قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

هنگامیکه ما شب بعد دوباره همدیگر را ملاقات کردیم، لسترد اخبارهای تازه‎ای از زندانی ما آورده بود. از قرار معلوم نام او بپو و نام خانوادگی‎اش ناشناس بود. او در کلنی ایتالیائی‎ها بعنوان یک آدم ولگرد شناخته می‎شد. او در گذشته مجمسه ساز ماهری بوده و خرج زندگی‎اش را صادقانه بدست می‎آورده اما بعد به راه نادرست کشیده شده و دو بار به زندان افتاده بوده است ــ یک بار به خاطر یک دزدی کوچک و یک بار آنطور که ما شنیده بودیم به خاطر زخمی کردن هموطنش با چاقو. او زبان انگلیسی را خیلی خوب صحبت می‎کرد. از دلایل او برای شکستن مجسمه‎ها هنوز بی اطلاع بودند و او از پاسخ دادن به سؤال در این باره خودداری می‎کرد، اما پلیس به این نتیجه رسیده بود که او با دست‎های خودش این مجسمه‎ها را باید ساخته باشد، زیرا او در کارخانه
Gelder & Co از این نوع کارها انجام می‎داده است. هلمز به تمام این اخبار تازه که ما از بیشتر آنها مطلع بودیم با دقت و مؤدبانه گوش می‎داد، اما من که او را خوب می‎شناختم می‎توانستم به راحتی ببینم که او فکرش در جای دیگری‎ست، و مخلوطی از ناآرامی و انتظار در زیر ماسکی که عادت به نشان دادنش داشت کشف می‎کنم. عاقبت او در روی صندلی خود نیم خیز می‎شود و چشمانش می‎درخشند. زنگ درب خانه به صدا می‎آید، ما یک دقیقه بعد صدای قدم‎هائی بر روی پله‎ها می‎شنویم و بعد یک مرد مسن و سرخ چهره با موهای خاکستری داخل می‎گردد. او یک کیف سفری قدیمی در دست راست خود داشت که آن را روی میز قرار می‎دهد.
"آیا مستر شرلوک هلمز اینجا هستند؟"
دوست من تعظیمی می‎کند، لبخندی می‎زند و می‎پرسد: "گمان کنم که شما مستر ساندفورد از ردینگ باشید؟"
"بله آقا. من می‎ترسم که کمی دیر کرده باشم، قطار تأخیر داشت. شما بخاطر مجسمه‎ای که در مالکیت من است برایم نامه‎ای نوشته بودید."
"دقیقاً."
"من نامه شما را همراه خود آورده‎ام. شما نوشتید: «من مایلم یک کپی از ناپلئون داشته باشم، و آماده‎ام به شما برای مجسمه‎ای که در اختیار دارید ده پوند بپردازم.» این درست است؟"
"البته."
"من از نامه شما خیلی متعجب گشتم، زیرا نمی‎توانستم تصور کنم از کجا شما می‎دانید که من چنین مجسمه‎ای دارم."
"طبیعی‎ست که شما باید متعجب شده باشید، اما توضیح آن خیلی ساده است. آقای هاردینگ از کمپانی برادران هاردینگ به من گفت که آخرین کپی را به شما فروخته است، و او آدرس شما را به من داد."
"آه، پس اینطور. آیا او به شما گفت که من چه مقدار برای مجسمه پرداخته‎ام؟"
"نه، این را او نگفت."
"ببینید، گرچه من آدم ثروتمندی نیستم، اما مرد صادقی هستم. من فقط پانزده شلینگ برای مجسمه پرداخته‎ام، و فکر می‎کنم قبل از اینکه من ده پوند از شما بگیرم باید این را بدانید."
"مستر ساندفورد، من به صداقت شما شکی ندارم. اما من این قیمت را پیشنهاد کرده‎ام و بنابراین بر سر حرفم هم باقی می‎مانم."
"مستر هلمز این نشانه صداقت شما است. من مجسمه را همانطور که خواهش کرده بودید با خود آورده‎ام، بفرمائید، این هم مجسمه!" او در کیفش را باز می‎کند، و عاقبت بر روی میز یک نمونه از آن مجسمه که ما بیش از یک بار شکسته شده‎اش را دیده بودیم سالم ایستاده بود.
هلمز یک صفحه کاغذ از جیب درمی‎آورد و یک اسکناس ده پوندی روی میز قرار می‎دهد.
"مستر ساندفورد، آیا ممکن است در حضور این دو شاهد این ورقه را امضاء کنید؟ در کاغذ نوشته شده است که شما تمام حقوق این مجسمه را به من واگذار می‎کنید. می‎دانید، این شیوه من است، و کار هیچ وقت از محکم‎کاری عیب نمی‎کند. خیلی ممنونم مستر ساندفورد؛ این هم پول شما، و من برای شما شب خوشی آرزو می‎کنم."
اقدامات عجیب و غریب شرلوک هلمز بعد از رفتن مستر ساندفورد توجه ما را جذب خود ساخته بود. او با درآوردن پارچه سفیدی از کشو و پهن کردن آن روی میز کارش را شروع کرد. بعد مجسمه تازه خریداری شده‎اش را در وسط پارچه قرار می‎دهد، عاقبت شلاق اسب‎سواریش را برمی‎دارد و با آن ضربه محکمی به سر ناپلئون می‎زند. مجسمه خرد می‎گردد و هلمز هیجانزده خود را بر روی تکه‎های خرد شده خم می‎کند. لحظه‎ای بعد با فریاد پیروزی یک تکه را در هوا نگاه می‎دارد که در آن چیزی گرد و سیاه مانند آلوئی که در پودینگ جاسازی شده باشد فرو رفته بود.
او بلند می‎گوید: "آقایان عزیز، اجازه دارم مروارید سیاه معروف را معرفی کنم."
من و لسترد برای لحظه‎ای ساکت آنجا نشسته بودیم، بعد بی اراده مانند پایان یک نمایش خوب در تآتر شروع به کف زدن کردیم. گونه‎های رنگ پریده هلمز سرخ می‎شود و مانند استاد نمایشنامه نویسی که به تشویق مخاطبانش پاسخ می‎دهد در برابرمان تعظیم می‎کند. او در چنین مواقعی برای یک لحظه از یک ماشین فکر بودن دست می‎کشید و عشق انسانی خود به تحسین و تشویق گشتن را لو می‎داد. به رسمیت شناختن و ستایش ناگهانی یک دوست قادر بود همان فرد مغرور و گوشه گیری را که از شهرت عموی اجتناب می‎ورزید عمیقتاً تحت تأثیر قرار دهد.
او می‎گوید: "بله آقایان، این مشهورترین مروارید جهان است، و من این سعادت را داشتم که توسط یک ردیف از نتیجه‎گیری‎ها بتوانم مسیرش را از اتاق خواب شاهزاده از کولونا Colonna در هتل دکر Dacre، جائی که گم شده بود، تا درون این آخرین مجسمه از شش مجسمه ناپلئونی که در کارخانه Gelder & Co در استپنی ساخته شده بود تعقیب کنم. لسترد، شما بخاطر می‎آورید که چه سر و صدائی بخاطر مفقود شدن این گوهر ارزشمند و زحمات بی نتیجه پلیس لندن برای پیدا کردن آن بر پا شده بود. من هم درگیر این ماجرا شده بودم، اما نمی‎توانستم نوری به تاریکی بتابانم. به زنی ایتالیائی که خدمتکار شاهزاده بود مشکوک شدند، و ثابت شد که او در لندن یک برادر دارد، اما ما نمی‏‎توانستیم ارتباطی بین اینها پیدا کنیم. نام زن خدمتکار لوکرتیا ونوچی Lucretia Venucci بود، و من هیچ تردیدی نداشتم این پیترو که دو شب پیش به قتل رسید برادر اوست. من با تحقیق در آرشیو روزنامه‎های قدیمی متوجه شدم که دستگیری بپو بخاطر ضرب و جرح درست دو روز بعد از ناپدید شدن مروارید رخ داده است ــ دستگیری او در کارخانه Gelder & Co صورت گرفت، درست در همان زمانیکه این شش مجسمه ساخته شدند. حالا شما می‎توانید دنباله وقایع را به وضوح ببینید. بپو مروارید را در اختیار خود داشت. او می‎توانسته آن را از پیترو دزدیده باشد، او می‎توانسته همدست پیترو بوده باشد، او می‎توانسته فرد مرتبط میان پیترو و خواهرش بوده باشد. اما اینکه کدام یک از این احتمالات درست هستند برای ما بی اهمیت بود.
