میشا از ترس تند تند و با صدای بلند نفس میکشید و فریاد میزد "خاله دوسیا، خاله دوسیا" و آستینش را میکشید. هنگامیکه دوسیا با صدائی گرفته خود را به جلو خم کرده و شروع به کوبیدن پیشانی خود بر روی قبر میکند، میشا با عجله به سمت روستا میدود.
بعد از یکساعت، وقتی تاریکی بر همه جا کاملاً حکمفرما شده بود، اهالی روستا به قبرستان میرسند. دوسیا همانطور آنجا افتاده بود، تقریباً بیهوش، دیگر نه میتوانست گریه کند و نه حرف بزند یا فکر کند، بلکه فقط از میان دندان قفل شده اش آه بلندی میکشید. صورتش از خاک سیاه و وحشتناک شده بود.
او را از زمین بلند میکنند، شقیقه اش را می مالند، تسلی اش میدهند و به خانه میبرند. دوسیا متوجه چیزی نمیشد، با چشمانی گشاد شده به تک تک اهالی روستا خیره نگاه میکرد، و زندگی یک شب تمام او را در زیر فشار خود نگاه داشت. هنگامیکه دوسیا را پیش خواهرش برده و روی تخت قرار میدهند بلافاصله به خواب فرو میرود.
روز بعد دوسیا تدارک بازگشت را به پایان میرساند و قبل از خداحافظی بهمراه خواهرش چای مینوشد. او شوخ بود و از زیبائی خانه اش در مسکو تعریف میکرد و اینکه چه آسایشی آن خانه به آدم میدهد.
بدین سان دوسیا شوخ و متعادل و بعد از آنکه به میشا ده روبل میدهد راهی سفر به خانه میشود. بعد از دو هفته در خانه مادر پیرش را میگشایند، کف خانه را میشویند، اسباب و اثاثیه را داخل خانه میکنند و ساکنین جدیدی در آن سکنی میگزینند.
(نوشته شده در سال ۱۹۶۱)
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 18:9 توسط سعید از برلین
|
دوسیا و میشل از میان دروازه بلند داخل قبرستان میشوند، اول به سمت راست و بعد به سمت چپ میپیچند و از میان درختان تازه سبز شده غوش و بوته های خوشبو میگذرند. صورت دوسیا مرتب بیرنگ تر میشد و دهانش کمی باز مانده بود.
میشا میگوید "این قبر مادربزرگ است" و دوسیا چشمش به تپه فرو ریخته ای می افتد که بر روی آن علفهای نوک تیز روئیده بودند و از میانشان گل و شن پیدا بود. و صلیب کوچک آبی رنگی از زمستان تا حالا کج در بالای آن ایستاده بود.
رنگ لوسیا کاملاً میپرد و ناگهان حالش طوری میشود که انگار چاقوئی به سینه اش فرو رفته است، درست همآنجائی که قلب قرار دارد. درد وحشتناکی او را در بر میگیرد، آهی میکشد، زار زار میگرید و فریاد وحشتناکی میکشد، روی زانوهایش می افتد و چهار دست و پا به سمت قبر میخزد و کلمات عجیب و غریبی از ته حلقش خارج میشود، طوریکه میشا را ترس فرا میگیرد.
"اوهو ...او ... ه ...و ... او ...ه ... و" دوسیا زار زار با صدای زیری گریه میکرد، با صورت به قبر میکوبید و به خاک نمناک چنگ می انداخت. "تو مادرک بی نظیرم ... مادرک عزیز و گرانبهایم، تو مادر بیچاره ام ... او ... ه ... و ... او ... ه ... آخ ... هرگز، هرگز نمیتونیم دیگه همدیگه رو در این دنیا ببینیم! دیگه چطور میتونم بدون تو زندگی کنم، دیگه چه کسی وقت اندوه دلداریم میده و بغلم میکنه؟ مادرکم، آخه تو چرا این کار رو کردی؟"
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 23:36 توسط سعید از برلین
|
هنگام غروب آفتاب آنها براه می افتند و از مسیر میان دشت میروند. اینجا و آنجا اولین قاصدکها گل داده بودند، علف هنوز نرم و سبز بود. هوا در نیمه دوم روز ابری و تیره شده بود، اما حالا نزدیکیهای شب ابرها پخش شده بودند، فقط در افق و در جهتی که دوسیا و میشا میرفتند چند تکه ابر خاکستریِ رنگ پریده و صورتی آویزان بودند، چنان دور و چنان ناواضح که انگار در پشت خورشید در نوسانند.
