قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

زن بافنده چاق میان عده‎ای از زنان دیکانکا در وسط خیابان ایستاده بود و با لکنت می‎گفت: "غرق شده به خدا، غرق شده! اگه آهنگر غرق نشده باشه من از اینجا دیگه تکون نمی‎خورم!"
زنی با بالاپوش قزاقی، با بینی‎ای بنفش رنگ و با جنباندن دست فریاد می‎زد: "پس من یک دروغگو هستم؟ آیا گاو کسی رو دزدیدم؟ مگه کسی رو با نگاه بد جادو کردم که هیچکی نمی‎خواد حرفمو باور کنه؟ من دیگه آب نمی‎نوشم، اگه پرپرتسکیها Perepertschicha با جفت چشماش ندیده باشه که آهنگر خودشو دار زده!"
دستیار قاضی که از خانه تچوب به آنجا رسیده بود می‎ایستد و می‎گوید: "آهنگر خود را دار زده است؟ چه داستان جالبی!" و خود را به زنانی که مشغول صحبت بودند نزدیک می‎سازد.
زن بافنده جواب می‎دهد: "تو پیرزن می‎خواره، بهتره که بگی دیگه مشروب نمی‎نوشی! آدم باید مثل تو دیوونه باشه که خودشو دار بزنه! آهنگر خودشو غرق کرده! او در سوراخ یخ خودشو غرق کرده! من از این خبر به همون اندازه مطمئنم که اطمینان دارم تو در میخانه بودی."
زن بینی بنفش با عصبانیت جواب می‎دهد: "بی حیا! چه اتهامی می‎زنه؟ بهتر این بود که ساکت می‎موندی، آدم بی ارزش! آیا من نمی‎دونم که کویستر هر شب پیش تو میاد؟"
زن بافنده فریاد می‎کشد: "چی، کویستر؟ کویستر پیش کی میاد؟"
خانم کویستر جیغ می‎زند "کویستر؟" و خود را با فشار به دو زنی که فریاد می‎کشیدند نزدیک می‎سازد: "بهتون نشون می‎دم! چه کسی از کویستر صحبت کرد؟"
زن بینی بنفش زن بافنده را نشان می‎دهد و می‎گوید: کویستر پیش او مهمونی میره!"
خانم کویستر می‎گوید "پس این سگ پیر توئی!" و به سمت زن بافنده هجوم می‎برد. "پس تو همون جادوگری هستی که شوهرمو برای اینکه پیشت بیاد با گیاه‎های شیطانی گیج و جادو کرده؟"
زن بافنده در حال عقب نشینی می‎گوید: "شیطان، راحتم بذار!"
خانم کویستر می‎گوید: "تو جادوگر لعنتی، تو نباید دیگه فرزنداتو ببینی! بی ارزش! تف!" و به چشمان زن بافنده تف می‎اندازد. زن بافنده قصد داشت همان کار را با او انجام دهد، اما بجای چشمان خانم کویستر به صورت اصلاح شده دستیار قاضی که برای بهتر شنیدن کاملاً نزدیک زنان شده بود تف می‎کند.
دستیار قاضی در حال پاک کردن صورتش با لبه کت شلاق خود را بلند کرده و می‎گوید: "زن فرومایه!". این حرکت همه را مجبور می‎سازد که در حال لعنت فرستادن از هم جدا و پراکنده شوند. دستیار قاضی می‎گوید "چه رذالتی!" و در حالیکه همچنان صورتش را پاک می‎کرد ادامه می‎دهد "بنابراین آهنگر خودش را غرق ساخته! خدای من! اما چه نقاش خوبی بود! چه چاقوها، داس‎ها و گاوآهن‎های خوبی می‎ساخت! چه قدرتی در او نهفته بود! بله، چنین آدم‎هائی در دهکده زیاد نداریم. به همین دلیل در گونی به نظرم آمد که این بیچاره خلق و خوی خوبی نداشت. در آن وقت ما آهنگر را داشتیم! او هنوز زندگی می‎کرد، و حالا او دیگر نیست! من قصد داشتم اسب ماده‎ام را برای نعل کردن پیش او ببرم! ...". دستیار قاضی پر از چنین افکار مسیحیانه‎ای آهسته به سمت خانه‎اش می‎رود.
هنگامیکه این شایعات به گوش اوسکانا می‎رسند آرامش خاطر خود را از دست می‎دهد. البته او به چشم‎های پرپرتسکیها و صحبت‎های زن بافنده اطمینان کمی داشت: او می‎دانست که آهنگر به اندازه کافی خداترس می‎باشد که روحش را به تباهی نیندازد. اما اگر او واقعاً با این تصمیم رفته بوده باشد که دیگر به دهکده بازنگردد؟ چنین جوان عالی‎ای حتی در محل‎های دیگر هم پیدا نمی‎شود. آهنگر اما او را خیلی دوست داشت! از همه بیشتر خلق و خوی‎اش را تحمل کرده بود ... دختر زیبا تمام شب را در زیر پتو از این پهلو به آن پهلو می‎غلطید و نمی‎توانست بخوابد. بعد آرام می‎شد و تصمیم می‎گرفت به چیزی فکر نکند، اما با این وجود باز هم فکر می‎کرد. دختر زیبا می‎سوخت و صبح تا بناگوش عاشق آهنگر شده بود.
تچوب در باره سرنوشت آهنگر نه ابراز شادی می‎کرد و نه غمگین بود. افکارش فقط به یک چیز مشغول بود: او نمی‎توانست بی وفائی اسولوکا را فراموش کند و با آنکه خواب‎آلود بود شروع به لعنت فرستادن می‎کند.
صبح آغاز می‎گردد. کلیسا قبل از طلوع آفتاب پر از انسان بود. زنان سالخورده با روسری و کت‎های سفید در مقابل درب کلیسا پارسامنشانه بر سینه خود صلیب رسم می‎کردند و زنان نجیب‎زاده در کت‎های سبز و زرد، بعضی حتی با لباس‎های رو آبی رنگ با راه راه طلائی بر پشت در جلوی آنها ایستاده بودند. دخترها که روبان تمام مغازه‎ها را بر سر بسته بودند و بر گردن تعداد زیادی گردنبند از صلیب و سکه حمل می‎کردند، به خود زحمت می‎دادند تا حد امکان نزدیک دیوار مقدس بیایند. در جلو اما اعیان و کشاورزان ساده با سبیل‎ها و گردن‎های کلفت و چانه‎های اصلاح کرده ایستاده بودند، تقریباً همه با پالتوهائی که از زیر آنها روپوش سفید و در نزد بعضی همچنین روپوش آبی رنگ دیده می‎گشت. بر چهره همه، هر جا که آدم نگاه می‎کرد، حال و هوای جشن کریسمس منعکس بود. دستیار قاضی با فکر کردن به کالباس‎هائی که او بعد از مراسم جشن خواهد خورد لبش را می‎لیسید؛ دخترها به این فکر می‎کردند که چگونه با پسرها بر روی یخ بدوند؛ پیرزن‎ها نماز و دعایشان را پارسایانه‎تر از همیشه زمزمه می‎کردند. آدم در تمام کلیسا می‎شنید که چگونه قزاق سوربیگاس خود را با پیشانی تا به روی زمین خم می‎کرد. تنها اوکسانا پریشان خیال آنجا ایستاده بود: او هم دعا می‎کرد و هم دعا نمی‎کرد. در قلبش احساس‎های مختلفی هجوم می‎بردند، یکی عصبانی و غمگین‎تر از دیگری، طوریکه چهره‎اش فقط برانگیختگی شدیدی را نمایان می‎ساخت؛ در چشمانش اشگ می‎لرزید. دخترها نمی‎توانستند دلیل آن را درک کنند و حتی نمی‎توانستند حدس بزنند که آهنگر دلیل آن می‎باشد. اما اوکسانا تنها کسی نبود که به آهنگر فکر می‎کرد. همه مردم متوجه بودند که جشن کریسمس کامل نیست، که در واقع کسی در آن کم است. متأسفانه صدای کویستر به دلیل سفرش در گونی گرفته بود و او آهسته و با صدائی لرزان می‎خواند؛ آواز خوان سفر کرده به آنجا در حقیقت صدای باس باشکوهی داشت، اما خیلی بهتر بود که آهنگر هم آنجا می‎بود. بعلاوه او تنها کسی بود که مقام اداره شورای کلیسا را دارا بود. مراسم صبح زود انجام شده بود، مراسم عشاء ربانی هم اجرا می‎گردد ... آهنگر واقعاً به کجا رفته بود؟
شیطان با آهنگر سوار بر پشتش باقیمانده شب را برای بازگشت سریع‎تر پرواز می‎کرد، و واکولا فوراً دوباره در کنار خانه‎اش بود. در این لحظه خروسی شروع به خواندن می‎کند.
