XIV
زاکن چهرهاش را درهم میکشد و میگوید:
"شما انجیل را زیاد خواندهاید، انجیل را نخوانید. این
کار مناسب انگلیسیهاست: شما در اعتقاد خود ضعیف هستید و همه چیز را اشتباه تفسیر
میکنید. انجیل خطرناک است، این یک کتاب دنیویست. یک انسان با سرشت زاهدانه نباید
انجیل را در دست بگیرد."
من با خود فکر میکنم ــ خدای من، چه شکنجهگری! ــ
و به او میگویم:
"قربان، من که به شما گفتم: در من هیچ سرشت زاهدانهای
نیست."
"مهم نیست، بدون سرشت زاهدانه به صومعه بروید! سرشتها
بعداً میآیند؛ ارزشمندتر اما این است که زهد با شما متولد شده است: شما نه تنها
گوشت بلکه ماهی هم نمیخورید. دیگر بیش از این چه میخواهید!"
من خاموش میمانم. من خاموش میمانم و تنها به این فکر میکنم
که پس چه وقت مرا مرخص خواهد کرد، تا من بتوانم برای خوابیدن بروم.
اما او دستهایش را روی شانهام میگذارد، مدتی طولانی به
چشمهایم نگاه میکند و میگوید:
"دوست عزیز! شما برای این کار به دنیا آمدهاید، اما
شما هنوز آن را نمیفهمید! ..."
من به او جواب میدهم: "بله، من آن را نمیفهمم!"
من احساس میکنم همه چیز برایم بی تفاوت است و من فوری در
حالت ایستاده به خواب خواهم رفت، به این دلیل به طور غریزی جواب میدهم:
"من آن را نمیفهمم."
او میگوید: "خب، پس ما میخواهیم با همدیگر در برابر
این تصویر مقدس مشتاقانه دعا کنیم. این تصویر را من در فرانسه، ایران و در کنار
رود دانوب با خود به همراه داشتم ... بارها مرددانه در برابر این تصویر زانو زدم و
هنگامیکه از جا برخاستم همه چیز برایم روشن بود. بر روی فرش زانو بزنید و تا روی
زمین تعظیم کنید ... من شروع میکنم."
من زانو زده و تعظیم کردم، و او با صدای پارسامنشانهای
شروع کرد: "درب اندرز جاودانه را به رویم بگشا ....."
بعد دیگر چیز بیشتری نشنیدم، فقط بعد از لمس پیشانیام با
فرش احساس کردم که مانند میخی شروع به فرو رفتن کردهام، مدام عمیقتر و عمیقتر
به سمت مرکز زمین فرو میرفتم.
من احساس میکنم این چیزی نیست که احتیاج دارم: من باید
مانند پر سبکی به بالا پرواز میکردم، اما مانند میخی در عمق فرو میروم، آنطور که
گوته میگوید <به جائی داخل نگشته، و نه به سمت داخلشونده>."
من پس از مدتی طولانی از ژرفا به سطح بازمیگردم و دیگر
چیزی تشخیص نمیدهم: شمعدان سه شعلهای روشن بود، هوای تاریک از پشت پنجرهها دیده
میگشت، در برابر من ژنرالی خود را مانند کلافی گلوله کرده بر روی فرش خوابیده بود.
در خواب همه چیز را فراموش کرده بودم: "اینجا کجاست؟"
من آهسته بلند میشوم، میشینم و از خود میپرسم: من کجا
هستم؟ آیا این مرد واقعاً یک ژنرال است، یا فقط اینطور به نظرم میآید؟ ... من او
را لمس میکنم ... بدنش گرم است؛ در این وقت میبینم که او هم بیدار میگردد و خود
را حرکت میدهد ... او هم میشیند و به من نگاه میکند ... سپس میگوید:
"من چه میبینم؟ ... فیگورا!"
من جواب میدهم: "امر بفرمائید."
او صلیبی بر سینه خود میکشد و به من دستور میدهد:
"صلیب بر سینهات بکش!"
من بر سینهام صلیب میکشم.
"ما با هم آنجا بودیم؟"
"بله قربان."
"آنجا چطور بود؟"
من چیزی نگفتم.
"چه سعادتی!"
من منظورش را نمیفهمم، اما او با خوشحالی ادامه میدهد:
"آیا حضرت را دیدید؟!"
"کجا؟"
"در بهشت!"
من میگویم: "در بهشت؟ نه، من در بهشت نبودم و هیچ چیز
ندیدم."
"چرا هیچ چیز ندیدید! ما باهم پرواز کردیم ... به آنجا
... به سمت بالا!"
من پاسخ میدهم که من پرواز کردم، اما نه به سمت بالا بلکه
رو به پائین.
"چی، رو به پائین؟"
"بله قربان."
"به سمت پائین؟"
"بله قربان."
"در پائین اما جهنم قرار دارد!"
"من آن را ندیدم."
"جهنم را ندیدی؟"
"نه."
"کدام احمقی به تو اجازه داخل شدن داد؟"
"کُنت زاکن."
من کُنت زاکن هستم."
من میگویم: "من حالا این را میبینم."
"تا حالا آن را ندیده بودی؟"
من میگویم: "میبخشید، من احساس کردم که در خواب
بودم."
"تو خوابیدی!"
"بله قربان."
"بنابراین فوری از اینجا خارج شوید!"
من به او میگویم: "اطاعت، اما اینجا تاریک است، من
نمیدانم که چطور بیرون باید بروم."
زاکن از جا برمیخیزد، خودش در را برایم باز میکند و به
زبان آلمانی میگوید:
"بروید به پیش شیطان!"
گرچه ما کمی خشک از هم خداحافظی کردیم اما لطف او هنوز به
پایان نرسیده بود.
XV
من کاملاً آرام بودم، زیرا میدانستم چه چیز برایم بیشتر از
هر چیزی باارزشتر بود: آزادی من و این فرصت که طبق یک فرمان و نه چندین فرمان
زندگی کنم، نزاع نکنم، مجبور نباشم خودم را با هیچکس انطباق دهم و چیزی را به کسی ثابت
کنم، و من میدانستم کجا میتوانم این آزادی را پیدا کنم. من دیگر نمیخواستم هیچ
شغلی را قبول کنم، نه شغلی که آدم غرور اصیلی برایش محتاج است، و نه شغلی که آدم
بتواند آن را کاملاً بی هیچ غروری انجام دهد. انسان نمیتواند در هیچ شغلی خودش
باشد؛ او اجازه ندارد ابتدا چیزی را وعده دهد و بعد با توجه به آن رفتار کند؛ اما
میبینم که من فاسد شدهام و نه میتوانم و نه اجازه دارم چیزی وعده دهم، زیرا
شبات Sabbat برای انسان است و
نه انسان برای شبات ... گرچه قلبم احساس شفقت میکند، با این حال نمیتوانم به چیزهای وعده داده شده
عمل کنم: وقتی من انسانی را در رنج میبینم، بنابراین نمیتوانم خود را کنترل کرده
و شبات را نقض میکنم! آدم باید در خدمت استحکامی راسخ داشته باشد و بتواند خود را
متقاعد سازد، من اما این استعداد را ندارم. من به چیزی کاملاً ساده محتاجم ... من
مدت درازی فکر کردم که کجا میتوانم این چیز ساده را بیابم، جائیکه محتاج به
متقاعد ساختن خود نباشم، و عاقبت به این نتیجه رسیدم که بهترین کار با زمین کار
کردن است.
اما هنوز یک پاداش انتظارم را میکشید.
قبل از عزیمتم فرمانده به من توضیح میدهد:
"صحبت کردن با دیمیتری یروفییچ برای شما با فایده بود. او در
آن وقت در بهترین حالت روحی بود، زیرا او در صبح یک شکم سیر عبادت کرده بود؛ من
فکر میکنم که او با شما هم به عبادت پرداخته باشد؟"
من میگویم: "البته. ما دعا کردیم."
"آیا با هم در کشتزارهای بهشتی بودید؟"
"به این معنی که ... چطور باید آن را به شما توضیح دهم
..."
"شما یک سیاستمدار ممتازی هستید! شما همچنین مؤفق
گشتید، شما به شدت مورد علاقه او قرار گرفتید. او اجازه داده به شما بگویم که او
از راههای ویژهای امکان دریافت بازنشستگی را برای شما فراهم خواهند ساخت."
من میگویم: "اما من سزاوار حقوق بازنشستگی نیستم."
"خب، حالا دیگر برای حساب کردن دیر شده، او درخواست را
داده است و کسی پیشنهاد او را رد نخواهد کرد."
به این ترتیب برایم سی و شش روبل در سال حقوق بازنشستگی
تعیین گشت و من هنوز آن را دریافت میکنم. سربازها خیلی زیبا از من خداحافظی
کردند.
آنها گفتند: "مهم نیست قربان، ما از شما خیلی راضی
هستیم و هیچ شکایتی نداریم. برای ما فرقی نمیکند کجا خدمت کنیم. اما قربان ما
آرزو میکنیم که شما کشیش ما بشوید تا در جبهههای جنگ برایمان دعای خیر کنید."
آنها این همه خوبی را برایم آرزو میکردند!
من اما بجای برآورده ساختن آرزوی مؤمنانه سربازها این مزرعه
را خریدم ... مزرعه بزرگی نیست، اما خوب ... شاید روزی کاترجا با همسرش اینجا را
بچرخانند ... کاترجای بیچاره! من او و مادرش را روزی در باغی زیر درخت صنوبر یافتم
... مادر میخواست او را به دست غریبهها بدهد و خودش در نزد آدم خیرخواهی پرستار
شود. من اما عصبانی شدم و به او گفتم:
"آیا تو از بدو تولد چنین احمق یا دیوانه بودی؟ چطور
به این فکر میکنی که فرزندت را ترک کنی و فرزند دیگران را با شیر خود تغذیه کنی!
یک بانوی خوب فرزندی را که به دنیا آورده باید با شیر خود بزرگ کند: همانطور که
خدا به آن فرمان داده. بیا پیش من و به فرزند خود غذا بده.
او برمیخیزد، کاترجا را در پارچه ژندهای میپیچد و با من
میآید. او میگوید:
"من میخواهم به آنجائی بروم که سرنوشت مرا به آنجا میخواند!"
اینگونه ما زندگی میکنیم، شخم میزنیم و بذر میافشانیم، و
وقتی چیزی کم داریم آرزوی داشتن آن را نمیکنیم. زیرا که ما مردم سادهای هستیم:
مادر یک یتیم بی خانمان است، دختر کوچک است، و من یک افسر کشیده خوردهام، بدون
هیچگونه غرور اصیل. مُهرهای غمانگیز!
فیگورا طبق اطلاعاتی که من دارم در اواخر دهه پنجاه و یا
اوایل دهه شصت درگذشت. من در کتاب ادبیات در باره او هیچ چیز نیافتم.
_ پایان _
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ساعت 21:32 توسط سعید از برلین
|
XI
در روز سوم
فرمانده مرا پیش خود احضار میکند، در اتاق را میبندد و میگوید:
"چطور
توانستید پس از بازگشت از آخرین پست خود گزارش دهید که همه چیز روبراه میباشد، در
حالیکه اتفاق وحشتناکی رخ داده بوده است؟"
من جواب دادم:
"هرچه
امر بفرمائید جناب سرهنگ، آنچه رخ داد واقعاً وحشتناک بود، اما خدا ما را روشن
ساخت و همه چیز خوب به پایان رسید."
"آدم
فرومایهای یک افسر را کتک زده و توهین کرده و بدون مجازات مانده ... شما به این
میگوئید خوب به پایان رسید؟ مگر شما از اطاعت از مافوق و غیرت چیزی نمیدانید؟"
من به او
گفتم: "جناب سرهنگ، قزاق بجز آن روز هرگز مشروب ننوشیده و دیوانه گشته بود،
زیرا او را به اجبار مست ساخته بودند."
"میخوارگی
نمیتواند دلیلی برای بخشش باشد!"
"من
هم آن را دلیل نمیدانم ــ میخوارگی باعث نابودیست، میبخشید جناب سرهنگ، اما من
جرئت نداشتم برای اینکه بخاطر من یک آدم بی عقل مجازات شود واقعه را گزارش دهم. من
او را بخشیدم."
"شما
اجازه بخشیدن او را نداشتید!"
"جناب
سرهنگ، من این را خوب میدانم، اما نمیتوانستم بر خود مسلط شوم."
"شما
بعد از این اتفاق دیگر نمیتوانید در خدمت باقی بمانید."
"من
آماده کنارهگیری کردن هستم."
"بله،
یک درخواست کنارگیری تحویل دهید."
"بله
قربان!"
"من
برای شما متأسفم، اما نوع برخورد شما کاملاً غیر مجاز است. شما و کسی که چنین
اعتقادی را به شما تلقین کرده برای این کار مسؤلید."
این کلمات
مرا خیلی آزرده ساختند، من معذرت خواستم و گفتم که من هیچکس را مسؤل اینکار نمیدانم،
به ویژه آن کسی را که به من چنین اعتقادی داده است، زیرا من آن را از آموزههای
مسیح دارم.
جناب سرهنگ
از این اصلاً خوشش نیامد.
او میگوید
"یعنی چه که از مسیحیت برایم میگوئید! من نه تاجر ثروتمندی هستم و نه یک
خانم. من نه میتوانم به کلیسا یک ناقوس اهداء کنم و نه بلدم برای کلیسا فرشی
ببافم؛ اما از شما انتظار دارم که وظیفه خود را انجام دهید. سرباز باید قوانین
مسیحیت را از سوگند خدمتاش کسب کند؛ اما اگر او نتواند یکی را با دیگری آشتی دهد،
بنابراین باید کشیش همه چیز را برایش توضیح دهد. شما باید شرم کنید از اینکه قزاقی
که شما را کتک زده است بهتر از شما میداند چه باید کرد: او پیش کشیش میرود و همه
چیز را برایش اعتراف میکند! فقط اینکار او را نجات داد و نه بخشش شما. دیمیتری
یروفییچ او را نه بخاطر شما بلکه
بخاطر کشیش بخشیده است، اما تمام سربازهائی که با شما کشیک میدادند تنزل رتبه
خواهند گرفت. حالا بروید نزد زاکن Sacken، او خودش
با شما صحبت خواهد کرد، به او میتوانید از مسیحیت خود تعریف کنید: او کتابهای
کلیسائی را مانند اساسنامه ارتش خوب میشناسد. از من ناراحت نشوید: با اجازه باید
بگویم، همه معتقدند که شما قزاق را پس از سیلی خوردن از او فقط به این خاطر قابل
بخشیدن دانستهاید که سدی سر راه حیثیت توهین شده خود نبینید و در خدمت باقی
بمانید ... این ممکن نیست! همکاران شما دیگر نمیخواهند با شما خدمت کنند."
این برای
من در آن زمان که هنوز جوان بودم ظالمانه و توهین آمیز به نظر میآمد. من به او میگویم:
"بله قربان من نزد کُنت زاکن میروم، به او جریان را گزارش و دلیل آنچه باعث
رفتارم گشت را توضیح میدهم ــ من میخواهم همه چیز را صادقانه برایش تعریف کنم.
شاید که او با دید دیگری به ماجرا نگاه کند."
فرمانده
فقط دست خود را تکان میدهد.
"هر
چیز که مایلید به او بگوئید، اما این به شما هیچ کمکی نخواهد کرد. این درست است که
زاکن قوانین کلیسا را میداند اما فعلاً او فقط از اساسنامه نظامی پیروی میکند.
او هنوز اسقف نشده است."
آن زمان در
محافل نظامی انواع مزخرفات در باره زاکن گفته میشد: یکی میگفت که او رؤیائیست و
از طریق فرشتهای میداند چه زمان باید یک جنگ را آغاز کند؛ دیگران چیزهای عجیبتری
تعریف میکردند؛ اما مأمور پرداخت هنگ که آشناهای زیادی در میان تاجران داشت
اطمینان میداد که پیلارت Philaret رهبر
اسقفان مسکو به کنُت پروتسو Protassow گفته است:
"وقتی من مردم، شما بخاطر خدا نه موراوجو Murawjow
را برای ریاست شورای کلیسائی انتخاب کنید و نه اینوکنتی Innokentij
را پیشوای اسقفها سازید. آنها فقط ظاهری خوب دارند، اما کارهایشان را خوب انجام
نخواهند داد؛ بجای آنها زاکن را جانشین من راهب فروتن کنید. وگرنه من بعد از مرگ
در نوری تاریک بر شما ظاهر خواهم گشت."
XII
من آن زمان
نمیخواستم تحمل کنم که زاکن فکر کند من سیلی دریافت کرده را فقط به خاطر در خدمت
ماندن مخفی نگاه داشتهام. بطور وحشتناک احمقانه! آیا مگر اهمیتی دارد؟ حالا به
نظرم مضحک میآید، اما من در وضعیت خشمگین آن زمان شرفم را در چنین حماقتهائی واقعاً
مانند عقیده غریبهای میدیدم ... من چندین شب نخوابیدم: یک شب را هنگام کشیک دادن
و سه شب دیگر را بخاطر هیجان نخوابیدم ... از اینکه همکارانم و زاکن در باره من بد
فکر میکنند مرا میآزرد! ببینید، من میخواستم که همه در باره من خوب فکر کنند!
..."
به این
خاطر دوباره تمام شب را نخوابیدم، صبح روز بعد اما زود بلند میشوم و پیش زاکن میروم.
در سالن پذیرائی ابتدا فقط یک منشی بود، سپس افراد بیشتری آنجا جمع شدند. آنها
آرام برای همدیگر زمزمه میکردند، اما من آنجا آشنائی نداشتم ــ ساکت میمانم و
احساس میکنم که خواب کاملاً بی موقع بر من مستولی میگردد. ــ پلک چشمان بسته میگشتند.
همراه با دیگران مدتی طولانی انتظار آمدن زاکن را میکشم، انگار او در این روز از
روی قصد خیال آمدن نداشت: او هنوز در اتاق خوابش در برابر تصویر مقدس دعا میکرد.
او بسیار مؤمن بود: هر روز دعای روزانه و شبانه خود را بجا میآورد؛ گاهی نماز و
دعایش بی نهایت طول میکشید. گاهی پیش میآمد که او از زانو زدن خسته میشد و بر
روی فرش میافتاد، بعد همانطور به نمازش ادامه میداد. خدا باید به کسی که در آن
حال مزاحم او میگشت رحم کند! حتی هنگام حمله دشمن هم کسی عزم این کار را نمیکرد،
زیرا مزاحم او گشتن هنگام نماز مانند این بود که یک کودک را که کافی نخوابیده باشد
بیدار سازی. سپس او بد خو و ستیزهجو میگشت و دیگر کسی نمیتوانست او را تسکین
دهد. آجودانهای او این را میدانستند ــ بعضی از آنها هم مانند او مؤمن بودند، و
بعضی فقط تظاهر میکردند. او تفاوتی میان آنها قائل نمیگشت و همه را یکسان دوست
داشت و امتیاز میداد.
به این
ترتیب وقتی او وارد سالن میگشت، افسران کارمندش فوری میفهمیدند که او یک دل سیر
عبادت کرده و دارای روحیه خوبیست، بعد اسناد را برای امضاء کردن به او میدادند.
در این هنگام شانس با من بود: به محض آنکه زاک در سالن پذیرائی ظاهر گشت مرد
مجربی به من گفت:
"شما وقت مناسبی آمدهاید، امروز میتوان هر خواهشی از او کرد، او یک دل
سیر عبادت کرده."
من پرسیدم:
"از کجا به آن پی بردید؟"
مرد با تجربه جواب میدهد:
"آیا مگر نمیبینید: زانوهایش سفید شدهاند، و بر بالای ابروهایش لکههای
روشن دارد ... این مانند یک درخشش است ... بنابراین او مهربان خواهد بود."
درخشش بالای ابروهایش را من ندیدم، اما زانوهای شلوارش واقعاً سفید بودند.
او با همه صحبت کرد و مرخصشان ساخت، اما مرا بعنوان نفر آخر نگاه داشت و دستور
داد به دنبالش به اتاق مطالعه بروم.
من به خود میگویم حالا پایان کار فرا میرسد. ــ و خواب از سرم پریده بود."
XIII
زاکن در اتاق
مطالعهاش یک تصویر مقدس بزرگ با قاب فلزی گرانبها قرار داشت، و جلوی آن یک شمعدان
سه شعله روشن بود.
او ابتد
به جلوی تصویر مقدس میرود، بر سینه خود صلیبی میکشد، تعظیمی تا زمین میکند، و
بعد از آن به سمت من برمیگردد و میگوید:
"فرمانده
هنگ شما طرفدار شماست، او حتی شما را تحسین میکرد، او میگوید، که شما افسر خوبی
بودهاید، اما من نمیتوانم شما را در خدمت نگهدارم."
من به او
جواب میدهم که من اصلاً به این خاطر از او خواهش نمیکنم.
"شما
بخاطر آن خواهش نمیکنید؟ چرا خواهش نمیکنید؟"
"من
میدانم که کار ناممکنی است، و من برای کار ناممکن خواهش نمیکنم."
"شما
مغروید!"
"خیر
قربان."
"پس
چرا از <محالات> صحبت میکنید؟ این روح فرانسویست! تکبر! غرور!"
"در
من غرور وجود ندارد."
"مهمل
نگوئید ... من آن را میبینم. این بیماری فرانسویست! ... استبداد! ... شما میخواهید
اراده خود را تحمیل کنید. اما من واقعاً نمیتوانم شما را نگاه دارم. من هم رؤسای
بالادست خود را دارم ... نزاع دست و دل بازانه شما ممکن است به گوش پادشاه هم برسد
... حادثه چگونه رخ داد!"
من به او میگویم:
"قزاق اجازه داد که او را گمراه و تا حد بیهوشی مست سازند، و هنگامیکه مرا زد
بر حواس خود مسلط نبود."
"و
شما اینکار او را بخشیدید؟"
"بله،
من کار دیگری نمیتوانستم بکنم! ..."
"به
چه دلیل؟"
"به
علت یک الهام قلبانه."
"که
اینطور! ... قلبانه! ... در زمان خدمت ابتدا وظیفه مهم است و نه قلب ... حداقل شما
از این کار پشیمان هستید؟
"من
کار دیکری نمیتوانستم انجام دهم."
"بنابراین
پشیمان نیستید!"
"نه."
"و
شما متأسف هم نیستید؟"
"من
برای او متأسفم، اما نه برای خودم."
"و
شما احتمالاً او را برای بار دوم هم خواهید بخشید؟"
"فکر
کنم، برای بار دوم برایم این کار آسانتر باشد."
"خب،
خب! ... پس شما اینطور فکر میکنید! ... سرباز به یک سمت از صورتش سیلی زده، و او
میخواهد طرف دیگر صورتش را ارائه کند."
من با خود فکر
میکنم: ــ ایست! جسارت به خرج نده، در باره چنین چیزهائی شوخی نکن! ــ و من با همین
حالت او را ساکت نگاه میکردم.
به نظر میآمد
که او کمی دستپاچه شده باشد، اما بلافاصله دوباره حالت همیشگی را به خود میگیرد و
میپرسد: "پس غرورتان چه میشود؟"
"من
همین الساعه افتخار داشتم به شما گزارش دهم که من غرور ندارم."
"آیا شما
نجیبزادهاید؟"
"بله،
من از تبار اشراف هستم."
"و
شما دارای این ... noblesse oblige ... غرور اشراف نیستید؟ یک نجیبزاده
بدون غرور؟"
من ساکت ماندم و با خودم فکر کردم: ــ خب، بله: یک نجیبزاده
کاملاً بدون غرور. حالا میخواهی با من چه کار کنی؟" ــ
اما او دست بردار نبود و گفت: "پس چرا سکوت کردید؟ من
از شما در باره این غرور اصیل میپرسم؟"
من دوباره سکوت میکنم، او اما ادامه میدهد:
"من دوباره از شما در باره این غرور با ارزش میپرسم
که انسانها را ترفیع میدهد، کتاب حکمت یشوع بن زیراخ Jesus Sirach دستور داده: <کوشش کن، که تو نام خوبت را حفظ کنی ..."
چون من خود را برکنار شده به حساب میآوردم و به این دلیل
فردی آزاد میدانستم به او جواب دادم که من در انجیل در باره غرور اصیل هیچ چیز
نخواندهام، اما از تکبر شیطانیای که برای آقایمان یک عمل شنیع به حساب میآید
خواندهام.
زاکن ناگهان از من دور میشود و میگوید:
"صلیب بکشید! ... گوش کنید: من به شما دستور میدهم،
بر سینه خود صلیب بکشید!"
من صلیبی بر سینه میکشم.
"یک بار دیگر!"
من دوباره صلیب دیگری میکشم.
"یک بار دیگر!"
من برای سومین بار صلیب میکشم.
حالا او به سمت من میآید، و خود بر سینهام صلیبی میکشد و
زمزمه میکند:
"از شیطان صحبت نکنید! شما ارتدوکس هستید؟"
"بله، ارتدوکس."
"کشیشها هنگام غسل تعمید شیطان را از خود میرانند،
همچنین از تکبر و تمام اعمال آن؛ و برویشان تف میکننند. او از ابتدا یک قاتل و
پدر دروغ است. تف کنید."
من تف میکنم.
"یک بار دیگر!"
من بار دیگر تف میکنم.
"درست و حسابی! ... یک بار دیگر!"
من تف میکنم، همچنین زاکن هم تفی میاندازد و تفها را
لگدمال میکند. به این ترتیب ما به شیطان از بالا تا پائین تف میکنیم.
"بله، اینطور! ... و حالا ... بگوئید ببینم ... شما
بعد از کنارهگیری چه میخواهید بکنید؟"
"من هنوز نمیدانم."
"آیا ثروتی دارید؟"
"نه."
"این خوب نیست! آیا خویشاوند بانفوذی دارید؟"
"نه، ندارم."
"این بد است! پس امیدتان به چه کسیست؟"
"نه به شاهزادگان و نه به پسران انسان: بدون خدا یک
گنجشک هم بر زمین نمیافتد، و من هم مطمئناً همینطور."
"اوه، چه با سواد هستید ... میخواهید راهب
شوید؟"
"نه، قربان، من نمیخواهم."
"چرا نه؟ من میتوانم برای شما سفارشنامه
بنویسم."
"من احساسی به این حرفه ندارم."
"پس چه میخواهید؟"
"من فقط میخواهم که شما فکر نکنید من کشیده خوردن را
برای از دست ندادن شغلم مخفی نگاه داشتم: من فقط این کار را انجام دادم تا
..."
"تا روح خود را نجات دهید! من شما را خیلی خوب درک میکنم!
به همین دلیل هم به شما میگویم: یک راهب شوید."
"نه، من نمیتوانم یک راهب شوم، همچنین به نجات روح
خود هم اصلاً فکر نکردم؛ انسانی در درونم به من میگفت که او نباید به حد مرگ کتک
بخورد."
"مجازات اغلب مفید است. «کسی را که آقا دوست داشته
باشد، او را تنبیه میکند.» شما همه چیز را نخواندهاید ... بعلاوه شما مرا متأسف
میسازید. شما خود را بخاطر اعتقادتان رنج میدهید! ... میخواهید به کمیسیون
اداره آگاهی بیائید؟"
"نه، من فروتنانه از شما متشکرم."
"چرا نه؟"
"من نمیدانم چگونه میتوانم صادقانه توضیح دهم ... من
برای این کار مناسب نیستم."
"در اداره خواربار؟"
"برای این کار هم نامناسب هستم."
"پس در زرادخانه! آنجا گاهی کارمندان صادقی هم پیدا میشوند."
او با سؤالهای خود مرا هیپنوتیزم کرده بود، من چنان خوابآلود
بودم که به سختی میتوانستم خود را نگاه دارم.
زاکن اما در برابرم ایستاده بود و سر خود را با ریتم تکان
میداد و با انگشتانش میشمرد:
"کتاب مقدس را به خوبی خوانده؛ دارای غرور نجیبزادگی نیست؛
کشیده خورده است؛ نمیخواهد به کمیسیون ادارآگاهی برود؛ نمیخواهد به اداره
خواربار برود؛ همچنیین به صومعه هم نمیخواهد برود! اما من فکر میکنم که حالا میفهمم
چرا شما نمیخواهید به صومعه بروید: شما عاشق هستید؟"
اما من فقط میخواستم بخوابم.
"نه، قربان، من عاشق کسی نیستم."
"قصد ازدواج کردن هم ندارید؟"
"نه."
"به چه دلیل؟"
"من دارای یک شخصیت ضعیفم."
"این را میشود در شما دید! با اولین نگاه! آیا آدم
خجالتیای هستید، از زنها میترسید، بله؟"
"از بعضی از زنها میترسم."
"کار خوبی میکنید! زنها خودپسندند و ... همچنین زنهای
بدی هم وجود دارند؛ اما همه زنها بد نیستند و همه دروغ نمیگویند."
"من میترسم که خودم دروغگو باشم."
"چرا؟ ... به چه دلیل؟"
"من امید ندارم که زنی را خوشبخت سازم."
"چرا؟ از تنوع شخصصیتها وحشت دارید؟"
من به او میگویم: "بله، زن میتواند آنچه که از نظر
من خوب است را بد بداند و همچنین بر عکس."
"به او اثبات کنید که حق با شماست!"
"آدم میتواند همه چیز را ثابت کند، اما فقط به اختلاف
میانجامد، و انسان در این ارتباط بدتر میشود و نه بهتر."
"شما اختلافات را دوست ندارید؟"
"من اختلاف را نمیتوانم تحمل کنم."
"پس عزیز من، به صومعه بروید! چرا با آن مخالفید؟!
راهب بودن برای شما با این خلق و خو خیلی مناسب است."
"من فکر نمیکنم."
"چرا؟ چرا آن را باور نمیکنید؟ چرا؟"
"من احساسی به این حرفه ندارم."
"شما در اشتباه هستید: توهین را بخشیدن، مجرد زندگی
کردن ــ این کار یک راهب است. پس دیگر هیچ مشکلی باقی نمیماند. گوشت نخوردن؟ این شما
را میترساند؟ اما برای این کار سختگیری نمیشود ..."
"من هرگز گوشت نمیخورم."
"در عوض ماهیهای بسیار عالی وجود دارند."
"من ماهیها را هم نمیخورم."
"چی، ماهی هم نمیخورید؟ چرا؟"
"برایم ناخوشایند است."
"چطور میتواند خوردن ماهی ناگوار باشد؟"
"این احتمالاً ذاتیست: مادرم هم حیوان ذبح شده و ماهی
نمیخورد."
"چه عجیب! بنابراین شما فقط قارچ و سبزی میخورید؟"
"بله، همچنین شیر و تخم مرغ. خیلی چیزهای دیگر هم وجود
دارند که آدم میتواند بخورد."
"خب، بنابرین شما خودتان را نمیشناسید: شما یک راهب
به دنیا آمدهاید، و شما را بلافاصله در سطوح بالا خواهند پذیرفت. این مرا خیلی
خوشحال میسازد! من میخواهم برایتان فوری یک سفارشنامه بنویسم!"
"قربان، من به صومعه نمیروم!"
"نه، شما میروید ــ کسی که حتی ماهی هم نخورد خیلی کم
وجود دارد! شما یک زاهدید! من فوری نامه را مینویسم."
"خواهش میکنم آن را ننویسید: من به صومعه نمیروم. من
میخواهم با کار و عرق پیشانی نان خود را بدست آورم."
_ناتمام _
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ساعت 3:27 توسط سعید از برلین
|
VIII
من گماشته را صدا میزنم، از کیفم به او پول میدهم و او را
برای خرید 150 گرم چای، یک کیلو و نیم قند، شصت عدد تخممرغ رنگ شده عید پاک و نان
زعفرانی میفرستم. دلم میخواست که او خرید بیشتری میکرد، اما من دیگر پولی به همراه
خود نداشتم.
گماشته همه اقلام سفارشی را
میآورد، من کنار میز میشینم، قند را در قطعات کوچک میشکنم و خودم را با محاسبه مشغول
میسازم: چند قطعه قند به هر نفر میرسد.
کار بزرگی نبود، اما ملالت را
از من دور میساخت. من خوشحال آنجا نشستهام، قطعات قند را میشمرم و فکر میکنم:
اینها مردم سادهای هستند، هیچکس با آنها خوب نیست، این هدیه ناقابل برایشان
لذتبخش خواهد بود. من وقتی ناقوس کلیسا را بشنوم و مردم از کلیسا بروند به افرادم
تبریک خواهم گفت: <بچهها! مسیح برخاسته است!> و هدایایم را به آنها تقدیم
میکنم.
ما خارج در جلوی شهر مستقر
بودیم، زیرا که انبار مهمات بسیار دور از خانه مردم قرار دارد. اتاق جلوئی یک
انبار خالی که در آن زمان خالی از مهمات بود بعنوان اتاق کشیک در اختیار ما قرار
داشت. من و سربازها از همان اتاق پاسدارها را که در بیرون ایستاده بودند میدیدم
... سه قزاق در پیش آنها بودند و سه نفر دیگرشان با اسب رفته بودند.
حالا ما از شهر صدای ناقوسها
را میشنویم و نور چراغها را هم میبینیم. ساعت نشان میداد که باید حالا مراسم
عبادت به پایان برسد ــ بنابراین من هم از باید از افرادم پذیرائی کنم. من بلند میشوم
تا به پاسدارها نگاهی بیندازم، و ناگهان سر و صدائی میشنوم ... یک نزاع ... من به
آنجا میروم، و از آنجا چیزی پیش پایم پرواز میکند و همزمان من یک سیلی دریافت میکنم
... چرا اینطور به من نگاه میکنید؟ بله، یک کشیده واقعی، و در همان لحظه یک
سردوشی از شانهام به پرواز میآید!
"این چه کاریه؟ چه کسی
منو زد؟"
در این وقت هوا مانند قیر
سیاه بود.
من فریاد میزنم: "بچهها!
برادرها! آنجا چه خبره؟"
سربازها صدایم را شناختند و
جواب دادند:
"قربان، قزاقها مست
کردهاند و همه را میزنند."
"چه کسی به من حمله
کرد؟"
"قربان، یکی از قزاقها
به شما هم سیلی زد. او بیهوش اینجا افتاده، دو قزاق دیگر در زیرزمیناند و سربازها
مشغول بستن دستهای آنها هستند. شما باید آنها را با شمشیرتان بکشید."
IX
در سرم
ناگهان همه چیز در هم میچرخید. سختترین اهانت! من جوان بودم و همه چیز را با
چشمان خود نمیدیدم، بلکه آنطور که در سرم فرو کرده بودند؛ بنابراین من در آن زمان
فکر میکردم: "اگر تو را بزنند بی حرمتیست، اما اگر تو زده باشی، هیچ مانعی
ندارد، بلکه حتی افتخار است ..." من باید بلادرنگ قزاق را میکشتم! ...
اما من او را نکشتم. دیگر چه ارزشی دارم؟ من یک افسر کشیده خوردهام. حالا برایم
همه چیز تمام شده است ....
من قسم میخورم
که او را با چاقو خواهم کشت! من باید او را با چاقو بکشم! او مرا بی حیثیت و تمام
ترقی شغلیام را خراب ساخته است. من باید او را بکشم، باید بلافاصله او را به قتل
برسانم! میخواهد دادگاه مرا تبرئه کند یا نکند، ــ حیثیتم اما نجات خواهد یافت.
در قلبم
اما صدائی با من صحبت میکند: "تو نباید بکشی!" و من متوجه میگردم که
صدا به که تعلق دارد! این خدا بود که به من این را میگفت، روح من از آن اطمینان
داشت. میدانید، چنان اعتقاد راسخ و تزلزل ناپذیری بود که من نیازی به نشانه
نداشتم. او خدا است! او خود بر بالای سر افتادگان ایستاده است! بر افتادگان حکم میراند
و یک بار با امتیاز بالائی مرخص میسازد. خدا اما بر جهان تا ابد فرمان خواهد
راند! اگر او به من اجازه نمیدهد کسی را که مرا زده است بکشم، پس چه باید با او
بکنم؟ چه باید بکنم؟ با چه کسی باید مشورت کنم؟ ... بهتری کار این است با کسی که
خودش این را تجربه کرده است مشورت کنم. عیسی مسیح! ... آیا مگر تو را هم نزدهاند؟
... تو را زدند، و تو بخشیدی ... اما من در برابر تو چه هستم ... یک کرم ... یک صفر!
من میخواهم از آن تو باشم: من بخشیدم! من از آن تو هستم... با این وجود اما باید گریه
کنم ... و من گریه میکنم، گریه میکنم!
سربازها
فکر میکنند که من بخاطر توهین گریه میکنم، من اما اصلاً بخاطر توهین گریه نمیکردم،
شما متوجه منظورم هستید ...
سربازها میگویند:
"ما
او را خواهیم کشت!"
"این
چه حرفیه! ... خدا با شما باشد! ... کسی اجازه کشتن یک انسان را ندارد!" و از
سرباز ارشد میپرسم:
"با او
چه کردید؟"
ما دستهای
او را بستیم و او را همانطور در زیرزمین انداختیم."
"فوری
دستهایش را باز کنید و او را اینجا بیاورید."
آنها میروند
تا دستهایش را باز کنند که ناگهان در زیرزمین کاملاً گشوده میگردد و قزاق مانند
پرندهای به سمت من میپرد، مانند کیسهای جلوی پاهایم میافتد و فریاد میکشد:
"قربان!
... من آدم بدبختی هستم ..."
"البته
که آدم بدبختی هستی."
"با
من چکار کردید! ..."
او در این
حال میگرید، خواهش میکند و حتی زار میزند.
من به او
میگویم: "بلند شو!"
"من
نمیتونم بلند بشم ... من هنوز به حواسم مسلط نیستم ..."
"چرا
به حواست مسلط نیستی؟"
"من
هرگز مشروب نمینوشم، اما آنها منو مست کردند ... من یک زن جوان و فرزندان کوچک در
خانه دارم ... و پدرو مادری پیر ... من چه کار کردهام! ..."
