قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

XIV
زاکن چهره‎اش را درهم می‎کشد و می‎گوید:
"شما انجیل را زیاد خوانده‎اید، انجیل را نخوانید. این کار مناسب انگلیسی‎هاست: شما در اعتقاد خود ضعیف هستید و همه چیز را اشتباه تفسیر می‎کنید. انجیل خطرناک است، این یک کتاب دنیوی‎ست. یک انسان با سرشت زاهدانه نباید انجیل را در دست بگیرد."
من با خود فکر می‎کنم ــ خدای من، چه شکنجه‎گری! ــ
و به او می‎گویم:
"قربان، من که به شما گفتم: در من هیچ سرشت زاهدانه‎ای نیست."
"مهم نیست، بدون سرشت زاهدانه به صومعه بروید! سرشت‎ها بعداً می‎آیند؛ ارزشمندتر اما این است که زهد با شما متولد شده است: شما نه تنها گوشت بلکه ماهی هم نمی‎خورید. دیگر بیش از این چه می‎خواهید!"
من خاموش می‎مانم. من خاموش می‎مانم و تنها به این فکر می‎کنم که پس چه وقت مرا مرخص خواهد کرد، تا من بتوانم برای خوابیدن بروم.
اما او دست‎هایش را روی شانه‎ام می‎گذارد، مدتی طولانی به چشم‎هایم نگاه می‎کند و می‎گوید:
"دوست عزیز! شما برای این کار به دنیا آمده‎اید، اما شما هنوز آن را نمی‎فهمید! ..."
من به او جواب می‎دهم: "بله، من آن را نمی‎فهمم!"
من احساس می‎کنم همه چیز برایم بی تفاوت است و من فوری در حالت ایستاده به خواب خواهم رفت، به این دلیل به طور غریزی جواب می‎دهم:
"من آن را نمی‎فهمم."
او می‎گوید: "خب، پس ما می‎خواهیم با همدیگر در برابر این تصویر مقدس مشتاقانه دعا کنیم. این تصویر را من در فرانسه، ایران و در کنار رود دانوب با خود به همراه داشتم ... بارها مرددانه در برابر این تصویر زانو زدم و هنگامیکه از جا برخاستم همه چیز برایم روشن بود. بر روی فرش زانو بزنید و تا روی زمین تعظیم کنید ... من شروع می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم."
من زانو زده و تعظیم کردم، و او با صدای پارسامنشانه‎ای شروع کرد: "درب اندرز جاودانه را به رویم بگشا ....."
بعد دیگر چیز بیشتری نشنیدم، فقط بعد از لمس پیشانی‎ام با فرش احساس کردم که مانند میخی شروع به فرو رفتن کرده‎ام، مدام عمیق‎تر و عمیق‎تر به سمت مرکز زمین فرو می‎رفتم.
من احساس می‎کنم این چیزی نیست که احتیاج دارم: من باید مانند پر سبکی به بالا پرواز می‎کردم، اما مانند میخی در عمق فرو می‎روم، آنطور که گوته می‎گوید <به جائی داخل نگشته، و نه به سمت داخل‎شونده>."
من پس از مدتی طولانی از ژرفا به سطح بازمی‎گردم و دیگر چیزی تشخیص نمی‎دهم: شمعدان سه شعله‎ای روشن بود، هوای تاریک از پشت پنجره‎ها دیده می‎گشت، در برابر من ژنرالی خود را مانند کلافی گلوله کرده بر روی فرش خوابیده بود.
در خواب همه چیز را فراموش کرده بودم: "اینجا کجاست؟"
من آهسته بلند می‎شوم، می‎شینم و از خود می‎پرسم: من کجا هستم؟ آیا این مرد واقعاً یک ژنرال است، یا فقط اینطور به نظرم می‎آید؟ ... من او را لمس می‎کنم ... بدنش گرم است؛ در این وقت می‎بینم که او هم بیدار می‎گردد و خود را حرکت می‎دهد ... او هم می‎شیند و به من نگاه می‎کند ... سپس می‎گوید:
"من چه می‎بینم؟ ... فیگورا!"
من جواب می‎دهم: "امر بفرمائید."
او صلیبی بر سینه خود می‎کشد و به من دستور می‎دهد:
"صلیب بر سینه‎ات بکش!"
من بر سینه‎ام صلیب می‎کشم.
"ما با هم آنجا بودیم؟"
"بله قربان."
"آنجا چطور بود؟"
من چیزی نگفتم.
"چه سعادتی!"
من منظورش را نمی‎فهمم، اما او با خوشحالی ادامه می‎دهد: "آیا حضرت را دیدید؟!"
"کجا؟"
"در بهشت!"
من می‎گویم: "در بهشت؟ نه، من در بهشت نبودم و هیچ چیز ندیدم."
"چرا هیچ چیز ندیدید! ما باهم پرواز کردیم ... به آنجا ... به سمت بالا!"
من پاسخ می‎دهم که من پرواز کردم، اما نه به سمت بالا بلکه رو به پائین.
"چی، رو به پائین؟"
"بله قربان."
"به سمت پائین؟" 
"بله قربان."
"در پائین اما جهنم قرار دارد!"
"من آن را ندیدم."
"جهنم را ندیدی؟"
"نه."
"کدام احمقی به تو اجازه داخل شدن داد؟"
"کُنت زاکن."
من کُنت زاکن هستم."
من می‎گویم: "من حالا این را می‎بینم."
"تا حالا آن را ندیده بودی؟"
من می‎گویم: "می‎بخشید، من احساس کردم که در خواب بودم."
"تو خوابیدی!"
"بله قربان."
"بنابراین فوری از اینجا خارج شوید!"
من به او می‎گویم: "اطاعت، اما اینجا تاریک است، من نمی‎دانم که چطور بیرون باید بروم."
زاکن از جا برمی‎خیزد، خودش در را برایم باز میکند و به زبان آلمانی می‎گوید:
"بروید به پیش شیطان!"
گرچه ما کمی خشک از هم خداحافظی کردیم اما لطف او هنوز به پایان نرسیده بود.

XV
من کاملاً آرام بودم، زیرا می‎دانستم چه چیز برایم بیشتر از هر چیزی باارزش‎تر بود: آزادی من و این فرصت که طبق یک فرمان و نه چندین فرمان زندگی کنم، نزاع نکنم، مجبور نباشم خودم را با هیچکس انطباق دهم و چیزی را به کسی ثابت کنم، و من می‎دانستم کجا می‎توانم این آزادی را پیدا کنم. من دیگر نمی‎خواستم هیچ شغلی را قبول کنم، نه شغلی که آدم غرور اصیلی برایش محتاج است، و نه شغلی که آدم بتواند آن را کاملاً بی هیچ غروری انجام دهد. انسان نمی‎تواند در هیچ شغلی خودش باشد؛ او اجازه ندارد ابتدا چیزی را وعده دهد و بعد با توجه به آن رفتار کند؛ اما می‎بینم که من فاسد شده‎ام و نه می‎توانم و نه اجازه دارم چیزی وعده دهم، زیرا شبات Sabbat برای انسان است و نه انسان برای شبات ... گرچه قلبم احساس شفقت می‎کند، با این حال نمی‎توانم به چیزهای وعده داده شده عمل کنم: وقتی من انسانی را در رنج می‎بینم، بنابراین نمی‎توانم خود را کنترل کرده و شبات را نقض می‎کنم! آدم باید در خدمت استحکامی راسخ داشته باشد و بتواند خود را متقاعد سازد، من اما این استعداد را ندارم. من به چیزی کاملاً ساده محتاجم ... من مدت درازی فکر کردم که کجا می‎توانم این چیز ساده را بیابم، جائیکه محتاج به متقاعد ساختن خود نباشم، و عاقبت به این نتیجه رسیدم که بهترین کار با زمین کار کردن است.
اما هنوز یک پاداش انتظارم را می‎کشید.
قبل از عزیمتم فرمانده به من توضیح می‎دهد:
"صحبت کردن با دیمیتری یروفییچ برای شما با فایده بود. او در آن وقت در بهترین حالت روحی بود، زیرا او در صبح یک شکم سیر عبادت کرده بود؛ من فکر می‎کنم که او با شما هم به عبادت پرداخته باشد؟"
من می‎گویم: "البته. ما دعا کردیم."
"آیا با هم در کشتزارهای بهشتی بودید؟"
"به این معنی که ... چطور باید آن را به شما توضیح دهم ..."
"شما یک سیاستمدار ممتازی هستید! شما همچنین مؤفق گشتید، شما به شدت مورد علاقه او قرار گرفتید. او اجازه داده به شما بگویم که او از راه‎های ویژه‎ای امکان دریافت بازنشستگی را برای شما فراهم خواهند ساخت."
من می‎گویم: "اما من سزاوار حقوق بازنشستگی نیستم."
"خب، حالا دیگر برای حساب کردن دیر شده، او درخواست را داده است و کسی پیشنهاد او را رد نخواهد کرد."
به این ترتیب برایم سی و شش روبل در سال حقوق بازنشستگی تعیین گشت و من هنوز آن را دریافت می‎کنم. سربازها خیلی زیبا از من خداحافظی کردند.
آنها گفتند: "مهم نیست قربان، ما از شما خیلی راضی هستیم و هیچ شکایتی نداریم. برای ما فرقی نمی‎کند کجا خدمت کنیم. اما قربان ما آرزو می‎کنیم که شما کشیش ما بشوید تا در جبهه‎‎های جنگ برایمان دعای خیر کنید."
آنها این همه خوبی را برایم آرزو می‎کردند!
من اما بجای برآورده ساختن آرزوی مؤمنانه سربازها این مزرعه را خریدم ... مزرعه بزرگی نیست، اما خوب ... شاید روزی کاترجا با همسرش اینجا را بچرخانند ... کاترجای بیچاره! من او و مادرش را روزی در باغی زیر درخت صنوبر یافتم ... مادر می‎خواست او را به دست غریبه‎ها بدهد و خودش در نزد آدم خیرخواهی پرستار شود. من اما عصبانی شدم و به او گفتم:
"آیا تو از بدو تولد چنین احمق یا دیوانه بودی؟ چطور به این فکر می‎کنی که فرزندت را ترک کنی و فرزند دیگران را با شیر خود تغذیه کنی! یک بانوی خوب فرزندی را که به دنیا آورده باید با شیر خود بزرگ کند: همانطور که خدا به آن فرمان داده. بیا پیش من و به فرزند خود غذا بده.
او برمی‎خیزد، کاترجا را در پارچه ژنده‎ای می‎پیچد و با من می‎آید. او می‎گوید:
"من می‎خواهم به آنجائی بروم که سرنوشت مرا به آنجا می‎خواند!"
اینگونه ما زندگی می‎کنیم، شخم می‎زنیم و بذر می‎افشانیم، و وقتی چیزی کم داریم آرزوی داشتن آن را نمی‎کنیم. زیرا که ما مردم ساده‎ای هستیم: مادر یک یتیم بی خانمان است، دختر کوچک است، و من یک افسر کشیده خورده‎ام، بدون هیچگونه غرور اصیل. مُهره‎ای غم‎انگیز!
فیگورا طبق اطلاعاتی که من دارم در اواخر دهه پنجاه و یا اوایل دهه شصت درگذشت. من در کتاب ادبیات در باره او هیچ چیز نیافتم.

_ پایان _

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ساعت 21:32  توسط سعید از برلین  | 


XI
در روز سوم فرمانده مرا پیش خود احضار می‎کند، در اتاق را می‎بندد و می‎گوید:
"چطور توانستید پس از بازگشت از آخرین پست خود گزارش دهید که همه چیز روبراه می‎باشد، در حالیکه اتفاق وحشتناکی رخ داده بوده است؟"
من جواب دادم:
"هرچه امر بفرمائید جناب سرهنگ، آنچه رخ داد واقعاً وحشتناک بود، اما خدا ما را روشن ساخت و همه چیز خوب به پایان رسید."
"آدم فرومایه‎ای یک افسر را کتک زده و توهین کرده و بدون مجازات مانده ... شما به این می‎گوئید خوب به پایان رسید؟ مگر شما از اطاعت از مافوق و غیرت چیزی نمی‎دانید؟"
من به او گفتم: "جناب سرهنگ، قزاق بجز آن روز هرگز مشروب ننوشیده و دیوانه گشته بود، زیرا او را به اجبار مست ساخته بودند."
"میخوارگی نمی‎تواند دلیلی برای بخشش باشد!"
"من هم آن را دلیل نمی‎دانم ــ میخوارگی باعث نابودیست، می‎بخشید جناب سرهنگ، اما من جرئت نداشتم برای اینکه بخاطر من یک آدم بی عقل مجازات شود واقعه را گزارش دهم. من او را بخشیدم."
"شما اجازه بخشیدن او را نداشتید!"
"جناب سرهنگ، من این را خوب می‎دانم، اما نمی‎توانستم بر خود مسلط شوم."
"شما بعد از این اتفاق دیگر نمی‎توانید در خدمت باقی بمانید."
"من آماده کناره‎گیری کردن هستم."
"بله، یک درخواست کنارگیری تحویل دهید."
"بله قربان!"
"من برای شما متأسفم، اما نوع برخورد شما کاملاً غیر مجاز است. شما و کسی که چنین اعتقادی را به شما تلقین کرده برای این کار مسؤلید."
این کلمات مرا خیلی آزرده ساختند، من معذرت خواستم و گفتم که من هیچکس را مسؤل اینکار نمی‎دانم، به ویژه آن کسی را که به من چنین اعتقادی داده است، زیرا من آن را از آموزه‎‎های مسیح دارم.
جناب سرهنگ از این اصلاً خوشش نیامد.
او می‎گوید "یعنی چه که از مسیحیت برایم می‎گوئید! من نه تاجر ثروتمندی هستم و نه یک خانم. من نه می‎توانم به کلیسا یک ناقوس اهداء کنم و نه بلدم برای کلیسا فرشی ببافم؛ اما از شما انتظار دارم که وظیفه خود را انجام دهید. سرباز باید قوانین مسیحیت را از سوگند خدمت‎اش کسب کند؛ اما اگر او نتواند یکی را با دیگری آشتی دهد، بنابراین باید کشیش همه چیز را برایش توضیح دهد. شما باید شرم کنید از اینکه قزاقی که شما را کتک زده است بهتر از شما می‎داند چه باید کرد: او پیش کشیش می‎رود و همه چیز را برایش اعتراف می‎کند! فقط اینکار او را نجات داد و نه بخشش شما. دیمیتری یروفییچ او را نه بخاطر شما بلکه بخاطر کشیش بخشیده است، اما تمام سربازهائی که با شما کشیک می‎دادند تنزل رتبه خواهند گرفت. حالا بروید نزد زاکن Sacken، او خودش با شما صحبت خواهد کرد، به او می‎توانید از مسیحیت خود تعریف کنید: او کتاب‎های کلیسائی را مانند اساسنامه ارتش خوب می‎شناسد. از من ناراحت نشوید: با اجازه باید بگویم، همه معتقدند که شما قزاق را پس از سیلی خوردن از او فقط به این خاطر قابل بخشیدن دانسته‎اید که سدی سر راه حیثیت توهین شده خود نبینید و در خدمت باقی بمانید ... این ممکن نیست! همکاران شما دیگر نمی‎خواهند با شما خدمت کنند."
این برای من در آن زمان که هنوز جوان بودم ظالمانه و توهین آمیز به نظر می‎آمد. من به او می‎گویم: "بله قربان من نزد کُنت زاکن می‎روم، به او جریان را گزارش و دلیل آنچه باعث رفتارم گشت را توضیح می‎دهم ــ من می‎خواهم همه چیز را صادقانه برایش تعریف کنم. شاید که او با دید دیگری به ماجرا نگاه کند."
فرمانده فقط دست خود را تکان می‎دهد.
"هر چیز که مایلید به او بگوئید، اما این به شما هیچ کمکی نخواهد کرد. این درست است که زاکن قوانین کلیسا را می‎داند اما فعلاً او فقط از اساسنامه نظامی پیروی می‎کند. او هنوز اسقف نشده است."
آن زمان در محافل نظامی انواع مزخرفات در باره زاکن گفته می‎شد: یکی می‎گفت که او رؤیائی‎ست و از طریق فرشته‎ای می‎داند چه زمان باید یک جنگ را آغاز کند؛ دیگران چیزهای عجیب‎تری تعریف می‎کردند؛ اما مأمور پرداخت هنگ که آشناهای زیادی در میان تاجران داشت اطمینان می‎داد که پیلارت Philaret رهبر اسقفان مسکو به کنُت پروتسو Protassow گفته است: "وقتی من مردم، شما بخاطر خدا نه موراوجو Murawjow را برای ریاست شورای کلیسائی انتخاب کنید و نه اینوکنتی Innokentij را پیشوای اسقف‎ها سازید. آنها فقط ظاهری خوب دارند، اما کارهایشان را خوب انجام نخواهند داد؛ بجای آنها زاکن را جانشین من راهب فروتن کنید. وگرنه من بعد از مرگ در نوری تاریک بر شما ظاهر خواهم گشت."

XII
من آن زمان نمی‎خواستم تحمل کنم که زاکن فکر کند من سیلی دریافت کرده را فقط به خاطر در خدمت ماندن مخفی نگاه داشته‎ام. بطور وحشتناک احمقانه! آیا مگر اهمیتی دارد؟ حالا به نظرم مضحک می‎آید، اما من در وضعیت خشمگین آن زمان شرفم را در چنین حماقت‎هائی واقعاً مانند عقیده غریبه‎ای می‎دیدم ... من چندین شب نخوابیدم: یک شب را هنگام کشیک دادن و سه شب دیگر را بخاطر هیجان نخوابیدم ... از اینکه همکارانم و زاکن در باره من بد فکر می‎کنند مرا می‎آزرد! ببینید، من می‎خواستم که همه در باره من خوب فکر کنند! ..."
به این خاطر دوباره تمام شب را نخوابیدم، صبح روز بعد اما زود بلند می‎شوم و پیش زاکن می‎روم. در سالن پذیرائی ابتدا فقط یک منشی بود، سپس افراد بیشتری آنجا جمع شدند. آنها آرام برای همدیگر زمزمه می‎کردند، اما من آنجا آشنائی نداشتم ــ ساکت می‎مانم و احساس می‎کنم که خواب کاملاً بی موقع بر من مستولی می‎گردد. ــ پلک چشمان بسته می‎گشتند. همراه با دیگران مدتی طولانی انتظار آمدن زاکن را می‎کشم، انگار او در این روز از روی قصد خیال آمدن نداشت: او هنوز در اتاق خوابش در برابر تصویر مقدس دعا می‎کرد. او بسیار مؤمن بود: هر روز دعای روزانه و شبانه خود را بجا می‎آورد؛ گاهی نماز و دعایش بی نهایت طول می‎کشید. گاهی پیش می‎آمد که او از زانو زدن خسته می‎شد و بر روی فرش می‎افتاد، بعد همانطور به نمازش ادامه می‎داد. خدا باید به کسی که در آن حال مزاحم او می‎گشت رحم کند! حتی هنگام حمله دشمن هم کسی عزم این کار را نمی‎کرد، زیرا مزاحم او گشتن هنگام نماز مانند این بود که یک کودک را که کافی نخوابیده باشد بیدار سازی. سپس او بد خو و ستیزه‎جو می‎گشت و دیگر کسی نمی‎توانست او را تسکین دهد. آجودان‎های او این را می‎دانستند ــ بعضی از آنها هم مانند او مؤمن بودند، و بعضی فقط تظاهر می‎کردند. او تفاوتی میان آنها قائل نمی‎گشت و همه را یکسان دوست داشت و امتیاز می‎داد.
به این ترتیب وقتی او وارد سالن می‎گشت، افسران کارمندش فوری می‎فهمیدند که او یک دل سیر عبادت کرده و دارای روحیه خوبی‎ست، بعد اسناد را برای امضاء کردن به او می‎دادند. 
در این هنگام شانس با من بود: به محض آنکه زاک در سالن پذیرائی ظاهر گشت مرد مجربی به من گفت:
"شما وقت مناسبی آمده‎اید، امروز می‎توان هر خواهشی از او کرد، او یک دل سیر عبادت کرده." 
من پرسیدم:
"از کجا به آن پی بردید؟" 
مرد با تجربه جواب می‎دهد:
"آیا مگر نمی‎بینید: زانوهایش سفید شده‎اند، و بر بالای ابروهایش لکه‎های روشن دارد ... این مانند یک درخشش است ... بنابراین او مهربان خواهد بود." 
درخشش بالای ابروهایش را من ندیدم، اما زانوهای شلوارش واقعاً سفید بودند.
او با همه صحبت کرد و مرخصشان ساخت، اما مرا بعنوان نفر آخر نگاه داشت و دستور داد به دنبالش به اتاق مطالعه بروم. 
من به خود می‎گویم حالا پایان کار فرا می‎رسد. ــ و خواب از سرم پریده بود."
 
XIII
زاکن در اتاق مطالعه‎اش یک تصویر مقدس بزرگ با قاب فلزی گرانبها قرار داشت، و جلوی آن یک شمعدان سه شعله روشن بود.
او ابتد به جلوی تصویر مقدس می‎رود، بر سینه خود صلیبی می‎کشد، تعظیمی تا زمین می‎کند، و بعد از آن به سمت من برمی‎گردد و می‎گوید:
"فرمانده هنگ شما طرفدار شماست، او حتی شما را تحسین می‎کرد، او می‎گوید، که شما افسر خوبی بوده‎اید، اما من نمی‎توانم شما را در خدمت نگهدارم."
من به او جواب می‎دهم که من اصلاً به این خاطر از او خواهش نمی‎کنم.
"شما بخاطر آن خواهش نمی‎کنید؟ چرا خواهش نمی‎کنید؟"
"من می‎دانم که کار ناممکنی است، و من برای کار ناممکن خواهش نمی‎کنم."
"شما مغروید!"
"خیر قربان."
"پس چرا از <محالات> صحبت می‎کنید؟ این روح فرانسوی‎ست! تکبر! غرور!"
"در من غرور وجود ندارد."
"مهمل نگوئید ... من آن را می‎بینم. این بیماری فرانسوی‎ست! ... استبداد! ... شما می‎خواهید اراده خود را تحمیل کنید. اما من واقعاً نمی‎توانم شما را نگاه دارم. من هم رؤسای بالادست خود را دارم ... نزاع دست و دل بازانه شما ممکن است به گوش پادشاه هم برسد ... حادثه چگونه رخ داد!"
من به او می‎گویم: "قزاق اجازه داد که او را گمراه و تا حد بیهوشی مست سازند، و هنگامیکه مرا زد بر حواس خود مسلط نبود."
"و شما اینکار او را بخشیدید؟"
"بله، من کار دیگری نمی‎توانستم بکنم! ..."
"به چه دلیل؟"
"به علت یک الهام قلبانه."
"که اینطور! ... قلبانه! ... در زمان خدمت ابتدا وظیفه مهم است و نه قلب ... حداقل شما از این کار پشیمان هستید؟
"من کار دیکری نمی‎توانستم انجام دهم."
"بنابراین پشیمان نیستید!"
"نه."
"و شما متأسف هم نیستید؟"
"من برای او متأسفم، اما نه برای خودم."
"و شما احتمالاً او را برای بار دوم هم خواهید بخشید؟"
"فکر کنم، برای بار دوم برایم این کار آسان‎تر باشد."
"خب، خب! ... پس شما اینطور فکر می‎کنید! ... سرباز به یک سمت از صورتش سیلی زده، و او می‎خواهد طرف دیگر صورتش را ارائه کند."
من با خود فکر می‎کنم: ــ ایست! جسارت به خرج نده، در باره چنین چیزهائی شوخی نکن! ــ و من با همین حالت او را ساکت نگاه می‎کردم.
به نظر می‎آمد که او کمی دستپاچه شده باشد، اما بلافاصله دوباره حالت همیشگی را به خود می‎گیرد و می‎پرسد: "پس غرورتان چه می‎شود؟"
"من همین الساعه افتخار داشتم به شما گزارش دهم که من غرور ندارم."
"آیا شما نجیبزاده‎اید؟"
"بله، من از تبار اشراف هستم."
"و شما دارای این ... noblesse oblige ... غرور اشراف نیستید؟ یک نجیبزاده بدون غرور؟"
من ساکت ماندم و با خودم فکر کردم: ــ خب، بله: یک نجیبزاده کاملاً بدون غرور. حالا می‎خواهی با من چه کار کنی؟" ــ
اما او دست بردار نبود و گفت: "پس چرا سکوت کردید؟ من از شما در باره این غرور اصیل می‎پرسم؟"
من دوباره سکوت می‎کنم، او اما ادامه می‎دهد:
"من دوباره از شما در باره این غرور با ارزش می‎پرسم که انسان‎ها را ترفیع می‎دهد، کتاب حکمت یشوع بن زیراخ Jesus Sirach دستور داده: <کوشش کن، که تو نام خوبت را حفظ کنی ..."
چون من خود را برکنار شده به حساب می‎آوردم و به این دلیل فردی آزاد می‎دانستم به او جواب دادم که من در انجیل در باره غرور اصیل هیچ چیز نخوانده‎ام، اما از تکبر شیطانی‎ای که برای آقایمان یک عمل شنیع به حساب می‎آید خوانده‎ام.
زاکن ناگهان از من دور می‎شود و می‎گوید:
"صلیب بکشید! ... گوش کنید: من به شما دستور می‎دهم، بر سینه خود صلیب بکشید!"
من صلیبی بر سینه می‎کشم.
"یک بار دیگر!"
من دوباره صلیب دیگری می‎کشم.
"یک بار دیگر!"
من برای سومین بار صلیب می‎کشم.
حالا او به سمت من می‎آید، و خود بر سینه‎ام صلیبی می‎کشد و زمزمه می‎کند:
"از شیطان صحبت نکنید! شما ارتدوکس هستید؟"
"بله، ارتدوکس."
"کشیش‎ها هنگام غسل تعمید شیطان را از خود می‎رانند، همچنین از تکبر و تمام اعمال آن؛ و برویشان تف می‎کننند. او از ابتدا یک قاتل و پدر دروغ است. تف کنید."
من تف می‎کنم.
"یک بار دیگر!"
من بار دیگر تف می‎کنم.
"درست و حسابی! ... یک بار دیگر!"
من تف می‎کنم، همچنین زاکن هم تفی می‎اندازد و تف‎ها را لگدمال می‎کند. به این ترتیب ما به شیطان از بالا تا پائین تف می‎کنیم.
"بله، اینطور! ... و حالا ... بگوئید ببینم ... شما بعد از کناره‎گیری چه می‎خواهید بکنید؟"
"من هنوز نمی‎دانم."
"آیا ثروتی دارید؟"
"نه."
"این خوب نیست! آیا خویشاوند بانفوذی دارید؟"
"نه، ندارم."
"این بد است! پس امیدتان به چه کسی‎ست؟"
"نه به شاهزادگان و نه به پسران انسان: بدون خدا یک گنجشک هم بر زمین نمی‎افتد، و من هم مطمئناً همینطور."
"اوه، چه با سواد هستید ... می‎خواهید راهب شوید؟"
"نه، قربان، من نمی‎خواهم."
"چرا نه؟ من می‎توانم برای شما سفارشنامه بنویسم."
"من احساسی به این حرفه ندارم."
"پس چه می‎خواهید؟"
"من فقط می‎خواهم که شما فکر نکنید من کشیده خوردن را برای از دست ندادن شغلم مخفی نگاه داشتم: من فقط این کار را انجام دادم تا ..."
"تا روح خود را نجات دهید! من شما را خیلی خوب درک می‎کنم! به همین دلیل هم به شما می‎گویم: یک راهب شوید."
"نه، من نمی‎توانم یک راهب شوم، همچنین به نجات روح خود هم اصلاً فکر نکردم؛ انسانی در درونم به من می‎گفت که او نباید به حد مرگ کتک بخورد."
"مجازات اغلب مفید است. «کسی را که آقا دوست داشته باشد، او را تنبیه می‎کند.» شما همه چیز را نخوانده‎اید ... بعلاوه شما مرا متأسف می‎سازید. شما خود را بخاطر اعتقادتان رنج می‎دهید! ... می‎خواهید به کمیسیون اداره آگاهی بیائید؟"
"نه، من فروتنانه از شما متشکرم."
"چرا نه؟"  
"من نمی‎دانم چگونه می‎توانم صادقانه توضیح دهم ... من برای این کار مناسب نیستم."
"در اداره خواربار؟"
"برای این کار هم نامناسب هستم."
"پس در زرادخانه! آنجا گاهی کارمندان صادقی هم پیدا می‎شوند."
او با سؤال‎های خود مرا هیپنوتیزم کرده بود، من چنان خواب‎آلود بودم که به سختی می‎توانستم خود را نگاه دارم.
زاکن اما در برابرم ایستاده بود و سر خود را با ریتم تکان می‎داد و با انگشتانش می‎شمرد:
"کتاب مقدس را به خوبی خوانده؛ دارای غرور نجیبزادگی نیست؛ کشیده خورده است؛ نمی‎خواهد به کمیسیون ادارآگاهی برود؛ نمی‎خواهد به اداره خواربار برود؛ همچنیین به صومعه هم نمی‎خواهد برود! اما من فکر می‎کنم که حالا می‎فهمم چرا شما نمی‎خواهید به صومعه بروید: شما عاشق هستید؟"
اما من فقط می‎خواستم بخوابم.
"نه، قربان، من عاشق کسی نیستم."
"قصد ازدواج کردن هم ندارید؟"
"نه."
"به چه دلیل؟"
"من دارای یک شخصیت ضعیفم."
"این را می‎شود در شما دید! با اولین نگاه! آیا آدم خجالتی‎ای هستید، از زنها می‎ترسید، بله؟"
"از بعضی از زنها می‎ترسم."
"کار خوبی می‎کنید! زنها خودپسندند و ... همچنین زنهای بدی هم وجود دارند؛ اما همه زنها بد نیستند و همه دروغ نمی‎گویند."
"من می‎ترسم که خودم دروغگو باشم."
"چرا؟ ... به چه دلیل؟"
"من امید ندارم که زنی را خوشبخت سازم."
"چرا؟ از تنوع شخصصیت‎ها وحشت دارید؟"
من به او می‎گویم: "بله، زن می‎تواند آنچه که از نظر من خوب است را بد بداند و همچنین بر عکس."
"به او اثبات کنید که حق با شماست!"
"آدم می‎تواند همه چیز را ثابت کند، اما فقط به اختلاف می‎انجامد، و انسان در این ارتباط بدتر می‎شود و نه بهتر."
"شما اختلافات را دوست ندارید؟"
"من اختلاف را نمی‎توانم تحمل کنم."
"پس عزیز من، به صومعه بروید! چرا با آن مخالفید؟! راهب بودن برای شما با این خلق و خو خیلی مناسب است."
"من فکر نمی‎کنم."
"چرا؟ چرا آن را باور نمی‎کنید؟ چرا؟"
"من احساسی به این حرفه ندارم."
"شما در اشتباه هستید: توهین را بخشیدن، مجرد زندگی کردن ــ این کار یک راهب است. پس دیگر هیچ مشکلی باقی نمی‎ماند. گوشت نخوردن؟ این شما را می‎ترساند؟ اما برای این کار سختگیری نمی‎شود ..."
"من هرگز گوشت نمی‎خورم."
"در عوض ماهی‎های بسیار عالی وجود دارند."
"من ماهی‎ها را هم نمی‎خورم."
"چی، ماهی هم نمی‎خورید؟ چرا؟"
"برایم ناخوشایند است."
"چطور می‎تواند خوردن ماهی ناگوار باشد؟"
"این احتمالاً ذاتی‎ست: مادرم هم حیوان ذبح شده و ماهی نمی‎خورد."
"چه عجیب! بنابراین شما فقط قارچ و سبزی می‎خورید؟"
"بله، همچنین شیر و تخم مرغ. خیلی چیزهای دیگر هم وجود دارند که آدم می‎تواند بخورد."
"خب، بنابرین شما خودتان را نمی‎شناسید: شما یک راهب به دنیا آمده‎اید، و شما را بلافاصله در سطوح بالا خواهند پذیرفت. این مرا خیلی خوشحال می‎سازد! من می‎خواهم برایتان فوری یک سفارشنامه بنویسم!"
"قربان، من به صومعه نمی‎روم!"
"نه، شما می‎روید ــ کسی که حتی ماهی هم نخورد خیلی کم وجود دارد! شما یک زاهدید! من فوری نامه را می‎نویسم."
"خواهش می‎کنم آن را ننویسید: من به صومعه نمی‎روم. من می‎خواهم با کار و عرق پیشانی نان خود را بدست آورم."
_ناتمام _

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ساعت 3:27  توسط سعید از برلین  | 


VIII
من گماشته را صدا میزنم، از کیفم به او پول می‎دهم و او را برای خرید 150 گرم چای، یک کیلو و نیم قند، شصت عدد تخم‎مرغ رنگ شده عید پاک و نان زعفرانی می‎فرستم. دلم می‎خواست که او خرید بیشتری می‎کرد، اما من دیگر پولی به همراه خود نداشتم.
گماشته همه اقلام سفارشی را می‎آورد، من کنار میز می‎شینم، قند را در قطعات کوچک می‎شکنم و خودم را با محاسبه مشغول می‎سازم: چند قطعه قند به هر نفر می‎رسد.
کار بزرگی نبود، اما ملالت را از من دور می‎ساخت. من خوشحال آنجا نشسته‎ام، قطعات قند را می‎شمرم و فکر می‎کنم: اینها مردم ساده‎ای هستند، هیچکس با آنها خوب نیست، این هدیه ناقابل برایشان لذتبخش خواهد بود. من وقتی ناقوس کلیسا را بشنوم و مردم از کلیسا بروند به افرادم تبریک خواهم گفت: <بچه‎ها! مسیح برخاسته است!> و هدایایم را به آنها تقدیم می‎کنم.
ما خارج در جلوی شهر مستقر بودیم، زیرا که انبار مهمات بسیار دور از خانه مردم قرار دارد. اتاق جلوئی یک انبار خالی که در آن زمان خالی از مهمات بود بعنوان اتاق کشیک در اختیار ما قرار داشت. من و سربازها از همان اتاق پاسدارها را که در بیرون ایستاده بودند می‎دیدم ... سه قزاق در پیش آنها بودند و سه نفر دیگرشان با اسب رفته بودند.
حالا ما از شهر صدای ناقوس‎ها را می‎شنویم و نور چراغ‎ها را هم می‎بینیم. ساعت نشان می‎داد که باید حالا مراسم عبادت به پایان برسد ــ بنابراین من هم از باید از افرادم پذیرائی کنم. من بلند می‎شوم تا به پاسدارها نگاهی بیندازم، و ناگهان سر و صدائی می‎شنوم ... یک نزاع ... من به آنجا می‎روم، و از آنجا چیزی پیش پایم پرواز می‎کند و همزمان من یک سیلی دریافت می‎کنم ... چرا اینطور به من نگاه می‎کنید؟ بله، یک کشیده واقعی، و در همان لحظه یک سردوشی از شانه‎ام به پرواز می‎آید!
"این چه کاریه؟ چه کسی منو زد؟"
در این وقت هوا مانند قیر سیاه بود.
من فریاد می‎زنم: "بچه‎ها! برادرها! آنجا چه خبره؟"
سربازها صدایم را شناختند و جواب دادند:
"قربان، قزاق‎ها مست کرده‎اند و همه را می‎زنند."
"چه کسی به من حمله کرد؟"
"قربان، یکی از قزاق‎ها به شما هم سیلی زد. او بیهوش اینجا افتاده، دو قزاق دیگر در زیرزمین‎اند و سربازها مشغول بستن دست‎های آنها هستند. شما باید آنها را با شمشیرتان بکشید."

IX
در سرم ناگهان همه چیز در هم می‎چرخید. سخت‎ترین اهانت! من جوان بودم و همه چیز را با چشمان خود نمی‎دیدم، بلکه آنطور که در سرم فرو کرده بودند؛ بنابراین من در آن زمان فکر می‎کردم: "اگر تو را بزنند بی حرمتی‎ست، اما اگر تو زده باشی، هیچ مانعی ندارد، بلکه حتی افتخار است ..." من باید بلادرنگ قزاق را می‎‎‎‎کشتم! ... اما من او را نکشتم. دیگر چه ارزشی دارم؟ من یک افسر کشیده خورده‎ام. حالا برایم همه چیز تمام شده است ....
من قسم می‎خورم که او را با چاقو خواهم کشت! من باید او را با چاقو بکشم! او مرا بی حیثیت و تمام ترقی شغلی‎ام را خراب ساخته است. من باید او را بکشم، باید بلافاصله او را به قتل برسانم! می‎خواهد دادگاه مرا تبرئه کند یا نکند، ــ حیثیتم اما نجات خواهد یافت.
در قلبم اما صدائی با من صحبت می‎کند: "تو نباید بکشی!" و من متوجه می‎گردم که صدا به که تعلق دارد! این خدا بود که به من این را می‎گفت، روح من از آن اطمینان داشت. می‎دانید، چنان اعتقاد راسخ و تزلزل ناپذیری بود که من نیازی به نشانه نداشتم. او خدا است! او خود بر بالای سر افتادگان ایستاده است! بر افتادگان حکم می‎راند و یک بار با امتیاز بالائی مرخص می‎سازد. خدا اما بر جهان تا ابد فرمان خواهد راند! اگر او به من اجازه نمی‎دهد کسی را که مرا زده است بکشم، پس چه باید با او بکنم؟ چه باید بکنم؟ با چه کسی باید مشورت کنم؟ ... بهتری کار این است با کسی که خودش این را تجربه کرده است مشورت کنم. عیسی مسیح! ... آیا مگر تو را هم نزده‎اند؟ ... تو را زدند، و تو بخشیدی ... اما من در برابر تو چه هستم ... یک کرم ... یک صفر! من می‎خواهم از آن تو باشم: من بخشیدم! من از آن تو هستم... با این وجود اما باید گریه کنم ... و من گریه می‎کنم، گریه می‎کنم!
سربازها فکر می‎کنند که من بخاطر توهین گریه می‎کنم، من اما اصلاً بخاطر توهین گریه نمی‎کردم، شما متوجه منظورم هستید ...
سربازها می‎گویند:
"ما او را خواهیم کشت!"
"این چه حرفیه! ... خدا با شما باشد! ... کسی اجازه کشتن یک انسان را ندارد!" و از سرباز ارشد می‎پرسم:
"با او چه کردید؟"
ما دست‎های او را بستیم و او را همانطور در زیرزمین انداختیم."
"فوری دست‎هایش را باز کنید و او را اینجا بیاورید."
آنها می‎روند تا دست‎هایش را باز کنند که ناگهان در زیرزمین کاملاً گشوده می‎گردد و قزاق مانند پرنده‎ای به سمت من می‎پرد، مانند کیسه‎ای جلوی پاهایم می‎افتد و فریاد می‎کشد:
"قربان! ... من آدم بدبختی هستم ..."
"البته که آدم بدبختی هستی."
"با من چکار کردید! ..."
او در این حال می‎گرید، خواهش می‎کند و حتی زار می‎زند.
من به او می‎گویم: "بلند شو!"
"من نمی‎تونم بلند بشم ... من هنوز به حواسم مسلط نیستم ..."
"چرا به حواست مسلط نیستی؟"
"من هرگز مشروب نمی‎نوشم، اما آنها منو مست کردند ... من یک زن جوان و فرزندان کوچک در خانه دارم ... و پدرو مادری پیر ... من چه کار کرده‎ام! ..."
"چه کسی تو را مست ساخت؟"
"رفقا، قربان، ــ آنها مجبورم کردند که برای زندگان و مردگان بنوشم ... وگرنه من هرگز نمی‎نوشم ..."
و او برایم تعریف کرد که رفقایش او را به میخانه‎ای برده و مجبور ساخته‎اند بخاطر جشن رستاخیز با اولین ناقوس بنوشد، تا از این طریق تمام زندگان و مردگان <به آرامش برسند>؛ یکی از رفقایش او را به یک گیلاس کوچک مشروب دعوت می‎کند، یکی دیگر او را به دومین گیلاس، گیلاس سوم و بقیه گیلاس‎ها را اما خودش می‎پردازد؛ او دیگر به خاطر نمی‎آورد که چرا به من حمله کرده، مرا زده و قپان سردوشی‎ام را کنده است.
چه عیدی‎ای! حالا در برابر پاهایم غلت می‎خورد، مانند کودکی گریه می‎کند، تمام مستی‎اش پریده است ... او زار می‎زند:
"فرزندک من، کبوترکم! ... پدر و مادر بیچاره‎ام! ... زن بدبختم! ..."

