همه موزیکها در قلب انسانها متولد میگردند.
***
فسادناپذیری یعنی منحرف نگشتن از آنچه انسان صحیح بودنش را
به رسمیت شناخته است در قبال مزیتی بزرگ.
***
به دنبال هر پایانی دوباره یک آغاز است و به دنبال هر غایت یک
بازگشت.
***
پاداشها اجازه ندارند با جانبداری داده شوند و مجازاتها
با تنفر تعیین گردند.
***
فصاحتی که موافق با منطق نباشد، صداقتی که موافق با عقل نباشد،
شجاعتی که موافق با عدالت نباشد، قانونی که صحیح اجرا نگردد، مانند مهاجر سرگردانیاند که
سوار بر اسب سریعیست یا شبیه به یک دیوانه که شمشیر تیزی را نوسان میدهد.
***
میل در حواس زندگی میکند، شادی و غم اما در قلب قرار دارند.
***
قلب فقط وقتی قادر به شاد گشتن است که در هماهنگی و صلح
باشد.
***
به درون خویش رفتن بالاترین است؛ آنکه از دیگران درخواست
کند ژرفتر ایستاده است.
***
بدی کسانیکه اشتباه میکنند این است: آنها آن چیز را که نمیدانند
فکر میکنند میدانند.
***
بیچارگی احمقها این است: آنها آنچه را که احمقانه نیست
احمقانه میدانند.
***
بیچارگی کسانیکه درک نمیکنند این است که آنها خود را باهوش
به حساب میآورند و به این خاطر دانش واقعی را مطمئناً درک نمیکنند.
***
اثر پیشاپیش شهرت میرود، کار پیشاپیش اثر و واژهها
پیشاپیش کار. کسیکه نمیداند کارش را چگونه انجام دهد چطور قادر به گوش دادن به
واژههاست؟
***
فرد شریف بدون اجبار عمل میکند. او به دیگران احترام میگذارد،
در حالی که او به این خاطر ضرورتاً از طرف دیگران دوست داشته نمیشود. به دیگران
احترام گذاشتن و دوست داشتن کار خود ما است و توسط دیگران دوست داشته شدن و مورد
احترام قرار گرفتن کار دیگران. فرد شریف تحت هر شرایطی مراقب کار خویش است و نه
کار دیگران. کسی که به خود متکیست همیشه حق را ملاقات میکند.
***
مرد شریف باید در جای تهی استراحت کند و در سکوت راه بپیماید
و اجازه داشتن دانش خود را نداشته باشد، سپس او میتواند از تمام دانشهای روی
زمین برای خود استفاده کند.
***
صلح از عدالت به بیرون میجهد.
***
آسمان یک فرصت را دو بار نمیدهد. زمان مدت درازی درنگ نمیکند،
یک کارگر ماهر نیازی ندارد کارش را تکرار کند. همه چیز بستگی به لحظه مناسب دارد.
***
تیر سریع است، اما فقط مسافتی دو مایلی را پرواز میکند،
زیرا توقف میکند. گام انسان آهسته است، اما او قادر است مسافت یک سفر صد
روزه را برود، زیرا او از رفتن بازنمیایستد.
***
مرد خردمند در عمل آهسته به نظر میرسد و در عین حال اما
سریع است، او مردد به نظر میآید و در عین حال تند است: زیرا او منتظر زمان مناسب
میگردد.
***
از جنگهای یک انسان بهتر میشود متوجه خشم او گشت تا از
کلماتش.
***
همه چیزهای موجود به این خاطر آنجا هستند تا آدم توسط
استفاده از آنها برنده زندگی شود، نه اینکه توسط استفاده از زندگی آنها را بدست
آورد.
***
امروزه کارمندان دولت در هنگام انجام وظیفه متساهل و بی نظم
و در معاملات پول حریصند. از نفوذ خود در نزد شاهزادگان برای بهرهجوئی شخصی
استفاده میکنند و بعنوان رهبر مردم تنبل و بزدلند.
***
تسلط شخصیت و تسلط دولت باید بر اساس یک اصول باشد.
***
زمان حال در رابطه با زمان گذشته زمان آینده است، همانطور
که زمان حال زمان آینده در رابطه با زمان گذشته است. از این رو کسیکه زمان حال را
میشناسد میتواند زمان گذشته را هم بشناسد. کسیکه زمان گذشته را میشناسد قادر
است زمان آینده را هم بشناسد.
***
دانشمندان بر روی زمین سرشار از سخنان هوشمندانه و کلمات
تند و تیز میباشند. آنها همه چیز را اشتباه میکنند، زیرا آنها برای حقایق واقعی
تلاش نمیکنند، بلکه کارشان تنها همدیگر را مقصر جلوه دادن و پیروز شدن است.
***
دلایلی که چرا باید به یک مرد نشان افتخار داد در درجه اول
شخصیت اوست، در درجه دوم روش داد و ستدش و در درجه سوم تک تک اعمالش.
***
بالاترین شناخت شناخت را رد میکند، بالاترین عشق عشق را
فراموش میکند. بالاترین فضیلت فضیلت نمیباشد.
***
امکان پیروزی را نباید در نزد دیگران جست، بلکه باید آن را
در خود یافت.
***
موسیقی به هماهنگی بین آسمان و زمین متکیست، بر تطابق نور
و کدری.
***
طبیعت بینی دوست داشتن رایحههاست؛ ممکن است آدم در احاطه
تمام رایحههای خوش باشد اما وقتی قلب شاد نباشد نتواند آنها را بو کند.
***
طبیعت چشم دوست داشتن رنگهاست؛ اما وقتی قلب شاد نباشد ممکن
است هر پنج رنگ در برابر چشمان باشد و آدم آنها را نبیند.
***
طبیعت دهان دوست داشتن طعمهای خوش است، اما وقتی قلب شاد
نباشد ممکن است پنج نوع غذای خوش طعم در برابر کسی قرار داشته باشد و آدم آنها را
نخورد.
***
طبیعت گوش دوست داشتن صداهاست، اما وقتی قلب شاد نباشد ممکن
است تمام پنج صدا به نوا آیند و آدم آنها را نشنود.
***
ایمنی کوچکترها در امنیت بزرگترهاست و ایمنی بزرگترها در
امنیت کوچکترها. کوچکها و بزرگها، بالائیها و پائینیها برای لذت بردن از شادی
وابسته به همدیگرند.
***
اعمال به دنبال عقاید میآیند و عقاید به دنبال غرایز.
***
عللی که باعث درک میگردند برای آگاه گشتهها و ناآگاهان
یکسان است. اما تفاوت این دو انسان در این میباشد که یکی از آنها آنچه را که دیگری
قادر به درک است درک نمیکند.
***
ریشه قانون عقل است.
***
خردمندان همدیگر را میشناسند، بدون آنکه محتاج کلمات
گردند، آنها بدون کلمات با هم صحبت میکنند.
***
جهان تغییر میکند و زمان عوض میشود، از این رو موقعش
رسیده است که مقررات قانونی هم تغییر یابند.
***
کلمات فقط پوسته خارجی افکارند. این احمقانه است اگر آدم
بخواهد فقط پوسته خارجی را ببیند و به این ترتیب افکار را نادیده انگارد.
***
آدم فقیر و آدم بی اهمیت با استفاده کامل از فرصت میتوانند
از بالادستیها و ثروتمندان برتری جویند و مردم کوچک و ضعیف قادر میگردند بزرگان و اقویا را اهلی سازند.
***
توسط بدن سایه حرکت میکند.
***
توسط عدالت صلح بر جهان بر قرار میگردد.
***
یک ماهی بسیار بزرگ که حتی قادر به قورت دادن یک کشتی باشد
بر روی خشکی زورش به یک مورچه هم نمیرسد.
***
مرد زیرکی که فکر کند به حقیقت بزرگ دست یافته هنوز به آن
نهایت نرسیده است.
***
یک حاکم دانا برای یافتن افراد صالح تمام زحمتها را به خود
میدهد، سپس او برای نظم دادن به کسب و کار راحت است.
***
یک آدم دانا میداند که چگونه از انسانها بخاطر انسانیتشان
قدردانی کند، یک آدم نیمه دانا از انسانها بخاطر اعمالشان قدردانی میکند و یک
آدم نادان از آنها بخاطر هدایایشان.
***
آدم میتواند یک سنگ را خرد سازد اما نمیتواند سختی سنگ را
از او بگیرد.
***
ابتدا پیروزی در درون دیوارهای خودت لازم است، سپس پیروزی
در بیرون در میدان جنگ خود به خود انجام میگیرد.
***
در واقع چیزی در جهان وجود ندارد که رجحان نداشته باشد و
چیزی که بی نقص نباشد.
***
با درآمدهای کم امید به پاداش فراوان داشتن تقلب است. برای
شهرت و ثروت تلاش کردن بدون شایستگی حیلهگریست. یک انسان نجیب مسیر دروغ و حیلهگری
را برنمیگزیند.
***
در آنچه یک فرد خردمند و یک انسان بی اهمیت را به عمل وامیدارد
یک تفاوت وجود دارد. یک فرد بی اهمیت بخاطر پاداش و مجازات به عمل مجبور میگردد و
یک فرد خردمند بخاطر وظیفه.
***
تمام گیاهان نمیتوانند زنده بماند اما همه گیاهان میتوانند
نابود شوند.
***
این در طبیعت انسان است که زندگی طولانی را دوست بدارد و از
مرگ زودرس بترسد، امنیت را دوست بدارد و از خطر بترسد، افتخار را دوست بدارد و از
شرم بترسد، آسایش را دوست بدارد و از سختی بترسد.
***
آب جاری فاسد نمیگردد، لولای در زنگ نمیزند؛ و این از
حرکت میآید.
***
بدی افراد احمق این است که چیزهای معتبر را باور نمیکنند و
چیزهای نامعتبر را باور دارند.
***
شناخت اساسی زندگی مهمترین وظیفه افراد خردمند است و شناخت
اساسی مرگ حرف آخر خرد.
***
خوب عمل کردن سخت است و تقاضای چیزهای خوب کردن آسان.
***
اگر شخص خودش خوب باشد بنابراین خانواده هم خوب میشود؛ اگر
خانواده خوب باشد بنابراین دولت هم خوب است، دولت خوب باشد بنابراین جهان هم خوب
میگردد.
***
وقتی آدم صالح باشد بنابراین آرام میگردد. وقتی آدم آرام
است بنابراین پاک و شفاف میگردد. وقتی آدم پاک و شفاف است بنابراین رها میگردد.
وقتی آدم رها است دیگر احتیاج به انجام هیج کاری را ندارد و با این وجود چیزی
انجام نگشته باقی نمیماند.
***
هرچه سختتر و خشنتر برای بدست آوردن چیزی تلاش کنی بیشتر
از هدف فاصله میگیری.
***
هرچه موسیقی مستیآورتر باشد انسانها هم سودائیتر میگردند،
کشور خطرناکتر میگردد و شاهزاده عمیقتر غرق میگردد.
***
معلم بودن شریفترین حرفه است؛ محصل بودن آدم را به با ارزشترین
بینش هدایت میکند. فایده رساندن به دیگران شریفترین شغل است، بجز آموزش دادن به دیگران
فایده رساندن ممکن نمیباشد. با ارزشترین شناخت آن شناختیست که شخصیت را کامل سازد،
اما نمیتوان یک شخصیت را طور دیگری بجز آموزش دادن کامل ساخت.
***
شخصیت انسان را کامل میکند. آدم اما نمیتواند شخصیت خود
را کامل کند مگر با آموختن.
***
فقط وقتی عقل مطابقت کند چیزی را به عهده میگیرد؛ فقط وقتی
وظیفه مطابقت کند کاری انجام میدهد. این طرز رفتار یک کارمند متعهد است.
***
سرنوشت آن چیزیست که آنطور که میخواهد است، بدون اینکه
آدم بتواند بگوید چرا. و آن چیزیست که هوشمندی و اقدامات متفکرانه بشری قادر به
هیچ تغییری در آن نیست.
***
تا زمانی که قابلیت حکم میراند همه چیز اجازه تسلط بر
خویش را میدهد.
***
دولتمردانی که حقیقت را درک میکنند این را ارزشمند به حساب
میآورند که از راه نزدیک راه دور را بشناسند، از زمان حال دوران باستان را و از آنچه
دیدهاند نادیدهها را.
***
برای تحکیم چیز کوچک باید ابتدا چیز بزرگتر تقویت گردد و
برای تحکیم چیزهای بزرگ ابتدا چیزهای کوچکتر.
***
راه بی عملی یعنی غلبه بر طبیعت.
***
آنچه بیش از حد کامل است مطمئناً نقایص خود را هم دارد،
آنچه به افراط کشیده میشود مطمئناً به ضد خود مبدل میگردد، آنچه پر است قطعاً
کاهش خواهد یافت.
***
آنچه مدت درازی دوام آورد عاقبت خوب میگردد، کسی که مدت
درازی پسانداز کند عاقبت بسیار میدهد.
***
آنچه مانند زمین غیر منقول است اجازه متحرک ساختن خویش را
نمیدهد. آنچه مانند آب متحرک است اجازه نمیدهد بیحرکتش سازند.
***
کسی که در بدست آوردن نگرش صحیح مؤفق میگردد در رساندن
صدایش به گوش دیگران هم مؤفق خواهد گشت.
***
وقتی گوش با شنیدن صداها دیگر خوشحال نگردد، وقتی چشم دیگر
با دیدن زیبائیها نتواند خوشحال شود و وقتی دهان از غذاهای خوش طعم لذت نبرد به
این ترتیب ابنها همانند مرگ بدند.
***
وقتی ممنوعیتها زیاد باشند دیگر رعایت نمیگردند.
***
وقتی کارها بیش از حد زیاد باشند انجامشان ناممکن است.
***
وقتی فرامین بیش از حد شوند دیگر اطاعت نمیگردند.
***
وقتی آدم چیزی را که آرزو میکند بی اهمیت بداند و آنچه را که
متنفر است با اهمیت، بعد باید آنچه را که آرزو میکند از کجا بیاید؟
***
اگر آدم نیروی حیات را روزانه تازه نکند و نیروهای مزاحم را
دور نسازد بنابراین نمیتواند سالیان زندگیش را کامل گرداند.
***
وقتی آدم برای شکار جنگلی را میسوزاند، آدم میتواند حیوان
هم شکار کند اما در سال بعد دیگر حیوانی آنجا نخواهد بود.
***
وقتی آدم برای ماهیگیری آب رودی را خالی کند البته ماهی هم
میگیرد اما درسال بعد دیگر ماهیای آنجا نخواهد بود.
***
وقتی آدم بخواهد بداند که آیا چیزی صاف و راست است بنابراین
از ترازو و شاقول استفاده میکند. وقتی بخواهد بداند که آیا چیزی گرد است یا
مستطیل شکل بنابراین از پرگار و گونیا استفاده میکند. وقتی حاکمی بخواهد خود را
بشناسد بنابراین به دولتمردان صادقی نیاز دارد.
***
وقتی آدم هدفی دارد و از ریشه آغاز کند بنابراین بعد از دو
هفته به آن میرسد. اما وقتی آدم هدفی دارد و از نوک درخت شروع کند بنابراین
بیهوده بخودش زحمت میدهد.
***
وقتی آدم چیزی را صحیح میداند باید آن را انجام دهد. و
وقتی آدم آن را انجام دهد هیچ چیز بر روی زمین نمیتواند او را از آن بازدارد.
