قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

به عبث داراست کسی که لذت نمی‎برد.
(یک ضرب المثل خردمندانه)
 
***
از دست دادن زیباترین خوشبختی‎ها، وقتی که ما دارائی‎مان را در امان ‎نانگاریم نیمی از ضرر به حساب خواهد آمد.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
آنچه برای دیگران شادی‎آور است برای من اهمیت چندانی ندارد، آنها در گنجینه زندگی می‎کنند و من در شادی.
(یوزف فون ایکندورف)
 
***
چیز زیادی بر روی زمین ندارم، نه پول دارم و نه ملک؛ اما چیزی که به خیلی‎ها عطا نشده مال من است: ــ شجاعتی تازه.
(یوزف فون ایکندورف)
 
***
برخی در فراوانی شناورند، دارای خانه و زمین و پول‎اند، اما همیشه پر از غضب‎اند و نمی‎توانند از جهان لذت ببرند.
(بوهان مارتین میلر Johann Martin Miller)
 
***
شادی‎ای بدون حسد وجود ندارد.
(فیلیپ فون والدک Philipp von Waldeck)
 
***
از خوشبختی خود به تنهائی لذت ببر اگر که می‎خواهی به تو حسادت نبرند!
(یک ضرب المثل خردمندانه آلمانی)
 
***
کسی که خواهان زندگی سعادتمند است باید در خفا زندگی کند.
(مارلو آلبرتو سالوستری Carlo Alberto Salustri)
 
***
تو در فقر خوش می‎باشی، ای دوست: از این جهت مراقب حیله فورتونا باش، نکند حسدش بیدار گردد و بگوید که تو در سعادت بزرگ‎تری زندگی می‎کردی.
(گوتهولد افرایم لسینگ Gotthold Ephraim Lessing)
 
***
جهان هرگز اجازه خوشبختی به کسی نمی‎دهد، شادی فقط بعنوان طعمه قاپیده می‎گردد، باید قبل از آنکه حسد غافلگیر سازد بدان دستبرد زد یا که دزدید‎اش.
(فریدریش فون شیلر)
 
***
شادی واقعی دارائی خردمندان است و در مسیر گوی در چرخش فورتونا محکم ایستاده.
(کریستف مارتین ویلند Christoph Martin Wieland)
 
***
فرد خردمند سعادت‎اش را همیشه با خود حمل می‎کند.
(یک ضرب المثل آلمانی)
 
***
در زندگی سعادت حاکم است و نه خرد.
(چیچرو Cicero)
 
***
مایلم یک قطره خوشبختی داشته باشم یا یک بشگه عقل.
(منآندر Menander)
 
***
متأسفانه این ضرب المثل قدیمی که اتحاد سعادت و زیبائی تا ابد نمی‎پاید در من هم خود را در حال به اثبات رساندن است.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
گفته شده است که زیبائی وعده‎ای از خوشبختی‎ست. برعکس هم می‎تواند امکان شادی شروع زیبائی باشد.
(مارسل پروست Marcel Proust)
 
***
وقتی بسیار عصبانی و ناراحت هستی، به یاد آور که زندگی انسان فقط یک لحظه می‎پاید.
(مارک آورل Marc Aurel)
 
***
آماده بودن خیلی زیاد است، انتظار کشیدن بیشتر از آن است، اما نخست: استفاده از لحظه مناسب همه چیز است.
(آرتور اشنیتسلر Arthur Schnitzler)
 
***
ممتازترین قانون تمام خردها از لحظه اکنون لذت بردن اما خود را در آن گم نکردن است.
(یک ضرب المثل خردمندانه)
 
***
شادی عنایت یک لحظه به چنگ آمده از ابدیست است.
(مارتین کسل Martin Kessel)
 
***
یک امروز بهتر از ده فرداست.
(یک ضرب المثل خردمندانه)
 
***
شادی عمیق لحظه اکنون بدون فکر کردن است.
(اوسوالد اشپنگلر Oswald Spengler)
 
***
مهمترین ساعات همیشه لحظه اکنون و مهمترین انسان همیشه کسی‎ست که در حال حاضر روبرویت ایستاده است. عشق همواره ضروری‎ترین عمل است.
(مایستر اکهارت Meister Eckehart)
 
***
بخاطر زندگی‎ات خوشحال باش، بیشتر از آنچه فکر می‎‎کنی دیر شده است.
(یک ضرب المثل از شرق)
 
***
از زمان استفاده کنید، زمان سریع می‎گذرد؛ اما نظم هنر بدست آوردن زمان را به شما می‎آموزد.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 23:37  توسط سعید از برلین  | 

از ابرها باید بیفتد، از دامان خدایان، شادی.
(فریدریش فون شیلر)
 
***
گاهی فقرا خوشبختی بیشتری از والامقامان دارند.
(اویریپیدس Euripides)
 
***
وابسته نبودن به هیچ وضعیتی خوشبختی‎ست.
(فریدریش فون هاگه‎دورن Friedrich von Hagedorn)
 
***
نوزاد سعادتمند! گهواره برایت هنوز فضائی بی کران است. مرد که شوی جهان بی کران برایت تنگ خواهد گشت.
(فریدریش فون شیلر)
 
***
آنچه که به زندگی معنا می‎دهد، به مرگ نیز معنا می‎بخشد.
(آنتوان دو سنت‎اگزوپره)
 
***
هرگز نباید کسی را قبل از مرگ و به خاک‎سپاری‎اش خوشبخت خواند.
(اووید Ovid)
 
***
هر تغییری افراد خرسند را وحشت‎زده می‎سازد: ضرر در جائی که امیدی برای برنده شدن نیست تهدیدگر است.
(فریدریش فون شیلر)
 
***
آدم باید جائیکه خود را خرسند احساس می‎کند بماند. خشنودی قطعه مبلی‎ست که حمل و نقلش حساس است.
(ویلیام سامرست موآم William Somerset Maugham)
 
***
هر اندازه هم سرنوشت‎ها مختلف به نظر آیند، اما باز تعادل مخصوصی میان شادی و بدبختی بر قرار می‎سازند.
(فرانسوا لارشفوکو Francois de la Rochefoucauld)
 
***
خوشبختی ما در فعال بودن ماست.
(یوزف واینهبر Josef Weinheber)
 
***
ما برای این در جهان نیستیم که خوشبخت گردیم، بلکه اینجا هستیم تا وظایف‎مان را تحقق بخشیم.
(امانونل کانت)
 
***
ما باید زندگی را دوست بداریم، حداقل بخاطر کار، کاری که در آن می‎شود شکفته گشت.
(آگوسته رودین Auguste Rodin)
 
***
روزها با خرسندی به کار بپرداز، اما فقط کارهائی که بتوانی شب‎ها آرام بخوابی.
(توماس من Thomas Mann)
 
***
بیکاری به خودی خود ابداً ریشه در تمام بدی‎ها ندارد، بلکه بر عکس، تا زمانیکه برای آدم ملاآور نشود زندگی واقعاً خداگونه‎ای‎ست.
(سورن کیرکگارد Soren Kierkegaard)
 
***
هشت ساعت برای کار کردن در روز کافی‎ست؛ ساعات باقی‎مانده به انسان می‎گویند: زندگی کن!
(لوکیان Lukian)
 
***
روزها کار، شب‎ها مهمانی! هفته‎های دشوار، مهمانی‎های شاد! واژه جادوئی آینده خویش باش.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
چیزهائی را که واقعاً در زندگی مهم‎اند نمی‎توان خرید.
(ویلیام فولکنر William Faulkner)
 
***
ثروت هرگز نمی‎تواند ما را آنگونه که شکست تیره بخت می‎کند خشنود سازد.
(جین باول)
 
***
ثروت تاراجگر خوشبختی‎ست.
(یک ضرب المثل خردمندانه)
 
***
بدون پول خرسند بودن، سنگ جادوی خردمندان است.
(ماگنوس گوتفرید لیشت‎ور Magnus Gottfried Lichtwer)
     
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:47  توسط سعید از برلین  | 

می‎خواهی بخاطر ارزش‎ات خوشحال شوی، بنابراین باید به جهان ارزش اعطاء کنی.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
خرسند بودن یکی از بهترین راه‎ها برای انسان خوب شدن است.
(یوجین اونیل Eugene O'Neill)
 
***
در زندگی خواستن چیزهائی که نداریم بهتر از داشتن چیزهائی‎ست که نمی‎خواهیم.
(جاناتان سوئفت Jonathan Swift)
 
***
هرگاه انسان خوبی می‎بینی، سعی کن او را سرمشق قرار دهی؛ و وقتی انسان بدی می‎بینی، خود را مطمئن ساز که عیب او را نداشته باشی.
(کنفوسیوس Konfuzius)
 
***
سردی زیادی در بین انسان‎ها حاکم است، زیرا ما جرأت نمی‎کنیم همدیگر را صمیمانه، آنطور که هستیم ملاقات کنیم.
(آلبرت شوایتزر  Albert Schweitzer)
 
***
چه کمکی می‎تواند لوچ کردن چشم بعد از کف زدن جهان یکند، با ماسکی که از قبل به چهره زده‎ایم؟ که فقط آنکه جرأت بازی نقش خویش را داراست هرگز از پای نمی‎افتد.
(باول هایزه)
 
***
ما اگر خود را آنطور که هستیم می‎نمایاندیم، می‎توانستیم بیشتر از وقتی که سعی می‎کنیم آنطور که نیستیم به نظر آئیم سود بریم.
(فرانکو دو لا روشه‎فوکو Francois de la Rochefoucauld)
 
***
انسان هزینه همه چیز را خودش تقبل می‎کند، از این جهت او ــ آزاد است!
(ماکسیم گورکی Maxim Gorki)
 
***
شجاعت استفاده از ذهن خود را داشته باش!
(امانوئل کانت)
 
***
ای روح بشر فراموش‎ات نشود که دارای بال می‎باشی!
(امانوئل گایبل Emanuel Geibel)
 
***
ما همیشه امیدواریم، و امیدوار بودن در تمام چیزها بهتر از ناامید بودن است.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
اگر امید نبود زندگی بی معنا می‎گشت!
(فریدریش هولدرین)
 
***
امید وامی از طرف خوشبختی‎ست.
(جوبرت Joubert)
 
***
هر اندازه که خورشید از نو زنده می‎گردد، امید نیز در من تازه گشته و تازه می‎ماند تا اینکه مثل گل بازی باز غروب ‎کند.
(گوتفرید کلر Gottfried Keller)
 
***
خود را هرگز از اوهام‎ات جدا نساز! ممکن است با ناپدید گشتن آن‎ها هنوز هم موجود باشی، اما دست از زندگی کردن کشیده‎ای.
(مارک توئین Mark Twain)
 
***
خود را به این خاطر که رویاهایت به حقیقت نپیوسته‎اند فقیر نخوان؛ فقیر حقیقی کسی‎ست که هرگز دارای رویا نبوده است.
(ماری فون ابنر اشن‎باخ)
 
***
این مسلم است که باید هر دو، هم زیرکی و هم شهامت خوشبختی را ارزشمندتر از خود به حساب آورند.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
شادی غافلگیر می‎سازد.
(فریدریش شیلر)
 
***
آنچه با عجز و لابه به دست آید، نمی‎تواند سعادت باشد.
(یک ضرب المثل خردمندانه آلمانی)
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:5  توسط سعید از برلین  | 


 
رضایت بیشتر در کلبه‎ها زندگی می‎کند تا در قصرها.
(یک ضرب المثل خردمندانه)
 
***
آزمون یک لذت خاطره آن لذت است.
(ژان پاول)
 
***
سبک زندگی کردن بدون سبک‎سری، شاد بودن بدون جسارت، شجاعت داشتن بدون تکبر ــ این هنر زندگی‎ست!
(تئودور فونتانه)
 
***
بخاطر آنچه خواهد آمد به خود نگرانی راه مده. برای آنچه سپری می‎گردد گریه نکن. اما نگران باش که خودت را از دست ندهی، و گریه کن وقتی که به سمت طوفان زمان شناوری، بی حمل آسمان در خویش.
(فریدریش اشلایرماخر Friedrich Schleiermacher)
 
***
خوشبخت‎ترین انسان بی ایمان، مانند گلی‎ست زیبا در یک لیوان، بدون ریشه و بی دوام.
(لودویگ بورنه Ludwig Börne)
 
***
فرد خوشبخت نیازمند ایمان است تا متکبر نشود؛ آدم بدبخت آن را برای عصای دست خود می‎خواهد و آدم تیره بخت برای تسلیم نشدن.
(ویلهلم فون هومبولت Wilhelm von Humboldt)
 
***
مدام به دنبال آنچه نداری نرو، فروتنی روحت را پر می‏سازد، سپاس آرزویت را. همه گل‎ها، همه گل‎های کوچک، و در میانشان حتی یک آوازه کوچک هم برای تو می‎شکفند!
(تئودور فونتانه)
 
***
شادی معتدل پایداری‎اش طولانی‎تر است.
(یک ضرب المثل خردمندانه)
 
***
از اعتدال سعادتی خالص سرچشمه می‎گیرد.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
عیاشی همه چیز را می‎بلعد، و بیش از هر چیز خوشبختی را.
(ماری فون ابنر اشنباخ)
 
***
آه ای دوست، خوشبختی واقعی قناعت است، و قناعت همه جا به قدر کفایت داراست.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
وقتی آدم خوشبخت است، لزومی ندارد که بخواهد خوشبخت‎تر باشد.
(تئودور فونتانه)
 
***
از بدبختی ابتدا تقصیر را تفریق و آنچه باقی می‎ماند با صبوری حمل کن!
(تئودور اشتورم Theodor Storm)
 
***
زمان یک گلدان است. بستگی به این دارد که خار یا گل سرخ در آن کاشته شود.
(رودولف رولفز Rudolf Rolfs)
 
***
خوشبختی و بی دردی را باید شاکرانه پذیرا گردیم و لذت ببریم، اما هرگز آنها را طلب نکنیم.
(ویلهلم فون هومبولت)
 
***
اغلب مردم زندگی را به شرط شادی می‎خواهند. اما شادی فقط وقتی حضور می‎یابد که آدم شرطی قائل نشود.
(آرتور روبین‎اشتاین Arthur Rubinstein)
 
***
بر حسب تصادف کسی مؤفق به کسب روش زندگی خردمندانه نمی‎گردد. تا پایان عمر چگونه زندگی کردن را باید آموخت.
(سنکا)
 
***
تو فقط باید خود را از حسد پاک کنی، بعد شادی‎ات ده برابر خواهد گشت، در هر لحظه شادی دیگران را شادی خود بدان.
(پاول هایزه Paul Heyse)
 
***
برای انسان شدن باید مدت درازی زندگی کرد.
(آنتوان دو سنت‎ـ‎اگزوپره Antoine de Saint-Exupery)
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ساعت 14:4  توسط سعید از برلین  | 

 
یک قلب شاد بهترین دارو و یک روح افسرده خشکاننده اسکلت بدن است.
(یک کلام حکیمانه از کتاب مقدس)
 
***
شوخی روح را از بالای پرتگاه‎ها عبور می‎دهد و به او بازی با اندوه را می‎آموزاند.
(آنزلم فویرباخ Anselm Feuerbach)
 
***
شوخی کمربند نجات در طوفان زندگی‎ست.
(ویلهلم رابه Wilhelm Raabe)
 
***
مادر الهامات لذت‎بخش شادی‎‎ست.
(لوک دو سیاپیه وونارگ Luc de Ciapiers Vauvenargues)
 
***
بجز شادی همه چیز در جهان حماقت است.
(فریدریش دوم Friedrich II)
 
***
شادی آسمانی‎ست که در زیر آن همه چیز می‎روید.
(جین پاول Jean Paul)
 
***
جدی‎ترین چیزها شادی‎ست.
(رنه شیکهله Rene Schickele)
 
***
انسان شاد بیشتر از آنچه بتواند تصور کند دشمن دارد؛ اما دوستانش خیلی بیشترند.
(ماکس ریشنر Max Rychner)
 
***
عمق جهان و اسرارش آنجائی نیست که ابرها و تاریکی‎ها هستند، عمق جهان در شفافیت و شادی نهفته است.
(هرمن هسه Hermann Hesse)
 
***
شاد باش! این هوشمندانه‎تر از تمام اندیشیدن‎هاست؛ خدا همچنان یاری خواهد رساند، و شریران نردبان آسمان خواهند گشت.
(تئودور فونتانه Theodor Fontane)
 
***
شادی نه هوسرانی‎ست و نه از خود راضی بودن، شادی بالاترین شناخت و عشق است، لبیک به تمام واقعیت‎ها و بیداری در کنار اعماق و ورطه‎هاست، فضیلت مقدسین است و نجیب‎زادگان، شادی نابود نگشتنی‎ست و با افزایش سن و نزدیک گشتن انسان به مرگ بر آن افزوده می‎گردد.
(هرمن هسه)
 
***
آیا می‎دانی که لذت زندگی در چیست؟ در شوخ بودن! ــ اگر نمی‎توانی، پس خوش باش!
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
چنان پر از شادی‎ست که سر بطری از روحش به هوا می‎جهد.
(ویلهلم بوش)
 
***
با رنج‎ها و شکایات می‎توان به تنهائی کنار آمد، اما شادی را باید تقسیم کرد.
(هنریک ایبسن Henrik Ibsen)
 
***
قبل از هر چیز بیاموز خودت را شاد سازی! شادی واقعی خیلی مهم می‎باشد.
(سنکا Seneca)
 
***
انسان‎ها بدون شادی هیچ فایده‎ای ندارند.
(فریدریش دوم)
 
***
شادی یعنی پرهای قوی در طبیعت ابدی. شادی چرخ‎های بزرگ ساعت این جهان را می‎چرخاند.
(فریدریش شیلر)
 
***
راضی بودن هنر بزرگی‎ست، راضی به نظر آمدن مه‎ایست عریان، راضی گشتن یک خوشبختی‎ست‎ و راضی باقی ماندن یک شاهکار.
(یک ضرب المثل حکیمانه)
 
***
شخصی که از داشته‎هایش راضی نیست، از آنچه هم که آرزویش را می‎کند راضی نخواهد گشت.
(برتهلود آوئرباخ Berthold Auerbach)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 23:31  توسط سعید از برلین  | 

نگرانی‎ها اغلب از جنس گزنه‎اند، می‎سوزانند وقتی آنها را با لطافت لمس کنی؛ آنها را شجاعانه نگهدار، به این نحو پنجه‎افکنی دردآور نمی‎گردد!
(امانوئل گایبل Emanuel Geibel)
 
***
بیشترین مصیبت‎ها از ضعف خود ما سرچشمه می‎گیرند.
(یک ضرب المثل حکیمانه)
 
***
بدبختی مانند یک ساعت از کارافتاده است که در روشنائی صبح ناگهان وقت نیمه شب را نشان می‎دهد. فقط باید خود را کمی امتحان کنیم، شاید که خرابی از ما باشد و فراموش کرده‎ایم ساعت را کوک کنیم.
(لودویگ هابیشت Ludwig Habicht)
 
***
یک سقوط ژرف اغلب به خوشبختی بلندی منتهی می‎گردد.
(ویلیام شکسپیر William Shakespeare)
 
***
بر خوشبختی باید حکومت کرد و بر بدبختی غلبه.
(یک ضرب المثل حکیمانه)
 
***
هیچ خردمندی بخاطر شکست سوگواری نمی‎کند، بلکه شجاع و شاد به جبران آن می‎پردازد.
(ویلیام شکسپیر)
 
***
فقط در بدبختی است که می‎توانیم همه ویژگی‎هائی را که برای تحمل کردن آن ضروریند تماماً بشناسیم.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
به بدبختی باید با دست‎ها و پاها یورش برد و نه با پوزه.
(یوهان هاینریش پستالوسی Johann Heinrich Pestalozzi)
 
***
فتح شادی خویش با ارزش‎تر از تسلیم کردن خود به الم می‎باشد.
(آندره ژید)
 
***
برای قابل تحمل‎تر ساختن بدبختی کسی که پایش را شکسته است می‎توان به او نشان داد که خیلی راحت می‎توانست بجای پا گردنش را بشکند.
(ایمانوئل کانت Immanuel Kant)
 
***
درد و رنج گذشته باید احساس تندرستی بیاموزاند. کسی که هرگز محتاج نبوده بدون شادی توانگر است.
(یوهانس هاینریش پستالوسی)
 
***
در وصف انزوای شب آواز محزون نخوانید! نه، آه ای مهربانان زیبارو، آن را برای مجلس‎آرائی ساخته‎اند.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
آنکه در شکست خوردن پیروزی می‎آموزد، شادی پیروزی را نیز می‎تواند تحمل کند.
(امانوئل گایبل)
 
***
کسی که توانا به آواز خواندن و خندیدن است بدبختی خود را به وحشت می‎اندازد.
(کریستف لمن Christoph Lehmann)
 
***
خنده و لبخند در و دروازه‎اند که می‎تواند بسیاری چیزهای خوب از میانشان پاورچین در انسان‎ها داخل شود.
(کریستیان مورگن‎اشترن)
 
***
بر باد رفته‎ترین روزها آنهائی‎اند که در آنها نخندیده‎ای.
(نیکولا شامفا Nicolas Chamfort)
 
***
خنده ما را منطقی‎تر از خشم نگاه می‎دارد.
(گوتهولد افرائیم لسینگ)
 
***
شادی و میانه‎روی از حاذق‎ترین پزشکان‎اند.
(یک ضرب المثل حکیمانه)
 
***
شادی‎ها بال‎های ما و دردها مهمیزمان می‎باشند.
(جین پاول Jean Paul)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 14:48  توسط سعید از برلین  | 

همانگونه که مقصود از نصب کردن تابلو برای گم کردن راه نمی‎باشد، مصیبت در جهان هم برای این نیست که آدم از آن جاخالی کند.
(اپیکتت)
 
***
غم و شادی یکدیگر را بر پشت خود حمل می‎کنند.
(یک ضرب المثل خردمندانه آلمانی)
 
***
سعادت و بدبختی در زندگی به یکدیگر مانند خواب و بیداری زنجیر شده‎اند، و یکی بدون آن دیگری وجود ندارد، و هر یک در پی تغییر خواست دیگری‎ست.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
حقیقتاً انسان‎هائی وجود دارند که بدبختی خود را آسان‎تر از خوشبختی دیگران تحمل می‎کنند.
(یک ضرب المثل خردمندانه)
 
***
اینکه دیگران سعادتمند نیستند را کاملاً طبیعی می‎پنداریم، اما خوشبخت نبودن خود ما همیشه برایمان غیر قابل درک به نظر می‎آید.
(ماری فون ابنر‎ا‎شن‎باخ)
 
***
سخت است تحمل کردن بلا، اما سخت‎تر تحمل کردن سعادت است.
(فریدریش هولدرین Friedrich Hölderlin)
 
***
در وقت شادی مغرور نباش، و هنگام مصیبت محزون.
(دیوجه‎نس لایرتیوس Diogenes Laertius)
 
***
بدبختی به من آموزاند به مصیبت‎زدگان یاری رسانم.
(ورجیل Vergil)
 
***
سعادت هم مانند الم دردآور است، زیرا وقتی که خوشبختیم می‎دانیم که این نیز خواهد گذشت.
(امانوئل فون بودمن Emanuel von Bodman)
 
***
فورتونا لبخند می‎زند، اما او فقط با اکراه کاملاً خوشبخت می‎سازد: اگر یک روز تابستانی به ما عطا فرماید، بدنبالش پشه هم هدیه می‎دهد.
(ویلهلم بوش)
 
***
خوشبختانه انسان فقط تا درجه مخصوصی توانا به درک بدبختی‎ست؛ هر چیزی فراتر از آن او را نابود یا بی‎تفاوت می‎سازد.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
در واقع هر مصیبتی فقط آن اندازه سنگینی دارد که آدم آن را می‎سنجد.
(ماری فون ابنراشن‎باخ)
 
***
هیچ غمی بزرگ نیست. غم شادی در رحم دارد.
(یک ضرب المثل حکیمانه آلمانی)
 
***
ای بازی شاد و جاودانه امواج! تو بسیاری را فریفتی، بعضی از آنها دیگر بازنمی‎گردند. و باز اما ضربات موج‎هایت مدام جسارتی تازه می‎بخشند، نادرست و خنده‎دار مانند خوشبختی.
(یوزف فون ایکندورف)
 
***
آدم سعادت و رنگین کمان را بر بالای پشت‎بام خود نمی‎بیند، بلکه فقط بر پشت‎بام دیگری.
(یک ضرب المثل حکیمانه آلمانی)
 
***
سعادت هم اغلب وضع عینک را دارد: آدم آن را بر روی بینی‎اش دارد و از آن بی‎خبر است.
(یک ضرب المثل حکیمانه آلمانی)
 
***
این یک قانون در زندگی‎ست: وقتی دری خود را برویمان می‎بندد در دیگری بجای آن گشوده می‎گردد. فاجعه اما این است که آدم اغلب به در بسته شده نظر دارد و توجه‎ای به در باز گشته نمی‎کند.
(آندره ژید Andre Gide)
 
***
به روحت اندوه مرسان و اجازه نده تشویش تو را از هستی ساقط کند.
(کلامی حکیمانه از کتاب مقدس)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 19:13  توسط سعید از برلین  | 

 
کسی که در جهان واقعی کار می‎کند و در دنیای ایده‎آل خود زندگی، به سرانجام رسیده است.
(لودویگ بورنه Ludwig Borne)
 
***
خودشناسی معمولاً بیشترین خوبی‎ها را به انسان می‎دهد، خودفریبی اما بیشترین بدی‎ها را.
(سقراط Sokrates)
 
***
به درون خود بنگر. در درونت چشمه‎ای‎ست که اگر که حفاری بدانی هرگز خشک نمی‎گردد.
(مارک آورل Marc Aurel)
 
***
من از شناختن خود می‎ترسم، اما نمی‎توانم خود را نادیده انگارم.
(ولتر Voltaire)
 
***
هدف از زندگی خود را تکامل دادن است، و ماهیت خویش را کاملاً جلوه‎گر ساختن مقصد ما.
(اسکار وایلد Oscar Wilde)
 
***
کسی که خود را می‎شناسد می‎تواند خیلی زود بقیه انسان‎ها را هم بشناسد.
(جورج کریستف لیشتنبرگ Georg Christoph Lichtenberg)
 
***
آدم زندگی‎اش را بلافاصله پس از دست کشیدن از مقایسه با زندگی دیگران خیلی زیباتر می‎یابد.
(یک ضر‎ب المثل خردمندانه)
 
***
فقط کسی که زندگی خود را احساس کرده طولانی‎تر از دیگران زندگی می‎کند و نه کسی که بیشترین تعداد سال را زندگی کرده است.
(ژان بتیست روسو Jean Baptiste Rousseau)
 
***
درد و لذت هر دو هدایای باارزشی‎اند، و باید یکی را مثل آن دیگری کاملاً مزه کرد، هر کدام را با خلوص مخصوص خویش، و بدون مخلوط ساختن‎شان.
(سیمون وی Simone Weil)
 
***
این چه رازی‎ست؟ یک انسان هر کاری می‎کند و منحصراً کارهائی که مایل است، اما باز هم خوشبختی کامل را به دست نمی‎آورد.
(آنری دو مونترلا Henry de Montherlant)
 
***  
همه برای رسیدن به سعادت تلاش می‎کنند، اما مسیر مسابقه تنگ است.
(فریدریش فون شیلر Friedrich von Schiller)
 
***
فاصله ما از آرزوهایمان وقتی تصور کنیم که صاحب آنها گشته‎ایم هرگز دورتر نبوده است.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
سعادت دائمی ملال‎آور است.
(اسوالد اشپنگلر Oswald Spengler)
 
***
هیچ خوشبختی کاملی وجود ندارد.
(هوراس Horaz)
 
***
سعادت برای یک عمر! هیچ کس نمی‎توانست آن را تحمل کند، چنین چیزی می‎توانست جهنم بر روی زمین باشد.
(جورج برنارد شاوو George Bernard Shaw)
 
***
برای آدم سعادتمند تمام زندگی کوتاه است. برای دردمندان شب به پایان نمی‎رسد.
(ماکس ژاکوب Max Jacob)
 
***
در حال قایقرانی بر امواج سعادت تکه تکه می‎گردد مهارت انسان در برخورد با صخره پنهان.
(آشیلوس Aischylos)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:14  توسط سعید از برلین  | 

 
خوشبختی فقط عشق است، و عشق خوشبختی‎ست.
(آدلبرت فون کامیسو Adalbert von Chamisso)
 
***
خوشبخت نبودن خیلی بهتر از بدون عشق بودن است.
(کریستیان فورشته‎گات گلرت Christian Fürchtegott Gellert)
 
***
هدایا را بدون انتخاب تقسیم می‎کند، و ناعادلانه خوشبختی را.
(فریدریش فون شیلر Friedrich von Schiller)
 
***
قلب زن بر روی زمین فقط یک خوشبختی را می‎شناسد! و آن خوشبختی این است: عاشق شود و دوستش بدارند.
(میشل بر Michel Beer)
 
***
در خوشبختی قانونی عجیب و غریبی حکمفرماست! تو دلت خیلی بیشتر می‎خواهد خوشبختی را بیابی تا اینکه از آن نگهداری کنی.
(ماکسیمیلیان لیبورگ Maximilian Liehburg)
 
***
خوشبختی را مانند پرنده در دست خود نگهدار: تا جائیکه ممکن است خیلی آرام و آزاد! طوریکه پرنده فکر کند می‎تواند هر لحظه اراده کند بپرد، بعد او با کمال میل روی دست‎ات می‎نشیند.
(فریدریش هبل Friedrich Hebbel)
 
***
به دنبال خوشبختی گریزپا بدوید! دوستان، آنقدر بدوید تا پیر و ضعیف شوید! من در تلاش‎تان سهیم می‎گردم: طبیعت به آن فرمان می‎دهد. من هم برای اینکه کاری انجام داده باشم، نشسته بر روی مبل شماها را تماشا می‎کنم.
(گوتهولد افرائیم لسینگ Gotthold Ephraim Lessing)
 
***
آه، ای قلب بشری، خوشبختی‎ات در چه می‎باشد؟ چیزی زاده گشته و مبهم، و بی‎درنگ پس از سلام، چیزی گم‎گشته، لحظه‎ای بی‎تکرار!
(نیکولاس لناو Nikolaus Lenau)
 
***
خوشبختی پرنده‎ای‎ست که نگهداری آن دشوار می‎باشد، و فقط در قفس در بسته حراست ‎می‎گردد. سکوت مأمور نگهبانی اوست. و سریع می‎پرد او، اگر پر حرفی جرئت نماید و شتاب‎زده در قفس را باز کند.
(فریدریش فون شیلر)
 
***
اگر سعادت قصد دارد به میل خود چیز خوبی به تو هدیه دهد، تشکر کن، و آن را بدون اندیشیدن بپذیر. به هر هدیه‎ای خیر مقدم باید گفت، اما مهم‎تر از هر چیز: مایلم که در آنچه تو تلاش می‎کنی کامیاب گردی!
(ویلهلم بوش Wilhelm Busch)
 
***
چیزی بجز تلاشی آزادانه بخاطر سعادت خویش نمی‎تواند زیباترین صلح را به ما بدهد.
(یوهان وولفگانگ فون گوته Johann Wolfgang von Goethe)
 
***
کسی نمی‎تواند انتظار خوشبختی را بکشد. خوشبختی یا هست یا نیست؛ سؤال فقط این است که آدم آن را در چه می‎یابید.
(مارتین کسِل Martin Kessel)
 
***
هنر می‎خواهد، بتوانی خود را متقاعد سازی که آدم خوشبختی هستی.
(گوتهولد افرائیم لسینگ)
 
***
ترانه در هر چیزی خفته است و رویا را با خود می‎برد و می‎برد، و جهان آغاز به آواز خواندن می‎کند، اما فقط وقتی که تو آن واژه جادوئی را به صدا اندازی.
(یوزف فون ایکن‎دورف Joseph von Eichendorff)
 
***
این خود چیزها نیستند که ما را شاد یا ناخشنود می‎سازند، بلکه فقط تصورمان از آنها این کار را می‎کند.
(اپیکتت Epiktet)
 
***
من تقریباً فکر می‎کنم که اگر چیزی را با روح و از صمیم قلب آرزو کنم، سپس زندگی چنین آرزوئی را با کمال میل برآورده می‎سازد.
(آرتور روبین‎اشتاین Arthur Rubinstein)
 
***
خوشبختی در این نهفته نیست که بتوانی آنچه را می‎خواهی انجام دهی، بلکه در این نهفته است که تو هم همیشه آنچه را انجام می‎دهی بخواهی.
(لئو تولستوی Leo Tolstoi)
 
***
می‎خواهی همچنان پرسه بزنی؟ ببین، خوبی همین نزدیک دراز کشیده است. بیاموز خوشبختی را به دست آوری، زیرا که سعادت همیشه وجود دارد.
(یوهان وولفگانگ فون گوته)
 
***
خوشبختی هرکس همانطور که هنرمند از ماده خام به یک پیکر شکل می‎دهد در دست خود اوست. اما این هنر هم مانند بقیه چیزهاست: فقط توانائی انجام آن با ما زاده شده است، اما بعد باید آموخته شود و با دقت تمرین گردد.
(یوهان وولفگانگ فون گوته)
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:15  توسط سعید از برلین  | 

بالاترین رضایت: خوشبختی برای بنی آدم تقاضا کردن و برایش ناگزیر و مفید بودن است. بالاترین معرفت آن معرفتی‎ست که انسان را بدون رنج دادن به زندگی کردن آموزش دهد.
(سنتا ماورینا Zenta Maurina)
 
***
فقط آدم خوش‎بخت توانا به خوش‎بخت ساختن است، و کسی که این کار را می‎کند بر شادی خویش می‎افزاید.
(یوهان ویلهلم لودویگ گلایم Joh. Wilh. Ludw. Gleim)
 
***
بهترین پادزهر نگرانی خود را فوری متوجه نگرانی دیگران ساختن است.
(کارل هیلتی Carl Hilty)
***
انسان‎ها نمی‎توانند توسط هیچ چیز به خدایان چنین نزدیک ‎شوند که شاد ساختن انسان‎ها آنها را به او نزدیک می‎سازد.
(شیچرو Cicero)
 
***
من دلم می‎خواهد خوشبخت باشم تا بتوانم دیگران را خوشبخت سازم. بدون مهمان شادی ناممکن است.
(کریستیان مورگن‎اشترن Christian Morgenstern)
 
***
تا زمانیکه خوشبختی تعداد زیادی دوست خواهی شمرد؛ و وقتی آسمانت ابری می‎گردد خودت را تنها خواهی یافت.
(اووید Ovid)
 
***
آیا از نگاه معشوقعه‎ات بیشتر از زیباترین شادی زندگی ناتوان می‎گردی؟ باور کن: اینچنین هرگز کسی تو را تماشا نمی‎کند، طوریکه تو او را می‎نگری.
(ارنست فون فویشترزلبن Ernst von Feuchtersleben)
 
***
بهترین راه برای شروع خوب هر روزمان این است که وقت بیدار گشتن به این فکر کنیم که حداقل در این روز بتوانیم برای یک انسان شادی خلق کنیم.
(فریدریش نیچه Friedrich Nietzsche)
 
***
آیا لذت‎بخش‎تر از شناختن انسانی که بتوان با او صحبت کرد، طوریکه که آدم با خود صحبت می‎کند وجود دارد؟ آیا آدم می‎توانست بالاترین خوشبختی و عمیق‎ترین مصیبت را اگر کسی را نمی‎داشت که در آنها سهیم شود تحمل کند؟ دوستی بیش از هر چیز شفقت و همدردی‎ست.
(شیچرو Cicero)
 
***
یک دوست واقعی در خوشبختی‎ ما بیشتر از هزار دشمن در مصیبت‎هایمان سهیم است.
(ماری فون ابنر‎ا‎شن‎باخ Marie von Ebner-Eschenbach)
 
***
من محتاج آنم که خانه‎ام شکوفا گردد: با زنی زیرک و شاد، یک گربه که روی کتاب‎ها خود را بغلتاند. و در هر زمان دوستانی که بدون آنها نمی‎خواستم زنده بمانم.
(جیون آپولینر Guillaume Apollinaire)
 
***
توانائی دوست پیدا کردن یکی از کالاهائی‎ست که خرد در سراسر زندگی می‎تواند با آن خود را شاد سازد.
(اپیکور Epikur)
 
***
هر از گاهی باید آدم خود را از طریق مواجهه گشتن با انسان‎های خوب و قوی‎تری دوباره صحافی کند، وگرنه تک تک برگ‎هایش را از دست می‎دهد و دل‎سرد گشته و بیشتر از هم جدا می‎گردد.
(فریدریش نیچه)
 
***
زیباترین هدیه‎ای که خدایان به انسان‎ها عطا کرده‎اند دوستی است. شاید برخی ثروت، افتخار یا سلامت را ستایش کنند، من اما دوستی و حکمت را بیش از همه ترجیح می‎دهم. انسان در وقت شادی و مصیبت بیش از هر زمان محتاج دوستی است.
(سیچرو)
 
***
آه خدای من، چه خوش‎بختی یزرگی‎ست دوست داشته شدن! و چه عظیم است خوش‎بختی دوست داشتن!
(یوهان وولفگانگ فون گوته Johann Wolfgang von Goethe)
 
***
زیرا که بالاترین خوش‎بختی بر روی زمین دوست داشته شدن است.
(یوهان گوتفرید فون هردر Johann Gottfried von Herder)
 
***
فقط روحی خوش‎بخت است که عاشق باشد.
(یوهان وولفگانگ فون گوته)
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت 21:35  توسط سعید از برلین  | 

به این ترتیب او به حیاط قصر می‎رسد. زمان شور و مشورت به پایان رسیده و پادشاه تنها بود. ویراتا به سمت او می‎رود، پادشاه بلند می‎شود تا او را در آغوش گیرد، اما ویراتا خود روی زمین خم می‎کند و لبه لباس او را به نشانه داشتن تمنا می‎گیرد.
پادشاه می‎گوید: "خواهش‎ات قبل از آنکه کلمه شود و از لبانت خارج گردد پذیرفته گشت. برای من افتخار است که این قدرت را دارم که بتوانم به مرد پارسائی خدمت کنم و کمکی برای خردمندان باشم."
ویراتا جواب می‎دهد: "مرا پارسا خطاب نکن. زیرا راه من راه حق نبود. من در دایره می‎چرخیدم و حال در درگاه تو خواهشمند ایستاده‎ام، جائیکه روزی من ایستاده بودم و از تو خواستم که مرا از خدمت معاف سازی. من می‎خواستم دست از هر کاری بکشم تا از گناه مبرا بمانم، اما من هم در توری که از طرف خدایان برای زمینیان بافته شده است گرفتار بودم."
پادشاه جواب می‎دهد: "دور باشد که در باره تو چنین فکر کنم. چگونه توانستی با وجود بریدن از مردم بر کسی بی‎عدالتی کنی، و با وجود زندگی کردن با خدایان دچار گناه گردی؟"
"من آگاهانه گناه نکردم، من از گناه فرار می‎کردم، اما پای ما به این زمین و اعمال ما به قوانین ابدی بسته است. همچنین انفعال نیز یک عمل است و من نتوانستم از چشم برادر ازلی که در کنارش تا ابد بر خلاف اراده خود کار خوب و بد انجام می‎دهیم فرار کنم. اما من هفت بار مقصرم، زیرا که از برابر خدا گریختم و از خدمت به زندگی امتناع کردم، من فردی بی‎فایده بودم، زیرا که من فقط خود را سیر می‎ساختم و به کس دیگری خدمت نمی‎کردم. حالا می‎خواهم دوباره خدمت کنم."
"ویراتا، حرف‎ات برایم غریب است، من تو را درک نمی‎کنم. آرزوی‎ات را بگو که آن را انجام دهم."
"من دیگر نمی‎خواهم در اراده خود آزاد باشم. زیرا که نه فرد آزاده آزاد است و نه فرد غیر فعال بدون گناه. فقط تنها کسیکه خدمت می‎کند آزاد است، کسیکه اراده خود را به دست کس دیگری می‎دهد و بدون سؤال کردن نیرویش را به کار می‎برد. دستاورد ما و شروع و پایان‎اش فقط در میان کار قرار دارد و علت و تأثیر آن در نزد خدایان. پادشاه من، مرا از اراده‎ام آزاد کن تا سپاس‎گزار تو گردم، زیرا که همه خواسته‎ها سردرگمی به بار می‎آورند و همه خدمت‎ها حکمت‎اند."
"من تو را درک نمی‎کنم. از من می‎خواهی که تو را آزاد سازم و بعد درخواست خدمت می‎کنی. حالا دیگر کسی آزاد است که به کس دیگری خدمت می‎کند، و کسی که به او دستور خدمت می‎دهد آزاد نیست؟ من این را نمی‎فهمم."
"پادشاه من، این خوب است که تو آن را در قلب‎ات نمی‎فهمی. زیرا اگر که آن را می‎فهمیدی بعد چگونه می‎توانستی پادشاه باشی و فرمان برانی؟"
چهره پادشاه از خشم سیاه می‎گردد. "پس تو معتقدی که پادشاه در برابر خدایان از برده کمتر است؟"
"در برابر خدایان کسی کمتر و بیشتر نیست. کسی که بدون پرسش فقط خدمت می‎کند و از اراده‎اش می‎گذرد گناه را از دوش خود برداشته و به خدا پس داده است. اما کسیکه می‎خواهد و فکر می‎کند می‎تواند توسط خرد از گناه اجتناب ورزد به وسوسه دچار و در گناه می‎افتد."
چهره پادشاه همانطور تاریک می‎ماند.
"بنابراین یک خدمت با خدمت دیگر برابر است و در برابر خدا و انسان‎ها کسی نه بزرگ‎تر از دیگری و نه کم‎تر است؟"
"پادشاه من، ممکن است که به چشم انسان بعضی چیزها بزرگ‎تر به نظر آید، اما در برابر خدا همه خدمت‎ها برابرند."
پادشاه مدت درازی با خشم به ویراتا نگاه می‎کند. غرور با بدجنسی خود را کمی در روحش خم می‎کند. اما وقتی چهره ویران و موی سفید روی پیشانی چین‎دار او را می‎بیند فکر می‎کند که شاید پیرمرد با گذشت زمان به حالت بچگی برگشته است، و برای امتحان او را دست می‎اندازد و می‎گوید: "آیا می‎خواهی نگهبان سگ‎های قصرم شوی؟" ویراتا خم می‎شود و به نشانه تشکر پله را می‎بوسد.