X
"جوان بیچاره زار می‎زند، همه سربازها به او نگاه می‎کنند، و من در چهره آنها می‎بینم که دیدن این صحنه برایشان سخت است؛ اما برای من سخت‎تر از بقیه بود. اما بعد از اینکه کمی به جریان فکر کردم قلبم آرام گرفت؛ من به خود می‎گویم: "اگر مرا در خلوت می‎زد، بنابراین من یک لحظه هم تردید نمی‎کردم، من به او می‎گفتم: <برو صلح به همراهت و این کار را دیگر نکن.> اما این کار در برابر چشمان افراد زیر دستم که باید برایشان سرمشق باشم انجام گرفت ...
این کلمه مرا نجات می‎دهد ... با چه <سرمشقی> باید پیشاپیش آنها بروم؟ اما من نمی‎توانم این را فراموش کنم ... من نمی‎توانم به عیسی مسیح فکر کنم و همزمان با انسان‎ها کاملاً به ترتیبی دیگر رفتار کنم ...
من به خود می‎گویم "نه، این ممکن نیست ... من دستپاچه بودم ــ من ترجیح می‎دهم موقتاً آن را کنار بگذارم ... حداقل برای مدت کوتاهی، و فقط آنچه را که مناسب است بگویم ..."
من یک تخم مرغ در دست می‎گیرم و می‎خواهم بگویم: <عیسی برخاسته است!> اما احساس می‎کنم که دروغ می‎گویم. حالا دیگر من از آن او نیستم، من برایش غریبه‎ام ... اما من این را نمی‎خواهم ... من نمی‎خواهم خودم را از او دور سازم. پس چرا مانند کسانی رفتار می‎کنم که با او مشکل داشتند ... مانند کسی که در آنجا می‎گفت: "آقا، از من دور شو، زیرا که من یک انسان گنه کارم!" البته بدون او راحت‎تر است ... بدون او آدم می‎تواند با تمام انسان‎ها کنار بیاید ... خودش را با همه انطباق دهد ...
اما من این را نمی‎خواهم! من نمی‎خواهم بدون او برایم آسان‎تر باشد! من این را نمی‎خواهم!
در این لحظه چیز دیگری به خاطرم می‎آید ... من نمی‎خواهم از او خواهش کنم مرا ترک کند، بلکه می‎خواهم او را پیش خود بخوانم ... نزدیک‎تر بیا! و من شروع می‎کنم: <عیسی مسیح، تو ای نور واقعی، تو هر انسانی را که با صلح همراه است روشن می‎گردانی ...>
سربازها گوش‎هایشان را تیز می‎کنند ... کسی با من تکرار می‎کند:
"هر انسانی را!"
من می‎گویم: "بله. هر انسانی را که با صلح همره است." و کلمه‎ها را چنین تفسیر می‎کنم: او کسی را روشن می‎سازد که از دشمنی به صلح روی آورد و بلندتر می‎گویم: "نور چهره‎اش ما گنه‎کاران را روشن می‎سازد!>
<ما را روشن می‎سازد! ... ما را روشن می‎سازد!> ... همه سربازها همنوا دم برمی‎آورند ... همه می‎لرزند ... همه زار زار می‎گریند ... همه بلندترین نور را می‎بینند و به سمتش هجوم می‎برند ...
من می‎گویم : "برادران، آیا می‎خواهیم خاموش بمانیم!"
همه آن را فوری متوجه می‎شوند.
آنها جواب می‎دهند: "زبانمان بخشکد اگر ما چیزی بگوئیم. ما چیزی نخواهیم گفت."
من می‎گویم "مسیح برخاسته است!" و اول قزاقی را که مرا زده بود می‎بوسم، و بعد شروع به بوسیدن دیگران می‎کنم. "مسیح برخاسته است!" ــ "او حقیقتاً برخاسته است!"
و ما همدیگر را با خوشحالی‎ای واقعی در آغوش گرفتیم. قزاق اما هنوز گریه می‎کرد و می‎گفت: "من می‎خواهم به زیارت بیت‎المقدس بروم و آنجا خدا را نیایش کنم ... من می‎خواهم از کشیش خواهش کنم که برایم توبه تعیین کند."
من به او می‎گویم: "خدا به همراهت باشد، به بیت‎المقدس نرو، بجای آن بهتر است که دیگر مشروب ننوشی."
او گریان می‎گوید: <نه، قربان، من دیگر مشروب نخواهم نوشید، و پیش کشیش هم خواهم رفت ...>
"باشه، هر طور که مایلی."
مأمورین تعویض پست می‎آیند، ما بازمی‎گردیم، و من گزارش می‎دهم که همه چیز طبق مقررات انجام گرفت؛ سربازها هم همه سکوت می‎کنند و از ماجرا چیزی نمی‎گویند. اما تقدیر چنین می‎خواست که راز ما آشکار گردد."

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 1:38  توسط سعید از برلین  | 

I
زمانی که من هنوز در کی‎یف Kiew تحصیل می‎کردم و ابداً به فکر نویسنده شدن نبودم در نزد خانواده‎ای فقیر اما بسیار محترم رفت و آمد می‎کردم که در خانه کوچک خود در دورترین نقطه انتهای شهر در نزدیکی صومعه کریل Kyrill زندگی می‎کردند. خانواده متشکل بود از دو خواهر مجرد و سالخورده و عمه پیرشان که او هم مجرد بود. آنها با حقوق کم بازنشستگی و از سود محصول لبنیات و باغ سبزی خود قانع زندگی می‎کردند. فقط سه نفر به دیدار آنها می‎رفتند: یک روسی برجسته طرفدار الغای برده‎داری به نام دیمیتری پتروویچ شوراوسکی Dmitrij Petrowitsch Shurawskij، من و مردی بسیار اصیل به نام ویگورا Wigura که همه اما او را فیگورا می‎نامیدند و کاملاً شبیه یک دهقان دیده می‎گشت.
این نوشته من یادبودی‎ست از او.

II
زمانی که من فیگورا، یا آنطور که اوکرائینی‎ها این کلمه را می‎نامند ــ شیگورا Chwigura ــ را می‎شناختم حدود شصت سال سن داشت، اما هنوز خیلی قوی و فعال بود و هرگز بخاطر سلامتی‎اش شکایت نمی‎کرد. او قدی بسیار بلند و بدنی ورزشکارانه داشت؛ موی پر پشت و قهوه‎ای رنگش هنوز خاکستری نشده بود، اما سبیل کاملاً خاکستری رنگی داشت. او می‎گفت که "سبیلش مانند یک سگ خاکستری شده است" یعنی سقید شدن موهایش نه مانند یک انسان از سر، بلکه مانند سگ‎های پیر از سبیل شروع شده است. ریش‎اش هم خاکستری شده بود اما او آن را اصلاح می‎کرد. چشمانش خاکستری رنگ بودند و درشت، لبانش سرخ، صورتش برنزه. نگاهی جسورانه و هوشمندانه داشت که طنز مخفی اوکرائینی در آن در پرواز بود.
فیگورا مانند یک دهقان واقعی حومه نشین در مزرعه کوچک خود در اطراف شهر کورنیوکا Kurinewka زندگی می‎کرد و با کمک یک زن اوکرائینی جوان و زیبائی به نام کریستیا Christja اقتصاد خود را می‎چرخاند. فیگورا همه کارها را با دست خود انجام می‎داد و همه چیز را در نظمی ساده اما بی نقص نگاه می‎داشت. او خودش باغچه را شخم می‎زد، سبزی‎ها را می‎کاشت و خودش هم آنها را برای فروش به بازار تره‎بار در پودول Podol می‎برد، جائیکه او در کنار بقیه دهقانان خیارها، کدوها، هندوانه‎ها، کلم‎ها و شلغم‎هایش را برای فروش عرضه می‎کرد.
فیگورا بهتر از بقیه می‎فروخت، زیرا محصولاتش از بالاترین کیفیت برخوردار بودند. بخصوص کدوهای لطیف و شیرین و اندازه بزرگ و غیر معمولی‎شان که گاهی تا یک فود  Pud سنگینی داشتند مشهور بود.
همچنین خیارها، شلغم‎ها و کلم‎هایش بزرگ‎تر و بهتر بودند.
تاجران تره‎بار در پودول می‎دانستند که نمی‎توانند هیچ جا جنس بهتری از جنس او بدست آورند؛ اما او محصولاتش را با کمال میل به آنها نمی‎فروخت، "به این خاطر که آنها مردم را فریب ندهند" و ترجیح می‎داد محصولاتش را مستقیم به مصرف کننده بفروشد.
فیگورا از تاجران زن و مرد بد صحبت می‎کرد؛ او دوست داشت که به حقه‎هایشان پی ببرد و آنها را دست بیندازد. ممکن بود یک کاسب مرد یا زن ماهرانه تغییر لباس دهد یا کس دیگری را نزد فیگورا بفرستد تا از او خرید کند، او اما فوری متوجه فریب آنها می‎گشت و در برابر سؤال‎ "کنگر فرنگی چنده؟" جواب می‎داد:
"قیمتش پوله، اما نه برای پول شما."
و اگر فرد مذکور سعی می‎کرد به او اطمینان دهد که فردی معمولی‎ست و برای خودش خرید می‎کند، فیگورا بدون آنکه پیش‎اش را از دهان خارج کند جواب می‎داد:
"خب، که اینطور! دست بردار، تو در هر صورت چیزی از من بدست نمیاری!" و دیگر کلمه‎ای نمی‎گفت.
همه در بازار او را می‎شناختند و می‎دانستند که او آدم عادی‎ای نمی‎باشد و فقط مانند آدم‎های عادی عمل می‎کند، اما هیچکس نام و مقام حقیقی او را نمی‎دانست و از اینکه چرا او چنین زندگی ساده‎ای را انتخاب کرده آگاه نبود، و کسی هم سعی نمی‎کرد آن را کشف کند.
من هم مدت‎ها از این موضوع بی خبر بودم، و هنوز هم مقام واقعی او را نمی‎دانم.

III
خانه کوچک فیگورا یک کلبه گلی کوچک اوکرائینی بود که به یک اتاق نشیمن و یک آشپزخانه تقسیم شده بود. او فقط سبزیجات و فرآورده‎های لبنی‎ای را که کریستیای زیبا به ساده‎ترین روش دهقانی برایش آماده می‎ساخت می‎خورد. کریستیا مجرد بود، اما یک فرزند به نام کاترجا Katrja داشت که دحتر بسیار زیبائی بود. مردم محله او را دختر شیگورا می‎دانستند، اما فیگورا فقط چهره‎اش را در هم می‎کشید و می‎گفت:
"البته که او فرزند من است! اگر خدا به من لطف کرده تا من بتوانم او را سیر سازم، بنابراین او فرزند من است؛ اما من فرد نیکوکاری که او را در این دنیای خاکی پر رنج نشانده است را نمی‎شناسم. مردم می‎توانند هر طور که مایلند فکر کنند: بسیار خب، او می‎تواند فرزند من باشد، برای من اهمیتی ندارد."
مردم در ارتباط با کاترجا هنوز مشکوک بودند؛ اما آنچه به خود کریستیا مربوط می‎گشت، بدون هیچ تردیدی او را دوست دختر فیگورا می‎دانستند.
فیگورا این موضوع را هم بی اهمیت می‎دانست، و اگر کسی در این باره لطیفه‎ای می‎گفت، او فقط جواب می‎داد:
"شما احتمالاً حسادت نمی‎کنید؟"
در عوض فیگورا و کریستیا و حتی کاترجای کاملاً بی گناه داوطلبانه کفاره پس می‎دادند: هیچیک از این سه گوشت یا ماهی یا ابداً جانداری را نمی‎خوردند.
زن‎های شهر کورنیوکا فکر می‎کردند که می‎دانند به چه خاطر این کفاره بر آنها تحمیل شده است.
فیگورا اما فقط می‎خندید و می‎گفت:
"غازهای ابله!"

IV
رابطه میان فیگورا و کریستیا بسیار خوب بود، اما چیزی را فاش نمی‎ساخت.
کریستیا نه مانند یک خدمتکار نزد یک خانم خانه‎دار، بلکه مانند خویشاوندی در نزد خویشاوندی دیگر در آن خانه زندگی می‎کرد. او از چشمه آب می‎آورد، زمین‎ها را تمیز و اتاق را گچ‎کاری می‎کرد، رخت‎های  خود، کاترجا و فیگورا را می‎شست و می‎دوخت، اما گاوها را او نمی‎دوشید، زیرا آنها برای او بزرگ و قوی بودند؛ این کار را فیگورا با دست‎های مناسب و قدرتمند خود انجام می‎داد. آن سه در کنار یک میز غذا می‎خوردند، در حالیکه کریستیا غذا را می‎کشید و بشقاب‎ها را هم خودش جمع می‎کرد. آنها اصلاً چای نمی‎نوشیدند، زیرا آن را عادتی بی فایده می‎دانستند، اما در روزهای تعطیل جوشانده گیلاس یا تمشک خشک می‎نوشیدند، و در حقیقت هر سه در کنار یک میز. فقط دو دوشیزه سالخورده که از آنها نام برده شد، شوراوسکی و من به دیدارشان می‎رفتیم. کریستیا بخاطر ما خیلی کار می‎کرد، و فقط با زحمت می‎شد او را برای لحظه‎ای به نشستن واداشت؛ اما وقتی مهمان‎ها برای رفتن از جا برمی‎خاستند سریع از جایش می‎جهید و عجله می‎کرد تا در پوشیدن پالتو و گالش‎ها به آنها کمک کند. مهمان‎ها مقاومت می‎کردند، اما او در این کار اصرار می‎ورزید، و فیگورا هم به طرفداری از او به کمک‎اش می‎آمد و به مهمان‎ها می‎گفت:
"بگذارید قانون خودش را انجام دهد."
کریستیا فقط وقتی آرام می‎گرفت که مهمان‎ها به او اجازه می‎دادند همانطور که قانونش دستور می‎دهد در پوشیدن پالتو و گالش به آنها کمک کند. این قانون او بود، و زیبای روی مهربان وفادارانه و منصفانه به آن عمل می‎کرد.
فیگورا و کریستیا هنگام صحبت با عناوین مختلف همدیگر را صدا می‎کردند: فیگورا به او می‎گفت <تو> و او را کریستینا یا کریستیا می‎نامید، اما کریستیا به او <شما> می‎گفت و او را با نام و نام خانوادگی می‎نامید. و هر دو آنها به کاترجا <دختر> می‎گفتند، کاترجا اما به فیگارو <پاپا> و به کریستیا <ماما> می‎گفت ... کاترجا نه ساله بود و شباهت زیادی به مادر زیبایش داشت.

V
نه فیگورا خویشاوندی داشت و نه کریستیا. کریستیا یک یتیم بی کس بود؛ فیگورا (در واقع ویگورا) در حقیقت خویشاوند داشت و یکی از آنها حتی پرفسور دانشگاه بود، اما او با آنها رفت و آمد نمی‎کرد ــ زیرا آنها با اشراف در رفت و آمد بودند، چیزی که به عقیده فیگورا در حقیقت مستوجب سرزنش نبود، اما برای او نامناسب بود.
"خدا نگهدارشان باد؛ شاید آنها دستیار قاضی یا حتی در شوراها باشند، ما اما، همانطور که می‎بینید به خوک‎های ساده تعلق داریم."
در شخصیت و تمام رفتار فیگورا هویت اصیلی نمایان بود که ضرب المثل "یک انسان کتک خورده با ارزش‎تر از یک فرد کتک نخورده است" ظاهر پوچ خود را از دست می‎داد.
این شرح یکی از کارهای او است که بزرگ‎ترین مفهوم سراسر زندگی‎اش به حساب می‎آمد و در حقیقت زندگی او را معین می‎ساخت. این داستان برای کسی آشنا نبوده و نیست، من اما آن را از زبان فیگارو شنیدم و می‎خواهم تا جائیکه به یاد می‎آورم آن را بازگویم.

VI
من در کی‎یف در یک قسمت خیلی شلوغ شهر در میان کلیسای جامع میشائیل و زوفین  Michaels- und der Sophienkathedraleکه در میانشان دو کلیسای چوبی دیگر هم وجود داشت زندگی می‎کردم. آدم در روزهای تعطیل به زحمت می‎توانست ناقوس کلیساها را در اینجا تحمل کند، در تمام خیابان‎هائی که به کرشچاتیک Kreschtschatik منتهی می‎گردند تعداد زیادی میخانه و سالن آبجو خوری قرار داشت، و در میدان انواع غرفه‎ها و تاب‎ها. به این خاطر در چنین روزهائی رفتن به نزد فیگورا نجاتم می‎داد. در پیش او ساکت و آرام بود: کودک زیبا در چمن بازی می‎کرد، چشم‎های زیبای زن مهربانانه می‎درخشیدند، و فیگورای همیشه عاقل و همیشه هشیار آهسته و سنجیده صحبت می‎کرد.
یک بار بخاطر سر و صدائی که از صبح زود در محله‎ام شروع می‎گردد نزد او شکایت کردم و او به من جواب داد:
"از آن برایم تعریف نکنید. من از کودکی نمی‎توانستم جشن گرفتن به سبک روسی را تحمل کنم و هنوز هم از آن می‎ترسم. زمانیکه من دانشجوی دانشکده افسری بودم، گاهی ما را در روزهای تعطیل عمومی به این جشن‎ها می‎بردند و به ما می‎گفتند: <ببینید، اینها سرگرمی‎های ملی ما هستند!> من اما آن زمان با خودم فکر می‎کردم: چه چیز این سرگرمی‎ها خوبند، اگر هم که ملی باشند! در نزد آموس Amos پیامبر می‎خوانیم: <من از تعطیلات شما در اندوهم.> و من بدون دلیل این احساس را نداشتم که یک بار در چنین جشن‎هائی چیز بدی را تجربه خواهم کرد. و چنین هم شد، اما خوبی‎اش این است که همه چیزهای بد خودشان را برای من به چیزهای خوب تبدیل کردند."
"آیا اجازه دارم بدانم، که موضوع چه بوده است؟"
"من فکر می‎کنم، بله. ببینید ... هنگامیکه شما هنوز در آغوش مادربزرگ خود می‎نشستید، ما دارای دو ارتش بودیم: یکی از آنها <اول> نامیده می‎شد، و دیگری <دوم> نام داشت. من تحت فرماندهی اوستن زاکن Osten-Sacken خدمت می‎کردم. این همان دیمیتری یروفی‎یچ Dmitrij Jerofejitsch است که امروز هم آواز مذهبی می‎خواند. او یک عبادت کننده بزرگ خدا بود، همیشه زانو زده نماز می‎خواند یا خودش را روی زمین می‎انداخت و مدت‎ها همانطور باقی می‎ماند؛ با هر گام و هر حرکتی صلیبی بر سینه می‎کشید. در آن زمان بسیاری از افسران ارتش به خود زحمت می‎دادند از او تقلید کنند، تا چاپلوسی او را کنند ... بعضی‎ها که این را می‎توانستند خوب هم مؤفق گشتند ... این کار همچنین به من هم کمک کرد که بتوانم هنوز تا امروز یک حقوق بازنشستگی دریافت کنم. جریان از این قرار بود."

VII
"هنگ ما در جنوب قرار داشت، در شهری که ستاد یروفی‎یچ هم آنجا بود. چنین اتفاق افتاد که من یک شب مانده به عید پاکِ یکشنبه برای محافظت از انبار مهمات به فرماندهی انتخاب شدم. من پاسداری خود را ساعت دوازده ظهر روز شنبه آغاز کردم و باید تا ظهر یکشنبه پاسداری می‎دادم.
من تحت فرماندهی خود چهل و دو سرباز بعلاوه شش قزاق سواره به همراه داشتم.
هنگامیکه شب فرا رسید یک اندوه در من رخنه می‎کند. من جوان و وابسته به خانوده‎ام بودم. پدر و مادرم هنوز زنده بودند، همینطور خواهرم ... اما برای من مهم‎تر و با ارزش‎تر مادرم بود ... مادر خیرخواهم! ... من مادر باشکوهی داشتم، روحی خوب و قلبی پاک داشت، در نیکی متولد گشته و در خوبی پیچیده شده بود ... او به اندازه‎ای خوش قلب بود که نمی‎توانست موئی نه از انسانی و نه از حیوانی خم کند ــ او حتی برای همدردی با حیوانات نه گوشت می‎خورد و نه ماهی. پدرم گاهی ملامتش می‎کرد: <اجازه بده، بگو، چه مدت هنوز باید این حیوانات به زاد و ولد ادامه دهند؟ بزودی دیگر جائی برای ما باقی نخواهد ماند.> و او جواب می‎داد: <خب، هنوز مدتی طول خواهد کشید، من اما خودم آنها را بزرگ کردم و آنها برایم مانند خویشاوند هستند. من که نمی‎تونم خویشاوندانم را بخورم>. همینطور پیش همسایه‎ها هم حیوانات را نمی‎خورد و می‎گفت: <من اما آنها را زنده دیده بودم، آنها آشنایان من هستند و من نمی‎تونم آشنایانم را بخورم.> بعد نمی‎خواست حیوانات غریبه را هم بخورد و می‎گفت <مهم نیست، آنها هم به قتل رسیده‎اند>. کشیش کوشش می‎کرد او را متقاعد سازد، می‎گفت که مصرف گوشت دستور خداست، و به او از کتاب تلخیص دعای تبرک گوشت را نشان می‎داد، اما مادرم در عقیده خود باقی می‎ماند و می‎گفت: <بسیار خب، حالا که آن را خواندید، بنابراین می‎توانید گوشت بخورید>. کشیش به پدرم می‎گفت که همسرت از طرف بعضی زن‎ها که به خانه‎ها نفوذ می‎کنند گمراه گشته. این زن‎ها همه کسانی را که تا ابد می‎آموزند اما هرگز نمی‎توانند عاقل شوند می‎فریبند.> مادرم به به پدرم می‎گفت: <این مزخرف است: من چنین زن‎هائی را نمی‎شناسم، اما باعث تهوع من می‎گردد وقتی مخلوقی مخلوق دیگر را می‎خورد>.
من از مادرم اصلاً نمی‎توانم با آرامش صحبت کنم، من باید همیشه هیجانزده شوم. آن زمان هم این چنین بود. من اشتیاق زیادی برای دیدار مادرم داشتم! من بالا و پائین می‎روم، از بی حوصلگی پر کاهی را به دندان می‎گیرم و فکر می‎کنم: حالا همه برای دعای صبح به کلیسای دهکده می‎روند، او اما همه یتیمان را که لباس‎های ژنده و نشسته بر تن دارند را پیش خود جمع می‎کند، در کنار اجاق آنها را می‎شوید، موهایشان را شانه می‎زند و پیراهن‎های تمیز بر تنشان می‎کند. بودن با او اینچنین زیباست! اگر نجیبزاده نبودم، بنابراین در پیش او می‎ماندم و بجای حفاظت از انبار مهمات کار می‎کردم. ما آنجا از چه چیزی محافظت می‌کنیم؟ مواد منفجره که برای کشتن به کار می‎رود ... اما من اصلاً اجازه شکایت کردن ندارم ... من باید شرم می‎کردم! من حقوقم را دریافت می‎کنم، ترفیع مقام می‎گیرم، اما سرباز، یک انسان کاملاً سیه روز است، او را حتی با بی رحمی کتک می‎زنند، او وضعش بی شک سخت‎تر است ... و با این وجود او به زندگی ادامه می‎دهد و همه چیز را تحمل می‎کند و گله‎مند نیست ... شجاع باش، همه این افکار از بین خواهند رفت. من فکر می‎کنم: چه کاری می‎تواند بهترین کاری باشد که یک انسان وقتی قلبش غصه‎دار است انجام می‎دهد؟ من به این چیز می‎اندیشم، به آن چیز فکر می‎کنم و به چیز سوم و عاقبت باید دوباره به مادرم فکر کنم؛ او می‎گفت: <وقتی حالت خوش نیست، بنابراین پیش کسانی برو که حالشان بدتر از توست ...> حالا، حال سربازها از من بدتر است ...
من به خود می‎گویم: <من می‎خواهم باعث خوشحالی سربازان بیچاره شوم! من می‎خواهم از آنها با چای پذیرائی کنم، می‎خواهم به خرج خودم با آنها عید پاک را جشن بگیرم!>
این ایده را دوست داشتم.
_ ناتمام _

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:11  توسط سعید از برلین  | 


زن بافنده چاق میان عده‎ای از زنان دیکانکا در وسط خیابان ایستاده بود و با لکنت می‎گفت: "غرق شده به خدا، غرق شده! اگه آهنگر غرق نشده باشه من از اینجا دیگه تکون نمی‎خورم!"
زنی با بالاپوش قزاقی، با بینی‎ای بنفش رنگ و با جنباندن دست فریاد می‎زد: "پس من یک دروغگو هستم؟ آیا گاو کسی رو دزدیدم؟ مگه کسی رو با نگاه بد جادو کردم که هیچکی نمی‎خواد حرفمو باور کنه؟ من دیگه آب نمی‎نوشم، اگه پرپرتسکیها Perepertschicha با جفت چشماش ندیده باشه که آهنگر خودشو دار زده!"
دستیار قاضی که از خانه تچوب به آنجا رسیده بود می‎ایستد و می‎گوید: "آهنگر خود را دار زده است؟ چه داستان جالبی!" و خود را به زنانی که مشغول صحبت بودند نزدیک می‎سازد.
زن بافنده جواب می‎دهد: "تو پیرزن می‎خواره، بهتره که بگی دیگه مشروب نمی‎نوشی! آدم باید مثل تو دیوونه باشه که خودشو دار بزنه! آهنگر خودشو غرق کرده! او در سوراخ یخ خودشو غرق کرده! من از این خبر به همون اندازه مطمئنم که اطمینان دارم تو در میخانه بودی."
زن بینی بنفش با عصبانیت جواب می‎دهد: "بی حیا! چه اتهامی می‎زنه؟ بهتر این بود که ساکت می‎موندی، آدم بی ارزش! آیا من نمی‎دونم که کویستر هر شب پیش تو میاد؟"
زن بافنده فریاد می‎کشد: "چی، کویستر؟ کویستر پیش کی میاد؟"
خانم کویستر جیغ می‎زند "کویستر؟" و خود را با فشار به دو زنی که فریاد می‎کشیدند نزدیک می‎سازد: "بهتون نشون می‎دم! چه کسی از کویستر صحبت کرد؟"
زن بینی بنفش زن بافنده را نشان می‎دهد و می‎گوید: کویستر پیش او مهمونی میره!"
خانم کویستر می‎گوید "پس این سگ پیر توئی!" و به سمت زن بافنده هجوم می‎برد. "پس تو همون جادوگری هستی که شوهرمو برای اینکه پیشت بیاد با گیاه‎های شیطانی گیج و جادو کرده؟"
زن بافنده در حال عقب نشینی می‎گوید: "شیطان، راحتم بذار!"
خانم کویستر می‎گوید: "تو جادوگر لعنتی، تو نباید دیگه فرزنداتو ببینی! بی ارزش! تف!" و به چشمان زن بافنده تف می‎اندازد. زن بافنده قصد داشت همان کار را با او انجام دهد، اما بجای چشمان خانم کویستر به صورت اصلاح شده دستیار قاضی که برای بهتر شنیدن کاملاً نزدیک زنان شده بود تف می‎کند.
دستیار قاضی در حال پاک کردن صورتش با لبه کت شلاق خود را بلند کرده و می‎گوید: "زن فرومایه!". این حرکت همه را مجبور می‎سازد که در حال لعنت فرستادن از هم جدا و پراکنده شوند. دستیار قاضی می‎گوید "چه رذالتی!" و در حالیکه همچنان صورتش را پاک می‎کرد ادامه می‎دهد "بنابراین آهنگر خودش را غرق ساخته! خدای من! اما چه نقاش خوبی بود! چه چاقوها، داس‎ها و گاوآهن‎های خوبی می‎ساخت! چه قدرتی در او نهفته بود! بله، چنین آدم‎هائی در دهکده زیاد نداریم. به همین دلیل در گونی به نظرم آمد که این بیچاره خلق و خوی خوبی نداشت. در آن وقت ما آهنگر را داشتیم! او هنوز زندگی می‎کرد، و حالا او دیگر نیست! من قصد داشتم اسب ماده‎ام را برای نعل کردن پیش او ببرم! ...". دستیار قاضی پر از چنین افکار مسیحیانه‎ای آهسته به سمت خانه‎اش می‎رود.
هنگامیکه این شایعات به گوش اوسکانا می‎رسند آرامش خاطر خود را از دست می‎دهد. البته او به چشم‎های پرپرتسکیها و صحبت‎های زن بافنده اطمینان کمی داشت: او می‎دانست که آهنگر به اندازه کافی خداترس می‎باشد که روحش را به تباهی نیندازد. اما اگر او واقعاً با این تصمیم رفته بوده باشد که دیگر به دهکده بازنگردد؟ چنین جوان عالی‎ای حتی در محل‎های دیگر هم پیدا نمی‎شود. آهنگر اما او را خیلی دوست داشت! از همه بیشتر خلق و خوی‎اش را تحمل کرده بود ... دختر زیبا تمام شب را در زیر پتو از این پهلو به آن پهلو می‎غلطید و نمی‎توانست بخوابد. بعد آرام می‎شد و تصمیم می‎گرفت به چیزی فکر نکند، اما با این وجود باز هم فکر می‎کرد. دختر زیبا می‎سوخت و صبح تا بناگوش عاشق آهنگر شده بود.
تچوب در باره سرنوشت آهنگر نه ابراز شادی می‎کرد و نه غمگین بود. افکارش فقط به یک چیز مشغول بود: او نمی‎توانست بی وفائی اسولوکا را فراموش کند و با آنکه خواب‎آلود بود شروع به لعنت فرستادن می‎کند.
صبح آغاز می‎گردد. کلیسا قبل از طلوع آفتاب پر از انسان بود. زنان سالخورده با روسری و کت‎های سفید در مقابل درب کلیسا پارسامنشانه بر سینه خود صلیب رسم می‎کردند و زنان نجیب‎زاده در کت‎های سبز و زرد، بعضی حتی با لباس‎های رو آبی رنگ با راه راه طلائی بر پشت در جلوی آنها ایستاده بودند. دخترها که روبان تمام مغازه‎ها را بر سر بسته بودند و بر گردن تعداد زیادی گردنبند از صلیب و سکه حمل می‎کردند، به خود زحمت می‎دادند تا حد امکان نزدیک دیوار مقدس بیایند. در جلو اما اعیان و کشاورزان ساده با سبیل‎ها و گردن‎های کلفت و چانه‎های اصلاح کرده ایستاده بودند، تقریباً همه با پالتوهائی که از زیر آنها روپوش سفید و در نزد بعضی همچنین روپوش آبی رنگ دیده می‎گشت. بر چهره همه، هر جا که آدم نگاه می‎کرد، حال و هوای جشن کریسمس منعکس بود. دستیار قاضی با فکر کردن به کالباس‎هائی که او بعد از مراسم جشن خواهد خورد لبش را می‎لیسید؛ دخترها به این فکر می‎کردند که چگونه با پسرها بر روی یخ بدوند؛ پیرزن‎ها نماز و دعایشان را پارسایانه‎تر از همیشه زمزمه می‎کردند. آدم در تمام کلیسا می‎شنید که چگونه قزاق سوربیگاس خود را با پیشانی تا به روی زمین خم می‎کرد. تنها اوکسانا پریشان خیال آنجا ایستاده بود: او هم دعا می‎کرد و هم دعا نمی‎کرد. در قلبش احساس‎های مختلفی هجوم می‎بردند، یکی عصبانی و غمگین‎تر از دیگری، طوریکه چهره‎اش فقط برانگیختگی شدیدی را نمایان می‎ساخت؛ در چشمانش اشگ می‎لرزید. دخترها نمی‎توانستند دلیل آن را درک کنند و حتی نمی‎توانستند حدس بزنند که آهنگر دلیل آن می‎باشد. اما اوکسانا تنها کسی نبود که به آهنگر فکر می‎کرد. همه مردم متوجه بودند که جشن کریسمس کامل نیست، که در واقع کسی در آن کم است. متأسفانه صدای کویستر به دلیل سفرش در گونی گرفته بود و او آهسته و با صدائی لرزان می‎خواند؛ آواز خوان سفر کرده به آنجا در حقیقت صدای باس باشکوهی داشت، اما خیلی بهتر بود که آهنگر هم آنجا می‎بود. بعلاوه او تنها کسی بود که مقام اداره شورای کلیسا را دارا بود. مراسم صبح زود انجام شده بود، مراسم عشاء ربانی هم اجرا می‎گردد ... آهنگر واقعاً به کجا رفته بود؟
شیطان با آهنگر سوار بر پشتش باقیمانده شب را برای بازگشت سریع‎تر پرواز می‎کرد، و واکولا فوراً دوباره در کنار خانه‎اش بود. در این لحظه خروسی شروع به خواندن می‎کند.
آهنگر دم شیطان را که می‎خواست فرار کند می‎گیرد و فریاد می‎زند: "کجا؟ صبر کن دوست من، هنوز تمام نشده، من هنوز از تو تشکر نکرده‎ام."
و او ترکه‎ای برمی‎دارد، سه ضربه به او می‎زند، و شیطان بیچاره مانند کشاورزی که دستیار قاضی او را تنبیه مفصلی کرده باشد خیلی سریع از آنجا دور می‎گردد. چنین بود سرنوشت دشمن نژاد بشر، او بجای فریب دادن مردم و از راه به در کردن و ابله ساختن آنها، خودش فریب می‎خورد.
حالا واکولا داخل خانه می‎گردد و تا ظهر می‎خوابد. بعد از آنکه بیدار می‎شود و می‎بیند که خورشید در آسمان مستقیم ایستاده است وحشت می‎کند.
"من مراسم صبح زود و عشاء ربانی را از دست دادم."
و آهنگر خداترس دچار اندوه می‎گردد، زیرا که او به خود می‎گفت خدا برای مجازات بخاطر گناهان انجام داده و فاسد کردن روحش خواب را بر او مستولی ساخته است تا مانع شود که او در این جشن به کلیسا برود. اما او با گرفتن این تصمیم که هفته بعد در نزد کشیش اعتراف و به مدت یک سال تمام هر روز پنجاه بار زانو زده و دعا خواهد کرد بزودی آرام می‎گیرد. او به داخل اتاق نگاه می‎کند، اما آنجا کسی نبود: اسولوکا هنوز به خانه بازنگشته بود.
به آرامی کفش‎ها را از زیر پیراهنش در می‎آورد و دوباره از کار باارزشی که روی آن انجام داده شده بود و تجربه با ارزش شب گذشته تعجب می‎کند؛ او خود را می‎شوید، لباسش را عوض می‎کند، لباس‎هائی را که او از زاپوروگرها گرفته بود می‎پوشد، از صندوق کلاه پوست بره آبی رنگی را که پس از خریدن آن در پولتاوا تا آن روز بر سر نگذاشته بود و همینطور کمربند تازه‎ای با رنگ‎های مختلف بیرون می‎آورد؛ همه آنها را همراه با یک تازیانه قزاقی در بقچه‎ای می‎پیچد و مستقیم به نزد تچوب می‎رود.
تچوب وقتی آهنگر پیش او می‎رود چشمانش را باز می‎کند، و نمی‎دانست به چه خاطر باید بیشتر متعجب گردد: به این خاطر که آهنگر به دنیای زندگان بازگشته است و جرأت کرده نزد او بیاید، یا به این خاطر که او خود را مانند زاپوروگری‎ها آراسته است. بیشتر از آن اما وقتی تعجب می‎کند که واکولا بقچه را می‎گشاید و در برابرش یک کلاه نو و یک کمربند که مانندش را در دهکده ندیده بود بر روی میز قرار می‎دهد و روی پاهایش می‎افتد و با صدای عاجزانه‎ای می‎گوید: "رحم کن، پدر! عصبانی نشو! بفرما این هم یک تازیانه: بزن، هرچه که روحت می‎خواهد بزن. من آن را قبول می‎کنم؛ بزن، اما عصبانی نشو. تو و پدر مرده‎ام زمانی مانند دو برادر بودید، شماها با هم غذا خوردید و نوشیدید."
تچوب با خوشحالی‎ای مخفیانه می‎دید آهنگری که در دهکده به کسی اهمیت نمی‎دهد، و با دست خود سم اسب و یک سکه پنج کوپکی را مانند خمیر خم می‎کند، حالا چگونه جلوی پایش افتاده است. تچوب برای حفظ شأن و منزلت خود تازیانه را برمی‎دارد و سه بار بر پشت او می‎زند. "خب حالا، کافیه، بلند شو! همیشه به حرف مردم پیر گوش کن! ما می‎خواهیم آنچه در بین ما بوده را فراموش کنیم. خب، بگو که چی می‎خوای؟"
"پدر، اوکسانا را به همسری به من بده!"
تچوب لحظه‎ای فکر و به کلاه و کمر نگاه می‎کند: کلاه خیلی زیبا بود، کمر مانندش وجود نداشت؛ او به اسولوکای بی وفا فکر می‎کند و محکم می‎گوید: "باشه! سهم دامادی رو بفرست بیاد!
اوسکانا در حال داخل شدن از در و دیدن آهنگر فریاد می‎کشد "آه" و نگاهش را با تعجب و آتشین به او می‎دوزد.
واکولا می‎گوید: "ببین چه کفشی برات آوردم! کفشی‎ست که ملکه به پا می‎کند."
اوسکانا با نگاهی زودگذر به کفش و در حالیکه آن را با دست از خود دور می‎ساخت می‎گوید: "نه، نه! من به کفش احتیاج ندارم. من بدون کفش هم می‎خواهم ..." او حرفش را به پایان نمی‎رساند و چهره‎اش گلگون می‎گردد.
آهنگر نزدیک‎تر می‎شود و دست او را می‎گیرد؛ دختر زیبا نگاهش را به پائین می‎اندازد. او هرگز چنین زیبا به چشم نمی‎آمد. آهنگر با خوشحالی او را آرام می‎‎‎بوسد و چهره دختر گلگون‎تر و زیباتر می‎گردد.

