قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

    چهار زانو نشسته بودم. خوابم می آمد، اما دلم نمیخواست که چشمانم بسته شوند. در روشنائی ای که مهتاب با آن رنگ پریده اش بدرون اطاق تابانده بود با زحمت به مرغان عشقم که سرهایشان را در بین دو بال خود فرو کرده و به خواب رفته بودند نگاه میکردم. کودکی هر کدام را بخاطر می آوردم و به این فکر میکردم که این پرندگان کوچک چه دل بزرگی دارند و چقدر صبرشان عظیم است. چه زیبایند و چه دوستی خوبی با هم دارند. چه خوب مرا میشناسند، و اینکه بدون داشتن قلم و دفتری تمام اعمالم را در ضمیرشان ثبت کرده اند.

    دلم نمیخواهد که چشمانم بسته شوند، اما خواب شگردهای خودش را دارد. خواب وقتی خسته میشود دیگر نه مرغ عشق میشناسد و نه خواهش دل برایش مهم میباشد. بدنبال چشمان باز من و تو میگردد، و بعد از یافتن مانند دودی نامرئی داخلشان میگردد.

 

    فرشته مرگ با لباسی فاخر به سراغم می آید. نه اینکه لباسش مایه تعجبم نگشته باشد، اما بیشتر از آن نداشتن داس مرگ به همراهش متعجبم ساخته بود. اگر خود را معرفی نمیکرد گمان میکردم کسی ست که برای گذراندن وقت و بدون هدف براه افتاده تا شهر را تماشا کند.

 

    بار خلوت بود. من بودم و دو تا از مرغان عشقم که بالهای خود را بکناری گذاشته بودند و بجایش دو دست تا مچ خارج شده بود. من کنار بار و دو مرغ عشقم روبروی من در کنار هم بر صندلیهای کوچکی بر روی بار نشسته بودند.

جام را بلند میکنم تا جام به جام مرغان عشقم بزنم که کسی دستم را در هوا از مچ میگیرد. با تعجب سرم را برمیگردانم. رنگ عجیب صورت مرد مرا از پرسیدن هر سئوالی پشیمان میسازد.

مرد بدون تکان دادن لبهایش بی مقدمه میگوید: "شما باید همراه من بیائید!"

خواستم سئوال کنم به چه جرمی، ولی بجای آن میگویم: "میبخشید منظورتونو متوجه نشدم، ممکنه خودتونو اول معرفی کنید!"

در حال در آوردن کارتی از جیب کت خود میگوید: "مرگ... فرشتهُ مرگ." و کارت را که عکس او را با داسی در دست نشان میداد به دستم میدهد.

از جا بلند میشوم، دستم را بسویش دراز میکنم و میگویم: "خوشوقتم. لازم نسیت من خودم را معرفی کنم، شما حتماً مرا خوب میشناسید" و صندلی کنارم را تعارفش میکنم.

با نارضابتی کنار بار مینشیند. میخواهم بپرسم که چه مینوشد ولی او قبل از آنکه حرفی بزنم با اشاره دست تعارفم را رد میکند و میگوید: "در حین خدمت بهیچ وجه!" بعد ساعت بزرگ بدون عقربه ای را از جیب خارج میکند، نگاهی به آن می اندازد و میگوید: "باید کمی عجله کنید!"

سرم از شراب داغ شده بود. دلم نمیخواست مرغان عشقم بدون من به خانه بازگردند، در جواب میگویم: "عجله کار شیطان است، شما اما فرشته اید! از این گذشته باید متأسفانه مأیوستان کنم، چون من بهیچ وجه نمیتوانم همراهتان جائی بیایم." بعد به دو مرغ عشقم که با کنجکاوی و تعجب به فرشته مرگ نگاه میکردند اشاره کرده و میگویم: "این دو دوست من کمی مست اند و اگر هم مست نبودند باز هم نمیتوانستند راه خانه را پیدا کنند، میبخشید."

فرشته مرگ به دو مرغ عشقم که تا آن لحظه متوجه شان نشده بود نگاه میکند، سریع از جا بلند شده به هر دو مؤدبانه سلام میدهد و سری به احترام خم میکند. بعد در چشمان من نگاهی می اندازد و میگوید: "میبخشید، من فکر کردم که شما تنهائید. پس من با اجازه میروم و یکدفعه دیگر بسراغتان می آیم. با فشردن دستانِ کوچک مرغان عشقم و با گفتن از آشنائیتان خوشحال شدم خداحافظی میکند و ناگهان غیب میشود.

من میمانم با دو مرغ عشقم که مستانه مشغول وصل کردن بالهایشان به خود بودند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۸ساعت 3:30  توسط سعید از برلین  |