"چه
کسی تو را مست ساخت؟"
"رفقا،
قربان، ــ آنها مجبورم کردند که برای زندگان و مردگان بنوشم ... وگرنه من هرگز نمینوشم
..."
و او برایم
تعریف کرد که رفقایش او را به میخانهای برده و مجبور ساختهاند بخاطر جشن رستاخیز
با اولین ناقوس بنوشد، تا از این طریق تمام زندگان و مردگان <به آرامش
برسند>؛ یکی از رفقایش او را به یک گیلاس کوچک مشروب دعوت میکند، یکی دیگر او
را به دومین گیلاس، گیلاس سوم و بقیه گیلاسها را اما خودش میپردازد؛ او دیگر به
خاطر نمیآورد که چرا به من حمله کرده، مرا زده و قپان سردوشیام را کنده است.
چه عیدیای!
حالا در برابر پاهایم غلت میخورد، مانند کودکی گریه میکند، تمام مستیاش پریده
است ... او زار میزند:
"فرزندک
من، کبوترکم! ... پدر و مادر بیچارهام! ... زن بدبختم! ..."
X
"جوان
بیچاره زار میزند، همه سربازها به او نگاه میکنند، و من در چهره آنها میبینم که
دیدن این صحنه برایشان سخت است؛ اما برای من سختتر از بقیه بود. اما بعد از اینکه
کمی به جریان فکر کردم قلبم آرام گرفت؛ من به خود میگویم: "اگر مرا در خلوت
میزد، بنابراین من یک لحظه هم تردید نمیکردم، من به او میگفتم: <برو صلح به
همراهت و این کار را دیگر نکن.> اما این کار در برابر چشمان افراد زیر دستم که
باید برایشان سرمشق باشم انجام گرفت ...
این کلمه
مرا نجات میدهد ... با چه <سرمشقی> باید پیشاپیش آنها بروم؟ اما من
نمیتوانم این را فراموش کنم ... من نمیتوانم به عیسی مسیح فکر کنم و همزمان با انسانها
کاملاً به ترتیبی دیگر رفتار کنم ...
من به خود
میگویم "نه، این ممکن نیست ... من دستپاچه بودم ــ من ترجیح میدهم موقتاً
آن را کنار بگذارم ... حداقل برای مدت کوتاهی، و فقط آنچه را که مناسب است بگویم
..."
من یک تخم
مرغ در دست میگیرم و میخواهم بگویم: <عیسی برخاسته است!> اما احساس میکنم
که دروغ میگویم. حالا دیگر من از آن او نیستم، من برایش غریبهام ... اما من این
را نمیخواهم ... من نمیخواهم خودم را از او دور سازم. پس چرا مانند کسانی رفتار
میکنم که با او مشکل داشتند ... مانند کسی که در آنجا میگفت: "آقا، از من دور
شو، زیرا که من یک انسان گنه کارم!" البته بدون او راحتتر است ... بدون او
آدم میتواند با تمام انسانها کنار بیاید ... خودش را با همه انطباق دهد ...
اما من این
را نمیخواهم! من نمیخواهم بدون او برایم آسانتر باشد! من این را نمیخواهم!
در این
لحظه چیز دیگری به خاطرم میآید ... من نمیخواهم از او خواهش کنم مرا ترک کند،
بلکه میخواهم او را پیش خود بخوانم ... نزدیکتر بیا! و من شروع میکنم: <عیسی
مسیح، تو ای نور واقعی، تو هر انسانی را که با صلح همراه است روشن میگردانی
...>
سربازها
گوشهایشان را تیز میکنند ... کسی با من تکرار میکند:
"هر
انسانی را!"
من میگویم:
"بله. هر انسانی را که با صلح همره است." و کلمهها را چنین تفسیر
میکنم: او کسی را روشن میسازد که از دشمنی به صلح روی آورد و بلندتر میگویم:
"نور چهرهاش ما گنهکاران را روشن میسازد!>
<ما را
روشن میسازد! ... ما را روشن میسازد!> ... همه سربازها همنوا دم برمیآورند
... همه میلرزند ... همه زار زار میگریند ... همه بلندترین نور را میبینند و به
سمتش هجوم میبرند ...
من میگویم
: "برادران، آیا میخواهیم خاموش بمانیم!"
همه آن را
فوری متوجه میشوند.
آنها جواب
میدهند: "زبانمان بخشکد اگر ما چیزی بگوئیم. ما چیزی نخواهیم گفت."
من میگویم
"مسیح برخاسته است!" و اول قزاقی را که مرا زده بود میبوسم، و بعد شروع
به بوسیدن دیگران میکنم. "مسیح برخاسته است!" ــ "او حقیقتاً
برخاسته است!"
و ما
همدیگر را با خوشحالیای واقعی در آغوش گرفتیم. قزاق اما هنوز گریه میکرد و میگفت:
"من میخواهم به زیارت بیتالمقدس بروم و آنجا خدا را نیایش کنم ... من میخواهم
از کشیش خواهش کنم که برایم توبه تعیین کند."
من به او
میگویم: "خدا به همراهت باشد، به بیتالمقدس نرو، بجای آن بهتر است که دیگر
مشروب ننوشی."
او گریان
میگوید: <نه، قربان، من دیگر مشروب نخواهم نوشید، و پیش کشیش هم خواهم رفت
...>
"باشه،
هر طور که مایلی."
مأمورین
تعویض پست میآیند، ما بازمیگردیم، و من گزارش میدهم که همه چیز طبق مقررات انجام
گرفت؛ سربازها هم همه سکوت میکنند و از ماجرا چیزی نمیگویند. اما تقدیر چنین
میخواست که راز ما آشکار گردد."
_ ناتمام _
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 1:38 توسط سعید از برلین
|
I
زمانی که من هنوز در کییف Kiew تحصیل میکردم و ابداً به فکر نویسنده شدن نبودم در نزد خانوادهای فقیر
اما بسیار محترم رفت و آمد میکردم که در خانه کوچک خود در دورترین نقطه انتهای
شهر در نزدیکی صومعه کریل Kyrill زندگی میکردند.
خانواده متشکل بود از دو خواهر مجرد و سالخورده و عمه پیرشان که او هم مجرد بود.
آنها با حقوق کم بازنشستگی و از سود محصول لبنیات و باغ سبزی خود قانع زندگی میکردند.
فقط سه نفر به دیدار آنها میرفتند: یک روسی برجسته طرفدار الغای بردهداری به نام
دیمیتری پتروویچ شوراوسکی Dmitrij Petrowitsch Shurawskij، من و مردی بسیار اصیل به نام ویگورا Wigura
که همه اما او را فیگورا مینامیدند و کاملاً شبیه یک دهقان دیده میگشت.
این نوشته من یادبودیست از او.
II
زمانی که من فیگورا، یا آنطور که اوکرائینیها این کلمه را
مینامند ــ شیگورا Chwigura ــ را میشناختم حدود شصت سال سن داشت،
اما هنوز خیلی قوی و فعال بود و هرگز بخاطر سلامتیاش شکایت نمیکرد. او قدی بسیار
بلند و بدنی ورزشکارانه داشت؛ موی پر پشت و قهوهای رنگش هنوز خاکستری نشده بود،
اما سبیل کاملاً خاکستری رنگی داشت. او میگفت که "سبیلش مانند یک سگ خاکستری
شده است" یعنی سقید شدن موهایش نه مانند یک انسان از سر، بلکه مانند سگهای
پیر از سبیل شروع شده است. ریشاش هم خاکستری شده بود اما او آن را اصلاح میکرد.
چشمانش خاکستری رنگ بودند و درشت، لبانش سرخ، صورتش برنزه. نگاهی جسورانه و
هوشمندانه داشت که طنز مخفی اوکرائینی در آن در پرواز بود.
فیگورا مانند یک دهقان واقعی حومه نشین در مزرعه کوچک
خود در اطراف شهر کورنیوکا Kurinewka
زندگی میکرد و با کمک یک زن اوکرائینی جوان و زیبائی به نام
کریستیا Christja
اقتصاد خود را میچرخاند. فیگورا همه کارها را با دست خود انجام میداد
و همه چیز را در نظمی ساده اما بی نقص نگاه میداشت. او خودش باغچه را شخم میزد،
سبزیها را میکاشت و خودش هم آنها را برای فروش به بازار ترهبار در پودول Podol میبرد، جائیکه او در کنار بقیه دهقانان خیارها،
کدوها، هندوانهها، کلمها و شلغمهایش را برای فروش عرضه میکرد.
فیگورا بهتر از بقیه میفروخت، زیرا محصولاتش از بالاترین
کیفیت برخوردار بودند. بخصوص کدوهای لطیف و شیرین و اندازه بزرگ و غیر معمولیشان
که گاهی تا یک فود Pud
سنگینی داشتند مشهور بود.
همچنین خیارها، شلغمها و کلمهایش بزرگتر و بهتر بودند.
تاجران ترهبار در پودول میدانستند که نمیتوانند هیچ جا
جنس بهتری از جنس او بدست آورند؛ اما او محصولاتش را با کمال میل به آنها نمیفروخت،
"به این خاطر که آنها مردم را فریب ندهند" و ترجیح میداد محصولاتش را
مستقیم به مصرف کننده بفروشد.
فیگورا از تاجران زن و مرد بد صحبت میکرد؛ او دوست داشت که
به حقههایشان پی ببرد و آنها را دست بیندازد. ممکن بود یک کاسب مرد یا زن ماهرانه
تغییر لباس دهد یا کس دیگری را نزد فیگورا بفرستد تا از او خرید کند، او اما فوری
متوجه فریب آنها میگشت و در برابر سؤال "کنگر فرنگی چنده؟" جواب میداد:
"قیمتش پوله، اما نه برای پول شما."
و اگر فرد مذکور سعی میکرد به او اطمینان دهد که فردی
معمولیست و برای خودش خرید میکند، فیگورا بدون آنکه پیشاش را از دهان خارج کند جواب
میداد:
"خب، که اینطور! دست بردار، تو در هر صورت چیزی از من
بدست نمیاری!" و دیگر کلمهای نمیگفت.
همه در بازار او را میشناختند و میدانستند که او آدم
عادیای نمیباشد و فقط مانند آدمهای عادی عمل میکند، اما هیچکس نام و مقام حقیقی
او را نمیدانست و از اینکه چرا او چنین زندگی سادهای را انتخاب کرده آگاه نبود،
و کسی هم سعی نمیکرد آن را کشف کند.
من هم مدتها از این موضوع بی خبر بودم، و هنوز هم مقام
واقعی او را نمیدانم.
III
خانه کوچک فیگورا یک کلبه گلی کوچک اوکرائینی بود که به یک
اتاق نشیمن و یک آشپزخانه تقسیم شده بود. او فقط سبزیجات و فرآوردههای لبنیای را
که کریستیای زیبا به سادهترین روش دهقانی برایش آماده میساخت میخورد. کریستیا
مجرد بود، اما یک فرزند به نام کاترجا Katrja داشت که
دحتر بسیار زیبائی بود. مردم محله او را دختر شیگورا میدانستند، اما فیگورا فقط
چهرهاش را در هم میکشید و میگفت:
"البته که او فرزند من است! اگر خدا به من لطف کرده تا
من بتوانم او را سیر سازم، بنابراین او فرزند من است؛ اما من فرد نیکوکاری که او
را در این دنیای خاکی پر رنج نشانده است را نمیشناسم. مردم میتوانند هر طور که
مایلند فکر کنند: بسیار خب، او میتواند فرزند من باشد، برای من اهمیتی ندارد."
مردم در ارتباط با کاترجا هنوز مشکوک بودند؛ اما آنچه به
خود کریستیا مربوط میگشت، بدون هیچ تردیدی او را دوست دختر فیگورا میدانستند.
فیگورا این موضوع را هم بی اهمیت میدانست، و اگر کسی در
این باره لطیفهای میگفت، او فقط جواب میداد:
"شما احتمالاً حسادت نمیکنید؟"
در عوض فیگورا و کریستیا و حتی کاترجای کاملاً بی گناه
داوطلبانه کفاره پس میدادند: هیچیک از این سه گوشت یا ماهی یا ابداً جانداری را
نمیخوردند.
زنهای شهر کورنیوکا فکر میکردند که میدانند به چه خاطر
این کفاره بر آنها تحمیل شده است.
فیگورا اما فقط میخندید و میگفت:
"غازهای ابله!"
IV
رابطه میان فیگورا و کریستیا بسیار خوب بود، اما چیزی را
فاش نمیساخت.
کریستیا نه مانند یک خدمتکار نزد یک خانم خانهدار، بلکه مانند
خویشاوندی در نزد خویشاوندی دیگر در آن خانه زندگی میکرد. او از چشمه آب میآورد،
زمینها را تمیز و اتاق را گچکاری میکرد، رختهای خود، کاترجا و فیگورا را میشست و میدوخت، اما
گاوها را او نمیدوشید، زیرا آنها برای او بزرگ و قوی بودند؛ این کار را فیگورا با
دستهای مناسب و قدرتمند خود انجام میداد. آن سه در کنار یک میز غذا میخوردند، در
حالیکه کریستیا غذا را میکشید و بشقابها را هم خودش جمع میکرد. آنها اصلاً چای
نمینوشیدند، زیرا آن را عادتی بی فایده میدانستند، اما در روزهای تعطیل جوشانده
گیلاس یا تمشک خشک مینوشیدند، و در حقیقت هر سه در کنار یک میز. فقط دو دوشیزه
سالخورده که از آنها نام برده شد، شوراوسکی و من به دیدارشان میرفتیم. کریستیا بخاطر
ما خیلی کار میکرد، و فقط با زحمت میشد او را برای لحظهای به نشستن واداشت؛ اما
وقتی مهمانها برای رفتن از جا برمیخاستند سریع از جایش میجهید و عجله میکرد تا
در پوشیدن پالتو و گالشها به آنها کمک کند. مهمانها مقاومت میکردند، اما او در
این کار اصرار میورزید، و فیگورا هم به طرفداری از او به کمکاش میآمد و به
مهمانها میگفت:
"بگذارید قانون خودش را انجام دهد."
کریستیا فقط وقتی آرام میگرفت که مهمانها به او اجازه میدادند
همانطور که قانونش دستور میدهد در پوشیدن پالتو و گالش به آنها کمک کند. این
قانون او بود، و زیبای روی مهربان وفادارانه و منصفانه به آن عمل میکرد.
فیگورا و کریستیا هنگام صحبت با عناوین مختلف همدیگر را صدا
میکردند: فیگورا به او میگفت <تو> و او را کریستینا یا کریستیا مینامید، اما
کریستیا به او <شما> میگفت و او را با نام و نام خانوادگی مینامید. و هر
دو آنها به کاترجا <دختر> میگفتند، کاترجا اما به فیگارو <پاپا> و به
کریستیا <ماما> میگفت ... کاترجا نه ساله بود و شباهت زیادی به مادر زیبایش
داشت.
V
نه فیگورا خویشاوندی داشت و نه کریستیا. کریستیا یک یتیم بی
کس بود؛ فیگورا (در واقع ویگورا) در حقیقت خویشاوند داشت و یکی از آنها حتی پرفسور
دانشگاه بود، اما او با آنها رفت و آمد نمیکرد ــ زیرا آنها با اشراف در رفت و
آمد بودند، چیزی که به عقیده فیگورا در حقیقت مستوجب سرزنش نبود، اما برای او
نامناسب بود.
"خدا نگهدارشان باد؛ شاید آنها دستیار قاضی یا حتی در
شوراها باشند، ما اما، همانطور که میبینید به خوکهای ساده تعلق داریم."
در شخصیت و تمام رفتار فیگورا هویت اصیلی نمایان بود که ضرب
المثل "یک انسان کتک خورده با ارزشتر از یک فرد کتک نخورده است" ظاهر
پوچ خود را از دست میداد.
این شرح یکی از کارهای او است که بزرگترین مفهوم سراسر
زندگیاش به حساب میآمد و در حقیقت زندگی او را معین میساخت. این داستان برای کسی
آشنا نبوده و نیست، من اما آن را از زبان فیگارو شنیدم و میخواهم تا جائیکه به
یاد میآورم آن را بازگویم.
VI
من در کییف در یک قسمت خیلی شلوغ شهر در میان کلیسای جامع
میشائیل و زوفین Michaels- und der
Sophienkathedraleکه در میانشان دو کلیسای چوبی دیگر هم وجود داشت زندگی میکردم. آدم در روزهای
تعطیل به زحمت میتوانست ناقوس کلیساها را در اینجا تحمل کند، در تمام خیابانهائی
که به کرشچاتیک Kreschtschatik منتهی میگردند تعداد
زیادی میخانه و سالن آبجو خوری قرار داشت، و در میدان انواع غرفهها و تابها. به
این خاطر در چنین روزهائی رفتن به نزد فیگورا نجاتم میداد. در پیش او ساکت و آرام
بود: کودک زیبا در چمن بازی میکرد، چشمهای زیبای زن مهربانانه میدرخشیدند، و
فیگورای همیشه عاقل و همیشه هشیار آهسته و سنجیده صحبت میکرد.
یک بار بخاطر سر و صدائی که از صبح زود در محلهام شروع میگردد
نزد او شکایت کردم و او به من جواب داد:
"از آن برایم تعریف نکنید. من از کودکی نمیتوانستم جشن
گرفتن به سبک روسی را تحمل کنم و هنوز هم از آن میترسم. زمانیکه من دانشجوی
دانشکده افسری بودم، گاهی ما را در روزهای تعطیل عمومی به این جشنها میبردند و
به ما میگفتند: <ببینید، اینها سرگرمیهای ملی ما هستند!> من اما آن زمان
با خودم فکر میکردم: چه چیز این سرگرمیها خوبند، اگر هم که ملی باشند! در نزد
آموس Amos پیامبر میخوانیم: <من از تعطیلات شما در اندوهم.>
و من بدون دلیل این احساس را نداشتم که یک بار در چنین جشنهائی چیز بدی را تجربه
خواهم کرد. و چنین هم شد، اما خوبیاش این است که همه چیزهای بد خودشان را برای من
به چیزهای خوب تبدیل کردند."
"آیا اجازه دارم بدانم، که موضوع چه بوده است؟"
"من فکر میکنم، بله. ببینید ... هنگامیکه شما هنوز در
آغوش مادربزرگ خود مینشستید، ما دارای دو ارتش بودیم: یکی از آنها <اول>
نامیده میشد، و دیگری <دوم> نام داشت. من تحت فرماندهی اوستن زاکن Osten-Sacken خدمت میکردم. این همان دیمیتری یروفییچ Dmitrij Jerofejitsch است که امروز هم آواز مذهبی میخواند. او یک عبادت
کننده بزرگ خدا بود، همیشه زانو زده نماز میخواند یا خودش را روی زمین میانداخت و
مدتها همانطور باقی میماند؛ با هر گام و هر حرکتی صلیبی بر سینه میکشید. در آن
زمان بسیاری از افسران ارتش به خود زحمت میدادند از او تقلید کنند، تا چاپلوسی او
را کنند ... بعضیها که این را میتوانستند خوب هم مؤفق گشتند ... این کار همچنین به
من هم کمک کرد که بتوانم هنوز تا امروز یک حقوق بازنشستگی دریافت کنم. جریان از
این قرار بود."
VII
"هنگ
ما در جنوب قرار داشت، در شهری که ستاد یروفییچ هم آنجا بود. چنین اتفاق افتاد که
من یک شب مانده به عید پاکِ یکشنبه برای محافظت از انبار مهمات به فرماندهی انتخاب
شدم. من پاسداری خود را ساعت دوازده ظهر روز شنبه آغاز کردم و باید تا ظهر یکشنبه پاسداری
میدادم.
من تحت فرماندهی خود چهل و دو سرباز بعلاوه شش قزاق سواره
به همراه داشتم.
هنگامیکه شب فرا رسید یک اندوه در من رخنه میکند. من جوان و
وابسته به خانودهام بودم. پدر و مادرم هنوز زنده بودند، همینطور خواهرم ... اما برای
من مهمتر و با ارزشتر مادرم بود ... مادر خیرخواهم! ... من مادر باشکوهی داشتم،
روحی خوب و قلبی پاک داشت، در نیکی متولد گشته و در خوبی پیچیده شده بود ... او به
اندازهای خوش قلب بود که نمیتوانست موئی نه از انسانی و نه از حیوانی خم کند ــ
او حتی برای همدردی با حیوانات نه گوشت میخورد و نه ماهی. پدرم گاهی ملامتش میکرد:
<اجازه بده، بگو، چه مدت هنوز باید این حیوانات به زاد و ولد ادامه دهند؟ بزودی
دیگر جائی برای ما باقی نخواهد ماند.> و او جواب میداد: <خب، هنوز مدتی طول
خواهد کشید، من اما خودم آنها را بزرگ کردم و آنها برایم مانند خویشاوند هستند. من
که نمیتونم خویشاوندانم را بخورم>. همینطور پیش همسایهها هم حیوانات را نمیخورد
و میگفت: <من اما آنها را زنده دیده بودم، آنها آشنایان من هستند و من نمیتونم
آشنایانم را بخورم.> بعد نمیخواست حیوانات غریبه را هم بخورد و میگفت <مهم
نیست، آنها هم به قتل رسیدهاند>. کشیش کوشش میکرد او را متقاعد سازد، میگفت
که مصرف گوشت دستور خداست، و به او از کتاب تلخیص دعای تبرک گوشت را نشان میداد،
اما مادرم در عقیده خود باقی میماند و میگفت: <بسیار خب، حالا که آن را
خواندید، بنابراین میتوانید گوشت بخورید>. کشیش به پدرم میگفت که همسرت از طرف
بعضی زنها که به خانهها نفوذ میکنند گمراه گشته. این زنها همه کسانی را که تا
ابد میآموزند اما هرگز نمیتوانند عاقل شوند میفریبند.> مادرم به به پدرم میگفت:
<این مزخرف است: من چنین زنهائی را نمیشناسم، اما باعث تهوع من میگردد وقتی
مخلوقی مخلوق دیگر را میخورد>.
من از مادرم اصلاً نمیتوانم با آرامش صحبت کنم، من باید
همیشه هیجانزده شوم. آن زمان هم این چنین بود. من اشتیاق زیادی برای دیدار مادرم
داشتم! من بالا و پائین میروم، از بی حوصلگی پر کاهی را به دندان میگیرم و فکر
میکنم: حالا همه برای دعای صبح به کلیسای دهکده میروند، او اما همه یتیمان را که
لباسهای ژنده و نشسته بر تن دارند را پیش خود جمع میکند، در کنار اجاق آنها را
میشوید، موهایشان را شانه میزند و پیراهنهای تمیز بر تنشان میکند. بودن با او
اینچنین زیباست! اگر نجیبزاده نبودم، بنابراین در پیش او میماندم و بجای حفاظت از
انبار مهمات کار میکردم. ما آنجا از چه چیزی محافظت میکنیم؟ مواد منفجره که برای
کشتن به کار میرود ... اما من اصلاً اجازه شکایت کردن ندارم ... من باید شرم میکردم!
من حقوقم را دریافت میکنم، ترفیع مقام میگیرم، اما سرباز، یک انسان کاملاً سیه
روز است، او را حتی با بی رحمی کتک میزنند، او وضعش بی شک سختتر است ... و با
این وجود او به زندگی ادامه میدهد و همه چیز را تحمل میکند و گلهمند نیست ...
شجاع باش، همه این افکار از بین خواهند رفت. من فکر میکنم: چه کاری میتواند
بهترین کاری باشد که یک انسان وقتی قلبش غصهدار است انجام میدهد؟ من به این چیز میاندیشم،
به آن چیز فکر میکنم و به چیز سوم و عاقبت باید دوباره به مادرم فکر کنم؛ او
میگفت: <وقتی حالت خوش نیست، بنابراین پیش کسانی برو که حالشان بدتر از توست
...> حالا، حال سربازها از من بدتر است ...
من به خود میگویم: <من میخواهم باعث خوشحالی سربازان
بیچاره شوم! من میخواهم از آنها با چای پذیرائی کنم، میخواهم به خرج خودم با
آنها عید پاک را جشن بگیرم!>
این ایده را دوست داشتم.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:11 توسط سعید از برلین
|
زن بافنده چاق میان عدهای از زنان دیکانکا در وسط خیابان
ایستاده بود و با لکنت میگفت: "غرق شده به خدا، غرق شده! اگه آهنگر غرق نشده باشه من از
اینجا دیگه تکون نمیخورم!"
زنی با بالاپوش قزاقی، با بینیای بنفش رنگ و با جنباندن
دست فریاد میزد: "پس من یک دروغگو هستم؟ آیا گاو کسی رو دزدیدم؟ مگه کسی رو
با نگاه بد جادو کردم که هیچکی نمیخواد حرفمو باور کنه؟ من دیگه آب نمینوشم، اگه
پرپرتسکیها Perepertschicha با جفت چشماش ندیده باشه که آهنگر خودشو دار زده!"
دستیار قاضی که از خانه تچوب به آنجا رسیده بود میایستد و میگوید:
"آهنگر خود را دار زده است؟ چه داستان جالبی!" و خود را به
زنانی که مشغول صحبت بودند نزدیک میسازد.
زن بافنده جواب میدهد: "تو پیرزن میخواره، بهتره که بگی
دیگه مشروب نمینوشی! آدم باید مثل تو دیوونه باشه که خودشو دار بزنه! آهنگر خودشو
غرق کرده! او در سوراخ یخ خودشو غرق کرده! من از این خبر به همون اندازه مطمئنم که
اطمینان دارم تو در میخانه بودی."
زن بینی بنفش با عصبانیت جواب میدهد: "بی حیا! چه
اتهامی میزنه؟ بهتر این بود که ساکت میموندی، آدم بی ارزش! آیا من نمیدونم که
کویستر هر شب پیش تو میاد؟"
زن بافنده فریاد میکشد: "چی، کویستر؟ کویستر پیش کی
میاد؟"
خانم کویستر جیغ میزند "کویستر؟" و خود را با
فشار به دو زنی که فریاد میکشیدند نزدیک میسازد: "بهتون نشون میدم! چه کسی
از کویستر صحبت کرد؟"
زن بینی بنفش زن بافنده را نشان میدهد و میگوید: کویستر پیش
او مهمونی میره!"
خانم کویستر میگوید "پس این سگ پیر توئی!" و به
سمت زن بافنده هجوم میبرد. "پس تو همون جادوگری هستی که شوهرمو برای اینکه
پیشت بیاد با گیاههای شیطانی گیج و جادو کرده؟"
زن بافنده در حال عقب نشینی میگوید: "شیطان، راحتم
بذار!"
خانم کویستر میگوید: "تو جادوگر لعنتی، تو نباید دیگه
فرزنداتو ببینی! بی ارزش! تف!" و به چشمان زن بافنده تف میاندازد. زن بافنده
قصد داشت همان کار را با او انجام دهد، اما بجای چشمان خانم کویستر به صورت اصلاح
شده دستیار قاضی که برای بهتر شنیدن کاملاً نزدیک زنان شده بود تف میکند.
دستیار قاضی در حال پاک کردن صورتش با لبه کت شلاق خود را
بلند کرده و میگوید: "زن فرومایه!". این حرکت همه را مجبور میسازد که
در حال لعنت فرستادن از هم جدا و پراکنده شوند. دستیار قاضی میگوید "چه
رذالتی!" و در حالیکه همچنان صورتش را پاک میکرد ادامه میدهد "بنابراین
آهنگر خودش را غرق ساخته! خدای من! اما چه نقاش خوبی بود! چه چاقوها، داسها و
گاوآهنهای خوبی میساخت! چه قدرتی در او نهفته بود! بله، چنین آدمهائی در دهکده
زیاد نداریم. به همین دلیل در گونی به نظرم آمد که این بیچاره خلق و خوی خوبی
نداشت. در آن وقت ما آهنگر را داشتیم! او هنوز زندگی میکرد، و حالا او دیگر نیست!
من قصد داشتم اسب مادهام را برای نعل کردن پیش او ببرم! ...". دستیار قاضی پر
از چنین افکار مسیحیانهای آهسته به سمت خانهاش میرود.
هنگامیکه این شایعات به گوش اوسکانا میرسند آرامش خاطر خود
را از دست میدهد. البته او به چشمهای پرپرتسکیها و صحبتهای زن بافنده اطمینان
کمی داشت: او میدانست که آهنگر به اندازه کافی خداترس میباشد که روحش را به
تباهی نیندازد. اما اگر او واقعاً با این تصمیم رفته بوده باشد که دیگر به دهکده
بازنگردد؟ چنین جوان عالیای حتی در محلهای دیگر هم پیدا نمیشود. آهنگر اما او
را خیلی دوست داشت! از همه بیشتر خلق و خویاش را تحمل کرده بود ... دختر زیبا تمام
شب را در زیر پتو از این پهلو به آن پهلو میغلطید و نمیتوانست بخوابد. بعد آرام
میشد و تصمیم میگرفت به چیزی فکر نکند، اما با این وجود باز هم فکر میکرد. دختر
زیبا میسوخت و صبح تا بناگوش عاشق آهنگر شده بود.
تچوب در باره سرنوشت آهنگر نه ابراز شادی میکرد و نه غمگین بود. افکارش فقط به یک چیز مشغول بود: او نمیتوانست بی وفائی اسولوکا را فراموش کند و با آنکه خوابآلود
بود شروع به لعنت فرستادن میکند.
صبح آغاز میگردد. کلیسا قبل از طلوع آفتاب پر از انسان
بود. زنان سالخورده با روسری و کتهای سفید در مقابل درب کلیسا پارسامنشانه بر
سینه خود صلیب رسم میکردند و زنان نجیبزاده در کتهای سبز و زرد، بعضی حتی با
لباسهای رو آبی رنگ با راه راه طلائی بر پشت در جلوی آنها ایستاده بودند. دخترها که روبان تمام مغازهها را بر سر
بسته بودند و بر گردن تعداد زیادی گردنبند از صلیب و سکه حمل میکردند، به خود زحمت
میدادند تا حد امکان نزدیک دیوار مقدس بیایند. در جلو اما اعیان و کشاورزان
ساده با سبیلها و گردنهای کلفت و چانههای اصلاح کرده ایستاده بودند، تقریباً
همه با پالتوهائی که از زیر آنها روپوش سفید و در نزد بعضی همچنین روپوش آبی رنگ
دیده میگشت. بر چهره همه، هر جا که آدم نگاه میکرد، حال و هوای جشن کریسمس منعکس
بود. دستیار قاضی با فکر کردن به کالباسهائی که او بعد از مراسم جشن خواهد خورد لبش را
میلیسید؛ دخترها به این فکر میکردند که چگونه با پسرها بر روی یخ بدوند؛ پیرزنها
نماز و دعایشان را پارسایانهتر از همیشه زمزمه میکردند. آدم در تمام کلیسا میشنید
که چگونه قزاق سوربیگاس خود را با پیشانی تا به روی زمین خم میکرد. تنها اوکسانا
پریشان خیال آنجا ایستاده بود: او هم دعا میکرد و هم دعا نمیکرد. در قلبش احساسهای
مختلفی هجوم میبردند، یکی عصبانی و غمگینتر از دیگری، طوریکه چهرهاش فقط برانگیختگی
شدیدی را نمایان میساخت؛ در چشمانش اشگ میلرزید. دخترها نمیتوانستند دلیل آن را
درک کنند و حتی نمیتوانستند حدس بزنند که آهنگر دلیل آن میباشد. اما اوکسانا
تنها کسی نبود که به آهنگر فکر میکرد. همه مردم متوجه بودند که جشن کریسمس کامل
نیست، که در واقع کسی در آن کم است. متأسفانه صدای کویستر به دلیل سفرش در گونی
گرفته بود و او آهسته و با صدائی لرزان میخواند؛ آواز خوان سفر کرده به آنجا در
حقیقت صدای باس باشکوهی داشت، اما خیلی بهتر بود که آهنگر هم آنجا میبود. بعلاوه
او تنها کسی بود که مقام اداره شورای کلیسا را دارا بود. مراسم صبح زود انجام شده
بود، مراسم عشاء ربانی هم اجرا میگردد ... آهنگر واقعاً به کجا رفته بود؟
شیطان با آهنگر سوار بر پشتش باقیمانده شب را برای بازگشت
سریعتر پرواز میکرد، و واکولا فوراً دوباره در کنار خانهاش بود. در این لحظه
خروسی شروع به خواندن میکند.
آهنگر دم شیطان را که میخواست فرار کند میگیرد و فریاد
میزند: "کجا؟ صبر کن دوست من، هنوز تمام نشده، من هنوز از تو تشکر نکردهام."
و او ترکهای برمیدارد، سه ضربه به او میزند، و شیطان
بیچاره مانند کشاورزی که دستیار قاضی او را تنبیه مفصلی کرده باشد خیلی سریع از
آنجا دور میگردد. چنین بود سرنوشت دشمن نژاد بشر، او بجای فریب دادن مردم و از
راه به در کردن و ابله ساختن آنها، خودش فریب میخورد.
حالا واکولا داخل خانه میگردد و تا ظهر میخوابد. بعد از
آنکه بیدار میشود و میبیند که خورشید در آسمان مستقیم ایستاده است وحشت میکند.
"من مراسم صبح زود و عشاء ربانی را از دست دادم."
و آهنگر خداترس دچار اندوه میگردد، زیرا که او به خود
میگفت خدا برای مجازات بخاطر گناهان انجام داده و فاسد کردن روحش خواب را بر او
مستولی ساخته است تا مانع شود که او در این جشن به کلیسا برود. اما او با گرفتن
این تصمیم که هفته بعد در نزد کشیش اعتراف و به مدت یک سال تمام هر روز پنجاه بار
زانو زده و دعا خواهد کرد بزودی آرام میگیرد. او به داخل اتاق نگاه میکند، اما
آنجا کسی نبود: اسولوکا هنوز به خانه بازنگشته بود.
به آرامی کفشها را از زیر پیراهنش در میآورد و دوباره از
کار باارزشی که روی آن انجام داده شده بود و تجربه با ارزش شب گذشته تعجب میکند؛
او خود را میشوید، لباسش را عوض میکند، لباسهائی را که او از زاپوروگرها گرفته
بود میپوشد، از صندوق کلاه پوست بره آبی رنگی را که پس از خریدن آن در پولتاوا تا
آن روز بر سر نگذاشته بود و همینطور کمربند تازهای با رنگهای مختلف بیرون میآورد؛
همه آنها را همراه با یک تازیانه قزاقی در بقچهای میپیچد و مستقیم به نزد تچوب
میرود.
تچوب وقتی آهنگر پیش او میرود چشمانش را باز میکند، و نمیدانست
به چه خاطر باید بیشتر متعجب گردد: به این خاطر که آهنگر به دنیای زندگان بازگشته
است و جرأت کرده نزد او بیاید، یا به این خاطر که او خود را مانند زاپوروگریها آراسته
است. بیشتر از آن اما وقتی تعجب میکند که واکولا بقچه را میگشاید و در برابرش یک
کلاه نو و یک کمربند که مانندش را در دهکده ندیده بود بر روی میز قرار میدهد و
روی پاهایش میافتد و با صدای عاجزانهای میگوید: "رحم کن، پدر! عصبانی نشو!
بفرما این هم یک تازیانه: بزن، هرچه که روحت میخواهد بزن. من آن را قبول میکنم؛
بزن، اما عصبانی نشو. تو و پدر مردهام زمانی مانند دو برادر بودید، شماها با هم
غذا خوردید و نوشیدید."
تچوب با خوشحالیای مخفیانه میدید آهنگری که در دهکده به کسی
اهمیت نمیدهد، و با دست خود سم اسب و یک سکه پنج کوپکی را مانند خمیر خم میکند،
حالا چگونه جلوی پایش افتاده است. تچوب برای حفظ شأن و منزلت خود تازیانه را برمیدارد
و سه بار بر پشت او میزند. "خب حالا، کافیه، بلند شو! همیشه به حرف مردم پیر
گوش کن! ما میخواهیم آنچه در بین ما بوده را فراموش کنیم. خب، بگو که چی میخوای؟"
"پدر، اوکسانا را به همسری به من بده!"
تچوب لحظهای فکر و به کلاه و کمر نگاه میکند: کلاه خیلی
زیبا بود، کمر مانندش وجود نداشت؛ او به اسولوکای بی وفا فکر میکند و محکم میگوید:
"باشه! سهم دامادی رو بفرست بیاد!
اوسکانا در حال داخل شدن از در و دیدن آهنگر فریاد میکشد
"آه" و نگاهش را با تعجب و آتشین به او میدوزد.
واکولا میگوید: "ببین چه کفشی برات آوردم! کفشیست که
ملکه به پا میکند."
اوسکانا با نگاهی زودگذر به کفش و در حالیکه آن را با دست
از خود دور میساخت میگوید: "نه، نه! من به کفش احتیاج ندارم. من بدون کفش
هم میخواهم ..." او حرفش را به پایان نمیرساند و چهرهاش گلگون میگردد.
آهنگر نزدیکتر میشود و دست او را میگیرد؛ دختر زیبا نگاهش
را به پائین میاندازد. او هرگز چنین زیبا به چشم نمیآمد. آهنگر با خوشحالی او را
آرام میبوسد و چهره دختر گلگونتر و زیباتر میگردد.
یک بار اسقف از دیکانکا عبور میکرد، او آن محل زیبا را میستاید
و هنگامیکه از خیابان میگذشت به خانه تازهای میرسد.
اسقف از زن زیبائی که بایک کودک در بغل در جلوی درب خانه
ایستاده بود میپرسد: "این خانه نقاشی شده به چه کسی تعلق دارد؟"
زن که همان اوسکانا بود با تعظیمی جواب میدهد: "به واکولای
آهنگر!".
اسقف در حال نگاه کردن به در و پنجرهها میگوید: "چه
زیبا! یک کار خیلی زیبا!". پنجرهها دور تا دور قرمز رنگ شده بودند، و بر روی
همه درها قزاقی با پیپی در دهان نقاشی شده بود.