از آن روز به بعد پیرمرد که مردم سرزمین روزی او را با چهار نام فضیلت ستایش می‎کردند نگهبان سگ‎های انبار جلوی قصر می‎گردد و همراه با نوکران در پائین دهلیز زندگی می‎کند. پسرانش بخاطر او خجالت می‎کشیدند، و هنگام عبور از آنجا از پشت خانه می‎رفتند تا او را نبینند و مجبور نشوند نزد دیگران نسبت خونی‎شان را آشکار سازند، روحانیون از فرد فرودست دوری می‎جستند. فقط مردم می‎ایستادند و چند روزی شگفت‎زده بودند وقتی که پیرمرد را که روزی فرد اول این سرزمین بود حالا بعنوان خدمت‎کار سگ‎ها می‎دیدند. اما او توجه‎ای به آنها ‎نمی‎کرد، و به زودی مردم پراکنده می‎شوند و دیگر به او توجه‎ای نمی‎کنند.
ویراتا خدمت‎اش را از شروع سرخی صبح تا سرخی شب صادقانه انجام می‎داد. او پوزه سگ‎ها را می‎شست، جلویشان غذا می‎گذاشت، جای خواب‎شان را آماده می‎ساخت و مدفوع‎شان را جارو می‎کرد. به زودی سگ‎ها او را بیشتر از هرکس دیگر در قصر دوست داشتند، و او بخاطر بودن با آنها خوشحال بود، دهان چروک‎شده‎اش که به ندرت با انسان‎ها حرف می‎زد، همیشه هنگام شادی آنها لبخند می‎زد، و او سال‎های زندگی‎اش را که دراز و بدون اتفاقات بزرگ بودند دوست می‎داشت. پادشاه پیش از او می‎میرد، پادشاه جدیدی می‎آید که به او توجه‎ای نمی‎کرد و حتی یک بار او را به این دلیل که هنگام عبور یک سگ دندان غروچه کرده بود با چوب زد. و همینطور دیگر انسان‎ها هم کم کم زندگی او را فراموش می‎کنند.
اما هنگامیکه زندگی او هم به پایان می‎رسد و ویراتا می‎میرد و چشم بر جهان می‎بندد او را در گودال خاکروبه برده‎ها چال می‎کنند، دیگر مردم او را که روزی در سراسر سرزمین با چهار نام فضیلت ستایش می‎کردند به یاد نمی‎آوردند. پسرانش خود را مخفی ساخته بودند و هیچ روحانی‎ای سرود مردگان را برای کالبد بی‎جانش نخواند. فقط سگ‎ها دو روز و دو شب زوزه کشیدند، و بعد آنها هم ویراتا را فراموش کردند، مردی را که نامش نه در شرح وقایع تاریخی پادشاهان آمده و نه در کتب حکما حک شده است.
 
_ پایان _    
      
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت 2:25  توسط سعید از برلین  | 

 

و هنگامیکه ویراتا قصد داشت پرسش‎گرانه به دفاع از خود برخیزد، دوباره زن او را با خود می‎کشد: "بفرما، دستگاه بافندگی را که خالی است ببین! همسر من پاراتیکا Paratika روزها اینجا می‎ایستاد و پارچه سفید می‎بافت، بافنده بهتری از او در کشور پیدا نمی‎شد. مردم از راه دور می‎آمدند و برای او کار می‎آوردند، و کار برای ما زندگی می‎آورد. روزهایمان روشن بود، زیرا که پاراتیکا مردی مهربان و پشت‎کارش خلل ناپذیر بود. او از فاسدین و از خیابان اجتناب می‎کرد، سه فرزند در زهدانم بیدار ساخت، و ما آنها را بزرگ کردیم تا مانند او  مردانی مهربان و عادل شوند. بعد او از یک شکارچی شنید ــ اگر خدا می‎خواست، هرگز مرد غریبه نمی‎آمد ــ که کسی در سرزمین وجود دارد که برای رسیدن به خدا خانه و میراث خود را رها کرده و با دست خود یک خانه ساخته است. در این وقت احساس پاراتیکا تاریک و تاریک‎تر می‎شود، او شب‎ها بسیار به فکر فرو می‎رفت و به ندرت کلمه‎ای حرف می‎زد. و یک شب وقتی من از خواب بیدار شدم، او از کنارم به جنگلی که منطقه پرهیزگاران نامیده می‎شود و تو از آنجا می‎آئی رفته بود تا در فکر خدا باشد. اما زمانیکه او به خدا می‎اندیشید ما را فراموش کرد، فراموش کرد که ما از نیروی بازوی او زندگی می‎کنیم. فقر بر خانه ما حاکم شد، بچه‎ها دیگر نان برای خوردن نداشتند و یکی بعد از دیگری مرد، و امروز هم این آخرین فرزندم بخاطر تو مرد. زیرا که پدر او را تو فریفتی. فقط به این خاطر که تو به ماهیت واقعی خدا می‎خواهی نزدیک‎تر باشی باید سه فرزندم در زمین سخت نقل مکان کنند. والا مقام، چطور می‎خواهی این کفاره را پس بدهی، وقتی من از تو در پیشگاه قاضی مردگان و زندگان شکایت کنم که اندام کوچک فرزندانم قبل از خارج شدن جان از بدن با هزار رنج و عذاب خم گشتند، و تو در این حال برای پرندگان غذا می‎ریختی و از تمام رنج‎ها دور بودی؟ چگونه می‎خواهی کفاره این گناه را پس بدهی که تو مرد عادلی را که به من و پسربچه‎های بی‎گناه غذا می‎داد با این توهم احمقانه که او در عزلت نزدیک‎تر به خداست و نه در خانه خود فریفتی تا دست از کار بکشد؟"
ویراتا بارنگی پریده و لبانی لرزان ایستاده بود.
"من این را نمی‎دانستم که انگیزه‎ای برای دیگران بوده‎ام. من فکر می‎کردم به تنهائی عمل می‎کنم."
"عاقل، پس حکمت‎ات کجاست، وقتی تو چیزی را کودکان می‎دانند نمی‎دانی، که تمام کارها توسط خدا انجام می‎گیرد، که کسی نمی‎تواند خود را با زور از او و از قانون گناه جدا سازد! تو بیش از یک آدم متکبر چیزی نبوده‎ای، که فکر می‎کردی آقا و مسلط بر اعمالت هستی و می‎توانی به دیگران آموزش دهی: آنچه برای تو شیرین بود حالا تلخی من و زندگی تو مرگ این کودک گشته."
ویراتا لحظه‎ای می‎اندیشد و بعد تعظیم می‎کند.
"تو درست می‎گوئی، و من می‎بینم: معرفت حقیقت همیشه در یک درد بیشتر است تا در نزد آرامش حکما. آنچه را که من می‎دانم، از تیره‎بختان آموخته‎ام، و آنچه را که مشاهده کرده‎ام، از دریچه نگاه رنج‎دیدگان بود، از نگاه برادر ازلی‎ام و نه آنطور که من فکر می‎کردم از نگاه یک مرد فروتن خدا، من یک آدم متکبر بودم: این را من از رنج تو می‎دانم، رنجی که حالا من آن را می‎کشم. مرا به این خاطر ببخش، که من اعتراف می‎کنم: من در حق تو گناه کرده‎ام و احتمالاً در حق خیلی‎های دیگر، و من این را حدس نمی‎زدم. زیرا که حتی آدم بیکار هم عملی انجام می‎دهد که او را بر روی زمین گناه‎کار می‎سازد، فرد خلوت‎نشین هم در تمام برادران خود می‎زید. زن، مرا ببخش! من می‎خواهم دوباره از جنگل خارج شوم تا پاراتیکا هم دوباره به خانه‎اش بازگردد و برای تو زندگی تازه‎ای در زهدان بجای فرزندان قبلی بیدار سازد."
او دوباره تعظیم می‎کند و لبه لباس زن را با لبانش می‎بوسد. در این وقت اما خشم از زن می‎گریزد و او شگفت‎زده به رفتن پیرمرد نگاه می‎کند.

فقط یک شب دیگر را او در کلبه‎اش به سر می‎برد، به ستاره‎ها نگاه می‎کند که چگونه با رنگی سفید از عمق آسمان خارج می‎شوند و دوباره صبح خاموش می‎گردند، یک بار دیگر پرنده‎ها را برای خوردن غذا صدا می‎زند و آنها را نوازش می‎کند. بعد چوب‎دستی و کاسه گدائی‎اش را برمی‎دارد و همانطور که سال‎ها پیش آمده بود به شهر بازمی‎گردد.
بزودی خبر پخش می‎گردد که مرد مقدس گوشه عزلت خود را ترک گفته و دوباره به خانه بازگشته است، به این خاطر مردم سعادتمندانه از خیابان‎ها هجوم آوردند تا مرد به ندرت دیده شده را ببینند، برخی هم با ترس مخفیانه‎ای فکر می‎کردند شاید نزدیک شدن به او از طرف خدا اعلام یک فاجعه معنا بدهد. ویراتا از میان مردم که برایش دست تکان می‎دادند با احترام گام برمی‎داشت و کوشش می‎کرد جواب سلام و استقبال مردم را با لبخند شادی که همیشه مهربانانه بر لبانش می‎نشست بدهد؛ اما برای اولین بار قادر به این کار نمی‎گردد و چشمانش جدی و دهانش بسته می‎مانند.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:58  توسط سعید از برلین  | 

 
شهرت ویراتا یک بار دیگر بال درمی‎آورد و مانند شاهین سفیدی بر بالای سرزمین به پرواز می‎آید. تا دورترین دهکده‎ها و کلبه‎های کنار ساحل‎ها خبر مردی که برای تجربه کردن زندگی حقیقی در نیایش خانه و ارث خود را رها کرده است می‎پیچد، و مردم مرد خداترس را بخاطر چهارمین فضیلت‎اش <ستاره خلوت‎نشینی> نام می‎نهند. راهبان در معابد خلوت‎نشینی او را می‎ستودند و پادشاه در پیش خدمت‎گزارانش از او ستایش می‎کرد؛ قاضی‎های کشور بعد از اعلام حکم خود به آن اضافه می‎کردند: "امیدوارم حکم من مانند احکامی که ویراتا می‎داد عادلانه باشد، مرد عادلی که حالا با خدا زندگی می‎کند و از تمام حکمت‎ها آگاه است."
حالا اما گاهی چنین اتفاق می‎افتاد و با گذشت سالها مرتب بیشتر می‎گشت که یک مرد وقتی به ناحقی کردارش واقف می‎گشت و حس مبهم زندگی‎اش را می‎شناخت، خانه و وطن را رها می‎کرد، مالش را می‎بخشید و به جنگل می‎رفت، مانند ویراتا برای خود یک کلبه می‎ساخت تا با خدا زندگی کند. زیرا که سرمشق قوی‎ترین ریسمان بر روی زمین است که مردم را به هم متصل می‎کند؛ هر عمل در دیگران اراده انجام عمل حق را بیدار می‎سازد، او را از چرت زدن رویاهایش می‎پراند و فعالانه به آنها جامه عمل می‎پوشاند. و این مردان بیدار گشته داخل زندگی خالی خویش گشتند، آنها خون بر دست‎های خود و گناه در روحشان دیدند؛ بنابراین از جا برخاسته و به گوشه‎ای رفته بودند تا برای خود کلبه‎ای مانند ویراتا بسازند، و تنها به ضروریات بدن لخت خود و نیایشی بی‎انتها بپردازند. وقتی این مردان هنگام جستجوی میوه سر راه هم قرار می‎گرفتند کلمه‎ای با هم صحبت نمی‎کردند، تا از تشکیل اجتماع تازه‎ای خودداری کنند، اما چشم‎های‎شان دوستانه به همدیگر لبخند می‎زدند و آرزوی آرامش می‎کردند. مردم اما آن جنگل را <منطقه پرهیزگاران> نام نهادند و به خاطر آشفته نساختن تقدس آن منطقه هیچ شکارچی‎ای برای شکار به آنجا نمی‎رفت.
حالا یک بار، هنگامیکه ویراتا صبح به جنگل قدم می‎گذارد، یکی از زاهدین را بی حرکت بر روی زمین دراز افتاده می‎بیند، و وقتی خودش را خم می‎کند تا او را بلند کند، متوجه می‎گردد که کالبد مرد خالی از زندگی است. ویراتا چشمان متوفی را می‎بندد، نمازی برایش می‎خواند و سعی می‎کند جسم بی روح او را به خارج از جنگل حمل کند، تا توده هیزمی برای سوزاندن جنازه‎اش درست کند و بتواند کالبد این برادر پاک گشته به دگردیسی بپیوندد. اما این کار بخاطر تغذیه اندک برای دستان از قوت افتاده‎اش سخت بود. بنابراین از پایاب رودخانه برای کمک گرفتن به اولین دهکده می‎رود.
وقتی اهالی دهکده مرد والا را که آنها به او ستاره خلوت‎نشینی نام نهاده بودند در خیابانشان در حال رفتن می‎بینند به سویش می‎روند، محترمانه خواسته او را می‎شنوند و فوری می‎روند تا چند درخت را برای تشییع جنازه مرد مرده قطع کنند. اما هرجا ویراتا گام ‎می‎نهاد، زن‎ها تعظیم می‎کردند، کودک‎ها می‎ایستادند و او را که آرام قدم برمی‎داشت شگفت‎زده نگاه می‎کردند، و بعضی از مردها از خانه‎های خود بیرون می‎آمدند تا لباس مهمان عالیقدر را ببوسند و از مرد مقدس تقاضای دعای خیر کنند. ویراتا اما با لبخند از میان این موج پاک می‎رفت و احساس می‎کرد که دوباره چه زیاد و چه پاک از زمانیکه دیگر با انسا‎ها در ارتباط نبوده است قدرت دوست داشتن آن‎ها را دارد.
همه جا همسایه‎ها با شادی به او سلام می‎دادند، اما هنگامیکه از کنار آخرین کلبه کوتاه دهکده می‎گذشت دو چشم پر از نفرت زنی را بر خود دوخته می‎بیند ــ با وحشت چشم از او می‎گیرد، زبرا حالش طوری شده بود که انگار دوباره چشمان خیره و فراموش گشته برادر مقتولش را دیده است. اما سریع به عقب برمی‎گردد، زیرا روحش از زمانیکه ترک دنیا کرده بود از تمام دشمنی‎ها سخت دوری می‎جست. و او خود را متقاعد می‎سازد که ممکن است چشمانش اشتباه کرده باشند. اما نگاه‎ها هنوز خشمگین و خیره به او می‎نگریستند. و وقتی بر آرامش خود مسلط می‎گردد، قدمش را کج می‎کند تا به کنار در آن خانه برود، زن اما خصمانه به راهرو برمی‎گردد، و ویراتا از درون تاریکی آنجا هنوز نگاه گداخته او را مانند چشم ببری بی حرکت در میان بیشه بر روی خود مانند آتش احساس می‎کرد.
ویراتا به خودش جرئت می‎دهد. به خود می‎گوید <چطور می‎توانم به کسی که هرگز ندیده‎ام گناه کرده باشم که چنین خشمش به سمت من می‎جهد. باید اشتباهی رخ داده باشد، من می‎خواهم آن را حل کنم>. آرام به کنار در خانه نزدیک می‎شود و با استخوان انگشت‎اش به در می‎زند. فقط انعکاسی لخت به سوی او بازمی‎گردد، و با این حال او نزدیک بودن پر نفرت زن غریبه به در را احساس می‎کرد. صبورانه به در زدن ادامه می‎دهد، انتظار می‎کشید و مانند گدائی در می‎زد. عاقبت زن با تردید و با نگاهی تاریک و خصمانه قدم به جلو می‎گذارد.
زن از او با غرش می‎پرسد "هنوز از جان من چه می‎خواهی؟" و ویراتا می‎بیند که خشم چنان زن را می‎لرزاند که او دستش را مجکم به در گرفته است.
ویراتا اما فقط در چهره او نگاه می‎کرد، و قلب‎اش سبک شده بود، زیرا که او مطمئن گشت این زن را هرگز تا حال ندیده است. زیرا که زن جوان بود و سال‎ها می‎گذشت که او در سر راه انسان‎ها قرار نگرفته بود؛ ممکن نبود که با این زن برخورد کرده و بر علیه زندگیاش عملی انجام داده باشد.
ویراتا جواب می‎دهد: "خانم غریبه، من می‎خواستم به تو در صلح سلام بدهم و از تو بپرسم که چرا تو با خشم به من نگاه می‎کنی. آیا من به تو دشمنی روا داشته‎ام، آیا بر علیه تو کاری انجام داده‎ام؟"
"تو با من چه کرده‎ای؟" ــ خنده‎ای شیطانی دهانش را می‎گشاید، "تو با من چه کرده‎ای؟ کاری کوچک، یک کار خیلی کوچک: تو خانه‎ام را پر از پوچی ساختی، عزیزترین‎ام را از من گرفتی و زندگی‎ام را پیش مرگ پرتاب کردی. برو تا من چهره‎ات را بیشتر نبینم، وگرنه نمی‎توانم جلوی خشمم را بگیرم."
ویراتا او را با دقت نگاه می‎کند. چشمان زن چنان آشفته بودند که او فکر کرد جنون در زن ناآشنا رخنه کرده است. بنابراین برمی‎گردد تا به رفتن ادامه دهد، و به زن می‎گوید: "من آنکسی نیستم که تو فکر می‎کنی. من دور از انسان‎ها زندگی می‎کنم و گناهی در سرنوشت کسی از من سر نمی‎زند. چشمان تو مرا اشتباه گرفته‎اند."
اما خشم زن از پشت او را تعقیب می‎کرد.
"من تو را خوب می‎شناسم، کسی را که همه می‎شناسند! تو ویراتا هستی، کسی که او را ستاره خلوت‎نشینی می‎نامند، کسی که با چهار نام فضیلت ستایش می‎گردد. اما من تو را ستایش نمی‎کنم، دهان من بر ضد تو فریاد خواهد کشید تا به گوش آخرین قاضی زند‎گان برسد. حالا که می‎پرسی، پس بیا و ببین که با من چه کرده‎ای."
و زن ویراتای متعجب را می‎گیرد و به سمت کلبه‎اش می‎کشد، دری را به سمت یک اتاق که کوتاه و تاریک‎تر بود باز می‎کند و او را با خود به گوشه اتاق می‎کشد، جائیکه بر روی حصیر چیزی بی حرکت قرار داشت. ویراتا خود را خم می‎کند، و بعد با وحشت خود را عقب می‎کشد: یک پسربچه مرده آنجا افتاده بود، و چشمانش به او خیره نگاه می‎کردند، درست مانند زمانی که چشمان برادر در شکایتی ازلی به او می‎نگریست. در کنار او اما زن متذلل از درد فریاد می‎کشید: "سومین، آخرین فرزند از زهدان‎ام، و او را هم کشتی، تو، کسی که مردم او را مقدس می‎نامند و خادم خدا."
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 4:3  توسط سعید از برلین  | 

 
ویراتا اما خود را در اتاقش حبس می‎کند و به تذکر و فریادها اهمیتی نمی‎داد. ابتدا او خود را وقتی سایه‎ها داخل شب می‎افتند برای رفتن مجهز می‎کند، چوب‎دستی برمی‎دارد، کاسه گدائی، یک تبر برای کار، یک مشت میوه برای خوردن و برگ‎های نخل با نوشته‎های حکیمانه برای عبادت، جامه بلندش را تا زانو بالا می‎آورد و گره می‎زند و ساکت خانه را ترک می‎کند، بدون آنکه دیگر به طرف زن، فرزندان و املاکش سر برگرداند. تمام شب را به راهپیمائی می‎گذراند تا به رودخانه‎ای می‎رسد که او روزی شمشیرش را درون آن انداخته بود، بعد از پایاب رود می‎گذرد و به سمت بالادست آن سمت رود می‎رود، جائیکه هیچ چیز در آن ساخته نشده بود و زمین هنوز شخم را نمی‎شناخت.
او نزدیک سحر به محلی مسطح از جنگی سوخته می‎رسد که رعد و برق در یک درخت باستانی انبه زده بود. آب رود با پیچی آرام در آنجا جریان داشت، و دسته‎ای پرنده برای نوشیدن آب در اطراف آب کم عمق رود بدون ترس اجتماع کرده بودند. رود آنجا را روشن ساخته و سایه در پشت درختان قرار داشت. هنوز در آن اطراف چوب‎های متلاشی گشته از رعد و بوته‎های خم گشته ریخته بود. او آن محل چهارگوش تنها افتاده در وسط جنگل را نگاه می‎کند و تصمیم می‎گیرد آنجا یک کلبه بسازد و زندگی‎اش را کاملاً در مشاهده بگذراند، به دور از مردم و بدون گناه.
پنج روز برای ساختن کلبه کار کرد، زیرا که دست‎هایش عادت به کار نداشتند. و بعد از ساختن کلبه کار روزانه‎اش هم مشکل بود، زیرا که او باید برای غذا خوردن میوه جستجو می‎کرد، از کلبه و بوته و درخت‎هائی که دوباره با زور رو به رشد گذارده بودند محافظت و بخاطر ببرها که گرسنه در تاریکی می‎غریدند با بوته‎های خاردار احاطه می‎کرد تا نتوانند در شب به کلبه نزدیک شوند. اما هیچ صدائی از انسان‎ها در زندگی او نفوذ نمی‎کرد و روحش را آشفته نمی‎ساخت، روزها مانند آبی جاری که با لطافت از منبع نامحدودی دوباره تازه می‎گشت آرام می‎گذشتند.
اما فقط پرنده‎ها هنوز می‎آمدند، مرد غنوده آنها را نمی‎ترساند و به زودی در کنار کلبه‎اش آشیانه می‎سازند. او برای آنها دانه‎های بزرگ گل‎ها و میوه‎های خشک می‎ریخت. پرنده‎ها با کمال میل به سمت او می‎پریدند و از دست‎هایش وحشت نداشتند، وقتی او آنها را صدا می‎کرد از نخل‎ها فرود می‎آمدند، او با آنها بازی می‎کرد، و پرنده‎ها با اعتماد به او اجازه می‎دادند که لمس‎شان کند. یک بار او در جنگل یک بچه‎میمون با پای شکسته افتاده بر روی زمین می‎بیند که کودکانه از زور درد فریاد می‎کشید. او بچه‎میمون را با خود می‎برد و او را بزرگ می‎کند، تا اینکه او مشتاق آموزش می‎گردد و به او بازی‎گوشانه و مقلدانه مانند برده‎ای خدمت می‎کرد. با اینکه او اینگونه لطیف توسط موجودات دیگر احاطه شده بود اما همواره می‎دانست که در حیوانات هم مانند انسان‎ها خشونت و شر چرت می‎زند. او می‎دید که چگونه تمساح‎ها همدیگر را دندان می‎گرفتند و با خشم تعقیب می‎کردند، که چگونه پرندگان با منقار تیزشان ماهی از آب رود خارج می‎کردند و مارها را می‎دید که ناگهان به دور پرنده‎ها می‎پیچیدند و آنها را خرد می‎کردند: زنجیره هولناک تخریبی که الهه خصم به دور دنیا پیچیده بود خود را به عنوان قانونی که دانش بر ضد آن نمی‎توانست مخالفت کند بر او آشکار می‎سازد. او از اینکه فقط بعنوان تماشاگر این جنگ‎ها است و در هیچ گناهی در دایره رو به رشد انهدام و رهائی مشارکت ندارد خوشحال بود.
یک سال و چند ماه می‎گذشت و او هیچ انسانی ندیده بود. اما یک بار اتفاق می‎افتد که شکارچی‎ای رد یک فیل را تا محل نوشیدن آب رودخانه تعقیب می‎کند و در آنسوی رودخانه صحنه عجیبی می‎بیند. آنجا در جلوی کلبه‎ای کوچک مرد ریش سفیدی احاطه شده در نور خفیف زرد شب نشسته بود، پرنده‎ها کاملاً مسالمت‎آمیز بر روی موهایش فرود می‎آمدند، یک میمون با ضربات دقیقی در جلوی پای او گردو را برایش به دو قسمت می‎کرد. او بر رأس درخت‎ها طوطی‎های آبی و رنگینی را در حال تاب خوردن می‎بیند که وقتی پیرمرد دستش را بلند می‎کرد، آنها با سر و صدا و مانند یک ابر طلائی به پائین و به سمت دستش به پرواز می‎آمدند. اما به نظر شکارچی چنین می‎آید که او مرد مقدسی را دیده است که آمدنش را بشارت داده‎اند: <حیوانات با او به زبان انسان سخن خواهند گفت، و گل‎ها در زیر قدم‎هایش رشد خواهند کرد. او می‎تواند ستاره‎ها را با لبانش بچیند و ماه را با نفس دهانش بی‎نفس سازد>. شکارچی از شکار دست می‎کشد و با سرعت به سمت خانه بازمی‎گردد تا آنچه را که دیده گزارش دهد.
در روزهای بعد مردم کنجکاو به آنجا سرازیر می‎شوند تا نگاهی اجمالی به معجزه آن سمت ساحل بیندازند، بر تعداد شگفت‎زدگان مرتب افزوده می‎گشت، تا اینکه در میان آنها یکی ویراتای مفقودالاثر گشته از خانه را می‎شناسد، کسی را که خانه و ارث را بخاطر بزرگ‎ترین عدالت ترک کرده است. خبر به پرواز می‎آید و به پادشاه که فقدان مرد باوفا را بطور دردناکی احساس می‎کرد می‎رسد. و او دستور می‎دهد قایقی با چهار بار هفت غلام پاروزن تجهیز کنند. و آنها قایق را به حرکت می‎اندازند، و در بالادست رود به محل کلبه ویراتا می‎رسند، بعد در جلوی گام‎های پادشاه که به سمت مرد حکیم می‎رفت فرش پهن می‎کنند. اما یک سال و شش ماه می‎گذشت که ویراتا صدای انسان‎ها را اصلاً نشنیده بود؛ او خجل و مردد در مقابل مهمان‎هایش ایستاده بود، تعظیم خدمتگزار در مقابل پادشاه را فراموش می‎کند و فقط می‎گوید: "پادشاه من، آمدنت فرخنده باد." و پادشاه او را در آغوش می‎گیرد.
"سال‎هاست راه تو را برای رسیدن به کمال می‎بینم، و من آمده‎ام این مرد نادر را تماشا کنم و ببینم چگونه یک فرد عادل زندگی می‎کند، شاید که از او بیاموزم."
ویراتا تعظیم می‎کند.
"دانش من فقط این است که بودن با انسان‎ها از یاد برده‎ام تا آزاد از تمام گناه‎ها بمانم. فقط یک آدم خلوت‎‎گزین می‎تواند خود را آموزش دهد. من نمی‎دانم که آیا آنچه انجام می‎دهم حکمت است یا نه، من نمی‎دانم آنچه احساس می‎کنم خرسندی است یا نه ــ هیچ چیز نمی‎توانم توصیه کنم و آموزش دهم. حکمت یک خلوت‎نشین با حکمت دیگران تفاوت دارد، قانون مشاهده متفاوت با قانون واقعیت است."
پادشاه جواب می‎دهد: "اما فقط دیدن اینکه چگونه یک فرد عادل زندگی می‎کند خود یک نوع یادگیری است. بعد از دیدن چشمان تو لذت بی‎گناهی را احساس می‎کنم. خواست من هم بیشتر از این نیست."
ویراتا چندین بار تعظیم می‎کند. و پادشاه چندین بار او را در آغوش می‎گیرد.
"آیا می‎توانم در امپراطوری‎ام آرزوئی برایت برآورده کنم یا خبری به خانواده‎ات برسانم؟"
"پادشاه من، دیگر هیچ چیز یا همه چیز این جهان به من تعلق ندارد. من فراموش کرده‎ام که روزی خانه‎ای در میان خانه‎ها و فرزندانی در میان فرزندان داشته‎ام. جهان به بی‎خانمانانی تعلق دارد که از تمامیت زندگی جدا گشته‎اند و به بی‎گناهان صلح. من هیچ آرزوئی بجز بی‎گناه ماندن در جهان ندارم."
"به خوبی زندگی کنی و مرا هم در دعاهایت به یاد آور."
"من خدا را به یاد می‎آورم، و به این ترتیب به تو و به همه در این جهان که بخشی از او و نفس‎اش هستید هم فکر می‎کنم."
ویراتا تعظیم می‎کند. قایق پادشاه دوباره به سمت پائین‎دست رود به حرکت می‎افتد، و ماه‎های زیادی مرد کوچک و خلوت‎نشین صدای هیچ انسانی را نمی‎شنود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت 19:58  توسط سعید از برلین  | 

 
اما حالا در حالیکه سیاهی از دیوارهای اتاق فرو می‎ریختند ناگهان چیزی اسرآمیز در فکرش نفوذ می‎کند: اتاقی که  او با نگاهی کور به دیوارهایش دست می‎کشد دیگر اتاق او نیست، بلکه زندانی است که روزی او در آن با احساس وحشتناکی به این شناخت رسیده بود که آزادی عمیق‎ترین حق بشر است و هیچکس اجازه زندانی کردن کسی را ندارد، نه برای تمام عمر و نه برای یک سال. او آگاه می‎گردد که این برده‎ها را اما در دایره ناپیدای خواست و تصمیمات اتفاقی خویش حبس و به زنجیر کشیده است، طوریکه آنها آزادی برداشتن قدمی برای زندگی خود را نداشتند! در حالیکه او ساکت نشسته بود و احساس ‎می‎کرد که چگونه افکار سینه‎اش را می‎گشایند، از بلندی ناپیدائی نور در او نفوذ می‎کند و شفافیت در او بیدار می‎گردد. حالا او به این آگاه گشته بود که تا زمانیکه انسان‎ها را در اختیار خواست خود نگاه دارد و بر آنها طبق قانون انسان‎های فانی و نه قانون آن خدای هزار چهره ازلی نام برده ‎نهد گناه کار است. و او سر به نماز می‎گذارد: "خدای هزار چهره، سپاس‎گزارم از این که برایم از تمام فرم‎های خود نشانه می‎فرستی، که این نشانه‎ها مرا به گناهانم هشیار و همیشه به تو در مسیر راه نامرئی خواسته‎ات نزدیک‎تر می‎سازند! اجابت فرما که من آنها را در چشمان شاکی برادر ازلی که همه جا به ملاقاتم می‎آید، و کسی که از نگاه من می‎بیند و رنج‎هایش رنج من است تماشا کنم، تا زندگی‎ام را در پاکی بگذرانم و بدون گناه تنفس کنم."
چهره ویراتا دوباره شاداب شده بود، با چشمان روشن به درون شب گام نهاد، سلام سفید ستاره‎ها را نوشید، زوزه باد سحری را به درون تنفس کرد و از میان باغ به سمت رود رفت. او خود را هنگامیکه خورشید از سمت شرق بالا آمد درون رود مقدس فرو می‎کند و به خانه بازمی‎گردد، جائیکه خانواده‎اش برای برگزاری نماز صبح جمع شده بودند.

