قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

پروانه.(1)
   بنابراین به سمت گل‎های شقایق پرواز می‎کند؛ این گل‎ها برایش اما کمی تلخ بودند، بنفشه ها حرارتشان زیاد بود، گل‎های درخت نمدار کوچک بودند و خویشاوندان زیادی هم داشتند. گل‎های درخت سیب _ بله، او با خود فکر کرد که البته آنها مانند گل‎های سرخ زیبا دیده می‎شوند، ولی امروز شکوفه می‎دهند تا فردا به زمین سقوط کنند. گل نخود فرنگی بیشتر از همه مورد علاقه‎اش قرار گرفت، سرخ و سفید بود، لطیف و ظریف، و به آن دسته از دختران خانه‎داری تعلق داشت که با وجود زیبا بودن برای آشپزخانه هم مناسبند؛ او خود را آماده کرده بود تا درخواست عاشقانه‎اش را درمیان بگذارد _ که چشمش در کنار گل لوبیا به پوسته‎‎ای که به نوکش شکوفه پژمرده‎ای آویزان بود می‎افتد و می‎پرسد: "این کیه؟" و گل لوبیا جواب می‎دهد "خواهرم".
   پروانه می‎گوید "آه، پس اینطور! آیا شما هم دیرتر اینچنین دیده خواهید گشت؟" و چون از این موضوع شوکه شده بود از آنجا پرواز می‎کند.
   بوته پر از گل پیچ امین‎الدوله از روی نرده آویزان بود، چنین دوشیزه‎هائی آنجا فراوان بودند، با صورت‎های دراز و رنگ زرد، نه، او از چنین گل‎هائی خوشش نمی‎آمد. اما پس کدام گل را دوست داشت؟
   بهار رفت، تابستان به پایان رسید و پائیز آغاز شده بود؛ اما او هنوز مردد بود.
   گل‎ها حالا در باشکوه‎ترین جامه خود ظاهر می‎گشتند _ اما به عبث.
   آنها تازه نبودند و بوی عطر جوانانه نمی‎دادند. قلب همیشه خواهان بوی خوش است، اگر هم که دیگر جوان نباشد، و به خصوص در نزد گل کوکب و گل شقایق از بوی خوش کم پیدا می‎گشت. از این رو پروانه به گل نعناع در سطح هموارتر زمین مراجعه می‎کند.
   این بوته شکوفه کم دارد، اما خودش کاملاً مثل شکوفه است، از پائین تا بالایش معطر است، در هر برگش بوی گل است. پروانه به خود می‎گوید: "این گل را خواهم گرفت!"
   و حالا او از گل نعناع خواستگاری می‎کند.
   اما بوته نعناع شق و ساکت آنجا ایستاده بود و به او گوش می‎داد؛ و عاقبت می‎گوید: "دوستی، آری! اما نه بیشتر! من پیرم، و شما هم پیر هستید؛ البته ما می‎توانیم خیلی خوب با همدیگر زندگی کنیم، اما به ازدواج هم در آمدن _ نه! لازم نیست دیگر در این سن و سال خودمان را گول بزنیم!
   چنین شد که پروانه همسری نصیبش نگشت. او برای انتخاب همسر خیلی طول داده بود، و نباید این کار را می‎کرد! پروانه، همانطور که آن را می‎نامند یک عزب باقی می‎ماند.
   اواخر پائیز و  هوا ابری و بارانی بود. باد سرد چنان با شدت بر پشت درخت‎های پیر بید می‎کوبید که درونشان به صدا افتاده بود. این هوا مناسب پرواز با لباس تابستانی نبود؛ اما پروانه هم در بیرون مشغول پرواز نبود؛ او بر حسب تصادف در جائی که با آتش اجاق کاملاً مانند تابستان گرم بود گرفتار شده بود؛ او می‎توانست زندگی کند؛ اما او گفت "زندگی کافی نیست. تابش آفتاب، آزادی و یک گل کوچک هم باید داشت!"
   و او به سمت پنجره پرواز می‎کند، اما دیده می‎شود، مورد تحسین واقع می‎گردد و با سوزنی که در بدنش فرو می‎کنند او را در یک جعبه نمایش قرار می‎دهند؛ کار بیشتری نمی‎شد برای او انجام داد.
   پروانه می‎گفت: "حالا من هم مانند گل بر روی ساقه نشسته‎ام! البته کار چندان مطلوبی نیست! تقریباً مانند این است که ازدواج کرده و گیر افتاده باشی!" _ پروانه به این طریق به خود قدری دلداری می‎داد.
   گیاهان گلدان در اتاق می‎گفتند: "این دلداری خوبی نیست!"
  پروانه اما معتقد بود که چون گیاهان گلدان خیلی با انسان‎ها در معاشرت‎اند بنابراین نمی‎شود به آنها اعتماد کرد!
 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی ۱۳۹۰ساعت 5:19  توسط سعید از برلین  | 

نقاشی که زن زیبائی را بر بوم نقاشی‎اش می‎کشد، همواره در برابر دیدگانش مدلی زیباتر از نقش نشسته بر بومش ایستاده است ...
 
***
خود را عاشق هنر می‎پنداشت، از سر و کول خانه‎اش عکس و مجسمه‎های زنان و مردانی لخت از هنرمندانی معروف را که بابت خریدشان مبالغ هنگفتی پرداخته بود بالا می‎رفت، اما با عکس‎های هنری زن زیبای هموطنش مشکل داشت و از این می‎ترسید نکند دخترش این زن را سرمشق خود قرار داده و روزی هوس مدل شدن به سرش افتد!
 
***
و جالب‎تر اینکه تمام این هیاهو بخاطر آن عکس هنری اما برای همسایه دیگر ما که فرزندانش همگی مذکر بودند از اهمیت خاصی برخوردار نبود!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ساعت 12:42  توسط سعید از برلین  | 

پروانه. 

   پروانه می‎خواست از میان گل‎ها برای خود یک عروس خیلی لطیف انتخاب کند. عاقبت نگاهی ارزیابانه به تمام گل‎ها می‎اندازد و درمیابد که همه آنها مانند دوشیزه‎ای هنوز عاشق نگشته کاملاً ساکت و عفیفانه بر روی ساقه‎های خود نشسته‎اند؛ اما تعدادشان بسیار زیاد بود و کار انتخاب کردن را خیلی خسته کننده می‎ساخت. پروانه از این تلاش خوشش نیامده و بقصد ملاقات با گل مینا پرواز می‎کند. فرانسوی‎ها این گل کوچک را مارگریت Margarete می‎نامند؛ آنها این را هم می‎دانند که مارگریت می‎تواند پیش‎گوئی کند، و وقتی مردم عاشق، همانطور که اغلب اتفاق می‎افتد، یک گل‎برگ بعد از دیگری از آن می‎چینند و در این حال از هر گل‎برگ یک سؤال در باره معشوق خود می‎پرسند: آیا با قلبش دوستم دارد؟ - آیا مرا زیاد دوست دارد؟ - یک کم دوست دارد؟ - اصلاً دوستم ندارد؟ و از این قبیل سؤال‎ها. هر کس به زبان خودش سؤال می‎کند. پروانه هم پیش مارگریت آمده بود تا از او بپرسد، اما او گلبرگ‎های مینا را نچید، بلکه بر هر گل‎برگ بوسه‎ای نشاند، زیرا او معتقد بود که با خوبی و مهربانی کارها بهتر پیش می‎روند.
   او به گل مینا می‎گوید: "مارگریت، بهترین گل مینا! بهترن بانو در بین گل‎ها شمائید، شما می‎توانید پش‎گوئی کنید _ خواهش می‎کنم، لطفاً به من بگوئید کدام گل را بدست خواهم آورد؟ کدام گل عروس من خواهد گشت، _ اگر من این را بدانم بلافاصله به سویش پرواز و از او خواستگاری خواهم کرد."
   اما مارگریت از اینکه پروانه او را با وجود دوشیزه بودن بانو خطاب کرده عصبانی بود و جواب او را نمی‎داد _ بین دوشیزه و بانو تفاوت وجود دارد! پروانه برای دومین و سومین بار سؤالش را تکرار کرد؛ اما وقتی گل مینا ساکت ‎ماند و یک کلمه هم نگفت، او هم دیگر اصرار نکرد، بلکه از آنجا بی‎درنگ برای اظهار عشق به پرواز ‎آمد.
   روزهای اول فصل بهار بود، گل‎های برف و زعفران شکوفه داده بودند. پروانه با خود فکر کرد که آنها خیلی لطیف‎اند‎، اما نابالغ‎! _ او، مانند همه پسران جوان چشمش پی دختران مسن‎تر می‎گشت.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ساعت 0:38  توسط سعید از برلین  | 

وقتی با مرغان عشقم از تو حرف می‎زنم و یکی از آنها با شوخی بی‎مزه‎ای حرفم را قطع می‎کند و من عصبانی می‎شوم، همگی با هم تند و تند می‎خوانند "دیوونه باز عاشق شده!" و به من می‎خندند.
 
