.
من رویم را برمی‎گردانم و ربینگر را می‎بینم که صورتش را به پنجره فشرده بود و مانند حیوانی افسانه‎ای دیده می‎گشت.
من از جا می‎جهم و به خارج می‎دوم. او آنجا ایستاده بود و دست‎هایش میله‎های نرده را در آغوش گرفته بودند. من از پشت سر به او نزدیک می‎شوم.
من احساس می‎کردم که انگار دست‎های به دور گردن نازک ربینگر قفل شده‎ام یک گازانبر آهنی است. من لرزش ابدی بدنش را شهوت انگیز در میان انگشتانم احساس می‎کردم و هنگامیکه لرزش متوقف گشت گذاشتم که بدنش بر روی زمین بیفتد.
بعد آزاد، مانند به پایان رساندن کاری بزرگ به خانه برمی‎گردم. اما اشتازینکا دیگر آنجا نبود.
من از پله‎ها پاورچین بالا می‎روم. من می‎دانستم که اگر در را با فشاری ناگهانی باز کنم زنگوله کنار در به صدا نمی‎آید. در صدای آرام و کوتاهی داد و باز گشت.
درب آشپزخانه قفل شده بود. من مانند سگی به درب آشپزخانه چنگ انداختم. سپس گوش سپردم و نفس کشیدن بلند اشتازینکا را که در خواب بود شنیدم.
هنگامی که از میان باغ می‎گذشتم اندام ربینگر را در نور کم آغاز صبح می‎بینم که تلو تلو خوران و نامطمئن با دست کشیدن به دیوار خود را کورمال کورمال به خانه می‎رساند.
به این ترتیب من شفاخانه و اشتازینکا را ترک می‎کنم. برای آخرین بار از روی دیوارها می‎خزم و از میان باغ‎ها می‎گذرم و بدون آنکه به پشت سرم نگاه کنم آهسته به سمت راه‎آهن می‎روم.
در شهر در محله تاریک و کثیفی اتاقی پیدا می‎کنیم. با ما سه مرد دیگر هم در اتاق می‎خوابیدند. هر شب افراد مختلفی. روزها برای پیدا کردن کار از هتلی به هتل دیگر می‎رفتیم.
نقشه‎های فرانس، حداقل برای شروع، مانند نقشه‎های من بلندپروازانه نبودند. او از هتل‎های کوچک شروع کرد و از اینکه پس از چهار یا پنج روز در هتلی ارزان قیمت کاری بعنوان کارگر روزمزد بدست آورد راضی بود، هتلی که گفته می‎شد به دلیل داشتن مشتریان مختلف سود خوبی می‎کند. من نقطه نظر فرانس را درک می‎کردم. او فقط چهل کرون پول داشت و من هنوز تقریباً دویست کرون از پولم باقی مانده بود. من می‎توانستم به خود اجازه دهم که مشکل پسند باشم.
من همیشه خودم را در کت تنگ سیاه رنگ چسبانی می‎دیدم که در حال عبور سریع از میان میزهائی هستم که در پشت آنها مشتریان محترمی نشسته‎اند. حالا نمی‎خواستم از هدفم دست بکشم، و حداکثر می‎توانستم این کت سیاه چسبان را با لباس کار پسرانی که آرام در سالن هتل‎های شیک می‎ایستادند عوض کنم. اما حاضر نبودم آن را با هیچ قیمتی در جهان با لباس کار فرانس، با آن پیراهن آستین بالا زده و آن کلاه آبی رنگ و حروف طلائی بر روی آن عوض کنم.
بنابراین بدون مؤفقیت همچنان از هتلی به هتل دیگر می‎رفتم. به تدریج متواضع‎تر شده و در کافه‎ها و رستوران‎ها هم به دنبال کار می‎گشتم. شاید من هم مانند فرانس بزودی در یک هتل ارزان قیمت کارگر روزمزد می‎گشتم اگر که آشنا شدنم با فردی مرا از این کار نجات نمی‎داد.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 20:38  توسط سعید از برلین  | 


ربینگر عادت داشت بعد از ظهرها بر روی نیمکت زیر درخت گردو بنشیند. او دستش را بر روی عصای زمخت خود تکیه می‎داد و برای خود زیر لب غر می‎زد. و وقتی اشتازینکای خدمتکار با یک سطل کوچک آب، با نگاه بی فروغ چشمان به جلو دوخته شده و با پاهای قوی در دمپائی‎های چوبی آهسته از آنجا عبور می‎کرد، او برایش سر تکان می‎داد. چشمانش بر روی پستان‎های سنگین و چاق اشتازینکا که با هر گام به این سو و آن سو به حرکت می‎افتادند دوخته می‎گشت. من برای اشتازینکا چرخ چاه را می‎چرخاندم. و من نگاه‎های ربینگر را می‎دیدم و پستان‎های اشتازینکا را و احساس می‎کردم که ربینگر چیزی می‎داند که برایم ناشناس می‎باشد.
اشتازینکا بدون کلمه‎ای تشکر همانطور که آمده بود می‎رفت. ربینگر از پشت رفتن او را نگاه می‎کرد، لب‎های در هم فرو رفته‎اش به لبخند تب‎آلودی باز می‎گشت و آب دهانش بر روی کت کثیفش جاری می‎شد.
من سال‎ها با اشتازینکا در زیر یک سقف زیستم و بی تردید با او زیاد صحبت کردم. اما، اگر هم عجیب به گوش آید: همانقدر که من دقیقاً می‎توانم حرکاتش، نگاه‎هایش، گام برداشتن و اندامش را به خاطر آورم، و همانقدر که امروز هم وقتی به او فکر می‎کنم می‎توانم به وضوح بویش را در بینی‎ام احساس کنم، ولی اصلاً نمی‎توانم آهنگ صدایش را به یاد آورم. چنین به نظرم می‎‎رسد که انگار من هرگز صدایش را نشنیده‎ام و هرگز صدای خنده‎اش به گوشم نخورده است. اشتازینکا در خاطرم گنگ است. من صدای نفس کشیدنش را که او با صدای بلند از بینی خارج می‎کرد می‎شنوم، من صورت بی رنگ او را و حتی نقش لباسش را می‎بینم، اما کلمه‎ای از آنچه گفته بود را نمی‎شنوم.
