قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


یک روز آدم برفی‎ای وجود داشت که در وسط جنگلی پوشیده از برف ایستاده و کاملاً از برف ساخته شده بود. او پا نداشت و چشمانش از ذغال بودند و دیگر هیچ چیز و این خیلی کم است. اما در عوض او سرد بود، بطرز وحشتناکی سرد. قندیل یخی پیر بداخلاقی هم که در آن نزدیکی آویزان بود و خیلی سردتر از آدم برفی بود نیز همین عقیده را داشت. او کاملاً ملالت بار به آدم برفی می‎گوید: "شما سردید!". آدم برفی با آزردگی پاسخ می‎دهد: "شما هم سرد هستید". قندیل اندیشمندانه می‎گوید: "بله، این اما کاملاً متفاوت است."
آدم برفی چنان رنجیده بود که اگر پا می‎داشت از آنجا می‎رفت. اما او پا نداشت و بنابراین آنجا می‎ماند، اما تصمیم می‎گیرد که با قندیل نامهربان دیگر صحبت نکند. قندیل در این بین چیز دیگری کشف می‎کند که او را به ملامت کردن برمی‎انگیخت: یک راسو به آنجا می‎آید و سریع و شتابزده از کنار آنها رد می‎شود. قندیل یخی در پشت سر او فریاد می‎کشد: "شما بیش از حد بلندید! اگر من به بلندی شما بودم از خانه بیرون نمی‎رفتم!". راسو شگفتزده و رنجیده می‎گوید: "شما خودتان هم که بلندید!". قندیل با اطمینان گستاخانه‎ای می‎گوید: "بله، این اما کاملاً متفاوت است!"
آدم برفی از روش برخورد قندیل یخی با دیگران عصبانی بود و تا جائیکه برایش امکان داشت خود را از او کنار می‎کشد. در این وقت چیزی بر بالای سر او در میان شاخه‎های پوشیده از برف یک درخت کاج می‎خندد. و وقتی او به بالا نگاه می‎کند یک پری برفی کوچک سفید و سبک بسیار زیبائی را می‎بیند که آن بالا نشسته و موی دراز آویزان شده‎اش را می‎تکاند، طوریکه هزاران ستاره برفی کوچک به پائین و مستقیم بر روی سر آدم برفی بیچاره می‎افتند. پری برفی حالا شادتر و بلندتر می‎خندد و آدم برفی بطور عجیبی زبانش بند می‎آید و دیگر اصلاً نمی‎دانست که چه باید گفت؛ عاقبت می‎گوید: "من نمی‎دانم آن بالا چه چیزی است ...". قندیل در کنار او می‎گوید: "این کاملاً متفاوت است". آدم برفی اما حالش چنان دگرگون شده بود که دیگر صدای قندیل را نمی‎شنید، بلکه مدام به درخت کاج که بر نوک آن پری برفی خود را تاب می‎داد نگاه می‎کرد، و به موی دراز آویزانش که هزاران ستاره برفی کوچک از آن می‎بارید.
آدم برفی اما می‎خواست در مورد چیزی حرف بزند که نمی‎دانست چه چیز می‎باشد و قندیل یخی قطعاً می‎گفت که آن کاملاً متفاوت است. او مدت زیادی در این باره به سختی فکر می‎کند، طوریکه چشم‎های ذغالی‎اش بخاطر فکر کردن بیرون زده و به جلو آمده بودند. عاقبت او می‎دانست که چه می‎خواست بگوید و در این وقت می‎گوید "پری برفی نشسته در زیر نور نقره‎ای ماه، تو باید محبوب قلبم باشی!" و بعد دیگر چیزی نگفت، زیرا او این احساس را داشت که حالا پری برفی باید چیزی بگوئید، و این فکر چندان اشتباه هم نبود.
پری برفی اما هیچ چیز نگفت، بلکه چنان شاد و بلند خندید که درخت کاج پیر که مطمئناً مایل به تکان خوردن نبود عبوس و شگفتزده شاخه‎هایش را تکان می‎دهد و حتی سر و صدای آنها هم قابل شنیدن بود. در این لحظه قلب آدم برفی سرد و بیچاره چنان گرم می‎گردد که از حرارت آن شروع به ذوب شدن می‎کند؛ و این خوب نبود. ابتدا سر او ذوب می‎شود، و این نامطلوب‎تر بود. پری برفی اما در آن بالا بر نوک درخت کاج آرام نشسته بود، می‎خندید، تاب می‎خورد و طوری موی دراز بلندش را تکان می‎داد که هزاران ستاره کوچک برفی به پائین می‎ریختند.
آدم برفی بیچاره مرتب بیشتر ذوب و مرتب کوچک‎تر می‎گشت و این از قلب سوزانش سرچشمه می‎گرفت. و به این نحو ادامه پیدا می‎کند تا اینکه آدم برفی دیگر تقریباً آدم برفی نبود، در این وقت شب کریسمس فرا می‎رسد و فرشته‎ها ستاره‎های نقره‎ای و طلائی در آسمان را تمیز می‎کنند تا در شب کریسمس قشنگ‎تر بدرخشند.
و در این لحظه چیزی شگفت‎انگیز رخ می‎دهد: وقتی پری برفی درخشندگی ستاره‎های شب کریسمس را می‎بیند منقلب می‎گردد و در این وقت به آدم برفی که در آن پائین ایستاده و ذوب می‎گشت و تقریباً دیگر کاملاً ذوب شده بود نگاه می‎کند. در این لحظه قلب پری برفی چنان گرم می‎شود که از درخت بلند کاج رو به پائین سر می‎خورد و لب آدم برفی را می‎بوسد ــ آنمقدار از آن را که هنوز باقی مانده بود. در این لحظه دو قلب سوزان آنها با هم تماس می‎گیرند و طوری سریع ذوب می‎گردند که حتی قندیل هم به این خاطر تعجب می‎کند، هرچند تمام آنچه اتفاق افتاد برایش نفرت انگیز و غیر قابل درک بود.
و به این ترتیب فقط قلب‎های سوزان آن دو بجا می‎ماند، و ملکه برف‎ها آن را برمی‎دارد و به قصر کریستالی خود می‎برد؛ و آنجا بسیار باشکوه و جاودانه است و هرگز ذوب هم نمی‎گردد. و به همه اینها به صدا آمدن ناقوس شب کریسمس را باید افزود. اما هنگامیکه ناقوس‎ها به صدا می‎آیند راسو دوباره از لانه‎اش خارج می‎گردد، چون او شنیدن صدای ناقوس را بسیار دوست می‎داشت؛ و در این وقت می‎بیند که آن دو ناپدید گشته‎اند و می‎گوید: "این دو واقعاً رفته‎اند. این حتماً از جادوی کریسمس بوده است." قندیل با لحنی گستاخانه می‎گوید: "این اما کاملاً متفاوت است!" ــ و راسو خشمگین به لانه‎اش برمی‎گردد.
اما بی درنگ در محلی که آن دو ذوب گشته بودند هزاران هزار دانه کوچک سفید و نرم برف می‎بارد، طوریکه دیگر هیچکس نمی‎توانست چیزی از آنها ببیند و تعریف کند. ــ فقط قندیل یخ آنجا آویزان بود، همانطور که از اول آویزان بود. و بخاطر گرمای قلب هم هرگز ذوب نخواهد گشت و قطعاً در قصر کریستالی ملکه برف‎ها هم نخواهد رفت ــ زیرا که او چیز کاملاً متفاوتی‎ست!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ساعت 23:50  توسط سعید از برلین  | 



باران باریده و سپس قطع شده بود؛ و بعد آنجا بر روی خزه‎های سبز جنگل چیز کوچک و چاق و نامطبوعی نشسته بود و آن یک قارچ سمی بود. قارچ‎های سمی همیشه ناگهانی ظاهر می‎گردند؛ آنها به سادگی آنجا هستند، و وقتی آنها آنجا هستند دیگر نمی‎روند، قطعاً نمی‎روند. آنها بر روی خزه می‎شینند و کاملاً عصبانی و سمی به چشم می‎آیند.
قارچ سمی هم به این صورت آنجا نشسته و عصبانی بود و یک کلاه قرمز داشت که خال‎های سفیدی بر آن نشسته بودند و حاشیه‎اش به شکل وحشتناکی پهن بود. آنچه که در زیر لبه کلاه قرار داشت در واقع هیچ چیز نبود ــ و قارچ آن را اجاره می‎داد.
اول یک خانواده موش در زیر قارچ نقل مکان می‎کنند: یک مادر خاکستری رنگ و تعداد زیادی بچه‎موش‎های کوچک لغزنده. قارچ سمی از تعداد بچه‎موش‎ها اطلاع نداشت. آنها همواره سرزنده و پر تحرک بودند، طوریکه او همیشه یک موش را بجای دو موش می‎شمرد و یا دو موش را بجای یک موش. اما تعداد آنها بسیار زیاد بود. و وقتی مادر موش‎ها مانند اغلب اوقات برای یافتن غذا در خانه نبود سپس بچه‎ها گرگم به هوا بازی می‎کردند و بر روی پنجه‎های نرمشان مانند دیوانه‎ها به سرعت به دور قارچ می‎دویدند، و این واقعاً خنده‎دار دیده می‎شد. اما قارچ سمی از این کارشان خیلی عصبانی بود، او آنجا ایستاده بود و تمام روز و حتی شب‎ها هم وقتی خانواده موش به خواب می‎رفتند عصبانی بود. او مرتب سمی‎تر می‎گشت و عاقبت هنگامیکه او کاملاً سمی سمی می‎گردد و در لحظه‎ایکه از حد گذشتن سم را دیگر نمی‎توانست تحمل کند به مادر موش‎ها می‎گوید: "من شما را از اینجا اخراج می‎کنم! شما دارای بچه هستید! این نفرت انگیز است! شما باید اینجا را ترک کنید!"
مادر موش‎ها گریه و التماس می‎کند و بچه‎ها مینالند و پنجه‎هایشان را به هم می‎مالانند، اما قارچ سمی تسلیم ناشدنی بود. بنابراین خانواده موش برای یافتن خانه جدیدی غمگین از آنجا می‎روند، قارچ سمی اما در کمال عصبانیت تصمیم می‎گیرد که دیگر آنجا را هرگز به یک خانواده اجاره ندهد، بلکه فقط به یک مرد مجرد.
طولی نمی‎کشد که یک مرد جوان، یک قورباغه مجرد مستأجر قارچ سمی می‎گردد. او در ابتدا بسیار مطبوع و ساکت بود و در واقع تا شب می‎خوابید. اما وقتی ماه می‎تابید از خواب برمی‎خاست و در نزدیکی برکه به انجمن آوازخوانی می‎رفت. نمی‎شد گفت که این کار بدی‎ست، اما زمان می‎گذشت و می‎گذشت و قورباغه به خانه بازنمی‎گشت و عاقبت نزدیک صبح با چشمان زشت بزرگی ظاهر می‎گشت و خیلی بلند آواز می‎خواند و در آن حال دهانش را به اندازه‎ای زیاد باز می‎کرد که می‎شد یک مخروط کاج را راحت در آن انداخت. او ترانه محبوب انجمنش را می‎خواند:

همیشه مرطوب و همیشه سبز
از جنس بچه‎قورباغه،
از میان زندگی می‎جهیم ــ
پاها مانند قاب‎دستمال!

بعد قارچ سمی با اوقات تلخی می‎گفت: "اینطور فریاد نکشید! این باعث مزاحمت می‎شود، و در حقیقت مزاحمت شبانه. آیا مگر اصلاً دارای اخلاق نیستید؟". اما قورباغه یک بار دیگر می‎خواند "پاها مانند قاب‎دستمال!" و سپس بسیار با نشاط و بدون خجالت در زیر قارچ سمی دراز می‎کشید، پاهای مرطوبش را روی هم می‎انداخت و به خواب می‎رفت.
قارچ سمی بطرز وحشتناکی عصبانی بود، او تمام شب و تمام روز را عصبانی بود، و حالا هنگامیکه شب می‎شود و قورباغه از خواب برمی‎خیزد تا به انجمن آواز برود، در این وقت قارچ سمی به او می‎گوید: "شما اخراجید! شما به انجمن آواز می‎روید! این نفرت انگیز است، شما باید از اینجا بروید!"
قورباغه اعتراض می‎کند و می‎گوید که انجمن آواز کاملاً بی نقص است و از تعداد زیادی قورباغه مرطوب و ظریف تشکیل شده است ــ اما این هیچ کمکی نمی‎کند و قارچ سمی بر سر حرفش می‎ماند. در این وقت قورباغه با عصبانیت می‎گوید: "شما مرد نفرت انگیزی هستید! شاید فکر می‎کنید که کلاه مضحک‎تان با آن خال‎های سفید تنها خانه است و دیگر خانه‎ای وجود ندارد؟ شما موجود احمق، من یک برگ گوبو Arctium lappa را که شخصاً می‎شناسم اجاره می‎کنم!" و با این حرف پشتش را به قارچ می‎کند و با دست‎های به پشت قرار داده به انجمن آواز می‎رود. حالا او شب‎ها در زیر برگ گوبو که شخصاً می‎شناخت می‎خوابید. قارچ سمی اما تصمیم می‎گیرد که دیگر آنجا را به کسی اجاره ندهد.