اسقف بیشتر از آن اما واکولا را میستاید، وقتی این خبر را میشنود
که آهنگر توبه و طلب بخشایش خود در مقابل کلیسا را بجا آورده و تمام قسمت دست چپ کلیسا
را بدون دستمزد با رنگ سبز و گلهای سرخ نقاشی کرده است. این اما هنوز تمام کاری
که کرده بود نبود. واکولا بر روی دیوار قسمت ورودی کلیسا شیطان را در جهنم کشیده بود،
شیطانی چنان وحشتناک که همه رهگذران با دیدن آن به زمین تف میانداختند، و
زنها کودکان در آغوش خود را اگر شروع به گریه میکردند به کنار عکس میآوردند و
میگفتند: "نگاه کن، چه هیولائی آنجا کشیده شده است!" و کودک ساکت
میگشت، از گوشه چشم به عکس نگاه میکرد و خود را به سینه مادر میچسباند.
_ پایان _
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت 16:36 توسط سعید از برلین
|
همه اعضای درون بدنم حساس شدهاند،
کبدم در سرما میلرزد،
جگرم برای دفع سموم سوراخ سوراخ شده است،
مری و معده با ذرهای آب و دود و خاک به خود میپیچند،
قلبم هم در سرما ترک برمیدارد، میشکند.
وقتی باید برای بخیه زدن روحم پیش دکتر بروم، مغزم به اندازه
یک گردو میگردد.
اما اعضای بیرونی بدنم شکر خدا بد نیستند، کمرم گاهی راست
نمیگردد، شانههایم کج و کوله شدهاند، گردنم بی حرکت و سیخ مانده، دستم از پا بد
میگوید، پا از دستم.
همه اینها را با انگشت سالم اشارهام تایپ کردم، بعد به دور
کمرم شال گرمی پیچیدم تا کبدم سرما نخورد، تا که روحم باور آرد همه چیز جور است، المی
در کار نیست.
کبدم آرام بخواب، دو چشم نابینای من بیدارند!
***
بعد
از اندیشیدن در باره تشکیل <حزب بیکاران> از جا برمیخیزد، به کنار پنجره میرود
و پرده را به اندازه یک کف دست کنار میکشد، نگاهی به خیابان خلوت و از برف پوشیده
شده میاندازد، فکرش اما جائی دیگر بود، باید اساسنامه حزبش را هرچه زودتر مینوشت.
نزدیک
ظهر برای خریدن سیگار از راهرو پائین میرفت، ناخواسته شنید که همسایه طبقه دوم آهسته
به همسایه دیگر میگفت <بیکاری همه را بی چاره کرده>. در راه کمی به این
موضوع فکر کرد، نمیتوانست تصور کند کسی قادر باشد همه مردم را بیچاره کند. بعد از
خریدن سیگار از پلههای راهرو بالا میرفت که به خودش گفته بود «باید کسی پیدا شود
از پس این گردن کلفت برآید!».
پرده
را دوباره رها میسازد، با عجله به کنار میزش بازمیگردد و روی کاغذی مینویسد:
1ـ
بیکاری باید نابود گردد.
بعد
روی صندلی کنار میز میشیند و دستش را زیر چانهاش میگذارد و به فکر فرو میرود.
بعد از چند دقیقه چشمانش میدرخشند و بلافاصله مینویسد:
2ـ
ارتش ...
و
قلمش را به دندان میگیرد، چشمانش را تنگ میسازد، ته قلم را لحظهای میمکد و سریع
به نوشتن ادامه میدهد: ارتش بیکاران جهان، اتحاد. رمز پیروزی ما در بیکار نشستن
و اتحاد ماست.
و
همزمان به خیالبافی میپردازد: آه، کاش همین فردا این بیکاری نامرد را میدیدم و
طوری ادبش میکردم که همه حیران میگشتند ... حتماً راه هزار شبه را یک شبه طی
میکردم ... مردم با حزبم آشنا میشدند ... من هم برای خود یک معاون و دو مشاور تعیین
میکردم ...
بعد از خواندن داستان کوتاهش، دستم را زیر چانه میگذارم و
به فکر فرو میروم.
پس از چند دقیقه چشمانم میدرخشند، شمارهاش را میگیرم،
سلام میکنم و بلافاصله میپرسم: پس دنباله داستان کجاست؟ ... چی! ... این کل
داستانه؟!
در حالیکه فکر میکردم چه آدمهای بیکاری وجود دارند گوشی
را روی تلفن میگذارم و به خود میگویم: امیدوارم لااقل هرچه زودتر حزبش پا بگیرد
تا کمی سرگرم گردد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:25 توسط سعید از برلین
|
دخترها بخاطر کم بودن یکی از گونیها کمی متعجب بودند.
اوسکانا میگوید: "نمیشود کاری کرد، باید به همین یک
گونی راضی باشیم.
همه آنها گونی را بلند میکنند و روی سورتمه میگذارند.
دستیار قاضی تصمیم میگیرد سکوت کند، زیرا او به خود میگوید
اگر داد بزند که گونی را باز کنند و او را خارج سازند، این دخترهای ابله از آنجا
فرار خواهند کرد: آنها فکر خواهند کرد که در گونی شیطان نشسته است؛ و به این ترتیب
باید او تا فردا شاید در خیابان بماند.
دخترها در این بین دستهایشان را به هم داده بودند و مانند
باد با سورتمه بر روی برف ترد سریع میرفتند. خیلی از آنها برای شوخی بر روی
سورتمه مینشستند، بعضی حتی بر روی دستیار قاضی. دستیار قاضی تصمیم میگیرد همه
چیز را تحمل کند. عاقبت آنها به مقصد میرسند، درهای راهرو و اتاق را کاملاً باز
میکنند و گونی را خنده کنان به داخل میکشند.
همه فریاد میزنند "حالا میخواهیم ببینیم چه در گونی
است." و شروع به باز کردن گونی میکنند.
در این هنگام اما سکسکهای که دستیار قاضی در تمام مدت جلوی
آن را گرفته بود آنقدر غیر قابل تحمل میگردد که او از ته گلو شروع به سرفه و
سکسکه کردن میکند.
همگی فریاد میکشند "آه، یک نفر در گونی نشسته
است!" و وحشتزده به سمت در میدوند.
تچوب در حال داخل شدن میپرسد: "لعنت بر شیطان! کجا
مانند دیوانهها میدوید؟"
اوکسانا میگوید: "آه، پدر! در گونی یک نفر نشسته
است!"
"در گونی؟ این گونی را از کجا آوردید؟"
همه یک صدا جواب میدهند: "آهنگر آن را در خیابان جا
گذاشته است."
تچوب با خود فکر میکند ــ بله، اینطور است: آیا من نگفته
بودم؟ ... "چرا این اندازه وحشتزده شدید؟ بریم ببینیم در گونی چه است. ــ
حالا، مرد خوب، بَدت نیاد که من نام و نام خواندگیتو صدا نمیزنم، از گونی بیا
بیرون."
دستیار قاضی از گونی خارج میگردد.
دخترها فریاد میزنند: "آه!"
تچوب شگفتزده میگوید ــ پس دستیار قاضی هم در یک گونی بود
ــ، و از سر تا پای او را نگاه میکند و نمیتواند بیشتر از "خب، خب! ... هی!
..." بگوید.
دستیار قاضی هم خودش کمتر از دیگران هاج و واج نبود و نمیدانست
چه باید بگوید.
او رو به تچوب میگوید: "بیرون هوا خیلی سرد
است؟"
تچوب جواب میدهد: "یک هوای زیبای یخبندان. به من
اجازه این سؤال را بده: تو با چه چیزی چکمههاتو برق میندازی: با گوشت خوک یا با
قطران؟". او اصلاً نمیخواست این را بگوید؛ او در واقع میخواست بپرسد:
"دستیار قاضی، چطور داخل این گونی رفتی؟"، او خودش هم نمیتوانست درک
کند که چرا او چیز کاملاً دیگری گفته است.
دستیار قاضی جواب میدهد "با قطران بهتر است"، بعد
کلاه را به سر میکشد و میگوید "خب، خداحافظ تچوب!" و اتاق را ترک میکند.
"من چرا چنین احمقانه از او پرسیدم که چکمهشو با چی
برق میندازه؟ تچوب با نگاهی به دری که دستیار قاضی از آن خارج شده بود میگوید
"هی، این اسولوکا! یک چنین انسانی را در گونی میندازه! ... این زن شیطانی! و
من احمق ... اما گونی کجاست ... این گونی لعنتی کجاست؟"
اوسکانا جواب میدهد: "من آن را در گوشهای انداختم،
دیگه چیزی در گونی نیست."
"من این شوخی رو میشناسم، چیزی در گونی نیست! گونی را
بده بیاد، کس دیگری هم باید در گونی باشه! خوب تکونش بدید ... چی، چیزی داخلش
نیست؟ زن لعنتی! و وقتی آدم نگاهش میکنه، مانند یک آدم مقدس دیده میشه، طوری که انگار
که فقط بعد از روزه گرفتن غذا میخوره ..."
اما بگذاریم که تچوب خشمش را ابراز کند و ما دوباره به سراغ
آهنگر میرویم، زیرا که ساعت حالا حتماً خود را به نه شب نزدیک میسازد.
ابتد آهنگر کاملاً مضطرب بود، مخصوصاً وقتی از روی زمین رو
به بالا اوج گرفت و او دیگر در پائین چیزی را تشخیص نمیداد و مانند مگسی کاملاً
نزدیک در زیر ماه پرواز میکرد، آنقدر نزدیک که اگر خم نمیشد ماه به او اثابت میکرد.
اما کمی دیرتر شجاعت خود را بازمییابد و حتی شروع به دست انداختن شیطان میکند.
وقتی او هر بار صلیب چوب سرو خود را از گردن درمیآورد و جلوی شیطان نگاه میداشت
و او عطسه و سرفه میکرد تا حد زیادی او را سرگرم میساخت. او دستش را عمداً بالا
میبرد تا سرش را بخاراند، اما شیطان فکر میکرد که آهنگر میخواهد صلیب بر پشت او
رسم کند، و سریعتر پرواز میکرد. در آن بالا همه چیز روشن و هوای پوشیده از ابری
سبک و نقرهای رنگ شفاف بود. آدم میتوانست همه چیز را خوانا ببیند، حتی ببیند که
چگونه یک جادوگر، نشسته در یک دیگ، مانند یک گردباد از کنارشان پرواز میکند، بعد مانند
ستارهها به گروه دیگری میپیوندد و با هم بازی میکنند؛ که چگونه کمی دورتر یک
گروه از اشباح در حرکتاند؛ و چگونه یک شیطان در حال رقص در زیر نور ماه هنگامیکه
آهنگر را میبیند کلاه از سر برمیدارد؛ و چگونه یک جارو، که جادوگری بر رویش
نشسته و به تنهائی در حال راندن به سمت خانه است ... و خیلی چیزهای دیگر آنها در
راه میبینند. با دیدن آهنگر همه برای یک لحظه ساکت میگشتند، و بعد به پرواز و
کارشان ادامه میدادند؛ آهنگر مدام در پرواز بود و ناگهان در زیر او پترزبورگ
مانند دریائی از آتش میدرخشد. (در آنجا به دلیلی جشن و چراغانی بود.) شیطان خود
را به یک اسب مبدل میسازد، و آهنگر ناگهان خود را بر روی یک اسب خوب در جلوی
دروازه شهر میبیند.
خدای من! چه رفت و آمدی، چه غرشی، چه درخشندگیای؛ دیوار خانههای
چهار طبقه از هر دو سمت بالا رفته بود و ضربه سم اسبها و غرش چرخها در آنهاه میپیچید؛
به نظر میرسید که خانهها قدم به قدم بزرگتر میگردند و از زمین رو به آسمان
بالا میروند؛ پلها میلرزیدند؛ درشکهها پرواز میکردند؛ و درشکهچیها فریاد میکشیدند؛
برف در زیر هزاران سورتمه که به این سو و آن در حرکت بودند قرچ و قروچ میکرد؛
رهگذران با فشار به همدیگر از کنار خانههای چراغانی شده میگذشتند، سایههای
بلندشان بر روی دیوارها به بالا و پائین میجهید و سرهایشان تا دودکش و پشت بام خانهها
میرسید.
آهنگر شگفتزده به اطراف مینگریست. به نظرش میرسید که
انگار تمام این خانهها چشمان بی شمار آتشین خود را به او دوختهاند. او مردان
بسیاری را در پالتوهای خز میدید و دیگر نمیدانست در برابر چه کسی باید کلاه از
سر بردارد. ــ آهنگر با خود فکر میکرد ــ خدای من، چه مردان محترم زیادی اینجا وجود
دارند! به نظرم هرکه اینجا با پالتوی خز در خیابان میگذرد باید یک دستیار قاضی
باشد! و آنهائیکه در این درشکههای زیبا با پنجرههای شیشهای به اطراف میرانند،
اگر که ناخدا نباشند، مطمئناً کمیسرند و شاید هم بالاتر از کمیسر.ــ در این وقت افکارش
با سؤال شیطان قطع میگردد: "باید مستقیم پیش ملکه برانم؟" آهنگر با خود
فکر میکند ــ نه، من میترسم ــ و میگوید: "من نمیدانم کجا، اما جائی در
این نزدیکی، زاپوروگرهائی اطراق کردهاند که در پائیز به دیکانکا آمدند. آنها از اسیتچ
با کاغذی نزد ملکه میرفتند؛ من باید با آنها مشاوره کنم. هی، شیطان! داخل جیبم برو
و مرا پیش زاپوروگرها ببر!"
شیطان ناگهان خود را نازک میسازد و چنان کوچک میشود که
توانست راحت داخل جیب آهنگر گردد. و پیش از آنکه واکولا متوجه شود در برابر یک
خانه بزرگ ایستاده بود، از پلهها بالا میرود، دری را باز میکند و وقتی در برابر
خود یک اتاق زیبای تزئین شده را میبیند کمی به عقب تلو تلو میخورد؛ اما وقتی او
همان زاپوروگرهائی که از دیکانکا آمده بودند را میبیند که حالا با چکمههای
براقشان بر روی مبلهای ابریشمی نشسته بودند و قویترین تنباکوها را میکشیدند
شجاعت خود را دوباره به دست میآورد.
آهنگر در حال نزدیکتر شدن و تا زمین تعظیم کردن میگوید: "روز
به خیر، آقایان! خدا یارتان باشد، به این ترتیب ما همدیگر را دوباره میبینیم!"
یکی از زاپوروگرهائی که نزدیک آهنگر نشسته بود از فرد دیگری
میپرسد: "این مرد کیست؟"
آهنگر میگوید: "آیا مرا بجا نمیآورید؟ منم، آهنگر
واکولا! هنگامیکه شماها در پائیز از دیکانکا آمدید، خدا به شماها سلامتی کامل بدهد
و یک زندگی دراز، و تقریباً دو روز مهمان من بودید. من در آن زمان چرخ درشکه شمارا
با یک چرخ نو عوض کردم!"
همان زاپوروگر میگوید: "آها! این همان آهنگریست که
قشنگ نقاشی میکرد. هموطن! خدا تو را برای چه کاری اینجا فرستاده است؟"
"خب، من میخواستم تماشا کنم ... مردم میگویند
..."
زاپوروگر که میخواست نشان دهد او هم میتواند زبان روسی
صحبت کند با چهرهای مغرورانه میگوید: "خب، هموطن، اینجا شهر بزرگیست، درست
میگم؟"
آهنگر برای اینکه شرمنده نشود و مانند یک تازه وارد به نظر
نیاید؛ و از آنجا که میتوانست فاضلانه هم صحبت کند خونسرد جواب میدهد: "یک
شهر حکمرانی قابل احترام. خانهها بسیار بزرگ و نقاشیهای مهمی در آنها آویزانند. حروف
الفبای بسیاری از خانهها با ورقههای نازک طلا نوشته شدهاند. باید اعتراف کنم که
این تناسب فوقالعاده زیباست!"
هنگامیکه زاپوروگرها میشنوند که آهنگر چه خوب صحبت میکند تأثیر
خوبی بر آنها میگذارد و میگویند: "هموطن، ما میخواهیم دیرتر با تو بیشتر
صحبت کنیم، اما حالا باید فوری به دیدار ملکه برویم."
"پیش ملکه؟ آقایان، لطفاً مرا هم با خود ببرید!"
"تو را؟" زاپوروگر به او مانند پدری که پسر چهار
سالهای از او خواهش کند بر روی اسبی واقعی بنشاندش نگاه میکند: "تو آنجا
چکار داری؟ نه، این ممکن نیست." و در این وقت چهرهاش حالتی جدی به خود میگیرد
و ادامه میدهد: "برادر، ما با ملکه در باره مسائلمان صحبت داریم."
آهنگر اصرار میورزید "من را هم با خود ببرید!" و
در حالیکه با مشت بر روی جیبش میزد آهسته به شیطان زمزمه میکند: "از آنها
خواهش کن!"
لحظهای از این کار نگذشته بود که یکی از زاپوروگرها میگوید:
"برادرها، او را هم با خود ببریم!"
بقیه میگویند: "خب، او را با خود میبریم! لباسی شبیه
به لباس ما بپوش."
آهنگر با عجله مشفول پوشیدن یک شنل بلند سبز رنگ بود که
ناگهان در باز میگردد و مردی تفنگ به دست اعلام میکند وقت راندن رسیده است.
وقتی او در درشکهای که بر روی فنرهایش طوری بالا و پائین
میرفت که انگار خانههای چهار طبقه هر دو سمت جاده به عقب میدوند و کف خیابان در
زیر سم اسبها به چرخیدن افتاده است تعجب کرد.
آهنگر فکر میکند ــ خدای من، چه نوری! پیش ما در روز هم
اینچنین روشن نیست. ــ
درشکهها در برابر قصر توقف میکنند. زاپوروگرها پیاده میشوند،
داخل راهروی مجللی میگردند و از پلههائی با نور درخشان گشته بالا میروند. آهنگر
برای خود زمزمه میکرد: "چه پلههای قشنگی! این واقعاً تإسفبار است که رویش
پا گذاشته شود. این تزئینها! گفته میشود که قصهها همه دروغند! لعنت بر شیطان،
آنها اصلاً دروغ نیستند! خدای من! این نردهها! چه خوب رویشان کار شده است! فقط آهنها
پنجاه روبل هم بیشتر خرج برداشتهاند!"
زاپوروگرها از پلهها بالا میروند و از اولین سالن میگذرند.
آهنگر با کمروئی به دنبال آنها میرفت، و با هر قدم برداشتن میترسید که بر روی کف
چوبی سالن لیز بخورد. آنها از سه سالن عبور میکنند، آهنگر هنوز از حیرت خارج نشده
بود. هنگامی که آنها به چهارمین سالن وارد میگردند او به سمت عکسی که بر روی دیوار
آویزان بود میرود. عکس از مریم مقدس با کودک در بغل بود.
او میگوید: "چه عکس زیبائی! چه نقاشی فوقالعادهای! به
نظر میرسد که مریم مقدس میخواهد با آدم حرف بزند، او به معنای واقعی کلمه زنده
است! و کودک مقدس! او کف دستهایش را بهم چسبانده و میخندد، بیچاره! و رنگها!
خدای من، این رنگها! فکر نکنم که برای یک کوپک خاک اخرا خریده باشند، پر از ماده
رنگی سرخ و سبز مسیست. و رنگ آبی چه درخششی دارد! یک کار عالی. زمینه حتماً با
گرانترین سرب سفید پوشیده شده است. هر چقدر هم این نقاشی با ارزش باشد، اما این
دستگیره مسی" و او در حال عبور و لمس دستگیره درب ادامه میدهد: "این
دستگیره مسی ارزش بیشتری برای تحسین کردن دارد. این کار تمیز! من فکر میکنم که
تمام اینها را آهنگران آلمانی با دستمزد بالائی ساختهاند ..."
شاید آهنگر اگر که یک مستخدم به دستش نمیزد و به او تذکر
نمیداد که او نباید از دیگران عقب بماند هنوز چیزهای دیگری را هم تماشا میکرد.
زاپوروگرها پس از عبور از دو سالن دیگر میایستند. اینجا به
آنها گفته میشود که منتظر بمانند. در سالن چند ژنرال با لباسهای نظامی طلادوزی
شده داخل میگردند. زاپوروگرها به اطراف مختلف تعظیم میکنند و بعد دور هم جمع میگردند.
کمی دیرتر مرد تقریباً درشت اندامی در انیفورم فرماندهی و
چکمهای زرد رنگ با عدهای همراه داخل سالن میگردد. موهایش ژولیده بودند، یک چشمش
کمی چپ بود، چهرهاش حالت غرور و افتخار داشت و تمام حرکاتش نشان از دستور دادن میداد.
تمام ژنرالهائی که تا آن هنگام در لباس نظامی طلادوزی شده خود در سالن راه میرفتند
ناآرام میشوند و با تعظیمهای عمیق هر کلمه او را، حتی کوچکترین حرکاتش را میقاپیدند.
اما فرمانده به هیچکدام از آنها توجهای نکرد، تکان آهستهای به سر میدهد و پیش
زاپوروگرها میرود.
زاپوروگرها در برابر او تا زمین تعظیم میکنند.
"آیا همه اینجا هستند؟
زاپوروگرها همه میگویند "بله، همه، پدر!" و بار
دیگر تعظیم میکنند.
"فراموش نکنید، آنطور صحبت کنید که من به شما آموزش
دادم!"
"نه، پدر، ما آن را فراموش نمیکنیم."
آهنگر از یکی از زاپوروگرها میپرسد: "آیا این تزار
است؟"
آن شخص جواب میدهد: "اوه، تزار! نه، او پوتیومکین Potjomkin است."
از اتاق کناری صداهائی به گوش میرسد، و بعد آهنگر نمیدانست
دیگر چشمهایش را به کدام سمت بچرخاند: عدهای خانم در لباسهائی از پارچه اطلس که
پشت آن بر روی زمین کشیده میشد و تعدادی از درباریان در دامنهای طلادوزی و موهای
بافته شده بر پشت گردن داخل سالن میشوند. او فقط یک درخشندگی میدید و دیگر هیچ.
زاپوروگرها خود را با هم بر روی زمین میاندازند و همگی فریاد
میکشند: "ببخش، مادر، ببخش!". آهنگر هم خود را مانند دیگران بر روی
زمین میاندازد.
از بالای سرشان صدائی دستور دهنده اما همزمان مطبوع میگوید
"بلند شوید!".
زاپوروگرها میگویند: "ما بلند نمیشویم، مادر! ــ ما
بلند نمیشویم، ما میمیریم، اما بلند نمیشویم!"
پوتیومکین لبش را گاز میگیرد. عاقبت او خودش به نزد زاپوروگرها
میآید به یکی از آنها زمزمه کنان چیزی آمرانه میگوید و زاپوروگرها برمیخیزند.
حالا آهنگر هم جرئت میکند سرش را بلند کند، و او یک خانم
نه چندان بزرگ، بلکه حتی کمی کوتاه قامت با موی پودر زده، چشمانی آبی رنگ و چهرهای
شکوهمند و خندان را میبیند که خوب میفهمید چگونه همه را زیردست خود سازد، و فقط میتوانست
به یک زمامدار متعلق باشد.
خانم با چشمان آبی رنگ میگوید "به من قول داده بودند که
امروز مرا با یکی از مردمانمان که من تا حال هنوز ندیدهام آشنا میسازند" و در
حالی که با کنجکاوی به زاپوروگرها با کنجکاوی نگاه میکرد ادامه میدهد "آیا
در اینجا جای خوبی به شما دادهاند؟" و نزدیکتر میشود.
"ممنون، مادر! غذا خوب است، گرچه برههای اینجا آنطور
که پیش ما هستند نمیباشد ــ چرا نباید یه یک طریقی زندگی کنیم؟ ..."
پوتیومکین وقتی متوجه میگردد که زاپوروگرها چیزی کاملاً
متفاوت از آنچه او به آنها آموخته بوده است میگویند اخم میکند ...
حالا یکی از زاپوروگرها با حالتی مغرورانه جلو میرود:
"مادر، ما از شما خواهش میکنیم! با چه کاری خلق وفادارت ترا خشمگین ساخته؟
آیا ما با تاتارهای کافر همدست گشتیم؟ آیا دست در دست ترکها گذارده و عمل کردیم؟
آیا ما با رفتار و فکری وفاداریمان را شکستهایم؟ پس چرا این بی رحمی؟ ابتدا شنیدیم
که تو گذاشتهای همه جا بر ضد ما قلعه ایجاد کنند؛ بعد شنیدیم که تو از ما ژاندارم
تفنگدار میخواهی بسازی؛ حالا از مجازاتهای تازه میشنویم. ارتش زاپوروگرها چه
اشتباهی کرده؟ شاید چون ارتش تو را در پریکوپ Perekop هدایت و به ژنرالهایت کمک
کرد تاتارهای کریمه Krim را تار و مار کند؟ ..."
پوتیومکین ساکت بود و با تنبلی انگشترهای برلیان دستش را با
برس کوچکی برق میانداخت.
کاترینا با نگرانی میپرسد: "خب، چه میخواهید؟"
زاپوروگرها نگاه معنی داری به همدیگر میاندازند.
آهنگر به خود میگوید ــ حالا زمانش رسیده است! ملکه میپرسد
که ما چه میخواهیم! ــ و ناگهان خود را جلوی پای ملکه روی زمین میاندازد.
"ملکه، اجازه ندهید مرا مجازات کنند، به من لطف کنید
کنید! از من ناراحت نشوید، کفشی که ملکه به پا دارند از چه ساخته شده است؟ من فکر
میکنم که هیچ کفاشی در هیچ سرزمینی در جهان نمیتواند چنین کفشی درست کند. خدای
من، اگر زن من میتوانست چنین کفشی به پا کند!"
ملکه میخندد. درباریان هم شروع به خندیدن میکنند. پوتیومکین
با خشم نگاه میکند و همزمان میخندد. زاپوروگرها شروع میکنند به دست او زدن،
زیرا آنها فکر میکردند که او دیوانه شده است.
ملکه دوستانه میگوید "بلند شو!" اگر تو حتماً یک
چنین کفشی بخواهی، این کار آسانیست. برای او فوری گرانترین کفش طلا دوز را بیاورید!
از این ابتکار واقعاً خوشم آمد!" و رو به آقائی با صورتی پر ولی رنگ پریده که
کمی دورتر از دیگران ایستاده بود و دامن ساده با دگمههای مرواریدش نشان میداد که
به درباریان تعلق ندارد نگاه میکرد ادامه داد: "بفرمائید! این هم یکی از
موضوعات شوخ و ارزشمند باب میل شما!"
مرد با دگمههای مروارید با تعظیم جواب میدهد: "ملکه
شما بیش از حد بخشندهاید!"
ملکه خود را به سمت زاپوروگرها برمیگرداند: "باعث
افتخار است، من باید بگویم که من از لشگر شما هنوز هم هیجانزدهام. شما شگفتانگیز
آواز میخوانید! اما من شنیدهام که کسی از شما در اسیتچ ازدواج نمیکند."
همان زاپوروگری که قبلاً با آهنگر صحبت کرده بود میگوید "مادر،
چه میگوئی! تو خودت میدانی که هیچ مردی بدون زن نمیتواند زندگی کند" و
آهنگر وقتی میشنود چگونه همین مرد که میتوانست چنان فاضلانه با او صحبت کند حال با
ملکه عمداً با زبان دهقانی صحبت میکند متعجب میگردد و با خود فکر میکند ــ مردم
باهوش! او حتماً بدون قصد این کار را نمیکند. ــ
زاپوروگر ادامه میدهد "ما راهب نیستیم، بلکه انسانهای
گناه کاریم. مانند تمام مسیحیان صادق جهان ما هم شیفته غذای با گوشت هستیم. پیش ما
آدمهای زیادی ازدواج کردهاند، فقط آنها با زنهای خود در اسیتچ زندگی نمیکنند.
بعضی زنهای خود را در لهستان، بعضی دیگر در اوکرائین و ترکیه دارند."
در این لحظه کفشها را برای آهنگر میآورند.
او با خوشحالی فریاد میکشد "خدای من، چه کفشهای زیبائی!"
و آنها را میگیرد. "ملکه! وقتی شما چنین کفشی بر پا میکنید و وقتی با این
کفشها بر روی یخ میروید، پس چگونه باید پاهای کوچک شما باشند؟ منظورم این است که
آنها حداقل از شکر خالصاند."
ملکه که واقعاً باریکترین و جالبترین پاهای کوچک را داشت،
وقتی این تعارف را از دهان آهنگر سادهای میشنود که با وجود صورت قهوهای رنگ در
لباس قزاقیاش بعنوان مرد زیبائی به حساب میآمد باید لبخند میزد.
آهنگر خوشحال از این توجه خیرخواهانه میخواست از ملکه در
باره هر چیزی به درستی سؤال کند: که آیا حقیقت دارد تزارها بجز عسل و چربی چیزی
نمیخورند، و چیزهائی بیشتری از این دست؛ اما چون احساس کرد که زاپوروگرها او
را به کنار هل میدهند تصمیم میگیرد ساکت شود. هنگامیکه ملکه خود را با افراد
سالخورده مشغول و از آنها سؤال میکرد که آنها چگونه در اسیتچ زندگی میکنند و چه
عادات و رسومی دارند، آهنگر عقب میرود، سر خود را به سمت جیبش خم میکند و آهسته
میگوید: "مرا فوری از اینجا خارج کن!" و ناگهان خود را در پشت دروازه
شهر میبیند.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 7:48 توسط سعید از برلین
|
اوکسانا مدت درازی آنجا ایستاد و در باره کلمات عجیب آهنگر
فکر کرد. در درونش چیزی نجوا میکرد که او با آهنگر ظالمانه رفتار کرده است. ــ
اگر او واقعاً تصمیم به کار وحشتناکی بگیرد؟ امکان انجام این کار خیلی آسان است!
شاید آهنگر از غم و اندوه عاشق دختر دیگری شود و او را از روی خشم برای زیباترین
دختر دهکده معرفی کند؟ ــ اما نه، او مرا دوست دارد. اما من خیلی زیبا هستم! او
کسی را به من ترجیح نخواهد داد؛ او فقط شوخی و تظاهر میکند. او حتماً پس از گذشت
ده دقیقه برای دیدن من دوباره بازمیگردد. من واقعاً سختگیرم. من باید یک بار به
او اجازه بدهم بدون اجازه یک بوسه از من برباید. بعد چه زیاد او خوشحال خواهد گشت!
و دختر زیبای بوالهوس دوباره مشغول شوخی با دوستانش میشود.
یکی از دخترها میگوید: "صبر کنید! آهنگر گونیهایش را
اینجا جاگذاشته است؛ ببینید چه چیزهای عجیبی هستند! او حتماً برای آواز خواندن هدایای
دیگری هم گرفته است؛ در هر گونی یک سوم آسمان قرار دارد و همینطور کالباسها و نانهای
فراوان. عالیست! میتوانیم تمام تعطیلات را با آنها سورچرانی کنیم."
اوسکانا حرف او را قطع میکند: "اینها گونیهای آهنگر
هستند؟ ما میخواهیم آنها را سریع به اتاق من ببریم و ببینیم چه چیزهائی در
آنهاست." و همه خندان با این پیشنهاد موافقت میکنند.
در حالیکه آنها تلاش میکردند گونی ها را به کول بگیرند
ناگهان دسته جمعی فریاد میکشند: "اما ما نمیتوانیم آنها را بلند
کنیم!"
اوکسانا میگوید: "صبر کنید، ما میخواهیم یک سورتمه
بیاوریم و گونیها را توسط آن پیش من ببریم."
و تمام گروه برای آوردن سورتمه به راه میافتد.
در این میان زندانیها در گونی حوصلهشان واقعاً سر رفته
بود، گرچه کویستر در گونی خود با انگشت یک سوراخ بزرگ ایجاد کرده بود، اما فقط اگر
کسی در آنجا نمیبود، شاید به این ترتیب او راهی مییافت و از گونی خود را نجات
میداد؛ اما در حضور مردم از گونی به بیرون خزیدن و خود را مورد تمسخر قرار دادن
... این مانعی بود؛ او تصمیم میگیرد انتظار بکشد، و فقط در زیر چکمههای
تچوب آهسته مینالید. تچوب هم کمتر از او تشنه آزادی نبود، زیرا او در زیر خود
چیزی را احساس میکرد که نشستن بر رویش به طور وحشتناکی ناراحت کننده بود. اما او
پس از شنیدن پیشنهاد دخترش آرام میگیرد و حالا دیگر نمیخواست به بیرون بخزد، زیرا
او فکر کرده بود که باید هنوز تا خانهاش حداقل صد قدم و شاید هم دویست قدم راه
باشد؛ و اگر او حالا از گونی به بیرون میخزید، به این ترتیب باید اول خود را میتکاند،
دگمههای پالتویش را میبست و کمربندش را محکم میکرد ــ چه کار زیادی! بعلاوه
کلاهش در خانه اسولکا جامانده بود. بهتر این است که دخترها با سورتمه او را به
خانه بکشند.
اما ماجرا بر خلاف انتظار تچوب کاملاً طوری دیگر پیش میرود.
در حالی که دخترها در جستجوی سورتمه بودند، دهقان پیر و نحیف با خلق و خوئی بد از
میخانه بیرون میآید. میخانهچی نمیخواست به او نسیه مشروب بدهد. او میخواست در
میخانه منتظر بماند تا شاید نجیبزاده پارسائی بیاید و او را به مشروب دعوت کند؛ اما
نجیبزادگان همگی با لجاجت در خانه مانده بودند و بعنوان مسیحیان صادق غذای شیرین
کوتیای Kutja شب عید خود را
در جمع خانواده میخوردند. حالا در حالی که دهقان پیر در باره فساد اخلاق و قلب
چوبی زن یهودی صاحب میخانه فکر میکرد گونیها را میبیند و شگفتزده توقف میکند: "نگاه
کن، چه گونیهائی را در خیابان جاگذاشتهاند"، او در حالیکه به اطراف نگاه میکند
میگوید: "احتمالاً در آنها گوشت خوک هم است. چه کسی چنین خوش شانس بوده که
بخاطر آواز خواندن این همه هدیه گرفته است!؟ چه گونیهای عظیمی! فکر میکنم که
آنها پر از نان قهوهای و نان گندم باشند. اگر اینطور باشد خوب است؛ و حتی اگر فقط
نان معمولی هم در آنها باشد بد نیست: زن یهودی برای هر نان یک گیلاس مشروب میدهد.
من میخواهم گونیها را قبل از اینکه دیگران آنها ببیند با خود ببرم."
او با این کلمات قصد داشت گونی حامل تچوب و کویستر را بر
دوش گذارد، اما احساس میکند که گونی سنگین است.
او به خود میگوید: "نه، به تنهائی قابل به حمل کردنش
نیستم. اما شاپووالنکوی Schapowalenko بافنده انگار که صدایش کرده باشند میآید. شب بخیر، اوستآپ Ostap!"
بافنده میگوید "شب بخیر" و میایستد.
"کجا میری؟"
"من فقط جائی میرم که پاهام منو میکشند."
"مرد خوب، به من در حمل گونیها کمک کن! کسی آنها را با
هدایائی که بخاطر آواز خواندن گرفته است در خیابان انداخته. ما این غنائم را با هم
تقسیم میکنیم."
"گونیها؟ در گونیها چی قرار داره: نان قهوهای یا
نان سفید؟"
"من فکر میکنم که پر از انواع نانها باشد."
آنها سریع دو قطع تخته از نرده میکنند، گونی را رویش قرار
میدهند و آن را بر روی شانه با خود میبرند.
بافنده در بین راه میپرسد: "گونی را به کجا حمل میکنیم؟
به میخانه؟"
"من هم فکر کردم آن را به میخانه ببریم، اما زن یهودی
لعنتی باور نمیکنه، او فکر میکنه که ما گونی را از جائی دزدیدهایم؛ بعلاوه من همین
حالا از میخانه برمیگردم. ما میخواهیم آن را به خانه من حمل کنیم. آنجا کسی
مزاحم ما نخواهد شد: زن من خانه نیست."
بافنده محتاطانه میپرسد: "آیا واقعاً زنت در خانه
نیست؟"
دهقان پیر میگوید: "خدا را شکر، من
هنوز کاملاً دیوانه نشدهام. حتی شیطان هم نمیتواند حالا مرا جائی که او است ببرد.
من فکر میکنم که او تا صبح با زنها پرسه بزند."
زن دهقان پیر وقتی سر و صدائی را که دو دوست در راهرو
میکردند میشنود میگوید "کی آنجاست؟" و در را باز میکند.
مرد دهقان خشکش میزند.
بافنده میگوید: "گاومان زائید!"
همسر دهقان پیر مانند یک جواهر بود که مانندش اغلب در جهان پیدا
نمیشود. مانند شوهرش تقریباً هرگز در خانه نبود و تمام روز را با انواع دختر عمو
و عمهها و پیرزنان ثروتمندی که چاپلوسیشان را میکرد میگذراند و در پیش آنها با
اشتهای زیاد غذا میخورد؛ فقط صبحهای زود با شوهرش زد و خورد میکرد، زیرا که
فقط در این زمان گاهی شوهرش را میدید. خانهاش دو برابر پیرتر از شلوار گشاد کارمند
شهرداری بود. قسمتی از سقف به کلی خالی از کاه و نی و از نردههای جلوی خانهاش فقط
چند تخته باقی مانده بود، زیرا هیچ انسانی به هنگام ترک خانهاش چوبی برای دفاع در
مقابل سگها با خود برنمیداشت، با این امید که بتواند یک تخته از نرده خانه
دهقان پیر جدا کرده و بردارد. اجاق اغلب سه روز روشن نمیگشت. همه آنچه را که زن در پیش مردم گدائی میکرد از شوهرش مخفی نگاه میداشت و اغلب شکارهای او را
هم اگر شوهرش فرصت عوض کردن آنها با مشروب را بدست نمیآورد از آن خود میکرد. مرد
دهقان با تمام بی تفاوتیاش اما با کمال میل عقب نمینشست و به این دلیل همیشه
خانه را با چند ورم در زیر چشم ترک میکرد، در حالیکه زنش ناله کنان پیش پیرزنان
دیگر میرفت تا در باره ستیزه جوئی و بد رفتاریهای شوهرش گزارش دهد.
