قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
زنش می‏گوید: "هوم، او تمام عمرش کار کرد ... کجا می‏تونه پولاشو خرج کرده باشه! ... افرادی مثل ما هرگز شانس ندارند ...". به نظر می‏آمد که میشائیل اصلاً به حرف او گوش نمی‏دهد و شروع می‏کند از خاکسپاری صحبت کردن و این‏که چون دیروز دیر شده بوده است باید دوباره در آنجا به دفتر روحانیت برود، و مأمور حراست ساختمان برای او تعریف کرده که همه چیز انجام گرفته و پدرش از مدت‏ها پیش ترتیب این کار آخر را هم داده است.
زنش با لحن بدی می‏گوید: "دیگه از این بهتر نمی‏شد اگر مجبور به پرداختن خرج خاکسپاری هم می‏شدیم!"، و میشائیل کت و شلوار خوب و سیاه خود را می‏پوشد. سپس دوباره به سمت لانگ‏هایم می‏راند. آری، مرده واقعاً ترتیب همه چیز را داده بود. پدر روحانی یک نطق زیبا بر سر خاک ایراد می‏کند. تمام پرسنل نیروگاه برق آنجا حاضر بودند و همه مشتی خاک بر روی تابوت پرتاب کردند. همین‏طور تعدادی تاج گل نیز آن‏جا قرار داشت. میشائیل تمام مدت بی‏حرکت ایستاده بود و بی‏وقفه مانند کسی که آن‏جا حضور ندارد فقط مستقیم به روبرویش زل زده بود. هیچکس توجه‏ای به او نداشت. ظاهراً کسی او را نمی‏شناخت.
هنگامی‏که میشائیل بعد از ظهر به هارتهاوزن بازمی‏گردد و به خانه می‏رود، کیف پول حاوی دوازده مارک و تعدادی سکه نیکلی را جلوی زنش گذاشته و دوباره شروع به دروغ گفتن میکند: "بفرما، این هم کل ارث ... هوم، من از این موضوع سر در نمیارم. وسائل دیگر _ مبل‏ها و لباس‏ها _ باید از خانه بیرون آورده شوند، ببین می‏تونی خرده‏ریزها رو بفروشی ... من که باید برم." و درمانده به زنش نگاه می‏کند. زن چیزی نمی‏گوید و دوباره با پاهایش محکم بر صفحه آهنی چرخ خیاطی فشار می‏آورد.
روز بعد باید میشائیل به بیگاری میرفت.
_ پایان _
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 1:56  توسط سعید از برلین  | 

 
او فقط توانست بگوید "آ-آ-آخ‏خ!" و بعد درهم فرو می‏رود. دوچرخه روی او می‏افتد. ناتوان اجازه می‏دهد بالاتنه‏اش پخش زمین شود. در وسط خیابان دراز افتاده بود و ناگهان به طور وحشتناک و مانند نابود گشته‏ای شروع به گریه کردن می‏کند. کیف پولش مفقود شده بود، پول گم شده بود! آنهائی که او قصد خریدن آزادی خود از شرشان را داشت پول را دزدیده بودند. این برایش به طور مخوفی روشن بود و او بر علیه آن نمی‏توانست کاری انجام دهد _ فقط می‏توانست آزادانه از درون گریه کند، آنچنان وحشتناک که انگار نفس نفس زدن‏های آخرش را می‏کشد، انگار که بدن خسته‏اش آب می‏شود و در یک تاریکی کاملاً سیاه فرو میرود ...
عاقبت او به خانه می‏رسد. در تاریکی لباس‏هایش را در می‏آورد. زنش لحظه‏ای از خواب بیدار گشته و خواب‏آلوده می‏پرسد: "چه خبر بود؟ ... غیبتت خیلی طول کشید ..."
میشائیل بی‏حرکت، آهسته و نامفهوم می‏گوید "خبری نبود! ... بگیر بخواب!" و وقتی به رختخواب می‏رود پشتش را به او می‏کند.
او دوباره به زنش می‏گوید "فردا برات تعریف می‏کنم" و خود را به خواب می‏زند. به زودی زنش به خواب رفته و نفس‏های منظم می‏کشد. میشائیل اما مدت درازی با چشمان باز دراز کشیده بود و به نور راه راه کم‏رنگ ماه که از پنجره داخل شده بود خیره نگاه می‏کرد. خشم، درد و ناتوانی او را با خود به این‏ سو و آن سو می‏کشیدند، و عاقبت به یک غم غیر قابل توصیف مبدل می‏گردند. روز بعد مانند رم کرده‏ای از خواب بیدار می‏شود. فشار سنگینی مانند وزنه سنگین سربی در سینه و سرش نشسته بود، بی‏حس به فضای خالی و بی‏رنگ خیره می‏ماند و پس از چند لحظه متوجه واقعیت می‏شود.
بچه‏ها به کنار تخت او می‏آیند. "صبح بخیر پاپا! ...پاپا!" آن‏ها پرگوئی می‏کردند و دست میشائیل به طور مکانیکی به سرشان کشیده می‏شد. دوباره همه چیز به یادش افتاده بود، اما او آن را به پائین قورت می‏دهد، از جا بلند شده و به آشپزخانه کوچک می‏رود.
او به زنش می‏گوید "فقط لباس‏های کهنه‏اش آن جا هستند ... غیر از این چیزی پیدا نکردم" و دوباره قیافه عبوس همیشگی را به خود می‏گیرد.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹ساعت 22:32  توسط سعید از برلین  | 

صحبت بیل‏مایر مؤثر واقع می‏شود. میشائیل می‏تواند بدون ادامه اعتراض دیگران روانه گردد. با فشردن قوی دست و گفتن با حرارت "!Heil Hitler" همگی از او خداحافظی می‏کنند و حتی از این که او فقط با تکان دادن سر از آن‏ها خداحافظی کرد ناراحت نشدند.
بیل‏مایر می‏گوید "سفر خوش! به سلامت برسی!" و هانس دکان‏دار در حالی‏ که میشائیل تلو تلو خوران به سمت در خروجی می‏رفت با شوخی می‏گوید: "آره میشائیل، و فردا پدرتو درست و حسابی چال کن!". میشائیل دوچرخه‏اش را از کنار دیوار مهمان‏خانه برمی‏دارد و آن را به طرف خیابان هل می‏دهد. "خدا را شکر! خدا را شکر!" و نفس عمیقی می‏کشد. ماه از آن بالا‏ کج رو به پائین نگاه می‏کرد. باد سرد به طور ناگهانی هوشیارش ساخت. میشائیل اجازه می‏دهد تا چند ثانیه تمام بدنش به لرزیدن ادامه دهد و بعد با حرکتی سریع و استوار بر روی زین دوچرخه می‏پرد. با تمام قدرت رکاب می‏زد و مانند فراری‏ها شهر کوچک را ترک کرد. قلبش طبل و شش‏هایش تلمبه می‏زدند، بخار داغی از گردنش برمی‏خواست. او رکاب می‏زد و رکاب می‏زد، می‏راند و می‏راند، و باد سرد بر صورتش صفیر میکشید. او کاملاً هوشیار شده بود. "خدا _ را _ شکر!" او نفس نفس می‏زد، هنگامی که به مسیر سراشیبی تند جنگل می‏رسد از دوچرخه پیاده می‏شود، تکرار می‏کند "خدا را شکر!" و درمانده و خسته با هل دادن دوچرخه به رفتن ادامه می‏دهد.
"صد مارک! ... صد مارک!" خشمگین‏ دندان قروچه‏ای کرده و دست در جیب عقب شلوارش می‏کند. دستش در جیب می‏ماند.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹ساعت 13:41  توسط سعید از برلین  | 

بیل‏مایر او را تشویق می‏کند "هی، میشائیل، تو هم جرعه‏های بدی نمیری بالا! مرحبا!" و هانس دکان‏دار می‏خندد. "نوش، میشائیل! ... عجب، خوب پس چرا تا حالا مثل دسته بیل بودی، دیوونه! ... به جای این‏ که با ما بیاد میره بازداشتگاه زندانیان سیاسی! ... خوب، خدا کنه که حالا معالجه شده باشی!" و لاین‏باخ می‏گوید: "چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده، میتونه بعداً بیفته! ... نوش، رفیق ملت!". حرفش کینه‏جویانه به گوش می‏آمد. به فکر میشائیل خطور می‏کند که حالا فریاد بکشد، بالا بجهد و فریاد بکشد، اما او حتی لبخند چسب‏ناکی هم می‏زند. چشمانش شیشه‏ای به نظر می‏رسیدند. آبجوهای فراوان تمام بدنش را مانند سرب ساخته و یک بی‏تفاوتی سنگین و کندی او را مانند مه در بر گرفته بود. اما وقتی که هانس می‏گوید "باید خدا را شکر کنی که ما زودِتنلَند رو پس گرفتیم. اونجا باید آدمای جدید جا داده بشن" او کاملاً واضح متوجه میشود. میشائیل دیگر نمی‏توانست فکر کند. عاقبت او خشک می‏گوید: "بیل‏مایر، فردا مراسم خاکسپاریه! ... من حالا باید برم خونه! ... من نمی‏خوام خسیس بازی در بیارم ، نه، نه، اما من باید حالا برم خونه!" و صحبت بیل‏مایر در حمایت از او در برابر فریادهای اعتراض بقیه حال او را چند ثانیه بهتر می‏سازد: "بس کنید رفقا! میشائیل صد مارک هدیه کرد و این قابل احترامه! من فکر می‏کنم در این روزها برای یک کارگر ساده آلمانی این مقدار قربانی کردن کافی باشه!"

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹ساعت 1:13  توسط سعید از برلین  | 

یکی از آن دو نعره می‏زند: "چی، کثافت تو خوابیدی! هنوز فکراتو نکردی، تو گه ِ سگ!" و لوله سرد طپانچه‏اش را روی شقیقه داغ و خونین میشائیل قرار می‏دهد. "خوب مردک پر رو! حالا ما می‏خوایم کمی کمک‏ات کنیم تا همه چیز یادت بیاد!" و آن‏دیگری زانو زده و در حالیکه خونسردانه می‏گفت "ساکت، مردک، وگرنه کتک می‏خوری!" آتش سیگارش را به بدن میشائیل می‏چسباند. آتش سیگار او را می‏سوزاند. می‏گزد و فش میکند، بوی گوشت سوخته بلند می‏شود، و پوست آهسته سوتی می‏زند و جر می‏خورد. میشائیل مانند حیوانی فریاد می‏کشید، بدن خود را به بالا و پائین پرتاب می‏کرد و مدام کلمات ناآشنائی از دهانش خارج می‏گشت. "خواهش می‏کنم، خواهش می‏کنم! ... نه، نه، من چیزی نمی‏دونم، واقعاً راست می‏گم! نه، آره-آره! آره‏آره ... آخ سوختم! آ-آآخ _". علاوه بر استغاثه‏هایش این گریه وحشتناک و خواهش کردن‏ها شلاقش می‏زدند، و او چیزی به جز این صدا نمی‏شنید. و در این میان یکی از اس اس‏ها با ته تپانچه او را می‏زد. میشائیل خون و دندان‏هایش را قورت داده و چیزی شبیه به این می‏شنود: "فردا برمی‏گردیم". بعد عاقبت دوباره زندان تاریک می‏شود ...
حالا، طوری که انگار می‏خواهد خودش را خفه کند آبجو را درون حلقش می‏ریخت، می‏نوشید و می‏نوشید.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی ۱۳۸۹ساعت 18:57  توسط سعید از برلین  | 

