هانس آمشتاین.(12)
وقتی برتا داخل بالکن شد، هانس در برابر سالومهی متکبر زانو زده بود. و برتا آمشتاین را مجبور به بلند شدن کرده و از او توضیح میخواهد. در این وقت هانس همه چیز را برای او تعریف میکند، سالومه اما در کنارشان ایستاده بود و به گفتههای هانس گوش میداد و گاهی میخندید. هنگامی که هانس ماجرا را تا پایان تعریف میکند، سکوتی برقرار میگردد و آنقدر ادامه مییابد تا اینکه سالومه بارانیاش را دوباره بر تن کرده و قصد رفتن میکند. در این لحظه برتا به سالومه میگوید: تو اینجا میمانی! و رو به هانس میگوید: او تو را اسیر خود ساخته، حالا هم باید تو را داشته باشد؛ بین من و تو دیگر رابطهای وجود ندارد!
آنچه که سالومه در جواب گفته بود را دقیقاً مطلع نگشتم. اما باید ناپسند بوده باشد _ برتا گفت، سالومه بی قلب است _ و بعد وقتی به طرف در میرود دیگر کسی از رفتنش ممانعت به عمل نمیآورد و او به تنهائی از پلهها پائین میرود. هانس اما از دختر عموی بیچارهام تقاضای بخشش میکند و میگوید که او همین امروز از آنجا خواهد رفت و ممکن است که به فراموشی سپرده شود، او ارزش برتا را ندارد و از این دست حرفها. و بعد او رفته بود.
وقتی برتا اینها را برایم تعریف کرد، قصد داشتم جواب آرامبخشی به او بدهم. اما قبل از خارج ساختن کلمهای او خود را روی میز نیمه چیده شده میاندازد و اندامش از هق هق ترسناک گریهای به لرزش میافتد. او مایل به نوازش و حرف نبود، من فقط توانستم آنجا بایستم و انتظار به خود آمدنش را بکشم.
و عاقبت میگوید، برو، میگم برو! و من رفتم.
خیلی متعجب نبودم وقتی هانس برای صرف شام و تمام شب به خانه بازنگشت. احتمالاً او از آن شهر رفته بود. البته چمدان کوچکش هنوز آنجا بود، اما او حتماً به این خاطر دیرتر نامه خواهد نوشت. این فرار زیاد با اصالت نبود، اما کاملاً قابل فهم بود. فقط بدیش این بود که حالا من مجبور بودم این ماجرای دردناک عشقی را به اطلاع عمو برسانم. طوفان سختی آغاز شده بود، و من خیلی زود به اتاقم برگشتم.
صبح فردای آن شب از صدای صحبت و سر و صدای جلوی خانه از خواب بیدار میشوم. هنوز چند دقیقه بیشتر از پنج صبح نگذشته بود. بعد ریسمان زنگ در خانه کشیده میشود. من شلوار به پا کرده و خارج میشوم.
هانس آمشتاین در لباس پشمی قهوهای رنگ تعطیلاتش بر روی چند شاخه صنوبر قرار داشت. یک محافظ جنگل و سه کارگر چوببری او را آورده بودند. البته چند تماشاچی هم آنجا حضور داشتند.
ادامه؟ نه، عزیز من. داستان تمام شد. امروزه خودکشی دانشجویان دیگر امری نادر نیست، اما در آن زمان مردم برای زندگی و مرگ احترام قائل بودند، و مردم از ماجرای دوستم هانس مدتها تعریف میکردند. و من هم سالومه بی فکر را تا امروز نبخشیدهام.
خوب، او سهم بزرگی از تقصیرش را جبران ساخت. آن زمان او ماجرا را چندان سخت نگرفت، اما برای او هم زمانی فرا رسید که میبایست زندگی را جدی انگارد. او زندگی راحتی نداشت، و همچنین او هم نتوانست پیر گردد. ماجرای آن برای خود داستانیست! اما نه برای امروز. مایل نیستید یک جام شراب دیگر بنوشیم؟
(1903)
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:32 توسط سعید از برلین
|
هانس آمشتاین.(11)
هنگام صرف نهار عمویم حال بسیار بشاشی داشت؛ ما سه جوان اما نه میل زیادی به غذا خوردن و نه برای صحبت کردن داشتیم. برتا موقتاً فقط احساس میکرد که هانس به گونهای با او بیگانه شده است، و حالا غمگینانه و ترسان گاهی به من و گاهی به آمشتاین طوری که تا استخوان فرو میرفت مینگریست.
بعد از غذا در بالکن چوبی با سیگار برگ در دست دراز میکشیم و به غریدن رعد گوش میدهیم. باران بر روی پشته چمنهای چیده شده روی زمین سوزان بخار ایجاد میکرد و تمام علفزار و باغها را با مه پوشانده و هوا پر از بخار آب و رایحهی چمن شده بود. من میلی به صحبت کردن با هانس نداشتم، احساسی از خشم و تلخی برضد او مرا فرا گرفته بود، و با هر بار نگاه به او منظره روز گذشته وقتی او و دختر ساکت و خشن و به هم فشرده باغ را ترک میکردند دوباره به یادم میافتاد. من خود را به این خاطر که ماجراجوئی شبانه سالومه را به رئیس اداره جنگلبانی لو داده بودم به تلخی سرزنش میکردم، و من مطلع گشتم که چه سخت بخاطر یک زن میتوان رنج کشید، حتی وقتی که آدم چشمپوشی کرده و دیگر میلی به داشتن آن زن نداشته باشد. ناگهان در بالکن باز میشود و یک قامت تاریک و بزرگ و از باران خیس شده داخل میشود. من ابتدا بعد از آنکه آن قامت بارانی بلند خود را در آورد سالومه را میشناسم، و من قبل از آنکه حتی یک کلمه گفته شود با فشار از کنار او از در خارج میشوم و او آن را بلافاصله میبندد. برتا در اتاق نشیمن نشسته بود، کار دستی انجام میداد و پریشان دیده میشد. یک لحظه احساس همدردی با دختر ترک گشته بیش از هر چیز دیگری در من به جوش میآید.
من به او میگویم، برتا، سالومه پیش هانس آمشتاین بر روی بالکن است.
دراین وقت او بلند میشود، کاری را که انجام میداد به کناری میگذارد و چهرهاش سفید میگردد. من میدیدم که چگونه میلرزد و فکر میکردم که الساعه به گریه خواهد افتاد. اما او لبهایش را به دندان گزید و محکم ایستاد.
او ناگهان گفت، من باید به آنجا بروم، و رفت. من دیدم که او هنگام رفتن چگونه خود را راست نگاه داشته بود، و چگونه در بالکن را باز کرد و پشت سر خود دوباره آن را بست. چند لحظهای به در خیره گشتم و سعی کردم تجسم کنم که در آنجا چه میگذرد. اما آنچه آنجا رخ میداد به من مربوط نبود. من به اتاقم میروم، میان دو صندلی دراز میکشم و در حال کشیدن سیگار برگ به صدای باران گوش میسپارم. من سعی میکردم تجسم کنم که آن سه نفر چه میکنند، و این بار بیشتر از همه با برتا همدردی میکردم.
باران مدتها بود که قطع و زمین ِ گرم تقریباً همه جا دوباره خشک شده بود. من در طبقه بالا به اتاق نشیمن میروم، جائی که برتا در حال چیدن میز بود.
من میپرسم، آیا سالومه رفته است؟
خیلی وقته که رفته. پس تو کجا بودی؟
من خوابیده بودم. هانس کجاست؟
رفته بیرون.
بین شماها چه گذشت؟
آخ، راحتم بگذار!
نه، من به او اجازه ندادم؛ او باید تعریف میکرد. او آهسته و آرام تعریف کرد و مرا از میان چهرهای رنگ پریده و با قدرتی ساکن مینگریست. دختر ظریف دلیرتر از آن بود که من فکر میکردم، و شاید هم شجاعتر از من و هانس.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=ok5mk8pTq6o&feature
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 2:55 توسط سعید از برلین
|
هانس آمشتاین.(10)
خدمتکار ما را به اتاق زیبای پذیرائی هدایت میکند؛ رئیس اداره جنگلبانی و دخترش همزمان داخل میشوند، و بزودی من به همراه پیرمرد به اتاق کناری میرویم تا او چند تفنگ شکاری را نشانم بدهد. آن دو نفر دیگر در اتاق پذیرائی تنها میمانند.
رفتار رئیس اداره جنگلبانی با آن نوع آرام و مطلوبش نسبت به من دوستانه بود، و من هر تفنگ را تا جائیکه امکان داشت مفصل و با دقت تماشا میکردم. اما این حالت اصلاً خوشایندم نبود، زیرا که من با یک گوش تیز کرده مدام به صحبتهای اتاق کناری گوش میکردم، و آنچه از آنجا میشنیدم مناسب و آرامبخش نبود.
گفتگوی نیمه آبی رنگ اولیه آن دو به زودی به نجوائی مبدل میشود که مدتی ادامه داشت، بعد چند باری صدای فریاد شنیده میشود، و ناگهان بعد از آنکه دقایقی با اضطرابی عذابآور استراق سمع کرده و نمایشی خندهدار بازی کردم صدای بیش از حد بالا و تقریباً نزدیک به فریاد هانس آمشتاین را من و همچنین متأسفانه رئیس اداره جنگلبانی میشنویم.
رئیس اداره جنگلبانی میپرسد "چه خبر شده است؟" و در را باز میکند. سالومه از جا بلند شده بود و به آرامی میگوید: "پاپا، آقای آمشتاین با درخواستی به من افتخار دادند. من فکر میکنم که باید درخواستشان را رد کنم _ _
هانس از خود بیخود بود.
او بلند فریاد میزند، تو ابداً خجالت سرت نمیشود!. منو اول با زور از دیگری جدا ساختی و حالا _ _
رئیس اداره جنگلبانی حرف او را قطع میکند و خیلی خونسرد و کمی متکبرانه از او خواهش میکند که ماجرا را برایش توضیح دهد. از آنجائی که هانس بعد از سکوتی طولانی حالا با سختی و صدائی خفه از خشم و هیجان و نفس نفس زنان شروع به تعریف میکند، و گیج و آشفته شده و به لکنت افتاده بود، بنابراین من فکر کردم که باید دخالت کنم و با این کار احتمالاً ماجرا را به طور کامل خراب کردم.
من از رئیس اداره جنگلبانی تقاضای وقت کوتاهی برای مشورت کرده و برایش از تمام چیزهائی که میدانستم شرح دادم. من چیزی از هنرهای کوچک سالومه که با کمک گرفتن از آنها دوستم را به سمت خود کشانده بود ناگفته نگذاشتم و در باره آنچه که در آن شب دیده بودم نیز سکوت نکردم. مرد پیر حرفی نمیزد، او با دقت گوش میداد، چشمهایش را میبست و چهرهای رنج کشیده یه خود میگرفت. بعد از پنج دقیقه دوباره ما در اتاق پذیرائی بودیم، جائی که هانس را تنها در انتظار یافتیم.
رئیس اداره جنگلبانی با صدائی محکم و مصنوعی میگوید من در آن اتاق چیزهای عجیب و غریبی شنیدم، در هر حال چنین به نظر میرسد که دخترم به شما علاقه نشان داده باشد. فقط فراموش نکنید که سالومه هنوز یک کودک است.
او گفت، یک کودک!
من با دخترم صحبت میکنم و فردا در همین ساعت منتظر شما برای گفتگوی بعدی خواهم بود. با اشارهای سفت و سخت اجازه رفتن ما را میدهد و ما به آهستگی و در سکوت تحقیر شده به خانه بازمیگردیم. اما در بین راه باید ناگهان عجله میکردیم، زیرا در شهر کوچکمان رگبار و طوفانی شدید شروع شده بود، و ما برای نجات لباسهای میهمانی خود با وجود تمام غم و اندوهی که در قلب خود داشتیم مانند سگهای شکاری میدویدیم.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:34 توسط سعید از برلین
|
هانس آمشتاین.(9)
هنگامی که به خانه بازگشتم، هانس در انتظارم بود و بی درنگ مرا به اطاق خود کشید. آنچه به من گفت تا اندازهای شفاف و خوانا بود، اما با این وجود مرا دستپاچه ساخت. او چنان شیفته سالومه شده بود که از برتای بیچاره دیگر اصلاً حرفی به میان نمیآمد. با این حال درک کرده بود که بیش از این اجازه میهمان بودن در این خانه را ندارد، و خبر رفتنش در بعد از ظهر را به اطلاعم رساند. تصمیمی واضح و قابل درک بود و من نمیتوانستم بر خلاف آن چیزی بگویم؛ فقط از او قول گرفتم که قبل از فرار با برتا صادقانه صحبت کند. حالا اما موضوع اصلیتر پیش میآید. از آنجائی که هانس بخاطر طبیعتش از روابط نامشخص و مبهم بیزار بود و با وضع کنونی هم دیگر اجازه آمدن به خانه ما را نداشت بنابراین قصد داشت بدون تأخیر سالومه را از آن خود ساخته و جواب مثبت او یا پدرخواندهاش را بدست آورد.
بیهوده به او توصیه میکردم که صبر کند. او به طرز ناامیدانهای هیجانزده بود و ابتدا کمی دیرتر به یاد میآورم که احتمالاً وجدان حساسش اصرار به آن دارد تا از این گرفتاری که باعث بی آبروئی او شده است به طریقی بعنوان فرد پیروز خارج گردد و عشق گناهکارانهاش را توسط تصمیمی قاطع پیش خود و در برایر دیگران توجیه کند.
من به خود خیلی زحمت دادم تا او تصمیمش را عوض کند. حتی از سالومه که خودم هم دوستش میداشتم بد گفتم، به این موضوع اشاره کردم که عشق سالومه به او حقیقی نیست و فقط یک خودخواهی کوچک از طرف او میباشد و احتمالاً او به این رابطه هم میخندد.
اما این کار بیفایده بود و هانس اصلاً گوش نمیداد. و بعد از من با التماس خواهش کرد همراه او پیش رئیس اداره جنگلبانی بروم. او خودش لباس میهمانی بر تن داشت. احساس عجیبی به من دست داده بود. حالا باید او را برای خواستگاری از دختری که خود من _اگرچه بی ثمر_ چندین ترم عاشقش بودم کمک میکردم.
درگیر جنگ کوچکی بودم. اما سرانجام راضی شدم، زیرا هانس دارای چنان روح غیر معمولی و پر شوری بود که انگار شیطانی بر او حاکم است و مقاومت در برابرش بیفایده است.
بنابراین من هم کت و شلوار مشکی بر تن کرده و به همراه هانس آمشتاین به خانه رئیس اداره جنگلبانی رفتم. راه رفتن برای هر دو ما شکنجهآور بود، از آن گذشته نزدیک ظهر و هوا مانند جهنم داغ بود و لباس میهمانی به زحمت اجازه نفس کشیدن میداد. کار من قبل از هر چیز مشغول نگاه داشتن پدرخوانده و فراهم آوردن موقعیت برای گفتگوِ بین هانس و سالومه بود.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17:41 توسط سعید از برلین
|
هانس آمشتاین.(8)
در این وقت ناگهان او کاملاً نزدیک من پشت یک بلوک پوشیده شده از خزه با لباسهائی نگاه داشته در دست و پای تا زانو برهنه وحشتزده ایستاده بود. من میایستم و وقتی او را چنین زیبا و تازه و تنها روبروی خود میبینم نفسم کاملاً بند میآید. یکی از پاهایش در آب قرار داشت و در میان کف آب محو شده بود، پای دیگرش در خزه جای داشت و سفید بود و خوش فرم.
صبح بخیر، دوشیزه.
او برایم سر تکان میدهد و من در نزدیکترین جای ممکن میایستم و نخ را از چوب ماهیگیری باز و شروع به ماهیگیری میکنم. اما چون بیش از اندازه خسته و دارای افکاری احمقانه در سر بودم بنابراین نه میل به صحبت کردن داشتم و نه ماهیگیری برایم اهمیتی داشت. به این جهت برای گرفتن ماهی به خود زحمتی نمیدادم، و وقتی متوجه شدم که سالومه از این کار من در حال لذت بردن و برایم شکلک درآوردن است، چوب ماهی گیری را به کناری گذاشته و در کنار تختهسنگهای پوشیده از خزه نشستم. حالا آنجا در هوای خنک مانند آدمهای تنبل نشسته بودم و به او نگاه میکردم که چگونه دستانش را حرکت میداد و در آب راه میرفت. طولی نمیکشد که او هم از زحمت دادن به خود برای ماهی گرفتن دست میکشد، یک مشت آب به طرفم میپاچد و میپرسد: من هم میتونم بیام آنجا؟
حالا او شروع به پوشیدن جوراب و کفش میکند، و در حال به پا کردن یکی از کفشها میپرسد: چرا به من کمک نمیکنید؟
من جواب میدهم، من این کار را نادرست میدانم.
او ساده لوحانه میپرسد: چرا؟ و من جواب این سؤال را نمیدانستم. برای من این مدت زمان عجیب و غریب و کاملاً نامطبوعی بود. هرچه دختر بیشتر زیباتر به نظرم میآمد و هرچه رفتارش با من محرمانهتر میگشت، من هم میبایست بیشتر به دوستم هانس آمشتاین و برتا فکر کنم و احساس میکردم خشمی بر علیه سالومه، کسی که همه ما را به بازی گرفته و برای گذران اوقاتش ما سه نفر را بدبخت ساخته بود در من رشد میکند. به نظرم میآمد زمان آن فرا رسیده است که با شیفتگی آشفته خویش به نبرد برخاسته و در صورت امکان به این بازی پایان دهم.
من میپرسم: اجازه دارم شما را تا خانه همراهی کنم؟
او میگوید، من هنوز اینجا میمانم، شما نمیمانید؟
نه، من میروم.
اوه، آیا شما میخواهید منو اینجا کاملاً تنها بگذارید؟ اما خیلی قشنگ میشد اگر میتونستیم هنوز اینجا بنشینیم و مدتی گپ بزنیم. شما اغلب بامزه صحبت میکنید.
من از جا بلند میشوم و میگویم دوشیزه سالومه شما خیلی محبت دارید. من حالا باید بروم. شما به اندازه کافی دوست مرد برای بازی کردن با آنها دارید.
او ناگهان قهقه میخندد و میگوید، پس خداحافظ! و من مانند کتک خوردهای از آنجا میروم. امکان قبولاندن حتی یک کلمه جدی به این دختر وجود نداشت. در بین راه یک بار این به فکر به سرم افتاد او را همانطور که است بپذیرم، بازگشته و از این موقعیت استفاده کنم. اما نوع رفتار بی خیالانه سالومه طوری بود که من خجالت کشیدم تن به این کار دهم. و چطور میتوانستم بعد از آن دیگر با هانس صحبت کنم؟
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 0:9 توسط سعید از برلین
|
هانس آمشتاین.(7)
فعلاً نمیتوانستم کمک حال او باشم. من برای نوشیدن قهوه به طبقه بالا رفته و آنجا میگویم که هانس هنوز در خواب است. سپس چوب ماهیگیریام را برمیدارم تا در تنگه خنک ماهیگیری کنم. اما ناخواسته به سمت محوطه جنگلبانی میروم. آنجا کنار جاده در حالی که هوای گرم و شرجی و بی خدای صبح را به زحمت احساس میکردم میان بوته فندقها دراز کشیده و انتظار میکشم. در این وقت کمی به خواب میروم و با صدای سم اسب و سر و صدای صحبت از خواب بیدار میگردم. سالومهی زیبا با یک کمکجنگلبان در کالسکه کوچکش به طرف جنگل میراند، وسائل ماهیگیری و سبد ماهی به همراه داشت و مانند درخت کاجی که به شروع صبح لبخند میزند میخندید. جنگلبان جوان در حالی که سالومه درشکه را میراند چتر آفتابیای را بالای سرش باز کرده و نگاه داشته بود و کمی خجالتی هنگام خنده او را همراهی میکرد. سالومه لباس روشن و سبکی بر تن و کلاه حصیری نازک و بسیار بزرگی بر سر داشت و مانند کودکی در اولین روز آغاز تعطیلات تازه و شاد و خوشبخت به چشم میآمد. من به هانس و به چهره خاکستری و گناهکارش فکر میکردم، گیج و شگفتزده بودم و غمگین دیده شدن سالومه را ترجیح میدادم. کالسکه سر حال و یورتمه در سراشیبی دره میراند و خیلی زود از نظرم ناپدید گشت.
شاید حالا بهتر این میبود که به خانه بازگشته و میدیدم آنجا چه میگذرد. اما وحشت داشتم و به جای این کار برای تعقیب کالسکه در تنگه به راه افتادم. من فکر میکردم این کار را بخاطر همدردی با دوستم و نیاز به هوای خنک و سکوت جنگل انجام میدهم، اما شاید هم بیشتر بخاطر دختر زیبا و عجیبی بود که مرا به دنبال خود کشانده بوده است. و در ادامه راه حقیقتاً کالسکه او را میبینم که در راه بازگشت بود و به وسیله کمکجنگلبان آهسته هدایت میگشت، و من حالا میدانستم که سالومه را کنار نهر ماهی قرلآلا پیدا خواهم کرد. با آنکه مدتی از بودنم در سایه جنگل میگذشت اما با این حال ناگهان احساس خفگی میکنم، آهستهتر به رفتن ادامه میدهم و عرق صورتم را پاک میکنم. و چون بعد از رسیدن به کنار نهر هنوز دختر را نمیدیدم بنابراین به استراحت پرداخته و سرم را در آب سرد که سریع در جریان بود فرو میکنم، تا وقتی که سردم میشود. بعد با احتیاط از روی سنگها به سمت پائین نهر میروم. آب سر و صدا و کف میکرد و من در حال جاسوسی برای دانستن اینکه سالومه کجا میتواند باشد مرتب بر روی سنگهای خیس لیز میخوردم.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 20:49 توسط سعید از برلین
|
هانس آمشتاین.(6)
_ آیا شماها تشنه نیستید؟ پس اول بنوشید! _
بله، اما حالا ادامه داستان! سالومه او را در شب از تختخواب به سوی خود کشانده بود، و من میدانستم که هانس بعد از شنیدن حرفهای شیرین و ناز و نوازشهای بیپروای او در جنگل به بند کشیده خواهد شد و دیگر هرگز نخواهد توانست خود را از چنگ او رها سازد. من اما این را هم خوب میدانستم که هانس با وجود تمام سرحالی یک انسان وظیفه شناس است، خیلی سختتر از من، و مطمئن بودم که او در جنگل هیچ بوسهای دریافت نکرد و هیچ بوسهای نداد بدون آنکه خیانت به برتا وجدانش را پاره پاره نکرده باشد. و همزمان باید به این میاندیشیدم که صحبت بی پرده فردای من با او در این باره وظیفه سنگینیست. به تمام اینها تخیل مطبوع دانستن اینکه محبوبم در شب با مردی در جنگل بوده است اضافه شده بود. عاقبت مؤفق میشوم به زحمت از جا بلند شوم، یک جرعه آب بنوشم و سپس بر روی کف لخت اطاق دراز بکشم. بعد از یک ساعت دوستم ساکت و آهسته بازمیگردد و از پنجره به اطاقش داخل میشود. من سخت نفس کشیدن و با جوراب در اتاق به این سمت و آن سمت قدم زدنش را تا مدتها میشنیدم تا اینکه به خواب رفتم.
صبح زود، قبل از ساعت پنج دوباره بیدار شدم، لباس پوشیدم و به سمت پنجره هانس رفتم. او در بستری چروکیده قرار داشت و در خوابی عمیق و سخت بود، عرق بر پیشانیاش نشسته بود و درمانده به چشم میآمد. من از باغ خارج میشوم و به سمت مزرعه میروم، دورتر در سکوت محوطه کوچک و زیبای جنگلبانی، چمنها، باغهای میوه، زمینهای کشاورزی و جنگل را میبینم که مانند همیشه بودند. افکار در سرم میچرخیدند، تندتر از بعد هر شرابخواری و برای لحظهای کوتاه آنچه رخ داده بود را مانند کابوسی که هنگام بیداری طوری ناپدید میگردد که انگار اصلاً وجود نداشته است کاملاً فراموش میکنم.
وقتی دوباره به باغ بازگشتم دوستم کنار پنجره اتاقش ایستاده بود، اما وقتی مرا میبیند فوری از راه پنجره به اتاقش میپرد. این حرکت کوچک و بزدلانهی وجدانی ناراحت به طور غیر قابل توصیفی ناراحتم میسازد. اما تأسف هیچ کمکی نمیکرد. از پنجره داخل اتاقش میشوم. و وقتی او سرش را برمیگرداند من به وحشت میافتم، زیرا که چهرهاش خاکستری رنگ و دارای چینهای عمیق شده و مانند اسب پیر فرسوده و خستهای خود را با زحمت روی پاهایش نگاه داشته بود.
من میپرسم، چیزی شده است؟
نه چیزی نیست. من خوابم نبرد. این هوای شرجی آدمو هلاک میکنه.
اما او نگاهش را از چشمانم دزدید و من یک بار دیگر همان درد بد قبلی را وقتی که او با دیدنم از پنجره فرار کرد احساس میکنم، روی طاقچه مینشینم و نگاهش میکنم. بعد میگویم، هانس، من میدانم چه کسی پیش تو بوده، سالومه چه بر سر تو آورده است؟
در این وقت او مانند حیوانی به وقت شکار گشتن درمانده و دردناک به من مینگرد و میگوید، بس کن، حرف زدن در این باره هیچ کمکی نمیکند.
من اما میبایست بگویم، نه، تو جواب سؤالم را به من بدهکاری. من نمیخواهم چیزی از برتا و از خانه پدر او که ما در آن میهمانیم بگویم. این نکته اصلی نیست. اما تکلیف ما چه میشود، تکلیف تو و من و این سالومه؟ هانس، آیا میخواهی فرداشب باز هم با او به جنگل بروی؟
او آه بلندی میکشد و میگوید: "نمیدونم. من حالا اصلاً نمیتونم چیزی بگم. بعداً، بعداً."
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 21:35 توسط سعید از برلین
|
هانس آمشتاین.(5)
آری آن شب یک چنین هوای شرجیای حکمفرما بود _ اما توصیف زیبا کردن چه کمکی میتواند بکند، در هر حال باید به آن داستان لعنتی بپردازم.
پیپام خاموش شده بود، و من بیحال و با جمجمعهای پر از افکار ابلهانه روی تختخواب دراز کشیدم. در کنار پنجره صدائی شنیده میشود. کسی در پشت پنجره نمایان میگردد و با احتیاط به داخل اطاق نگاه میکند. خودم هم نمیدانم که چرا ساکت به همان حال در تختخواب ماندم و صدائی از من برنخواست.
قامت محو میشود و بعد از سه قدم به کنار پنجره هانس میرسد. پنجره را تکان میدهد، با انگشت به شیشه پنجره میزند و بعد دوباره سکوت برقرار میگردد.
در این لحظه کسی آهسته میگوید: هانس آمشتاین! و من بعد از شناختن صدای سالومه دیگر نتوانستم هیچ عضوی از بدنم را تکان بدهم و تیز و وحشی مانند یک شکارچی به آن سمت گوش سپردم. خدای من، قرار است چه اتفاقی بیفتد! و حالا دوباره صدای آهسته تیز و صریح میآید: هانس آمشتاین! عرق از روی گردنم به پائین سرازیر میشود.
از اتاق دوستم کمی سر و صدا بلند میشود. او برمیخیزد، با عجله لباس میپوشد و به طرف پنجره میرود. آهسته صحبت میشود، خشن و داغ، اما به طور وحشتناکی آهسته. خدای من، خدای من! همه جایم به درد آمده بود، میخواستم بلند شوم یا فریاد بکشم، اما ساکت همانطور دراز کشیده بر جای میمانم و خودم هم از این بابت در تعجب بودم. تشنگی و طعم تلخ بعد از شراب تقریباً در حال کشتن من بودند.
و دوباره سر و صدای کوتاهی بلند میشود، و بعد از آن هانس آمشتاین فوری کنار دختر در باغ ایستاده بود. در ابتدا جدا از هم، اما بعد به هم نزدیک میشوند و خود را ساکت و وحشتناک به همدیگر میفشرند، طوری که انگار با یک طناب محکم به یکدیگر بسته شدهاند. و چنان در هم فرو رفته بودند که بزحمت میتوانستند پاهایشان را تکان دهند، آرام و آهسته از میان باغ و از کنار آلاچیق و فواره میگذرند و از میان دروازه به سمت جنگل میروند. من آنها را با چشمانی که در تاریکی به زحمت میدیدند نگاه میکردم و در این کار دو بار رعد و برق به کمکم میآید ...
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:50 توسط سعید از برلین
|
هانس آمشتاین.(4)
من و هانس در طبقه اول و در دو اطاق مجاور هم که دارای پنجرههائی کوتاه بودند و آدم میتوانست صبحها با جهشی کوچک داخل باغ شود میخوابیدیم.
بعد از ظهر روزی سالومه دوباره برای ساعتها آنجا بود؛ برتا داخل خانه مشغول بود و سالومه از این موقعیت استفاده کرده هانس را کاملاً در اختیار خود داشت و چنان جسورانه و زیبا خود را به هانس چسبانده بود که تقریباً مرا به منفجر گشتن نزدیک میساخت، طوری که عاقبت از آنجا گریختم و مانند ابلهی او را با هانس تنها گذاشتم. هنگامی که غروب دوباره بازگشتم سالومه رفته بود، اما دوست بیچاره من چین بر پیشانی انداخته و مایل به دیدن کسی نبود و چون متوجه شد که وضع آشفتهاش جلب نظر میکند سر درد را بهانه کرد.
من با خود فکر کردم، بله، سر درد، و او را به کناری کشیدم.
خیلی جدی پرسیدم، بگو ببینم چه خبر شده؟
چیزی نیست، از گرماست، و ساکت میشود.
اما من اجازه دروغگوئی به او نمیدهم و مسقیم میپرسم که آیا دختر رئیس اداره جنگلبانی او را فریفته خود ساخته است.
او میگوید چرند نگو، راحتم بذار! و رویش را که افتضاح و اسفناک به چشم میآمد از من برمیگرداند. من هم تقریباً این وضع را میشناختم و به این خاطر برایش خیلی احساس تأسف میکردم؛ چهرهاش از شکل اصلی خارج و پاره شده بود و از میان آن انسانی کاملاً دردمند و قابل ترحم و پریشان دیده میگشت. باید او را به حال خود میگذاشتم. من هم بخاطر سالومه زخمی شده و درد داشتم، و با کمال میل حاضر بودم این شیفتگی آزار دهنده با ریشههای خونینش را از روحم پاره کنم. مدتها بود که برای سالومه دیگر احترامی قائل نبودم، برایم هر خدمتکاری محترمتر از او به نظر میآمد، اما این هیچ کمکی به من نمیکرد، او مرا در چنگ خود داشت؛ او خیلی زیبا و هیجانانگیز بود، و رهائی امکان نداشت.
آری، حالا دوباره آسمان در حال غرش است. آن زمان هم چنین غروبی بود، گرم و رعد و برقی، و ما هر دو تنها در باغ میوه کنار هم نشسته بودیم، تقریباً بدون صحبت کردن و شراب مینوشیدیم.
بخصوص من تشنه و ناراضی بودم و گیلاس پشت گیلاس از شراب سفید مینوشیدم. هانس در بدبختی به سر میبرد و پریشان و غمگین به داخل گیلاس شراب خود خیره شده بود، برگهای خشک بوتهها بوی تندی داشتند و توسط بادی گرم و شرور گاه گاهی تکان میخوردند. ساعت نه و ده شب شد، هیچ صحبتی بین ما روی نداد، ما آنجا چمباته زده و چهرهای پیر و کاملاً پریشان به خود گرفته بودیم و به کاسته شدن شراب در گیلاسهای بزرگ و به تاریک شدن باغ نگاه میکردیم، بعد در سکوت از هم جدا شدیم، او از در ورودی خانه و من از راه پنجره به اتاقمانرفتیم. هوا در اتاق گرم بود، من با پیراهن روی صندلی نشستم، پیپ را روشن کردم و سودازده و برانگیخته به تاریکی خیره شدم. باید مهتاب میبود، اما آسمان پر از ابر بود و در آن دورها صدای نزاع دو رعد به گوش میآمد.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 23:52 توسط سعید از برلین
|
هانس آمشتاین.(3)
در عید پاک مجدداً پیش عمو بودیم، و در حالی که من او را با ماهیگیری مشغول نگاه داشته بودم دوستم مؤفق به پیشترفت سریعی نزد دختر عمو میشود. این بار سالومه غالباً پیش ما بود، سعی میکرد مرا مجنون سازد، و با تظاهر خیرخواهانهای بازی میان هانس و برتا را با دقت تماشا میکرد. ما در جنگل گردش میکردیم، به ماهیگیری میرفتیم، شقایقها را میجستیم، و سالومه در اثنای دیوانه ساختن کامل من به خودش آن دو را هم از نظر دور نمیداشت، آنها را با برتری و تمسخر برانداز میکرد و بی نگاه داشتن حرمت برایم در باره عشق و خوشبخت کردن عروس به بهترین نحو اظهار نظر میکرد. یک بار دستش را بی خبر گرفتم و با عجله بوسیدم، در این وقت او نقش آدمی خشمگین را بازی کرد و میخواست آنرا تلافی کند.
من شما را برای این کار از انگشت گاز میگیرم. انگشتتان را بدید!
یکی از انگشتانم را به طرفش دراز کرده و دندانهای بزرگ و یکدست او را در گوشتم احساس میکنم.
آیا بیشتر فشار بدم؟
من سرم را تکان میدهم، خون از انگشتم به راه افتاده بود که او با خنده آن را ول میکند. جای زخم دندان درد بدی داشت و تا مدتها دیده میشد.
وقتی ما دوباره در توبینگن بودیم هانس به من گفت که او و برتا به توافق رسیدهاند و شاید در تابستان نامزد شوند. من در این ترم چند نامه به این و آن نوشتم و در آگوست باز هر دو در کنار میز عمو نشسته بودیم. هانس هنوز با عمو صحبت نکرده بود، اما چنین به نظر میآمد که او از موضوع بو برده است، البته ضرورتی برای نگران بودن بخاطر مشکل ایجاد کردن از طرف او وجود نداشت.
در این وقت دوباره سالومه روزی پیش ما آمد، نگاههای تیزش را به اطراف چرخاند و به این فکر لعنتی افتاد که با برتای مهربان شوخی زنندهای بکند. اما آن گونه که او برای آمشتاین بیآزار پرپر زد و سعی کرد او را مجبور به در کنار خود ماندن و به زور عاشق خود ساختن کند دیگر اصلاً جالب نبود. هانس مهربانانه با او صحبت میکرد و باید معجزهای رخ میداد تا این نگاهها و این چربزبانیها و ارادتها باعث داغی او نشوند. اما او محکم ایستاد و روز یکشنبه را برای غافلگیر کردن عمو و اعلام نامزدیاش اعلام کرد و دختر عموی کوچلو و بلوندم مانند یک عروس خجالتی تا جائی که ممکن بود میدرخشد.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 16:14 توسط سعید از برلین
|
هانس آمشتاین.(2)
حالا من کم کم میدیدم که سالومه با تمام پرستشگرانش بازی و از ما بعنوان سرگرمی استفاده میکند، و از آن پس شیفتگیام به او را مانند تبی یا یک دریازدگی تحمل میکردم، تبی که بسیاری دچارش بودند و من امیدوار بودم که این تب روزی پایان گیرد و به قیمت زندگیم تمام نشود. با این حال شبها و روزهای هولناکی داشتم ... آیا هنوز شراب دارید؟
ممنون. _ بله اوضاع از این قرار بود، و در حقیقت این جریان نه فقط در آن تابستان بلکه بیش از یک سال ادامه داشت. اینجا و آنجا کم و بیش یکی از ستایشگرانِ رنجیده خاطر و بیرغبت سقوط میکرد و شکارگاه دیگری میجست، اینجا و آنجا فرد جدیدی به ستایشگران افزوده میگردید، اما سالومه تغییر نمیکرد، گاهی خوشحال بود، گاهی ساکت، گاهی ریشخندزن، و چنین به نظر میآمد که او خود را از ته قلب خوش و سرگرم احساس میکند. و من هر بار در تعطیلات مانند دچار شدن به تب معمول آن منطقه به حمله مجدد عشقی عمیق مبتلا میگشتم و باید آن را تحمل و به آن عادت میکردم. یکی دیگر از رنجبران با اعتماد به من برایم تعریف کرد که اقرار کردن عشقمان به سالومه از خریت بوده است، زیرا که او بدون شرمندگی آرزوی شیفته ساختن تمام مردها به خودش را ابراز کرده است، و به این خاطر فقط به تعداد اندکی از ثابتقدمان اظهار لطف میکند.
در این بین من در توبینگن Tübingen عضو اتحادیه دانشجویان Burschenschaft بودم و با شراب، کتککاری و ولگردی دو ترم را گذراندم. در این زمان من و هانس آمشتاین دوستان صمیمی شده بودیم. ما هم سن و هر دو مشتاقانه عضو اتحادیه و با اشتیاق کمتری دانشجوی پزشکی بودیم، ما هر دو وقت زیادی برای موسیقی میگذاشتیم و به تدریج با وجود بعضی از اصطکاکات تقریباً برای همدیگر ضروری گشتیم.
از آنجائی که هانس از مدتها پیش پدر و مادر خود را از دست داده بود حالا به اتفاق من در کریسمس مهمان عمو بود. بر خلاف توقع من او پیش سالومه زیبا نماند بلکه کنار دختر عمویم قرار گرفت. او توانائی خوشایند بودن را داشت. او انسان ظریف و زیبائی بود، خوب نوازندگی و با صراحت صحبت میکرد. به خود زحمت دادن او را بخاطر دختر عموی کوچلویم و نرم گشتن قلبانه دختر عمو و آماده ساختن هرچه بیشتر خویش تا این نبرد مسخره را با حجب به سمت مبارزهای ساختگی سوق دهد را من با لذت تماشا میکردم. خود من هم مثل همیشه تمام مسیرهائی را که میتوانست امکان ملاقات با سالومه را بدهد میرفتم.
+
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 16:53 توسط سعید از برلین
|
هانس آمشتاین.(1)
حتماً میخواهید بدانید که او چگونه دیده میشد. این کار سادهای نیست _ او قبل از هر چیز چشمگیر و مرموز به چشم میآمد. تا اندازهای بلند قد، تقریباً بیست ساله، بی عیب رشد کرده، طوریکه از پشت گردن تا پاها همه سالم و دلپسند به نظر میآمدند، بخصوص گردن، شانهها، بازوها و دستها قوی، نافذ و همزمان متحرک و اصیل بودند. مو انبوه بود، کلفت، بلند، بلوند تیره، در اطراف پیشانی کمی فرفری و پشت سر در بستهای بزرگ و گره خورده که تیری از میانش عبور کرده بود. از چهرهاش نمیخواهم زیاد بگویم، شاید صورتش کمی پر بود و دهان شاید اندکی بزرگ، اما آدم همیشه کنار چشمانش متوقف میماند. چشمهای بیش از اندازه بزرگ و به رنگ طلائی مایل به قهوهایاش کمی رو به جلو نشسته بودند. وقتی که او طبق عادت به جائی خیره میگردید و لبخند میزد و چشمانش را درشت میساخت مانند یک عکس میگشت. با نگاهش آدم را دستپاچه میساخت. او فارقالبال به آدم مینگریست، گاهی تفتیشگرانه، گاهی بیتفاوت و بدون هیچگونه ردی از شرم یا حیای دخترانه. اما نه به شکلی گستاخانه، بلکه بیشتر مانند یک حیوان زیبا، بدون وانمود کردن و بدون تمام اسرار.
و رفتارش هم به همین نحو بود. آنچه که مورد علاقهاش واقع میگشت یا نمیگشت را پنهان نمیساخت؛ وقتی صحبتی برایش خسته کننده بود لجوجانه سکوت و به سمتی دیگر نگاه میکرد یا نگاهش چنان ملالانگیز میگشت که آدم خجالت میکشید.
نتایج مشخصاند. زنها او را نمیپسندیدند و مردها بخاطرش مشتعل گشته بودند. اینکه من با سرعت زیادی عاشق وی گشتم دلیلش مشخص است. کمکجنگلبانان، داروساز، جوانترین معلم مدرسه، معاون نماینده دولت، پسران تاجران ثروتمند چوب و کارخانهداران و دکترها همه عاشق او شده بودند. از آنجائی که سالومه زیبا از نعمت تمام آزادیها برخوردار بود و تنها به گردش و به مهمانی میرفت و با درشکه ظریفش در اطراف منطقه میراند بنابراین نزدیک شدن به او مشکل نبود، و او توانست در مدت کوتاهی تعداد قابل توجهای اعتراف به عشق جمعآوری کند.
او یک بار پیش ما آمد، عمو و دختر عمو در خانه نبودند و او کنار من در باغ روی نیمکت نشست. گیلاسها همه سرخ و توتها رسیده بودند، و سالومه با لذت از انگور فرنگیهای پشت سرش میچید و با لذت میخورد و در ضمن این کار در صحبت هم شرکت میکرد، و ما بزودی چنان پیش رفتیم که من با صورتی مانند آتش سرخ گشته برایش توضیح دادم که خیلی عاشقاش شدهام.
جواب او این بود: "اوه، خیلی لطف دارید. شما هم مورد پسند من واقع شدهاید. آیا گابریل را میشناسید؟"
کارل را؟ بله، خیلی خوب.
او هم جوان جذابیست و چشمهای خیلی قشنگی دارد. او هم عاشق من است.
آیا او خودش این را به شما گفت؟
البته، دیروز. خندهدار بود.
او بلند میخندد و در این حال سرش را طوری به عقب خم میکند که من رگهای گردن گرد و سفیدش را در حال تکان خوردن میدیدم. حالا خیلی دلم میخواست دستش را میگرقتم اما جرئت این کار را نداشتم و فقط توانستم دستم را پرسشگرانه به سویش دراز کنم. در این وقت او چند دانه انگور فرنگی در دست بازم قرار میدهد، میگوید خداحافظ و میرود.
+
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 15:38 توسط سعید از برلین
|
هانس آمشتاین.
