زنش میگوید: "هوم، او تمام عمرش کار کرد ... کجا میتونه پولاشو خرج کرده باشه! ... افرادی مثل ما هرگز شانس ندارند ...". به نظر میآمد که میشائیل اصلاً به حرف او گوش نمیدهد و شروع میکند از خاکسپاری صحبت کردن و اینکه چون دیروز دیر شده بوده است باید دوباره در آنجا به دفتر روحانیت برود، و مأمور حراست ساختمان برای او تعریف کرده که همه چیز انجام گرفته و پدرش از مدتها پیش ترتیب این کار آخر را هم داده است.
زنش با لحن بدی میگوید: "دیگه از این بهتر نمیشد اگر مجبور به پرداختن خرج خاکسپاری هم میشدیم!"، و میشائیل کت و شلوار خوب و سیاه خود را میپوشد. سپس دوباره به سمت لانگهایم میراند. آری، مرده واقعاً ترتیب همه چیز را داده بود. پدر روحانی یک نطق زیبا بر سر خاک ایراد میکند. تمام پرسنل نیروگاه برق آنجا حاضر بودند و همه مشتی خاک بر روی تابوت پرتاب کردند. همینطور تعدادی تاج گل نیز آنجا قرار داشت. میشائیل تمام مدت بیحرکت ایستاده بود و بیوقفه مانند کسی که آنجا حضور ندارد فقط مستقیم به روبرویش زل زده بود. هیچکس توجهای به او نداشت. ظاهراً کسی او را نمیشناخت.
هنگامیکه میشائیل بعد از ظهر به هارتهاوزن بازمیگردد و به خانه میرود، کیف پول حاوی دوازده مارک و تعدادی سکه نیکلی را جلوی زنش گذاشته و دوباره شروع به دروغ گفتن میکند: "بفرما، این هم کل ارث ... هوم، من از این موضوع سر در نمیارم. وسائل دیگر _ مبلها و لباسها _ باید از خانه بیرون آورده شوند، ببین میتونی خردهریزها رو بفروشی ... من که باید برم." و درمانده به زنش نگاه میکند. زن چیزی نمیگوید و دوباره با پاهایش محکم بر صفحه آهنی چرخ خیاطی فشار میآورد.
روز بعد باید میشائیل به بیگاری میرفت.
_ پایان _
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 1:56 توسط سعید از برلین
|
او فقط توانست بگوید "آ-آ-آخخ!" و بعد درهم فرو میرود. دوچرخه روی او میافتد. ناتوان اجازه میدهد بالاتنهاش پخش زمین شود. در وسط خیابان دراز افتاده بود و ناگهان به طور وحشتناک و مانند نابود گشتهای شروع به گریه کردن میکند. کیف پولش مفقود شده بود، پول گم شده بود! آنهائی که او قصد خریدن آزادی خود از شرشان را داشت پول را دزدیده بودند. این برایش به طور مخوفی روشن بود و او بر علیه آن نمیتوانست کاری انجام دهد _ فقط میتوانست آزادانه از درون گریه کند، آنچنان وحشتناک که انگار نفس نفس زدنهای آخرش را میکشد، انگار که بدن خستهاش آب میشود و در یک تاریکی کاملاً سیاه فرو میرود ...
عاقبت او به خانه میرسد. در تاریکی لباسهایش را در میآورد. زنش لحظهای از خواب بیدار گشته و خوابآلوده میپرسد: "چه خبر بود؟ ... غیبتت خیلی طول کشید ..."
میشائیل بیحرکت، آهسته و نامفهوم میگوید "خبری نبود! ... بگیر بخواب!" و وقتی به رختخواب میرود پشتش را به او میکند.
او دوباره به زنش میگوید "فردا برات تعریف میکنم" و خود را به خواب میزند. به زودی زنش به خواب رفته و نفسهای منظم میکشد. میشائیل اما مدت درازی با چشمان باز دراز کشیده بود و به نور راه راه کمرنگ ماه که از پنجره داخل شده بود خیره نگاه میکرد. خشم، درد و ناتوانی او را با خود به این سو و آن سو میکشیدند، و عاقبت به یک غم غیر قابل توصیف مبدل میگردند. روز بعد مانند رم کردهای از خواب بیدار میشود. فشار سنگینی مانند وزنه سنگین سربی در سینه و سرش نشسته بود، بیحس به فضای خالی و بیرنگ خیره میماند و پس از چند لحظه متوجه واقعیت میشود.
بچهها به کنار تخت او میآیند. "صبح بخیر پاپا! ...پاپا!" آنها پرگوئی میکردند و دست میشائیل به طور مکانیکی به سرشان کشیده میشد. دوباره همه چیز به یادش افتاده بود، اما او آن را به پائین قورت میدهد، از جا بلند شده و به آشپزخانه کوچک میرود.
او به زنش میگوید "فقط لباسهای کهنهاش آن جا هستند ... غیر از این چیزی پیدا نکردم" و دوباره قیافه عبوس همیشگی را به خود میگیرد.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹ساعت 22:32 توسط سعید از برلین
|
صحبت بیلمایر مؤثر واقع میشود. میشائیل میتواند بدون ادامه اعتراض دیگران روانه گردد. با فشردن قوی دست و گفتن با حرارت "!Heil Hitler" همگی از او خداحافظی میکنند و حتی از این که او فقط با تکان دادن سر از آنها خداحافظی کرد ناراحت نشدند.
بیلمایر میگوید "سفر خوش! به سلامت برسی!" و هانس دکاندار در حالی که میشائیل تلو تلو خوران به سمت در خروجی میرفت با شوخی میگوید: "آره میشائیل، و فردا پدرتو درست و حسابی چال کن!". میشائیل دوچرخهاش را از کنار دیوار مهمانخانه برمیدارد و آن را به طرف خیابان هل میدهد. "خدا را شکر! خدا را شکر!" و نفس عمیقی میکشد. ماه از آن بالا کج رو به پائین نگاه میکرد. باد سرد به طور ناگهانی هوشیارش ساخت. میشائیل اجازه میدهد تا چند ثانیه تمام بدنش به لرزیدن ادامه دهد و بعد با حرکتی سریع و استوار بر روی زین دوچرخه میپرد. با تمام قدرت رکاب میزد و مانند فراریها شهر کوچک را ترک کرد. قلبش طبل و ششهایش تلمبه میزدند، بخار داغی از گردنش برمیخواست. او رکاب میزد و رکاب میزد، میراند و میراند، و باد سرد بر صورتش صفیر میکشید. او کاملاً هوشیار شده بود. "خدا _ را _ شکر!" او نفس نفس میزد، هنگامی که به مسیر سراشیبی تند جنگل میرسد از دوچرخه پیاده میشود، تکرار میکند "خدا را شکر!" و درمانده و خسته با هل دادن دوچرخه به رفتن ادامه میدهد.
"صد مارک! ... صد مارک!" خشمگین دندان قروچهای کرده و دست در جیب عقب شلوارش میکند. دستش در جیب میماند.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹ساعت 13:41 توسط سعید از برلین
|
بیلمایر او را تشویق میکند "هی، میشائیل، تو هم جرعههای بدی نمیری بالا! مرحبا!" و هانس دکاندار میخندد. "نوش، میشائیل! ... عجب، خوب پس چرا تا حالا مثل دسته بیل بودی، دیوونه! ... به جای این که با ما بیاد میره بازداشتگاه زندانیان سیاسی! ... خوب، خدا کنه که حالا معالجه شده باشی!" و لاینباخ میگوید: "چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده، میتونه بعداً بیفته! ... نوش، رفیق ملت!". حرفش کینهجویانه به گوش میآمد. به فکر میشائیل خطور میکند که حالا فریاد بکشد، بالا بجهد و فریاد بکشد، اما او حتی لبخند چسبناکی هم میزند. چشمانش شیشهای به نظر میرسیدند. آبجوهای فراوان تمام بدنش را مانند سرب ساخته و یک بیتفاوتی سنگین و کندی او را مانند مه در بر گرفته بود. اما وقتی که هانس میگوید "باید خدا را شکر کنی که ما زودِتنلَند رو پس گرفتیم. اونجا باید آدمای جدید جا داده بشن" او کاملاً واضح متوجه میشود. میشائیل دیگر نمیتوانست فکر کند. عاقبت او خشک میگوید: "بیلمایر، فردا مراسم خاکسپاریه! ... من حالا باید برم خونه! ... من نمیخوام خسیس بازی در بیارم ، نه، نه، اما من باید حالا برم خونه!" و صحبت بیلمایر در حمایت از او در برابر فریادهای اعتراض بقیه حال او را چند ثانیه بهتر میسازد: "بس کنید رفقا! میشائیل صد مارک هدیه کرد و این قابل احترامه! من فکر میکنم در این روزها برای یک کارگر ساده آلمانی این مقدار قربانی کردن کافی باشه!"
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹ساعت 1:13 توسط سعید از برلین
|
یکی از آن دو نعره میزند: "چی، کثافت تو خوابیدی! هنوز فکراتو نکردی، تو گه ِ سگ!" و لوله سرد طپانچهاش را روی شقیقه داغ و خونین میشائیل قرار میدهد. "خوب مردک پر رو! حالا ما میخوایم کمی کمکات کنیم تا همه چیز یادت بیاد!" و آندیگری زانو زده و در حالیکه خونسردانه میگفت "ساکت، مردک، وگرنه کتک میخوری!" آتش سیگارش را به بدن میشائیل میچسباند. آتش سیگار او را میسوزاند. میگزد و فش میکند، بوی گوشت سوخته بلند میشود، و پوست آهسته سوتی میزند و جر میخورد. میشائیل مانند حیوانی فریاد میکشید، بدن خود را به بالا و پائین پرتاب میکرد و مدام کلمات ناآشنائی از دهانش خارج میگشت. "خواهش میکنم، خواهش میکنم! ... نه، نه، من چیزی نمیدونم، واقعاً راست میگم! نه، آره-آره! آرهآره ... آخ سوختم! آ-آآخ _". علاوه بر استغاثههایش این گریه وحشتناک و خواهش کردنها شلاقش میزدند، و او چیزی به جز این صدا نمیشنید. و در این میان یکی از اس اسها با ته تپانچه او را میزد. میشائیل خون و دندانهایش را قورت داده و چیزی شبیه به این میشنود: "فردا برمیگردیم". بعد عاقبت دوباره زندان تاریک میشود ...