***
من همیشه فکر می‎کردم خدای تنبلی‎ام، اما دیروز این رفیق نازنینم بعد از شصت سال اشتباه بودن این فکر را به من ثابت کرد و نشانم داد که در این کار امام هم نیستم. دیروز برای درمان ناراحتی روحی‎اش‎ پیش خانم روان‎پزشک رفته بود. قرار بر این بود که از طریق گفتگو مشکلش حل گردد، اما او بعد از چند دقیقه از روی تنبلی به خانم روان‎پزشک پیشنهاد داده بود که بجای کندوکاو دوران دور کودکی و گفتگو در باره آنها هیپنوتیزش کند تا سریع و راحت‎تر مشکل اصلی پیدا و حل گردد!
 
***
این هم از جمله‎های قصار همین رفیق تنبل بنده است که برای به تور انداختن دختران بی‎گناه همیشه به کار می‎برد: به اندازه سه تا مردِ عاشق دوستت دارم!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ساعت 11:51  توسط سعید از برلین  | 

من غمگین می‎شوم وقتی تو بخاطر بدست آوردن چهل/پنجاه سنت بیشتر سلامتی هموطن خود را به تخم‎ات هم حساب نمی‎کنی و گوشت فاسد به مشتری می‎اندازی، و عصبانی می‎شوم وقتی تو خود را مبارز، با فرهنگ، انقلابی و مخالف حکومت‎های جابر جهان هم به حساب می‎آوری، و تعجب می‎کنم که چرا وقتی کسی در ازاء گرفتن خانه و ماشین و شغلی نان و آب‎دار سر آدم را می‎برد تو دلخور می‎شوی!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ساعت 11:49  توسط سعید از برلین  | 

مزاح کریستالی‎ست که فقط در دردی عمیق و دائمی رشد می‎کند. مردم سالم وقتی هر از گاهی اخباری از این دست می‎خوانند: که کمدین بسیار محبوب و مؤفقی ناباورانه خود را در اثر دچار به مالیخولیای آنی غرق ساخته است، بر روی پاهای خود می‎کوبند، قاه قاه می‎خندند و سپس متعجب گشته و کمی می‎‎‎‎‎رنجند.
(از "سفر نورنبرگ" 1925)
 
***
مناسبت‎های متعددی برای مأیوس گشتن از انسانیت وجود دارند. اما چون ناامیدی روندی غیر منطقی‎ست، بنابراین باید تحمل کرده و به کرات با عقل، صبر و همچنین با طناب دار ِ مزاح بیازمائیم.
(از نامه‎ای به گرهارد کیرشهوف Gerhard Kirchhoff در آگوست سال 1949)
 
***
تمام موضوعات و تیترهای طنزنویسان _مهم نیست مایل به نوشتن چه چیزی باشند_ بهانه‎ای بیش نیستند، در حقیقت همه‎ی آنها همیشه فقط یک موضوع دارند: غم و اندوه زندگی خراب انسان و تعجب از اینکه با این وصف این زندگی پر از بدبختی چنین زیبا و ارزشمند می‎تواند باشد.
(از "سفر نورنبرگ" 1925)
 
***
زندگی عاشق قرار داده شدن حوادث خنده‎دار در کنار وقایع عمیق و جدی‎ست.
(از برگ آلبومی بی تاریخ)
 
***
تمام طنزهای سطح بالا با خود را جدی به حساب نیاوردن آغاز می‎گردند.
(از "گرگ بیابان" 1925-1927)
 
***
[به منتقدانم]
من نه کاتولیکم و نه بودیست،
نه یهودی و نه مسلمان. من یک شاعرم،
یک نقاش و همچنین یک باغبان، مختصر اینکه: یک مزرعه ساده‎-، جنگل- و قادر مطلق چمنستانم.
(1959)
 
***
شادی نه اتلاف وقت است، نه از خود راضی بودن. شادی بالاترین دانش است و عشق، بله گفتن به تمام واقعیت‎هاست و بیداری‎ بر لبه تمام اعماق‎ها و پرتگاها.
(از Glasperlenspiel در 1931-1942)
 
***
شادی فضیلت مقدسین و شوالیه‎ها و راز زیبائی و ماده واقعی هر هنریست. شاعری که شکوه و ترس زندگی را در گام‎های رقصان اشعارش می‎ستاید و نوازنده‎ای که آن را می‎نوازد آورنده نورند، افزایش دهنده شادی و روشنائی بر روی زمین‎اند، اگر هم که ابتدا ما را به گریه و تنش‎های دردناک اندازند.
(از Glasperlenspiel در 1931-1942)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 15:10  توسط سعید از برلین  | 

 
مزاح، واسط میان آرمان و واقعیت است.
(از "سفر نورنبرگ" 1925)
 
***
برای اینکه به اشتباه مرتکب جدی گرفتن این زندگی مضحک نشویم باید از صرفه جوئی در مصرف جادو پرهیز کنیم.
(از کارت پستالی به ویلهلم هکر Wilhelm Häcker در پایان سال 1920)
 
***
برای کسی که در برابر حماقت دارای یک درجه عقل بیشتر است اسلحه دیگری بجز مزاح برایش باقی نمی‎ماند.
(از نامه‎ای به هانس هسه Hans Hesse در ژوئیه سال 1950)
 
***
وقتی آدم با مردم دیوانه سر و کار داد بهترین کار وانمود کردن به عاقل بودن است.
("کفتکو با پدر" از برونو هسه  Bruno Hesse در تاریخ 23.01.1961)
 
***
سخن پر شور چیز زیبائی‎ست و برازنده انسانهای جوان. برای مردم پیر اما مزاح، لبخند، جدی نگرفتن، تبدیل جهان به یک عکس و مشاهد همه چیز طوری که انگار بازی ابرهای فرار شبانه‎اند مناسبتر است.
(از "ابرهای شبانه" 1926)
 
***
در جهان زندگی کردن، طوری که انگار جهانی وجود ندارد، از قانون حمایت کردن، طوری که انگار بالای قانون ایستاده‎ای، مالک گشتن، طوری که انگار مالک هیچ چیز نیستی، گذشت کردن، طوری که انگار گذشتی در کار نیست _ تمام این درخواست‎های فرموله گشته و اغلب دوست‎داشتنی و حکمت سطح بالای یک زندگی تنها با مزاح قادر به تحقق‎اند.
(از "گرگ بیابان" سالهای 1925-1927)
 
***
هرچه دلقک بزرگ‎تر باشد، هرچه ناگوارتر و درمانده‎تر‎ حماقت ما را به فرم مضحکی نشان ‎دهد، آدم بیشتر باید بخندد! اما چه زیاد همه میل به خندیدن دارند! مسافت طولانی‎ای را در سرما تا خارج از شهر می‎روند، پول می‎پردازند، مدت طولانی‎ای انتظار می‎کشند، در نیمه شب به خانه بازمی‎گردند، فقط به این خاطر که بتوانند چند لحظه بخندند.
(از "سفر نورنبرگ" 1925)
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 12:18  توسط سعید از برلین  | 

