چند روز از آنچه شرح آن در مهمانخانه رفت گذشته بود، من شب
کرکره آرایشگاه را پائین کشیدم و آن را قفل کردم تا به خانه بروم. میلادا و آرایشگر
چند ساعت پیش آرایشگاه را ترک کرده بودند.
آرایشگاه در بالاترین نقطه بازار قرار داشت. من آهسته از
شیب میدان پائین میرفتم. این آخرین بار بود. چند ساعت پس از آن مرا دستگیر کردند.
هنگامیکه به نیمه راه رسیده بودم پدرم را دیدم که با عجله
از میدان عبور میکرد. شکی نداشتم که او میخواهد به مهمانخانه برود. با این حال متوقف
میشوم و رفتن او را نگاه میکنم. او حقیقتاً با گامهای تند به سمت مهمانخانه میرفت.
در جلوی درب مهمانخانه میایستد و به اطرافش نگاه میکند. به نظر میرسید که قبل
از آنکه ناگهان تصمیم به داخل شدن بگیرد مردد بوده است.
من به رفتن ادامه داده بودم که وحشتزده ایستادم. ناگهان، شاید
به این خاطر چون رفتار پدرم به نظرم عجیب آمده بود، فکری به ذهنم خطور کرد که
فوراً خودش را در من محکم ساخت و مرا دیگر ترک نکرد. عاقبت فکر کردم که او اصلاً
به مهمانخانه داخل نشده، بلکه به بالای مهمانخانه رفته است! من بلافاصله برگشتم و
به سمت مهمانخانه که پدرم در آن ناپدید شده بود دویدم. من میخواستم از خوار شدن دوباره
پدرم در برابر مرد غریبه جلوگیری کنم. نمیخواستم مرد غریبه که من در آن زمان احساس
کاملاً مخلصانهای به او داشتم، بعد از آنکه او مرا بعنوان قاتل بی رحم گربهها
شناخته بود، حالا پدرم را در عمیقترین مرحله غرق گشتنش بشناسد. من نمیخواستم بخاطر
پدرم دوباره در برابر مرد غریبه خجالتزده باشم.
حسم به من دروغ نگفته بود. به محض رسیدن به آنجا از بالای
مهمانخانه صدای بلند پدرم را شنیدم. من از پلهها بالا دویدم و بدون در زدن داخل
اتاق مرد غریبه گشتم.
مرد غریبه در لباس خانه و ظاهراً درمانده در برابر پدرم
ایستاده بود. من فوری متوجه میشوم که پدرم مشروب نوشیده است. بعد چشمم به گربه
کوچک میافتد که در گوشهای بازی میکرد، و من از دیدنش خوشحال میشوم. اما بعد بر
روی یک صندلی چند قطعه لباس زنانه میبینم و متوجه میشوم که بر روی تخت کسی خود
را مخفی ساخته است. من میدانستم که او چه کسیست.
مرد غریبه طوری با خوشحالی به من نگاه میکرد که انگار آمدهام
تا به او کمک کنم. من نگاهش را بی جواب میگذارم. من میدانستم چه باعث وحشت او
شده است: که ما بتوانیم زن را در روی تخت او کشف کنیم. در این لحظه من از او که
حالا از پیش این زن بلند شده بود احساس تنفر میکنم.
همچنین به نظر میآمد که پدرم هم از آمدن من خوشحال شده
است.
او در حال گریستن میگفت: "میبینید! پسرم، پسر بیچاره
من! اگر شما با پدر همدردی نمیکنید، رعایت پسر بدبخت، فقیر و بی گناهش را
بکنید!"
من به سمت پدرم میروم. با عصبانیت میگویم: "ساکت!"
مرد غریبه میپرسد: "اما شما چه میخواهید؟ شما از من
چه میخواهید؟"
"هیچ چیز بجز همدردی، احسان! بس کنید، من شما را قسم
میدهم! بله، من مقصرم! اما شما، شما جوانید ... شما این را نمیدانید! نمیخواهید
قاضی باشید! در باره یک مرد لایق، در جنگها امتحان پس داده ... به افسری که در
جنگها امتحان پس داده اعتماد کنید! یک بدن سالخورده، یک فرزند بیچاره، آقا، رحم
داشته باشید، به من قول بدهید ...!"
"اما آقای عزیز، به چه خاطر، من که چیزی برای عفو کردن
ندارم ...!"
در این هنگام پدرم خود را روی پاهای مرد غریبه میاندازد،
دستهایش را به سمت او بالا میبرد. مرد غریبه یک گام به عقب برمیدارد.
"ببخشید، به من رحم کنید، یک بدن سالخورده. آقا، به
این کودک رحم کنید، آقا، به این کودک!"
او هق هق کنان خود را به سمت زانوی مرد غریبه میکشد و دستش
را به سمت دست او دراز میکند. مرد غریبه اما آن را پس میزند. در این وقت پدرم
خود را طوری خم میکند که انگار میخواهد کفش مرد غریبه را ببوسد.
من مرتعش بازوی پدرم را میگیرم و میگویم:
"بلند شوید و برویم!"
پدرم با خشم به من مینگرد و تلاش میکند خود را از دستم رها
سازد. من او را طوری که انگار میخواهم از خواب بیدارش سازم تکان میدهم.
من عصبانی بودم و خجالت میکشیدم: "پدر، بلند شوید!"
"نه، نه. اول مرا عفو کنید. من مقصرم، اما مرا عفو
کنید! من تا بخشیده نشم از جا بلند نمیشوم. عفو ... موهای سفیدم ..."
دوباره پدرم هق هق کنان خود را به سمت پاهای مرد غریبه که
داخل دمپائی قرمز رنگی بود میکند.
من بالاتنه پدرم را به سمت بالا میکشم و به او نگاه میکنم.
من اشگهای چشمش را که در ریش او روان بودند میدیدم.
من فریاد کشیدم "بلند شوید برویم!" و چون او
همچنان هق هق میگریست کشیدهای به صورتش زدم.
در این لحظه پدرم برمیخیزد. چهرهاش ناگهان جدی شده بود.
او آستین کت مرا میگیرد و میگوید: "برویم!" و ما میرویم.
هنگامیکه ما از مهمانخانه خارج گشتیم، پدرم که هنوز آستین
کت مرا نگاه داشته بود میایستد و میگوید: "تو پدرت را زدی. تو باید کشته شوی.
بیا!"
ما از میدان به سمت خانه خودمان میرویم، و من ترسی نداشتم.
من شکی نداشتم که پدرم حالا مرا خواهد کشت و با این حال ترسی نداشتم. درونم شاد
بود. من فکر میکردم که حالا پدرم اسلحه قدیمی دوران خدمتش را که من اغلب آن را
پاک میکردم از کمد خارج خواهد ساخت، آن را خشابگذاری کرده و به سمت من میگیرد. درونم
شاد بود و من به فرماندهان رومیای که فرزندان خود را کشته بودند فکر میکردم.
هنگامیکه پدرم مرا به دنبال خود از پلههای تاریک به سمت
آپارتمانم میکشید روحیهام تغییر میکند. من صداهائی میشنیدم، و من صدای میلاندا
و آرایشگر را شناختم. آنها در اتاق نشیمن ما نشسته بودند. بر روی میز بطریهای
شراب و گیلاسها قرار داشتند. به نظر میآمد که میلاندا مست باشد. احتمالاً پدرم
قبل از رفتن نزد مرد غریبه با این دو در اینجا مشروب نوشیده بوده است.
پدرم بلافاصله پس از وارد شدن میگوید:
"او پدرش را کتک زده است. او باید کشته شود!"
مرد قوزدار به سینهام میزند: "پدر را زدهای؟ تو!
شنیدی، تو باید کشته شوی!"
اما من فکر نمیکنم که آرایشگر اجازه میداد که کار به
اینجا بکشد.
میلاندای مست خودش را به من میفشرد. من او را به عقب هل
دادم. میلاندا حامله بود و این مرا از او منزجرتر میساخت.
پدرم اسلحهاش را از کمد خارج میسازد. دستهایش اما چنان
میلرزیدند که نمیتوانست خشابگذاری کند. مرد قوزدار خود را در گوشه اتاق به
دیوار چسبانده بود. او از اسلحه میترسید. بنابراین خودم اسلحه را خشابگذاری کردم
و آن را روی میز قرار دادم. حالا هاشک دوباره از گوشه اتاق به جلو میآید.
او میگوید: "بنوشیم!"
پدرم مرا نشان میدهد: "و او؟"
"او باید کشته شود. اما اول ما مینوشیم!"
میلاندا فریاد میزند: "او باید نگاه کند که ما چطور
مینوشیم. ببندیمش به در! ببندیمش!"
او مرا به طرف درب اتاق خواب هل میدهد. مرد قوزدار طنابی
پیدا میکند. طناب را به دور پاهایم محکم میبندند و آن را به دستگیره در گره میزنند.
من ابتدا تلو تلو میخوردم و نمیتوانستم آنطور بایستم. اما بعد به آن عادت کردم،
گرچه پاهایم به درد آمده بودند اما من خود را راست نگاه داشتم.
آنها فریاد میکشیدند و مینوشیدند. پدرم ساکت شده بود و
شراب زیاد مینوشید. او بر روی کاناپه قدیمی نشسته بود، تا اینکه خم میگردد و روی
کاناپه میافتد. میلادا مرتب به من فحش میداد. یک بار از جا برخاست و به صورتم تف
کرد. وقتی میخواستم تف را پاک کنم یک گیلاس شراب را به طرفم پرتاب کرد که پیشانیم
را زخمی و خونی ساخت. من صورتم را با دستهایم پوشاندم. در این وقت فریاد کشید که
اجازه ندارم صورتم را با دست بپوشانم و تلاش کرد دستهایم را از صورتم دور سازد.
در این حال شکم حاملهاش را به بدنم میمالید، که این کار مرا به وحشت انداخت. او
مرد قوزدار را صدا کرد تا به او کمک کند. در برابر مرد قوزدار اصلاً استقامت
نکردم. اما میلاندا را از خودم دور میساختم.
دراین وقت او فریاد میکشد و به آرایشگر دستور میدهد که
مرا نگه دارد و کت و پیراهنم را پاره میکند و شلوارم را پائین میکشد.
او فریاد میزند: "یک مرد. نگاه کنید، یک مرد واقعی!"
او میخندید.
"او به هیجان آمده! باید خنکش کنیم."
او بر روی آلت تناسلیام شراب میریخت و میخندید.
او مرتب شدیدتر میخندید، متشنجانه و ترسناک. مرد قوزدار
مرا ول میکند و من شلوارم را بالا میکشم.
میلادا اما شروع به چرخیدن و داد کشیدن میکند. بعد دامنش
را جر میدهد و با یک فریاد بلند به زمین سقوط میکند.
این بخاطر درد زایمانی بود که به سراغش آمده بود.
مرد قوزدار سریع طناب را از پاهایم باز میکند.
او میگوید: "مواظب باش! من میرم دکتر بیارم."
من اول نمیتوانستم راه بروم، بلکه به زمین افتادم. بعد بلند
شدم. میلاندا روی زمین افتاده بود و با پاهای باز شده به خود میپیچید. پیراهنش را
بالا کشیده بود و لبه آن را میان دندانهایش گرفته بود، بدنش نمایان بود. من در
میان پاهایش خون میدیدم. درد شدیدی داشت.
من اسلحه را از روی میز برمیدارم. نگاهم به پدرم میافتد.
پدرم با چشمانی بسته بر روی کاناپه سیاه رنگ افتاده و سرش
از لبه کنار کاناپه به پائین آویزان شده بود. خط باریک سبز رنگی از تف و خلط از
دهان نیمه بازش جاری بود. برای یک لحظه تمام طوری بودم که انگار باید فوری پدرم را
بکشم. من با این کار فقط سه روز از عمر زنده ماندنش کم میکردم.
میلاندا که صدای کوبیدن پاهایش به زمین را من میشنیدم
فریادی کشید و بعد ساکت گشت. من به سمت او میروم.
در بین پاهایش تودهای خونین و کثیف دراستخری از خون و مایع
بد بوئی قرار داشت. من بچه را نگاه میکنم. او ناله کاملاً ضعیفی میکرد که آدم به
زحمت میتوانست آن را بشنود و مرا به یاد بچه گربه انداخت. من هنوز اسلحه را در
دست داشتم.
من صدای قدمهائی را از راه پله میشنوم و فکر میکنم که
مرد قوزدار بازگشته است. در زده میشود. من جواب نمیدهم.
در این وقت در بازمیشود و مرد غریبه داخل میگردد.
من ترسیدم و به او نگاه کردم. او کفش ورنی بر پا داشت،
شلواری اطو کشیده شده، یک کت چسبان زمستانی پوشیده بود و یک کلاه نمدی سبز بر سر داشت.
من آنجا در بین یک پدر مست و بیهوش و نوزادی که در میان پاهای باز مادری از هوش
رفته در خون و کثافت افتاده و هنوز از او جدا نشده بود ایستاده بودم. بالاتنه من
لخت و در اثر کتک خونین بود. مرد غریبه میتوانست سینه صاف و پشت خم گمشتهام را
ببیند. من به دمپائی قرمز خانگی او فکر میکردم. من اسلحه را بالا آوردم و شلیک
کردم.
مرد غریبه بدون فریاد کشیدن میافتد. من از پنبهای که پدرم
هر روز تکهای از آن را در گوش خود فرو میکرد برمیدارم، آن را در آب فرو میکنم
و با مراقبت کودک میلادا را میشویم.
مرد قوزدار و دکتر داخل میشوند و فوری مرد غریبه را میبینند.
دکتر میپرسد: "این کار چه کسیست؟"
مرد قوزدار به من اشاره میکند و میخندد: "او."
"بروید پلیس را خبر کنید!"
"شما نمیترسید!"
آنها خود را بر روی میلادا خم میکنند.
دکتر میگوید: "باید او را روی تخت بگذاریم. من میروم
لوازمم را بیاورم و پلیس را هم در جریان میگذارم." بعد نگاهش به پدرم میافتد.
"این چه به سرش آمده؟"
آرایشگر میگوید: "تا خرخره مست است."
"بله و آنجا ... اسلحه؟"
"میتونید همینجا بگذارید. اتفاقی نخواهد افتاد. من
اینجا میمونم."
هنگامیکه دکتر میرود، مرد قوزدار اسکناسی از جیب خارج میسازد
و میگوید: "فرار کن."
من اما فرار نکردم. من کنار پنجره نشستم و منتظر ماندم.
_ پایان _
+
نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 23:52 توسط سعید از برلین
|
من نامه را به آرایشگر و میلادا نشان ندادم. در آن نوشته
شده بود: این نامه را اگر آرایشگر کتکات هم زد به او نشان نده! و هرگز، و اگر مرا
به مرگ هم تهدید میکردند نامه را به آنها نشان نمیدادم. مرد غریبه نمیدانست که
من چه چیزهای زیاد دیگری باید بخاطر نامه تحمل میکردم. من اما بخاطر این رنج بردن
خوشحال بودم.
من هرگز یک کلمه هم با مرد غریبه صحبت نکردم، هرگز پاسخ
نامهاش را نه کتباً دادم و نه شفاهی. من گربه کوچک و جوانی را گرفتم، روبانی به
گردنش بستم، او را داخل جعبهای گذاشتم، در جعبه خاک اره ریختم و کاسه کوچکی شیر
قرار دادم و آن را جلوی درب اتاق مرد غریبه قرار دادم.
در ضمن تغییر قابل توجهای در وضع پدرم بوجود آمده بود که از ظاهرش دیده میگشت. چنین به نظر میآمد بی
قراری بزرگی که اجازه نمیداد بنشیند و آرام بایستد او را در بر گرفته باشد. نگاه
چشمانش که همیشه خیره بود حالا ناآرام نگاه میکردند، گام برداشتنش که سنجیده و
محترمانه بود با عجله شده بود، گفتارش را قطع میکرد، آهنگ صدایش خفه و اغلب شبیه
به زمزمه کردن بود، دیگر به ریش و لباس خود اهمیت نمیداد، تقریباً تمام روز را در
حوالی آرایشگاه میگذراند و وقتی آرایشگاه بی مشتری میگشت دزدکی داخل آرایشگاه شده
و با مرد قوزدار زمزمه میکرد. صبحها وقتی مرد غریبه آرایشگاه را ترک میکرد،
پدرم داخل میگشت، اطراف را با دقت میپائید و با ترس به آرایشگر نگاه میکرد.
هاشک با چشمک زدن او را در گوشهای به طرف خود میخواند و آهسته، طوریکه من نتوانم
بشنوم به او چیزی را اطلاع میداد و دوباره ترس تازهای بر ترس پدرم میافزود.
من فکر میکنم آنچه را که مرد قوزدار میخواست به پدرم
بگوید فقط به این دلیل آنطور آهسته در گوشش زمزمه نمیکرد تا تأثیر پر راز بودن آنها
را بالا ببرد، بلکه همچنین به این دلیل، زیرا حالا او مؤفقیتی را که بی صبرانه انتظار
میکشید در پدرم میدید، و ممکن است از این میترسید که من نقشههایش را خنثی کنم.
من باید اعتراف کنم که مرد قوزدار به سختی میتوانست تمام آن چیزهائی را که اتفاق
افتادند پیش بینی کند. نقشهاش این بود که پدرم را با به وحشت انداختن عمیقتر
تحقیر کند، بدون آنکه نتیجه این کار باعث نگرانیاش شود.
شبی در مهمانخانه متوجه هیجان بزرگی که در این زمان بر پدرم
غلبه کرده بود میشوم. دوباره من کنار میزی در کنار درب آشپزخانه نشسته بودم، پدرم
در کنار میز روبروئی من و آرایشگر چند صندلی دورتر از او در کنار همان میز و پشت
کرده به پنجره نشسته بود. پدرم ابتدا در گفتگو شرکت نمیکرد. او آنجا نشسته بود و
به هر سو لبخند معذرت خواهانهای میزد که چهرهاش را درمانده و احمقانهتر از
همیشه میساخت.
مردان حاضر در کنار میز پدرم با همدیگر زمزمه کنان صحبت
میکردند و پوزخند میزدند. آرایشگر احتمالاً آنها را متوجه آنچه بر پدرم میرفت کرده
بود. یکی از آنها میگوید:
"جناب ژنرال، شما امروز خیلی ساکتید!"
پدرم جواب نمیدهد، بلکه همانطور بدون تغییر به لبخند زدن
ادامه میدهد.
مرد دوباره میگوید: "آقایان عزیز، ما میخواهیم با هم
یک استکان به سلامتی جناب ژنرال بنوشیم، به نظرم میرسد که جناب ژنرال سر حال
نیستند. در آن حال حقیقی همیشگی!"
آنها چند بطری شراب سفارش میدهند و برای پدرم مشروب میریزند
که او سریع و حریصانه آن را نوشید. همه به سلامتی او مینوشند. پس از مدتی آرایشگر
از جا بلند میشود و سالن را ترک میکند. پس از تقریباً یک ربع ساعت دوباره بازمیگردد.
چهرهاش جدی بود و به پدرم که حالا از چهرهاش آن لبخند خیره از بین رفته بود نگاه
میکرد. پدرم زیاد نوشیده بود و دستهایش هنگام بردن گیلاس به سمت دهان میلرزیدند.
او پاهایش را دراز کرده بود و دستهایش را وقتی نمینوشید در جیب نگاه میداشت.
مشروب دوباره به او اعتماد داده بود. حالا او به آرایشگر که با قیافهای جدی وارد
شده بود نگاه میکند و نگاهش که آرام گشته بود دوباره حالت وحشت به خود میگیرد.
پدرم میپرسد: "هاشک، اتفاقی افتاده؟"
مرد قوزدار تحقیر آمیز و عصبانی میگوید: "اَه، مرد
غریبه ..."
"چه خبر شده؟"
"جناب ژنرال، من ازشما خواهش میکنم! حرفش را نزنیم!
مشروبمان را بنوشیم!"
پدرم گیلاسش را بی اراده به سمت دهان میبرد. اما دستهایش
چنان میلرزیدند که تمام شراب بر روی جلیقهاش میریزد. او خود را عقب میکشد،
حرکت ناشیانهای میکند، انگار میخواهد شرابی را که روی جلیقهاش جاری بود با دست
سد کند و با این کار گیلاسش میافتد و با سر و صدا میشکند. بقیه میخندیدند.
"جناب ژنرال!"
پدرم بلند شده بود و به آرایشگر نگاه میکرد، در حالیکه یکی
از افراد کنار میز با دستمالی جلیقه پدرم را پاک میکرد.
پدرم دوباره میپرسد: "هاشک عزیز، چی شده؟ اتفاقی
افتاده؟"
یکی از مردها پدرم را دوباره با کشیدن روی صندلی مینشاند.
آرایشگر میگوید: "آقایان، یک افسر قدیمی و شایسته
تقدیر در میان ماست، مردی که حالا دوران بازنشستگیاش را میگذراند. اما قلبش
امروز از پریشانی فشرده است. آقایان، کمی به خود زحمت دهیم که چهره جناب ژنرال را
خندان سازیم. گیلاسها را بلند کنیم و به سلامتی او بنوشیم."
"هاشک عزیز، خبری شده؟"
مردان به سلامتی پدرم که با عجله چند گیلاس را در حلق خود
خالی کرد نوشیدند. مردان کارمندهای ادارات منطقه بودند، از دادگاه، محضردار شهرمان
و دو بازرگان بزرگ. من فکر میکنم این آقایان اگر پدرم نبود با مرد قوزدار در کنار
یک میز نمینشستند و به هیچ وجه به او اجازه نمیدادند که در جمعشان زیاد حرف
بزند. اما از آنجائیکه او بهتر از هر کسی میتوانست با پدرم رفتار کند و مضحکه
کردنش را به بهترین وجه به نمایش بگذارد، بنابراین به او اجازه میدادند و حتی
دستورالعملهایش را میپذیرفتند، چیزی مانند این که آدم دستورهای رام کننده حیوانات
را که حیوان رام شدهای را نمایش میدهد بپذیرد، زیرا آدم فکر میکند از این طریق
سرگرمیای را که در جستجویش است مطمئناً مییابد.
آرایشگر ادامه میدهد: "آقایان، باور کنید وقتی به این
فکر میکنم که شهامت، شایستگی، ایثار و وفاداری با چه چیزی پاداش داده میشوند
قلبم میگیرد! من این امکان را داشتم که یکی از این موارد را بشناسم، البته بدون دانستن
نام افرادی که در آن شرکت داشتند. یک افسر سالخورده را مورد اتهام قرار میدهند، و
از او بازجوئی میکنند. چرا، من از شماها میپرسم، چرا؟ آنهائیکه افسر سالخورده را
در هنگام خدمت متهم ساختند هنوز هم دست از تعقیب خود برنمیدارند. چرا؟ زیرا آنها
از مردم درستکار نفرت دارند، از کسی ترجیح میدهد بجای تسلیم کردن خود لباس شریف
نظامی را از تن در آورد و تعظیم نکند! جناب ژنرال، خواهش میکنم مراببخشید، اگر من
بدون اجازه زیاد صحبت میکنم. من فوری حرفم را به پایان میرسانم. من مصرانه میخواهم
بگویم که من چه فکر میکنم. آقایان! من فکر میکنم جناب ژنرال هم این وضعیت را که
من به آن اشاره کردم میشناسند و به این خاطر قلبشان با قربانیان بی گناهی که
مورد این توطئه واقع گشتهاند همدردی احساس میکند و جناب ژنرال به این دلیل
ساکتند. شاید، آقایان عزیز، اشان هم فکر میکنند: همرزم، آنچه امروز بر تو رخ میدهد
ــ چه راحت ممکن است که قربانی رفیق شجاعش بوده باشد، در کنار او ایستاده در ساعات
مرگ در جبهههای جنگ اروپا! ــ، رفیق، آنچه امروز بر سر تو میآید، میتواند فردا
بر من برود! و چه کسی هنگام حمله در کنار من خواهد ایستاد؟ آقایان، جناب ژنرال را
از وفاداری خود مطمئن سازید! ایشان میتوانند از ارادت من مطمئن باشند. اما من، یک
ریشتراش، چه کمکی میتوانم به ایشان بکنم؟ شما اما دارای مشاغل با اهمیتی هستید.
برخیزید، به سوی این مرد شایسته قدم بردارید، به او دست بدهید و قسم یاد کنید که
به او اعتقاد دارید و میخواهید با او همراه باشید. او این شایستگی را بخاطر همه
ما بدست آورده است. بدون او شاید که دشمن کشورمان را ویران میساخت و ما را هنگام
کودکی و جوانی میکشت."
مرد قوزدار سکوت میکند. حضار دور میز برمیخیزند و با قدمهای
موقرانه و چهرهای جدی، پشت سر هم به سمت پدرم میروند و دست او را میفشرند. ابتدا
چنین به نظر میآمد که پدرم نمیداند آنجا چه رخ میدهد، و با خجالت زیادی از جا برمیخیزد
و ناگهان شروع به گریستن میکند.
مرد قوزدار پس از آنکه همه دست او را میفشرند دوباره شروع
به صحبت میکند:
"جناب ژنرال، گرچه من فقط یک آرایشگرم و هرگز بخاطر
شکنندگی اندامم شایسته پوشیدن لباس نظامیای که جناب ژنرال دهها سال بر تن داشتند
نمیباشم، اما من هم میخواهم استدعا کنم که اجازه فشردن دستتان را به من هم
بدهید."
او به سمت پدرم میرود، به او جدی و محکم نگاه میکند و دستش
را میفشرد:
"دست یک مرد کاملاً شایسته!"
پدرم اشگهایش را از چهره پاک میکند.
او میگوید: "بله، بله. در هر حال."
آنها دوباره مینشینند و به نوشیدن میپردازند. روحیه پدرم
شاید بخاطر رأی اعتماد دادن حضار به او، شاید به خاطر نوشیدن شراب بالا رفت.
دیگران بخاطر چشمانداز گفتگوئی که چنین امیدوار کننده شروع گشته بود دارای بهترین
روحیه بودند. آرایشگر که میخواست ناسپاسی جهان را در یک مثال معروف منعکس سازد از
بندک Benedek میگوید.
او میگوید: "همه ما از او شنیدهایم!"
پدرم میگوید: "ما همه از او شنیدهایم."
آرایشگر میپرسد: "از بنِدِک؟ جناب ژنرال از بنِدِک
...؟ بنِدِک برای جناب ژنرال نوشته؟"
"بله نوشته، هاشک عزیز."
"میبخشید قربان، یک نامه؟"
"یک نامه نوشته! هشت روز پیش یک نامه."
"آقایان، شنیدید: بنِدِک ــ هشت روز قبل ــ به جناب
ژنرال یک نامه نوشته است. باید حتما یک همرزم قدیمی باشد که قصد تسلی دادن به خود را
داشته، شاید یک دوست ..."
"شاید، بله، بله."
"جناب ژنرال، من اطلاع میدهم که جناب ژنرال به ما
چیزی از آن تعریف نکردهاند."
"هاشک عزیزم، هیچ چیز تعریف نکردهام. اما با این وجود
یک همرزم قدیمی! بعضی از شبها هاشک عزیز، در یک تخت میخوابیدیم، از یک بطری مینوشیدیم،
آقایان، ما آخرین جرعه را با هم تقسیم میکردیم."
مرد قوزدار میگوید: "و حالا، دو نفر از چنین مردانی.
بجای اینکه هنوز از خدماتشان برای همگی ما استفاده کنند آنها را به خانه میفرستند،
بله، آنها را حتی تحت نظر میگیرند!"
پدرم با زبانی سنگین میگوید: "بله، آقایان، مردان
شایسته و آنها را زیر نظر میگیرند! مردان شایسته! جنگها، آقایان، مرگ را در
برابر چشم دیده! از چنین آدمهائی دست نمیکشند! بنِدِک هنگام تعریف از بازجوئی
بخاطر گم شدن پول چه گریهای میکرد. آقایان، سیصد گولدن Gulden، و
همه پرداخت گشت، اما آنها دست نمیکشند، میخواهند در قبر هم شمشیرش را
یشکنند."
مرد قوزدار میپرسد: "بازجوئی؟ از بنِدِک؟ جناب ژنرال،
استدعا میکنم بگوئید که چه زمانی او از آن صحبت کرد؟"
"هشت روز پیش، آقایان! هشت روز پیش. من آنچه با
گوشهایم میشنیدم باور نمیکردم! از جان یک مرد شایسته که عادت به بررسی صنوق پول
نداشت و باید از بالا تا پائین سینهاش را از مدال پر میساختند چه میخواهید". پدرم از جا برمیخیزد و
ادامه میدهد: "بله، باید از بالا تا پائین سینهاش را با مهمترین مدالها میپوشاندند،
این سینه را!"
در این لحظه مرد غریبه وارد میشود و مستقیم به سمت میزی میرود
که هر شب کنار آن شامش را میخورد. پدر من اما خود را میچرخاند و به سمت او گام
برمیدارد. پاهایش به سختی خود را از زمین بلند میکردند و او تلو تلو میخورد. با
این وجود او خود را مستقیم نگاه داشته بود.