میشائیل می‏شنود که بیل‏مایر می‏گفت: "حالا درست شد! ... چرا باید آدم فوری هیجان‏زده بشه! ... خونسرد باش! پدر تو همیشه آدم سخت‏کوش و صرفه‏جوئی بود، ... باید که همه جور _" و هانس دکان‏دار دوباره در میان صحبت آن‏ها با خشم فریاد می‏کشد: "مارش، سوزی! مارش، دور بعدی رو بیار! زودباش!".
میشائیل لرزان متوجه می‏گردد که چطور همه سریع و پر معنی به همدیگر چشمک زدند، اما او تنها اسکناس صد مارکی را که روی میز گذاشته بود بررسی می‏کرد و کیف پولش را کمی با زحمت دوباره در جیب عقب شلوارش جای می‏داد. باز به خود یادآوری می‏کند که هر چیزی را نادیده انگارد، جلب نظر نکرده و تشریک مساعی کند!، و این خوب بود که شادمانی اوج می‏گرفت، و از آن بهتر این که آن‏ها همه با هم "!Sieg Heil" جار می‏زدند، و از همه بهتر این که آبجو را در حلقشان سرازیر می‏کردند، و این که آدم می‏توانست ترس لمس‏ کننده نشسته بر چهره را در پشت سبو مخفی سازد. او عرق کرده بود، بخار می‏کرد و همزمان در حال یخ کردن بود. قطرات عرق زیر بغلش مدام بزرگتر شده رو به پائین جاری بودند. مانند خون، او لحظه کوتاهی به فکر فرو می‏رود، و آن اضطراب غیر قابل وصف و وحشتناک به ذهنش هجوم می‏آورد، همان اضطرابی که آنزمان در بازداشتگاه زندانیان سیاسی و اسرای جنگی هنگامی که برای اولین بار او را کتک زده و خونین و لخت در زندان بسیار سردی انداخته بودند بر او پیروز گشته بود، همان درماند‏گی بی‏‏مرز، وقتی که بعد از مدتی طولانی به خوابی ناآرام فرو رفته بود و ناگهان در با شدت باز شده، نور دو چراغ ‏قوه قوی آنجا را روشن ساخته و دو فرد قوی هیکل از افراد اس اس که بوی شدید آبجو می‏دادند داخل گشتند، به سوی او آمده و خود را تا کمر بر روی او خم کردند.
 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی ۱۳۸۹ساعت 12:13  توسط سعید از برلین  | 

بیل‏مایر با تعجب می‏پرسد "چته؟" اما هانس دکاندار به‏ میان حرفشان می‏پرد، نگاه نافذی به میشائیل می‏کند و فریاد می‏زند "هی، این چه کاریه؟ ... کلک نزن مرد حسابی ...!". گروهبان لاین‏باخ نه با چنان فریاد بلندی مانند هانس اما تهدید آمیزتر می‏گوید: "می‏خوای از زیر خرج می‏گساری در بری آره؟ ... طوری رفتار می‏کنی که انگار یکی از ما پولتو بلند کرده! ... مرد حسابی، دیوونه بازی در نیار!". میشائیل نگاه‏های زهرآلود در کمین نشسته را از همه طرف لمس می‏کرد. او می‏دانست که باید رنگش مانند رنگ مرده‏ها پریده باشد. او با تمام نیرو تقلا می‏کرد که خود را نبازد و تظاهر کند که همه چیز روبراه خواهد گشت و در حالی که عاقبت دست در جیب عقب شلوارش می‏برد می‏گوید "خدا را شکر! ... نه-نه، پیداش کردم ... معذرت می‏خوام" و طوری نفس بلندی می‏کشد که یعنی حالا همه چیز میزان است. "من فکر کردم که هنوز پول خورد همراه دارم ...".
او نگاه کور و بی‏جانی به چشمان بیل‏مایر می‏اندازد، کیف پر از پول را از جیب عقب خارج می‏سازد و سریع و مانند آدم بیهوشی یک اسکناس صد مارکی از آن خارج می‏کند.
 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی ۱۳۸۹ساعت 2:16  توسط سعید از برلین  | 

از دهان میشائیل یک "نه-نه" بیرون می‏پرد، اما او زود بر خود مسلط شده و می‏گوید: "من اصولاً زیاد آبجو نمی‏نوشم. ما خانوادگی _"
هانس حرف او را با خشونت قطع می‏کند "همشو یک ضرب برو بالا!" و میشائیل مطیعانه سبو را به لب می‏نشاند و با تلاش فراوان مشغول به قورت دادن می‏شود، چشم‏هایش به بیرون می‏زنند و برای چند ثانیه‏ای نمی‏تواند نفس بکشد، اما وقتی او سبو را روی میز می‏گذارد دیگر قطره‏ای در آن نبود.
هانس می‏گوید "بفرما، دیدی تونستی!" و سبوی خالی را به گارسون که انتظار میکشید می‏دهد و می‏گوید: "دور دوم، زودباش!". میشائیل لحظاتی چند قوز کرده آن‏جا ایستاده بود و نمی‏دانست کجا را باید تماشا کند، تصادفاً نگاهش به چشمان قهوه‏ای و شوخ بیل‏مایر Bielmeier می‏افتد. بیل‏مایر لبخند ملایمی می‏زد و این به میشائیل دوباره کمی جرئت می‏بخشد.
او به بیل‏مایر می‏گوید "پولی که پدرم برام به ارث گذاشته چندان زیاد هم نیست. به هیچ وجه!" و ادامه می‏دهد "ولی خوب جواب چند دور آبجو رو حتماً میده". حالا حداقل صدایش طنین آرامش بعد از آبجو را داشت.
میشائیل خونسردتر ادامه می‏دهد "نمی‏خوام خسیس بازی در بیارم" و برای نشان دادن پول و اثبات حرفش دست در جیب جلوئی شلوارش می‏کند، جیب جلو، و نه در جیب پشت با پول زیاد، نه، نه، به هیچ وجه نمی‏بایست او آن پول‏های زیاد را نشان دهد! او دست در جیب جلو می‏کند _ و چهره‏اش بی‏رنگ و آشفته می‏گردد. او ناگهان متوجه می‏گردد که کیف پول حاوی دوازده مارک و چند سکه را باید بخاطر هیجان و گیجی فراموش کرده باشد. با عجله و مأیوسانه دست در بقیه جیب‏هایش می‏کند. و در این حال احساس می‏کرد که سرش در حال منفجر شدن است. به نظر می‏آمد که یک دسته سوسک به وحشت افتاده و وحشی در تمام بدنش در حال وول خوردنند. او دست داخل جیب‏هایش می‏کرد و می‏دانست که فقط دوازده هزار مارک در جیب عقب خود دارد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 22:50  توسط سعید از برلین  | 

میشائیل با صدای خفه‏ای می‏گوید "!Sieg Heil" و با بالا بردن سبو به نشانه <به سلامتی> و با نوشیدن جرعه‏ای مزه تلخ نشسته بر زبانش را می‏شورد و به پائین فرو می‏برد. او خنده‏های سردی می‏کرد و وقتی کسی با او صحبت می‏کرد سرش را اتوماتیک تکان می‏داد، جواب‏هایش به شدت ساده بودند و هنگامی‏ که عاقبت گوشت سرخ‏شده خوک با کوفته سیب‏زمینی جلویش قرار گرفت، بدون اشتها آن را ‏خورد. او قطعه‏ای از گوشت را می‏برید و با چنگال به سیخ می‏کشید. او می‏جوید و غورت می‏داد، و هیاهوی اطرافش که انگار از یک دیوار رویائی به خارج نفوذ می‏کرد را می‏شنید. او آنجا در جای تنگ و گریزناپذیری نشسته بود و عرق سردی از زیر بغل‏هایش کاملاً آهسته رو به پائین جاری بود. او ترس داشت، فقط ترس.
حالا هانس Hans، دکان‏دار از هارتهاوزن فریاد می‏زند "دور دوم! زودباش، زودباش، سوزی!" و با پرروئی به داخل سبوی تا نیمه نوشیده شده میشائیل نگاه می‏کند. "چی؟ ... و تو می‏خوای ادعا کنی که یک مرد آلمانی هستی؟ همشو یک ضرب برو بالا! ای بابا، سر بکش دیگه!". میشائیل زیر چشمی نگاهی می‏کند، سبویش را در دست می‏گیرد و به یاد می‏آورد که هانس از همه بیشتر در دستگیری او سهیم بوده است، عذرخواهانه می‏گوید: "من آبجوخور نیستم".
هانس تحقیرآمیز تکرار میکند "آبجوخور نیستم؟" و دهانش را کج می‏کند. "ما چیزهای دیگه هم می‏نوشیم! ما به هیچ وجه برای تو تکلیف معین نمی‏کنیم!" و دوباره عده‏ای موافقانه می‏خندند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 14:44  توسط سعید از برلین  | 

طنین "Sieg Heil" در سالن طوری می‏پیچد که دیوارها به لرزش می‏افتند. "Sieg Heil و آبجو فراموش نشود! یک‏ دور آبجو برای همه!". لاین‏باخ Leinbach، گروهبان چاق، دست‏های کوچکش را به اطراف تکان می‏داد و مانند فرماندهی فریاد می‏زد: "سوزی Zusane، مارش-مارش! ... پس آبجوها چی شد! یک مهمان کمیاب پهلوی ماست!" و همه با خنده حسابدار سابق آبجو سازی هارتهاوزن را تأیید می‏کنند. میشائیل غریب و در هم فرو رفته آن‏جا قوز کرده بود و گارسون را تماشا می‏کرد. در این بین پتر بیل‏مایر Peter Bielmeier از افراد اس اس خود را به او نزدیک و طعنه‏آمیز سؤال می‏کند: "خوب میشائیل، بگو ببینم، پدرت چه چیزی برات به ارث گذاشته؟ چقدر داوطلبانه برای زودِتِن‏لَند می‏پردازی؟". میشائیل این لحن تأکید آمیز را می‏شناخت. با تقلای فراوان چهره بی‏آزاری به خودش می‏گیرد و می‏گوید: "اول می‏خوام یک چیزی بخورم". او به این فکر می‏کرد که فقط نباید جلب توجه کند و نباید وحشتزده شود، باید تشریک مساعی کند، درست مانند تشریک مساعی در بازداشتگاه زندانیان سیاسی و اسرای جنگی.
بیل‏مایر زیر لب می‏گوید "غذا؟" و بعد فریاد می‏زند: "لیست غذا! زودباش، زودباش، سوزی!". پیشخدمت سبوهای پر را روی میز می‏گذارد و غر و لند کنان می‏گوید: "دو تا دست که بیشتر ندارم"، اما حرفش نشنیده گرفته می‏شود، زیرا که همه سبوهای خود را در دست گرفته و آنرا بلند می‏کنند. "دور اول به دعوت میشائیل! Sieg Heil"
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 3:55  توسط سعید از برلین  | 