یک بار اسقف از دیکانکا عبور می‎کرد، او آن محل زیبا را می‎ستاید و هنگامیکه از خیابان می‎گذشت به خانه تازه‎ای می‎رسد.
اسقف از زن زیبائی که بایک کودک در بغل در جلوی درب خانه ایستاده بود می‎پرسد: "این خانه نقاشی شده به چه کسی تعلق دارد؟"
زن که همان اوسکانا بود با تعظیمی جواب می‎دهد: "به واکولای آهنگر!".
اسقف در حال نگاه کردن به در و پنجره‎ها می‎گوید: "چه زیبا! یک کار خیلی زیبا!". پنجره‎ها دور تا دور قرمز رنگ شده بودند، و بر روی همه درها قزاقی با پیپی در دهان نقاشی شده بود.
اسقف بیشتر از آن اما واکولا را می‎ستاید، وقتی این خبر را می‎شنود که آهنگر توبه و طلب بخشایش خود در مقابل کلیسا را بجا آورده و تمام قسمت دست چپ کلیسا را بدون دستمزد با رنگ سبز و گل‎های سرخ نقاشی کرده است. این اما هنوز تمام کاری که کرده بود نبود. واکولا بر روی دیوار قسمت ورودی کلیسا شیطان را در جهنم کشیده بود، شیطانی چنان وحشتناک که همه رهگذران با دیدن آن به زمین تف می‎انداختند، و زن‎ها کودکان در آغوش خود را اگر شروع به گریه می‎کردند به کنار عکس می‎آوردند و می‎گفتند: "نگاه کن، چه هیولائی آنجا کشیده شده است!" و کودک ساکت می‎گشت، از گوشه چشم به عکس نگاه می‎کرد و خود را به سینه مادر می‎چسباند.

_ پایان _

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت 16:36  توسط سعید از برلین  | 


همه اعضای درون بدنم حساس شده‎اند،
کبدم در سرما می‎لرزد،
جگرم برای دفع سموم سوراخ سوراخ شده است،
مری و معده با ذره‎ای آب و دود و خاک به خود می‎پیچند،
قلبم هم در سرما ترک برمی‎دارد، می‎شکند.

وقتی باید برای بخیه زدن روحم پیش دکتر بروم، مغزم به اندازه یک گردو می‎گردد.
اما اعضای بیرونی بدنم شکر خدا بد نیستند، کمرم گاهی راست نمی‎گردد، شانه‎هایم کج و کوله شده‎اند، گردنم بی حرکت و سیخ مانده، دستم از پا بد می‎گوید، پا از دستم.

همه اینها را با انگشت سالم اشاره‎ام تایپ کردم، بعد به دور کمرم شال گرمی پیچیدم تا کبدم سرما نخورد، تا که روحم باور آرد همه چیز جور است، المی در کار نیست. 
کبدم آرام بخواب، دو چشم نابینای من بیدارند!

***
بعد از اندیشیدن در باره تشکیل <حزب بیکاران> از جا برمی‎خیزد، به کنار پنجره می‎‏رود و پرده را به اندازه یک کف دست کنار می‎کشد، نگاهی به خیابان خلوت و از برف پوشیده شده می‎اندازد، فکرش اما جائی دیگر بود، باید اساسنامه حزبش را هرچه زودتر می‎نوشت.

نزدیک ظهر برای خریدن سیگار از راهرو پائین می‎رفت، ناخواسته شنید که همسایه طبقه دوم آهسته به همسایه دیگر می‎گفت <بیکاری همه را بی چاره کرده>. در راه کمی به این موضوع فکر کرد، نمی‎توانست تصور کند کسی قادر باشد همه مردم را بیچاره کند. بعد از خریدن سیگار از پله‎های راهرو بالا می‎رفت که به خودش گفته بود «باید کسی پیدا شود از پس این گردن کلفت برآید!».

پرده را دوباره رها می‎سازد، با عجله به کنار میزش بازمی‎گردد و روی کاغذی می‎نویسد:
1ـ بیکاری باید نابود گردد.
بعد روی صندلی کنار میز می‎شیند و دستش را زیر چانه‎اش می‎گذارد و به فکر فرو می‎رود. بعد از چند دقیقه چشمانش می‎درخشند و بلافاصله می‎نویسد:
2ـ ارتش ...
و قلمش را به دندان می‎گیرد، چشمانش را تنگ می‎سازد، ته قلم را لحظه‎ای می‎مکد و سریع به نوشتن ادامه می‎دهد: ارتش بیکاران جهان، اتحاد. رمز پیروزی ما در بیکار نشستن و اتحاد ماست. 
و همزمان به خیالبافی می‎پردازد: آه، کاش همین فردا این بیکاری نامرد را می‎دیدم و طوری ادبش می‎کردم که همه حیران می‎گشتند ... حتماً راه هزار شبه را یک شبه طی می‎کردم ... مردم با حزبم آشنا می‎شدند ... من هم برای خود یک معاون و دو مشاور تعیین می‎کردم ...

بعد از خواندن داستان کوتاهش، دستم را زیر چانه می‎گذارم و به فکر فرو می‎روم.
پس از چند دقیقه چشمانم می‎درخشند، شماره‎اش را می‎گیرم، سلام می‎کنم و بلافاصله می‎پرسم: پس دنباله داستان کجاست؟ ... چی! ... این کل داستانه؟!
در حالیکه فکر می‎کردم چه آدم‎های بیکاری وجود دارند گوشی را روی تلفن می‎گذارم و به خود می‎گویم: امیدوارم لااقل هرچه زودتر حزبش پا بگیرد تا کمی سرگرم گردد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:25  توسط سعید از برلین  | 


دخترها بخاطر کم بودن یکی از گونی‎ها کمی متعجب بودند.
اوسکانا می‎گوید: "نمی‎شود کاری کرد، باید به همین یک گونی راضی باشیم.
همه آنها گونی را بلند می‎کنند و روی سورتمه می‎گذارند.
دستیار قاضی تصمیم می‎گیرد سکوت کند، زیرا او به خود می‎گوید اگر داد بزند که گونی را باز کنند و او را خارج سازند، این دخترهای ابله از آنجا فرار خواهند کرد: آنها فکر خواهند کرد که در گونی شیطان نشسته است؛ و به این ترتیب باید او تا فردا شاید در خیابان بماند.
دخترها در این بین دست‎هایشان را به هم داده بودند و مانند باد با سورتمه بر روی برف ترد سریع می‎رفتند. خیلی از آنها برای شوخی بر روی سورتمه می‎نشستند، بعضی حتی بر روی دستیار قاضی. دستیار قاضی تصمیم می‎گیرد همه چیز را تحمل کند. عاقبت آنها به مقصد می‎رسند، درهای راهرو و اتاق را کاملاً باز می‎کنند و گونی را خنده کنان به داخل می‎کشند.
همه فریاد می‎زنند "حالا می‎خواهیم ببینیم چه در گونی است." و شروع به باز کردن گونی می‎کنند.
در این هنگام اما سکسکه‎ای که دستیار قاضی در تمام مدت جلوی آن را گرفته بود آنقدر غیر قابل تحمل می‎گردد که او از ته گلو شروع به سرفه و سکسکه کردن می‎کند.
همگی فریاد می‎کشند "آه، یک نفر در گونی نشسته است!" و وحشتزده به سمت در می‎دوند.
تچوب در حال داخل شدن می‎پرسد: "لعنت بر شیطان! کجا مانند دیوانه‎ها می‎دوید؟"
اوکسانا می‎گوید: "آه، پدر! در گونی یک نفر نشسته است!"
"در گونی؟ این گونی را از کجا آوردید؟"
همه یک صدا جواب می‎دهند: "آهنگر آن را در خیابان جا گذاشته است."
تچوب با خود فکر می‎کند ــ بله، اینطور است: آیا من نگفته بودم؟ ... "چرا این اندازه وحشتزده شدید؟ بریم ببینیم در گونی چه است. ــ حالا، مرد خوب، بَدت نیاد که من نام و نام خواندگیتو صدا نمی‎زنم، از گونی بیا بیرون."
دستیار قاضی از گونی خارج می‎گردد.
دخترها فریاد می‎زنند: "آه!"
تچوب شگفتزده می‎گوید ــ پس دستیار قاضی هم در یک گونی بود ــ، و از سر تا پای او را نگاه می‎کند و نمی‎تواند بیشتر از "خب، خب! ... هی! ..." بگوید.
دستیار قاضی هم خودش کمتر از دیگران هاج و واج نبود و نمی‎دانست چه باید بگوید.
او رو به تچوب می‎گوید: "بیرون هوا خیلی سرد است؟"
تچوب جواب می‎دهد: "یک هوای زیبای یخبندان. به من اجازه این سؤال را بده: تو با چه چیزی چکمه‎هاتو برق میندازی: با گوشت خوک یا با قطران؟". او اصلاً نمی‎خواست این را بگوید؛ او در واقع می‎خواست بپرسد: "دستیار قاضی، چطور داخل این گونی رفتی؟"، او خودش هم نمی‎توانست درک کند که چرا او چیز کاملاً دیگری گفته است.
دستیار قاضی جواب می‎دهد "با قطران بهتر است"، بعد کلاه را به سر می‎کشد و می‎گوید "خب، خداحافظ تچوب!" و اتاق را ترک می‎کند.
"من چرا چنین احمقانه از او پرسیدم که چکمه‎شو با چی برق میندازه؟ تچوب با نگاهی به دری که دستیار قاضی از آن خارج شده بود می‎گوید "هی، این اسولوکا! یک چنین انسانی را در گونی میندازه! ... این زن شیطانی! و من احمق ... اما گونی کجاست ... این گونی لعنتی کجاست؟"
اوسکانا جواب می‎دهد: "من آن را در گوشه‎ای انداختم، دیگه چیزی در گونی نیست."
"من این شوخی رو می‎شناسم، چیزی در گونی نیست! گونی را بده بیاد، کس دیگری هم باید در گونی باشه! خوب تکونش بدید ... چی، چیزی داخلش نیست؟ زن لعنتی! و وقتی آدم نگاهش می‎کنه، مانند یک آدم مقدس دیده می‎شه، طوری که انگار که فقط بعد از روزه گرفتن غذا می‎خوره ..."
اما بگذاریم که تچوب خشمش را ابراز کند و ما دوباره به سراغ آهنگر می‎رویم، زیرا که ساعت حالا حتماً خود را به نه شب نزدیک می‎سازد.

ابتد آهنگر کاملاً مضطرب بود، مخصوصاً وقتی از روی زمین رو به بالا اوج گرفت و او دیگر در پائین چیزی را تشخیص نمی‎داد و مانند مگسی کاملاً نزدیک در زیر ماه پرواز می‎کرد، آنقدر نزدیک که اگر خم نمی‎شد ماه به او اثابت می‎کرد. اما کمی دیرتر شجاعت خود را بازمی‎یابد و حتی شروع به دست انداختن شیطان می‎کند. وقتی او هر بار صلیب چوب سرو خود را از گردن درمی‎آورد و جلوی شیطان نگاه می‎داشت و او عطسه و سرفه می‎کرد تا حد زیادی او را سرگرم می‎ساخت. او دستش را عمداً بالا می‎برد تا سرش را بخاراند، اما شیطان فکر می‎کرد که آهنگر می‎خواهد صلیب بر پشت او رسم کند، و سریع‎تر پرواز می‎کرد. در آن بالا همه چیز روشن و هوای پوشیده از ابری سبک و نقره‎ای رنگ شفاف بود. آدم می‎توانست همه چیز را خوانا ببیند، حتی ببیند که چگونه یک جادوگر، نشسته در یک دیگ، مانند یک گردباد از کنارشان پرواز می‎کند، بعد مانند ستاره‎ها به گروه دیگری می‎پیوندد و با هم بازی می‎کنند؛ که چگونه کمی دورتر یک گروه از اشباح در حرکت‎اند؛ و چگونه یک شیطان در حال رقص در زیر نور ماه هنگامیکه آهنگر را می‎بیند کلاه از سر برمی‎دارد؛ و چگونه یک جارو، که جادوگری بر رویش نشسته و به تنهائی در حال راندن به سمت خانه است ... و خیلی چیزهای دیگر آنها در راه می‎بینند. با دیدن آهنگر همه برای یک لحظه ساکت می‎گشتند، و بعد به پرواز و کارشان ادامه می‎دادند؛ آهنگر مدام در پرواز بود و ناگهان در زیر او پترزبورگ مانند دریائی از آتش می‎درخشد. (در آنجا به دلیلی جشن و چراغانی بود.) شیطان خود را به یک اسب مبدل می‎سازد، و آهنگر ناگهان خود را بر روی یک اسب خوب در جلوی دروازه شهر می‎بیند.
خدای من! چه رفت و آمدی، چه غرشی، چه درخشندگی‎ای؛ دیوار خانه‎های چهار طبقه از هر دو سمت بالا رفته بود و ضربه سم اسب‎ها و غرش چرخ‎ها در آنهاه می‎پیچید؛ به نظر می‎رسید که خانه‎ها قدم به قدم بزرگ‎تر می‎گردند و از زمین رو به آسمان بالا می‎روند؛ پل‎ها می‎لرزیدند؛ درشکه‎ها پرواز می‎کردند؛ و درشکه‎چی‎ها فریاد می‎کشیدند؛ برف در زیر هزاران سورتمه که به این سو و آن در حرکت بودند قرچ و قروچ می‎کرد؛ رهگذران با فشار به همدیگر از کنار خانه‎های چراغانی شده می‎گذشتند، سایه‎های بلندشان بر روی دیوارها به بالا و پائین می‎جهید و سرهایشان تا دودکش و پشت بام خانه‎ها می‎رسید.
آهنگر شگفتزده به اطراف می‎نگریست. به نظرش می‎رسید که انگار تمام این خانه‎ها چشمان بی شمار آتشین خود را به او دوخته‎اند. او مردان بسیاری را در پالتوهای خز می‎دید و دیگر نمی‎دانست در برابر چه کسی باید کلاه از سر بردارد. ــ آهنگر با خود فکر می‎کرد ــ خدای من، چه مردان محترم زیادی اینجا وجود دارند! به نظرم هرکه اینجا با پالتوی خز در خیابان می‎گذرد باید یک دستیار قاضی باشد! و آنهائیکه در این درشکه‎های زیبا با پنجره‎های شیشه‎ای به اطراف می‎رانند، اگر که ناخدا نباشند، مطمئناً کمیسرند و شاید هم بالاتر از کمیسر.ــ در این وقت افکارش با سؤال شیطان قطع می‎گردد: "باید مستقیم پیش ملکه برانم؟" آهنگر با خود فکر می‎کند ــ نه، من می‎ترسم ــ و می‎گوید: "من نمی‎دانم کجا، اما جائی در این نزدیکی، زاپوروگرهائی اطراق کرده‎اند که در پائیز به دیکانکا آمدند. آنها از اسیتچ با کاغذی نزد ملکه می‎رفتند؛ من باید با آنها مشاوره کنم. هی، شیطان! داخل جیبم برو و مرا پیش زاپوروگرها ببر!"
شیطان ناگهان خود را نازک می‎سازد و چنان کوچک می‎شود که توانست راحت داخل جیب آهنگر گردد. و پیش از آنکه واکولا متوجه شود در برابر یک خانه بزرگ ایستاده بود، از پله‎ها بالا می‎رود، دری را باز می‎کند و وقتی در برابر خود یک اتاق زیبای تزئین شده را می‎بیند کمی به عقب تلو تلو می‎خورد؛ اما وقتی او همان زاپوروگرهائی که از دیکانکا آمده بودند را می‎بیند که حالا با چکمه‎های براقشان بر روی مبل‎های ابریشمی نشسته بودند و قوی‎ترین تنباکوها را می‎کشیدند شجاعت خود را دوباره به دست می‎آورد.
آهنگر در حال نزدیک‎تر شدن و تا زمین تعظیم کردن می‎گوید: "روز به خیر، آقایان! خدا یارتان باشد، به این ترتیب ما همدیگر را دوباره می‎بینیم!"
یکی از زاپوروگرهائی که نزدیک آهنگر نشسته بود از فرد دیگری می‎پرسد: "این مرد کیست؟"
آهنگر می‎گوید: "آیا مرا بجا نمی‎آورید؟ منم، آهنگر واکولا! هنگامیکه شماها در پائیز از دیکانکا آمدید، خدا به شماها سلامتی کامل بدهد و یک زندگی دراز، و تقریباً دو روز مهمان من بودید. من در آن زمان چرخ درشکه شمارا با یک چرخ نو عوض کردم!"
همان زاپوروگر می‎گوید: "آها! این همان آهنگری‎ست که قشنگ نقاشی می‎کرد. هموطن! خدا تو را برای چه کاری اینجا فرستاده است؟"
"خب، من می‎خواستم تماشا کنم ... مردم می‎گویند ..."
زاپوروگر که می‎خواست نشان دهد او هم می‎تواند زبان روسی صحبت کند با چهره‎ای مغرورانه می‎گوید: "خب، هموطن، اینجا شهر بزرگی‎ست، درست می‎گم؟"
آهنگر برای اینکه شرمنده نشود و مانند یک تازه وارد به نظر نیاید؛ و از آنجا که می‎توانست فاضلانه هم صحبت کند خونسرد جواب می‎دهد: "یک شهر حکمرانی قابل احترام. خانه‎ها بسیار بزرگ و نقاشی‎های مهمی در آنها آویزانند. حروف الفبای بسیاری از خانه‎ها با ورقه‎های نازک طلا نوشته شده‎اند. باید اعتراف کنم که این تناسب فوق‎العاده زیباست!"
هنگامیکه زاپوروگرها می‎شنوند که آهنگر چه خوب صحبت می‎کند تأثیر خوبی بر آنها می‎گذارد و می‎گویند: "هموطن، ما می‎خواهیم دیرتر با تو بیشتر صحبت کنیم، اما حالا باید فوری به دیدار ملکه برویم."
"پیش ملکه؟ آقایان، لطفاً مرا هم با خود ببرید!"
"تو را؟" زاپوروگر به او مانند پدری که پسر چهار ساله‎ای از او خواهش کند بر روی اسبی واقعی بنشاندش نگاه می‎کند: "تو آنجا چکار داری؟ نه، این ممکن نیست." و در این وقت چهره‎اش حالتی جدی به خود می‎گیرد و ادامه می‎دهد: "برادر، ما با ملکه در باره مسائل‎مان صحبت داریم."
آهنگر اصرار می‎ورزید "من را هم با خود ببرید!" و در حالیکه با مشت بر روی جیبش می‎زد آهسته به شیطان زمزمه می‎کند: "از آنها خواهش کن!"
لحظه‎ای از این کار نگذشته بود که یکی از زاپوروگرها می‎گوید: "برادرها، او را هم با خود ببریم!"
بقیه می‎گویند: "خب، او را با خود می‎بریم! لباسی شبیه به لباس ما بپوش."
آهنگر با عجله مشفول پوشیدن یک شنل بلند سبز رنگ بود که ناگهان در باز می‎گردد و مردی تفنگ به دست اعلام می‎کند وقت راندن رسیده  است.
وقتی او در درشکه‎ای که بر روی فنرهایش طوری بالا و پائین می‎رفت که انگار خانه‎های چهار طبقه هر دو سمت جاده به عقب می‎دوند و کف خیابان در زیر سم اسب‎ها به چرخیدن افتاده است تعجب کرد.
آهنگر فکر می‎کند ــ خدای من، چه نوری! پیش ما در روز هم اینچنین روشن نیست. ــ
درشکه‎ها در برابر قصر توقف می‎کنند. زاپوروگرها پیاده می‎شوند، داخل راهروی مجللی می‎گردند و از پله‎هائی با نور درخشان گشته بالا می‎روند. آهنگر برای خود زمزمه می‎کرد: "چه پله‎های قشنگی! این واقعاً تإسف‎بار است که رویش پا گذاشته شود. این تزئین‎ها! گفته می‎شود که قصه‎ها همه دروغند! لعنت بر شیطان، آنها اصلاً دروغ نیستند! خدای من! این نرده‎ها! چه خوب رویشان کار شده است! فقط آهن‎ها پنجاه روبل هم بیشتر خرج برداشته‎اند!"
زاپوروگرها از پله‎ها بالا می‎روند و از اولین سالن می‎گذرند. آهنگر با کمروئی به دنبال آنها می‎رفت، و با هر قدم برداشتن می‎ترسید که بر روی کف چوبی سالن لیز بخورد. آنها از سه سالن عبور می‎کنند، آهنگر هنوز از حیرت خارج نشده بود. هنگامی که آنها به چهارمین سالن وارد می‎گردند او به سمت عکسی که بر روی دیوار آویزان بود می‎رود. عکس از مریم مقدس با کودک در بغل بود.
او می‎گوید: "چه عکس زیبائی! چه نقاشی فوق‎العاده‎ای! به نظر می‎رسد که مریم مقدس می‎خواهد با آدم حرف بزند، او به معنای واقعی کلمه زنده است! و کودک مقدس! او کف دست‎هایش را بهم چسبانده و می‎خندد، بیچاره! و رنگ‎ها! خدای من، این رنگ‎ها! فکر نکنم که برای یک کوپک خاک اخرا خریده باشند، پر از ماده رنگی سرخ‎ و سبز مسی‎ست. و رنگ آبی چه درخششی دارد! یک کار عالی. زمینه حتماً با گران‎ترین سرب سفید پوشیده شده است. هر چقدر هم این نقاشی با ارزش باشد، اما این دستگیره مسی" و او در حال عبور و لمس دستگیره درب ادامه می‎دهد: "این دستگیره مسی ارزش بیشتری برای تحسین کردن دارد. این کار تمیز! من فکر می‎کنم که تمام اینها را آهنگران آلمانی با دستمزد بالائی ساخته‎اند ..."
شاید آهنگر اگر که یک مستخدم به دستش نمی‎زد و به او تذکر نمی‎داد که او نباید از دیگران عقب بماند هنوز چیزهای دیگری را هم تماشا می‎کرد.
زاپوروگرها پس از عبور از دو سالن دیگر می‎ایستند. اینجا به آنها گفته می‎شود که منتظر بمانند. در سالن چند ژنرال با لباس‎های نظامی طلادوزی شده داخل می‎گردند. زاپوروگرها به اطراف مختلف تعظیم می‎کنند و بعد دور هم جمع می‎گردند.
کمی دیرتر مرد تقریباً درشت اندامی در انیفورم فرماندهی و چکمه‎ای زرد رنگ با عده‎ای همراه داخل سالن می‎گردد. موهایش ژولیده بودند، یک چشمش کمی چپ بود، چهره‎اش حالت غرور و افتخار داشت و تمام حرکاتش نشان از دستور دادن می‎داد. تمام ژنرال‎هائی که تا آن هنگام در لباس نظامی طلادوزی شده خود در سالن راه می‎رفتند ناآرام می‎شوند و با تعظیم‎های عمیق هر کلمه او را، حتی کوچک‎ترین حرکاتش را می‎قاپیدند. اما فرمانده به هیچکدام از آنها توجه‎ای نکرد، تکان آهسته‎ای به سر می‎دهد و پیش زاپوروگرها می‎رود.
زاپوروگرها در برابر او تا زمین تعظیم می‎کنند.
"آیا همه اینجا هستند؟
زاپوروگرها همه می‎گویند "بله، همه، پدر!" و بار دیگر تعظیم می‎کنند.
"فراموش نکنید، آنطور صحبت کنید که من به شما آموزش دادم!"
"نه، پدر، ما آن را فراموش نمی‎کنیم."
آهنگر از یکی از زاپوروگرها می‎پرسد: "آیا این تزار است؟"
آن شخص جواب می‎دهد: "اوه، تزار! نه، او پوتیومکین Potjomkin است."
از اتاق کناری صداهائی به گوش می‎رسد، و بعد آهنگر نمی‎دانست دیگر چشم‎هایش را به کدام سمت بچرخاند: عده‎ای خانم در لباس‎هائی از پارچه اطلس که پشت آن بر روی زمین کشیده می‎شد و تعدادی از درباریان در دامن‎های طلادوزی و موهای بافته شده بر پشت گردن داخل سالن می‎شوند. او فقط یک درخشندگی می‎دید و دیگر هیچ.
زاپوروگرها خود را با هم بر روی زمین می‎اندازند و همگی فریاد می‎کشند: "ببخش، مادر، ببخش!". آهنگر هم خود را مانند دیگران بر روی زمین می‎اندازد.
از بالای سرشان صدائی دستور دهنده اما همزمان مطبوع می‎گوید "بلند شوید!".
زاپوروگرها می‎گویند: "ما بلند نمی‎شویم، مادر! ــ ما بلند نمی‎شویم، ما می‎میریم، اما بلند نمی‎شویم!"
پوتیومکین لبش را گاز می‎گیرد. عاقبت او خودش به نزد زاپوروگرها می‎آید به یکی از آنها زمزمه کنان چیزی آمرانه می‎گوید و زاپوروگرها برمی‎خیزند.
حالا آهنگر هم جرئت می‎کند سرش را بلند کند، و او یک خانم نه چندان بزرگ، بلکه حتی کمی کوتاه قامت با موی پودر زده، چشمانی آبی رنگ و چهره‎ای شکوهمند و خندان را می‎بیند که خوب می‎فهمید چگونه همه را زیردست خود سازد، و فقط می‎توانست به یک زمامدار متعلق باشد.
خانم با چشمان آبی رنگ می‎گوید "به من قول داده بودند که امروز مرا با یکی از مردمانمان که من تا حال هنوز ندیده‎ام آشنا می‎سازند" و در حالی که با کنجکاوی به زاپوروگرها با کنجکاوی نگاه می‎کرد ادامه می‎دهد "آیا در اینجا جای خوبی به شما داده‎اند؟" و نزدیک‎تر می‎شود.
"ممنون، مادر! غذا خوب است، گرچه بره‎های اینجا آنطور که پیش ما هستند نمی‎باشد ــ چرا نباید یه یک طریقی زندگی کنیم؟ ..."
پوتیومکین وقتی متوجه می‎گردد که زاپوروگرها چیزی کاملاً متفاوت از آنچه او به آنها آموخته بوده است می‎گویند اخم می‎کند ...
حالا یکی از زاپوروگرها با حالتی مغرورانه جلو می‎رود: "مادر، ما از شما خواهش می‎کنیم! با چه کاری خلق وفادارت ترا خشمگین ساخته؟ آیا ما با تاتارهای کافر همدست گشتیم؟ آیا دست در دست ترک‎ها گذارده و عمل کردیم؟ آیا ما با رفتار و فکری وفاداریمان را شکسته‎ایم؟ پس چرا این بی رحمی؟ ابتدا شنیدیم که تو گذاشته‎ای همه جا بر ضد ما قلعه ایجاد کنند؛ بعد شنیدیم که تو از ما ژاندارم تفنگدار می‎خواهی بسازی؛ حالا از مجازات‎های تازه می‎شنویم. ارتش زاپوروگرها چه اشتباهی کرده؟ شاید چون ارتش تو را در پریکوپ Perekop هدایت و به ژنرال‎هایت کمک کرد تاتارهای کریمه Krim را تار و مار کند؟ ..."
پوتیومکین ساکت بود و با تنبلی انگشترهای برلیان دستش را با برس کوچکی برق می‎انداخت.
کاترینا با نگرانی می‎پرسد: "خب، چه می‎خواهید؟"
زاپوروگرها نگاه معنی داری به همدیگر می‎اندازند.
آهنگر به خود می‎گوید ــ حالا زمانش رسیده است! ملکه می‎پرسد که ما چه می‎خواهیم! ــ و ناگهان خود را جلوی پای ملکه روی زمین می‎اندازد.
"ملکه، اجازه ندهید مرا مجازات کنند، به من لطف کنید کنید! از من ناراحت نشوید، کفشی که ملکه به پا دارند از چه ساخته شده است؟ من فکر می‎کنم که هیچ کفاشی در هیچ سرزمینی در جهان نمی‎تواند چنین کفشی درست کند. خدای من، اگر زن من می‎توانست چنین کفشی به پا کند!"
ملکه می‎خندد. درباریان هم شروع به خندیدن می‎کنند. پوتیومکین با خشم نگاه می‎کند و همزمان می‎خندد. زاپوروگرها شروع می‎کنند به دست او زدن، زیرا آنها فکر می‎کردند که او دیوانه شده است.
ملکه دوستانه می‎گوید "بلند شو!" اگر تو حتماً یک چنین کفشی بخواهی، این کار آسانی‎ست. برای او فوری گرانترین کفش طلا دوز را بیاورید! از این ابتکار واقعاً خوشم آمد!" و رو به آقائی با صورتی پر ولی رنگ پریده که کمی دورتر از دیگران ایستاده بود و دامن ساده با دگمه‎های مرواریدش نشان می‎داد که به درباریان تعلق ندارد نگاه می‎کرد ادامه داد: "بفرمائید! این هم یکی از موضوعات شوخ و ارزشمند باب میل شما!"
مرد با دگمه‎های مروارید با تعظیم جواب می‎دهد: "ملکه شما بیش از حد بخشنده‎اید!"
ملکه خود را به سمت زاپوروگرها برمی‎گرداند: "باعث افتخار است، من باید بگویم که من از لشگر شما هنوز هم هیجان‎زده‎ام. شما شگفت‎انگیز آواز می‎خوانید! اما من شنیده‎ام که کسی از شما در اسیتچ ازدواج نمی‎کند."
همان زاپوروگری که قبلاً با آهنگر صحبت کرده بود می‎گوید "مادر، چه می‎گوئی! تو خودت می‎دانی که هیچ مردی بدون زن نمی‎تواند زندگی کند" و آهنگر وقتی می‎شنود چگونه همین مرد که می‎توانست چنان فاضلانه با او صحبت کند حال با ملکه عمداً با زبان دهقانی صحبت می‎کند متعجب می‎گردد و با خود فکر می‎کند ــ مردم باهوش! او حتماً بدون قصد این کار را نمی‎کند. ــ
زاپوروگر ادامه می‎دهد "ما راهب نیستیم، بلکه انسان‎های گناه کاریم. مانند تمام مسیحیان صادق جهان ما هم شیفته غذای با گوشت هستیم. پیش ما آدم‎های زیادی ازدواج کرده‎اند، فقط آنها با زن‎های خود در اسیتچ زندگی نمی‎کنند. بعضی زن‎های خود را در لهستان، بعضی دیگر در اوکرائین و ترکیه دارند."
در این لحظه کفش‎ها را برای آهنگر می‎آورند.
او با خوشحالی فریاد می‎کشد "خدای من، چه کفش‎های زیبائی!" و آنها را می‎گیرد. "ملکه! وقتی شما چنین کفشی بر پا می‎کنید و وقتی با این کفش‎ها بر روی یخ می‎روید، پس چگونه باید پاهای کوچک شما باشند؟ منظورم این است که آنها حداقل از شکر خالص‎اند."
ملکه که واقعاً باریک‎ترین و جالب‎ترین پاهای کوچک را داشت، وقتی این تعارف را از دهان آهنگر ساده‎ای می‎شنود که با وجود صورت قهوه‎ای رنگ در لباس قزاقی‎اش بعنوان مرد زیبائی به حساب می‎آمد باید لبخند می‎زد.
آهنگر خوشحال از این توجه خیرخواهانه می‎خواست از ملکه در باره هر چیزی به درستی سؤال کند: که آیا حقیقت دارد تزارها بجز عسل و چربی چیزی نمی‎‎‎‎‎‎خورند، و چیزهائی بیشتری از این دست؛ اما چون احساس کرد که زاپوروگرها او را به کنار هل می‎دهند تصمیم می‎گیرد ساکت شود. هنگامیکه ملکه خود را با افراد سالخورده مشغول و از آنها سؤال می‎کرد که آنها چگونه در اسیتچ زندگی می‎کنند و چه عادات و رسومی دارند، آهنگر عقب می‎رود، سر خود را به سمت جیبش خم می‎کند و آهسته می‎گوید: "مرا فوری از اینجا خارج کن!" و ناگهان خود را در پشت دروازه شهر می‎بیند.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 7:48  توسط سعید از برلین  | 


اوکسانا مدت درازی آنجا ایستاد و در باره کلمات عجیب آهنگر فکر کرد. در درونش چیزی نجوا می‎کرد که او با آهنگر ظالمانه رفتار کرده است. ــ اگر او واقعاً تصمیم به کار وحشتناکی بگیرد؟ امکان انجام این کار خیلی آسان است! شاید آهنگر از غم و اندوه عاشق دختر دیگری شود و او را از روی خشم برای زیباترین دختر دهکده معرفی کند؟ ــ اما نه، او مرا دوست دارد. اما من خیلی زیبا هستم! او کسی را به من ترجیح نخواهد داد؛ او فقط شوخی و تظاهر می‎کند. او حتماً پس از گذشت ده دقیقه برای دیدن من دوباره بازمی‎گردد. من واقعاً سختگیرم. من باید یک بار به او اجازه بدهم بدون اجازه یک بوسه از من برباید. بعد چه زیاد او خوشحال خواهد گشت! و دختر زیبای بوالهوس دوباره مشغول شوخی با دوستانش می‎شود.
یکی از دخترها می‎گوید: "صبر کنید! آهنگر گونی‎هایش را اینجا جاگذاشته است؛ ببینید چه چیزهای عجیبی هستند! او حتماً برای آواز خواندن هدایای دیگری هم گرفته است؛ در هر گونی یک سوم آسمان قرار دارد و همینطور کالباس‎ها و نان‎های فراوان. عالی‎ست! می‎توانیم تمام تعطیلات را با آنها سورچرانی کنیم."
اوسکانا حرف او را قطع می‎کند: "اینها گونی‎های آهنگر هستند؟ ما می‎خواهیم آنها را سریع به اتاق من ببریم و ببینیم چه چیزهائی در آنهاست." و همه خندان با این پیشنهاد موافقت می‎کنند.
در حالیکه آنها تلاش می‎کردند گونی ها را به کول بگیرند ناگهان دسته جمعی فریاد می‎کشند: "اما ما نمی‎توانیم آنها را بلند کنیم!"
اوکسانا می‎گوید: "صبر کنید، ما می‎خواهیم یک سورتمه بیاوریم و گونی‎ها را توسط آن پیش من ببریم."
و تمام گروه برای آوردن سورتمه به راه می‎افتد.
در این میان زندانی‎ها در گونی حوصله‎شان واقعاً سر رفته بود، گرچه کویستر در گونی خود با انگشت یک سوراخ بزرگ ایجاد کرده بود، اما فقط اگر کسی در آنجا نمی‎بود، شاید به این ترتیب او راهی می‎یافت و از گونی خود را نجات می‎داد؛ اما در حضور مردم از گونی به بیرون خزیدن و خود را مورد تمسخر قرار دادن ... این مانعی بود؛ او تصمیم می‎گیرد انتظار بکشد، و فقط در زیر چکمه‎های تچوب آهسته می‎نالید. تچوب هم کمتر از او تشنه آزادی نبود، زیرا او در زیر خود چیزی را احساس می‎کرد که نشستن بر رویش به طور وحشتناکی ناراحت کننده بود. اما او پس از شنیدن پیشنهاد دخترش آرام می‎گیرد و حالا دیگر نمی‎خواست به بیرون بخزد، زیرا او فکر کرده بود که باید هنوز تا خانه‎اش حداقل صد قدم و شاید هم دویست قدم راه باشد؛ و اگر او حالا از گونی به بیرون می‎خزید، به این ترتیب باید اول خود را می‎تکاند، دگمه‎های پالتویش را می‎بست و کمربندش را محکم می‎کرد ــ چه کار زیادی! بعلاوه کلاهش در خانه اسولکا جامانده بود. بهتر این است که دخترها با سورتمه او را به خانه بکشند.
اما ماجرا بر خلاف انتظار تچوب کاملاً طوری دیگر پیش می‎رود. در حالی که دخترها در جستجوی سورتمه بودند، دهقان پیر و نحیف با خلق و خوئی بد از میخانه بیرون می‎آید. میخانه‎چی نمی‎خواست به او نسیه مشروب بدهد. او می‎خواست در میخانه منتظر بماند تا شاید نجیب‎زاده پارسائی بیاید و او را به مشروب دعوت کند؛ اما نجیب‎زادگان همگی با لجاجت در خانه مانده بودند و بعنوان مسیحیان صادق غذای شیرین کوتیای Kutja شب عید خود را در جمع خانواده می‎خوردند. حالا در حالی که دهقان پیر در باره فساد اخلاق و قلب چوبی زن یهودی صاحب میخانه فکر می‎کرد گونی‎ها را می‎بیند و شگفتزده توقف می‎کند: "نگاه کن، چه گونی‎هائی را در خیابان جاگذاشته‎اند"، او در حالیکه به اطراف نگاه می‎کند می‎گوید: "احتمالاً در آنها گوشت خوک هم است. چه کسی چنین خوش شانس بوده که بخاطر آواز خواندن این همه هدیه گرفته است!؟ چه گونی‎های عظیمی! فکر می‎کنم که آنها پر از نان قهوه‎ای و نان گندم باشند. اگر اینطور باشد خوب است؛ و حتی اگر فقط نان معمولی هم در آنها باشد بد نیست: زن یهودی برای هر نان یک گیلاس مشروب می‎دهد. من می‎خواهم گونی‎ها را قبل از اینکه دیگران آنها ببیند با خود ببرم."
او با این کلمات قصد داشت گونی حامل تچوب و کویستر را بر دوش گذارد، اما احساس می‎کند که گونی سنگین است.
او به خود می‎گوید: "نه، به تنهائی قابل به حمل کردنش نیستم. اما شاپووالنکوی Schapowalenko بافنده انگار که صدایش کرده باشند می‎آید. شب بخیر، اوستآپ Ostap!"
بافنده می‎گوید "شب بخیر" و می‎ایستد.
"کجا می‎ری؟"
"من فقط جائی می‎رم که پاهام منو می‎کشند."
"مرد خوب، به من در حمل گونی‎ها کمک کن! کسی آنها را با هدایائی که بخاطر آواز خواندن گرفته است در خیابان انداخته. ما این غنائم را با هم تقسیم می‎کنیم."
"گونی‎ها؟ در گونی‎ها چی قرار داره: نان قهوه‎ای یا نان سفید؟"
"من فکر می‎کنم که پر از انواع نان‎ها باشد."
آنها سریع دو قطع تخته از نرده می‎کنند، گونی را رویش قرار می‎دهند و آن را بر روی شانه با خود می‎برند.
بافنده در بین راه می‎پرسد: "گونی را به کجا حمل می‎کنیم؟ به میخانه؟"
"من هم فکر کردم آن را به میخانه ببریم، اما زن یهودی لعنتی باور نمی‎کنه، او فکر می‎کنه که ما گونی را از جائی دزدیده‎ایم؛ بعلاوه من همین حالا از میخانه برمی‎گردم. ما می‎خواهیم آن را به خانه من حمل کنیم. آنجا کسی مزاحم ما نخواهد شد: زن من خانه نیست."
بافنده محتاطانه می‎پرسد: "آیا واقعاً زنت در خانه نیست؟"
دهقان پیر می‎گوید: "خدا را شکر، من هنوز کاملاً دیوانه نشده‎ام. حتی شیطان هم نمی‎تواند حالا مرا جائی که او است ببرد. من فکر می‎کنم که او تا صبح با زن‎ها پرسه بزند."
زن دهقان پیر وقتی سر و صدائی را که دو دوست در راهرو می‎کردند می‎شنود می‎گوید "کی آنجاست؟" و در را باز می‎کند.
مرد دهقان خشکش می‎زند.
بافنده می‎گوید: "گاومان زائید!"
همسر دهقان پیر مانند یک جواهر بود که مانندش اغلب در جهان پیدا نمی‎شود. مانند شوهرش تقریباً هرگز در خانه نبود و تمام روز را با انواع دختر عمو و عمه‎ها و پیرزنان ثروتمندی که چاپلوسی‎شان را می‎کرد می‎گذراند و در پیش آنها با اشتهای زیاد غذا می‎خورد؛ فقط صبح‎های زود با شوهرش زد و خورد می‎کرد، زیرا که فقط در این زمان گاهی شوهرش را می‎دید. خانه‎اش دو برابر پیرتر از شلوار گشاد کارمند شهرداری بود. قسمتی از سقف به کلی خالی از کاه و نی و از نرده‎های جلوی خانه‎اش فقط چند تخته باقی مانده بود، زیرا هیچ انسانی به هنگام ترک خانه‎اش چوبی برای دفاع در مقابل سگ‎ها با خود برنمی‎داشت، با این امید که بتواند یک تخته از نرده خانه دهقان پیر جدا کرده و بردارد. اجاق اغلب سه روز روشن نمی‎گشت. همه آنچه را که زن در پیش مردم گدائی می‎کرد از شوهرش مخفی نگاه می‎داشت و اغلب شکارهای او را هم اگر شوهرش فرصت عوض کردن آنها با مشروب را بدست نمی‎آورد از آن خود می‎کرد. مرد دهقان با تمام بی تفاوتی‎اش اما با کمال میل عقب نمی‎نشست و به این دلیل همیشه خانه را با چند ورم در زیر چشم ترک می‎کرد، در حالیکه زنش ناله کنان پیش پیرزنان دیگر می‎رفت تا در باره ستیزه جوئی و بد رفتاری‎های شوهرش گزارش دهد.
آدم می‎تواند به راحتی تصور کند که بافنده و مرد دهقان بخاطر دیدن غیر منتظره زن چه اندازه متحیر بودند. آنها گونی را بر روی زمین می‎گذارند، خود را جلوی آن قرار می‎دهند و یه این وسیله سعی می‎کنند دیده نشود؛ اما دیگر دیر شده بود، زن نمی‎توانست در حقیقت با چشمان پیرش خوب ببیند، اما متوجه گونی می‎شود و با چهره‎ای که در آن چیزی مانند شادی یک قوش قرار داشت می‎گوید. "پس اینطور! این قشنگ است که این همه آواز خوانده‎اید! همیشه انسان‎های خوب این کار می‎کنند؛ اما من فکر می‎کنم که شماها آن را از جائی باید دزدیده باشید. فوری به من نشان بدید، می‎شنوید، فوری گونی را به من نشان بدید!"
دهقان پیر می‎گوید "شیطان کله طاس به تو نشان خواهد داد، اما ما نشان نمی‎دهیم" و حالت مغرورانه‎ای به خود می‎گیرد.
بافنده می‎گوید: "به تو چه ربطی دارد؟ ما با هم آواز خواندیم و نه تو."
زن فریاد می‎کشد "نه، تو گونی را به من نشان خواهی داد، تو می‎خواره بی ارزش!" و در حالیکه به زیر چانه پیر مرد می‎کوبد سعی می‎کند خود را به گونی برساند.
اما بافنده و دهقان پیر شجاعانه از گونی دفاع می‎کردند و زن را به عقب نشینی وادار می‎سازند. اما آنها هنگامیکه زن با میله اجاق به داخل راهرو می‎دود زمان زیادی برای فکر کردن نداشتند. زن با آن سریع به دست شوهرش می‎زند، به بافنده بر پشت او و در کنار گونی می‎ایستد.
بافنده هنگامیکه به خودش می‎آید می‎گوید: "چرا اجازه دادیم داخل راهرو شود؟"
دهقان پیر خونسرد می‎پرسد: "بله، چرا گذاشتیم داخل راهرو شود؟ بگو، چرا گذاشتی داخل راهرو شود؟"
بافنده پس از لحظه کوتاهی سکوت در حال خاراندن پشتش می‎گوید: "میله اجاقتان حتماً از آهن است! زن من سال پیش در بازار یک میله اجاق خرید، سه چهارم روبل برایش پرداخت: زیاد بدنیست ... اصلاً درد نمی‎آورد ..."
در این بین زن پیروزمندانه چراغ پیه‎سوز را روی زمین می‎گذارد، گونی را باز می‎کند و به داخل آن می‎نگرد. اما چشم‎های پیرش که با آن گونی را خوب دیده بود این بار اشتباه می‎بینند "هی، اینجا یک گراز کامل قرار دارد!"، بعد فریاد می‎کشد و از خوشحالی کف می‎زند.
بافنده می‎گوید "یک گراز! می‎شنوی: یک گراز کامل!" و مرد دهقان را به کناری هل می‎دهد. "فقط تو مقصری!"
دهقان پیر شانه بالا می‎اندازد و می‎گوید: "کاریش نمی‎شود کرد!"
"نمی‎شود کاریش کرد؟ چرا همینجور اینجا ایستاده‎ایم؟ باید گونی را پس بگیریم! شروع کن!"
بافنده در حال پیشروی به سوی زن فریاد می‎کشد: "برو کنار، برو کنار! گراز به ما تعلق دارد!"
دهقان پیر در حال نزدیک‎تر کردن خود به زن فریاد می‎کشد: "برو، برو، زن شطان صفت! این شکار مال تو نیست!"
زن دوباره میله را به دست می‎گیرد. اما تچوب در این لحظه از گونی به بیرون می‎خزد، در وسط راهرو می‎ایستد و مانند انسانی که تازه از خوابی طولانی برخاسته باشد بدنش را کش می‎دهد.
زن فریاد می‎کشد، با دست‎هایش به باسن خود می‎کوبد، و همه بی اراده دهانشان باز مانده بود.
دهقان پیر با چشم‎های گشاد گشته می‎گوید: "چرا این زن احمق می‎گوید که آن یک گراز است! این که اصلاً گراز نیست!"
بافنده می‎گوید "نگاه کن، چه انسانی در گونی افتاده است!" و از وحشت به عقب پس می‎کشد. "تو هرچه می‎خوای می‎تونی بگی، اما در این قضیه شیطان دست دارد!"
دهقان پیر با شناختن تچوب فریاد می‎کشد: "این که تچوب است!"
تچوب با لبخند می‎پرسد "و تو چه فکر می‎کنی؟ آیا نیرنگ خوبی به کار نبردم و براتون خوب بازی نکردم؟ شماها می‎خواهید منو مثل گوشت خوک بخورید؟ صبر کنید، من براتون یک خبر خوشحال کننده دارم: در گونی چیز دیگری هم است، اگر هم یک گراز نباشد، اما مطمئناً یک بچه خوک یا چیز زنده‎ای باید باشد. در زیر من مدام چیزی تکان می‎خورد."
بافنده و مرد دهقان به سمت گونی هجوم می‎برند، زن طرف دیگر گونی را می‎گیرد و اگر کویستر که حالا می‎دید نمی‎تواند هیچ جای دیگری مخفی شود از گونی خارج نمیگشت زد و خوردی دیگر درمی‎گرفت.
زن از وحشت منجمد شده بود.
بافنده وحشتزده فریاد می‎کشد: "اینجا یکی دیگر هم وجود دارد! شیطان می‎داند که در جهان چه خبر است ... سر آدم به چرخش می‎افتد ... حالا مردم به جای نان و سوسیس آدم در گونی‎ها می‎اندازند!"
تچوب که از همه بیشتر شگفتزده شده بود می‎گوید: "این که کویستر است! آه، این اسولوکا! آدم را در گونی می‎کند ... به این دلیل در اتاقش این همه گونی دیدم ... حالا همه چیز را می‎دانم: او دو انسان داخل هر گونی کرده بود. و من فکر می‎کردم که او فقط به من ... پس این اسولوکا یک چنین زنی‎ست!"