او فریاد کشید "آره" و به مرد غریبه نگاه کرد:
"چه میخواهید! آقای عزیز این سینه باید با مدال تزئین شده باشد، بله، سینه
یک افسر قدیمی سالخورده، بله، حداقل ... سینه یک افسر لایق. چرا او را تعقیب میکنید، آقا، چرا او را تعقیب میکنید! چند
جنگ، قبل ازاینکه شما به دنیا آمده باشید ... بله، و شما، چرا او را دزدکی تعقیب
میکنید؟ باور کنید که او بی گناه است و هیچ چیز نمیخواهد، هیچ چیز، فقط آسایش،
آقا، آسایش. او را راحت بگذارید، راحت، من شما را قسم میدهم او را راحت
بگذارید!"
پدرم کاملاً نزدیک میز مرد غریبه ایستاده بود. به نظر میرسید
که صدایش از گریه در حال خفه شدن است.
"حداقل، یک افسر شایسته! ... شاهدان من؟ اینجا نشستهاند!
آنها از من محافظت خواهند کرد. بیائید دوستان من، حالا وقتش فرا رسیده است، نزدیکتر
بیائید، حالا از دوست خود محافظت کنید! زیرا که او دوست شماست و حداقل یک افسر
شایسته، حداقل."
مرد غریبه با تعجب به پدرم که او را دیوانه میپنداشت نگاه
میکند. از آنجائیکه پدرم خود را بیشتر به سمت او خم میکرد و متوقف نمیشد از جا
بلند میشود، حتماً برای اینکه صحنه شرم آور را به پایان برساند، و از کنار میز من
میگذرد و سریع به آشپزخانه میرود. پدرم که دستهایش را گشوده بود، انگار که میخواست
مرد غریبه را در آغوش گیرد، بی حرکت باقی میماند و با ترس و تعجب به رفتن او مینگرد.
برای یک لحظه دوباره لبخندی درمانده و بخشش طلبانه بر چهرهاش مینشیند، اما بعد
بر روی صندلیای که مرد غریبه نشسته بود میافتد و هق هق میگرید.
حالا آرایشگر بلند میشود و به سمت پدرم میرود. ــ
من در این جا به توصیف ماجرای قتل و پیشامدهای بعد از آن میپردازم.
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، کمتر از چند ساعت. من دیگر نمیتوانم بجز آنچه
حقیقتاً اتفاق افتاد را تعریف کنم. زیرا همه چیز خیلی سریع انجام شد. لذت، درد،
هیجان، انزجار، آسایش و نفرت در این ساعت چنان در قلبم جا بجا میگشتند که برایم
ممکن نیست پیامدهایشان را کشف و قابل فهم سازم. به نظرم میرسد که در این زمان
اندک تمام نیروهای خوب و بد زندگیام زنده بودهاند. و من امیدوارم کسی که از این
یادداشتها مرا درک میکند بتواند همه چیز را، آنچه را که میگویم و آنچه را که برای
خودم هم در هالهای از ابهام قرار دارند و نمیتوانم بگویم را تشخیص دهد، و بفهمد که
چرا من میخواهم تلاش کنم آنچه رخ داده است را تا آنجائیکه ممکن است خونسردانه تعریف
کنم.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 1:59 توسط سعید از برلین
|
آن زمان هنوز نمیدانستم به چه خاطر مرد غریبه در شهر ما اقامت
گزیده است، اما چند روز پس از آمدن او وقتی یک اتفاق باعث گشت که من به تعقیب مرد
غریبه بپردازم و او را زیر نظر داشته باشم آن را کشف کردم. بدین ترتیب من به آن
نقطه از تعریفم میرسم که تصمیم به ادامه را برایم دشوار میسازد. به نظرم میرسد
آنچه را که حالا من قصد در میان گذاردنش را دارم، و نه خود آنچه که انجام گرفته و
من به خاطر انجامش محکوم گشتهام، پستیای که در روحم بود را آشکار سازد. اما من نمیتوانم
یک کلمه از حقیقت کم و زیاد کنم و آن را طور دیگری گزارش دهم، گرچه قلبم به این
خاطر از شرم بزرگی پر میشود.
من از همان دوران جوانی، بخصوص اما پس از بازگشتم از مدرسه
نظام به خانه، از شکنجه کردن حیوانات احساس لذت میکردم. معمولاً قربانیهایم گربهها
بودند و به ندرت سگها را میکشتم، اما فقط سگهای کاملاً جوان و بدون دندان را.
من از سگهائی که پارس میکردند میترسیدم، وگرنه برایم بی تفاوت بودند. اما سگهای
کوچک و هنوز نرم و بی دندان که مانند موش کور کوچکی گرد و چاقاند و بخصوص آنهائی
که هنوز کورند را تقریباً مانند گربهها ترجیح میدادم.
برای گربهها هیچ استثنائی قائل نمیگشتم.
من فکر میکنم در سالهای اخیر در شهر ما گربههای کمتری در
اثر مرگ طبیعی جان خود را از دست داده باشند. اکثر آنها حتماً در اثر شکنجههای من
مردند. من روشهای مختلفی داشتم. سادهترین آنها خفه کردن در آب بود. من برای این
کار محل مخصوص خود را در کنار یک آبگیر در نزدیکی شهر داشتم. روش کارم اینطور بود:
من یک تخته را که گربه کشته شده، پوسیده گشته و به آن بسته شده قبلی را از برکه
خارج میساختم و بر روی این گربه مرده گربه هنوز زنده را میبستم. بعد تخته را در
آب فرو میکردم و در واقع طوریکه گربه ابتدا از قسمت دم وارد آب میگشت. و
میگذاشتم کاملاً آهسته ــ گاهی یک ساعت یا بیشتر طول میکشید تا گربه خفه گردد ــ
گربه در آب خفه شود. روش دیگر اینطور بود که من دم دو گربه زنده را روی هم قرار میدادم
و به تختهای میخ میکردم و بعد بالای دیوار طوری قرار میدادم که آن دو گربه از
سر آویزان بمانند. و چون آنها چیزی نداشتند که بتوانند خود را به آن آویزان کنند
بنابراین همدیگر را میگرفتند، سپس آنها به نوسان میافتادند و مدام محکمتر به همدیگر
چنگ میانداختند و عاقبت همدیگر را تکه پاره میکردند. در روش سوم اینطور عمل میکردم
که من قربانی را میان گیرهائی که خودم ساخته بودم قرار میدادم و گیره را آنقدر به
هم نزدیک میساختم که گربه در اثر فشار با زجر کشیدن میمرد.
من میتوانم صفحات زیادی را از چنین توصیفهائی پر سازم،
اما فکر میکنم که کافی باشد. من دعا میکنم از این تعریف این تشخیص را ندهید که
قلبم پر از ظلم و ستم بوده است، بلکه چه زیاد من ناراضی و تنها بودهام. قلب
ناراضی و تنهایم ابتدا در اینجا، در زندان به سمت آسایش، ملایمت و آشتی راه پیدا
کرد؛ اما در آن زمان، وقتی قلبم در زیر ضربات تجربههای سخت چنین تلخکام سرگردان
بود رسیدن به این راه بسیار طولانی به نظر میآمد.
این رفتارم نسبت به حیوانات منجر به ملاقات من با مرد غریبه
گشت، ملاقاتی که باید بعداً این همه از آن صحبت میگشت. اتفاق این چنین روی داد:
من عادت داشتم قبل از به دام انداختن گربهها ابتدا آنها را
برای مدتی طولانی مانند یک شکارچی تعقیب کنم و شکارم را زیر نظر بگیرم. در این
زمان من گربهای را تعقیب میکردم، یک حیوان چاق و سیاه با لکههای قهوهای، که
حالت چهرهاش را بخاطر اتفاقی که او باعث بوجود آمدنش گشته بود و همچنین چون او
آخرین قربانیام بود کاملاً شفاف در یاد دارم. صورت گربهها همان اندازه کم شبیه
به هم هستند که صورت انسانها به هم شبیهاند. صورت این گربه حالا تأثیر خوبی بر
جای میگذاشت، تأثیری که گاهی صورت آدمهای چاق بر جای میگذارند. شما نباید از
اینکه من از حیوانات طوری صحبت میکنم که انگار آنها آدم هستند بخندید. زیرا از
صورت آنها هم میشود مانند صورت انسانها درد، شادی و ترس را دید، فقط انسانهای
کمی قادرند از صورت حیوانات بخوانند. من در صورت قربانی خود نفرت، تسلیم شدن به
سرنوشت و گاهی جرقهای از امید در چشمهایشان را میدیدم. حالا در صورت این گربه
زمانیکه با بدنی زخمی در برابرم افتاده بود فقط خوبی دیده میگشت، خشم و نفرت در
نگاهش نبود، بلکه مانند گریهای درد آلود شبیه گشته بود.
من متوجه گشتم که این گربه هر شب از روی پشت بام خانهای رد
میشود که به مهمانخانه چسبیده بود. من دقیقاً مسیر عبورش از روی پشت بام که در
وسط دارای یک پنجره بود را میشناختم و میدانستم که تقریباً از فاصله یک متری
پنجره رد میشود. من از پنجره بیرون میخزیدم و طنابی را در مسیر گربه قرار میدادم
و یک سر آن را در آنجا به سنگی میبستم و سر دیگر را به خیابان آویزان میساختم.
بعد خانه را ترک میکردم و در خیابان سر طناب را در دست میگرفتم و انتظار میکشیدم.
چند روز بیهوده انتظار کشیدم. همیشه صدای قدمهای گربه بر روی بام را میشنیدم،
فقط او هنوز در دام گرفتار نشده بود. عاقبت در چهارمین روز یک حرکت آهسته در طناب
احساس کردم. من طناب را کشیدم و با یک حرکت تند بر مقاومت گربه غلبه کرده و در
لحظه بعد جسم سیاهی از پشت بام بر روی سنگفرش میدان سقوط میکند. من سریع به طرفش
میروم. گربه آهسته ناله میکرد. از شانهها در طناب گرفتار آمده بود. من در
حالیکه خودم را به روی او خم کرده بودم لحظهای به قربانیام نگاه کردم. بعد طناب
را بلند کردم، آن را همراه با گربه در هوا چرخاندم و با رها کردن طناب دوباه او را
به زمین پرتاب کردم. من نمیدانستم که کسی مرا تحت نظر دارد. هنگامیکه پایم را بر
روی دم قربانیام گذاشتم و همزمان طناب را میکشیدم تا گره طناب را محکمتر سازم
مرد غریبه به سمتم آمد.
مرد غریبه برای یک لحظه مرا محکم نگاه کرد. شاید او انتظار
میکشید، حالا که غافلگیر شدهام بلافاصله آن کار را متوقف سازم و یا از آنجا
بگریزم. من اما نه از دست نگاهش فرار کردم و نه به هیچ وجه از کاری که قصد انجامش
را داشتم دست کشیدم. در این هنگام مرد غریبه دستش را بلند کرد و دو سیلی به صورتم
زد. سپس رویش را برگرداند و ساکت همانطور که آمده بود رفت. همزمان از پشت سرم صدای
بلند خندهای را میشنوم. من مرد قوزدار را میبینم که در حال رفتن به مهمانخانه
شاهد این صحنه شده بود.
من کار دیگری بجز له کردن سر گربه با پاشنه چکمهام کار
دیگری نمیتوانستم انجام دهم.
از همان ابتدا نسبت به مرد غریبه، این انسان لاغر، خوش
اندام، شیک پوش و دارای اعتماد به نفس احساس انزجار میکردم. این حادثه شاید فقط
تنفرم به او را بیشتر ساخته بود اما این احساس را به هیچ وجه تبدیل به خشم نساخت،
انگار من این را حق طبیعی انسانی مانند مرد غریبه میدانستم که آدمی مانند مرا
مجازات کند. اما حالا من چند روز بعد از آن با دقت مرد غریبه را زیر نظر گرفتم و
از هر ساعت فراغتم برای تعقیب بی سر و صدای او استفاده کردم. شاید فقط میخواستم چیز
بیشتری در باره او بدست آورم تا با آن کنجکاویم را خاموش سازم، شاید امیدوار بودم
که به این وسیله اسلحهای بر ضد او بدست آورم، شاید هم میلم مرا به این کار وامیداشت
تا در مجاورت افراد قویتر باشم، با نفرت و عشق گامهایش را تعقیب کنم و خود را در
خطر روبرو شدن با او قرار دهم.
من بزودی دلیل اقامت مرد غریبه در شهر را کشف کردم. من او
را هنگام پیادهرویهایش در جنگل تعقیب میکردم و شاهد ملاقات او با زنی که میشناختمش
گشتم. من میدیدم که این زن گاهی در شب از کوچه باریک و خلوت پشت مهمامانخانه پیش
او میرفت. اگر من نام این زن را میبردم باید حتماً در برابر دادگاه شهادت میداد
که در روز واقعه من با قصد قبلی ارتکاب قتل پیش مرد غریبه نرفته بودم، و شهادت
میداد پدرم آنطور که مرد قوزدار شهادت داده بود بعد از من به آنجا نیامده بود،
بلکه من بعد از پدرم به آنجا آمده بودم. زیرا هنگامیکه ما، پدرم و من، در پیش مرد
غریبه بودیم این زن هم آنجا بود. این را فقط من میدانستم. اما من نام زن را فاش
نساختم.
من نمیدانم آیا مرد غریبه متوجه گشته بود که من او را
تعقیب میکنم و نگران بود که شاید بخواهم او را لو دهم، یا اینکه آیا واقعاً بخاطر
رفتارش نسبت به من پشیمان گشته و همدردی با من او را واداشته برایم نامهای را
بنویسد که سبب گشت تعقیب کردن او را متوقف کنم و بیزاری از او را به اطاعتی
خجولانه تبدیل سازم. این نامه همینطور باعث گشت که من دیگر هرگز نسبت به حیوانات
بی حرمتی نکنم.
این نامه تنها نامهای بود که من در طول تمام زندگیام
دریافت کردم. نامه رسان آن را تقریباً یک هفته بعد از دیدار من و مرد غریبه در یک
صبح زود قبل از آنکه هنوز مرد قوزدار داخل مغازه گردد آورده بود. هنگامیکه آرایشگر
بعداً از آن آگاه گشت میخواست نامه را ببیند. میلادای آبستن و او به من فشار میآوردند
که به آنها بگویم چه کسی برایم نامه را نوشته است و نامه را نشان دهم. اما من از
این کار امتناع کردم. در این وقت آنها مرا کتک زدند، مرا بر روی زمین انداختند و
جیبهایم را گشتند. اما من نامه را در شکافی در کف زمین مخفی ساخته بودم.
نامه خطاب به سرباز کوچک در آرایشگاه هاشک نوشته شده بود:
سرباز کوچک عزیز!
به نظر میرسد که تو را در اینجا فقط به این نام میشناسند.
به دل نگیر اگر این نام باعث آزردگیات میشود، زیرا من آن را با بهترین نیت مینویسم،
زیرا که من نام اصلی تو را هنوز نمیدانم و نمیخواهم بیشتر از این هم به دنبال
پیدا کردنش باشم.
از اینکه برایت نامه مینویسم تعجب نکن. من میتوانستم بجای
نوشتن نامه با تو صحبت کنم، زیرا من تو را در آرایشگاهی که هر روز در آن هستی میبینم.
فقط، از طرفی نوشتن آنچه میخواهم به تو بگویم برایم آسانتر است و از طرف دیگر
مایل هم نیستم استادت که به نظر میرسد نه به تو و نه به من علاقهای داشته باشد
از آنچه میان من و تو میگذرد چیزی با خبر شود. این نامه را حتی اگر آرایشگر کتکت هم
زد به او نشان نده! سرباز کوچک، شاید فکر میکنی که من چون تو را زدهام آدم خوشبختی
باشم. زیرا من همینطور بدون آنکه تو را بشناسم، بدون آنکه چیزی از تو بدانم راحت
آمدهام و تو را کتک زدهام. تو فکر میکنی حتماً فقط انسانهای خوشبخت میتوانند دیگران
را اینطور بی نگرانی کتک بزنند. اما، سرباز کوچک، من هم انسان خوشبختی نیستم،
همانطور که یقیناً ــ به نظرم میرسد که
انگار این را میدانم ــ تو هم خوشبخت نیستی. مرا بخاطر اینکه بجای صحبت کردن تو
را زدم ببخش. من نمیدانم کدام اندوه، کدام درد، کدام تنهائی، کدام خود را ترک
گشته احساس کردنی در توست که میروی و حیوانات بی گناه را شکنجه میدهی. من دیروز
در اتاقم از درد و اندوه کتابها و لباسها را پاره میکردم. در آن وقت یک باره به
نظرم آمد که میتوانم تو را درک کنم و تصمیم گرفتم برایت بنویسم که مرا ببخشی.
من وقتی تو را با گربه بیچاره دیدم به وحشت افتادم. من نمیخواهم
سؤال کنم که دیرتر چه به سر گربه آمده است. اما من فکر نمیکنم که تو یک قاتل
باشی، بلکه یک کودک بی پناه و فقیر و ناراضی هستی. شاید هرگز مادر نداشتهای. من
میخواهم برای تو دعا کنم و از خدا خواهش کنم که به تو بیاموزد تا بتوانی نارضائیت
و خودت را ببخشی.
من شنیدم که تو میخواستی سرباز شوی و هنوز هم این فکر را
رها نکردهای. سرباز کوچک، من امیدوارم که آرزوهایت برآورده گردند. (در اینجا چیزی
خط خورده بود. من نمیتوانستم آن را بخوانم) اما در جائی که مؤفقیت به تو رو نمیآورد،
سعی کن درک کنی که زمان امید داشتن ارزشمندتر از زمان برآورده گشتن آن امید میباشد.
تو درک نخواهی کرد به چه دلیل من برایت نامه را مینویسم،
به ویژه شاید بعضی از چیزهائی را که نوشتهام مبهم و غیر قابل درک باشد. اما من هم
که در اتاقم نشستهام و به تو میاندیشم و تو را با خودم مقایسه میکنم نمیتوانم
همه چیز را توضیح دهم، ممکن است به نظرت آید که در من همه چیز شفاف و مطمئن میباشد،
اما اینطور نیست.
خداحافظ، سرباز کوچک.
دیگر حیوانت را شکنجه نکن!
_ ناتمام _
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ساعت 0:11 توسط سعید از برلین
|

من در این شب در
مهمانخانه نزدیک درب آشپزخانه مینشینم. پدرم در جمع
شهروندان و کارمندان در انتهای دیگر مهمانخانه نشسته بود. آرایشگر در کنار میز
ایستاده و در گفتگوی آنها شرکت داشت. پدرم در این شب بخصوص سرزنده بود. او از
نبردی در یک دهکده تعریف میکرد که نامش را چون ایتالیائی به گوش میرسید فراموش
کردهام. من فکر نمیکنم داستانهائی را که پدرم از جنگ تعریف میکرد ساختگی
باشند، خیلی بیشتر، فکر میکنم که او آنها را در طول خدمت از افسرانی که این جنگها
را واقعاً تجربه کرده بودهاند شنیده است. زیرا من فکر نمیکنم پدرم به اندازه
کافی دارای فانتزی و قدرت خیال بافی برای اختراع چنین تعریفهائی بوده است. فقط
تزئینهای گستاخانه داستانهایش و همچنین جا زدن خویش بعنوان قهرمان ماجرای جنگ از
خود او بود. آرایشگر همیشه با دقت فراوان به داستانهای پدرم گوش میسپرد و به نظر
میآمد که کشف کوچکترین اشتباه در داستان باعث لذت او میشود تا به این وسیله در هنگام
پرسش به بررسی تناقضات بپردازد و آنها را هنگامیکه برای پدرم دیگر راه فراری باقی
نمیماند خودش توضیح دهد.
هنگامیکه من داخل مهمانخانه گشتم پدرم در حال تعریف کردن
بود.
"ما آرام دراز کشیده و فکر میکردیم امشب را به پایان
خواهیم رساند. حمله به گورستان در روز قبل بیست و پنج کشته و سی و هفت مجروح
برایمان هزینه داشت. بیست و پنج کشته کم نیست. وضع بعضی از مجروحین خیلی بد بود، تمام
پای بعضیها قطع شده بود. آقایان عزیز! سربازها در زیر دستهایم در اثر خونریزی میمردند!"
آرایشگر میپرسد: "به چه کسی؟"
"من گفتم در اثر خونریزی در زیر دستهایم میمردند."
آرایشگر میپرسد: "جناب ژنرال، پس پزشک کجا بود؟ بزدل
حتماً ...!"
پدرم دچار خشم میگردد.
"بزدل؟ چه کسی آنجا بزدل بود؟ همیشه آماده بودم! من
زخمیها را هرگز تنها نگذاشتم!"
آرایشگر با تأکید میگوید: "آقای ژنرال!"
به نظر میآمد پدرم احساس کرد که باید جائی اشتباهی رخ داده
باشد، بدون آنکه بداند در چه چیزی. او غیر قابل فهم، خجالت زده و همزمان درمانده
به آرایشگر نگاه میکرد. بعد انگار که خستگی بزرگی بر او مستولی شده باشد در هم
فرو رفت و مانند گیجها گفت:
"بله، بله!"
حالا دوباره آرایشگر میگوید: "جناب ژنرال، اجازه میخواهم
چیزی را توضیح دهم. من شنیدهام که جناب ژنرال در تمام جنگها چنان با
سربازها دوست بودهاند که آنها افتخار میکردند به دستور شما به دل دشمن بزنند، و
اینکه جناب ژنرال اگر ضروری میگشت اغلب خودشان به پانسمان زخمیها میپرداختند."
پدرم دوباره خود را راست میسازد.
"بله آقایان عزیز، اینطور بود. من خودم مجروحین را
پانسمان میکردم. خودم. بسیار خب، داشتم چی تعریف میکردم؟"
"شما در یک سنگر دراز کشیده بودید. روز قبل در حمله به
گورستان هزینه بسیار دادید. شما فکر میکردید که این شب را به صبح خواهید رساند
..."
"آقایان عزیز، ما در سنگر
دراز کشیده بودیم. روبرویمان دهکده قرار داشت و از سمت چپ و راست دشمن در حال پیشروی
بود. برای احتیاط مأمورین گشت تعیین میکنم، آقایان عزیز، افسران را مأمور این کار
میکنم تا به سمت اطراف دهکده پیشروی کنند. آقایان، آدم باید همیشه مراقب باشد. من
شما را از بی دقتی و همچنین از خستگی بر حذر میدارم. من مواردی دیدهام که تمام
لشگر بخاطر عدم احتیاط و بخاطر اشتباه یک سواره نظام صد نفره به فرماندهی افسری بی
باک نابود گشتهاند. با احترام به آقایان عزیز! احتیاط از مهمترین فضائل فرماندهیست.
البته پس از خونسردی و شجاعت. گشتیها به من گزارش میدهند: دشمن اطراف دهکده را
تسخیر نکرده. بعد از آن به گشتیها دستور میدهم، پراکنده بشید، پراکنده بشید.
آقایان عزیز، پیشروی کردن تا وسط دهکده، آنجا تا صبح زود استقامت به خرج دادن،
حوادث را گزارش کردن و در سپیده دم دهکده را تسخیر کردن مهم است. من خودم فکر میکنم:
حالا روحت را به خدا بسپار، تو هفده شب نخوابیدهای، شب بخیر! اوهو! از سرهنگ پیام
میرسد. دوستم سرهنگ کوپال Kopal، آقایان
عزیز! از دوست و رئیسم. در تمزور Temesvar بعنوان
ستوان هر روز با او بیلیارد بازی میکردم، بر سر مبلغ یک کرویسر Kreuzer برای هر ده امتیاز. بعد او را در
پنجاه و پنج سالگی بعنوان سروان در مانتوآ Mantua دوباره
دیدم، این جنگجوی پیر را. بله اینطور بود. و اما گزارش: سرهنگ کوپال بخاطر درد
معده بیمار گشته بود. فرماندهی گردان را به عهده من گذارده و از من خواهش کرده بود
وقتی موقعیت آرام گشت او را عیادت کنم. من جواب میدهم: جناب سرهنگ، من فرماندهی گردان
تفنگداران را به عهده گرفتم. من بعنوان مرده گردان را ترک میکنم اما به عیادت
بیماران نمیروم. بله آقایان عزیز، وقتی سرهنگ کوپال گزارش را میخواند اشگ از
چشمانش جاری میشود و میگوید: <یک سرباز! الگوی یک سرباز! خدا او را برای ارتش
حفظ کند!>"
آرایشگر میگوید: "جناب ژنرال، من با احترام اجازه میخواهم
که حرفتان را قطع کنم. من اما شنیدهام که جناب ژنرال همراه هنگ آلتـاشتراهمبرگ Alt-Starhemberg در جنگ با ایتالیائیها شرکت داشتند!"
پدرم جواب میدهد: "بله البته. من بعنوان افسری جوان
مأمور حمل پرچم پیرمرد محترم آلتـاشتراهمبرگ در جبهههای جنگ و هنگام حملات بودم
و با جانم از آن محافظت میکردم!"
آرایشگر دوباره میگوید: "جناب ژنرال، معذرت میخواهم،
اما من نمیفهمم ..."
او حرفش را قطع و تعظیم بلند بالائی میکند. مرد غریبه وارد
گشته بود و با تکان کوتاه سر جواب تعظیم مرد قوزدار را میدهد. او گوشهای در کنار
میزی که مانند میز من از جمع افراد به دور پدرم دور بود مینشیند و سفارش شام میدهد،
که فوری برایش آورده میشود. گفتگو در کنار میز پدرم قطع شده بود، همه کنجکاوانه
به مرد غریبه نگاه میکردند. پدرم قوز کرده آنجا نشسته بود، طوریکه انگار میخواهد
خودش را در پشت دیگران از مرد غریبه مخفی سازد. مرد غریبه اما به مردان حاضر در
مهمانخانه کاملاً بی توجه بود. فقط یک بار نگاهش را بالا میآورد و برای یک لحظه
به سمت میز پدرم تفتیش کنان مینگرد. و آن هنگامی بود که آرایشگر در حالیکه با
بالا بردن صدایش به ویژه بر عنوانی که با آن پدرم را مینامید تأکید میکرد
میگفت: "جناب ژنرال، معذرت میخواهم، اما من نمیفهمم ..."
پدرم اما سکوت میکند و بیشتر خود را مچاله میسازد.
مرد غریبه سریع غذایش را میخورد، از جا بلند میشود و سالن
را ترک میکند. آرایشگر دوباره چاکرانه از او خداحافظی میکند. من هم بلند میشوم و
میروم.
قطعاً انسانهای زیادی وجود دارند و البته همینطور تعداد
زیادی سربازهای سالخورده، و مطمئناً وصف آنها اغلب به اندازه کافی و بهتر از من
ممکن است توسط نویسندگانی انجام گیرد، توسط انسانهائی که رضایت یک میل مرموز را در
این مییابند که دیگران را توسط اختراع داستانهای غیر حقیقیای که در حقیقی بودنشان
هیچ شکی را تاب نمیآورند و میخواهند خودشان بی چون و چرا آنها را باور کنند به شگفتی
وادارند. من نمیدانم سر منشاء این میل چیست، که آیا مشروب الکلی یا یک استعداد
بیمار دلیل آن میباشد، و من فاقد دانش و تجربه کافیام که بتوانم این پدیده را
عمیقاً بررسی کنم. اما من فکر میکنم که پدرم این نقشهائی را که اغلب تعریف میکرد
کاملاً از رمانها و نمایشنامهها اقتباس نمیکرده، زیرا که همه میتوانستند فرصتی
برای خواندن یکی یا تعدادی از این رمانها را داشته باشند. من مایلم این مردم را
<دروغگوهای داوطلب> بنامم، زیرا چیزی آنها را بجز میل خودشان به دروغ بافتن مجبور
نمیسازد، و پدرم را یک <دروغگو اجباری> مینامم، یک دروغگو از سر ضعف، یک
دروغگوی شرمگین، دروغگوئی که نه برای نقش مضحک یک نمایش خندهدار، بلکه بیشتر یک نمایش
غم انگیز مناسب میباشد. پدرم در دامی که مرد قوزدار با حیله گری تمام جلوی پایش
گذارد گرفتار گشته بود. او راه نجاتی بجز دروغی که خود را ناخواسته و با اکراه و شرم
در قلب تسلیمش ساخته بود نمیدید تا به آسایش برسد. من احساس میکنم که این شرم با
وجود تلاشی که او میکرد تا آن را توسط الکل بدست فراموشی بسپرد اما هنوز هم سینهاش
را میسوزاند، حتی زمانیکه خود را کاملا در دروغهایش گم میساخت، انگار وحشتی که
دیدن یک غریبه در او ایجاد میکرد چیزی بجز همان شرم نمیباشد، شرمی که همراه با آگاهی
نامشخصی از گناه او را به خاطر فاش گشتن مجدد ننگی که به بار آورده بود در برابر
یک انسان جدید میترساند.