آهنگر دم شیطان را که می‎خواست فرار کند می‎گیرد و فریاد می‎زند: "کجا؟ صبر کن دوست من، هنوز تمام نشده، من هنوز از تو تشکر نکرده‎ام."
و او ترکه‎ای برمی‎دارد، سه ضربه به او می‎زند، و شیطان بیچاره مانند کشاورزی که دستیار قاضی او را تنبیه مفصلی کرده باشد خیلی سریع از آنجا دور می‎گردد. چنین بود سرنوشت دشمن نژاد بشر، او بجای فریب دادن مردم و از راه به در کردن و ابله ساختن آنها، خودش فریب می‎خورد.
حالا واکولا داخل خانه می‎گردد و تا ظهر می‎خوابد. بعد از آنکه بیدار می‎شود و می‎بیند که خورشید در آسمان مستقیم ایستاده است وحشت می‎کند.
"من مراسم صبح زود و عشاء ربانی را از دست دادم."
و آهنگر خداترس دچار اندوه می‎گردد، زیرا که او به خود می‎گفت خدا برای مجازات بخاطر گناهان انجام داده و فاسد کردن روحش خواب را بر او مستولی ساخته است تا مانع شود که او در این جشن به کلیسا برود. اما او با گرفتن این تصمیم که هفته بعد در نزد کشیش اعتراف و به مدت یک سال تمام هر روز پنجاه بار زانو زده و دعا خواهد کرد بزودی آرام می‎گیرد. او به داخل اتاق نگاه می‎کند، اما آنجا کسی نبود: اسولوکا هنوز به خانه بازنگشته بود.
به آرامی کفش‎ها را از زیر پیراهنش در می‎آورد و دوباره از کار باارزشی که روی آن انجام داده شده بود و تجربه با ارزش شب گذشته تعجب می‎کند؛ او خود را می‎شوید، لباسش را عوض می‎کند، لباس‎هائی را که او از زاپوروگرها گرفته بود می‎پوشد، از صندوق کلاه پوست بره آبی رنگی را که پس از خریدن آن در پولتاوا تا آن روز بر سر نگذاشته بود و همینطور کمربند تازه‎ای با رنگ‎های مختلف بیرون می‎آورد؛ همه آنها را همراه با یک تازیانه قزاقی در بقچه‎ای می‎پیچد و مستقیم به نزد تچوب می‎رود.
تچوب وقتی آهنگر پیش او می‎رود چشمانش را باز می‎کند، و نمی‎دانست به چه خاطر باید بیشتر متعجب گردد: به این خاطر که آهنگر به دنیای زندگان بازگشته است و جرأت کرده نزد او بیاید، یا به این خاطر که او خود را مانند زاپوروگری‎ها آراسته است. بیشتر از آن اما وقتی تعجب می‎کند که واکولا بقچه را می‎گشاید و در برابرش یک کلاه نو و یک کمربند که مانندش را در دهکده ندیده بود بر روی میز قرار می‎دهد و روی پاهایش می‎افتد و با صدای عاجزانه‎ای می‎گوید: "رحم کن، پدر! عصبانی نشو! بفرما این هم یک تازیانه: بزن، هرچه که روحت می‎خواهد بزن. من آن را قبول می‎کنم؛ بزن، اما عصبانی نشو. تو و پدر مرده‎ام زمانی مانند دو برادر بودید، شماها با هم غذا خوردید و نوشیدید."
تچوب با خوشحالی‎ای مخفیانه می‎دید آهنگری که در دهکده به کسی اهمیت نمی‎دهد، و با دست خود سم اسب و یک سکه پنج کوپکی را مانند خمیر خم می‎کند، حالا چگونه جلوی پایش افتاده است. تچوب برای حفظ شأن و منزلت خود تازیانه را برمی‎دارد و سه بار بر پشت او می‎زند. "خب حالا، کافیه، بلند شو! همیشه به حرف مردم پیر گوش کن! ما می‎خواهیم آنچه در بین ما بوده را فراموش کنیم. خب، بگو که چی می‎خوای؟"
"پدر، اوکسانا را به همسری به من بده!"
تچوب لحظه‎ای فکر و به کلاه و کمر نگاه می‎کند: کلاه خیلی زیبا بود، کمر مانندش وجود نداشت؛ او به اسولوکای بی وفا فکر می‎کند و محکم می‎گوید: "باشه! سهم دامادی رو بفرست بیاد!
اوسکانا در حال داخل شدن از در و دیدن آهنگر فریاد می‎کشد "آه" و نگاهش را با تعجب و آتشین به او می‎دوزد.
واکولا می‎گوید: "ببین چه کفشی برات آوردم! کفشی‎ست که ملکه به پا می‎کند."
اوسکانا با نگاهی زودگذر به کفش و در حالیکه آن را با دست از خود دور می‎ساخت می‎گوید: "نه، نه! من به کفش احتیاج ندارم. من بدون کفش هم می‎خواهم ..." او حرفش را به پایان نمی‎رساند و چهره‎اش گلگون می‎گردد.
آهنگر نزدیک‎تر می‎شود و دست او را می‎گیرد؛ دختر زیبا نگاهش را به پائین می‎اندازد. او هرگز چنین زیبا به چشم نمی‎آمد. آهنگر با خوشحالی او را آرام می‎‎‎بوسد و چهره دختر گلگون‎تر و زیباتر می‎گردد.

یک بار اسقف از دیکانکا عبور می‎کرد، او آن محل زیبا را می‎ستاید و هنگامیکه از خیابان می‎گذشت به خانه تازه‎ای می‎رسد.
اسقف از زن زیبائی که بایک کودک در بغل در جلوی درب خانه ایستاده بود می‎پرسد: "این خانه نقاشی شده به چه کسی تعلق دارد؟"
زن که همان اوسکانا بود با تعظیمی جواب می‎دهد: "به واکولای آهنگر!".
اسقف در حال نگاه کردن به در و پنجره‎ها می‎گوید: "چه زیبا! یک کار خیلی زیبا!". پنجره‎ها دور تا دور قرمز رنگ شده بودند، و بر روی همه درها قزاقی با پیپی در دهان نقاشی شده بود.
اسقف بیشتر از آن اما واکولا را می‎ستاید، وقتی این خبر را می‎شنود که آهنگر توبه و طلب بخشایش خود در مقابل کلیسا را بجا آورده و تمام قسمت دست چپ کلیسا را بدون دستمزد با رنگ سبز و گل‎های سرخ نقاشی کرده است. این اما هنوز تمام کاری که کرده بود نبود. واکولا بر روی دیوار قسمت ورودی کلیسا شیطان را در جهنم کشیده بود، شیطانی چنان وحشتناک که همه رهگذران با دیدن آن به زمین تف می‎انداختند، و زن‎ها کودکان در آغوش خود را اگر شروع به گریه می‎کردند به کنار عکس می‎آوردند و می‎گفتند: "نگاه کن، چه هیولائی آنجا کشیده شده است!" و کودک ساکت می‎گشت، از گوشه چشم به عکس نگاه می‎کرد و خود را به سینه مادر می‎چسباند.

_ پایان _

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت 16:36  توسط سعید از برلین  | 


دخترها بخاطر کم بودن یکی از گونی‎ها کمی متعجب بودند.
اوسکانا می‎گوید: "نمی‎شود کاری کرد، باید به همین یک گونی راضی باشیم.
همه آنها گونی را بلند می‎کنند و روی سورتمه می‎گذارند.
دستیار قاضی تصمیم می‎گیرد سکوت کند، زیرا او به خود می‎گوید اگر داد بزند که گونی را باز کنند و او را خارج سازند، این دخترهای ابله از آنجا فرار خواهند کرد: آنها فکر خواهند کرد که در گونی شیطان نشسته است؛ و به این ترتیب باید او تا فردا شاید در خیابان بماند.
