|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
کلمات قصارـ ۹
۶۴/۶۵ـ طرد شدن از بهشت دلیلی جاودانه دارد: در حقیقت رانده شدن از بهشت قطعی ست و زندگانی در جهان اجباریست. با این وحود اما جاودانگی حادثه (یا به بیان امروزی: تکرار بیوقفه حادثه) این امکان را ممکن میسازد که ما نه تنها بتوانیم پیوسته در بهشت بمانیم، بلکه حقیقتاً دائم در آنجا هستیم، بیتفات از اینکه ما در اینجا آنرا میدانیم و یا از آن بیخبریم.
***
۶۶ـ او یک شهروند آزاد و مطمئن گیتی ست، زیرا او به زنجیری بسته شده است که بقدر کافی درازا دارد، تا بتواند بسوی تمام مکانهای زمینی برود، ولی این زنجیر تنها آن اندازه دراز است که او نتواند از مرزهای زمینی فراتر برود. اما او همزمان یک شهروند آزاد و مطمئن آسمان هم است، زیرا که مشابه زنجیر زمینی به زنجیری آسمانی نیز بسته شده است. حال اگر او بخواهد سوی زمین برود قلاده آسمان حلقش را میفشرد، بخواهد بسوی آسمان برود، قلاده زمین خفه اش میکند. و با این وجود او تمام امکانات را داراست و آن را حس میکند؛ آری، او حتی امتنان میکند از اینکه کل ماجرا را یک اشتباه بداند، اشتباهی که با اولین زنجیر آغاز گشت.
***
۶۷ـ او به دنبال حقایق مانند پاتیناژ باز تازه کاری میدود، وانگهی در مکانی تمرین میکند که پاتیناژ بازی ممنوع است.
***
۶۸ـ چه چیزی شادتر از ایمان به یک خدای خانگی ست!
***
۶۹ـ در تئوری امکان خوشبختی بی نقص وجود دارد: به چیزی فناناپذیر در درون خویش ایمان داشتن و جهد نکردن در راه اش.
کلمات قصارـ ۸
۵۷ـ زبان برای هر چیزی خارج از جهان نفسانی فقط میتواند به اشاره مورد استفاده قرار گیرد، اما هرگز نمیتواند حتی تقریبی بگونه ای مقایسه ای از آن استفاده کرد. زبراکه زبان بر طبق جهان نفسانی تنها بر محور مالکیت و روابط آن میچرخد.
۵۸ـ آدم تنها وقتی تا حد امکان کم دروغ بگوید تا حد امکان کم دروغ میگوید، نه هنگامیکه آدم تا حد امکان موقعیت کمی برای دروغ گفتن داشته باشد.
۵۹ـ پلکانی که در اثر گامها کاملاً سائیده نگشته باشند از نگاه خود پلکان، تنها مقداری چوب بهم وصل شده متروک میباشد.
۶۰ـ کسی که از جهان کناره میگیرد باید تمام انسانها را دوست بدارد، زیرا که او از جهان آنها هم کناره میجوید. از این جهت او شروع میکند ماهیت حقیقی انسان را حدس بزند، ماهیتی که تنها میتوان آنرا دوست داشت، بشرطی که آنها هم مردمی موافق باشند.
۶۱ـ کسیکه در محدوده جهان همنوع خود را دوست بدارد، از کسیکه در این محدوده تنها خود را دوست میدارد نه بیشتر و نه کمتر بیعدالتی انجام میدهد. تنها این سئوال پیش می آید که آیا حالت اول امکان دارد؟
۶۲ـ این حقیقت که جهانی بجز جهان نفسانی وجود ندارد امیدمان را میرباید و به ما یقیق میبخشد.
۶۳ـ هنر ما بودنی ست که حقیقت خیره اش ساخته: نور تابیده بر صورتی پس نشسته با دهانی کج کرده یک حقیقت است و نه چیزی بیشتر.
کلمات قصارـ ۷
۵۰ـ آدمی بدون یک اعتماد دائمی به چیزی فناناپذیر در خویش نمیتواند زندگی کند، در حالیکه هم آن چیز فنا ناپذیر و هم اعتماد میتوانند دائم بر او پوشیده بمانند. یکی از امکانات تعبیر این پوشیده ماندن ایمان داشتن به یک خدای خصوصی ست.