آدم از من خواهد پرسید چرا من آن زمان پدرم را از سرنوشتی
که در آن گرفتار بود رها نساختم. چرا من مرد قوزدار را وقتی گفتگوی دروغش با مرد
غریبه را برای پدرم تعریف میکرد بعنوان دروغگو افشا نکردم. چرا من در مهمانخانه
وقتی او را درمانده در گوشهای گرفتار، مورد شکنجه و تحقیر و تمسخر دیدم به کمکش
نرفتم و او را از دست شکنجه گرش، مردقوزدار نجات ندادهام. شاید اگر من در برابر
پدرم و همه شاهدان با صدای بلند و بدون آنکه بخاطرش خجالت بکشم اقرار میکردم که
عنوان ژنرالیاش حقیقت ندارد، بلکه او یک پزشک ارتش است که بخاطر گم شدن پول از صندوق
اخراج گشته، کسیکه حالا خود را به دست تمسخر و خواری سپرده است، شاید میتوانستم با
این یادآوری او را نجات دهم. من سکوت کردم. من میترسیدم صحبت کنم. من بخاطر نفرتی
که مرا در بر گرفته بود لال شده بودم، نفرت از آرایشگر، از میلادا، از پدرم. شاید
هم، آه خدای من، شاید که در کنار وحشت یک چیز دیگر هم مرا به سکوت وامیداشت. شاید
قسمت و سرنوشت من این بود که همرزم آرایشگر قوزدار باشم و به این ترتیب وسیلهای
برای ویرانی.
بنابراین پدرم از دیدار با مرد غریبه اجتناب میورزید. او
صبحها در اطراف آرایشگاه آنقدر میچرخید تا اینکه مرد غریبه از آرایشگاه خارج میگشت.
وحشت او از اینکه با مرد غریبه روبرو شود روز به روز بیشتر میگشت. آرایشگر نه
تنها هیجانی را که پدرم در آن بود متوجه میگشت، بلکه او میتوانست آن را هم بیشتر
سازد. معمولاً برای پدرم تعریف میکرد که <افسر> ــ آرایشگر مرد غریبه را
چنین مینامید ــ در باره پدرم پرسیده است.
پدر من نگران میگشت: "هاشک، از من پرسید؟ از من
پرسید؟ مگر از من چه میخواهد؟ هاشک، پس او چیزی از من میخواهد؟"
و آرایشگر جواب میداد: "جناب ژنرال، من نمیدانم. من
چیزی در باره آن نمیدانم. او فقط چنین چیزی گفت: <پس این جناب ژنرال چه میکند؟>
اما بجز این دیگر چیزی نگفت."
"بیشتر چیزی نگفت، هاشک عزیز، چیز بیشتری نگفت؟"
یک بار هاشک با خوشحالی از ژنرال استقبال میکند. حالا
عاقبت افسر اعتماد کامل خود را به او ارزانی داشته و همه چیز را برایش تعریف کرده است،
البته با قسم دادن او را به سکوت کردن موظف ساخته و او نمیتواند قسم خود را بشکند
و هرگز برای کسی آنچه افسر در باره دلیل اقامت خود در شهر به او گفته را تعریف
نخواهد کرد.
پدرم میپرسد: "هاشک، برای من هم تعریف نخواهی
کرد؟"
"جناب ژنرال، من درخواست بخشش دارم. همینطور به جناب
ژنرال هم نمیگویم. به ویژه آنکه مطلبیست که مربوط به شما نمیشود، هرچند که خیلی
جالب است، خیلی جالب."
"هاشک عزیز، به من مربوط نمیشود؟ به من نه؟ باشه، بسیار
خوب، هاشک عزیز!" پدرم لبخند میزند. او نمیخواست یقیناً دیگر به پرس و جو
ادامه دهد. او راضی بود. مرد غریبه چه ربطی میتواست به او داشته باشد؟ حالا او میتوانست
دوباره نفس راحتی بکشد. مرد قوزدار اما انگار انتظار داشت که توسط چنین اشارات
سرپوشیدهای کنجکاوی پدرم را بیدار سازد. اما از آنجائیکه حالا او ناامید شده بود
لحظهای سکوت میکند تا بعد دوباره از نو شروع کند. او چانه پدرم را با کف صابون
پوشانده بود که خود را تقریباً تا گوش او خم میکند:
او میگوید: "موضوع مربوط به یک افسر اخراج شده یا
چنین چیزی است."
حالت شاد چهره پدرم ناپدید میگردد. به نظر میرسید که
انگار از وحشت فلج شده است.
"اخراج؟"
"بله، جناب ژنرال، بخاطر ناپدید شدن مقداری پول در
صندوق. او باید اینجا در این شهر اقامت داشته باشد، جناب ژنرال. اما من اجازه
ندارم هیچ چیز بگویم."
"چی گفتی ، هاشک؟"
"جناب ژنرال، من اجازه ندارم آن را تعریف کنم. من با
دست دادن به او قول دادهام، جناب ژنرال."
"تعریف کنید!"
"قربان، اجازه میخواهم گزارش دهم که من اجازه تعریف
کردن ندارم. حتی اگر هم جناب ژنرال دستور بدهند."
پدرم آهسته میگوید: "هاشک، من دستور میدهم."
مرد قوز دار چهره درماندهای به خود میگیرد: "خدای
من، چرا اصلاً از آن حرف زدم! حالا راهی برایم باقی نمانده، بجز ... اما جناب
ژنرال، من مایلم از شما خواهش کنم که این را پیش خود نگاه دارید. این یک راز دولتیست،
جناب ژنرال. ــ یک افسر اخراج گشته باید در این شهر باشد، اخراجی به خاطر بی نظمی
در صندوق پول و مرد غریبه آمده که او را در اینجا زیر نظر بگیرد و مدرک بر علیه او
..."
"مدرک بر علیه او؟"
"مدرک بر علیه او جمعآوری کند."
پدرم در صندلی ریش زنی بدون حرکت و با دستهای آویزان شده
نشسته بود. او مانند کودکی وحشت زده به مرد قوزدار کمک طلبانه مینگرد و آهسته میگوید:
"هاشک عزیز، هاشک عزیز."
من هرگز درد و تأسفی عمیقتر از این لحظه برای پدرم احساس
نکرده بودم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۱ساعت 19:15 توسط سعید از برلین
|

من دوران جوانی فقیرانهای داشتم. و با این وجود آن دوران هم
توسط نوری روشن بود: توسط فکر کردن به هدفم. من میخواستم سرباز شوم. شاید جائی در
اندام دردمندانه جوانم، نمیدانم کجا، این امید بود که من بعد از رسیدن به هدفم
مانند همه سربازها بزرگ، سالم و قوی خواهم گشت. شاید این آرزو بود که برایم ممکن
ساخت یک چنین فکر سادهای چنان معنای خارقالعادهای پیدا کند.
بیش از هر چیز اما به خودم میگفتم که باید سرباز شوم، زیرا
این وظیفه من است که از حق پدرم دفاع کنم. اما نه از طریق اثبات اینکه در حق او بی
عدالتی انجام گرفته است. من هرگز در گناهکار بودنش شک نداشتم. من میخواستم توسط
یک زندگی مطیعانه، وفادارانه و تا آخرین حد وظیفه شناسانه اتفاقاً با شغلی که او
در آن مرتکب خطا گشته بود کفاره گناهانش را پس دهم. من میخواستم خودم را توسط زندگیام
نه فقط از عدم توفیق او در خدمت، بلکه همچنین از افتضاح پس از آن که او به طور
اجتنابناپذیری مدام در آن عمیقتر غرق میگشت تبرئه کنم. من وقتی به پدرم و به
تصمیمم برای کفاره پس دادن بخاطر او فکر میکردم میتوانستم در گوشه تاریکی از پلههای
خانهمان گریه کنم. من نه فقط به این دلیل که چون پدرم بعنوان پزشک به این حرفه
تعلق داشت میخواستم سرباز باشم، بلکه همزمان خشونت و سختگیری این حرفه هم مرا به
سوی خود جلب میکرد. زیرا چنین فکر میکردم که انگار فقط تلاشهای بی رحمانه، بی
پرواترین خدمت، رنج بردن از زخمها و اطاعتی فسخ ناگشتنی و بی چون و چرا تا لحظه
مرگ میتوانند مرا از رسوائی و لکه ننگی که پدرم بر سر خود و بر سر من آورده بود
رها سازند.
من ابداً به استعدادهای فیزیکی بدنم مشکوک نبودم. اما
دانستن این موضوع مانعی در برابر خواسته و هدفم نبود. من داستان بسیاری از فرماندهان
را میشناختم و بیشتر از همه سه نفر را تحسین میکردم و آنها را بعنوان بزرگترین
سربازها به شمار میآوردم. آنها عبارت بودند از شاهزاده زاووین Savoyen، سلطان فریدریش دوم Friedrich
پادشاه پروسن و امپراتور ناپلئون بناپارت Napoleon Bonaparte: شاهزاده
کوچک قوزدار اویگن Eugen که یک پادشاه از
فرانسه خدمت او را رد کرده بود، فردریش کبیر، مرد زشت و لاغری که بدن تکیه داده به
عصایش این تصور را ایجاد میکرد که او هم مانند من دارای قوز است، ناپلئون، که
کوچک و چاق بود و بر پشت اسبش طوری آویزان بود که هر ببیندهای را به خنده
وامیداشت! من امروز هم فکر میکنم که یک قوز هرچه هم بزرگ باشد نمیتواند به هیچ
وجه مانعی در سر راه حرفه یک فرمانده باشد. ستمگری شایسته یک فرمانده حقیقیست،
ستمگری در تصمیم گرفتن در باره زندگی تعداد زیادی انسان. فرمانده بزرگ بی رحم است.
بی رحم همچنین بر ضد خویش. من فکر میکنم که آدم باید قوزدار باشد و توسط خال مادرزادی
زشتی از ریخت افتاده باشد تا بتواند قدرتی را که به دستش افتاده کاملاً درک کند.
هنگامیکه من چهارمین سال دبیرستان را به پایان رساندم مشغول
اجرای طرحهایم گشتم. من توسط نامه با خویشاوند مادریام که یک بار به پدرم هم کمک
کرده بود تماس میگیرم و از او خواهش میکنم که با داشتن نفوذ خود به من در
پذیرفته شدن در مدرسه نظامی کمک کند. با پافشاری و خواهش از پدرم مؤفق میشوم که
او تصمیم بگیرد برای چند همکار قدیمی نامه بنویسد و از آنها درخواست کند که پذیرشم
در مدرسه را ممکن سازند، به ویژه اما یک نامه برای پزشک ارتش که تناسب اندامم را
آزمایش میکرد مینویسد. من فکر میکنم که فقط بخاطر این نامه پدرم متناسب تشخیص
داده شدم.
زمانی را که من در مدرسه نظامی گذراندم تنها زمان خوشبختی دوران
جوانیام بود. با تعهدی پر شور خدمت را انجام میدادم و به هیچ وجه مباحث نظری مرا
بیشتر از تمرینات جسمانی به خود جلب نمیکرد. بر عکس: من تمام جاه طلبی را به کار میبردم
تا در ورزش و ژیمناستیک با قویترین و بزرگترین همشاگردیها رقابت کنم و ترجیح میدادم
بیهوش بر زمین بیفتم تا به کسی به خستگیام اقرار کنم. زیرا برای خسته شدنم چیز
زیادی لازم نبود. اما من دندانهایم را به هم میفشردم و خودم را مجبور میساختم.
وقتی افسر دستور مستقیمی به من میداد خوشحال میگشتم. البته فضائی مطیعانه در همه
چیز رخنه کرده بود. به این صورت که وقتی چشم مافوق به من میافتاد و من برای اطاعت
از دستورش خبردار میایستادم، اینطور به نظرم میآمد که انگار شوق بزرگ اطاعتی
دردناک و همزمان سعادتمند در من نفوذ میکند. شاید، کسی که میخواهد حکومت کند
تمام آمادگی برای تحقیر عمیق اطاعت را در خویش دارا باشد، اگر او قدرتی را بیابد
که قویتر از اوست، آری، شاید که زندگیاش چیزی بیش از جستجوئی زجرآور برای یافتن
این قدرت نباشد.
حرفه نظامیام زود پایان یافت. من فقط چند ماهی در مدرسه
نظامی بودم، هنگامیکه پس از یک راهپیمائی طولانی از هوش رفتم و به بهداری منتقل
شدم، باید با تب شدید مدتی بستری میگشتم. من از بهداری دیگر به مدرسه بازنگشتم، بلکه
دوباره به خانه فرستاده شدم تا با وجود مقاومتی شدید اما بیهوده بعنوان کارآموز
نزد آرایشگر شروع به کار کنم. با این حال فکر حرفه نظامی را هرگز از دست ندادم. من
احتمال میدادم که پس از رسیدن به سن قانونی بعنوان سرباز سادهای در ارتش پذیرفته
شوم. و من امیدوار بودم توسط شجاعت و وظیفه شناسی حتی بعنوان سربازی ساده مؤفق
خواهم گشت در ارتش از پلههای ترقی بالا روم.
گرچه من حالا چیزی بیشتر از یک دانش آموز اخراج گشته مدرسه
نظامی نبودم و کارآموز نزد یک آرایشگر، اما بلوز چسبان سربازیام را همچنان میپوشیدم،
انگار میخواستم تمسخر انسانها را به چالش بکشم، شاید چون خشمی که تمسخر مردم در
من زنده میساخت، برایم اما شادیای به همراه میآورد که ارادهام در کنارش میتوانست
همیشه از اول شعلهور گردد.
هنگامیکه من حدود یک سال بعنوان کارآموز در آرایشگاه هاشک
مشغول به کار بودم، مرد غریبه در شهر ما ظاهر گشت شد. من او را به این خاطر غریبه
مینامم زیرا که او از طرف هیچ کس در شهر طوری دیگر نامیده نمیگشت و همچنین در
جریان دادگاه نیز تمام شاهدین او را غریبه مینامیدند. من خودم از نام او دیرتر با
خبر شدم، مدتها پس از وقوع جریان و در طول بازجوئی. ورود غریبه که ظاهراً خود را
برای اقامتی طولانی آماده میساخت در شهری که به ندرت مسافری بیش از چند ساعت در
آن میماند باعث جنب و جوش بزرگی گشت. در مهمانخانه و از طرف مشتریانی که به
آرایشگاه میآمدند در باره اینکه چه کسب و کاری باعث دیدار او از شهری شده است که
از جاده اصلی ترافیک دور افتاده بحثهای طولانی درمیگرفت.
مرد غریبه در جلوی مهمانخانه کنار بازار، اریب مقابل خانهای
که من با پدرم زندگی میکردیم از درشکه پیاده گشت و در همان مهمانخانهای اقامت گزید که پدرم هم به آنجا میرفت. مرد غریبه
به سؤال کنجکاوانه میزبان در مورد هدف از اقامتش با جواب سربالائی فقط توضیح داد
که تصمیم دارد مدتی طولانی در شهر بماند. من توضیح این را که چه دلیلی مرد غریبه را
به فکر آمدن به شهر ما انداخته بوده است ضروری نمیبینم، بخصوص که این دلیل با
ماجرای اتفاق افتاده فقط ارتباط اندکی دارد و من خودم را مجاز نمیدانم اسرار
دیگران را بر ملا سازم. بنابراین من فقط تا آنجائیکه برای درک و فهمیدن داستان خود
من ضروری است پرده را از روی راز مرد غریبه به کنار میزنم و به هیچ وجه نام مردم
بی گناه را نمیبرم و به این ترتیب رابطه آنها با دیگران را فاش نمیسازم. من در
این یادداشتها در برابر این وسوسه، هرچه هم میخواهد بزرگ باشد، همانقدر مقاومت
خواهم کرد که هنگام بازجوئی و محاکمه در دادگاه مقاومت کردم، گرچه آن زمان اطلاع
دادن تمام جریانها میتوانست به نفعم تمام شود.
صبح همان روزی که مرد غریبه به شهر وارد شده بود به
آرایشگاه آمد. لباسش مانند لباس مردان شهری نبود، دوخت کت و شلوارش که خوب بر
اندامش نشسته بود آدم شهر بزرگی را نشان میداد که دقت زیادی برای انتخاب لباس به
خرج میدهد. موی مرد غریبه سیاه بود و مانند فلز میدرخشید، موی دو سمت سر کوتاه و
از وسط فرق باز شده بود. سبیلش کوتاه بود و گونهها و چانه اصلاح شده. اندامی بزرگ
و لاغر داشت، حرکاتش آرام بودند، مانند اهمال ورزیدن در گام برداشتن، و شاید این
آرامش اهمالگرانه بود که تصور یک اندام سالم و زیبا با عضلات برابر تکامل یافته
را باعث میگشت. من مرد غریبه را قبلاً، هنگامیکه از خانه و از راه بازار به
آرایشگاه میرفتم دیده بودم. درشکهای که او در آن نشسته بود در آن لحظه کنار
مهمانخانه ایستاد. من هم ایستادم، اما مرد غریبه بلافاصله از جا برنخاست، طوری که
من و خیلی از مردم بعد از رسیدن به مقصد برای پیاده شدن از درشکه انجام میدهیم.
او ابتدا لحظهای به اطرافش نگاه کرد. بعد کاملاً آهسته و آرام شروع به برداشتن
پتوی سفریای که با دقت روی پاهایش انداخته بود کرد و آن را به درشکهران که در
این موقع از درشکه پائین آمده بود داد. و حالا ابتدا از جا برمیخیزد و از درشکه
پائین میآید.
تمام این چیزها تا اندازهای هنوز هم برایم زندهاند. به
ویژه دقت و آرامشی را بخاطر میآورم که با آن مرد غریبه پتوی سفری را از روی
پاهایش دور ساخت. من همچنین به یاد میآورم که ظاهر مرد غریبه، آرامش و همینطور سهلانگاری
خود باورانهاش مرا از همان لحظه اول با احساس رد کردن او پر ساخت، احساسی که با
دیدن لبخند تمسخر آمیز کنار دهان مرد غریبه در آرایشگاه پس از افتادن نگاهش به
بلوز ارتشیام خود را در من انباشت.
صورت مرد غریبه توسط هاشک که بیهوده و بی قرار تلاش میکرد
در ِ صحبت با مشتری سکوت اختیار کرده را بگشاید اصلاح میشد. مرد غریبه جوابهای
کوتاه و مبهم میداد. من نمیدانم که آیا این عادت او بوده است با یک آرایشگر
بیشتر از آنچه ضروری نیست صحبت نکند یا اینکه بخاطر دلایل دیگری تصمیم گرفته بود
هیچگونه سر نخی ندهد که بتوان از آن دلیل سفر کردنش را نتیجه گرفت.
من با فاصله کمی از هاشک و مرد غریبه ایستاده بودم و در حال
تیز کردن چاقوی ریش تراشی بودم. من شنیدم که مرد غریبه وقتی هاشک با چاقو بر روی
گونهاش میکشید، ناگهان دستش را احتمالاً به این خاطر که احساس کرده بود مرد
قوزدار گونهاش را بریده است برای دفاع بلند کرد و "ایست" میگوید. در
این لحظه یک لبخند قابل فهم بر چهره آرایشگر مینشیند:
او میگوید: "اطاعت قربان، چیزی نشده."
و در حالی که چاقوی ریش زنی را دوباره به کار میاندازد
ادامه میدهد: "من فوری فهمیدم. من تا حال به عده زیادی از آقایانی مانند شما
خدمت کردهام. هرچند من خودم هرگز در این شغل نبودهام. زیرا ... شما خودتان که
میبینید. اما حالا دیگر احتیاجی نیست چیزی به من بگویند، با احترام اجازه میخواهم
بگویم که جنابعالی افسر هستید. من میدانم، چگونه من ..."
او میخواست به حرف زدن ادامه دهد، اما مرد غریبه حرف او را
قطع میکند: "من میخواهم از شما خواهش کنم که راحتم بگذارید."
"اطاعت قربان."
هاشک تعظیم میکند و لبخندی میزند.
من واقعاً نمیدانم که آیا هاشک معتقد بوده که در مرد غریبه
افسری را شناخته است یا اینکه او فقط امیدوار بوده از این طریق بتواند از مرد
غریبه حقیقت را دریابد. در هر حال، بلافاصله وقتی مرد غریبه آرایشگاه را ترک کرد
پدرم داخل گشت، هاشک چنان نشان داد که مرد غریبه پس از صحبتی طولانی و به شرط حفظ
سکوت به او اطمینان کرده و گفته که افسر ارتش میباشد. اما چه دلایلی باعث گشته تا
مرد غریبه شغلش را مخفی نگاه دارد و چرا تصمیم گرفته برای مدتی اینجا بماند را
هنوز متوجه نشده است. بیشتر به این خاطر متوجه نگشته زیرا که او در این مورد سؤال
نکرده است. برایش نامناسب به نظر میآمد که بلافاصله پس از اولین دیدار با
پرسشهای خود برای مرد غریبه مزاحمت ایجاد کند، زیرا که این کار میتوانست کنجکاوی
پافشارانه از طرف او تلقی شود، و به این دلیل او فقط آنچه که مرد غریبه خودش بدون
پرسش گفته بوده است را فهمیده. اما حتماً موقعیتی دست خواهد داد تا همه چیزهای
قابل ارزش دیگر را هم بفهمد، بخصوص قابل تصور است که رابطه پر از اطمینان میان او
و افسر غریبه که در اولین دیدار خوشبختانه چنین شفاف بوده است قدم به قدم تکامل
یابد.
به نظر میآمد که اطلاع آرایشگر بر پدرم تأثیر عمیقی گذاشته
باشد. گرچه پدر من در آن زمان به اندازه کافی عمیق غرق گشته بود که بازی غم انگیز
و مسخرهاش را دیگر احساس نکند، اما ممکن است یک آگاهی آزار دهنده و ناشفاف گناه هنوز
در او باقی مانده بوده باشد که خود را بیش از هر چیز در یک بی اطمینانی مدام رو به
رشد نشان میداد. من در پدرم متوجه شدم که وقتی دری بازمیگشت و او یک آشنا را در
حال داخل شدن میدید دچار وحشت میگشت. گرچه احتمالاً او به بازیای که هنرپیشه
اولش خود او بود دیگر آگاه نبود اما انگار از کشف شدن و غافلگیر گشتن و هر تغییری میترسید.
مطمئناً او یک وحشت اسرآمیز در برابر افراد ناشناس داشت. او خود را فقط وقتی چارهای
برایش باقی نمیماند به افراد ناشناس نزدیک میساخت، با نوعی احتیاط هوشمندانه و
ترسناک، تا بعد پس از احساس اینکه آنها نیامدهاند که روحش را از تعادل خارج
سازند، با روحیه یک فاتح جالبتر و لجام گسیختهتر نقشش را بازی کند. ممکن است
افسر بودن مرد غریبه او را، ژنرال را، به ویژه نامطمئن و با وحشتهای مبهم پر
ساخته بود.
وقتی آرایشگر صحبتش را در باره گفتگوی خود و مرد غریبه به
پایان میرساند پدرم با وحشت به او نگاه میکند و آهسته میگوید:
"یک افسر؟ یک افسر؟"
"بله آقای ژنرال!"
"آیا او از ... آیا شما از من صحبت کردید؟"
"بله، آقای ژنرال. البته که از حضور شما در شهرمان صحبت
کردم."
پدرم یک قدم به سمت آرایشگر برمیدارد. چهره و اندامش از
ناتوانی خبر میدادند.
"هاشک، او مرا میشناسد؟ ... او مرا میشناسد؟"
من فکر میکنم این همان لحظهای بود که در مرد قوزدار این
ایده پیدا گشت، ایدهای که باید این همه ویرانی به دنبال میآورد.
"آقای ژنرال، من با احترام به اطلاع میرسانم، به نظر
میآید که او از آقای ژنرال شنیده باشد."
"هاشک، او این را گفت؟ او این را اینطور گفت؟"
"وقتی من به او از آقای ژنرال تعریف میکردم او گفت:
<خوب، خوب!> طوریکه انگار میخواست بگوید: تو میخواهی خبرهای تازه برایم تعریف
کنی، بله، اما من همه اینها را بهتر از تو میدانم."
"هاشک، او گفت <خوب، خوب>؟ چیز دیگری
نگفت؟"
"هیچ چیز دیگر. خواهش میکنم؛ بفرمائید بنشینید آقای
ژنرال."
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ساعت 15:15 توسط سعید از برلین
|

پدر فرزند میلادا عموی میلادا بود، مرد قوزدار. میلادا دختر
خواهر هاشک و یتیم بود. دختر لاغر و بلند قد بود و موهای بور و پستانهای کوچک و
خوش فرمی داشت. هنگامی که من نزد آرایشگر مشغول کار گشتم او تقریباً بیست و پنج
ساله بود و یک سال از شروع کارش در آرایشگاه میگذشت. با اینکه هنوز پیر نبود،
صورتش پژمرده شده بود، حتماً به دلیل فقر و محرومیتی که او قبلاً تحمل کرده بود. پس
از شروع کارآموزی نزد هاشک خیلی زود متوجه گشتم که چیزی بین آن دو در جریان است، گرچه
نه آرایشگر و نه میلادا با کلمهای خود را لو داده بودند. من این را از چشمهای
قرمز شده میلادا متوجه گشتم، همچنین چون من او را گاهی هنگام گریه کردن غافلگیر کرده
بودم. من تشخیص دادم او هم از مرد قوزدار که در چنبره قدرتش گرفتار گشته بود رنج
میبرد، زیرا که هاشک میتوانست هر لحظه که اراده کند او را بدون امکانات دوباره از
خانه بیرون کند. من میدیدم که میلادا بر علیه او میجنگد و اینکه روز به روز ساکتتر،
متواضعتر و مطیعتر میگردد. میلادا شکست خورده بود. اما باید قبل از شکست خوردن
اوّل از من ناامید شده باشد.
شاید اگر این ناامیدی نبود میلادا شکست نمیخورد. شاید او
تا قبل از این سرخوردگی امیدوار بوده و هنگامی که دید کاملاً تنها است خودش را
تسلیم کرده باشد: شاید به این ترتیب من در این کار مقصر باشم.
من یک روز، هنگامیکه مرد قوزدار بیرون رفته بود، میلادا را
نشسته در راهروی تاریکی که میان اتاق زندگی آرایشگر و آرایشگاه قرار داشت مییابم.
او گریه میکرد. من دیگر نمیدانم چه باعث گشت که به او نزدیک شوم و از او سؤال
کنم چه اتفاقی برایش رخ داده است. میلادا صورتش را بالا گرفت و یک لحظه مرا تماشا
کرد. ممکن است که او در این دقیقه در من رفیق همدردی را احساس میکرد، متفقی را که
از مردی آزار میدید که او هم درزیر سلطهاش قرار داشت. من خودم را به سمت او خم
کردم. اما او هق هق کنان دستهایش را به سمت من دراز میکند، مرا در بغل میگیرد و
به خود میفشرد. در این وقت من خود را رها ساختم، او را طوری ناملایم به عقب راندم
که نزدیک بود بیفتد، و از آنجا گریختم.
ممکن است وقتی میلادا مرا به طرف خود کشید بوی نفرت انگیز
پمادی که به میلادا مانند تمام چیزهای دیگر، حتی به هر مبلی و به تمام وسایل کار
هاشک چسبیده بود به طرف بینیام هجوم آورده و مرا پس زده باشد. ممکن است ــ من
هرگز از آن آگاه نبودم ــ، که من نمیتوانستم برای او متفقی سالم و بی قوز بر علیه
مرد قوزدار باشم، گرچه هاشک دشمن من هم بود. اینکه من نفرت و بی میلیای را که او
در برابر مرد قوزدار احساس میکرد بیزاری از خودم هم درک میکردم، گرچه شاید او در
این لحظه پریشانی مرا بعنوان شری کوچکتر و بی خطرتری بغل کرده باشد، شاید بیشتر
خواهرانه تا یک در آغوش گرفتن زنانه. اما این هم ممکن است که این رفتار من نسبت به
میلادا دلیل دیگری داشته باشد، و آن این است که من هرگز در یک رابطه دیگر بجز جواب
رد و سرد به زنان نمیدادم. البته من در آن زمان جوان بودم و از آن زمان، از
هفدهمین سال زندگیام، دیگر فرصتی نداشتهام تا این رابطهام را آزمایش کنم. هرگز
در سالهای زندانی بودنم یک فکر کوچک هم به ذهنم خطور نکرده که چنین آزمایشی را
مطلوب پندارم. من شنیدهام که پسران جوان در سنی که من آن زمان داشتم، بله، که
مردها از زنها و مجالس همخوابگی خواب میبینند. من هرگز چنین خوابی ندیدم.