او به جمع آنها می‎پیوندد، با لبخند خوبی به آنها سلام می‎کند، برای زن‎ها در اتاق‎هایشان دست تکان می‎دهد، بعد به پسرانش می‎گوید:
"شماها می‎دانید که از سالیان پیش تا حال فقط این فکر روحم را به حرکت می‎اندازد که یک مرد عادل باشم و بر روی زمین بدون گناه زندگی کنم؛ حالا دیروز این اتفاق افتاد که خون در خاک خانه‎ام به راه افتاد، خون یک آدم زنده، و من می‎خواهم از گناه این خون پاک شوم و کفاره پس بدهم برای جرمی که زیر سایه سقف خانه من رخ داد. باید برده‎ای که بخاطر چیزی جزئی سخت تنبیه شد از این ساعت آزاد باشد و هر کجا که مایل است برود، تا اینکه او به آخرین قاضی شکایت از من و شماها نبرد."
پسران ساکت ایستاده بودند، و ویراتا یک دشمنی در این افراد ساکت احساس می‎کند.
"من در مخالفت با حرفم سکوت احساس می‎کنم. من اما نمی‎خواهم بدون شنیدن نظرتان با شماها مخالفت کنم."
بزرگ‎ترین پسر شروع به صحبت می‎کند: "تو می‎خواهی به یک مجرم که بی‎حرمتی کرده آزادی ببخشی، پاداش به جای تنبیه. ما در خانه برده‎های زیادی داریم و رفتن این یک نفر اهمیتی ندارد. اما هر عملی از خود تأثیری به جا می‎گذارد که مانند زنجیر به هم مرتبط‎اند. اگر او را آزاد کنی، بعد چگونه اجازه داری بقیه برده‎هایت را وقتی تمایل به رفتن کنند نگهداری؟"
"اگر آنها مایل به رفتن از خانه من باشند بنابراین باید به آنها این اجازه را بدهم. من نمی‎خواهم سرنوشت هیچ فرد زنده‎ای را نگاه دارم، زیرا کسی که به سرنوشت دیگران شکل دهد به گناه آلوده می‎شود."
دومین پسر می‎گوید: "اما تو نشانه قانون را از بین می‎بری. این برده‎ها مال ما هستند مانند زمین و درخت این زمین و میوه‎های این درخت. آنها از طریق خدمت کردن به تو وصل‎اند و تو به آنها متصلی. تو موضوعی را نادیده می‎گیری که از هزاران سال پیش تکامل یافته است: برده آقای زندگی خود نیست، بلکه خدمت‎کار صاحب خود می‎باشد."
"فقط یک حق از جانب خدا وجود دارد، و آن حق زندگی کردن است که با نفس دهان او به هر کس بخشیده می‎گردد. برای انجام کارهای خوب به من هشدار دادی، به کسی که کور بود و فکر می‎کرد آزاد از هر گناهی است: من سال‎ها قبل جان فردی را گرفتم. اما حالا شفاف می‎بینم و می‎دانم: فرد عادل اجازه تبدیل انسان‎ها به حیوان را ندارد. من می‎خواهم به همه آزادی بدهم تا بتوانم بدون احساس گناه در برابرشان بر روی زمین زندگی کنم."
تمرد بر پیشانی پسران ایستاده بود. و بزرگ‎ترین آنها با خشم جواب می‎دهد:
"چه کسی مزارع را برای اینکه برنج از تشنگی نمیرد آب خواهد داد، چه کسی بوفالوها را در مزارع هدایت خواهد کرد؟ ما باید به خاطر خواست وهمناک تو نوکری کنیم؟ تو خودت در تمام زندگی دست‎ات را خسته نساختی و هرگز به خود زحمت ندادی، و خدمت دیگران زندگی‎ات را رشد داد. و عرق دیگران در حصیری هم که رویش دراز می‎کشی هنگام بافت ریخته شده است، و بالای سرت وقت خواب برده با بادبزن باد می‎زند. و ناگهان می‎خواهی آنها را برانی، که هیچکس دیگر بجز ما، پسران خونی‎ات به خود زحمت ندهد؟ شاید باید بوفالوها را هم برای اینکه به آنها شلاق زده نشود از خیش جدا کنیم و ریسمان‎ها را خودمان به جای آنها بکشیم؟ زیرا که نفس دهان خدای هزار چهره در آنها هم جریان داد. پدر، به شرایط موجود دست نزنید، زیرا این هم از خداست. زمین هیچگاه با میل خود را باز نمی‎کند، باید با آن با خشونت رفتار کرد تا اینکه میوه از آن سرچشمه گیرد، خشونت در زیر ستاره‎ها قانون است، ما نمی‎توانیم خود را از آن محروم سازیم."
"من اما می‎خواهم خود را از آن محروم سازم، زیرا که قدرت به ندرت در سمت حق می‎ایستد، و من می‎خواهم بدون ظلم بر روی زمین زندگی کنم."
قدرت در همه چیز وجود دارد، می‎خواهد انسان باشد یا حیوان یا اینکه زمین صبور. جائی که تو سروری، باید حاکم هم باشی: سرنوشت فرد حاکم به سرنوشت انسان‎ها گره خورده است."
"اما من می‎خواهم خود را از هر چیزی که مرا به گناه می‎اندازد جدا سازم. بنابراین به شماها دستور می‎دهم، برده‎ها را از خانه آزاد کنید، و نیازهای‎مان را خود انجام می‎دهیم."
خشم در چشمان پسران متورم می‎گردد، به زحمت می‎توانستند خشم خود را بروز ندهند. بعد پسر بزرگ می‎گوید: "تو گفتی نمی‎خواهی دست به سرنوشت کسی بزنی. برای اینکه به گناه نیفتی مایل نیستی به برده‎هایت دستور بدهی؛ به ما اما دستور می‎دهی و در سرنوشت ما دخالت می‎کنی. من از تو می‎پرسم، پس اینجا حق در برابر خدا و انسان‎ها چه می‎شود؟
ویراتا مدتی طولانی سکوت می‎کند. وقتی چشمانش را بالا می‎آورد در نگاهشان آتش طمع می‎بیند و روحش دچار وحشت می‎گردد. بعد آهسته می‎گوید: "شماها به من پند خوبی دادید. من نمی‎خواهم با شماها با خشونت رفتار کنم. خانه را بردارید و به اراده خود آن را تقسیم کنید، من دیگر سهمی نه در املاک دارم و نه در گناه. تو حرف خوبی زدی: کسی که حاکم است، آزادی دیگران را در بند می‎کند، اما بیش از همه آزادی روح خود را. کسی که می‎خواهد بدون گناه زندگی کند، اجازه سهیم بودن در خانه و مهارت‎های دیگران را ندارد، اجازه ندارد از زحمت دیگران زندگی بگذراند، از عرق ریختن دیگران بنوشد، اجازه ندارد در شهوت زن و در کاهلی سیر بودن متوقف گردد: فقط کسی که تنها زندگی می‎کند می‎تواند برای خدای خود زندگی کند، فقط کسی که کار می‎کند می‎تواند او را احساس ‎کند، فقط فقر او را کاملاً در اختیار خود دارد. اما من می‎خواهم به خدای نادیدنی نزدیک‎تر باشم تا به خانه خود، من می‎خواهم بدون گناه زندگی کنم. خانه را بردارید و در صلح آن را تقسیم کنید."
ویراتا روی برمی‎گرداند و می‎رود. پسرانش شگفت‎زده ایستاده بودند؛ حرص و آز اشباع گشته در کالبدشان شیرین می‎گداخت، اما با این حال در روحشان خجالت‎زده بودند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:7  توسط سعید از برلین  | 

ویراتا در خانه خود روزهای درخشانی را زندگی می‎کرد. بیداری او، اجازه دیدن روشنائی آسمان به جای تاریکی، احساس کردن رنگ‎ها و رایحه زمین مقدس و موسیقی‎ای که با شروع صبح آغاز می‎گشت نتیجه دعاهای شاکرانه‎اش بود. او هر روز معجزه تنفس و افسون آزادی را مانند هدیه بزرگی گرامی می‎داشت، بدن خود را، نرمی همسرش را و قدرت پسرانش را پارسا منشانه احساس می‎کرد، از حضور خدای هزار شکل در همه جا با خشنودی یاد می‎کرد، از اینکه دیگر با سرنوشت دیگران بازی نمی‎کند و هرگز با خدای نادیدنی هزار چهره از در دشمنی وارد نمی‎شود اندکی مغرور بود و روحش را با آن به پرواز می‎آورد. از بام تا شام کتب حکمت مطالعه و راه‎های مختلف عبادت را تمرین می‎کرد، از جمله فرو رفتن در سکوت، عمیق گشتن دوستانه در ذهن، برای فقرا کار نیک انجام دادن و نماز قربانی بجا آوردن. ذهنش اما شاد شده بود و حرف‎هایش نرم‎تر، حتی با غلامانش، و خانواده‎اش او را بیشتر از هر زمان دیگر دوست داشتند. او یاور فقرا و تسلی‎بخش تیره‎بختان بود. دعای مردم زیادی گرداگرد خانه‎اش در نوسان بود، و آنها مانند قدیم او را دیگر <آذرخش شمشیر> و <چشمه عدالت> نمی‎نامیدند، بلکه <مزرعه مشورت>. زیرا نه تنها همسایه‎ها از خیابان پیش او می‎آمدند تا از او تقاضای حکم شرعی کنند، بلکه از راه دور هم غریبه‎ها با وجود اینکه او دیگر قاضی آن سرزمین نبود نزد او می‎آمدند تا او نزاع‎شان را حل و فصل کند، و همه بلافاصله نظر او را می‎پذیرفتند. و ویراتا به این خاطر خوشبخت بود، زیرا او احساس می‎کرد که پند و مشورت بهتر از دستور دادن و بر قرار ساختن صلح میان مردم بهتر از قضاوت کردن است: او زندگی خود را از زمانیکه دیگر هیچ سرنوشتی را مجبور نساخت بدون گناه احساس می‎کرد، و با این حال در سرنوشت بسیاری از مردم شرکت داشت. و او ظهر عمرش را مستانه دوست می‎داشت.
به این نحو سه سال و بعد از آن سه سال دیگر مانند فقط یک روز روشن می‎گذرند. روح ویراتا مرتب ملایم‎تر می‎گشت: وقتی نزاعی پیش او می‎آوردند، دیگر روحش نمی‎فهمید که چرا این همه ناآرامی بر روی زمین وجود دارد و انسان‎ها با وجود آنکه زندگی‎ای گسترده و رایحه شیرین هستی را پیش رو دارند اما باز با حسادت‎های کوچک خود بخاطر مال به هم هجوم می‎برند. او به کسی حسادت نمی‎ورزید و کسی هم به او حسادت نمی‎کرد. خانه‎اش مانند جزیره‎ای از صلح بر زندگی‎ای هموار ایستاده بود، بی‎تأثیر از جریان‎های شدید هیجان و طوفان آز.
یک شب ویراتا در ششمین سال آرامش خود برای خوابیدن به اتاقش رفته بود که ناگهان صدای جیغی تیز و سر و صدای ضرباتی را می‎شنود. از جا می‎جهد و می‎بیند که پسرانش یک برده را به زانو زدن واداشته و با شلاق طوری بر پشت‎اش می‎زنند که خون از جای شلاق می‎ریخت. چشمان از درد گشاد شده برده به او خیره نگاه می‎کردند: نگاه برادر کشته شده‎اش دوباره در روح او زنده می‎گردد. ویراتا با عجله به سویشان می‎رود، دست آنها را می‎گیرد و می‎پرسد که آنجا چه خبر است.
از صحبت‎ها چنین مشخص می‎شود که آن برده وظیفه‎اش آوردن آب از چشمه بوده و باید آب در بشکه چوبی به خانه می‎آورده، و چندین بار در گرمای ظهر، با تظاهر به خستگی با بارش دیر آمده و مکرراً تنبیه شده بوده است، تا اینکه دیروز، بعد از یک مجازات سخت فرار کرده و پسرانش سوار اسب شده و او را در آن سوی رود در یک دهکده می‎گیرند، او را با یک طناب به زین اسب می‎بندند، و با کشیدن و مجبور ساختن او به دویدن، او را با پاهای پاره و زخم شده دوباره به خانه بازمی‎گردانند. و برای هشدار به برده فراری و دیگر برده‎ها که ترسان و با زانوهای لرزان به برده زانو زده نگاه می‎کردند او را سخت شلاق می‎زدند، تا اینکه ویراتا با رفتن خود پیش آنها شکنجه خشونت‎آمیزشان را متوقف می‎سازد.
ویراتا به برده نگاه می‎کند. سنگ‎ریزه‎ها در زخم‎های خیس و خونین پاشنه پایش فرو رفته بودند. چشم‎های وحشت‎زده برده مانند چشم حیوانی که باید سر بریده شود گشاد شده بودند، و ویراتا در پشت سیاهی ثابت چشمان او روزهای سیاه خود را می‎بیند و به پسرانش می‎گوید: "او را رها کنید، جرمش پاک شده است."
برده خاک جلوی پای او را می‎بوسد. برای اولین بار پسرانش از او می‎رنجند. ویراتا به اتاق خود بازمی‎گردد. ناآگاه از اینکه چه می‎کند، پیشانی و دست خود را می‎شوید، با لمس آب ناگهان با وحشت آنچه که ذهن بیدارش فراموش کرده بود را می‎فهمد: که او برای اولین بار دوباره قاضی شده بوده و برای سرنوشت کسی حکم داده است. و برای اولین بار بعد از شش سال دوباره خواب از او می‎گریزد.
هنگامی که او بی‎خواب در تاریکی دراز کشیده بود، چشمان وحشت‎زده برده به سویش می‎آیند (یا اینکه چشم‎های برادر کشته شده‎اش بودند؟) و چشمان عصبانی پسرانش، و او از خود بارها و بارها می‎پرسد که آیا از فرزندانش ظلم بر برده روا نشده است. بخاطر اندکی تنبلی سنگ و خاک خانه‎اش را خونی ساخته بودند، برای مسامحه کوچکی بر بدن زنده‎ای شلاق زده شده بود، و این گناه او را بیشتر از ضربات شلاقی می‎سوزاند که بر پشت خویش مانند نیش داغ افعی حس کرده بود. این مجازات البته برای مردم آزاد اجرا نمی‎گشت، بلکه فقط برای برده‎ای که بدنش طبق قوانین پادشاهان از زمان تولد به خودش تعلق داشت. اما این قانون پادشاه در نگاه خدای هزار چهره هم عادلانه بود، زیرا که جسم یک انسان کاملاً به خواست ناشناسی جاری می‎گردد، عاری از هر اختیار، و همه بی‎گناه در برابر او، بی‎تفاوت از اینکه آیا او این زندگی را می‎درد یا آشفته می‎سازد؟
ویراتا از جا برمی‎خیزد و شمعی روشن می‎کند تا در کتاب آگاهی نشانه‎ای بیابد. نگاهش در هیچ کجا بجز در قوانین طبقات و کاست‎ها تفاوتی میان انسان و انسان نمی‎یابد، هیچ کجا در هستی هزار چهره برای طلب عشق تفاوت و فاصله وجود نداشت. با عطش از چشمه دانش می‎نوشید، زیرا روحش برای پرسش هرگز برانگیخته‎تر از حال نبود؛ در این وقت شعله شمع پت پتی می‎کند و خاموش می‎گردد.
          
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:57  توسط سعید از برلین  | 


زمان که مانند حوضی سیاه، منعکس کننده و آرام در زیر پاهای ویراتا قرار داشت از این روز به بعد خود را می‎گستراند و مانند طوفانی که همیشه بر ضد او بود رو به ذهن‎اش هجوم می‎برد. او می‎خواست که زمان او را به هیجان آورد و با خود مانند یک الوار شکسته به سمت ساعت منجمد گشته آزادی ببرد. اما زمان بر ضد او جریان داشت: او با تقلا برای تنفس مانند شناگر ناامیدی در آب فرو می‎رفت، و ساعت به ساعت ناامیدتر می‎گشت. و چنین به نظرش می‎آمد که انگار قطرات آب روی دیوار دیگر تمایلی به چکیدن ندارند، زمان در بین فاصله چکیدن قطرات آب خود را سخت گسترانده بود. او دیگر نمی‎توانست آن وضعیت را تحمل کند و آنجا بماند. این فکر که مرد جوان قسم خود را فراموش کند و او مجبور به ماندن در این زیرزمین ساکت شود و محکوم به پوسیدن گردد او را مانند فرفرهای از این دیوار به آن دیوار می‎کوبید. سکوت او را خفه می‎کرد: او با لعن و نفرین بر سر سنگ‎ها فریاد می‎کشید، او به خود و خدایان و پادشاهان لعنت می‎فرستاد. با ناخن‎های خونین بر صخره که او را تمسخر می‎کرد چنگ می‎کشید و خود را با سر به در می‎کوبید، تا اینکه بیهوش بر زمین می‎افتاد، و وقتی دوباره بهوش می‎آمد از جا می‎جهید و به دنبال موش صحرائی تیز و سریعی در میان آن چهاردیواری به این سو و آن سو می‎دوید.
ویراتا این هجده روز انزوا تا رسیدن ماه کامل را با امواجی از وحشت گذراند. از غذا و آب متنفر شده بود، زیرا که بدنش پر از ترس بود. او دیگر توانا به نگهداشتن افکارش نبود، فقط لبانش برای آنکه زمان بی‎پایان را از روزی به روز دیگر تقسیم کند چکیدن قطرات آب به زمین را می‎شمرد. و بدون آنکه بداند موهای اطراف شقیقه‎هایش که ‎مانند پتک می‎کوبیدند سفید شده بود.
در سی‎امین روز اما جلوی در سر و صدائی بلند می‎شود و در سکوت می‎ریزد. بعد قدم‎ها از رفتن می‎ایستند، درب به شدت بازمی‎گردد، نور داخل می‎گردد، و پادشاه در برابر زنده به گور در تاریکی می‎ایستد. و او را با مهربانی در آغوش می‎گیرد و می‎گوید: "من از کار تو شنیدم، که بزرگ‎تر است از آنچه تا حال از کتاب پدران ما شنیده شده است. کار تو مانند ستاره‎ای بر بالای زندگی پست ما خواهد درخشید. خارج شو تا آتش خدا تو را درخشان سازد و مردم چشمان خجسته یک عادل و صالح را تماشا کنند."
ویراتا دست‎هایش را جلوی چشمان خود نگاه می‎دارد، زیرا که نور مانند خاری در چشمانش که به تاریکی عادت کرده بودند فرو می‎رفت. او مانند مستی از جا برمی‎خیزد، و غلامان باید او را نگاه می‎داشتند که نیفتد. اما قبل از آنکه او از در خارج شود می‎گوید:
"پادشاه، تو مرا یک عادل و صالح نامیدی، اما من حالا می‎دانم کسیکه قضاوت می‎کند بی‎عدالتی روا می‎دارد و خود را از گناه پر می‎سازد. هنوز مردانی در این گودال‎ها هستند که بخاطر قضاوت من رنج می‎برند، و من حالا تازه از رنج آنها آگاه شده‎ام: هیچ چیز نباید با چیزی تلافی گردد. پادشاه، بگذار زندانی‎ها را آزاد سازند و مردم را از سر راهم دور کن، زیرا من از محبت و تشویق آنها خجالت می‎کشم." پادشاه با دست اشاره‎ای می‎کند، و غلامان مردم را پراکنده می‎سازند. حالا باز آنجا ساکت می‎شود. بعد پادشاه می‎گوید:
"تو برای قضاوت کردن بر بلندترین پله قصر نشستی. اما حالا که تو توسط آگاه گشتن از رنج خردمندتر از هر قاضی دیگری گشته‎ای باید در کنارم بنشینی تا کلمات تو را بشنوم و من هم از عدالت تو بیاموزم."
"بگذار تا من از این خدمت جدا شوم! از زمانیکه می‎دانم: هیچ کس نمی‎تواند قاضی کس دیگری باشد دیگر قادر به قضاوت کردن نیستم. مجازات کار خداست و نه کار انسان، زیرا کسیکه سرنوشت دیگری را لمس کند در گناه سقوط می‎کند. و من می‎خواهم زندگانی‎ام را بدون گناه کردن زندگی کنم."
پادشاه جواب می‎دهد: "پذیرفته می‎گردد. تو نه قاضی سرزمین بلکه مشاور اعمال من می‎شوی، و به من در باره جنگ و صلح، مالیات و ربح به عدالت نظر می‎دهی تا من دچار اشتباه در تصمیم گیری نشوم". ویراتا دوباره زانوی پادشاه را به نشانه تمنا می‎گیرد. "پادشاه، به من قدرت نده، زیرا قدرت به عمل تحریک می‎کند، و پادشاه من، کدام عمل عادلانه و بر ضد یک سرنوشت نمی‎باشد؟ اگر به جنگ توصیه کنم، در آن مرگ می‎بینم، و آنچه نظر دهم به عمل تبدیل می‎گردد، و هر عمل نتیجه‎ای تولید میکند که من از آن بی‎خبرم. تنها کسی می‎تواند عادل باشد که در سرنوشت و کاری سهیم نباشد، کسی که در انزوا زندگی کند: هرگز به شناخت نزدیک‎تر از زمانیکه آنجا در انزوا به سر ‎بردم نبودم، بدون یک کلمه حرف از دیگران، و عاری از گناه. بگذار که در خانه‎ام در مسالمت زندگی کنم و فقط به قربانی کردن در پیشگاه خدایان بپردازم، تا تمام گناهانم را پاک سازم."
پادشاه می‎گوید: "با اکراه می‎گذارم بروی. اما چه کسی اجازه دارد با یک خردمند مخالفت و خواست او را ضایع کند؟ بر اراده خود زندگی کن، برای سرزمین پادشاهی من افتخار است که کسی در مرزهایش زندگی می‎کند و اعمالش بدون گناه است". آنها با هم تا دروازه قصر می‎روند، بعد پادشاه از او خداحافظی می‎کند. ویراتا تنها می‎رود و عطر شیرین هوای آفتابی را در بینی‎اش می‎کشد، روحش تا حال هرگز چنین سبک نبود، وقتی رها از تمام خدمت‎ها به طرف خانه می‎رفت، از پشت سرش صدای سریع و آهسته پای برهنه‎ای را می‎شنود، و با برگرداندن سر خود مرد جوانی را که رنج‎اش را او به جان خریده بود می‎بیند. جوان خاک رد پای او را می‎بوسد، تعظیم می‎کند و ناپدید می‎گردد. در این لحظه ویراتا برای اولین بار بعد از کشتن برادرش لبخند می‎زند و با شادی به خانه می‎رود.
      
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 21:49  توسط سعید از برلین  | 


شاید ندانی
اما سال‎ها می‎گذرد که تو در عقد منی.

دلم را زدم به دریا، آدامس با طعم نعناع را انداختم داخل دهانم و در حال تند تند جویدن و به این سمت و آن سمت دهان فرستادنش دستی به مو و ریشم می‎کشم، و بعد با اطمینان از تأثیر آدامس لبخندزنان به طرف صندلی‎اش به راه می‎افتم.

امروز بخاطر قرار ملاقات با کسی بعد از مدت‎ها باید از خانه بیرون می‎رفتم، هوا مخلوطی از آفتابی کم جان و کمی ابر کدر بود. دل من اما بی سبب خوش بود.

داخل تراموا چند خبر را از روی مونیتور آویزان به سقف می‎خوانم، اندکی به شخصی که با او قرار ملاقات داشتم فکر می‎کنم، بعد برای نرمش دادن به گردن سرم را به سمت راست می‎چرخانم و در این حال شانه لخت و زیبای زنی از جلوی چشمانم عبور می‎کند. بلافاصله سرم از حرکت می‎ایستد و به فرمان مغز نیمچرخی می‎زند و نگاهم به شانه با پوست جوان و خوش‎رنگ زن ثابت می‎ماند. زن چند صندلی جلوتر از جائیکه من ایستاده بودم نشسته و در حال خواندن کتاب بود.
 
سر زن رو به کتاب خم بود و موی خرمائی رنگ دم اسبی بافته شده‎اش از کنار گوش راست چرخی زده و روی سینه آویزان بود. گاهی نور ضعیف خورشید از شیشه به داخل وارد می‎گشت و روی شانه و گردن زن می‎نشست، بعد من صورتش را در نظر آوردم، چشم‎هایش را رنگ کردم، به جای لب غنچه گل سرخی کشیدم، کنار بینی و زیر ابروهایش سایه زدم و طرح بهترین گوشواره‎ها برای گوش‎های زیبایش ریختم.
بعد از پشت سر گذاردن دومین ایستگاه نور آفتاب قوی‎تر می‎شود و رنگ پوست شانه و گردن زن به حرف می‎آیند و مرا پیش خود می‎خوانند.
 
قرار نبود در ملاقات امروز موضوع مهمی مطرح شود و بنابراین از اهمیت خاصی برخوردار نبود، اما قرار که گذاشته شد باید اجراء هم بشود، که در مرام ما نرفتن بر سر قرار عین خیانت کلاله است به تخمدان.
 
یک ایستگاه بیشتر وقت نداشتم، دل به دریا زدم و لبخند زنان و آرام به نزدش رفتم، خودم را خم کردم، دست چپم را با لطافت روی شانه‎اش قرار دادم و سرم را نزدیک گوش راستش برده و آهسته گفتم: اجازه دارم یک بوس کوچکولو از گردنتون بکنم؟
زن نگاه سریعی به صورتم که حالا بیشتر به صورتش نزدیک شده بود می‎کند، بعد سرش را دوباره خم کرده و آهسته می‎گوید "اگه زیاد طول نمی‎کشه" و به خواندن ادامه می‎دهد.
بوسه‎ام سریع بود و نزدیک گوش بر گردنش نشست. گرمای لبم باعث شد سرش را کمی بالا بیاورد و گردنش منقبض گردد، اما بلافاصله دوباره سرش بیشتر رو به کتاب خم می‎شود و آسایش در گردن‎اش می‎نشیند، آفتاب نورش را شفاف و مهربان‎تر بر او می‎تاباند، زیبائی شانه و گردنش وسوسه‎ام می‎کند و شیطان از دور چشمکی به من می‎زند و من بوسه تند دیگری از بهترین نقطه گردن او می‎کنم و روبرویش می‎نشینم.
چشم‎هایش درست همرنگ چشم‎هائی بودند که من در خیال کشیده و رنگشان کرده بودم.
زن سرش را بلند می‎کند و می‎گوید: "شما که گفتید فقط یکی!" و درست در این لحظه قطار به ایستگاه نزدیک می‎شود و از حرکت می‎ایستد. دیگر وقتی برایم باقی نمانده بود، لبش را سریع می‎بوسم، از جا بلند می‎شوم و در حال رفتن به سمت در می‎گویم "پیش ما سوختگان، تا سه نشه بازی نشود!" اما قبل از پیاده شدن یک مأمور بازرس بلیط داخل می‎شود و از من تقاضای نشان دادن بلیطم را می‎کند.
می‎گویم دوست عزیز عجله دارم و باید در این ایستگاه پیاده شوم، با من پیاده می‎شود، زن  هم ناگهان از جا برمی‎خیزد و پیاده می‎شود، خود را سریع به مأمور می‎رساند و می‎گوید: "من از این آقا شکایت دارم" و ماجرا را مو به مو برای او شرح می‎دهد.
من مرتب به ساعت‎ام نگاه می‎کردم و بخاطر دیر رسیدن به سر قرار و همچنین به خاطر پیاده شدن ناگهانی زن در هیجان به سر می‎بردم و بلیطی که خریده بودم را پیدا نمی‎کردم.
مأمور در حال گوش دادن به حرف زن از گوشه چشم اضطرابم را می‎بیند و مواظب بود که فرار نکنم.
زن در پایان مرتب می‎گفت "باید دو بوسه بی اجازه را پس بدهد" و من دستم برای یافتن بلیط مرتب از یک جیب به جیب دیگر می‎رفت.
مأمور اندکی فکر می‎کند و بعد بی‎حوصله به من می‎گوید: "اول بلیط‎ رو نشون بدین و بعد تکلیف این خانم رو هم روشن کنید."
در این وقت دستم کاغذی را لمس می‎کند و حسم به من می‎گوید باید خودش باشد. بلیط را از جیب خارج می‎کنم و با خوشحالی در حال نشان دادن آن به مأمور می‎گویم: "باشه پس می‎دم، انگار نوبرشو آورده!"
حرفم هنوز تمام نشده بود که زن با جهشی خود را به من می‎رساند، مرا مانند کودکی در آغوش می‎کشد و لب بر لبم می‎گذارد.
بوسه‎اش تقریباً دو دقیقه طول کشید و من احساس کردم دیگر نمی‎توانم نفس بکشم. در حال تقلا و دست و پا زدن برای رها کردن خود از آغوش این زن خسیس بودم که زنگ ساعت به صدا می‎آید، غلتی می‎زنم و با خوشحالی نفس عمیقی می‎کشم و زنگ ساعت کنار تخت را خاموش می‎کنم.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 13:55  توسط سعید از برلین  | 

"باید به الهه انتقام قسم بخوری که تو در تمام این یک ماه سکوت خواهی کرد، و من به تو کلید و لباسم را می‎دهم. کلید را بگذار جلوی در اتاق نگهبان، بعد آزادی و می‎توانی بروی. اما تو به قسم خود به خدای هزار شکل پایبند خواهی ماند و بعد از پایان یک ماه این نامه را پیش پادشاه می‎بری تا مرا از اینجا بیرون آورد و بتوانم دوباره به عدالت حکم دهم. به خدای هزار چهره قسم می‎خوری که اینکار را انجام خواهی داد؟"
مانند زمین لرزه‎ای از عمق زمین "من قسم می‎خورم" از لبان مرد جوان خارج می‎گردد.
ویراتا زنجیر او را باز می‎کند و جامه خود را از تن درمی‎آورد.
"بیا، لباسم را بپوش و لباس خود را به من بده و چهره‎ات را خوب بپوشان تا توسط نگهبانان شناخته نشوی. و حالا این چاقو را بگیر و ریش و مویم را ببر تا من هم توسط آنها شناخته نشوم."
زندانی چاقو را می‎گیرد، اما دست لرزانش به پائین می‎افتد. نگاه فرمان دهنده ویراتا در او نفوذ می‎کند، و مرد جوان کاری را که به او دستور داده شده بود انجام می‎دهد. مرد جوان مدتی سکوت می‎کند. بعد خود را روی زمین می‎اندازد و کلمات با فریاد از دهانش خارج می‎شوند: "سرور من، من حاضر نیستم که بخاطر من رنج بکشید. من آدم کشتم، با دستان گرم خود خون ریختم. حکم تو عادلانه بود."
"نه تو می‎توانی بسنجی و نه من، اما من بزودی روشن خواهم گشت. حالا برو، همانطور که قسم خورده‎ای بعد از گرد شدن ماه پیش پادشاه می‎روی تا او مرا از اینجا آزاد سازد: بعد من دیگر به اعمالی که انجام می‎دهم دانا خواهم بود، و حکم من برای همیشه خالی از بی‎عدالتی خواهد گشت. برو!"
مرد جوان تعظیم می‎کند و زمین را می‎بوسد ... در با سنگینی به روی تاریکی باز می‎گردد، یک بار دیگر نور از مشعل به دیوار می‎تابد و بعد تاریکی به روشنائی هجوم می‎برد.

ویراتا را که کسی نمی‎شناخت صبح روز بعد به نزدیک شهر می‎برند و به او شلاق می‎زنند. هنگامیکه اولین شلاق بر بدن لختش فرود می‎آید از درد فریاد می‎کشد. بعد دندان‎هایش را محکم به هم می‎فشرد. در هفتادمین ضربه ذهنش از کار می‎افتد و نگهبانان او را مانند لاشه حیوانی با خود می‎برند.
ویراتا در سلول دوباره به هوش می‎آید، او احساس می‎کرد که از پشت بر روی آتش روشنی قرار گرفته است. اما اطراف پیشانی‎اش خنک بود، با هر نفس بوی گیاهان وحشی به بینی‎اش داخل می‎گشت: او احساس می‎کند که یک دست روی موهایش قرار دارد و زیزفون از آن می‎چکد. آهسته پلک‎هایش را می‎گشاید و می‎بیند: همسر نگهبان در کنار او ایستاده بود و پیشانی‎اش را با مواظبت می‎شست. و وقتی چشمانش را به سوی زن کاملاً باز نمود، ستاره درخشنده همدردی از نگاه زن به استقبالش می‎آید. و توسط سوزش اندامش معنی تمام رنج‎های احسان و نیکی را درک می‎کند. آهسته به روی زن لبخند می‎زند و دیگر دردش را احساس نمی‎کند.
در روز دوم توانست از جا برخیزد و بدن سردش را با دست‎هایش لمس کند. او احساس می‎کرد با هر قدمی که برمی‎دارد جهانی نو رشد می‎کند، و در روز سوم زخم‎های بازش بسته و حس و نیرو به او بازمی‎گردند. حالا او می‎نشست و گذشت زمان را فقط با قطرات آبی که از دیوار می‎چکیدند احساس می‎کرد، قطرات آبی که سکوت بزرگ را به هزاران تکه زمان کوچک که ساکت در روز و شب رشد می‎کردند تقسیم می‎ساختند، مانند یک زندگی که در هزاران روز خودبه‎خود دوباره به مردانگی و پیری رشد می‎کند. هیچکس با او صحبت نمی‎کرد، تاریکی سفت و سخت در خون او خیره ایستاده بود، اما خاطره حالا رنگین از درون به شکل چشمه آرامی جان می‎گرفت، به تدریج در برکه آشتی مشاهده که در آن تمام زندگی‎اش منعکس بود جاری و مخلوط می‎گشت. آنچه او به صورت تکه تکه مشاهده می‎کرد، حالا یکی شده بودند، و شفافیتی سرد بدون ضربه امواج تصویر پاک را در نوسان قلب نگاه داشته بود. هرگز احساس‎اش مانند این حس بی‎جنبش مشاهده انعکاس جهان چنین پاک نبود. حالا با گذشت هر روز چشم‎های ویراتا روشن‎تر می‎گشت، از میان تاریکی چیزهائی به استقبال او می‎آمدند و احساس او به خود جلب می‎کردند. و همچنین همه چیز در درونش در اثر مشاهده در سکوت روشن‎تر شده بود: هوای زیزفونی مشاهده، بی‎آرزو از بالای ظاهری به ظاهر دیگر سر می‎خورد، خاطره، با اشکال مختلف تحول مانند دست مرد اسیر با سنگریزه‎های ریخته شده در عمق زمین بازی می‎کرد. خویش خود فراموش کرده و بی‎جنبش و افسون گشته بود، و موجودات با فرم‎های ناشناس خود را در تاریکی به او نشان می‎دادند، او قدرت خود و خدای هزار چهره را در هیبت آنها قوی‎تر احساس می‎کرد، بدون احتیاج، از بردگی اراده شفاف جدا گشته، مرده در زندگان زنده در مرده‎ها ... تمام ترس از ناپایداری به میل ملایم جدائی از جسم مبدل می‎گردد. او حس می‎کرد که انگار با گذشت هر ساعت عمیق‎تر در تاریکی زمین و ریشه سیاه خاک فرو می‎رود، و اما هنوز آبستن ریشه‎ای تازه است.
ویراتا هجده شب با فراموش کردن خود از مشاهده اسرار خدا لذت برد، رها از خواهش‎های خویش و رها از تیغ‎های زندگی. آنچه او بعنوان ستم انجام داده بود بعنوان سعادت خود را به او نشان می‎داد، و او گناه و عذاب را در خود فقط مانند تصاویری رویائی بالای بیداری جاویدان دانش احساس می‎کرد. در نوزدهمین شب اما از خواب می‎جهد: یک فکر زمینی او را لمس کرده بود و مانند سوزن مشتعلی خود را در مغز او فرو می‎کرد. وحشت موهای بدنش را به لرزه می‎اندازد و انگشتان دستش مانند برگ‎های درختان شروع به لرزیدن می‎کنند. این اما فکر وحشت‎انگیزی بود: مرد جوان می‎توانست به سوگند خود وفادار نماند و او را فراموش کند، و او باید هزاران، هزاران و هزاران روز اینجا بماند، تا گوشت ازبدنش جدا و زبانش در سکوت منجمد شود. یک بار دیگر میل به زندگی مانند پلنگی بر کالبدش می‎جهد و پوسته را پاره می‎کند: زمان و ترس و امید و سردرگمی انسان‎ها در جانش جاری می‎گردد. او دیگر نمی‎توانست به خدای هزار چهره زندگی جاودان بیندیشد، بلکه فقط به خود فکر می‎کرد، چشمانش گرسنه نور گشتند، پاهایش که از سنگ سخت وحشت داشتند حالا دوردست را، دویدن و پریدن را می‎خواستند. او باید به زن و پسران، به خانه و مال، به وسوسه گرم جهان که با حواس مست و با گرمای زنده خون احساس می‎گردد فکر می‎کرد.
                     
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 3:18  توسط سعید از برلین  | 

ویراتا در آن شب حتی یک کلمه هم با کسی حرف نزد. نگاه مرد جوان در روحش مانند تیر آتشینی فرو رفته بود. او تمام شب را، ساعت به ساعت، بی‎خواب بر روی پشت‎بام خانه‎اش قدم می‎زد، تا اینکه صبح سرخ‎رنگ از میان نخل‎ها بالا می‎آید.

ویراتا در حوض مقدس معبد شستشوی سحرگاهی را انجام می‎دهد و رو به شرق نماز می‎گذارد، بعد دوباره داخل خانه می‎گردد، جامه‎ای زرد رنگ مخصوص جشن را انتخاب می‎کند، به اهالی خانه که بدون پرسش و با تعجب به کارهای باشکوه او نگاه می‎کردند سلام جدی‎ای می‎کند، و به تنهائی به قصر پادشاه که درش هر لحظه از شب و روز به روی او باز بود می‎رود. ویراتا در برابر پادشاه تعظیم می‎کند و لبه لباس او را به نشانه تمنا داشتن لمس می‎کند. پادشاه با خوش‎روئی رو به پائین به او نگاه می‎کند و می‎گوید: "خواهش تو لباسم را لمس کرد. ویراتا، خواهش‎ات قبل از آنکه کلمه‎ای بگوئی اجابت می‎گردد."
ویراتا همچنان در همان حال تعظیم باقی می‎ماند.
"تو مرا قاضی خود قرار دادی. هفت سال به نام تو قضاوت کردم و نمی‎دانم که آیا عادلانه حکم کرده‎ام. یک ماه به من سکوت عطا کن، تا من راهی به حقیقت پیدا کنم، و به من اجازه بده که از تو و دیگران این راه را پنهان نگاه دارم. من می‎خواهم کاری انجام دهم تا بتوانم بدون بی‎عدالتی و بدون گناه زندگی کنم."
پادشاه شگفت‎زده می‎گردد:
"عدالت سرزمینم از این ماه تا ماه دیگر با نبود تو فقیر خواهد گشت. اما من از راهت نمی‎پرسم. امیدوارم که تو را به حقیقت برساند."
ویراتا زمین را به نشانه سپاس می‎بوسد، یک بار دیگر تعظیم می‎کند و می‎رود.