۵۱ـ به وساطتِ مار محتاج بود: شیطان میتواند انسان را گمراه سازد، اما نمیتواند انسان گردد.
۵۲ـ در نبرد میان خود و جهان از جهان حمایت کن.
۵۳ـ آدم اجازه فریب دادن هیچکس را ندارد، همچنین جهان را بخاطر پیروزیش.
۵۴ـ بجز جهان معنوی جهان دیگری وجود ندارد _ آنچه ما جهان جسمانی مینامیم، شیطان درون این جهان معنویست، و آنچه ما شیطان مینامیم تنها ضرورت یک لحظه از تکامل جاودانه ماست. با قویترین نور میتوان جهان را حل کرد. در پیش چشمی ضعیف امّا جهان سخت میگردد، در پیش چشمی ضعیفتر یک مشت بدست می آورد، و در پیش چشمی ضعیفتر از ضعیف جهان خجول میگردد و کسی را که جسارت نگاه کردن به او را بکند در هم میشکند.
۵۵ـ همه چیز فریب است: حداقل و حداکثر مقیاس فریب ها را در حالات مرسوم جستجو کنیم. در حالت اول نیکی را فریب میدهیم، چونکه میخواهیم آنرا آسان بدست آوریم، و شر را، چونکه برایش زیاده از حد شرایط جنگی نامناسب تعیین میکنیم. در حالت دوم نیکی را فریب میدهیم، چونکه در زندگی خاکی حتی یکبار هم برای کسب آن جهد نمیکنیم. در حالت سوم نیکی را فریب میدهیم، چونکه خود را تا حد امکان از نیکی دور میسازیم، و شر را، چونکه امیدواریم تا با آخرین تلاش آنرا از قدرت تهی سازیم. بنابراین بعد از تعاریف بالا دومین حالت ارجحتر است، زیراکه ما همیشه نیکی را فریب میدهیم، و شر را ظاهراً حداقل در این حالت نمی فریبیم.
۵۶ـ سئوالاتی وجود دارند که اگر ما فطرتاً از بندشان رها نمیبودیم توانا به نادیده انگاشتن آنها نمیگشتیم.
کلمات قصارـ ۶
۴۳ـ هنوز سگهای شکاری در حیاط مشغول بازی اند، اما شکار را هم در نظر دارند، آنچنان زیاد که انگار همین حالا در میان جنگلها مشغول شکارند.
۴۴ـ خود را به طرز مضحکی برای این جهان تیمار کرده ای.
۴۵ـ هر چه بیشتر دهنه اسبها را بکشی، به همان اندازه هم تندتر میروند _ نه مانند کنده شدن کُنده از بنیاد، چیزیکه غیر ممکن است، اما مانند پاره شدن تسمه و به همراه آن راندنی شاد و بی بار.
۴۶ـ واژه "وجود داشتن" در زبان آلمانی دو معنا دارد: هستی و متعلق بودن به آن.
۴۷ـ این انتخاب در اختیارشان قرار گرفته بود پادشاه شوند یا چاپار پادشاه. به شیوه کودکان همه میخواستند چاپار باشند. به این سبب تعداد فراوانی چاپار در جهان وجود دارد که در حال شکارند، از آنجائیکه پادشاهی وجود ندارد به همدیگر حتی از گزارشهای بیمعنی گشته میگویند. آنها با کمال میل میخواهند به زندگی نکبتبارشان خاتمه دهند، اما به خاطر سوگندخدمت جرئت نمیکنند.
۴۸ـ به ترقی اعتقاد داشتن بدین معنا نیست که ترقی ای بوقوع پیوسته، وگر نه نمیتوان آنرا اعتقاد نامید.
۴۹ـ آ. هنرمند چیره دستی ست و آسمان گواه او.
کلمات قصارـ ۵
۳۷ـ جواب او در برابر این ادعا که شاید مالک چیزیست، جواب نبود، لرزش بود و تپش قلب.
۳۸ـ یکنفر از اینکه چنین راحت مسیر ابدیت را میرود در تعجب بود؛ زیرا که او رو به پائین این مسیر را میرفت.