مرگ گاهی روح است در بدن که با بسته گشتن چشم به نیت خوابی ابدی بال‎ درآورده و به سمتی می‎پرد،
گاهی نعمتی‎ست برای پایان درد و رنج و
گاهی نیز بذر زندگی‎ست‎ در مغز.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 9:19  توسط سعید از برلین  | 

جای پای رویا.(9)
 
   نویسنده بعد از وارد شدن به خانه در را پشت سر خود می‎بندد و روی صندلی راحتی می‎نشیند. با دقت کلمات کلیدی نوشته شده در دفتر یادداشت را می‎خواند و درمی‎یابد که آنها بی‎ارزشند، که آنها هیچ چیزی را نمی‎رسانند و سد و مانعی بیش نیستند. او ورق‎ها را از دفتریادداشت پاره کرده و کاملاً نابود می‎سازد، و تصمیم می‎گیرد که دیگر چیزی ننویسد. بی‎قرار دراز کشیده بود و به دنبال کل ماجرا می‎گشت که ناگهان یک قطعه از رویا دوباره خود را نمایان می‎سازد، ناگهان او خود را دوباره در ایوان خالی آن خانه غریبه در انتظار می‎بیند که در نمای پشتی آن یک زن پیر و نگران با لباسی تیره به این سو و آن سو می‎رفت، و بار دیگر لحظه‎ی سرنوشت را احساس می‎کند: حالا ماگدا باید رفته باشد تا معشوقه تازه، جوان‎تر، زیباتر، معشوقه واقعی و ابدی‎اش را پیش او آورد. پیرزن دوستانه و نگران نگاهش به سمت او بود _ و از پس حرکت‎ها و لباس سیاهش حرکت‎ها و لباس‎هائی دیگر ظاهر می‎گشتند، چهره‎هائی از خدمت‎کاران و پرستاران زن دوران کودکی خود او، چهره و لباس ِ خانه خاکستری رنگ مادرش. و او احساس می‎کرد که آینده و عشق از این لایه از خاطرات و از این دایره چرخان تصاویر مادرانه و خواهرانه به سمت‎اش رشد می‎کند. دختری در پشت این ایوان خالی، در زیر نگاه نگران، عزیز و وفادار مادر و خدمتکاران رشد کرده بود که باید عشق‎اش او را خوشبخت سازد و داشتن‎اش اقبال و آینده‎اش آینده خود او باشد.
   حالا ماگدا را هم دوباره می‎بیند که چطور بدون بوسه و چه لطیف-جدی به او سلام می‎داد، که چطور صورتش یک بار دیگر تمام جذابیت جادوئی را مانند نور طلائی شب در خود جمع داشت، همان جذابیتی که یک بار دیگر در لحظه چشم‎پوشی و خداحافظی بی‎نهایت مهربان درخشیده بود، که چطور چهره فرو رفته و فشرده‎اش برای معرفی کردن خواهر جوان‎تر، زیباتر، واقعی و بی‎همتایش آمده بود تا به او برای برنده گشتن کمک کند. چنین به نظر می‎آمد که دختر با آن تواضعش، توانائی تغییر کردنش، قدرت جادوئی نیمه کودکانه و نیمه مادرانه‎اش نمادی از خود عشق باشد. تمام آن شعرهائی را که برای این زن تا حال در رویا و در آرزویش سروده بود، همه‎ی آن بزرگداشت و ستایشی را که او روزی در اوج عاشقی به او هدیه کرده بود در چهره دختر جمع بود، تمام روح دختر به همراه عشق خود او به چهره‎ای تبدیل شده بود و مهربان و جدی آشکارا می‎درخشید و با چشمانش لبخندی غمگین و دوستانه می‎زد. آیا از یک چنین معشوقی وداع کردن ممکن بود؟ اما نگاه دختر می‎گفت: باید وداع کرد، باید چیز تازه‎ای اتفاق افتد.
   و خواهر ماگدا، معشوقه جدید نویسنده با پاهای چالاک کودکانه‎ای داخل می‎شود، صورتش اما دیده نمی‎شد، هیچ چیز او به طور شفاف دیده نمی‎شد بحز کوچک و ظریف بودن او، بجز کفش قهوه‎ای رنگی که به پا داشت و چهره‎ برنزه و لباس قهوه‎ای رنگش و اینکه می‎توانست خیلی خوب و  دوست‎داشتنی برقصد. و در واقع یک والس خیلی آرام را _ رقصی را که معشوق آینده او اصلاً نمی‎توانست خوب برقصد. برتری کودک بر بزرگسالان و بر افراد باتجربه را نمی‎شد بهتر از این بیان کرد که او قادر بود خیلی راحت و ظریف و بدون اشتباه برقصد، و از قضا آن رقصی را که نویسنده در آن ضعیف بود و به طرز ناامیدکننده‎ای پائین‎تر از دختر قرار داشت!
   تمام روز را نویسنده با رویایش مشغول بود، و هرچه عمیق‎تر در این رویا فرو می‎رفت، رویا نیز زیباتر می‎گشت و به نظرش می‎آمد که حتی از تمام اشعار بهترین شاعران هم پیشی گرفته است. مدتی طولانی به اندازه چندین روز این قصد و نقشه را در سر می‎پروراند تا این رویا را طوری بنویسد که نه فقط برای خود ببینده خواب، بلکه همینطور برای دیگران هم این عمق، این صمیمیت و زیبائی غیر قابل بیان را دارا باشد. دیرتر اما او از این آرزو و تلاش صرف‎نظر و درک می‎کند که باید به یک شاعر واقعی بودن در روحش، به یک خیال‎باف و یک پیش‎گوئی که حرفه‎اش منحصراً حرفه یک اهل قلم باید بماند بسنده کند.
 
(1926)
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ساعت 15:36  توسط سعید از برلین  | 

 
جای پای رویا.(8
 
   نویسنده در حین تلاش‎ برای یافتن تصاویر خوابی که دیده بود مجبور می‎شود یک لحظه به خودش بخندد. به یاد می‎آورد که همین چند لحظه پیش فکر می‎کرده: به خود زحمت دادن برای خلق یک شعر بهاریِ نو بی‎فایده است، زیرا که این شعر مدت‎هاست به نوع بی‎نظیری سروده گشته _ اما بعد وقتی او به فکر پای رقصنده کودک، به حرکت‎های سبک و شیرین کفش‎های قهوه‎ای رنگ، به گام‎های بی‎نقص رقص دختر و به اینکه چگونه بر بالای این اطمینان و تمام ظرافت‎های زیبا اما یک لایه از حجب و رایحه‎ای از‎ خجالت دخترانه قرار گرفته بوده است ‎افتاد مطمئن گشت که فقط برای این پای کودکانه شعر سرودن کافی‎ست تا از شعر تمام شاعران پیشین که تا حال از بهار و جوانی و درک عشق گفته‎اند پیشی گیرد. اما هنوز بیش از چند لحظه از فکر کردن به این موضوع و از شروع بازی زودگذر فکرش برای ساختن شعری به نام "در کنار پائی در کفش قهوه‎ای" نگذشته بود که با نگرانی احساس کرد که دوباره رویا قصد ترک او را دارد، که تمام این عکس‎های خجسته در حال ذوب شدن‎اند. هراسان افکارش را به نظم و ترتیب مجبور ساخته و احساس می‎کند که تمام رویا، اگر که او مؤفق به یادداشت کردن تمام مطالب آن هم گردد، در این لحظه دیگر به او کاملاً تعلق ندارد، و اینکه او شروع به غریبه و پیر شدن کرده است. و او همچنین فوری این را می‎فهمد: که این تصاویر دوست‎داشتنی همیشه فقط تا لحظه‎ای به او تعلق دارند و روحش را با رایحه‎ عطر خود پر می‎سازند که او با تمام قلب و بدون افکار جانبی، بدون نیت و بدون نگرانی نزدشان بماند.
   شاعر اندیشناک و در حالیکه رویایش را مانند چین‎های بی‎پایان پیشانی و یک اسباب‎بازی بی‎نهایت شکننده ساخته شده از نازک‎ترین شیشه‎ها با خود حمل می‎کرد راه خانه را در پیش می‎گیرد. او خیلی دلواپس رویای خود بود. آه، کاش می‎توانست دوباره مؤفق به تجسم چهره کامل عشق رویائی خود گردد! و از کفش قهوهای رنگ، از ریزه‎کاری‎های رقص، از چهره برنزه و درخشنده دختر کوچک و از این تعداد اندک عکس‎های باقی‎مانده و گرا‎ن‎بها کل خواب را دوباره بنا سازد. این کار برایش با اهمیت‎تر از بقیه کارهای جهان به نظر می‎‎آمد. و آیا نمی‎بایست واقعاً این کار برایش بی‎نهایت مهم باشد؟ آیا مگر این چهره افسونگر و بهاری بعنوان معشوقه‎ به او وعده داده نشده بود؟ مگر این دختر از عمیق‎ترین و بهترین منبع روحش متولد نگشته بود؟ مگر به عنوان نمادی از آینده‎اش، به عنوان مطلع از امکانات سرنوشتش و به عنوان درونی‎ترین رویایش از خوشبختی با او روبرو نگشته بود؟ _ و او همزمان با دلواپس بودن اما در عمق وجودش بی‎نهایت خرسند بود. آیا این شگفت‎انگیز نبود که می‎شد چنین چیزهائی را در خواب دید، که می‎شد این جهان ساخته گشته از جالب‎ترین مواد سحر و جادو را در خود حمل کرد، که در درون روح ما، روحی که ما اغلب ناامیدانه مانند یک آثار مخروبه بیهوده در آن به دنبال باقی‎مانده‎ای از ایمان، از شادی و از زندگی می‎گردیم بتواند چنین گل‎هائی رشد کنند؟
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ساعت 15:2  توسط سعید از برلین  | 