نکته اصلی این است که او مروارید را در اختیار داشته و در لحظه‎ای که از طرف پلیس تعقیب می‎گشت آنها را با خود حمل می‎کرده است. او به کارخانه‎ای که در آن کار می‎کرد فرار می‎کند، و او می‎دانست که برای مخفی ساختن این گوهر پر ارزش که می‎توانست هنگام بازرسی در نزدش کشف شود بیش از چند دقیقه فرصت ندارد. در راهرو کارخانه شش مجسمه از ناپلئون برای خشک شدن قرار داشتند. یکی از آنها هنوز نرم بود. بپو که صنعتگر ماهری‎ست فوراً سوراخی در آن ایجاد می‎کند، مروارید را در آن انداخته و بعد با چند حرکت سوراخ را دوباره می‎پوشاند. مخفیگاه قابل تحسینی بود. غیر ممکن بود که بتواند کسی آن را کشف کند. اما بپو به یک سال زندان محکوم گشت، و در این بین شش مجسمه او بفروش رفت و در لندن پخش شد. او نمی‎دانست کدامیک از مجسمه‎ها گنج او را در درون خود دارد. فقط او با خرد کردن آنها می‎توانست از آن آگاه گردد. حتی با تکان دادن آنها هم نمی‎توانست به آن پی ببرد، زیرا که مروارید می‎توانست در گچ مرطوب بچسبد ــ همانطور که در حقیقت اتفاق افتاده بود. بپو دلسرد نمی‎شود، و با سرسختی و نبوغ قابل توجه‎ای به جستجو می‎پردازد. از طریق پسر عموی خود که در کارخانه Gelder & Co کار می‎کند نام خرده فروشانی را که مجسمه‎ها را خریداری کرده بودند بدست می‎آورد. او مؤفق می‎شود نزد مورس هودسن کاری پیدا کند، و به این ترتیب به سه مجسمه آنجا دست پیدا می‎کند. اما مروارید آنجا نبود. بعد او با کمک یک کارگر ایتالیائی آدرس خریداران سه مجسمه دیگر را بدست می‎آورد. اولی پیش هارکر بود. در آنجا توسط همدستش که او را برای از دست دادن مروارید مسؤل می‎دانست تعقیب و هنگام درگیری به ضرب چاقو در جلوی خانه مستر هرکر کشته می‎شود."
من می‎پرسم: "اما اگر او همدست بپو بوده است پس چرا عکسی از او با خود حمل می‎کرده؟"
"برای کمک گرفتن از عکس برای یافتن او، برای نشان دادن عکس به شخصی ثالث با نیت بدست آوردن آدرس بپو. ظاهراً باید به این دلیل بوده باشد. حالا، من حدس می‎زدم که بپو بعد از قتل با عجله فرار خواهد کرد و این کار را به تأخیر نخواهد انداخت. او از اینکه پلیس بتواند از راز او آگاه گردد می‎ترسید، بنابراین با عجله تمام به کارش ادامه داد تا در پیدا کردن مروارید از پلیس پیشی گیرد. البته من نمی‎توانستم بگویم که او مروارید را در مجسمه هارکر نیافته باشد. من حتی این اطمینان را نداشتم که قضیه بخاطر مروارید می‎تواند باشد، اما مطمئن بودم که او دنبال چیزی می‎گردد، زیرا او مجسمه‎ها را از کنار خانه‎های متعددی حمل می‎کرد تا آن را در باغی بشکند که در جلویش فانوسی خیابانی قرار داشته باشد. و چون مجسمه هاکر یکی از آن سه مجسمه بود، بنابراین شانس ما همانطور که من به شما گفتم دو بر یک بود که مروارید داخل آن مجسمه بوده باشد. دو مجسمه باقی مانده بود، و این مشخص بود که او ابتدا با مجسمه‎ای که در لندن است شروع خواهد کرد. من اهالی خانه را برای آنکه از تراژدی دیگری جلوگیری کرده باشم با خبر ساختم، و رفتن ما به آنجا نتیجه سعادتمندی داشت. در این زمان البته دیگر با اطمینان می‎دانستم که ما به دنبال مروارید هستیم. نام مقتول رویدادها را یکی پس از دیگری به هم ربط می‎داد. تنها یک مجسمه باقی مانده بود ــ مجسمه ناحیه ردینگ ــ، و مروارید باید آنجا می‎بود. من آن را از صاحبش در حضور شما خریداری کردم ــ و حالا اینجا قرار دارد."
ما برای لحظه‎ای آنجا ساکت نشسته بودیم.
لستر می‎گوید: "خب، مستر هلمز، من شاهد موارد زیادی از کارهای شما بوده‎ام، اما نمیتوانم به خاطر بیاورم که هرگز یک چنین کار حرفه‎ای از شما دیده باشم. ما در اسکاتلندیارد به شما حسادت نمی‎کنیم، نه آقا، ما خیلی به شما مغروریم، و اگر شما فردا پیش ما بیائید، از پیرترین کارآگاه تا جوان‎ترین افسر پلیس فردی پیدا نخواهد شد که خوشحال نباشد، که دست‎های شما را نفشرد."
هلمز می‎گوید: "متشکرم! خیلی متشکرم! و هنگامیکه رویش را برمی‎گرداند، چنین به نظرم می‎آید که انگار او خیلی بیشتر از آنچه من هرگز دیده بودم دچار احساسات نرم انسانی شده است. یک لحظه بعد او دوباره همان مرد متفکر سرد و عملگرای همیشگی می‎شود و می‎گوید: "واتسن، مروارید را در گاوصندوق قرار دهید و پرونده کونک-سینگلتون Conk-Singleton در مورد جعل اسناد را برایم بیاورید. خداحافظ لسترد. اگر شما دوباره با راز کوچکی روبرو شدید، برایم باعث خوشحالی خواهد گشت اگر بتوانم برای حل آن به شما کمک کنم."

_ پایان _

https://www.youtube.com/watch_popup?v=C5-neO6Ms14&feature
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 1:59  توسط سعید از برلین  | 


مؤسس آن مرکز بزرگ فروش فردی متین، هیجانزده، کوتاه قامت، بسیار شسته و رفته و زیرک بود، با ذهنی روشن و زبانی فصیح.
"بله، آقا، من این گزارش را در روزنامه عصر خوانده‎ام. مستر هوراکه هرکر یکی از مشتری‎های ما است. ما مجسمه‎ها را چند ماه پیش برایش فرستادیم. ما سه مجسمه از این نوع را به Gelder & Co در ناحیه استپنی سفارش داده بودیم. ضمناً هر سه مجسمه فروخته شده‎اند. به چه کسی؟ اوه، من حدس می‎زنم که اگر ما در کتاب فروش خود نگاهی بیندازیم می‎توانیم آن را خیلی سریع به شما بگوئیم. بله، ما اینجا آنها را یادداشت کرده‎ایم. یک مجسمه به مستر هرکر، نگاه کنید، و یکی به مستر جوزا براون Josiah Brown به آدرس Laburnum Lodge در محله چیزویک Chiswick و یک مجسمه به مستر ساندفورد Sandeford به آدرس Lower Grove Road در ردینگ Reading. نه، من این چهره در عکس را که شما به من نشان می‎دهید هرگز ندیده‎ام. به زحمت می‎شود این چهره را فراموش کرد، درست نمی‎گویم آقا، زیرا من به ندرت چنین صورت زشتی تا حال دیده‎ام. آیا ما در اینجا کارکنان ایتالیائی داریم؟ بله آقا، ما چند نفر در میان کارگران و مأمورین نظافت داریم. من حدس می‎زنم، شما می‎توانید اگر که مایل باشید پنهانی یک نگاه در این کتاب فروش بیندازید. هیچ دلیلی برای مراقبت خاص از این کتاب وجود ندارد. خوب بله، این یک جریان خیلی عجیبی است و من امیدوارم که شما به من هم از نتایج تازه تحقیقات خود خبر دهید."
هلمز در حین اظهارات مستر هاردینگ چندین یادداشت برداشت و من می‎توانستم رضایت کامل او را ببینم. ما باید عجله می‎کردیم تا به قرار ملاقاتمان با لسترد دیر نرسیم. و حقیقتاً وقتی ما به بکر استریت رسیدیم کارگاه آنجا بود و در اتاق با بی صبری تب‎آلودی به این سو و آن سو قدم می‎زد. چهره‎اش نشان می‎داد که کار روزانه‎اش بدون مؤفقیت نبوده است.