برای مدتی زمان بی سر و صدا می‎گذرد، قارچ به یکباره اما احساس میکند که چیزی در زیرش نشسته است و آن اشعه کوچکی از خورشید بود. یک اشعه کوچک اشعه‎ای سرگردان است که در حقیقت جایش در آسمان اما بر روی زمین باقی مانده ــ و آنجا او به دختر کوچکی با مو و چشم‎های طلائی که مانند اشعه خورشید می‎درخشیدند تبدیل شده بود. وقتی قارچ سمی اشعه کوچک خورشید را می‎بیند بسیار ناراضی می‎گردد و خشمگین می‎گوید: "من دیگر اجاره نمی‎دهم!" اما اشعه خورشید می‎خندید. قارچ سمی یک بار دیگر فریاد می‎کشد: "هرچه زودتر از آن زیر بیائید بیرون!"
اشعه کوچک آفتاب دوباره می‎خندد و با خیالی کاملاً راحت خود را در زیر قارچ سمی می‎گستراند، طوریکه مویش در هزاران رشته بر روی خزه تاریک می‎لغزد. قارچ سمی برای مدتی لال می‎شود، سپس اما بر خود مسلط می‎گردد و تمام سمش را تجهیز می‎کند و با عصبانیت تمام می‎گوید: "من شما را اخراج می‎کنم! این نفرت انگیز است. شما باید از اینجا بروید!". اشعه کوچک خورشید اما آنجا باقی می‎ماند و چنان روشن و شاد می‎خندد که قارچ سمی به درستی به خشم می‎آید و می‎لرزد. اما نمی‎شد کاری کرد و این بازی ادامه داشت: قارچ سمی می‎گفت شما اخراجید و ناسزا می‎گفت و اشعه کوچک خورشید نمی‎رفت و می‎خندید.
عاقبت یک شب قارچ سمی چنان خشمگین می‎گردد که خودش هم از این همه خشم به وحشت می‎افتد و در این لحظه با یک تکان سریع خود را بر روی پاهای کوچکش قرار می‎دهد و مراقب و هراسان تلو تلو خوران به حرکت می‎افتد. اشعه کوچک خورشید اما در پشت سر او می‎خندد و آسوده خاطر به اندام ظریفش کش و قوسی می‎دهد و مویش در هزار رشته طلائی بر روی خزه تاریک می‎لغزد. قارچ سمی تلو تلو خوران و نیمه مرده از خشم به رفتن ادامه می‎دهد و هنگامیکه در گوشه‎ای می‎پیچد خانواده موش را در خانه جدیدشان می‎بیند که باز هم به تعداد بچه‎ها افزوده شده بود! و تمام آنها پشت سرش بدخواهانه فریاد می‎کشند.
و وقتی در گوشه دیگری می‎پیچد قورباغه مجرد را می‎بیند که بر روی چمن مشغول قدم زدن بود؛ او از انجمن آواز می‎آمد و به سمت برگ گوبوئی که شخصاً می‎شناخت می‎رفت. در این حال کاملاً بلند و با شادی فراوان آواز می‎خواند:

همیشه مرطوب و همیشه سبز
از جنس بچه‎قورباغه،
از میان زندگی می‎جهیم ــ
پاها مانند قاب‎دستمال!

در این هنگام قارچ سمی خشمگین از آنجا به محل کاملاً دوری می‎رود و دیگر هرگز بازنمی‎گردد. و اگر می‎بیند که امروز هم هنوز در جنگل‎ها قارچ‎های سمی ایستاده‎اند دلیلش آن است که در جهان قارچ‎های سمی زیادی وجود دارند اما اشعه‎های کوچک خورشید خیلی کمند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 17:42  توسط سعید از برلین  | 



روزگاری پادشاه بزرگ و قدرتمندی وجود داشت که بر بسیاری از سرزمین‎ها حکومت می‎کرد. تمام گنج‎های جهان به او تعلق داشتند و وسائل بازی روزانه‎اش جواهرات سرزمین اوفیر Ophir (منظور سرزمین افسانه‎ای طلائی شاه سلیمان  Salomons است) و گل‎های رز از دمشق بودند. اما او با تمام ثروتش یک چیز کم داشت: کلید دروازه آسمان.
او به هزار فرستاده خود مأموریت پیدا کردن کلید آسمان را داده بود، اما هیچکدام نتوانستند آن را برایش بیاورند. از بسیاری از مردان دانشمندی که به قصرش می‎آمدند می‎پرسید که کجا می‎توان احتمالاً کلید آسمان را پیدا کرد، اما آنها جوابی برای سؤال او نمی‎دانستند. فقط یک نفر، یک مرد از هند که چشمانی عجیبی داشت جواهرات سرزمین اوفیر و گل‎های رز از دمشق را که پادشاه با آنها بازی می‎کرد با لبخند به کناری می‎گذارد و به او می‎گوید: تمام گنج‎های جهان را می‎توان به کسی هدیه داد، اما کلید آسمان را باید هرکس خودش جستجو و آن را پیدا کند.
بنابراین پادشاه تصمیم می‎گیرد کلید آسمان را پیدا کند، مهم نبود هزینه‎‏اش چه می‎شود. حالا این در زمانی بود که انسان‎ها هنوز می‎دیدند آسمان کجا تا روی زمین می‎رسد و همه هنوز کوه مرتفعی که بر قله‎اش دروازه آسمان بنا گشته است را می‎شناختند. پادشاه بدون خدمه از کوهی شیبدار بالا می‎رود تا اینکه به دروازه آسمان می‎رسد. در برابر دروازه که دورادورش را نور خورشید پوشانده بود جبرئیل نگهبان باغ جاودانه خدا ایستاده بود.
پادشاه می‎گوید: "عالیجناب، من تمام گنج‎های جهان را دارم، بسیاری از سرزمین‎ها تحت حاکمیت منند و من با جواهرات سرزمین اوفیر و گل‎های رز از دمشق بازی می‎کنم. اما تا زمانیکه کلید آسمان را بدست نیاورم آسایش نخواهم یافت. وگرنه آسمان چطور می‎تواند دروازه طلائیش را بدون کلید به رویم باز کند؟" جبرئیل می‎گوید: "این صحیح است. و تو بدون کلید آسمان نمی‎توانی دروازه آسمان را بگشائی حتی اگر که تمام هنرها و گنج‎های جهان را هم دارا باشی. اما پیدا کردن کلیدهای آسمان خیلی آسان است. آنها در بهار بر روی زمین ــ و درروح تمام موجودات به شکل گل‎های کوچکی می‎شکفند."
پادشاه شگفت‎زده می‎پرسد: "چگونه؟ آیا من بجز چیدن گل‎های کوچک مجبور به انجام کار دیگری نیستم؟ چمنزارها و جنگل‎ها پر از این گل‎ها هستند و در تمام مسیرها لگدمال می‎شوند". فرشته می‎گوید: "آری این حقیقت دارد که انسان‎ها بسیاری از کلیدهای آسمان را لگدمال می‎کنند، اما آنطور ساده هم که تو فکر می‎کنی نیست. باید سه کلید باشند که دروازه‎های آسمان را برایت بگشایند. و تنها آن سه کلیدی صحیحند که برای تو و پاهایت می‎شکفند. هزاران کلید دیگری که بر روی زمین قرار دارند باید فقط به یاد انسان‎ها بیندازند که کلید صحیح را به شکفتن مایل سازند ــ و اینها گل‎هائی‎اند که همه انسان‎ها لگدماشان می‎کنند."
در این لحظه کودکی به کنار دروازه آسمان می‎آید، او سه کلید کوچک آسمان در دست داشت که می‎شکفتند و در در دست‎هایش می‎درخشیدند. حالا در لحظه‎ای که کودک دروازه آسمان را با سه کلید آسمانی لمس می‎کند ناگهان دروازه کاملاً گشوده می‎گردد و جبرئیل دست کودک را می‎گیرد و او را با خود به داخل می‎برد. دروازه اما دوباره بسته می‎شود و پادشاه در کنار دروازه بسته تنها باقی می‎ماند. در این وقت او متفکر از کوه به سمت زمین پائین می‎رود ــ و سراسر علفزار و جنگل‎ها پر از کلیدهای زیبای آسمان بودند. پادشاه مراقب بود که پای بر آنها نگذارد، اما هیچکدام از آنها در جلوی پایش نشکفتند.
پادشاه از خود می‎پرسد: "آیا وقتی یک کودک کلیدهای بهشت را پیدا می‎کند آیا نباید من هم بتوانم آنها را پیدا کنم؟" اما سال‎های زیادی گذشتند و او آنها را پیدا نکرد.
یک روز پادشاه با خادمینش به اسب‎سواری می‎رود و هنگامیکه او با ملازمین درخشانش به یک دختر کثیف ژنده‎پوش که نه پدر داشت و نه مادر می‎رسد دختر از او گدائی می‎کند. درباریان می‎گویند "می‎تونی به گدائی کردنت ادامه بدی!" و دختر را به کناری هل می‎دهند.
پادشاه اما در تمام این سال‎ها، از زمانیکه از کوه شیبدار پائین آمد در باره کلید آسمان بسیار فکر کرده بود و دیگر آنها را لگدمال نمی‎کرد. او کودک کثیف گدا را بلند می‎کند و پیش خود روی اسب می‎نشاند و با خود به قصر می‎برد. آنجا می‎گذارد که به او غذا بدهند و لباس بر تنش کنند، او خودش دختر را تمیز می‎کند و پس از آراستن یک تاج بر سرش می‎گذارد.
در این وقت در برابر پای پادشاه یک کلید طلائی آسمان می‎شکفد و پادشاه دستور می‎دهد که فقرا و کودکان امپراطوریش را بعنوان برادر او اعلام کنند.
باز هم سال‎ها می‎گذرند و پادشاه روزی با خدمه‎هایش در جنگل به اسب‎سواری می‎رود. آنجا چشمش به گرگ بیماری می‎افتد که رنج می‎برد و قادر نبود تکان بخورد و به خودش کمک کند. درباریان می‎گویند "بگذار بمیرد!" و خود را بین پادشاه و حیوان بیچاره قرار می‎دهند.
پادشاه اما گرگ بیمار را برمی‎دارد، او را در بغل می‎گیرد و با خود به قصرش می‎برد. او خودش از گرگ پرستاری می‎کند و گرگ پی از بازیافتن سلامتی خود دیگر از کنار پادشاه تکان نمی‎خورد. در این وقت دومین کلید طلائی آسمان در برابر پاهای پادشاه شکوفا می‎گردد و پادشاه دستور می‎دهد که از این به بعد تمام حیوانات امپراطوریش را بعنوان برادر او اعلام کنند.
دوباره سال‎ها می‎گذرند ــ اما این بار نه به اندازه سال‎هائی که بخاطر کلیدهای قبلی گذشته بود ــ پادشاه در باغ خود که یکی از باشکوه‎ترین باغ‎های تمام امپراطوری‎ها بود قدم می‎زد و بخاطر آن همه گل‎های کمیابی که هنرمندانه از آنها مراقبت و نگهداری می‎گشت خوشحال بود.
در این هنگام نگاه پادشاه به یک گیاه کمی نازیبا در کنار جاده می‎افتد که از تشنگی در حال مرگ بود و برگ‎های خاک گرفته‎اش در گرمای سوزان خورشید خم گشته بودند. پادشاه می‎گوید: "من می‎خواهم برایش آب بیاورم". اما باغبان مانع او از این کار می‎گردد و می‎گوید: "این علف هرزه است و من می‎خواهم آن را بسوزانم. این گیاه اصلاً مناسب باغ سلطنتی و این گل‎های باشکوه نیست."
پادشاه اما کلاهخود طلائیش را برمی‎دارد، آن را با آب پر ساخته و برای گیاه می‎آورد ــ گیاه آب را می‎نوشد و دوباره شروع به نفس کشیدن می‎کند. در این وقت سومین کلید آسمان در برابر پاهای پادشاه در حالیکه دختر گدا با تاجش و گرگ در کنارش بودند شکوفا می‎گردد. پادشاه اما در کوه شیبدار می‎بیند که دروازه آسمان کاملاً باز است و در نور خورشیدی که دورادورش را پوشانده جبرئیل و کودکی که آن زمان کلیدها را یافته بود ایستاده‎اند.
آن سه کلید آسمان امروز هم شکوفا می‎گردند و آنها امروز روشن‎تر و زیباتر از تمام جواهرات سرزمین اوفیر و تمام گل‎های رز سمرقند می‎درخشند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت 2:59  توسط سعید از برلین  | 



زمانی دختر کوچکی وجود داشت که همیشه تنها بود. بزرگ‎ترها می‎گفتند که او کودک عجیبی‎ست و کوچک‎‌ترها می‎گفتند که او نمی‎تواند هیچ سر و صدائی را تحمل کند ــ و به این خاطر کسی با او بازی نمی‎کرد. شما حالا حتماً فکر خواهید کرد که این برای دختر کوچک بسیار کسل کننده و بسیار غم انگیز بوده است. بله این گاهی کمی غم انگیز بود اما ابداً کسل کننده نبود، زیرا دختر کوچک هرگز کسل نمی‎گشت. همیشه افکار زیادی به مهمانی پیشش می‎آمدند و او تمام آنها را طوریکه انگار بطور مادی در برابرش ایستاده‎اند می‎دید و با تک تکشان صحبت می‎کرد. زبان صحبت‎شان بدون کلام بود و این زبان را همه کسانیکه افکار به مهمانی پیششان آمده باشد می‎شناسند.