بچهها اذیتم نکنید، باشه تعریف میکنم. من میخوام از زمان دانشجوئی خودم براتون از سالومه Salome زیبا و دوست عزیزم هانس آمشتاین Hans Amstein تعریف کنم. شماها فقط باید ساکت باشید و نباید تصور کنید که داستان ماجرای معمولی عشق بین دو دانشجوست. در این داستان چیزی برای خندیدن وجود ندارد. و یک گیلاس شراب رد کنید بیاد! نه، فقط شراب سفید. پنجره را ببندم؟ نه، آقای عزیز، بگذار رعد و برق بزند، با داستانم تناسب دارد. رعد و برق و شب داغ شرجی فضای مناسب و خوبیست. شما آقایان مدرن باید ببیند که ما در آن زمان هم نمایشنامه خود را تجربه میکردیم، ضخیم و نازک، هر طور که پیش میآمد، و نه خیلی هم کم. آیا شماها هم چیزی برای نوشیدن دارید؟
من خیلی زود پدر و مادرم را از دست دادم و تقریباً تمام تعطیلاتم را پیش عمو اوتو Otto در خانه سنگیاش در شوارسوالد Schwarzwald با میوه خوردن، داستانهای چرند خواندن و شکار ماهی قزل آلا تلف میکردم، زیرا تمام این کارها را که کاملاً مطابق با سلیقه عمویم بود بعنوان برادرزادهای قدردان انجام میدادم. من در تابستان، در پائیز و در کریسمس با کیفی کوچک و ساکی خالی پیش او میرفتم، در آنجا تا مرز ترکیدن غذا میخوردم و صورتم سرخ میگشت، هر بار مقدار کمی عاشق دختر عموی گرانقدرم میگشتم و بعد از بازگشت دوباره آن را فراموش میکردم، زیرا که عشق او در عمق دلم ننشسته بود. من با عمویم در کشیدن سیگارهای مسموم ایتالیائیاش مسابقه میگذاشتم، با او به ماهیگیری میرفتم، کتابهای پلیسی برایش میخواندم و شبها بر حسب موقعیت در آبجوخوری او را همراهی میکردم. تمام اینها بد نبودند و برایم قابل ستایش و مردانه به نظر میآمدند، اگر چه دختر عموی بلوندم دارای طبعی لطیف بود و برای خشم و تهدید ارزشی قائل نمیشد، اما گاهی نگاههایش خواهشمندانه و یا ملامتگرانه میگشت.
من در آخرین تعطیلات تابستانی قبل از شروع تحصیل در دانشگاه دوباره پیش عمویم بودم، رجز خوان و متکبر، درست همانطور که دیپلمههای دبیرستانی باید باشند. در این زمان روزی رئیس اداره جنگلبانی جدیدی به آنجا منتقل میشود. او یک انسان خوب و ساکتی بود، دیگر نه جوان بود و نه سلامتی کامل داشت و این محل را برای دوران آخر خدمت پیدا کرده بود.
آدم میتوانست با نگاه اول متوجه شود که او از خود کم صحبت خواهد کرد. او لوازم خانه زیبائی با خود آورده بود، زیرا که او ثروتمند بود؛ وانگهی سگهائی عالی، یک اسب کوچک دم دراز و رام به اتفاق همدمی ظریف که هر دو برای آن منطقه خیلی سبک بودند، یک تفنگ زیبا و تجهیزات ماهیگیری مد جدید ساخت انگلیس نیز با خود آورده بود، همه چیز خیلی خوب و تمیز و غنی. تمام اینها میتوانستند زیبا و مسرتبخش باشند. اما چیز دیگری که او با خود آورده بود یک دخترخوانده به نام سالومه بود که البته همه چیزهای دیگر را در سایه خود قرار داده بود. خدا میداند که چگونه کودک وحشی پیش این مرد جدی و ساکت آمده است! او گیاه کاملاً عجیبی بود، یک عمه زاده دور از گوشهای از برزیل، با قیافهای زیبا و عجیب و رفتاری ویژه.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 23:57 توسط سعید از برلین
|
گردباد.(12)
من هنوز هیجانزدهتر از آن بودم که برای مشاهده خسارات خانه و باغ خودمان به خانه بروم؛ و چون سالم مانده بودم به این فکر هم نیفتادم که ممکن است کسی فقدانم را احساس کرده و نگران شود. تصمیم میگیرم بجای تلو تلو خوردن روی شیشه خردهها به جائی دیگر سر بزنم و محل مورد علاقهام وسوسهگرانه به ذهنم میآید، محل قدیمی برگزاری جشن کنار گورستان که من در سایهاش تمام جشنهای بزرگ دوران کودکی خود را برگزار کرده بودم. با تعجب پی میبرم که من چهار/پنج ساعت قبل بعد از بالا رفتن از کوه و در راه بازگشت به خانه از آنجا عبور کرده بودم؛ چنین به نظرم میآمد که مدت درازی از آن زمان گذشته است.
و بدینسان از کوچه خارج گشته و از روی پل پائینی گذشتم. در راه از میان شکاف باغی مناره سرخ ماسه سنگی کلیسایمان را سالم و برجا دیدم و ورزشگاه فقط کمی آسیب دیده بود. دورتر یک مهمانخانه قدیمی که من از بامش آن را شناختم مهجور ایستاده بود. مهمانخانه مانند همیشه آنجا ایستاده بود، اما به طور غریبی دگرگون گشته به چشم میآمد، من دلیلش را فوری متوجه نگشتم. بعد از دقت کافی به یاد آورم که جلوی مهمانخانه همیشه دو سپیدار قرار داشتند. این دو درخت دیگر آنجا نبودند. یک تماشاگه آشنای باستانی ویران گشته بود، به یک محل دوستداشتنی بیحرمتی روا شده بود.
در این وقت فکرم به سمت گمان بدی میرود، باید بیش از این و هنوز چیزهای ارزندهتری ویران گشته باشند. به ناگهان با نگرانی تازهای حس کردم چه زیاد وطنم را دوست میدارم و چه عمیق قلب و سلامتیام به این بامها و منارهها، پلها و کوچهها، به باغها و جنگلها وابسطهاند. در هیجانی نو و با نگرانی سریعتر به راه افتاده تا این که به محل برگزاری جشن کنار گورستان رسیدم.
من آنجا آرام ایستاده بودم و محل بهترین خاطراتم را که کاملاً ویران گشته بود نگاه میکردم. شاه بلوطهای پیر که در زیر سایههایشان ما جشنهای خود را بر پا میساختیم و تنههای قطورشان را ما بچه مدرسهایها سه نفره و چهار نفره به زحمت میتوانستیم بغل کنیم شکسته و خاموش افتاده بودند، با ریشههائی از جا کنده شده و رو به هوا قرار گرفته شده و سوراخهائی به بزرگی یک خانه در کنارشان که در حال خمیازه کشیدن بودند. حتی یک درخت هم در جای خود قرار نداشت. آنجا مانند میدان جنگی وحشتناک شده بود، زیزفونها و افراها هم شکسته و افتاده بودند، درخت در کنار درخت. آن محل وسیع به ویرانهای از شاخهها، تنه درختان قطع گشته، ریشهها و تپههای خاک مبدل شده بود، تنههای قوی بعضی از درختها هنوز در خاک جای داشتند، اما بی تاج، خم گشته و قطع گردیده با هزاران محل زخم سفید و لخت.
امکان جلو رفتن وجود نداشت، میدان و خیابان از کنده و بقایای درختان بسته شده بود، و آسمان خالی بر ویرانی تمام درختانی که من از دوران کودکی بخاطر سایههای پهن و مقدسشان میشناختم خیره شده بود.
به نظرم چنین میآمد که انگار این منم که با تمام ریشههای مخفی کنده شده و در روز ِ سنگدل و شعلهور قی شدهام. روزهای متمادی به اطراف میرفتم و مسیری به سوی جنگل نمییافتم، هیچ سایه آشنای درخت گردوئی، هیچکدام از درختان بلوط را که در کودکی از آنها بالا میرفتیم دیگر نیافتم، دور تا دور شهر به مساحت وسیعی همه چیز ویران شده بود، درختان دامنه جنگل مثل چمن خرد و کوتاه شده بودند، ریشههای لاشههای درختان لخت و محزون رو به خورشید بودند. در بین من و کودکی من شکافی ایجاد شده بود و وطنم دیگر آن وطن قدیمی نبود. شیرینی و حماقت سالیان پیش از این از من کنده شده بود، و من خیلی زود پس از آن واقعه برای مرد شدن و قبولی در امتحان زندگی شهر را ترک کردم، شهری که سایههای اولیهاش در این روزها مرا لمس کرده بودند.
(1913)
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 16:34 توسط سعید از برلین
|
گردباد.(11)
تمام این اتفاق که بر من مانند یک سال ِ افسون زده گذشت و امروز نیز هنوز با صدها ایماء و جنبش کوچک از آن زمان در ذهنم باقیست در واقع فقط کمتر از یک دقیقه طول کشید. یک روشنائی غیر منتظره به داخل آلونک میتابد، قطعات خیس آبی آسمان در بیگناهی ِ آشتی طلبانهای ظاهر میگردند، و ناگهان طنین بلند طوفان سریع از صدا میافتد و یک سکوت باورنکردنی و شگفتانگیز ما را احاطه میکند.
با تعجب از اینکه هنوز زندهام از آلونک که برایم مانند غاری با شکوه و رویائی بود خارج میشوم. زمین حیاط انگار که توسط اسبها لگدمال شده باشند مچاله شده بود و زشت به چشم میآمد، همه جا پر از تودههای تگرگ بزرگ یخ بسته بود، چوب و سطل ماهیگیریام گم شده بود. کارگاه پر از فریاد آدمها بود و من از میان صدها شیشه شکسته به شلوغی سالنها و با عجله خارج شدن آدمها از درها نگاه میکردم. زمین پر از خردههای شیشه و آجرهای شکسته شده بود و یک ناودان حلبی کنده شده در ژستی خم شده و کج بر روی نیمی از ساختمان رو به پائین آویزان بود.
حالا همه آن چیزهائی را که همین حالا رخ داده بودند فراموش کرده و دیگر چیزی بجز یک کنجکاوی وحشی و مضطرب برای دیدن آنچه واقعاً رخ داده و خرابیای که هوا به بار آورده است احساس نمیکردم. تمام پنجرههای شکسته کارگاه و سفالهای سقوط کرده و خرد گشته بامش در نگاه اول کاملاً ویران و غمنگین کننده دیده میشدند، با این حال تمام این خرابیها در مقایسه با تأثیر وحشتناکی که گردباد بر من گذاشته بود اصلاً آنچنان هم وحشتناک نبودند. من رها گشته و همچنین نیمه متعجب نفس راحتی میکشم: خانهها مانند قبل سر جای خود قرار داشتند و کوهها هم در دو سمت دره در جای خود بودند. نه، جهان به آخر نرسیده بود.
اما وقتی من کارگاه را ترک کرده و از روی پل به اولین کوچه رسیدم، مصیبت آنجا چهره خیلی بدتری از خود نشان میداد. جاده باریک از خرده شیشه و پنجرههای شکسته پوشیده شده بود، دودکشها به پائین سقوط کرده و قسمتهائی از بام را با خود کنده بودند، مردم وحشتزده و شاکی کنار در خانههای خود درست همانطور که در عکسهای شهرهای محاصره و فتح گشته دیده بودم ایستاده بودند. سنگ و شاخه درختان راه را سد کرده و سوراخ پنجرهها همه جا به خرده شیشهها خیره نگاه میکردند، پرچین باغها بر روی زمین افتاده و یا روی دیوارها آویزان بودند. مردم کودکان گم شده را جستجو میکردند و گفته میشد در مزارع تعدادی در اثر ضربات تگرگ کشته شدهاند. مردم قطعات تگرگهائی به بزرگی تخم کلاغ و بزرگتر از آن را به هم نشان میدادند.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 20:34 توسط سعید از برلین
|
گردباد.(10)
حالا دختری از کارگاه خارج گشته و در میان حیاط از یخ پوشیده شده با لباسی که در طوفان پر پر میزد به سمت آلونک میآمد. تلوتلو خوران میجنگید و از میان طوفان زشت و ویرانگر به من نزدیکتر میشد. او وارد آلونک میشود، به طرف من میدود و صورت ساکتِ غریب-آشنائی با چشمان بزرگ و مهربان و با لبخندی دردمندانه کاملاً در نزدیک نگاهم به نوسان میآید، یک دهان ساکت و گرم دهانم را میجوید و مدت درازی مرا نفسگیرانه و سیریناپذیر میبوسد، دستها به دور گردنم انداخته میشوند و موی بلوند و خیس به گونهام فشرده میگردد، و در حالی که طوفان تگرگ جهان را به لرزه انداخته بود، طوفان عشقی گنگ و تهدیدآمیز ترسناکتر و عمیقتر به من هجوم میآورد.
ما بدون کلامی بر روی تنه چوبی تنگ در آغوش هم نشسته بودیم، من با خجالت و تعجب موی برتا را نوازش میکردم و لبانم را به لبان غنچهایش فشار میدادم، گرمای شیرین و دردآوری مرا در بر میگیرد. من چشمان خود را میبندم و او سرم را به زانوها و به سینهاش که به شدت میزد میفشرد و صورت و مویم را آرام با دستهایش نوازش میکند.
وقتی از سقوط در تاریکی سرگیجهآوری بیدار گشته و چشمهایم را باز میکنم، چهره جدی او را در زیبائی غمانگیزی بالای سرم میبینم که چشمانش جستجوگرانه به من نگاه میکردند. رگهی باریک خون قرمز روشنی از پیشانی سفیدی که از زیر موهای ژولیدهاش نمایان بود بر روی صورت و گردنش راه افتاده بود.
من با ترس میپرسم: "چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟"
او عمیقتر به چشمانم نگاه میکند، لبخند ضعیفی میزند و آهسته میگوید: "فکر کنم آخر زمان فرا رسیده است"، و سر و صدای تهدیدآمیز طوفان کلماتش را میرباید.
من میگویم: "تو داری خونریزی میکنی".
"کار تگرگه. حرفشو نزن! آیا میترسی؟"
"نه. اما تو؟"
"من نمیترسم. اوه، حالا تمام شهر زیر و رو میشه. آیا تو منو اصلاً دوست نداری؟"
من ساکت و مات در چشمان شفافش که پر از عشقی غمگین بود نگاه میکنم، و در حالی که او خود را روی من خم کرده بود و دهانش محکم و بلعنده بر روی دهان من قرار داشت من ثابت در چشمان جدیاش نگاه میکردم، و در کنار چشم چپ او بر روی پوست سفید و جوانش خون نازک و سرخ روشنی جاری بود. و در این بین حواس من مانند مستی گیج میخورد و قلبم مرددانه در تلاش بود تا در این طوفان و بر خلاف میلش ربوده نشود. من بلند میشوم، و او تأسف را در نگاهم میخواند.
در این وقت برتا خود را عقب میکشد و خشمگین نگاهم میکند، و وقتی من از روی تأسف و نگرانی دستم را به سویش دراز میکنم او با هر دو دستش آن را میگیرد، صورتش را در آن جای میدهد، زانو میزند و شروع به گریستن میکند، و اشگهای گرم روی دستان مرتعش من میریزند. خجالتزده او را نگاه میکردم، سرش در حال گریه کردن روی دستم قرار داشت و دسته موی نرمی بر روی گردنش سایه انداخته بود. با خود فکر کردم که اگر او کسی دیگری میبود، کسی که واقعاً دوستش میداشتم و میتوانستم روحم را به او دهم حالا چه کاوش لطیفی با انگشتانم در این دسته موی نرم و شیرینش میکردم و این گردن سفید را میبوسیدم! اما خونم آرامتر شده بود و من از دیدن زانو زدن کسی که من بخاطرش مایل به وقف کردن جوانی و غرورم نبودم دچار عذاب شده بودم.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 4:45 توسط سعید از برلین
|
گردباد.(9)
ناگهان بعد از گذشت شاید سی دقیقه با یک احساس نگرانی و ناراحتی عمیقی از این تنبلی بیدار گشتم. کورانی درهم و ناآرام با اکراه به دور خود میچرخید، هوا فشرده و بیمزه شده بود، چند پرستو وحشتزده و کاملاً نزدیک به سطح آب به دور از آنجا پرواز میکردند. سرم گیج میرفت و من تصور میکردم که شاید گرمازده شدهام، بوی آب رود شدیدتر به مشام میآمد و حسی نامطبوع شروع به فتح از معده تا سرم میکند و به عرق کردن مجبورم میسازد. من نخ ماهیگیری را کمی میکشم و دستهایم را با قطرات آب آن خنک میسازم و به جمعآوری وسائلم میپردازم.
وقتی از جا برخاستم، دیدم که در محل جلوی کارگاه ریسندگی گرد و خاک به شکل ابرهای کوچک بازیگوشی در حال چرخشند، ناگهان ابرها بالا رفته، به هم میپیوندند و به یک ابر تبدیل میگردند. بالاتر، در هوای به هیجان آمده پرندهها سریع در حال فرار بودند، و بلافاصله بعد از آن هوا در پائین دره مانند طوفانی از یک برف قوی شروع به سفید شدن میکند. باد به طرز عجیبی سرد شده بود و مانند دشمنی از بالا بر من حمله آورد، نخ ماهیگیری را از آب کند، کلاهم را از سر پراند و مانند مشتزنی بر صورتم کوبید.
ناگهان باد سفید رنگِ آن فاصله دور که تا چند لحظه قبل هنوز مانند یک دیوار برفی بر بالای بامها ایستاده بود در دور و بر من ظاهر میگردد، سرد و دردآور، آب کانال مانند آب زیر ضربات چرخ آسیاب به بالا میجهید، نخ ماهیگیری ناپدید شده بود و در اطراف من بیابانی سفید و خروشان نفس نفس زنان و ویرانگر حمله آورده بود، ضربات به دستها و سرم اصابت میکردند، زمین در کنارم به هوا میجهید و شن و قطعات چوب در هوا میچرخیدند.
همه چیز برایم غیر قابل درک شده بود؛ من فقط احساس میکردم که اتفاق وحشتناکی در حال رخ دادن است که میتواند خطرناک باشد. با سرعت و مانند کسی که از وحشت و اتفاق غیر منتظرهای کور گشته است خود را به آلونک رسانده و داخل آن میشوم. آنجا حاملی آهنی را محکم نگاه میدارم و قبل از درک کردن موضوع چند ثانیهای بی حس و بی نفس دچار سرگیحه و ترسی حیوانی میگردم. یک طوفان که مانندش را تا حال ندیده یا امکان وقوعش را نمیدادم اهریمنانه از آنجا عبور میکرد، در بالا زوزه وحشیانه و تهدیدآمیزی طنینانداز بود، بر روی بام صاف آلونک و بر کف آن در جلوی در ورودی تگرگهای درشتی به شکل توده چاق و سفیدی سقوط میکردند، دانههای چاق یخ داخل شده و به سمت من قل میخوردند. غوغای تگرگها و باد وحشتناک بود، آب کف بر دهان آورده و در شکل امواج پر تلاطمی خود را به کنار دیوارهای کانال میکوبید.
من دیدم همه چیز؛ تختهها، تکههای سنگ روی سقف خانهها و شاخههای درختان از جا کنده میشوند و به هوا میروند، و خیلی زود سنگهای سقوط کرده و قطعات ساروجها توسط تگرگهای پرتاب شده پوشیده میگردند؛ من صدای سقوط آجرها را که انگار زیر ضربات سریع چکش میشکستند و خرد گشتن شیشه و سقوط ناودانها را میشنیدم.
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:2 توسط سعید از برلین
|
گردباد.(8)
گرمای عجیب هوای آن بعد از ظهر و فشار سکوتش هنوز در خاطرم مانده است. من با سطل ماهی به پائین رودخانه تا اولین پل عابر پیاده که تا نیمه در سایه خانههای بلند قرار داشت رفتم. آدم میتوانست در نزدیکی کارگاه ریسندگی صدای یکنواخت و به خواببرنده وزوز ماشینهای ریسندگی را که بیشبهات به پرواز زنبور نبود بشنَوَد، و ارهی مدوّر در چوببری بالائی هر دقیقه جیغ دندانهدار و شریرانهای میکشید. وگرنه آنجا کاملاً ساکت بود. پیشهوران به زیر سایه کارگاهشان عقبنشینی کرده بودند و کسی در کوچه دیده نمیشد. پسر بچه کوچک و لختی میان سنگهای خیس در کنار آسیاب منتظر ایستاده بود و در جلوی کارگاه تختهچوبهای خام را به دیوار تکیه داده بودند که در آفتاب بوی بسیار تندی پخش میکرد، بوی خشک تا جائی که من ایستاده بودم میآمد و وقتی با رایحهی آب که کمی بوی ماهی میداد مخلوط میشد خیلی واضح حس میگشت.
ماهیها متوجه هوای غیر عادی گشته و رفتارشان بلهوسانه شده بود. چند ماهی چشمقرمز در پانزده دقیقه اول گیر قلاب افتادند، یک ماهی سنگین و پهن با بالههای لگنی قرمز رنگ و زیبائی وقتی که من او را تقریباً در دست داشتم نخ قلابم را پاره میکند. بلافاصله پس از آن ناآرامیای در ماهیها پدید میآید، ماهیهای چشمقرمز به عمق لجن رفته و دیگر به طعمعها نگاه نمیکردند، در سطح بالا اما گروه ماهیهای جوان و یک سالهای که مرتب در گلههای جدید مانند یک فراری رو به بالای رود شنا میکردند نمایان میگردند. همه چیز به این موضوع اشاره داشت که هوای دیگری قصد نشان دادن خود را دارد، اما باد مانند شیشهای ساکت ایستاده و آسمان خالی از ابرهای تیره بود.
به نظرم چینین میآمد که انگار باید فاضلآب فاسدی ماهیها را رمانده باشد، و چون من هنوز تمایلی به تسلیم شدن نداشتم بنابراین برای یافتن محل جدیدی کانال کنار کارگاه ریسندگی را به خاطر میآورم. هنوز مدتی از پیدا کردن محلی در کنار یک آلونک و درآوردن وسائل ماهیگیریام نگذشته بود که کنار پنجره راهپله کارگاه ریسندگی برتا پیدا میشود، به طرف من نگاه کرده و برایم دست تکان میدهد. من اما طوری که انگار او را ندیدهام خود را روی قلاب ماهیگیریام خم میکنم.
آب در کانال دیوار کشیده شده تاریک در جریان بود و عکس من در آن با طرحی موجدار و لرزان، نشسته و سر در میان کف پاها انعکاس داشت. برتا که هنوز کنار پنحره ایستاده بود مرا با اسم صدا میزند، من اما بیحرکت به آب خیره مانده بودم و سرم را به سمت او نچرخاندم.
ماهیگیری دیگر فایده نداشت، اینجا هم ماهیها شتابزده مانند انجام دادن کارهای فوری به این سو و آن سو شنا میکردند. خسته شده از گرمای خفقانآور و بدون داشتن توقع چیزی دیگر از این روز بر روی دیوار کوچک همچنان نشسته باقی ماندم و آرزو میکردم که کاش شب زودتر فرا میرسید. پشت سرم در کارگاه ریسندگی صدای وزوز دائمی ماشینها بر پا بود، آب داخل کانال با شُر شُر آرامی خود را آهسته به دیوارهای خیس و سبز گشته از خزه میمالید. من در بیتفاوتی خوابآوری به سر میبردم و فقط به دلیل تنبلی در گلوله کردن دوباره نخ ماهیگیری آنجا نشسته بودم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 18:29 توسط سعید از برلین
|
گردباد.(7)
این پائین در دره، در جاده آفتابی مسیر رودخانه، گرمای ظهر بیرحم و سوزان بود، و خانههای روبروی رودخانه در زیر اشعه تیز آفتاب قرار داشتند، درخت کم پشت زبان گنجشک و برگ نازک درخت افرا در حال زرد شدن بودند. همانطور که عادتم بود برای تماشای ماهیها به سمت رود رفتم. داخل مانند شیشه شفاف آب رودخانه علفهای بلند و متراکم و ریشدار آبی مثل موج تکان میخوردند، و در میانشان در تاریکی، و در شکافهائی که برایم کاملاً آشنا بودند اینجا و آنجا ماهی چاق و تنبلی بیحرکت ایستاده و پوزهاش را در برابر جریان آب نشانه رفته بود، و در سطح بالا گاهی ماهیهای جوان در دستههای کوچک به شکار مشغول بودند. من به خود گفتم چه خوب شد که امروز صبح به ماهیگیری نیامدم، اما هوا و آب و نوعی که ماهی سیاه و پیر ریشدار در میان دو قطعه سنگ گرد در آب شفاف برای استراحت ایستاده بود به من این نوید را میداد که امروز عصر احتمالاْ چیزی برای صید پیدا خواهد شد. من محل را به خاطر سپردم و به رفتن ادامه دادم و وقتی از هوای داغ و کورکننده جاده از میان در ورودی به راهروی مانند زیرزمین خنک خانه داخل شدم نفس عمیقی کشیدم.
هنگام غذا، پدرم که حس ظریف هواشناسی داشت گفت: "من فکر میکنم دوباره رعد و برق بزند". من ایراد گرفتم و گفتم نه کوچکترین رد ابری در آسمان و نه هیچ اثری از باد جنوبی دیده میشود، اما او لبخند زد و گفت: "احساس نمیکنی که هوا چه برانگیخته است؟ ما خواهیم دید."
البته هوا به قدر کافی شرجی بود، و کانال فاضلاب بوئی شدید مانند شروع باد گرم و خشک میداد. من کمی دیرتر بخاطر کوهپیمائی و تنفس هوای گرم احساس خستگی میکردم و در ایوان پشت به باغ نشستم. با هشیاری ضعیفی که اغلب با چرتزدن قطع میگردید داستان ژنرال گوردون، قهرمان خارطوم را میخواندم، و حالا هرچه بیشتر به نظر من هم چنین میآمد که باید بزودی رعد و برقی بزند. آسمان مانند قبل همچنان کاملاً آبی بود، اما هوا مرتب دلتنگ کنندهتر میگردید، طوری که انگار لایههای ابرهای سرخگشتهای جلوی خورشید را که شفاف در بلندی ایستاده بود گرفتهاند. در ساعت دو بعد از ظهر به داخل خانه میروم و شروع به آماده کردن وسائل ماهیگیری خود میکنم. در حین بررسی نخها و قلابها هیجان درونی شکار را از پیش احساس میکردم و با حقشناسی متوجه گشتم که فقط این لذت عمیق و پر شور هنوز برایم باقی مانده است.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=Jmf-i82-nWM&feature
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 5:28 توسط سعید از برلین
|
گردباد.(6)
من بر بالاترین صخره، جائی که ما در دوران تحصیل همیشه آتش پائیزانه خود را روشن میکردیم توقف و به اطراف نگاه میکنم. روشنائی رود و درخشش سدهای آهنی آسیاب را در عمق نیمه سایهدار دره میبینم، و در عمق تنگاش شهر قدیمیمان دیده میشد که دود اجاق بر بالای بامهای قهوهای رنگشان ساکت و شیبدار در هوا بالا میرفت. آنجا خانه پدری، پل قدیمی و کارکاه ما قرار داشت که در آن من شعله کوچک و قرمز آتش آهنگری را میدیدم، و در پائین رود کارگاه ریسندگی قرار داشت که بر سقف صافش علف روئیده بود و در پشت شیشههای براقش برتا فویگلین همراه با عده دیگری مشغول کار بود. آه او! من نمیخواستم از او چیزی بدانم.
شهر پدری با تمام باغها، محلهای بازی و گوشه و کنارهایش از آن پائین با همان صمیمیت قدیمی به من نگاه میکرد، اعداد طلائی ساعت کلیسا حیلهگرانه در آفتاب میدرخشیدند، و خانهها و درختان در کنار رودخانه در سیاهی سردی منعکس بودند. فقط من تغییر یافته بودم، و تقصیر از من بود که میان من و این تصویر حجابی شبح مانند از خودبیگانگی آویزان بود. در این منطقه کوچک از دیوارها، رود و جنگل خرسندی و اطمینان دیگر شامل حال زندگی من نمیگشت، تقصیر از آن رشته نخهای محکمی بود که زندگیم را هنوز به این مکانها وصل میکردند، زندگیای که دیگر واکس خورده و محصور نبود، بلکه همه جا با موجی از اشتیاق از فراز مرزهای تنگ به مکانی فراخ ریشه میدواند. در حالی که با یک غم غریب به پائین نگاه میکردم تمام امیدهای محرمانه زندگیام و کلمات پدر و کلمات شاعر محترم همراه با نذر مخفیانهی خود من در ذهنم اوج باشکوهی میگیرند، و چنین به نظرم میآمد که مرد شدن و سرنوشت را آگاهانه در دستان خود نگاه داشتن باید یک امر جدی اما چیزی خوشمزه باشد. و بلافاصله این فکر به تردیدی که مرا بخاطر قضیه برتا فویگتلین به ستوه آورده بود نوری میتاباند. او میتواست زیبا باشد و مرا دوست بدارد؛ اما خوشبختی را چنین آماده و بی زحمت از دستان دختری هدیه گرفتن رسم و عادت من نبود.
دیگر چیزی به ظهر نمانده و شوق صعود در من از بین رفته بود، در حال فکر کردن از مسیر عابرین به سمت شهر پائین میآیم، از زیر پل کوچک راهآهن که من همیشه تابستانها در میان گیاهان گزنه کرمهای سیاه خزدار از تیره طاووس به غنیمت میبردم و از کنار دیوار گورستانی که روبروی دروازهاش یک درخت گردوی خزه گرفته سایه پهنی افراشته بود میگذرم. دروازه باز بود و من از داخل آن صدای شرشر فواره را میشنیدم. محل جشن و بازی شهر درست در کنار گورستان قرار داشت، مردم در جشن ماه مه و جشن پیروزی بر ارتش فرانسه در ماه سپتامبر آنجا غذا و نوشابه میخوردند و صحبت و رقص میکردند. حالا گورستان در سایه درختان خیلی قدیمی و قدرتمند بلوط ساکت و فراموش گشته بر روی شنهای سرخ قرار داشت.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 4:25 توسط سعید از برلین
|
گردباد.(5)
حالا افکارم به این داستان محکم آویزان بودند و راهی نمییافتند. دوست داشتن یک دختر زیبا را اغلب در رویا با اشتیاقی عمیق احساس میکردم. حالا آنجا یکی بود، زیبا و بور و از من کمی بلندقدتر که میخواست او را ببوسم و در آغوشم استراحت کند. او قد بلند و قوی بود، او سفید و سرخ بود و چهرهای زیبا داشت، موی فرفریاش در کنار گردن در سایه بازی میکرد، و نگاهش پر از عشق و انتظار بود. اما من هرگز به او فکر نمیکردم، من هرگز عاشق او نبودم، من هرگز در رویاهای لطیف به دنبالش نرفتم و هرگز نام او را در میان متکا با لرزش زمزمه نکردم. من هر وقت که مایل بودم اجازه داشتم او را نوازش کنم، اما من نمیتوانستم او را مقدس شمرده و جلویش زانو بزنم و عبادتش کنم. نتیجه این کار چه بود؟ من چه باید میکردم؟
ناراضی از بستر چمنیام بلند میشوم. آه که زمانه بدی بود. اگر خدا میخواست و کارآموزیم همین فردا تمام میشد بعد میتوانستم رهسپار سفر شوم، خیلی دور از اینجا، و همه چیز را فراموش کرده و باز از صفر آغاز میکردم.
برای اینکه فقط کاری انجام داده باشم تا خود را زنده احساس کنم تصمیم میگیرم به قله کوه صعود کنم، هرچند این کار از اینجا خیلی پر زحمت بود. آدم در آن بالا بر فراز شهر کوچک میتوانست دوردست را ببیند. شیب را در هوای طوفانی تا صخرههای بالائی پیمودم، خود را میان سنگها با فشار به بالا کشیدم و به بالاترین مسیر بعدی رسیدم، جائی که کوه با غریبهنوازی غریبه بود و در بوتهها و تکه سنگهای شل ادامه پیدا میکرد. غرق در عرق و با نفس تنگی به قله میرسم و در جریان هوای ضعیف و آفتابی آن بلندی آزادانهتر نفس میکشم. گلهای سرخ پژمرده گشته به پیچکها شل آویزان بودند و وقتی لمسشان میکردم برگهای خسته و رنگپریده خود را آویزان میساختند. همه جا تمشکهای سبز و کوچکی روئیده بود که فقط سمت با آفتاب تماس گرفتهشان اولین نورهای خفیف قهوهای رنگ به خود گرفته بود. پروانههای خاردار بی سر و صدا در سکوت گرما پرواز میکردند و در هوا جرقههای رنگارنگ میکشیدند؛ بر روی چتری از گیاه بومادران تعداد بیشماری سوسک با خالهای قرمز و سیاه نشسته بودند، یک تجمع ساکت و عحیب، و به صورت خودکار پاهای بلند و باریک خود را تکان میدادند. مدتها از ناپدید شدن ابرها میگذشت و آسمان رنگ آبی خالصی داشت که نوکهای سیاه درختان کاج نزدیک کوههای جنگلی آن را به دو نیمه تقسیم میکرد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 14:51 توسط سعید از برلین
|
گردباد.(4)
من از عشق خوب میدانستم، من بعضی از عاشق و معشوقها را دیده و بعضی از اشعار عاشقانه زیبا و مستکننده را خوانده بودم. خود من هم حتی چندین بار عاشق شده و در رویا کمی از شیرینیاش چشیده بودم، همان شیرینیای که بر سر آن یک مرد زندگیاش را میگذارد، همان شیرینیای که معنای اقدامات و تلاشهای اوست. من همکلاسیهائی داشتم که دوست دختر داشتند، و در کارگاه کارآموزی همکارانی داشتم که بدون خجالت کشیدن میتوانستند از سالونهای رقص یکشنبهها و از وارد شدنشان به اتاق خانمها از راه پنجره تعریف کنند. با این حال عشق برایم هنوز یک باغ در بسته بود که جلوی دروازهاش خجول و مشتاق انتطار میکشیدم.
ابتدا در آخرین هفته، کمی قبل از آن حادثه با قلم بنائی و زخمی شدن دست چپم اولین ندای شفاف عشق بر من ابلاغ گشت، و از آن زمان به بعد من در این وضعیت ناآرام و اندیشناک یک وداعکننده بودم، از آن زمان به بعد زندگی قبلیام برای من به گذشته مبدل و معنای آینده برایم خوانا شده بود. کارآموز سال دوم کارگاهمان یک شب شانه به شانهام آمد و در راه خانه برایم تعریف کرد یاری زیبا برایم میشناسد که تا حال دوست پسری نداشته است و کسی بجز مرا نمیخواهد، و برایم کیف پول ابریشمیای بافته و میخواهد آن را به من هدیه کند. اسم او را نمیخواست بگوید، من خودم باید میتوانستم آن را حدس بزنم. عاقبت بعد از اصرار کردن و پرسیدن موضوع را بیارزش جلوه دادم، او ایستاد _ ما در آن لحظه بر روی محل گذر روی پل بالای آب بودیم _ و آهسته گفت: "او همین حالا دارد از پشت سر ما میآید". نیمه امیدوار و نیمه وحشتزده که کاش این فقط یک شوخی بیمزه باشد شرمسارانه سرم را به عقب چرخاندم. در این وقت دختر جوانی که از ریسندگی خارج شده بود در پشت سر ما از پلههای پل بالا میآمد، برتا فویگتلین Berta Vögtlin را من از مراسم پذیرش آئین مسیحیت میشناختم. او میایستد، مرا نگاه میکند، لبخند میزند و آرام سرخ میشود، تا اینکه تمام صورتش در شعله قرار میگیرد. من با سرعت میدوم و به خانه میروم.
از آن به بعد او دوبار به دیدنم آمد، بک بار در کارگاه ریسندگی، جائی که ما کار میکردیم، و یک بار در شب هنگام خانه رفتن، اما او فقط سلام کرد و بعد گفت: "وقت کار تو هم تموم شد؟" این یعنی که آدم مایل است سر صحبت را باز کند، من اما فقط سر تکان دادم و گفتم بله و با خجالت به رفتن ادامه دادم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 2:40 توسط سعید از برلین
|
گردباد.(3)
در گذشته این بیابان کوچک و ساکت که در پائین سرازیری تند و کوتاهش قطارها عبور میکنند محل اقامت خوبی برایم بود. علاوه بر علفهای محکم و دستنخورده بوتههای کوچک گل رز با خارهای ریز و چند درخت ضعیف و کوچک اقاقیا که باد آنها را کاشته بود نیز اینجا وجود داشتند و از میان برگهای نازک و شفافشان خورشید میدرخشید. من زمانی بعنوان رابینسون کروسو بر روی این جزیره چمنی که کنارش صخرههای سرخ رنگی ایستاده بودند سکونت میکردم، این پهنه متروک متعلق به هیچ کس نبود، فقط افراد شجاع و ماجراجوئی که با صعودی عمودی آن را فتح میکردند صاحبش میگشتند. در اینجا من در دوازده سالگی نامم را با اسکنه بر روی سنگ کندم و داستان کودکانه و درامی در باره رئیس شجاع قبیله سرخپوست در حال سقوطی را نوشتم.
چمن آفتاب سوخته مانند دستهای مو رنگپریده و سفید در سرازیری تند آویزان بود، شاخ و برگ از حرارت سرخ گشته سرو کوهی بوی تند و تلخی در هوای گرم و بیباد میداد. من در دشت بیحاصل و خشک میرفتم، برگهای لطیف اقاقیا را که در نظمی ظریف با رنج زیر آفتاب سوزان آسمان بیکران آبی رنگ استراحت میکردند دیدم و به فکر فرو رفتم. به نظرم میآمد که وقت مغتنمیست تا زندگی و آیندهام را پیش چشمانم گسترش دهم.
اما قادر نبودم چیز تازهای کشف کنم. من فقط عجز عجیب و غریبی میدیدم که مرا از همه جهت تحدید میکرد، رنگ باختن و پژمردگی وحشتناک شادیهای آزمون گشته و افکار عزیز گشته را میدیدم. شغلم نمیتوانست جایگزین خوبی برای تمام آن سعادت کودکانه و آنچه که باید با اکراه از دست میدادم باشد، من شغلم را کم دوست میداشتم و مدت درازی هم به آن وفادار نماندم. آن شغل برایم چیزی نبود بجز مسیری به سمت جهانی که در جائی از آن باید بدون شک خرسندی تازهای یافت میگشت. این چه نوع جهانی میتوانست باشد؟
آدم میتوانست جهان را ببیند و پول کسب کند، آدم دیگر قبل از به عهده گرفتن و انجام دادن کاری احتیاج به سؤال کردن از پدر و مادر خود نداشت، آدم میتوانست یکشنبهها بولینگ بازی کند و آبجو بنوشد. اما من میدیدم که تمام این کارها فرعی و بیاهمیتاند و به هیچ وجه معنای زندگیای که انتظارم را میکشید نمیدهند. معنای واقعی زندگی جای دیگری بود، جائی عمیقتر، زیباتر، اسرار آمیزتر، جائی که باید رغبت و رضایتی عمیق مخفی باشد وگرنه قربانی دادن برای خرسندیهای نوجوانی بیمعنا میگردند، و من چنین احساس میکردم که این معنا ارتباطی تنگ با دخترها و عشق دارد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:8 توسط سعید از برلین
|
گردباد.(2)
اندیشناک از روی پرچین بالا میروم، یک نیلوفر آبی رنگ صورتم را لمس میکند، آن را از شاخه میچینم و در دهان قرار میدهم. من حالا تصمیم گرفته بودم به گردش بروم و از بالای کوه شهرمان را تماشا کنم. پیادهروی یکی از کارهای نیمه خوشحال کنندهای بود که در زمان نوجوانی نمیتوانست به ذهنم خطور کند. یک پسربچه به قدم زدن نمیپردازد بلکه مانند یک راهزن، یک شوالیه یا یک سرخپوست به جنگل میرود، او بعنوان یک قایقران، یک ماهیگیر و یا یک آسیابساز به کنار رود میرود، او در چمنزارها برای شکار پروانهها و مارمولکها میدود. و بدینسان چنین به نظر میآمد که پیادهروی کردن من مانند کار با ارزش و تا اندازهای کسل کننده آدمی بالغ است که درست نمیداند باید با خود چه کند.
نیلوفر آبی رنگ خیلی زود پژمرده گشت و من بعد از دور انداختن آن شاخهاش را که مزه تند و تلخی داشت میجویدم. در کنار برجستگی خاکی کنار ریل قطار، جائی که یک بوته بلند گل طاووسی ایستاده بود مارمولک سبز رنگی از کنار پاهایم میگریزد، در این وقت دوران کودکی باز در من بیدار میگردد، و من آرام نگرفتم و دویدم و نوک پا راه رفتم و کمین کردم تا اینکه عاقبت حیوان وحشتزده را که مانند خورشید داغ بود در دستانم نگاه داشتم. به چشمان کوچک و مانند جواهر براقش نگاه کرده و با طنینی از سعادت سابق دوران شکار بدن نرم و نیرومند و پاهای خشناش را که در حال تقلا و از خود دفاع کردن بودند میان انگشتانم احساس میکنم. اما بعد شوق این کار از بین میرود و من دیگر نمیدانستم با آن حیوان اسیر چه باید بکنم. او دیگر مهم نبود و برایم شادیای به بار نمیآورد. من خودم را خم کرده و دستم را باز میکنم، مارمولک لحظهای تعجبزده با پهلوهائی که سریع در حال تنفس کردن بودند بیحرکت میماند و بعد تند در میان علفها ناپدید میگردد. یک قطار بر روی ریلهای آهنی ِ براق از آنجا و از کنار من عبور میکند، من دور شدنش را نگاه میکنم و برای لحظهای به وضوح حس میکنم که اینجا دیگر نمیتواند برایم شوقی حقیقی برویاند، و مشتاقانه آرزوی دور گشتن با این قطار و راندن به سمت جهان را میکردم.