او می‎پرسد: "چه شد؟ شانس داشتید مستر هلمز؟"
دوستم توضیح می‎دهد: "ما روز بسیار شلوغی داشتیم و وقتمان به طور کامل به هدر نرفت. ما از هر دو فروشنده و همینطور سازنده مجسمه‎ها دیدن کردیم. من حالا می‎توانم مسیر هر مجسمه را از ابتدای آن درک کنم."
لسترد بلند می‎گوید: "مجسمه‎ها! بسیار خوب مستر شرلوک هلمز، شما روش خودتان را دارید، و من نمی‎توانم به خودم اجازه بدهم حتی یک کلمه بر علیه شما بگویم، اما فکر کنم که من مؤفق‎تر بوده‎ام. من مقتول را شناسائی کردم."
"واقعاً."
"و یک انگیزه برای انجام جرم هم پیدا کردم."
"عالی‎ست!"
"ما یک بازرس داریم که متخصص ناحیه زافرون هیل Saffron-Hill و محله ایتالیائی‎ها است. حالا، این مقتول یک نشان کاتولیک به گردن داشته است، این نشان و رنگ پوستش مرا به این فکر انداخت که او باید از جنوب باشد. بازرس هیل پس از دیدن چهره مقتول فوری او را شناخت. نام او پیترو ونوچی Pietro Venucci از ناپل و یکی از بدترین کلاهبرداران در لندن است. او با مافیا در ارتباط بوده، همانطور که شما می‎دانید مافیا یک اجتماع مخفی سیاسی‎ست که مقاصدش را با قتل به انجام می‎رساند. بفرمائید، می‎بیند که قضیه چطور آهسته حل می‎گردد. قاتل هم احتمالاً یک ایتالیائی‎ست و عضوی از مافیا. او حتماً قوانین مافیا را به نحوی زیر پا نهاده و پیترو برای کشتن او تعیین شده بوده است. احتمالاً مردی که در عکس پیدا شده در جیب پیترو دیده می‎شود باید همان قاتل باشد. پیترو او را تعقیب می‏کرده و می‎بیند که او داخل خانه‎ای می‎شود، پیترو در بیرون انتظار او را می‎کشد و بعد در درگیر شدن با او خودش با چاقو زخمی و کشته می‎شود. چطوره، مستر شرلوک هلمز؟"
هلمز به علامت تائید دست می‎زند.
او میگوید: "عالیه، لسترد، عالی! من فقط توضیح شما برای شکستن مجسمه‎ها را نتوانستم کاملاً متوجه شوم."
"مجسمه‎ها! مثل اینکه شما این مجسمه‎ها را نمی‎توانید از سرتان خارج کنید. اما این اصلاً چیز مهمی نیست؛ یک خسارت غیر مهم به اموال، حداکثر محکومیت: شش ماه زندان. این قتل است که ما واقعاً بررسی می‎کنیم، و من به شما می‎گویم که در حال حل کامل این ماجرا هستم."
"و قدم بعدی؟"
"ساده است. من برای پیدا کردن مردی که عکسش را در دست داریم با هیل به محله ایتالیائی‎ها خواهم رفت و او را به جرم قتل دستگیر خواهم کرد. با ما می‎آئید؟"
"فکر نکنم. من حدس می‎زنم که ما می‎توانیم راحت‎تر به هدف برسیم. من با اطمینان نمی‎توانم بگویم، زیرا همه چیز به واقعیتی بستگی دارد که خارج از کنترل ما است. اما من بسیار امیدوارم ــ دقیقاً بگویم شرط بندی دقیقا دو به یک است ــ، که بتوانم به شما کمک کنم او را دستگیر کنیم، اگر شما امشب با ما بیائید."
"به محله ایتالیائی‎ها؟"
"نه، لسترد، من حدس می‎زنم اگر شما امشب با من به چیزویک Chiswick بیائید شاید بتوانیم او را در آنجا زودتر پیدا کنیم. و من قول می‎دهم که فردا با شما به محله ایتالیائی‎ها بیایم، این تأخیر کوتاه هیچ ضرری به کار شما نخواهد رساند، و فکر کنم که چند ساعت خواب برای همگی خوب باشد، زیرا من تصمیم ندارم قبل از ساعت یازده حرکت کنم، و بعید می‎دانم که بتوانیم قبل از صبح زود فردا برگردیم. لسترد شما با ما شام خواهید خورد و بعد تا وقت حرکت مبل در اختیار شماست. واتسن، من از شما سپاسگزار خواهم شد اگر در این بین یک پیک سریع را خبر کنید، زیرا من باید حالا یک نامه بفرستم، و این خیلی مهم است که او بلافاصله به راه افتد و نامه را به گیرنده برساند."
هلمز شب را برای جستجو کردن در روزنامه‎های کهنه‎ای که اتاق زیر شیروانی ما از آنها پر بود صرف کرد. بعد از آنکه عاقبت او پائین آمد پیروزی در چشمانش نشسته بود، اما او به هیچکدام از ما در باره نتیجه تحقیقاتش چیزی نگفت. من به سهم خود روش‎هائی که او با آنها چرخش‎های مختلف این ماجرای پیچیده را تعقیب کرده بود را قدم به قدم درک می‎کردم، و گرچه من هنوز نتوانسته بودم هدفی را که می‎خواستیم به آن دست پیدا کنیم بشناسم، اما برایم روشن بود هلمز مطمئن است که این مجرم غیر عادی سعی خواهد کرد به دو مجسمه باقی مانده نیز دست یابد، که یکی از آنها آنطور که من به یاد می‎آوردم در چیزویک بود. بدون شک هدف از سفر شبانه ما به آنجا این بود که او را در حین ارتکاب جرم به دام اندازیم، و من می‎توانستم نیرنگ دوستم را تحسین کنم، نیرنگی که با آن او یک گزارش نادرست در روزنامه عصر قاچاق کرده بود تا با خواندن آن مجرم فریب خورده و فکر کند می‎تواند نقشه خود را بدون مجازات ادامه دهد. من تعجب نکردم وقتی هلمز پیشنهاد کرد که من باید طپانچه‎ام را همراه داشته باشم. او خودش شلاق اسب‎سوارئی که سر آن را از سرب پر ساخته و اسلحه دوست داشتنی او بود را برمیدارد.
ساعت یازده یک کالسکه چهار چرخه جلوی درب خانه ایستاده بود، و ما با آن به محلی در آنسوی پل هامراسمیث Hammersmith راندیم. اینجا باید کالسکه منتظر ما می‎ماند. یک پیاده‎روی کوتاه ما را به خیابانی رساند که از خانه‎های ویلائی زیبائی پر بود که پراکنده از هم قرار داشتند. در نور فانوس خیابان بر روی تیر چوبی یک خانه می‎خوانیم "ویلای لابورنوم Laburnum Villa". اهالی خانه ظاهراً به رختخواب رفته بودند، زیرا بجز نور خفیف گردی که از چراغ بالای درب ورودی در مسیر باغ می‎افتاد همه جا تاریک بود، نرده‎های چوبی‎ای که خانه را از خیابان جدا می‎ساخت سایه سیاه عمیقی به سمت داخل می‎انداخت و ما اینجا چمباته می‎زنیم.
هلمز زمزمه می‎کند: "فکر کنم که نگهبانی کمی طول بکشد. ما باید از شانس خود سپاسگزار باشیم که باران نمی‎بارد. فکر کنم حتی اجازه نداشته باشیم برای وقت گذراندن سیگار بکشیم. اما شانس دو بر یک است که زحمات ما بدون پاداش نخواهد ماند."
اما بعد مشخص می‎شود نگهبانی شبانه ما آنطور که هلمز ما را از آن ترسانده بود احتیاج به طولانی شدن ندارد و انتظار ما بطور ناگهانی و خاصی به پایان می‎رسد. لحظه‎ای بعد، بدون آنکه کوچک‎ترین سر و صدائی به ما اخطار دهد درب باغ گشوده می‎گردد و یک هیکل نرم و تیره، خیلی چالاک و فرز مانند یک میمون در مسیر باغ به حرکت می‎افتد. ما در نور چراغ بالای خانه دیدم که او از آنجا گذشت و در سایه سیاه خانه ناپدید گشت. در حالیکه ما نفس خود را در سینه حبس کرده بودیم یک درنگ طولانی برقرار می‎گردد، و بعد یک صدای آهسته به گوش ما می‎رسد. پنجره بازمی‎گردد. صدا خاموش می‎گردد و دوباره سکوتی طولانی برقرار می‎گردد. مرد از پنجره به داخل خانه وارد می‎شود. ما ناگهان برق یک نور ضعیف را از داخل اتاق می‎بینیم. ظاهراً چیزی را که او در آنجا می‎جست وجود نداشت، زیرا ما نور را در کنار پنجره دیگری می‎بینیم، و بعد در کنار پنجره‎ای دیگر.
