قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
هانس آمشتاین.(12)
 
   وقتی برتا داخل بالکن شد، هانس در برابر سالومه‏ی متکبر زانو زده بود. و برتا آمشتاین را مجبور به بلند شدن کرده و از او توضیح می‏خواهد. در این وقت هانس همه چیز را برای او تعریف می‏کند، سالومه اما در کنارشان ایستاده بود و به گفته‏های هانس گوش می‏داد و گاهی می‏خندید. هنگامی که هانس ماجرا را تا پایان تعریف می‏کند، سکوتی برقرار می‏گردد و آنقدر ادامه می‏یابد تا اینکه سالومه بارانی‏اش را دوباره بر تن کرده و قصد رفتن می‏کند. در این لحظه برتا به سالومه می‏گوید: تو اینجا می‏مانی! و رو به هانس می‏گوید: او تو را اسیر خود ساخته، حالا هم باید تو را داشته باشد؛ بین من و تو دیگر رابطه‏ای وجود ندارد!
   آنچه که سالومه در جواب گفته بود را دقیقاً مطلع نگشتم. اما باید ناپسند بوده باشد _ برتا گفت، سالومه بی قلب است _ و بعد وقتی به طرف در می‏رود دیگر کسی از رفتنش ممانعت به عمل نمی‏آورد و او به تنهائی از پله‏ها پائین می‏رود. هانس اما از دختر عموی بی‏چاره‏ام تقاضای بخشش می‏کند و می‏گوید که او همین امروز از آنجا خواهد رفت و ممکن است که به فراموشی سپرده شود، او ارزش برتا را ندارد و از این دست حرف‏ها. و بعد او رفته بود.
   وقتی برتا اینها را برایم تعریف کرد، قصد داشتم جواب آرام‏بخشی به او بدهم. اما قبل از خارج ساختن کلمه‏ای او خود را روی میز نیمه چیده شده می‏اندازد و اندامش از هق هق ترسناک گریه‏ای به لرزش می‏افتد. او مایل به نوازش و حرف نبود، من فقط توانستم آنجا بایستم و انتظار به خود آمدنش را بکشم.
   و عاقبت می‏گوید، برو، می‏گم برو! و من رفتم.
   خیلی متعجب نبودم وقتی هانس برای صرف شام و تمام شب به خانه بازنگشت. احتمالاً او از آن شهر رفته بود. البته چمدان کوچکش هنوز آنجا بود، اما او حتماً به این خاطر دیرتر نامه خواهد نوشت. این فرار زیاد با اصالت نبود، اما کاملاً قابل فهم بود. فقط بدیش این بود که حالا من مجبور بودم این ماجرای دردناک عشقی را به اطلاع عمو برسانم. طوفان سختی آغاز شده بود، و من خیلی زود به اتاقم برگشتم.
   صبح فردای آن شب از صدای صحبت و سر و صدای جلوی خانه از خواب بیدار می‏شوم. هنوز چند دقیقه بیشتر از پنج صبح نگذشته بود. بعد ریسمان زنگ در خانه کشیده می‏شود. من شلوار به پا کرده و خارج می‏شوم.
   هانس آمشتاین در لباس پشمی قهوه‏ای رنگ تعطیلاتش بر روی چند شاخه صنوبر قرار داشت. یک محافظ جنگل و سه کارگر چوب‏بری او را آورده بودند. البته چند تماشاچی هم آنجا حضور داشتند.
   ادامه؟ نه، عزیز من. داستان تمام شد. امروزه خودکشی دانشجویان دیگر امری نادر نیست، اما در آن زمان مردم برای زندگی و مرگ احترام قائل بودند، و مردم از ماجرای دوستم هانس مدت‏ها تعریف می‏کردند. و من هم سالومه بی فکر را تا امروز نبخشیده‏ام.
   خوب، او سهم بزرگی از تقصیرش را جبران ساخت. آن زمان او ماجرا را چندان سخت نگرفت، اما برای او هم زمانی فرا رسید که می‏بایست زندگی را جدی انگارد. او زندگی راحتی نداشت، و همچنین او هم نتوانست پیر گردد. ماجرای آن برای خود داستانی‏ست! اما نه برای امروز. مایل نیستید یک جام شراب دیگر بنوشیم؟
 
(1903)
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:32  توسط سعید از برلین  | 

هانس آمشتاین.(11)
 
هنگام صرف نهار عمویم حال بسیار بشاشی داشت؛ ما سه جوان اما نه میل زیادی به غذا خوردن و نه برای صحبت کردن داشتیم. برتا موقتاً فقط احساس می‏کرد که هانس به گونه‏ای با او بیگانه شده است، و حالا غمگینانه و ترسان گاهی به من و گاهی به آمشتاین طوری که تا استخوان فرو می‏رفت می‏نگریست.
   بعد از غذا در بالکن چوبی با سیگار برگ در دست دراز می‏کشیم و به غریدن رعد گوش می‏دهیم. باران بر روی پشته چمن‏های چیده شده روی زمین سوزان بخار ایجاد می‏کرد و تمام علف‏زار و باغ‏ها را با مه پوشانده و هوا پر از بخار آب و رایحه‏ی چمن شده بود. من میلی به صحبت کردن با هانس نداشتم، احساسی از خشم و تلخی برضد او مرا فرا گرفته بود، و با هر بار نگاه به او منظره روز گذشته وقتی او و دختر ساکت و خشن و به هم فشرده باغ را ترک می‏کردند دوباره به یادم می‏افتاد. من خود را به این خاطر که ماجراجوئی شبانه سالومه را به رئیس اداره جنگلبانی لو داده بودم به تلخی سرزنش می‏کردم، و من مطلع گشتم که چه سخت بخاطر یک زن می‏توان رنج کشید، حتی وقتی که آدم چشم‏پوشی کرده و دیگر میلی به داشتن آن زن نداشته باشد. ناگهان در بالکن باز می‏شود و یک قامت تاریک و بزرگ و از باران خیس شده داخل می‏شود. من ابتدا بعد از آنکه آن قامت بارانی بلند خود را در ‏آورد سالومه را می‏شناسم، و من قبل از آنکه حتی یک کلمه گفته شود با فشار از کنار او از در خارج می‏شوم و او آن را بلافاصله می‏بندد. برتا در اتاق نشیمن نشسته بود، کار دستی انجام می‏داد و پریشان دیده می‏شد. یک لحظه احساس همدردی با دختر ترک گشته بیش از هر چیز دیگری در من به جوش می‏آید.
   من به او می‏گویم، برتا، سالومه پیش هانس آمشتاین بر روی بالکن است.
   دراین وقت او بلند می‏شود، کاری را که انجام می‏داد به کناری می‏گذارد و چهره‏اش سفید می‏گردد. من می‏دیدم که چگونه می‏لرزد و فکر می‏کردم که الساعه به گریه خواهد افتاد. اما او لب‏هایش را به دندان گزید و محکم ایستاد.
   او ناگهان گفت، من باید به آنجا بروم، و رفت. من دیدم که او هنگام رفتن چگونه خود را راست نگاه داشته بود، و چگونه در بالکن را باز کرد و پشت سر خود دوباره آن را بست. چند لحظه‏ای به در خیره گشتم و سعی ‏کردم تجسم کنم که در آنجا چه می‏گذرد. اما آنچه آنجا رخ می‏داد به من مربوط نبود. من به اتاقم می‏روم، میان دو صندلی دراز می‏کشم و در حال کشیدن سیگار برگ به صدای باران گوش می‏سپارم. من سعی می‏کردم تجسم کنم که آن سه نفر چه می‏کنند، و این بار بیشتر از همه با برتا همدردی می‏کردم.
   باران مدت‏ها بود که قطع و زمین ِ گرم تقریباً همه جا دوباره خشک شده بود. من در طبقه بالا به اتاق نشیمن می‏روم، جائی که برتا در حال چیدن میز بود.
   من می‏پرسم، آیا سالومه رفته است؟
   خیلی وقته که رفته. پس تو کجا بودی؟
   من خوابیده بودم. هانس کجاست؟
   رفته بیرون.
   بین شماها چه گذشت؟
   آخ، راحتم بگذار!
   نه، من به او اجازه ندادم؛ او باید تعریف می‏کرد. او آهسته و آرام تعریف کرد و مرا از میان چهره‏ای رنگ پریده و با قدرتی ساکن می‏نگریست. دختر ظریف دلیرتر از آن بود که من فکر می‏کردم، و شاید هم شجاع‏تر از من و هانس.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=ok5mk8pTq6o&feature

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 2:55  توسط سعید از برلین  | 

هانس آمشتاین.(10)
 
   خدمت‏کار ما را به اتاق زیبای پذیرائی هدایت می‏کند؛ رئیس اداره جنگل‏بانی و دخترش همزمان داخل می‏شوند، و بزودی من به همراه پیرمرد به اتاق کناری می‏رویم تا او چند تفنگ شکاری را نشانم بدهد. آن دو نفر دیگر در اتاق پذیرائی تنها می‏مانند.
   رفتار رئیس اداره جنگل‏بانی با آن نوع آرام و مطلوبش نسبت به من دوستانه بود، و من هر تفنگ را تا جائیکه امکان داشت مفصل و با دقت تماشا می‏کردم. اما این حالت اصلاً خوشایندم نبود، زیرا که من با یک گوش تیز کرده مدام به صحبت‏های اتاق کناری گوش می‏کردم، و آنچه از آنجا می‏شنیدم مناسب و آرام‏بخش نبود.
   گفتگوی نیمه آبی رنگ اولیه آن دو به زودی به نجوائی مبدل می‏شود که مدتی ادامه داشت، بعد چند باری صدای فریاد شنیده می‏شود، و ناگهان بعد از آنکه دقایقی با اضطرابی عذاب‏آور استراق سمع کرده و نمایشی خنده‏دار بازی کردم صدای بیش از حد بالا و تقریباً نزدیک به فریاد هانس آمشتاین را من و همچنین متأسفانه رئیس اداره جنگلبانی می‏شنویم.
   رئیس اداره جنگل‏بانی می‏پرسد "چه خبر شده است؟" و در را باز می‏کند. سالومه از جا بلند شده بود و به آرامی می‏گوید: "پاپا، آقای آمشتاین با درخواستی به من افتخار دادند. من فکر می‏کنم که باید درخواستشان را رد کنم _ _
   هانس از خود بی‏خود بود.
   او بلند فریاد می‏زند، تو ابداً خجالت سرت نمی‏شود!. منو اول با زور از دیگری جدا ساختی و حالا _ _
   رئیس اداره جنگل‏بانی حرف او را قطع می‏کند و خیلی خونسرد و کمی متکبرانه از او خواهش می‏کند که ماجرا را برایش توضیح دهد. از آنجائی که هانس بعد از سکوتی طولانی حالا با سختی و صدائی خفه از خشم و هیجان و نفس نفس زنان شروع به تعریف می‏کند، و گیج و آشفته شده و به لکنت افتاده بود، بنابراین من فکر کردم که باید دخالت کنم و با این کار احتمالاً ماجرا را به طور کامل خراب کردم.
   من از رئیس اداره جنگل‏بانی تقاضای وقت کوتاهی برای مشورت کرده و برایش از تمام چیزهائی که می‏دانستم شرح دادم. من چیزی از هنرهای کوچک سالومه که با کمک گرفتن از آنها دوستم را به سمت خود کشانده بود ناگفته نگذاشتم و در باره آنچه که در آن شب دیده بودم نیز سکوت نکردم. مرد پیر حرفی نمی‏زد، او با دقت گوش می‏داد، چشم‏هایش را می‏بست و چهره‏ای رنج کشیده یه خود می‏گرفت. بعد از پنج دقیقه دوباره ما در اتاق پذیرائی بودیم، جائی که هانس را تنها در انتظار یافتیم.
   رئیس اداره جنگل‏بانی با صدائی محکم و مصنوعی می‏گوید من در آن اتاق چیزهای عجیب و غریبی شنیدم، در هر حال چنین به نظر می‏رسد که دخترم به شما علاقه نشان داده باشد. فقط فراموش نکنید که سالومه هنوز یک کودک است.
   او گفت، یک کودک!
   من با دخترم صحبت می‏کنم و فردا در همین ساعت منتظر شما برای گفتگوی بعدی خواهم بود. با اشاره‏ای سفت و سخت اجازه رفتن‏ ما را می‏دهد و ما به آهستگی و در سکوت تحقیر شده به خانه بازمی‏گردیم. اما در بین راه باید ناگهان عجله می‏کردیم، زیرا در شهر کوچک‏مان رگبار و طوفانی شدید شروع شده بود، و ما برای نجات لباس‏های میهمانی خود با وجود تمام غم و اندوهی که در قلب خود داشتیم مانند سگ‏های شکاری می‏دویدیم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:34  توسط سعید از برلین  | 

هانس آمشتاین.(9)
 
هنگامی که به خانه بازگشتم، هانس در انتظارم بود و بی درنگ مرا به اطاق خود کشید. آنچه به من گفت تا اندازه‏ای شفاف و خوانا بود، اما با این وجود مرا دستپاچه ساخت. او چنان شیفته سالومه شده بود که از برتای بیچاره دیگر اصلاً حرفی به میان نمی‏آمد. با این حال درک کرده بود که بیش از این اجازه میهمان بودن در این خانه را ندارد، و خبر رفتنش در بعد از ظهر را به اطلاعم رساند. تصمیمی واضح و قابل درک بود و من نمی‏توانستم بر خلاف آن چیزی بگویم؛ فقط از او قول گرفتم که قبل از فرار با برتا صادقانه صحبت کند. حالا اما موضوع اصلی‏تر پیش می‏آید. از آنجائی که هانس بخاطر طبیعتش از روابط نامشخص و مبهم بیزار بود و با وضع کنونی هم دیگر اجازه آمدن به خانه ما را نداشت بنابراین قصد داشت بدون تأخیر سالومه را از آن خود ساخته و جواب مثبت او یا پدرخوانده‏اش را بدست آورد.
   بیهوده به او توصیه می‏کردم که صبر کند. او به طرز ناامیدانه‏ای هیجان‏زده بود و ابتدا کمی دیرتر به یاد می‏آورم که احتمالاً وجدان حساسش اصرار به آن دارد تا از این گرفتاری که باعث بی آبروئی او شده است به طریقی بعنوان فرد پیروز خارج گردد و عشق گناهکارانه‏اش را توسط تصمیمی قاطع پیش خود و در برایر دیگران توجیه کند.
   من به خود خیلی زحمت دادم تا او تصمیمش را عوض کند. حتی از سالومه که خودم هم دوستش می‏داشتم بد گفتم، به این موضوع اشاره کردم که عشق سالومه به او حقیقی نیست و فقط یک خودخواهی کوچک از طرف او می‏باشد و احتمالاً او به این رابطه هم می‏خندد.
   اما این کار بی‏فایده بود و هانس اصلاً گوش نمی‏داد. و بعد از من با التماس خواهش کرد همراه او پیش رئیس اداره جنگل‏بانی بروم. او خودش لباس میهمانی بر تن داشت. احساس عجیبی به من دست داده بود. حالا باید او را برای خواستگاری از دختری که خود من _اگرچه بی ثمر_ چندین ترم عاشقش بودم کمک می‏کردم.
   درگیر جنگ کوچکی بودم. اما سرانجام راضی شدم، زیرا هانس دارای چنان روح غیر معمولی و پر شوری بود که انگار شیطانی بر او حاکم است و مقاومت در برابرش بی‏فایده است.
   بنابراین من هم کت و شلوار مشکی بر تن کرده و به همراه هانس آمشتاین به خانه رئیس اداره جنگل‏بانی رفتم. راه رفتن برای هر دو ما شکنجه‏آور بود، از آن گذشته نزدیک ظهر و هوا مانند جهنم داغ بود و لباس میهمانی به زحمت اجازه نفس کشیدن می‏داد. کار من قبل از هر چیز مشغول نگاه داشتن پدرخوانده و فراهم آوردن موقعیت برای گفتگوِ‏ بین هانس و سالومه بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17:41  توسط سعید از برلین  | 

هانس آمشتاین.(8)
 
   در این وقت ناگهان او کاملاً نزدیک من پشت یک بلوک پوشیده شده از خزه با لباس‏هائی نگاه داشته در دست و پای تا زانو برهنه وحشت‏زده ایستاده بود. من می‏ایستم و وقتی او را چنین زیبا و تازه و تنها روبروی خود می‏بینم نفسم کاملاً بند می‏آید. یکی از پاهایش در آب قرار داشت و در میان کف آب محو شده بود، پای دیگرش در خزه جای داشت و سفید بود و خوش فرم.
   صبح بخیر، دوشیزه.
   او برایم سر تکان می‏دهد و من در نزدیک‏ترین جای ممکن می‏ایستم و نخ را از چوب ماهی‏گیری باز و شروع به ماهی‏گیری می‏کنم. اما چون بیش از اندازه خسته و دارای افکاری احمقانه در سر بودم بنابراین نه میل به صحبت کردن داشتم و نه ماهی‏گیری برایم اهمیتی داشت. به این جهت برای گرفتن ماهی به خود زحمتی نمی‏دادم، و وقتی متوجه شدم که سالومه از این کار من در حال لذت بردن و برایم شکلک درآوردن است، چوب ماهی گیری را به کناری گذاشته و در کنار تخته‏سنگ‏های پوشیده از خزه نشستم. حالا آنجا در هوای خنک مانند آدم‏های تنبل نشسته بودم و به او نگاه می‏کردم که چگونه دستانش را حرکت می‏داد و در آب راه می‏رفت. طولی نمی‏کشد که او هم از زحمت دادن به خود برای ماهی گرفتن دست می‏کشد، یک مشت آب به طرفم می‏پاچد و می‏پرسد: من هم می‏تونم بیام آنجا؟
   حالا او شروع به پوشیدن جوراب و کفش می‏کند، و در حال به پا کردن یکی از کفش‏ها می‏پرسد: چرا به من کمک نمی‏کنید؟
   من جواب می‎دهم، من این کار را نادرست می‎دانم.
   او ساده ‏لوحانه می‏پرسد: چرا؟ و من جواب این سؤال را نمی‏دانستم. برای من این مدت زمان عجیب و غریب و کاملاً نامطبوعی بود. هرچه دختر بیشتر زیباتر به نظرم می‏آمد و هرچه رفتارش با من محرمانه‏تر می‏گشت، من هم می‏بایست بیشتر به دوستم هانس آمشتاین و برتا فکر کنم و احساس می‏کردم خشمی بر علیه سالومه، کسی که همه ما را به بازی گرفته و برای گذران اوقاتش ما سه نفر را بدبخت ساخته بود در من رشد می‏کند. به نظرم می‏آمد زمان آن فرا رسیده است که با شیفتگی آشفته خویش به نبرد برخاسته و در صورت امکان به این بازی پایان دهم.
   من می‏پرسم: اجازه دارم شما را تا خانه همراهی کنم؟
   او می‏گوید، من هنوز اینجا می‏مانم، شما نمی‏مانید؟
   نه، من می‏روم.
   اوه، آیا شما می‏خواهید منو اینجا کاملاً تنها بگذارید؟ اما خیلی قشنگ می‏شد اگر می‏‏تونستیم هنوز اینجا بنشینیم و مدتی گپ بزنیم. شما اغلب بامزه صحبت می‎کنید.
   من از جا بلند می‏شوم و می‏گویم دوشیزه سالومه شما خیلی محبت دارید. من حالا باید بروم. شما به اندازه کافی دوست مرد برای بازی کردن با آنها دارید.
   او ناگهان قهقه می‏خندد و می‏گوید، پس خداحافظ! و من مانند کتک خورده‏ای از آنجا می‏روم. امکان قبولاندن حتی یک کلمه جدی به این دختر وجود نداشت. در بین راه یک بار این به فکر به سرم افتاد او را همانطور که است بپذیرم، بازگشته و از این موقعیت استفاده کنم. اما نوع رفتار بی خیالانه‏ سالومه طوری بود که من خجالت کشیدم تن به این کار دهم. و چطور می‏توانستم بعد از آن دیگر با هانس صحبت کنم؟
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 0:9  توسط سعید از برلین  | 

هانس آمشتاین.(7)
 
فعلاً نمی‏توانستم کمک حال او باشم. من برای نوشیدن قهوه به طبقه بالا رفته و آنجا می‏گویم که هانس هنوز در خواب است. سپس چوب ماهی‏گیری‏ام را برمی‏دارم تا در تنگه خنک ماهی‏گیری کنم. اما ناخواسته به سمت محوطه جنگل‏بانی می‏روم. آنجا کنار جاده در حالی که هوای گرم و شرجی و بی خدای صبح را به زحمت احساس می‏کردم میان بوته فندق‏ها دراز کشیده و انتظار می‏کشم. در این وقت کمی به خواب می‏روم و با صدای سم اسب و سر و صدای صحبت از خواب بیدار می‏گردم. سالومه‏ی زیبا با یک کمک‏جنگلبان در کالسکه کوچکش به طرف جنگل می‏راند، وسائل ماهی‏گیری و سبد ماهی به همراه داشت و مانند درخت کاجی که به شروع صبح لبخند می‏زند می‏خندید. جنگلبان جوان در حالی که سالومه درشکه را می‏راند چتر آفتابی‏ای را بالای سرش باز کرده و نگاه داشته بود و کمی خجالتی هنگام خنده او را همراهی می‏کرد. سالومه لباس روشن و سبکی بر تن و کلاه حصیری نازک و بسیار بزرگی بر سر داشت و مانند کودکی در اولین روز آغاز تعطیلات تازه و شاد و خوشبخت به چشم می‏آمد. من به هانس و به چهره خاکستری و گناه‏کارش فکر می‏کردم، گیج و شگفت‏زده بودم و غمگین دیده شدن سالومه را ترجیح می‏دادم. کالسکه سر حال و یورتمه در سراشیبی دره می‏راند و خیلی زود از نظرم ناپدید گشت.
   شاید حالا بهتر این می‏بود که به خانه بازگشته و می‏دیدم آنجا چه می‏گذرد. اما وحشت داشتم و به جای این کار برای تعقیب کالسکه در تنگه به راه افتادم. من فکر می‏کردم این کار را بخاطر همدردی با دوستم و نیاز به هوای خنک و سکوت جنگل انجام می‏دهم، اما شاید هم بیشتر بخاطر دختر زیبا و عجیبی بود که مرا به دنبال خود کشانده بوده است. و در ادامه راه حقیقتاً کالسکه او را می‏بینم که در راه بازگشت بود و به وسیله کمک‏جنگلبان آهسته هدایت می‏گشت، و من حالا می‏دانستم که سالومه را کنار نهر ماهی قرل‏آلا پیدا خواهم کرد. با آنکه مدتی از بودنم در سایه جنگل می‏گذشت اما با این حال ناگهان احساس خفگی می‏کنم، آهسته‏تر به رفتن ادامه می‏دهم و عرق صورتم را پاک می‏کنم. و چون بعد از رسیدن به کنار نهر هنوز دختر را نمی‏دیدم بنابراین به استراحت پرداخته و سرم را در آب سرد که سریع در جریان بود فرو می‏کنم، تا وقتی که سردم می‏شود. بعد با احتیاط از روی سنگ‏ها به سمت پائین نهر می‏روم. آب سر و صدا و کف می‏کرد و من در حال جاسوسی برای دانستن اینکه سالومه کجا می‏تواند باشد مرتب بر روی سنگ‏های خیس لیز می‏خوردم.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 20:49  توسط سعید از برلین  | 

هانس آمشتاین.(6)
 
   _ آیا شماها تشنه نیستید؟ پس اول بنوشید! _
   بله، اما حالا ادامه داستان! سالومه او را در شب از تخت‏خواب به سوی خود کشانده بود، و من می‏دانستم که هانس بعد از شنیدن حرف‏های شیرین و ناز و نوازش‏های بی‏پروای او در جنگل به بند کشیده خواهد شد و دیگر هرگز نخواهد توانست خود را از چنگ او رها سازد. من اما این را هم خوب می‏دانستم که هانس با وجود تمام سرحالی یک انسان وظیفه شناس است، خیلی سخت‏تر از من، و مطمئن بودم که او در جنگل هیچ بوسه‏ای دریافت نکرد و هیچ بوسه‏ای نداد بدون آنکه خیانت به برتا وجدانش را پاره پاره نکرده باشد. و همزمان باید به این می‏اندیشیدم که صحبت بی‏ پرده فردای من با او در این باره وظیفه سنگینی‏ست. به تمام اینها تخیل مطبوع دانستن اینکه محبوبم در شب با مردی در جنگل بوده است اضافه شده بود. عاقبت مؤفق می‏شوم به زحمت از جا بلند شوم، یک جرعه آب بنوشم و سپس بر روی کف لخت اطاق دراز بکشم. بعد از یک ساعت دوستم ساکت و آهسته بازمی‏گردد و از پنجره به اطاقش داخل می‏شود. من سخت نفس کشیدن و با جوراب در اتاق به این سمت و آن سمت قدم‏ زدنش را تا مدت‏ها می‏شنیدم تا اینکه به خواب رفتم.
   صبح زود، قبل از ساعت پنج دوباره بیدار شدم، لباس پوشیدم و به سمت پنجره هانس رفتم. او در بستری چروکیده قرار داشت و در خوابی عمیق و سخت بود، عرق بر پیشانی‏اش نشسته بود و درمانده به چشم می‏آمد. من از باغ خارج می‏شوم و به سمت مزرعه می‏روم، دورتر در سکوت محوطه کوچک و زیبای جنگل‏بانی، چمن‏ها، باغ‏های میوه، زمین‏های کشاورزی و جنگل را می‏بینم که مانند همیشه بودند. افکار در سرم می‏چرخیدند، تندتر از بعد هر شرابخواری و برای لحظه‏ای کوتاه آنچه رخ داده بود را مانند کابوسی که هنگام بیداری طوری ناپدید می‏گردد که انگار اصلاً وجود نداشته‏ است کاملاً فراموش می‏کنم.
   وقتی دوباره به باغ بازگشتم دوستم کنار پنجره اتاقش ایستاده بود، اما وقتی مرا می‏بیند فوری از راه پنجره به اتاقش می‏پرد. این حرکت کوچک و بزدلانه‏ی وجدانی ناراحت به طور غیر قابل توصیفی ناراحتم می‏سازد. اما تأسف هیچ کمکی نمی‏کرد. از پنجره داخل اتاقش می‏شوم. و وقتی او سرش را برمی‏گرداند من به وحشت می‏افتم، زیرا که چهره‏اش خاکستری رنگ و دارای چین‏های عمیق شده و مانند اسب پیر فرسوده و خسته‏ای خود را با زحمت روی پاهایش نگاه داشته بود.
   من می‏پرسم، چیزی شده است؟
   نه چیزی نیست. من خوابم نبرد. این هوای شرجی آدمو هلاک می‏کنه.
   اما او نگاهش را از چشمانم دزدید و من یک بار دیگر همان درد بد قبلی را وقتی که او با دیدنم از پنجره فرار کرد احساس می‏کنم، روی طاقچه می‏نشینم و نگاهش می‎‏کنم. بعد می‏گویم، هانس، من می‏دانم چه کسی پیش تو بوده، سالومه چه بر سر تو آورده است؟
   در این وقت او مانند حیوانی به وقت شکار گشتن درمانده و دردناک به من می‏نگرد و می‏گوید، بس کن، حرف زدن در این باره هیچ کمکی نمی‏کند.
   من اما می‏بایست بگویم، نه، تو جواب سؤالم را به من بدهکاری. من نمی‏خواهم چیزی از برتا و از خانه پدر او که ما در آن میهمانیم بگویم. این نکته اصلی نیست. اما تکلیف ما چه می‏شود، تکلیف تو و من و این سالومه؟ هانس، آیا می‏خواهی فرداشب باز هم با او به جنگل بروی؟
   او آه بلندی می‏کشد و می‏گوید: "نمی‏دونم. من حالا اصلاً نمی‏تونم چیزی بگم. بعداً، بعداً."
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 21:35  توسط سعید از برلین  | 

هانس آمشتاین.(5)
 
   آری آن شب یک چنین هوای شرجی‏ای حکمفرما بود _ اما توصیف زیبا کردن چه کمکی می‏تواند بکند، در هر حال باید به آن داستان لعنتی بپردازم.
   پیپ‏ام خاموش شده بود، و من بی‏حال و با جمجمعه‏ای پر از افکار ابلهانه روی تخت‏خواب دراز کشیدم. در کنار پنجره صدائی شنیده می‏شود. کسی در پشت پنجره نمایان می‏گردد و با احتیاط به داخل اطاق نگاه می‏کند. خودم هم نمی‏دانم که چرا ساکت به همان حال در تخت‏خواب ماندم و صدائی از من برنخواست.
   قامت محو می‏شود و بعد از سه قدم به کنار پنجره هانس می‏رسد. پنجره را تکان می‏دهد، با انگشت به شیشه پنجره می‏زند و بعد دوباره سکوت برقرار می‏گردد.
   در این لحظه کسی آهسته می‏گوید: هانس آمشتاین! و من بعد از شناختن صدای سالومه دیگر نتوانستم هیچ عضوی از بدنم را تکان بدهم و تیز و وحشی مانند یک شکارچی به آن سمت گوش سپردم. خدای من، قرار است چه اتفاقی بیفتد! و حالا دوباره صدای آهسته تیز و صریح می‏آید: هانس آمشتاین! عرق از روی گردنم به پائین سرازیر می‏شود.
   از اتاق دوستم کمی سر و صدا بلند می‏شود. او برمی‏خیزد، با عجله لباس می‏پوشد و به طرف پنجره می‏رود. آهسته صحبت می‏شود، خشن و داغ، اما به طور وحشتناکی آهسته. خدای من، خدای من! همه جایم به درد آمده بود، می‏خواستم بلند شوم یا فریاد بکشم، اما ساکت همانطور دراز کشیده بر جای می‏مانم و خودم هم از این بابت در تعجب بودم. تشنگی و طعم تلخ بعد از شراب تقریباً در حال کشتن من بودند.
   و دوباره سر و صدای کوتاهی بلند می‏شود، و بعد از آن هانس آمشتاین فوری کنار دختر در باغ ایستاده بود. در ابتدا جدا از هم، اما بعد به هم نزدیک می‏شوند و خود را ساکت و وحشتناک به همدیگر می‏فشرند، طوری که انگار با یک طناب محکم به یکدیگر بسته شده‏اند. و چنان در هم فرو رفته بودند که بزحمت می‏توانستند پاهایشان را تکان دهند، آرام و آهسته از میان باغ و از کنار آلاچیق و فواره می‏گذرند و از میان دروازه به سمت جنگل می‏روند. من آنها را با چشمانی که در تاریکی به زحمت می‏دیدند نگاه می‏کردم و در این کار دو بار رعد و برق به کمکم می‏آید ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:50  توسط سعید از برلین  | 

هانس آمشتاین.(4)
 
   من و هانس در طبقه اول و در دو اطاق مجاور هم که دارای پنجره‏هائی کوتاه بودند و آدم ‎می‏توانست صبح‏ها با جهشی کوچک داخل باغ شود می‏خوابیدیم.
   بعد از ظهر روزی سالومه دوباره برای ساعت‏ها آنجا بود؛ برتا داخل خانه مشغول بود و سالومه از این موقعیت استفاده کرده هانس را کاملاً در اختیار خود داشت و چنان جسورانه و زیبا خود را به هانس چسبانده بود که تقریباً مرا به منفجر گشتن نزدیک می‏ساخت، طوری که عاقبت از آنجا گریختم و مانند ابلهی او را با هانس تنها گذاشتم. هنگامی که غروب دوباره بازگشتم سالومه رفته بود، اما دوست بیچاره من چین بر پیشانی انداخته و مایل به دیدن کسی نبود و چون متوجه شد که وضع آشفته‏اش جلب نظر می‏کند سر درد را بهانه کرد.
   من با خود فکر کردم، بله، سر درد، و او را به کناری کشیدم.
   خیلی جدی پرسیدم، بگو ببینم چه خبر شده؟
   چیزی نیست، از گرماست، و ساکت می‏شود.
   اما من اجازه دروغگوئی به او نمی‏دهم و مسقیم می‏پرسم که آیا دختر رئیس اداره جنگل‏بانی او را فریفته خود ساخته است.
   او می‎گوید چرند نگو، راحتم بذار! و رویش را که افتضاح و اسف‏ناک به چشم می‏آمد از من برمی‏گرداند. من هم تقریباً این وضع را می‏شناختم و به این خاطر برایش خیلی احساس تأسف می‏کردم؛ چهره‏اش از شکل اصلی خارج و پاره شده بود و از میان آن انسانی کاملاً دردمند و قابل ترحم و پریشان دیده می‏گشت. باید او را به حال خود می‏گذاشتم. من هم بخاطر سالومه زخمی شده و درد داشتم، و با کمال میل حاضر بودم این شیفتگی آزار دهنده با ریشه‏های خونینش را از روحم پاره کنم. مدت‎ها بود که برای سالومه دیگر احترامی قائل نبودم، برایم هر خدمت‏کاری محترم‏تر از او به نظر می‏آمد، اما این هیچ کمکی به من نمی‏کرد، او مرا در چنگ خود داشت؛ او خیلی زیبا و هیجان‏انگیز بود، و رهائی امکان نداشت.
   آری، حالا دوباره آسمان در حال غرش است. آن زمان هم چنین غروبی بود، گرم و رعد و برقی، و ما هر دو تنها در باغ میوه کنار هم نشسته بودیم، تقریباً بدون صحبت کردن و شراب می‏نوشیدیم.
   بخصوص من تشنه و ناراضی بودم و گیلاس پشت گیلاس از شراب سفید می‏نوشیدم. هانس در بدبختی به سر می‏برد و پریشان و غمگین به داخل گیلاس شراب خود خیره شده بود، برگ‏های خشک بوته‏ها بوی تندی داشتند و توسط بادی گرم و شرور گاه گاهی تکان می‏خوردند. ساعت نه و ده شب شد، هیچ صحبتی بین ما روی نداد، ما آنجا چمباته زده و چهره‏ای پیر و کاملاً پریشان به خود گرفته بودیم و به کاسته شدن شراب در گیلاس‏های بزرگ و به تاریک شدن باغ نگاه می‏کردیم، بعد در سکوت از هم جدا شدیم، او از در ورودی خانه و من از راه پنجره به اتاقمان‏رفتیم. هوا در اتاق گرم بود، من با پیراهن روی صندلی نشستم، پیپ را روشن کردم و سودازده و برانگیخته به تاریکی خیره شدم. باید مهتاب می‎بود، اما آسمان پر از ابر بود و در آن دورها صدای نزاع دو رعد به گوش می‏آمد.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 23:52  توسط سعید از برلین  | 

هانس آمشتاین.(3)
 
   در عید پاک مجدداً پیش عمو بودیم، و در حالی که من او را با ماهی‏گیری مشغول نگاه داشته بودم دوستم مؤفق به پیشترفت سریعی نزد دختر عمو می‏شود. این بار سالومه غالباً پیش ما بود، سعی می‏کرد مرا مجنون سازد، و با تظاهر خیرخواهانه‏ای بازی میان هانس و برتا را با دقت تماشا می‏کرد. ما در جنگل گردش می‏کردیم، به ماهی‏گیری می‏رفتیم، شقایق‏ها را می‏جستیم، و سالومه در اثنای دیوانه ساختن کامل من به خودش آن دو را هم از نظر دور نمی‏داشت، آنها را با برتری و تمسخر برانداز می‏کرد و بی نگاه داشتن حرمت برایم در باره عشق و خوشبخت کردن عروس به بهترین نحو اظهار نظر می‏کرد. یک بار دستش را بی خبر گرفتم و با عجله بوسیدم، در این وقت او نقش آدمی خشمگین را بازی کرد و می‏خواست آنرا تلافی کند.
   من شما را برای این کار از انگشت گاز می‏گیرم. انگشت‏تان را بدید!
   یکی از انگشتانم را به طرفش دراز کرده و دندان‏های بزرگ و یکدست‏ او را در گوشتم احساس می‏کنم.
   آیا بیشتر فشار بدم؟
   من سرم را تکان می‏دهم، خون از انگشتم به راه افتاده بود که او با خنده آن را ول می‏کند. جای زخم دندان درد بدی داشت و تا مدت‏ها دیده می‏شد.
   وقتی ما دوباره در توبینگن بودیم هانس به من گفت که او و برتا به توافق رسیده‏اند و شاید در تابستان نامزد شوند. من در این ترم چند نامه به این و آن نوشتم و در آگوست باز هر دو در کنار میز عمو نشسته بودیم. هانس هنوز با عمو صحبت نکرده بود، اما چنین به نظر می‏آمد که او از موضوع بو برده است، البته ضرورتی برای نگران بودن بخاطر مشکل ایجاد کردن از طرف او وجود نداشت.
   در این وقت دوباره سالومه روزی پیش ما آمد، نگاه‏های تیزش را به اطراف چرخاند و به این فکر لعنتی افتاد که با برتای مهربان شوخی زننده‏ای بکند. اما آن گونه که او برای آمشتاین بی‏آزار پرپر ‏زد و سعی ‏کرد او را مجبور به در کنار خود ماندن و به زور عاشق خود ساختن کند دیگر اصلاً جالب نبود. هانس مهربانانه با او صحبت می‏کرد و باید معجزه‏ای رخ می‏داد تا این نگاه‏ها و این چرب‏زبانی‏ها و ارادت‏ها باعث داغی او نشوند. اما او محکم ایستاد و روز یکشنبه را برای غافلگیر کردن عمو و اعلام نامزدی‏اش اعلام کرد و دختر عموی کوچلو و بلوندم مانند یک عروس خجالتی تا جائی که ممکن بود می‏درخشد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 16:14  توسط سعید از برلین  | 

هانس آمشتاین.(2)
 
   حالا من کم کم می‏دیدم که سالومه با تمام پرستش‏گرانش بازی و از ما بعنوان سرگرمی استفاده می‏کند، و از آن پس شیفتگی‏ام به او را مانند تبی یا یک دریازدگی تحمل می‏کردم، تبی که بسیاری دچارش بودند و من امیدوار بودم که این تب روزی پایان گیرد و به قیمت زندگیم تمام نشود. با این حال شب‏ها و روزهای هولناکی داشتم ... آیا هنوز شراب دارید؟
   ممنون. _ بله اوضاع از این قرار بود، و در حقیقت این جریان نه فقط در آن تابستان بلکه بیش از یک سال ادامه داشت. اینجا و آنجا کم و بیش یکی از ستایشگرانِ رنجیده خاطر و بی‏رغبت سقوط می‏کرد و شکارگاه دیگری می‏جست، اینجا و آنجا فرد جدیدی به ستایشگران افزوده می‏گردید، اما سالومه تغییر نمی‏کرد، گاهی خوشحال بود، گاهی ساکت، گاهی ریشخندزن، و چنین به نظر می‏آمد که او خود را از ته قلب خوش و سرگرم احساس می‏کند. و من هر بار در تعطیلات مانند دچار شدن به تب معمول آن منطقه به حمله مجدد عشقی عمیق مبتلا می‏گشتم و باید آن را تحمل و به آن عادت می‏کردم. یکی دیگر از رنجبران با اعتماد به من برایم تعریف کرد که اقرار کردن عشق‏مان به سالومه از خریت‏ بوده است، زیرا که او بدون شرمندگی آرزوی شیفته ساختن تمام مردها به خودش را ابراز کرده است، و به این خاطر فقط به تعداد اندکی از ثابت‏قدمان اظهار لطف می‏‏کند.
 
در این بین من در توبینگن Tübingen عضو اتحادیه دانشجویان Burschenschaft بودم و با شراب، کتک‏کاری و ولگردی دو ترم را گذراندم. در این زمان من و هانس آمشتاین دوستان صمیمی شده بودیم. ما هم سن و هر دو مشتاقانه عضو اتحادیه و با اشتیاق کمتری دانشجوی پزشکی بودیم، ما هر دو وقت زیادی برای موسیقی می‏گذاشتیم و به تدریج با وجود بعضی از اصطکاکات تقریباً برای همدیگر ضروری گشتیم.
   از آنجائی که هانس از مدت‏ها پیش پدر و مادر خود را از دست داده بود حالا به اتفاق من در کریسمس مهمان عمو بود. بر خلاف توقع من او پیش سالومه زیبا نماند بلکه کنار دختر عمویم قرار گرفت. او توانائی خوشایند بودن را داشت. او انسان ظریف و زیبائی بود، خوب نوازندگی و با صراحت صحبت می‏کرد. به خود زحمت دادن او را بخاطر دختر عموی کوچلویم و نرم گشتن قلبانه دختر عمو و آماده ساختن هرچه بیشتر خویش تا این نبرد مسخره را با حجب به سمت مبارزه‏ای ساختگی سوق دهد را من با لذت تماشا می‏کردم. خود من هم مثل همیشه تمام مسیرهائی را که می‏توانست امکان ملاقات با سالومه را بدهد می‏رفتم.
 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 16:53  توسط سعید از برلین  | 

هانس آمشتاین.(1)
 
   حتماً می‏خواهید بدانید که او چگونه دیده می‏شد. این کار ساده‏ای نیست _ او قبل از هر چیز چشم‏گیر و مرموز به چشم می‏آمد. تا اندازه‏ای بلند قد، تقریباً بیست ساله، بی عیب رشد کرده، طوریکه از پشت گردن تا پاها همه سالم و دل‏پسند به نظر می‏آمدند، بخصوص گردن، شانه‏ها، بازوها و دست‏ها قوی، نافذ و همزمان متحرک و اصیل بودند. مو انبوه بود، کلفت، بلند، بلوند تیره، در اطراف پیشانی کمی فرفری و پشت سر در بسته‏ای بزرگ و گره خورده که تیری از میانش عبور کرده بود. از چهره‏اش نمی‏خواهم زیاد بگویم، شاید صورتش کمی پر بود و دهان شاید اندکی بزرگ، اما آدم همیشه کنار چشمانش متوقف می‏ماند. چشم‏های بیش از اندازه بزرگ و به رنگ طلائی‏ مایل به قهوه‏ای‏اش کمی رو به جلو نشسته بودند. وقتی که او طبق عادت به جائی خیره می‏گردید و لبخند می‏زد و چشمانش را درشت می‏ساخت مانند یک عکس می‏گشت. با نگاهش آدم را دستپاچه می‏ساخت. او فارق‏البال به آدم می‏نگریست، گاهی تفتیش‏گرانه، گاهی بی‏تفاوت و بدون هیچگونه ردی از شرم یا حیای دخترانه. اما نه به شکلی گستاخانه، بلکه بیشتر مانند یک حیوان زیبا، بدون وانمود کردن و بدون تمام اسرار.
   و رفتارش هم به همین نحو بود. آنچه که مورد علاقه‏اش واقع می‏گشت یا نمی‏گشت را پنهان نمی‏ساخت؛ وقتی صحبتی برایش خسته کننده بود لجوجانه سکوت و به سمتی دیگر نگاه می‏کرد یا نگاهش چنان ملال‏انگیز می‏گشت که آدم خجالت می‏کشید.
   نتایج مشخص‏اند. زنها او را نمی‏پسندیدند و مردها بخاطرش مشتعل گشته بودند. اینکه من با سرعت زیادی عاشق وی گشتم دلیلش مشخص است. کمک‏جنگل‏بانان، داروساز، جوان‏ترین معلم مدرسه، معاون نماینده دولت، پسران تاجران ثروتمند چوب و کارخانه‏داران و دکترها همه عاشق او شده بودند. از آنجائی که سالومه زیبا از نعمت تمام آزادی‏ها برخوردار بود و تنها به گردش و به مهمانی‏ می‏رفت و با درشکه ظریفش در اطراف منطقه می‏راند بنابراین نزدیک شدن به او مشکل نبود، و او توانست در مدت کوتاهی تعداد قابل توجه‏ای اعتراف به عشق جمع‏آوری کند.
 
او یک بار پیش ما آمد، عمو و دختر عمو در خانه نبودند و او کنار من در باغ روی نیمکت نشست. گیلاس‏ها همه سرخ و توت‏ها رسیده بودند، و سالومه با لذت از انگور فرنگی‏های پشت سرش می‏چید و با لذت می‏خورد و در ضمن این کار در صحبت هم شرکت می‏کرد، و ما بزودی چنان پیش رفتیم که من با صورتی مانند آتش سرخ گشته برایش توضیح دادم که خیلی عاشق‏اش شده‏ام.
   جواب او این بود: "اوه، خیلی لطف دارید. شما هم مورد پسند من واقع شده‏اید. آیا گابریل را می‏شناسید؟"
   کارل را؟ بله، خیلی خوب.
   او هم جوان جذابی‏ست و چشم‏های خیلی قشنگی دارد. او هم عاشق من است.
   آیا او خودش این را به شما گفت؟
   البته، دیروز. خنده‏دار بود.
   او بلند می‏خندد و در این حال سرش را طوری به عقب خم می‏کند که من رگ‏های گردن گرد و سفیدش را در حال تکان خوردن می‏دیدم. حالا خیلی دلم می‏خواست دستش را می‏گرقتم اما جرئت این کار را نداشتم و فقط توانستم دستم را پرسشگرانه به سویش دراز کنم. در این وقت او چند دانه انگور فرنگی در دست بازم قرار می‏دهد، می‏گوید خداحافظ و می‏رود.
 
+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 15:38  توسط سعید از برلین  | 

هانس آمشتاین.
 