مدت کوتاهی پس از آنکه من میلادا را تنها رها کرده بودم
متوجه تغییری گشتم که در او پیدا شده بود و گرچه من آن زمان بی تجربه بودم اما
بلافاصله آن را درک کردم. به نظر میآمد که او با مرد قوزدار کاملاً آشتی و بر نفرت
غلبه کرده است. خوشحال بود و با مرد قوزدار شوخی میکرد، و اگر کسی او را حالا میدید
نمیتوانست تصور کند که او تا همین چند روز پیش مانند خدمتکاری خاضع و مطیع در
میان این اتاقها راه میرفته است. و من توانستم متوجه یک چیز دیگر هم بشوم که
دلیلاش برایم کاملاً روشن بود. حالا میلادا هم که تا آن موقع با من رفتاری
دوستانه داشت شروع به دشمنی با من کرده بود، او به مرد قوزدار از تنبلی من و از
فرمان نبردنم شکایت میکرد، وقتی مرد قوزدار مرا میزد آن را تأیید و حتی او را
تشویق به زدنم میکرد و برای مورد توهین و آزار واقع گشتنم دروغ میگفت. حتی لگن
ادرار زیر تختش را باید من خالی و تمیز میکردم. من او را درک میکردم. من او را
با راندن از خود تسلیم مرد قوزدار کرده بودم. من در این کار مقصر بودم. احتمالاً
او فقط به این وسیله بر نفرت خود به مرد قوزدار غلبه کرد زیرا که میتوانست حالا
نفرتش را بر سر من خالی کند.
دو بار سعی کردم نظرم را در باره دلیل تکامل عجیب رابطه
میان آرایشگر و پدرم به اطلاع برسانم، و هر دو بار بخاطر عدم مهارت در داستان سرائی
به بیراهه کشیده شدم. اما حالا مشغول جبران کردن این غفلت میگردم.
پدرم وقتی بعنوان پزشک رانده شده از ارتش به شهری آمد که از
زمان جوانیاش دیگر آن را ندیده بود هیچ آشنائی نداشت. با اولین انسانی که او در
شهر آشنا شد آرایشگر قوزدار بود. پدرم همانگونه که در شهرهای بزرگ و بخصوص در
محافل نظامی معمول است عادت داشت با دقت مراقب ظاهرش باشد و هر روز قبل از هر چیز
به آرایشگاه مراجعه کند. با وجود آنکه حالا دیگر پدرم لباس نظامی نمیپوشید و دیگر
در محافلی زندگی نمیکرد که در آنها مراقبت ویژه ضروری باشد، اما او مراقبت از
ظاهرش را تا اواخر قبل از وقوع ماجرا از دست نداد و فقط در زمان وقوع جرم آدم
میتوانست نشانی از اهمال در او مشاهده کند. البته پدرم در روز ورودش به شهر وارد
آرایشگاه هاشک شد و سپس این دیدار هر روز تکرار گشت. آن زمان ژنرال صدا کردن پدرم
توسط مردم آغاز گشت، گرچه نه به طور علنی. اما ممکن است که این شایعه به گوش او هم
رسیده باشد. جوزف هاتک اولین کسی بود که او را مستقیماً با این لقب خطاب کرد.
آدم نمیتواند بفهمد چگونه یک چنین عنوانی که مرد آزموده و پیری آنزمان باید هنوز آن
را بعنوان تمسخر خونینی در نظر میگرفت بتواند نقطه آغاز یک دوستی گردد. گرچه من
در نزدشان نبودم، با این وجود به نظرم میآید که انگار مرد قوزدار را در برابر مرد
سالمند مو سفید ایستاده میبینم که چاقوی ریش زنی را در دست گرفته تا به اصلاح چانه
پدرم که توسط ریش گونههایش قاب شده بود بپردازد. و ناگهان او آن را میگوید، آن را به
سؤالی میچسباند، تقریباً این سؤال را که آیا «آقای ژنرال» خوب خوابیده است. پدرم به
بالا نگاه میکند و به چشمهای خاضع و مانند سگ نوکرمآبانه و مطیع این مرد بینوا که او را طوری تماشا میکردند که انگار چیزی اتفاق نیفتاده است نگاه میکند. در این
لحظه تصمیم بزرگ گرفته میشود. آیا باید پدرم از جا برخیزد و این کوتوله را با یک
ضربه به زمین پرتاب کند؟ آیا باید او حداقل مورد خطاب واقع گشتن خود با لقبی که
مناسبش نیست را شدیداً ممنوع کند؟ به نظر میآید که مرد به آنچه میگوید باور دارد
و قصد بدی نداشته و از چیز دیگری صحبت میکند. و پدرم درنگ میکند، آیا باید آرایشگر
را آگاه سازد، اما شاید بعد بخاطر میآورد که گارسونها و آرایشگرها عادت دارند
رتبه و مقام دیگران را خودسرانه افزایش دهند، به افراد معمولی اشرافزاده بگویند،
دانشجویان را دکتر بنامند و شاید هم نظامیان بازنشسته را با عنوان ژنرال خطاب
کنند. یک بار دیگر او خود را مطمئن میسازد که تمسخری در نگاه و در لحن صدای
آرایشگر نباشد. پدرم سپس سکوت میکند و با این سکوت همه مسؤلیت را به عهده میگیرد.
جوزف هاشک در سالهای اولیه ارتباطشان هنگامیکه همزمان با
پدرم در مهمانخانه بود هرگز در کنار میز ژنرال نمینشست. پدر من عادت داشت در گوشهای
تنها کنار میز بنشیند، دیرتر گاهی اوقات هم در کنار میز کارمندان دولتی مینشست.
ابتدا وقتی همه مهمانخانه را ترک میکردند، بعد مرد قوزدار با لیوان آبجو در دست
از گوشه خود به جلو میخزید و با لحنی نظامی از او میپرسید <قربان> اجازه
است در کنار میزتان بنشینم، بعد پدرم لبخندی بزرگوارانه میزد و با حرکت دست او را
دعوت به نشستن میکرد. آرایشگر تا واپسین لحظه پس از به زیر سلطه کشیدن پدرم هم هرگز
فراموش نکرد هنگام صحبت با او شبیه به سرباز زیردستی عمل کند. او همیشه بله قربان
میگفت، درها را برای داخل گشتن پدرم باز میکرد، و بدون دعوت به نشستن کنار میز
او نمینشست. هنگام انجام این اعمال چهرهاش جدی و پر از احترام بود و هرگز لبخندی
آمیخته به تمسخر در آن دیده نمیگشت. من به گمانم این رفتار مرد قوزدار به پدرم
اطمینان بخشیده بود و جدی بودنی که در این بازی قرار داشت سبب گشته بود که پدرم با
گذشت سالها به تدریج آنچه که ابتدا از روی ناچاری یه عنوان حقیقت پذیرفته بود را
باور کند. این آرایشگر بود که او را وادار ساخت از استقامت ساکت خود در برابر دروغ
دست بکشد و به صحبت کردن روی آورد. او پدرم را مجبور ساخت که دروغ بگوید. هنگامیکه
آنها تنها در مهمانخانه کنار هم مینشستند، او قطعا به پدرم اصرار میکرد که از
گنجینه تجربههای نظامی و ماجراهای جنگهایش برای او تعریف کند، و اظهار میکرد که
از دیگران خیلی در باره توانائی و رشادت پدرم شنیده است و تعریف آنها از زبان خود پدرم
او را که بجز شغل نظامی به چیزی علاقه بیشتری، بله عشق بیشتری ندارد به وجد خواهد
آورد. این حقیقت دارد که پدرم در جنگهای نظامی شرکت داشته و در حقیقت در جنگ با
دانمارک و پروسها Preußen، البته بعنوان پزشک، آرایشگر اما میخواست بشنود که چطور او
گروهان نظامی را هنگام حمله هدایت کرده است.
این احتمال وجود دارد که پدرم در ابتدا به خواهش آرایشگر
اعتنا نکرده باشد. که اصرار بی وقفه او پدرم را به صحبت واداشته است. که او
امیدوار بود از این طریق آسایش خود را بدست آورد. شاید هم یک بار الکل زبانش را
باز کرده باشد. اما، اگر او امیدوار بوده که مرد قوزدار با یک بار تعریف کردن او راضی
خواهد گشت اشتباه میکرده است. هاشک بلافاصله آنچه را که پدرم برایش تعریف میکرد همه
جا گسترش میداد، طوریکه حالا دیگر شبها تمام مهمانهای مهمانخانه برای تفریح
بخاطر دروغهای پدرم پیشاش هجوم میآوردند تا او برای آنها هم از کارها و حوادث خود
تعریف کند. برای پدر بی چارهام چه چارهای آنجا باقی میماند بجز آنکه به رفتن در
راه انتخاب شده ادامه دهد؟ او نه به اندازه کافی برای بر ضد سرنوشت خود جنگیدن قوی
بود و نه به اندازه کافی عاقل که بتواند روحش را در طنزی آرام بر بالای پستی سرنوشتش
و پستی اطراف بلند سازد، و هم نه به اندازه کافی بزرگ بود که مانند آدمی بردبار رنجهای
حمل صلیب بر شانه را تحمل و در آنها خاضعانه آسایش و آشتی قلب پیدا کند. و به این خاطر
به مشروبخواری که او را دائماً عمیقتر غرق میساخت، اما همچنین باعث فراموشی او
میگشت تا توسط آینده نگری برنده تعادل خوب و درخشانی شود روی آورد. من در آن زمان
فقط مستی او و تحقیر گشتنش در برابر مردم را میدیدم. اینها قلبم را از تلخی پر میساختند.
آدم حالا میتواند فکر کند که آرایشگر قوزدار تمام اینها را
از روی شرارت انجام نداده باشد. آدم میتواند باور کند که او خود را واقعاً با
احترامی صادقانه به پدرم نزدیک کرده باشد. آه، اما آدم نباید فراموش کند که در
چنین انسانهائی حرمت گذاشتن به انسانهائی از جنس پدرم نمیتواند وجود داشته
باشد. پدر من مغرور بود و بزرگ، به پاکیزگی ظاهرش اهمیت میداد، خودش را مانند
سربازی نگاه میداشت که سینهاش قوسدار است و دارای پاهائیست که عادت به اداره
یک اسب دارند. او کوتاه صحبت میکرد، با صدائی بلند و لحنی آمرانه. آیا نباید
آرایشگر دشمن او میبود؟ پدر من مطمئناً خیلی باهوش نبود، مطمئناً هوشی مانند
آرایشگر نداشت. اما بزرگ بود و با وجود داستان غم انگیز بازنشستگیاش، مغرور بود، بلند
و با لحنی آمرانه صحبت میکرد. میگویند مرد قوزدار وقتی با پدرم صحبت میکرد ردی
از خنده در چهرهاش نمایان نبود. اما آنها ذکاوت چنین انسانهائی را فراموش میکنند.
او میدانست که با نشستن سایه یک لبخند بر چهرهاش قربانی خود را از دست خواهد داد.
چنین انسانهائی دارای یک هوش زاهدانه میباشند. آنها نمیخندند، اما روحشان در
آگاهی از انجام تمسخر شناور است.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ساعت 21:58 توسط سعید از برلین
|
من فکر میکنم که آرایشگر قوزدار جوزف هاشک Josef Haschek هم در
تکامل رابطه پدرم با من مقصر بوده است. همیشه وقتی من به این زمان از زندگیام، به
زمان قبل از انجام این جنایت فکر میکنم، اندام جوزف هاشک را در برابرم میبینم، و
قطعاً این باعث گشت من، کسیکه در شرح کتبی رویدادها تمرین ندارد، هنگام شروع به نوشتن
این یادداشت از این انسان شروع کنم. انسان زشت قوزداری که دستهای درازش تقریباً
تا زانوهایش آویزان بودند برایم مانند نماد این زمان زشت، مهجور و تیره بختی بود.
قسمت فوقانی بدن جوزف هاشک شکل مکعبی را داشت که بر یک رأس
ایستاده و قسمت بالای آن اندکی صاف بود. هم از روی سینه و هم از پشتش یک گوشه این
مکعب به بیرون زده بود. سر بدون گردنش بر روی شانه نشسته بود و در حال راه رفتن
بطور عجیبی تکان میخورد. من در این ارتباط ساعتی را به خاطر میآورم که در یک
ساعت سازی در بازار پشت ویترین آویزان بود و ما کودکان شگفتزده آن را تماشا میکردیم.
و آن یک ساعت پاندول دار بود که در بالاترین قسمتش سر یک سیاهپوست با چشمانی متحرک
قرار داشت. سر احتمالاً به پاندول وصل بود و توسط آن یکنواخت حرکت میکرد. این سر
هم دارای گردن نبود، بلکه فقط از قسمت چانه از شانه بیرون زده بود، حرکتهای این
سر تا اندازهای حالت ترسناکـمضحکی داشت که من با شرح دادن سر متحرک آرایشگر آن
را بخاطر آوردم.
من نمیدانم چگونه هاشک آرایشگر مؤفق گشت ابتدا اطمینان
پدرم را بدست آورد، مدام بر او نفوذ بیشتری کند و عاقبت کاملاً بر او مسلط گردد. هاشک
در محاکمه من بعنوان یکی از شاهدان اصلی ظاهر شد و سبب گشت که قلب قضات دادگاه بر
علیه من سختتر گردد و من به چشم آنها موجودی که توانا به انجام حرکتی اخلاقی نیست
دیده شوم. او آنچه را که میتوانست مرا در چشم کسانیکه باید به قضاوتم مینشستند
سزاوار سرزنش و توبیخ کند برایشان تعریف کرد و به هدفش نیز رسید. او همیشه دشمن من
بود.
من روایت کردم که هر چیز ضعیف، بیمار و معلولی همیشه برایم
ناخوشایند بودهاند. ممکن است آرایشگر بیزاریام را کمی احساس کرده باشد و این باعث
گشته تا نفرتش به من در او بیدار گردد. یا ممکن است آرایشگر به خاطر مخالفت ساکتی
که من در برابر توسعه دائمی دوستی صمیمانه میان او و پدرم از خود نشان میدادم از
من متنفر بود. مطمئناً او هم مانند بقیه نارضایتیام را که بصورت سکوت و تنهائی متمردانه
خود را جلوهگر میساخت بعنوان تکبر برداشت کرده بود، و ممکن است مرد زشت به این
دلیل رنجیده باشد که چرا من در کنارش نمیشینم، با او صحبت نمیکنم و به وراجیاش
گوش نمیسپارم. شاید او احساس میکرد که من این دوستی را عمیقترین حقارت برای
پدرم میدانم. زیرا چنین انسانهائی مانند قاتلین فراری با شنیدن افتادن برگی از
درخت به وحشت میافتند. من میگویم چنین انسانهائی، و من باید نگران باشم که کسی
درکم نکند. اما من تا حال فقط گفتم که آرایشگر قوزدار، ضعیف و زشت بوده است و
اینکه سرش هنگام راه رفتن به طور عجیبی در شانهاش تکان میخورد.
چنین انسانهائی خشن، ریاست مآب و ظالماند و با هر چیزی
که ضعیفتر از آنهاست و در حیطه قدرتشان قرار گیرد با بی رحمی رفتار میکنند. چنین
انسانهائی، چنین انسانهای زشت، قوزدار و ضعیفی در برابر هر چیزی که از آنها
قویتر است مطیع و متواضعاند. اما آنها از این کار متنفرند و وقتی موقعیتی دست
بدهد به خوبی میدانند که چگونه باید قویتر را نابود سازند. چنین انسانهائی
باهوشند. آنها باهوشتر از افراد سالم، قوی و بی قوز رشد کردهاند. آنها به آرامش
چنین انسانهای سالمی میخندند، گامهای مستقیم و موقرانه راه رفتنشان را در درون
تمسخر میکنند و متوسط میپندارند. اما هوش چنین انسانهائی آنها را در مقابل این افراد
متوسط و سالم بلندتر نمیسازد. در خنده آنها طنز دیده نمیشود، خندهشان اسلحهای
است که لولهاش به سمت خودشان برگشته و دردآلود خود آنها را زخمی میسازد. چنین انسانهائی
مانند جنایتکاران فراری همیشه تحت فشار یک وحشت دائمی زندگی میکنند، و اگر هم جنایتی
مرتکب نگشته باشند اما در آنها همه چیز برای انجام آن در هر لحظه آماده است. در
این انسانها بدگمانی همیشه بیدار است، فکر میکنند که مردم آنها را تحقیر میکنند،
آنها را زشت مییابند، بخاطر زشتیشان به آنها میخندند و حالشان از آنها بهم میخورد.
آنها خودپسندتر از انسانهای زیبا هستند. آنها عاشق پوشیدن لباسهائیاند که جلب
توجه میکند، بله، با فرو کردن یک گل در سوراخ دگمه خود در واقع تمسخر را متهورانه
به چالش میکشند، شاید به این خاطر که به نمایش گذاردن بدن لاغر و مسکینشان آنها
را میآزارد، این اندامی که خودشان هم از آن متنفرند و تحقیرش میکنند، بیشتر از
دیگرانی که آن راتحقیر میکنند، بیشتر از هر چیزی که خود آنها در جهان از آن متنفرند
و حقیر میشمرند.
شاید مرد سلمانی بخصوص به این دلیل دشمن من شده بود، زیرا
من در حقیقت همانند او بودم و با این حال خودم را متفاوت از او میدانستم. زیرا من
هنوز امیدوار بودم. او مغلوب آگاهی از ضعف و معلولیت خود شده بود، اگر که او اصلاً
بر ضد آن جنگیده باشد. من اما به هدفی فکر میکردم که مرا در تسلط خود داشت و تا زمان
انجام قتل مرا ترک نکرد، و به این دلیل من هنوز شکست نخورده بودم. شاید اطمینان به
این فکر بود که نارضایتیام را مانند تکبر به نظر میرساند و مرا مهجور میساخت.
تنهائی من آرایشگر را به دشمن من تبدیل
ساخت، نه فقط به این خاطر که او از افراد تنها متنفر بود، بلکه چون من هم مانند او
بودم اما در عین حال آدمی تنها. زیرا انسانهائی مانند او گوشه گیر نیستند. آنها
انسانها را میخواهند تا به حرفشان گوش دهند، در برابرشان خود را برهنه سازند،
خود را بی حرمت سازند، در واژهها، در خندهها، در قطرات اشگ و در حرکات بی حرمت
سازند، معتادانه با شکایت کردن خود را باز هم عذاب دهند و فکر انتقام از کسانی که
به آنها گوش میدهند را زنده نگاه دارند.
آه خدای من، خدای من! به گمانم در حالیکه فکر میکردم
آرایشگر را توصیف میکنم، خودم را هم آنطور که در آن زمان بودم تشریح کردم. آه
خدای من، تمام آنچه که گفتم در او میباشد در من هم بوده است. من هم کوچک اندام،
ضعیف، رنگ پریده، دردمند و مانند تمام بیماران زشت بودم، آدم میتوانست فکر کند که
من هم قوزدار میباشم، گرچه من قوز نداشتم. مگر من هم بر ضعیفترهائی که در دام
قدرتم اسیر میگشتند ستم نمیکردم؟ من تعریف خواهم کرد که چگونه حیوانات را شکنجه
میکردم. آیا مگر من هم مطیع و خاضع در برابر افراد قوی نبودم و همزمان از آنها
نفرت نداشتم؟ وگرنه چگونه میتوانستم وقتی مرد غریبه به من توهین کرد سکوت کنم، از
او متنفر باشم، به او حسادت کنم و سکوت کنم؟ اما بعد، هنگامیکه او در دام قدرتم
گرفتار گشت، من آن موقع چگونه بودم، تازه حالا آن را درک میکنم، ابزار انتقام
گیری از او، ابزار انتقام کرم زشتی از یک غول! نه، نه، حالا اینطور به نظرم میرسد
که انگار تمام اینها فقط بخاطر زنجیرهای از اتفاقات نبوده است. انگار من به این
دلیل آن کار را کردم، زیرا که من اینطور به دنیا آمدهام و باید چنان میکردم. در
من هم عدم اطمینان و ناآرامی سبب وحشت دائمیام بودند، انگار هر ساعت میتواند برایم
آنچه چنین بی پایان خوارم میساخت به بار آورد، انگار که قادر نبودم این ساعت را به
پایان برده و زنده بمانم، انگار چیزی مرا افشاء میکرد، چیزی از رویم پرده
برمیداشت و همه چیز را آشکار و دروغ و جنایتم را فاش میساخت. من هم جنایتکاری در
حال فرارم. و هنوز هم دروغ نگفتهام و هنوز هم مرتکب جنایتی نگشتهام. هنوز نه!
اما جنایت در راه است. آه خدای من، حالا چهارده سال زندانی، تازه حالا میدانم که
تمام آنچه اتفاق افتاد، مانند هر چیز دیگری تصادفی نبوده است. آیا این سوءظن که
مردم تحقیرم میکنند در خود من نبود؟ و آیا در واقع این سوءظن نبود که هدفم را
مشخص میساخت؟ آیا من خودپسند نبودم؟ آرایشگر کتش را با یک گل میآراست، پس من به
چه خاطر، اگر نه بخاطر خودپسندی، هنوز هم پس از ترک مدرسه نظام مدتها کت رنگی
نظامی با یراق و دگمههای زرد رنگ میپوشیدم؟ و آیا احساس بی زاریام به آرایشگر
بخاطر همان دلیلی نبود که او بخاطرش دشمنم شده بود، به این خاطر که ما در یکدیگر
پی به خود میبردیم؟
من نمیدانم چه کسی این نوشته را روزی خواهد خواند. شاید او
منظورم را درک نکند و خیلی از چیزها را پر تصاد بیابد. اما به نظر من همه تضادها
فقط ظاهریاند. آدم باید به این فکر کند که هیچ چیز از آنچه از درونمان میآید از
یک ریشه واحد پا نگرفتهاند.
آرایشگر با بدست آوردن اطمینان پدرم و با استفاده از آن سعی
کرد مرا از قلب او خارج سازد. من معتقدم او بخاطر اینکه من مدتها وعدههای غذایم
را باید در آشپزخانه مهمانخانه با خدمه و گداها میخوردم، و به این خاطر که پدرم
اعتمادش به من را از دست داد و هرچه عمیقتر غرق میگشت و هرچه بیشتر مشروب مینوشید
بیشتر و دردناکتر مرا میزد مقصر بوده است. هاشک در برابر دادگاه اظهار داشت که
دلیل پدرم برای دوستی با او علاقه غیر قابل درک مرد پیر به میلادا Milada خواهر زاده آرایشگر که برای هاشک کارهای اقتصادی را انجام میداد
و در آرایشگاه به او کمک میکرده بوده است. همچنین ادعا کرد که کودک میلادا بچه
ژنرال میباشد که با وجود سالخوردگی هنوز هم آنطور که آرایشگر اغلب فرصت مشاهده
کردن آن را داشته دارای قدرت خوبی بوده است. آرایشگر میخواست در باره این مشاهدات
بیشتر حرف بزند اما رئیس دادگاه دستور داد که او ساکت شود. میلادا خودش در این
مورد از شهادت دادن خودداری کرد. او خجالت میکشید حقیقت را بگوید، و اجازه داد که
دروغ برنده گردد. من میدانم که هاشک قوزدار دروغ گفته است، زیرا من همه چیز را با
چشم خود دیده بودم.
من پس از ترک کردن مدرسه نظامی با وجود تضاد تزلزل ناپذیر
با هاشک بعنوان کارآموز نزد او مشغول به کار شدم. من این را مانند عمیقترین
توهینی احساس میکردم که میتوانست به من بشود. این شغل برایم تنفرانگیز بود. من
هرگز نمیتوانستم خود را بدون غلبه درونی به صورت زبر یک مرد نزدیک و پوست صورت را
با کف صابون نرم سازم. دیرتر وقتی خودم چاقوی ریش زنی را به کار بردم، هنگام
تراشیدن ریش اغلب وسوسه میگشتم که پوست را زخمی کنم، که خون سرخ بر روی گونه کف
صابونی شده جاری شود. و دلیل آن این بود که من این حرفه را نزد آرایشگر قوزدار باید
میآموختم. من نمیخواهم از تحمل کردن رنجهائی که در دوران کارآموزی نزد هاشک که
مرا میزد و به پستترین کارها وامیداشت شرح دهم. من فقط میخواهم اشاره کنم که
من مجبور بودم هر روز صبح وقتی از خانه به آرایشگاه میرفتم، ابتدا در اتاق پشتی
آرایشگاه که هاشک در آن میخوابید بروم و ظرف ادرار زیر تختاش را بیرون بکشم و در
توالت خالی کنم. هرگز این مرد قوزی از لذت بردن تماشای من در هنگام این کار خودداری
نکرد. من امروز هم هنوز در سلولم بوی چندش آور پماد چرب و تنتور را که اتاق پشتی
آرایشگاه بوی آنها را میداد در بینیام حس میکنم. مایه تسکین خاطر من این بود که
این زمان میگذرد و اینکه هنوز هم میتوانم یک سرباز گردم.
من میدانستم که هاشک قوزدار دروغ میگوید، اما من ابتدا
چون گمان میکردم توسط چنین مناقشاتی فقط یادبود پدرم میتواند بیشتر لکه دار شود چیزی
از آن در دادگاه نگفتم. تازه بعد از آنکه حکم خوانده گشت و به این ترتیب محاکمه به
پایان رسید من در سکوتی که در اطرافمان برقرار شده بود و کلماتم میتوانستند خوانا
شنیده شوند آهسته گفتم: "پدر من پدر آن بچه نیست"، و هنگامیکه دیدم همه
مرا غیر قابل فهم نگاه میکنند ــ شاید به این خاطر چون همه این قسمت بی اهمیت
روند محاکمه را فراموش کرده بودند ــ بنابراین آن را خواناتر تکرار کردم:
"ژنرال پدر فرزند میلادا نبود."، بعد آنها مرا به زندان بردند.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 17:11 توسط سعید از برلین
|
داستان یک قتل.
من نمیدانم که آیا بیزاریام از انسانهای قوزدار در نتیجه
نفرت عمیق من به سلمانی قوزدار شهرمان بوده یا اینکه برعکس نفرت اولیهام به قوزیها
خود را در این انسانها تجلی بخشیده است. به نظرم چنین میآید که من همیشه تنفر شکست
ناپذیری در برابر هرچه خدا با قوز، زخم، جذام، جوش و نظائر چنین نقصهائی خلق کرده
احساس میکردهام، بله، در واقع از هرچه ضعیف و ظریف است نفرت داشتم، حتی از
حیوانات، مگر اینکه بطور طبیعی از قدرت و توانائی برخوردار بودند.
بدین سبب آدم میتوانست حدس بزند که من خودم همیشه یک انسان
قوی و سرشار از سلامت بودهام. من مایلم بی درنگ توضیح دهم که اتفاقاً عکس آن
حقیقت دارد. من چنان ضعیف بودم که مدرسه نظام را که من با استفاده از تمام
روابط پدرم عاقبت در آن پذیرفته گشته بودم تقریباً بعد از گذشت شش ماه باید ترک میکردم.
من همیشه کوچک، لاغر و باریک بودم، صورتم همیشه مانند موم رنگ پریده بود، شانههایم
چنان بالا بودند که میتوانست موجب این استنباط گردد که من هم دارای قوز اندکی هستم،
در اطراف چشمانم همواره دایره کبودی نقش بسته بود، مفصلها و استخوانهایم همیشه
ظریف و شکننده بودند و امروز هم همچنان هستند. آدم متعجب میشود که چرا من با این
وجود از هرچه ضعیف است نفرت دارم؟ آیا این حقیقت ندارد که آدم نمیتواند بجز خودش
یا تصویر خودش در آینه از چیز دیگری از عمق قلبش متنفر باشد و آن را تحقیر کند؟
من ماجرائی را تعریف خواهم کرد که داستان جوانی من است. سالهای
کودکی من مانند دیگر انسانها از عشق احاطه نگشته بودند. هیچکس با من به مهربانی
رفتار نکرد. فقط یک بار کسی با من مانند یک انسان صحبت کرد، هرچند فقط توسط یک
نامه. من تعریف خواهم کرد که چگونه با این انسان رفتار کردم. قاضیهای من نسبت به
من بی رحم بودند و حتی وکلایم مرا فردی مینامیدند که توسط فقر شرایط خارجی، توسط داشتن
پدری از نظر اخلاقی فرومایه خود نیز انسانی از نظر اخلاقی پست و سخت گشته. قاضیها
مرا به بیست سال زندان محکوم ساختند، بالاترین محکومیتی که آنها میتوانستند در این
سن و سال برایم تعیین کنند. آن زمان من هفده ساله بودم. حالا سی و یک سال دارم.
من در این زندان ناراضی و بی تاب نیستم. من از سخت گیری
نگهبانانم خوشحالم، من خوشحالم از خوابیدن اجباری منظم، از کار و قدم زدنی که
تسلیم به آنها هستم. من چنین زندگیای را دوست دارم، و گاهی به نظرم میآید که من
زندانی نیستم، بلکه یک سرباز ساده و مطیع که همیشه آرزوی شدنش را در سر داشتم. من
عاشق اطاعت کردنم.