افکاری که به دیدار دختر کوچک می‎آمدند بسیار متفاوت بودند و لباس‎های کاملاً مختلفی هم بر تن داشتند. افکار غم انگیز لباس خاکستری رنگ بر تن داشتند، افکار شاد لباسی به رنگ گل رز سرخ پوشیده بودند و ستاره‎های طلائی نقش بسته بر آنها شکلک درمی‎آوردند، و لباس آبی‎ها از سرزمین قصه‎ها تعریف می‎کردند و چشم‎هایشان همیشه به جائی دور خیره بود.
وقتی این همه افکار پیش کسی به مهمانی می‎آیند باید دور و بر آدم بسیار ساکت باشد. از این رو دختر کوچک ترجیح می‎داد که کاملاً تنها به گورستان روستا برود و در میان گورهای زیر درختان بلند بنشیند. دختر کوچک نام تمام گورها را می‎شناخت و دیدن اینکه کدام افکار در کنار گورهای مختلف به دیدارش می‎آمدند و در کنار بعضی از گورها انگار که از بودن در گورستان زیاد خوششان نمی‎آید غایب می‎ماندند واقعاً عجیب بود.
آنچه که افکار در کنار این و یا آن گور می‎گفتند آموزنده و همچنین سرگرم کننده بود. ولی برای مرده‎های داخل گورها همیشه چاپلوسانه نبود. اما دختر کوچک می‎دانست که برای گفتگو با افکارش در کنار کدام گور باید بنشیند.
حالا هنگامیکه دختر کوچک دوباره در گورستان نشسته و به افکار رنگارنگش اجازه دیدار از خود را داده بود یک اندام با لباسی بلند و سیاه از میان گورها می‎گذرد و مستقیم به سمت دختر کوچک می‎رود. دختر کوچک از او می‎پرسد: "آیا تو هم یک فکری؟ اما تو خیلی بزرگ‎تر از افکاری هستی که به مهمانی پیش من می‎آیند، و تو خیلی قشنگی، هیچکدام از افکارم هرگز به زیبائی تو نبوده‎اند". اندام زیبا با لباس بلند در کنار دختر می‎نشیند.
"تو یکدفعه کمی زیاد می‎پرسی. من احتمالاً یک فکرم ــ و در عین حال کمی بیشتر از آن. توضیح دادن این موضوع برایم ابداً آسان نیست وگرنه با کمال میل این کار را می‎کردم". دختر کوچک می‎گوید: "بخاطر من به خودت زحمت نده. من نیازی به فهمیدن تو ندارم. فقط دیدنت هم خیلی زیباست. اما من خیلی مایلم بدانم که اسمت چیست. افکارم همیشه نام خود را به من می‎گویند و این خیلی بامزه است."
اندام زیبا می‎گوید "من مرگم" و به دختر کوچک با مهربانی نگاه می‎کند. وقتی آدم نگاهش به چشمان مرگ می‎افتد باید هم به او اعتماد کند، زیرا که مرگ چشم‎های زیبا و خوبی داشت. دختر کوچک تا حال چنین چشم‎هائی ندیده بود. دختر کوچک حتی یکه هم نخورد. او فقط بسیار شگفتزده بود و از اینکه می‎تواند چنین آرام در کنار مرگ بنشیند تقریباً خوشحال بود.
دختر می‎گوید: "می‎دانی، همه انسان‎ها وقتی از تو صحبت می‎کنند می‎ترسند و این خیلی خنده‎دار است، در حالیکه تو این همه مهمربانی. من دلم می‎خواهد با تو بازی کنم. آخه هیچکس با من بازی نمی‎کند". در این وقت مرگ با دختر کوچک همانطور که دو کودک با هم بازی می‎کنند در وسط گورهای گورستان مشغول بازی می‎شود. دختر کوچک می‎گوید: "حالا ما می‎خواهیم آسمان و زمین بسازیم، امیدوارم که تو هم این بازی را بلد باشی. ما آسمان را از سنگریزه‎های روشن و زمین را از سنگریزه‎های تیره می‎سازیم. تو باید اما در جستجو کردن سنگ‎ها کوشا باشی".
مرگ سنگهای کوچک را جمع می‎کند و به خودش زحمت زیادی می‎دهد تا دختر کوچک را خرسند سازد. دختر کوچک می‎گوید: "حالا به اندازه کافی سنگ داریم. به نظر من تو خیلی خوب می‎تونی بازی کنی. آیا حالا می‎خواهی آسمان را تو بسازی و زمین را من یا برعکس؟ برای من بی تفاوت است. هر کدام که بیشتر به تو لذت می‎بخشد را می‎تونی انتخاب کنی. من این اجازه را به تو می‎دهم." ــ  مرگ می‎گوید: "من از تو خیلی متشکرم. اما همونطور که می‎بینی من دیگه بچه نیستم و دیگه نمی‎تونم مثل بچه‎ها چیزی بسازم. تو اما هنوز یک کودکی و فکر کنم بهتر باشد که تو آسمان و زمینت را تنها بسازی. اما من می‎خواهم به تو در ساختن کمک کنم."
دختر کوچک می‎گوید: "این از مهربانی توست" و آسمان و زمینش را توسط سنگریزه‎های رنگی می‎سازد. مرگ تماشا می‎کرد و به دختر کوچک در ساختن یاری می‎رساند. دختر کوچک می‎گوید "حالا دقت کن، اینجا آسمان است و در آن خدای مهربان زندگی می‎کند و اینجا زمین است و من در آن زندگی می‎کنم. حالا تو هم باید یک خانه داشته باشی. اما من اصلاً نمی‎دانم که تو کجا زندگی می‎کنی؟"
مرگ می‎گوید: "من در بین زمین و آسمان زندگی می‎کنم. زیرا که من باید روح انسان‎ها را از زمین به آسمان ببرم." ــ دختر می‎گوید: "درسته. پس برای تو یک خانه از سنگ‎های روشن و تیره می‎سازم. باید یک خانه خیلی عالی‎ای بشود، تو خواهی دید". مرگ خوشحال می‎شود و خانه ساختن دختر کوچک را تماشا می‎کند. دختر کوچک می‎گوید: "گوش کن، تو همین حالا گفتی که روح انسان‎ها را از زمین به آسمان می‎بری. یک کم از آن صحبت کن، برایم بگو که چطور این کار را می‎کنی ــ و چرا باید اصلاً ما بمیریم؟ آیا آدم نمی‎تواند ساده به آسمان برود؟" هنگامیکه دختر کوچک این را می‎پرسد ناقوس‎ها وقت پایان کار را به صدا می‎آورند.
مرگ می‎پرسد: "آیا صدای ناقوس‎ها را می‎شنوی؟ ببین، روح انسان‎ها هم کاملاً شبیه به ناقوس‎هاست. روح هر انسانی یک ناقوس است و تو اگر خوب دقت کنی می‎تونی در شادی و در ساعات غم‎انگیز آنها را بشنوی. اما در نزد بعضی از مردم این ناقوس کاملاً ضعیف به صدا می‎آید و این واقعاً خیلی بد است. وقتی من پیش انسانی می‎روم سپس ناقوس روحش ساعت پایان کار را به صدا می‎آورد و من این ناقوس را در آسمان آویزان می‎کنم. بعد در آنجا ناقوس به نواختن ادامه می‎دهد."
دختر کوچک می‎پرسد: "آیا ناقوس‎ها در آنجا درهم و برهم می‎نوازند؟ حتماً نباید صدای خوشنوازی به گوش برساند، زیرا هر ناقوسی صدای کاملاً متفاوتی دارد. قطعاً شنیدن مدام این صدا نباید برای خدای مهربان خوشایند باشد". مرگ می‎گوید: "این حقیقت دارد. اما ببین، ناقوس‎های روح مکرراً به زمین بازمی‎گردند و آنقدر از نو طراحی می‎شوند تا اینکه همه آنها نوای صحیح‎شان را بدست آورند و همه با هم همنوا گردند. من اما تا آن زمان باید انسان‎‌ها را از زمین به آسمان حمل کنم".
دختر کوچک می‎گوید: "من برای تو خیلی متأسفم. حتماً کار بسیار خسته کننده‎ای‎ست. اما فقط صبر کن، کارها یک روز بهتر می‎شود و بعد تو دیگر اصلاً کاری برای انجام دادن نخواهی داشت و ما هر دو مانند امروز خیلی خوب با هم بازی می‎کنیم". مرگ سرش را تکان می‎دهد و چشمانش به نقطه بسیار بسیار دوری نگاه می‎کنند.
دختر کوچک می‎گوید: "حالا ساختن خانه تو هم تمام شد. آیا خانه‎ات خیلی قشنگ نشده است؟"
مرگ می‎گوید "خیلی قشنگ شده است. من از تو تشکر می‎کنم. اما حالا دیر شده و تو باید به خانه بروی. بازی کردن با تو خیلی قشنگ بود." و مرگ دستش را برای دست دادن با دختر کوچک دراز می‎کند. دختر کوچک می‎گوید "شب بخیر" و تعظیم می‎کند و می‎پرسد: "آیا باز هم به دیدارم می‎آئی؟ من خیلی تنها هستم". مرگ دوستانه می‎گوید: "آره، چون تو خیلی تنهائی زود به دیدنت می‎آیم".
دختر کوچک به زودی پس از این دیدار سخت بیمار می‎‏گردد و همه مردم می‎گفتند که احتمالاً او خواهد مرد. مردم غمگین بودند، زیرا مردن هر کس همیشه به نظرشان غم‎انگیز می‎آمد ــ و بخصوص وقتی کودکی می‎مرد می‎گفتند که او هنوز تمام زندگی را در برابرش داشت. اما او دختر عجیبی بود که بزرگسالان درکش نمی‎کردند و کودکان مایل با بازی کردن با او نبودند. در نهایت اینطور هم بهتر بود.
مرگ در لحظه‎ای که ناقوس‎ها وقت پایان کار را می‎نواختند به اتاق دختر کوچک داخل می‎شود. دختر کوچک می‎گوید: "خیلی لطف کردی که به دیدنم آمدی". مرگ می‎گوید "وقت پایان کار است" و روی تخت کنار دختر کوچک می‎شیند. دختر کوچک می‎گوید: "آها، زمانیکه من و تو با هم آسمان و زمین را می‎ساختیم تو از این موضوع خیلی قشنگ برایم تعریف کردی. پس حتماً آمدی تا ناقوس روحم را ببری. امیدوارم که ناقوسم طوری خوش صدا باشد که باعث آزار خدای مهربان نشود".
مرگ می‎‏گوید: "همه در آسمان مشتاق ناقوسی نابند و به این خاطر هم از من خواهش کردند پیش تو بیایم". دختر کوچک می‎پرسد: "آیا باید بمیرم؟". مرگ می‎گوید: "تو اصلاً لازم نیست که آن را اینطور بنامی. ببین، این خیلی ساده است: در کنار درب اتاقت دو فرشته ایستاده‎اند و تو را به آسمان پیش خدای مهربان می‎برند". دختر کوچک می‎گوید: "اما من فرشته‎ها را نمی‎تونم ببینم". مرگ می‎گوید "من تو را روی دست‎هایم بلند می‎کنم و بعد فوری فرشته‎ها را خواهی دید".
سپس مرگ دختر کوچک را روی دست‎هایش بلند می‎کند ــ و در این وقت دختر دو فرشته درخشنده در لباس سفید با بال‎هائی که نور خفیفی می‎دادند را می‎‏بیند و فرشته‎ها او را به آسمان پیش خدای مهربان می‎برند. ناقوس روح دختر کوچک اما به صدا می‎آید و مدت‎ها می‎گذشت که چنین ناقوس نابی وقت پایان کار را در آسمان ننواخته بود.
در آسمان خیلی خوب بود و دختر کوچک در آنجا دیگر کودک عجیبی نبود، زیرا فرشته‎های بزرگسال او را می‎فهمیدند و فرشته‎های خردسال با او بازی می‎کردند. همچنین خدای مهربان از اینکه ناقوسی ناب بدست آورده راضی و خوشحال بود. دختر کوچک اما در زمین باقی ماندن مرگ را غم انگیز می‎یافت و وقتی یک بار به پائین نگاه کرد و مرگ را دید که در گورستان ایستاده است برایش سر تکان داد.
