خسته از زندگی.(11)
سومین شب.
در هر حال باید این جریان یک بار نقل شود، پس به پیش!
حالا من در مونیخ لحظات خوشی را میگذراندم و خانهام در نزدیکی باغ انگلیسی که هر روز صبح در آن قدم میزدم قرار داشت. اغلب به نمایشگاههای نقاشی میرفتم و هر چیز مخصوص و شگفتانگیزی برایم مانند ملاقات جهان بیرونی با تصور جهانی که من در خود حفظ میکردم به نظر میآمد.
یک شب به یک کتابفروشی که کتابهای قدیمی میفروخت داخل شدم تا برای خواندن چیزی بخرم. در حال جستجو کردن کتابها در روی قفسههای خاک گرفته یک نسخه نازک و زیبای جلد مقوائی از هرودوت Herodot پیدا کرده و آن را خریدم. و بعد با فروشنده کمی در باره آن به گفت و گو پرداختم. او مردی مهربان، ساکت و با ادب بود، با چهرهای ساده اما در نهان درخشان، و در مجموع یک خوبی ِ صلحآمیز و ملایمی در او بود که میشد فوری حس کرد و از چهره و حرکاتش آن را خواند. مشخص بود که کتاب زیاد خوانده است، و از آنجائی که او مورد علاقهام قرار گرفته بود چندین بار دوباره برای خرید کتاب و گفت و گوئی پانزده دقیقهای با او به آنجا رفتم. من این تصور را از او داشتم که او باید تاریکی و طوفانهای زندگی را فراموش یا بر آنها غلبه کرده باشد و یک زندگی خوب و صلحآمیزی را میگذراند.
بعد از آنکه روز را در شهر نزد دوستان یا در موزهها گذراندم، شب قبل از خواب یک ساعت در اطاق اجارهایم پیچیده در پتو نشسته و هرودوت خواندم یا میگذاشتم افکارم به دنبال دختر زیبا که حالا دیگر میدانستم نامش ماریا است برود.
در دیدار بعدیمان مؤفق میشوم با او کمی بیشتر صحبت کنم، ما کاملاً محرمانه گپ میزدیم و من چیزهائی از زندگی او فهمیدم. همچنین اجازه داشتم او را تا خانهاش همراهی کنم و دوباره راه رفتن با او در خیابانی خلوت برایم مانند اتفاقی در خواب بود. من به او گفتم که خیلی به با هم بودن و قدم زدن قبلیمان فکر کردهام و آرزوی اجازه تکرارش را داشتم. او با خوشی میخندد و از من چیزهائی میپرسد و عاقبت از آنجائی که من در حال اعتراف کردن بودم او را نگاه کرده و میگویم: "دوشیزه ماریا، من فقط به خاطر شما به مونیخ آمدهام."
فوری میترسم نکند حرفم بیش از حد جسورانه بوده باشد و دستپاچه میشوم. اما او در آن باره حرفی نزد و مرا فقط آرام و کمی کنجکاوانه نگاه کرد و پس از لحظهای گفت: پنجشنبه در آتلیه یکی از دوستانم جشنی برپاست. مایلید در آن شرکت کنید؟ پس قرارمون ساعت هشت در همین جا."
ما در کنار خانه او ایستاده بودیم و من در این موقع از او تشکر کرده و خداحافظی میکنم.
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 20:40 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(10)
در اثنای شام خوردن و سپس هنگام نوشیدن شراب به جریان صحبت مردها کشیده میشوم، و گرچه ما از چیزهائی حرف میزدیم که در اولین میهمانی از آنها صحبت نشده بود، اما این طور به نظر میآمد که انگار گفت و گو ادامه همان حرفها میباشد، و با رضایت اندکی متوجه میگردم که این آدمهای شهرنشین ِ سرزنده و نازپرورده بجز حظ بصر و مطالب تازه دارای دایرهی خاصی هم هستند که در آن روح و زندگیشان در حرکت و مانند تمام انواع و اقسام دوایر این دایره هم نرم ناشدنی و نسبتاً تنگ است. و گرچه به من در میانشان خوش میگذشت، اما احساس میکردم که بخاطر غیبت طولانیام اساساً چیزی را از دست ندادهام و نمیتوانستم این تصور را کاملاً سرکوب کنم که این آقایان باید همگی از مهمانی بار اول تا حال اینجا نشسته باشند و گفت و گویشان را ادامه میدهند. این فکر البته غیر منصفانه بود و فقط به این خاطر از ذهنم عبور کرد چون این بار توجه و مشارکتم در گفت و گو اغلب منحرف میگشت.
بلافاصله بعد از به دست آوردن اولین موقعیت خود را به اطاق مجاور میرسانم، به اطاقی که در آن خانمها و مردان جوان مشغول بحث و گفت و گو بودند. از چشمم پنهان نمیماند که هنرمندان جوان خیلی جذب زیبائی دوشیزه زیبا شدهاند و با او گاهی رفیقانه و گاه با احترام برخورد میکنند. فقط یکی از آنها، یک نقاش پرتره به نام تسوندل Zündel پیش خانمهای مسنتر مانده بود و به ما مشتاقان با یک تحقیر مهربانانه نگاه میکرد. او تنبلانه صحبت میکرد و بیشتر در حال گوش دادن بود تا صحبت کردن با یک خانم زیبا و چشم قهوهای که در بارهاش شنیده بودم باید زنی بسیار خطرناک باشد و اینکه ماجرای عاشقانه فراوان داشته و هنوز هم دارد.
وانگهی من تمام اینها را فقط با نیمی از حواسم درک میکردم. فکر دختر مرا کاملاً به خود مشغول ساخته بود. من مجسم کردم که چگونه او غرق در گوش دادن موزیکی ملایم گشته و خود را با آن تکان میدهد، و جذابیت آرام و درونی وجودش شیرین مانند عطر یک گل مرا در بر گرفته بود. هرچند که این حالم را خوش ساخت، اما با این حال میتوانستم احساس کنم که نگاه کردن او نمیتواند مرا آرام و اشباع سازد و حتماً رنج بردنم بعد از آنکه دوباره از او جدا شوم عذابآورتر خواهد گشت. چنین به نظرم میرسید که در اندام ظریف دختر خوشبختی و بهار شکوفای زندگیام به من نگاه میکنند، که من آنرا گرفته و از آن خود میسازم. این یک تمایل ِ خون برای بوسیدن و یک عشقورزی شبانه نبود، آنگونه که بعضی خانمهای زیبا آن را برای ساعتی در من زنده و مرا با آن گرم ساخته و عذابم دادهاند. بلکه اعتمادی مبارک بود، اقبالم بود که در این قامت عزیز قصد ملاقاتم را داشت، روحش بود که میخواست با روحم مرتبط و صمیمانه گردد و خوشبختی من هم خوشبختی او باید میگشت.
به این خاطر تصمیم گرفتم، در نزدیک او بمانم و در زمانی مناسب سؤالم را با وی مطرح سازم.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ساعت 18:9 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(9)
بعد از دو روز تحقیق کردن اطلاع بیشتری از آنچه تقریباً انتظارش را میکشیدم بدست نیاوردم. او دختری یتیم و از یک خانواده خوب اما فقیری بود که در مدرسه هنر و صنایع دستی تحصیل میکرد و با دوستم که من و او در خانهاش با هم آشنا شدیم نسبت فامیلی دوری داشت.
من او را دوباره در آن خانه میبینم. در مهمانی کوچک شبانهای که تقریباً تمام چهرههای آشنای آن شب در آن حضور داشتند، بعضی ها دوباره مرا شناختند و دوستانه با من دست دادند. من اما خیلی هیجانزده و نگران بودم، تا اینکه عاقبت او هم همراه با مهمانهای دیگری وارد میشود. در این وقت من آرام گرفته و خوشحال میشوم. وقتی او مرا به جا میآورد، برایم سر تکان میدهد و مرا بلافاصله به یاد آن شب در زمستان میاندازد اعتماد قدیمی در من زنده میشود، و من میتوانم با او صحبت و در چشمانش نگاه کنم، طوری که انگار پس از دیدار آخرمان زمان نگذشته و هنوز همان باد شبانه زمستانی در اطراف ما دو نفر در وزش است. اما ما حرف زیادی برای گفتن به همدیگر نداشتیم، او فقط پرسید که از آخرین دیدارمان به بعد بر من چگونه گذشته است و اینکه آیا من در تمام این مدت در روستا زندگی کردهام. و وقتی صحبت ما در این باره به پایان رسید او چند لحظهای سکوت کرد، بعد لبخندی زده و به طرف دوستانش رفت، در حالی که من میتوانستم او را هر زمان که میل داشتم از فاصله نزدیکی تماشا کنم. چنین به نظرم میآمد که او کمی تغییر کرده است، اما نمیدانستم این تغییر در کدام یک از خطوط چهرهاش رخ داده، و ابتدا دیرتر، وقتی که او رفت و من احساس کردم که هر دو تصویر او در من در حال مرافعهاند و توانستم آن دو را با هم مقایسه کنم متوجه گشتم که او موهایش را طور دیگری پشت سر خود بسته و گونههایش هم کمی پرتر شدهاند. من ساکت او را تماشا میکردم و در این حال از اینکه یک چنین دختر زیبا با درونی جوان میتواند وجود داشته باشد و من این اجازه را داشته باشم که با این انسان ِ بهاری مواجه شوم و در چشمان روشنش بنگرم همان احساس خرسندی و شگفتی دیدار اول به من دست میدهد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:38 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(8)
بهار به آرامی فرا رسید، در این وقت قضبه جاافتاده و مشتعل شده بود و به هیچ وجه اجازه آرام کردن خود را نمیداد. من حالا خوب میدانستم که قبل از هر چیز باید دوباره آن دختر عزیز را ببینم. اگر همه چیز آن طوری بود که من احساس میکردم، بنابراین اجازه نداشتم این فکر را که با زندگی آرامم خداحافظی کرده و سرنوشت ساده و بیخطرم را به میان امواج هدایت کنم از خود برمانم. تا حال هم قصد من این بوده که از مسیر زندگیام به تنهائی و به عنوان یک تماشگر بیطرف عبور کنم، اما حالا چنین به نظر میآمد که یک نیاز جدی میخواهد این مسیر را طوری دیگر برود.
به این خاطر به تمام ضروریات وجداناً فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر قرار باشد من خود را برای دوستی با یک دختر جوان پیشنهاد کنم اجازه و امکانش مطلقاً برایم وجود دارد. من کمی بالای سی سال سن داشتم، سلامت بودم و خوش خیم، و آنقدر ثروت داشتم که یک خانم اگر خیلی زیاد نازپرورده نمیبود میتوانست بدون هیچ نگرانی به من اعتماد کند. عاقبت در پایان ماه مارس دوباره به طرف مونیخ حرکت کردم، و این بار در مسیر طولانی مسافرت با قطار خیلی چیزها برای فکر کردن داشتم. من تصمیم گرفتم ابتدا آشنائی بیشتری با دختر برقرار کنم و این را هم غیر ممکن نمیدانستم که شاید بعد نیازم بتواند خود را کمی نرمتر و قابل کنترل نشان دهد. به خودم میگفتم، شاید فقط دیدن دوباره او بتواند احساس غربت را در من از بین ببرد و تعادل در من خود به خود برقرار گردد.
بدون شک این فرضیه احمقانه یک آدم بی تجربه بود. من حالا دوباره خوب به خاطر میآورم که با چه لذت و ذیرکی این افکار حین سفر را با هیجان به هم میبافتم، در حالی که من قلباً خوشحال بودم، زیرا که خود را نزدیک به مونیخ و دختر مو بور میدیدم.
هنوز به درستی قدم به روی سنگفرشهای آشنا نگذاشته بودم که احساس آسایشی که هفتهها آن را گم کرده بودم به سراغم میآید، آسایشی که خالی از اشتیاق و یک ناآرامی پنهان نبود، با این وجود مدتهای طولانی میگذشت که حالم چنین خوش نبود. دوباره همه چیز خوشحالم میکرد، هرچه را که میدیدم دارای درخشندگی شگفتانگیزی بود، خیابانهای آشنا، برجها، مردم در تراموا با نوع سخن گفتنشان، بناهای بزرگ و تندیسهای ساکت تاریخی. من به هر بازرس تراموائی یک پنج فنیگی هدیه میدادم، اجازه دادم پنجره زیبای مغازهای وسوسهام کند و برای خود از آنجا یک چتر زیبا و سیگار برگهائی مرغوبتر از آنچه مناسب پول و مقامم بود بخرم، و من شوق انجام هر نوع تفریحی در هوای تازه ماه مارس را کاملاً در خود احساس میکردم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:55 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(7)
دومین شب
من نیمی از روز را به خواندن گذراندم و چشمانم درد گرفتهاند. بدون آنکه در حقیقت بدانم چرا من آنها را چنین به زحمت میاندازم. اما در هر حال باید به نحوی زمان را بگذرانم. حالا دوباره شب شده است و در حالی که من آنچه دیروز نوشته بودم را با دقت میخوانم آن زمان گذشته دوباره سر بلند میکند، رنگ پریده و گم، اما با این وجود قابل تشخیص. من روزها و هفتهها را، حوادث و آرزوها را، خیالها و تجربه کردنها را به هم پیوسته و در ردیفی کنار هم میبینم، یک زندگی واقعی با دوام و ریتمدار، با علاقهها و هدفها، و با صلاحیتی شگفتانگیز و بدیهی بودن یک زندگی معمولی و سالم را، تمام آن چیزهائی را که از آن زمان به بعد به طور کامل از دست دادم.
