گورکنها شروع به بیل زدن میکنند.
صدای "بوم" میدهد: "بوم، بوم".
یکی از آنها میگوید: "کثافت لعنتی" و بعد از استراحت کوتاهی گِل را از بیل جدا میکند.
دیگری میپرسد: "امروز در اودئون ODEON چیزی برای نوشیدن میدن؟"
کشیش به دیوار سالنهای رقص خیره شده است.
گورکن اولی میگوید: "نمیدونم، بعد از کار فوری میریم اونجا ببینیم چه خبره."
گاریچی در بیرون قبرستان فریاد میزند: "هین حیوان!، هین!"
من میگویم: "خداحافظ."
کشیش تکان نمیخورد. گورکنها میگویند: "خداحافظ."
وقتی دروازه قبرستان را پشت سرم میبندم صدائی شبیه به جیغ کشیدن میدهد. بر روی نرده کاغذی آویزان است. آن را بر میدارم؛ یک قطعه از یک روزنامه. بخش آگهی، نرم شده از باران. در سمت چپ روزنامه بار پاتریا Patria Bar یک گارسون خوشپوش که لباسهایش را خود باید تهیه کند برای استخدام جستجو میکرد؛ در سمت راست روزنامه کسی میخواست ملافه خود را با ماهیتابه عوض کند. و در بین آنها، با کناره سیاهرنگ، آگهی ترحیم:
کسی او را دوست نداشت، کسی از او متنفر نبود، امروز خدا بعد از شکیبائی ملکوتی ِ دراز مدتِ تحمل رنج درگذشت.
به داخل قبرستان نگاه میکنم.
یکی از گورکنها داخل گودال پریده و با پا محکم به خاک و گل میکوبید. دیگری فین میکرد و کثافت بینی نشسته بر انگشت را به هوا میپراند.
در کارخانه تولید نیتروژن ماشینها سر و صدا براه انداخته اند، دودکشهای آن از پائین نورانیند و در بالا خود را در مه گم میکنند. در پشت سیم خاردار در میدان ذغال، سربازان به وطن بازگشته ایستاده و منتظرند.
باران میبارد. نورافکنها آنجا را مانند روز روشن ساخته اند؛ و در آنجائیکه نورشان نمیرسد شب است.
حالا دوباره صدای آکاردئون می آید. یکی با موزیک میخواند: "!La paloma ohe"
دروازه قبرستان جیغی میکشد. کشیش است.
او میلنگد.
(نوشته شده در سال ۱۹۴۵ یا ۱۹۴۶)
_ پایان _
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۸۹ساعت 11:17 توسط سعید از برلین
|
وولف دیتریش اِشنورّه. (۱۹۸۹ ــ ۱۹۲۰)
آنها مشغول بیل زدن میشوند.
با افتادن تکه های گل در گودال، آب به اطراف پاشیده میشود؛ آب زیرزمینی.
مردیکه روپوش آبیرنگ بر تن دارد میگوید: "کافیه."
کشیش سینه اش را صاف میکند و میگوید: "حاضرین محترم".
یکی از گورکنها میگوید: "طناب رو نگه دارید. و حالا جعبه رو بذارید روی طناب."
آنها جعبه را بلند میکنند و روی طنابی که سر و ته آن سه گره خورده است قرار میدهند.
گورکن دستور میدهد: "همه در یکزمان!"
جعبه روی گودال به نوسان می آید.
نورافکنهای اردوگاه آنجا را روشن کرده است. صلیبهای حلبی بالای قبرها به بلندی یک کَلَم هستند. بیوقفه باران میبارد.
از دیوار کپک زده تالارهای رقص تکه ای گچ میریزد و دو صلیب را از جا میکند.
یکی از گورکنها میگوید: "طناب رو شل کنید. آهسته شل کنید."
جعبه به داخل گودال داخل میشود.
من میپرسم: "بخاطر چه مرده است؟"
بازرس دهن دره ای میکند: "من دلیل مرگشو نمیدونم."
از اردوگاه قرنطینه صدای آکاردئون به گوش میرسد.
گورکن دیگر میگوید: " با شماره سه طناب رو ول میکنید" و میشمارد، "یک _، دو _"
کشش میگوید: "صبر کنید" و پایش را از گودال خارج میکند، "حالا."
"سه!"
چنین به گوش میرسد که انگار آنها کیسه ای را در آب پرتاب کرده اند.
مردیکه روپوش آبیرنگ بر تن دارد می گوید: "کثافتکاری کردید" و صورتش را پاک میکند.