من برای اطمینان از اینکه نگهبان راهآهن در آن نزدیکی نیست اطرافم را میپائیدم، و چون چیزی نه دیده میشد و نه شنیده بنابراین سریع از روی ریل به آن سمت پریدم و از صخره سنگی کوتاه و قرمز رنگی که هنوز سوراخهای سیاه حاصل از انفجار در بعضی از جاهای آن از راهآهن قابل رویت بودند بالا رفتم. به بالا سریدن برایم کاری آشنا بود، من با محکم نگهداشتن بوته مقاوم گل طاووسی خود را بالا کشیدم. در سنگ سرخ گرمای خشک خورشید تنفس میکرد، هنگام بالا رفتن شن داغ داخل آستینهایم میگشت و وقتی من به بالای سر خود نگاه میکردم، آسمان گرم و درخشان در بالای دیوار سنگی و عمودی به طرز عجیبی نزدیک و محکم ایستاده بود. و ناگهان من در آن بالا بودم، من توانسته بودم با محکم نگاه داشتن ساقه خاردار کوچک اقاقیا و با کمک گرفتن از زانوهایم خود را با زور به بالا بکشم و حالا بر روی علفزاری با یک سراشیبی تند بودم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:27 توسط سعید از برلین
|
گردباد.(1)
با لذت بردن از تعطیلات از گلی به سوی گل دیگر میرفتم، در اینجا و آنجا یک گل آذینچتری معطر را میبوئیدم یا محتاطانه با انگشت کاسبرگ گُلی را باز میکردم تا به درونش نگاه کرده و گودالهای رنگپریده و مرموز و نظم خاموش ِ شریانها و مادگی شبیه به رشته نخهائی با موهای نرم و راهآبهای کریستال مانندش را مشاهد کنم. در این حال آسمان ابری صبحگاهی را مطالعه میکردم که بینظمی آشفته و عجیبی از نخهای راه راهِ بخار و ابرهای کوچک پشمی و پرزدار آن را پوشانده بود. به نطر میآمد که امروز حتماً دوباره یک رعد و برق بزند، و من تصمیم داشتم بعد از ظهر چند ساعتی به ماهیگیری بروم. و با این امید که کرم خاکی پیدا کنم با جدیت چند سنگ آهکی آتشفشانی حاشیه باغچه را به کناری میزنم و مشغول جستجو میگردم، اما فقط جمعی از سوسکهای خاکی خشک و خاکستری رنگ آنجا میخزیدند و آشفته به هر سمتی در حال گریختن بودند.
من به این میاندیشیدم که حالا چکار باید کرد، اما چیزی بلافاصله به فکرم نمیرسید. پیش از این سال در آخرین تعطیلاتم کاملاً یک نوجوان بودم. آنچه را که من در آن زمان با کمال میل انجام میدادم، مانند به هدف شلیک کردن با کمانی از شاخه درخت فندق، بادبادک هوا کردن و منفجر ساختن سوراخ موشها در مزارع با باروت، تمام این کارها نور و جذابیت آن زمان را دیگر از دست داده بودند، طوری که انگار یک قسمت از روحم خسته شده باشد و نخواهد دیگر به نداهائی که روزی برایش عزیز بودند و شادی به ارمغان میآوردند هرگز جوابی بدهد.
تعجبزده و با اندوهی خاموش در منطقه کاملاً آشنای شادیهای دوران نوجوانیام به اطراف مینگریستم. باغ کوچک، ایوانهائی با گل تزئین گشته و حیاط تر و پر سایه با آن سنگفرشها و خزههای سبز به من نگاه میکردند و چهرهای متفاوت از قبل داشتند، و حتی گلها نیز تا اندازهای از جادوی پایانناپذیرشان کاسته شده بود. در گوشه باغ بشگه قدیمی با لولهای برای هدایت آب بیتکلف و خسته کننده قرار داشت؛ و من آنجا در قدیم بر خلاف خوشایند پدرم نیمی از روز شیر بشگه را باز میکردم و با جریان آب آن چرخهای آسیاب چوبیام را به حرکت میانداختم، در مسیر آب کانال، سد و نهرهای مصنوعی میساختم و گاهی سیل به راه میانداختم. بشگه آب پوسیده گشته برای من محبوبی وفادار و یک سرگرمی بود، و در حالی که من بشگه را نگاه میکردم حتی طنین آن سعادت کودکی در گوشم پیچید، فقط این طنین مزه غمانگیزی میداد، و بشگه دیگر نه سرچشمه بود، نه جریان آب و نه آبشار نیاگارا.
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:52 توسط سعید از برلین
|
گردباد.
اواسط دههی نود بود و من آن زمان دوران کارآموزی خود را در کارخانه کوچکی در شهر پدریام که همان سال برای همیشه ترکاش کردم میگذراندم. حدود هجده سال از سنم میگذشت و از اینکه دوران جوانی زیبائی داشتم اصلاً چیزی نمیدانستم، با وجودی که من از آن هر روز لذت میبردم و خودم را مانند پرندهای در هوا احساس میکردم. برای افراد سالخوردهای که ممکن است نتوانند دیگر اتفاقات سالهای گذشته را جزء به جزء به یاد آورند لازم است فقط این نکته را یادآوری کنم: در آن سالی که من از آن صحبت میکنم ناحیه ما توسط یک گردباد یا طوفانی که نظیرش نه قبلاً دیده شده بود و نه بعداً دیده گشت مورد حمله واقع گردید. در آن سال این اتفاق رخ داد. من دو سه روز قبل از آن با قلم بنائی به دست چپم ضربهای وارد کرده بودم. دستم سوراخ شده و باد کرده بود، باید آنرا پانسمان میکردم و اجازه نداشتم به کارگاه بروم.
به خاطر دارم که در تمام ایام پایانی آن تابستان هوا در دره تنگ ما به طور بیسابقهای شرجی و خفه بود و گاهی آسمان روزهای متمادی منقلب بود و به دنبال هم رعد و برق میزد. ناآرامی داغی در طبیعت موجود بود و من البته فقط به طور ناخودآگاه و مبهم از آن متأثر گشتم و چیزهای کمی از آنها در خاطرم باقی مانده است. برای مثال وقتی من شبها برای ماهیگیری میرفتم، ماهیها را بخاطر شرجی و گرم بودن هوا به طور غریبی برانگیخته مییافتم، آنها بدون نظم به هم فشار میآوردند، اغلب از آب ولرم به بالا میجهیدند و مانند کورها اسیر قلاب ماهیگیری میگشتند. حالا عاقبت هوا کمی خنکتر و آرامتر شده بود، رعد و برق کمتر میزد، و در سحرگاه هوا کمی بوی پائیز میداد.
یک روز صبح با یک کتاب و یک تکه نان در ساک برای تفریح کردن از خانه خارج گشتم. همانطور که از دوران کودکی به آن عادت داشتم اول از پشت خانه به باغ که هنوز در سایه قرار داشت رفتم. صنوبرهائی که پدرم کاشته بود و من آنها را از زمانی که کاملاً جوان و مانند میلهای نازک بودند میشناختم ستبر و بلند ایستاده بودند و در زیرشان تودههای برگ سوزنی قهوهای رنگ ریخته بود، و سالها میگذشت که در آنجا انگار چیزی بجز گل همیشه بهار نمیخواست سبز شود. و در نزدیک آنجا بوتههای گل مورد علاقه مادرم در یک حاشیه باریک و دراز قرار داشتند که درخشش و شادی زیادی پخش میکردند، و ما هر یکشنبه برای تهیه دسته گلی بزرگ از آنها میچیدیم. در آنجا گیاهی بود با شنگرف سرخ و دستهای از گلهای کوچک به نام عشق سوزان، و بر شاخههای نازک یک بوته لطیف گلهائی به شکل قلبهای سرخ و سفید که مردم آنها را قلب خانمها مینامیدند آویزان بودند، و بوتهای دیگر نخوت بد بو نام داشت. شاخههای بلند گل مینا که هنوز به گل ننشسته بودند در نزدیک هم قرار داشتند، و در میانشان کرمی چاق با خارهای نرم و گیاه مضحک پرپهن میخزیدند، و این حاشیه باریک و دراز باغچه محبوب و رویائی ما بود، زیرا در آنجا بسیاری از گلهای عجیب و غریب طوری کنار هم قرار داشتند که برایمان عجیبتر و بهتر از تمام گلهای رز در دو باغچه گرد دیگر بودند. وقتی بر آنجا خورشید میتابید و پیچکهای روی دیوار شروع به درخشیدن میکردند، بعد هر بوته زیبائی مخصوص به خود را میگرفت، گلایولها با رنگهای نافذ خیلی به خود مینازیدند، گیاه وانیل قهوهای رنگ مانند افسون گشتهای غرق بوی دردآور خود میشد، بوته دم روباه تسلیم گشته و پژمرده رو به پائین آویزان میگشت، گل زبان در قفا اما خود را بر روی انگشتان پا قرار میداد و ناقوسهای متعدد تابستانیش را به صدا میآورد. زنبورها در کنار ترکههای طلائی و در میان گلهای شیپوری با صدای بلند و به صورت گروهی پرواز میکردند، عنکبوتهای کوچک و قهوهای رنگی با سرعت بر روی پیچکها به جلو و عقب میدویدند؛ بر بالای شقایقها آن پروانههای سریع و بلهوس با بدنهای چاق و بالهای شیشهای که مشتاق و یا دُم کبوتر نامیده میگشتند وزوز کنان میلرزیدند.
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۰ساعت 23:50 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(15)
سکوتی طولانی برقرار میگردد. بعد پائولا دوباره شروع به صحبت میکند:
"آیا از کسی سؤال کردهاید که آیا مایل است با شما ازدواج کند؟"
"سؤال کردهام! نه، نپرسیدهام. برای چه؟ من خوب میدانم که کسی راضی به این کار نیست."
"پس شما مایلید که دخترها پیش شما بیایند و بگویند: آخ آقای اونگلت، میبخشید، اما من خیلی مایلم که با شما ازدواج کنم! ولی البته باید بتوانید برای رخ دادن چنین اتفاقی خیلی انتظار بکشید."
آندریاس آهی میکشد: "من این را خوب میدانم. شما میدانید که منظورم چیست دوشیزه پائولا. اگر میدانستم که کسی منظور بدی ندارد و میتواند مرا کمی تحمل کند، بعد _"
"بعد شاید شما دلتان به رحم میآمد و به او چشمک میزدید یا انگشت اشاره خود را تکان میدادید! خدای من، شما خیلی _ شما خیلی _"
با این حرف پائولا از آنجا میرود، اما نه با چهرهای خندان، بلکه با قطرات اشگ در چشم. اونگلت نتوانست گریه کردن او را ببیند، اما متوجه چیزی عجیب در صدای پائولا و گریختن او گشت، به همین دلیل پشت سر او میدود و وقتی به او میرسد و هر دو کلمهای نمییابند که بگویند، ناگهان همدیگر را در آغوش گرفته و به همدیگر یک بوسه میدهند. در این وقت اونگلت کوچک اندام و پائولا نامزد میشوند.
هنگامی که او خجالتزده اما شجاع با عروس خود بازو در بازو به باغ رستوران بازمیگردد همه خود را برای رفتن آماده کرده و فقط منتظر آمدن آن دو بودند. مارگرت در آن هیاهو و حیرانی و سر تکان دادنها و تبریک گفتنها جلوی اونگلت ظاهر میشود و میپرسد: "کیفدستیام را کجا گذاشتهاید؟"
داماد مضطرب آدرس محل کیف را میدهد و با سرعت به جنگل بازمیگردد، و پائولا هم به همراه او میرود. در محلی که او آن همه وقت نشسته و گریه کرده بود و در میان شاخ و برگهای قهوهای رنگ کیف درخشنده قرار داشت. عروس میگوید: "خوب شد که ما دوباره اینجا آمدیم. دستمال تو هم هنوز اینجا قرار دارد."
(1908)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۰ساعت 21:1 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(14)
او یک ساعت تمام آنجا نشست. چشمانش دوباره خشک شده بودند و هیجانش پریده بود، اما موقعیت غمانگیز و ناامیدی در کوششهایش خود را روشنتر از قبل به او نشان میدادند. در این وقت خش خش لباس و صدای آهسته پائی که در حال نزدیک شدن بود را میشنود، و قبل از آنکه بتواند از جایش بجهد، پائولا در کنارش ایستاده بود.
پائولا با شوخی میپرسد: "کاملاً تنها؟" و چون او جوابی نمیدهد بنابراین دقیقتر به آندیاس نگاه میکند و ناگهان جدی شده و با مهربانی زنانهای میپرسد: "چیزی از دست دادهاید؟ آیا برایتان حادثهای رخ داده است؟"
اونگلت آهسته و بدون جستجوی عبارات جواب میدهد: "نه. فقط به این پی بردم که من برای در میان مردم بودن مناسب نیستم. و اینکه من برایشان یک دلقک بیشتر نبودهام."
"اما، خیلی هم مهم نیست _"
"چرا، خیلی هم مهم است. من دلقک آنها بودم، و مخصوصاً دلقک دخترها. چون من خوش قلب بودم و آنرا نمایان میساختم. حق با شما بود، من نمیبایست عضو گروه کر میشدم."
"شما میتونید دوباره از آن خارج شوید، و بعد همه چیز درست میشود."
"من میتونم عضویتم را باطل کنم، و انجام این کار همین امروز بهتر از فرداست. اما با این کار چیزی درست نمیشود."
"به چه دلیل؟"
"چون من برای آنها تبدیل به یک دلقک شدهام. و چون حالا دیگر کسی _"
بغض راه گلوی آندریاس را میگیرد. پائولا مهربانانه میپرسد: "و چون حالا دیگر کسی _؟"
آندریاس با صدائی لرزان ادامه میدهد: "چون حالا دیگر هیچ دختری به من توجه نخواهد کرد و مرا جدی نخواهد گرفت."
پائولا آهسته میگوید: "آقای اونگلت، آیا حالا شما بیانصافی نمیکنید؟ یا منظورتان این است که من به شما توجه نمیکنم و شما را جدی نمیگیرم؟"
"نه، اینطور نیست. من فکر میکنم که شما هنوز حرمتم را نگاه میدارید. اما منظورم این نبود."
"پس منظورتان چیست؟"
"آه خدای من، من اصلاً نمیبایست در این باره صحبت میکردم. اما من کاملاً دیوانه میشوم وقتی میبینم دیگران در وضعیت بهتری از من قرار دارند، خوب من هم یک انسان هستم، مگر اینطور نیست؟ اما با من _ با من نمیخواهد _ با من نمیخواهد کسی ازدواج کند!"
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۰ساعت 13:33 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(13)
پس از گذشت نیم ساعت جمعیت به محل مورد هدف میرسد، یک روستای کوچک در جنگل که مهمانخانه آن بخاطر قهوه خوبش معروف بود و در نزدیکش خرابههای قصر یک شوالیه راهزن قرار داشت. جوانها که زودتر رسیده بودند با جنب و جوش در باغ کافه بازی میکردند. حالا از داخل کافه چند میز آورده و کنار یکدیگر قرار داده میشوند، صندلیها و نیمکتها را جوانها به درون باغ حمل میکردند؛ رومیزیهای تمیز بر روی میزها بهن میشوند و فنجانها، قوریها، بشقابها و انواع شیرینیها روی میز قرار میگیرند. خانم اونگلت مؤفق شده بود پسرش را در کنار مارگرت بنشاند. اما او متوجه این مزیت نبود، بلکه حس بدبختی نوری غمگینانه در پیش چشم او از خود پخش میکرد، او بیاعتنا قهوه سرد شدهاش را با قاشق هم میزد و با وجود تمام نگاههائی که مادر به سویش میفرستاد لجوجانه خاموش بود.
بعد از دومین فنجان قهوه هر دو رهبر گروه جوانها تصمیم میگیرند برای بازی به طرف خرابه قصر بروند. گروه پسرها به اتفاق گروه دخترها پر سر و صدا از جا برمیخیزند. همینطور مارگرت دیرلام نیز از جا برمیخیزد و در حال بلند شدن کیفدستی کوچک زیبا و منجوقدوزی شدهاش را با این کلمات به اونگلت که در دلسردی غرق گشته بود میسپرد:
"خواهش میکنم از کیفم خوب مواظبت کنید، ما میرویم بازی کنیم." آندریاس به سرش حرکتی میدهد و کیف را میگیرد. اطمینان بیرحمانهی مارگرت از اینکه او پیش افراد مسنتر میماند و در بازی شرکت نمیکند باعث تعجبش نگشت. اما از اینکه چرا او همه مهربانیهای تعجب برانگیز هنگام تمرین را، داستان آن چارپایه کوچک و بقیه چیزها را از همان ابتدا متوجه نگشته است در تعجب بود.
بعد از رفتن جوانها افراد باقیمانده دوباره در حال قهوه نوشیدندن و صحبت کردن بودند که اونگلت بدون جلب توجه از جایش بلند میشود و از پشت باغ و از روی مزارع به سمت جنگل میرود. کیف کوچکی که در دست حمل میکرد در نور خورشید با شادی در حال درخشیدن بود. در جلوی تنه کوتاه یک درخت شکسته توقف میکند. دستمالی از جیب در آورده و آنرا بر روی تنه مرطوب درخت پهن میکند و روی آن مینشیند. بعد سر را بر روی دو دستش تکیه داده و در افکاری غمگین فرو میرود، و وقتی نگاهش دوباره به کیفدستی رنگارنگ مارگرت میافتد و همزمان با آن باد فریاد شادی جمعیت را به سمت او میآورد، او سر سنگینش را بیشتر خم و بیصدا و کودکانه شروع به گریستن میکند.
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 23:53 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(12)
او خشمگین فریاد میزد: "پائین! به شما میگم منو دوباره بیارید پائین!"
بغض راه گلویش را میبندد، او خود را کاملاً نابود شده احساس میکرد و میپنداشت به شرمی ابدی دچار شده است. شاگرد داروساز اما بر این عقیده بود که او برای آزادیش باید هزینه بپردازد و همه مشوقانه کف زدند.
مارگرت دیرلام هم فریاد کشید: "شما باید هزینه بپردازید".
آندریاس در این وقت دیگر نمیتوانست مقاومت کند و داد میزند: "باشه، باشه. اما زودتر!"
شکنجهگرش حالا سخنرانی کوتاهی با این مضمون میکند: سه هفته از عضویت آقای اونگلت در گروه کر ما میگذرد بدون آنکه کسی آواز خواندن او را شنیده باشد. و حالا قبل از خواندن یک آواز برای جمع نمیتواند او از وضعیت مرتفع و خطرناکی که در آن قرار دارد نجات یابد.
بعد از پایان صحبت او آندریاس که احساس میکرد نیرویش در حال ترک کردن اوست فوری شروع به خواندن میکند. او نیمه گریان میخواند: "آیا آن ساعات را به یاد میآوری" _ و هنوز بیت اول را تمام نکرده بود که مجبور به ول کردن شاخه گشته و با کشیدن فریادی به زمین سقوط میکند. حالا اما همه وحشتزده بودند، و اگر یکی از پاهایش شکسته باشد، قطعاً باید آنها اظهار پشیمانی و همدردی با او میکردند. اما او با چهرهای رنگ پریده و بدون آسیب دیدگی دوباره از جا برمیخیزد، کلاهش را که در کنارش روی لجن افتاده بود برمیدار، با دقت دوباره آن را بر سر میگذارد و در سکوت از آنجا دور میشود _ بر عکس مسیری که آنها آمده بودند. او در پشت اولین پیچ کنار جاده مینشیند و سعی به آرام کردن خود میکند.
شاگرد داروساز که با وجدانی ناراحت به دنبال او رفته بود آندریاس را در جائی که نشسته بود پیدا میکند. او از آندریاس طلب بخشش میکند، اما جوابی از او دریافت نمیکند.
او دوباره خواهشمندانه میگوید: "من واقعاً خیلی متأسفم. من یقیناً فکر بدی در سر نداشتم. خواهش میکنم منو ببخشید، و دوباره با ما بیائید!"
اونگلت میگوید "مهم نیست" و اشارهای میکند، و آن دیگری ناراضی از آنجا میرود.
کمی دیرتر دومین دسته از افراد مسنتر از راه میرسد و هر دو مادر در میان آنها آهسته نزدیک میشوند. اونگلت به طرف مادرش میرود و میگوید:
"من میخواهم به خانه بروم."
"خانه؟ بگو ببینم چرا؟ آیا اتفاقی افتاده؟"
"نه. اما ماندن ارزشی ندارد، من حالا دیگر مطمئنم."
"که اینطور؟ آیا از مارگرت جواب رد شنیدی؟"
"نه. اما من مطمئنم _"
مادر حرف آندریاس را قطع میکند و او را به دنبال خود میکشد.
"مسخره بازی را کنار بگذار! تو با من میائی، و همه چیز درست خواهد شد. وقت نوشیدن قهوه تو را کنار مارگرت مینشانم، مواظب باش."
او با ناامیدی سرش را تکان میدهد و به همراه مادرش میرود. پائولا سعی میکند سر صحبت را با او باز کند ولی مجبور میشود دوباره آن را فراموش کند، زیرا که آندریاس ساکت به روبرو نگاه میکرد و چهرهاش طوری خشمگین و تلخ بود که هرگز کسی او را به این شکل ندیده بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:1 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(11)
در این بین مارگرت با بقیه جوانها خیلی جلوتر رفته بودند، و اونگلت نیز به این گروه کوچک جوان و شوخ پیوسته بود، و برای پا به پای آنها رفتن با پاهای کوچکش باید به خود زحمت زیادی میداد.
دوباره آنها به طور استثنائی با او مهربان شده بودند، زیرا که آندریاس کوچک و هراسان با آن چشمان عاشقش برای این آدمهای شوخ یک طعمه آماده بود. همچنین مارگرت زیبا نیز با بقیه همکاری کرده و ستایشگر خود را با جدیتی ظاهری کم کم به حرف میکشاند، طوری که آندریاس در اثر هیجانی خوشحال کننده و بخشهائی از جملات بلعیده شدهاش کاملاً داغ میگردد.
شادی اونگلت مدت زیادی دوام نمیآورد. کم کم آندریاس بیچاره متوجه میگردد که بقیه از پشت سر او را مسخره میکنند، و با اینکه او به این چیزها عادت داشت اما با این حال دلش شکست و امیدش را دوباره از دست داد. ولی تا حد امکان اجازه نمیداد کسی از ظاهرش متوجه چیزی گردد. با گذشت هر پانزده دقیقه بر شادی جوانها افزوده میگشت و هرچه او جوکها و کنایهها را که مربوط به او میگشتند خواناتر میشنید با زحمت و با صدای بلندتری آنها را در خندیدن همراهی میکرد. عاقبت گستاخی جوانها به پایان میرسد، یک کمک داروساز که قدش به بلندی یک درخت بود متلک گفتن به او را به یک شوخی واقعاً خشن مبدل میسازد.
حالا آنها به کنار یک درخت قشنگ و پیر بلوط رسیده بودند و شاگرد داروساز پیشنهاد داد که او میتواند با دستهایش پائینترین شاخه درخت بلند را لمس کند. او خود را زیر شاخه قرار میدهد و چندین بار به بالا میپرد، اما دستش کاملاً به شاخه نمیرسید و تماشاگران که در نیمدایرهای آنجا ایستاده بودند شروع به دست انداختن او میکنند. او به این فکر میافتد که بوسیله یک شوخی آبروی از دست رفته خود را دوباره به دست آورد و کس دیگری را برای مسخره شدن به جلو هل دهد. ناگهان دور کمر اونگلت کوچک اندام را میگیرد، او را به هوا بلند میکند و از او میخواهد که شاخه را بگیرد و خود را آنجا نگهدارد. آندریاس که غافلگیر و عصبانی شده بود اگر در آن حالت معلق ترس از افتادن نمیداشت هرگز به این کار تن در نمیداد. به این دلیل او شاخه را میگیرد و خود را محکم نگاه میدارد؛ به محض اینکه حمل کنندهاش متوجه این کار میگردد او را ول میکند، و حالا اونگلت در میان خنده جوانها درمانده در آن بالا آویزان میماند، با پاهائی بیقرار و فریادی از سر خشم.
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 11:18 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(10)
اولین دوشنبه عید پاک آسمان آبی و آفتابی بود، و ساعت دو تقریباً همهی اعضاء گروه کر با بعضی از مهمانها و خویشاوندان خود بالای شهر در خیابان کاج گرد هم آمدند. اونگلت مادرش را با خود آورده بود. او شب قبل به مادرش اعتراف کرده بود که عاشق مارگرت میباشد و البته امید کمی دارد، اما به مساعدت مادرانه و به گردش دسته جمعی بعد از ظهر فردا هنوز اعتماد دارد. گرچه مادر بهترینها را برای پسر کوچکش آرزو میکرد، اما چنین به نظرش میرسید که مارگرت برای او خیلی جوان و زیبا به نظر میآید. اما امتحان کردن آن مجانی بود؛ مطلب عمده این بود که آندریاس هرچه زودتر لااقل به خاطر مغازه دارای یک همسر شود.
آنها چون جاده جنگلی تا اندازهای سربالائی نسبتاً تندی داشت و عبور از آن دشوار بود بدون آواز خواندن به راه میافتند. با این حال اما خانم اونگلت نفس به اندازه کافی داشت تا با جدیت به پسرش آخرین تدابیر رفتار برای ساعات در پیش را یادآوری و تأکید کند و سپس بعد از آن به یک صحبت جمع و جور نیز با خانم دیرلام بپردازد. مادر مارگرت برای بالا رفتن از سربالائی مشکل داشت و در حالی که هوا به اندازه کافی برای جواب دادن نداشت، یک ردیف چیزهای مطلوب و جالب میشنید. خانم اونگلت با تعریف از هوای با شکوه صحبت را آغاز کرده بود و از آنجا موضوع را به تقدیر از موسیقی کلیسائی کشاند، یک ستایش از وضع ظاهر نیرومند خانم دیرلام و از زیبائی لباس بهارهی مارگرت کرد، و عاقبت نمایشی از شکوفائی شگفتانگیزی که مغازه لوازم دوخت و دوز زنانه خواهرش در سالهای اخیر کرده بود داد. خانم دیرلام بعد از این حرفها مجبور به تعریف کردن از سلیقه و استعداد بازرگانی خوب پسر خانم اونگلت گردید و گفت که شوهرش نیز سالیان قبل در زمان دوران تحصیل آندریاس متوجه این موضوع گشته و آن را تائید کرده بوده است. مادر به شعف آمده آندریاس در جواب این چاپلوسی نیمه آهی میکشد و میگوید: البته که اینطور است، آندریاس با استعداد است و پیشترفت زیادی خواهد کرد، همینطور آن مغازه باشکوه هم دیگر تقریباً به او تعلق دارد، اما تنها چیزی که رقتانگیز است خجالتی بودن او در مقابل خانمهاست. از طرف او نه کمبودی در میل و نه در فضیلت مطلوب ازدواج کردن وجود دارد، بلکه فقط فاقد اعتماد و شجاعت اقدام کردن میباشد.
خانم دیرلام حالا شروع به دلداری دادن به مادر نگران میکند، و گرچه در این حال ابداً دخترش را در نظر نداشت، اما خانم اونگلت را مطمئن میساخت که ازدواج با آندریاس برای هر دختر مجردی در شهر میتواند خوشحال کننده باشد. خانم اونگلت این کلمات را مانند عسل میمکد.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:27 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(9)
روز بعد پائولا او را به این خاطر که جای ایستادن مصنوعی بالا بردهاش کاملاً متکبرانه به چشم میآید و او را مضحک جلوه میدهد سرزنش کرد. آندریاس قول میدهد که به خاطر قامت کوتاه خود دیگر خجالت نکشد، ولی قصد دارد فردا در اولین یکشنبه عید پاک برای آنکه به آن همکاری که چارپایه را تهیه کرده است توهین نشود از چارپایه کوچک برای آخرین بار استفاده کند. پائولا این ریسک را نکرد به آندریاس بگوید آیا مگر نمیبیند که چارپایه را فقط برای دست انداختن او به آنجا آوردهاند. پائولا بخاطر حماقت او همانقدر عصبانی بود که بخاطر سادگی او تحت تأثیر قرار داشت.
در اولین یکشنبه عید پاک در گروه کر کلیسا همه چیز یک درجه تشریفاتیتر از دو روز پیش بود. یک موزیک سخت اجرا میگردد و اونگلت شجانه توازن خود را بر روی چارپایهاش حفظ میکرد. در اواخر آواز او با وحشت متوجه میگردد که چارپایه کوچک در زیر تخت کفشهایش تلو تلو میخورد و شروع به شل شدن کرده است. او بجز آنکه آرام بایستد و تا حد امکان از سقوط خود از بالای تراس اجتناب کند نمیتوانست کار دیگری انجام دهد. او مؤفق به این کار میگردد و به جای یک رسوائی و مصیبت چیزی رخ نمیدهد بجز آنکه از صدای زیر مردانهاش در اثر سر و صدای آهسته شکستن چارپایه کاسته میگردد و او با چهرهای از ترس پوشیده شده رو به پائین فرو میرود و از دید محو میگردد. رهبر ارکستر، صحن کلیسا، بالکنها و پشتگردن زیبای مارگرت مو بور یکی پس از دیگری از جلوی چشمان آندریاس گم میشوند، اما او سالم به زمین فرود میآید و در کلیسا بجز برادران آواز خوان که پوزخند میزدند فقط یک تعداد پسر محصل که جلو نشسته بودند متوجه این حادثه گشتند. از بالای سر تحقیر گشتهاش صدای شاد تشویق کردن گروه کر به گوش میآمد.
هنگامی که مردم کلیسا را ترک میکنند، اعضای گروه کر برای گفتگوی کوتاهی بر روی تریبون کنار هم میمانند، زیرا فردا، در اولین دوشنبه عید پاک قرار بر این بود که اعضای کر کلیسا مانند هر سال به گردش خارج از شهر بروند. آندریاس اونگلت از ابتدا از این سفر انتظار بزرگی داشت. او حالا حتی جرئت پیدا کرده بود از دوشیزه دیرلام بپرسد که آیا او هم فردا به این سفر خواهد آمد، و این سؤال را بدون به هیجان آمدن زیاد ادا کرد.
دختر جوان با آرامش میگوید "بله، البته که من هم خواهم آمد"، و بعد ادامه میدهد "راستی، آیا قبلاً دردتان آمد؟" و چون خندهای که از آن جلوگیری میکرد در حال منفجر گشتن بود بدون شنیدن پاسخ از آنجا دور میگردد. در این لحظه پائولا با نگاهی شفیقانه و جدی که آشفتگی اونگلت را افزایش میداد به او نگاه میکرد. شجاعت فرّار شعلهور شدهاش در حال دگرگون گشتن بود، و اگر او با مادرش در باره این سفر صحبت نکرده بود و او از وی درخواست رفتن به این سفر را نمیکرد، حالا او میتوانست از خیر گردش خارج از شهر، از انجمن و از تمام امیدهایش بگذرد.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:6 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(8)
او بعد از تمرین بعدی در راه خانه مؤفق میشود نسبتاً به زبان آلمانی صحبت کند، تقریباً همانطور که در خانه با مادر خود صحبت میکرد، و با کامیابی بدست آمده بر جسارت و اعتمادش افزوده میگردد و در شب بعد بقدری پیشرفت کرده بود که سعی کرد به دوست داشتن کسی اعتراف کند، و چون به کمک و محرم اسرار بودن پائولا حساب میکرد حتی نیمه مصمم قصد نام بردن از دوشیزه دیرلام را هم داشت. اما پائولا اجازه نمیدهد که او تا این حد پیش برود و ناگهان اعتراف کردن آنریاس را قطع میکند و میگوید: "شما میخواهید ازدواج کنید، درست میگویم؟ و این هوشیارانهترین کاری است که شما میتوانید انجام دهید. سن ازدواج کردن را هم دارائید."
آندریاس غمگین جواب میدهد "سن ازدواج، بله آن را دارم". اما پائولا فقط میخندد و او نامطمئن به خانه بازمیگردد. در نوبت بعد دوباره او در باره حرف شب قبل شروع به صحبت میکند. پائولا به سادگی میگوید که او باید بداند چه کسی را میخواهد؛ و نقشی که او در گروه آواز بازی میکند نمیتواند قطعاً به حال او مفید باشد، زیرا که دختران جوان میتوانند بجز مسخرگی چشم بر همه عیوب معشوقههایشان ببندند.
روحش عاقبت به خاطر هیجان و تمرینها برای عید پاکی که اونگلت برای اولین بار به همراه گروه کر بر روی تریبون کلیسا باید خود را نشان میداد از زندان غم و اندوه حرفهای پائولا آزاد شده بود. او در این صبح با دقت ویژهای لباس میپوشد و با کلاه سیلندری بزرگ بر سر زودتر از موعود به کلیسا میرود. بعد از تعیین گشتن محل ایستادنش به همکاری که قصد کمک کردن به او را داشت قولش را یادآوری میکند. به نظر میرسید که او واقعاً جریان را فراموش نکرده است و به نوازنده ارگ اشارهای میکند و ارگنواز لبخندزنان چارپایه چوبی کوچکی میآورد و جائی که اونگلت باید میایستاد قرار میدهد، طوری که او حالا در دیدن و دیده شدن از همان مزیتی برخوردار بود که بلندقدترین خواننده گروه کر داشت. فقط ایستادن به این صورت پر زحمت و خطرناک بود، او میبایست تعادل خود را کاملاً حفظ کند و فکر کردن به این موضوع که ممکن است سقوط کند و با پاهای شکسته تا جلوی پای دختران که کنار نرده جای گرفتهاند سر بخورد باعث عرق کردنش میشود، زیرا که محل ارگ و صف خوانندگان مرد بر روی تراس با شیب تندی رو به صحن کلیسا متمایل شده بود. اما در عوض میتوانست از راه نزدیک اضطرابانگیزی با دیدن پشت گردن مارگرت دیرلام لذت ببرد. او بعد از پایان آواز و مراسم نیایش دسته جمعی احساس خستگی میکرد و وقتی درها باز شدند و ناقوسها به صدا آمدند نفس راحتی کشید.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:46 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(7)
آندریاس به خود میگوید: "به، به!" و برای برنامههای آینده خیالپردازی میکند، بله او برای اولین بار در زندگیاش هنگام مرتب کردن اجناس، کامواهای نیمه پشمی را با کامواهای پشم خالص عوضی میگیرد.
با این حال فرا رسیدن عید پاک هر روز نزدیکتر میگشت، و چون قرار بود که گروه کر هم در روز جمعهی قبل از عید پاک و هم در یکشنبه بعد ار آن برنامه اجرا کند به همین دلیل باید در هفته چند بار تمرین میکردند. اونگلت همیشه به موقع حاضر میگشت و تمام تلاشش را میکرد تا هیچ خرابکاری به بار نیاورد، و از طرف تمام اعضای گروه با مهربانی با او برخورد میشد. فقط پائولا به نظر میآمد که از بودن او ابداً خرسند نیست و این برای ماتیاس خوشایند نبود، زیرا که پائولا تنها خانم مورد اطمینان کامل او بود. و باید این را هم به آن افزود که او به طور منظم در کنار پائولا به خانه بازمیگشت، زیرا که میل همراهی کردن مارگرت تصمیم و آرزوی خاموشی بود که او هرگز جرئت پیشنهاد کردنش را پیدا نکرده بود. به این نحو او با پائولا به خانه میرفت. اولین بار در این با هم به خانه رفتنها کلمهای بین آن دو رد و بدل نشد. دفعهی بعد اما پائولا از او پرسید چرا او کم حرف است، نکند که از او میترسد.
آندریاس وحشتزده و با لکنت میگوید: "نه. اینطور نیست _ بلکه _ یقیناً نه _ برعکس."
پائولا آهسته میخندد و میگوید: "و آواز خواندن؟ آیا از آواز خواندن خرسندید؟"
"بله _ خیلی _ معلومه."
پائولا سرش را تکان میدهد و آهسته میگوید: "آقای اونگلت آیا واقعاً نمیشود با شما صحبت کرد؟ شما اصلاً جواب سر راست نمیدهید."
او درمانده به پائولا نگاه میکند و به لکنت میافتد.
پائولا ادامه میدهد: "من منظور بدی نداشتم. آیا باور نمیکنید؟"
او با شدت سرش را تکان میدهد.
"بسیار خوب! آیا شما بجز «چرا» و «در هر حال» و «با اجازه شما» و مانند اینها نمیتوانید واقعاً چیز دیگری بگوئید؟"
"بله، میتونم، من میتونم، هرچند _ اگر چه."
"بله هرچند و اگر چه. شما در شب با خاله و مادرتان به زبان آلمانی صحبت میکنید، مگر اینطور نیست؟ پس با من و با دیگران هم به همین زبان صحبت کنید. بعد آدم میتواند با هم صحبت منطقی کند. آیا شما نمیخواهید؟"
"بله میخواهم، من میخواهم _ حتماً _"
"بسیار خوب، این از باهوشی شماست. حالا میتونم با شما صحبت کنم. من چیزهائی برای گفتن دارم."
و حالا پائولا طوری با او صحبت میکرد که آندریاس به آن عادت نداشت. پائولا از او میپرسد به چه دلیل وقتی که او نمیتواند آواز بخواند و فقط آدمهای جوانتر در گروه هستند او در آنجا عضو شده است. و مگر متوجه نمیگردد که در آنجا اعضاء گروه گاهی به او میخندند. اما هرچه محتوای صحبتهای پائولا او را بیشتر میرنجاند، او نوع خوب و خیرخواهانه صحبت کردن پائولا را نافذتر احساس میکرد و تا اندازهای گریان میان انکار و حقشناسیای تکاندهنده در نوسان بود. در این وقت آنها مقابل خانه پائولا میرسند. پائولا به او دست میدهد و جدی میگوید:
"شب بخیر آقای اونگلت، به دل نگیرید منظور بدی نداشتم. دفعهی بعد به گفتگو ادامه میدهیم، موافقید؟"
آندریاس پریشان به خانه بازمیگردد. به یادآوردن افشاگری پائولا برایش گذشته از دردناک بودن تازه و آرامبخش هم بود، زیرا تا حال کسی با او چنین دوستانه و جدی و خوش نیت صحبت نکرده بود.
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 20:58 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(6)
اونگلت هنگام تمرین بسیار با احتیاط آواز میخواند. با آنکه هنوز از زمان مدرسه از نوتخوانی چیزی به خاطر داشت ولی بعضی از قسمتها را با صدائی خفه بعد از دیگران میخواند، در مجموع اما برای هنرش اطمینان کمی احساس میکرد و به اینکه روزی وضع بهتر خواهد شد تردید داشت. رهبر ارکستر که از خجالتزدگی او تحت تأثیر قرار گرفته و لبخند میزد رعایت حالش را کرد و حتی هنگام خداحافظی به او گفت: "اگر به تمرین ادامه دهید با گذشت زمان کم کم بهتر خواهید شد". آندریاس تمام شب را بخاطر در نزدیکی مارگرت بودن و اغلب اجازه تماشا کردن او را داشتن لذت برد. او به این اندیشید که هنگام تمرین قبل و بعد از اجرای آواز با ارگ جایش درست پشت سر دخترها قرار گرفته بود، و سعادت ایستادن چنین نزدیک در کنار دوشیزه دیرلام را در عید پاک و در همه مناسبتهای دیگر آینده و تماشای بدون خجالت بردن از وی را در ذهنش نقاشی میکرد. اما بعد دوباره با درد به یاد آورد که او کوچک و کم رشد کرده است و این که اگر او در ردیف پشت سر خوانندگان مرد بایستد دیگر قادر به دیدن چیزی نخواهد بود. با زحمت زیاد و لکنت فراوان به یکی از خوانندگان این گرفتاری را توضیح میدهد، البته بدون اظهار دلیل اصلی اندوه خود. همکارش او را لبخند زنان آرام میسازد و میگوید برای داشتن جای مناسبی در صف میتواند به او کمک کند.
بعد از پایان تمرین همه با خداحافظی سریع و کوتاهی کلاس را ترک میکنند. بعضی از خانمها برای رفتن به خانه توسط آقایان همراهی میگشتند و بقیه مردها برای نوشیدن یک لیوان آبجو با هم رفتند. اونگلت کنار مدرسهی تاریک تنها و شاکی ایستاده بود و مأیوس و پریشان رفتن دیگران و بخصوص مارگرت را تماشا میکرد، در این وقت پائولا از کنارش رد میشود، و وقتی او کلاهش را بعنوان خداحافظی از سر برمیدارد پائولا میگوید: "به خانه میروید؟ پس راه مشترکی داریم و میتوانیم با هم برویم". ماتیاس شاکر این پیشنهاد را میپذیرد و در کنارش از میان کوچههای خیس و هوای سرد ماه مارس بدون آنکه حرفی بجز شببخیر ِ وقتِ خداحافظی بین آن دو رد و بدل شود به سمت خانه به راه میافتد.
روز بعد مارگرت دیرلام به مغازه میرود، و ماتیاس اجازه داشت به او خدمت کند. او با دست کشیدن روی پارچهها طوری که انگار همگی از ابریشماند آنها را به مارگرت عرضه میکرد، متر را مانند آرشه یک کمانچه تکان میداد، هر سرویس دهی کوچکی را با احساس و ملاحت به انجام میرساند و آهسته جرئت یافت به این امیدوار گردد که مارگرت کلمهای از دیروز و انجمن و از تمرین بگوید. حقیقتاً مارگرت هم این کار را کرد و هنگام خارج شدن از مغازه در میانه در پرسید: "برای من دانستن اینکه شما هم آواز میخوانید چیز کاملاً تازهای بود. آیا مدت زیادی است که آواز میخوانید؟" و ماتیاس با به طپش افتادن ضربان قلبش در حال ادا کردن "بله _ اما فقط همینطوری _ با اجازه شما" بود که مارگرت با تکان کوچک سر در کوچه ناپدید میگردد.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 16:17 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(5)
اونگلت صورتش مانند نوجوانی سرخ میشود و به هیچ وجه مایل به خواندن نبود. اما مدیر اصرار میکرد و عاقبت تقریباً عصبانی گشت، طوریکه اونگلت بالاخره بر ترسش پیروز میگردد و با نگاه ناامیدانهای به مادر که آرام آنجا نشسته بود آهنگ سوزناکش را اول زیر لب زمزمه میکند و بعد به هیجان آمده و اولین مصرع را بدون لکنت میخواند.