لسترد زمزمه می‎کند: "برویم کنار پنجره باز، و وقتی بخواهد از آنجا خارج شود او را می‎گیریم."
اما قبل از آنکه ما بتوانیم شروع به حرکت کنیم مرد دوباره ظاهر می‎شود. وقتی او به درون دایره کم سوی نور چراغ بالای خانه داخل می‎گردد، می‎بینیم که او چیز سفید رنگی زیر بازوی حمل می‎کند. او با ترس به اطراف خود نگاه می‎کرد. سکوت خیابان خیالش را آسوده می‎سازد. پشت به ما بارش را بر زمین می‎گذارد، و در لحظه بعد صدای شکستن تندی به گوش می‎آید. مرد بقدری متمرکز کارش بود که صدای قدم‎های پاورچین ما بر روی روی چمن را نشنید. هلمز مانند یک پلنگ به پشت او می‎پرد، و لحظه‎ای بعد من و لسترد مچ دست‎های مرد را گرفته و دستبند به دستش زدیم. هنگامیکه او را چرخاندیم، من صورت کریه و رنگ پریده او را دیدم که با عصبانیت به ما نگاه می‎کرد، و من مطمئن بودم فرد دستگیر شده همان مردی‎ست که ما عکسش را دیده بودیم.
اما هلمز توجه‎ای به زندانی نکرد. او بر روی پلکان درب خانه چیزی را که مرد از خانه بیرون آورده دقیقاً بررسی می‎کرد. مجسمه ناپلئون مانند بقیه مجسمه‎هائی بود که ما دیروز صبح دیده بودیم، و درست مانند آنها هم خرد شده بود. هلمز هر قطعه را با دقت در نور تماشا می‎کرد، اما آنها هیچ تفاوتی با قطعات گچ شکسته مجسمه‎های دیگر نداشتند. او تازه بررسی خود را تمام کرده بود که لامپ راهرو خانه روشن و در باز می‎شود و صاحبخانه با اندامی گرد و ... با پیراهن و شلوار دیده می‎گردد.
هلمز می‎پرسد: "من حدس می‎زنم که شما مستر جوزا براون باشید؟"
"بله، آقا، و شما بدون شک مستر شرلوک هلمز هستید؟ من نامه شما را که با پیک فرستاده بودید دریافت کردم و دقیقاً همان کاری را انجام دادم که از من خواسته بودید. ما همه درها را از داخل قفل کردیم و منتظر ماندیم که چه پیش می‎آید. حالا من خیلی خوشحالم از اینکه می‎بینم شما این خبیث را دستگیر کردید. آقایان عزیز، من امیدوارم که شما برای رفع حستگی داخل خانه شوید."
اما لستراد قصد داشت زندانی‎‎‎‎‎‎اش را بدون از دادن وقت به زندان بیندازد، بنابراین کالسکه آورده شد و چند دقیقه بعد هر چهار نفر ما رهسپار لندن شدیم. زندانی ما یک کلمه هم حرف نمی‎زد، اما از زیر سایه موهای چرب و در هم خود به ما با عصبانیت خیره شده بود، و یک بار، وقتی دست من در دسترسش بود او مانند گرگ گرسنه‎ای آن را گرفت. ما در اداره پلیس ماندیم تا از تجسس لباس‎هایش چیزی بجز چند شلینگ و یک چاقوی شکاری که بر روی دسته‎اش اثر خون تازه پیدا بود چیز دیگری بدست نیامد.
لسترد هنگام خداحافظی ما می‎گوید: "کار تمام شد. هیل تمام این قلمرو را می‎شناسد و او اسمش را خواهد گفت. شما خواهید دید که تئوری من در باره مافیا کاملاً درست از آب در خواهد آمد. اما مستر هلمز، من در هر صورت برای شیوه حرفه‎ای شما برای پیدا کردن مجرم سخت مدیون شما هستم. اما فقط آن را کاملاً نفهمیدم."
هلمز می‎گوید: "من می‎ترسم که برای توضیح دادن کمی دیر باشد. بعلاوه هنوز یکی دو جزء وجود دارند که هنوز تمام نشده‎اند، و این از آن موردهائی‎ست که ارزش کاملاً روشن گشتن را دارند. من فکر می‎کنم اگر شما فردا ساعت شش یک بار دیگر پیش من بیائید در موقعیتی باشم به شما نشان دهم که شما معنی مهم بودن این جریان را که برخی از ویژگی‎های تاریخ بزهکاری را دارد و کاملاً منحصر به فرد است را هنوز درک نکرده‎اید. واتسن، اگر اجازه داشته باشم به شما یکی دیگر از اسرار کوچکم را می‎گویم، من از حالا پیش بینی می‎کنم که شما صفحات دفتر خود را با یک گزارش از این جریان منحصر به فرد مجسمه‎های ناپلئون غنی خواهید ساخت."

http://www.youtube.com/watch_popup?v=BgUstrmJzyc&feature
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 18:54  توسط سعید از برلین  | 


من و شرلوک هلمز برای دیدن مغازه برادران هاردینگ به های استریت، جائیکه در آن مجسمه‎ها خریداری گشته بودند
می‎رویم. یک فروشنده جوان به ما اطلاع می‎دهد که مستر هاردینگ بعد از ظهر به مغازه خواهد آمد، و اینکه او خودش تازه استخدام شده است و نمی‎تواند به ما اطلاعات بدهد. چهره هلمز ناامیدی و عصبانی بودنش را لو می‎دهد.
او عاقبت می‎گوید: "بسیار خوب، واتسن، ما نمی‎توانیم انتظار داشته باشیم که همه چیز بنا به خواست ما جریان داشته باشد، اگر آقای هاردینگ نمی‎توانند تا قبل از ظهر اینجا باشند، بنابراین باید ما بعد از ظهر دوباره به اینجا بیائیم. من، همانطور که شما بدون شک حدس زده‎اید، برای کشف چیز خاصی که بتواند سرنوشت قابل توجه مجسمه‎ها را توضیح دهد در حال رد یابی منشاء آنها هستم. برویم به دیدار مستر مورس هودسن و ببینیم که آیا او می‎تواند نوری به تاریکی بتاباند."
بعد از یک سفر یک ساعته به مغازه فروشنده تابلوی نقاشی می‎رسیم. او مردی کوتاه قد، مسن، با صورتی سرخ و دارای طبعی سر زنده بود.
او گفت: "بله، آقا. درست بر روی میز مغازه، آقا. من حقیقتاً نمی‎دانم به چه خاطر ما گمرک و مالیات می‎پردازیم، وقتی هر گردن کلفتی بتواند داخل مغازه شود و یکی از اجناس را به آسانی خرد کند. بله، آقا، این من بودم که به دکتر بارنیکوت هر دو مجسمه را فروختم. یک ننگ، آقا! یک دسیسه-نهیلیست‎ها ــ بله، من فکر می‎کنم که باید اینطور باشد. هیچکس بجز یک آنارشسیست راه نمی‎افتد که مجسمه‎ها را بشکند. جمهوریخواهان سرخ ــ من آنها را اینطور خطاب می‎کنم. از چه کسی من مجسمه‎ها را خریده‎ام؟ من نمی‎دانم که این به موضوع چه ربطی می‎تواند داشته باشد. اما اگر شما حتماً بخواهید آن را بدانید، من آنها را در ناحیه استپنی Stepney، در Church Street از Gelder & Co خریده بودم. آنها در این صنعت از شهرتی بیست ساله برخوردارند. من چه تعداد مجسمه داشتم؟ سه عدد ــ دو و یکی دیگر می‎شود سه ــ دو مجسمه که به دکتر بارنیکوت فروختم و یکی هم که در روز روشن بر روی میز مغازه‎ام خرد گشت. آیا من این عکس را می‎شناسم؟ نه، نمی‎شناسم. چرا، بله، من می‎شناسم. این بپو Beppo است. او یک ایتالیائی‎ست که اینجا موقتی کار می‎کرد. او کمی کنده‎کاری روی چوب می‎توانست و طلاکاری و قاب درست کردن و این و آن چیز را. این مرد هفته پیش استعفا داد، و من از آن پس دیگر چیزی از او نشنیدم. نه، من نمی‎دانم که او از کجا می‎آید و یا به کجا رفته است. تا زمانیکه او اینجا بود من از او راضی بودم. وقتی مجسمه را خرد کردند دو روز از رفتن او می‎گذشت."