جای پای رویا.(7)
 
 
    جریان قرار ملاقات چه میتوانست باشد؟ اما او توانا به پیدا کردن آن نبود.
   یک سؤال دیگر به ذهنش خطور میکند: این دختر کوچک و مهربان به چه کسی شباهت داشت و چه کسی را یاد او میانداخت؟ مدتی بی نتیجه جستجو کرد، همه چیز دوباره ناامیدانه به نظر میآمد، و او برای یک لحظه تقریباً صبرش را از دست داد و خشمگین گشت و نزدیک بود که دوباره از این کار کاملاً منصرف گردد. اما در این هنگام یک اتفاق دیگر رخ میدهد، یک مسیر تازه شروع به درخشیدن میکند. دختر کوچک شبیه به معشوقه او بود _ آه نه، دختر شبیه به معشوقهاش نبود، او حتی از اینکه دختر کوچک خواهر معشوقه اوست اما با این وجود شباهت خیلی کمی با هم دارند متعجب شده بود. ایست! خواهر معشوقهاش؟ آه حالا تمام رد پاها دوباره میدرخشند و همه چیز معنا پیدا میکند و او بخاطر برجسته گشتن سنگ نبشه به وجد آمده و بخاطر بازگشت تصاویری که فکر میکرد آنها را از دست داده بوده است خوشحال میگردد.
   جریان از این قرار بود: در خواب معشوقه او، ماگدا Magda آنجا بود، و در حقیقت مانند دیدارهای آخرشان پرخاشگر و عصبی مزاج نبود، بلکه بسیار دوستانه، کمی ساکت، اما شاد و زیبا بود. ماگدا به او با لطافت مخصوصی سلام کرده، بدون بوسه، دستش را به او داده و گفته بود که میخواهد عاقبت او را با مادرش آشنا کند، و او آنجا در خانه مادرش خواهر کوچکتر او را خواهد شناخت، خواهری که برای معشوقه و همسری او در نظر گرفته شده است. و اینکه خواهرش خیلی کوچکتر از خود او میباشد و از رقصیدن خیلی خوشش میآید و اگر او با خواهرش برقصد میتواند او را از آن خود سازد.
   چقدر ماگدا در این خواب زیبا بود! چقدر وجود خاص، دوستداشتنی، پر روح و لطیفاش، آن چشمهای تازه، آن پیشانی روشن و موهای پر و معطرش میدرخشیدند!
   بعد دختر او را در خواب به یک خانه هدایت کرده بود، به خانه خودش، به خانه مادر و کودکیاش، به خانه روحش تا در آنجا او را به مادر و به خواهر کوچک زیبایش نشان دهد و او بتواند آن دختر کوچک را بشناسد و دوستش بدارد، زیرا که خواهرش به عنوان معشوقه او برگزیده گشته بوده است. او دیگر نمیتوانست خانه را به یاد آورد، فقط یک ایوان خالی را به یاد میآورد که در آن انتظار کشیده بود، و همچنین قادر به تجسم مادر دختر هم نبود، فقط یک خانم پیر، یک خدمتکار یا پرستار زن با لباسی سیاه یا خاکستری رنگ در زمینه برایش قابل رویت بود. بعد اما خواهر کوچک آمده بود، یک کودک دلربا، یک دختر ده یا یازده ساله که اندامی مانند چهاردهسالهها داشت. مخصوصاً پاهای دختر در کفش قهوهای رنگ کاملاً کودکانه بود، کاملاً بیگناه، خندان و هنوز نابالغ ولی با وجود سن کماش خانمانه به چشم میآمد! دختر کوچک سلام دادن او را دوستانه جواب میدهد، و ماگدا از این لحظه به بعد ناپدید گشت و فقط خواهر کوچکاش آنجا مانده بود. با به خاطر آوردن پند ماگدا به دختر پیشنهاد رقصیدن می‎دهد. و دختر با خوشحالی با تکان دادن سر و بدون مکث شروع به رقصیدن میکند، تنها. و چون دختر خیلی زیبا مشغول به رقصیدن کودکانه خود و نوع رقص نیز یک والس خیلی آرام بود که او از پس آن خوب برنمیآمد، بنابراین جرأت نکرده بود دختر را در آغوش گرفته و با او برقصد.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 13:40  توسط سعید از برلین  | 

جای پای رویا.(6)
 