میشائیل بعد از داخل شدن و بستن در می‏خواست دوباره فوری خارج شود _ اما دیگر جرئت نکرد. در سالن پر هیاهو و از دود آبستن گشته چند میز را کنار هم قرار داده بودند و عده‏ای غیر نظامی با همسرانشان در میان تعداد زیادی مردان با انیفورم اس آ و اس اس نشسته بودند که بیشترشان را همکلاسی‏های او تشکیل می‏دادند. همه تا اندازه‏ای سرمست بودند و به او نگاه می‏کردند. سپس با خوشحالی سبوهایشان را بلند کرده و با سر و صدا می‏خندند. "اِهه، اونجارو ببین! ... تسولینگر-میشائیل! ... خوب به موقع آمدی! ... حتماً می‏خوای بخاطر مراسم عزاداری همه رو به یک دور مشروب دعوت کنی، آره؟ ... حتماً اینطوره! حتماً اینطوره". انیفورم‏پوشها با رضایت مشکوکی برای او جا باز می‏کنند و یکی با کینه‏ فریاد می‏زند: "تو می‏تونی بخاطر زودِتِن‏لَند هم با ما جشن بگیری ...بیا اینجا! بیا اینجا! امروز ما همه با هم برادریم!". به میشائیل زخم زده شده بود. اما مگر راه دیگری هم وجود داشت؟ او می‏بایست میان آنها بنشیند، و دوباره خنده‏های تمسخرآمیز از نو شروع می‏شود. بعضی از غیر نظامیان با فریاد بلندی "!Sieg Heil" گفته و خداحافظی می‏کنند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 17:49  توسط سعید از برلین  | 

بی اراده بلند می‏گوید: "گوشت سرخ‏کرده خوک، خوب سرخ شده ... و کوفته سیب‏زمینی، و آبجو ... خداوندا!". آب دهانش راه می‏افتد، گونه‏هایش داغ گشته و چشمانش می‏درخشند. او چند باری از این سر اطاق به آن سر اطاق قدم می‏زند و به موهایش دست می‏کشد و نم نم بارانی بر پوستش پاشیده می‏شود. تصمیم می‏گیرد به مأمور حراست انعام بدهد، این باعث تغییر عقیده و لحنش خواهد شد، این‏ها همه اینطورند.
هوس گوشت سرخ‏کرده خوک مدام در او قوی‏تر می‏شد و از بقیه افکارش پیشی گرفته و گرسنگی را طاقت‏فرسا ساخته بود. حالا غرش موزیک جشن باشکوه در شهر بلندتر به گوش می‏آمد و در بین آن مدام فریاد "Heil Hitler" مردم شنیده می‏شد.
او در وسط اطاق بی‏حرکت ایستاده بود و به نظر می‏آمد که عاقبت تصمیم روشنی گرفته است. همین الساعه به سمت خانه خواهم راند، کاملاً نامحسوس. از بیراهه‏ها شلوغی جشن را پشت سر خواهم گذارد و می‏رانم، و می‏رانم! او از خانه خارج می‏شود، با دقت در را قفل کرده و به خیابان می‏آید، احساس می‏کند که آن‏جا کاملاً دست‏نخورده و از جشن در امان مانده است. هنگامی که دوچرخه‏اش را هل می‏داد و برای انتخاب مسیری برای راندن به طرف خانه فکر می‏کرد، بوی کباب در دماغش می‏پیچد. چراغ یک مهمان‏خانه روشن بود. او دوباره احساس گرسنگی می‏کند، دوچرخه‏اش را کنار دیوار قرار داده و وارد مهمان‏خانه می‏شود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 12:36  توسط سعید از برلین  | 

او ناگهان "هو ... هوهو!"ئی گفته و خیره نگاه میکند. هزار و دویست مارک اسکناس و تعدادی سکه‏های نقره‏ای قدیمی در جعبه قرار داشتند. میشائیل لرزان و با عجله چند بار پول‏ها را می‏شمرد و کم کم ملتفت می‏گردد. قلبش تند تند می‏زد. با عجله، آشفته و ترسان در حالا نگاه کردن به این سو و آن سو، تقریباً مانند یک دزد، اسکناس‏ها را در کیف پول کهنه خود می‏گذارد و کیف را دوباره در جیب پشت شلوارش جا می‏دهد. در این حال از عصبانیت می‏لرزید.
او غر و لند می‏کند "حالا چه باید کرد؟ ... تهوع آوره!"، زیرا که او ناگهان بخاطر رفتار عجیب و نامطمئنش خشمگین شده بود. به چه خاطر و برای چه وحشتزده بود؟ اصلاً نگرانیش بابت چه بود؟ شاید وجدانش ناراحت شده است؟ آیا پول به او تعلق نداشت؟ آیا تمام آنچه در این خانه است به او متعلق نبود؟ آیا طبق قانون همه چیز به او نمی‏رسید، تنها به او؟!
او دندان قروچه‏ای کرده و دستانش را مشت می‏کند، چیزی مانند عطش انتقامی غضبناک به او امر می‏کند، و او به طور عجیبی آرام و آرامتر می‏گیرد. طوری‏ که انگار فشار این چهار هفته‏ای که از آزاد شدنش از بازداشتگاه می‏گذشت و سخت و غمگین سپری گشته بود از او فرو می‏ریزد، انگار او تازه همین حالا حس می‏کرد که آزاد شده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ساعت 22:11  توسط سعید از برلین  | 

میشائیل کینه‏جویانه غر می‏زند: "کل باقیمانده از تمام عمرش!" و بعد پول را در جیب قرار داده و در حالی که سرش را تکان می‏داد چند بار با قدم‏های سنگین به این سو و آن سوی اطاق می‏رود. شلوغی خیابان‏های دوردست از میان پنجره‏ها نفوذ می‏کرد، طبل‏ها به صدا می‏آیند، و سازهای بادی طنین می‏اندازند. میشائیل ناگهان دوباره احساس گرسنگی می‏کند و در قفسه‏های آشپزخانه به جستجو می‏پردازد. در کنار اجاق گاز قطعه نان خشک‏ شده‏ای قرار داشت و در داخل یک قابلمه سفید شیر بود. میشائیل خشمگین قوز می‏کند و باقیمانده غذا را می‏خورد. در حال فکر کردن و جویدن نان به نظر می‏آمد که هر لحظه بر خشمش افزوده می‏گردد. ظاهراً ارزیابی می‏کرد که کدامیک از وسائل کهنه پیرمرد به دردش می‏خورد و چه چیز را می‏تواند بفروشد، و به یک نتیجه واقعاً نخ‏نمائی می‏رسد. در حالیکه او کنار اجاق قوز کرده بود و حساب می‏کرد بی اراده خود را به پائین خم می‏کند، بدون آنکه دلیلش را بداند در دولنگه کمد بد بوی جلوی پاهایش را باز می‏کند و در میان بشقاب‏ها و دیگ‏های فلزی جستجو می‏کند و ناگهان در گوشه تاریکی جعبه آهنی زنگ‏زده و قفل شده‏ای را پیدا می‏کند. کنجکاوانه آن را بیرون می‏کشد و با دقت بیشتری به آن نگاه می‏کند. او جعبه آهنی را تکان می‏دهد و صدای آهسته جرنگ جرنگ کردن شبیه به سکه‏های پول به گوشش می‏رسد، سرش را بالا آورده و آهسته و نامفهوم می‏گوید: "هوم، هوم، پس خبری هست _ شاید!". بعد از آن که او بی‏ثمر سعی در باز کردن جعبه می‏کند، تمام کلیدها را از کشوی میز تحریر می‏آورد و عاقبت کلید قفل را پیدا می‏کند.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ساعت 14:31  توسط سعید از برلین  | 

 
بالاخره میشائیل آرام شروع به جستجو در کمد و جعبه‏ها می‏کند. در جعبه‏ها و کشوهای کمد خرت و پرت زیادی کنار لباس زیر کثیف و پیراهن‏‏های شسته شده و کنار جوراب‏ها و شال گردن‏ها قرار داشتند. در کمد صیقل داده شده تک و توک شلواری آویزان بود، یک پالتوی کلفت سیاه‏رنگ یقه مخملی، تعدادی کت و شلوار از مد افتاده کهنه و یک کت مخصوص دربانی. داخل کمد یک چتر و تعدا زیادی عصا تکیه داده بودند، سه جفت کفش و یک جفت چکمه بلند، یک دمپائی سائیده شده و در بالاترین کشوی میز تحریر باریک تعداد زیادی کلید زنگ‏زده قرار داشت، سکه‏های مسی از دوران قدیم، صلیب شکسته_ و یک نشان افتخار اعطاء کمک زمستانی به نیازمندان، دو زنجیر ساعت نقره، یک انگشتر مُهر دار قابل مصرف، یک ساعت خراب سیاه شده، یک کیف پول درب و داغان، یک مدال افتخار درجه دو از سال ۱۸۷۰ و یک کیف فرسوده حاوی مدارک عرق کرده و به هم چسبیده که در بینشان نه دفترچه بانک، نه دفتر پس‏اندازی و نه مدرک بیمه عمر یا اوراق بهاداری بود. در یک جعبه مقوائی کوچک دوازده مارک و چند سکه از جنس نیکل قرار داشت. این‏ها تمام دارائیش بودند.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ساعت 1:44  توسط سعید از برلین  | 

 
مأمور کوتاه قد حراست ساختمان که سبیلی شبیه به سبیل خوک‏های آبی داشت کمی کینه‏جویانه می‏گوید: "که این‏طور، پس شما پسر تسولینگر خدابیامرز هستید؟" و با کنجکاوی به میشائیل از پائین به بالا نگاه می‏کند. "که این‏طور ..." را طوری ادا می‏کند که از همه چیز مطلع است. مرد لقمه داخل دهانش را می‏جوید و به نظر می‏آمد که کمی خشمگین است.
مأمور حراست غرولند کنان می‏گوید: "هوم‏هوم، به این جهت دیروقت می‏آئید ... و آن هم درست امروز، هوم‏هوم!" و شناسنامه میشائیل را بازرسی می‏کند، مجدداً او را تفتیشانه نگاه می‏کند و می‏گوید: "آره‏آره، از نظر صورت کاملاً به پدرتان شبیه هستید، آره‏آره! اما، اینجا رو امضاء کنید، من در برابر پلیس مسئول هستم. دستور دستور است!". او کلید خانه را به میشائیل می‏دهد و کمی مهربان‏تر می‏شود و می‏گوید: "در واقع، مرگ تسولینگر، یک مرگ زیبا بود، تَق، و تمام کرد. جنازه در مرده‏شورخانه است و <آماده>، فقط دفتر روحانیت می‏خواهد بداند کی و به چه نوع خاکسپاری باید انجام شود". وقتی میشائیل تشکر کوتاهی کرده و از پله‏های تنگ بالا می‏رود، مرد کوتاه قد خود را بار دیگر می‏چرخاند و چیزی غرولند می‏کند، ظاهراً انتظار انعام داشته بوده است، و بعد در را محکم می‏بندد.
اطاق شخص مرده بوی پوسیدگی مردان پیر را می‏داد. میشائیل چراغ را روشن می‏کند و مدت درازی با پاهای دراز کرده همان‏جا می‏نشیند. او نگاه خالیش را به روبرو دوخته بود و با مکث نفس می‏کشید. شاید _ اگر چه این مرگ او را اصلاً متأثر نکرده بود _ تصادفاً در باره زندگی پدرش فکر می‏کرد. او بعنوان کارگر شروع به کار کرده بود و عاقبت از سر ترحم، یا همچنین بخاطر صرفه‏جوئی در حقوق بازنشستگی او را به کار دربانی گمارده بودند.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 18:49  توسط سعید از برلین  | 