آدم میتواند به راحتی تصور کند که بافنده و مرد دهقان
بخاطر دیدن غیر منتظره زن چه اندازه متحیر بودند. آنها گونی را بر روی زمین میگذارند،
خود را جلوی آن قرار میدهند و یه این وسیله سعی میکنند دیده نشود؛ اما دیگر دیر
شده بود، زن نمیتوانست در حقیقت با چشمان پیرش خوب ببیند، اما متوجه گونی میشود و
با چهرهای که در آن چیزی مانند شادی یک قوش قرار داشت میگوید. "پس اینطور! این
قشنگ است که این همه آواز خواندهاید! همیشه انسانهای خوب این کار میکنند؛ اما
من فکر میکنم که شماها آن را از جائی باید دزدیده باشید. فوری به من نشان بدید،
میشنوید، فوری گونی را به من نشان بدید!"
دهقان پیر میگوید "شیطان کله طاس به تو نشان خواهد
داد، اما ما نشان نمیدهیم" و حالت مغرورانهای به خود میگیرد.
بافنده میگوید: "به تو چه ربطی دارد؟ ما با هم آواز
خواندیم و نه تو."
زن فریاد میکشد "نه، تو گونی را به من نشان خواهی
داد، تو میخواره بی ارزش!" و در حالیکه به زیر چانه پیر مرد میکوبد سعی
میکند خود را به گونی برساند.
اما بافنده و دهقان پیر شجاعانه از گونی دفاع میکردند و زن
را به عقب نشینی وادار میسازند. اما آنها هنگامیکه زن با میله اجاق به داخل راهرو
میدود زمان زیادی برای فکر کردن
نداشتند. زن با آن سریع به دست شوهرش میزند، به بافنده بر پشت او و در کنار گونی
میایستد.
بافنده هنگامیکه به خودش میآید میگوید: "چرا اجازه
دادیم داخل راهرو شود؟"
دهقان پیر خونسرد میپرسد: "بله، چرا گذاشتیم داخل
راهرو شود؟ بگو، چرا گذاشتی داخل راهرو شود؟"
بافنده پس از لحظه کوتاهی سکوت در حال خاراندن پشتش میگوید:
"میله اجاقتان حتماً از آهن است! زن من سال پیش در بازار یک میله اجاق خرید، سه
چهارم روبل برایش پرداخت: زیاد بدنیست ... اصلاً درد نمیآورد ..."
در این بین زن پیروزمندانه چراغ پیهسوز را روی زمین میگذارد،
گونی را باز میکند و به داخل آن مینگرد. اما چشمهای پیرش که با آن گونی را خوب
دیده بود این بار اشتباه میبینند "هی، اینجا یک گراز کامل قرار دارد!"، بعد فریاد میکشد و از خوشحالی کف میزند.
بافنده میگوید "یک گراز! میشنوی: یک گراز
کامل!" و مرد دهقان را به کناری هل میدهد. "فقط تو مقصری!"
دهقان پیر شانه بالا میاندازد و میگوید: "کاریش نمیشود
کرد!"
"نمیشود کاریش کرد؟ چرا همینجور اینجا ایستادهایم؟ باید
گونی را پس بگیریم! شروع کن!"
بافنده در حال پیشروی به سوی زن فریاد میکشد: "برو
کنار، برو کنار! گراز به ما تعلق دارد!"
دهقان پیر در حال نزدیکتر کردن خود به زن فریاد میکشد:
"برو، برو، زن شطان صفت! این شکار مال تو نیست!"
زن دوباره میله را به دست میگیرد. اما تچوب در این لحظه از
گونی به بیرون میخزد، در وسط راهرو میایستد و مانند انسانی که تازه از خوابی
طولانی برخاسته باشد بدنش را کش میدهد.
زن فریاد میکشد، با دستهایش به باسن خود میکوبد، و همه
بی اراده دهانشان باز مانده بود.
دهقان پیر با چشمهای گشاد گشته میگوید: "چرا این زن
احمق میگوید که آن یک گراز است! این که اصلاً گراز نیست!"
بافنده میگوید "نگاه کن، چه انسانی در گونی افتاده
است!" و از وحشت به عقب پس میکشد. "تو هرچه میخوای میتونی بگی، اما در
این قضیه شیطان دست دارد!"
دهقان پیر با شناختن تچوب فریاد میکشد: "این که تچوب
است!"
تچوب با لبخند میپرسد "و تو چه فکر میکنی؟ آیا نیرنگ
خوبی به کار نبردم و براتون خوب بازی نکردم؟ شماها میخواهید منو مثل گوشت خوک
بخورید؟ صبر کنید، من براتون یک خبر خوشحال کننده دارم: در گونی چیز دیگری هم است،
اگر هم یک گراز نباشد، اما مطمئناً یک بچه خوک یا چیز زندهای باید باشد. در زیر
من مدام چیزی تکان میخورد."
بافنده و مرد دهقان به سمت گونی هجوم میبرند، زن طرف دیگر
گونی را میگیرد و اگر کویستر که حالا میدید نمیتواند هیچ جای دیگری مخفی شود از
گونی خارج نمیگشت زد و خوردی دیگر درمیگرفت.
زن از وحشت منجمد شده بود.
بافنده وحشتزده فریاد میکشد: "اینجا یکی دیگر هم وجود
دارد! شیطان میداند که در جهان چه خبر است ... سر آدم به چرخش میافتد ... حالا مردم
به جای نان و سوسیس آدم در گونیها میاندازند!"
تچوب که از همه بیشتر شگفتزده شده بود میگوید: "این که
کویستر است! آه، این اسولوکا! آدم را در گونی میکند ... به این دلیل در اتاقش این
همه گونی دیدم ... حالا همه چیز را میدانم: او دو انسان داخل هر گونی کرده بود. و
من فکر میکردم که او فقط به من ... پس این اسولوکا یک چنین زنیست!"
_ ناتمام _
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 21:55 توسط سعید از برلین
|
صدای ترانهها، خندهها و فریادها در خیابان مرتب بلند و
بلندتر میگشت. پسرها آنطور که دلشان میخواست جست و خیز و شلوغ میکردند. گاهی در
میان آوازهای کریسمس آواز خندهداری که یک قزاق جوان همانجا آن را ساخته بود به گوش
میآید؛ گاهی از میان جمعیت بجای آواز کریسمس کسی آواز سال نو را بلند میخواند:
"میخواهم شانسم را آزمایش کنم:
به من یک شیرینی بدهید،
همچنین یک مشت حریره، یک سوسیس، یک تخم مرغ!"
خندههای بلند پاداش فرد بذله گوی بود. پنجرههای کوچک باز
میشدند و پیرزنان (پیرزنانی که با پدران قانونی در خانه تنها مانده بودند) دستهای
پژمرده خود را همراه با یک سوسیس یا یک قطعه شیرینی از پنجره خارج میساختند. پسرها
و دخترها در رقابت با هم کیسههایشان را زیر پنجره نگاه میداشتند و شکار را میگرفتند.
در گوشهای پسرها گروه بزرگی از دخترها را محاصره کرده بودند: آنجا سر و صدا و
فریاد بود؛ یکی به سمت دیگری گلوله برف پرتاب میکرد، یکی کیسه پر از هدایای دیگری
را میقاپید. در گوشه دیگر دخترها در کمین پسری بودند، یک پا جلوی پایش نگاه
میدارند و او با کیسهاش به زمین میافتد. به نظر میآمد که انگار آنها میخواهند
تمام شب را به این ترتیب خوش بگذرانند. و شب روشن و ملایم بود! و نور ماه در درخشش
برف سفیدتر به چشم میآمد!
آهنگر با گونیهایش از رفتن باز میایستد. او فکر میکرد که
در میان گروه دختران صدا و خنده لطیف
اوسکانا را شنیده است. لرزشی در رگهایش میافتد؛ او گونیها را روی زمین میاندازد،
طوریکه کویستر که در کف یکی از کیسهها بود از درد آه بلندی میکشد و دستیار قاضی
از ته گلو سکسکه میکند، و با گونی کوچک بر روی شانه یه سمت گروهی از پسرها که در
تعقیب دخترهائی بودند که او فکر میکرد صدای اوکسانا را از میانشان شنیده بوده است
میرود.
ــ آره، خودش است! او مانند یک تزارین آنجا ایستاده و میگذارد
چشمان سیاهش بدرخشند. پسر زیبائی برای اوسکانا چیزی تعریف میکند؛ باید چیز بامزهای
باشد، زیرا اوسکانا میخندد. اما او همیشه میخندد. ــ آهنگر بدون اراده و بدون
آنکه خود متوجه گردد به جمعیت فشار میآورد و در کنار اوسکانا قرار میگیرد.
دختر زیبا با لبخند طوری میگوید "آه، واکولا، تو
اینجائی؟ شب بخیر!" که واکولا را تقریباً دیوانه میسازد. "خب، آیا با
آواز خواندن خیلی هدیه بدست آوردی؟ خدایا، چه کیسه کوچکی بر دوش داری! و کفشی را
که تزارین میپوشد بدست آوردی؟ کفشها را برایم بیار، و من با تو ازدواج میکنم!
..." او میخندد و با گروه دخترها از آنجا میرود.
آهنگر انگار ریشه دوانده باشد همانجا میماند. او عاقبت به
خود میگوید ــ نه، من دیگر نمیتوانم، این از توان من خارج است ... خدای من، چرا
این دختر چنین شیطانی زیباست؟ نگاهش، حرف زدنش، همه چیزش مرا تا ته میسوزاند ...
نه، من دیگر نمیتوانم خود را کنتذل کنم. زمانش فرا رسیده است که به همه چیز پایان
دهم. شاید که روحم نابود شود! من میروم و خود را در سوراخ یخ غرق میکنم، و دیگر
کسی مرا نخواهد دید! ــ
او با گامهای محکم به جلو میرود، به گروه دختران و اوسکانا
میرسد و با صدائی محکم میگوید: "خدا نگهدار، اوسکانا! برای خود دامادی پیدا
کن که باب میل توست، هر که را میخواهی میتوانی احمق فرض کنی، مرا دیگر اما در
این جهان نخواهی دید."
دختر زیبا به نظر شگفتزده شده بود، او میخواست چیزی بگوید،
اما آهنگر با دست خداحافظی کرد و به رفتن ادامه داد.
هنگامیکه پسرها آهنگر را آنطور در حال رفتن میبینند از او میپرسند:
"کجا میخواهی بروی، واکولا؟"
آهنگر به آنها میگوید "خدا نگهدار، برادران! اگر خدا
بخواهد دوباره در آن دنیا همدیگر را خواهیم دید؛ ما دیگر در این دنیا با هم خوش
نخواهیم گذراند! بدرود! مرا با خوبی به یاد داشته باشید! به پدر کوندرات بگوئید که
برای روح گناه کارم نماز و دعا بخواند. شمعهای جلوی عکسهای معجزه گران و مریم
مقدس را من گناهکار هنوز نکشیدم: من اینچنین در کارهای دنیوی غرق بودم. تمام
دارائی من که در صندوقم است به کلیسا تعلق دارد. بدرود!"
آهنگر بعد از این کلمات گونی بر پشت از آنها دور میشود.
پسرها میگویند:
"او دیوانه است!"
یک پیرزن رهگذر پارسا غر غر کنان میگوید: "یک روح از
دست رفته است! من میخواهم فوری بروم و به مردم اطلاع بدهم که چطور آهنگر خود را
دار زده است!"
واکولا بعد از گذشتن از چند خیابان عاقبت میایستد تا نفس
تازه کند. او از خود میپرسد ــ من واقعاً به کجا میروم؟ هنوز همه چیز از دست
نرفته است. من هنوز میخواهم راه دیگری را امتحان کنم و به نزد پاسیوک Pazjuk خیکی زاپوروگری Saporoger بروم. میگویند که
او تمام شیاطین جهان را میشناسد و میتواند هر کاری که میخواهد انجام دهد. من
پیش او میروم، روح من در هر حال نابود خواهد گشت. ــ
شیطان که مدت درازی در گونی قرار داشت، با این کلمات از
شادی شروع به رقصیدن میکند؛ اما آهنگر فکر میکند که دستش به گونی برخورد کرده
است، با مشت قوی خود به گونی میکوبد، آن را بر روی شانه تکان میدهد و به پیش
پاسیوک خیکی میرود.
این پاسیوک خیکی زمانی واقعاً زاپروگر بوده است؛ هیچکس نمیدانست
که آیا او را از اسیتچ Ssjetsch بیرون راندهاند یا او خودش آنجا را ترک کرده است. او از مدتها
پیش، از ده سال پیش، شاید هم از پانزده سال پیش در دیکانکا زندگی میکرد؛ در ابتدا
مانند یک زاپروگر حقیقی زندگی میکرد: او کار نمیکرد، سه چهارم از روز را میخوابید،
به اندازه شش کشاورز غذا میخورد و با یک جرعه سطل پر از آب را مینوشید؛ همه
اینها هم در او جا میگرفتند، زیرا پاسیوک گرچه کوتاه قد بود، اما تا حد بسیار
قابل توجهای چاق بود. او همچنین شلوار گشادی بر پا میکرد که پاهایش در آن حتی با
برداشتن گامهای بلند هم اصلاً قابل دیدن نبودند و به نظر میرسید که یک بشکه شراب
در خیابان در حال قلطیدن است. شاید به همین دلیل خیکی نامیده میشد. هنوز مدت
درازی از آمدن او به دهکده نگذشته بود که همه خوب میدانستند او یک استاد جادوگر
است. وقتی کسی بیمار میگشت، فوری پاسیوک را برای آمدن خبر میکردند؛ او کافی بود
فقط چند کلمه زیر لب زمزمه کند و بیماری بخار میگشت و به هوا میرفت. پیش آمده
بود که در گلوی اشرافزاده گرسنهای تیغ ماهی گیر کرده باشد؛ پاسیوک چنان با مهارت
با مشت به پشت او میکوبید که تیغ ماهی فوری مسیر قانونی را طی میکرد، بدون آنکه
به گلوی اشرافی فرد خسارتی وارد آید. در این اواخر مردم او را کمتر میدیدند. دلیل
آن شاید تنبلی او بود، شاید هم مشکل از در عبور کردن که سال به سال برایش سختتر
میگشت. حالا مردمی که چیزی از او میخواستند باید زحمت رفتن پیش او را به خود میدادند.
آهنگر با وحشت در را باز میکند و پاسیوک را میبیند که به
رسم ترکها چهار زانو در برابر یک چلیک کوچک بر روی زمین چمباته زده است، در یک کاسه
کوفته سیبزمینی قرار داشت. این کاسه انگار عمداً در ارتفاع دهانش قرار داشت. بدون
آنکه به خود حرکتی بدهد سرش را روی کاسه خم کرده بود، سس را هورت میکشید و گاهی
با دندان یک کوفته را برمیداشت.
واکولا با خود فکر میکند ــ نه، این از تچوب هم تنبلتر
است: او لااقل با قاشق غذا میخورد، اما این نمیخواهد حتی دستش را تکان بدهد!
کوفتهها چنان پاسیوک را به خود مشغول ساخته بودند که به
نظر میآمد داخل شدن آهنگر و تعظیم کردن او در در آستانه در را اصلاً متوجه نشده
است.
واکولا میگوید "پاسیوک، من برای خواهشی از تو به
اینجا آمدهام" و بار دیگر تعظیم میکند.
پاسیوک خیکی سرش را بلند میکند و دوباره شروع به بلعیدن
کوفتهها میکند.
آهنگر با کوشش به تسلط بر خود میگوید: "مردم میگویند،
بد به حساب نیاور ... من این را بخاطر اهانت به تو نمیگویم ــ مردم میگویند که
تو کمی با شیطان خویشاوندی."
واکولا بعد از گفتن این کلمات فوری وحشتزده میشود، زیرا
فکر میکرد که آن را بی پرده گفته و کلمات غیر دوستانه را به اندازه کافی لطیف نساخته
است؛ او انتظار داشت که حالا پاسیوک بشگه و کاسهها را بردارد و به سمت سر او
پرتاب کند؛ به این خاطر او خود را کمی کنار میکشد و دستش را آماده نگه میدارد تا
سس داغ به صورتش پاشیده نشود.
اما پاسیوک به او نگاه میکند و به بلعیدن کوفتهها ادامه میدهد.
آهنگر جرئت مییابد و تصمیم به ادامه گفتن میگیرد: "پاسیوک،
من پیش تو آمدهام. خدا به تو هرچه خوبی و همچنین نان متناسب بدهد! (آهنگر میتوانست
گاهی از یک کلمه کوچک تازه مد شده استفاده کند؛ این را در پولتاوا هنگامیکه نردههای
اطراف خانه کاپیتان را رنگ میزد آموخته بود.) پاسیوک، من گناهکار باید نابود شوم!
هیچ چیز در جهان نمیتواند به من کمک کند. من حالا باید از خود شیطان برای کمک گرفتن
خواهش کنم" و هنگامیکه او پاسیوک را ساکت میبیند میگوید: "چه باید
بکنم؟"
پاسیوک بدون آنکه او را نگاه کند پاسخ میدهد "اگه تو
به شیطان محتاجی پس برو پیش شیطان!" و به بلعیدن کوفتهها ادامه میدهد.
آهنگر جواب میدهد "به همین دلیل هم پیش تو آمدهام"
و تعظیم میکند. "من فکر میکنم بجز تو کسی راه رفتن پیش او را نمیداند."
پاسیوک کلمهای نمیگوید و آخرین کوفته را میبلعد.
آهنگر به او اصرار میکند "انسان خوب، به من لطف کن، این
را از من دریغ نکن! اگر تو گوشت خوک لازم داشته باشی، کالباس، یا آرد گندم، یا
بگوئیم پارچه کتانی، ارزن یا یک چنین چیزهائی ... همانطور که در بین انسانهای خوب
معمول است .... من خساست نخواهم کرد. حداقل به من بگو، برای مثال، چطور میتوان
راه رفتن پیش او را یافت؟
پاسیوک خونسرد و بدون آنکه تکانی به خود بدهد میگوید: "کسی
که شیطان را بر پشت خود حمل میکند احتیاج به رفتن راه درازی ندارد"
واکولا انگار که بر پیشانی پاسیوک توضیخ این کلمات نوشته
شده باشد به او خیره شده بود. و در حالیکه دهان نیمه گشودهاش آماده بود تا اولین
کلمه را مانند کوفته ببلعد از خود میپرسد ــ او چه میگوید؟ ــ
اما پاسیوک سکوت اختیار کرده بود.
در این لحظه واکولا متوجه میگردد که حالا در جلوی پاسیوک نه
کوفته و نه یک بشکه؛ بلکه بجایش بر روی زمین در جلوی او دو قابلمه چوبی قرار
داشتند: یکی با شیرینی پنیر، دیگری با خامه پر شده بود. افکار و چشمهایش ناخواسته
به این غذاها دوخته شده بود: او به خودش میگوید ــ ببینیم چه میشود، و چگونه
پاسیوک شیرینی کیک پنیر را خواهد خورد. او حتماً نمیخواهد خود را برای خوردن خم
سازد، تا آنها را مانند کوفتهها بخورد؛ این کار چندان آسان هم نیست: آدم باد اول
کیک پنیری را درون خامه فرو کند. ــ
هنوز لحظهای از فکر کردن به این موضوع نگذشته بود که پاسیوک
دهانش را باز میکند، به کیک نگاهی میاندازد و دهانش را بیشتر باز میکند. یک
شیرینی از کاسه بیرون میجهد، درون خامه میافتد، بعد خودش را به روی دیگر میچرخاند،
به بالا میپرد و به دهان پاسیوک پرواز میکند. پاسیوک آن را میخورد و دهانش را
دوبازه باز میکند؛ یکی دیگر از شیرینیها به همان نحو داخل دهان او میشود. برای پاسیوک
فقط زحمت جویدن و قورت دادن باقی مانده بود.
آهنگر فکر میکند ــ چه معجزهای! ــ و دهانش از تعجب کاملاً باز میشود، در همین
لحظه متوجه یک شیرینی که میخواست در دهان او هم بپرد میگردد. شیرینی لبهایش را
به خامه آغشته ساخته بود. آهنگر شیرینی را از خود دور میسازد، دهانش را پاک میکند
و به این فکر میافتد که چه معجراتی در جهان وجود دارند و چه تردستیهائی میتواند شیطان به انسانها
یاد بدهد؛ در این حال دوباره به این اندیشد که تنها پاسیوک میتواند به او کمک
کند.
ــ من میخواهم یک بار دیگر در برابرش تعظیم کنم ... باید
او به من درست توضیح بدهد ... اما، لعنت! امروز روز روزه گرفتن است، و او شیرینی
میخورد! من واقعاً چه آدم احمقی هستم: من اینجا ایستادهام و مرتکب گناه میشوم!
برگرد! ... ــ و آهنگر پارسا به سرعت خانه را ترک میکند.
اما شیطان که در گونی نشسته بود و خوشحالی میکرد، نمیتوانست
نحمل کند که چنین شکار عالیای از دستش فرار کند. هنوز مدتی از گذاشتن گونی بر
زمین نگذشته بود که او به بیرون میجهد و خود را مانند سوارکاری بر روی گردن آهنگر
مینشاند.
سرما در اندام آهنگر میدود، او وحشت میکند، رنگش میپرد و
نمیدانست چه باید بکند؛ او میخواست صلیبی بر سینه بکشد ... اما شیطان پوزه سگ
مانندش را سریع به سمت گوش راست او خم میکند و میگوید: "این منم، دوست تو؛ برای
دوست و رفیقم هر کاری انجام میدم! من به تو پول میدم، هر چقدر که بخوای!" و
در گوش چپ او سوت میزند. و دوباره در گوش راستش زمزمه میکند: "اوکسانا همین
امروز از آن ما میشه."
آهنگر متفکرانه آنجا ایستاده بود.
عاقبت او میگوید: "باشه، با این قیمت آمادهام به تو
تعلق داشته باشم!"
شیطان دستهایش را بالای سر میبرد و کف میزند و از شادی
بر روی گردن آهنگر شروع به چهار نعل تاختن میکند. او میاندیشد ــ حالا به تله
افتادی، آهنگر! حالا میخوام از تو برای تمام نقاشیها و دروغهائی که در باره
شیطان میگی ازت انتقام بگیرم! رفقام وقتی بفهمن که مرد پارسای دهکده در دستای منه چه
خواهند گفت! ــ
اینجا شیطان از شادی بخاطر این اندیشه که چگونه او در جهنم
همجنسان دم دار خود را دست خواهد انداخت، و چطور شیطان لنگی که در میان آنها
بعنوان مبتکرترین معروف بود را عصبانی خواهد کرد میخندد.
شیطان هنوز همانطور چمباته زده بر روی گردن آهنگر، انگار که
میترسید کسانی او را از چنگش درآورند میگوید: "خب، واکولا! تو میدونی که هیچ
چیزی بدون قرارداد انجام نمیگیره."
آهنگر میگوید "من آمادهام! من شنیدهام که آدم پیش
شماها قراردادها را با خون امضاء میکنند؛ صبر کن، من میخواهم یک میخ از جیبم در بیاورم!"
او دستش را به پشت میبرد و دم شیطان را میگیرد.
شیطان خنده کنان فریاد میکشد: "تو آدم شوخ! ول کن،
شوخی بسه!"
آهنگر میگوید "صبر کن، عزیزم! از این کار خوشت
میاد؟" و با این کلمه صلیبی بر سینه خود میکشد و شیطان مانند برهای آرام میشود.
او در حالیکه شیطان را از دم گرفته و روی زمین میکشید میگوید: "صبر کن. به
تو یاد خواهم داد که دیگر مردم صادق و مسیحی خوب را به انجام گناه نفریبی!"
آهنگر خود را مانند سوارکاران روی او مینشاند و دستش را
برای کشیدن صلیبی دیگر بلند میکند.
شیطان رقتانگیز ناله میکند "واکولا، رحم کن! من هر
کاری که بخوای میکنم. فقط روحمو آزاد کن تا من به این وسیله توبه کنم. این عکس وحشتانگیز
صلیب ذو هم روی من رسم نکن!"
حالا کاملاً آواز دیگری میخوانی، آلمانی لعنتی! حالا میدانم
که چه باید بکنم. فوری منو بر پشتات حمل میکنیً میشنوی؟ مانند پرندهای پروار
کن!"
شیطان غمگین میپرسد: "به کجا؟
"به طرف پترزبورگ Petersburg، مستقیم به نزد تزارین!" و آهنگر هنگام
احساس صعود در هوا از وحشت خشکش زده بود.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 6:0 توسط سعید از برلین
|
در این میان شیطان در نزد اسولوکا واقعاً مهربان شده بود:
او دست اسولوکا را با همان ادا و اصولی میبوسید که دستیار قاضی دست دخترها را میبوسد،
دستش را به سینه میفشرد، آهی میکشید و به صراحت میگفت که اگر او شور و شوقش را
برآورده نسازد و پاداشش را همانگونه که معمول است ندهد، بنابراین به هر کاری دست خواهد
زد: او خود را در آب خواهد انداخت و روحش را مستقیم به جهنم خواهد فرستاد. اسولوکا
آنچنان هم بی رحم نبود؛ بعلاوه همانطور که معروف است آب او با آب شیطان در یک جوی
روان بود. او واقعاً دوست داشت مردان تحسین کنندهای که به دنبالش بودند را ببیند،
و به ندرت تنها و بدون مهمان بود. اما او در این شب فکر میکرد که باید به تنهائی
شب را به سر برد، زیرا تمام مردان محترم دهکده پیش کویستر دعوت شده بودند. اما وضع
طور دیگر میشود: هنوز لحظهای از درخواستهای شیطان نگذشته بود که ناگهان به در
کوبیده میشود و صدای دسیار چاق قاضی به گوش میرسد. اسولوکا برای باز کردن در میدود
و شیطان چالاک در یکی از گونیها میخزد.
بعد از آنکه دستیار قاضی برف را از کلاهش میتکاند و گیلاس
براندیای را که اسولوکا به او داده بود تا ته سر میکشد تعریف میکند که او به علت
برخاستن طوفان برف به مهمانی کویستر نرفته است؛ اما چون در این خانه چراغ را روشن
دیده بنابراین آنجا آمده تا شب را با او بگذراند.
هنوز تعریف کردن دستیار قاضی تمام نشده بود که به در کوبیده
میشود و صدای کویستر به گوش میرسد. دستیار قاضی زمزمه کنان میگوید: "جائی مخفیام
کن. من حالا مایل نیستم با کویستر روبرو شوم."
اسولوکا مدت درازی فکر میکند که کجا میتواند چنین مهمانی
را مخفی سازد؛ عاقبت بزرگترین گونی ذغال را انتخاب میکند؛ و دستیار چاق قاضی چهار
دست و پا با سیبیل، سر و کلاه داخل گونی میرود.
کویستر شاکی و در حال به هم مالیدن دستها داخل اتاق میگردد
و گزارش میدهد که هیچکس به مهمانی پیش او نرفته و او بخاطر اینکه میتواند اینجا
خودش را کمی <سرگرم> کند صمیمانه خوشحال است. حتی طوفان برف هم نتوانسته بود
مانع او از این کار گردد. حالا او خود را به اسولوکا نزدیکتر میسازد، سرفه میکند،
لبخند میزند، با انگشتان دراز خود بازوهای لخت او را لمس میکند و با حالتی که در
آن همزمان حیله و از خود راضی بودن نهفته بود میپرسد: "اسولوکای باشکوه، آنجا
چه دارید؟" هنگامیکه او این را میگوید کمی به عقب میپرد. اسولوکا جواب میدهد:
"میخواهید چه باشد؟ یک بازو!"
کویستر میگوید "هوم، یک بازو! هی، هی، هی!" و با
این شروع که صمیمانه راضیش ساخته بود در اتاق به راه میافتد.
دوباره به او نزدیک میگردد، آرام گردنش را لمس میکند و با
همان حالت میپرسد "و در اینجا چه چیزی دارید، اسولوکای گرانبها؟" و
دوباره به عقب میپرد.
اسولوکا جواب میدهد: "انگار شما آن را نمیبینید. این
یک گردن است، و دور گردن یک گردنبند!"
"هوم! دور گردن یک گردنبند! هی، هی، هی!" کویستر
دوباره در اتاق به راه میافتد و دستهایش را به هم میمالد.
"و چه چیزی اینجا دارید، اسولکای بی همتا؟ ..."
اگر در این لحظه کوبیده شدن به در و صدای قزاق تچوب شنیده نمیگشت، معلوم نبود که کویستر شهوتپرست حالا با
انگشتان درازش چه چیزی را لمس میکرد.
کویستر با وحشت بلند میگوید: "آه خدای من، یک غریبه! اگر
کسی مرا با موقعیتی که دارم در اینجا ببیند بعد چه میشود؟ ... این حتماً به گوش
کشیش کوندرات خواهد رسید ..."
اما ترس کویستر بخاطر چیز دیگری بود: او بیشتر میترسید که
زنش از ماجرا با خبر شود، زنی که با دستهای قویاش گیس کلفت او را در هر حال نازک
ساخته بود. او در حالیکه تمام اعضای بدنش میلرزید میگوید: " اسولکای با فضیلت،
به خاطر خدا! محبت شما همانطور که در انجیل لوکاس آمده است، در فصل سیز ... سیز
... در میزنند، خدای من، در میزنند! آخ، جائی مرا مخفی کنید!"
اسولوکا ذغالها را از گونی دیگری در تغار چوبی رختشوئی
خالی میکند، و کویستر نه چندان چاق به داخل آن میرود و خود را کاملاً روی زمین
مینشاند، طوریکه آدم میتوانست هنوز نیم گونی ذغال رویش بریزد.
تچوب در حال داخل شدن به اتاق میگوید "سلام، اسولوکا!
تو شاید انتظارم را نداشتی؟ تو واقعاً انتظارم را نداشتی؟ شاید مزاحم شده باشم؟
..." و حالتی بامزه و معنی دار به خود میگیرد که از آن میشد فهمید سر کودن
او مشفول زحمت دادن به خود است و میخواهد یک شوخی تیز و حیلهگرانه از خود خارج
سازد: "شاید اینجا با کسی خوش میگذراندی؟ ... شاید کسی را مخفی ساخته باشی،
آره؟"
تچوب خوشحال از این اظهار نظر خنده کوتاهی میکند و فاتحانه
در خفا به این خاطر که او به تنهائی از لطف اسولوکا لذت میبرد میگوید: "خوب،
اسولوکا، حالا به من یک براندی بده. فکر میکنم گلویم از این سرمای لعنتی یخ زده
است. باید هم خدا برای کریسمس یک چنین شبی بفرستد! چه طوفان برفی برخاست ...
اسولوکا ... دستهایم خشک شدهاند و قادر نیستم پالتو را دربیاورم! چه طوفان برفی
برخاست ..."
از سمت خیابان صدای "باز کن!" همراه با کوبیده
شدن به در بلند به گوش میرسد.
تچوب میگوید "کسی در میزند" و ناگهان سکوت میکند.
صدای "باز کن!" بلندتر میشود.
تچوب میگوید "این آهنگر است!" و در حال بردن دست
به سمت کلاهش ادامه میدهد: "اسولوکا، میشنوی: هرجا که میخوای مخفیام کن؛
من به قیمت هیچ چیز در جهان حاضر نیستم جلوی چشمهای این هیولای لعنتی دیده شوم،
امیدوارم زیر چشمهای این پسر شیطان تاول بزند، هر کدام به بزرگی یک پشته
کاه!"
اسولوکا هم که وحشت کرده بود، مانند دیوانهها به این سو و
آن سو میدوید و با پریشانی به تچوب علامت میداد که او باید داخل گونیای که
کویستر در آن نشسته بود برود. کویستر بیچاره هنگامیکه مرد سنگین وزن تقریباً روی
سرش نشست و با چکمه سخت یخ زدهاش به هر دو شقیقه او فشار میآورد حتی نتوانست توسط
سرفه یا اعتراض دردش را بیان کند.
آهنگر داخل میشود و تقریباً بدون یک کلمه حرف و بدون آنکه
کلاهش را از سر بردارد بر روی نیمکتی میشیند. آدم میتوانست از چهرهاش دریابد که
او خلق و خوب بدی داشته است.
اسولوکا پشت سر او مشغول بستن در بود که دوباره کسی به آن
میکوبد. او قزاق سوربیگاس بود. برای اسولوکا غیر ممکن بود او را هم داخل گونی مخفی
سازد، زیرا یک چنین گونیای پیدا نمیشود. او چاقتر از دستیار قاضی بود و درازتر
از تچوب. به این دلیل اسولوکا او را به باغ هدایت میکند تا در آنجا آنچه را
که میخواست بگوید از او بشنود.
آهنگر با حواسی پرت به تمام گوشههای اتاق نگاه و گاهی به آوازهای
کریسمس که در تمام دهکده شنیده میشد گوش میکرد؛ عاقبت نگاهش را به گونیها میدوزد.
"چرا این گونیها اینجا قرار دارند؟ آنها را باید مدتها
پیش از اینجا برمیداشتم. بخاطر این عشق ابلهانه کاملاً دیوانه شدهام. فردا روز جشن
و سرور و تعطیل است، و در اتاق هنوز انواع زبالهها قرار دارند. من میخواهم آنها
را به آهنگری حمل کنم!"
آهنگر خودش را کنار گونیهای بزرگ خم میکند، دهانه آنها را
محکم میبندد و قصد داشت آنها را بر روی شانهاش بلند کند. اما فکر او به وضوح
کاملاً جای دیگر بود؛ وگرنه باید میشنید که چطور تچوب وقتی او گونیها را با طناب
میبست به علت گیر کردن مویش بین طناب مانند مار فش کرد، و چطور دستیار چاق قاضی تا
اندازهای بلند آب دهانش را قورت داد.
آهنگر به خود میگوید ــ آیا این اوکسانای بی فایده نمیخواهد
از سرم بیرون برود؟ من اصلاً نمیخواهم به او فکر کنم و با این وجود انگار از سر
لجاجت فقط به او فکر میکنم. چرا این فکر مخالف خواست من دوباره به ذهنم میآید؟
لعنت! به نظر میرسد که گونیها سنگین شدهاند. حتماً چیزهای دیگری بجز ذغال هم
درونشان است. من یک احمقم! من کاملاً فراموش کردم که حالا همه چیز به نظرم سخت میآید.
زمانی قادر بودم با یک دست یک سکه مسی پنج کوپکی یا یک نعل اسب را خم و دوباره آن
را صاف کنم، و حالا دیگر نمیتونم چند گونی ذغال را بلند کنم. بزودی باد مرا به
زمین خواهد انداخت ... نه! ــ او بعد از وقفه کوتاهی فکر کردن، با شجاعتی تازه
یافته فریاد میکشد ــ آیا مگر من یک زنم! من به کسی اجازه نخواهم داد به من بخندد!
و اگر هم ده گونی باشند همه را بلند میکنم! ــ و او نیرومندانه تمام گونیها را
که دو مرد قوی هم نمیتوانستند آنها را حمل کنند بر دوش میگذارد و ادامه میدهد
ــ این را هم برمیدارم ــ و کوچکترین گونی را که شیطان در آن نشسته بود بلند میکند.
ــ فکر کنم که وسائل کارم را در آن ریخته باشم.ــ با این کلمات اتاق را ترک میکند.
او در حال رفتن ملودی ترانهای را با صوت میزد:
"خودتان را مشغول زنها نکنید ..."
_ ناتمام _
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 0:9 توسط سعید از برلین
|
و براستی، هنوز مدتی از شروع کولاک برف و باد و شروع سوختن چشم
او نگذشته بود که تچوب اظهار ندامت میکند؛ او کلاه را روی گوشهایش پائینتر
میکشد و به خود، به دهقان پیر و شیطان لعنت میفرستد. ضمناً خشم او ریاکارانه
بود. تچوب بخاطر طوفان برف خیلی خوشحال بود. زیرا که آنها باید تا رسیدن به خانه
کویستر هشت برابر فاصلهای را که آمده بودند هنوز میرفتند. آنها
بازمیگردند. باد حالا بر پشت آنها میوزید، اما از میان کولاک برف هیچ چیز قابل
دیدن نبود.
تچوب
بعد از آنکه آنها مسافت کوتاهی رفتند میگوید:
"توقف کن پدر! من فکر میکنم که راه را اشتباهی میرویم. من حتی یک خانه هم
نمیبینم. آخ، این طوفان برف! پدر، کمی به طرف چپ برو شاید راه را پیدا
کنی؛ من هم این اطراف را جستجو میکنم. چه شیطانی وادارمان کرد در این هوای
طوفانی
از خانه بیرون بیائیم! فراموش نکن که بعد از پیدا کردن جاده فریاد بکشی.
آخ، چه
توده برفی شیطان به چشمانم فرو میکند!"
اما از جاده چیزی دیده نمیگشت. پیرمرد دهقان که به سمت چپ
پیچیده و با چکمه بلندش به این طرف و آن طرف میرفت راه را گم میکند و عاقبت به
میخانه میرسد. این کشف او را چنان خوشحال میسازد که همه چیز را فراموش میکند،
برف را از خود میتکاند و بدون کوچکترین نگرانی بخاطر تچوب وارد راهرو میگردد.
در این بین چنین به نظر تچوب میرسد که راه را یافته است. او میایستد و از ته گلو
فریاد میکشد؛ اما وقتی از پیرمرد خبری نمیشود تصمیم میگیرد به تنهائی برود. پس
از رفتن مسافت کوتاهی چشمش به خانه خود میافتد. کوهی از برف بر روی بام و جلوی
خانهاش قرار داشت. او دست کرخ شدهاش را به هم میمالد و بعد درب را میکوبد و از
دخترش میخواهد که آن را باز کند.