حالا، طوری که انگار میخواهد خودش را خفه کند آبجو را درون حلقش میریخت، مینوشید و مینوشید.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم دی ۱۳۸۹ساعت 18:57 توسط سعید از برلین
|
میشائیل میشنود که بیلمایر میگفت: "حالا درست شد! ... چرا باید آدم فوری هیجانزده بشه! ... خونسرد باش! پدر تو همیشه آدم سختکوش و صرفهجوئی بود، ... باید که همه جور _" و هانس دکاندار دوباره در میان صحبت آنها با خشم فریاد میکشد: "مارش، سوزی! مارش، دور بعدی رو بیار! زودباش!".
میشائیل لرزان متوجه میگردد که چطور همه سریع و پر معنی به همدیگر چشمک زدند، اما او تنها اسکناس صد مارکی را که روی میز گذاشته بود بررسی میکرد و کیف پولش را کمی با زحمت دوباره در جیب عقب شلوارش جای میداد. باز به خود یادآوری میکند که هر چیزی را نادیده انگارد، جلب نظر نکرده و تشریک مساعی کند!، و این خوب بود که شادمانی اوج میگرفت، و از آن بهتر این که آنها همه با هم "!Sieg Heil" جار میزدند، و از همه بهتر این که آبجو را در حلقشان سرازیر میکردند، و این که آدم میتوانست ترس لمس کننده نشسته بر چهره را در پشت سبو مخفی سازد. او عرق کرده بود، بخار میکرد و همزمان در حال یخ کردن بود. قطرات عرق زیر بغلش مدام بزرگتر شده رو به پائین جاری بودند. مانند خون، او لحظه کوتاهی به فکر فرو میرود، و آن اضطراب غیر قابل وصف و وحشتناک به ذهنش هجوم میآورد، همان اضطرابی که آنزمان در بازداشتگاه زندانیان سیاسی و اسرای جنگی هنگامی که برای اولین بار او را کتک زده و خونین و لخت در زندان بسیار سردی انداخته بودند بر او پیروز گشته بود، همان درماندگی بیمرز، وقتی که بعد از مدتی طولانی به خوابی ناآرام فرو رفته بود و ناگهان در با شدت باز شده، نور دو چراغ قوه قوی آنجا را روشن ساخته و دو فرد قوی هیکل از افراد اس اس که بوی شدید آبجو میدادند داخل گشتند، به سوی او آمده و خود را تا کمر بر روی او خم کردند.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم دی ۱۳۸۹ساعت 12:13 توسط سعید از برلین
|
بیلمایر با تعجب میپرسد "چته؟" اما هانس دکاندار به میان حرفشان میپرد، نگاه نافذی به میشائیل میکند و فریاد میزند "هی، این چه کاریه؟ ... کلک نزن مرد حسابی ...!". گروهبان لاینباخ نه با چنان فریاد بلندی مانند هانس اما تهدید آمیزتر میگوید: "میخوای از زیر خرج میگساری در بری آره؟ ... طوری رفتار میکنی که انگار یکی از ما پولتو بلند کرده! ... مرد حسابی، دیوونه بازی در نیار!". میشائیل نگاههای زهرآلود در کمین نشسته را از همه طرف لمس میکرد. او میدانست که باید رنگش مانند رنگ مردهها پریده باشد. او با تمام نیرو تقلا میکرد که خود را نبازد و تظاهر کند که همه چیز روبراه خواهد گشت و در حالی که عاقبت دست در جیب عقب شلوارش میبرد میگوید "خدا را شکر! ... نه-نه، پیداش کردم ... معذرت میخوام" و طوری نفس بلندی میکشد که یعنی حالا همه چیز میزان است. "من فکر کردم که هنوز پول خورد همراه دارم ...".
او نگاه کور و بیجانی به چشمان بیلمایر میاندازد، کیف پر از پول را از جیب عقب خارج میسازد و سریع و مانند آدم بیهوشی یک اسکناس صد مارکی از آن خارج میکند.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم دی ۱۳۸۹ساعت 2:16 توسط سعید از برلین
|
از دهان میشائیل یک "نه-نه" بیرون میپرد، اما او زود بر خود مسلط شده و میگوید: "من اصولاً زیاد آبجو نمینوشم. ما خانوادگی _"
هانس حرف او را با خشونت قطع میکند "همشو یک ضرب برو بالا!" و میشائیل مطیعانه سبو را به لب مینشاند و با تلاش فراوان مشغول به قورت دادن میشود، چشمهایش به بیرون میزنند و برای چند ثانیهای نمیتواند نفس بکشد، اما وقتی او سبو را روی میز میگذارد دیگر قطرهای در آن نبود.
هانس میگوید "بفرما، دیدی تونستی!" و سبوی خالی را به گارسون که انتظار میکشید میدهد و میگوید: "دور دوم، زودباش!". میشائیل لحظاتی چند قوز کرده آنجا ایستاده بود و نمیدانست کجا را باید تماشا کند، تصادفاً نگاهش به چشمان قهوهای و شوخ بیلمایر Bielmeier میافتد. بیلمایر لبخند ملایمی میزد و این به میشائیل دوباره کمی جرئت میبخشد.
او به بیلمایر میگوید "پولی که پدرم برام به ارث گذاشته چندان زیاد هم نیست. به هیچ وجه!" و ادامه میدهد "ولی خوب جواب چند دور آبجو رو حتماً میده". حالا حداقل صدایش طنین آرامش بعد از آبجو را داشت.
میشائیل خونسردتر ادامه میدهد "نمیخوام خسیس بازی در بیارم" و برای نشان دادن پول و اثبات حرفش دست در جیب جلوئی شلوارش میکند، جیب جلو، و نه در جیب پشت با پول زیاد، نه، نه، به هیچ وجه نمیبایست او آن پولهای زیاد را نشان دهد! او دست در جیب جلو میکند _ و چهرهاش بیرنگ و آشفته میگردد. او ناگهان متوجه میگردد که کیف پول حاوی دوازده مارک و چند سکه را باید بخاطر هیجان و گیجی فراموش کرده باشد. با عجله و مأیوسانه دست در بقیه جیبهایش میکند. و در این حال احساس میکرد که سرش در حال منفجر شدن است. به نظر میآمد که یک دسته سوسک به وحشت افتاده و وحشی در تمام بدنش در حال وول خوردنند. او دست داخل جیبهایش میکرد و میدانست که فقط دوازده هزار مارک در جیب عقب خود دارد!
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 22:50 توسط سعید از برلین
|
میشائیل با صدای خفهای میگوید "!Sieg Heil" و با بالا بردن سبو به نشانه <به سلامتی> و با نوشیدن جرعهای مزه تلخ نشسته بر زبانش را میشورد و به پائین فرو میبرد. او خندههای سردی میکرد و وقتی کسی با او صحبت میکرد سرش را اتوماتیک تکان میداد، جوابهایش به شدت ساده بودند و هنگامی که عاقبت گوشت سرخشده خوک با کوفته سیبزمینی جلویش قرار گرفت، بدون اشتها آن را خورد. او قطعهای از گوشت را میبرید و با چنگال به سیخ میکشید. او میجوید و غورت میداد، و هیاهوی اطرافش که انگار از یک دیوار رویائی به خارج نفوذ میکرد را میشنید. او آنجا در جای تنگ و گریزناپذیری نشسته بود و عرق سردی از زیر بغلهایش کاملاً آهسته رو به پائین جاری بود. او ترس داشت، فقط ترس.
حالا هانس Hans، دکاندار از هارتهاوزن فریاد میزند "دور دوم! زودباش، زودباش، سوزی!" و با پرروئی به داخل سبوی تا نیمه نوشیده شده میشائیل نگاه میکند. "چی؟ ... و تو میخوای ادعا کنی که یک مرد آلمانی هستی؟ همشو یک ضرب برو بالا! ای بابا، سر بکش دیگه!". میشائیل زیر چشمی نگاهی میکند، سبویش را در دست میگیرد و به یاد میآورد که هانس از همه بیشتر در دستگیری او سهیم بوده است، عذرخواهانه میگوید: "من آبجوخور نیستم".
هانس تحقیرآمیز تکرار میکند "آبجوخور نیستم؟" و دهانش را کج میکند. "ما چیزهای دیگه هم مینوشیم! ما به هیچ وجه برای تو تکلیف معین نمیکنیم!" و دوباره عدهای موافقانه میخندند.
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 14:44 توسط سعید از برلین
|
طنین "Sieg Heil" در سالن طوری میپیچد که دیوارها به لرزش میافتند. "Sieg Heil و آبجو فراموش نشود! یک دور آبجو برای همه!". لاینباخ Leinbach، گروهبان چاق، دستهای کوچکش را به اطراف تکان میداد و مانند فرماندهی فریاد میزد: "سوزی Zusane، مارش-مارش! ... پس آبجوها چی شد! یک مهمان کمیاب پهلوی ماست!" و همه با خنده حسابدار سابق آبجو سازی هارتهاوزن را تأیید میکنند. میشائیل غریب و در هم فرو رفته آنجا قوز کرده بود و گارسون را تماشا میکرد. در این بین پتر بیلمایر Peter Bielmeier از افراد اس اس خود را به او نزدیک و طعنهآمیز سؤال میکند: "خوب میشائیل، بگو ببینم، پدرت چه چیزی برات به ارث گذاشته؟ چقدر داوطلبانه برای زودِتِنلَند میپردازی؟". میشائیل این لحن تأکید آمیز را میشناخت. با تقلای فراوان چهره بیآزاری به خودش میگیرد و میگوید: "اول میخوام یک چیزی بخورم". او به این فکر میکرد که فقط نباید جلب توجه کند و نباید وحشتزده شود، باید تشریک مساعی کند، درست مانند تشریک مساعی در بازداشتگاه زندانیان سیاسی و اسرای جنگی.