دختر کوچک می‎پرسد: "آیا می‎تونی صدامو از این بالا بشنوی؟" مرگ می‎گوید: آره، تو مجبور نیستی خیلی بلند صحبت کنی، زیرا برای من آسمان و زمین خیلی به هم نزدیکند، همانقدر نزدیک که ما با هم آنها را از سنگریزه‎ها ساختیم". دختر کوچک می‎گوید: "خیلی خبر خوشحال کننده‎ای‎ست. فقط خیلی حیفه که من دیگه نمی‎تونم با تو بازی کنم. حالا دیگه کسی با تو بازی نمی‎کنه. اما به این خاطر اصلاً غمگین نباش. می‎شنوی؟"
مرگ می‎گوید: "خیلی قشنگ بود وقتی تو با من بازی کردی. و وقتی من غمگین می‎شم بعد از آن بالا می‎شنوم که ناقوس روحت می‎نوازد و به این خاطر که یک بار کودکی با من بازی کرده است خوشحال می‎شم". دختر کوچک می‎گوید: "آره، این کار را بکن. و من می‎خواهم چیزی بسیار زیبائی را که فرشته‎های بزرگسال برایم تعریف کرده‎اند به تو بگم. فرشته‎های بزرگسال می‎گویند زمانی فرا خواهد رسید که تمام ناقوس‎های ارواح با هم به صدا می‎آیند و همه انسان‎ها با مرگ مانند کودکان بازی خواهند کرد."
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 22:26  توسط سعید از برلین  | 



من میخواهم یک شب از زندگی یک شاعر را برایتان تعریف کنم. زندگی یک شاعر متفاوت از زندگی انسان‎های دیگر است. روزها و شب‎هایش دیگرند ــ و اغلب غم‎انگیز. روزها و شب‎های زیبائی هم در میانشان هستند، روزهائی پر از خورشید و شب‎هائی پر از گل‎های سرخ. اما من نمی‎خواهم امروز از آنها تعریف کنم. زیرا آنها داستان‎های مناسب بچه‎ها نیستند. و امروز همه شما که این کتاب را می‎خوانید کودکان این داستانید.
من امروز می‎خواهم برایتان از یک شبی تعریف کنم که شاعران می‎توانند آن را اغلب تجربه کنند ــ این شب‎ها نه زیبایند و نه غم‎انگیزی ویژه‎ای دارند، این شب‎ها فقط بسیار جذاب و بسیار بسیار متفاوت‎تر از آنند که بقیه انسان‎ها فکر می‎کنند.
اما شما باید تمام آنچه را که من برایتان تعریف می‎کنم باور کنید، زیرا آنچه من تعریف می‎کنم داستان مهمی‎ست و تمام داستان‎ها حقیقت دارند. فقط کتری چای در اتاقم فکر می‎کند که هیچ داستانی وجود ندارد و من تمام اینها را از خودم ساخته‎ام، و انسان‎های زیادی مانند کتری چای من فکر می‎کنند. بنابراین حداقل شما امروز مانند کتری چای نباشید. حالا برای اینکه بدانید چگونه می‎شود مانند کتری چای نگشت می‎خواهم به شما بگویم که کتری چای من چه شکلی‎ست. کتری‎ام چاق و بزرگ است و از مس براقی ساخته شده است. او دارای یک پوزه بزرگ است و چون مدت‎هاست که از آن استفاده نمی‎شود بنابراین هیچ چیز درونش نیست و بر بدن مسی‎اش لایه خاک رس خوب سبز رنگی نشسته است که دانشمندان آن را زنگار می‎نامند و بسیار اصیل است، اما او دیگر در خود آتش ندارد. آیا فکر نمی‎کنید که بسیاری از انسان‎ها مانند کتری من می‎باشند؟
جریان از این قرار بود که من بر روی تخت دراز کشیده بودم و به هیچ چیز فکر نمی‎کردم. من دلم می‎خواست بخوابم اما ماه از پنجره به داخل تابید، در آینه‎ام به خود نگاهی انداخت و مدعی گشت که من حالا حق خوابیدن ندارم و باید ترجیحاً مواظب باشم. من هم این کار را کردم و اولین چیزی که دیدم یک شیطان کوچک بود که بر لبه تختم نشسته و ژیمناستیک می‎کرد. او شیطان بسیار ظریف و کوچکی بود، در واقع یک شیطان کوچک در بهترین سال‎های عمر خود و به بزرگی یک انگشت اشاره و دمی بسیار دراز داشت ــ البته یک دم کاملاً سیاه. فقط یکی از گوش‎هایش قرمز بود ــ او در حقیقت فقط یک گوش داشت و به این خاطر هم قرمز رنگ بود. حق هم با او بود! چرا باید آدم دو گوش داشته باشد؟ این کاملاً غیر ضروری‎ست، و از این گذشته این بستگی به سلیقه هم دارد.
شیطان کوچک می‎گوید "من همین حالا از جهنم می‎آیم" و به ژیمناستیک کردن ادامه می‎دهد. من می‎گویم: "این برایم بی تفاوت است، من ساحرین زیبای بسیاری می‎شناسم و به این جهت یک شیطان کوچک نمی‎تواند ابداً برایم مزاحمت ایجاد کند، حتی اگر هم که همین حالا از جهنم آمده و مشغول ژیمناستیک کردن باشد." شیطان کوچک شیرجه‎ای می‎زند و دمش را ملیحانه به دور پاهایش می‎پیچد و می‎گوید: "من هم یک خاله دارم که می‎تونه جادو کنه. خاله من برای این کار چیزی نمی‎گیره، او فقط بخاطر عشق وافرش این کار را می‎کنه." ــ من می‎گویم: "ساحرینی که من می‎شناسم خاله‎هایم نیستند اما این بی اهمیت است."
شیطان در حال گفتگو خود را گرم می‎ساخت، البته اگر بشود اصلاً گفت کسی که از جهنم بسیار گرم می‎آید خود را گرم می‎سازد. شیطان کوچک با حرارت می‎گوید: "عموی من ارواح گناهکار را با آتش سرخ می‎کند. او آنقدر آنها را سرخ می‎کند تا اینکه کاملاً ترد می‎شوند." من می‎گویم: "اف. شما اما خویشاوندان نفرت‎انگیزی دارید. بعلاوه من می‎خواهم چیزی به شما بگویم: دم‎تان را وقتی ژیمناستیک می‎کنید آرام‎تر نگه دارید وگرنه دم‎تان به پاهایتان گیر خواهد کرد. همانطور که می‎بینید با آنکه عموی‎تان مردم را آنقدر سرخ می‎کند تا که ترد شوند اما من به شما مشاوره‎های خوب می‎دهم."
شیطان کوچک با شرمندگی دمش را جمع می‌‎کند و می‎گوید: "من هم خویشاوندان خیلی مهربانی دارم. خواهری دارم که به زیر زوج‎های عاشق می‎خزد و فکر کارهای ابله‎هانه به سرشان می‎اندازد. سپس آنها به جهنم می‎روند". شیطان کوچک از خوشحالی دست‎هایش را به هم می‎مالد. من می‎گویم: "آنقدر ابله نباشید. وقتی دو نفر به هم عشق بورزند که به جهنم نمی‎روند بلکه به آسمان پرواز می‎کنند. و عشاق بدون خواهر شما هم افکار ابلهانه در سر دارند ــ و دیگر هیچ شیطان کوچکی لازم نیست که آن را در سرشان بنشاند. من این را بهتر از شما می‎دانم."
وقتی آدم شروع به صحبت از عشق می‎کند چیزی غیر عادی شروع می‎شود: مانند آن است که عشق نیمه شب پنهانی در تمام روح‎ها منعکس می‎گردد. چیزها دیگر هیچ چیز نیستند، همه چیز شروع به زندگی می‎کند و مانند یک گریه و جشنی درونی از میان هر چیزی که وجود دارد می‎گذرد. ــ فقط از میان کتری چای نمی‎تواند رد شود.
اما بقیه اشیاء کاملاً زنده گشتند. البته میمون و کولومبینه Kolombine کوچک (شکل ماسک زنانه تآترهای بدیهه گوئی ایتالیا، همتای نوعی هارلکین Harlekin) که بر روی میزم قرار داشتند و جنس هر دو چینی بود زودتر از بقیه زنده گشتند. زیرا که این دو از مدت‎ها پیش همدیگر را دوست داشتند ــ و جای تعجب نبود که آنها به محض شروع صحبت من و شیطان در باره عشق فوری زنده شوند. چرا میمون کوچک و کولومبینه بر روی میزم قرار داشتند، من آن را به شما نخواهم گفت، زیرا که این از اسرار من است و به کسی مربوط نمی‎شود.
کولومبینه می‎گوید "میمون کوچک من" و لب‎های میمون را می‎بوسد. این کار بسیار تکان دهنده بود. بودای جدی ساخته شده از برنز لبخندی می‎زند. لبخندش یک درک و بخشش بود. او به اندام باریک دختر قهوه‎ای رنگ در هند و به گل‎های فرو رفته در مویش می‎اندیشید. او همچنین به یک دختر دیگر که به کسانیکه دوست می‎داشت <میمون کوچک من> می‎گفت فکر می‎کرد، گرچه آن نفر میمون واقعی نبود. اما بودای برنزی تمام اینها را خیلی خوب می‎فهمید. فقط کتری چای این را نمی‎فهمید، زیرا که او آتشی در خود نداشت، بلکه فقط دارای یک پوزه و زنگار اصیل بود.
اما هنوز چیزهای بیشتری رخ می‎دهند، چیزهائی که کتری چای نمی‎فهمید، زیرا وقتی آدم از عشق صحبت می‎کند سپس چیزهای عجیبی رخ می‎دهند. ارواح کوچک کریستالی فراوانی از داخل یک ظرف کریستالی بزرگ که در پشت بودا قرار داشت به جلو می‎آیند. آنها ارواح کوچک کریستالی‎ای بودند که همیشه وقتی صحبت عشق به میان می‎آید از خواب بیدار می‎گردند. ارواح کوچک شروع به رقصیدن می‎کنند و مدام به تعدادشان افزوده می‎گشت ــ آنها مرتب از داخل ظرف گود کریستالی بیرون می‎آمدند و تمام اتاق را پر می‎ساختند.
وقتی ارواح کریستالی کوچک با هم برخورد می‎کردند مانند ناقوس‎های ظریف شیشه‎ای صدای آهسته آهنگ از آنها برمی‎خاست. بودای برنزی لبخند می‎زد، کولومبینه کوچک می‎گفت "میمون کوچک من" و گل‎های داخل گلدان کاسبرگشان را در نور ماه خم می‎ساختند. کمد دهان کشوئیش را از تعجب کاملاً باز می‎کند و شیطان کوچک برای بهتر دیدن بر روی دهان کمد می‎شیند. این اما جالب‎تر از عمو در جهنم بود که ارواح گناهکار را تا حد ترد گشتن سرخ می‎کرد، یا از خاله‎ای که می‎توانست جادو کند.
صدای آهنگ برخورد ارواح با هم خیلی زیبا بود، بقدری زیبا که دستپوش یک دختربچه که در اتاق من جا گذاشته شده بود تا آخرین مو از آن متأثر گشت. چرا دختربچه دستپوشش را پیش من جا گذاشت را من هم نمی‎دانم. یک دستپوش وسیله‎ای بسیار سودمند و متنوعی‎ست ــ من و دختربچه اغلب این را تجربه کردیم. دستپوش با چه خشنودی‎ای دست‎هایمان را گرم می‎ساخت و در واقع هر دو دست‎هایمان را با هم. اما ما احتمالاً حرف‎های خیلی مهمی برای گفتن به هم داشتیم و آدم هنگام مذاکرات مهم شفاهی می‎تواند چنان عمیق شود که حتی یک دستپوش را فراموش کند.
در این لحظه وقتی دستپوش ارواح کریستالی را می‎بیند و تا آخرین مو متأثر می‎گردد به تختخواب من می‎لغزد، آه عمیقی می‎کشد و فرزندانی به دنیا می‎آورد. تعداد زیادی بچه‎دستپوش‎های کوچک و بامزه و نرم ــ و همه شما کتری چای هستید اگر این را باور نکنید.
کتری چای هم اما این را باور نکرد و آن را ندید، زیرا او پوزه بزرگش را باز و شروع به صحبت کرده بود، حرف‎های کسل کننده از زنگار اصیل و بدن مسی‎اش که دیگر در آن هیچ آتشی نبود می‏‎زد. این بسیار قابل تأسف بود. زیرا وقتی یک کتری چای با پوزه بزرگش شروع به صحبت می‎کند سپس تمام ارواح کریستالی عشق و تمام داستان‎ها برای خوابیدن می‎روند. ارواح کوچک کریستالی به درون ظرف کریستالی که از آن خارج شده بودند بازمی‎گردند، بودا جدی و عبوس دیده می‎گشت و فقط کولومبینه یک بار دیگر با کشیدن آهی "میمون کوچک من" می‎گوید، سپس سفت و بی حرکت می‎ایستد و دیگر هیچکس نمی‎دید که در واقع چه زیاد عشق و زندگی در اندامش دارد. کمد دهان کشوئیش را چنان سریع و عصبانی می‎بندد که کمی از دم شیطان کوچک در آن گیر می‎کند. دستپوش با نگرانی و دقت تمام بچه‎دستپوش‎های نرم و کوچک و بامزه را دوباره داخل خود می‎کند. زیرا او بچه‎هایش را برای یک کتری چای به دنیا نیاورده بود!