در روشنائی روز وارد خانه‎اش می‎گردد و زن و فرزندان خود را صدا می‎زند و می‎گوید: "یک ماه تمام مرا نخواهید دید. از من خداحافظی کنید و چیزی نپرسید."
زن با ترس نگاه می‎کند و فرزندان وارسته. او خود را خم می‎کند و پیشانی تک تک آنها را می‎بوسد. "حالا به اتاق‎هایتان بروید، در را ببندید تا کسی نتواند وقتی از در خارج میشوم ببیند من به چه سمت می‎روم. و تا قبل از رسیدن ماه تازه به دنبالم من نگردید."
و همه آنها در سکوت می‎روند.
ویراتا لباس مخصوص جشن را از تن خارج می‎کند و لباس سیاه رنگی می‎پوشد، در مقابل مجسمه‎ای از خدای هزار چهره دعا می‎خواند، چیزهای زیادی بر روی برگ نخل می‎نویسد و آن را به صورت نامه لوله می‎کند. با تاریک شدن هوا ساکت از خانه خارج می‎شود و به طرف صخره‎های اطراف شهر می‎رود، جائیکه سیاه‎چال‎ها و زندان‎ها بودند. او بر در اتاق نگهبان می‎کوبد، تا اینکه دربان از روی حصیر خوابش برمی‎خیزد و می‎پرسد چه کسی او را صدا می‎زند.
"من ویراتا هستم، قاضی پادشاه. من آمده‎ام زندانی‎ای را که دیروز به اینجا آورده‎اند ببینم."
"در سیاه‎چال حبس شده، سرور، در عمق تاریک‎ترین محل. بیایم راهنمائی‎تان کنم، سرور؟"
"من آن محل را می‎شناسم. کلید را به من بده و دوباره آرام بخواب. فردا کلید را کنار در پیدا خواهی کرد. و به کسی نگو که مرا اینجا دیده‎ای."
نگهبان تعظیم می‎کند، کلید و یک مشعل می‎آورد. ویراتا به او اشاره می‎کند، نگهبان ساکت برمی‎گردد و دوباره روی حصیرش دراز می‎کشد و می‎خوابد. او اما دروازه مسی سیاه‎چال درون صخره را باز می‎کند و داخل می‎گردد. بیش از صدها سال پیش پادشاهان در این صخره‎ها شروع به حبس زندانی‎ها کردند، و هر زندانی را روز به روز در چاله‎های عمیق‎تری می‎انداختند و زندانی‎های جدید باید در سنگ‎های سرد برای قربانیان بعدی چاله تازه‎ای می‎کندند.
ویراتا قبل از بستن در مسی نگاهی به چهار سمت آسمان با ستاره‎های سفید و درخشان می‎کند، بعد در را می‎بندد، ناگهان تاریکی و رطوبت به استقبالش می‎آید و از بالای شعله نامطمئن مشعل‎اش حیوانی می‎پرد. هنوز صدای وزش آرام باد در درختان و جیغ تیز میمون‎ها را می‎شنید: در اولین گودال صدا دورتر می‎گردد، در دومین گودال سکوت مانند زیر سطح دریا بود، بی‎جنبش و سرد. از سنگ‎ها فقط سرما می‎وزید و نه دیگر بوی خاک زمین، و هرچه او پائین‎تر می‎رفت، صدای قدم او در سکوت بلندتر طنین می‎انداخت.
در پنجمین گودال در عمق زمین، گودتر از بلندترین نخل‎هائی که رو به آسمان رشد می‎کنند سلول جوان زندانی قرار داشت. ویراتا داخل می‎شود و مشعل را در مقابل توده تاریکی نگاه می‎دارد که اصلاً تکان نمی‎خورد، تا اینکه نور بر او می‎تابد. زنجیری به صدا می‎آید. ویراتا خود را بر روی او خم می‎کند: "آیا مرا می‎شناسی؟"
"من تو را می‎شناسم. تو کسی هستی که پادشاه به سروری سرنوشتم تعیین نموده، همان کسی که زندگی‎ام را زیر پایش پایمال کرده است."
"من سرور کسی نیستم. من خدمت‎گزار پادشاه و عدالت‎ام. من آمده‎ام به شما خدمت کنم."
زندانی با نگاهی مبهم رو به بالا نگاه می‎کند و به چهره قاضی خیره می‎شود: "از من چه می‎خواهی؟"
ویراتا مدتی سکوت می‎کند و بعد می‎گوید:
"من تو را با کلمه آزردم، اما تو هم مرا با کلماتت آزردی. من نمی‎دانم که آیا حکم‎ام عادلانه بود یا نه، اما در کلمات تو یک حقیقت وجود داشت: کسی اجازه ندارد با پیمانه‎ای که نمی‎شناسد بسنجد. من آدم نادانی بودم و می‎خواهم دانا شوم. صدها نفر را به این تاریکی فرستادم، با افراد زیادی رفتار زیادی کردم و نمی‎دانم چه کرده‎ام. و می‎خواهم تجربه کنم، می‎خواهم عادل بودن را بیاموزم و بدون گناه به جهان دگردیسی وارد شوم."
زندانی همچنان به او خیره بود و زنجیر آهسته جرنگ جرنگ می‎کرد. "من می‎خواهم آنچه برای تو مقرر داشته‎ام، حتی شلاق خوردن را با پوست و استخوانم بشناسم و در قل و زنجیر بودن را با روحم احساس کنم. می‎خواهم برای یک ماه به جای تو اینجا بمانم، تا بدانم چه اندازه گناه کرده‎ام. بعد در حکم خود تجدید نظر خواهم کرد، با علم به سنگینی و شدت آن. تو در این مدت آزادی و می‎توانی بروی. من به تو کلیدی که تو را به روشنائی می‎رساند می‎دهم، تو باید قسم بخوری که بعد از یک ماه بازمی‎گردی. ــ بعد تاریکی این گودال عمیق نور دانش برایم خواهد گشت."
زندانی مانند یک سنگ ایستاده بود و صدای جرنگ جرنگ زنجیر دیگر به گوش نمی‎آمد.
         
+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:41  توسط سعید از برلین  | 

وقتی حاضرین می‎شنوند که این مرد لجوج به قاضی عادل ناسزا می‎گوید خشم مانند طوفانی در میانشان درمیگیرد، و غلام محکمه چوب خاردارش را برای زدن بلند می‎کند. اما ویراتا با اشاره دست خشم غلام را می‎خواباند و یک بار دیگر سؤال‎های خود را تکرار می‎کند. همیشه، وقتی شاکیان جواب می‎دادند، او از نو از مرد دستگیر شده سؤال می‎کرد. اما مرد جوان دندان‎هایش را به هم می‎فشرد و می‎خندید و فقط یک بار دیگر به سخن آمد: "چطور می‎خواهی حقیقت را از حرف دیگران بدانی؟"
آفتاب ظهر بر بالای سر آنها کج ایستاده بود که سؤالات ویراتا به پایان می‎رسند. و او از جا برمی‎خیزد و همانطور که عادتش بود قصد داشت به خانه برود و رأی خود را ابتدا در روز بعد اعلام کند. اما شاکیان دست‎های خود را بلند کرده و می‎گویند: "سرور، ما برای دیدن چهره شما هفت روز در راه بودیم،  هفت روز هم سفرمان برای بازگشت طول خواهد کشید. ما نمی‎توانیم تا فردا صبر کنیم، زیرا احشام ما بدون آب از تشنگی تلف خواهند گشت، و ما باید زمین را شخم بزنیم. سرور، استدعا می‎کنیم، رأی خود را حالا اعلام کن!"
در این وقت ویراتا دوباره روی پله می‎نشیند و به فکر فرو می‎رود. چهره‎اش مانند فردی که بار سنگینی بر پشت خود حمل می‎کند منقبض شده بود، زیرا هرگز برایش اتفاق نیفتاده بود مجرمی که تقاضای رحمت و بخشش نکند و با استفاده از کلمه با او بجنگد را محاکمه کرده باشد. مدت درازی فکر می‎کند، و سایه‎ها هم با گذشت زمان رشد می‎کردند. بعد او به سمت حوض آب می‎رود، دست‎ها و صورت را با آب سرد حوض می‎شورد تا رأیش از داغی هیجان آزاد گردد و می‎گوید: "امیدوارم حکمی که من اعلام می‎کنم عادلانه باشد. او مرتکب به گناه قتل شده و یازده انسان زنده را با کشتن از کالبد گرمشان به جهان دگردیسی فرستاده است. به بار آمدن و کامل شدن زندگی انسان‎ها در زندان زهدان مادر یک سال طول می‎کشد، به این خاطر این مرد برای هر نفری که او کشته، یک سال در تاریکی زمین زندانی می‎گردد. و چون او یازده بار بدن انسان‎ها را به خون ریختن انداخته است، باید برای تاوان دادن به تعداد قربانیانش یازده بار در سال او را شلاق بزنند تا بدنش به خون بیفتد. اما او به مرگ محکوم نمی‎شود، زیرا زندگی را خدایان می‎دهند، و هیچ انسانی اجازه ندارد آن را بگیرد. امیدوارم رأی من که به خاطر انتقام گرفتن از کسی نیست عادلانه باشد."
و دوباره ویراتا روی پله می‎نشیند، شاکیان به نشانه احترام پله را می‎بوسند. مرد زنجیر شده اما تاریک و مبهم به چشمان پرسشگر قاضی خیره می‎گردد. در این لحظه ویراتا می‎گوید:
"من امیدوار بودم که تو طلب بخشش کنی و به من در مقابل شاکیان خود فرصت کمک کردن را بدهی، اما لب‎های تو بسته ماندند. اگر اشتباهی در رأی من باشد، نباید در پیشگاه خدا از من شکایت کنی، بلکه از سکوت خود. من می‎خواستم به تو لطف کنم."
مرد زنجیر شده می‎گوید: "من لطف تو را نمی‎خواهم. این لطف تو در مقابل زندگی‎ای که از من می‎گیری چه ارزشی دارد؟"
"من زندگیت را از تو نمی‎گیرم."
"تو زندگی‎ام را می‎گیری و حتی ظالمانه‎تر از رؤسای قبیله ما که آنها را وحشی می‎نامید. چرا مرا نمی‎کشی؟ من آدم کشتم، مرد در برابر مرد، تو اما می‎گذاری مرا مانند مرداری درون زمین تاریک مدفون کنند، تا من با گذشت سال‎ها بپوسم، فقط به خاطر بزدل بودن قلب‎ات در برابر خون و امعاء و احشای‎ات نیز ناتوانند. قانون تو خودکامگی‎ست و حکم‎ات شکنجه. مرا بکش، زیرا که من آدم کشته‎ام."
"رأی من برای مجازت تو عادلانه بود ..."
"عادلانه قضاوت کردی؟ تو قاضی، اما پیمانه‎ای که با آن می‎سنجی کجاست؟ چه کسی به تو شلاق زده است که تو شلاق را می‎شناسی؛ چه خوب سال‎ها را ساده با انگشتانت می‎شماری، انگار که آنها با ساعت‎ها در زیر آفتاب بودن و در تاریکی زمین مدفون گشتن برابرند؟ آیا در سیاه‎چال بوده‎ای که می‎دانی چند بهار زندگیم را باید از من بگیری؟ تو یک نادانی و نه انسانی عادل، زیرا کسی ضربه شلاق را بر بدنش احساس کرده از درد خبر دارد، نه آنکه شلاق می‎زند، و فقط کسیکه رنج برده است اجازه سنج آن را دارد. مجرم بخاطر تکبر تو مدفون می‎گردد و تو خودت مجرم‎تر از همه هستی، زیرا که من در حالت خشم و بخاطر محرومیت از عشقم آدم کشتم، تو اما در کمال خونسردی زندگی‎ام را از من می‎گیری و مرا با پیمانه‎ای می‎سنجی که دستانت آن را نه وزن کرده و نه سنگینی‎اش را بررسی. تو قاضی، از پله عدالت دور شو، تا به پائین لیز نخورده‎ای! وای بر کسی که با ترازوی استبداد می‎سنجد، وای بر نادانی که فکر می‎کند حق را می‎داند. از پله دور شو، قاضی نادان، و انسان‎های زنده را با کلمات مرده‎ات محکوم نکن!"
مرد جوان با رنگی پریده فریاد نفرت از دهان خارج می‎ساخت، و دوباره دیگران با عصبانیت بر سرش ریختند. اما ویراتا باز آنها را آرام ساخت، بعد سرش را از مرد وحشی برمی‎گرداند و آهسته می‎گوید: "من حکمی را که فعلاً اعلام کردم نمی‎توانم بشکنم! امیدوارم که حکمی عادلانه باشد."
بعد ویراتا می‎رود، در حالی که غلامان مرد جوان در زنجیر را که مقاومت می‎کرد گرفته بودند. اما قاضی یک بار دیگر می‎ایستد و بعد پیش آنها بازمی‎گردد: در این لحظه چشمان خیره و خشمگین مرد جوان در مقابلش قرار می‎گیرند. قلب ویراتا به لرزش می‎افتد، چشمان مرد جوان چه شباهت عجیبی با چشمان برادرش در آن ساعتی که او را با دستان خود کشته بود و آنجا در چادر دشمن پادشاه افتاده بود داشت ...
 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 19:13  توسط سعید از برلین  | 

حالا ویراتا از بالای پله صورتی رنگ تالار قصر از طلوع آفتاب تا غروب آن به نام پادشاه قضاوت می‎کرد. کلامش اما مانند ترازوئی بود که قبل از سنجش وزنه مدت طولانی‎ای می‎لرزد: نگاه صریح او در روح متهم فرو می‎رفت، و پرسش‎هایش به عمق جرم‎ها مانند گورکنی که با پشتکار در تاریکی زمین نقب می‎زند نفوذ می‎کردند. رأی او قاطع بود، اما هرگز رأی خود را در همان روز اعلام نمی‎کرد، همیشه فاصله سرد شب را میان بازجوئی و اعلام رأی قرار می‎داد: ساعات طولانی تا طلوع خورشید را در باره ظلم و عدالت تفکر می‎کرد و اغلب صدای قدم زدن بی‎قرارانه‎اش در اتاق و بعد روی پشت‎بام  خانه به گوش می‎آمد. اما قبل از دادن رأی خود دست و پیشانی‎اش را در آب فرو می‎کرد، زیرا رأی او گرم‎تر از گرمای هیجان بود. و همیشه بعد از دادن رأی از مجرمین میپرسید که آیا رأیش اشتباه به نظر می‎آید؛ اما به ندرت اتفاق می‎افتاد که کسی به رأی او اعتراض کند؛ ساکت جایگاه او را می‎بوسیدند و با سری خم گشته حکم را مانند آنکه از دهان خداوند خارج گشته می‎پذیرفتند.
دهانش اما هرگز رأی به مرگ نداد، حتی برای مقصرترین مجرمین، و در برابر کسانیکه به او هشدار می‎دادند مقاومت می‎کرد. زیرا که او از خونریزی بیم داشت. حوض گرد اجداد راجپوتا که بر لبه آن جلاد سرها را برای جدا ساختن خم می‎ساخت و سنگ‎هایش از خون‎های منعقد گشته بر آنها سیاه گشته بود با گذشت سال‎ها توسط باران دوباره سفید گشتند. و دیگر در سرزمین فاجعه‎ای رخ نداد. او مجرمین را در زندان‎های سنگی حبس می‎کرد یا آنها را به سنگ خرد کردن برای ساختن دیوار باغ‎ها به کوه می‎فرستاد، و در آسیاب‎های برنج کنار رودخانه، جائیکه باید به همراه فیل‎ها چرخ آسیاب را می‎چرخاندند به کار می‎گمارد. اما او به زندگی احترام می‎گذاشت و مردم برای او احترام زیادی قائل بودند، زیرا که در رأی‎هایش هرگز نقصی نبود، هرگز در سؤال کردن اهمال نمی‎کرد، هرگز خشم در کلامش نبود، کشاورزان با اختلاف و دعواهایشان از راه‎های دور در گاری‎هائی که توسط بوفالوها کشیده می‎گشتند پیش او می‎آمدند تا او میان آنها داوری کند؛ راهبان به سخنان او گوش می‎سپردند و توصیه‎هایش برای پادشاه ارزشمند بود. شهرت او رشد کرد، مانند رشد بامبوس‎های جوان، راست و روشن در شب. و مردم نامی را که در قدیم به او داده بودند فراموش کردند، زمانیکه او را با نام آذرخش شمشیر ستایش می‎کردند، و او را در سراسر سرزمین راجپوتا چشمه عدالت نامیدند.
در ششمین سال قضاوت، وقتی ویراتا از روی پله صحن جلوی قصر رأی می‎داد، چنین رخ می‎دهد که عده‎ای شاکی مرد جوانی از قبیله وحشی کازارها Kazare را که بر روی صخره‎ها زندگی و به خدایان دیگری خدمت می‎کردند پیش او می‎آورند. پاهای مرد جوان در این سفر چند روزه به علت پیاده آمدن زخمی شده بود، و چهار بار به دور بازوهای قوی‎اش زنجیر پیچیده بودند، طوریکه نمی‎توانست دیگر با کسی با خشونت رفتار کند، همانطور که چشمان تهدیدآمیزش نشان می‎دادند، چشمانی که در زیر ابروهای قهوه‎ای تاریک‎اش با عصبانیت می‎چرخیدند. آنها او را کنار پله قرار می‎دهند و با زور به زانو زدن جلوی قاضی وامی‎دارند، بعد خود تعظیم کرده و دست‎هایشان را به علامت شکایت بالا می‎برند.
ویراتا با تعجب به غریبه‎ها نگاه می‎کند: "برادران، شماها چه کسانی هستید که از راه دور می‎آئید، و این شخص که شما به زنجیر کشیده و پیش من آورده‎اید چه کسی است؟"
سالخورده‎ترین آنها تعظیم می‎کند و می‎گوید:
"سرور من، ما شبانیم، و مردمانی صلح‎طلب که در قسمت جنوبی سرزمین زندگی می‎کنیم، این مرد که بدترین فرد قبیله خود می‎باشد، جانوری است که بیشتر از انگشتان دستش آدم کشته. مردی از دهکده ما از دادن دخترش به این مرد که از قبیله پرهیزکاران نیست خودداری کرده، زیرا که آنها گاو میکشند و گوشت سگ میخورند، و او دخترش را به یک تاجر از دره به همسری داده است. در این وقت این مرد از خشم در گله‎های ما شروع به دزدی کرد، او پدر و سه برادر دختر را در شب کتک زد، و هر وقت فردی احشام آن مرد را به کوه برای چریدن می‎برد این مرد او را می‎کشت. یازده نفر از اهالی دهکده ما را این مرد به این ترتیب کشت، تا اینکه ما جمع شدیم و به تعقیب این رذل که مانند حیوان وحشی است پرداختیم و او را اینجا پیش عادل‎ترین قاضی سرزمین آوردیم تا تو این سرزمین را از عامل خشونت نجات دهی." ویراتا صورتش را به طرف جوان زنجیر گشته می‎گرداند.
"آیا چیزهائی که اینها می‎گویند حقیقت دارد؟"
"تو کی هستی؟ آیا تو پادشاهی؟"
"من ویراتا هستم، خدمت‎گزار پادشاه و خدمتگزار حق و قانون‎ام، و من کیفر می‎دهم و درست و غلط را تشخیص می‎دهم."
جوان زنجیر شده مدت طولانی‎ای سکوت می‎کند. بعد قیافه عبوسی به خود می‎گیرد.
"چطور می‎توانی از راه دور بدانی چه چیزی درست و چه غلط است، وقتیکه دانسته‎های تو از گفته‎های آدم‎ها آب می‎خورند!"
"شاید حرف‎ها و استدلال تو خلاف حرف آنها باشد، تا اینکه من حقیقت را بشناسم."
مرد دستگیر شده ابروهایش را تحقیرانه بالا می‎اندازد.
"من در برابر آنها از خودم دفاع نمی‎کنم. تو از کجا می‎توانی بدانی من چه کرده‎ام، در صورتیکه خودم هم نمی‎دانم وقتی خشمگین می‎شوم دست‎هایم چه می‎کنند! من کار خوبی با آنها کردم، زیرا که یک زن را بخاطر پول فروختند، من کار خوبی با پسران و نوکرانش کردم. آنها آزادند که از من شکایت کنند. من آنها را خوار می‎شمرم، و رأی تو را هم خوار می‎شمرم."
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:32  توسط سعید از برلین  | 

آنها هنوز از برج‎های دندانه‎دار سرزمین بیرواگهر دور بودند که در دوردست دونده‎ها و سواران مانند ابر سفیدی غلت زنان خود را نزدیک می‎گردانند و با دیدن سواران متوقف می‎گردند و در جاده فرش پهن می‎کنند، و این نشانه آن بود که پادشاه به بدرقه جنگاورانش می‎آید، پادشاهی که پایش از لحظه به دنیا آمدن تا لحظه مرگ هرگز خاک زمین را نباید لمس کند، وگرنه شعله آتش جسم خالص گشته‎اش را می‎سوزاند. و حالا پادشاه احاطه گشته در میان پسرانش سوار بر فیل بسیار پیری از دور نزدیک می‎گردد. فیل با اطاعت از میخی که به زانویش می‎خورد خود را خم می‎کند و پادشاه بر روی فرش پهن شده پیاده می‎شود. ویراتا قصد داشت در مقابل پادشاه تعظیم کند، اما پادشاه بسوی او گام می‎نهد و با هر دو دست او را در آغوش می‎گیرد، ادای احترام به زیردست، کاری بود که تا آن زمان هنوز اجابت نشده یا در کتاب‎ها نوشته نشده بود. ویراتا دستور می‎هد حواصیل‎ها را بیاورند، و هنگامیکه آنها بال‎های سفیدشان را به حرکت می‎اندازند، غریو شادی از جمعیت برمی‎خیزد، طوریکه اسب‎ها روی دو پا بلند می‎شوند و محافظان مجبور می‎شوند با میخ فیل‎ها را آرام سازند. پادشاه به محض دیدن نشانه پیروزی ویراتا را دوباره در آغوش می‎گیرد و با دست اشاره‎ای به یکی از غلامانش می‎کند. غلام شمشیر پدر قهرمان راجپوتا را که از هفت بار هفتصد سال پیش در خزانه پادشاه نگهداری می‎شد، شمشیری که دسته‎اش از جواهرات نشانده شده بر آن سفید شده بود و بر تیغه آن علامات طلائی رنگ کلمات سرّی پیروزی با خط دوران گذشته حک شده بود که حتی عالمان و راهبان معابد بزرگ هم نمی‎توانستند آن را بخوانند. و پادشاه برای قدردانی شمشیر را به ویراتا هدیه می‎کند، به این معنی که او از حالا به بعد یکی از بالاترین جنگجویان او و فرمانده ارتش سرزمین‎هایش می‎باشد.
اما ویراتا صورتش را رو به زمین خم و آن را بلند نمی‎کند و می‎گوید:
"اجازه دارم از بخشنده‎ترین بخشنده‎ها تقاضای مرحمت و از سخاوتمندترین پادشاهان یک خواهش کنم؟"
پادشاه به او نگاه می‎کند و می‎گوید:
"خواهش‎ات عملی خواهد شد، قبل از اینکه تو چشمانت را به سوی من بگشائی. و اگر حتی نیمی از امپراتوری‎ام را بخواهی، به محض تکان دادن لب‎هایت از آن تو خواهد شد."
در این وقت ویراتا می‎گوید:
"بنابراین پادشاه من، اجازه بده که این شمشیر در خزانه بماند، زیرا من از زمانیکه تنها برادرم را که با من در یک زهدان رشد کرد، و کسی را که با من بر روی دستان مادرم بازی می‎کرد کشتم در قلب خود قسم یاد کردم که دیگر شمشیری در دست نگیرم."
پادشاه با تعجب او را نگاه می‎کرد. و سپس چنین می‎گوید:
"بنابراین بدون شمشیر فرمانده جنگجویانم باش، تا من امپراتوریم را در برابر هر دشمنی در امان ببینم، زیرا تا حال کسی بهتر از تو در برابر دشمنی با نیروی برتر فرماندهی نکرده است: کمربند و اسبم را بعنوان نشانه‎ای از قدرت بگیر تا همه تو را بعنوان بالاترین جنگجوی من بشناسند."
ویراتا اما بار دیگر صورتش را رو به زمین خم می‎کند و می‎گوید:
"آنکه نادیدنی‎ست برایم نشانه‎ای فرستاد، و قلب من آن را درک کرد. من برادرم را کشتم، تا بدانم هرکه یک انسان را بکشد، برادر خود را کشته است. من نمی‎توانم در جنگ فرمانده باشم، زیرا در شمشیر خشونت نهفته است، و خشونت با حق دشمن است. کسی که در گناه کشتار شریک باشد، خود یک مرده است. اما من می‎خواهم که از من ترس منعکس نگردد، و برایم گدائی کردن نان خیلی بهتر است تا اینکه بر خلاف نشانه‎ای که برایم فرستاده شد و من آن را شناختم عمل کنم. این زندگی در مقابل دگردیسی ابدی بسیار کوتاه است، اجازه بده این مدت کوتاه را من بعنوان یک مرد عادل بگذرانم."
چهره پادشاه برای مدتی تاریک می‎شود، سکوت وحشت‎انگیزی در اطراف او برقرار گشته بود، زیرا که هرگز نه برای پدر و نه برای اجدادش پیش نیامده بود که فردی هدیه پادشاهی را رد کرده باشد. اما بعد سلطان نگاهش را به سمت حواصیل‎های مقدس، نمای پیروزی‎ای که او برایش آورده بود می‎اندازد، و چهره‎اش مجدداً روشن می‎گردد، و در این لحظه می‎گوید:
"ویراتا، من همیشه تو را بعنوان مردی شجاع در برابر دشمن و بعنوان عادل‎ترین خدمت‎کار امپراتوریم می‎شناختم. حالا که باید از وجود تو در جنگ‎ها محروم باشم، اما نمی‎خواهم از وجود تو در خدمت به من چشم‎پوشی کنم. از آنجائیکه تو گناه را می‎شناسی و می‎توانی بعنوان مردی عادل گناه را بسنجی، باید بالاترین قاضی من گردی و بر روی پله قصرم قضاوت کنی، تا حقیقت در امپراتوری‎ام حفظ و قانون تضمین گردد."
ویراتا در برابر پادشاه تعظیم می‎کند و بعنوان تشکر دست بر زانوی خود می‎گذارد. پادشاه به او دستور می‎دهد سوار بر فیل شود و در کنارش بنشیند، و آنها به سمت شهر شصت برج به حرکت افتادند و غریو شادی و تشویق مردم این شهر مانند دریای طوفانی‎ای به استقبال‎شان آمد.
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:24  توسط سعید از برلین  | 

 
حالا او بعد از لمس بدنش توسط موج سفید نور به سمت ساحل بازمی‎گردد، جامه‎اش را بر تن می‎کند و با سیمائی روشن دوباره به سمت چادر می‎رود تا اعمال شب گذشته خویش را در روشنائی صبح تماشا کند. ترس در چهره مرده مردان هنوز حفظ گشته بود، جنازه‎ها با چشمان گشاد و ایمائی پاره گشته و ناتمام آنجا افتاده بودند: دشمن پادشاه با پیشانی‎ای شکافته و خائنی که قبلاً فرمانده جنگ سرزمین برواگهر بود با سینه‎ای سوراخ گشته. ویراتا چشمان آنها را می‎بندد و جلوتر می‎رود تا دیگرانی را که در خواب کشته بود تماشا کند. آنها نیمه مستور در میان حصیرهای خواب خود افتاده بودند، دو چهره برایش غریب ‎آمد، آنها غلامان این مرد اغفالگر و از سرزمین جنوب بودند، با موهائی فرفری و پوستی سیاه. اما وقتی نگاهش به چهره آخرین جنازه می‎افتد پیش چشمانش سیاه می‎گردد، زیرا این برادر بزرگش بل‎آنگور Belangur شاهزاده کوه‎ها بود که به کمک دشمن پادشاه آمده و او در سیاهی شب ندانسته با دست خود برادرش را کشته بود. با حرکتی تند خود را به سمت قلب زخم برداشته او خم می‎کند. اما قلب برادر دیگر نمی‎زد، چشمانش باز بودند و نگاهش ثابت، و مردمک‎های سیاه چشمانش قلب او را سوراخ می‎کردند. در این وقت تنفس ویراتا از کار می‎افتد، و او مانند مرده‎ای در میان مرده‎ها می‎نشیند، نگاهش را برمی‎گرداند تا چشمان خیره کسیکه مادرش پیش از وی او را به دنیا آورده بود از عملش شکایت نکند.
اما بعد از دور صدای فریادها به پرواز می‎آید؛ غلامان پس از تعقیب دشمن مانند پرندگان وحشی فریاد شادی می‎کشیدند و با غنائم فراوان و حسی شاد به سمت چادر می‎آمدند. و چون آنها دشمن پادشاه را کشته می‎یابند و در میان یاران کشته او حواصیل‎های مقدس را می‎بینند، بالا و پائین می‎پرند و می‎رقصند و ویراتا را که بی‎توجه در میان آنها نشسته بود می‎بوسند و او را با نامی بجز آذرخش شمشیر تشویق می‎کنند. آنها غنائم را روی گاری‎ها می‎گذاشتند، اما چرخ‎ها آنقدر در زیر بار در خاک فرو می‎رفتند که مجبور به زدن بوفالوها با خار می‎گشتند و قایق‎های کوچک تهدید به غرق شدند می‎کردند. یک رسول در رود می‎پرد و می‎رود تا خبر را به پادشاه برساند، بقیه اما با غنائم آهسته و بخاطر پیروزی خود شادی کنان می‎رفتند. ویراتا اما ساکت نشسته و در رویا فرو رفته بود. او فقط یک بار به صدا آمد، و آن هم هنگامی بود که آنها می‎خواستند جامه‎های کشته شدگان را از تنشان بربایند. بعد او بلند می‎شود، دستور می‎دهد که هیزم و الوار جمع کنند و اجساد را روی آن قرار دهند، که سوزانده شوند تا روحشان برای پیوستن به دگردیسی پاک گردد. غلامان متعجب می‎گردند از اینکه او برای توطئه‎گرانی که باید توسط شغال‎های جنگل پاره پاره شوند و استخوان‎هایشان در زیر نور خورشید بی‎رنگ گردد چنین کاری انجام می‎دهد، اما آنها دستور او را اجرا می‎کنند. پس از آماده شدن هیزم‎ها، ویراتا خودش آن را آتش می‎زند و عطر و صندل در آتش می‎اندازد، ــ بعد صورتش را برمی‎گرداند و ساکت می‎ایستد، تا اینکه چوب‎ها به خاکستر سرخی تبدیل گشته و به زمین می‎ریزند. در این میان غلامان ساختن پلی را که دیروز غلامان دشمن پادشاه با افتخار شروع به ساختن کرده بودند به پایان می‎رسانند، جنگجوها تزئین شده با گل‎های موز پیشاپیش می‎رفتند، پشت سرشان غلامان و شاهزادگان بر روی اسب. ویراتا می‎گذارد که آنها پیش از او بروند، زیرا که آواز خواندن و فریاد کشیدن آنها روحش را می‎خراشید، و وقتی او براه می‎افتد که فاصله دلخواه او ایجاد شده بود. او در وسط پل متوقف می‎گردد و مدت درازی به آب روان رود می‎نگرد، ــ افراد جلوی او و افراد پشت سرش خیال می‎کردند که باید مواظبت کنند، جنگجوها متعجب بودند. و آنها دیدند که او چگونه بازویش را با شمشیر بالا برد، انگار که می‎خواهد در برابر آسمان آن را به نوسان آورد، اما او بعد بازویش را خم کرد و گذاشت که دسته شمشیر آهسته از میان دستش بلغزد و در رود افتد. از هر دو سوی ساحل پسران برهنه به این خیال که شمشیر تصادفی از دست او در آب افتاده شروع به پریدن در آب می‎کنند تا آن را از قعر رودخانه بالا آورند، اما ویراتا آنها را شدیداً از این کار بر حذر می‎دارد و با چهره‎ای بی‎حرکت و پیشانی‎ای سیاه گشته در میان تعجب غلامان خود به رفتن ادامه می‎دهد. دیگر کلمه‎ای لبش را به حرکت نینداخت، و در این حال آنها ساعت به ساعت به جاده زرد وطن نزدیک می‎گشتند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:22  توسط سعید از برلین  | 

در سال‎های خیلی دور، قبل از به دنیا آمدن بودای برجسته و پاشاندن بذر روشنگری بر جان پیروانش، در سرزمین بیرواگهر Birwagher و در خدمت پادشاهی به نام راج‎پوتا Rajputa نجیب‎زاده‎ای به نام ویراتا Virata زندگی می‎کرد که مردم او را آذرخش شمشیر می‎نامیدند، زیرا که او جنگجو بود، جسورتر از دیگران، و یک شکارچی که تیرهایش هرگز به خطا نمی‎رفتند، و نیزه‎اش را هرگز بیهوده به چرخش نمی‎انداخت و بازویش مانند صاعقه به همراه نوسان شمشیرش فرود می‎آمد. پیشانیش رنگ روشنی داشت، چشمانش در برابر سؤالات مردم راستگو بودند: هرگز کسی دست او را به صورت مشت گره کرده ندید و هرگز در صدایش فریاد خشم وجود نداشت. او وفادارانه به پادشاه خدمت می‎کرد، و غلامانش با احترام به او خدمت می‎کردند، زیرا که از پنج جهت رودخانه عادل‎تر از او کسی پیدا نمی‎گشت: مردم متدین هنگام عبور از جلوی خانه او تعظیم می‎کردند، و کودکان وقتی او را می‎دیدند به ستاره چشمانش لبخند می‎زدند.
اما چنین اتفاق می‎افتد که پادشاه دچار مصیبتی می‎گردد. برادر همسر پادشاه که بعنوان نایب بر نیمی از قلمرو گمارده شده بود، مایل به تمامیت‎خواهی بود، و در پنهان با دادن هدیه به بهترین جنگ‎جویان پادشاه آنها را وسوسه و به خدمت خود درآورده بود. و روحانیون را متقاعد ساخته بود تا حواصیل‎های مقدس که از هزاران و هزاران سال پیش نشانه‎ای از حکمرانی طایفه بیرواگهر بود را برای او ببرند. او مسلح به فیل‎ها و حواصیل‎ها به فکر جنگیدن با پادشاه می‎افتد، و به قصد حمله به شهر از ناراضیان کوه‎نشین لشگری تشکیل می‎دهد.
پادشاه دستور می‎دهد که از بام تا شام بر لگن‎های مسی بکوبند و در شیپورهای ساخته شده از عاج سفید فیل بدمند؛ شب‎ها بر روی برج‎ها آتش روشن می‎کردند و فلس‎های خرد شده ماهی را در آن می‎ریختند تا در زیر ستاره‎ها با رنگی زرد بعنوان علامت نیاز بسوزند. اما فقط عده کمی آمدند؛ خبر دزدیده شدن حواصیل‎های مقدس بر قلب پادشاه سنگینی می‎کرد و او را غمگین ساخته بود: فرماندهان جنگجویان و نگهبانان فیل‎ها، قابل اطمینان‎ترین فرماندهان او به اردوگاه دشمن می‎پیوستند، این تَرک گشته به عبث انتظار دوستان را می‎کشید (زیرا که او پادشاه سخت‎گیری بود، سخت‎گیر در دادگاه، و یک بیگاری‎کش بی‎رحم). و او فرد معتمدی در میان رؤسا و فرماندهان جنگ در جلوی قصرش نمی‎دید، فقط جمعیتی از برده‎ها و نوکران آنجا بودند.
پادشاه در این لحظه حساس و سخت به ویراتا می‎اندیشد. او دستور می‎دهد که تخت روان چوب آبنوس را آماده سازند و او را به پیش خانه او ببرند. ویراتا با دیدن پیاده شدن پادشاه از تخت روان خود را به خاک می‎اندازد، اما پادشاه او را مانند یک خواهشمند در آغوش می‎گیرد و از او می‎خواهد که فرماندهی جنگ با دشمن را به عهده گیرد. ویراتا تعظیم می‎کند و می‎گوید: "سرورم، من این کار را می‎کنم، و تا قبل از خفه ساختن آتش این شورش در زیر پاهای بندگان تو به این خانه بازنخواهم گشت."
و او پسرانش را، اقوام و غلامان را فرا‏‎خواند و همراه با دیگر وفاداران به پادشاه برای جنگیدن به راه افتادند. تمام روز را از بیشه‎ها گذشتند و به رودخانه‎ای رسیدند که در آنسوی ساحلش تعداد بی‎شماری از دشمنان جمع شده بودند، و مغرور از تعداد خود درخت‎ها را برای ساختن پل می‎انداختند تا بتوانند فردا مانند سیلی حمله آورند و شهر را درخون غرق سازند. اما ویرتا از زمان شکار ببر گداری را می‎شناخت که کمی بالاتر از پل قرار داشت، و وقتی هوا تاریک گشت، او یک به یک وفاداران را از میان آب هدایت کرد، و شب آنها به طور ناگهانی به دشمن یورش می‎برند. آنها مشعل‎هایشان را می‎چرخاندند و فیل‎ها و بوفالوها از ترس به هنگام فرار دشمن را در خواب زیر سم و پاهای خود له می‎کردند و شعله آتش به چادر فرماندهی سرایت می‎کند. ویراتا اولین کسی بود که به چادر هجوم می‎برد، و قبل از آنکه بتواند کسی از جا برخیزد دو نفر را با شمشیر می‎کشد و سومین نفر را وقتی دست به شمشیر می‎برد می‎کشد. چهارمین و پنجمین نفر را هم یکی بعد از دیگری می‎کشد، یکی را با ضربه‎ای بر پیشانی و دیگری را با ضربه‎ای بر سینه لختش. به محض آنکه آنها بی‎حرکت بر زمین افتادند، سایه در میان سایه، او خود را در جلوی درب چادر قرار می‎دهد، تا با هر دشمنی که قصد نجات نشانه خدا، حواصیل‎های سفید را داشته باشد بجنگد. اما دیگر دشمنان نمی‎آمدند، آنها با ترس پا به فرار گذارده بودند، و سربازان پیروز با غریو شادی آنها را تعقیب می‎کردند. دشمنان دورتر و دورتر می‎گشتند. در این وقت او چهار زانو در جلوی چادر با آرامی نشسته و شمشیر خون‎آلود خود را در دست داشت، و انتظار می‎کشید تا یارانش دوباره از شکار مشتعل‎شان بازگردند.
زمان زیاد طولی نمی‎کشد که روز خدا در پشت جنگل از خواب برمی‎خیزد، درختان نخل در رنگ سرخ طلائی سحر می‎گداختند و مانند مشعلی در رودخانه می‎درخشیدند. خورشید خون‎آلود، مانند زخم آتشینی در شرق می‎شکفد. در این لحظه ویراتا از جا برمی‎خیزد، جامه از تن در می‎آورد، به سمت رودخانه می‎رود، دست‎ها را به سوی آسمان بلند می‎کند، و در برابر چشم درخشان خدا نماز می‎گذارد؛ بعد برای شستشوی مقدس داخل رودخانه می‎گردد و دستان خون‎آلودش را می‎شوید.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:28  توسط سعید از برلین  | 