زمانی که اشتازینکا خدمت در شفاخانه را شروع کرد شاید من هشت ساله یا کمکی مسن‎تر بودم. من فکر نمی‎کنم که اشتازینکا از همان لحظه اول در من هیجانی برانگیخت. این باید احتمالاً به تدریج در من اتفاق افتاده باشد. وقتی خوب به آن فکر می‎کنم، احساس می‎کنم اگر ربینگر وجود نمی‎داشت شاید من، من می‎گویم شاید، کاملاً بی تفاوت از کنار اشتازینکا عبور می‎کردم. ربینگر چشمان مرا گشود و امروز هم هنوز آن لحظه‎ای را که این اتفاق افتاد کاملاً شفاف می‎بینم.
من در باغ ایستاده بودم تا سیب‎های نیمه فاسد از درخت افتاده شده را پنهانی از روی زمین جمع‎آوری کنم. ربینگر روی نیمکت خود نشسته بود و به خورشید چشمک می‎زد. در این لحظه اشتازینکا با سطل‎های کوچکش از میان باغ می‎آید و به سمت چاه می‎رود. من چند قدم از ربینگر فاصله داشتم، می‎دیدم که لب‎هایش تکان می‎خورند، می‎دیدم که چگونه او در حال لرزیدن عصایش را به زمین می‎فشرد و طوریکه انگار می‎خواهد از جا بلند شود حرکتی می‎کند و می‎گوید "آه تو عروس چاق" و پس از هر کلمه مکثی می‎کرد تا نیرو برای کلمه بعدی بدست آورد: " تو، عروس چاق!"
من سیب دندان زده را دور می‎اندازم. من چهره از شکل طبیعی خارج شده ربینگر را می‎بینم و نگاه خیره چشمانش را تعقیب می‎کنم و شگفت زده خدمتکار را انکار برای اولین بار می‎بینم. لکنت زبان ربینگر در گوشم می‎پیچید: عروس من! من این کلمه را تا حال هرگز نشنیده بودم و از آن هیچ چیز نمی‎دانستم.
وقتی من در رد نگاه ربینگر اشتازینکا! یا همان عروس چاق را  شناختم چیز تازه‎ای در من زنده گشت. من هرگز زنی را نه طور دیگر مشغول انجام کار سخت دیده بودم و نه حتی در لطافت مادرانه. حالا ناگهان جوشش یک چشمه خاموش و دست نخورده در من هراسانم ساخته بود.
من دست‎هایم را بالا اتداخته و فرار می‎کنم.
من احساس می‎کنم که انگار باید اولین تأثیر حس‎های بیدار گشته جاودانه باشد، که انگار هر کس به اولین زنی که با او روبرو می‎گردد برای همیشه ویران می‎گردد، اگر هم شاید فقط خود را در یک عشق، یک مذهب و آداب و رسوم شیفتگی مانند عشق به یک مادر نشان دهد. علاقه من به اشتازینکا هرگز خاموش نگشت، گرچه اشتازینکا گنگ و بی فروغ باقی ماند، با این حال من هم اجازه دیدن اوج زندگی را داشتم.
اولین نتیجه دیدار در باغ ترس فریبنده‎ای بود در برابر حضور اشتازینکا و خصومتی فروزان بر علیه ربینگر. من بیدار روی تختخواب می‎نشستم و با چهره‎ای وحشتزده و شهوانی به شروع درد شبانه ربینگر گوش می‎سپردم. من حتماً بدون آنکه درخواست کمک کنم می‎گذاشتم که او با سرفه کردن‎هایش خفه شود. من حدس می‎زدم و احساس می‎کردم که ربینگر، این پر حرف، این پیرمرد غرق گشته در شب زندگی‎ام را از مدار خود خارج کرده و آن را تسلیم گناه و ویرانی ساخته است. نفرت و شرارت در برابر رنج ربینگر در من قوی‎تر می‎گشت.      
گرچه حضور اشتازینکا و نگاه او عمیقاً روحم را می‎ترساند و اعضای بدنم را از وحشت در برابر چیزی نامشخص و تهدید آمیز می‎لرزاند، اما رویاهایم پر بودند از اشتیاق دیدار وی. من روزها در راهروی تاریک کمین می‎کردم تا بوی او و لباسش هنگام خارج شدن از آشپزخانه لمسم کنند. من کنار چاه می‎نشستم و انتظار می‎کشیدم تا او برای بردن آب می‎آمد. هر وقت ربینگر را روی نیمکت در زیر درخت گردو نشسته می‎دیدم خودم را در میان بوته‎ها مخفی می‎ساختم و چشم از صورتش برنمی‎داشتم. من نمی‎توانستم بدون مخفی ساختن خود در جلوی او بایستم، وگرنه در این لحظه می‎توانست نفرتم به قاتلی مبدل گردد. من فقط باید از جا می‎جهیدم و گلویش در بین انگش‎های سختم اگر که برگ‎ها و شاخه‎ها در بین من و او مانعی نبودند حتماً می‎شکست. من از ترس در برابر خودم به مخفیگاه می‎گریختم.
وقتی اشتازینکا می‎آمد من چرخ چاه را لرزان می‎چرخاندم. او به من نگاه نمی‎کرد. چشمان حیوانی‎اش بی روح به تماشای زنجیر که داخل چاه می‎گشت می‎نشست. او تشکر نمی‎کرد و می‎رفت.
نیروی بیرحمی مجبورم می‎ساخت که در کنار او باشم. من ساکت شروع به انجام کارهایش می‎کردم. او در این هنگام بی حرکت می‎ایستاد و یا می‎نشست، نفس‎های سختش را از بینی بیرون می‎داد و می‎گذاشت که کار را انجام دهم. من اما هنگام خرد کردن چوب نگاهم را با ترس به پستان‎های آویزانش که آهسته بالا و پائین می‎رفتند می‎دوختم.