آهنگر که از در خارج شده بود با عصبانیت میپرسد:
"اینجا چه میخواهی؟"
وقتی تچوب صدای آهنگر را تشخیص میدهد، چند قدم به عقب
برمیدارد. او به خود میگوید ــ نه، این خانه من نیست، آهنگر خانه من را اشتباه
نمیگیرد. و اگر اشتباه نکنم خانه آهنگر هم نیست. پس این خانه چه کسی است؟ حالا میدانم،
چطور از ابتدا آن نشناختم؟! این خانه آلیفچنکو Ljewtschenko لَنگ است که
اخیراً با زن جوانی ازدواج کرده. فقط خانه او شبیه به خانه من است. اما آلیفچنکو پیش
کویستر است، من این را مطمئنم. پس آهنگر اینجا چه میخواهد؟ ... هی، هی، هی!
او زن جوان آلیفچنکو را ملاقات کرده! بله اینطور است! خوب! حالا همه چیز را میدانم.
ــ
آهنگر با عصبانیت بیشتری میگوید "که هستی و در اطراف
خانهها دنبال چه میگردی؟" و کمی نزدیکتر میآید.
تچوب با خود فکر میکند ــ نه، من نمیخواهم بگویم چه کسی هستم،
اما بعد این لعنتی میتواند من را بزند! ــ او صدایش را تغییر میدهد و میگوید:
"مرد خوب، این منم! آمدهام که برای لذت بخشیدن به شما چند آواز در جلوی
پنجرهتان بخوانم."
واکولا با عصبانیت فریاد میکشد: "برو پیش شیطان، تو و
آواز کریسمسات. چرا هنور ایستادی؟ با تو هستم، فوراً گمشو!"
تچوب هم این تصمیم خردمندانه را گرفته بود، اما اطاعت کردن
از دستور آهنگر او را عصبانی میساخت. چنین به نظر میآمد که انگار یک روح شیطانی او
را تحریک میکرد و مجبور میساخت تا با آهنگر مخالفت کند. او مانند آهنگر فریاد میکشد:
"چرا اینطوری داد میزنی؟ من دلم میخواهد آواز بخوانم. تمام!"
"میبینم که نمیشود تو را با حرف سر عقل آورد!" تچوب
پس از این حرف ضربه دردآوری بر شانهاش احساس میکند.
او در حال عقب رفتن میگوید: "من واقعاً فکر میکنم که
تو شروع به زدن کردهای!"
آهنگر فریاد میکشد "برو، برو!" و دومین ضربه را
به تچوب میزند.
تچوب با صدائی که از آن درد، خشم و وحشت شنیده میگشت میگوید:
"چه خبرته! اینطور که میبینم، تو داری واقعاً میزنی، و در حقیقت طوریکه درد
میآورد!"
آهنگر فریاد میکشد "برو، برو!" و در خانه را میبندد.
تچوب وقتی تنها میماند میگوید: "نگاهش کنید؛ چه شجاع
است او! جرئت داری شروع کن، بیا جلوتر! مگه تو کی هستی! شاید یک حیوان بزرگ؟ فکر میکنی
نمیتونم پیش قاضی بروم؟ نه، عزیز من، من میروم، من مستقیم پیش کمیسر میروم. برام
مهم نیست که تو آهنگر و نقاش هستی، بلائی به سرت بیاورم که فراموش نکنی! اما دلم
میخواهد میتونستم پشت و شانهام را ببینم: من فکر میکنم که لکههای آبی آنجا
باشند. احتمالاً او مرا مفصلاً کتک زده است، پسر شیطان. حیف که هوا اینطور سرد است
و من مایل نیستم پالتوی پوستم را در بیاورم. فقط صبر کن آهنگر شیطان، شیطان تو و آهنگریات
را ویران خواهد ساخت، تو برایم خواهی رقصید! لعنتی مستحق طناب دار! اما صبر کن، اما
صبر کن ببینم، او فعلاً در خانه نیست و اسولوکا حتماً در خانه تنها نشسته است. هوم!
... تا آنجا چندان دور هم نیست ــ چرا نباید به آنجا بروم؟ ... حالا برای این کار
وقت مناسبیست و کسی ما را غافلگیر نخواهد ساخت. شاید هم مؤفق شوم با او ... چه
محکم او مرا زد، این آهنگر لعنتی!"
تچوب پشتش را میخاراند و در جهت مخالف به راه میافتد.
لذتی که در نزد اسولوکا انتظار میکشید دردش را کمی آرام و او را حتی در برابر یخبندانی
که زوزه طوفان برف هم قادر به از بین بردن صدای غژ غژ آن نبود مقاوم ساخته بود. اگر
برف در برابر چشمها چنین نمیچرخیدند، آدم میتوانست ببیند که چگونه تچوب مدام میایستاد
و در حال خاراندن پشتش میگفت: "او درست و حسابی کتکم زد، آهنگر لعنتی!"
و بعد به رفتن ادامه میداد.
هنگامی که شیطان با دم و ریش بزی خود چالاک از درون دودکش به
بیرون پرواز کرد و پس از مدتی دوباره به داخل دودکش راند. او تصادفاً کیفی که به خود آویزان
میکرد و درونش ماه دزدیده شده قرار داشت را در اجاق جا گذاشته و درش در
این بین باز شده بود. ماه از این موقعیت استفاده کرده و از دودکش خانه اسولوکا به سمت
آسمان پرواز میکند. همه چیز فوری روشن و طوفان برف فراموش میگردد. برف مانند یک مزرعه
بزرگ نقرهای پوشیده شده از ستارههای کریستالی برق میزد. به نظر میآمد که سرما رو
به کاهش نهاده است. دستهای از پسرها و دخترها با کیسههائی در دست در خیابان دیده
میشوند. آوازها طنین میاندازند، و خانهای نبود که در جلوی آن خوانندهها جمع
نگشته باشند.
ماه به طور شگفتانگیزی میدرخشید! توصیف زیبائی حضور در
چنین شبی در غوغای دسته دختران و پسران خندانی که آواز میخوانند، که آماده هر
شوخی و نیرنگی هستند سخت است. پالتوی ضخیم خز گرم است؛ گونهها از سرما سرزندهتر میگدازند،
و به نظر میآید که شیطان شخصاً جوانها را به حقه بازی تحریک میکند.
دستهای دختر با کیسه به خانه تچوب داخل و به دور اوکسانا
جمع میشوند. فریاد، خنده و شوخی آهنگر را بی حس ساخته بود. همه عجله داشتند که برای
دختر زیبا چیز تازهای تعریف کنند، کیسههایشان را تخلیه میکردند و بخاطر
شیرینی، سوسیس و دوناتهائی که در ازای آواز خواندن بدست آورده بودند به خود میبالیدند.
اوسکانا خیلی شاد به نظر میآمد، گاهی با این شوخی میکرد گاهی با دیگری و بی
پایان میخندید.
آهنگر با حسادت و خشم این شادی را میدید و این بار آوازهای
کریسمس را که او همیشه از شنیدنشان لذت میبرد لعنت میکرد.
اوکسانای زیبا و شاد به یکی از دخترها میگوید "آه،
اودارکا Odarka تو کفش تازه به
پا داری. آنها چه زیبا هستند! با طلا تزئین شدهاند! خوش به حالت اودارکا، تو
انسانی را داری که برایت همه چیز بخرد، اما من هیچ کس را ندارم که به من چنین کفشهای
زیبائی هدیه کند."
آهنگر حرف او را قطع میکند: "غصه نخور اوکسانای
دوستداشتنیام! من برایت کفشی تهیه خواهم کرد که مانندش را هیچ دوشیزه نجیبی به پا
نداشته باشد."
اوسکانا میگوید "تو؟" و او را با نگاهی سریع و
مغرورانه لمس میکند. "من میخواهم ببینم که تو از کجا برایم چنین کفشی تهیه
میکنی که بتوانم آن را به پا کنم. باید برایم کفشی بیاوری که همسر تزار میپوشد."
تمام دخترها فریاد زدند و خندیدند: "ببینید که چه کفشی
دلش میخواهد!"
اوکسانی زیبا با غرور ادامه میدهد: "بله! شماها همگی
باید شاهد من باشید: اگر واکولای آهنگر کفشی را که زن تزار میپوشد برایم بیاورد،
بنابراین من هم قول میدهم که فوری زن او شوم."
دخترها آن دختر بوالهوس زیبا را همراه خود میبرند.
آهنگر میگوید "فقط بخند! بخند!" و بلافاصله بعد
از آنها در حال خارج شدن از خانه به خود میگوید. "من هم به خودم میخندم! من به
خودم بیهوده زحمت میدهم، پس عقلم کجا مانده. او مرا دوست ندارد، بگذار که برود!
انگار که در تمام جهان فقط یک اوکسانا وجود دارد. خدا را شکر، دختران زیبای دیگری
هم در دهکده وجود دارند. مگر این اوسکانا چه است؟ او هرگز یک خانم خانهدار نمیشود:
او فقط میتواند خود را بیاراید. نه، دیگر کافیست! وقتاش رسیده که این بچه بازیها
را کنار بگذارم."
اما درست در همان لحظهای که آهنگر تصمیم میگیرد محکم باشد
روح شریری تصویر خندان اوسکانا را در برابر چشمانش ظاهر میسازد که چطور با تمسخر به
او میگفت: "آهنگر، برایم کفش همسر تزار را بیاور، بعد همسرت میگردم!"
همه چیز در او به طغیان دچار میگردد، و بعد فقط به اوکسانا فکر میکند.
دسته خوانندگان، پسران و دختران جدا از هم از یک خیابان به
خیابان دیگر میرفتند. آهنگر اما بدون آنکه چیزی ببیند و بدون شرکت در جشن و سروری
که زمانی بیش از هر چیز دوست میداشت به راه میافتد.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 14:18 توسط سعید از برلین
|
حالا میخواهیم ببینیم دختر زیبا تنها در خانه چه میکند. اوکسانا
Oksana هنوز هفده سالش نشده بود که تقریباً در تمام جهان،
هم در داخل دیکانکا و همینطور خارج از آن، مردم از چیز دیگری بجز در باره او صحبت
نمیکردند. پسران به اتفاق آرا معتقد بودند که در دهکده هرگز دختر زیباتری وجود نداشته
است و در آینده هم وجود نخواهد داشت. اوکسانا همه چیز را میدانست و آنچه در باره
او گفته میشد را میشنید، و خیلی بوالهوس بود، همانطور که برازنده یک دختر زیباست.
اگر بجای کت و دامن یک زن دهقان یکی از لباسهای مد روز شهر را بر تن میداشت، بعد
مطمئناً هیچ ندیمهای نمیتوانست در پیش او تاب آورد. پسرها دسته دسته در
پی بدست آوردن او به دنبالش بودند؛ اما شکیبائی خود را از دست میدادند، یکی بعد
از دیگری دختر زیبای لجباز را ترک میکردند و به سمت دختران کمتر بلهوس دیگری میرفتند.
فقط آهنگر کله شق بود، و گرچه دختر با او بهتر از دیگران رفتار نمیکرد اما دست از
تلاش خود برنمیداشت. هنگامیکه پدر از خانه بیرون رفت، اوکسانا صورتش را مدت درازی
در برابر آینه کوچکی با قاب قلعی تمیز و تزئین میکرد و نمیتوانست خود را بقدر
کافی تحسین کند.
فقط برای اینکه در باره چیزی با خود گفتگو کند با حواس
پرتیای ساختگی به خود میگفت: "چرا مردم به فکر منتشر کردن اینکه من زیبا هستم
افتادهاند؟ مردم دروغ میگن، من اصلاً قشنگ نیستم."
اما چهره تازه، بشاش، جوان، چشمان سیاه درخشان و لبخند بی
نهایت دلپذیری که روح را کمی میسوزاند، ناگهان عکس آن را به او اثبات میکرد.
دختر زیبا بدون آنکه آینه را کنار بگذارد ادامه میدهد: "آیا
مگر ابرو و چشمان سیاهم واقعاً آنقدر زیبایند که مانندش در جهان یافت نمیشود؟ این
دماغ کج، این گونه و لب چه قشنگی دارد؟ آیا مگر گیسوانم واقعاً اینچنین زیبایند؟
وای، آدم میتواند در شب با دیدنشان وحشت کند: آنها مانند مار درازی بر روی سرم یه
هم میپیچند. حالا میبینم که اصلاً قشنگ نیستم!" او آینه را کمی از خود دور
میسازد و میگوید: "نه، من قشنگم! وه، چه قشنگم! شگفت انگیز! چه شادیای به
آنکه همسرش میگردم هدیه خواهم داد! چه زیاد شوهرم مرا تحسین خواهد کرد! او از
شادی از خود بی خود خواهد گشت! او مرا تا حد مرگ خواهد بوسید."
آهنگر که بی سر و صدا داخل شده بود زمزمه میکند: "یک
دختر عجیب! او اصلاً خودپسند نیست! یک ساعت تمام در مقابل آینه ایستاده است، از
نگاه کردن به خود سیر نمیگردد و با صدای بلند به خود میبالد!"
عشوهگر زیبا ادامه میدهد: "بله، شما پسرها، آیا
اصلاً برایتان مناسب هستم؟ خوب به من نگاه کنید. چه شناور گام برمیدارم. پیراهنم
از ابریشم سرخ قلابدوزی شده است. و چه توری بر روی سر دارم من! تا آخر عمر چنین
تور زیبائی نخواهید دید. همه اینها را پدرم برای من خریده است، برای اینکه زیباترین
جوان جهان با من ازدواج کند." او لبخندی میزند، میچرخد و چشمش به آهنگر میافتد
...
دختر فریادی میکشد و با چهرهای جدی در برابرش میایستد.
آهنگر دستهایش را پائین میآورد.
گفتن اینکه چهره قهوهای رنگ دختر چه بیان میکرد سخت است:
قطعیتی در آن نهفته بود که از میانش همچنین ریشخند کردن آهنگر ِ مبهوت نمایان بود؛
همچنین خشم فقط اندازهای چهرهاش را سرخ ساخته بود که به زحمت به چشم میآمد، و تمام
اینها با هم چنان وصف ناگشتنی زیبا بود که آدم میتوانست او را یک میلیون بار
ببوسد: این بهترین کاری بود که آدم میتوانست انجام دهد.
اوکسانا شروع میکند: "چرا به اینجا آمدی؟ دلت میخواهد
که با خاکانداز از در بیرونت کنم؟ شماها همه خوب بلدید که چطور خود را به ما دخترها
نزدیک کنید. وقتی پدرها در خانه نیستند فوری بو میکشید. اوه، من شماها را خوب میشناسم!
آیا ساختن چمدانم را تمام کردی؟
"تمام میشود محبوبم، بعد از تعطیلات حتماً تمام میشود.
اگر تو فقط میدونستی چه اندازه من بخاطرش کار کردم: دو شب تمام آهنگری را ترک
نکردم. دختر هیچ پاپی هم چنین چمدانی ندارد. آهنی برای روکش چمدان مصرف کردهام که
حتی برای درشکه ناخدا زمانیکه پیش او در پولتاوا کار میکردم هم به کار نبردم. رنگآمیزی
زیبائی خواهد شد! تو اگر با پاهای سفیدت تمام منطقه را بگردی چمدانی مثل آن را
پیدا نخواهی کرد! بر تمام سطح آن گلهای قرمز و آبی پخش خواهد بود و مانند آتش
خواهند درخشید. بنابراین عصبانی نباش! بگذار لااقل با تو حرف بزنم و تماشا
کنم!"
"چه کسی جلویت را سد کرده؟ حرف بزن و تماشا کن!"
دختر بر روی نیمکت میشیند، دوباره در آینه نگاه میکند و
شروع به مرتب کردی گیسوی بافته روی سرش میگردد. او به گردنش نگاه میکند، به
پیراهن از ابریشم قلابدوزی شدهاش و یک احساس خشنودی آرام بر روی گونه و لبش منعکس
میگردد و چشمانش میدرخشند.
"آهنگر میگوید: "به من اجازه بده کنارت
بشینم!"
اوکسانا با حفظ همان اثر در لبها و خشنودی در چشمها جواب
میدهد: "بشین"
آهنگر با جسارت میگوید: "اوکسانای شگفتانگیز و زیبا،
اجازه بده که ببوسمت!" و او را به سمت خود میکشد، با این قصد که بوسهای از
او بستاند. اما اوکسانا گونهاش را که نزدیک لب آهنگر بود کنار میکشد و او را هل
میدهد و از خود دور میسازد: "دیگه چی میل داری؟ وقتی عسل داری، باید فوری
یک قاشق هم داشته باشی! برو کنار، دستهای تو سختتر از آهن هستند. خودت هم بوی
دود میدهی. فکر کنم کاملاً آغشته به دودم کردی.
دختر دوباره آینه را برمیدارد و شروع به تمیز کردن خود میکند.
ــ او مرا دوست ندارد! ــ آهنگر با خود فکر میکند و سرش به
پائین خم میشود. ــ برای او همه چیز یک بازیست، من اما مانند دلقکی در برابرش
ایستادهام و نمیتوانم نگاهم را از او بردارم! یک دختر عجیب! میتوانستم هرچه
دارم بدهم تا بفهمم چه در قلبش میگذرد و چه کسی را دوست دارد. اما نه، همه برایش
بی تفاوتند. او فقط خود را تحسین میکند؛ او من بیچاره را آزار میدهد و ماتم
نمیگذارد جهان را ببینم. من اما او را طوری دوست دارم که هیچ انسانی در جهان چنین
عاشق نیست و هرگز هم نخواهد گشت. ــ
اوکسانا با خنده میپرسد "این حقیقت دارد که مادرت جادوگر
است؟". آهنگر احساس میکند که چگونه در درونش همه چیز شروع به خندیدن کرده. ناگهان
این خنده در قلب و در رگهایش که آهسته میلرزیدند انعکاس مییابد؛ اما لحظهای
بعد چون اجازه بوسیدن این صورت خندان را نداشت دوباره احساس خشم میکند.
"مادرم چه ربطی به من دارد؟ تو برایم مادر و پدر و تمام
آنچه در جهان برایم ارزشمند است هستی. اگر تزار مرا به سوی خود فرامیخواند و میگفت:
<آهنگر واکولا Wakula، هر چیز زیبائی که در امپراتوریام
وجود دارد را میتوانی از من بخواهی، من میخواهم همه چیز به تو بدهم. میگذارم یک
کارگاه آهنگری از طلا برایت بسازند و تو بتوانی با پتکهائی از جنس نقره آهنگری
کنی.> ــ من به تزار میگفتم: <من چیزی نمیخواهم، من نه سنگهای قیمتی، نه
کارگاه آهنگری از طلا و نه تمام امپراتوریات را میخواهم. اوکسانایم را به من
بده!>"
اسکانا با لبخندی موذیانه میگوید: "میبینی چه آدمی
هستی: اما پدر من هم آدم احمقی نیست. مواظب باش، او با مادر تو ازدواج خواهد کرد! اما
چرا دخترها نمیآیند ... این چه معنی دارد؟ مدتها از وقت آمدن آنها و زیر پنجره
برای جشن کریسمس آواز خواندن میگذرد، حوصلهام دارد سر میرود!"
"به دخترها فکر نکن، خوشگل من!"
"چرا که نه! با دخترها احتمالاً پسرها هم میآیند. بعد
مجلس رقص برپا میکنند. من میتونم تصور کنم که چه داستانهای سرگرم کنندهای آنها
تعریف خواهند کرد!"
"آیا برای تو با آنها بودن سرگرم کننده است؟"
"در هر حال سرگرمتر از با تو بودن. آه! کسی در میزند!
حتماً دخترها و پسرها هستند."
آهنگر به خود میگوید ــ چرا باید بیشتر از این منتظر بمانم؟
او مرا مسخره میکند. من برایش به اندازه
یک نعل زنگ زده اسب ارزش دارم. اگر واقعاً اینطور باشد، بنابراین نباید لااقل کس
دیگری به من بخندد. اگر من مطمئن شوم کس دیگری بیشتر از من مورد علاقه اوست، بنابراین
میخواهم حریفم را از میدان به در کنم ...
یک ضربه به درب و یک فریاد تیز "باز کن!" از هوای
سرد بیرون افکار او را قطع میکند.
آهنگر میگوید "صبر کن، من خودم درب را باز میکنم"
و با این قصد داخل راهرو میشود تا دندههای اولین نفری را که جلوی چشمش میآید
خرد کند.
سرما شدیدتر میشود، و آن بالا نزدیک آسمان چنان سرد شده
بود که شیطان از یک سم به سم دیگر خود میپرید و در مشت خود فوت میکرد تا دستهای
یخ زدهاش را کمی گرم سازد. جای تعجب هم نبود، وقتی کسی هر روز در جهنم، جائیکه
همه میدانند مانند جای ما هوا سرد نیست ول میگردد، جائیکه او با یک کلاه سفید بر
روی سر مانند یک آشپز در جلوی کوره میایستد و گناهکاران را چنان با لذت میسوزاند
که انگار زنی برای کریسمس یک سوسیس سرخ میکند باید هم سردش بشود.
ساحره هم گرچه لباس گرمی بر تن داشت، اما سرما را احساس میکرد؛
به این خاطر دستهایش را بالا میبرد، یک پایش را به عقب میکشد، حالت انسان اسکیتبازی
را به خود میگیرد و بدون حرکت دادن به هیچ یک از اعضای بدنش، مانند یک کوه یخی
شیبدار از هوا به سمت پائین به درون یک دودکش میراند.
شیطان هم به همان شیوه به تعقیب او میپردازد. اما از
آنجائی که این گاو فرزتر از بعضی آدمها در جوراب پوشیدن است، بنابراین تعجبآور
نیست که او فوری در کنار دهانه دودکش به معشوق خود برسد، به این ترتیب هر دو
ناگهان خود را در یک اجاق جادار در میان قابلمهها مییابند.
زن به خانه بازگشته برای دیدن اینکه آیا پسرش واکولا مهمان
به اتاق دعوت کرده یا نه آهسته در کوچک اجاق را باز میکند؛ اما وقتی بجز چند کیسه
که در وسط اتاق قرار داشتند کسی را آنجا نمیبیند، از درون اجاق بیرون میخزد،
پالتوی خز گرمش را از تن درمیآورد، لباسش را صاف و مرتب میکند، و حالا هیچکس
نمیتوانست با دیدنش حدس بزند که او یک دقیقه پیش جارو سوارکاری کرده است.
مادر واکولای آهنگر دیگر چهل ساله نبود. نه زیبا بود نه
زشت. در این سن و سال زیبا بودن آسان هم نیست. او اما میدانست چگونه میتوان قزاقها
را که توجه کمی به زیبائی داشتند به خود مشتاق سازد، طوریکه حتی کارمند شهرداری،
کویستر (البته وقتی خانم کویستر در خانه نبود)، قزاق تچوب و قزاق سوربیگاس مرتب به
دیدارش میآمدند. نباید ناگفته بماند که او میدانست چطور عالی با آنها برخورد
کند: به ذهن هیچیک از آنها نمیتوانست راه یابد که رقیب عشقی دیگری هم دارند. وقتی
یک دهقان وارسته یا یک نجیبزاده، آنطور که قزاقها خود را چنین مینامند، با
پالتوی کلاهدار خود روز یکشنبه به کلیسا میرفت، یا در هوای بد به میخانه، چطور
ممکن بود که برای خوردن چند شیرینی پنیر با خامه به پیش اسولوکا Ssolocha نرود و کمی با خانم خانه پر حرف و از خود راضی در
اتاق گرم پرگوئی نکند؟ به همین دلیل هم نجیبزاده قبل از رسیدن به میخانه باید مسیر
بیراهه بزرگی را دور میزد، و او این را <ملاقات بین راهی> مینامید. و وقتی
گاهی اسولوکا در یک روز تعطیل با دامن براق و کت ابریشمی و رو دامنی آبی رنگش که خطوط
راه راه طلائی بر آن دوخته شده بود به کلیسا میآمد و خود را مستقیم در کنار دست
راست گروه کر قرار میداد، بنابراین میبایست کویستر حتماً سرفه کند و بی اختیار
به آن سمت چشمک بزند؛ کارمند شهرداری به سبیلش دست میکشید، گیس قزاقزی بافته شدهاش
را پشت گوش میانداخت و به فرد کنار دستی خود میگفت: "آخ، چه خانم خوبی! یک
زن هیجانانگیز!" اسولوکا به همه انسانها سلام میداد، و همه مردها فکر میکردند
که فقط به او سلام میکند.
اما هرکس که تمایل به دخالت در امور دیگران داشت، میتوانست
فوری متوجه گردد که رفتار اسولوکا با قزاق تچوب از بقیه دوستانهتر است. تچوب بیوه
بود. در جلوی خانهاش همیشه هشت کومه غلات قرار داشت. دو جفت گاو نر قوی سرهایشان
را از بالای چپر اصطبل رو به خیابان بیرون میآوردند و هر بار ماده گاو، یا گاو نر
چاق را در حال آمدن میدیدند فریاد میزدند. یک بز ریشدار حتی بر روی بام میرفت و
با صدای جیغ مانندی درست مانند یک کاپیتان شهر غرغر میکرد، تا به این وسیله بوقلمونهائی
را که در داخل حیاط قدم میزدند دست بیندازد، و به محض دیدن دشمنانش ــ پسرهائی که
به ریشش میخندند ــ پشتش را به آنها برمیگرداند. در صندوق تچوب بوم نقاشی
فراوانی وجود داشت، لباسهای زیر ابریشمی گرانقیمت و لباسهای باستانی با تورهای
طلا: همسر فوت شدهاش خیلی از چیزهای درخشنده خوشش میآمد. از باغ سبزیاش علاوه
بر خشخاش، کلم و گل آفتابگردان هر ساله همچنین دو تخت توتون تنباکو برداشت میکرد.
اسلوکا متحد کردن تمام آنها با دارائی خودش را فکر بدی نمیدانست و پیشاپیش تجسم
کرده بود که با به دست آوردن آنها چه نظم و ترتیبی در اقتصادش بوجود خواهد آمد، به
این خاطر خیرخواهیاش نسبت به تچوب را دوبرابر میسازد. اما برای اینکه پسرش
واکولا خود را به دختر تچوب نزدیک نسازد، و این امکان را از دختر بگیرد که خود را
در کارش دخالت ندهد، متوصل به وسیله معمول تمام زنان چهل ساله میشود: او تلاش میکرد
پسرش و تچوب را تا حد امکان از هم جدا نگهدارد. شاید این دسیسههای زیرکانه و
مهارتش در آن مقصر بودند که پیرزنان گاهی، به ویژه وقتی که آنها در مهمانی سرگرم
کنندهای کمی بیش از حد الکل مینوشیدند از این صحبت میکردند که اسولوکا حقیقتاً
باید یک جادوگر باشد؛ که پسر جوانی به نام کیسیاکولوپنکو Kisjakolupenko در پشت او دمی به بزرگی یک دوک نخریسی زنانه دیده
است؛ همین پنج شنبه قبل در هیبت یک گربه سیاه در خیابان میدوید؛ آما یک بار پیش
زن کشیش خوکی آمده بود که مانند خروسی میخواند، کلاه پ. کوندرات را بر سر گذارده
بود و دوباره پا به فرار گزارده بود ...
یک بار اتفاق افتاد که وقتی پیرزنها در باره این موضوع حرف
میزدند یک گاو چران به نام تیمیش کوروستیاوی Tymisch Korostjawyj به نزدشان آمد. او از تعریف کردن فروگذاری نکرد و گفت که چگونه در
تابستان، برای خوابیدن در اصطبل دراز کشیده و یک بسته کاه زیر سر نهاد بود و با
چشمان خود دید که جادوگر با موهای باز کرده، و تنها با یک پیراهن بر تن شروع به
دوشیدن گاوها کرده است؛ او چنان جادو شده بود که نمیتوانست به خود حرکت دهد،
همینطور جادوگر لبان او را توسط چیز منفوری آغشته بود، طوریکه او بعداً تمام روز
باید تف میکرد. تمام اینها اما مشکوک بودند، زیرا که دستیار قاضی از سوروتچاینسی فقط قادر به دیدن یک جادوگر بود. به همین دلیل همه قزاقهای
متشخص با این شایعه مخالف بودند. جواب معمول آنها این بود: "این سگها دروغ
میگویند!"
پس از آنکه اسولوکا از اجاق به بیرون خزید و لباسش را صاف و
پاک کرد، بعنوان خانم خانهدار خوبی شروع به تمیز کردن اتاق نمود و همه چیز را سر
جای خود گذارد؛ اما به کیسهها دست نمیزد: "واکولا آنها را آورده بود؛ خود او
هم باید آنها بیرون ببرد!"در این میان شیطان، هنگام افتادن در دودکش، اتفاقی به
اطراف نگاه کرده بود و تچوب را بازو در بازوی دهقان پیری در مسافتی دور از خانه دیده
بود. او فوراً از اجاق خارج میگردد، سر راه آنها میدود و شروع میکند به پاشیدن
توده برف یخزده به اطرافشان. یک کولاک برف درمیگیرد و هوا تماماً سفید میگردد.
برف چنان میچرخید که آدم فکر میکرد یک تور سفید میبیند، و چشمها، دهانها و
گوشهای رهگذران را تهدید به بستن میکند. شیطان دوباره به درون دودکش پرواز میکند،
با اطمینان کامل از اینکه تچوب با پیرمرد دهقان به خانه بازمیگردند، آهنگر را در
خانه میبینند و او را حتماً چنان کتک میزنند که دیگر تا مدتها قادر به گرفتن
قلم مو در دست نشود و نتواند کاریکاتورهای توهینآمیز بکشد.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 2:35 توسط سعید از برلین
|
آخرین روز قبل از کریسمس به پایان رسیده و یک شب زمستانی
شفاف شروع گشته بود. ستارهها در آسمان میدرخشیدند، ماه برای تاباندن نور به
انسانهای خوب و به تمام جهان با شکوه بالا آمده بود تا همه با شوق آوازهای مذهبی بخوانند
و مسیح نجات دهنده را ستایش کنند.
سرما و یخبندان از صبح رو به افزایش گذارده بود؛ در عوض اما
چنان سکوتی برقرار بود که آدم میتوانست صدای دندان قروچه برف منجمد در زیر چکمه
را از پانصد متری بشنود. هنوز هیچ تجمعی از پسر بچهها در زیر پنجرهها دیده
نمیگشت؛ فقط ماه مخفیانه به داخل اتاقها مینگریست، طوریکه انگار میخواهد
دخترانی که خود را میآراستند را برای بیرون رفتن و دویدن بر روی برفِ ترد صدا بزند.
در این هنگام از دودکش یک خانه ابری انبوه از دود رو به بالا اوج میگیرد و همزمان
همراه با دود یک ساحره سوار بر دسته جاروئی به بالا میراند.
اگر در این وقت دستیار قاضی از سوروتچاینسی Ssorotschinzy با یک درشکه سه
اسبه، با پالتوی پوست بره و کلاه مدل اولانی Ulanen
آبی رنگش با آستری از پشم گوسفند، با شلاق
بافته شده اهریمنیاش که با آن درشکهچی خود را به راندن وامیداشت از آنجا
میگذشت، بنابراین قطعاً متوجه ساحره میگشت، زیرا هیچ جادوگری در جهان
نمیتواند
از دست دستیار قاضی از سوروتچاینسی بگریزد. او دقیقاً میداند که خوک چند
بچه
برای هر زنی میزاید، چند بوم نقاشی در صندوق دارد و کدام مرد لباس یا شیء
کسب و
کارش را روز یکشنبه در میخانه گرو میگذارد. اما دستیار قاضی از
سوروتچاینسی از آنجا
عبور نکرد؛ کار مربوط به غریبهها به او چه ربطی دارند: او منطقه خودش را
دارد. با
این حال ساحره چنان اوج گرفته بود که فقط مانند لکه سیاه کوچکی به چشم
میآمد. اما هرجا که این لکه سیاه خود را نشان میداد ستارهها
یکی پس از دیگری ناپدید میگشتند. جادوگر به زودی آستینهایش از ستاره پر
شده بود.
سه یا چهار ستاره هنوز در آسمان میدرخشیدند. ناگهان در سمت مقابل این لکه
یک لکه
کوچک دیگر نمایان و از طول و پهنا بزرگتر میگردد و دیگر فقط یک لکه کوچک
نبود. اگر
یک فرد نزدیکبین حتی چرخهای درشکه کمیسر را بجای عینک بر روی بینی
مینشاند، اما
باز هم قادر به تشخیص آن نبود. او از جلو کاملاً مانند یک فرد آلمانی دیده
میگشت:
یک پوزه باریک که مدام در حرکت بود و به هر چیز که برخود میکرد آن را
میبوئید،
مانند خوکهای ما به دور دایرهای به بزرگی یک سکه پنج کوپکی میچرخید و
حرکت میکرد؛
پاهایش چنان نازک بودند که اگر نماینده دولت از یارسکو Jareskow چنین پاهائی میداشت با اولین پرش در رقص قزاقی
میشکستند. در عوض اما از پشت مانند دادستانی در لباس انیفورم دیده میگشت، زیرا
که در پشتش یک دم دراز و تیز آویزان بود، همانطور که یک انیفورم مدرن آن را داراست؛
فقط آدم از ریش بزی پائین پوزه و دو شاخ کوچک روی سرش که سفیدتر از جاروی دودکش
نبودند میتوانست تشخیص دهد که آن لکه نه یک آلمانی و نه یک دادستان بلکه شیطان است
که فقط برایش همین یک شب باقی مانده، و اجازه دارد که در جهان پرسه بزند و انسانهای
خوب را برای انجام گناه از راه به در کند. او باید فردا با اولین ضربه ناقوس کلیسا
برای عبادت صبحگاهی با دم لای پا گذارده بلافاصله به سوراخش برود.
شیطان دزدکی خود را به نزدیک ماه میرساند و دستش را برای
گرفتن او دراز میکند، اما او دوباره سریع طوریکه انگار آن را سوزانده باشد به عقب
میکشد، انگشتهایش را میمکد و خود را بر روی یک پا ناآرام و سریع میجنباند. سپس
دستش را به سمت دیگر ماه میبرد، اما دوباره به عقب میجهد و دست خود را میکشد. با
وجود این ناکامیها اما شیطان باهوش دست از حیلههایش نمیکشد. او دوباره به کنار
ماه میرود و با هر دو دست آن را میگیرد و همزمان مانند کشاورزی که با دست برهنه
برای چپقاش آتش میآورد، با دهانی کج و فوت مدام آن را از یک دست به دست دیگر
پرت میکند؛ عاقبت او ماه را در جیب میگذارد و انگار چیزی اتفاق نیفتاده است به
رفتن ادامه میدهد.
در دیکانکا Dikanka کسی متوجه نگشت که شیطان ماه را دزدیده است. البته کارمند
شهرداری منطقه، هنگامیکه چهار دست و پا از میخانه بیرون آمد دید که ماه در آسمان
ناگهان میرقصد، او آن را با قسم خوردن به تمام اهالی دهکده تعریف کرد؛ اما مردم
سرهایشان را تکان میدادند و او را حتی مسخره میکردند. اما چه چیز میتوانست
شیطان را به چنین عمل غیر قانونی تحریک کرده باشد؟ دلیل زیر: او میدانست که تچوب Tschub قزاق ثروتمند از کویستر
Küster به خانه کوتچیا Kutja دعوت شده است،
مهمانیای که بعلاوه نماینده دولت، یکی از خویشاوندان کویستر که خواننده دسته کر اسقف
بود و کت آبی رنگی میپوشید و صدای بالائی داشت، بالاتر از بالاترین صدای باس،
قزاق سوربیگاس Swerbygus و چند مهمان دیگر باید دعوت شده باشند؛ گذشته از کوتچیا
همچنین عرق میوه شیرین، عرق زعفران و غذاهای فراوان دیگری نیز وجود داشتند. البته
دختر تچوب که زیباترین دختر در سراسر دهکده بود باید در خانه میماند، و مطمئناً آهنگر
که جوانی قوی هیکل و برای شیطان نامطبوعتر از وعظهای پ. کوندرات P. Kondrat بود پیش این
دختر میرفت. آهنگر در اوقات فراغت خود نقاشی میکرد و در تمام منطقه از بهترین
نقاشان به حساب میآمد. حتی کاپیتان الـ کو L-ko که هنوز در آن زمان زنده بود،
گذاشت که او یک بار به پولتاوا Poltawa بیاید و نردههای چوبی کنار خانهاش را رنگ کند. تمام کاسههائی
که قزاقهای دیکانکائی سوپهای چغندر خود را از آن خوردند توسط این آهنگر نقاشی
شده بود. آهنگر مرد خداترسی بود و اغلب عکس قدیسین را نقاشی میکرد؛ هنوز هم میتوان
در کلیسای ت. لوکاس Lucas اوانگلیست او را دید. اما پیروزی هنر او عکس کشیده
شده بر دیوار سمت راست دالان کلیسا بود که بر آن پطروس مقدس Petrus را کشیده بود، صحنهای
را که او در روز قیامت با کلیدهائی در دست، شیطان را از جهنم بیرون میراند؛ شیطان
پایان خود را حدس زده، با وحشت خود را به این سمت و آن سمت پرت میکند، در حالیکه
مجرمین زندانی او را با شلاق، چوب و هرچه که به دستشان میآید میزنند و از جهنم
بیرون میکنند. هنگامیکه نقاش بر روی تخته بزرگی این صحنه را میکشید، شیطان کوشش
فراوانی کرد تا مزاحم کار او شود: او به طور نامرعی دست نقاش را میلغزاند، از کوره
جهنم خاکستر میآورد و بر روی عکس میپاشاند؛ اما با تمام این کارها نقاشی به
پایان میرسد، تخته را به کلیسا آورده و به دیوار سمت راست دالان کلیسا آویزان
میکنند، و شیطان از آن زمان قسم میخورد که از آهنگر انتقام بگیرد.