بیلمایر زیر لب میگوید "غذا؟" و بعد فریاد میزند: "لیست غذا! زودباش، زودباش، سوزی!". پیشخدمت سبوهای پر را روی میز میگذارد و غر و لند کنان میگوید: "دو تا دست که بیشتر ندارم"، اما حرفش نشنیده گرفته میشود، زیرا که همه سبوهای خود را در دست گرفته و آنرا بلند میکنند. "دور اول به دعوت میشائیل! Sieg Heil"
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 3:55 توسط سعید از برلین
|
میشائیل بعد از داخل شدن و بستن در میخواست دوباره فوری خارج شود _ اما دیگر جرئت نکرد. در سالن پر هیاهو و از دود آبستن گشته چند میز را کنار هم قرار داده بودند و عدهای غیر نظامی با همسرانشان در میان تعداد زیادی مردان با انیفورم اس آ و اس اس نشسته بودند که بیشترشان را همکلاسیهای او تشکیل میدادند. همه تا اندازهای سرمست بودند و به او نگاه میکردند. سپس با خوشحالی سبوهایشان را بلند کرده و با سر و صدا میخندند. "اِهه، اونجارو ببین! ... تسولینگر-میشائیل! ... خوب به موقع آمدی! ... حتماً میخوای بخاطر مراسم عزاداری همه رو به یک دور مشروب دعوت کنی، آره؟ ... حتماً اینطوره! حتماً اینطوره". انیفورمپوشها با رضایت مشکوکی برای او جا باز میکنند و یکی با کینه فریاد میزند: "تو میتونی بخاطر زودِتِنلَند هم با ما جشن بگیری ...بیا اینجا! بیا اینجا! امروز ما همه با هم برادریم!". به میشائیل زخم زده شده بود. اما مگر راه دیگری هم وجود داشت؟ او میبایست میان آنها بنشیند، و دوباره خندههای تمسخرآمیز از نو شروع میشود. بعضی از غیر نظامیان با فریاد بلندی "!Sieg Heil" گفته و خداحافظی میکنند.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 17:49 توسط سعید از برلین
|
بی اراده بلند میگوید: "گوشت سرخکرده خوک، خوب سرخ شده ... و کوفته سیبزمینی، و آبجو ... خداوندا!". آب دهانش راه میافتد، گونههایش داغ گشته و چشمانش میدرخشند. او چند باری از این سر اطاق به آن سر اطاق قدم میزند و به موهایش دست میکشد و نم نم بارانی بر پوستش پاشیده میشود. تصمیم میگیرد به مأمور حراست انعام بدهد، این باعث تغییر عقیده و لحنش خواهد شد، اینها همه اینطورند.
هوس گوشت سرخکرده خوک مدام در او قویتر میشد و از بقیه افکارش پیشی گرفته و گرسنگی را طاقتفرسا ساخته بود. حالا غرش موزیک جشن باشکوه در شهر بلندتر به گوش میآمد و در بین آن مدام فریاد "Heil Hitler" مردم شنیده میشد.
او در وسط اطاق بیحرکت ایستاده بود و به نظر میآمد که عاقبت تصمیم روشنی گرفته است. همین الساعه به سمت خانه خواهم راند، کاملاً نامحسوس. از بیراههها شلوغی جشن را پشت سر خواهم گذارد و میرانم، و میرانم! او از خانه خارج میشود، با دقت در را قفل کرده و به خیابان میآید، احساس میکند که آنجا کاملاً دستنخورده و از جشن در امان مانده است. هنگامی که دوچرخهاش را هل میداد و برای انتخاب مسیری برای راندن به طرف خانه فکر میکرد، بوی کباب در دماغش میپیچد. چراغ یک مهمانخانه روشن بود. او دوباره احساس گرسنگی میکند، دوچرخهاش را کنار دیوار قرار داده و وارد مهمانخانه میشود.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 12:36 توسط سعید از برلین
|
او ناگهان "هو ... هوهو!"ئی گفته و خیره نگاه میکند. هزار و دویست مارک اسکناس و تعدادی سکههای نقرهای قدیمی در جعبه قرار داشتند. میشائیل لرزان و با عجله چند بار پولها را میشمرد و کم کم ملتفت میگردد. قلبش تند تند میزد. با عجله، آشفته و ترسان در حالا نگاه کردن به این سو و آن سو، تقریباً مانند یک دزد، اسکناسها را در کیف پول کهنه خود میگذارد و کیف را دوباره در جیب پشت شلوارش جا میدهد. در این حال از عصبانیت میلرزید.
او غر و لند میکند "حالا چه باید کرد؟ ... تهوع آوره!"، زیرا که او ناگهان بخاطر رفتار عجیب و نامطمئنش خشمگین شده بود. به چه خاطر و برای چه وحشتزده بود؟ اصلاً نگرانیش بابت چه بود؟ شاید وجدانش ناراحت شده است؟ آیا پول به او تعلق نداشت؟ آیا تمام آنچه در این خانه است به او متعلق نبود؟ آیا طبق قانون همه چیز به او نمیرسید، تنها به او؟!
او دندان قروچهای کرده و دستانش را مشت میکند، چیزی مانند عطش انتقامی غضبناک به او امر میکند، و او به طور عجیبی آرام و آرامتر میگیرد. طوری که انگار فشار این چهار هفتهای که از آزاد شدنش از بازداشتگاه میگذشت و سخت و غمگین سپری گشته بود از او فرو میریزد، انگار او تازه همین حالا حس میکرد که آزاد شده است.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ساعت 22:11 توسط سعید از برلین
|
میشائیل کینهجویانه غر میزند: "کل باقیمانده از تمام عمرش!" و بعد پول را در جیب قرار داده و در حالی که سرش را تکان میداد چند بار با قدمهای سنگین به این سو و آن سوی اطاق میرود. شلوغی خیابانهای دوردست از میان پنجرهها نفوذ میکرد، طبلها به صدا میآیند، و سازهای بادی طنین میاندازند. میشائیل ناگهان دوباره احساس گرسنگی میکند و در قفسههای آشپزخانه به جستجو میپردازد. در کنار اجاق گاز قطعه نان خشک شدهای قرار داشت و در داخل یک قابلمه سفید شیر بود. میشائیل خشمگین قوز میکند و باقیمانده غذا را میخورد. در حال فکر کردن و جویدن نان به نظر میآمد که هر لحظه بر خشمش افزوده میگردد. ظاهراً ارزیابی میکرد که کدامیک از وسائل کهنه پیرمرد به دردش میخورد و چه چیز را میتواند بفروشد، و به یک نتیجه واقعاً نخنمائی میرسد. در حالیکه او کنار اجاق قوز کرده بود و حساب میکرد بی اراده خود را به پائین خم میکند، بدون آنکه دلیلش را بداند در دولنگه کمد بد بوی جلوی پاهایش را باز میکند و در میان بشقابها و دیگهای فلزی جستجو میکند و ناگهان در گوشه تاریکی جعبه آهنی زنگزده و قفل شدهای را پیدا میکند. کنجکاوانه آن را بیرون میکشد و با دقت بیشتری به آن نگاه میکند. او جعبه آهنی را تکان میدهد و صدای آهسته جرنگ جرنگ کردن شبیه به سکههای پول به گوشش میرسد، سرش را بالا آورده و آهسته و نامفهوم میگوید: "هوم، هوم، پس خبری هست _ شاید!". بعد از آن که او بیثمر سعی در باز کردن جعبه میکند، تمام کلیدها را از کشوی میز تحریر میآورد و عاقبت کلید قفل را پیدا میکند.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ساعت 14:31 توسط سعید از برلین
|
بالاخره میشائیل آرام شروع به جستجو در کمد و جعبهها میکند. در جعبهها و کشوهای کمد خرت و پرت زیادی کنار لباس زیر کثیف و پیراهنهای شسته شده و کنار جورابها و شال گردنها قرار داشتند. در کمد صیقل داده شده تک و توک شلواری آویزان بود، یک پالتوی کلفت سیاهرنگ یقه مخملی، تعدادی کت و شلوار از مد افتاده کهنه و یک کت مخصوص دربانی. داخل کمد یک چتر و تعدا زیادی عصا تکیه داده بودند، سه جفت کفش و یک جفت چکمه بلند، یک دمپائی سائیده شده و در بالاترین کشوی میز تحریر باریک تعداد زیادی کلید زنگزده قرار داشت، سکههای مسی از دوران قدیم، صلیب شکسته_ و یک نشان افتخار اعطاء کمک زمستانی به نیازمندان، دو زنجیر ساعت نقره، یک انگشتر مُهر دار قابل مصرف، یک ساعت خراب سیاه شده، یک کیف پول درب و داغان، یک مدال افتخار درجه دو از سال ۱۸۷۰ و یک کیف فرسوده حاوی مدارک عرق کرده و به هم چسبیده که در بینشان نه دفترچه بانک، نه دفتر پساندازی و نه مدرک بیمه عمر یا اوراق بهاداری بود. در یک جعبه مقوائی کوچک دوازده مارک و چند سکه از جنس نیکل قرار داشت. اینها تمام دارائیش بودند.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ساعت 1:44 توسط سعید از برلین
|
مأمور کوتاه قد حراست ساختمان که سبیلی شبیه به سبیل خوکهای آبی داشت کمی کینهجویانه میگوید: "که اینطور، پس شما پسر تسولینگر خدابیامرز هستید؟" و با کنجکاوی به میشائیل از پائین به بالا نگاه میکند. "که اینطور ..." را طوری ادا میکند که از همه چیز مطلع است. مرد لقمه داخل دهانش را میجوید و به نظر میآمد که کمی خشمگین است.
مأمور حراست غرولند کنان میگوید: "هومهوم، به این جهت دیروقت میآئید ... و آن هم درست امروز، هومهوم!" و شناسنامه میشائیل را بازرسی میکند، مجدداً او را تفتیشانه نگاه میکند و میگوید: "آرهآره، از نظر صورت کاملاً به پدرتان شبیه هستید، آرهآره! اما، اینجا رو امضاء کنید، من در برابر پلیس مسئول هستم. دستور دستور است!". او کلید خانه را به میشائیل میدهد و کمی مهربانتر میشود و میگوید: "در واقع، مرگ تسولینگر، یک مرگ زیبا بود، تَق، و تمام کرد. جنازه در مردهشورخانه است و <آماده>، فقط دفتر روحانیت میخواهد بداند کی و به چه نوع خاکسپاری باید انجام شود". وقتی میشائیل تشکر کوتاهی کرده و از پلههای تنگ بالا میرود، مرد کوتاه قد خود را بار دیگر میچرخاند و چیزی غرولند میکند، ظاهراً انتظار انعام داشته بوده است، و بعد در را محکم میبندد.