در آن زمان شروع به کسب اولین کرویتسر خود کردم. به این نحو که من از اداره پست روزنامه‎ها را می‎گرفتم و به در خانه مشترکین می‎بردم. زیرا یکشنبه‎ها در ناحیه ما پست تعطیل بود. من در هفته بیست تا سی کرویتسر کاسبی می‎کردم. با آن من شیرینی، یک روبان رنگی و یک شانه براق می‎خریدم و جلوی اشتازینکا قرار می‎دادم و او ساکت آنها را برمی‎داشت.
با گذشت زمان مؤفق می‎شوم در آشپزخانه‎ای که در حقیقت به آپارتمان آقای مایر تعلق داشت رفت و آمد کنم. شب‎ها وقتی خانم و آقای مایر برای خوابیدن می‎رفتند من درب آشپزخانه را آهسته باز می‎کردم و داخل می‎گشتم. اشتازینکا آنحا ایستاده بود و بشقاب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها را می‎شست یا کارهای روز بعد را آماده می‎ساخت. من نزدش می‎رفتم و کارهایش را انجام می‎دادم.
به این ترتیب زمان درازی گذشت و من در شفاخانه با سه پیرمرد و یک خدمتکار رشد کردم.
دیگر زمان زیادی به لحظه‎ای که باید من در چهارده سالگی شفاخانه را ترک می‎کردم نمانده بود که دوباره رویداد دیگری با شفافیتی خاص در خاطرم نقش بست.
شبی در آشپزخانه این اتفاق رخ داد. چراغ نفتی کوچک بر روی میز آشپزخانه روشن بود. اشتازینکا و من بر روی زمین چمباته زده و مشغول برداشتن عدس‎ها شسته شده از درون یک کاسه بودیم. اشتازینکا کاملاً نزدیک من نشسته بود. من جرأت حرکت دادن به بازو و پاهایم را نداشتم و به زحمت دست‎هایم را حرکت می‎دادم. فقط انگشتانم مانند وسیله غریبه‎ای داخل کاسه می‎گشت و عدس‎های نامرغوب را خارج می‎ساخت. انگار که حضور فیزیکی اشتازینکا باری است که با سنگینی بر روی من و روی او و وسائل آسوده بود. 
من صدای نفس‎هایش را کنار گوش و گونه‎ام احساس می‎کردم. بینی‎ام بوی گرم بدنش را به داخل می‎کشید. او مانند حیوان بزرگ و خسته‎ای با انبوه گوشت تنبل خود آنجا چمباته زده بود، چشم‎هایش بی فروغ بودند و دست‎های بزرگش در کنار دست‎های من درون کاسه قرار داشت.
پاهایم شروع به لرزیدن می‎کنند. من احساس می‎کردم بدنم کنترل خود را از دست داده و در حال سقوط است. اما من از نزدیک کردن خود به اشتازینکا حتی به پهنای یک مو هم چنان وحشتناک می‎ترسیدم که انگار بعد بدون شک برایم اتفاق وحشتناکی رخ خواهد داد و مرا از بین خواهد برد.
من به نوسان می‎افتم. عضلات گرفته‎ام متشنج می‎گردند. من احساس می‎کردم که چگونه شانه‎ام به شانه‎اش نزدیک می‎گشت، احساس می‎کردم که انگار شانه‎ام یک مسیر طولانی را می‎پیماید. حالا بدنم بدنش را لمس می‎کرد.
اشتازینکا اما با فشار مرا از خود دور می‎سازد و دستش را دوباره آرام در عدس‎ها فرو می‎برد.
در این لحظه شهوت در من می‎شکفد. خجالت جوانی ناپدید می‎گردد، حیوان، هیجان و خون در من فریاد می‎کشند. من آزاد بودم. من آماده بودم آقا باشم. هنوز دست‎هایم چند ثانیه درمانده سرم را لمس می‎کردند، سپس دست‎ها خود را دراز می‎کنند. من از جا می‎جهم و پستان‎های پر و چاق اشتازینکا را که بالا و پائین می‎رفتند می‎گیرم.
اشتازینکا ساکت از جا برمی‎خیزد. مرا بغل و مانند بار سبکی بلند می‎کند. درب را باز می‎کند. با مشت سنگینش به دنده‎ام می‎کوبد و مرا در آستانه در روی زمین می‎اندازد. سپس با آرامش در را پشت سر خود می‎بندد.
من اما در آنجا افتاده، در حال پیچیدن به خود، متحمل اولین رنج عشق گشتم.
آخرین ماه‎های اقامتم در شفاخانه دیگر به اشتازینکا در کارهایش کمک نکردم. من مراقب او بودم و تعقیبش می‎کردم. من دیگر نمی‎خواستم به اشتازینکا خدمت کنم. من می‎خواستم از او قوی‎تر باشم.
من شب‎ها در کنار در آشپزخانه می‎ایستادم و به صدای خواب آرامش گوش می‎سپردم. من گوشم را به در می‎چسباندم و هنگام انجام وظایف انسانی‎اش پنهانی به او گوش می‎کردم و از شهوتی به سختی مهار گشتنی می‎لرزیدم. من به دنبال او به زیر زمین می‎رفتم و در انتظار ساعتی می‎ماندم که بتوانم پستان‎های چاقش را بگیرم. اما من از نگاه بی فروغ وجود گنگ‎اش می‎ترسیدم.
به این ترتیب، آخرین روزهای درد و رنج در شفاخانه با خشم بخاطر امیال برآورده نگشته‌ام گذشتند. مدرسه را قبلاً ترک کرده بودم و روزی که باید از جوانی‎ام خداحافظی می‎کردم، داخل جهان می‎گشتم، تنها، کاملاً بر روی پاهای خودم، و می‎دیدم که چطور می‎توانم به خودم کمک کنم مرتب نزدیک‎تر می‎گشت.
