
پروانه.(1)
بنابراین به سمت گلهای شقایق پرواز میکند؛ این گلها برایش اما کمی تلخ بودند، بنفشه ها حرارتشان زیاد بود، گلهای درخت نمدار کوچک بودند و خویشاوندان زیادی هم داشتند. گلهای درخت سیب _ بله، او با خود فکر کرد که البته آنها مانند گلهای سرخ زیبا دیده میشوند، ولی امروز شکوفه میدهند تا فردا به زمین سقوط کنند. گل نخود فرنگی بیشتر از همه مورد علاقهاش قرار گرفت، سرخ و سفید بود، لطیف و ظریف، و به آن دسته از دختران خانهداری تعلق داشت که با وجود زیبا بودن برای آشپزخانه هم مناسبند؛ او خود را آماده کرده بود تا درخواست عاشقانهاش را درمیان بگذارد _ که چشمش در کنار گل لوبیا به پوستهای که به نوکش شکوفه پژمردهای آویزان بود میافتد و میپرسد: "این کیه؟" و گل لوبیا جواب میدهد "خواهرم".
پروانه میگوید "آه، پس اینطور! آیا شما هم دیرتر اینچنین دیده خواهید گشت؟" و چون از این موضوع شوکه شده بود از آنجا پرواز میکند.
بوته پر از گل پیچ امینالدوله از روی نرده آویزان بود، چنین دوشیزههائی آنجا فراوان بودند، با صورتهای دراز و رنگ زرد، نه، او از چنین گلهائی خوشش نمیآمد. اما پس کدام گل را دوست داشت؟
بهار رفت، تابستان به پایان رسید و پائیز آغاز شده بود؛ اما او هنوز مردد بود.
گلها حالا در باشکوهترین جامه خود ظاهر میگشتند _ اما به عبث.
آنها تازه نبودند و بوی عطر جوانانه نمیدادند. قلب همیشه خواهان بوی خوش است، اگر هم که دیگر جوان نباشد، و به خصوص در نزد گل کوکب و گل شقایق از بوی خوش کم پیدا میگشت. از این رو پروانه به گل نعناع در سطح هموارتر زمین مراجعه میکند.
این بوته شکوفه کم دارد، اما خودش کاملاً مثل شکوفه است، از پائین تا بالایش معطر است، در هر برگش بوی گل است. پروانه به خود میگوید: "این گل را خواهم گرفت!"
و حالا او از گل نعناع خواستگاری میکند.
اما بوته نعناع شق و ساکت آنجا ایستاده بود و به او گوش میداد؛ و عاقبت میگوید: "دوستی، آری! اما نه بیشتر! من پیرم، و شما هم پیر هستید؛ البته ما میتوانیم خیلی خوب با همدیگر زندگی کنیم، اما به ازدواج هم در آمدن _ نه! لازم نیست دیگر در این سن و سال خودمان را گول بزنیم!
چنین شد که پروانه همسری نصیبش نگشت. او برای انتخاب همسر خیلی طول داده بود، و نباید این کار را میکرد! پروانه، همانطور که آن را مینامند یک عزب باقی میماند.
اواخر پائیز و هوا ابری و بارانی بود. باد سرد چنان با شدت بر پشت درختهای پیر بید میکوبید که درونشان به صدا افتاده بود. این هوا مناسب پرواز با لباس تابستانی نبود؛ اما پروانه هم در بیرون مشغول پرواز نبود؛ او بر حسب تصادف در جائی که با آتش اجاق کاملاً مانند تابستان گرم بود گرفتار شده بود؛ او میتوانست زندگی کند؛ اما او گفت "زندگی کافی نیست. تابش آفتاب، آزادی و یک گل کوچک هم باید داشت!"
و او به سمت پنجره پرواز میکند، اما دیده میشود، مورد تحسین واقع میگردد و با سوزنی که در بدنش فرو میکنند او را در یک جعبه نمایش قرار میدهند؛ کار بیشتری نمیشد برای او انجام داد.
پروانه میگفت: "حالا من هم مانند گل بر روی ساقه نشستهام! البته کار چندان مطلوبی نیست! تقریباً مانند این است که ازدواج کرده و گیر افتاده باشی!" _ پروانه به این طریق به خود قدری دلداری میداد.
گیاهان گلدان در اتاق میگفتند: "این دلداری خوبی نیست!"
پروانه اما معتقد بود که چون گیاهان گلدان خیلی با انسانها در معاشرتاند بنابراین نمیشود به آنها اعتماد کرد!
+
نوشته شده در جمعه سی ام دی ۱۳۹۰ساعت 5:19 توسط سعید از برلین
|

نقاشی که زن زیبائی را بر بوم نقاشیاش میکشد، همواره در برابر دیدگانش مدلی زیباتر از نقش نشسته بر بومش ایستاده است ...
***
خود را عاشق هنر میپنداشت، از سر و کول خانهاش عکس و مجسمههای زنان و مردانی لخت از هنرمندانی معروف را که بابت خریدشان مبالغ هنگفتی پرداخته بود بالا میرفت، اما با عکسهای هنری زن زیبای هموطنش مشکل داشت و از این میترسید نکند دخترش این زن را سرمشق خود قرار داده و روزی هوس مدل شدن به سرش افتد!
***
و جالبتر اینکه تمام این هیاهو بخاطر آن عکس هنری اما برای همسایه دیگر ما که فرزندانش همگی مذکر بودند از اهمیت خاصی برخوردار نبود!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ساعت 12:42 توسط سعید از برلین
|

پروانه.
پروانه میخواست از میان گلها برای خود یک عروس خیلی لطیف انتخاب کند. عاقبت نگاهی ارزیابانه به تمام گلها میاندازد و درمیابد که همه آنها مانند دوشیزهای هنوز عاشق نگشته کاملاً ساکت و عفیفانه بر روی ساقههای خود نشستهاند؛ اما تعدادشان بسیار زیاد بود و کار انتخاب کردن را خیلی خسته کننده میساخت. پروانه از این تلاش خوشش نیامده و بقصد ملاقات با گل مینا پرواز میکند. فرانسویها این گل کوچک را مارگریت Margarete مینامند؛ آنها این را هم میدانند که مارگریت میتواند پیشگوئی کند، و وقتی مردم عاشق، همانطور که اغلب اتفاق میافتد، یک گلبرگ بعد از دیگری از آن میچینند و در این حال از هر گلبرگ یک سؤال در باره معشوق خود میپرسند: آیا با قلبش دوستم دارد؟ - آیا مرا زیاد دوست دارد؟ - یک کم دوست دارد؟ - اصلاً دوستم ندارد؟ و از این قبیل سؤالها. هر کس به زبان خودش سؤال میکند. پروانه هم پیش مارگریت آمده بود تا از او بپرسد، اما او گلبرگهای مینا را نچید، بلکه بر هر گلبرگ بوسهای نشاند، زیرا او معتقد بود که با خوبی و مهربانی کارها بهتر پیش میروند.
او به گل مینا میگوید: "مارگریت، بهترین گل مینا! بهترن بانو در بین گلها شمائید، شما میتوانید پشگوئی کنید _ خواهش میکنم، لطفاً به من بگوئید کدام گل را بدست خواهم آورد؟ کدام گل عروس من خواهد گشت، _ اگر من این را بدانم بلافاصله به سویش پرواز و از او خواستگاری خواهم کرد."
اما مارگریت از اینکه پروانه او را با وجود دوشیزه بودن بانو خطاب کرده عصبانی بود و جواب او را نمیداد _ بین دوشیزه و بانو تفاوت وجود دارد! پروانه برای دومین و سومین بار سؤالش را تکرار کرد؛ اما وقتی گل مینا ساکت ماند و یک کلمه هم نگفت، او هم دیگر اصرار نکرد، بلکه از آنجا بیدرنگ برای اظهار عشق به پرواز آمد.
روزهای اول فصل بهار بود، گلهای برف و زعفران شکوفه داده بودند. پروانه با خود فکر کرد که آنها خیلی لطیفاند، اما نابالغ! _ او، مانند همه پسران جوان چشمش پی دختران مسنتر میگشت.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ساعت 0:38 توسط سعید از برلین
|