من اما به خواب رفتم، زیرا از روی تجریه می‎دانم که چه زیاد کسل کننده است وقتی یک کتری چای با پوزه بزرگش شروع به صحبت کند.
صبح روز بعد همه چیز مانند همیشه عادی بود. فقط شیطان کوچک بر لبه لیوان شیشه‎ای من نشسته بود و دم صدمه دیده‎اش را خنک می‎ساخت. در این وقت من او را برداشتم و کاملاً داخل آب لیوان کردم. شاید اگر آدم همه شیطان‎های کوچک را داخل آب سرد می‎کرد و آنها را خنک می‎ساخت بهتر بود. سپس جهان در پایان یک کم بهتر می‎گشت. ما اما ترجیح می‎دهیم که این کار را نکنیم. زیرا شیطان‎های بزرگ به این وسیله از میان نخواهند رفت و بدون شیطان‎های کوچک جهان می‎تواند مقدار بسیار اندکی بهتر شود ــ اما بدون آنها جهان همچنین خیلی خیلی زیاد کسل کننده‎تر خواهد گشت و عاقبت مردم همه کتری چای می‎گردند.
نه، من می‎خواهم شیطان کوچک را دوباره از آب بیرون آورم و او را برای دختربچه در دستپوش بنشانم. البته شیطان کوچک به دختربچه خواهد گفت که اگر مرا دوست بدارد به جهنم خواهد رفت. اما این اصلاً مهم نیست. دختربچه بهتر می‎داند و این را می‎داند که آدم بخاطر دوست داشتن نه به جهنم بلکه به آسمان می‎رود. و دستپوش این را حتماً تأیید خواهد کرد، زیرا که دستپوش اغلب همراه ما بود و برای دختربچه تعریف خواهد کرد که بچه‎دار شده است، دارای بچه‎دستپوش‎های فراوان کوچک بامزه و نرم. و وقتی او این را برای دختربچه تعریف کند اصلاً خسارتی به بار نمی‎آید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 19:18  توسط سعید از برلین  | 



من هرگز از سرم بیرون نمی‎رود که دیگر دارای دُم نیستم، همانگونه که همه ما در گذشته زمانیکه هنوز بر روی درخت‎ها زندگی می‎کردیم آن را داشتیم و بر سر تمام کسانیکه عبور می‎کردند یا می‎جهیدند و می‎گذشتند پوست موز پرتاب می‎کردیم. زندگی بر روی درخت‎ها چه زیبا بود ــ هنوز امروز هم وقتی من تنه بلند درختی را می‎بینم شوقی ناگهانی بر من چیره می‎گردد تا مانند زمان‎های زیباتر گذشته دُمدار و با چنگال از آن بالا روم. و بعد خواب زمستانی ــ چه تصاویر باشکوهی از گذشته‎ای گمشده و سعادتمند برای آدم شعبده بازی می‎کند. امروزه آدم با شروع پائیز با غم و اندوه تختخواب فنری‎اش را می‎بیند و خوب می‎داند که نمی‎تواند به هیچ وجه تمام وقت تا شروع بهار بر روی آن بخوابد، بلکه مجبور است هر روز صبح با ناراحتی کامل یک فرد متمدن بی دم و بی چنگال از آن خارج گردد. پوست زمستانی‎ای که می‎شد در اولین روزهای سرد به هنگام نزدیک شدن زمستان با خیال راحت بر بدن احساس کرد چه نرم و گرم بود، چه رنگ‎های طناز و حلقه‎های شادی پوست تابستانی نشان می‎داد، وقتی در بهار بیدار می‎گشتی و خواب را با چنگالت از چشم‎ها می‎مالیدی، با چنگال‎هائی که در زمان نیمه آگاه شیرین در خواب لیسیده بودی! و خواب پس از نهار بعد از ظهر در غاری از خزه پر گشته چه زیبا بود. وای به حال کسی که مزاحم می‎گشت ــ غران از میان دیوار خزه‎ای بیرون می‎آمدی و با نشان دادن دندان از هر گونه دخالتی ممانعت می‎کردی. امروزه نمی‎توان با خزه جائی را پوشاند، حتی در کنار درب خانه‎ها زنگ وجود دارد و وقتی با به صدا آوردن زنگ می‎توانند آدم را از خانه بیرون بکشند بنابراین تمام غرش‎ها و دندان نشان دادن‎ها دیگر بی فایده شده‎اند. بدتر از همه اما فقدان یک دم است. نه تنها به دلایل زیبائی شناختی، گرچه وقتی آدم وقت قدم زدن با افتخار و اتکاء به نفس گرد و خاک را با دمش به هوا بلند کند و اجازه دهد دم با حلقه‎های ظریفش به این سمت و آن سمت بجنبد باشکوه دیده می‎شود، و نه فقط به این دلیل ــ خیر، ابزار عملی آن فراوان است و به زحمت یک ساعت در روز می‎گذرد که من مشتاقانه و دردمند کمبود دم را احساس نکنم. اغلب مایلم با دمم نیمکت باغ را قبل از نشستن پاک کنم، هرچند وقت یکبار با چرخاندن آرام دم ریتم در افکار جاری سازم، خیلی بد است وقتی آدم در حال راه رفتن بخواهد روزنامه بخواند و در این حال چیزی هم باید حمل کند، و حالا آدم نمی‎داند چتر را باید کجا بگذارد، چتری که دم همیشه با کمال میل حاضر به حمل کردن آن است. چه خوشایند است نگاه داشتن دم یک آشنا وقتی با عجله از جلوی تو رد می‎شود و به تو توجهی نمی‎کند، چه قشنگ است قرار دادن دم به دور گردن وقتی هوا سرد است، یا چه شیک دیده می‎گردد وقتی دم را بی دقت روی بازو قرار دهی و داخل یک سالن شوی و آهسته و به زحمت قابل رویت فقط سر روشن رنگ شده‎اش را تکان دهی!
یک شب با چنین نگاه مشتاقانه‎ای به خاطرات در مهمانخانه نشسته بودم و به دستمال کاغذی‎های کوچک و رومیزی‎هائی که در وقت اضطرار می‎شد با آنها یک نوع اردوگاه زمستانی در گوشه‎ای خلوت ساخت نگاه می‎کردم. سپس چشمم به لوستر افتاد که زنجیرهای وسوسه کننده‎ای داشت و در زیر یک سقف شیشه‎ای نقاشی شده که می‎شد آن را باز و بسته کرد آویزان بود؛ ناگهان میلی مقاومت ناپذیر بر من مستولی می‎گردد، میلی که هنگام دیدن تنه بلند درخت همیشه در من ایجاد می‎گردد ــ من با یک جست بر روی میز می‎پرم، از آنجا بر روی لوستر، و با تمام استعدادهای به چرت رفته شبیه به نیاکانم با سرعت از زنجیرها تا سقف شیشه‎ای بالا می‎روم، آن را باز می‎کنم و با غرغره کردن اصوات به نشانه لذت بردن به بیرون می‎خزم.
من هنوز کاملاً خارج نشده بودم که احساس کردم مرا گرفته و با شدت به پائین می‎کشند. من فکر کردم که حالا مشتریان مهمانخانه مرا محکم گرفته‎اند و حتماً فکر می‎کنند دیوانه شده‎ام و می‎خواهند مرا حبس کنند. اما کجای مرا گرفته بودند؟ من دست‎هایم را بر روی سقف شیشه‎ای نگاه داشته بودم و پاهایم را که بدون مانع رو به پائین تکان می‎خوردند آزاد احساس می‎کردم. و با این حال مردم مرا به پائین می‎کشیدند، بیشتر نرم تا بی‎تابانه. مردم واقعاً دمم را می‎کشیدند ــ بنابراین من یک دم داشتم و دوباره آنچه زمانی بودم گشته بودم، یک کشف با شکوه و غیر قابل توصیف! من به دست‎ها و سینه‎ام نگاه می‎کنم: آنها پوشیده از پشم بودند، سیاه با نقطه و خطوط روشن زیبا. در این بین مردم مرا به پائین کشیدند و با تعجب به دورم حلقه زدند. اما من حبس نگشتم، بر عکس، همه مرا می‎ستودند و من می‎دیدم که چگونه تمام مشتریان مهمانخانه مانند زمان‎های گذشته دارای پشم و دم هستند ــ یک تکامل به سمت عقب عمومی رخ داده بود، انگار که طبیعت بر روی حقوق باستانی‎اش نور افشانده باشد. اما آنها مرا به این خاطر که در بین تمام حاضرین زیباترین دم را داشتم می‎ستودند. دم من دم یک نیمه میمون بود، بسیار دراز و با رأسی کلف‎تر که مانند قلمو به تدریج نازک می‎گشت، با نقشی که چیزی فریبنده در خود داشت و با نوک سفید لطیفی که عصبی و بسیار ظریف در ارتعاش بود. یک دختر جوان که برش لباس سفیدش پوست پشمالو قهوه‎ای رنگش را نمایان می‎ساخت تقریباً دم کوتاهی شبیه به دم یک گربه چاق خانگی داشت. وقتی او دم خود را در زیر لباس با ظرافت به این سو و آنسو حرکت می‎داد خیلی دوستداشتنی به چشم می‎آمد. فکر می‎کنم که من هم بخاطر پوست و دمم با آن خال‎های رنگین و زیبایش تأثیر قوی‎ای بر او گذاشته بودم.
من با هیجان می‎گویم: "ما می‎خواهیم بازگشت فرهنگ درخت‎نشینی با دم را جشن بگیریم" و با پاهای بسیار کوتاه گشته و  دست‎های بسیار دراز بر روی میز می‎پرم، دندان‎هایم را نشان می‎دهم و یک گیلاس آبجو را با یک جرعه می‎نوشم. همه با شادی به سلامتی من می‎نوشند.
یکی از دوستانم که دم دراز و باریک میمون را داشت بلند می‎گوید: "تو احیاگر فرهنگ درخت‎نشینی هستی، پیامبر دمُداران. تو همیشه دارای چیزی شبیه به نیاکانمان در خود داشتی، تو می‎توانستی گوش‎هایت را تکان دهی و ناخن انگشتانت بیشتر شبیه چنگال بودند تا ناخن. حالا دوباره همه چیز به نفع بشریت درخت‎نشین آغاز گشته است."
من دم خود را روی بازویم قرار می‎دهم و مجلس شادی عمومی را ترک می‎کنم و با عجله به خیابان می‎روم تا ببینم که آیا معجزه دوباره دُم‎دار شدن، شکوه و شادی دوباره پنجه‎دار و پشم‎دار گشتن آیا به آنجا هم کشیده و عمومی گشته است. دختر دم گربه‌‎ای به دنبالم می‎آید. من دست پنجه‎ایم را به دورش می‎اندازم و به همراه هم درون یک تراموا می‎پریم. مسافرها همه دارای پوست پشمالود و دم بودند، البته با اختلاف فراوان. دم‎های زیبا مانند دم ما نادر بود و به دم‎های ما حسادت می‎کردند. تمام صندلی‎های تراموا دارای سوراخ بودند و می‎شد دم‎‌ها را از داخلشان به پائین آویزان کرد و تکان خوردن دم‎ها در تمام رنگ‎ها و فرم‎ها منظره‎ای دوستداشتنی به نمایش می‎گذاشت. راننده می‎خواست بر خلاف فرهنگ درخت‎نشینی از ما پول دریافت کند. من مخالف بودم، چه پولی. من بر روی سقف تراموا می‎پرم، از یک میله تلگراف که در آن نزدیکی بود بالا رفته و شروع به پرتاب کاغذهای مچاله شده‎ای که در جیب داشتم می‎کنم. دختر از درختی بالا رفته بود و حالا نشسته بر روی شاخه‎ای آهسته خرخر و میومیو می‎‌کرد. در تراموا شدیداً واغ واغ می‎‌کردند، زیرا تعداد زیادی از آدم‎ها به یاد سگ‎ها افتاده بودند. مردم به طرفداری و مخالفت با من شروع به اعتراض کردند. سگ‎ها تحمل شنیدن میومیو کردن دختر جوان را نداشتند و فحش می‎دادند. اما افرادی که بیشتر شبیه به میمون و گربه بودند به طرفداری از ما برخاستند، به راننده می‎غرند، از تراموا پیاده می‎شوند و تراموا بدون آنها و با سگ‎های اشناوتسر Schnauzer به رفتن ادامه می‎دهد. فقط آنهائی که شبیه گوسفند بودند اصلاً چیزی نگفتند. آنها فقط کمی ناآرام بع‎بع می‎کردند.
ما در کنار تآتر توقف کرده بودیم که من به دختر جوان پیشنهاد کردم نگاهی به داخل تآتر بیندازیم.
من در کنار باجه بلیط ورودی نخریدم بلکه دندان‎هایم را نشان دادم. به همین ترتیب هم با دختر جوان به داخل سالن نمایش داخل می‎شوم. سالن کاملاً از تماچیان پر بود و همه در حال نشان دادن دندان، خرخر و بع‎بع کردن و دم جنباندن <رمئو و ژولیت> تماشا می‎کردند.