دخترها در این بین دست‎هایشان را به هم داده بودند و مانند باد با سورتمه بر روی برف ترد سریع می‎رفتند. خیلی از آنها برای شوخی بر روی سورتمه می‎نشستند، بعضی حتی بر روی دستیار قاضی. دستیار قاضی تصمیم می‎گیرد همه چیز را تحمل کند. عاقبت آنها به مقصد می‎رسند، درهای راهرو و اتاق را کاملاً باز می‎کنند و گونی را خنده کنان به داخل می‎کشند.
همه فریاد می‎زنند "حالا می‎خواهیم ببینیم چه در گونی است." و شروع به باز کردن گونی می‎کنند.
در این هنگام اما سکسکه‎ای که دستیار قاضی در تمام مدت جلوی آن را گرفته بود آنقدر غیر قابل تحمل می‎گردد که او از ته گلو شروع به سرفه و سکسکه کردن می‎کند.
همگی فریاد می‎کشند "آه، یک نفر در گونی نشسته است!" و وحشتزده به سمت در می‎دوند.
تچوب در حال داخل شدن می‎پرسد: "لعنت بر شیطان! کجا مانند دیوانه‎ها می‎دوید؟"
اوکسانا می‎گوید: "آه، پدر! در گونی یک نفر نشسته است!"
"در گونی؟ این گونی را از کجا آوردید؟"
همه یک صدا جواب می‎دهند: "آهنگر آن را در خیابان جا گذاشته است."
تچوب با خود فکر می‎کند ــ بله، اینطور است: آیا من نگفته بودم؟ ... "چرا این اندازه وحشتزده شدید؟ بریم ببینیم در گونی چه است. ــ حالا، مرد خوب، بَدت نیاد که من نام و نام خواندگیتو صدا نمی‎زنم، از گونی بیا بیرون."
دستیار قاضی از گونی خارج می‎گردد.
دخترها فریاد می‎زنند: "آه!"
تچوب شگفتزده می‎گوید ــ پس دستیار قاضی هم در یک گونی بود ــ، و از سر تا پای او را نگاه می‎کند و نمی‎تواند بیشتر از "خب، خب! ... هی! ..." بگوید.
دستیار قاضی هم خودش کمتر از دیگران هاج و واج نبود و نمی‎دانست چه باید بگوید.
او رو به تچوب می‎گوید: "بیرون هوا خیلی سرد است؟"
تچوب جواب می‎دهد: "یک هوای زیبای یخبندان. به من اجازه این سؤال را بده: تو با چه چیزی چکمه‎هاتو برق میندازی: با گوشت خوک یا با قطران؟". او اصلاً نمی‎خواست این را بگوید؛ او در واقع می‎خواست بپرسد: "دستیار قاضی، چطور داخل این گونی رفتی؟"، او خودش هم نمی‎توانست درک کند که چرا او چیز کاملاً دیگری گفته است.
دستیار قاضی جواب می‎دهد "با قطران بهتر است"، بعد کلاه را به سر می‎کشد و می‎گوید "خب، خداحافظ تچوب!" و اتاق را ترک می‎کند.
"من چرا چنین احمقانه از او پرسیدم که چکمه‎شو با چی برق میندازه؟ تچوب با نگاهی به دری که دستیار قاضی از آن خارج شده بود می‎گوید "هی، این اسولوکا! یک چنین انسانی را در گونی میندازه! ... این زن شیطانی! و من احمق ... اما گونی کجاست ... این گونی لعنتی کجاست؟"
اوسکانا جواب می‎دهد: "من آن را در گوشه‎ای انداختم، دیگه چیزی در گونی نیست."
"من این شوخی رو می‎شناسم، چیزی در گونی نیست! گونی را بده بیاد، کس دیگری هم باید در گونی باشه! خوب تکونش بدید ... چی، چیزی داخلش نیست؟ زن لعنتی! و وقتی آدم نگاهش می‎کنه، مانند یک آدم مقدس دیده می‎شه، طوری که انگار که فقط بعد از روزه گرفتن غذا می‎خوره ..."
اما بگذاریم که تچوب خشمش را ابراز کند و ما دوباره به سراغ آهنگر می‎رویم، زیرا که ساعت حالا حتماً خود را به نه شب نزدیک می‎سازد.

ابتد آهنگر کاملاً مضطرب بود، مخصوصاً وقتی از روی زمین رو به بالا اوج گرفت و او دیگر در پائین چیزی را تشخیص نمی‎داد و مانند مگسی کاملاً نزدیک در زیر ماه پرواز می‎کرد، آنقدر نزدیک که اگر خم نمی‎شد ماه به او اثابت می‎کرد. اما کمی دیرتر شجاعت خود را بازمی‎یابد و حتی شروع به دست انداختن شیطان می‎کند. وقتی او هر بار صلیب چوب سرو خود را از گردن درمی‎آورد و جلوی شیطان نگاه می‎داشت و او عطسه و سرفه می‎کرد تا حد زیادی او را سرگرم می‎ساخت. او دستش را عمداً بالا می‎برد تا سرش را بخاراند، اما شیطان فکر می‎کرد که آهنگر می‎خواهد صلیب بر پشت او رسم کند، و سریع‎تر پرواز می‎کرد. در آن بالا همه چیز روشن و هوای پوشیده از ابری سبک و نقره‎ای رنگ شفاف بود. آدم می‎توانست همه چیز را خوانا ببیند، حتی ببیند که چگونه یک جادوگر، نشسته در یک دیگ، مانند یک گردباد از کنارشان پرواز می‎کند، بعد مانند ستاره‎ها به گروه دیگری می‎پیوندد و با هم بازی می‎کنند؛ که چگونه کمی دورتر یک گروه از اشباح در حرکت‎اند؛ و چگونه یک شیطان در حال رقص در زیر نور ماه هنگامیکه آهنگر را می‎بیند کلاه از سر برمی‎دارد؛ و چگونه یک جارو، که جادوگری بر رویش نشسته و به تنهائی در حال راندن به سمت خانه است ... و خیلی چیزهای دیگر آنها در راه می‎بینند. با دیدن آهنگر همه برای یک لحظه ساکت می‎گشتند، و بعد به پرواز و کارشان ادامه می‎دادند؛ آهنگر مدام در پرواز بود و ناگهان در زیر او پترزبورگ مانند دریائی از آتش می‎درخشد. (در آنجا به دلیلی جشن و چراغانی بود.) شیطان خود را به یک اسب مبدل می‎سازد، و آهنگر ناگهان خود را بر روی یک اسب خوب در جلوی دروازه شهر می‎بیند.
خدای من! چه رفت و آمدی، چه غرشی، چه درخشندگی‎ای؛ دیوار خانه‎های چهار طبقه از هر دو سمت بالا رفته بود و ضربه سم اسب‎ها و غرش چرخ‎ها در آنهاه می‎پیچید؛ به نظر می‎رسید که خانه‎ها قدم به قدم بزرگ‎تر می‎گردند و از زمین رو به آسمان بالا می‎روند؛ پل‎ها می‎لرزیدند؛ درشکه‎ها پرواز می‎کردند؛ و درشکه‎چی‎ها فریاد می‎کشیدند؛ برف در زیر هزاران سورتمه که به این سو و آن در حرکت بودند قرچ و قروچ می‎کرد؛ رهگذران با فشار به همدیگر از کنار خانه‎های چراغانی شده می‎گذشتند، سایه‎های بلندشان بر روی دیوارها به بالا و پائین می‎جهید و سرهایشان تا دودکش و پشت بام خانه‎ها می‎رسید.
آهنگر شگفتزده به اطراف می‎نگریست. به نظرش می‎رسید که انگار تمام این خانه‎ها چشمان بی شمار آتشین خود را به او دوخته‎اند. او مردان بسیاری را در پالتوهای خز می‎دید و دیگر نمی‎دانست در برابر چه کسی باید کلاه از سر بردارد. ــ آهنگر با خود فکر می‎کرد ــ خدای من، چه مردان محترم زیادی اینجا وجود دارند! به نظرم هرکه اینجا با پالتوی خز در خیابان می‎گذرد باید یک دستیار قاضی باشد! و آنهائیکه در این درشکه‎های زیبا با پنجره‎های شیشه‎ای به اطراف می‎رانند، اگر که ناخدا نباشند، مطمئناً کمیسرند و شاید هم بالاتر از کمیسر.ــ در این وقت افکارش با سؤال شیطان قطع می‎گردد: "باید مستقیم پیش ملکه برانم؟" آهنگر با خود فکر می‎کند ــ نه، من می‎ترسم ــ و می‎گوید: "من نمی‎دانم کجا، اما جائی در این نزدیکی، زاپوروگرهائی اطراق کرده‎اند که در پائیز به دیکانکا آمدند. آنها از اسیتچ با کاغذی نزد ملکه می‎رفتند؛ من باید با آنها مشاوره کنم. هی، شیطان! داخل جیبم برو و مرا پیش زاپوروگرها ببر!"