اما نور بود، روشنائی بود و فراخی. تپه‏های جنگلی دوردستِ سمت چپ در مه سبکی فرو رفته و در سمت راست مزارع درو شده با شیبی ملایم به خود وسعت داده بودند؛ این‏جا و آن‏جا یک خانه رعیتی پهناور و به سفیدی آهک وجود داشت و کمی دورتر جنگل کاج شروع می‏شد. باد خنک بر صورتش می‏وزید، بعد دوباره غبار خشک خیابان را به مزارع هدایت می‏کرد.
میشائیل جنگل را پشت سر گذاشته بود و حالا سربالائی شروع می‏شد. پاهایش رکاب می‏زدند و رکاب می‏زدند، ماهیچه‏های پایش هر بار تقریباً بطور دردناکی منقبض می‏گشتند، شش‏ها کار می‏کردند و او صدای طپش قلبش را می‏شنید. به خود گفت: هوم، دیگر عادت به ... این‏چنین هلاکم ساختند. هنگام جاده‏سازی وضع جسمم بهتر خواهد شد ...!، عرق از تمام منفذهای بدنش جاری بود. او خیلی کوتاه و فرّار احساس ضعف می‏کند. ضعف از زانو رو به بالا می‏خزید، ناگهان بر شکم می‏نشیند و غوغائی در معده آغاز می‏گردد. آب دهانش خشک می‏شود و ناگهان احساس گرسنگی می‏کند، گرسنگی و تشنگی. و غرولند می‏کند: "همیشه این سبزی لعنتی!".
خسته و کوفته بعد از سه ساعت و نیم به لانگهایم می‏رسد. هوا هنوز خاکستری و تاریک‏روشن بود، با این وجود در شهر کوچک زندگی جریان داشت، اکثر خانه‏ها به پرچم مزیّن بودند و بر پارچه‏ای پهن که خیابان اصلی را پیراسته بود چنین نوشته شده بود: "پیوند زودِتنلَند Sudetenland به وطن مبارک!". مردم بسیاری در پیاده‏روها پرسه می‏زدند و از مهمان‏خانه‏ها صدای بلند موزیک به گوش می‏آمد. میشائیل تعداد زیادی افراد اس آ SA و اس اس SS را می‏بیند. بی‏اختیار سرش را پائین می‏اندازد، مستقیم به روبرو نگاه کرده و سریع از کنارشان می‏راند، و عاقبت به ساختمانی که در آن پدرش در تمام مدت عمر خانه‏ای با دو اتاق بسیار کوچک داشته بوده است می‏رسد.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 14:44  توسط سعید از برلین  | 

میشائیل در حال رفتن می‏گوید "شاید برگشتنم کمی طول بکشه" و بعد ناپدید می‏شود. شانس با او بود. به او دو روز مهلت داده می‏شود. کمیسر حتی به او تسلیت گفت و بشردوستانه اضافه کرد: "ما هم خواهیم رفت. همه روزی خواهند رفت."
میشائیل یک ‏بار دیگر به سمت خانه می‏راند. او سرزنده‏تر شده بود. او می‏خواست شب را در لانگهایم بگذراند، گفت که مرده در خانه مزاحم او نخواهد شد، او جنازه و خیلی چیزهای دیگر به اندازه کافی دیده است _ و شاید اصلاً پیرمرد در مرده‏شور خانه باشد، در هر حال او آن‏جا همه کارها را تنظیم خواهد کرد. زنش می‏گوید "خوب باشه، مانعی نداره ... هرچی تو فکر میکنی" و دوباره به خیاطی می‏پردازد.
انتهای هارتهاوزن سراشیبی بود. دشت خود را پهن و عظیم گسترانده بود. عجیب بود، چنین به نظر میشائیل می‏آمد که انگار برای اولین بار آنجا را می‏بیند. طبیعت او را منقلب ساخته بود. او به هوای تیز پائیزی پک‏های بلند می‏زد و با هر فشار به رکاب چرخ احساس می‏کرد که جان تازه‏ای می‏گیرد. او رو به آسمان بلند نگاه می‏کند. خورشید کدر ماه اکتبر دیگر گرما نداشت و هر از چند گاهی پشت انبوهی ابر سفید و شفاف که مرتب از هم پراکنده می‏گشت گم می‏شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۹ساعت 20:6  توسط سعید از برلین  | 

"چی؟ بری؟ دوباره می‏خوای بری؟ ... کجا می‏خوای بری؟"حالا زن صورت لاغرش را بلند می‏کند و چشمانش درمانده و غمگین می‏گردند.
میشائیل شانه‏هایش را بالا می‏اندازد "به کجا؟ ... هوم! از این کسی خبر نداره! ... شاید برای جاده ‏سازی، شاید هم قلعه‏ سازی ... بگیر بخون، این هم حکمش." او یک کارت چاپی که مهر اداری خورده بود به زنش می‏دهد. دستان زن هنگام خواندن قسمت‏هائی که با خودنویس پر شده بودند کمی می‏لرزیدند.
زن "هوم"ی می‏گوید و به میشائیل نگاه می‏کند، "هوم، با آدم مثل گاو رفتار می‏کنند ..."
"پاپا! تو باید اینجا بمونی!"، الیز Elies کوچلو یکباره شروع به نق‏زدن می‏کند "پاپا، نرو ... مامی همش گریه می‏کنه ..."
یک ثانیه تمام میشائیل و زنش درمانده به چشمان هم نگاه می‏کنند.
زن می‏پرسد: "فکر می‏کنی، بتونی مهلت بگیری؟ ... باید شدنی باشه ... حالا، با حادثه مرگ پدرت."
او جواب می‏دهد: "می‏تونم امتحانش کنم" و دوچرخه زنگ‏زده‏اش را از آشپزخانه می‏آورد، چرخ‏هایش را آزمایش می‏کند و بدون آن که توجه‏ای به گریه الیز کند در حال رفتن می‏گوید: من الان پیش پلیس می‏رم و با کمیسر صحبت می‏کنم ... بعد فوراً به طرف لانگهایم می‏رونم ...". زن کودک گریان را در بغل می‏گیرد، تکان کوچکی به سر خود می‏دهد، و میشائیل با دوچرخه از در باز خانه خارج می‏شود.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۹ساعت 16:25  توسط سعید از برلین  | 

این امکان وجود دارد که میشائیل تسولینگر در حال عبور از کوچه‏های باریک به سمت خانه به تمام این‏ها فکر می‏کرد. در منزل؛ خانه‏ای در ساختمان کوچک و قدیمی در انتهای سراشیبی با پنجره‏های کوچک که از یک اطاق و یک آشپزخانه تشکیل شده بود تقریباً همان بوئی را می‏داد که در بازداشتگاه زندانیان سیاسی و اسرای جنگی می‏آمد. بر روی اجاق خوراک‏پزی در آشپزخانه که درش باز بود سبزی _غذای تقریباً هر روزه آنها_ در حال بخار دادن بود. دو فرزند کوچک‏تر روی کف اطاق بازی می‏کردند، پسر در مدرسه بود. خانم تسولینگر پشت چرخ خیاطی نشسته بود و لباس‏های کهنه و پارچه‏هائی که کنار او بر روی کاناپه فرسوده و فرو رفته قرار داشتند بوی خفیفی از گلوله‏های نفتالین که با بوی ترش بخار سبزی مخلوط شده بود از خود پخش می‏کردند.
دختر چهار ساله که بلند شده و خود را به پاهای تسولینگر چسبانده بود فریاد می‏زند: "پاپا! پاپا!". تسولینگر مکانیکی دستی به سر گرد و موهای بلوند او می‏کشد و به زنش نگاه می‏کند.
زن می‏گوید "بیا بگیر" و به او یک ورقه یادداشت می‏دهد و بدون تأکید ویژه یا جنبشی، تقریباً مثل "امروز شیر بدست نیاوردم" با چیزی شبیه به این می‏گوید: "یکریع قبل کارگری از نیروگاه برق این‏جا بود. پدرت مرده. این‏طور که به نظر من می‏رسه سکته قلبی کرده". صورت میشائیل اما تغییر رنگ می‏دهد. او بر روی ورق یادداشت چیزهائی از خاکسپاری و تنظیم ارثیه می‏خواند، لحظه‏ای کوتاه نفس پر سر و صدائی می‏کشد و نامشخص می‏گوید: "هوم ... و فردا صبح زود باید برای بیگاری به سفر برم ...، کمیسر گفت که به این وسیله کنترل پلیسی بر روی من قطع میشه."
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۹ساعت 13:11  توسط سعید از برلین  | 

تقریباً چهار هفته از آزاد شدن تسولینگر پس از حبس سه ساله او در بازداشتگاه زندانیان سیاسی و اسرای جنگی می‏گذشت و او می‏بایست هر روز خود را به کلانتری معرفی کند. سه سال پیش توسط گروه ضربت هارتهاوزن بخاطر توطئه بر علیه حکومت شبانه از بستر بیرون کشیده شد، بی‏دلیل کتکش زدند و با خود بردند. بسیاری از همکلاسی‏های او که حالا حزب پر سود- و پست‏های حکومتی را اشغال کرده بودند در این دستگیری حاضر بودند. این گروه در آن زمان در هارتهاوزن شریرانه خون میریخت، اما کسی جرأت نمی‏کرد بر علیه آن چیزی بگوید. فقط بعضی از مردم در پنهان در این باره حرف می‏زدند، و آن‏ها طوری صحبت می‏کردند که در واقع عقیده‏ای در صحبت‏شان تشخیص داده نمی‏شد. اما اتفاق می‏افتاد که گاهی یکی از همسایگان یک بسته مواد غذائی جلوی در خانه خانم تسولینگر بیچاره قرار می‏داد. او هم آدمی بود مانند بقیه آدم‏ها! وگرنه چطور می‏توانست با سه بچه از عهده این زمان سخت برآید!
همچنین پدر تسولینگر که سی و پنج سال در نیروگاه برق در نزدیکی لانگهایم Langheim کار می‏کرد و مدت‏ها از مردن زنش می‏گذشت و انسان عبوس و بدی بود هم گاهی _ البته نامحسوس و بدون آن که عروسش هرگز مطلع گردد پول از کجا آمده _ مبلغ ناچیزی برایش می‏فرستاد. احتمالاً بخاطر بچه‏ها، شاید هم اما چون نمی‏خواست مردمی که او را می‏شناختند و می‏دانستند که او سالیان درازی خود را آنجا آفتابی نکرده است برایش شایعه بسازند. زیرا که او بخاطر ازدواج پسرش با او به دشمنی پرداخته و رفته رفته این دشمنی سخت‏تر گشته و به بیگانگی کامل رسیده بود، هنگامی که خبر دستگیری میشائیل به گوشش رسید، غرولند کنان گفت: "بفرما! حالا بیا و درستش کن! کله شق احمق! او باید در هارتهاوزن تنها آدمی باشد که روزنامه سوسیال دموکرات‏ها را بخواند و در اتحادیه کارگران عضو شود، ابله! ... آیا شد که یک‏بار به حرف کسی گوش کند!"
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۹ساعت 1:14  توسط سعید از برلین  | 