رهبر ارکستر با دست اشارهای به نشانه کافی بودن میکند و در حالی که دوباره کاملاً مؤدب شده بود میگوید گرچه آواز خیلی دلپذیری بود و آدم میتوانست با عشق خوانده شدن آن را هم متوجه گردد، ولی شاید که او بیشتر برای موسیقی غیر مذهبی مناسبتر باشد، و آیا بهتر نیست که در انجمن خوانندگان عضو شود. اونگلت شرمسارانه و با لکنت در حال جواب دادن بود که مادرش به کمکاش میآید. او واقعاً قشنگ میخواند، ولی حالا کمی دستپاچه شده بود، و خیلی خوشحال خواهد شد اگر که عضویتش را بپذیرد، انجمن خوانندگان کاملاً چیز دیگریست و قابل مقایسه با اینجا نیست، و در ضمن من هر سال برای کلیسا اعانه میدهم، و کوتاه اینکه اگر آقای مدیر مهربانی کنند و حداقل برای مدتی به صورت آزمایشی او را قبول کنند بعد خواهیم دید که چه میشود. مرد پیر دوباره سعی میکند با مهربانی او را از این کار منصرف سازد و میگوید که خواننده آواز مذهبی شدن کار سرگرم کنندهای نمیباشد و در حال حاضر هم جا برای ارگ و اعضای گروه به اندازه کافی تنگ است، اما سخنوری مادرانه عاقبت پیروز میگردد. برای رهبر پیر ارکستر هنوز چنین اتفاق نیفتاده بود که یک مرد با سنی بالای سی سال برای عضویت در گروه و آواز خواندن مادرش را برای کمک به همراه آورده باشد. هرچند این اضافه گشتن بر تعداد افراد گروه برایش غیر معمولی و واقعاً ناراحت کننده بود، اما در خفا کمی هم باعث تفریحش شده بود. او آندریاس را به صورت آزمایشی میپذیرد و اجازه میدهد که آن دو از آنجا با لبخند بروند.
اونگلت کوچک، شب چهارشنبه سر ساعت در کلاس درس، جائی که تمرین برگزار میگردید حاضر میشود. قرار بر این بود که برای جشن عید پاک سرودی تمرین کنند. به تدریج خوانندگان زن و مرد از راه رسیده و خیلی دوستانه به عضو جدید خوشآمد میگویند و همگی چنان شاد و سر حال بودند که اونگلت خود را سعادتمند احساس میکرد. همچنین مارگرت دیرلام هم آنجا بود، و او نیز با لبخندی دوستانه برای آندریاس سر تکان میدهد. آندریاس گاهی در پشت سر خود صدای خنده آرامی میشنید، اما به اینکه دیگران او را کمی مضحک بپندارند عادت کرده بود و اجازه نمیداد که دچار تردیدش سازند. اما از طرف دیگر آنچه او را شگفتزده میساخت رفتار محتاطانه و جدی پائولا بود. پائولا نیز عضو گروه کر بود و آنطور که بزودی ماتیاس متوجه میگردد حتی از خوانندگان باارزش گروه نیز به حساب میآمد. پائولا همیشه رفتاری دوستانه و مطبوع در برابر او از خود نشان میداد، ولی حالا به طور عجیبی سرد بود و تقریباً چنین به نظر میآمد که بخاطر حضور او رنجیده خاطر شده است. اما اینکه پائولا چه فکر میکرد برای آندریاس اهمیت چندانی نداشت.
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 20:27 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(4)
اما یک استثناء هم وجود داشت که او متوجه آن نمیگشت. دوشیزه پائولا Paula معروف به پائولی همیشه با او مهربان بود و به نظر میآمد که او را جدی میگیرد. البته نه جوان بود و نه زیبا، بلکه چند سالی بزرگتر از آندریاس بود، دختری دقیق و زرنگ و از خانوادهای صنعتگر و مرفه. وقتی آندریاس در خیابان به او سلام میداد و حالش را میپرسید، او جدی و مهربان تشکر میکرد، و وقتی به مغازه میآمد، رفتارش دوستانه، ساده و متواضعانه بود، کار خدمترسانی آندریاس را آسان میساخت و نظرات تخصصی او را مانند سکه نقدی میپذیرفت. به این جهت او دوشیزه پائولا را بی اکراه میدید و به او اعتماد داشت، اما در ضمن پائولی برایش بیتفاوت بود و به آن تعداد اندک از دختران مجردی تعلق داشت که ماتیاس خارج از مغازه کوچکترین فکری به آنها نمیکرد.
گاهی امیدش را به کفشهای زیبا و تازه میبست، گاهی به یک دستمال گردن دوستداشتنی، بگذریم از سبیلی که کمی جوانه زده بود و او از آن مانند مردمک چشمش مواظبت میکرد. عاقبت او از مرد دستفروشی یک انگشتر طلا با نگینی بزرگ از سنگ اوپال خرید. در آن زمان او بیست و شش ساله بود.
اما هنگامی که او سی ساله شد و هنوز فقط با اشتیاقی از راه دور در بحر ازدواج کشتیرانی میکرد، مادر و خالهاش یک مداخله حمایتگرانه را ضروری دانستند. خاله که زن سالخوردهای بود با این پیشنهاد که میخواهد مغازه را در زمان حیاتش به شرطی که او با دختر محترم دباغ ازدواج کند به او واگذار کند کار خود را آغاز میکند. این برای مادر علامتی برای حمله کردن بود. و بعد از مقداری فکر کردن به این نتیجه میرسد که پسرش برای داشتن ارتباط بیشتر با مردم و آموختن رسم معاشرت با خانمها باید عضو انجمنی شود. و از آنجائی که از علاقه او به خوانندگی با خبر بود تصمیم میگبرد که با این طعمه او را شکار کند و به او پیشنهاد عضو شدن در انجمن خوانندگان را میدهد.
آندریاس با وجود بیزاری از بودن در اجتماعات در مجموع مخالفتی با این پیشنهاد نداشت. اما او با این بهانه که موزیک جدیتر بیشتر مورد علاقهاش است انجمن کر کلیسا را به جای انجمن خوانندگان پیشنهاد داد. دلیل واقعی او اما به خاطر عضویت مارگرت دیرلام Margret Dierlamm دختر مدیر مدرسه قبلیاش در دسته کر کلیسا بود. مارگرت دختر خیلی زیبا و بشاشی بود که کمتر از بیست سال سن داشت و چون مدت طولانیای میگذشت که دیگر دختر مجرد همسال زیبائی برای آندریاس وجود نداشت بنابراین به تازگی عاشق مارگرت شده بود.
مادر دلیلی برای مخالفت با رفتن او به دسته کر کلیسا نمیبیند. البته این انجمن حتی نیمی از جشنها و دور یگدیگر جمع شدنهای شبانه انجمن خوانندگان را هم نداشت، اما در عوض عضویت در آن خیلی ارزانتر بود و دخترهائی از خانوادههای خوب که آندریاس میتوانست در وقت تمرین و اجرا با آنها به سر برد به قدر کافی در این انجمن هم وجود داشتند، بنابراین بدون تلف کردن وقت با پسرش نزد مدیر مسن انجمن میرود و با استقبال دوستانه او روبرو میگردد.
مدیر میپرسد: "خوب، آقای اونگلت، شما میخواهید با گروه ما آواز بخوانید؟"
"بله، قطعاً، خواهش میکنم _"
"آیا قبلاً هم آواز خواندهاید؟"
"اوه بله، یعنی، تا اندازهای _"
"حالا، ما یک آزمایش میکنیم. یکی از ترانههائی را که از حفظ هستید بخوانید."
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 20:36 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(3)
طبیعت موهبتهایش را به عبث تقسیم نمیکند، و گرچه گردن با اهمیت اونگلت در یک ناسازگاری با توانائی در صحبت کردنش قرار داشت، با این حال این گردن بعنوان دارائی و علامت مشخصه یک خواننده پر شور مشروعیت بیشتری داشت. آندریاس تا درجه بالائی دوستدار آواز بود. در عمق روحش شاید چیزی مانند آواز خواندن حتی مؤفقترین تحسینها، بهترین ژستهای تجاری و "با این حال" و "اگر چه"های مؤثر او را چنین خوب و گداخته نمیساخت. این استعداد در هنگام دوران تحصیل پنهان مانده بود و تازه بعد از بالغ شدنش هر چه زیباتر آشکار میگشت، اگر چه فقط در خفا. زیرا که آواز خواندن با ترس و خجالت اونگلت سازگاری نداشت و او از هنر محرمانه خود تنها در انزوای کامل لذت میبرد.
او ترانههایش را هنگام شب، وقتی پس از غذا خوردن و قبل از به رختخواب رفتن ساعتی در اتاقش میماند در تاریکی میخواند و لذت میبرد. صدای زیر مردانهای داشت و طبع را جانشین آنچه نیاموخته بود میگرداند. چشمانش در رطوبت نور خفیفی شنا میکرد، فرق موی زیبای از میان باز شدهاش به پشت سر شانه شده بود و غدهی درقیاش با آهنگ صدایش بالا و پائین میرفت. آهنگ مورد علاقهاش "وقتی پرستوها به سمت خانه پرواز میکنند" بود. هنگام خواندن بند "جدائی، آخ جدائی دردآور است" صداها را میکشید و میلرزاند و در این وقت گاهی چشمانش از قطرات اشگ تر میگشتند.
مراحل کسب و کارش را با قدمهای سریع به جلو طی میکرد. چنین برنامهریزی شده بود که او را بعد از چند سال دیگر به شهر بزرگتری بفرستند. اما حالا چون او خیلی زود در مغازه غیر قابل جایگزین گشته بود بنابراین خالهاش نمیخواست که او برود، و چون قرار بود که او بعدها مغازه را به ارث ببرد، رفاه بیرونیش نیز برای همیشه تضمین شده بود. اشتیاق قلبانه او اما چیزی دیگر بود. او برای همه دختران همسال خود، بخصوص برای خوشگلهایشان، با وجود نگاهها و تعظیم کردنهایش چیزی بیشتر از یک شخصیت خندهدار نبود. او اما عاشق تک تک آنها بود و هر کسی را اگر که فقط یک قدم به جلو میگذاشت میپذیرفت. اما با وجود آنکه او ساختار زبانی و نوع آرایش خود را با مطلوبترین وسائل غنی ساخته بود کسی قدمی برنمیداشت.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 11:58 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(2)
آندریاس برای اینکه در نظر زیبارویانش دلپذیر و پسندیده به چشم آید خود را به کرداری لطیف و موشکافانه عادت میدهد. او موهای نیمه بورش را هر روز صبح دقیق میآراست، جامه و لباسهای زیرش را خیلی تمیز نگاه میداشت و ظهور آهسته سبیل خود را با بیصبری انتظار میکشید. او میآموزد که هنگام استقبال از مشتریانش تعظیم زیبائی بکند، میآموزد هنگام عرضه اجناس با پشت دست چپ خود را به میز مغازه تکیه دهد و بر روی یک و نیم پا بایستد و در لبخند زدن استاد شده و بزودی به لبخند محتاطانه تا پرتوی از خشنودی درونی مسلط گشته بود. وانگهی او همواره در حال شکار عبارتهای زیبا و تازهای بود که غالباً از قیدهائی تشکیل میگشتند که او آنها را همیشه از نو و با لذت بیشتری میآموخت و اختراع میکرد. از آنجائی که او از کودکی در صحبت کردن ناشی بود و میترسید و در گذشته فقط به ندرت یک جمله کامل با مسند و مسندالیه بر زبان رانده بود، حالا او در این گنجینه عجیب و غریب کلمات یک کمکرسان مییابد و بدون آنکه معنا و مفهومشان برای خود و دیگران روشن باشد خود را به آنها عادت میدهد و تظاهر به توانائی صحبت کردن میکند.
وقتی کسی میگفت: "امروز اما هوا باشکوه است"، اونگلتِ کوچک چنین جواب میداد: "البته _ آه بله _ بدون شک _." وقتی خریداری میپرسید آیا این پارچه کتان بادوام است یا نه، به این ترتیب او میگفت: "اما خواهش میکنم، بله، بدون شک، میتوان چنین گفت، قطعاً." و وقتی کسی از او حالش را میپرسید، او در پاسخ میگفت: "با تشکر فراوان از شما _ البته که خوبم _ خیلی لذتبخش _." و در موقعیتهای بسیار مهم و محترمانه از به کار بردن الفاظی مانند "با این حال، اما در هر حال، به هیچ وجه، بر عکس" ترسی به خود راه نمیداد. در این حال تمام اعضای بدنش از سر به سمت شانه خم گشته او تا نوک پای جنبانش کاملاً هوشیاری، نزاکت و طرز کلام بودند. مؤثرتر از همه اما گردن نسبتاً درازش به چشم میآمد که لاغر و پی دار و با یک غدهی درقی متحرک شگفتآور و بزرگ مجهز بود و وقتی شاگرد مغازه ضعیف و کوچک یکی از جوابهایش را بریده بریده ادا میکرد، آدم تصور میکرد که یک سوم او از حنجره تشکیل شده است.
+
نوشته شده در جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:7 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.(1)
همشاگردیهایش البته او را اغلب اذیت میکردند و دست میانداختند، اما چون او هرگز عصبانی نمیشد و نمیرنجید بنابراین در مجموع یک زندگی راحت و تا اندازهای رضایتبخش داشت. آن دوستی و احساسی را که میان همسالانش نمییافت و اجازه ابرازشان را به آنها نداشت او به عروسکهایش هدیه میکرد. پدرش را خیلی زود از دست داده بود، او آخرین فرزند خانواده بود، و مادر او را طور دیگری آرزو میکرد اما به او اجازه میداد و عاطفه مطیعش را دلسوزانه دوست میداشت.
این وضعیت عذابدهنده اما تا زمانی که آندریاس ِ کوچک دوران مدرسه و کارآموزی خود را در مغازه دیرلامشن Dierlammschen به پایان رساند دوام داشت. در این زمان، تقریباً از شروع سن هفده سالگی حس و حال لطیف و تشنهاش شروع به رفتن از راه دیگری میکند. جوان خجالتی و کوچکمانده با چشمانی درشتتر شروع به تماشا کردن دخترها میکند و در قلبش آتشی از عشق زنان روشن میگردد که هر چه شیفتگیاش غمگینتر سپری میگشت شعلهاش نیز بیشتر زبانه میکشید.
برای آشنا شدن و تماشا کردن دخترهای مختلف موقعیت به اندازه کافی برایش وجود داشت، زیرا که اونگلتِ جوان بعد از پایان کارآموزی در مغازه لوازم دوخت و دوز زنانه خاله خود مشغول به کار شده بود، مغازهای که او بعدها میبایست مسئولیتش را به عهده بگیرد. کودکان، دختران مدرسهای، دوشیزههای جوان و پیردختران باکره، دختران خدمتکار و خانمها هر روز به آنجا میآمدند، نوارها و نخهای ابریشمی را زیر و رو میکردند، روبان و الگوهای قلابدوزی انتخاب میکردند، ستایش و سرزنش میکردند، چانه میزدند و مشاوره میخواستند، بدون آنکه به مشورت گوش بدهند، میخریدند و جنس خریداری شده را دوباره عوض میکردند. و جوانک، مؤدب و خجالتی شاهد تمام این جریانها بود، او کشوها را بیرون میکشید، از نردبان دوطرفه بالا و پائین میرفت، اجناس را نشان میداد و دوباره سر جایشان قرار میداد، سفارشات را یادداشت میکرد و در باره قیمتها راهنمائی میکرد، و هر هشت روز عاشق یکی دیگر از مشتریانش میگشت. خجالتزده و سرخ گشته از نوارها و نخهای پشمی تعریف میکرد، با دست لرزان قبضها را مینوشت، با تپش ضربان تند قلب وقتی دختر متکبر جوانی قصد خارج شدن از مغازه را میکرد در را نگاه میداشت و کلام قصار ِ <دوباره سرافرازمان کنید> را تکرار میکرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 23:23 توسط سعید از برلین
|
نامزدی.
در کوچه گوزنها Hirschengasse یک مغازه لوازم دوخت و دوز زنانه وجود دارد که در مقایسه با مغازههای همسایه هنوز از تغییراتِ عصر جدید تأثیر نپذیرفته است و به قدر کافی مشتری دارد. در آنجا هنوز هنگام خداحافظی به هر مشتری اگر هم که بیست سال مرتب هر روز به آنجا بیاید گفته میشود: "دوباره سرافرازمان کنید"، و هنوز گاهی دو یا سه خریدار سالخورده گاهی برای خرید به آنجا میروند و درخواست میکنند که نوار و روبان تزئینی مورد احتیاجشان به وسیله متر کردن با دست انجام گیرد و برایشان نیز با دست متر میگردد. یکی از دختران عزب صاحب مغازه و یک فروشنده استخدامی در آنجا کار میکنند، صاحب مغازه همیشه از صبح تا شب آنجاست و مدام فعالیت میکند اما هرگز کلمهای حرف نمیزند. او میتواند حدود هفتاد سال سن داشته باشد، قد خیلی کوتاهی دارد، دارای گونههای گلگون و مهربانیست و ریش خاکستریاش کوتاه است، بر روی سر ِ شاید از مدتها پیش کچل شدهاش همیشه اما یک کلاه گرد و آهاردار با گلهای سوزندوزی شده میگذارد. او آندریاس اونگِلت Andreas Ohngelt و از شهروندان واقعاً محترم و قدیمی شهر به حساب میآید.
کسی در تاجر کوچک و خاموش چیز ویژهای نمیبیند، دهها سال است که او یکسان دیده میشود و چنین به نظر میآید که از زمان جوانتر بودنش دیگر پیرتر نگشته است. اما آندریاس اونگِلت هم روزگاری یک پسربچه و یک جوان بوده است، و اگر از مردم سالمند پرسیده شود میتوان مطلع گردید که او در قدیم "اونگِلتِ کوچک" نامیده میشده و با بی میلی از معروفیت مخصوصی نیز برخوردار بوده است. او حتی یک بار، تقریباً پیش از سی و پنج سال پیش ماجرائی را تجربه کرد که در قدیم هر دباغی داستانش را شنیده بود، اگر چه حالا دیگر کسی مایل به تعریف و گوش کردن آن نیست. و آن داستان نامزدی او بود.
آندریاس جوان از دوران دبستان از معاشرت و صحبت کردن با دیگران بیزار بود، او خود را همه جا زائد احساس میکرد و خود را توسط همه زیر نظر میپنداشت و به اندازه کافی وحشتزده و فروتن بود که قبل از شروع جنگ تسلیم شود و میدان را ترک کند. برای معلمها احترامی عمیق احساس میکرد و برای همکلاسیها ترسی همراه با تحسین. هیچ وقت در کوچه و محلهای بازی بجز هنگام شنا کردن در رودخانه دیده نمیشد، و در زمستان به محض دیدن کودکی در حال برداشتن برف از روی زمین در هم فرو میرفت و خود را خم میکرد. برعکس در خانه با شادی و لطافت با عروسکهای به جا مانده از خواهر بزرگ خود و یک مغازه بازی میکرد، او بر روی ترازوی مغازه آرد، نمک و شن وزن میکرد و در بستههای کوچک میپیچید تا کمی دیرتر دوباره آنها را خالی کند، بستههایشان را عوض و دوباره وزنشان کند. همچنین او با کمال میل به مادرش در کارهای آسان خانه کمک میکرد، برایش به خرید میرفت یا در باغچه کوچکشان حلزونها را از برگ کاهوها جدا میساخت.
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:40 توسط سعید از برلین
|
عروس.(6)
در این لحظه یک آقا در لباس محلی سفید رنگ با دگمههای طلائی که از دهکده میآمد ظاهر میشود.
او بد به نظر نمیآمد، صورت سوخته جوانش در زیر کلاه آفتابی دارای آن آرامش محکم و مستقلی بود که در نزد بسیاری از مردم آنسوی اقیانوس دیده میشود. این مرد یک دسته بسیار بزرگ از گلهای هندی که از شکم تا چانهاش را پوشانده بود در دست حمل میکرد. و چنان از میان جمعیت با نگاههای هیجانزده در حال جستجو به جلو قدم برمیداشت که نشان از آشنا بودن او با این کشتیها میداد، و وقتی او با من تصادم کرد، لحظهای به خاطرم رسید که این بدون شک داماد ِ خانم غول باید باشد. او با عجله به پس و پیش میرفت و دو بار از کنار عروس گذشت، داخل رستوران میشود، بینفس دوباره بازمیگردد، رئیس باربرها را صدا میزند و عاقبت رئیس مهمانداران را میبیند و با محکم نگاه داشتن او درخواستش را میگوید. من میبینم که او به مهماندار انعام داده و با حرارت نجوا کنان از او سؤال میکند، و مهماندار لبخند میزند، با مهربانی سری تکان میدهد و صندلیای را که زن پادوآئی قصه ما هنوز با چشمانی نیمه باز بر آن دراز کشیده بود به او نشان میدهد. مرد غریبه نزدیکتر میرود و به قامت دراز کشیده نگاه میکند، به سمت مهماندار بازمیگردد، او با تأیید سر تکان میدهد، دوباره بازمیگردد و از فاصله نزدیکتر بررسی کنان به دختر چاق نگاه میکند. بعد دندانهایش را به هم میفشرد، آهسته میچرخد و مردد از آنجا دور میشود.
او به رستوران که در حال تعطیل شدن بود میرود. به مسئول رستوران انعامی میدهد و یک گیلاس بزرگ ویسکی سفارش داده و اندیشناک آن را تا ته سر میکشد. سپس گارسون مؤدبانه او را به بیرون هدایت میکند و در رستوران را میبندد.
مرد غریبه رنگپریده و عصبانی در جلوی عرشه، جائی که گروه نوازندگان کشتی ادوات موسیقی خود را کنار هم قرار داده بودند به قدم زدن میپردازد. او به نرده عرشه نزدیک میشود، دسته گل بزرگ را در آب کثیف میاندازد، به نرده تکیه میدهد و به داخل آب تف میکند.
حالا چنین به نظر میآمد که او تصمیم خودرا گرفته است. آهسته دوباره به طرف زن پادوآئی که در این بین بلند شده بود و خسته و وحشتزده به اطراف نگاه میکرد میرود. او خود را نزدیک میسازد، کلاهش را از سری که پیشانی سفیدش بر بالای صورت قهوهای رنگ میدرخشید برمیدارد و به غول دست میدهد.
زن گریه کنان دستش را به دور گردن او حلقه میکند و مدتی همانطور میماند، در حالی که مرد خصمانه و مبهم از بالای گردن تسلیم و خم شده زن به سمت ساحل مینگریست. بعد او به طرف نرده عرشه میرود، خشمگین تعداد زیادی از دستورات را مانند غرغره کردن به زبان سنگالی فریاد میکشد و بعد ساکت بازوی تازه عروس را میگیرد و او را به سوی قایقش به پائین هدایت میکند.
من نمیدانم که حالشان چطور است. اما اینکه آن دو با هم ازدواج کردند را بعد از بازگشت در کنسولگری کولومبو مطلع گشتم.
(1913)
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۰ساعت 1:27 توسط سعید از برلین
|
عروس.(5)
بعد از گذشتن از کاپ گوئادافوئی Kap Guardafui دریا متأسفانه کمی شروع به متلاطم گشتن میکند و مارگریتا به طرز ناامید کنندهای دریازده میشود و روزهای متمادی به طور رقت انگیزی روی صندلی بر روی عرشه کشتی دراز میکشید و مانند گوسفندی ناله میکرد و ما که او را تا حال مطلقاً به عنوان بازی با مزه طبیعت نگاه میکردیم به هنگام همدردی به او علاقه مند گشتیم و همه توجه خود را به او اختصاص دادیم، در حالی که گاهی هم نمیتوانستیم خنده خود را بخاطر وزن شگفتانگیزش سرکوب کنیم. ما برایش چای و سوپ میبردیم، ما برایش به زبان ایتالیائی کتاب میخواندیم که گاهی او را به خنده میانداخت، و او را هر روز صبح و ظهر با صندلی حصیریاش به محل سایهدار و ساکت عرشه کشتی حمل میکردیم. اما حال او کمی قبل از رسیدن کشتی به کولومبو دوباره تا اندازهای بهتر میشود ولی با این حال هنوز مبهوت و ناتوان و با خطوطی کودکانه از رنج و ضعف در صورت چاق و مهربانش دراز میکشید.
سیلان از دور دیده میشود و ما همگی در بستن چمدانهای غول کمک کرده و آنها را آماده ساخته بودیم، و حالا آن ناآرامیهای وحشی انتظار دیدن اولین بندر مهم بعد از یک سفر دریائی چهارده روزه در سراسر کشتی حکمفرما بود.
همه آرزوی رسیدن به خشکی میکردند، کلاههای مخصوص مناطق گرمسیری و چترهای آفتابی حود را از چمدانها خارج ساخته، نقشه و کتابهای سفر در دست گرفته و ساحلی را که در حال نزدیک شدن بود با دوربین تماشا میکردند و انسانهائی را که یک ساعت پیش با صمیمیت از آنها خداحافظی کرده و هنوز آنجا حضور داشتند به کلی فراموش کرده بودند. هیچ کس بجز رسیدن به خشکی فکر دیگری در سر نداشت، تا حد امکان هرچه سریعتر رسیدن به خشکی، میتوانست این آرزو به خاطر بازگشت به خانه و کار بعد از سفری طولانی باشد، میتوانست به خاطر اولین دیدار کنجکاوانه از ساحلی استوائی، اولین درختان نارگیل و ساکنان تیره پوست آنجا باشد، یا که شاید هم تنها بخاطر غیر جالب گشتن کشتی و برای ساعتی ترک کردن آن و بر روی زمین سفت در هتلی راحت یک گیلاس ویسکی نوشیدن میتوانست باشد. و همه با حرات مشغول بستن کابینهایشان یا پرداختن صورت حسابهای نوشیدنیهای خود بودند.
در میان این آشوب و غوغا دختر چاق از پادوآ بیتفاوت در محل خود دراز کشیده بود، چهرهاش هنوز بیمار و ضعیف دیده میشد، گونههایش آویزان و چشمانش خوابآلود بودند. گاهی کسی که از او خداحافظی کرده بود دوباره نزدش میرفت و با عجله به او دوباره دست میداد و بخاطر رسیدن به مقصد به او تبریک میگفت. و حالا موزیک با صدای بلند به صدا میآید، افسر دوم کشتی در حال دستور دادن کنار پله معلق میایستد، کاپیتان ظاهر میگردد، کاملاً عجیب و بیگانه، با کت و شلواری خاکستری رنگ و معمولی و یک کلاه کوچک آهاردار، قایق خودی او و تعداد اندکی از مهمانهای مخصوص را سوار میکند، بقیه به دنبالشان داخل قایقهای موتوری و قایقهای پاروئی مسافربری هجوم میبرند.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:45 توسط سعید از برلین
|
عروس.(4)
در این اثنا افراد درگیر در این ماجرا میتوانستند بدون هیچ دقت خاصی متوجه گردند که چقدر زیاد مارگریتا به مادرش رفته است. پس از نوشیدن مایع پاک کننده و خداحافظی در گِنوآ دیگر بیماری جدیای باعث لاغریش نشد، او شکوفا گشته بود و مرتب وزن اضافه میکرد و چون دیگر نه کدری روح و نه فعالیت جسمی _ همچنین مدتها از دست کشیدن بازی تنیس میگذشت _ مزاحم تکامل او بود بنابراین نه تنها آثار سودازدگی یا شیفتگی از چهره زیبا و کمرنگش محو گردید، بلکه اندام باریک او نیز بیشتر و بیشتر چاق گشت، طوری که هیچ کس انتظار آن را از او نداشت. هنوز اما آنچه که در نزد مادر مضحک و بیتناسب دیده میشد در پیش دختر تازه و ملیح به چشم میآمد، اما جای هیچ تردیدی نبود که او در سراشیبی چاق گشتن افتاده و در حال تبدیل شدن به یک بانوی عظیمالجثه میباشد.
سه سال گذشته بود که داماد ناامیدانه مینویسد امسال امکان مرخصی گرفتن برایش ممکن نیست، در عوض اما حقوقش افزایش یافته و از نامزد زیبایش تقاضا میکند که اگر سال بعد هم مسافرت به اروپا برایش مقدور نگشت او به هندوستان سفر کند و به عنوان خانم خانه در خانه ییلاقی زیبائی که او در حال ساختن آن است سکنی گزیند.
مادر بر دلسردی خود غلبه کرده و به تقاضای داماد جواب مثبت میدهد. خانم ریچیوتی نمیتوانست از خود پنهان سازد که جذابیت دخترش تا اندازهای از بین رفته است و مخالفت کردن او بی معنی خواهد بود و آینده دخترش را به خطر خواهد انداخت.
تا اینجای داستان را برایم دیرتر تعریف کردند؛ بقیه داستان را بر حسب تصادف خودم شاهد بودم.
یک روز در گنوآ سوار کشتی شرکت کشیرانی لوید شدم که به سمت آسیای شرقی میراند. در میان مسافران اندک قسمت درجه یک کشتی زنی ایتالیائی که در گنوآ با من سوار شده بود و به عنوان عروس به سمت کولومبو Colombo میرفت و میتوانست کمی انگلیسی صحبت کند جلب توجه میکرد. از آنجائی که عروسهای دیگری هم در کشتی بودند و قصد سفر به پنآن Penang، به شانگهای Schanghai و مانیل Manila را داشتند، بنابراین این دخترهای جوان و جسور یک گروه دلپذیر و محبوب تشکیل دادند که در آن هر کس لذت بیضرر خود را داشت. ما جوانها هم قبل از عبور از کانال سوئز با آنها دوست شده بودیم و اغلب سعی میکردیم زبان ایتالیائی خود را با صحبت کردن با دختر چاق از پادوآ که برایش نام غول را انتخاب کرده بودیم امتحان کنیم.
+
نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 22:42 توسط سعید از برلین
|
عروس.(3)
مادر و دختر ساکت به سمت پادوآ بازمیگردند و دوباره به زندگی عادی خود میپردازند. خانم ریچیوتی هنوز چیزی را از دست رفته نمیپنداشت و فکر میکرد <تا یک سال دیگر همه چیز طور دیگر دیده خواهد شد و دوباره آنها به استراحتگاه خوب دیگری خواهند رفت و بدون شک سپس خیلی زود چشماندازهای تازه و درخشانی خود را نشان خواهند داد>. در این بین نامزد از راه دور غالباً نامههای مفصل طولانی مینوشت، و مارگریتا خوشبخت بود. او از زحمتهای این تابستان ناآرام به طور کامل بهبود یافته و به طور آشکاری شکوفا گشته بود و یرقان و بی اشتهائیاش کاملاً از بین رفته بود. قلبش بخاطر کس دیگری میطپید، سرنوشتش مشخص بود، و قانع و راضی زندگی آرام خود را با رویاهای دلپذیر خوشایند میگذراند، کمی زبان انگلیسی آموخت و آلبومی تهیه کرد که در آن عکسهای باشکوه از درختان نخل، معابد و فیلهائی را که داماد برایش میفرستاد میچسباند.
مادر و دختر در تابستان بعدی به خارج سفر نکردند، بلکه تنها چند هفتهای را در یک استراحتگاه تابستانی ساده در کوههای آتشفشان نزدیک پادوآ به سر بردند، و کم کم مادر نیز تسلیم گشت و از نقشه کشیدن جاهطلبانه برای دخترش بدون در نظر گرفتن خوشحالی قلبی تزلزل ناپذیر او دست کشید. گاهی برایشان بستههای محتوی پارچههای نازک کناره دوزی شده زیبا از هندوستان فرستاده میشد، جعبههائی از موی زبر جوجه تیغی و مجسمههای کوچکی از عاج که آن دو آنها را به آشنایانشان نشان میدادند و خیلی زود اتاقشان پر از این وسائل شده بود. و وقتی یک بار خبر رسید که استاتنفوس بیمار گشته و برای بهبودیش او را به مناطق کوهستانی بردهاند، خانم ریچیوتی دیگر امیدواریش را به آن گره نزد و همراه با دخترش برای سلامتی داماد عزیز دورافتادهاش دعا کرد و او خوشبختانه سلامتیش را بازیافت.
این رضایتِ آرام برای هر دو زن وضعیتی ناشناخته بود. خانم ریچوتی مردمیتر از آنچه او هرگز در زندگیش بود میشود، او کمی پیر و بقدری چاق میشود که خوانندگی برایش دشوار میگردد. دیگر نیازی برای نشان دادن خود و تظاهر کردن به توانگر بودن خویش نمیدید، پول کمتری برای خرید لباس و لوازم آرایش مصرف میکرد و به یک کدبانوگری اختیاری روی آورد، حالا دیگر برای مخارج سفر پول پسانداز نمیشد بلکه برای لذت روزانه خرج میگردید.
+
نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 13:6 توسط سعید از برلین
|
عروس.(2)
تمام اینها خانم ریچوتی را خیلی ناخشنود ساخته بود، و روزهائی وجود داشتند که مانند فردی که به او توهین شده باشد با خشم میغرید، در حالی که مارگریتا اشگآلود دیده میشد و آقای استاتنفوس با چهرهای گرفته در ایوان ویسکی مینوشید. با این حال پسر و دختر بزودی عهد بستند که از هم دست نکشند، و هنگامی که خانم ریچوتی در یک صبح شرجی به دخترش میگوید که معاشرت صمیمی او با چایکار جوان شهرتش را لکه دار خواهد ساخت و اصلاً مردی بدون ثروت فراوان برای او غیر قابل قبول است، در این وقت مارگریتای جذاب خود را در اتاقش حبس میکند و یک شیشه ماده پاک کننده را که فکر میکرد سمی باید باشد تا ته سرمیکشد، اما در اثر آن فقط اشتهای کمی به جا آمدهاش دوباره کاملاً از بین میرود و رنگ چهرهاش را به اندازه یک سایه پریدهتر و روحانیتر میسازد.
درست در همان روز بعد از آنکه مارگریتا ساعتها رنجور و درمانده بر روی تخت به سر میبرد و مادرش با آقای استاتنفوس در قایقی کرایهای یک مذاکره طولانی انجام دادند نامزدی آنها انجام گرفت و روز بعد مردم دیدند که مرد پر انرژیِ آنسوی اقیانوس صبحانه خود را در کنار میز آن دو خانم صرف میکند. مارگریتا خوشبخت بود؛ مادرش اما برعکس این نامزدی را گرچه ضروری به حساب میآورد اما به موقتی بودن این شر امیدوار بود و فکر میکرد <بالاخره کسی از این ماجرا خبر ندارد و اگر به زودی موقعیت بهتری دست بدهد چون داماد در مسافتی دور در سیلان به سر میبرد دیگر احتیاج به سؤال کردن از وی نخواهد بود>، و به این جهت اصرار میورزید که استاتنفوس بازگشتش را به تأخیر نیندازد، و وقتی نامزد دخترش این تقاضا را بر زبان آورد که در همین تابستان مارگریتا به ازدواج او در آید و او همسر جوانش را با خود به هندوستان ببرد او را به فسخ نامزدی تهدید کرد.
استاتنفوس مجبور به اطاعت کردن بود و او آن را با سائیدن دندان بهم پذیرفت، زیرا که از همان لحظه اول نامزدی هر دو خانم ریچیوتی انگار به هم وصل باشند دیده میشدند و او میبایست برای پنج دقیقه تنها بودن با نامزد خود پشت سر هم نیرنگ بزند. استاتنفوس برای نامزدش مارگریتا در لوسرن Luzern زیباترین هدایای عروسی را میخرد، کمی بعد از آن اما بوسیله تلگرافی اداری از او خواسته میشود که به انگلیس برود و او نامزد زیبایش را دوباره وقتی میبیند که همراه با مادرش در ایستگاه قطار در گِنوآ Genua به استقابل او آمده بودند تا یک شب را به همراهش بگذرانند و او را صبح زود روز بعد تا بندر مشایعت کنند.
او از روی پلههای ورود که پشت سر او به داخل کشتی کشیده میشود رو به پائین فریاد میزد: "من حد اکثر تا سه سال دیگر برمیگردم و بعد عروسی انجام میگیرد". سپس ارکستر کشتی شروع به نواختن میکند و کشتی بخاری لوید Lloyddampfer آهسته از بندر فاصله میگیرد.
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 20:31 توسط سعید از برلین
|
عروس.(1)
از همان ابتدا مردان زیادی به دختر بلوند و باریک اندام از پادوآ علاقه نشان میدادند. مادر اما هشیار بود و پاسداری میداد و خود را با حصاری از مطالبات سفت و سخت که برخی از داوطلبان را میترساند احاطه ساخته بود. دخترش باید مردی را بدست میآورد که در پیشش به او خوش بگذرد، و از آنجائی که تنها جهیزه دختر زیبائیش بود بنابراین باید هشیاری را دو برابر میکرد.
پس از گذشت زمان کوتاهی قهرمان آینده این رمان در برونن ظاهر میشود و همه چیز خیلی سریعتر و سادهتر از آنچه مادر نگران فکر میکرد پیش میرود. یک روز یک مرد جوان آلمانی وارد هتل والداستتهوف میگردد، جوانی که از همان نگاه اول عاشق مارگریتا گشته و خیلی زود قصد خود را مانند کسانی که فرصتی کم دارند و به بیراهه نمیتوانند بروند بیان میکند. آقای استاتنفوس Statenfoß واقعاً وقت خیلی کمی داشت. او مدیر یک مزرعه بزرگ چای در سیلان Ceylon بود و مرخصی خود را در اروپا میگذراند و باید دو ماه دیگر دوباره آنجا را ترک میکرد و زودترین تاریخ بازگشت بعدی او به اروپا میتوانست سه یا چهار سال دیگر باشد.
این جوان لاغر قهوهای سوخته رنگ با آن رفتار تحکیمآمیزش چندان باب میل خانم ریچوتی قرار نگرفت، اما مارگریتای زیبا از اینکه او از همان ساعات اولیه ورود خود وی را با درخواستهای فوریش محاصره ساخته بود از او خوشش آمد. او بد به نظر نمیآمد و دارای رفتار بی غم اشرافیان اروپائی بود، رفتاری که یک اروپائی در مناطق استوایی فرا میگیرد، وانگهی او تازه بیست و شش سالش شده بود. این که او از سرزمین دور و شگفتانگیز سیلان میآمد کمی رمانتیک بود، و همچنین احساس در آنسوی اقیانوس بودن به او برتریای واقعی در مقابل زندگی روزمره متوسط محلی میبخشید. لباسهای استاتنفوس کاملاً مانند لباس انگلیسیها بود؛ از اسموکینگ گرفته تا لباس بازی تنیس، از فراک تا لباس و تجهیزات کوهنوردی و تمام وسائلش دارای مرغوبترین کیفیت بودند، او با وجود مجرد بودن به طور عجیبی چمدانهای بزرگ و زیادی با خود به همراه داشت و به نظر میآمد در هر موردی به یک زندگی درجه یک عادت کرده باشد. او وقت خود را با آرامشی واقعی وقف سرگرمی و خوشیهای پاتوق تابستانی میکرد، رفتارش خوب و واقعی بودند، آنچه باید میشد را خوب و واقعی انجام میداد، اما چنین به نظر نمیآمد که حضورش با شور و شوق میباشد، نه هنگام کوهنوردی و نه هنگام قایقرانی، نه وقت بازی تنیس و نه بازی بریج، بلکه چنین به نظر میآمد که انگار او در این محیط فقط مانند یک مهمان زودگذر حضور دارد، یک مهمان از یک جهان دور و افسانهای، جائی که درختهای نخل و سوسمار یافت میگردد، و جائی که اشخاصی مانند وی اجازه میدهند در خانههای ییلاقی سفید و پاکیزه توسط تعداد فراوانی خدمتکاران رنگین پوست آنها را باد بزنند و دستور آب یخ بدهند. فقط در مقابل مارگریتا آرامش و برتری غیر عادیش او را ترک میکرد، او با اشتیاق و با مخلوطی از آلمانی، ایتالیائی، فرانسوی و انگلیسی با مارگریتا صحبت میکرد و از صبح تا شب مراقب خانم ریچوتی و مارگریتا بود. او برای آن دو روزنامه میخواند، صندلیهای ساحلی را برایشان حمل میکرد، و برای مخفی نگاه داشتن عشق خود به مارگریتا به قدری کم به خود زحمت میداد که بزودی همه با هیجان تلاشهایش را برای به دست آوردن دختر زیبای ایتالیائی مشاهده و داستان او را با علاقهای ورزشکارانه دنبال میکردند و گاهی هم بر سر آن شرط میبستند.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ساعت 18:32 توسط سعید از برلین
|
عروس.
خانم ریچوتی که با دخترش مارگریتا به تازگی در هتل والداستترهوف Waldstätterhof در برونن Brunnen اقامت گزیده بود به آن دسته از زنان نرم و مو طلائی و کمی کُند ایتالیائی تعلق داشت که اغلب در حوالی ونیز Venedig و در لومباردی Lombardi دیده میشوند. او انگشترهای زیاد و زیبائی در انگشتان کوچک کوتاه و چاقش حمل میکرد و قدم برداشتن کاملاً ویژهاش که میتوانست ابتدا یک حرکت جهنده-شادابانه نامیده شود پس از چند لحظه خود را آشکارا هرچه بیشتر و بیشتر به نوعی از حرکت توسعه میداد که اردکوار راه رفتن نام دارد. خوشپوش بود و ظاهراً روزگاری به محترم شمرده شدن عادت داشت و نماینده خوبی برای ایفای این نقش بود، لباسهای شیک بر تن میکرد و گاهی شبها به همراه پیانو با صدائی آموزش دیده و کمی احساساتی در حالی که با بازوان کوتاه و چاق و دستهائی کاملاً به جلو کشیده شده نوت را از خود دور نگاه میداشت آواز میخواند. او اهل پادوآ Padua بود، جائی که شوهر وفات یافتهاش زمانی یک تاجر و سیاستمدار معروفی بوده است. او پیش شوهر خود در فضائی شکوفا از خوش خلقی و بسیار بیش از حد شرایط مالیاش زندگی میکرده و بعد از مرگ وی نیز با جسارتی مأیوسانه به این کار ادامه میداد.