شیطان ناگهان خود را نازک می‎سازد و چنان کوچک می‎شود که توانست راحت داخل جیب آهنگر گردد. و پیش از آنکه واکولا متوجه شود در برابر یک خانه بزرگ ایستاده بود، از پله‎ها بالا می‎رود، دری را باز می‎کند و وقتی در برابر خود یک اتاق زیبای تزئین شده را می‎بیند کمی به عقب تلو تلو می‎خورد؛ اما وقتی او همان زاپوروگرهائی که از دیکانکا آمده بودند را می‎بیند که حالا با چکمه‎های براقشان بر روی مبل‎های ابریشمی نشسته بودند و قوی‎ترین تنباکوها را می‎کشیدند شجاعت خود را دوباره به دست می‎آورد.
آهنگر در حال نزدیک‎تر شدن و تا زمین تعظیم کردن می‎گوید: "روز به خیر، آقایان! خدا یارتان باشد، به این ترتیب ما همدیگر را دوباره می‎بینیم!"
یکی از زاپوروگرهائی که نزدیک آهنگر نشسته بود از فرد دیگری می‎پرسد: "این مرد کیست؟"
آهنگر می‎گوید: "آیا مرا بجا نمی‎آورید؟ منم، آهنگر واکولا! هنگامیکه شماها در پائیز از دیکانکا آمدید، خدا به شماها سلامتی کامل بدهد و یک زندگی دراز، و تقریباً دو روز مهمان من بودید. من در آن زمان چرخ درشکه شمارا با یک چرخ نو عوض کردم!"
همان زاپوروگر می‎گوید: "آها! این همان آهنگری‎ست که قشنگ نقاشی می‎کرد. هموطن! خدا تو را برای چه کاری اینجا فرستاده است؟"
"خب، من می‎خواستم تماشا کنم ... مردم می‎گویند ..."
زاپوروگر که می‎خواست نشان دهد او هم می‎تواند زبان روسی صحبت کند با چهره‎ای مغرورانه می‎گوید: "خب، هموطن، اینجا شهر بزرگی‎ست، درست می‎گم؟"
آهنگر برای اینکه شرمنده نشود و مانند یک تازه وارد به نظر نیاید؛ و از آنجا که می‎توانست فاضلانه هم صحبت کند خونسرد جواب می‎دهد: "یک شهر حکمرانی قابل احترام. خانه‎ها بسیار بزرگ و نقاشی‎های مهمی در آنها آویزانند. حروف الفبای بسیاری از خانه‎ها با ورقه‎های نازک طلا نوشته شده‎اند. باید اعتراف کنم که این تناسب فوق‎العاده زیباست!"
هنگامیکه زاپوروگرها می‎شنوند که آهنگر چه خوب صحبت می‎کند تأثیر خوبی بر آنها می‎گذارد و می‎گویند: "هموطن، ما می‎خواهیم دیرتر با تو بیشتر صحبت کنیم، اما حالا باید فوری به دیدار ملکه برویم."
"پیش ملکه؟ آقایان، لطفاً مرا هم با خود ببرید!"
"تو را؟" زاپوروگر به او مانند پدری که پسر چهار ساله‎ای از او خواهش کند بر روی اسبی واقعی بنشاندش نگاه می‎کند: "تو آنجا چکار داری؟ نه، این ممکن نیست." و در این وقت چهره‎اش حالتی جدی به خود می‎گیرد و ادامه می‎دهد: "برادر، ما با ملکه در باره مسائل‎مان صحبت داریم."
آهنگر اصرار می‎ورزید "من را هم با خود ببرید!" و در حالیکه با مشت بر روی جیبش می‎زد آهسته به شیطان زمزمه می‎کند: "از آنها خواهش کن!"
لحظه‎ای از این کار نگذشته بود که یکی از زاپوروگرها می‎گوید: "برادرها، او را هم با خود ببریم!"
بقیه می‎گویند: "خب، او را با خود می‎بریم! لباسی شبیه به لباس ما بپوش."
آهنگر با عجله مشفول پوشیدن یک شنل بلند سبز رنگ بود که ناگهان در باز می‎گردد و مردی تفنگ به دست اعلام می‎کند وقت راندن رسیده  است.
وقتی او در درشکه‎ای که بر روی فنرهایش طوری بالا و پائین می‎رفت که انگار خانه‎های چهار طبقه هر دو سمت جاده به عقب می‎دوند و کف خیابان در زیر سم اسب‎ها به چرخیدن افتاده است تعجب کرد.
آهنگر فکر می‎کند ــ خدای من، چه نوری! پیش ما در روز هم اینچنین روشن نیست. ــ
درشکه‎ها در برابر قصر توقف می‎کنند. زاپوروگرها پیاده می‎شوند، داخل راهروی مجللی می‎گردند و از پله‎هائی با نور درخشان گشته بالا می‎روند. آهنگر برای خود زمزمه می‎کرد: "چه پله‎های قشنگی! این واقعاً تإسف‎بار است که رویش پا گذاشته شود. این تزئین‎ها! گفته می‎شود که قصه‎ها همه دروغند! لعنت بر شیطان، آنها اصلاً دروغ نیستند! خدای من! این نرده‎ها! چه خوب رویشان کار شده است! فقط آهن‎ها پنجاه روبل هم بیشتر خرج برداشته‎اند!"
زاپوروگرها از پله‎ها بالا می‎روند و از اولین سالن می‎گذرند. آهنگر با کمروئی به دنبال آنها می‎رفت، و با هر قدم برداشتن می‎ترسید که بر روی کف چوبی سالن لیز بخورد. آنها از سه سالن عبور می‎کنند، آهنگر هنوز از حیرت خارج نشده بود. هنگامی که آنها به چهارمین سالن وارد می‎گردند او به سمت عکسی که بر روی دیوار آویزان بود می‎رود. عکس از مریم مقدس با کودک در بغل بود.
او می‎گوید: "چه عکس زیبائی! چه نقاشی فوق‎العاده‎ای! به نظر می‎رسد که مریم مقدس می‎خواهد با آدم حرف بزند، او به معنای واقعی کلمه زنده است! و کودک مقدس! او کف دست‎هایش را بهم چسبانده و می‎خندد، بیچاره! و رنگ‎ها! خدای من، این رنگ‎ها! فکر نکنم که برای یک کوپک خاک اخرا خریده باشند، پر از ماده رنگی سرخ‎ و سبز مسی‎ست. و رنگ آبی چه درخششی دارد! یک کار عالی. زمینه حتماً با گران‎ترین سرب سفید پوشیده شده است. هر چقدر هم این نقاشی با ارزش باشد، اما این دستگیره مسی" و او در حال عبور و لمس دستگیره درب ادامه می‎دهد: "این دستگیره مسی ارزش بیشتری برای تحسین کردن دارد. این کار تمیز! من فکر می‎کنم که تمام اینها را آهنگران آلمانی با دستمزد بالائی ساخته‎اند ..."
شاید آهنگر اگر که یک مستخدم به دستش نمی‎زد و به او تذکر نمی‎داد که او نباید از دیگران عقب بماند هنوز چیزهای دیگری را هم تماشا می‎کرد.
زاپوروگرها پس از عبور از دو سالن دیگر می‎ایستند. اینجا به آنها گفته می‎شود که منتظر بمانند. در سالن چند ژنرال با لباس‎های نظامی طلادوزی شده داخل می‎گردند. زاپوروگرها به اطراف مختلف تعظیم می‎کنند و بعد دور هم جمع می‎گردند.
کمی دیرتر مرد تقریباً درشت اندامی در انیفورم فرماندهی و چکمه‎ای زرد رنگ با عده‎ای همراه داخل سالن می‎گردد. موهایش ژولیده بودند، یک چشمش کمی چپ بود، چهره‎اش حالت غرور و افتخار داشت و تمام حرکاتش نشان از دستور دادن می‎داد. تمام ژنرال‎هائی که تا آن هنگام در لباس نظامی طلادوزی شده خود در سالن راه می‎رفتند ناآرام می‎شوند و با تعظیم‎های عمیق هر کلمه او را، حتی کوچک‎ترین حرکاتش را می‎قاپیدند. اما فرمانده به هیچکدام از آنها توجه‎ای نکرد، تکان آهسته‎ای به سر می‎دهد و پیش زاپوروگرها می‎رود.