   دست کم مقدار کمی از تصاویر نجات یافته بودند. نویسنده فوراً تصمیم می‎گیرد به جستجوی آنچه در خواب دیده بود و می‎توانست هنوز در ذهنش باقی مانده باشد بپردازد و تا جائی که ممکن است آنها را وفادارانه و دقیق یادداشت کند. بلافاصله یک دفتر یادداشت از جیب خارج می‎سازد و اولین طرح را فهرست‎وار می‎نویسد تا در صورت امکان چارچوب و ساختمانِ کامل رویا و خطوط اصلی را دوباره پیدا کند. اما مؤفق به انجام این کار هم نمی‎شود. دیگر نه ابتدای رویا و نه انتهای آن برایش قابل شناسائی بود، و نمی‎دانست که کدام یک از قطعات حاضر به کدام قسمت از رویایش تعلق دارد. نه، او باید طور دیگری شروع کند. او باید قبل از هر چیز آنچه را که هنوز قابل دسترس بود نجات دهد، باید چند تصویری را که هنوز محو نگشته‎‎اند محکم نگهدارد، مخصوصاً این کفش کودکانه، این پرنده جادوئی و خجالتی را.
   نویسنده ما سعی می‎کند با قرار دادن قطعات تصاویر در کنار هم رویایش را بخواند، مانند باستان‎شناسی که سنگ نبشته‎ای قدیمی می‎یابد و با استفاده از حروف و نمادهای اندکی که هنوز قابل تشخیص‎اند شروع بخواندن آن می‎کند.
   او در خواب با یک دختر به کاری مشغول بود، با یک دختر عجیب، با دختری که شاید واقعاً زیبا نبود اما به یک نحوی شگفت‎انگیز بود، دختری که شاید سیزده یا چهارده سال ولی اندامی کوچک‎تر از این سن داشت. چهره‎اش برنزه بود. چشم‎هایش؟ نه، او چشم‎هایش را ندیده بود. نامش؟ ناآشنا. رابطه‎ دختر با او، با خیال‎باف؟ ایست، کفش قهوه‎ای رنگ آنجا بود! او این کفش را در حال حرکت می‎دید، آن را در حال رقصیدن و انجام حرکات رقص می‎دید، حرکت‎های یک والس خیلی آرام. آه بله، حالا او دوباره بسیاری از چیزها را می‎دانست. او ‎باید از نو شروع کند.
   بنابراین: او در خواب با یک دختر شگفت‎انگیز، کوچک و غریب که چهره‎ای برنزه و کفش قهوه‎ای رنگی به پا داشت رقصیده بود _ آیا همه چیز دختر قهوه‎ای رنگ نبود؟ حتی موهایش؟ رنگ چشم‎هایش؟ همینطور رنگ لباسش؟ نه، او از آنها دیگر بی اطلاع بود _ می‎شد آنها را اینچنین حدس زد و به نظر هم امکان‎پذیر می‎آمد، اما چیزی مسلم نبود. او باید مطمئن می‎گشت، اطمینانی که بتواند ذهنش واقعاً به آن متکی گردد، وگرنه به دریائی بی ساحل می‎رسید. حالا او شروع می‎کند به گمانه‎زنی که نکند این جستجوی رویا او را به راهی دور بکشاند و او یک مسیر دراز و بی پایان را آغاز کرده باشد. و درست در این لحظه دوباره یک قطعه عکس دیگر می‎یابد.
   آری، او با دختر کوچک رقصیده بود، یا قصد رقصیدن با او را داشته، یا اینکه مجبور به رقصیدن بوده، و دختر به تنهائی برای خود یک ردیف از حرکات تازه، قابل انعطاف و دل‎ربای رقص را انجام می‎‎داد. یا اینکه او هم با دختر رقصیده بود، آیا دختر تنها نبود؟ نه. نه، او نرقصیده بود، او فقط قصد رقصیدن داشته است، بین او و یک نفر دیگر چنین قرار گذاشته شده بود که او باید با این دختر کوچک برنزه برقصد. بعد دختر اما به تنهائی شروع به رقصیدن کرده بود، بدون او، و او قبل از رقصیدن کمی ترسیده یا خجالت کشیده بود. نوع رقص، والس خیلی آرامی بود که او نمی‎توانست آن را خوب برقصد. دختر اما شروع به رقصیدن کرده بود، تنها، بازی‎گوشانه، و با ریتمی فوق‎العاده عالی و با کفش‎های کوچک قهوه‎ای رنگش با دقت شکل‎های گام برداشتن رقص را بر روی فرش می‎نوشت. اما چرا خود او نرقصیده است؟ یا چرا او اصلاً قصد رقصیدن داشته؟
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ساعت 23:45  توسط سعید از برلین  | 

جای پای رویا.(5)
 
   برای جستجوی خاطرات خود مانند کسی بود که خاطرات کاملاً در نزدیکی‎اش قرار دارند و چون او می‏‎پندارد که آنها در فاصله‏‎ای دور قرار گرفته‎اند قادر به شناختن‎شان نمی‎شود و در نتیجه تمام تصاویر را اشتباه تفسیر می‏‎کند. اما درست در همان لحظه‎ای که او دست از تلاش کشید و آماده گشت تا این تجربه کردن با چشم کمی باز را به پایان رسانده و فراموش کند وضع عوض می‎گردد و کفش کودکانه خود را از سمت راست به او نزدیک می‎سازد. مرد با کشیدن آهی عمیق ناگهان حس می‎کند که کفش کودکانه در سالن مملو از تصویر درونش در قسمت تحتانی قرار نگرفته و متعلق به داشته‎های قدیمی نیست، بلکه کاملاً تازه و نوست. او فکرش تا همین چند لحظه پیش به این کودک مشغول بود و چنین به نظر می‎آمد که این کفش را در حال گریز دیده است.
   و حالا به طور ناگهانی آن را یافته بود. آه بله، آن تصویر آنجا بود، کودکی که کفش به او تعلق داشت آنجا ایستاده بود، و یک قطعه از رویائی بود که نویسنده در شب گذشته در خواب دیده بود. خدای من، فراموش کردن آن چطور ممکن بود؟ در نیمه شب از خواب بیدار شده و خوشحال و منقلب از قدرت مرموز خوابی که دیده بود احساس می‎کرد که یک حادثه مهم و شگفت‎انگیز را تجربه کرده است _ و پس از لحظه کوتاهی دوباره به خواب رفته بود. و یک ساعت خواب صبح کافی‎ست تا تمام تجربه شگفت‎انگیز را دوباره پاک سازد، طوریکه که او ابتدا حالا در این ثانیه دوباره توسط دیدن زودگذر پای کودکانه بیدار گشته و به فکر آن افتاده است. عمیق‎ترین و خارق‏‎العاده‎ترین تجربه‎های روح‎مان اینچنین زودگذر، اینچنین گذرا و کاملاً واگذاشته به دست تقدیر بودند! و همچنین حالا هم مؤفق نمی‎شود تمام خواب شب قبل را در پیش چشمانش مرور کند. فقط تصاویری پراکنده و اغلب بی ارتباط قابل یافتن بودند، بعضی از آنها تازه و پر زرق و برق و بقیه خاکستری و خاک گرفته که قصد محو شدن داشتند. و این رویا چه عمیق، چه زیبا و الهام بخش بود! چه شدید قلبش بعد از آن بیدار گشتن ِ بار اول به طپش افتاده بود، خوشحال و نگران مانند روزهای جشن و سرور ایام کودکی! دیدن این خواب و تجربه کردن چیزی اصیل، چیزی مهم و گم نشدنی احساس زنده‎ای در او به جریان انداخته بود! و حالا این قطعه از خواب بعد از چند ساعت هنوز آنجا بود، این چند عکس کوچک پراکنده و این طنین ضعیف در قلب _ بقیه چیزها گم شده بودند، به گذشته تعلق داشتند و دیگر زنده نبودند!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 12:45  توسط سعید از برلین  | 

مخفیانه با خودم در جنگم
در خفا با تو هم می‎جنگم
و جالب‌‎تر اینکه
هدف از جنگیدن نیز برایم مخفی‎ست.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 23:42  توسط سعید از برلین  | 

ترجمه‎ی عامیانه نوشته روی عکس:
مستی خطر مورد تجاوز قرار گرفتن را افزایش می‎دهد.
 
موضوعی که فکرم را بعد از دیدن این عکس به خود مشغول ساخته ربط مستقیمی با خود عکس ندارد.
موضوع این است که من چندین بار پس از مرگ کیم یانگ دوّم!! رهبر کره شمالی شنیدم و خواندم که مردم این سرزمین در اثر گرسنگی ضعیف و کوتاه قد مانده و علف هم حتی برای خوردن گیرشان نمی‎آید (بگذریم از اینکه علف در این سرزمین ثروتمندی که من در آن زندگی می‎کنم هم حتی برای کشیدن گیر کسی نمی‎آید).
بعد از شنیدن این خبر از خودم پرسیدم که اگر کیم یانگ سوم زبل بازی در بیاورد و در جواب بگوید: "نه بابا، این حرف‎ها چیه شما می‎زنید! مردم گرسنه‎اند یعنی چه! کوتاه قد و لاجون بودن تو خون مردم ماست، اگه باور نمی‎کنید یه نگاه به مردم دور و اطراف این ناحیه از جهان بندازید، تقریباً همه اینطوری هستیم! از چینی‎‎اش گرفته تا ژاپنی‎اش، از ویتنامی و مردم اندونزی تا همین برادر دوقلوی حودمون!".
آیا اگر این زبل خان چنین جوابی به خبرنگاری بدهد چند در صد از مردم جهان حرف او را باور خواهند کرد؟!