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 21:55  توسط سعید از برلین  | 


صدای ترانه‎ها، خنده‎ها و فریادها در خیابان مرتب بلند و بلندتر می‎گشت. پسرها آنطور که دلشان می‎خواست جست و خیز و شلوغ می‎کردند. گاهی در میان آوازهای کریسمس آواز خنده‎داری که یک قزاق جوان همانجا آن را ساخته بود به گوش می‎آید؛ گاهی از میان جمعیت بجای آواز کریسمس کسی آواز سال نو را بلند می‎خواند:

"می‎خواهم شانسم را آزمایش کنم:
به من یک شیرینی بدهید،
همچنین یک مشت حریره، یک سوسیس، یک تخم مرغ!"

خنده‎های بلند پاداش فرد بذله گوی بود. پنجره‎های کوچک باز می‎شدند و پیرزنان (پیرزنانی که با پدران قانونی در خانه تنها مانده بودند) دست‎های پژمرده خود را همراه با یک سوسیس یا یک قطعه شیرینی از پنجره خارج می‎ساختند. پسرها و دخترها در رقابت با هم کیسه‎هایشان را زیر پنجره نگاه می‎داشتند و شکار را می‎گرفتند. در گوشه‎ای پسرها گروه بزرگی از دخترها را محاصره کرده بودند: آنجا سر و صدا و فریاد بود؛ یکی به سمت دیگری گلوله برف پرتاب می‎کرد، یکی کیسه پر از هدایای دیگری را می‎قاپید. در گوشه دیگر دخترها در کمین پسری بودند، یک پا جلوی پایش نگاه می‎دارند و او با کیسه‎اش به زمین می‎افتد. به نظر می‎آمد که انگار آنها می‎خواهند تمام شب را به این ترتیب خوش بگذرانند. و شب روشن و ملایم بود! و نور ماه در درخشش برف سفیدتر به چشم می‎آمد!
آهنگر با گونی‎هایش از رفتن باز می‎ایستد. او فکر می‎کرد که در میان گروه  دختران صدا و خنده لطیف اوسکانا را شنیده است. لرزشی در رگ‎هایش می‎افتد؛ او گونی‎ها را روی زمین می‎اندازد، طوریکه کویستر که در کف یکی از کیسه‌ها بود از درد آه بلندی می‌کشد و دستیار قاضی از ته گلو سکسکه می‎کند، و با گونی کوچک بر روی شانه یه سمت گروهی از پسرها که در تعقیب دخترهائی بودند که او فکر می‎کرد صدای اوکسانا را از میانشان شنیده بوده است می‎رود.
ــ آره، خودش است! او مانند یک تزارین آنجا ایستاده و می‎گذارد چشمان سیاهش بدرخشند. پسر زیبائی برای اوسکانا چیزی تعریف می‎کند؛ باید چیز بامزه‎ای باشد، زیرا اوسکانا می‎خندد. اما او همیشه می‎خندد. ــ آهنگر بدون اراده و بدون آنکه خود متوجه گردد به جمعیت فشار می‎آورد و در کنار اوسکانا قرار می‎گیرد.
دختر زیبا با لبخند طوری می‎گوید "آه، واکولا، تو اینجائی؟ شب بخیر!" که واکولا را تقریباً دیوانه می‎سازد. "خب، آیا با آواز خواندن خیلی هدیه بدست آوردی؟ خدایا، چه کیسه کوچکی بر دوش داری! و کفشی را که تزارین می‎پوشد بدست آوردی؟ کفش‎ها را برایم بیار، و من با تو ازدواج می‎کنم! ..." او می‎خندد و با گروه دخترها از آنجا می‎رود.
آهنگر انگار ریشه دوانده باشد همانجا می‎ماند. او عاقبت به خود می‎گوید ــ نه، من دیگر نمی‎توانم، این از توان من خارج است ... خدای من، چرا این دختر چنین شیطانی زیباست؟ نگاهش، حرف زدنش، همه چیزش مرا تا ته می‎سوزاند ... نه، من دیگر نمی‎توانم خود را کنتذل کنم. زمانش فرا رسیده است که به همه چیز پایان دهم. شاید که روحم نابود شود! من می‎روم و خود را در سوراخ یخ غرق می‎کنم، و دیگر کسی مرا نخواهد دید! ــ
او با گامهای محکم به جلو می‎رود، به گروه دختران و اوسکانا می‎رسد و با صدائی محکم می‎گوید: "خدا نگهدار، اوسکانا! برای خود دامادی پیدا کن که باب میل توست، هر که را می‎خواهی می‎توانی احمق فرض کنی، مرا دیگر اما در این جهان نخواهی دید."
دختر زیبا به نظر شگفتزده شده بود، او میخواست چیزی بگوید، اما آهنگر با دست خداحافظی کرد و به رفتن ادامه داد.
هنگامیکه پسرها آهنگر را آنطور در حال رفتن می‎بینند از او می‎پرسند: "کجا می‎خواهی بروی، واکولا؟"
آهنگر به آنها می‎گوید "خدا نگهدار، برادران! اگر خدا بخواهد دوباره در آن دنیا همدیگر را خواهیم دید؛ ما دیگر در این دنیا با هم خوش نخواهیم گذراند! بدرود! مرا با خوبی به یاد داشته باشید! به پدر کوندرات بگوئید که برای روح گناه کارم نماز و دعا بخواند. شمع‎های جلوی عکس‎های معجزه گران و مریم مقدس را من گناهکار هنوز نکشیدم: من اینچنین در کارهای دنیوی غرق بودم. تمام دارائی من که در صندوقم است به کلیسا تعلق دارد. بدرود!"
آهنگر بعد از این کلمات گونی بر پشت از آنها دور می‎شود.
 پسرها می‎گویند: "او دیوانه است!"
یک پیرزن رهگذر پارسا غر غر کنان می‎گوید: "یک روح از دست رفته است! من می‎خواهم فوری بروم و به مردم اطلاع بدهم که چطور آهنگر خود را دار زده است!"

واکولا بعد از گذشتن از چند خیابان عاقبت می‎ایستد تا نفس تازه کند. او از خود می‎پرسد ــ من واقعاً به کجا می‎روم؟ هنوز همه چیز از دست نرفته است. من هنوز می‎خواهم راه دیگری را امتحان کنم و به نزد پاسیوک Pazjuk خیکی زاپوروگری Saporoger بروم. می‎گویند که او تمام شیاطین جهان را می‎شناسد و می‎تواند هر کاری که می‎خواهد انجام دهد. من پیش او می‎روم، روح من در هر حال نابود خواهد گشت. ــ
شیطان که مدت درازی در گونی قرار داشت، با این کلمات از شادی شروع به رقصیدن می‎کند؛ اما آهنگر فکر می‎کند که دستش به گونی برخورد کرده است، با مشت قوی خود به گونی می‎کوبد، آن را بر روی شانه تکان می‎دهد و به پیش پاسیوک خیکی می‎رود.
این پاسیوک خیکی زمانی واقعاً زاپروگر بوده است؛ هیچکس نمی‎دانست که آیا او را از اسیتچ Ssjetsch بیرون رانده‎اند یا او خودش آنجا را ترک کرده است. او از مدت‎ها پیش، از ده سال پیش، شاید هم از پانزده سال پیش در دیکانکا زندگی می‎کرد؛ در ابتدا مانند یک زاپروگر حقیقی زندگی می‎کرد: او کار نمی‎کرد، سه چهارم از روز را می‎خوابید، به اندازه شش کشاورز غذا می‎خورد و با یک جرعه سطل پر از آب را می‎نوشید؛ همه اینها هم در او جا می‎گرفتند، زیرا پاسیوک گرچه کوتاه قد بود، اما تا حد بسیار قابل توجه‎ای چاق بود. او همچنین شلوار گشادی بر پا می‎کرد که پاهایش در آن حتی با برداشتن گام‎های بلند هم اصلاً قابل دیدن نبودند و به نظر می‎رسید که یک بشکه شراب در خیابان در حال قلطیدن است. شاید به همین دلیل خیکی نامیده می‎شد. هنوز مدت درازی از آمدن او به دهکده نگذشته بود که همه خوب می‎دانستند او یک استاد جادوگر است. وقتی کسی بیمار می‎گشت، فوری پاسیوک را برای آمدن خبر می‎کردند؛ او کافی بود فقط چند کلمه زیر لب زمزمه کند و بیماری بخار می‎گشت و به هوا می‎رفت. پیش آمده بود که در گلوی اشرافزاده گرسنه‎ای تیغ ماهی گیر کرده باشد؛ پاسیوک چنان با مهارت با مشت به پشت او می‎کوبید که تیغ ماهی فوری مسیر قانونی را طی می‎کرد، بدون آنکه به گلوی اشرافی فرد خسارتی وارد آید. در این اواخر مردم او را کمتر می‎دیدند. دلیل آن شاید تنبلی او بود، شاید هم مشکل از در عبور کردن که سال به سال برایش سخت‎تر می‎گشت. حالا مردمی که چیزی از او می‎خواستند باید زحمت رفتن پیش او را به خود می‎دادند.
آهنگر با وحشت در را باز می‎کند و پاسیوک را می‎بیند که به رسم ترکها چهار زانو در برابر یک چلیک کوچک بر روی زمین چمباته زده است، در یک کاسه کوفته سیب‎زمینی قرار داشت. این کاسه انگار عمداً در ارتفاع دهانش قرار داشت. بدون آنکه به خود حرکتی بدهد سرش را روی کاسه خم کرده بود، سس را هورت می‎کشید و گاهی با دندان یک کوفته را برمی‎داشت.
واکولا با خود فکر می‎کند ــ نه، این از تچوب هم تنبل‎تر است: او لااقل با قاشق غذا می‎خورد، اما این نمی‎خواهد حتی دستش را تکان بدهد!
کوفته‎ها چنان پاسیوک را به خود مشغول ساخته بودند که به نظر می‎آمد داخل شدن آهنگر و تعظیم کردن او در در آستانه در را اصلاً متوجه نشده است.
واکولا می‎گوید "پاسیوک، من برای خواهشی از تو به اینجا آمده‎ام" و بار دیگر تعظیم می‎کند.
پاسیوک خیکی سرش را بلند می‎کند و دوباره شروع به بلعیدن کوفته‎ها می‎کند.
آهنگر با کوشش به تسلط بر خود می‎گوید: "مردم می‎گویند، بد به حساب نیاور ... من این را بخاطر اهانت به تو نمی‎گویم ــ مردم می‎گویند که تو کمی با شیطان خویشاوندی."
واکولا بعد از گفتن این کلمات فوری وحشتزده می‎شود، زیرا فکر می‎کرد که آن را بی پرده گفته و کلمات غیر دوستانه را به اندازه کافی لطیف نساخته است؛ او انتظار داشت که حالا پاسیوک بشگه و کاسه‎ها را بردارد و به سمت سر او پرتاب کند؛ به این خاطر او خود را کمی کنار می‎کشد و دستش را آماده نگه می‎دارد تا سس داغ به صورتش پاشیده نشود.
اما پاسیوک به او نگاه می‎کند و به بلعیدن کوفته‎ها ادامه می‎دهد.
آهنگر جرئت می‎یابد و تصمیم به ادامه گفتن می‎گیرد: "پاسیوک، من پیش تو آمده‎ام. خدا به تو هرچه خوبی و همچنین نان متناسب بدهد! (آهنگر می‎توانست گاهی از یک کلمه کوچک تازه مد شده استفاده کند؛ این را در پولتاوا هنگامیکه نرده‏های اطراف خانه کاپیتان را رنگ می‎زد آموخته بود.) پاسیوک، من گناهکار باید نابود شوم! هیچ چیز در جهان نمی‎تواند به من کمک کند. من حالا باید از خود شیطان برای کمک گرفتن خواهش کنم" و هنگامیکه او پاسیوک را ساکت می‎بیند می‎گوید: "چه باید بکنم؟"
پاسیوک بدون آنکه او را نگاه کند پاسخ می‎دهد "اگه تو به شیطان محتاجی پس برو پیش شیطان!" و به بلعیدن کوفته‎ها ادامه می‎دهد.
آهنگر جواب می‎دهد "به همین دلیل هم پیش تو آمده‎ام" و تعظیم می‎کند. "من فکر می‎کنم بجز تو کسی راه رفتن پیش او را نمی‎داند."
پاسیوک کلمه‎ای نمی‎گوید و آخرین کوفته را می‎بلعد.
آهنگر به او اصرار می‌کند "انسان خوب، به من لطف کن، این را از من دریغ نکن! اگر تو گوشت خوک لازم داشته باشی، کالباس، یا آرد گندم، یا بگوئیم پارچه کتانی، ارزن یا یک چنین چیزهائی ... همانطور که در بین انسان‎های خوب معمول است .... من خساست نخواهم کرد. حداقل به من بگو، برای مثال، چطور می‎توان راه رفتن پیش او را یافت؟
پاسیوک خونسرد و بدون آنکه تکانی به خود بدهد می‎گوید: "کسی که شیطان را بر پشت خود حمل می‎کند احتیاج به رفتن راه درازی ندارد"
واکولا انگار که بر پیشانی پاسیوک توضیخ این کلمات نوشته شده باشد به او خیره شده بود. و‎ در حالیکه دهان نیمه گشوده‎اش آماده بود تا اولین کلمه را مانند کوفته ببلعد از خود می‎پرسد ــ او چه می‎گوید؟ ــ
اما پاسیوک سکوت اختیار کرده بود.
در این لحظه واکولا متوجه می‎گردد که حالا در جلوی پاسیوک نه کوفته و نه یک بشکه؛ بلکه بجایش بر روی زمین در جلوی او دو قابلمه چوبی قرار داشتند: یکی با شیرینی پنیر، دیگری با خامه پر شده بود. افکار و چشم‎هایش ناخواسته به این غذاها دوخته شده بود: او به خودش می‎گوید ــ ببینیم چه می‎شود، و چگونه پاسیوک شیرینی کیک پنیر را خواهد خورد. او حتماً نمی‎خواهد خود را برای خوردن خم سازد، تا آن‎ها را مانند کوفته‎ها بخورد؛ این کار چندان آسان هم نیست: آدم باد اول کیک پنیری را درون خامه فرو کند. ــ
هنوز لحظه‎ای از فکر کردن به این موضوع نگذشته بود که پاسیوک دهانش را باز می‎کند، به کیک نگاهی می‎اندازد و دهانش را بیشتر باز می‎کند. یک شیرینی از کاسه بیرون می‎جهد، درون خامه می‎افتد، بعد خودش را به روی دیگر می‎چرخاند، به بالا می‎پرد و به دهان پاسیوک پرواز می‎کند. پاسیوک آن را می‎خورد و دهانش را دوبازه باز می‎کند؛ یکی دیگر از شیرینی‎ها به همان نحو داخل دهان او می‎شود. برای پاسیوک فقط زحمت جویدن و قورت دادن باقی مانده بود.
آهنگر فکر می‎کند ــ چه معجزه‎ای! ــ  و دهانش از تعجب کاملاً باز می‎شود، در همین لحظه متوجه یک شیرینی که می‎خواست در دهان او هم بپرد می‎گردد. شیرینی لب‎هایش را به خامه آغشته ساخته بود. آهنگر شیرینی را از خود دور می‎سازد، دهانش را پاک میکند و به این فکر می‎افتد که چه معجراتی در جهان وجود دارند  و چه تردستی‎هائی می‎تواند شیطان به انسان‎ها یاد بدهد؛ در این حال دوباره به این اندیشد که تنها پاسیوک می‎تواند به او کمک کند.
ــ من می‎خواهم یک بار دیگر در برابرش تعظیم کنم ... باید او به من درست توضیح بدهد ... اما، لعنت! امروز روز روزه گرفتن است، و او شیرینی می‎خورد! من واقعاً چه آدم احمقی هستم: من اینجا ایستاده‎ام و مرتکب گناه می‎شوم! برگرد! ... ــ و آهنگر پارسا به سرعت خانه را ترک می‎کند.
اما شیطان که در گونی نشسته بود و خوشحالی می‎کرد، نمی‎توانست نحمل کند که چنین شکار عالی‎ای از دستش فرار کند. هنوز مدتی از گذاشتن گونی بر زمین نگذشته بود که او به بیرون می‎جهد و خود را مانند سوارکاری بر روی گردن آهنگر می‎نشاند.
سرما در اندام آهنگر می‎دود، او وحشت می‎کند، رنگش می‎پرد و نمی‎دانست چه باید بکند؛ او میخواست صلیبی بر سینه بکشد ... اما شیطان پوزه سگ مانندش را سریع به سمت گوش راست او خم می‎کند و می‎گوید: "این منم، دوست تو؛ برای دوست و رفیقم هر کاری انجام می‎دم! من به تو پول می‎دم، هر چقدر که بخوای!" و در گوش چپ او سوت می‎زند. و دوباره در گوش راستش زمزمه می‎کند: "اوکسانا همین امروز از آن ما می‎شه."
آهنگر متفکرانه آنجا ایستاده بود.
عاقبت او می‎گوید: "باشه، با این قیمت آماده‎ام به تو تعلق داشته باشم!"
شیطان دست‎هایش را بالای سر می‎برد و کف می‎زند و از شادی بر روی گردن آهنگر شروع به چهار نعل تاختن می‎کند. او می‎اندیشد ــ حالا به تله افتادی، آهنگر! حالا می‎خوام از تو برای تمام نقاشی‎ها و دروغ‎هائی که در باره شیطان میگی ازت انتقام بگیرم! رفقام وقتی بفهمن که مرد پارسای دهکده در دستای منه چه خواهند گفت! ــ
اینجا شیطان از شادی بخاطر این اندیشه که چگونه او در جهنم همجنسان دم دار خود را دست خواهد انداخت، و چطور شیطان لنگی که در میان آنها بعنوان مبتکرترین معروف بود را عصبانی خواهد کرد می‎خندد.
شیطان هنوز همانطور چمباته زده بر روی گردن آهنگر، انگار که می‎ترسید کسانی او را از چنگش درآورند می‎گوید: "خب، واکولا! تو می‎دونی که هیچ چیزی بدون قرارداد انجام نمی‎گیره."
آهنگر می‎گوید "من آماده‎ام! من شنیده‎ام که آدم پیش شماها قراردادها را با خون امضاء می‎کنند؛ صبر کن، من می‎خواهم یک میخ از جیبم در بیاورم!" او دستش را به پشت می‎برد و دم شیطان را می‎گیرد.
شیطان خنده کنان فریاد می‎کشد: "تو آدم شوخ! ول کن، شوخی بسه!"
آهنگر می‎گوید "صبر کن، عزیزم! از این کار خوشت میاد؟" و با این کلمه صلیبی بر سینه خود می‎کشد و شیطان مانند بره‎ای آرام می‎شود. او در حالیکه شیطان را از دم گرفته و روی زمین می‎کشید می‎گوید: "صبر کن. به تو یاد خواهم داد که دیگر مردم صادق و مسیحی خوب را به انجام گناه نفریبی!"
آهنگر خود را مانند سوارکاران روی او می‎نشاند و دستش را برای کشیدن صلیبی دیگر بلند می‎کند.
شیطان رقت‎انگیز ناله می‎کند "واکولا، رحم کن! من هر کاری که بخوای می‎کنم. فقط روحمو آزاد کن تا من به این وسیله توبه کنم. این عکس وحشت‎انگیز صلیب ذو هم روی من رسم نکن!"
حالا کاملاً آواز دیگری می‎خوانی، آلمانی لعنتی! حالا می‎دانم که چه باید بکنم. فوری منو بر پشت‎ات حمل می‎کنیً می‎شنوی؟ مانند پرنده‎ای پروار کن!"
شیطان غمگین می‎پرسد: "به کجا؟
"به طرف پترزبورگ Petersburg، مستقیم به نزد تزارین!" و آهنگر هنگام احساس صعود در هوا از وحشت خشکش زده بود.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 6:0  توسط سعید از برلین  | 


در این میان شیطان در نزد اسولوکا واقعاً مهربان شده بود: او دست اسولوکا را با همان ادا و اصولی می‎بوسید که دستیار قاضی دست دخترها را می‎بوسد، دستش را به سینه می‎فشرد، آهی می‎کشید و به صراحت می‎گفت که اگر او شور و شوقش را برآورده نسازد و پاداشش را همانگونه که معمول است ندهد، بنابراین به هر کاری دست خواهد زد: او خود را در آب خواهد انداخت و روحش را مستقیم به جهنم خواهد فرستاد. اسولوکا آنچنان هم بی رحم نبود؛ بعلاوه همانطور که معروف است آب او با آب شیطان در یک جوی روان بود. او واقعاً دوست داشت مردان تحسین کننده‎ای که به دنبالش بودند را ببیند، و به ندرت تنها و بدون مهمان بود. اما او در این شب فکر می‎کرد که باید به تنهائی شب را به سر برد، زیرا تمام مردان محترم دهکده پیش کویستر دعوت شده بودند. اما وضع طور دیگر می‎شود: هنوز لحظه‎ای از درخواست‎های شیطان نگذشته بود که ناگهان به در کوبیده می‎شود و صدای دسیار چاق قاضی به گوش می‎رسد. اسولوکا برای باز کردن در می‎دود و شیطان چالاک در یکی از گونی‎ها می‎خزد.
بعد از آنکه دستیار قاضی برف را از کلاهش می‎تکاند و گیلاس براندی‎ای را که اسولوکا به او داده بود تا ته سر می‎کشد تعریف می‎کند که او به علت برخاستن طوفان برف به مهمانی کویستر نرفته است؛ اما چون در این خانه چراغ را روشن دیده بنابراین آنجا آمده تا شب را با او بگذراند.
هنوز تعریف کردن دستیار قاضی تمام نشده بود که به در کوبیده می‎شود و صدای کویستر به گوش می‎رسد. دستیار قاضی زمزمه کنان می‎گوید: "جائی مخفی‎‎ام کن. من حالا مایل نیستم با کویستر روبرو شوم."
اسولوکا مدت درازی فکر می‎کند که کجا می‎تواند چنین مهمانی را مخفی سازد؛ عاقبت بزرگ‎ترین گونی ذغال را انتخاب می‎کند؛ و دستیار چاق قاضی چهار دست و پا با سیبیل، سر و کلاه داخل گونی می‎رود.
کویستر شاکی و در حال به هم مالیدن دست‎ها داخل اتاق می‎گردد و گزارش می‎دهد که هیچکس به مهمانی پیش او نرفته و او بخاطر اینکه می‎تواند اینجا خودش را کمی <سرگرم> کند صمیمانه خوشحال است. حتی طوفان برف هم نتوانسته بود مانع او از این کار گردد. حالا او خود را به اسولوکا نزدیک‎تر می‎سازد، سرفه می‎کند، لبخند می‎زند، با انگشتان دراز خود بازوهای لخت او را لمس می‎کند و با حالتی که در آن همزمان حیله و از خود راضی بودن نهفته بود می‎پرسد: "اسولوکای باشکوه، آنجا چه دارید؟" هنگامیکه او این را می‎گوید کمی به عقب می‎پرد. اسولوکا جواب می‎دهد: "می‎خواهید چه باشد؟ یک بازو!"
کویستر می‎گوید "هوم، یک بازو! هی، هی، هی!" و با این شروع که صمیمانه راضیش ساخته بود در اتاق به راه می‎افتد.
دوباره به او نزدیک می‎گردد، آرام گردنش را لمس می‎کند و با همان حالت می‎پرسد "و در اینجا چه چیزی دارید، اسولوکای گران‎بها؟" و دوباره به عقب می‎پرد.
اسولوکا جواب می‎دهد: "انگار شما آن را نمی‎بینید. این یک گردن است، و دور گردن یک گردنبند!"
"هوم! دور گردن یک گردنبند! هی، هی، هی!" کویستر دوباره در اتاق به راه می‎افتد و دست‎هایش را به هم می‎مالد.
"و چه چیزی اینجا دارید، اسولکای بی همتا؟ ..."
اگر در این لحظه کوبیده شدن به در و صدای قزاق تچوب شنیده نمی‎گشت، معلوم نبود که کویستر شهوت‎پرست حالا با انگشتان درازش چه چیزی را لمس می‎کرد.
کویستر با وحشت بلند می‎گوید: "آه خدای من، یک غریبه! اگر کسی مرا با موقعیتی که دارم در اینجا ببیند بعد چه می‎شود؟ ... این حتماً به گوش کشیش کوندرات خواهد رسید ..."
اما ترس کویستر بخاطر چیز دیگری بود: او بیشتر می‎ترسید که زنش از ماجرا با خبر شود، زنی که با دست‎های قوی‎اش گیس کلفت او را در هر حال نازک ساخته بود. او در حالیکه تمام اعضای بدنش می‎لرزید می‎گوید: " اسولکای با فضیلت، به خاطر خدا! محبت شما همانطور که در انجیل لوکاس آمده است، در فصل سیز ... سیز ... در می‎زنند، خدای من، در می‎زنند! آخ، جائی مرا مخفی کنید!"
اسولوکا ذغال‎ها را از گونی دیگری در تغار چوبی رختشوئی خالی می‎کند، و کویستر نه چندان چاق به داخل آن می‎رود و خود را کاملاً روی زمین می‎نشاند، طوریکه آدم می‎توانست هنوز نیم گونی ذغال رویش بریزد.
تچوب در حال داخل شدن به اتاق می‎گوید "سلام، اسولوکا! تو شاید انتظارم را نداشتی؟ تو واقعاً انتظارم را نداشتی؟ شاید مزاحم شده باشم؟ ..." و حالتی بامزه و معنی دار به خود می‎گیرد که از آن می‎شد فهمید سر کودن او مشفول زحمت دادن به خود است و می‎خواهد یک شوخی تیز و حیله‎گرانه از خود خارج سازد: "شاید اینجا با کسی خوش می‎گذراندی؟ ... شاید کسی را مخفی ساخته باشی، آره؟" 
تچوب خوشحال از این اظهار نظر خنده کوتاهی می‎کند و فاتحانه در خفا به این خاطر که او به تنهائی از لطف اسولوکا لذت می‎برد می‎گوید: "خوب، اسولوکا، حالا به من یک براندی بده. فکر می‎کنم گلویم از این سرمای لعنتی یخ زده است. باید هم خدا برای کریسمس یک چنین شبی بفرستد! چه طوفان برفی برخاست ... اسولوکا ... دست‎هایم خشک شده‎اند و قادر نیستم پالتو را دربیاورم! چه طوفان برفی برخاست ..."
از سمت خیابان صدای "باز کن!" همراه با کوبیده شدن به در بلند به گوش می‎رسد.
تچوب می‎گوید "کسی در می‎زند" و ناگهان سکوت می‎کند.
صدای "باز کن!" بلندتر می‎شود.
تچوب می‎گوید "این آهنگر است!" و در حال بردن دست به سمت کلاهش ادامه می‎دهد: "اسولوکا، می‎شنوی: هرجا که می‎خوای مخفی‎ام کن؛ من به قیمت هیچ چیز در جهان حاضر نیستم جلوی چشم‎های این هیولای لعنتی دیده شوم، امیدوارم زیر چشم‎های این پسر شیطان تاول بزند، هر کدام به بزرگی یک پشته کاه!"
اسولوکا هم که وحشت کرده بود، مانند دیوانه‎ها به این سو و آن سو می‎دوید و با پریشانی به تچوب علامت می‎داد که او باید داخل گونی‎ای که کویستر در آن نشسته بود برود. کویستر بیچاره هنگامیکه مرد سنگین وزن تقریباً روی سرش نشست و با چکمه سخت یخ زده‎اش به هر دو شقیقه‎ او فشار می‎آورد حتی نتوانست توسط سرفه یا اعتراض دردش را بیان کند.
آهنگر داخل می‎شود و تقریباً بدون یک کلمه حرف و بدون آنکه کلاهش را از سر بردارد بر روی نیمکتی می‎شیند. آدم می‎توانست از چهره‎اش دریابد که او خلق و خوب بدی داشته است.
اسولوکا پشت سر او مشغول بستن در بود که دوباره کسی به آن می‎کوبد. او قزاق سوربیگاس بود. برای اسولوکا غیر ممکن بود او را هم داخل گونی مخفی سازد، زیرا یک چنین گونی‎ای پیدا نمی‎شود. او چاق‎تر از دستیار قاضی بود و درازتر از تچوب. به این دلیل اسولوکا او را به باغ هدایت می‎کند تا در آنجا آنچه را که می‎خواست بگوید از او بشنود.
آهنگر با حواسی پرت به تمام گوشه‎های اتاق نگاه و گاهی به آوازهای کریسمس که در تمام دهکده شنیده می‎شد گوش می‎کرد؛ عاقبت نگاهش را به گونی‎ها می‎دوزد.
"چرا این گونی‎ها اینجا قرار دارند؟ آنها را باید مدت‎ها پیش از اینجا برمی‎داشتم. بخاطر این عشق ابلهانه کاملاً دیوانه شده‎ام. فردا روز جشن و سرور و تعطیل است، و در اتاق هنوز انواع زباله‎ها قرار دارند. من می‎خواهم آنها را به آهنگری حمل کنم!"
آهنگر خودش را کنار گونی‎های بزرگ خم می‎کند، دهانه آنها را محکم می‎بندد و قصد داشت آنها را بر روی شانه‎اش بلند کند. اما فکر او به وضوح کاملاً جای دیگر بود؛ وگرنه باید می‎شنید که چطور تچوب وقتی او گونی‎ها را با طناب می‎بست به علت گیر کردن مویش بین طناب مانند مار فش کرد، و چطور دستیار چاق قاضی تا اندازه‎ای بلند آب دهانش را قورت داد.
آهنگر به خود می‎گوید ــ آیا این اوکسانای بی فایده نمی‎خواهد از سرم بیرون برود؟ من اصلاً نمی‎خواهم به او فکر کنم و با این وجود انگار از سر لجاجت فقط به او فکر می‎کنم. چرا این فکر مخالف خواست من دوباره به ذهنم می‎آید؟ لعنت! به نظر می‎رسد که گونی‎ها سنگین شده‎اند. حتماً چیزهای دیگری بجز ذغال هم درونشان است. من یک احمقم! من کاملاً فراموش کردم که حالا همه چیز به نظرم سخت می‎آید. زمانی قادر بودم با یک دست یک سکه مسی پنج کوپکی یا یک نعل اسب را خم و دوباره آن را صاف کنم، و حالا دیگر نمی‎تونم چند گونی ذغال را بلند کنم. بزودی باد مرا به زمین خواهد انداخت ... نه! ــ او بعد از وقفه کوتاهی فکر کردن، با شجاعتی تازه یافته فریاد می‎کشد ــ آیا مگر من یک زنم! من به کسی اجازه نخواهم داد به من بخندد! و اگر هم ده گونی باشند همه را بلند می‎کنم! ــ و او نیرومندانه تمام گونی‎ها را که دو مرد قوی هم نمی‎توانستند آنها را حمل کنند بر دوش می‎گذارد و ادامه می‎دهد ــ این را هم برمی‎دارم ــ و کوچک‎ترین گونی را که شیطان در آن نشسته بود بلند می‎کند. ــ فکر ‎کنم که وسائل کارم را در آن ریخته باشم.ــ با این کلمات اتاق را ترک می‎کند. او در حال رفتن ملودی ترانه‎ای را با صوت می‎زد:
"خودتان را مشغول زن‎ها نکنید ..."
_ ناتمام _

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 0:9  توسط سعید از برلین  | 


و براستی، هنوز مدتی از شروع کولاک برف و باد و شروع سوختن چشم او نگذشته بود که تچوب اظهار ندامت می‎‏کند؛ او کلاه را روی گوش‎هایش پائین‎تر می‎کشد و به خود، به دهقان پیر و شیطان لعنت می‎فرستد. ضمناً خشم او ریاکارانه بود. تچوب بخاطر طوفان برف خیلی خوشحال بود. زیرا که آنها باید تا رسیدن به خانه کویستر هشت برابر فاصله‎ای را که آمده بودند هنوز می‎رفتند. آنها بازمی‎گردند. باد حالا بر پشت آنها می‎وزید، اما از میان کولاک برف هیچ چیز قابل دیدن نبود.
تچوب بعد از آنکه آنها مسافت کوتاهی رفتند می‎گوید: "توقف کن پدر! من فکر می‎کنم که راه را اشتباهی می‎رویم. من حتی یک خانه هم نمی‎بینم. آخ، این طوفان برف! پدر، کمی به طرف چپ برو شاید راه را پیدا کنی؛ من هم این اطراف را جستجو می‎کنم. چه شیطانی وادارمان کرد در این هوای طوفانی از خانه بیرون بیائیم! فراموش نکن که بعد از پیدا کردن جاده فریاد بکشی. آخ، چه توده برفی شیطان به چشمانم فرو می‎کند!"
اما از جاده چیزی دیده نمی‎گشت. پیرمرد دهقان که به سمت چپ پیچیده و با چکمه بلندش به این طرف و آن طرف می‎رفت راه را گم می‎کند و عاقبت به می‎خانه می‎رسد. این کشف او را چنان خوشحال می‎سازد که همه چیز را فراموش می‎کند، برف را از خود می‎تکاند و بدون کوچک‎ترین نگرانی بخاطر تچوب وارد راهرو می‎گردد. در این بین چنین به نظر تچوب می‎رسد که راه را یافته است. او می‎ایستد و از ته گلو فریاد می‎کشد؛ اما وقتی از پیرمرد خبری نمی‎شود تصمیم می‎گیرد به تنهائی برود. پس از رفتن مسافت کوتاهی چشمش به خانه خود می‎افتد. کوهی از برف بر روی بام و جلوی خانه‎اش قرار داشت. او دست کرخ شده‎اش را به هم می‎مالد و بعد درب را می‎کوبد و از دخترش می‎خواهد که آن را باز کند.
آهنگر که از در خارج شده بود با عصبانیت می‎پرسد: "اینجا چه می‎خواهی؟"
وقتی تچوب صدای آهنگر را تشخیص می‎دهد، چند قدم به عقب برمیدارد. او به خود می‎گوید ــ نه، این خانه من نیست، آهنگر خانه من را اشتباه نمی‎گیرد. و اگر اشتباه نکنم خانه آهنگر هم نیست. پس این خانه چه کسی است؟ حالا می‎دانم، چطور از ابتدا آن نشناختم؟! این خانه آلیفچنکو Ljewtschenko لَنگ است که اخیراً با زن جوانی ازدواج کرده. فقط خانه او شبیه به خانه من است. اما آلیفچنکو پیش کویستر است، من این را مطمئنم. پس آهنگر اینجا چه می‎خواهد؟ ... هی، هی، هی! او زن جوان آلیفچنکو را ملاقات کرده! بله اینطور است! خوب! حالا همه چیز را می‎دانم. ــ
آهنگر با عصبانیت بیشتری می‎گوید "که هستی و در اطراف خانه‎ها دنبال چه می‎گردی؟" و کمی نزدیک‎تر می‎آید.
تچوب با خود فکر می‎کند ــ نه، من نمی‎خواهم بگویم چه کسی هستم، اما بعد این لعنتی می‎تواند من را بزند! ــ او صدایش را تغییر می‎دهد و می‎گوید: "مرد خوب، این منم! آمده‎ام که برای لذت بخشیدن به شما چند آواز در جلوی پنجره‎تان بخوانم."
واکولا با عصبانیت فریاد می‎کشد: "برو پیش شیطان، تو و آواز کریسمس‎ات. چرا هنور ایستادی؟ با تو هستم، فوراً گمشو!"
تچوب هم این تصمیم خردمندانه را گرفته بود، اما اطاعت کردن از دستور آهنگر او را عصبانی می‎ساخت. چنین به نظر می‎آمد که انگار یک روح شیطانی او را تحریک می‎کرد و مجبور می‎ساخت تا با آهنگر مخالفت کند. او مانند آهنگر فریاد می‎کشد: "چرا اینطوری داد می‎زنی؟ من دلم می‎خواهد آواز بخوانم. تمام!"
"می‎بینم که نمی‎شود تو را با حرف سر عقل آورد!" تچوب پس از این حرف ضربه دردآوری بر شانه‎اش احساس می‎کند.
او در حال عقب رفتن می‎گوید: "من واقعاً فکر می‎کنم که تو شروع به زدن کرده‎ای!"
آهنگر فریاد می‎کشد "برو، برو!" و دومین ضربه را به تچوب می‎زند.
تچوب با صدائی که از آن درد، خشم و وحشت شنیده می‎گشت می‎گوید: "چه خبرته! اینطور که می‎بینم، تو داری واقعاً می‎زنی، و در حقیقت طوریکه درد می‎آورد!"
آهنگر فریاد می‎کشد "برو، برو!" و در خانه را می‎بندد.
تچوب وقتی تنها می‎ماند می‎گوید: "نگاهش کنید؛ چه شجاع است او! جرئت داری شروع کن، بیا جلوتر! مگه تو کی هستی! شاید یک حیوان بزرگ؟ فکر می‎کنی نمی‎تونم پیش قاضی بروم؟ نه، عزیز من، من می‎روم، من مستقیم پیش کمیسر می‎روم. برام مهم نیست که تو آهنگر و نقاش هستی، بلائی به سرت بیاورم که فراموش نکنی! اما دلم می‎خواهد می‎تونستم پشت و شانه‎ام را ببینم: من فکر می‎کنم که لکه‎های آبی آنجا باشند. احتمالاً او مرا مفصلاً کتک زده است، پسر شیطان. حیف که هوا اینطور سرد است و من مایل نیستم پالتوی پوستم را در بیاورم. فقط صبر کن آهنگر شیطان، شیطان تو و آهنگری‎ات را ویران خواهد ساخت، تو برایم خواهی رقصید! لعنتی مستحق طناب دار! اما صبر کن، اما صبر کن ببینم، او فعلاً در خانه نیست و اسولوکا حتماً در خانه تنها نشسته است. هوم! ... تا آنجا چندان دور هم نیست ــ چرا نباید به آنجا بروم؟ ... حالا برای این کار وقت مناسبی‎ست و کسی ما را غافلگیر نخواهد ساخت. شاید هم مؤفق شوم با او ... چه محکم او مرا زد، این آهنگر لعنتی!"
تچوب پشتش را می‎خاراند و در جهت مخالف به راه می‎افتد. لذتی که در نزد اسولوکا انتظار می‎کشید دردش را کمی آرام و او را حتی در برابر یخبندانی که زوزه طوفان برف هم قادر به از بین بردن صدای غژ غژ آن نبود مقاوم ساخته بود. اگر برف در برابر چشم‎ها چنین نمی‎چرخیدند، آدم می‎توانست ببیند که چگونه تچوب مدام می‎ایستاد و در حال خاراندن پشتش می‎گفت: "او درست و حسابی کتکم زد، آهنگر لعنتی!" و بعد به رفتن ادامه می‎داد.