شیطان فقط یک شب اجازه داشت بر روی جهان خدا پرسه زند؛ اما
در این شب هم وسیلهای میجست تا عطش خشم خود به آهنگر را سیراب سازد. برای این
منظور تصمیم گرفت که ماه را سرقت کند، با این امید که چون تچوب سالخورده تنبل و
کند بود و دیگر اینکه او اصلاً نزدیک خانه کویستر زندگی نمیکرد؛ مسیر از پشت
دهکده شروع میگشت، از کنار آسیابها و از کنار گورستان میگذشت و در کنار خندقی میپیچید.
شاید عرق میوه و عرق زعفران میتوانستند در یک شب مهتابی تچوب را به هوس اندازند،
اما در این ظلمت کسی مؤفق نمیگشت او را از روی اجاقاش به پائین کشد و از خانه خارج
سازد. آهنگر که با او از مدتها پیش دشمن بود، با وجود نیروی بازویش جرأت نمیکرد
در حضور تچوب به دیدار دخترش برود.
بنابراین، وقتی شیطان ماه را در جیب گذاشت، هوا ناگهان در
تمام جهان چنان تاریک گشت که کسی نمیتوانست راه میخانه را پیدا کند چه رسد به
خانه کویستر را. ساحره که خود را ناگهان در تاریکی مییابد، فریاد میکشد. شیطان
رقص کنان به سوی ساحره میرود، زیر بازویش را میگیرد و شروع میکند همان چیزهائی
را در گوشش بگوید که آدم معمولاً در گوش زنها زمزه میکند. جهان ما به طور عجیبی
تنظیم شده است! همه کسانی که آنجا زندگی میکنند در تلاشند که همه چیز را از از روی
دست یکدیگر تقلب و از هم متقابلاً تقلید کنند. زمانی در میرگورئود Mirgorod فقط قضات و ناخدای
شهر در زمستان شالگردن از پوست خز میبستند،
در حالیکه شالگردن کارمندان پائینتر بی خز بود، حالا اما دستیار قاضی و پائینتر
از حسابرس هم قادر است پوست نو خز و از بهترین پوست بره برای آستر تهیه کند.
کارمند نخستوزیری و کارمند شهرداری دو سال قبل پارچه پنبهای آبی رنگی به قیمت هر
متر شصت کوپک خریداری کردند. خادم کلیسا برای تابستان یک شلوار گشاد از ابریشم و
یک جلیقه پشمی راه راه برای دوختن سفارش داد. در یک کلام، همه میخواهند شبیه به
کسی دیده شوند! چه زمان مردم از تعقیب بیهودگی این جهان دست خواهند شست! من شرط میبندم،
برای خیلیها تعجبآور خواهد بود وقتی بدانند که شیطان هم همین مسیر را میپیماید.
آزاردهندهتر اما این است که او خود را مرد زیبائی میداند، در حالیکه آدم باید
برای نگاه کردن به قیافه زشتاش فقط خجالت بکشد. به قول فوما گریگوریویتچ Foma Grigorjewitsch شیطان دارای شکل سگی
بدجنس است، و اما او هم سعی میکند از ساحر تعریف و تمجید کند! اما در آسمان و در
زیر آسمان چنان تاریک شده بود که دیدن آنچه در ادامه میان آن دو رخ داد ناممکن بود.
قزاق تچوب در حال خارج شدن از خانهاش از یک دهقان بلند
قد با پالتوی پوست خز کوتاهی بر تن و با ریشی انبوه که نشان میداد داسی که
دهقانان در نبود یک تیغ ریشزنی با آن صورت خود را اصلاح میکنند بیش از دو هفته
با ریشاش تماس نداشته است میپرسد "پدرم، بنابراین تو هنوز پیش کویستر در
خانه تازهاش نبودهای؟ در آنجا باید جشن زیبائی بر پا باشد!" و با لبخندی بر
لب ادامه میدهد "نکند که ما دیر برسیم!"
و با این کلمات کمربندی که پالتوی خزش را محکم بسته بود
مرتب میکند، کلاهش را بیشتر به سمت صورت پائین میکشد، شلاق را برای ترساندن تمام
سگهای سمج برمیدارد، اما به سمت بالا نگاه میکند و میایستد ..." لعنت به
شیطان! پاناس Panas، نگاه کن ... نگاه کن! ..."
دهقان میپرسد "چه خبره؟" و او هم سرش را به سمت
آسمان بلند میکند.
"تو هنوز میپرسی؟ نمیبینی که ماه رفته است!"
"لعنت بر شیطان! ماه واقعاً رفته است."
تچوب کمی عصبانی بخاطر بی تفاوتی خونسردانه مرد دهقان
میگوید: "فقط همین، ماه رفته است! تو که به این خاطر دلواپس نیستی."
"چکار باید بکنم؟"
"شیطان باید در این کار دست داشته باشد، امبدوارم
بمیرد و نتواند فردا صبح یک گیلاس عرق بنوشد! ... این مانند یک شوخی مسخره است!
... وقتی من در اتاق نشسته بودم از پنجره به بیرون نگاه کردم: یک شب فوقالعاده! هوا
کاملاً روشن بود، برف در نور ماه میدرخشید و همه چیز مانند روز شفاف دیده میشد. اما
هنوز از اتاق خارج نشده بودم که هوا طوری تاریک گشت که آدم دستش را جلوی صورت خود
نمیبیند!" ــ امیدوارم که او تمام دندانهایش با فرو رفتن در یک شیرنی گندم
سفت و سختی بشکنند! ــ
تچوب مدتی طولانی غر و لند و نفرین میکند، اما همزمان با
خود میاندیشید که برای کدام راه باید تصمیم بگیرد. دلش میخواست در منزل گویستر
در باره تمام مزخرفات پرگوئی میکرد؛ کارمند شهرداری، خواننده کر و میکیتای Mikita قیر آتشزن که
هر دو هفته یک بار در پولتاوا Poltawa به بازار میرفت و چنان لطیفههائی میدانست که
مردم با شنیدن آنها شکمشان را از خنده نگاه میداشتند حتماً آنجا بودند. تچوب در
خیالش در حال فکر کردن عرق میوه شیرین را بر روی میز میدید. تمام اینها فریبنده
بودند؛ اما تاریکی شب در او تنبلیای بیدار ساخته بود که تمام قزاقان آن را خیلی
دوست میدارند. چه خوب میشد اگر حالا با پاهای در شکم فرو برده بر روی اجاق دراز
و آرام چپق میکشیدم و در چرتی شیرین آوازهای بامزه پسران و دخترانی را که دسته
جمعی جلوی پنجره جمع میگشتند را گوش میکردم! او بدون شک اگر تنها میبود راه آخری
را انتخاب میکرد؛ اما دو نفره گذشتن از تاریکی چنان خسته کننده و وحشتناک نبود؛ و
همچنین نمیخواست که در مقابل بقیه تنبل و بزدل دیده شود. او بعد از غر زدن دوباره
مرد دهقان را مخاطب قرار میدهد.
"پدر جان، گفتی که ماه رفته است؟"
"او رفته است."
"واقعاً تعجبانگیز است! کمی از تنباکویت به من بده!
تو تنباکوی مرغوبی داری! از کجا آوردی؟"
مرد دهقان که پدر تعمید دهنده دهکده بود جواب میدهد
"چی، لعنت بر شیطان، مرغوب؟!" و جعبه از پوست درخت توس ساخته و با خطوط
حک شده بر آن تزئین گشته را میبندد. "حتی یک مرغ پیر هم با این تنباکو
عطسهاش نمیگیرد."
تچوب با همان لحن ادامه میدهد "من هنوز به یاد دارم
که میخانهچی آمرزیده شده زوزولیا Susulja یک بار به من یک تنباکو از آنجین Njeschin آورد. آه، چه تنباکوئی بود! تنباکوی خوبی
بود! پدر جان، حالا باید چکار کنیم؟ هوا تاریک است."
دهقان با بردن دست برای گرفتن دستگیره در میگوید:
"شاید باید در خانه بمانیم؟"
اگر او این را نمیگفت، بنابراین تچوب حتماً تصمیم میگرفت
در خانه بماند؛ اما حالا چیزی مجبورش میساخت با مرد دهقان مخالفت کند. نه، پدر
جان، ما میخواهیم برویم! راه دیگری نداریم، ما باید برویم."
وقتی او این را گفت، بخاطر حرفش عصبانی شد. برای او کاملاً نامطبوع بود که خود
را در چنین شبی به آنجا بکشاند، اما فکر اینکه این خواست خود او بوده و با پیشنهاد
دیگری مخالفت ورزیده است دلداریش میداد.
دهقان پیر بعنوان مردی که برایش در خانه نشستن یا در بیرون
پرسه زدن کاملاً بی اهمیت بود کمترین دلخوری از خود نشان نمیدهد؛ به اطراف مینگرد،
زیر بغل خود را با چوب شلاق میخاراند، و هر دو پیر مرد به راه میافتند.
_ ناتمام _
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:52 توسط سعید از برلین
|
5- به
خواهر.
بن، 11 ژوئن 1865.
لیزبت عزیز،
پس از نامهای چنین ملیح، با اشعار دخترانه در هم بافته گشتهای که من بتازگی از تو دریافت کردم، بی عدالتی و ناسپاسی خواهد
بود اگر آن را طولانیتر از این بی پاسخ
بگذارم، بخصوص که من این بار ماده خام کافی در اختیار دارم و فقط با خوشی فراوان
شادیهای گذشته را در روح «نشخوار» میکنم.
اما قبلاً
باید به نکتهای از نامهات انگشت بگذارم که
همچنین با رنگ آمیزیای روحانی و محبت قلبانه
لاماگونهای Lama نوشته شده است. لیزبت عزیز،
نگران نباش. آنطور که تو مینویسی، وقتی اراده چنین
خوب و مصمم است، بنابراین عموهای مهربان مشکل زیادی نخواهند داشت. آنچه به اصول تو
مربوط میگردد، من هم تا حدی در این مورد که حقیقت همواره در سمت سنگینتر کفه است همعقیدهام. با این حال، درک
اینکه 2×2 چهار نمیشود سخت است؛ اما آیا به
این خاطر صحیحتر هم است؟
از طرف
دیگر، پذیرش تمام چیزهائی که انسان در آنها پرورش یافته و به تدریج در عمق ریشه
دواندهاند، چیزهائی که از سوی خویشاوندان
و بسیاری انسانهای خوب بعنوان حقیقت
محسوب میگردند، چیزهائی که واقعاً هم به
مردم تسلی و ترفیع میبخشند واقعاً خیلی سخت
است، آیا پذیرش یکسره تمام اینها از نبرد با اعتیادی که در آن عدم اطمینان در
مستقل راه رفتن همراه با نوسانات مکرر روح و حتی وجدان، اغلب تسلی ناپذیر، اما
همیشه با هدف ابدی حقیقت، زیبائی، نیکی از جادههای جدید رفتن سختتر است؟
اعتقاد به
خدا، جهان و صلح به این بستگی دارد که انسان بتواند خود را با آن سبکتر احساس کند. آیا مگر برای محقق حقیقی نتیجه تحقیقاتش چیز
واقعاً بی تفاوتی نمیباشد؟ آیا ما در پژوهش
خود در پی آسایش، صلح و خوشبختی هستیم؟ نه، فقط به دنبال حقیقتیم، و اگر هم آن
بسیار وحشتناک و زشت باشد.
و آخرین
سؤال: اگر ما از جوانی باور میکردیم که تمام سلامت روح
از کس دیگری بجز مسیح است، مثلاً از محمد جاری میگردد، آیا این قطعی نیست
که ما از برکت یکسانی برخوردار میگشتیم؟ بدیهیست که تنها ایمان برکت میدهد، ــ و نه عینیتی که
در پشت ایمان ایستاده است. لیزبت عزیز، حالا من این را برای تو مینویسم تا از این طریق با عادیترین مدرک افراد مذهبی
که تکیه بر تجربیات درونی خویش میکنند و از آن لغزش
ناپذیری ایمان خویش را نتیجه میگیرند مقابله کنم. هر
ایمان حقیقی همچنین لغزشناپذیر است و آن کاری را
انجام میدهد که فرد مؤمن در آن به یافتنش
امیدوار است؛ اما آن کوچکترین کمکی برای اثبات یک
حقیقت عینی ارائه نمیدهد.
در اینجا
حالا مسیر انسانها از هم جدا میگردد؛ اگر میخواهی برای آرامش روح و
سعادت تلاش ورزی، بنابراین ایمان آور، اگر میخواهی مرید حقیقت باشی،
بنابراین پژوهش کن.
در این
میان نیمه نقطه نظرهای فراوانی وجود دارند. اما به هدف اصلی بستگی دارد.
مرا به
خاطر این بحث خسته کننده و نه چندان اندیشمندانه ببخش. تمام این حرفها را بارها و همواره بهتر و زیباتر به تو خواهند گفت.
اما حالا
میخواهم بر این پایه و اساس جدی
ساختمانی شوختر بنا کنم. من میتوانم این بار برایت از روزهای بسیار زیبا تعریف کنم.
من روز
جمعه دوم ژوئن بخاطر جشنواره موسیقی نیدرهاین niederrhein به شهر کلن سفر کردم. در همان روز نمایشگاه بینالمللی افتتاح گشت. در این روزها کلن نمایشی از یک
شهر جهانی را به نمایش گذاشت. زبانهای نامحدود ــ و جد
و جهدی در هم ــ تعداد بسیاری افراد جیب بر و دیگر کلاهبرداران ــ تمام هتلها حتی دورترین اتاقهایشان نیز پر شده بود
ــ شهر به طرز فریبندهای با پرچمها تزئین شده بود ــ این نمودِ ظاهری بود. من بعنوان
خواننده پاپیون ابریشمی سفیدـقرمز رنگی برای به سینه
نشاندن دریافت و شروع به تمرین کردم. تو متأسفانه تالار گویرسنیش Gürzenichsaal را نمیشناسی، من اما در
تعطیلات اخیر توسط مقایسه با سالن بورس ناومبورگ Naumburg یک تجسم افسانهای از آن در تو بیدار ساختم. گروه کر ما شامل 182 سوپران، 154 آلتو، 113 تنور و 172 باس بود. بعلاوه ارکستر متشکل از 160 هنرمند بود که تقریباً 52 نفر از آنها ویولن، 20 نفر ویولا، 21 نفر ویولنسل و 14 نفر کنترباس مینواختند. از هفت نفر از
بهترین خوانندههای زن و مرد استفاده
شده بود. ارکستر را هیلر Hiller رهبری میکرد. خانمهای زیبا و جوانی در میان تماشاچیان بودند. در سه کنسرت
اصلی آنها همه با پاپیون سفید و آبی رنگ بر بازو و گلهای طبیعی یا بدلی در مو
حضور داشتنتد. هر یک از خانمها دسته گلی زیبا در دست
نگاه داشته بود. ما مردها همه فراک و جلیقه سفید بر تن داشتیم. در شب اول همه با
هم تا پاسی از شب نشستیم، و من عاقبت نزد یک فرانکونیائی پیر بر روی صندلی تاشو
خوابیدم و صبح مانند چاقوی جیبی در هم خمیده شده بودم. و از آن هنوز در رنجم،
ضمناً از آخرین تعطیلات به بعد نیز متوجه رماتیسم شدیدی در دست چپم شدهام. شب گذشته دوباره در بن خوابیدم. یکشنبه اولین کنسرت
بزرگ شروع گشت. «اسرائیل در مصر» از هندل. ما با شوق غیر قابل تقلیدی در 50 گراد
میخواندیم. گویرسنیش برای هر سه
روز بلیطهایش تماماً به فروش رفته بود.
بلیط برای هر کنسرت 2 تا 3 تالر قیمت داشت. به قضاوت همه اجرا یک کار کامل بود.
صحنههائی اجرا گشت که من هرگز فراموش
نخواهم کرد. هنگامی که پادشاه تمام باسها یعنی اشتگهمن Staegemann و یولیوس اشتوکهاوزن Julius Stockhausen
آواز قهرمانانه دونفره معروف خود را میخواندند، طوفانی از
تشویقی بی سابقه درگرفت، براووئی هشتباره، فریاد جیغ ترومپتها، فریاد دا کاپو da capo، تمام 300 خانم 300 دسته گل
خود را به سمت خوانندهها پرتاب کردند، به واقع
ابری از گل آنها را پوشانده بود. وقتی دو خواننده شروع به خواندن کردند این صحنه
تکرار گردید.
ما مردهای
شهر بن شب همگی شروع به میخانه رفتن کردیم، اما از
طرف اتحادیه خوانندگان مرد شهر کلن به رستوران گویرسنیش دعوت گشتیم و در میان به
سلامتی نوشیدنها و آوازهای کارناوالی
که در آن کلنیها شکوفا میگردند و آوازهای چهار صدائی و شوری اوج گیرنده با هم در
آنجا ماندیم. من و دو نفر از آشنایان ساعت 3 صبح آنجا را ترک کردیم؛ و ما شهر را
زیر پا گذاشتیم، زنگ در خانهها را میزدیم اما پناهگاهی برای خواب نمییافتیم، حتی اداره پست
هم ما را قبول نکرد ــ ما میخواستیم در ماشین پست
بخوابیم ــ، تا عاقبت بعد از یکساعت و نیم نگهبان شب یک هتل در را برایمان گشود.
ما روی نیمکتهای سالن غذاخوری خم گشتیم و در
دو ثانیه به خواب رفتیم. صبح در حال خاکستری گشتن بود. پس از یک ساعت و نیم
خدمتکار آمد و ما را بیدار کرد، زیرا که سالن هتل تمیز باید میگشت. ما با خلق و خویای فکاهیـمأیوس خارج شدیم و از
طریق ایستگاه راهآهن به سمت دویتس Deutz
حرکت کردیم، از صبحانه لذت بردیم و با خلق و خوی کاملاً ملایم برای تمرین رفتیم.
جائی که من با شور و شوق بزرگی به خواب رفتم. به این خاطر هم در اجرای ساعت شش تا
یازده شب سرزندهتر بودم. که در آن
کارهای مورد علاقه من اجر گشتند، موزیک فاوست از شومن و سمفونی آ ماژور A-Dur-Sinfonie
از بتهوون. شب نیاز شدیدی به محل استراحت داشتم و از 13 هتل پرس و جو کردم، همه
اما پر و لبریز بودند. عاقبت وقتی مدیر چهاردهمین هتل مرا مطمئن ساخت که همه اتاقها پر هستند، برایش خونسردانه توضیح دادم که من همینجا
خواهم ماند، او باید لطفاً یک تخت تهیه کند. اینچنین هم شد: در یک اتاق تختی
صحرائی قرار داده شد، با پرداخت 20 گروشن Groschen برای یک شب.
در روز سوم
عاقبت آخرین کنسرت با تعداد زیادی کارهای کوچکتر اجرا گشت. زیباترین
لحظه آن اجرای سمفونی «باید بهار شود» از هیلر بود: نوازندگان شوق بی سابقهای داشتند، زیرا ما همگی هیلر را بسیار ستایش میکردیم؛ پس از پایان هر قطعه فریاد شادمانی و تشویق بلند میگشت و بعد از آخرین بخش نیز همان صحنههای تشویق تکرار شد، اما
پر اوجتر. اورنگ هیلر با حلقههای گل پوشیده گشت، یکی از هنرمندان تاج برگ بو را بر سر او
نشاند، ارکستر به نواختن پرداخت و پیرمرد صورتش را با دست گرفت و گریست. کاری که
خانمها را بی نهایت منقلب ساخت.
همچنین میخواهم برایت از خانمی نام ببرم، خانم سارودی Szarvady
از پاریس، نوازنده پیانو. او را میتوانی چنین تجسم کنی:
شخصی کوچک و هنوز جوان، یک آتش کامل، نازیبا، جالب، با موهای فرفری سیاه.
شب گذشته
در اثر بی پولی دوباره در نزد فرانکوئی پیری گذراندم، و در واقع بر روی زمین. چیزی
که خیلی زیبا نبود. صبح دوباره به سمت بن بازگشتم.
رفتنم به
لایپزیک حتمیست. اختلاف یانـریتشل خشمگینانه ادامه
دارد. هر دو حزب همدیگر را با انتشارات مرگبار تهدید میکنند. دویسن هم احتمالاً
به لایپزیک خواهد رفت.
ما
فورتنرها از بن در جشن مدرسه یک تلگراف برای هیئت مدرسین فرستادیم و جواب دوستانهای دریافت کردیم.
امروز یک
تور سفری فورتنری به سمت کونیگزوینتر Königswinter انجام میدهیم. ــ کلاههای قرمز رنگ ما با نوار طلائی بسیار عالی دیده میشوند.
من دفعه
بعد برای رودولف Rudolf عزیز که برایم چنین نامه
مهربانانهای فرستاده خواهم نوشت. به عموها
و خالههای عزیز گرمترین سلامها را برسان.
بن، یکشنبه
بعد از عید گلریزان.
فریتس.
https://www.youtube.com/watch_popup?v=WsvSVtXRu7A
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 15:30 توسط سعید از برلین
|
4- به بارون از گرزدورف Gersdorff.
بن، 25 ماه می 1865.
دوست عزیز،
باید پیشاپیش اعتراف کنم که من با شوق خاصی منتظر اولین
نامه تو از گوتینگن بودم؛ زیرا من بجز علاقه صمیمانه همچنین علاقه روانشناسانهای
نیز به آن داشتم. امیدوارم که نامهات اثری را که اکنون اتحادیه دانشجوئی در روحات
باقی گذارده منعکس گرداند، و من مطمئن بودم که تو در بارهشان آشکارا صحبت خواهی کرد.
این کار را تو انجام دادی، و من به این خاطر از صمیم قلب
سپاسگزارت هستم. اگر تو حالا با برادران ارجمندت در ارتباط با اتحادیه دانشجوئی دارای
یک نظری، بنابراین فقط میتوانم نیروی اخلاقیای را تحسین کنم که تو توسط آن برای
آموختن شنا در جریان زندگی خود را حتی در آبی تقریباً گلآلود و کدر پرتاب میکنی و
در آن به انجام تمرینهایت میپردازی. مرا بخاطر تصویر سازی خشن ببخش، اما فکر میکنم
که تصویر دقیقی باشد.
با این حال هنوز چیز مهم دیگری به آن افزوده میگردد. کسی
که بخواهد بعنوان دانشجو زمان خود و مردمش را بشناسد باید عضو اتحادیه دانشجویان
رنگی Farbenstudent گردد که علائق
و جهتگیریهایشان اغلب نوع مردان نسل بعدی را تا حد امکان شفاف نمایش میدهد. علاوه
بر این در باره تنظیم مجدد روابط دانشجوئی به اندازه کافی پرسشهائی شعلهورند تا نگذارند
دانشجویان اوضاع را از طریق عقیده شخصی خویش بشناسند و قضاوت کنند.
البته ما باید مراقب باشیم که در این وضع بیش از حد تحت
تأثیر واقع نگردیم. عادت دارای قدرت فوقالعادهایست. آدم وقتی خشم اخلاقی در
مورد چیز بدی را از دست میدهد خیلی میبازد، چیزیکه در حلقههای ما روزانه رخ میدهد.
برای مثال آنچه به نوشیدن الکل و مستی مربوط میگردد، اما همچنین در تحقیر و تمسخر
دیگر انسانها و عقاید دیگر.
من با کمال میل به تو اعتراف میکنم که مرا هم تا حدودی به
کسب تجربههای مشابهای مانند آنچه تو به دست آوردهای مجبور ساختند، طوریکه اغلب
تأثیر مجالس شبانه در میخانه تا حد بالائی رنجم میداد، و من به زحمت میتوانستم تکتک
افراد را بخاطر شرطبندی در آبجو خوردن تحمل کنم؛ همچنین اینکه با تکبری مفتضحانه
انسانها و عقاید توده مردم را محکوم میسازند، چیزی که سبب خشمام میگشت. با این
حال من با کمال میل این روابط را تحمل میکردم، چون من از آن زیاد میآموختم و زندگی
معنوی در آن را هم باید معمولاً تأیید میکردم. البته یک ارتباط تنگاتنگ با یک یا
دو دوست ضرورت دارد؛ و وقتی آدم این دوستان را داشته باشد، بنابراین میتواند بقیه
را بعنوان نوعی چاشنی بردارد، یکی را بعنوان فلفل و نمک، دیگری را بعنوان شکر و
بقیه را بعنوان هیچ.
باز هم اطمینان میدهم که همه آنچه تو در باره نبردها و
ناآرامیهایت برایم نوشتهای، فقط میتواند عشق و احترامم به تو را بالا ببرد.
افکار تو در باره شغلات را با لذت زیادی خواندم. به نظرم چنین
رسید که انگار ما باید هنوز خود را یک گام به آن نزدیکتر سازیم. نظری در باره آموزش
قضائی ندارم، اما من میدانم و فکر میکنم که تو برای تحصیل ادبیات و زبان آلمانی
تمایل و توانائی داری، بله، و تو، آنچه از همه مهمتر است، همچنین اراده آن را
خواهی داشت که بر کارهای مهم و نه همیشه بر کارهای جالب کیلوئی در این زمینه تسلط یابی. ما به طور کلی از آمادگی خوبی در این مورد در پورتا Pforta برخوردار گشتیم، ما
یک نمونه عالی در کوبراشتاین Koberstein داریم که پرفسور باهوشمان اشپرینگر Springer او را عمدهترین
مورخ ادبی زمان ما میداند. تو برای زبانشناسی تطبیقی در لایپزیک Leipzig کورتیوس Curtius را مهم خواهی
یافت، سپس سارنکه Zarncke را که چاپ نیبهلونگهایش Nibelungen را میشناسم و مورد
احترام من است، بعد مینکویتس Minckwitz خودپسند را، فلاته Flathe زیبائی شناس و روشر Roscher اقتصاددان ملی را که تو البته از او خواهی شنید. بعد از آن تو به
احتمال خیلی زیاد این اشخاص را آنجا خواهی یافت: ریتشل Ritschl بزرگ ما را، همانطور که تو در روزنامهها
خواهی خواند. از این جهت دانشکده فلسفه لایپزیک از برجستهترین دانشکدهها در
آلمان است. و حالا چیزی خوشایند میآید. به محض اینکه برایم نوشتی میخواهی به
لایپزیک بروی من هم همین تصمیم را گرفتم. به این ترتیب ما دوباره همدیگر را پیدا
خواهیم کرد. بعد از گرفتن این تصمیم از کنارهگیری ریتشل هم آگاه گشتم و این مرا
در تصمیمم راسختر ساخت. من میخواهم احتمالاً در لایپزیک به دانشسرای زبانشناسی
وارد شوم و باید به این خاطر سخت کار کنم. ما میتوانیم از موسیقی و تآتر لذت
فراوانی ببریم.
اینجا در بن هنوز هم بزرگترین هیجان،
بزرگترین بدخواهی بخاطر نزاع یان Jahn و ریتچل برقرار
است. من به یان کاملاً حق میدهم. من خیلی متأسفم که او میشائلی Michaeli
را باید ترک کند. او بسیار دوستداشتنیست. کار در باره دانه Danae
را مدتهاست که تحویل دادهام، و من عضو وابسطه سمینار شدهام. فکرش را بکن، سه تن
از فویرتنریها Pförtner حالا عضو رسمی شدهاند، در حالیکه فقط چهار محل
خالی وجود داشت. هاوسهالتر Haushalter، میشائیل Michael،
اشتدهفلد Stedtefeld. این یک پیروزی برای فورتای Pfort قدیمیست. همه
فویرتنریهای محلی در جشن مدرسه به هیئت مدرسین تلگرافی فرستادند و پاسخ دوستانهای
دریافت کردند. گرفه Gräfe، بودناشتاین Bodenstein
و لاوئر Lauer به فرانکونیا Frankonia پیوستهاند، این را حتماً خواهی شنید.
در این ترم باید اول یک کار باستان شناسی برای سمینار و سپس
برای شب علمی اتحادیه دانشجویان کار بزرگتری در باره شاعران سیاسی آلمان انجام
دهم، که امیدوارم از این کار خیلی بیاموزم، اما همچنین باید بسیار مطالعه و ماده
خام جمعآوری کنم. اما قبل از هر چیز باید برای یک کار بزرگتر زبانشناسی که هنوز سوژهاش
برایم روشن نیست کار کنم، تا بتوانم با آن به سمینار لایپزیک بیایم.
بعنوان کار جانبی مشغول مطالعه زندگی بتهون اثر مارکس هستم.
شاید دوباره بار دیگر آهنگسازی کنم، کاری که در این سال تا حال از آن با ترس اجتناب
ورزیدهام. همچنین شعر هم دیگر سروده نمیشود. در عید گلریزان در شهر کلن Köln جشنواره موسیقی راین
بر پا است، خواهش میکنم از گوتینگن به آنجا بیا. برای نمایش عمدتاً اوراتوریوی
«اسرائیل در مصر» از هندل Händel، موسیقی فاوست Faust از شومن Schumann، فصول سال Jahreszeiten از هایدن Haydn و خیلی چیزهای دیگر
اجرا میگردد. من یکی از مجریان هستم. بلافاصله بعد از آن نمایشگاه بینالمللی در
کلن شروع میشود. اطلاعات بیشتر را میتوانی در روزنامهها بخوانی.
در آخر خیلی خوشحالم که تو «طبیعتهای پیچیده» را خواندهای. جای تأسف است که اشپیلهاگن Spielhagen در رمان جدیدش Die von Hohensteinهیچ پیشرفتی نشان
نمیدهد. یک نقاشی لمیزرع حزبیست. در اینجا روش دشمنانه بر ضد اشرافیت در «طبیعتهای
پیچیده» او به نفرت صریحی تبدیل شده است. ــ من بخاطر قلم و جوهر عصبانیم، بعد از
چهار صفحه خواندن آرامش تماماً ترکم کرد؛ من فقط مقداری از حقایق
را به خشکترین صورت گزارش میدهم. ــ
برخی از فصلهای «طبیعتهای پیچیده» را من تحسین کردم. آنها
حقیقتاً نیرو و روح گوتهواری Goethe دارند و فصلهای اولیه آن شاهکارند.
آیا تو هم عاقبت دنباله «از شب به سمت نور Durch Nacht zum Licht» را خواندی؟
ضعیفترین بخش آن صحنه رمانتیک ورود مرد کولیست.
آیا دستخط گمشده Verlorene Handschriftاثر فرایتاگ Freytag را میشناسی؟ ــ
من امیدوارم با اشپیلهاگن در این تابستان آشنا شوم.
دوست عزیز، بخوبی زندگی کنی و لطفاً به من هم فکر کن. من از
دیدارت خوشحال خواهم گشت. برایت شادی آرزو میکنم، و بیش از هر چیز یک انسان که بتوانی
خود را به او نزدیکتر قرار دهی. مرا بخاطر دستخط غیر قابل تحملم ببخش، تو میدانی
چه زیاد به این خاطر عصبانیم و چگونه افکارم به این خاطر قطع میشوند.
دوست وفادار تو ف. ر. نیچه.
بن، در روز عید گلریزان 1865.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=0xHKH5bFjQE
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:51 توسط سعید از برلین
|
3- به مادر و خواهر.
بن، دسامبر 1864.
مادر عزیزم و لیزبت.
تمنا دارم نخ این پاکت کوچک را ابتدا در شب کریسمس باز
کنید، تا به این وسیله یک شگفتی کوچک و شاید هم فقط مأیوس گشتن نصیبتان گردد. خواهشم
این است: این هدیه را از من بپذیرید، من از بهترینهای استعداد خویش آن را به شما میدهم، اما
این کافی نیست. شما زحمت و تلاشم را در آن خواهید شناخت؛ مدام در حین انجامش به
شما میاندیشیدم و آرزو میکردم در این لحظه پیشتان میبودم تا شاید حضورم خوشحالتان
میگرداند.
"و چنین افکار خوشایندی نیروی تازه میبخشند
حتی به کار؛ عاطلترین منم،
اگر آن را انجام دهم"
شکسپیر در نمایشنامه «طوفان Sturm» این را میگوید، و در نزد من هم چنین
است؛ کار باطل و اشتغال فراوانِ مجال!
چه میتوانستم بجز چیزی از خودم به شما هدیه بدهم، چیزی که
بتوانید در آن تصویرم را دوباره تماشا کنید. از این رو شبحی از ظاهر فعلی خود را نیز
به آن چسباندم، تا شما هدیهام را با کمال میل در دست گیرید و شاید هم به تکرار.
شما
حتماً متوجه شدهاید که من با خودپسندی خاصی از اثر کوچک
خود حرف میزنم، و اگر مورد علاقه شما واقع نگردد بنابراین تیرم به هدف
نخورده است. کاش فقط یک
درخت کریسمس چراغانی شده میداشتید! زیرا محل نورانی درخت حتماً خیلی زیبا
دیده میگردید. البته من در شب کریسمس با تمام روح به شما عزیزانم فکر خواهم
کرد، و شما
هم در هر حال به من میاندیشید. آپارتمانم در حقیقت نسبتاً راحت است و
میخواهم آن
شب را بسیار لذتبخش بگذرانم. ما هم در میخانه درخت کریسمسی روشن خواهیم
کرد، ما هم
به همدیگر هدایای کوچکی خواهیم داد. اما البته این تقلید کدری از یک عادت
خانگیست
که در آن چیزی جایش خالیست: خانواده و
جمع بستگان.
شهر بن از دانشجویان خالی گشته، زیرا هر آنچه دارای بال
بوده البته پریده و رفته است. دیروز دویسن Deussen با باری سنگین از کتب و یک ساک سفری کهنه به خانه
بازگشت. ویلهلم Wilhelm و گوستاف Gustav هم باید به نهآمبورگ Naumburg آمده باشند. به آنها بگوئید که هنگام بازگشت از
طریق بن بیایند، اما لطفاً قبلاً تاریخ حرکت خود را به من خبر دهند. شما میتوانید از
گوستاف خواهش کنید که یک بار نتها را برایتان بنوازد، او این کار را با کمال میل
انجام خواهد داد.
آیا هنوز به یاد دارید چه آسوده با هم کریسمس گذشته را در
گورنسن Gorenzen گذراندیم! آیا آن
زمان نگفتم که ما احتمالاً سال دیگر همراه هم نخواهیم بود؟ حالا چنین گردیده. در
گورنسن همه چیز زیبا بود: خانه و دهکده در زیر بارش برف، کلیساهای شبانه، فراوانی
ملودی در سرم، عمو اسکار Oskar، پوست مشک، عروسی و من در لباس خواب، سرما و بسیاری از چیزهای
مضحک و جدی دیگر. تمام اینها با هم حال خوشی میبخشند. و من از درون نتها، وقتی «شب سال نو Sylvesternacht» را مینوازم این حال را میشنوم.
و شما باید از اثر هنری فعلیام نیز حال و هوای این سه ماهه
مرا را بشنوید. آنها بسیار متنوعاند، و من خوشحالم از این که روحم هرچه بیشتر از
گذشته نوسان آهنگدار و تغزلی پیدا کرده. بنابراین شما تصویرم را در حال آهنگ ساختن
هم تجسم کنید، و من معتقدم به این دلیل بهتر گشته؛ زیرا که من در لحظههای
ضبط چیزی فکر و احساس میکردم.
حالا برای امروز به خوبی زندگی کنید، از جشن زیبا لذت ببرید،
همیشه و مخصوصا در شب عید با کمال میل و زیاد به من فکر کنید! نامههای به همراه
فرستاده شده را لطفاً منتقل کنید! به همه سلام میرسانم، همچنین به خانم بوش Busch، به برسلاوز Breslaus، به خانم لپسیوس
Lepsius معتمد محل، به
خانواده پیندر Pinder و کروگ Krug و خانم کشیش هارزایم Harseim، گرومن Grohmann و کارو Caro!
خدانگهدار!
فریدریش ویلهلم نیچه شما.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 16:45 توسط سعید از برلین
|
2- به خواهر.
بن، نوامبر 1864.
لیزبت عزیزم،
خیلی دلم میخواهد دلیل و بهانه نامهام در باره چیزهای جالب
و با ذوق باشد، چون عقیده دارم که یک نامه همیشه آنطور است که پذیرا میگردد، و
شاید من در این رابطه مجاز به داشتن بهترین امیدها باشم.
این یک مقدمه ترومبونی بود. حالا شرح وضعیت میآید.
من اکنون در حال نوشتنم، صبح، درست زمانیکه برای تکذیب
مستقیم تصور سر درد داشتن بعد از نوشیدن مشروب تختخواب را ترک کردهام. دیشب مجلس
بزرگ عیش و نوش باشکوه و رودی از شراب و میوه برقرار بود؛ مهمانها از هایدلبرگ Heidelberg و گوتینگن Göttingen دعوت گشته
که تعدادی پرفسور از جمله شاراشمیت Schaarschmidt نیز در بین آنها بودند و سخنان خیلی خوبی ایراد کردند. دویسن Deussen هم سخنرانی جالبی
کرد. تلگرافهای بی نهایتی از سراسر جهان و انجمنهای دانشجویان از وین Wien، کونیگزبرگ Königsberg، برلین Berlin و غیره فرستاده شده
بود. ما بیش از 40 نفر بودیم، میخانه به طرز مجللی تزئین شده بود. من آشنائی خیلی
جالبی با دکتر دایترز Deiters که دوستدار شومن Schumann افسانهایست به عمل آوردم؛ ما به همدیگر قول دیدار
دادیم؛ حالا عاقبت من یک موسیقیشناس لایق را پیدا کردهام. مهمانی دنج دیروز
باشکوه و روحپرور بود. میدانی، در چنین مجالس شبانه نوسان روح همگانیست، در چنین
لحظهای زمان آسایش نوشیدن آبجو وجود ندارد. امروز ظهر رژه بزرگی از میان خیابانهای
اصلی با لباسهای رژه صورت میگیرد. سپس با کشتی به سمت رولندزک Rolandseck خواهیم راند، آنجا مهمانی
بزرگی در هتل کروین Croyen بر قرار است، و آنچه بعد اتفاق میافتد را میتوانی
در ذهن تصور کنی. ــ از دو شب قبل جشن برپا شده است، ما تا دو صبح شراب نوشیدیم،
دیروز ساعت 11 صبح برای صرف صبحانه همه جمع گشتیم، بعد در بازار به قدم زدن
پرداختیم، نهار خوردیم و در نزد کلی Kley همگی قهوه نوشیدیم. تو میبینی
که کار و تلاش زیاد است ــ و حق با من است، میتوانم با آگاهی بالائی بگویم: که من سر
درد بعد از خوردن شراب ندارم.