عده زیادی از تماشاچیان چهار دست و پا نشسته بودند، عده‎ای هم از میله‎های لژ آویزان شده یا با دم خویش به پشت صندلی‎ها لنگر انداخته بودند.
ژولیت در حالیکه چیزی در پوست پشمالود رمئو می‎جست می‎گوید: "بلبل است و نه چکاوک."
رمئو می‎گوید: "چکاوک است و نه بلبل" و خود را می‎خاراند.
حالا از پشت صحنه صدای پارس کردن به گوش می‎رسد و ژولیت می‎خواهد با عجله آنجا را ترک کند. او به رومئو یک نردبان طنابی نمی‎دهد، نه، رومئو دیگر به آن نیاز نداشت ــ فقط یک بند نازک لازم داشت تا با آن خودش را از پنجره به بیرون تاب دهد. یک بار دیگر هنگام آخرین بوسه همدیگر را بغل می‎کنند، ژولیت هنوز می‎خواهد دم رومئو را نگاه دارد اما غر و لند بانو کاپولت Capulet از پشت صحنه آن دو عاشق و معشوق را از هم جدا می‎سازد و رومئو با صداهائی شبیه به یک گربه نر در تاریکی شب ناپدید می‎گردد.
متأسفانه نمایش نتوانست تا آخر اجرا گردد. در هنگام مشاجره بین خانواده مونتاگیو Montague و کاپولت که بسیار شبیه به اشناوتسرها بودند؛ پس از یک غر و لند طولانی چنان دندان گرفتنی شروع می‎شود که باعث به هیجان آمدن تماشاچیان و به دو گروه تقسیم شدنشان می‎گردد و واغ واغ و بع‎بع کنان و غران به جان هم می‌‎افتند.
من دختر جوان را به یک پارک در آن نزدیکی می‎برم، جائیکه همه بر روی درخت‎ها نشسته بودند و خود و دم‎هایشان را در نور شبانه تاب می‎دادند.
عاقبت درخت خلوتی پیدا می‎کنم و با دختر جوان از آن بالا می‌رویم. دختر در بالای درخت با پنجه‌های فریبنده‌اش پوست پشمالو خود را شانه می‌زند و با صدای گربه مانندش از زندگی خود تعریف می‎کند و می‎گوید که با اولین نگاه عاشقم شده است. من هم همان حرف را به او می‎زنم، زیرا من در چنین مواقعی همیشه این را می‎گویم، بعد از او می‎پرسم که آیا ترجیح می‎دهد کودکان سپتامبری یا کودکان ماه می داشته باشد.
دختر می‎گوید: "کودکان ماه می اغلب قوی‎ترند. مامان حداقل در سی زایمان کودکان ماه می را همیشه تا حد زیادی ترجیح داده است."
دو عاشق در پائین درخت با دم‎های در هم گره کرده در گذر بودند.
من با حسادت می‎گویم: "این دو نفر دارای کودکان سپتامبری خواهند شد. اما حق با مادر توست. ما تا بهار صبر خواهیم کرد و دارای کودکان ماه می خواهیم گشت. دارد کم کم خیلی سردم می‎شود و خوابم می‎آید. فکر می‎کنم زمستان نزدیک شده باشد."
من چهار دست و پا داخل سوراخ ساقه‎ای می‎شوم و آن را با خزه می‎پوشانم و سپس به خواب می‎روم.
پس از بیدار گشتن در مهمانخانه نشسته بودم و احساس خمیدگی می‎کردم. دست را به سمت دمم می‎برم ــ دم دیگر آنجا نبود. من به دست‎هایم نگاه می‎کنم ــ گرچه آنها چیزهای زیادی از نیاکانم داشتند اما لخت و بی پشم بودند. فقط گوش‎هایم را می‎توانستم هنوز تکان دهم، اما این مرا راضی نمی‎ساخت. یک خانم جوان روبروی میزم به این کار من می‎خندد. این خانم شباهت‎هائی با دختر جوانی داشت که خرخر و میومیو می‎کرد و با من بر روی درخت نشسته بود و در تآتر نمایش رومئو و ژولیت را تماشا کرده بود. من اما جرأت نمی‎کنم او  را مخاطب قرار دهم ــ من دیگر به تمام ماجرا کاملاً مطمئن نبودم. من از پنجره به بیرون نگاه می‎کنم و آنجا هم فقط آدم‎هائی به چشم می‎آمدند که فرهنگ درخت‎نشینی را هنوز هم می‎شد در آنها دید، فرهنگی را که بدون برنده چیزی گشتن پشت سر گذارده بودند. دیگر پوست پشمالود نداشتند، بدون پنجه و بی دم بودند ــ یک روز کسل کننده تمدن بدون خواب زمستانی و غار.
من در حال تکان دادن گوش‎هایم صورت حساب را می‎پردازم و افسرده به خانه می‎روم.
من هرگز از سرم بیرون نمیرود که دیگر دارای دُم نیستم. اما اینکه روزگاری آن را داشتم زیباست، و آن هم چه دم زیبائی ــ کاملاً دراز و با انتهائی مانند قلمو کلفت و نوکی روشن با راه راه و نقطه ــ یک دم که حتی در یاد هم هنوز یک داستان دمدار است و داستان دمداری هم خواهد ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 2:50  توسط سعید از برلین  | 


حدود نیمه شب بود که به درب اتاق کارم ضربه‎ای زده شد. ضربه استخوانی بود، بنابراین نمی‎توانست خدمتکارم باشد، زیرا او تقریباً صد و پنجاه کیلو وزن دارد و انگشتان چاقش مانند لاستیک‎های یک خودرو حالت فنری دارند. دوباره درب اتاق به صدا می‎آید، پر انرژی‎تر و استخوانی‎تر. درب باز می‎شود و یک اسکلت کامل با ساعت شنی و داس داخل می‎گردد. اسکلت پوزخند دائمیش را نشان می‎دهد و بدون آنکه به من به نحوی سلام بدهد می‎گوید: "تو باید بروی، ساعتت به پایان رسیده است."
من می‎گویم: "این بی استعدادی شما را نشان می‎دهد که در مقابل یک منتقد تآتر از شیلر Schiller نقل قول می‎کنید. یا اینکه می‌‎خواهید قریحه خود را برای هنر سخنرانی از طرف من چک کنید؟ بنابراین من باید از همان ابتدا بگویم که شما نمی‎توانید بر روی صحنه بروید. ممکن است بدن شما هنوز زیبا باشد و شما در بین تمام دنده‎‌هایتان استعداد داشته باشید اما ظاهرتان دیگر برای تآتر کاملاً مناسب نیست. شما باید خودتان اعتراف کنید که در جوانی رنج برده‎اید."
اسکلت می‎گوید: "تو باید بمیری" و داسش را می‎چرخاند.
من می‎گویم: "لطفاً داس را در گوشه‎ای بگذارید، وارد شدن به یک اتاق کار با ابزار کشاورزی به این بزرگی شایسته نیست."
اسکلت با تعجب کاسه چشم‎هایش را گشاد می‎سازد، اما سمبول کشاورزیش را کنار دیوار قرار می‎دهد.
من دوستانه می‎گویم: "حالا بفرمائید بشینید. چه چیزی باعث بازدیدتان از من شده است؟"
اسکلت با سر و صدا بر روی یک صندلی می‎شیند.
او می‎گوید: "وقتت به سر رسیده است" و عصبانی نگاهم می‎کند.
من می‎گویم: "شما روشی تقریباً کلیشه‎ای برای گفتگو دارید. اما ساعت من نخوابیده است، من همین حالا آن را کوک کردم."
اسکلت ساعت شنی‎اش را روی میز می‎گذارد و با یک انگشت نه چندان تمیز استخوانی خود به آن اشاره می‎کند.
من می‎گویم: "من خودم را توسط ساعت خودم تنظیم می‎کنم و نه ساعت شما. در ضمن این یک ساعت پخت تخم مرغ است و در حقیقت از فروشگاه <اغلب و بی فایده>. یک طراحی ظاهراً خوب. چند دقیقه برای پخت یک تخم مرغ آب‎پز شل لازم است؟"
اسکلت می‎گوید: "تو باید بمیری!"
من می‎پرسم: "و برای نوع سفتش؟"
اسکلت حرکت‎های تهدید آمیزی انجام می‎دهد، جمجمه‎اش را تکان می‎دهد، دنده‎هایش را به سر و صدا می‎اندازد و با دست‎هایش پارو می‎زند.
من می‎گویم: "اینطور با استخوان‎هایتان عشوه‎گری نکنید. وقتی شما اینطور طنازید پس لااقل از استخوان‎هایتان مراقبت کنید، آنها را یک بار به درستی با خمیر دندان تمیز کنید و بعد با پارچه نرم چرمی برق بیندارید. یا اینکه سردتان است؟ پس خواهش می‎کنم نزدیک‎تر به اجاق بشینید. این سر و صدای اندام شما مزاحم صحبت‎مان می‎شود. من به اندازه کافی کار برای عادت کردن به پوزخند زدن دائمی‎تان دارم."
اسکلت می‌گوید: "من مرگ هستم" اما به ایجاد سر و صدا خاتمه می‎دهد و نزدیک‎تر به اجاق می‎شیند. جای تعجب نبود، زیرا استخوان‌‎ها به شدت خیس شده بودند و فقط نگاه کردن به آن می‎توانست به آدم احساس رماتیسم دست دهد.
من می‎گویم: "من مایلم از شما خواهش کنم که شوخی نکنید. شما چیزی بیشتر از یک اسکلت نیستید، یک استخوان متحرک پر سر و صدا که با ساعت شنی و ابزار کشاورزی شب‎ها به قدم زدن می‎پردازد تا نشان دهید که زحمت می‎کشید. من این کار شما را بی ظرافت می‎یابم. ببینید، من قصد داشتم حالا برای خواب به تختخواب بروم و شما می‎آئید و با گفتن اینکه ساعتی را که من همین حالا کوک کرده‎ام خوابیده است مزاحم خلق و خویم می‎شوید. این کار قشنگی نیست."
اسکلت تا اندازه‎ای خجالت‎زده و ساکت با ایما و اشاره ساعت شنی روی میز را به من نشان می‎دهد.
"حالا بس کنید با این ساعت شنی‎تان. البته که زمان هم برای تخم مرغ شل پخته شده و هم برای تخم مرغ سفت پخته شده به سر رسیده است. من خودم هم این را می‎بینم. من حالا این ساعت شنی را اگر به این وسیله به شما کمکی می‎شود با کمال میل می‎خرم. زیرا من از اینکه شما چنین پریشان دیده می‎شوید متأسفم."
اسکلت می‎گوید: "من در واقع حالم خوب نیست."
"این کار درستی‎ست که حالا می‎خواهید سر عقل بیائید. من خیلی مایلم به شما یک سیگار تعارف کنم، اما انگار که بی فایده است، زیرا که دود دوباره فوری از چشمان‎تان بیرون می‎آید و فکر نکنم لذت چندانی داشته باشد، چون شما رو به پائین از یک نفوذ پذیری هوا برخوردارید و دود را نمی‎توانید اصلاً به پائین فرو برید. وگرنه یک چنین بدن مشبکی مزایای بزرگی دارد، آدم همیشه می‎تواند چک کند و ببیند که آیا همه چیز روبراه است یا نه."
اسکلت می‎گوید: "من فکر می‎کنم که کشیدن یک سیگار حالم را خوب کند. بعلاوه استخوان‎هایم را محکم می‎سازد."
اسکلت شروع به کشیدن سیگار می‎کند و دود را از حدقه چشم‎هایش به بیرون می‎دهد.
من می‌‎گویم: "سیگار کشیدن هیچ کمکی به شما نخواهد کرد اگر شما درست و حسابی از استخوان‎هایتان مراقبت نکنید. بعلاوه وقتی شما دود را از حدقه چشم‎هایتان به بیرون می‎دهید خیلی شیک دیده می‎شود."
اسکلت می‎گوید: "استخوان‎هایم محکمی خود را خیلی از دست داده‎اند. در آخرین بازدیدم بعنوان مرگ، وقتی من هنوز مؤفقیت‎های بزرگی داشتم و اثرات شگفت‎انگیزی بدست آوردم متوجه گشتم که استخوان‎هایم صدای آرام‎تری می‎دهند."
"من به شما گفتم، ترساندن مردمی که هنوز اسکلت خود را درونشان حمل می‎کنند با ساعت شنی و ابزار چمن‎زنی‎تان مناسب و معقول نیست. احساس پاک همدردی این مردم در برابر اسکلت در دیگرانی که مانند شما زندگی وابسطه‎ای می‎گذرانند باید مانع این کار شما شود. بعلاوه من خمیر دندان توصیه کردم و می‎خواهم با کمال میل یک جعبه از آن را به شما بدهم."
اسکلت می‎گوید: "من رطوبت زیادی در خودم حس می‎کنم و قطعاً دیگر تحمل تر شدن ندارم. به همین دلیل هم در جستجوی شغل دیگری هستم که خشکی بیشتری تضمین کند."