وقتی آدم چیزی را ناصحیح میداند باید آن را کنار بگذارد. و وقتی آدم آن را کنار بگذارد
هیچ چیز در جهان نمیتواند او را برای انجام دادنش مجبور سازد.
***
وقتی آدم چیزی را نمیداند بنابراین میتواند بپرسد؛ وقتی
آدم نتواند کاری را انجام دهد بنابراین میتواند آن را بیاموزد.
***
وقتی آدم در بادی مساعد کسی را صدا کند به این دلیل اما صدایش
بلندتر ننخواهد گشت. و چشم بخاطر تماشا کردن از بلندی روشنتر نمیبیند. آدم فقط از نسبتها
استفاده میکند.
***
وقتی آدم در سمت بالا آسمان را پژوهش میکند، در سمت پائین
زمین را بررسی میکند و در سمت وسط قضاوت کردن طبیعت انسان را میداند، بنابراین دیگر نمیتواند
در باره حق و ناحق، امکان و عدم امکان هیچ شکی باقی بماند.
***
وقتی آدم نتواند از سود کوچکی بگذرد بنابراین به سودهای
بزرگ دست نمییابد.
***
وقتی آدم بتواند درست گوش کند بنابراین باید افراد وراج لال
شوند.
***
وقتی آدم بتواند بنا به شرایط خود را نظم دهد مؤفق میگردد،
اما آدم لجباز مؤفق نمیگردد.
***
وقتی آدم خودش را بررسی کند قادر به شناختن دیگران میگردد؛
زیرا در واقع دوران باستان و دوران مدرن یکیاند، همانطور که دیگر انسانها با خود
آدم مشابهاند.
***
وقتی آدم از مردم بیشتر از آنچه برای یک انسان ممکن است درخواست
نکند بنابراین مردم را آسان راضی میسازد. وقتی راضی ساختن انسانها آسان باشد
بنابراین میتوان برنده آنها گشت.
***
بالاترین چیز وقتیست که آدم بداند نادان است.
***
وقتی آدم بداند که چه چیز مهم و چه چیز بی اهمیت است سپس
آدم در صحبتهایش اشتباه نمیکند.
***
آدم اجازه ندارد پس از شنیدن کلمات آنها را بدون بررسی بگذارد.
وقتی کلمات چندین بار تکرار شوند بنابراین سفید به سیاه و سیاه به سفید تبدیل میگردد.
***
فردی که میخواهد دیگری را شکست دهد باید ابتدا بر خود
پیروز گردد؛ فردی که میخواهد دیگری را قضاوت کند باید ابتدا خود را قضاوت کند و کسی
که میخواهد دیگران را بشناسد باید ابتدا خود را بشناسد.
***
کسی که راضی به زیان دیگران است دیگران نیز به زیانش راضیند.
***
با کسی که منفعت متمرکز نبودن بر سودخواهی را شناخته باشد میتوان
عاقلانه صحبت کرد.
***
مؤفقیت و شکست برای فرد دارای حقیقت یکسان است.
***
وقتی چیزهائی را آرزو میکنی که بدست آوردنشان ممکن نیست،
وقتی برای چیزهائی که نمیتوان با آنها خود را سیر ساخت تلاش میکنی، بنابراین بدان
که از ریشه زندگی بسیار دور گشتهای.
***
مؤفقیت کسی که توسط دروغ به آن دست یافته دائمی نیست و
پیروزیهایش به شکست مبدل میگردند.
***
کسیکه ایده عمل زیبائی در ذهن دارد به این خاطر که بقیه
ایدهاش را میشناسند تشویق نمیگردد و به این خاطر که بقیه ایدهاش را نمیشناسند
از آن دست برنخواهد داشت.
***
کسی که بخواهد غریقی را نجات دهد باید خود را تر سازد؛
کسیکه بخواهد یک فراری را دستگیر کند باید بدود.
***
کسی که به سمت شرق نگاه کند دیوار در غرب را نمیبیند، کسی که
به سمت جنوب نگاه کند مناطق شمالی را نمیبیند، زیرا که افکارش در یک سمت خاص
جریان دارد.
***
کسی که دیر میکارد و زود برداشت میکند و کسیکه زود میکارد
و دیر برداشت میکند دانهاش اندک و زحمتش بیهوده است.
***
کسی که ارزش واقعی را نشناسد چیزهای مهم را بی اهمیت میپندارد
و چیزهای بی اهمیت را مهم.
برای یک شمع نور اهمیت دارد و نه موم.
***
یک تصویر بزرگ خود را بعنوان تصویر نمیشناساند: او است. یا
دقیقتر: تو خود را در آن مییابی.
***
زندگی نظم ایجاد میکند اما نظم قادر به خلق زندگی نمیباشد.
***
ما نمیتوانیم آنچه را که دارای بیشترین اهمیت در زندگیست پیشبینی
کنیم. آدم همیشه زیباترین شادی را در جائی که کمترین انتظارش را دارد تجربه میکند.
***
بزرگترین اشتباهت در این است که تو به ادامه زندگی انسان پس
از مرگ باور داری. زیرا سؤال قبل از هر چیز این است که انسان خود را پس از مرگ در چه
کسی یا در چه چیزی منتقل میسازد؟
***
من تنها کسی را نجات میدهم که آنچه هست را دوست دارد و میتوان
او را اشباع کرد.
***
زیرا هر آنچه ترقی نکند و یا گذرگاه نباشد بی ارزش است. و
اگر توقف کنی چشمانداز دیگر چیزی برای گفتن نخواهد داشت و تو یکنواختی را ملاقات
خواهی کرد.
***
زیرا فضای سکوت جائیست که روح قادر به گشودن بالهای خود میباشد.
***
زیرا که تو چیزی بجز مسیر و گذرگاه نیستی و فقط از آنچه
متحول میسازی قادر به زندگی هستی. درخت خاک را به شاخهها مبدل میسازد. زنبور
شکوفه را به عسل. و بالهای تو خاک سیاه را به شعلههای آتش دریای غله.
***
زیرا هرچه حقیقت بالاتر باشد تو هم برای درک آن به برج
دیدبانی بلندتری محتاجی.
***
زیرا آنکه اختراع یا ثابت میکند خلاق نیست، بلکه کسیکه
برای <شدن> یاری میرساند.
***
زیرا وقتی مایل به درک انسانها باشی اجازه نداری به سخنانشان
گوش دهی.
***
علت عاشق گشتن خود عشق است.
***
آن کسی واقعاً نابیناست که فقط توسط اعمالش از انسانها آگاه
میگردد و فکر میکند فقط عملش یا تجربهای ملموس و یا بهرهمند بودن از مزیتی خاص
میتوانند او را نشان دهند.
***
شهرت و اعتبار قبل از هر چیز بر عقل استوار است.
***
تواضع قلب درخواست نمیکند که شکسته نفسی کنی، بلکه از تو
میخواهد خود را بگشائی. این کلید تبادل است. فقط در آنصورت میتوانی ببخشی و دریافت
کنی.
***
خاک به ما بیشتر از هر کتابی خودشناسی میبخشد، زیرا خاک به
ما مقاومت عرضه میدارد و انسان فقط در نبرد خود را مییابد.
***
عشق در درجه اول استراق سمع کردن در سکوت است.
***
منطق با چیزها در یک سطح قرار دارند و نه با گرهای که آن چیزها
را به هم مرتبط میسازد.
***
انسانها دیگر برای شناختن چیزی وقت ندارند. آنها همه چیز
را آماده در فروشگاهها میخرند. اما چون هیچ فروشگاهی دوست نمیفروشد
بنابراین مردم هم دیگر دارای دوست نیستند.
***
نظم نشانهای از قوی بودن جامعه است و نه منشاء قدرت آن.
***
برنامهریزی در اثری ادبی متعلق به توهم آدمی منطقی، مورخ و
منتقد است. زیرا خطوط انرژی ناچاراً خود را به دور قطب قوی منظم میسازند.
***
صحرا زندهتر از یک پایتخت است، و پر جمعیتترین شهر وقتی
قطبهای ضروری قدرت زندگیشان را از دست بدهند خالی میگردد.
***
ظلم و ستم وقتی خود را نشان میدهد که تو بخواهی با کمک آب
میوه درخت را رشد دهی و نه وقتی که درخت خودش آبهای میوه را جذب میکند.
***
عشق واقعی را نمیتوان خرج کرد. هرچه از آن بیشتر بدهی باز هم برایت بیشتر باقی میماند.
***
ساختن آینده یعنی اکنون را ساختن. یعنی ایحاد کردن میلی که
برای امروز مناسب باشد.
***
نباید مایل به پیشبینی آینده بود، بلکه باید آن را ممکن
ساخت.
***
اگر در برابر آن نوری که نه از چیزها بلکه از معنای چیزها
ناشی میگردند کور باشی هیچ چیز برای امیدواری نخواهی داشت.
***
تو برای همیشه در زیر نور خورشید ماندن فقط احتیاج به
اندازه کافی آهسته رفتن داری.
***
آن چیز اساسی اغلب یک لبخند است.
***
بخشی از کار غذا میدهد و بخش دیگر شکل: و آن چیزی که به ما
شکل میبخشد تعهد به کار است.
***
کسیکه تمام انسانها را از طریق خدا دوست دارد تک تک انسانها
را بی نهایت بیشتر از کسی دوست میدارد که فقط یک نفر را دوست دارد و محدوده
فقیرانه خویش را منحصراً به شریکش گسترش میدهد.
***
فقط جهت دارای یک هدف است. مهم این است که تو به سمت چیزی
بروی و نه اینکه به چیزی برسی؛ زیرا انسان بجز مرگ به چیزی نخواهد رسید.
***
فقط واژههای اندکی وجود دارند که در دوران تاریخ نیروی درخشندگی
خود را از دست نمیدهند.
***
برای انسانها فقط یک حقیقت وجود دارد و این حقیقت آن چیزیست
که از او یک انسان میسازد.
***
بدیهیست که رسیدن به کمال دست نیافتنیست. و کمال فقط
دارای این معنیست که تو مسیرت را مانند ستارهای هدایت کنی.
***
بفرمائید این هم راز من. و کاملاً ساده است: آدم فقط با قلب
میتواند خوب ببیند. چیزهای اساسی برای چشمها نامرئیاند.
***
من قبل از هر چیز به کسی محتاجم که مانند یک پنجره خود را به
سمت دریا بگشاید، و نه به یک آینه که در برابرش حوصلهام سر برود.
***
من وقتی خطاکار را اعدام کنم به حقیقت خدمت نمیکنم، زیرا
این حقیقت توسط خطا در برابر خطا تحقق مییابد.
***
من دوستی را در این میبینم که دوستان همدیگر را ناامید
نسازند، و عشق حقیقی را از قادر نبودنشان در رنجیدن.
***
من بیش از اندازه کافی دشمن دارم که به من برای آموزش دادن
خدمت میکنند؛ آنچه من احتیاج دارم دوستانیاند که بتوانند برایم باغی باشند تا من بتوانم در آنها استراحت کنم.
***
من اما عشق را میشناسم و میدانم: عشق تشکیل شده است از
اینکه دیگر هیچ سؤالی پرسیده نشود.
***
من دوستی را که به هنگام وسوسهها وفادار میماند دوست
دارم. زیرا اگر وسوسهای وجود نداشته باشد بنابراین وفاداری هم وجود نمیداشت و
سپس من بی دوست میماندم.
***
از تو میخواهم از آنچه میگیری نباید زندگی کنی بلکه از
آنچه میدهی، زیرا فقط به این وسیله قادر به رشد کردنی.
***
من در بیابان دارای همان ارزشیام که خدایانم دارند.
***
هر ملتی خودپسندیش را بعنوان چیزی مقدس به حساب میآورد.
***
هر انسان یک معجزه است.
***
عشق از این تشکیل نشده است که آدم همدیگر را تماشا کند بلکه
از این تشکیل گشته که آدم مشترکاً به یک سمت بنگرد.
***
آدم حقیقت را کشف نمیکند بلکه خالق آن است.
***
رویاهایم واقعیتر از مهاند، واقعیتر از تپههای شنی و
از هر چیزی که دورادور منند.
***
این بعد مکانی و زمانی نیست که دوری را تعیین میکند. در
تنگنای باغ خانهمان میتواند بیشتر از پشت دیوارهای چین چیزهای مخفی وجود داشته
باشد.
***
نه آن چیزی که به تو داده میشود، نه نوازش بدن یا بهره برداری
از این یا آن مزیت تو را خرسند میسازد، بلکه فقط آن گره الهی که چیزها را به هم وصل
میکند.
***
هیچ چیز معنائی در خود حمل نمیکند. مفهوم واقعی چیزها در قالبشان
نهفته است.
***
فقط چیز ناشناخته انسان را به وحشت میاندازد. به محض نشان
دادن استقامت دیگر آن چیز ناشناس نخواهد بود.
***
باغهایم را که در آنها باغبانهایم در سپیده دم برای خلق
بهار میروند تماشا کن؛ آنها بخاطر گلها، مادگی و تاجشان نزاع نمیکنند، آنها
دانهها را میافشانند.
***
هنگامیکه آدم فراتر از خود میرود، جهانی بودن و بزرگی انسان
را کسب میکند. من هیچ نگرش رفیعی که خود را بر چیزهای منطقی بنا سازد نمیشناسم.
***
وفادار بودن یعنی به خود وفادار ماندن.
***
ما برای قادر گشتن به دوست داشتن پروانه باید به چند کرم
پروانه هم علاقهمند گردیم.
***
و به این خاطر دیوارهای زندان نمیتوانند عشاق را حبس کنند
زیرا عشق به امپراطوریای تعلق دارد که نه از چیزها بلکه از معنای چیزها زندگی میکند.
***
وقتی خدایانت بمیرند تو نیز خواهی مرد. زیرا تو توسط آنها
زندگی میکنی. و تو فقط توسط آن چیزی میتوانی زندگی کنی که با آن قادر به فوت
کردنی.
***
و من بسیار در باره کودکانی که با سنگریزههای سفید خود
بازی میکنند و آنها را تبدیل میسازند فکر کردهام: آنها میگویند، ببین، آنجا یک
ارتش راهپیمائی میکند و آنجا رمهها هستند: اما رهگذری که فقط سنگها را میبیند
هیچ چیز از ثروت قلبشان نمیداند.
***
من فقط آن چیزی را حقیقت مینامم که تو را به هیجان آورد.
زیرا هیچ چیزی که بتواند خود را ثابت یا رد کند وجود ندارد.
***
متحد شدن یعنی بهتر گره زدن تفاوتهای خاص به هم، و نه از
بین بردنشان بخاطر نظمی بیهوده.
***
اشتباه گرفتن عشق با مستی تصاحب کردن بدترین رنج را با
خود به ارمغان میآورد. زیرا آنطور که مردم فکر میکنند تو بخاطر عشق در رنج
نخواهی بود، بلکه بخاطر میل مالک گشتن که با عشق در تضاد است.
***
بسیاری از قضاوتهای اشتباه از این نیاز ناشی میگردد که آدم
مایل به بدست آوردن ایدههاست، نه بخاطر درک کردنشان، بلکه تا خود را توسط آنها
مست سازد.
***
کمال آنطور که آشکار است آن زمان حاصل نمیگردد که نتوان دیگر چیزی بر
آن افزود بلکه وقتی که دیگر نتوان چیزی از آن برداشت.