اطاق شخص مرده بوی پوسیدگی مردان پیر را میداد. میشائیل چراغ را روشن میکند و مدت درازی با پاهای دراز کرده همانجا مینشیند. او نگاه خالیش را به روبرو دوخته بود و با مکث نفس میکشید. شاید _ اگر چه این مرگ او را اصلاً متأثر نکرده بود _ تصادفاً در باره زندگی پدرش فکر میکرد. او بعنوان کارگر شروع به کار کرده بود و عاقبت از سر ترحم، یا همچنین بخاطر صرفهجوئی در حقوق بازنشستگی او را به کار دربانی گمارده بودند.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 18:49 توسط سعید از برلین
|
اما نور بود، روشنائی بود و فراخی. تپههای جنگلی دوردستِ سمت چپ در مه سبکی فرو رفته و در سمت راست مزارع درو شده با شیبی ملایم به خود وسعت داده بودند؛ اینجا و آنجا یک خانه رعیتی پهناور و به سفیدی آهک وجود داشت و کمی دورتر جنگل کاج شروع میشد. باد خنک بر صورتش میوزید، بعد دوباره غبار خشک خیابان را به مزارع هدایت میکرد.
میشائیل جنگل را پشت سر گذاشته بود و حالا سربالائی شروع میشد. پاهایش رکاب میزدند و رکاب میزدند، ماهیچههای پایش هر بار تقریباً بطور دردناکی منقبض میگشتند، ششها کار میکردند و او صدای طپش قلبش را میشنید. به خود گفت: هوم، دیگر عادت به ... اینچنین هلاکم ساختند. هنگام جادهسازی وضع جسمم بهتر خواهد شد ...!، عرق از تمام منفذهای بدنش جاری بود. او خیلی کوتاه و فرّار احساس ضعف میکند. ضعف از زانو رو به بالا میخزید، ناگهان بر شکم مینشیند و غوغائی در معده آغاز میگردد. آب دهانش خشک میشود و ناگهان احساس گرسنگی میکند، گرسنگی و تشنگی. و غرولند میکند: "همیشه این سبزی لعنتی!".
خسته و کوفته بعد از سه ساعت و نیم به لانگهایم میرسد. هوا هنوز خاکستری و تاریکروشن بود، با این وجود در شهر کوچک زندگی جریان داشت، اکثر خانهها به پرچم مزیّن بودند و بر پارچهای پهن که خیابان اصلی را پیراسته بود چنین نوشته شده بود: "پیوند زودِتنلَند Sudetenland به وطن مبارک!". مردم بسیاری در پیادهروها پرسه میزدند و از مهمانخانهها صدای بلند موزیک به گوش میآمد. میشائیل تعداد زیادی افراد اس آ SA و اس اس SS را میبیند. بیاختیار سرش را پائین میاندازد، مستقیم به روبرو نگاه کرده و سریع از کنارشان میراند، و عاقبت به ساختمانی که در آن پدرش در تمام مدت عمر خانهای با دو اتاق بسیار کوچک داشته بوده است میرسد.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 14:44 توسط سعید از برلین
|
میشائیل در حال رفتن میگوید "شاید برگشتنم کمی طول بکشه" و بعد ناپدید میشود. شانس با او بود. به او دو روز مهلت داده میشود. کمیسر حتی به او تسلیت گفت و بشردوستانه اضافه کرد: "ما هم خواهیم رفت. همه روزی خواهند رفت."
میشائیل یک بار دیگر به سمت خانه میراند. او سرزندهتر شده بود. او میخواست شب را در لانگهایم بگذراند، گفت که مرده در خانه مزاحم او نخواهد شد، او جنازه و خیلی چیزهای دیگر به اندازه کافی دیده است _ و شاید اصلاً پیرمرد در مردهشور خانه باشد، در هر حال او آنجا همه کارها را تنظیم خواهد کرد. زنش میگوید "خوب باشه، مانعی نداره ... هرچی تو فکر میکنی" و دوباره به خیاطی میپردازد.
انتهای هارتهاوزن سراشیبی بود. دشت خود را پهن و عظیم گسترانده بود. عجیب بود، چنین به نظر میشائیل میآمد که انگار برای اولین بار آنجا را میبیند. طبیعت او را منقلب ساخته بود. او به هوای تیز پائیزی پکهای بلند میزد و با هر فشار به رکاب چرخ احساس میکرد که جان تازهای میگیرد. او رو به آسمان بلند نگاه میکند. خورشید کدر ماه اکتبر دیگر گرما نداشت و هر از چند گاهی پشت انبوهی ابر سفید و شفاف که مرتب از هم پراکنده میگشت گم میشد.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۹ساعت 20:6 توسط سعید از برلین
|
"چی؟ بری؟ دوباره میخوای بری؟ ... کجا میخوای بری؟"حالا زن صورت لاغرش را بلند میکند و چشمانش درمانده و غمگین میگردند.
میشائیل شانههایش را بالا میاندازد "به کجا؟ ... هوم! از این کسی خبر نداره! ... شاید برای جاده سازی، شاید هم قلعه سازی ... بگیر بخون، این هم حکمش." او یک کارت چاپی که مهر اداری خورده بود به زنش میدهد. دستان زن هنگام خواندن قسمتهائی که با خودنویس پر شده بودند کمی میلرزیدند.
زن "هوم"ی میگوید و به میشائیل نگاه میکند، "هوم، با آدم مثل گاو رفتار میکنند ..."
"پاپا! تو باید اینجا بمونی!"، الیز Elies کوچلو یکباره شروع به نقزدن میکند "پاپا، نرو ... مامی همش گریه میکنه ..."
یک ثانیه تمام میشائیل و زنش درمانده به چشمان هم نگاه میکنند.
زن میپرسد: "فکر میکنی، بتونی مهلت بگیری؟ ... باید شدنی باشه ... حالا، با حادثه مرگ پدرت."
او جواب میدهد: "میتونم امتحانش کنم" و دوچرخه زنگزدهاش را از آشپزخانه میآورد، چرخهایش را آزمایش میکند و بدون آن که توجهای به گریه الیز کند در حال رفتن میگوید: من الان پیش پلیس میرم و با کمیسر صحبت میکنم ... بعد فوراً به طرف لانگهایم میرونم ...". زن کودک گریان را در بغل میگیرد، تکان کوچکی به سر خود میدهد، و میشائیل با دوچرخه از در باز خانه خارج میشود.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۹ساعت 16:25 توسط سعید از برلین
|
این امکان وجود دارد که میشائیل تسولینگر در حال عبور از کوچههای باریک به سمت خانه به تمام اینها فکر میکرد. در منزل؛ خانهای در ساختمان کوچک و قدیمی در انتهای سراشیبی با پنجرههای کوچک که از یک اطاق و یک آشپزخانه تشکیل شده بود تقریباً همان بوئی را میداد که در بازداشتگاه زندانیان سیاسی و اسرای جنگی میآمد. بر روی اجاق خوراکپزی در آشپزخانه که درش باز بود سبزی _غذای تقریباً هر روزه آنها_ در حال بخار دادن بود. دو فرزند کوچکتر روی کف اطاق بازی میکردند، پسر در مدرسه بود. خانم تسولینگر پشت چرخ خیاطی نشسته بود و لباسهای کهنه و پارچههائی که کنار او بر روی کاناپه فرسوده و فرو رفته قرار داشتند بوی خفیفی از گلولههای نفتالین که با بوی ترش بخار سبزی مخلوط شده بود از خود پخش میکردند.
دختر چهار ساله که بلند شده و خود را به پاهای تسولینگر چسبانده بود فریاد میزند: "پاپا! پاپا!". تسولینگر مکانیکی دستی به سر گرد و موهای بلوند او میکشد و به زنش نگاه میکند.
زن میگوید "بیا بگیر" و به او یک ورقه یادداشت میدهد و بدون تأکید ویژه یا جنبشی، تقریباً مثل "امروز شیر بدست نیاوردم" با چیزی شبیه به این میگوید: "یکریع قبل کارگری از نیروگاه برق اینجا بود. پدرت مرده. اینطور که به نظر من میرسه سکته قلبی کرده". صورت میشائیل اما تغییر رنگ میدهد. او بر روی ورق یادداشت چیزهائی از خاکسپاری و تنظیم ارثیه میخواند، لحظهای کوتاه نفس پر سر و صدائی میکشد و نامشخص میگوید: "هوم ... و فردا صبح زود باید برای بیگاری به سفر برم ...، کمیسر گفت که به این وسیله کنترل پلیسی بر روی من قطع میشه."
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۹ساعت 13:11 توسط سعید از برلین
|
تقریباً چهار هفته از آزاد شدن تسولینگر پس از حبس سه ساله او در بازداشتگاه زندانیان سیاسی و اسرای جنگی میگذشت و او میبایست هر روز خود را به کلانتری معرفی کند. سه سال پیش توسط گروه ضربت هارتهاوزن بخاطر توطئه بر علیه حکومت شبانه از بستر بیرون کشیده شد، بیدلیل کتکش زدند و با خود بردند. بسیاری از همکلاسیهای او که حالا حزب پر سود- و پستهای حکومتی را اشغال کرده بودند در این دستگیری حاضر بودند. این گروه در آن زمان در هارتهاوزن شریرانه خون میریخت، اما کسی جرأت نمیکرد بر علیه آن چیزی بگوید. فقط بعضی از مردم در پنهان در این باره حرف میزدند، و آنها طوری صحبت میکردند که در واقع عقیدهای در صحبتشان تشخیص داده نمیشد. اما اتفاق میافتاد که گاهی یکی از همسایگان یک بسته مواد غذائی جلوی در خانه خانم تسولینگر بیچاره قرار میداد. او هم آدمی بود مانند بقیه آدمها! وگرنه چطور میتوانست با سه بچه از عهده این زمان سخت برآید!
همچنین پدر تسولینگر که سی و پنج سال در نیروگاه برق در نزدیکی لانگهایم Langheim کار میکرد و مدتها از مردن زنش میگذشت و انسان عبوس و بدی بود هم گاهی _ البته نامحسوس و بدون آن که عروسش هرگز مطلع گردد پول از کجا آمده _ مبلغ ناچیزی برایش میفرستاد. احتمالاً بخاطر بچهها، شاید هم اما چون نمیخواست مردمی که او را میشناختند و میدانستند که او سالیان درازی خود را آنجا آفتابی نکرده است برایش شایعه بسازند. زیرا که او بخاطر ازدواج پسرش با او به دشمنی پرداخته و رفته رفته این دشمنی سختتر گشته و به بیگانگی کامل رسیده بود، هنگامی که خبر دستگیری میشائیل به گوشش رسید، غرولند کنان گفت: "بفرما! حالا بیا و درستش کن! کله شق احمق! او باید در هارتهاوزن تنها آدمی باشد که روزنامه سوسیال دموکراتها را بخواند و در اتحادیه کارگران عضو شود، ابله! ... آیا شد که یکبار به حرف کسی گوش کند!"