وقتی با مرغان عشقم از تو حرف میزنم و یکی از آنها با شوخی بیمزهای حرفم را قطع میکند و من عصبانی میشوم، همگی با هم تند و تند میخوانند "دیوونه باز عاشق شده!" و به من میخندند.
***
من همیشه فکر میکردم خدای تنبلیام، اما دیروز این رفیق نازنینم بعد از شصت سال اشتباه بودن این فکر را به من ثابت کرد و نشانم داد که در این کار امام هم نیستم. دیروز برای درمان ناراحتی روحیاش پیش خانم روانپزشک رفته بود. قرار بر این بود که از طریق گفتگو مشکلش حل گردد، اما او بعد از چند دقیقه از روی تنبلی به خانم روانپزشک پیشنهاد داده بود که بجای کندوکاو دوران دور کودکی و گفتگو در باره آنها هیپنوتیزش کند تا سریع و راحتتر مشکل اصلی پیدا و حل گردد!
***
این هم از جملههای قصار همین رفیق تنبل بنده است که برای به تور انداختن دختران بیگناه همیشه به کار میبرد: به اندازه سه تا مردِ عاشق دوستت دارم!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ساعت 11:51 توسط سعید از برلین
|

من غمگین میشوم وقتی تو بخاطر بدست آوردن چهل/پنجاه سنت بیشتر سلامتی هموطن خود را به تخمات هم حساب نمیکنی و گوشت فاسد به مشتری میاندازی، و عصبانی میشوم وقتی تو خود را مبارز، با فرهنگ، انقلابی و مخالف حکومتهای جابر جهان هم به حساب میآوری، و تعجب میکنم که چرا وقتی کسی در ازاء گرفتن خانه و ماشین و شغلی نان و آبدار سر آدم را میبرد تو دلخور میشوی!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ساعت 11:49 توسط سعید از برلین
|

مزاح کریستالیست که فقط در دردی عمیق و دائمی رشد میکند. مردم سالم وقتی هر از گاهی اخباری از این دست میخوانند: که کمدین بسیار محبوب و مؤفقی ناباورانه خود را در اثر دچار به مالیخولیای آنی غرق ساخته است، بر روی پاهای خود میکوبند، قاه قاه میخندند و سپس متعجب گشته و کمی میرنجند.
(از "سفر نورنبرگ" 1925)
***
مناسبتهای متعددی برای مأیوس گشتن از انسانیت وجود دارند. اما چون ناامیدی روندی غیر منطقیست، بنابراین باید تحمل کرده و به کرات با عقل، صبر و همچنین با طناب دار ِ مزاح بیازمائیم.
(از نامهای به گرهارد کیرشهوف Gerhard Kirchhoff در آگوست سال 1949)
***
تمام موضوعات و تیترهای طنزنویسان _مهم نیست مایل به نوشتن چه چیزی باشند_ بهانهای بیش نیستند، در حقیقت همهی آنها همیشه فقط یک موضوع دارند: غم و اندوه زندگی خراب انسان و تعجب از اینکه با این وصف این زندگی پر از بدبختی چنین زیبا و ارزشمند میتواند باشد.
(از "سفر نورنبرگ" 1925)
***
زندگی عاشق قرار داده شدن حوادث خندهدار در کنار وقایع عمیق و جدیست.
(از برگ آلبومی بی تاریخ)
***
تمام طنزهای سطح بالا با خود را جدی به حساب نیاوردن آغاز میگردند.
(از "گرگ بیابان" 1925-1927)
***
[به منتقدانم]
من نه کاتولیکم و نه بودیست،
نه یهودی و نه مسلمان. من یک شاعرم،
یک نقاش و همچنین یک باغبان، مختصر اینکه: یک مزرعه ساده-، جنگل- و قادر مطلق چمنستانم.
(1959)
***
شادی نه اتلاف وقت است، نه از خود راضی بودن. شادی بالاترین دانش است و عشق، بله گفتن به تمام واقعیتهاست و بیداری بر لبه تمام اعماقها و پرتگاها.
(از Glasperlenspiel در 1931-1942)
***
شادی فضیلت مقدسین و شوالیهها و راز زیبائی و ماده واقعی هر هنریست. شاعری که شکوه و ترس زندگی را در گامهای رقصان اشعارش میستاید و نوازندهای که آن را مینوازد آورنده نورند، افزایش دهنده شادی و روشنائی بر روی زمیناند، اگر هم که ابتدا ما را به گریه و تنشهای دردناک اندازند.
(از Glasperlenspiel در 1931-1942)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 15:10 توسط سعید از برلین
|

مزاح، واسط میان آرمان و واقعیت است.
(از "سفر نورنبرگ" 1925)
***
برای اینکه به اشتباه مرتکب جدی گرفتن این زندگی مضحک نشویم باید از صرفه جوئی در مصرف جادو پرهیز کنیم.
(از کارت پستالی به ویلهلم هکر Wilhelm Häcker در پایان سال 1920)
***
برای کسی که در برابر حماقت دارای یک درجه عقل بیشتر است اسلحه دیگری بجز مزاح برایش باقی نمیماند.
(از نامهای به هانس هسه Hans Hesse در ژوئیه سال 1950)
***
وقتی آدم با مردم دیوانه سر و کار داد بهترین کار وانمود کردن به عاقل بودن است.
("کفتکو با پدر" از برونو هسه Bruno Hesse در تاریخ 23.01.1961)
***
سخن پر شور چیز زیبائیست و برازنده انسانهای جوان. برای مردم پیر اما مزاح، لبخند، جدی نگرفتن، تبدیل جهان به یک عکس و مشاهد همه چیز طوری که انگار بازی ابرهای فرار شبانهاند مناسبتر است.
(از "ابرهای شبانه" 1926)
***
در جهان زندگی کردن، طوری که انگار جهانی وجود ندارد، از قانون حمایت کردن، طوری که انگار بالای قانون ایستادهای، مالک گشتن، طوری که انگار مالک هیچ چیز نیستی، گذشت کردن، طوری که انگار گذشتی در کار نیست _ تمام این درخواستهای فرموله گشته و اغلب دوستداشتنی و حکمت سطح بالای یک زندگی تنها با مزاح قادر به تحققاند.
(از "گرگ بیابان" سالهای 1925-1927)
***
هرچه دلقک بزرگتر باشد، هرچه ناگوارتر و درماندهتر حماقت ما را به فرم مضحکی نشان دهد، آدم بیشتر باید بخندد! اما چه زیاد همه میل به خندیدن دارند! مسافت طولانیای را در سرما تا خارج از شهر میروند، پول میپردازند، مدت طولانیای انتظار میکشند، در نیمه شب به خانه بازمیگردند، فقط به این خاطر که بتوانند چند لحظه بخندند.
(از "سفر نورنبرگ" 1925)
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 12:18 توسط سعید از برلین
|