بچه‏ها اذیتم نکنید، باشه تعریف می‏کنم. من می‏خوام از زمان دانشجوئی‏ خودم براتون از سالومه Salome زیبا و دوست عزیزم هانس آمشتاین Hans Amstein تعریف کنم. شماها فقط باید ساکت باشید و نباید تصور کنید که داستان ماجرای معمولی عشق بین دو دانشجوست. در این داستان چیزی برای خندیدن وجود ندارد. و یک گیلاس شراب رد کنید بیاد! نه، فقط شراب سفید. پنجره را ببندم؟ نه، آقای عزیز، بگذار رعد و برق بزند، با داستانم تناسب دارد. رعد و برق و شب داغ شرجی فضای مناسب و خوبی‏ست. شما آقایان مدرن باید ببیند که ما در آن زمان هم نمایش‏نامه خود را تجربه می‏کردیم، ضخیم و نازک، هر طور که پیش می‏آمد، و نه خیلی هم کم. آیا شماها هم چیزی برای نوشیدن دارید؟
 
من خیلی زود پدر و مادرم را از دست دادم و تقریباً تمام تعطیلاتم را پیش عمو اوتو Otto در خانه سنگی‏اش در شوارسوالد Schwarzwald با میوه خوردن، داستان‏های چرند خواندن و شکار ماهی قزل آلا تلف می‏کردم، زیرا تمام این کارها را که کاملاً مطابق با سلیقه عمویم بود بعنوان برادرزاده‏ای‏ قدردان انجام می‏دادم. من در تابستان، در پائیز و در کریسمس با کیفی کوچک و ساکی خالی پیش او می‏رفتم، در آنجا تا مرز ترکیدن غذا می‏خوردم و صورتم سرخ می‏گشت، هر بار مقدار کمی عاشق دختر عموی گرانقدرم می‏گشتم و بعد از بازگشت دوباره آن را فراموش می‏کردم، زیرا که عشق او در عمق دلم ننشسته بود. من با عمویم در کشیدن سیگارهای مسموم ایتالیائی‏اش مسابقه می‏گذاشتم، با او به ماهی‏گیری می‏رفتم، کتاب‏های پلیسی برایش می‏خواندم و شب‏ها بر حسب موقعیت در آبجوخوری او را همراهی می‏کردم. تمام اینها بد نبودند و برایم قابل ستایش و مردانه به نظر می‏آمدند، اگر چه دختر عموی بلوندم دارای طبعی لطیف بود و برای خشم و تهدید ارزشی قائل نمی‏شد، اما گاهی نگاه‏هایش خواهشمندانه و یا ملامت‏گرانه می‏گشت.
   من در آخرین تعطیلات تابستانی قبل از شروع تحصیل در دانشگاه دوباره پیش عمویم بودم، رجز خوان و متکبر، درست همانطور که دیپلمه‏های دبیرستانی باید باشند. در این زمان روزی رئیس اداره جنگلبانی جدیدی به آنجا منتقل می‏شود. او یک انسان خوب و ساکتی بود، دیگر نه جوان بود و نه سلامتی کامل داشت و این محل را برای دوران آخر خدمت پیدا کرده بود.
   آدم می‏توانست با نگاه اول متوجه شود که او از خود کم صحبت خواهد کرد. او لوازم خانه زیبائی با خود آورده بود، زیرا که او ثروتمند بود؛ وانگهی سگ‏هائی عالی، یک اسب کوچک دم دراز و رام به اتفاق همدمی ظریف که هر دو برای آن منطقه خیلی سبک بودند، یک تفنگ زیبا و تجهیزات ماهیگیری مد جدید ساخت انگلیس نیز با خود آورده بود، همه چیز خیلی خوب و تمیز و غنی. تمام اینها می‏توانستند زیبا و مسرت‏‎بخش باشند. اما چیز دیگری که او با خود آورده بود یک دخترخوانده به نام سالومه بود که البته همه چیزهای دیگر را در سایه خود قرار داده بود. خدا می‏داند که چگونه کودک وحشی پیش این مرد جدی و ساکت آمده است! او گیاه کاملاً عجیبی بود، یک عمه زاده دور از گوشه‏ای از برزیل، با قیافه‏ای زیبا و عجیب و رفتاری ویژه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 23:57  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(12)
 
   من هنوز هیجان‏زده‏تر از آن بودم که برای مشاهده خسارات خانه و باغ خودمان به خانه بروم؛ و چون سالم مانده بودم به این فکر هم نیفتادم که ممکن است کسی فقدانم را احساس کرده و نگران شود. تصمیم می‏گیرم بجای تلو تلو خوردن روی شیشه ‏خرده‏ها به جائی دیگر سر بزنم و محل مورد علاقه‏ام وسوسه‏گرانه به ذهنم می‏آید، محل قدیمی برگزاری جشن کنار گورستان که من در سایه‏اش تمام جشن‏های بزرگ دوران کودکی خود را برگزار کرده بودم. با تعجب پی می‏برم که من چهار/پنج ساعت قبل بعد از بالا رفتن از کوه و در راه بازگشت به خانه از آنجا عبور کرده بودم؛ چنین به نظرم می‏آمد که مدت‏ درازی از آن زمان گذشته است.
   و بدینسان از کوچه خارج گشته و از روی پل پائینی گذشتم. در راه از میان شکاف باغی مناره سرخ ماسه سنگی کلیسایمان را سالم و برجا دیدم و ورزشگاه فقط کمی آسیب دیده بود. دورتر یک مهمان‏خانه قدیمی که من از بامش آن را شناختم مهجور ایستاده بود. مهمان‏خانه مانند همیشه آنجا ایستاده بود، اما به طور غریبی دگرگون گشته به چشم می‏آمد، من دلیلش را فوری متوجه نگشتم. بعد از دقت کافی به یاد آورم که جلوی مهمان‏خانه همیشه دو سپیدار قرار داشتند. این دو درخت دیگر آنجا نبودند. یک تماشاگه آشنای باستانی ویران گشته بود، به یک محل دوست‏داشتنی بی‏حرمتی روا شده بود.
   در این وقت فکرم به سمت گمان بدی می‏رود، باید بیش از این و هنوز چیزهای ارزنده‏تری ویران گشته باشند. به ناگهان با نگرانی‏ تازه‏ای‏ حس کردم چه زیاد وطنم را دوست می‏دارم و چه عمیق قلب و سلامتی‏ام به این بام‏ها و مناره‏ها، پل‏ها و کوچه‏ها، به باغ‏ها و جنگل‏ها وابسطه‏اند. در هیجانی نو و با نگرانی سریع‏تر به راه افتاده تا این که به محل برگزاری جشن کنار گورستان رسیدم.
   من آنجا آرام ایستاده بودم و محل بهترین خاطراتم را که کاملاً ویران گشته بود نگاه می‏کردم. شاه بلوط‏های پیر که در زیر سایه‏هایشان ما جشن‏های خود را بر پا می‏ساختیم و تنه‏های قطورشان را ما بچه مدرسه‏ای‏ها سه نفره و چهار نفره به زحمت می‏توانستیم بغل کنیم شکسته و خاموش افتاده بودند، با ریشه‏هائی از جا کنده شده و رو به هوا قرار گرفته‏ شده و سوراخ‏هائی به بزرگی یک خانه در کنارشان که در حال خمیازه کشیدن بودند. حتی یک درخت هم در جای خود قرار نداشت. آنجا مانند میدان جنگی وحشتناک شده بود، زیزفون‏ها و افراها هم شکسته و افتاده بودند، درخت در کنار درخت. آن محل وسیع به ویرانه‏ای از شاخه‏ها، تنه درختان قطع گشته، ریشه‏ها و تپه‏های خاک مبدل شده بود، تنه‏های قوی بعضی از درخت‏ها هنوز در خاک جای داشتند، اما بی تاج، خم گشته و قطع گردیده با هزاران محل زخم سفید و لخت.
   امکان جلو رفتن وجود نداشت، میدان و خیابان از کنده و بقایای درختان بسته شده بود، و آسمان خالی بر ویرانی تمام درختانی که من از دوران کودکی بخاطر سایه‏های پهن و مقدس‏شان می‏شناختم خیره شده بود.
   به نظرم چنین می‏آمد که انگار این منم که با تمام ریشه‏های مخفی کنده شده‏ و در روز ِ سنگ‏دل و شعله‏ور قی شده‏ام. روزهای متمادی به اطراف می‏رفتم و مسیری به سوی جنگل نمی‏یافتم، هیچ سایه آشنای درخت گردوئی، هیچکدام از درختان بلوط را که در کودکی از آنها بالا می‏رفتیم دیگر نیافتم، دور تا دور شهر به مساحت وسیعی همه چیز ویران شده بود، درختان دامنه جنگل مثل چمن خرد و کوتاه شده بودند، ریشه‏های لاشه‏های درختان لخت و محزون رو به خورشید بودند. در بین من و کودکی من شکافی ایجاد شده بود و وطنم دیگر آن وطن قدیمی نبود. شیرینی و حماقت سالیان پیش از این از من کنده شده بود، و من خیلی زود پس از آن واقعه برای مرد شدن و قبولی در امتحان زندگی شهر را ترک کردم، شهری که سایه‏های اولیه‏اش در این روزها مرا لمس کرده بودند.
 
(1913)
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 16:34  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(11)
 
   تمام این اتفاق که بر من مانند یک سال ِ افسون‏ زده گذشت و امروز نیز هنوز با صدها ایماء و جنبش کوچک از آن زمان در ذهنم باقی‏ست در واقع فقط کمتر از یک دقیقه طول کشید. یک روشنائی غیر منتظره به داخل آلونک می‏تابد، قطعات خیس آبی آسمان در بی‏گناهی ِ آشتی‏ طلبانه‏ای ظاهر می‏گردند، و ناگهان طنین بلند طوفان سریع از صدا می‏افتد و یک سکوت باورنکردنی و شگفت‏انگیز ما را احاطه می‏کند.
   با تعجب از اینکه هنوز زنده‏ام از آلونک که برایم مانند غاری با شکوه و رویائی بود خارج می‏شوم. زمین حیاط انگار که توسط اسب‏ها لگدمال شده باشند‏ مچاله شده بود و زشت به چشم می‏آمد، همه جا پر از توده‎های تگرگ بزرگ یخ بسته بود، چوب و سطل ماهی‎گیری‏ام گم شده بود. کارگاه پر از فریاد آدم‎ها بود و من از میان صدها شیشه شکسته به شلوغی سالن‎ها و با عجله خارج شدن آدم‏ها از درها نگاه می‏کردم. زمین پر از خرده‏های شیشه و آجرهای شکسته شده بود و یک ناودان حلبی کنده شده در ژستی خم شده و کج بر روی نیمی از ساختمان رو به پائین آویزان بود.
   حالا همه آن چیزهائی را که همین حالا رخ داده بودند فراموش کرده و دیگر چیزی بجز یک کنجکاوی وحشی و مضطرب برای دیدن آنچه واقعاً رخ داده و خرابی‏ای که هوا به بار آورده است احساس نمی‏کردم. تمام پنجره‎های شکسته کارگاه و سفال‏های سقوط کرده و خرد گشته بامش در نگاه اول کاملاً ویران و غمنگین کننده دیده می‏شدند، با این حال تمام این خرابی‏ها در مقایسه با تأثیر وحشتناکی که گردباد بر من گذاشته بود اصلاً آنچنان هم وحشتناک نبودند. من رها گشته و همچنین نیمه متعجب نفس راحتی می‏کشم: خانه‏ها مانند قبل سر جای خود قرار داشتند و کوه‏ها هم در دو سمت دره در جای خود بودند. نه، جهان به آخر نرسیده بود.
   اما وقتی من کارگاه را ترک کرده و از روی پل به اولین کوچه رسیدم، مصیبت آنجا چهره خیلی بدتری از خود نشان می‏داد. جاده باریک از خرده شیشه و پنجره‏های شکسته پوشیده شده بود، دودکش‏ها به پائین سقوط کرده و قسمت‏هائی از بام را با خود کنده بودند، مردم وحشتزده و شاکی کنار در خانه‏های خود درست همانطور که در عکس‏های شهرهای محاصره و فتح گشته دیده بودم ایستاده بودند. سنگ و شاخه درختان راه را سد کرده و سوراخ پنجره‏ها همه جا به خرده شیشه‏ها خیره نگاه می‏کردند، پرچین باغ‏ها بر روی زمین افتاده و یا روی دیوارها آویزان بودند. مردم کودکان گم شده را جستجو می‏کردند و گفته می‏شد در مزارع تعدادی در اثر ضربات تگرگ کشته شده‏اند. مردم قطعات تگرگ‏هائی به بزرگی تخم کلاغ و بزرگ‏تر از آن را به هم نشان می‏دادند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 20:34  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(10)
 
   حالا دختری از کارگاه خارج گشته و در میان حیاط از یخ پوشیده شده با لباسی که در طوفان پر پر می‏زد به سمت آلونک می‏آمد. تلوتلو خوران می‏جنگید و از میان طوفان زشت و ویرانگر به من نزدیک‏تر می‏شد. او وارد آلونک می‏شود، به طرف من می‏دود و صورت ساکتِ غریب-آشنائی با چشمان بزرگ و مهربان و با لبخندی دردمندانه کاملاً در نزدیک نگاهم به نوسان می‏آید، یک دهان ساکت و گرم دهانم را می‏جوید و مدت درازی مرا نفس‏گیرانه و سیری‏ناپذیر می‏بوسد، دست‏ها به دور گردنم انداخته می‏شوند و موی بلوند و خیس به گونه‏ام فشرده می‏گردد، و در حالی که طوفان تگرگ جهان را به لرزه انداخته بود، طوفان عشقی گنگ و تهدیدآمیز ترسناک‏تر و عمیق‏تر به من هجوم می‏آورد.
   ما بدون کلامی بر روی تنه چوبی تنگ در آغوش هم نشسته بودیم، من با خجالت و تعجب موی برتا را نوازش می‏کردم و لبانم را به لبان غنچه‏ایش فشار می‏دادم، گرمای شیرین و دردآوری مرا در بر می‏گیرد. من چشمان خود را می‏بندم و او سرم را به زانوها و به سینه‏اش که به شدت می‏زد می‏فشرد و صورت و مویم را آرام با دست‏هایش نوازش می‏کند.
   وقتی از سقوط در تاریکی سرگیجه‏آوری بیدار گشته و چشم‏هایم را باز می‏کنم، چهره جدی او را در زیبائی غم‏انگیزی بالای سرم می‏بینم که چشمانش جستجوگرانه به من نگاه می‏کردند. رگه‏ی باریک خون قرمز روشنی از پیشانی سفیدی که از زیر موهای ژولیده‏اش نمایان بود بر روی صورت و گردنش راه افتاده بود.
من با ترس می‏پرسم: "چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟"
   او عمیق‏تر به چشمانم نگاه می‏کند، لبخند ضعیفی می‏زند و آهسته می‏گوید: "فکر کنم آخر زمان فرا رسیده است"، و سر و صدای تهدیدآمیز طوفان کلماتش را می‏رباید.
   من می‏گویم: "تو داری خونریزی می‏کنی".
   "کار تگرگه. حرفشو نزن! آیا می‏ترسی؟"
   "نه. اما تو؟"
   "من نمی‏ترسم. اوه، حالا تمام شهر زیر و رو می‏شه. آیا تو منو اصلاً دوست نداری؟"
   من ساکت و مات در چشمان شفافش که پر از عشقی غمگین بود نگاه می‏کنم، و در حالی که او خود را روی من خم کرده بود و دهانش محکم و بلعنده بر روی دهان من قرار داشت من ثابت در چشمان جدی‏اش نگاه می‏کردم، و در کنار چشم چپ او بر روی پوست سفید و جوانش خون نازک و سرخ روشنی جاری بود. و در این بین حواس من مانند مستی گیج می‏خورد و قلبم مرددانه در تلاش بود تا در این طوفان و بر خلاف میلش ربوده نشود. من بلند می‏شوم، و او تأسف را در نگاهم می‏خواند.
   در این وقت برتا خود را عقب می‏کشد و خشمگین نگاهم می‏کند، و وقتی من از روی تأسف و نگرانی دستم را به سویش دراز می‏کنم او با هر دو دستش آن را می‏گیرد، صورتش را در آن جای می‏دهد، زانو می‏زند و شروع به گریستن می‏کند، و اشگ‏های گرم روی دستان مرتعش من می‏ریزند. خجالت‏زده او را نگاه می‏کردم، سرش در حال گریه کردن روی دستم قرار داشت و دسته موی نرمی بر روی گردنش سایه انداخته بود. با خود فکر کردم که اگر او کسی دیگری می‏بود، کسی که واقعاً دوستش می‏داشتم و می‏توانستم روحم را به او دهم حالا چه کاوش لطیفی با انگشتانم در این دسته موی نرم و شیرینش می‏کردم و این گردن سفید را می‏بوسیدم! اما خونم آرام‏تر شده بود و من از دیدن زانو زدن کسی که من بخاطرش مایل به وقف کردن جوانی و غرورم نبودم دچار عذاب شده بودم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 4:45  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(9)
 
   ناگهان بعد از گذشت شاید سی دقیقه با یک احساس نگرانی و ناراحتی عمیقی از این تنبلی بیدار گشتم. کورانی درهم و ناآرام با اکراه به دور خود می‏چرخید، هوا فشرده و بی‎مزه شده بود، چند پرستو وحشت‏زده و کاملاً نزدیک به سطح آب به دور از آنجا پرواز می‏کردند. سرم گیج می‏رفت و من تصور می‏کردم که شاید گرمازده شده‏ام، بوی آب رود شدیدتر به مشام می‏آمد و حسی نامطبوع شروع به فتح از معده تا سرم می‏کند و به عرق کردن مجبورم می‏سازد. من نخ ماهی‏گیری را کمی می‏کشم و دست‏هایم را با قطرات آب آن خنک می‏سازم و به جمع‏آوری وسائلم می‏پردازم.
   وقتی از جا برخاستم، دیدم که در محل جلوی کارگاه ریسندگی گرد و خاک به شکل ابرهای کوچک بازیگوشی در حال چرخشند، ناگهان ابرها بالا رفته، به هم می‏پیوندند و به یک ابر تبدیل می‏گردند. بالاتر، در هوای به هیجان آمده پرنده‏ها سریع در حال فرار بودند، و بلافاصله بعد از آن هوا در پائین دره مانند طوفانی از یک برف قوی شروع به سفید شدن می‏کند. باد به طرز عجیبی سرد شده بود و مانند دشمنی از بالا بر من حمله آورد، نخ ماهی‏گیری را از آب کند، کلاهم را از سر پراند و مانند مشت‏زنی بر صورتم کوبید.
   ناگهان باد سفید رنگِ آن فاصله دور که تا چند لحظه قبل هنوز مانند یک دیوار برفی بر بالای بام‏ها ایستاده بود در دور و بر من ظاهر می‏گردد، سرد و دردآور، آب کانال مانند آب زیر ضربات چرخ آسیاب به بالا می‏جهید، نخ ماهی‏گیری ناپدید شده بود و در اطراف من بیابانی سفید و خروشان نفس نفس زنان و ویرانگر حمله‏ آورده بود، ضربات به دست‏ها و سرم اصابت می‏کردند، زمین در کنارم به هوا می‏جهید و شن و قطعات چوب در هوا می‏چرخیدند.
   همه چیز برایم غیر قابل درک شده بود؛ من فقط احساس می‏کردم که اتفاق وحشتناکی در حال رخ دادن است که می‏تواند خطرناک باشد. با سرعت و مانند کسی که از وحشت و اتفاق غیر منتظره‏ای کور گشته است خود را به آلونک رسانده و داخل آن می‏شوم. آنجا حاملی آهنی را محکم نگاه می‏دارم و قبل از درک کردن موضوع چند ثانیه‏ای بی حس و بی نفس دچار سرگیحه و ترسی حیوانی می‏گردم. یک طوفان که مانندش را تا حال ندیده یا امکان وقوعش را نمی‏دادم اهریمنانه از آنجا عبور می‏کرد، در بالا زوزه وحشیانه‏ و تهدید‏آمیزی طنین‏انداز بود، بر روی بام صاف آلونک و بر کف آن در جلوی در ورودی تگرگ‏های درشتی به شکل توده چاق و سفیدی سقوط می‏کردند، دانه‏های چاق یخ داخل شده و به سمت من قل می‏خوردند. غوغای تگرگ‏ها و باد وحشتناک بود، آب کف بر دهان آورده و در شکل امواج پر تلاطمی خود را به کنار دیوارهای کانال می‏کوبید.
   من دیدم همه چیز؛ تخته‏ها، تکه‏های سنگ روی سقف خانه‏‏ها و شاخه‏های درختان از جا کنده می‏شوند و به هوا می‏روند، و خیلی زود سنگ‏های سقوط کرده و قطعات ساروج‏ها توسط تگرگ‏های پرتاب شده پوشیده می‏گردند؛ من صدای سقوط آجرها را که انگار زیر ضربات سریع چکش می‏شکستند و خرد گشتن شیشه و سقوط ناودان‏ها را می‏شنیدم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:2  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(8)
 
   گرمای عجیب هوای آن بعد از ظهر و فشار سکوتش هنوز در خاطرم مانده است. من با سطل ماهی به پائین رودخانه تا اولین پل عابر پیاده که تا نیمه در سایه خانه‏های بلند قرار داشت رفتم. آدم می‏توانست در نزدیکی کارگاه ریسندگی صدای یکنواخت و به خواب‏برنده وزوز ماشین‏های ریسندگی را که بی‏شبهات به پرواز زنبور نبود بشنَوَد، و اره‏ی مدوّر در چوب‏بری بالائی هر دقیقه جیغ دندانه‏دار و شریرانه‏ای می‏کشید. وگرنه آنجا کاملاً ساکت بود. پیشه‏وران به زیر سایه کارگاه‏شان عقب‏نشینی کرده بودند و کسی در کوچه دیده نمی‏شد. پسر بچه کوچک و لختی میان سنگ‏های خیس در کنار آسیاب منتظر ایستاده بود و در جلوی کارگاه تخته‏چوب‏های خام را به دیوار تکیه داده بودند که در آفتاب بوی بسیار تندی پخش می‏کرد، بوی خشک تا جائی که من ایستاده بودم می‏آمد و وقتی با رایحه‏ی آب که کمی بوی ماهی می‏داد مخلوط می‏شد خیلی واضح حس می‏گشت.
   ماهی‏ها متوجه هوای غیر عادی گشته و رفتارشان بلهوسانه شده بود. چند ماهی چشم‏قرمز در پانزده دقیقه اول گیر قلاب افتادند، یک ماهی سنگین و پهن با باله‏های لگنی قرمز رنگ و زیبائی وقتی که من او را تقریباً در دست داشتم نخ قلابم را پاره می‏کند. بلافاصله پس از آن ناآرامی‏ای در ماهی‏ها پدید می‏آید، ماهی‏های چشم‏قرمز به عمق لجن رفته و دیگر به طعمع‏ها نگاه نمی‏کردند، در سطح بالا اما گروه ماهی‏های جوان و یک ساله‏ای که مرتب در گله‏های جدید مانند یک فراری رو به بالای رود شنا می‏کردند نمایان می‏گردند. همه چیز به این موضوع اشاره داشت که هوای دیگری قصد نشان دادن خود را دارد، اما باد مانند شیشه‏ای ساکت ایستاده و آسمان خالی از ابرهای تیره بود.
   به نظرم چینین می‏آمد که انگار باید فاضل‏آب فاسدی ماهی‏ها را رمانده باشد، و چون من هنوز تمایلی به تسلیم شدن نداشتم بنابراین برای یافتن محل جدیدی کانال کنار کارگاه ریسندگی را به خاطر می‏آورم. هنوز مدتی از پیدا کردن محلی در کنار یک آلونک و درآوردن وسائل ماهیگیری‏ام نگذشته بود که کنار پنجره راه‏پله کارگاه ریسندگی برتا پیدا می‏شود، به طرف من نگاه کرده و برایم دست تکان می‏دهد. من اما طوری که انگار او را ندیده‏ام خود را روی قلاب ماهی‏گیری‏ام خم می‏کنم.
آب در کانال دیوار کشیده شده تاریک در جریان بود و عکس من در آن با طرحی موج‏دار و لرزان، نشسته و سر در میان کف پاها انعکاس داشت. برتا که هنوز کنار پنحره ایستاده بود مرا با اسم صدا می‏زند، من اما بی‏حرکت به آب خیره مانده بودم و سرم را به سمت او نچرخاندم.
   ماهی‏گیری دیگر فایده نداشت، اینجا هم ماهی‏ها شتاب‏زده مانند انجام دادن کارهای فوری به این سو و آن سو شنا می‏کردند. خسته شده از گرمای خفقان‏آور و بدون داشتن توقع چیزی دیگر از این روز بر روی دیوار کوچک همچنان نشسته باقی ماندم و آرزو می‏کردم که کاش شب زودتر فرا می‏رسید. پشت سرم در کارگاه ریسندگی صدای وزوز دائمی ماشین‏ها بر پا بود، آب داخل کانال با شُر شُر آرامی خود را آهسته به دیوارهای خیس و سبز گشته از خزه می‏مالید. من در بی‏تفاوتی خوا‏ب‏آوری به سر می‏بردم و فقط به دلیل تنبلی در گلوله کردن دوباره نخ ماهی‏گیری آنجا نشسته بودم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 18:29  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(7)
 
   این پائین در دره، در جاده آفتابی مسیر رودخانه، گرمای ظهر بی‏رحم و ‏سوزان بود، و خانه‏های روبروی رودخانه در زیر اشعه تیز آفتاب قرار داشتند، درخت کم پشت زبان گنجشک و برگ نازک درخت افرا در حال زرد شدن بودند. همانطور که عادتم بود برای تماشای ماهی‏ها به سمت رود رفتم. داخل مانند شیشه شفاف آب رودخانه علف‎های بلند و متراکم و ریش‏دار آبی مثل موج‏ تکان می‏خوردند، و در میانشان در تاریکی، و در شکاف‎هائی که برایم کاملاً آشنا بودند اینجا و آنجا ماهی چاق و تنبلی بی‏حرکت ایستاده و پوزه‏اش را در برابر جریان آب نشانه رفته بود، و در سطح بالا گاهی ماهی‎های جوان در دسته‏های کوچک به شکار مشغول بودند. من به خود گفتم چه خوب شد که امروز صبح به ماهیگیری نیامدم، اما هوا و آب و نوعی که ماهی سیاه و پیر ریش‏دار در میان دو قطعه سنگ گرد در آب شفاف برای استراحت ایستاده بود به من این نوید را می‏داد که امروز عصر احتمالاْ چیزی برای صید پیدا خواهد شد. من محل را به خاطر سپردم و به رفتن ادامه دادم و وقتی از هوای داغ و کورکننده جاده از میان در ورودی به راهروی مانند زیرزمین خنک خانه داخل شدم نفس عمیقی کشیدم.
   هنگام غذا، پدرم که حس ظریف هواشناسی داشت گفت: "من فکر می‏کنم دوباره رعد و برق بزند". من ایراد گرفتم و گفتم نه کوچک‏ترین رد ابری در آسمان و نه هیچ اثری از باد جنوبی دیده می‏شود، اما او لبخند زد و گفت: "احساس نمی‏کنی که هوا چه برانگیخته است؟ ما خواهیم دید."
   البته هوا به قدر کافی شرجی بود، و کانال فاضلاب بوئی شدید مانند شروع باد گرم و خشک می‏داد. من کمی دیرتر بخاطر کوه‎پیمائی و تنفس هوای گرم احساس خستگی می‏کردم و در ایوان پشت به باغ نشستم. با هشیاری ضعیفی که اغلب با چرت‏زدن قطع می‏گردید داستان ژنرال گوردون، قهرمان خارطوم را می‏خواندم، و حالا هرچه بیشتر به نظر من هم چنین می‏آمد که باید بزودی رعد و برقی بزند. آسمان مانند قبل همچنان کاملاً آبی بود، اما هوا مرتب دل‏تنگ کننده‏تر می‏گردید، طوری که انگار لایه‎های ابرهای سرخ‏گشته‌ای جلوی خورشید را که شفاف در بلندی ایستاده بود گرفته‏اند. در ساعت دو بعد از ظهر به داخل خانه می‏روم و شروع به آماده کردن وسائل ماهی‎گیری خود می‏کنم. در حین بررسی نخ‏ها و قلاب‎ها هیجان درونی شکار را از پیش احساس می‎کردم و با حق‏شناسی متوجه گشتم که فقط این لذت عمیق و پر شور هنوز برایم باقی مانده است.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=Jmf-i82-nWM&feature

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 5:28  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(6)
 
   من بر بالاترین صخره، جائی که ما در دوران تحصیل همیشه آتش پائیزانه خود را روشن می‏کردیم توقف و به اطراف نگاه می‏کنم. روشنائی رود و درخشش سدهای آهنی آسیاب را در عمق نیمه سایه‏دار دره می‏بینم، و در عمق تنگ‏اش شهر قدیمی‏مان دیده می‏شد که دود اجاق بر بالای بام‏های قهوه‏ای رنگشان ساکت و شیب‏دار در هوا بالا می‏رفت. آنجا خانه پدری، پل قدیمی و کارکاه ما قرار داشت که در آن من شعله کوچک و قرمز آتش آهنگری را می‏دیدم، و در پائین رود کارگاه ریسندگی قرار داشت که بر سقف صافش علف روئیده بود و در پشت شیشه‏های براقش برتا فویگلین همراه با عده دیگری مشغول کار بود. آه او! من نمی‏خواستم از او چیزی بدانم.
   شهر پدری‏ با تمام باغ‏ها، محل‏های بازی و گوشه و کنارهایش از آن پائین با همان صمیمیت قدیمی به من نگاه می‏کرد، اعداد طلائی ساعت کلیسا حیله‏گرانه در آفتاب می‏درخشیدند، و خانه‏ها و درختان در کنار رودخانه در سیاهی سردی منعکس بودند. فقط من تغییر یافته بودم، و تقصیر از من بود که میان من و این تصویر حجابی شبح مانند از خودبیگانگی آویزان بود. در این منطقه کوچک از دیوارها، رود و جنگل خرسندی و اطمینان دیگر شامل حال زندگی من نمی‏گشت، تقصیر از آن رشته نخ‏های محکمی بود که زندگیم را هنوز به این مکان‏ها‏ وصل می‏کردند، زندگی‏ای که دیگر واکس‏ خورده و محصور نبود، بلکه همه جا با موجی از اشتیاق از فراز مرزهای تنگ به مکانی فراخ ریشه می‏دواند. در حالی که با یک غم غریب به پائین نگاه می‏کردم تمام امیدهای محرمانه زندگی‏ام و کلمات پدر و کلمات شاعر محترم همراه با نذر مخفیانه‏ی خود من در ذهنم اوج باشکوهی می‏گیرند، و چنین به نظرم می‏آمد که مرد شدن و سرنوشت را آگاهانه در دستان خود نگاه داشتن باید یک امر جدی اما چیزی خوشمزه باشد. و بلافاصله این فکر به تردیدی که مرا بخاطر قضیه برتا فویگتلین به ستوه آورده بود نوری می‏‏تاباند. او می‏تواست زیبا باشد و مرا دوست بدارد؛ اما خوشبختی را چنین آماده و بی زحمت از دستان دختری هدیه گرفتن رسم و عادت من نبود.
   دیگر چیزی به ظهر نمانده و شوق صعود در من از بین رفته بود، در حال فکر کردن از مسیر عابرین به سمت شهر پائین می‏آیم، از زیر پل کوچک راه‏آهن که من همیشه تابستان‏ها در میان گیاهان گزنه کرم‏های سیاه خزدار از تیره طاووس به غنیمت می‏بردم و از کنار دیوار گورستانی که روبروی دروازه‏اش یک درخت گردوی خزه گرفته سایه پهنی افراشته بود می‏گذرم. دروازه باز بود و من از داخل آن صدای شرشر فواره را می‏شنیدم. محل جشن و بازی شهر درست در کنار گورستان قرار داشت، مردم در جشن ماه مه و جشن پیروزی بر ارتش فرانسه در ماه سپتامبر آنجا غذا و نوشابه می‏خوردند و صحبت و رقص می‏کردند. حالا گورستان در سایه درختان خیلی قدیمی و قدرتمند بلوط ساکت و فراموش گشته بر روی شن‎های سرخ قرار داشت.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 4:25  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(5)
 
   حالا افکارم به این داستان محکم آویزان بودند و راهی نمی‏یافتند. دوست داشتن یک دختر زیبا را اغلب در رویا با اشتیاقی عمیق احساس می‏کردم. حالا آنجا یکی بود، زیبا و بور و از من کمی بلندقدتر که می‏خواست او را ببوسم و در آغوشم استراحت کند. او قد بلند و قوی بود، او سفید و سرخ بود و چهره‏ای زیبا داشت، موی فرفری‏اش در کنار گردن در سایه‏ بازی می‏کرد، و نگاهش پر از عشق و انتظار بود. اما من هرگز به او فکر نمی‏کردم، من هرگز عاشق او نبودم، من هرگز در رویاهای لطیف به دنبالش نرفتم و هرگز نام او را در میان متکا با لرزش زمزمه نکردم. من هر وقت که مایل بودم اجازه داشتم او را نوازش کنم، اما من نمی‏توانستم او را مقدس شمرده و جلویش زانو بزنم و عبادتش کنم. نتیجه این کار چه بود؟ من چه باید می‏کردم؟
   ناراضی از بستر چمنی‏ام بلند می‏شوم. آه که زمانه بدی بود. اگر خدا می‏خواست و کارآموزیم همین فردا تمام می‏شد بعد می‏توانستم رهسپار سفر شوم، خیلی دور از اینجا، و همه چیز را فراموش کرده و باز از صفر آغاز می‏کردم.
   برای اینکه فقط کاری انجام داده باشم تا خود را زنده احساس کنم تصمیم می‏گیرم به قله کوه صعود کنم، هرچند این کار از اینجا خیلی پر زحمت بود. آدم در آن بالا بر فراز شهر کوچک می‏توانست دوردست را ببیند. شیب را در هوای طوفانی تا صخره‏های بالائی پیمودم، خود را میان سنگ‏ها با فشار به بالا کشیدم و به بالاترین مسیر بعدی رسیدم، جائی که کوه با غریبه‏نوازی غریبه بود و در بوته‏ها و تکه سنگ‏های شل ادامه پیدا می‏کرد. غرق در عرق و با نفس تنگی به قله می‏رسم و در جریان هوای ضعیف و آفتابی آن بلندی آزادانه‏تر نفس می‏کشم. گل‏های سرخ پژمرده گشته به پیچک‏ها شل آویزان بودند و وقتی لمس‏شان می‏کردم برگ‏های خسته و رنگ‏پریده خود را آویزان می‏ساختند. همه جا تمشک‏های سبز و کوچکی روئیده بود که فقط سمت با آفتاب تماس گرفته‏شان اولین نورهای خفیف قهوه‏ای رنگ به خود گرفته بود. پروانه‏های خاردار بی سر و صدا در سکوت گرما پرواز می‏کردند و در هوا جرقه‏های رنگارنگ می‏کشیدند؛ بر روی چتری از گیاه بومادران تعداد بی‏شماری سوسک با خال‏های قرمز و سیاه نشسته بودند، یک تجمع ساکت و عحیب، و به صورت خودکار پاهای بلند و باریک خود را تکان می‏دادند. مدت‏ها از ناپدید شدن ابرها می‏گذشت و آسمان رنگ آبی خالصی داشت که نوک‏های سیاه درختان کاج نزدیک کوه‏های جنگلی آن را به دو نیمه تقسیم می‏کرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 14:51  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(4)
 
   من از عشق خوب می‏دانستم، من بعضی از عاشق و معشوق‏ها را دیده و بعضی از اشعار عاشقانه زیبا و مست‏کننده را خوانده بودم. خود من هم حتی چندین بار عاشق شده و در رویا کمی از شیرینی‏اش‏ چشیده بودم، همان شیرینی‏ای که بر سر آن یک مرد زندگی‏اش را می‏گذارد، همان شیرینی‏ای که معنای اقدامات و تلاش‏های اوست. من همکلاسی‏هائی داشتم که دوست دختر داشتند، و در کارگاه کارآموزی همکارانی داشتم که بدون خجالت کشیدن می‏توانستند از سالون‏های رقص یکشنبه‏ها و از وارد شدنشان به اتاق خانم‏ها از راه پنجره تعریف کنند. با این حال عشق برایم هنوز یک باغ در بسته بود که جلوی دروازه‏اش خجول و مشتاق انتطار می‏کشیدم.
   ابتدا در آخرین هفته، کمی قبل از آن حادثه با قلم بنائی و زخمی شدن دست چپم اولین ندای شفاف عشق بر من ابلاغ گشت، و از آن زمان به بعد من در این وضعیت ناآرام و اندیشناک یک وداع‏کننده بودم، از آن زمان به بعد زندگی قبلی‏ام برای من به گذشته مبدل و معنای آینده برایم خوانا شده بود. کارآموز سال دوم کارگاه‏مان یک شب شانه به شانه‏ام آمد و در راه خانه برایم تعریف کرد یاری زیبا برایم می‏شناسد که تا حال دوست پسری نداشته است و کسی بجز مرا نمی‏خواهد، و برایم کیف پول ابریشمی‏ای بافته و می‏خواهد آن را به من هدیه کند. اسم او را نمی‏خواست بگوید، من خودم باید می‏توانستم آن را حدس بزنم. عاقبت بعد از اصرار کردن و پرسیدن موضوع را بی‏ارزش جلوه دادم، او ایستاد _ ما در آن لحظه بر روی محل گذر روی پل بالای آب بودیم _ و آهسته گفت: "او همین حالا دارد از پشت سر ما می‏آید". نیمه امیدوار و نیمه وحشت‏زده که کاش این فقط یک شوخی بی‏مزه باشد شرمسارانه سرم را به عقب چرخاندم. در این وقت دختر جوانی که از ریسندگی خارج شده بود در پشت سر ما از پله‏های پل بالا می‏آمد، برتا فویگتلین Berta Vögtlin را من از مراسم پذیرش آئین مسیحیت می‏شناختم. او می‏ایستد، مرا نگاه می‏کند، لبخند می‏زند و آرام سرخ می‏شود، تا اینکه تمام صورتش در شعله‏ قرار می‏گیرد. من با سرعت می‏دوم و به خانه می‏روم.
   از آن به بعد او دوبار به دیدنم آمد، بک بار در کارگاه ریسندگی، جائی که ما کار می‏کردیم، و یک بار در شب هنگام خانه رفتن، اما او فقط سلام کرد و بعد گفت: "وقت کار تو هم تموم شد؟" این یعنی که آدم مایل است سر صحبت را باز کند، من اما فقط سر تکان دادم و گفتم بله و با خجالت به رفتن ادامه دادم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 2:40  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(3)
 
   در گذشته این بیابان کوچک و ساکت که در پائین سرازیری تند و کوتاهش قطارها عبور می‏کنند محل اقامت خوبی برایم بود. علاوه بر علف‏های محکم و دست‏نخورده بوته‏های کوچک گل رز با خارهای ریز و چند درخت ضعیف و کوچک اقاقیا که باد آنها را کاشته بود نیز اینجا وجود داشتند و از میان برگ‏های نازک و شفافشان خورشید می‏درخشید. من زمانی بعنوان رابینسون کروسو بر روی این جزیره چمنی که کنارش صخره‏ها‏ی سرخ‏ رنگی ایستاده بودند سکونت می‏کردم، این پهنه متروک متعلق به هیچ کس نبود، فقط افراد شجاع و ماجراجوئی که با صعودی عمودی آن را فتح می‏کردند صاحبش می‏گشتند. در اینجا من در دوازده سالگی نامم را با اسکنه بر روی سنگ کندم و داستان کودکانه و درامی در باره رئیس شجاع قبیله سرخپوست در حال سقوطی را نوشتم.
   چمن آفتاب سوخته مانند دسته‏ای مو رنگ‏پریده و سفید در سرازیری تند آویزان بود، شاخ و برگ از حرارت سرخ گشته سرو کوهی بوی تند و تلخی در هوای گرم و بی‏باد می‏داد. من در دشت بی‏حاصل و خشک می‏رفتم، برگ‏های لطیف اقاقیا را که در نظمی ظریف با رنج‏ زیر آفتاب سوزان آسمان بیکران آبی رنگ استراحت می‏کردند دیدم و به فکر فرو رفتم. به نظرم می‏آمد که وقت مغتنمی‏ست تا زندگی و آینده‏ام را پیش چشمانم گسترش دهم.
   اما قادر نبودم چیز تازه‏ای کشف کنم. من فقط عجز عجیب و غریبی می‏دیدم که مرا از همه جهت تحدید می‏کرد، رنگ باختن و پژمردگی وحشتناک شادی‏های آزمون گشته و افکار عزیز گشته را می‏دیدم. شغلم نمی‏توانست جایگزین خوبی برای تمام آن سعادت کودکانه و آنچه که باید با اکراه از دست می‏دادم باشد، من شغلم را کم دوست می‏داشتم و مدت درازی هم به آن وفادار نماندم. آن شغل برایم چیزی نبود بجز مسیری به سمت جهانی که در جائی از آن باید بدون شک خرسندی تازه‏ای یافت می‏گشت. این چه نوع جهانی می‏توانست باشد؟
   آدم می‏توانست جهان را ببیند و پول کسب کند، آدم دیگر قبل از به عهده گرفتن و انجام دادن کاری احتیاج به سؤال کردن از پدر و مادر خود نداشت، آدم می‏توانست یکشنبه‏ها بولینگ بازی کند و آبجو بنوشد. اما من می‏دیدم که تمام این کارها فرعی و بی‏اهمیت‏اند و به هیچ وجه معنای زندگی‏ای که انتظارم را می‏کشید نمی‏دهند. معنای واقعی زندگی جای دیگری بود، جائی عمیق‏تر، زیباتر، اسرار آمیزتر، جائی که باید رغبت و رضایتی عمیق مخفی باشد وگرنه قربانی دادن برای خرسندی‏های نوجوانی بی‏معنا می‏گردند، و من چنین احساس می‏کردم که این معنا ارتباطی تنگ با دخترها و عشق دارد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:8  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(2)
 
   اندیشناک از روی پرچین بالا می‏روم، یک نیلوفر آبی رنگ صورتم را لمس می‏کند، آن را از شاخه می‏چینم و در دهان قرار می‏دهم. من حالا تصمیم گرفته بودم به گردش بروم و از بالای کوه شهرمان را تماشا کنم. پیاده‏روی یکی از کارهای نیمه خوشحال کننده‏ای بود که در زمان نوجوانی‏ نمی‏توانست به ذهنم خطور کند. یک پسربچه به قدم زدن نمی‏پردازد بلکه مانند یک راهزن، یک شوالیه یا یک سرخپوست به جنگل می‏رود، او بعنوان یک قایق‏ران، یک ماهی‏گیر و یا یک آسیاب‏ساز به کنار رود می‏رود، او در چمنزارها برای شکار پروانه‏ها و مارمولک‎ها می‏دود. و بدینسان چنین به نظر می‏آمد که پیاده‏روی کردن من مانند کار با ارزش و تا اندازه‏ای کسل کننده آدمی بالغ است که درست نمی‏داند باید با خود چه کند.
   نیلوفر آبی رنگ خیلی زود پژمرده گشت و من بعد از دور انداختن آن شاخه‏اش را که مزه تند و تلخی داشت می‏جویدم. در کنار برجستگی خاکی کنار ریل قطار، جائی که یک بوته بلند گل طاووسی ایستاده بود مارمولک سبز رنگی از کنار پاهایم می‏گریزد، در این وقت دوران کودکی باز در من بیدار می‏گردد، و من آرام نگرفتم و دویدم و نوک پا راه رفتم و کمین کردم تا اینکه عاقبت حیوان وحشت‏زده را که مانند خورشید داغ بود در دستانم نگاه داشتم. به چشمان کوچک و مانند جواهر براقش نگاه کرده و با طنینی از سعادت سابق دوران شکار بدن نرم و نیرومند و پاهای خشن‏اش را که در حال تقلا و از خود دفاع کردن بودند میان انگشتانم احساس می‏کنم. اما بعد شوق این کار از بین می‏رود و من دیگر نمی‏دانستم با آن حیوان اسیر چه باید بکنم. او دیگر مهم نبود و برایم شادی‏ای به بار نمی‏آورد. من خودم را خم کرده و دستم را باز می‏کنم، مارمولک لحظه‏ای تعجب‏زده با پهلوهائی که سریع در حال تنفس کردن بودند بی‏حرکت می‏ماند و بعد تند در میان علف‏ها ناپدید می‏گردد. یک قطار بر روی ریل‏های آهنی ِ براق از آنجا و از کنار من عبور می‏کند، من دور شدنش را نگاه می‏کنم و برای لحظه‏ای به وضوح حس می‏کنم که اینجا دیگر نمی‏تواند برایم شوقی حقیقی برویاند، و مشتاقانه آرزوی دور گشتن با این قطار و راندن به سمت جهان را می‏کردم.
   من برای اطمینان از اینکه نگهبان راه‏آهن در آن نزدیکی نیست اطرافم را می‏پائیدم، و چون چیزی نه دیده می‏شد و نه شنیده بنابراین سریع از روی ریل به آن سمت پریدم و از صخره سنگی کوتاه و قرمز رنگی که هنوز سوراخ‏های سیاه حاصل از انفجار در بعضی از جاهای آن از راه‏آهن قابل رویت بودند بالا رفتم. به بالا سریدن برایم کاری آشنا بود، من با محکم نگهداشتن بوته مقاوم گل طاووسی خود را بالا کشیدم. در سنگ سرخ گرمای خشک خورشید تنفس می‏کرد، هنگام بالا رفتن شن داغ داخل آستین‏هایم می‏گشت و وقتی من به بالای سر خود نگاه می‏کردم، آسمان گرم و درخشان در بالای دیوار سنگی و عمودی به طرز عجیبی نزدیک و محکم ایستاده بود. و ناگهان من در آن بالا بودم، من توانسته بودم با محکم نگاه داشتن ساقه خاردار کوچک اقاقیا و با کمک گرفتن از زانوهایم خود را با زور به بالا بکشم و حالا بر روی علف‏زاری با یک سراشیبی تند بودم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:27  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(1)
 
   با لذت بردن از تعطیلات از گلی به سوی گل دیگر می‏رفتم، در اینجا و آنجا یک گل آذین‏چتری معطر را می‏بوئیدم یا محتاطانه با انگشت کاسبرگ گُلی را باز می‏کردم تا به درونش نگاه کرده و گودال‏های رنگ‏پریده و مرموز و نظم خاموش ِ شریان‏ها و مادگی شبیه به رشته نخ‏هائی با موهای نرم و راه‏آب‏های کریستال مانندش را مشاهد کنم. در این حال آسمان ابری صبحگاهی را مطالعه می‏کردم که بی‏نظمی آشفته و عجیبی از نخ‏های راه راهِ بخار و ابرهای کوچک پشمی و پرزدار آن را پوشانده بود. به نطر می‏آمد که امروز حتماً دوباره یک رعد و برق بزند، و من تصمیم داشتم بعد از ظهر چند ساعتی به ماهی‏گیری بروم. و با این امید که کرم خاکی پیدا کنم با جدیت چند سنگ آهکی آتشفشانی حاشیه باغچه را به کناری می‏زنم و مشغول جستجو می‏گردم، اما فقط جمعی از سوسک‏های خاکی خشک و خاکستری رنگ آنجا می‏خزیدند و آشفته به هر سمتی در حال گریختن بودند.
   من به این می‏اندیشیدم که حالا چکار باید کرد، اما چیزی بلافاصله به فکرم نمی‏رسید. پیش از این سال‏ در آخرین تعطیلاتم کاملاً یک نوجوان بودم. آنچه را که من در آن زمان با کمال میل انجام می‏دادم، مانند به هدف شلیک کردن با کمانی از شاخه درخت فندق، بادبادک هوا کردن و منفجر ساختن سوراخ موش‏ها در مزارع با باروت، تمام این کارها نور و جذابیت آن زمان را دیگر از دست داده بودند، طوری که انگار یک قسمت از روحم خسته شده باشد و نخواهد دیگر به نداهائی که روزی برایش عزیز بودند و شادی به ارمغان می‏آوردند هرگز جوابی بدهد.
   تعجب‏زده و با اندوهی خاموش در منطقه کاملاً آشنای شادی‏های دوران نوجوانی‏ام به اطراف می‏نگریستم. باغ کوچک، ایوان‏هائی با گل تزئین گشته و حیاط تر و پر سایه با آن سنگ‏فرش‏ها و خزه‏های سبز به من نگاه می‏کردند و چهره‏ای متفاوت از قبل داشتند، و حتی گل‏ها نیز تا اندازه‏ای از جادوی پایان‏ناپذیرشان کاسته شده بود. در گوشه باغ بشگه‏‏ قدیمی با لوله‏ای برای هدایت آب بی‏تکلف و خسته کننده قرار داشت؛ و من آنجا در قدیم بر خلاف خوشایند پدرم نیمی از روز شیر بشگه را باز می‏کردم و با جریان آب آن چرخ‏های آسیاب چوبی‏ام را به حرکت می‏انداختم، در مسیر آب کانال، سد‏ و نهرهای مصنوعی می‏ساختم و گاهی سیل‏ به راه می‏انداختم. بشگه آب پوسیده گشته برای من محبوبی وفادار و یک سرگرمی بود، و در حالی که من بشگه را نگاه می‏کردم حتی طنین آن سعادت کودکی در گوشم پیچید، فقط این طنین مزه غم‏انگیزی می‏داد، و بشگه دیگر نه سرچشمه بود، نه جریان آب و نه آبشار نیاگارا.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:52  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.
 