هنگامی که شیطان با دم و ریش بزی خود چالاک از درون دودکش به بیرون پرواز کرد و پس از مدتی دوباره به داخل دودکش راند. او تصادفاً کیفی که به خود آویزان می‎کرد و درونش ماه دزدیده شده قرار داشت را در اجاق جا گذاشته و درش در این بین باز شده بود. ماه از این موقعیت استفاده کرده و از دودکش خانه اسولوکا به سمت آسمان پرواز می‎کند. همه چیز فوری روشن و طوفان برف فراموش می‎گردد. برف مانند یک مزرعه بزرگ نقره‎ای پوشیده شده از ستاره‎های کریستالی برق می‎زد. به نظر می‎آمد که سرما رو به کاهش نهاده است. دسته‎ای از پسرها و دخترها با کیسه‎هائی در دست در خیابان دیده می‎شوند. آوازها طنین می‎اندازند، و خانه‎ای نبود که در جلوی آن خواننده‎ها جمع نگشته باشند.
ماه به طور شگفت‎انگیزی می‎درخشید! توصیف زیبائی حضور در چنین شبی در غوغای دسته دختران و پسران خندانی که آواز می‎خوانند، که آماده هر شوخی و نیرنگی هستند سخت است. پالتوی ضخیم خز گرم است؛ گونه‎ها از سرما سرزنده‎تر می‎گدازند، و به نظر می‎آید که شیطان شخصاً جوان‎ها را به حقه بازی تحریک می‎کند.
دسته‎ای دختر با کیسه به خانه تچوب داخل و به دور اوکسانا جمع می‎شوند. فریاد، خنده و شوخی آهنگر را بی حس ساخته بود. همه عجله داشتند که برای دختر زیبا چیز تازه‎ای تعریف کنند، کیسه‎هایشان را تخلیه می‎کردند و بخاطر شیرینی، سوسیس و دونات‎هائی که در ازای آواز خواندن بدست آورده بودند به خود می‎بالیدند. اوسکانا خیلی شاد به نظر می‎آمد، گاهی با این شوخی می‎کرد گاهی با دیگری و بی پایان می‎خندید.
آهنگر با حسادت و خشم این شادی را می‎دید و این بار آوازهای کریسمس را که او همیشه از شنیدن‎شان لذت می‎برد لعنت می‎کرد.
اوکسانای زیبا و شاد به یکی از دخترها می‎گوید "آه، اودارکا Odarka تو کفش تازه به پا داری. آنها چه زیبا هستند! با طلا تزئین شده‎اند! خوش به حالت اودارکا، تو انسانی را داری که برایت همه چیز بخرد، اما من هیچ کس را ندارم که به من چنین کفش‎های زیبائی هدیه کند."
آهنگر حرف او را قطع می‎کند: "غصه نخور اوکسانای دوستداشتنی‎ام! من برایت کفشی تهیه خواهم کرد که مانندش را هیچ دوشیزه نجیبی به پا نداشته باشد."
اوسکانا می‎گوید "تو؟" و او را با نگاهی سریع و مغرورانه لمس می‎کند. "من می‎خواهم ببینم که تو از کجا برایم چنین کفشی تهیه می‎کنی که بتوانم آن را به پا کنم. باید برایم کفشی بیاوری که همسر تزار می‎پوشد."
تمام دخترها فریاد زدند و خندیدند: "ببینید که چه کفشی دلش می‎خواهد!"
اوکسانی زیبا با غرور ادامه می‎دهد: "بله! شماها همگی باید شاهد من باشید: اگر واکولای آهنگر کفشی را که زن تزار می‎پوشد برایم بیاورد، بنابراین من هم قول می‎دهم که فوری زن او شوم."
دخترها آن دختر بوالهوس زیبا را همراه خود می‎برند.
آهنگر می‎گوید "فقط بخند! بخند!" و بلافاصله بعد از آنها در حال خارج شدن از خانه به خود می‎گوید. "من هم به خودم می‎خندم! من به خودم بیهوده زحمت می‎دهم، پس عقلم کجا مانده. او مرا دوست ندارد، بگذار که برود! انگار که در تمام جهان فقط یک اوکسانا وجود دارد. خدا را شکر، دختران زیبای دیگری هم در دهکده وجود دارند. مگر این اوسکانا چه است؟ او هرگز یک خانم خانه‎دار نمی‎شود: او فقط می‎تواند خود را بیاراید. نه، دیگر کافی‎ست! وقت‎اش رسیده که این بچه بازی‎ها را کنار بگذارم."
اما درست در همان لحظه‎ای که آهنگر تصمیم می‎گیرد محکم باشد روح شریری تصویر خندان اوسکانا را در برابر چشمانش ظاهر می‎سازد که چطور با تمسخر به او می‎گفت: "آهنگر، برایم کفش همسر تزار را بیاور، بعد همسرت می‎گردم!" همه چیز در او به طغیان دچار می‎گردد، و بعد فقط به اوکسانا فکر می‎کند.
دسته خوانندگان، پسران و دختران جدا از هم از یک خیابان به خیابان دیگر می‎رفتند. آهنگر اما بدون آنکه چیزی ببیند و بدون شرکت در جشن و سروری که زمانی بیش از هر چیز دوست می‎داشت به راه می‎افتد.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 14:18  توسط سعید از برلین  | 


حالا می‎خواهیم ببینیم دختر زیبا تنها در خانه چه می‎کند. اوکسانا Oksana هنوز هفده سالش نشده بود که تقریباً در تمام جهان، هم در داخل دیکانکا و همینطور خارج از آن، مردم از چیز دیگری بجز در باره او صحبت نمی‎کردند. پسران به اتفاق آرا معتقد بودند که در دهکده هرگز دختر زیباتری وجود نداشته است و در آینده هم وجود نخواهد داشت. اوکسانا همه چیز را می‎دانست و آنچه در باره او گفته می‎شد را می‎شنید، و خیلی بوالهوس بود، همانطور که برازنده یک دختر زیباست. اگر بجای کت و دامن یک زن دهقان یکی از لباس‎های مد روز شهر را بر تن می‎داشت، بعد مطمئناً هیچ ندیمه‎ای نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎توانست در پیش او تاب آورد. پسرها دسته دسته در پی بدست آوردن او به دنبالش بودند؛ اما شکیبائی خود را از دست می‎دادند، یکی بعد از دیگری دختر زیبای لجباز را ترک می‎کردند و به سمت دختران کمتر بلهوس دیگری می‎رفتند. فقط آهنگر کله شق بود، و گرچه دختر با او بهتر از دیگران رفتار نمی‎کرد اما دست از تلاش خود برنمی‎داشت. هنگامیکه پدر از خانه بیرون رفت، اوکسانا صورتش را مدت درازی در برابر آینه کوچکی با قاب قلعی تمیز و تزئین می‎کرد و نمی‎توانست خود را بقدر کافی تحسین کند.
فقط برای اینکه در باره چیزی با خود گفتگو کند با حواس پرتی‎ای ساختگی به خود می‎گفت: "چرا مردم به فکر منتشر کردن اینکه من زیبا هستم افتاده‎اند؟ مردم دروغ می‎گن، من اصلاً قشنگ نیستم."
اما چهره تازه، بشاش، جوان، چشمان سیاه درخشان و لبخند بی نهایت دلپذیری که روح را کمی می‎سوزاند، ناگهان عکس آن را به او اثبات می‎کرد.
دختر زیبا بدون آنکه آینه را کنار بگذارد ادامه می‎دهد: "آیا مگر ابرو و چشمان سیاهم واقعاً آنقدر زیبایند که مانندش در جهان یافت نمی‎شود؟ این دماغ کج، این گونه و لب چه قشنگی دارد؟ آیا مگر گیسوانم واقعاً اینچنین زیبایند؟ وای، آدم می‎تواند در شب با دیدنشان وحشت کند: آنها مانند مار درازی بر روی سرم یه هم می‎پیچند. حالا می‎بینم که اصلاً قشنگ نیستم!" او آینه را کمی از خود دور می‎سازد و می‎گوید: "نه، من قشنگم! وه، چه قشنگم! شگفت انگیز! چه شادی‎ای به آنکه همسرش می‎گردم هدیه خواهم داد! چه زیاد شوهرم مرا تحسین خواهد کرد! او از شادی از خود بی خود خواهد گشت! او مرا تا حد مرگ خواهد بوسید."
آهنگر که بی سر و صدا داخل شده بود زمزمه می‎کند: "یک دختر عجیب! او اصلاً خودپسند نیست! یک ساعت تمام در مقابل آینه ایستاده است، از نگاه کردن به خود سیر نمی‎گردد و با صدای بلند به خود می‎بالد!"
عشوه‎گر زیبا ادامه می‎دهد: "بله، شما پسرها، آیا اصلاً برایتان مناسب هستم؟ خوب به من نگاه کنید. چه شناور گام برمی‎دارم. پیراهنم از ابریشم سرخ قلابدوزی شده است. و چه توری بر روی سر دارم من! تا آخر عمر چنین تور زیبائی نخواهید دید. همه اینها را پدرم برای من خریده است، برای اینکه زیباترین جوان جهان با من ازدواج کند." او لبخندی می‎زند، می‎چرخد و چشمش به آهنگر می‎افتد ...
دختر فریادی می‎کشد و با چهره‎ای جدی در برابرش می‎ایستد.
آهنگر دست‎هایش را پائین می‎آورد.
گفتن اینکه چهره قهوه‎ای رنگ دختر چه بیان می‎کرد سخت است: قطعیتی در آن نهفته بود که از میانش همچنین ریشخند کردن آهنگر ِ مبهوت نمایان بود؛ همچنین خشم فقط اندازه‎ای چهره‎اش را سرخ ساخته بود که به زحمت به چشم می‎آمد، و تمام اینها با هم چنان وصف ناگشتنی زیبا بود که آدم می‎توانست او را یک میلیون بار ببوسد: این بهترین کاری بود که آدم می‎توانست انجام دهد.
اوکسانا شروع می‎کند: "چرا به اینجا آمدی؟ دلت می‎خواهد که با خاک‎انداز از در بیرونت کنم؟ شماها همه خوب بلدید که چطور خود را به ما دخترها نزدیک کنید. وقتی پدرها در خانه نیستند فوری بو می‎کشید. اوه، من شماها را خوب می‎شناسم! آیا ساختن چمدانم را تمام کردی؟
"تمام می‎شود محبوبم، بعد از تعطیلات حتماً تمام می‎شود. اگر تو فقط می‎دونستی چه اندازه من بخاطرش کار کردم: دو شب تمام آهنگری را ترک نکردم. دختر هیچ پاپی هم چنین چمدانی ندارد. آهنی برای روکش چمدان مصرف کرده‎ام که حتی برای درشکه ناخدا زمانیکه پیش او در پولتاوا کار می‎کردم هم به کار نبردم. رنگ‎آمیزی زیبائی خواهد شد! تو اگر با پاهای سفیدت تمام منطقه را بگردی چمدانی مثل آن را پیدا نخواهی کرد! بر تمام سطح آن گل‎های قرمز و آبی پخش خواهد بود و مانند آتش خواهند درخشید. بنابراین عصبانی نباش! بگذار لااقل با تو حرف بزنم و تماشا کنم!"
"چه کسی جلویت را سد کرده؟ حرف بزن و تماشا کن!"
دختر بر روی نیمکت می‎شیند، دوباره در آینه نگاه می‎کند و شروع به مرتب کردی گیسوی بافته روی سرش می‎گردد. او به گردنش نگاه می‎کند، به پیراهن از ابریشم قلابدوزی شده‎اش و یک احساس خشنودی آرام بر روی گونه و لبش منعکس می‎گردد و چشمانش می‎درخشند.
"آهنگر می‎گوید: "به من اجازه بده کنارت بشینم!"
اوکسانا با حفظ همان اثر در لب‎ها و خشنودی در چشم‎ها جواب می‎دهد: "بشین"
آهنگر با جسارت می‎گوید: "اوکسانای شگفت‎انگیز و زیبا، اجازه بده که ببوسمت!" و او را به سمت خود می‎کشد، با این قصد که بوسه‎ای از او بستاند. اما اوکسانا گونه‎اش را که نزدیک لب آهنگر بود کنار می‎کشد و او را هل می‎دهد و از خود دور می‎سازد: "دیگه چی میل داری؟ وقتی عسل داری، باید فوری یک قاشق هم داشته باشی! برو کنار، دست‎های تو سخت‎تر از آهن هستند. خودت هم بوی دود می‎دهی. فکر کنم کاملاً آغشته به دودم کردی.
دختر دوباره آینه را برمی‎دارد و شروع به تمیز کردن خود می‎کند.
ــ او مرا دوست ندارد! ــ آهنگر با خود فکر می‎کند و سرش به پائین خم می‎شود. ــ برای او همه چیز یک بازی‎ست، من اما مانند دلقکی در برابرش ایستاده‎ام و نمی‎توانم نگاهم را از او بردارم! یک دختر عجیب! می‎توانستم هرچه دارم بدهم تا بفهمم چه در قلبش می‎گذرد و چه کسی را دوست دارد. اما نه، همه برایش بی تفاوتند. او فقط خود را تحسین می‎کند؛ او من بیچاره را آزار می‎دهد و ماتم نمی‎گذارد جهان را ببینم. من اما او را طوری دوست دارم که هیچ انسانی در جهان چنین عاشق نیست و هرگز هم نخواهد گشت. ــ
اوکسانا با خنده می‎پرسد "این حقیقت دارد که مادرت جادوگر است؟". آهنگر احساس می‎کند که چگونه در درونش همه چیز شروع به خندیدن کرده. ناگهان این خنده در قلب و در رگ‎هایش که آهسته می‎لرزیدند انعکاس می‎یابد؛ اما لحظه‎ای بعد چون اجازه بوسیدن این صورت خندان را نداشت دوباره احساس خشم می‎کند.
"مادرم چه ربطی به من دارد؟ تو برایم مادر و پدر و تمام آنچه در جهان برایم ارزشمند است هستی. اگر تزار مرا به سوی خود فرامی‎خواند و می‎گفت: <آهنگر واکولا Wakula، هر چیز زیبائی که در امپراتوری‎ام وجود دارد را می‎توانی از من بخواهی، من می‎خواهم همه چیز به تو بدهم. می‎گذارم یک کارگاه آهنگری از طلا برایت بسازند و تو بتوانی با پتک‎هائی از جنس نقره آهنگری کنی.> ــ من به تزار می‎گفتم: <من چیزی نمی‎خواهم، من نه سنگ‎های قیمتی، نه کارگاه آهنگری از طلا و نه تمام امپراتوری‎ات را می‎خواهم. اوکسانایم را به من بده!>"
اسکانا با لبخندی موذیانه می‎گوید: "می‎بینی چه آدمی هستی: اما پدر من هم آدم احمقی نیست. مواظب باش، او با مادر تو ازدواج خواهد کرد! اما چرا دخترها نمی‎آیند ... این چه معنی دارد؟ مدت‎ها از وقت آمدن آنها و زیر پنجره برای جشن کریسمس آواز خواندن می‎گذرد، حوصله‎ام دارد سر می‎رود!"
"به دخترها فکر نکن، خوشگل من!"
"چرا که نه! با دخترها احتمالاً پسرها هم می‎آیند. بعد مجلس رقص برپا می‎کنند. من می‎تونم تصور کنم که چه داستان‎های سرگرم کننده‎ای آنها تعریف خواهند کرد!"
"آیا برای تو با آنها بودن سرگرم کننده است؟"
"در هر حال سرگرم‎تر از با تو بودن. آه! کسی در می‎زند! حتماً دخترها و پسرها هستند."

آهنگر به خود می‎گوید ــ چرا باید بیشتر از این منتظر بمانم؟  او مرا مسخره می‎کند. من برایش به اندازه یک نعل زنگ زده اسب ارزش دارم. اگر واقعاً اینطور باشد، بنابراین نباید لااقل کس دیگری به من بخندد. اگر من مطمئن شوم کس دیگری بیشتر از من مورد علاقه اوست، بنابراین می‎خواهم حریفم را از میدان به در کنم ...
یک ضربه به درب و یک فریاد تیز "باز کن!" از هوای سرد بیرون افکار او را قطع می‎کند.
آهنگر می‎گوید "صبر کن، من خودم درب را باز می‎کنم" و با این قصد داخل راهرو می‎شود تا دنده‎های اولین نفری را که جلوی چشمش می‎آید خرد کند.

سرما شدیدتر می‎شود، و آن بالا نزدیک آسمان چنان سرد شده بود که شیطان از یک سم به سم دیگر خود می‎پرید و در مشت خود فوت می‎کرد تا دست‎های یخ زده‎اش را کمی گرم سازد. جای تعجب هم نبود، وقتی کسی هر روز در جهنم، جائیکه همه می‎دانند مانند جای ما هوا سرد نیست ول می‎گردد، جائیکه او با یک کلاه سفید بر روی سر مانند یک آشپز در جلوی کوره می‎ایستد و گناهکاران را چنان با لذت می‎سوزاند که انگار زنی برای کریسمس یک سوسیس سرخ می‎کند باید هم سردش بشود.
ساحره هم گرچه لباس گرمی بر تن داشت، اما سرما را احساس می‎کرد؛ به این خاطر دست‎هایش را بالا می‎برد، یک پایش را به عقب می‎کشد، حالت انسان اسکیت‎بازی را به خود می‎گیرد و بدون حرکت دادن به هیچ یک از اعضای بدنش، مانند یک کوه یخی شیبدار از هوا به سمت پائین به درون یک دودکش می‎راند.
شیطان هم به همان شیوه به تعقیب او می‎پردازد. اما از آنجائی که این گاو فرزتر از بعضی آدم‎ها در جوراب پوشیدن است، بنابراین تعجب‎آور نیست که او فوری در کنار دهانه دودکش به معشوق خود برسد، به این ترتیب هر دو ناگهان خود را در یک اجاق جادار در میان قابلمه‎ها می‎یابند.
زن به خانه بازگشته برای دیدن اینکه آیا پسرش واکولا مهمان به اتاق دعوت کرده یا نه آهسته در کوچک اجاق را باز می‎کند؛ اما وقتی بجز چند کیسه که در وسط اتاق قرار داشتند کسی را آنجا نمی‎بیند، از درون اجاق بیرون می‎خزد، پالتوی خز گرمش را از تن درمی‎آورد، لباسش را صاف و مرتب می‎کند، و حالا هیچکس نمی‎توانست با دیدنش حدس بزند که او یک دقیقه پیش جارو سوارکاری کرده است.
مادر واکولای آهنگر دیگر چهل ساله نبود. نه زیبا بود نه زشت. در این سن و سال زیبا بودن آسان هم نیست. او اما می‎دانست چگونه می‎توان قزاق‎ها را که توجه کمی به زیبائی داشتند به خود مشتاق سازد، طوریکه حتی کارمند شهرداری، کویستر (البته وقتی خانم کویستر در خانه نبود)، قزاق تچوب و قزاق سوربیگاس مرتب به دیدارش می‎آمدند. نباید ناگفته بماند که او می‎دانست چطور عالی با آنها برخورد کند: به ذهن هیچیک از آنها نمی‎توانست راه یابد که رقیب عشقی دیگری هم دارند. وقتی یک دهقان وارسته یا یک نجیب‎زاده، آنطور که قزاق‎ها خود را چنین می‎نامند، با پالتوی کلاه‎دار خود روز یکشنبه به کلیسا می‎رفت، یا در هوای بد به میخانه، چطور ممکن بود که برای خوردن چند شیرینی پنیر با خامه به پیش اسولوکا Ssolocha نرود و کمی با خانم خانه پر حرف و از خود راضی در اتاق گرم پرگوئی نکند؟ به همین دلیل هم نجیب‎زاده قبل از رسیدن به میخانه باید مسیر بیراهه بزرگی را دور می‎زد، و او این را <ملاقات بین راهی> می‎نامید. و وقتی گاهی اسولوکا در یک روز تعطیل با دامن براق و کت ابریشمی و رو دامنی آبی رنگش که خطوط راه راه طلائی بر آن دوخته شده بود به کلیسا می‎آمد و خود را مستقیم در کنار دست راست گروه کر قرار می‎داد، بنابراین می‎بایست کویستر حتماً سرفه کند و بی اختیار به آن سمت چشمک بزند؛ کارمند شهرداری به سبیلش دست می‎کشید، گیس قزاقزی بافته شده‎اش را پشت گوش می‎انداخت و به فرد کنار دستی خود می‎گفت: "آخ، چه خانم خوبی! یک زن هیجان‎انگیز!" اسولوکا به همه انسان‎ها سلام می‎داد، و همه مردها فکر می‎کردند که فقط به او سلام می‎کند.
اما هرکس که تمایل به دخالت در امور دیگران داشت، می‎توانست فوری متوجه گردد که رفتار اسولوکا با قزاق تچوب از بقیه دوستانه‎تر است. تچوب بیوه بود. در جلوی خانه‎اش همیشه هشت کومه غلات قرار داشت. دو جفت گاو نر قوی سرهایشان را از بالای چپر اصطبل رو به خیابان بیرون می‎آوردند و هر بار ماده گاو، یا گاو نر چاق را در حال آمدن می‎دیدند فریاد می‎زدند. یک بز ریشدار حتی بر روی بام می‎رفت و با صدای جیغ مانندی درست مانند یک کاپیتان شهر غرغر می‎کرد، تا به این وسیله بوقلمون‎هائی را که در داخل حیاط قدم می‎زدند دست بیندازد، و به محض دیدن دشمنانش ــ پسرهائی که به ریشش می‎خندند ــ پشتش را به آنها برمی‎گرداند. در صندوق تچوب بوم نقاشی فراوانی وجود داشت، لباس‎های زیر ابریشمی گرانقیمت و لباس‎های باستانی با تورهای طلا: همسر فوت شده‎اش خیلی از چیزهای درخشنده خوشش می‎آمد. از باغ سبزی‎اش علاوه بر خشخاش، کلم و گل آفتابگردان هر ساله همچنین دو تخت توتون تنباکو برداشت می‎کرد. اسلوکا متحد کردن تمام آنها با دارائی خودش را فکر بدی نمی‎دانست و پیشاپیش تجسم کرده بود که با به دست آوردن آنها چه نظم و ترتیبی در اقتصادش بوجود خواهد آمد، به این خاطر خیرخواهی‎اش نسبت به تچوب را دوبرابر می‎سازد. اما برای اینکه پسرش واکولا خود را به دختر تچوب نزدیک نسازد، و این امکان را از دختر بگیرد که خود را در کارش دخالت ندهد، متوصل به وسیله معمول تمام زنان چهل ساله می‎شود: او تلاش می‎کرد پسرش و تچوب را تا حد امکان از هم جدا نگهدارد. شاید این دسیسه‎های زیرکانه و مهارتش در آن مقصر بودند که پیرزنان گاهی، به ویژه وقتی که آنها در مهمانی سرگرم کننده‎ای کمی بیش از حد الکل می‎نوشیدند از این صحبت می‎کردند که اسولوکا حقیقتاً باید یک جادوگر باشد؛ که پسر جوانی به نام کیسیاکولوپنکو Kisjakolupenko در پشت او دمی به بزرگی یک دوک نخریسی زنانه دیده است؛ همین پنج شنبه قبل در هیبت یک گربه سیاه در خیابان می‎دوید؛ آما یک بار پیش زن کشیش خوکی آمده بود که مانند خروسی می‎خواند، کلاه پ. کوندرات را بر سر گذارده بود و دوباره پا به فرار گزارده بود ...
یک بار اتفاق افتاد که وقتی پیرزن‎ها در باره این موضوع حرف می‎زدند یک گاو چران به نام تیمیش کوروست‎یاوی Tymisch Korostjawyj به نزدشان آمد. او از تعریف کردن فروگذاری نکرد و گفت که چگونه در تابستان، برای خوابیدن در اصطبل دراز کشیده و یک بسته کاه زیر سر نهاد بود و با چشمان خود دید که جادوگر با موهای باز کرده، و تنها با یک پیراهن بر تن شروع به دوشیدن گاوها کرده است؛ او چنان جادو شده بود که نمی‎توانست به خود حرکت دهد، همینطور جادوگر لبان او را توسط چیز منفوری آغشته بود، طوریکه او بعداً تمام روز باید تف می‎کرد. تمام اینها اما مشکوک بودند، زیرا که دستیار قاضی از سوروتچاینسی فقط قادر به دیدن یک جادوگر بود. به همین دلیل همه قزاق‎های متشخص با این شایعه مخالف بودند. جواب معمول آنها این بود: "این سگ‎ها دروغ می‎گویند!"
پس از آنکه اسولوکا از اجاق به بیرون خزید و لباسش را صاف و پاک کرد، بعنوان خانم خانه‎دار خوبی شروع به تمیز کردن اتاق نمود و همه چیز را سر جای خود گذارد؛ اما به کیسه‎ها دست نمی‎زد: "واکولا آنها را آورده بود؛ خود او هم باید آنها بیرون ببرد!"در این میان شیطان، هنگام افتادن در دودکش، اتفاقی به اطراف نگاه کرده بود و تچوب را بازو در بازوی دهقان پیری در مسافتی دور از خانه دیده بود. او فوراً از اجاق خارج می‎گردد، سر راه آنها می‎دود و شروع می‎کند به پاشیدن توده برف یخزده به اطراف‎شان. یک کولاک برف درمی‎گیرد و هوا تماماً سفید می‎گردد. برف چنان می‎چرخید که آدم فکر می‎کرد یک تور سفید می‎بیند، و چشم‎ها، دهان‎ها و گوش‎های رهگذران را تهدید به بستن می‎کند. شیطان دوباره به درون دودکش پرواز می‎کند، با اطمینان کامل از اینکه تچوب با پیرمرد دهقان به خانه بازمی‎گردند، آهنگر را در خانه می‎بینند و او را حتماً چنان کتک می‎زنند که دیگر تا مدت‎ها قادر به گرفتن قلم مو در دست نشود و نتواند کاریکاتورهای توهین‎آمیز بکشد.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 2:35  توسط سعید از برلین  | 

   