مرگ گاهی روح است در بدن که با بسته گشتن چشم به نیت خوابی ابدی بال درآورده و به سمتی میپرد،
گاهی نعمتیست برای پایان درد و رنج و
گاهی نیز بذر زندگیست در مغز.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 9:19 توسط سعید از برلین
|

جای پای رویا.(9)
نویسنده بعد از وارد شدن به خانه در را پشت سر خود میبندد و روی صندلی راحتی مینشیند. با دقت کلمات کلیدی نوشته شده در دفتر یادداشت را میخواند و درمییابد که آنها بیارزشند، که آنها هیچ چیزی را نمیرسانند و سد و مانعی بیش نیستند. او ورقها را از دفتریادداشت پاره کرده و کاملاً نابود میسازد، و تصمیم میگیرد که دیگر چیزی ننویسد. بیقرار دراز کشیده بود و به دنبال کل ماجرا میگشت که ناگهان یک قطعه از رویا دوباره خود را نمایان میسازد، ناگهان او خود را دوباره در ایوان خالی آن خانه غریبه در انتظار میبیند که در نمای پشتی آن یک زن پیر و نگران با لباسی تیره به این سو و آن سو میرفت، و بار دیگر لحظهی سرنوشت را احساس میکند: حالا ماگدا باید رفته باشد تا معشوقه تازه، جوانتر، زیباتر، معشوقه واقعی و ابدیاش را پیش او آورد. پیرزن دوستانه و نگران نگاهش به سمت او بود _ و از پس حرکتها و لباس سیاهش حرکتها و لباسهائی دیگر ظاهر میگشتند، چهرههائی از خدمتکاران و پرستاران زن دوران کودکی خود او، چهره و لباس ِ خانه خاکستری رنگ مادرش. و او احساس میکرد که آینده و عشق از این لایه از خاطرات و از این دایره چرخان تصاویر مادرانه و خواهرانه به سمتاش رشد میکند. دختری در پشت این ایوان خالی، در زیر نگاه نگران، عزیز و وفادار مادر و خدمتکاران رشد کرده بود که باید عشقاش او را خوشبخت سازد و داشتناش اقبال و آیندهاش آینده خود او باشد.
حالا ماگدا را هم دوباره میبیند که چطور بدون بوسه و چه لطیف-جدی به او سلام میداد، که چطور صورتش یک بار دیگر تمام جذابیت جادوئی را مانند نور طلائی شب در خود جمع داشت، همان جذابیتی که یک بار دیگر در لحظه چشمپوشی و خداحافظی بینهایت مهربان درخشیده بود، که چطور چهره فرو رفته و فشردهاش برای معرفی کردن خواهر جوانتر، زیباتر، واقعی و بیهمتایش آمده بود تا به او برای برنده گشتن کمک کند. چنین به نظر میآمد که دختر با آن تواضعش، توانائی تغییر کردنش، قدرت جادوئی نیمه کودکانه و نیمه مادرانهاش نمادی از خود عشق باشد. تمام آن شعرهائی را که برای این زن تا حال در رویا و در آرزویش سروده بود، همهی آن بزرگداشت و ستایشی را که او روزی در اوج عاشقی به او هدیه کرده بود در چهره دختر جمع بود، تمام روح دختر به همراه عشق خود او به چهرهای تبدیل شده بود و مهربان و جدی آشکارا میدرخشید و با چشمانش لبخندی غمگین و دوستانه میزد. آیا از یک چنین معشوقی وداع کردن ممکن بود؟ اما نگاه دختر میگفت: باید وداع کرد، باید چیز تازهای اتفاق افتد.
و خواهر ماگدا، معشوقه جدید نویسنده با پاهای چالاک کودکانهای داخل میشود، صورتش اما دیده نمیشد، هیچ چیز او به طور شفاف دیده نمیشد بحز کوچک و ظریف بودن او، بجز کفش قهوهای رنگی که به پا داشت و چهره برنزه و لباس قهوهای رنگش و اینکه میتوانست خیلی خوب و دوستداشتنی برقصد. و در واقع یک والس خیلی آرام را _ رقصی را که معشوق آینده او اصلاً نمیتوانست خوب برقصد. برتری کودک بر بزرگسالان و بر افراد باتجربه را نمیشد بهتر از این بیان کرد که او قادر بود خیلی راحت و ظریف و بدون اشتباه برقصد، و از قضا آن رقصی را که نویسنده در آن ضعیف بود و به طرز ناامیدکنندهای پائینتر از دختر قرار داشت!
تمام روز را نویسنده با رویایش مشغول بود، و هرچه عمیقتر در این رویا فرو میرفت، رویا نیز زیباتر میگشت و به نظرش میآمد که حتی از تمام اشعار بهترین شاعران هم پیشی گرفته است. مدتی طولانی به اندازه چندین روز این قصد و نقشه را در سر میپروراند تا این رویا را طوری بنویسد که نه فقط برای خود ببینده خواب، بلکه همینطور برای دیگران هم این عمق، این صمیمیت و زیبائی غیر قابل بیان را دارا باشد. دیرتر اما او از این آرزو و تلاش صرفنظر و درک میکند که باید به یک شاعر واقعی بودن در روحش، به یک خیالباف و یک پیشگوئی که حرفهاش منحصراً حرفه یک اهل قلم باید بماند بسنده کند.
(1926)
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ساعت 15:36 توسط سعید از برلین
|
جای پای رویا.(8
نویسنده در حین تلاش برای یافتن تصاویر خوابی که دیده بود مجبور میشود یک لحظه به خودش بخندد. به یاد میآورد که همین چند لحظه پیش فکر میکرده: به خود زحمت دادن برای خلق یک شعر بهاریِ نو بیفایده است، زیرا که این شعر مدتهاست به نوع بینظیری سروده گشته _ اما بعد وقتی او به فکر پای رقصنده کودک، به حرکتهای سبک و شیرین کفشهای قهوهای رنگ، به گامهای بینقص رقص دختر و به اینکه چگونه بر بالای این اطمینان و تمام ظرافتهای زیبا اما یک لایه از حجب و رایحهای از خجالت دخترانه قرار گرفته بوده است افتاد مطمئن گشت که فقط برای این پای کودکانه شعر سرودن کافیست تا از شعر تمام شاعران پیشین که تا حال از بهار و جوانی و درک عشق گفتهاند پیشی گیرد. اما هنوز بیش از چند لحظه از فکر کردن به این موضوع و از شروع بازی زودگذر فکرش برای ساختن شعری به نام "در کنار پائی در کفش قهوهای" نگذشته بود که با نگرانی احساس کرد که دوباره رویا قصد ترک او را دارد، که تمام این عکسهای خجسته در حال ذوب شدناند. هراسان افکارش را به نظم و ترتیب مجبور ساخته و احساس میکند که تمام رویا، اگر که او مؤفق به یادداشت کردن تمام مطالب آن هم گردد، در این لحظه دیگر به او کاملاً تعلق ندارد، و اینکه او شروع به غریبه و پیر شدن کرده است. و او همچنین فوری این را میفهمد: که این تصاویر دوستداشتنی همیشه فقط تا لحظهای به او تعلق دارند و روحش را با رایحه عطر خود پر میسازند که او با تمام قلب و بدون افکار جانبی، بدون نیت و بدون نگرانی نزدشان بماند.
شاعر اندیشناک و در حالیکه رویایش را مانند چینهای بیپایان پیشانی و یک اسباببازی بینهایت شکننده ساخته شده از نازکترین شیشهها با خود حمل میکرد راه خانه را در پیش میگیرد. او خیلی دلواپس رویای خود بود. آه، کاش میتوانست دوباره مؤفق به تجسم چهره کامل عشق رویائی خود گردد! و از کفش قهوهای رنگ، از ریزهکاریهای رقص، از چهره برنزه و درخشنده دختر کوچک و از این تعداد اندک عکسهای باقیمانده و گرانبها کل خواب را دوباره بنا سازد. این کار برایش با اهمیتتر از بقیه کارهای جهان به نظر میآمد. و آیا نمیبایست واقعاً این کار برایش بینهایت مهم باشد؟ آیا مگر این چهره افسونگر و بهاری بعنوان معشوقه به او وعده داده نشده بود؟ مگر این دختر از عمیقترین و بهترین منبع روحش متولد نگشته بود؟ مگر به عنوان نمادی از آیندهاش، به عنوان مطلع از امکانات سرنوشتش و به عنوان درونیترین رویایش از خوشبختی با او روبرو نگشته بود؟ _ و او همزمان با دلواپس بودن اما در عمق وجودش بینهایت خرسند بود. آیا این شگفتانگیز نبود که میشد چنین چیزهائی را در خواب دید، که میشد این جهان ساخته گشته از جالبترین مواد سحر و جادو را در خود حمل کرد، که در درون روح ما، روحی که ما اغلب ناامیدانه مانند یک آثار مخروبه بیهوده در آن به دنبال باقیماندهای از ایمان، از شادی و از زندگی میگردیم بتواند چنین گلهائی رشد کنند؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ساعت 15:2 توسط سعید از برلین
|
جریان قرار ملاقات چه میتوانست باشد؟ اما او توانا به پیدا کردن آن نبود.
یک سؤال دیگر به ذهنش خطور میکند: این دختر کوچک و مهربان به چه کسی شباهت داشت و چه کسی را یاد او میانداخت؟ مدتی بی نتیجه جستجو کرد، همه چیز دوباره ناامیدانه به نظر میآمد، و او برای یک لحظه تقریباً صبرش را از دست داد و خشمگین گشت و نزدیک بود که دوباره از این کار کاملاً منصرف گردد. اما در این هنگام یک اتفاق دیگر رخ میدهد، یک مسیر تازه شروع به درخشیدن میکند. دختر کوچک شبیه به معشوقه او بود _ آه نه، دختر شبیه به معشوقهاش نبود، او حتی از اینکه دختر کوچک خواهر معشوقه اوست اما با این وجود شباهت خیلی کمی با هم دارند متعجب شده بود. ایست! خواهر معشوقهاش؟ آه حالا تمام رد پاها دوباره میدرخشند و همه چیز معنا پیدا میکند و او بخاطر برجسته گشتن سنگ نبشه به وجد آمده و بخاطر بازگشت تصاویری که فکر میکرد آنها را از دست داده بوده است خوشحال میگردد.
جریان از این قرار بود: در خواب معشوقه او، ماگدا Magda آنجا بود، و در حقیقت مانند دیدارهای آخرشان پرخاشگر و عصبی مزاج نبود، بلکه بسیار دوستانه، کمی ساکت، اما شاد و زیبا بود. ماگدا به او با لطافت مخصوصی سلام کرده، بدون بوسه، دستش را به او داده و گفته بود که میخواهد عاقبت او را با مادرش آشنا کند، و او آنجا در خانه مادرش خواهر کوچکتر او را خواهد شناخت، خواهری که برای معشوقه و همسری او در نظر گرفته شده است. و اینکه خواهرش خیلی کوچکتر از خود او میباشد و از رقصیدن خیلی خوشش میآید و اگر او با خواهرش برقصد میتواند او را از آن خود سازد.
چقدر ماگدا در این خواب زیبا بود! چقدر وجود خاص، دوستداشتنی، پر روح و لطیفاش، آن چشمهای تازه، آن پیشانی روشن و موهای پر و معطرش میدرخشیدند!
بعد دختر او را در خواب به یک خانه هدایت کرده بود، به خانه خودش، به خانه مادر و کودکیاش، به خانه روحش تا در آنجا او را به مادر و به خواهر کوچک زیبایش نشان دهد و او بتواند آن دختر کوچک را بشناسد و دوستش بدارد، زیرا که خواهرش به عنوان معشوقه او برگزیده گشته بوده است. او دیگر نمیتوانست خانه را به یاد آورد، فقط یک ایوان خالی را به یاد میآورد که در آن انتظار کشیده بود، و همچنین قادر به تجسم مادر دختر هم نبود، فقط یک خانم پیر، یک خدمتکار یا پرستار زن با لباسی سیاه یا خاکستری رنگ در زمینه برایش قابل رویت بود. بعد اما خواهر کوچک آمده بود، یک کودک دلربا، یک دختر ده یا یازده ساله که اندامی مانند چهاردهسالهها داشت. مخصوصاً پاهای دختر در کفش قهوهای رنگ کاملاً کودکانه بود، کاملاً بیگناه، خندان و هنوز نابالغ ولی با وجود سن کماش خانمانه به چشم میآمد! دختر کوچک سلام دادن او را دوستانه جواب میدهد، و ماگدا از این لحظه به بعد ناپدید گشت و فقط خواهر کوچکاش آنجا مانده بود. با به خاطر آوردن پند ماگدا به دختر پیشنهاد رقصیدن میدهد. و دختر با خوشحالی با تکان دادن سر و بدون مکث شروع به رقصیدن میکند، تنها. و چون دختر خیلی زیبا مشغول به رقصیدن کودکانه خود و نوع رقص نیز یک والس خیلی آرام بود که او از پس آن خوب برنمیآمد، بنابراین جرأت نکرده بود دختر را در آغوش گرفته و با او برقصد.
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 13:40 توسط سعید از برلین
|