شش سال دیگر این خانه را ترک خواهم کرد. میگویند معمولاً
افرادی که پس از سالها، دهها سال محبوس بودن از زندان خارج میشوند، بعنوان عضوی
مفید به اجتماع انسانها بازنمیگردند. اما من معتقدم که زندان را شکسته نگشته ترک
خواهم کرد. من آرام از آستانه این خانه خارج خواهم گشت نه با این نیت که برای
جبران مدت دراز بی آزادی بودن در آزادی مطلق تا آخرین قطره بنوشم و لذت ببرم. نه، من
کاری پیدا خواهم کرد. من در اینجا خراطی آموختهام و چنان مهارت از خود نشان دادهام
که حتی مدیر زندان برای استفاده شخصی میگذارد بعضی از وسائل را برایش بسازم. من
امیدوارم وقتی مجازاتم به پایان برسد بتوانم با این مهارت از پس مخارج زندگی برآیم.
من گفتم که اینجا گاهی فکر میکنم یک سرباز هستم. حالا میخواهم
به آن بیفزایم که این واژه منظورم و تمام آنچه را که من اینجا حس میکنم کاملاً
بیان نمیکند. وقتی من شبها در سلولم مینشینم و از پنجره کوچک نرده کشی شده به
بیرون نگاه میکنم، اغلب چنین به نظرم میآید که من زندانی نیستم بلکه یک راهبم.
یک راهب کوچک، ناشناس و آرام، یک راهب ساده که مافوقش از او راضیست. و من لبخند
میزنم و گاهی اوقات دستهایم را برای دعا روی زانو قرار میدهم. نه، هیچ میلی به
جهان در من نیست، فقط صبوری، آرامش و رضایت. اگر قضات من، وکیلم و خانمهائی که
هنگام محاکمه تماشاچی بودند مرا میدیدند، مطمئناً دوباره میگفتند که من انسانی
سخت گشته، لجوج و از نظر اخلاقی حقیرم. من آنجا مینشینم و لبخند میزنم. یک قاتل!
و آنجا مینشینم و مانند یک راهب راضی و وارسته لبخند میزنم.
آیا واقعاً من یک قاتلم؟ من انسانی را کشتهام. اما این عمل
آنقدر دور و آنقدر برایم غریبه است که به نظرم میآید من ابداً این کار را انجام ندادهام.
برایم مانند شلاق زدن زاهدانه به نظر میآید که من یک بار بر خود و نه بر مقتول
تحمیل کرده باشم. طوریکه انگار جای زخم هنوز بر پشت من باقیست. اما شفا خواهد
یافت. من هنوز مزه خاطرات این شلاق زدن زاهدانه بر گوشتم را میچشم و از آن لذت میبرم،
از آنجائیکه وسیلهای در سلول فقیرانهام ندارم که توسط آن بدن نحیف ریاضت کشیدهام
را مجدداً مجازات کنم، نه از روی نفرت و انتقام گیری، نه به این خاطر که لذت بردن
از حسها را از جسمم فراری دهم، بلکه بیشتر از روی احساسی که نمیتوانم واضح
توصیفش کنم: من آن را اطاعت مینامم.
اما من نمیخواهم در تماشای زندگی فعلیام خود را گم سازم،
خیلی بیشتر مایلم تا جائیکه برایم ممکن است داستان زندگیام را کوتاه شرح دهم. تازه
هفده سال از عمرم میگذشت که آن اتفاق افتاد، من چیز زیادی ندیده و تجربه نکرده
بودم، زیرا بجز مدت کوتاه مدرسه نظام از شهر کوچک خود خارج نگشته بودم، شهری که
پدرم چند سال پس از تولدم و پس از استعفاء دادن و مرگ مادرم با من به آن مهاجرت کرد.
من در طبقه همکف یک خانه باریک که انتهای بازار در کنار کلیسا قرار داشت همراه
پدرم زندگی کردم و بزرگ شدم.
من پدرم را چنان واضح به یاد دارم که انگار در برابرم زنده
ایستاده است. گرچه قبل از آن رویداد ظاهرش گرفتار ضعیف شده بود، اما با این وجود
هنوز هم بالاتنه سربازی افراشتهای داشت، هنوز هم پالتوی مشکی بلندش که حالا دیگر
کاملاً تمیز نبود را میپوشید و دگمه یقهاش میبست. من میدانم که هر روز اولین
مسیر پدرم به سلمانی ختم میگشت و با وجود وضعیت فقیرانهمان که به پدرم مطمئناً
فشار میآورد آنجا ریش چانهاش را خوب اصلاح میکرد، ریش گونههایش را میآراست و
میگذاشت نوک سبیلش را بالا ببرند.
در محله او را بجز ژنرال با نام دیگری نمیخواندند. این نام
بدون شک در ابتدا به او داده شد تا پیرمرد را بخاطر ادا و اطوار سربازیش دست
بیندازند. دیرتر اما این نام چنان با پدرم عجین گشت که کسی او را به نام دیگری خطاب
نمیکرد، طوریکه انگار این عنوان شایسته پدرم میباشد. ممکن است پدرم در ابتدا این
را بعنوان تمسخر درک احساس کرده باشد، اما وقتی متوجه گشت که مردم ــ شاید فقط به
این خاطر تا بعداً بتوانند بیشتر به او بخندند ــ جدی میمانند، باید شروع کرده
باشد به احساس کردن اینکه چاپلوسی او را میکنند، و این امکان وجود دارد که در آخر
او خودش هم به مقام ارتشیاش معتقد گشته باشد. در هر حال اگر کسی این عنوان را به
کار نمیبرد او خود را سخت توهین شده احساس میکرد. در حقیقت پدرم هیچگاه یک ژنرال
نبوده است و نمیتوانست هم ژنرال بشود، زیرا او اصلاً افسر ارتش نبوده، بلکه در
ارتش پزشک بود و بعنوان ارشد بخش پزشکی از خدمتش استعفاء داده بود. البته پیری یا
بیماری او را به این کار مجبور نساخت، بلکه دلیل آن اختلاس پولی بود که بخاطر بی نظمی
او در اداره بیمارستان ارتشی بزرگی که به او محول شده بود اتفاق افتاد. البته پدر
مؤفق شده بود با کمک یکی از خویشاوندان مادرم کمبود پول را جبران کند و جریان را
تا جائیکه مقدور بود لاپوشانی کند که به تحقیق کردن نینجامد. اما چاره دیگری برایش
باقی نماند بجز آنکه درخواست بازنشستگی کند.
این جریان مادرم را که سالهای زیادی بیمار بود چنان آشفته میسازد
که باعث مرگش میشود. پدرم تصمیم میگیرد شهری را که در آن خدمت کرده بود ترک کند
و به شهری کوچک که در آن بعنوان پسر یک کارمند متولد شده بود مهاجرت کند. او با
این مهاجرت همچنین قصد داشت از جنجالی که استعفای ناگهانیاش باید به پا میکرد
دور بماند، کاری که بزرگترین محدویت معاش را برای ما باعث گشت. حقوق بازنشستگی
پدرم اندک بود و باید هر ماه از این مبلغ کم هم سهم بزرگی برای خویشاوندی که به او
پول وام داده بود بفرستد.
ما در کنار کلیسا در خانه باریک و تاریکی زندگی میکردیم که
از آشپزخانه و دو اتاق تشکیل شده بود. در ابتدا یک دختر خدمتکار داشتیم که کارهای ضروری
را انجام میداد و وعدههای غذایمان را آماده میساخت. اما بعد برای پدرم غذا
خوردن و اقامت در اتاق فقیرانه و تاریکمان خسته کننده گشت و شروع کرد به غذا
خوردن در مهمانخانه. به این خاطر دختر مرخص گردید. یک زن خدمتکار حالا روزانه میآمد
تا تختخواب را برایمان منظم کند و همچنین لباسها و کفشها را تمیز کند. من وعدههای
غذای خود را در آشپزخانه مهمانخانه تحویل میگرفتم، اما پدرم هرچه بیشتر خود را به
اقامت در مهمانخانه عادت میداد. در خانه خلوت بود، رنگ دیوارها قدیمی و فرسوده
بودند، بر روی کمدها و جعبهها لایه ضخیمی خاک نشسته بود، همه چیز چنان اثر
غمانگیزی میگذاشت که من هم بر روی پلههای چوبی و تاریک خانه را به در اتاق نشستن
ترجیح میدادم.
از همان دوران جوانی از هر معاشرتی اجتناب میجستم. پس از
ساعات مدرسه به همراه همشاگردیهایم به خانه بازنمیگشتم و هرگز با آنها بازی نمیکردم.
و چون تصمیمام را برای سرباز و افسر شدن پنهان نمیکردم همشاگردیها برای دست
انداختنم مرا سرباز کوچولو میخواندند. من به تمسخر کردنشان توجهی نمیکردم و آنها
مرا متکبر مینامیدند. فقط یک بار با یکی از آنها به نزاع پرداختم که در آن من
بعنوان فرد ضعیفتر به طور طبیعی بازنده شدم، بخصوص که تمام همشاگردیها بر علیه
من موضع گرفتند. نزاع به این خاطر بود که یکی از پسرها از من با خنده و تمسخر
پرسید به چه دلیل من اصلاً چنین متکبرم، آیا شاید به این دلیل که پدرم تا درجه
ژنرالی ارتقاء یافته است.
آیا من در آن زمان متکبر بودم؟ فقط میدانم که من آن زمان
اصلاً خوشبخت نبودم. لکه دار شدن شرافت پدرم که او را مجبور به استعفاء و با بی
حرمتی در آوردن لباس ارتشی از تن ساخت و حالا پیر و خاکستری چنین نقش مسخرهای را در
شهر بازی میکرد مرا از همه راند، مرا از تلخی عمیقی پر نمود و گوشه گیر ساخت. من
این مرد پیر را دوست میداشتم، پیرمردی که مرتب خود را عمیقتر گم میکرد و عزت و
احترامش را هرچه او بیشتر خود را در نقش ژنرال فرو میبرد مسخرهتر میساخت. من
نمیدانم که آیا او هرگز به تأثیر این کار آگاه بوده است، که آیا او حدس میزده
مردم رفتار و تعریفهایش را باور نمیکنند، آیا او میدانست که آنها وقتی تعظیم
کنان کلاه از سر برمیداشتند و او را <آقای ژنرال> خطاب میکردند در پنهان
به او میخندیدند، یا اینکه آیا او با دانستن تمام اینها درد تراژدی یک سرنوشت را
تحمل میکرد و شاید تنها در زیر آن ماسک زندگی هنوز برایش ممکن بود. من این را نمیدانم.
به گمانم از من وحشت داشت، از تنها کسیکه او را کاملاً میفهمید. با وحشت عمیقی به
یاد میآورم ــ و اینها از سختترین خاطرات زندگی دوران جوانی من میباشند ــ
ساعات عجیبی را به یاد میآورم که در آنها من با پدرم تنها بودم. هنگامیکه او شبها
دیر وقت با گامهای لرزان به خانه بازمیگشت من اغلب میخوابیدم یا وانمود میکردم
در خوابم. او برای بیدار نساختن من مضطرب و با احتیاط داخل میگشت. اما وقتی او گاهی
به خاطر درد نقرس نمیتوانست از خانه خارج گردد کنار هم مینشستیم. او نگاهش را از
نگاهم مخفی میساخت. او کلمهای صحبت نمیکرد، کسیکه در غیر این صورت از تعریف
کردن خسته نمیگشت. شأن و منزلت از چهرهاش ناپدید میگشت و فقط وحشت و عدم
اطمینان باقی میماند. به گمانم قلبش از ترسی وحشتناک پر بود، ترس از اینکه من ــ
کسیکه همه چیز را میداند ــ دهانم را باز و برای دیگران چیزی تعریف کنم. وقتی او
در خیابان با کسی با آن صدای بلندش که از راه دور هم شنیده میشد صحبت میکرد و
من، فرزندش، به آنها نزدیک میگشتم، او ساکت میشد و با هراس به زمین نگاه میکرد.
و من احساس میکردم که هراس پدرم از من خود را به دشمنی بر علیه من مبدل میسازد، بر
علیه من که محرم او بودم و نه محرم دلایل
استعفایش ــ دلیل آن را همه شهر میدانستند ــ، بلکه بر علیه تنها انسانی که نگاهش
او را لو میداند و میگفتند که او میداند <ژنرال> شخصاً به نقش غمانگیزاش
که چنین مغرور و چنین مفرح آن را بازی میکند چه کم معتقد است. دیرتر، هنگامیکه
پدرم شاید واقعاً به بازیای که دیگران مجبورش ساختند باور آورد دشمن من شد و
دشمن من باقی ماند. وحشت او از من بیشتر گشت، رفتارش با من سخت شده بود و دیگر ملاحظهام
را نمیکرد.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۱ساعت 20:14 توسط سعید از برلین
|
سالها گذشتند. فعالیت در کارخانه مرا در خود حل کرده
و تمام چیزهای دیگر برایم متوقف شده بودند. من حالا بجز گسترش کارخانه علاقه دیگری
در جهان نداشتم. در برابر کارگران بی گذشت باقی ماندم. در یک اعتصاب توسط کارگران
تصمیم گرفتم کارگر روز مزد بعنوان اعتصابشکن استخدام کنم. از آن زمان به بعد نفرت
انگیزترین کارخانهدار سان فرانسیسکو گشتم.
من پنجاه ساله میشوم و آمرانه و مغرور در کارخانهام
ایستاده بودم، اما تنها، من نه دوستی داشتم و نه همسری. در عوض پول داشتم و
دشمن.
اگر بخواهم از این مرحله زندگیام جزئیات بیشتری شرح
دهم به درازا خواهد کشید و از هدف اصلی این داستان دور خواهد گشت. علاوه بر این
فکر میکنم تمام آنچه من در ارتباط با تکامل خود تعریف کردهام باید برای دادن
تصویر کوچکی از من کافی باشد.
گاهی اوقات اشتازینکا را به یاد میآوردم و خشم در
من اوج میگرفت. بعد به پسر نوجوانی که توانستم در او بر اشتازینکا پیروز گردم فکر
میکردم.
به این ترتیب من به نقطه عطف زندگیام رسیدم.
من نامهای دریافت میکنم:
آقای نیکوکار محترم!
در روزیکه من با قلبی غمگین خانهای که بخاطر محبت
شما در آن سعادت بزرگ شدن داشتم را ترک میکنم، قلبم به طور مقاومت ناپذیری به من
حکم میکند از شما تشکر کنم. عمل نیک شما این امکان را برای پسر بی گناهی میسر
ساخت تا توانائی روحش را تکامل دهد و محبت را که سرنوشت در سینهاش قرار داده
بیدار سازد و بگستراند.
حالا من شفاخانهای که دوران امن جوانیام را در آن
گذراندهام ترک میکنم و با یاری مردم خوب برای تعلیم دیدن به دانشسرای معلمی در
شهر میروم. زیرا آقای نیکوکار محترم، من هم مانند شما، برای نشان دادن شاکر بودنم
به خدا، به این خاطر که او برای من هم زمانیکه کودک بی گناهی بودم فرد نیکوکاری را
فرستاد، مشتاقم به کودکان بی گناه کمک کنم، همانطور که ممکن است او شما را واداشته
باشد از سر قدر شناسی بخاطر سرنوشت خودتان مرا نجات دهید. حالا سرمایهای در اختیار
ندارم که مانند شما شاکر بودنم را نشان دهم. و خواست متواضعانهام تلاش برای ثروتمند
شدن نمیباشد، بلکه خود را در آرامش و سادگی به نیکی تسلیم کردن است. بنابراین
تصمیم گرفتهام معلم شوم، و من میدانم که شما هم میل و آرزویم را میپسندید و با
آن مؤافقید.
من به شما اطمینان میدهم که عکس شما در سالن نهار خوری هیچ چیز بدی در
روحم ندیده است. همواره احساس میکردم که چشمان شما و چشمان مرد نیکی که <خانه
پدریام> هدیه اوست مرا به نیکوکاری دعوت میکنند. با قلبی متواضعانه و راضی از
سرنوشت فروتنانهای که تقدیر برایم مشخص کرد خانه جوانیام راترک میکنم،
پیرمردانی را ترک میکنم که اجازه کمک به آنها قلبم را عمیقاً از شادی پر ساخت.
آقای نیکوکار محترم، من میدانم، شما نیازی به تشکر
ندارید. آنچه شما برای بچه یتیمی که پدر و مادرش را نمیشناسد انجام دادید، در حقیقت برای
مادر بیچارهاش انجام دادید. آنطور که من میدانم روح مردگان در کودکان دوباره جان
میگیرند، شما زندگی کسی را که مطمئناً بسیار تیره بختانه، و از آنجائیکه مادرم بود
به احتمال زیاد صبورانه باید بوده باشد را بعد از مرگ خوشبخت ساختید. و شما سرشار از این
آگاهی هستید: من عمل خوبی انجام دادم!
شما نباید نامی را که شفاخانه به من داده است بشناسید،
به این خاطر که فکر نکنید باید از من حمایت مالی کنید. در باره نام من تحقیق نکنید!
من از سرنوشتم راضیام و چیزی بیشتر از آن نمیخواهم.
جوانی که شما به او محبت کردید.
نامه رو به زمین خم میشود و من مدتی طولانی به
مقابل خود خیره میمانم. خاطرات و لحن این نامه مرا به وحشت انداخت. من پسر جوان
اشتازینکا را در مقابلم میدیدم و صدایش را میشنیدم که میگفت: شما کار نیکی
انجام دادید.
صدای تیز یک زنگ بیدارم میسازد. من بی اراده این
صدا را در سالنهای کارخانه تعقیب میکنم. من از سالنهای دراز دستگاهها و از راهروی
باریک بین ردیفی از چرخهای درخشان مدام در چرخش طوری عبور میکردم که انگار غوغای
کار از راهی دور به گوشم میرسد.
در انتهای آخرین سالن، جائیکه در آن محصولات کارخانهام
انبار میگشتند، مدیر کارخانه را در انتظار خود میبینم. او مرا پیش جدیدترین مدلی
که تازه ساخته شده بود میبرد و از روی نوشتهای که در دست داشت شروع به گزارش
دادن در باره کیفیت دستگاه بزرگ و درخشندهای که مقابلمان قرار داشت میکند.
من کلماتش را میشنیدم، بدون آنکه آنها را بفهمم. من
در حین گزارش دادن او رویم را برمیگردانم و میروم.
در دفتر کارم نامه جوان را دوباره میخوانم، قسمتی را
که نوشته شده بود من کار نیکی انجام دادهام. از اینکه خشمگین نمیشوم شگفتزده میشوم.
آیا مگر من نمیخواستم به او صدمه بزنم؟ آیا مگر من نمیخواستم رنج کشیدن را به او
تحمیل کنم؟ و به اشتازینکا در او؟ اما جوان آنجا روبرویم ایستاده بود و میگفت: تو در
من مادر فوت شدهام را خوشبخت ساختی.
بنابراین جوان هم مانند اشتازینکا خود را از تحت
قدرت من بودن رها ساخته بود. اشتازینکا پس از مدتها شفاف در برابرم میایستد
و من نگاه ساکت مطیعانهاش را میبینم: <به دستور خانم این کار را میکنم>. اما برای من اتفاقی میافتد که تا حال رخ نداده
بود. به یکباره قطرات اشگ از گونههایم سرازیر میگردند.
من گریه میکردم. کودکیام دوباره زنده گشته بود و
من آن را در برابر چشمانم میدیدم. من شفاخانه را میدیدم و فقر جوانیم را و نفرت
و انزجار در برابر فقری که با من رشد میکرد. من خود را بعنوان صاحب کارخانه میدیدم
که در مقابلش دستهای از کارگران میلرزیدند، کارگرانی که بخاطر فقرشان از آنها
متنفر بودم و چون قدرت نداشتند تحقیرشان میکردم. من اشتازینکا را میبینم، زنی که
بی گناه مورد نفرت واقع گشته بود. من جوان را میبینم که از او متنفر بودم، زیرا
او کودک بود، زیرا او به چنگ من افتاده بود، زیرا او چشمهای پرهیزکارانه اشتازینکا
را داشت و من میخواستم بگذارم رنج ببرد و آدم شروری گردد.
و حالا: دستهای کودکانهای به ریشه روحم چنگ میانداختند
و من بخاطر آغوش مهربانی میگریستم.
من میخواستم سرنوشتی مانند سرنوشت خودم را به یک کودک
تحمیل کنم، بگذارم رشد کند، برای اینکه بشود مانند ... من، مردی قدرتمند؟ آیا آنچه
را که من میخواستم نابود و مانند خود سازم بخاطر جنون نفرت بود؟ آیا حدس میزدم، بدون
آنکه آن را بشناسم، که زندگیام با وجود قدرت فراوان غمگین و فقیرانه است، زیرا
نفرت آن را تنها ساخته، زیرا دشمنان، سرما و بیگانگی آن را جابجا کردهاند؟ و من حالا
میدانستم که زندگی من نیز گرما و محبت میطلبد، زیرا زمانیکه من گذاشتم کودک
اشتازینکا زندگی مرا زندگی کند فکر میکردم قادر نیستم از خشم و سخت بودن متنفر
باشم و آنها بکشم. اما کودک فردی فروتن و خوب شده است. و خوبی او مرا به خود میخواند.
من بخاطر نفرتی که برای نابودی کاشته بودم و در
پایان سرنوشت را تغییر داده بود گریستم.
اشگها نفرت را از روحم شستند. به نظرم میرسید که
انگار نور خفیفی در من میدرخشد.
در نور عشقی خوب اشتازینکا را میبینم، مخلوق گنگ خدا را.
او زن مطیعی بود، یک زن پارسا. من اما عنصری در یک زندگی در راه خدا نفوذ کرده بودم
که ذات تحقیر را ویران میساخت، زیرا نفرت دشمن است. اما عشق خوب ویران نگشت و از
شر قویتر بود.
اشتازینکا از پسر جوان برایم حرف میزد و به او از درون من
جواب میداد.
اشتازینکا کشته شد. اما پس از مرگش سعادتمند گشت. خوبی و تواضع
آنقدر بزرگاند که حتی قلب قاتلی شریر هم اشعه خوشبختی را احساس میکند.
من پنجره را باز میکنم. در برابرم سان فرانسیسکو قرار داشت،
چرخهای درهم برهم، انبوه مردم، سوت زنان، خرناسه کشان، سریع. و در غرب دریا را میبینم.
اما بر بالای سان فرانسیسکو و حرص و نفرت انسانهایش و بر بالای دریا و بالای
هزاران شهر پر از جنگ و دشمنی پلی میدیدم که پسر جوان فقیر را به من وصل میکرد.
من خودم را از پنجره به بیرون خم میکنم. من میخواهم نزدیکتر
باشم، خدا، من میخواهم نزدیکتر باشم! ــ خیابان پر سر و صداست. مردم از کنار هم
میگذرند.
من فکر میکنم، یک جائی یک قتل انجام گرفته است. دوباره کسی
اشتازینکا را کشته است. من اما دیگر تنها نیستم.
وه خدای من، مخلوقی مرا دوست میدارد ...
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 18:32 توسط سعید از برلین
|
من از آقای بلر از اشتازینکا میپرسم. آقای بلر مردی چاق و مو
بور با چشمانی کوچک ریز بود که یک گونهاش چاق و دیگری لاغر و بینیاش کج از صورتش
خارج شده بود. او به من میگوید که اشتازینکا در شهر کوچکی کار پیدا کرده و
مطمئناً برای آن محل مناسبتر است. او نام شهر کوچکی در غرب را به من میگوید.
برای دیدن اشتازینکا یک لحظه تردید نکردم. اما او دیگر در شهری
که بلر نامیده بود نبود. رد او به شهر کوچک همسایه میرسید، و از آنجا به شهری
دیگر، و در این شهر هم مؤفق به یافتن او نمیگردم. به این ترتیب چهار هفته بدون مؤفقیت
به دنبال اشازینکا گشتم. بعد امیدم را از دست میدهم و به سان فرانسیسکو San Francisco میروم.
در سان فرانسیسکو موقعیتی دست داد که من در یک کارخانه لوله
بخاری سازی سهیم شوم. من پولم را در آنجا سرمایه گذاری کردم و با آن پایه ثروت
امروزم را بنا نهادم. کارخانه رونق گرفت و ما میتوانستیم هر ساله آن را به نحوی
وسعت دهیم. سفتهبازی خوش اقبالانه و پافشاری من در تضعیف موقعیت همراهانم نیز به این
خوش شانسی اضافه گشت و در نهایت شرکایم با گرفتن مبلغ اندکی غرامت مجبور شدند
کارخانه را به من واگذار کنند.
هر سال یک بار به روزنامهها نوشتهای برای چاپ میدادم که
در آن من از اشتازینکا میخواستم با من تماس برقرار کند. من هرگز جوابی دریافت
نکردم. با این وجود امیدم را برای دیدن دوباره او به هیچ وجه از دست ندادم. چنین
به نظرم میرسید که انگار او چیزی به من بدهکار باقی مانده است و من حق دارم پرداخت
این بدهی را از سرنوشت درخواست کنم.
من قدرت و طلا داشتم و بر افراد زیادی حکمرانی میکردم. در
کارخانهام هزاران مرد و زن و کودک برای من زحمت میکشیدند. من آقا و سروری سخت و
بی رحم بر علیه همه افراد تحت قدرتم بودم. اشتازینکا اما از تحت قدرت من بودن شانه
خالی کرده بود.
اعتقاد راسخم برای دیدار دوباره اشتازیکا نباید جامعه عمل
میپوشید. با این حال من یک بار خبری از او شنیدم، اما متفات با آنچه من
فکر میکردم.
من در دفتر کارم نشسته بودم که مستخدم با وجود آنکه من در
آن ساعت کسی را نمیپذیرفتم به من خبر داد خانمی برای دیدن من آنجاست و به هیچ وجه
نمیشود او را دست به سر کرد. من اجازه میدهم او را به اتاقم بفرستد. او یک زن
تقریباً چهل ساله چاق با دهانی بی دندان بود، بلوز گشاد آبی رنگ بر تنش روی دامن
آویزان بود و پسر تقریباً دو سالهای را در آغوش داشت.
زن در جواب این سؤال که چه میخواهد برایم تعریف میکند در
شهری نزدیک ساحل قابله است. تقریباً دو سال پیش یک زن نزد او بچهای به دنیا آورده
و به او مأموریت داده پسری را که به دنیا آورده است بزرگ کند و او را وقتی زمانش
رسید و توانست ناراحتیهای سفر را تحمل کند به سان فرانسیسکو ببرد و تحویل من دهد.
مادر بعد از هفتهها تب شدید مرده بود و او به قول خود که به زن در بستر مرگ داده
بوده وفا کرده و کودک را نزد من آورده است.
من شک نداشتم که کودک فرزند اشتازینکا است و میپرسم:
"زن مرده است؟"
زن به سؤالم جواب مثبت میدهد.
من فریاد میکشم: "شما دروغ میگوئید!"
زن برای مطمئن ساختن من از اینکه قصد فریبم را ندارد از جیب
خود گواهی مرگ و چند مدرک دیگر را خارج میسازد: یک دفتر کار اشتازینکا که در آن
خدمت وفادارانهاش در شفاخانه بعنوان خدمتکار تأیید شده بود، بلیط کشتی او و مدرکی
در باره کارش نزد بلر.
دیگر امکان تردید برایم باقی نماند. اشتازینکا مرده بود.
من مرگ او را فقط تقلبی در مقابل حق خود در مسلط شدن بر او احساس
میکردم؛ آتش این خواهش از دوران کودکی، از زمان روزها و شبهای در شفاخانه که
کودکیام در آن محبوس بود هنوز شعله میکشید.
اشتازینکا اما از زندگیام گریخته بود.
حالا من آنجا ایستاده بودم با طلا و قدرت، اما اشتازینکا که
من بخاطرش خواهان کسب قدرت بودم مرده بود.
من با زدن زنگ خدمتکار را نزد خود میخوانم.
"خانم را به طرف صندوق پرداخت پول هدایت کنید، بگذارید
به او دویست دلار بدهند." چشمم به کودک میافتد. "کودک اینجا میماند."
زن میرود. من به پسر که روی میز دراز کشیده بود نزدیک میشوم.
او خود را از من دور میسازد و جیغ میکشد. او از من میترسید. من تصور میکردم که
نگاه حیوانی گنگ اشتازینکا را در چشمهای پسر دوباره میبینم. کشتن، من فکر کردم،
کشتن! من به دنبال وسیلهای میگشتم. یک قیچی مییابم، آن را در دست میگیرم و به
سمت کودک میروم. او از گریه کردن دست میکشد و خیره به من نگاه میکند.
من برمیگردم و میگذارم که خدمتکار زن را دوباره پیش من
بیاورد.
من از زن میپرسم "آیا یک ماه وقت دارید؟" و میگویم
"من این کودک را دوست دارم. من میخواهم تعلیم و تربیش را تضمین کنم. من به
شما حقوق خوبی خواهم پرداخت." سپس پشت میزم مینشینم و این نامه را خطاب به
شهردار زادگاهم مینویسم!