با این همه اگر که او دختر کوچک و زیبایش مارگریتا، دختر نوجوانی که از زمان ورودشان به هتل تا حال هنوز با کمی کم خونی و بی اشتهائی دست به گریبان بود را همراه خود نمیداشت بزحمت میتوانست برایمان جالب باشد. او دختری جذاب و باریک اندام بود، موجودی ساکت و رنگ پریده با موهائی پر پشت به رنگ بور تیره، و همه او را وقتی با لباس ساده، سفید یا آبی کمرنگ تابستانی از میان باغ و در خیابان میگذشت با لذت تماشا میکردند. این اولین سالی بود که خانم ریچوتی دختر را با خود به سفر میبرد _ زیرا آنها در پادوآ تا اندازهای منزوی زندگی میکردند _، و نور خفیف ناامیدی که او هنگام مواجه گشتن با آشنایان در هتل به خاطر مورد توجه قرار گرفتن دخترش و در سایه قرار گرفتن وی با آن روبرو میگردید به او خوب میآمد. البته خانم ریچوتی تا حال همیشه مادر خوبی بود، اما نه مادری بدون داشتن مطالبات پنهانی برای سرنوشت و آینده خویش؛ حالا او شروع کرده بود این امیدهای خاموش را از خود دور سازد و با آنها دختر کوچکش را بیاراید، مانند مادر خوبی که زیور زمان عروسیش را از گردن باز میکند و به گردن دختر رشد یافتهاش میآویزد.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ساعت 0:37 توسط سعید از برلین
|
راینهارد برامِ نقاش.(5)
حالا برام زمان سختی را میگذراند. او دقیقاً میدانست که فقط کار قادر است او را به زندگی بازگرداند، اما مدتی طولانی در اینکه بتواند آن از خود گذشتگی فراموش گشته سالیان خوب را بار دیگر از آن خود سازد تردید داشت. در آن دهکده در اوبرراین او آشیان گزیده بود و در آن اطراف پرسه میزد، به کرات به خطوط ساحل خیالی و محو گشته و درختان تابلویی که قصد کشیدنش را داشت در مه پائیزی خیره میگشت و نمیتوانست برای چند ساعت آرام بنشیند و آن چیزی را فراموش کند که مطلقاً قصد فراموش کردنشان را داشت. با کسی معاشرت نمیکرد، و آن عادات زاهدانه غیر عادیش هم در این امر به او کمک میکرد.
یک شب، بعد از آنکه متفکر و غمگین شیشه شراب همیشگیاش را نوشیده بود و از زود به رختخواب رفتن وحشت داشت دومین بطر شراب را بدون آنکه فکر کند سفارش میدهد. تا اندازهای مست خود را روی تخت میاندازد، مانند سنگ میخوابد و روز بعد دیروقت چشم از خواب میگشاید، با احساسی ناشناخته از یک بی ارادگی که باعث گردید او نیمی از روز را در خواب و خیال بگذراند.
دو روز دیرتر، وقتی اندوه قدیمی میخواست در او قدرتمند گردد دوباره همان چاره را امتحان میکند، و سپس دوباره و دوباره. یک روز با وجود سرمای مرطوب هوا چهار چوب تازهای را به کرباس میکشد. یک سری طرح کشیده میشود. پاکتهای بزرگ از کارلزروهه Karlsruhe و مونیخ Münschen، بستههای مقوا، دستههای چوب و رنگ به دستش میرسد. در طول شش هفته در کنار موجگیر ساحل یک آتلیه بدوی ساخته میشود. و بزودی بعد از کریسمس یک تابلوی بزرگ تمام میگردد: «درخت توسکا در مه». حالا این تابلو یکی از بهترین آثار نقاش به شمار میآمد.
از پی این زمان هیجان انگیز، تبدار و با ارزش ِ دوران کار شکستی پیش میآید. برام نقاش روزهای متمادی بیهوده ول میگشت، هنگام برف و طوفان، تا عاقبت آخر شب او را از میخانه دهکده بعد از یک بادهنوشی در سکوت به خانهاش حمل میکردند. روزهای متمادی هم در آتلیه با کویری در سر و پر فغان و منزجر بر روی چند تکه پتو میافتاد.
اما در بهار دوباره یک نقاشی را تمام میکند.
او سالیانی را به این ترتیب گذراند. اغلب مؤفق میگشت هفتهها با وجود تنبلی کار کند و سپس دوباره تصادفی رخ میداد. و عاقبت یک بار بعد از شرابخواری زیاد شب سردی از ماه مارس را در هوای آزاد مزرعهای به صبح میرساند، سرمای سختی میخورد و در تنهائی در اثر پرستاری و تغذیه بد میمیرد. او به خاک سپرده شده بود که یکی از خویشاوندانش با خواندن آگهی فوت در روزنامهای برای دیدن او به آنجا سفر میکند. در میان تابلوهائی که او به جا گذارده بود تصویر عجیبی از آخرین روزهای زندگیش وجود داشت که او از خود کشیده بود. طرح کامل و بی مبالات یک سر، خطوط کثیف و زشت چهره یک میگسار پیر گشته، با پوزخندی بیرنگ و نگاهی مردد و غمگین. اما برام به دلیلی با قلمموی پهنی دو خط قرمز به صورت ضربدر بر روی پرتره و قطعاً بقصد تمسخر خود کشیده بود.
(1906)
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:9 توسط سعید از برلین
|
راینهارد برامِ نقاش.(4)
"مؤفق نشدید نقاشی بکشید؟"
"نه. تعادلم برقرار نبود، درک میکنید. پیش از این نقاشی کردن تنها کار من بود، نگرانی و عشق من بود، آرزو و رضایتم بود. فکر میکردم که اگر مؤفق شوم تعدادی از آن نوع عکسهائی بکشم که کسی تا حال قادر به کشیدنشان نشده باشد زندگیم به اندازه کافی زیبا و ثروتمند خواهد گشت. به این دلیل کارهایم خوب بودند. و حالا آرزو و اشتیاقم به چیزی دیگر کشیده شده است. حالا دیگر بجز شما هیچ آرزوئی ندارم، و چیزی که من با کمال میل بخاطر شما از آن نگذرم وجود ندارد. لیزا، من به این خاطر دوباره آمدهام. اگر که بخواهید متعلق به من باشید این مقدار اندک نقاشی هم دیگر برایم بیاهمیت خواهد گشت. _ بنابراین به من پاسخ بدهید! آنطور که قبلاً بین ما گذشت دیگر قابل قبول نیست. من خودم را آنطور که شما مرا میخواهید به شما تقدیم میکنم. اگر که مایل به ازدواج نباشید، میتوانیم بدون ازدواج با هم باشیم. انتخاب با شماست."
"بنابراین شما از من تقاضای ازدواج میکنید!"
"اگر که شما بخواهید، بله. من دیگر جوان نیستم، اما من هرگز در زندگیم عاشق زنی نبودهام، و آنچه از گرما و پرستاری و وفاداری برای بخشیدن دارم تنها متعلق به شماست. _ من ثروتمندم. _"
"اوه _"
"میبخشید. منظورم فقط این است که من برای مخارج زندگی احتیاجی به نقاشی کردن ندارم. لیزا، آیا واقعاً نمیتوانید مرا درک کنید؟ نمیبیند که من زندگیم را در دست شما قرار میدهم. چیزی بگوئید!"
سکوت ناگواری برقرار میگردد. زن جرأت نگاه کردن به نقاش را نداشت و او را نیمه دیوانه میپنداشت. عاقبت زن صحبت میکند، محتاط و دوستانه. اما او با اولین کلمه متوجه میگردد. لیزا وانمود میکند که چه زیاد او وی را به تعجب واداشته است و چه اندازه سؤالش برای تمام زندگی او مهم میباشد. و برای متقاعد کردن نقاش مانند جوانک بیپروائی که آدم نمیتواند آرزویش را با کلمهای رد کند صحبت میکرد و نقاش لبخند میزد.
برام میگوید: "شما خیلی مهربانید. شما برای من نگرانید، و همینطور کمی هم از من میترسید. آیا درست میگویم؟
لیزا مضطرب به او نگاه میکرد. او ادامه میدهد.
"من از شما متشکرم دوشیزه لیزا. شما نمیخواستید مستقیماً جواب منفی بدهید. اما من متوجه شدم. من از شما ممنونم، خداحافظ و زندگی خوبی داشته باشید!"
لیزا سعی میکند او را از رفتن بازدارد.
او میگوید: "نه. اجازه بدهید بروم! من نمیخواهم بروم تا خود را با خوردن زهر مسموم سازم. نه واقعاً. خداحافظ!"
لیزا دستش را برای خداحافظی سوی او میگیرد. او آن را محکم در دستش نگاه میدارد و بعد بدون تعظیم کردن به سمت لبانش میبرد، لحظهای میاندیشد و بعد ناگهان دست لیزا را رها میکند و خارج میگردد. در راه دهلیز حتی به خدمتکار انعام هم میدهد.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ساعت 23:58 توسط سعید از برلین
|
راینهارد برامِ نقاش. (3)
ده روز میگذرد و او هنوز شروع به کار نکرده بود. بعد او خود را مجبور ساخت و چهارچوبی را به کرباس کشید و پس از کشیدن دو سه طرح آن را دور انداخت. او دیگر نمیتوانست نقاشی کند. پایههای آن همت زاهدانه برای کار کردن، آن کمین منزوی و کنجکاو بر روی خطوط ناواضح، آن نورهای شکسته، آن فورمهای تحلیل رفته و تمام آن هنر اوقات زاهدی و گوشه نشینی سالیان دراز به لرزه افتاده، قطع گشته و شاید هم گم گردیده بود. حالا چیز دیگری وجود داشت که او را مشغول میساخت، چیزی برخلاف آنچه او خوابش را میدید، چیزی دیگر که شبیه به آرزوهایش نبود. ممکن است آدمهائی وجود داشته باشند که بتوانند خود را تقسیم کنند، که مهارتها و زندگیشان متنوع باشد؛ برام اما فقط یک روح، فقط یک عشق و فقط یک نیرو داشت.
زن زیبا اتفاقاً در خانه تنها بود وقتی که نقاش به دیدارش رفت. و وقتی او داخل گشت و دستش را برای دست دادن دراز کرد لیزا وحشتزده گشت. مرد نقاش پیر دیده میشد و ظاهری نامرتب داشت، و زمانی که زن با نگاه برافروخته و رنجورش روبرو میگردد، پی میبرد که بازی کردن با این مرد بازی خطرناکی بوده است.
"آقای برام، شما از سفر برگشتید؟"
"بله، دوشیزه لیزا، من آمدهام تا با شما صحبت کنم. خیلی مایل بودم از این کار چشمپوشی کنم، میبخشید اما متأسفانه نشد. من باید از شما خواهش کنم که به حرفهایم گوش بدهید."
"بسیار خوب، اگر اصرار دارید. گرچه -"
"ممنونم. حرف من زیاد طول نخواهد کشید. شما مطلعید که من شما را دوست میدارم. قبلاً هم یک بار به شما گفتم که من دیگر بدون شما نمیتوانم زندگی کنم. حالا اما میدانم که آن حرفم حقیقت دارد. من در این بین کوشش کردم بدون شما زندگی کنم. من دوباره خودم را به کارم مشغول ساختم. قبل از اینکه شما را بشناسم ده سال تمام کار من نقاشی کردن بود و بجز نقاشی کار دیگری انجام نمیدادم. حالا میخواستم دوباره به این کار بپردازم، آرام باشم و نقاشی بکشم، به هیچ چیز بجز نقاشی فکر نکنم و آرزوی داشتن چیزی را به دل راه ندهم. اما قادر به این کار نگشتم."
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ساعت 15:37 توسط سعید از برلین
|
راینهارد برامِ نقاش. (2)
از آن پس شروع به معاشرت با لیزا کرد. هرچه بیشتر به دیدار او میرفت و گهگاه از او خواهش میکرد برایش قدری آواز بخواند. و چون او یک بار نتوانسته بود هیجانش را کنترل کند و سماجت به خرج داده بود، بنابراین لیزا نقش زنی خشمگین را بازی میکند، و به این دلیل او نیز غمگین گشته و تقریباً با چشمانی گریان تقاضای بخشش میکند، و از آن زمان به بعد لیزا بر او مسلط گردید و او را با انواع هوی و هوسهای زن زیبائی که صدها ستایشگر داشت شکنجه میداد. و نقاش نیز از آن به بعد دیگر میدانست زنی را که دوست میدارد اصلاً شباهتی با او ندارد و از طبیعتی ساده مانند او برخوردار نیست، و دارای روحی هنرمندانه، شفاف و صادقانه نمیباشد، بلکه زنی است دمدمی مزاج و خودپسند، یک کمدین. اما او زن را دوست میداشت و با هر لکهای که در کنار وی میدید دردش رشد میکرد اما عشقش به او هم بیشتر میگردید. گاهی فقط بخاطر رعایت حال زن از وی اجتناب میورزید و در ضمن رفتارش با او ناشیانه اما با ظرافت بود. لیزا اما میگذاشت تا او انتظار بکشد و در حالی که در رفت و آمدهای شخصی از او فاصله میگرفت و او را رنج میداد اما در مقابل دیگران مانند ستایشگر مورد علاقهاش با وی رفتار میکرد، و او نمیدانست که آیا این به دلیل خودخواهی لیزاست یا به خاطر تمایلی ناگفته. گاهی پیش میآمد که زن در مهمانیای غافلگیرانه او را "برام عزیز" خطاب میکرد، دست در بازوی او میانداخت و با اعتماد با او برخورد میکرد. و این باعث جنگ سپاس و بیاعتمادی در برام میگردید. لیزا چند بار خود را برای او زیبا ساخت و در خانه برایش آواز خواند. و بعد وقتی او دست زن را میبوسید و تشکر میکرد چشمانش تر میگشتند. چند هفته به این ترتیب میگذرد و بازی کردن نقش ناشایست یک عاشق تزئینی باعث انزجار نقاش شده بود. ناخشنودی کار کردن را برایش دشوار ساخته و هیجانی پر شور خواب از سرش ربوده بود. برام در یک شب پائیزی وسائل نقاشی و لباسهایش را در چمدانی قرار میدهد و فردای آن شب به سفر میرود. در یکی از دهکدههای اوبرراین Oberrhein در مسافرخانهای یک اطاق اجاره میکند. او روزها در کنار رود راین Rhein و بر روی تپهها به پیاده روی میپرداخت و شبها در مسافرخانه کنار میزی روبروی یک گیلاس شراب محلی مینشست و پشت سر هم سیگار برگ دود میکرد.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ساعت 1:36 توسط سعید از برلین
|
راینهارد برامِ نقاش. (1)
با آنکه خوانندهی زیبا و نازپرورده زن سرد و مغروری بود اما به فوقالعاده بودن این عشق پی برده و برایش حرمت قائل بود. یک مرد با نامی مشهور که دستنیافتنی و تقریباً به بیتفاوتی معروف است عاشق او شده بود.
او از نقاش میپرسد که آیا اجازه دیدن آتلیهاش را دارد، و او از زن دعوت میکند. او در اطاقی از خوانندهی زیبا پذیرائی میکند که در ده سال گذشته بجز خود او و خدمتکارش کس دیگری داخل آن نگشته بوده است. حالا لیزا عکسها و طرحهائی که نقاش تا حال به کسی نشان نداده بود را با چهره باهوش و دلپذیر و مغرورش با دقت تماشا میکرد.
برام میپرسد: "آیا از تعدادی از عکسها خوشتان آمد؟"
"آه، از همشون."
"شما آنها را درک میکنید؟ منظورم این است که شما درک میکنید که بر من هنگام کشیدن آنها چه میگذشت؟ اینها بالاخره فقط عکس هستند، اما من بخاطر آنها خودم را خیلی به مشقت انداختم ..."
"عکسها شگفتانگیزند."
"فقط چند تا عکس! واقعاً که برای نیمی از زندگیام که بخاطرشان صرف شد کم هستند. نیمی از زندگی! اما اهمیتی ندارد _"
"آقای برام، شما میتوانید افتخار کنید."
"افتخار، این کمی اغراق آمیز است. راضی بودن هم برایش زیادیست. اما آدم هرگز راضی نیست. هنر هیچ گاه کسی را راضی نمیسازد. اما همانطور که گفتم من مایلم عکسی را که خوشتان آمده به شما هدیه کنم."
"چه فکر میکنید؟ من اصلاً نمیتونم _"
"دوشیزه لیزا، من تمام این عکسها را برای خودم کشیدهام. کسی اینجا نبود که بتوانم با آنها او را خوشحال کنم. حالا شما اینجائید و من خیلی دلم میخواهد میتوانستم شما را به نحوی کمی خوشحال سازم، یک سلامی کوچک _میدانید_ از یک هنرمند به یک هنرمند دیگر. آیا واقعاً من این اجازه را ندارم؟ اگر قبول نکنید باعث تأسفم خواهد شد." لیزا با تعجب تسلیم میگردد، و او در همان روز عکس سپیدار را برای محبوبش میفرستد.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 11:25 توسط سعید از برلین
|
راینهارد برامِ نقاش.
یکی از عجیبترین ستایشگران لیزا Lisa خوانندهی زیبا، راینهارد برام Reinhard Brahm نقاش معروف بود.
هنگامی که او لیزا را شناخت چهل و چهار سال داشت و پیش از آن بیش از ده سال زندگیای زاهدانه و گوشه نشینانه اختیار کرده بود. او بعد از سالها اتلاف وقت بیهوده و عیاشی در زندگیای پرهیزکارانه فرو رفته بود و هنگام کار هنری چنین به نظرش میآمد که تمام رابطههای زندگی روزانه از پیش او گم شدهاند. با تمام توان کار میکرد و محاوره و معاشرت را فراموش کرده بود، در خوردن وعدههای غذا غفلت میورزید، اجازه داده بود تا ظاهرش در اثر اهمال زشت دیده شود و خیلی زود به فردی کاملاً فراموش گشته تبدیل شده بود. با این حال ناامیدانه نقاشی میکرد. او تقریباً بجز از لحظههای غروب آفتاب، از زوال ترکیبها و از نبرد اشکال اجمالی با تاریکی ویرانگر چیزی نمیکشید.
او پلی بر رودخانه که به زحمت دیده میشد و اولین فانوس بر روی آن شعلهور بود کشید. او یک سپیدار کشید که در غروب آفتاب محو گشته بود و تنها نوک آن در سیاهی مات شب به چشم میآمد. و عاقبت جاده کنار یک شهر در شروع شب پائیزی را کشید، یک تصویر فوقالعاده ساده از انبوهی تاریکی. با این نقاشی او مشهور میگردد و از آن به بعد به عنوان استاد به حساب میآمد، اما به نظر میآمد که این برای او زیاد مهم نمیباشد.
با این حال حالا غالباً مردم پیش او میآمدند، و از آنجائی که او استعداد دل شکستن نداشت، بنابراین به آرامی و با بی میلی دوباره گرفتار مهمانیهای کوچک اما خیلی ممتاز میگردد که او اغلب در آنها خاموش شرکت میجست. در آتلیهاش به روی همه مراجعه کنندگان بسته مانده بود. حالا دیگر از مواجه گشتن او با لیزا چند هفته میگذشت و زاهد گوشه گیر و کمی پیر شده با شور و شوقی که دیر به سراغش آمده بود عاشق این زن زیبا روی و عجیب میگردد. زن حدود بیست و پنج سال سن داشت، باریک اندام و دارای یک زیبائی خالص سلتی بود.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 23:41 توسط سعید از برلین
|
یک جنتلمن بر روی یخ.(3)
ناگهان، درست زیر پل با شدت زیادی با کسی تصادف میکنم و وحشتزده به سوئی تلو تلو میخورم. بر روی یخ اما اِمای زیبا نشسته بود، ظاهراً درد داشت و مرا ملالتبار نگاه میکرد. جهان در پیش چشمانم به چرخش افتاده بود.
او به دوست دخترش میگوید: "کمک کن از جا بلند شم!". در این وقت با چهرهای سرخ مانند خون کلاه از سر بر میدارم، در کنارش زانو زده و کمکش میکنم بلند شود.
حالا ما بدون گفتن کلمهای وحشتزده و مبهوت روبروی هم ایستاده بودیم. چهره و موی دختر زیبا بواسطه نزدیکی غریب او به من مرا بیحس ساخته بود. من به فکر عذرخواهی میافتم و هنوز کلاه را در مشتم میفشردم. و ناگهان، طوری که انگار پردهای از جلوی چشمانم برداشته شده باشد اتوماتیکوار یک تعظیم بلند بالا میکنم و با لکنت میگویم: "آیا افتخار دارم؟"
او جوابی نمیدهد، اما دستم را با انگشتان لطیفی که گرمایشان را از میان دستکش احساس کردم میگیرد و به همراهم شروع به سر خوردن روی یخ میکند. انگار در خواب به سر میبردم. یک احساس سعادت، شرم، گرما، شوق و دستپاچگی راه نفس کشیدن را بر من تقریباً تنگ ساخته بود. ما حدود پانزده دقیقه با هم روی یخ بازی کردیم. بعد او در کنار یک محل توقف آهسته دستان کوچک خود را رها میکند، میگوید "متشکرم" و میرود، در حالی که من کلاهم را که فراموش کرده بودم بر سر بگذارم به سر گذارده و مدت درازی همانجا ایستادم. ابتدا کمی دیرتر به یاد میآورم که او در تمام این پانزده دقیقه حتی یک کلمه هم بر زبان نیاورد.
یخ آب شده بود و من نمیتوانستم دیگر تجربهام را تکرار کنم. این اولین ماجرای عشقی من بود. اما چند سالی باید میگذشت تا رویایم به حقیقت بپیوندد و بتوانم لب بر لبان سرخ دختری بگذارم.
(1901)
+
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:30 توسط سعید از برلین
|
یک جنتلمن بر روی یخ.(2)
از آن روز به بعد مشوش و سخت مشغول نقشه کشیدن بودم. یک دختر را بوسیدن، این کار اما از تمام آرمانهای کنونیام برتر بودند، هم به خاطر خودِ بوسیدن و هم به این دلیل که بدون شک قانونِ آموزش آن را ممنوع و نامطلوب میشناخت. خیلی سریع بر من آشکار گشت که خدمترسانی باشکوه به عشق در محل پاتیناژ تنها فرصت مناسب برایم میباشد. ابتدا کوشش کردم تا ظاهرم را تا آنجا که مقدور است موقرانهتر سازم. برای آرایش مو زمان و دقت کافی به کار میبردم، به طور رنجآوری مراقب تمیز بودن لباسهایم بودم، کلاه خزم را مؤدبانه تا نیمه پیشانی پائین میکشیدم و از خواهرانم شال گردن ابریشمی گلگون تمنا میکردم. در عین حال شروع به سلام دادن به دختران واجد شرایط آن محل کردم و گمان میبردم که این محبت غیر معمولم در حقیقت با شگفتی اما با رضایت روبرو گردیده است.
خیلی سختتر اما برقراری اولین رابطه و پیوند بود، زیرا که من در زندگیم هنوز دختری را «متعهد» نساخته بودم. من سعی میکردم دوستانم را در هنگام انجام این آئین اولیه استراق سمع کنم. بعضیها فقط سر فرود میآوردند و دستشان را برای دست دادن دراز میکردند، عدهای از آنها چیزی بی مفهوم را با لکنت بر زبان میآوردند، به مراتب اما بیشترشان این عبارت زیبا را به کار میبردند: "آیا افتخار دارم؟" این فرمول مرا بسیار تحت تأثیر قرار میداد و من آن را تمرین میکردم، به این نحو که در خانه روبروی اجاق دیواری اتاقم تعظیم میکردم و عبارات با شکوه را به زبان میآوردم.
روز برداشتن وحشتناک اولین قدم فرا رسیده بود. همین دیروز افکاری تبلیغاتی داشتم، اما بدون آنکه جرأت کمی به خرج داده باشم بینتیجه به خانه بازگشتم. امروز تصمیم گرفتم کاری را که انتظار برآورده شدنش را میکشم و مرا به وحشت میاندازد بی چون و چرا انجام دهم. با تپش قلب، تا سر حد مرگ مضطرب و مانند جنایتکاری به سمت محل پاتیناژ میروم، به گمانم هنگام پوشیدن کفش پاتیناژ دستهایم میلرزیدند. و بعد با یک قوس گسترده و دستانی گشوده و با تلاش برای حفظ باقی مانده اطمینان همیشگی و بدیهیات در چهرهام خود را داخل جمعیت میاندازم. دو بار مسیر طولانی محل پاتیناژ را با آخرین سرعت طی کردم، و هوای تیز و حرکات تند مایهی تسکینم بودند.
+
نوشته شده در جمعه دهم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:20 توسط سعید از برلین
|
یک جنتلمن بر روی یخ.(1)
من بیشتر تنهائی پاتیناژ بازی میکردم، اغلب تا فرارسیدن شب. من با عجله به آنجا میرفتم، آموختم که با سریعترین سرعت در هر نقطهای که مایل باشم توقف کنم و یا دور بزنم، مانند خلبانی از در پرواز بودنم لذت میبردم و با ساختن قوس زیبائی تعادلم را حفظ میکردم. بسیاری از رفقایم بخاطر دیدار دخترها و تملق کردن از آنها وقتشان را روی یخ میگذراندند. دخترها برای من حضور نداشتند. در حالی که دیگران برایشان مانند شوالیهها خدمت میکردند، آنها را مشتاقانه و خجالتی دوره میکردند و یا با آنها بیباک و سبکبار دونفره روی یخ سُر میخوردند، من به تنهائی از شوق رهای سُر خوردن لذت میبردم. برای آن دسته از پسرها فقط دلم میسوخت یا آنها را مستحق ریشخند میدانستم. زیرا که از عقیده بعضی از رفقایم آگاه بودم و میدانستم که دلخوشی بخاطر خوشخدمتیشان در اصل چه مشکوک میباشد.
یک روز در اواخر زمستان به گوشم رسید که نوردکافر Nordkaffer به تازگی دوباره اِما مایر Emma Meier را هنگام در آوردن کفش پاتیناژش بوسیده است. این خبر ناگهان باعث هجوم خون به مغزم میگردد. بوسید! این البته با صحبت کردن بی روح و فشار دادنهای خجالتآلود دست که به عنوان بزرگترین لذت دختربازی ستایش میگردید فرق داشت. بوسید! این یک آوا از جهانی غریبه و مهر و موم شده، خجالتی و ناپیدا بود که بوی عطر خوشمزهی میوههای ممنوعه را میداد، چیزی محرمانه، شاعرانه، غیر قابل ذکر و به آن قلمرو شیرین و تاریک، وحشتناک و فریبانگیزی متعلق بود که روی از ما پنهان داشت، جهانی که توسط بعضی از شاگردان قبلی مدرسه که از آن اطلاع کافی داشتند و از قهرمانان دختربازی بوده و بخاطر یک سری ماجراهای عشقی و افسانه مانند از مدرسه اخراج شده بودند برایمان روشن گردیده بود. نوردکافر یک پسر چهارده ساله بود، و نمیدانم چگونه این بچه مدرسهای هامبورگی پیش ما آمده بود. من خیلی برایش احترام قائل بودم و شهرتش اغلب باعث بیخوابیم میگردید. و اِما مایر بدون شک زیباترین دختر مدرسه منطقه گِربرزاو Gerbersau بود. دختری بور، سریع، مغرور و هم سن من.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ساعت 21:57 توسط سعید از برلین
|
یک جنتلمن بر روی یخ.
آن زمان جهان طوری دیگر به نظرم میآمد. من دوازده سال و شش ماه از عمرم میگذشت و هنوز در میان جهان رنگارنگ و ثروتمندِ شادیها و اشتیاقهای نوجوانی هاج و واج ایستاده بودم. حالا برای اولین بار نور خفیفی لذتپرستانه و با خجالت از آبی نرم دوردست دوران جوانی صمیمانه و ملایم در روح شگفتزدهام میدمید.
زمستانی خیلی سرد و طولانی بود و هفتهها از یخ بستن رود زیبای جنگل سیاه Schwarzwald میگذشت. من نمیتوانم آن احساس عجیب و به طور وحشتناک لذتبخشی را که در صبحی سرد و گزنده با پا گذاردن بر روی رود یخزده به من دست داده بود فراموش کنم، زیرا که رود عمیق بود و یخ بر روی آن چنان زلال که آدم میتوانست مانند شیشه نازکی در زیر پایش آب سبزرنگ، شن و سنگهای کف رود، پیچش گیاهان آبزی را در هم و گاهی هم پشت سیاهرنگ یک ماهی را تماشا کند.
نیمی از روز را با دوستانم بر روی یخ پرسه میزدم، با گونههای داغ و دستانی آبی گشته، با قلبی که توسط حرکتهای تند پاتیناژ به شدت منبسط گشته و پر از نیروی لذتبخش دوران لاقیدانه نوجوانی بود. ما مسابقه دو، پرش طول، پرش ارتفاع، گرفتن و گریختن تمرین میکردیم، و آن عده از ما که هنوز تیغه پاتیناژ از مد افتادهای را که باید با بند به چکمههای خود وصل میکردند الزاماً از بدترین دوندهها نبودند. اما یکی از ما، پسر یک کارخانهدار، دارای یک هالیفاکس Halifax بود که بدون بند و تسمه بودند و آدم میتوانست در دو لحظه آن را بپوشد و از پا درآورد. از آن زمان به بعد واژه هالیفاکس سالها بر روی ورقه آرزوهای کریسمس من نوشته میشد، اما بینتیجه؛ و وقتی دوازده سال بعد من یک بار قصد خریدن یک جفت کفش پاتیناژ درست و حسابی را داشتم و از فروشنده درخواست هالیفاکس کردم، و وقتی فروشنده با خنده مرا مطمئن ساخت که هالیفیکس یک سیستم قدیمیست و دیگر جزء بهترینها نمیباشد یک ایدهآل و یک تکه از باور کودکیام دردآورانه نابود گشت.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ساعت 13:9 توسط سعید از برلین
|
آنچه شاعر در شب دید.(3)
دویدن دختر حالا به یک رقص مبدل شده بود، پرواز کنان و لی لی کنان نزدیکتر میآمد. آن قامت کوچک در شب و در جاده سفید تنها میرقصید. رقصش از سر احترام بود، رقص کوتاه و کودکانهاش ترانه و نمازی برای آینده و برای پیشواز از عشق بود. جدی و با پشتکار فداکاریش را به انجام میرساند، به این سمت و آن سمت پرواز میکرد، و عاقبت خود را در باغ تاریک از چشم پنهان ساخت.
دختر میگوید: "او مفتون ما شده بود. او عشق را درک میکند."
مرد ساکت بود و فکر میکرد: شاید این دختربچه در مستی رقص کوتاهش زیباتر و کاملتر از آنچه بتواند هرگز از عشق تجربه کند لذت برده باشد. او فکر میکرد: شاید ما دو نفر هم از عشقمان بهتر و عمیقتر لذت بردهایم و آنچه بعد بتواند اتفاق بیفتد چیزی بجز پوستهای از اشتیاق نخواهد بود.
مرد بلند میشود و دوست دخترش را از روی دیوار بغل کرده پائین میآورد و میگوید: "تو باید بری. دیر شده. من تا چهارراه همراهت میام."
آنها همدیگر را در آغوش گرفته تا چهارراه میروند. هنگام خداحافظی همدیگر را داغ میبوسند، از هم جدا و از هم دور میشوند، هر دو اما دوباره برمیگردند، دوباره همدیگر را میبوسند، بوسه دیگر مزه شادی نداشت و فقط مزه تشنگی داغی میداد. دختر با سرعت میرود و مرد مدت درازی رفتن او را نگاه میکند. و گذشته نیز در این لحظه در کنارش ایستاده بود، اعمال انجام داده او به چشمانش نگاه میکردند: خداحافظیای دیگر، بوسههای شبانگاهی دیگر، لبها و نامی دیگر. غم به او حمله میآورد، او آهسته در جاده به راه میافتد و ستارهها بر بالای درختان در حال ظهور بودند.
افکار مرد در این شبی که قادر به خوابیدن نگشت به این نتیجه رسیدند:
تکرار کردن گذشته بیفایده است. شاید بتوانم هنوز عاشق تعداد دیگری از زنان شوم، شاید چند سالی هنوز چشمانم روشن باشند و دستانم لطیف، و بوسهام مورد علاقه آنها باشد. بعد باید وداع کرد. بعد باید وداعی که من میتوانم امروز داوطلبانه انجام دهم در شکست و یأس انجام گیرد. بعد چشمپوشیای که امروز یک پیروزیست فقط باعث شرمساری میگردد. به این جهت من باید همین امروز چشمپوشی کنم، باید همین امروز وداع کنم.
خیلی چیزها امروز آموختم، خیلی چیزها هنوز باید بیاموزم. باید از آن دختربچه که با رقص آرامش به ما لذت بخشید بیاموزم. در او بعد از دیدن دو دلداه در شب عشق شکوفا گشته بود، یک موج اولیه، یک انفجار زیبای حس ِ شوق در خون این دختربچه جاری شده بود، و چون هنوز قادر به عشقورزی نبود بنابراین شروع به رقصیدن کرده بود. چنین رقصیدنی را من هم باید بیاموزم، باید حرص شهوت را به موسیقی مبدل سازم و هوسرانی را به عبادت. بعد خواهم توانست همیشه عاشق باشم. بعد مجبور نخواهم گشت که گذشته را مدام بیفایده تکرار کنم. این راه را میخواهم بروم.
(1924)
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:1 توسط سعید از برلین
|
آنچه شاعر در شب دید.(2)
آنها روی دیوار در میان گلها و علفها ساکت نشسته بودند، فرو رفته در هم، گهگاه از رگبار شهوت تر گردیده و خود را تنگتر در هم فرو میکردند. آنها به ندرت چیزی به هم میگفتند، یک کلمه با لکنت زبانی کودکانه: عزیزم – محبوبم – کوچولو – آیا منو دوست داری؟
در این لحظه از خانه ییلاقی که حالا شفافیتش در میان شاخ و برگهای تیره درختان در حال از بین رفتن بود یک کودک، یک دختربچه کوچک، شاید ده ساله، پابرهنه، بر روی پاهای باریک و قهوهای، با لباس سیاه و کوتاه، با موی سیاه و بلند پخش شده بر صورت قهوهای روشنش خارج میگردد. بازی کنان از خانه خارج میشود، مردد، کمی خجالتی، با طنابی برای پرش در دست، پاهای کوچکش بیصدا در خیابان میرفتند. او بازی کنان و لی لی کنان به نزدیک محلی که عاشق و معشوق نشسته بودند میآمد. وقتی او به آن دو رسید قدمهایش را آهستهتر کرد، طوری که انگار مایل نیست از آنجا رد شود، طوری که انگار چیزی مانند گل بنفشه که پروانه را جذب میکند در آنجا او را جذب خود کرده است. آهسته سلامش را ترنم میکند «buona sera». دختر بزرگتر از روی دیوار سرش را دوستانه برای او تکان میدهد. مرد دوستانه جواب میدهد: «Ciao, cara mia»
دختر از کنارشان آهسته رد میشود، و رفتنش را بیشتر و بیشتر به تأخیز میانداخت، بعد از پنجاه قدم میایستد، برمیگردد، مردد، دوباره نزدیکتر میآید و از نزدیک عاشق و معشوق رد میشود، خجالت زده و خندان نگاهشان میکند، به رفتن ادامه میدهد و در باغ خانه ییلاقی ناپدید میگردد.
مرد میگوید: "چه دختر زیبائی بود!"
زمان کوتاهی میگذرد، غروب خود را کمی تاریکتر ساخته بود که دختربچه دوباره از دروازه باغ خارج میشود. لحظهای میایستد و به مسیر خیابان مخفیانه نگاه میکند، دیوارها، تاکستان و عاشق و معشوق را با دقت از نظر میگذراند. بعد شروع به دویدن میکند، چهارنعل بر روی پاشتههای مانند فنر و لختش در کنار خیابان میدوید، از کنار آن دو رد میشود، بعد از طی مسافتی دور میزند و بازمیگردد، تا دروازه باغ میدود، یک دقیقه میایستد و دوباره میدود و دو بار، سه بار چهارنعل دویدنش را در سکوت تکرار میکند. آن دو ساکت دختربچه را نگاه میکردند که چگونه میدوید، که چگونه بازمیگشت، که چگونه دامن سیاه کوتاهش به دور پاهای باریک کودکانهاش میپیچید. آنها احساس میکردند که این یورتمه رفتن بخاطر آن دو میباشد، که از آنها جادو پرتو افکن است، که این دختربچه در رویای کودکانهاش حس عشق و مستی خاموش عاطفه را درک میکند.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 0:44 توسط سعید از برلین
|
آنچه شاعر در شب دید.(1)
دختر جوان بود، خیلی جوان و زیبا بود، باریکاندام بود و گردن بلند و روشنش به طور شگفتانگیزی از میان لباس نازکش بیرون زده بود، و بازوان و دستهای لاغر و دراز و روشنش از میان آستینهائی کوتاه و گشاد. دختر عاشق دوست خود بود، در باره او خیلی چیزها میدانست، او را خیلی خوب میشناخت و از دوستیشان مدت مدیدی میگذشت. بارها به درازی یک آن به زیبائیها و به جنسیت خود اندیشیدند، بارها خداحاقظی را به عقب انداختند و بازیگوشانه و کوتاه همدیگر را بوسیدند. مرد دوست دختر بود، کمی هم مشاور و معتمدش، او فرد بزرگتر و داناتر بود، و فقط گاهی، فقط برای لحظههای کوتاهی یک آذرخش ضعیف بر آسمان دوستیشان پدیدار گشته بود، یک خاطره کوتاه و دوستداشتنی که نشان میداد در میان آن دو فقط رفاقت و اعتماد برقرار نمیباشد، بلکه خودخواهی، میل به قدرت و همینطور دشمنیای شیرین و کششی جنسی نیز نقش بازی میکند. حالا اینها میخواستند پخته شوند، حالا اینها میخواستند دیگری را شعلهور سازند.
مرد هم زیبا بود، اما جوانی و شکوفائی درونی دختر را نداشت. او خیلی مسنتر از دختر بود، او از عشق و از سرنوشت چشیده بود، کشتیشکستگی و راه نجات را تجربه کرده بود. تفکر و اعتماد به نفس در چهره لاغر و قهوهایش سخت نقش بسته بود. در آن شب اما نگاهش لطیف و بخشنده بود. دستش با دست دختر بازی میکرد و آرام و با احتیاط بر روی بازو و پشت گردن، بر روی شانهها و سینههای دختر لیز میخورد، مسیرهای بازیگوش کوتاهی از نوازش. همزمان در حالی که دهان دختر از چهره کم نور و ساکت شبانگاهی به سمت دهان او میآمد، غنچه کرده و منتظر مانند یک گل، در خلال گسترش لطافت در مرد و گرسنگی اوج گیرنده شوق در وی، او مدام به این فکر میکرد و این را میدانست که معشوقههای فراوان دیگری به همین نحو با او شبهای تابستانی را گذرانده بودند، و میدانست که انگشتانش بر روی بازوان دیگری، بر روی موهای دیگری، دور شانهها و تهیگاههای دیگری تمام آن مسیرهای لطیف را طی کرده بودهاند، و اینکه او چیزهای دانسته را دوباره میآزماید، و تجربهها را دوباره تکرار میکند، و اینکه این بار اما این هجوم احساس بخاطر این دختر از نوعی دیگر است، چیزی زیبا و دوستداشتنی، ولی دیگر چیز تازهای نبود، چیز نشنیدهای دیگر نبود، دیگر برای اولین بار و آن چیز مقدس نبود.
او با خود اندیشید، این نوشیدنی را هم میتوانم سر بکشم، او فکر کرد، این نوشیدنی هم شیرین و شگفتانگیز است، و من شاید بتوانم این شکوفه جوان را بهتر دوست بدارم، آگاهتر، محتاطتر، لطیفتر از یک جوان و از ده یا پانزده سال قبل خودم. من میتوانم او را ظریفتر، هوشیارانهتر، دوستانهتر از هر کس از آستانه اولین تجربه عبور دهم، من میتوانم این شراب اصیل و دوستداشتنی را اصیلانهتر و شاکرتر از هر کس بچشَم. اما من نمیتوانم از او پنهان نگاه دارم که بعد از سکر سیری از مستی سر میرسد، من نمیتوانم بیشتر از اولین مستی نقش یک عاشق را آنگونه که او در رویا میبیند برایش بازی کنم، نقش یک همیشه مست را. من او را در حال لرزیدن و گریه کردن خواهم دید و سرد و در پنهان ناشکیبا خواهم گشت. من از آمدن آن لحظه خواهم ترسید و اکنون نیز از آن لحظه در وحشتم، چون که او باید با چشمانی باز هشیاری بعد از مستی را مزه کند و بعد دیگر چهرهاش مانند یک گل نخواهد بود و ترسی تکاندهنده بخاطر از دست دادن دخترانگیش چهره واقعی او را از شکل خواهد انداخت.
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت 13:10 توسط سعید از برلین
|
آنچه شاعر در شب دید.
روز در ماه ژوئیه در جنوب با گداختگی رو به پایان بود، کوهها با قلههای گلگون خود در بخار آبی رنگ تابستانی شناور بودند، هوای شرجی مشغول جوشاندن محصول فراوان مزرعهها بود، ذرتهای بلند و چاق فراوانی مستقیم ایستاده بودند، محصول بسیاری از کشتزارها درو گشته بود، گرد و غبار ولرم جاده که بوئی مانند آرد میداد در رایحهی گلهای شیرین و رسیده مزارع و باغها جاری بود. زمین هنوز در انبوه چمنهایش مانع از گرمای روز میگردید، دهکدهها از شیروانیهای طلائی رنگ خود نوری خفیف و گرم بر شفق میتاباندند.
عاشق و معشوقی در جاده داغ از دهکدهای به دهکده دیگر میرفتند، آرام و بی هدف میرفتند، با به تأخیر انداختن وداع میرفتند، گاهی دست در دست با کمی فاصله از هم و گاهی در آغوش هم و شانه به شانه هم میرفتند. زیبا و معلق میرفتند، در لباسهای راحت تابستانی که نور خفیفی میدادند، با کفشهای سفیدی بر پا، بدون پوشش سر در تب ملایم شبانگاهی به فرمان عشق گام برمیداشتند، دختر با صورت و گردنی سفید، مرد با پوست قهوهای سوخته، هر دو باریک اندام و راست قامت، هر دو زیبا، هر دو با حسی یکی گشته و انگار که از یک قلب تغذیه و هدایت میگردند، هر دو اما عمیقاً متفاوت و بسیار دور از هم بودند. لحظهای بود که در آن رفاقت قصد داشت به عشق و بازی به سرنوشت مبدل گردد. هر دو به این لحظه میخندیدند، و هر دو جدی و تقریباً غمگین بودند.