سربازها کلاه از سر برمیدارند. کشیش دستهایش را برای دعا کردن بهم میچسباند.
یکی از گورکنها بعد از تف کردن میگوید: "تموم شد" و طناب را دور چوبی میپیچد.
بازرس میگوید: "یک کم پائینتر هم میتونستید بفرستید."
کشیش بقدر کافی دعا کرده است. او تکه ای گِل داخل گودال پرتاب میکند.
صدای "بوم" میدهد.
من هم خود را خم میکنم و مقداری گِل داخل گودال می اندازم.
"بوم."
مردیکه روپوش آبیرنگ به تن دارد سهم خود را با پا داخل گودال میریزد.
"بوم."
یک لحظه سکوت برقرار میگردد؛ تنها صدای موشها و سر و صدای ماشینها از کارخانه تولید نیتروژن شنیده میشود. بعد دوباره از اردوگاه صدای موزیک به گوش میرسد، حالا بلندتر.
سربازان بازگشته به وطن کلاه هایشان را دوباره بر سر گذاشته و دستها را به کمر گرفته و با موزیک زمزمه میکنند.
مردیکه روپوش آبیرنگ بر تن دارد میپرسد: "تموم _؟"
بازرس جواب میدهد: "تموم. صلیب رو بقدر کافی تو خاک فرو کنید."
کشیش دستهایش را خوب تمیز میکند و میگوید: "حاضرین محترم".
گاریچی از خارج قبرستان فریاد میکشد: "هی!"
مردیکه روپوش آبیرنگ بر تن دارد نعره میکشد: "داد نکش، اومدیم!" و با دو انگشت میانی و اشاره ضربه کوچکی به کلاهش میزند و میگوید: "خداحافظ همگی."
سربازها میگویند: "خداحافظ" و آنها هم میروند.
بازرس نیز از پی آنها میرود. با آن دامنش مانند یک شلغم دیده میشود.
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۹ساعت 16:51 توسط سعید از برلین
|
وولف دیتریش اشنورّه، همراه زن و فرزندش، هنگام فرار از ارتش
حالا هماهنگی قدم برداشتن آنها بهم میخورد، جعبه روی شانه هایشان کج قرار گرفته است.
کشیش مقصر است؛ نمیتواند کمر خمشده اش را راست کند. ناگهان فریاد میکشد: "بگذارید پائین!" و خود را خم میکند.
"ترَق."
سرپوش به پرواز در می آید. آنها انعام خود را دریافت میکنند.
کشیش میلنگد؛ جعبه روی پایش افتاده بود.
مرده به بیرون پرتاب میشود، رنگ پریده، روی زمین دراز به دراز ولو میشود. نورافکن اردوگاه بر او میتابد. مرده یک پیراهن خاکستری رنگ به تن دارد، لاغر است، کنار دهان و در میان ریشش مقداری خون خشک شده است. او میخندد.
مرد با روپوش آبیرنگ می گوید: "ابله."
آنها جعبه را سر و ته کرده و مرده را دوباره داخل آن قرار میدهند.
یکی از سریازهای به وطن بازگشته میگوید: "او کثیف است، مواظب باش."
سرباز دیگر میگوید: "آره، حواسم است."
به محض قرار دادن مرده در جعبه خود را خم میکنند.
گورکنان فریاد میزنند: "همه با هم!"
"مارش!"
کشیش میلنگد.
در کنار تلی از گل و خاک زنی منتظر ایستاده است.
او را میشناسم؛ بازرس است. او چتری بالای سر نگاه داشته که از میان سوراخهایش میشود دودکشهای نورانی کارخانه را دید. دامنش از جنس کرباس است و رویش نوشته شده: کارخانه تولید نیتروژن دولتی.
او فریاد میزند: "اینجا!"
در کنار تلی از گل و خاک یک گودال قرار دارد و در کنار گودال یک طناب و در کنار طناب یک صلیبِ حلبی با نمره ای بر رویش.
باربران حرکت میکنند.
گورکنان فرمان میدهند: "بذارید پائین!"
جعبه با سر و صدا پائین گذاشته میشود. با گچ روی جعبه نوشته شده است: "آ. خدا" و در زیر آن تاریخی که تقریباً پاک شده بود.
کشیش سینه اش را صاف میکند.
یکی از سربازهای به وطن بازگشته میگوید: "پسر، پسر" و عرق پیشانیش را با کف دست پاک میکند.
سرباز دیگر پایش را روی جعبه قرار میدهد و خود را به جلو خم کرده و می گوید: "هوای آشغالیه" و انگشتهای پایش را که از قسمت پاره شده جلوی کفش خارج شده بودند تکان میدهد.