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۹ساعت 1:14 توسط سعید از برلین
|
Oskar Maria Graf: Angst
میشائیل تسولینگر Michael Zollinger _ مردی بود تقریباً سی ساله، بلند قد، با پوستی خشک و استخوانبندی محکم، دارای شانههای پهن و صورتی بدون ریش، لاغر و رنگ پریده با بینی نازک نوک تیز و چشمان کمی خیس آبیخاکستری رنگی که بیحرکت و بیحس بودند، قسمتهائی از موهای کوتاه اصلاح شدهاش که کلاه کج نشانده شده بر سر مخفیشان نمیساخت سفید شده بودند، و لبهای نازک دهان گشادش خود را محکم روی هم فشار میآوردند _ کارگر کمکی؛ میشائیل تسولینگر از محوطه روشن، وسیع و پر رفت و آمد بازار به سمت چپ داخل کوچه فرعی تنگ و تقریباً بدون نور خورشید به اصطلاح "محله قدیمی" میپیچد.
محل سراشیبی و بیقاعده عبور عابر پیاده حالا طوری تنگ میشود که مردم هنگام عبور از کنار هم میبایست یکدیگر را لمس کنند. تسولینگر اما به رهگذران توجهای نمیکرد، و به نظر میآمد که رهگذران هم به او بیتوجهاند. تنها در بعضی از مغازههای کوچک و پَست که درهایشان باز بود، مردم صحبت خود را قطع و با شتاب به رهگذر نگاه میکردند، صورتشان جدی و کمی دلسوزانه میگشت و چند کلمه آهسته با هم رد و بدل میکردند. آنها همه میشائیل تسولینگر را میشناختند، زیرا اگرچه هارتهاوزن Harthausen بعنوان شهر به حساب میآمد اما فقط کمی بزرگتر از یک بازار توسعه داده شده بود. آنها تسولینگر را میشناختند، اما کسی نمیخواست سر و کاری با او داشته باشد، زیرا بالاخره _ حالا زمانه طوری دیگر بود! زمانهای پر از ابهام!
+
نوشته شده در شنبه یازدهم دی ۱۳۸۹ساعت 13:57 توسط سعید از برلین
|
یکدفعه اطراف هویگل خالی میشود. اندکی از فشار زنجیر کم میگردد. بدنش بیدار گشته و مانند آهنی سخت که به سوی دیواری میدود و پس از برخورد با آن ویرانش میسازد خود را سفت و محکم میسازد.
تنفس کردن ناگهان آسان شده بود.
یک سکوت بزرگ غیر قابل تصور و سفید در اطراف ایستاده بود.
وقتی او بعد از مدتی طولانی چشمهایش را باز میکند، تمام اعضای بدنش سرما و رطوبت زمین را در خود میمکند. او در باغچهای دراز افتاده و خون و خاک روی گونههای کبود شدهاش چسبیده بود. دهانش را میبندد و آب دهانش را با زحمت و درد قورت میدهد. معدهاش بوی تهوعآوری میداد.
خانه مانند منبعی سبز و بد جنس در باغچه لگدمال شده چمباته زده بود. رنگ سرخ ملایم صبحگاهی پنجرههائی را که بیروح به روبروی خود زل زده بودند میلیسید. بوی پوسیدگی به مشام میآمد.
هویگل تلو تلوخوران از جا بلند میشود و وحشتزده باغ را ترک میکند. مانند کشتی شکستهای تلو تلوخوران از مسیر علفزار به سمت شهر میرفت، سستی هولناکی او را در بر گرفته بود. سرانجام با ترس فراوان به قدمهایش سرعت بیشتری بخشیده و تا جائی که قدرت داشت میدود.
پس از رسیدن به اولین خانه میایستد و نفس تازه میکند، از صورتش خاک و خون را پاک کرده و خموش و هوشیار قدم به خیابان مینهد. کارگران از کنارش میگذشتند و توجهای به او نمیکردند. آنها دستهای خود را حرکت میدادند و مانند انسانهائی که انکار و اعتراض نمیکنند صحبت میکردند. استواری عجیبی از حرکت دستها و کلماتشان جاری بود.
هویگل مانند آدم ترک شده، بیمصرف و کوتولهای رقتانگیز آنجا ایستاده بود. شرم هفتههای پیش تسلیمناپذیر و سنگدلانه از او بیرون میزند و بالا و بالاتر میآید. درمانده و مانند گدائی به همه آدمها نگاه میکرد.
عاقبت تکانی سریع به خود داده و به رفتن ادامه میدهد. چهرهاش آهسته معتدل میگردد. محکمتر، مصممتر و با جدیت سبک گشته انسانی که آرامش خود را پس از یک لرزش بزرگ دوباره بدست آورده است براه میافتد.
_ پایان _
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم دی ۱۳۸۹ساعت 22:32 توسط سعید از برلین
|
کوتلِم ِ نقاش از جا میجهد و بازویش را مانند شلاق رام کننده حیوانات به اطراف میجنباند.
بازی قطع شده بود. حادثه قابل توجه جدید ملالت را خاموش ساخته بود. آنها به دور هویگل که مانند خرس کوری کورمال کورمال به این سو و آن سو میرفت میرقصیدند و فریاد میکشیدند. مشتهای دقیق نشانه گرفته شدهای پشت سر هم به شکمش مینشستند. فان هارزکرک با پارچی پر آب بر سرش میپاشد. کفشهای خیس شده هویگل سوت میزنند.
ایوون ناتوان به سمت شلوغی بیحس کننده فریاد میزد: "بیشرفها! سگهای سادیستی!". رامینگ خوابآلود بالاتنهاش را بالا میآورد و بعد دوباره پائین آورده و میخوابد. نعره خشک ایوون فضای دودآلوده را میشکست. گاهی صدای ناله مانند نفس نفسزدن صدائی در حال مرگ از شکم هویگل به گوش میآمد.
همین امروز! یکبار دیگر! بعد شاید که او نجات مییافت. کسی در او زائیده شده بود. یک شب آب بر روی سر _ و دیگر مصیبت بی مصیبت. هنگام خم شدن شلوارش پاره میشود. کوتلِم پیراهنش را جر میدهد و از تنش در میآورد.
صدای "هوی! هوی!" از همه طرف به گوش میآمد. آنها هویگل را در وسط خود قرار داده و با کوبیدن پا بر زمین از میان گلخانه با مشت و لگد به بیرون میبرند. با سر و صدا و کُند مانند یک قطار باربری از کنار اولین باغ سبزی میگذرند. میلیونر او را از پشت هل میداد و کوتلِم دستهایش را میکشید. ایوون بیوقفه جیغ میزد.
"آآآآخ، بذارید کمی نفس تازه کنم!" هویگل ناله میکرد و دهانش را برای نفس کشیدن کاملاً باز نگاه داشته بود. عرق گوله گوله از بدنش به زمین میچکید.
دوباره کسی فریاد میزند "هوی! هوی! و او را هل میدهد. هویگل نفس نفس میزد و از گلویش صدای خر و پف میآمد. کوتلِم تربی از باغچه میکند و آن را با تمام نیرو در دهان هویگل فرو میکند.
دندانهای هویگل به سر و صدا میافتند. گلویش با خفگی در جنگ و رنگ صورتش کبود شده بود. آدم هویگل گلوی خود را با دست نگاه داشته بود، تف میکرد و به طرز وحشتانگیزی با دستهایش در هوا چنگ میانداخت و به دنبال هوا برای نفس کشیدن میگشت.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم دی ۱۳۸۹ساعت 15:52 توسط سعید از برلین
|
اوضاع رو به سردی میرفت. همه چیز دوباره از مسیر خارج شده بود. _حالا کوتلِم میبازد. هویگل به یاد آن شب در اطاق پشتی بخار گرفته قمارخانه بهشت میافتد که اجازه داد با مشت به شکمش بکوبند. آدم هویگل ناخواسته با نگاه تیره و پر تنفری شکمش را منقبض میسازد.
هنگامی که نقاش دوباره یک اسکناس روی میز پرت میکند "آآآآخ!" بلندی از گلوی فان هارزکرک با لذت و بدجنسی خارج میگردد.
هویگل بدخواهانه داد میزند: "به سلامتی!".
"لعنتی!" نقاش کمی عصبی ورق بازی را روی میز میگذارد. دوباره یک صد تائی!
آدم هویگل جوک زنندهای میگوید. ایوون میخندد.
کوتلِم مانند کسی که مراقب اطراف خود میباشد گیلاس مشروبش را برمیدارد و مانند سرجوخهای فریاد میزند: "هی! حمال! مشروب بریز!" خون به سر آدم هویگل هجوم میآورد. اما او زود بر خود مسلط میشود و پارچ مشروب را بلند میکند. او در حال مشروب ریختن کمی میلرزید و مشروب به اطراف میریخت.
کوتلِم فریاد میزند "هی هی! تو! حمال! بهتر نشانه بگیر! _ در کنار هدف گهکاری کردی!" و مشتی به شکمش میزند. میلیونر سر حال و مانند فنر از جا میجهد و پارچ را از او میگیرد. آدم هویگل مبهوت شانههایش را بالا میبرد. فان هارزکرک متناوب میخندید و باقی مانده شامپاین را روی سر آدم که آنرا خم کرده بود میپاشد. شامپاین مثل آبیخی بر پشتش میدود.
هویگل آخرین نیروهایش را جمع میکند. سرگشتگی، خشم و تردید ناگهان در کنارش میایستند. مانند غژ غژ بیوقفه شلاقی درون سر آشفتهاش وز وز میکرد.
نزدیک بود به زمین بیفتد، یکبار دیگر با تمام قدرت شکمش را به بیرون داده و عاقبت دوباره خر خری میکند و دوباره صدای قاه قاه خنده منفجر میگردد.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی ۱۳۸۹ساعت 23:12 توسط سعید از برلین
|
هویگل با صدای بلندی میگوید: "جوراب تنگِ ساقه بلند تا محل ختنه عقبنشینی کرده!" و مخفیانه چهره بقیه را بازرسی میکند.
میلیونر اضافه میکند: "الهام در خواب به سراغ آدم میآید!"
ایوون با خوشحالی میگوید: "آنتون، میدونی، العان یک بازی کوچلو میچسبه!".
کوتلِم نقاش هم میگوید: "ورق بازی؟ _ آره، این کار دلپذیریه!"