هلمز بعد از خارج گشتن از مغازه می‎گوید: "بسیار خوب، این تمام آن چیزی بود که ما می‎توانستیم از مورس هودسن انتظار داشته باشیم. ما این بپو را به عنوان مخرج مشترک داریم، هم در کنینگتون و هم در کنزینگتون، و برای دانستن آن ده کیلومتر راندن ارزش داشت. واتسن، حالا برای دیدن Gelder & Co به ناحیه استپنی می‎رویم، سرچشمه و منشاء مجسمه‎ها. باعث تعجبم خواهد گشت اگر ما آنجا نتوانیم کمکی دریافت کنیم."
ما سریع از کنار لندن-شیک، بعد از لندن-هتل، لندن-تآتر، لندن-ادبیات، لندن-مغازها و عاقبت از لندن-سفر دریائی گذشتیم، تا اینکه عاقبت به شهری در کنار رودخانه با صد هزار جمعیت رسیدم، جائیکه خانه‎های اجاره‎ای در گرما می‎پزند و پر از رانده شدگان اروپائی هستند. ما اینجا در یک خیابان اصلی عریض که روزی پناهگاه تاجران ثروتمند شهر بود کارخانه مجسمه سازی را که در جستجویش بودیم پیدا می‎کنیم. بیرون از کارخانه یک حیاط بزرگ پر از مجسمه‎های جالب بود. داخل کارخانه سالن بزرگی بود که در آن پنجاه کارگر مشغول کنده‎کاری روی چوب یا مدل سازی بودند. مدیر کارخانه، یک آلمانی بلند قد و مو بور مؤدبانه به استقبال ما آمد و جواب‎های روشن و صریحی به تمام سؤالات هلمز داد. یک کنکاش در کتاب‎هایش نشان داد که صدها مجسمه نیمتنه از ناپلئون قالب زده شده بودند. اما آن سه مجسمه که تقریباً یک سال پیش به مورس هودسن فروخته شده بود نیمی از شش مجسمه در انبار را تشکیل می‎دادند که سه عدد دیگرش به برادران هاردینگ فروخته شده بودند. دلیلی وجود نداشت که چرا باید آن شش از بقیه مجسمه‎ها متفاوت بوده باشند. او نمی‎توانست هیچ دلیلی نام ببرد که کسی بخواهد به خاطر آنها مجسمه‎ها را نابود سازد. قیمت عمده فروشی آنها شش شلینگ بود، اما خرده فروش‎ها می‎توانستند آنها را دوازده شلینگ یا بیشتر بفروشند. مجسمه در دو قالب درست می‎گشت، هر قالب برای یک طرف از صورت مجسمه، و سپس این دو نیمرخ گچی به همدیگر چسبانده می‎شد تا مجسمه کامل را تشکیل دهد. کار معمولاً در سالنی که ما در آن بودیم توسط کارگران ایتالیائی انجام می‎گرفت. مجسمه‎ها را بعد از اتمام کار برای خشک شدن بر روی میزی در راهرو قرار می‎دادند و بعد آنها را به انبار می‎بردند. این تمام چیزهائی بود که او توانست به ما بگوید.
اما دیدن عکس اثر قابل توجه‎ای بر مدیر کارخانه گذاشت. صورتش از عصبانیت سرخ گشت، و بر پیشانی و گوشه‎های چشمان آبی‎اش چین افتاد.
او گفت: "آه، این رذل! بله، البته، من او را خیلی خوب می‎شناسم. اینجا همیشه کارخانه محترمی بوده است، و تنها باری که پلیس به اینجا آمد بخاطر این مرد بود. این مریوط به یک سال قبل می‎شود. او یک ایتالیائی دیگر را در خیابان با چاقو زخمی می‎کند و بعد پلیس در تعقیب او به اینجا می‎آید و او را در اینجا دستگیر می‎کند. نام او بپو بود ــ نام خانوادگی‎اش را نمی‎دانم. بد نام شدن کارخانه حق من بود زیرا من مردی با چنین چهره‎ای را استخدام کردم . اما او کارگر خوبی بود ــ یکی از بهترین کارگرها."
"به چه مجازاتی محکوم شد؟"
"مرد ایتالیائی زخمی شده جان سالم به در برد، و او به یک سال حبس محکوم شد. من شک ندارم که او در این بین دوباره آزاد شده است، اما او جرئت نکرده خود را این طرف‎ها نشان دهد. یک پسر عموی او در اینجا کار می‎کند، و من فکر کنم که بتواند به شما بگوید که او کجاست."
هلمز می‎گوید: "نه، نه. من از شما می‎خواهم که هیچ چیز به پسر عمویش نگوئید ــ حتی یک کلمه. جریان خیلی مهم است، و من هرچه پیش می‎روم جریان هم مهم‎تر می‎گردد. شما وقتی در کتاب فروش مجسمه‎های خود ورق می‎زدید دیدم که تاریخ فروش 3 ژوئن سال پیش بود. آیا می‎توانید تاریخ دستگیری بپو را به من بگوئید؟"
مدیر کارخانه جواب می‎دهد: "من می‎توانم بر حسب لیست حقوق تقریباً بگویم". او بعد از چند بار ورق زدن ادامه می‎دهد: "بله، او آخرین بار در تاریخ 20 ماه می حقوق خود را دریافت کرد."
هلمز می‎گوید: "خیلی ممنون. من فکر می‎کنم که زمان و صبر شما را حالا نباید بیشتر از این بگیرم." و ما بعد از آخرین گوشزد که کلمه‎ای از تحقیق ما گفته نشود دوباره به سمت غرب می‎رانیم.
از ظهر مدتی گذشته بود که ما فرصت کردیم شتابزده در یک رستوران نهار بخوریم. یک روزنامه دیواری در کنار در خبر زیر را اعلام می‎کرد: "عمل جنون آمیز در کنزینگتون. قاتل دیوانه در شهر می‎چرخد"، و مضمون این مقاله نشان می‎داد که آقای هوراکه هرکر مؤفق شده بوده است گزارشش را برای چاپ به روزنامه بدهد. گزارش پر شور ماجرا دو ستون را اشغال کرده بود. هلمز روزنامه را به نمکدان تکیه می‎دهد و هنگام خوردن غذا آن را می‎خواند. یک یا دوبار می‎خندد.
او می‎گوید: "این خوبه، واتسن. گوش کنید: «دانستن این موضوع خشنود کننده است که در این جریان اختلاف نظری نمی‎تواند وجود داشته باشد، زیرا هم آقای لستراد یکی از مبرزترین مجریان قانون و همچنین آقای شرلوک هلمز، معروف‎ترین مشاور و متخصص به این نتیجه رسیده‎اند که مجموعه‎ای از حوادث عجیب که چنین پایان غم انگیزی به خود گرفته است بیشتر از روی جنون بوده تا به علت جرمی عمدی. با توجه به حقایق موجود، هر نظر دیگری بجز انحطاط روانی بی اساس است.»
واتسن، مصبوعات نهاد بسیار ارزشمندی است، اگر آدم فقط بتواند راه استفاده از آن را بداند. و حالا اگر شما غذا خوردنتان تمام شده به سمت کنزینگتون برانیم و بشنویم که مدیر مغازه برادران هاردینگ در باره این ماجرا چه چیزی برای گفتن دارد."

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:25  توسط سعید از برلین  | 


من می‎پرسم: "جریان چیست؟"
"نمی‎دانم ــ می‎تواند هر چیزی باشد. اما به گمانم باید ادامه داستان مجسمه‎ها باشد. اگر حدسم درست باشد باید دوست بت شکن ما فعالیت خود را در ناحیه دیگری از لندن آغاز کرده باشد. واتسن، قهوه روی میز قرار دارد و درشکه جلوی خانه انتظارمان را می‎کشد."
نیم ساعت بعد ما به خیابان پیت Pitt Street رسیدیم، یک خیابان فرعی آرام در کنار یکی از سریع‎ترین جریان‎های زندگی در لندن. شماره 131 بخشی از یک ردیف خانه بود که همگی سیمائی صاف، قابل احترام و کاملاً غیر رمانتیک داشتند. وقتی ما ایستادیم، در کنار نرده‎های جلوی خانه جمعیتی کنجکاو جمع شده بودند. هلمز از تعجب سوت می‎کشد.