خانم بازرس میگوید: "بجنبید، کار رو تموم کنید."
یکی از گورکنان گودال را با دسته بیل اندازه میگیرد و میگوید: "العانه که دیوونه شم."
گورکن دیگر میپرسد: "چی شده؟"
"کوتاهه."
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۸۹ساعت 17:44 توسط سعید از برلین
|
Wolfdietrich Schnurre
با هم میرویم. از کنار پادگان رد میشویم، دیوارهای سوخته و کثیف، فانوسهای گازی با نوری لرزان.
کشیش میپرسد: "با مرده خویشاوندید؟"
من میگویم: "نه، همینطوری."
پشت سر ما پنجره ای با زور گشوده میشود.
زنی فریاد میکشد: "کمک!"
یک گلدان بر روی سنگفرش خرد میشود. روبرو پنجره ای کشوئی بالا کشیده میشود. نور به خیابان میتابد. کسی نعره میکشد: "ساکت!"
کشیش میپرسد: "هنوز خیلی از راه مانده؟"
من میگویم: "نه، العان میرسیم."
حالا باران بقدری متراکم گردیده که بزحمت میشود فانوسها را تشخیص داد. از شدت باران پیراهنم هم خیس شده است.
من میگویم: "اینجا، سمت راست."
خیابان مارشال؛ منتهی میشود به میدان زغال، میدانی که بوسیله سیم خاردار محصور گشته است و حالا اردوگاه قرنطینه سربازانیست که به وطن بازمیگردند.
آنها زیر باران در انتظار ایستاده اند. به پشت دیوار سمت چپ قبرستان دیوار تالارهای رقص چسبیده و به آن فشار می آورد و در سمت راست کارخانه تولید نیتروژن قرار دارد. پنجره های کثیف کارخانه روشن است؛ میتوان شنید که کارخانه در حال فعالیت شدیدی ست، دودکشهای آن از پائین نورانیند و در بالا خود را در مه گم میکنند.
جلوی قبرستان چیزی ایستاده است. یک گاری با جعبه ای بر روی آن؛ چند آدم، یک اسب.
من میگویم: "شب بخیر."
"تو کشیش هستی؟"
من میگویم: "نه، او کشیش است."
"بجنب، جائی از تابوتو بگیر."
کشیش در سکوت یک سر جعبه را میگیرد. آنها جعبه را بلند کرده، آنرا بر دوش خود قرار میدهند و تلو تلو خوران از دروازه میگذرند.
گاریچی فریاد میزند: "عجله کنید!". او پتوئی بر سر کشیده، به اسب تکیه داده و سیگار میکشد.
وقتی دروازه قبرستان را پشت سرم میبندم صدائی شبیه به جیغ کشیدن میدهد. و من آرام به دنبال مردها به راه می افتم.
دو نفر بیل حمل میکنند. آنها را میشناسم؛ گورکن هستند. نفر سوم روپوش آبی رنگی به تن دارد و پشت گوش راستش یک سیگار نمدار قرار دارد؛ باید یک رفتگر یا چیزی شبیه به آن باشد. دو نفر دیگر بلوز کثیفی از جبهه جنگ بر تن و کلاه پلاکداری بر سر دارند؛ احتمالاً سربازان به وطن بازگشته از اردوگاه میباشند. و ششمین نفر کشیش است.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۸۹ساعت 14:57 توسط سعید از برلین
|
او میگوید: "وای، نه، میخوای باهاش ژست هم بگیری؟ نه، نمیشه. بعلاوه در تاریکی کسی نمیبینه که تو کلاه سیلندر بر سر گذاشتی."
با خود فکر میکنم: بسیار خوب، هرجور میل توست، عمه جان.
پالتویم را میپوشم، یقه اش را بالا میزنم و به طرف در خانه میروم.
باران میبارد.
به چتر فکر میکنم. اما چتر را اِما برداشته. میگویم: "شب خوش" و در خانه را پشت سرم میبندم.
در بیرون همه چیز مانند همیشه است. آسفالت لغزنده، مقدار کمی نور فانوس؛ تعدای ماشین، چند عابر پیاده؛ و تراموائی در حال حرکت.
از کسی میپرسم: "شنیدی که خدا مرده است."
او میگوید: " عجب! تازه امروز؟"
باران شدیدتر میشود. روبرویم یک کیوسک با یک لامپ کارییدی در داخل آن ظاهر میشود.
به خودم میگویم: ایست! باید به روزنامه ها نگاهی بیندازی."