خداحافظی برایم سخت انجام نگشت. بیشتر به این خاطر که من موقتاً باید در محله‎مان می‎ماندم و رفتنم خداحافظی برای همیشه نبود. هر روز بعد از کار اگر چیزی مرا به رفتن به شفاخانه می‎خواند می‎توانستم به آنجا بروم، اما من به هیچ وجه احساسی برای خانه و ساکنین آن نداشتم، حتی حسی از شاکر بودن. من از ترک کردن خانه کودکی غم‎انگیزم، پیرمردان و آقای مایر خوشحال بودم، خوشحال از اینکه نباید دیگر عکس فرد نیکوکار را در برابرم ببینم و روحم پر بود از عکس‎های آینده سعادتمندی که در آن من دیگر نباید تحمل می‎کردم، بلکه آقا بودم و بالادست دیگران.
اشتازینکا، دختر خدمتکار البته آنجا باقی ماند، در حالیکه من باید از آنجا می‎رفتم. وقتی خانه را ترک کنم دیگر نخواهم توانست در مسیرهای خانه به دنبالش بروم و حضورش دیگر در اطرافم نخواهد بود. اما من این را می‎دانستم که یک بار دوباره خواهم آمد و بعنوان یک آقا که در دستانش قدرت قرار دارد، قدرت بر طلا، قدرت بر مردم در برابر اشتازینکا خواهم ایستاد و با خنده او را مجبور خواهم ساخت جلوی پاهایم به خاک افتد.
دو رور قبل از ترک شفاخانه به نزد مدیر خانه، یک شهروند محترم خوانده شدم. او برایم یک سخنرانی کرد که من از آن خیلی نفهمیدم، زیرا تجمل اتاقی که من در آن پذیرفته گشتم حواسم را پرت ساخته بود. فقط تا این حد می‎دانم که او مرا نصیحت کرد فرد خیرخواه و عمل نیک او را برای زندگی آینده‎ام از یاد نبرم و آنطور که امروز به نظرم  می‎رسد او سعی می‎کرد به خاطر درمانده و تنها در جهان رها ساختنم با بیان اینکه من بخاطر دانه‎هائی که در شفاخانه در سینه‎ام کاشته شده است در نبرد زندگی‎ای که در برابرم قرار دارد شکست نخواهم خورد خودش را بیشتر از من آرام سازد. او مرا با این همدردی با یک هدیه نقدی ده گولدنی Gulden که مرد نیکوکار برای پسرانی که شفاخانه را ترک می‎کردند معین کرده بود تا دیگر هرگز نگران سرنوشتم نباشند مرخص می‎کند.
در صبح روزی که باید خداحافظی می‎کردم مانند همیشه از جا برخاستم، مانند همیشه کفش و لباس‎های کلاین، جلینک، ربینگر و آقا و خانم مایر را تمیز کردم. سپس از آقا و خانم مایر خداحافظی کردم. آقای مایر چند کلمه برایم صحبت و آرزوی خوشبختی می‎کند و در تمام وقت دست‎هایم را در دستش نگاه داشته بود. چنین به نظرم می‎رسد که رها کردنم به سمت ناشناخته‎ها فقط برای او سخت است و انگار حالا بیهوده سعی می‎کرد تا به من چیز خوبی بگوید. من باید به نحو نامشخصی خوبی او را احساس کرده و به این واقعیت آگاه گشته باشم که حالا من واقعاً یک خانه را از دست می‎دادم، اگر هم خانه‎ای فقیر و بدون شادی‎ای را، زیرا من شروع کردم به زار زار گریستن. در این وقت آقای مایر پیشانی‎ام را بوسید.
سپس داخل سالن می‎شوم، جائیکه پیرمردها نشسته بودند، کت خود را در روزنامه‎ای می‎پیچم، خرت و پرت فقیرانه‎ام را برمی‎دارم، به پیرمردها دست می‎دهم و می‎روم. در حیاط زیر پنجره آشپزخانه می‎ایستم و فریاد می‎زنم:
"خداحافظ، اشتازینکا، من از اینجا می‎روم، خداحافظ!"
سر اشتازینکا از پنجره خارج می‎گردد و چشمانش مرا خسته نگاه می‎کنند.

_ ناتمام _
    

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ساعت 6:2  توسط سعید از برلین  | 


روزهای جوانی‎ام بجز ساعاتی که در مدرسه و لحظات کوتاهی که با جوانان دیگر در خیابان بازی می‎کردم با این انسان‎ها در این خانه گذشت. من محصل چندان خوبی نبودم. من علاوه بر فقیر بودن در شفاخانه هم زندگی می‎کردم و این در یک شهر کوچک، جائیکه معلم‎ها با خانواده‎های معروف محصلین رفت و آمد می‎کنند، در آنجا درس خصوصی می‎دهند و بخاطر رابطه‎های گسترده مالی و اجتماعی با آنها در پیوندند گویای خیلی از چیزهاست. وقتی من چیزی می‎دانستم و تکالیفم را به خوبی را انجام می‎دادم مانند دیگر محصلین تشویق نمی‎گشتم. اما برعکس، وقتی تکالیف را خوب انجام نمی‎دادم، که اکثراً هم چنین بود، بعد معلم‎ها اخم می‎کردند، بله، گاهی هم ــ این را معلم فقط در برابر شاگردان فقیر به  خود اجازه می‎داد ــ مرا می‎زدند. ناپدید گشتن ناگهانی مادرم به همه اینها اضافه گشت و شهرت حقارت اخلاقی به من چسبانده شد و حتی همشاگردی‎هایم هم به این خاطر مرا دست می‎انداختند. بله، آنها حتی چند بیت شعر تحقیر آمیز در باره من به گردش انداخته بودند که تا هنگام ترک مدرسه در باره من می‎خواندند. گرچه این ابیات بد و احمقانه سروده شده‎اند، اما هر بار که من آنها را می‎شنیدم به سختی آزرده می‎گشتم، طوریکه تا امروز هم آنها را در خاطرم دارم، در حالیکه من چیزهائی تجربه کرده‎ام که باید مرا به سختی می‎لرزاندند و با این وجود آنها را فراموش کرده‎ام:
من مادر خوبم را می‎جویم،
او از خون من است.