***
حقایق را نمیتوان توسط زنجیرهای از شواهد کشف کرد، آدم
باید آنها را بیازماید.
***
اما آنچیزی که به زندگی معنا میبخشد به مرگ هم معنا میدهد.
مردن وقتی که در نظم چیزها قرار داشته باشد راحت است.
***
آنچه خود را به تو میبخشد دوباره خویش را از تو جدا میسازد،
زیرا فقط در مسیر خدا یک پل از تو به سمت دیگران کشیده شده است.
***
اگر تو بی تکلف باشی مانند بادنما تسلیم باد میگردی، گرچه بادنما
از تو وزنش بیشتر است.
***
اگر تو زندگی را به بازار آوری نظم تأسیس میکنی، و اگر نظم
به بازار آوری مرگ را سبب خواهی گشت. نظم بخاطر اراده نظم نمایشی عمداً نادرست از
زندگیست.
***
اگر مایل به فهم واژه سعادتی، باید تو آن را بعنوان مزد و
نه بعنوان هدف درک کنی، زیرا وگرنه سعادت کاملاً بیمعنا میگردد.
***
اگر تصمیمهایت را در اثر تحریک ذهن یا قلب نگیری بلکه توسط دلایل
مشخصی که به خود اجازه بیان میدهند و کاملاً در سخنانت موجودند، بنابراین من هم تو
را انکار میکنم.
***
اگر تو تسلیم شوی، بیشتر از آنچه میدهی بدست خواهی آورد.
زیرا تو هیچ چیز نبودی و حالا کسی خواهی گشت.
***
اگر تو مسؤلیت شکست خود را نپذیزی بنابراین برای پیروزیهایت
هم مسؤل نیستی.
***
وقتی تو بر ضد هر چه که میخواهد باشد نبرد میکنی برایت تمام
جهان مشکوک خواهد گشت، زیرا همه چیز ممکن است یک پناهگاه باشد، یک کمینگاه و
غذا برای دشمنت.
***
اگر مؤفق شوی در باره خودت خوب به قاضی بروی سپس یک خردمند
واقعی هستی.
***
اگر من نفرت و عشق و وحشتی که انسانها را تحت تسلط دارند
بشناسم بنابراین قادرم رفتارشان را هم پیشبینی کنم.
***
وقتی آدم درخت بلوطی میکارد اجازه ندارد امیدوار باشد که
بعد در زیر سایهاش استراحت خواهد کرد.
***
اگر حقایق متعددی مشهود و مطلقاً در تضاد با یکدیگرند چاره
دیگری برایت باقی نمیماند بجز اینکه زبانت را عوض کنی.
***
اگر کسی شکایت کند که عشق او را سعادتمند نساخته است،
بنابراین معنایش این است که او در باره عشق اشتباه فکر میکند: عشق هدیهای نیست
که آدم بتواند آن را دریافت کند.
***
اگر ما فقط بخاطر پول و سود کار کنیم برای خود یک زندان میسازیم.
***
معجزات واقعی چه بی سر و صدا هستند.
مراقبه یک
مشاهده هشیارانه است، یک آگاهی کاملاً رها از انگیزهها و آرزوها، یک مشاهده
بدون هیچ تفسیر و تحریفی.
***
تمام
ایدئولوژیها، چه مذهبی یا سیاسی ابلهانهاند، زیرا این تفکر و واژه مفهومیست که انسانها را به این نحو تأسف انگیز از هم جدا ساخته است.
***
تنهائی
انزوا نیست، تنهائی متضاد گوشهگیری نیست، تنهائی یک
حالت هستیست، هنگامی که تمام تجربهها، تمام دانشها به پایان برسند.
***
تنهائی فقط
وقتی میتواند وجود داشته باشد که انزوا
دست برداشته باشد.
***
تجزیه و
تحلیل کردن شکلی از فلج است و نمیتواند زخمها را محو سازد.
***
انباشتن یک
مرکز حصار گشته تولید میکند که جدا و محروم میسازد، و آنچه محصور است هرگز آزاد نمیباشد، از این رو تجربه
کننده هرگز قادر به درک نمیباشد.
***
البته
انسان در سطح مادیات به زمان محتاج است تا مؤفق شود از اینجا به آنجا برسد، اما در
سطح روحی روانی هیچ زمانی وجود ندارد. این یک حقیقت هولناک و واقعیت فوقالعاده مهمیست، و پس از کشف آن آدم
خود را از تمام سنن رها میسازد.
***
بنابراین
مراقبه مترادف است با رها بودن کامل از ستیزه و از حالت روحی روانیای که در آن هدف و اراده بی جایند.
***
مراقبه بی
مرز است، مراقبه بدون مرزهای دانش است.
***
برای ترقی
دادن رشد ذهن باید مراقبه مورد توجه باشد و نه تمرکز.
***
در مدیتیشن
مهم دیدن حقیقت در هر لحظه است ــ نه حقیقت مطلق، بلکه دیدن حقیقت و غیر حقیقت در
هر لحظه.
***
آگاهی یعنی
فداکاری کامل و بدون قید و شرط به آنچه است، بدون عقلانیت، بدون جدائی مشاهده کننده و مشاهده شونده از هم.
***
رابطه آینهایست که در آن ما خود را
آنطور که هستیم میبینیم.
***
دانش محض
یک نوع اعتیاد و شکل دقیقتری از بی حواس بودن
است.
***
چون به ما
صدمه زدهاند دیواری به دور خود کشیدهایم تا دیگر هرگز به ما صدمه نزنند؛ و وقتی آدم به دور خود دیوار بکشد بیشتر صدمه خواهد دید.
***
روشها، سیستمها و "به چه
طریق"، همه اینها اختراعات فکرند، از این رو محدود و بیارزشند. اگر شما اما این
را درک کنید و این حقیقت را تشخیص دهید که هرگز هیچ سیستمی نمیتواند ذهن را آزاد سازد، سپس آزادی بلافاصله آنجا خواهد
بود.
***
تمایل محض
برای تکرار لذت موجب درد میگردد، زیرا که این لذت
دیگر مانند لذت دیروز نمیباشد.
***
اندیشه بی
نظمی بوجود آورده است، زیرا که بین "آنچه است" و "آنچه باید
باشد"، بین واقعیت و تئوری یک نزاع ایجاد کرده است.
***
اندیشه
همیشه قدیمیست، زیرا که اندیشه واکنش حافظه
از دانش و تجربه است. اندیشه ماده است.
***
این
مدیتیشن حقیقیست. کاملاً از نو آغاز
کردن، بدون دانستن چیزی. اگر شما با دانشتان آغاز کنید با شک آن را به پایان میرسانید.
***
طلب امنیت
کردن کاهلی تولید میکند، ذهن و قلب را انعطافناپذیر و تیره میسازد و مانع میگردد که ما برای واقعیت
باز باشیم. حقیقت خود را فقط در یک ناامنی بزرگ آشکار میسازد.
***
واژه،
نماد، عکس و ایده حقیقت نمیباشد؛ اما ما عکس را
عبادت میکنیم، ما نماد را محترم میشمریم، ما برای واژه اهمیت بزرگی قائلیم و تمام اینها بسیار
مخربند؛ زیرا سپس واژه، نماد و عکس مهمتر از همه چیز میگردد.
***
آنچه ما به
هنگام فرا رسیدن مرگ وحشت از دست دادنشان را داریم ساختاریست که فکر بعنوان
"من" بنا کرده است، قالبها و اسامی و پیوستگی به
آنها.
***
زیرا وقتی
مراقبه و آگاهیای آنجا باشد که در آن
بجز مشاهده هیچ انتخابی و هیچ قضاوتی نباشد، سپس خواهید دید که دیگر هرگز
زخمی نخواهید گشت و زخمهای گذشته از بین خواهند
رفت.
***
متفکر فکر
میکند که افکار مجزا از متفکر است
و به این ترتیب همیشه تلاش میکند اندیشه را کنترل یا سرکوب کند.
***
آنکه میگوید "من نمیدانم" و آنکه نمیخواهد چیزی بشود کاملاً از حسود بودن دست شسته است.
***
ذهن اکثر
مردم هدف مشخصی را جستجو میکند، با این آرزوی مشخص
که چیزی را بیابد و وقتی این آرزو یک بار خود را محکم چسبانده باشد سپس شما هم
چیزی را پیدا خواهید کرد. اما آن چیز زندهای نخواهد بود.
***
ذهنی
اندوزنده از مردن میترسد، و چنین ذهنی نمیتواند هرگز کشف کند که حقیقت چه میباشد.
***
ذهنی که
مایل به درک مشکلیست اجازه ندارد با خود
مشکل خویش را درگیر سازد، بلکه با این موضوع که مکانیسم روش قضاوت خودش چگونه کار
میکند.
***
کمبود
خودآگاهی ریشه اصلی جهل است و به این درد و رنجی که در جهان حکمفرماست منجر میگردد.
***
انسان
روحانی یا در سطوح دیگر بلندپرواز نمیتواند هرگز بی مشکل
باشد، زیرا مشکلات ابتدا وقتی به فراموشی سپرده میگردند که "من"
غایب باشد.
***
از حقیقت
نمیتوان پیروی کرد، حقیقت را باید
کشف کرد.
***
ترس هنگامی
از بین خواهد رفت که شما توجه کاملتان را به او هدیه کنید.
***
اگر در
کمال نظم زندگی کنی بنابراین بزرگی و واقعیت آزادی، منزلت و زیبائیشان در تو قرار دارد. و این نظم فقط وقتی به وجود میآید که ما خودمان نور خویش باشیم.
***
این ایده
که شما یک وظیفه در مقابل اولیاء، خویشاوندان و کشورتان دارید شما را قربانی میسازد.
***
اکثر پدر و
مادرها فقط تکامل دانش سطحیای که برای کودکانشان پستهای چشمگیر در یک جامعه
فاسد را تضمین کند مهم است.
***
اکثر ما در
یک رابطه از تنش امتناع و یا آن را پس میزنیم و سهولت یک وابستگی
رضایت بخش را ترجیح میدهیم.
***
مشاهده
خالص آن انرژیایست که همه چیز را تغییر
میهد. اگر این را درک کنید سپس
خواهید دید که از ترسهای روحی کاملاً رها میباشید.
***
انقلاب،
این انقلاب روحی و خلاق که در آن "من" دیگر وجود ندارد تنها وقتی بوجود
میآید که اندیشنده و فکر یکی
گردند، وقتی که دیگر ثنویتی وجود نداشته باشد که در آن اندیشنده فکر را کنترل کند.
***
وحدت
لاینفک اندیشنده و فکر باید تجربه گردد، آدم نمیتواند در باره آن حدس
بزند. این تجربه یعنی رهائی و در آن سعادتی غیر قابل بیان نهفته است.
***
تحول در
آنچه وجود دارد فقط زمانی رخ میدهد که هیچ جدائی و هیچ
زمانی در بین بیننده و دیده شونده وجود نداشته باشد. عشق هیچ فاصلهای نمیشناسد.
***
اصیلترین وظیفه تعلیم و تربیت تولید کردن انسانیست که توانا به تجربه زندگی در تمامیتش باشد.
***
حقیقت برای
جامعه خطرناک است.
***
تمدنی که
ما در آن زندگی میکنیم محصول اراده جمعی و
آرزوهای بسیار حریصانه است و به این خاطر فرهنگ و تمدن ما نیز حریصانه است.
***
کسانی در
میان شما که هنوز هم تردید میکنند، کسانی که هنوز
کورکورانه جستجو میکنند، کسانی که این
غوغای درد و رنج، وحشت و حقارت اسیر خود نگاه داشته ممکن است کتاب بخوانند، مدرسه
بروند، فلسفههای خاصی را که در آن مراسم و
محدودیت وجود دارد بیاموزند. اما برای کسانی که تنها و تنها در آرزوی آزادیند
مدرسهای وجود ندارد.
***
این عشق با
عشق من و عشق تو ربطی ندارد. اگر شما این عشق را تجربه کنید دیگر فرزندان خود را
هرگز برای آموزش به ارتش نمیفرستید تا کشته شوند.
سپس یک تمدن کاملاً متفاوت بوجود میآورید، یک فرهنگ مختلف، انسانهای مختلف و مردان و زنان مختلف.
***
ذهنی که در
رنج است به توهمات پناه میبرد. یک ذهن رنجور هیچ
رابطهای با دیگر انسانها ندارد، هر اندازه هم صمیمی با هم زندگی کنند. رنج به
انزوا میانجامد.
***
یک ذهن
واقعاً فروتن قابلیت غیر قابل سنجی برای تحقیق کردن دارد، در حالیکه ذهنی که زیر
بار دانش قرار دارد و توسط تجربه و مشروط بودن خویش فلج گشته است هرگز قادر نیست
صحیح تحقیق کند.
***
یک انسان
سعادتمند از هیچ کس پیروی نمیکند. فقط افراد آشفته و
ناخشنود از دیگران با حرارت پیروی میکنند، با این امید که در
نزدشان پناهگاه بیابند. و آنها پناهگاه خواهند یافت، اما این پناهگاه ظلمت و سقوطشان است.
***
یک ایدهآل
فراریست از مقابل آنچه خودت هستی.
***
یک زندگی
بدون مقایسه و مقیاس یک مدیتیشن است.
***
یک رابطه
واقعی و انسانی داشتن یعنی نداشتن مطلق هیچ ایده، هیچ نتیجه گیری و هیچ تصویری.
***
یکی از سختترین کارهای جهان کاملاً آسان به چیزی نگریستن است.
***
سادگی وقتی
اتفاق میافتد که ذهن خود را دیگر درگیر
نکند، وقتی دیگر نخواهد چیزی بدست آورد، وقتی آنچه است را پذیرا گردد.
***
روشن گشتن
معنوی هیچ ارتباطی با زمان ندارد. روشن گشتن معنوی توسط سالها تمرین، توسط سالها ریاضت و توسط سالها زهد حاصل نمیگردد.
***
روشن گشتن
معنوی آنجائیست که شما هستید. و در همانجائی
که شما هستید باید خودتان را درک کنید.
***
هیچ تکنیکی
برای فکر کردن وجود ندارد، بلکه فقط یک عملکرد خلاق بی اختیار هوش است که خود را
در هماهنگی با عقل، احساس و رفتاری که از یکدیگر جدا نیستند آشکار میسازد.
***
اگر شما
فکر نکنید هیچ اندیشندهای وجود ندارد. اندیشه
اندیشنده را خلق کرده است. آدم باید اول این را درک کند.
***
آگاه گشتن
کامل از انحرافات درونی و بیرونی بسیار دشوار و طاقت فرساست؛ اما آدم فقط توسط درک
طبیعت و روش تأثیرگذاری آنها و نه در انکار کردنشان به آن تمرکز جامع دست مییابد.
***
این حقیقت
است که تو را رها میسازد و نه تلاشت برای آزاد بودن.
***
این حقیقت
است که یک جامعه جدید بوجود میآورد و نه کمونیستها، مسیحیها، هندوها، بودیستها یا مسلمانان.
***
این یک
پدیده عجیب است که اندیشه خدایان را اختراع و بعد آنها را پرستش میکند. این خودپرستیست.
***
توانائی
وفق دادن خویش در یک جامعه عمیقاً روانی نشانه سلامتی روان نیست.
***
اینطور
نیست که ابتدا درک کردن میآید و بعد عمل. وقتی تو
درک میکنی سپس این درک کردن خودش یک
عمل است.