این از شرح وضعیت. حالا پست ادبی میآید.
بسیاری از کتابهائی که توصیف کردهای برایم کاملاً ناشناخته
نیستند، معمای زندگی Lebensrätsel را حتی یک بار خواندهام. من فکر میکردم تو باید از پرفسور جوانی
که در پایان داخل میگردد بیشتر از خدمتکار اتاق خوشت آمده باشد. در خانه، ماری
و ماریا Marie
und Maria و اوس و بیسه Hausse und Baisse را بخوان تا شاید دیگر به من بعنوان مترجم
محتاج نشوی، به نظرم چنین میآید که از کرسی خطابه فلسفی با نگاهی رو به پائین نوشته شده
است. رسیدن به پادشاهی از طریق صلیب Durch Kreuz zur Krone و خدا ناجی من است Gott ist mein Heil مانند روز و
شب متضاد یکدیگرند و از طرف روزنامه کرویتس Kreuz ستایش شدهاند. خواندن طبیعتهای
پیچیده problematischen Naturen را هم هنوز به پایان نرساندهام. عجیب است که در این ترم اصلاً
هیچ رمانی نخواندهام ...
دنباله نامه را امروز صبح مینویسم و تو از این طریق شرح
کامل مجلس عیش و نوشمان را دریافت میکنی. ما آب و هوای زیبائی داشتیم، رژه زیبای
سربازان سوارهنظام تحسین همه را برانگیخت، رود راین Rhein زیباترین رنگ آبی را دارا بود
و ما به همراه خود شراب به کشتی بخاری بردیم. وقتی ما به رولندزک رسیدیم، برای
استقبال از ما ترقه ترکاندند. ما بعد تا ساعت 6 غذا خوردیم، بسیار شاد بودیم و
ترانههای پر احساسی که خود سروده بودیم خواندیم. بیرون هوا تاریک شده و نور مهتاب
بر روی رود راین افتاده بود و قله هفتکوه Siebengebirge سربرآورده از میان
مه آبی رنگ را روشن میساخت. من بعد از شام با گاسمن Gaßmann نشستم، شاید جالبترین انسان از فرانکونیا Frankonia و سردبیر
روزنامهـآبجو و صاحب میخانه، با هم؛ ما شراب اصیل از راین نوشیدیم، در حالیکه
دیگران شامپاین مینوشیدند. این منطقه واقعاً ارزش سه علامت تعجب داشتن را دارد،
بخصوص جزیره جذاب نوننوورت Nonnenwörth که بر رویش پانسیون دخترانهای ساختهاند؛ از روی این
جزیره صخره اژدها Drachenfels با آن شیب قوی اوج میگیرد. این منطقه عمیقترین اثر
آسایش را بر جا میگذارد.
سپس من با تعداد اندکی به بن Bonn بازگشتیم، در حالیکه بقیه شب را
آنجا ماندند و احتمالاً امروز صبح سری به هفتکوه خواهند زد.
من امروز صبح خیلی شاد و سر حال از خواب برخاستم، اول به تو
فکر کردم و نامه را به پایان رساندم تا به موقع آن را دریافت کنی.
به این ترتیب تو تصویری از آخرین روزهایم داری، روزهای خیلی
قشنگی که تو اجازه داری با تمام فانتزیات آن را تجسم کنی. البته من در انبوه این
نوشته فقط بعضی از وقایع را با تو قسمت کردم و فرصت نداشتم که اظهار نظرهای ظریف و
زیبا بکنم.
حالا به خوبی زندگی کنی و به خاله روزالی Rosalie و همینطور به تمام
کسانی که هنوز مرا به خاطر دارند سلام برسان. خداحافظ لیزبت عزیز.
فریتس تو.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=rONasb9H24Y&feature
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 0:25 توسط سعید از برلین
|
فورتا Pforta، سپتامبر 1863.
عزیزانم!
چون
امروز نتوانستم خودم پیش شما بیایم، بنابراین
چند خط نوشته از من منتظر رسیدن به دست شماست. گرچه خودم در حقیقت چیزی
مشاهده
نکردم؛ اما با این حال فکر میکردم که در جریان هفته گذشته کمانی پر از
رنگینترین
و لطیفترین تجربهها را کسب خواهم کرد؛ اما هفته سپری گشت و برایم فقط یک
ورق کاغذ به ارمغان آورد، و من از آن مطلع گشتم که شما هنوز به من فکر
میکنید و اینکه لباسهایم
باید کثیف باشند، و این واقعاً بطور غریبی حقیقت دارد.
بنابراین امروز برای اینکه بدانید من هنوز زندهام چند سطر
مینویسم. در اطرافم کتابها پخشاند و تا شنبه آینده نمیتوانم به خارج گشتن از این
سنگر حتی اندیشه کنم. با این حال شادم من، گاهی هم بدخلقم، گاهی چیزهائی خوب و بامزه، گاهی
هم چیزهای آزار دهنده تجربه میکنم، اما ساعت در جریان و مدام مشغول غر غر کردن است، بی
تفاوت از اینکه یک مگس روی آن بنشیند و یا بلبلی او را با آواز همراهی کند.
البته بادِ بالغ گشته پائیز بلبلان را رانده و مگسها در
هوای سرد جملگی سرما خوردهاند. پائیز فصل محبوب من است، گرچه با او بیشتر توسط
خاطره و اشعارم آشنائی دارم.
اما هوا مانند کریستال کاملاً روشن است، از زمین تا آسمان میشود
همه چیز را شفاف دید، جهان انگار لخت در برابر چشمانت لم داده.
اگر
دقایقی اجازه فکر کردن به دست آورم ــ چیزی که طالباش هستم ــ، بعد در
این وقت در پی واژههائی برای یک ملودی میگردم، ملودیای که من
دارم، و به دنبال یک ملودی برای واژههائی میگردم که من دارم، و این هر
دو، آنچه را که من دارم،
با هم مناسب نیستند، گرچه هر دو از یک روحاند. اما این بخت من است!
حالا چلچلهها
دوباره پریده و به سمت جنوب بادبان کشیدهاند، و ما در پیشان باز آواز عاطفی میخوانیم
و جامها را به نوسان میاندازیم، و بعضی از ما بخاطر احساساتی گشتن بینیاش را پاک
میکند، زیرا که پیک جار میزند: تو سی ساله شدی!
امروزه این را مرحلهای از زندگی مینامند، و اکنون برخی از
فارقالتحصیلان دبیرستانی زندگی را مانند کیکی میپندارد که یک قطعه کوچک و کمی
سوختهاش را بلعیدهاند، و حالا خود را با انرژی و آمادگی مناسب آماده محو کردن
قطعه بزرگ و شیرینتر زندگی میبینند.
و عاقبت، فقط بازمانده فقیرانهای باقی میماند که تجربه
زندگی مینامند و آدم خجالت میکشد آن را جلوی سگ پرتاب کند. شاید از حرمت. زیرا برای
سگی به قیمت شکستن دندانهای زیادی تمام گشته است. ــ
تا اینجا حقایق و پیشگفتار کاملاً شاعرانه نامهام. حالا مطلب
اصلی میآید، و آن شامل این واقعیت است که من اغلب به شماها فکر میکنم، دوم اینکه
به دستمال سفید محتاجم، زیرا سرماخوردگی شدیدی در من شکوفا گشته، و سوماً مانند
حاجت اضطراری بدن به نتهای زیر احتیاج دارم:
<صحنههای کودکی> از شومن Schumann و <شبها> از
اپرای فانتزیاش.
ویزهگراد Visegrád از فولکمن Volkmann.
لیزبت Lisbeth، لطفاً هر دو را از دومریش Domrich تهیه کن و سه شنبه برایم
بفرست. اینها را من برای دوشیزه آنا ردتل Anna Redtel میخواهم. من به او
قول دادهام. خواهش میکنم!
فریتس Fritz،
کسی که امیدوار است شماها را چهارشنبه در آلمریش Almrich ببیند؛ جشن
فارقالتحصیل شدن دیپلمههاست. زندگی به کامتان!
http://www.youtube.com/watch_popup?v=dJFvrOscybc&feature
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 21:49 توسط سعید از برلین
|
جف پیترز Jeff Peters میگوید: "همانطور که قبلاً به شما گفتم، من
هرگز اعتماد ویژهای به پیمان شکنی زنان نداشتهام. آنها حتی آنها بعنوان شریک یا
همکار در بی ضررترین کلاهبرداریها هم به اندازه کافی قابل اعتماد نیستند."
من پاسخ میدهم: "آنها مستحق عنوان افتخاری خویشند. من
فکر میکنم که آنها را به درستی جنس صادق مینامند."
جف میگوید: "چرا که نه؟ آنها مؤفق شدهاند جنس دیگر
را با انواع حقه بازی مجبور به کار یا اضافه کار کنند. آنها تا زمانی که احساس یا
موهایشان تحت تأثیر قرار نگیرد در کسب و کار کاملاً مفیدند. بعد اما باید یک مرد پا
پهن، بازو کوتاه و سبیل بور کتانی با پنج فرزند و یک وام مسکن بیاید تا جای آنها
را پر کند. خوب، حالا این زن بیوه آنجا بود، زنی که من و اندی تاکر Andy Tucker برای کلاهبرداری
کوچک از طریق مؤسسه ازدواجی که در قاهره تأسیس کردیم متعهد ساخته بودیم.
اگر کسی سرمایه کافی برای آگهی داشته باشد ــ تقریباً یک
لوله پول به کلفتی لوله اگزوز ماشین ــ، بعد مؤسسه ازدواج سود به ارمغان میآورد.
ما در حدود شش هزار دلار پول داشتیم و امیدوار بودیم که این مبلغ را در مدت دو ماه
دو برابر کنیم، زیرا در این مدت میتوانستیم یک مؤسسه مانند مؤسسه خودمان را بدون
درخواست مجوز بگردانیم.
ما یک آگهی درج میکنیم، چیزی تقریباً شبیه به این: "بیوهای
جذاب، ظاهری خوب، اهل خانه و خانواده، 32 ساله، با 3000 دلار پول نقد و ملکی ارزشمند
مایل به ازدواج است. او مردی بی پول و با محبت واقعی را ترجیح میدهد، زیرا میداند
که شرافت و تقوی اغلب در میان مردم ساده پیدا میشود. هیچ مخالفتی در برابر آقایان
سالمندی که بتوانند صادق و توانا املاکم را مدیریت و پولم را خوب سرمایهگذاری کنند
وجود ندارد. نامههای خود را با عنوان <تنها> به آدرس مؤسسه: پیترز & تاکر، قاهره.
ارسال نمائید."
من، هنگامیکه این معجون ادبی را به پایان رساندیم میگویم
"تا اینجای کار خیلی رندانه بود" و بعد میپرسم "و حالا، خانم
کجاست؟"
او میگوید: "جف، من فکر میکردم که تو این تصورات
واقعبینانه هنریات را بالاخره کنار گذاشتهای. ما اصلاً چه احتیاجی به یک خانم
داریم؟ وقتی در وال استریت Wall Street یک پشته سهام با آب رقیق گشته میفروشند، بعد تو توقع داری که در
آن یک الهه دریائی پیدا کنی؟ یک آگهی ازدواج چه ربطی با یک خانم میتواند داشته
باشد؟"
من میگویم: "حالا به من گوش کن! تو نظر من را میدانی
که در تمام موارد نقض غیر مجاز قوانین باید کالا موجود، قابل مشاهده و قابل ارائه
باشد. من تا حالا با این روش و از طریق مطالعه دقیق مقررات شهری و جدول زمانی حرکت
قطارها تمام گرفتاریها با پلیس را که با اسکناس پنج دلاری و یک پاکت سیگار نمیتوان
برطرف ساخت را از خودم دور ساختهام. حالا، اگر ما بخواهیم این کلاهبرداری را
انجام دهیم باید در موقعیتی باشیم که بتوانیم بانوی جذاب یا چیزی مانند آن را
حقیقتاً ارائه دهیم، با زیبائی یا بدون زیبائی و دارائی و تمام آنچه که در لیست
آمده است، وگرنه بعداً قاضی دادگاه برایمان مزاحمت ایجاد خواهد کرد."
اندی مدتی فکر
میکند و میگوید: "بسیار خوب، شاید برای این مورد امنتر باشد، شاید از
اداره پست و دادگاه یک بار مؤسسهمان را بررسی کنند. اما از کجا میتوانیم چنین
سریع بیوهای پیدا کنیم که وقتش را برای یک کلاهبرداری در ازدواج بدون آنکه
ازدواجی در آن اتفاق بیفتد فدا کند؟"
من به اندی میگویم اتفاقاً یک چنین بیوهای را میشناسم.
یک سال پیش، یکی از دوستان قدیمیام به نام تسکر تروتر Zeker Trotter که در اتاقکی
دندان میکشید زنش را بیوه ساخت، زیرا او بجای اینکه به اکسیر خودش که همیشه او را
آرام ساخته بود وفادار بماند قطره معدهای را که دکتر پیری تجویز کرده نوشیده بود.
من در گذشته اغلب پیش آنها میرفتم، و فکر میکردم که میتوانم آنها را به همکاری
با خودمان تشویق کنم.
تا شهر کوچکی که او در آن زندگی میکرد فقط شصت مایل فاصله
بود. بنابراین من با قطار به آنجا میرانم و او را در همان خانه و با همان گلهای
آفتابگردان و خروسها بر روی بشکه شستشو مییابم. میسیز تروتر کاملاً مناسب آگهی
ما بود، به استثنای زیبائی، سن و دارائی اظهار گشته در آگهی. اما او کاملاً قابل
قبول و قابل ستایش دیده میگشت، و ما با این پیشنهاد احترام خود را به یادگار تسکر
ثابت کردیم.
وقتی برایش تعریف کردم که ما چه لازم داریم از من میپرسد:
"مستر پیترز، آیا کاری که در پیش دارید یک کسب صادقانه است؟"
من میگویم: "میسیز تروتر، من و تاکر حساب کردیم که در
این سرزمین بزرگ و ظالم سه هزار نفر برای ازدواج با شما و پول و دارائیتان از
طریق آگهی ما تلاش خواهند کرد. از این تعداد حتماً سیصد نفرشان، اگر بتوانند شما
را از آن خود سازند، خود را مانند جسد یک آدم تنبل، ولگرد و طماع، یک بازنده، یک
کلاهبردار و یک ماجراجوی حقیر ارائه خواهند کرد. من و اندی، میخواهیم به این
پارازیتهای اجتماع درس بزرگی بدهیم. آیا این برایتان کافیست؟"
او میگوید: <کافیه، مستر پیترز، من میدانستم که شما
کار بیشرمانهای در پیش ندارید. اما من چه وظایفی دارم؟ آیا باید شخصاً هر یک از
این سه هزار آدم به درد نخور را که شما از آنها صحبت میکنید رد کنم، یا اینکه میتوانم
آنها را دسته دسته بیرون کنم؟"
من میگویم: "این کار شماست، میسیز تروتر، عملاً کار
بی درد سریست. شما در یک هتل آرام زندگی میکنید و کار دیگری نخواهید داشت. اندی
و من کل مکاتبات و امور کسب و کار را انجام میدهیم. البته، شاید چند خواستگار
احساسی و طوفانیتر که بتوانند پول سفر را تهیه کنند به قاهره بیایند و شخصاً از
شما درخواست ازدواج کنند. در این حالت احتمالاً شما این وظیفه ناخوشایند را خواهید
داشت که با دستان خودتان آنها را بیرون کنید. ما به شما مخارج هتل و هفتهای بیست
و پنج دلار پول نقد میدهیم."
میسیز تروتر میگوید: "پنج دقیقه صبر کنید تا من جعبه
پودرم را بردارم، کلید خانه را پیش یک همسایه بگذارم، و بعد شما میتوانید با
پرداخت حقوقم شروع کنید."
به این ترتیب توانستم میسیز تروتر را به قاهره بیاورم و در
هتل خانوادگیای که از هتل من و اندی به اندازه کافی فاصله داشت سکنی دهم، تا در
ضمن ایجاد نکردن سوءظن قابل دسترس هم باشد، و بعد به اندی گزارش دادم.
اندی میگوید: :عالی شد! و فکر کنم حالا که وجدانت بخاطر
آنچه به قابل دسترس بودن و حضور طعمه مربوط میگردد آسوده شده است میتوانیم شروع
به ماهیگیری کنیم."
بنابراین ما شروع به درج آگهی خودمان در تمام روزنامههای
سراسر سرزمین کردیم. و یک بار آگهی دادن کفایت کرد.
ما در بانکی دو هزار دلار به حساب میسیز تروتر واریز کردیم
و دفترچه حساب را به او دادیم که اگر کسی به صداقت و معتمد بودن نمایندگی ما شک
کرد آن را نشان دهد. من میدانستم که میسیز تروتر وفادار و قابل اعتماد است و ما
میتوانیم بخاطر پول به او اطمینان کنیم.
من و اندی بخاطر این آگهی باید روزانه دوازده ساعت کار
میکردیم و به نامهها جواب میدادیم.
روزانه صدها نامه به دستمان میرسید. من فکر نمیکردم که در
این سرزمین این تعداد مرد سخاوتمند و نیازمند وجود داشته باشد که بخواهد با کمال
میل با یک بیوه جذاب ازدواج کند و زحمت مدیریت پول او را به خود بدهد.
بیشتر مردان اعتراف میکردند که وضع اقتصادیشان خراب است،
کار خود را از دست دادهاند و جهان آنها را دیگر درک نمیکند، اما هر یک از آنها اطمینان
میدادند که از عشق و فضائل مردانه لبریزند، طوریکه اگر بیوه آنها را برای ازدواج
انتخاب کند بهترین کسب زندگی خود را انجام داده است.
هر نامزد ازدواج از پیتر و تاکر پاسخی با این مضمون "بیوه
از نامه آشکار و آگاه کننده شما تحت تأثیر واقع گشته است" دریافت میکرد.
همزمان از نویسنده نامه درخواست میشد که یک نامه دیگر بنویسد و مشخصات دقیق خود
را در آن درج کند و حتیالمکان یک عکس نیز همراه نامه بفرستد. مؤسسه پیترز & تاکر همچنین به
اطلاع نامزدهای ازدواج رسانده بود که آنها باید حقالزحمه انتقال دومین نامه به
بیوه زیبا به مبلغ دو دلار را درون پاکت نامه قرار دهند. حالا حتماً راز زیبائی
کاملاً ساده نقشه برایتان آشکار شده است. تقریباً نود در صد از مردان محترم بومی و
غیر بومی مبلغ دو دلار تهیه کرده و به همراه نامه خود برایمان فرستادند. به این
ترتیب جریان انجام پذیرفت. فقط اندی و من شدیداً شکایت میکردیم، زیرا که ما باید
با بازکردن پاکت نامهها و خارج کردن پول از داخل آنها بزودی خداحافظی میکردیم.
تعداد کمی از نامزدهای ازدواج شخصاً پیش ما میآمدند. ما
آنها را نزد میسیز تروتر میفرستادیم و او بقیه کار را انجام میداد، سه یا چهار
نفر هم بازگشتند و میخواستند از ما پول خرج سفر خود را پس بگیرند. اندی و من هنگامیکه
نامهها از اطراف دور و نزدیک سرازیر شدند هر روز تقریباً دویست دلار کاسبی میکردیم.
در یک بعد از ظهر هنگامی که ما کار فراوانی داشتیم و مشغول
قرار دادن اسکناسهای یک و دو دلاری در جعبههای خالی سیگار بودیم و اندی آهنگ
<برای آنها ناقوس ازدواج به صدا نمیآید> را با صوت میزد، یک مرد کوچک
اندام و شیک داخل میشود و چشمانش را به روی دیوارها میچرخاند، طوریکه انگار در
جستجوی چند عدد تابلوی ناپدید گشته از گینزبارو Gainsborough میباشد. هنگامیکه
من او را دیدم احساس غرور کردم، زیرا میدانستم که ما کسب و کارمان را بی عیب و
قابل اطمینان انجام میدهیم.
مرد میگوید: "اینطور که میبینم، شما امروز تعداد
زیادی نامه دریافت کردهاید."
من دستم را به سمت کلاهم میبرم و میگویم: "تشریف
بیاورید، ما انتظار شما را میکشیدیم و من میخواهم جنس را به شما نشان دهم. وقتی
شما واشینگتون را ترک میکردید حال تدی Teddچطور بود؟"
من او را به سمت هتل همراهی میکنم و با میسیز تروتر آشنا
میسازم. سپس دفتر حساب پسانداز با مبلغ دو هزار دلار را به او نشان میدهم.
پلیس مخفی میگوید: "به نظر میرسد که همه چیز مرتب
است."
من میگویم: "البته. و اگر مزدوج نبودید شما را چند لحظهای با میسیز تروتر تنها میگذاشتم.
البته لازم نبود دو دلار بپردازید."
او میگوید: "ممنون.
اگر ازدواج نکرده بودم حرفی نبود. خداحافظ مستر پیترز."
در پایان ماه سوم
حدود پنج هزار دلار جمع کرده بودیم، و ما میدانستیم که زمان فرار کردن فرا رسیده
است. ما باید انواع شکایتها را به جان میخریدم و به نظر میرسید که میسیز تروتر
هم از این کسب خسته شده است. تعداد زیادی ستایشگر به دیدنش رفته بودند و او از این
موضوع جندان راضی نبود. به این خاطر تصمیم میگیرم ناپدید شویم، بنابراین من به
هتل پیش میسیز تروتر میروم تا دستمزد هفته پیش را به او بپردازم و چکی به مبلغ دو
هزار دلار را از او بگیرم.
هنگامیکه من به آنجا رسیدم او مانند کودکی که نمیخواهد به
مدرسه برود میگریست.
من میگویم: "چیه، چه اتفاقی افتاده؟ آیا کسی کاریتان
کرده، یا اینکه احساس غربت میکنید؟"
او میگوید: "نه، مستر پپیترز، من میخواهم به شما
بگویم چه شده است. شما همیشه برای تسکر یک دوست خوب بودید، و به این خاطر میتونم
کاملاً راحت با شما صحبت کنم. مستر پیترز، من عاشق شدهام. من مردی را آنقدر دوست
دارم که اگر او را بدست نیاورم خواهم مرد. او دقیقاً همان مرد ایدهآلیست که من
در ذهن خود داشتهام."
من میگویم: "خوب، پس با او ازدواج کنید. یعنی اگر که
یک رابطه عشقی دو طرفه است. آیا او احساس شما نسبت به خود را میدادند و به آن
پاسخ مثبت داده است؟"
او میگوید: "بله، اما او یکی از مردهائیست که مرا
بخاطر آگهی ملاقات کرده، و نمیخواهد تا وقتی به او دو هزار دلار را ندادهام با
من ازدواج کند. نام او ویلیام ویلکینسون William Wilkinson است." و با این حرف او دوباره خود را
به دست طفیانهای هیستریک یک عاشق میسپرد.
من میگویم: "میسیز تروتر، مردی بیشتر از من نمیتواند
احساسات یک زن را درک کند. بعلاوه شما روزی همسر یکی از بهترین دوستانم بودهاید.
اگر دست من بود، من میگفتم که دو هزار دلار را بردارید و با مرد منتخب خود خوشبخت
شوید. ما میتوانیم این کار را انجام دهیم، زیرا ما بیش از پنج هزار دلار از
پارازیتهائی که قصد ازدواج با شما را داشتند کاسبی کردهایم. اما من باید ابتدا
از اندی بیرسم. او دارای روح انسانیست، اما یک کاسب موشکاف است. او در رابطه مالی
شریک من با حق رأی برابر است. من با اندی صحبت خواهم کرد و میبینم چه کار میشود
کرد."
سپس من به هتلمان بازمیگردم و جریان را برای اندی تعریف
میکنم.
اندی میگوید: "من همیشه فکر میکردم که این اتفاق
بیفتد. آدم از یک زن نمیتواند توقع داشته باشد در کاری که با احساسات و تمایلاتش
مربوط میشود سرش به کارش مشغول باشد."
من میگویم: "اندی، اما تصور اینکه ما در شکستن دل زنی
گناهکاریم غمانگیز است."
اندی میگوید: "جف، این حقیقت دارد، و من میخواهم به
تو بگویم مایلم چکار کنم. تو همیشه یک قلب نرم و یک رگ بزرگ داشتی. شاید من سخت و
خسیس و مشکوک بوده باشم، اما این بار میخواهم با تو تا نیمه راه بیایم. برو پیش
میسیز تروتر و به او بگو که باید دو هزار دلار را از بانک بگیرد و به مردی که عاشقش
شده است بدهد و خوشبخت گردد."
من از جا میجهم و پنج دقیقه تمام دستهای اندی را در دست
میگیرم و تکان میدهم، بعد پیش میسیز تروتر میروم و برایش آنچه اندی گفته بود را
تعریف میکنم، و او حالا همانقدر از خوشحالی گریه میکرد که بخاطر غم و اندوه کرده
بود.
دو روز بعد من و اندی مشغول بستن وسائلمان برای فرار کردن
بودیم.
من از او میپرسم: "آیا مایل نیستی قبل از رفتن حداقل
میسیز تروتر را یک بار ملاقات کنی؟ او حتماً از شناختن تو و تشکر بخاطر مهربانیت خیلی
خوشحال خواهد شد."
اندی میگوید: "نه، فکر کنم بهتره برای به قطار رسیدن کمی
عجله کنیم."
من همانطور که همیشه پولهای نقدمان را حمل میکنیم در حال
داخل کردن آنها به درون کمربندم بودم که اندی یک دسته بزرگ اسکناس از جیب خارج
ساخت و از من خواهش کرد که آنها را هم با بقیه پولها در کمربند فرو کنم.
من میپرسم: "این چیه؟"
اندی میگوید: "دو هزار دلار از میسیز تروتر."
من میپرسم: "چطور اینها را بدست آوردی؟"
اندی میگوید: "او آنها را به من داد. من از یکماه
قبل، سف شب در هفته او را ملاقات میکردم."
من میگویم: "پس تو باید ویلیام ویلکینسون باشی؟"
اندی میگوید: "بودم."
_ پایان _
http://www.youtube.com/watch_popup?v=wNRar7jdyrA&feature
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 3:1 توسط سعید از برلین
|
او خود را بدون رغبت به سمت خانه میکشید. هوا گرم بود.
جویبارها بوی کف صابون و آب گندیده میدادند. او خود را به این خاطر که لاقیدانه
در میان شهر بی مقصد راه میرفت ملامت میکرد، اما بجای رفتن به خانه همچنان ول میگشت.
روزنامه در پشت شیشه کیوسک تا خورده بود، و هنریک Henryk میتوانست گزارش ارتش را فقط تا حدی که قابل خواندن بود ببیند: "در
جبهه شرقی بجز فعالیت رزمی محلی روز به آرامی گذشت. امروز صبح هواپیماهای سریع جنگنده
در اقیانوس منجمد شمالی دو کشتی تجارتی را غرق ساختند. در شب 5 ژوئن تأسیسات بندری
در الجزیره بمباران گشت ..."
هنریک پس از خواندن گزارش به رفتن ادامه میدهد. هنگامی که
او به مغازه قصابی آشنائی میرسد به داخل آن نگاه میکند. به قلابها گوشت آویزان
نبود، اما داخل مغازه بوی خون گرمی میداد. در کنار میز مغازه زنها ایستاده
بودند. هنریک چند قدم از آنجا دور میشود، بعد برمیگردد. چند بار از یک سمت
خیابان به سمت دیگر میرود. او میخواست استخوان و نیم کیلو کالباس نسیه بخرد و معلوم
نبود که چرا از زنهای داخل مغازه خجالت میکشید. پاهایش در درون کفش از سرما میسوخت.
او عرق از روی پیشانی پاک میکند و در مقابل پنجره مغازه که از پشت آن بچه خوک گچی
گلگونی لبخند میزد میایستد.
اما چون زنها در مغازه ایستاده و هنوز قصد ترک کردن مغازه
را نداشتند، بنابراین او به رفتن ادامه میدهد. هنگامیکه او به دیوار گورستان که
در اثر گذشت سالیان تقریباً از وسط شهر و از میان خانهها و باغها میگذشت نزدیک
میشود یک گروه از ژاندارمها و غیر نظامیان را میبیند. آنها در سراسر خیابان
ایستاده بودند. در این وقت مردی از دوچرخه پیاده میشود و با حرکتی سریع دستش را به
جیب بغل میبرد، احتمالاً برای خارج کردن کارت شناسائی خود. هنریک آهسته به
ژاندارمهای یونیفرم بر تن که فریاد میکشیدند نزدیک میگشت، بعد برمیگردد و آرام
خود را از آنجا دور میسازد. رفتنش مانند پیادهروی تنبلانه یک جوان بی حوصله به
چشم میآمد. او یک کارت شناسائی و یک کارت کار جعلی با عقاب آلمانیای که یک
اشتباه کوچک جزئی در کنار بالهایش دیده میشد به همراه داشت؛ مُهر خیلی بد زده
شده بود.
او داغ بود. بدنش کاملاً خیس شده بود، طوریکه انگار پوست از
تمام منفذهایش میگریست. دهقانان در بشکههای دراز چوبی آشغال و مدفوع از شهر خارج
میساختند.
او فکر میکند <اگر دستگیرم میکردند، اگر حالا یقهام
را میگرفتند، بعد همه چیز تمام میشد. من میتوانستم پنج دقیقه پیش کشته شده باشم
و هیچ کس از آن با خبر نمیگشت. در گورستان توکاهای سیاه رنگ با نکهای طلائی آواز
میخواندند، اما یونیفرمهای سبزـسیاه پوش مرا محاصره کرده و کتک میزدند ...>
این افکار در مورد مرگ و زندگی خیلی مهم بودند، چنان مهم که هنریک اصلاً متوجه
نگشت چگونه او دوباره در مقابل مغازه قصابی آمده بوده است. در انعکاس آب بی حرکت شیشه
ویترین چهره خود را تماشا میکرد.
هنگامیکه او پس از لحظهای داخل مغازه میگردد، قصاب به او
میگوید که دیگر گوشتی وجود ندارد.
او خسته به خانه بازمیگردد. <آنجا اقیانوس منجمد شمالی
و الجزایر، و اینجا بخاطر نیم کیلو استخوان. عیناً برای یک سگ ...> از دور
متوجه دود روشنی بر بالای دودکش میگردد. این او را خوشحال میسازد و اجازه میدهد
که احساس سبک گشتن در او زنده شود. ظهرها غذا پخته میشد. او جای خود را در خانه
داشت. در خانه به او فکر میکردند. او آنجا آدم بزرگی بود که رویش حساب میکردند.
او به قدمهایش شتاب میبخشد.
مادر از او میپرسد که چرا او این همه وقت در راه بوده، وقت
غذا خوردن است. برادر از او میپرسد: "خبر تازه در جهان چیست؟" هنریک
جواب میدهد که در جنوب و غرب اتفاق جالبی رخ نداده است، اما در خیابان یوهانس Johannesstraße در کنار گورستان ژاندارمها ایستادهاند و جلوی
مردم را میگیرند.
هنریک بعد از خوردن غذا مجله دو هفته قبل آدلر Adle را تماشا میکند
و به این میاندیشد که چه باید انجام گیرد. او باید چه بکند. دو ماه از در خانه
ماندن او و انتظار شنیدن خبر میگذشت. اما از <حوزه> هیچ خبری فرستاده نشده
بود، پول هم برایش نمیفرستادند. اقامت در خانه بعنوان استراحت، به انتظاری عذابآور
تبدیل شده بود. او بعد از پایان ورق زدن مجله آدلر مشغول خواندن دستور زبان لاتین
میگردد که سالها قبل با استثناهای متعدد و دیگر پیچیدگیهایش سردرد بسیاری برایش
ایجاد کرده بود.
در این لحظه جلوی درب خانه یک موتور ترق تروقی میکند و
خاموش میگردد. درب اتاق باز میشود و مادر رنگ پریده و وحشتزده و در پشت سر او
بوناونتورا Bonawentura با اندام بلند پوشیده
شده در بارانی مشمائی سیاه و درخشندهای داخل میگردند. این بارانی مادر را آنطور
ترسانده بود. مادر میرود و با احتیاط در را پشت سر خود میبندد. بوناونتورا کوتاه
و دقیق به هنریک توضیح میدهد که جریان از چه قرار است. سپس مادر دو فنجان قهوه و
شیرینی خشک میآورد. بوناونتورا از مزه قهوه و شیرینی تعریف میکند؛ او خیلی زود
دوباره میرود. مادر در حقیقت فکر کرده بود که این مرد با بارانی سیاه از آدمهای
خودیست، اما هنوز هم هیجانزده بود و در چشمانش وحشت قرار داشت. هنریک از او خواهش
میکند که لباسها را تمام کند، دو روز دیگر باید او برود. این خواهش مادر را آرام
میسازد و فوراً خود را مشغول بررسی پیراهنها و جورابها میکند ... این کار برعکس
احساس اولیه و انتظارات بد کاری محکم طرحریزی شده بود.
آنها بین توالت و پشتهای از زباله ایستاده بودند.
مرد کوچکتر میگوید: "به من صد سلوتی Zloty بده، بعد میتونی صاحبش بشی ..."
مرد بزرگتر با تکان دادن شانههایش میگوید: "صد
اسلوتی. برای چی؟"
"زهر مستقیم از سازمان میاد، اصل بودنش تضمینیه."
"از کجا میدونی؟"
"ها، نترس، تو حتماً سقط خواهی شد، فقط امتحان کن. من که
به تو چیز بنجل نمیفروشم ... برای خودت میخوای، آره؟"
مرد کوچکتر یک قوطی کوچک حلبی از جیب درمیآورد، درش را
باز میکند و محتوی آن را که یک کپسول گِرد در لاستیک احاطه شده بود را در دست باز
کرده مرد بزرگتر میاندازد. مرد با دقت زهر را بررسی میکند.
مرد کوچکتر توضیح میدهد: "محصول انگلیسه، کالای چتر
بازهاست. از یک افسر نیروی دفاعی هدیه گرفتم. بهتر از سیانوره. میتونی تا وقتی
بخواهی تو دهنت نگهش داری. میتونی وقتی ضروری میشه بجویش، یا دوباره تو جیبت
بگذاری. کپسول تو این لاستیک خیس و خراب نمیشه ..."
مردبزرگتر سرش را تکان میدهد.
"برای اولین بار چنین چیزی میبینم."
"بله میدونم، انگلیسیها فرهنگ دارند ... اما آنها
مقدار زیادی از این جنس به این سمت نمیفرستن. فقط برای آدمهای خاص. سگ کوچکی مثل
تو هم میتونه در اثر گیر کردن استخون خفه بشه ..."
"پنجاه اسلوتی کافیه؟"
"رد کن بیاد."
مرد کوچکتر اسکناس کثیف و مچاله شده را صاف میکند؛ اسکناس
از وسط پاره و با کاغذ سیگار چسبانده شده بود.
او سرش را به سمت مرد بزرگتر میچرخاند و میگوید:
"اسکناس دیگهای نداری؟ اینو کسی ازم قبول نمیکنه."
مرد بزرگتر دگمههای پالتویش را میبندد.
"چرا چرا، نترس. من بی پول بی پولم، آخرین گاوم را هم
فروختم. خوب تا بعد، مواظب خودت باش هنیو heniu!" او
بر شانه مرد کوچکتر میزند. هنریک او را در حال رفتن از پشت نگاه میکند. مرد
بزرگتر در حال رفتن سوت میزد. انگار کپسول کوچک زهر احاطه شده در لاستیک او را
سر حال آورده بود. هنریک میاندیشد که <او احساس میکند که زنده است. او فقط
باید خوشحال باشد!> و اسکناس را تا میکند و براه میافتد.
در حال رفتن به سوی آپارتمان خاکستری رنگ تمام مدت به
اسکناس معیوب فکر میکرد. وقتی او از پلهها بالا میرفت، ایستاد، اسکناس را از
جیب خارج ساخت و محل وصله شده را دقیقاً تماشا کرد و به خود گفت: زن آن را قبول
خواهد کرد.
او از روی پلههای چوبی کهنه تا طبقه زیرشیروانی بالا میرود.
در آنجا محلی برای خشک کردن لباسها بود، و در سمت دیگر صاحبخانه اتاقهائی ساخته
بود که آدمهائی بخاطر کمبود پول نزدیک آسمان، در طبقه زیر شیروانی یا در زیرزمین زندگی
میکردند.
بر روی زمین لانههای چوبی خرگوش قرار داشتند که درونشان چمن
قرار داشت و از لای درزها مدفوع به بیرون زده بود، در گوشه لانهها خرگوشها
چمباته زده بودند. در کنار دودکش یک جعبه شن برای خاموش کردن آتش قرار داشت که از
آن بعنوان آشغالدانی برای خاکستر و زبالههائی که در زیر سقف داغ شیروانی پوسیده
میگشتند استفاده میشد.
هنریک در مقابل درب جگری رنگ شدهای میایستد. رنگ جگری ترک
برداشته و در حال ریختن بود. هرچند نامی بر روی درب وجود نداشت، اما او میدانست
چه کسی در پشت آن زندگی میکند. او محکم به درب میکوبد. کسی پاسخ نمیدهد. او
دستگیره درب را فشار میدهد. یک اتاق دراز و کم نوری که توسط نوار پهن نوری که از
بالا میتابید به دو قسمت شده بود. از داخل روشنائی زنی خارج میگردد. او لباسی
گشاد از پارچه چیت بر تن داشت که با آن دستهای آلوده به آردش را پاک میکرد.