Oskar Maria Graf: Angst
 
میشائیل تسولینگر Michael Zollinger _ مردی بود تقریباً سی ساله، بلند قد، با پوستی خشک و استخوان‏بندی محکم، دارای شانه‏های پهن و صورتی بدون ریش، لاغر و رنگ پریده با بینی نازک نوک تیز و چشمان کمی خیس آبی‏خاکستری رنگی که بی‏حرکت و بی‏حس بودند، قسمت‏هائی از موهای کوتاه اصلاح شده‏اش که کلاه کج نشانده شده بر سر مخفی‏شان نمی‏‏ساخت سفید شده بودند، و لب‏های نازک دهان گشادش خود را محکم روی هم فشار می‏آوردند _ کارگر کمکی؛ میشائیل تسولینگر از محوطه روشن، وسیع و پر رفت و آمد بازار به سمت چپ داخل کوچه فرعی تنگ و تقریباً بدون نور خورشید به اصطلاح "محله‏ قدیمی" می‏پیچد.
محل سراشیبی و بی‏قاعده عبور عابر پیاده حالا طوری تنگ می‏شود که مردم هنگام عبور از کنار هم می‏بایست یکدیگر را لمس کنند. تسولینگر اما به رهگذران توجه‏ای نمی‏کرد، و به نظر می‏آمد که رهگذران هم به او بی‏توجه‏اند. تنها در بعضی از مغازه‏های کوچک و پَست که درهایشان باز بود، مردم صحبت‏ خود را قطع و با شتاب به رهگذر نگاه می‏کردند، صورتشان جدی و کمی دلسوزانه می‏گشت و چند کلمه آهسته با هم رد و بدل می‏کردند. آن‏ها همه میشائیل تسولینگر را می‏شناختند، زیرا اگرچه هارتهاوزن Harthausen بعنوان شهر به حساب می‏آمد اما فقط کمی بزرگ‏تر از یک بازار توسعه داده شده بود. آن‏ها تسولینگر را می‏شناختند، اما کسی نمی‏خواست سر و کاری با او داشته باشد، زیرا بالاخره _ حالا زمانه طوری دیگر بود! زمانه‏ای پر از ابهام!
 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی ۱۳۸۹ساعت 13:57  توسط سعید از برلین  | 

 
یک‏دفعه اطراف هویگل خالی می‏شود. اندکی از فشار زنجیر کم می‏گردد. بدنش بیدار گشته و مانند آهنی سخت که به سوی دیواری می‏دود و پس از برخورد با آن ویرانش می‏سازد خود را سفت و محکم می‏سازد.
تنفس کردن ناگهان آسان شده بود.
یک سکوت بزرگ غیر قابل تصور و سفید در اطراف ایستاده بود.
وقتی او بعد از مدتی طولانی چشم‏هایش را باز می‏کند، تمام اعضای بدنش سرما و رطوبت زمین را در خود می‏مکند. او در باغچه‏ای دراز افتاده و خون و خاک روی گونه‏های کبود شده‏اش چسبیده بود. دهانش را می‏بندد و آب دهانش را با زحمت و درد قورت می‏دهد. معده‏اش بوی تهوع‏آوری می‏داد.
خانه مانند منبعی سبز و بد جنس در باغچه لگدمال شده چمباته زده بود. رنگ سرخ ملایم صبح‏گاهی پنجره‏هائی را که بی‏روح به روبروی خود زل زده بودند می‏لیسید. بوی پوسیدگی به مشام می‏آمد.
هویگل تلو تلوخوران از جا بلند می‏شود و وحشت‏زده باغ را ترک می‏کند. مانند کشتی شکسته‏ای تلو تلوخوران از مسیر علف‏زار به سمت شهر میرفت، سستی هولناکی او را در بر گرفته بود. سرانجام با ترس فراوان به قدم‏هایش سرعت بیشتری ‏بخشیده و تا جائی که قدرت داشت ‏میدود.
پس از رسیدن به اولین خانه‏ می‏ایستد و نفس تازه می‏کند، از صورتش خاک و خون را پاک کرده و خموش و هوشیار قدم به خیابان می‏نهد. کارگران از کنارش می‏گذشتند و توجه‏ای به او نمی‏کردند. آن‏ها دست‏های خود را حرکت می‏دادند و مانند انسان‏هائی که انکار و اعتراض نمی‏کنند صحبت می‏کردند. استواری عجیبی از حرکت دست‏ها و کلماتشان جاری بود.
هویگل مانند آدم ترک شده، بی‏مصرف و کوتوله‏ای رقت‏انگیز آنجا ایستاده بود. شرم هفته‏های پیش تسلیم‏ناپذیر و سنگ‏دلانه از او بیرون می‏زند و بالا و بالاتر می‏آید. درمانده و مانند گدائی به همه آدم‏ها نگاه می‏کرد.
عاقبت تکانی سریع به خود داده و به رفتن ادامه می‏دهد. چهره‏اش آهسته معتدل می‏گردد. محکم‏تر، مصمم‏تر و با جدیت سبک گشته انسانی که آرامش خود را پس از یک لرزش بزرگ دوباره بدست آورده است براه می‏افتد.
_ پایان _
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی ۱۳۸۹ساعت 22:32  توسط سعید از برلین  | 

کوتلِم ِ نقاش از جا می‏جهد و بازویش را مانند شلاق رام کننده حیوانات به اطراف می‏جنباند.
بازی قطع شده بود. حادثه قابل توجه جدید ملالت را خاموش ساخته بود. آنها به دور هویگل که مانند خرس کوری کورمال کورمال به این‏ سو و آن‏ سو می‏رفت می‏رقصیدند و فریاد  می‏کشیدند. مشت‏های دقیق نشانه گرفته شده‏ای پشت سر هم به شکمش می‏نشستند. فان هارزکرک با پارچی پر آب بر سرش می‏پاشد. کفش‏های خیس شده هویگل سوت می‏زنند.
ایوون ناتوان به سمت شلوغی بی‏حس کننده فریاد می‏زد: "بیشرف‏ها! سگ‏های سادیستی!". رامینگ خواب‏آلود بالاتنه‏اش را بالا می‏آورد و بعد دوباره پائین آورده و می‏خوابد. نعره خشک ایوون فضای دودآلوده را می‏شکست. گاهی صدای ناله مانند نفس نفس‏زدن صدائی در حال مرگ از شکم هویگل به گوش می‏آمد.
همین امروز! یکبار دیگر! بعد شاید که او نجات می‏یافت. کسی در او زائیده شده بود. یک شب آب بر روی سر _ و دیگر مصیبت بی مصیبت. هنگام خم شدن شلوارش پاره می‏شود. کوتلِم پیراهنش را جر می‏دهد و از تنش در می‏آورد.
صدای "هوی! هوی!" از همه طرف به گوش می‏آمد. آن‏ها هویگل را در وسط خود قرار داده و با کوبیدن پا بر زمین از میان گلخانه با مشت و لگد به بیرون می‏برند. با سر و صدا و کُند مانند یک قطار باربری از کنار اولین باغ سبزی می‏گذرند. میلیونر او را از پشت هل می‏داد و کوتلِم دست‏هایش را می‏کشید. ایوون بی‏وقفه جیغ می‏زد.
"آآآآخ، بذارید کمی نفس تازه کنم!" هویگل ناله می‏کرد و دهانش را برای نفس کشیدن کاملاً باز نگاه داشته بود. عرق گوله گوله از بدنش به زمین می‏چکید.
دوباره کسی فریاد می‏زند "هوی! هوی! و او را هل می‏دهد. هویگل نفس نفس میزد و از گلویش صدای خر و پف می‏آمد. کوتلِم تربی از باغچه می‏کند و آن را با تمام نیرو در دهان هویگل فرو می‏کند.
دندان‏های هویگل به سر و صدا می‏افتند. گلویش با خفگی در جنگ و رنگ صورتش کبود شده بود. آدم هویگل گلوی خود را با دست نگاه داشته بود، تف می‏کرد و به طرز وحشت‏انگیزی با دست‏هایش در هوا چنگ می‏انداخت و به دنبال هوا برای نفس کشیدن می‏گشت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی ۱۳۸۹ساعت 15:52  توسط سعید از برلین  | 

اوضاع رو به سردی می‏رفت. همه چیز دوباره از مسیر خارج شده بود. _حالا کوتلِم می‏بازد. هویگل به یاد آن شب در اطاق پشتی بخار گرفته قمارخانه بهشت می‏افتد که اجازه داد با مشت به شکمش بکوبند. آدم هویگل ناخواسته با نگاه تیره و پر تنفری شکمش را منقبض می‏سازد.
هنگامی که نقاش دوباره یک اسکناس روی میز پرت می‏کند "آآآآخ!" بلندی از گلوی فان هارزکرک با لذت و بدجنسی خارج می‏گردد.
هویگل بدخواهانه داد می‏زند: "به سلامتی!".
"لعنتی!" نقاش کمی عصبی ورق بازی را روی میز می‏گذارد. دوباره یک صد تائی!
آدم هویگل جوک زننده‏ای می‏گوید. ایوون می‏خندد.
کوتلِم مانند کسی که مراقب اطراف خود می‏باشد گیلاس مشروبش را برمی‏دارد و مانند سرجوخه‏ای فریاد می‏زند: "هی! حمال! مشروب بریز!" خون به سر آدم هویگل هجوم می‏آورد. اما او زود بر خود مسلط می‏شود و پارچ مشروب را بلند می‏کند. او در حال مشروب ریختن کمی می‏لرزید و مشروب به اطراف می‏ریخت.
کوتلِم فریاد می‏زند "هی هی! تو! حمال! بهتر نشانه بگیر! _ در کنار هدف گهکاری کردی!" و مشتی به شکمش می‏زند. میلیونر سر حال و مانند فنر از جا می‏جهد و پارچ را از او می‏گیرد. آدم هویگل مبهوت شانه‏هایش را بالا می‏برد. فان هارزکرک متناوب می‏خندید و باقی مانده شامپاین را روی سر آدم که آنرا خم کرده بود می‏پاشد. شامپاین مثل آب‏یخی بر پشتش می‏دود.
هویگل آخرین نیروهایش را جمع می‏کند. سرگشتگی، خشم و تردید ناگهان در کنارش می‏ایستند. مانند غژ غژ بی‏وقفه شلاقی درون سر آشفته‏اش وز وز می‏کرد.
نزدیک بود به زمین بیفتد، یکبار دیگر با تمام قدرت شکمش را به بیرون داده و عاقبت دوباره خر خری می‏کند و دوباره صدای قاه قاه خنده منفجر می‏گردد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی ۱۳۸۹ساعت 23:12  توسط سعید از برلین  | 