سرم را داخل کیوسک میکنم؛ روزنامه ها را ورق میزنم، جستجو میکنم.
روزنامه امروز: هیچ چیز. روزنامه فردا: هیچ چیز. روزنامه جهان نو: هیچ چیز. روزنامه آینده: هیچ چیز. روزنامه عصر: هیچ چیز. هیچ سطری؛ حتی در میان اخبار کوتاه هم چیزی نمیبینم.
میپرسم: "روزنامه دیگری هم هست؟"
روزنامه فروش میگوید: "روزنامه تبلیغات."
میگویم: "صبر کن ببینم."
جستجو و پیدا میکنم: آخرین صفحه، بر حسب تصادف. در ردیف خبرهای غیره، خیلی ریز:
کسی او را دوست نداشت، کسی از او متنفر نبود، امروز خدا بعد از شکیبائی ملکوتی ِ دراز مدتِ تحمل رنج درگذشت.
تمام. و نه چیزی بیشتر.
آگهی را به روزنامه فروش نشان میدهم: "این خبر رو دیدی _؟"
او میگوید: "بیچاره. جای تعجب نیست."
در میدان رژه، میان مه، یک پاسبان ایستاده است.
من میپرسم: "از رادیو خبری پخش نشده است؟"
او میگوید: "جنگ."
من میگویم: "نه. چیزی ویژه."
او میگوید: "نه."
"خبر مرگ؟ از قرار معلوم خدا باید مرده باشد."
او شانه هایش را بالا انداخته و میگوید: "تقصیر خودشه."
هوا تاریکتر و خیابان تنگتر میشود. در گوشه خیابان دانشکده افسری تنه ام به تنه کسی میخورد.
او میگوید: "آیا این راه به قبرستان شهر منتهی میشود؟"
من میپرسم: "کشیش؟ خاکسپاری؟"
او سرش را تکان میدهد.
"خاکسپاری چه کسی؟"
او میگوید: "کسی به نام کلوت یا خدا یا چیزی مثل این."
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۹ساعت 21:15 توسط سعید از برلین
|
Wolfdietrich Schnurre: Das Begräbnis
در آشپزخانه روی یک صندلی ایستاده ام. در زده میشود.
از صندلی پائین می آیم، چکش و میخ را به کناری گذارده و در را باز میکنم: شب؛ باران.
عجیبه، فکر کردم که کسی در را به صدا آورده.
ناودان صدائی تولید میکند.
من میگویم: "بله _؟"
از پشت سر کسی میگوید: "هی!"
دوباره به آشپزخانه برمیگردم. یک نامه روی میز بود. نامه را برمیدارم.
باز در خانه به صدا می آید. نامه را روی میز گذارده به پائین میروم، در را باز میکنم: هیچ چیز.
باخود فکر میکنم، چه مضحک و دوباره میروم بالا.
نامه هنوز روی میز قرار داشت؛ سفید با یک گوشه سیاه.
به خود میگویم باید کسی مرده باشد.
به اطراف نگاه میکنم.
بینی ام به من میگوید: "بوی کندر می آید".
من میگویم: "حق با توست. قبلاً چنین بوئی نمی آمد. خنده داره."
مینشینم، نامه را باز کرده و عینکم را تمیز میکنم تا خوب ببینم.
صحیح، یک آگهی تسلیت. شروع به خواندن میکنم:
کسی او را دوست نداشت، کسی از او متنفر نبود، امروز خدا بعد از شکیبائی ملکوتی ِ دراز مدتِ تحمل رنج درگذشت.
و در پائین آن ریز نوشته شده بود:
خاکسپاری امشب در سکوت کامل در قبرستان شهر برگزار میگردد.
به خود میگویم: "میبینی، مرگ یقه پیر مرد را هم گرفت. اما خب کاریست که انجام شده". عینک را در جا عینکی قرار میدهم.
داد میزنم: "خانم! یک پالتو!"
او غرو لند کنان از آن بالا میپرسد: "چرا فقط یکی؟"
من میگویم: "سؤال ابلهانه نکن، باید به خاکسپاری بروم."
با ناله و فغان میگوید: "آره میدونم، میخوای بری اسکات بازی کنی."
من میگویم: "حرف مفت نزن، خدا مرده است."
او میگوید: "خوب که چی _؟ نکنه باید یک دسته گل هم خرید؟"
من میگویم: "نه، اما کلاه سیلندر فرانک رو میتونی بهم بدی. معلوم نیست چه کسانی آنجا می آیند".
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۹ساعت 0:13 توسط سعید از برلین
|