با دومین نگاه به عکس مورد نظر دو جمله زیر فوری در جلوی چشمانم رژه رفتند:
1- گشنگی نکشیدی عاشقی از یادت بره!
2- مرد باید که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیاب باشد!
بعد بلافاصله تیتر اول روزنامه‎ای خیالی "پیروزی اولین زن آمریکائی بر قوی‎ترین مرد از کره شمالی!" فانتزی‎وار در ذهنم به بازی پرداخت. و در خاتمه در حالیکه آخرین نگاهم را به عکس می‎انداختم از خود پرسیدم که آیا این زن در حال دادن تنفس مصنوعی به آن مرد ا‎ست یا در حال خفه کردن او؟ و این سؤال باقیمانده وقتم را تا آخر شب چنان پر ساخت که امکان کوچک‎ترین حرکتی را طوری که انگار من زیر اندام آن خانم افتاده‎ام از من ربود.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 12:45  توسط سعید از برلین  | 

جای پای رویا.(4)
 
   تسلیم شگفتی‎ای که بارها آنرا تجربه کرده بود می‎گردد، تسلیم معجزه‎ای که فکر می‎کرد شایستگی لطف‎اش را از مدت‎ها پیش از دست داده بوده است. لحظات بی پایانی را میان بی زمانی و همنوائی روح و جهان در نوسان بود، احساس می‎کرد که نفس‎اش ابرها را هدایت می‎کند و در سینه‎اش خورشید گرم در چرخش است.
   اما در حالی‎ که او خود را به آن شگفتی نادر تسلیم کرده و از درز باریک میان چشمان بسته خود رو به پائین خیره نگاه می‎کرد و در ِ تمام حس‎هایش را نیمه باز نگاه داشته بود _ زیرا به خوبی می‎دانست که این طوفان دوست‎داشتنی از درون او برمی‏‎خیزد_ بر روی زمین در نزدیک خود چیزی را احساس می‎کند، چیزی که او را جذب خود می‎سازد. آن چیز، طوری که او فقط آهسته و بتدریج توانست آن را بشناسد پای کوچک یک دختر بود، پای یک کودک که درون یک نیم چکمه چرمی قهوه‎ای رنگ قرار داشت و برروی شن‎های جاده محکم و شاد با فشار وزن خود بر پاشنه کفش قدم برمی‎داشت. این کفش کوچک دخترانه، این چرم قهوه‎ای رنگ، این ظاهر شدن کودکانه و شاد تخت‎های کفش، این مچ پای ظریف پوشیده شده با قطعه جوراب ابریشمی شاعر را به یاد چیزی ‎انداخت، ناگهانی و هشدار دهنده طپش قلبش سریع‎تر می‎گردد، اما او مؤفق به یافتن سر نخ نمی‎شود. یک کفش کودکانه، یک پای کودکانه، یک جوراب کودکانه _ اینها چه ارتباطی با او داشتند؟ کلید آن کجاست؟ منشاء آن کجای روحش بود که جواب این عکس‎ها را از میان ملیون‎ها عکس می‎داد، آنها را دوست می‎داشت، آنها را به سوی خود می‎کشید، آنها را مهم احساس می‎کرد؟ برای یک لحظه چشمانش را کاملاً می‎گشاید، لحظه بسیار کوتاهی نقش کامل کودک را می‎بیند، یک کودک زیبا، ولی فوری حس می‎کند که این نقش دیگر آن تصویری نیست که به او مربوط می‎گشته، تصویری که برایش مهم بوده است. غیر ارادی و خیلی سریع دوباره چشمانش را تا آن اندازه‎ای می‎بندد که فقط یک لحظه خیلی کوتاه قادر به دیدن محو گشتن پای کودکانه می‎گردد. بعد با فکر کردن به پا، با حس کردن معنای آن، اما بی‎‏اطلاع و در رنج از جستجوی بیهوده و خوشحال از نیروی این تصویر در روح خود چشمانش را کاملاً می‎بندد. او در یک جائی، در یک زمانی این تصویر کوچک، این پای کوچک در کفش قهوه‎ای رنگ را دیده و بعنوان حادثه‎ای با ارزش در خاطرش حک شده بوده است. چه وقت بود؟ اوه، باید در زمانی خیلی پیش بوده باشد، پیش از دوره ماقبل تاریخ، اینچنین دور به نظر می‎آمد، اینچنین از فاصله‎ای دور و از عمقی غیر قابل تصور در فضا رو به بالا به او نگاه می‎کرد و اینچنین عمیق در چاه حافظه‎اش فرو رفته بود. شاید او آن را از اوان کودکی، از همان زمان افسانه‎ای که تمام خاطرات آن حالا چنین تیره و تار و فراخواندشان چنین سخت گردیده و با این وجود دارای رنگی قوی‎تر، گرم‎تر و کامل‎تر از تمام خاطرات دیگرش است با خود حمل می‎‎کرده، شاید او آن را گم کرده و تا امروز دیگر هرگز آن را نیافته است. مدت درازی سرش با چشمانی بسته به پائین خم بود، مدت درازی به این و آن فکر ‎کرد، این نخ و آن نخ را و ردیفی از تجارب را در خود در حال درخشیدن دید، اما کودک در هیچکدام نبود، هیچ کفش قهوه‎ای رنگی در خانه نبود، نه، نمی‎شد آن را پیدا کرد، ادامه دادن این جستجو بی‎فایده بود.   
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۰ساعت 21:19  توسط سعید از برلین  | 

جای پای رویا.(3)
 
   او بی‎مقصد در هوای اوایل فصل بهار آهسته قدم می‎زد، در باغچه‎های کوچک و غمگین جلوی خانه‎های اجاره‎ای بوته‎های خم گشته از فشار برف را ‎دید، هوای ولرم و نمناک ماه مارس را که وسوسه پیچیدن و داخل شدن به پارکی را به سرش انداخت تنفس کرد. آنجا در زیر آفتاب میان درختان لخت بر روی نیمکتی نشست، چشمانش را بست و خود را در این ساعات آفتابی زودرس بهاری به دست بازی احساس‎هایش سپرد: هوا چه نرم خود را بر روی گونه‎هایش می‎نشاند، چه کامل خورشید مانند اشتیاقی مخفی می‎پخت، چه بوی جدی و دلواپسی از زمین پخش می‎شد، چه بازی‎گوشانه گاهی کفش‎های کوچک کودکان بر روی سنگ‎ریزه‎های جاده‎ها تلق تلق می‎کردند، چه دوست داشتنی و بیش از حد شیرین در جائی از بیشه‎ی لخت توکائی آواز می‎خواند. آری، اینها همه زیبا بودند، و از آنجائیکه بهار، خورشید، کودکان و توکا چیزهای خیلی قدیمی‎ای بودند که بیش از هزاران هزار سال پیش هم انسان در کنار آنها احساس شادی می‎کرده است، به این ترتیب در حقیقت قابل درک نبود که چرا کسی نباید بتواند امروزه هم مانند پنجاه یا صد سال پیش به همان خوبی یک شعر بهاری زیبا بسراید. و در عین حال آن هیچ چیز نبود. کمرنگ‎ترین خاطره از ترانه بهاری اولند Uhland (البته با موسیقی شوبرت Schubert که پیش‎درآمدش طعم افسانه‎‎ای و مهیج اوایل فصل بهار را می‎دهد) کافی بود تا به یک شاعر امروزی قویاً نشان دهد که آن چیزهای لذت‎بخش برای لحظه‎ای تا به آخر سروده گشته‎اند و اینکه تقلید کردن از آن آفرینش‎ها که چنین پایان‎ناپذیر و مبارک نفس می‎کشند بی‎معناست.
   در این لحظه درست هنگامی که افکار شاعر در حال تدارک پیچیدن دوباره به سمت آن مسیرهای نابارور قدیمی بود چشمانش را تنگ می‎کند و از پشت پلک بسته و از درز شکاف باریک بین آنها نه تنها با چشمانش حرکت و درخشش نوری را می‎بیند بلکه آن را حس هم می‎کند، جزایری از تابش آفتاب، انعکاس‎های نور، حفره‎های سایه، سفیدی‎ای داخل گشته در رنگ آبی آسمان، یک رقص دایره‎وار از نورهای متحرکی که همه هنگام نگاه کردن به خورشید آن‎ را می‎بیند، فقط اما به گونه‎ای متغیر، به نوعی ارزشمند و منحصر به فرد که توسط محتوائی سرّی از ادراک محض به تجربه مبدل شده است. شاید چیزی که آنجا درخشید، موج زد، تیره و تار گشت و بال‎هایش را به حرکت انداخت فقط طوفان نوری از خارج نبود، و صحنه نمایش تنها چشم‎هایش نبودند. شاید آن چیز همزمان زندگی و غریزه‎ی به جوش آمده درونی‎اش و صحنه نمایش‎ نیز روح و سرنوشت خود او باشد. شاعران و «غیب‎گویان» به این ترتیب مشاهده می‎کنند، این‏گونه‎ دل‎ربا و هیجان‎آور کسانی که توسط تیر اروس Eros عاشق شده‎اند می‎بینند. فکر شوبرت و اولند و ترانه‎های بهاری محو شده بود، دیگر نه اولندی وجود داشت، نه شعر و نه گذشته‎ای. همه چیز یک لحظه‎ی جاودانه بود، تجربه بود و درونی‎ترین واقعیت.
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی ۱۳۹۰ساعت 20:30  توسط سعید از برلین  | 