هویگل با صدای بلندی می‏گوید: "جوراب تنگِ ساقه بلند تا محل ختنه عقب‏نشینی کرده!" و مخفیانه چهره بقیه را بازرسی می‏کند.
میلیونر اضافه می‏کند: "الهام در خواب به سراغ آدم می‏آید!"
ایوون با خوشحالی می‏گوید: "آنتون، می‏دونی، العان یک بازی کوچلو می‏چسبه!".
کوتلِم نقاش هم می‏گوید: "ورق بازی؟ _ آره، این کار دلپذیریه!"
هویگل یاوه‏گوئی می‏کند: "بسیار درست است! مطمئناً خانم‏ها! مطمئناً آقایان! خانم‏هاآقایان، آقایان‏خانم‏ها!" و مانند پادوها تعظیم می‏کند. "آدم هویگل فرماندهی عرق‏خوری را به عهده می‏گیرد، خواهش می‏کنم، خانم‏ها و آقایان محترم، خواهش می‏کنم!".
خرناس کشیدن رامینگ اعصاب آن‏ها را مسالمت‏آمیز و بطور برابر خط خطی می‏کرد. ایوون، کوتلِم و میلیونر کنار میز بازی می‏نشینند و اسکناس‏هایشان را در وسط میز می‏گذارند.
هویگل کینه‏توزانه فریاد میزند: "به سلامتی، آقای نقاش، آقای فرشته کثافت!" و گیلاس پر شامپاین را تا قطره آخر با عجله و یک‏نفس می‏نوشد.
فان هارزکرک ورق‏ها را پخش می‏کند.
هویگل که نمی‏توانست بازی کند به این سمت و آن سمت اطاق قدم می‏زد و نامفهوم و آهسته زیر لب آواز می‏خواند. هر از چند لحظه‏ای سرک سریعی به اسکناس‏های انباشته شده بر روی هم می‏کشید. آن سه نفر اسکناس‏ها را تنبلانه برمی‏داشتند و یا اسکناس جدیدی روی تپه‏ای از اسکناس پرت می‏کردند.
رنگ آبی ماتِ روز بر طاقچه نشسته بود. باغ‏ها در بیرون کمی رنگ سفید به خود گرفته بودند و سارها آهسته آواز می‏خواندند. شبنم از زمین رو به بالا می‏رفت. هویگل با ناآرامی به این سو و آن سوی اطاق قدم می‏زد، گاهی به بازیکن‏ها چپ چپ نگاهی می‏انداخت و بعد دوباره از میان شیشه پنجره به بیرون نگاه می‏کرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی ۱۳۸۹ساعت 14:51  توسط سعید از برلین  | 

چه ساده است همه چیز!
رامینگ آروغ‏زنان یاوه می‏گفت: "این جنگ با آیینه یا جنگ زرده تخم‏مرغ با طاقچه بالای بخاری دیواری‏ست!"
میلیونر با نیشخند می‏گوید: "هاهاها-ها! شاعر بذله‏گو شده!"
هویگل با صدائی از درون شکم می‏گوید: "جنگ آیینه! جنگ بازی! بازی با جنگ-آیینه". آن‏ها سریع می‏نوشیدند. هویگل ماهرانه شامپاین داخل دهانش را به سمت سقف می‏پاشد. فوران کلفتی بود. در چشم‏بهمزدنی بقیه هم از او تقلید می‏کنند. حال و خوی‏شان به اوج خود رسیده بود و می‏بایستی آن را حفظ کرد. هویگل شروع به تعریف جوک‏های زننده می‏کند.
از یک سال پیش میلیونر به رامینگِ شاعر کمک هزینه تحصیلی می‏پرداخت، زیرا ایوون یک بار صورت چین‏دار و حرام‏زاده او را "شهوت برانگیز" خوانده بود. زیبائی عادی کوتلِم نقاش برای ایوون بقدری جذابیت داشت که فان هارزکرک را مجبور کرد تا برای او یک آتلیه بسازد. هویگل می‏دانست که بقیه افراد گروه بخاطر فقط یک جوک یا مانند آن مبلغ گزافی از هارزکرک گرفته‏اند.
و او اجازه داده بود که سطل سطل بر سر او آب بپاشند.
اجازه داده بود که به شکمش مشت بکوبند!
و در هشت روز دیگر؟
رامینگ آروغی می‏زند، سرش به روی سینه خم می‏شود، مچاله گشته و به خواب فرو می‏رود.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 22:23  توسط سعید از برلین  | 

شامپاین قبلاً خنک شده بود.
هنگامی که آدم هویگل گیلاس‏های مشروب و سینی غذاها را به درون اطاق ویژه سیگار کشیدن حمل می‏کرد دوباره بر خود کاملاً مسلط شده بود و مانند گارسونی ماهر خدمت می‏کرد. حاضرین بعد از حمله حریصانه به سمت غذا و با ولع خوردن آن خلق و خوی‏شان بهتر می‏گردد.
هویگل فریاد می‏زند: "و من؟! _ من در صومعه چمباته می‏زنم و تمام تف‏هامو اونجا قی می‏کنم! _ اونجا! _ اونجا! _ اونجا! _". و بقیه تکرار می‏کنند: "اونجا _ اونجا _".
میلیونر پوست تخم‏مرغش را با قوسی بزرگ به سمت سقف پرتاب می‏کند. پوست تخم‏مرغ به آیینه بالای بخاری دیواری اصابت کرده و خرد می‏شود. ایوون خوشحال از این کار تخم‏مرغ خود را به سمت سطح درخشانی از دیوار پرتاب می‏کند. بنگ! تخم‏مرغ پس از بر خورد به آن‏جا از هم متلاشی می‏گردد.
هویگل مانند جارچی‏ای فریاد می‏زند: "چه خبره! چه خبره!" و او هم تخم‏مرغش را به سمت آیینه پرتاب می‏کند. کشتی صخره خطرناک را دور زده بود. شلپ _ شلپ _ شلپ! همه تخم‏مرغ‏های خود را به سمت آیینه پرتاب می‏کنند. مسابفه پرتاب تخم‏مرغ آغاز می‏شود. ایوون خوشحال خود را به شدت می‏جنباند و هویگل از خوشی جست و خیز می‏کرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 13:48  توسط سعید از برلین  | 

(۴)
 
خدمتکاران به رختخواب رفته بودند. خانه ساکت بود. همه جا بوی سیگار، عطر و الکل به مشام می‏رسید. آن‏ها خود را درون صندلی‏های نرم و تورفته اتریشی اطراف بخاری دیواری در اطاق ویژه سیگار کشیدن می‏اندازند. آن لحظه فرا رسیده بود که در آن همه چیز به احمقانه و بی‏ثمر بودن، غم‏انگیز و کسل کننده شدن تهدید می‏گشت. اوضاع دو پهلو و بلاتکلیف بود. این یعنی که باید مانع از بوجود آمدن یک بحران شد، و ماهرانه در اطراف تیزی صخره‏های جلو آمده‏ی هیجان به کشتی‏رانی پرداخت. شاید پس از دو یا سه دقیقه سکوت کسی از جا برمی‏خواست، خمیازه کسل‏ کننده‏ای می‏کشید و به رختخواب می‏رفت _ یا شاید هم پای ایوون تصادفاً به جائی می‏خورد، و با دندان قرچه منزجر کننده‏ای گلدانی را ‏پرتاب کرده و می‏شکاند. بعد فاجعه پدید می‏آمد و همه چیز نابود می‏گشت. ایوون با تهدید می‏گوید: "من گشنمه".
هویگل از موقعیت استفاده کرده و با زمزمه خشکی می‏گوید: "یک حد میانی مقتصدانه! بله درستش این است! نه صبحانه و نه شامانه _ یک حد میانی، یک آنه در میانه!" کوتلِم نقاش و رامینگ غزل‏سرا کمی سر حال آمده خود را جابجا می‏کنند: "آره این کار احمقانه‏ای نیست!"
ایوون به هویگل و میلیونر دستور می‏دهد"برید!". هر دو بلند شده بودند. هویگل در حال رفتن با هارزکرک به آشپزخانه با صدائی شبیه به صدای ترومپت بلند می‏گوید: "بیا! بیائید، آقای سر آشپز! ما می‏خواهیم _ هی، آقایون و خانم‏ها، چی، چی؟". در حالی که آقای خانه یک و نیم دوجین تخم‏مرغ می‏پخت، هویگل نان‏ها را کره مالید، خاویار رویشان گذاشت، ژامبون و ماهی آزاد بریده و آماده کرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی ۱۳۸۹ساعت 23:41  توسط سعید از برلین  | 

پشت سرشان مردم زمزمه میکردند "هیس! هیس! ساکت!". کرول در کنار در خروجی ایستاده بود، تعظیمی کرده و قصد معذرت‏خواهی داشت.
ایوون فریاد میزند "مهم نیست! مهم نیست! ما این را فراموش نخواهیم کرد!" و مصمم فرمان میدهد: "حرکت کنید! نذارید مزاحم رفتن‏ شماها بشن!" همراهان هجوم برده و از در خارج می‏شوند.
ایوون در کنار ماشین می‏گوید: "من امروز دوست دارم فقط هویگل، کوتلِم Kotlehm، رامینگ Raming و آنتون Anton با ما باشند! بذار بقیه به خونه‏هاشون برن! ما خودی‏ها دور هم باشیم بهتره!". میلیونر پیش بقیه همراهان میدود، این را به آن‏ها می‏گوید و دوباره بازمی‏گردد، سریع سوار ماشین شده و با اشاره دستور حرکت می‏دهد.
در راه ایوون ناسزا می‏گفت: "می‏دونی! کافه‏دارها همه این‏طورند، ارازل! اوباش!".
هویگل با صدای بمی زمزمه می‏کند: "درسته! درسته!"
"ماده سگ‏های وراجی هستند!"
هویگل با رضایت او را همراهی می‏کند: "درسته! درسته!"
کوتلِم نقاش به شدت می‏خندید.
ایوون شکایت می‏کرد و فحش می‏داد: "و این سینه‏های شبیه گوشت‏کوبیده شده، پِف! این انگشت سوسیسی، اَه!"
هویگل زیر لب می‏گوید: "گولاش! گولاش با سیب‏زمینی!". آنها در طول راه می‏خندیدند. ایوون بازویش را افسون‏گرانه به پشت گردن هویگل می‏اندازد و صورت سرد و آرایش کرده‏اش را به گونه او فشار می‏دهد و طولانی و پر سر و صدا او را می‏بوسد.
"هویگل تو مرد منی!"
وضع دوباره عادی شده بود.
فان هارزکرک می‏پرسد: "چه می‏نوشیم؟"
ایوون با اطمینان می‏گوید: "شامپاین! شامپاین! _ من دلم می‏خواد امروز تو شامپاین شنا کنم _ و بعد ویسکی!"
ماشین غژ غژکنان از میان دروازه داخل می‏شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی ۱۳۸۹ساعت 11:0  توسط سعید از برلین  | 

لژ هارزکرک مانند همیشه پر بود. همه در حال خندیدن از نوع خنده‏های بلند هویگل بودند. این به او جرأت می‏بخشد. او هنوز فراموش و نابود نگشته بود.
میلیونر با دیدن هویگل مانند قار قار کلاغ چهچهه‏ای می‏زند و در حال بلند شدن جائی به او برای نشستن تعارف می‏کند.
ایوون از تازه از راه رسیده می‏پرسد: "چه کار می‏کنی؟".
هویگل خشک پاسخ می‏دهد: "احساس بدی می‏کنم". گفتگو جان می‏گیرد و هر لحظه صدایشان بلندتر می‏گردد.
صدای "هیس! هیس!" گفتن از میز روبروئی بلند می‏شود، زیرا که در این لحظه زن خواننده تازه استخدام شده‏ای بر روی سن آمده و شروع به آواز خواندن کرده بود. "آه.ه.ه.ه.ها!" هویگل موذیانه آواز را با تکان دادن سر همراهی میکرد و تمام افراد دور میز به وجد آمده و با صدای ناهنجار خواننده را همراهی می‏کردند.
"هیس! هیس!" هویگل با نگاهی گذرا در گوشه تاریکی کرول را با چهره‏ای عصبانی می‏بیند و فوری سرش را برگردانده و با صدای بلند فریاد می‏زند: "یک مرغ عشق!".
"هیس! ساکت!" زمزمه‏ها قوی‏تر می‏گردند و چهره‏های خشمگین دیده می‏شوند.
"سوسک‏های سرگین‏خور! خوک‏های کثیف!" ایوون دندان قرچه‏ آهسته‏ای می‏کند و بلند داد می‏زند: "آنتون، صورت حساب! ما می‏خواهیم برویم! فوری!"
گارسون با عجله خود را به میز می‏رساند. میلیونر با سر و صدا پول میز را می‏پردازد، همه افراد حاضر در لژ از جا برمی‏خیزند و مانند مرغابی پشت سر هم و با سر و صدا به سمت در خروجی به راه می‏افتند.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی ۱۳۸۹ساعت 12:5  توسط سعید از برلین  | 