زاپوروگرها در برابر او تا زمین تعظیم می‎کنند.
"آیا همه اینجا هستند؟
زاپوروگرها همه می‎گویند "بله، همه، پدر!" و بار دیگر تعظیم می‎کنند.
"فراموش نکنید، آنطور صحبت کنید که من به شما آموزش دادم!"
"نه، پدر، ما آن را فراموش نمی‎کنیم."
آهنگر از یکی از زاپوروگرها می‎پرسد: "آیا این تزار است؟"
آن شخص جواب می‎دهد: "اوه، تزار! نه، او پوتیومکین Potjomkin است."
از اتاق کناری صداهائی به گوش می‎رسد، و بعد آهنگر نمی‎دانست دیگر چشم‎هایش را به کدام سمت بچرخاند: عده‎ای خانم در لباس‎هائی از پارچه اطلس که پشت آن بر روی زمین کشیده می‎شد و تعدادی از درباریان در دامن‎های طلادوزی و موهای بافته شده بر پشت گردن داخل سالن می‎شوند. او فقط یک درخشندگی می‎دید و دیگر هیچ.
زاپوروگرها خود را با هم بر روی زمین می‎اندازند و همگی فریاد می‎کشند: "ببخش، مادر، ببخش!". آهنگر هم خود را مانند دیگران بر روی زمین می‎اندازد.
از بالای سرشان صدائی دستور دهنده اما همزمان مطبوع می‎گوید "بلند شوید!".
زاپوروگرها می‎گویند: "ما بلند نمی‎شویم، مادر! ــ ما بلند نمی‎شویم، ما می‎میریم، اما بلند نمی‎شویم!"
پوتیومکین لبش را گاز می‎گیرد. عاقبت او خودش به نزد زاپوروگرها می‎آید به یکی از آنها زمزمه کنان چیزی آمرانه می‎گوید و زاپوروگرها برمی‎خیزند.
حالا آهنگر هم جرئت می‎کند سرش را بلند کند، و او یک خانم نه چندان بزرگ، بلکه حتی کمی کوتاه قامت با موی پودر زده، چشمانی آبی رنگ و چهره‎ای شکوهمند و خندان را می‎بیند که خوب می‎فهمید چگونه همه را زیردست خود سازد، و فقط می‎توانست به یک زمامدار متعلق باشد.
خانم با چشمان آبی رنگ می‎گوید "به من قول داده بودند که امروز مرا با یکی از مردمانمان که من تا حال هنوز ندیده‎ام آشنا می‎سازند" و در حالی که با کنجکاوی به زاپوروگرها با کنجکاوی نگاه می‎کرد ادامه می‎دهد "آیا در اینجا جای خوبی به شما داده‎اند؟" و نزدیک‎تر می‎شود.
"ممنون، مادر! غذا خوب است، گرچه بره‎های اینجا آنطور که پیش ما هستند نمی‎باشد ــ چرا نباید یه یک طریقی زندگی کنیم؟ ..."
پوتیومکین وقتی متوجه می‎گردد که زاپوروگرها چیزی کاملاً متفاوت از آنچه او به آنها آموخته بوده است می‎گویند اخم می‎کند ...
حالا یکی از زاپوروگرها با حالتی مغرورانه جلو می‎رود: "مادر، ما از شما خواهش می‎کنیم! با چه کاری خلق وفادارت ترا خشمگین ساخته؟ آیا ما با تاتارهای کافر همدست گشتیم؟ آیا دست در دست ترک‎ها گذارده و عمل کردیم؟ آیا ما با رفتار و فکری وفاداریمان را شکسته‎ایم؟ پس چرا این بی رحمی؟ ابتدا شنیدیم که تو گذاشته‎ای همه جا بر ضد ما قلعه ایجاد کنند؛ بعد شنیدیم که تو از ما ژاندارم تفنگدار می‎خواهی بسازی؛ حالا از مجازات‎های تازه می‎شنویم. ارتش زاپوروگرها چه اشتباهی کرده؟ شاید چون ارتش تو را در پریکوپ Perekop هدایت و به ژنرال‎هایت کمک کرد تاتارهای کریمه Krim را تار و مار کند؟ ..."
پوتیومکین ساکت بود و با تنبلی انگشترهای برلیان دستش را با برس کوچکی برق می‎انداخت.
کاترینا با نگرانی می‎پرسد: "خب، چه می‎خواهید؟"
زاپوروگرها نگاه معنی داری به همدیگر می‎اندازند.
آهنگر به خود می‎گوید ــ حالا زمانش رسیده است! ملکه می‎پرسد که ما چه می‎خواهیم! ــ و ناگهان خود را جلوی پای ملکه روی زمین می‎اندازد.
"ملکه، اجازه ندهید مرا مجازات کنند، به من لطف کنید کنید! از من ناراحت نشوید، کفشی که ملکه به پا دارند از چه ساخته شده است؟ من فکر می‎کنم که هیچ کفاشی در هیچ سرزمینی در جهان نمی‎تواند چنین کفشی درست کند. خدای من، اگر زن من می‎توانست چنین کفشی به پا کند!"
ملکه می‎خندد. درباریان هم شروع به خندیدن می‎کنند. پوتیومکین با خشم نگاه می‎کند و همزمان می‎خندد. زاپوروگرها شروع می‎کنند به دست او زدن، زیرا آنها فکر می‎کردند که او دیوانه شده است.
ملکه دوستانه می‎گوید "بلند شو!" اگر تو حتماً یک چنین کفشی بخواهی، این کار آسانی‎ست. برای او فوری گرانترین کفش طلا دوز را بیاورید! از این ابتکار واقعاً خوشم آمد!" و رو به آقائی با صورتی پر ولی رنگ پریده که کمی دورتر از دیگران ایستاده بود و دامن ساده با دگمه‎های مرواریدش نشان می‎داد که به درباریان تعلق ندارد نگاه می‎کرد ادامه داد: "بفرمائید! این هم یکی از موضوعات شوخ و ارزشمند باب میل شما!"
مرد با دگمه‎های مروارید با تعظیم جواب می‎دهد: "ملکه شما بیش از حد بخشنده‎اید!"
ملکه خود را به سمت زاپوروگرها برمی‎گرداند: "باعث افتخار است، من باید بگویم که من از لشگر شما هنوز هم هیجان‎زده‎ام. شما شگفت‎انگیز آواز می‎خوانید! اما من شنیده‎ام که کسی از شما در اسیتچ ازدواج نمی‎کند."
همان زاپوروگری که قبلاً با آهنگر صحبت کرده بود می‎گوید "مادر، چه می‎گوئی! تو خودت می‎دانی که هیچ مردی بدون زن نمی‎تواند زندگی کند" و آهنگر وقتی می‎شنود چگونه همین مرد که می‎توانست چنان فاضلانه با او صحبت کند حال با ملکه عمداً با زبان دهقانی صحبت می‎کند متعجب می‎گردد و با خود فکر می‎کند ــ مردم باهوش! او حتماً بدون قصد این کار را نمی‎کند. ــ
زاپوروگر ادامه می‎دهد "ما راهب نیستیم، بلکه انسان‎های گناه کاریم. مانند تمام مسیحیان صادق جهان ما هم شیفته غذای با گوشت هستیم. پیش ما آدم‎های زیادی ازدواج کرده‎اند، فقط آنها با زن‎های خود در اسیتچ زندگی نمی‎کنند. بعضی زن‎های خود را در لهستان، بعضی دیگر در اوکرائین و ترکیه دارند."
در این لحظه کفش‎ها را برای آهنگر می‎آورند.
او با خوشحالی فریاد می‎کشد "خدای من، چه کفش‎های زیبائی!" و آنها را می‎گیرد. "ملکه! وقتی شما چنین کفشی بر پا می‎کنید و وقتی با این کفش‎ها بر روی یخ می‎روید، پس چگونه باید پاهای کوچک شما باشند؟ منظورم این است که آنها حداقل از شکر خالص‎اند."
ملکه که واقعاً باریک‎ترین و جالب‎ترین پاهای کوچک را داشت، وقتی این تعارف را از دهان آهنگر ساده‎ای می‎شنود که با وجود صورت قهوه‎ای رنگ در لباس قزاقی‎اش بعنوان مرد زیبائی به حساب می‎آمد باید لبخند می‎زد.