 
جای پای رویا.((2
 
   تمام این افکار برای نویسنده آسان و تمام این حقایق برایش آشنا بودند. او می‏دانست که همان بازی، همان تلاش نجیبِ ناامیدانه و حریصانه‎ای که او را بخاطر چیزی معتبر و همیشگی و ارزشمند به نوشتن و پر کردن صفحات کاغذ وامی‏داشته‏اند کسان دیگری مانند ژنرال، وزیر، وکیل، زنی زیبا و ظریف و شاگرد مغازه را نیز به تحرک می‎اندازد. می‎دانست که تمام انسان‎ها به نوعی تلاش می‏کرده‎اند، خواه هشیارانه و خواه احمقانه، خواه فراتر از خویش و از امکانات خود، یا با تشویق آرمان‎های پنهانی و کور گشته از سرمشق‎ها و گرفتار دام ایده‎آل‎ها. هیچ ستوانی که افکار ناپلئون را در خود حمل نکرده_ و هیچ ناپلئونی که گه‎گاهی خود را مانند میمون، مؤفقیت‎هایش را مانند ژتون‎های بازی و هدف‎هایش را مانند وهم احساس نکرده باشد یافت نمی‎گردد. هیچ کس پیدا نمی‎شود که به این ساز نرقصیده باشد. و کسی هم پیدا نمی‎شود که زمانی در سطوحی از دانش این فریب را حس نکرده باشد. البته، تکامل یافته‎گان و انسان‎هائی خداگونه مانند بودا، مسیح و سقراط نیز وجود داشته‎اند. اما آنها هم فقط در یک لحظه، و آن هم در لحظه مرگ خود از تکامل و آگاهی کامل کاملاً پر گشتند. مرگ آنها چیزی نبود بجز پر گشتن از دانش و بالاخره آخرین جانبازیشان که با مؤفقیت به انجام رسید. و احتمالاً هر مرگی این معنا را داشته است، احتمالاً هر می‎رنده‎ای یک کامل کننده‎‎ خویش بوده است، کسی که خطا بودن تلاش را دور انداخته، کسی که خود را تسلیم کرده و نمی‎خواسته دیگر چیزی باشد.
   این نوع از افکار، حتی با وجود درک آسانشان باعث زحمت زیادی برای مردم در تلاش، کار و ادامه دادن به بازی کردن بازی‎هایشان می‎گردد. و بنابراین کار شاعر تلاشگر هم در این ساعت از روز پیش نمی‎رفت. واژه‎ای وجود نداشت که شایسته نوشتن باشد، فکری نبود که بیان کردن آن واقعاً ضروری باشد. نه، حیف کاغذ است، بهتر این بود که پاک و نانوشته باقی گذارده شوند.
   نویسنده با این احساس قلمش را به کناری می‎گذارد و ورق کاغذها را داخل کشوی میز می‎کند، اگر آتش دم دستش ‎بود حتماً آنها را در آن می‎انداخت. وضعیت برای او تازه نبود، یأسی بود که اغلب چشیده شده و در واقع اهلی و صبور گشته بود. او دست‏‎هایش را می‎شوید، پالتو و کلاه می‎پوشد و خارج می‎شود. برای او تغییر مکان یکی از ابزارهای کمک به حساب می‎‎‎‎آمد. او می‎دانست که ماندن طولانی مدت در یک مکان در کنار این کاغذهای نانوشته و نوشته شده در چنین حالتی خوب نیست. بهتر این بود که از خانه بیرون برود، هوا را احساس کند و چشم‎هایش را به بازی تصاویر خیابان عادت بدهد. شاید می‎توانست زن‎هائی زیبا را ببیند، یا اینکه به دوستی برخورد کند، شاید هم دسته‎ای کودک دبستانی یا یک اسباب‎بازی خنده‎دار در ویترین مغازه‎ای او را به فکر دیگری بیندازد. حتی می‏توانست چنین رخ دهد که ماشین یکی از آقایان این جهان، یک ناشر روزنامه یا یک استاد نانوای ثروتمند او را در گوشه خیابانی زیر بگیرد: امکانات متعددی برای تغییر وضعیت، برای خلق احوالی تازه.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 15:43  توسط سعید از برلین  | 

جای پای رویا.(1)
 
  او همچنین در این ساعت کمی شاکی ظهر دوباره همان چیزهائی را احساس کرد و به همان چیزهائی اندیشید که او گاهی اوقات احساس و فکر کرده بوده است، یعنی به موقعیت تراژدی‎مضحک و عجیب خویش، به حماقت پنهانی ادعای شاعریِ حقیقی را داشتن (چونکه شاعریِ حقیقی در حقیقت امروزیش وجود نداشت و نمی‎توانست هم وجود داشته باشد) و به بازی کودکانه و به بیهودگی تلاش‎های احمقانه‎اش با این نیت که با کمک عشق خود به شعر قدیمی، با کمک از آموزش بالای‎ خود و با کمک گرفتن از گوش دقیق و ظریف‎ش برای واژه‎های شاعرانِ حقیقی بتواند اثری خلق کند که با شعر حقیقی همانند باشد و یا در اثر شباهت فراوان با آن اشتباه گرفته شود (چون او به خوبی می‎دانست که با تقلید نمی‎توان ابداً چیزی به وجود آورد).
   همچنین نصف و نیمه برایش مشخص بود و می‎دانست که جاه‎طلبی ناامیدانه و توهمات کودکانه تمام تلاش‎هایش به هیچ وجه فقط امری مخصوص به او نیست، بلکه انسان‎های ظاهراً عادی و همینطور انسان‎های خوشبخت و مؤفق هم همین حماقت و خودفریبی ناامیدانه را در خود پرورش می‎دهند، و اینکه هر انسان به طور دائم و مقاوم بخاطر چیزی ناممکن تلاش می‎کند و بی‎اهمیت‎ترین فرد هم آرمان آدونیوس Adonis را در خود حمل می‎کند، احمق‎ترین فرد کمال مطلوب خردمندی را و فقیرترین فرد ایده‎آلش کرزوز Krösos است. آری، او حتی نصف و نیمه می‎دانست که آن آرمانِ بسیار قابل احترام "شاعریِ حقیقی" هم هیچ چیز نیست و حتی گوته Goethe هم کاملاً ناامیدانه انگار که به چیزی دست‎نیافتنی می‎نگرد به هومر Homer یا شکسپیر Shakespeare نگاه می‎کرده‎ است، همانطور که ممکن است یک نویسنده امروزی مایل باشد رو به بالا و به گوته نگاه کند، و اینکه واژه "شاعر" فقط یک انتزاع شیرین است و هومر و شکسپیر هم فقط نویسنده و متخصصین با استعدادی بوده‎اند که مؤفق گشتند به آثار خود آن نمود جاودانگی و ماورای زمینی را بدهند. همانگونه که انسان‎های باهوش و کسانی که عادت به فکر کردن دارند توانا به دانستن این چیزهای طبیعی و وحشتناک هستند او نیز نصف و نیمه تمام این چیزها را می‎دانست. او می‎دانست یا حدس می‎زد که شاید یک قسمت از نوشته‎هایش بتواند بر روی خوانندگان زمان‎های بعد احساس یک "شعر حقیقی" را بر جا گذارد و شاید نویسندگان آینده با اشتیاق طوری به او و زمانه او بنگرند که انگار به یک زمانه‎ی طلائی می‎نگرند، به زمانه‎ای که در آن هنوز شاعران حقیقی، احساسات حقیقی، انسان‎های حقیقی، یک طبیعت حقیقی و یک روح حقیقی وجود داشته است. او همچنین می‎دانست که شهروند متین شهر کوچک دوران بیدرمایر Biedermeier و شهروند فربه و چاق یک شهر کوچک قرون وسطی هم بدین نحو منتقدانه و احساساتی زمانه مکار و فاسد شده‎ خود را در تضاد با دیروزی پاک، ساده و مبارک می‎دیدند و پدربزرگان و نوع زندگی‎شان را با همان مخلوطی از حسادت و همدردی مشاهده می‎کرده‎اند که انسان امروزی تمایل به تماشای زمان مبارک قبل از اختراع ماشین بخار را دارد.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ساعت 16:19  توسط سعید از برلین  | 