باری، فردای آن قدم زدن زیبای شبانه با دختر غریبه به شهرم عزیمت کردم. من تقریباً تنها در واگن نشسته بودم و از اینکه با قطار سریعالسیر خوبی میراندم و به خاطر دیدن رشته کوههای آلپ که در دوردست تا مدتی طولانی شفاف و درخشان دیده میشدند خوشحال بودم. در شهر کمپتن Kempten در بوفه قطار یک سوسیس خوردم و با بازرس قطار که برایش سیگار برگی خریده بودم گپ زدم. دیرتر هوا ابری شد و دریاچه کنستانس Bodensee مانند دریائی در مه و میان دانههای آهسته برف خاکستری رنگ و بزرگ شده بود.
در خانه، در همین اطاقی که حالا در آن نشستهام آتش خوبی در اجاق درست کردم و با هیجان مشغول کار شدم. نامهها و پاکت کتابهای فرستاده شده مشغولم ساخته بودند، و یک بار هم در هفته به شهر کوچک میرفتم و چند چیزی که لازم داشتم را میخریدم، یک گیلاس شراب مینوشیدم و یک دست بیلیارد بازی میکردم.
در این بین به تدریج متوجه گشتم که آن شادی فراوان و زنده دلی و رضایتی که من با آنها همین چند وقت پیش در مونیخ پرسه زده بودم خود را آماده به پایان رسیدن ساختهاند و تمایل به رفتن دارند، طوری که من به تدریج در یک وضعیت نیمه تاریک و رویائی گیر افتادم. ابتدا فکر کردم بیماری کوچکی در حال سر از تخم در آوردن است و به این خاطر برای گرفتن حمام بخار به شهر رفتم، اما این کار کمکی به حالم نکرد. من بزودی پی به این موضوع هم بردم که ریشه این بیماری در استخوان و در خونم ننشسته است. زیر که من حالا شروع کرده بودم کاملاً مخالف و یا بدون خواست خود دوباره در تمام ساعات روز با یک اشتیاق مدام به مونیخ فکر کردن، طوری که انگار من در این شهر دلپذیر باید چیزی ضروری را گم کرده باشم. و این چیز ضروری کم کم در ضمیر خودآگاهم دارای شکل گردید، و آن شکل اندام باریک و دوست داشتنی دختر نوزده ساله مو بور بود. من متوجه میگردم که تصویر او و آن قدم زدن فرحبخش شبانه در کنار او خود را در من نه به خاطرهای آرام، بلکه به قسمتی از خود من تبدیل ساخته بوده است و حالا شروع به درد کشیدن و رنج بردن کرده.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=Tg5PQz-pLV8&NR
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 18:50 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(6)
در آغاز از آنجائی که اصلاً نمیدانستم چه باید به او بگویم دستپاچه بودم. او اما رها و بی تکلف راه میرفت، هوای تمیز شبانه را با لذت تنفس میکرد و گاهی سؤالی را که به فکرش میرسید میپرسید که من به آن به موقع جواب میدادم. در این هنگام من هم دوباره رها و راضی شده بودم و همراه با ریتم قدم برداشتنهایمان گفت و گوی آرامی بین ما انجام گرفت که امروز کلمهای از آن به خاطرم نمانده است.
اما هنوز خوب به خاطر دارم که صدایش چگونه بود؛ صدایش خالص بود، سبک مانند صدای پرندگان و با این وجود بسیار گرم. و خندهاش آرام بود و محکم. پا به پایم قدم برمیداشت و من هرگز چنین شاد و شناور راه نرفته بودم، و شهر ِ در خواب فرو رفته با قصرهایش، دروازهها، باغها و تندیسهایش ساکت و سایهوار از کنارمان سر میخوردند.
پیرمردی در لباسی کثیف که روی پایش بند نبود با ما مواجه میگردد. او میخواست با جاخالی دادن از کنارمان بگذرد، اما ما قبول نکردیم و از هر دو طرف برایش جا باز کردیم، او آهسته از میان ما گذشت، بعد برگشت و ما را نگاه کرد.
من گفتم "آره، خوب نگاه کن!" و دختر زیبا با شادی خندید.
از سمت برجهای بلند ناقوسها برای اعلام ساعت به صدا میآیند، شفاف و شادی کنان در باد تازه پائیزی بر بالای شهر به پرواز آمده و خود را در بادهای دوردست مخلوط میکنند و به غرش رو به کاهشی مبدل میسازند. یک درشکه از کنارمان میراند، ضربات سم اسب بر روی سنگفرش خیابان میپیچد، صدای چرخها اما شنیده نمیشدند، آنها روی طوقهای لاستیکی حرکت میکردند.
آن پیکر زیبا و جوان در کنار من خوش و شنگول راه میرفت، موزیک وجودش مرا هم احاطه کرده بود، ریتم ضربان قلبم با ریتم ضربان قلب او یکی شده بود، چشمهایم فقط آن چیزهائی را میدیدند که چشمهای او تماشا میکردند. او مرا نمیشناخت و من نام او را نمیدانستم، اما ما هر دو بی غم و جوان بودیم، ما مانند دو ستاره و مانند دو ابری که مسیر یکسانی را طی میکنند همراه بودیم، هوای یکسانی را تنفس میکردیم و بدون کلمات و بدون داشتن آرزوئی احساس خوشی میکردیم. قلب من دوباره نوزده ساله و دستنخورده شده بود.
به نظرم چنین میرسید که ما دو نفر میبایست بدون هدف و بی خستگی به رفتن ادامه بدهیم. به نظرم میرسید که ما مدت طولانی غیر قابل تصوری را در کنار هم راه رفتهایم، و راه نمیتوانست هرگز پایان گیرد. گرچه ساعتها کار میکردند اما زمان محو شده بود.
در این وقت او ناگهان میایستد، لبخندی میزند، دستم را میفشرد و به خانهای داخل شده و از چشمم ناپدید میگردد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 0:27 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(5)
زنان دیگری هم آنجا بودند، نوید بخش و درخشندهتر، با لباسهای باشکوه و با چشمانی هوشمند و نافذ، اما هیچ یک از آنها مانند او معطر و لبریز از موزیکی چنان لطیف نبودند. آنها صحبت میکردند و میخندیدند و با نگاه چشمان رنگارنگ خود حنگ به راه میانداختند. آنها مرا هم با مهربانی و متلک پراکنی به جمع خود دعوت کرده و با صمیمیت با من رفتار کردند، اما من فقط مانند خوابزدهای به آنها جواب میدادم و تمام حواسم به دختر مو بور بود تا بوسیله نگاه داشتن تصویر او گلهای وجودش را از روحم گم نکنم.
بدون اینکه متوجه شوم دیر وقت شده بود، و ناگهان همه بلند شده بودند و ناآرام به این طرف و آن طرف میرفتند و خداحافظی میکردند. در این وقت من هم سریع از جا برمیخیزم و همان کار را انجام میدهم. در بیرون پالتوهایمان را میپوشیم و شال به گردن میاندازیم، و من در این بین صدای یکی از نقاشها را میشنوم که به دختر زیبا گفت: "اجازه دارم همراهیتون کنم؟" و دختر جواب میدهد: "باشه، اما راه شما خیلی طولانی میشه. من میتونم با درشکه برم."
در این وقت من فوری مداخله کرده و میگویم: "اجازه بدید که من شما را همراهی کنم، مسیر ما یکیست."
دختر لبخندی میزند و میگوید: "باشه، خیلی ممنون."، بعد نقاش خداحافظی میکند، با تعجب نگاهی به من میاندازد و میرود.
حالا من در کنار آن قامت زیبا در خیابان تاریک قدم برمیداشتم. در گوشهای یک درشکه ایستاده بود و به ما در نور ضعیف فانوس نگاه میکرد. دختر میگوید: "آیا بهتر نیست که با درشکه برم؟ تا خانه نیم ساعت راه است." من اما از او خواهش میکنم که این کار را نکند. و او ناگهان میپرسد: "از کجا میدونید که من کجا زندگی میکنم؟"
"من اصلاً نمیدونم شما کجا زندگی میکنید."
"اما شما که گفتید راه خونهتون با من یکیه."
"بله، این را گفتم. اما من در هر حال قصد داشتم نیم ساعت قدم بزنم."
ما به آسمان که صاف و پر از ستاره شده بود نگاه میکردیم و در میان خیابان دراز و ساکت بادی تازه و خنک میوزید.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:41 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(4)
در آخرین شب به خانه زیبای جدیدی در خیابان شوابینگر Schwabinge Straße دعوت شده بودم، و در آنجا به من هنگام گفت و گوئی سرزنده و غذائی عالی خیلی خوش گذشت. تعدادی خانم هم دعوت شده بودند، اما چون من در برخورد با خانمها خجالتی و عقب افتادهام بنابراین در کنار مردها ماندم. ما از گیلاسهای باریکی شراب سفید مینوشیدیم و سیگارهای برگ مرغوبی میکشیدیم و خاکسترشان را در جا سیگاریهائی نقرهای که از درون آبطلاکاری شده بودند میریختیم. ما از شهر و کشور، از شکار و از تآتر، همینطور از فرهنگی که به نظر میآمد ما را به اینجا کشانده و به هم نزدیک ساخته است صحبت میکردیم. ما با صدای بلند و لطیف صحبت میکردیم، با حرارت و با طنز، جدی و خندهدار، و به چشمان یکدیگر با ذکاوت و جاندار نگاه میکردیم.
کمی دیرتر، وقتی که شب تقریباً به پایان رسیده بود و صحبت مردان به سیاست کشیده شد، چیزی که من از آن کم میفهمم، به خانمهای دعوت شده نگاه کردم. آنها با تعدادی نقاش و مجسمهساز جوانی که در حقیقت قابل ترحم بودند اما همگی چنان لباسهای فاخری بر تن داشتند که من به جای احساس دلسوزی با آنها باید برایشان احساس احترام و حرمت میکردم مشغول صحبت بودند. اما من هم از طرف مهمانها مهربانانه تحمل میگشتم، آری آنها مرا به عنوان مهمانی تازه وارد از روستا دوستانه شاد میکردند، طوری که من کمرویی خود را کنار گذاشته و با آنها کاملاً برادرانه به صحبت پرداختم. و در ضمن نگاههای کنجکاوانهای هم به خانمهای جوان میانداختم.
حالا در میان آنها خانمی کاملاً جوان، شاید نوزده ساله، با موهائی کودکانه و نیمه بور و چشمانی آبی رنگ و صورتی باریک و دخترانه را کشف میکنم. او لباسی روشن با حاشیه آبی رنگ بر تن داشت و راضی و قانع در حال گوش دادن روی صندلی خود نشسته بود. من هنوز او را به خوبی تماشا نکرده بودم که ستارهاش برایم طلوع میکند، و من اندام ظریف و درون پاک و زیبایش را در قلبم احساس کرده و ملودیای که او خود را در آن پیچانده بود را درک میکنم. هیجان و خشنودی ساکتی ضربان قلبم را سبک و تند میسازد و میل مخاطب قرار دادن او در من اوج میگیرد، اما حرف جالبی برای گفتن نداشتم. خود او هم کم صحبت میکرد، فقط میخندید، سر تکان میداد و با نوائی سبک، دوست داشتنی و شناور جوابهای کوتاهی را ترنم میکرد. بر روی مچ دست نازکش سرآستین گلدوزی شدهای قرار داشت که از میانش دست او با انگشتان لطیف کودکانه و روحداری به بیرون نگاه میکرد. پاهایش که آنها را بازیگوشانه تکان میداد با چکمهای خوب و بلند از چرمی قهوهای رنگ پوشیده شده بود و بزرگی و فرم آنها مانند دستان وی کاملاً متناسب با کل اندامش بود.
به او نگاه میکردم و با خود میگفتم، "آخ تو! تو کوچلو، تو پرندهی زیبا! خوشا به سعادتم که اجازه دارم تو را در بهار زندگیت تماشا کنم."
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 4:17 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(3)
برای انجام کاری به مونیخ سفر کرده بودم، کاری که من عاقبت آن را بوسیله نامه انجام دادم، زیرا که من دوستان زیادی را ملاقات کردم، آنقدر چیزهای زیبا دیدم و شنیدم که دیگر وقتی برای فکر کردن به کاری که باید انجام میدادم نداشتم. یک شب را در سالن زیبا و به طرز شگفت انگیزی روشن گذراندم و به پیانو نوازی یک مرد کوچک اندام و شانه پهن فرانسوی به نام لاموند Lamond که قطعاتی از بتهوون را مینواخت گوش کردم. نور میدرخشید، لباسهای زیبای خانمها شادمانه برق میزدند، و در میان سالن بزرگ فرشتههای بزرگ و سفیدی پرواز میکردند و خبر از <محکمه> و <خبر خوش> میدادند و از سبدهایشان مظهر فراوانیِ شوق میپاشاندند و هق هق کنان پشت دستهای شفاف نگه داشته جلوی چهره خود میگریستند.
صبح روز یک شبزندهداری با دوستان به بوستان انگلیسی Englischer Garten رفتم، آواز خواندم و در آومیستر Aumeister قهوه نوشیدم. تمام یک بعد از ظهر توسط نقاشیها، پرترهها، سبزههای میان جنگل و سواحل دریا که بعضی از آنها زیبائی چشمگیری داشتند و مانند یک خلقت تازه و بی نقص نفس میکشیدند محاصره شده بودم. شبها درخشش ویترن مغازهها را که برای مردم روستا بینهایت زیبا و خطرناک است میدیدم، از نمایشگاه عکسها و کتابها دیدن کردم، کاسههای پر از گلهای کشورهای غریبه را دیدم، سیگار برگهای گران قیمت پیچیده شده در زرورقهای نقرهای و وسائل چرمی مرغوب و با ظرافت دوخته شده خندانی را دیدم. من انعکاس درخشش لامپهای برق در خیابانهای خیس را دیدم و کلاه خودِ برجهای کلیسا را که در روشنائی خفیف ابرها در حال محو شدن بودند.