آهنگر خوشحال از این توجه خیرخواهانه می‎خواست از ملکه در باره هر چیزی به درستی سؤال کند: که آیا حقیقت دارد تزارها بجز عسل و چربی چیزی نمی‎‎‎‎‎‎خورند، و چیزهائی بیشتری از این دست؛ اما چون احساس کرد که زاپوروگرها او را به کنار هل می‎دهند تصمیم می‎گیرد ساکت شود. هنگامیکه ملکه خود را با افراد سالخورده مشغول و از آنها سؤال می‎کرد که آنها چگونه در اسیتچ زندگی می‎کنند و چه عادات و رسومی دارند، آهنگر عقب می‎رود، سر خود را به سمت جیبش خم می‎کند و آهسته می‎گوید: "مرا فوری از اینجا خارج کن!" و ناگهان خود را در پشت دروازه شهر می‎بیند.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 7:48  توسط سعید از برلین  | 


اوکسانا مدت درازی آنجا ایستاد و در باره کلمات عجیب آهنگر فکر کرد. در درونش چیزی نجوا می‎کرد که او با آهنگر ظالمانه رفتار کرده است. ــ اگر او واقعاً تصمیم به کار وحشتناکی بگیرد؟ امکان انجام این کار خیلی آسان است! شاید آهنگر از غم و اندوه عاشق دختر دیگری شود و او را از روی خشم برای زیباترین دختر دهکده معرفی کند؟ ــ اما نه، او مرا دوست دارد. اما من خیلی زیبا هستم! او کسی را به من ترجیح نخواهد داد؛ او فقط شوخی و تظاهر می‎کند. او حتماً پس از گذشت ده دقیقه برای دیدن من دوباره بازمی‎گردد. من واقعاً سختگیرم. من باید یک بار به او اجازه بدهم بدون اجازه یک بوسه از من برباید. بعد چه زیاد او خوشحال خواهد گشت! و دختر زیبای بوالهوس دوباره مشغول شوخی با دوستانش می‎شود.
یکی از دخترها می‎گوید: "صبر کنید! آهنگر گونی‎هایش را اینجا جاگذاشته است؛ ببینید چه چیزهای عجیبی هستند! او حتماً برای آواز خواندن هدایای دیگری هم گرفته است؛ در هر گونی یک سوم آسمان قرار دارد و همینطور کالباس‎ها و نان‎های فراوان. عالی‎ست! می‎توانیم تمام تعطیلات را با آنها سورچرانی کنیم."
اوسکانا حرف او را قطع می‎کند: "اینها گونی‎های آهنگر هستند؟ ما می‎خواهیم آنها را سریع به اتاق من ببریم و ببینیم چه چیزهائی در آنهاست." و همه خندان با این پیشنهاد موافقت می‎کنند.
در حالیکه آنها تلاش می‎کردند گونی ها را به کول بگیرند ناگهان دسته جمعی فریاد می‎کشند: "اما ما نمی‎توانیم آنها را بلند کنیم!"
اوکسانا می‎گوید: "صبر کنید، ما می‎خواهیم یک سورتمه بیاوریم و گونی‎ها را توسط آن پیش من ببریم."
و تمام گروه برای آوردن سورتمه به راه می‎افتد.
در این میان زندانی‎ها در گونی حوصله‎شان واقعاً سر رفته بود، گرچه کویستر در گونی خود با انگشت یک سوراخ بزرگ ایجاد کرده بود، اما فقط اگر کسی در آنجا نمی‎بود، شاید به این ترتیب او راهی می‎یافت و از گونی خود را نجات می‎داد؛ اما در حضور مردم از گونی به بیرون خزیدن و خود را مورد تمسخر قرار دادن ... این مانعی بود؛ او تصمیم می‎گیرد انتظار بکشد، و فقط در زیر چکمه‎های تچوب آهسته می‎نالید. تچوب هم کمتر از او تشنه آزادی نبود، زیرا او در زیر خود چیزی را احساس می‎کرد که نشستن بر رویش به طور وحشتناکی ناراحت کننده بود. اما او پس از شنیدن پیشنهاد دخترش آرام می‎گیرد و حالا دیگر نمی‎خواست به بیرون بخزد، زیرا او فکر کرده بود که باید هنوز تا خانه‎اش حداقل صد قدم و شاید هم دویست قدم راه باشد؛ و اگر او حالا از گونی به بیرون می‎خزید، به این ترتیب باید اول خود را می‎تکاند، دگمه‎های پالتویش را می‎بست و کمربندش را محکم می‎کرد ــ چه کار زیادی! بعلاوه کلاهش در خانه اسولکا جامانده بود. بهتر این است که دخترها با سورتمه او را به خانه بکشند.
اما ماجرا بر خلاف انتظار تچوب کاملاً طوری دیگر پیش می‎رود. در حالی که دخترها در جستجوی سورتمه بودند، دهقان پیر و نحیف با خلق و خوئی بد از میخانه بیرون می‎آید. میخانه‎چی نمی‎خواست به او نسیه مشروب بدهد. او می‎خواست در میخانه منتظر بماند تا شاید نجیب‎زاده پارسائی بیاید و او را به مشروب دعوت کند؛ اما نجیب‎زادگان همگی با لجاجت در خانه مانده بودند و بعنوان مسیحیان صادق غذای شیرین کوتیای Kutja شب عید خود را در جمع خانواده می‎خوردند. حالا در حالی که دهقان پیر در باره فساد اخلاق و قلب چوبی زن یهودی صاحب میخانه فکر می‎کرد گونی‎ها را می‎بیند و شگفتزده توقف می‎کند: "نگاه کن، چه گونی‎هائی را در خیابان جاگذاشته‎اند"، او در حالیکه به اطراف نگاه می‎کند می‎گوید: "احتمالاً در آنها گوشت خوک هم است. چه کسی چنین خوش شانس بوده که بخاطر آواز خواندن این همه هدیه گرفته است!؟ چه گونی‎های عظیمی! فکر می‎کنم که آنها پر از نان قهوه‎ای و نان گندم باشند. اگر اینطور باشد خوب است؛ و حتی اگر فقط نان معمولی هم در آنها باشد بد نیست: زن یهودی برای هر نان یک گیلاس مشروب می‎دهد. من می‎خواهم گونی‎ها را قبل از اینکه دیگران آنها ببیند با خود ببرم."
او با این کلمات قصد داشت گونی حامل تچوب و کویستر را بر دوش گذارد، اما احساس می‎کند که گونی سنگین است.
او به خود می‎گوید: "نه، به تنهائی قابل به حمل کردنش نیستم. اما شاپووالنکوی Schapowalenko بافنده انگار که صدایش کرده باشند می‎آید. شب بخیر، اوستآپ Ostap!"
بافنده می‎گوید "شب بخیر" و می‎ایستد.
"کجا می‎ری؟"
"من فقط جائی می‎رم که پاهام منو می‎کشند."
"مرد خوب، به من در حمل گونی‎ها کمک کن! کسی آنها را با هدایائی که بخاطر آواز خواندن گرفته است در خیابان انداخته. ما این غنائم را با هم تقسیم می‎کنیم."
"گونی‎ها؟ در گونی‎ها چی قرار داره: نان قهوه‎ای یا نان سفید؟"
"من فکر می‎کنم که پر از انواع نان‎ها باشد."
آنها سریع دو قطع تخته از نرده می‎کنند، گونی را رویش قرار می‎دهند و آن را بر روی شانه با خود می‎برند.
بافنده در بین راه می‎پرسد: "گونی را به کجا حمل می‎کنیم؟ به میخانه؟"
"من هم فکر کردم آن را به میخانه ببریم، اما زن یهودی لعنتی باور نمی‎کنه، او فکر می‎کنه که ما گونی را از جائی دزدیده‎ایم؛ بعلاوه من همین حالا از میخانه برمی‎گردم. ما می‎خواهیم آن را به خانه من حمل کنیم. آنجا کسی مزاحم ما نخواهد شد: زن من خانه نیست."
بافنده محتاطانه می‎پرسد: "آیا واقعاً زنت در خانه نیست؟"
دهقان پیر می‎گوید: "خدا را شکر، من هنوز کاملاً دیوانه نشده‎ام. حتی شیطان هم نمی‎تواند حالا مرا جائی که او است ببرد. من فکر می‎کنم که او تا صبح با زن‎ها پرسه بزند."