***
روبرو گشتن
با زندگی با باری از اطمینان، با غرور دانش بدشگون است، زیرا دانش هم بالاخره فقط
چیزیست سپری گشتنی.
***
شادی چیز
بلاواسطهایست و وقتی در باره آن
فکر کنید سپس آن را در لذت عبور و موبور میدهید.
***
برای تکامل
صحیح و کامل انسان تنها بودن مطلقاً ضروریست تا حساسیت خویش را
بیدار سازد.
***
به سمت
ذهنی که هر دقیقه آنچه تجربه کرده است میمیرد نیروی حیاتی شگفتانگیزی میآید، زیرا هر لحظه تازه
است و سپس ذهن فقط توانا به کشف کردن است.
***
کامل بودن
ماهیت واقعی سلامتی روان است و نه جزء جزء بودن در اعمال، در زندگی و در هر نوع از
رابطهمان.
***
عادت عامل
بسیار مخربیست، زیرا وقتی بخواهید خلاقانه
بیندیشید عادت خود را به میان هل میدهد.
***
حرص و طمع
برای بدست آوردن یک نتیجه مانع از شکوفائی خودشناسیست. جستجو به خودی خود
از خود گذشتگیست، جستجو خودش الهام
است.
***
سیستمهای اعتقادی در واقع کاملاً غیر ضروریند، اما اگر آدم یکی
از آنها را داشته باشد، وقتی آدم به خدا، مسیح، کریشنا یا هر کس دیگر باور کند
برایش احساس امنیت میآورد، آدم خود را در
آغوش خدا حس میکند، اما این یک توهم
است.
***
من ادعا میکنم که حقیقت یک سرزمین بدون جاده است و شما نمیتوانید خود را توسط هیچ مذهب و فرقهای به جادهای نزدیک سازید.
***
من بارها
تأکید کردهام نقشی بازی نمیکند که شما از کدام چشمه آب برمیدارید، تا زمانیکه آب آن
پاک باشد و تشنگی انسان را رفع سازد.
***
من همیشه
از سازمانها، جوامع و فرقهها ترس داشتم، زیرا که همه آنها تمایل دارند کلمات خاص خود
و فحوایش را بعنوان تنها حقیقت در نظر گیرند.
***
ایدهها انسانها را تغییر نمیدهند. این آزادی ایدههاست که تحول را
باعث میگردد.
***
رنج در
روانشناسی توسط در بند یک ایده، آرمانها، نظرات، ایمانها، اشخاص و طرحهای اولیه بودن بوجود میآید.
***
ذهن در
تمرکز همیشه توسط مرزی محدود میشود، اما زمانیکه
برایمان درک خودکامگی ذهن مهم باشد سپس تمرکز صرف یک مانع میگردد.
***
ما در عشق
به یک نفر دیگر احساس قدرت عجیبی میکنیم، قدرتی خلاقانه و
سعادتمند؛ دیگری برای سعادت ما ضروری میگردد و از آن وابستگی و
اسارت رشد میکند.
***
آدم در
چیزها، در رابطهها و در دانش شادی موقت
مییابد. اما آنچه موقتیست پر از درد و رنج است و فقط با کشف آنچه که نه آغاز دارد
و نه پایان یک وجد جاوید بدست میآید.
***
تمام جهان
در خود تو پنهان است و اگر بدانی که چگونه باید تماشا کرد و آموخت سپس درب آنجاست
و کلید در دست توست. هیچکس نمیتواند این کلید را به تو
بدهد یا درب را نشانت دهد، فقط تو قادر به این کاری.
***
با رد
چیزهای نادرست میتوان چیزهای واقعی را
یافت.
***
هوش کمترین
ارتباطی با اندیشه ندارد. هوش وقتی مشغول تأثیر گذاری میگردد که ذهن کل را
ببیند، کل بی نهایت را ــ نه کشورم را، مشکلاتم را، خدایان کوچکم را، مدیتیشنم را.
***
هوشی که
کاملاً بیدار باشد کشف است و کشف تنها راهنمای واقعی در زندگیست.
***
آیا اصلاً
مشاهده کننده متفاوت است؟ یا او در اصل همان مشاهده شونده است؟ اگر او همان مشاهده
شونده باشد بنابراین هیچ تضادی وجود ندارد، درست است؟ درک کردن این ذکاوت نام
دارد.
***
آیا تا حال
متوجه شدهای که الهام دقیقاً زمانی اتفاق
میافتد که تو به دنبالش نیستی؟
الهام وقتی میآید که تمام انتظارات به
پایان رسیده و ذهن و قلب ساکت باشند.
***
آیا واقعیت
همیشه چیزی شکل نگرفته نیست؟ آیا نباید ذهن از خلق کردن دست بکشد و بتواند قبل از
تجربه کردن آن چیز شکل نگرفته خود را بیان کند؟
***
هرچه
سازمان بی تفاوت از اینکه مذهبیست یا زمینی بزرگتر و قدرتمندتر باشد مسافتش نیز از واقعیت دورتر است.
***
هرگونه جاه
طلبی، چه معنوی یا سکولار ترس و اضطراب میآورد. بنابراین جاه طلبی
کمک نمیکند ذهنی تربیت کنیم که شفاف،
ساده، مستقیم و به تبع آن هوشمند باشد.
***
هر چالشی
باید همیشه تازه باشد، و تا زمانیکه ذهن شرطیست به چالشها هم با توجه به شرطی بودنش واکنش نشان میدهد؛ بنابراین واکنش هرگز مناسب نمیباشد.
***
هر آواز
چند صدائی از تعصبات و آموزشهای مذهبی همراه با یک
ردیف آداب و رسوم میآید، با ردیفی از اجبارها که ذهن را اسیر و انسان را از انسان جدا میسازند.
***
بدیهیست کسیکه برای یافتن حقیقت تحقیق میکند نمیتواند به یک سازمان مذهبی تعلق داشته باشد و خود را پیرو یک
مذهب خاص، خدایان یک فرقهای یا فقط به یک خدا
بداند.
***
کسیکه
خواستار تجربههاست، در گذشته زندگی میکند و نمیتواند به این خاطر هرگز
چیزی تازه و اساسی را ببیند.
***
خودشناسی
رهائی از جهل و رنج است.
***
مردم
هوشمند حیلهگر نمیدانند که عشق چیست، زیرا
که عقلشان تیز است، زیرا آنها حیلهگر و سخت سطحیاند.
***
تمرکز در
حوزه خاصی محدود کننده است، در حالیکه هوشیاری بی مرز است.
***
تمرکز را
میشود آموخت اما هوشیاری را نمیتوان یاد گرفت، همانطور که آموختن آزادی از ترس ناممکن است.
***
جنگ هرگز
نه یکی از وضعیتهای بد اقتصادی یا
اجتماعی ما را درمان کرده و نه به تفاهم روابط بین انسانها انجامیده است، و با
این حال تمام جهان بی وقفه خود را برای جنگ آماده میسازد.
***
آموختن
تنها زمانی ممکن است که هیچ اجباری به هیچ شکلی وجود نداشته باشد.
***
عشق هیچ
انگیزهای ندارد، عشق جاوادانگی خویش را
داراست.
***
عشق رهائی
از پیوندهاست. جائیکه پیوندها وجود داشته باشند ترس وجود دارد.
***
عشق در
هنگام برتری داشتن فکر ناممکن است.
***
توسط دانش
نمیتوان عشق را خرید؛ و ذهنی که
بدون عشق برای دانستن تلاش میکند رفتارش بی پرواست و برایش تنها عملکرد مهم است.
***
هوس جسمانی
و جنسیست، هوس پر از اشتیاق، تصاویر و
شکار شادیهاست و غیره. اما نه مانند عشق و
شور، شما برای خلق کردن به عشق و شور محتاجید.
***
آدم به
مالکیت وابسته است، به یک فرد وابسته است، به یک باور وابسته است، به یک دگم، به
مسیح و به بودا وابسته است. آیا این عشق است؟
***
آدم باید
کلیدی را که تمام دربهای آسمان، تمام باغهای وجد را بگشاید پیدا کند. و این کلید دریافت ناگهانی
توست.
***
آدم برای
خودش باید یک نور باشد؛ این نور قانون است. تمام قوانین دیگر محصول اندیشه و
متناقضند.
***
مدیتیشن
یعنی رهائی از چیزهای آشنا و قابل اندازه گیری.
***
مدیتیشن
یعنی در هر کاری که آدم انجام میدهد کاملاً هوشیار باشد
ــ برای مثال متوجه باشد چگونه با شخص دیگری صحبت میکند، چگونه میاندیشد و چه فکری میکند.
***
مدیتیشن
اصلاً هیچ ارتباطی با حرکت ندارد. به این معنا که ذهن کاملاً آرام است و ابداً به
هیچ سمتی در حرکت نیست.
***
مدیتیشن
تخلیه آگاهی از محتویاتش است.
***
مدیتیشن
پالایش ذهن و قلب از خودخواهیست؛ در اثر این پالایش
اندیشهای صحیح بوجود میآید که فقط با آن میتوان انسانها را از رنج رها ساخت.
***
مدیتیشن آن
چیزیست که در آن هیچ تجربهای و هیچ عنصری از زمان که حرکت و جهت معنا دهد نباشد.
***
مدیتیشن
فقط زمانی میتواند انجام پذیرد که هیچ تلاش
آگاهانهای انجام نگیرد.
***
همدردی
یعنی برای همه چیزها علاقه مفرط داشتن، نه علاقه مفرط بین دو انسان، بلکه برای
تمام بشریت، برای همه موجودات بر روی زمین، حیوانات، درختها و هر چیزی که زمین
حمل میکند.
***
درک تمامیت
و وحدت زندگی مدیتیشن است و نه به حالت نیلوفری چهار زانو نشستن یا بر روی سر
ایستادن. این فقط هنگامی ممکن است که عشق و همدردی غایب نباشنند.
***
فقط ذهن پر
هرج و مرج در پی یافتن آزادیست. اگر نظم کاملی
حکمفرما باشد بنابراین این نظم آزادیست.
***
فقط انسان
مذهبی میتواند سبب وقوع یک انقلاب اساسی
شود، اما انسانی که دارای یک اعتقاد و یک دگم است و به یک مذهب بخصوص تعلق دارد
انسانی مذهبی نمیباشد.
***
ذهن و روح
و قلب فقط از طریق خودآگاهی، خودشناسی و تفکری صحیح میتوانند به عمق و پهنا
دست یابند.
***
فقط کسیکه
میداند زیبائی چیست به یک درخت یا
ستارهها و یا آب درخشان یک رود با
فداکاری کامل مینگرد و وقتی ما واقعاً
ببینیم، سپس خود را در حالت عاشقی مییابیم.
***
فقط چون ما
ارتباط با طبیعت را از دست دادهایم بنابراین برای نقاشیها، موزهها و کنسرتها چنین ارزش مهمی قائل میگردیم.
***
فقط زمانیکه
ذهن چیزهای سطحی و پنهانی را درک کند میتواند فراتر از محدودیتهای خودش برود و آن سعادتی را کشف کند که به زمان محدود
نیست.
***
فقط زمانی
که ذهن رها از تمام ایدهها و همه باورها باشد میتواند صحیح عمل کند.
***
فقط
زمانیکه ذهن سعادتمند، ساکت، بدون هیج تنشی و بدون هیچ طرح ریزی آگاهانه یا ناآگاه
اندیشه باشد، تنها در این زمان ابدیت به بودن داخل میشود.
***
فقط زمانی
که ذهن کاملاً رها باشد، فقط آن زمان ممکن میگردد تا سکوت بی اندازه
عمیقی بوجود آید؛ و در این سکوت آن چیزی که جاودانگیست شکوفا میگردد. این مدیتیشن است.
***
فقط یک جام
خالی میتواند پر گردد. فقط وقتی ذهن و
قلب کاملاً خالی باشند قادر به درک کردنند.
***
فقط وجود
همدردی میتواند آن هوشی را بوجود آورد که
به انسانها امنیت، ثبات و یک احساس قدرت فوقالعاده عظیم میبخشد.
***
فقط در
خلاء میتواند چیز تازهای رخ دهد.
***
دیدن بدون
دخالت گذشته یعنی در آرامش کامل تماشا کردن. از این سکوت تحولی ایجاد میگردد که نه خیالیست، نه برنامه ریزی شده
و مشروط. فقط چنین تحولی میتواند در جهان نظم
برقرار سازد.
***
شما قادرید
بدون شناخت از خویش هر کاری که مایلید انجام دهید، اما مدیتیشن بدون شناختن خود
غیر ممکن است.
***
دین سازمان
داده شده دین نیست. تمام این مراسم بی معنی، دگمها، تئوریها و متکلمانی که تئوریهای تازه خلق میکنند مذهب نیستند.
***
فضا یعنی
خلاء، نیستی. و چون در این خلاء هیچ چیزی وجود ندارد که توسط عقل اندیشه شده باشد
بنابراین آنجا انرژی فوقالعادهای در دسترس است.
***
مذهب
انحلال "من" است و رفتاری که از آن سکوت برمیخیزد. یک چنین زندگیای یک زندگی مفید و مقدس است.
***
به نظر من
مذهب اندیشه یخ زده انسانهاست، و از این اندیشه
معبد و کلیسا بنا کرده است.
***
زیبائی وقتی
وجود دارد که قلب و عقلتان بدانند عشق چیست.
***
زیبائی آن
کیفیتیست که در آن ذهن در اثر شوق
سادگی مرکز خویش را ترک کرده باشد.
***
تسلط بر
خویش فقط آنجائیست که هوش نباشد. آنجائی
که بصیرت است درک کردنی رها از هرگونه نفوذ، کنترل و سلطه وجود دارد.
***
خودشناسی
آغاز حکمتیست که پایان وحشت معنا میدهد.
***
امنیت و
حفاظت از خود نتیجه کاستیایست که در آن هیچ هوشی
نیست، که در آن اندیشه خلاقی وجود ندارد، که در آن نبردی بی وقفه میان
"خود" و جامعه درمیگیرد و در آن انسانهای حیلهگر شما را بیرحمانه
استثمار میکنند.
***
شما در پی
آنچیزی هستید که خشنودتان ساخته است، در پی آنچه به شما لذت بخشیده. این ادامه
گذشته به امروز و به آینده است. این نیروی محرکه زندگیست: هوس و لذت بردن.
***
شما میتوانید به چیز زیبائی نگاه کنید، به درختها و ابرها و نور. اما وقتی فکر پیش میآید و میگوید "آن خیلی زیبا
بود" سپس زیبائی دیگر آنجا نیست.
***
شما از سکس
یک مشکل میسازید زیرا که فاقد عشق هستید.
***
شما
مستمراً برای این "من" جاودانگی جستجو میکنید. به عبارت دیگر،
چیز اشتباه تلاش میکند چیزی حقیقی، چیزی
جاودانه گردد.
***
بنابراین
ما همیشه خود را از یک چیز آشنا به چیز آشنای دیگری حرکت میدهیم و رفتارمان مانند
کامپیوتر از چیزی آشنا سرچشمه میگیرد. ذهن ما هم کم و
بیش به این نحو عمل میکند.
***
پس
بنابراین "من"ی که ما خود را به آن میچسبانیم ساختگیست. وابسته بودن به چیزی که وجود ندارد میتواند عمیقترین علت وحشت باشد.
***
به محض
اینکه شما به دنبال یک انسان بروید از پیروی کردن حقیقت دست برمیدارید.