"جرجیس مقدس! حداقل باید قتلی انجام گرفته باشد. چیزی کمتر از قتل یک پسر جوان نامه رسان را به ایستادن وانمی‎دارد. شانه‎های آویزان و گردن کشیده این جوان در آنجا نشان می‎دهد که عمل خشونت آمیزی انجام گرفته است. واتسن، آیا می‎بیند؟ آخرین پله شسته شده و بقیه پله‎ها خشک هستند. به هر حال به اندازه کافی اثر پا! خوب، آنجا در کنار پنجره لسترد ایستاده است و ما فوری از همه چیز مطلع خواهیم گشت."
مأموری با چهره افسرده به اسقبالمان می‎آید و ما را به اتاق نشیمنی که در آن مرد مسنی کاملا آشفته و هیجانزده با روبدوشامبر به این سو و آن سو قدم می‎زد هدایت می‎کند. او را به عنوان صابخانه به ما معرفی می‎گردد ــ مستر هوراکه هرکر Horace Harker از سندیکای مرکزی مطبوعات.
لسترد می‎گوید: "مستر هلمز، جریان دوباره مربوط به مجسمه ناپلئون است. دیشب چنین به نظر می‎آمد که شما به قضیه علاقه‎مند شده‎اید، بنابراین فکر کردم حالا که موضوع جدی‎تر شده است شاید مایل باشید محل وقوع جرم را ببینید."
"ورق به چه سمت برگشته است؟"
"به سمت قتل. مستر هرکر می‎توانید لطفاً برای این آقایان دقیق تعریف کنید که چه اتفاقی افتاده است؟"
مرد با چهره کاملاً اندوهگینی خود را به سمت ما برمی‎گرداند و می‎گوید: "این عجیب است که من تمام عمر از دیگران گزارش نوشته‎‎ام، و حالا که برای خودم خبر واقعاً ارزشمندی برای گزارش کردن اتفاق افتاده است چنین آشفته و هیجان‎زده‎ام که قادر نیستم دو کلمه را کنار هم بنشانم. اگر من بعنوان خبرنگار به اینجا وارد می‎گشتم، با خودم مصاحبه‎ای می‎کردم و بعد می‎توانستم در هر روزنامه‎ای دو ستون برای گزارش داشته باشم. اما اینطور که من داستانم را دوباره و دوباره برای هر آدمی تعریف می‎کنم خبر ارزشمندی را هدیه می‎دهم و خودم هیچ نفعی از آن نمی‎برم. راستی مستر شرلوک هلمز من شما را می‎شناسم، و اگر شما پرده از این جریان عجیب بردارید برای زحمتی که برای تعریف کردن داستان می‎کشم انعامی مکفی خواهد بود."
هلمز می‎نشیند و گوش می‎کند.
"چنین به نظر می‎رسد همه چیز بخاطر این مجسمه نیمتنه ناپلئون باشد که من تقریباً چهار ماه پیش دقیقاً برای این اتاق خریدم. من آن را با قیمت ارزان در مغازه برادران هاردینگ Harding Brothers کشف کردم، دو خانه دورتر از High-Street-Bahnhof. قسمت بزرگی از کار خبرنگاری من در شب انجام می‎گیرد، و من اغلب تا نزدیک صبح می‎نویسم. امروز هم به همین ترتیب بود. من در اتاق کوچکم در آخرین طبقه پشت خانه نشسته بودم، تقریباً ساعت سه صبح بود که مطمئن شدم از پائین صدائی شنیده‎ام. اما بعد از گوش سپردن صداها دیگر تکرار نشدند و من به این نتیجه رسیدم که باید از بیرون بوده باشند. اما پنج دقیقه بعد ناگهان صدای فریاد وحشتناکی بلند می‎شود ــ وحشتناک‎ترین صدائی که من تا حال شنیده‎ام، مستر هلمز. این صدا تا وقتی زنده‎ام در گوشم خواهد پیچید. یک یا دو دقیقه همانطور مات و مبهوت نشستم. بعد میله اجاق را برداشتم و به طرف پائین رفتم. وقتی اینجا در این اتاق آمدم پنجره کاملاً باز بود، و من فوری متوجه شدم که مجسمه از روی طاقچه ناپدید شده است. اینکه به چه دلیل باید سارقی درست یک چنین چیزی را به سرقت برده باشد از فهمم فراتر است، زیرا آن فقط یک مجسمه گچی بود که ارزش چندانی نداشت. خودتان می‎توانید مشاهد کنید که هر کسی از میان این پنجره باز خارج بشود می‎تواند با یک گام بلند خود را به پله‎های جلوئی برساند. دقیقاً همین کار را هم سارق ظاهراً انجام داده است، بنابراین من به آن سمت رفتم و در را گشودم. هنگامیکه در تاریکی بیرون رفتم، نزدیک بود بر روی مرده‎ای بیفتم که آنجا افتاده بود. من به سرعت برگشتم تا یک چراغ بیاورم، و آدم بیچاره آنجا افتاده بود، یک بریدگی بزرگ در میان گلو و حمامی از خون. او رو به پشت افتاده بود، با زانوهائی به سمت شکم خم شده و دهانی به طرز وحشتناک باز. او مرا در خواب‎هایم تعقیب خواهد کرد. من فقط توانستم در سوت پلیسی‎ام بدمم و بعد باید بیهوش شده باشم، زیرا من هیچ چیز دیگری را به یاد نمی‎آوم اینکه پلیس در راهرو بالای سرم ایستاده بود."
هلمز می‎پرسد: "و مقتول چه کسی بود؟"
لسترد می‎گوید: "چیزی که به ما بگوید او چه کسی بوده است وجود ندارد. شما می‎توانید جسد را در سردخانه ببینید، اما ما تا حالا هنوز چیزی کشف نکرده‎ایم. او بلند قد است، برنزه، بسیار قوی، بیش از سی سال نباید سن داشته باشد. لباس خوبی بر تن ندارد، اما با این وجود به نظر نمی‎رسد که کارگر باشد. یک چاقوی تاشو با دسته استخوانی در کنارش در خون قرار داشت. اینکه آیا با آن قتل انجام گرفته یا به مقتول تعلق داشته را نمی‎دانم. داخل لباسش نامی وجود نداشت و بجز یک سیب چیز دیگری در جیب‎هایش نبود، کمی ریسمان، یک نقشه ارزان قیمت شهر لندن و یک عکس. این آن عکس است."
از عکس مشخص بود که با یک دوربین کوچک و بطور ناگهانی گرفته شده بوده است. عکس مردی هوشیار را نشان می‎داد شبیه به میمون، با ابروهائی پر پشت که نیمه پائین صورتش به طور فوق‎العاده زیادی مانند پوزه یک انتر بیرون زده بود.
هلمز بعد از مطالعه دقیق عکس می‎پرسد: "و مجسمه چه شده است؟"
کمی قبل از رسیدن شما به ما از مجسمه خبر داده شده که مجسمه در باغچه جلوی یک خانه خالی در جاده کامدین هاوس Camden House پیدا شده است. مجسمه خرد گردیده. من حالا برای دیدن آن به آنجا می‎روم، با من میآئید؟"
"حتماً. من فقط باید لحظه کوتاهی به اطراف نگاهی بیندازم." و بعد از بررسی فرش و پنجره می‎گوید: "مرد یا لنگ‎های خیلی درازی داشته و یا کاملاً ورزشکار بوده است. با این فاصله به لبه پنجره رسیدن و آن را باز کردن نمی‎تواند کار آسانی بوده باشد. اما بر عکس راه بازگشت در مقایسه با آن ساده بود. مستر هارکر، برای دیدن باقیمانده مجسمه خودتان با ما می‎آئید؟"
روزنامه نگار تسلی ناپذیر که خود را در پشت میزی نشانده بود می‎گوید: "من باید سعی کنم با این حادثه چیزی انجام دهم. گرچه شک ندارم که اولین نسخه روزنامه شب با جزئیات کامل منتشر شده‎اند. این با شانسی که من دارم کاملاً معمولی‎ست! شما به یاد می‎آورید وقتی در دونکاستر Doncaster جایگاه سقوط کرد؟ خوب، من تنها خبرنگار بر روی این جایگاه بودم، و مجله من تنها مجله‎ای بود که هیچ گزارشی از آن درج نکرد، زیرا من چنان مختل بودم که نتوانستم چیزی در باره آن بنویسم. و حالا برای نوشتن در باره قتلی که جلوی درب خانه خودم اتفاق افتاده هم دیر کرده‎ام."
وقتی ما اتاق را ترک کردیم صدای جیغ خراش قلمش بر روی ورق کاغذ را شنیدیم.