ما در یک حالت روانی وحشتناکی بودیم، حالتی که در آن مدتها از خداحافظی کردن دو نفر می‎گذرد و چون هنوز قطار به راه نیفتاده است بنابراین قادر به جدا کردن خود از هم نیستند. تالار ایستگاه راه‎آهن مانند بقیه ایستگاه‎ها بود، کثیف و با شتاب، پر از مه‎ای از دود و سر و صدا و غوقای صحبت‎ها و ماشین‎ها.
   شارلوته Charlotte کنار پنجره راهروی باریک و طولانی قطار ایستاده بود، مردم مرتب از پشت به او فشار می‎آوردند و به کناری هل می‎دادند، و ناسزاهای بسیاری به او داده می‎شد، اما ما که نمی‎توانستیم این آخرین دقایق، این آخرین با هم بودن ارزشمند زندگی‎مان را از یک کوپه پر قطار توسط ایماء و اشاره بگذرانیم ...
   من برای سومین بار گفتم: "دلپذیر بود. واقعاً دلپذیر بود که تو برای سر زدن به من پیشم آمدی".
   "این چه حرفیه، ما این همه مدت همدیگر را می‎شناسیم. پانزده سال."
   "آره، آره، ما فعلاً سی ساله‎ایم، در هر حال ... هیچ دلیلی نداره ..."
   "بس کن، خواهش می‎کنم. آره، ما حالا سی ساله هستیم. درست هم سن و سال انقلاب روسیه ..."
   "هم سن و سال کثافت و گرسنگی ..."
   "کمی جوان‎تر ..."
   "تو حق داری، ما بطور وحشتناکی جوانیم." او می‎خندد.
   او عصبی می‎پرسد "آیا چیزی گفتی؟"، زیرا که از پشت سر یک چمدان سنگین به او برخورد کرده بود ...
   "نه، پایم بود."
   "تو باید کاری براش بکنی."
   "آره، یک کاریش می‎کنم، واقعاً خیلی حرف می‎زند ..."
   "آیا هنوز می‎تونی سرپا بایستی؟"
   "آره ..."، و من در واقع قصد داشتم به او بگویم که او را دوست می‎دارم، اما مؤفق به آن نمی‎گشتم، مانند تمام این پانزده سال ..."
   "چی؟"
   "هیچ ... سوئد، بنابراین به طرف سوئد می‎رانی ..."
  "بله، من کمی خجالت‎زدهام ... در واقع این به زندگی‎مون تعلق داره، کثافت و لباس مندرس و مخروبه. احساس می‎کنم نفرت‎انگیز شده‎ام ..."
   "یاوه نگو، تو به اونجا تعلق داری، خوشحال باش بخاطر دیدن سوئد ..."
  "من هم گاهی خوشحالم، می‎دونی، غذا، باید خیلی عالی باشد، و هیچ چیز، اصلاً هیچ چیز خراب نیست. او با شوق کامل می‎نویسد ..."
   صدائی که همیشه اعلام می‎کند چه وقت قطارها براه می‎افتند، حالا از همان نزدیکی به صدا می‎آید، و من وحشت‎زده می‎شوم، اما اعلام حرکت قطار مربوط به سکوی ما نبود. صدا فقط حرکت یک قطار بین‎الملی از روتردام Rotterdam به طرف بازل Basel را اعلام کرد، و در حالی که من صورت کوچک و ظریف او را تماشا می‎کردم، رایحه صابون و قهوه به ذهنم رسید، و من به طرز نفرت‎انگیزی احساس فلاکت می‎کردم.
   برای یک لحظه شجاعت ناامیدانه‎ای احساس می‎کنم، و دلم می‎خواهد این شخص کوچک را به آسانی از پنجره بیرون بکشم و اینجا پیش خود نگهدارم، او به من تعلق داشت، من او را دوست داشتم ...
   "چیه؟ چیزی شده؟"
   من می‎گویم: "چیزی نیست، خوشحال باش بخاطر سوئد ..."
   "آره. فکر نمی‎کنی که او انرژی خوبی دارد؟ سه سال اسارت در روسیه، یک فرار ماجراجویانه، و حالا او آنجا در باره روبنس Rubens می‎خواند."
   "عالیه، واقعاً عالیه ..."
   "تو هم باید کاری بکنی، حداقل دکترای خودت را بگیر ..."
   "خفه شو!"
   او وحشت‎زده می‎پرسد: "چی؟ چی؟" رنگش کاملاً پریده بود.
   من زمزمه می‎کنم: "معذرت می‎خوام، منظورم پایم بود، من گاهی با پایم صحبت می‎کنم ..."
  او اصلاً شباهتی به روبنس نداشت، او بیشتر به پیکاسو شبیه بود، و من مدام از خودم می‎پرسیدم، که چرا آن مرد باید با این زن ازدواج کرده باشد، او حتی خیلی هم زیبا نبود، و من او را دوست داشتم.
   سکوی ایستگاه قطار خلوت‎ شده بود، همه مستقر شده بودند، و فقط چند نفر برای خداحافظی در اطراف ایستاده بودند. هر لحظه صدا خواهد گفت که قطار باید براه بیفتد. هر لحظه می‎توانست آخرین لحظه باشد ...
   "تو باید حتماً کاری بکنی، بیکاری خوب نیست."
   من می‎گویم: "نه."
   او اتفاقاً برعکس روبنس بود: باریک و بلندبالا، عصبی، و هم سن و سال انقلاب روسیه، هم سن و سال گرسنگی و کثافت در اروپا و جنگ ...
   "من اصلاً نمی‎تونم باور کنم ... سوئد ... مانند یک رویاست ..."
   "همه چیز فقط یک رویاست."
   "آیا چنین فکر می‎کنی؟"
   "البته. پانزده سال. سی سال ... هنوز سی سال. مدرک دکترا برای چه، بی‎فایده است. ساکت باش، لعنتی!"
   "داری با پات صحبت می‎کنی؟"
   "آره."
   "چی می‎گه؟"
   "گوش کن."
   ما کاملاً ساکت بودیم و به هم نگاه می‎کردیم و لبخند می‎زدیم، و بدون ادای کلمه‎ای با هم حرف می‎زدیم.
   او به من لبخند می‎زند: "حالا درک می‎کنی، آیا خوب است؟"
   "آره ... آره."
   "واقعاً؟"
   "آره، آره."
   او آهسته ادامه می‎دهد: "می‎بینی. اصلاً اهمیتی ندارد که آدم با هم باشد و از این حرف‎ها. اصلاً اهمیتی ندارد، درست نمی‎گم؟"
   حالا صدائی که می‎گوید چه وقت قطارها براه می‎افتند دقیقاً از بالای سرم به گوش می‎آید، رسمی و پاک، و من ناگهان تکان شدیدی می‎خورم، طوریکه که انگار یک شلاق اداری بزرگ و خاکستری در تالار ایستگاه قطار به نوسان آمده باشد.
   "خداحافظ!"
   "خداحافظ!"
   قطار کاملاً آهسته به حرکت می‎افتد و خود را در سیاهی تالار بزرگ دور می‎سازد ...
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 1:52  توسط سعید از برلین  | 

 
آنها پاهایم را تعمیر کردند و به من کاری دادند که می‎توانستم در حالت نشسته انجامش دهم: من مردمی را که از روی پل تازه ساخته شده می‎گذرند می‎شمرم. به اثبات رساندن شایستگی‎شان با ارقام باعث لذت بردن آنها می‎گردد، آنها از این چند رقم بی معنی و پوچ مست می‎گردند، و در تمام طول روز دهان خاموش من مانند یک ساعت شماره به شماره اضافه می‎کند، تا بتوانم شب با هدیه کردن یک رقم آنها را شاد سازم. چهره‎هایشان می‎درخشد وقتی آنها را از نتیجه شیفت کاری‎ام آگاه می‎سازم، هرچه رقم بالاتر باشد آنها هم بیشتر می‎درخشند، و آنها بی دلیل خود را با رضایت بر روی تختخواب قرار نمی‎دهند، زیرا هر روزه هزاران نفر از روی پل تازه آنها می‎گذرند ...
   اما آمار آنها درست نیست. خیلی متأسفم از اینکه باید این را بگویم، اما آمار صحیح نیست. من فرد غیر قابل اعتمادی‎ام، هرچند قادرم تأثیری نجیبانه بر دیگران بگذارم.
   اختلاس در ارقام گاهی مخفیانه مرا خوشحال می‎سازد، و بعد وقتی برایشان احساس تأسف می‎کنم دوباره چند رقم به آنها می‎بخشم. شادی آنها در دست من است. هنگامیکه عصبانی‎ام، وقتی دیگر سیگار برای کشیدن ندارم، حد متوسط ارقام را ثبت می‎کنم، گاهی پائین‎تر از حد متوسط، و وقتی قلبم می‎زند، وقتی که خوشحالم، اجازه می‎دهم تا سخاوتم خود را در عددی پنج رقمی جاری سازد. آنها خیلی خوشنودند! آنها نتیجه شمارش را رسماً از دستم می‎قاپند، و چشم‎هایشان می‎درخشد، و آنها روی شانه‎هایم می‎نوازند. آنها کاملاً بی‎خبرند! و بعد شروع می‎کنند به ضرب کردن، به بخش کردن، به محاسبه کردن درصد، و چه می‎دانم چه کارهای دیگر. آنها محاسبه می‎کنند که چه تعداد امروز در هر دقیقه از روی پل عبور کرده‎اند و در ده سال بعد چه تعدادی از روی پل خواهند گذشت. آنها عاشق فعل آینده دور می‎باشند، آینده دور تخصص آنهاست ــ و با این حال من خیلی متأسفم از اینکه آمارشان اشتباه است ...
   وقتی محبوب کوچک من روی پل می‎آید ــ و او دوبار در روز می‎آید ــ، سپس قلبم خیلی ساده از کار می‎افتد. تیک تاک بی‎وقفه قلبم تا پیچیدن او در کوچه و ناپدید گشتن‎اش قطع می‎گردد. و همه کسانیکه را که در این لحظه از روی پل می‎گذرند به حساب نمی‎آورم. این دو دقیقه به من تعلق دارد، فقط به من، و من نمی‎گذارم کسی آن را از من بگیرد. و همینطور وقتی شب‎ها او دوباره از بستنی‎فروشی‎اش بازمی‎گردد، وقتی او در آن سمت پیاده‎رو از مقابل دهان خاموشم که باید بشمرد می‎گذرد، بعد قلبم باز از کار می‎افتد، و من فقط وقتی دوباره به شمردن ادامه می‎دهم که او دیگر دیده نشود. و تمام کسانیکه این خوشبختی را دارند که در این لحظه از برابر دیدگان نابینایم رژه بروند در ابدیت آمار ثبت نمی‎گردند: مردان و زنان سایه‎وار و موجودات بی‎اهمیتی که در آمار آینده دور به حساب نخواهند آمد ...
   مشخص است که من دختر را دوست می‎دارم. اما او از آن بی‎خبر است، و من هیچ مایل نیستم که او از آن مطلع گردد. او نباید حس کند که چه فوق‎العاده تمام محاسبات را به فنا می‎دهد، و او باید بی‎خبر و بی‎تقصیر با موهای قهوه‎ای بلند و پاهای ظریفش به بستنی‎فروشی برود، و او باید خیلی انعام دریافت کند. من عاشق او هستم.
   آنها اخیراً کارم را کنترل کردند. رفیقی که در آن سمت می‎نشیند و باید ماشین‎ها را بشمارد، به موقع به من هشدار داد، و من شدیداً مواظب بودم. من مانند دیوانه‎ها می‎شمردم، یک کیلومترشمار هم نمی‎توانست بهتر از من بشمرد. ارشد آمارگیرها خودش آن سمت پل ایستاد و بعد نتیجه یک ساعت آمارگیری خود را با نتیجه من مقایسه کرد. من فقط یک نفر کمتر از او داشتم. معشوق کوچک من از آنجا گذشته بود، و من هرگز در تمام عمرم اجازه نخواهم داد که این کودک زیبا را در آمار آینده دور بنشانند، این معشوقه کوچک من نباید ضرب شود و بخش گردد و به درصدی از هیچ و پوچ تبدیل شود. قلبم به خون نشست وقتی بدون آنکه قادر باشم رفتنش را ببینم باید آدم‎ها را می‎شمردم، و از رفیق آن سمت پل که باید ماشین‎ها را بشمرد خیلی سپاسگزاری کردم. هستی‎ام بدون او می‎توانست بخطر بیفتد.
   ارشد آمارگیرها روی شانه‎ام نواخت و گفت که من خوب کار می‎کنم، قابل اعتماد و وفادارم. او گفت: "در یک ساعت یکنفر را کم شمردن زیاد مهم نیست. ما در هر صورت یک درصد معینی را برای استهلاک در نظر می‎گیریم. من درخواست خواهم کرد که شما را برای شمارش واگون اسب‎ها در نظر بگیرند."
   شمردن واگون اسب‎ها البته که مشکل‎گشاست. واگون اسب‎ها برای خود بهاریست سوای بهاران دیگر. عبور واگون اسب‎ها از روی پل در روز حداکثر به بیست و پنج عدد می‎رسید. و باید هر نیم‎ساعت به نیم‎ساعت یک بار در ذهنم نمره بعدی را می‎انداختم، و این یعنی یک بهار!
شمردن واگون اسب‎ها فوق‎العاده خواهد بود. واگون اسب‎ها بین ساعت چهار و هشت اجازه عبور از پل را ندارند، و من می‎توانستم پیاده‎روی کنم و یا به بستنی‎فروشی بروم، می‎توانستم دختر را مدتها تماشا یا شاید او را اندکی تا خانه همراهی کنم، این معشوق کوچولوی نشمرده‎ام را  ...
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:45  توسط سعید از برلین  | 

   هنگامیکه من در آن کنار ایستاده بودم به همه این چیزها فکر می‎کردم.
   فروشنده قاچاقچی من که حالا درست‎کار شده است، مرا گاهی با شک و تردید نگاه می‎کرد. این خوک مرا به خوبی می‎شناسد، طبیعی‎ست وقتی کسی را دو سال ببینی و تقریباً هر روز با او صحبت کنی او را به جا می‎آوری. شاید فکر می‎کند می‎خواهم چیزی از او بدزدم. من آنقدر هم احمق نیستم که آنجا دزدی کنم، جائیکه مردم در هم میلولند و جائیکه تراموا هر دقیقه از آنجا می‎گذرد، جائیکه حتی یک پلیس هم در گوشه‎اش ایستاده است. من از محل‎های دیگری دزدی می‎کنم: البته من گاهی ذغال و از این قبیل چیزها می‎دزدم. و همینطور چوب. اخیراً حتی یک نان از نانوائی دزدیدم.
   این کار فوق‎‎العاده سریع و ساده انجام گرفت. من خیلی ساده نان را برداشتم و بیرون رفتم، من آرام می‎رفتم، و وقتی به اولین پیچ رسیدم تازه شروع به دویدن کردم. آدم حالا دیگر اعصاب ندارد.
من از یک چنین محلی دزدی نمی‎کنم، گرچه گاهی این کار آسان است، اما من اعصاب این کار را ندارم. ترامواهای زیادی می‎آیند، همینطور تراموای من، و من دقیقاً دیدم که وقتی تراموای من رسید چطور ارنست از گوشه چشم مرا می‎پائید. این خوک حتی هنوز می‎داند که من دقیقاً با کدام تراموا می‎روم!
   اما من ته‎سیگارم را دور انداخته و دومین سیگار را روشن می‎کنم و همانجا می‎مانم. حالا کارم به جائی رسیده که سیگار نیمه کشیده را دور می‎اندازم. اما کسی خودش را نزدیک می‎کند و سیگار را از روی زمین برمی‎دارد. آدم باید به همقطارانش هم فکر کند. هنوز افرادی وجود دارند که ته‎سیگار از زمین جمع می‎کنند. این افراد همیشه یکسان نیستند. من در دوران اسارت سرهنگ‎ها را می‎دیدم که ته‎سیگار از زمین جمع می‎کردند، این یکی اما سرهنگ نبود. من او را زیر نظر داشتم. او سیستم خود را داشت، او هم مانند عنکبوتی که در شبکه خود چمباته می‎زند بر روی توده خاک و زباله در جائی ستاد اصلی‎اش را داشت، و وقتی یک تراموا می‎رسید و یا حرکت می‎کرد، او از ستادش خارج می‎گشت و کاملاً آرام به سمت ایستگاه می‎آمد و در آن اطراف ته‎سیگارها را جمع می‎کرد. دلم می‎خواست پیش او می‎رفتم و با او صحبت می‎کردم، احساس می‎کردم که به او تعلق دارم: اما می‎دانم که این کار بی معنی است؛ این دسته از مردم حرف نمی‎زنند.
   من نمی‎دانم چه بر من می‎گذشت، اما در آن روز میل نداشتم به خانه بروم. واژه خوبی است: خانه. حالا همه چیز برایم بی‎تفاوت بود، یک تراموای دیگر هم حرکت می‎کند و من می‎مانم و یک سیگار دیگر روشن می‎کنم. من نمی‎دانم کمبود افرادی مانند من چیست. شاید روزی یک پرفسور این را کشف کند و در روزنامه بنویسد: آنها برای همه چیز یک توضیح دارند. من فقط آرزو می‎کردم کاش برای دزدی اعصابی مانند زمان جنگ می‎داشتم. آن زمان دزدی خیلی صاف و سریع انجام می‎گشت. آن زمان، در جنگ، همیشه وقتی چیزی برای دزدی وجود داشت باید به دزدی می‎رفتیم؛ آنجا گفته می‎شد: او این کار را می‎کند، و ما برای دزدی می‌رفتیم. بقیه فقط در خوردن غذا و در نوشیدن عرق شریک می‎شدند، اما آنها به دزدی نمی‎رفتند. اعصابشان مانند جلیقه‎هایشان بی‎عیب و نقص بود.
   و هنگامیکه به وطن بازگشتیم، آنها از جنگ طوری کنار کشیدند که انگار از تراموائی که نزدیک خانه‎شان آهسته‎تر می‎راند پیاده می‎شوند، آنها بیرون جهیدند بدون آنکه پول بلیط را بپردازند. آنها پیچ کوچکی زدند، داخل خانه شدند، و چه دیدند: کمدچه هنوز سالم آنجا قرار داشت، فقط کمی گرد و خاک در کتاب‎خانه بود، زن سیب‎زمینی در انبار داشت و همینطور مربا؛ آدم زن را همانطور که معمول است کمی در آغوش می‎گیرد، و روز بعد برای پرسیدن اینکه آیا محل کارش هنوز خالی است می‎رود: محل کار هنوز خالی بود. همه چیز بی‎نقص بود، بیمه بیماری همچنان ادامه داشت، آدم از نازیست بودن خود کمی می‎کاهد ــ همانطور که آدم به سلمانی می‎رود تا ریش مزاحمش را اصلاح کند ــ، آدم از مدال‎ها تعریف می‎کند، از جراحات، از عملیات قهرمانانه و در نهایت متوجه می‎گردد که او پسر با شکوهی بوده: و در نهایت آدم چیزی بجز وظیفه انجام نداده است. حتی دوباره بلیط هفتگی برای تراموا وجود داشت، بهترین نشانه که واقعاً همه چیز روبراه بود.
   ما اما در این بین با تراموا به رفتن ادامه دادیم و منتظر ماندیم ببینیم که آیا در سر راهمان ایستگاه آشنائی می‎آید که ارزش ریسک کردن و پیاده شدن در آن برایمان باشد: این ایستگاه هرگز نیامد. عده‎ای هنوز با تراموا مقداری راندند، اما آنها هم در جائی از آن به بیرون پریدند و در هر حال اینطور نشان دادند که انگار به مقصد رسیده‎اند.
   ما اما همچنان می‎راندیم، قیمت بلیط بطور خودکار بالا رفت، و ما باید برای چمدان بزرگ و سنگین هم می‎پرداختیم: برای توده سربی پوچی که ما به همراه خود می‎کشیدیم؛ و تعداد زیادی بازرس آمدند، که به آنها با شانه بالا انداختن جیب‎های خالی‎مان را نشان دادیم. قطار با سرعت حرکت می‎کرد و آنها نمی‎توانستند ما را به بیرون پرت کنند ــ "و ما انسان هستیم" ــ، اما اسامی ما یادداشت می‎گشت، یادداشت می‎گشت، به کرات اسامی ما یادداشت گشت، قطار همچنان با سرعت می‎راند، کسانیکه زرنگ بودند به سرعت بیرون می‎پریدند، ما مرتب کمتر می‎شدیم، و خیلی کمتر شجاعت و میل به بیرون پریدن داشتیم. ما در خفا اراده کرده بودیم، چمدان را در قطار جا بگذاریم، آن را برای حراجی اموال پیداه شده به محض رسیدن به ایستگاه آخر در قطار بگذاریم، اما ایستگاه آخر نمی‎آمد، قیمت بلیط مرتب گران‎تر می‎شد، سرعت قطار مرتب تندتر، بازرس‎ها مرتب مشکوک‎تر، ما قبیله بسیار مشکوکی هستیم.
   سومین ته‎سیگار را دور می‎اندازم و آهسته به سمت ایستگاه می‎روم؛ من حالا می‎خواستم به خانه برانم. سرم گیج می‎رفت: من حالا می‎دانم که آدم نباید در حال گرسنگی این همه سیگار بکشد. من دیگر به آنجائی که فروشنده سابق قاچاقچی‎ام که حالا دارای کسب و کار مشروع است نگاه نمی‎کنم؛ قطعاً حق ندارم عصبانی باشم؛ او مؤفق شده بود، او با اطمینان و در لحظه مناسب از قطار به بیرون پریده بود، اما من نمی‎دانم مؤفقیت چه ربطی به این دارد که آدم با بچه‎هائی که پنج فنیگ برای خرید یک آب‎نبات چوبی کم دارند داد و فریاد کند. شاید در تجارت قانونی این کار معمول باشد: من نمی‎دانم.
   همقطارم کمی قبل از آمدن تراموای من در کمال آرامی به کنار ایستگاه می‎آید و از کنار پاهای مردمی که در انتظار قطارند ته‎سیگارها را جمع می‎کند. آنها این کار را با میل نگاه نمی‎کردند، من می‎دانم. برایشان خیلی بهتر بود که چنین چیزی وجود نمی‎داشت، اما چنین چیزی وجود دارد ...
   ابتدا بعد از سوار شدن، یک بار دیگر ارنست را تماشا کردم، اما او سرش را بطرف دیگر برگرداند و بلند فریاد کشید: شکلات، آب‎نبات، سیگار، جنس‎های آزاد! من نمی‎دانم چه خبر است، اما باید بگویم که او در گذشته بهتر مورد علاقه‎ام بود، زمانی که او لازم نداشت کسی را بخاطر پنج فنیگ از خود براند؛ اما حالا او یک کسب و کار درست و مناسب دارد، و معامله معامله است.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:37  توسط سعید از برلین  | 

 
فروشنده قاچاقچی من حالا درست‎کار شده است؛ مدتها می‎گذشت که او را ندیده بودم، چندین ماه می‎شد، و حالا من او را در یک محله کاملاً متفاوتی کشف می‎کنم، در تقاطع یک خیابان پر رفت و آمد. او آنجا یک کلبه چوبی دارد که خیلی زیبا با رنگ بادوامی سفید شده است؛ یک سقف باشکوه، محکم، کاملاً تازه و از جنس مس او را از سرما و باران محافظت می‎کند، و او سیگار و آب‎نبات چوبی می‎فروشد، کاملاً قانونی. من در ابتدا خوشحال شدم؛ خوب آدم وقتی می‎بیند که کسی دوباره نظم زندگی را یافته است خوشحال می‎شود. زیرا آن زمان، وقتی من او را شناختم وضعش خوب نبود، و ما غمگین بودیم. ما کلاه سربازی قدیمی خود را هنوز بر سر می‎گذاشتیم، و وقتی من پولی در بساط داشتم پیش او می‎رفتم، و ما گاهی در باره گرسنگی و جنگ با هم صحبت می‎کردیم؛ و گاهی هم وقتی من پول نداشتم یک سیگار به من می‎بخشید؛ من هم یک بار برایش کوپن نان آوردم، زیرا در آن زمان برای یک نانوا کار می‎کردم.
   حالا به نظر می‎آمد که وضعش خوب است. او شگفت‎انگیز دیده می‎گشت. گونه‎هایش آن محکمی‎ای را به خود گرفته بودند که فقط با مصرف منظم چربی ممکن می‎گردد، چهره‎اش اعتماد به نفس داشت، و من مشاهده می‎کنم که او یک دختر کوچک و کثیف را چون پنج فنیگ پول برای یک آب‎نبات چوبی کم داشت با دشنام‎های خشن از خود راند. و در این حال مرتب زبانش را به دندان‎هایش می‎مالید، طوری که انگار ساعت‎ها احتیاج دارد تا باقی‎مانده گوشت را از لای دندان‎هایش بیرون بکشد.
   او زیاد کار می‎کرد؛ از او سیگارهای زیادی خریداری می‎شد، همینطور آب‎نبات چوبی.
شاید باید این کار را نمی‎کردم ــ من پیش او می‎روم، او را "ارنست Ernst" خطاب می‎کنم و قصد داشتم با او صحبت کنم. در آن زمان ما همه همدیگر را تو خطاب می‎کردیم، و قاچاقچی‎ها هم به همدیگر تو می‎گفتند.
   او بسیار شگفت‎زده شده بود، مرا با تعجب نگاه کرد و گفت: "چه گفتید؟" من متوجه شدم که او مرا شناخته است، اما میل ندارد شناخته شود.
   من سکوت می‎کنم. من وانمود می‎کنم که هرگز به او ارنست نگفته‎ام، و چون در آن لحظه مقداری پول داشتم چند سیگار می‎خرم و می‎روم. من مدت دیگری او را تماشا می‎کنم؛ قطار من هنوز نیامده بود، و من اصلاً میل نداشتم به خانه بروم. کسانی به خانه‎ام می‎آیند که پول می‎خواهند؛ صاحب‎خانه برای کرایه و مردی که برای برق پول وصول می‎کند. بعلاوه من اجازه ندارم در خانه سیگار بکشم؛ صاحب‎خانه‎ام بوی همه چیز را می‎فهمد، بعد خیلی عصبانی می‎شود، و باید بشنوم که من پول برای تنباکو خریدن دارم اما برای کرایه خانه ندارم. زیرا گناه است که مردم فقیر سیگار بکشند یا مشروب الکلی بنوشند. من می‎دانم که این گناه است، به این خاطر پنهانی آن را انجام می‎دهم، من در بیرون سیگار می‎کشم و فقط گاهی، وقتی که خوابم نمی‎برد و همه چیز ساکت است، و وقتی بدانم که تا صبح بوی سیگار دیگر به مشام نمی‎رسد، بعد در خانه هم می‎کشم.
   نکته وحشتناک این است که من دارای شغلی نیستم. آدم باید حالا حتماً یک شغل داشته باشد. آنها این را می‎گویند. در آن زمان همه می‎گفتند شغل ضروری نیست، ما به سربازها فقط احتیاج داشتیم. حالا می‎گویند آدم باید یک شغل داشته باشد. کاملاً ناگهانی. آنها می‎گویند، کسی که دارای شغلی نباشد آدم تنبلی‎ست. اما این درست نیست. من تنبل نیستم، اما مایل نیستم کارهائی را که از من درخواست می‎کنند انجام دهم. پاک‎سازی آوارها و حمل سنگ و از این قبیل کارها. من بعد از دو ساعت کار خیس عرق می‎شوم، جلوی چشمانم سیاهی می‎رود، و وقتی پیش پزشک‎ها می‎روم، آنها می‎گویند، هیچ چیزیم نیست. شاید که از اعصاب باشد. اما من فکر می‎کنم که گناه است اگر که مردم فقیر دارای عصب باشند. فقیر بودن و عصب داشتن، من فکر کنم این بیش از حد تحمل مردم فقیر باشد. طبیعی‎ست که اعصاب من نابود شده‎اند؛ من مدت طولانی‎ای سرباز بودم. نه سال، فکر کنم. شاید هم طولانی‎تر، دقیقاً نمی‎دانم. آن زمان دوست داشتم دارای شغلی بودم، من میل زیادی داشتم بازرگان شوم. اما آن زمان ــ حالا چرا باید در مورد آن صحبت کنم؛ حالا دیگر حتی مایل نیستم بازرگان هم بشوم. ترجیح می‎دهم روی تخت دراز بکشم و رویا ببینم. بعد پیش خود حساب می‎کنم که آنها چند صدهزار روزهای کاری را صرف ساختن یک پل و یا یک خانه بزرگ می‎کنند، و من به این فکر می‎کنم که آنها می‎توانند فقط در یک دقیقه خانه و پل را ویران سازند. بنابراین برای چه باید کار کرد؟ من فکر می‎کنم کار کردن بی‎معناست. من معتقدم این همان چیزی‎ست که دیوانه‎ام می‎سازد، وقتی باید سنگ‎ها را حمل کنم یا آوارها را پاک سازم، برای اینکه بتواند دوباره یک کافه ساخته شود. من همین العان گفتم شاید از  اعصاب باشد، اما من فکر کنم بخاطر بی‎معنا بودن این کار است.
   در واقع برایم بی‎اهمیت است که آنها چه فکر می‎کنند. اما همیشه بی پول بودن وحشتناک است. آدم باید پول داشته باشد. از پول نمی‎شود صرفنظر کرد. آنجا یک کنتور است، و آدم یک لامپ دارد، البته آدم گاهی به نور احتیاج دارد، چراغ را روشن می‎کند، و پول از آن بالا از لامپ بیرون می‎ریزد. حتی اگر آدم به نور محتاج نباشد باید باز هم بخاطر کرایه کنتور پول بپردازد. در حقیقت: کرایه. آدم باید ظاهراً یک اتاق داشته باشد. من اول در یک زیرزمین زندگی می‎کردم، جای بدی نبود، من یک اجاق داشتم و برای روشن کردن آن ذغال می‎دزدیم؛ اما از این موضوع با خبر شدند، آنها از طرف روزنامه آمدند، از من عکس گرفتند، یک مقاله نوشتند با یک عکس: فلاکت یک سرباز بازگشته‎ از اسارت به وطن. من می‎بایست از آنجا اسباب‎کشی کنم و بروم. مردی از اداره مسکن گفت، این یک مسئله حیثیتی‎ست، و من باید یک اتاق بگیرم. البته من هم گاهی اوقات پول کاسبی می‎کنم. این مشخص است. من برای دیگران خرید می‎روم، قالب ذغال را برایشان حمل می‎کنم و آنها را منظم کنار هم در گوشه‎ای از زیرزمین می‎چینم. من قالب ذغال‎ها را خیلی عالی کنار هم می‎چینم، پول زیادی هم درخواست نمی‎کنم. البته پول زیادی کاسبی نمی‎کنم، هرگز کفایت کرایه خانه را نمی‎کند، گاهی می‎شود با آن پول برق را داد، گاهی چند سیگار و نان خرید ...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:29  توسط سعید از برلین  | 