زن دهقان پیر وقتی سر و صدائی را که دو دوست در راهرو می‎کردند می‎شنود می‎گوید "کی آنجاست؟" و در را باز می‎کند.
مرد دهقان خشکش می‎زند.
بافنده می‎گوید: "گاومان زائید!"
همسر دهقان پیر مانند یک جواهر بود که مانندش اغلب در جهان پیدا نمی‎شود. مانند شوهرش تقریباً هرگز در خانه نبود و تمام روز را با انواع دختر عمو و عمه‎ها و پیرزنان ثروتمندی که چاپلوسی‎شان را می‎کرد می‎گذراند و در پیش آنها با اشتهای زیاد غذا می‎خورد؛ فقط صبح‎های زود با شوهرش زد و خورد می‎کرد، زیرا که فقط در این زمان گاهی شوهرش را می‎دید. خانه‎اش دو برابر پیرتر از شلوار گشاد کارمند شهرداری بود. قسمتی از سقف به کلی خالی از کاه و نی و از نرده‎های جلوی خانه‎اش فقط چند تخته باقی مانده بود، زیرا هیچ انسانی به هنگام ترک خانه‎اش چوبی برای دفاع در مقابل سگ‎ها با خود برنمی‎داشت، با این امید که بتواند یک تخته از نرده خانه دهقان پیر جدا کرده و بردارد. اجاق اغلب سه روز روشن نمی‎گشت. همه آنچه را که زن در پیش مردم گدائی می‎کرد از شوهرش مخفی نگاه می‎داشت و اغلب شکارهای او را هم اگر شوهرش فرصت عوض کردن آنها با مشروب را بدست نمی‎آورد از آن خود می‎کرد. مرد دهقان با تمام بی تفاوتی‎اش اما با کمال میل عقب نمی‎نشست و به این دلیل همیشه خانه را با چند ورم در زیر چشم ترک می‎کرد، در حالیکه زنش ناله کنان پیش پیرزنان دیگر می‎رفت تا در باره ستیزه جوئی و بد رفتاری‎های شوهرش گزارش دهد.
آدم می‎تواند به راحتی تصور کند که بافنده و مرد دهقان بخاطر دیدن غیر منتظره زن چه اندازه متحیر بودند. آنها گونی را بر روی زمین می‎گذارند، خود را جلوی آن قرار می‎دهند و یه این وسیله سعی می‎کنند دیده نشود؛ اما دیگر دیر شده بود، زن نمی‎توانست در حقیقت با چشمان پیرش خوب ببیند، اما متوجه گونی می‎شود و با چهره‎ای که در آن چیزی مانند شادی یک قوش قرار داشت می‎گوید. "پس اینطور! این قشنگ است که این همه آواز خوانده‎اید! همیشه انسان‎های خوب این کار می‎کنند؛ اما من فکر می‎کنم که شماها آن را از جائی باید دزدیده باشید. فوری به من نشان بدید، می‎شنوید، فوری گونی را به من نشان بدید!"
دهقان پیر می‎گوید "شیطان کله طاس به تو نشان خواهد داد، اما ما نشان نمی‎دهیم" و حالت مغرورانه‎ای به خود می‎گیرد.
بافنده می‎گوید: "به تو چه ربطی دارد؟ ما با هم آواز خواندیم و نه تو."
زن فریاد می‎کشد "نه، تو گونی را به من نشان خواهی داد، تو می‎خواره بی ارزش!" و در حالیکه به زیر چانه پیر مرد می‎کوبد سعی می‎کند خود را به گونی برساند.
اما بافنده و دهقان پیر شجاعانه از گونی دفاع می‎کردند و زن را به عقب نشینی وادار می‎سازند. اما آنها هنگامیکه زن با میله اجاق به داخل راهرو می‎دود زمان زیادی برای فکر کردن نداشتند. زن با آن سریع به دست شوهرش می‎زند، به بافنده بر پشت او و در کنار گونی می‎ایستد.
بافنده هنگامیکه به خودش می‎آید می‎گوید: "چرا اجازه دادیم داخل راهرو شود؟"
دهقان پیر خونسرد می‎پرسد: "بله، چرا گذاشتیم داخل راهرو شود؟ بگو، چرا گذاشتی داخل راهرو شود؟"
بافنده پس از لحظه کوتاهی سکوت در حال خاراندن پشتش می‎گوید: "میله اجاقتان حتماً از آهن است! زن من سال پیش در بازار یک میله اجاق خرید، سه چهارم روبل برایش پرداخت: زیاد بدنیست ... اصلاً درد نمی‎آورد ..."
در این بین زن پیروزمندانه چراغ پیه‎سوز را روی زمین می‎گذارد، گونی را باز می‎کند و به داخل آن می‎نگرد. اما چشم‎های پیرش که با آن گونی را خوب دیده بود این بار اشتباه می‎بینند "هی، اینجا یک گراز کامل قرار دارد!"، بعد فریاد می‎کشد و از خوشحالی کف می‎زند.
بافنده می‎گوید "یک گراز! می‎شنوی: یک گراز کامل!" و مرد دهقان را به کناری هل می‎دهد. "فقط تو مقصری!"
دهقان پیر شانه بالا می‎اندازد و می‎گوید: "کاریش نمی‎شود کرد!"
"نمی‎شود کاریش کرد؟ چرا همینجور اینجا ایستاده‎ایم؟ باید گونی را پس بگیریم! شروع کن!"
بافنده در حال پیشروی به سوی زن فریاد می‎کشد: "برو کنار، برو کنار! گراز به ما تعلق دارد!"
دهقان پیر در حال نزدیک‎تر کردن خود به زن فریاد می‎کشد: "برو، برو، زن شطان صفت! این شکار مال تو نیست!"
زن دوباره میله را به دست می‎گیرد. اما تچوب در این لحظه از گونی به بیرون می‎خزد، در وسط راهرو می‎ایستد و مانند انسانی که تازه از خوابی طولانی برخاسته باشد بدنش را کش می‎دهد.
زن فریاد می‎کشد، با دست‎هایش به باسن خود می‎کوبد، و همه بی اراده دهانشان باز مانده بود.
دهقان پیر با چشم‎های گشاد گشته می‎گوید: "چرا این زن احمق می‎گوید که آن یک گراز است! این که اصلاً گراز نیست!"
بافنده می‎گوید "نگاه کن، چه انسانی در گونی افتاده است!" و از وحشت به عقب پس می‎کشد. "تو هرچه می‎خوای می‎تونی بگی، اما در این قضیه شیطان دست دارد!"
دهقان پیر با شناختن تچوب فریاد می‎کشد: "این که تچوب است!"
تچوب با لبخند می‎پرسد "و تو چه فکر می‎کنی؟ آیا نیرنگ خوبی به کار نبردم و براتون خوب بازی نکردم؟ شماها می‎خواهید منو مثل گوشت خوک بخورید؟ صبر کنید، من براتون یک خبر خوشحال کننده دارم: در گونی چیز دیگری هم است، اگر هم یک گراز نباشد، اما مطمئناً یک بچه خوک یا چیز زنده‎ای باید باشد. در زیر من مدام چیزی تکان می‎خورد."
بافنده و مرد دهقان به سمت گونی هجوم می‎برند، زن طرف دیگر گونی را می‎گیرد و اگر کویستر که حالا می‎دید نمی‎تواند هیچ جای دیگری مخفی شود از گونی خارج نمیگشت زد و خوردی دیگر درمی‎گرفت.
زن از وحشت منجمد شده بود.
بافنده وحشتزده فریاد می‎کشد: "اینجا یکی دیگر هم وجود دارد! شیطان می‎داند که در جهان چه خبر است ... سر آدم به چرخش می‎افتد ... حالا مردم به جای نان و سوسیس آدم در گونی‎ها می‎اندازند!"
تچوب که از همه بیشتر شگفتزده شده بود می‎گوید: "این که کویستر است! آه، این اسولوکا! آدم را در گونی می‎کند ... به این دلیل در اتاقش این همه گونی دیدم ... حالا همه چیز را می‎دانم: او دو انسان داخل هر گونی کرده بود. و من فکر می‎کردم که او فقط به من ... پس این اسولوکا یک چنین زنی‎ست!"