محلی که ما تکه‎های مجسمه را پیدا کردیم فقط چند صد متر از خانه هرکر فاصله داشت. برای اولین بار چشمان ما به مجسمه امپراطور بزرگ افتاد که در سر فرد ناشناس چنین نفرت خشمگین و ویرانگری ایجاد کرده بود. خرده‎های مجسمه شکسته گشته بر روی چمن پخش بودند. هلمز چند تکه از آن را برمی‎دارد و با دقت بررسی می‎کند. چهره جدی و با اراده‎اش مرا متقاعد ساختند که او عاقبت سرنخی یافته است.          
لسترد می‎پرسد: "و حالا؟"
هلمز شانه بالا می‎اندازد و می‎گوید: "ما هنوز راه طولانی‎ای در پیش داریم. با این وجود ــ با این وجود ــ ما حالا برخی از حقایق مهم را کشف کرده‎ایم که بر پایه آنها می‎توانیم عمل کنیم. مالکیت این مجسمه‎های ارزان ــ حداقل در چشمان این جنایتکار عجیب ــ ارزشمندتر از جان یک انسان بوده است. این یک امتیاز است. بعد این واقعیت عجیب که او آن را در خانه یا در کنار خانه نشکسته است، البته اگر که شکستن آن تنها قصد او بوده باشد."
"او بعد از برخورد با این مرد دیگر دستپاچه و هیجانزده بود. او به سختی می‎‏دانست که چه می‎کند."
"بله، این احتمال وجود دارد. اما من می‎خواهم توجه شما را بخصوص به موقعیت این خانه جلب کنم که در باغچه آن مجسمه خرد شده است."
لسترد به اطراف نگاه می‎کند و می‎گوید: "این یک خانه غیر مسکونی‎ست، و به این خاطر او می‎توانست مطمئن باشد که اینجا کسی برایش مزاحمت بوجود نخواهد آورد."
:بله، اما یک خانه غیر مسکونی هم بالای خیابان وجود دارد که او قبل از رسیدن به این خانه باید از آن عبور کرده باشد. چرا او مجسمه را در آنجا نشکسته است، در حالیکه مشخص است برای حمل مجسمه هر متر می‎توانست ریسک این را که کسی با او مواجه شود افزایش دهد؟"
لسترد می‎گوید: "من تسلیم می‎شوم."
هلمز با اشاره فانوس خیابانی بالای سرهای ما را نشان می‎دهد.
"او اینجا می‎توانست ببیند که چه می‎کند، و آنجا نمی‎توانست. دلیل او این بود."
کارگاه لسترد می‎گوید: "قسم به ژوپیتر! این درست است. حالا وقتی من به آن فکر می‎کنم: مجسمه دکتر بارنیکوت هم در نزدیک فانوس قرمز خرد گشته بود. مستر هلمز، حالا باید با این واقعیت چه کار کنیم؟"
"آنها را به یاد داشته باشیم ــ آنها را ثبت کنیم. امکان دارد که ما بعداً به چیزی برخورد کنیم که به اینها مرتبط گردد. لسترد، حالا قصد دارید برای حل ماجرا چه قدم‎هائی بردارید؟"
"عملی‎ترین روش به نظر من این باید باشد که مقتول را شناسائی کنیم. این کار مشکلی نمی‎تواند باشد. اگر ما اول بدانیم که او چه کسی‎ست و چه کسانی همدستان او می‎باشند، بعد می‎توانیم یک نقطه آغاز خوب داشته باشیم تا کشف کنیم که او در خیابان پیت چه می‎خواسته و چه کسی را آنجا ملاقات کرده که او را کنار درب خانه مستر هارکر به قتل رسانده است. آیا شما هم چنین نظری دارید؟"
"بدون شک؛ با این وجود این کاملاً آن روشی نیست که من در این مورد انجام می‎دادم"
"پس شما چه می‎کردید؟"
"اوه، شما به هیچ وجه نباید اجازه دهید که تحت تأثیر من واقع شوید. من پیشنهاد می‎کنم که شما راه خود را بروید و من هم راه خودم را. بعد می‎توانیم یادداشت‎های خود را با هم مقایسه کنیم، و هرکدام از یادداشت‎ها می‎تواند آن دیگری را کامل سازد."
لسترد می‎گوید: "بسیار عالی‎ست."
"شاید شما وقتی به خیابان پیت بازمی‎گردید بتوانید مستر هوراک هارکر را دوباره ملاقات کنید. به او از طرف من بگوئید من در این بین کاملاً مطمئن شده‎ام که شب قبل حتماً یک قاتل دیوانه با توهمات ناپلئونی در خانه او بوده است. این برای مقاله او مفید خواهد بود.
چشمان لسترد درشت می‎گردند.
"اما شما این را جدی باور نمی‎کنید؟"
هلمز لبخد می‎زند.
"نه؟ حالا، شاید نه. اما من مطمئنم که این برای مستر هوراک هارکر و مشتریان سندیکای مرکزی خبرنگاران جالب خواهد بود. واتسن، من فکر می‎کنم که ما احتمالاً یک روز کاری طولانی و تا اندازه‎ای پیچیده در پیش رو داشته باشیم. لسترد، من خوشحال خواهم شد اگر شما بتوانید طوری برنامه ریزی کنید که ما بتوانیم امشب ساعت شش در خیابان بکر هودیگر همدیگر را ملاقات کنیم. تا آن موقع من مایلم این عکس از جیب مقتول را پیش خود نگاه دارم. اگر نتیجه گیری من اثبات شود این امکان وجود دارد که من از شما برای سفر کوچکی که امشب باید انجام گیرد تقاضای همراهی و حمایت کنم. تا آن موقع خداحافظ و مؤفق باشید!"

https://www.youtube.com/watch_popup?v=d8-fNrbSJMs&feature
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:2  توسط سعید از برلین  | 


این امری غیر عادی نبود که مستر لسترد Mr. Lestrade از اسکاتلندیارد شب‎ها گاهی به دیدارمان بیاید، و دیدارهای او برای شرلوک هلمز Sherlock Holmes خوشایند بودند، زیرا به او این امکان را می‎دادند که در باره تمام چیزهائی که در ستاد مرکزی پلیس رخ می‎داد آگاه گردد. هولمز نیز متقابلاً برای اخبار تازه‎ای که لسترد می‎آورد همیشه آماده بود تا با دقت به جزئیات هر موردی که کارگاه لسترد با آن درگیر بود گوش بسپارد، و گاهی اوقات او قادر بود که از گنجینه دانش و تجربه گسترده خویش بدون دخالت فعال او را راهنمائی کند یا به او یک پیشنهاد بدهد.
لسترد در این شب خاص در باره آب و هوا و روزنامه‎ها صحبت کرد. سپس به سکوت دچار شد و متفکرانه به سیگار برگش پک زد. هولمز او را با دقت زیادی تماشا می‎کرد.
هلمز می‎پرسد: "آیا چیز قابل توجه‎ای در حال حاضر وجود دارد؟"
"آه، نه، مِستر هلمز ــ چیز خاصی نیست."
"پس برایم از آن تعریف کنید."
لسترد می‎خندد.
"خوب بله، مِستر هولمز، انکار کردن اینکه چیزی ذهنم را به خود مشغول نساخته بی فایده است. اما بقدری جریان احمقانه‎ای‎ست که من مردد بودم شاید با تعریف آن سرتان را درد بیاورم. از سوی دیگر، گرچه جریانی بی اهمیت است اما در عین حال قطعاً جریانی عجیب است، و من می‎دانم که شما به هرچه غیر معمولی‎ست علاقه‎مندید. اما به نظر من این جریان احتمالاً بیشتر مربوط به قلمرو دکتر واتسن Watson مربوط می‎گردد تا قلمرو ما."
من پرسیدم: "بیماری؟"
"در هر صورت دیوانگی. و بدتر از آن یک دیوانگی عجیب. آدم نمی‎تواند باور کند که امروزه کسی یافت شود و چنان از ناپلئون متنفر باشد که مجسمه‎هایش را خرد کند."
هلمز در صندلی خود فرو می‎رود و می‎گوید: "این در حوزه صلاحیت من نیست."
"دقیقاً. من که گفتم. اما وقتی این مرد برای از بین بردن مجسمه‎هائی که به او تعلق ندارند دست به سرقت می‎زند دیگر این موضوعی برای پزشک نیست، بلکه موضوعی است برای یک پلیس."
هولمز بار دیگر راست می‎نشیند.
"سرقت! این جالب‎تر است. جزئیات را برایم تعریف کنید!"