اواسط دهه‏ی نود بود و من آن زمان دوران کارآموزی خود را در کارخانه کوچکی در شهر پدری‏ام که همان سال برای همیشه ترک‏اش کردم می‏گذراندم. حدود هجده سال از سنم می‏گذشت و از اینکه دوران جوانی زیبائی داشتم اصلاً چیزی نمی‏دانستم، با وجودی که من از آن هر روز لذت می‏بردم و خودم را مانند پرنده‏ای در هوا احساس می‏کردم. برای افراد سالخورده‏ای که ممکن است نتوانند دیگر اتفاقات سال‏های گذشته را جزء به جزء به یاد آورند لازم است فقط این نکته را یادآوری کنم: در آن سالی که من از آن صحبت می‏کنم ناحیه ما توسط یک گردباد یا طوفانی که نظیرش نه قبلاً دیده شده بود و نه بعداً دیده گشت مورد حمله واقع گردید. در آن سال این اتفاق رخ داد. من دو سه روز قبل از آن با قلم بنائی به دست چپم ضربه‏ای وارد کرده بودم. دستم سوراخ شده و باد کرده بود، باید آنرا پانسمان می‏کردم و اجازه نداشتم به کارگاه بروم.
   به خاطر دارم که در تمام ایام پایانی آن تابستان هوا در دره تنگ ما به طور بی‏سابقه‏ای شرجی و خفه بود و گاهی آسمان روزهای متمادی منقلب بود و به دنبال هم رعد و برق می‏زد. ناآرامی داغی در طبیعت موجود بود و من البته فقط به طور ناخودآگاه و مبهم از آن متأثر گشتم و چیزهای کمی از آنها در خاطرم باقی مانده است. برای مثال وقتی من شب‏ها برای ماهیگیری می‏رفتم، ماهی‏ها را بخاطر شرجی و گرم بودن هوا به طور غریبی برانگیخته می‎یافتم، آنها بدون نظم به هم فشار می‏آوردند، اغلب از آب ولرم به بالا می‏جهیدند و مانند کورها اسیر قلاب ماهیگیری می‏گشتند. حالا عاقبت هوا کمی خنک‏تر و آرام‏تر شده بود، رعد و برق کمتر می‏زد، و در سحرگاه هوا کمی بوی پائیز می‏داد.
   یک روز صبح با یک کتاب و یک تکه نان در ساک برای تفریح کردن از خانه خارج گشتم. همانطور که از دوران کودکی به آن عادت داشتم اول از پشت خانه به باغ که هنوز در سایه قرار داشت رفتم. صنوبرهائی که پدرم کاشته بود و من آنها را از زمانی که کاملاً جوان و مانند میله‏ای نازک بودند می‏شناختم ستبر و بلند ایستاده بودند و در زیرشان توده‏های برگ سوزنی قهوه‏ای رنگ ریخته بود، و سال‏ها می‏گذشت که در آنجا انگار چیزی بجز گل همیشه بهار نمی‏خواست سبز شود. و در نزدیک آنجا بوته‏های گل مورد علاقه مادرم در یک حاشیه باریک و دراز قرار داشتند که درخشش و شادی زیادی پخش می‏کردند، و ما هر یکشنبه برای تهیه دسته گلی بزرگ از آنها می‏چیدیم. در آنجا گیاهی بود با شنگرف سرخ و دسته‏ای از گل‏های کوچک به نام عشق سوزان، و بر شاخه‏های نازک یک بوته لطیف گل‏هائی به شکل قلب‏های سرخ و سفید که مردم آنها را قلب خانم‏ها می‏نامیدند آویزان بودند، و بوته‏ای دیگر نخوت بد بو نام داشت. شاخه‏های بلند گل مینا که هنوز به گل ننشسته بودند در نزدیک هم قرار داشتند، و در میانشان کرمی چاق با خارهای نرم و گیاه مضحک پرپهن می‏خزیدند، و این حاشیه باریک و دراز باغچه محبوب و رویائی ما بود، زیرا در آنجا بسیاری از گل‏های عجیب و غریب طوری کنار هم قرار داشتند که برایمان عجیب‏تر و بهتر از تمام گل‏های رز در دو باغچه گرد دیگر بودند. وقتی بر آنجا خورشید می‏تابید و پیچک‏های روی دیوار شروع به درخشیدن می‏کردند، بعد هر بوته زیبائی مخصوص به خود را می‏گرفت، گلایول‏ها با رنگ‏های نافذ خیلی به خود می‏نازیدند، گیاه وانیل قهوه‏ای رنگ مانند افسون گشته‏ای غرق بوی دردآور خود می‏شد، بوته دم روباه تسلیم گشته و پژمرده رو به پائین آویزان می‏گشت، گل زبان در قفا اما خود را بر روی انگشتان پا قرار می‏داد و ناقوسهای متعدد تابستانیش را به صدا می‏آورد. زنبورها در کنار ترکه‏های طلائی و در میان گل‏های شیپوری با صدای بلند و به صورت گروهی پرواز می‏کردند، عنکبوت‏های کوچک و قهوه‏ای رنگی با سرعت بر روی پیچک‏ها به جلو و عقب می‏دویدند؛ بر بالای شقایق‏ها آن پروانه‏های سریع و بلهوس با بدن‏های چاق و بال‏های شیشه‏ای که مشتاق و یا دُم کبوتر نامیده می‏گشتند وزوز کنان می‏لرزیدند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۰ساعت 23:50  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(15)
 
   سکوتی طولانی برقرار می‏گردد. بعد پائولا دوباره شروع به صحبت می‏کند:
   "آیا از کسی سؤال کرده‏اید که آیا مایل است با شما ازدواج کند؟"
   "سؤال کرده‏ام! نه، نپرسیده‏ام. برای چه؟ من خوب می‏دانم که کسی راضی به این کار نیست."
   "پس شما مایلید که دخترها پیش‏ شما بیایند و بگویند: آخ آقای اون‏گلت، می‏بخشید، اما من خیلی مایلم که با شما ازدواج کنم! ولی البته باید بتوانید برای رخ دادن چنین اتفاقی خیلی انتظار بکشید."
   آندریاس آهی می‏کشد: "من این را خوب می‏دانم. شما می‏دانید که منظورم چیست دوشیزه پائولا. اگر می‏دانستم که کسی منظور بدی ندارد و می‏تواند مرا کمی تحمل کند، بعد _"
   "بعد شاید شما دلتان به رحم می‏آمد و به او چشمک می‏زدید یا انگشت اشاره خود را تکان می‏دادید! خدای من، شما خیلی _ شما خیلی _"
   با این حرف پائولا از آنجا می‏رود، اما نه با چهره‏ای خندان، بلکه با قطرات اشگ در چشم. اون‏گلت نتوانست گریه کردن او را ببیند، اما متوجه چیزی عجیب در صدای پائولا و گریختن‏ او گشت، به همین دلیل پشت سر او می‏دود و وقتی به او می‏رسد و هر دو کلمه‏ای نمی‏یابند که بگویند، ناگهان همدیگر را در آغوش گرفته و به همدیگر یک بوسه می‏دهند. در این وقت اون‏گلت کوچک اندام و پائولا نامزد می‏شوند.
   هنگامی که او خجالت‏زده اما شجاع با عروس خود بازو در بازو به باغ رستوران بازمی‏گردد همه خود را برای رفتن آماده کرده و فقط منتظر آمدن آن دو بودند. مارگرت در آن هیاهو و حیرانی و سر تکان دادن‏ها و تبریک گفتن‏ها جلوی اون‏گلت ظاهر می‏شود و می‏پرسد: "کیف‏دستی‏ام را کجا گذاشته‏اید؟"
   داماد مضطرب آدرس محل کیف را می‏دهد و با سرعت به جنگل بازمی‏گردد، و پائولا هم به همراه او می‏رود. در محلی که او آن همه وقت نشسته و گریه کرده بود و در میان شاخ و برگ‏های قهوه‏ای رنگ کیف درخشنده قرار داشت. عروس می‏گوید: "خوب شد که ما دوباره اینجا آمدیم. دستمال تو هم هنوز اینجا قرار دارد."
 
(1908)
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۰ساعت 21:1  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(14)
  
   او یک ساعت تمام آنجا نشست. چشمانش دوباره خشک شده بودند و هیجانش پریده بود، اما موقعیت غم‏‏انگیز و ناامیدی در کوشش‏هایش خود را روشن‏تر از قبل به او نشان می‏دادند. در این وقت خش خش لباس و صدای آهسته پائی که در حال نزدیک شدن بود را می‏شنود، و قبل از آنکه بتواند از جایش بجهد، پائولا در کنارش ایستاده بود.
   پائولا با شوخی می‏پرسد: "کاملاً تنها؟" و چون او جوابی نمی‏دهد بنابراین دقیق‏تر به آندیاس نگاه می‏کند و ناگهان جدی شده و با مهربانی زنانه‏ای می‏پرسد: "چیزی از دست داده‏اید؟ آیا برایتان حادثه‏ای رخ داده است؟"
   اون‏گلت آهسته و بدون جستجوی عبارات جواب می‏دهد: "نه. فقط به این پی بردم که من برای در میان مردم بودن مناسب نیستم. و اینکه من برایشان یک دلقک بیشتر نبوده‏ام."
   "اما، خیلی هم مهم نیست _"
   "چرا، خیلی هم مهم است. من دلقک آنها بودم، و مخصوصاً دلقک دخترها. چون من خوش قلب بودم و آنرا نمایان می‏ساختم. حق با شما بود، من نمی‏بایست عضو گروه کر می‏شدم."
   "شما می‏تونید دوباره از آن خارج شوید، و بعد همه چیز درست می‏شود."
   "من می‏تونم عضویتم را باطل کنم، و انجام این کار همین امروز بهتر از فرداست. اما با این کار چیزی درست نمی‏شود."
   "به چه دلیل؟"
   "چون من برای آنها تبدیل به یک دلقک شده‏ام. و چون حالا دیگر کسی _"
   بغض راه گلوی آندریاس را می‏گیرد. پائولا مهربانانه می‏پرسد: "و چون حالا دیگر کسی _؟"
   آندریاس با صدائی لرزان ادامه می‏دهد: "چون حالا دیگر هیچ دختری به من توجه نخواهد کرد و مرا جدی نخواهد گرفت."
   پائولا آهسته می‏گوید: "آقای اون‏گلت، آیا حالا شما بی‏انصافی نمی‏کنید؟ یا منظورتان این است که من به شما توجه نمی‏کنم و شما را جدی نمی‏گیرم؟"
   "نه، اینطور نیست. من فکر می‏کنم که شما هنوز حرمتم را نگاه می‏دارید. اما منظورم این نبود."
   "پس منظورتان چیست؟"
   "آه خدای من، من اصلاً نمی‏بایست در این باره صحبت می‏کردم. اما من کاملاً دیوانه می‏شوم وقتی می‏بینم دیگران در وضعیت بهتری از من قرار دارند، خوب من هم یک انسان هستم، مگر اینطور نیست؟ اما با من _ با من نمی‏خواهد _ با من نمی‏خواهد کسی ازدواج کند!"
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۰ساعت 13:33  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(13)
 
   پس از گذشت نیم ساعت جمعیت به محل مورد هدف می‏رسد، یک روستای کوچک در جنگل که مهمانخانه آن بخاطر قهوه خوبش معروف بود و در نزدیکش خرابه‏های قصر یک شوالیه راهزن قرار داشت. جوان‏ها که زودتر رسیده بودند با جنب و جوش در باغ کافه بازی می‏کردند. حالا از داخل کافه چند میز آورده و کنار یکدیگر قرار داده می‏شوند، صندلی‏ها و نیمکت‏ها را جوان‏ها به درون باغ حمل می‏کردند؛ رومیزی‏های تمیز بر روی میزها بهن می‏شوند و فنجان‏ها‏، قوری‏ها، بشقاب‏ها و انواع شیرینی‏ها روی میز قرار می‏گیرند. خانم اون‏گلت مؤفق شده بود پسرش را در کنار مارگرت بنشاند. اما او متوجه این مزیت نبود، بلکه حس بدبختی‏ نوری غمگینانه در پیش چشم او از خود پخش می‏کرد، او بی‏اعتنا قهوه سرد شده‏اش را با قاشق هم می‏زد و با وجود تمام نگاه‏هائی که مادر به سویش می‏فرستاد لجوجانه خاموش بود.
   بعد از دومین فنجان قهوه هر دو رهبر گروه جوان‏ها تصمیم می‏گیرند برای بازی به طرف خرابه قصر بروند. گروه پسرها به اتفاق گروه دخترها پر سر و صدا از جا برمی‏خیزند. همینطور مارگرت دیرلام نیز از جا برمی‏خیزد و در حال بلند شدن کیف‏دستی کوچک زیبا و منجوق‏دوزی شده‏اش را با این کلمات به اون‏گلت که در دل‏سردی غرق گشته بود می‏سپرد:
   "خواهش می‏کنم از کیفم خوب مواظبت کنید، ما می‏رویم بازی کنیم." آندریاس به سرش حرکتی می‏دهد و کیف را می‏گیرد. اطمینان بیرحمانه‏ی مارگرت از اینکه او پیش افراد مسن‏تر می‏ماند و در بازی شرکت نمی‏کند باعث تعجبش نگشت. اما از اینکه چرا او همه مهربانی‏های تعجب برانگیز هنگام تمرین را، داستان آن چارپایه کوچک و بقیه چیزها را از همان ابتدا متوجه نگشته است در تعجب بود.
   بعد از رفتن جوان‏ها افراد باقیمانده دوباره در حال قهوه ‏نوشیدندن و صحبت کردن بودند که اون‏گلت بدون جلب توجه از جایش بلند می‏شود و از پشت باغ و از روی مزارع به سمت جنگل می‏رود. کیف کوچکی که در دست حمل می‏کرد در نور خورشید با شادی در حال درخشیدن بود. در جلوی تنه کوتاه یک درخت شکسته توقف می‏کند. دستمالی از جیب در آورده و آنرا بر روی تنه مرطوب درخت پهن می‏کند و روی آن می‏نشیند. بعد سر را بر روی دو دستش تکیه داده و در افکاری غمگین فرو می‏رود، و وقتی نگاهش دوباره به کیف‏دستی رنگارنگ مارگرت می‏افتد و همزمان با آن باد فریاد شادی جمعیت را به سمت او می‏آورد، او سر سنگینش را بیشتر خم و بی‏صدا و کودکانه شروع به گریستن می‏کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 23:53  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(12)
 
   او خشمگین فریاد می‏زد: "پائین! به شما می‏گم منو دوباره بیارید پائین!"
   بغض راه گلویش را می‏بندد، او خود را کاملاً نابود شده احساس می‏کرد و می‏پنداشت به شرمی ابدی دچار شده است. شاگرد داروساز اما بر این عقیده بود که او برای آزادیش باید هزینه بپردازد و همه مشوقانه کف زدند.
   مارگرت دیرلام هم فریاد کشید: "شما باید هزینه بپردازید".
   آندریاس در این وقت دیگر نمی‏توانست مقاومت کند و داد می‏زند: "باشه، باشه. اما زودتر!"
   شکنجه‏گرش حالا سخنرانی‏ کوتاهی با این مضمون می‏کند: سه هفته از عضویت آقای اون‏گلت در گروه کر ما می‏گذرد بدون آنکه کسی آواز خواندن او را شنیده باشد. و حالا قبل از خواندن یک آواز برای جمع نمی‏تواند او از وضعیت مرتفع و خطرناکی که در آن قرار دارد نجات یابد.
   بعد از پایان صحبت او آندریاس که احساس می‏کرد نیرویش در حال ترک کردن اوست فوری شروع به خواندن می‏کند. او نیمه گریان می‏خواند: "آیا آن ساعات را به یاد می‏آوری" _ و هنوز بیت اول را تمام نکرده بود که مجبور به ول کردن شاخه گشته و با کشیدن فریادی به زمین سقوط می‏کند. حالا اما همه وحشت‏زده بودند، و اگر یکی از پاهایش شکسته باشد، قطعاً باید آنها اظهار پشیمانی و همدردی‏ با او می‏کردند. اما او با چهره‏ای رنگ پریده و بدون آسیب دیدگی دوباره از جا برمی‏خیزد، کلاهش را که در کنارش روی لجن افتاده بود برمی‏دار، با دقت دوباره آن را بر سر می‏گذارد و در سکوت از آنجا دور می‏شود _ بر عکس مسیری که آنها آمده بودند. او در پشت اولین پیچ کنار جاده می‏نشیند و سعی به آرام کردن خود می‏کند.
   شاگرد داروساز که با وجدانی ناراحت به دنبال او رفته بود آندریاس را در جائی که نشسته بود پیدا می‏کند. او از آندریاس طلب بخشش می‏کند، اما جوابی از او دریافت نمی‏کند.
   او دوباره خواهشمندانه می‏گوید: "من واقعاً خیلی متأسفم. من یقیناً فکر بدی در سر نداشتم. خواهش می‏کنم منو ببخشید، و دوباره با ما بیائید!"
   اون‏گلت می‏گوید "مهم نیست" و اشاره‏ای می‏کند، و آن دیگری ناراضی از آنجا می‏رود.
   کمی دیرتر دومین دسته از افراد مسن‏تر از راه میرسد و هر دو مادر در میان آنها آهسته نزدیک می‏شوند. اون‏گلت به طرف مادرش می‏رود و می‏گوید:
   "من می‏خواهم به خانه بروم."
   "خانه؟ بگو ببینم چرا؟ آیا اتفاقی افتاده؟"
   "نه. اما ماندن ارزشی ندارد، من حالا دیگر مطمئنم."
   "که اینطور؟ آیا از مارگرت جواب رد شنیدی؟"
   "نه. اما من مطمئنم _"
   مادر حرف آندریاس را قطع می‏کند و او را به دنبال خود می‏کشد.
   "مسخره ‏بازی را کنار بگذار! تو با من میائی، و همه چیز درست خواهد شد. وقت نوشیدن قهوه تو را کنار مارگرت می‏نشانم، مواظب باش."
   او با ناامیدی سرش را تکان می‏دهد و به همراه مادرش می‏رود. پائولا سعی می‏کند سر صحبت را با او باز کند ولی مجبور می‏شود دوباره آن را فراموش کند، زیرا که آندریاس ساکت به روبرو نگاه می‏کرد و چهره‏اش طوری خشمگین و تلخ بود که هرگز کسی او را به این شکل ندیده بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:1  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(11)
 
   در این بین مارگرت با بقیه جوان‏ها خیلی جلوتر رفته بودند، و اون‏گلت نیز به این گروه کوچک جوان و شوخ پیوسته بود، و برای پا به پای آنها رفتن با پاهای کوچکش باید به خود زحمت زیادی می‏داد.
   دوباره آنها به طور استثنائی با او مهربان شده بودند، زیرا که آندریاس کوچک و هراسان با آن چشمان عاشقش برای این آدم‏های شوخ یک طعمه آماده بود. همچنین مارگرت زیبا نیز با بقیه همکاری کرده و ستایش‏گر خود را با جدیتی ظاهری کم کم به حرف می‏کشاند، طوری که آندریاس در اثر هیجانی خوشحال کننده و بخش‏هائی از جملات بلعیده شده‏اش کاملاً داغ می‏گردد.
   شادی اون‏گلت مدت زیادی دوام نمی‏آورد. کم کم آندریاس بیچاره متوجه می‏گردد که بقیه از پشت سر او را مسخره می‏کنند، و با اینکه او به این چیزها عادت داشت اما با این حال دلش شکست و امیدش را دوباره از دست داد. ولی تا حد امکان اجازه نمی‏داد کسی از ظاهرش متوجه چیزی گردد. با گذشت هر پانزده دقیقه بر شادی جوان‏ها افزوده می‏گشت و هرچه او جوک‏ها و کنایه‏ها را که مربوط به او می‏گشتند خواناتر می‏شنید با زحمت و با صدای بلندتری آنها را در خندیدن همراهی می‏کرد. عاقبت گستاخی جوان‏ها به پایان می‏رسد، یک کمک داروساز که قدش به بلندی یک درخت بود متلک گفتن به او را به یک شوخی واقعاً خشن مبدل می‏سازد.
   حالا آنها به کنار یک درخت قشنگ و پیر بلوط رسیده بودند و شاگرد داروساز پیشنهاد داد که او می‏تواند با دست‏هایش پائین‏ترین شاخه درخت بلند را لمس کند. او خود را زیر شاخه قرار می‏دهد و چندین بار به بالا می‏پرد، اما دستش کاملاً به شاخه نمی‏رسید و تماشاگران که در نیمدایره‏ای آنجا ایستاده بودند شروع به دست انداختن او می‏کنند. او به این فکر می‏افتد که بوسیله یک شوخی آبروی از دست رفته خود را دوباره به دست آورد و کس دیگری را برای مسخره شدن به جلو هل دهد. ناگهان دور کمر اون‏گلت کوچک اندام را می‏گیرد، او را به هوا بلند می‏کند و از او می‏خواهد که شاخه را بگیرد و خود را آنجا نگهدارد. آندریاس که غافلگیر و عصبانی شده بود اگر در آن حالت معلق ترس از افتادن نمی‏داشت هرگز به این کار تن در نمی‏داد. به این دلیل او شاخه را می‏گیرد و خود را محکم نگاه می‏دارد؛ به محض اینکه حمل کننده‏اش متوجه این کار می‏گردد او را ول می‏کند، و حالا اون‏گلت در میان خنده جوان‏ها درمانده در آن بالا آویزان می‏ماند، با پاهائی بی‏قرار و فریادی از سر خشم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 11:18  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(10)
 
   اولین دوشنبه عید پاک آسمان آبی و آفتابی بود، و ساعت دو تقریباً همه‏ی اعضاء گروه کر با بعضی از مهمان‏ها و خویشاوندان خود بالای شهر در خیابان کاج گرد هم آمدند. اون‏گلت مادرش را با خود آورده بود. او شب قبل به مادرش اعتراف کرده بود که عاشق مارگرت می‏باشد و البته امید کمی دارد، اما به مساعدت مادرانه و به گردش دسته جمعی بعد از ظهر فردا هنوز اعتماد دارد. گرچه مادر بهترین‏ها را برای پسر کوچکش آرزو می‏کرد، اما چنین به نظرش می‏رسید که مارگرت برای او خیلی جوان و زیبا به نظر می‏آید. اما امتحان کردن آن مجانی بود؛ مطلب عمده این بود که آندریاس هرچه زودتر لااقل به خاطر مغازه دارای یک همسر شود.
   آنها چون جاده جنگلی تا اندازه‏ای سربالائی نسبتاً تندی داشت و عبور از آن دشوار بود بدون آواز خواندن به راه می‏افتند. با این حال اما خانم اون‏گلت نفس به اندازه کافی داشت تا با جدیت به پسرش آخرین تدابیر رفتار برای ساعات در پیش را یادآوری و تأکید کند و سپس بعد از آن به یک صحبت جمع و جور نیز با خانم دیرلام بپردازد. مادر مارگرت برای بالا رفتن از سربالائی مشکل داشت و در حالی که هوا به اندازه کافی برای جواب دادن نداشت، یک ردیف چیزهای مطلوب و جالب می‏شنید. خانم اون‏گلت با تعریف از هوای با شکوه صحبت را آغاز کرده بود و از آنجا موضوع را به تقدیر از موسیقی کلیسائی کشاند، یک ستایش از وضع ظاهر نیرومند خانم دیرلام و از زیبائی لباس بهاره‏ی مارگرت کرد، و عاقبت نمایشی از شکوفائی شگفت‏انگیزی که مغازه لوازم دوخت و دوز زنانه خواهرش در سال‏های اخیر کرده بود داد. خانم دیرلام بعد از این حرف‏ها مجبور به تعریف کردن از سلیقه و استعداد بازرگانی خوب پسر خانم اون‏گلت گردید و گفت که شوهرش نیز سالیان قبل در زمان دوران تحصیل آندریاس متوجه این موضوع گشته و آن را تائید کرده بوده است. مادر به شعف آمده آندریاس در جواب این چاپلوسی نیمه آهی می‏کشد و می‏گوید: البته که اینطور است، آندریاس با استعداد است و پیشترفت زیادی خواهد کرد، همینطور آن مغازه باشکوه هم دیگر تقریباً به او تعلق دارد، اما تنها چیزی که رقت‏انگیز است خجالتی بودن او در مقابل خانم‏هاست. از طرف او نه کمبودی در میل و نه در فضیلت مطلوب ازدواج کردن وجود دارد، بلکه فقط فاقد اعتماد و شجاعت اقدام کردن می‏باشد.
   خانم دیرلام حالا شروع به دلداری دادن به مادر نگران می‏کند، و گرچه در این حال ابداً دخترش را در نظر نداشت، اما خانم اون‏گلت را مطمئن می‏ساخت که ازدواج با آندریاس برای هر دختر مجردی در شهر می‏تواند خوشحال کننده باشد. خانم اون‏گلت این کلمات را مانند عسل می‏مکد.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:27  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(9)
 
   روز بعد پائولا او را به این خاطر که جای ایستادن مصنوعی بالا برده‏اش کاملاً متکبرانه به چشم می‏آید و او را مضحک جلوه می‏دهد سرزنش کرد. آندریاس قول می‏دهد که به خاطر قامت کوتاه خود دیگر خجالت نکشد، ولی قصد دارد فردا در اولین یکشنبه عید پاک برای آنکه به آن همکاری که چارپایه را تهیه کرده است توهین نشود از چارپایه کوچک برای آخرین بار استفاده کند. پائولا این ریسک را نکرد به آندریاس بگوید آیا مگر نمی‏بیند که چارپایه را فقط برای دست انداختن او به آنجا آورده‏اند. پائولا بخاطر حماقت او همانقدر عصبانی بود که بخاطر سادگی او تحت تأثیر قرار داشت.
   در اولین یکشنبه عید پاک در گروه کر کلیسا همه چیز یک درجه تشریفاتی‎تر از دو روز پیش بود. یک موزیک سخت اجرا می‏گردد و اون‏گلت شجانه توازن خود را بر روی چارپایه‏‏اش حفظ می‏کرد. در اواخر آواز او با وحشت متوجه می‏گردد که چارپایه کوچک در زیر تخت کفش‏هایش تلو تلو می‏خورد و شروع به شل شدن کرده است. او بجز آنکه آرام بایستد و تا حد امکان از سقوط خود از بالای تراس اجتناب کند نمی‏توانست کار دیگری انجام دهد. او مؤفق به این کار می‏گردد و به جای یک رسوائی و مصیبت چیزی رخ نمی‏دهد بجز آنکه از صدای زیر مردانه‏اش در اثر سر و صدای آهسته شکستن چارپایه کاسته می‏گردد و او با چهره‏ای از ترس پوشیده شده رو به پائین فرو می‏رود و از دید محو می‏گردد. رهبر ارکستر، صحن کلیسا، بالکن‏ها و پشت‏گردن زیبای مارگرت مو بور یکی پس از دیگری از جلوی چشمان آندریاس گم می‏شوند، اما او سالم به زمین فرود می‏آید و در کلیسا بجز برادران آواز خوان که پوزخند می‏زدند فقط یک تعداد پسر محصل که جلو نشسته بودند متوجه این حادثه گشتند. از بالای سر تحقیر گشته‏اش صدای شاد تشویق کردن گروه کر به گوش می‏آمد.
   هنگامی که مردم کلیسا را ترک می‏کنند، اعضای گروه کر برای گفتگوی کوتاهی بر روی تریبون کنار هم می‏مانند، زیرا فردا، در اولین دوشنبه عید پاک قرار بر این بود که اعضای کر کلیسا مانند هر سال به گردش خارج از شهر بروند. آندریاس اون‏گلت از ابتدا از این سفر انتظار بزرگی داشت. او حالا حتی جرئت پیدا کرده بود از دوشیزه دیرلام بپرسد که آیا او هم فردا به این سفر خواهد آمد، و این سؤال را بدون به هیجان آمدن زیاد ادا کرد.
   دختر جوان با آرامش می‏گوید "بله، البته که من هم خواهم آمد"، و بعد ادامه می‏دهد "راستی، آیا قبلاً دردتان آمد؟" و چون خنده‏ای که از آن جلوگیری می‏کرد در حال منفجر گشتن بود بدون شنیدن پاسخ از آنجا دور می‏گردد. در این لحظه پائولا با نگاهی شفیقانه و جدی که آشفتگی اون‏گلت را افزایش می‏داد به او نگاه می‏کرد. شجاعت فرّار شعله‏ور شده‏‏اش در حال دگرگون گشتن بود، و اگر او با مادرش در باره این سفر صحبت نکرده بود و او از وی درخواست رفتن به این سفر را نمی‏کرد، حالا او می‏توانست از خیر گردش خارج از شهر، از انجمن و از تمام امیدهایش بگذرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:6  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(8)
 
   او بعد از تمرین بعدی در راه خانه مؤفق می‏شود نسبتاً به زبان آلمانی صحبت کند، تقریباً همانطور که در خانه با مادر خود صحبت می‏کرد، و با کامیابی بدست آمده بر جسارت و اعتمادش افزوده می‏گردد و در شب بعد بقدری پیشرفت کرده بود که سعی کرد به دوست داشتن کسی اعتراف کند، و چون به کمک و محرم اسرار بودن پائولا حساب می‏کرد حتی نیمه مصمم قصد نام بردن از دوشیزه دیرلام را هم داشت. اما پائولا اجازه نمی‏دهد که او تا این حد پیش برود و ناگهان اعتراف کردن آنریاس را قطع می‏کند و می‏گوید: "شما می‏خواهید ازدواج کنید، درست می‏گویم؟ و این هوشیارانه‏ترین کاری است که شما می‏توانید انجام دهید. سن ازدواج کردن را هم دارائید."
   آندریاس غمگین جواب می‏دهد "سن ازدواج، بله آن را دارم". اما پائولا فقط می‏خندد و او نامطمئن به خانه بازمی‏گردد. در نوبت بعد دوباره او در باره حرف شب قبل شروع به صحبت می‏کند. پائولا به سادگی می‏گوید که او باید بداند چه کسی را می‏خواهد؛ و نقشی که او در گروه آواز بازی می‏کند نمی‏تواند قطعاً به حال او مفید باشد، زیرا که دختران جوان می‏توانند بجز مسخرگی چشم بر همه عیوب معشوقه‏هایشان ببندند.
   روحش عاقبت به خاطر هیجان و تمرین‏ها برای عید پاکی که اون‏گلت برای اولین بار به همراه گروه کر بر روی تریبون کلیسا باید خود را نشان می‏داد از زندان غم و اندوه حرف‏های پائولا آزاد شده بود. او در این صبح با دقت ویژه‏ای لباس می‏پوشد و با کلاه سیلندری بزرگ بر سر زودتر از موعود به کلیسا می‏رود. بعد از تعیین گشتن محل ایستادنش به همکاری که قصد کمک کردن به او را داشت قولش را یادآوری می‏کند. به نظر می‏رسید که او واقعاً جریان را فراموش نکرده است و به نوازنده ارگ اشاره‏ای می‏کند و ارگ‏نواز لبخندزنان چارپایه چوبی کوچکی می‏آورد و جائی که اون‏گلت باید می‏ایستاد قرار می‏دهد، طوری که او حالا در دیدن و دیده شدن از همان مزیتی برخوردار بود که بلندقدترین خواننده گروه کر داشت. فقط ایستادن به این صورت پر زحمت و خطرناک بود، او می‏بایست تعادل خود را کاملاً حفظ کند و فکر کردن به این موضوع که ممکن است سقوط کند و با پاهای شکسته تا جلوی پای دختران که کنار نرده جای گرفته‏اند سر بخورد باعث عرق کردنش می‏شود، زیرا که محل ارگ و صف خوانندگان مرد بر روی تراس با شیب تندی رو به صحن کلیسا متمایل شده بود. اما در عوض می‏توانست از راه نزدیک اضطراب‏انگیزی با دیدن پشت‏ گردن مارگرت دیرلام لذت ببرد. او بعد از پایان آواز و مراسم نیایش دسته جمعی احساس خستگی می‏کرد و وقتی درها باز شدند و ناقوس‏ها به صدا آمدند نفس راحتی کشید.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:46  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(7)
 
   آندریاس به خود می‏گوید: "به، به!" و برای برنامه‏های آینده خیال‏پردازی می‏کند، بله او برای اولین بار در زندگی‏اش هنگام مرتب کردن اجناس، کامواهای نیمه پشمی‏ را با کامواهای پشم خالص عوضی می‏گیرد.
   با این حال فرا رسیدن عید پاک هر روز نزدیک‏تر می‏گشت، و چون قرار بود که گروه کر هم در روز جمعه‏ی قبل از عید پاک و هم در یکشنبه بعد ار آن برنامه اجرا کند به همین دلیل باید در هفته چند بار تمرین می‏کردند. اون‏گلت همیشه به موقع حاضر می‏گشت و تمام تلاشش را می‏کرد تا هیچ خرابکاری به بار نیاورد، و از طرف تمام اعضای گروه با مهربانی با او برخورد می‏شد. فقط پائولا به نظر می‏آمد که از بودن او ابداً خرسند نیست و این برای ماتیاس خوشایند نبود، زیرا که پائولا تنها خانم مورد اطمینان کامل او بود. و باید این را هم به آن افزود که او به طور منظم در کنار پائولا به خانه بازمی‏گشت، زیرا که میل همراهی کردن مارگرت تصمیم و آرزوی خاموشی بود که او هرگز جرئت پیشنهاد کردنش را پیدا نکرده بود. به این نحو او با پائولا به خانه می‏رفت. اولین بار در این با هم به خانه رفتن‏ها کلمه‏ای بین آن دو رد و بدل نشد. دفعه‏ی بعد اما پائولا از او پرسید چرا او کم حرف است، نکند که از او می‏ترسد.
   آندریاس وحشت‏زده و با لکنت می‏گوید: "نه. اینطور نیست _ بلکه _ یقیناً نه _ برعکس."
   پائولا آهسته می‏خندد و می‏گوید: "و آواز خواندن؟ آیا از آواز خواندن خرسندید؟"
   "بله _ خیلی _ معلومه."
   پائولا سرش را تکان می‏دهد و آهسته می‏گوید: "آقای اون‏گلت آیا واقعاً نمی‏شود با شما صحبت کرد؟ شما اصلاً جواب سر راست نمی‏دهید."
   او درمانده به پائولا نگاه می‏کند و به لکنت می‏افتد.
   پائولا ادامه می‏دهد: "من منظور بدی نداشتم. آیا باور نمی‏کنید؟"
   او با شدت سرش را تکان می‏دهد.
   "بسیار خوب! آیا شما بجز «چرا» و «در هر حال» و «با اجازه شما» و مانند اینها نمی‏توانید واقعاً چیز دیگری بگوئید؟"
   "بله، می‏تونم، من می‏تونم، هرچند _ اگر چه."
   "بله هرچند و اگر چه. شما در شب با خاله و مادرتان به زبان آلمانی صحبت می‏کنید، مگر اینطور نیست؟ پس با من و با دیگران هم به همین زبان صحبت کنید. بعد آدم می‏تواند با هم صحبت منطقی کند. آیا شما نمی‏خواهید؟"
   "بله می‏خواهم، من می‏خواهم _ حتماً _"
   "بسیار خوب، این از باهوشی شماست. حالا می‏تونم با شما صحبت کنم. من چیزهائی برای گفتن دارم."
   و حالا پائولا طوری با او صحبت می‏کرد که آندریاس به آن عادت نداشت. پائولا از او می‏پرسد به چه دلیل وقتی که او نمی‏تواند آواز بخواند و فقط آدم‏های جوان‏تر در گروه هستند او در آنجا عضو شده است. و مگر متوجه نمی‏گردد که در آنجا اعضاء گروه گاهی به او می‏خندند. اما هرچه محتوای صحبت‏های پائولا او را بیشتر می‏رنجاند، او نوع خوب و خیرخواهانه صحبت کردن پائولا را نافذتر احساس می‏کرد و تا اندازه‏ای گریان میان انکار و حق‏شناسی‏ای تکان‏دهنده در نوسان بود. در این وقت آنها مقابل خانه پائولا می‏رسند. پائولا به او دست می‏دهد و جدی می‏گوید:
   "شب بخیر آقای اون‏گلت، به دل نگیرید منظور بدی نداشتم. دفعه‏ی بعد به گفتگو ادامه می‏دهیم، موافقید؟"
   آندریاس پریشان به خانه بازمی‏گردد. به یادآوردن افشاگری پائولا برایش گذشته از دردناک بودن تازه و آرام‏بخش هم بود، زیرا تا حال کسی با او چنین دوستانه و جدی و خوش نیت صحبت نکرده بود.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 20:58  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(6)
 
   اون‏گلت هنگام تمرین بسیار با احتیاط آواز می‏خواند. با آنکه هنوز از زمان مدرسه از نوت‏خوانی چیزی به خاطر داشت ولی بعضی از قسمت‏ها را با صدائی خفه بعد از دیگران می‏خواند، در مجموع اما برای هنرش اطمینان کمی احساس می‏کرد و به اینکه روزی وضع بهتر خواهد شد تردید داشت. رهبر ارکستر که از خجالت‏زدگی او تحت تأثیر قرار گرفته و لبخند می‏زد رعایت حالش را کرد و حتی هنگام خداحافظی به او گفت: "اگر به تمرین ادامه دهید با گذشت زمان کم کم بهتر خواهید شد". آندریاس تمام شب را بخاطر در نزدیکی مارگرت بودن و اغلب اجازه تماشا کردن او را داشتن لذت برد. او به این اندیشید که هنگام تمرین قبل و بعد از اجرای آواز با ارگ جایش درست پشت سر دخترها قرار گرفته بود، و سعادت ایستادن چنین نزدیک در کنار دوشیزه دیرلام را در عید پاک و در همه مناسبت‏های دیگر آینده و تماشای بدون خجالت بردن از وی را در ذهنش نقاشی می‏کرد. اما بعد دوباره با درد به یاد آورد که او کوچک و کم رشد کرده است و این که اگر او در ردیف پشت سر خوانندگان مرد بایستد دیگر قادر به دیدن چیزی نخواهد بود. با زحمت زیاد و لکنت فراوان به یکی از خوانندگان این گرفتاری را توضیح می‏دهد، البته بدون اظهار دلیل اصلی اندوه خود. همکارش او را لبخند زنان آرام می‏سازد و می‏گوید برای داشتن جای مناسبی در صف می‏تواند به او کمک کند.
   بعد از پایان تمرین همه با خداحافظی سریع و کوتاهی کلاس را ترک می‏کنند. بعضی از خانم‏ها برای رفتن به خانه توسط آقایان همراهی می‏گشتند و بقیه مردها برای نوشیدن یک لیوان آبجو با هم رفتند. اون‏گلت کنار مدرسه‏ی تاریک تنها و شاکی ایستاده بود و مأیوس و پریشان رفتن دیگران و بخصوص مارگرت را تماشا می‏کرد، در این وقت پائولا از کنارش رد می‏شود، و وقتی او کلاهش را بعنوان خداحافظی از سر برمی‏دارد پائولا می‏گوید: "به خانه می‏روید؟ پس راه مشترکی داریم و می‏توانیم با هم برویم". ماتیاس شاکر این پیشنهاد را می‏پذیرد و در کنارش از میان کوچه‏های خیس و هوای سرد ماه مارس بدون آنکه حرفی بجز شب‏بخیر ِ وقتِ خداحافظی بین آن دو رد و بدل شود به سمت خانه به راه می‏افتد.
   روز بعد مارگرت دیرلام به مغازه می‏رود، و ماتیاس اجازه داشت به او خدمت کند. او با دست کشیدن روی پارچه‏ها طوری که انگار همگی از ابریشم‏اند آنها را به مارگرت عرضه می‏کرد، متر را مانند آرشه یک کمانچه تکان می‏داد، هر سرویس دهی کوچکی را با احساس و ملاحت به انجام می‏رساند و آهسته جرئت یافت به این امیدوار گردد که مارگرت کلمه‏ای از دیروز و انجمن و از تمرین بگوید. حقیقتاً مارگرت هم این کار را کرد و هنگام خارج شدن از مغازه در میانه در پرسید: "برای من دانستن اینکه شما هم آواز می‏خوانید چیز کاملاً تازه‏ای بود. آیا مدت زیادی است که آواز می‏خوانید؟" و ماتیاس با به طپش افتادن ضربان قلبش در حال ادا کردن "بله _ اما فقط همینطوری _ با اجازه شما" بود که مارگرت با تکان کوچک سر در کوچه ناپدید می‏گردد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 16:17  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(5)
 