با تمام اینها زمان به سرعت و راحت به پایان رسید، درست مانند آنکه با جرعههائی فرحبخش آب لیوانی را تماماً نوشیده باشی. شب شده بود، من چمدانم را بسته بودم و میبایست فردا عزیمت کنم، بدون آن که برای این کار متأسف باشم. من بخاطر سفر با قطار از کنار روستاها، جنگلها و کوههای پوشیده از برف و بازگشت به خانه خوشحال بودم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 14:50 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(2)
در ابتدا میخواست چنین به نظر آید که تصاویر بسیار کهنه میباشند و یا حداقل ده سالی از قدمتشان میگذرد. اما درک کر گشتهی زمان آشکارا بیدارتر میگردد، متر فراموش گشته را از هم باز میکند، سری تکان میدهد و شروع به اندازهگیری میکند. من مطلع میگردم که همه چیز خیلی نزدیکتر از آنچه فکر میکردم کنار هم قرار دارند، و حالا ضمیر خودآگاهِ به خواب رفته چشمان مغرورش را میگشاید، گستاخانه و از روی تأیید سری به سمت چیزهای شگفتانگیز تکان میدهد. از تصویری به تصویر دیگر مینگرد و میگوید: "آری، این من بودم" و با این حرف او هر تصویر فوری از جای آرام و زیبای خود خارج گشته و به یک قطعه از زندگی مبدل میگردد، یک قطعه از زندگی من. ضمیر خودآگاه چیزیست جادوئی و شادیزا و با این حال چیز هولناکیست. آدم دارای آن است و همچنین میتواند بدون آن هم زندگی کند، البته اگر که نه همیشه اما اغلب به اندازه کافی این کار را میکند. ضمیر خودآگاه چیزیست شگفتانگیز، زیرا که زمان را نابود میسازد؛ و چیزیست ناگوار و بد، زیرا که پیشرفت را انکار میکند.
حواس بیدار گشته شروع به کار میکنند و متوجه میگردند که من یک بار جوانیم را در شبی کاملاً در اختیار داشتهام، و اینکه آن شب یک سال قبل بوده است. ماجرای بی اهمیتی بود، کوچکتر از آن بود که بتواند سایهاش همانی باشد که من در زیرش تا این مدت بدون نور زندگی میکنم. اما با این وجود یک ماجرا بود و از آنجائی که من هفتهها و یا شاید هم ماهها کاملاً بدون ماجرا به سر میبردم، بنابراین چیزی شگفتانگیز به نظرم میآید، مانند بهشت کوچکی نگاهم میکند و کارهای مهمتری نیز انجام میدهد، بیشتر از آنچه ضروریست. فقط برای من عزیز است و من به این خاطر بینهایت سپاسگزارم. من یک ساعت مطلوب و خوبی را میگذرانم. ردیف کتابها، اتاق، اجاق، باران، اتاق خواب، تنهائی، همه چیز محو میگردد، میگدازد و ذوب میشود. من اعضای رها گشته بدنم را برای یک ساعت به جنبش وامیدارم.
درست یک سال پیش بود، اواخر نوامبر، و هوا مانند هوای حالا بود، با این تفاوت که شادتر بود و با فایده. باران زیاد میبارید، اما با نوائی خوش، و من از کنار میز به آن گوش نمیسپردم، بلکه با پالتو و با چکمه لاستیکی بیرون میرفتم و از همین اطراف شهر را تماشا میکردم. قدمها، حرکات و نفس کشیدنم مانند باران بود. نه به طور مکانیکی، بلکه زیبا، داوطلبانه و پر از معنا. همچنین روزها هم مانند مردهی به دنیا آمدهای سپری نمیگشتند، آنها با ضرباهنگ عبور میکردند، با پستی و بلندی میگذشتند، و شبها به طور مسخرهآمیزی کوتاه و طراوتبخش بودند، استراحت کوتاهی بودند میان دو روز که فقط توسط ساعتها شمرده میگشتند. چه شگفتانگیز است چنین شبی را داشتن، و بجای بر روی تختخواب دراز کشیدن و شمردن دقایق بی ارزش، یک سوم از زندگی خود را شادکامانه به سر بردن.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 0:0 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.(1)
روز به این نحو میگذرد، و شب با نور چراغ، کتابها، سیگارهای برگ در ساعت ده سپری میگردد. بعد در اطاق مجاور روی تختخواب سرد دراز میکشم، بدون آنکه بدانم چرا، زیرا که من به خواب نمیروم. من پنجره مربع شکل را نگاه میکنم، دستشوئی سفید رنگ را، یک عکس سفید بر بالای تخت را که در رنگ پریده شب شنا میکند، من سر و صدای طوفان را در سقف و در کنار پنجرههای لرزان میشنوم، صدای آه و ناله درختان را، سقوط باران شلاق خورده را، صدای نفسها و صدای ضربان آهسته قلبم را میشنوم. من چشمها را باز میکنم، من دوباره آنها را میبندم؛ من سعی میکنم به آنچه خوانده بودم فکر کنم، اما مؤفق نمیشوم. در عوض به شبهای دیگر فکر میکنم، به ده، به بیست شب گذشته فکر میکنم که مانند حالا اینجا دراز کشیده بودم، که مانند حالا پنجرهی رنگ پریده نور خفیفی میداد و ضربان آهسته قلب من تعداد ساعتهای رنگ پریده و واهی را میشمردند. اینگونه شبها میگذرند.
شبها بیمعنیاند، به همان اندازه که روزها فاقد مفهومند، با اینهمه اما سپری میگردند و این سرنوشت آنهاست. آنها خواهند آمد و سپری خواهند گشت، تا وقتی که دوباره یک معنا به دست آورند یا تا زمانی که به پایان برسند و ضربان قلبم نتوانند دیگر آنها را بشمارند. پس از آن تابوت خواهد آمد، گور، شاید در یک روز آبی روشن از ماه سپتامبر، شاید هنگام باد و برف و شاید هم در ماه زیبای ژوئن وقتی که یاسهای بنفش میشکفند.
اما تمام ساعات من این گونه نمیگذرند. گاهی یک یا نیمی از صدش طوری دیگر هستند. بعد ناگهان چیزی به یادم میافتد که میخواهم در بارهاش دائماً فکر کنم، چیزی را که کتابها، باد، باران، شب رنگ پریده همیشه از نو از من مضایقه و مخفی میکنند. بعد دوباره فکر میکنم: چرا چنین است؟ چرا خدا تو را ترک کرده است؟ چرا جوانیت از تو دوری گزیده است؟ چرا تو این طور راکد مانده و مردهای؟
اینها ساعات خوب من هستند. بعد مه خفه کننده دور میگردد. صبر و بیتفاوتی میگریزند، من بیدار به متروکه نفرتانگیز نگاه میکنم و میتوانم دوباره احساس کنم. من تنهائی را مانند دریائی یخ زده در پیرامون خود احساس میکنم، من وقاحت و حماقت این زندگی را احساس میکنم، من شعلهور گشتن درد بخاطر جوانی از دست رفته را احساس میکنم. طبیعیست که کاری دردناک میباشد، اما این فقط درد است، فقط شرم است، فقط رنج است، این فقط زندگیست، فکر کردن است و هوشیاری.
چرا خدا ترا ترک کرده است؟ جوانیت به کجا گریخته است؟ من جواب اینها را نمیدانم و برایم هرگز قابل تصور نیستند. اما اینها فقط سؤال میباشند، این فقط نافرمانیست و دیگر فقط مردن نمیباشد.
و به جای پاسخی که من انتظارش را ندارم، سؤالهای تازه طرح میکنم. برای مثال: آخرین باری که تو جوان بودی کی بود؟ چه مدت از آن زمان میگذرد؟
من به فکر فرو میروم و خاطره یخزده آهسته ذوب میگردد، به خود حرکتی میدهد، چشمان نامطمئن خویش را میگشاید و ناگهان تصاویر واضحی را نشان میدهد، تصاویری که در زیر روانداز مرگ در خواب به سر میبردند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:25 توسط سعید از برلین
|
خسته از زندگی.
اولین شب
اوایل ماه دسامبر است. زمستان برای آمدن هنوز تردید میکند، طوفان فریاد میکشد و چند روزی است که بارانی ریز و سریع میبارد، بارانی که گاهی وقتی برای خودش هم خسته کننده میشود برای ساعتی خود را به برف خیسی مبدل میسازد. خیابانها قابل عبور نیستند.
خانه من در فضای باز یک مزرعه تک و تنها قرار گرفته است، محاصره شده از باد جنوبی، از باران شامگاهی، از صدای امواج، از باغی خاکستری رنگ نشسته بر آب و از مسیرهای بیکف و شناوری که هیچ راهی را نشان نمیدهند. نه کسی میآید نه کسی میرود، جهان در جائی دور غرق شده است. همه چیز آنطوری است که من همیشه آرزو میکردم _ تنهائی، سکوت کامل، بدون هیچ بشری و هیچ حیوانی، فقط من تنها در یک اتاق مطالعه که طوفان در هواکش بخاری دیواریش ناله و شکایت میکند و باران بر شیشه پنجرههایش مینوازد.
روزها به این ترتیب میگذرند: من دیر وقت از خواب برمیخیزم، شیر مینوشم، چوب در بخاری میریزم و بعد در اطاق مطالعه و در میان سه هزار کتاب که از بینشان من دو کتاب را به طور متناوب میخوانم مینشینم. یکی از کتابها آموزش محرمانه Geheimlehre از خانم بلاواتسکای Blavatsky است، یک اثر مهیب. کتاب دیگر یک رمان از بالزاک Balzac است. گاهی برای آوردن چند سیگار برگ از کشو از جا بلند میشوم و دو بار هم برای غذا خوردن. بر حجم «آموزش محرمانه» مرتب افزوده میگردد و این کتاب هرگز به پایان نخواهد رسید و مرا تا گور همراهی خواهد کرد. بالزاک مرتب نازکتر میشود، با اینکه من وقت زیادی برایش مصرف نمیکنم اما او هر روز محوتر میگردد.
هنگامی که چشمانم به درد میآیند، روی صندلی راحتی مینشینم و مردن و خشک شدن نور فقیر روز بر دیوارهای پوشیده از کتاب را مینگرم. یا جلوی دیوارها میایستم و پشت کتابها را نگاه میکنم. آنها دوستان من هستند، آنها برایم باقی ماندهاند، آنها بعد از مرگ من هم باقی خواهند ماند؛ و اگرچه علاقهام برایشان در حال کم شدن است، اما چون به غیر از آنها چیزی ندارم باید با آنها همدم باشم. من آنها را نگاه میکنم، این دوستان بیزبان و اجباراً وفادار مانده را نگاه میکنم و به سرگذشتشان میاندیشم. آنجا یک نسخه یونانی عالی وجود دارد، چاپ شده در لیدن Leyden، اثر یکی از فیلسوفها. من نمیتوانم آنرا بخوانم، مدتها میگذرد که دیگر نمیتوانم یونانی بخوانم. من آنرا چون قیمت کمی داشت و چون عتیقه فروش اطمینان داشت که من یونانی را سلیس میخوانم در ونیز خریدم. من کتاب را با دستپاچگی خریدم و با خود در جهان، در جعبه و چمدان، با دقت خاص بسته بندی گشته و تا به اینجا، جائی که حالا من گیر کردهام و جائی که او محل خود و آرامشش را پیدا کرده حمل کردم.
+
نوشته شده در جمعه بیستم خرداد ۱۳۹۰ساعت 19:1 توسط سعید از برلین
|
نمایش سایهها.(4)
در بعد از ظهر همان روز بارون غریبه در جنگل با زن زیبا دیدار میکند. او از زن سؤال نمیکند که دیشب و پریشب کجا بوده است. او با یک تعجب تقریباً وحشتانگیز به چشمان بیگناه و آرام وی نگاه میکرد و قبل از رفتن به او میگوید" "من امشب بعد از تاریک شدن آسمان میام پیشت. یکی از پنجرهها را باز بگذار!"
زن با لطافت میگوید: "امروز نه، امروز نه."
"اما من میخوام بیام."
"یک دفعه دیگه، باشه؟ امروز نه، من نمیتونم."
"من امشب میام، یا امشب و یا اینکه هرگز دیگه نمیام. تو هر کار دلت میخواد بکن."
زن از او جدا شده و براه خود میرود.
بارون غریبه هنگام غروب کنار رود در کمین میایستد تا اینکه تاریکی همه جا را در بر میگیرد. اما از آمدن قایق خبری نمیشود. بنابراین به سمت خانه معشوقهاش به راه میافتد. خود را در میان بوتهها مخفی میسازد و تفنگ را روی زانویش قرار میدهد.
شب ساکت و گرمی بود، گل یاسمن عطر افشانی میکرد و آسمان خود را در پشت ابرهای کوچک سفید رنگ با ستارههای کم نور و کوچک پر ساخته بود. یک پرنده در عمق جنگل آواز میخواند، فقط یک پرنده.
هنگامی که تاریکی کاملاً حکمفرما گشت، مردی با قدمهای آهسته و تقریباً دزدکی از گوشه ساختمان نمایان میگردد. او برای ناشناس ماندن کلاهش را تا پائین پیشانی به زیر کشیده بود، اما هوا آنقدر تاریک بود که او در حقیقت اصلاً احتیاج به این کار نداشت. او یک دسته رز سفید رنگ که نور خفیفی میدادند در دست راست نگاه داشته بود. کمین کننده چشمانش را تیز میکند و ضامن اسلحه را میکشد.
مرد کلاه به سر در کنار ساختمان سرش را بالا میآورد و به خانه که هیچ چراغی در آن روشن نبود نگاه میکند. بعد به طرف در خانه میرود، خود را خم کرده و دستگیره آهنی در را میبوسد.