آیا مادرم را ندیده‎اید؟
من می‎خواهم پیش مادرم بروم!
آه، وحشتم را نگاه کنید،
مادر خوبم ناگهان گریخته است.
حتی ملودی‎ای که این شعر تحقیرآمیز با آن خوانده می‎شد هنوز هم در گوشم طنین می‎اندازد.
همشاگردی‎های من در زنگ‎‎های تفریح از کیف‎های خود صبحانه خارج می‎کردند، من در کنارشان می‎ایستادم و با چشم‎های درشت شده نگاه‎شان می‎کردم. من عادت کردم برای گرفتن قسمتی از صبحانه‎شان از آنها خواهش کنم، و گاهی هم واقعاً از این طریق یک قطعه نان قندی دریافت می‎کردم. اما اغلب چیزی بدست نمی‎آورردم، بلکه به من می‎خندیدند.
به این ترتیب مدرسه بعد از ربینگر، کلاین و جلینک تنوع مطبوعی نبود. بر عکس، من با رضایت به مدرسه نمی‎رفتم، گرچه می‎‎توانستم از این طریق چند ساعتی از شفاخانه بگریزم. اما احساس می‎کردم که سه پیرمرد در خانه برایم مطلوب‎ترند. آنها می‎دانستند من چه اندازه برایشان مهم و ضروری هستم. آنها مواظب بودند که میان ما بهم نخورد. البته، آنها حالم را بهم می‎زدند، من آنها را خوار می‎شمردم، از آنها متنفر بودم، و اگر به اندازه کافی قوی بودم ممکن بود حتی آنها را بزنم. اما این مرا در خانه مغرور می‎ساخت. آنجا در مدرسه اما مرا تحقیر و مسخره می‎کردند. گرچه اینجا درشفاخانه فرد مهمی نبودم اما عضوی ضروری به حساب می‎آمدم.
جلینگ تنها پیرمردی بود که من نمی‎توانستم تحسینش نکنم. او هر روز صبح ساعت ده برای خوردن صبحانه به مهمانخانه می‎رفت. آنطور که او همیشه با ابهت توضیح می‎داد صبحانه برایش هشت کرویتسر Kreuzer تمام می‎شد. ما همگی خیلی مانده به ساعت ده دچار یک ناآرامی بزرگ می‎گشتیم. فقط جلینک تظاهر به داشتن آرامش می‎کرد: الساعه باید آن لحظه فرا برسد که جلینک ــ فردی مانند ما از شفاخانه ــ دوباره ما را تحقیری بی پایان کند، و ما با هیجان انتظار این لحظه را می‎کشیدیم. هرگز ربینگر یا کلاین از زمانیکه در شفاخانه زندگی می‎کنند لذت به مهمانخانه رفتن را تجربه نکردند. البته مهمانخانه‎ای که جلینگ برای خوردن صبحانه به آنجا می‎رفت باشکوه نبود. اما او در آنجا مهمان، آقا و خریدار بود. جلینگ در حالیکه آهسته در سالن قدم می‎زد از لحظات قبل از رفتن به مهمانخانه کاملاً لذت می‎برد. کلاین و ربینگر تا حد امکان خود را بی تفاوت نشان می‎دادند. اما چانه ربینگر از خشم می‎لرزید و بذاق از دهان بی دندان بر روی کتش می‎ریخت. کلاین با چنان خشمی خود را مشغول تعمیر چتر می‎ساخت ــ او چتر ساز بود و گاهی هنوز چتری را برای تعمیرات جزئی پیش او می‎آوردند ــ که انگار می‎خواهد چوب چتر را بشکند. جلینک کمی مانده به ساعت ده با آرامشی بی مانند می‎گفت "خوب دیگه با اجازه ما بریم" و با گام‎هائی آهسته و موقرانه می‎رفت.
اما بعد ربینگر و کلاین خشم‎شان را خالی می‎کردند. من فکر می‎کنم که آنها حیثیت خود را بخاطر مهمانخانه رفتن جلینک خدشه‎دار شده احساس می‎کردند. آنها شروع می‎کردند به داستان تعریف کردن، آنها در روایت از خوشگذرانی‎های زندگی خویش از همدیگر طوری سبقت می‎گرفتند که مهمانخانه رفتن جلینک، غذای هشت کرویتسری او و تمام شهر باید در برابر کارهای آن دو رنگ می‎باختند.
جلینک قدرت پرداخت پول صبحانه را داشت. زیرا او کاسبی می‎کرد. من همیشه کار و کاسبی او را بسیار اسرارآمیز تجسم می‎کردم، گرچه کار و کاسبی‎اش مطمئناً بسیار کم از اسرار برخوردار بود. کار و کسب‎اش این بود که او خانه به خانه می‎رفت و از اهالی خانه می‎پرسید که آیا بطری کهنه دارند و آنها را به چند هلر  Hellerمی‎خرید و با سود اندکی به یک دکاندار می‎فروخت. به نظر من جلینک مانند تاجر بزرگی به نظر می‎آمد که کشتی‎هایش در اقیانوس‎ها شناورند و بارگیری می‎کنند. کار و کسب کلاین که من هر روز آن را می‎دیدم ــ تعمیر چترهای شکسته را ــ در برابر کسب و کار جلینک بی اهمیت و فقیرانه بود.