در دو کیلومتریِ مسیر مارپیچ ِ رودخانه ی پشت روستا و در کنار یکی از خمیدگی های سمت راست آن قبرستان مانند شبه جزیره ای قرار داشت. در گذشته قبرستان بوسیله دیواری آجری محصور شده بود، و مردم از دروازه بلندی داخل آن میشدند. بعد از جنگ اما مردم دیوارهای صدمه دیده را بخاطر استفاده از آجرها با خود بردند و فقط دروازه بلند را باقی گذاشتند، و حالا از همه سو کوره راهی به سمت قبرستان وجود داشت.
در میان راه دوسیا از میشا در باره مدرسه اش پرسید، از واحدهای کار، از سرپرستان و از برداشت محصول؛ دوسیا آرام و متعادل بود. بزودی قبرستان قدیمی که خورشید در حال غروب بر آن نوری قرمز پاشانده بود دیده میشود. در حاشیه های قبرستان، جائیکه در گذشته دیوار قرار داشت و بوته های خاردار میروئیدند، قبرهای بسیار قدیمی قرار داشتند که دیگر مانند قبر دیده نمیشدند و در کنارشان میشد از میان بوته ها نرده های تازه رنگ شده با ستونهای چوبی هرمی شکل را دید _ قبرهای دسته جمعی.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 18:31 توسط سعید از برلین
|
مطلب مهم خانه بود. دوسیا در مورد قیمتها تحقیق کرده و از خبر غیر منتظره و خوشحال کننده بالا رفتن قیمت خانه ها مطلع شده بود. برای خانه بلافاصله سه مشتری پیدا میشود، دو نفر از همان روستا بودند و یکی هم از روستای همسایه. اما دوسیا خانه را فوری نمیفروشد، زیرا این نگرانی را داشت که شاید مادرش در خانه پول مخفی کرده باشد. سه روز تمام خانه را جستجو میکند، با مشت به دیوارها کوبید، تشکها را لمس کرد، به زیرزمین خانه رفت اما آنجا هم چیزی پیدا نمیکند.
بعد از آنکه او با خریدار بر سر قیمت به توافق رسید، به شهر نزد محضردار رفته و سند فروش خانه را به مهر و امضای او میرساند و پول فروش خانه را به حساب بانکی خود واریز میکند. دوباره از شهر برای خواهر خود هدیه می آورد و برای بازگشت به خانه سمت مسکو خود را آماده میکند. هنگام غروب خواهرش میبایست احشام را تیمار میکرد، و چون دوسیا میخواست به دیدن قبر مادرش برود بنابراین میشا او را همراهی میکند.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 22:26 توسط سعید از برلین
|
داخل خانه تاریک بود، فقط کمی نور از درز الوارهای محافظ پنجره ها به داخل میتابید. همه لوازم داخل خانه نشانی از پوسیدگی و غیر مسکونی بودن خانه میداد، اما بوی نان هم می آمد، و این بو از دوران کودکی با دوسیا چنان همراه و آشنا بود که قلبش به تپش می افتد. او در میان اطاقها میگشت، اطراف را نگاه میکرد و کم کم چشمش به کم نوری عادت کرد. سقف کوتاه وقهوه ای سیر بود. عکسها هنوز بر دیوار آویزان بودند، اما تصاویر مقدسین بجز یکی که آنهم در حال افتادن بود همگی ناپدید شده بودند. همینطور سجافهای قلابدوزی شده کنار اجاق و روی صندوقها هم دیگر آنجا نبودند.
دوسیا در یکی از صندوقها را باز میکند _ بوی مادر به مشامش میرسد. صندوق حاوی دامنهای سیاه پیرزنانه، روپوشهای روستائی و یک پالتوی کهنه از پوست گوسفند بود. دوسیا تمام آنها را از صندوق خارج میکند و دانه دانه آنها را خوب تماشا میکند، بعد یکبار دیگر در میان خانه براه می افتد و به حیاط خالی مینگرد، و چنین به نظرش میرسید که او یکبار همه اینها را در زمان قدیم در خواب دیده و حالا او به محل رویایش بازگشته است.