جای پای رویا.(6)
دست کم مقدار کمی از تصاویر نجات یافته بودند. نویسنده فوراً تصمیم میگیرد به جستجوی آنچه در خواب دیده بود و میتوانست هنوز در ذهنش باقی مانده باشد بپردازد و تا جائی که ممکن است آنها را وفادارانه و دقیق یادداشت کند. بلافاصله یک دفتر یادداشت از جیب خارج میسازد و اولین طرح را فهرستوار مینویسد تا در صورت امکان چارچوب و ساختمانِ کامل رویا و خطوط اصلی را دوباره پیدا کند. اما مؤفق به انجام این کار هم نمیشود. دیگر نه ابتدای رویا و نه انتهای آن برایش قابل شناسائی بود، و نمیدانست که کدام یک از قطعات حاضر به کدام قسمت از رویایش تعلق دارد. نه، او باید طور دیگری شروع کند. او باید قبل از هر چیز آنچه را که هنوز قابل دسترس بود نجات دهد، باید چند تصویری را که هنوز محو نگشتهاند محکم نگهدارد، مخصوصاً این کفش کودکانه، این پرنده جادوئی و خجالتی را.
نویسنده ما سعی میکند با قرار دادن قطعات تصاویر در کنار هم رویایش را بخواند، مانند باستانشناسی که سنگ نبشتهای قدیمی مییابد و با استفاده از حروف و نمادهای اندکی که هنوز قابل تشخیصاند شروع بخواندن آن میکند.
او در خواب با یک دختر به کاری مشغول بود، با یک دختر عجیب، با دختری که شاید واقعاً زیبا نبود اما به یک نحوی شگفتانگیز بود، دختری که شاید سیزده یا چهارده سال ولی اندامی کوچکتر از این سن داشت. چهرهاش برنزه بود. چشمهایش؟ نه، او چشمهایش را ندیده بود. نامش؟ ناآشنا. رابطه دختر با او، با خیالباف؟ ایست، کفش قهوهای رنگ آنجا بود! او این کفش را در حال حرکت میدید، آن را در حال رقصیدن و انجام حرکات رقص میدید، حرکتهای یک والس خیلی آرام. آه بله، حالا او دوباره بسیاری از چیزها را میدانست. او باید از نو شروع کند.
بنابراین: او در خواب با یک دختر شگفتانگیز، کوچک و غریب که چهرهای برنزه و کفش قهوهای رنگی به پا داشت رقصیده بود _ آیا همه چیز دختر قهوهای رنگ نبود؟ حتی موهایش؟ رنگ چشمهایش؟ همینطور رنگ لباسش؟ نه، او از آنها دیگر بی اطلاع بود _ میشد آنها را اینچنین حدس زد و به نظر هم امکانپذیر میآمد، اما چیزی مسلم نبود. او باید مطمئن میگشت، اطمینانی که بتواند ذهنش واقعاً به آن متکی گردد، وگرنه به دریائی بی ساحل میرسید. حالا او شروع میکند به گمانهزنی که نکند این جستجوی رویا او را به راهی دور بکشاند و او یک مسیر دراز و بی پایان را آغاز کرده باشد. و درست در این لحظه دوباره یک قطعه عکس دیگر مییابد.
آری، او با دختر کوچک رقصیده بود، یا قصد رقصیدن با او را داشته، یا اینکه مجبور به رقصیدن بوده، و دختر به تنهائی برای خود یک ردیف از حرکات تازه، قابل انعطاف و دلربای رقص را انجام میداد. یا اینکه او هم با دختر رقصیده بود، آیا دختر تنها نبود؟ نه. نه، او نرقصیده بود، او فقط قصد رقصیدن داشته است، بین او و یک نفر دیگر چنین قرار گذاشته شده بود که او باید با این دختر کوچک برنزه برقصد. بعد دختر اما به تنهائی شروع به رقصیدن کرده بود، بدون او، و او قبل از رقصیدن کمی ترسیده یا خجالت کشیده بود. نوع رقص، والس خیلی آرامی بود که او نمیتوانست آن را خوب برقصد. دختر اما شروع به رقصیدن کرده بود، تنها، بازیگوشانه، و با ریتمی فوقالعاده عالی و با کفشهای کوچک قهوهای رنگش با دقت شکلهای گام برداشتن رقص را بر روی فرش مینوشت. اما چرا خود او نرقصیده است؟ یا چرا او اصلاً قصد رقصیدن داشته؟
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ساعت 23:45 توسط سعید از برلین
|