۳۹ آ ـ به شیطان نمیشود به اقساط پرداخت کرد _ اگر هم بیوقفه آنرا امتحان کنی.
این امکان وجود دارد که اسکندر مقدونی با وجود کامیابی های دوران جوانی در جنگ، با وجود ارتش برجسته ای که او آموزش داده بود، با وجود نیروهائیکه او در خود حس میکرد و همسو با دگرگونی جهان تنظیم بودند، در کنار تنگه داردانل از حرکت ایستاد و هرگز نتوانست قدمی پیشتر نهد و در حقیقت نه از وحشت، نه از سر تردید و نه بخاطر ضعف اراده، بلکه به دلیل گرانش زمین.
۳۹ ب ـ مسیر بیشمار است، آنجا نه چیزی برای رد کردن است و نه چیزی برای قبول کردن و با این وجود هر کس آرنج بچه گانه اش را درون آن دارد. "البته، تو هم باید از این مسیر آرنجین عبور کنی، و این را هرگز فراموش نخواهی کرد."
۴۰ـ فقط تصور ما از زمان است که میگذارد روزی را روز قیامت نام نهیم، در حقیقت آن یک حکومت نظامی ست.
۴۱ـ چنین بنظر میرسد که ناسازگاری جهان خوشبختانه حساب کردنی ست.
۴۲ـ سر مملو از نفرت و کراهت را بر روی سینه خم گردان.
کلمات قصارـ۴
۳۰ـ نیکی تا اندازه ای غمگین شده است.
۳۱ـ من برای تسلط به خویش تلاش نمیکنم. خویشتنداری یعنی اینکه بخواهم تصادفاً بر محلی از درخشش بی پایانِ هستی معنوی ام تأثیر بگذارم. اگر قرار باشد چنین دوایری دور خود بکشم، پس بهتر آن است که بیکار و فقط با تعجب عفریتهای مبهم را یه تماشا بنشینم و با خود تنها آن نیروئیکه این تماشاگه به من میبخشد به خانه ببرم.
۳۲ـ کلاغها مدعیند که تنها یک کلاغ قادر است آسمان را ویران سازد. در این ادعا تردبدی نیست، اما بر ضد آسمان چیزی را ثابت نمیکند، زبرا که معنای افلاک یعنی: عدم امکان کلاغها.
۳۳ـ شهدا جسم را دست کم نمیگیرند، آنها اجازه میدهند که آنرا بر صلیب ارتقاء دهند. آنها در این باره با دشمنانشان متفقند.
۳۴ـ از خستگی به ستوه آمدنش مانند گلادیاتوری بعد از جنگیدن است، کار او سفیدکاری کردن یک گوشه از اطاق اداره ای دولتی بود.
۳۵ـ داشتن وجود ندارد، فقط یک وجود، فقط یک وجودِ بعد از آخرین نفس، بعد از یک شوق بودنِ سرکوب گشته.
۳۶ـ در گذشته درک نمیکردم که چرا برای سئوال جوابی بدست نمی آوردم، امروز درک نمیکنم چگونه میتوانستم باور کنم که میتوانم سئوال کنم. اما من اصلاً باور نمیکردم، من فقط سئوال میکردم.
کلمات قصارـ۳
۲۳ـ از حریف واقعی ست که به تو جسارتی بی مرز منتقل میگردد.
۲۴ـ دانستن اینکه زمینی که تو بر رویش ایستاده ای، نمیتواند بزرگتر از دو پائی باشد که آنرا پوشانده است یعنی درک خوشبختی.
۲۵ـ مگر میشود بدون گریختن به سوی جهان از آن خشنود بود؟
۲۶ـ مخفی گاه ها بیشمارند، رهائی یکی ست، اما امکانات رهائی هم مانند تعداد مخفیگاه ها بیشمارند. یک هدف وجود دارد، اما بدون هیچ مسیری؛ آنچه ما آنرا مسیر نام مینهیم چیزی نیست بجز تردید.
۲۷ـ کار منفی انجام دادن بر ما تحمیل و کار مثبت انجام دادن با ما متولد میگردد.
۲۸ـ کافیست یکبار پذیرای شیطان شوی و او دیگر از تو ایمان آوردن به خود را مطالبه نخواهد کرد.