 
کار کنید، طوریکه انگار به پول محتاج نیستید،
عشق بورزید، طوریکه انگار تا حال از سوی کسی زخم برنداشته‎اید،
برقصید، طوریکه انگار کسی شما را نمی‎بیند،
آواز بخوانید، طوریکه انگار کسی آن را نمی‎شنود،
زندگی کنید، طوریکه انگار بهشت بر روی زمین است.
 
(ترجمه کار شاعری که نامش هنوز برایم ناآشناست.)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 0:43  توسط سعید از برلین  | 

جای پای رویا.
روزگاری مردی وجود داشت که شغل کم اعتبار نوشتن مطالب سرگرم کننده را انجام می‎داد، اما با این وجود به آن تعداد کوچک‎تر اهل قلم تعلق داشت که شغل‎شان را تا حد امکان جدی تلقی می‎کنند و مشتاقانی برایشان احترام مشابهی قائلند، درست مانند زمان قدیم وقتی که هنوز شعر و شاعری وجود داشت و برای شاعران واقعی احترام قائل می‎گشتند. این اهل قلم چیزهای مختلف زیبائی می‎نوشت، او رمان، داستان و شعر می‎نوشت و در این راه زحمات غیر قابل تصوری به خود می‎داد تا کارش را خوب انجام دهد. اما به ندرت مؤفق می‎گردید بلندپروازیش را ارضاء کند، زیرا با وجود آنکه او خود را فروتن به حساب می‎آورد اما این اشتباه را می‎کرد که به جای مقایسه و سنجش خویش با همکاران و معاصران و دیگر نویسندگان مطالب سرگرم کننده، خود را با شاعران دوران گذشته _ آری با کسانی که بعد از گذشت چند نسل هنوز فراموش نگشته‎اند مقایسه کند، و می‎بایست بارها با درد و رنج متوجه شود که حتی بهترین و مؤفق‎ترین صفحه‎ای که او در عمرش نوشته است هنوز هم در پشت جمله یا بیت ناشکل آن شاعر با فاصله زیادی قرار داشته است. به این ترتیب او مدام ناخشنودتر می‎گردید و تمام شادی بخاطر کارش را از دست داد، و اگر هم هر از گاهی چیز مختصری می‎نوشت، فقط به این خاطر بود تا با آن در فرم انتقادهای تلخ از خود و زمانه‎ی خویش به این ناخشنودی و بی‎حاصلی درونی یک سوپاپ و محتوی بدهد، و البته از این طریق چیزی نزد او بهتر نشد. گاهی هم کوشش می‎کرد تا باغ سحرآمیز شاعریِ ناب را از نو بیابد و با دقت یک مجسمه‎ساز و با زبانی شیوا که در آن طبیعت، زنان و دوستی را ستایش می‎کرد به زیبائی جان می‎داد، و این اشعار به راستی موزیک مخصوصی در خود داشتند و شبیه شعرهای شاعران واقعی بودند که گه‎گاه می‎توانند مانند هیجان یا شفیتگی‎ای فرار یک تاجر یا انسانی زمینی را یادآور روح گمشده‎اش سازند.
   یک روز در فاصله زمستان و فصل بهار این نویسنده که خیلی مایل بود شاعر باشد و حتی از جانب کسانی به عنوان شاعر هم شناخته می‎شد دوباره کنار میز تحریرش نشسته بود. او طبق معمول تا نیمه‎شب کتاب خوانده و دیر و نزدیک ظهر از خواب برخاسته بود. و حالا به آن قسمت از کاغذ که دیروز دست از نوشتن کشیده بود خیره نگاه می‎کرد. بر روی این ورق کاغذ چیزهائی هوشمندانه‎ با زبانی‎ صیقل خورده و ادیبانه نوشته شده بود، افکاری ناب و توصیف‎هائی استادانه. گلوله منور و موشک‎های زیبائی از این سطور و صفحه برمی‎خواست و احساس لطیفی به صدا می‎آمد _ با این حال اما نویسنده از آنچه از روی کاغذش می‎خواند مأیوس بود و سرخورده در جلوی نوشته شب قبل که با خرسندی و شوق مخصوصی آن را نوشت نشسته بود، نوشته‎ای که دیروز به مدت یکساعت از شب مانند شعر به نظر می‎آمد و حالا فقط با گذشت چند ساعت دوباره خود را بر روی ورق کاغذ معذبی که برای چنین نوشته‎ای حیف بوده به ادبیات مبدل ساخته است.
 
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی ۱۳۹۰ساعت 15:8  توسط سعید از برلین  | 

ده روز دیگر با به پایان رسیدن سال 2011 یک سال به عمر من و خیلی از چیزهای دیگر افزوده می‎شود. گاهی بالا رفتن سن در انسان مانند اضافه شدن بار بر شانه می‎ماند، گاهی هم سبب ساده گشتن سؤال‎های بی‎جواب می‎گردد. 
قصد داشتم امروز چند ساعتی روی زمین دراز بکشم و به سقف اتاق خیره شوم و بگذارم روح فروید از من سؤال کند که در این یک سال آیا اتفاق خاصی برایم رخ داده؟ آیا روح و ذهنم کمی تکامل یافته؟ 
بدی نبودن آفتاب برای من به معنی خرج کردن انرژی از جیب و همیشه باعث ضرر بوده است. در این چند روزه فقط از انرژی زاپاس استفاده و تقریباً آن را تا به آخر مصرف کرده‎ام و حالا مثل پیرمردی گشته‎ام که از زور بی‎رمقی حتی قادر به جواب دادن به سؤالات با «آری» یا «نه» هم نیست. 

چند ساعتی بیشتر از طرح سؤال‎ها نگذشته بود که فروید بشکنی کنار گوشم می‏زند، من چشمانم را باز کرده و با عجله می‎گویم "آری" و بلافاصله دوباره در بحر تفکر فرو رفته و چشمانم بسته می‎شوند.
شاید امسال هم مانند بسیاری از سالیان گذشته مؤفق به پاسخ نشوم، اما مطمئنم که آخر سالِ دیگر باز روح فروید به سراغم خواهد آمد و پرسش خود را تکرار خواهد کرد.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰ساعت 9:57  توسط سعید از برلین  |