در این ساعت روز کسی در جاده دیده نمیشد، کارگران مزارع کار روزانه خود را به پایان رسانده و به خانههایشان بازگشته بودند. عاشق و معشوق در نزدیکی یک خانه ییلاقی که از میان درختان طوری که انگار هنوز آفتاب بر آن میتابد واضح دیده میشد میایستند و خود را در آغوش میگیرند. مرد با ملایمت دختر را با خود به کنار جاده میکشد، آنجا دیوار کوتاهی کشیده شده بود، و برای اینکه زمان بیشتری پیش هم بمانند، برای اینکه مجبور نباشند به دهکده و پیش مردم بازگردند و برای اینکه از باقیمانده راه مشترکشان استفاده نکنند بر روی دیوار مینشینند. آنها آرام بر روی دیوار در میان میخکها و سنگهای خرد گشته و شاخ و برگ پیچکهای بالای سرشان نشسته بودند. صداهائی از داخل دهکده توسط گرد و خاک و بوی خوش عطر به سمتشان میآمد، صدای بازی کودکان، آوای یک مادر، خندههای مردانه و صدای خجولانه یک پیانوی پیر از راه دور. آن دو ساکت نشسته بودند، به یکدیگر تکیه داده و صحبت نمیکردند، هر دو تاریک شدن آسمان را از میان شاخ و برگهای بالای سر خود، سرگردانی رایحههای خوشبو را در اطراف خود حس میکردند و هوای گرم را در همان لحظهی اول که از شبنم و رگبار خنک مطلع میگردد.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:52 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(17)
در حال قدم زدن و فکر کردن در کوچههای شهر قدیمی راه را گم میکنم، بدون آنکه دقیقاً بدانم به کجا میروم ناگهان خود را در جلوی مغازهای که کتابهای قدیمی میفروخت ایستاده میبینم. در ویترن مغازه یک شمایل حکاکی گشتهی مسی که یک عالِم از قرن هفده را نشان میداد آویزان بود و دور تا دورش کتابهائی با جلد چرمی قرار داشتند. این شمایل در ذهن خستهام یک سری ایدههای نو و زودگذر را بیدار میسازد که در آنها من مشتاقانه آرامش و استراحت جستجو میکردم. آنها ایدههائی مطبوع بودند، ایدههائی کند حرکت از یک زندگی در مطالعه و رهبانیت و سکوت، یک زندگی قطع امید کرده با اندکی از گوشه خوشبختیای گرد و خاک گرفته در کنار چراغ مطالعه و بوی کتابها. برای حفظ بیشتر این آرامش خاطر زودگذر داخل کتابفروشی میشوم و بلافاصله توسط آن فروشنده مهربان مورد استقبال قرار میگیرم. او مرا از میان پلههای پیچ در پیچ تنگی به طبقه بالا هدایت میکند، جائی که چندین اطاق بزرگ تا سقف از کتابها کاملاً پر شده بود. خردمندان و شاعران دورانهای مختلف با چشمان کور کتابها غمگین به من نگاه میکردند، فروشنده کم حرف منتظر ایستاده بود و مرا بیتکلف مینگریست.
در این وقت به این فکر میافتم که از این مرد ساکت و کم حرف از آرامش سؤال کنم. من به چهره باز و خوبش نگاه کرده و میگویم: "لطفاً چیزی برای خواندن به من پیشنهاد کنید. چهره شما آرام به چشم میآید، بنابراین باید حتماً بدانید که چه نوشتهای آرامشبخش و درمانگر است."
او آهسته میپرسد: "شما بیمار هستید؟"
من جواب میدهم: "یک کم"
و او میگوید: "بیماری وخیمی دارید؟"
"نمیدانم. دچار بیماری taedium vitae هستم."
در این وقت چهره ساده مرد حالت کاملاً جدیای به خود میگیرد. او جدی و نافذ میگوید: "من یک راه حل خوب برای شما میشناسم."
و بعد از سؤال کردن من با چشم شروع به صحبت میکند و برایم از انجمن عارفانی که او خود نیز عضوش بود میگوید. بعضی از آنها برایم ناآشنا نبودند، اما من قادر نبودم به حرفهایش با دقت کافی گوش دهم. من فقط یک صحبت کردن ملایم، با حسن نیت و صادقانه را میشنیدم، جملاتی از سرنوشت و از رستاخیز، و زمانی که او مکث کرد و تقریباً شتابزده ساکت گشت، من به جواب سؤالم هنوز دست نیافته بودم. عاقبت از او میپرسم که آیا میتواند کتابهائی به من معرفی کند تا من بتوانم در این باره در آنها کنکاش کنم. فوری برایم فهرستی از کتابهای عارفانه میآورد.
من دودل میپرسم: "کدام یک از اینها را باید بخوانم؟"
او قاطعانه میگوید: "اساسیترین کتاب تعلیمی از مادام بلاواتسکای میباشد."
"آن را به من بدهید!"
دوباره او دستپاچه میگردد. "این کتاب اینجا نیست، من باید آن را برای شما سفارش دهم. اما البته این اثری دو جلدیست، برای خواندن آن باید صبوری به خرج داد. و متأسفانه خیلی هم گران است، قیمتش بیشتر از پنجاه مارک میباشد. میخواهید که من آن را به عنوان امانت دادن برایتان تهیه کنم؟"
"نه متشکرم، آن را برای خریدن سفارش دهید!"
آدرسم را برای او یادداشت میکنم و به او میگویم که هنگام دریافت کتاب پول آن را خواهم پرداخت، بعد از او خداحافظی کرده و میروم.
من آن زمان هم میدانستم که کتاب «آموزش محرمانه» مادام بلاواتسکای به من کمک نمیکند. من فقط میخواستم کتابفروش را کمی خوشحال کنم. و چرا نباید چند ماهی را با خواندن کتاب بلاواتسکای زندگی میکردم؟"
من همچنین حدس میزدم که بقیه امیدهایم هم نمیتوانند بادوامتر باشند. من حدس میزدم که باید در وطنم هم تمام چیزها خاکستری و بیدرخشش شده باشند، و این که به هر کجا بروم باز هم همه چیز چنین خواهد بود.
این حدس مرا فریب نمیداد. چیزی گم شده بود، چیزی که قبلاً در جهان وجود داشت، یک عطر و جذابیت مخصوص و پاک که نمیدانم میتواند دوباره بازگردد یا نه.
(1908)
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 21:15 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(16)
خودم را در خانه روی تخت میاندازم، اما نمیتوانستم به آسایش دست پیدا کنم، طوری که دوباره از جا برمیخیزم و برای قدم زدن به پارک انگلیسی میروم. در آنجا نیمی از شب را میگذرانم، بعد دوباره به اطاقم برمیگردم و تا وسطهای روز میخوابم.
شب تصمیم گرفته بودم که سفرم را به پایان رسانده و صبح زود به وطنم بازگردم. برای این کار اما دیر از خواب بیدار شده بودم و باید یک روز دیگر را آنجا میگذراندم. من چمدانم را میبندم و کرایه اطاق را میپردازم، کتباً از دوستانم خداحافظی کرده، در شهر غذا میخورم و در کافهای مینشینم. زمان به کندی میگذشت و من به این فکر میکردم که بعد از ظهر را چگونه میتوانم بگذرانم. در این حال بدبختیم را احساس میکنم. سالها میگذشت که من در چنین وضع ناشایست و شنیعی قرار نگرفته و به خاطر کشتن زمان چنین وحشت نداشته و خجالتزده نبودهام. پیادهروی کردن، به نمایشگاه نقاشی رفتن، موزیک گوش دادن، به خارج شهر رفتن، یک دست بیلیارد بازی کردن، مطالعه، اینها مرا وسوسه نمیکردند، تمامشان مسخره، بیمزه و بیمعنی بودند. و وقتی به اطراف خود در خیابان نگاه میکردم، خانهها، درختان، انسانها، اسبها، سگها و ماشینها را میدیدم و اینها برایم به کلی خسته کننده، غیر جذاب و بیتفاوت بودند. هیچ چیز مطابق میلم نبود، هیچ چیز برایم شادی به همراه نداشت و علاقه و کنجکاوی را در من برنمیانگیخت.
در حالی که برای گذراندن وقت و یک نوع انجام وظیفه فنجانی قهوه مینوشیدم به خاطرم خطور میکند که من مجبور به کشتن خود میباشم. من به خاطر یافتن این راه حل خوشحال بودم و مشغول بررسی جوانب مهم آن میگردم. افکارم طوری سرگردان و بیثبات بودند که بیشتر از چند دقیقه در ذهنم باقی نمیماندند. پریشان حال سیگار برگی روشن میکنم ولی دوباره آنرا دور میاندازم. دومین یا سومین فنجان قهوه را سفارش میدهم، مجلهای را ورق میزنم و عاقبت دوباره به قدمزدن میپردازم. دوبار به یاد میآورم که قصد به پایان رساندن سفرم را داشتم، و تصمیم میگیرم که فردا آن را حتماً انجام دهم. ناگهان فکر بازگشت به وطن گرمم میسازد و لحظاتی به جای انزجار رنجآور احساس یک ماتم پاک و حقیقی میکنم. من به این که وطن چه خوب است فکر کردم، به این که کوههای سبز و آبی آنجا چه نرم و زیبا از سطح دریا رو به آسمان صعود میکنند و چگونه باد در سپیدارها صوت میکشد و این که چگونه مرغهای نوروزی بوالهوس و جسورانه آنجا پرواز میکنند. و چنین به نظرم آمد که من باید حتماً از این شهر لعنتی خارج شوم و دوباره به خانهام بازگردم، تا به این طریق شیشه عمر جادوی شرور بشکند و من دوباره جهان را در درخشش ببینم، آن را بفهمم و بتوانم دوستش داشته باشم.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 2:43 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(15)
تسوندلِ نقاش حالا جدا از بقیه در گوشهای ایستاده و سیگار برگ میکشید. او صورتها را از زیر نظر میگذراند و همچنین به سمت مبلی که ماریا بر روی آن نشسته بود با دقت نگاه میکرد. در این لحظه من دقیقاً میبینم که ماریا نگاهش را بالا آورد و چند لحظهای آن را به چشمان نقاش دوخت. تسوندل لبخندی میزند، ماریا اما محکم و کنجکاو نگاه میکرد، و بعد من نقاش را میبینم که یکی از چشمانش را بسته و سرش را بالا آورده و آهسته به علامت اشاره تکان میدهد.
بدنم ناگهان داغ و قلبم تیره میگردد. من اصلاً چیزی نمیدانستم و آنچه میدیدم میتوانست یک شوخی، یک اتفاق، یک حرکت ناخواسته بوده باشد. اما من نمیتوانستم فقط با این خیالها خود را راضی سازم. من یک تفاهم میان آن دو دیده بودم، همان دو نفری که تمام شب کلمهای با هم صحبت نکرده بودند و تقریباً خود را به طور مشکوکی از هم دور نگاه میداشتند.
در آن لحظه سعادت و امید کودکانهام ویران میگردد، نه بخاری از آن باقی میماند و نه جلائی. حتی برای یک سوگواری پاک و قلبانه که من خیلی مایل به انجامش بودم هم جائی باقی نمیماند، آنچه برایم میماند تنها یک شرم و سرخوردگی و طعمی نفرتانگیز و منزجر کننده بود. اگر من ماریا را با یک داماد خوشحال یا معشوقهاش میدیدم، به مرد حسادت میبردم ولی خوشحال میگشتم. اما حالا رقیبم مردیست فریب دهنده، زیبا و مورد علاقه زنان که پایش تا همین نیم ساعت پیش با پای زن چشم قهوهای بازی میکرد.
به زحمت با خود به تفاهم میرسم. به خود میگویم این صحنه میتواند خطای چشم هم باشد و من باید این فرصت را به ماریا بدهم تا سوءظنم را بر طرف سازد.
من پیش او میروم، اندوهناک به صورت بهاری و مهربانش نگاه میکنم و میپرسم: "دوشیزه ماریا دارد دیر میشود، نمیخواهید شما را تا خانه همراهی کنم؟"
آه، در این وقت او را برای اولین بار در بند و طوری دیگر میبینم. چهرهاش آن دَم ناب خدا را کم داشت، و همینطور صدایش هم پوشیده و دروغین به گوش میآمد. او میخندد و بلند میگوید: "اوه میبخشید، اصلاً به این فکر نکرده بودم. برای رسوندن من به خونه کسی به دنبالم میاد. آیا میخواهید بروید؟"
و من میگویم: "بله، من میخواهم بروم. خدا نگهدار دوشیزه ماریا."
من با هیچ کس خداحافظی نکردم و کسی هم از رفتنم جلوگیری نکرد. آهسته از پلههای بیشمار پائین میروم، از حیاط رد شده و از درب ساختمان جلوئی خارج میگردم. در بیرون به این میاندیشم که حالا چه باید کرد، و دوباره به داخل خانه بازگشته و در حیاط خود را پشت یک ماشین مخفی میسازم. در آنجا مدت درازی انتظار میکشم، تقریباً یک ساعت. بعد تسوندل میآید، ته سیگار برگ خود را دور میاندازد و دگمههای پالتویش را میبندد، بعد از در خارج میشود، اما بزودی دوباره بازمیگردد و در کنار در خروجی به انتظار میایستد.
پنج تا ده دقیقه میگذرد، و من مدام میخواستم از مخفیگاهم خارج شوم، او را صدا زده و بگویم که او یک سگ است و یقهاش را بچسبم. اما من این کار را نکردم، من آرام و بیحرکت در مخفیگاهم منتظر ماندم. و مدت زیادی طول نمیکشد و من بر روی پلهها صدای پا میشنوم. در باز میشود و ماریا داخل حیاط میگردد، به اطراف خود نگاه میکند، بعد به سمت در خروجی میرود و دستش را آرام در دست نقاش قرار میدهد و سریع با همدیگر میروند، من رفتن آنها را میبینم و سپس به خانه بازمیگردم.
+
نوشته شده در شنبه چهارم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:18 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(14)
من در میان مهمانها متوجه تسوندل و نیز آن خانم زیبای چشم قهوهای که به خطرناک و بد بودن معروف بود میشوم. به نظر میآمد که او در این جمع زنی معروف است و اکثر حاضرین با لبخندی مخصوص با او اظهار آشنائی میکردند، و همچنین به خاطر زیبائیش با تحسینی صادقانه روبرو میگردید. تسوندل هم انسان زیبائی بود، بلند قد و قوی، با چشمانی سیاه و نافذ و رفتاری مطمئن، مغرور و مسلط مانند مردانی ناز پرورده. از آنجائی که طبعاً به چنین مردانی علاقهای عجیب و همینطور آمیخته با کمی از حسادت دارم، بنابراین با دقت به او نگاه میکردم. او به خاطر میزبانی ضعیف مشغول دست انداختن مهماندار بود.
او تحقیرگرانه میگفت: "تو حتی صندلی هم به قدر کافی نداری". اما مهماندار اعتراضی نمیکرد، او شانههایش را بالا انداخت و گفت: "اگر من هم روزی به پرتره کشی بپردازم حتماً پیش من هم همه چیز روبراه خواهد شد." بعد تسوندل او را به خاطر گیلاس شرابها سرزنش کرد: "از این سطلها که نمیشود شراب نوشید. آیا تا حال نشنیدی که برای شراب نوشیدن گیلاسهای زیبا به کار میبرند؟" و مهماندار متهورانه جواب میدهد: "شاید تو از گیلاس شرابخوری سررشته داشته باشی اما از شراب چیزی نمیدانی. برای من یک شراب خوب بهتر از جام خوب است."
زن زیبا به صحبت آن دو گوش میداد و چهرهاش به طور عجیبی خجسته و راضی به چشم میآمد، امری که سرمنشأش به سختی میتوانست این صحبتهای لطیفه مانند باشد. من همچنین بزودی میبینم که او در زیر میز دستش را در آستین چپ کت نقاش فرو برده و همانجا نگاه داشته است و همزمان پای نقاش آرام و بی دقت با پای او بازی میکرد. اما چنین به نظر میرسید که او بیشتر با ادب است تا اینکه مهربان باشد، زن اما با یک اشتیاق نامطبوع به او آویزان بود و دیدن این منظره برایم بزودی غیر قابل تحمل میگردد.
وانگهی تسوندل هم خود را حالا از زن جدا ساخته و از جا بلند شده بود. دخترها و زنها هم سیگار برگ میکشیدند و حالا آتلیه از دود پر شده بود، صدای بلند خندهها و صحبتها در هم پیچیده بودند و همه چیز بالا و پائین میرفت و خود را بر روی صندلیها، روی متکاها، بر روی محل نگهداری ذغالها و بر روی زمین مینشاند. فلوتی به صدا میآید و جوانی تقریباً مست در میان آن همهمه از میان گروهی که در حال خنده بودند شعر جدیای را میخواند.
من تسوندل را که خونسرد به اینور و آنور میرفت و کاملاً آرام و هوشیار مانده بود زیر نظر داشتم. در این میان مدام به ماریا هم نگاه میکردم که با دو دختر دیگر بر روی یک مبل نشسته بود و مردان جوانی ایستاده در کنار مبل با آنها صحبت میکردند. هرچه بزم بیشتر ادامه مییافت و سر و صدا بلندتر میگردید، همانقدر هم اندوه و اضطراب بیشتری مرا فرا میگرفت. چنین به نظرم میآمد که انگار من و پری داستانم به محلی ناپاک قدم گذاردهایم، و من برای ترک آن محل در انتظار اشارهای از طرف ماریا به سر میبردم.
+
نوشته شده در جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 22:41 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(13)
ماریا مرا به مهماندار معرفی میکند: "یکی از دوستانم" و در همان حال از او میپرسد "آیا من اجازه داشتم اونو همراه خودم بیارم؟"
این حرف او کمی مرا به وحشت میاندازد، زیرا من فکر میکردم که مهماندار از آمدن من با خبر است. اما مرد نقاش خونسرد با من دست میدهد و با بیتفاوتی میگوید: "کار خوبی کردی."
در آتلیه همه چیز رک و ساده پیش میرفت. هر کس جائی را پیدا میکرد در آنجا مینشست، آدمها کنار هم مینشستند بدون آنکه همدیگر را بشناسند. و همینطور هر کس از غذاهای حاضری که اینجا و آنجا قرار داده شده بود و از شراب و آبجو به اندازه دلخواه برمیداشت، و در حالی که یکی تازه مشغول برداشتن غذا بود و یا اینکه عدهای شامشان را میخوردند بقیه حاضرین سیگار برگهای خود را روشن کرده بودند که البته دود آنها در زیر سقف بسیار بلند آن فضا به راحتی گم میگشت.
از آنجائی که کسی برای پذیرائی به سراغ ما نیامد، اول برای ماریا و بعد برای خود مقداری غذا تهیه میکنم و در کنار میز نقاشی کوچک و پایه کوتاهی با آرامش خاطر همراه با مرد بشاش ریش قرمزی که ما او را نمیشناختیم اما او برایمان با شادابی و برانگیزاننده سر تکان میداد مشغول خوردن میشویم. گاهی کسانیکه دیرتر آمده بودند و غذای کمی برایشان باقی مانده بود از بالای شانههای ما برای برداشتن نان و کالباس دست دراز میکردند. بسیاری بعد از تمام شدن کامل غذاها بخاطر گرسنه بودن شکایت میکردند و دو تن از مهمانها بعد از آنکه یکی از آنها از دوستش پول قرض کرد برای خرید غذا از آتلیه خارج میشوند.
مهماندار این موجودات سرزنده و کمی شلوغ را خونسردانه و با بیتفاوتی تماشا میکرد، در حال ایستاده تکهای نان و کره میخورد و با یک گیلاس شراب در دست گاه و بیگاه با مهمانها گپ میزد. همینطور من هم در آن شلوغی مطلق نمیتوانستم با جمع یکی شوم، اما در پنهان از این که ماریا ظاهراً خوش است و خودش را در این مکان در خانه احساس میکند رنج میبردم. من خوب میدانستم که هنرمندان جوان دوستان او و نسبتاً آدمهای خیلی محترمی میباشند، و ابداً حق نداشتم چیز دیگری برای او آرزو کنم. اما با این وجود دیدن اینکه چگونه او این اجتماع در هر حال ضخیم را با رضایت میپذیرد برایم دردی خفیف و تقریباً یک سرخوردگی کوچک بود. بزودی من تنها میمانم، زیرا ماریا مدت کوتاهی بعد از غذا خوردن از جا برخاسته و با دوستانش به سلام و احوالپرسی میپردازد. او دو دوست اول خود را به من معرفی و سعی میکند مرا در صحبتشان شریک سازد، که البته من مؤفق به این کار نمیشوم. بعد او گاهی پهلوی این دوست و گاهی نزد دوست دیگر میایستاد، و چون میبینم که او فقدانم را حس نمیکند به گوشهای رفته و به دیوار تکیه میدهم و در آرامش اجتماع پر جنب و جوش را تماشا میکنم. من این انتظار را نداشتم که ماریا تمام شب را در کنارم بماند و به دیدن او و یک بار صحبت کردن با او و رساندنش به خانه راضی بودم. با این وجود کم کم یک ناخشنودی بر من غلبه میکند و هرچه دیگران سر حال تر شادتر میگشتند، من بیفایدهتر و غریبهتر آنجا ایستاده بودم، و به ندرت کسی مرا خیلی زودگذر مخاطب قرار میداد.
+
نوشته شده در جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 13:37 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(12)
به این ترتیب من توسط ماریا به یک جشن دعوت میشوم. بدون آنکه از این جشن انتظار زیادی داشته باشم خوشحالی بزرگی به سراغم آمده بود، زیرا دعوت او از من و ممنون ساختنم فکری جالب و شیرین بود. من به این اندیشیدم که چگونه میتوانم از او تشکر کنم، و تصمیم میگیرم روز پنجشنبه برای او یک دسته گل زیبا ببرم.
آن خلق و خوی شاد روزهای اخیر را در سه روزی که تا رسیدن پنج شنبه باید در انتظار میماندم از دست داده بودم. از زمانی که گفتم فقط بخاطر او به اینجا آمدهام آرامش و بیتکلفی از من گریختهاند. این درست مانند یک اقرار کردن بود و حالا باید دائماً فکر میکردم که او از موقعیت من با خبر است و شاید با خود فکر میکند چه جوابی باید به من بدهد. من این سه روز را بیشتر در خارج از شهر گذراندم، در پارکهای بزرگ نیمفنبورگ Nymphenburg و اشلایسهایم Schleißheim یا در کنار رود ایزار Isar در جنگلها.
هنگامی که پنجشنبه فرا رسید و شب شد من لباس پوشیدم، در مغازه گلفروشی دسته گل سرخی خریدم و سوار بر یک درشکه به در خانه ماریا رفتم. او فوری از خانه بیرون آمد و من به او در سوار شدن به درشکه کمک کردم و دسته گل را به او دادم، اما او دستپاچه و هیجانزده شد، چیزی که با وجود خجالتزدگی خود من آن را خوب متوجه گشتم. من او را اما به حال خود گذاشته بودم و دیدن او که قبل از جشن چنین دخترانه در هیجان و شوقی تبدار به سر میبرد برایم خوشآیند بود. هنگام راندن با درشکه بیسقف در میان شهر کم کم میخواست چنین به نظرم برسد که انگار ماریا با این حالتش میخواهد اعتراف کند راضی به نوعی از دوستی با من است _ اگر هم فقط برای یک ساعت_ و به همین دلیل شادی بزرگی آرام به من رو میآورد. همراهی کردن او در این جشن برایم باعث افتخار بود، زیرا که مطمئناً برای این کار داوطلبان زیادی در میان دوستانش وجود داشتند.
درشکه مقابل یک آپارتمان بزرگ و لخت میایستد، آپارتمانی که ما باید از میان راهرو و حیاط آن عبور میکردیم. بعد در پشت خانه از پلههای بی پایانی بالا میرویم، تا عاقبت در بالاترین راهرو سیلی از نور و صدا به پیشوازمان میآید. ما پالتوهای خود را در اتاق کناری که در آن یک تخت آهنی و چند جعبه که رویشان با پالتوها و کلاهها پوشیده شده بود قرار میدهیم و بعد داخل آتلیهای میشویم که نور بسیار روشنی داشت و پر از آدم بود. با سه یا چهار نفر از حاضرین آشنائی مختصری داشتم، بقیه و همچنین مهماندار اما برایم غریبه بودند.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:52 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(11)
سومین شب.
در هر حال باید این جریان یک بار نقل شود، پس به پیش!
حالا من در مونیخ لحظات خوشی را میگذراندم و خانهام در نزدیکی باغ انگلیسی که هر روز صبح در آن قدم میزدم قرار داشت. اغلب به نمایشگاههای نقاشی میرفتم و هر چیز مخصوص و شگفتانگیزی برایم مانند ملاقات جهان بیرونی با تصور جهانی که من در خود حفظ میکردم به نظر میآمد.
یک شب به یک کتابفروشی که کتابهای قدیمی میفروخت داخل شدم تا برای خواندن چیزی بخرم. در حال جستجو کردن کتابها در روی قفسههای خاک گرفته یک نسخه نازک و زیبای جلد مقوائی از هرودوت Herodot پیدا کرده و آن را خریدم. و بعد با فروشنده کمی در باره آن به گفت و گو پرداختم. او مردی مهربان، ساکت و با ادب بود، با چهرهای ساده اما در نهان درخشان، و در مجموع یک خوبی ِ صلحآمیز و ملایمی در او بود که میشد فوری حس کرد و از چهره و حرکاتش آن را خواند. مشخص بود که کتاب زیاد خوانده است، و از آنجائی که او مورد علاقهام قرار گرفته بود چندین بار دوباره برای خرید کتاب و گفت و گوئی پانزده دقیقهای با او به آنجا رفتم. من این تصور را از او داشتم که او باید تاریکی و طوفانهای زندگی را فراموش یا بر آنها غلبه کرده باشد و یک زندگی خوب و صلحآمیزی را میگذراند.
بعد از آنکه روز را در شهر نزد دوستان یا در موزهها گذراندم، شب قبل از خواب یک ساعت در اطاق اجارهایم پیچیده در پتو نشسته و هرودوت خواندم یا میگذاشتم افکارم به دنبال دختر زیبا که حالا دیگر میدانستم نامش ماریا است برود.
در دیدار بعدیمان مؤفق میشوم با او کمی بیشتر صحبت کنم، ما کاملاً محرمانه گپ میزدیم و من چیزهائی از زندگی او فهمیدم. همچنین اجازه داشتم او را تا خانهاش همراهی کنم و دوباره راه رفتن با او در خیابانی خلوت برایم مانند اتفاقی در خواب بود. من به او گفتم که خیلی به با هم بودن و قدم زدن قبلیمان فکر کردهام و آرزوی اجازه تکرارش را داشتم. او با خوشی میخندد و از من چیزهائی میپرسد و عاقبت از آنجائی که من در حال اعتراف کردن بودم او را نگاه کرده و میگویم: "دوشیزه ماریا، من فقط به خاطر شما به مونیخ آمدهام."
فوری میترسم نکند حرفم بیش از حد جسورانه بوده باشد و دستپاچه میشوم. اما او در آن باره حرفی نزد و مرا فقط آرام و کمی کنجکاوانه نگاه کرد و پس از لحظهای گفت: پنجشنبه در آتلیه یکی از دوستانم جشنی برپاست. مایلید در آن شرکت کنید؟ پس قرارمون ساعت هشت در همین جا."
ما در کنار خانه او ایستاده بودیم و من در این موقع از او تشکر کرده و خداحافظی میکنم.
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 20:40 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(10)
در اثنای شام خوردن و سپس هنگام نوشیدن شراب به جریان صحبت مردها کشیده میشوم، و گرچه ما از چیزهائی حرف میزدیم که در اولین میهمانی از آنها صحبت نشده بود، اما این طور به نظر میآمد که انگار گفت و گو ادامه همان حرفها میباشد، و با رضایت اندکی متوجه میگردم که این آدمهای شهرنشین ِ سرزنده و نازپرورده بجز حظ بصر و مطالب تازه دارای دایرهی خاصی هم هستند که در آن روح و زندگیشان در حرکت و مانند تمام انواع و اقسام دوایر این دایره هم نرم ناشدنی و نسبتاً تنگ است. و گرچه به من در میانشان خوش میگذشت، اما احساس میکردم که بخاطر غیبت طولانیام اساساً چیزی را از دست ندادهام و نمیتوانستم این تصور را کاملاً سرکوب کنم که این آقایان باید همگی از مهمانی بار اول تا حال اینجا نشسته باشند و گفت و گویشان را ادامه میدهند. این فکر البته غیر منصفانه بود و فقط به این خاطر از ذهنم عبور کرد چون این بار توجه و مشارکتم در گفت و گو اغلب منحرف میگشت.
بلافاصله بعد از به دست آوردن اولین موقعیت خود را به اطاق مجاور میرسانم، به اطاقی که در آن خانمها و مردان جوان مشغول بحث و گفت و گو بودند. از چشمم پنهان نمیماند که هنرمندان جوان خیلی جذب زیبائی دوشیزه زیبا شدهاند و با او گاهی رفیقانه و گاه با احترام برخورد میکنند. فقط یکی از آنها، یک نقاش پرتره به نام تسوندل Zündel پیش خانمهای مسنتر مانده بود و به ما مشتاقان با یک تحقیر مهربانانه نگاه میکرد. او تنبلانه صحبت میکرد و بیشتر در حال گوش دادن بود تا صحبت کردن با یک خانم زیبا و چشم قهوهای که در بارهاش شنیده بودم باید زنی بسیار خطرناک باشد و اینکه ماجرای عاشقانه فراوان داشته و هنوز هم دارد.
وانگهی من تمام اینها را فقط با نیمی از حواسم درک میکردم. فکر دختر مرا کاملاً به خود مشغول ساخته بود. من مجسم کردم که چگونه او غرق در گوش دادن موزیکی ملایم گشته و خود را با آن تکان میدهد، و جذابیت آرام و درونی وجودش شیرین مانند عطر یک گل مرا در بر گرفته بود. هرچند که این حالم را خوش ساخت، اما با این حال میتوانستم احساس کنم که نگاه کردن او نمیتواند مرا آرام و اشباع سازد و حتماً رنج بردنم بعد از آنکه دوباره از او جدا شوم عذابآورتر خواهد گشت. چنین به نظرم میرسید که در اندام ظریف دختر خوشبختی و بهار شکوفای زندگیام به من نگاه میکنند، که من آنرا گرفته و از آن خود میسازم. این یک تمایل ِ خون برای بوسیدن و یک عشقورزی شبانه نبود، آنگونه که بعضی خانمهای زیبا آن را برای ساعتی در من زنده و مرا با آن گرم ساخته و عذابم دادهاند. بلکه اعتمادی مبارک بود، اقبالم بود که در این قامت عزیز قصد ملاقاتم را داشت، روحش بود که میخواست با روحم مرتبط و صمیمانه گردد و خوشبختی من هم خوشبختی او باید میگشت.
به این خاطر تصمیم گرفتم، در نزدیک او بمانم و در زمانی مناسب سؤالم را با وی مطرح سازم.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ساعت 18:9 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(9)
بعد از دو روز تحقیق کردن اطلاع بیشتری از آنچه تقریباً انتظارش را میکشیدم بدست نیاوردم. او دختری یتیم و از یک خانواده خوب اما فقیری بود که در مدرسه هنر و صنایع دستی تحصیل میکرد و با دوستم که من و او در خانهاش با هم آشنا شدیم نسبت فامیلی دوری داشت.
من او را دوباره در آن خانه میبینم. در مهمانی کوچک شبانهای که تقریباً تمام چهرههای آشنای آن شب در آن حضور داشتند، بعضی ها دوباره مرا شناختند و دوستانه با من دست دادند. من اما خیلی هیجانزده و نگران بودم، تا اینکه عاقبت او هم همراه با مهمانهای دیگری وارد میشود. در این وقت من آرام گرفته و خوشحال میشوم. وقتی او مرا به جا میآورد، برایم سر تکان میدهد و مرا بلافاصله به یاد آن شب در زمستان میاندازد اعتماد قدیمی در من زنده میشود، و من میتوانم با او صحبت و در چشمانش نگاه کنم، طوری که انگار پس از دیدار آخرمان زمان نگذشته و هنوز همان باد شبانه زمستانی در اطراف ما دو نفر در وزش است. اما ما حرف زیادی برای گفتن به همدیگر نداشتیم، او فقط پرسید که از آخرین دیدارمان به بعد بر من چگونه گذشته است و اینکه آیا من در تمام این مدت در روستا زندگی کردهام. و وقتی صحبت ما در این باره به پایان رسید او چند لحظهای سکوت کرد، بعد لبخندی زده و به طرف دوستانش رفت، در حالی که من میتوانستم او را هر زمان که میل داشتم از فاصله نزدیکی تماشا کنم. چنین به نظرم میآمد که او کمی تغییر کرده است، اما نمیدانستم این تغییر در کدام یک از خطوط چهرهاش رخ داده، و ابتدا دیرتر، وقتی که او رفت و من احساس کردم که هر دو تصویر او در من در حال مرافعهاند و توانستم آن دو را با هم مقایسه کنم متوجه گشتم که او موهایش را طور دیگری پشت سر خود بسته و گونههایش هم کمی پرتر شدهاند. من ساکت او را تماشا میکردم و در این حال از اینکه یک چنین دختر زیبا با درونی جوان میتواند وجود داشته باشد و من این اجازه را داشته باشم که با این انسان ِ بهاری مواجه شوم و در چشمان روشنش بنگرم همان احساس خرسندی و شگفتی دیدار اول به من دست میدهد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:38 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(8)
بهار به آرامی فرا رسید، در این وقت قضبه جاافتاده و مشتعل شده بود و به هیچ وجه اجازه آرام کردن خود را نمیداد. من حالا خوب میدانستم که قبل از هر چیز باید دوباره آن دختر عزیز را ببینم. اگر همه چیز آن طوری بود که من احساس میکردم، بنابراین اجازه نداشتم این فکر را که با زندگی آرامم خداحافظی کرده و سرنوشت ساده و بیخطرم را به میان امواج هدایت کنم از خود برمانم. تا حال هم قصد من این بوده که از مسیر زندگیام به تنهائی و به عنوان یک تماشگر بیطرف عبور کنم، اما حالا چنین به نظر میآمد که یک نیاز جدی میخواهد این مسیر را طوری دیگر برود.
به این خاطر به تمام ضروریات وجداناً فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر قرار باشد من خود را برای دوستی با یک دختر جوان پیشنهاد کنم اجازه و امکانش مطلقاً برایم وجود دارد. من کمی بالای سی سال سن داشتم، سلامت بودم و خوش خیم، و آنقدر ثروت داشتم که یک خانم اگر خیلی زیاد نازپرورده نمیبود میتوانست بدون هیچ نگرانی به من اعتماد کند. عاقبت در پایان ماه مارس دوباره به طرف مونیخ حرکت کردم، و این بار در مسیر طولانی مسافرت با قطار خیلی چیزها برای فکر کردن داشتم. من تصمیم گرفتم ابتدا آشنائی بیشتری با دختر برقرار کنم و این را هم غیر ممکن نمیدانستم که شاید بعد نیازم بتواند خود را کمی نرمتر و قابل کنترل نشان دهد. به خودم میگفتم، شاید فقط دیدن دوباره او بتواند احساس غربت را در من از بین ببرد و تعادل در من خود به خود برقرار گردد.
بدون شک این فرضیه احمقانه یک آدم بی تجربه بود. من حالا دوباره خوب به خاطر میآورم که با چه لذت و ذیرکی این افکار حین سفر را با هیجان به هم میبافتم، در حالی که من قلباً خوشحال بودم، زیرا که خود را نزدیک به مونیخ و دختر مو بور میدیدم.
هنوز به درستی قدم به روی سنگفرشهای آشنا نگذاشته بودم که احساس آسایشی که هفتهها آن را گم کرده بودم به سراغم میآید، آسایشی که خالی از اشتیاق و یک ناآرامی پنهان نبود، با این وجود مدتهای طولانی میگذشت که حالم چنین خوش نبود. دوباره همه چیز خوشحالم میکرد، هرچه را که میدیدم دارای درخشندگی شگفتانگیزی بود، خیابانهای آشنا، برجها، مردم در تراموا با نوع سخن گفتنشان، بناهای بزرگ و تندیسهای ساکت تاریخی. من به هر بازرس تراموائی یک پنج فنیگی هدیه میدادم، اجازه دادم پنجره زیبای مغازهای وسوسهام کند و برای خود از آنجا یک چتر زیبا و سیگار برگهائی مرغوبتر از آنچه مناسب پول و مقامم بود بخرم، و من شوق انجام هر نوع تفریحی در هوای تازه ماه مارس را کاملاً در خود احساس میکردم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:55 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(7)
دومین شب
من نیمی از روز را به خواندن گذراندم و چشمانم درد گرفتهاند. بدون آنکه در حقیقت بدانم چرا من آنها را چنین به زحمت میاندازم. اما در هر حال باید به نحوی زمان را بگذرانم. حالا دوباره شب شده است و در حالی که من آنچه دیروز نوشته بودم را با دقت میخوانم آن زمان گذشته دوباره سر بلند میکند، رنگ پریده و گم، اما با این وجود قابل تشخیص. من روزها و هفتهها را، حوادث و آرزوها را، خیالها و تجربه کردنها را به هم پیوسته و در ردیفی کنار هم میبینم، یک زندگی واقعی با دوام و ریتمدار، با علاقهها و هدفها، و با صلاحیتی شگفتانگیز و بدیهی بودن یک زندگی معمولی و سالم را، تمام آن چیزهائی را که از آن زمان به بعد به طور کامل از دست دادم.
باری، فردای آن قدم زدن زیبای شبانه با دختر غریبه به شهرم عزیمت کردم. من تقریباً تنها در واگن نشسته بودم و از اینکه با قطار سریعالسیر خوبی میراندم و به خاطر دیدن رشته کوههای آلپ که در دوردست تا مدتی طولانی شفاف و درخشان دیده میشدند خوشحال بودم. در شهر کمپتن Kempten در بوفه قطار یک سوسیس خوردم و با بازرس قطار که برایش سیگار برگی خریده بودم گپ زدم. دیرتر هوا ابری شد و دریاچه کنستانس Bodensee مانند دریائی در مه و میان دانههای آهسته برف خاکستری رنگ و بزرگ شده بود.
در خانه، در همین اطاقی که حالا در آن نشستهام آتش خوبی در اجاق درست کردم و با هیجان مشغول کار شدم. نامهها و پاکت کتابهای فرستاده شده مشغولم ساخته بودند، و یک بار هم در هفته به شهر کوچک میرفتم و چند چیزی که لازم داشتم را میخریدم، یک گیلاس شراب مینوشیدم و یک دست بیلیارد بازی میکردم.
در این بین به تدریج متوجه گشتم که آن شادی فراوان و زنده دلی و رضایتی که من با آنها همین چند وقت پیش در مونیخ پرسه زده بودم خود را آماده به پایان رسیدن ساختهاند و تمایل به رفتن دارند، طوری که من به تدریج در یک وضعیت نیمه تاریک و رویائی گیر افتادم. ابتدا فکر کردم بیماری کوچکی در حال سر از تخم در آوردن است و به این خاطر برای گرفتن حمام بخار به شهر رفتم، اما این کار کمکی به حالم نکرد. من بزودی پی به این موضوع هم بردم که ریشه این بیماری در استخوان و در خونم ننشسته است. زیر که من حالا شروع کرده بودم کاملاً مخالف و یا بدون خواست خود دوباره در تمام ساعات روز با یک اشتیاق مدام به مونیخ فکر کردن، طوری که انگار من در این شهر دلپذیر باید چیزی ضروری را گم کرده باشم. و این چیز ضروری کم کم در ضمیر خودآگاهم دارای شکل گردید، و آن شکل اندام باریک و دوست داشتنی دختر نوزده ساله مو بور بود. من متوجه میگردم که تصویر او و آن قدم زدن فرحبخش شبانه در کنار او خود را در من نه به خاطرهای آرام، بلکه به قسمتی از خود من تبدیل ساخته بوده است و حالا شروع به درد کشیدن و رنج بردن کرده.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=Tg5PQz-pLV8&NR
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 18:50 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(6)
در آغاز از آنجائی که اصلاً نمیدانستم چه باید به او بگویم دستپاچه بودم. او اما رها و بی تکلف راه میرفت، هوای تمیز شبانه را با لذت تنفس میکرد و گاهی سؤالی را که به فکرش میرسید میپرسید که من به آن به موقع جواب میدادم. در این هنگام من هم دوباره رها و راضی شده بودم و همراه با ریتم قدم برداشتنهایمان گفت و گوی آرامی بین ما انجام گرفت که امروز کلمهای از آن به خاطرم نمانده است.
اما هنوز خوب به خاطر دارم که صدایش چگونه بود؛ صدایش خالص بود، سبک مانند صدای پرندگان و با این وجود بسیار گرم. و خندهاش آرام بود و محکم. پا به پایم قدم برمیداشت و من هرگز چنین شاد و شناور راه نرفته بودم، و شهر ِ در خواب فرو رفته با قصرهایش، دروازهها، باغها و تندیسهایش ساکت و سایهوار از کنارمان سر میخوردند.
پیرمردی در لباسی کثیف که روی پایش بند نبود با ما مواجه میگردد. او میخواست با جاخالی دادن از کنارمان بگذرد، اما ما قبول نکردیم و از هر دو طرف برایش جا باز کردیم، او آهسته از میان ما گذشت، بعد برگشت و ما را نگاه کرد.
من گفتم "آره، خوب نگاه کن!" و دختر زیبا با شادی خندید.
از سمت برجهای بلند ناقوسها برای اعلام ساعت به صدا میآیند، شفاف و شادی کنان در باد تازه پائیزی بر بالای شهر به پرواز آمده و خود را در بادهای دوردست مخلوط میکنند و به غرش رو به کاهشی مبدل میسازند. یک درشکه از کنارمان میراند، ضربات سم اسب بر روی سنگفرش خیابان میپیچد، صدای چرخها اما شنیده نمیشدند، آنها روی طوقهای لاستیکی حرکت میکردند.
آن پیکر زیبا و جوان در کنار من خوش و شنگول راه میرفت، موزیک وجودش مرا هم احاطه کرده بود، ریتم ضربان قلبم با ریتم ضربان قلب او یکی شده بود، چشمهایم فقط آن چیزهائی را میدیدند که چشمهای او تماشا میکردند. او مرا نمیشناخت و من نام او را نمیدانستم، اما ما هر دو بی غم و جوان بودیم، ما مانند دو ستاره و مانند دو ابری که مسیر یکسانی را طی میکنند همراه بودیم، هوای یکسانی را تنفس میکردیم و بدون کلمات و بدون داشتن آرزوئی احساس خوشی میکردیم. قلب من دوباره نوزده ساله و دستنخورده شده بود.