۲۹ـ آن نظرات پنهانی ای که تو با آنها شیطان را در خود میپذیری نظرات تو نیستند، بلکه نظرات شیطانند. حیوان تازیانه را از دست سرور بزور میقاپد و برای سرور شدن بتنهائی بر خود تازیانه میزند و نمیداند که این تنها یک فانتزی ست که بواسطه گرهی جدید در تازیانه ی سرور تولید گشته.
کلمات قصارـ۲
۱۵ـ مانند راهی در فصل پائیز: بلافاصله پس از جاروب شدنش روی خود را دوباره با برگهای خشک میپوشاند.
۱۶ـ قفسی در جستجوی یک پرنده بود.
۱۷ـ در این مکان هرگز نبوده ام: دم و بازدم طوری دیگر بود، فریبنده تر از درخشش خورشید به هنگامیکه ستاره ای در کنارش جای دارد.
۱۸ـ اگر این امکان وجود میداشت که برج بابل را بدون بالا رفتن از آن بنا کرد، امکان اجازه داشتن اینکار هم میرفت.
۱۹ـ اجازه نده شیطان به تو بباوراند که توانا به مخفی ساختن اسرار از او میباشی.
۲۰ـ پلنگ ها به معبد هجوم آورده و کوزهای آب مقدس را تا آخرین قطره مینوشند؛ این کار مرتب تکرار میشود؛ عاقبت مردم میتوانند زمان آمدن را پیش بینی کنند و حضور پلنگ ها دیگر بخشی از مراسم نیایش آنها میگردد.
۲۱ـ مانند دستی که سنگ را محکم نگاه داشته است. دست تنها به این خاطر سنگ را محکم گرفته است تا آن را هرچه دورتر پرتاب کند. اما در آن دور دستها هم ره پیداست.
۲۲ـ تو مشق شبی. تا آنجا که چشم کار میکند دانش آموزی دیده نمیشود.
کلمات قصارـ۱
۸ـ دعوت شیطان به جنگ، همانند جنگ مردان با زنانی ست که در تختخواب به پایان میرسد.
۹ـ آ. خیلی متکبر است، او فکر میکند در نیکی بسیار ترقی کرده است، ظاهراً احساس میکند، از مسیرهائی ناآشنا، وسوسه هائی که روز بروز بیشتر میگردند او را مورد خطاب قرار میدهند.
۱۰ـ اما صحیحترین توضیح این است که یک شیطان بزرگ در او برای خود جا باز کرده و شیطانهای کوچک بیشماری از پس او آمده اند تا به شیطان یزرگ خدمت کنند.
۱۱/۱۲ـ اختلاف نظراتی که میتوان کم و بیش در باره یک سیب داشت: عقیده پسر جوانی که گردنش را باید دراز کند تا اندکی از سیب رویِ میز را ببیند، و نظر صاحبخانه ایکه سیب را برمیدارد و رایگان بدوست هم میز خود میبخشد.
۱۳ـ از اولین نشانه های شناخت، میل به مردن است. این زندگانی به نظر غیر قابل تحمل میگردد، دست نیافتنی از نوعی دیگر. آرزوی مرگ کردن دیگر باعث خجالت نمیشود؛ آدم خواهش میکند از زندان قدیمی ای که از آن متنفر است او را به یک زندان جدید ببرند، به زندانیکه ابتدا در آن باید نفرت آموخته شود. بازمانده ای از اعتقادات در این کار مؤثرند؛ در اثنای حمل و نقل، تصادفاً آقا به میان مسیر خواهد آمد، زندانی را تماشا خواهد کرد و خواهد گفت: "این یکی را نباید دوباره حبس کنید. او می آید پیش من."
۱۴ـ اگر تو با نیتی خوب در مسیری هموار راه میپیمودی و با این وجود پَسرَوی میکردی، آنوقت میتوانست گفته شود که این موضوعی مأیوس کننده است؛ اما از آنجائیکه تو یک دامنه سراشیبی را بالا میروی، تقریباً آنگونه سراشیب که تو خود از پائین دیده مبشوی، پس پسروی ها هم میتوانند تنها بواسطهُ کیفیت زمین حاصل گشته باشند و تو نباید تردید کنی.
کلمات قصار.