جای پای رویا.(5)
برای جستجوی خاطرات خود مانند کسی بود که خاطرات کاملاً در نزدیکیاش قرار دارند و چون او میپندارد که آنها در فاصلهای دور قرار گرفتهاند قادر به شناختنشان نمیشود و در نتیجه تمام تصاویر را اشتباه تفسیر میکند. اما درست در همان لحظهای که او دست از تلاش کشید و آماده گشت تا این تجربه کردن با چشم کمی باز را به پایان رسانده و فراموش کند وضع عوض میگردد و کفش کودکانه خود را از سمت راست به او نزدیک میسازد. مرد با کشیدن آهی عمیق ناگهان حس میکند که کفش کودکانه در سالن مملو از تصویر درونش در قسمت تحتانی قرار نگرفته و متعلق به داشتههای قدیمی نیست، بلکه کاملاً تازه و نوست. او فکرش تا همین چند لحظه پیش به این کودک مشغول بود و چنین به نظر میآمد که این کفش را در حال گریز دیده است.
و حالا به طور ناگهانی آن را یافته بود. آه بله، آن تصویر آنجا بود، کودکی که کفش به او تعلق داشت آنجا ایستاده بود، و یک قطعه از رویائی بود که نویسنده در شب گذشته در خواب دیده بود. خدای من، فراموش کردن آن چطور ممکن بود؟ در نیمه شب از خواب بیدار شده و خوشحال و منقلب از قدرت مرموز خوابی که دیده بود احساس میکرد که یک حادثه مهم و شگفتانگیز را تجربه کرده است _ و پس از لحظه کوتاهی دوباره به خواب رفته بود. و یک ساعت خواب صبح کافیست تا تمام تجربه شگفتانگیز را دوباره پاک سازد، طوریکه که او ابتدا حالا در این ثانیه دوباره توسط دیدن زودگذر پای کودکانه بیدار گشته و به فکر آن افتاده است. عمیقترین و خارقالعادهترین تجربههای روحمان اینچنین زودگذر، اینچنین گذرا و کاملاً واگذاشته به دست تقدیر بودند! و همچنین حالا هم مؤفق نمیشود تمام خواب شب قبل را در پیش چشمانش مرور کند. فقط تصاویری پراکنده و اغلب بی ارتباط قابل یافتن بودند، بعضی از آنها تازه و پر زرق و برق و بقیه خاکستری و خاک گرفته که قصد محو شدن داشتند. و این رویا چه عمیق، چه زیبا و الهام بخش بود! چه شدید قلبش بعد از آن بیدار گشتن ِ بار اول به طپش افتاده بود، خوشحال و نگران مانند روزهای جشن و سرور ایام کودکی! دیدن این خواب و تجربه کردن چیزی اصیل، چیزی مهم و گم نشدنی احساس زندهای در او به جریان انداخته بود! و حالا این قطعه از خواب بعد از چند ساعت هنوز آنجا بود، این چند عکس کوچک پراکنده و این طنین ضعیف در قلب _ بقیه چیزها گم شده بودند، به گذشته تعلق داشتند و دیگر زنده نبودند!
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 12:45 توسط سعید از برلین
|

مخفیانه با خودم در جنگم
در خفا با تو هم میجنگم
و جالبتر اینکه
هدف از جنگیدن نیز برایم مخفیست.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 23:42 توسط سعید از برلین
|