***
تا زمانیکه
ذهن قادر نباشد مشکل را مشاهده و حل کند باید راههای مختلف فرار از برابر
مشکلات را بیابد، و راههای فرار امیدها و
مکانیسمهای دفاعیند.
***
تا زمانیکه
مؤفقیت هدف ماست نمیتوانیم از دست وحشتمان خلاص شویم، زیرا که آرزوی مؤفقیت به ناچار ترس از شکست
به ارمغان میآورد.
***
تا زمانیکه
یک جستجوگر وجود دارد نمیتواند هیچ سکوتی وجود
داشته باشد.
***
تا زمانیکه
شما تصویری از خودتان داشته باشید، یک تصویر برجسته یا درجه پائین یا هر تصویری که
میخواهد باشد، شما زخمی خواهید
گشت.
***
تا زمانیکه
ما حقیقت را کشف نکنیم راه خروجی برای مشکلات و رنجهایمان وجود ندارد. راه حل در تجربه مستقیم در سکوت ذهن، در
آرامش مراقبتی کامل و در صراحت حساسیتی فوقالعاده نهفته است.
***
آرامش ذهن
نمیتواند توسط تلاش اراده بدست آید.
سکوت وقتی وارد میگردد که هیج ارادهای آنجا نباشد.
***
آرامش فقط
وقتی پدید میآید که محتوای آگاهی کاملاً درک
شود.
***
برای درک
کردن تلاش کن نه برای دانستن، زیرا در فهمیدن روند دوگانگی دانا و دانسته به پایان
میرسد.
***
در باره
حقیقت نمیتوان صحبت کرد؛ وقتی در بارهاش صحبت شود دیگر آن حقیقت نیست.
***
واژه
"وظیفه" را راحت قبول نکنید، زیرا در جائیکه "وظیفه" است هیچ
عشقی نیست.
***
بدون شک
آدم به منظور قادر بودن به کشف مقدسین، بی نامان و بی زمانها اجازه ندارد به هیچ
گروهی، هیچ مذهبی و هیچ نظام اعتقادی متعلق باشد، زیرا سیستمهای اعتقادی چیزهائی را
صحیح میدانند که شاید اصلاً وجود نداشته
باشند.
***
تو باید
برای تغییر جامعه خود را از آن جدا ساری. تو باید خاتمه دهی مانند جامعه باشی: حرص
مالک گشتن، جاه طلب، حسود، تشنه قدرت و غیره.
***
برای کشف
بالاترین واقعیتی که انسان از هزاران سال خدا مینامد باید رها از ایمانها و از همه قدرتها باشی. فقط به این شکل
خودت میتوانی پیدا کنی که آیا چیزی
مانند خدا وجود دارد یا نه.
***
به منظور
درک یکدیگر باید آدم نه فقط به سخنران بلکه به خود عمل گوش دادن هم گوش دهد.
***
برای
پیمودن مسافتی دور باید آدم از نزدیک شروع کند، و قدم بعدی مهمترین قدم است.
***
و اگر این
جریانی که آگاهی ما محتویات آن است به مقصود برسد سپس زمان بی حرکت میماند و بعد یک بُعد کاملاً متفاوت آنجاست. اگر شما این را
درک کنید بعد خواهید دید که مرگ معنای کاملاً دیگری دارد.
***
و اگر شما
چیزی را در آزادی تماشا کنید، سپس آن چیز همیشه تازه است. یک انسان دارنده
اعتقادات انسانی مرده است.
***
تفکر ما در
حال حاضر فقط یک واکنش است، واکنش یک ذهن شرطی، و هر عملی که بر چنین اندیشهای استوار باشد باید به ناچار به یک فاجعه منجر گردد.
***
مقایسه به
ناامیدی منجر میگردد و فقط حسادت را که
رقابت مینامند تشویق میکند.
***
فهمیدن
هنگامی شروع میگردد که درک مستقیم آنجا
باشد و نه نتیجه گیری منطقی.
***
تعلیم و
تربیت واقعی یعنی آموختن، طوریکه آدم میاندیشد و نه آنچه را که
آدم میاندیشد.
***
حقیقت یعنی
همان لبخند و همان انسانها را دیدن اما با چشمهای تازه، برگهای نخل در باد را تازه
دیدن، زندگی را همیشه تازه ملاقات کردن.
***
حقیقت
همیشه تازه است، کاملاً ناشناس و غیر قابل تشخیص. ذهن باید بدون درخواست، بدون
دانش و بدون امیال پیش او برود؛ و باید کاملاً خالی و لخت باشد. فقط در این زمان
حقیقت به وقوع میپیوندد.
***
حقیقت فقط
قادر است اکنون وجود داشته باشد، در کیفیتی که هیچ زمانی در آن وجود ندارد.
***
پس عشق چه
است؟ بدیهیست که عشق فقط وقتی میتواند باشد که هر چیز غیر عشق دیگر نباشد: مانند جاه طلبی،
رقابت، تمایل و خواستار چیزی گشتتن.
***
آنچه فراتر
از اندیشه و دانش قرار دارد را آدم نمیتواند تصور کند یا در یک
اسطوره یا یک راز برای تعداد اندکی تغییر دهد. آن آنجاست و آدم فقط باید نگاهش
کند.
***
از آنجا که
انسان در معرض خودفریبیست و خود را با کمال میل
با عبای آسوده مذهب میپوشاند، بنابراین درک
نمیکند و از این رو درد و رنج و
نزاعی دائمی وجود دارد.
***
از آنجا که
تو جهان هستی بنابراین اعمالت در جهانی که تو زندگی میکنی، در جهان روابط تو
تأثیر خواهند گذارد. اما مشکل در به رسمیت شناختن اهمیت تحول فردی قرار دارد. ما
مایلیم که جامعه اطرافمان خود را تغییر دهد، اما ما کوریم و نمیخواهیم خود را تغییر
دهیم.
***
حکمت
کیفیتی ناگهانیست که هیچ مرکز و هیچ
نهادی برای جمعآوری و ذخیره کردن
ندارد.
***
حکمت چیزیست که هر یک از ما باید آن را کشف کند، اما حکمت حاصل دانش
نیست. دانش و حکمت هیچ ربطی با یکدیگر ندارند.
***
حکمت خاطره
ذخیره گشته نیست، بلکه بالاترین شکل صراحت در مقابل چیزهای واقعیست.
***
اگر فکر
قادر به دیدن کل بود، سپس کل تلاش نمیکرد کل باشد ــ کلی که جدا
ساز نیست، بلکه سالم، عاقل و مقدس است.
***
وقی اندیشه
میگوید که میخواهد در جستجوی چیزی
واقعی و اصیل برود میتواند آنچه را که واقعی
در نظر میگیرد نمایش دهد، اما آن فقط یک
توهم است.
***
وقتی ذهن
بطور کامل در جهان مادی زندگی کند، سپس دیگر هیچ چیز بجز مادیاتی که افکار، آگاهی
و اراده است وجود ندارد. اگر ذهن آنجا زندگی کند ترس ادامه خواهد داشت، زیرا آنجا
چیزی نیست بجز میل به امنیت و ثبات مادی.
***
وقتی ذهن
توسط یک اصل رهبری گردد بنابراین برده خلقت خود خواهد گشت، و این بردگی نه صلح
است، نه درک خلاق و نه شادی.
***
وقتی کنترل
کننده کنترل شونده است، سپس نوع کاملاً متفاوتی از انرژی بوجود میآید که هر چیزی را تغییر میدهد.
***
وقتی ذهن
به راحتی آسیب پذیر باشد، وقتی او تمام حمایت، تمام توضیحات را از دست داده و لخت
باشد سپس میتواند سعادت حقیقت را تجربه کند.
***
هنگامیکه
شعور ساکت است، سپس هر چیزی که رخ میدهد پرده نمایشی از عشق
است و نه از دانش.
***
وقتی تو یک
زندانی باشی من توصیف نمیکنم که آزادی چیست. نیاز
اصلی من نشان دادن این خواهد بود که یک زندان چطور ساخته میگردد و چگونه تو آن را
اگر مایل باشی میتوانی دوباره ویران
سازی.
***
اگر مایلی
چیزی را درک کنی بنابراین خوب نیست که در باره آن نظری داشته باشی.
***
اگر یک
گورو Guru از شرق یا یک مرد در غرب بگوید:
"من بیداری را کسب کردهام"، بعد میتوانید مطمئن باشید که او بیدار نگشته است. بیداری چیزی
نیست که آدم بتواند آن را بدست آورد.
***
این یک
اهانت است اگر کودکی با کودکی دیگر مقایسه گردد. هر شکل از مقایسه اهانت است.
***
اگر یک
انسان در خود هیچ نزاعی نشناسد در خارج از خود هم هیچ نزاعی تولید نمیکند. نزاع درونی خود را به بیرون ظاهر میسازد و به هرج و مرج در جهان تبدیل میگردد. جنگ بیش از هر چیز
نتیجه زندگی روزانه ماست و بدون تغییر زندگی خود همیشه سربازان بیشتری، لباسهای نظامی، قسم به پرچم و همه آن زبالهها که به همراه آن میآیند وجود خواهد داشت.
***
اگر یک بار
تنش، انباشتن و اندیشه مالک گشتن وجود نداشته باشند، سپس عشق و شفقت بوجود میآیند.
***
اگر هیچ
مقایسهای وجود نداشته باشد، سپس
بالاترین توانائی یک باغبان و بالاترین توانائی یک دانشمند در یک سطح قرار دارند.
***
اگر من کسی
را تصاحب کنم نمیخواهم که این شخص به کس
دیگری نگاه کند. آیا این عشق است وقتی من این انسان را بعنوان "مال خود"
در نظر بگیرم؟
***
اگر فکر میکنید که خدا عشق است، خدا خوب است، خدا این یا آن است،
بنابراین همین اعتقاد شما را از درک آنچه خدا و آنچه حقیقت است بازمیدارد.
***
وقتی عشق
آنجا باشد سپس تمام خشونتها به پایان میرسد؛ چون عشق از ارزش رهاست بنابراین بی نهایت است.
***
اگر شما
سفری به درونتان به عهده گیرید و همه محتویاتی که جمع کردیدهاید را دور بریزید، و
بسیار بسیار عمیق نفوذ کنید سپس این فضای پهناور آنجاست، این به اصطلاح خلاء
که پر از انرژیست.
***
اگر عشق را
بشناسید دیگر به دنبال کسی نمیروید. عشق اطاعت نمیکند.
***
اگر شما
بدون حرکت اندیشه در آن چیزی که آن را درد ورنج مینامید درنگ کنید، سپس آن
چیزی که شما رنج نامیده بودید تغییر میکند و رنج به شور و شوق
تبدیل میشود.
***
وقتی شما
فوت کنید آگاهیتان که توسط انسانها به اشتراک گذارده میگردد ادامه مییابد. و این آگاهی خود را در شخصی نمایان میسازد و بعد او میگوید: "این مال من
است"، "من یک فرد هستم"، "من یک روحم" و غیره.
***
اگر شما
سعی کنید بدون برقرار ساختن نظم در زندگیتان مدیتیشن کنید به دام
توهم گرفتار خوهید آمد.
***
اگر شما
واقعاً گوش کنید، سپس دراین حالت معجزهای رخ میدهد. این معجزه این است: در حالی که شما کاملاً متوجه آنچه
گفته میشود هستید همزمان به واکنش خود
هم گوش میدهید.
***
اگر پدر و
مادری فرزندانشان را دوست داشته باشند
آنها را با بقیه کودکان مقایسه نمیکنند.
***
اگر مراقبت
کامل برقرار باشد هیچ حرکتی در اندیشه وجود ندارد. فقط در یک ذهن بی دقت افکار اوج
میگیرند.
***
وقتی ما
وحشت داشته باشیم خشن میشویم. ما میخواهیم به نام خدا نابود سازیم، به نام مذهب، به نام
انقلابی اجتماعی و غیره و غیره.
***
اگر بزودی
درنیابیم که اندیشه مالکیت از اساس اشتباه است سپس نمیتوانیم دیگر نه بصورت
فردی و نه جمعی یک سبک زندگی متفاوت داشته باشیم و از این رو همچنین هیچ تمدن
دیگری.
***
اگر ما
برای پیروزی بر بدی به روشهای بد متوسل شویم
بنابراین ما خودمان نیز بد هستیم یا بد خواهیم گشت و بدی را تداوم میدهیم.
***
ما همه میخواهیم انسان معروفی باشیم و در لحظهای که میخواهیم چیزی باشیم دیگر رها نیستیم.
***
ما فکر میکنیم انسانی که ذهنش با خدا مشغول است مقدستر از انسانیست که به پول فکر میکند، اما آنها عملاً با هم برابرند؛ هر دو آرزوی
نتایجی را دارند، هر دو مایلند مشغول باشند.
***
ما عمل میکنیم، ما طبق الگوهای خاصی که آگاهانه یا عمیقاً ناآگاه از
اندیشه تجویز میگردد زندگی میکنیم. درک اندیشه فوقالعاده مهم است، زیرا
اندیشه طبق اعتقادات خویش و با توجه به دگمهایش انسانها را از هم جدا ساخته است، ملی و جغرافیائی.
***
ما نمیتوانیم اجتماع را تغییر دهیم، فقط فرد قادر به تغییر خود
است.
***
ما انسانها از درون زخم خوردهایم و از این زخمها فعالیتهای روان نژندی انجام میپذیرند ـــ تمام ایمانها و ایدهآلها روان نژندیاند.
***
ما مایلیم
جهان را از نظر اقتصادی و اجتماعی تغییر دهیم، اما به نظرم چنین میرسد که اگر یک انقلاب ریشهای روحی روانی و یک تحول
اساسی وجود نداشته باشد تغییر خارجی قابل توجهای ممکن نخواهد گشت.
***
سکوت واقعی
وقتی میتواند برقرار شود که بر سطح
روانی چیزی ثبت یا ذخیره نگردد.
***
واقعیت آن
چیزیست که رخ میدهد و در آن همه واکنشها و ایدهها، تمام ایمانها و عقایدی که آدم دارد گنجانده شدهاند.
***
آنکه
مصرانه به دنبال لذت و میل به لذت است ترس همراه اجتناب ناپذیرش میگردد.
***
در جائیکه
اندیشنده است حقیقت نیست. اندیشنده و اندیشههایش برای قادر به حقیقت
بودن باید به نقطه پایان برسند.
***
در جائیکه
انگیزهای باشد زمان هم است. انگیزه
موجب یک تأثیر میشود و این تأثیر دوباره
انگیزه میگردد.
***
هر کجا عشق
باشد، در آنجا هیچ تعهد و مسؤلیتی نیست.
***
زمان
تماشاگریست که فاصله میان خود و درختها، میان خود و آنچه است
را برقرار میسازد.
***
مشاهده
کردن بدون هیچگونه سؤالی که انتظار پاسخی داشته باشد معنای یک هوشیار بودن بی
پایان را میدهد.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=f-5wKbynvD0
آغاز هر چیز با ارزش زندگی معنوی ایمان بیباکانه به حقیقت
است و اقرار آشکار به آن.
***
رد پا تنها چیز مهم در زندگی بعد از رفتنمان میباشد.
***
فقط سعادت قادر است پس از تقسیم خود را دو برابر سازد.
***
تنها امکان برای تحت تأثر قرار دادن دیگران یک مثال خوب زدن است.
***
زیباترین بنای تاریخیای که میتواند یک انسان بدست آورد در
قلب همنوعانش ساخته شده است.