آخرین روز قبل از کریسمس به پایان رسیده و یک شب زمستانی شفاف شروع گشته بود. ستاره‎ها در آسمان می‌درخشیدند، ماه برای تاباندن نور به انسان‎های خوب و به تمام جهان با شکوه بالا آمده بود تا همه با شوق آوازهای مذهبی بخوانند و مسیح نجات دهنده را ستایش کنند.
سرما و یخبندان از صبح رو به افزایش گذارده بود؛ در عوض اما چنان سکوتی برقرار بود که آدم می‎توانست صدای دندان قروچه برف منجمد در زیر چکمه را از پانصد متری بشنود. هنوز هیچ تجمعی از پسر بچه‎ها ‎در زیر پنجره‎ها دیده نمی‎گشت؛ فقط ماه مخفیانه به داخل اتاق‎ها می‎نگریست، طوریکه انگار می‎خواهد دخترانی که خود را می‎آراستند را برای بیرون رفتن و دویدن بر روی برفِ ترد صدا بزند. در این هنگام از دودکش یک خانه ابری انبوه از دود رو به بالا اوج می‎گیرد و همزمان همراه با دود یک ساحره سوار بر دسته جاروئی به بالا می‎راند.
اگر در این وقت دستیار قاضی از سوروتچ‎اینسی Ssorotschinzy با یک درشکه سه اسبه، با پالتوی پوست بره و کلاه مدل اولانی Ulanen آبی رنگش با آستری از پشم گوسفند، با شلاق بافته شده اهریمنی‎اش که با آن درشکه‎چی خود را به راندن وامی‎داشت از آنجا می‎گذشت، بنابراین قطعاً متوجه ساحره می‎گشت، زیرا هیچ جادوگری در جهان نمی‎تواند از دست دستیار قاضی از سوروتچ‎اینسی بگریزد. او دقیقاً می‎داند که خوک چند بچه برای هر زنی می‎زاید، چند بوم نقاشی در صندوق دارد و کدام مرد لباس یا شیء کسب و کارش را روز یکشنبه در می‎خانه گرو می‎گذارد. اما دستیار قاضی از سوروتچ‎اینسی از آنجا عبور نکرد؛ کار مربوط به غریبه‎ها به او چه ربطی دارند: او منطقه خودش را دارد. با این حال ساحره چنان اوج گرفته بود که فقط مانند لکه سیاه کوچکی به چشم می‎آمد.  اما هرجا که این لکه سیاه خود را نشان می‎داد ستاره‎ها یکی پس از دیگری ناپدید می‎گشتند. جادوگر به زودی آستین‎هایش از ستاره پر شده بود. سه یا چهار ستاره هنوز در آسمان می‎درخشیدند. ناگهان در سمت مقابل این لکه یک لکه کوچک دیگر نمایان و از طول و پهنا بزرگ‎تر می‎گردد و دیگر فقط یک لکه کوچک نبود. اگر یک فرد نزدیک‎بین حتی چرخ‎های درشکه کمیسر را بجای عینک بر روی بینی می‎نشاند، اما باز هم قادر به تشخیص آن نبود. او از جلو کاملاً مانند یک فرد آلمانی دیده می‎گشت: یک پوزه باریک که مدام در حرکت بود و به هر چیز که برخود می‎کرد آن را می‎بوئید، مانند خوک‎های ما به دور دایره‎ای به بزرگی یک سکه پنج کوپکی می‎چرخید و حرکت می‎کرد؛ پاهایش چنان نازک بودند که اگر نماینده دولت از یارسکو Jareskow چنین پاهائی می‎داشت با اولین پرش در رقص قزاقی می‎شکستند. در عوض اما از پشت مانند دادستانی در لباس انیفورم دیده می‎گشت، زیرا که در پشتش یک دم دراز و تیز آویزان بود، همانطور که یک انیفورم مدرن آن را داراست؛ فقط آدم از ریش بزی پائین پوزه و دو شاخ کوچک روی سرش که سفیدتر از جاروی دودکش نبودند می‎توانست تشخیص دهد که آن لکه نه یک آلمانی و نه یک دادستان بلکه شیطان است که فقط برایش همین یک شب باقی مانده، و اجازه دارد که در جهان پرسه بزند و انسان‎های خوب را برای انجام گناه از راه به در کند. او باید فردا با اولین ضربه ناقوس کلیسا برای عبادت صبحگاهی با دم لای پا گذارده بلافاصله به سوراخش برود.
شیطان دزدکی خود را به نزدیک ماه می‎رساند و دستش را برای گرفتن او دراز می‎کند، اما او دوباره سریع طوریکه انگار آن را سوزانده باشد به عقب می‎کشد، انگشت‎هایش را می‎مکد و خود را بر روی یک پا ناآرام و سریع می‎جنباند. سپس دستش را به سمت دیگر ماه می‎برد، اما دوباره به عقب می‎جهد و دست خود را می‎کشد. با وجود این ناکامی‎ها اما شیطان باهوش دست از حیله‎هایش نمی‎کشد. او دوباره به کنار ماه می‎رود و با هر دو دست آن را می‎گیرد و همزمان مانند کشاورزی که با دست برهنه برای چپق‎‎اش آتش می‎آورد، با دهانی کج و فوت مدام آن را از یک دست به دست دیگر پرت می‎کند؛ عاقبت او ماه را در جیب می‎گذارد و انگار چیزی اتفاق نیفتاده است به رفتن ادامه می‎دهد.
در دیکانکا Dikanka کسی متوجه نگشت که شیطان ماه را دزدیده است. البته کارمند شهرداری منطقه، هنگامیکه چهار دست و پا از میخانه بیرون آمد دید که ماه در آسمان ناگهان می‎رقصد، او آن را با قسم خوردن به تمام اهالی دهکده تعریف کرد؛ اما مردم سرهایشان را تکان می‎دادند و او را حتی مسخره می‎کردند. اما چه چیز می‎توانست شیطان را به چنین عمل غیر قانونی تحریک کرده باشد؟ دلیل زیر: او می‎دانست که تچوب Tschub قزاق ثروتمند از کویستر Küster به خانه کوتچیا Kutja دعوت شده است، مهمانی‎ای که بعلاوه نماینده دولت، یکی از خویشاوندان کویستر که خواننده دسته کر اسقف بود و کت آبی رنگی می‎پوشید و صدای بالائی داشت، بالاتر از بالاترین صدای باس، قزاق سوربیگاس Swerbygus و چند مهمان دیگر باید دعوت شده باشند؛ گذشته از کوتچیا همچنین عرق میوه شیرین، عرق زعفران و غذاهای فراوان دیگری نیز وجود داشتند. البته دختر تچوب که زیباترین دختر در سراسر دهکده بود باید در خانه می‎ماند، و مطمئناً آهنگر که جوانی قوی هیکل و برای شیطان نامطبوع‎تر از وعظ‎های پ. کوندرات P. Kondrat بود پیش این دختر می‎رفت. آهنگر در اوقات فراغت خود نقاشی می‎کرد و در تمام منطقه از بهترین نقاشان به حساب می‎آمد. حتی کاپیتان ال‎ـ کو L-ko که هنوز در آن زمان زنده بود، گذاشت که او یک بار به پولتاوا Poltawa بیاید و نرده‎های چوبی کنار خانه‎اش را رنگ کند. تمام کاسه‎هائی که قزاق‎های دیکانکائی سوپ‎های چغندر خود را از آن خوردند توسط این آهنگر نقاشی شده بود. آهنگر مرد خداترسی بود و اغلب عکس قدیسین را نقاشی می‎کرد؛ هنوز هم می‎توان در کلیسای ت. لوکاس Lucas اوانگلیست او را دید. اما پیروزی هنر او عکس کشیده شده بر دیوار سمت راست دالان کلیسا بود که بر آن پطروس مقدس Petrus را کشیده بود، صحنه‎ای را که او در روز قیامت با کلیدهائی در دست، شیطان را از جهنم بیرون می‎راند؛ شیطان پایان خود را حدس زده، با وحشت خود را به این سمت و آن سمت پرت می‎کند، در حالیکه مجرمین زندانی او را با شلاق، چوب و هرچه که به دست‎شان می‎آید می‎زنند و از جهنم بیرون می‎کنند. هنگامیکه نقاش بر روی تخته بزرگی این صحنه را می‎کشید، شیطان کوشش فراوانی کرد تا مزاحم کار او شود: او به طور نامرعی دست نقاش را می‎لغزاند، از کوره جهنم خاکستر می‎آورد و بر روی عکس می‎پاشاند؛ اما با تمام این کارها نقاشی به پایان می‎رسد، تخته را به کلیسا آورده و به دیوار سمت راست دالان کلیسا آویزان می‎کنند، و شیطان از آن زمان قسم می‎خورد که از آهنگر انتقام بگیرد.
شیطان فقط یک شب اجازه داشت بر روی جهان خدا پرسه زند؛ اما در این شب هم وسیله‎ای می‎جست تا عطش خشم خود به آهنگر را سیراب سازد. برای این منظور تصمیم گرفت که ماه را سرقت کند، با این امید که چون تچوب سالخورده تنبل و کند بود و دیگر اینکه او اصلاً نزدیک خانه کویستر زندگی نمی‎کرد؛ مسیر از پشت دهکده شروع می‎گشت، از کنار آسیاب‎ها و از کنار گورستان می‎گذشت و در کنار خندقی می‎پیچید. شاید عرق میوه و عرق زعفران می‎توانستند در یک شب مهتابی تچوب را به هوس اندازند، اما در این ظلمت کسی مؤفق نمی‎گشت او را از روی اجاق‎اش به پائین کشد و از خانه خارج سازد. آهنگر که با او از مدت‎ها پیش دشمن بود، با وجود نیروی بازویش جرأت نمی‎کرد در حضور تچوب به دیدار دخترش برود.
بنابراین، وقتی شیطان ماه را در جیب گذاشت، هوا ناگهان در تمام جهان چنان تاریک گشت که کسی نمی‎توانست راه میخانه را پیدا کند چه رسد به خانه کویستر را. ساحره که خود را ناگهان در تاریکی می‎یابد، فریاد می‎کشد. شیطان رقص کنان به سوی ساحره می‎رود، زیر بازویش را می‎گیرد و شروع می‎کند همان چیزهائی را در گوشش بگوید که آدم معمولاً در گوش زن‎ها زمزه می‎کند. جهان ما به طور عجیبی تنظیم شده است! همه کسانی که آنجا زندگی می‎کنند در تلاشند که همه چیز را از از روی دست یکدیگر تقلب و از هم متقابلاً تقلید کنند. زمانی در میرگورئود Mirgorod فقط قضات و ناخدای شهر  در زمستان شال‎گردن از پوست خز می‎بستند، در حالیکه شال‎گردن کارمندان پائین‎تر بی خز بود، حالا اما دستیار قاضی و پائین‎تر از حسابرس هم قادر است پوست نو خز و از بهترین پوست بره برای آستر تهیه کند. کارمند نخست‎وزیری و کارمند شهرداری دو سال قبل پارچه پنبه‎ای آبی رنگی به قیمت هر متر شصت کوپک خریداری کردند. خادم کلیسا برای تابستان یک شلوار گشاد از ابریشم و یک جلیقه پشمی راه راه برای دوختن سفارش داد. در یک کلام، همه می‎خواهند شبیه به کسی دیده شوند! چه زمان مردم از تعقیب بیهودگی این جهان دست خواهند شست! من شرط می‎بندم، برای خیلی‎ها تعجب‎آور خواهد بود وقتی بدانند که شیطان هم همین مسیر را می‎پیماید. آزاردهنده‎تر اما این است که او خود را مرد زیبائی می‎داند، در حالیکه آدم باید برای نگاه کردن به قیافه زشت‎اش فقط خجالت بکشد. به قول فوما گریگوریویتچ Foma Grigorjewitsch شیطان دارای شکل سگی بدجنس است، و اما او هم سعی می‎کند از ساحر تعریف و تمجید کند! اما در آسمان و در زیر آسمان چنان تاریک شده بود که دیدن آنچه در ادامه میان آن دو رخ داد ناممکن بود.
قزاق تچوب در حال خارج شدن از خانهاش از یک دهقان بلند قد با پالتوی پوست خز کوتاهی بر تن و با ریشی انبوه که نشان می‎داد داسی که دهقانان در نبود یک تیغ ریش‎زنی با آن صورت خود را اصلاح می‎کنند بیش از دو هفته با ریش‎اش تماس نداشته است می‎پرسد "پدرم، بنابراین تو هنوز پیش کویستر در خانه تازه‎اش نبوده‎ای؟ در آنجا باید جشن زیبائی بر پا باشد!" و با لبخندی بر لب ادامه می‎دهد "نکند که ما دیر برسیم!"
و با این کلمات کمربندی که پالتوی خزش را محکم بسته بود مرتب می‎کند، کلاهش را بیشتر به سمت صورت پائین می‎کشد، شلاق را برای ترساندن تمام سگ‎های سمج برمی‎دارد، اما به سمت بالا نگاه می‎کند و می‎ایستد ..." لعنت به شیطان! پاناس  Panas، نگاه کن ... نگاه کن! ..."
دهقان می‎پرسد "چه خبره؟" و او هم سرش را به سمت آسمان بلند می‎کند.
"تو هنوز می‎پرسی؟ نمی‎بینی که ماه رفته است!"
"لعنت بر شیطان! ماه واقعاً رفته است."
تچوب کمی عصبانی بخاطر بی تفاوتی خونسردانه مرد دهقان می‎گوید: "فقط همین، ماه رفته است! تو که به این خاطر دلواپس نیستی."
"چکار باید بکنم؟"
"شیطان باید در این کار دست داشته باشد، امبدوارم بمیرد و نتواند فردا صبح یک گیلاس عرق بنوشد! ... این مانند یک شوخی مسخره است! ... وقتی من در اتاق نشسته بودم از پنجره به بیرون نگاه کردم: یک شب فوق‎العاده! هوا کاملاً روشن بود، برف در نور ماه می‎درخشید و همه چیز مانند روز شفاف دیده می‎شد. اما هنوز از اتاق خارج نشده بودم که هوا طوری تاریک گشت که آدم دستش را جلوی صورت خود نمی‎بیند!" ــ امیدوارم که او تمام دندان‎هایش با فرو رفتن در یک شیرنی گندم سفت و سختی بشکنند! ــ
تچوب مدتی طولانی غر و لند و نفرین می‎کند، اما همزمان با خود می‎اندیشید که برای کدام راه باید تصمیم بگیرد. دلش می‎خواست در منزل گویستر در باره تمام مزخرفات پرگوئی می‎کرد؛ کارمند شهرداری، خواننده کر و میکیتای Mikita قیر آتشزن که هر دو هفته یک بار در پولتاوا Poltawa به بازار می‎رفت و چنان لطیفه‎هائی می‎دانست که مردم با شنیدن آنها شکم‎شان را از خنده نگاه می‎داشتند حتماً آنجا بودند. تچوب در خیالش در حال فکر کردن عرق میوه شیرین را بر روی میز می‎دید. تمام اینها فریبنده بودند؛ اما تاریکی شب در او تنبلی‎ای بیدار ساخته بود که تمام قزاقان آن را خیلی دوست می‎دارند. چه خوب می‎شد اگر حالا با پاهای در شکم فرو برده بر روی اجاق دراز و آرام چپق می‎کشیدم و در چرتی شیرین آوازهای بامزه پسران و دخترانی را که دسته جمعی جلوی پنجره جمع می‎گشتند را گوش می‎کردم! او بدون شک اگر تنها می‎بود راه آخری را انتخاب می‎کرد؛ اما دو نفره گذشتن از تاریکی چنان خسته کننده و وحشتناک نبود؛ و همچنین نمی‎خواست که در مقابل بقیه تنبل و بزدل دیده شود. او بعد از غر زدن دوباره مرد دهقان را مخاطب قرار می‎دهد.
"پدر جان، گفتی که ماه رفته است؟"
"او رفته است."
"واقعاً تعجب‎انگیز است! کمی از تنباکویت به من بده! تو تنباکوی مرغوبی داری! از کجا آوردی؟"
مرد دهقان که پدر تعمید دهنده دهکده بود جواب می‎دهد "چی، لعنت بر شیطان، مرغوب؟!" و جعبه از پوست درخت توس ساخته و با خطوط حک شده بر آن تزئین گشته را می‎بندد. "حتی یک مرغ پیر هم با این تنباکو عطسه‎اش نمی‎گیرد."
تچوب با همان لحن ادامه می‎دهد "من هنوز به یاد دارم که میخانه‎چی آمرزیده شده زوزولیا Susulja یک بار به من یک تنباکو از آنجین Njeschin آورد. آه، چه تنباکوئی بود! تنباکوی خوبی بود! پدر جان، حالا باید چکار کنیم؟ هوا تاریک است."
دهقان با بردن دست برای گرفتن دستگیره در می‎گوید: "شاید باید در خانه بمانیم؟"
اگر او این را نمی‎گفت، بنابراین تچوب حتماً تصمیم می‎گرفت در خانه بماند؛ اما حالا چیزی مجبورش می‎ساخت با مرد دهقان مخالفت کند. نه، پدر جان، ما می‎خواهیم برویم! راه دیگری نداریم، ما باید برویم."
وقتی او این را گفت، بخاطر حرفش  عصبانی شد. برای او کاملاً نامطبوع بود که خود را در چنین شبی به آنجا بکشاند، اما فکر اینکه این خواست خود او بوده و با پیشنهاد دیگری مخالفت ورزیده است دلداریش می‎داد.
دهقان پیر بعنوان مردی که برایش در خانه نشستن یا در بیرون پرسه زدن کاملاً بی اهمیت بود کمترین دلخوری از خود نشان نمی‎دهد؛ به اطراف می‎نگرد، زیر بغل خود را با چوب شلاق می‎خاراند، و هر دو پیر مرد به راه می‎افتند.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:52  توسط سعید از برلین  | 



5- به خواهر.
بن، 11 ژوئن 1865.

لیزبت عزیز،
پس از نامهای چنین ملیح، با اشعار دخترانه در هم بافته گشتهای که من بتازگی از تو دریافت کردم، بی عدالتی و ناسپاسی خواهد بود اگر آن را طولانیتر از این بی پاسخ بگذارم، بخصوص که من این بار ماده خام کافی در اختیار دارم و فقط با خوشی فراوان شادیهای گذشته را در روح «نشخوار» میکنم.
اما قبلاً باید به نکتهای از نامهات انگشت بگذارم که همچنین با رنگ آمیزیای روحانی و محبت قلبانه لاماگونهای Lama نوشته شده است. لیزبت عزیز، نگران نباش. آنطور که تو مینویسی، وقتی اراده چنین خوب و مصمم است، بنابراین عموهای مهربان مشکل زیادی نخواهند داشت. آنچه به اصول تو مربوط می‌گردد، من هم تا حدی در این مورد که حقیقت همواره در سمت سنگینتر کفه است همعقیدهام. با این حال، درک اینکه 2×2 چهار نمیشود سخت است؛ اما آیا به این خاطر صحیحتر هم است؟
از طرف دیگر، پذیرش تمام چیزهائی که انسان در آنها پرورش یافته و به تدریج در عمق ریشه دواندهاند، چیزهائی که از سوی خویشاوندان و بسیاری انسانهای خوب بعنوان حقیقت محسوب میگردند، چیزهائی که واقعاً هم به مردم تسلی و ترفیع میبخشند واقعاً خیلی سخت است، آیا پذیرش یکسره تمام اینها از نبرد با اعتیادی که در آن عدم اطمینان در مستقل راه رفتن همراه با نوسانات مکرر روح و حتی وجدان، اغلب تسلی ناپذیر، اما همیشه با هدف ابدی حقیقت، زیبائی، نیکی از جادههای جدید رفتن سختتر است؟
اعتقاد به خدا، جهان و صلح به این بستگی دارد که انسان بتواند خود را با آن سبکتر احساس کند. آیا مگر برای محقق حقیقی نتیجه تحقیقاتش چیز واقعاً بی تفاوتی نمیباشد؟ آیا ما در پژوهش خود در پی آسایش، صلح و خوشبختی هستیم؟ نه، فقط به دنبال حقیقتیم، و اگر هم آن بسیار وحشتناک و زشت باشد.
و آخرین سؤال: اگر ما از جوانی باور میکردیم که تمام سلامت روح از کس دیگری بجز مسیح است، مثلاً از محمد جاری میگردد، آیا این قطعی نیست که ما از برکت یکسانی برخوردار میگشتیم؟ بدیهیست که تنها ایمان برکت میدهد، ــ و نه عینیتی که در پشت ایمان ایستاده است. لیزبت عزیز، حالا من این را برای تو مینویسم تا از این طریق با عادیترین مدرک افراد مذهبی که تکیه بر تجربیات درونی خویش میکنند و از آن لغزش ناپذیری ایمان خویش را نتیجه میگیرند مقابله کنم. هر ایمان حقیقی همچنین لغزشناپذیر است و آن کاری را انجام میدهد که فرد مؤمن در آن به یافتنش امیدوار است؛ اما آن کوچکترین کمکی برای اثبات یک حقیقت عینی ارائه نمیدهد.
در اینجا حالا مسیر انسانها از هم جدا میگردد؛ اگر میخواهی برای آرامش روح و سعادت تلاش ورزی، بنابراین ایمان آور، اگر میخواهی مرید حقیقت باشی، بنابراین پژوهش کن.
در این میان نیمه نقطه نظرهای فراوانی وجود دارند. اما به هدف اصلی بستگی دارد.
مرا به خاطر این بحث خسته کننده و نه چندان اندیشمندانه ببخش. تمام این حرفها را بارها و همواره بهتر و زیباتر به تو خواهند گفت.
اما حالا میخواهم بر این پایه و اساس جدی ساختمانی شوختر بنا کنم. من میتوانم این بار برایت از روزهای بسیار زیبا تعریف کنم.
من روز جمعه دوم ژوئن بخاطر جشنواره موسیقی نیدرهاین niederrhein به شهر کلن سفر کردم. در همان روز نمایشگاه بینالمللی افتتاح  گشت. در این روزها کلن نمایشی از یک شهر جهانی را به نمایش گذاشت. زبانهای نامحدود ــ و  جد و جهدی در هم ــ تعداد بسیاری افراد جیب بر و دیگر کلاهبرداران ــ تمام هتلها حتی دورترین اتاقهایشان نیز پر شده بود ــ شهر به طرز فریبندهای با پرچمها تزئین شده بود ــ این نمودِ ظاهری بود. من بعنوان خواننده پاپیون ابریشمی سفیدـقرمز رنگی برای به سینه نشاندن دریافت و شروع به تمرین کردم. تو متأسفانه تالار گویرسنیش Gürzenichsaal را نمیشناسی، من اما در تعطیلات اخیر توسط مقایسه با سالن بورس ناومبورگ Naumburg یک تجسم افسانهای از آن در تو بیدار ساختم. گروه کر ما شامل 182 سوپران، 154 آلتو، 113 تنور و 172 باس بود. بعلاوه ارکستر متشکل از 160 هنرمند بود که تقریباً 52 نفر از آنها ویولن، 20 نفر ویولا، 21 نفر ویولنسل و 14 نفر کنترباس می‎نواختند. از هفت نفر از بهترین خوانندههای زن و مرد استفاده شده بود. ارکستر را هیلر Hiller رهبری میکرد. خانمهای زیبا و جوانی در میان تماشاچیان بودند. در سه کنسرت اصلی آنها همه با پاپیون سفید و آبی رنگ بر بازو و گلهای طبیعی یا بدلی در مو حضور داشتنتد. هر یک از خانمها دسته گلی زیبا در دست نگاه داشته بود. ما مردها همه فراک و جلیقه سفید بر تن داشتیم. در شب اول همه با هم تا پاسی از شب نشستیم، و من عاقبت نزد یک فرانکونیائی پیر بر روی صندلی تاشو خوابیدم و صبح مانند چاقوی جیبی در هم خمیده شده بودم. و از آن هنوز در رنجم، ضمناً از آخرین تعطیلات به بعد نیز متوجه رماتیسم شدیدی در دست چپم شدهام. شب گذشته دوباره در بن خوابیدم. یکشنبه اولین کنسرت بزرگ شروع گشت. «اسرائیل در مصر» از هندل. ما با شوق غیر قابل تقلیدی در 50 گراد میخواندیم. گویرسنیش برای هر سه روز بلیطهایش تماماً به فروش رفته بود. بلیط برای هر کنسرت 2 تا 3 تالر قیمت داشت. به قضاوت همه اجرا یک کار کامل بود. صحنههائی اجرا گشت که من هرگز فراموش نخواهم کرد. هنگامی که پادشاه تمام باسها یعنی اشتگهمن Staegemann و یولیوس اشتوکهاوزن Julius Stockhausen آواز قهرمانانه دونفره معروف خود را میخواندند، طوفانی از تشویقی بی سابقه درگرفت، براووئی هشتباره، فریاد جیغ ترومپتها، فریاد دا کاپو da capo، تمام 300 خانم 300 دسته گل خود را به سمت خوانندهها پرتاب کردند، به واقع ابری از گل آنها را پوشانده بود. وقتی دو خواننده شروع به خواندن کردند این صحنه تکرار گردید.
ما مردهای شهر بن شب همگی شروع به میخانه رفتن کردیم، اما از طرف اتحادیه خوانندگان مرد شهر کلن به رستوران گویرسنیش دعوت گشتیم و در میان به سلامتی نوشیدنها و آوازهای کارناوالی که در آن کلنیها شکوفا میگردند و آوازهای چهار صدائی و شوری اوج گیرنده با هم در آنجا ماندیم. من و دو نفر از آشنایان ساعت 3 صبح آنجا را ترک کردیم؛ و ما شهر را زیر پا گذاشتیم، زنگ در خانهها را میزدیم اما پناهگاهی برای خواب نمییافتیم، حتی اداره پست هم ما را قبول نکرد ــ ما میخواستیم در ماشین پست بخوابیم ــ، تا عاقبت بعد از یکساعت و نیم نگهبان شب یک هتل در را برایمان گشود. ما روی نیمکتهای سالن غذاخوری خم گشتیم و در دو ثانیه به خواب رفتیم. صبح در حال خاکستری گشتن بود. پس از یک  ساعت و نیم خدمتکار آمد و ما را بیدار کرد، زیرا که سالن هتل تمیز باید میگشت. ما با خلق و خویای فکاهیـمأیوس خارج شدیم و از طریق ایستگاه راهآهن به سمت دویتس Deutz حرکت کردیم، از صبحانه لذت بردیم و با خلق و خوی کاملاً ملایم برای تمرین رفتیم. جائی که من با شور و شوق بزرگی به خواب رفتم. به این خاطر هم در اجرای ساعت شش تا یازده شب سرزندهتر بودم. که در آن کارهای مورد علاقه من اجر گشتند، موزیک فاوست از شومن و سمفونی آ ماژور A-Dur-Sinfonie از بتهوون. شب نیاز شدیدی به محل استراحت داشتم و از 13 هتل پرس و جو کردم، همه اما پر و لبریز بودند. عاقبت وقتی مدیر چهاردهمین هتل مرا مطمئن ساخت که همه اتاقها پر هستند، برایش خونسردانه توضیح دادم که من همینجا خواهم ماند، او باید لطفاً یک تخت تهیه کند. اینچنین هم شد: در یک اتاق تختی صحرائی قرار داده شد، با پرداخت 20 گروشن Groschen برای یک شب.
در روز سوم عاقبت آخرین کنسرت با تعداد زیادی کارهای کوچکتر اجرا گشت. زیباترین لحظه آن اجرای سمفونی «باید بهار شود» از هیلر بود: نوازندگان شوق بی سابقهای داشتند، زیرا ما همگی هیلر را بسیار ستایش میکردیم؛ پس از پایان هر قطعه فریاد شادمانی و تشویق بلند میگشت و بعد از آخرین بخش نیز همان صحنههای تشویق تکرار شد، اما پر اوجتر. اورنگ هیلر با حلقههای گل پوشیده گشت، یکی از هنرمندان تاج برگ بو را بر سر او نشاند، ارکستر به نواختن پرداخت و پیرمرد صورتش را با دست گرفت و گریست. کاری که خانمها را بی نهایت منقلب ساخت.
همچنین میخواهم برایت از خانمی نام ببرم، خانم سارودی Szarvady از پاریس، نوازنده پیانو. او را میتوانی چنین تجسم کنی: شخصی کوچک و هنوز جوان، یک آتش کامل، نازیبا، جالب، با موهای فرفری سیاه.
شب گذشته در اثر بی پولی دوباره در نزد فرانکوئی پیری گذراندم، و در واقع بر روی زمین. چیزی که خیلی زیبا نبود. صبح دوباره به سمت بن بازگشتم.
رفتنم به لایپزیک حتمیست. اختلاف یانـریتشل خشمگینانه ادامه دارد. هر دو حزب همدیگر را با انتشارات مرگبار تهدید میکنند. دویسن هم احتمالاً به لایپزیک خواهد رفت.
ما فورتنرها از بن در جشن مدرسه یک تلگراف برای هیئت مدرسین فرستادیم و جواب دوستانهای دریافت کردیم.
امروز یک تور سفری فورتنری به سمت کونیگزوینتر Königswinter انجام میدهیم. ــ کلاههای قرمز رنگ ما با نوار طلائی بسیار عالی دیده میشوند.
من دفعه بعد برای رودولف Rudolf عزیز که برایم چنین نامه مهربانانهای فرستاده خواهم نوشت. به عموها و خالههای عزیز گرمترین سلامها را برسان.
بن، یکشنبه بعد از عید گلریزان.
فریتس.

https://www.youtube.com/watch_popup?v=WsvSVtXRu7A
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 15:30  توسط سعید از برلین  | 


4- به بارون از گرزدورف
Gersdorff.
بن، 25 ماه می 1865.

دوست عزیز،
باید پیشاپیش اعتراف کنم که من با شوق خاصی منتظر اولین نامه تو از گوتینگن بودم؛ زیرا من بجز علاقه صمیمانه همچنین علاقه روانشناسانه‎ای نیز به آن داشتم. امیدوارم که نامه‎ات اثری را که اکنون اتحادیه دانشجوئی در روح‎ات باقی گذارده منعکس گرداند، و من مطمئن بودم که تو در باره‎شان آشکارا صحبت خواهی کرد.
این کار را تو انجام دادی، و من به این خاطر از صمیم قلب سپاسگزارت هستم. اگر تو حالا با برادران ارجمندت در ارتباط با اتحادیه دانشجوئی دارای یک نظری، بنابراین فقط می‎توانم نیروی اخلاقی‎ای را تحسین کنم که تو توسط آن برای آموختن شنا در جریان زندگی خود را حتی در آبی تقریباً گل‎آلود و کدر پرتاب می‎کنی و در آن به انجام تمرین‎هایت می‎پردازی. مرا بخاطر تصویر سازی خشن ببخش، اما فکر می‎کنم که تصویر دقیقی باشد.
با این حال هنوز چیز مهم دیگری به آن افزوده می‎گردد. کسی که بخواهد بعنوان دانشجو زمان خود و مردمش را بشناسد باید عضو اتحادیه دانشجویان رنگی Farbenstudent گردد که علائق و جهت‎گیری‎هایشان اغلب نوع مردان نسل بعدی را تا حد امکان شفاف نمایش می‎دهد. علاوه بر این در باره تنظیم مجدد روابط دانشجوئی به اندازه کافی پرسش‎هائی شعله‎ورند تا نگذارند دانشجویان اوضاع را از طریق عقیده شخصی خویش بشناسند و قضاوت کنند.
البته ما باید مراقب باشیم که در این وضع بیش از حد تحت تأثیر واقع نگردیم. عادت دارای قدرت فوق‎العاده‎ای‎ست. آدم وقتی خشم اخلاقی در مورد چیز بدی را از دست می‎دهد خیلی می‎بازد، چیزیکه در حلقه‎های ما روزانه رخ می‎دهد. برای مثال آنچه به نوشیدن الکل و مستی مربوط می‎گردد، اما همچنین در تحقیر و تمسخر دیگر انسان‎ها و عقاید دیگر.
من با کمال میل به تو اعتراف می‎کنم که مرا هم تا حدودی به کسب تجربه‎های مشابه‎ای مانند آنچه تو به دست آورده‎ای مجبور ساختند، طوریکه اغلب تأثیر مجالس شبانه در میخانه تا حد بالائی رنجم می‎داد، و من به زحمت می‎توانستم تک‎تک افراد را بخاطر شرط‎بندی در آبجو خوردن تحمل کنم؛ همچنین اینکه با تکبری مفتضحانه انسان‎ها و عقاید توده مردم را محکوم می‎سازند، چیزی که سبب خشم‎ام می‎گشت. با این حال من با کمال میل این روابط را تحمل می‎کردم، چون من از آن زیاد می‎آموختم و زندگی معنوی در آن را هم باید معمولاً تأیید می‎کردم. البته یک ارتباط تنگاتنگ با یک یا دو دوست ضرورت دارد؛ و وقتی آدم این دوستان را داشته باشد، بنابراین می‎تواند بقیه را بعنوان نوعی چاشنی بردارد، یکی را بعنوان فلفل و نمک، دیگری را بعنوان شکر و بقیه را بعنوان هیچ.
باز هم اطمینان می‎دهم که همه آنچه تو در باره نبردها و ناآرامی‎هایت برایم نوشته‎ای، فقط می‎تواند عشق و احترامم به تو را بالا ببرد.
افکار تو در باره شغل‎ات را با لذت زیادی خواندم. به نظرم چنین رسید که انگار ما باید هنوز خود را یک گام به آن نزدیک‎تر سازیم. نظری در باره آموزش قضائی ندارم، اما من می‎دانم و فکر می‎کنم که تو برای تحصیل ادبیات و زبان آلمانی تمایل و توانائی داری، بله، و تو، آنچه از همه مهم‎تر است، همچنین اراده آن را خواهی داشت که بر کارهای مهم و نه همیشه بر کارهای جالب کیلوئی در این زمینه تسلط یابی. ما به طور کلی از آمادگی خوبی در این مورد در پورتا Pforta برخوردار گشتیم، ما یک نمونه عالی در کوبراشتاین Koberstein داریم که پرفسور باهوشمان اشپرینگر Springer او را عمده‎ترین مورخ ادبی زمان ما می‎داند. تو برای زبان‎شناسی تطبیقی در لایپزیک Leipzig کورتیوس Curtius را مهم خواهی یافت، سپس سارنکه Zarncke را که چاپ نیبه‎لونگ‎هایش Nibelungen را می‎شناسم و مورد احترام من است، بعد مینک‎ویتس Minckwitz خودپسند را، فلاته Flathe زیبائی شناس و روشر Roscher اقتصاددان ملی را که تو البته از او خواهی شنید. بعد از آن تو به احتمال خیلی زیاد این اشخاص را آنجا خواهی یافت: ریتشل Ritschl بزرگ ما را، همانطور که تو در روزنامه‎ها خواهی خواند. از این جهت دانشکده فلسفه لایپزیک از برجسته‎ترین دانشکده‎ها در آلمان است. و حالا چیزی خوشایند می‎آید. به محض اینکه برایم نوشتی می‎خواهی به لایپزیک بروی من هم همین تصمیم را گرفتم. به این ترتیب ما دوباره همدیگر را پیدا خواهیم کرد. بعد از گرفتن این تصمیم از کناره‎گیری ریتشل هم آگاه گشتم و این مرا در تصمیمم راسخ‎تر ساخت. من می‎خواهم احتمالاً در لایپزیک به دانشسرای زبان‎شناسی وارد شوم و باید به این خاطر سخت کار کنم. ما می‎توانیم از موسیقی و تآتر لذت فراوانی ببریم.
اینجا در بن هنوز هم بزرگ‎ترین هیجان، بزرگ‎ترین بدخواهی بخاطر نزاع یان Jahn و ریتچل برقرار است. من به یان کاملاً حق می‎دهم. من خیلی متأسفم که او میشائلی Michaeli را باید ترک کند. او بسیار دوستداشتنی‎ست. کار در باره دانه Danae را مدت‎هاست که تحویل داده‎ام، و من عضو وابسطه سمینار شده‎ام. فکرش را بکن، سه تن از فویرتنری‎ها Pförtner حالا عضو رسمی شده‎اند، در حالیکه فقط چهار محل خالی وجود داشت. هاوس‎هالتر Haushalter، میشائیل Michael، اشتده‎فلد Stedtefeld. این یک پیروزی برای فورتای  Pfort قدیمی‎ست. همه فویرتنری‎های محلی در جشن مدرسه به هیئت مدرسین تلگرافی فرستادند و پاسخ دوستانه‎ای دریافت کردند. گرفه Gräfe، بودن‎اشتاین Bodenstein و لاوئر Lauer به فرانکونیا Frankonia پیوسته‎اند، این را حتماً خواهی شنید.
در این ترم باید اول یک کار باستان شناسی برای سمینار و سپس برای شب علمی اتحادیه دانشجویان کار بزرگ‎تری در باره شاعران سیاسی آلمان انجام دهم، که امیدوارم از این کار خیلی بیاموزم، اما همچنین باید بسیار مطالعه و ماده خام جمع‎آوری کنم. اما قبل از هر چیز باید برای یک کار بزرگ‎تر زبانشناسی که هنوز سوژه‎اش برایم روشن نیست کار کنم، تا بتوانم با آن به سمینار لایپزیک بیایم.
بعنوان کار جانبی مشغول مطالعه زندگی بتهون اثر مارکس هستم. شاید دوباره بار دیگر آهنگسازی کنم، کاری که در این سال تا حال از آن با ترس اجتناب ورزیده‎ام. همچنین شعر هم دیگر سروده نمی‎شود. در عید گل‎ریزان در شهر کلن Köln جشنواره موسیقی راین بر پا است، خواهش می‎کنم از گوتینگن به آنجا بیا. برای نمایش عمدتاً اوراتوریوی «اسرائیل در مصر» از هندل Händel، موسیقی فاوست Faust از شومن Schumann، فصول سال Jahreszeiten از هایدن Haydn و خیلی چیزهای دیگر اجرا می‎گردد. من یکی از مجریان هستم. بلافاصله بعد از آن نمایشگاه بین‎المللی در کلن شروع می‎شود. اطلاعات بیشتر را می‎توانی در روزنامه‎ها بخوانی.
در آخر خیلی خوشحالم که تو «طبیعت‎های پیچیده» را خوانده‎ای. جای تأسف است که اشپیل‎هاگن Spielhagen در رمان جدیدش  Die von Hohensteinهیچ پیشرفتی نشان نمی‎دهد. یک نقاشی لم‎یزرع حزبی‎ست. در اینجا روش دشمنانه بر ضد اشرافیت در «طبیعت‎های پیچیده» او به نفرت صریحی تبدیل شده است. ــ من بخاطر قلم و جوهر عصبانیم، بعد از چهار صفحه خواندن آرامش تماماً ترکم کرد؛ من فقط مقداری از حقایق را به خشک‎ترین صورت گزارش می‎دهم. ــ
برخی از فصل‎های «طبیعت‎های پیچیده» را من تحسین کردم. آنها حقیقتاً نیرو و روح گوته‎واری Goethe دارند و فصل‎های اولیه آن شاه‎کارند.
آیا تو هم عاقبت دنباله «از شب به سمت نور Durch Nacht zum Licht» را خواندی؟ ضعیف‎ترین بخش آن صحنه رمانتیک ورود مرد کولی‎ست.
آیا دستخط گمشده  Verlorene Handschriftاثر فرایتاگ Freytag را می‎شناسی؟ ــ
من امیدوارم با اشپیل‎هاگن در این تابستان آشنا شوم.
دوست عزیز، بخوبی زندگی کنی و لطفاً به من هم فکر کن. من از دیدارت خوشحال خواهم گشت. برایت شادی آرزو می‎کنم، و بیش از هر چیز یک انسان که بتوانی خود را به او نزدیک‎تر قرار دهی. مرا بخاطر دستخط غیر قابل تحملم ببخش، تو می‎دانی چه زیاد به این خاطر عصبانیم و چگونه افکارم به این خاطر قطع می‎شوند.
دوست وفادار تو ف. ر. نیچه.
بن، در روز عید گل‎ریزان 1865.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=0xHKH5bFjQE
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:51  توسط سعید از برلین  | 


3- به مادر و خواهر.

بن، دسامبر 1864.

مادر عزیزم و لیزبت.
تمنا دارم نخ این پاکت کوچک را ابتدا در شب کریسمس باز کنید، تا به این وسیله یک شگفتی کوچک و شاید هم فقط مأیوس گشتن نصیب‎تان گردد. خواهشم این است: این هدیه را از من بپذیرید، من از بهترین‎های استعداد خویش آن را به شما می‎دهم، اما این کافی نیست. شما زحمت و تلاشم را در آن خواهید شناخت؛ مدام در حین انجامش به شما می‎اندیشیدم و آرزو می‎کردم در این لحظه پیش‎تان می‎بودم تا شاید حضورم خوشحال‎تان می‎گرداند.
"و چنین افکار خوشایندی نیروی تازه می‎بخشند
حتی به کار؛ عاطل‎ترین منم،
اگر آن را انجام دهم"
شکسپیر در نمایشنامه «طوفان Sturm» این را می‎گوید، و در نزد من هم چنین است؛ کار باطل و اشتغال فراوانِ مجال!
چه می‎توانستم بجز چیزی از خودم به شما هدیه بدهم، چیزی که بتوانید در آن تصویرم را دوباره تماشا کنید. از این رو شبحی از ظاهر فعلی خود را نیز به آن چسباندم، تا شما هدیه‎ام را با کمال میل در دست گیرید و شاید هم به تکرار.
شما حتماً متوجه شده‎اید که من با خودپسندی خاصی از اثر کوچک خود حرف می‎زنم، و اگر مورد علاقه شما واقع نگردد بنابراین تیرم به هدف نخورده است. کاش فقط یک درخت کریسمس چراغانی شده می‎داشتید! زیرا محل نورانی درخت حتماً خیلی زیبا دیده می‎گردید. البته من در شب کریسمس با تمام روح به شما عزیزانم فکر خواهم کرد، و شما هم در هر حال به من می‎اندیشید. آپارتمانم در حقیقت نسبتاً راحت است و می‎خواهم آن شب را بسیار لذتبخش بگذرانم. ما هم در میخانه درخت کریسمسی روشن خواهیم کرد، ما هم به همدیگر هدایای کوچکی خواهیم داد. اما البته این تقلید کدری از یک عادت خانگی‎ست که در آن چیزی جایش خالی‎ست: خانواده و  جمع بستگان.
شهر بن از دانشجویان خالی گشته، زیرا هر آنچه دارای بال بوده البته پریده و رفته است. دیروز دویسن Deussen با باری سنگین از کتب و یک ساک سفری کهنه به خانه بازگشت. ویلهلم Wilhelm و گوستاف Gustav هم باید به نه‎آمبورگ Naumburg آمده باشند. به آن‎ها بگوئید که هنگام بازگشت از طریق بن بیایند، اما لطفاً قبلاً تاریخ حرکت خود را به من خبر دهند. شما می‎توانید از گوستاف خواهش کنید که یک بار نت‎ها را برایتان بنوازد، او این کار را با کمال میل انجام خواهد داد.
آیا هنوز به یاد دارید چه آسوده با هم کریسمس گذشته را در گورنسن Gorenzen گذراندیم! آیا آن زمان نگفتم که ما احتمالاً سال دیگر همراه هم نخواهیم بود؟ حالا چنین گردیده. در گورنسن همه چیز زیبا بود: خانه و دهکده در زیر بارش برف، کلیساهای شبانه، فراوانی ملودی در سرم، عمو اسکار Oskar، پوست مشک، عروسی و من در لباس خواب، سرما و بسیاری از چیزهای مضحک و جدی دیگر. تمام اینها با هم حال خوشی می‎بخشند. و من از درون نت‎ها، وقتی «شب سال نو Sylvesternacht» را می‎نوازم این حال را می‎شنوم.
و شما باید از اثر هنری فعلی‎ام نیز حال و هوای این سه ماهه مرا را بشنوید. آنها بسیار متنوع‎اند، و من خوشحالم از این که روحم هرچه بیشتر از گذشته نوسان آهنگدار و تغزلی پیدا کرده. بنابراین شما تصویرم را در حال آهنگ ساختن هم تجسم کنید، و من معتقدم به این دلیل بهتر گشته؛ زیرا که من در لحظه‎های ضبط چیزی فکر و احساس می‎کردم.      
حالا برای امروز به خوبی زندگی کنید، از جشن زیبا لذت ببرید، همیشه و مخصوصا در شب عید با کمال میل و زیاد به من فکر کنید! نامه‎های به همراه فرستاده شده را لطفاً منتقل کنید! به همه سلام می‎رسانم، همچنین به خانم بوش Busch، به برس‎لاوز Breslaus، به خانم لپسیوس Lepsius معتمد محل، به خانواده پیندر Pinder و کروگ Krug و خانم کشیش هارزایم Harseim، گرومن Grohmann و کارو Caro!
خدانگهدار!
فریدریش ویلهلم نیچه شما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 16:45  توسط سعید از برلین  | 


2- به خواهر.

بن، نوامبر 1864.