۳- خبر حراج به همسایه ها میرسد و پیش دوسیا میروند. آنها هر قطعه را موشکافانه لمس و معاینه میکردند، اما دوسیا ارزان میداد و اسباب و اثاثیه را خیلی سریع فروخت.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:40 توسط سعید از برلین
|
خواهر دوسیا از دیدار او خوشحال میشود، زار زار میگرید و برای روشن کردن سماور به آشپزخانه میرود. دوسیا هدیه ها را از ساک خارج میکند. خواهرش هدایا را تماشا میکند، دوباره هق هق گریه کرده و دوسیا را در آغوش میگیرد. میشا کنار اجاق نشسته بود و با تعجب از خود میپرسید که چرا آن دو گریه میکنند.
دو خواهر برای نوشیدن چای کنار میز مینشینند، و حالا دوسیا مطلع میگردد که خویشاوندان خیلی از وسائل را با خود برده اند. یک بچه خوک، سه گوساله، یک بز و مرغها را خواهرش برداشته بود. دوسیا ابتدا از این کار خواهر خود کمی میرنجد، اما بعد آنرا فراموش میکند، به خصوص اینکه بسیاری از وسائل و قبل از هر چیز خانه هنوز آنجا بود. بعد از آنکه آن دو خواهر به قدر کافی چای نوشیده و گپ زدند برای دیدار خانه به راه می افتند.
پیرامون ملک شخم زده شده بود، چیزی که باعث تعجب دوسیا میشود، اما خواهرش به او میگوید که همسایه ها برای ویران نشدن زمین این کار را کرده اند. خانه خیلی کوچکتر از آنچه دوسیا در حافظه داشت به چشم می آمد.
پنجره ها بوسیله الوار محافظت شده بودند و کنار در کلیدی آویزان بود. خواهرش مدت زیادی برای باز کردن در به خود زحمت میدهد، بعد دوسیا آزمایش میکند بعد دوباره خواهرش، آندو کلی به خود زحمت دادند تا توانستند عاقبت در را باز کنند.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 22:10 توسط سعید از برلین
|
۲- زمستان به پایان میرسد، و دوسیا مادرش را کاملاً فراموش کرده بود. شوهرش خوب کار میکرد، آنها تفریحشان را میکردند، و دوسیا زیباتر و گردتر شده بود.
اول ماه می دوسیا نامه ای دیکته شده از خواهرزاده اش میشا Mischa که بر روی صفحه کاغذی خط دار نوشته شده بود دریافت میکند. او از طرف عده زیادی از خویشاوندان سلام رسانده و نوشته بود که خانه و لوازم مادربزرگ دست نخورده و دوسیا باید حتماً به آنجا بیاید.
شوهرش میگوید: "برو! با خیال راحت به آنجا حرکت کن! چیزهای باقی مانده رو خیلی سریع بفروش، و سر قیمت زیاد چونه نزن، وگرنه دیگران هرچی مونده تصاحب میکنند، یا کلخوز Kolchos همه چیز رو صاحب میشه."
دوسیا حرکت میکند. مدت درازی بود که به سفر نرفته بود، و مسیر این سفر تا اندازه ای طولانی بود. دوسیا از سفر لذت میبرد، با آدمهای مختلفی صحبت کرده و با تعداد زیادی آشنا میشود.
او تلگرافی فرستاده و نوشته بود که خواهد آمد، با این وجود کسی برای بدرقه و بردنش نیامده بود. او میبایست پای پیاده برود، اما این هم برایش لذتبخش بود. مسیر محکم و صاف بود و در سمت راست و چپ آن مزارع حول و حوش ِ شهر اسمولنکس Smolenks خود را گسترانده و در افق جنگلهای آبی رنگ کوچکی ایستاده بودند.
دوسیا بعد از سه ساعت وارد روستای خود میشود. بر روی پل جدید رودخانه از حرکت بازمی ایستد و مناظر اطراف را تماشا میکند.