جلینک با آن سبیل خاکستری به پائین آویزان شده و آن فریاد دائمی تنها همخانه‎ای بود که من در برابرش کمی احساس احترام می‎کردم. کلاین تقریباً کور بود و چشم‎هایش از میان عینک خم شده‎ای خسته نگاه می‎کردند. هرگز او صورتش را اصلاح نمی‎کرد. و همیشه یک چتر برای تعمیر میان زانوانش چسبیده بود. با کلاین می‎توانستم گاهی چنان احساس همدردی کنم که وسیله‎ای که به زمین افتاده و او با دست‎هایش به دنبال آن می‎گشت یا اشتباهاً جای دیگری قرار داده بود را بی سر و صدا کنار دستش می‎گذاشتم. آرامش صبورانه او تنفرم را که حتی در برابر جلینک هم نمی‎توانستم از ابراضش خودداری کنم بی دفاع می‎ساخت.
قلبم در مقابل ربینگر سخت، بی گذشت و گنگ بود. بدنش که از سر انگشتان تا زانو بدون وقفه می‎لرزیدند، پلک‎های سرخ بدون مژه‎اش، چشم‎های گود رفته‎اش، دهان بی دندانش که مدام در جنبش و از گوشه آن بدون وقفه نخ نازکی از بزاق آویزان بود، لکنت زبان دائمی مشوش‎اش و تمام ناتوانی بشری‎اش مرا دشمن او ساخته بود. من یک کودک بودم و به این پیرمرد که شب‎ها تشک‎اش را خیس می‎ساخت زنجیر شده بودم، به کسی که زندگی رو به خاموش شدنش با فاصله یک قدم از من شب به شب یک نبرد با مرگ بود. آیا من بعنوان بچه بدجنسی به دنیا آمده بودم که این پیرمرد با این موقعیت سختش نمی‎توانست در روحم هیچ اثری بگذارد و یا اینکه، آنطور که من فکر می‎کنم به دنیا آمده‎ام تا به این اندام لرزان و در رنج و این روح خاموش گشته به زنجیر کشیده شوم تا سخت‎تر از یک زندانی که زندان ابدی خویش را احساس می‎کند در عذاب باشم؟
در پشت شفاخانه یک حیاط کوچک کثیف قرار داشت که پله‎های درون آن به یک باغ منتهی می‎گشتند. از عجایب خانه یکی هم این بود که آدم می‎توانست بدون مجبور بودن در استفاده از پله‎ها بلافاصله از یک قسمت خانه به قسمت دیگر و از یک اتاق به اتاق دیگر برود. باغ کوچک بود. در آن چند درخت و در وسط آنها یک درخت قدیمی گردو قرار داشت که در زیر آن یک نیمکت چوبی قرار داده بودند. این درخت مرزی بود با حیاط و باغ‎های دیگر که به وسیله دیوار مخروبه‎ای به بلندی قد یک انسان از هم جدا شده بودند. در یک گوشه از باغ که با عبور از کنار درخت گردو می‎شد به آنجا رسید یک چاه حفر کرده بودند که بر بالایش یک سطل چوبی آویزان بود؛ وقتی آدم چرخ را می‎چرخاند، سطل متصل به زنجیر با سر و صدا به داخل چاه داخل می‎گردید. از این چاه آب لازم برای خانه کشیده می‎گشت.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ساعت 22:46  توسط سعید از برلین  | 


یک مرد و یک خدمتکار.  

من بدون پدر و مادر بزرگ شده‎ام. زیرا پدرم مدت کوتاهی بعد از تولد من فوت کرد. او در شهر کوچکی که در آن متولد گشتم وکیل بود. من بجز نامه‎ای از او به مادرم یادگار دیگری که مرا به یاد پدرم اندازد ندارم.
مادرم بعد از مرگ پدر که حتی مقدار اندکی پول از او به ارث برده بود شهر را با یک مهندس بخاطر شوقی شدید یا میل به حادثه‎جوئی ترک کرد و مرا در آپارتمانش کاملاً تهیدست نزد دختر خدمت‎کاری تنها گذارد. از آن زمان دیگر چیزی از او نشنیدم. فقط مدتی بعد نامه فوق‎الذکر توسط یک دادگاه در کانادا بعنوان ماترک به بخشداری زادگاهم ارسال شده بود. در آن زمان من شش سال داشتم.
این مشخص است یا حداقل قابل درک که چیزی مرا به پدر و مادر مرحومم متصل نمی‎سازد. من هنوز امروز هم نمی‎فهمم عشق به پدر و مادر یعنی چه. برای فهم آن عضوی در من کم است: من نمی‎توانم تصور کنم که عشق والدین اصلاً چه معنا می‎دهد. آنچه من کم داشتم و آنچه که اغلب مایل بودم یک نهار گرم یا یک سقف بر بالای سر یا یک تختخواب خوب بوده است، اما هرگز احساس کمبود یک پدر یا مادر را نکردم. وقتی من <یتیم> می‎گویم به فقر و روزهای بد کودکی فکر می‎کنم. وگرنه هیچ تصور دیگری از این کلمه ندارم.
بنابراین مادرم مرا تنها و فقیر تنها گذاشته و رفته بود. شهرداری باید از من مراقبت می‎کرد و این کار را هم کرد، به این نحو که مرا به یک <شفاخانه> که شهروند ثروتمندی آن را اهداء کرده بود می‎سپرد. من در این خانه که چهار محل خالی برای پیرمردان و دو محل برای پسران جوان داشت بعنوان یکی از این پسرها چهارده سال زندگی‎ام را گذراندم.
من یک شروع تازه بودم. من بدون سنت رشد می‎کردم. هیچ آگاهی‎ای مرا به گذشته متصل نمی‎ساخت. من هیچ چیز از پدرم نیاموختم و متأسفانه هیچ چیز هم از او به ارث نبردم. من بدون عقاید از قبل تحمیل گشته و بدون اصول تنظیم گردیده‎ای در برابر زندگی ایستاده بودم که دیگران با آنها ــ اگر درست تصور کنم ــ در فضای یک خانواده رشد می‎کنند. آنچه تازه بود، مرا شگفتزده و اغوا می‎کرد. همچنین اینگونه به نظرم می‎آمد که باید تمایل جنسیت‎ها نسبت به هم برای کسانیکه در خانواده رشد یافته‎اند تنها به این خاطر که آنها مرد و زن را با همدیگر می‎بینند و خود را در عشق به مادر متصل احساس می‎کنند به نحوی  آشنا باشد.