هویگل یاوهگوئی میکند: "بسیار درست است! مطمئناً خانمها! مطمئناً آقایان! خانمهاآقایان، آقایانخانمها!" و مانند پادوها تعظیم میکند. "آدم هویگل فرماندهی عرقخوری را به عهده میگیرد، خواهش میکنم، خانمها و آقایان محترم، خواهش میکنم!".
خرناس کشیدن رامینگ اعصاب آنها را مسالمتآمیز و بطور برابر خط خطی میکرد. ایوون، کوتلِم و میلیونر کنار میز بازی مینشینند و اسکناسهایشان را در وسط میز میگذارند.
هویگل کینهتوزانه فریاد میزند: "به سلامتی، آقای نقاش، آقای فرشته کثافت!" و گیلاس پر شامپاین را تا قطره آخر با عجله و یکنفس مینوشد.
فان هارزکرک ورقها را پخش میکند.
هویگل که نمیتوانست بازی کند به این سمت و آن سمت اطاق قدم میزد و نامفهوم و آهسته زیر لب آواز میخواند. هر از چند لحظهای سرک سریعی به اسکناسهای انباشته شده بر روی هم میکشید. آن سه نفر اسکناسها را تنبلانه برمیداشتند و یا اسکناس جدیدی روی تپهای از اسکناس پرت میکردند.
رنگ آبی ماتِ روز بر طاقچه نشسته بود. باغها در بیرون کمی رنگ سفید به خود گرفته بودند و سارها آهسته آواز میخواندند. شبنم از زمین رو به بالا میرفت. هویگل با ناآرامی به این سو و آن سوی اطاق قدم میزد، گاهی به بازیکنها چپ چپ نگاهی میانداخت و بعد دوباره از میان شیشه پنجره به بیرون نگاه میکرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی ۱۳۸۹ساعت 14:51 توسط سعید از برلین
|
چه ساده است همه چیز!
رامینگ آروغزنان یاوه میگفت: "این جنگ با آیینه یا جنگ زرده تخممرغ با طاقچه بالای بخاری دیواریست!"
میلیونر با نیشخند میگوید: "هاهاها-ها! شاعر بذلهگو شده!"
هویگل با صدائی از درون شکم میگوید: "جنگ آیینه! جنگ بازی! بازی با جنگ-آیینه". آنها سریع مینوشیدند. هویگل ماهرانه شامپاین داخل دهانش را به سمت سقف میپاشد. فوران کلفتی بود. در چشمبهمزدنی بقیه هم از او تقلید میکنند. حال و خویشان به اوج خود رسیده بود و میبایستی آن را حفظ کرد. هویگل شروع به تعریف جوکهای زننده میکند.
از یک سال پیش میلیونر به رامینگِ شاعر کمک هزینه تحصیلی میپرداخت، زیرا ایوون یک بار صورت چیندار و حرامزاده او را "شهوت برانگیز" خوانده بود. زیبائی عادی کوتلِم نقاش برای ایوون بقدری جذابیت داشت که فان هارزکرک را مجبور کرد تا برای او یک آتلیه بسازد. هویگل میدانست که بقیه افراد گروه بخاطر فقط یک جوک یا مانند آن مبلغ گزافی از هارزکرک گرفتهاند.
و او اجازه داده بود که سطل سطل بر سر او آب بپاشند.
اجازه داده بود که به شکمش مشت بکوبند!
و در هشت روز دیگر؟
رامینگ آروغی میزند، سرش به روی سینه خم میشود، مچاله گشته و به خواب فرو میرود.
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 22:23 توسط سعید از برلین
|
شامپاین قبلاً خنک شده بود.
هنگامی که آدم هویگل گیلاسهای مشروب و سینی غذاها را به درون اطاق ویژه سیگار کشیدن حمل میکرد دوباره بر خود کاملاً مسلط شده بود و مانند گارسونی ماهر خدمت میکرد. حاضرین بعد از حمله حریصانه به سمت غذا و با ولع خوردن آن خلق و خویشان بهتر میگردد.
هویگل فریاد میزند: "و من؟! _ من در صومعه چمباته میزنم و تمام تفهامو اونجا قی میکنم! _ اونجا! _ اونجا! _ اونجا! _". و بقیه تکرار میکنند: "اونجا _ اونجا _".
میلیونر پوست تخممرغش را با قوسی بزرگ به سمت سقف پرتاب میکند. پوست تخممرغ به آیینه بالای بخاری دیواری اصابت کرده و خرد میشود. ایوون خوشحال از این کار تخممرغ خود را به سمت سطح درخشانی از دیوار پرتاب میکند. بنگ! تخممرغ پس از بر خورد به آنجا از هم متلاشی میگردد.
هویگل مانند جارچیای فریاد میزند: "چه خبره! چه خبره!" و او هم تخممرغش را به سمت آیینه پرتاب میکند. کشتی صخره خطرناک را دور زده بود. شلپ _ شلپ _ شلپ! همه تخممرغهای خود را به سمت آیینه پرتاب میکنند. مسابفه پرتاب تخممرغ آغاز میشود. ایوون خوشحال خود را به شدت میجنباند و هویگل از خوشی جست و خیز میکرد.
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 13:48 توسط سعید از برلین
|
خدمتکاران به رختخواب رفته بودند. خانه ساکت بود. همه جا بوی سیگار، عطر و الکل به مشام میرسید. آنها خود را درون صندلیهای نرم و تورفته اتریشی اطراف بخاری دیواری در اطاق ویژه سیگار کشیدن میاندازند. آن لحظه فرا رسیده بود که در آن همه چیز به احمقانه و بیثمر بودن، غمانگیز و کسل کننده شدن تهدید میگشت. اوضاع دو پهلو و بلاتکلیف بود. این یعنی که باید مانع از بوجود آمدن یک بحران شد، و ماهرانه در اطراف تیزی صخرههای جلو آمدهی هیجان به کشتیرانی پرداخت. شاید پس از دو یا سه دقیقه سکوت کسی از جا برمیخواست، خمیازه کسل کنندهای میکشید و به رختخواب میرفت _ یا شاید هم پای ایوون تصادفاً به جائی میخورد، و با دندان قرچه منزجر کنندهای گلدانی را پرتاب کرده و میشکاند. بعد فاجعه پدید میآمد و همه چیز نابود میگشت. ایوون با تهدید میگوید: "من گشنمه".
هویگل از موقعیت استفاده کرده و با زمزمه خشکی میگوید: "یک حد میانی مقتصدانه! بله درستش این است! نه صبحانه و نه شامانه _ یک حد میانی، یک آنه در میانه!" کوتلِم نقاش و رامینگ غزلسرا کمی سر حال آمده خود را جابجا میکنند: "آره این کار احمقانهای نیست!"
ایوون به هویگل و میلیونر دستور میدهد"برید!". هر دو بلند شده بودند. هویگل در حال رفتن با هارزکرک به آشپزخانه با صدائی شبیه به صدای ترومپت بلند میگوید: "بیا! بیائید، آقای سر آشپز! ما میخواهیم _ هی، آقایون و خانمها، چی، چی؟". در حالی که آقای خانه یک و نیم دوجین تخممرغ میپخت، هویگل نانها را کره مالید، خاویار رویشان گذاشت، ژامبون و ماهی آزاد بریده و آماده کرد.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم دی ۱۳۸۹ساعت 23:41 توسط سعید از برلین
|
پشت سرشان مردم زمزمه میکردند "هیس! هیس! ساکت!". کرول در کنار در خروجی ایستاده بود، تعظیمی کرده و قصد معذرتخواهی داشت.
ایوون فریاد میزند "مهم نیست! مهم نیست! ما این را فراموش نخواهیم کرد!" و مصمم فرمان میدهد: "حرکت کنید! نذارید مزاحم رفتن شماها بشن!" همراهان هجوم برده و از در خارج میشوند.
ایوون در کنار ماشین میگوید: "من امروز دوست دارم فقط هویگل، کوتلِم Kotlehm، رامینگ Raming و آنتون Anton با ما باشند! بذار بقیه به خونههاشون برن! ما خودیها دور هم باشیم بهتره!". میلیونر پیش بقیه همراهان میدود، این را به آنها میگوید و دوباره بازمیگردد، سریع سوار ماشین شده و با اشاره دستور حرکت میدهد.
در راه ایوون ناسزا میگفت: "میدونی! کافهدارها همه اینطورند، ارازل! اوباش!".
هویگل با صدای بمی زمزمه میکند: "درسته! درسته!"
"ماده سگهای وراجی هستند!"
هویگل با رضایت او را همراهی میکند: "درسته! درسته!"
کوتلِم نقاش به شدت میخندید.
ایوون شکایت میکرد و فحش میداد: "و این سینههای شبیه گوشتکوبیده شده، پِف! این انگشت سوسیسی، اَه!"
هویگل زیر لب میگوید: "گولاش! گولاش با سیبزمینی!". آنها در طول راه میخندیدند. ایوون بازویش را افسونگرانه به پشت گردن هویگل میاندازد و صورت سرد و آرایش کردهاش را به گونه او فشار میدهد و طولانی و پر سر و صدا او را میبوسد.
"هویگل تو مرد منی!"
وضع دوباره عادی شده بود.
فان هارزکرک میپرسد: "چه مینوشیم؟"
ایوون با اطمینان میگوید: "شامپاین! شامپاین! _ من دلم میخواد امروز تو شامپاین شنا کنم _ و بعد ویسکی!"
ماشین غژ غژکنان از میان دروازه داخل میشود.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم دی ۱۳۸۹ساعت 11:0 توسط سعید از برلین
|
لژ هارزکرک مانند همیشه پر بود. همه در حال خندیدن از نوع خندههای بلند هویگل بودند. این به او جرأت میبخشد. او هنوز فراموش و نابود نگشته بود.
میلیونر با دیدن هویگل مانند قار قار کلاغ چهچههای میزند و در حال بلند شدن جائی به او برای نشستن تعارف میکند.
ایوون از تازه از راه رسیده میپرسد: "چه کار میکنی؟".
هویگل خشک پاسخ میدهد: "احساس بدی میکنم". گفتگو جان میگیرد و هر لحظه صدایشان بلندتر میگردد.
صدای "هیس! هیس!" گفتن از میز روبروئی بلند میشود، زیرا که در این لحظه زن خواننده تازه استخدام شدهای بر روی سن آمده و شروع به آواز خواندن کرده بود. "آه.ه.ه.ه.ها!" هویگل موذیانه آواز را با تکان دادن سر همراهی میکرد و تمام افراد دور میز به وجد آمده و با صدای ناهنجار خواننده را همراهی میکردند.