ترجمهی عامیانه نوشته روی عکس:
مستی خطر مورد تجاوز قرار گرفتن را افزایش میدهد.
موضوعی که فکرم را بعد از دیدن این عکس به خود مشغول ساخته ربط مستقیمی با خود عکس ندارد.
موضوع این است که من چندین بار پس از مرگ کیم یانگ دوّم!! رهبر کره شمالی شنیدم و خواندم که مردم این سرزمین در اثر گرسنگی ضعیف و کوتاه قد مانده و علف هم حتی برای خوردن گیرشان نمیآید (بگذریم از اینکه علف در این سرزمین ثروتمندی که من در آن زندگی میکنم هم حتی برای کشیدن گیر کسی نمیآید).
بعد از شنیدن این خبر از خودم پرسیدم که اگر کیم یانگ سوم زبل بازی در بیاورد و در جواب بگوید: "نه بابا، این حرفها چیه شما میزنید! مردم گرسنهاند یعنی چه! کوتاه قد و لاجون بودن تو خون مردم ماست، اگه باور نمیکنید یه نگاه به مردم دور و اطراف این ناحیه از جهان بندازید، تقریباً همه اینطوری هستیم! از چینیاش گرفته تا ژاپنیاش، از ویتنامی و مردم اندونزی تا همین برادر دوقلوی حودمون!".
آیا اگر این زبل خان چنین جوابی به خبرنگاری بدهد چند در صد از مردم جهان حرف او را باور خواهند کرد؟!
با دومین نگاه به عکس مورد نظر دو جمله زیر فوری در جلوی چشمانم رژه رفتند:
1- گشنگی نکشیدی عاشقی از یادت بره!
2- مرد باید که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیاب باشد!
بعد بلافاصله تیتر اول روزنامهای خیالی "پیروزی اولین زن آمریکائی بر قویترین مرد از کره شمالی!" فانتزیوار در ذهنم به بازی پرداخت. و در خاتمه در حالیکه آخرین نگاهم را به عکس میانداختم از خود پرسیدم که آیا این زن در حال دادن تنفس مصنوعی به آن مرد است یا در حال خفه کردن او؟ و این سؤال باقیمانده وقتم را تا آخر شب چنان پر ساخت که امکان کوچکترین حرکتی را طوری که انگار من زیر اندام آن خانم افتادهام از من ربود.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 12:45 توسط سعید از برلین
|
جای پای رویا.(4)
تسلیم شگفتیای که بارها آنرا تجربه کرده بود میگردد، تسلیم معجزهای که فکر میکرد شایستگی لطفاش را از مدتها پیش از دست داده بوده است. لحظات بی پایانی را میان بی زمانی و همنوائی روح و جهان در نوسان بود، احساس میکرد که نفساش ابرها را هدایت میکند و در سینهاش خورشید گرم در چرخش است.
اما در حالی که او خود را به آن شگفتی نادر تسلیم کرده و از درز باریک میان چشمان بسته خود رو به پائین خیره نگاه میکرد و در ِ تمام حسهایش را نیمه باز نگاه داشته بود _ زیرا به خوبی میدانست که این طوفان دوستداشتنی از درون او برمیخیزد_ بر روی زمین در نزدیک خود چیزی را احساس میکند، چیزی که او را جذب خود میسازد. آن چیز، طوری که او فقط آهسته و بتدریج توانست آن را بشناسد پای کوچک یک دختر بود، پای یک کودک که درون یک نیم چکمه چرمی قهوهای رنگ قرار داشت و برروی شنهای جاده محکم و شاد با فشار وزن خود بر پاشنه کفش قدم برمیداشت. این کفش کوچک دخترانه، این چرم قهوهای رنگ، این ظاهر شدن کودکانه و شاد تختهای کفش، این مچ پای ظریف پوشیده شده با قطعه جوراب ابریشمی شاعر را به یاد چیزی انداخت، ناگهانی و هشدار دهنده طپش قلبش سریعتر میگردد، اما او مؤفق به یافتن سر نخ نمیشود. یک کفش کودکانه، یک پای کودکانه، یک جوراب کودکانه _ اینها چه ارتباطی با او داشتند؟ کلید آن کجاست؟ منشاء آن کجای روحش بود که جواب این عکسها را از میان ملیونها عکس میداد، آنها را دوست میداشت، آنها را به سوی خود میکشید، آنها را مهم احساس میکرد؟ برای یک لحظه چشمانش را کاملاً میگشاید، لحظه بسیار کوتاهی نقش کامل کودک را میبیند، یک کودک زیبا، ولی فوری حس میکند که این نقش دیگر آن تصویری نیست که به او مربوط میگشته، تصویری که برایش مهم بوده است. غیر ارادی و خیلی سریع دوباره چشمانش را تا آن اندازهای میبندد که فقط یک لحظه خیلی کوتاه قادر به دیدن محو گشتن پای کودکانه میگردد. بعد با فکر کردن به پا، با حس کردن معنای آن، اما بیاطلاع و در رنج از جستجوی بیهوده و خوشحال از نیروی این تصویر در روح خود چشمانش را کاملاً میبندد. او در یک جائی، در یک زمانی این تصویر کوچک، این پای کوچک در کفش قهوهای رنگ را دیده و بعنوان حادثهای با ارزش در خاطرش حک شده بوده است. چه وقت بود؟ اوه، باید در زمانی خیلی پیش بوده باشد، پیش از دوره ماقبل تاریخ، اینچنین دور به نظر میآمد، اینچنین از فاصلهای دور و از عمقی غیر قابل تصور در فضا رو به بالا به او نگاه میکرد و اینچنین عمیق در چاه حافظهاش فرو رفته بود. شاید او آن را از اوان کودکی، از همان زمان افسانهای که تمام خاطرات آن حالا چنین تیره و تار و فراخواندشان چنین سخت گردیده و با این وجود دارای رنگی قویتر، گرمتر و کاملتر از تمام خاطرات دیگرش است با خود حمل میکرده، شاید او آن را گم کرده و تا امروز دیگر هرگز آن را نیافته است. مدت درازی سرش با چشمانی بسته به پائین خم بود، مدت درازی به این و آن فکر کرد، این نخ و آن نخ را و ردیفی از تجارب را در خود در حال درخشیدن دید، اما کودک در هیچکدام نبود، هیچ کفش قهوهای رنگی در خانه نبود، نه، نمیشد آن را پیدا کرد، ادامه دادن این جستجو بیفایده بود.
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۰ساعت 21:19 توسط سعید از برلین
|