   اون‏گلت صورتش مانند نوجوانی سرخ می‏شود و به هیچ وجه مایل به خواندن نبود. اما مدیر اصرار می‏کرد و عاقبت تقریباً عصبانی گشت، طوریکه اون‏گلت بالاخره بر ترسش پیروز می‏گردد و با نگاه ناامیدانه‏ای به مادر که آرام آنجا نشسته بود آهنگ سوزناکش را اول زیر لب زمزمه می‏کند و بعد به هیجان آمده و اولین مصرع را بدون لکنت می‏خواند.
   رهبر ارکستر با دست اشاره‏ای به نشانه کافی بودن می‏کند و در حالی که دوباره کاملاً مؤدب شده بود می‏گوید گرچه آواز خیلی دلپذیری بود و آدم می‏توانست با عشق خوانده شدن آن را هم متوجه گردد، ولی شاید که او بیشتر برای موسیقی غیر مذهبی مناسب‏تر باشد، و آیا بهتر نیست که در انجمن خوانندگان عضو شود. اون‏گلت شرمسارانه و با لکنت در حال جواب دادن بود که مادرش به کمک‏اش می‏آید. او واقعاً قشنگ می‏خواند، ولی حالا کمی دستپاچه شده بود، و خیلی خوشحال خواهد شد اگر که عضویتش را بپذیرد، انجمن خوانندگان کاملاً چیز دیگریست و قابل مقایسه با اینجا نیست، و در ضمن من هر سال برای کلیسا اعانه می‏دهم، و کوتاه اینکه اگر آقای مدیر مهربانی کنند و حداقل برای مدتی به صورت آزمایشی او را قبول کنند بعد خواهیم دید که چه می‏شود. مرد پیر دوباره سعی می‏کند با مهربانی او را از این کار منصرف سازد و می‏گوید که خواننده آواز مذهبی شدن کار سرگرم کننده‏ای نمی‏باشد و در حال حاضر هم جا برای ارگ و اعضای گروه به اندازه کافی تنگ است، اما سخن‏وری مادرانه عاقبت پیروز می‏گردد. برای رهبر پیر ارکستر هنوز چنین اتفاق نیفتاده بود که یک مرد با سنی بالای سی سال برای عضویت در گروه و آواز خواندن مادرش را برای کمک به همراه آورده باشد. هرچند این اضافه گشتن بر تعداد افراد گروه برایش غیر معمولی و واقعاً ناراحت کننده بود، اما در خفا کمی هم باعث تفریحش شده بود. او آندریاس را به صورت آزمایشی می‏پذیرد و اجازه می‏دهد که آن دو از آنجا با لبخند بروند.
   اون‏گلت کوچک، شب چهارشنبه سر ساعت در کلاس درس، جائی که تمرین برگزار می‏گردید حاضر می‏شود. قرار بر این بود که برای جشن عید پاک سرودی تمرین کنند. به تدریج خوانندگان زن و مرد از راه رسیده و خیلی دوستانه به عضو جدید خوش‏آمد می‏گویند و همگی چنان شاد و سر حال بودند که اون‏گلت خود را سعادتمند احساس می‏کرد. همچنین مارگرت دیرلام هم آنجا بود، و او نیز با لبخندی دوستانه برای آندریاس سر تکان می‏دهد. آندریاس گاهی در پشت سر خود صدای خنده آرامی می‏شنید، اما به اینکه دیگران او را کمی مضحک بپندارند عادت کرده بود و اجازه نمی‏داد که دچار تردیدش سازند. اما از طرف دیگر آنچه او را شگفت‏زده می‏ساخت رفتار محتاطانه و جدی پائولا بود. پائولا نیز عضو گروه کر بود و آنطور که بزودی ماتیاس متوجه می‏گردد حتی از خوانندگان باارزش گروه نیز به حساب می‏آمد. پائولا همیشه رفتاری دوستانه و مطبوع در برابر او از خود نشان می‏داد، ولی حالا به طور عجیبی سرد بود و تقریباً چنین به نظر می‏آمد که بخاطر حضور او رنجیده خاطر شده است. اما اینکه پائولا چه فکر می‏کرد برای آندریاس اهمیت چندانی نداشت.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 20:27  توسط سعید از برلین  | 

 نامزدی.(4)
 
   اما یک استثناء هم وجود داشت که او متوجه آن نمی‏گشت. دوشیزه پائولا Paula معروف به پائولی همیشه با او مهربان بود و به نظر می‏آمد که او را جدی می‏گیرد. البته نه جوان بود و نه زیبا، بلکه چند سالی بزرگ‏تر از آندریاس بود، دختری دقیق و زرنگ و از خانواده‏ای صنعتگر و مرفه. وقتی آندریاس در خیابان به او سلام می‏داد و حالش را می‏پرسید، او جدی و مهربان تشکر می‏کرد، و وقتی به مغازه می‏آمد، رفتارش دوستانه، ساده و متواضعانه بود، کار خدمت‏رسانی آندریاس را آسان می‏ساخت و نظرات تخصصی‏ او را مانند سکه نقدی می‏پذیرفت. به این جهت او دوشیزه پائولا را بی‏ اکراه می‏دید و به او اعتماد داشت، اما در ضمن پائولی برایش بی‏تفاوت بود و به آن تعداد اندک از دختران مجردی تعلق داشت که ماتیاس خارج از مغازه کوچکترین فکری به آنها نمی‏کرد.
   گاهی امیدش را به کفش‏های زیبا و تازه می‏بست، گاهی به یک دستمال گردن دوست‏داشتنی، بگذریم از سبیلی که کمی جوانه زده بود و او از آن مانند مردمک چشمش مواظبت می‏کرد. عاقبت او از مرد دست‏فروشی یک انگشتر طلا با نگینی بزرگ از سنگ اوپال خرید. در آن زمان او بیست و شش ساله بود.
   اما هنگامی که او سی ساله شد و هنوز فقط با اشتیاقی از راه دور در بحر ازدواج کشتی‏رانی می‏کرد، مادر و خاله‏اش یک مداخله‏ حمایت‏گرانه‏ را ضروری دانستند. خاله که زن سال‏خورده‏ای بود با این پیشنهاد که می‏خواهد مغازه را در زمان حیاتش به شرطی که او با دختر محترم دباغ ازدواج کند به او واگذار کند کار خود را آغاز می‏کند. این برای مادر علامتی برای حمله کردن بود. و بعد از مقداری فکر کردن به این نتیجه می‏رسد که پسرش برای داشتن ارتباط بیشتر با مردم و آموختن رسم معاشرت با خانم‏ها باید عضو انجمنی شود. و از آنجائی که از علاقه او به خوانندگی با خبر بود تصمیم می‏گبرد که با این طعمه او را شکار کند و به او پیشنهاد عضو شدن در انجمن خوانندگان را می‏دهد.
   آندریاس با وجود بیزاری از بودن در اجتماعات در مجموع مخالفتی با این پیشنهاد نداشت. اما او با این بهانه که موزیک جدی‏تر بیشتر مورد علاقه‏اش است انجمن کر کلیسا را به جای انجمن خوانندگان پیشنهاد داد. دلیل واقعی او اما به خاطر عضویت مارگرت دیرلام Margret Dierlamm دختر مدیر مدرسه قبلی‏اش در دسته کر کلیسا بود. مارگرت دختر خیلی زیبا و بشاشی بود که کمتر از بیست سال سن داشت و چون مدت طولانی‏ای می‏گذشت که دیگر دختر مجرد هم‏سال زیبائی برای آندریاس وجود نداشت بنابراین به تازگی عاشق مارگرت شده بود.
   مادر دلیلی برای مخالفت با رفتن او به دسته کر کلیسا نمی‏بیند. البته این انجمن حتی نیمی از جشن‏ها و دور یگدیگر جمع شدن‏های شبانه انجمن خوانندگان را هم نداشت، اما در عوض عضویت در آن خیلی ارزان‏تر بود و دخترهائی از خانواده‏های خوب که آندریاس می‏توانست در وقت تمرین و اجرا با آنها به سر برد به قدر کافی در این انجمن هم وجود داشتند، بنابراین بدون تلف کردن وقت با پسرش نزد مدیر مسن انجمن می‏رود و با استقبال دوستانه او روبرو می‏گردد.
   مدیر می‏پرسد: "خوب، آقای اون‏گلت، شما می‏خواهید با گروه ما آواز بخوانید؟"
   "بله، قطعاً، خواهش می‏کنم _"
   "آیا قبلاً هم آواز خوانده‏اید؟"
   "اوه بله، یعنی، تا اندازه‏ای _"
   "حالا، ما یک آزمایش می‏کنیم. یکی از ترانه‏‏هائی را که از حفظ هستید بخوانید."
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 20:36  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(3)
 
   طبیعت موهبت‏هایش را به عبث تقسیم نمی‏کند، و گرچه گردن با اهمیت اون‏گلت در یک ناسازگاری با توانائی در صحبت کردنش قرار داشت، با این حال این گردن بعنوان دارائی و علامت مشخصه یک خواننده پر شور مشروعیت بیشتری داشت. آندریاس تا درجه بالائی دوست‏دار آواز بود. در عمق روحش شاید چیزی مانند آواز خواندن حتی مؤفق‏ترین تحسین‏ها، بهترین ژست‏های تجاری و "با این حال" و "اگر چه"های مؤثر او را چنین خوب و گداخته نمی‏ساخت. این استعداد در هنگام دوران تحصیل پنهان مانده بود و تازه بعد از بالغ شدنش هر چه زیباتر آشکار می‏گشت، اگر چه فقط در خفا. زیرا که آواز خواندن با ترس و خجالت اون‏گلت سازگاری نداشت و او از هنر محرمانه خود تنها در انزوای کامل لذت می‏برد.
   او ترانه‏هایش را هنگام شب، وقتی پس از غذا خوردن و قبل از به رختخواب رفتن ساعتی در اتاقش می‏ماند در تاریکی می‏خواند و لذت می‏برد. صدای زیر مردانه‏ای داشت و طبع را جانشین آنچه نیاموخته بود می‏گرداند. چشمانش در رطوبت نور خفیفی شنا می‏کرد، فرق موی زیبای از میان باز شده‏اش به پشت سر شانه شده بود و غده‏ی درقی‏اش با آهنگ صدایش بالا و پائین می‏رفت. آهنگ مورد علاقه‏اش "وقتی پرستوها به سمت خانه پرواز می‏کنند" بود. هنگام خواندن بند "جدائی، آخ جدائی دردآور است" صداها را می‏کشید و می‏لرزاند و در این وقت گاهی چشمانش از قطرات اشگ تر می‏گشتند.
   مراحل کسب و کارش را با قدم‏های سریع به جلو طی می‏کرد. چنین برنامه‏ریزی شده بود که او را بعد از چند سال دیگر به شهر بزرگتری بفرستند. اما حالا چون او خیلی زود در مغازه غیر قابل جایگزین گشته بود بنابراین خاله‏اش نمی‏خواست که او برود، و چون قرار بود که او بعدها مغازه را به ارث ببرد، رفاه بیرونیش نیز برای همیشه تضمین شده بود. اشتیاق قلبانه او اما چیزی دیگر بود. او برای همه دختران همسال خود، بخصوص برای خوشگل‏هایشان، با وجود نگاه‏ها و تعظیم کردن‏هایش چیزی بیشتر از یک شخصیت خنده‏دار نبود. او اما عاشق تک تک آنها بود و هر کسی را اگر که فقط یک قدم به جلو می‏گذاشت می‏پذیرفت. اما با وجود آنکه او ساختار زبانی و نوع آرایش خود را با مطلوب‏ترین وسائل غنی ساخته بود کسی قدمی برنمی‏داشت.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 11:58  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(2)
 
   آندریاس برای اینکه در نظر زیبارویانش دلپذیر و پسندیده به چشم آید خود را به کرداری لطیف و موشکافانه عادت می‏دهد. او موهای نیمه بورش را هر روز صبح دقیق می‏آراست، جامه و لباس‏های زیرش را خیلی تمیز نگاه می‏داشت و ظهور آهسته سبیل خود را با بی‏صبری انتظار می‏کشید. او می‏آموزد که هنگام استقبال از مشتریانش تعظیم زیبائی بکند، می‏آموزد هنگام عرضه اجناس با پشت دست چپ خود را به میز مغازه تکیه دهد و بر روی یک و نیم پا بایستد و در لبخند زدن استاد شده و بزودی به لبخند محتاطانه تا پرتوی از خشنودی درونی مسلط گشته بود. وانگهی او همواره در حال شکار عبارت‏های زیبا و تازه‏ای بود که غالباً از قیدهائی تشکیل می‏گشتند که او آنها را همیشه از نو و با لذت بیشتری می‏آموخت و اختراع می‏کرد. از آنجائی که او از کودکی در صحبت کردن ناشی بود و می‏ترسید و در گذشته فقط به ندرت یک جمله کامل با مسند و مسندالیه بر زبان رانده بود، حالا او در این گنجینه عجیب و غریب کلمات یک کمک‏رسان می‏یابد و بدون آنکه معنا و مفهومشان برای خود و دیگران روشن باشد خود را به آنها عادت می‏دهد و تظاهر به توانائی صحبت کردن می‏کند.
   وقتی کسی می‏گفت: "امروز اما هوا باشکوه است"، اون‏گلتِ کوچک چنین جواب می‏داد: "البته _ آه بله _ بدون شک _." وقتی خریداری می‏پرسید آیا این پارچه کتان بادوام است یا نه، به این ترتیب او می‏گفت: "اما خواهش می‏کنم، بله، بدون شک، می‏توان چنین گفت، قطعاً." و وقتی کسی از او حالش را می‏پرسید، او در پاسخ می‏گفت: "با تشکر فراوان از شما _ البته که خوبم _ خیلی لذت‏بخش _." و در موقعیت‏های بسیار مهم و محترمانه از به کار بردن الفاظی مانند "با این حال، اما در هر حال، به هیچ وجه، بر عکس" ترسی به خود راه نمی‏داد. در این حال تمام اعضای بدنش از سر به سمت شانه خم گشته‏‏ او تا نوک پای جنبانش کاملاً هوشیاری، نزاکت و طرز کلام بودند. مؤثرتر از همه اما گردن نسبتاً درازش به چشم می‏آمد که لاغر و پی‏ دار و با یک غده‏ی درقی متحرک شگفت‏آور و بزرگ مجهز بود و وقتی شاگرد مغازه ضعیف و کوچک یکی از جواب‏هایش را بریده بریده ادا می‏کرد، آدم تصور میکرد که یک سوم او از حنجره تشکیل شده است.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:7  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(1)
 
   همشاگردی‏هایش البته او را اغلب اذیت می‏کردند و دست می‏انداختند، اما چون او هرگز عصبانی نمی‏شد و نمی‏رنجید بنابراین در مجموع یک زندگی راحت و تا اندازه‏ای رضایت‏بخش داشت. آن دوستی و احساسی را که میان همسالانش نمی‏یافت و اجازه ابرازشان را به آنها نداشت او به عروسک‏هایش هدیه می‏کرد. پدرش را خیلی زود از دست داده بود، او آخرین فرزند خانواده بود، و مادر او را طور دیگری آرزو می‏کرد اما به او اجازه می‏داد و عاطفه مطیعش را دلسوزانه دوست می‏داشت.
   این وضعیت عذاب‏دهنده اما تا زمانی که آندریاس ِ کوچک دوران مدرسه و کارآموزی خود را در مغازه دیرلامشن Dierlammschen به پایان رساند دوام داشت. در این زمان، تقریباً از شروع سن هفده سالگی حس و حال لطیف و تشنه‏اش شروع به رفتن از راه دیگری می‏کند. جوان خجالتی و کوچک‏مانده با چشمانی درشت‏تر شروع به تماشا کردن دخترها می‏کند و در قلبش آتشی از عشق زنان روشن می‏گردد که هر چه شیفتگی‏اش غمگین‏تر سپری می‏گشت شعله‏‏اش نیز بیشتر زبانه می‏کشید.
   برای آشنا شدن و تماشا کردن دخترهای مختلف موقعیت به اندازه کافی برایش وجود داشت، زیرا که اون‏گلتِ جوان بعد از پایان کارآموزی در مغازه لوازم دوخت و دوز زنانه خاله خود مشغول به کار شده بود، مغازه‏ای که او بعدها می‏بایست مسئولیتش را به عهده بگیرد. کودکان، دختران مدرسه‏ای، دوشیزه‏های جوان و پیردختران باکره، دختران خدمتکار و خانم‏ها هر روز به آنجا می‏آمدند، نوارها و نخ‏های ابریشمی را زیر و رو می‏کردند، روبان و الگوهای قلاب‏دوزی انتخاب می‏کردند، ستایش و سرزنش می‏کردند، چانه می‏زدند و مشاوره می‏خواستند، بدون آنکه به مشورت گوش بدهند، می‏خریدند و جنس خریداری شده را دوباره عوض می‏کردند. و جوانک، مؤدب و خجالتی شاهد تمام این جریان‏ها بود، او کشوها را بیرون می‏کشید، از نردبان دوطرفه بالا و پائین می‏رفت، اجناس را نشان می‏داد و دوباره سر جایشان قرار می‏داد، سفارشات را یادداشت می‏کرد و در باره قیمت‏ها راهنمائی می‏کرد، و هر هشت روز عاشق یکی دیگر از مشتریانش می‏گشت. خجالت‏زده و سرخ گشته از نوارها و نخ‏های پشمی تعریف می‏کرد، با دست لرزان قبض‏ها را می‏نوشت، با تپش ضربان تند قلب وقتی دختر متکبر جوانی قصد خارج شدن از مغازه را می‏کرد در را نگاه می‏داشت و کلام قصار ِ <دوباره سرافرازمان کنید> را تکرار می‏کرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 23:23  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.
 
در کوچه گوزنها Hirschengasse یک مغازه لوازم دوخت و دوز زنانه وجود دارد که در مقایسه با مغازه‏های همسایه هنوز از تغییراتِ عصر جدید تأثیر نپذیرفته است و به قدر کافی مشتری دارد. در آنجا هنوز هنگام خداحافظی به هر مشتری‏ اگر هم که بیست سال مرتب هر روز به آنجا بیاید گفته می‏شود: "دوباره سرافرازمان کنید"، و هنوز گاهی دو یا سه خریدار سال‏خورده گاهی برای خرید به آنجا می‏روند و درخواست می‏کنند که نوار و روبان تزئینی مورد احتیاجشان به وسیله متر کردن با دست انجام گیرد و برایشان نیز با دست متر می‏گردد. یکی از دختران عزب‏ صاحب مغازه و یک فروشنده استخدامی در آنجا کار می‏کنند، صاحب مغازه همیشه از صبح تا شب آنجاست و مدام فعالیت می‏کند اما هرگز کلمه‏ای حرف نمی‏زند. او می‏تواند حدود هفتاد سال سن داشته باشد، قد خیلی کوتاهی دارد، دارای گونه‏های گلگون و مهربانی‏ست و ریش خاکستری‏اش کوتاه است، بر روی سر ِ شاید از مدت‏ها پیش کچل شده‏اش همیشه اما یک کلاه گرد و آهاردار با گل‏های سوزن‏دوزی شده می‏گذارد. او آندریاس اون‏گِلت Andreas Ohngelt و از شهروندان واقعاً محترم و قدیمی شهر به حساب می‏آید.
   کسی در تاجر کوچک و خاموش چیز ویژه‏ای نمی‏بیند، ده‏ها سال است که او یکسان دیده می‏شود و چنین به نظر می‏آید که از زمان جوان‏تر بودنش دیگر پیرتر نگشته است. اما آندریاس اون‏گِلت هم روزگاری یک پسربچه و یک جوان بوده است، و اگر از مردم سالمند پرسیده شود می‏توان مطلع گردید که او در قدیم "اون‏گِلتِ کوچک" نامیده میشده و با بی میلی از معروفیت مخصوصی نیز برخوردار بوده است. او حتی یک بار، تقریباً پیش از سی و پنج سال پیش ماجرائی را تجربه کرد که در قدیم هر دباغی داستانش را شنیده بود، اگر چه حالا دیگر کسی مایل به تعریف و گوش کردن آن نیست. و آن داستان نامزدی او بود.
 
آندریاس جوان از دوران دبستان از معاشرت و صحبت کردن با دیگران بیزار بود، او خود را همه جا زائد احساس می‏کرد و خود را توسط همه زیر نظر می‏پنداشت و به اندازه کافی وحشت‏زده و فروتن بود که قبل از شروع جنگ تسلیم شود و میدان را ترک کند. برای معلم‏ها احترامی عمیق احساس می‏کرد و برای همکلاسی‏ها ترسی همراه با تحسین. هیچ وقت در کوچه و محل‏های بازی بجز هنگام شنا کردن در رودخانه دیده نمی‏شد، و در زمستان به محض دیدن کودکی در حال برداشتن برف از روی زمین در هم فرو می‏رفت و خود را خم می‏کرد. برعکس در خانه با شادی و لطافت با عروسک‏های به جا مانده از خواهر بزرگ خود و یک مغازه بازی می‏کرد، او بر روی ترازوی مغازه آرد، نمک و شن وزن می‏کرد و در بسته‏های کوچک می‏پیچید تا کمی دیرتر دوباره آنها را خالی کند، بسته‏هایشان را عوض و دوباره وزنشان کند. همچنین او با کمال میل به مادرش در کارهای آسان خانه کمک می‏کرد، برایش به خرید می‏رفت یا در باغچه کوچک‏شان حلزون‏ها را از برگ کاهوها جدا می‏ساخت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:40  توسط سعید از برلین  | 

عروس.(6)
 
در این لحظه یک آقا در لباس محلی سفید رنگ با دگمه‏های طلائی که از دهکده می‏آمد ظاهر می‏شود.
   او بد به نظر نمی‏آمد، صورت سوخته جوانش در زیر کلاه آفتابی دارای آن آرامش محکم و مستقلی بود که در نزد بسیاری از مردم آنسوی اقیانوس دیده می‏شود. این مرد یک دسته بسیار بزرگ از گل‏های هندی که از شکم تا چانه‏اش را پوشانده بود در دست حمل می‏کرد. و چنان از میان جمعیت با نگاه‏های هیجان‏زده در حال جستجو به جلو قدم برمی‏داشت که نشان از آشنا بودن او با این کشتی‏ها می‏داد، و وقتی او با من تصادم کرد، لحظه‏ای به خاطرم رسید که این بدون شک داماد ِ خانم غول باید باشد. او با عجله به پس و پیش می‏رفت و دو بار از کنار عروس گذشت، داخل رستوران می‏شود، بی‏نفس دوباره بازمیگردد، رئیس باربرها را صدا می‏زند و عاقبت رئیس مهمان‏داران را می‏بیند و با محکم نگاه داشتن او درخواستش را می‏گوید. من می‏بینم که او به مهماندار انعام داده و با حرارت نجوا کنان از او سؤال می‏کند، و مهمان‏دار لبخند می‏زند، با مهربانی سری تکان می‏دهد و صندلی‏ای را که زن پادوآئی قصه ما هنوز با چشمانی نیمه باز بر آن دراز کشیده بود به او نشان می‏دهد. مرد غریبه نزدیک‏تر می‏رود و به قامت دراز کشیده نگاه می‏کند، به سمت مهمان‏دار بازمی‏گردد، او با تأیید سر تکان می‏دهد، دوباره بازمی‏گردد و از فاصله نزدیک‏تر بررسی کنان به دختر چاق نگاه می‏کند. بعد دندان‏هایش را به هم می‏فشرد، آهسته می‏چرخد و مردد از آنجا دور می‏شود.
   او به رستوران که در حال تعطیل شدن بود می‏رود. به مسئول رستوران انعامی می‏دهد و یک گیلاس بزرگ ویسکی سفارش داده و اندیشناک آن را تا ته سر می‏کشد. سپس گارسون مؤدبانه او را به بیرون هدایت می‏کند و در رستوران را می‏بندد.
   مرد غریبه رنگ‏پریده و عصبانی در جلوی عرشه، جائی که گروه نوازندگان کشتی ادوات موسیقی خود را کنار هم قرار داده بودند به قدم زدن می‏پردازد. او به نرده عرشه نزدیک می‏شود، دسته گل بزرگ را در آب کثیف می‏اندازد، به نرده تکیه می‏دهد و به داخل آب تف می‏کند.
   حالا چنین به نظر می‏آمد که او تصمیم خودرا گرفته است. آهسته دوباره به طرف زن پادوآئی که در این بین بلند شده بود و خسته و وحشت‏زده به اطراف نگاه می‏کرد می‏رود. او خود را نزدیک می‏سازد، کلاهش را از سری که پیشانی سفیدش بر بالای صورت قهوه‏ای رنگ می‏درخشید برمی‏دارد و به غول دست می‏دهد.
   زن گریه کنان دستش را به دور گردن او حلقه می‏کند و مدتی همانطور می‏ماند، در حالی که مرد خصمانه و مبهم از بالای گردن تسلیم و خم شده زن به سمت ساحل می‏نگریست. بعد او به طرف نرده عرشه می‏رود، خشمگین تعداد زیادی از دستورات را مانند غرغره کردن به زبان سنگالی فریاد می‏کشد و بعد ساکت بازوی تازه عروس را می‏گیرد و او را به سوی قایقش به پائین هدایت می‏کند.
   من نمیدانم که حالشان چطور است. اما اینکه آن دو با هم ازدواج کردند را بعد از بازگشت در کنسولگری کولومبو مطلع گشتم.
 
(1913)
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۰ساعت 1:27  توسط سعید از برلین  | 

عروس.(5)
 
   بعد از گذشتن از کاپ گوئادافوئی Kap Guardafui دریا متأسفانه کمی شروع به متلاطم گشتن می‏کند و مارگریتا به طرز ناامید کننده‏ای دریازده می‏شود و روزهای متمادی به طور رقت انگیزی روی صندلی بر روی عرشه کشتی دراز می‏کشید و مانند گوسفندی ناله می‏کرد و ما که او را تا حال مطلقاً به عنوان بازی با مزه طبیعت نگاه می‏کردیم به هنگام همدردی به او علاقه مند گشتیم و همه توجه خود را به او اختصاص دادیم، در حالی که گاهی هم نمی‏توانستیم خنده خود را بخاطر وزن شگفت‏انگیزش سرکوب کنیم. ما برایش چای و سوپ می‏بردیم، ما برایش به زبان ایتالیائی کتاب می‏خواندیم که گاهی او را به خنده می‏انداخت، و او را هر روز صبح و ظهر با صندلی حصیری‏اش به محل سایه‏دار و ساکت عرشه کشتی حمل می‏کردیم. اما حال او کمی قبل از رسیدن کشتی به کولومبو دوباره تا اندازه‏ای بهتر می‏شود ولی با این حال هنوز مبهوت و ناتوان و با خطوطی کودکانه از رنج و ضعف در صورت چاق و مهربانش دراز می‏کشید.
   سیلان از دور دیده می‎‏شود و ما همگی در بستن چمدان‏های غول کمک کرده و آنها را آماده ساخته بودیم، و حالا آن ناآرامی‏های وحشی انتظار دیدن اولین بندر مهم بعد از یک سفر دریائی چهارده روزه در سراسر کشتی حکمفرما بود.
   همه آرزوی رسیدن به خشکی می‏کردند، کلاه‏های مخصوص مناطق گرمسیری و چترهای آفتابی حود را از چمدان‏ها خارج ساخته، نقشه و کتاب‏های سفر در دست گرفته و ساحلی را که در حال نزدیک شدن بود با دوربین تماشا می‏کردند و انسان‏هائی را که یک ساعت پیش با صمیمیت از آنها خداحافظی کرده و هنوز آنجا حضور داشتند به کلی فراموش کرده بودند. هیچ کس بجز رسیدن به خشکی فکر دیگری در سر نداشت، تا حد امکان هرچه سریع‏تر رسیدن به خشکی، می‏توانست این آرزو به خاطر بازگشت به خانه و کار بعد از سفری طولانی باشد، می‏توانست به خاطر اولین دیدار کنجکاوانه از ساحلی استوائی، اولین درختان نارگیل و ساکنان تیره پوست آنجا باشد، یا که شاید هم تنها بخاطر غیر جالب گشتن کشتی و برای ساعتی ترک کردن آن و بر روی زمین سفت در هتلی راحت یک گیلاس ویسکی نوشیدن می‏توانست باشد. و همه با حرات مشغول بستن کابین‏هایشان یا پرداختن صورت حساب‏های نوشیدنی‏های خود بودند.
   در میان این آشوب و غوغا دختر چاق از پادوآ بی‏تفاوت در محل خود دراز کشیده بود، چهره‏اش هنوز بیمار و ضعیف دیده می‏شد، گونه‏هایش آویزان و چشمانش خواب‏آلود بودند. گاهی کسی که از او خداحافظی کرده بود دوباره نزدش می‏رفت و با عجله به او دوباره دست می‏داد و بخاطر رسیدن به مقصد به او تبریک می‏گفت. و حالا موزیک با صدای بلند به صدا می‏آید، افسر دوم کشتی در حال دستور دادن کنار پله معلق می‏ایستد، کاپیتان ظاهر می‏گردد، کاملاً عجیب و بیگانه، با کت و شلواری خاکستری رنگ و معمولی و یک کلاه کوچک آهاردار، قایق خودی او و تعداد اندکی از مهمان‏های مخصوص را سوار می‏کند، بقیه به دنبالشان داخل قایق‏های موتوری و قایق‏های پاروئی مسافربری هجوم می‏برند.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:45  توسط سعید از برلین  | 

عروس.(4)
 
   در این اثنا افراد درگیر در این ماجرا می‏توانستند بدون هیچ دقت خاصی متوجه گردند که چقدر زیاد مارگریتا به مادرش رفته است. پس از نوشیدن مایع پاک کننده و خداحافظی در گِنوآ دیگر بیماری جدی‏ای باعث لاغریش نشد، او شکوفا گشته بود و مرتب وزن اضافه می‏کرد و چون دیگر نه کدری روح و نه فعالیت جسمی _ همچنین مدت‏ها از دست کشیدن بازی تنیس می‏گذشت _ مزاحم تکامل او بود بنابراین نه تنها آثار سودازدگی یا شیفتگی از چهره زیبا و کمرنگش محو گردید، بلکه اندام باریک او نیز بیشتر و بیشتر چاق گشت، طوری که هیچ کس انتظار آن را از او نداشت. هنوز اما آنچه که در نزد مادر مضحک و بی‏تناسب دیده می‏شد در پیش دختر تازه و ملیح به چشم می‏آمد، اما جای هیچ تردیدی نبود که او در سراشیبی چاق گشتن افتاده و در حال تبدیل شدن به یک بانوی عظیم‏الجثه می‏باشد.
   سه سال گذشته بود که داماد ناامیدانه می‏نویسد امسال امکان مرخصی گرفتن برایش ممکن نیست، در عوض اما حقوقش افزایش یافته و از نامزد زیبایش تقاضا می‏کند که اگر سال بعد هم مسافرت به اروپا برایش مقدور نگشت او به هندوستان سفر کند و به عنوان خانم خانه در خانه ییلاقی‏ زیبائی که او در حال ساختن آن است سکنی گزیند.
   مادر بر دلسردی خود غلبه کرده و به تقاضای داماد جواب مثبت می‏دهد. خانم ریچیوتی نمی‏توانست از خود پنهان سازد که جذابیت دخترش تا اندازه‏ای از بین رفته است و مخالفت کردن او بی معنی خواهد بود و آینده دخترش را به خطر خواهد انداخت.
   تا اینجای داستان را برایم دیرتر تعریف کردند؛ بقیه داستان را بر حسب تصادف خودم شاهد بودم.
   یک روز در گنوآ سوار کشتی شرکت کشیرانی لوید شدم که به سمت آسیای شرقی می‏راند. در میان مسافران اندک قسمت درجه یک کشتی زنی ایتالیائی که در گنوآ با من سوار شده بود و به عنوان عروس به سمت کولومبو Colombo می‏رفت و می‏توانست کمی انگلیسی صحبت کند جلب توجه می‏کرد. از آنجائی که عروس‏های دیگری هم در کشتی بودند و قصد سفر به پن‏آن Penang، به شانگ‏های Schanghai و مانیل Manila را داشتند، بنابراین این دخترهای جوان و جسور یک گروه دلپذیر و محبوب تشکیل دادند که در آن هر کس لذت بی‏ضرر خود را داشت. ما جوان‏ها هم قبل از عبور از کانال سوئز با آنها دوست شده بودیم و اغلب سعی می‏کردیم زبان ایتالیائی خود را با صحبت کردن با دختر چاق از پادوآ که برایش نام غول را انتخاب کرده بودیم امتحان کنیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 22:42  توسط سعید از برلین  | 

عروس.(3)
 
   مادر و دختر ساکت به سمت پادوآ بازمی‏گردند و دوباره به زندگی عادی خود می‏پردازند. خانم ریچیوتی هنوز چیزی را از دست رفته نمی‏پنداشت و فکر می‏کرد <تا یک سال دیگر همه چیز طور دیگر دیده خواهد شد و دوباره آنها به استراحت‏گاه خوب دیگری خواهند رفت و بدون شک سپس خیلی زود چشم‏اندازهای تازه و درخشانی خود را نشان خواهند داد>. در این بین نامزد از راه دور غالباً نامه‏های مفصل طولانی می‏نوشت، و مارگریتا خوشبخت بود. او از زحمت‏های این تابستان ناآرام به طور کامل بهبود یافته و به طور آشکاری شکوفا گشته بود و یرقان و بی اشتهائی‏اش کاملاً از بین رفته بود. قلبش بخاطر کس دیگری می‏طپید، سرنوشتش مشخص بود، و قانع و راضی زندگی آرام خود را با رویاهای دلپذیر خوشایند می‏گذراند، کمی زبان انگلیسی آموخت و آلبومی تهیه کرد که در آن عکس‏های باشکوه از درختان نخل، معابد و فیل‏هائی را که داماد برایش می‏فرستاد می‏چسباند.
   مادر و دختر در تابستان بعدی به خارج سفر نکردند، بلکه تنها چند هفته‏ای را در یک استراحت‏گاه تابستانی ساده در کوه‏های آتشفشان نزدیک پادوآ به سر بردند، و کم کم مادر نیز تسلیم گشت و از نقشه کشیدن جاه‏طلبانه برای دخترش بدون در نظر گرفتن خوشحالی قلبی تزلزل ناپذیر او دست کشید. گاهی برایشان بسته‏های محتوی پارچه‏های نازک کناره دوزی شده زیبا از هندوستان فرستاده می‏شد، جعبه‏هائی از موی زبر جوجه تیغی و مجسمه‏های کوچکی از عاج‏ که آن دو آنها را به آشنایانشان نشان می‏دادند و خیلی زود اتاقشان پر از این وسائل شده بود. و وقتی یک بار خبر رسید که استاتنفوس بیمار گشته و برای بهبودیش او را به مناطق کوهستانی برده‏اند، خانم ریچیوتی دیگر امیدواریش را به آن گره نزد و همراه با دخترش برای سلامتی داماد عزیز دورافتاده‏اش دعا کرد و او خوشبختانه سلامتیش را بازیافت.
   این رضایتِ آرام برای هر دو زن وضعیتی ناشناخته بود. خانم ریچوتی مردمی‏تر از آنچه او هرگز در زندگیش بود می‏شود، او کمی پیر و بقدری چاق می‏شود که خوانندگی برایش دشوار می‏گردد. دیگر نیازی برای نشان دادن خود و تظاهر کردن به توانگر بودن خویش نمی‏دید، پول کمتری برای خرید لباس و لوازم آرایش مصرف می‏کرد و به یک کدبانوگری اختیاری روی آورد، حالا دیگر برای مخارج سفر پول پس‏انداز نمی‏شد بلکه برای لذت روزانه خرج می‏گردید.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 13:6  توسط سعید از برلین  | 

عروس.(2)
 
   تمام اینها خانم ریچوتی را خیلی ناخشنود ساخته بود، و روزهائی وجود داشتند که مانند فردی که به او توهین شده باشد با خشم می‏غرید، در حالی که مارگریتا اشگ‏آلود دیده می‏شد و آقای استاتنفوس با چهره‏ای گرفته در ایوان ویسکی می‏نوشید. با این حال پسر و دختر بزودی عهد بستند که از هم دست نکشند، و هنگامی که خانم ریچوتی در یک صبح شرجی به دخترش می‏گوید که معاشرت صمیمی او با چای‏کار جوان شهرتش را لکه دار خواهد ساخت و اصلاً مردی بدون ثروت فراوان برای او غیر قابل قبول است، در این وقت مارگریتای جذاب خود را در اتاقش حبس می‏کند و یک شیشه ماده پاک کننده را که فکر می‏کرد سمی‏ باید باشد تا ته سرمی‏کشد، اما در اثر آن فقط اشتهای کمی به جا آمده‏اش دوباره کاملاً از بین میرود و رنگ چهره‏اش را به اندازه یک سایه پریده‏تر و روحانی‏تر می‏سازد.
   درست در همان روز بعد از آنکه مارگریتا ساعت‏ها رنجور و درمانده بر روی تخت به سر می‏برد و مادرش با آقای استاتنفوس در قایقی کرایه‏ای یک مذاکره طولانی انجام دادند نامزدی آنها انجام گرفت و روز بعد مردم دیدند که مرد پر انرژیِ آنسوی اقیانوس صبحانه خود را در کنار میز آن دو خانم صرف می‏کند. مارگریتا خوشبخت بود؛ مادرش اما برعکس این نامزدی را گرچه ضروری به حساب می‏آورد اما به موقتی بودن این شر امیدوار بود و فکر می‏کرد <بالاخره کسی از این ماجرا خبر ندارد و اگر به زودی موقعیت بهتری دست بدهد چون داماد در مسافتی دور در سیلان به سر می‏برد دیگر احتیاج به سؤال کردن از وی نخواهد بود>، و به این جهت اصرار می‏ورزید که استاتنفوس بازگشتش را به تأخیر نیندازد، و وقتی نامزد دخترش این تقاضا ‏را بر زبان آورد که در همین تابستان مارگریتا به ازدواج او در آید و او همسر جوانش را با خود به هندوستان ببرد او را به فسخ نامزدی تهدید کرد.
   استاتنفوس مجبور به اطاعت کردن بود و او آن را با سائیدن دندان بهم پذیرفت، زیرا که از همان لحظه اول نامزدی هر دو خانم ریچیوتی انگار به هم وصل باشند‏ دیده می‏شدند و او می‏بایست برای پنج دقیقه تنها بودن با نامزد خود پشت سر هم نیرنگ بزند. استاتنفوس برای نامزدش مارگریتا در لوسرن Luzern زیباترین هدایای عروسی را می‏خرد، کمی بعد از آن اما بوسیله تلگرافی اداری از او خواسته می‏شود که به انگلیس برود و او نامزد زیبایش را دوباره وقتی می‏بیند که همراه با مادرش در ایستگاه قطار در گِنوآ Genua به استقابل او آمده بودند تا یک شب را به همراهش بگذرانند و او را صبح زود روز بعد تا بندر مشایعت کنند.
   او از روی پله‏های ورود که پشت سر او به داخل کشتی کشیده می‏شود رو به پائین فریاد می‏زد: "من حد اکثر تا سه سال دیگر برمی‏گردم و بعد عروسی انجام می‏گیرد". سپس ارکستر کشتی شروع به نواختن می‏کند و کشتی بخاری لوید Lloyddampfer آهسته از بندر فاصله می‏گیرد.
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 20:31  توسط سعید از برلین  | 

عروس.(1)
 
   از همان ابتدا مردان زیادی به دختر بلوند و باریک اندام از پادوآ علاقه نشان می‏دادند. مادر اما هشیار بود و پاسداری می‏داد و خود را با حصاری از مطالبات سفت و سخت که برخی از داوطلبان را می‏ترساند احاطه ساخته بود. دخترش باید مردی را بدست می‏آورد که در پیشش به او خوش بگذرد، و از آنجائی که تنها جهیزه دختر زیبائیش بود بنابراین باید هشیاری را دو برابر می‏کرد.
   پس از گذشت زمان کوتاهی قهرمان آینده این رمان در برونن ظاهر می‏شود و همه چیز خیلی سریع‏تر و ساده‏تر از آنچه مادر نگران فکر می‏کرد پیش می‏رود. یک روز یک مرد جوان آلمانی وارد هتل والداستتهوف می‏گردد، جوانی که از همان نگاه اول عاشق مارگریتا گشته و خیلی زود قصد خود را مانند کسانی که فرصتی کم دارند و به بیراهه نمی‏توانند بروند بیان می‏کند. آقای استاتنفوس Statenfoß واقعاً وقت خیلی کمی داشت. او مدیر یک مزرعه بزرگ چای در سیلان Ceylon بود و مرخصی خود را در اروپا می‏گذراند و باید دو ماه دیگر دوباره آنجا را ترک می‏کرد و زودترین تاریخ بازگشت بعدی او به اروپا می‏توانست سه یا چهار سال دیگر باشد.
   این جوان لاغر قهوه‏ای سوخته رنگ با آن رفتار تحکیم‏آمیزش چندان باب میل خانم ریچوتی قرار نگرفت، اما مارگریتای زیبا از اینکه او از همان ساعات اولیه ورود خود وی را با درخواست‏های فوریش محاصره ساخته بود از او خوشش آمد. او بد به نظر نمی‏آمد و دارای رفتار بی غم اشرافیان اروپائی بود، رفتاری که یک اروپائی در مناطق استوایی فرا می‏گیرد، وانگهی او تازه بیست و شش سالش شده بود. این که او از سرزمین دور و شگفت‏انگیز سیلان می‏آمد کمی رمانتیک بود، و همچنین احساس در آنسوی اقیانوس بودن به او برتری‏ای واقعی در مقابل زندگی روزمره متوسط محلی می‏بخشید. لباس‏های استاتنفوس کاملاً مانند لباس انگلیسی‏ها بود؛ از اسموکینگ گرفته تا لباس بازی تنیس، از فراک تا لباس و تجهیزات کوهنوردی و تمام وسائلش دارای مرغوب‏ترین کیفیت بودند، او با وجود مجرد بودن به طور عجیبی چمدان‏های بزرگ و زیادی با خود به همراه داشت و به نظر می‏آمد در هر موردی به یک زندگی‏ درجه یک عادت کرده باشد. او وقت خود را با آرامشی واقعی وقف سرگرمی‏ و خوشی‏های پاتوق تابستانی می‏کرد، رفتارش خوب و واقعی بودند، آنچه باید میشد را خوب و واقعی انجام می‏داد، اما چنین به نظر نمی‏آمد که حضورش با شور و شوق می‏باشد، نه هنگام کوه‏نوردی و نه هنگام قایق‏رانی، نه وقت بازی تنیس و نه بازی بریج، بلکه چنین به نظر می‏آمد که انگار او در این محیط فقط مانند یک مهمان زودگذر حضور دارد، یک مهمان از یک جهان دور و افسانه‏ای، جائی که درخت‏های نخل و سوسمار یافت می‏گردد، و جائی که اشخاصی مانند وی اجازه می‏دهند در خانه‏های ییلاقی سفید و پاکیزه توسط تعداد فراوانی خدمتکاران رنگین پوست آنها را باد بزنند و دستور آب یخ بدهند. فقط در مقابل مارگریتا آرامش و برتری غیر عادیش او را ترک می‏کرد، او با اشتیاق و با مخلوطی از آلمانی، ایتالیائی، فرانسوی و انگلیسی با مارگریتا صحبت می‏کرد و از صبح تا شب مراقب خانم ریچوتی و مارگریتا بود. او برای آن دو روزنامه می‏خواند، صندلی‏های ساحلی را برایشان حمل می‏کرد، و برای مخفی نگاه داشتن عشق خود به مارگریتا به قدری کم به خود زحمت می‏داد که بزودی همه با هیجان تلاش‏هایش را برای به دست آوردن دختر زیبای ایتالیائی مشاهده و داستان او را با علاقه‏ای ورزشکارانه دنبال می‏کردند و گاهی هم بر سر آن شرط می‏بستند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ساعت 18:32  توسط سعید از برلین  | 

عروس.
 