نظارت بر معصیت، رنج، امید و طریق حقیقی
۱ـ طریق حقیقی از روی طنابی میگذرد که نه در ارتفاع، بلکه تنگ زمین بسته شده است. اما انگار بجای از رویش گذشتن، بیشتر موجب سکندری خوردن میگردد.
۲ـ تمام اشتباهات انسان از ناشکیبائی او برمیخیزد، از یک توقف منظم پیش از موعود و آشکارا به سیخ کشیدن چیزهایِ گویا.
۳ـ دو معصیت اساسی در انسانها وجود دارد که بقیه معصیت ها از این دو سرچشمه میگیرند: ناشکیبائی و کاهلی. آنها بخاطر نا شکیبائی از بهشت رانده شدند، و بخاطر کاهلی به آنجا بازنمیگردند. شاید هم فقط یک معصیت اساسی وجود داشته باشد: ناشکیبائی. آنها بخاطر ناشکیبائی رانده شدند، و بخاطر ناشکیبائی بازنمیگردند.
۴ـ سایه بسیاری از گوشه نشینان تنها با لیسیدن رودخانه مرگِ به مَد نشسته خود را مشغول میدارند، زبرا که این رودخانه از ما جاریست و هنوز طعم نمکین دریای خودمان را داراست. رودخانه موهایش از تهوع سیخ میشود، جریان آب معکوسی را انتخاب و مردگان را شناور بر آب زنده میسازد. آنها اما خوشبختند، ترانه های شُکر میخوانند و برآشفتگان را نوازش میدهند.
۵ـ از یک نقطه مشخص به بعد دیگر راه بازگشت باقی نمی ماند. باید به این نقطه دست یافت.
۶ـ لحظه نهائی تکامل انسان همیشگی ست. به این خاطر متقکرین جنبشهای انقلابی به درستی تمام آنچه کهنه است را باطل اعلام میکنند، زیرا که هنوز چیزی اتفاق نیفتاده است.
۷ـ یکی از مؤثرترین ابزار فریب نزد شیطان، دعوت به جنگیدن است.
یک برگ کهنه. (1)
از ذخیره من هم، تعداد زیادی از لنگه های خوبش را برداشتند. اما من به این خاطر اصلاً شکوه نمیکنم، چون میبینم که چگونه بر قصاب روبروئی ام میگذرد. به محض ارائه کالا، تماماً بوسیله چادرنشینان از دستش ریوده و بلعیده میگردد. حتی اسبهایشان هم گوشتخوارند؛ اغلب سوارکاری کنار اسب اش دراز کشیده و هر دو از یک قطعه گوشت میخورند. هر یکی از یک سر آن. قصاب وحشتزده ست و جرئت نمیکند از عرضه گوشت دست بکشد. اما ما این را درک کرده، پول روی هم میگذاریم و به او کمک میکنیم. چه کسی میداند اگر چادر نشینان گوشت بدست نیاورند به چه کارهائی دست خواهند زد، چه کسی براستی میداند چه فکرهائی به سرشان خواهد افتاد، حتی اگر هم گوشت روزانه اشان را بدست آوردند.
قصاب اخیراً به این فکر افتاد که میتواند دست کم زحمت ذبح کردن را صرفه جوئی کند و یک روز صبح گاو زنده ای با خود به همرا آورد. او اجازه ندارد دیگر این کار را بکند. من یکساعت تمام در ته مغازه ام بیروح روی زمین دراز کشیده بودم و تمام لباسها، رواندازها و پشتی ها را رویم کشیده بودم تا نعره گاو، که چادرنشینان از هر طرف به او یورش برده بودند و با دندان قطعاتی از گوشت گرمش را پاره میکردند را نشنَوَم. مدت درازی در سکوت گذشت تا جرئت خارج شدن از مغازه را پیدا کردم؛ خسته مانند میگسارانِ دور بشگهُ شراب به دور باقیمانده گاو دراز کشیده بودند.
در آنزمان فکر میکردم پادشاه را کنار یکی از پنجره های کاخ تصادفاً دیده ام؛ والّا هرگز به این اطاق بیرونی نمی آید، او همیشه فقط در درونیترین نقطه باغ زندگی میکند؛ اینبار اما او آنجا ایستاده بود ـ در هر صورت به نظر من چنین آمد ـ در کنار یک پنجره و با سری فرو افتاده به آنچه در جلوی کاخش روی میداد مینگریست.