در این لحظه تیری شلیک میشود و پژواک خفیفش در داخل پارک میپیچد. مرد گل به دست از زانو خم میگردد و از پشت بر روی سنگریزهها سقوط میکند و بعد از تکان آرامی بیحرکت باقی میماند.
شلیک کننده لحظهای در مخفیگاهش صبر میکند، اما کسی نمیآید، و در خانه هم سکوت بر قرار بود. بنابراین با احتیاط به سمت خانه میرود و خود را بر روی فرد تیر خورده که کلاه از سرش افتاده بود خم میکند. پریشان حال و متعجب فلوریبرت شاعر را تشخیص میدهد.
او آه بلندی میکشد و میگوید "شاعر هم!" و آنجا را ترک میکند. گلهای رز سفید رنگ بر روی زمین پراکنده گشته بودند و یکی از آنها در میان خون شاعر کشته شده قرار داشت. در روستا ناقوسها یک ساعت نواختند. آسمان خود را با ابرهای سفید بیشتری پوشاند و ابرهای سفید در اطراف برج عظیم قصر که مانند یک غول به خواب ابدی فرو رفته بود خود را بسط دادند. رودخانهی راین با امواج آرامش ترانهای ملایم زمزمه میکرد و در داخل پارک سیاه پرندهیِ تنها تا نیمه شب آواز میخواند.
(1906)
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 14:8 توسط سعید از برلین
|
نمایش سایهها.(3)
دوباره زمان کوتاهی گذشته بود که شبی بارون غریبه قایقی که درون آن یک پاروزن و یک زن نشسته بودند را بر روی رود در حرکت میبیند. و آنچه که بارون کنجکاو در تاریکی شب نتوانسته بود صد در صد تشخیص دهد چند روز بعد بر او معلومتر میگردد. زنی را که او بعد از ظهر در کلبه جنگلی در آغوش گرفته و با بوسههای خود به آتش کشیده بود حالا هنگام شب با برادرش بر روی رود تاریک راین با قایق میراند و در کنار ساحل با او ناپدید گردیده بود.
بارون غریبه سخت عصبانی گشت و رویاهای پلیدی در سر پروراند. او با خانم آگنس مانند یک قطعه شکار سرگرم کننده عشقورزی نکرده بود بلکه مانند کشفی ارزشمند. و از اینکه چنین پاکی لطیفی شکار تبلیغاتش شده است هنگام هر بوسه از شادی و تعجب در ترس بود. به این خاطر به او بیشتر از بقیه زنها عشق ورزیده بود، او به زمان جوانی خود فکر کرده و این زن را با حقشناسی و توجه و لطافت در آغوش کشیده بود، زنی را که در شب با برادرش در مسیرهای تاریک میرفتند. حالا او سبیلش را به دندان میگیرد و چشمانش از خشم میدرخشند.
فلوریبرن شاعر بیتأثیر از تمام آنچه رخ داده بود و بیخیال از خفگی مخفی هوا که بر قصر حاکم بود روزهای آرام زندگی خود را میگذراند و از اینکه آقای مهمان گاهی او را دست میانداخت و اذیتش میکرد خوشش نمیآمد، اما او به چنین کارهائی از قدیم عادت داشت. او از غریبه اجتناب میکرد، تمام روز را در روستا یا نزد ماهیگیران در کنار ساحل راین میگذراند، و در گرمای معطر شب فانتزیهائی پرسهزن طرح ریزی میکرد. و یک روز صبح متوجه میگردد که در کنار دیوار حیاط قصر اولین گلهای رز در حال شکفتناند. در سه تابستان آخری اولین گلهای این رز کمیاب را روی پله کنار در خانه خانم آگنس قرار داده بود، و او از اینکه برای چهارمین بار اجازه داشت این هدیه را همراه کارت بی نامی برای عرض ارادت پیشکش خانم آگنس کند بینهایت خوشحال بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:22 توسط سعید از برلین
|
نمایش سایهها.(2)
بارون گاهی از او میپرسید "چرا تو این کارها را میکنی؟" و او را با چشمانی تیره تهدید میکرد.
خانم آگنس در حال بافتن مویش جواب میداد: "مگر تو حقی به گردن من داری؟". او بیشتر از همه فلوریبرت شاعر را دوست میداشت. وقتی او را میدید قلبش به طپش میافتاد. وقتی شاعر حرفهای ناشایست در باره خانم آگنس میشنید متأثر میگشت، سرش را تکان میداد و آن حرفها را باور نمیکرد و وقتی کودکان در باره خانم آگنس صحبت میکردند انگار که او به ترانهای گوش سپرده باشد شروع به درخشیدن میکرد. و زیباترین فانتزیاش وقتی بود که او خانم آگنس را در رویا میدید. بعد تمام آن چیزهائی را که دوست میداشت و به نظرش زیبا میآمدند به کمک میگرفت، باد جنوبی و آن دوردستهای آبی رنگ و تمام علفزارهای بهاری درخشنده را، و با آنها خانم آگنس را احاطه میکرد و تمام اشتیاق و صمیمیت زندگی بیفایده کودکانهاش را در این تصویر میگنجاند. عصر روزی در اوایل تابستان بعد از یک سکوت طولانی کمی زندگی تازه به جان قصر مرده دمیده میشود. شیپور با صدای بلندی در باغ به صدا میآید، یک ماشین داخل میگردد و با سر و صدا توقف میکند. برادر آقای مالک قصر به همراه نوکرش که مرد بزرگ و زیبائی بود و یک سبیل نوک تیز و چشمانی مانند چشمان سربازان خشمگین داشت به مهمانی آمده بود. او در آب رود راین شنا میکرد، برای تفریح به مرغان دریائی نقرهای رنگ شلیک میکرد، اغلب در نزدیک شهر به اسبسواری میپرداخت و مست به خانه بازمیگشت، گهگاهی شاعر را دست میانداخت و هر چند روز یک بار با برادرش دعوا و مرافعه میکرد. هزاران چیز را به او توصیه میکرد، به او پیشنهاد نوسازی قصر و نصب دستگاههای جدید را میداد، اصلاح و تغییرات که انگار کار سهلی میباشند توصیه میکرد، زیرا که او به علت ازدواج ثروتمند بود و برادرش فقیر و غالباً در گرفتاری و با بدبختی زندگی میکرد.
در اولین هفته اقامت خود به خاطر آمدن پیش برادرش پشیمان گشته بود. با این وجود او در آنجا میماند و از رفتن اصلاً حرفی به میان نمیآورد، کاری که برای برادرش جالب نبود. او خانم آگنس را دیده و شروع به ریختن طرح دوستی با او کرده بود.
مدت زیادی طول نمیکشد که خدمتکار یک لباس تازه که هدیهای از بارون غریبه بود برای زن زیبا میبرد. مدت زیادی طول نمیکشد که خدمتکار در کنار دیوار پارک از نوکر بارون غریبه نامه و گل برای خانم آگنس دریافت میکند. و باز هم مدت زیادی طول نمیکشد که بارون غریبه در یک بعد از ظهر تابستانی خانم آگنس را در یک کلبه جنگلی ملاقات میکند و دست و دهان کوچک و گردن سفیدش را میبوسد. اما وقتی خانم آگنس را در روستا میدید کلاه اسبسواریش را برای او از سر برمیداشت و او مانند یک دختر هفده ساله از بارون غریبه تشکر میکرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 13:52 توسط سعید از برلین
|
نمایش سایهها.(1)
خانم آگنس در تنها خانهی کنار پارک رو به زوال قصر که در قدیم متعلق به بارون بود زندگی میکرد. پدر خانم آگنس جنگلبان بود و این خانه را بخاطر خدمات ویژهای از پدر مالک فعلی هدیه گرفته بود. خانم آگنس خیلی جوان ازدواج کرده و بعد از بیوه شدن دوباره به محل تولدش بازگشته یود، حالا بعد از مرگ پدرش در آن خانه به همراه یک خدمتکار و عمه نابینایش زندگی میکرد.
خانم آگنس لباسهای ساده اما زیبا و همیشه تازهای با رنگهای لطیف میپوشید، صورت جوانش باریک و دخترانه بود و موهای قهوهای سیر بافته شدهاش به دور گردن لطیفش میپیچید. پیش از آنکه بارون همسرش را با افتضاح از خود براند عاشق آگنس بود، و حالا دوباره از نو عاشق او شده بود. او صبحها آگنس را در جنگل ملاقات میکرد و شبها او را با قایق به کلبه ساخته شده از نی در مرداب میبرد، و آگنس در آنجا صورت خندان دخترانهاش را به ریش زود سفید شده او میچسباند و انگشتان لطیفش با دستهای او که مانند شکارچیان خشن بودند بازی میکردند.
خانم آگنس هر روز تعطیل به کلیسا میرفت، دعا میکرد و به مستمندان پول میداد. او پیش زنان پیر و نیازمند دهکده میرفت، به آنها کفش هدیه میداد، موهای نوهایشان را شانه میزد و در خیاطی کمکشان میکرد و هنگام ترک کردن آنها درخشش خفیف فرد جوان مقدسی را از خود در کلبههایشان برجای میگذاشت. خانم آگنس محبوب تمام مردها بود، و اگر کسی مورد علاقهاش قرار میگرفت و اگر کسی در زمان مناسبی پیش او میرفت به او اجازه داده میشد علاوه بر بوسیدن دستش یک بوسه هم از دهان او بستاند، و اگر آن کس فردی خوش شانس و بلند بالا بود، شاید این جرئت را بدست میآورد که شبها از پنجره خانه او بالا برود.
همه این را میدانستند، بارون هم این را میدانست، و با این وجود زن زیبا لبخند زنان و با نگاهی معصومانه مانند دختری که انگار هیچ امیال مردانهای نمیتوانند او را لمس کنند راه خود را میرفت. بعضی اوقات معشوق جدیدی پیدا میگشت و به او مانند یک زیبائی دستنیافتنی با احتیاط اظهار عشق میکرد، بعد با غرور سعادتمند یک فاتح با او به خوشگذرانی میپرداخت و متعجب میگشت که مردها زن را از او دریغ نمیکردند و به او لبخند میزدند. خانه آگنس تنها و ساکت مانند یک پری جنگلی در کنار پارک تاریک قرار داشت و از گلهای رز پیچنده و بالا رونده پوشیده شده بود، و او در این خانه زندگی میکرد، از آن خارج میشد و به آن بازمیگشت، تازه و لطیف مانند یک گل رز در صبح تابستان و با درخششی پاک در صورت کودکانه و موی بافته شده آویزان بر گردن زیبایش. زنهای فقیر و پیر او را دعا میکردند و دستهایش را میبوسیدند، مردها به او سلام میدادند، تعظیم میکردند و بعد به رویش لبخند میزدند، کودکان پیشش میدویدند و از او تقاضای چیزی میکردند و میگذاشتند که او صورتشان را نوازش کند.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 22:31 توسط سعید از برلین
|
نمایش سایهها.
نمای بیرونی قصر از سنگ شفاف ساخته شده بود و با پنجرههای بزرگش به رود راین و به باتلاق و به چشماندازی وسیع و روشن و بادخیز از آب مینگریست، نی و مراتع، و در فاصله دور و پهناور کوههای جنگلی آبی رنگ قوس مرتعش لطیفی میساختند که حرکت ابرها از آنها پیروی میکردند، و نور قصرها و خانههای رعیتیاش فقط هنگام وزش باد گرم در دوردست کوچک و سفید قابل رؤیت بود. نمای جلو قصر خود را در جریان آهسته آب خودپسندانه و خوشحال مانند زنی جوان منعکس میساخت، شاخههای سبز روشن درختچههای زینتی قصر خود را تا سطح آب خم کرده بودند، و قایقهای سفید رنگ نقاشی شده ونیزی سراسر دیوار بر روی امواج آب تاب میخوردند. کسی در این سمت آفتابگیر و ساکت قصر زندگی نمیکرد. اطاقها از زمان ناپدید شدن همسر بارون خالی بودند، فقط کوچکترین آنها خالی نبود؛ و در آن مانند سابق فلوریبرت شاعر Floribert زندگی میکرد. خانم بارون برای همسرش و قصر او ننگ به بار آورده بود، و از ملتزمین بشاش و فراوانش دیگر کسی بجز شاعر خاموش و قایقهای سفید رنگ ونیزی چیزی باقی نمانده بود.
بارون بعد از آن بد اقبالی در پشت قصر زندگی میکرد. اینجا یک برج بلند از دوران رومیان آزادانه ایستاده و حیاط تنگ را تاریک ساخته بود، دیوارها تاریک و نمناک بودند، پنجرهها باریک و کوتاه، و چسبیده به حیات سایهدار پارک تاریکی با تعداد فراونی از درختان سالخورده افرا، صنوبر و آلش قرار گرفته بود.
شاعر در یک تنهائی خلل ناپذیر در سمت آفتابی قصر زندگی میکرد. غذایش را از آشپزخانه دریافت میکرد و بارون را اغلب روزهای متمادی نمیدید.