خانم ریچوتی که با دخترش مارگریتا به تازگی در هتل والداستترهوف Waldstätterhof در برونن Brunnen اقامت گزیده بود به آن دسته از زنان نرم و مو طلائی و کمی کُند ایتالیائی تعلق داشت که اغلب در حوالی ونیز Venedig و در لومباردی Lombardi دیده می‏شوند. او انگشترهای زیاد و زیبائی در انگشتان کوچک کوتاه و چاقش حمل می‏کرد و قدم برداشتن کاملاً ویژه‏اش که می‏توانست ابتدا یک حرکت جهنده‏-شادابانه نامیده شود پس از چند لحظه خود را آشکارا هرچه بیشتر و بیشتر به نوعی از حرکت توسعه می‏داد که اردک‏وار راه رفتن نام دارد. خوش‏پوش بود و ظاهراً روزگاری به محترم شمرده شدن عادت داشت و نماینده خوبی برای ایفای این نقش بود، لباس‏های شیک بر تن می‏کرد و گاهی شب‏ها به همراه پیانو با صدائی آموزش دیده و کمی احساساتی در حالی که با بازوان کوتاه و چاق و دست‏هائی کاملاً به جلو کشیده شده نوت را از خود دور نگاه می‏داشت آواز می‏خواند. او اهل پادوآ Padua بود، جائی که شوهر وفات یافته‏اش زمانی یک تاجر و سیاست‏مدار معروفی بوده است. او پیش شوهر خود در فضائی شکوفا از خوش خلقی و بسیار بیش از حد شرایط مالی‏اش زندگی می‏کرده و بعد از مرگ وی نیز با جسارتی مأیوسانه به این کار ادامه می‏داد.
   با این همه اگر که او دختر کوچک و زیبایش مارگریتا، دختر نوجوانی که از زمان ورودشان به هتل تا حال هنوز با کمی کم خونی و بی‏ اشتهائی دست به گریبان بود را همراه خود نمی‏داشت بزحمت می‏توانست برایمان جالب باشد. او دختری جذاب و باریک اندام بود، موجودی ساکت و رنگ پریده با موهائی پر پشت به رنگ بور تیره، و همه او را وقتی با لباس ساده، سفید یا آبی کمرنگ تابستانی از میان باغ و در خیابان می‏گذشت با لذت تماشا می‏کردند. این اولین سالی بود که خانم ریچوتی دختر را با خود به سفر می‏برد _ زیرا آنها در پادوآ تا اندازه‏ای منزوی زندگی می‏کردند _، و نور خفیف ناامیدی که او هنگام مواجه گشتن با آشنایان در هتل به خاطر مورد توجه قرار گرفتن دخترش و در سایه قرار گرفتن وی با آن روبرو می‏گردید به او خوب می‏آمد. البته خانم ریچوتی تا حال همیشه مادر خوبی بود، اما نه مادری بدون داشتن مطالبات پنهانی برای سرنوشت و آینده خویش؛ حالا او شروع کرده بود این امیدهای خاموش را از خود دور سازد و با آنها دختر کوچکش را بیاراید، مانند مادر خوبی که زیور زمان عروسیش را از گردن باز می‏کند و به گردن دختر رشد یافته‏‏اش می‏آویزد.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ساعت 0:37  توسط سعید از برلین  | 

راینهارد برامِ نقاش.(5)
 
حالا برام زمان سختی را می‏گذراند. او دقیقاً می‏دانست که فقط کار قادر است او را به زندگی بازگرداند، اما مدتی طولانی در اینکه بتواند آن از خود گذشتگی فراموش گشته سالیان خوب را بار دیگر از آن خود سازد تردید داشت. در آن دهکده در اوبرراین او آشیان گزیده بود و در آن اطراف پرسه می‏زد، به کرات به خطوط ساحل خیالی و محو گشته و درختان تابلویی که قصد کشیدنش را داشت در مه پائیزی خیره می‏گشت و نمی‏توانست برای چند ساعت آرام بنشیند و آن چیزی را فراموش کند که مطلقاً قصد فراموش کردنشان را داشت. با کسی معاشرت نمی‏کرد، و آن عادات زاهدانه غیر عادیش هم در این امر به او کمک می‏کرد.
   یک شب، بعد از آنکه متفکر و غمگین شیشه شراب همیشگی‏اش را نوشیده بود و از زود به رختخواب رفتن وحشت داشت دومین بطر شراب را بدون آنکه فکر کند سفارش می‏دهد. تا اندازه‏ای مست خود را روی تخت می‏اندازد، مانند سنگ می‏خوابد و روز بعد دیروقت چشم از خواب می‏گشاید، با احساسی ناشناخته از یک بی ارادگی که باعث گردید او نیمی از روز را در خواب و خیال بگذراند.
   دو روز دیرتر، وقتی اندوه قدیمی می‏خواست در او قدرتمند گردد دوباره همان چاره را امتحان می‏کند، و سپس دوباره و دوباره. یک روز با وجود سرمای مرطوب هوا چهار چوب تازه‏ای را به کرباس می‏کشد. یک سری طرح کشیده می‏شود. پاکت‏های بزرگ از کارلزروهه Karlsruhe و مونیخ Münschen، بسته‏های مقوا، دسته‏های چوب و رنگ به دستش می‏رسد. در طول شش هفته در کنار موجگیر ساحل یک آتلیه بدوی ساخته می‏شود. و بزودی بعد از کریسمس یک تابلوی بزرگ تمام می‏گردد: «درخت توسکا در مه». حالا این تابلو یکی از بهترین آثار نقاش به شمار می‏آمد.
   از پی این زمان هیجان انگیز، تبدار و با ارزش ِ دوران کار شکستی پیش می‏آید. برام نقاش روزهای متمادی بیهوده ول می‏گشت، هنگام برف و طوفان، تا عاقبت آخر شب او را از میخانه‏ دهکده بعد از یک باده‏نوشی در سکوت به خانه‏اش حمل می‏کردند. روزهای متمادی هم در آتلیه با کویری در سر و پر فغان و منزجر بر روی چند تکه پتو می‏افتاد.
اما در بهار دوباره یک نقاشی را تمام می‏کند.
   او سالیانی را به این ترتیب ‏گذراند. اغلب مؤفق می‏گشت هفته‏ها با وجود تنبلی کار کند و سپس دوباره تصادفی رخ می‏داد. و عاقبت یک بار بعد از شراب‏خواری زیاد شب سردی از ماه مارس را در هوای آزاد مزرعه‏ای به صبح می‏رساند، سرمای سختی می‏خورد و در تنهائی در اثر پرستاری و تغذیه بد می‏میرد. او به خاک سپرده شده بود که یکی از خویشاوندانش با خواندن آگهی فوت در روزنامه‏ای برای دیدن او به آنجا سفر می‏کند. در میان تابلوهائی که او به جا گذارده بود تصویر عجیبی از آخرین روزهای زندگیش وجود داشت که او از خود کشیده بود. طرح کامل و بی مبالات یک سر، خطوط کثیف و زشت چهره یک می‏گسار پیر گشته، با پوزخندی بی‏رنگ و نگاهی مردد و غمگین. اما برام به دلیلی با قلم‏موی پهنی دو خط قرمز به صورت ضربدر بر روی پرتره و قطعاً بقصد تمسخر خود کشیده بود.
 
(1906)
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:9  توسط سعید از برلین  | 

راینهارد برامِ نقاش.(4)
 
  
   "مؤفق نشدید نقاشی بکشید؟"
   "نه. تعادلم برقرار نبود، درک می‏کنید. پیش از این نقاشی کردن تنها کار من بود، نگرانی و عشق من بود، آرزو و رضایتم بود. فکر می‏کردم که اگر مؤفق شوم تعدادی از آن نوع عکس‏هائی بکشم که کسی تا حال قادر به کشیدنشان نشده باشد زندگیم به اندازه کافی زیبا و ثروتمند خواهد گشت. به این دلیل کارهایم خوب بودند. و حالا آرزو و اشتیاقم به چیزی دیگر کشیده شده است. حالا دیگر بجز شما هیچ آرزوئی ندارم، و چیزی که من با کمال میل بخاطر شما از آن نگذرم وجود ندارد. لیزا، من به این خاطر دوباره آمده‏ام. اگر که بخواهید متعلق به من باشید این مقدار اندک نقاشی هم دیگر برایم بی‏اهمیت خواهد گشت. _ بنابراین به من پاسخ بدهید! آنطور که قبلاً بین ما گذشت دیگر قابل قبول نیست. من خودم را آنطور که شما مرا می‏خواهید به شما تقدیم می‏کنم. اگر که مایل به ازدواج نباشید، می‏توانیم بدون ازدواج با هم باشیم. انتخاب با شماست."
   "بنابراین شما از من تقاضای ازدواج می‏کنید!"
   "اگر که شما بخواهید، بله. من دیگر جوان نیستم، اما من هرگز در زندگیم عاشق زنی نبوده‏ام، و آنچه از گرما و پرستاری و وفاداری برای بخشیدن دارم تنها متعلق به شماست. _ من ثروتمندم. _"
   "اوه _"
   "می‏بخشید. منظورم فقط این است که من برای مخارج زندگی احتیاجی به نقاشی کردن ندارم. لیزا، آیا واقعاً نمی‏توانید مرا درک کنید؟ نمی‏بیند که من زندگیم را در دست شما قرار می‏دهم. چیزی بگوئید!"
   سکوت ناگواری برقرار می‏گردد. زن جرأت نگاه کردن به نقاش را نداشت و او را نیمه دیوانه می‏پنداشت. عاقبت زن صحبت می‏کند، محتاط و دوستانه. اما او با اولین کلمه متوجه می‏گردد. لیزا وانمود می‏کند که چه زیاد او وی را به تعجب واداشته است و چه اندازه سؤالش برای تمام زندگی او مهم می‏باشد. و برای متقاعد کردن نقاش مانند جوانک بی‏پروائی که آدم نمی‏تواند آرزویش را با کلمه‏ای رد کند صحبت می‏کرد و نقاش لبخند می‏زد.
   برام می‏گوید: "شما خیلی مهربانید. شما برای من نگرانید، و همینطور کمی هم از من می‏ترسید. آیا درست می‏گویم؟
   لیزا مضطرب به او نگاه می‏کرد. او ادامه می‏دهد.
   "من از شما متشکرم دوشیزه لیزا. شما نمی‏خواستید مستقیماً جواب منفی بدهید. اما من متوجه شدم. من از شما ممنونم، خداحافظ و زندگی خوبی داشته باشید!"
   لیزا سعی می‏کند او را از رفتن بازدارد.
   او می‏گوید: "نه. اجازه بدهید بروم! من نمی‏خواهم بروم تا خود را با خوردن زهر مسموم سازم. نه واقعاً. خداحافظ!"
   لیزا دستش را برای خداحافظی سوی او می‏گیرد. او آن را محکم در دستش نگاه می‏دارد و بعد بدون تعظیم کردن به سمت لبانش می‏برد، لحظه‏ای می‏اندیشد و بعد ناگهان دست لیزا را رها می‏کند و خارج می‏گردد. در راه دهلیز حتی به خدمتکار انعام هم می‏دهد.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ساعت 23:58  توسط سعید از برلین  | 

راینهارد برامِ نقاش. (3)
 
   ده روز می‏گذرد و او هنوز شروع به کار نکرده بود. بعد او خود را مجبور ساخت و چهارچوبی را به کرباس کشید و پس از کشیدن دو سه طرح آن را دور انداخت. او دیگر نمی‏توانست نقاشی کند. پایه‏های آن همت زاهدانه برای کار کردن، آن کمین منزوی و کنجکاو بر روی خطوط ناواضح، آن نورهای شکسته، آن فورمهای تحلیل رفته‏ و تمام آن هنر اوقات زاهدی و گوشه نشینی سالیان دراز به لرزه افتاده، قطع گشته و شاید هم گم گردیده بود. حالا چیز دیگری وجود داشت که او را مشغول می‏ساخت، چیزی برخلاف آنچه او خوابش را می‏دید، چیزی دیگر که شبیه به آرزوهایش نبود. ممکن است آدم‏هائی وجود داشته باشند که بتوانند خود را تقسیم کنند، که مهارت‏ها و زندگی‏شان متنوع باشد؛ برام اما فقط یک روح، فقط یک عشق و فقط یک نیرو داشت.
   زن زیبا اتفاقاً در خانه تنها بود وقتی که نقاش به دیدارش رفت. و وقتی او داخل گشت و دستش را برای دست دادن دراز کرد لیزا وحشت‏زده گشت. مرد نقاش پیر دیده می‏شد و ظاهری نامرتب داشت، و زمانی که زن با نگاه برافروخته و رنجورش روبرو می‏گردد، پی می‏برد که بازی کردن با این مرد بازی خطرناکی بوده است.
   "آقای برام، شما از سفر برگشتید؟"
   "بله، دوشیزه لیزا، من آمده‏ام تا با شما صحبت کنم. خیلی مایل بودم از این کار چشم‏پوشی کنم، می‏بخشید اما متأسفانه نشد. من باید از شما خواهش کنم که به حرف‏هایم گوش بدهید."
   "بسیار خوب، اگر اصرار دارید. گرچه -"
   "ممنونم. حرف من زیاد طول نخواهد کشید. شما مطلعید که من شما را دوست می‏دارم. قبلاً هم یک بار به شما گفتم که من دیگر بدون شما نمی‏توانم زندگی کنم. حالا اما می‏دانم که آن حرفم حقیقت دارد. من در این بین کوشش کردم بدون شما زندگی کنم. من دوباره خودم را به کارم مشغول ساختم. قبل از اینکه شما را بشناسم ده سال تمام کار من نقاشی کردن بود و بجز نقاشی کار دیگری انجام نمی‏دادم. حالا می‏خواستم دوباره به این کار بپردازم، آرام باشم و نقاشی بکشم، به هیچ چیز بجز نقاشی فکر نکنم و آرزوی داشتن چیزی را به دل راه ندهم. اما قادر به این کار نگشتم."
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ساعت 15:37  توسط سعید از برلین  | 

راینهارد برامِ نقاش. (2)
 
   از آن پس شروع به معاشرت با لیزا ‏کرد. هرچه بیشتر به دیدار او می‏رفت و گه‏گاه از او خواهش می‏کرد برایش قدری آواز بخواند. و چون او یک بار نتوانسته بود هیجانش را کنترل کند و سماجت به خرج داده بود، بنابراین لیزا نقش زنی خشمگین را بازی می‏کند، و به این دلیل او نیز غمگین گشته و تقریباً با چشمانی گریان تقاضای بخشش می‏کند، و از آن زمان به بعد لیزا بر او مسلط گردید و او را با انواع هوی و هوس‏های زن زیبائی که صدها ستایشگر داشت شکنجه می‏داد. و نقاش نیز از آن به بعد دیگر می‏دانست زنی را که دوست می‏دارد اصلاً شباهتی با او ندارد و از طبیعتی ساده مانند او برخوردار نیست، و دارای روحی هنرمندانه، شفاف و صادقانه نمی‏باشد، بلکه زنی‏ است دمدمی مزاج و خودپسند، یک کمدین. اما او زن را دوست می‏داشت و با هر لکه‏ای که در کنار وی می‏دید دردش رشد می‏کرد اما عشقش به او هم بیشتر می‏گردید. گاهی فقط بخاطر رعایت حال زن از وی اجتناب می‏ورزید و در ضمن رفتارش با او ناشیانه اما با ظرافت بود. لیزا اما می‏گذاشت تا او انتظار بکشد و در حالی که در رفت و آمدهای شخصی از او فاصله می‏گرفت و او را رنج می‏داد اما در مقابل دیگران مانند ستایشگر مورد علاقه‏اش با وی رفتار می‏کرد، و او نمی‏دانست که آیا این به دلیل خودخواهی لیزاست یا به خاطر تمایلی ناگفته. گاهی پیش می‏آمد که زن در مهمانی‏ای غافلگیرانه او را "برام عزیز" خطاب می‏کرد، دست در بازوی او می‏انداخت و با اعتماد با او برخورد می‏کرد. و این باعث جنگ سپاس و بی‏اعتمادی در برام می‏گردید. لیزا چند بار خود را برای او زیبا ساخت و در خانه برایش آواز خواند. و بعد وقتی او دست زن را می‏بوسید و تشکر می‏کرد چشمانش تر می‏گشتند. چند هفته‏ به این ترتیب می‏گذرد و بازی کردن نقش ناشایست یک عاشق تزئینی باعث انزجار نقاش شده بود. ناخشنودی کار کردن را برایش دشوار ساخته و هیجانی پر شور خواب از سرش ربوده بود. برام در یک شب پائیزی وسائل نقاشی‏ و لباس‏هایش را در چمدانی قرار می‏دهد و فردای آن شب به سفر می‏رود. در یکی از دهکده‏های اوبرراین Oberrhein در مسافرخانه‏ای یک اطاق اجاره می‏کند. او روزها در کنار رود راین Rhein و بر روی تپه‏ها به پیاده روی می‏پرداخت و شبها در مسافرخانه کنار میزی روبروی یک گیلاس شراب محلی می‏نشست و پشت سر هم سیگار برگ دود می‏کرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ساعت 1:36  توسط سعید از برلین  | 

راینهارد برامِ نقاش. (1)
 
   با آنکه خواننده‏ی زیبا و نازپرورده زن سرد و مغروری بود اما به فوق‏العاده بودن این عشق پی برده و برایش حرمت قائل بود. یک مرد با نامی مشهور که دست‏نیافتنی و تقریباً به بی‏تفاوتی معروف است عاشق او شده بود.
   او از نقاش می‏پرسد که آیا اجازه دیدن آتلیه‏اش را دارد، و او از زن دعوت می‏کند. او در اطاقی از خواننده‏ی زیبا پذیرائی می‏کند که در ده سال گذشته بجز خود او و خدمتکارش کس دیگری داخل آن نگشته بوده است. حالا لیزا عکس‏ها و طرح‏هائی که نقاش تا حال به کسی نشان نداده بود را با چهره باهوش و دلپذیر و مغرورش با دقت تماشا می‏کرد.
   برام می‏پرسد: "آیا از تعدادی از عکس‏ها خوشتان آمد؟"
   "آه، از همشون."
   "شما آنها را درک می‏کنید؟ منظورم این است که شما درک می‏کنید که بر من هنگام کشیدن آنها چه می‏گذشت؟ اینها بالاخره فقط عکس هستند، اما من بخاطر آنها خودم را خیلی به مشقت انداختم ..."
   "عکس‏ها شگفت‏انگیزند."
   "فقط چند تا عکس! واقعاً که برای نیمی از زندگی‏ام که بخاطرشان صرف شد کم هستند. نیمی از زندگی! اما اهمیتی ندارد _"
   "آقای برام، شما می‏توانید افتخار کنید."
   "افتخار، این کمی اغراق آمیز است. راضی بودن هم برایش زیادیست. اما آدم هرگز راضی نیست. هنر هیچ گاه کسی را راضی نمی‏سازد. اما همانطور که گفتم من مایلم عکسی را که خوشتان آمده به شما هدیه کنم."
   "چه فکر می‏کنید؟ من اصلاً نمی‏تونم _"
   "دوشیزه لیزا، من تمام این عکس‏ها را برای خودم کشیده‏ام. کسی اینجا نبود که بتوانم با آنها او را خوشحال کنم. حالا شما اینجائید و من خیلی دلم می‏خواهد می‏توانستم شما را به نحوی کمی خوشحال سازم، یک سلامی کوچک _می‏دانید_ از یک هنرمند به یک هنرمند دیگر. آیا واقعاً من این اجازه را ندارم؟ اگر قبول نکنید باعث تأسفم خواهد شد." لیزا با تعجب تسلیم می‏گردد، و او در همان روز عکس سپیدار را برای محبوبش می‏فرستد.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 11:25  توسط سعید از برلین  | 

راینهارد برامِ نقاش.
 
یکی از عجیب‏ترین ستایشگران لیزا Lisa خواننده‏ی زیبا، راینهارد برام Reinhard Brahm نقاش معروف بود.
   هنگامی که او لیزا را شناخت چهل و چهار سال داشت و پیش از آن بیش از ده سال زندگی‏ای زاهدانه و گوشه نشینانه‏ اختیار کرده بود. او بعد از سال‏ها اتلاف وقت بیهوده و عیاشی در زندگی‏ای پرهیزکارانه فرو رفته بود و هنگام کار هنری چنین به نظرش می‏آمد که تمام رابطه‏های زندگی روزانه از پیش او گم شده‏اند. با تمام توان کار می‏کرد و محاوره و معاشرت را فراموش کرده بود، در خوردن وعده‏های غذا غفلت می‏ورزید، اجازه داده بود تا ظاهرش در اثر اهمال زشت دیده شود و خیلی زود به فردی کاملاً فراموش گشته تبدیل شده بود. با این حال ناامیدانه نقاشی می‏کرد. او تقریباً بجز از لحظه‏های غروب آفتاب، از زوال ترکیب‎ها و از نبرد اشکال اجمالی با تاریکی ویرانگر چیزی نمی‏کشید.
   او پلی بر رودخانه که به زحمت دیده می‏شد و اولین فانوس بر روی آن شعله‏ور بود کشید. او یک سپیدار کشید که در غروب آفتاب محو گشته بود و تنها نوک آن در سیاهی مات شب به چشم می‏آمد. و عاقبت جاده کنار یک شهر در شروع شب پائیزی را کشید، یک تصویر فوق‏العاده ساده از انبوهی تاریکی. با این نقاشی او مشهور می‏گردد و از آن به بعد به عنوان استاد به حساب می‏آمد، اما به نظر می‏آمد که این برای او زیاد مهم نمی‏باشد.
   با این حال حالا غالباً مردم پیش او می‏آمدند، و از آنجائی که او استعداد دل شکستن نداشت، بنابراین به آرامی و با بی میلی دوباره گرفتار مهمانی‏های کوچک اما خیلی ممتاز می‏گردد که او اغلب در آنها خاموش شرکت می‏جست. در آتلیه‏اش به روی همه مراجعه کنندگان بسته مانده بود. حالا دیگر از مواجه گشتن او با لیزا چند هفته می‏گذشت و زاهد گوشه گیر و کمی پیر شده با شور و شوقی که دیر به سراغش آمده بود عاشق این زن زیبا روی و عجیب می‏گردد. زن حدود بیست و پنج سال سن داشت، باریک اندام و دارای یک زیبائی خالص سلتی بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 23:41  توسط سعید از برلین  | 

یک جنتلمن بر روی یخ.(3)
 
   ناگهان، درست زیر پل با شدت زیادی با کسی تصادف می‏کنم و وحشت‏زده به سوئی تلو تلو می‏خورم. بر روی یخ اما اِمای زیبا نشسته بود، ظاهراً درد داشت و مرا ملالت‏بار نگاه می‏کرد. جهان در پیش چشمانم به چرخش افتاده بود.
   او به دوست دخترش می‏گوید: "کمک کن از جا بلند شم!". در این وقت با چهره‏ای سرخ مانند خون کلاه از سر بر می‏دارم، در کنارش زانو زده و کمکش می‏کنم بلند شود.
   حالا ما بدون گفتن کلمه‏ای وحشت‏زده و مبهوت روبروی هم ایستاده بودیم. چهره و موی دختر زیبا بواسطه نزدیکی غریب او به من مرا بی‏حس ساخته بود. من به فکر عذرخواهی می‏افتم و هنوز کلاه را در مشتم می‏فشردم. و ناگهان، طوری که انگار پرده‏ای از جلوی چشمانم برداشته شده باشد اتوماتیک‏وار یک تعظیم بلند بالا می‏کنم و با لکنت می‏گویم: "آیا افتخار دارم؟"
   او جوابی نمی‏دهد، اما دستم را با انگشتان لطیفی که گرمایشان را از میان دستکش احساس کردم می‏گیرد و به همراهم شروع به سر خوردن روی یخ می‏کند. انگار در خواب به سر می‏بردم. یک احساس سعادت، شرم، گرما، شوق و دستپاچگی راه نفس کشیدن را بر من تقریباً تنگ ساخته بود. ما حدود پانزده دقیقه با هم روی یخ بازی کردیم. بعد او در کنار یک محل توقف آهسته دستان کوچک خود را رها می‏کند، می‏گوید "متشکرم" و می‏رود، در حالی که من کلاهم را که فراموش کرده بودم بر سر بگذارم به سر گذارده و مدت درازی همانجا ایستادم. ابتدا کمی دیرتر به یاد می‏آورم که او در تمام این پانزده دقیقه حتی یک کلمه هم بر زبان نیاورد.
   یخ آب شده بود و من نمی‏توانستم دیگر تجربه‏ام را تکرار کنم. این اولین ماجرای عشقی من بود. اما چند سالی باید می‏گذشت تا رویایم به حقیقت بپیوندد و بتوانم لب بر لبان سرخ دختری بگذارم.
 
(1901)
 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:30  توسط سعید از برلین  | 

یک جنتلمن بر روی یخ.(2)
 
   از آن روز به بعد مشوش و سخت مشغول نقشه کشیدن بودم. یک دختر را بوسیدن، این کار اما از تمام آرمان‏های کنونی‏ام برتر بودند، هم به خاطر خودِ بوسیدن و هم به این دلیل که بدون شک قانونِ آموزش آن را ممنوع و نامطلوب می‏شناخت. خیلی سریع بر من آشکار گشت که خدمت‏رسانی باشکوه به عشق در محل پاتیناژ تنها فرصت مناسب برایم می‏باشد. ابتدا کوشش کردم تا ظاهرم را تا آنجا که مقدور است موقرانه‏تر سازم. برای آرایش مو زمان و دقت کافی به کار می‏بردم، به طور رنج‏آوری مراقب تمیز بودن لباس‏هایم بودم، کلاه خزم را مؤدبانه تا نیمه پیشانی پائین می‏کشیدم و از خواهرانم شال گردن ابریشمی گلگون تمنا می‏کردم. در عین حال شروع به سلام دادن به دختران واجد شرایط آن محل کردم و گمان می‏بردم که این محبت غیر معمولم در حقیقت با شگفتی اما با رضایت روبرو گردیده است.
   خیلی سخت‏تر اما برقراری اولین رابطه و پیوند بود، زیرا که من در زندگیم هنوز دختری را «متعهد» نساخته بودم. من سعی می‏کردم دوستانم را در هنگام انجام این آئین اولیه استراق سمع کنم. بعضی‏ها فقط سر فرود می‏آوردند و دستشان را برای دست دادن دراز می‏کردند، عده‏ای از آنها چیزی بی مفهوم را با لکنت بر زبان میآوردند، به مراتب اما بیشترشان این عبارت زیبا را به کار می‏بردند: "آیا افتخار دارم؟" این فرمول مرا بسیار تحت تأثیر قرار می‏داد و من آن را تمرین میکردم، به این نحو که در خانه روبروی اجاق دیواری اتاقم تعظیم می‏کردم و عبارات با شکوه را به زبان می‏آوردم.
   روز برداشتن وحشتناک اولین قدم فرا رسیده بود. همین دیروز افکاری تبلیغاتی داشتم، اما بدون آنکه جرأت کمی به خرج داده باشم بی‏نتیجه به خانه بازگشتم. امروز تصمیم گرفتم کاری را که انتظار برآورده شدنش را می‎‌کشم و مرا به وحشت می‏اندازد بی چون و چرا انجام دهم. با تپش قلب، تا سر حد مرگ مضطرب و مانند جنایتکاری به سمت محل پاتیناژ می‏روم، به گمانم هنگام پوشیدن کفش پاتیناژ دست‏هایم می‏لرزیدند. و بعد با یک قوس گسترده و دستانی گشوده و با تلاش برای حفظ باقی مانده‏ اطمینان همیشگی و بدیهیات در چهره‏ام خود را داخل جمعیت می‏اندازم. دو بار مسیر طولانی محل پاتیناژ را با آخرین سرعت طی کردم، و هوای تیز و حرکات تند مایه‏ی تسکینم بودند.
 
+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:20  توسط سعید از برلین  | 

یک جنتلمن بر روی یخ.(1)
 
   من بیشتر تنهائی پاتیناژ بازی می‏کردم، اغلب تا فرارسیدن شب. من با عجله به آنجا می‏رفتم، آموختم که با سریع‏ترین سرعت در هر نقطه‏ای که مایل باشم توقف کنم و یا دور بزنم، مانند خلبانی از در پرواز بودنم لذت می‏بردم و با ساختن قوس زیبائی تعادلم را حفظ می‏کردم. بسیاری از رفقایم بخاطر دیدار دخترها و تملق‏ کردن از آنها وقتشان را روی یخ می‏گذراندند. دخترها برای من حضور نداشتند. در حالی که دیگران برایشان مانند شوالیه‏ها خدمت می‏کردند، آنها را مشتاقانه و خجالتی دوره می‏کردند و یا با آنها بی‏باک و سبک‏بار دونفره روی یخ سُر می‏خوردند، من به تنهائی از شوق رهای سُر خوردن لذت میبردم. برای آن دسته از پسرها فقط دلم می‏سوخت یا آنها را مستحق ریشخند می‏دانستم. زیرا که از عقیده بعضی از رفقایم آگاه بودم و می‏دانستم که دلخوشی بخاطر خوش‏خدمتیشان در اصل چه مشکوک می‏باشد.
   یک روز در اواخر زمستان به گوشم رسید که نوردکافر Nordkaffer به تازگی دوباره اِما مایر Emma Meier را هنگام در آوردن کفش پاتیناژش بوسیده است. این خبر ناگهان باعث هجوم خون به مغزم می‏گردد. بوسید! این البته با صحبت کردن بی روح و فشار دادن‏های خجالت‏آلود دست که به عنوان بزرگترین لذت دختر‏بازی ستایش می‏گردید فرق داشت. بوسید! این یک آوا از جهانی غریبه و مهر و موم شده، خجالتی و ناپیدا بود که بوی عطر خوشمز‏ه‏ی میوه‏های ممنوعه را می‏داد، چیزی محرمانه، شاعرانه، غیر قابل ذکر و به آن قلمرو شیرین‏ و تاریک‏، وحشتناک و فریب‏انگیزی متعلق بود که روی از ما پنهان داشت، جهانی که توسط بعضی از شاگردان قبلی مدرسه که از آن اطلاع کافی داشتند و از قهرمانان دختربازی بوده و بخاطر یک سری ماجراهای عشقی و افسانه‏ مانند از مدرسه اخراج شده بودند برایمان روشن گردیده بود. نوردکافر یک پسر چهارده ساله بود، و نمی‏دانم چگونه این بچه مدرسه‏ای‏ هامبورگی پیش ما آمده بود. من خیلی برایش احترام قائل بودم و شهرتش اغلب باعث بی‏خوابیم می‏گردید. و اِما مایر بدون شک زیباترین دختر مدرسه منطقه گِربرزاو Gerbersau بود. دختری بور، سریع، مغرور و هم سن من.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ساعت 21:57  توسط سعید از برلین  | 

یک جنتلمن بر روی یخ.
 
آن زمان جهان طوری دیگر به نظرم می‏آمد. من دوازده سال و شش ماه از عمرم می‏گذشت و هنوز در میان جهان رنگارنگ و ثروتمندِ شادی‏ها و اشتیاق‏های نوجوانی هاج و واج ایستاده بودم. حالا برای اولین بار نور خفیفی لذت‏پرستانه و با خجالت از آبی نرم دوردست دوران جوانی صمیمانه و ملایم در روح شگفت‏زده‏ام می‏دمید.
   زمستانی خیلی سرد و طولانی بود و هفته‏ها از یخ بستن رود زیبای جنگل سیاه Schwarzwald می‏گذشت. من نمی‏توانم آن احساس عجیب و به طور وحشتناک لذت‏بخشی را که در صبحی سرد و گزنده با پا گذاردن بر روی رود یخ‏زده به من دست داده بود فراموش کنم، زیرا که رود عمیق بود و یخ بر روی آن چنان زلال که آدم می‏توانست مانند شیشه نازکی در زیر پایش آب سبزرنگ، شن و سنگ‏های کف رود، پیچش گیاهان آبزی را در هم و گاهی هم پشت سیاه‏رنگ یک ماهی را تماشا کند.
   نیمی از روز را با دوستانم بر روی یخ پرسه می‏زدم، با گونه‏های داغ و دستانی آبی گشته، با قلبی که توسط حرکت‏های تند پاتیناژ به شدت منبسط گشته و پر از نیروی لذتبخش دوران لاقیدانه نوجوانی بود. ما مسابقه دو، پرش طول، پرش ارتفاع، گرفتن و گریختن تمرین می‏کردیم، و آن عده‏ از ما که هنوز تیغه پاتیناژ از مد افتاده‏ای را که باید با بند به چکمه‏های خود وصل می‏کردند الزاماً از بدترین دونده‏ها نبودند. اما یکی از ما، پسر یک کارخانه‏دار، دارای یک هالیفاکس Halifax بود که بدون بند و تسمه بودند و آدم می‏توانست در دو لحظه آن را بپوشد و از پا درآورد. از آن زمان به بعد واژه هالیفاکس سال‏ها بر روی ورقه آرزوهای کریسمس من نوشته می‏شد، اما بی‏نتیجه؛ و وقتی دوازده سال بعد من یک بار قصد خریدن یک جفت کفش پاتیناژ درست و حسابی را داشتم و از فروشنده درخواست هالیفاکس کردم، و وقتی فروشنده با خنده مرا مطمئن ساخت که هالیفیکس یک سیستم قدیمی‏ست و دیگر جزء بهترین‏ها نمی‏باشد یک ایده‏آل و یک تکه از باور کودکی‏ام دردآورانه نابود گشت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ساعت 13:9  توسط سعید از برلین  | 

آنچه شاعر در شب دید.(3)
 
   دویدن دختر حالا به یک رقص مبدل شده بود، پرواز کنان و لی لی کنان نزدیکتر می‏آمد. آن قامت کوچک در شب و در جاده سفید تنها می‏رقصید. رقصش از سر احترام بود، رقص کوتاه و کودکانه‏اش ترانه و نمازی برای آینده و برای پیشواز از عشق بود. جدی و با پشتکار فداکاریش را به انجام می‏رساند، به این سمت و آن سمت پرواز می‏کرد، و عاقبت خود را در باغ تاریک از چشم پنهان ساخت.
   دختر می‏گوید: "او مفتون ما شده بود. او عشق را درک می‏کند."
   مرد ساکت بود و فکر می‏کرد: شاید این دختربچه در مستی رقص کوتاهش زیباتر و کامل‏تر از آنچه بتواند هرگز از عشق تجربه کند لذت برده باشد. او فکر می‏کرد: شاید ما دو نفر هم از عشقمان بهتر و عمیق‏‏تر لذت برده‏ایم و آنچه بعد بتواند اتفاق بیفتد چیزی بجز پوسته‎ای از اشتیاق نخواهد بود.
   مرد بلند می‏شود و دوست دخترش را از روی دیوار بغل کرده پائین می‏آورد و می‏گوید: "تو باید بری. دیر شده. من تا چهارراه همراهت میام."
   آنها همدیگر را در آغوش گرفته تا چهارراه می‏روند. هنگام خداحافظی همدیگر را داغ می‏بوسند، از هم جدا و از هم دور می‏شوند، هر دو اما دوباره برمی‏گردند، دوباره همدیگر را می‏بوسند، بوسه دیگر مزه شادی نداشت و فقط مزه تشنگی داغی می‏داد. دختر با سرعت می‏رود و مرد مدت درازی رفتن او را نگاه می‏کند. و گذشته نیز در این لحظه در کنارش ایستاده بود، اعمال انجام داده‏ او به چشمانش نگاه می‏کردند: خداحافظی‏ای دیگر، بوسه‏های شبانگاهی دیگر، لب‏ها و نامی دیگر. غم به او حمله می‏آورد، او آهسته در جاده به راه می‏افتد و ستاره‏ها بر بالای درختان در حال ظهور بودند.
   افکار مرد در این شبی که قادر به خوابیدن نگشت به این نتیجه رسیدند:
   تکرار کردن گذشته بی‏فایده است. شاید بتوانم هنوز عاشق تعداد دیگری از زنان شوم، شاید چند سالی هنوز چشمانم روشن باشند و دستانم لطیف، و بوسه‏ام مورد علاقه‏ آنها باشد. بعد باید وداع کرد. بعد باید وداعی که من می‏توانم امروز داوطلبانه انجام دهم در شکست و یأس انجام گیرد. بعد چشم‏پوشی‏ای که امروز یک پیروزیست فقط باعث شرمساری می‏گردد. به این جهت من باید همین امروز چشم‏پوشی کنم، باید همین امروز وداع کنم.
   خیلی چیزها امروز آموختم، خیلی چیزها هنوز باید بیاموزم. باید از آن دختربچه که با رقص آرامش به ما لذت بخشید بیاموزم. در او بعد از دیدن دو دلداه در شب عشق شکوفا گشته بود، یک موج اولیه، یک انفجار زیبای حس ِ شوق در خون این دختربچه جاری شده بود، و چون هنوز قادر به عشق‏ورزی نبود بنابراین شروع به رقصیدن کرده بود. چنین رقصیدنی را من هم باید بیاموزم، باید حرص شهوت را به موسیقی مبدل سازم و هوسرانی را به عبادت. بعد خواهم توانست همیشه عاشق باشم. بعد مجبور نخواهم گشت که گذشته را مدام بی‏فایده تکرار کنم. این راه را می‏خواهم بروم.
 
(1924)
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:1  توسط سعید از برلین  | 

آنچه شاعر در شب دید.(2)
 
   آنها روی دیوار در میان گل‏ها و علف‏ها ساکت نشسته بودند، فرو رفته در هم، گه‏گاه از رگبار شهوت تر گردیده و خود را تنگ‏تر در هم فرو می‏کردند. آنها به ندرت چیزی به هم می‏گفتند، یک کلمه با لکنت زبانی کودکانه: عزیزم – محبوبم – کوچولو – آیا منو دوست داری؟
   در این لحظه از خانه ییلاقی که حالا شفافیتش در میان شاخ و برگ‏های تیره درختان در حال از بین رفتن بود یک کودک، یک دختربچه کوچک، شاید ده ساله، پابرهنه، بر روی پاهای باریک و قهوه‏ای، با لباس سیاه و کوتاه، با موی سیاه و بلند پخش شده بر صورت قهوه‏ای روشنش خارج می‏گردد. بازی کنان از خانه خارج می‏شود، مردد، کمی خجالتی، با طنابی برای پرش در دست، پاهای کوچکش بی‏صدا در خیابان می‏رفتند. او بازی کنان و لی لی کنان به نزدیک محلی که عاشق و معشوق نشسته بودند می‏آمد. وقتی او به آن دو رسید قدم‏هایش را آهسته‏تر کرد، طوری که انگار مایل نیست از آنجا رد شود، طوری که انگار چیزی مانند گل بنفشه که پروانه را جذب می‏کند در آنجا او را جذب خود کرده است. آهسته سلامش را ترنم می‏کند «buona sera». دختر بزرگتر از روی دیوار سرش را دوستانه برای او تکان می‏دهد. مرد دوستانه جواب می‏دهد: «Ciao, cara mia»
   دختر از کنارشان آهسته رد می‏شود، و رفتنش را بیشتر و بیشتر به تأخیز می‏انداخت، بعد از پنجاه قدم می‏ایستد، برمی‏گردد، مردد، دوباره نزدیک‏تر می‏آید و از نزدیک عاشق و معشوق رد می‏شود، خجالت زده و خندان نگاهشان می‏کند، به رفتن ادامه می‏دهد و در باغ خانه ییلاقی ناپدید می‏گردد.
   مرد می‏گوید: "چه دختر زیبائی بود!"
   زمان کوتاهی می‏گذرد، غروب خود را کمی تاریک‏تر ساخته بود که دختربچه دوباره از دروازه باغ خارج می‏شود. لحظه‏ای می‏ایستد و به مسیر خیابان مخفیانه نگاه می‏کند، دیوارها، تاکستان و عاشق و معشوق را با دقت از نظر می‏گذراند. بعد شروع به دویدن می‏کند، چهارنعل بر روی پاشته‏های مانند فنر و لختش در کنار خیابان می‏دوید، از کنار آن دو رد می‏شود، بعد از طی مسافتی دور می‏زند و بازمی‏گردد، تا دروازه باغ می‏دود، یک دقیقه می‏ایستد و دوباره می‏دود و دو بار، سه بار چهارنعل دویدنش را در سکوت تکرار می‏کند. آن دو ساکت دختربچه را نگاه می‏کردند که چگونه می‏دوید، که چگونه بازمی‏گشت، که چگونه دامن سیاه کوتاهش به دور پاهای باریک کودکانه‏اش می‏پیچید. آنها احساس می‏کردند که این یورتمه رفتن بخاطر آن دو می‏باشد، که از آنها جادو پرتو افکن است، که این دختربچه در رویای کودکانه‏اش حس عشق و مستی خاموش عاطفه را درک می‏کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 0:44  توسط سعید از برلین  | 

آنچه شاعر در شب دید.(1)
 
   دختر جوان بود، خیلی جوان و زیبا بود، باریک‏اندام بود و گردن بلند و روشنش به طور شگفت‏انگیزی از میان لباس نازکش بیرون زده بود، و بازوان و دست‏های لاغر و دراز و روشنش از میان آستین‏هائی کوتاه و گشاد. دختر عاشق دوست خود بود، در باره او خیلی چیزها می‏دانست، او را خیلی خوب می‏شناخت و از دوستی‏شان مدت مدیدی می‏گذشت. بارها به درازی یک آن به زیبائی‏ها و به جنسیت خود اندیشیدند، بارها خداحاقظی را به عقب انداختند و بازیگوشانه و کوتاه همدیگر را بوسیدند. مرد دوست دختر بود، کمی هم مشاور و معتمدش، او فرد بزرگتر و داناتر بود، و فقط گاهی، فقط برای لحظه‏های کوتاهی یک آذرخش ضعیف بر آسمان دوستی‏شان پدیدار گشته بود، یک خاطره‏ کوتاه و دوست‏داشتنی که نشان می‏داد در میان آن دو فقط رفاقت و اعتماد برقرار نمی‏باشد، بلکه خودخواهی، میل به قدرت و همین‏طور دشمنی‏ای شیرین و کششی جنسی نیز نقش بازی می‏کند. حالا اینها می‏خواستند پخته شوند، حالا اینها می‏خواستند دیگری را شعله‏ور سازند.
   مرد هم زیبا بود، اما جوانی و شکوفائی درونی دختر را نداشت. او خیلی مسن‏تر از دختر بود، او از عشق و از سرنوشت چشیده بود، کشتی‏شکستگی و راه نجات را تجربه کرده بود. تفکر و اعتماد به نفس در چهره لاغر و قهوه‏ایش سخت نقش بسته بود. در آن شب اما نگاهش لطیف و بخشنده بود. دستش با دست دختر بازی می‏کرد و آرام و با احتیاط بر روی بازو و پشت گردن، بر روی شانه‏ها و سینه‏های دختر لیز می‏خورد، مسیرهای بازیگوش کوتاهی از نوازش. همزمان در حالی که دهان دختر از چهره کم نور و ساکت شبانگاهی به سمت دهان او می‏آمد، غنچه کرده و منتظر مانند یک گل، در خلال گسترش لطافت در مرد و گرسنگی اوج گیرنده شوق در وی، او مدام به این فکر می‏کرد و این را می‏دانست که معشوقه‏های فراوان دیگری به همین نحو با او شب‏های تابستانی را گذرانده بودند، و می‏دانست که انگشتانش بر روی بازوان دیگری، بر روی موهای دیگری، دور شانه‏ها و تهی‏گاه‏های دیگری تمام آن مسیرهای لطیف را طی کرده بوده‏اند، و اینکه او چیزهای دانسته را دوباره می‏آزماید، و تجربه‏ها را دوباره تکرار می‏کند، و اینکه این بار اما این هجوم احساس بخاطر این دختر از نوعی دیگر است، چیزی زیبا و دوست‏داشتنی، ولی دیگر چیز تازه‏ای نبود، چیز نشنیده‏ای دیگر نبود، دیگر برای اولین بار و آن چیز مقدس نبود.
   او با خود اندیشید، این نوشیدنی را هم می‏توانم سر بکشم، او فکر کرد، این نوشیدنی هم شیرین و شگفت‏انگیز است، و من شاید بتوانم این شکوفه جوان را بهتر دوست بدارم، آگاه‏تر، محتاط‏‏تر، لطیف‏تر از یک جوان و از ده یا پانزده سال قبل خودم. من می‏توانم او را ظریف‏تر، هوشیارانه‏تر، دوستانه‏تر از هر کس از آستانه اولین تجربه عبور دهم، من می‏توانم این شراب اصیل و دوست‏داشتنی را اصیلانه‏تر و شاکرتر از هر کس بچشَم. اما من نمی‏توانم از او پنهان نگاه دارم که بعد از سکر سیری از مستی سر می‏رسد، من نمی‏توانم بیشتر از اولین مستی نقش یک عاشق را آنگونه که او در رویا می‏بیند برایش بازی کنم، نقش یک همیشه مست را. من او را در حال لرزیدن و گریه کردن خواهم دید و سرد و در پنهان ناشکیبا خواهم گشت. من از آمدن آن لحظه خواهم ترسید و اکنون نیز از آن لحظه در وحشتم، چون که او باید با چشمانی باز هشیاری بعد از مستی را مزه کند و بعد دیگر چهره‏اش مانند یک گل نخواهد بود و ترسی تکان‏دهنده بخاطر از دست دادن دخترانگیش چهره‏ واقعی او را از شکل خواهد انداخت.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت 13:10  توسط سعید از برلین  | 

آنچه شاعر در شب دید.
 