احساس‎های بیدار گشته بدون آمادگی قبلی، حتی بدون آنکه شناختی از آنها داشته باشم به سراغم می‎آمدند.
اما من با چنین نگاهی از مسیر خیلی دور می‎افتم و باید به ترتیب همه چیز را تعریف کنم. باید تعریف کنم که خانه چگونه دیده می‎گشت، چه کسی در آن زندگی می‎کرد و بعد در ادامه چه اتفاق افتاد. شفاخانه در ساختمانی قدیمی که به رنگ سبز تاریکی رنگ شده بود قرار داشت و هر جناح آن دارای هشت پنجره بود. کل ساختمان در نگاه اول تأثیری از بی نظمی بزرگی بر جای می‎گذاشت. من فکر می‎کنم که از ترکیب دو ساختمان مختلف تشکیل شده بود. دو پله سنگی فرسوده در جلوی درب خانه و در سمت چپ آن یک نیمکت سنگی قرار داشت، اگر آدم به تخته سنگی که در اثر سال‎ها استفاده صیقل خورده باشد و بر روی دو تکه سنگ در زمین فرو رفته قرار گرفته را بتوان نیمکت نامید. من وقتی از بازی با دگمه‎ها و تیله‎ها خسته می‎شدم گاهی بر روی این نیمکت سنگی می‎نشستم.
شفاخانه از داخل هم دوستانه‎تر از خارج آن دیده نمی‎گشت. پله‎‎‎های سراشیبی و فرسوده در طبقه اول، درب ورودی پوسیده ساختمان که هنگام باز و بسته شدن جیغ زنگوله‎ای را به صدا می‎انداخت، لکه‎های تاریک در نقاشی‎های خاکستری گشته دیوارها، تمام اینها موجب گشتند که خاطرات روشنی از دوران کودکی در من زنده نماند. من می‎دانم که هرگز چیز خوشحال کننده‎ای در این خانه تجربه نکردم. من فکر می‎کنم که در این خانه هرگز کسی نخندید. شاید با دیگر کودکان وقتی در گوشه‎های کوچه قدیمی یا در محل‎های کثیف جلوی مدرسه بازی می‎کردیم سرحال و پر سر و صدا بودم، اما وقتی داخل خانه می‎گشتم قلبم از فشاری تنگ می‎گشت، فشاری را که امروز هم وقتی به این خانه می‎اندیشم در خود احساس می‎کنم.
از سمت راست راهروی ساختمان دری به آپارتمان پدر ساکنین شفاخانه منتهی می‎گشت و از سمت چپ چند پله راهرو را به اتاق‎هائی که ما در آنها زندگی می‎کردیم وصل می‎کرد. من فقط دو یا سه بار یک نگاه به آپارتمان پدر ساکین خانه که ما او را با نام خانوادگی‎اش آقای مایر Mayer می‎نامیدم نگاهی انداخته بودم. آنجا رومیزی‎هائی وجود داشتند، عکس‎های خانوادگی، مبل و چند صندلی‎. به نظر من این اتاق‎ها لوکس‎ترین اتاق‎های زمینی به نظر می‎آمدند و آقای مایر را خوشبخت‎ترین انسان می‎دانستم. امروز می‎دانم که او هم انسان فقیری بود که برای اندکی مقرری به مردم خشنی محتاج بود.
شفاخانه‎ای که من در آن زندگی می‎کردم به چهار اتاق تقسیم شده بود. اولین اتاق که آدم مستقیم از طریق پله‎های راهرو ساختمان داخل آن می‎گشت نسبتاً بزرگ و دارای سه پنجره بود. در وسط اتاق یک میز دراز با رومیزی مشمعی قرار داشت که ما غذای روزانه خود را در کنارش می‎خوردیم. بر روی دیوار عکس بزرگی آویزان بود که مرد نیکوکار هدیه دهنده خانه را نشان می‎داد؛ من از این عکس می‎ترسیدم. من به عکس فقط مخفیانه نگاه می‎کردم و فوری رویم را دوباره برمی‎گرداندم. به نظرم چنین می‎رسید که او چشمان شریری دارد. انگار از اینکه من اینجا زندگی می‎کنم او را آزار می‎‎‎دهد. من این مرد نیکوکار را ناعادلانه مسؤل دوران جوانی غم‎انگیزم می‎دانستم. من فکر می‎کردم که اگر او این خانه را اهداء نمی‎کرد من هم نمی‎توانستم اینجا باشم، بلکه مانند بقیه کودکان در پیش پدر و مادر به قدر کافی غذا برای خوردن و لباس‎های زیبا برای پوشیدن و یک توپ برای بازی کردن داشتم. تنفر من به این عکس آنقدر عمیق گشت که یک بار شبی پاورچین به سالن ــ این اتاق را ما به این نام می‎خواندیم ــ رفتم و با یک پارچه بزرگ عکس را پوشاندم. اگر من در روز چشم‎های فرد نیکوکار را به خودم دوخته می‎دیدم هرگز جرأت این کار را نمی‎کردم. دستمال چند روزی بر روی عکس آویزان بود. هیچ کس برای برداشتن آن به خود زحمت نمی‎داد. تا اینکه آقای مایر متوجه آن شد و دستور داد که آن را از روی عکس بردارند.
سه اتاق، هر کدام توسط یک در به سالن متصل بودند. هر اتاق برای دو نفر در نظر گرفته شده بود. در کنار هر دو دیوار دراز اتاق یک تخت چوبی باریک و در بین تختخواب‎ها یک میز کوچک قرار داشت. دو صندلی، چند میخ در دیوارها و یک جعبه سیاه برای رخت‎های زیر و لباس‎ها تمام وسائل محل زندگی ما بود. ما در یک طشت بزرگ در اتاق جلوئی باید خود را می‎شستیم.