***
بدی فرهنگ ما این است که خود را از نظر مادی بسیار قویتر
از نظر روحانی توسعه داده است.
***
کارهای اندکی که میتوانی انجام دهی کارهای بزرگیاند.
***
تواضع استعدایست که توسط آن میتوانی به کوچکترین چیزهای
زندگی هم با احترام بنگری.
***
وقتی دیگر تکلیفی برای انجام دادن نداشته باشی فقیرترین
انسانی.
***
صلح خدا آرامش نمیباشد بلکه نیروئیست برانگیزاننده.
***
انسان قبل از آموختن تسلط بر خویش بر طبیعت مسلط گشته.
***
برای آنکه مبادا انسان مدرن در باره معنای زندگیش و جهان
اندیشه کند او را در فعالیتی گیج کننده نگاه داشتهاند.
***
انسان واقعاً معتقد به اخلاق برای نجات یک حشره، یک برگ
درخت یا یک ساقه در برکه افتاده تأخیر نمیکند. و او هراسی به دل راه نمیدهد که بعنوان
شخصی احساساتی مورد تمسخر واقع گردد.
***
گلها همان اندازه حق زندگی دارند که انسان دارد.
***
رودهای بزرگ به آبهای کوچک محتاجند.
***
بزرگترین تصمیم زندگیات در این است که تو قادری با تغییر
دادن ذهنات زندگی خود را تغییر دهی.
***
سردی جهان به این خاطر است که چون آنچه را ما از قدردانی درک
میکنیم به کسانیکه سزاوارش میباشند به اندازه کافی آشکار نمیسازیم.
***
عشقی که ما آن را در آغاز چنان دوستداشتنی مییافتیم اغلب
بخاطر اشتباهات کوچکی میمیرد.
***
حقیقت دارای ساعت نمیباشد. وقت حقیقت همیشه درست هنگامیست
که او در نامناسبترین ساعت آشکار میگردد.
***
علم ــ درست فهمیدید ــ انسانها را از غرور بیجایشان شفا
میبخشد، زیرا علم به آنها محدودیتهایشان را نشان میدهد.
***
مدارای حقیقی بدون عشق ناممکن است.
***
یک نگاه دوستانه مانند پرتو آفتاب به درون تاریکی نفوذ میکند.
***
در جهان انسانی وجود ندارد که نتوان از او آموخت.
***
اصولهای بالائی داشتن و به دنبالش رفتن بهتر از داشتن بالاترین
اصولهائیست که آدم به آنها توجه نمیکند.
***
لعن کارهای خوب این است که آدم بخاطر انجام دادنشان به وهم
دچار میگردد.
***
اخلاق یعنی داشتن مسؤلیت بی حد و طولانی برای هر چیز زندهای.
***
انسان تنها زمانی خوب است که برایش زندگی گیاه و حیوان
مانند زندگی انسان مطلقاً مقدس باشد و او به آنها در همه جا وقتی نیازمند باشند در
یاری رساندن تأخیر نکند.
***
انسانیت در این است که بخاطر هیچ هدفی هرگز یک انسان قربانی
نگردد.
***
من میخواهم افکار خدا را بشناسم. بقیه چیزها موضوعاتی فرعی
و بی اهمیتند.
***
آدم در تنهائی میآموزد به خودش گوش بدهد.
***
در هر دقیقهای که تو در خشم به سر میبری شصت ثانیه شاد
زندگی خود را از دست میدهی.
***
ما به هیچ وجه نباید اجازه دهیم ما را به نقطهای برسانند که
صدای انسانیت درونمان را به سکوت واداریم.
***
هنگامیکه من به یک حشره در وقت نیاز کمک میکنم کاری بجز کاستن
اندکی از بار گناه ستم انسان بر مخلوق انجام نمیدهم.
***
گذر سالها چین بر پوست میاندازد، اما رها ساختن شور و شوق
روح را چیندار میسازد.
***
هیچ آیندهای قادر به جبران آنچه در اکنون غفلت ورزیدهای
نمیباشد.
***
نیرو سر و صدا ایجاد نمیکند؛ او آنجاست و اثر میگذارد.
***
برخی از انسانها شبیه به جوجه تیغی در هم لوله شدهای میباشند
که با تیغهایش خود را عذاب میدهد.
***
همه تا بیست سالگی دارای چهرهای میباشند که خدا به آنها
داده است، در چهل سالگی چهرهای که زندگی به آنها میبخشد، و در شصت سالگی دارای
چهرهای میگردند که سزاوارش هستند.
***
ما هرگز اجازه خسته گشتن نداریم. در حقیقت ما همیشه وقتی
نزاعها را عمیقتر تجربه میکنیم خسته میگردیم.
***
فقط کسی که برای موجود روحانی دیگری احترام قائل است میتواند
برای آنها واقعاً چیزی باشد.
***
بشریت بدون محترم شمردن زندگی بی آینده است.
***
شکستهای ما آموزندهتر از مؤفقیتهایمان میباشند.
***
سختترین عشق عفو و بخشش است.
***
بسیاری از مردم میدانند که سعادتمند نیستند، اما انسانهای
بیشتری از سعادت خود بی خبرند.
***
هرچه از خوبی در جهان خرج کنی ذرهای از آن کاسته نمیگردد.
***
آنچه بیش از هر چیز در جهان کم است انسانهائی میباشند که
خود را به رفع نیاز دیگران مشغول میسازند.
***
چه رنجی میبرم از اینکه ما انسانها زمان زیادی از با هم
بودن را بجای آنکه در باره چیزهای جدی صحبت کنیم بیهوده میگذرانیم و خود را
بعنوان تلاشگر، رنجبر و انسانی مؤمن به همدیگر معرفی میکنیم.
***
کسیکه باور دارد چون به کلیسا میرود بنابراین یک مسیحی میباشد
در اشتباه است. آدم وقتی در گاراژ بایستد ماشین نمیگردد.
***
کسیکه با قلبش حرف میزند همه او را میفهمند.
***
کسیکه متعهد میگردد کارهای خوب انجام دهد اجازه ندارد انتظار
داشته باشد که انسانها به این خاطر سنگ از جلوی پایش بردارند.
***
کسیکه
در زندگی چیزهای زیاد خوبی بدست آورده باید بسیار ببخشد. کسیکه از رنجهای
خویش در امان مانده است این احساس را میکند که باید برای
آرام ساختن رنج دیگران کمک کند.
همه ما باید یرای حمل دردی که بر روی جهان قرار دارد شانه
زیر بار دهیم.
***
مهم برای قدردانی کردن از دیگران این است که صبر نکنی تا
دیگران آن را از تو طلب کنند.
***
همانطور که موج نمیتواند برای خود وجود داشته باشد بلکه
پیوسته بخشی از تلاطم اقیانوس میگردد، من هم نباید زندگیام را هرگز برای خود
تجربه کنم بلکه همیشه در آنچه که در اطرافم به وقوع میپیوندد.
***
ما باید از خواب بیدار گردیم و مسؤلیتهایمان را تشخیص
دهیم.
***
هر جا که نیروست اثری از آن برجا میماند. تمام اثرات با
ارزش عملی میباشند که با ایمان انجام میگیرند.
***
چیزی که مرا همیشه شگفتزده میسازد این است:
در جهان بیش از سی میلیون قانون وجود دارد تا ده فرمان را
قابل اجرا سازند.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=BO52rYapNuY

تمام خانههای بیمهمان گوری بیش نیستند.
***
تمام دانشها بدون کار بیهودهاند و تمام کارهای بدون عشق
بی معنی.
***
هر کاری که انسان در خفا و در پناه تاریکی شب انجام میدهد
زمانی در روشنائی روز فاش خواهد گشت.
***
هر آنچه که دارائید روزی داده خواهد گشت؛ از این رو آن را
حالا بدهید، زیرا زمان بخشیدن از آن شماست و نه ارثتان.
***
وقتی از روحم پرسیدم ابدیت با آرزوهائی که ما جمع کردهایم
چه میکند او پاسخ داد: من ابدیت هستم!
***
در قعر قلب هر زمستانی جد یک بهار قرار دارد و در پشت حجاب
هر شبی یک صبح خندان مخفیست.
***
کار عشقیست قابل رویت و اگر شما نمیتوانید با عشق و رغبت
کار کنید بنابراین بهتر است کارتان را ترک کرده و کنار دروازه صومعه بنشینید تا از
کسانیکه با خوشحالی کار میکنند صدقه درخواست کنید.
***
شماها میخواهید از زمان یک رود بسازید، در کنار ساحلش
بنشینید و جریان آب را تماشا کنید. اما بیزمانی در شماها از بیزمانی زندگی آگاه
است و میداند که دیروز چیزی بیشتر از خاطره امروز نمیباشد و فردا رویای امروز
است.
***
درختها شعریاند که زمین در آسمان مینویسد. ما آنها را قطع
و به کاغذ تبدیل میکنیم تا خلاء خود را بر رویش بیان کنیم.
***
خلقی قابل ترحم است که رهبرش یک روباه، فیلسوفش یک شیاد و
هنرش از تقلید تشکیل شده باشد.
***
شخصی که ترس نمیشناسد شجاع نیست، شجاع آنکسیست که ترس را
میشناسد و مغلوبش میسازد.
***
قربانی ضعفهای انسانی گشتن بهتر از تعلق داشتن به اقویا و
ستمگرانیست که گلهای زندگی را لگدمال میکنند.
***
بیدار گشتن بهار و ظهور شفق را تماشا کنید! زیبائی به
کسانیکه تماشایش میکنند خود را آشکار میسازد.
***
من قبل از آنکه عشق را بشناسم آن را در اشعارم میسرودم؛ پس شناختن عشق ملودیها در هوا حل و واژهها لال میگشتند.
***
چشم یک روز گفت: "من در پشت این درهها در میان بخار
آبی رنگی یک کوه میبینم. آیا آن کوه زیبا نیست؟
گوش استراق سمع کرد و پس از لحظهای گفت: "کوه کجاست؟
من صدای هیچ کوهی را نمیشنوم!"
سپس دست گفت: "من بیهوده سعی میکنم آن را لمس کنم. من
کوهی پیدا نمیکنم!"
بینی گفت: "من هیچ بوئی استشمام نمیکنم. آنجا کوهی
نیست!
چشم در این هنگام خود را به سمت دیگری میچرخاند. بقیه اما به
بحث در باره این فریب عجیب ادامه میدهند و به این نتیجه میرسند: "چشم یک
چیزیش میشود!"
***
دیروز چیزی نیست بجز خاطره امروز و فردا رویای امروز. آیا
زمان مانند عشق غیر قابل تقسیم و افسار گسیخته نمیباشد؟ اجازه دهید امروز گذشته
را با خاطره در آغوش گیرد و آینده را با شوق.
***
زندگی بدون عشق مانند درختیست بدون شکوفه و میوه، و عشق
بدون زیبائی مانند گلیست بی عطر.
***
در آغاز سکوت در ما بود؛ بعد فصاحت را اکتساب کردیم.
***
چهچهه زدن پرندگان انسان را از بیتفاوتی بیدار میسازد. او
به ترانه آنها گوش میسپارد و خرد کسی که ترانه شیرین پرندگان و همچنین احساسات
لطیف انسانها را خلق کرده است ستایش میکند.
***
آنچه که به نظر تو زشت میآید فقط یک توهم ظاهری در برابر
درونت میباشد.
***
شادی زندگی تو مانند پرندهایست که دوستش میداری. تو خود
را با دانههای دلت به او نزدیک میکنی و او را با نور چشمانت سیراب میسازی.
***
درد تنهائیم را ابتدا زمانی احساس کردم که انسانها یاوهگوئیهایم
را ستودند و به فضیلت سکوتم توهین روا داشتند.
***
اگر عقل به تنهائی حکومت کند یک نیروی بازدارنده است و شوق شعلهای
که تا خودتخریبی خویش میسوزد بی پناه میباشد.
***
زیرا که در دوستی تمام افکار، تمام آرزوها، تمام انتظارها
بدون واژهها متولد میشوند و با شادیای که به تشویق محتاج نیست تقسیم میگردند.
***
عشقی که بجز تجلی رمز و راز خود در پی یافتن چیز دیگری
میباشد عشق نیست، بلکه فقط توری به دور انداخته گشته است: و فقط بی تورها گرفتار
میگردند.
***
مرگ چه معنای دیگری بجز لخت در باد ایستادن و در خورشید ذوب
گشتن میتواند داشته باشد! و نفس کشیدن چه معنای دیگری میتواند داشته باشد بجز آزاد
ساختن نفس از جزر و مد بی قرارش تا به این وسیله صعود کرده، خود را بگستراند و بتواند
بدون مانعی خدا را جستجو کند؟
***
تشنگی روح عذابآورتر از تشنگیایست که با آب آرام میگیرد،
و وحشت روح عذابآورتر از نگرانی بخاطر امنیت بدن است.
***
قابل ترحمترین انسان کسیست که رویاهایش را تبدیل به طلا و
نقره میکند.
***
نخستین نگاه عشاق شباهت به حرف خدا دارد، وقتی که میگوید:
"باش!"
***
هنگامیکه اولین شاعر جهان تیر و کمان را به کناری نهاد و
کوشش کرد به دوستانش توضیح دهد که وقتی در برابر خود عظمت شفق را دیده دروناً چه
احساسی کرده است باید بطرز قابل ترحمی رنج برده باشد.
***
رودخانه بیتفاوت از اینکه چرخ آسیاب شکسته باشد یا نه به
راهش به سوی دریا ادامه میدهد.
***
روح توسط نگاهها و واژهها خود را آشکار میسازد. زیرا که
روح محل سکونت ماست، چشمان ما پنجرهها و لبان ما رسولانش میباشند.
***
انسان نمیداند که چگونه روح از اسارت ماده رها میگردد ــ
بجز پس از رهائی آن.
***
انسان هرگز چیزی را اختراع نمیکند، او فقط آن را کشف میکند.
***
حجابی که چشمانتان را تیره میسازد با دستان کسانیکه آن را
بافتهاند برداشته میشود.
***
مرگ شبیه به دریاست، چیزهای سبک به راحتی از آن میگذرند،
در حالیکه چیزهای سنگین در آن فرو میروند.
***
انسان واقعاً بزرگ کسیست که بر کسی فرمان نمیراند و کسی
بر او مسلط نیست.
***
انعکاس آفتاب در یک قطره شبنم زیبائی کمتری از خود آفتاب
ندارد و بازتاب زندگی در روحتان کمارزشتر از خود زندگی نمیباشد.
***
اراده انسان همانقدر کم میتواند اراده خدا را خم سازد که
یک ستارهشناس بتواند جریان حرکت ستارهها را تغییر دهد.
***
کسیکه فهم دارد برایم نامه قابل فهم مینویسد و آدم احمق نامه
احمقانه. من فکر میکنم که حق با هر دو باشد.
***
کسی را که مار در روز نمیگزد و گرگها در شب به او حمله
نمیکنند در باره روزها و شبهای زندگی خود را به دست توهمات میسپرد.
***
فردی که با جوهر مینویسد قابل مقایسه با کسیکه با خون دلش
مینویسد نمیباشد.
***
شعر عقیده نیست که آدم آن را بیان کند. شعر یک ترانه است که
از زخمی خونین یا لبخند یک دهان برمیخیزد.