"هیس! هیس!" هویگل با نگاهی گذرا در گوشه تاریکی کرول را با چهرهای عصبانی میبیند و فوری سرش را برگردانده و با صدای بلند فریاد میزند: "یک مرغ عشق!".
"هیس! ساکت!" زمزمهها قویتر میگردند و چهرههای خشمگین دیده میشوند.
"سوسکهای سرگینخور! خوکهای کثیف!" ایوون دندان قرچه آهستهای میکند و بلند داد میزند: "آنتون، صورت حساب! ما میخواهیم برویم! فوری!"
گارسون با عجله خود را به میز میرساند. میلیونر با سر و صدا پول میز را میپردازد، همه افراد حاضر در لژ از جا برمیخیزند و مانند مرغابی پشت سر هم و با سر و صدا به سمت در خروجی به راه میافتند.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم دی ۱۳۸۹ساعت 12:5 توسط سعید از برلین
|
هشت روز به پایان ماه سوم باقی مانده بود و کرول هیچ صحبتی از تمدید دوباره قرار داد نکرده بود. هویگل پشت پرده که همین چند لحظه پیش به پائین افتاده بود گیج ایستاده و عرق پیشانیش را خشک میکرد. دست متوسطی زده میشود. پرده تقریباً با دلسوزی تکانی میخورد و سریع یکبار دیگر بالا میرود. وقتی هویگل تشکر میکند کمی بیشتر دست زده میشود و پرده دوباره به پائین میافتد. هشت روز بعد کرول که در این اواخر خود را به ندرت نشان میداد در برابر او ایستاد و گفت: "آدم، تو خودت خوب میدونی! مشتریهای من خواهان تنوعاند. من صاحب کافهام و باید تابع آنها باشم."
دیگر از او خسته شده بودند! _ او میتوانست جای دیگر برود؟ _ بالاخره _ او هنوز مقداری پول و کت و شلوار داشت. میشد مدتی را سر کرد. و بعد؟
سهولت تقریباً افسانهای که او با آن یکشبه چنان بالا کشیده شده بود، نیروی خود را از دست داده بود.
هویگل دندان غرچهای میکند و به سمت در به راه میافتد. در این لحظه گارسون لاغر به سویش میآید و او را به لژ میلیونر دعوت میکند. او نفس راحتی میکشد، سریع میگوید "من فوری میام" و به سمت اطاق رختکن میرود.
+
نوشته شده در شنبه چهارم دی ۱۳۸۹ساعت 22:15 توسط سعید از برلین
|
آدم هویگل جای پای خود را در خانه هارزکرک محکم ساخته بود. او دیگر واقعاً یکی از اعضای خانواده به حساب میآمد، سفرهگستری افسانهآمیز را آموخت، در بیتفاوتی آرام آدمها که آنجا مبلغی هنگفت در وسط میز قمار میانداختند و دوباره کنار میرفتند غواصی میکرد، همزمان با شوخیهای بیمزه خود، خیلی بدیهی و با سلیقهای مشکلپسندانه ویسکی خالص و کنیاک سال ۱۸۷۵ مینوشید. هنگامی که ایوون برای هزارمین بار از داستان همخوابهگیهای خود میگفت و جوکهای یاوه تعریف میکرد او با مهارت ویژه خود به یاریش میشتافت. خندههای تعلیم یافته آدم هویگل هر بار ایوون را به خنده وامیداشت و بیحوصلهگی او را که به زحمت مخفی میگشت آرام میساخت.
بارها و بارها اتفاق میافتاد که ایوونِ به هیجان آمده یک گلدان را به سمت در شیشهای پرتاب و آن را میشکست و بعد درمانده و تهدیدآمیز میایستاد _ در این اوقات ناگهان خنده هویگل مانند شیپور به صدا میآمد و در چشمبهمزدنی طوفان را میخواباند.
اینجا محلی غنی برای ماهیگیری بود. آدم هویگل با احتیاط قلاب و تور ماهیگیری را در آب انداخته بود.
"زیرا که هیچ چیز تا ابد نمیپاید، و هرکس باید حواسش به پتوی خود باشد"
(۳)
روزها و شبها بدون آن که از یکدیگر تشخیص داده شوند معلق گذشتند. جاری بودن مقاومتناپذیری بود. نه نکته سختی وجود داشت و نه هیچ اندیشه و مقاومتی.
رفته رفته، با گذشت هر روز، دستزدن و تشویق کمتر میگشت. دیگر از انفجارهای ناگهانی خنده و از سکوت در دخمه تماشاچیان وقتی هویگل روی سن میآمد خبری نبود. چهرههائی کسل در اطراف نشسته بودند و در حین برنامه او همه با هم گپ میزدند. عذابی نفوذکننده مانند وجدانی شریر از میان بدن به لرزش درآمده هویگل نم نم میبارید، از آن عذابهای نافذی که شروعش وقتیست که خود را با درماندهگی در مقابل قدرت نیرومندتری میبینی و نمیخواهی به آن اعتراف کنی.
+
نوشته شده در شنبه چهارم دی ۱۳۸۹ساعت 16:30 توسط سعید از برلین
|
از آن پس هر شب بر سر میز فان هارزکرک مینشست، با هم خودمانی شده بودند و همدیگر را تو خطاب میکردند. میلیونر برای ایوون Yvonne خواننده کوچلوی کاباره ویلائی در حاشیه شهر ساخته بود تا در آنجا وقتش را با آشنایان قبلی او به شرابخواری بگذراند، غذاهای انتخابی بپزد و با ماشین به مسافرت بروند. او بخاطر رابطهاش با ایوون در مدت کوتاهی یکی از مشهوران شهر شده بود. اغلب با دو یا سه ماشین پر از آدم به قمارخانه بهشت میآمد. انواع آدمها با لباسهائی مشکوک او را همراهی میکردند، همه معشوقههای قبلی ایوون بودند، دانشجویان بیپولی که خود را شاعر مینامیدند، تعدادی نقاش، آرتیستهای بازنشسته کاباره، آدمهای بذلهگو و غیر قابل توصیف و عاقبت تعدای مرد که همیشه تازهترین لباسهای مد جدید بر تن داشتند و عینکی یکچشمی زده بودند. بعد از پایان نمایش با تعدای که به جمعشان افزوده میگشت به خانه میرفتند و در آنجا به نوشیدن ادامه داده، بحث یا ورق بازی میکردند، تا وقتی که سحر از میان سقف کلفت شیشهای گلخانه زمستانی نور کمرنگش را بر میپرستان میتاباند.
+
نوشته شده در جمعه سوم دی ۱۳۸۹ساعت 12:54 توسط سعید از برلین
|
البته، شبهای بدون دعوتی هم وجود داشت، زمانهائیکه او کنار میز هنرمندان در کنار فرورفتگی تیز دیوار مینشست و با همکاران مرد و زن خود گفتگو میکرد. هنرمندانی از سراسر جهان، زنهای خواننده و چاق، زنهای شانسونخوان ظریف و کشتیگیران قویاندام. توطئهها، حسادت، روابط خصوصی، اعتماد و شایعات بیپایه دور میزشان میچرخید. این مردم به دور دنیا سفر کرده و هفت خط با ریشخندی آهسته، مخفی و نیشدار و با چشم حقارت به نوآموزان نگاه میکردند. نشستن کنار فرورفتگی دیوار کاری ناخوشآیند و خصمانه بود، همه چیز اشارهای به گذشته مصیبتبار داشت.
هویگل آدم خوشبینی نبود. در هر موقعیتی با تمسخر میگفت "هیچ چیز تا ابد نمیپاید، و هرکس باید حواسش به پتوی خود باشد" و بر طبق آن هم عمل میکرد.
گاهگاهی در ضیافت فان هارزکرک van Haarskerk میلیونر و رفقایش در اطاق پشتی بخار گرفته قمارخانه بهشت شرکت میکرد و اجازه میداد که سطل سطل آب سرد روی سرش خالی کنند، با استادی یک مست کامل بازی میکرد، بدون آنکه چهرهاش تغییری کند شامپاین نمک زده مینوشید، بسیاری از کارها را برای بالا بردن لذت تحمل میکرد، شکمش را برای مشت زدن عرضه میکرد و سرانجام ناشیانه و مانند یک خواجه زنگی میرقصید، طوری که همه حاضرین از خنده روی زمین میغلتیدند.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم دی ۱۳۸۹ساعت 23:40 توسط سعید از برلین
|
(۲)
او بدون آنکه خود کاملاً آگاه به این موضوع باشد به سوی قشر دیگری از مردم در حرکت بود. او حالا کت و شلوار با آستر ابریشمی دوخت بهترین خیاطها را بر تن میکرد، با اعتماد به نفس کاملی در خیابانها رفت و آمد و چنان خارقالعاده و با ژست و پر سر و صدا به مردم سلام میداد که همه توقف کرده و بخنده میافتادند. تقریباً هر شب بعد از اجرای برنامهاش کنار میزی در میان یک جمعیت شاداب مینشست، برحسب طبع مهماندارانش یا مهربانانه و با شوخی و یا با صداهائی از سینه برخاسته سلیقهشان را تحسین میکرد و شرابهای کهنه مینوشید، معروفترین شامپاین فرانسوی، لیکورهائی که عصب را غلغلک میدادند، همیشه جوکی برای تعریف کردن داشت و با فروتنی روستامنشانه و صادقانهای تحسین مهمانها را در خود میمکید.
سادگی حسابشدهاش نزد خانمها، خوشگذرانان پیر و کارخانهداران تأثیر فریبندهای داشت. او جوکهای کثیف بیادبانه و تحقیرآمیز در باره سکس را که به یادش میآمد تعریف میکرد، پیروز بر همه چیز با خونسردی و با خشکیای کینهتوزانه که خلعسلاح میکرد و حمله به آن را ناممکن میساخت. با غریزه یک انسان که وحشت از غرق گشتن در باتلاق به او کارآئی میبخشد مراقبت میکرد، امکانات آشنائیهای جدید را میسنجید، بسیاری از اشارها، منشها و شگردهای مؤثر و ضروری را آموخت و بزودی بعنوان آزمودهترین شرابشناس و عالیترین و قابل تحسینترین میگسار که شرابخواری با او لذتبخش بود شناخته شد.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم دی ۱۳۸۹ساعت 13:37 توسط سعید از برلین
|
در پایان چنین به نظر میآمد که انگار تمام مردم در آن پائین خود را بر روی هم پرتاب کردهاند و فریادهای ناخوانا و مستانهشان عاقبت خود را با موزیک مخلوط و به یک کورال قوی توسعه داده و تمام فضای سالن را به لرزیدن وادار ساخته است، از تمام گلوها با فریاد آوازی رو به بالا میرفت: "اووو بهههشت! قماررخانهههه بهههشت!"، تا اینکه آدم فویگل دقیقاً مانند آدم نیمه مردهای در میان بازوان همرزمش خم میشود و به هیجان آمده از خوشبختی عمیقی فریاد میکشد: "بهههشت!"