من می‎گویم: "من خیلی می‎ترسم که ظاهرتان آنجا هم سدی برایتان بوجود آورد. نظر شما در باره مومیائی شدن چیست؟ این تقریباً تنها گزینه مناسب برای اسکلتی‎ست که برای تعویض شغلش غفلت ورزیده است."
اسکلت می‎گوید: "اگر قرار باشد که مدام در اطراف بایستم به استخوان‎هایم فشار خواهد آمد."
من می‎گویم: "عزیز من، هر کاری به استخوان‎هایتان فشار خواهد آورد. وضعیت فعلی ظاهرتان باعث این امر است. به جای دیگری بجز استخوان‎هایتان هم نمی‎شود فشار بیاید."
اسکلت می‎گوید: "من تا اندازه‎ای به امکان تأثیر گذاردن شخص خودم عادت کرده‎ام" و استخوان‎هایش را با رضایت تکان می‎دهد. "همانطور که اشاره کردم من در نقش مرگ، مخصوصاً با ارائه ساعت شنی‎ام اغلب تأثیر شگفت‎انگیزی بر جا گذاشته‎ام. گرچه نمی‎توانم در دراز مدت این کار شبانه را تحمل کنم اما مایلم یک چنین شغلی بدست آورم."
من یاری دهنده می‎گویم: "من می‎خواهم چیزی به شما بگویم. حالا که شما می‎توانید با ساعت شنی‎تان چنین استادانه عمل کنید ــ چطور است من به شما فروشگاه <اغلب و بیهوده> را توصیه کنم؟ شما می‎توانید آنجا در قسمت وسائل آشپزخانه در کنار میز ساعت تخم مرغ پزی چهره درخشانی از خود نشان دهید. آنجا برای شما جای خشک و مطبوعی‎ست و قطعاً از طرف همه تحسین خواهید شد."
اسکلت از جا می‎جهد و با انگشتان استخوانیش هر دو دستم را می‎فشرد، من هم متقابلاً و قلبانه انگشتان او را می‎فشرم و بعداً دستم را با دقت ضد عفونی می‎کنم. صبح اسکلت را با خمیر دندان تمیز کردم، کت و شلواری زیبا و کفش ورنی به او پوشاندم و او را با یک توصیه‎نامه به فروشگاه <اغلب و بیهوده> فرستادم.
<اغلب و بیهوده> با فروش ساعت‎های تخم مرغ پزی سود فراوانی بردند. همه می‎خواستند اتوماتیک جدید را ببیند که با کت و شلوار شیک و با یک جمجمه و ساعت تخم مرغ پزی شنی‎ای در دست هر از گاهی می‎گوید: پس از سه دقیقه "وقتت به سر رسیده است ــ تخم مرغ شل آب‎پز" و بعد از ده دقیقه "وقتت به سر رسیده است ــ تخم مرغ آب‎پز سفت."
وقتی من بعد از چند هفته برای قدم زدن به خیابان رفتم یک ماشین مجلل از کنارم گذشت. درون ماشین اسکلت در لباس راه راه تنیس نشسته بود، یک کلاه حصیری بر روی جمجمه داشت و سیگار برگ کلفتی می‎کشید که دودش از حدقه چشم‎هایش بیرون می‎زد. او اصلاً به من نگاه نکرد. بشریت تا مغز استخوان ناسپاس است.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر ۱۳۹۲ساعت 7:56  توسط سعید از برلین  | 



هاینریش هیلفلوز Heinrich Hilflos دستیار آرایشگر سه ساعت در بیرون اداره گذرنامه و نیم ساعت هم داخل آن انتظار کشید. چشم‎‌هایش کودنانه شده بودند، بازوی چپش به خواب رفته و بازوی راستش کاملاً بی حس شده بود، پای چپش هم به خواب رفته و پای راستش به طرز مشخصی کوتاه‎تر به نظر می‎آمد. سرش شبیه به سطل آشغال پر و معده‎اش مانند یک سطل آشغال خالی شده بود. در غیر این صورت اما عاقبت وقتی کارمند نگاهش را به او انداخت هنوز حالش خوب بود.
کارمند می‎‌پرسد: "چه می‎خواهید؟"
"من مدارک هویتم را گم کرده‎‌ام و مایلم مدارک جدیدی به دست آورم."
"نام شما چیست؟"
" هاینریش هیلفلوز."
"آدم که چنین نامی ندارد."
"من نگفتم که آدم چنین نامی دارد، بلکه گفتم که من چنین نامیده می‎شوم."
"شما چه کاره هستید؟"
"در وحله اول انسان و در وحله دوم هنرمند مو."
"در کجا به دنیا آمده‎اید؟"
"در نویتومیشل Neutomischel"
"در کدام بخش؟"
"در هیچ بخشی، در یک تختخواب."
"آیا شما ابلهید؟"
"خیر، من هنرمند مو هستم."
"آیا شاهدی برای این تولد دارید؟"
"من فکر می‎کنم که مادرم باید آنجا بوده باشد و من با کمال میل او را بعنوان شاهد توصیه می‎کنم."
"مادرتان کجا زندگی می‎کند؟ آیا دارای اوراق هویت است؟"
"همین حالا می‎خواستم از آن صحبت کنم. من دقیقاً نمی‎دانم که مادرم در حال حاضر کجاست. البته او یک گواهی فوت داشت، یعنی من آن را داشتم، اما من دیگر این گواهی را ندارم، زیرا که من مدارک هویتم را گم کرده‎ام و حالا مایلم مدارک جدیدی داشته باشم."
"پس مادرتان فوت کرده است؟"
"من نمی‎دانم که آیا او مرده است. هیچکس این را نمی‎داند. اما او درگذشته است."
"مادر شما چه کاره بود؟"
"مادر من یک زن بود."
"منظورم این نیست. منظورم این است که شغلش چه بود."
"همه کاره."
"پدرتان چه کسی بود؟"
"گمان کنم که پدرم یک مرد بود."
"مگر شما کودنید؟"
"خیر، من هنرمند مو هستم."
"من می‎خواهم بدانم که پدر شما چه نامیده می‎گشت؟"
"من هم اغلب می‎خواستم این را بدانم."
"بنابراین شما اصلاً چیزی از او نمی‎دانید؟"
"خیر، نمی‎دانم. مادرم بسیار با وجدان بود و فقط در باره چیزهائی حرف می‎زد که از دانستن آنها اطمینان کامل داشت."
"پدر و مادربزرگ‎تان چه می‎کردند؟"
"پدر و مادربزرگم پدر و مادر مادرم بودند."
"من می‎خواهم بدانم که شغل آنها چه بوده است."
"پدربزرگم یک مرد بود و مادربزرگم یک زن. تقریباً شبیه چنین چیزی هم باید پدر و مادربزرگ پدریم بوده باشند."
"آیا شما اغلب اینطور گیجید؟"
"خیر، من هنرمند مو هستم."
"مادرتان کی فوت کرده است؟"
"من این را نمی‎دانم. در هر صورت اما پس از به دنیا آوردنم."
"من هم چنین تصور می‎کنم."
"پس چرا از من چیزهائی می‎پرسید که خودتان هم جوابش را می‎دانید؟"
"من دستور می‎دهم شما را بیرون بیندازند. احتمالاً شما نمی‎دانید که کجا هستید؟"
"من بجز دست‎ها و پاهایم که به خواب رفته‎اند و بغیر از آنهائی که نمی‎دانم کجا هستند خوب می‎دانم که در یک اداره هستم. من هنرمند مو هستم و مدارک هویتم را گم کرده‎‏ام و مایلم که مدارک جدیدی داشته باشم."
"آیا مدرکی که معرف شما باشد دارید؟"
"من یک قبض پرداخت نشده لباسشوئی دارم."
"این بعنوان مدرک قابل قبول نیست."
"اگر شما پرداخت پول قبض را تقبل می‎کردید بعد متوجه می‎گشتید که این قبض لباسشوئی واقعی‎ست."
"یک قبض لباسشوئی اما انسان نیست، شما باید به من ثابت کنید که شما یک انسانید."
"این کار در یک اداره بسیار مشکل است."
"شما کندذهنید؟"
"خیر، من یک هنرمد مو هستم."
"فعلاً اینکه شما هنرمند مو هستید بی اهمیت است. اول باید وجود فیزیکی خود را ثابت کنید."
"من فکر می‎کردم که یک هنرمند مو یک شخص فیزیکی‎ست."
"من هم این را رد نمی‎کنم. اما اول باید یک شخص وجود فیزیکی داشته باشد تا بعد بتواند یک هنرمند مو شود."
"من که گفتم، من در وحله اول یک انسانم و در وحله بعد یک هنرمند مو."
"تا وقتی که شما یک مدرک کاغذی نداشته باشید هیچ چیز نیستید، نه یک انسان، نه یک هنرمند مو. بروید پیش یک پزشک و بگذارید گواهی دهد که شما یک فرد فیزیکی هستید. بعد خواهم دید که چه کار می‎شود برایتان انجام داد."
هاینریش هیلفلوز پاهای به خواب رفته‎اش را بیدار می‎سازد و به نزد یک پزشک می‎رود.
پزشک می‎پرسد: "چه کسالتی دارید؟"
هاینریش هیلفلوز می‎گوید: "یک کاغذ لازم دارم."
پزشک می‎گوید: "کاغذ را در خرازی می‎شود بدست آورد و نه پیش من."
هاینریش هیلفلوز می‎گوید: "کاغذی که در خرازی بدست می‎آورم ثابت نمی‎کند که من یک انسانم. من به کاغذی احتیاج دارم که ثابت کند من یک انسانم، یک فرد فیزیکی."
پزشک می‎گوید: "شما به آدرس اشتباهی مراجعه کرده‎اید، من می‎خواهم برایتان آدرس جدیدی بنویسم."
پزشک برای او آدرس جدیدی می‎نویسد و هاینریش هیلفلوز با تشکر از او خداحافظی می‎کند.
در خیابان نگاهی به کاغذ و آدرس می‎اندازد. بر روی کاغذ آدرس یک تیمارستان نوشته شده بود.
هاینریش هیلفلوز تصمیم می‎گیرد به آنجا نرود. او کاغذ آدرس را داخل جیب خود می‎کند و دوباره به سمت اداره گذرنامه به راه می‎افتد. او دوباره سه ساعت در مقابل اداره گذرنامه و نیم ساعت داخل اداره گذرنامه انتظار می‎کشد. این بار دست و پای راستش به خواب رفتند، دست چپش به کلی بی حس گشت و پای چپش بطور واضح کوتاه. سرش دیگر شبیه به بک سطل آشغال پر نبود بلکه شبیه یک ماشین تصادف کرده شده بود و معده‎اش شبیه به یک واگن خالی حمل و نقل اداره راه‎آهن دولتی. بجز اینها اما هنوز حالش تا وقتی که کارمند او را مورد خطاب قرار می‎دهد خوب بود.
کارمند می‎پرسد: "چه می‎خواهید؟"
"من یک گواهی‎نامه از پزشک برای اثبات فیزیکی بودن شخص خودم آورده‎ام؟"
کارمند کاغذ را نگاه می‎کند.
"این آدرس تیمارستان است."
"این را می‎دانم. پزشک آن را برایم نوشت."
"پس چرا به آنجا نرفتید؟"
"به نظرم رسید که اگر خودتان به آنجا بروید بهتر باشد."
"منظورتان چیست؟"
"منظورم این است که در تیمارستان زودتر مؤفق خواهند شد شما را متقاعد سازند که من یک فرد فیزیکی هستم."
کارمند می‎گوید: "مطلب به متقاعد ساختن من مربوط نمی‎گردد. من ابداً مخالفتی با اینکه شما یک فرد فیزیکی هستید ندارم. اما من باید در پرونده مدرکی دال بر این موضوع داشته باشم. انسان شدن یک فرد فیزیکی باید در پرونده ثبت گردد، و موضوع اعتماد نیست. در فهمیدن اینطور ضعیف نباشید."
"نه خیر، من یک هنرمند مو هستم."
"این برای من مهم نیست. بروید و برای اثبات فیزیکی بودنتان مدرک بیاورید."
هاینریش هیلفلوز پاهای به خواب رفته‎اش را بیدار می‎سازد و می‎رود. اما او به تیمارستان که فکر می‎کرد در آنجا کمک کمی به او خواهند کرد نمی‎رود، بلکه به یک نجاری می‎رود. او در آنجا یک تخته محکم به ضخامت سه اینچ تهیه می‎کند، زیرا که باید وجود فیزیکی خود را ثابت می‎کرد.
مسلح به این تخته دوباره به سمت اداره گذرنامه به راه می‎افتد، او این بار احتیاجی به انتظار کشیدن نداشت. زیرا که او تخته را بر روی سرش حمل می‎کرد و به این نحو علناً تصویری رسمی از یک کارمند اداری بر جای می‎گذاشت و به این دلیل بی درنگ پذیرفته گشت، در حالیکه افراد دیگر بدون تخته بر روی سر پاهای خود را تا درجه شگف‎انگیزی در شکم فرو کرده بودند.