روز در ماه ژوئیه در جنوب با گداختگی رو به پایان بود، کوه‏ها با قله‏های گلگون خود در بخار آبی رنگ تابستانی شناور بودند، هوای شرجی مشغول جوشاندن محصول فراوان مزرعه‏ها بود، ذرت‏های بلند و چاق فراوانی مستقیم ایستاده بودند، محصول بسیاری از کشتزارها درو گشته بود، گرد و غبار ولرم جاده که بوئی مانند آرد می‏داد در رایحه‏ی گل‏های شیرین و رسیده مزارع و باغها جاری بود. زمین هنوز در انبوه چمن‏هایش مانع از گرمای روز می‏گردید، دهکده‏ها از شیروانی‏های طلائی رنگ خود نوری خفیف و گرم بر شفق می‏تاباندند.
   عاشق و معشوقی در جاده‏ داغ از دهکده‏ای به دهکده دیگر می‏رفتند، آرام و بی ‏هدف می‏رفتند، با به تأخیر انداختن وداع می‏رفتند، گاهی دست در دست با کمی فاصله از هم و گاهی در آغوش هم و شانه به شانه هم می‏رفتند. زیبا و معلق می‏رفتند، در لباس‏های راحت تابستانی که نور خفیفی می‏دادند، با کفش‏های سفیدی بر پا، بدون پوشش سر در تب ملایم شبانگاهی به فرمان عشق گام برمی‏داشتند، دختر با صورت و گردنی سفید، مرد با پوست قهوه‏ای سوخته، هر دو باریک اندام و راست قامت، هر دو زیبا، هر دو با حسی یکی گشته و انگار که از یک قلب تغذیه و هدایت می‏گردند، هر دو اما عمیقاً متفاوت و بسیار دور از هم بودند. لحظه‏ای بود که در آن رفاقت قصد داشت به عشق و بازی به سرنوشت مبدل گردد. هر دو به این لحظه می‏خندیدند، و هر دو جدی و تقریباً غمگین بودند.
   در این ساعت روز کسی در جاده دیده نمی‏شد، کارگران مزارع کار روزانه خود را به پایان رسانده و به خانه‏هایشان بازگشته بودند. عاشق و معشوق در نزدیکی یک خانه ییلاقی‏ که از میان درختان طوری ‏که انگار هنوز آفتاب بر آن می‏تابد واضح دیده می‏شد می‏ایستند و خود را در آغوش می‏گیرند. مرد با ملایمت دختر را با خود به کنار جاده می‏کشد، آنجا دیوار کوتاهی کشیده شده بود، و برای اینکه زمان بیشتری پیش هم بمانند، برای اینکه مجبور نباشند به دهکده و پیش مردم بازگردند و برای اینکه از باقیمانده راه مشترکشان استفاده نکنند بر روی دیوار می‏نشینند. آنها آرام بر روی دیوار در میان میخک‏ها و سنگ‏های خرد گشته و شاخ و برگ پیچک‏های بالای سرشان نشسته بودند. صداهائی از داخل دهکده توسط گرد و خاک و بوی خوش عطر به سمت‏شان می‏آمد، صدای بازی کودکان، آوای یک مادر، خنده‏های مردانه و صدای خجولانه یک پیانوی پیر از راه دور. آن دو ساکت نشسته بودند، به یکدیگر تکیه داده و صحبت نمی‏کردند، هر دو تاریک شدن آسمان را از میان شاخ و برگ‏های بالای سر خود، سرگردانی رایحه‏های خوشبو را در اطراف خود حس می‏کردند و هوای گرم را در همان لحظه‏ی اول که از شبنم و رگبار خنک مطلع می‏گردد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:52  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(17)
 
   در حال قدم زدن و فکر کردن در کوچه‏های شهر قدیمی راه را گم می‏کنم، بدون آنکه دقیقاً بدانم به کجا می‏روم ناگهان خود را در جلوی مغازه‏ای که کتاب‏های قدیمی می‏فروخت ایستاده می‏بینم. در ویترن مغازه یک شمایل حکاکی گشته‏ی مسی که یک عالِم از قرن هفده را نشان می‏داد آویزان بود و دور تا دورش کتاب‏هائی با جلد چرمی قرار داشتند. این شمایل در ذهن خسته‏ام یک سری ایده‏های نو و زودگذر را بیدار می‏سازد که در آنها من مشتاقانه آرامش و استراحت جستجو می‏کردم. آنها ایده‏هائی مطبوع بودند، ایده‏هائی کند حرکت از یک زندگی‏ در مطالعه و رهبانیت و سکوت، یک زندگی قطع امید کرده با اندکی از گوشه خوشبختی‏ای گرد و خاک گرفته در کنار چراغ مطالعه و بوی کتاب‏ها. برای حفظ بیشتر این آرامش خاطر زودگذر داخل کتابفروشی می‏شوم و بلافاصله توسط آن فروشنده مهربان مورد استقبال قرار می‏گیرم. او مرا از میان پله‏های پیچ در پیچ تنگی به طبقه بالا هدایت می‏کند، جائی که چندین اطاق بزرگ تا سقف از کتاب‏ها کاملاً پر شده بود. خردمندان و شاعران دوران‏های مختلف با چشمان کور کتاب‏ها غمگین به من نگاه می‏کردند، فروشنده کم حرف منتظر ایستاده بود و مرا بی‏تکلف می‏نگریست.
   در این وقت به این فکر می‏افتم که از این مرد ساکت و کم حرف از آرامش سؤال کنم. من به چهره باز و خوبش نگاه کرده و می‏گویم: "لطفاً چیزی برای خواندن به من پیشنهاد کنید. چهره شما آرام به چشم می‏آید، بنابراین باید حتماً بدانید که چه نوشته‏ای آرامش‏بخش و درمانگر است."
   او آهسته می‏پرسد: "شما بیمار هستید؟"
   من جواب می‏دهم: "یک کم"
   و او می‏گوید: "بیماری وخیمی دارید؟"
   "نمی‏دانم. دچار بیماری taedium vitae هستم."
   در این وقت چهره ساده‏ مرد حالت کاملاً جدی‏ای به خود می‏گیرد. او جدی و نافذ می‏گوید: "من یک راه حل خوب برای شما می‏شناسم."
   و بعد از سؤال کردن من با چشم شروع به صحبت می‏کند و برایم از انجمن عارفانی که او خود نیز عضوش بود می‏گوید. بعضی از آنها برایم ناآشنا نبودند، اما من قادر نبودم به حرف‏هایش با دقت کافی گوش دهم. من فقط یک صحبت کردن ملایم، با حسن نیت و صادقانه را می‏شنیدم، جملاتی از سرنوشت و از رستاخیز، و زمانی که او مکث کرد و تقریباً شتاب‏زده ساکت گشت، من به جواب سؤالم هنوز دست نیافته بودم. عاقبت از او می‏پرسم که آیا می‏تواند کتاب‏هائی به من معرفی کند تا من بتوانم در این باره در آنها کنکاش کنم. فوری برایم فهرستی از کتاب‏های عارفانه می‏آورد.
   من دودل می‏پرسم: "کدام یک از اینها را باید بخوانم؟"
   او قاطعانه می‏گوید: "اساسی‏ترین کتاب تعلیمی از مادام بلاواتسکای می‏باشد."
   "آن را به من بدهید!"
   دوباره او دستپاچه می‏گردد. "این کتاب اینجا نیست، من باید آن را برای شما سفارش دهم. اما البته این اثری دو جلدی‏ست، برای خواندن آن باید صبوری به خرج داد. و متأسفانه خیلی هم گران است، قیمتش بیشتر از پنجاه مارک می‏باشد. می‏خواهید که من آن را به عنوان امانت دادن برایتان تهیه کنم؟"
   "نه متشکرم، آن را برای خریدن سفارش دهید!"
   آدرسم را برای او یادداشت می‏کنم و به او می‏گویم که هنگام دریافت کتاب پول آن را خواهم پرداخت، بعد از او خداحافظی کرده و می‏روم.
   من آن زمان هم می‏دانستم که کتاب «آموزش محرمانه» مادام بلاواتسکای  به من کمک نمی‏کند. من فقط می‏خواستم کتابفروش را کمی خوشحال کنم. و چرا نباید چند ماهی را با خواندن کتاب بلاواتسکای زندگی می‏کردم؟"
   من همچنین حدس می‏زدم که بقیه امیدهایم هم نمی‏توانند بادوام‏تر باشند. من حدس می‏زدم که باید در وطنم هم تمام چیزها خاکستری و بی‏درخشش شده باشند، و این که به هر کجا بروم باز هم همه چیز چنین خواهد بود.
   این حدس مرا فریب نمی‏داد. چیزی گم شده بود، چیزی که قبلاً در جهان وجود داشت، یک عطر و جذابیت مخصوص و پاک که نمی‏دانم می‏تواند دوباره بازگردد یا نه.
 
(1908)
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 21:15  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(16)
 
   خودم را در خانه روی تخت می‏اندازم، اما نمی‏توانستم به آسایش دست پیدا کنم، طوری که دوباره از جا برمی‏خیزم و برای قدم زدن به پارک انگلیسی می‏روم. در آنجا نیمی از شب را می‏گذرانم، بعد دوباره به اطاقم برمی‏گردم و تا وسط‏های روز می‏خوابم.
   شب تصمیم گرفته بودم که سفرم را به پایان رسانده و صبح زود به وطنم بازگردم. برای این کار اما دیر از خواب بیدار شده بودم و باید یک روز دیگر را آنجا می‏گذراندم. من چمدانم را می‏بندم و کرایه اطاق را می‏پردازم، کتباً از دوستانم خداحافظی کرده، در شهر غذا میخورم و در کافه‏ای می‏نشینم. زمان به کندی می‏گذشت و من به این فکر می‏کردم که بعد از ظهر را چگونه می‏توانم بگذرانم. در این حال بدبختیم را احساس می‏کنم. سال‏ها می‏گذشت که من در چنین وضع ناشایست و شنیعی قرار نگرفته و به خاطر کشتن زمان چنین وحشت نداشته و خجالت‏زده نبوده‏‏ام. پیاده‏روی کردن، به نمایشگاه نقاشی رفتن، موزیک گوش دادن، به خارج شهر رفتن، یک دست بیلیارد بازی کردن، مطالعه، اینها مرا وسوسه نمی‏کردند، تمامشان مسخره، بی‏مزه و بی‏معنی بودند. و وقتی به اطراف خود در خیابان نگاه می‏کردم، خانه‏ها، درختان، انسان‏ها، اسب‏ها، سگ‏ها و ماشین‏ها را می‏دیدم و اینها برایم به کلی خسته کننده، غیر جذاب و بی‏تفاوت بودند. هیچ چیز مطابق میلم نبود، هیچ چیز برایم شادی به همراه نداشت و علاقه و کنجکاوی را در من برنمی‏انگیخت.
   در حالی که برای گذراندن وقت و یک نوع انجام وظیفه فنجانی قهوه می‏نوشیدم به خاطرم خطور می‏کند که من مجبور به کشتن خود می‏باشم. من به خاطر یافتن این راه حل خوشحال بودم و مشغول بررسی جوانب مهم آن می‏گردم. افکارم طوری سرگردان و بی‏ثبات بودند که بیشتر از چند دقیقه در ذهنم باقی نمی‏ماندند. پریشان حال سیگار برگی روشن می‏کنم ولی دوباره آنرا دور می‏اندازم. دومین یا سومین فنجان قهوه را سفارش می‏دهم، مجله‏ای را ورق می‏زنم و عاقبت دوباره به قدم‏‏زدن می‏پردازم. دوبار به یاد می‏آورم که قصد به پایان رساندن سفرم را داشتم، و تصمیم می‏گیرم که فردا آن را حتماً انجام دهم. ناگهان فکر بازگشت به وطن گرمم می‏سازد و لحظاتی به جای انزجار رنج‏آور احساس یک ماتم پاک و حقیقی می‏کنم. من به این که وطن چه خوب است فکر کردم، به این که کوه‏های سبز و آبی آنجا چه نرم و زیبا از سطح دریا رو به آسمان صعود می‏کنند و چگونه باد در سپیدارها صوت می‏کشد و این که چگونه مرغ‏های نوروزی بوالهوس و جسورانه آنجا پرواز می‏کنند. و چنین به نظرم آمد که من باید حتماً از این شهر لعنتی خارج شوم و دوباره به خانه‏ام بازگردم، تا به این طریق شیشه عمر جادوی شرور بشکند و من دوباره جهان را در درخشش ببینم، آن را بفهمم و بتوانم دوستش داشته باشم.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 2:43  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(15)
 
   تسوندلِ نقاش حالا جدا از بقیه در گوشه‏ای ایستاده و سیگار برگ می‏کشید. او صورت‏ها را از زیر نظر می‏گذراند و همچنین به سمت مبلی که ماریا بر روی آن نشسته بود با دقت نگاه می‏کرد. در این لحظه من دقیقاً می‏بینم که ماریا نگاهش را بالا آورد و چند لحظه‏ای آن را به چشمان نقاش دوخت. تسوندل لبخندی می‏زند، ماریا اما محکم و کنجکاو نگاه می‏کرد، و بعد من نقاش را می‏بینم که یکی از چشمانش را بسته و سرش را بالا آورده و آهسته به علامت اشاره تکان می‏دهد.
   بدنم ناگهان داغ و قلبم تیره می‏گردد. من اصلاً چیزی نمی‏دانستم و آنچه می‏دیدم می‏توانست یک شوخی، یک اتفاق، یک حرکت ناخواسته بوده باشد. اما من نمی‏توانستم فقط با این خیال‏ها خود را راضی سازم. من یک تفاهم میان آن دو دیده بودم، همان دو نفری که تمام شب کلمه‏ای با هم صحبت نکرده بودند و تقریباً خود را به طور مشکوکی از هم دور نگاه می‏داشتند.
   در آن لحظه سعادت و امید کودکانه‏ام ویران می‏گردد، نه بخاری از آن باقی می‏ماند و نه جلائی. حتی برای یک سوگواری پاک و قلبانه‏ که من خیلی مایل به انجامش بودم هم جائی باقی نمی‏ماند، آنچه برایم می‏ماند تنها یک شرم و سرخوردگی و طعمی نفرت‏انگیز و منزجر کننده بود. اگر من ماریا را با یک داماد خوشحال یا معشوقه‏اش می‏دیدم، به مرد حسادت می‏بردم ولی خوشحال می‏گشتم. اما حالا رقیبم مردی‏ست فریب دهنده، زیبا و مورد علاقه زنان که پایش تا همین نیم ساعت پیش با پای زن چشم قهوه‏ای بازی می‏کرد.
   به زحمت با خود به تفاهم می‏رسم. به خود می‏گویم این صحنه می‏تواند خطای چشم هم باشد و من باید این فرصت را به ماریا بدهم تا سوء‏ظنم را بر طرف سازد.
   من پیش او می‏روم، اندوهناک به صورت بهاری و مهربانش نگاه می‏کنم و می‏پرسم: "دوشیزه ماریا دارد دیر می‏شود، نمی‏خواهید شما را تا خانه همراهی کنم؟"
   آه، در این وقت او را برای اولین بار در بند و طوری دیگر می‏بینم. چهره‏اش آن دَم ناب خدا را کم داشت، و همینطور صدایش هم پوشیده و دروغین به گوش می‏آمد. او می‏خندد و بلند می‏گوید: "اوه می‏بخشید، اصلاً به این فکر نکرده بودم. برای رسوندن من به خونه کسی به دنبالم میاد. آیا می‏خواهید بروید؟"
   و من می‏گویم: "بله، من می‏خواهم بروم. خدا نگهدار دوشیزه ماریا."
   من با هیچ کس خداحافظی نکردم و کسی هم از رفتنم جلوگیری نکرد. آهسته از پله‏های بی‏شمار پائین می‏روم، از حیاط رد شده و از درب ساختمان جلوئی خارج می‏گردم. در بیرون به این می‏اندیشم که حالا چه باید کرد، و دوباره به داخل خانه بازگشته و در حیاط خود را پشت یک ماشین مخفی می‏سازم. در آنجا مدت درازی انتظار می‏کشم، تقریباً یک ساعت. بعد تسوندل می‏آید، ته سیگار برگ خود را دور می‏اندازد و دگمه‏های پالتویش را می‏بندد، بعد از در خارج می‏شود، اما بزودی دوباره بازمی‏گردد و در کنار در خروجی به انتظار می‏ایستد.
   پنج تا ده دقیقه می‏گذرد، و من مدام می‏خواستم از مخفیگاهم خارج شوم، او را صدا زده و بگویم که او یک سگ است و یقه‏اش را بچسبم. اما من این کار را نکردم، من آرام و بی‏حرکت در مخفیگاهم منتظر ماندم. و مدت زیادی طول نمی‏کشد و من بر روی پله‏ها صدای پا می‏شنوم. در باز می‏شود و ماریا داخل حیاط می‏گردد، به اطراف خود نگاه می‏کند، بعد به سمت در خروجی می‏رود و دستش را آرام در دست نقاش قرار می‏دهد و سریع با همدیگر می‏روند، من رفتن آنها را می‏بینم و سپس به خانه بازمی‏گردم.
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:18  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(14)
 
   من در میان مهمان‏ها متوجه تسوندل و نیز آن خانم زیبای چشم قهوه‏ای که به خطرناک و بد بودن معروف بود می‏شوم. به نظر می‏آمد که او در این جمع زنی معروف است و اکثر حاضرین با لبخندی مخصوص با او اظهار آشنائی می‏کردند، و همچنین به خاطر زیبائیش با تحسینی صادقانه روبرو می‏گردید. تسوندل هم انسان زیبائی بود، بلند قد و قوی، با چشمانی سیاه و نافذ و رفتاری مطمئن، مغرور و مسلط مانند مردانی ناز پرورده. از آنجائی که طبعاً به چنین مردانی علاقه‏ای عجیب و همینطور آمیخته با کمی از حسادت دارم، بنابراین با دقت به او نگاه می‏کردم. او به خاطر میزبانی ضعیف مشغول دست انداختن مهماندار بود.
   او تحقیرگرانه میگفت: "تو حتی صندلی هم به قدر کافی نداری". اما مهماندار اعتراضی نمی‏کرد، او شانه‏هایش را بالا انداخت و گفت: "اگر من هم روزی به پرتره کشی بپردازم حتماً پیش من هم همه چیز روبراه خواهد شد." بعد تسوندل او را به خاطر گیلاس شراب‏ها سرزنش کرد: "از این سطل‏ها که نمی‏شود شراب نوشید. آیا تا حال نشنیدی که برای شراب نوشیدن گیلاس‏های زیبا به کار می‏برند؟" و مهماندار متهورانه جواب می‏دهد: "شاید تو از گیلاس شراب‏خوری سررشته داشته باشی اما از شراب چیزی نمی‏دانی. برای من یک شراب خوب بهتر از جام خوب است."
   زن زیبا به صحبت آن دو گوش می‏داد و چهره‏اش به طور عجیبی خجسته و راضی به چشم می‏آمد، امری که سرمنشأش به سختی می‏توانست این صحبت‏های لطیفه مانند باشد. من همچنین بزودی می‏بینم که او در زیر میز دستش را در آستین چپ کت نقاش فرو برده و همانجا نگاه داشته است و همزمان پای نقاش آرام و بی دقت با پای او بازی می‏کرد. اما چنین به نظر می‏رسید که او بیشتر با ادب است تا اینکه مهربان باشد، زن اما با یک اشتیاق نامطبوع به او آویزان بود و دیدن این منظره برایم بزودی غیر قابل تحمل می‏گردد.
   وانگهی تسوندل هم خود را حالا از زن جدا ساخته و از جا بلند شده بود. دخترها و زن‏ها هم سیگار برگ می‏کشیدند و حالا آتلیه از دود پر شده بود، صدای بلند خنده‏ها و صحبت‏ها در هم پیچیده بودند و همه چیز بالا و پائین میرفت و خود را بر روی صندلی‏ها، روی متکاها، بر روی محل نگهداری ذغال‏ها و بر روی زمین می‏نشاند. فلوتی به صدا می‏آید و جوانی تقریباً مست در میان آن همهمه از میان گروهی که در حال خنده بودند شعر جدی‏ای را می‏خواند.
   من تسوندل را که خونسرد به اینور و آنور می‏رفت و کاملاً آرام و هوشیار مانده بود زیر نظر داشتم. در این میان مدام به ماریا هم نگاه می‏کردم که با دو دختر دیگر بر روی یک مبل نشسته بود و مردان جوانی ایستاده در کنار مبل با آنها صحبت می‏کردند. هرچه بزم بیشتر ادامه می‏یافت و سر و صدا بلندتر می‏گردید، همانقدر هم اندوه و اضطراب بیشتری مرا فرا می‏گرفت. چنین به نظرم می‏آمد که انگار من و پری داستانم به محلی ناپاک قدم گذارده‏ایم، و من برای ترک آن محل در انتظار اشاره‏ای از طرف ماریا به سر می‏بردم.
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 22:41  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(13)
 
   ماریا مرا به مهما‏ندار معرفی می‏کند: "یکی از دوستانم" و در همان حال از او می‏پرسد "آیا من اجازه داشتم اونو همراه خودم بیارم؟"
   این حرف او کمی مرا به وحشت می‏اندازد، زیرا من فکر می‏کردم که مهماندار از آمدن من با خبر است. اما مرد نقاش خونسرد با من دست می‏دهد و با بی‏تفاوتی می‏گوید: "کار خوبی کردی."
   در آتلیه همه چیز رک و ساده پیش می‏رفت. هر کس جائی را پیدا می‏کرد در آنجا می‏نشست، آدم‏ها کنار هم می‏نشستند بدون آنکه همدیگر را بشناسند. و همینطور هر کس از غذاهای حاضری که اینجا و آنجا قرار داده شده بود و از شراب و آبجو به اندازه دلخواه برمی‏داشت، و در حالی که یکی تازه مشغول برداشتن غذا بود و یا اینکه عده‏ای شامشان را می‏خوردند بقیه حاضرین سیگار برگ‏های خود را روشن کرده بودند که البته دود آنها در زیر سقف بسیار بلند آن فضا به راحتی گم می‏گشت.
   از آنجائی که کسی برای پذیرائی به سراغ ما نیامد، اول برای ماریا و بعد برای خود مقداری غذا تهیه می‏کنم و در کنار میز نقاشی کوچک و پایه کوتاهی با آرامش خاطر همراه با مرد بشاش ریش قرمزی که ما او را نمی‏شناختیم اما او برایمان با شادابی و برانگیزاننده سر تکان می‏داد مشغول خوردن می‏شویم. گاهی کسانیکه دیرتر آمده بودند و غذای کمی برایشان باقی مانده بود از بالای شانه‏های ما برای برداشتن نان و کالباس دست دراز می‏کردند. بسیاری بعد از تمام شدن کامل غذاها بخاطر گرسنه بودن شکایت می‏کردند و دو تن از مهمان‏ها بعد از آنکه یکی از آنها از دوستش پول قرض کرد برای خرید غذا از آتلیه خارج می‏شوند.
   مهماندار این موجودات سرزنده و کمی شلوغ را خونسردانه و با بی‏تفاوتی تماشا می‏کرد، در حال ایستاده تکه‏ای نان و کره می‏خورد و با یک گیلاس شراب در دست گاه و بیگاه با مهمان‏ها گپ می‏زد. همینطور من هم در آن شلوغی مطلق نمی‏توانستم با جمع یکی شوم، اما در پنهان از این که ماریا ظاهراً خوش است و خودش را در این مکان در خانه احساس می‏کند رنج می‏بردم. من خوب می‏دانستم که هنرمندان جوان دوستان او و نسبتاً آدم‏های خیلی محترمی می‏باشند، و ابداً حق نداشتم چیز دیگری برای او آرزو کنم. اما با این وجود دیدن اینکه چگونه او این اجتماع در هر حال ضخیم را با رضایت می‏پذیرد برایم دردی خفیف و تقریباً یک سرخوردگی کوچک بود. بزودی من تنها می‏مانم، زیرا ماریا مدت کوتاهی بعد از غذا خوردن از جا برخاسته و با دوستانش به سلام و احوالپرسی می‏پردازد. او دو دوست اول خود را به من معرفی و سعی می‏کند مرا در صحبت‏شان شریک سازد، که البته من مؤفق به این کار نمی‏شوم. بعد او گاهی پهلوی این دوست و گاهی نزد دوست دیگر می‏ایستاد، و چون می‏بینم که او فقدانم را حس نمی‏کند به گوشه‏ای رفته و به دیوار تکیه می‏دهم و در آرامش اجتماع پر جنب و جوش را تماشا می‏کنم. من این انتظار را نداشتم که ماریا تمام شب را در کنارم بماند و به دیدن او و یک بار صحبت کردن با او و رساندنش به خانه راضی بودم. با این وجود کم کم یک ناخشنودی بر من غلبه می‏کند و هرچه دیگران سر حال تر شادتر می‏گشتند، من بیفایده‏تر و غریبه‏تر آنجا ایستاده بودم، و به ندرت کسی مرا خیلی زودگذر مخاطب قرار می‏داد.
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 13:37  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(12)
 
   به این ترتیب من توسط ماریا به یک جشن دعوت می‏‏شوم. بدون آنکه از این جشن انتظار زیادی داشته باشم خوشحالی بزرگی به سراغم آمده بود، زیرا دعوت او از من و ممنون ساختنم فکری جالب و شیرین بود. من به این اندیشیدم که چگونه می‏توانم از او تشکر کنم، و تصمیم می‏گیرم روز پنجشنبه برای او یک دسته گل زیبا ببرم.
   آن خلق و خوی شاد روزهای اخیر را در سه روزی که تا رسیدن پنج شنبه باید در انتظار می‏ماندم از دست داده بودم. از زمانی که گفتم فقط بخاطر او به اینجا آمده‏ام آرامش و بی‏تکلفی از من گریخته‏اند. این درست مانند یک اقرار کردن بود و حالا باید دائماً فکر می‏کردم که او از موقعیت من با خبر است و شاید با خود فکر می‏کند چه جوابی باید به من بدهد. من این سه روز را بیشتر در خارج از شهر گذراندم، در پارک‏های بزرگ نیمفن‏بورگ Nymphenburg و اشلایس‏هایم Schleißheim یا در کنار رود ایزار Isar در جنگل‏ها.
   هنگامی که پنجشنبه فرا رسید و شب شد من لباس پوشیدم، در مغازه گل‏فروشی دسته گل سرخی خریدم و سوار بر یک درشکه به در خانه ماریا رفتم. او فوری از خانه بیرون آمد و من به او در سوار شدن به درشکه کمک کردم و دسته گل‏ را به او دادم، اما او دستپاچه و هیجان‏‎زده شد، چیزی که با وجود خجالت‏زدگی خود من آن را خوب متوجه گشتم. من او را اما به حال خود گذاشته بودم و دیدن او که قبل از جشن چنین دخترانه در هیجان و شوقی تب‏دار به سر می‏برد برایم خوشآیند بود. هنگام راندن با درشکه بی‏سقف در میان شهر کم کم می‏خواست چنین به نظرم برسد که انگار ماریا با این حالتش می‏خواهد اعتراف کند راضی به نوعی از دوستی با من است _ اگر هم فقط برای یک ساعت_ و به همین دلیل شادی بزرگی آرام به من رو می‏آورد. همراهی کردن او در این جشن برایم باعث افتخار بود، زیرا که مطمئناً برای این کار داوطلبان زیادی در میان دوستانش وجود داشتند.
   درشکه مقابل یک آپارتمان بزرگ و لخت می‏ایستد، آپارتمانی که ما باید از میان راهرو و حیاط آن عبور می‏کردیم. بعد در پشت خانه از پله‏های بی پایانی بالا می‏رویم، تا عاقبت در بالاترین راهرو سیلی از نور و صدا به پیشوازمان می‏آید. ما پالتوهای خود را در اتاق کناری که در آن یک تخت آهنی و چند جعبه که رویشان با پالتوها و کلاه‏ها پوشیده شده بود قرار می‏دهیم و بعد داخل آتلیه‏ای می‏شویم که نور بسیار روشنی داشت و پر از آدم بود. با سه یا چهار نفر از حاضرین آشنائی مختصری داشتم، بقیه و همچنین مهماندار اما برایم غریبه بودند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:52  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(11)
سومین شب.
 
در هر حال باید این جریان یک بار نقل شود، پس به پیش!
   حالا من در مونیخ لحظات خوشی را می‏گذراندم و خانه‏ام در نزدیکی باغ انگلیسی که هر روز صبح در آن قدم می‏زدم قرار داشت. اغلب به نمایشگاه‏های نقاشی می‏رفتم و هر چیز مخصوص و شگفت‏انگیزی برایم مانند ملاقات جهان بیرونی با تصور جهانی که من در خود حفظ می‏کردم به نظر می‏آمد.
   یک شب به یک کتاب‏فروشی که کتاب‏های قدیمی می‏فروخت داخل شدم تا برای خواندن چیزی بخرم. در حال جستجو کردن کتاب‏ها در روی قفسه‏های خاک گرفته یک نسخه نازک و زیبای جلد مقوائی از هرودوت Herodot پیدا کرده و آن را خریدم. و بعد با فروشنده کمی در باره آن به گفت و گو پرداختم. او مردی مهربان، ساکت و با ادب بود، با چهره‏ای ساده اما در نهان درخشان، و در مجموع یک خوبی ِ صلح‏آمیز و ملایمی در او بود که می‏شد فوری حس کرد و از چهره و حرکاتش آن را خواند. مشخص بود که کتاب زیاد خوانده است، و از آنجائی که او مورد علاقه‏ام قرار گرفته بود چندین بار دوباره برای خرید کتاب و گفت و گوئی پانزده دقیقه‏ای با او به آنجا رفتم. من این تصور را از او داشتم که او باید تاریکی و طوفان‏های زندگی را فراموش یا بر آنها غلبه کرده باشد و یک زندگی خوب و صلح‏آمیزی را می‏گذراند.
   بعد از آنکه روز را در شهر نزد دوستان یا در موزه‏ها گذراندم، شب قبل از خواب یک ساعت در اطاق اجاره‏ایم پیچیده در پتو نشسته و هرودوت خواندم یا می‏گذاشتم افکارم به دنبال دختر زیبا که حالا دیگر می‏دانستم نامش ماریا است برود.
در دیدار بعدیمان مؤفق می‏شوم با او کمی بیشتر صحبت کنم، ما کاملاً محرمانه گپ می‏زدیم و من چیزهائی از زندگی او فهمیدم. همچنین اجازه داشتم او را تا خانه‏اش همراهی کنم و دوباره راه رفتن با او در خیابانی خلوت برایم مانند اتفاقی در خواب بود. من به او گفتم که خیلی به با هم بودن و قدم زدن قبلی‏مان فکر کرده‏ام و آرزوی اجازه تکرارش را داشتم. او با خوشی می‏خندد و از من چیزهائی می‏پرسد و عاقبت از آنجائی که من در حال اعتراف کردن بودم او را نگاه کرده و می‏گویم: "دوشیزه ماریا، من فقط به خاطر شما به مونیخ آمده‏ام."
   فوری می‏ترسم نکند حرفم بیش از حد جسورانه بوده باشد و دستپاچه می‏شوم. اما او در آن باره حرفی نزد و مرا فقط آرام و کمی کنجکاوانه نگاه کرد و پس از لحظه‏ای گفت: پنجشنبه در آتلیه یکی از دوستانم جشنی برپاست. مایلید در آن شرکت کنید؟ پس قرارمون ساعت هشت در همین جا."
   ما در کنار خانه‏ او ایستاده بودیم و من در این موقع از او تشکر کرده و خداحافظی می‏کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 20:40  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(10)
 
   در اثنای شام خوردن و سپس هنگام نوشیدن شراب به جریان صحبت مردها کشیده می‏شوم، و گرچه ما از چیزهائی حرف می‏زدیم که در اولین میهمانی از‏ آنها صحبت نشده بود، اما این طور به نظر می‏آمد که انگار گفت و گو ادامه همان حرف‏ها می‏باشد، و با رضایت اندکی متوجه می‏گردم که این آدم‏های شهرنشین ِ سرزنده و نازپرورده بجز حظ بصر و مطالب تازه دارای دایره‏ی خاصی هم هستند که در آن روح و زندگی‏شان در حرکت و مانند تمام انواع و اقسام دوایر این دایره هم نرم ناشدنی و نسبتاً تنگ است. و گرچه به من در میانشان خوش می‏گذشت، اما احساس می‏کردم که بخاطر غیبت طولانی‏ام اساساً چیزی را از دست نداده‏ام و نمی‏توانستم این تصور را کاملاً سرکوب کنم که این آقایان باید همگی از مهمانی بار اول تا حال اینجا نشسته باشند و گفت و گویشان را ادامه می‏دهند. این فکر البته غیر منصفانه بود و فقط به این خاطر از ذهنم عبور کرد چون این بار توجه و مشارکتم در گفت و گو اغلب منحرف می‏گشت.
   بلافاصله بعد از به دست آوردن اولین موقعیت خود را به اطاق مجاور می‏رسانم، به اطاقی که در آن خانم‏ها و مردان جوان مشغول بحث و گفت و گو بودند. از چشمم پنهان نمی‏ماند که هنرمندان جوان خیلی جذب زیبائی دوشیزه زیبا شده‏اند و با او گاهی رفیقانه و گاه با احترام برخورد می‏کنند. فقط یکی از آنها، یک نقاش پرتره به نام تسوندل Zündel پیش خانم‏های مسن‏تر مانده بود و به ما مشتاقان با یک تحقیر مهربانانه نگاه می‏کرد. او تنبلانه صحبت می‏کرد و بیشتر در حال گوش دادن بود تا صحبت کردن با یک خانم زیبا و چشم قهوه‏ای که در باره‏‏اش شنیده بودم باید زنی بسیار خطرناک باشد و اینکه ماجرای عاشقانه فراوان داشته و هنوز هم دارد.
   وانگهی من تمام اینها را فقط با نیمی از حواسم درک می‏کردم. فکر دختر مرا کاملاً به خود مشغول ساخته بود. من مجسم ‏کردم که چگونه او غرق در گوش دادن موزیکی ملایم گشته و خود را با آن تکان می‏دهد، و جذابیت آرام و درونی وجودش شیرین مانند عطر یک گل مرا در بر گرفته بود. هرچند که این حالم را خوش ساخت، اما با این حال می‏توانستم احساس کنم که نگاه کردن او نمی‏تواند مرا آرام و اشباع سازد و حتماً رنج بردنم بعد از آنکه دوباره از او جدا شوم عذاب‏آورتر خواهد گشت. چنین به نظرم می‏رسید که در اندام ظریف دختر خوشبختی و بهار شکوفای زندگی‏ام به من نگاه می‏کنند، که من آنرا گرفته و از آن خود می‏سازم. این یک تمایل ِ خون برای بوسیدن و یک عشق‏ورزی شبانه نبود، آنگونه که بعضی خانم‏های زیبا آن را برای ساعتی در من زنده و مرا با آن گرم ساخته و عذابم داده‏اند. بلکه اعتمادی مبارک بود، اقبالم بود که در این قامت عزیز قصد ملاقاتم را داشت، روحش بود که می‏خواست با روحم مرتبط و صمیمانه گردد و خوشبختی‏ من هم خوشبختی او باید می‏گشت.
   به این خاطر تصمیم گرفتم، در نزدیک او بمانم و در زمانی مناسب سؤالم را با وی مطرح سازم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ساعت 18:9  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(9)
 
   بعد از دو روز تحقیق کردن اطلاع بیشتری از آنچه تقریباً انتظارش را می‏کشیدم بدست نیاوردم. او دختری یتیم و از یک خانواده خوب اما فقیری بود که در مدرسه هنر و صنایع دستی تحصیل می‏کرد و با دوستم که من و او در خانه‏اش با هم آشنا شدیم نسبت فامیلی دوری داشت.
   من او را دوباره در آن خانه می‏بینم. در مهمانی کوچک شبانه‏ای که تقریباً تمام چهره‏های آشنای آن شب در آن حضور داشتند، بعضی ها دوباره مرا شناختند و دوستانه با من دست دادند. من اما خیلی هیجان‏زده و نگران بودم، تا اینکه عاقبت او هم همراه با مهمان‏های دیگری وارد می‏شود. در این وقت من آرام گرفته و خوشحال می‏شوم. وقتی او مرا به جا می‏آورد، برایم سر تکان می‏دهد و مرا بلافاصله به یاد آن شب در زمستان می‏اندازد اعتماد قدیمی در من زنده می‏شود، و من می‏توانم با او صحبت و در چشمانش نگاه کنم، طوری که انگار پس از دیدار آخرمان زمان نگذشته و هنوز همان باد شبانه زمستانی در اطراف ما دو نفر در وزش است. اما ما حرف زیادی برای گفتن به همدیگر نداشتیم، او فقط پرسید که از آخرین دیدارمان به بعد بر من چگونه گذشته است و اینکه آیا من در تمام این مدت در روستا زندگی کرده‏ام. و وقتی صحبت ما در این باره به پایان رسید او چند لحظه‏ای سکوت کرد، بعد لبخندی زده و به طرف دوستانش رفت، در حالی که من می‏توانستم او را هر زمان که میل داشتم از فاصله نزدیکی تماشا کنم. چنین به نظرم می‏آمد که او کمی تغییر کرده است، اما نمی‏دانستم این تغییر در کدام یک از خطوط چهره‏اش رخ داده، و ابتدا دیرتر، وقتی که او رفت و من احساس کردم که هر دو تصویر او در من در حال مرافعه‏اند و توانستم آن دو را با هم مقایسه کنم متوجه گشتم که او موهایش را طور دیگری پشت سر خود بسته و گونه‏هایش هم کمی پرتر شده‏اند. من ساکت او را تماشا می‏کردم و در این حال از اینکه یک چنین دختر زیبا با درونی جوان می‏تواند وجود داشته باشد و من این اجازه را داشته باشم که با این انسان ِ بهاری مواجه شوم و در چشمان روشنش بنگرم همان احساس خرسندی و شگفتی دیدار اول به من دست می‏دهد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:38  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(8)
 
   بهار به آرامی فرا رسید، در این وقت قضبه جاافتاده و مشتعل شده بود و به هیچ وجه اجازه آرام کردن خود را نمی‏داد. من حالا خوب می‏دانستم که قبل از هر چیز باید دوباره آن دختر عزیز را ببینم. اگر همه چیز آن‏ طوری بود که من احساس می‏کردم، بنابراین اجازه نداشتم این فکر را که با زندگی آرامم خداحافظی کرده و سرنوشت ساده‏ و بی‏خطرم را به میان امواج هدایت کنم از خود برمانم. تا حال هم قصد من این بوده که از مسیر زندگی‏ام به تنهائی و به عنوان یک تماشگر بی‏طرف عبور کنم، اما حالا چنین به نظر می‏آمد که یک نیاز جدی می‏خواهد این مسیر را طوری دیگر برود.
   به این خاطر به تمام ضروریات وجداناً فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر قرار باشد من خود را برای دوستی با یک دختر جوان پیشنهاد کنم اجازه و امکانش مطلقاً برایم وجود دارد. من کمی بالای سی سال سن داشتم، سلامت بودم و خوش خیم، و آنقدر ثروت داشتم که یک خانم اگر خیلی زیاد نازپرورده نمی‏بود می‏توانست بدون هیچ نگرانی به من اعتماد کند. عاقبت در پایان ماه مارس دوباره به طرف مونیخ حرکت کردم، و این بار در مسیر طولانی مسافرت با قطار خیلی چیزها برای فکر کردن داشتم. من تصمیم گرفتم ابتدا آشنائی بیشتری با دختر برقرار کنم و این را هم غیر ممکن نمی‏دانستم که شاید بعد نیازم بتواند خود را کمی نرم‏تر و قابل کنترل نشان دهد. به خودم می‏گفتم، شاید فقط دیدن دوباره او بتواند احساس غربت را در من از بین ببرد و تعادل در من خود به خود برقرار گردد.
   بدون شک این فرضیه احمقانه یک آدم بی تجربه بود. من حالا دوباره خوب به خاطر می‏آورم که با چه لذت و ذیرکی این افکار حین سفر را با هیجان به هم می‏بافتم، در حالی که من قلباً خوشحال بودم، زیرا که خود را نزدیک به مونیخ و دختر مو بور می‏دیدم.
   هنوز به درستی قدم به روی سنگ‏فرش‏های آشنا نگذاشته بودم که احساس آسایشی که هفته‏ها آن را گم کرده بودم به سراغم می‏‎آید، آسایشی که خالی از اشتیاق و یک ناآرامی پنهان نبود، با این وجود مدت‏های طولانی می‏گذشت که حالم چنین خوش نبود. دوباره همه چیز خوشحالم می‏کرد، هرچه را که می‏دیدم دارای درخشندگی شگفت‏انگیزی بود، خیابان‏های آشنا، برج‏ها، مردم در تراموا با نوع سخن گفتن‏شان، بناهای بزرگ و تندیس‏های ساکت تاریخی. من به هر بازرس تراموائی یک پنج فنیگی هدیه می‏دادم، اجازه دادم پنجره زیبای مغازه‏ای وسوسه‏ام کند و برای خود از آنجا یک چتر زیبا و سیگار برگ‏هائی مرغوب‏تر از آنچه مناسب پول و مقامم بود بخرم، و من شوق انجام هر نوع تفریحی در هوای تازه ماه مارس را کاملاً در خود احساس می‏کردم.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:55  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(7)
 
دومین شب
 
من نیمی از روز را به خواندن گذراندم و چشمانم درد گرفته‏اند. بدون آنکه در حقیقت بدانم چرا من آنها را چنین به زحمت می‏اندازم. اما در هر حال باید به نحوی زمان را بگذرانم. حالا دوباره شب شده است و در حالی که من آنچه دیروز نوشته بودم را با دقت می‏خوانم آن زمان گذشته دوباره سر بلند می‏کند، رنگ پریده و گم، اما با این وجود قابل تشخیص. من روزها و هفته‏ها را، حوادث و آرزوها را، خیال‏ها و تجربه کردن‏ها را به هم پیوسته و در ردیفی کنار هم می‏بینم، یک زندگی واقعی با دوام و ریتم‏دار، با علاقه‏ها و هدف‏ها، و با صلاحیتی شگفت‏انگیز و بدیهی بودن یک زندگی معمولی و سالم را، تمام آن چیزهائی را که از آن زمان به بعد به طور کامل از دست دادم.
   باری، فردای آن قدم زدن زیبای شبانه با دختر غریبه به شهرم عزیمت کردم. من تقریباً تنها در واگن نشسته بودم و از اینکه با قطار سریع‏السیر خوبی می‏راندم و به خاطر دیدن رشته کوه‏های آلپ که در دوردست تا مدتی طولانی شفاف و درخشان دیده می‏شدند خوشحال بودم. در شهر کمپتن Kempten در بوفه قطار یک سوسیس خوردم و با بازرس قطار که برایش سیگار برگی خریده بودم گپ زدم. دیرتر هوا ابری شد و دریاچه کنستانس Bodensee مانند دریائی در مه و میان دانه‏های آهسته برف خاکستری رنگ و بزرگ شده بود.
   در خانه، در همین اطاقی که حالا در آن نشسته‏ام آتش خوبی در اجاق درست کردم و با هیجان مشغول کار شدم. نامه‏ها و پاکت‏ کتاب‏های فرستاده شده مشغولم ساخته بودند، و یک بار هم در هفته به شهر کوچک می‏رفتم و چند چیزی که لازم داشتم را می‏خریدم، یک گیلاس شراب می‏نوشیدم و یک دست بیلیارد بازی می‏کردم.
   در این بین به تدریج متوجه ‏گشتم که آن شادی فراوان و زنده دلی و رضایتی که من با آنها همین چند وقت پیش در مونیخ پرسه زده بودم خود را آماده به پایان رسیدن ساخته‏اند و تمایل به رفتن دارند، طوری که من به تدریج در یک وضعیت نیمه تاریک و رویائی گیر افتادم. ابتدا فکر کردم بیماری کوچکی در حال سر از تخم در آوردن است و به این خاطر برای گرفتن حمام بخار به شهر رفتم، اما این کار کمکی به حالم نکرد. من بزودی پی به این موضوع هم بردم که ریشه این بیماری در استخوان و در خونم ننشسته است. زیر که من حالا شروع کرده بودم کاملاً مخالف و یا بدون خواست خود دوباره در تمام ساعات روز با یک اشتیاق مدام به مونیخ فکر کردن، طوری که انگار من در این شهر دلپذیر باید چیزی ضروری را گم کرده‏ باشم. و این چیز ضروری کم کم در ضمیر خودآگاهم دارای شکل گردید، و آن شکل اندام باریک و دوست داشتنی دختر نوزده ساله مو بور بود. من متوجه می‏گردم که تصویر او و آن قدم ‏زدن فرحبخش شبانه در کنار او خود را در من نه به خاطره‏ای آرام، بلکه به قسمتی از خود من تبدیل ساخته بوده است و حالا شروع به درد کشیدن و رنج بردن کرده.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=Tg5PQz-pLV8&NR

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 18:50  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(6)
 
   در آغاز از آنجائی که اصلاً نمی‏دانستم چه باید به او بگویم دستپاچه بودم. او اما رها و بی تکلف راه می‏رفت، هوای تمیز شبانه را با لذت تنفس می‏کرد و گاهی سؤالی را که به فکرش می‏رسید می‏پرسید که من به آن به موقع جواب می‏دادم. در این هنگام من هم دوباره رها و راضی شده بودم و همراه با ریتم قدم برداشتن‏هایمان گفت و گوی آرامی بین ما انجام گرفت که امروز کلمه‏ای از آن به خاطرم نمانده است.
   اما هنوز خوب به خاطر دارم که صدایش چگونه بود؛ صدایش خالص بود، سبک مانند صدای پرندگان و با این وجود بسیار گرم. و خنده‏اش آرام بود و محکم. پا به پایم قدم برمی‏داشت و من هرگز چنین شاد و شناور راه نرفته بودم، و شهر ِ در خواب فرو رفته با قصرهایش، دروازه‏ها، باغ‏ها و تندیس‏هایش ساکت و سایه‏وار از کنارمان سر می‏خوردند.
   پیرمردی در لباسی کثیف که روی پایش بند نبود با ما مواجه می‏گردد. او می‏خواست با جاخالی دادن از کنارمان بگذرد، اما ما قبول نکردیم و از هر دو طرف برایش جا باز کردیم، او آهسته از میان ما گذشت، بعد برگشت و ما را نگاه کرد.
   من گفتم "آره، خوب نگاه کن!" و دختر زیبا با شادی خندید.
   از سمت برج‏های بلند ناقوس‏ها برای اعلام ساعت به صدا می‏آیند، شفاف و شادی کنان در باد تازه پائیزی بر بالای شهر به پرواز آمده و خود را در بادهای دوردست مخلوط می‏کنند و به غرش رو به کاهشی مبدل می‏سازند. یک درشکه از کنارمان می‏راند، ضربات سم اسب بر روی سنگ‏فرش خیابان می‏پیچد، صدای چرخها اما شنیده نمی‏شدند، آنها روی طوق‏های لاستیکی حرکت می‏کردند.
   آن پیکر زیبا و جوان در کنار من خوش و شنگول راه می‏رفت، موزیک وجودش مرا هم احاطه کرده بود، ریتم ضربان قلبم با ریتم ضربان قلب او یکی شده بود، چشم‏هایم فقط آن چیزهائی را می‏دیدند که چشم‏های او تماشا می‏کردند. او مرا نمی‏شناخت و من نام او را نمی‏دانستم، اما ما هر دو بی غم و جوان بودیم، ما مانند دو ستاره و مانند دو ابری که مسیر یکسانی را طی می‏کنند همراه بودیم، هوای یکسانی را تنفس می‏کردیم و بدون کلمات و بدون داشتن آرزوئی احساس خوشی می‏کردیم. قلب من دوباره نوزده ساله و دست‏نخورده شده بود.
   به نظرم چنین می‏رسید که ما دو نفر می‏بایست بدون هدف و بی خستگی به رفتن ادامه بدهیم. به نظرم می‏رسید که ما مدت طولانی غیر قابل تصوری را در کنار هم راه رفته‏ایم، و راه نمی‏توانست هرگز پایان گیرد. گرچه ساعت‏ها کار میکردند اما زمان محو شده بود.
   در این وقت او ناگهان می‏ایستد، لبخندی می‏زند، دستم را می‏فشرد و به خانه‏ای داخل شده و از چشمم ناپدید می‏‏گردد.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 0:27  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(5)
 