جای پای رویا.(3)
او بیمقصد در هوای اوایل فصل بهار آهسته قدم میزد، در باغچههای کوچک و غمگین جلوی خانههای اجارهای بوتههای خم گشته از فشار برف را دید، هوای ولرم و نمناک ماه مارس را که وسوسه پیچیدن و داخل شدن به پارکی را به سرش انداخت تنفس کرد. آنجا در زیر آفتاب میان درختان لخت بر روی نیمکتی نشست، چشمانش را بست و خود را در این ساعات آفتابی زودرس بهاری به دست بازی احساسهایش سپرد: هوا چه نرم خود را بر روی گونههایش مینشاند، چه کامل خورشید مانند اشتیاقی مخفی میپخت، چه بوی جدی و دلواپسی از زمین پخش میشد، چه بازیگوشانه گاهی کفشهای کوچک کودکان بر روی سنگریزههای جادهها تلق تلق میکردند، چه دوست داشتنی و بیش از حد شیرین در جائی از بیشهی لخت توکائی آواز میخواند. آری، اینها همه زیبا بودند، و از آنجائیکه بهار، خورشید، کودکان و توکا چیزهای خیلی قدیمیای بودند که بیش از هزاران هزار سال پیش هم انسان در کنار آنها احساس شادی میکرده است، به این ترتیب در حقیقت قابل درک نبود که چرا کسی نباید بتواند امروزه هم مانند پنجاه یا صد سال پیش به همان خوبی یک شعر بهاری زیبا بسراید. و در عین حال آن هیچ چیز نبود. کمرنگترین خاطره از ترانه بهاری اولند Uhland (البته با موسیقی شوبرت Schubert که پیشدرآمدش طعم افسانهای و مهیج اوایل فصل بهار را میدهد) کافی بود تا به یک شاعر امروزی قویاً نشان دهد که آن چیزهای لذتبخش برای لحظهای تا به آخر سروده گشتهاند و اینکه تقلید کردن از آن آفرینشها که چنین پایانناپذیر و مبارک نفس میکشند بیمعناست.
در این لحظه درست هنگامی که افکار شاعر در حال تدارک پیچیدن دوباره به سمت آن مسیرهای نابارور قدیمی بود چشمانش را تنگ میکند و از پشت پلک بسته و از درز شکاف باریک بین آنها نه تنها با چشمانش حرکت و درخشش نوری را میبیند بلکه آن را حس هم میکند، جزایری از تابش آفتاب، انعکاسهای نور، حفرههای سایه، سفیدیای داخل گشته در رنگ آبی آسمان، یک رقص دایرهوار از نورهای متحرکی که همه هنگام نگاه کردن به خورشید آن را میبیند، فقط اما به گونهای متغیر، به نوعی ارزشمند و منحصر به فرد که توسط محتوائی سرّی از ادراک محض به تجربه مبدل شده است. شاید چیزی که آنجا درخشید، موج زد، تیره و تار گشت و بالهایش را به حرکت انداخت فقط طوفان نوری از خارج نبود، و صحنه نمایش تنها چشمهایش نبودند. شاید آن چیز همزمان زندگی و غریزهی به جوش آمده درونیاش و صحنه نمایش نیز روح و سرنوشت خود او باشد. شاعران و «غیبگویان» به این ترتیب مشاهده میکنند، اینگونه دلربا و هیجانآور کسانی که توسط تیر اروس Eros عاشق شدهاند میبینند. فکر شوبرت و اولند و ترانههای بهاری محو شده بود، دیگر نه اولندی وجود داشت، نه شعر و نه گذشتهای. همه چیز یک لحظهی جاودانه بود، تجربه بود و درونیترین واقعیت.
+
نوشته شده در جمعه نهم دی ۱۳۹۰ساعت 20:30 توسط سعید از برلین
|
جای پای رویا.((2
تمام این افکار برای نویسنده آسان و تمام این حقایق برایش آشنا بودند. او میدانست که همان بازی، همان تلاش نجیبِ ناامیدانه و حریصانهای که او را بخاطر چیزی معتبر و همیشگی و ارزشمند به نوشتن و پر کردن صفحات کاغذ وامیداشتهاند کسان دیگری مانند ژنرال، وزیر، وکیل، زنی زیبا و ظریف و شاگرد مغازه را نیز به تحرک میاندازد. میدانست که تمام انسانها به نوعی تلاش میکردهاند، خواه هشیارانه و خواه احمقانه، خواه فراتر از خویش و از امکانات خود، یا با تشویق آرمانهای پنهانی و کور گشته از سرمشقها و گرفتار دام ایدهآلها. هیچ ستوانی که افکار ناپلئون را در خود حمل نکرده_ و هیچ ناپلئونی که گهگاهی خود را مانند میمون، مؤفقیتهایش را مانند ژتونهای بازی و هدفهایش را مانند وهم احساس نکرده باشد یافت نمیگردد. هیچ کس پیدا نمیشود که به این ساز نرقصیده باشد. و کسی هم پیدا نمیشود که زمانی در سطوحی از دانش این فریب را حس نکرده باشد. البته، تکامل یافتهگان و انسانهائی خداگونه مانند بودا، مسیح و سقراط نیز وجود داشتهاند. اما آنها هم فقط در یک لحظه، و آن هم در لحظه مرگ خود از تکامل و آگاهی کامل کاملاً پر گشتند. مرگ آنها چیزی نبود بجز پر گشتن از دانش و بالاخره آخرین جانبازیشان که با مؤفقیت به انجام رسید. و احتمالاً هر مرگی این معنا را داشته است، احتمالاً هر میرندهای یک کامل کننده خویش بوده است، کسی که خطا بودن تلاش را دور انداخته، کسی که خود را تسلیم کرده و نمیخواسته دیگر چیزی باشد.
این نوع از افکار، حتی با وجود درک آسانشان باعث زحمت زیادی برای مردم در تلاش، کار و ادامه دادن به بازی کردن بازیهایشان میگردد. و بنابراین کار شاعر تلاشگر هم در این ساعت از روز پیش نمیرفت. واژهای وجود نداشت که شایسته نوشتن باشد، فکری نبود که بیان کردن آن واقعاً ضروری باشد. نه، حیف کاغذ است، بهتر این بود که پاک و نانوشته باقی گذارده شوند.
نویسنده با این احساس قلمش را به کناری میگذارد و ورق کاغذها را داخل کشوی میز میکند، اگر آتش دم دستش بود حتماً آنها را در آن میانداخت. وضعیت برای او تازه نبود، یأسی بود که اغلب چشیده شده و در واقع اهلی و صبور گشته بود. او دستهایش را میشوید، پالتو و کلاه میپوشد و خارج میشود. برای او تغییر مکان یکی از ابزارهای کمک به حساب میآمد. او میدانست که ماندن طولانی مدت در یک مکان در کنار این کاغذهای نانوشته و نوشته شده در چنین حالتی خوب نیست. بهتر این بود که از خانه بیرون برود، هوا را احساس کند و چشمهایش را به بازی تصاویر خیابان عادت بدهد. شاید میتوانست زنهائی زیبا را ببیند، یا اینکه به دوستی برخورد کند، شاید هم دستهای کودک دبستانی یا یک اسباببازی خندهدار در ویترین مغازهای او را به فکر دیگری بیندازد. حتی میتوانست چنین رخ دهد که ماشین یکی از آقایان این جهان، یک ناشر روزنامه یا یک استاد نانوای ثروتمند او را در گوشه خیابانی زیر بگیرد: امکانات متعددی برای تغییر وضعیت، برای خلق احوالی تازه.
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 15:43 توسط سعید از برلین
|

جای پای رویا.(1)
او همچنین در این ساعت کمی شاکی ظهر دوباره همان چیزهائی را احساس کرد و به همان چیزهائی اندیشید که او گاهی اوقات احساس و فکر کرده بوده است، یعنی به موقعیت تراژدیمضحک و عجیب خویش، به حماقت پنهانی ادعای شاعریِ حقیقی را داشتن (چونکه شاعریِ حقیقی در حقیقت امروزیش وجود نداشت و نمیتوانست هم وجود داشته باشد) و به بازی کودکانه و به بیهودگی تلاشهای احمقانهاش با این نیت که با کمک عشق خود به شعر قدیمی، با کمک از آموزش بالای خود و با کمک گرفتن از گوش دقیق و ظریفش برای واژههای شاعرانِ حقیقی بتواند اثری خلق کند که با شعر حقیقی همانند باشد و یا در اثر شباهت فراوان با آن اشتباه گرفته شود (چون او به خوبی میدانست که با تقلید نمیتوان ابداً چیزی به وجود آورد).
همچنین نصف و نیمه برایش مشخص بود و میدانست که جاهطلبی ناامیدانه و توهمات کودکانه تمام تلاشهایش به هیچ وجه فقط امری مخصوص به او نیست، بلکه انسانهای ظاهراً عادی و همینطور انسانهای خوشبخت و مؤفق هم همین حماقت و خودفریبی ناامیدانه را در خود پرورش میدهند، و اینکه هر انسان به طور دائم و مقاوم بخاطر چیزی ناممکن تلاش میکند و بیاهمیتترین فرد هم آرمان آدونیوس Adonis را در خود حمل میکند، احمقترین فرد کمال مطلوب خردمندی را و فقیرترین فرد ایدهآلش کرزوز Krösos است. آری، او حتی نصف و نیمه میدانست که آن آرمانِ بسیار قابل احترام "شاعریِ حقیقی" هم هیچ چیز نیست و حتی گوته Goethe هم کاملاً ناامیدانه انگار که به چیزی دستنیافتنی مینگرد به هومر Homer یا شکسپیر Shakespeare نگاه میکرده است، همانطور که ممکن است یک نویسنده امروزی مایل باشد رو به بالا و به گوته نگاه کند، و اینکه واژه "شاعر" فقط یک انتزاع شیرین است و هومر و شکسپیر هم فقط نویسنده و متخصصین با استعدادی بودهاند که مؤفق گشتند به آثار خود آن نمود جاودانگی و ماورای زمینی را بدهند. همانگونه که انسانهای باهوش و کسانی که عادت به فکر کردن دارند توانا به دانستن این چیزهای طبیعی و وحشتناک هستند او نیز نصف و نیمه تمام این چیزها را میدانست. او میدانست یا حدس میزد که شاید یک قسمت از نوشتههایش بتواند بر روی خوانندگان زمانهای بعد احساس یک "شعر حقیقی" را بر جا گذارد و شاید نویسندگان آینده با اشتیاق طوری به او و زمانه او بنگرند که انگار به یک زمانهی طلائی مینگرند، به زمانهای که در آن هنوز شاعران حقیقی، احساسات حقیقی، انسانهای حقیقی، یک طبیعت حقیقی و یک روح حقیقی وجود داشته است. او همچنین میدانست که شهروند متین شهر کوچک دوران بیدرمایر Biedermeier و شهروند فربه و چاق یک شهر کوچک قرون وسطی هم بدین نحو منتقدانه و احساساتی زمانه مکار و فاسد شده خود را در تضاد با دیروزی پاک، ساده و مبارک میدیدند و پدربزرگان و نوع زندگیشان را با همان مخلوطی از حسادت و همدردی مشاهده میکردهاند که انسان امروزی تمایل به تماشای زمان مبارک قبل از اختراع ماشین بخار را دارد.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ساعت 16:19 توسط سعید از برلین
|
کار کنید، طوریکه انگار به پول محتاج نیستید،
عشق بورزید، طوریکه انگار تا حال از سوی کسی زخم برنداشتهاید،
برقصید، طوریکه انگار کسی شما را نمیبیند،
آواز بخوانید، طوریکه انگار کسی آن را نمیشنود،
زندگی کنید، طوریکه انگار بهشت بر روی زمین است.
(ترجمه کار شاعری که نامش هنوز برایم ناآشناست.)
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 0:43 توسط سعید از برلین
|

