|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
از روبرویم می آمد. میگفتند خیلی با ادب است. میخواستم میزان ادب اش را بسنجم؛ تنه ام را به تنه اش زدم.
گفت: آقا چشاتونو باز کنید، این چه طرز راه رفتنه.
گفتم: شانس آوردید چیزی دیگر نگفتید، وگر نه مجبور میشدم بهتون فحش بدم.
صورتش سرخ میشود، رگ گردنش باد میکند و با فریاد میگوید: تو به (چیز) ننه ات میخندی!، (چیز) تو دهن ِ خواهر (چیز).
ادب سنجم از خجالت رنگش سرخ سرخ میشود.
***
با مرغ عشقم رفته بودم گردش. دم هر رستورانی میرسیدیم آهی میکشید.
بیخبر از حال درونش میپرسم: مگه تو با گاو و گوسفندا فامیلی که انفدر آه میکشی؟
با بغض میگه: نه، ولی با یکی از اون مرغ سوخاریای تو اون مغازه نسبت دوری دارم.
***
همیشه وقتی از دست پدرم عصبانی میشوم بهش میگویم: دلم میخواد سر تو ببرم! و او جواب میدهد: اوه، حالا کو تا تو بتونی سر آدم ببری! اول باید شیر بخوری تا شیر بشی، بعد بتونی خرس و فیل بکشی!
***
روزی گردش گیتی حضرات عیسی، محمد، موسی، نوح و ابراهیم را در باغی گرد هم آورده بود. آنها در زیر درخت زندگانی نشسته و سرگرم گفتگو بودند.
بودا از راه میرسد، پس از سلام مینشیند و بلافاصله میپرسد: بچه ها زرتشتو ندیدید؟ باربد پس کجاست؟