به نظرم چنین میرسید که ما دو نفر میبایست بدون هدف و بی خستگی به رفتن ادامه بدهیم. به نظرم میرسید که ما مدت طولانی غیر قابل تصوری را در کنار هم راه رفتهایم، و راه نمیتوانست هرگز پایان گیرد. گرچه ساعتها کار میکردند اما زمان محو شده بود.
در این وقت او ناگهان میایستد، لبخندی میزند، دستم را میفشرد و به خانهای داخل شده و از چشمم ناپدید میگردد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 0:27 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(5)
زنان دیگری هم آنجا بودند، نوید بخش و درخشندهتر، با لباسهای باشکوه و با چشمانی هوشمند و نافذ، اما هیچ یک از آنها مانند او معطر و لبریز از موزیکی چنان لطیف نبودند. آنها صحبت میکردند و میخندیدند و با نگاه چشمان رنگارنگ خود حنگ به راه میانداختند. آنها مرا هم با مهربانی و متلک پراکنی به جمع خود دعوت کرده و با صمیمیت با من رفتار کردند، اما من فقط مانند خوابزدهای به آنها جواب میدادم و تمام حواسم به دختر مو بور بود تا بوسیله نگاه داشتن تصویر او گلهای وجودش را از روحم گم نکنم.
بدون اینکه متوجه شوم دیر وقت شده بود، و ناگهان همه بلند شده بودند و ناآرام به این طرف و آن طرف میرفتند و خداحافظی میکردند. در این وقت من هم سریع از جا برمیخیزم و همان کار را انجام میدهم. در بیرون پالتوهایمان را میپوشیم و شال به گردن میاندازیم، و من در این بین صدای یکی از نقاشها را میشنوم که به دختر زیبا گفت: "اجازه دارم همراهیتون کنم؟" و دختر جواب میدهد: "باشه، اما راه شما خیلی طولانی میشه. من میتونم با درشکه برم."
در این وقت من فوری مداخله کرده و میگویم: "اجازه بدید که من شما را همراهی کنم، مسیر ما یکیست."
دختر لبخندی میزند و میگوید: "باشه، خیلی ممنون."، بعد نقاش خداحافظی میکند، با تعجب نگاهی به من میاندازد و میرود.
حالا من در کنار آن قامت زیبا در خیابان تاریک قدم برمیداشتم. در گوشهای یک درشکه ایستاده بود و به ما در نور ضعیف فانوس نگاه میکرد. دختر میگوید: "آیا بهتر نیست که با درشکه برم؟ تا خانه نیم ساعت راه است." من اما از او خواهش میکنم که این کار را نکند. و او ناگهان میپرسد: "از کجا میدونید که من کجا زندگی میکنم؟"
"من اصلاً نمیدونم شما کجا زندگی میکنید."
"اما شما که گفتید راه خونهتون با من یکیه."
"بله، این را گفتم. اما من در هر حال قصد داشتم نیم ساعت قدم بزنم."
ما به آسمان که صاف و پر از ستاره شده بود نگاه میکردیم و در میان خیابان دراز و ساکت بادی تازه و خنک میوزید.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:41 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(4)
در آخرین شب به خانه زیبای جدیدی در خیابان شوابینگر Schwabinge Straße دعوت شده بودم، و در آنجا به من هنگام گفت و گوئی سرزنده و غذائی عالی خیلی خوش گذشت. تعدادی خانم هم دعوت شده بودند، اما چون من در برخورد با خانمها خجالتی و عقب افتادهام بنابراین در کنار مردها ماندم. ما از گیلاسهای باریکی شراب سفید مینوشیدیم و سیگارهای برگ مرغوبی میکشیدیم و خاکسترشان را در جا سیگاریهائی نقرهای که از درون آبطلاکاری شده بودند میریختیم. ما از شهر و کشور، از شکار و از تآتر، همینطور از فرهنگی که به نظر میآمد ما را به اینجا کشانده و به هم نزدیک ساخته است صحبت میکردیم. ما با صدای بلند و لطیف صحبت میکردیم، با حرارت و با طنز، جدی و خندهدار، و به چشمان یکدیگر با ذکاوت و جاندار نگاه میکردیم.
کمی دیرتر، وقتی که شب تقریباً به پایان رسیده بود و صحبت مردان به سیاست کشیده شد، چیزی که من از آن کم میفهمم، به خانمهای دعوت شده نگاه کردم. آنها با تعدادی نقاش و مجسمهساز جوانی که در حقیقت قابل ترحم بودند اما همگی چنان لباسهای فاخری بر تن داشتند که من به جای احساس دلسوزی با آنها باید برایشان احساس احترام و حرمت میکردم مشغول صحبت بودند. اما من هم از طرف مهمانها مهربانانه تحمل میگشتم، آری آنها مرا به عنوان مهمانی تازه وارد از روستا دوستانه شاد میکردند، طوری که من کمرویی خود را کنار گذاشته و با آنها کاملاً برادرانه به صحبت پرداختم. و در ضمن نگاههای کنجکاوانهای هم به خانمهای جوان میانداختم.
حالا در میان آنها خانمی کاملاً جوان، شاید نوزده ساله، با موهائی کودکانه و نیمه بور و چشمانی آبی رنگ و صورتی باریک و دخترانه را کشف میکنم. او لباسی روشن با حاشیه آبی رنگ بر تن داشت و راضی و قانع در حال گوش دادن روی صندلی خود نشسته بود. من هنوز او را به خوبی تماشا نکرده بودم که ستارهاش برایم طلوع میکند، و من اندام ظریف و درون پاک و زیبایش را در قلبم احساس کرده و ملودیای که او خود را در آن پیچانده بود را درک میکنم. هیجان و خشنودی ساکتی ضربان قلبم را سبک و تند میسازد و میل مخاطب قرار دادن او در من اوج میگیرد، اما حرف جالبی برای گفتن نداشتم. خود او هم کم صحبت میکرد، فقط میخندید، سر تکان میداد و با نوائی سبک، دوست داشتنی و شناور جوابهای کوتاهی را ترنم میکرد. بر روی مچ دست نازکش سرآستین گلدوزی شدهای قرار داشت که از میانش دست او با انگشتان لطیف کودکانه و روحداری به بیرون نگاه میکرد. پاهایش که آنها را بازیگوشانه تکان میداد با چکمهای خوب و بلند از چرمی قهوهای رنگ پوشیده شده بود و بزرگی و فرم آنها مانند دستان وی کاملاً متناسب با کل اندامش بود.
به او نگاه میکردم و با خود میگفتم، "آخ تو! تو کوچلو، تو پرندهی زیبا! خوشا به سعادتم که اجازه دارم تو را در بهار زندگیت تماشا کنم."
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 4:17 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(3)
برای انجام کاری به مونیخ سفر کرده بودم، کاری که من عاقبت آن را بوسیله نامه انجام دادم، زیرا که من دوستان زیادی را ملاقات کردم، آنقدر چیزهای زیبا دیدم و شنیدم که دیگر وقتی برای فکر کردن به کاری که باید انجام میدادم نداشتم. یک شب را در سالن زیبا و به طرز شگفت انگیزی روشن گذراندم و به پیانو نوازی یک مرد کوچک اندام و شانه پهن فرانسوی به نام لاموند Lamond که قطعاتی از بتهوون را مینواخت گوش کردم. نور میدرخشید، لباسهای زیبای خانمها شادمانه برق میزدند، و در میان سالن بزرگ فرشتههای بزرگ و سفیدی پرواز میکردند و خبر از <محکمه> و <خبر خوش> میدادند و از سبدهایشان مظهر فراوانیِ شوق میپاشاندند و هق هق کنان پشت دستهای شفاف نگه داشته جلوی چهره خود میگریستند.
صبح روز یک شبزندهداری با دوستان به بوستان انگلیسی Englischer Garten رفتم، آواز خواندم و در آومیستر Aumeister قهوه نوشیدم. تمام یک بعد از ظهر توسط نقاشیها، پرترهها، سبزههای میان جنگل و سواحل دریا که بعضی از آنها زیبائی چشمگیری داشتند و مانند یک خلقت تازه و بی نقص نفس میکشیدند محاصره شده بودم. شبها درخشش ویترن مغازهها را که برای مردم روستا بینهایت زیبا و خطرناک است میدیدم، از نمایشگاه عکسها و کتابها دیدن کردم، کاسههای پر از گلهای کشورهای غریبه را دیدم، سیگار برگهای گران قیمت پیچیده شده در زرورقهای نقرهای و وسائل چرمی مرغوب و با ظرافت دوخته شده خندانی را دیدم. من انعکاس درخشش لامپهای برق در خیابانهای خیس را دیدم و کلاه خودِ برجهای کلیسا را که در روشنائی خفیف ابرها در حال محو شدن بودند.
با تمام اینها زمان به سرعت و راحت به پایان رسید، درست مانند آنکه با جرعههائی فرحبخش آب لیوانی را تماماً نوشیده باشی. شب شده بود، من چمدانم را بسته بودم و میبایست فردا عزیمت کنم، بدون آن که برای این کار متأسف باشم. من بخاطر سفر با قطار از کنار روستاها، جنگلها و کوههای پوشیده از برف و بازگشت به خانه خوشحال بودم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 14:50 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(2)
در ابتدا میخواست چنین به نظر آید که تصاویر بسیار کهنه میباشند و یا حداقل ده سالی از قدمتشان میگذرد. اما درک کر گشتهی زمان آشکارا بیدارتر میگردد، متر فراموش گشته را از هم باز میکند، سری تکان میدهد و شروع به اندازهگیری میکند. من مطلع میگردم که همه چیز خیلی نزدیکتر از آنچه فکر میکردم کنار هم قرار دارند، و حالا ضمیر خودآگاهِ به خواب رفته چشمان مغرورش را میگشاید، گستاخانه و از روی تأیید سری به سمت چیزهای شگفتانگیز تکان میدهد. از تصویری به تصویر دیگر مینگرد و میگوید: "آری، این من بودم" و با این حرف او هر تصویر فوری از جای آرام و زیبای خود خارج گشته و به یک قطعه از زندگی مبدل میگردد، یک قطعه از زندگی من. ضمیر خودآگاه چیزیست جادوئی و شادیزا و با این حال چیز هولناکیست. آدم دارای آن است و همچنین میتواند بدون آن هم زندگی کند، البته اگر که نه همیشه اما اغلب به اندازه کافی این کار را میکند. ضمیر خودآگاه چیزیست شگفتانگیز، زیرا که زمان را نابود میسازد؛ و چیزیست ناگوار و بد، زیرا که پیشرفت را انکار میکند.
حواس بیدار گشته شروع به کار میکنند و متوجه میگردند که من یک بار جوانیم را در شبی کاملاً در اختیار داشتهام، و اینکه آن شب یک سال قبل بوده است. ماجرای بی اهمیتی بود، کوچکتر از آن بود که بتواند سایهاش همانی باشد که من در زیرش تا این مدت بدون نور زندگی میکنم. اما با این وجود یک ماجرا بود و از آنجائی که من هفتهها و یا شاید هم ماهها کاملاً بدون ماجرا به سر میبردم، بنابراین چیزی شگفتانگیز به نظرم میآید، مانند بهشت کوچکی نگاهم میکند و کارهای مهمتری نیز انجام میدهد، بیشتر از آنچه ضروریست. فقط برای من عزیز است و من به این خاطر بینهایت سپاسگزارم. من یک ساعت مطلوب و خوبی را میگذرانم. ردیف کتابها، اتاق، اجاق، باران، اتاق خواب، تنهائی، همه چیز محو میگردد، میگدازد و ذوب میشود. من اعضای رها گشته بدنم را برای یک ساعت به جنبش وامیدارم.
درست یک سال پیش بود، اواخر نوامبر، و هوا مانند هوای حالا بود، با این تفاوت که شادتر بود و با فایده. باران زیاد میبارید، اما با نوائی خوش، و من از کنار میز به آن گوش نمیسپردم، بلکه با پالتو و با چکمه لاستیکی بیرون میرفتم و از همین اطراف شهر را تماشا میکردم. قدمها، حرکات و نفس کشیدنم مانند باران بود. نه به طور مکانیکی، بلکه زیبا، داوطلبانه و پر از معنا. همچنین روزها هم مانند مردهی به دنیا آمدهای سپری نمیگشتند، آنها با ضرباهنگ عبور میکردند، با پستی و بلندی میگذشتند، و شبها به طور مسخرهآمیزی کوتاه و طراوتبخش بودند، استراحت کوتاهی بودند میان دو روز که فقط توسط ساعتها شمرده میگشتند. چه شگفتانگیز است چنین شبی را داشتن، و بجای بر روی تختخواب دراز کشیدن و شمردن دقایق بی ارزش، یک سوم از زندگی خود را شادکامانه به سر بردن.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 0:0 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(1)
روز به این نحو میگذرد، و شب با نور چراغ، کتابها، سیگارهای برگ در ساعت ده سپری میگردد. بعد در اطاق مجاور روی تختخواب سرد دراز میکشم، بدون آنکه بدانم چرا، زیرا که من به خواب نمیروم. من پنجره مربع شکل را نگاه میکنم، دستشوئی سفید رنگ را، یک عکس سفید بر بالای تخت را که در رنگ پریده شب شنا میکند، من سر و صدای طوفان را در سقف و در کنار پنجرههای لرزان میشنوم، صدای آه و ناله درختان را، سقوط باران شلاق خورده را، صدای نفسها و صدای ضربان آهسته قلبم را میشنوم. من چشمها را باز میکنم، من دوباره آنها را میبندم؛ من سعی میکنم به آنچه خوانده بودم فکر کنم، اما مؤفق نمیشوم. در عوض به شبهای دیگر فکر میکنم، به ده، به بیست شب گذشته فکر میکنم که مانند حالا اینجا دراز کشیده بودم، که مانند حالا پنجرهی رنگ پریده نور خفیفی میداد و ضربان آهسته قلب من تعداد ساعتهای رنگ پریده و واهی را میشمردند. اینگونه شبها میگذرند.
شبها بیمعنیاند، به همان اندازه که روزها فاقد مفهومند، با اینهمه اما سپری میگردند و این سرنوشت آنهاست. آنها خواهند آمد و سپری خواهند گشت، تا وقتی که دوباره یک معنا به دست آورند یا تا زمانی که به پایان برسند و ضربان قلبم نتوانند دیگر آنها را بشمارند. پس از آن تابوت خواهد آمد، گور، شاید در یک روز آبی روشن از ماه سپتامبر، شاید هنگام باد و برف و شاید هم در ماه زیبای ژوئن وقتی که یاسهای بنفش میشکفند.
اما تمام ساعات من این گونه نمیگذرند. گاهی یک یا نیمی از صدش طوری دیگر هستند. بعد ناگهان چیزی به یادم میافتد که میخواهم در بارهاش دائماً فکر کنم، چیزی را که کتابها، باد، باران، شب رنگ پریده همیشه از نو از من مضایقه و مخفی میکنند. بعد دوباره فکر میکنم: چرا چنین است؟ چرا خدا تو را ترک کرده است؟ چرا جوانیت از تو دوری گزیده است؟ چرا تو این طور راکد مانده و مردهای؟
اینها ساعات خوب من هستند. بعد مه خفه کننده دور میگردد. صبر و بیتفاوتی میگریزند، من بیدار به متروکه نفرتانگیز نگاه میکنم و میتوانم دوباره احساس کنم. من تنهائی را مانند دریائی یخ زده در پیرامون خود احساس میکنم، من وقاحت و حماقت این زندگی را احساس میکنم، من شعلهور گشتن درد بخاطر جوانی از دست رفته را احساس میکنم. طبیعیست که کاری دردناک میباشد، اما این فقط درد است، فقط شرم است، فقط رنج است، این فقط زندگیست، فکر کردن است و هوشیاری.
چرا خدا ترا ترک کرده است؟ جوانیت به کجا گریخته است؟ من جواب اینها را نمیدانم و برایم هرگز قابل تصور نیستند. اما اینها فقط سؤال میباشند، این فقط نافرمانیست و دیگر فقط مردن نمیباشد.
و به جای پاسخی که من انتظارش را ندارم، سؤالهای تازه طرح میکنم. برای مثال: آخرین باری که تو جوان بودی کی بود؟ چه مدت از آن زمان میگذرد؟
من به فکر فرو میروم و خاطره یخزده آهسته ذوب میگردد، به خود حرکتی میدهد، چشمان نامطمئن خویش را میگشاید و ناگهان تصاویر واضحی را نشان میدهد، تصاویری که در زیر روانداز مرگ در خواب به سر میبردند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:25 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.
اولین شب
اوایل ماه دسامبر است. زمستان برای آمدن هنوز تردید میکند، طوفان فریاد میکشد و چند روزی است که بارانی ریز و سریع میبارد، بارانی که گاهی وقتی برای خودش هم خسته کننده میشود برای ساعتی خود را به برف خیسی مبدل میسازد. خیابانها قابل عبور نیستند.
خانه من در فضای باز یک مزرعه تک و تنها قرار گرفته است، محاصره شده از باد جنوبی، از باران شامگاهی، از صدای امواج، از باغی خاکستری رنگ نشسته بر آب و از مسیرهای بیکف و شناوری که هیچ راهی را نشان نمیدهند. نه کسی میآید نه کسی میرود، جهان در جائی دور غرق شده است. همه چیز آنطوری است که من همیشه آرزو میکردم _ تنهائی، سکوت کامل، بدون هیچ بشری و هیچ حیوانی، فقط من تنها در یک اتاق مطالعه که طوفان در هواکش بخاری دیواریش ناله و شکایت میکند و باران بر شیشه پنجرههایش مینوازد.
روزها به این ترتیب میگذرند: من دیر وقت از خواب برمیخیزم، شیر مینوشم، چوب در بخاری میریزم و بعد در اطاق مطالعه و در میان سه هزار کتاب که از بینشان من دو کتاب را به طور متناوب میخوانم مینشینم. یکی از کتابها آموزش محرمانه Geheimlehre از خانم بلاواتسکای Blavatsky است، یک اثر مهیب. کتاب دیگر یک رمان از بالزاک Balzac است. گاهی برای آوردن چند سیگار برگ از کشو از جا بلند میشوم و دو بار هم برای غذا خوردن. بر حجم «آموزش محرمانه» مرتب افزوده میگردد و این کتاب هرگز به پایان نخواهد رسید و مرا تا گور همراهی خواهد کرد. بالزاک مرتب نازکتر میشود، با اینکه من وقت زیادی برایش مصرف نمیکنم اما او هر روز محوتر میگردد.
هنگامی که چشمانم به درد میآیند، روی صندلی راحتی مینشینم و مردن و خشک شدن نور فقیر روز بر دیوارهای پوشیده از کتاب را مینگرم. یا جلوی دیوارها میایستم و پشت کتابها را نگاه میکنم. آنها دوستان من هستند، آنها برایم باقی ماندهاند، آنها بعد از مرگ من هم باقی خواهند ماند؛ و اگرچه علاقهام برایشان در حال کم شدن است، اما چون به غیر از آنها چیزی ندارم باید با آنها همدم باشم. من آنها را نگاه میکنم، این دوستان بیزبان و اجباراً وفادار مانده را نگاه میکنم و به سرگذشتشان میاندیشم. آنجا یک نسخه یونانی عالی وجود دارد، چاپ شده در لیدن Leyden، اثر یکی از فیلسوفها. من نمیتوانم آنرا بخوانم، مدتها میگذرد که دیگر نمیتوانم یونانی بخوانم. من آنرا چون قیمت کمی داشت و چون عتیقه فروش اطمینان داشت که من یونانی را سلیس میخوانم در ونیز خریدم. من کتاب را با دستپاچگی خریدم و با خود در جهان، در جعبه و چمدان، با دقت خاص بسته بندی گشته و تا به اینجا، جائی که حالا من گیر کردهام و جائی که او محل خود و آرامشش را پیدا کرده حمل کردم.
+
نوشته شده در جمعه بیستم خرداد ۱۳۹۰ساعت 19:1 توسط سعید از برلین
|
نمایش سایهها.(4)
در بعد از ظهر همان روز بارون غریبه در جنگل با زن زیبا دیدار میکند. او از زن سؤال نمیکند که دیشب و پریشب کجا بوده است. او با یک تعجب تقریباً وحشتانگیز به چشمان بیگناه و آرام وی نگاه میکرد و قبل از رفتن به او میگوید" "من امشب بعد از تاریک شدن آسمان میام پیشت. یکی از پنجرهها را باز بگذار!"
زن با لطافت میگوید: "امروز نه، امروز نه."
"اما من میخوام بیام."
"یک دفعه دیگه، باشه؟ امروز نه، من نمیتونم."
"من امشب میام، یا امشب و یا اینکه هرگز دیگه نمیام. تو هر کار دلت میخواد بکن."
زن از او جدا شده و براه خود میرود.
بارون غریبه هنگام غروب کنار رود در کمین میایستد تا اینکه تاریکی همه جا را در بر میگیرد. اما از آمدن قایق خبری نمیشود. بنابراین به سمت خانه معشوقهاش به راه میافتد. خود را در میان بوتهها مخفی میسازد و تفنگ را روی زانویش قرار میدهد.
شب ساکت و گرمی بود، گل یاسمن عطر افشانی میکرد و آسمان خود را در پشت ابرهای کوچک سفید رنگ با ستارههای کم نور و کوچک پر ساخته بود. یک پرنده در عمق جنگل آواز میخواند، فقط یک پرنده.
هنگامی که تاریکی کاملاً حکمفرما گشت، مردی با قدمهای آهسته و تقریباً دزدکی از گوشه ساختمان نمایان میگردد. او برای ناشناس ماندن کلاهش را تا پائین پیشانی به زیر کشیده بود، اما هوا آنقدر تاریک بود که او در حقیقت اصلاً احتیاج به این کار نداشت. او یک دسته رز سفید رنگ که نور خفیفی میدادند در دست راست نگاه داشته بود. کمین کننده چشمانش را تیز میکند و ضامن اسلحه را میکشد.
مرد کلاه به سر در کنار ساختمان سرش را بالا میآورد و به خانه که هیچ چراغی در آن روشن نبود نگاه میکند. بعد به طرف در خانه میرود، خود را خم کرده و دستگیره آهنی در را میبوسد.
در این لحظه تیری شلیک میشود و پژواک خفیفش در داخل پارک میپیچد. مرد گل به دست از زانو خم میگردد و از پشت بر روی سنگریزهها سقوط میکند و بعد از تکان آرامی بیحرکت باقی میماند.
شلیک کننده لحظهای در مخفیگاهش صبر میکند، اما کسی نمیآید، و در خانه هم سکوت بر قرار بود. بنابراین با احتیاط به سمت خانه میرود و خود را بر روی فرد تیر خورده که کلاه از سرش افتاده بود خم میکند. پریشان حال و متعجب فلوریبرت شاعر را تشخیص میدهد.
او آه بلندی میکشد و میگوید "شاعر هم!" و آنجا را ترک میکند. گلهای رز سفید رنگ بر روی زمین پراکنده گشته بودند و یکی از آنها در میان خون شاعر کشته شده قرار داشت. در روستا ناقوسها یک ساعت نواختند. آسمان خود را با ابرهای سفید بیشتری پوشاند و ابرهای سفید در اطراف برج عظیم قصر که مانند یک غول به خواب ابدی فرو رفته بود خود را بسط دادند. رودخانهی راین با امواج آرامش ترانهای ملایم زمزمه میکرد و در داخل پارک سیاه پرندهیِ تنها تا نیمه شب آواز میخواند.
(1906)
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 14:8 توسط سعید از برلین
|
نمایش سایهها.(3)
دوباره زمان کوتاهی گذشته بود که شبی بارون غریبه قایقی که درون آن یک پاروزن و یک زن نشسته بودند را بر روی رود در حرکت میبیند. و آنچه که بارون کنجکاو در تاریکی شب نتوانسته بود صد در صد تشخیص دهد چند روز بعد بر او معلومتر میگردد. زنی را که او بعد از ظهر در کلبه جنگلی در آغوش گرفته و با بوسههای خود به آتش کشیده بود حالا هنگام شب با برادرش بر روی رود تاریک راین با قایق میراند و در کنار ساحل با او ناپدید گردیده بود.
بارون غریبه سخت عصبانی گشت و رویاهای پلیدی در سر پروراند. او با خانم آگنس مانند یک قطعه شکار سرگرم کننده عشقورزی نکرده بود بلکه مانند کشفی ارزشمند. و از اینکه چنین پاکی لطیفی شکار تبلیغاتش شده است هنگام هر بوسه از شادی و تعجب در ترس بود. به این خاطر به او بیشتر از بقیه زنها عشق ورزیده بود، او به زمان جوانی خود فکر کرده و این زن را با حقشناسی و توجه و لطافت در آغوش کشیده بود، زنی را که در شب با برادرش در مسیرهای تاریک میرفتند. حالا او سبیلش را به دندان میگیرد و چشمانش از خشم میدرخشند.
فلوریبرن شاعر بیتأثیر از تمام آنچه رخ داده بود و بیخیال از خفگی مخفی هوا که بر قصر حاکم بود روزهای آرام زندگی خود را میگذراند و از اینکه آقای مهمان گاهی او را دست میانداخت و اذیتش میکرد خوشش نمیآمد، اما او به چنین کارهائی از قدیم عادت داشت. او از غریبه اجتناب میکرد، تمام روز را در روستا یا نزد ماهیگیران در کنار ساحل راین میگذراند، و در گرمای معطر شب فانتزیهائی پرسهزن طرح ریزی میکرد. و یک روز صبح متوجه میگردد که در کنار دیوار حیاط قصر اولین گلهای رز در حال شکفتناند. در سه تابستان آخری اولین گلهای این رز کمیاب را روی پله کنار در خانه خانم آگنس قرار داده بود، و او از اینکه برای چهارمین بار اجازه داشت این هدیه را همراه کارت بی نامی برای عرض ارادت پیشکش خانم آگنس کند بینهایت خوشحال بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:22 توسط سعید از برلین
|
نمایش سایهها.(2)
بارون گاهی از او میپرسید "چرا تو این کارها را میکنی؟" و او را با چشمانی تیره تهدید میکرد.
خانم آگنس در حال بافتن مویش جواب میداد: "مگر تو حقی به گردن من داری؟". او بیشتر از همه فلوریبرت شاعر را دوست میداشت. وقتی او را میدید قلبش به طپش میافتاد. وقتی شاعر حرفهای ناشایست در باره خانم آگنس میشنید متأثر میگشت، سرش را تکان میداد و آن حرفها را باور نمیکرد و وقتی کودکان در باره خانم آگنس صحبت میکردند انگار که او به ترانهای گوش سپرده باشد شروع به درخشیدن میکرد. و زیباترین فانتزیاش وقتی بود که او خانم آگنس را در رویا میدید. بعد تمام آن چیزهائی را که دوست میداشت و به نظرش زیبا میآمدند به کمک میگرفت، باد جنوبی و آن دوردستهای آبی رنگ و تمام علفزارهای بهاری درخشنده را، و با آنها خانم آگنس را احاطه میکرد و تمام اشتیاق و صمیمیت زندگی بیفایده کودکانهاش را در این تصویر میگنجاند. عصر روزی در اوایل تابستان بعد از یک سکوت طولانی کمی زندگی تازه به جان قصر مرده دمیده میشود. شیپور با صدای بلندی در باغ به صدا میآید، یک ماشین داخل میگردد و با سر و صدا توقف میکند. برادر آقای مالک قصر به همراه نوکرش که مرد بزرگ و زیبائی بود و یک سبیل نوک تیز و چشمانی مانند چشمان سربازان خشمگین داشت به مهمانی آمده بود. او در آب رود راین شنا میکرد، برای تفریح به مرغان دریائی نقرهای رنگ شلیک میکرد، اغلب در نزدیک شهر به اسبسواری میپرداخت و مست به خانه بازمیگشت، گهگاهی شاعر را دست میانداخت و هر چند روز یک بار با برادرش دعوا و مرافعه میکرد. هزاران چیز را به او توصیه میکرد، به او پیشنهاد نوسازی قصر و نصب دستگاههای جدید را میداد، اصلاح و تغییرات که انگار کار سهلی میباشند توصیه میکرد، زیرا که او به علت ازدواج ثروتمند بود و برادرش فقیر و غالباً در گرفتاری و با بدبختی زندگی میکرد.
در اولین هفته اقامت خود به خاطر آمدن پیش برادرش پشیمان گشته بود. با این وجود او در آنجا میماند و از رفتن اصلاً حرفی به میان نمیآورد، کاری که برای برادرش جالب نبود. او خانم آگنس را دیده و شروع به ریختن طرح دوستی با او کرده بود.
مدت زیادی طول نمیکشد که خدمتکار یک لباس تازه که هدیهای از بارون غریبه بود برای زن زیبا میبرد. مدت زیادی طول نمیکشد که خدمتکار در کنار دیوار پارک از نوکر بارون غریبه نامه و گل برای خانم آگنس دریافت میکند. و باز هم مدت زیادی طول نمیکشد که بارون غریبه در یک بعد از ظهر تابستانی خانم آگنس را در یک کلبه جنگلی ملاقات میکند و دست و دهان کوچک و گردن سفیدش را میبوسد. اما وقتی خانم آگنس را در روستا میدید کلاه اسبسواریش را برای او از سر برمیداشت و او مانند یک دختر هفده ساله از بارون غریبه تشکر میکرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 13:52 توسط سعید از برلین
|
نمایش سایهها.(1)
خانم آگنس در تنها خانهی کنار پارک رو به زوال قصر که در قدیم متعلق به بارون بود زندگی میکرد. پدر خانم آگنس جنگلبان بود و این خانه را بخاطر خدمات ویژهای از پدر مالک فعلی هدیه گرفته بود. خانم آگنس خیلی جوان ازدواج کرده و بعد از بیوه شدن دوباره به محل تولدش بازگشته یود، حالا بعد از مرگ پدرش در آن خانه به همراه یک خدمتکار و عمه نابینایش زندگی میکرد.
خانم آگنس لباسهای ساده اما زیبا و همیشه تازهای با رنگهای لطیف میپوشید، صورت جوانش باریک و دخترانه بود و موهای قهوهای سیر بافته شدهاش به دور گردن لطیفش میپیچید. پیش از آنکه بارون همسرش را با افتضاح از خود براند عاشق آگنس بود، و حالا دوباره از نو عاشق او شده بود. او صبحها آگنس را در جنگل ملاقات میکرد و شبها او را با قایق به کلبه ساخته شده از نی در مرداب میبرد، و آگنس در آنجا صورت خندان دخترانهاش را به ریش زود سفید شده او میچسباند و انگشتان لطیفش با دستهای او که مانند شکارچیان خشن بودند بازی میکردند.
خانم آگنس هر روز تعطیل به کلیسا میرفت، دعا میکرد و به مستمندان پول میداد. او پیش زنان پیر و نیازمند دهکده میرفت، به آنها کفش هدیه میداد، موهای نوهایشان را شانه میزد و در خیاطی کمکشان میکرد و هنگام ترک کردن آنها درخشش خفیف فرد جوان مقدسی را از خود در کلبههایشان برجای میگذاشت. خانم آگنس محبوب تمام مردها بود، و اگر کسی مورد علاقهاش قرار میگرفت و اگر کسی در زمان مناسبی پیش او میرفت به او اجازه داده میشد علاوه بر بوسیدن دستش یک بوسه هم از دهان او بستاند، و اگر آن کس فردی خوش شانس و بلند بالا بود، شاید این جرئت را بدست میآورد که شبها از پنجره خانه او بالا برود.
همه این را میدانستند، بارون هم این را میدانست، و با این وجود زن زیبا لبخند زنان و با نگاهی معصومانه مانند دختری که انگار هیچ امیال مردانهای نمیتوانند او را لمس کنند راه خود را میرفت. بعضی اوقات معشوق جدیدی پیدا میگشت و به او مانند یک زیبائی دستنیافتنی با احتیاط اظهار عشق میکرد، بعد با غرور سعادتمند یک فاتح با او به خوشگذرانی میپرداخت و متعجب میگشت که مردها زن را از او دریغ نمیکردند و به او لبخند میزدند. خانه آگنس تنها و ساکت مانند یک پری جنگلی در کنار پارک تاریک قرار داشت و از گلهای رز پیچنده و بالا رونده پوشیده شده بود، و او در این خانه زندگی میکرد، از آن خارج میشد و به آن بازمیگشت، تازه و لطیف مانند یک گل رز در صبح تابستان و با درخششی پاک در صورت کودکانه و موی بافته شده آویزان بر گردن زیبایش. زنهای فقیر و پیر او را دعا میکردند و دستهایش را میبوسیدند، مردها به او سلام میدادند، تعظیم میکردند و بعد به رویش لبخند میزدند، کودکان پیشش میدویدند و از او تقاضای چیزی میکردند و میگذاشتند که او صورتشان را نوازش کند.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 22:31 توسط سعید از برلین
|
نمایش سایهها.
نمای بیرونی قصر از سنگ شفاف ساخته شده بود و با پنجرههای بزرگش به رود راین و به باتلاق و به چشماندازی وسیع و روشن و بادخیز از آب مینگریست، نی و مراتع، و در فاصله دور و پهناور کوههای جنگلی آبی رنگ قوس مرتعش لطیفی میساختند که حرکت ابرها از آنها پیروی میکردند، و نور قصرها و خانههای رعیتیاش فقط هنگام وزش باد گرم در دوردست کوچک و سفید قابل رؤیت بود. نمای جلو قصر خود را در جریان آهسته آب خودپسندانه و خوشحال مانند زنی جوان منعکس میساخت، شاخههای سبز روشن درختچههای زینتی قصر خود را تا سطح آب خم کرده بودند، و قایقهای سفید رنگ نقاشی شده ونیزی سراسر دیوار بر روی امواج آب تاب میخوردند. کسی در این سمت آفتابگیر و ساکت قصر زندگی نمیکرد. اطاقها از زمان ناپدید شدن همسر بارون خالی بودند، فقط کوچکترین آنها خالی نبود؛ و در آن مانند سابق فلوریبرت شاعر Floribert زندگی میکرد. خانم بارون برای همسرش و قصر او ننگ به بار آورده بود، و از ملتزمین بشاش و فراوانش دیگر کسی بجز شاعر خاموش و قایقهای سفید رنگ ونیزی چیزی باقی نمانده بود.
بارون بعد از آن بد اقبالی در پشت قصر زندگی میکرد. اینجا یک برج بلند از دوران رومیان آزادانه ایستاده و حیاط تنگ را تاریک ساخته بود، دیوارها تاریک و نمناک بودند، پنجرهها باریک و کوتاه، و چسبیده به حیات سایهدار پارک تاریکی با تعداد فراونی از درختان سالخورده افرا، صنوبر و آلش قرار گرفته بود.
شاعر در یک تنهائی خلل ناپذیر در سمت آفتابی قصر زندگی میکرد. غذایش را از آشپزخانه دریافت میکرد و بارون را اغلب روزهای متمادی نمیدید.
او به یکی از دوستان قدیمیاش که یک بار مهمان او بود و فقط توانست یک روز فضاهای مهمان بیزار کن آن خانهی بیروح را تحمل کند تعریف کرد: "ما در این قصر مانند سایه زندگی میکنیم". فلوریبرت در آن زمان در مهمانیهای همسر بارون افسانه و اشعار عاشقانه میخواند و بعد از رفتن وی بدون آنکه کسی از او سؤال کند در آنجا مانده بود، زیرا که راحتی بیتکلفش خیلی بیشتر از کوچههای جهان و نبرد به خاطر نان میترسید تا از تنهائی در این قصر غمانگیز. مدت زیادی میگذشت که او دیگر شعر نمیسرائید. وقتی او هنگام وزش بادهای جنوبی بر روی جریان آب و بر مرداب زرد و قوسهای کوههای آبیرنگ در آن دوردستها و حرکت ابرها را تماشا میکرد، و وقتی او شبها در پارک قدیمی نوسان درختان بلند را میشنید، شعرهای بلندی را طراحی میکرد، اشعاری که بیواژه بودند و نمیتوانستند هرگز نوشته شوند. یکی از این شعرها "نفس خدا" نام داشت و در باره باد گرم جنوب بود، و یکی به نام "تسلی روح" که در شرح مشاهده علفزار بهاری و رنگین بود. فلوریبرت نمیتوانست این اشعار را بگوید یا بخواند، زیرا که آنها خالی از واژه بودند، اما او گاهی آنها را در رویا میدید و احساس میکرد، به خصوص در شب. ضمناً او روزهایش را بیشتر اوقات در دهکده میگذراند، جائی که او با کودکان مو طلائی بازی میکرد یا خانمهای جوان و باکرهها را به خنده وامیداشت، بدین شکل که او کلاهش را انگار که آنها زنان محترم و متشخصی میباشند برایشان از سر برمیداشت. بهترین روزهایش اما وقتی بود که خانم آگنس Agnes را میدید، آگنس زیبا را، آگنس معروف را با آن صورت باریک دخترانهاش. سپس به او سلام میداد و تعظیم بلند بالائی میکرد، و زن زیبا سرش را تکان میداد و میخندید، به چشمان خجالتزده او مینگریست و بعد لبخند زنان مانند پرتو آفتاب به رفتن ادامه میداد.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:46 توسط سعید از برلین
|
واگن غیر سیگاریها.(4)
ماجرا برایم بیشتر از آنکه دردناک باشد مضحک به نظر میآمد؛ شیفتگی من پژمرده گشته و مرده بود. آدم نباید به زنی که ماه عسلش را میگذراند امید ببندد. من میدان را در اختیار اوتمار قرار داده و قبل از آنکه بتواند متوجه بودن من شود از آنجا فرار میکنم. از بیرون یک بار دیگر او را از پشت پرچین میبینم که چگونه در کنار غریبهها پرسه میزد و زن را زیر نظر داشت. و همینطور چهره زن را هم دوباره برای لحظهای میبینم، اما حال و هوای عاشقانهام دیگر از بین رفته بود و چنین به نظرم میآمد که انگار خطوط چهره زیبایش تا اندازهای جذابیت خود را از دست داده و کمی ناچیز شدهاند.
صبح آن شب، وقتی من سوار بر اولین قطار که به سمت مایلند میراند شدم، اوتمار هم در آنجا بود. او ساکش را برمیدارد و بعد از من انگار که اصلاً اتفاقی رخ نداده و همه چیز میزان است سوار قطار میشود.
او خونسرد میگوید: "صبح به خیر"
من جواب میدهم: "صبح به خیر. آیا خبر رو شنیدی؟ امشب در اسکالا آیدا Aida اجرا میشه."
"آره میدونم. عالیه!"
چرخهای قطار شروع به غلطیدن میکنند، و شهر کوچک از پیش چشمانمان سر میخورد.
من شروع به صحبت میکنم: "در ضمن، این همسر زیبای مرد کارمند به عروسک شباهت دارد. من که در آخر مأیوس شدم. او واقعاً زیبا نیست. فقط خوشگل است."
اوتمار سری تکان میدهد و میگوید: "او کارمند نیست. او یک تاجره، اما در عین حال یک ستوان ذخیره هم است. _ آره، حق با توست. زن بیتناسبیه. بعد از کشف این موضوع بیاندازه وحشت کردم. مگه ندیدی؟ او بزرگترین خطائی رو که یک صورت میتونه داشته باشه تو صورتش داره! این آدم، دهن خیلی کوچکی داره! این افتضاحه، برای من دهن بی عیب خیلی مهمه."
من دوباره امتحان میکنم: "کمی هم عشوهگر به نظر میاد."
"عشوهگر؟ چه جور هم! فقط آن عموی بشاش تنها آدم مهربون از این سه نفر بود. میدونی، من دیروز این زن رو برای آن میمونِ کوچک زیاد میدونستم. ولی حالا برای مرد متأسفم، واقعاً متأسفم. او بعدها حتماً از این موضوع تعجب میکنه! اما شاید هم با زن خوشبخت بشه. شاید هم هرگز متوجه نشه."
"متوجه چه چیزی؟"
"متوجه اینکه زنش یک چیز بدلیست! فقط یک ماسک زیبا، و هیچ چیز در پشت آن نیست، هیچ چیز."
"ولی من فکر نمیکنم که زن احمقی بوده باشه."
"نه؟ پس دوباره از قطار پیاده شو و به کومو برگرد، آنها میخواستند هشت روز آنجا بمانند. من متأسفانه با زن صحبت کردم. دیگه در این باره حرف نزنیم! خیلی خوبه که داریم داخل ایتالیا میشیم! آنجا آدم دوباره یاد میگیره که زیبائی رو به عنوان چیزی بدیهی تماشا کنه."
واقعاً خیلی خوب بود، و دو ساعت بعد خشنود و بیکار در میان مایلند قدم میزدیم و با لذت و بدون حسادت خانمهای زیبای این شهر پر برکت را که مانند ملکهها از کنارمان عبور میکردند تماشا میکردیم.
(1913)
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:36 توسط سعید از برلین
|
واگن غیر سیگاریها.(3)
قطار شهر لوگانو و مرز را پشت سر گذارده و در شهر کومو در حال حرکت بود؛ این لانه قدیمی تنبلانه در خورشید شبانگاهی دراز کشیده بود و تابلوهای دیوانه تبلیغاتی از کوه بروناته Brunate به سمت پائین پوزخند میزدند. من با اوتمار دست میدهم و کوله پشتیام را برمیدارم.
از ایستگاه گمرک به بعد در واگن ایتالیائی نشسته بودیم، درب شیشهای و دختر آلمانی زیبا هم ناپدید شده بودند، اما ما میدانستیم که او هنوز در قطار میباشد. زمانی که من از قطار پیاده شده و بلاتکلیف از روی ریلها تلو تلو خوران رد میشدم، ناگهان عمو، زن زیبا و همچنین کارمند را میبینم که با چند چمدان از قطار پیاده شده و با زبان ایتالیائی بدی باربری را صدا میکردند. بیدرنگ به کمکشان میشتابم، باربر و سپس یک درشکه خبر کرده و آن سه به شهر کوچک میروند، جائی که من آنها را حتماً دوباره میدیدم، زیرا که نام هتل محل اقامتشان را میدانستم.