نگهبان با ترشروئی می‎گوید: "نمی‎شه."
من می‎پرسم: "چرا؟"
"چونکه ممنوعه."
"چرا ممنوعه؟"
"چونکه ممنوعه، مرد حسابی، برای بیمارها بیرون رفتن ممنوعه."
با غرور می‎گویم "من مجروح جنگی‎ام."
نگهبان با تحقیر نگاهم می‎کند: "معلومه که برای اولین بار زخمی شدی، وگرنه می‎دونستی که مجروحین هم جزء بیماران به حساب می‎آیند، حالا برو دنبال کارت."
اما من نمی‎توانستم این را درک کنم.
من می‎گویم "چرا نمی‎فهمی. من فقط می‎خوام آنجا از آن دختر شیرینی بخرم."
من به بیرون اشاره می‎کنم، به جائیکه دختر کوچک و زیبای روسی در زیر ریزش ناگهانی برف ایستاده و شیرینی برای فروش عرضه می‎کرد.
"بجنب برو تو!"
برف آهسته در حوض بزرگ حیاط سیاه مدرسه داخل می‎گشت، دختر آنجا ایستاده بود، صبورانه، و مرتباً آهسته فریاد می‎زد شیلنی ... شیلنی ..."
من به نگهبان می‎گویم: "مرد حسابی، دهنم آب افتاده ، پس بگذار که دختر بیاد تو."
"ورود غیرنظامی‎ها ممنوعه."
من می‎گویم: "مرد حسابی، او فقط یک بچه‎ست."
او دوباره نگاه تحقیرآمیزی به من می‎کند. "بچه‎ها جزء غیرنظامی‎ها شمرده نمی‎شند، آره؟"
مأیوس کننده بود، خیابان خالی و تاریک از برف پوشیده شده بود، و دختربچه کاملاً تنها آنجا ایستاده و با وجود آنکه کسی از آنجا عبور نمی‎کرد دائماً فریاد می‎زد: "شیلینی ...".
من می‎خواستم بیرون بروم، اما نگهبان سریع آستینم را گرفت و عصبانی شد. او فریاد زد: "مرد حسابی، شرتو کم کن، وگرنه سرجوخه رو میارم."
من با عصبانیت می‎گویم: "تو آدم گاوی هستی"
نگهبان با رضایت می‎گوید: "آره. کسی که مفهوم خدمت را درک کنه پیش شماها آدم گاوی به حساب می‎آید."
من نیم دقیقه‎ای هنوز در زیر بارش برف ماندم و دیدم که چگونه دانه‎های سفید به کثافت تبدیل می‎شوند؛ تمام حیاط مدرسه پر از گودال شده بود و در میان آنها جزایر سفید کوچکی مانند خاک قند قرار داشتند. ناگهان می‎بینم که دختر زیبای کوچک به من چشمکی زد و ظاهراً بی‎تفاوت به پائین خیابان رفت. من هم از سمت داخلی دیوار به دنبالش می‎روم.
با خود فکر کردم "لعنت. آیا مگه من واقعاً یک بیمار هستم؟" و بعد دیدم که یک سوراخ کوچک در کنار محل ادرار قرار دارد، و در جلوی سوراخ دختر با شیرینی‎ها ایستاده بود. نگهبان نمی‎توانست در اینجا ما را ببیند. من فکر کردم: "دعای خیر رهبر نثار مفهوم درک خدمت نگهبانانی مثل تو".
شیرینی‎ها با شکوه دیده می‎گشتند: شیرینی بادامی، کیک خامه‎ای، شیرینی ... که همگی می‎درخشیدند. من از کودک می‎پرسم: "قیمت اینها چند است؟"
کودک لبخندی می‎زند، سبدش را به طرف من می‎آورد و با صدای لطیفش می‎گوید: یک شیلینی سه مارک و پنجاه فنیگ."
"یک شیرینی؟"
او سرش را تکان می‎دهد: "بله"
برف بر روی موهای لطیف و بورش می‎بارید و به پودر فرار نقره‎ای رنگی تبدیل می‎گشت؛ لبخند کاملاً فرح‎بخشی داشت. خیابان تاریک پشت سرش کاملاً خالی بود، و جهان به نظر مرده می‎آمد ...
من یک قطعه کوچک شیرینی بادامی برمی‎دارم و آن را امتحان می‎کنم. شیرینی مزه‎ای بسیار عالی داشت. من به خود گفتم:  "آهان. به این خاطر قیمت اینها هم مانند قیمت بقیه شیرینی‎هاست."
دختر می‎خندد و می‎پرسد: "خوبه؟"
من فقط سرم را تکان می‎دهم: سرما مرا اذیت نمی‎کرد، دور سرم بانداژ کلفتی بسته شده بود و من مانند تئودور کورنر Theodor Körner دیده می‎شدم. من یک نان خامه‎ای هم امتحان می‎کنم و اجازه می‎دهم که این معجون بسیار عالی آهسته در دهانم ذوب شود. و دوباره آب در دهانم جمع می‎گردد ...
من آهسته می‎گویم: "بیا. من همه را برمی‎دارم، چقدر داری؟"
در حالی که من مشغول فرو دادن یکی از شیرینی‎ها بودم او آهسته با انگشت اشاره کوچک و اندکی کثیف‎اش شروع به شمارش شیرینی‎ها می‎کند. سکوت برقرار بود، و تقریباً چنین به نظرم می‎آمد که انگار دانه‎های برف در هوا آرام و لطیف به هم بافته می‎گردند. او شیرینی‎ها را خیلی آهسته می‎شمرد، چند بار در شمارش اشتباه کرد، و من کاملاً ساکت آنجا ایستاده بودم و دو شیرینی دیگر را هم خوردم. بعد ناگهان دختر چشم‎هایش را به طرف من بالا می‎آورد، چنان عمودی و وحشتناک که مردمک‎هایش کاملاً بالا قرار داشتند، و سفیدی چشم‎هایش مانند شیر بدون چربی رنگ آبی بسیار روشنی داشت. او چیزی به زبان روسی برایم چهچهه می‎زند، اما من با لبخند شانه‎ام را بالا می‎اندازم، و بعد او خود را خم می‎کند و با انگشت کوچک و کثیفش یک 45 روی برف می‎نویسد؛ من پنج شیرینی‎ای را که خورده بودم به آن اضافه می‎کنم و می‎گویم: "سبد را هم بده به من، باشه؟"
او سرش را تکان می‎دهد و از میان سوراخ با احتیاط سبد را به من می‎دهد. من دو اسکناس صد مارکی از سوراخ به بیرون دراز می‎کنم. ما پول زیاد داشتیم، روس‎ها برای یک پالتو هفتصد مارک می‎پرداختند، و ما سه ماه تمام بجز کثافت و خون، چند فاحشه و پول چیز دیگری ندیده بودیم ...
من آهسته می‎گویم: "فردا هم دوباره بیا، باشه؟" اما او دیگر به من گوش نمی‎داد، کاملاً سریع و بی سر و صدا رفته بود، و وقتی من غمگین سرم را از سوراخ دیوار بیرون بردم، او ناپدید شده بود، و من فقط خیابان روسی خلوت را می‎دیدم، تاریک و کاملاً خالی؛ به نظر می‎آمد که پشت بام صاف خانه‎ها آهسته توسط برف در حال پوشانده شدن‎اند. من مدتی همانطور آنجا ایستاده بودم و مانند حیوانی با چشمان غمگین از سوراخ به بیرون نگاه می‎کردم، و ابتدا وقتی احساس کردم گردنم خشک شده است، سرم را دوباره به داخل کشیدم. و حالا تازه بوی منزجر کننده ادرار به مشامم می‎رسد، و شیرینی‎های زیبا و کوچک همگی با خاک قند لطیفی از برف پوشیده شده بودند. من با خستگی سبد را برمی‎دارم و به سمت ساختمان به راه می‎افتم؛ من سردم نبود، من مانند تئودور کورنر دیده می‎شدم و می‎توانستم هنوز یک ساعت در برف بایستم. من می‎روم، چون باید جائی می‎رفتم. آدم باید به جائی برود، آدم باید این کار را بکند. آدم نمی‎تواند از حرکت بایستد و خود را با برف بپوشاند. باید آدم به جائی برود، حتی وقتی آدم در سرزمینی غریبه و سیاه و خیلی تاریک مجروح شده باشد ...
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 1:39  توسط سعید از برلین  | 

   عاقبت دختر با عجله از جا برمی‎خیزد، کیسه خرید کهنه‎ای را به شانه آویزان و سریع سالن انتظار را ترک می‎کند. من به دنبالش می‎روم. او بدون آنکه سرش را به طرفی بچرخاند از پله‎ها بالا می‎رود و به سمت محل ورود مسافرین به سکوی قطار براه می‎افتد. من او را در حال خرید بلیط برای گذشتن از نرده حائل به سکوی قطار محکم نگاه داشتم، محکم در مسیر نگاهم. او فاصله بیشتری از من جلو افتاده بود. من باید چوب‎دستی‎ام را زیر بغل می‎گرفتم و سعی می‎کردم کمی بدوم. نزدیک بود در تونل تاریکی که به سمت سکوی قطار بالا می‎رفت او را گم کنم. من او را روی سکوی قطار و تکیه داده به دیوار ویرانی از اتاق انتظار پیدا می‎کنم. او به ریل قطار خیره شده بود. حتی سرش را هم برنگرداند.
   از سمت رود راین باد سردی در سراسر تالار می‎پیچد. شب فرا می‎رسد. عده زیادی با بسته‎ها و کوله‎پشتی‎ها، جعبه‎ها و چمدان‎ها و با چهره‎های عجول روی سکوی قطار ایستاده بودند. آنها سرهایشان را با وحشت در جهتی که باد می‎آمد نگاه داشته و می‎لرزیدند. نیم‎دایره بزرگ آبی‎تیره و آرام آسمان که از میان شبکه‎های آهنی تالار دیده می‎گشت مشغول خمیازه کشیدن بود.
   آرام به بالا و پائین می‎لنگیدم، گاهی با نگاهی خود را از حضور دختر مطمئن می‎ساختم. اما او فقط و فقط همانطور تکیه داده به دیوار خرابه آنجا ایستاده بود و به گودال سیاهی که ریل‎های براق در آن پیش می‎رفتند خیره شده بود.
   عاقبت قطار آهسته وارد تالار می‎شود. درست در لحظه‎ای که من به لوکوموتیو نگاه می‎کردم دختر به داخل قطار که هنوز در حرکت بود می‎پرد و در واگونی ناپدید می‎گردد. من او را برای چند دقیقه در گره‎های تشکیل شده از فشار مردم در جلوی واگون‎ها گم می‎کنم. اما بزودی کلاه زرد رنگش را در آخرین واگون می‎بینم. من سوار می‎شوم و درست روبروی او می‎نشینم، چنان نزدیک که تقریباً چانه‎هایمان با هم در تماس بودند. وقتی او کاملاً جدی و آرام و فقط با ابروی کمی درهم کشیده به من نگاه می‎کند، در این وقت از چشم‎های بزرگ خاکستری‎اش می‎خوانم: او می‎دانست که من تمام مدت پشت سر او بوده‎ام. مکرراً نگاه درمانده‎ام در حالی که قطار در غروب شب می‎‎راند به چهره‎اش آویزان می‎گشت. من هیچ کلمه‎ای از دهان خارج نساختم. مزارع ناپدید و دهکده‎ها کم کم توسط شب پوشانده می‎گشتند. یخ زده بودم. شب را کجا باید می‎خوابیدم، من فکر ‎کردم ...، کجا می‎توانستم دوباره کمی استراحت کنم. آه، کاش می‎توانستم صورتم را در این موها پنهان سازم. فقط همین، و هیچ چیز دیگر ... من یک سیگار روشن می‎کنم. در این وقت او نگاه زودگذر اما عجیب و بیداری به پاکت سیگار می‎اندازد. من پاکت سیگار را روبرویش می‎گیرم و با صدای گرفته‎ای می‎گویم: "بفرمائید"، و به نظرم می‎رسید که قلبم می‎خواهد از گلویم به بیرون بجهد. او نیم ثانیه تردید می‎کند، و من با وجود تاریکی می‎بینم که کمی صورتش سرخ شده است. سپس یک سیگار برمی‎دارد. او پک‎های عمیق و حریصانه‎ای می‎زد.
   "شما خیلی سخاوتمندید"، صدایش تیره و خجول بود. بعد وقتی صدای بازرس قطار از واگون کناری قابل شنیدن گشت، هر دو ما مانند دستوری از قبل صادر شده خودمان را عقب ‎کشیدیم و به خواب زدیم. من از میان پلک‎هایم می‎دیدم که دختر لبخند می‎زد. من بازرس را که با چراغ قوه خود به بلیط‎ها نور می‎داد تماشا می‎کردم. بعد نور وسط صورت من می‎افتد. من از لرزش نور احساس می‎کردم که بازرس مردد است. بعد نور روی دختر می‎افتد. آه، چه رنگ پریده‎ای داشت و سطح سفید پیشانی‎اش چه غمگین بود.
   یک زن چاق که کنار من نشسته بود آستین بازرس قطار را می‎کشد و چیزی در گوشش زمزمه می‎کند. و من توانستم اینها را بشنوم: "سیگار آمریکائی ... بدون بلیط می‎رانند ..." در این وقت بازرس با عصبانیت به پهلویم می‎زند. در واگون سکوت کاملی برقرار بود، وقتی من از دختر آهسته پرسیدم که مقصدش کجاست. او محلی را نام می‎برد. من دو بلیط تا آن ایستگاه می‎خرم و جریمه را هم می‎پردازم. سکوت مردم بعد از رفتن بازرس قطار یخ‎زده و تحقیرآمیز بود. صدای دختر وقتی پرسید "مگه مقصد شما هم آنجاست؟" به طور عجیبی گرم اما طعنه‎آمیز بود.
   "اوه، من می‎تونم خیلی راحت به آن سمت برانم. من آنجا چند دوست دارم. من خانه دائمی ندارم ..."
   او فقط می‎گوید "که اینطور" ... بعد به صندلی‎اش تکیه می‎دهد، و من در تاریکی عمیق، فقط وقتی که در بیرون چراغی برق‎آسا می‎گذشت چهره‎اش را گاهی می‎دیدم.
   هنگامیکه ما از قطار پیاده شدیم هوا کاملاً تاریک شده بود. تاریک و گرم. و وقتی ما از ایستگاه راه‎آهن خارج شدیم شهر کوچک محکم به خواب رفته بود. خانه‎های کوچک در زیر درختان مهربان آرام و امن نفس می‎کشیدند. من با صدای گرفته می‎گویم: "من شما را همراهی می‎کنم. هوا به طور وحشتناکی تاریک است ..."
   سپس ناگهان او می‎ایستد. ما زیر یک لامپ ایستاده بودیم. او مرا ثابت نگاه می‎کند و با دهانی بسته می‎گوید: "اگر فقط می‎دانستم کجا؟". چهره‎اش مانند پارچه‎ای که توسط باد نوازش می‎گردد آهسته در حرکت بود. نه، ما همدیگر را نبوسیدیم ... ما آهسته از شهر خارج شدیم و عاقبت بر روی دسته‎ای علوفه خشک دراز کشیدیم. آه، من در این شهر ساکت که مانند تمام شهرها برایم غریب بود دوستی نداشتم. با سرد شدن هوا در نزدیک سحر، من خودم را کاملاً نزدیک او کشیدم، و او یک قسمت از پالتوی نازکش را روی من کشید. به این ترتیب ما خود را توسط نفس و خونمان گرم ساختیم.
   از آن زمان ما با هم هستیم ــ تا این زمان.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:44  توسط سعید از برلین  | 

این عجیب بود: درست پنج دقیقه قبل از شروع یورش پلیس یک احساس ناامنی به من دست می‎دهد ... با وحشت به اطرافم نگاه می‎کنم، بعد آهسته از کنار رود راین به سمت ایستگاه راه‎آهن به راه می‎افتم، و ابداً شگفت‎زده نشدم وقتی ماشین‎های سریع و پلیس‎های کلاه قرمز به سر را دیدم که به سرعت نزدیک شدند و خانه‎های محله را محاصره و مسدود کردند و به تحقیق پرداختند. این کار فوق‎العاده سریع انجام گشت. من خارج از دایره محاصره ایستاده بودم و با آرامش یک سیگار روشن می‎کنم. همه چیز کاملاً بی سر و صدا اجرا می‎گشت. سیگارهای زیادی روی زمین پرتاب می‎شوند. حیف ... و بی‎اختیار تخمین می‎زنم که حالا چه مقدار پول نقد می‎تواند بر روی زمین ریخته شده باشد. کامیون از کسانیکه پلیس‎ها گرفته بودند سریع پر می‎شود. فرانس Franz هم آنجا در میانشان بود ... او از راه دور برایم اشاره ناامیدانه‎ای می‎کند، که باید چنین معنی می‎داد: سرنوشت. یکی از پلیس‎ها صورتش را به سمت من می‎چرخاند. در این لحظه من از آنجا دور می‎گردم. اما آهسته، خیلی آهسته. خدای من، شاید باید آنها من را هم با خود می‎بردند! من دیگر تمایلی به رفتن به اتاقم نداشتم، بنابراین دوباره آرام به سمت ایستگاه راه‎آهن به راه می‎افتم. با ضربه چوب‎دستی‎ام یک سنگ کوچک را از سر راه دور می‎کنم. خورشید به گرمی می‎درخشید و از سمت رود راین باد لطیف و خنکی می‎وزید.
   در سالن انتظار دویست سیگار را تحویل فریتس Fritz گارسون می‎دهم و پول را داخل جیب عقب شلوارم می‎کنم. حالا دیگر جنسی نداشتم و فقط یک بسته برای خودم باقی مانده بود.
   بعد در میان ازدحام عاقبت محلی پیدا می‎کنم و سوپ گوشت و مقداری نان سفارش می‎دهم. و دوباره فریتس را می‎بینم که از راه دور دست تکان می‎دهد، اما من حوصله بلند شدن نداشتم. در این وقت او با عجله به طرف من می‎آید. پشت سر او ماوزباخ Mausbach کوچک را می‎بینم؛ به نظر می‎آمد که هر دو تا اندازه‎ای هیجان‎زده‎اند. فریتس غرغر کنان می‎گوید "پسر، تو هم خیالت خیلی راحته" و با تکان دادن سر به کناری می‎رود و برای ماوزباخ کوچک جا باز می‎کند. او کاملاً از نفس افتاده بود. "تو"، به لکنت می‎افتد، "تو ... باید بزنی به چاک ... پلیس‎ها اتاق‎ تو رو گشتن و کوکائین‎ها رو پیدا کردن ... پسر!" او به سختی می‎توانست آب دهانش را قورت بدهد. من برای آرام کردن به شانه‎اش می‎کوبم و بیست مارک Mark به او می‎دهم، می‎گویم: "مهم نیست" و او آهسته می‎رود. در این وقت چیزی به یادم می‎افتد و او را صدا می‎کنم و می‎گویم: "گوش کن هاینی، اگه بتونی کتاب‎ها و پالتوئی که در اتاقم هستند جای مطمئنی بگذاری ... من چهارده روز دیگه دوباره سر می‎زنم، باشه؟ ... بقیه چیزهای منو می‎تونی برای خودت برداری." او سرش را تکان می‎دهد. من این را می‎دانستم که می‎توانم به او اطمینان داشته باشم.
   حیف ... دوباره فکر می‎کنم ... هجده هزار مارک به فنا رفت ... هیچ کجا، هیچ کجا آدم امنیت نداشت ... وقتی دوباره به آرامی نشستم و بی‎تفاوت دستم را به سمت جیب خود بردم چند نگاه کنجکاو به من انداخته می‎شود. بعد وزوز جمعیت اطرافم در هم قاطی می‎گردد و من می‎دانستم که هیچ کجا نمی‎توانم مانند اینجا و در میان ازدحام جمعیت چرخان سالن انتظار چنین عالی با افکارم تنها باشم.
   ناگهان احساس کردم که چشمانم تقریباً بدون دیدن چیزی بطور خودکار می‎چرخند و در نقطه‎ای ثابت می‎مانند. طوریکه انگار آنها بر خلاف میلم آنجا طلسم شده‎اند. مرتباً در محدوده‎ای که چشمم می‎چرخید محلی بود که نگاهم توقف می‎کرد و بعد سریع می‎لغزید. انگار از خواب عمیقی بیدار شده باشم به آن سمت خوب نگاه می‎کنم. دو میز دورتر از من دختر جوانی در پالتوئی با رنگ روشن و با کلاه قهوه‎ای مایل به زردی که بر روی موهای سیاهش قرار داشت‎ نشسته بود و روزنامه می‎خواند. من فقط می‎توانستم هیکل کمی درهم فرو رفته و قوز کرده، یک قطعه خیلی کوچک از بینی و دستان باریک و کاملا آرامش را ببینم. پاهایش را هم می‎دیدم، زیبا، باریک و ... بله، پاهائی تمیز. نمی‎دانم چه مدت خیره به او نگاه می‎کردم، گاهی هنگام ورق زدن روزنامه خیلی زودگذر برش باریکی از چهره‎اش را می‎دیدم. ناگهان او سرش را بالا می‎گیرد و برای یک لحظه مرا با چشمان بزرگ و خاکستری، جدی و بی‎تفاوتش خوب تماشا می‎کند، بعد به خواندن ادامه می‎دهد.
   این نگاه کوتاه به دلم می‎نشیند.
   صبورانه اما با تپش قلب نگاهم را به او می‎دوزم، تا اینکه عاقبت خواندن روزنامه را به پایان می‎رساند، خود را به روی میز تکیه می‎دهد و با ژستی مرددانه و  عجیب از لیوان آبجویش جرعه‎ای می‎نوشد.
   حالا می‎توانستم چهره کاملش را ببینم. او رنگ‎پریده بود، کاملاً رنگ‎پریده، یک دهان باریک و کوچک و یک بینی راست و ظریف داشت ... اما چشم‎ها، این چشمان جدی و بزرگ خاکستری! موهای سیاه، بلند و فرفری‎اش مانند پرده‎ای از ماتم روی شانه‎اش آویزان بود.
   من نمی‎دانم چه مدت به او خیره شده بودم، آیا بیست دقیقه بود، یک‎ساعت یا بیشتر. در حالی که نگاه غمگین‎اش مرتب ناآرام‎تر، مرتب کوتاه‎تر از صورتم می‎گذشت، اما خشمی که در این مواقع در چشمان دختران جوان دیده می‎شود در چهره او دیده نمی‎شد. در عوض ناآرامی دیده می‎شد ... و ترس.
   آه، من اصلاً نمی‎خواستم او را ناآرام و وحشت‎زده سازم، اما نمی‎توانستم به او نگاه نکنم.
 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:57  توسط سعید از برلین  | 

امیر سه هفته تمام استقامت می‎کند، ما از او بوسیله بادام‎زمینی و موز پشتیبانی می‎کردیم، ما سعی می‎کردیم به نوبت توسط تشویق دوستانه و اتهامات تلخ بر روی پرنده تأثیر بگذاریم، ما خواهش کردیم و ناسزا گفتیم، ما او را قلقلک دادیم و خاراندیمش ــ بدون مؤفقیت. کم کم شروع کردیم به تن سپردن به اینکه اسلوبنیک، این کلاه‎بردار پیر یک طوطی کر و لال به ما فروخته است.
و بعد، در یک صبح فراموش نشدنی، هنگامیکه تلفن مهمی از خارج کشور شد که به علت اختلال شدید ارتباط حتی نتوانستم نام تلفن کننده را بفهمم ــ ناگهان صدای واضحی از پشت سرم شنیده می‎شود:
"بگو! بگو. بگو‎بگو‎بگو! ..."
بنابراین او یاد گرفته بود، طوطی ما، گرچه ناکامل. با این حال قطعی گشت که او قابل آموزش دادن است، که او اجازه آموزش به خود را می‎دهد، که او می‎تواند حرف بزند. او برای این کار فقط به یک تماس با خارج از کشور احتیاج داشت، تماسی تا حد امکان دارای اختلال، بعد می‎توانست صحبت کند.
امیر قسم خورد که یا به این پرنده لعنتی شالوم گفتن را خواهد آموخت، و یا اینکه او تمام پرهای خاکستری مایل به سبزش را خواهد کند. همانطور که برای یک کودک عصر تکنیک ما معمول است، داخل قفس وسیله پخش صدا نصب می‎کند که برای زندانی یاغی بی‎وقفه یک کلمه را تکرار می‎کرد: "شالوم ... شالوم ... شالوم ..."
صدا تا زمانیکه باطری خالی گشت پخش گردید.
چیزی اتفاق نیفتاد.
اما چند روز دیرتر، درست زمانیکه در تلویزیون اخبار شب شروع شده بود، از داخل قفس صدائی شنیده می‎شود:
"کی! کی‎‎ـ‎کی! کی‎کی‎کی!"
"کی" یعنی چه؟ چرا "کی"؟ "کی" چه کسی‎ست. بعد از مدتی فکر کردن کشف می‎کنم که باید فقط به تماس تلفن خارج از کشور من مربوط باشد. باز هم دوباره یک پیشرفت کوچک. ما تصمیم می‎گیریم طوطی‎مان را از این به بعد کی‎‎ـ‎کی بنامیم. من به خانواده‎ام توضیح می‎دهم: "باید به حیوان فارغ از اینکه آیا او شالوم می‎گوید یا نه کمی اظهار لطف کرد."
در آخر هفته کی‎کی واژگان خود را در جهت کاملاً مخالفی گسترش می‎دهد:
او پارس می‎کرد: "ووف! گرررـ‎‎واووواوو."
ظاهراً برای فرانسی Franzi سگ ماده نژاد‎ مخلوط ما هم یک تلفن از خارج از کشور شده بود. او با پارس کردن جواب می‎داد، و از آن زمان به بعد این دو با هم ساعت‎ها گپ می‎زنند، مگر اینکه ما مهمان داشته باشیم. بعد کی‎کی فوری لال می‎شود.
از سوی دیگر او رقصیدن هم آموخت. وقتی کسی برایش "هللویا" می‎خواند و در این حال به کمر خود قر می‎داد، او هم به خودش تاب می‎داد، اگرچه بدون خواندن. او سوت هم می‎زد. او از داوران فوتبال که در تلویزیون دیده می‎شوند تقلید می‎کرد. او بیشتر از هر چیز در آخر شب تمرین بگو‎بگو‎بگو و کی‎کی‎کی را دوست دارد.
من پیش اسلوبنیک می‎روم و اعتراض می‎کنم:
"طوطی ما روزها پارس می‎کند و شب‎ها سوت می‎کشد. پس قول شرفی که دادی چه بود؟ من دیگه نمی‎تونم بخوابم."
حیوان فروش خبره پاسخ داد. "معلومه که نمی‎تونید. شما باید شب‎ها روی قفس را بپوشانید."
و او به من یک کیسه کلفت پلاستیکی محصول بلژیک با ضمانت برای ضد سوت بودن می‎فروشد. من بخانه برمی‎گردم، با شروع تاریک شدن هوا پلاستک را روی قفس می‎کشم، برای خوابیدن به تخت می‎روم و مانند گونی آرد تا ساعت سه صبح می‎خوابم، در این وقت بهترین همسر جهان برمی‎خیزد و پوشش پلاستیک را دوباره برمی‎دارد.
همسرم می‎پرسد: "باید حتماً این حیوان بیچاره در قفس زندگی کند؟". احساس انسانی او همیشه باعث افتخار بود. و باعث خوشحالی طوطی هم شد و خواب مرا نابود ساخت. گاهی متأسف می‎گردم از اینکه طوطی‎ها نمی‎توانند بپرند.
وقتی رنانا دچار سرماخوردگی شد، کی‎کی بی‎درنگ شروع به سرفه کردن کرد.
رنانا تنها فرد خوشحال خانواده بخاطر محبت کی‎کی بود. این محبت خود را بارها نشان داد و یک روز نتیجه بدی به بار آورد.
وقتی رنانا، کودک باهوش، در خانه تنها است، بدون آنکه قبلاً با صدای کودکانه‎اش بپرسد: "چه کسی آنجاست؟" در را هرگز باز نمی‎کند. یک بار کی‎کی در خانه تنها بود. در این بعد از ظهر بود که این اتفاق افتاد. مرد لباس‎شو لباس‎هایمان را می‎آورد و زنگ خانه را می‎زند. از داخل خانه صدای شیرین کودکانه‎ای می‎آید:
"چه کسی آنجاست؟"
مرد لباس‎شو جواب می‎دهد: "لباس‎ها"
دوباره صدا می‎آید: "چه کسی آنجاست؟"
"لباس‎ها!"
"چه کسی آنجاست؟"
"ل‎ـ‎با‎ـ‎س‎ـ‎ها!"
چه مدت این ماجرای درام طول کشیده است را کسی نمی‎داند. وقتی ما شب به خانه بازگشتیم، باغچه را پر از پیراهن‎ها، زیرشلواری‎ها و دستمال‎ها یافتیم که مانند یهودی‎ها در دیازپورا Diaspora همه جا پخش و پلا شده بودند. ما اینطور شنیدیم که مرد لباس‎شو با فریادهای عصبی و با پرتاب وحشیانه مشت و لگد در هوا توسط آمبولانسی برده شده است ...
با احتیاط داخل خانه می‎شویم. یک صدای گرفته به استقبال‎مان می‎آید:
"لباس‎ها! لباس‎ها! لباس‎ها‎‎‎لباس‎ها! ..."
بگو‎بگو، کی‎کی، ووف‎ووف، چه کسی آنجاست و انواع مختلفی از سرفه کردن واژگان نسبتاً قابل ملاحظه‎ای بدست می‎دادند. و خیلی زود راه حل مورد نظر همه ما با کمک تاریخ جهان هم اتفاق می‎افتد.
در این روزها ما ساعت‎ها روبروی تلویزیون می‎نشستیم و اجازه می‎دادیم که مذاکرات صلح از پیش دیدگان‎مان بگذرند، از کمپ دیوید تا ال عریش، روز به روز. و در آنجا همیشه یک واژه برجسته می‎گشت: واژه شالوم.
در چهارمین روز همه چیز آماده بود.
کی‎کی با صدای گرفته‎ای می‎گوید: "شالوم!"
طوطی ما یک کفتر شده بود.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:17  توسط سعید از برلین  | 

نه تنها واژه عبری «شالوم » یکی از انواع شگفت‎انگیز کوتاه تهنیت است، کوتاه‎ترین در کنار «چاو Ciao» ایتالیائی ــ بلکه در حقیقت از زیباترین نوع تهنیت است، زیرا که «شالوم» یعنی «صلح». از معنی «چاو» توسط یک دوست ایتالیائی آگاه گشتم: چاو یعنی «چاو». اینکه صلح‎آمیزترین سلام روی زمین تنها در نزد آن ملتی به کار می‎رود که خود را از زمان پیدایش کم و بیش در حالت دائمی جنگ می‎یابد ممکن است بعنوان شوخی سرنوشت احساس گردد. اما بخصوص طوطی‎های اسرائیلی آن را باعث مزاحمت می‎دانند.

جریان از اینجا شروع می‎شود که دخترم رنانا Renana، جوان‎ترین فرزندمان، وقتی هنوز من کنار میز قرار نگرفته بودم با شتابی نمایشی صندلی را برایم به عقب کشید. بعد دومین پسرم امیر پرسید آیا مایل هستم که او ماشینم را بشورد. و عاقبت بهترین همسر جهان با این خبر که من در این اوایل چند داستان واقعاً عالی نوشته‎ام مرا به تعجب واداشت. من گفتم: "تمام این چیزها بی‎فایده است. طوطی بی طوطی."
ریشه شر وقتی آغاز گشت که همسایه ما فلیکس زلیگ Felix Seelig یک روز با خود یک طوطی به خانه ‎آورد و خانواده من را به شور و شوق انداخت. از قرار معلوم طوطی می‎توانست به چند زبان صحبت کند، می‎توانست بخندد  ــ خنده‎ای مانند غلغل آب سماور، تقریباً مانند دراکولا و حتی می‎توانست مانند یک ساعت حقیقی زنگ‎دار «رررر» بکشد ...
وقتی فلیکس زلیگ چند روز پیش با من مواجه شد سرش را تکان داد و گفت: "اینکه طوطی ما مانند ساعت زنگ‎دار می‎تواد رررر بکشد حقیقت دارد. حلقه‎های سیاه‎رنگی بخاطر شب‎های زیاد بی‎خوابی دور چشمانش افتاده بود. "می‎خواهید آن را بخرید؟"
من نمی‎خواستم. چرا وقتی خودمان در خانه یک طوطی داریم باید طوطی فلیکس زلیگ را بخرم؟ زیرا، دیروز، پس از حمله تمام عزیزانم، به مغازه حیوان‎فروشی اسلوبنیک Zlobnik رفتم و یک نمونه عالی با پرهای خاکستری مایل به سبز خریدم.
من به اسلوبنیکس پیر هشدار می‎دهم: "اما با یک شرط. این پرنده می‎تونه هرچی دلش می‎خواد بخونه ــ اما وای بحالش اگر زنگ بزند. من میل ندارم در خانه‎ام دستگاه آژیر داشته باشم."
اسلوبنیک قول شرف خود را به گرو می‎گذارد: طوطی ما مانند یک انسان رفتار می‎کند و فقط حرف می‎زند.
او ادعا می‎کند: "این آفریقائی‎های خاکستری از درخشان‎ترین‎ها در بین طوطی‎ها هستند. همین چند روز پیش یک پلیس که من با او دوست هستم برایم داستانی تعریف کرد، گوش می‎کنید. ناگهان در اتاق کشیک زنگ تلفن به صدا می‎آید، دوستم گوشی را برمی‎دارد، و تلفن‎کننده می‎گوید که همین العان یک گربه بزرگ به اتاق او داخل شده است. دوستم می‎گوید: خوب شده باشه. این که دلیل نمی‎شود به پلیس تلفن کنید. صدا از پشت تلفن می‎گوید: اما برای من دلیل خوبی است. من یک طوطی هستم. خوب بود نه؟"
بعد از آنکه اسلوبنیک خنده‎اش را به پایان می‎رساند چند توصیه برای رفتار با طوطی به من می‎کند. او چنین به من هشدار می‎دهد: طوطی نوعی از انواع موجودات اجتماعی‎ست، ارتباط با انسان را دوست دارد و با کمال میل اجازه می‎دهد که او را لوس کنند. من باید اول به او یاد می‎دادم روی انگشتم بشیند، و ابتدا بعد از این کار می‎توانستم شروع کنم به یاد دادن صحبت کردن. اسلوبنیک توصیه می‎کند که هر مؤفقیتی را با یک بادام زمینی پاداش بدهم.
و با خوشروئی آخرین توصیه‎اش را می‎کند: "اما دقت کنید که او با نوکش به شما نزدیک نشود، این پسر کوچولوی شکم‎پرست!"
اصطلاح "پسر شکم‎پرست" باعث به فکر رفتنم می‎شود. من در اصل می‎خواستم یک شکم‎پرست ماده داشته باشم، اما انگار بین طوطی نر و طوطی ماده اختلافی وجود ندارد. لااقل بدون تفاوتی مشخص هستند. به نظر می‎رسد که طوطی یک پرنده پیوریتن Puritan باید باشد و بعنوان زندانی در میان انسان‎ها تولید مثل نمی‎کند؛ شاید در میان غیر انسان‎ها هم نکند. او مجرد مادرزاد است و علاقه مفرطش حرف زدن است. در این کار درست مانند سیاستمدارهاست.
پسرم امیر اعلام آمادگی می‎کند: "من تربیت‎‎اش را به عهده می‎گیرم. حداکثر تا یک هفته دیگه به هر مهمان با یک شالوم بلند خوش‎آمد خواهد گفت، به من اعتماد کنید."
امیر روز بعد فوری کنار قفس می‎شنید، انگشتش را درون قفس می‎کند، فریادی می‎کشد، دوباره انگشتش را بیرون می‎کشد و اولین درس را شروع می‎کند: "بگو شالوم! بگو شالوم ..."
کمبود جا مانع از آن می‎شود که متن کامل درس را تکرار کنم. در هر صورت این امیر بود که بعداً بادام زمینی‎ها را خورد. طوطی مانند ماهی قرمز مغازه اسلوبنیک با چشم‎های شیشه‎ای گنگ به امیر خیره می‎گشت و این رفتارش همینطور باقی ماند. مهمان‎هایمان از او نه شالوم می‎شنیدند و نه چیزی دیگر. ما با شرمساری زمزمه می‎کردیم: "او امروز حال درست و حسابی ندارد."
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 5:2  توسط سعید از برلین  | 

پدر: بگو ایستادن مانع کسب است.
کودک: ایست دادن مایه چسب است.    

***
اولی: بالاخره یک روز آفتاب از زیر ابرها بیرون میاد، زیاد ناراحت نباش.
دومی: ای بابا، آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است!

***
اند ناو اِ لیتل مدیتیشن.
مدیتیشن ایز لاو
لاو ایز لیو
لیو ایز یو
آر یو لاو؟
(ملا عشقی، ساکن فرنگ)

***
قدش بلند بود و برای تأکید بر افتخار کردن به آن طوری مدام می‎گفت "ابی لینکلن واز اِ وری لانگ بوی" که انگار او خود لینکلن است و در حال نوشتن قانون اساسی‎ست!
تصور می‎کرد که چون هیتلر و ناپلئون و شرکا همه کوتاه قد بوده‎اند، بنابراین ایشان نمی‎تواند دیگر جزء دسته دیکتاتورها به شمار آید!
می‎گفت اسد دیکتاتور بلند قدی‎ست اما عقلش به بلندی عقل من نمی‎رسد!
انتقام از چشمان ریز بی سویش می‎ریخت، اما باز ادعای نوع‎دوستی می‎کرد.
(شهروند درجه دو)
 
***  
روی زیبای تو دیدن دارد
زمزمه از تو شنیدن دارد
آن پیشانی گرد
آن چشم درشت
عجب بوسیدن دارد.
(مجنون)

***
درگیری مفصلی با خودم داشتم. اولین دلیل این درگیری را به خاطر می‎آورم: او آنجا بود و من رهایش نمی‎سازم. در این لحظه انگار روح کسی در اتاقم به پرواز می‎آید! به خودم می‎گویم اگر قرار بر این است خدائی باشد که آفریننده این جهان می‎نامندش، بنابراین چرا نتواند روح هم وجود داشته باشد!. صدائی، نمی‎دانم در گوشم یا در فضای ساکت اتاق می‎پیچد "خدا بزرگ‎ترین خرافات است" اما فکر من با چیزی دیگر مشغول بود. من به این می‎اندیشیدم که چرا باید افراد به اصطلاح نابالغ را از خواندن کلماتی که من آموخته‎ام، کلماتی که ساخته شده در زبانی‎ست که من و تو با آن صحبت می‎کنیم منع کرد، چرا باید از گفتن‎شان خجالت بکشم یا واهمه داشته باشم ... این بار انگار که روح حاضر در اتاق به درونم حلول کرده باشد از زبان او سخن می‎گفتم: "ملتی را می‎توان بالغ نامید که استفاده از کلمات موجود در زبانش مایه شرمساری گوینده و نویسنده آن نگردد، و اگر احیاناً گاهی چنین می‎گردد، بنابراین باید ملت این هوشمندی را داشته باشد که کلمه‎ای زیباتر و وزین‎تر بجایش خلق کند. آیا این کار مشکلی‎ست؟" صدای خدا با صدای روحی که بی خبر آمده و خود را نشان نمی‎داد قاطی هم می‎گردند و در گوشم می‎پیچد: "خدا: نه، اصلاً کار مشکلی نیست ... روح: نه، اتفاقاً خیلی هم آسونه ... خدا: ما شما را لخت آفریدیم ... روح: من خودم همین العان لخت لختم ... خدا: به شما فکر و زبان دادیم تا اسامی را بشناسید و بر زبان آورید ... روح: هر چیزی باید به نام خودش صدا زده شود."
صدای خدا و روح قبل از محو گشتن کامل یکی می‎شوند: "کلمات به خودی خود دارای اشکال نیستند، اشکال گاهی از به کار برنده و شنونده آنهاست. در ضمن فاصله خرافات با علم کمتر از یک تار مو است!"
(نامه‎ای از تبت) 

***
به تو می‎اندیشیدم
چلچله گفت:
بنشین بر بالم
من تو را پیش یارت می‎برم.

***
گاه سبز می‎گردیم و می‎زائیم.
گاه سرو می‎شویم و می‎بالیم.
گاه زرد می‎گردیم و می‎میریم.
گاه سرخ می‎شویم و می‎سوزانیم.
گه سیاه می‎گردیم و می‎گرییم.
گه سفید می‎شویم و می‎خندیم.
گه این می‎شویم، گاه آن.
گه زرد می‎شویم و می‎میریم.
گاه زنده می‎گردیم و می‎زائیم.
لطفاً اما فراموش نشود
رفت و آمدمان بهر چه باید باشد!
(حواس‎پرت)

***
باز تازه می‎گردم
این حقیقت دارد
همیشه حقیقت تازه‎اش زیباست.
تازگی این را برایم زمزمه می‎کردی:
گل من
کهنه‎گی ِ حقیقت
مثل پژمردگی توست
همه می‎دانند
گل من که گل
تازه‎اش زیباتر است

باز تازه می‎گردم
بازمی‎گردم
باز می‎گردم تو را می‎جویم
تو را می‎یابم و به تو می‎گویم
باز جهان جاندار گشت
باز قناری‎هایم نغمه خوش می‎خوانند.