لیزبت عزیزم،
خیلی دلم می‎خواهد دلیل و بهانه نامه‎ام در باره چیزهای جالب و با ذوق باشد، چون عقیده دارم که یک نامه همیشه آنطور است که پذیرا می‎گردد، و شاید من در این رابطه مجاز به داشتن بهترین امیدها باشم.
این یک مقدمه ترومبونی بود. حالا شرح وضعیت می‎آید.
من اکنون در حال نوشتنم، صبح، درست زمانیکه برای تکذیب مستقیم تصور سر درد داشتن بعد از نوشیدن مشروب تختخواب را ترک کرده‎ام. دیشب مجلس بزرگ عیش و نوش باشکوه و رودی از شراب و میوه برقرار بود؛ مهمان‎ها از هایدلبرگ Heidelberg و گوتینگن Göttingen دعوت گشته که تعدادی پرفسور از جمله شاراشمیت Schaarschmidt نیز در بین آنها بودند و سخنان خیلی خوبی ایراد کردند. دویسن Deussen هم سخنرانی جالبی کرد. تلگراف‎های بی نهایتی از سراسر جهان و انجمن‎های دانشجویان از وین Wien، کونیگزبرگ Königsberg، برلین Berlin و غیره فرستاده شده بود. ما بیش از 40 نفر بودیم، میخانه به طرز مجللی تزئین شده بود. من آشنائی خیلی جالبی با دکتر دایترز Deiters که دوستدار شومن Schumann افسانه‎ای‎ست به عمل آوردم؛ ما به همدیگر قول دیدار دادیم؛ حالا عاقبت من یک موسیقی‎شناس لایق را پیدا کرده‎ام. مهمانی دنج دیروز باشکوه و روح‎پرور بود. می‎دانی، در چنین مجالس شبانه نوسان روح همگانی‎ست، در چنین لحظه‎ای زمان آسایش نوشیدن آبجو وجود ندارد. امروز ظهر رژه بزرگی از میان خیابان‎های اصلی با لباس‎های رژه صورت می‎گیرد. سپس با کشتی به سمت رولندزک Rolandseck خواهیم راند، آنجا مهمانی بزرگی در هتل کروین Croyen بر قرار است، و آنچه بعد اتفاق می‎افتد را می‎توانی در ذهن تصور کنی. ــ از دو شب قبل جشن برپا شده است، ما تا دو صبح شراب نوشیدیم، دیروز ساعت 11 صبح برای صرف صبحانه همه جمع گشتیم، بعد در بازار به قدم زدن پرداختیم، نهار خوردیم و در نزد کلی Kley همگی قهوه نوشیدیم. تو می‎بینی که کار و تلاش زیاد است ــ و حق با من است، می‎توانم با آگاهی بالائی بگویم: که من سر درد بعد از خوردن شراب ندارم.
این از شرح وضعیت. حالا پست ادبی می‎آید.
بسیاری از کتاب‎هائی که توصیف کرده‎ای برایم کاملاً ناشناخته نیستند، معمای زندگی Lebensrätsel را حتی یک بار خوانده‎ام. من فکر می‎کردم تو باید از پرفسور جوانی که در پایان داخل می‎گردد بیشتر از خدمتکار اتاق خوشت آمده باشد. در خانه، ماری و ماریا Marie und Maria و اوس و بیسه Hausse und Baisse را بخوان تا شاید دیگر به من بعنوان مترجم محتاج نشوی، به نظرم چنین می‎آید که از کرسی خطابه فلسفی با نگاهی رو به پائین نوشته شده است. رسیدن به پادشاهی از طریق صلیب Durch Kreuz zur Krone و خدا ناجی من است Gott ist mein Heil مانند روز و شب متضاد یکدیگرند و از طرف روزنامه کرویتس Kreuz ستایش شده‎اند. خواندن طبیعت‎های پیچیده problematischen Naturen را هم هنوز به پایان نرسانده‎ام. عجیب است که در این ترم اصلاً هیچ رمانی نخوانده‎ام ...
دنباله نامه را امروز صبح می‎نویسم و تو از این طریق شرح کامل مجلس عیش و نوش‎مان را دریافت می‎کنی. ما آب و هوای زیبائی داشتیم، رژه زیبای سربازان سواره‎نظام تحسین همه را برانگیخت، رود راین Rhein زیباترین رنگ آبی را دارا بود و ما به همراه خود شراب به کشتی بخاری بردیم. وقتی ما به رولندزک رسیدیم، برای استقبال از ما ترقه ترکاندند. ما بعد تا ساعت 6 غذا خوردیم، بسیار شاد بودیم و ترانه‎های پر احساسی که خود سروده بودیم خواندیم. بیرون هوا تاریک شده و نور مهتاب بر روی رود راین افتاده بود و قله هفت‎کوه Siebengebirge سربرآورده از میان مه آبی رنگ را روشن می‎ساخت. من بعد از شام با گاسمن Gaßmann نشستم، شاید جالب‎ترین انسان از فرانکونیا Frankonia و سردبیر روزنامه‎ـ‎آبجو و صاحب میخانه، با هم؛ ما شراب اصیل از راین نوشیدیم، در حالیکه دیگران شامپاین می‎نوشیدند. این منطقه واقعاً ارزش سه علامت تعجب داشتن را دارد، بخصوص جزیره جذاب نونن‎وورت Nonnenwörth که بر رویش پانسیون دخترانه‎ای ساخته‎اند؛ از روی این جزیره صخره اژدها Drachenfels با آن شیب قوی اوج می‎گیرد. این منطقه عمیق‎ترین اثر آسایش را بر جا می‎گذارد.
سپس من با تعداد اندکی به بن Bonn بازگشتیم، در حالیکه بقیه شب را آنجا ماندند و احتمالاً امروز صبح سری به هفت‎کوه خواهند زد.
من امروز صبح خیلی شاد و سر حال از خواب برخاستم، اول به تو فکر کردم و نامه را به پایان رساندم تا به موقع آن را دریافت کنی.
به این ترتیب تو تصویری از آخرین روزهایم داری، روزهای خیلی قشنگی که تو اجازه داری با تمام فانتزی‎ات آن را تجسم کنی. البته من در انبوه این نوشته فقط بعضی از وقایع را با تو قسمت کردم و فرصت نداشتم که اظهار نظرهای ظریف و زیبا بکنم.
حالا به خوبی زندگی کنی و به خاله روزالی Rosalie و همینطور به تمام کسانی که هنوز مرا به خاطر دارند سلام برسان. خداحافظ لیزبت عزیز.
فریتس تو.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=rONasb9H24Y&feature
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 0:25  توسط سعید از برلین  | 


1-به مادر و خواهر.

فورتا Pforta، سپتامبر 1863.

عزیزانم!
چون امروز نتوانستم خودم پیش شما بیایم، بنابراین چند خط نوشته از من منتظر رسیدن به دست شماست. گرچه خودم در حقیقت چیزی مشاهده نکردم؛ اما با این حال فکر می‎کردم که در جریان هفته گذشته کمانی پر از رنگین‎ترین و لطیف‎ترین تجربه‎ها را کسب خواهم کرد؛ اما هفته سپری گشت و برایم فقط یک ورق کاغذ به ارمغان آورد، و من از آن مطلع گشتم که شما هنوز به من فکر می‎کنید و اینکه لباس‎هایم باید کثیف باشند، و این واقعاً بطور غریبی حقیقت دارد.
بنابراین امروز برای اینکه بدانید من هنوز زنده‎ام چند سطر می‎نویسم. در اطرافم کتاب‎ها پخش‎اند و تا شنبه آینده نمی‎توانم به خارج گشتن از این سنگر حتی اندیشه کنم. با این حال شادم من، گاهی هم بدخلقم، گاهی چیزهائی خوب و بامزه، گاهی هم چیزهای آزار دهنده تجربه می‎کنم، اما ساعت در جریان و مدام مشغول غر غر کردن است، بی تفاوت از اینکه یک مگس روی آن بنشیند و یا بلبلی او را با آواز همراهی کند.
البته بادِ بالغ گشته پائیز بلبلان را رانده و مگس‎ها در هوای سرد جملگی سرما خورده‎اند. پائیز فصل محبوب من است، گرچه با او بیشتر توسط خاطره و اشعارم آشنائی دارم.
اما هوا مانند کریستال کاملاً روشن است، از زمین تا آسمان می‎شود همه چیز را شفاف دید، جهان انگار لخت در برابر چشمانت لم داده.
اگر دقایقی اجازه فکر کردن به دست آورم ــ چیزی که طالب‎اش هستم ــ، بعد در این وقت در پی واژه‎هائی برای یک ملودی می‎گردم، ملودی‎ای که من دارم، و به دنبال یک ملودی برای واژه‎هائی می‎گردم که من دارم، و این هر دو، آنچه را که من دارم، با هم مناسب نیستند، گرچه هر دو از یک روح‎اند. اما این بخت من است!
حالا چلچله‎ها دوباره پریده و به سمت جنوب بادبان کشیده‎اند، و ما در پی‎شان باز آواز عاطفی می‎خوانیم و جام‎ها را به نوسان می‎اندازیم، و بعضی از ما بخاطر احساساتی گشتن بینی‎اش را پاک می‎کند، زیرا که پیک جار می‎زند: تو سی ساله شدی!
امروزه این را مرحله‎ای از زندگی می‎نامند، و اکنون برخی از فارق‎التحصیلان دبیرستانی زندگی را مانند کیکی می‎پندارد که یک قطعه کوچک و کمی سوخته‎اش را بلعیده‎اند، و حالا خود را با انرژی و آمادگی مناسب آماده محو کردن قطعه بزرگ و شیرین‎تر زندگی می‎بینند.
و عاقبت، فقط بازمانده فقیرانه‎ای باقی می‎ماند که تجربه زندگی می‎نامند و آدم خجالت می‎کشد آن را جلوی سگ پرتاب کند. شاید از حرمت. زیرا برای سگی به قیمت شکستن دندان‎های زیادی تمام گشته است. ــ
تا اینجا حقایق و پیشگفتار کاملاً شاعرانه نامه‎ام. حالا مطلب اصلی می‎آید، و آن شامل این واقعیت است که من اغلب به شماها فکر می‎کنم، دوم اینکه به دستمال سفید محتاجم، زیرا سرماخوردگی شدیدی در من شکوفا گشته، و سوماً مانند حاجت اضطراری بدن به نت‎های زیر احتیاج دارم:
<صحنه‎های کودکی> از شومن Schumann و <شب‎ها> از اپرای فانتزی‎اش.
ویزه‎گراد Visegrád از فولک‎من Volkmann.
لیزبت Lisbeth، لطفاً هر دو را از دومریش Domrich تهیه کن و سه شنبه برایم بفرست. اینها را من برای دوشیزه آنا ردتل Anna Redtel می‎خواهم. من به او قول داده‎ام. خواهش می‎کنم!
فریتس Fritz،
کسی که امیدوار است شماها را چهارشنبه در آلمریش Almrich ببیند؛ جشن فارق‎التحصیل شدن دیپلمه‎هاست. زندگی به کامتان!

http://www.youtube.com/watch_popup?v=dJFvrOscybc&feature
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 21:49  توسط سعید از برلین  | 


جف پیترز
Jeff Peters می‎گوید: "همانطور که قبلاً به شما گفتم، من هرگز اعتماد ویژه‎ای به پیمان شکنی زنان نداشته‎ام. آنها حتی آنها بعنوان شریک یا همکار در بی ضررترین کلاهبرداری‎ها هم به اندازه کافی قابل اعتماد نیستند."
من پاسخ می‎دهم: "آنها مستحق عنوان افتخاری خویشند. من فکر می‎کنم که آنها را به درستی جنس صادق می‎نامند."
جف می‎گوید: "چرا که نه؟ آنها مؤفق شده‎اند جنس دیگر را با انواع حقه بازی مجبور به کار یا اضافه کار کنند. آنها تا زمانی که احساس یا موهایشان تحت تأثیر قرار نگیرد در کسب و کار کاملاً مفیدند. بعد اما باید یک مرد پا پهن، بازو کوتاه و سبیل بور کتانی با پنج فرزند و یک وام مسکن بیاید تا جای آنها را پر کند. خوب، حالا این زن بیوه آنجا بود، زنی که من و اندی تاکر Andy Tucker برای کلاهبرداری کوچک از طریق مؤسسه ازدواجی که در قاهره تأسیس کردیم متعهد ساخته بودیم.
اگر کسی سرمایه کافی برای آگهی داشته باشد ــ تقریباً یک لوله پول به کلفتی لوله اگزوز ماشین ــ، بعد مؤسسه ازدواج سود به ارمغان می‎آورد. ما در حدود شش هزار دلار پول داشتیم و امیدوار بودیم که این مبلغ را در مدت دو ماه دو برابر کنیم، زیرا در این مدت می‎توانستیم یک مؤسسه مانند مؤسسه خودمان را بدون درخواست مجوز بگردانیم.
ما یک آگهی درج می‎کنیم، چیزی تقریباً شبیه به این: "بیوه‎ای جذاب، ظاهری خوب، اهل خانه و خانواده، 32 ساله، با 3000 دلار پول نقد و ملکی ارزشمند مایل به ازدواج است. او مردی بی پول و با محبت واقعی را ترجیح می‎دهد، زیرا می‎داند که شرافت و تقوی اغلب در میان مردم ساده پیدا می‎شود. هیچ مخالفتی در برابر آقایان سالمندی که بتوانند صادق و توانا املاکم را مدیریت و پولم را خوب سرمایه‎گذاری کنند وجود ندارد. نامه‎های خود را با عنوان <تنها> به آدرس مؤسسه: پیترز & تاکر، قاهره. ارسال نمائید."
من، هنگامیکه این معجون ادبی را به پایان رساندیم می‎گویم "تا اینجای کار خیلی رندانه بود" و بعد می‎پرسم "و حالا، خانم کجاست؟"
او می‎گوید: "جف، من فکر می‎کردم که تو این تصورات واقعبینانه هنری‎ات را بالاخره کنار گذاشته‎ای. ما اصلاً چه احتیاجی به یک خانم داریم؟ وقتی در وال استریت Wall Street یک پشته سهام با آب رقیق گشته می‎فروشند، بعد تو توقع داری که در آن یک الهه دریائی پیدا کنی؟ یک آگهی ازدواج چه ربطی با یک خانم می‎تواند داشته باشد؟"
من می‎گویم: "حالا به من گوش کن! تو نظر من را می‎دانی که در تمام موارد نقض غیر مجاز قوانین باید کالا موجود، قابل مشاهده و قابل ارائه باشد. من تا حالا با این روش و از طریق مطالعه دقیق مقررات شهری و جدول زمانی حرکت قطارها تمام گرفتاری‎ها با پلیس را که با اسکناس پنج دلاری و یک پاکت سیگار نمی‎توان برطرف ساخت را از خودم دور ساخته‎ام. حالا، اگر ما بخواهیم این کلاهبرداری را انجام دهیم باید در موقعیتی باشیم که بتوانیم بانوی جذاب یا چیزی مانند آن را حقیقتاً ارائه دهیم، با زیبائی یا بدون زیبائی و دارائی و تمام آنچه که در لیست آمده است، وگرنه بعداً قاضی دادگاه برایمان مزاحمت ایجاد خواهد کرد."
 اندی مدتی فکر می‎کند و می‎گوید: "بسیار خوب، شاید برای این مورد امن‎تر باشد، شاید از اداره پست و دادگاه یک بار مؤسسه‎مان را بررسی کنند. اما از کجا می‎توانیم چنین سریع بیوه‎ای پیدا کنیم که وقتش را برای یک کلاهبرداری در ازدواج بدون آنکه ازدواجی در آن اتفاق بیفتد فدا کند؟"
من به اندی می‎گویم اتفاقاً یک چنین بیوه‎ای را می‎شناسم. یک سال پیش، یکی از دوستان قدیمی‎ام به نام تسکر تروتر Zeker Trotter که در اتاقکی دندان می‎کشید زنش را بیوه ساخت، زیرا او بجای اینکه به اکسیر خودش که همیشه او را آرام ساخته بود وفادار بماند قطره معده‎ای را که دکتر پیری تجویز کرده نوشیده بود. من در گذشته اغلب پیش آنها می‎رفتم، و فکر می‎کردم که می‎توانم آنها را به همکاری با خودمان تشویق کنم.
تا شهر کوچکی که او در آن زندگی می‎کرد فقط شصت مایل فاصله بود. بنابراین من با قطار به آنجا می‎رانم و او را در همان خانه و با همان گل‎های آفتابگردان و خروس‎ها بر روی بشکه شستشو می‎یابم. میسیز تروتر کاملاً مناسب آگهی ما بود، به استثنای زیبائی، سن و دارائی اظهار گشته در آگهی. اما او کاملاً قابل قبول و قابل ستایش دیده می‏گشت، و ما با این پیشنهاد احترام خود را به یادگار تسکر ثابت کردیم.
وقتی برایش تعریف کردم که ما چه لازم داریم از من می‎پرسد: "مستر پیترز، آیا کاری که در پیش دارید یک کسب صادقانه است؟"
من می‎گویم: "میسیز تروتر، من و تاکر حساب کردیم که در این سرزمین بزرگ و ظالم سه هزار نفر برای ازدواج با شما و پول و دارائی‎تان از طریق آگهی ما تلاش خواهند کرد. از این تعداد حتماً سیصد نفرشان، اگر بتوانند شما را از آن خود سازند، خود را مانند جسد یک آدم تنبل، ولگرد و طماع، یک بازنده، یک کلاهبردار و یک ماجراجوی حقیر ارائه خواهند کرد. من و اندی، می‎خواهیم به این پارازیت‎های اجتماع درس بزرگی بدهیم. آیا این برایتان کافی‎ست؟"
او می‎گوید: <کافیه، مستر پیترز، من می‎دانستم که شما کار بیشرمانه‎ای در پیش ندارید. اما من چه وظایفی دارم؟ آیا باید شخصاً هر یک از این سه هزار آدم به درد نخور را که شما از آنها صحبت می‎کنید رد کنم، یا اینکه می‎توانم آنها را دسته دسته بیرون کنم؟"      
من می‎گویم: "این کار شماست، میسیز تروتر، عملاً کار بی درد سری‎ست. شما در یک هتل آرام زندگی می‎کنید و کار دیگری نخواهید داشت. اندی و من کل مکاتبات و امور کسب و کار را انجام می‎دهیم. البته، شاید چند خواستگار احساسی و طوفانی‎تر که بتوانند پول سفر را تهیه کنند به قاهره بیایند و شخصاً از شما درخواست ازدواج کنند. در این حالت احتمالاً شما این وظیفه ناخوشایند را خواهید داشت که با دستان خودتان آنها را بیرون کنید. ما به شما مخارج هتل و هفته‎ای بیست و پنج دلار پول نقد می‎دهیم."
میسیز تروتر می‎گوید: "پنج دقیقه صبر کنید تا من جعبه پودرم را بردارم، کلید خانه را پیش یک همسایه بگذارم، و بعد شما می‎توانید با پرداخت حقوقم شروع کنید."
به این ترتیب توانستم میسیز تروتر را به قاهره بیاورم و در هتل خانوادگی‎ای که از هتل من و اندی به اندازه کافی فاصله داشت سکنی دهم، تا در ضمن ایجاد نکردن سوءظن قابل دسترس هم باشد، و بعد به اندی گزارش دادم.
اندی می‎گوید: :عالی شد! و فکر کنم حالا که وجدانت بخاطر آنچه به قابل دسترس بودن و حضور طعمه مربوط می‎گردد آسوده شده است می‎توانیم شروع به ماهیگیری کنیم."
بنابراین ما شروع به درج آگهی خودمان در تمام روزنامه‎های سراسر سرزمین کردیم. و یک بار آگهی دادن کفایت کرد.
ما در بانکی دو هزار دلار به حساب میسیز تروتر واریز کردیم و دفترچه حساب را به او دادیم که اگر کسی به صداقت و معتمد بودن نمایندگی ما شک کرد آن را نشان دهد. من می‎دانستم که میسیز تروتر وفادار و قابل اعتماد است و ما می‎توانیم بخاطر پول به او اطمینان کنیم.
من و اندی بخاطر این آگهی باید روزانه دوازده ساعت کار می‎کردیم و به نامه‎ها جواب می‎دادیم.
روزانه صدها نامه به دستمان می‎رسید. من فکر نمی‎کردم که در این سرزمین این تعداد مرد سخاوتمند و نیازمند وجود داشته باشد که بخواهد با کمال میل با یک بیوه جذاب ازدواج کند و زحمت مدیریت پول او را به خود بدهد.
بیشتر مردان اعتراف می‎کردند که وضع اقتصادی‎شان خراب است، کار خود را از دست داده‎اند و جهان آنها را دیگر درک نمی‎کند، اما هر یک از آنها اطمینان می‎دادند که از عشق و فضائل مردانه لبریزند، طوریکه اگر بیوه آنها را برای ازدواج انتخاب کند بهترین کسب زندگی خود را انجام داده است.
هر نامزد ازدواج از پیتر و تاکر پاسخی با این مضمون "بیوه از نامه آشکار و آگاه کننده شما تحت تأثیر واقع گشته است" دریافت می‎کرد. همزمان از نویسنده نامه درخواست می‎شد که یک نامه دیگر بنویسد و مشخصات دقیق خود را در آن درج کند و حتی‎المکان یک عکس نیز همراه نامه بفرستد. مؤسسه پیترز & تاکر همچنین به اطلاع نامزدهای ازدواج رسانده بود که آنها باید حق‎الزحمه انتقال دومین نامه به بیوه زیبا به مبلغ دو دلار را درون پاکت نامه قرار دهند. حالا حتماً راز زیبائی کاملاً ساده نقشه برایتان آشکار شده است. تقریباً نود در صد از مردان محترم بومی و غیر بومی مبلغ دو دلار تهیه کرده و به همراه نامه خود برایمان فرستادند. به این ترتیب جریان انجام پذیرفت. فقط اندی و من شدیداً شکایت می‎کردیم، زیرا که ما باید با بازکردن پاکت نامه‎ها و خارج کردن پول از داخل آنها بزودی خداحافظی می‎کردیم.
تعداد کمی از نامزدهای ازدواج شخصاً پیش ما می‎آمدند. ما آنها را نزد میسیز تروتر می‎فرستادیم و او بقیه کار را انجام می‎داد، سه یا چهار نفر هم بازگشتند و می‎خواستند از ما پول خرج سفر خود را پس بگیرند. اندی و من هنگامیکه نامه‎ها از اطراف دور و نزدیک سرازیر شدند هر روز تقریباً دویست دلار کاسبی می‎کردیم.
در یک بعد از ظهر هنگامی که ما کار فراوانی داشتیم و مشغول قرار دادن اسکناس‎های یک و دو دلاری در جعبه‎های خالی سیگار بودیم و اندی آهنگ <برای آنها ناقوس ازدواج به صدا نمی‎آید> را با صوت می‎زد، یک مرد کوچک اندام و شیک داخل می‎شود و چشمانش را به روی دیوارها می‎چرخاند، طوریکه انگار در جستجوی چند عدد تابلوی ناپدید گشته از گینزبارو Gainsborough می‎باشد. هنگامیکه من او را دیدم احساس غرور کردم، زیرا می‎دانستم که ما کسب و کارمان را بی عیب و قابل اطمینان انجام می‎دهیم.
مرد می‎گوید: "اینطور که می‎بینم، شما امروز تعداد زیادی نامه دریافت کرده‎اید."
من دستم را به سمت کلاهم می‎برم و می‎گویم: "تشریف بیاورید، ما انتظار شما را می‎کشیدیم و من می‎خواهم جنس را به شما نشان دهم. وقتی شما واشینگتون را ترک می‎کردید حال تدی Teddچطور بود؟"
من او را به سمت هتل همراهی می‎کنم و با میسیز تروتر آشنا می‎سازم. سپس دفتر حساب پس‎انداز با مبلغ دو هزار دلار را به او نشان می‎دهم.
پلیس مخفی می‎گوید: "به نظر می‎رسد که همه چیز مرتب است."
من می‎گویم: "البته. و اگر مزدوج نبودید شما را  چند لحظه‎ای با میسیز تروتر تنها می‎گذاشتم. البته لازم نبود دو دلار بپردازید."
 او می‎گوید: "ممنون. اگر ازدواج نکرده بودم حرفی نبود. خداحافظ مستر پیترز."
 در پایان ماه سوم حدود پنج هزار دلار جمع کرده بودیم، و ما می‎دانستیم که زمان فرار کردن فرا رسیده است. ما باید انواع شکایت‎ها را به جان می‎خریدم و به نظر می‎رسید که میسیز تروتر هم از این کسب خسته شده است. تعداد زیادی ستایشگر به دیدنش رفته بودند و او از این موضوع جندان راضی نبود. به این خاطر تصمیم می‎گیرم ناپدید شویم، بنابراین من به هتل پیش میسیز تروتر می‎روم تا دستمزد هفته پیش را به او بپردازم و چکی به مبلغ دو هزار دلار را از او بگیرم.
هنگامیکه من به آنجا رسیدم او مانند کودکی که نمی‎خواهد به مدرسه برود می‎گریست.
من می‎گویم: "چیه، چه اتفاقی افتاده؟ آیا کسی کاریتان کرده، یا اینکه احساس غربت می‎کنید؟"
او می‎گوید: "نه، مستر پپیترز، من می‎خواهم به شما بگویم چه شده است. شما همیشه برای تسکر یک دوست خوب بودید، و به این خاطر می‎تونم کاملاً راحت با شما صحبت کنم. مستر پیترز، من عاشق شده‎ام. من مردی را آنقدر دوست دارم که اگر او را بدست نیاورم خواهم مرد. او دقیقاً همان مرد ایده‎آلی‎ست که من در ذهن خود داشته‎ام."
من می‎گویم: "خوب، پس با او ازدواج کنید. یعنی اگر که یک رابطه عشقی دو طرفه است. آیا او احساس شما نسبت به خود را می‎دادند و به آن پاسخ مثبت داده است؟"
او می‎گوید: "بله، اما او یکی از مردهائی‎ست که مرا بخاطر آگهی ملاقات کرده، و نمی‎خواهد تا وقتی به او دو هزار دلار را نداده‎ام با من ازدواج کند. نام او ویلیام ویلکینسون William Wilkinson است." و با این حرف او دوباره خود را به دست طفیان‎های هیستریک یک عاشق می‎سپرد.
من می‎گویم: "میسیز تروتر، مردی بیشتر از من نمی‎تواند احساسات یک زن را درک کند. بعلاوه شما روزی همسر یکی از بهترین دوستانم بوده‎اید. اگر دست من بود، من می‎گفتم که دو هزار دلار را بردارید و با مرد منتخب خود خوشبخت شوید. ما می‎توانیم این کار را انجام دهیم، زیرا ما بیش از پنج هزار دلار از پارازیت‎هائی که قصد ازدواج با شما را داشتند کاسبی کرده‎ایم. اما من باید ابتدا از اندی بیرسم. او دارای روح انسانی‎ست، اما یک کاسب موشکاف است. او در رابطه مالی شریک من با حق رأی برابر است. من با اندی صحبت خواهم کرد و می‎بینم چه کار می‎شود کرد."
سپس من به هتل‎مان بازمی‎گردم و جریان را برای اندی تعریف می‎کنم.
اندی می‎گوید: "من همیشه فکر می‎کردم که این اتفاق بیفتد. آدم از یک زن نمی‎تواند توقع داشته باشد در کاری که با احساسات و تمایلاتش مربوط می‎شود سرش به کارش مشغول باشد."
من می‎گویم: "اندی، اما تصور اینکه ما در شکستن دل زنی گناهکاریم غم‎انگیز است."
اندی می‎گوید: "جف، این حقیقت دارد، و من می‎خواهم به تو بگویم مایلم چکار کنم. تو همیشه یک قلب نرم و یک رگ بزرگ داشتی. شاید من سخت و خسیس و مشکوک بوده باشم، اما این بار می‎خواهم با تو تا نیمه راه بیایم. برو پیش میسیز تروتر و به او بگو که باید دو هزار دلار را از بانک بگیرد و به مردی که عاشقش شده است بدهد و خوشبخت گردد."
من از جا می‎جهم و پنج دقیقه تمام دست‎های اندی را در دست می‎گیرم و تکان می‎دهم، بعد پیش میسیز تروتر می‎روم و برایش آنچه اندی گفته بود را تعریف می‎کنم، و او حالا همانقدر از خوشحالی گریه می‎کرد که بخاطر غم و اندوه کرده بود.
دو روز بعد من و اندی مشغول بستن وسائل‎مان برای فرار کردن بودیم.
من از او می‎پرسم: "آیا مایل نیستی قبل از رفتن حداقل میسیز تروتر را یک بار ملاقات کنی؟ او حتماً از شناختن تو و تشکر بخاطر مهربانیت خیلی خوشحال خواهد شد."
اندی می‎گوید: "نه، فکر کنم بهتره برای به قطار رسیدن کمی عجله کنیم."
من همانطور که همیشه پول‎های نقدمان را حمل می‎کنیم در حال داخل کردن آنها به درون کمربندم بودم که اندی یک دسته بزرگ اسکناس از جیب خارج ساخت و از من خواهش کرد که آنها را هم با بقیه پول‎ها در کمربند فرو کنم.
من می‎پرسم: "این چیه؟"
اندی می‎گوید: "دو هزار دلار از میسیز تروتر."
من می‎پرسم: "چطور اینها را بدست آوردی؟"
اندی می‎گوید: "او آنها را به من داد. من از یکماه قبل، سف شب در هفته او را ملاقات می‎کردم."
من می‎گویم: "پس تو باید ویلیام ویلکینسون باشی؟"
اندی می‎گوید: "بودم."

_ پایان _

http://www.youtube.com/watch_popup?v=wNRar7jdyrA&feature
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 3:1  توسط سعید از برلین  | 


او خود را بدون رغبت به سمت خانه می‎کشید. هوا گرم بود. جویبارها بوی کف صابون و آب گندیده می‎دادند. او خود را به این خاطر که لاقیدانه در میان شهر بی مقصد راه می‎رفت ملامت می‎کرد، اما بجای رفتن به خانه همچنان ول می‎گشت. روزنامه در پشت شیشه کیوسک تا خورده بود، و هنریک
Henryk می‎توانست گزارش ارتش را فقط تا حدی که قابل خواندن بود ببیند: "در جبهه شرقی بجز فعالیت رزمی محلی روز به آرامی گذشت. امروز صبح هواپیماهای سریع جنگنده در اقیانوس منجمد شمالی دو کشتی تجارتی را غرق ساختند. در شب 5 ژوئن تأسیسات بندری در الجزیره بمباران گشت ..."
هنریک پس از خواندن گزارش به رفتن ادامه می‎دهد. هنگامی که او به مغازه قصابی آشنائی می‎رسد به داخل آن نگاه می‎کند. به قلاب‎ها گوشت آویزان نبود، اما داخل مغازه بوی خون گرمی می‎داد. در کنار میز مغازه زن‎ها ایستاده بودند. هنریک چند قدم از آنجا دور می‎شود، بعد برمی‎گردد. چند بار از یک سمت خیابان به سمت دیگر می‎رود. او می‎خواست استخوان و نیم کیلو کالباس نسیه بخرد و معلوم نبود که چرا از زن‎های داخل مغازه خجالت می‎کشید. پاهایش در درون کفش از سرما می‎سوخت. او عرق از روی پیشانی پاک می‎کند و در مقابل پنجره مغازه که از پشت آن بچه خوک گچی گلگونی لبخند می‎زد می‎ایستد.
اما چون زن‎ها در مغازه ایستاده و هنوز قصد ترک کردن مغازه را نداشتند، بنابراین او به رفتن ادامه می‎دهد. هنگامیکه او به دیوار گورستان که در اثر گذشت سالیان تقریباً از وسط شهر و از میان خانه‎ها و باغ‎ها می‎گذشت نزدیک می‎شود یک گروه از ژاندارم‎ها و غیر نظامیان را می‎بیند. آنها در سراسر خیابان ایستاده بودند. در این وقت مردی از دوچرخه پیاده می‎شود و با حرکتی سریع دستش را به جیب بغل می‎برد، احتمالاً برای خارج کردن کارت شناسائی خود. هنریک آهسته به ژاندارم‎های یونیفرم بر تن که فریاد می‎کشیدند نزدیک می‎گشت، بعد برمی‎گردد و آرام خود را از آنجا دور می‎سازد. رفتنش مانند پیاده‎روی تنبلانه یک جوان بی حوصله به چشم می‎آمد. او یک کارت شناسائی و یک کارت کار جعلی با عقاب آلمانی‎ای که یک اشتباه کوچک جزئی در کنار بال‎هایش دیده می‎شد به همراه داشت؛ مُهر خیلی بد زده شده بود.
او داغ بود. بدنش کاملاً خیس شده بود، طوریکه انگار پوست از تمام منفذهایش می‎گریست. دهقانان در بشکه‎های دراز چوبی آشغال و مدفوع از شهر خارج می‎ساختند.
او فکر می‎کند <اگر دستگیرم می‎کردند، اگر حالا یقه‎ام را می‎گرفتند، بعد همه چیز تمام می‎شد. من می‎توانستم پنج دقیقه پیش کشته شده باشم و هیچ کس از آن با خبر نمی‎گشت. در گورستان توکاهای سیاه رنگ با نک‎های طلائی آواز می‎خواندند، اما یونیفرم‎های سبزـ‎سیاه پوش مرا محاصره کرده و کتک می‎زدند ...> این افکار در مورد مرگ و زندگی خیلی مهم بودند، چنان مهم که هنریک اصلاً متوجه نگشت چگونه او دوباره در مقابل مغازه قصابی آمده بوده است. در انعکاس آب بی حرکت شیشه ویترین چهره خود را تماشا می‎کرد.
هنگامیکه او پس از لحظه‎ای داخل مغازه می‎گردد، قصاب به او می‎گوید که دیگر گوشتی وجود ندارد.
او خسته به خانه بازمی‎گردد. <آنجا اقیانوس منجمد شمالی و الجزایر، و اینجا بخاطر نیم کیلو استخوان. عیناً برای یک سگ ...> از دور متوجه دود روشنی بر بالای دودکش می‎گردد. این او را خوشحال می‎سازد و اجازه می‎دهد که احساس سبک گشتن در او زنده شود. ظهرها غذا پخته می‎شد. او جای خود را در خانه داشت. در خانه به او فکر می‎کردند. او آنجا آدم بزرگی بود که رویش حساب می‎کردند. او به قدم‎هایش شتاب می‎بخشد.
مادر از او می‎پرسد که چرا او این همه وقت در راه بوده، وقت غذا خوردن است. برادر از او می‎پرسد: "خبر تازه در جهان چیست؟" هنریک جواب می‎دهد که در جنوب و غرب اتفاق جالبی رخ نداده است، اما در خیابان یوهانس Johannesstraße در کنار گورستان ژاندارم‎ها ایستاده‎اند و جلوی مردم را می‎گیرند.
هنریک بعد از خوردن غذا مجله دو هفته قبل آدلر  Adle را تماشا می‎کند و به این می‎اندیشد که چه باید انجام گیرد. او باید چه بکند. دو ماه از در خانه ماندن او و انتظار شنیدن خبر می‎گذشت. اما از <حوزه> هیچ خبری فرستاده نشده بود، پول هم برایش نمی‎فرستادند. اقامت در خانه بعنوان استراحت، به انتظاری عذاب‎آور تبدیل شده بود. او بعد از پایان ورق زدن مجله آدلر مشغول خواندن دستور زبان لاتین می‎گردد که سال‎ها قبل با استثناهای متعدد و دیگر پیچیدگی‎هایش سردرد بسیاری برایش ایجاد کرده بود.
در این لحظه جلوی درب خانه یک موتور ترق تروقی می‎کند و خاموش می‎گردد. درب اتاق باز می‎شود و مادر رنگ پریده و وحشتزده و در پشت سر او بوناونتورا Bonawentura با اندام بلند پوشیده شده در بارانی مشمائی سیاه و درخشنده‎ای داخل می‎گردند. این بارانی مادر را آنطور ترسانده بود. مادر می‎رود و با احتیاط در را پشت سر خود می‎بندد. بوناونتورا کوتاه و دقیق به هنریک توضیح می‎دهد که جریان از چه قرار است. سپس مادر دو فنجان قهوه و شیرینی خشک می‎آورد. بوناونتورا از مزه قهوه و شیرینی تعریف می‎کند؛ او خیلی زود دوباره می‎رود. مادر در حقیقت فکر کرده بود که این مرد با بارانی سیاه از آدم‎های خودی‎ست، اما هنوز هم هیجانزده بود و در چشمانش وحشت قرار داشت. هنریک از او خواهش می‎کند که لباس‎ها را تمام کند، دو روز دیگر باید او برود. این خواهش مادر را آرام می‎سازد و فوراً خود را مشغول بررسی پیراهن‎ها و جوراب‎ها می‎کند ... این کار برعکس احساس اولیه و انتظارات بد کاری محکم طرحریزی شده بود.