   زنان دیگری هم آنجا بودند، نوید بخش و درخشنده‏تر، با لباس‏های باشکوه و با چشمانی هوشمند و نافذ، اما هیچ‏ یک از آنها مانند او معطر و لبریز از موزیکی چنان لطیف نبودند. آنها صحبت می‏کردند و می‏خندیدند و با نگاه چشمان رنگارنگ خود حنگ به راه می‏انداختند. آنها مرا هم با مهربانی و متلک پراکنی به جمع خود دعوت کرده و با صمیمیت با من رفتار کردند، اما من فقط مانند خواب‏زده‏ای به آنها جواب می‏دادم و تمام حواسم به دختر مو بور بود تا بوسیله نگاه داشتن تصویر او گل‏های وجودش را از روحم گم نکنم.
   بدون اینکه متوجه شوم دیر وقت شده بود، و ناگهان همه بلند شده بودند و ناآرام به این‏ طرف و آن‏ طرف می‏رفتند و خداحافظی می‏کردند. در این وقت من هم سریع از جا برمی‏خیزم و همان کار را انجام می‏دهم. در بیرون پالتوهایمان را می‏پوشیم و شال به گردن می‏اندازیم، و من در این بین صدای یکی از نقاشها را می‏شنوم که به دختر زیبا ‏گفت: "اجازه دارم همراهیتون کنم؟" و دختر جواب می‏دهد: "باشه، اما راه شما خیلی طولانی میشه. من می‏تونم با درشکه برم."
   در این وقت من فوری مداخله کرده و می‏گویم: "اجازه بدید که من شما را همراهی کنم، مسیر ما یکی‏ست."
   دختر لبخندی می‏زند و می‏گوید: "باشه، خیلی ممنون."، بعد نقاش خداحافظی می‏کند، با تعجب نگاهی به من می‏اندازد و می‏رود.
   حالا من در کنار آن قامت زیبا در خیابان تاریک قدم برمی‏داشتم. در گوشه‏ای یک درشکه ایستاده بود و به ما در نور ضعیف فانوس نگاه می‏کرد. دختر می‏گوید: "آیا بهتر نیست که با درشکه برم؟ تا خانه نیم‏ ساعت راه است." من اما از او خواهش می‏کنم که این کار را نکند. و او ناگهان می‏پرسد: "از کجا می‏دونید که من کجا زندگی می‏کنم؟"
   "من اصلاً نمی‏دونم شما کجا زندگی می‏کنید."
   "اما شما که گفتید راه خونه‏تون با من یکیه."
   "بله، این را گفتم. اما من در هر حال قصد داشتم نیم ساعت قدم بزنم."
   ما به آسمان که صاف و پر از ستاره شده بود نگاه می‏کردیم و در میان خیابان دراز و ساکت بادی تازه و خنک می‏وزید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:41  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(4)
 
   در آخرین شب به خانه زیبای جدیدی در خیابان شوابینگر Schwabinge Straße دعوت شده بودم، و در آنجا به من هنگام گفت و گوئی سرزنده و غذائی عالی خیلی خوش گذشت. تعدادی خانم هم دعوت شده بودند، اما چون من در برخورد با خانم‏ها خجالتی و عقب افتاده‏ام بنابراین در کنار مردها ماندم. ما از گیلاس‏های باریکی شراب سفید می‏نوشیدیم و سیگارهای برگ‏ مرغوبی می‏کشیدیم و خاکسترشان را در جا سیگاری‏هائی نقره‏ای که از درون آب‏طلاکاری شده بودند می‏ریختیم. ما از شهر و کشور، از شکار و از تآتر، همین‏طور از فرهنگی که به نظر می‏آمد ما را به اینجا کشانده و به هم نزدیک ساخته است صحبت می‏کردیم. ما با صدای بلند و لطیف صحبت می‏کردیم، با حرارت و با طنز، جدی و خنده‏دار، و به چشمان یکدیگر با ذکاوت و جاندار نگاه می‏کردیم.
   کمی دیرتر، وقتی که شب تقریباً به پایان رسیده بود و صحبت مردان به سیاست کشیده شد، چیزی که من از آن کم می‏فهمم، به خانم‏های دعوت شده نگاه کردم. آنها با تعدادی نقاش و مجسمه‏ساز جوانی که در حقیقت قابل ترحم بودند اما همگی چنان لباس‏های فاخری بر تن داشتند که من به جای احساس دلسوزی با آنها باید برایشان احساس احترام و حرمت می‏کردم مشغول صحبت بودند. اما من هم از طرف مهمان‏ها مهربانانه تحمل می‏گشتم، آری آنها مرا به عنوان مهمانی تازه وارد از روستا دوستانه شاد می‏کردند، طوری که من کمرویی خود را کنار گذاشته و با آنها کاملاً برادرانه به صحبت پرداختم. و در ضمن نگاه‏های کنجکاوانه‏ای هم به خانم‏های جوان می‏انداختم.
   حالا در میان آنها خانمی کاملاً جوان، شاید نوزده ساله‎، با موهائی کودکانه و نیمه بور و چشمانی آبی رنگ و صورتی باریک و دخترانه را کشف می‏کنم. او لباسی روشن با حاشیه آبی رنگ بر تن داشت و راضی و قانع در حال گوش دادن روی صندلی خود نشسته بود. من هنوز او را به خوبی تماشا نکرده بودم که ستاره‏اش برایم طلوع می‏کند، و من اندام ظریف و درون پاک و زیبایش را در قلبم احساس کرده و ملودی‏ای که او خود را در آن پیچانده بود را درک می‏کنم. هیجان و خشنودی ساکتی ضربان قلبم را سبک و تند می‏سازد و میل مخاطب قرار دادن او در من اوج می‏گیرد، اما حرف جالبی برای گفتن نداشتم. خود او هم کم صحبت می‏کرد، فقط می‏خندید، سر تکان می‏داد و با نوائی سبک، دوست‏ داشتنی و شناور جواب‏های کوتاهی را ترنم می‏کرد. بر روی مچ دست نازکش سرآستین گل‏دوزی شده‏ای قرار داشت که از میانش دست او با انگشتان لطیف کودکانه و روحداری به بیرون نگاه می‏کرد. پاهایش که آنها را بازی‏گوشانه تکان می‏داد با چکمه‏ای خوب و بلند از چرمی قهوه‏ای رنگ پوشیده شده بود و بزرگی و فرم آنها مانند دستان وی کاملاً متناسب با کل اندامش بود.
   به او نگاه می‏کردم و با خود می‏گفتم، "آخ تو! تو کوچلو، تو پرنده‏ی زیبا! خوشا به سعادتم که اجازه دارم تو را در بهار زندگیت تماشا کنم."
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 4:17  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(3)
 
   برای انجام کاری به مونیخ سفر کرده بودم، کاری که من عاقبت آن را بوسیله نامه انجام دادم، زیرا که من دوستان زیادی را ملاقات کردم، آنقدر چیزهای زیبا دیدم و شنیدم که دیگر وقتی برای فکر کردن به کاری که باید انجام می‏دادم نداشتم. یک شب را در سالن زیبا و به طرز شگفت انگیزی روشن گذراندم و به پیانو نوازی یک مرد کوچک اندام و شانه پهن فرانسوی به نام لاموند Lamond که قطعاتی از بتهوون را می‏نواخت گوش کردم. نور می‏درخشید، لباس‏های زیبای خانم‏ها شادمانه برق می‏زدند، و در میان سالن بزرگ فرشته‏های بزرگ و سفیدی پرواز می‏کردند و خبر از <محکمه> و <خبر خوش> می‏دادند و از سبدهایشان مظهر فراوانیِ شوق می‏پاشاندند و هق هق کنان پشت دست‏های شفاف نگه داشته جلوی چهره خود می‏گریستند.
   صبح روز یک شب‏زنده‏داری با دوستان به بوستان انگلیسی Englischer Garten رفتم، آواز خواندم و در آومیستر Aumeister قهوه نوشیدم. تمام یک بعد از ظهر توسط نقاشی‏ها، پرتره‏ها، سبزه‏های میان جنگل و سواحل دریا که بعضی از آنها زیبائی چشمگیری داشتند و مانند یک خلقت تازه و بی ‏نقص نفس می‏کشیدند محاصره شده بودم. شب‏ها درخشش ویترن مغازه‏ها را که برای مردم روستا بی‏نهایت زیبا و خطرناک است می‏دیدم، از نمایشگاه عکس‏ها و کتاب‏ها دیدن کردم، کاسه‏های پر از گل‏های کشورهای غریبه را دیدم، سیگار برگ‏های گران‏ قیمت پیچیده شده در زرورق‏های نقره‏ای و وسائل چرمی مرغوب و با ظرافت دوخته شده خندانی را دیدم. من انعکاس درخشش لامپ‏های برق در خیابان‏های خیس را دیدم و کلاه خودِ برج‏های کلیسا را که در روشنائی خفیف ابرها در حال محو شدن بودند.
   با تمام اینها زمان به سرعت و راحت به پایان رسید، درست مانند آنکه با جرعه‏هائی فرح‏بخش آب لیوانی را تماماً نوشیده باشی. شب شده بود، من چمدانم را بسته بودم و می‏بایست فردا عزیمت کنم، بدون آن که برای این کار متأسف باشم. من بخاطر سفر با قطار از کنار روستاها، جنگل‏ها و کوه‏های پوشیده از برف و بازگشت به خانه خوشحال بودم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 14:50  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(2)
 
   در ابتدا می‏خواست چنین به نظر آید که تصاویر بسیار کهنه می‏باشند و یا حداقل ده سالی از قدمت‏شان می‏گذرد. اما درک کر گشته‏ی زمان آشکارا بیدارتر می‏گردد، متر فراموش گشته را از هم باز می‏کند، سری تکان می‏دهد و شروع به اندازه‏گیری می‏کند. من مطلع می‏گردم که همه چیز خیلی نزدیک‏تر از آنچه فکر می‏کردم کنار هم قرار دارند، و حالا ضمیر خودآگاهِ به خواب رفته چشمان مغرورش را می‏گشاید، گستاخانه و از روی تأیید سری به سمت چیزهای شگفت‏انگیز تکان می‏دهد. از تصویری به تصویر دیگر می‏نگرد و می‏گوید: "آری، این من بودم" و با این حرف او هر تصویر فوری از جای آرام و زیبای خود خارج گشته و به یک قطعه از زندگی مبدل می‏گردد، یک قطعه از زندگی من. ضمیر خودآگاه چیزیست جادوئی و شادی‏زا و با این حال چیز هولناکی‏ست. آدم دارای آن است و همچنین میتواند بدون آن هم زندگی کند، البته اگر که نه همیشه اما اغلب به اندازه کافی این کار را می‏کند. ضمیر خودآگاه چیزی‏ست شگفت‏انگیز، زیرا که زمان را نابود می‏سازد؛ و چیزیست ناگوار و بد، زیرا که پیشرفت را انکار می‏کند.
   حواس بیدار گشته شروع به کار می‏کنند و متوجه می‏گردند که من یک بار جوانیم را در شبی کاملاً در اختیار داشته‏ام، و اینکه آن شب یک سال قبل بوده است. ماجرای بی اهمیتی بود، کوچک‏تر از آن بود که بتواند سایه‏اش همانی باشد که من در زیرش تا این مدت بدون نور زندگی می‏کنم. اما با این وجود یک ماجرا بود و از آنجائی که من هفته‏ها و یا شاید هم ماه‏ها کاملاً بدون ماجرا به سر می‏بردم، بنابراین چیزی شگفت‏انگیز به نظرم می‏آید، مانند بهشت کوچکی نگاهم می‏کند و کارهای مهمتری نیز انجام می‏دهد، بیشتر از آنچه ضروریست. فقط برای من عزیز است و من به این خاطر بی‏نهایت سپاسگزارم. من یک ساعت مطلوب و خوبی را می‏گذرانم. ردیف کتاب‏ها، اتاق، اجاق، باران، اتاق خواب، تنهائی، همه چیز محو می‏گردد، می‏گدازد و ذوب می‏شود. من اعضای رها گشته بدنم را برای یک ساعت به جنبش وامی‏دارم.
   درست یک سال پیش بود، اواخر نوامبر، و هوا مانند هوای حالا بود، با این تفاوت که شادتر بود و با فایده. باران زیاد می‏بارید، اما با نوائی خوش، و من از کنار میز به آن گوش نمی‏سپردم، بلکه با پالتو و با چکمه لاستیکی بیرون می‏رفتم و از همین اطراف شهر را تماشا می‏کردم. قدم‏ها، حرکات و نفس کشیدنم مانند باران بود. نه به طور مکانیکی، بلکه زیبا، داوطلبانه و پر از معنا. همچنین روزها هم مانند مرده‏ی به دنیا آمده‏ای سپری نمی‏گشتند، آنها با ضرباهنگ عبور می‏کردند، با پستی و بلندی می‏گذشتند، و شب‏ها به طور مسخره‏آمیزی کوتاه و طراوت‏بخش بودند، استراحت کوتاهی بودند میان دو روز که فقط توسط ساعت‏ها شمرده می‏گشتند. چه شگفت‏انگیز است چنین شبی را داشتن، و بجای بر روی تخت‏خواب دراز کشیدن و شمردن دقایق بی ارزش، یک سوم از زندگی خود را شادکامانه به سر بردن.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 0:0  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.(1)
 
   روز به این نحو می‏گذرد، و شب با نور چراغ، کتاب‏ها، سیگارهای برگ در ساعت ده سپری می‏گردد. بعد در اطاق‏ مجاور روی تخت‏خواب سرد دراز می‏کشم، بدون آنکه بدانم چرا، زیرا که من به خواب نمی‏روم. من پنجره مربع شکل را نگاه می‏کنم، دست‏شوئی سفید رنگ را، یک عکس سفید بر بالای تخت را که در رنگ پریده شب شنا می‏کند، من سر و صدای طوفان را در سقف و در کنار پنجره‏های لرزان می‏شنوم، صدای آه و ناله درختان را، سقوط باران شلاق خورده را، صدای نفس‏ها و صدای ضربان آهسته قلبم را می‏شنوم. من چشم‏ها را باز می‏کنم، من دوباره آنها را می‏بندم؛ من سعی می‏کنم به آنچه خوانده بودم فکر کنم، اما مؤفق نمی‏شوم. در عوض به شب‏های دیگر فکر می‏کنم، به ده، به بیست شب گذشته فکر می‏کنم که مانند حالا اینجا دراز کشیده بودم، که مانند حالا پنجره‏ی رنگ پریده نور خفیفی می‏داد و ضربان آهسته قلب من تعداد ساعت‏های رنگ پریده و واهی را می‏شمردند. اینگونه شب‏ها می‏گذرند.
   شب‏ها بی‏معنی‏اند، به همان اندازه که روزها فاقد مفهومند، با اینهمه اما سپری می‏گردند و این سرنوشت آنهاست. آنها خواهند آمد و سپری خواهند گشت، تا وقتی که دوباره یک معنا به دست آورند یا تا زمانی که به پایان برسند و ضربان قلبم نتوانند دیگر آنها را بشمارند. پس از آن تابوت خواهد آمد، گور، شاید در یک روز آبی روشن از ماه سپتامبر، شاید هنگام باد و برف و شاید هم در ماه زیبای ژوئن وقتی که یاس‏های بنفش می‏شکفند.
   اما تمام ساعات من این گونه نمی‏گذرند. گاهی یک یا نیمی از صدش طوری دیگر هستند. بعد ناگهان چیزی به یادم می‏افتد که می‏خواهم در باره‏اش دائماً فکر کنم، چیزی را که کتاب‏ها، باد، باران، شب رنگ پریده همیشه از نو از من مضایقه و مخفی می‏کنند. بعد دوباره فکر می‏کنم: چرا چنین است؟ چرا خدا تو را ترک کرده است؟ چرا جوانیت از تو دوری گزیده است؟ چرا تو این طور راکد مانده و مرده‏ای؟
   اینها ساعات خوب من هستند. بعد مه خفه کننده دور می‏گردد. صبر و بی‏تفاوتی می‏گریزند، من بیدار به متروکه نفرت‏انگیز نگاه می‏کنم و می‏توانم دوباره احساس کنم. من تنهائی را مانند دریائی یخ زده در پیرامون خود احساس می‏کنم، من وقاحت و حماقت این زندگی را احساس می‏کنم، من شعله‏ور گشتن درد بخاطر جوانی از دست رفته را احساس می‏کنم. طبیعی‏ست که کاری دردناک می‏باشد، اما این فقط درد است، فقط شرم است، فقط رنج است، این فقط زندگی‏ست، فکر کردن است و هوشیاری.
   چرا خدا ترا ترک کرده است؟ جوانیت به کجا گریخته است؟ من جواب اینها را نمی‏دانم و برایم هرگز قابل تصور نیستند. اما اینها فقط سؤال می‏باشند، این فقط نافرمانی‏ست و دیگر فقط مردن نمی‏باشد.
   و به جای پاسخی که من انتظارش را ندارم، سؤال‏های تازه طرح می‏کنم. برای مثال: آخرین باری که تو جوان بودی کی بود؟ چه مدت از آن زمان می‏گذرد؟
   من به فکر فرو میروم و خاطره یخ‏زده آهسته ذوب می‏گردد، به خود حرکتی می‏دهد، چشمان نامطمئن خویش را می‏گشاید و ناگهان تصاویر واضحی را نشان می‏دهد، تصاویری که در زیر روانداز مرگ در خواب به سر می‏بردند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:25  توسط سعید از برلین  | 

خسته از زندگی.
 
اولین شب
 
اوایل ماه دسامبر است. زمستان برای آمدن هنوز تردید می‏کند، طوفان فریاد می‏کشد و چند روزی است که بارانی ریز و سریع می‏بارد، بارانی که گاهی وقتی برای خودش هم خسته کننده می‏شود برای ساعتی خود را به برف خیسی مبدل می‏سازد. خیابان‏ها قابل عبور نیستند.
   خانه من در فضای باز یک مزرعه‏ تک و تنها قرار گرفته است، محاصره شده از باد جنوبی، از باران شامگاهی، از صدای امواج، از باغی خاکستری رنگ نشسته بر آب و از مسیرهای بی‏کف و شناوری که هیچ راهی را نشان نمی‏دهند. نه کسی می‏آید نه کسی می‏رود، جهان در جائی دور غرق شده است. همه چیز آنطوری است که من همیشه آرزو می‏کردم _ تنهائی، سکوت کامل، بدون هیچ بشری و هیچ حیوانی، فقط من تنها در یک اتاق مطالعه که طوفان در هواکش بخاری دیواریش ناله و شکایت می‏کند و باران بر شیشه پنجره‏هایش می‏نوازد.
   روزها به این ترتیب می‏گذرند: من دیر وقت از خواب برمی‏خیزم، شیر می‏نوشم، چوب در بخاری می‏ریزم و بعد در اطاق مطالعه و در میان سه هزار کتاب که از بینشان من دو کتاب را به طور متناوب می‏خوانم می‏نشینم. یکی از کتاب‏ها آموزش محرمانه Geheimlehre از خانم بلاواتسکای Blavatsky است، یک اثر مهیب. کتاب دیگر یک رمان از بالزاک Balzac است. گاهی برای آوردن چند سیگار برگ از کشو از جا بلند می‏شوم و دو بار هم برای غذا خوردن. بر حجم «آموزش محرمانه» مرتب افزوده می‏گردد و این کتاب هرگز به پایان نخواهد رسید و مرا تا گور همراهی خواهد کرد. بالزاک مرتب نازک‏تر می‏شود، با اینکه من وقت زیادی برایش مصرف نمی‏کنم اما او هر روز محوتر می‏گردد.
   هنگامی که چشمانم به درد می‏آیند، روی صندلی راحتی می‏نشینم و مردن و خشک شدن نور فقیر روز بر دیوارهای پوشیده از کتاب را می‏نگرم. یا جلوی دیوارها می‏ایستم و پشت کتاب‏ها را نگاه می‏کنم. آنها دوستان من هستند، آنها برایم باقی مانده‏اند، آنها بعد از مرگ من هم باقی خواهند ماند؛ و اگرچه علاقه‏ام برایشان در حال کم شدن است، اما چون به غیر از آنها چیزی ندارم باید با آنها همدم باشم. من آنها را نگاه می‏کنم، این دوستان بی‏زبان و اجباراً وفادار مانده را نگاه میکنم و به سرگذشت‏شان می‏اندیشم. آنجا یک نسخه یونانی عالی وجود دارد، چاپ شده در لیدن Leyden، اثر یکی از فیلسوف‏ها. من نمی‏توانم آنرا بخوانم، مدت‏ها می‏گذرد که دیگر نمی‏توانم یونانی بخوانم. من آنرا چون قیمت کمی داشت و چون عتیقه فروش اطمینان داشت که من یونانی را سلیس می‏خوانم در ونیز خریدم. من کتاب را با دست‏پاچگی خریدم و با خود در جهان، در جعبه و چمدان، با دقت خاص بسته بندی گشته و تا به اینجا، جائی که حالا من گیر کرده‏ام و جائی که او محل خود و آرامشش را پیدا کرده حمل کردم.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد ۱۳۹۰ساعت 19:1  توسط سعید از برلین  | 

نمایش سایه‏ها.(4)
 
   در بعد از ظهر همان روز بارون غریبه در جنگل با زن زیبا دیدار می‏کند. او از زن سؤال نمی‏کند که دیشب و پریشب کجا بوده است. او با یک تعجب تقریباً وحشت‏انگیز به چشمان بی‏گناه و آرام وی نگاه می‏کرد و قبل از رفتن به او می‏گوید" "من امشب بعد از تاریک شدن آسمان میام پیشت. یکی از پنجره‏ها را باز بگذار!"
   زن با لطافت می‏گوید: "امروز نه، امروز نه."
   "اما من می‏خوام بیام."
   "یک دفعه دیگه، باشه؟ امروز نه، من نمی‏تونم."
   "من امشب میام، یا امشب و یا اینکه هرگز دیگه نمیام. تو هر کار دلت می‏خواد بکن."
   زن از او جدا شده و براه خود می‏رود.
   بارون غریبه هنگام غروب کنار رود در کمین می‏ایستد تا اینکه تاریکی همه جا را در بر می‏گیرد. اما از آمدن قایق خبری نمی‏شود. بنابراین به سمت خانه معشوقه‏اش به راه می‏افتد. خود را در میان بوته‏ها مخفی می‏سازد و تفنگ را روی زانویش قرار می‏دهد.
   شب ساکت و گرمی بود، گل یاسمن عطر افشانی می‏کرد و آسمان خود را در پشت ابرهای کوچک سفید رنگ با ستاره‏های کم نور و کوچک پر ساخته بود. یک پرنده در عمق جنگل آواز می‏خواند، فقط یک پرنده.
   هنگامی که تاریکی کاملاً حکمفرما گشت، مردی با قدم‏های آهسته و تقریباً دزدکی از گوشه ساختمان نمایان می‏گردد. او برای ناشناس ماندن کلاهش را تا پائین پیشانی به زیر کشیده بود، اما هوا آنقدر تاریک بود که او در حقیقت اصلاً احتیاج به این کار نداشت. او یک دسته رز سفید رنگ که نور خفیفی می‏دادند در دست راست نگاه داشته بود. کمین‏ کننده چشمانش را تیز می‏کند و ضامن اسلحه را می‏کشد.
   مرد کلاه به سر در کنار ساختمان سرش را بالا می‏آورد و به خانه که هیچ چراغی در آن روشن نبود نگاه می‏کند. بعد به طرف در خانه می‏رود، خود را خم کرده و دستگیره آهنی در را می‎بوسد.
   در این لحظه تیری شلیک می‏شود و پژواک خفیفش در داخل پارک می‏پیچد. مرد گل به دست از زانو خم می‏گردد و از پشت بر روی سنگریزه‏ها سقوط می‏کند و بعد از تکان آرامی بی‏حرکت باقی می‏ماند.
   شلیک کننده لحظه‏ای در مخفیگاهش صبر می‏کند، اما کسی نمی‏آید، و در خانه هم سکوت بر قرار بود. بنابراین با احتیاط به سمت خانه می‏رود و خود را بر روی فرد تیر خورده که کلاه از سرش افتاده بود خم می‏کند. پریشان حال و متعجب فلوری‏برت شاعر را تشخیص می‏دهد.
   او آه بلندی می‏کشد و می‏گوید "شاعر هم!" و آنجا را ترک می‏کند. گل‏های رز سفید رنگ بر روی زمین پراکنده گشته بودند و یکی از آنها در میان خون شاعر کشته شده قرار داشت. در روستا ناقوس‏ها یک ساعت ‏نواختند. آسمان خود را با ابرهای سفید بیشتری پوشاند و ابرهای سفید در اطراف برج عظیم قصر که مانند یک غول به خواب ابدی فرو رفته بود خود را بسط دادند. رودخانه‏ی راین با امواج آرامش ترانه‏ای ملایم زمزمه می‏کرد و در داخل پارک سیاه پرنده‏یِ تنها تا نیمه شب آواز می‏خواند.
 
(1906)
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 14:8  توسط سعید از برلین  | 

نمایش سایه‏ها.(3)
 
   دوباره زمان کوتاهی گذشته بود که شبی بارون غریبه قایقی که درون آن یک پاروزن و یک زن نشسته بودند را بر روی رود در حرکت می‎بیند. و آنچه که بارون کنجکاو در تاریکی شب نتوانسته بود صد در صد تشخیص دهد چند روز بعد بر او معلوم‏تر می‏گردد. زنی را که او بعد از ظهر در کلبه جنگلی در آغوش گرفته و با بوسه‏های خود به آتش کشیده بود حالا هنگام شب با برادرش بر روی رود تاریک راین با قایق می‏راند و در کنار ساحل با او ناپدید گردیده بود.
   بارون غریبه سخت عصبانی گشت و رویاهای پلیدی در سر پروراند. او با خانم آگنس مانند یک قطعه شکار سرگرم کننده عشق‏ورزی نکرده بود بلکه مانند کشفی ارزشمند. و از اینکه چنین پاکی لطیفی شکار تبلیغاتش شده است هنگام هر بوسه‏ از شادی و تعجب در ترس بود. به این خاطر به او بیشتر از بقیه زن‏ها عشق ورزیده بود، او به زمان جوانی خود فکر کرده و این زن را با حق‏شناسی و توجه و لطافت در آغوش کشیده بود، زنی را که در شب با برادرش در مسیرهای تاریک می‏رفتند. حالا او سبیلش را به دندان می‏گیرد و چشمانش از خشم می‏درخشند.
   فلوری‏برن شاعر بی‏تأثیر از تمام آنچه رخ داده بود و بی‏خیال از خفگی مخفی هوا که بر قصر حاکم بود روزهای آرام زندگی خود را می‏گذراند و از اینکه آقای مهمان گاهی او را دست می‏انداخت و اذیتش می‏کرد خوشش نمی‏آمد، اما او به چنین کارهائی از قدیم عادت داشت. او از غریبه اجتناب می‏کرد، تمام روز را در روستا یا نزد ماهیگیران در کنار ساحل راین می‏گذراند، و در گرمای معطر شب فانتزی‏هائی پرسه‏زن طرح ریزی می‏کرد. و یک روز صبح متوجه می‏گردد که در کنار دیوار حیاط قصر اولین گل‏های رز در حال شکفتن‏اند. در سه تابستان آخری اولین گل‏های این رز کمیاب را روی پله کنار در خانه خانم آگنس قرار داده بود، و او از اینکه برای چهارمین بار اجازه داشت این هدیه را همراه کارت بی نامی برای عرض ارادت پیشکش خانم آگنس کند بی‏نهایت خوشحال بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:22  توسط سعید از برلین  | 

نمایش سایه‏ها.(2)
 
   بارون گاهی از او می‏پرسید "چرا تو این کارها را می‏کنی؟" و او را با چشمانی تیره تهدید می‏کرد.
   خانم آگنس در حال بافتن مویش جواب می‏داد: "مگر تو حقی به گردن من داری؟". او بیشتر از همه فلوریبرت شاعر را دوست می‏داشت. وقتی او را می‏دید قلبش به طپش می‏افتاد. وقتی شاعر حرف‏های ناشایست در باره خانم آگنس می‏شنید متأثر می‏گشت، سرش را تکان می‏داد و آن حرف‏ها را باور نمی‏کرد و وقتی کودکان در باره خانم آگنس صحبت می‏کردند انگار که او به ترانه‏ای گوش سپرده باشد شروع به درخشیدن می‏کرد. و زیباترین فانتزی‏اش وقتی بود که او خانم آگنس را در رویا می‎دید. بعد تمام آن چیزهائی را که دوست می‏داشت و به نظرش زیبا می‏آمدند به کمک می‏گرفت، باد جنوبی و آن دوردست‏های آبی رنگ و تمام علف‏زارهای بهاری درخشنده را، و با آنها خانم آگنس را احاطه می‏کرد و تمام اشتیاق و صمیمیت زندگی بیفایده کودکانه‏اش را در این تصویر می‏گنجاند. عصر روزی در اوایل تابستان بعد از یک سکوت طولانی کمی زندگی تازه به جان قصر مرده دمیده می‏شود. شیپور با صدای بلندی در باغ به صدا می‏آید، یک ماشین داخل می‏گردد و با سر و صدا توقف می‏کند. برادر آقای مالک قصر به همراه نوکرش که مرد بزرگ و زیبائی بود و یک سبیل نوک تیز و چشمانی مانند چشمان سربازان خشمگین داشت به مهمانی آمده بود. او در آب رود راین شنا می‏کرد، برای تفریح به مرغان دریائی نقره‏ای رنگ شلیک می‏کرد، اغلب در نزدیک شهر به اسب‏سواری می‏پرداخت و مست به خانه بازمی‏گشت، گه‏گاهی شاعر را دست می‏انداخت و هر چند روز یک بار با برادرش دعوا و مرافعه می‏کرد. هزاران چیز را به او توصیه می‏کرد، به او پیشنهاد نوسازی قصر و نصب دستگاه‏های جدید را می‏داد، اصلاح و تغییرات که انگار کار سهلی می‏باشند توصیه می‏کرد، زیرا که او به علت ازدواج ثروتمند بود و برادرش فقیر و غالباً در گرفتاری و با بدبختی زندگی می‏کرد.
   در اولین هفته اقامت خود به خاطر آمدن پیش برادرش پشیمان گشته بود. با این وجود او در آنجا می‏ماند و از رفتن اصلاً حرفی به میان نمی‏آورد، کاری که برای برادرش جالب نبود. او خانم آگنس را دیده و شروع به ریختن طرح دوستی با او کرده بود.
   مدت زیادی طول نمی‏کشد که خدمتکار یک لباس تازه که هدیه‏ای از بارون غریبه بود برای زن زیبا می‏برد. مدت زیادی طول نمی‏کشد که خدمتکار در کنار دیوار پارک از نوکر بارون غریبه نامه و گل برای خانم آگنس دریافت می‏کند. و باز هم مدت زیادی طول نمی‏کشد که بارون غریبه در یک بعد از ظهر تابستانی خانم آگنس را در یک کلبه جنگلی ملاقات می‏کند و دست و دهان کوچک و گردن سفیدش را می‏بوسد. اما وقتی خانم آگنس را در روستا می‏دید کلاه اسب‏سواریش را برای او از سر برمی‏داشت و او مانند یک دختر هفده ساله از بارون غریبه تشکر می‏کرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 13:52  توسط سعید از برلین  | 

نمایش سایه‏ها.(1)
 
   خانم آگنس در تنها خانه‏ی کنار پارک رو به زوال قصر که در قدیم متعلق به بارون بود زندگی می‏کرد. پدر خانم آگنس جنگلبان بود و این خانه را بخاطر خدمات ویژه‏ای از پدر مالک فعلی هدیه گرفته بود. خانم آگنس خیلی جوان ازدواج کرده و بعد از بیوه شدن دوباره به محل تولدش بازگشته یود، حالا بعد از مرگ پدرش در آن خانه به همراه یک خدمت‏کار و عمه نابینایش زندگی می‏کرد.
   خانم آگنس لباس‏های ساده اما زیبا و همیشه تازه‏ای با رنگ‏های لطیف می‏پوشید، صورت جوانش باریک و دخترانه بود و موهای قهوه‏ای سیر بافته شده‏اش به دور گردن لطیفش می‏پیچید. پیش از آنکه بارون همسرش را با افتضاح از خود براند عاشق آگنس بود، و حالا دوباره از نو عاشق او شده بود. او صبح‏ها آگنس را در جنگل ملاقات می‏کرد و شب‏ها او را با قایق به کلبه ساخته شده از نی در مرداب می‏برد، و آگنس در آنجا صورت خندان دخترانه‏اش را به ریش زود سفید شده او می‏چسباند و انگشتان لطیفش با دست‏های او که مانند شکارچیان خشن بودند بازی می‏کردند.
   خانم آگنس هر روز تعطیل به کلیسا می‏رفت، دعا می‏کرد و به مستمندان پول می‏داد. او پیش زنان پیر و نیازمند دهکده می‏رفت، به آنها کفش هدیه می‏داد، موهای نوهایشان را شانه می‏زد و در خیاطی کمکشان می‏کرد و هنگام ترک کردن آنها درخشش خفیف فرد جوان مقدسی را از خود در کلبه‏هایشان برجای می‏گذاشت. خانم آگنس محبوب تمام مردها بود، و اگر کسی مورد علاقه‏اش قرار می‏گرفت و اگر کسی در زمان مناسبی پیش او می‏رفت به او اجازه داده می‏شد علاوه بر بوسیدن دستش یک بوسه هم از دهان او بستاند، و اگر آن کس فردی خوش شانس و بلند بالا بود، شاید این جرئت را بدست می‏آورد که شب‏ها از پنجره خانه او بالا برود.
   همه این را می‏دانستند، بارون هم این را می‏دانست، و با این وجود زن زیبا لبخند زنان و با نگاهی معصومانه مانند دختری که انگار هیچ امیال مردانه‏ای نمی‏توانند او را لمس کنند راه خود را می‏رفت. بعضی اوقات معشوق جدیدی پیدا می‏گشت و به او مانند یک زیبائی دست‏نیافتنی با احتیاط اظهار عشق می‏کرد، بعد با غرور سعادتمند یک فاتح با او به خوشگذرانی می‏پرداخت و متعجب می‏گشت که مردها زن را از او دریغ نمی‏کردند و به او لبخند می‏زدند. خانه آگنس تنها و ساکت مانند یک پری جنگلی در کنار پارک تاریک قرار داشت و از گل‏های رز پیچنده و بالا رونده پوشیده شده بود، و او در این خانه زندگی می‏کرد، از آن خارج می‏شد و به آن بازمی‏گشت، تازه و لطیف مانند یک گل رز در صبح تابستان و با درخششی پاک در صورت کودکانه و موی بافته شده آویزان بر گردن زیبایش. زن‏های فقیر و پیر او را دعا می‏کردند و دست‏هایش را می‏بوسیدند، مردها به او سلام می‏دادند، تعظیم می‏کردند و بعد به رویش لبخند می‏زدند، کودکان پیشش می‏دویدند و از او تقاضای چیزی می‏کردند و می‏گذاشتند که او صورتشان را نوازش کند.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 22:31  توسط سعید از برلین  | 

نمایش سایه‏ها.
 
نمای بیرونی قصر از سنگ شفاف ساخته شده بود و با پنجره‏های بزرگش به رود راین و به باتلاق و به چشم‏اندازی وسیع و روشن و بادخیز از آب می‏نگریست، نی و مراتع، و در فاصله دور و پهناور کوه‏های جنگلی آبی رنگ قوس مرتعش لطیفی می‏ساختند که حرکت ابرها از آنها پیروی می‏کردند، و نور قصرها و خانه‏های رعیتی‏اش فقط هنگام وزش باد گرم در دوردست کوچک و سفید قابل رؤیت بود. نمای جلو قصر خود را در جریان آهسته آب خودپسندانه و خوشحال مانند زنی جوان منعکس می‏ساخت، شاخه‏های سبز روشن درختچه‏های زینتی‏ قصر خود را تا سطح آب خم کرده بودند، و قایقهای سفید رنگ نقاشی شده ونیزی سراسر دیوار بر روی امواج آب تاب می‏خوردند. کسی در این سمت آفتاب‏گیر و ساکت قصر زندگی نمی‏کرد. اطاق‏ها از زمان ناپدید شدن همسر بارون خالی بودند، فقط کوچک‏ترین آنها خالی نبود؛ و در آن مانند سابق فلوری‏برت شاعر Floribert زندگی می‏کرد. خانم بارون برای همسرش و قصر او ننگ به بار آورده بود، و از ملتزمین بشاش و فراوانش دیگر کسی بجز شاعر خاموش و قایق‏های سفید رنگ ونیزی چیزی باقی نمانده بود.
   بارون بعد از آن بد اقبالی در پشت قصر زندگی می‏کرد. اینجا یک برج بلند از دوران رومیان آزادانه ایستاده و حیاط تنگ را تاریک ساخته بود، دیوارها تاریک و نمناک بودند، پنجره‏ها باریک و کوتاه، و چسبیده به حیات سایه‏دار پارک تاریکی با تعداد فراونی از درختان سالخورده افرا، صنوبر و آلش‏ قرار گرفته بود.
   شاعر در یک تنهائی خلل ناپذیر در سمت آفتابی قصر زندگی می‏کرد. غذایش را از آشپزخانه دریافت می‏کرد و بارون را اغلب روزهای متمادی نمی‏دید.
   او به یکی از دوستان قدیمی‏اش که یک بار مهمان او بود و فقط توانست یک روز فضاهای مهمان بیزار کن آن خانه‏ی بی‏روح را تحمل کند تعریف کرد: "ما در این قصر مانند سایه زندگی می‏کنیم". فلوری‎برت در آن زمان در مهمانی‏های همسر بارون افسانه و اشعار عاشقانه می‏خواند و بعد از رفتن وی بدون آنکه کسی از او سؤال کند در آن‏جا مانده بود، زیرا که راحتی بی‏تکلفش خیلی بیشتر از کوچه‏های جهان و نبرد به خاطر نان می‏ترسید تا از تنهائی در این قصر غم‏انگیز. مدت زیادی می‏گذشت که او دیگر شعر نمی‏سرائید. وقتی او هنگام وزش بادهای جنوبی بر روی جریان آب و بر مرداب زرد و قوس‏های کوه‏های آبی‏رنگ در آن دوردست‏ها و حرکت ابرها را تماشا می‏کرد، و وقتی او شب‏ها در پارک قدیمی نوسان درختان بلند را می‏شنید، شعرهای بلندی را طراحی می‏کرد، اشعاری که بی‏واژه بودند و نمی‏توانستند هرگز نوشته شوند. یکی از این شعرها "نفس خدا" نام داشت و در باره باد گرم جنوب بود، و یکی به نام "تسلی روح" که در شرح مشاهده علف‏زار بهاری و رنگین بود. فلوری‏برت نمی‏توانست این اشعار را بگوید یا بخواند، زیرا که آنها خالی از واژه بودند، اما او گاهی آنها را در رویا می‏دید و احساس می‏کرد، به خصوص در شب. ضمناً او روزهایش را بیشتر اوقات در دهکده می‏گذراند، جائی که او با کودکان مو طلائی بازی می‏کرد یا خانم‏های جوان و باکره‏ها را به خنده وامی‏داشت، بدین شکل که او کلاهش را انگار که آنها زنان محترم و متشخصی می‏باشند برایشان از سر برمی‏داشت. بهترین روزهایش اما وقتی بود که خانم آگنس Agnes را می‏دید، آگنس زیبا را، آگنس معروف را با آن صورت باریک دخترانه‏اش. سپس به او سلام می‏داد و تعظیم بلند بالائی می‏کرد، و زن زیبا سرش را تکان می‏داد و می‏خندید، به چشمان خجالت‏زده او می‏نگریست و بعد لبخند زنان مانند پرتو آفتاب به رفتن ادامه می‏داد.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:46  توسط سعید از برلین  | 

واگن غیر سیگاری‏ها.(4)
 
   ماجرا برایم بیشتر از آنکه دردناک باشد مضحک به نظر می‏آمد؛ شیفتگی من پژمرده گشته و مرده بود. آدم نباید به زنی که ماه عسلش را می‏گذراند امید ببندد. من میدان را در اختیار اوتمار قرار داده و قبل از آنکه بتواند متوجه بودن من شود از آنجا فرار می‏کنم. از بیرون یک بار دیگر او را از پشت پرچین می‏بینم که چگونه در کنار غریبه‏ها پرسه می‏زد و زن را زیر نظر داشت. و همین‏طور چهره زن را هم دوباره برای لحظه‏ای می‏بینم، اما حال و هوای عاشقانه‏ام دیگر از بین رفته بود و چنین به نظرم می‏آمد که انگار خطوط چهره زیبایش تا اندازه‏ای جذابیت خود را از دست داده‏ و کمی ناچیز شده‏اند.
   صبح آن شب، وقتی من سوار بر اولین قطار که به سمت مایلند می‏راند شدم، اوتمار هم در آنجا بود. او ساکش را برمی‏دارد و بعد از من انگار که اصلاً اتفاقی رخ نداده و همه چیز میزان است سوار قطار می‏شود.
    او خونسرد می‏گوید: "صبح به خیر"
   من جواب می‏دهم: "صبح به خیر. آیا خبر رو شنیدی؟ امشب در اسکالا آیدا Aida اجرا می‏شه."
   "آره می‏دونم. عالیه!"
   چرخ‏های قطار شروع به غلطیدن می‏کنند، و شهر کوچک از پیش چشمانمان سر می‏خورد.
   من شروع به صحبت می‏کنم: "در ضمن، این همسر زیبای مرد کارمند به عروسک شباهت دارد. من که در آخر مأیوس شدم. او واقعاً زیبا نیست. فقط خوشگل است."
اوتمار سری تکان می‏دهد و می‏گوید: "او کارمند نیست. او یک تاجره، اما در عین حال یک ستوان ذخیره هم است. _ آره، حق با توست. زن بی‏تناسبیه. بعد از کشف این موضوع بی‏اندازه وحشت کردم. مگه ندیدی؟ او بزرگترین خطائی رو که یک صورت می‏تونه داشته باشه تو صورتش داره! این آدم، دهن خیلی کوچکی داره! این افتضاحه، برای من دهن بی عیب خیلی مهمه."
   من دوباره امتحان می‏کنم: "کمی هم عشوه‏گر به نظر میاد."
   "عشوه‏گر؟ چه جور هم! فقط آن عموی بشاش تنها آدم مهربون از این سه نفر بود. می‏دونی، من دیروز این زن رو برای آن میمونِ کوچک زیاد می‏دونستم. ولی حالا برای مرد متأسفم، واقعاً متأسفم. او بعدها حتماً از این موضوع تعجب می‏کنه! اما شاید هم با زن خوشبخت بشه. شاید هم هرگز متوجه نشه."
   "متوجه چه چیزی؟"
   "متوجه اینکه زنش یک چیز بدلی‏ست! فقط یک ماسک زیبا، و هیچ چیز در پشت آن نیست، هیچ چیز."
   "ولی من فکر نمی‏کنم که زن احمقی بوده باشه."
   "نه؟ پس دوباره از قطار پیاده شو و به کومو برگرد، آنها می‏خواستند هشت روز آنجا بمانند. من متأسفانه با زن صحبت کردم. دیگه در این باره حرف نزنیم! خیلی خوبه که داریم داخل ایتالیا می‏شیم! آنجا آدم دوباره یاد می‏گیره که زیبائی رو به عنوان چیزی بدیهی تماشا کنه."
   واقعاً خیلی خوب بود، و دو ساعت بعد خشنود و بیکار در میان مایلند قدم می‏زدیم و با لذت و بدون حسادت خانم‏های زیبای این شهر پر برکت را که مانند ملکه‏ها از کنارمان عبور می‏کردند تماشا می‏کردیم.
 