آقای محترم!
یک حادثه سرنوشت بچه سر راهی تیره بختی را در دستان من قرار
داد و مرا به اصطلاح در پیشگاه خداوند برای آینده این کودک دو ساله متعهد ساخت. من
فردی مجردم و باید تربیت این کودک را بدست مردم غریبه بسپارم. من خودم تحت سرپرستی
غریبهها بزرگ شدهام و میتوانم خیلی خوب تکامل یک کودک را که نمیتواند تلاش
عاشقانهای در اطرافش بیابد را تجسم کنم، همان تلاش عاشقانهای را که من بعنوان پسری
جوان در شفاخانه شهر شما یافتم و مرا سعادتمند ساخت. آن زمان پایه و اساسی در من
قرار داده شد که مرا قادر ساخت در زندگی متکی به خود باشم و مقام برجسته فعلیام
را بدست آورم. همراه بودن با پیرمردانی با وقار در جوانی به من جدی بودن زندگی را
آموزاند و تصویر آن فرد نیکوکار در سالن غذاخوری هر روز به من مردی را نشان میداد
که با وجود ثروت فراوانش فقرا را از یاد نبرده بود.
حالا در اینجا این فرصت غیر منتظره برایم به وجود آمده است
که برای پسری مراقبت به خرج دهم و همزمان بخاطر دوران جوانی زیبائی که شهر زادگاهم
به من هدیه کرد خودم را شاکر نشان دهم. من امروز برای شما سی هزار دلار میفرستم،
با این نیت که این پول برای پذیرش کودکان دیگری در شفاخانه به مصرف برسد، و اولین استفاده
کننده آن باید پسری باشد که توسط آورنده این نامه به شما معرفی میگردد. این بنیاد
همیشه از اساسنامه یتیمخانه پیروی میکند. من فقط خواهش میکنم که جائی در سالن
شفاخانه عکسی هم از من به دیوار آویخته شود. من آن را امروز به همراه پول میفرستم.
من مرد ثروتمندی هستم. آیا اگر من در جوانی در شفاخانه برای سادگی و دوست داشتن
کار تعلیم داده نمیگشتم میتوانستم ثروتمند شوم؟ آیا باید حالا من پسری را که دست
تصادف اجازه پیدا کردن او را به من داده در تجمل و ثروت بزرگ کنم، یا باید به او
همان زیر بنائی را بدهم که من هم بدست آوردم؟ من این کودک را اصلاً نمیشناسم، با
این حال او را دوست دارم. به این خاطر مایلم که او هم مانند من از سعادت یک جوانی
ساده در شفاخانه زادگاهم لذت ببرد.
من نامه را به پایان میرسانم و آن را به زن میدهم. بعد
پول را به او میسپارم و با پسربچه به اروپا میفرستم. به تدریج شروع میکنم به
قبول کردن اینکه اشتازینکا مرده است. او پسرش را برایم بجا گذارده بود. من هنوز قادر
بودم اشازینکای مرده را در پسرش سرنگون سازم. من اجازه میدادم زندگیام خودش را در
پسر از نو تکرار کند. او باید جوانیام را متحمل شود. اشتازینکا پس از مرگ در کودک
خویش خرد میگشت.
چند هفته پس از سفر قابله نامهای از زادگاهم دریافت میکنم
که در آن شهردار یادآوری کرده بود او همان کسیست که بعنوان مدیر شفاخانه از من هنگام
ترک آنجا خداحافظی کرده بوده است. او بعنوان فردی سالمند از اینکه خبر ترقی پسری
از شفاخانه را شنیده خوشحال است، گرچه او هرگز در آن تردید نداشت و همیشه مطمئن
بوده است که صداقت و خواست کار کردن به پیشرفت منجر میگردد، و من خوشبختانه آن را
به اثبات رساندهام. سپس او از من مفصلاً بخاطر هدیه بزرگوارانهام تشکر کرده بود.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۱ساعت 14:44 توسط سعید از برلین
|
صبح روز
بعد برای بردنش میروم. او بدون کلاه میآید با بقچهای که وسائلش را در آن پیچیده
بود. او با چند قدم فاصله به دنبالم به سمت ایستگاه راهآهن میآمد. من بلیط درجه
یک برای خودمان تهیه میکنم. اشتازینکا باید میدید که من چه کسی هستم. اما او
ساکت با چشمانی بی حرکت بر روی صندلیاش نشسته بود.
در هامبورگ
برایش یک کلاه و یک دست لباس میخرم. او نه متعجب بود و نه سپاسگزار. او ساکت
میپذیرد.
ما سوار
کشتی میگردیم، من به کابین درجه یک میروم و او به کابین درجه سه. شاید وقتی
تفاوت را میدید میتوانست زودتر متوجه گردد. هر روز میگذاشتم او را به کابین من
بیاورند و به او یک وعده غذا بدهند. او با نفس سخت و در سکوت آن را میخورد. مدت
درازی پس از رفتن او بوی بدنش در کابین باقی میماند. من آنجا مینشستم و بویش را
مانند دود سیگار میمکیدم. حالا من دیگر نمیخواستم مالک او باشم. فقط میخواستم اشتازینکا
بر علیهام سرکشی کند و من فریاد زدنش را بشنوم. اما او ساکت میماند و چشمانش
بدون فروغ به من نگاه میکردند.
ما در
نیویورک در هتل کوچکی اقامت گزیدیم. اشتازینکا یک اتاق کوچک زیر شیروانی بدست آورد
و من برای خودم یک اتاق در اولین طبقه برداشتم. سپس خود را برای اجرای آنچه وقتی
من در شفاخانه در برابر اشتازینکا ایستاده بودم مانند صاعقهای از سرم گذشته بود
آماده میکنم.
من میدانستم
در کدام محل نیویورک میتوانم آدمهایم را پیدا کنم و به کافه کوچکی میروم که در
آن یهودیهای روسی و لهستانی رفت و آمد میکردند. آنجا یک مغازه کوچک از دود سیاه
شده بود، در کنار دیوارها نیمکتهای پوشیده شده از پارچه مخملی قرار داشتند که
زمانی باید قرمز بوده باشند. در پشت میزهای کوچک مرمری نزدیک به هم چیده شده مشتریها
نشسته بودند، تعداد زیادی با کلاه بر سر. بعضیها از میزی به میز دیگر میرفتند یا
در گذرگاههای باریک میان میزها ایستاده بودند. اتاق پر بود از صداهای بلند انسانها
که با هم صحبت میکردند و صدای جرنگ جرنگ کردن ظروفی که در گوشهای از اتاق قرار
میدادند و آنها را میشستند. یک گارسون رنگ پریده، با چشمهای خوابآلود و در کتی
کلفت و براق که از چرب بودن میدرخشید لیوانهای چای را بر روی سینی بزرگی حمل میکرد.
من برای
پیدا کردن جا به اطراف نگاه میکنم. در گوشهای مردی تنها در پشت یک میز نشسته
بود، از ظاهرش مشخص بود که یک یهودی از گالیسین Galizien است. من کنار او مینشینم. او لحظهای مرا
به دقت تماشا میکند، سپس مرا مخاطب قرار میدهد.
او میپرسد:
"تازه در نیویورک؟"
من کوتاه میگویم:
"خودت تازهای."
او بلافاصله
متوجه میگردد که من مبتدی نیستم. آهسته دستش را درون ریش انبوه قهوهای رنگش میبرد.
دستش مانند دست کودکی ظریف و لطیف بود. چشمان بی مژه ملتهب او سست در میان فضا میچرخیدند.
از میان
پنجره کثیف نور کدر یک روز بارانی به درون کافه میتابید. من بی تفاوت به سمت
خیابان نگاه میکردم و منتظر بودم که همسایهام دوباره مرا مخاطب قرار دهد. او بعد
از مکث کوتاهی دوباره شروع میکند:
"شما
کاسبی میکنید؟"
"نه،
من دزدی میکنم."
او به شوخی
من لبخند میزند.
"کسب
و کار، من فکرش را میکردم. در چه، اگر اجازه پرسیدن داشته باشم؟ من میتونم به
شما بگم، این معلومه که آدمها طوری با هم کنار میآیند. از کجا معلوم، شاید ما هم
بتونیم با همدیگه کنار بیائیم."
من حریفم
را با نگاهی نافذ تماشا میکنم. بعد با احتیاط اطرافم را میپایم تا مطمئن شوم کسی
به حرف ما گوش نمیدهد.
او میگوید
"اموال!" و این کلمه را با یک ژست تحقیر دست همراه میسازد. "چه احتیاجی
به ترسیدن دارید؟ اسم من زایدنفلد Seidenfeld است. بنابراین جنس به سرقت رفته میفروشید؟"
من پر معنا
میگویم: "جنس را هنوز کسی ندزدیده". حالا او مرا با نگاهی نافذ تماشا
میکند.
زایدنفلد
میگوید "میفهمم" و دوباره دست کوچک او به میان ریشش میرود "من
میفهمم. جوان است؟"
"شاید
بیست و هشت سال."
"کمی
پیره. آیا میشه گفت که زیباست؟"
"آدم
میتونه بگه زیبا. چاق!"
"چاق؟
امروزه مشتری نداره. حداکثر در پیش بلر Beller. آنجا لهستانیها رفت و آمد میکنند. آنها از زنهای چاق خوششان
میآید. امتحانش مجانیست. دختر رو بیارید اینجا."
من
میگویم: "بیست دلار". این ایده کاملاً ناگهانی به سراغم میآید. من
باید در این کار سود میبردم، اگر هم که فقط یک دلار چرب باشد. باید او را میفروختم.
فروش. و یک دلار در این کار سود میبردم. با این فکر لبخند پیروزمندانهای میزنم.
زایدنفلد
فریاد میکشد: "بیست دلار! بیست دلار، جائیکه زنها برای کار به آدم هجوم
میآورند، بله؟"
او با
انگشتانش بر روی میز ضرب میگیرد. من فکر میکردم، چطور امکان دارد این مرد چنین
دست کوچکی داشته باشد؟
من میپرسم:
"چقدر میخواهید بپردازید؟"
او با تمام
صورت به طرفم میآید. من میبینم که چشمهایش با هم برابر نیستند. چشم چپش نیمه
باز بود. با لحنی جدی که حرکت پر تحرک دست راستش باید بر آن تأکید میگذاشت میگوید:
"اول
باید عروس را ببینم!"
من در این
وقت شروع به خنده وحشتناکی میکنم، خندهای که مرا به تکان و سرفه کردن انداخت. من
درهم برهم میخندیدم و سرفه میکردم. کودکی من، جوانی و گذشتهام ناگهان در این
خنده شریرانه جان گرفته و جاری گشتند. مشتریهای کافه خود را به سمت من میچرخانند.
و زایدنفلد به من طوری نگاه میکرد که انگار دیوانه شدهام.
"آیا تا
حال کسی شنیده؟ شما میخندید؟ مگه میشه بدون دیدن خرید؟ چه کسی بدون دیدن خریده؟
آیا شما خریدید؟"
من در
حالیکه هنوز به سختی نفس میکشیدم و باید قطرات اشکم را پاک میکردم میگویم:
" آقای زایدنفلد شما حق دارید. البته، شما باید او را ببینید."
من فوری میروم
و اشتازینکا را میآورم. او کنار میز میشیند و ما در حضورش و بر سر او معامله میکردیم.
من اشتازینکا را اغلب از کنار چشم نگاه میکردم. او بجز سینههایش که بالا و پائین
میرفتند مانند یک توده گوشت بی جان به نظر میآمد.
زایدنفلد به
من پنج دلار میدهد. بعد اشتازینکا را نزد بلر میبرم. ما در پشت ماشین و زایدنفلد
جلو نشست. من با دلارهای زایدنفلد در جیبم بازی میکردم.
من میگویم:
"اشتازینکا، تو منو نمیخواستی. اما من تو رو دوست دارم و بجای خودم به تو
هزار لهستانی هدیه میکنم."
من یک بار
دیگر با وحشیگری تمام پستانهائی را که تمام این سالها از زمان کودکی در حال بالا
رفتن، پائین آمدن، بزرگ و سنگین در برابرم دیده بودم میگیرم.
من در
خیابان فرعی تنگ و تاریکی که در آن مؤسسه بلر واقع شده بود پیاده میشوم و میروم.
من شب بعد به
«جهان نو» ــ خانهای که من اشتازینکا را برده بودم چنین نامیده میشد ــ میروم.
با صدای زنگ زدن من یک سیاهپوست پوزخند بر لب در را برایم باز میکند و مرا از پلهها
به بالا هدایت میکند. من از سالنی که داخلش میشوم صدای موزیک خشک پیانوئی خودکار
را میشنوم.
بوی عرق
بدن و بوی شدید مشروب به سمتم هجوم میآورد. مبلهائی در کنار دیوارها قرار داشتند
که دارای رنگهای مختلف بودند، در گوشههای سالن میزهای کوچکی قرار داشت. فضای وسط
سالن خالی بود، احتمالاً برای رقصیدن. یک چراغ گازی کم نور میگذاشت که همه چیزهای
داخل سالن به صورت خطوط محوی به نظر برسند.
پنج دختر برای
خود روی مبل لمیده بودند. در یک گوشه اشتازینکا نشسته بود. او یک تکه پارچه
ابریشمی ژنده بر تن داشت که تقریباً پستانهایش را نمیپوشاند. نگاهش به زمین خیره
مانده بود.
من در گوشه
دیگر مقابل او مینشینم. یک زن با دندانهای سیاه گشته به سمت من میآید. من سفارش
ویسکی میدهم. به نظرم میرسید که صدای نفس کشیدن منظم اشتازینکا تا پیش من میآید.
برای یک لحظه نگاهش را به خودم احساس میکنم. بعد او دوباره بدون حرکت به زمین خیره
میشود.
چند مرد با
سر و صدا میآیند، ظاهرشان نشان میداد که کارگر بندر هستند. آنها در کنار میز من
میشینند. خانم بلر، یک زن سیاهپوست و لاغر با چشمانی سختگیر، اشارهای به دخترها
میکند. آنها خسته از جا بلند میشوند و پیش مردها میشینند. فقط اشتازینکا سر جای
خود باقی میماند.
من دلم میخواست
از دختری که کنارم نشسته بود بپرسم که اشتازینکا هنگام ورود به این خانه چطور
رفتار کرده است. آیا او گریه کرده، فریاد کشیده، لعنت فرستاده یا سکوت کرده است.
اما من بیم داشتم علاقهام به اشتازینکا را به طور شفاف نشان دهم.
من بعد از
نگاه کوتاهی به گوشهای که اشتازینکا نشسته بود میپرسم: "جدیده؟"
دختر میگوید:
"جدیده". چنین به نظر میآمد که او آنقدر زیاد پذیرش یک «زن جدید»
در چنین خانههائی را تجربه کرده است که
صحبت کردن از آن برایش بی ارزش بود.
من سعی میکنم
به صحبت ادامه دهم: "او ساکت است." دختر اما فقط شانهاش را بالا میاندازد، طوریکه انگار
میخواهد بگوید: خدایا، هر کس دیوانگی خود را دارد.
یک مرد بزرگ
از میز کناری از جا بلند میشود و به سمت اشتازینکا میرود. در حالیکه مرد با او
صحبت میکرد او بی حرکت نشسته بود. من مطمئنم که اگر اشتازینکا حتی میفهمید که
مرد چه میگوید باز هم ساکت مینشست.
خانم بلر
به آنها میپیوندد و با چشمان شریرش یک نگاه جدی به اشتازینکا میاندازد.
اشتازینکا از جا بلند میشود و با موج انداختن به باسنش، طوری که انگار در حال حمل
سطل آب سنگینی از چاه باغ شفاخانه است میرود. مرد به دنبالش به راه میافتد.
سر اشتازینکا
به سمت زمین خم شده بود، طوریکه انگار میخواهد بگوید:
"به
دستور خانم این کار را میکنم."
من از جا
میجهم و از پشت به اشتازینکا نگاه میکنم، تا اینکه او از درب کوتاهی داخل اتاقش
ناپدید میگردد. من در پشت درب میایستم. دختری که پشت میز من نشسته بود به من
نزدیک میشود و چیزی میگوید که به گوشم میرسد، بدون آنکه من آن را بفهمم. او خود
را به من میمالید، من اما او را از خود دور میسازم و با عجله از آنجا خارج میشوم.
من فکر میکردم
تحقیر کردن عمیق اشتازینکا شادم خواهد ساخت. اما هنگامیکه ناپدید گشتن اشتازینکا به
درون اتاقش در «جهان نو» را دیدم چیزی از خوشحالی در خودم احساس نکردم. وقتی من از
پلهها پائین میرفتم و از کنار مرد سیاهپوست که پوزخند بر لب داشت رد میشدم،
حالم طوری بود که انگار کاری نیمه تمام انجام دادهام و باید بازگردم تا اشتازینکا
را به قصد کشت کتک بزنم. روح گنگ و بی فروغش تمام آنچه من بی رحمانه به سرش آورده
بودم را مطیعانه میپذیرفت، و این مرا در برابر اشتازینکای خدمتکار با وجود نفرتی
که از او داشتم بی دفاع میساخت و باعث وحشتم میگشت.
من در آن
شب اشتازینکا را نزد بلر در «جهان نو» برای آخرین بار در زندگیام دیدم. روز بعد
مردی را شناختم که به من پیشنهاد یک معامله داد. معامله خوبی به نظرم رسید و من
اوراق بهادار برای کشف یک منبع نفت خریداری کردم. این جریان بقدری مرا به خود
مشغول ساخته بود که من نمیتوانستم به دیدن اشتازینکا بروم. بعد از چهارده روز با
سودی به ارزش دوازده هزار دلار سهمم را میفروشم.
حالا تازه
فرصت مییابم که به مؤسسه بلر بروم. اما وقتی میفهمم اشتازینکا دیگر آنجا کار
نمیکند آشفته میگردم.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 16:31 توسط سعید از برلین
|
با رفتن
فرانس یک جوان مو بور به اتاق نقل مکان کرده بود که من در روزهای بعد در کمال تعجب
او را شب به شب در کنار خود مییافتم. به همدیگر نزدیک شدن ما دو نفر بعنوان تنها ساکنین
ثابت این اتاق که مهمانهای شبانه آن دائماً تغییر میکردند جای تعجب نداشت. من مطلع
میگردم که همسایه من کالتنر Kaltner نامیده میگردد، که او چند سالی در آمریکا زندگی کرده و در آنجا مقداری
پول پسانداز کرده است. که او به اینجا آمده ـ متأسفانه ـ تا در اینجا پول بدست
آورد، اما متوجه شده است که اینجا جای پول درآوردن نیست، و حالا میخواهد یکی دو
روز دیگر به آمریکا بازگردد. بلیط کشتی را هم در جیب خود داشت.
کالتنر
برایم از آمریکا تعریف میکرد. از اینکه در آنجا بخت با کسیست که بخواهد کار کند،
و اینکه به کسانیکه از او از آمریکا میپرسند، میتواند فقط توصیه کند که به آنجا
بروند.
امکاناتی
که بنا به تعریف کالتنر میتوانستند در آمریکا خود را به من ارائه کنند مرا
فریفتند. من اجازه دادم که کالتنر مرا در یک کافه به ملاقات مردی با ریش پر پشت
ببرد که به من از میان عینک قاب طلائی که در جلوی بینی چاقش محکم نشانده بود بررسی
کنان نگاه میکرد.
او پس از
آنکه مدتی به این نحو مرا نگاه میکند بدون مقدمه میپرسد "آیا صد و بیست کرون
پول دارید؟" و بعد از جواب مثبت من فوری مینشیند و چیزی بر روی یک کاغذ قهوهای
رنگ مینویسد و میگوید "بفرمائید". من صد و بیست کرون روی میز میگذارم و او ورقه را به من میدهد.
تمام اینها
بدون آنکه اصلاً از خواسته من سؤال شود به سرعت انجام گشتند. من اما نه جرئت
مخالفت کردن داشتم و نه قصد آن را.
روز بعد من
خود را در سفر به هامبورگ مییابم و یک روز بعد از آن سوار بر کشتی کثیفی به نام
نپتون Neptun به سفرم به سمت آمریکا ادامه میدهم.
من بجز سه
قطعه نان و بیست مارک چیز دیگری نداشتم.
اولین سفرم
بر اقیانوس نیز مانند اولین سفرم با قطار هیچ تأثیری بر من نگذاشته بود. من
احتمالاً برای زیبائیهای طبیعت حساس نبودم، اما این موضوع کسی را که میداند من
در شفاخانه بزرگ شدهام و بنا به تعاریفم چه نوع دوران کودکیای داشتهام شگفتزده
نمیسازد. گذشته از این من اصلاً فرصتی برای مشاهده بیهوده طبیعت نداشتم، زیرا من
در کشتی گرسنگی میکشیدم و فقط خود را از این طریق زنده نگاه داشتم که برای
مسافران فقیر عرصه کشتی آّب میبردم، در شستن لباس کودکان کمک میکردم و خیلی دیگر
از این قبیل کارها که من بخاطر انجامشان یک تکه کالباس بد بو اینجا و یک قطعه نان آنجا
یا یک جرعه مشروب بدست میآوردم.
آدم میتوانست
فکر کند که زندگی مشترک با مهاجرین، با این انسانهای کثیف و نیمه گرسنه مرا برای
فقر انسانی نرم ساخته باشد.
فقر همسفرانم
اما نفرت و تحقیر را در من بیدار میساخت. من به قدرتمند بودن، قدرتمند بودن! و
طلا، طلای فراوان در جیب داشتن فکر میکردم. و بعد در جلوی اشتازینکا، خدمتکار
شفاخانه ایستادن.
این تنها رویای
جوانی من بود.
در کشتی مطلع
میگردم که در نیویورک محلههائی وجود دارند که در آنها آلمانیها و یهودیها
زندگی میکنند، جائیکه آدم میتواند زندگیاش را بدون انگیسی صبحت کردن بگذراند.
ما در یک صبح به مقصد میرسیم و من میگذارم همسفری که همسرش را از اروپا آورده
بود مرا به این محل هدایت کند. در آنجا بلافاصله به جستجوی کار میگردم.
شانس بامن
بود. زیرا بعد از ظهر همان روز در یک میخانه کوچک بعنوان خدمتکار موقتی استخدام
شدم.
پس از مدت
کوتاهی از کار در آنجا بی علاقه شدم. من خیلی باید کار میکردم، کارهائی ناخوشایند،
و به زحمت حقوقم برای خوردن غذائی کامل کفایت میکرد. هر روز آنجا نزاع درمیگرفت
که من با چشمک زدن رئیسم باید برای حل و فصل مداخله میکردم، و من مشتریها را
بیرون میانداختم. من بزودی این مغازه را ترک کردم و بعد از مدتی کاری در یک سالن
می نوشی و رقص پیدا کردم که در آن من روز به روز موقعیت دیگری داشتم و چندین ماه
آنجا ماندم. نسبتاً جای خوبی بود. یکی از بانوان ما، یک دختر لاغر و بلند قد تقریباً
سی ساله با موی بور روشن از من خوشش آمده بود، طوریکه من میتوانستم بجز پولی که
خودم کسب میکردم یک قسمت از درآمد او را هم از آن خود سازم.
با این
وجود در آمریکا هم اگر به اندازه کافی دارای جسارت و بی وجدانی نبودم تا اندکی به
سعادتمند شدنم کمک کنم نمیتوانستم پیشرفت کنم، بلکه در تمام عمر گارسون باقی میماندم
یا حداکثر صاحب یک میخانه کوچک میگشتم. من مطمئن شده بودم که در این سالن رقص بیشتر
از آنچه تا حال بدست آوردهام دیگر پیشرفتی نخواهم کرد، و به این خاطر آنجا را ترک
کردم. به این نحو که برای مجبور نبودن از خداحافظی با دوست دخترم روزی دیگر به سر
کار نرفتم.
من به
عنوان گارسون در میخانهای که در آن زیاد و با پول هنگفتی قمار بازی میشد با حقوق
خوبی مشغول کار شدم. کار من در این میخانه برای زندگیام سرنوشت ساز بود.
من تقریباً
حدود دو ماه در میخانه شیکاگو Chicago-Bar کار میکردم که صبح روزی نگاهم به مردی چاق و به خواب رفته که ظاهرش نشان
میداد فروشنده گاو یا کشاورز ثروتمندیست میافتد. من به چهارچوب درب آشپزخانه
تکیه داده ایستاده بودم. مرد به خواب رفته آخرین مشتری میخانه بود. من خسته بودم،
خمیازه کشیدم و به ساعت نگاه کردم. ساعت چهار و نیم صبح بود. من به سمتی که ساقی
در کنار پیشخوان چرت میزد نگاه کردم و دوباره به مشتری به خواب رفته و نگاهم به
پشتش دوخته گشت. کت او کمی بالا رفته بود و در جیب باد کرده شلوار طرحی از کیف پر
پولش به وضوح قابل تشخیص بود.
من آهسته خود
را به مرد نزدیک میسازم. گیلاس خالیای را که جلوی او روی میز قرار داشت برمیدارم
و به سمت پیشخوان میبرم. شکی باقی نمیماند: مشتری و ساقی هر دو در خواب عمیقی
بودند.
من چاقویم
را از جیب خارج میکنم و در حال عبور بر روی جیب شلوار مرد خیلی سریع شکافی ایجاد میکنم.
سپس دوباره به سمت آشپزخانه میروم و خود را به چهارچوب درب تکیه میدهم.
شکاف بر
روی جیب با هر نفس مرد بازتر میشد. یک کیف پول چرمی قهوهای رنگ، درست مانند کیفهائی
که فروشندگان گاو با خود حمل میکنند با نفس کشیدن مرد بالا و پائین میرفت و واضحتر
دیده میگشت. من بی حرکت ایستاده بودم. چشمانم بدون وقفه در دایرهای از سوی مشتری
به سمت ساقی و از ساقی به سمت جیب شلوار حرکت میکرد.
پس از چند
دقیقه کیف پول کاملاً قابل دیدن بود. کیف از لبه جیب شلوار خارج و قسمت پائین آن
با فشار از شکافی که من ایجاد کرده بودم خارج شده بود.
من آهسته
به سوی مرد میروم، با دو انگشت کیف را از شکاف خارج میکنم و با قدمهای سریع از
در میخانه خارج میشوم و به خیابان میروم. برای اینکه در لباس سفید گارسونی جلب توجه
نکنم با زدن صوت ماشینی میگیرم و به سمت خانه میرانم.
ابتدا در
خانه کیف را باز میکنم و چهار هزار دلار اسکناس در آن میبینم. به چهار هزار دلار
میگن پول، اشتازینکا، به چهار هزار دلار.
بلافاصله
خودم را برای سفر آماده میکنم و سوار اولین قطار که به سمت غرب میراند میشوم.
این دومین
و آخرین دزدی من بود. از آن زمان به بعد من دیگر احتیاجی به دزدی کردن نداشتم. من
در کیف پول و در کنار پولها آدرس فروشندگان گاو تمام ایالات را هم پیدا میکنم و
از روابط صاحب کیف بهره برداری کرده و بعد از دو سال بیست و پنج هزار دلار کاسبی
میکنم.
حالا در کابین
یک کشتی به طرف اروپا میراندم.
این کاملاً
طبیعی بود که من به سمت اروپا میراندم. من هرگز یک رؤیائی نبودم. من در آمریکا
سخت کار کردم و وقت نداشتم خواب اشتازینکا را ببینم. من به او فکر میکردم و گام
برداشتن آهستهاش، پستانهای بزرگ و سنگیناش و نگاه حیوانی گنگ چشمانش را میدیدم.
من اشتیاقی به او نداشتم: من میدانستم که باید یک بار دیگر به شفاخانه بازگردم و
سرور اشتازینکا گردم.
در یک شب
تابستانی به شهرم میرسم. در ایستگاه راهآهن چیزی تغییر نکرده بود، اما روبرویش یک
مهمانخانه جدید قرار داشت. من داخل میشوم. هنگام صرف شام از میزبان میشنوم که در
شفاخانه همه چیز مانند زمانیکه شهر را ترک کرده بودم باقی مانده است. فقط جلینک،
کلاین و ربینگر مرده بودند و بجای آنها سه پیرمرد دیگر آنجا زندگی میکردند. به
میزبان که علاقهام به شفاخانه باعث تعجبش شده بود میگویم که من آنجا در شفاخانه
بزرگ شدهام، و بعد صریح از اشتازینکا میپرسم. اشتازینکا هنوز هم خدمتکار شفاخانه
بود.
هنگامیکه
هوا کاملاً تاریک شده بود راهی میشوم. دوباره مانند زمانیکه در «به سمت جرس» کار
میکردم از میان باغها و از روی دیوارها میروم. من هنوز قدم به قدم آنجا را میشناختم.
بعد در باغ شفاخانه ایستاده بودم. مانند قدیم مشتی شن از پنجره باز به درون
آشپزخانه پرتاب میکنم. سر اشتازینکا ظاهر میشود.