***
ریسمانهائی که غم را بین دو روح گره میزنند قویتر از
ریسمانهای سعادتند، و عشقی که با اشگ مهر و موم میگردد تا ابد پاک و زیبا میماند.
***
عشق محدود تلاش برای تصاحب دیگران دارد اما عشق نامحدود چیزی
بجز عشق تقاضا نمیکند.
***
گلهای بهاری رویاهای زمستانند.
***
فاصله بین شما و همسایهتان که دوست نمیدارید طولانیتر از
فاصله میان شما و محبوبتان که در پشت هفت کشور و هفت دریا زندگی میکند است. زیرا
که در خاطره فاصلهای وجود ندارد؛ فقط در فراموشی پرتگاهی خود را میگشاید که نه
صدای شما و نه چشمانتان قادر به پل ساختن بر روی آن میباشد.
***
ابدیت فقط عشق را حفظ میکند، زیرا که عشق طبیعتی همسان با
ابدیت دارد.
***
حقیقت بزرگی که طبیعت تحقق میبخشد توسط زبان بشری از یکی
به دیگری داده نمیشود. حقیقت سکوت را ترجیح میدهد تا پیامش را به روحهای عاشق خبر
دهد.
***
دست عشقی که روح من با روح تو را متحد ساخته است قویتر از
دست کشیشیست که بدنم را به اراده زوجم تسلیم ساخت.
***
جوانان دارای دو بال میباشند و پرهایشان شعر و عصبهایشان
تخیل است.
***
هنر یک گام از شناختههای قابل مشاهده به ناشناختههای
پنهان است.
***
بشریت رودی از نور است که از متناهی به نامتناهی جاریست.
***
بصیرت بشر خود را به نور ضعیف شمع عادت داده است و دیگر
تحمل نگاه کردن به نور آفتاب را ندارد.
***
سکهای که تو در دست دراز شدهای قرار میدهی، مانند یک
حلقه طلائیست که قلب انسانی تو را به قلب الهی پیوند میزند.
***
موسیقی زبان مشترک تمام ملتهای این زمین است.
***
تأثیر موسیقی مانند آفتابیست که با پرتو خویش تمام گلهای
مزرعه را زنده میسازد.
***
طبیعت دست دوستی به سمت ما دراز میکند، او از ما دعوت میکند
که از زیبائیش لذت ببریم؛ اما ما از سکوتش میترسیم و به شهرها فرار میکنیم،
جائیکه با دیدن گرگ برای فرار مانند گله گوسفند به هم فشار میآوریم.
***
تمایلات قلب مانند شاخههای یک درخت سرو تقسیم شدهاند.
وقتی درخت یکی از ساقههایش را توسط ضربه قوی یک تبر از دست میدهد رنج میبرد،
اما او نمیمیرد. او تمام نیروی زندگیش را در ساقه بعدی به جریان میاندازد، با
این نیت که این ساقه رشد کند و جای خالی شکاف را پر سازد.
***
زیبائی در قلب یک انسان والاتر از زیبائیهائیست که با چشم
دیده میگردند.
***
زیبائی در چهره قرار ندارد. زیبائی نوریست در قلب.
***
مشکلاتی که ما برای تحقق بخشیدن به یک هدف با آنها برخورد
میکنیم کوتاهترین راه رسیدن به آن هدف میباشند.
***
آفتاب اشتیاق به نور را به همه موجودات میآموزد. اما این
شب است که به ما ستارهها را نشان میدهد.
***
اشگهای جوانان مانند قطرات شبنم بر روی گلبرگهای گل سرخ
میمانند، در حالیکه بر روی چهرههای قدیمی به برگهای زرد پائیزی شبیهاند
که وقتی زمستان عمر نزدیک میگردد باد آنها را پخش میکند و با خود میبرد.
***
اغراق حقیقتیست که آرامشش را از دست داده است.
***
حقیقت مانند تمام چیزهای خوب و زیبای این جهان میباشد:
تأثیراتش را تنها برای کسی که بیرحمی دروغ و دوروئی را احساس کرده است فاش میسازد.
***
حقیقتی که نیاز به اثبات داشته باشد نیمی از حقیقت است.
***
گرگها در تاریکی شب به گوسفند حمله میبرند، اما لکههای
خون بر سنگهای دره مینشینند، و این جنایت هنگامی که آفتاب طلوع میکند برای همه
قابل مشاهده میگردد.
***
رضایت رفته بود تا در شهرها، جائیکه فساد و شهوت حاکمند
موعظه کند. و ما در اینجا به او محتاج نیستیم، زیرا سعادت در جستجوی رضایت نمیباشد.
سعادت خواستار وحدت است، در حالیکه رضایت در جستجوی دفع کردنیست که فراموشی به آن
زندگی میبخشد.
***
این زندگی در جهان ــ با هر آنچه که در آن است ــ یک
رویاست و بیدار گشتن از این رویا همان مرگ میباشد.
***
وقتی به آفتاب پشت کنی فقط سایهات را میبینی.
***
درختی که در یک غار رشد میکند میوه نمیدهد.
***
دانه پنهان درون دل سیب باغیست نامرئی. اما وقتی این
دانه بر روی زمینی سنگی بیفتد هیچ چیز به بار نمیآورد.
***
مردی یک مرد دیگر را میکشد و انسانها او را قاتل مینامند،
اما کسی را که دستور کشتن او را میدهد یک قاضی عادل مینامند.
***
در حال تماشای یک قطره شبنم راز دریا را کشف کردم.
***
خاطره نوعی از ملاقات است و فراموشی یک نوع رهائی.
***
بخشیدن وقتی از تو خواهش میشود خوب است اما بهتر است که
بدون خواهش و از روی درک احتیاج دیگران ببخشی.
***
نمک باید چیز مقدس غیر معمولیای باشد: در اشگهای چشممان
و در دریا نمک یافت میگردد.
***
یک بار یک فیلسوف به رفتگری که مشغول کار کردن بود برخورد
میکند.
فیلسوف به رفتگر میگوید:
"من برای تو متأسفم. کار تو کاری سخت و کثیف
است."
رفتگر به او جواب میدهد:
"خیلی ممنون، آقا. اما به من بگو، کار تو چیست؟"
فیلسوف جواب میدهد:
"من روح، رفتار و آرزوهای انسان را کاوش میکنم."
در این وقت رفتگر به جارو کردن ادامه میدهد و با لبخند میگوید:
"من هم برای تو متأسفم."
***
زندگی روزانه شما معبد و مذهبتان میباشد.
***
شادیتان رنج بدون ماسک شماست.
***
قلبهایتان در سکوت رازهای روزها و شبها را میشناسند. اما
گوشهایتان تشنه نغمههای دانش قلبهایتان میباشند. شماها میخواهید آنچه را که
همیشه در افکارتان میدانستهاید با کمک واژهها بدانید.
***
کودکان شما کودکانتان نیستند! آنها پسران و دختران اشتیاق
زندگی برای برآورده ساختنند.
***
ترقی در بهبود آنچه که بوده است نمیباشد بلکه در انجام
آنچه که خواهد گشت.
***
اگر قلبی وجود نمیداشت که بتوانی با آن دوست داشته باشی
چیزی نمیبودی بجز گرد و غبار ریزی که باد آن را با خود میبرد.
***
آیا رسیدن پرتو روحی به روح دیگر و زمزمه قلبی به قلب دیگر در
سکوت رخ نمیدهد؟
***
آیا اشتباه بزرگتری از به اشتباه انسانهای دیگر آگاه بودن
وجود دارد؟
***
خدا با این نیت به روحتان بال بخشیده تا با آنها به سوی آسمان
آزادی و عشق پرواز کنید. چرا بالهایتان را قطع میکنید و مانند حشرات بر سطح زمین
میخزید؟
***
مرا از خردی که نمیگرید، از فلسفهای که نمیخندد و از
بزرگیای که در برابر کودکان تعظیم نمیکند دور ساز.
***
من به شما بخشیدن را آموزش نمیدهم بلکه دریافت کردن را، و
نه چشمپوشی کردن بلکه تحقق بخشیدن را، و نه تسلیم گشتن بلکه درک کردن را همراه با
یک لبخند بر روی لب.
***
من به زندگی گفتم: "من میخواهم حرف زدن مرگ را گوش
دهم." و زندگی کمی صدایش را بلند کرد و گفت: "حالا او را میشنوی."
***
من به دنیا آمدم تا در درخشش عشق و در نور زیبائی زندگی
کنم. هر دو تصویر خدا میباشند.
***
شماها با عجله غذا میخورید، اما هنگام رفتن با آسودگی خاطر
میروید. چرا با پاهایتان غذا نمیخورید و بر روی دستهایتان راه نمیروید؟
***
در پائیز تمام نگرانیهایم را دور هم گرد آوردم و آنها را
در باغچهام چال کردم. وقتی بهار دوباره بازگشت ــ در آپریل ــ تا با زمین ازدواج
کند، در این وقت در باغچهام گلهای زیبائی شکفتند.
***
دانش ساکتتان از آن دنیا در عمق امیدها و آرزوهایتان قرار
دارد؛ و قلبهایتان مانند بذری که در زیر برف مشغول رویا دیدن است خواب بهار میبینند.
به خوابهایتان اعتماد کنید، زیرا در آنها درب ابدیت مخفی است.
***
در هر زمستانی یک بهار لرزان قرار دارد و در پشت حجاب هر
شب یک صبح خندان پنهان است.
***
آیا آنچه قلب فکر میکند و آنچه چشم میبیند به یک اندازه دارای
حقیقت نیستند؟
***
مسیح به این دنیا نیامد تا به انسانها بیاموزد که در کنار
کلبهها و خانههای تنگ کلیساهای بسیار هیجانانگیز و معبدهای عظیم بسازند، بلکه
او آمد تا قلب انسانها را به عبادتگاه، روحشان را به محراب و روانشان را به یک کشیش
مبدل سازد.
***
شماها میتوانستید از عطر زمین زندگی و مانند گیاهی از
نور تغذیه کنید! اما چون شماها باید بکشید تا غذا بخورید و از تازه متولدین شیر
مادر را میدزدید تا تشنگیتان را رفع کنید بنابراین اجازه میدهید که این عملی
مومنانه به حساب آید.
***
زندگی بدون آزادی مانند بدنی بی روح است.
***
زندگی و مرگ یکیاند، همانطور که رود و دریا یکی میباشند.
***
عشق نه چیزی را تصاحب میکند و نه اجازه میدهد که او را
تصاحب کنند؛ زیرا دوست داشتن برای عشق کافیست.
***
عشق درست مانند مرگ همه چیز را تغییر میدهد.
***
عشقی که مدام از نو شکل نگیرد مرتب میمیرد.
***
عشقی که خودش را هر روز تازه نسازد عادت میگردد و سپس
بردگی.
***
من ترجیح میدهم به قشر فقیر با رویاها و آرزوهائی که باید
برآورده گردند متعلق باشم و نه به قشر دارای بدون رویا و آرزو.
***
هیچکس بدون عبور از مسیر شب نمیتواند به صبح برسد.
***
هیچکس نمیتواند چیزی را که در نور کم دانشتان در حال چرت
زدن نباشد برایتان آشکار سازد.
***
یک مشت خاک خوب بردار. شاید دانهای یا کرمی در آن بیابی.
اگر دستهایت بقدر کافی صبور باشند دانه یک جنگل خواهد گشت و کرم گلهای از موجودات
بالدار.
***
آنها فقط با رازهای موجود در قلبشان میتوانند به رازهای
قلبمان پی ببرند.
***
فقط لالها به یک آدم پر حرف حسادت میکنند.
***
آوازه سایه شوقیست که در نور ایستاده.
***
یک دانه در خاک بکار و خاک برایت یک گل بیرون میدهد. رویاهایت
را رو به سمت آسمان بکشان و آسمان معشوقت را برای تو به ارمغان خواهد آورد.
***
زیبائی آن چیزیست که روحت به خود جذب میکند.
***
زیبائی جاودانگیایست که خود را در یک آینه تماشا میکند.
اما جاودانگی و آینه شماها میباشید.
***
زندگی برای کسیکه که مرگ آرزو میکند اما بخاطر خویشان و
دوستانش به زندگی ادامه میدهد سخت است.
***
همدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر اسارت نسازید.
***
خود را آشفته احساس کردن آغاز دانش است.
***
با غم و اندوه از مرگم صحبت نکنید، بلکه چشمهایتان را
ببندید و شماها مرا در جمع خود خواهید دید، حالا و همیشه.
***
مدارا عشقیست با باری از غرور بر دوش.
***
کسیکه جسمی را از میان بردارد به مرگ محکوم میگردد؛ اما
کسیکه روح را میکشد ناشناس مانده جان بدر میبرد.
***
برای درک عقل و قلب یک انسان دیگر نگاه نکن چه بدست آورده
بلکه به چیزی که او مشتاق است بنگر.
***
کسیکه فرشتگان و شیاطین را در معجزات و رنجهای زندگی ندیده
باشد قلبش بدون شناخت و روحش بدون فهم باقی میماند.
***
مادر کل خلقت روح جهان است که بدون آغاز و پایان میباشد و
سرچشمه زیبائی عشق است.
***
فکر نکن میتوانی روند عشق را هدایت کنی، زیرا این عشق است
که اگر تو را سزاوار بداند روندت را هدایت میکند.
***
و از زمانهای پیش چنین بوده است که عشق ابتدا در ساعت
جدائی به عمق خویش پی میبرد.
***
و ترس در برابر نیاز اگر خود نیاز نباشد پس چه میتواند
باشد؟ آیا ترس در برابر تشنگی وقتی چاههایتان از آب پر است همان تشنگی واقعی
سیراب ناشدنی نمیباشد؟
***
و اگر اولین نگاه شبیه دانهایست که الهه عشق در مزرعه قلب
انسان میکارد، بنابراین اولین بوسه نیز شبیه به اولین گل در اولین شاخه درخت
زندگی میباشد.
***
اگر ترسی وجود دارد که میخواهید آن را فراری دهید، بدانید
که جایگاه این ترس در قلب خودتان میباشد و نه در دست کسی که از او میترسید.
***
و کسیکه شیوه زندگیش را توسط آموزشهای رسوم محدود میسازد
پرنده آوازخوانش را در قفس محبوس میسازد.
***
ثروت هم مانند عشق عمل میکند: کسانی را که او را برای خود
نگاه میدارند میکشد اما به کسیکه او را به دیگری میدهد زندگی هدیه میکند.
***
و چگونه میخواهید از روزها و شبهایتان خود را بالا بکشید
اگر که زنجیرهائی را که در سپیده دم ساعات ظهرتان ایجاد کردهاید پاره نکنید؟
***
فراموش نکن سالهائی که در آنها بذرها به جنگلها و کرمها
به فرشتهها تغییر یافتهاند یک قسمت از امروز هستند مانند تمام سالها.
***
اعتماد واحهی قلب است و کاروان فکر هرگز به آن نمیرسد.
***
بسیاری از آموزشها مانند شیشه پنجره میمانند. ما از پشت
آن حقیقت را میبینیم اما شیشه پنجره ما را از واقعیت جدا میسازد.
***
وقتی خرد برای گریستن بی حد مغرور میگردد و بیش از اندازه
جدی برای خندیدن و برای دیدن چیزهای دیگری بجز خود خویش را بزرگ میبیند آنوقت
لحظهایست که خرد دیگر خرد نمیباشد.
***
وقتی تو به پایان آنچه که باید میدانستی میرسی تازه در
ابتدای آنچه باید حس کنی ایستادهای.