چند روز بعد او توانست نام خود را با حروفی در قطعات نیممتری که زیرش نوشته شده بود: "بزرگترین آرتیست" بر تمام ستونهای نصب آگهی بخواند. و هر شب به همان ترتیب مورد تشویق مردم قرار میگرفت. در اواسط ماه دوم بر روی تمام آگهیهای دیواری زیر نام او نوشته شده بود: "برای سومین بار تمدید گشت!"
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم دی ۱۳۸۹ساعت 17:13 توسط سعید از برلین
|
جنبش شکمش شدیدتر میشود و به یک جنبش سراسری مبدل گشته و او را تهدید به افتادن میکند _ در این لحظه فریاد شادی آتشینی برای او مثل بمب منفجر میگردد، یک خنده که انگار از ترومپتی عظیم چند صدائی بیرون آمده است، یک دستزدن کر کننده، طوریکه انگار بر بالای یک کوه بلند آبگیر رودخانهای محجوب ناگهان بیمهابا شکاف برداشته و آب آن با تمام فشار زوزه کشان به عمق فرو میریزد.
او نفس راحتی میکشد، سکوت میکند، اجازه میدهد که نشئگی فریاد شادی بپرد، و حالا تمام جسارت و جوکهایش فریبنده و جذاب از او به بیرون و رو به پائین به سمت دخمه تماشاگران جاری میگردند، و غرش تشویقی صدها بار بلندتر از قبل دوباره به سوی سینه خیس شده از عرقش بازمیگردند.
او پیروز شده بود.
مدت مدیدی بود که "قمارخانه بهشت" یکچنین دستزدن پر شوری از تمام ردیفها به خود ندیده بود.
مرد سخنگوی شکمی چندین بار کاملاً خسته و با زحمت زیاد در حالی که همرزم سابق گروهان نظامیاش زیر بغل او را گرفته بود خود را تا قسمت جلوی صحنه میکشاند، او چنان خسته بود که نمیتوانست به تماشگران تعظیم کند. و مجدداً چندین و چند بار پرده تکان تندی میخورد، به سرعت از همدیگر باز گشته و به بالا کشیده میشود.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم دی ۱۳۸۹ساعت 0:14 توسط سعید از برلین
|
موزیک به صدا میآید، خش خش شیرین و تملقآمیز یک ملودی در فضا سریع میپیچد و بعد قطع میگردد _ پرده به سرعت بالا میرود. هنوز سر و صدای حرکت چند صندلی به گوش میآمد، صدای آهسته جرنگ جرنگ گیلاسها برای دقایقی خاموش و سکوتی کنجکاوانه برقرار میگردد. هویگل چشمانش را کاملاً باز میکند. در قسمت دخمه تماشاچیان که نوری خفیف و آبی رنگ بر آن میتابید مردانی عروسکمانند دیده میشوند، بانوانی با لباسهای جسورانه، مرتب و متناسب، صورتهائی با آرایش بسیار زیبا و دستهائی بلند با انگشترهای درخشنده و انگشتانی ظریف مانند فلامینگو که با آن بادبزنهای بزرگی نگاه داشته بودند و گردنهای به رنگ عاج خود را مغرورانه به اطراف میچرخاندند. بازوان گرد و لخت و تحریک کننده خود را تنبلانه تکان میدادند و سینههای برهنه و کمی سرخ گشته خود را بالا و پائین میبردند، منطقه نورانی عجیبی که باد یک بادبزن بی شیله به آن عشق میورزید.
هویگل میبایست با زور خود را کنترل کند. نفسش بند آمده و عرق بر پیشانیش نشسته بود. عاقبت او با زحمت اولین صدا را با فشار خارج میسازد.
شکمش به جنبش میافتد.
ضربان قلبش چهار نعل میتاخت. با آخرین نیرو عضلات شکم را منقبض میسازد و ناشیانه اولین جوک را با داد از خود خارج میسازد و بدون استراحت دومین جوک را هم شروع میکند.
دوباره شکمش به جنبش میافتد. زانوهایش شروع به لرزیدن میکنند. او دندانهایش را محکم روی هم فشار میدهد و صداها را که در گلویش نشسته بودند با فشار دوباره به پائین به درون شکم میفرستد و عاقبت دومین جوک را هم میگوید.
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ساعت 19:50 توسط سعید از برلین
|
آره، درسته: او در اطاق شماره بیست و هشت گروهان چهار با فردیناند کرول هماطاق بود و از روی عشق و علاقه گاهی هنر تكلم بطنی را که آموخته بود اجرا میکرد. او به خوبی به یاد میآورد، و بی اختیار، تقریباً خودبخود چند صدا از او خارج میشود. او حالا در میان جمعی از صورتهائی که دهان خود را بسته و ناگهان ساکت گشته بودند راست نشسته بود _ تنها برآمدگی گلویش که به بیرون زده بود به بالا و پائین میرفت _ و از ته شکم خود صحبت میکرد.
"عجب! تو هنوز میتونی!؟ فوری با من بیا! تو بهترین ستاره نمایش من خواهی شد!" کرول فریاد شادی سر میدهد، و آن دو پیش از آن که جمعیت متحیر گشته دستگیرشان شود که جریان از چه قرار بوده است با قدمهای پر شتاب از میخانه خارج میشوند، و در ماشینی که آماده ایستاده بود سوار شده و حرکت میکنند.
در همان شب هویگل بر روی صحنه بزرگ "قمارخانه بهشت" که نوری نافذ روشنش میساخت ایستاده بود، و با صدائی که از دهان بستهاش خارج میشد جوکهائی را به سوی مردم رنگین و درخشنده که هر شب آنجا جمع میشدند فریاد میزد.
سریع خود را آماده کرده بود، با فراکی چروک و بزرگ که متعلق به کرول تنومند بود و یقه بسیار گشاد آن خود را مانند گردنبند سفید و نازک اسبی به دور گردن دراز و باریکش پیچانده بود، یک جلیقه چهارخانه براق، شلواری راه راه و یک کفش ورنی تنگ و آزاردهنده _ اینگونه هویگل آنجا ایستاده بود، فردی که مهم شده بود _ انگار از ظلمتی عمیق و گلآلود ناگهان به سمت قلهای که درخشندگی آن تا دور دست پیداست او را بالا کشیده و در میان جهان بیغم، بزرگ و مجللی قرار دادهاند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 23:5 توسط سعید از برلین
|
اسکار ماریا گراف و برتولت برشت
چه تنفرانگیز، او حالا سرمای نمناک را که از اعضای بدنش رو به پائین جاری بود حس میکرد!
هوای دودی داخل میخانه برای بریدن هم سفت بود، و در سر هر میزی مانند بازار مکاره قیل و قال حکمفرما بود.
مرد تازه وارد در حال سائیدن دندانها بر هم و بدون اعتناء به اجتماع وراج، خود را روی صندلیای میاندازد و کلاه خیسش را چند بار چنان با عصبانیت به این سو و آن سو تکان میدهد که قطرات به بیرون پرتاب گشته مانند جهش آب مقدس از یک قلم مو به اطراف پرواز میکنند.
گارسون از دور و از بالای سرها فریاد میزند: "چه آبجوئی؟ پیلسنر Pilsner یا موست Most؟"
هویگل با فریاد وحشتناکی جواب میدهد "پیلسنر!" و برای خود جا باز میکند. "هی چه خبره!" کسی در سر میز غرغر تقریباً تهدیدآمیزی میکند و سرها با چهرههائی عصبانی گشته بالا میآیند. ناگهان صدای آشنائی فریاد میزند "مرد حسابی! هویگل؟"، و شخص مخاطب قرار گرفته شده با تعجب به اطراف نگاه میکند.
چند باری فریاد زده میشود "هویگل! مرد حسابی! آدم!"، و یک مرد با صورتی گرد و بشاش در سر دیگر میز ظاهر میشود و خود را فرز در شلوغی جمعیت به سمت او خم میکند. "یادت میاد؟ کرول Krull، گروهان چهار، اطاق شماره بیست و هشت؟ تكلم بطنی!" هویگل به پیشانیش چین میاندازد و مشغول فکر کردن میشود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:53 توسط سعید از برلین
|
Oskar Maria Graf: Ein dummer Mensch
با وجود موضعگیریهای ضد فاشیستی، کتابهای گراف Graf در سال 1933 از طرف نازیها در لیست کتابهای مناسب قرار داده شد. هنگامیکه نویسنده در تبعیدگاه از این خبر مطلع میگردد، در نامهای سرگشاده مینویسد: "نمایندگان این رژیم بربر ناسیونال سوسیالیسم ... به خود جرأت دادهاند که مرا یکی از <فرهنگیان> خود ادعا کنند و در لیست به اصطلاح سفید خود که در نزد وجدان جهانی فقط یک لیست سیاه است بنشانند. من مستحق این رسوائی نیستم."
(۱)
مسیرهای زندگی انسان عجیب و غریباند. هوا در زمستان سرد و در تابستان سوزان است، زمان میگریزد و پیری و ناگواری پیش از آن که آدم بتواند درست و حسابی به اطراف نگاه کند در استخوانها چمباته میزنند. و عاقبت _ وقتی آدم به این فکر میکند که زندگی چه بوده است؟
مصیبت، مصیبت، مصیبت!
پیشآمد همه چیز _ و هیچ چیز میباشد.
پیش از دو ماه و نیم قبل هنوز هم _ لعنت به این روزهای سرد و بارانی تنفرانگیز پائیزی! _ آدم هویگل Adam Högl آزرده و خشمگین از میان خیابان تیره یورتمه میرفت، یکبار دیگر نامه اداره کار را که به او دستور داده شده بود خود را به کارخانه خاکبرداری بعنوان خاکبردار معرفی کند با دقت میخواند، بعد نامه را در جیب خود به تعدادی که خوانده بود مچاله میکند و لاقید داخل میخانه هنرمندان بیکار "در نزد رُزای وحشی" میگردد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:55 توسط سعید از برلین
|