آنها بین توالت و پشته‎ای از زباله ایستاده بودند.
مرد کوچک‎تر می‎گوید: "به من صد سلوتی Zloty بده، بعد می‎تونی صاحبش بشی ..."
مرد بزرگ‎تر با تکان دادن شانه‎هایش می‎گوید: "صد اسلوتی. برای چی؟"
"زهر مستقیم از سازمان میاد، اصل بودنش تضمینیه." 
"از کجا می‎دونی؟"
"ها، نترس، تو حتماً سقط خواهی شد، فقط امتحان کن. من که به تو چیز بنجل نمی‎فروشم ... برای خودت می‎خوای، آره؟"
مرد کوچک‎تر یک قوطی کوچک حلبی از جیب درمی‎آورد، درش را باز می‎کند و محتوی آن را که یک کپسول گِرد در لاستیک احاطه شده بود را در دست باز کرده مرد بزرگ‎تر می‎اندازد. مرد با دقت زهر را بررسی می‎کند.
مرد کوچک‎تر توضیح می‎دهد: "محصول انگلیسه، کالای چتر بازهاست. از یک افسر نیروی دفاعی هدیه گرفتم. بهتر از سیانوره. می‎تونی تا وقتی بخواهی تو دهنت نگهش داری. می‎تونی وقتی ضروری می‎شه بجویش، یا دوباره تو جیبت بگذاری. کپسول تو این لاستیک خیس و خراب نمی‎شه ..."
مردبزرگ‎تر سرش را تکان می‎دهد.
"برای اولین بار چنین چیزی می‎بینم."
"بله می‎دونم، انگلیسی‎ها فرهنگ دارند ... اما آنها مقدار زیادی از این جنس به این سمت نمی‎فرستن. فقط برای آدم‎های خاص. سگ کوچکی مثل تو هم می‎تونه در اثر گیر کردن استخون خفه بشه ..."
"پنجاه اسلوتی کافیه؟"
"رد کن بیاد."
مرد کوچک‎تر اسکناس کثیف و مچاله شده را صاف می‎کند؛ اسکناس از وسط پاره و با کاغذ سیگار چسبانده شده بود.
او سرش را به سمت مرد بزرگ‎تر می‎چرخاند و می‎گوید: "اسکناس دیگه‎ای نداری؟ اینو کسی ازم قبول نمی‎کنه."
مرد بزرگ‎تر دگمه‎های پالتویش را می‎بندد.
"چرا چرا، نترس. من بی پول بی پولم، آخرین گاوم را هم فروختم. خوب تا بعد، مواظب خودت باش هنیو heniu!" او بر شانه مرد کوچک‎تر می‎زند. هنریک او را در حال رفتن از پشت نگاه می‎کند. مرد بزرگ‎تر در حال رفتن سوت می‎زد. انگار کپسول کوچک زهر احاطه شده در لاستیک او را سر حال آورده بود. هنریک می‎اندیشد که <او احساس می‎کند که زنده است. او فقط باید خوشحال باشد!> و اسکناس را تا می‎کند و براه می‎افتد.
در حال رفتن به سوی آپارتمان خاکستری رنگ تمام مدت به اسکناس معیوب فکر می‎کرد. وقتی او از پله‎ها بالا می‎رفت، ایستاد، اسکناس را از جیب خارج ساخت و محل وصله شده را دقیقاً تماشا کرد و به خود گفت: زن آن را قبول خواهد کرد.
او از روی پله‎های چوبی کهنه تا طبقه زیرشیروانی بالا می‎رود. در آنجا محلی برای خشک کردن لباس‎ها بود، و در سمت دیگر صاحبخانه اتاق‎هائی ساخته بود که آدم‎هائی بخاطر کمبود پول نزدیک آسمان، در طبقه زیر شیروانی یا در زیرزمین زندگی می‎کردند.
بر روی زمین لانه‎های چوبی خرگوش قرار داشتند که درونشان چمن قرار داشت و از لای درزها مدفوع به بیرون زده بود، در گوشه لانه‎ها خرگوش‎ها چمباته زده بودند. در کنار دودکش یک جعبه شن برای خاموش کردن آتش قرار داشت که از آن بعنوان آشغالدانی برای خاکستر و زباله‎هائی که در زیر سقف داغ شیروانی پوسیده می‎گشتند استفاده می‎شد.
هنریک در مقابل درب جگری رنگ شده‎ای می‎ایستد. رنگ جگری ترک برداشته و در حال ریختن بود. هرچند نامی بر روی درب وجود نداشت، اما او می‎دانست چه کسی در پشت آن زندگی می‎کند. او محکم به درب می‎کوبد. کسی پاسخ نمی‎دهد. او دستگیره درب را فشار می‎دهد. یک اتاق دراز و کم نوری که توسط نوار پهن نوری که از بالا می‎تابید به دو قسمت شده بود. از داخل روشنائی زنی خارج می‎گردد. او لباسی گشاد از پارچه چیت بر تن داشت که با آن دست‎های آلوده به آردش را پاک می‎کرد. موهای سیاه و صاف شانه شده‎اش چرب و درخشنده بود، و با چشمان سیاه درشت خود مهمان را تماشا می‎کرد. زن بدون آنکه جواب سلام او را بدهد سرسری می‎گوید: "بله، چی می‎خوای؟"
هنریک یک قدم به جلو برمی‎دارد و می‎ایستد. او در کنار اجاق دو کودک کوچک را می‎بیند. آنها بازی خود را قطع کرده و با کنجکاوی به انسان غریبه نگاه می‎کردند. بر کف اتاق جعبه‎های کوچک مقوائی شن، چمن و لوبیاهای سفید قرار داشتند. دختر کوچک ترازوئی در دست داشت.
"یکی از همکارانم به من گفت که اینجا ..." هنریک سکوت می‎کند. او انتظار می‎کشید تا شاید زن به کمک او بیاید، اما زن ساکت ایستاده بود. دست‎هایش را در هم فرو برده و سرش را خم کرده بود و به نظر می‎رسید که مشغول گوش دادن است.
هنریک فکر کرد "فاحشه پیر" و با عصبانیت پول را از جیب خارج می‎سازد. او اسکناس تا شده را روی میز قرار می‎دهد و می‎گوید: "این مقدار کافی‎ست؟"
زن سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: "چه خبرتونه ..."
"دفعه بعد بیشتر میارم."
زن شروع به خندیدن می‎کند. هنریک می‎خواهد برود، اما زن دستش را می‎گیرد و می‎گوید: "نگاه کن، چه عجله‎ای هم داره. کمی صبر کنید ... این وقت از روز ..." او به گوشه اتاق که بچه‎هایش ایستاده بودند می‎رود، روی زمین زانو می‎زند و موی روشن دختر کوچک را نوازش می‎کند.
"کوچولو همین گوشه بازی کن." او دختر را در کنار خود می‎نشاند و بر روی ترازویش شن می‎ریزد. "تا وقتی که من صداتون نکردم از این گوشه خارج نشید." پسر در کنار خواهر خود چمباته می‎زند. زن صندلی‎ای روبروی محل بازی بچه‎ها قرار می‎دهد و پارچه‎ای روی لبه آن آویزان می‎کند و می‎گوید: "مامان فقط باید کاری برای این آقا انجام بده و فوری دوباره پیش شماها میاد."
زن بلند می‎شود و به سمت تختخواب که در گوشه تاریک و زیر سقف مورب اتاق قرار داشت می‎رود. لحاف ملافه نشده را کنار می‎زند و با حرکت سر به او می‎گوید:
"بیا."
هنریک وسائلش را در شب می‎بندد. او جوراب نخی و پیراهن تمیزی را داخل کیف چرمی می‎کند. با برادرش در باره آخرین گزارش ارتش از جبهه شرقی حرف می‎زند: <در جبهه شرقی، بجز جنگ‎های سختی در کوبان‎ـ‎بروکن‎کوپف Kuban-Brückenkopf روز آرام می‎گذرد. نیروهای آلمانی و رومانی بسیاری از حملات دشمن در منطقه شمال غربی کریمزکایا Krimskaja را دفع کردند ...>. آنها زود برای خواب می‎روند. او و برادرش هر دو بر روی یک تخت که جیر‎جیر می‎کرد می‎خوابیدند.
هنریک در اواسط شب چند بار از خواب برخاست و چراغ را روشن کرد، تا کک‎ها را از بدنش بتکاند، آنها طوری نیش می‎زدند که انگار شن‎های آتشین در تختخواب پاشیده‎اند.
او از پشت در می‎شنید که چطور مادر در روی تختخواب خو از این پهلو و آن پهلو می‎شد و آه می‎کشید. حتماً او هنوز چشمانش را نبسته و در تمام مدت با وحشت به سفر او فکر می‎کرده است. او با چشمان باز یک کودک وحشتزده تنها دراز کشیده بود و گذشت ساعت‎ها را می‎شمرد. هنریک نمی‎گذارد که مادر متوجه او شود، زیرا هیچ صدا و اشاره‎ای نمی‎توانست به مادر کمک کند. بزرگ‎ترین عشق هم کوچک‎ترین دردی از دیگری دوا نمی‎کند، کاملاً برعکس، هرچه عشق بزرگ‎تر باشد، بار بر دوش عاشق و معشوق را سنگین‎تر می‎سازد. ملیونها چشم در شب بی قرارانه انتظار می‎کشیدند و نمی‎توانستند هرگز پیش بینی کنند که در بیداری چگونه خواهد گشت.
صبح هنریک مایل به بیدار شدن نبود، اما مادر بیدار شده بود و صبحانه را آماده می‎کرد. نان با گل رس پخته شده، مربای چغندر، قهوه، یک جعبه کوچک قند. برای راه چند نان، دو تخم مرغ پخته و مقدار کمی نمک در کاغذ پیچیده شده. او باید بعد از صبحانه فوری خداحافظی می‎کرد و می‎رفت.
مادر خود را کاملاً نزدیک هنریک کشانده بود. صورتش مانند یک مشت کوچک مچاله شده بود. از چشمانش اشگ می‎چکید. دست‎ها و صورت هنریک را طوریکه آدم به سطح روئی یک شیء ناشناس دست می‎کشد خیلی سریع لمس می‎کند.
هنریک از خانه دور می‎شود. قدم‎هایش آرام‎تر می‎گردد. تنهائی او را مرتب نگران‎تر می‎کرد. نام جعلی بر روی مدارکش حالا معنای خودش را نشان می‎داد. این انسان که به سمت شهر در حرکت بود کارهائی در پیش داشت که تنها او باید انجام می‎داد. آن زندگی، آن خانه در آنجا به خاطره‎ای دور مبدل می‎گردد، به یک گردش در سال‎های دور کودکی و پر از نور.
او نباید به آن فکر کند. فقط گاهی در راه، رگه‎ای از این نور شب را روشن می‎ساخت، و بعد او در تاریکی تندتر می‎رفت، گرچه یک روز آفتابی از ماه ژوئن بود.
او باید در بین راه پیش یک پیرمرد صحاف، یک صندوق پستی جاندار می‎رفت و نامه‎ای برای حوزه از او می‎گرفت. بوناونتورا از او به این خاطر خواهش کرده بود. چند هفته‎ای می‎شد که حوزه دیگر هیچ بیانیه مطبوعاتی مرکزی دریافت نکرده بود. در این زمان توزیع درست انجام نمی‎گرفت. هنریک به بوناونتورا گفته بود که این یک کار زنانه است. بوناونتورا گفته بود که این یک دستور نیست، بلکه فقط یک خواهش است ...
عاقبت هنریک با این کار موافقت می‎کند، اما حالا او عصبانی بود، او می‎خواست هنگام سفر آسایش داشته باشد. بخاطر هر چیز کوچکی عصبی و هیجانزده می‎شد. انتظار و بی عملی در خانه اعصابش را خیلی تحریک کرده بود.    
راه حل مانند همیشه هوشیارانه انتخاب نشده بود. صبح زود از یک صحاف بپرسد: "آیا امگا Omega برای بولک Bolek تمام شده است؟" . بعد یک پاکت کوچک را تحویل گرفتن ممکن بود برای افراد ساده لوح خوب باشد. تعجب نداشت وقتی دو راهبه می‎خواستند یک کتاب نماز بگیرند کاملاً پر معنی نگاه می‎کردند، اما صورت‎هایشان در زیر کلاه بی لبه سفید و سفت بی حرکت باقی مانده بود.
سفر به R به آرامی انجام گرفت. در کوپه جوانی سرش را روی گونی سیب‎زمینی گذاشته و خوابیده بود. گاهی مبهوت سرش را بلند می‎کرد، به اطراف خیره می‎گشت و نام ایستگاه را می‎پرسید. هنریک کنارپنجره می‎شیند. او کیف چرمی‎اش را در جای اسباب مسافرین بالای سرش قرار می‎دهد، اما کاغذها، پاکت کوچک و روزنامه کراکاوئر Krakauer Zeitung که در ایستگاه راه‎آهن خریده و بی دقت تا کرده بود را نزد خود نگاه می‎دارد. او سیگاری روشن می‎کند. مراتع و مزارع در جلوی پنجره مانند نوار سبز رنگی از برابر چشمانش می‎گذشتند. او خود را به دیوار لرزان کوپه قطار تکیه می‎دهد و چشم‎هایش را می‎بندد. درها با سر و صدا باز و بسته می‎گشتند. سه ژاندارم داخل کوپه می‎شوند. هنریک برای یک لحظه خوابش برده بود، زیرا که او نه صداهای افرادی را که نزدیک می‎گشتند و نه صدای نزدیک شدن قدم‎هایشان را شنیده بود. احتمالاً ژاندارم‎ها در ایستگاه کوچکی سوار شده بودند. سیگارش خاموش شده بود. هنریک خود را حرکت می‎دهد و خاکستر سیگارش بر روی زمین می‎ریزد. او وحشتزده می‎شود و ته سیگار را در جاسیگاری می‎اندازد. ژاندارم‎ها به مقررات توجه مخصوصی می‎کردند.
ژاندارمها ساکت بودند، آدم می‎توانست خستگی را در چهره انها ببیند، آنها با همدیگر صحبت نمی‎کردند. جوان با سر تکیه داده شده به گونی سیب‎زمینی در خواب بود. ژاندارمی که خود را کنار او نشانده بود به پسر نگاه می‎کرد. هنریک به خود تکان نمی‎داد. نگاهش به نوشته سگک فانوسقه "خدا با ما" دوخته شده بود، او حرف به حرف آن را می‎خواند و همزمان تمام کوپه و تمام اشخاص را تماشا می‎کرد، به کوچک‎ترین جزئیات لباس‎ها و صورت‎هایشان. به نظرش می‎آمد که انگار او حالت چهره خود را در چهره آنها می‎بیند. تا پایان سفر هنوز سی دقیقه باقی مانده بود. در این مدت چیزی در کوپه تغییر نمی‎کند. ژاندرم خواب‎آلوده به هنریک نگاه می‎کرد، طوریکه انگار او را نمی‎بیند. هنریک آرام بود، اما فقدان آن کپسول زهر با لاستیک پوشیده شده را یک نقص به حساب می‎آورد.
ژاندارم باید تمام مدت به چیزی فکر می‎کرده باشد، زیرا ناگهان حرکتی می‎کند، به شانه جوان به خواب رفته می‎زند و مانند وحشی‎ها فریاد می‎کشد. پسر جوان سرش را بلند می‎کند. او وحشت کرده بود و مانند دیوانه‎ها از یکی به دیگری نگاه می‎کرد، سیب‎زمینی‎ها را درمی‎آورد و به ژاندارم‎ها نشان می‎داد. ژاندارم‎ها بلند می‎خندیدند. جوان سیب‎زمینی‎ها را طوری در دستانش می‎چرخاند که انگار آنها را از خاکستر داغی بیرون کشیده است. در دهان باز شده‎اش کلمه "سیب‎زمینی، سیب‎زمینی ..." با عصبانیت خارج می‎شد. در چشمان روشن و شفاف ژاندارمی که این شوخی اختراع او بود از خنده زیاد اشگ جمع شده بود.
آنها تا ریختن اشگ از چشمانشان می‎خندیدند. در نزد آنها چنین لحظه خوش لجام گسیخته‎ای وجود داشت. آنها مانند کودکان می‎خندیدند. اما خنده‎شان فقط برای خود آنها رزرو شده بود. کسی که به آنها تعلق نداشت باید جدی باقی می‎ماند، آدم می‎توانست بخاطر خندیدن از آنها کشیده بخورد.
ظهور انفجار شادی در ژاندارم‎ها هنریک را آرام ساخته بود.
او از ایستگاه قطار پیش سبیشک Zbyszek که در مخفیگاه خوب و قدیمی‎ای زندگی می‎کرد می‎رود. سبیشک با دستگاه تکثیر دستی مشغول چاپ آخرین شماره اطلاعیه حوزه بود. او غرق عرق و آغشته به جوهر چاپ بود.
او در حال استقبال از هنریک می‎گوید "یک کار کثیف" و غلتک رنگ را به کناری می‎گذارد. هنریک نوشابه نیمه گرمی را که روی میز قرار داشت تا ته می‎نوشد و روی کاناپه کوچک می‎شیند.
"من برایت روزنامه‎ها را آوردم." و پاکت با نخ پیچیده شده را به طرف سبیشک پرت می‎کند.
"چه خبر تازه از بوناونتورا؟"
"او پیش من بود، قهوه خیلی به او مزه داد، و قادر نبود یقدر کافی از شیرینی‎های خشک پخته شده با روغن تقدیر کند."
"آیا چیز جالبی تعریف کرد؟"
"او گفت می‎خواهند صلیبی به تو جایزه بدهند."
"آنها باید سیانور به من هدیه کنند، بوناونتورا می‎خواست برای من سیانور بفرستد."
"من این را به بوناونتورا گفتم، اما او پدرانه به من توضیح داد که بهتره جوان‎ها به زندگی فکر کنند و نه به مرگ. کاش می‎شنیدی که او چه زیبا حرف می‎زد!"
"اینجا یک روز مرا می‎گرند و مانند موش صحرائی می‎کشند. با رنگ که نمی‎تونم خودم را بکشم، لعنت."
"گناه نکن، و لعنت نفرست. برای آرام شدن بولتن را بخوان."
سبیشک به سراغ روزنامه‎ها می‎رود. هنریک صفحه چاپ شده را نگاه می‎کند، سپس غلتک را برمی‎دارد و با آن بر روی دستگاه چاپ می‎راند. او صفحه تمیزی را روی دستگاه می‎گذارد و یک بار دیگر غلتک را روی آن می‎کشد.
"تو ادامه بده. این کار تمام شب حالم را بهم زده. باید این شماره به صندوق برود ..." سبیشک در حال خواندن سرش مرتب خم‎تر می‎شود، و عاقبت به خواب می‎رود. آنها کار را با هم تمام می‎کنند. آنها صفحه‎ها را بهم وصل و روزنامه‎های کوچک چاپ شده را بسته بندی کرده و برای توزیع آماده می‎کنند.
هنریک شب پیش سبیشک می‎ماند. او بر روی کاناپه سفت دراز می‎کشد و به شکایات سبیشک گوش می‎دهد. سبیشک مدام به موضوع سم بازمی‎گشت. از آنجائیکه او هنوز از زمان مدرسه خود را با شیمی مشغول می‎ساخت، بنابراین سعی کرده بود خودش چیزی درست کند، و او حتی چند لوله آزمایش با مواد سمی را به هنریک نشان می‎دهد، متأسفانه یکی از اجزاء مهم را کم داشت و به همین دلیل زهر نمی‎توانست اثر کند. هنریک تقریباً خوابش برده بود که سبیشک از او در باره کپسول زهر انگلیسی سؤال می‎کند. هنریک بی میل جواب می‎دهد، اما دیگری ول کن نبود.
"با آن چه کردی؟"
"خوردمش."
"اما تو به من قول داده بودی."
"بابا راحتم بذار، تو صد سال زندگی خواهی کرد، فرزند و نوه‎هایت را روی زانویت تاب خواهی داد."
"چه کارش کردی؟"
"دور انداختم."
"خوک."
"یعنی چه خوک؟ برای چی سم می‎خواهی؟ یک روزی تو هم با ماشین چاپت به جنگل خواهی آمد. بعد ما آنجا سوسیس، گوشت راسته و ماهی دود داده شده خواهیم خورد و کنیاک و تخم مرغ دم می‎کنیم. حالا بخواب، فردا همه چیز تمام می‎شود.
"پیش من بله، اما پیش آدم  Adam نه."
"چه اتفاقی برای او رخ داده است؟"
"او پیامی مخفی به بیرون فرستاده، او مایل است سم داشته باشد."
هنریک لبش را به دندان می‎گیرد.
"او را زده‎اند؟"
"او را برای بازجوئی برده و از او استنطاق کرده‎اند."
"فکر می‎کنی که شاید او را زده باشند؟"
"او پیام مخفی بیرون فرستاده. او نوشته که ما نباید زنگ خطر را به صدا در بیاریم، او چیزی لو نداده است. اما خواهش می‎کند برایش سم بفرستیم. باید برای او چیزی پیدا کنند، فقط جای تأسف است که زودتر در این باره فکر نشده است. برای افرادمان بار دیگر دوباره چیزی در آنجا وجود نداره ..."
"احتمالاً اشمالس  Schmalz از او بازجوئی کرده؟"
"حتماً."
"آدم فرد محکمی‎ست."
"ناظر ما می‎گوید که آدم چهار دست و پا راه می‎رود."
هنریک می‎گوید "این اشمالس مادرقحبه را باید مدت‎ها پیش می‎کشتیم" و ناخن‎های دستش را می‎جود.
سبیشک می‎گوید: "حالا به دلیل گروگان‎ها نمی‎شه. باید طور دیگری کلک او را کند." 
هنریک فکر کرد که باید حتماً به پائین تنه‎اش کوبیده باشند، به این دلیل آدم نمی‎تواند راه برود. به او دستور داده‎اند که با پاهای جدا از هم بایستد، و بعد با نوک چکمه به اندام‎های تناسلی‎اش کوبیده‎اند ... آیا کسی می‎تواند چنین کاری را تحمل کند؟
او صورتش را برمی‎گرداند و دهانش را به متکا فشار می‎دهد. چه روش‎هائی دارند ... آیا من می‎توانم آن را تحمل کنم؟ وحشت او را در بر می‎گیرد. <من نباید آن را می‎فروختم، خیلی زود این کار را کردم. همه چیز خیلی سریع انجام شد، من باید تا آخر آن را نگاه می‎داشتم. من زیاد می‎دانم، خیلی زیاد. این آدرس‎ها و رابطه‎ها به من چه ربطی دارند. مرتب تازه. من در این باره هیچ حقی ندارم. من نمی‎خواهم هیچ چیز بدانم، من نمی‎خواهم، نه!>
او آخرین کلمه را فریاد کشید و از خواب بیدار گشت. هنوز شب بود. در بیرون، در جلوی پنجره، شهری قرار داشت که در آن مرگ مخفی بود. در انسان‎ها و در چیزها مرگ مخفی بود. مخفی در درب خانه‎ها، بر روی خیابان‎ها و پارکی که توکاهای سیاه با نک‎های طلائی آوازشان را می‎خواندند.
نزدیک صبح آنها از صدای شلیک کاملاً نزدیکی بیدار می‎شوند. دیرتر از همسایه‎ها می‎شنوند که ژاندارم‎ها خوک فروش را که در خانه چوبی کنار پشته کود زندگی می‎کرد با گلوله کشته‎اند.
آنها بعد از صبحانه برای دیدن فرد تیرباران شده می‎روند. او در حیاط کوچکش افتاده بود، در میان نرده‎های چوبی، طوریکه انگار آن محل را بخاطر افتادن در آنجا برای خودش ساخته بوده است. او با پیراهن و شلوار آنجا افتاده بود، پابرهنه، همانطور که او از روی تختخواب بیرون آمده بود. دهان آبی تیره رنگش رو به آسمان شفاف آسمان ماه ژوئن بازمانده بود.
هوای خوب تمام روز دوام می‎آورد، و هنریک سر حال از میان مزارع و جنگل‎ها به راهپیمائی می‎پردازد. هدف او یک جنگلبانی بود، جائیکه او برای کار باید خود را معرفی می‎کرد. شب بود که او به آنجا رسید. جنگلبان در خانه نبود. زنی در همسایگی آنها به او گفت که جنگلبان به اتفاق زنش پیش همکار خود برای نامگذاری فرزندش رفته است، اما آنها قبل از شب برخواهند گشت، زیرا که حالا مردم مشکوکی در خیابان‎ها رفت و آمد می‎کنند.
زن خیلی پر حرف بود. او از هنریک پرسید از کجا او می‎آید، آیا او خسته است و آیا او برادر آقای جنگلبان است. هنریک فقط سرش را تکان می‎داد. زن مدت دیگری در کنار نرده‎ها می‎ماند و بعد می‎رود. هنریک در جلوی آلاچیق جنگلبانی می‎شیند و نفس عمقی می‎کشد. او با ذوق هوای معطر شامگاهی را به درون ریه می‎کشید. از تشخیص دادن تک تک عطرها خوشش می‎آمد. عطرها موج به موج از سمت جنگل‎ها، از چمنزارها و مزارع و از خانه‎ها می‎آمدند. آنها در لایه‎های جدا از هم می‎آمدند و بعد خود را به توده ابر شفافی تبدیل می‎ساختند. هنریک برای خود صحبت می‎کرد، او لبخند می‎زد و یک اسم عبور را با خود تکرار می‎کردد: "میشا Micha مرا بخاطر جمع‎آوری صمغ پیش شما فرستاده." فرد ناشناس باید جواب می‎داد: "بسیار خوب، در اداره کار همه چیز تنظیم شده است."
هنوز انتظار او را نمی‎کشیدند. هنریک یک روز زودتر به جنگلبانی رسیده بود. حالا او در خانه بیگانه‎ای انتظار می‎کشید، در تاریکی، و گاهی او به آسمان و به ستارها نگاه می‎کرد. او فکر کرد: <آنجا بر روی ستاره‎ها حتماً کسی هیچ چیز از ما نمی‎داند. ستاره‎ها، ستاره‎ها ... این چه کاریست ...> هنگامیکه درب به صدا می‎آید، او از جایش تکان نمی‎خورد. با هیچ صدائی او حضور خود را لو نمی‎داد. جنگلبان داخل آلاچیق می‎شود. آنها در مقابل همدیگر قرار می‎گیرند. انسان‎هائی بدون نام، با چشمانی که در طرح تاریک چهره‎شان می‎درخشید.
هنریک اسم شب را با صدائی آهسته می‎گوید، فرمول کوچکی را که انسان‎های غریبه را در مرگ و زندگی به هم متصل می‎ساخت.
آنها به آشپزخانه می‎روند. جنگلبان چراغ نفتی را روشن می‎کند و صندلی‎ای به سمت هنریک می‎کشد. زن جنگلبان به اتاق دیگر می‎رود تا دختر کوچکش را در رختخواب قرار دهد، یک دختر کوچک که در آغوش مادر به خواب رفته بود. دهان کوچک کودک نیمه باز و صورت کوچک خندانش کاملاً پاک بود.
جنگلبان از راهی که او آمده بود می‎پرسد، از حال بوناونتورا و آنچه در جهان رخ می‎داد.
کمی دیرتر زنش به آشپزخانه می‎رود و با لبخندی هنریک را نوازش می‎دهد. "حتماً گرسنه‎اید و عرق کرده‎اید. من فوری آب برای گرم شدن روی اجاق می‎گذارم و چیزی برای خوردن آماده می‎کنم. شما در اتاق غذاخوری روی کاناپه می‎خوابید.
زن به طور حتم در پذیرش مهمان‎هائی مانند من تمرین داشت. او می‎دانست که ما به چه نیاز داریم: آب، غذا، خواب. هنریک سریع خود را می‎شوید و برای غذا کنار میز می‎شیند. جنگلبان با او گیلاسی مشروب می‎نوشد. هنریک از مسیر به سمت حوزه می‎پرسد. جنگلبان جواب کاملی به او نمی‎دهد و می‎گوید از آنجائیکه با فرمانده حوزه چیزی برای گفتن دارد بنابراین به اتفاق هم مسیر را خواهیم رفت.
هنگامیکه آنها خانه را ترک می‎کنند شبنم بر روی چمن‎ها نشسته بود. بعد از یک ساعت پیاده روی فریادی باعث ایستادن هر دو می‎گردد: "ایست! چه کسی آنجاست؟" آنها صدا را می‎شنوند، اما فریاد کننده را نمی‎دیدند. هنریک ابتدا کمی دیرتر مردی را در لباس غیرنظامی می‎بیند که تفنگ کارابین کوتاهی در دست به جلو دراز شده‎اش نگاه داشته بود. او برای اولین بار بعد از سال‎ها نوار سفید‎ـ‎سرخ دور بازوی مرد تفنگ به دست را می‎بیند. پارتیزان نواری کتانی به دور کمر خود بسته بود، همانطور که مردان آتشنشان دهکده آن را به دور کمر خود می‎بندند. بر روی سر یک کلاه خود آبی تیره داشت که عقابی کوچک و نقره‎ای بر آن نشسته بود.
هنریک دهقان پیر و لباس کهنه و عجیب او را تماشا می‎کند. سریع دست‎هایش را به سمت چشم‎هایش بالا می‎برد، زیرا او نمی‎خواست دیگران ببینند که او چطور می‎خندد، که او چه زیاد خوشبخت است.

_ پایان _

http://www.youtube.com/watch_popup?v=9den7x-dXKI&feature
+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 17:26  توسط سعید از برلین  | 


وانیا مالیاوین
Wanja Maljawin از دریاچه اورشنسکر Urschensker با یک خرگوش کوچک پیچیده شده در ژاکت ژنده پنبه‎ای پیش دامپزشک دهکده ما می‎آید. خرگوش می‎گریست و با چشمانی سرخ شده از اشگ پشت سر هم و سریع پلک می‎زد ...
دامپزشک به او می‎گوید: "عجیبه، تو باید دیوانه باشی، حتماً دفعه دیگر برایم موش خواهی آورد، تو حقه‎باز کوچلو!"
وانیا با صدای گرفته‎ای زمزمه می‎کند: "خواهش می‎کنم دشنام ندید، این یک خرگوش خاصیه، اونو پدر بزرگ فرستاده و می‎خواد که خرگوش مداوا بشه."
"چه بلائی به سرش آمده؟"
"پاش سوخته."
دامپزشک صورت وانیا را به سمت در می‎چرخاند، کمی او را هل می‎دهد و از پشت به او می‎گوید: "تند برو! من نمی‎تونم او را درمان کنم. او را با پیاز سرخ کن، بعد پدر بزرگت چیزی برای صبحانه خوردن دارد."
وانیا چیزی نگفت. او به راهرو رفت، پلک زد، هوا را به داخل بینی کشید و صورتش را به تیر چوبی دیوار تکیه داد. اشگ‎هایش از دیوار به پائین می‎لغزیدند. خرگوش درون ژاکت چرب و ژنده به آرامی می‎لرزید.
مادر بزرگ آنیسیا Anissja که تنها بز خود را پیش دامپزشک می‎برد دلسوزانه می‎پرسد: "کوچلو چی شده، چته. عزیزانم چتونه، چرا شما هر دو اشگ می‎ریزید. آیا اتفاقی افتاده؟"
وانیا آهسته می‎گوید: "پاهای خرگوش پدر بزرگ سوخته. در آتش سوزی جنگل پاهاش سوخت و نمیتونه راه بره. نگاش کن، داره می‎میره."
آنیسیا آهسته و بریده می‎گوید. "او نمی‎میره، کوچلو. به پدر بزرگت بگو اگر مایله که خرگوش مداوا بشه، بنابراین باید خیلی سریع خرگوشو به شهر پیش کارل پتروویچ Karl Petrowitsch ببره."
وانیا اشگ‎هایش را پاک می‎کند و از میان جنگل‎ها و از کنار دریاچه اورشنسکر به خانه بازمی‎گردد. او راه نمی‎رفت، بلکه مسیر داغ شنی را می‎دوید. آتش‎سوزی اخیر جنگل در نزدیک دریاچه به سمت شمال منحرف شده بود. هوا بوی سوختگی و بوی گل خشک شده نرگس می‎داد.
خرگوش ناله می‎کرد.
وانیا در جاده برگ کرکی با موهای نرم نقره‎ای می‎بیند، آنرا می‎کند و زیر درخت کوچک کاجی قرار می‎دهد و ژاکت را از روی خرگوش کنار می‎زند. خرگوش برگ را نگاه می‎کند، سرش را داخل ژاکت می‎کند و کاملاً آرام دراز می‎کشد.
وانیا آهسته می‎پرسد: "خاکستری کوچلو چته، بخور."
خرگوش ساکت می‎ماند.
وانیا یکبار دیگر می‎گوید "بخور" و صدایش به لرزش می‎افتد: "یا اینکه می‎خوای آب بنوشی؟"
خرگوش یک گوش پاره شده‎اش را تکان می‎دهد و چشمانش را می‎بندد. وانیا او را در آغوش می‎گیرد و در میان جنگل می‎دود ــ باید به خرگوش سریع از آب دریا برای نوشیدن می‎داد.
یک گرمای باور نکردنی در آن تابستان بر بالای جنگل‎ها ایستاده بود. صبح‎ها توده ابرهای سفید شناور می‎آمدند. بعد از ظهرها با سرعت اوج می‎گرفتند و در مقابل چشمان ما به بالاترین نقطه آسمان پراکنده و جائی در پشت لبه‎های آسمان ناپدید می‎گشتند. باد داغ طوفان مانندی دو هفته بدون وقفه می‎وزید. راثیانه‎ای که از کنار شاخه‎های کاج به پائین می‎دوید خود را به کهربا مبدل ساخته بود.
پدر بزرگ صبح جوراب تمیز و کفش حصیری‎اش را می‎پوشد، چوبدستی و قطعه‎ای نان برمی‎دارد و پیاده به سمت شهر براه می‎افتد. وانیا در پشت سر پدر بزرگ خرگوش را با خود حمل می‎کرد. خرگوش کاملاً ساکت شده بود، فقط گاهی تمام بدنش حرکت تندی می‎کرد و بعد آه لرزانی می‎کشید.
باد سوزناک بر بالای شهر ابری از آرد نرم فوت کرده بود که در آن کرک مرغ، نی و برگ‎های خشک در پرواز بودند و از دور مانند حریق بزرگ بی صدائی بر بالای شهر دیده می‎گشت.
بازار شهر کاملاً آرام و مرطوب بود. اسب‎های درشکه‎ها خواب و بیدار در کنار محل آبخوری ایستاده و کلاه‎های حصیری بر سر داشتند. پدر بزرگ صلیبی بر روی سینه‎اش می‎کشد و می‎گوید "نیمه اسب، نیمه زن ــ اینجا به درد شیطان می‎خورد" و تف می‎کند.
آنها مدت طولانی از رهگذران آدرس کارل پتروویچ را می‎پرسیدند، اما هیچکس به آنها جواب درستی نمی‎داد. آنها وارد داروخانه‎ای می‎شوند. یک پیرمرد چاق با عینکی بی دسته که روپوش کوتاه سفیدی بر تن داشت شانه‎اش را با عصبانیت بالا می‎اندازد و می‎گوید: "خیلی خوشم میاد! سؤال خیلی عجیبی! کارل پتروویچ ــ متخصص بیماری کودکان. از سه سال پیش او دیگر بازنشسته شده است. از او چه می‎خواهید؟"
پدر بزرگ بخاطر احترام برای داروخانه‎چی و خجالت از او با لکنت ماجرای خرگوش را تعریف می‎کند.
داروخانه‎چی می‎گوید: "خوشم آمد! بیماران جالبی به شهر ما آمده‎اند. خیلی زیاد خوشم آمد!"
او با عصبیت عینکش را از روی بینی برمی‎دارد، آن را تمیز می‎کند و دوباره با فشار روی بینی‎اش قرار می‎دهد و به پدر بزرگ خیره می‎شود. پدر بزرگ ساکت بود و پا به پا می‎کرد. داروخانه‎چی هم ساکت بود. سکوت ناراحت کننده شده بود.
داروخانه‎چی ناگهان به طرز ترسناکی فریاد می‎زند "خیابان پست Poststraße شماره 3!" و کتاب کهنه‎اش را می‎بندد و یک بار دیگر می‎گوید "شماره 3!"
پدر بزرگ و وانیا توانستند با زحمت و به موقع خود را به خیابان پست بکشانند: بر بالای رود اوکا Oka هوا منقلب و رعد و برق شدیدی درمی‎گیرد. تندر حامل در پشت افق می‎چرخید، طوریکه انگار یک غول خواب‎آلود شانه‎هایش را کش داده و زمین را بی میل می‎جنباند. روشنائی خاکستری رنگی بر روی رود می‎دوید. رعدهای بی صدا پنهانی می‎زدند، اما مصمم و قدرتمند در سبزه‎زار اصابت می‎کردند. در آن دورها در پولیانی Poljany طویله‎ای در اثر رعد آتش گرفته و در حال سوختن بود. قطرات چاق باران بر روی جاده خاکی فرو می‎ریختند و خیلی سریع جاده مانند سطح ماه دیده می‎گردد: هر قطره در خاک دهانه کوچک آتش‎فشانی از خود باقی می‎گذاشت.
کارل پتروویچ با پیانو آهنگ غمگینی می‎نواخت که از پنجره ریش ژولیده پدر بزرگ نمایان می‎گردد. یک دقیقه دیرتر کارل پتروویچ عصبانی شده در پیانو را می‎بندد و می‎گوید: "من دامپزشک نیستم" و همان لحظه در مراتع رعد و برق می‎زند. "من تمام عمرم کودکان را درمان کرده‎ام، و نه هیچ خرگوشی را!"
پدر بزرگ سرسختانه زمزمه می‎کند: "یک کودک یا یک خرگوش ــ اینها هر دو دقیقاً یکی‎اند، همه یکی‎اند! او را سالم کن، این لطف را به من بکن! دامپزشک ما برای چنین کارهائی مسئول نیست. او دکتر اسب است. این خرگوش، می‎توانم بگویم که او ناجی من است ــ من زندگی‎ام را مدیون او هستم، من باید سپاسگزار بودنم را به او ثابت کنم، و تو می‎گوئی که من باید از او بگذرم!"
کارل پتروویچ ــ یک مرد مسن با ابروانی ژولیده ــ نا آرام یک دقیقه دیگر تعریف ناواضح پدر بزرگ را گوش می‎دهد. سرانجام قبول می‎کند خرگوش را درمان کند. روز بعد پدربزرگ به خانه بازمی‎گردد، اما وانیا برای مراقبت از خرگوش نزد کارل پتروویچ می‎ماند.
تمام اهالی خیابان پست که پوشیده از گیاه داروئی برنجاسف بود یک روز بعد می‎دانستند که کارل پتروویچ یک خرگوش که در آتش وحشتناکی سوخته و یک مرد را نجات داده است را مداوا می‎کند. دو روز بعد تمام اهالی شهر کوچک از آن با خبر گشتند، و در روز سوم یک جوان خوش فکر با کلاه نمدی پیش کارل پتروویچ می‎رود، خود را بعنوان همکار یک روزنامه از مسکو معرفی و تقاضای یک مصاحبه در باره خرگوش می‎کند.
خرگوش سالم می‎شود و وانیا او را لای یک پارچه پنبه‎ای ژنده می‎پیچد و به خانه حمل می‎کند. بزودی داستان خرگوش فراموش می‎گردد، و فقط یک پرفسور از مسکو مدت‎ها از پدر بزرگ درخواست می‎کرد و می‎گفت که باید خرگوش را به او بفروشد. او حتی برای پدر بزرگ نامه با تمبر برای برگشت می‎فرستاد. اما پدر بزرگ تسلیم نمی‎گشت. او یک بار دیکته کرد و وانیا برای پرفسور نامه‎ای نوشت:
"خرگوش فروشی نیست، او یک روح زنده است و من امیدوارم که او در آزادی زندگی کند. با احترام
لاریون مالیاوین Larion Maljawin."
من در این پائیز شبی را در کنار دریاچه اورشنسکر با پدر بزرگ لاریون گذراندم. عکس ستاره‎ها مانند برف و باران سرد در آب شنا و نی‎های خشک خش خش می‎کردند، اردک‎ها در بوته‎ها می‎لرزیدند و تمام شب شکوه‎آمیز فریاد می‎کشیدند. پدر بزرگ نمی‎توانست بخوابد. او کنار اجاق نشسته بود و یک تور ماهیگیری را تعمیر می‎کرد. سپس سماور را روشن کرد، و ناگهان پنجره‎ها شروع به عرق ریختن کردند و ستاره‎ها خود را از نقطه‎های آتشین به گلوله تار و کدری مبدل ساختند. در بیرون سگی پارس می‎کند. او به سمت تاریکی می‎جهد، دندان قروچه‎ای می‎کند و بازمی‎گردد ــ او با شب اکتبر ِ غیر قابل نفوذ می‎جنگید. خرگوش در راهرو خوابیده بود و گاهی در خواب با پاهایش محکم به تخته پوسیده کنار دیوار می‎کوبید.
ما شب در انتظار سپیده دور و مردد صبح چای می‎نوشیدیم، و در این هنگام عاقبت پدر بزرگ داستان خرگوش را برایم تعریف کرد.
در ماه آگوست پدر بزرگ در قسمت شمالی دریاچه به شکار رفته بود. درخت‎ها مانند باروت خشک بودند. یک خرگوش کوچک با گوش چپ پاره گشته در تیررس پدر بزرگ قرار می‎گیرد. او با تفنگ کهنه و قدیمی‎‎اش شلیک می‎کند، اما تیر به هدف نمی‎خورد و خرگوش می‎گریزد.
پدر بزرگ به رفتن ادامه می‎دهد. اما ناگهان بی قرار می‎گردد: از سمت جنوب، از سمت لوپوخو Lopuchow بوی قوی آتش به مشامش می‎رسید. باد شروع و دود ضخیم‎تر می‎گردد و مانند گیاه سفیدی در جنگل پیش می‎رود و بوته‎ها را احاطه می‎کند. نفس کشیدن سخت می‎شود. پدر بزرگ می‎بیند که جنگل شروع به سوختن کرده و آتش به سمت او می‎آید. باد خود را به طوفانی مبدل می‎سازد. آتش با سرعت بی سابقه‎ای در حرکت بود. پدر بزرگ گفت سرعت آتش آنقدر شدید بود که یک قطار هم نمی‎توانست از دست چنین آتشی فرار کند. پدر بزرگ حق داشت: هنگامیکه طوفان  شروع شد آتش با سرعت سی کیلومتر در ساعت می‎دوید.
پدر بزرگ بر روی چمن ناهموار می‎دوید، سکندری می‎خورد و می‎افتد، دود چشمانش را به دندان می‎گیرد، و او از پشت سر خود صدای ترق و تروق و غرش شعله آتش را می‎شنید. مرگ از پدر بزرگ پیشی گرفته و شانه‎اش را چسبیده بود. و در این لحظه یک خرگوش از کنار پای پدر بزرگ بیرون می‎جهد. او آهسته می‎دوید و پاهایش را به دنبال خود می‎کشید. پدر بزرگ ابتدا آنجا متوجه می‎گردد که پاهای او سوخته‎اند.
پدر بزرگ با دیدن خرگوش خوشحال می‎شود، طوریکه انگار بهترین دوست خود را دیده است. او بعنوان ساکن قدیمی جنگل می‎دانست که حیوانات خیلی بهتر از انسان حس می‎کنند از کجا آتش می‎آید، و همیشه خود را نجات می‎دهند. آنها فقط در آن مواقع نادری که در محاصره آتش قرار می‎گیرند می‎میرند. او می‎دوید، از وحشت می‎گریست و فریاد می‎کشید: "صبر کن، عزیزم، انقدر سریع ندو!"
خرگوش پدر بزرگ را از میان آتش به بیرون هدایت می‎کند و هنگامیکه آن دو از جنگل به کنار دریاچه می‎رسند هر دو از خستگی بر روی زمین می‎افتند. عاقبت پدر بزرگ خرگوش را بلند می‎کند و با خود به خانه می‎برد. پاها و شکم خرگوش سوخته بودند. سپس پدر بزرگ می‎گذارد درمانش کنند و او را پیش خود نگاه می‎دارد.
پدر بزرگ می‎گوید "بله" و با عصبانیت به سماور نگاه می‎کند، طوریکه انگار همه چیز تقصیر سماور بوده است. "مرد عزیز، من در حق این خرگوش گناه کردم و خیلی به او بدهکارم."
"چه گناهی کردی؟"
"برو خرگوشو نگاه کن، ناجی منو، بعد متوجه خواهی شد. فانوس را با خودت ببر."
من فانوس را از روی میز برمی‎دارم و به راهرو می‎روم. خرگوش در خواب بود. من خودم را خم میکنم و در نور فانوس متوجه می‎گردم که گوش چپ خرگوش پاره شده است. در این وقت همه چیز برایم روشن می‎گردد.

_ پایان _

http://www.youtube.com/watch_popup?v=JVFcp2_n9s0&feature
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 14:1  توسط سعید از برلین  |