آفتاب، تو ای ماه روزهای سپید
تازه‎ام گرداندی
باد، ای برنده
خبر رسان به یار من:
شوق دیدارم را.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:16  توسط سعید از برلین  | 

 
به سرعت به سمت ایستگاه اتوبوس می‎رفتم که همسایه‎ام مرا متوجه ساخت شلوار نپوشیده‎ام.
من با خنده می‎گویم "چه کار فوق‎العاده احمقانه و کودکانه‎ای!" و سریع برای پوشیدن شلوار به خانه برمی‎گردم، اما با این وجود نمی‎توانستم از خندیدن دست بکشم. تازه نزدیک کلینیک به یاد خدا افتادم. من عموماً نماز نمی‎خوانم، اما حالا خیلی طبیعی از میان لبانم خارج می‎شد:
خدای آسمان، فقط این یک بار را به من کمک کن که دخترم یک پسر بشود و اگر ممکن است یک پسر نرمال، نه بخاطر خواست من، بلکه به دلایل ملی، ما به پسر احتیاج داریم، به پیشاهنگان سالم ..."
رهگذران شبانگاهی یادآوری می‎کردند که من دچار سرماخوردگی خواهم گشت اگر مدتی طولانی بر روی سنگ‎فرش خیس خیابان همچنان زانو زده باقی بمانم.
دربان با دیدن من از دور با ژستی متکبرانه به گردنش نیمه گردشی می‎دهد.
با دورخیز فوق‎العاده‎ای خودم را به در نرده‎ای می‎کوبم. در با سر و صدا باز می‎گردد، بر روی زمین می‎غلتم و خودم را به درهای مات شیشیه‎ای می‎رسانم، آنجا از روی زمین بلند می‎شوم. فریاد هیولا را از پشت سرم می‎شنیدم ... تا می‎توانی فریاد بکش، تو لکه ننگ قرن ... اگر حالا کسی برای متوقف ساختن من بخواهد تلاش کند، در مردن خود مقصر است ...
"دکتر! دکتر!"  صدایم به طرز وحشتناکی در کریدورهای مانند شب سیاه کلینیک طنین می‎انداخت. و در این لحظه دکتر با عجله خود را می‎رساند.
"اگر من یک بار دیگر شما را اینجا ببینم، می‎گذارم که ماشین آتش نشانی شما را نجات دهد! شما باید خجالت بکشید! اگر دچار هیستری هستید یک قرص آرام‎بخش بخورید!"
هیستری؟ من و هیستری؟ این مردک باید از ستاره بخت خود سپاسگزار باشد که من چاقوی جیبی‎ام را چند روز بعد از بر‎ـ‎میتسوا Bar-Mizwah گم کرده‎ام، وگرنه حالا گردنش را می‎بریدم. و چنین آدمی نام دکتر به خود می‎نهد. یک راهزن در روپوش سفید. یک قاتل در پرده، من به بن گوریون Ben Gurion یک نامه خواهم نوشت، نامه‎ای که دولت نتواند آن را پشت آیینه مخفی کند. و تا قبل از اینکه فرزندم را به من تحویل ندهند یک وجب هم از  نیمکت کنار باجه دربان تکان نمی‎خورم. آیا یکی از آقایان سیگار دارد؟ از دربان دیگر نمی‎توانم سیگار بخرم، او با دیدن من دچار یک تشنج عصبی می‎گردد. مشخص است که من هیجانزده‎ام. چه کسی در موقعیت من می‎توانست هیجانزده نباشد. بالاخره امروز روز به دنیا آمدن پسرم است. اگر هم سالن انقدر سریع بچرخد و وزوز درون کاسه پشت سرم نخواهد و نخواهد تمام شود ...
نیمه شب می‎شود، اما هنوز هیچ خبری نشده است. همسرم چه خوشبخت است که احتیاج به تجربه کردن این هیجان ندارد.
خدای مهربان ــ و حالا احتمالاً کشف کرده‎اند که همسرم اصلاً حامله نیست، بلکه فقط بخاطر خوردن زیاد چس‎فیل معده‎اش باد کرده بوده است. این حقه‎باز. نه، رافائل مؤفق نخواهد شد به فعالیت‎های دیپلماتیک مشغول شود. دختر باید مربی کودکستان شود. یا اینکه من هر دو را به یک مزرعه اشتراکی «کیب‎بوس Kibbuz» می‎فرستم. پسرم بخاطر گناهانم جور مرا خواهد کشید، من این را پیشاپیش می‎بینم. من مایلم برای جلوگیری از این کار خودم به یک کیب‎بوس بروم، اما من دیگر سیگار ندارم. آقایان عزیز، خواهش می‎کنم یک سیگار به من بدهید، آخرین سیگار. من باید برای همسرم گرانبهاترین جواهرات را بخرم، یا یک سمور، اما دیگر بی‎فایده است. دیگر تمام شده است. چیز وحشتناکی اتفاق افتاده است. من این را احساس می‎کنم. غریزه‎ام هرگز به من دروغ نگفته است. پایان فرا رسیده است ...
بر روی دست و پا خود را به کیوسک دربان می‎رسانم. من نمی‎توانستم کلمه‎ای از دهان خارج کنم. من دشمنم را ملتمسانه با چشمانی گشاد گشته نگاه می‎کردم.
او می‎گوید: "بله. یک پسر."
من می‎گویم: "چی؟ کجا؟"
او می‎گوید: "یک پسر. سه کیلو و پانصد گرم."
من می‎گویم: "چطور. به چه منظور."
او می‎گوید: "گوش کنید. آیا نام شما Ephraim Kishon است؟"
من می‎گویم: "یک لحظه صبر کنید. من دقیقاً نمی‎دانم. امکان دارد."
من کارت شناسائی‎ام را درمی‎آورم و به آن نگاه می‎کنم. حقیقتاً: همه چیز دلالت بر آن داشت که من Ephraim Kishon هستم.
من می‎گویم: "بفرمائید. چه کاری می‎توانم برایتان انجام بدهم خانم گرامی؟"
دربان می‎غرد: "شما صاحب یک پسر شده‎اید! سه کیلو و پانصد گرم! یک پسر! می‎فهمید؟ یک پسر به وزن سه کیلو و پانصد گرم ..."
من دست‎هایم را به دور دربان قفل و سعی می‎کنم چهره زیبا و روحانی‎اش را ببوسم. نبرد لحظه‎ای ادامه پیدا می‎کند و بدون نتیجه به پایان می‎رسد. بعد ناله بلندی خودش را از گلویم به بیرون پرتاب می‎کند و من از در به بیرون کلینیک هجوم می‎برم.
البته هیچ آدمی در خیابان نبود. درست حالا، وقتی آدم به کسی محتاج است، کسی آنجا نیست.
چه کسی تصورش را می‎کرد که مردی در سن من هنوز بتواند پشتک بزند.
یک پلیس نمایان می‎شود و به من بخاطر تکرار مزاحمت شبانه هشدار می‎دهد. سریع او را بغل می‎کنم و هر دو سمت صورتش را می‎بوسم.
در گوشش فریاد می‎کشم: "سه کیلو و پانصد گرم. سه کیلو و پانصد گرم!"
پلیس می‎گوید: شانس آوردید «مازلتوف! Maseltow»،  تبریک می‎گویم!"
و عکسی از دختر کوچکش به من نشان می‎دهد.

_ پایان _  
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 16:57  توسط سعید از برلین  | 

در حقیقت حالا می‎توانستم به کلینبک تلفن کنم.
متین، با دستانی آرام گوشی تلفن را برمی‎دارم و شماره را می‎گیرم. دربان می‎گوید: "خبر تازه‎ای نیست. شما کی هستید؟: من متوجه ته صدای گرفته او می‎شوم. من این استنباط را می‎کردم که او انگار می‎خواهد چیزی را از من پنهان سازد. اما ارتباط قطع شده بود.
کمی متشنج مشغول ورق زدن روزنامه می‎شوم.
"به دنیا آمدن یک بز دو سر در پرو."
این دیوانه‎ها چه چیزهائی اختراع می‎کنند تا ورق‎های رقت‎انگیز خود را پر سازند! باید تمام خبرنگارها را قلع و قمع کرد.
البته من در این لحظه کار واجب‎تری دارم. برای مثال اجازه ندارم تماسم را با پزشک کاملاً قطع کنم.
من داخل یک تاکسی می‎پرم، بطرف کلینیک می‎رانم و این شانس را بدست می‎آورم که بطور غیر محسوس به یک عده زیادی ملحق شوم که برای مراسم ختنه‎سوران جمع شده بودند.
وقتی دوباره دکتر را می‎یابم او با عصبانیت می‎گوید: "دوباره شما؟ اینجا چکار می‎کنید؟"
"من اتفاقی از اینجا می‎گذشتم و فکر کردم شاید بتوانم مطلع شوم که آیا خبر تازه‎ای وجود دارد یا نه. آیا خبر تازه‎ای وجود دارد؟"
"من به شما گفتم که ساعت پنج بیائید! یا اینطور خیلی بهتر است: شما اصلاً نیائید. ما خودمان شما را بوسیله تلفن در جریان می‎گذاریم."
"هر طور که شما مایلید، آقای دکتر. من فقط فکر کردم ..."
او حق داشت. این به این طرف و آنطرف رفتن‎ها کاملاً بی‎معنی و برای یک انسان معمولی ناشایست بود. من نمی‎خواستم با آن دو چهره رقت‎انگیزی که هنوز هم روی نیمکت کنار کیوسک دربان نشسته و لرزان در انتظار بودند خودم را در یک سطح قرار دهم.
از روی کنجکاوی در کنار مردانی که روی نیمکت نشسته‎اند می‎نشینم تا رفتارشان را از نگاه یک روانشناس تحلیل کنم. کنار دستی‎ام بی‎اختیار تعریف می‎کند که او انتظار بدنیا آمدن سومین فرزندش را می‎کشد. در حال حاضر دو فرزند دارد، یک پسر (3 کیلو و 500 گرم) و یک دختر (2 کیلو و 70 گرم). مردان دیگر عکس‎های کودکانشان را نشان می‎دادند. من هم از شرمندگی و همینطور برای اینکه به این آدم‎های ضعیف و متزلزل حقه کوچکی بزنم رادیوگرافی همسرم در هشتمین ماه بارداری‎اش را نشان می‎دهم.
می‎شد صدایشان را شنید: "شیرین. واقعاً دلبرنده‎ست."
در حین خریدن یک پاکت سیگار احساس خفیفی به من می‎گوید که چیز مهمی را فراموش کرده‎ام. من از دربان می‎پرسم که آیا خبر تازه‎ای شده است. شیطان دلقک حتی به خود زحمت تلفظ شمرده یک خبر را نداد. او فقط سرش را تکان داد. در حقیقت او حتی سرش را هم تکان نداد، بلکه سرش را بی‎حوصله به سمت دیگر چرخاند.
بعد از دو ساعت وارد گل‎فروشی‎ای که مقابل کلینیک قرار داشت می‎شوم، از آنجا به دکتر تلفن می‎کنم و صدای زنانه‎ای به من می‎گوید که باید فردا دوباره تلفن کنم. سؤال من مشخص ساخت که وی تلفنچی است. در این سرزمین با شهروندان محترمی که مرتکب این جرم گشته‎اند که نگران نسل بعدی باشند اینگونه رفتار می‎شود.
بنارباین به سینما می‎روم. فیلم در مورد مرد جوانی بود که از پدرش متنفر بود. این فیلم مزخرف از هالیوود بدرد من نمی‎خورد. بعلاوه نوزاد یک دختر می‎شود. در ضمیرناخودآگاه خود مدتها بود که با این موضوع کنار آمده بودم. حتی می‎توانم بگویم که من این را از مدتها قبل می‎دانستم. من هیچ اعتراضی ندارم اگر که دخترم بخواهد باستان‎شناس شود، یا اگر با هیچ خلبانی نخواهد ازدواج کند. غیر ممکن است. من بهیچوجه مرد خلبانی را به عنوان داماد نخواهم پذیرفت. خدا نیارد آن روز را ــ دیر یا زود پدر بزرگ خواهم گشت. زمان چه سریع می‎گذرد. اما اینجا چرا انقدر تاریک است؟ من کجا هستم؟ آهان، در سینما. خیلی ابلهانه است.
من کورمال از سالن خارج می‎شوم. هوای خنک کمی تازه‎ام می‎کند.
نه خیلی زیاد، فقط یک کم. و حالا چه باید کرد؟
شاید باید از کلینیک اطلاع کسب کنم.
من دو دسته گل ارزان می‎خرم، زیرا که آدم بعنوان پیک یک گلفروشی در کلینیک اجازه رفت و آمد دارد، به دربان یک "اتاق 24" بی‎صدا می‎گویم و در حمایت تاریکی از یله‎ها بالا می‎روم.
جمع شدن کف در اطراف دهان دکتر قابل دیدن می‎گردد.
"آقا، با گل می‎خواهید چه کنید؟ بذارید آنها را روی یخ، آقا! و اگر نروید می‎ذارم که شما را از کلینیک بیرون کنند!"
من سعی می‎کنم برایش توضیح دهم که گل‎ها کلکی بودند تا به این وسیله داخل کلینیک شدنم ممکن شود.
و می‎افزایم که البته کاملاً می‎دانسته‎ام هنوز خبری نشده است، اما فکر کردم که شاید بتواند خبری شده باشد.
دکتر چیزی ظاهراً غیر دوستانه به زبان روسی می‎گوید و اجازه بلند شدن و رفتن به من می‎دهد.
در خیابان ناگهان آنچه که قبلاً فراموشم گشته شده بود را به یاد می‎آورم: من از بیست و چهار ساعت قبل چیزی نخورده بودم. فوری باید برای خوردن اندکی غذا به خانه می‎رفتم. اما به دلایلی غذا در گلویم می‎ماند، و من باید با چند لیوان براندی در پائین رفتن غدا کمک می‎کردم. بعد لباس‎خواب پوشیدم و برای خوابیدن به تخت رفتم.
اگر فقط می‎دانستم که بدنیا آوردن این بچه چرا انقدر به طول کشیده است.
اگر فقط این را می‎دانستم؟ من این را می‎دانم. نوزاد دوقلو خواهند شد. این کاملاً مشخص است. دوقلو. این هم خوب است. آدم تمام وسائلی که آنها احتیاج دارند به قیمت عمده‎فروشی بدست می‎آورد. من برایشان یک آموزش عملی مشخص می‎کنم. آنها باید با صنعت نساجی خود را مشغول سازند و هرگز از کمبودی رنج نبرند. فقط این زمزمه وحشتناک در استخوان پشت سرم باید عاقبت قطع شود. و اتاق بیشتر از این اجازه چرخیدن نداشته باشد. یک اتاق تاریک در حال چرخش خیلی نامطبوع است.
دربان وانمود می‎کند که هنوز چیزی نمی‎داند. امیدوارم که به مرگ عذاب‎آوری دچار شود. فوری بعد از بدنیا آمدن دخترم با او تصفیه حساب خواهم کرد. او حتماً شگفت‎زده خواهد گشت.
به طور معماگونه‎ای دوباره سیگارهایم تمام شده‎اند. در این دیروقت شب در کجا می‎شود سیگار تهیه کرد؟ احتمالاً فقط در کلینک.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 0:53  توسط سعید از برلین  | 

ما حالا خود را اما به قدر کافی با چیزهای بی‎اهمیت مشغول ساختیم. زمانش فرا رسیده که خودمان را واقعاً وقف چیزهای مهم کنیم. برای مثال وقف پسرمان رافائل Raphael. او هنگام بدنیا آمدن سه کیلو نیم در سایه وزن داشت.

نزدیک صبح همسرم خود را روی تخت می‎نشاند، لحظه‎ای به هوا خیره می‎گردد، شانه‎ام را می‎گیرد و می‎گوید:
"داره شروع می‎شه. یک تاکسی خبر کن."
آرام و بدون عجله لباس پوشیدیم. من گاه و بی‎گاه چند کلمه آرام‎بخش زمزمه می‎کردم، اما در واقع این کاری غیر ضروری بود. ما هر دو شخصیت‎های بسیار پیشرفته با ضریب هوش بالا هستیم، و می‎دانیم که بدنیا آوردن یک کودک روندی معمولی بیولوژی است که از دوران ماقبل تاریخ همیشه میلیاردها بار تکرار گردیده و درست به این خاطر نمی‎تواند بعنوان چیزی مخصوص ارزش‎گذاری شود.
در حالی که ما به آهستگی خود را برای رفتن آماده می‎کردیم، تعداد زیادی لطیفه یا کاریکاتور به یادم می‎افتند که در باره آن دسته از مردانی است که پدر می‎شوند و با ارزان‎ترین روش‎ها دست‎انداخته می‎گردند و دوست دارند آنها را بعنوان سیگارکشی زنجیره‎ای، و افرادی که بخاطر عصبی بودن خراب و نیمه دیوانه در زایشگاه انتظار می‎کشند به نمایش بگذارند. خب باشد. ما می‎خواهیم اجازه دهیم که این دلقک‎ها لذتشان را ببرند.
در زندگی حقیقی اما طوری دیگر جریان دارد.
من می‎پرسم: "عزیزم، نمی‎خواهی چند مجله با خودت برداری؟ تو نباید حوصله‎ات سر برود."
ما چند مجله روی لوازم درون چمدان کوچک که کمی هم شکلات و البته وسائل بافتن کاموا قرار داشتند می‎گذاریم. تاکسی به حرکت می‎افتد. پس از یک رانندگی راحت به کلینیک می‎رسیم. دربان اطلاعات شخصی همسرم را یادداشت و او را به سمت آسانسور هدایت می‎کند. وقتی می‎خواستم به دنبال همسرم داخل آسانسور شوم، دربان در نرده‎ای آسانسور را کاملاً نزدیک صورتم می‎بندد.
"آقا، شما اینجا می‎مانید. بالا فقط مزاحمت ایجاد می‎کنید."
او می‎توانست البته کمی مؤدبانه‎تر منظور خود را بیان کند. با این وجود باید اعتراف کنم که چندان ناحق هم نمی‎گفت. وقتی زمان زایش فرا برسد، پدر دیگر نمی‎تواند مفید واقع شود، این یک وحی است. در همین مورد همسرم هم اظهار نظر می‎کند:
"برو خانه، خیالت راحت باشد. و مانند همیشه کار خودت را انجام بده. اگر مایلی می‎تونی بعد از ظهر به سینما بروی. چرا که نه."
ما با هم دست می‎دهیم، و من با قدم‎های فنر مانند دور می‎شوم. حالا ممکن است بعضی از خوانندگان مرا آدمی سرد و بی‎تفاوت بدانند، اما این در طبیعت من است: هشیار، آرام و عاقل ــ خلاصه اینکه: یک مرد.
من یک بار دیگر در سالن کلنیک به اطرافم نگاه می‎کنم. بر روی نیمکت کوتاهی در نزدیکی کیوسک دربان دو دوست رنگ‎پریده نزدیک به هم نشسته بودند، زنجیروار سیگار می‎کشیدند، لب خود را می‎جویدند، عرق می‎ریختند. این «پدران آینده» پدیده‎های مضحکی بودند. انگار که حضورشان می‎تواند تأثیری بر مسیر تعیین شده حادثه بگذارد.
گاهی اتفاق می‎افتاد که فردی با هیجان و اندامی لرزان از بیرون به سمت باجه دربان هجوم می‎برد و بی‎نفس می‎پرسید:
"آمد؟"
بعد دربان نگاه خواب‎آلودش را به لیست نام‎هائی که جلویش قرار دارد می‎انداخت، دندان‎هایش را خلال می‎کرد، و با دهن‎دره و بی‎تفاتانه می‎گفت:
"دختر."
"وزن؟"
"دو کیلو و نود پنج گرم."
پس از آن پدر تازه از تنور درآمده روی زانویم می‎پرید و برایم با صدای گرم و دیوانه‎واری دوباره و دوباره به شکل ابلهانه و مضحک نجوا می‎کرد: "دو کیلو و نود و پنج گرم، دو کیلو و نود و پنج گرم". چه کسی به وزن نوزاد این آدم دمدمی اهمیت می‎دهد؟ می‎تواند ده کیلو وزن داشته باشد. وقتی یک مرد بالغ کنترل خود را از دست می‎دهد چه خنده‎دار می‎گردد. نه، خنده‎دار نه. ترحم‎برانگیز می‎گردد.
من تصمیم می‎گیرم به خانه بازگردم و به کار خودم بپردازم. سیگارم هم تمام شده بود. بعد به یادم می‎افتد که شاید بهتر باشد چند کلمه‎ای با پزشک صحبت کنم. شاید دکتر چیزی لازم داشته باشد، یک توضیح، یک مشورت کوچک. البته این فقط یک تشریفات است، اما تشریفات هم باید به انجام برسند.
من از میان اتاق انتظار عبور و سعی می‎کنم خودم را از راه پله‎ها به طبقه بالا برسانم. دربان جلویم را می‎گیرد. حتی وقتی به او اطلاع می‎دهم که مورد من خیلی مخصوصی است، به هیچ وجه تحت تأثیر قرار نمی‎گیرد. خوشبختانه در این لحظه پزشک از پله‎ها پائین می‎آید. من خودم را به او می‎رسانم و از او می‎پرسم که آیا می‎توانم به نحوی کمک کنم؟
او جواب می‎دهد: "ساعت پنج بعد از ظهر دوباره برگردید. تا آن وقت شما فقط اینجا وقت خود را از دست خواهید داد."
بعد از این تبادل افکار کوتاه اما پر بار با خیال راحت به طرف خانه براه می‎افتم. من پشت میز می‎نشینم، اما زود متوجه می‎شوم که امروز کار چندان خوب پیش نخواهد رفت. قبلاً چنین چیزی برایم پیش نیامده بود، و شروع به بررسی دقیق و فشرده‎ای برای یافتن دلیل آن می‎کنم. کم‎ خوابیدن؟ آب و هوا؟ یا غایب بودن همسرم مزاحمت ایجاد می‎کرد؟ من نمی‎خواستم این امکان را بطور کامل حذف کنم. همینطور می‎توانست فاصله سردی باشد که من معمولاً با آن به حوادث زندگی توجه می‎کنم و این بار کاملاً سر جایش نبود. واقعه‎ای که حالا در انتظار من است هر روز رخ نمی‎دهد، هرچند اگر هم احتمالاً پسر یک کودک مانند بقیه کودکان خواهد گشت، سالم، زنده، اما نه چیز فوق‎العاده‎ای. او با مؤفقیت تحصیلش را به پایان خواهد رساند و بعد خط مشی دیپلماتیک را اتخاذ می‎کند. درست به این دلیل هم باید نامی برای او انتخاب کرد که از یک سو عبری باشد و از سوی دیگر از طرف مردم غیر یهود راحت تلفظ شود. نامی مانند رافائل. مانند نام نقاش بزرگ هلندی. آخر قرار است این آدم حقه‎باز وزیر خارجه ‎گردد و بعد نمی‎توانند در سازمان ملل حتی نامش را صدا بزنند. آدم باید همیشه در سطح بالا به منافع ملی فکر کند. بعلاوه نباید او زود ازدواج کند. او باید ورزشکار باشد و در بازی‎های المپیک شرکت کند، گرچه برای من کاملاً بی‎تفاوت است که آیا او در مسابقه دو با مانع برنده می‎شود یا در پرتاب دیسک. در این موارد من ایرادگیر نیستم. و البته او باید به تمام زبان‎های جهان مسلط و از علم ایرودینامیک هم با خبر باشد. اما اگر او برای فیزیک هسته‎ای علاقه بیشتری نشان دهد، بنابراین بعد باید فیزیک اتمی تحصیل کند.
و اگر نوزاد یک دختر باشد؟
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 19:53  توسط سعید از برلین  | 


همینطور که می‎دانیم، پرزیدنت کارتر در مذاکره صلح میان مصر و اسرائیل شخصاً دخالت کرد و تا زمان به پایان رسیدن خوب آن کوتاه هم نیامد.
 او در راه رسیدن به این هدف می‎بایست به دفعات در میان ایستگاه‎های بین راه توقف کند، یکی از توقف‎گاه‎های مهمش قاهره بود، جائیکه او نتیجه مذاکره خود با بگین در اورشلیم را به گزارش سادات رساند و نتیجه این گفتگو را بعد دوباره به بگین منتقل کرد، بدون اینکه بداند من آنها را می‎شنوم.
 
"بنابراین ما با هم توافق داریم. پرزیدنت سادات، خدا به شما عمر با برکت بدهد!" صدای جیمی کارتر هنگامی که سرانجام با شریک مذاکره‎اش صحبت می‎کرد آثار آشکاری از خستگی نشان می‎داد. "من از شما بخاطر آمادگی‎تان و همچنین قبول مصالحه دردناک در راه صلحی پایدار و عادلانه متشکرم. بنابراین شما شش میلیارد دلار و هشتاد جت جنگنده مدل اف ـ 15 دریافت می‎کنید ..."
سادت گفته کارتر را تصحیح می‎کند: "هشتاد و پنج جت و مدل اف ـ 16" و پکی به پیپ خود می‎زند: "بعلاوه کمک‎های سالانه صرفنظر از این شش میلیارد معتبر باقی می‎ماند."
کارتر لبخند اجباری‎ای می‎زند: "البته. و حالا اگر شما مخالفتی نداشته باشید، من مایلم به بگین تلفن کنم، تا به او در باره لطف سخاوت‎منداه شما گزارش بدهم."
سادات هنگامی که کارتر شماره بگین را می‎گرفت نوک پا دور می‎شود و روی یک مبل می‎نشیند.
تماس برقرار می‎شود: "الو؟ نخست‎وزیر بگین؟ خبر خوش! پرزیدنت سادات توافق کردند ... بله؟ او در حال حاضر کجا است؟"
نجوای شتاب‎زده سادات به گوش می‎رسد: "من اینجا نیستم. من رفتم بیرون."
کارتر می‎گوید: "او رفته است. من نمی‎دانم. یک جائی. شاید برای تنفس کردن هوای تازه. مرد بیچاره حالش خیلی خوب نیست. او فکر می‎کند که ما بیش از اندازه از او مطالبه کرده‎ایم."
قبل از آنکه کارتر به صحبتش ادامه دهد هر دو دولت‎مرد به هم چشمکی می‎زنند: "خودمختاری؟ کدام خودمختاری؟ صحیح ... به یاد می‎آورم ... غرب یهودیه و سامره. نه، ما در این باره صحبت نکردیم. ما موضوعات مهم‎تری برای صحبت داشتیم، برای مثال عرضه نفت مصر به اسرائیل از طریق صحرای سینا ..."
سادات مانند مار صدای فیشی از خود درمی‎آورد: "پرداخت نقداً! من چک قبول نمی‎کنم!"
کارتر بگین را که ظاهراً مشکوک شده بود آرام می‎سازد: "آه چیزی نیست، فقط کارمندهای رادیو در اتاق هستند." بعد دستش را روی دهانه گوشی تلفن می‎گذارد: "آقای پرزیدنت، شما باید مواظب باشید. او می‎تواند صدای شما را بشنود."
سادات با صدای خفه می‎گوید: "ال‎عریش Al Arisch، بهش ال‎عریش را یادآوری کنید!"
کارتر سرش را تکان می‎دهد و به صحبتش با بگین ادامه می‎دهد: "مناخیم، از اطرافیان سادات اشاراتی به من شده است که او از شما متقابلاً انتظار یک ژست سخاوت‎مندانه دارد ... ژستی که به منش اصیل‎تان برازنده باشد. شاید بتوانید ال‎عریش را قبل از تاریخ توافق به او پس بدهید ..."
کارتر یک بار دیگر دهانه گوشی را با دست می‎گیرد:
"او موافقه!"
سادات می‎پرسد: "و حیفا چه می‎شود؟"
کارتر با اشاره دست آن را نمی‎پذیرد  و به صحبت با بگین ادامه می‎دهد: "اما مطمئناً، مناخیم. تبادل سفیر ... و تمام آنچه به آن مربوط است ... شما می‎توانید به او اطمینان کنید، من تضمین می‎کنم ... و اگر شما سفیر مصری دریافت نکنید، ما برای شما یکی از افراد خودمان را می‎فرستیم ... با پرچم آمریکائی، دو متر در سه متر ... ببخشید لطفاً. فقط یک لحظه. برایم نهار آورده‎اند."
گوشی تلفن در زیر کت کارتر ناپدید می‎شود.
"انور، او بر سر یک سفیر مصری پافشاری می‎کند. برایش یک سفیر خیلی کوچک با یک سکرتر زشت بفرستید."
"قبول. اما بدون دربان."
"او زیر بار نخواهد رفت."
"پس حداقل دربان بدون کلاه."
حالا کارتر دوباره گوشی را از زیر کت خارج ساخته است: "ممنون، خانم گِوندولین Miss Gwendolyn. سینی را بگذارید روی آن میز کوچک ... الو، مناخیم؟ مشکل دربان حل شد ..."
کارتر برای اطمینان خود را روی گوشی تلفن می‎نشاند. و به پرزیدنت مصر می‎گوید: "بگین نظر خیلی خوبی در باره شما دارد. بعقیده او، شما انسانی با حقیقی ... با حقیقی ... من امیدوارم که او را درست فهمیده باشم ... انسانی با حس حقیقی هستید."
سادات با پیپ در دهان زمزمه می‎کند: "دوباره یک تعارف است."
"و به مشکلات داخلی‎ای که او دست به گریبان خواهد شد فکر کنید ... تظاهرات ارتودوکس‎ها ... فشار اتحادی‎های کارگری ... تورم ..."
"وعده‎های توخالی."
"اما برای سرزمین شما یک شکوفائی فوق‎العاده اقتصادی در پیش است. سه میلیون توریست اسرائیلی ..."
سادات ادامه می‎دهد: "... بعد پوست پرتقال‎های خودشونو همه جا می‎ریزند."
از گوشی تلفن صدای ترق تروقی شنیده می‎شود. کارتر فوری گوشی را به سمت گوش می‎برد و بعد به سادات نجوا کنان می‎گوید: "انور، شما نوار غزه را پس نخواهید گرفت."
"خدا را شکر! اما من تأکید می‎کنم که قرارداد صلح در کوه سینا باید امضاء شود."
کارتر دوباره با بگین صحبت می‎کند: "مناخیم؟ من می‎دانم که پرزیدنت سادات نظر خوبی در باره شما دارد. او شما را مردی با حقیقی ... با حقیقی ... من فکر کنم که او آن را چنین بیان کرد ... مردی با حس حقیقی. سادات به نوبه خود دلبستگی عمیقی به کوه سینا دارد. و به این دلیل می‎خواستم از شما خواهش کنم، مناخیم ... الو؟ من نمی‎فهمم ... آها. لطفاً چند دقیقه به من وقت بدهید. ببینم آیا می‎شود سادات را پیدا کرد. پای تلفن بمانید."
کارتر پس از ضد صوت ساختن گوشی تلفن خود را متوجه سادات می‎سازد که با هیجان جلو آمده بود، اما جرئت نمی‎کرد در چشمان او نگاه کند:
"انور، او می‎خواهد در باره این مسئله شخصاً با شما صحبت کند. او می‎خواهد با شما مرور کوتاه تاریخی در باره سرنوشت یهودیان اروپای شرقی کند ــ"
"نه!" سادات از جا می‎جهد و به سمت دیوار عقب می‎کشد: "نه! این کار نه!"
"او می‎پرسد آیا شما شنیده‎اید که سفیر پروس Preußen با شروع جنگ‎های سی ساله چه گفته بوده است ــ"
سادات حرف کارتر را قطع می‎کند: "من آن را نشنیده‎ام و من نمی‎خواهم آن را بشنوم." او عرق از پیشانی خود پاک می‎کند، آهی می‎کشد و با صدای ضعیفی ادامه می‎دهد: "من از کوه سینا بعنوان محل امضای قرار داد صرفنظر می‎کنم."
کارتر شادی کنان در گوشی تلفن داد می‎زند. "مناخیم؟ شما یک بار دیگر برنده شدید. قرار داد صلح در واشنگتن امضاء خواهد گشت. بله، بدون پیپ. دولت آمریکا به شما ضمانت می‎دهد که او پیپ نخواهد کشید."
در این بین سادات با دستی لرزان چیزی بر روی تکه کاغذی می‎نویسد و روبروی کارتر نگاه می‎دارد: "بدون در آغوش گرفتن و بوسیدن، یا اینکه من نمی‎آیم."
کارتر زمزمه می‎کند، "انور، اما من نمی‎توانم عربی بخوانم."
سادات درخواستش را با ادا و اطوار به کارتر می‎فهماند.
کارتر صحبتش با بگین را ادامه می‎دهد: "نگران نباش، مناخیم، حتما مراسم فوق‎العاده‎ای خواهد شد، با گارد احترام و سی و دو شلیک برای خیر مقدم ... باشه، شصت و چهار شلیک، مهم نیست. و من مطمئن هستم که این توافق خوش‎آمد پرزیدنت مصر هم قرار خواهد گرفت. متأسفم از اینکه او فعلاً دچار سرماخوردگی سختی شده است. فکر کنم نباید به او خیلی نزدیک شد ... بله؟ شما هم سرما خوردید؟ خوب چه بهتر، پس ــ"
تق.
سادات با فشار انگشت تلفن را قطع کرده بود.
سادات سوگوارانه می‎گوید: "او مرا خواهد بوسید! من این را به وضوح می‎بینم که او دوباره مرا خواهد بوسید!"
"می‎شود از این کار جلوگیری کرد. من خودم را در میان شما دو نفر قرار خواهم داد."
"بعد او مانند دفعه قبل از پشت شما به طرف من می‎آید."
کارتر برای آرام کردن سادات سر او را نوازش می‎کند و می‎گوبد: "آدم باید برای صلح قربانی هم بدهد."

_ پایان _
 
+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:22  توسط سعید از برلین  | 

متأسفانه این واقعیتی انکارناپذیر است که آدم‎ عادی نمی‎تواند از تأثیر رویدادهای بزرگ جهان در امان بماند ــ وگرنه باید یا ناشنوا و گنگ بود یا یک سوئیسی. از آنجائی که نه همسرم و نه من به این دسته ممتاز تعلق داریم، بنابراین ما هم تحت تأثیر رسانه‎ها و خبرهای بدی که گسترش می‎دهند زندگی می‎کنیم.
من اینجا بویژه به عادت سیاستمدارانی که در قدرتند و اخیراً مد روز شده است استناد می‎کنم. شما نمی‎توانید در یکی از نشست‎های مذاکره کمپ دیوید Camp David شرکت کنید، بدون آنکه از پیش بدانید چرا و به چه علت با شکست مواجه خواهید گشت. من این موضوع را در زیر بر پایه خانواده برگردانده‎ام ــ با نتیجه‎ای یکسان.