من میگویم:
"اشتازینکا، من پیش تو آمدهام. آیا هنوز منو میشناسی، اشتازینکا ...؟ بیا
پائین پیش من، اشتازینکا!"
سر
اشتازینکا ناپدید میگردد. من میدانستم که او اطاعت خواهد کرد. او از در خارج میشود،
دوباره فقط با پارچه کوچکی به دور خود پیچیده. من میگویم: "اشتازینکا، من به
سوی تو آمدهام".
"اشتازینکا،
به من نگاه کن، منو از نزدیکتر نگاه کن. من کارهای شدهام، میبینی. میدونی این
یعنی چی: کارهای شدن؟"
اشتازینکا
متواضعانه به من نگاه میکرد. او هنوز دارای پستانهای آویزان و بزرگ بود و هنوز
هم از بینی نفسهای بلند میکشید.
من خودم را
به او نزدیک میسازم و میگویم "حالا دیگه منو به کناری هل نمیدی،
اشتازینکا! حالا دیگه نه. حالا من یک آقا هستم، اشتازینکا، میفهمی، یک آقا!"
من دستم را
به دور کمرش میگیرم. او خسته آنجا ایستاده بود.
انگشتهایم
به طرف پستانهای اشتازینکا میروند. اما او دستهایش را جلو میآورد و مرا آرام
از خود دور میسازد. چشمانش بی حرکت و به زمین دوخته شده بودند.
من میگویم:
"اشتازینکا، من دیگه کودک یتیمی نیستم. اشتازینکا من از تو قویترم."
اما اشتازینکای
خدمتکار رویش را برمیگرداند و آهسته و با به موج انداختن به باسنش، انگار که سطل
آّب سنگینی را به سمت چاه میبرد آهسته به طرف در میرود.
زیر لب زمزمه
میکنم من تو رو اهلی میکنم! اهلی.
بعد سعی میکنم
آرام و دوستانه صحبت کنم و میگویم: "اشتازینکا، من به این خاطر پیش تو
نیامدهام، نترس، به این خاطر نه. من میخواستم ... من میخوام تو رو با خود به
آمریکا ببرم!". او در کنار در متوقف میگردد. و من شروع میکنم برایش از آمریکا
تعریف کردن. من نمیدانستم که چه چیز او را اغوا خواهد کرد، و چه چیز را میتواند
درک کند، بنابراین همه چیز را بدون نظم و ترتیب برایش توصیف میکنم. من از لباسهای
زیبائی که میتوانست بر تن کند شروع میکنم. من از زندگی آرامی صحبت میکنم که او
میتوانست آنجا داشته باشد. از پول صحبت میکنم، از غذا و دوباره از غذا. من در
بردن او به آمریکا ناگهان سرسختی نشان میدهم و میگویم: "اما باید فوری با
من بیائی، همین فردا! اشتازینکا، من صبح زود برای بردن تو میآیم و تو با من به
آمریکا خواهی رفت!"
او به داخل
خانه میرود. من میدانستم که او اطاعت خواهد کرد و فردا با من خواهد رفت. بعد او
در مشتم خواهد بود و من میخواستم او را در زیر قدرتم خرد شده ببینم.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 16:22 توسط سعید از برلین
|

من راه
درازی برای رفتن نداشتم. مهمانخانهـمیخانه «به سمت جرس» که من در آن بعنوان
کارآموز باید مشغول کار میگشتم تقریباً پنج دقیقه از شفاخانه فاصله داشت. زیرا که
من میخواستم گارسون شوم. به نظرم میآمد که این حرفه به مراتب امیدبخشتر از بقیه
حرفهها است و بیشتر وسوسهام میکرد. شاید صبحانه خوردن جلینک در رستوران و
صحنههای روزانه قبل از ظهر در شفاخانه باعث گردیده بود تا من حرفهای برای خود
انتخاب کنم که با اقامت دائم در یک رستوران ربط داشته باشد و آن را به نظرم وسوسه
انگیز سازد. در هر حال من بعنوان کارآموز میخانهچی در نزد خانم گلنن Glenen که بیوه بود مشغول گشتم.
بیوه گلنن
زنی پیر و مو سفید بود. او چاق و استوار و چشمش کمی چپ بود. آدم میتوانست از
چهرهاش بخواند که او قادر است از عهده مهمانهای مست و خدمتکارها برآید.
مهمانخانه دراز
و تاریک بود و به هیچ وجه محترمانه دیده نمیگشت. مردم کلاه بر سر، بوی چپق، کف تف
انداخته شده زمین، فریاد آدمهائی که ورق بازی میکردند، و بعلاوه یک دستگاه
گرامافون که بیهوده سعی در پیشی گرفتن از سر و صدای داخل مهمانخانه میکرد. در یک
گوشه بیوه گلنن احاطه شده از بطریها، گیلاسها و شیرهای درخشنده که از آنها مشروب
در گیلاسها ریخته میشد در پشت پیشخوان کوچک مینشست. هر که میخواست مغازه را
ترک کند باید از کنار او رد میشد و او با آرامشی بدیهی سکههای نقرهای و ورشوئی قرار
داده شده روی پیشخوان را در صندوق پول میانداخت.
کار من این
بود که از میزی به میز دیگر بروم و گیلاسها را بعد از رفتن مشتریان جمع کنم و در
پشت پیشخوان در یک سطل بشورم، بعد با
اشاره خانم گلنن سریع به زیرزمین بروم و این و آن بطری مشروب را بیاورم. بعلاوه
سائیدن زمین، خرد کردن چوب و گرم ساختن اجاق مغازه، پاک کردن کفش و لباس، خلاصه هر
کاری که برای انجام شدن وجود داشت به عهده من بود، در حالیکه فرانس Franz کارآموز قدیمیتر
در زیر نگاههای دقیق زن که چشمهایش را از او برنمیداشت گیلاسهائی را که مهمانها
یا من روی پیشخوان قرار میدادیم را پر میکرد و بعلاوه مسؤل کنترل نظم و پاکیزگی در
اسطبل و حیاط بود.
کاری که من
باید انجام میدادم کار آسانی نبود، و شبها چنان خسته بودم که بر روی پشتهای از
کاه که برای خودم در مهمانخانه درست کرده بودم میافتادم و بخواب میرفتم. به این خاطر
دراوایل شروع کار به شفاخانه نمیرفتم، حتی برای فکر کردن به اشتازینکا به زحمت
وقت پیدا میکردم. ابتدا دیرتر، وقتی به کار عادت کردم و آموختم از زیر این کار و
آن کار در بروم، کمی مانده به غروب از «جرس» فرار میکردم و از میان باغهای غریبه
و از روی دیوارها به باغ شفاخانه نفوذ میکردم. بعد آنجا در میان بوتهها میایستادم
و انتظار میکشیدم تا اشتازینکا بیاید. وقتی او میآمد من آهسته جلو میرفتم و
مانند قدیم چرخ چاه را برایش میچرخاندم. او اجازه این کار را میداد. هرگز به نظر
نمیآمد که او از این کار به نحوی متعجب گشته باشد، من از پشت باسن آهسته در حرکتش
را نگاه میکردم و وقتی او در خانه ناپدید میگشت من هم از راهی که آمده بودم
بازمیگشتم.
کار در «به
سمت جرس» نمیتوانست برای مدت درازی مورد علاقهام باقی بماند. من هدف بالاتری در سر
داشتم. رستورانهای پر مشتریای که فرانس از آنها برایم تعریف کرده بود در برابر
چشمانم در نوسان بودند، رستورانهای غرق در نوری که او در پایتخت دیده بود. من خود
را با یک کت سیاه تنگ میدیدم که از میان میزهائی که مردم محترم نشسته بودند رد میگشتم
و یک جیب پر از پول خرد داشتم. فرانس پولهایش را پسانداز میکرد تا بتواند به
شهر برود و آنجا به دنبال شغل بگردد، و من تصمیم گرفتم با او بروم. البته من نمیتوانستم
با کرویتسرهائی که گاهی از یک خدمتکار بخاطر کمکی که به او میکردم میگرفتم به پساندازی
چهل کرونی که طبق محاسبه فرانس در ابتدا لازم داشتیم فکر کنم. اما من بخاطر پول
نگرانی نداشتم. و وقتی فرانس شبی به من خبر داد که او صبح دو روز دیگر قصد رفتن دارد،
من هم قصد همراهی کردن او را به اطلاعش میرسانم.
من احتیاج
به آماده ساختن خود نداشتم. فقط آنچه که بر تن داشتم دارائیم بود. بجز
اشتازینکا لازم نبود از کسی خداحافظی کنم و این کار را میخواستم در آخرین شب
انجام دهم.
فرانس در شب
قبل از سفر برای خداحافظی از اقوام و آشنایانش میرود. من میمانم. خانه کاملاً در
سکوت فرو رفته بود. خانم گلنن در سومین اتاق محکم خوابیده بود. فقط اینجا و آنجا
از اصطبلها صدای جرنگ جرنگ زنجیری که اسبی میکشید شنیده میگشت.
من از تخت
کاهی خود بلند میشوم و بدون روشن کردن چراغ کور مال به سمت پیشخوان میروم. من به
طرف صندوق پول میروم و تیغه چاقویم را در شکاف باریک کشوی صندوق فرو میکنم تا با
فشار به آن کشو را بیرون بکشم. اما این کار سادهای نبود، بنابراین شروع کردم به
باز کردن پیچهای قفلی که کشوی چوبی را به صندوق وصل کرده بودند. بعد سعی کردم با
تکان دادن قفل آن را شل سازم. این کار مؤفقیت آمیز بود و من با فشار کمی کشوی صندوق
پول را بیرون میکشم.
من دویست
کرون اسکناس را که منظم روی هم قرار داده شده بودند برمیدارم و کشوی صندوق را میبندم.
بعد برای خداحافظی از اشتازینکا از مهماخانه خارج میشوم.
من در تمام
زندگی خود دو بار دزدی کردم. این اولین دزدی من بود، از دومین دزدی باید دیرتر
تعریف کنم. قبلاً اما باید بگویم که دزدی دوم من چون خوب میدانستم عمل بدی را
انجام میدهم از دزدی بار اولم که مطلقاً خالی از این اندیشه بود خود را کاملاً متمایز
میسازد. آن زمان اجازه برداشتن این پول از صندوق کاملاً طبیعی به نظرم میآمد،
زیرا که من به آن پول به شدت محتاج بودم. و من امروز فکر میکنم ــ از آنجائیکه من
در باره خیلی از چیزهائی که در زندگیام انجام دادهام امروز طوری دیگر از زمان
انجام آن فکر میکنم ــ که من با اولین دزدی واقعاً کار بدی انجام ندادهام؛ بی
تکلفیای که من با آن دست به دزدی زدم مرا در برابر خودم تبرئه میسازد.
بنابراین
من پول را برای خود برمیدارم و میروم تا از اشتازینکا خداحافظی کنم. مانند همیشه
از میان باغها و از روی دیوارها میروم تا اینکه به باغ شفاخانه میرسم و جلوی
پنجره اشتازینکا میایستم. شبی گرم تابستانی بود و پنجره اشتازینکا باز بود. من
آهسته داد میزنم "اشتازینکا ... اشتازینکا" و چون خبری نگشت، مشتی شن
برمیدارم و به داخل اتاق پرتاب میکنم.
سر
اشتازینکا خوابآلود و پریشان از پنجره خارج میگردد. من آهسته میگویم: "اشتازینکا،
بیا پائین ... من به سفر میرم ... من میخواهم چیزی به تو بگم."
او ناپدید
میگردد. چند دقیقهای میگذرد، من با ترس فراوان در میان امید و ناامیدی میلرزیدم.
عاقبت گامهای سنگین اشتازینکا بر روی پلهها مرا نجات میدهد.
او از خانه
خارج میگردد. بدنش به زحمت توسط پارچه اندکی پوشیده شده بود.
من
میگویم: "اشتازینکا، من به سفر میرم، من آمدم از تو خداحافظی کنم."
او ساکت میماند.
من خودم را به او میفشرم. این آگاهی که او را مدتها و شاید هم هرگز نخواهم دید
به من جسارت داده بود.
من کاملاً
نزدیکش ایستاده بودم و میگویم: "اشتازینکا، من به سفر میرم، گوش میکنی. من
هنوز با تو بی حساب نشدم." اینکه او ساکت و بی تفاوت آنجا ایستاده بود مرا
عصبانی میساخت. "حالا دیگه نمیتونی منو مثل یک کودک بلند کنی، نه، تو
نمیتونی! گوش میکنی، دیگه نمیتونی منو بلند کنی!"
من او را
به در میفشرم. اشتازینکا استقامت نمیکرد و تسلیم بود.
ما در جلوی
تاریک خانه ایستاده بودیم. من در را پشت سر خود میبندم و میگویم: "اشتازینکا،
حالا به تو نشون میدم چه کسی قویتره! میخوای ببینی؟".
نور ماتی از
پنجره نرده کشی شده کنار در به اندامش تابیده بود. هیچ صدائی بجز نفس کشیدن سنگین
و مرتب اشتازینکا شنیده نمیشد.
حالا کمرش
را محکم میگیرم. او دستش را برای دفاع از خود بلند میکند و به سمت من میآورد.
"پس میخواهی دوباره منو عقب بزنی، به کناری هل بدی، آره؟ اشتازینکا؟ تو!"
من پایم را
به پشت زانویش میبرم و او را روی زمین میخوابانم. چشمانش مرا غریبه و بدون حرکت
نگاه میکردند. من بر روی او زانو میزنم. وقتی پستانهایش را میگیرم، سعی میکند
خود را با یک حرکت ناگهانی از زیر دستم نجات دهد. من دستم به سوی گلویش میرود.
من میگویم
"عروس من" و خودم را بر روی او میاندازم.
او دستش را
بلند میکند، انگار که بالا را نشان میدهد. نگاهش مات به بالا خیره مانده بود،
انگار که چیز وحشتناکی دیده باشد.
من رویم را
برمیگردانم و ربینگر را میبینم که صورتش را به پنجره فشرده بود و مانند حیوانی
افسانهای دیده میگشت.
من از جا
میجهم و به خارج میدوم. او آنجا ایستاده بود و دستهایش میلههای نرده را در
آغوش گرفته بودند. من از پشت سر به او نزدیک میشوم.
من احساس
میکردم که انگار دستهای به دور گردن نازک ربینگر قفل شدهام یک گازانبر آهنی است.
من لرزش ابدی بدنش را شهوت انگیز در میان انگشتانم احساس میکردم و هنگامیکه لرزش
متوقف گشت گذاشتم که بدنش بر روی زمین بیفتد.
بعد آزاد،
مانند به پایان رساندن کاری بزرگ به خانه برمیگردم. اما اشتازینکا دیگر آنجا
نبود.
من از پلهها
پاورچین بالا میروم. من میدانستم که اگر در را با فشاری ناگهانی باز کنم زنگوله
کنار در به صدا نمیآید. در صدای آرام و کوتاهی داد و باز گشت.
درب
آشپزخانه قفل شده بود. من مانند سگی به درب آشپزخانه چنگ انداختم. سپس گوش سپردم و
نفس کشیدن بلند اشتازینکا را که در خواب بود شنیدم.
هنگامی که
از میان باغ میگذشتم اندام ربینگر را در نور کم آغاز صبح میبینم که تلو تلو
خوران و نامطمئن با دست کشیدن به دیوار خود را کورمال کورمال به خانه میرساند.
به این
ترتیب من شفاخانه و اشتازینکا را ترک میکنم. برای آخرین بار از روی دیوارها میخزم
و از میان باغها میگذرم و بدون آنکه به پشت سرم نگاه کنم آهسته به سمت راهآهن
میروم.
در شهر در
محله تاریک و کثیفی اتاقی پیدا میکنیم. با ما سه مرد دیگر هم در اتاق میخوابیدند.
هر شب افراد مختلفی. روزها برای پیدا کردن کار از هتلی به هتل دیگر میرفتیم.
نقشههای
فرانس، حداقل برای شروع، مانند نقشههای من بلندپروازانه نبودند. او از هتلهای
کوچک شروع کرد و از اینکه پس از چهار یا پنج روز در هتلی ارزان قیمت کاری بعنوان
کارگر روزمزد بدست آورد راضی بود، هتلی که گفته میشد به دلیل داشتن مشتریان مختلف
سود خوبی میکند. من نقطه نظر فرانس را درک میکردم. او فقط چهل کرون پول داشت و
من هنوز تقریباً دویست کرون از پولم باقی مانده بود. من میتوانستم به خود اجازه
دهم که مشکل پسند باشم.
من همیشه
خودم را در کت تنگ سیاه رنگ چسبانی میدیدم که در حال عبور سریع از میان میزهائی هستم
که در پشت آنها مشتریان محترمی نشستهاند. حالا نمیخواستم از هدفم دست بکشم، و
حداکثر میتوانستم این کت سیاه چسبان را با لباس کار پسرانی که آرام در سالن هتلهای
شیک میایستادند عوض کنم. اما حاضر نبودم آن را با هیچ قیمتی در جهان با لباس کار
فرانس، با آن پیراهن آستین بالا زده و آن کلاه آبی رنگ و حروف طلائی بر روی آن عوض
کنم.
بنابراین بدون
مؤفقیت همچنان از هتلی به هتل دیگر میرفتم. به تدریج متواضعتر شده و در کافهها
و رستورانها هم به دنبال کار میگشتم. شاید من هم مانند فرانس بزودی در یک هتل ارزان
قیمت کارگر روزمزد میگشتم اگر که آشنا شدنم با فردی مرا از این کار نجات نمیداد.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 20:38 توسط سعید از برلین
|
ربینگر عادت داشت بعد از ظهرها بر روی نیمکت زیر درخت گردو
بنشیند. او دستش را بر روی عصای زمخت خود تکیه میداد و برای خود زیر لب غر میزد.
و وقتی اشتازینکای خدمتکار با یک سطل کوچک آب، با نگاه بی فروغ چشمان به جلو دوخته
شده و با پاهای قوی در دمپائیهای چوبی آهسته از آنجا عبور میکرد، او برایش سر
تکان میداد. چشمانش بر روی پستانهای سنگین و چاق اشتازینکا که با هر گام به این
سو و آن سو به حرکت میافتادند دوخته میگشت. من برای اشتازینکا چرخ چاه را میچرخاندم.
و من نگاههای ربینگر را میدیدم و پستانهای اشتازینکا را و احساس میکردم که
ربینگر چیزی میداند که برایم ناشناس میباشد.
اشتازینکا بدون کلمهای تشکر همانطور که آمده بود میرفت.
ربینگر از پشت رفتن او را نگاه میکرد، لبهای در هم فرو رفتهاش به لبخند تبآلودی
باز میگشت و آب دهانش بر روی کت کثیفش جاری میشد.
من سالها با اشتازینکا در زیر یک سقف زیستم و بی تردید با
او زیاد صحبت کردم. اما، اگر هم عجیب به گوش آید: همانقدر که من دقیقاً میتوانم حرکاتش،
نگاههایش، گام برداشتن و اندامش را به خاطر آورم، و همانقدر که امروز هم وقتی به
او فکر میکنم میتوانم به وضوح بویش را در بینیام احساس کنم، ولی اصلاً
نمیتوانم آهنگ صدایش را به یاد آورم. چنین به نظرم میرسد که انگار من هرگز
صدایش را نشنیدهام و هرگز صدای خندهاش به گوشم نخورده است. اشتازینکا در خاطرم
گنگ است. من صدای نفس کشیدنش را که او با صدای بلند از بینی خارج میکرد میشنوم،
من صورت بی رنگ او را و حتی نقش لباسش را میبینم، اما کلمهای از آنچه گفته بود را
نمیشنوم.
زمانی که اشتازینکا خدمت در شفاخانه را شروع کرد شاید من هشت
ساله یا کمکی مسنتر بودم. من فکر نمیکنم که اشتازینکا از همان لحظه اول در من
هیجانی برانگیخت. این باید احتمالاً به تدریج در من اتفاق افتاده باشد. وقتی خوب
به آن فکر میکنم، احساس میکنم اگر ربینگر وجود نمیداشت شاید من، من میگویم
شاید، کاملاً بی تفاوت از کنار اشتازینکا عبور میکردم. ربینگر چشمان مرا گشود و
امروز هم هنوز آن لحظهای را که این اتفاق افتاد کاملاً شفاف میبینم.
من در باغ ایستاده بودم تا سیبهای نیمه فاسد از درخت
افتاده شده را پنهانی از روی زمین جمعآوری کنم. ربینگر روی نیمکت خود نشسته بود و
به خورشید چشمک میزد. در این لحظه اشتازینکا با سطلهای کوچکش از میان باغ میآید
و به سمت چاه میرود. من چند قدم از ربینگر فاصله داشتم، میدیدم که لبهایش تکان
میخورند، میدیدم که چگونه او در حال لرزیدن عصایش را به زمین میفشرد و طوریکه
انگار میخواهد از جا بلند شود حرکتی میکند و میگوید "آه تو عروس چاق"
و پس از هر کلمه مکثی میکرد تا نیرو برای کلمه بعدی بدست آورد: " تو، عروس
چاق!"
من سیب دندان زده را دور میاندازم. من چهره از شکل طبیعی
خارج شده ربینگر را میبینم و نگاه خیره چشمانش را تعقیب میکنم و شگفت زده خدمتکار
را انکار برای اولین بار میبینم. لکنت زبان ربینگر در گوشم میپیچید: عروس من! من
این کلمه را تا حال هرگز نشنیده بودم و از آن هیچ چیز نمیدانستم.
وقتی من در رد نگاه ربینگر اشتازینکا! یا همان عروس چاق
را شناختم چیز تازهای در من زنده گشت. من
هرگز زنی را نه طور دیگر مشغول انجام کار سخت دیده بودم و نه حتی در لطافت
مادرانه. حالا ناگهان جوشش یک چشمه خاموش و دست نخورده در من هراسانم ساخته بود.
من دستهایم را بالا اتداخته و فرار میکنم.
من احساس میکنم که انگار باید اولین تأثیر حسهای بیدار گشته
جاودانه باشد، که انگار هر کس به اولین زنی که با او روبرو میگردد برای همیشه
ویران میگردد، اگر هم شاید فقط خود را در یک عشق، یک مذهب و آداب و رسوم شیفتگی مانند
عشق به یک مادر نشان دهد. علاقه من به اشتازینکا هرگز خاموش نگشت، گرچه اشتازینکا
گنگ و بی فروغ باقی ماند، با این حال من هم اجازه دیدن اوج زندگی را داشتم.
اولین نتیجه دیدار در باغ ترس فریبندهای بود در برابر حضور
اشتازینکا و خصومتی فروزان بر علیه ربینگر. من بیدار روی تختخواب مینشستم و با
چهرهای وحشتزده و شهوانی به شروع درد شبانه ربینگر گوش میسپردم. من حتماً بدون
آنکه درخواست کمک کنم میگذاشتم که او با سرفه کردنهایش خفه شود. من حدس میزدم و
احساس میکردم که ربینگر، این پر حرف، این پیرمرد غرق گشته در شب زندگیام را از
مدار خود خارج کرده و آن را تسلیم گناه و ویرانی ساخته است. نفرت و شرارت در برابر
رنج ربینگر در من قویتر میگشت.
گرچه حضور اشتازینکا و نگاه او عمیقاً روحم را میترساند و
اعضای بدنم را از وحشت در برابر چیزی نامشخص و تهدید آمیز میلرزاند، اما رویاهایم
پر بودند از اشتیاق دیدار وی. من روزها در راهروی تاریک کمین میکردم تا بوی او و
لباسش هنگام خارج شدن از آشپزخانه لمسم کنند. من کنار چاه مینشستم و انتظار میکشیدم
تا او برای بردن آب میآمد. هر وقت ربینگر را روی نیمکت در زیر درخت گردو نشسته میدیدم
خودم را در میان بوتهها مخفی میساختم و چشم از صورتش برنمیداشتم. من نمیتوانستم
بدون مخفی ساختن خود در جلوی او بایستم، وگرنه در این لحظه میتوانست نفرتم به
قاتلی مبدل گردد. من فقط باید از جا میجهیدم و گلویش در بین انگشهای سختم اگر که
برگها و شاخهها در بین من و او مانعی نبودند حتماً میشکست. من از ترس در برابر
خودم به مخفیگاه میگریختم.
وقتی اشتازینکا میآمد من چرخ چاه را لرزان میچرخاندم. او
به من نگاه نمیکرد. چشمان حیوانیاش بی روح به تماشای زنجیر که داخل چاه میگشت مینشست.
او تشکر نمیکرد و میرفت.
نیروی بیرحمی مجبورم میساخت که در کنار او باشم. من ساکت
شروع به انجام کارهایش میکردم. او در این هنگام بی حرکت میایستاد و یا مینشست،
نفسهای سختش را از بینی بیرون میداد و میگذاشت که کار را انجام دهم. من اما
هنگام خرد کردن چوب نگاهم را با ترس به پستانهای آویزانش که آهسته بالا و پائین
میرفتند میدوختم.
در آن زمان شروع به کسب اولین کرویتسر خود کردم. به این نحو
که من از اداره پست روزنامهها را میگرفتم و به در خانه مشترکین میبردم. زیرا
یکشنبهها در ناحیه ما پست تعطیل بود. من در هفته بیست تا سی کرویتسر کاسبی میکردم.
با آن من شیرینی، یک روبان رنگی و یک شانه براق میخریدم و جلوی اشتازینکا قرار میدادم
و او ساکت آنها را برمیداشت.
با گذشت زمان مؤفق میشوم در آشپزخانهای که در حقیقت به
آپارتمان آقای مایر تعلق داشت رفت و آمد کنم. شبها وقتی خانم و آقای مایر برای
خوابیدن میرفتند من درب آشپزخانه را آهسته باز میکردم و داخل میگشتم. اشتازینکا
آنحا ایستاده بود و بشقابها را میشست یا کارهای روز بعد را آماده میساخت.
من نزدش میرفتم و کارهایش را انجام میدادم.
به این ترتیب زمان درازی گذشت و من در شفاخانه با سه پیرمرد
و یک خدمتکار رشد کردم.
دیگر زمان زیادی به لحظهای که باید من در چهارده سالگی
شفاخانه را ترک میکردم نمانده بود که دوباره رویداد دیگری با شفافیتی خاص در
خاطرم نقش بست.
شبی در آشپزخانه این اتفاق رخ داد. چراغ نفتی کوچک بر روی
میز آشپزخانه روشن بود. اشتازینکا و من بر روی زمین چمباته زده و مشغول برداشتن
عدسها شسته شده از درون یک کاسه بودیم. اشتازینکا کاملاً نزدیک من نشسته بود. من
جرأت حرکت دادن به بازو و پاهایم را نداشتم و به زحمت دستهایم را حرکت میدادم.
فقط انگشتانم مانند وسیله غریبهای داخل کاسه میگشت و عدسهای نامرغوب را خارج میساخت.
انگار که حضور فیزیکی اشتازینکا باری است که با سنگینی بر روی من و روی او و وسائل
آسوده بود.
من صدای نفسهایش را کنار گوش و گونهام احساس میکردم. بینیام
بوی گرم بدنش را به داخل میکشید. او مانند حیوان بزرگ و خستهای با انبوه گوشت
تنبل خود آنجا چمباته زده بود، چشمهایش بی فروغ بودند و دستهای بزرگش در کنار
دستهای من درون کاسه قرار داشت.
پاهایم شروع به لرزیدن میکنند. من احساس میکردم بدنم
کنترل خود را از دست داده و در حال سقوط است. اما من از نزدیک کردن خود به
اشتازینکا حتی به پهنای یک مو هم چنان وحشتناک میترسیدم که انگار بعد بدون شک برایم
اتفاق وحشتناکی رخ خواهد داد و مرا از بین خواهد برد.
من به نوسان میافتم. عضلات گرفتهام متشنج میگردند. من
احساس میکردم که چگونه شانهام به شانهاش نزدیک میگشت، احساس میکردم که انگار شانهام
یک مسیر طولانی را میپیماید. حالا بدنم بدنش را لمس میکرد.
اشتازینکا اما با فشار مرا از خود دور میسازد و دستش را
دوباره آرام در عدسها فرو میبرد.
در این لحظه شهوت در من میشکفد. خجالت جوانی ناپدید
میگردد، حیوان، هیجان و خون در من فریاد میکشند. من آزاد بودم. من آماده بودم آقا
باشم. هنوز دستهایم چند ثانیه درمانده سرم را لمس میکردند، سپس دستها خود را
دراز میکنند. من از جا میجهم و پستانهای پر و چاق اشتازینکا را که بالا و پائین
میرفتند میگیرم.
اشتازینکا ساکت از جا برمیخیزد. مرا بغل و مانند بار سبکی
بلند میکند. درب را باز میکند. با مشت سنگینش به دندهام میکوبد و مرا در آستانه
در روی زمین میاندازد. سپس با آرامش در را پشت سر خود میبندد.
من اما در آنجا افتاده، در حال پیچیدن به خود، متحمل اولین رنج
عشق گشتم.