موهای سیاه و صاف شانه شدهاش چرب و درخشنده بود، و با چشمان سیاه درشت خود مهمان
را تماشا میکرد. زن بدون آنکه جواب سلام او را بدهد سرسری میگوید: "بله، چی
میخوای؟"
هنریک یک قدم به جلو برمیدارد و میایستد. او در کنار اجاق
دو کودک کوچک را میبیند. آنها بازی خود را قطع کرده و با کنجکاوی به انسان غریبه
نگاه میکردند. بر کف اتاق جعبههای کوچک مقوائی شن، چمن و لوبیاهای سفید قرار
داشتند. دختر کوچک ترازوئی در دست داشت.
"یکی از همکارانم به من گفت که اینجا ..." هنریک
سکوت میکند. او انتظار میکشید تا شاید زن به کمک او بیاید، اما زن ساکت ایستاده بود.
دستهایش را در هم فرو برده و سرش را خم کرده بود و به نظر میرسید که مشغول گوش
دادن است.
هنریک فکر کرد "فاحشه پیر" و با عصبانیت پول را
از جیب خارج میسازد. او اسکناس تا شده را روی میز قرار میدهد و میگوید:
"این مقدار کافیست؟"
زن سرش را تکان میدهد و میگوید: "چه خبرتونه
..."
"دفعه بعد بیشتر میارم."
زن شروع به خندیدن میکند. هنریک میخواهد برود، اما زن
دستش را میگیرد و میگوید: "نگاه کن، چه عجلهای هم داره. کمی صبر کنید ...
این وقت از روز ..." او به گوشه اتاق که بچههایش ایستاده بودند میرود، روی
زمین زانو میزند و موی روشن دختر کوچک را نوازش میکند.
"کوچولو همین گوشه بازی کن." او دختر را در کنار
خود مینشاند و بر روی ترازویش شن میریزد. "تا وقتی که من صداتون نکردم از
این گوشه خارج نشید." پسر در کنار خواهر خود چمباته میزند. زن صندلیای روبروی
محل بازی بچهها قرار میدهد و پارچهای روی لبه آن آویزان میکند و میگوید:
"مامان فقط باید کاری برای این آقا انجام بده و فوری دوباره پیش شماها میاد."
زن بلند میشود و به سمت تختخواب که در گوشه تاریک و زیر
سقف مورب اتاق قرار داشت میرود. لحاف ملافه نشده را کنار میزند و با حرکت سر به
او میگوید:
"بیا."
هنریک وسائلش را در شب میبندد. او جوراب نخی و پیراهن
تمیزی را داخل کیف چرمی میکند. با برادرش در باره آخرین گزارش ارتش از جبهه شرقی حرف
میزند: <در جبهه شرقی، بجز جنگهای سختی در کوبانـبروکنکوپف Kuban-Brückenkopf روز آرام میگذرد. نیروهای آلمانی و رومانی بسیاری
از حملات دشمن در منطقه شمال غربی کریمزکایا Krimskaja را دفع کردند ...>. آنها زود برای خواب میروند. او و برادرش هر دو بر
روی یک تخت که جیرجیر میکرد میخوابیدند.
هنریک در اواسط شب چند بار از خواب برخاست و چراغ را روشن
کرد، تا ککها را از بدنش بتکاند، آنها طوری نیش میزدند که انگار شنهای آتشین در
تختخواب پاشیدهاند.
او از پشت در میشنید که چطور مادر در روی تختخواب خو از
این پهلو و آن پهلو میشد و آه میکشید. حتماً او هنوز چشمانش را نبسته و در تمام
مدت با وحشت به سفر او فکر میکرده است. او با چشمان باز یک کودک وحشتزده تنها
دراز کشیده بود و گذشت ساعتها را میشمرد. هنریک نمیگذارد که مادر متوجه او شود،
زیرا هیچ صدا و اشارهای نمیتوانست به مادر کمک کند. بزرگترین عشق هم کوچکترین
دردی از دیگری دوا نمیکند، کاملاً برعکس، هرچه عشق بزرگتر باشد، بار بر دوش عاشق
و معشوق را سنگینتر میسازد. ملیونها چشم در شب بی قرارانه انتظار میکشیدند و
نمیتوانستند هرگز پیش بینی کنند که در بیداری چگونه خواهد گشت.
صبح هنریک مایل به بیدار شدن نبود، اما مادر بیدار شده بود
و صبحانه را آماده میکرد. نان با گل رس پخته شده، مربای چغندر، قهوه، یک جعبه
کوچک قند. برای راه چند نان، دو تخم مرغ پخته و مقدار کمی نمک در کاغذ پیچیده شده.
او باید بعد از صبحانه فوری خداحافظی میکرد و میرفت.
مادر خود را کاملاً نزدیک هنریک کشانده بود. صورتش مانند یک
مشت کوچک مچاله شده بود. از چشمانش اشگ میچکید. دستها و صورت هنریک را طوریکه
آدم به سطح روئی یک شیء ناشناس دست میکشد خیلی سریع لمس میکند.
هنریک از خانه دور میشود. قدمهایش آرامتر میگردد.
تنهائی او را مرتب نگرانتر میکرد. نام جعلی بر روی مدارکش حالا معنای خودش را
نشان میداد. این انسان که به سمت شهر در حرکت بود کارهائی در پیش داشت که تنها او
باید انجام میداد. آن زندگی، آن خانه در آنجا به خاطرهای دور مبدل میگردد، به یک
گردش در سالهای دور کودکی و پر از نور.
او نباید به آن فکر کند. فقط گاهی در راه، رگهای از این
نور شب را روشن میساخت، و بعد او در تاریکی تندتر میرفت، گرچه یک روز آفتابی از ماه
ژوئن بود.
او باید در بین راه پیش یک پیرمرد صحاف، یک صندوق پستی
جاندار میرفت و نامهای برای حوزه از او میگرفت. بوناونتورا از او به این خاطر
خواهش کرده بود. چند هفتهای میشد که حوزه دیگر هیچ بیانیه مطبوعاتی مرکزی دریافت
نکرده بود. در این زمان توزیع درست انجام نمیگرفت. هنریک به بوناونتورا گفته بود
که این یک کار زنانه است. بوناونتورا گفته بود که این یک دستور نیست، بلکه فقط یک
خواهش است ...
عاقبت هنریک با این کار موافقت میکند، اما حالا او عصبانی
بود، او میخواست هنگام سفر آسایش داشته باشد. بخاطر هر چیز کوچکی عصبی و هیجانزده
میشد. انتظار و بی عملی در خانه اعصابش را خیلی تحریک کرده بود.
راه حل مانند همیشه هوشیارانه انتخاب نشده بود. صبح زود از
یک صحاف بپرسد: "آیا امگا Omega برای بولک Bolek تمام شده است؟" . بعد یک پاکت کوچک را تحویل
گرفتن ممکن بود برای افراد ساده لوح خوب باشد. تعجب نداشت وقتی دو راهبه
میخواستند یک کتاب نماز بگیرند کاملاً پر معنی نگاه میکردند، اما صورتهایشان در
زیر کلاه بی لبه سفید و سفت بی حرکت باقی مانده بود.
سفر به R به آرامی
انجام گرفت. در کوپه جوانی سرش را روی گونی سیبزمینی گذاشته و خوابیده بود. گاهی
مبهوت سرش را بلند میکرد، به اطراف خیره میگشت و نام ایستگاه را میپرسید. هنریک
کنارپنجره میشیند. او کیف چرمیاش را در جای اسباب مسافرین بالای سرش قرار میدهد،
اما کاغذها، پاکت کوچک و روزنامه کراکاوئر Krakauer Zeitung
که در ایستگاه راهآهن خریده و بی دقت تا کرده بود را نزد خود نگاه میدارد. او
سیگاری روشن میکند. مراتع و مزارع در جلوی پنجره مانند نوار سبز رنگی از برابر
چشمانش میگذشتند. او خود را به دیوار لرزان کوپه قطار تکیه میدهد و چشمهایش را
میبندد. درها با سر و صدا باز و بسته میگشتند. سه ژاندارم داخل کوپه میشوند.
هنریک برای یک لحظه خوابش برده بود، زیرا که او نه صداهای افرادی را که نزدیک میگشتند
و نه صدای نزدیک شدن قدمهایشان را شنیده بود. احتمالاً ژاندارمها در ایستگاه
کوچکی سوار شده بودند. سیگارش خاموش شده بود. هنریک خود را حرکت میدهد و خاکستر سیگارش
بر روی زمین میریزد. او وحشتزده میشود و ته سیگار را در جاسیگاری میاندازد.
ژاندارمها به مقررات توجه مخصوصی میکردند.
ژاندارمها ساکت بودند، آدم میتوانست خستگی را در چهره انها
ببیند، آنها با همدیگر صحبت نمیکردند. جوان با سر تکیه داده شده به گونی سیبزمینی
در خواب بود. ژاندارمی که خود را کنار او نشانده بود به پسر نگاه میکرد. هنریک به
خود تکان نمیداد. نگاهش به نوشته سگک فانوسقه "خدا با ما" دوخته شده
بود، او حرف به حرف آن را میخواند و همزمان تمام کوپه و تمام اشخاص را تماشا میکرد،
به کوچکترین جزئیات لباسها و صورتهایشان. به نظرش میآمد که انگار او حالت چهره
خود را در چهره آنها میبیند. تا پایان سفر هنوز سی دقیقه باقی مانده بود. در این
مدت چیزی در کوپه تغییر نمیکند. ژاندرم خوابآلوده به هنریک نگاه میکرد، طوریکه
انگار او را نمیبیند. هنریک آرام بود، اما فقدان آن کپسول زهر با لاستیک پوشیده
شده را یک نقص به حساب میآورد.
ژاندارم باید تمام مدت به چیزی فکر میکرده باشد، زیرا ناگهان
حرکتی میکند، به شانه جوان به خواب رفته میزند و مانند وحشیها فریاد میکشد.
پسر جوان سرش را بلند میکند. او وحشت کرده بود و مانند دیوانهها از یکی به دیگری
نگاه میکرد، سیبزمینیها را درمیآورد و به ژاندارمها نشان میداد. ژاندارمها
بلند میخندیدند. جوان سیبزمینیها را طوری در دستانش میچرخاند که انگار آنها را
از خاکستر داغی بیرون کشیده است. در دهان باز شدهاش کلمه "سیبزمینی، سیبزمینی
..." با عصبانیت خارج میشد. در چشمان روشن و شفاف ژاندارمی که این شوخی اختراع
او بود از خنده زیاد اشگ جمع شده بود.
آنها تا ریختن اشگ از چشمانشان میخندیدند. در نزد آنها
چنین لحظه خوش لجام گسیختهای وجود داشت. آنها مانند کودکان میخندیدند. اما خندهشان
فقط برای خود آنها رزرو شده بود. کسی که به آنها تعلق نداشت باید جدی باقی میماند،
آدم میتوانست بخاطر خندیدن از آنها کشیده بخورد.
ظهور انفجار شادی در ژاندارمها هنریک را آرام ساخته بود.
او از ایستگاه قطار پیش سبیشک Zbyszek
که در مخفیگاه خوب و قدیمیای زندگی میکرد میرود. سبیشک با دستگاه تکثیر دستی مشغول
چاپ آخرین شماره اطلاعیه حوزه بود. او غرق عرق و آغشته به جوهر چاپ بود.
او در حال استقبال از هنریک میگوید "یک کار
کثیف" و غلتک رنگ را به کناری میگذارد. هنریک نوشابه نیمه گرمی را که روی
میز قرار داشت تا ته مینوشد و روی کاناپه کوچک میشیند.
"من برایت روزنامهها را آوردم." و پاکت با نخ پیچیده
شده را به طرف سبیشک پرت میکند.
"چه خبر تازه از بوناونتورا؟"
"او پیش من بود، قهوه خیلی به او مزه داد، و قادر نبود
یقدر کافی از شیرینیهای خشک پخته شده با روغن تقدیر کند."
"آیا چیز جالبی تعریف کرد؟"
"او گفت میخواهند صلیبی به تو جایزه بدهند."
"آنها باید سیانور به من هدیه کنند، بوناونتورا
میخواست برای من سیانور بفرستد."
"من این را به بوناونتورا گفتم، اما او پدرانه به من
توضیح داد که بهتره جوانها به زندگی فکر کنند و نه به مرگ. کاش میشنیدی که او چه
زیبا حرف میزد!"
"اینجا یک روز مرا میگرند و مانند موش صحرائی میکشند.
با رنگ که نمیتونم خودم را بکشم، لعنت."
"گناه نکن، و لعنت نفرست. برای آرام شدن بولتن را
بخوان."
سبیشک به سراغ روزنامهها میرود. هنریک صفحه چاپ شده را
نگاه میکند، سپس غلتک را برمیدارد و با آن بر روی دستگاه چاپ میراند. او صفحه
تمیزی را روی دستگاه میگذارد و یک بار دیگر غلتک را روی آن میکشد.
"تو ادامه بده. این کار تمام شب حالم را بهم زده. باید
این شماره به صندوق برود ..." سبیشک در حال خواندن سرش مرتب خمتر میشود، و
عاقبت به خواب میرود. آنها کار را با هم تمام میکنند. آنها صفحهها را بهم وصل و
روزنامههای کوچک چاپ شده را بسته بندی کرده و برای توزیع آماده میکنند.
هنریک شب پیش سبیشک میماند. او بر روی کاناپه سفت دراز میکشد
و به شکایات سبیشک گوش میدهد. سبیشک مدام به موضوع سم بازمیگشت. از آنجائیکه او
هنوز از زمان مدرسه خود را با شیمی مشغول میساخت، بنابراین سعی کرده بود خودش
چیزی درست کند، و او حتی چند لوله آزمایش با مواد سمی را به هنریک نشان میدهد،
متأسفانه یکی از اجزاء مهم را کم داشت و به همین دلیل زهر نمیتوانست اثر کند.
هنریک تقریباً خوابش برده بود که سبیشک از او در باره کپسول زهر انگلیسی سؤال میکند.
هنریک بی میل جواب میدهد، اما دیگری ول کن نبود.
"با آن چه کردی؟"
"خوردمش."
"اما تو به من قول داده بودی."
"بابا راحتم بذار، تو صد سال زندگی خواهی کرد، فرزند و
نوههایت را روی زانویت تاب خواهی داد."
"چه کارش کردی؟"
"دور انداختم."
"خوک."
"یعنی چه خوک؟ برای چی سم میخواهی؟ یک روزی تو هم با
ماشین چاپت به جنگل خواهی آمد. بعد ما آنجا سوسیس، گوشت راسته و ماهی دود داده شده
خواهیم خورد و کنیاک و تخم مرغ دم میکنیم. حالا بخواب، فردا همه چیز تمام میشود.
"پیش من بله، اما پیش آدم Adam نه."
"چه اتفاقی برای او رخ داده است؟"
"او پیامی مخفی به بیرون فرستاده، او مایل است سم
داشته باشد."
هنریک لبش را به دندان میگیرد.
"او را زدهاند؟"
"او را برای بازجوئی برده و از او استنطاق کردهاند."
"فکر میکنی که شاید او را زده باشند؟"
"او پیام مخفی بیرون فرستاده. او نوشته که ما نباید
زنگ خطر را به صدا در بیاریم، او چیزی لو نداده است. اما خواهش میکند برایش سم بفرستیم.
باید برای او چیزی پیدا کنند، فقط جای تأسف است که زودتر در این باره فکر نشده
است. برای افرادمان بار دیگر دوباره چیزی در آنجا وجود نداره ..."
"احتمالاً اشمالس Schmalz از او
بازجوئی کرده؟"
"حتماً."
"آدم فرد محکمیست."
"ناظر ما میگوید که آدم چهار دست و پا راه میرود."
هنریک میگوید "این اشمالس مادرقحبه را باید مدتها
پیش میکشتیم" و ناخنهای دستش را میجود.
سبیشک میگوید: "حالا به دلیل گروگانها نمیشه. باید طور
دیگری کلک او را کند."
هنریک فکر کرد که باید حتماً به پائین تنهاش کوبیده باشند،
به این دلیل آدم نمیتواند راه برود. به او دستور دادهاند که با پاهای جدا از هم
بایستد، و بعد با نوک چکمه به اندامهای تناسلیاش کوبیدهاند ... آیا کسی میتواند
چنین کاری را تحمل کند؟
او صورتش را برمیگرداند و دهانش را به متکا فشار میدهد.
چه روشهائی دارند ... آیا من میتوانم آن را تحمل کنم؟ وحشت او را در بر میگیرد.
<من نباید آن را میفروختم، خیلی زود این کار را کردم. همه چیز خیلی سریع انجام
شد، من باید تا آخر آن را نگاه میداشتم. من زیاد میدانم، خیلی زیاد. این آدرسها
و رابطهها به من چه ربطی دارند. مرتب تازه. من در این باره هیچ حقی ندارم. من نمیخواهم
هیچ چیز بدانم، من نمیخواهم، نه!>
او آخرین کلمه را فریاد کشید و از خواب بیدار گشت. هنوز شب
بود. در بیرون، در جلوی پنجره، شهری قرار داشت که در آن مرگ مخفی بود. در انسانها
و در چیزها مرگ مخفی بود. مخفی در درب خانهها، بر روی خیابانها و پارکی که
توکاهای سیاه با نکهای طلائی آوازشان را میخواندند.
نزدیک صبح آنها از صدای شلیک کاملاً نزدیکی بیدار میشوند.
دیرتر از همسایهها میشنوند که ژاندارمها خوک فروش را که در خانه چوبی کنار پشته
کود زندگی میکرد با گلوله کشتهاند.
آنها بعد از صبحانه برای دیدن فرد تیرباران شده میروند. او
در حیاط کوچکش افتاده بود، در میان نردههای چوبی، طوریکه انگار آن محل را بخاطر
افتادن در آنجا برای خودش ساخته بوده است. او با پیراهن و شلوار آنجا افتاده بود،
پابرهنه، همانطور که او از روی تختخواب بیرون آمده بود. دهان آبی تیره رنگش رو به
آسمان شفاف آسمان ماه ژوئن بازمانده بود.
هوای خوب تمام روز دوام میآورد، و هنریک سر حال از میان
مزارع و جنگلها به راهپیمائی میپردازد. هدف او یک جنگلبانی بود، جائیکه او برای
کار باید خود را معرفی میکرد. شب بود که او به آنجا رسید. جنگلبان در خانه نبود.
زنی در همسایگی آنها به او گفت که جنگلبان به اتفاق زنش پیش همکار خود برای
نامگذاری فرزندش رفته است، اما آنها قبل از شب برخواهند گشت، زیرا که حالا مردم
مشکوکی در خیابانها رفت و آمد میکنند.
زن خیلی پر حرف بود. او از هنریک پرسید از کجا او میآید،
آیا او خسته است و آیا او برادر آقای جنگلبان است. هنریک فقط سرش را تکان میداد.
زن مدت دیگری در کنار نردهها میماند و بعد میرود. هنریک در جلوی آلاچیق
جنگلبانی میشیند و نفس عمقی میکشد. او با ذوق هوای معطر شامگاهی را به درون ریه
میکشید. از تشخیص دادن تک تک عطرها خوشش میآمد. عطرها موج به موج از سمت جنگلها،
از چمنزارها و مزارع و از خانهها میآمدند. آنها در لایههای جدا از هم میآمدند
و بعد خود را به توده ابر شفافی تبدیل میساختند. هنریک برای خود صحبت میکرد، او
لبخند میزد و یک اسم عبور را با خود تکرار میکردد: "میشا Micha مرا بخاطر جمعآوری صمغ پیش شما فرستاده." فرد
ناشناس باید جواب میداد: "بسیار خوب، در اداره کار همه چیز تنظیم شده
است."
هنوز انتظار او را نمیکشیدند. هنریک یک روز زودتر به
جنگلبانی رسیده بود. حالا او در خانه بیگانهای انتظار میکشید، در تاریکی، و گاهی
او به آسمان و به ستارها نگاه میکرد. او فکر کرد: <آنجا بر روی ستارهها حتماً
کسی هیچ چیز از ما نمیداند. ستارهها، ستارهها ... این چه کاریست ...>
هنگامیکه درب به صدا میآید، او از جایش تکان نمیخورد. با هیچ صدائی او حضور خود
را لو نمیداد. جنگلبان داخل آلاچیق میشود. آنها در مقابل همدیگر قرار میگیرند.
انسانهائی بدون نام، با چشمانی که در طرح تاریک چهرهشان میدرخشید.
هنریک اسم شب را با صدائی آهسته میگوید، فرمول کوچکی را که
انسانهای غریبه را در مرگ و زندگی به هم متصل میساخت.
آنها به آشپزخانه میروند. جنگلبان چراغ نفتی را روشن میکند
و صندلیای به سمت هنریک میکشد. زن جنگلبان به اتاق دیگر میرود تا دختر کوچکش را
در رختخواب قرار دهد، یک دختر کوچک که در آغوش مادر به خواب رفته بود. دهان کوچک
کودک نیمه باز و صورت کوچک خندانش کاملاً پاک بود.
جنگلبان از راهی که او آمده بود میپرسد، از حال بوناونتورا
و آنچه در جهان رخ میداد.
کمی دیرتر زنش به آشپزخانه میرود و با لبخندی هنریک را
نوازش میدهد. "حتماً گرسنهاید و عرق کردهاید. من فوری آب برای گرم شدن روی
اجاق میگذارم و چیزی برای خوردن آماده میکنم. شما در اتاق غذاخوری روی کاناپه میخوابید.
زن به طور حتم در پذیرش مهمانهائی مانند من تمرین داشت. او
میدانست که ما به چه نیاز داریم: آب، غذا، خواب. هنریک سریع خود را میشوید و
برای غذا کنار میز میشیند. جنگلبان با او گیلاسی مشروب مینوشد. هنریک از مسیر به
سمت حوزه میپرسد. جنگلبان جواب کاملی به او نمیدهد و میگوید از آنجائیکه با
فرمانده حوزه چیزی برای گفتن دارد بنابراین به اتفاق هم مسیر را خواهیم رفت.
هنگامیکه آنها خانه را ترک میکنند شبنم بر روی چمنها
نشسته بود. بعد از یک ساعت پیاده روی فریادی باعث ایستادن هر دو میگردد:
"ایست! چه کسی آنجاست؟" آنها صدا را میشنوند، اما فریاد کننده را نمیدیدند.
هنریک ابتدا کمی دیرتر مردی را در لباس غیرنظامی میبیند که تفنگ کارابین کوتاهی
در دست به جلو دراز شدهاش نگاه داشته بود. او برای اولین بار بعد از سالها نوار
سفیدـسرخ دور بازوی مرد تفنگ به دست را میبیند. پارتیزان نواری کتانی به دور
کمر خود بسته بود، همانطور که مردان آتشنشان دهکده آن را به دور کمر خود میبندند.
بر روی سر یک کلاه خود آبی تیره داشت که عقابی کوچک و نقرهای بر آن نشسته بود.
هنریک دهقان پیر و لباس کهنه و عجیب او را تماشا میکند.
سریع دستهایش را به سمت چشمهایش بالا میبرد، زیرا او نمیخواست دیگران ببینند
که او چطور میخندد، که او چه زیاد خوشبخت است.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=9den7x-dXKI&feature
+
نوشته شده در جمعه سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 17:26 توسط سعید از برلین
|

وانیا مالیاوین Wanja Maljawin از دریاچه اورشنسکر Urschensker با یک خرگوش کوچک
پیچیده شده در ژاکت ژنده پنبهای پیش دامپزشک دهکده ما میآید. خرگوش میگریست و
با چشمانی سرخ شده از اشگ پشت سر هم و سریع پلک میزد ...
دامپزشک به او میگوید: "عجیبه، تو باید دیوانه باشی،
حتماً دفعه دیگر برایم موش خواهی آورد، تو حقهباز کوچلو!"
وانیا با صدای گرفتهای زمزمه میکند: "خواهش میکنم
دشنام ندید، این یک خرگوش خاصیه، اونو پدر بزرگ فرستاده و میخواد که خرگوش مداوا
بشه."
"چه بلائی به سرش آمده؟"
"پاش سوخته."
دامپزشک صورت وانیا را به سمت در میچرخاند، کمی او را هل
میدهد و از پشت به او میگوید: "تند برو! من نمیتونم او را درمان کنم. او
را با پیاز سرخ کن، بعد پدر بزرگت چیزی برای صبحانه خوردن دارد."
وانیا چیزی نگفت. او به راهرو رفت، پلک زد، هوا را به داخل بینی
کشید و صورتش را به تیر چوبی دیوار تکیه داد. اشگهایش از دیوار به پائین میلغزیدند.
خرگوش درون ژاکت چرب و ژنده به آرامی میلرزید.
مادر بزرگ آنیسیا Anissja که تنها بز خود را پیش دامپزشک میبرد دلسوزانه میپرسد:
"کوچلو چی شده، چته. عزیزانم چتونه، چرا شما هر دو اشگ میریزید. آیا اتفاقی
افتاده؟"
وانیا آهسته میگوید: "پاهای خرگوش پدر بزرگ سوخته. در
آتش سوزی جنگل پاهاش سوخت و نمیتونه راه بره. نگاش کن، داره میمیره."
آنیسیا آهسته و بریده میگوید. "او نمیمیره، کوچلو.
به پدر بزرگت بگو اگر مایله که خرگوش مداوا بشه، بنابراین باید خیلی سریع خرگوشو
به شهر پیش کارل پتروویچ Karl Petrowitsch ببره."
وانیا اشگهایش را پاک میکند و از میان جنگلها و از کنار
دریاچه اورشنسکر به خانه بازمیگردد. او راه نمیرفت، بلکه مسیر داغ شنی را میدوید.
آتشسوزی اخیر جنگل در نزدیک دریاچه به سمت شمال منحرف شده بود. هوا بوی سوختگی و بوی
گل خشک شده نرگس میداد.
خرگوش ناله میکرد.
وانیا در جاده برگ کرکی با موهای نرم نقرهای میبیند، آنرا
میکند و زیر درخت کوچک کاجی قرار میدهد و ژاکت را از روی خرگوش کنار
میزند. خرگوش برگ را نگاه میکند، سرش را داخل ژاکت میکند و کاملاً آرام دراز میکشد.
وانیا آهسته میپرسد: "خاکستری کوچلو چته، بخور."
خرگوش ساکت میماند.
وانیا یکبار دیگر میگوید "بخور" و
صدایش به لرزش میافتد: "یا اینکه میخوای آب بنوشی؟"
خرگوش یک گوش پاره شدهاش را تکان میدهد و چشمانش را میبندد.
وانیا او را در آغوش میگیرد و در میان جنگل میدود ــ باید به خرگوش سریع از آب دریا
برای نوشیدن میداد.
یک گرمای باور نکردنی در آن تابستان بر بالای جنگلها
ایستاده بود. صبحها توده ابرهای سفید شناور میآمدند. بعد از ظهرها با سرعت اوج
میگرفتند و در مقابل چشمان ما به بالاترین نقطه آسمان پراکنده و جائی در پشت لبههای
آسمان ناپدید میگشتند. باد داغ طوفان مانندی دو هفته بدون وقفه میوزید. راثیانهای
که از کنار شاخههای کاج به پائین میدوید خود را به کهربا مبدل ساخته بود.
پدر بزرگ صبح جوراب تمیز و کفش حصیریاش را میپوشد،
چوبدستی و قطعهای نان برمیدارد و پیاده به سمت شهر براه میافتد. وانیا در پشت
سر پدر بزرگ خرگوش را با خود حمل میکرد. خرگوش کاملاً ساکت شده بود، فقط گاهی
تمام بدنش حرکت تندی میکرد و بعد آه لرزانی میکشید.
باد سوزناک بر بالای شهر ابری از آرد نرم فوت کرده بود که
در آن کرک مرغ، نی و برگهای خشک در پرواز بودند و از دور مانند حریق بزرگ بی
صدائی بر بالای شهر دیده میگشت.
بازار شهر کاملاً آرام و مرطوب بود. اسبهای درشکهها خواب
و بیدار در کنار محل آبخوری ایستاده و کلاههای حصیری بر سر داشتند. پدر بزرگ
صلیبی بر روی سینهاش میکشد و میگوید "نیمه اسب، نیمه زن ــ اینجا به درد
شیطان میخورد" و تف میکند.
آنها مدت طولانی از رهگذران آدرس کارل پتروویچ را میپرسیدند،
اما هیچکس به آنها جواب درستی نمیداد. آنها وارد داروخانهای میشوند. یک پیرمرد
چاق با عینکی بی دسته که روپوش کوتاه سفیدی بر تن داشت شانهاش را با عصبانیت بالا
میاندازد و میگوید: "خیلی خوشم میاد! سؤال خیلی عجیبی! کارل پتروویچ ــ
متخصص بیماری کودکان. از سه سال پیش او دیگر بازنشسته شده است. از او چه میخواهید؟"
پدر بزرگ بخاطر احترام برای داروخانهچی و خجالت از او با
لکنت ماجرای خرگوش را تعریف میکند.
داروخانهچی میگوید: "خوشم آمد! بیماران جالبی به شهر
ما آمدهاند. خیلی زیاد خوشم آمد!"
او با عصبیت عینکش را از روی بینی برمیدارد، آن را تمیز میکند
و دوباره با فشار روی بینیاش قرار میدهد و به پدر بزرگ خیره میشود. پدر بزرگ
ساکت بود و پا به پا میکرد. داروخانهچی هم ساکت بود. سکوت ناراحت کننده شده بود.
داروخانهچی ناگهان به طرز ترسناکی فریاد میزند "خیابان
پست Poststraße شماره 3!"
و کتاب کهنهاش را میبندد و یک بار دیگر میگوید "شماره 3!"
پدر بزرگ و وانیا توانستند با زحمت و به موقع خود را به خیابان
پست بکشانند: بر بالای رود اوکا Oka هوا منقلب و رعد و برق شدیدی درمیگیرد. تندر حامل
در پشت افق میچرخید، طوریکه انگار یک غول خوابآلود شانههایش را کش داده و زمین
را بی میل میجنباند. روشنائی خاکستری رنگی بر روی رود میدوید. رعدهای بی صدا
پنهانی میزدند، اما مصمم و قدرتمند در سبزهزار اصابت میکردند. در آن دورها در
پولیانی Poljany طویلهای در اثر رعد آتش گرفته و در حال سوختن بود.
قطرات چاق باران بر روی جاده خاکی فرو میریختند و خیلی سریع جاده مانند سطح ماه
دیده میگردد: هر قطره در خاک دهانه کوچک آتشفشانی از خود باقی میگذاشت.
کارل پتروویچ با پیانو آهنگ غمگینی مینواخت که از پنجره
ریش ژولیده پدر بزرگ نمایان میگردد. یک دقیقه دیرتر کارل پتروویچ عصبانی شده در
پیانو را میبندد و میگوید: "من دامپزشک نیستم" و همان لحظه در مراتع
رعد و برق میزند. "من تمام عمرم کودکان را درمان کردهام، و نه هیچ خرگوشی
را!"
پدر بزرگ سرسختانه زمزمه میکند: "یک کودک یا یک خرگوش
ــ اینها هر دو دقیقاً یکیاند، همه یکیاند! او را سالم کن، این لطف را به من
بکن! دامپزشک ما برای چنین کارهائی مسئول نیست. او دکتر اسب است. این خرگوش، میتوانم
بگویم که او ناجی من است ــ من زندگیام را مدیون او هستم، من باید سپاسگزار بودنم
را به او ثابت کنم، و تو میگوئی که من باید از او بگذرم!"
کارل پتروویچ ــ یک مرد مسن با ابروانی ژولیده ــ نا آرام یک دقیقه دیگر تعریف ناواضح پدر بزرگ
را گوش میدهد. سرانجام قبول میکند خرگوش را درمان کند. روز بعد پدربزرگ به خانه
بازمیگردد، اما وانیا برای مراقبت از خرگوش نزد کارل
پتروویچ میماند.
تمام اهالی خیابان پست که پوشیده از گیاه داروئی برنجاسف
بود یک روز بعد میدانستند که کارل پتروویچ یک خرگوش که در آتش وحشتناکی سوخته
و یک مرد را نجات داده است را مداوا میکند. دو روز بعد تمام اهالی شهر کوچک از آن
با خبر گشتند، و در روز سوم یک جوان خوش فکر با کلاه نمدی پیش کارل پتروویچ میرود،
خود را بعنوان همکار یک روزنامه از مسکو معرفی و تقاضای یک مصاحبه در باره خرگوش
میکند.
خرگوش سالم میشود و وانیا او را لای یک پارچه پنبهای ژنده
میپیچد و به خانه حمل میکند. بزودی داستان خرگوش فراموش میگردد، و فقط یک
پرفسور از مسکو مدتها از پدر بزرگ درخواست میکرد و میگفت که باید خرگوش را به
او بفروشد. او حتی برای پدر بزرگ نامه با تمبر برای برگشت میفرستاد. اما پدر بزرگ
تسلیم نمیگشت. او یک بار دیکته کرد و وانیا برای پرفسور نامهای نوشت:
"خرگوش فروشی نیست، او یک روح زنده است و من امیدوارم
که او در آزادی زندگی کند. با احترام
لاریون مالیاوین Larion Maljawin."
من در این پائیز شبی را در کنار دریاچه اورشنسکر با پدر
بزرگ لاریون گذراندم. عکس ستارهها مانند برف و باران سرد در آب شنا و نیهای خشک
خش خش میکردند، اردکها در بوتهها میلرزیدند و تمام شب شکوهآمیز فریاد میکشیدند.
پدر بزرگ نمیتوانست بخوابد. او کنار اجاق نشسته بود و یک تور ماهیگیری را تعمیر
میکرد. سپس سماور را روشن کرد، و ناگهان پنجرهها شروع به عرق ریختن کردند و
ستارهها خود را از نقطههای آتشین به گلوله تار و کدری مبدل ساختند. در بیرون سگی
پارس میکند. او به سمت تاریکی میجهد، دندان قروچهای میکند و بازمیگردد ــ او
با شب اکتبر ِ غیر قابل نفوذ میجنگید. خرگوش در راهرو خوابیده بود و گاهی در خواب
با پاهایش محکم به تخته پوسیده کنار دیوار میکوبید.
ما شب در انتظار سپیده دور و مردد صبح چای مینوشیدیم، و در
این هنگام عاقبت پدر بزرگ داستان خرگوش را برایم تعریف کرد.
در ماه آگوست پدر بزرگ در قسمت شمالی دریاچه به شکار رفته
بود. درختها مانند باروت خشک بودند. یک خرگوش کوچک با گوش چپ پاره گشته در تیررس
پدر بزرگ قرار میگیرد. او با تفنگ کهنه و قدیمیاش شلیک میکند، اما تیر به هدف
نمیخورد و خرگوش میگریزد.
پدر بزرگ به رفتن ادامه میدهد. اما ناگهان بی قرار میگردد:
از سمت جنوب، از سمت لوپوخو Lopuchow بوی قوی آتش به مشامش میرسید. باد شروع و دود ضخیمتر میگردد و
مانند گیاه سفیدی در جنگل پیش میرود و بوتهها را احاطه میکند. نفس کشیدن سخت میشود.
پدر بزرگ میبیند که جنگل شروع به سوختن کرده و آتش به سمت او میآید. باد خود را
به طوفانی مبدل میسازد. آتش با سرعت بی سابقهای در حرکت بود. پدر بزرگ گفت سرعت
آتش آنقدر شدید بود که یک قطار هم نمیتوانست از دست چنین آتشی فرار کند. پدر بزرگ
حق داشت: هنگامیکه طوفان شروع شد آتش با
سرعت سی کیلومتر در ساعت میدوید.
پدر بزرگ بر روی چمن ناهموار میدوید، سکندری میخورد و میافتد،
دود چشمانش را به دندان میگیرد، و او از پشت سر خود صدای ترق و تروق و غرش شعله
آتش را میشنید. مرگ از پدر بزرگ پیشی گرفته و شانهاش را چسبیده بود. و در این
لحظه یک خرگوش از کنار پای پدر بزرگ بیرون میجهد. او آهسته میدوید و پاهایش را به
دنبال خود میکشید. پدر بزرگ ابتدا آنجا متوجه میگردد که پاهای او سوختهاند.
پدر بزرگ با دیدن خرگوش خوشحال میشود، طوریکه انگار بهترین
دوست خود را دیده است. او بعنوان ساکن قدیمی جنگل میدانست که حیوانات خیلی بهتر
از انسان حس میکنند از کجا آتش میآید، و همیشه خود را نجات میدهند. آنها فقط در
آن مواقع نادری که در محاصره آتش قرار میگیرند میمیرند. او میدوید، از وحشت میگریست
و فریاد میکشید: "صبر کن، عزیزم، انقدر سریع ندو!"
خرگوش پدر بزرگ را از میان آتش به بیرون هدایت میکند و
هنگامیکه آن دو از جنگل به کنار دریاچه میرسند هر دو از خستگی بر روی زمین میافتند.
عاقبت پدر بزرگ خرگوش را بلند میکند و با خود به خانه میبرد. پاها و شکم خرگوش سوخته
بودند. سپس پدر بزرگ میگذارد درمانش کنند و او را پیش خود نگاه میدارد.
پدر بزرگ میگوید "بله" و با عصبانیت به سماور
نگاه میکند، طوریکه انگار همه چیز تقصیر سماور بوده است. "مرد عزیز، من در
حق این خرگوش گناه کردم و خیلی به او بدهکارم."
"چه گناهی کردی؟"
"برو خرگوشو نگاه کن، ناجی منو، بعد متوجه خواهی شد.
فانوس را با خودت ببر."
من فانوس را از روی میز برمیدارم و به راهرو میروم. خرگوش
در خواب بود. من خودم را خم میکنم و در نور فانوس متوجه میگردم که گوش چپ خرگوش
پاره شده است. در این وقت همه چیز برایم روشن میگردد.
_ پایان _
http://www.youtube.com/watch_popup?v=JVFcp2_n9s0&feature
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 14:1 توسط سعید از برلین
|