هشت روز به پایان ماه سوم باقی مانده بود و کرول هیچ صحبتی از تمدید دوباره قرار داد نکرده بود. هویگل پشت پرده که همین چند لحظه پیش به پائین افتاده بود گیج ایستاده و عرق پیشانیش را خشک می‏کرد. دست متوسطی زده می‏شود. پرده تقریباً با دلسوزی تکانی می‏خورد و سریع یک‏بار دیگر بالا می‏رود. وقتی هویگل تشکر می‏کند کمی بیشتر دست زده می‏شود و پرده دوباره به پائین می‏افتد. هشت روز بعد کرول که در این اواخر خود را به ندرت نشان می‏داد در برابر او ایستاد و ‏گفت: "آدم، تو خودت خوب می‏دونی! مشتری‏های من خواهان تنوع‏اند. من صاحب کافه‏ام و باید تابع آن‏ها باشم."
دیگر از او خسته شده بودند! _ او می‏توانست جای دیگر برود؟ _ بالاخره _ او هنوز مقداری پول و کت و شلوار داشت. می‏شد مدتی را سر کرد. و بعد؟
سهولت تقریباً افسانه‏ای که او با آن یک‏شبه چنان بالا کشیده شده بود، نیروی خود را از دست داده بود.
هویگل دندان غرچه‏ای می‏کند و به سمت در به راه می‏افتد. در این لحظه گارسون لاغر به سویش می‏آید و او را به لژ میلیونر دعوت می‏کند. او نفس راحتی می‏کشد، سریع می‏گوید "من فوری میام" و به سمت اطاق رخت‏کن می‏رود.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی ۱۳۸۹ساعت 22:15  توسط سعید از برلین  | 

آدم هویگل جای پای خود را در خانه هارزکرک محکم ساخته بود. او دیگر واقعاً یکی از اعضای خانواده به حساب می‏آمد، سفره‏گستری افسانه‏آمیز را آموخت، در بی‏تفاوتی آرام آدم‏ها که آن‏جا مبلغی هنگفت در وسط میز قمار می‏انداختند و دوباره کنار می‏رفتند غواصی می‏کرد، همزمان با شوخی‏های بی‏مزه خود، خیلی بدیهی و با سلیقه‏ای مشکل‏پسندانه ویسکی خالص و کنیاک سال ۱۸۷۵ می‏نوشید. هنگامی که ایوون برای هزارمین بار از داستان همخوابه‏گی‏های خود می‏گفت و جوک‏های یاوه تعریف می‏کرد او با مهارت ویژه خود به یاریش می‏شتافت. خنده‏های تعلیم یافته آدم هویگل هر بار ایوون را به خنده وامی‏داشت و بی‏حوصله‏گی‏ او را که به زحمت مخفی می‏گشت آرام می‏ساخت.
بارها و بارها اتفاق می‏افتاد که ایوونِ به هیجان آمده یک گلدان را به سمت در شیشه‏ای پرتاب و آن را می‏شکست و بعد درمانده و تهدید‏آمیز می‏ایستاد _ در این اوقات ناگهان خنده هویگل مانند شیپور به صدا می‏آمد و در چشم‏بهمزدنی طوفان را می‏خواباند.
این‏جا محلی غنی برای ماهی‏گیری بود. آدم هویگل با احتیاط قلاب و تور ماهی‏گیری را در آب انداخته بود.
"زیرا که هیچ چیز تا ابد نمی‏پاید، و هرکس باید حواسش به پتوی خود باشد"
 
(۳)
 
روزها و شب‏ها بدون آن که از یکدیگر تشخیص داده شوند معلق گذشتند. جاری بودن مقاومت‏ناپذیری بود. نه نکته سختی وجود داشت و نه هیچ اندیشه و مقاومتی.
رفته رفته، با گذشت هر روز، دست‏زدن و تشویق کمتر می‏گشت. دیگر از انفجارهای ناگهانی خنده‏ و از سکوت در دخمه تماشاچیان وقتی هویگل روی سن می‏آمد خبری نبود. چهره‏هائی کسل در اطراف نشسته بودند و در حین برنامه او همه با هم گپ می‏زدند. عذابی نفوذکننده مانند وجدانی شریر از میان بدن به لرزش درآمده هویگل نم نم می‏بارید، از آن عذابهای نافذی که شروعش وقتی‏ست که خود را با درمانده‏گی در مقابل قدرت نیرومندتری می‏بینی و نمی‏خواهی به آن اعتراف کنی.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی ۱۳۸۹ساعت 16:30  توسط سعید از برلین  | 

از آن پس هر شب بر سر میز فان هارزکرک می‏نشست، با هم خودمانی شده بودند و همدیگر را تو خطاب می‏کردند. میلیونر برای ایوون Yvonne خواننده کوچلوی کاباره ویلائی در حاشیه شهر ساخته بود تا در آنجا وقتش را با آشنایان قبلی او به شرابخواری بگذراند، غذاهای انتخابی بپزد و با ماشین به مسافرت بروند. او بخاطر رابطه‏اش با ایوون در مدت کوتاهی یکی از مشهوران شهر شده بود. اغلب با دو یا سه ماشین پر از آدم به قمارخانه بهشت می‏آمد. انواع آدم‏ها با لباس‏هائی مشکوک او را همراهی می‏کردند، همه معشوقه‏های قبلی ایوون بودند، دانشجویان بی‏پولی که خود را شاعر می‏نامیدند، تعدادی نقاش، آرتیست‏های بازنشسته کاباره، آدم‏های بذله‏گو و غیر قابل توصیف و عاقبت تعدای مرد که همیشه تازه‏ترین لباسهای مد جدید بر تن داشتند و عینکی یک‏چشمی زده بودند. بعد از پایان نمایش با تعدای که به جمعشان افزوده می‏گشت به خانه می‏رفتند و در آنجا به نوشیدن ادامه داده، بحث یا ورق بازی می‏کردند، تا وقتی‏ که سحر از میان سقف کلفت شیشه‏ای گلخانه زمستانی نور کمرنگش را بر می‏پرستان می‏تاباند.
+ نوشته شده در  جمعه سوم دی ۱۳۸۹ساعت 12:54  توسط سعید از برلین  | 

البته، شب‏های بدون دعوتی هم وجود داشت، زمان‏هائیکه او کنار میز هنرمندان در کنار فرورفتگی تیز دیوار می‏نشست و با همکاران مرد و زن خود گفتگو می‏کرد. هنرمندانی از سراسر جهان، زن‏های خواننده و چاق، زنهای شانسون‏خوان ظریف و کشتی‏گیران قوی‏اندام. توطئه‏ها، حسادت، روابط خصوصی، اعتماد و شایعات بی‏پایه دور میزشان می‏چرخید. این مردم به دور دنیا سفر کرده‏ و هفت خط با ریشخندی آهسته، مخفی و نیش‏دار و با چشم حقارت به نوآموزان نگاه می‏کردند. نشستن کنار فرورفتگی دیوار کاری ناخوش‏آیند و خصمانه بود، همه چیز اشاره‏ای به گذشته مصیبت‏بار داشت.
هویگل آدم خوش‏بینی نبود. در هر موقعیتی با تمسخر می‏گفت "هیچ چیز تا ابد نمی‏پاید، و هرکس باید حواسش به پتوی خود باشد" و بر طبق آن هم عمل می‏کرد.
گاه‏گاهی در ضیافت فان هارزکرک van Haarskerk میلیونر و رفقایش در اطاق پشتی بخار گرفته قمارخانه بهشت شرکت می‏کرد و اجازه می‏داد که سطل سطل آب سرد روی سرش خالی کنند، با استادی یک مست کامل بازی می‏کرد، بدون آنکه چهره‏اش تغییری کند شامپاین نمک زده می‏نوشید، بسیاری از کارها را برای بالا بردن لذت تحمل می‏کرد، شکمش را برای مشت زدن عرضه می‏کرد و سرانجام ناشیانه و مانند یک خواجه زنگی می‏رقصید، طوری‏ که همه حاضرین از خنده روی زمین می‏غلتیدند.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی ۱۳۸۹ساعت 23:40  توسط سعید از برلین  | 

 
(۲)
 
او بدون آن‏که خود کاملاً آگاه به این موضوع باشد به سوی قشر دیگری از مردم در حرکت بود. او حالا کت و شلوار با آستر ابریشمی دوخت بهترین خیاط‏ها را بر تن می‏کرد، با اعتماد به نفس کاملی در خیابان‏ها رفت و آمد و چنان خارق‏العاده و با ژست و پر سر و صدا به مردم سلام می‏داد که همه توقف کرده و بخنده می‏افتادند. تقریباً هر شب بعد از اجرای برنامه‏اش کنار میزی در میان یک جمعیت شاداب می‏نشست، برحسب طبع مهمان‏دارانش یا مهربانانه و با شوخی و یا با صداهائی از سینه برخاسته سلیقه‏شان را تحسین می‏کرد و شراب‏های کهنه می‏نوشید، معروف‏ترین شامپاین فرانسوی، لیکورهائی که عصب را غلغلک می‏دادند، همیشه جوکی برای تعریف کردن داشت و با فروتنی روستامنشانه و صادقانه‏ای تحسین مهمان‏ها را در خود می‏مکید.
سادگی حساب‏شده‏اش نزد خانم‏ها، خوش‏گذرانان پیر و کارخانه‏داران تأثیر فریبنده‏ای داشت. او جوک‏های کثیف بی‏ادبانه و تحقیرآمیز در باره سکس را که به یادش می‏آمد تعریف می‏کرد، پیروز بر همه چیز با خونسردی و با خشکی‏ای کینه‏توزانه که خلع‏سلاح می‏کرد و حمله به آن را ناممکن می‏ساخت. با غریزه یک انسان که وحشت از غرق گشتن در باتلاق به او کارآئی می‏بخشد مراقبت می‏کرد، امکانات آشنائی‏های جدید را می‏سنجید، بسیاری از اشارها، منش‏ها و شگردهای مؤثر و ضروری را آموخت و بزودی بعنوان آزموده‏ترین شراب‏شناس و عالی‏ترین و قابل تحسین‏ترین می‏گسار که شراب‏خواری با او لذت‏بخش بود شناخته شد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی ۱۳۸۹ساعت 13:37  توسط سعید از برلین  | 