جای پای رویا.
روزگاری مردی وجود داشت که شغل کم اعتبار نوشتن مطالب سرگرم کننده را انجام میداد، اما با این وجود به آن تعداد کوچکتر اهل قلم تعلق داشت که شغلشان را تا حد امکان جدی تلقی میکنند و مشتاقانی برایشان احترام مشابهی قائلند، درست مانند زمان قدیم وقتی که هنوز شعر و شاعری وجود داشت و برای شاعران واقعی احترام قائل میگشتند. این اهل قلم چیزهای مختلف زیبائی مینوشت، او رمان، داستان و شعر مینوشت و در این راه زحمات غیر قابل تصوری به خود میداد تا کارش را خوب انجام دهد. اما به ندرت مؤفق میگردید بلندپروازیش را ارضاء کند، زیرا با وجود آنکه او خود را فروتن به حساب میآورد اما این اشتباه را میکرد که به جای مقایسه و سنجش خویش با همکاران و معاصران و دیگر نویسندگان مطالب سرگرم کننده، خود را با شاعران دوران گذشته _ آری با کسانی که بعد از گذشت چند نسل هنوز فراموش نگشتهاند مقایسه کند، و میبایست بارها با درد و رنج متوجه شود که حتی بهترین و مؤفقترین صفحهای که او در عمرش نوشته است هنوز هم در پشت جمله یا بیت ناشکل آن شاعر با فاصله زیادی قرار داشته است. به این ترتیب او مدام ناخشنودتر میگردید و تمام شادی بخاطر کارش را از دست داد، و اگر هم هر از گاهی چیز مختصری مینوشت، فقط به این خاطر بود تا با آن در فرم انتقادهای تلخ از خود و زمانهی خویش به این ناخشنودی و بیحاصلی درونی یک سوپاپ و محتوی بدهد، و البته از این طریق چیزی نزد او بهتر نشد. گاهی هم کوشش میکرد تا باغ سحرآمیز شاعریِ ناب را از نو بیابد و با دقت یک مجسمهساز و با زبانی شیوا که در آن طبیعت، زنان و دوستی را ستایش میکرد به زیبائی جان میداد، و این اشعار به راستی موزیک مخصوصی در خود داشتند و شبیه شعرهای شاعران واقعی بودند که گهگاه میتوانند مانند هیجان یا شفیتگیای فرار یک تاجر یا انسانی زمینی را یادآور روح گمشدهاش سازند.
یک روز در فاصله زمستان و فصل بهار این نویسنده که خیلی مایل بود شاعر باشد و حتی از جانب کسانی به عنوان شاعر هم شناخته میشد دوباره کنار میز تحریرش نشسته بود. او طبق معمول تا نیمهشب کتاب خوانده و دیر و نزدیک ظهر از خواب برخاسته بود. و حالا به آن قسمت از کاغذ که دیروز دست از نوشتن کشیده بود خیره نگاه میکرد. بر روی این ورق کاغذ چیزهائی هوشمندانه با زبانی صیقل خورده و ادیبانه نوشته شده بود، افکاری ناب و توصیفهائی استادانه. گلوله منور و موشکهای زیبائی از این سطور و صفحه برمیخواست و احساس لطیفی به صدا میآمد _ با این حال اما نویسنده از آنچه از روی کاغذش میخواند مأیوس بود و سرخورده در جلوی نوشته شب قبل که با خرسندی و شوق مخصوصی آن را نوشت نشسته بود، نوشتهای که دیروز به مدت یکساعت از شب مانند شعر به نظر میآمد و حالا فقط با گذشت چند ساعت دوباره خود را بر روی ورق کاغذ معذبی که برای چنین نوشتهای حیف بوده به ادبیات مبدل ساخته است.
+
نوشته شده در شنبه سوم دی ۱۳۹۰ساعت 15:8 توسط سعید از برلین
|

ده روز دیگر با به پایان رسیدن سال 2011 یک سال به عمر من و خیلی از چیزهای دیگر افزوده میشود. گاهی بالا رفتن سن در انسان مانند اضافه شدن بار بر شانه میماند، گاهی هم سبب ساده گشتن سؤالهای بیجواب میگردد.
قصد داشتم امروز چند ساعتی روی زمین دراز بکشم و به سقف اتاق خیره شوم و بگذارم روح فروید از من سؤال کند که در این یک سال آیا اتفاق خاصی برایم رخ داده؟ آیا روح و ذهنم کمی تکامل یافته؟
بدی نبودن آفتاب برای من به معنی خرج کردن انرژی از جیب و همیشه باعث ضرر بوده است. در این چند روزه فقط از انرژی زاپاس استفاده و تقریباً آن را تا به آخر مصرف کردهام و حالا مثل پیرمردی گشتهام که از زور بیرمقی حتی قادر به جواب دادن به سؤالات با «آری» یا «نه» هم نیست.
چند ساعتی بیشتر از طرح سؤالها نگذشته بود که فروید بشکنی کنار گوشم میزند، من چشمانم را باز کرده و با عجله میگویم "آری" و بلافاصله دوباره در بحر تفکر فرو رفته و چشمانم بسته میشوند.
شاید امسال هم مانند بسیاری از سالیان گذشته مؤفق به پاسخ نشوم، اما مطمئنم که آخر سالِ دیگر باز روح فروید به سراغم خواهد آمد و پرسش خود را تکرار خواهد کرد.
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰ساعت 9:57 توسط سعید از برلین
|