او به یکی از دوستان قدیمیاش که یک بار مهمان او بود و فقط توانست یک روز فضاهای مهمان بیزار کن آن خانهی بیروح را تحمل کند تعریف کرد: "ما در این قصر مانند سایه زندگی میکنیم". فلوریبرت در آن زمان در مهمانیهای همسر بارون افسانه و اشعار عاشقانه میخواند و بعد از رفتن وی بدون آنکه کسی از او سؤال کند در آنجا مانده بود، زیرا که راحتی بیتکلفش خیلی بیشتر از کوچههای جهان و نبرد به خاطر نان میترسید تا از تنهائی در این قصر غمانگیز. مدت زیادی میگذشت که او دیگر شعر نمیسرائید. وقتی او هنگام وزش بادهای جنوبی بر روی جریان آب و بر مرداب زرد و قوسهای کوههای آبیرنگ در آن دوردستها و حرکت ابرها را تماشا میکرد، و وقتی او شبها در پارک قدیمی نوسان درختان بلند را میشنید، شعرهای بلندی را طراحی میکرد، اشعاری که بیواژه بودند و نمیتوانستند هرگز نوشته شوند. یکی از این شعرها "نفس خدا" نام داشت و در باره باد گرم جنوب بود، و یکی به نام "تسلی روح" که در شرح مشاهده علفزار بهاری و رنگین بود. فلوریبرت نمیتوانست این اشعار را بگوید یا بخواند، زیرا که آنها خالی از واژه بودند، اما او گاهی آنها را در رویا میدید و احساس میکرد، به خصوص در شب. ضمناً او روزهایش را بیشتر اوقات در دهکده میگذراند، جائی که او با کودکان مو طلائی بازی میکرد یا خانمهای جوان و باکرهها را به خنده وامیداشت، بدین شکل که او کلاهش را انگار که آنها زنان محترم و متشخصی میباشند برایشان از سر برمیداشت. بهترین روزهایش اما وقتی بود که خانم آگنس Agnes را میدید، آگنس زیبا را، آگنس معروف را با آن صورت باریک دخترانهاش. سپس به او سلام میداد و تعظیم بلند بالائی میکرد، و زن زیبا سرش را تکان میداد و میخندید، به چشمان خجالتزده او مینگریست و بعد لبخند زنان مانند پرتو آفتاب به رفتن ادامه میداد.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:46 توسط سعید از برلین
|
اینکه آیا جنها جادوگری هم میدانند یا نه یک چیز است و اینکه آیا یک وجب قد دارند یا سه وجب چیزیست دیگر!
اینکه میگویند جن آمده یک چیز است و اینکه زیر عبای چه کسی رفته چیزیست دیگر!
اینکه آیا اصلاً جن وجود دارد یا نه یک چیز است و اینکه کسی که به بودنش مؤمن نیست اما برای اثبات حرفی از آمدن جن و رفتن او زیر عبای ملا برای پنهان گشتن خبر میدهد چیزیست دیگر!
اینکه وقتی پشت سر مسافر آب به زمین میپاشند یک چیز است و وقتی کف دست میخارد و آدم به فکر پول میافتد چیزیست دیگر!
اینکه پس از عطسه کردن در تصمیم خود شک میکنیم یا صبر پیشه تا دومین عطسه باطل بودن صبر اول را اعلام کرده و ما را به انجام تصمیم خویش تشویق کند یک چیز است و استخاره برای کردن یا نکردن کاری چیزیست دیگر!
و اینکه اگر هالیوود فیلم پر فروش جنگیر را میسازد یک چیز است و تقلید از آن و ساختن فیلمی توسط تلفن همراه باز هم چیزیست دیگر!
نسبت خرافات با تمدن برابر است با من و افکارم به توان چند جن.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=2krdCPzo-sU
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 15:16 توسط سعید از برلین
|
واگن غیر سیگاریها.(4)
ماجرا برایم بیشتر از آنکه دردناک باشد مضحک به نظر میآمد؛ شیفتگی من پژمرده گشته و مرده بود. آدم نباید به زنی که ماه عسلش را میگذراند امید ببندد. من میدان را در اختیار اوتمار قرار داده و قبل از آنکه بتواند متوجه بودن من شود از آنجا فرار میکنم. از بیرون یک بار دیگر او را از پشت پرچین میبینم که چگونه در کنار غریبهها پرسه میزد و زن را زیر نظر داشت. و همینطور چهره زن را هم دوباره برای لحظهای میبینم، اما حال و هوای عاشقانهام دیگر از بین رفته بود و چنین به نظرم میآمد که انگار خطوط چهره زیبایش تا اندازهای جذابیت خود را از دست داده و کمی ناچیز شدهاند.
صبح آن شب، وقتی من سوار بر اولین قطار که به سمت مایلند میراند شدم، اوتمار هم در آنجا بود. او ساکش را برمیدارد و بعد از من انگار که اصلاً اتفاقی رخ نداده و همه چیز میزان است سوار قطار میشود.
او خونسرد میگوید: "صبح به خیر"
من جواب میدهم: "صبح به خیر. آیا خبر رو شنیدی؟ امشب در اسکالا آیدا Aida اجرا میشه."
"آره میدونم. عالیه!"
چرخهای قطار شروع به غلطیدن میکنند، و شهر کوچک از پیش چشمانمان سر میخورد.
من شروع به صحبت میکنم: "در ضمن، این همسر زیبای مرد کارمند به عروسک شباهت دارد. من که در آخر مأیوس شدم. او واقعاً زیبا نیست. فقط خوشگل است."
اوتمار سری تکان میدهد و میگوید: "او کارمند نیست. او یک تاجره، اما در عین حال یک ستوان ذخیره هم است. _ آره، حق با توست. زن بیتناسبیه. بعد از کشف این موضوع بیاندازه وحشت کردم. مگه ندیدی؟ او بزرگترین خطائی رو که یک صورت میتونه داشته باشه تو صورتش داره! این آدم، دهن خیلی کوچکی داره! این افتضاحه، برای من دهن بی عیب خیلی مهمه."
من دوباره امتحان میکنم: "کمی هم عشوهگر به نظر میاد."
"عشوهگر؟ چه جور هم! فقط آن عموی بشاش تنها آدم مهربون از این سه نفر بود. میدونی، من دیروز این زن رو برای آن میمونِ کوچک زیاد میدونستم. ولی حالا برای مرد متأسفم، واقعاً متأسفم. او بعدها حتماً از این موضوع تعجب میکنه! اما شاید هم با زن خوشبخت بشه. شاید هم هرگز متوجه نشه."
"متوجه چه چیزی؟"
"متوجه اینکه زنش یک چیز بدلیست! فقط یک ماسک زیبا، و هیچ چیز در پشت آن نیست، هیچ چیز."
"ولی من فکر نمیکنم که زن احمقی بوده باشه."
"نه؟ پس دوباره از قطار پیاده شو و به کومو برگرد، آنها میخواستند هشت روز آنجا بمانند. من متأسفانه با زن صحبت کردم. دیگه در این باره حرف نزنیم! خیلی خوبه که داریم داخل ایتالیا میشیم! آنجا آدم دوباره یاد میگیره که زیبائی رو به عنوان چیزی بدیهی تماشا کنه."
واقعاً خیلی خوب بود، و دو ساعت بعد خشنود و بیکار در میان مایلند قدم میزدیم و با لذت و بدون حسادت خانمهای زیبای این شهر پر برکت را که مانند ملکهها از کنارمان عبور میکردند تماشا میکردیم.
(1913)
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:36 توسط سعید از برلین
|
واگن غیر سیگاریها.(3)
قطار شهر لوگانو و مرز را پشت سر گذارده و در شهر کومو در حال حرکت بود؛ این لانه قدیمی تنبلانه در خورشید شبانگاهی دراز کشیده بود و تابلوهای دیوانه تبلیغاتی از کوه بروناته Brunate به سمت پائین پوزخند میزدند. من با اوتمار دست میدهم و کوله پشتیام را برمیدارم.
از ایستگاه گمرک به بعد در واگن ایتالیائی نشسته بودیم، درب شیشهای و دختر آلمانی زیبا هم ناپدید شده بودند، اما ما میدانستیم که او هنوز در قطار میباشد. زمانی که من از قطار پیاده شده و بلاتکلیف از روی ریلها تلو تلو خوران رد میشدم، ناگهان عمو، زن زیبا و همچنین کارمند را میبینم که با چند چمدان از قطار پیاده شده و با زبان ایتالیائی بدی باربری را صدا میکردند. بیدرنگ به کمکشان میشتابم، باربر و سپس یک درشکه خبر کرده و آن سه به شهر کوچک میروند، جائی که من آنها را حتماً دوباره میدیدم، زیرا که نام هتل محل اقامتشان را میدانستم.
الساعه قطار سوتی کشید و از ایستگاه به حرکت افتاد، و من به سمت قطار دست تکان دادم، اما دیگر دوستم را در کنار پنجره ندیدم. من خوش و سر حال قدمزنان به کومو میروم، یک اطاق میگیرم، خودم را میشورم و در پیاتزا Piazza برای نوشیدن ورموت کنار میزی مینشینم. ماجراجوئی بزرگی در سر نمیپروراندم، اما به این فکر میکردم چه خوب میشد اگر میتوانستم امشب یک بار دیگر آن مسافرین را در اینجا ببینم. من در ایستگاه قطار متوجه شده بودم که آن دو جوان واقعاً یک زن و شوهر هستند، و بعد از آن دیگر علاقهام به همسر دادستان آینده دوباره صرفاً یک نوع از زیبائی شناسی گردید. در هر حال او زیبا بود، خارقالعاده زیبا ... بعد از خوردن شام قدم زنان، با لباسی تازه بر تن و صورتی تمیز اصلاح شده و بدون عجله به سمت هتلی که آلمانیها در آن اقامت داشتند به راه میافتم، با یک میخک زرد قشنگ بر یقه کت و اولین سیگار ایتالیائی بر لب.
سالن غذاخوری خالی بود، تمام مهمانها در باغ پشت ساختمان هتل، جائی که از صبح سایبانهای بزرگ راه راه سرخ و سفید قرار داشتند نشسته و یا در حال قدم زدن بودند. جوانان در تراس کوچکی کنار دریا با چوب ماهیگیری در دست ایستاده بودند، در کنار تعداد کمی از میزها قهوه نوشیده میشد. زن زیبا و همسرش و عمو در باغ قدم میزدند، ظاهراً زن برای اولین بار در جنوب بود و برگهای چرمی یک گیاه کاملیا را مانند یک نوجوان نادان با تعجب نگاه میکرد.
اما من با تعجب فراوان در پشت سر زن دوستم اوتمار را میبینم که با قدمهای تنبلانه پرسه میزد. من خودم را کنار میکشم و از دربان سؤال میکنم و او جواب میدهد که این آقا در این هتل زندگی میکند. او باید پشت سر من مخفیانه از قطار پیاده شده باشد. من فریب خورده بودم.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 17:32 توسط سعید از برلین
|
واگن غیر سیگاریها.(2)
اوتمار کمی قبل از رسیدن قطار به بلینسونا Bellinzona متوجه میشود که من به سؤالهایش جوابهای بیربط میدهم و این که چشمهایم اشاره مشتاقانه انگشتش به سمت طبیعت زیبا را با اکراه دنبال میکند. و هنوز لحظهای بیشتر از سوءظن بردنش نگذشته بود که از جا بلند میشود و جستجوگرانه از میان شیشه به سمت غیر سیگاریها نگاه میکند، و بعد از کشف غیر سیگاری زیبا چهره بر لبه صندلیاش مینشیند و او هم مانند من با هیجان به آن سمت نگاه میکند. ما هیچ کلمهای رد و بدل نمیکردیم، اما چهره اوتمار طوری غضبناک بود که انگار من به او خیانت کردهام. و ابتدا در نزدیکی لوگانو Lugano از من پرسید: "راستشو بگو، از کی آنها در واگن ما هستند؟"
من جواب میدهم: "فکر کنم از فلواِلن Flüelen" و جوابم تا حدی دروغ بود، زیرا من سوار شدن آنها را در فلواِلن دقیقاً به یاد داشتم.
ما دوباره سکوت میکنیم، و اوتمار به من پشت میکند. هرچند نشستن بر بالای صندلی برای او راحت نبود، اما او با گردنی خم کرده از زیر نظر داشتن دختر زیبا دست نمیکشید.
بعد از مکث طولانیای میپرسد: "قصد داری بدون توقف تا مایلند Mailand بری؟"
"نمیدونم. برام بیتفاوته."
هرچه ما بیشتر سکوت میکردیم و هرچه بیشتر تصویر زیبای نشسته در آن سمت را ستایش میکردیم، به همان نسبت هم هرکدام از ما بیشتر به این فکر میافتادیم که در مسافرت به کسی چسبیدن مزاحمت به همراه میآورد. با اینکه ما آزادی عمل کامل برای خودمان محفوظ میداشتیم، و قرار بر این گذاشته بودیم که هر کدام بدون رعایت حال دیگری امیالش را باید دنبال کند؛ اما حالا چنین به نظر میآمد که یک نوع اجبار و محدودیت در میان میباشد. هر کدام از ما، اگر که تنها میبود، تا حال سیگار برگ بریساگوئی خود را از پنجره به بیرون انداخته و دستی به سبیلش کشیده بود و برای لحظهای تنفس هوای بهتر خود را به محل غیر سیگاریها رسانده بود. اما حالا کسی از ما این کار را نمیکرد، و کسی از ما راضی به اعتراف کردن نبود، و هر یک در پنهان از دیگری عصبانی بودیم و این را درست نمیدانستیم که دیگری آنجا بنشیند و باعث مزاحمت گردد. عاقبت جوّ نامطبوعی بوجود میآید، و چون من خواهان صلح بودم، بنابراین سیگار برگ خاموش شدهام را دوباره روشن کرده، خمیازهای تقلبی میکشم و میگویم: "اوتمار، من در کومو Como پیاده میشم. تا ابد با قطار راندن آدمو خل میکنه."
او لبخند دوستانهای میزند.
"خل میکنه؟ من هنوز کاملاً سر حالم، فقط شراب کمی تنبلم کرده، کاری که این شراب همیشه انجام میده: آدم مثل آب مینوشدش، ولی تمام تأثیرش میره تو سر آدم. اما نمیخواد خجالت بکشی! ما حتماً در مایلند دوباره همدیگر رو خواهیم دید."