از پنجره‎های اتاق‎مان می‎شد انتهای کوچه باریک و لبه‎ نامنظم شیروانی‎های خانه همسایه را تماشا کرد.
در زمانیکه من در این خانه رشد می‎کردم همه اتاق‎ها پر نشده بودند. نه به این خاطر که آدم فقیر و بی خانمانی پیدا نمی‎شد یا اینکه پیرمردی و یا جوانکی برای زندگی در آنجا درخواست نداده باشد، بلکه از هنگام وقف آن خانه تورم اقتصادی بالاتر رفته بود و منافع سرمایه دیگر نمی‎توانست برای ساکنین تمام اتاق‎های خالی کفایت کند. از این رو بجز من فقط سه پیرمرد هم آنجا زندگی می‎کردند. یک اتاق برای یک پیرمرد و یک جوان خالی مانده بود.
اینکه من تنها پسر جوان این خانه بودم برایم منفعتی به همراه نداشت. آنطور که من فکر می‎کنم، تصمیم فرد نیکوکار در تلفیق جوانان و پیرمردان برای زندگی مشترک در این خانه اتفاقی نبود. من بیشتر معتقدم که او قصد داشت کار نیکوکارانه پذیرش جوان‎ها را با هدف عملی پیوند دهد و یک نیروی کار ارزان بدست آورد. من می‎توانم بگویم که در این خانه از نیروی کارم به اندازه کافی بهره برداری گشت. صبح‎های زود باید لباس و کفش پیرمردان و آقای مایر و همسرش را که من تقریباً هرگز او را ندیدم تمیز می‎کردم، باید برای اشتازینکای Stasinka خدمتکار ذغال از زیرزمین می‎آوردم، چوب خرد می‎کردم، آب می‎آودم، خرید می‎کردم و بعد خسته به مدرسه می‎رفتم. بنابراین اغلب متأسف بودم از اینکه پسر دیگری به همراه من نیست تا نیمی از بار را از دوشم بردارد. بخصوص خدمت به پیرمردان برایم سخت بود. زیرا آقای مایر و همسرش را موجودات بالاتری احساس می‎کردم. مایر بعنوان آقای من نشانده شده بود. و به اشتازینکای خدمتکار با کمال میل کمک می‎کردم. اما پیرمردها: آنها هم مانند من بودند! آنها بیشتر از من نبودند! چرا باید لباس و کفش‎هایشان را من تمیز کنم و در کارهای دیگر کمک این مردان کثیف و پیری که من حقیر می‎شمردم‎شان باشم. 
و چون فقط چهار نفر در آن خانه بودیم بنابراین یکی از اتاق‎ها خالی مانده بود. ما اما در دو اتاق دیگر می‎خوابیدیم، در یکی از اتاق‎ها جلینک Jelinek و کلاین Klein و در اتاق دیگر ربینگر Rebinger پیر و من. من به این دلیل ربینگر پیر می‎گویم، در حالیکه جلینک و کلاین هم پیر بودند؛ زیرا که ربینگر خیلی پیر بود. هر شب من می‎ترسیدم و امید داشتم که او خواهد مرد. اما او نمرد. و هنگامیکه من آن خانه را ترک کردم او هنوز زنده بود و مانند همیشه دیده می‎گشت.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱ساعت 13:16  توسط سعید از برلین  | 


رنگ شب شبیه رنگ موی توست. 

می‎ترسم با شروع روز رنگ مویت بپرد. از یلدا می‎خواهم پیشم بیاید، وردی بخواند و اجازه ندهد سحر از راه برسد.
یلدا دعوتم را می‎پذیرد، می‎آید و پس از روبوسی خنده‎کنان می‎گوید: "تا ابد که نمی‎تونم پیشت بمونم، یا باید صیغه‎ام کنی، یا که مردم برامون حرف درمیارن." بعد زیر کرسی می‎خزد و مشغول خوردن دانه‎های انار می‎گردد.
با اینکه از قبل تمام ظرف‎ها را از میوه‎های فصل و آجیل پر کرده بودم، اما باز دل در دلم نبود، دعا می‎کردم میوه‎ها و آجیل‎ها (دو هندوانه به وزن 25 کیلو + پنج عدد خربزه بزرگ مشهدی به شرط چاقو + صد انار ساوه + سیصد انار کاشان + صد و پنجاه پرتقال و لیموشیرین شیراز + چون می‎دانستم از سیب خوشش نمی‎آید بنابراین سیب نخریدم + صد کیلو انگور + سه کیلو تخمه آفتابگردان + یک کیلو تخمه ژاپونی + یک کیلو بادام و پسته + و ده کیلو شاهدانه که فکر کردم شاید با خوردن آن یلدا خوابش ببرد + فندق متأسفانه تمام شده بود + یک کیلو گردوی تازه) زود تمام نشوند و یلدا به فکر رفتن نیفتد.
برای اینکه حوصله یلدا سر نرود و تند تند میوه نخورد من هم زیر کرسی می‎روم و از او می‎پرسم: شهرزاد را می‎شناسی؟
انگار که به او توهین کرده باشم می‎گوید: "وقتی تو اونو می‎شناسی میخوای من نشناسم؟!"
در حال ریختن چای می‎پرسم: مایلی برات قصه‎هاشو از اول تا آخر تعریف کنم؟
پشت چشم نازک می‎کند و در حال خوردن یک قطعه خیلی بزرگ هندوانه می‎گوید: "خوب بگو."

چشم که باز کردم هوا روشن و برف در حیاط خانه روی همه چیز نشسته بود. و من هنگام عبور از راهرو در آینه به عکس تو خیره شدم، مویت انگار برف بر روی تو هم نشسته باشد سفید سفید شده بود.
یلدا رفته بود، ظرف‎ها همه خالی از میوه و آجیل بودند. من به خود گفتم: روز چه دراز و تنبل شده است. جای یلدا خالی‎ست.

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی ۱۳۹۱ساعت 1:12  توسط سعید از برلین  |