***
اگر میخواهید یک مستبد را خلع کنید بنابراین تلاش ورزید ابتدا
تاج و تختی را ویران سازید که برایش در قلبتان ساختهاید!
***
وقتی تاریکی شما را در خود میپیچاند بگوئید: "تاریکی
فقط سپیده دمیست که انتظار متولد گشتن میکشد؛ و حتی اگر رنج و عذابهای شب بر من
سنگینی کنند باز صبح در من و همچنین بر روی تپهها متولد خواهد گشت."
***
اگر شماها تاریکی درون خویش را برای تسلی دادن به خود در
فضا به دست فراموشی میسپرید، پس بنابراین باید برای شاد گشتن نیز طلوع صبح قلبتان
را در همانجا پراکنده سازید.
***
وقتی نمیتوانید بیشتر از این در خلوت قلبهای خود باقی
بمانید آن را با لبهایتان زندگی میکنید، و واژه برایتان دور گشتن از هدف و وقت
گذراندن است.
***
کسی که به حقیقت گوش میسپارد از کسی که حقیقت را بیان میکند
کمتر نمیباشد.
***
فرد شاکی به زندگی مشکوک است.
***
چه محدود است بینشی که فعالیت مورچه را بالاتر از آواز ملخ
میداند.
***
چه نابیناست آنکه به تو برای آنچیزی که از قلبت برمیدارد
از جیبش میبخشد.
***
همانطور که یک برگ بدون دانستن خاموش کل درخت زرد نمیگردد یک
مجرم هم نمیتواند بدون خواست پنهان همه شماها جرمی انجام دهد.
***
چه کم عقل است آدمی که نفرت در چشمانش را با لبخند لبانش
وصله میزند.
***
عشق من، چه عمیق است دریای خواب و صبح در این جهان چه فاصله
دوری دارد!
***
ما فقط برای کشف زیبائی زندگی میکنیم. بقیه چیزها نوعی
انتظار میباشند.
***
همه ما در زندانیم، اما بعضی از ما در سلولهای با پنجره و بعضی
در سلولهای بی پنجره.
***
ما اغلب برای کودکان لالائی میخوانیم تا بتوانیم با آن
خودمان به خواب رویم.
***
ما اگر به تصورات خویش از وزن و اندازه چنان محکم
نمیچسبیدیم در مقابل کرم شبتاب همانطور با احترام میایستادیم که در مقابل آفتاب میایستیم.
***
دانش بذر را افزایش میدهد اما آن را نمیپاشاند.
***
آیا نمیدانید که نمایندگان دین و نمایندگان حکومت دست به
دست هم میدهند تا شماها را به زانو درآورند، تا شماها را خوار سازند و خون قلبتان
را قطره به قطره بمکند؟
***
ای توکا ترانهات را چهچهه بزن و غم و نگرانی را فراری ده.
در صدای تو صدائیست که در گوش ِ گوش من نفوذ میکند.
همه انسانها یکیاند. آنچه که آنها را متفاوت میسازد نامیست
که به آنها داده میشود.
***
هر آنچه خلق گشته نابود شدنیست، به تلاشتان ادامه دهید،
زحمت بکشید و پیوسته هوشیار باشید.
***
تمام شادیهای جهان از آرزوی خوشبختی برای دیگران ناشی میگردد.
***
همه چیز از بین رفتنیست و از این رو پر رنج و عذاب.
***
منشاء تمام بیعدالتیها در ذهن است. وقتی ذهن تغییر یابد، بنابراین
چگونه میتواند بی عدالتی باقی بماند؟
***
همه چیز را درک کردن یعنی عفو کردن همه چیز.
***
تمام آنچه که ما میباشیم نتیجه اندیشههائیست که
کردهایم.
***
به خشم محکم چسبیدن شبیه به آن میماند که تو یک قطعه ذغال
گداخته را به قصد پرتاب به سمت کسی در دست خود نگاه داری ــ آنکه در این حال میسوزد
خودت میباشی.
***
حتی یک سفر هزار کیلومتری هم با یک قدم آغاز میگردد.
***
خودت را مشاهده کن و معتاد مشاهده دیگران نگرد.
***
صبوری بهترین عبادت است.
***
راز انسان ویژه در اغلب موارد چیزی بجز پایداری نمیباشد.
***
سعادت در درونمان قرار دارد و نه در چیزها.
***
زندگی بی وقفه توپها را به سمت ما پرتاب میکند. ما میتوانیم
جا خالی بدهیم، یا آنها را بگیریم و یا بگذاریم که توپها به ما اصابت کنند.
***
ذهن همه چیز است ــ آنچه امروز بیندیشی فردا همان خواهی
گشت.
***
من اراده را مؤثر واقع شدن مینامم، زیرا وقتی اراده آنجا
باشد بنابراین آدم تأثیر میگذارد، چه با واژهها و چه با افکار و کارها.
***
ذهن منبع تمام آشفتگیهاست.
***
انسان به این خاطر رنج میبرد چون مایل به صاحب گشتن و
نگاهداری چیزهائیست که ماهیتشان زودگذر بودن است.
***
ایمان واقعی توسط صحبتهای یک معلم خوب و اندیشه خود شخص تکامل
مییابد.
***
مسیر عبور در آسمان قرار ندارد. مسیر عبور جایش در قلب است.
***
کار نجار با چوب است. کار تیرانداز کمان خم کردن. و کار فرد
خردمند شکل دادن به خود است.
***
اصیلترین شیوه کسب شناخت اندیشه و تعمق کردن است، سادهترین
روش تقلید نمودن و تلخترین روش تجربه کردن میبابشد.
***
بذرهای گذشته میوههای آیندهاند.
***
زمان آموزگار بزرگیست، اما بدبختانه شاگردانش را میکشد.
***
این جهان در گذر است و تمام چیزهای مهم پرواز کنان سپری میگردند.
هر یک از ما باید از رویای خود بیدار گردیم. زمان را نباید از دست داد. باید بدون
توقف تلاش کرد!
***
تو امروز آنچیزی هستی که دیروز اندیشیدهای. و فردا آنچیزی
خواهی گشت که امروز میاندیشی.
***
تو لبخند میزنی و جهان خود را تغییر میدهد.
***
انسانی که کم میآموزد مانند گاو نریست که از میان زندگی
میگذرد؛ فقط بر گوشتش افزوده میگردد و نه بر عقلش.
***
یک واژه شیرین اغلب بیشتر از آب و سایه آدم را سر حال میآورد.
***
یک انسان دانا نمیتواند باور کند که سعادت و رنج میتوانند
بدون علت باشند.
***
در عمق تمام نواقص یک کمال وجود دارد، در عمق تمام تحیرها یک
آرامش و در عمق تمام نگرانیها و نیازهای دنیوی یک هدف.
***
هیچ راهی به سمت سعادت وجود ندارد. سعادتمند بودن راه است.
***
فقط یک زمان وجود دارد که از خواب بیدار گشتن در آن ضروریست
و آن زمان حال است.
***
فقط یک انسان خوب بودن هیچ فایدهای ندارد وقتی آدم دست به هیچ
کاری نزند!
***
فرم خلاء است و خلاء شکل.
***
در اعمالت کاملاً حل گرد و فکر کن که این آخرین کار تو میباشد.
***
به شایعات صرف باور نکن؛ به سنتها اعتقاد نداشته باش زیرا
که آنها قدیمیاند.
***
هیچ چیز را باور نکن، چونکه یک فرد خردمند آن را گفته است.
هیچ چیز را باور نکن، چونکه همه آن را باور میکنند.
هیچ چیز را باور نکن، چونکه آن نوشته شده است.
هیچ چیز را باور نکن، چونکه مقدس شمرده میشود.
فقط آن چیزی را باور کن که خودت به حقیقتش پی بردهای.
***
کتابهای مقدس را باور نکنید، معلمان را باور نکنید، مرا هم
باور نکنید. فقط آنچیزی را باور کنید که خودتان با دقت بررسی کرده و آن را برای
خدمت به آسایش خویش به رسمیت شناختهاید.
***
یک کلمه از حرفهائی را که من میزنم نباید به این خاطر که
بودا و یک مرجع صاحب نظر برای شما هستم باور کنید. با خیال راحت شک کنید، اما آنها
را ناممکن ندانید، آنها را امتحان کنید و خودتان همه چیز را ببینید و تجربه کنید!
***
خوب سفر کردن بهتر از به مقصد رسیدن است.
***
نفرت توسط نفرت شکست نمیخورد. فتح کننده نفرت عشق است.
***
مرگ بر کسی که بینش بدست آورده و آن را حفظ کرده باشد مسلط
نمیگردد.
***
این جهان در تغییر مدام است و رشد و فروپاشی ماهیت واقعی آن
میباشد. چیزها ظاهر و دوباره محو میگردند، خوشا به حال کسی که با فراق
باز فقط ساده آن را تماشا کند.
***
در زمانهائی که در آنها انسانها بدتر میشوند و آموزههای
واقعی نابود میگردند تعداد قوانین افزایش مییابند.
***
هر یک از ما یک خداست. هر یک از ما یک دانای مطلق است. ما برای
گوش دادن به دانش خویش باید فقط ضمیر آگاهمان را بگشائیم.
***
هر زندگیای اندازه درد و رنج خود را داراست. گاهی اوقات این
رنج حتی باعث بیداریمان میگردد.
***
به دنبال گذشته ندوید و خود را در آینده گم نسازید. گذشته
دیگر وجود ندارد. آینده هنوز از راه نرسیده است. زندگی اینجا و اکنون است.
***
در جهان زندگی کن و فقط تکیه بر خود نما: تکیه بر چیزها
نکن، از تمام چیزها رها باش.
***
هر روز برای نگرانیهایت نیم ساعت وقت بگذار و در این وقت
چرت کوتاهی بزن.
***
رها ساختن را بیاموز. این کلید سعادت است.
***
تحسین و سرزنش فرد خردمند را از تعادل خارج نمیسازد.
***
امیدوارم همه موجودات آرامش درونی را تجربه کنند و معنای
واقعی زندگی انسانی را تحقق بخشند.
***
قلبم پس از ندامت مانند ابریست سبک که بی خیال در آسمان
پرواز میکند.
***
فقط باید در درون خویش آرامش را جست و نه در خارج خود. کسیکه
آرامش درون را یافته باشد نه به چیزی محکم میچسبد و نه چیزی را میپذیرد.
***
به شروع کار پاداش داده نمیشود، بلکه فقط و فقط به تاب
آوردن.
***
آنکه از همه بهتر است بهترین نمیباشد، بلکه آنکه بر خود
غلبه کرده بهترین میباشد.
***
نه، نگاه نکن که دیگری چه اشتباهی کرده یا چه غفلتی ورزیده.
به خودت بنگر و ببین چه کردهای و غفلتت کجا بوده است.
***
هیچکس بجز خودمان نمیتواند بر ما تسلط یابد. اگر این را درک
کنیم رها خواهیم گشت.
***
بجز خود ما هیچکس ما را نجات نمیدهد. کسی قادر و مجاز به
این کار نیست. ما باید خود این راه را برویم.
***
نور ستارهها خود را تنها در برکه آرام منعکس میسازند.
***
فقط تعداد اندکی پی میبرند که شکیبائی صبور میسازد.
***
از حقیقت و از پشتکار و تسلط فضیلانه ثروتمند بودن و در این
حال کلمات خوب بر زبان راندن والاترین رستگاری را به ارمغان میآورد.
***
صلح و آرامش را نمیتوان با پول خرید.
***
فرد خردمند با شفافیت شادابش مانند دریائی پر عمق و دارای آب
زلال آرام است.
***
همانطور که کشتزار توسط علفهای هرز خراب میگردد انسان هم
توسط حرص و طمعش فاسد شدنیست.
***
اگر سیم یک ساز زهی را بیش از اندازه بکشی پاره میگردد.
اگر آن را بیش از حد شل بکشی دیگر با آن قادر به نواختن نیستی.
***
هر کاری که میخواهی بکن، اما نه به این خاطر که مجبور به
انجام دادنش باشی.
***
کل هستی ما مانند ابری در پائیز زودگذر است؛ تولد و مرگ موجودات
مانند حرکات رقص به نظر میآیند. یک زندگی مانند رعد و برق در آسمان است، صدایش مانند
سیلی که از کوه سرازیر میگردد سریع میگذرد.
***
قرار ملاقات ما با زندگی در لحظه اکنون است. و محل ملاقات
درست آنجائیست که ما خود را در آن مییابیم.
***
ناپایداری مشخصه هر وضعیت و موقعیتیست که تو به آنها برخورد
خواهی کرد. همه چیز خود را تغییر خواهند داد و ناپدید خواهند گشت یا تو را دیگر
بیشتر خرسند نخواهند ساخت.
***
فرد صالح از آسیب رساندن به موجودات زنده، دروغ و تهمت دوری
میجوید و از این کارها متنفر است. او حقیقت را بیان میکند و در برابر انسانها
صادق است. واژههائی به کار میبرد که یگانگی میبخشند.
***
چشمهایت را در برابر رنج نبند و نگذار که ضمیر آگاهت بخاطر
بودن رنج بی حس گردد.
***
در گذشته توقف نکن، خواب آینده را نبین. خودت را بر لحظه
حاضر متمرکز ساز.
***
واژههای واقعی نامطبوعند و واژههای مطبوع غیر واقعی.
***
وقتی بوجود آمدن و از بین رفتن پی در پی هرچه مادی و معنویست
دیده شود سپس شادی واقعی ایجاد میگردد. اینجا قلمرو کسانیست که نمیمیرند.
***
اگر نظرت مخالف با آموزش من است بنابراین باید نظرت را پی
گیری.
***
اگر دارای مشکلی میباشی تلاش کن آن را حل کنی. نمیتوانی
آن را حل کنی، پس از آن مشکل نساز.
***
اگر میخواهی بدانی چه شخصی بودهای بنابراین نگاه کن و
ببین حالا که هستی. اگر میخواهی بدانی چه فردی خواهی گشت، بنابراین به آنچه انجام
میدهی بنگر.
***
فرد عاشق حتی قادر به انجام کارهای ناممکن است.
***
شخصی که میخواهد ثروتش را افزایش دهد باید برای مثال زنبورها
را نمونه قرار دهد. آنها بدون آنکه به گل آسیب برسانند عسل جمعآوری میکنند. آنها
حتی برای گل مفید هم میباشند. ثروت خود را بدون آنکه منبعاش را ویران سازی جمعآوری کن، سپس بر ثروتت مدام افزوده
خواهد گشت.
***
شخصی که برای انجام تکالیف کوچک خود را بزرگ احساس میکند
برای انجام کارهای بزرگ هنوز کوچک است.
***
آدم دانا شک نمیکند.
***
ما آنچه که میاندیشیم هستیم. همه آنچه که ما هستیم از
افکارمان ناشی میگردد. ما با اندیشه خود جهان را میسازیم.
***
واژهها توانائی ویران ساختن یا التیام بخشیدن دارند. واژههای
صحیح و در عین حال دوستانه قادرند جهانمان را تغییر دهند.
***
شگفتانگیزتر از هرچه سعادت بر روی زمین یا در آسمان و بزرگتر
از امپراتوری بر تمام جهان شادی اولین گام در راه مسیر روشن گشتن است.
***
آه ای مسافر، از دو چیز باید دوری کنی: تمایلات بیهوده و
ریاضت اغراق آمیز بدن.