"آره، مطمئناً. عالیه که دوباره به برهرا Brera میرم و شب به اسکالا Scala، من مایلم دوباره یک بار دیگه وردی Verdi گوش کنم."
ما ناگهان دوباره شروع به گپ زدن میکنیم و اوتمار چنان مرتب و سرحال بود که من از تصمیمم پشیمان شده و پنهانی اراده میکنم در کومو پیاده شوم اما به واگن دیگری بروم و تا مایلند به رفتن ادامه دهم. این کار به کسی مربوط نبود، و در واقع ...
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:58 توسط سعید از برلین
|
واگن غیر سیگاریها.(1)
من در این بین با جدیت از میان شیشه و میلههای برنجی به افراد غیر سیگاری نگاه میکردم. در آن سمت، در روبرو و نزدیک من یک گروه سه نفره دیده میشد که ظاهراً از شمال آلمان بودند: یک زوج کاملاً جوان و یک مرد شاد و تقریباً مسن که میتوانست یک دوست یا عمو یا فقط یک آشنای در حین سفر باشد. مرد جوان که نمیدانستم آیا با دختر ازدواج کرده است یا خویشاوند اوست استیلائی مجرب و جدیتی واقعی در گفت و گو از خود نشان میداد، و من فوراً چنین حدس زدم که او باید یکی از آن کارمندان با شهامت دولت باشد که با آن چهره عبوسشان امپراطوری آلمان شکوفائی فعلی خود را مدیونشان میباشد. عمو یا دوست برعکس مانند یک شخص بیآزار و شریف و بذلهگو به نظر میآمد، چیزی که در مرد جوان دیده نمیشد. مقایسه کردن این دو نمونه مختلف که در کنار همدیگر نشسته بودند برایم جالب بود: به نظر میآمد که عموی شاد و خوشحال لبخند وداع یک زمان و گونه بشر ِ در حال زوال را با حسن نیتی کامل و با مشربی آسوده نمایش میدهد؛ آن نفر دیگر، جنس جدید ِ در حال رشد: انرژیای آگاه و سرد، خوب تربیت گشته و با یک بی عاطفگی ِ نشانه رفته به هدفی ثابت را نمایش میداد.
بله، این کار جالب بود و من در باره آن چندین بار فکر کردم. دراثنای فکر کردن نگاهم تمام وقت با کنجکاوی بر چهره زن جوان یا دختر که تقریباً چهرهای زیبا و بی نقص داشت دوخته شده بود. در میان چهرهای پاک و کاملاً جوان یک دهان زیبا و تقریباً کودکانه سرخی میدرخشید، چشمهای درشت آبی سیری در پشت مژههای بلند و سیاه ایستاده بودند، و ابروها و موی سیاه از میان پوست بینهایت لطیف و سفید با جذابیت عجیب و نیرومندی خود را نمایان میساختند. او بدون شک خیلی زیبا بود و لباس قشنگی بر تن داشت، و بعد از رسیدن قطار به گوشنن برای محافظت موهایش از گرد و خاک به دور سر خود یک پارچه نازک و سفید بسته بود.
تمام لحظات پنهانی تماشا کردن و کم کم صمیمی گشتن با این صورت کاملاً جذاب دخترانه برایم هر بار از نو لذتبخش بود. به نظر میآمد که او هر از گاهی متوجه تحسین کردنم میگردد و با آن مخالفتی ندارد، حداقل به خود زحمتی نمیداد تا از مسیر نگاهم گم گردد، کاری که او با زحمت اندکی اگر که کمی بیشتر به صندلیاش تکیه میداد و یا جایش را با همراه خود عوض میکرد میتوانست به راحتی انجام دهد. وقتی گاهی نگاهم به مرد جوان که شاید شوهر او بود میافتاد، و وقتی فکرم موقتاً به او مشغول میگشت کاری خالی از مهر و انتقاد انجام نمیدادند. این امکان وجود داشت که او باهوش و جاه طلب باشد، آری، اما رویهمرفته شخص بیروحی بود که به هیچ وجه شایستگی داشتن چنین زنی را نداشت.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:5 توسط سعید از برلین
|
واگن غیر سیگاریها.
در واگن قدیمی ِ قطارهای راه آهن ِ گوتهارد Gotthardbahn که در ضمن نمونه خوبی از واگنهای راحت نمیباشند، یک محل قشنگ و دوستداشتنی وجود دارد که همیشه مورد علاقهام بوده است و به نظرم تقلید کردن از آن شایسته است. زیرا که محل سیگاریها و غیر سیگاریها در وسط واگن این قطارها بوسیله یک در شیشهای از هم تفکیک شده است و نه مانند قطارهای دیگر توسط دری چوبی، و اگر مسافری بخواهد برای سیگار کشیدن مدت یکربع از همسرش مرخصی بگیرد، بنابراین زن و شوهر میتوانند خود را از پشت شیشه هر از گاهی تماشا کرده و به یکدیگر سلام کنند.
من با دوستم اوتمار Othmar یک بار در چنین واگنی به سمت جنوب مسافرت میکردیم، و هر دو بخاطر خوشیهای تعطیلات و از آنچه که در انتظارمان میتوانست باشد و شامل دوران جوانی میگردید هیجانزده بودیم، مخصوصاً که ما از میان سوراخ معروف در کوه بزرگ به سمت ایتالیا میراندیم. برفِ آبکی با جدیت در شیب دیوارههای دره رو به پائین سرازیر بود، آب کفآلود در میان میلههای آهنی نردههای پل از عمقی شگفتانگیز رو به سمت بالا میدرخشید، قطار ما تونل و درهها را با دود خود پر میساخت، و اگر آدم سرش را وارونه از پنجره به بیرون خارج میساخت و به بالا نگاه میکرد، به این ترتیب میتوانست در آن بالا بالاها بر بالای مزارع پوشیده از برفِ ساکت و سرد آبی رنگِ صخرههای خاکستری خطی باریک از آسمان را ببیند.
من روبروی دوستم که پشتش را به صندلی تکیه داده بود نشسته بودم و میتوانستم از میان در شیشهای محل غیر سیگاریها را زیر نظر داشته باشم. ما سیگار برگ بلند دراز و خوبِ بریساگوئی brissago دود میکردیم و به ترتیب از بطری شراب خوب ایوونهای Yvorne که امروزه فقط آن را کنار پیشخوان مغازهها در گوشنن Göschenen میتوان خرید مینوشیدیم، شرابی که من بدون آن در گذشته هرگز از راه تسین Tessin به سمت جنوب نرانده بودم. هوا خوب بود، ما در تعطیلات بودیم و پول در کیسه داشتیم، و ما بجز خوش گذرانی کردن به چیز دیگری نمیاندیشیدیم، هر دو با هم یا اینکه هر یک به تنهائی، کاملاً همانگونه که حال و موقعیت آن را میطلبید.
تسین با صخرههای سرخ درخشانش، با دهکدههای بلند و سفیدش و با آن سایههای آبی رنگش برای خیره ساختن چشمانمان به پیشواز میآید، ما در این لحظه از میان تونل بزرگ رد شده بودیم و در سراشیب افتادن قطار را میشد از غلطیدن چرخها بر روی ریل احساس کرد. ما آبشارهای زیبا را و قله کوهها را که از نمای پائین خیلی کوتاه و خمیده دیده میگشتند، برجهای کلیسا و خانههای روستائی را که با آلاچیقهایشان، با رنگهای روشن و شادشان و تابلوهای ایتالیائی رستورانها از جنوب خبر میدادند به همدیگر نشان میدادیم.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 18:55 توسط سعید از برلین
|
اندوه عشق.(2)
فردای آن شب، صبح زود به سوی شهر کانوولیس میتازد و اسبش ملسیا را نزد یکی از ساکنین شهر با یک کلاه خود و یک چکمهی نو معامله میکند. هنگام ترک کردن آن محل حیوان سر و گردن درازش را به سمت او میبرد، اما او به رفتن ادامه میدهد و دیگر به پشت سرش نگاه نمیکند. بعد از بازگشت به اردوگاه خادم دوک یک اسب نر قرمز رنگ برایش میآورد، یک حیوان جوان و قوی، و ساعتی دیرتر خود دوک هم برای جنگ تن به تن با او به سوی میدان نبرد میتازد. تماشاچیان زیادی بخاطر شرکت یک جنگجوی اصیل در این نبرد آنجا گرد آمده بودند. و چون دوک از بربانت در اولین دور نبرد رعایت حال مارسل را میکند بنابراین هیچکدام از این دو پیروز نمیگردند. اما در دور بعد دوک بر جوانک نادان خشم میگیرد و چنان محکم با نیزهاش به او میکوبد که مارسل از پشت از اسب سقوط کرده، پایش در رکاب گیر میافتد و اسب نر قرمز رنگ او را به دنبال خود بر روی زمین میکشد.
در حالی که مارسل ماجراجو با بدنی پوشیده از زخم و ورم در خیمه خدمتکاران دوک مورد معالجه قرار گرفته و استراحت میکرد، خبر ورود گاخمورت Gachmuret، معروفترین قهرمان جهان در شهر و در خیمهگاه میپیچد. او در کنار شهر خیمهی باشکوه و مجللی برپا میسازد، نام او مانند یک ستاره در پیشش میدرخشید، شوالیههای بزرگ به پیشانی چین میاندازند، مردم کوچک و فقیر اما به پیشوازش شتافته و تشویقش میکردند، و هرسهلوریده زیبا او را با چهرهای از شرم سرخ گشته مشاهده میکرد. روز بعد گاخمورت بدون عجله خود را با اسب به میدان نبرد میرساند، مبارز میطلبد و به نبرد میپردازد و شوالیههای بزرگ را یکی بعد از دیگری زخمی ساخته و از روی زین اسبهایشان به زمین میاندازد. حالا دیگر مردم فقط از او صحبت میکردند، او برنده مسابقه بود، شایسته دست و سرزمین ملکه او بود. همینطور مارسل بیمار هم این شایعه را که در اردوگاه پیچیده بود میشنود. او میشنود که هرسهلوریده را از دست داده است، او از ستایش و افتخار کردن به گاخمورت میشنود و در سکوت به دیوارهی چادر تکیه میدهد، دندانهایش را محکم بر هم میفشرد و مرگ خود را آرزو میکند. او اما چیزهای دیگری هم میشنود. دوک به ملاقاتش میآید، برایش لباس هدیه میآورد و از برنده مسابقه صحبت میکند. و مارسل مطلع میگردد که ملکه هرسهلوریده از عشق گاخمورت سرخ و رنگ باخته گردیده است. در باره گاخمورت اما میشنود که او نه تنها یکی از شوالیههای ملکه آنفلیزه Anflise از فرانسه است، بلکه در خلنگزار هم پرنسسی آفریقائی را ترک کرده است که شوهرش خود او باید باشد. بعد از رفتن دوک مارسل با مشقت از جا برمیخیزد، لباس بر تن میکند و با وجود دردی بی حد برای دیدن گاخمورت به شهر میرود. و او وی را میبیند، یک جنگجوی قدرتمند با پوستی قهوهای رنگ، یک غول سنگینوزن با اندامی قوی که مانند یک سلاخ به نظرش میآمد. او مؤفق میشود خود را پنهان از چشم دیگران به قصر برساند و بدون جلب توجه همراه بقیه مهمانها داخل قصر شود. در این وقت او ملکه را میبیند، زن ظریف و دختروار را که از شادی و شرم افروخته بود و دهانش را به قهرمان غریبه عرضه میداشت. اما در اواخر جشن حامیش دوک او را میبیند و پیش خود میخواند.
دوک به ملکه میگوید: "اجازه دهید که من این شوالیه جوان را به شما معرفی کنم. او مارسل نام دارد و یک خواننده است که هنرش اغلب برایمان لذت آفریده است. آیا مایلید که او برایمان یک آواز بخواند؟"
هرسهلوریده با اشاره دوستانه سر به سمت دوک و همچنین مارسل موافقتش را اعلام میکند، لبخندی میزند و دستور آوردن ماهور را میدهد. شوالیه جوان رنگش پریده بود، او تعظیمی میکند و با تردید ماهوری را که برایش آورده بودند به دست میگیرد. بعد اما سریع با انگشتها بر روی سیمها مینوازد، نگاهش را ثابت به چشمان ملکه میدوزد و یک ترانه را که در گذشته در وطنش سروده بود میخواند. ولی بعد از هر مصرع دو بند ساده به عنوان ترجیع به آن میافزود، دو بندی که طنین محزونی داشتند و از قلب زخمیش برمیخواستند. و این دو قطعه که در آن شب در قصر برای اولین بار طنینانداز گشت و بزودی به طور گستردهای معروف گردید و بارها خوانده شد از این قرارند:
,Plaisir d’amour ne dure qu’un moment
.Chagrin d’amour dure toute la vie
شادی عشق دوامش فقط یک آن است،
اندوه عشق اما یک عمر.
مارسل بعد از به پایان رساندن ترانه قصر را ترک میکند، قصری که از پنجرههایش روشنائی براق یک شمع به دنبالش جاری بود. او به خیمهگاه بازنگشت، بلکه مستقیم از دروازه شهر به سمت مخالف رو به سوی سیاهی به راه افتاد تا بخاطر مقام سلحشوری و به عنوان نوازنده عود یک زندگی بی سامان را بگذراند.
جشنها از صدا افتادهاند و خیمهها پوسیدهاند، دوک از بربانت، پهلوان گاخمورت و ملکه زیبا صدها سال است که مردهاند، دیگر کسی از کانوولیس و آن مسابقه برای بدست آوردن هرسهلوریده چیزی نمیداند. بعد از گذشت قرنها بجز نام آنها که حالا دیگر غریبه و قدیمی به گوش میآیند و آن اشعار شوالیه جوان دیگر چیزی باقی نمانده است. اما هنوز هم اشعار مارسل را به آواز میخوانند.