هاینریش هیلفلوز بدون آنکه کلمه‎ای بگوید به پیش کارمندی می‎رود که از او مدرک اثبات فیزیکی بودنش را درخواست کرده بود و با تخته بر سر او می‎کوبد.
الوار خرد می‎گردد.
کارمند سرش را بالا می‎آورد و این احساس مبهم را داشت که انگار کسی یا یک چیزی خود را بیش از حد به او نزدیک ساخته است.
او بخاطر اهانت به کارمند شکایت می‎کند و هاینریش هیلفلوز به زندان می‎افتد. هنگام آزاد گشتن یک گواهینامه رسمی بخاطر مدت زندانی بودنش به او می‎دهند که در آن چنین نوشته شده بود: هاینریش هیلفلوز، هنرمند مو، با سابقه کیفری.
پس از آن او بی درنگ مدرک هویت تازه‎ای بدست می‎آورد. و در آن تأیید شده بود که او نه تنها انسان و هنرمند مو می‎باشد، بلکه یک فرد فیزیکی‎ست و انسان گشتنش پرونده خود را طی کرده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:21  توسط سعید از برلین  | 



آشپزم وقتی صبحانه را آورد گفت: "تو آشپزخونه جن وجود دارد، من پیش کارفرمای اولیم برمی‌‎گردم"، و رنگ چهره‎‌اش مخلوطی از آهک و پنیر شده بود.
من آرام و  مسلط می‎گویم: "این حرف چرندی‎ست"، اما عرق سردی از پشتم به پائین می‎‌لغزید، زیرا هیچکس نمی‎تواند مانند آشپزم چنین خاگینه‎ای بپزد، و چشم‎انداز زندگی کردن بدون خاگینه‎های او برایم وحشتناک بود.
زن شکنجه دیده می‎گوید: "این حرف چرندی نیست. من تمام شب را نخوابیدم. جن زوزه و آه‎های بلند می‎کشید و با یک پارچه کفنی که روی خود انداخته بود شل و بی حال راه می‎رفت."
"چه وقت بود؟"
"در نیمه شب."
من مشغول فکر کردن می‎شوم.
عاقبت می‎گویم: "چند شب به من فرصت بدید، من کاری می‎کنم که دوباره این کار تکرار نشود."
وضع مشخص بود. من باید میان جن و خاگینه یکی را انتخاب می‎کردم. من پشت میز تحریر نشستم و این نامه را نوشتم.
جناب آقای جن محترم!
آشپز من شکایت می‎کند که شما در آشپزخانه در رفت و آمدید. در آنجا زوزه و آههای بلند میکشید و با یک پارچه کفنی شل و بی حال راه میروید. من از شما درخواست می‎کنم از این کار خودداری کنید وگرنه آشپزم استعفا خواهد داد، و او تنها کسی در شهر است که می‎تواند خاگینه‎های خوب بپزد. اگر می‎خواهید در آشپزخانه آمد و شد کنید بنابراین این کار را به اتاق کار من محدود سازید یا ساعاتی را انتخاب کنید که آشپز من از خانه بیرون رفته باشد. من به خودم این اجازه را می‎دهم این را اضافه کنم که اگر شما از نظم و مقررات خانگی من سرپیچی کنید خود را در معرض بسیار نامطلوب جن‎گیری قرار خواهید داد.
با احترامات فائقه
(محل امضاء)
صبح روز بعد دوباره نامه را به دست گرفتم. بر روی آن یک جمجمه با تعدادی استخوان که مانند ماهی کولی روی هم قرار داشتند کشیده شده و در زیر آن نوشته شده بود:
من مرد نیستم بلکه یک زنم. من هرجا که دلم بخواهد رفت و آمد می‎کنم. زمان آمدنم به آشپزخانه را نمی‎توانم تغییر بدهم. من اصولاً این کار را نمی‎کنم.
با احترام
لئونور زانفتلبن Leonore Sanftleben، جن.
زن دربان خانه که شب برای آرام ساختن آشپز پیشش بیدار مانده بود برایم توضیح داد که او هم صدای زوزه و آههای بلند و راه رفتن جن را شنیده است، و دیگر اینکه چیزی در آشپزخانه مانند کرم شب تاب می‎درخشیده و با چشمان خودش دیده یک نفر که سرش را زیر بغل گرفته بود از کنارش گذشته و در این حال نفس سرد گور مانندی او را لمس کرده است. آشپز استعفا می‎دهد.
بخاطر خاگینه مثل یخ سردم شده بود. خانم لئونور زانفتلبن باید می‎رفت. من حالا تا اندازه‎ای می‎دانستم سر و کارم با چه کسی‎ست. او یک جن زن بود و به همین دلیل هم به آمد و شد در آشپزخانه تمایل داشت. یک خانم با اصول، اما مگر همه خانم‎ها دارای اصول نیستند؟ و نهایتاً اصول‎ها به این خاطر وجود دارند تا فتح گردند، بخصوص آن اصول‎هائی که توسط خانم‎ها فتح می‎گردند. خانم لئونور زانفتلبن نباید زیبا بوده باشد وگرنه سرش را زیر بازویش حمل نمی‎کرد. خب، حالا خواهیم دید، من پشت میز تحریر می‎شینم و نامه زیر را می‎نویسم:
خانم لئونور زانفتلبن، جن این خانه.
خانم بسیار محترم!
من با تشکر دریافت خطوط ارزشمند شب گذشته‎تان را تأیید و از شما مؤدبانه خواهش می‎کنم که لطفاً در نیمه شب امروز برای یک گفتگو با نشستن بر روی مبل خود را بصورت انسان به من نشان دهید.
با ارادت جنّانه و با احترام فراوان
(محل امضاء)
من در نیمه شب پشت میز تحریرم نشسته بودم و انتظار می‎کشیدم. مبل در کنار پنجره قرار داشت و نور ماه آن را کاملاً روشن ساخته بود، طوریکه خانم زانفتلبن می‎توانست راحت‎تر تغییر ماهیت دهد. من تصمیم گرفته بودم وضعیت را کاملاً مستقیم و مؤدبانه مورد بحث قرار دهم و گفتنی‎های ضروری را یادداشت کردم: زوزه و آههای بلند کشیدن، بی حال راه رفتن، پارچه کفنی، نور شبیه به کرم شب تاب، بوی گور مانند، سر در زیر بغل.
ساعت دوازده ضربه می‎زند. اتاق تاریک می‎شود و از گوشه‎ای که مبل قرار داشت در فواصلی آسم مانند صدای ناله‎های بلند خارج می‎گردند: هو‎ــ‎هو‎ــ‎هو‎.
من می‎پرسم: " خانم عزیز، آیا شما هستید؟"
"هو‎ــ‎هو!"
"خانم مهربان؛ آیا زیر مبلید؟"
"هو‎ــ‎هو!"
من به خاگینه می‎اندیشیدم و محکم می‎گویم: "خانم مهربان، من فرش نیستم. من نمی‎تونم پیش شما زیر مبل بخزم. من از شما خواهش کردم که خود را بر روی مبلم به انسان مبدل کنید. خواهش می‎کنم، بفرمائید بشینید.
چادر لرزان بی شکل و غیر جذابی بر روی مبل ظاهر می‎گردد.
"خانم مهربان، حالا خواهش می‎کنم خود را به انسان تغییر بدید. من نمی‎تونم با یک چادر، با یک شیء لباس بر تن صحبت کنم. من از خانم زانفتلبن برای آمدن به اینجا خواهش کرده‎ام و نه از یک قاب دستمال."
حالا حجاب رشد می‎کند و به شکل هولناکی بزرگ می‎شود. اگر قرار بود که آن چادر تبدیل به خانم زانفتلبن بشود بنابراین فضای زیادی برای وجود جنّانه‎اش احتیاج می‎داشت. عاقبت او در برابرم می‎شیند: در پارچه‎ای آهار دار و ضمخت، یک خانم مسن، شفاف و چاق و چله. پستان‎هایش موج می‎زدند و او مانند فسفر شدیداً می‎درخشید.
من می‎گویم: "لطفاً آنقدر نامطبوع نور ندهید. من از شما خواهش کردم به اینجا بیائید تا در ارتباط با جن بودنتان با من صحبت کنید نه اینکه من از خصوصیات شفاف‎تان تعریف کنم یا توانائی نور دادن‎تان را اندازه بگیرم."
خانم زانفتلبن می‎گوید: "آقای عزیز!"، و در سرش دو چشم طوری می‎گداختند که گداختن ذغال در برابرش یک شوخی ابلهانه بود.
من می‎گویم: " مبلم را نسوزانید. و حالا من می‎خواهم به موضوع اصلی صحبت‎مان برگردم، و چند سؤال از شما دارم. چرا خانم عزیز شما در این خانه آمد و شد می‎کنید؟"
خانم زانفتلبن می‎گوید "من در این خانه فوت کرده‎ام" و آه بلندی می‎کشد.
من می‎گویم: "همدردی صمیمانه من را بپذیرید، اما از لباس شما می‎شود قضاوت کرد که تقریباً مدت زیادی از مرگ شما می‎گذرد و شما نباید به این خاطر دیگر عصبانی باشید. بعلاوه ــ اگر من فوت کنم بنابراین آن را به معنی درخواست ترک کردن خانه تفسیر خواهم کرد."
خانم زانفتلبن می‎گوید: "نه، اصولاً آدم در همان خانه که می‎میرد رفت و آمد می‎کند" و چند استخوان مرده را در دست‎هایش به صدا می‎اندازد.
"یعنی چه؟ این کار دیگر منسوخ شده است ــ من فکر می‎کردم که شما مستقل‎تر از این باشید."
خانم زانفتلبن می‎گوید: "من اینجا می‎مانم."
من صبوریم را از دست نمی‎دهم و می‎گویم: "قبول، خانم گرامی. اینجا بمانید و در آشپزخانه رفت و آمد داشته باشید. اما ملاحظه آشپز و خاگینه من را بکنید و ساعت دیگری برای این کار در نظر بگیرید."
"معمولاً ساعت دوازده ساعت مناسبی‎ست. این سنت جن‎هاست. همچنین در این ساعت مهمان هم پیش شما نمی‎آید."
من می‎گویم: "من چندان اطمینانی ندارم، اما اگر در این ساعت مهمان پیشم بیاید بنابراین خانم‎هائی کم سن هستند و نه خانمی صد ساله و شفاف که از خود نور پخش می‎کند. بعلاوه موضوع بیشتر مربوط به آشپزم می‎شود تا خود من، و آشپز من از شما می‎ترسد، زیرا شما زوزه و آه‎های بلند می‎کشید و به خود اجازه شوخی‎های عجیب و غریب با سرتان می‎دهید" ــ من به یادداشتم نگاهی می‎کنم ــ "و نفس‎تان بوی سرد گور می‎دهد و با یک پارچه کفنی در آشپزخانه نوسان می‎دهید."
خانم زانفتلبن ادامه می‎دهد:
"آقای عزیز، این پارچه کفنی نیست بلکه یک پارچه گردگیری‎ست. من گرد و خاک پاک می‎کنم. من تمام عمرم گرد و خاک پاک کردم. همه چیز گرد و خاک می‎شود. شما هم به گرد و خاک تبدیل خواهید شد."
"این را می‎دانم. اما می‎خواهم تا زمانیکه هنوز گرد و خاک نشده‎ام خاگینه بخورم، و اگر شما آشپزم را با آه‎های بلند و درخشیدن بترسانید و برمانید من دیگر خاگینه بدست نخواهم آورد. خانم لئونور زانفتلبن گفتگوی ما به پایان رسید. من از شما می‎پرسم که آیا می‎خواهید از اینجا بروید یا نه؟ من به شما پنج دقیقه وقت برای فکر کردن می‎دهم."
خانم زانفتلبن به طرز زشتی از خود نور پخش می‎کند. سپس سرش را از روی شانه‎اش برمی‎دارد و روی زانویش می‎گذارد. او حالا صبرم را به پایان می‎رساند.
من فریاد می‎کشم: "خانم زانفتلبن، هنرنمائی نکنید، اینجا سالن نمایش نیست!"
سر بر روی زانویش با لکنت می‎گوید: "گرد و غبار ــ گرد و غبار ــ گرد و غبار"
گرد و غبار ــ گرد و غبار ــ با این کلمه یک ایده فوق‎العاده به ذهنم می‎رسد.
زن گرد و غبار بود، گرد و غبار می‎خواست و گرد و غبار هم باید بدست می‎آورد! من جارو برقی را برمی‎دارم، آن را روشن می‎کنم و لوله شلنگ آن را بر روی پستان‎های نور دهنده خانم زانفتلبن فشار می‎دهم. شلنگ می‎مکید و می‎مکید و خانم زانفتلبن همراه با سر بر روی زانویش ناپدید می‎گردد، گداختگی، آه‎های بلند و تمام شفافیت و درخشانی درون شلنگ جارو برقی ناپدید می‎گردند.
دیگر جنی در کار نبود، و من خاگینه می‎خورم.
جارو برقی اما حالا طوری کار می‎کند که هرگز نکرده بود. خانم زانفتلبن شغلش را در آن یافته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:55  توسط سعید از برلین  |