الساعه قطار سوتی کشید و از ایستگاه به حرکت افتاد، و من به سمت قطار دست تکان دادم، اما دیگر دوستم را در کنار پنجره ندیدم. من خوش و سر حال قدمزنان به کومو میروم، یک اطاق میگیرم، خودم را میشورم و در پیاتزا Piazza برای نوشیدن ورموت کنار میزی مینشینم. ماجراجوئی بزرگی در سر نمیپروراندم، اما به این فکر میکردم چه خوب میشد اگر میتوانستم امشب یک بار دیگر آن مسافرین را در اینجا ببینم. من در ایستگاه قطار متوجه شده بودم که آن دو جوان واقعاً یک زن و شوهر هستند، و بعد از آن دیگر علاقهام به همسر دادستان آینده دوباره صرفاً یک نوع از زیبائی شناسی گردید. در هر حال او زیبا بود، خارقالعاده زیبا ... بعد از خوردن شام قدم زنان، با لباسی تازه بر تن و صورتی تمیز اصلاح شده و بدون عجله به سمت هتلی که آلمانیها در آن اقامت داشتند به راه میافتم، با یک میخک زرد قشنگ بر یقه کت و اولین سیگار ایتالیائی بر لب.
سالن غذاخوری خالی بود، تمام مهمانها در باغ پشت ساختمان هتل، جائی که از صبح سایبانهای بزرگ راه راه سرخ و سفید قرار داشتند نشسته و یا در حال قدم زدن بودند. جوانان در تراس کوچکی کنار دریا با چوب ماهیگیری در دست ایستاده بودند، در کنار تعداد کمی از میزها قهوه نوشیده میشد. زن زیبا و همسرش و عمو در باغ قدم میزدند، ظاهراً زن برای اولین بار در جنوب بود و برگهای چرمی یک گیاه کاملیا را مانند یک نوجوان نادان با تعجب نگاه میکرد.
اما من با تعجب فراوان در پشت سر زن دوستم اوتمار را میبینم که با قدمهای تنبلانه پرسه میزد. من خودم را کنار میکشم و از دربان سؤال میکنم و او جواب میدهد که این آقا در این هتل زندگی میکند. او باید پشت سر من مخفیانه از قطار پیاده شده باشد. من فریب خورده بودم.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 17:32 توسط سعید از برلین
|
واگن غیر سیگاریها.(2)
اوتمار کمی قبل از رسیدن قطار به بلینسونا Bellinzona متوجه میشود که من به سؤالهایش جوابهای بیربط میدهم و این که چشمهایم اشاره مشتاقانه انگشتش به سمت طبیعت زیبا را با اکراه دنبال میکند. و هنوز لحظهای بیشتر از سوءظن بردنش نگذشته بود که از جا بلند میشود و جستجوگرانه از میان شیشه به سمت غیر سیگاریها نگاه میکند، و بعد از کشف غیر سیگاری زیبا چهره بر لبه صندلیاش مینشیند و او هم مانند من با هیجان به آن سمت نگاه میکند. ما هیچ کلمهای رد و بدل نمیکردیم، اما چهره اوتمار طوری غضبناک بود که انگار من به او خیانت کردهام. و ابتدا در نزدیکی لوگانو Lugano از من پرسید: "راستشو بگو، از کی آنها در واگن ما هستند؟"
من جواب میدهم: "فکر کنم از فلواِلن Flüelen" و جوابم تا حدی دروغ بود، زیرا من سوار شدن آنها را در فلواِلن دقیقاً به یاد داشتم.
ما دوباره سکوت میکنیم، و اوتمار به من پشت میکند. هرچند نشستن بر بالای صندلی برای او راحت نبود، اما او با گردنی خم کرده از زیر نظر داشتن دختر زیبا دست نمیکشید.
بعد از مکث طولانیای میپرسد: "قصد داری بدون توقف تا مایلند Mailand بری؟"
"نمیدونم. برام بیتفاوته."
هرچه ما بیشتر سکوت میکردیم و هرچه بیشتر تصویر زیبای نشسته در آن سمت را ستایش میکردیم، به همان نسبت هم هرکدام از ما بیشتر به این فکر میافتادیم که در مسافرت به کسی چسبیدن مزاحمت به همراه میآورد. با اینکه ما آزادی عمل کامل برای خودمان محفوظ میداشتیم، و قرار بر این گذاشته بودیم که هر کدام بدون رعایت حال دیگری امیالش را باید دنبال کند؛ اما حالا چنین به نظر میآمد که یک نوع اجبار و محدودیت در میان میباشد. هر کدام از ما، اگر که تنها میبود، تا حال سیگار برگ بریساگوئی خود را از پنجره به بیرون انداخته و دستی به سبیلش کشیده بود و برای لحظهای تنفس هوای بهتر خود را به محل غیر سیگاریها رسانده بود. اما حالا کسی از ما این کار را نمیکرد، و کسی از ما راضی به اعتراف کردن نبود، و هر یک در پنهان از دیگری عصبانی بودیم و این را درست نمیدانستیم که دیگری آنجا بنشیند و باعث مزاحمت گردد. عاقبت جوّ نامطبوعی بوجود میآید، و چون من خواهان صلح بودم، بنابراین سیگار برگ خاموش شدهام را دوباره روشن کرده، خمیازهای تقلبی میکشم و میگویم: "اوتمار، من در کومو Como پیاده میشم. تا ابد با قطار راندن آدمو خل میکنه."
او لبخند دوستانهای میزند.
"خل میکنه؟ من هنوز کاملاً سر حالم، فقط شراب کمی تنبلم کرده، کاری که این شراب همیشه انجام میده: آدم مثل آب مینوشدش، ولی تمام تأثیرش میره تو سر آدم. اما نمیخواد خجالت بکشی! ما حتماً در مایلند دوباره همدیگر رو خواهیم دید."
"آره، مطمئناً. عالیه که دوباره به برهرا Brera میرم و شب به اسکالا Scala، من مایلم دوباره یک بار دیگه وردی Verdi گوش کنم."
ما ناگهان دوباره شروع به گپ زدن میکنیم و اوتمار چنان مرتب و سرحال بود که من از تصمیمم پشیمان شده و پنهانی اراده میکنم در کومو پیاده شوم اما به واگن دیگری بروم و تا مایلند به رفتن ادامه دهم. این کار به کسی مربوط نبود، و در واقع ...
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:58 توسط سعید از برلین
|
واگن غیر سیگاریها.(1)
من در این بین با جدیت از میان شیشه و میلههای برنجی به افراد غیر سیگاری نگاه میکردم. در آن سمت، در روبرو و نزدیک من یک گروه سه نفره دیده میشد که ظاهراً از شمال آلمان بودند: یک زوج کاملاً جوان و یک مرد شاد و تقریباً مسن که میتوانست یک دوست یا عمو یا فقط یک آشنای در حین سفر باشد. مرد جوان که نمیدانستم آیا با دختر ازدواج کرده است یا خویشاوند اوست استیلائی مجرب و جدیتی واقعی در گفت و گو از خود نشان میداد، و من فوراً چنین حدس زدم که او باید یکی از آن کارمندان با شهامت دولت باشد که با آن چهره عبوسشان امپراطوری آلمان شکوفائی فعلی خود را مدیونشان میباشد. عمو یا دوست برعکس مانند یک شخص بیآزار و شریف و بذلهگو به نظر میآمد، چیزی که در مرد جوان دیده نمیشد. مقایسه کردن این دو نمونه مختلف که در کنار همدیگر نشسته بودند برایم جالب بود: به نظر میآمد که عموی شاد و خوشحال لبخند وداع یک زمان و گونه بشر ِ در حال زوال را با حسن نیتی کامل و با مشربی آسوده نمایش میدهد؛ آن نفر دیگر، جنس جدید ِ در حال رشد: انرژیای آگاه و سرد، خوب تربیت گشته و با یک بی عاطفگی ِ نشانه رفته به هدفی ثابت را نمایش میداد.
بله، این کار جالب بود و من در باره آن چندین بار فکر کردم. دراثنای فکر کردن نگاهم تمام وقت با کنجکاوی بر چهره زن جوان یا دختر که تقریباً چهرهای زیبا و بی نقص داشت دوخته شده بود. در میان چهرهای پاک و کاملاً جوان یک دهان زیبا و تقریباً کودکانه سرخی میدرخشید، چشمهای درشت آبی سیری در پشت مژههای بلند و سیاه ایستاده بودند، و ابروها و موی سیاه از میان پوست بینهایت لطیف و سفید با جذابیت عجیب و نیرومندی خود را نمایان میساختند. او بدون شک خیلی زیبا بود و لباس قشنگی بر تن داشت، و بعد از رسیدن قطار به گوشنن برای محافظت موهایش از گرد و خاک به دور سر خود یک پارچه نازک و سفید بسته بود.
تمام لحظات پنهانی تماشا کردن و کم کم صمیمی گشتن با این صورت کاملاً جذاب دخترانه برایم هر بار از نو لذتبخش بود. به نظر میآمد که او هر از گاهی متوجه تحسین کردنم میگردد و با آن مخالفتی ندارد، حداقل به خود زحمتی نمیداد تا از مسیر نگاهم گم گردد، کاری که او با زحمت اندکی اگر که کمی بیشتر به صندلیاش تکیه میداد و یا جایش را با همراه خود عوض میکرد میتوانست به راحتی انجام دهد. وقتی گاهی نگاهم به مرد جوان که شاید شوهر او بود میافتاد، و وقتی فکرم موقتاً به او مشغول میگشت کاری خالی از مهر و انتقاد انجام نمیدادند. این امکان وجود داشت که او باهوش و جاه طلب باشد، آری، اما رویهمرفته شخص بیروحی بود که به هیچ وجه شایستگی داشتن چنین زنی را نداشت.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:5 توسط سعید از برلین
|
واگن غیر سیگاریها.
در واگن قدیمی ِ قطارهای راه آهن ِ گوتهارد Gotthardbahn که در ضمن نمونه خوبی از واگنهای راحت نمیباشند، یک محل قشنگ و دوستداشتنی وجود دارد که همیشه مورد علاقهام بوده است و به نظرم تقلید کردن از آن شایسته است. زیرا که محل سیگاریها و غیر سیگاریها در وسط واگن این قطارها بوسیله یک در شیشهای از هم تفکیک شده است و نه مانند قطارهای دیگر توسط دری چوبی، و اگر مسافری بخواهد برای سیگار کشیدن مدت یکربع از همسرش مرخصی بگیرد، بنابراین زن و شوهر میتوانند خود را از پشت شیشه هر از گاهی تماشا کرده و به یکدیگر سلام کنند.
من با دوستم اوتمار Othmar یک بار در چنین واگنی به سمت جنوب مسافرت میکردیم، و هر دو بخاطر خوشیهای تعطیلات و از آنچه که در انتظارمان میتوانست باشد و شامل دوران جوانی میگردید هیجانزده بودیم، مخصوصاً که ما از میان سوراخ معروف در کوه بزرگ به سمت ایتالیا میراندیم. برفِ آبکی با جدیت در شیب دیوارههای دره رو به پائین سرازیر بود، آب کفآلود در میان میلههای آهنی نردههای پل از عمقی شگفتانگیز رو به سمت بالا میدرخشید، قطار ما تونل و درهها را با دود خود پر میساخت، و اگر آدم سرش را وارونه از پنجره به بیرون خارج میساخت و به بالا نگاه میکرد، به این ترتیب میتوانست در آن بالا بالاها بر بالای مزارع پوشیده از برفِ ساکت و سرد آبی رنگِ صخرههای خاکستری خطی باریک از آسمان را ببیند.
من روبروی دوستم که پشتش را به صندلی تکیه داده بود نشسته بودم و میتوانستم از میان در شیشهای محل غیر سیگاریها را زیر نظر داشته باشم. ما سیگار برگ بلند دراز و خوبِ بریساگوئی brissago دود میکردیم و به ترتیب از بطری شراب خوب ایوونهای Yvorne که امروزه فقط آن را کنار پیشخوان مغازهها در گوشنن Göschenen میتوان خرید مینوشیدیم، شرابی که من بدون آن در گذشته هرگز از راه تسین Tessin به سمت جنوب نرانده بودم. هوا خوب بود، ما در تعطیلات بودیم و پول در کیسه داشتیم، و ما بجز خوش گذرانی کردن به چیز دیگری نمیاندیشیدیم، هر دو با هم یا اینکه هر یک به تنهائی، کاملاً همانگونه که حال و موقعیت آن را میطلبید.
تسین با صخرههای سرخ درخشانش، با دهکدههای بلند و سفیدش و با آن سایههای آبی رنگش برای خیره ساختن چشمانمان به پیشواز میآید، ما در این لحظه از میان تونل بزرگ رد شده بودیم و در سراشیب افتادن قطار را میشد از غلطیدن چرخها بر روی ریل احساس کرد. ما آبشارهای زیبا را و قله کوهها را که از نمای پائین خیلی کوتاه و خمیده دیده میگشتند، برجهای کلیسا و خانههای روستائی را که با آلاچیقهایشان، با رنگهای روشن و شادشان و تابلوهای ایتالیائی رستورانها از جنوب خبر میدادند به همدیگر نشان میدادیم.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 18:55 توسط سعید از برلین
|
اندوه عشق.(2)
فردای آن شب، صبح زود به سوی شهر کانوولیس میتازد و اسبش ملسیا را نزد یکی از ساکنین شهر با یک کلاه خود و یک چکمهی نو معامله میکند. هنگام ترک کردن آن محل حیوان سر و گردن درازش را به سمت او میبرد، اما او به رفتن ادامه میدهد و دیگر به پشت سرش نگاه نمیکند. بعد از بازگشت به اردوگاه خادم دوک یک اسب نر قرمز رنگ برایش میآورد، یک حیوان جوان و قوی، و ساعتی دیرتر خود دوک هم برای جنگ تن به تن با او به سوی میدان نبرد میتازد. تماشاچیان زیادی بخاطر شرکت یک جنگجوی اصیل در این نبرد آنجا گرد آمده بودند. و چون دوک از بربانت در اولین دور نبرد رعایت حال مارسل را میکند بنابراین هیچکدام از این دو پیروز نمیگردند. اما در دور بعد دوک بر جوانک نادان خشم میگیرد و چنان محکم با نیزهاش به او میکوبد که مارسل از پشت از اسب سقوط کرده، پایش در رکاب گیر میافتد و اسب نر قرمز رنگ او را به دنبال خود بر روی زمین میکشد.
در حالی که مارسل ماجراجو با بدنی پوشیده از زخم و ورم در خیمه خدمتکاران دوک مورد معالجه قرار گرفته و استراحت میکرد، خبر ورود گاخمورت Gachmuret، معروفترین قهرمان جهان در شهر و در خیمهگاه میپیچد. او در کنار شهر خیمهی باشکوه و مجللی برپا میسازد، نام او مانند یک ستاره در پیشش میدرخشید، شوالیههای بزرگ به پیشانی چین میاندازند، مردم کوچک و فقیر اما به پیشوازش شتافته و تشویقش میکردند، و هرسهلوریده زیبا او را با چهرهای از شرم سرخ گشته مشاهده میکرد. روز بعد گاخمورت بدون عجله خود را با اسب به میدان نبرد میرساند، مبارز میطلبد و به نبرد میپردازد و شوالیههای بزرگ را یکی بعد از دیگری زخمی ساخته و از روی زین اسبهایشان به زمین میاندازد. حالا دیگر مردم فقط از او صحبت میکردند، او برنده مسابقه بود، شایسته دست و سرزمین ملکه او بود. همینطور مارسل بیمار هم این شایعه را که در اردوگاه پیچیده بود میشنود. او میشنود که هرسهلوریده را از دست داده است، او از ستایش و افتخار کردن به گاخمورت میشنود و در سکوت به دیوارهی چادر تکیه میدهد، دندانهایش را محکم بر هم میفشرد و مرگ خود را آرزو میکند. او اما چیزهای دیگری هم میشنود. دوک به ملاقاتش میآید، برایش لباس هدیه میآورد و از برنده مسابقه صحبت میکند. و مارسل مطلع میگردد که ملکه هرسهلوریده از عشق گاخمورت سرخ و رنگ باخته گردیده است. در باره گاخمورت اما میشنود که او نه تنها یکی از شوالیههای ملکه آنفلیزه Anflise از فرانسه است، بلکه در خلنگزار هم پرنسسی آفریقائی را ترک کرده است که شوهرش خود او باید باشد. بعد از رفتن دوک مارسل با مشقت از جا برمیخیزد، لباس بر تن میکند و با وجود دردی بی حد برای دیدن گاخمورت به شهر میرود. و او وی را میبیند، یک جنگجوی قدرتمند با پوستی قهوهای رنگ، یک غول سنگینوزن با اندامی قوی که مانند یک سلاخ به نظرش میآمد. او مؤفق میشود خود را پنهان از چشم دیگران به قصر برساند و بدون جلب توجه همراه بقیه مهمانها داخل قصر شود. در این وقت او ملکه را میبیند، زن ظریف و دختروار را که از شادی و شرم افروخته بود و دهانش را به قهرمان غریبه عرضه میداشت. اما در اواخر جشن حامیش دوک او را میبیند و پیش خود میخواند.
دوک به ملکه میگوید: "اجازه دهید که من این شوالیه جوان را به شما معرفی کنم. او مارسل نام دارد و یک خواننده است که هنرش اغلب برایمان لذت آفریده است. آیا مایلید که او برایمان یک آواز بخواند؟"
هرسهلوریده با اشاره دوستانه سر به سمت دوک و همچنین مارسل موافقتش را اعلام میکند، لبخندی میزند و دستور آوردن ماهور را میدهد. شوالیه جوان رنگش پریده بود، او تعظیمی میکند و با تردید ماهوری را که برایش آورده بودند به دست میگیرد. بعد اما سریع با انگشتها بر روی سیمها مینوازد، نگاهش را ثابت به چشمان ملکه میدوزد و یک ترانه را که در گذشته در وطنش سروده بود میخواند. ولی بعد از هر مصرع دو بند ساده به عنوان ترجیع به آن میافزود، دو بندی که طنین محزونی داشتند و از قلب زخمیش برمیخواستند. و این دو قطعه که در آن شب در قصر برای اولین بار طنینانداز گشت و بزودی به طور گستردهای معروف گردید و بارها خوانده شد از این قرارند:
,Plaisir d’amour ne dure qu’un moment
.Chagrin d’amour dure toute la vie
شادی عشق دوامش فقط یک آن است،
اندوه عشق اما یک عمر.
مارسل بعد از به پایان رساندن ترانه قصر را ترک میکند، قصری که از پنجرههایش روشنائی براق یک شمع به دنبالش جاری بود. او به خیمهگاه بازنگشت، بلکه مستقیم از دروازه شهر به سمت مخالف رو به سوی سیاهی به راه افتاد تا بخاطر مقام سلحشوری و به عنوان نوازنده عود یک زندگی بی سامان را بگذراند.
جشنها از صدا افتادهاند و خیمهها پوسیدهاند، دوک از بربانت، پهلوان گاخمورت و ملکه زیبا صدها سال است که مردهاند، دیگر کسی از کانوولیس و آن مسابقه برای بدست آوردن هرسهلوریده چیزی نمیداند. بعد از گذشت قرنها بجز نام آنها که حالا دیگر غریبه و قدیمی به گوش میآیند و آن اشعار شوالیه جوان دیگر چیزی باقی نمانده است. اما هنوز هم اشعار مارسل را به آواز میخوانند.
(1907)
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:55 توسط سعید از برلین
|
اندوه عشق.(2)
شب هنگام، وقتی مارسل به خیمهگاه بازگشت و کم کم اینجا و آنجا مشعلها روشن گردیدند، دوک از برابانت او را صدا میزند و میگوید: "تو امروز شانس خود را در نبرد آزمایش کردی. دوست عزیز، اگر دوباره میل برای نبرد کردن احساس کردی، یکی از اسبهای مرا بردار، و اگر پیروز گشتی آنرا برای خود نگهدار! اما حالا بیا تا خوش بگذرانیم و برایمان یک آواز زیبا بخوان!"
دلاور جوان حال و حوصلهی آواز خواندن و شاد بودن نداشت. اما بخاطر قولی که در باره اسب به او داده شده بود راضی گشت. او داخل خیمهی دوک میگردد، یک لیوان شراب قرمز مینوشد و ماهورش را در دست میگیرد. او یک ترانه میخواند و باز یکی دیگر، همرزمان و سروران حاضر در خیمه او را تشویق میکنند و به سلامتیش شراب مینوشند.
دوک با خوشحالی فریاد میزند: "خدا تو را حفظ کند، خواننده! بیا و نیزه شکانی را کنار بگذار و با من به دربارم بیا، که اگر چنین کنی روزهای خوبی نزد من خواهی داشت."
مارسل آهسته میگوید: "لطف دارید، اما فراموش نکنید که شما به من قول یک اسب دادهاید، و من قبل از فکر کردن به چیز دیگری میخواهم یک بار دیگر در نبرد شرکت کنم. روزهای خوب و اشعار زیبا چه کمکی میتوانند به من کنند، وقتی که بقیه دلاوران بخاطر عشق و آوازه نبرد میکنند!"
یکی از حاضرین میخندد: "مارسل، آیا میخواهید برنده ملکه شوید؟"
مارسل با عصبانیت جواب میدهد: "دلاور، با اینکه جنگجوی فقیری هستم، اما من آن چیزی را میخواهم که همهی شما میخواهید. و اگر هم مؤفق نشوم ملکه را به دست آورم، اما میتوانم بخاطر بدست آوردنش بجنگم، خون دهم و شکست و درد متحمل گردم. برای من مردن بخاطر او شیرینتر از بدون او مانند بزدلان در سلامت زنده ماندن است. و شمشیر من برای آن شخصی که به این خاطر قصد مسخره کردنم را داشته باشد تیز گشته است."
دوک آنها را دعوت به صلح میکند، و بزودی هرکس به سمت محل خواب خود میرود، مارسل در حال رفتن بود که دوک با اشارهای مانع رفتنش میشود. او به چشمان مارسل نگاه میکند و با مهربانی به او میگوید: "پسرم، تو خون جوانی در رگهایت داری. آیا واقعاً میخواهی بخاطر یک رویا به سمت رنج و خون و درد بدوی؟ تو نمیتوانی پادشاه کشور والویس شوی و نمیتوانی ملکه هرسهلوریده را محبوب خود سازی، این را خودت هم خوب میدانی. چه سودی به حال تو دارد که اگر یک رزمنده کوچک یا دو رزمنده را از روی اسبهایشان سرنگون سازی؟ تو باید برای رسیدن به هدف خود پادشاهان و ریوالین و مرا و تمام دلاوران را شکست دهی! به این دلیل من به تو میگویم: اگر مایل به جنگیدن هستی، بنابراین از خود من شروع کن، و چنانچه مؤفق نشوی که بر من پیروز گردی، بدینسان دست از رؤیایت بکش و همانطور که قبلاً به تو پیشنهاد کردم با من به دربارم بیا."
مارسل چهرهاش سرخ میشود، اما بدون فکر کردن میگوید: "دوک گرامی، من از شما متشکرم، و فردا برای جنگیدن در مقابل شما خواهم ایستاد." او از خیمه خارج میشود و به دیدار اسبش میرود. اسب او را دوستانه میبوید، از دستش نان میخورد و سر خود را روی شانه او قرار میدهد.
مارسل در حال نوازش کردن سر اسب آهسته میگوید: "آره ملیسا، تو منو دوست داری، اسب خوب من. اما اگر قبل از رسیدن به این اردوگاه در میان جنگل هلاک میگشتیم برایمان خیلی بهتر بود. شب بخیر ملیسا، خوب بخوابی اسب خوبم."
+
نوشته شده در شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 13:35 توسط سعید از برلین
|
اندوه عشق.(1)
در میان رزمندگان فقیر و بینام فرزندخوانده یکی از بارونهای کوچک به نام مارسل Marcel نیز حضور داشت، یک جوان زیبا، کمی تشنه ماجراجوئی و با تجهیزات رزمی ساده و یک اسب پیر و ضعیف به نام ملیسا Melissa. او مانند بقیه به آنجا آمده بود تا تشنگی کنجکاویش را سیراب سازد، شانس خود را امتحان کند و در خوشی و هیجان عمومی کمی شریک گردد. او در میان همتایان خود و همچنین در نزد بعضی از شوالیههای برجسته تا اندازهای شهرت کسب کرده بود، نه به عنوان شوالیه، بلکه به عنوان یک خنیاگر، زیرا که او میدانست چگونه شعر بسراید و ترانههایش را همراه با نواختن عود خیلی زیبا بخواند. او در آن ازدحام که مانند بازار مکارهای به نظرش میآمد احساس خوبی داشت و آرزو میکرد که این جشن و سرور مدت درازی ادامه یابد. دوک از برابانت که یکی از مشوقان مارسل بود، شبی از او خواهش کرد تا برای رفتن به یک مهمانی شام که ملکه به افتخار شوالیههای برجسته قصد برپائی آن را داشت او را همراهی کند. مارسل به اتفاق دوک به پایتخت داخل شده و به قصر میرود، سالن قصر درخشش باشکوهی داشت و ظروف غذا و کوزههای شراب به آدم لذت و نیرو میبخشیدند. اما جوان بینوا بعد از آن شب دیگر دلش شاد نبود. او ملکه هرسهلویده را میبیند، صدای روشن و نوساندارش را میشنود و از نگاههای شیرینش مینوشد. حالا دیگر قلب مارسل با عشق به آن زن والامقام که چنین لطیف و بیتکلف مانند یک دختر به نظر میآمد و با این حال مطلقاً غیر قابل دسترسی برای او بود میطپید.
او میتوانست مانند بقیه شوالیهها برای بدست آوردن ملکه بجنگد. او آزاد بود شانس خود را در مسابقهها بیازماید. اما نه اسب و وسائل رزم او در شرایط خوبی بودند و نه به خودش این اجازه را میداد که خود را جزء قهرمانان نامدار بداند. البته او ترس نمیشناخت و هر لحظه از صمیم قلب آماده بود زندگی خود را بخاطر ملکه عزیز در نبرد به خطر اندازد. اما او خوب میدانست که قدرتش قابل مقاسیه با قدرت و مهارت مورهولت یا لوت و حتی ریوالین و بقیه پهلوانان نمیباشد. با این وجود میخواست در مبارزه شرکت جوید و شانس خود را امتحان کند. او به اسب خود ملیسا نان و علف خشک مرغوب که با خواهش و تمنا بدست میآورد میداد، و با غذا خوردن و خوابیدن منظم به خود میرسید، او وسائل اندک نبرد خود را با دقت تمیز میکرد و برق میانداخت. و چند روز بعد به میدان نبرد میرود و خود را برای مسابقه معرفی میکند. حریفش، یک شوالیه اسپانیائی در مقابل او قرار میگیرد، آنها با نیزههای بلند خود به سمت یکدیگر حمله میآورند. مارسل همراه با اسبش نقش بر زمین میگردند و خون از دهانش جاری میشود. تمام اعضای بدنش به درد آمده بودند، اما او بدون کمک از روی زمین بلند میشود و اسب خود را که در حال لرزیدن بود از آنجا دور میسازد و در گوشه خلوتی کنار نهر خود را میشوید و تمام روز را تنها و تحقیر شده در آنجا به سر میبرد.
+
نوشته شده در جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:30 توسط سعید از برلین
|
اندوه عشق.
از مدتها پیش در اطراف کانوولیس Kanvoleis پایتخت کشور والویس Valois مردانی نامآور در خیمههائی مجلل به سر میبردند. هر روز مبارزه تن به تن تازهای انجام میگرفت و جایزه این مسابقه ملکه هرسهلویده Herzeloyde بیوه محجوب کاستی Kasti و دختر زیبای گرال Gral پادشاه فریموتل Frimutel بود. در میان مسابقه دهندگان مردان بزرگی دیده میشدند، پادشاهانی مانند پندراگون Pendragon از انگلیس و لوت Lot از نروژ، پادشاه ِ آراگون Aragon، دوک از بربانت Brabant، چندین کنت معروف و شوالیه و پهلوانانی مانند مورهولت Morholt و ریوالین Riwalin را میشد در میان این مردان دید؛ اسامی آنها در دومین سرود اشعار حماسی وولفرام فون اشنباخ Wolfram von Eschenbach فهرستوار آمده است. هر کدام از این مردان دلیلی شخصی برای شرکت در این مسابقه داشتند، یکی فقط به دلیل شهرت نظامی شرکت کرده بود، و دیگری بخاطر چشمان آبی رنگ، زیبا و دخترانهی ملکه جوان، اما اکثرشان بخاطر زمینهای غنی و بارور او و بخاطر شهرها و قصرهایش در این رقابت شرکت کرده بودند.
علاوه بر تعداد زیادی از سروران و پهلوانان معروف فوجی از شوالیههای بینام، ماجراجویان، راهزنان سر گردنه و مردان فقیری هم در آنجا جمع بودند که بعضی حتی بی خیمه بودند و اغلب در اینجا و آنجا بدون سرپناه در روی زمین و در زیر پالتوهایشان شب را به روز میرساندند. اسبهایشان در علفهای آن اطراف میچریدند، دعوت شده و بیدعوت از سفره غریبهها غذا میخوردند و میآشامیدند و اگر هم یکی از آنها قصد شرکت در مسابقه را میداشت امیدش فقط به خوشبختی و شانس بسته بود. زیرا که امکاناتشان در حقیقت خیلی کم بود، زیرا که اسبهای بدی داشتند؛ و بر روی یک اسب پیر و فرسودهی خانگی از دست دلیرترینشان هم کار چندانی ساخته نبود. عده زیادی از آنها اصلاً فکر نبرد کردن در سر نداشتند، بلکه تنها قصدشان در آنجا بودن و تا حد امکان شرکت داشتن در خوشگذرانی دستهجمعی بود و یا میخواستند از آن جشن سودی حاصل کنند. همه آنها کاملاً امیدوار بودند. هر روز جشن و مهمانی برپا بود، گاهی در قصر ملکه، گاهی هم نزد سروران زورمند و ثروتمند در خیمهگاه، و بعضی از شوالیههای فقیر از اینکه نتیجهی نهائی نبردهای تن به تن به طول میانجامید خرسند بودند. مردم تفریحکنان اسب سواری و شکار میکردند، گپ میزدند، شراب مینوشیدند و بازی میکردند، نبرد شرکت کنندگان در مسابقه را تماشا میکردند و گهگاه در یکی از آنها شرکت میجستند، اسبهای زخمی شده را مداوا میکردند، تلاش باشکوه مردان بزرگ را زیر نظر داشتند، به همه جا سر میکشیدند و خوش میگذراندند.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ساعت 22:9 توسط سعید از برلین
|
عطر گل یاسمن.(2)
بانو اما درحال نواختن پیانو گاهی سر بور و زیبای خود را به سمت شانهاش خم میکرد و با احساس لذت ملایمی به شاعر خود میاندیشید. او میتوانست شاعر را به همان شکل نشسته بر روی نیمکت ماسهسنگی نیمدایره شکل در زیر درخت شاه بلوط و در حالی که چشم به ماه آسمان دوخته بود و با کشیدن آهی آهسته گاهی سر سیاهش را به سمت آلاچیق میچرخاند و به صدای موسیقی با اشتیاق گوش میداد خیلی واضح تجسم کند. او رنگ پریدهای داشت، و گرچه صورتش مغرور و محکم به چشم میآمد، اما یک رقت، کمی درماندگی و کمی حالات جوانانه در خود پنهان داشت.
ناگهان موسیقی به پایان میرسد. سکوت شب مانند دریای سیاهی بر بالای ملودیهای کامل نگشته و غرق گردیده خیمه میزند.
بانوی زیبای جوان برای بازگشت به کاخ، بدون آنکه کلاهش را با خود ببرد آلاچیق را آهسته ترک میکند. اما ناگهان در وسط باغ گل، جائی که چهار راه عریض در کنار باغچه دایرهوار گلهای رز به همدیگر میرسیدند توقف میکند. او چیزی به خاطر میآورد. باغچه را دور میزند و قدمهایش را آهسته به سمتی میچرخاند که به پلههای پارک منتهی میگردید. آهسته و با سری افراشته از میان بوتهزار به آن سو قدم برمیدارد، آرام از چهار پله سنگی و عریض پائین میرود و داخل میدان نیمه تاریک میگردد، به همان جائی که میدانست شاعر در زیر سایه سیاه درختهای شاه بلوط پنهان نشسته است.
بانو بعد از داخل شدن به محدودهی سایهدار چند قدمی به داخل نور بیضی شکل میرود، هر دو دستش را پشت گردن و سر خود که کاملاً به بالا خم کرده بود قرار میدهد و در روشنائی ماه مستقیم و عیاشانه، مانند یک حوری که زیبائیش در نور ماه مایل به آبتنیست میایستد و نفس عمیقی میکشد. زیبائیش در فضای تاریک درختان مجلل و سالخورده میدرخشید و خودنمائی میکرد. شاعر، آنجا در تاریکی بیصدا زن را تماشا میکرد و از هیجان میلرزید. این یک لحظهی پر بهائی بود.
پس از لحظه کوتاهی بانو از آنجا میرود و خود را با قدمهائی تند و پر صدا در مسیرهای باغ گم میسازد.
در روح شاعر که حالا خود را کاملاً خم کرده بود و با چشمانی سوزان بانو را تعقیب میکرد، شعری از یک اشتیاق عظیم اوج میگیرد.
بانوی زیبا در اتاقخوابش همان شعر را در رویا میبیند و کنجکاوانه برای شب بعد و کاغذ حاوی شعری دیگر شادی میکند، و همزمان بار دیگر از احساس لذت آن دقایق درخشان در میدان پارک پر میگردد و با لبخندی لطیف و با یک شرمندگی دخترانه به خواب میرود.
(1900)
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 20:27 توسط سعید از برلین
|
عطر گل یاسمن.(1)
بانوی جوان زیبائی که در آلاچیق پیانو مینواخت، خیلی خوب آگاه بود که بر روی این نیمکت ماسهسنگی شاعر نشسته است و از رنج عشق بیثمرش در رنج است. او میدانست که شاعر او را بخاطر زیبائیش مانند پسر بچهای دوست میدارد، و عشق شاعر برایش آیینهای تازه و خوشآیند برای افسون کردن خودش بود. بانوی جوان هر شب یک گل رز بزرگ روی پیانو پیدا میکرد، یک گل رز سنگین و خوش عطر زرشکی رنگ که شاعر با دستان خود در وسط کلیدهای سیاه و سفید و گنگ پیانو قرار میداد. و او قبل از نواختن باید گل را برمیداشت، باید گل رز شاعر را در دست میگرفت و به او فکر میکرد. و این بار به همراه گل چند شعر هم آنجا قرار داشت که بر روی یک ورق کاغذ سفید با حروفی مختصر، در یک ردیف و زیر هم نوشته شده بودند، هر شعر با یک امضاء جدید که همگی اشاره به شاعر و شیفتگیاش میکردند. در هر شعر اما حرفی در باره گلهای رز آمده و یک اشاره هم به اینکه گلهای رز سرخ در شکوه و رزهای سفید در لطافت سرآمدند شده بود.
و این مسلماً از هر جهت مطابق میل بانوی جوان بود، زیرا او کارهای شاعرانه و عاشقانهای را که زیبا و ساده درک میگشتند و ارتباطی چاپلوسانه با زیبائی وی به همراه داشتند را خیلی دوست میداشت. همچنین راحت میشد از شعرها متوجه گردید که شاعر تمام روزش را بخاطر آنها صرف کرده است؛ شعرها از فرمی ناب و دقیقاً میزان برخوردار بودند و بخاطر واژهها و قافیههای نادر خود مانند یک زیور طلای متشکل از برلیان میدرخشیدند. از آنجائی که این اشعار توسط چشمان زیبا و راضی یک زن خوانده میشدند و توسط انگشتهای دست گلگون زنی در پارچهای ابریشمی نگهداری میگشتند، بنابراین سرنوشت رشکآوری نیز داشتند.
بانوی جوان مکث طولانیای میکند. خود را ابتدا با گل رز باد میزند و سپس با ورق کاغذ حاوی اشعاری که مورد علاقه مخصوصش قرار گرفته بودند. و بعد چند لحظهای در دفتر نت میگردد، عاقبت یکی از نتها را انتخاب کرده و دفتر را روی جا نتی که شبیه به یک گیتار ساخته شده بود قرار میدهد و دوباره شروع به نواختن میکند. یک قطعه کوچک و ملیح از موتزارت. موسیقی لطیف خود را با گامی مطمئن و ظریف حرکت میداد، انعطافپذیر، اما بدون حرکتی تند و خشن، با تعجب دوستداشتنیای از طنین خوشآهنگ خویش تبعیت میکرد. مخصوصاً صدای باسی که به نظر میآمد غالباً همراهی کردن با واریاسیونها فراموشش گشته و شاد و اندیشناک با صدای زیرش قطعهی شاد اصلی را تکرار میکرد، مانند یک پیرمرد با نشاطی که رقاصان جوان را تماشا میکند.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 3:7 توسط سعید از برلین
|
عطر گل یاسمن.
ابرهای سبکِ شبانگاهی بر بالای تاجهای درختان بلند در میان آسمانِ معتدل آهسته در حرکت بودند، و ماه بر بالای ابرهای ناپایدار آرام و درخشان آویزان بود و بیصدا نور میافشاند.
در باغها و در پارک تاریک انواع رایحهها در بادی ملایم موج میزدند و با هم در حال رقابت کردن بودند. عطر اصیل گل ِ چای خود را سبک و بیتکلف در هوا پخش میکرد، در کنارش گل میخک بال بال زنان و فرار بوی سرکش شگرف و پرشوری میپاشاند، شرجی و قوی رایحهی گل آفتابگردان بود و گل یاس ِ بنفش بوئی غنی و آرام میداد.
اما غنیتر، قویتر، برافروختهتر و پر شورتر از تمام رایحهها بوی عطر گل یاسمن در هوا موج میزد، همان رایحهی شیرینتر از شیرین و تسخیر کنندهای که به قویترین هیجان جادوئی یک شب تابستانی تعلق دارد. رایحهاش در امواج گستردهای تا عمق پارک قدیمی، گیج کننده، گرم و پر اشتیاق به سان ابری از افکار عاشقانهی مشتعل جریان داشت.
از میان پنجرههای روشن آلاچیق صدای نواختن پیانو به بیرون درز میکرد. طنین ضعیف و آرامش از میان پردههای قرمز رنگ پنجره باز به این سمت جاری گشت، سبک و شاد به همراه سایههای گرم چراغها از بالای سر پلههای پهناور و سنگی راه ورودی پارک، و از بالای گلهای سرخ و بوتههای یاسمن پرواز کرد و گذشت. و عاقبت، نوای لطیف موسیقی که حالا دیگر کاملاً آهسته و سبک گشته بود از میان میدان کم نور و مسیرهای عبور پارک تا عمق تاریکتر ساقه درختان به پرواز آمد. در آنجا آخرین امواجهای رایحه در حال پرواز گلها و ریتمهای تجزیه گشته لطیف و تابخوران از هم جدا میگردند و خود را در میان تاریکی شاخ و برگهای گسترده، در میان درخشش شفاف ماهِ آسمانِ لاجوردی رنگ و در میان اموج آهسته و آسوده سکوتِ گرم شب گم میسازند.
ماه در میدان درختان شاهبلوط که راه ورودی به پارک را تشکیل میداد بیضیای نافذ و شفاف از نور سفید بر روی زمین نقاشی کرده بود، و در قسمت سایه دار میدان که کاملاً تاریک بود یک نیمکت ماسهسنگی قرار داشت.
+
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 13:42 توسط سعید از برلین
|
ماجرای دو بوسه.(5)
آقایان، این بوسه برای من همزمان شیرینترین و تلخترین بوسهای بود که خود من تا حال به کسی داده و یا از کسی دریافت کردهام _ شاید با یک استثناء که باید در بارهاش فوراً بشنوید.
در همان روز، در حالی که روح من هنوز مانند یک پرنده زخمی در حال لرزش بود، ما دعوت میشویم که فردا به ویلای آن زن و شوهر برویم. من نمیخواستم به همراهشان بروم، اما پدرم به من دستور همراه گشتن را داد. بدین ترتیب یک شب دیگر را هم با درد و بیخوابی گذراندم. بعد سوار اسبهایمان شدیم و در حالی که من بیاندازه مضطرب بودم و حال و حوصله حسابی نداشتم به آهستگی به سوی خانه آنها راندیم و از میان دروازه و آن باغی که من اغلب پنهانی داخل شده بودم گذشتیم. آلویزه با لبخندی بر لب که مرا دیوانه میساخت خانه کوچک ییلاقی و بوتههای برگ بو را تماشا میکرد.
البته در سر میز غذا این بار هم چشمان من بدون وقفه به بانو ایزابلا دوخته شده بود، اما هر نگاه برایم عذابی به همراه داشت، زیرا که روبروی او آلویزه منفور نشسته بود و من نمیتوانستم بدون مجسم کردن کاملاً شفاف صحنهی دیروز بانوی زیبا را تماشا کنم. با این وجود دائم به لبان دلربایش نگاه میکردم. بر روی میز غذاها و شرابهای عالی چیده شده بود، گفتگوئی زنده و شاد در جریان بود؛ اما برایم هیچ لقمهای خوشمزه نبود و من جرأت نکردم حتی با گفتن یک کلمه در گفتگویشان شرکت کنم.
بعد از ظهر، با اینکه همه خوشحال بودند، اما برای من خیلی طولانی و بد مانند یک <هفتهی توبه> به نظر میآمد.
در اثنای خوردن شام خدمتکار اعلام کرد که قاصدی در حیاط ایستاده و میخواهد با آقای خانه صحبت کند. بنابراین مرد خانه از ما عذرخواهی میکند، قول میدهد که زود بازگردد، و میرود. گفتگو را عمدتاً پسر عمویم هدایت میکرد. اما پدرم، آنطور که من فکر میکنم، پی به راز آلویزه و ایزابلا برده بود و با کمی کنایه و سؤالهای عجیب از سر به سر گذاشتن آن دو لذت میبرد. مثلاً از بانو پرسید: "بانوی عزیز، لطفاً بگید، به کدام یک از ما سه نفر با کمال میل بوسه میدهید؟"
در این وقت بانوی زیبا با صدای بلند خندید و کاملاً جدی گفت: "بیشتر از همه به این جوان زیبا!" و در این حال او که از روی صندلیاش بلند شده بود مرا به سوی خود میکشاند و میبوسد _ اما این بوسه مانند بوسه دیروزی طولانی و ملتهب نبود، بلکه سبک بود و سرد.
و من فکر میکنم این تنها بوسهای بوده که برایم بیشتر از بوسه هر معشوقه در زندگی لذت و درد به همراه داشته است.
(1902)
+
نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 14:57 توسط سعید از برلین
|