(1907)
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:55 توسط سعید از برلین
|
اندوه عشق.(2)
شب هنگام، وقتی مارسل به خیمهگاه بازگشت و کم کم اینجا و آنجا مشعلها روشن گردیدند، دوک از برابانت او را صدا میزند و میگوید: "تو امروز شانس خود را در نبرد آزمایش کردی. دوست عزیز، اگر دوباره میل برای نبرد کردن احساس کردی، یکی از اسبهای مرا بردار، و اگر پیروز گشتی آنرا برای خود نگهدار! اما حالا بیا تا خوش بگذرانیم و برایمان یک آواز زیبا بخوان!"
دلاور جوان حال و حوصلهی آواز خواندن و شاد بودن نداشت. اما بخاطر قولی که در باره اسب به او داده شده بود راضی گشت. او داخل خیمهی دوک میگردد، یک لیوان شراب قرمز مینوشد و ماهورش را در دست میگیرد. او یک ترانه میخواند و باز یکی دیگر، همرزمان و سروران حاضر در خیمه او را تشویق میکنند و به سلامتیش شراب مینوشند.
دوک با خوشحالی فریاد میزند: "خدا تو را حفظ کند، خواننده! بیا و نیزه شکانی را کنار بگذار و با من به دربارم بیا، که اگر چنین کنی روزهای خوبی نزد من خواهی داشت."
مارسل آهسته میگوید: "لطف دارید، اما فراموش نکنید که شما به من قول یک اسب دادهاید، و من قبل از فکر کردن به چیز دیگری میخواهم یک بار دیگر در نبرد شرکت کنم. روزهای خوب و اشعار زیبا چه کمکی میتوانند به من کنند، وقتی که بقیه دلاوران بخاطر عشق و آوازه نبرد میکنند!"
یکی از حاضرین میخندد: "مارسل، آیا میخواهید برنده ملکه شوید؟"
مارسل با عصبانیت جواب میدهد: "دلاور، با اینکه جنگجوی فقیری هستم، اما من آن چیزی را میخواهم که همهی شما میخواهید. و اگر هم مؤفق نشوم ملکه را به دست آورم، اما میتوانم بخاطر بدست آوردنش بجنگم، خون دهم و شکست و درد متحمل گردم. برای من مردن بخاطر او شیرینتر از بدون او مانند بزدلان در سلامت زنده ماندن است. و شمشیر من برای آن شخصی که به این خاطر قصد مسخره کردنم را داشته باشد تیز گشته است."
دوک آنها را دعوت به صلح میکند، و بزودی هرکس به سمت محل خواب خود میرود، مارسل در حال رفتن بود که دوک با اشارهای مانع رفتنش میشود. او به چشمان مارسل نگاه میکند و با مهربانی به او میگوید: "پسرم، تو خون جوانی در رگهایت داری. آیا واقعاً میخواهی بخاطر یک رویا به سمت رنج و خون و درد بدوی؟ تو نمیتوانی پادشاه کشور والویس شوی و نمیتوانی ملکه هرسهلوریده را محبوب خود سازی، این را خودت هم خوب میدانی. چه سودی به حال تو دارد که اگر یک رزمنده کوچک یا دو رزمنده را از روی اسبهایشان سرنگون سازی؟ تو باید برای رسیدن به هدف خود پادشاهان و ریوالین و مرا و تمام دلاوران را شکست دهی! به این دلیل من به تو میگویم: اگر مایل به جنگیدن هستی، بنابراین از خود من شروع کن، و چنانچه مؤفق نشوی که بر من پیروز گردی، بدینسان دست از رؤیایت بکش و همانطور که قبلاً به تو پیشنهاد کردم با من به دربارم بیا."
مارسل چهرهاش سرخ میشود، اما بدون فکر کردن میگوید: "دوک گرامی، من از شما متشکرم، و فردا برای جنگیدن در مقابل شما خواهم ایستاد." او از خیمه خارج میشود و به دیدار اسبش میرود. اسب او را دوستانه میبوید، از دستش نان میخورد و سر خود را روی شانه او قرار میدهد.
مارسل در حال نوازش کردن سر اسب آهسته میگوید: "آره ملیسا، تو منو دوست داری، اسب خوب من. اما اگر قبل از رسیدن به این اردوگاه در میان جنگل هلاک میگشتیم برایمان خیلی بهتر بود. شب بخیر ملیسا، خوب بخوابی اسب خوبم."
+
نوشته شده در شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 13:35 توسط سعید از برلین
|
اندوه عشق.(1)
در میان رزمندگان فقیر و بینام فرزندخوانده یکی از بارونهای کوچک به نام مارسل Marcel نیز حضور داشت، یک جوان زیبا، کمی تشنه ماجراجوئی و با تجهیزات رزمی ساده و یک اسب پیر و ضعیف به نام ملیسا Melissa. او مانند بقیه به آنجا آمده بود تا تشنگی کنجکاویش را سیراب سازد، شانس خود را امتحان کند و در خوشی و هیجان عمومی کمی شریک گردد. او در میان همتایان خود و همچنین در نزد بعضی از شوالیههای برجسته تا اندازهای شهرت کسب کرده بود، نه به عنوان شوالیه، بلکه به عنوان یک خنیاگر، زیرا که او میدانست چگونه شعر بسراید و ترانههایش را همراه با نواختن عود خیلی زیبا بخواند. او در آن ازدحام که مانند بازار مکارهای به نظرش میآمد احساس خوبی داشت و آرزو میکرد که این جشن و سرور مدت درازی ادامه یابد. دوک از برابانت که یکی از مشوقان مارسل بود، شبی از او خواهش کرد تا برای رفتن به یک مهمانی شام که ملکه به افتخار شوالیههای برجسته قصد برپائی آن را داشت او را همراهی کند. مارسل به اتفاق دوک به پایتخت داخل شده و به قصر میرود، سالن قصر درخشش باشکوهی داشت و ظروف غذا و کوزههای شراب به آدم لذت و نیرو میبخشیدند. اما جوان بینوا بعد از آن شب دیگر دلش شاد نبود. او ملکه هرسهلویده را میبیند، صدای روشن و نوساندارش را میشنود و از نگاههای شیرینش مینوشد. حالا دیگر قلب مارسل با عشق به آن زن والامقام که چنین لطیف و بیتکلف مانند یک دختر به نظر میآمد و با این حال مطلقاً غیر قابل دسترسی برای او بود میطپید.
او میتوانست مانند بقیه شوالیهها برای بدست آوردن ملکه بجنگد. او آزاد بود شانس خود را در مسابقهها بیازماید. اما نه اسب و وسائل رزم او در شرایط خوبی بودند و نه به خودش این اجازه را میداد که خود را جزء قهرمانان نامدار بداند. البته او ترس نمیشناخت و هر لحظه از صمیم قلب آماده بود زندگی خود را بخاطر ملکه عزیز در نبرد به خطر اندازد. اما او خوب میدانست که قدرتش قابل مقاسیه با قدرت و مهارت مورهولت یا لوت و حتی ریوالین و بقیه پهلوانان نمیباشد. با این وجود میخواست در مبارزه شرکت جوید و شانس خود را امتحان کند. او به اسب خود ملیسا نان و علف خشک مرغوب که با خواهش و تمنا بدست میآورد میداد، و با غذا خوردن و خوابیدن منظم به خود میرسید، او وسائل اندک نبرد خود را با دقت تمیز میکرد و برق میانداخت. و چند روز بعد به میدان نبرد میرود و خود را برای مسابقه معرفی میکند. حریفش، یک شوالیه اسپانیائی در مقابل او قرار میگیرد، آنها با نیزههای بلند خود به سمت یکدیگر حمله میآورند. مارسل همراه با اسبش نقش بر زمین میگردند و خون از دهانش جاری میشود. تمام اعضای بدنش به درد آمده بودند، اما او بدون کمک از روی زمین بلند میشود و اسب خود را که در حال لرزیدن بود از آنجا دور میسازد و در گوشه خلوتی کنار نهر خود را میشوید و تمام روز را تنها و تحقیر شده در آنجا به سر میبرد.
+
نوشته شده در جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:30 توسط سعید از برلین
|
اندوه عشق.
از مدتها پیش در اطراف کانوولیس Kanvoleis پایتخت کشور والویس Valois مردانی نامآور در خیمههائی مجلل به سر میبردند. هر روز مبارزه تن به تن تازهای انجام میگرفت و جایزه این مسابقه ملکه هرسهلویده Herzeloyde بیوه محجوب کاستی Kasti و دختر زیبای گرال Gral پادشاه فریموتل Frimutel بود. در میان مسابقه دهندگان مردان بزرگی دیده میشدند، پادشاهانی مانند پندراگون Pendragon از انگلیس و لوت Lot از نروژ، پادشاه ِ آراگون Aragon، دوک از بربانت Brabant، چندین کنت معروف و شوالیه و پهلوانانی مانند مورهولت Morholt و ریوالین Riwalin را میشد در میان این مردان دید؛ اسامی آنها در دومین سرود اشعار حماسی وولفرام فون اشنباخ Wolfram von Eschenbach فهرستوار آمده است. هر کدام از این مردان دلیلی شخصی برای شرکت در این مسابقه داشتند، یکی فقط به دلیل شهرت نظامی شرکت کرده بود، و دیگری بخاطر چشمان آبی رنگ، زیبا و دخترانهی ملکه جوان، اما اکثرشان بخاطر زمینهای غنی و بارور او و بخاطر شهرها و قصرهایش در این رقابت شرکت کرده بودند.
علاوه بر تعداد زیادی از سروران و پهلوانان معروف فوجی از شوالیههای بینام، ماجراجویان، راهزنان سر گردنه و مردان فقیری هم در آنجا جمع بودند که بعضی حتی بی خیمه بودند و اغلب در اینجا و آنجا بدون سرپناه در روی زمین و در زیر پالتوهایشان شب را به روز میرساندند. اسبهایشان در علفهای آن اطراف میچریدند، دعوت شده و بیدعوت از سفره غریبهها غذا میخوردند و میآشامیدند و اگر هم یکی از آنها قصد شرکت در مسابقه را میداشت امیدش فقط به خوشبختی و شانس بسته بود. زیرا که امکاناتشان در حقیقت خیلی کم بود، زیرا که اسبهای بدی داشتند؛ و بر روی یک اسب پیر و فرسودهی خانگی از دست دلیرترینشان هم کار چندانی ساخته نبود. عده زیادی از آنها اصلاً فکر نبرد کردن در سر نداشتند، بلکه تنها قصدشان در آنجا بودن و تا حد امکان شرکت داشتن در خوشگذرانی دستهجمعی بود و یا میخواستند از آن جشن سودی حاصل کنند. همه آنها کاملاً امیدوار بودند. هر روز جشن و مهمانی برپا بود، گاهی در قصر ملکه، گاهی هم نزد سروران زورمند و ثروتمند در خیمهگاه، و بعضی از شوالیههای فقیر از اینکه نتیجهی نهائی نبردهای تن به تن به طول میانجامید خرسند بودند. مردم تفریحکنان اسب سواری و شکار میکردند، گپ میزدند، شراب مینوشیدند و بازی میکردند، نبرد شرکت کنندگان در مسابقه را تماشا میکردند و گهگاه در یکی از آنها شرکت میجستند، اسبهای زخمی شده را مداوا میکردند، تلاش باشکوه مردان بزرگ را زیر نظر داشتند، به همه جا سر میکشیدند و خوش میگذراندند.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ساعت 22:9 توسط سعید از برلین
|
عطر گل یاسمن.(2)
بانو اما درحال نواختن پیانو گاهی سر بور و زیبای خود را به سمت شانهاش خم میکرد و با احساس لذت ملایمی به شاعر خود میاندیشید. او میتوانست شاعر را به همان شکل نشسته بر روی نیمکت ماسهسنگی نیمدایره شکل در زیر درخت شاه بلوط و در حالی که چشم به ماه آسمان دوخته بود و با کشیدن آهی آهسته گاهی سر سیاهش را به سمت آلاچیق میچرخاند و به صدای موسیقی با اشتیاق گوش میداد خیلی واضح تجسم کند. او رنگ پریدهای داشت، و گرچه صورتش مغرور و محکم به چشم میآمد، اما یک رقت، کمی درماندگی و کمی حالات جوانانه در خود پنهان داشت.
ناگهان موسیقی به پایان میرسد. سکوت شب مانند دریای سیاهی بر بالای ملودیهای کامل نگشته و غرق گردیده خیمه میزند.
بانوی زیبای جوان برای بازگشت به کاخ، بدون آنکه کلاهش را با خود ببرد آلاچیق را آهسته ترک میکند. اما ناگهان در وسط باغ گل، جائی که چهار راه عریض در کنار باغچه دایرهوار گلهای رز به همدیگر میرسیدند توقف میکند. او چیزی به خاطر میآورد. باغچه را دور میزند و قدمهایش را آهسته به سمتی میچرخاند که به پلههای پارک منتهی میگردید. آهسته و با سری افراشته از میان بوتهزار به آن سو قدم برمیدارد، آرام از چهار پله سنگی و عریض پائین میرود و داخل میدان نیمه تاریک میگردد، به همان جائی که میدانست شاعر در زیر سایه سیاه درختهای شاه بلوط پنهان نشسته است.