آخرین ماههای اقامتم در شفاخانه دیگر به اشتازینکا در
کارهایش کمک نکردم. من مراقب او بودم و تعقیبش میکردم. من دیگر نمیخواستم به اشتازینکا
خدمت کنم. من میخواستم از او قویتر باشم.
من شبها در کنار در آشپزخانه میایستادم و به صدای خواب
آرامش گوش میسپردم. من گوشم را به در میچسباندم و هنگام انجام وظایف انسانیاش پنهانی
به او گوش میکردم و از شهوتی به سختی مهار گشتنی میلرزیدم. من به دنبال او به زیر
زمین میرفتم و در انتظار ساعتی میماندم که بتوانم پستانهای چاقش را بگیرم. اما
من از نگاه بی فروغ وجود گنگاش میترسیدم.
به این ترتیب، آخرین روزهای درد و رنج در شفاخانه با خشم
بخاطر امیال برآورده نگشتهام گذشتند. مدرسه را قبلاً ترک کرده بودم و روزی که
باید از جوانیام خداحافظی میکردم، داخل جهان میگشتم، تنها، کاملاً بر روی پاهای
خودم، و میدیدم که چطور میتوانم به خودم کمک کنم مرتب نزدیکتر میگشت.
خداحافظی برایم سخت انجام نگشت. بیشتر به این خاطر که من
موقتاً باید در محلهمان میماندم و رفتنم خداحافظی برای همیشه نبود. هر روز بعد
از کار اگر چیزی مرا به رفتن به شفاخانه میخواند میتوانستم به آنجا بروم، اما من
به هیچ وجه احساسی برای خانه و ساکنین آن نداشتم، حتی حسی از شاکر بودن. من از ترک
کردن خانه کودکی غمانگیزم، پیرمردان و آقای مایر خوشحال بودم، خوشحال از اینکه نباید
دیگر عکس فرد نیکوکار را در برابرم ببینم و روحم پر بود از عکسهای آینده سعادتمندی
که در آن من دیگر نباید تحمل میکردم، بلکه آقا بودم و بالادست دیگران.
اشتازینکا، دختر خدمتکار البته آنجا باقی ماند، در حالیکه
من باید از آنجا میرفتم. وقتی خانه را ترک کنم دیگر نخواهم توانست در مسیرهای
خانه به دنبالش بروم و حضورش دیگر در اطرافم نخواهد بود. اما من این را میدانستم
که یک بار دوباره خواهم آمد و بعنوان یک آقا که در دستانش قدرت قرار دارد، قدرت بر
طلا، قدرت بر مردم در برابر اشتازینکا خواهم ایستاد و با خنده او را مجبور خواهم
ساخت جلوی پاهایم به خاک افتد.
دو رور قبل از ترک شفاخانه به نزد مدیر خانه، یک شهروند
محترم خوانده شدم. او برایم یک سخنرانی کرد که من از آن خیلی نفهمیدم، زیرا تجمل
اتاقی که من در آن پذیرفته گشتم حواسم را پرت ساخته بود. فقط تا این حد میدانم که
او مرا نصیحت کرد فرد خیرخواه و عمل نیک او را برای زندگی آیندهام از یاد نبرم و
آنطور که امروز به نظرم میرسد او سعی میکرد
به خاطر درمانده و تنها در جهان رها ساختنم با بیان اینکه من بخاطر دانههائی که
در شفاخانه در سینهام کاشته شده است در نبرد زندگیای که در برابرم قرار دارد شکست
نخواهم خورد خودش را بیشتر از من آرام سازد. او مرا با این همدردی با یک هدیه نقدی
ده گولدنی Gulden که مرد نیکوکار برای پسرانی که شفاخانه را ترک میکردند
معین کرده بود تا دیگر هرگز نگران سرنوشتم نباشند مرخص میکند.
در صبح روزی که باید خداحافظی میکردم مانند همیشه از جا برخاستم،
مانند همیشه کفش و لباسهای کلاین، جلینک، ربینگر و آقا و خانم مایر را تمیز کردم.
سپس از آقا و خانم مایر خداحافظی کردم. آقای مایر چند کلمه برایم صحبت و آرزوی
خوشبختی میکند و در تمام وقت دستهایم را در دستش نگاه داشته بود. چنین به نظرم
میرسد که رها کردنم به سمت ناشناختهها فقط برای او سخت است و انگار حالا بیهوده سعی
میکرد تا به من چیز خوبی بگوید. من باید به نحو نامشخصی خوبی او را احساس کرده و به
این واقعیت آگاه گشته باشم که حالا من واقعاً یک خانه را از دست میدادم، اگر هم خانهای
فقیر و بدون شادیای را، زیرا من شروع کردم به زار زار گریستن. در این وقت آقای
مایر پیشانیام را بوسید.
سپس داخل سالن میشوم، جائیکه پیرمردها نشسته بودند، کت خود
را در روزنامهای میپیچم، خرت و پرت فقیرانهام را برمیدارم، به پیرمردها دست میدهم
و میروم. در حیاط زیر پنجره آشپزخانه میایستم و فریاد میزنم:
"خداحافظ، اشتازینکا، من از اینجا میروم،
خداحافظ!"
سر اشتازینکا از پنجره خارج میگردد و چشمانش مرا خسته نگاه
میکنند.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ساعت 6:2 توسط سعید از برلین
|
روزهای جوانیام بجز ساعاتی که در مدرسه
و لحظات کوتاهی که با جوانان دیگر در خیابان بازی میکردم با این انسانها در این
خانه گذشت. من محصل چندان خوبی نبودم. من علاوه بر فقیر بودن در شفاخانه
هم زندگی میکردم و این در یک شهر کوچک، جائیکه معلمها با خانوادههای معروف
محصلین رفت و آمد میکنند، در آنجا درس خصوصی میدهند و بخاطر رابطههای گسترده
مالی و اجتماعی با آنها در پیوندند گویای خیلی از چیزهاست. وقتی من چیزی میدانستم
و تکالیفم را به خوبی را انجام میدادم مانند دیگر محصلین تشویق نمیگشتم.
اما برعکس، وقتی تکالیف را خوب انجام نمیدادم، که اکثراً هم چنین بود، بعد معلمها
اخم میکردند، بله، گاهی هم ــ این را معلم فقط در برابر شاگردان فقیر به خود اجازه میداد ــ مرا میزدند. ناپدید گشتن
ناگهانی مادرم به همه اینها اضافه گشت و شهرت حقارت اخلاقی به من چسبانده شد و حتی
همشاگردیهایم هم به این خاطر مرا دست میانداختند. بله، آنها حتی چند بیت شعر
تحقیر آمیز در باره من به گردش انداخته بودند که تا هنگام ترک مدرسه در باره من میخواندند.
گرچه این ابیات بد و احمقانه سروده شدهاند، اما هر بار که من آنها را میشنیدم به
سختی آزرده میگشتم، طوریکه تا امروز هم آنها را در خاطرم دارم، در حالیکه من چیزهائی
تجربه کردهام که باید مرا به سختی میلرزاندند و با این وجود آنها را فراموش کردهام:
من مادر خوبم را میجویم،
او از خون من است.
آیا مادرم را ندیدهاید؟
من میخواهم پیش مادرم بروم!
آه، وحشتم را نگاه کنید،
مادر خوبم ناگهان گریخته است.
حتی ملودیای که این شعر تحقیرآمیز با
آن خوانده میشد هنوز هم در گوشم طنین میاندازد.
همشاگردیهای من در زنگهای تفریح از
کیفهای خود صبحانه خارج میکردند، من در کنارشان میایستادم و با چشمهای درشت
شده نگاهشان میکردم. من عادت کردم برای گرفتن قسمتی از صبحانهشان از آنها خواهش
کنم، و گاهی هم واقعاً از این طریق یک قطعه نان قندی دریافت میکردم. اما اغلب
چیزی بدست نمیآورردم، بلکه به من میخندیدند.
به این ترتیب مدرسه بعد از ربینگر،
کلاین و جلینک تنوع مطبوعی نبود. بر عکس، من با رضایت به مدرسه نمیرفتم، گرچه میتوانستم
از این طریق چند ساعتی از شفاخانه بگریزم. اما احساس میکردم که سه پیرمرد در خانه
برایم مطلوبترند. آنها میدانستند من چه اندازه برایشان مهم و ضروری هستم. آنها
مواظب بودند که میان ما بهم نخورد. البته، آنها حالم را بهم میزدند، من آنها را
خوار میشمردم، از آنها متنفر بودم، و اگر به اندازه کافی قوی بودم ممکن بود حتی آنها
را بزنم. اما این مرا در خانه مغرور میساخت. آنجا در مدرسه اما مرا تحقیر و
مسخره میکردند. گرچه اینجا درشفاخانه فرد مهمی نبودم اما عضوی ضروری به حساب میآمدم.
جلینگ تنها پیرمردی بود که من نمیتوانستم
تحسینش نکنم. او هر روز صبح ساعت ده برای خوردن صبحانه به مهمانخانه میرفت. آنطور
که او همیشه با ابهت توضیح میداد صبحانه برایش هشت کرویتسر Kreuzer تمام میشد. ما همگی خیلی مانده به ساعت ده دچار یک ناآرامی بزرگ میگشتیم.
فقط جلینک تظاهر به داشتن آرامش میکرد: الساعه باید آن لحظه فرا برسد که جلینک ــ فردی مانند ما از شفاخانه ــ دوباره ما را تحقیری بی پایان کند، و ما با هیجان
انتظار این لحظه را میکشیدیم. هرگز ربینگر یا کلاین از زمانیکه در شفاخانه زندگی
میکنند لذت به مهمانخانه رفتن را تجربه نکردند. البته مهمانخانهای که جلینگ برای
خوردن صبحانه به آنجا میرفت باشکوه نبود. اما او در آنجا مهمان، آقا و خریدار بود.
جلینگ در حالیکه آهسته در سالن قدم میزد از لحظات قبل از رفتن به مهمانخانه کاملاً
لذت میبرد. کلاین و ربینگر تا حد امکان خود را بی تفاوت نشان میدادند. اما چانه
ربینگر از خشم میلرزید و بذاق از دهان بی دندان بر روی کتش میریخت. کلاین با
چنان خشمی خود را مشغول تعمیر چتر میساخت ــ او چتر ساز بود و گاهی هنوز چتری را
برای تعمیرات جزئی پیش او میآوردند ــ که انگار میخواهد چوب چتر را بشکند. جلینک
کمی مانده به ساعت ده با آرامشی بی مانند میگفت "خوب دیگه با اجازه ما
بریم" و با گامهائی آهسته و موقرانه میرفت.
اما بعد ربینگر و کلاین خشمشان را خالی
میکردند. من فکر میکنم که آنها حیثیت خود را بخاطر مهمانخانه رفتن جلینک خدشهدار
شده احساس میکردند. آنها شروع میکردند به داستان تعریف کردن، آنها در روایت از خوشگذرانیهای
زندگی خویش از همدیگر طوری سبقت میگرفتند که مهمانخانه رفتن جلینک، غذای هشت کرویتسری او
و تمام شهر باید در برابر کارهای آن دو رنگ میباختند.
جلینک قدرت پرداخت پول صبحانه را داشت.
زیرا او کاسبی میکرد. من همیشه کار و کاسبی او را بسیار اسرارآمیز تجسم میکردم،
گرچه کار و کاسبیاش مطمئناً بسیار کم از اسرار برخوردار بود. کار و کسباش این بود
که او خانه به خانه میرفت و از اهالی خانه میپرسید که آیا بطری کهنه دارند و آنها را به چند
هلر Hellerمیخرید و با
سود اندکی به یک دکاندار میفروخت. به نظر من جلینک مانند تاجر بزرگی به نظر میآمد
که کشتیهایش در اقیانوسها شناورند و بارگیری میکنند. کار و کسب کلاین که من هر
روز آن را میدیدم ــ تعمیر چترهای شکسته را ــ در برابر کسب و کار جلینک بی اهمیت و
فقیرانه بود.
جلینک با آن سبیل خاکستری به پائین
آویزان شده و آن فریاد دائمی تنها همخانهای بود که من در برابرش کمی احساس احترام
میکردم. کلاین تقریباً کور بود و چشمهایش از میان عینک خم شدهای خسته نگاه میکردند.
هرگز او صورتش را اصلاح نمیکرد. و همیشه یک چتر برای تعمیر میان زانوانش چسبیده
بود. با کلاین میتوانستم گاهی چنان احساس همدردی کنم که وسیلهای که به زمین
افتاده و او با دستهایش به دنبال آن میگشت یا اشتباهاً جای دیگری قرار داده بود را
بی سر و صدا کنار دستش میگذاشتم. آرامش صبورانه او تنفرم را که حتی در برابر
جلینک هم نمیتوانستم از ابراضش خودداری کنم بی دفاع میساخت.
قلبم در مقابل ربینگر سخت، بی گذشت و گنگ بود. بدنش که از سر انگشتان تا زانو بدون وقفه میلرزیدند، پلکهای سرخ بدون
مژهاش، چشمهای گود رفتهاش، دهان بی دندانش که مدام در جنبش و از گوشه آن
بدون وقفه نخ نازکی از بزاق آویزان بود، لکنت زبان دائمی مشوشاش و تمام ناتوانی
بشریاش مرا دشمن او ساخته بود. من یک کودک بودم و به این پیرمرد که شبها تشکاش
را خیس میساخت زنجیر شده بودم، به کسی که زندگی رو به خاموش شدنش با فاصله یک قدم
از من شب به شب یک نبرد با مرگ بود. آیا من بعنوان بچه بدجنسی به دنیا آمده بودم
که این پیرمرد با این موقعیت سختش نمیتوانست در روحم هیچ اثری بگذارد و یا اینکه،
آنطور که من فکر میکنم به دنیا آمدهام تا به این اندام لرزان و در رنج و این روح
خاموش گشته به زنجیر کشیده شوم تا سختتر از یک زندانی که زندان ابدی خویش را احساس
میکند در عذاب باشم؟
در پشت شفاخانه یک حیاط کوچک کثیف قرار
داشت که پلههای درون آن به یک باغ منتهی میگشتند. از عجایب خانه یکی هم این بود که
آدم میتوانست بدون مجبور بودن در استفاده از پلهها بلافاصله از یک قسمت خانه به
قسمت دیگر و از یک اتاق به اتاق دیگر برود. باغ کوچک بود. در آن چند درخت و در وسط
آنها یک درخت قدیمی گردو قرار داشت که در زیر آن یک نیمکت چوبی قرار داده بودند.
این درخت مرزی بود با حیاط و باغهای دیگر که به وسیله دیوار مخروبهای به بلندی
قد یک انسان از هم جدا شده بودند. در یک گوشه از باغ که با عبور از کنار درخت گردو
میشد به آنجا رسید یک چاه حفر کرده بودند که بر بالایش یک سطل چوبی آویزان بود؛
وقتی آدم چرخ را میچرخاند، سطل متصل به زنجیر با سر و صدا به داخل چاه داخل میگردید.
از این چاه آب لازم برای خانه کشیده میگشت.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ساعت 22:46 توسط سعید از برلین
|

یک مرد و
یک خدمتکار.
من بدون پدر و مادر بزرگ شدهام. زیرا پدرم مدت کوتاهی بعد
از تولد من فوت کرد. او در شهر کوچکی که در آن متولد گشتم وکیل بود. من بجز نامهای
از او به مادرم یادگار دیگری که مرا به یاد پدرم اندازد ندارم.
مادرم بعد از مرگ پدر که حتی مقدار اندکی پول از او به ارث
برده بود شهر را با یک مهندس بخاطر شوقی شدید یا میل به حادثهجوئی ترک کرد و مرا در
آپارتمانش کاملاً تهیدست نزد دختر خدمتکاری تنها گذارد. از آن زمان دیگر چیزی از
او نشنیدم. فقط مدتی بعد نامه فوقالذکر توسط یک دادگاه در کانادا بعنوان ماترک به
بخشداری زادگاهم ارسال شده بود. در آن زمان من شش سال داشتم.
این مشخص است یا حداقل قابل درک که چیزی مرا به پدر و مادر مرحومم
متصل نمیسازد. من هنوز امروز هم نمیفهمم عشق به پدر و مادر یعنی چه. برای فهم آن
عضوی در من کم است: من نمیتوانم تصور کنم که عشق والدین اصلاً چه معنا میدهد.
آنچه من کم داشتم و آنچه که اغلب مایل بودم یک نهار گرم یا یک سقف بر بالای سر یا
یک تختخواب خوب بوده است، اما هرگز احساس کمبود یک پدر یا مادر را نکردم. وقتی من
<یتیم> میگویم به فقر و روزهای بد کودکی فکر میکنم. وگرنه هیچ تصور دیگری
از این کلمه ندارم.
بنابراین مادرم مرا تنها و فقیر تنها گذاشته و رفته بود.
شهرداری باید از من مراقبت میکرد و این کار را هم کرد، به این نحو که مرا به یک <شفاخانه>
که شهروند ثروتمندی آن را اهداء کرده بود میسپرد. من در این خانه که چهار محل
خالی برای پیرمردان و دو محل برای پسران جوان داشت بعنوان یکی از این پسرها چهارده
سال زندگیام را گذراندم.
من یک شروع تازه بودم. من بدون سنت رشد میکردم. هیچ آگاهیای
مرا به گذشته متصل نمیساخت. من هیچ چیز از پدرم نیاموختم و متأسفانه هیچ چیز هم
از او به ارث نبردم. من بدون عقاید از قبل تحمیل گشته و بدون اصول تنظیم گردیدهای
در برابر زندگی ایستاده بودم که دیگران با آنها ــ اگر درست تصور کنم ــ در فضای یک
خانواده رشد میکنند. آنچه تازه بود، مرا شگفتزده و اغوا میکرد. همچنین اینگونه به
نظرم میآمد که باید تمایل جنسیتها نسبت به هم برای کسانیکه در خانواده رشد یافتهاند
تنها به این خاطر که آنها مرد و زن را با همدیگر میبینند و خود را در عشق به مادر
متصل احساس میکنند به نحوی آشنا باشد.
احساسهای بیدار گشته بدون آمادگی قبلی، حتی بدون آنکه شناختی از آنها داشته باشم به سراغم میآمدند.
اما من با چنین نگاهی از مسیر خیلی دور میافتم و باید به
ترتیب همه چیز را تعریف کنم. باید تعریف کنم که خانه چگونه دیده میگشت، چه کسی در
آن زندگی میکرد و بعد در ادامه چه اتفاق افتاد. شفاخانه در ساختمانی قدیمی که به
رنگ سبز تاریکی رنگ شده بود قرار داشت و هر جناح آن دارای هشت پنجره بود. کل
ساختمان در نگاه اول تأثیری از بی نظمی بزرگی بر جای میگذاشت. من فکر میکنم که
از ترکیب دو ساختمان مختلف تشکیل شده بود. دو پله سنگی فرسوده در جلوی درب خانه و
در سمت چپ آن یک نیمکت سنگی قرار داشت، اگر آدم به تخته سنگی که در اثر سالها
استفاده صیقل خورده باشد و بر روی دو تکه سنگ در زمین فرو رفته قرار گرفته را
بتوان نیمکت نامید. من وقتی از بازی با دگمهها و تیلهها خسته میشدم گاهی بر روی
این نیمکت سنگی مینشستم.
شفاخانه از داخل هم دوستانهتر از خارج آن دیده نمیگشت.
پلههای سراشیبی و فرسوده در طبقه اول، درب ورودی پوسیده ساختمان که هنگام باز و
بسته شدن جیغ زنگولهای را به صدا میانداخت، لکههای تاریک در نقاشیهای خاکستری گشته
دیوارها، تمام اینها موجب گشتند که خاطرات روشنی از دوران کودکی در من زنده نماند.
من میدانم که هرگز چیز خوشحال کنندهای در این خانه تجربه نکردم. من فکر میکنم
که در این خانه هرگز کسی نخندید. شاید با دیگر کودکان وقتی در گوشههای کوچه قدیمی
یا در محلهای کثیف جلوی مدرسه بازی میکردیم سرحال و پر سر و صدا بودم، اما وقتی
داخل خانه میگشتم قلبم از فشاری تنگ میگشت، فشاری را که امروز هم وقتی به این
خانه میاندیشم در خود احساس میکنم.
از سمت راست راهروی ساختمان دری به آپارتمان پدر ساکنین شفاخانه
منتهی میگشت و از سمت چپ چند پله راهرو را به اتاقهائی که ما در آنها زندگی میکردیم
وصل میکرد. من فقط دو یا سه بار یک نگاه به آپارتمان پدر ساکین خانه که ما او را
با نام خانوادگیاش آقای مایر Mayer مینامیدم نگاهی انداخته بودم. آنجا رومیزیهائی وجود داشتند، عکسهای
خانوادگی، مبل و چند صندلی. به نظر من این اتاقها لوکسترین اتاقهای زمینی به
نظر میآمدند و آقای مایر را خوشبختترین انسان میدانستم. امروز میدانم که او هم
انسان فقیری بود که برای اندکی مقرری به مردم خشنی محتاج بود.
شفاخانهای که من در آن زندگی میکردم به چهار اتاق تقسیم
شده بود. اولین اتاق که آدم مستقیم از طریق پلههای راهرو ساختمان داخل آن میگشت نسبتاً
بزرگ و دارای سه پنجره بود. در وسط اتاق یک میز دراز با رومیزی مشمعی قرار داشت که
ما غذای روزانه خود را در کنارش میخوردیم. بر روی دیوار عکس بزرگی آویزان بود که مرد
نیکوکار هدیه دهنده خانه را نشان میداد؛ من از این عکس میترسیدم. من به عکس فقط
مخفیانه نگاه میکردم و فوری رویم را دوباره برمیگرداندم. به نظرم چنین میرسید
که او چشمان شریری دارد. انگار از اینکه من اینجا زندگی میکنم او را آزار میدهد.
من این مرد نیکوکار را ناعادلانه مسؤل دوران جوانی غمانگیزم میدانستم. من فکر میکردم
که اگر او این خانه را اهداء نمیکرد من هم نمیتوانستم اینجا باشم، بلکه مانند
بقیه کودکان در پیش پدر و مادر به قدر کافی غذا برای خوردن و لباسهای زیبا برای
پوشیدن و یک توپ برای بازی کردن داشتم. تنفر من به این عکس آنقدر عمیق گشت که یک
بار شبی پاورچین به سالن ــ این اتاق را ما به این نام میخواندیم ــ رفتم و با یک
پارچه بزرگ عکس را پوشاندم. اگر من در روز چشمهای فرد نیکوکار را به خودم دوخته
میدیدم هرگز جرأت این کار را نمیکردم. دستمال چند روزی بر روی عکس آویزان بود.
هیچ کس برای برداشتن آن به خود زحمت نمیداد. تا اینکه آقای مایر متوجه آن شد و
دستور داد که آن را از روی عکس بردارند.
سه اتاق، هر کدام توسط یک در به سالن متصل بودند. هر اتاق
برای دو نفر در نظر گرفته شده بود. در کنار هر دو دیوار دراز اتاق یک تخت چوبی
باریک و در بین تختخوابها یک میز کوچک قرار داشت. دو صندلی، چند میخ در دیوارها و
یک جعبه سیاه برای رختهای زیر و لباسها تمام وسائل محل زندگی ما بود. ما در یک طشت
بزرگ در اتاق جلوئی باید خود را میشستیم.
از پنجرههای اتاقمان میشد انتهای کوچه باریک و لبه نامنظم
شیروانیهای خانه همسایه را تماشا کرد.
در زمانیکه من در این خانه رشد میکردم همه اتاقها پر نشده
بودند. نه به این خاطر که آدم فقیر و بی خانمانی پیدا نمیشد یا اینکه پیرمردی و
یا جوانکی برای زندگی در آنجا درخواست نداده باشد، بلکه از هنگام وقف آن خانه تورم
اقتصادی بالاتر رفته بود و منافع سرمایه دیگر نمیتوانست برای ساکنین تمام اتاقهای
خالی کفایت کند. از این رو بجز من فقط سه پیرمرد هم آنجا زندگی میکردند. یک اتاق
برای یک پیرمرد و یک جوان خالی مانده بود.
اینکه من تنها پسر جوان این خانه بودم برایم منفعتی به
همراه نداشت. آنطور که من فکر میکنم، تصمیم فرد نیکوکار در تلفیق جوانان و
پیرمردان برای زندگی مشترک در این خانه اتفاقی نبود. من بیشتر معتقدم که او قصد
داشت کار نیکوکارانه پذیرش جوانها را با هدف عملی پیوند دهد و یک نیروی کار ارزان
بدست آورد. من میتوانم بگویم که در این خانه از نیروی کارم به اندازه کافی بهره
برداری گشت. صبحهای زود باید لباس و کفش پیرمردان و آقای مایر و همسرش را که من تقریباً
هرگز او را ندیدم تمیز میکردم، باید برای اشتازینکای Stasinka خدمتکار ذغال از زیرزمین میآوردم،
چوب خرد میکردم، آب میآودم، خرید میکردم و بعد خسته به مدرسه میرفتم. بنابراین
اغلب متأسف بودم از اینکه پسر دیگری به همراه من نیست تا نیمی از بار را از دوشم
بردارد. بخصوص خدمت به پیرمردان برایم سخت بود. زیرا آقای مایر و همسرش را موجودات
بالاتری احساس میکردم. مایر بعنوان آقای من نشانده شده بود. و به اشتازینکای
خدمتکار با کمال میل کمک میکردم. اما پیرمردها: آنها هم مانند من بودند! آنها
بیشتر از من نبودند! چرا باید لباس و کفشهایشان را من تمیز کنم و در کارهای دیگر
کمک این مردان کثیف و پیری که من حقیر میشمردمشان باشم.
و چون فقط چهار نفر در آن خانه بودیم بنابراین یکی از اتاقها
خالی مانده بود. ما اما در دو اتاق دیگر میخوابیدیم، در یکی از اتاقها جلینک Jelinek و کلاین Klein و در اتاق دیگر
ربینگر Rebinger پیر و من. من به این
دلیل ربینگر پیر میگویم، در حالیکه جلینک و کلاین هم پیر بودند؛ زیرا که ربینگر خیلی
پیر بود. هر شب من میترسیدم و امید داشتم که او خواهد مرد. اما او نمرد. و هنگامیکه
من آن خانه را ترک کردم او هنوز زنده بود و مانند همیشه دیده میگشت.
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱ساعت 13:16 توسط سعید از برلین
|
رنگ شب شبیه رنگ موی توست.
میترسم با شروع روز رنگ مویت بپرد. از یلدا میخواهم پیشم بیاید، وردی بخواند و اجازه ندهد سحر
از راه برسد.
یلدا دعوتم را میپذیرد، میآید و پس از روبوسی خندهکنان
میگوید: "تا ابد که نمیتونم پیشت بمونم، یا باید صیغهام کنی، یا که مردم برامون
حرف درمیارن." بعد زیر کرسی میخزد و مشغول خوردن دانههای انار میگردد.
با اینکه از قبل تمام ظرفها را از میوههای فصل و آجیل پر کرده بودم، اما باز دل در دلم نبود، دعا میکردم میوهها و
آجیلها (دو هندوانه به وزن 25 کیلو + پنج عدد خربزه بزرگ مشهدی به شرط چاقو + صد
انار ساوه + سیصد انار کاشان + صد و پنجاه پرتقال و لیموشیرین شیراز + چون میدانستم
از سیب خوشش نمیآید بنابراین سیب نخریدم + صد کیلو انگور + سه کیلو تخمه
آفتابگردان + یک کیلو تخمه ژاپونی + یک کیلو بادام و پسته + و ده کیلو شاهدانه که
فکر کردم شاید با خوردن آن یلدا خوابش ببرد + فندق متأسفانه تمام شده بود + یک کیلو گردوی تازه) زود تمام نشوند و یلدا به فکر رفتن نیفتد.
برای اینکه حوصله یلدا سر نرود و
تند تند میوه نخورد من هم زیر کرسی میروم و از او میپرسم: شهرزاد را میشناسی؟
انگار که به او توهین کرده باشم میگوید: "وقتی تو اونو میشناسی
میخوای من نشناسم؟!"
در حال ریختن چای میپرسم: مایلی برات قصههاشو از اول تا
آخر تعریف کنم؟
پشت چشم نازک میکند و در حال خوردن یک قطعه خیلی بزرگ هندوانه
میگوید: "خوب بگو."
چشم که باز کردم هوا روشن و برف در حیاط خانه روی همه
چیز نشسته بود. و من هنگام عبور از راهرو در آینه به عکس تو خیره شدم، مویت انگار برف بر
روی تو هم نشسته باشد سفید سفید شده
بود.
یلدا رفته بود، ظرفها همه خالی از میوه و آجیل بودند. من به
خود گفتم: روز چه دراز و تنبل شده است. جای یلدا خالیست.
+
نوشته شده در جمعه یکم دی ۱۳۹۱ساعت 1:12 توسط سعید از برلین
|