"چه خواهد شد؟" همه از خود میپرسیم. "تا کی خواهیم توانست این بار و عذاب را تحمل کنیم؟ کاخ پادشاهی چادرنشینان را اغواء ساخته است، اما نمیفهمند چگونه دوباره آنها را از آنجا بیرون کنند. دروازه بسته میماند؛ قراولان که قبلاً با شکوه در صفی مرتب داخل و خارج کاخ میگشتند، اکنون پشت پنجره های نرده کشیده ایستاده اند. برای نجات وطن به ما پیشه وران و تجار امید بسته اند؛ اما ما از عهده چنین وظیفه ای برنمی آئیم؛ و هرگز هم بخاطر قادر بودن به چنین کاری از خود تعریف و تمجید نکرده ایم. این یک سوء تفاهم است و سبب نابودی ما خواهد گشت."
_ پایان _
یک برگ کهنه.
اینطور به نظر می آید که انگار در دفاع از سرزمین پدری مان بسیار اهمال گردیده است. ما به این خاطر تا کنون به خود زحمتی نداده ایم و بدنبال کار و معیشت خود بودیم؛ وقایع روزهای اخیر اما نگرانی ما را فراهم ساخته است.
من یک کارگاه کفاشی در میدان روبروی کاخ پادشاهی دارم. به محض باز کردن مغازه ام در سپیدهُ صبح، میبینم محل های ورود تمام کوچه هائیکه به این میدان منتهی میشوند بوسیله مردم مسلح اشغال شده اند. آنها اما سربازان ما نیستند، بلکه ظاهراً چادر نشینانی از شمال اند. آنها بگونه ای که باور کردنش برایم مشکل است تا پایتخت که تا مرز فاصله بسیار طولانی ای دارد نفوذ کرده اند. در هر صورت آنها اینجایند؛ چنین بنظر می آید که تعدادشان هر صبح بیشتر میشود.
آنها مطابق طبع شان در زیر آسمان اردو میزنند، زیرا از ساختمانهای مسکونی بیزارند. و با تیز کردن شمشیرها، تیز کردن نوک تیرها و تعلیم دادن به اسیهایشان خود را سرگرم میسازند. آنها این میدان ساکت را که همیشه از روی ترس تمیز و پاک نگاه داشته میشده است به یک طویله حقیقی مبدل کرده اند.
اگر چه ما گاهی میکوشیم از مغازه هایمان خارج گردیم تا اقلاً کثافات بیش از حد ناخوشایند را از آنجا پاک کنیم، اما هرچه میگذرد این کار خیلی کمتر اتفاق می افتد، زیرا که تقلای بیهوده ایست و از این گذشته ما را با خطر زیر سم اسبان وحشی لگدکوب و یا از ضرب تازیانه ها زخمی شدن روبرو میسازد.
گفتگو با چادرنشینان ممکن نیست. زبان ما را نمیشناسند، آری آنها به زحمت حتی زبانی مخصوص به خود دارند. آنها در جمع خود با همدیگر مانند زاغچه ها صحبت میکنند. به کرات فریاد زاغچه ها به گوش می آید. نوع زندگی و لوازمان، هم برایشان غیر قابل درک و هم بیتفاوت است. از این رو هرگونه گفتگو با حرکات دست را هم با دیده انتقاد نگریسته و رد میکنند. اگر آرواره هایت جابجا شوند و دستهایت را از مفصل پیچ و خم بدهی، باز هم آنها تو را نمیفهمند و هرگز هم نخواهند فهمید. اغلب دهن کجی میکنند؛ سپس سفیدی چشمشان میچرخد و کف از دهانشان جاری میشود، اما آنها با این کار نه میخواهند به تو چیزی بگویند و نه اینکه تو را بترسانند؛ این کار را میکنند، زیرا که این شیوه آنهاست. آنچه احتیاج دارند برمیدارند. نمیشود گفت که آنها متوسل به زور میشوند. قبل از دستیابی، همه کنار میروند و همه چیز را به آنها واگذار می کنند.