در پایان چنین به نظر می‏آمد که انگار تمام مردم در آن پائین خود را بر روی هم پرتاب کرده‏اند و فریادهای ناخوانا و مستانه‏شان عاقبت خود را با موزیک مخلوط و به یک کورال قوی توسعه داده و تمام فضای سالن را به لرزیدن وادار ساخته است، از تمام گلوها با فریاد آوازی رو به بالا می‏رفت: "اووو بهههشت! قماررخانهههه بهههشت!"، تا این‏که آدم فویگل دقیقاً مانند آدم نیمه مرده‏ای در میان بازوان همرزمش خم می‏شود و به هیجان آمده از خوشبختی‏ عمیقی فریاد می‏کشد: "بهههشت!"
چند روز بعد او توانست نام خود را با حروفی در قطعات نیم‏متری که زیرش نوشته شده بود: "بزرگترین آرتیست" بر تمام ستون‏های نصب آگهی بخواند. و هر شب به همان ترتیب مورد تشویق مردم قرار می‏گرفت. در اواسط ماه دوم بر روی تمام آگهی‏های دیواری زیر نام او نوشته شده بود: "برای سومین بار تمدید گشت!"
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی ۱۳۸۹ساعت 17:13  توسط سعید از برلین  | 

جنبش شکمش شدیدتر می‏شود و به یک جنبش سراسری مبدل گشته و او را تهدید به افتادن می‏کند _ در این لحظه فریاد شادی آتشینی برای او مثل بمب منفجر می‏گردد، یک خنده که انگار از ترومپتی عظیم چند صدائی بیرون آمده است، یک دست‏زدن کر کننده، طوری‏که انگار بر بالای یک کوه بلند آبگیر رودخانه‏ای محجوب ناگهان بی‏مهابا شکاف برداشته و آب آن با تمام فشار زوزه کشان به عمق فرو می‏ریزد.
او نفس راحتی می‏کشد، سکوت میکند، اجازه می‏دهد که نشئگی فریاد شادی بپرد، و حالا تمام جسارت و جوک‏هایش فریبنده و جذاب از او به بیرون و رو به پائین به سمت دخمه تماشاگران جاری می‏گردند، و غرش تشویقی صدها بار بلندتر از قبل دوباره به سوی سینه خیس شده از عرقش بازمی‏گردند.
او پیروز شده بود.
مدت مدیدی بود که "قمارخانه بهشت" یک‏چنین دست‏زدن پر شوری از تمام ردیف‏ها به خود ندیده بود.
مرد سخن‏گوی شکمی چندین بار کاملاً خسته و با زحمت زیاد در حالی که همرزم سابق گروهان نظامی‏اش زیر بغل او را گرفته بود خود را تا قسمت جلوی صحنه می‏کشاند، او چنان خسته بود که نمی‏توانست به تماشگران تعظیم کند. و مجدداً چندین و چند بار پرده تکان تندی می‏خورد، به سرعت از همدیگر باز گشته و به بالا کشیده می‏شود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی ۱۳۸۹ساعت 0:14  توسط سعید از برلین  | 

موزیک به صدا می‏آید، خش خش شیرین و تملق‏آمیز یک ملودی در فضا سریع می‏پیچد و بعد قطع می‏گردد _ پرده به سرعت بالا می‏رود. هنوز سر و صدای حرکت چند صندلی به گوش می‏آمد، صدای آهسته جرنگ جرنگ گیلاس‏ها برای دقایقی خاموش و سکوتی کنجکاوانه برقرار می‏گردد. هویگل چشمانش را کاملاً باز می‏کند. در قسمت دخمه تماشاچیان که نوری خفیف و آبی رنگ بر آن می‏تابید مردانی عروسک‏مانند دیده می‏شوند، بانوانی با لباس‏های جسورانه، مرتب و متناسب، صورت‏هائی با آرایش بسیار زیبا و دست‏هائی بلند با انگشترهای درخشنده و انگشتانی ظریف مانند فلامینگو که با آن بادبزن‏های بزرگی نگاه داشته بودند و گردن‏های به رنگ عاج خود را مغرورانه به اطراف می‏چرخاندند. بازوان گرد و لخت و تحریک کننده خود را تنبلانه تکان می‏دادند و سینه‏های برهنه و کمی سرخ گشته خود را بالا و پائین می‏بردند، منطقه نورانی عجیبی که باد یک بادبزن بی شیله به آن عشق می‏ورزید.
هویگل می‏بایست با زور خود را کنترل کند. نفسش بند آمده و عرق بر پیشانیش نشسته بود. عاقبت او با زحمت اولین صدا را با فشار خارج می‏سازد.
شکمش به جنبش می‏افتد.
ضربان قلبش چهار نعل می‏تاخت. با آخرین نیرو عضلات شکم را منقبض می‏سازد و ناشیانه اولین جوک را با داد از خود خارج می‏سازد و بدون استراحت دومین جوک را هم شروع می‏کند.
دوباره شکمش به جنبش می‏افتد. زانوهایش شروع به لرزیدن می‏کنند. او دندان‏هایش را محکم روی هم فشار می‏دهد و صداها را که در گلویش نشسته بودند با فشار دوباره به پائین به درون شکم می‏فرستد و عاقبت دومین جوک را هم می‏گوید.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ساعت 19:50  توسط سعید از برلین  | 

 
آره، درسته: او در اطاق شماره بیست و هشت گروهان چهار با فردیناند کرول هم‏اطاق بود و از روی عشق و علاقه ‏گاهی هنر تكلم بطنی را که آموخته بود اجرا می‏کرد. او به خوبی به یاد می‏آورد، و بی اختیار، تقریباً خودبخود چند صدا از او خارج می‏شود. او حالا در میان جمعی از صورت‏هائی که دهان خود را بسته و ناگهان ساکت گشته بودند راست نشسته بود _ تنها برآمدگی گلویش که به بیرون زده بود به بالا و پائین می‏رفت _ و از ته شکم خود صحبت می‏کرد.
"عجب! تو هنوز می‏تونی!؟ فوری با من بیا! تو بهترین ستاره نمایش من خواهی شد!" کرول فریاد شادی سر می‏دهد، و آن دو پیش از آن‏ که جمعیت متحیر گشته دستگیرشان شود که جریان از چه قرار بوده است با قدم‏های پر شتاب از می‏خانه خارج می‏شوند، و در ماشینی که آماده ایستاده بود سوار شده و حرکت می‏کنند.
در همان شب هویگل بر روی صحنه بزرگ "قمارخانه بهشت" که نوری نافذ روشنش می‏ساخت ایستاده بود، و با صدائی که از دهان بسته‏اش خارج می‏شد جوک‏هائی را به سوی مردم رنگین و درخشنده که هر شب آنجا جمع میشدند فریاد می‏زد.
سریع خود را آماده کرده بود، با فراکی چروک و بزرگ که متعلق به کرول تنومند بود و یقه بسیار گشاد آن خود را مانند گردنبند سفید و نازک اسبی به دور گردن دراز و باریکش پیچانده بود، یک جلیقه چهارخانه براق، شلواری راه‏ راه و یک کفش ورنی تنگ و آزاردهنده _ این‏گونه هویگل آنجا ایستاده بود، فردی که مهم شده بود _ انگار از ظلمتی عمیق و گل‏آلود ناگهان به سمت قله‏ای که درخشندگی آن تا دور دست پیداست او را بالا کشیده‏ و در میان جهان بی‏غم، بزرگ و مجللی قرار داده‏اند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 23:5  توسط سعید از برلین  | 

اسکار ماریا گراف و برتولت برشت
 
چه تنفرانگیز، او حالا سرمای نمناک را که از اعضای بدنش رو به پائین جاری بود حس می‏کرد!
هوای دودی داخل می‏خانه برای بریدن هم سفت بود، و در سر هر میزی مانند بازار مکاره قیل و قال حکمفرما بود.
مرد تازه‏ وارد در حال سائیدن دندان‏ها بر هم و بدون اعتناء به اجتماع وراج، خود را روی صندلی‏ای می‏اندازد و کلاه خیسش را چند بار چنان با عصبانیت به این سو و آن سو تکان می‏دهد که قطرات به بیرون پرتاب گشته مانند جهش آب مقدس از یک قلم مو به اطراف پرواز می‏کنند.
گارسون از دور و از بالای سرها فریاد می‏زند: "چه آبجوئی؟ پیلسنر Pilsner یا موست Most؟"
هویگل با فریاد وحشتناکی جواب می‏دهد "پیلسنر!" و برای خود جا باز می‏کند. "هی چه خبره!" کسی در سر میز غرغر تقریباً تهدیدآمیزی می‏کند و سرها با چهره‏هائی عصبانی گشته بالا می‏آیند. ناگهان صدای آشنائی فریاد می‏زند "مرد حسابی! هویگل؟"، و شخص مخاطب قرار گرفته شده با تعجب به اطراف نگاه می‏کند.
چند باری فریاد زده می‏شود "هویگل! مرد حسابی! آدم!"، و یک مرد با صورتی گرد و بشاش در سر دیگر میز ظاهر می‏شود و خود را فرز در شلوغی جمعیت به سمت او خم می‏کند. "یادت میاد؟ کرول Krull، گروهان چهار، اطاق شماره بیست و هشت؟ تكلم بطنی!" هویگل به پیشانیش چین می‏اندازد و مشغول فکر کردن می‏شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:53  توسط سعید از برلین  | 

Oskar Maria Graf: Ein dummer Mensch
 
با وجود موضع‏گیری‏های ضد فاشیستی، کتاب‏های گراف Graf در سال 1933 از طرف نازی‏ها در لیست کتاب‏های مناسب قرار داده شد. هنگامی‏که نویسنده در تبعیدگاه از این خبر مطلع می‏گردد، در نامه‏ای سرگشاده می‏نویسد: "نمایندگان این رژیم بربر ناسیونال سوسیالیسم ... به خود جرأت داده‏اند که مرا یکی از <فرهنگیان> خود ادعا کنند و در لیست به اصطلاح سفید خود که در نزد وجدان جهانی فقط یک لیست سیاه است بنشانند. من مستحق این رسوائی نیستم."
 
(۱) 
 
مسیرهای زندگی انسان عجیب و غریب‏اند. هوا در زمستان سرد و در تابستان سوزان است، زمان می‏گریزد و پیری و ناگواری پیش از آن‏ که آدم بتواند درست و حسابی به اطراف نگاه کند در استخوان‏ها چمباته می‏زنند. و عاقبت _ وقتی آدم به این فکر می‏کند که زندگی چه بوده است؟
مصیبت، مصیبت، مصیبت!
پیش‏آمد همه چیز _ و هیچ ‏چیز می‏باشد.
پیش از دو ماه و نیم قبل هنوز هم _ لعنت به این روزهای سرد و بارانی تنفرانگیز پائیزی! _ آدم هویگل Adam Högl آزرده و خشمگین از میان خیابان تیره یورتمه می‏رفت، یک‏بار دیگر نامه اداره کار را که به او دستور داده شده بود خود را به کارخانه خاک‏برداری بعنوان خاک‏بردار معرفی کند با دقت می‏خواند، بعد نامه را در جیب خود به تعدادی که خوانده بود مچاله می‏کند و لاقید داخل می‏خانه هنرمندان بی‏کار "در نزد رُزای وحشی" می‏گردد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:55  توسط سعید از برلین  |