من پیشنهاد می‎دهم: "امشب بریم بیرون."
بهترین همسر جهان می‎گوید: "باشه، بریم."
من شوکه می‎شوم. معمولاً همسرم تصمیمات سریع و روشن نمی‎گیرد. و در این وقت او هم محتاط شده بود.
"اما باید قبلاً یک تفاهم‎نامه تدوین کنیم."
من می‎پرسم: "چرا؟"
"برای اینکه بدونیم کجا می‎رویم."
تردیدی نبود: او کم و بیش و نیمه‎‎آگاه تحت تأثیر مذاکرات صلح قرار داشت. ظاهراً می‎خواست از پیش آمدن هر سوءتفاهمی جلوگیری کند.
او می‎گوید: "می‎تونه تصادفاً بین ما بخاطر چیز کوچکی بحث دربگیره. شاید حتی خدای نکرده دعوای درست و حسابی بکنیم. اما اگر ما بر سر تفاهم‎نامه روشن و واضحی به توافق برسیم، بعد می‎تونیم از پیش آمدن هر اختلاف نظری جلوگیری و صلح داخلی را تضمین کنیم."
آنچه او می‎گفت در واقع عاقلانه به گوش می‎آمد. من می‎گویم: "قبول."
"قصد من اینه: بریم سینما."
"چرا؟"
"برای دیدن یک فیلم."
"چه فیلمی؟"
"یک فیلم خوب. حالا می‎تونیم بریم؟"
خانم خود را در صندلی راحتی فرو می‎برد و به ابرویش چین می‎اندازد؛ صدایش لطافت تهدید کننده‎ای به خود گرفته بود:
"عزیزم معنی «فیلم خوب» برای تو چیه؟"
"یک فیلم خوب فیلمی است که ازش خوشم بیاد."
"و اینکه مورد علاقه من هم باشه به حساب نمیاد؟"
"خوب، پس یک فیلم خوب فیلمی است که مورد علاقه هر دو نفر ما واقع بشه."
"ما نباید حتماً سلیقه یکسانی داشته باشیم."
درست می‎گوید. اغلب سلیقه ما یکسان است، اما ما نباید مجبور به این کار باشیم. من سکوت می‎کنم.
همسرم آهسته دست‎بالا را بدست می‎آورد: "می‎بینی؟ به این خاطر به یک پیمان‎نامه احتیاج داریم. هر کدام از ما دلبستگی خودشو داره و مجازه که به دلبستگی‎اش تحقق ببخشه ."
من کمی به سرگیجه دچار شده بودم. من هرگز قصدم را از پیش اعلام نکرده بودم، و فکر می‎کردم که به سینما رفتن یکی از ساده‎ترین کارهای دنیاست. آدم خانه را از در اصلی ترک می‎کند، به سینما می‎رود، فیلم را می‎بیند، از در اصلی دوباره وارد خانه می‎شود و برای خوابیدن به تخت می‎رود. تا حال این کار آسانی بود. و حالا، بدون هیچگونه دلیلی، همسرم مایل است خود را در برابر کوچک‎ترین اتفاقی بیمه کند.
حالا، باید بالاخره به او حق داد. او نمی‎خواهد این ریسک را قبول کند که من در نیمه راه تغییر عقیده بدهم و ناگهان تصمیم بگیرم به سینما نروم، بلکه به سمت هنگ کنگ پرواز کنم ــ و او، تنها و درمانده در خیابان بایستد و نداند به کجا برود. و به این دلیل از من درخواست می‎کند که از قبل قصدم را توضیح دهم. "کدام صندلی‎ها را انتخاب می‎کنیم؟" سؤالش تا اندازه‎ای ناگهانی بود.
"بهترین صندلی‎ها را. در وسط سالن."
"کدام ردیف؟"
"ردیف دوازده."
"و اگر صندلی‎های وسط ردیف دوازدهم فروخته شده باشند ــ بعد چه می‎کنیم؟ برمی‎گردیم به خانه؟ صندلی‎های دیگری را انتخاب می‎کنیم؟ بر سر فروشنده بلیط داد می‎کشیم؟ به راهنما رشوه می‎دهیم؟ تا سانس بعدی صبر می‎کنیم؟ به سینمای دیگری می‎رویم؟ قهوه می‎نوشیم؟ دعا می‎کنیم؟ خشمگین می‎شویم؟ من می‎خواهم بدانم که بعد چه می‎کنیم، افرایم Ephraim. چه؟ بگو به من!"
"من ... من نمی‎دونم. خداوند منو روشن خواهد کرد."
"خدا به این فکر نمی‎افته. و اگر هم به این فکر بیفتد ــ تو چه مدت می‎خواهی منتظر روشن شدن بمونی؟ خواهش می‎کنم جزئیات را دقیقاً به ساعت و دقیقه بگو."
میل به سینما رفتن در من به زیر صفر نزول می‎کند. آیا مگر باید هر روز یک فیلم دید؟ فردا بریم سینما.
بهترین همسر جهان دست بردار نبود:
"باشه بخاطر خواست صلح می‎پذیریم که ما در سینما هستیم. در فاصله میان‎پرده چه می‎کنی؟"
"در میان‎پرده به دستشوئی می‎روم."
"من این را کتباً می‎خواهم داشته باشم. با امضاء."
او یک دفتر یادداشت می‎آورد، تا گفتگوی‎مان را صورت مجلس کند. او محکم و استوار تصمیم گرفته بود اجازه ندهد مانند همیشه ابهامی بوجود آید.
من از امضاء کردن خودداری می‎کنم. چه خواهد شد وقتی من در وقت میان‎پرده اصلاً به دستشوئی رفتن احتیاج نداشته باشم و یا دلم نخواهد به دستشوئی بروم؟ من به صدای درونم زمزمه می‎کنم: مواظب باش، مرد! و بلند گفتم: "عزیزم، عقیده تو در باره فیلم چه خواهد بود؟"
"چرا؟ منظورت چیه؟ چرا می‎پرسی؟"
"چون نمی‎خوام اجازه بدهم تو بعداً بگی که فیلم مزخرفی بود و ما می‎تونستیم وقت‎ رو خیلی بهتر بگذرونیم، تو هم با سینمای مسخره‎ات، افرایم. من می‎خوام در تفاهم‎نامه بنویسی که تو قصد نداری با اینها منو متهم و سرزنش کنی. و من این توضیح رو همین العان می‎خوام، فوری!"
"یک لحظه صبر کن!" او از جا می‎جهد، و چشمانش می‎درخشیدند. "آیا باز هم در سینما چس‎فیل خواهی خورد؟"
"البته! یک کیسه پر!"
"با صدای بلند؟"
"تا جائی که بتونم!" من هم حالا دست بالا را داشتم و مشتم را گره کرده بودم.
"و ترق ترق صدای کاغذها را درمیاری؟"
"مرتباً!"
ما در این نقطه از گفتگو در حال غلطیدن روی فرش بودیم.
"زن، من خفه‏ات می‎کنم!" اظهار قبلی قصدم با نفس نفس زدن شروع و به فریاد گرفته‎ای تبدیل می‎شود، زیرا در این وقت چنان لگد محکمی به معده‎ام می‎خورد که مجبور می‎شوم گردن همسرم را رها کنم. هر دو هم‎زمان بلند می‎شویم و روبروی هم می‎ایستیم، نفس نفس زنان، با چشمانی خون‎چکان، با موهائی پریشان و لباس‎های پاره ...
بعد خنده رهائی‎بخشی از ما برمی‎خیزد. ما متحد و یک‎دل نزد خاخام می‎رویم تا تقاضای طلاق کنیم.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:35  توسط سعید از برلین  | 

 
من از بکار بردن بعضی کلمات از قبیل: زشت، بی‎ریخت، ایکپیری! ... آگاهانه خوداری می‎کنم. و همین باعث شده نتوانم به این موجود یک سانتی که از دید پرنده‎های عشقم مانند لاک‎پشتی سیاه‎رنگ دیده می‎شود بجز هولناک صفت دیگری بدهم. با اینکه مدتهاست همدیگر را می‎شناسیم اما بخاطر وحشتی که هر بار دیدنش در من ایجاد می‎کند حتی فرصت شمردن تعداد دست و پاهایش را پیدا نکرده‎ام. دو چشم بزرگش تقریباً نیمی از کله کوچکش را تشکیل می‎دهند. حالا نشسته روی پهلوی چپ من، کمی نزدیک به شکمم. بعد از نگاه سریعی به او رویم را به سمت «کوچولو» که لای دو انگشت دستی که سیگاری را نگاه داشته‎ام دراز کشیده و در عالم هپروت فرو رفته برمی‎گردانم. به خودم می‎گویم لااقل رتیل هم نیست که آدم به حرمت رتیل و خطرناک! بودنش وحشت‎زده و با غرور به او مدت‎ها نگاه و پرزهای تنش را گاهی از ترس نوازش کند. رنگ سیاه این همخانه من در تاریکی شب براق‎تر از قیر است. مانند فندق براق سیاه‎رنگی است و به آرامی خود را حرکت می‎دهد، طوری آهسته که انگار می‎داند همه اهالی این اتاق از او حساب می‎برند و احتیاج به عجله در رفتن ندارد. از اینکه هنوز برایش نامی انتخاب نکرده‎ام در تعجب بودم که ناگهان انگار ذغال گداخته‎ای را جائی که عنکبوت نشسته است انداخته‎اند. دست چپم بی‎اراده برای دفع خطر همراه با سیگاری لای انگشت‎هایش و «کوجولو»ی فرو رفته در عالم هپروت با سرعت به آن سمت ضربه‎ای می‎زند. عنکبوت نیم‎متری به هوا بلند می‎شود و بعد با پشت به زمین سقوط می‎کند و همانطور می‎ماند، سیگاری خط سیاه و سوزانی بر روی شکمم به جا می‎گذارد و از «کوچولو» هم دیگر اثری نبود.
انگار عقربی بد طینت یا زنبور عصبانی‎ای جائی را که عنکبوت نشسته بود نیش زده باشد، تعجب من اما بیشتر از دردی بود که زیاد دوام نداشت. در نور ضعیف مونیتور عنکبوت را می‎بینم که دست و پاهایش را جمع کرده و بر پشت افتاده است. در این لحظه سر کوچکش را کمی بالا می‎آورد و می‎پرسد: خیلی درد گرفت؟
با عصبانیت می‎پرسم: چرا گاز گرفتی، دیوونه؟
در حالی که سعی می‎کرد خودش را دوباره روی دست و پاهایش قرار دهد می‎گوید: خودم هم نفهمیدم چی شد، داشتم شکمتو نوازش می‎کردم که یکدفعه حالی به حالی شدم و گازت گرفتم!
تقلایش برای بلند کردن خود درد و تعجبم را به آخر می‎رساند، دستم را دراز می‎کنم تا در بلند شدن به او کمک کنم که کسی مج دستم را می‎گیرد و آمرانه می‎گوید: به موکلم دست نزنید!

چشمم را می‎چرخانم و باز خودم را همانجائی می‎بینم که قبلاً بودم، همانجائیکه هنوز هم نمی‎دانم کجاست.
پرنده خود را وحشت‎زده به عقب کشیده بود و خیلی مصنوعی می‎لرزید. کافکا مچ دستم را مانند کارگاهی که یک خلاف‎کار را در حین ارتکاب جرم دستگیر کرده باشد در دست خود نگاه داشته بود و به وکیلم می‎گفت: بفرمائید جناب آقای همکار! مدرک از این بهتر! آیا تا بحال در دوران وکالت خود دیده‎اید که مجرمی بخواهد روح کسی را که به قتل رسانده دوباره بکشد؟!
چشمانم هنوز خوب به نور کم آنجا عادت نکرده بود. اما در چشمان پرنده برق خشنودی را می‎توانستم ببینم. هنوز نمی‎دانستم چرا مچ دستم در دست دادستان کافکا قرار دارد. فشار دست کافکا مرا همانطور نیم‎خیز نگاه داشته بود و من نمی‎توانستم روی صندلی در کنار وکیلم بشینم. در همان وضع سرم را به سوی هدایت می‎چرخانم و نگاه عاجزانه‎ای به او می‎اندازم. او عینکش را از چشم برمی‎دارد، به شیشه‎هایش ها می‎کند و با دستمال آنها را برق می‎اندازد. همه ساکت بودند. پرنده هنوز می‎لرزید و چشمانش برق شادی می‎زد. کافکا در انتظار بود تا همکارش عینک را به چشم بگذارد، و من هم در پی یافتن سر نخ بودم. من هنوز نمی‎دانستم کجا هستم، و چگونه دوباره از اتاقم به اینجا آمده‎ام، و اینکه آیا عنکبوت هنوز روی پشت افتاده ...
در این لحظه صدای هدایت درفضا می‎پیچد: آقای دادستان، اولاً که موکل بنده هنوز متهمند و در برابر قانون بی‎گناه تا اینکه شما عکس آن را ثابت کنید. و دیگر اینکه مگر شما پاسبان هستید که مچ دست وکیلم را به این نحو ناشایست در مشت خود گرفتید؟ ولش کنید آقاجان! مگر حالا دنیا زیر و رو شده. وکیلم با زبان خودش گفت که در اثر حالی به حالی شدن یک گاز کوچک گرفته است، آیا لازم است به دنبال دلیل دیگری هم گشت؟ من می‎گویم نه، لازم نیست! حالا لطفاً دست وکیلم را ول کنید!
دوباره این پرنده مضحک و عجیب در گوش دادستان زمزمه می‎کند. دادستان نگاهی به من و نگاهی به پهلوی پرنده می‎اندازد و پس از چند لحظه اندیشیدن می‎گوید: همکار محترم، جناب آقای هدایت، فقط فراموش نکنید که این فردی که شما وکالتش را به عهده گرفته‎اید خطرناک‎تر از یک رتیل وحشی‎ست و با این حرف مچ دستم را ول می‎کند.
در حال مالیدن مچ دستم از هدایت جریان را جویا می‎شوم.
هدایت برای آرام ساختن من به پشتم می‎زند و می‎گوید: چیز مهمی نیست. جناب آقای دادستان همیشه از این شگرد غیر قانونی استفاده می‎کنند! گاهی متهمین را به کارهائی وادار می‎کند، و از آن اعمال بعنوان مدرک سوء‎ـ‎استفاده می‎کند و به حکمی که می‎دهد سندیت می‎بخشد. این بار هم شما را در طی جریان دادگاه به محلی دیگر فرستاد و جریانی پیش آورد و شما را مجبور به گاز گرفتن از شکم پرنده ساخت.
گاز گرفتن از شکم پرنده!؟ تعجبم را نمی‎توانستم مخفی سازم. مو به مو جریان گاز گرفته شدن شکمم توسط عنکبوت را برایش توضیح می‎دهم. و در این حال پرنده با تعجب به کافکا نگاه می‎کرد، کافکا سرش را به سمت هدایت طوری تکان می‎داد که یعنی موکلت بالا خانه را اجاره داده و هدایت هم مشغول خواندن کتابی بود که همراه داشت. وقتی تعریف کردنم تمام می‎شود، او سرش را بلند می‎کند، لبخند تلخی می‎زند و می‎گوید: بله، بله ... کار کافکاست ...  فقط یک رویا بود!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 13:29  توسط سعید از برلین  | 

یکی از بزرگترین موانعی که در سر راه تحقق بخشیدن به صلحی نهائی بین مصر و اسرائیل اشکال ایجاد می‎کند، رابطه کاملاً پیچیده میان انور‎السادات و مناخیم بگین می‎باشد. گاهی چنین به نظر می‎آید که این دو انگار نمی‎توانند اصلاً همدیگر را تحمل کنند. و در واقع اما آنها همدیگر را تحمل می‎کنند. آدم در این موقع خاطره متن آهنگ مشهور یک موزیکال آمریکائی را احساس می‎کند:
 "Anything you can do I can do better" بفارسی یعنی: "هر کاری تو می‎توانی انجام دهی، من بهترش را می‎توانم". سادات روند هدایت صلح را به حساب خود می‎گذارد ــ بگین ادعا می‎کند که او سادات را به این کار برانگیخته است. پرزیدنت مصر تأثیر سبیلوئی و مردانه‎تری از همتای اسرائیلی خود برجا می‎گذارد ــ این یکی اما برعکس تبحر بهتری در زبان ییدیش Jiddisch و انگلیسی دارد. سادات محبوب خانم‎های اسرائیلی‎ست، بگین در برنامه خانم باربارا والتر Barbara Walter مقام دوم را از آن خود ساخت. هر دو دارای مشکلات سیاسی داخلی‎اند، به نظر بگین سادات دارای مشکل داخلی بزرگتری‎ست؛ و هر دو برنده جایزه صلح نوبل شده‎اند، به عقیده سادات بگین قسمت کوچک‎تر جایزه را برده است.

"آقای پرزیدنت سادات، آیا اجازه دارم به نمایندگی از تلویزیون اسرائیل چند سؤال را با شما مطرح کنم؟"
"البته. من با کمال میل به پرسش‎های شما پاسخ خواهم داد."
"خیلی ممنون، آقای پرزیدنت. اولین سؤال من: آیا به علت نشست‎های متعدد یک دوستی شخصی بین شما و مناخیم بگین بوجود آمده است؟"
"بین من و چه کسی؟"
"بگین."
"هوم ..."
"زیرا که او شما را دوست خود می‎نامد، آقای پرزیدنت."
"بله، خب ... پس ... این یک قضیه خیلی پیچیده‎ای است ... هوم ... آیا می‎تونید سؤال را تکرار کنید؟"
"با کمال میل. من پرسیدم که آیا شما احساس دوستانه‎ای به نخست‎وزیر ما بگین می‎کنید."
"اجازه بدید که کاملاً با شما باز صحبت کنم. آدم باید این سؤال را با توجه به مشکل فلسطینی‎ها که من آن را کانون محور تمام درگیری‎های خودمان می‎دانم مشاهده کند."
"آقای پرزیدنت، ما نقطه نظرات شما را می‎دانیم. اما سؤال من مربوط به نگرش شخصی شما به نخست‎وزیر ما است."
"مریوط به چه کسی؟"
"به مناخیم بگین."
"اگر من درست شنیده باشم، شما گفتید نخست‎وزیر."
"بله او.  نخست وزیر بگین. رابطه شما با او چطور است؟"
"آیا شمشیرهایتان را به گاوآهن و نیزه‎هایتان را به داس تبدیل می‎کنید؟
"البته، آقای پرزیدنت. کتاب یزایا Jesaja، فصل دو، شعر چهار. بگین هم این را اغلب نقل قول می‎کند."
"من می‎دانستم که می‎توانم به مادر اسرائیلی‎ها اعتماد کنم."
"بی شک. پرسش اما این است: شما چه احساسی به او دارید؟"
"بنابراین ... اگر بخواهم صادق باشم، مایلم از شما خواهش کنم که حرف خود را کمی صریح‎تر بیان کنید."
"من سعی خودم را می‎کنم. آیا نخست‎وزیر ما دوست‎داشتنی است؟"
"ببینید ... من فرزند یک دهقانم، یک روستائی ساده، نه مرد کلمات بزرگ. برای پاسخ دادن به پرسش شما باید به یاد شما و مادر اسرائیلی‎ها بیاورم که من زمانی بعنوان زندانی رژیم پیشین در زندان آرامیدان Aramidan در سلول 54 حبس بودم. و با وجود محدودیت‎های سختی که در آن زمان تیره بر زندانی‎های سیاسی تحمیل شده بود، من یک بار مؤفق شدم، البته با کمک یک نگهبان، برای خودم یک شیش‎کباب آماده کنم. می‎تونم با صداقت کامل به شما اطمینان بدهم که مزه این غذای عالی فلسطینی را هنوز هم روی زبانم احساس می‎کنم."
"یک شیش‎کباب؟"
"بله، با گیاه‎خاک Humus."
"آقای پرزیدنت، خیلی خوشمزه به گوش می‎آید. اما اگر اجازه داشته باشم به سؤالم بازگردیم ــ این از کجا می‎آید که مناخیم بگین همیشه با حداکثر احترام و محبت قابل لمسی از شما صحبت می‎کند، در حالی که شما ابداً نام او را هم نمی‎برید؟"
"در قرآن کریم آمده است: کسی که سحرگه صبحی بارانی برمی‎خیزد، در روزی آفتابی رحمت و آمرزش خدا را دریافت خواهد نمود."
"آقای پرزیدنت، من با شما کاملاً همعقیده‎ام. با این حال مایلم بدانم چرا شما در اظهارات عمومی‎تان وجود بگین را چنین لجوجانه نادیده می‎گیرید؟"
"چی گفتید؟"
"من از نخست وزیرمان صحبت می‎کنم."
"درسته، درسته ... اگر اشتباه نکنم، او را چند بار نزد دوستم جیمی کارتر Jimmy Carter دیده‎ام."
"اما شما هنوز یک کلمه خوب از او نگفته‎اید."
"این درست نیست. فکر کنم حتی بارها و با صراحت کامل اعتقادم را بیان کرده باشم، گفته‎ام که او یک سیاستمدار مهم، یکی از بزرگ‎ترین سیاستمداران عصر ما و یک مرد دوراندیش و خردمند است. بیشتر از این اما نمی‎توانم در باره یک پرزیدنت آمریکائی چیزی بیان کنم."
"من از مناخیم بگین می‎گفتم."
"از نخست وزیرتان؟"
"بله از او می‎گفتم. آقای پرزیدنت، شما تا حال او را به نام نخوانده‎اید."
"چرا، من این کار را کردم. در یک مهمانی نهار در کاخ سفید، در تاریخ 29 مارس، در یک گفتگو با کنار دستی‎ام سناتور ریبی‎کوف Ribikoff نامش را بردم و ازرا وایس‎من Esra Weizmann هم شاهد بود و آن را شنید. بله، مطمئناً. من دقیقاً به یاد می‎آورم که آن زمان نامش را بر زبان آوردم."
"کدام نام را؟"
"نام فامیلش را."
"خیلی لطف کردید آقای پرزیدنت. اما من متوجه شدم که شما حتی حالا در طول این مصاحبه هم با دقت تمام از بردن نام بگین اجتناب می‎ورزید."
"واقعاً این کار را می‎کنم؟"
"بدون شک."
"امیدوارم که شما این برداشت را نکنید که چیزی در پشت این کار مخفی‌ست، یک عقده روانی یا مانند این. اگر من میل داشته باشم نام نخست وزیر شما را ببرم، این کار را خواهم کرد و نامش را خواهم برد."
"چطوره که شما حالا این کار را انجام دهید؟"
"حالا میل این کار را ندارم. هر چیز به وقتش."
"خیلی متشکرم، آقای پرزیدنت."
"خواهش می‎کنم."

_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:33  توسط سعید از برلین  | 

هنگامیکه پرزیدنت سادات در سفر تاریخی خود به اورشلیم آمد، هنگامیکه او و بگین مانند زوج جوانی برای همدیگر نغمه عاشقانه سر می‎دادند، یکی از معاصرین شوخ گفت: "هر دو مرتکب یک اشتباه می‎شوند، آن اشتباهی که هیچ فیلم‎نامه نویسی اجازه رخ دادنش را به خود نمی‎دهد. آنها با یک هپی‎ـ‎اند Happy-End آغاز می‎کنند". آنچه از آن به بعد رخ داده است، در زبان سینما  یعنی "فلاش‎بک Flashback". داستان را رو به عقب تا آغاز آن چرخانده‎اند. و قصه از آن نقطه با تلاش خود را آهسته، آهسته به سمت هپی‎ـ‎‎اند نزدیک می‎سازد.

هنگامیکه یک خبرنگار اسرائیلی در مصر بر روی شیشه تلویزیون گزارش خود را می‎داد، دختر کوچک‎مان رنانا Renana با نیمه یأسی نمایشی آهی می‎کشد و می‎گوید: "دوباره قاهره!".
دوباره قاهره ... تمام پوچی رویدادهای اخیر و تمام آشفتگی عصر ما در بانگ یک دختر ده ساله قرار دارد.
بعضی اوقات اینطور به نظرم می‎رسد که یکی از بزرگترین معجزات، سرعتی است که ما با آن خود را به معجزه عادت می‎دهیم. شاید دلیل آن این باشد که تکامل چیزها از مرز بعیدیات گذشته‎اند. چنین چیزی را مغز ما نمی‎تواند درک کند. مغر به صورت خودکار از کار می‎افتد و خود را به این  نوشته مزین می‎سازد: "به دلیل اضافه بار کار نمی‎کند."
هم نسلی‎های من برای طبیعی دانستن این موقعیت تازه خلق گردیده یا حتی بدیهی دانستن آن هنوز به زمانی طولانی محتاج است. هنوز هم تمام این تغییرات بر روی ما تأثیری دارند مانند تأثیر مونتاژهای مضحکی که در ردیف ماسک‎ها در جشن پوریم Purim می‎شد آنها را دید: کله سادات بر روی شانه بگین یا با چشم‎بند موشه دایان Mosche Dajan. یا ماسک‎های مضحک دیگری که در جشن پوریم وجود داشتند. خدا روحشان را شاد و در صلح نگهدارد.

یک عصر جدید آغاز گشته است. درست شروع آن ــ دیدار شجاعانه سادات از اورشلیم ــ مرا به هیجان انداخت، و هیجان من از آن به بعد مدام در حال رشد کردن است. این هیجان امروز عمدتاً به شور و شوق مشترکی تبدیل شده است که مردم در مصر و اسرائیل با آن به عصر جدید خوش آمد می‎گویند. فقط دو ملت که از دیرباز با هم دشمن‎اند برای چنین زمینه مشترکی توانائی دارند.
چه سریع همه چیز می‎گذرد. جای تعجب نیست که افرادی امثال من به نوعی از شوک‎آینده در رنجند. نمی‎خواهد این در سرم برود که آینده دیگر به حال مبدل شده است. بنابراین من سعی می‎کنم حداقل در باره گذشته برای خود شفافیت فراهم آورم، عهده‎دار ارزیابی مسیری شوم که مرا به اینجا هدایت کرده. وقتی تلویزیون نشان داد که چگونه پرزیدنت مصری‎ها در هنگام نواخته شدن سرود قدیمی و ملی ما "هاتیک‎فا Hatikwah" خبردار ایستاد، برای اولین بار فهمیدم که من حقیقتاً در جائی زندگی می‎کنم که به آن متعلقم؛ فهمیدم که سرزمین‎های نزدیک به ما نه نیویورک است و نه حتی بوخارست بلکه قاهره است و دمشق. من از خودم خجالت کشیدم، زیرا من عربی نمی‎فهمیدم. و من به خدمتکار یمنی خود که نطق سادت را با دقت گوش می‎داد حسادت می‎کردم.
ناگهان، در حین تمام این هیجانات، سوءظنی کوچک و نافد بر من چیره می‎گردد. شاید ــ با وجود آنکه من از سی سال پیش در اینجا زندگی می‎کنم و خط عبری را بهتر از فرزندانم که در اینجا متولد شده‎اند می‎نویسم ــ شاید هنوز به اینجا متعلق نباشم؟ ناگهان به لهجه علاج ناپذیر مجارستانی‎ام آگاه می‎گردم. من خودم را بعنوان اقلیت احساس می‎کنم، بعنوان سهم گذرائی از جمعیت، بعنوان نسلی موقتی ـــ و همینطور بعنوان آخرین نفر از نوع خودش. تا چند سال دیگر انبوهی کودکان سالم مدیترانه‎ای جای ما را خواهند گرفت، کودکانی که در این چشم‎انداز گسترده‎ی سامی خالی از تبعیض جای می‎گیرند و یک مشرقی خالص خواهند گشت. با یاری خدا. ایشاءالله.
ما اجازه نداریم در این باره شکایت کنیم. این خوب است، این صحیح است، این اجتناب‎ناپذیر است.

آیا آنچه را که تلویزیون به ما نشان داد کاملاً درک کردیم؟ پرزیدنت مصر حالا رهبر سیاسی ما را که جان سالم از هولوکاست به در برده است درآغوش می‎گیرد. من شخصاً می‎دانم که معنی آن چیست. همینطور بگین هم معنی آن را می‎داند. اما اگر روزی به نوه‎های بگین این تصاویر نشان داده شوند، آنها دیگر چیز مهمی در آن نخواهند یافت. آنها دیگر به ترجمه همزمان احتیاج نخواهند داشت تا متن‎های عربی را بفمند، و به کراوات پدربزرگشان خواهند خندید.
این اظهار نظر سادات که تاریخ پنجاه ساله مرده است صحیح می‎باشد. هرچقدر هم بخواهد هنوز تا صلحی کامل و نهائی طول بکشد: گذشته تمام شده است. نه نوستالژی، نه اشتیاقی برای ارزش‎های بزرگ یهودی که ما در دیاسپورا Diaspora خلق کرده‎ایم می‎تواند در آن تغییری دهد. تمام این چیزها برای افرادی که اینجا و اکنون زندگی می‎کنند دیگر به حساب نمی‎آیند. و این خوب است.
ما مدت‎هاست می‎دانیم، تئودور هرتسل Theodor Herzl هنگامی که فراموش کرد عرب‎ها را در رویاهای آینده‎اش جای دهد یک اهمال گنه‎کارانه مرتکب گردید. رویای او از دولت یهودی بعنوان نوعی از تمدن غربی محاصره گشته در مشرق زمین تحت شرایطی بوجود آمد که ما امروز دیگر آن شرایط را نمی‎فهمیم، همانطور که هرتسل شرایط امروزی ما را نمی‎تواند تصور کند. او در سال 1894 می‎نویسد: "فقط اگر شماها بخواهید، این افسانه باقی نمی‎ماند". ما می‎خواستیم، و افسانه در سال 1948 به واقعیت پیوست. حالا باید این واقعیت خود را با واقعیت میزان کند. مرحله قصه شما به سر رسیده است.
ما محاصره نگشته‎ایم. ما یک بخش جدائی‎ناپذیر از خاور میانه‎ایم. کودکان ما وقتی از تل‎آویو برای دیدار به قاهره بروند، با همان بدیهیاتی در آنجا قدم خواهند زد که ما وقتی از بوداپست برای دیدار به وین یا برلین می‎رفتیم می‎زدیم. 
      
عمر ما، یعنی کسانی که از بوداپست، از وین و برلین، از پراگ، از لهستان و روسیه به اینجا آمده‎اند ــ نه برای مهمانی و دیدار، بلکه برای زندگی کردن ــ عمر ما به سر رسیده است. البته، مردم ما را لازم داشتند. ما اجازه داریم حتی به خود تلقین کنیم که این سرزمین کوچک اسرائیل، وطن ما، سرزمین پدرهای ما، بدون ما هرگز به سرزمین فرزندان‎مان مبدل نمی‎گشت. حالا زمان آن رسیده است. ما به مأموریت خود جامه عمل پوشاندیم و حال از آن به کنار مانده‎ایم. ما در کنار جاده باقی می‎مانیم، جاده‎ای که در آن اسرائیل به دیدار آینده‎ای بهتر، آینده‎ای صلح‎آمیز برود، آینده‎ای در همزیستی‎ای مسالمت‎آمیز با برادران عرب‎مان.
و ما بخاطر این لهجه درمان‎ناپذیر نمی‎توانیم حتی یک بار "انشاءالله" بگوئیم.

_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 16:19  توسط سعید از برلین  | 

پرزیدنت سادات دائماً ما را تسلی میدهد که او شخصاً امنیت ما را ضمانت میکند، و ما هم کوچکترین تردیدی در صداقت کلماتش نمیکنیم. ما از نیت خیر او کاملاً مطمئن هستیم. اما مسئله این است: وقتی کسی ضمانت چیزی را تقبل میکند، باید آدم از روی احتیاط از او بپرسد که چه کسی ضمانت خود او را به عهده میگیرد؟ برای مثال: چه اتفاق خواهد افتاد اگر یک فرد با پاسپورت کشور لیبی به این فکر بیفتد که پرزیدنت سادات را ترور کند، شاید هم یک ترور مؤفقیتآمیز؟ بعد چه پیش خواهد آمد؟

مشکل اساسی در اینجا نهفته است. و اساسی‎تر از آن این است که به چه نحو باید این را به پرزیدنت فهماند. آدم نمی‎تواند پیش چنین انسان مهربانی برود و بگوید: "آقای عزیز، آیا به این فکر کرده‎اید که می‎توانند شما را با گلوله بزنند؟" یک چنین سؤالی حتماً او را آزرده خواهد ساخت. و ما نمی‎خواهیم او را برنجانیم.
اما از طرف دیگر باید حتماً او را در باره احتمال یک ترور روشن ساخت.
اما چطور؟
من بارها در مورد این موضوع فکر کرده‎ام. من خودم را در نقش وزیر خارجه‎مان تصور کردم که با پرزیدنت سادات یکی از این گفتگوهای مردانه انجام می‎دهد، کاملاً شخصی، تحت نظارت سه چشم. بعد یک قیافه نگران به خود گرفتم و چنین شروع کردم:
"آقای پرزیدنت، امیدوارم که شما یک جلیقه ضد گلوله بر تن کرده باشید."
و سادات جواب خواهد داد: "البته. چرا این را سؤال می‎پرسید؟"
"آه، فقط همینطوری. بخاطر دلایل امنیتی. این امر نمی‎تواند دور از ذهن باشد که دیوانه‎ای تصمیم بگیرد ..."
"بله؟ تصمیم بگیرد؟"
"منظورم  ... یک دیوانه‎ای می‎تواند تلاش کند ..."
"چه تلاشی؟"
"پیدا کردن اصطلاح صحیح‎اش کمی سخت است ... آدم هرگز نمی‎داند، که با این آدم‎ها چه بکند  ..."
"با کدام آدم‎ها؟"
"با این دیوانه‎ها."
نه، من دلم نمی‎آید. آیا باید این حقیقت بی‎رحمانه که آدم‎هائی علاقه به مرگش دارند را بسوی چهره‎اش پرتاب کنم؟ من بربر نیستم. من آدم متمدنی‎ام. من سکوت می‎کنم.
پرزیدنت سادات بلند می‎شود، به سمت من می‎آید و هر دو دستش را روی شانه‎ام می‎گذارد:
"دوست عزیز، شما به خودتان نگرانی راه ندهید. شما چاه‎های نفت در شبه جزیره سینا را به ما پس بدهید ــ و من امنیت ملی شما را ضمانت می‎کنم. موافقید؟"
در این مرحله از گفتگو احتمالاً من تقاضای استراحت کوچکی می‎کردم تا با نیروی تازه‎ای ادامه دهم:
"اجازه بدید که ما با هم به این موضوع در آرامش فکر کنیم. اجازه بدید ما این تئوری را که بیش از یک فانتزی نمی‎تواند باشد قبول کنیم؛ بعد از عقب‎نشینی ما از شبه‎جزیره سینا، جناب‎عالی، یک روز ... یک روز خیلی دور ... شاید ... که دیگر پرزیدنت نباشید ..."
"چرا نباید دیگر پرزیدنت باشم؟ من با کمال میل پرزیدنت هستم."
"اما اگر شما ... تصور کنیم ... استعفاء بدهید ..."
"من چطور می‎توانم استعفاء بدهم، وقتی خودم را ملزم به تضمین امنیت شما کرده‎ام؟"
"این فقط یک تئوری بود."
"هنوز پنجاه و یک سال تا صد و دهمین سال تولدم باقی مانده. پرزیدنت‎ها پیش ما در صد و ده سالگی بازنشسته می‎شوند."
"خدا نیاورد آن روز را، اما اگر اتفاقی برایتان بیفتد؟ یک حادثه؟"
"من همیشه هنگام رانندگی کمربند ایمنی را می‎بندم."
"یا یک بیماری؟"
"چه بیماری‎ای؟"
"برای مثال ... با جلیقه ضد گلوله یا بدون آن ... ناگهان ... از فاصله نزدیک ... در معده ..."
"معده من کاملاً درست کار می‎کنه. من هرگز میوه نشسته نمی‎خورم."
"با این حال ... شرایط می‎توانند خود را تغییر دهند ..."
"شرایط؟ به چه علت؟"
"منظورم این است ... این امکان وجود دارد که منجر به یک انفجار شود ..."
"پیش ما انفجار وجود ندارد. زندان‎های ما خوب محافظت می‎شوند."
"من بیشتر به انفجار یک انقلاب فکر می‎کردم."
"انقلاب رو فوراً سرکوب می‎کنم."
"و اگر مؤفق نشوید؟"
"چی گفتید لطفاً؟ اگر من ــ چی؟"
"این امکان وجود دارد نشود انقلاب را فوری سرکوب کرد ... اینکه بدون دود همچنان روشن باشد ..."
"بسیار خب، بعد چند روزی بدون دود روشن می‎ماند. در این بین اعضای دولتم را احضار می‎کنم و انقلاب به اتفاق آرا سرکوب می‎شود."
"و برای مرحله‎ای که ... فرض می‎گیریم ... شما دیگر دولتی نداشته باشید؟"
"متوجه نمی‎شوم. بدون دولت؟ مگر ممکن است؟"
"شاید تمام وزرا ... اینطور تصور کنیم ... قارچ خورده باشند. قارچ سمی. و همه بخاطر مسمویت مرده باشند."
"قارچ؟ آن هم در زمستان؟"
"یا اینکه پا بر روی مین گذاشته‎اند ... یا به سمت قبرس رانده‎اند ... چه می‎دانم ... در هر حال همه آنها مرده‎اند..."  
"خب، بعد من دولت جدیدی تشکیل می‎دهم. این که مشکلی ندارد."
"و اگر وزرای جدید ... قارچ ... مین ..."
پرزیدنت سادات با لبخند سرش را تکان می‎دهد و آنطور که فقط او می‎تواند مرا در آغوش می‎گیرد:
"نگرانی شما چیست دوست عزیزم؟ مگر نشنیدید؟ من شخصاً مسئولیت امنیت مرزهای شما را به عهده می‎گیرم!"
او از این چشم‎های آبی زیبا دارد، پرزیدنت، کاملاً گرم و قهوه‎ای. من نفسی تازه می‎کنم و دورخیز ناامیدانه‎ای می‎گیرم و غر غر کنان می‎گویم: "امروزه، همه جا پر از تروریست شده ... حتی اینجا پیش شما ..."
"اینجا؟ من در اتاق‎های کارم کاملاً احساس امنیت می‎کنم."
"و در خانه؟"
"ممنون، همه چیز در خانه روبراه است. نوه‎ام کمی سرما خورده. اما حالش زیاد بد نیست". سادت مکث کوتاهی می‎کند و به آهستگی پکی به پیپش می‎زند. بعد مرا روی زانویش می‎نشاند و با صدای گرمی می‎گوید: "بیائید، ما با هم صلح می‎کنیم. روی این محل نقطه‎چین امضاء کنید، درست زیر عبارت: «طرف قرارداد (ب) با سپردن امنیت خود به طرف قرارداد (آ) موافق است». از خودنویس من استفاده کنید. یک خودنویس آمریکائی. با دو سال ضمانت."
خودنویس در دستم سنگینی می‎کرد. سادات سرش را مشوقانه برایم تکان می‎داد. یک روز او را خواهند کشت، و او این را نمی‎داند. چه باید بکنم، چه باید بکنم؟
من امضاء می‎کنم.
 
_ پایان _ 
       
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:55  توسط سعید از برلین  |