(1913)
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:36  توسط سعید از برلین  | 

واگن غیر سیگاری‏ها.(3)
 
   قطار شهر لوگانو و مرز را پشت سر گذارده و در شهر کومو در حال حرکت بود؛ این لانه قدیمی تنبلانه در خورشید شبان‏گاهی دراز کشیده بود و تابلوهای دیوانه تبلیغاتی از کوه بروناته Brunate به سمت پائین پوزخند می‏زدند. من با اوتمار دست می‏دهم و کوله پشتی‏ام را برمی‏دارم.
   از ایستگاه گمرک به بعد در واگن ایتالیائی نشسته بودیم، درب شیشه‏ای و دختر آلمانی زیبا هم ناپدید شده بودند، اما ما می‏دانستیم که او هنوز در قطار می‏باشد. زمانی که من از قطار پیاده شده و بلاتکلیف از روی ریل‏ها تلو تلو خوران رد می‏شدم، ناگهان عمو، زن زیبا و همچنین کارمند را می‏بینم که با چند چمدان از قطار پیاده شده و با زبان ایتالیائی بدی باربری را صدا می‏کردند. بی‏درنگ به کمکشان می‏شتابم، باربر و سپس یک درشکه خبر کرده و آن سه به شهر کوچک می‏روند، جائی که من آنها را حتماً دوباره می‏دیدم، زیرا که نام هتل محل اقامتشان را می‏دانستم.
   الساعه قطار سوتی کشید و از ایستگاه به حرکت افتاد، و من به سمت قطار دست تکان دادم، اما دیگر دوستم را در کنار پنجره ندیدم. من خوش و سر حال قدم‏زنان به کومو می‏روم، یک اطاق می‏گیرم، خودم را می‏شورم و در پیاتزا Piazza برای نوشیدن ورموت کنار میزی می‏نشینم. ماجراجوئی بزرگی در سر نمی‏پروراندم، اما به این فکر می‏کردم چه خوب می‏شد اگر می‏توانستم امشب یک بار دیگر آن مسافرین را در اینجا ببینم. من در ایستگاه قطار متوجه شده بودم که آن دو جوان واقعاً یک زن و شوهر هستند، و بعد از آن دیگر علاقه‏ام به همسر دادستان آینده دوباره صرفاً یک نوع از زیبائی شناسی گردید. در هر حال او زیبا بود، خارق‏العاده زیبا ... بعد از خوردن شام قدم زنان، با لباسی تازه بر تن و صورتی تمیز اصلاح شده و بدون عجله به سمت هتلی که آلمانی‏ها در آن اقامت داشتند به راه می‏افتم، با یک میخک زرد قشنگ بر یقه کت و اولین سیگار ایتالیائی بر لب.
   سالن غذاخوری خالی بود، تمام مهمان‏ها در باغ پشت ساختمان هتل، جائی که از صبح سایبان‏های بزرگ راه راه سرخ و سفید قرار داشتند نشسته و یا در حال قدم زدن بودند. جوانان در تراس کوچکی کنار دریا با چوب ماهیگیری در دست ایستاده بودند، در کنار تعداد کمی از میزها قهوه نوشیده می‏شد. زن زیبا و همسرش و عمو در باغ قدم می‏زدند، ظاهراً زن برای اولین بار در جنوب بود و برگ‏های چرمی یک گیاه کاملیا را مانند یک نوجوان نادان با تعجب نگاه می‏کرد.
   اما من با تعجب فراوان در پشت سر زن دوستم اوتمار را می‏بینم که با قدم‏های تنبلانه پرسه می‏زد. من خودم را کنار می‏کشم و از دربان سؤال می‏کنم و او جواب می‏دهد که این آقا در این هتل زندگی می‏کند. او باید پشت سر من مخفیانه از قطار پیاده شده باشد. من فریب خورده بودم.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 17:32  توسط سعید از برلین  | 

واگن غیر سیگاری‏ها.(2)
 
   اوتمار کمی قبل از رسیدن قطار به بلینسونا Bellinzona متوجه می‏شود که من به سؤال‏هایش جواب‏های بی‏ربط می‏دهم و این که چشم‏هایم اشاره مشتاقانه انگشتش به سمت طبیعت زیبا را با اکراه دنبال می‏کند. و هنوز لحظه‏ای بیشتر از سوءظن بردنش نگذشته بود که از جا بلند می‏شود و جستجوگرانه از میان شیشه به سمت غیر سیگاری‏ها نگاه می‏کند، و بعد از کشف غیر سیگاری زیبا چهره بر لبه صندلی‏اش می‏نشیند و او هم مانند من با هیجان به آن سمت نگاه می‏کند. ما هیچ کلمه‏ای رد و بدل نمی‏کردیم، اما چهره اوتمار طوری غضبناک بود که انگار من به او خیانت کرده‏ام. و ابتدا در نزدیکی لوگانو Lugano از من پرسید: "راستشو بگو، از کی آن‏ها در واگن ما هستند؟"
   من جواب می‏دهم: "فکر کنم از فلو‏اِلن Flüelen" و جوابم تا حدی دروغ بود، زیرا من سوار شدن آن‏ها را در فلواِلن دقیقاً به یاد داشتم.
   ما دوباره سکوت می‏کنیم، و اوتمار به من پشت می‏کند. هرچند نشستن بر بالای صندلی برای او راحت نبود، اما او با گردنی خم کرده از زیر نظر داشتن دختر زیبا دست نمی‏کشید.
   بعد از مکث طولانی‏ای می‏پرسد: "قصد داری بدون توقف تا مایلند Mailand بری؟"
"نمی‏دونم. برام بی‏تفاوته."
   هرچه ما بیشتر سکوت می‏کردیم و هرچه بیشتر تصویر زیبای نشسته در آن سمت را ستایش می‏کردیم، به همان نسبت هم هرکدام از ما بیشتر به این فکر می‏افتادیم که در مسافرت به کسی چسبیدن مزاحمت به همراه می‏آورد. با اینکه ما آزادی عمل کامل برای خودمان محفوظ می‏داشتیم، و قرار بر این گذاشته بودیم که هر کدام بدون رعایت حال دیگری امیالش را باید دنبال کند؛ اما حالا چنین به نظر می‏آمد که یک نوع اجبار و محدودیت در میان می‏باشد. هر کدام از ما، اگر که تنها می‏بود، تا حال سیگار برگ بریساگوئی خود را از پنجره به بیرون انداخته و دستی به سبیلش کشیده بود و برای لحظه‏ای تنفس هوای بهتر خود را به محل غیر سیگاری‏ها رسانده بود. اما حالا کسی از ما این کار را نمی‏کرد، و کسی از ما راضی به اعتراف کردن نبود، و هر یک در پنهان از دیگری عصبانی بودیم و این را درست نمی‏دانستیم که دیگری آنجا بنشیند و باعث مزاحمت گردد. عاقبت جوّ نامطبوعی بوجود می‏آید، و چون من خواهان صلح بودم، بنابراین سیگار برگ خاموش شده‏ام را دوباره روشن کرده، خمیازه‏ای تقلبی می‏کشم و می‏گویم: "اوتمار، من در کومو Como پیاده می‏شم. تا ابد با قطار راندن آدمو خل می‏کنه."
   او لبخند دوستانه‏ای می‏زند.
   "خل می‏کنه؟ من هنوز کاملاً سر حالم، فقط شراب کمی تنبلم کرده، کاری که این شراب همیشه انجام می‏ده: آدم مثل آب می‏نوشدش، ولی تمام تأثیرش می‏ره تو سر آدم. اما نمی‏خواد خجالت بکشی! ما حتماً در مایلند دوباره همدیگر رو خواهیم دید."
"آره، مطمئناً. عالیه که دوباره به بره‏‏را Brera می‏رم و شب به اسکالا Scala، من مایلم دوباره یک بار دیگه وردی Verdi گوش کنم."
   ما ناگهان دوباره شروع به گپ زدن می‏کنیم و اوتمار چنان مرتب و سرحال بود که من از تصمیمم پشیمان شده و پنهانی اراده می‏کنم در کومو پیاده شوم اما به واگن دیگری بروم و تا مایلند به رفتن ادامه دهم. این کار به کسی مربوط نبود، و در واقع ...
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:58  توسط سعید از برلین  | 

واگن غیر سیگاری‏ها.(1)
 
   من در این بین با جدیت از میان شیشه و میله‏های برنجی به افراد غیر سیگاری نگاه می‏کردم. در آن سمت، در روبرو و نزدیک من یک گروه سه نفره دیده می‏شد که ظاهراً از شمال آلمان بودند: یک زوج کاملاً جوان و یک مرد شاد و تقریباً مسن که می‏توانست یک دوست یا عمو یا فقط یک آشنای در حین سفر باشد. مرد جوان که نمی‏دانستم آیا با دختر ازدواج کرده است یا خویشاوند اوست استیلائی مجرب و جدیتی واقعی در گفت و گو از خود نشان می‏داد، و من فوراً چنین حدس زدم که او باید یکی از آن کارمندان با شهامت دولت باشد که با آن چهره عبوسشان امپراطوری آلمان شکوفائی فعلی خود را مدیونشان می‏باشد. عمو یا دوست برعکس مانند یک شخص بی‏آزار و شریف و بذله‏گو به نظر می‏آمد، چیزی که در مرد جوان دیده نمی‏شد. مقایسه کردن این دو نمونه مختلف که در کنار همدیگر نشسته بودند برایم جالب بود: به نظر می‏آمد که عموی شاد و خوشحال لبخند وداع یک زمان و گونه بشر ِ در حال زوال را با حسن نیتی کامل و با مشربی آسوده نمایش می‏دهد؛ آن نفر دیگر، جنس جدید ِ در حال رشد: انرژی‏ای آگاه و سرد، خوب تربیت گشته و با یک بی عاطفگی ِ نشانه رفته به هدفی ثابت را نمایش می‏داد.
   بله، این کار جالب بود و من در باره آن چندین بار فکر کردم. دراثنای فکر کردن نگاهم تمام وقت با کنجکاوی بر چهره زن جوان یا دختر که تقریباً چهره‏ای زیبا و بی نقص داشت دوخته شده بود. در میان چهره‏ای پاک و کاملاً جوان یک دهان زیبا و تقریباً کودکانه سرخی می‏درخشید، چشمهای درشت آبی سیری در پشت مژه‏های بلند و سیاه ایستاده بودند، و ابروها و موی سیاه از میان پوست بینهایت لطیف و سفید با جذابیت عجیب و نیرومندی خود را نمایان می‏ساختند. او بدون شک خیلی زیبا بود و لباس قشنگی بر تن داشت، و بعد از رسیدن قطار به گوشنن برای محافظت موهایش از گرد و خاک به دور سر خود یک پارچه نازک و سفید بسته بود.
   تمام لحظات پنهانی تماشا کردن و کم کم صمیمی گشتن با این صورت کاملاً جذاب دخترانه برایم هر بار از نو لذت‏بخش بود. به نظر می‏آمد که او هر از گاهی متوجه تحسین کردنم می‏گردد و با آن مخالفتی ندارد، حداقل به خود زحمتی نمی‏داد تا از مسیر نگاهم گم گردد، کاری که او با زحمت اندکی اگر که کمی بیشتر به صندلی‏اش تکیه می‏داد و یا جایش را با همراه خود عوض می‏کرد می‏توانست به راحتی انجام دهد. وقتی گاهی نگاهم به مرد جوان که شاید شوهر او بود می‏افتاد، و وقتی فکرم موقتاً به او مشغول می‏گشت کاری خالی از مهر و انتقاد انجام نمی‏دادند. این امکان وجود داشت که او باهوش و جاه طلب باشد، آری، اما رویهمرفته شخص بی‏روحی بود که به هیچ ‏وجه شایستگی داشتن چنین زنی را نداشت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:5  توسط سعید از برلین  | 

واگن غیر سیگاری‏ها.
 
در واگن قدیمی ِ قطارهای راه آهن ِ گوتهارد Gotthardbahn که در ضمن نمونه خوبی از واگن‏های راحت نمی‏باشند، یک محل قشنگ و دوست‏داشتنی وجود دارد که همیشه مورد علاقه‏ام بوده است و به نظرم تقلید کردن از آن شایسته است. زیرا که محل سیگاری‏ها و غیر سیگاری‏ها در وسط واگن این قطارها بوسیله یک در شیشه‏ای از هم تفکیک شده است و نه مانند قطارهای دیگر توسط دری چوبی، و اگر مسافری بخواهد برای سیگار کشیدن مدت یکربع از همسرش مرخصی بگیرد، بنابراین زن و شوهر می‏توانند خود را از پشت شیشه هر از گاهی تماشا کرده و به یکدیگر سلام کنند.
   من با دوستم اوتمار Othmar یک بار در چنین واگنی به سمت جنوب مسافرت می‏کردیم، و هر دو بخاطر خوشی‏های تعطیلات و از آنچه که در انتظارمان می‏توانست باشد و شامل دوران جوانی می‏گردید هیجان‏زده بودیم، مخصوصاً که ما از میان سوراخ معروف در کوه بزرگ به سمت ایتالیا می‏راندیم. برفِ‏ آبکی با جدیت در شیب دیواره‏های دره رو به پائین سرازیر بود، آب کف‏آلود در میان میله‏های آهنی نرده‏های پل از عمقی شگفت‏انگیز رو به سمت بالا می‏درخشید، قطار ما تونل و دره‏ها را با دود خود پر می‏ساخت، و اگر آدم سرش را وارونه از پنجره به بیرون خارج می‏ساخت و به بالا نگاه می‏کرد، به این ترتیب می‏توانست در آن بالا بالاها بر بالای مزارع پوشیده از برفِ ساکت و سرد آبی رنگِ صخره‏های خاکستری خطی باریک از آسمان را ببیند.
   من روبروی دوستم که پشتش را به صندلی تکیه داده بود نشسته بودم و می‏توانستم از میان در شیشه‏ای محل غیر سیگاری‏ها را زیر نظر داشته باشم. ما سیگار برگ بلند دراز و خوبِ بریساگوئی brissago دود می‏کردیم و به ترتیب از بطری شراب خوب ایوونه‏ای Yvorne که امروزه فقط آن را کنار پیشخوان مغازه‏ها در گوشنن Göschenen می‏توان خرید می‏نوشیدیم، شرابی که من بدون آن در گذشته هرگز از راه تسین Tessin به سمت جنوب نرانده‏ بودم. هوا خوب بود، ما در تعطیلات بودیم و پول در کیسه داشتیم، و ما بجز خوش گذرانی کردن به چیز دیگری نمی‏اندیشیدیم، هر دو با هم یا اینکه هر یک به تنهائی، کاملاً همان‏گونه که حال و موقعیت آن را می‏طلبید.
   تسین با صخره‏های سرخ درخشانش، با دهکده‏های بلند و سفیدش و با آن سایه‏های آبی رنگش برای خیره ساختن چشمانمان به پیشواز می‏آید، ما در این لحظه از میان تونل بزرگ رد شده بودیم و در سراشیب افتادن قطار را می‏شد از غلطیدن چرخ‏ها بر روی ریل احساس کرد. ما آبشارهای زیبا را و قله‏ کوه‏ها را که از نمای پائین خیلی کوتاه و خمیده دیده می‏گشتند، برج‏های کلیسا و خانه‏های روستائی را که با آلاچیق‏هایشان، با رنگ‏های روشن و شادشان و تابلوهای ایتالیائی رستوران‏ها از جنوب خبر می‏دادند به همدیگر نشان می‏دادیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 18:55  توسط سعید از برلین  | 

اندوه عشق.(2)
 
   فردای آن شب، صبح زود به سوی شهر کانوولیس می‏تازد و اسبش ملسیا را نزد یکی از ساکنین شهر با یک کلاه خود و یک چکمه‏ی نو معامله می‏کند. هنگام ترک کردن آن محل حیوان سر و گردن درازش را به سمت او می‏برد، اما او به رفتن ادامه می‏دهد و دیگر به پشت سرش نگاه نمی‏کند. بعد از بازگشت به اردوگاه خادم دوک یک اسب نر قرمز رنگ برایش می‏آورد، یک حیوان جوان و قوی، و ساعتی دیرتر خود دوک هم برای جنگ تن به تن با او به سوی میدان نبرد می‏تازد. تماشاچیان زیادی بخاطر شرکت یک جنگجوی اصیل در این نبرد آنجا گرد آمده بودند. و چون دوک از بربانت در اولین دور نبرد رعایت حال مارسل را می‏کند بنابراین هیچکدام از این دو پیروز نمی‏گردند. اما در دور بعد دوک بر جوانک نادان خشم می‏گیرد و چنان محکم با نیزه‏اش به او می‏کوبد که مارسل از پشت از اسب سقوط کرده، پایش در رکاب گیر می‏افتد و اسب نر قرمز رنگ او را به دنبال خود بر روی زمین می‏کشد.
   در حالی که مارسل ماجراجو با بدنی پوشیده از زخم و ورم در خیمه خدمتکاران دوک مورد معالجه قرار گرفته و استراحت می‏کرد، خبر ورود گاخمورت Gachmuret، معروف‏ترین قهرمان جهان در شهر و در خیمه‏گاه می‏پیچد. او در کنار شهر خیمه‏ی باشکوه و مجللی برپا می‏سازد، نام او مانند یک ستاره در پیشش می‏درخشید، شوالیه‏های بزرگ به پیشانی چین می‏اندازند، مردم کوچک و فقیر اما به پیشوازش شتافته و تشویقش می‏کردند، و هرسهلوریده زیبا او را با چهره‏ای از شرم سرخ گشته مشاهده می‏کرد. روز بعد گاخمورت بدون عجله خود را با اسب به میدان نبرد می‏رساند، مبارز می‏طلبد و به نبرد می‏پردازد و شوالیه‏های بزرگ را یکی بعد از دیگری زخمی ساخته و از روی زین اسب‏هایشان به زمین می‏اندازد. حالا دیگر مردم فقط از او صحبت می‏کردند، او برنده مسابقه بود، شایسته دست و سرزمین ملکه او بود. همینطور مارسل بیمار هم این شایعه را که در اردوگاه پیچیده بود می‏شنود. او می‏شنود که هرسهلوریده را از دست داده است، او از ستایش و افتخار کردن به گاخمورت می‏شنود و در سکوت به دیواره‏ی چادر تکیه می‏دهد، دندان‏هایش را محکم بر هم می‏فشرد و مرگ خود را آرزو می‏کند. او اما چیزهای دیگری هم می‏شنود. دوک به ملاقاتش می‏آید، برایش لباس هدیه می‏آورد و از برنده مسابقه صحبت می‏کند. و مارسل مطلع می‏گردد که ملکه هرسهلوریده از عشق گاخمورت سرخ و رنگ باخته گردیده است. در باره گاخمورت اما می‏شنود که او نه تنها یکی از شوالیه‏های ملکه آنفلیزه Anflise از فرانسه است، بلکه در خلنگزار هم پرنسسی آفریقائی را ترک کرده است که شوهرش خود او باید باشد. بعد از رفتن دوک مارسل با مشقت از جا برمی‏خیزد، لباس بر تن می‏کند و با وجود دردی بی‏ حد برای دیدن گاخمورت به شهر می‏رود. و او وی را می‏بیند، یک جنگجوی قدرتمند با پوستی قهوه‏ای رنگ، یک غول سنگین‏وزن با اندامی قوی که مانند یک سلاخ به نظرش می‏آمد. او مؤفق می‎شود خود را پنهان از چشم دیگران به قصر برساند و بدون جلب توجه همراه بقیه مهمان‏ها داخل قصر شود. در این وقت او ملکه را می‏بیند، زن ظریف و دختروار را که از شادی و شرم افروخته بود و دهانش را به قهرمان غریبه عرضه می‏داشت. اما در اواخر جشن حامیش دوک او را می‏بیند و پیش خود می‏خواند.
   دوک به ملکه می‏گوید: "اجازه دهید که من این شوالیه جوان را به شما معرفی کنم. او مارسل نام دارد و یک خواننده است که هنرش اغلب برایمان لذت آفریده است. آیا مایلید که او برایمان یک آواز بخواند؟"
   هرسهلوریده با اشاره دوستانه سر به سمت دوک و همچنین مارسل موافقتش را اعلام می‏کند، لبخندی می‏زند و دستور آوردن ماهور را می‏دهد. شوالیه جوان رنگش پریده بود، او تعظیمی می‏کند و با تردید ماهوری را که برایش آورده بودند به دست می‏گیرد. بعد اما سریع با انگشت‏ها بر روی سیم‏ها می‏نوازد، نگاهش را ثابت به چشمان ملکه می‏دوزد و یک ترانه را که در گذشته در وطنش سروده بود می‏خواند. ولی بعد از هر مصرع دو بند ساده به عنوان ترجیع به آن می‏افزود، دو بندی که طنین محزونی داشتند و از قلب زخمیش برمی‏خواستند. و این دو قطعه که در آن شب در قصر برای اولین بار طنین‏انداز گشت و بزودی به طور گسترده‏ای معروف گردید و بارها خوانده شد از این قرارند:
,Plaisir d’amour ne dure qu’un moment
.Chagrin d’amour dure toute la vie
شادی عشق دوامش فقط یک آن است،
اندوه عشق اما یک عمر.
مارسل بعد از به پایان رساندن ترانه قصر را ترک می‏کند، قصری که از پنجره‏هایش روشنائی براق یک شمع به دنبالش جاری بود. او به خیمه‏گاه بازنگشت، بلکه مستقیم از دروازه شهر به سمت مخالف رو به سوی سیاهی به راه افتاد تا بخاطر مقام سلحشوری و به عنوان نوازنده عود یک زندگی بی سامان را بگذراند.
جشن‏ها از صدا افتاده‏اند و خیمه‏ها پوسیده‏اند، دوک از بربانت، پهلوان گاخمورت و ملکه زیبا صدها سال است که مرده‏اند، دیگر کسی از کانوولیس و آن مسابقه‏ برای بدست آوردن هرسهلوریده چیزی نمی‏داند. بعد از گذشت قرن‏ها بجز نام آنها که حالا دیگر غریبه و قدیمی به گوش می‏آیند و آن اشعار شوالیه جوان دیگر چیزی باقی نمانده است. اما هنوز هم اشعار مارسل را به آواز می‏خوانند.
 
(1907)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:55  توسط سعید از برلین  | 

اندوه عشق.(2)
 
   شب هنگام، وقتی مارسل به خیمه‏گاه بازگشت و کم کم اینجا و آنجا مشعل‏ها روشن گردیدند، دوک از برابانت او را صدا می‏زند و می‏گوید: "تو امروز شانس خود را در نبرد آزمایش کردی. دوست عزیز، اگر دوباره میل برای نبرد کردن احساس کردی، یکی از اسب‏های مرا بردار، و اگر پیروز گشتی آنرا برای خود نگهدار! اما حالا بیا تا خوش بگذرانیم و برایمان یک آواز زیبا بخوان!"
   دلاور جوان حال و حوصله‏ی آواز خواندن و شاد بودن نداشت. اما بخاطر قولی که در باره اسب به او داده شده بود راضی گشت. او داخل خیمه‏ی دوک می‏گردد، یک لیوان شراب قرمز می‏نوشد و ماهورش را در دست می‏گیرد. او یک ترانه می‏خواند و باز یکی دیگر، همرزمان و سروران حاضر در خیمه او را تشویق می‏کنند و به سلامتیش شراب می‏نوشند.
   دوک با خوشحالی فریاد می‏زند: "خدا تو را حفظ کند، خواننده! بیا و نیزه شکانی را کنار بگذار و با من به دربارم بیا، که اگر چنین کنی روزهای خوبی نزد من خواهی داشت."
   مارسل آهسته می‏گوید: "لطف دارید، اما فراموش نکنید که شما به من قول یک اسب داده‏اید، و من قبل از فکر کردن به چیز دیگری می‏خواهم یک بار دیگر در نبرد شرکت کنم. روزهای خوب و اشعار زیبا چه کمکی می‏توانند به من کنند، وقتی که بقیه دلاوران بخاطر عشق و آوازه نبرد می‏کنند!"
   یکی از حاضرین می‏خندد: "مارسل، آیا می‏خواهید برنده ملکه شوید؟"
   مارسل با عصبانیت جواب می‏دهد: "دلاور، با اینکه جنگجوی فقیری هستم، اما من آن چیزی را می‏خواهم که همه‏ی شما می‏خواهید. و اگر هم مؤفق نشوم ملکه را به دست آورم، اما می‏توانم بخاطر بدست آوردنش بجنگم، خون دهم و شکست و درد متحمل گردم. برای من مردن بخاطر او شیرین‏تر از بدون او مانند بزدلان در سلامت زنده ماندن است. و شمشیر من برای آن شخصی که به این خاطر قصد مسخره کردنم را داشته باشد‏ تیز گشته است."
   دوک آنها را دعوت به صلح می‏کند، و بزودی هرکس به سمت محل خواب خود می‏رود، مارسل در حال رفتن بود که دوک با اشاره‏ای مانع رفتنش می‏شود. او به چشمان مارسل نگاه می‏کند و با مهربانی به او می‏گوید: "پسرم، تو خون جوانی در رگ‏هایت داری. آیا واقعاً می‏خواهی بخاطر یک رویا به سمت رنج و خون و درد بدوی؟ تو نمی‏توانی پادشاه کشور والویس شوی و نمی‏توانی ملکه هرسهلوریده را محبوب خود سازی، این را خودت هم خوب می‏دانی. چه سودی به حال تو دارد که اگر یک رزمنده کوچک یا دو رزمنده را از روی اسب‏هایشان سرنگون سازی؟ تو باید برای رسیدن به هدف خود پادشاهان و ریوالین و مرا و تمام دلاوران را شکست دهی! به این دلیل من به تو می‏گویم: اگر مایل به جنگیدن هستی، بنابراین از خود من شروع کن، و چنانچه مؤفق نشوی که بر من پیروز گردی، بدینسان دست از رؤیایت بکش و همانطور که قبلاً به تو پیشنهاد کردم با من به دربارم بیا."
   مارسل چهره‏اش سرخ می‏شود، اما بدون فکر کردن می‏گوید: "دوک گرامی، من از شما متشکرم، و فردا برای جنگیدن در مقابل شما خواهم ایستاد." او از خیمه خارج می‏شود و به دیدار اسبش می‏رود. اسب او را دوستانه می‏بوید، از دستش نان می‏خورد و سر خود را روی شانه‏‏ او قرار می‏دهد.
   مارسل در حال نوازش کردن سر اسب آهسته می‏گوید: "آره ملیسا، تو منو دوست داری، اسب خوب من. اما اگر قبل از رسیدن به این اردوگاه در میان جنگل هلاک می‏گشتیم برایمان خیلی بهتر بود. شب بخیر ملیسا، خوب بخوابی اسب خوبم."
+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 13:35  توسط سعید از برلین  | 

اندوه عشق.(1)
 
   در میان رزمندگان فقیر و بی‏نام فرزندخوانده یکی از بارون‏های کوچک به نام مارسل Marcel نیز حضور داشت، یک جوان زیبا، کمی تشنه ماجراجوئی و با تجهیزات رزمی ساده و یک اسب پیر و ضعیف به نام ملیسا Melissa. او مانند بقیه به آنجا آمده بود تا تشنگی کنجکاویش را سیراب سازد، شانس خود را امتحان کند و در خوشی و هیجان عمومی کمی شریک گردد. او در میان همتایان خود و همچنین در نزد بعضی از شوالیه‏های برجسته تا اندازهای شهرت کسب کرده بود، نه به عنوان شوالیه، بلکه به عنوان یک خنیاگر، زیرا که او می‏دانست چگونه شعر بسراید و ترانه‏هایش را همراه با نواختن عود خیلی زیبا بخواند. او در آن ازدحام که مانند بازار مکاره‏ای به نظرش می‏آمد احساس خوبی داشت و آرزو می‏کرد که این جشن و سرور مدت درازی ادامه یابد. دوک از برابانت که یکی از مشوقان مارسل بود، شبی از او خواهش کرد تا برای رفتن به یک مهمانی شام که ملکه به افتخار شوالیه‏های برجسته قصد برپائی آن را داشت او را همراهی کند. مارسل به اتفاق دوک به پایتخت داخل شده و به قصر می‏رود، سالن قصر درخشش باشکوهی داشت و ظروف غذا و کوزه‏های شراب به آدم لذت و نیرو می‏بخشیدند. اما جوان بینوا بعد از آن شب دیگر دلش شاد نبود. او ملکه هرسهلویده را می‏بیند، صدای روشن و نوسان‏دارش را می‏شنود و از نگاه‏های شیرینش می‏نوشد. حالا دیگر قلب مارسل با عشق به آن زن والامقام که چنین لطیف و بی‏تکلف مانند یک دختر به نظر می‏آمد و با این حال مطلقاً غیر قابل دسترسی برای او بود می‏طپید.
   او می‏توانست مانند بقیه شوالیه‏ها برای بدست آوردن ملکه بجنگد. او آزاد بود شانس خود را در مسابقه‏ها بیازماید. اما نه اسب و وسائل رزم او در شرایط خوبی بودند و نه به خودش این اجازه را میداد که خود را جزء قهرمانان نامدار بداند. البته او ترس نمی‏شناخت و هر لحظه از صمیم قلب آماده بود زندگی خود را بخاطر ملکه عزیز در نبرد به خطر اندازد. اما او خوب می‏دانست که قدرتش قابل مقاسیه با قدرت و مهارت مورهولت یا لوت و حتی ریوالین و بقیه پهلوانان نمی‏باشد. با این وجود می‏خواست در مبارزه شرکت جوید و شانس خود را امتحان کند. او به اسب خود ملیسا نان و علف خشک مرغوب که با خواهش و تمنا بدست می‏آورد می‏داد، و با غذا خوردن و خوابیدن منظم به خود می‏رسید، او وسائل اندک نبرد خود را با دقت تمیز می‏کرد و برق می‏انداخت. و چند روز بعد به میدان نبرد می‏رود و خود را برای مسابقه معرفی می‏کند. حریفش، یک شوالیه اسپانیائی در مقابل او قرار می‏گیرد، آنها با نیزه‏های بلند خود به سمت یکدیگر حمله می‏آورند. مارسل همراه با اسبش نقش بر زمین می‏گردند و خون از دهانش جاری می‏شود. تمام اعضای بدنش به درد آمده بودند، اما او بدون کمک از روی زمین بلند می‏شود و اسب خود را که در حال لرزیدن بود از آنجا دور می‏سازد و در گوشه خلوتی کنار نهر خود را می‏شوید و تمام روز را تنها و تحقیر شده در آنجا به سر می‏برد.
+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:30  توسط سعید از برلین  | 

 
اندوه عشق.
 
از مدت‏ها پیش در اطراف کانوولیس Kanvoleis پایتخت کشور والویس Valois مردانی نام‏آور در خیمه‏هائی مجلل به سر می‏بردند. هر روز مبارزه‏ تن به تن تازه‏ای انجام می‏گرفت و جایزه این مسابقه ملکه هرسهلویده Herzeloyde بیوه محجوب کاستی Kasti و دختر زیبای گرال Gral پادشاه فریموتل Frimutel بود. در میان مسابقه دهندگان مردان بزرگی دیده می‏شدند، پادشاهانی مانند پندراگون Pendragon از انگلیس و لوت Lot از نروژ، پادشاه ِ آراگون Aragon، دوک از بربانت Brabant، چندین کنت معروف و شوالیه و پهلوانانی مانند مورهولت Morholt و ریوالین Riwalin را می‏شد در میان این مردان دید؛ اسامی آنها در دومین سرود اشعار حماسی وولفرام فون اشنباخ Wolfram von Eschenbach فهرست‏وار آمده است. هر کدام از این مردان دلیلی شخصی برای شرکت در این مسابقه داشتند، یکی فقط به دلیل شهرت نظامی شرکت کرده بود، و دیگری بخاطر چشمان آبی رنگ، زیبا و دخترانه‏ی ملکه جوان، اما اکثرشان بخاطر زمینهای غنی و بارور او و بخاطر شهرها و قصرهایش در این رقابت شرکت کرده بودند.
   علاوه بر تعداد زیادی از سروران و پهلوانان معروف فوجی از شوالیه‏های بی‏نام، ماجراجویان، راهزنان سر گردنه و مردان فقیری هم در آنجا جمع بودند که بعضی حتی بی ‏خیمه بودند و اغلب در اینجا و آنجا بدون سرپناه در روی زمین و در زیر پالتوهایشان شب را به روز می‏رساندند. اسب‏هایشان در علف‏های آن اطراف می‏چریدند، دعوت شده و بی‏دعوت از سفره غریبه‏ها غذا می‏خوردند و می‏آشامیدند و اگر هم یکی از آنها قصد شرکت در مسابقه را می‏داشت امیدش فقط به خوشبختی و شانس بسته بود. زیرا که امکانات‏شان در حقیقت خیلی کم بود، زیرا که اسب‏های بدی داشتند؛ و بر روی یک اسب پیر و فرسوده‏ی خانگی از دست دلیرترین‏شان هم کار چندانی ساخته نبود. عده زیادی از آنها اصلاً فکر نبرد کردن در سر نداشتند، بلکه تنها قصدشان در آنجا بودن و تا حد امکان شرکت داشتن در خوشگذرانی دسته‏جمعی بود و یا می‏خواستند از آن جشن سودی حاصل کنند. همه آنها کاملاً امیدوار بودند. هر روز جشن و مهمانی برپا بود، گاهی در قصر ملکه، گاهی هم نزد سروران زورمند و ثروتمند در خیمه‏گاه، و بعضی از شوالیه‏های فقیر از اینکه نتیجه‏ی نهائی نبردهای تن به تن به طول می‏انجامید خرسند بودند. مردم تفریح‏کنان اسب‏ سواری و شکار می‏کردند، گپ می‏زدند، شراب می‏نوشیدند و بازی می‏کردند، نبرد شرکت کنندگان در مسابقه را تماشا می‏کردند و گه‏گاه در یکی از آنها شرکت می‏جستند، اسب‏های زخمی شده را مداوا می‏کردند، تلاش باشکوه مردان بزرگ را زیر نظر داشتند، به همه جا سر می‏کشیدند و خوش می‏گذراندند.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ساعت 22:9  توسط سعید از برلین  | 

عطر گل یاسمن.(2)
 
   بانو اما درحال نواختن پیانو گاهی سر بور و زیبای خود را به سمت شانه‏اش خم می‏کرد و با احساس لذت ملایمی به شاعر خود می‏اندیشید. او می‏توانست شاعر را به همان شکل نشسته بر روی نیمکت ماسه‏سنگی نیم‏دایره شکل در زیر درخت شاه بلوط و در حالی که چشم به ماه آسمان دوخته بود و با کشیدن آهی آهسته گاهی سر سیاهش را به سمت آلاچیق میچرخاند و به صدای موسیقی با اشتیاق گوش می‏داد خیلی واضح تجسم کند. او رنگ پریده‏ای داشت، و گرچه صورتش مغرور و محکم به چشم می‏آمد، اما یک رقت، کمی درماندگی و کمی حالات جوانانه در خود پنهان داشت.
   ناگهان موسیقی به پایان می‏رسد. سکوت شب مانند دریای سیاهی بر بالای ملودی‏های کامل نگشته و غرق گردیده خیمه می‏زند.
   بانوی زیبای جوان برای بازگشت به کاخ، بدون آنکه کلاهش را با خود ببرد آلاچیق را آهسته ترک می‏کند. اما ناگهان در وسط باغ گل، جائی که چهار راه عریض در کنار باغچه دایره‏وار گل‏های رز به همدیگر می‏رسیدند توقف می‏کند. او چیزی به خاطر می‏آورد. باغچه را دور می‏زند و قدم‏هایش را آهسته به سمتی می‏چرخاند که به پله‏های پارک منتهی می‏گردید. آهسته و با سری افراشته از میان بوته‏زار به آن سو قدم برمی‏دارد، آرام از چهار پله سنگی و عریض پائین می‏رود و داخل میدان نیمه تاریک می‏گردد، به همان جائی که می‏دانست شاعر در زیر سایه سیاه درخت‏های شاه بلوط پنهان نشسته است.
   بانو بعد از داخل شدن به محدوده‏ی سایه‏دار چند قدمی به داخل نور بیضی شکل می‏رود، هر دو دستش را پشت گردن و سر خود که کاملاً به بالا خم کرده بود قرار می‏دهد و در روشنائی ماه مستقیم و عیاشانه، مانند یک حوری که زیبائیش در نور ماه مایل به آبتنی‏ست می‏ایستد و نفس عمیقی می‏کشد. زیبائیش در فضای تاریک درختان مجلل و سالخورده میدرخشید و خودنمائی می‏کرد. شاعر، آنجا در تاریکی بی‏صدا زن را تماشا می‏کرد و از هیجان می‏لرزید. این یک لحظه‏ی پر بهائی بود.
   پس از لحظه‏ کوتاهی بانو از آنجا می‏رود و خود را با قدم‏هائی تند و پر صدا در مسیرهای باغ گم می‏سازد.
   در روح شاعر که حالا خود را کاملاً خم کرده بود و با چشمانی سوزان بانو را تعقیب می‏کرد، شعری از یک اشتیاق عظیم اوج می‏گیرد.
   بانوی زیبا در اتاق‏خوابش همان شعر را در رویا می‏بیند و کنجکاوانه برای شب بعد و کاغذ حاوی شعری دیگر شادی می‏کند، و همزمان بار دیگر از احساس لذت آن دقایق درخشان در میدان پارک پر می‏گردد و با لبخندی لطیف و با یک شرمندگی دخترانه به خواب می‏رود.
 
(1900)
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 20:27  توسط سعید از برلین  | 

عطر گل یاسمن.(1)
 
   بانوی جوان زیبائی که در آلاچیق پیانو می‏نواخت، خیلی خوب آگاه بود که بر روی این نیمکت ماسه‏سنگی شاعر نشسته است و از رنج عشق بی‏ثمرش در رنج است. او می‏دانست که شاعر او را بخاطر زیبائیش مانند پسر بچه‏ای دوست می‏دارد، و عشق شاعر برایش آیینه‏ای تازه و خوش‏آیند برای افسون کردن خودش بود. بانوی جوان هر شب یک گل رز بزرگ روی پیانو پیدا می‏کرد، یک گل رز سنگین و خوش عطر زرشکی رنگ که شاعر با دستان خود در وسط کلیدهای سیاه و سفید و گنگ پیانو قرار می‏داد. و او قبل از نواختن باید گل را برمی‏داشت، باید گل رز شاعر را در دست می‏گرفت و به او فکر می‏کرد. و این بار به همراه گل چند شعر هم آنجا قرار داشت که بر روی یک ورق کاغذ سفید با حروفی مختصر، در یک ردیف و زیر هم نوشته شده بودند، هر شعر با یک امضاء جدید که همگی اشاره به شاعر و شیفتگی‏‏اش می‏کردند. در هر شعر اما حرفی در باره گل‏های رز آمده و یک اشاره هم به اینکه گل‏های رز سرخ در شکوه و رزهای سفید در لطافت سرآمدند شده بود.
   و این مسلماً از هر جهت مطابق میل بانوی جوان بود، زیرا او کارهای شاعرانه و عاشقانه‏ای را که زیبا و ساده درک می‏گشتند و ارتباطی چاپلوسانه با زیبائی وی به همراه داشتند را خیلی دوست می‏داشت. همچنین راحت می‏شد از شعرها متوجه گردید که شاعر تمام روزش را بخاطر آنها صرف کرده است؛ شعرها از فرمی ناب و دقیقاً میزان برخوردار بودند و بخاطر واژه‏ها و قافیه‏های نادر خود مانند یک زیور طلای متشکل از برلیان می‏درخشیدند. از آنجائی که این اشعار توسط چشمان زیبا و راضی یک زن خوانده می‏شدند و توسط انگشت‏های دست گلگون زنی در پارچه‏ای ابریشمی نگهداری می‏گشتند، بنابراین سرنوشت رشک‏آوری نیز داشتند.
   بانوی جوان مکث طولانی‏ای می‏کند. خود را ابتدا با گل رز باد می‏زند و سپس با ورق کاغذ حاوی اشعاری که مورد علاقه مخصوصش قرار گرفته بودند. و بعد چند لحظه‏ای در دفتر نت می‏گردد، عاقبت یکی از نت‏ها را انتخاب کرده و دفتر را روی جا نتی که شبیه به یک گیتار ساخته شده بود قرار می‏دهد و دوباره شروع به نواختن می‏کند. یک قطعه کوچک و ملیح از موتزارت. موسیقی لطیف خود را با گامی مطمئن و ظریف حرکت می‏داد، انعطاف‏پذیر، اما بدون حرکتی تند و خشن، با تعجب دوستداشتنی‏ای از طنین خوش‏آهنگ خویش تبعیت می‏کرد. مخصوصاً صدای باسی که به نظر می‏آمد غالباً همراهی کردن با واریاسیونها فراموشش گشته و شاد و اندیش‏ناک با صدای زیرش قطعه‏ی شاد اصلی را تکرار می‏کرد، مانند یک پیرمرد با نشاطی که رقاصان جوان را تماشا می‏کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 3:7  توسط سعید از برلین  | 

عطر گل یاسمن.
 
ابرهای سبکِ شبانگاهی بر بالای تاج‏های درختان بلند در میان آسمانِ معتدل آهسته در حرکت بودند، و ماه بر بالای ابرهای ناپایدار آرام و درخشان آویزان بود و بی‏صدا نور می‏افشاند.
   در باغ‏ها و در پارک تاریک انواع رایحه‏ها در بادی ملایم موج می‏زدند و با هم در حال رقابت کردن بودند. عطر اصیل گل ِ چای خود را سبک و بی‏تکلف در هوا پخش می‏کرد، در کنارش گل میخک بال بال زنان و فرار بوی سرکش شگرف و پرشوری می‏پاشاند، شرجی و قوی رایحه‏ی گل آفتابگردان بود و گل یاس ِ بنفش بوئی غنی و آرام می‏داد.
   اما غنی‏تر، قوی‏تر، برافروخته‏تر و پر شورتر از تمام رایحه‏ها بوی عطر گل یاسمن در هوا موج می‏زد، همان رایحه‏ی شیرین‏تر از شیرین و تسخیر کننده‏ای که به قوی‏ترین هیجان جادوئی یک شب تابستانی تعلق دارد. رایحه‏اش در امواج گسترده‏ای تا عمق پارک قدیمی، گیج کننده، گرم و پر اشتیاق به سان ابری از افکار عاشقانه‏ی مشتعل جریان داشت.
   از میان پنجره‏های روشن آلاچیق صدای نواختن پیانو به بیرون درز می‏کرد. طنین ضعیف و آرامش از میان پرده‏های قرمز رنگ پنجره باز به این سمت جاری گشت، سبک و شاد به همراه سایه‏های گرم چراغ‏ها از بالای سر پله‏های پهناور و سنگی راه ورودی پارک، و از بالای گل‏های سرخ و بوته‏های یاسمن پرواز کرد و گذشت. و عاقبت، نوای لطیف موسیقی که حالا دیگر کاملاً آهسته و سبک گشته بود از میان میدان کم نور و مسیرهای عبور پارک تا عمق تاریکتر ساقه درختان به پرواز آمد. در آنجا آخرین امواج‏های رایحه‏ در حال پرواز گل‏ها و ریتم‏های تجزیه گشته لطیف و تاب‏خوران از هم جدا می‏گردند و خود را در میان تاریکی شاخ و برگ‏های گسترده، در میان درخشش شفاف ماهِ آسمانِ لاجوردی رنگ و در میان اموج آهسته و آسوده سکوتِ گرم شب گم می‏سازند.
   ماه در میدان درختان شاه‏بلوط که راه ورودی به پارک را تشکیل می‏داد بیضی‏ا‏ی نافذ و شفاف از نور سفید بر روی زمین نقاشی کرده بود، و در قسمت سایه دار میدان که کاملاً تاریک بود یک نیمکت ماسه‏سنگی قرار داشت.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 13:42  توسط سعید از برلین  | 

ماجرای دو بوسه.(5)
 
   آقایان، این بوسه برای من همزمان شیرین‏ترین و تلخ‏ترین بوسه‏ای بود که خود من تا حال به کسی داده و یا از کسی دریافت کرده‏ام _ شاید با یک استثناء که باید در باره‏اش فوراً بشنوید.
 
در همان روز، در حالی که روح من هنوز مانند یک پرنده زخمی‏ در حال لرزش بود، ما دعوت می‏شویم که فردا به ویلای آن زن و شوهر برویم. من نمی‏خواستم به همراهشان بروم، اما پدرم به من دستور همراه گشتن را داد. بدین ترتیب یک شب دیگر را هم با درد و بی‏خوابی گذراندم. بعد سوار اسب‏هایمان شدیم و در حالی که من بی‏اندازه مضطرب بودم و حال و حوصله حسابی نداشتم به آهستگی به سوی خانه آنها راندیم و از میان دروازه و آن باغی که من اغلب پنهانی داخل شده بودم گذشتیم. آلویزه با لبخندی بر لب که مرا دیوانه می‏ساخت خانه کوچک ییلاقی و بوته‏های برگ بو را تماشا می‏کرد.
   البته در سر میز غذا این بار هم چشمان من بدون وقفه به بانو ایزابلا دوخته شده بود، اما هر نگاه برایم عذابی به همراه داشت، زیرا که روبروی او آلویزه منفور نشسته بود و من نمی‏توانستم بدون مجسم کردن کاملاً شفاف صحنه‏ی دیروز بانوی زیبا را تماشا کنم. با این وجود دائم به لبان دل‏ربایش نگاه می‏کردم. بر روی میز غذاها و شراب‏های عالی چیده شده بود، گفتگوئی زنده و شاد در جریان بود؛ اما برایم هیچ لقمه‏ای خوشمزه نبود و من جرأت نکردم حتی با گفتن یک کلمه در گفتگویشان شرکت کنم.
   بعد از ظهر، با اینکه همه خوشحال بودند، اما برای من خیلی طولانی و بد مانند یک <هفته‏ی توبه> به نظر می‏آمد.
   در اثنای خوردن شام خدمتکار اعلام کرد که قاصدی در حیاط ایستاده و می‏خواهد با آقای خانه صحبت کند. بنابراین مرد خانه از ما عذرخواهی می‏کند، قول می‏دهد که زود بازگردد، و می‏رود. گفتگو را عمدتاً پسر عمویم هدایت می‏کرد. اما پدرم، آنطور که من فکر می‏کنم، پی به راز آلویزه و ایزابلا برده بود و با کمی کنایه و سؤال‏های عجیب از سر به سر گذاشتن آن دو لذت می‏برد. مثلاً از بانو پرسید: "بانوی عزیز، لطفاً بگید، به کدام یک از ما سه نفر با کمال میل بوسه می‏دهید؟"
   در این وقت بانوی زیبا با صدای بلند خندید و کاملاً جدی گفت: "بیشتر از همه به این جوان زیبا!" و در این حال او که از روی صندلی‏اش بلند شده بود مرا به سوی خود می‏کشاند و می‏بوسد _ اما این بوسه مانند بوسه دیروزی طولانی و ملتهب نبود، بلکه سبک بود و سرد.
   و من فکر می‏کنم این تنها بوسه‏ای بوده که برایم بیشتر از بوسه هر معشوقه در زندگی لذت و درد به همراه داشته است.
 
(1902)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 14:57  توسط سعید از برلین  |