لسترد دفتر یادداشت رسمی‎اش را از جیب خارج می‎کند، از روی صفحات آن حافظه‎اش را تازه می‎سازد و می‎گوید: "اولین مورد چهار روز پیش گزارش شد. در مغازه مورس هودسون Morse Hudson که در جاده کنینگتون Kennington Road یک مغازه برای فروش مجسمه و نقاشی دارد. فروشنده برای مدت کوتاهی مغازه را ترک کرده بود که صدای شکستن چیزی را می‎شنود، و هنگامیکه دوباره با عجله وارد مغازه می‎شود می‎بیند نیمتنه گچی ناپلئون که با تعداد دیگری از آثار هنری روی میز مغازه قرار داشت خرد شده است. او به خیابان می‎دود، و با وجود آنکه تعدادی رهگذر تعریف می‎کنند که آنها مردی را از داخل مغازه به خارج در حال دویدن دیده‎اند، اما او نتوانست کسی را ببیند و یا چیزی پیدا کند که بتواند با آن مرد خبیث را شناسائی کند. آنطور که به مأمور پلیس محل گزارش شده بود به نظر می‎آمد که باید یکی از این پرونده‎های خرابکاری بی اهمیتی باشد که هر از گاهی اتفاق می‎افتند. مجسمه گچی بیشتر از چند شلینگ ارزش نداشت و به این خاطر این ماجرا برای تحقیقات ویژه کودکانه به نظر می‎آمد.
دومین مورد اما جدی‎تر و همچنین عجیب‎تر بود. این مورد تازه شب قبل اتفاق افتاده بود.
در جاده کنینگتون و فقط چند صد متر دورتر از مغازه مورس هودسون پزشکی معروف به نام دکتر بارنیکوت Barnicot زندگی می‎کند که مالک یکی از بزرگ‎ترین مطب‎ها در جنوب رود تایمز Themse است. آپارتمان و دفتر اصلی‎اش در جاده کنینگتون قرار دارد، اما او دو کیلو متر دورتر در جاده بریکستون Brixton Road هم دارای یک مطب دیگر با داروخانه است. این دکتر بارنیکوت یک ستایشگر پر شور ناپلئون است، و خانه‎اش پر از کتاب‎ها، عکس‎ها و وسایل باقی مانده از امپراطور فرانسوی‎ست. در این اواخر او در نزد مورس هودسون دو مجسمه همشکل از نیمتنه ناپلئون خریداری کرده بود. او یکی از آن دو را در سالن ورودی خانه‎اش در جاده کنینگتون و دیگری را روی طاقچه گچ‎بری شده کنار بخاری مطب جاده بریکستون قرار داده بود. حالا، امروز صبح هنگامیکه دکتر بارنیکوت به پائین می‎آید با تعجب متوجه می‎شود که شب به خانه‎اش دستبرد زده شده اما چیزی بجز نیمتنه گچی از سالن ورودی خانه دزدیده نشده است. مجسمه به خارج از منزل برده شده و وحشیانه به دیوار باغ کوبانده و خرد گشته بود، جائیکه تکه‎های آن را بر روی زمین کشف کرده بودند."
هلمز دست‎هایش را به هم می‎مالد و می‎گوید: "این واقعاً چیز تازه‎ایست."
"من هم فکر می‎کردم که مورد علاقه‎تان قرار گیرد. اما من هنوز تمام نشده‎ام. در مطب دیگر ساعت دوازه انتظار دکتر را می‎کشیدند، و شما می‎توانید تعجب او را تصور کنید، وقتی او پس از رسیدن به آنجا متوجه می‎گردد که در شب پنجره را باز کرده‎اند، و اینکه خرده‎های دومین مجسمه‎اش در سراسر اتاق پخش شده بود. مجسمه در همانجائی که قرار داشت به قطعات ریزی تبدیل شده بود . در هیچکدام از موارد هیج ردی وجود نداشت که بتواند از مجرم یا دیوانه‎ای که مرتکب این عمل شده است سرنخی به ما بدهد. بله، مستر هلمز، اینها تمام جریانی بود که حالا شما از آن با خبر شده‎اید."
هلمز می‎گوید: "آنها اتفاقات خاصنی‎اند، اگر که نخواهم بگویم مضحک و عجیب. اجازه دارم بپرسم که آیا هر دو مجسمه خرد گشته دکتر بارنیکوت کپی دقیق مجسمه‎ای که در مغازه مورس هودسن خرد گشت بوده است؟"
"آنها از یک قالب بودند."
"این واقعیت ناچاراً این تئوری را که مردی تحت تأثیر یک نفرت کامل از ناپلئون مجسمه‎ها را می‎شکند نفی می‎کند. اگر دقت کنید می‎بینید که صدها مجسمه از امپراطور بزرگ باید در لندن وجود داشته باشد، بنابراین اغراق می‎شود اگر آدم آن را بعنوان رخدادی تصادفی در نظر آورد و فکر کند که شخص ناآرام بت شکنی به طور اتفاقی با سه نمونه یکسان مجسمه شروع کرده است."
لسترد می‎گوید: "من هم به این موضوع فکر کردم. از طرف دیگر این موس هودسن در این ناحیه از لندن فروشنده مجسمه‎ها است، و این سه سال‎ها تنها مجسمه‎هائی بودند که او در مغازه‎اش داشته است. بنابراین، اگر هم آنطور که شما می‎گوئید که در لندن باید صدها مجسمه وجود داشته باشد، اما احتمالش خیلی زیاد است که این سه تنها مجسمه‎های این منطقه بوده باشند. بنابراین باید یک متعصب محلی این کار را کرده باشد. دکتر واتسن، شما چه فکر می‎کنید؟"
من جواب می‎دهم: "مونومانی Monomanie امکانات بی نهایتی عرضه می‎کند. حالتی وجود دارد که روانشناسان مدرن فرانسوی آن را ایده فیکس IDÉE FIXE می‎نامند، که از نوع غیر محسوس مونومانی و با سلامت کامل ذهنی همراه است. یک مرد که خیلی در باره ناپلئون خوانده یا خانواده‎اش شاید بخاطر جنگ بزرگ رنج برده باشد می‎تواند به آسانی یک چنین ایده فیکسی تکامل دهد و تحت تأثیر آن قادر به هر عمل جنون‎آمیزی گردد."
هلمز سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: "واتسن عزیز، این اما کافی نیست. زیرا هیچ ایده فیکسی، هرچه هم بزرگ باشد نخواهد توانست بیمار مونومانی را قادر سازد که بداند این مجسمه‎ها کجا می‎باشند."
من می‎گویم: "و شما آن را چگونه توضیح می‎دهید؟"
"من ابداً سعی نمی‎کنم آن را توضیح دهم. من فقط می‎خواهم توجه شما را به این نکته جلب کنم که در رفتار کاملاً غیر عادی این جنتلمن یک روش خاص قرار داد. برای مثال: در راهروی خانه دکتر بارنیکوت، جائی که سر و صدا می‎توانست افراد خانه را از خواب بیدار سازد، مجسمه را ابتدا قبل از خرد کردن به خارج از خانه می‎برد، در حالی که بر عکس مجسمه در مطب را، جائی که خطر شنیده شدن صدا کمتر بوده است، همانجا خرد می‎کند، درست در جائی که قرار داشته بوده است. قضیه احمقانه و بی اهمیت به نظر می‎رسد، اما با این حال من جرأت نمی‎کنم چیزی را پیش پا افتاده بنامم، مخصوصاً وقتی در نظر بیاوریم که برخی از موارد کلاسیک من در ابتدا حداقل امیدی از خود نشان نمی‎داده‎اند. واتسن، شما بخاطر می‎آورید که جریان وحشتناک خانواده آبرنتی Abernetty ابتدا زمانی توجه مرا برانگیخت که جعفری در یک روز گرم خیلی عمیق در کره فرو رفته بود. در نتیجه لاسترد من نمی‎توانم به خودم اجازه مسخره کردن سه مجسمه شکسته شما را بدهم، و من خیلی سپاسگزار خواهم بود اگر شما هر گونه تحولات جدید از این اتفاق عجیب را به من اطلاع دهید."
تحولی که بخاطرتش دوستم خواهش کرده بود زودتر و در فرم بی نهایت غم انگیزی که او نمی‎توانست قادر به تصورش هم باشد فرا رسید. من روز بعد در اتاق خوابم در حال لباس پوشیدن بودم که تقه‎ای به در می‎خورد و هولمز با یک تلگراف در دست داخل می‎شود. او آن را بلند می‎خواند:
"فوری بیائید، پیت استریت Pitt Street 131، کنزینگتون Kensington.
لسترد."

https://www.youtube.com/watch_popup?v=kh6qOwxn9jM&feature
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 15:58  توسط سعید از برلین  |