در روستا چیزهای جدید زیادی ساخته شده بود، ساختمانهای سفید رنگ دامداریها آنجا را بقدری بزرگ و عوض ساخته بود که دیگر قابل شناسائی نبود. این دگرگونی اما مورد پسند دوسیا واقع نشد.
او در امتداد خیابان میرفت، به تمام رهگذران خیره مینگریست و سعی میکرد حدس بزند که آنها چه کسانی میتوانند باشند. او تقریباً کسی را به جا نمی آورد، اما در عوض او برای خیلی از عابرین آشنا به نظر می آید، آنها می ایستادند و از اینکه او آنقدر بالغ و بزرگ شده است تعحب میکردند.
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان ۱۳۸۹ساعت 21:49 توسط سعید از برلین
|
مرد نزدیک دوسیا میشود و به بدن گرد او نگاه میکند.
"بسیار خوب ... چه باید کرد؟ چه کاری از دست تو برمیاد!" بیشتر از این نمیدانست چه باید بگوید، به طرف میز برمیگردد و بار دیگر گیلاسش را پر میسازد. "ما هم همه روزی به آسمان خواهیم رفت!"
دوسیا تمام روز در خانه به اینطرف و آنطرف میرفت. سرش درد میکرد، و میهمانیهای سال نو را انجام نداد. او میخواست گریه کند، اما حوصله این کار را نداشت، او فقط غمگین بود. پانزده سال میگذشت که مادر خود را ندیده بود، روزیکه از روستا رفت تقریباً هرگز به یاد زندگی قبلی خود نیفتاده بود. و اگر هم آنرا به یاد می آورد، بیشتر به دوران کودکی یا به زمانیکه او هنوز دختر کوچکی بود و از کودکستان تا خانه همراهی میشد مربوط میگشت.
او عکسهای قدیمی را تماشا میکرد ولی هنوز نمیتوانست گریه کند. مادرش در عکسها چهره ای غریبه و عصبی داشت، چشمانی کمی بیرون زده و دستانی سنگین و سیاه که سیخ به پائین آویزان بودند.
دوسیا شب در بستر مدت درازی با شوهرش صحبت کرد و عاقبت گفت: "من به آنجا نمیرم! چه خوبی ای میتونه اینکار داشته باشه؟ هوای آنجا حالا سرد و گزنده ست. و تمام خرت و پرت ها را، اگر که چیزی آنجا بوده باشد، حتماً خویشاوندها تا حالا با خود برده اند. ما آنجا خویشاوند به اندازه کافی داریم. نه من به آنجا نمیرم!"
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 21:20 توسط سعید از برلین
|
Juri kasakow: Der Duft des Brotes
1- تلگراف در روز اول ژانویه میرسد. دوسیا Dussja در آشپزخانه بود، و شوهرش برای باز کردن در میرود. با سردردی از عرق خوری شب قبل، با زیرپیراهنی، و در حال خمیازه کشیدن قبض رسید را امضاء و فکر میکند چه کسی میتواند به این دیری کارت تبریک سال نو فرستاده باشد. بعد خمیازه کشان خبر کوتاه و غم انگیز فوت مادر هفتاد ساله دوسیا در روستای دورافتاده محل زندگی اش را میخواند.
او وحشتزده فکر میکند که تلگراف در وقت نامساعدی رسیده است! و زنش را صدا میکند. دوسیا گریه نکرد، او فقط کمی رنگش میپرد، به اطاق میرود، رومیزی را مرتب میکند و مینشیند. شوهرش با چشمانی کدر به بطری نیمه پر مشروب روی میز نگاه میکند، یک گیلاس را پر میکند و آنرا تا آخرین قطره مینوشد. پس از مکث کوتاهی یک گیلاس هم برای دوسیا میریزد و میگوید: "بنوش! خدا میدونه تو سرم چه غوغائی برپاست. اوه، اوه، اوه ... ما هم روزی خواهیم مرد. چه کار میکنی، برای خاکسپاری میری؟"
دوسیا سکوت میکند، دستش روی رومیزی به حرکت می افتد، بعد مشروبش را مینوشد و مانند نابینایان به سمت تخت خواب رفته روی آن دراز میکشد و میگوید: "نمیدونم".
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:50 توسط سعید از برلین
|