بانو بعد از داخل شدن به محدودهی سایهدار چند قدمی به داخل نور بیضی شکل میرود، هر دو دستش را پشت گردن و سر خود که کاملاً به بالا خم کرده بود قرار میدهد و در روشنائی ماه مستقیم و عیاشانه، مانند یک حوری که زیبائیش در نور ماه مایل به آبتنیست میایستد و نفس عمیقی میکشد. زیبائیش در فضای تاریک درختان مجلل و سالخورده میدرخشید و خودنمائی میکرد. شاعر، آنجا در تاریکی بیصدا زن را تماشا میکرد و از هیجان میلرزید. این یک لحظهی پر بهائی بود.
پس از لحظه کوتاهی بانو از آنجا میرود و خود را با قدمهائی تند و پر صدا در مسیرهای باغ گم میسازد.
در روح شاعر که حالا خود را کاملاً خم کرده بود و با چشمانی سوزان بانو را تعقیب میکرد، شعری از یک اشتیاق عظیم اوج میگیرد.
بانوی زیبا در اتاقخوابش همان شعر را در رویا میبیند و کنجکاوانه برای شب بعد و کاغذ حاوی شعری دیگر شادی میکند، و همزمان بار دیگر از احساس لذت آن دقایق درخشان در میدان پارک پر میگردد و با لبخندی لطیف و با یک شرمندگی دخترانه به خواب میرود.
(1900)
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 20:27 توسط سعید از برلین
|
عطر گل یاسمن.(1)
بانوی جوان زیبائی که در آلاچیق پیانو مینواخت، خیلی خوب آگاه بود که بر روی این نیمکت ماسهسنگی شاعر نشسته است و از رنج عشق بیثمرش در رنج است. او میدانست که شاعر او را بخاطر زیبائیش مانند پسر بچهای دوست میدارد، و عشق شاعر برایش آیینهای تازه و خوشآیند برای افسون کردن خودش بود. بانوی جوان هر شب یک گل رز بزرگ روی پیانو پیدا میکرد، یک گل رز سنگین و خوش عطر زرشکی رنگ که شاعر با دستان خود در وسط کلیدهای سیاه و سفید و گنگ پیانو قرار میداد. و او قبل از نواختن باید گل را برمیداشت، باید گل رز شاعر را در دست میگرفت و به او فکر میکرد. و این بار به همراه گل چند شعر هم آنجا قرار داشت که بر روی یک ورق کاغذ سفید با حروفی مختصر، در یک ردیف و زیر هم نوشته شده بودند، هر شعر با یک امضاء جدید که همگی اشاره به شاعر و شیفتگیاش میکردند. در هر شعر اما حرفی در باره گلهای رز آمده و یک اشاره هم به اینکه گلهای رز سرخ در شکوه و رزهای سفید در لطافت سرآمدند شده بود.
و این مسلماً از هر جهت مطابق میل بانوی جوان بود، زیرا او کارهای شاعرانه و عاشقانهای را که زیبا و ساده درک میگشتند و ارتباطی چاپلوسانه با زیبائی وی به همراه داشتند را خیلی دوست میداشت. همچنین راحت میشد از شعرها متوجه گردید که شاعر تمام روزش را بخاطر آنها صرف کرده است؛ شعرها از فرمی ناب و دقیقاً میزان برخوردار بودند و بخاطر واژهها و قافیههای نادر خود مانند یک زیور طلای متشکل از برلیان میدرخشیدند. از آنجائی که این اشعار توسط چشمان زیبا و راضی یک زن خوانده میشدند و توسط انگشتهای دست گلگون زنی در پارچهای ابریشمی نگهداری میگشتند، بنابراین سرنوشت رشکآوری نیز داشتند.
بانوی جوان مکث طولانیای میکند. خود را ابتدا با گل رز باد میزند و سپس با ورق کاغذ حاوی اشعاری که مورد علاقه مخصوصش قرار گرفته بودند. و بعد چند لحظهای در دفتر نت میگردد، عاقبت یکی از نتها را انتخاب کرده و دفتر را روی جا نتی که شبیه به یک گیتار ساخته شده بود قرار میدهد و دوباره شروع به نواختن میکند. یک قطعه کوچک و ملیح از موتزارت. موسیقی لطیف خود را با گامی مطمئن و ظریف حرکت میداد، انعطافپذیر، اما بدون حرکتی تند و خشن، با تعجب دوستداشتنیای از طنین خوشآهنگ خویش تبعیت میکرد. مخصوصاً صدای باسی که به نظر میآمد غالباً همراهی کردن با واریاسیونها فراموشش گشته و شاد و اندیشناک با صدای زیرش قطعهی شاد اصلی را تکرار میکرد، مانند یک پیرمرد با نشاطی که رقاصان جوان را تماشا میکند.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 3:7 توسط سعید از برلین
|
عطر گل یاسمن.
ابرهای سبکِ شبانگاهی بر بالای تاجهای درختان بلند در میان آسمانِ معتدل آهسته در حرکت بودند، و ماه بر بالای ابرهای ناپایدار آرام و درخشان آویزان بود و بیصدا نور میافشاند.
در باغها و در پارک تاریک انواع رایحهها در بادی ملایم موج میزدند و با هم در حال رقابت کردن بودند. عطر اصیل گل ِ چای خود را سبک و بیتکلف در هوا پخش میکرد، در کنارش گل میخک بال بال زنان و فرار بوی سرکش شگرف و پرشوری میپاشاند، شرجی و قوی رایحهی گل آفتابگردان بود و گل یاس ِ بنفش بوئی غنی و آرام میداد.
اما غنیتر، قویتر، برافروختهتر و پر شورتر از تمام رایحهها بوی عطر گل یاسمن در هوا موج میزد، همان رایحهی شیرینتر از شیرین و تسخیر کنندهای که به قویترین هیجان جادوئی یک شب تابستانی تعلق دارد. رایحهاش در امواج گستردهای تا عمق پارک قدیمی، گیج کننده، گرم و پر اشتیاق به سان ابری از افکار عاشقانهی مشتعل جریان داشت.
از میان پنجرههای روشن آلاچیق صدای نواختن پیانو به بیرون درز میکرد. طنین ضعیف و آرامش از میان پردههای قرمز رنگ پنجره باز به این سمت جاری گشت، سبک و شاد به همراه سایههای گرم چراغها از بالای سر پلههای پهناور و سنگی راه ورودی پارک، و از بالای گلهای سرخ و بوتههای یاسمن پرواز کرد و گذشت. و عاقبت، نوای لطیف موسیقی که حالا دیگر کاملاً آهسته و سبک گشته بود از میان میدان کم نور و مسیرهای عبور پارک تا عمق تاریکتر ساقه درختان به پرواز آمد. در آنجا آخرین امواجهای رایحه در حال پرواز گلها و ریتمهای تجزیه گشته لطیف و تابخوران از هم جدا میگردند و خود را در میان تاریکی شاخ و برگهای گسترده، در میان درخشش شفاف ماهِ آسمانِ لاجوردی رنگ و در میان اموج آهسته و آسوده سکوتِ گرم شب گم میسازند.
ماه در میدان درختان شاهبلوط که راه ورودی به پارک را تشکیل میداد بیضیای نافذ و شفاف از نور سفید بر روی زمین نقاشی کرده بود، و در قسمت سایه دار میدان که کاملاً تاریک بود یک نیمکت ماسهسنگی قرار داشت.
+
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 13:42 توسط سعید از برلین
|
ماجرای دو بوسه.(5)
آقایان، این بوسه برای من همزمان شیرینترین و تلخترین بوسهای بود که خود من تا حال به کسی داده و یا از کسی دریافت کردهام _ شاید با یک استثناء که باید در بارهاش فوراً بشنوید.
در همان روز، در حالی که روح من هنوز مانند یک پرنده زخمی در حال لرزش بود، ما دعوت میشویم که فردا به ویلای آن زن و شوهر برویم. من نمیخواستم به همراهشان بروم، اما پدرم به من دستور همراه گشتن را داد. بدین ترتیب یک شب دیگر را هم با درد و بیخوابی گذراندم. بعد سوار اسبهایمان شدیم و در حالی که من بیاندازه مضطرب بودم و حال و حوصله حسابی نداشتم به آهستگی به سوی خانه آنها راندیم و از میان دروازه و آن باغی که من اغلب پنهانی داخل شده بودم گذشتیم. آلویزه با لبخندی بر لب که مرا دیوانه میساخت خانه کوچک ییلاقی و بوتههای برگ بو را تماشا میکرد.
البته در سر میز غذا این بار هم چشمان من بدون وقفه به بانو ایزابلا دوخته شده بود، اما هر نگاه برایم عذابی به همراه داشت، زیرا که روبروی او آلویزه منفور نشسته بود و من نمیتوانستم بدون مجسم کردن کاملاً شفاف صحنهی دیروز بانوی زیبا را تماشا کنم. با این وجود دائم به لبان دلربایش نگاه میکردم. بر روی میز غذاها و شرابهای عالی چیده شده بود، گفتگوئی زنده و شاد در جریان بود؛ اما برایم هیچ لقمهای خوشمزه نبود و من جرأت نکردم حتی با گفتن یک کلمه در گفتگویشان شرکت کنم.
بعد از ظهر، با اینکه همه خوشحال بودند، اما برای من خیلی طولانی و بد مانند یک <هفتهی توبه> به نظر میآمد.
در اثنای خوردن شام خدمتکار اعلام کرد که قاصدی در حیاط ایستاده و میخواهد با آقای خانه صحبت کند. بنابراین مرد خانه از ما عذرخواهی میکند، قول میدهد که زود بازگردد، و میرود. گفتگو را عمدتاً پسر عمویم هدایت میکرد. اما پدرم، آنطور که من فکر میکنم، پی به راز آلویزه و ایزابلا برده بود و با کمی کنایه و سؤالهای عجیب از سر به سر گذاشتن آن دو لذت میبرد. مثلاً از بانو پرسید: "بانوی عزیز، لطفاً بگید، به کدام یک از ما سه نفر با کمال میل بوسه میدهید؟"
در این وقت بانوی زیبا با صدای بلند خندید و کاملاً جدی گفت: "بیشتر از همه به این جوان زیبا!" و در این حال او که از روی صندلیاش بلند شده بود مرا به سوی خود میکشاند و میبوسد _ اما این بوسه مانند بوسه دیروزی طولانی و ملتهب نبود، بلکه سبک بود و سرد.
و من فکر میکنم این تنها بوسهای بوده که برایم بیشتر از بوسه هر معشوقه در زندگی لذت و درد به همراه داشته است.
(1902)
+
نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 14:57 توسط سعید از برلین
|
ماجرای دو بوسه.(4)
روزی در جنگل شوهر او را دیدم، و چون میدانستم که بانوی زیبا در خانه تنها است پس با خوشحالیای دوچندان به سمت پستم شتافتم. این بار بیشتر از همیشه جلوتر رفتم و خود را کاملاً نزدیک ساختمان در یک بوته تاریک برگ بو پنهان ساختم. با شنیدن صدائی از داخل خانه مطمئن گشتم که ایزابلا در خانه است. یک بار هم فکر کردم که صدای او را شنیدهام، اما صدا آنقدر آهسته بود که به آن مطمئن نبودم. برای دیدن او صبورانه در کمینگاه پر زحمتم انتظار میکشیدم و همزمان دائم در وحشت بودم نکند شوهرش به خانه بازگردد و مرا تصادفاً پیدا کند. پنجره خانه کوچک ییلاقی متأسفانه با یک پرده آبی رنگ از جنس ابریشم پوشانده شده بود، طوری که من نمیتوانستم داخل خانه را ببینم. در عوض دانستن اینکه در آن محل از ویلا کسی نمیتوانست مرا ببیند کمی آرامم میساخت.
بعد از بیشتر از یک ساعت انتظار کشیدن چنین به نظرم آمد که پرده آبی رنگ تکان میخورد، طوری که انگار کسی پشت پرده ایستاده است و سعی میکند از میان شکاف پنهانی به باغ نگاه کند. من خودم را خوب مخفی ساختم و با هیجانی زیاد منتظر ماندم ببینم چه رخ میدهد، زیرا من بیشتر از سه قدم تا پنجره فاصله نداشتم. عرق از روی پیشانیم جاری بود و قلبم با شدت میزد، طوری که میترسیدم شاید کسی صدای ضربان قلبم را بشنود.
چیزی که بعد اتفاق افتاد بدتر از فرو رفتن تیری در قلب بی تجربهام بود. پرده با یک حرکت صریع به کناری کشیده میشود و مردی سریع مانند برق، اما کاملاً آهسته از پنجره به بیرون میپرد. من بلافاصله بعد از رها ساختن خود از هراس ناشناخته دچار وحشت جدیدی میشوم، زیرا یک لحظه بعد از چهره مرد جسور دشمن خود یعنی پسر عمویم را میشناسم. مانند یک آذرخش ناگهان دوباره به خود میآیم. من از خشم و حسادت میلرزیدم و نزدیک بود که از جا بجهم و با چنگ و دندان به پسر عمویم حمله کنم.
آلویزه از روی زمین بلند میشود، لبخندی میزند و با احتیاط به اطراف خود نگاه میکند. ایزابلا هم فوری از در خانه خارج میشود و با احتیاط به طرف او میرود، لبخندی به او میزند و لطیف و آهسته زمزمه میکند: "برو حالا، آلویزه، برو! خداحافظ!"
همزمان خود را به طرف آلویزه خم میکند، آلویزه او را در آغوش میگیرد و دهانش را بر دهان او میفشرد. آنها فقط یک بار همدیگر را بوسیدند، اما آنقدر طولانی و مشتاقانه و آتشین که ضربان قلبم در این لحظه به هزار رسیده بود. من هرگز چنین شوری را که تا آن زمان فقط از اشعار و داستانها میشناختم از چنین فاصله اندکی ندیده بودم، و دیدن فشار لبهای سرخ، تشنه و حریص بانوی من برلبان پسر عمویم تقریباً دیوانهام ساخته بود.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:58 توسط سعید از برلین
|