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 21:55  توسط سعید از برلین  | 


صدای ترانه‎ها، خنده‎ها و فریادها در خیابان مرتب بلند و بلندتر می‎گشت. پسرها آنطور که دلشان می‎خواست جست و خیز و شلوغ می‎کردند. گاهی در میان آوازهای کریسمس آواز خنده‎داری که یک قزاق جوان همانجا آن را ساخته بود به گوش می‎آید؛ گاهی از میان جمعیت بجای آواز کریسمس کسی آواز سال نو را بلند می‎خواند:

"می‎خواهم شانسم را آزمایش کنم:
به من یک شیرینی بدهید،
همچنین یک مشت حریره، یک سوسیس، یک تخم مرغ!"

خنده‎های بلند پاداش فرد بذله گوی بود. پنجره‎های کوچک باز می‎شدند و پیرزنان (پیرزنانی که با پدران قانونی در خانه تنها مانده بودند) دست‎های پژمرده خود را همراه با یک سوسیس یا یک قطعه شیرینی از پنجره خارج می‎ساختند. پسرها و دخترها در رقابت با هم کیسه‎هایشان را زیر پنجره نگاه می‎داشتند و شکار را می‎گرفتند. در گوشه‎ای پسرها گروه بزرگی از دخترها را محاصره کرده بودند: آنجا سر و صدا و فریاد بود؛ یکی به سمت دیگری گلوله برف پرتاب می‎کرد، یکی کیسه پر از هدایای دیگری را می‎قاپید. در گوشه دیگر دخترها در کمین پسری بودند، یک پا جلوی پایش نگاه می‎دارند و او با کیسه‎اش به زمین می‎افتد. به نظر می‎آمد که انگار آنها می‎خواهند تمام شب را به این ترتیب خوش بگذرانند. و شب روشن و ملایم بود! و نور ماه در درخشش برف سفیدتر به چشم می‎آمد!
آهنگر با گونی‎هایش از رفتن باز می‎ایستد. او فکر می‎کرد که در میان گروه  دختران صدا و خنده لطیف اوسکانا را شنیده است. لرزشی در رگ‎هایش می‎افتد؛ او گونی‎ها را روی زمین می‎اندازد، طوریکه کویستر که در کف یکی از کیسه‌ها بود از درد آه بلندی می‌کشد و دستیار قاضی از ته گلو سکسکه می‎کند، و با گونی کوچک بر روی شانه یه سمت گروهی از پسرها که در تعقیب دخترهائی بودند که او فکر می‎کرد صدای اوکسانا را از میانشان شنیده بوده است می‎رود.
ــ آره، خودش است! او مانند یک تزارین آنجا ایستاده و می‎گذارد چشمان سیاهش بدرخشند. پسر زیبائی برای اوسکانا چیزی تعریف می‎کند؛ باید چیز بامزه‎ای باشد، زیرا اوسکانا می‎خندد. اما او همیشه می‎خندد. ــ آهنگر بدون اراده و بدون آنکه خود متوجه گردد به جمعیت فشار می‎آورد و در کنار اوسکانا قرار می‎گیرد.
دختر زیبا با لبخند طوری می‎گوید "آه، واکولا، تو اینجائی؟ شب بخیر!" که واکولا را تقریباً دیوانه می‎سازد. "خب، آیا با آواز خواندن خیلی هدیه بدست آوردی؟ خدایا، چه کیسه کوچکی بر دوش داری! و کفشی را که تزارین می‎پوشد بدست آوردی؟ کفش‎ها را برایم بیار، و من با تو ازدواج می‎کنم! ..." او می‎خندد و با گروه دخترها از آنجا می‎رود.
آهنگر انگار ریشه دوانده باشد همانجا می‎ماند. او عاقبت به خود می‎گوید ــ نه، من دیگر نمی‎توانم، این از توان من خارج است ... خدای من، چرا این دختر چنین شیطانی زیباست؟ نگاهش، حرف زدنش، همه چیزش مرا تا ته می‎سوزاند ... نه، من دیگر نمی‎توانم خود را کنتذل کنم. زمانش فرا رسیده است که به همه چیز پایان دهم. شاید که روحم نابود شود! من می‎روم و خود را در سوراخ یخ غرق می‎کنم، و دیگر کسی مرا نخواهد دید! ــ
او با گامهای محکم به جلو می‎رود، به گروه دختران و اوسکانا می‎رسد و با صدائی محکم می‎گوید: "خدا نگهدار، اوسکانا! برای خود دامادی پیدا کن که باب میل توست، هر که را می‎خواهی می‎توانی احمق فرض کنی، مرا دیگر اما در این جهان نخواهی دید."
دختر زیبا به نظر شگفتزده شده بود، او میخواست چیزی بگوید، اما آهنگر با دست خداحافظی کرد و به رفتن ادامه داد.
هنگامیکه پسرها آهنگر را آنطور در حال رفتن می‎بینند از او می‎پرسند: "کجا می‎خواهی بروی، واکولا؟"
آهنگر به آنها می‎گوید "خدا نگهدار، برادران! اگر خدا بخواهد دوباره در آن دنیا همدیگر را خواهیم دید؛ ما دیگر در این دنیا با هم خوش نخواهیم گذراند! بدرود! مرا با خوبی به یاد داشته باشید! به پدر کوندرات بگوئید که برای روح گناه کارم نماز و دعا بخواند. شمع‎های جلوی عکس‎های معجزه گران و مریم مقدس را من گناهکار هنوز نکشیدم: من اینچنین در کارهای دنیوی غرق بودم. تمام دارائی من که در صندوقم است به کلیسا تعلق دارد. بدرود!"
آهنگر بعد از این کلمات گونی بر پشت از آنها دور می‎شود.
 پسرها می‎گویند: "او دیوانه است!"
یک پیرزن رهگذر پارسا غر غر کنان می‎گوید: "یک روح از دست رفته است! من می‎خواهم فوری بروم و به مردم اطلاع بدهم که چطور آهنگر خود را دار زده است!"

واکولا بعد از گذشتن از چند خیابان عاقبت می‎ایستد تا نفس تازه کند. او از خود می‎پرسد ــ من واقعاً به کجا می‎روم؟ هنوز همه چیز از دست نرفته است. من هنوز می‎خواهم راه دیگری را امتحان کنم و به نزد پاسیوک Pazjuk خیکی زاپوروگری Saporoger بروم. می‎گویند که او تمام شیاطین جهان را می‎شناسد و می‎تواند هر کاری که می‎خواهد انجام دهد. من پیش او می‎روم، روح من در هر حال نابود خواهد گشت. ــ
شیطان که مدت درازی در گونی قرار داشت، با این کلمات از شادی شروع به رقصیدن می‎کند؛ اما آهنگر فکر می‎کند که دستش به گونی برخورد کرده است، با مشت قوی خود به گونی می‎کوبد، آن را بر روی شانه تکان می‎دهد و به پیش پاسیوک خیکی می‎رود.
این پاسیوک خیکی زمانی واقعاً زاپروگر بوده است؛ هیچکس نمی‎دانست که آیا او را از اسیتچ Ssjetsch بیرون رانده‎اند یا او خودش آنجا را ترک کرده است. او از مدت‎ها پیش، از ده سال پیش، شاید هم از پانزده سال پیش در دیکانکا زندگی می‎کرد؛ در ابتدا مانند یک زاپروگر حقیقی زندگی می‎کرد: او کار نمی‎کرد، سه چهارم از روز را می‎خوابید، به اندازه شش کشاورز غذا می‎خورد و با یک جرعه سطل پر از آب را می‎نوشید؛ همه اینها هم در او جا می‎گرفتند، زیرا پاسیوک گرچه کوتاه قد بود، اما تا حد بسیار قابل توجه‎ای چاق بود. او همچنین شلوار گشادی بر پا می‎کرد که پاهایش در آن حتی با برداشتن گام‎های بلند هم اصلاً قابل دیدن نبودند و به نظر می‎رسید که یک بشکه شراب در خیابان در حال قلطیدن است. شاید به همین دلیل خیکی نامیده می‎شد. هنوز مدت درازی از آمدن او به دهکده نگذشته بود که همه خوب می‎دانستند او یک استاد جادوگر است. وقتی کسی بیمار می‎گشت، فوری پاسیوک را برای آمدن خبر می‎کردند؛ او کافی بود فقط چند کلمه زیر لب زمزمه کند و بیماری بخار می‎گشت و به هوا می‎رفت. پیش آمده بود که در گلوی اشرافزاده گرسنه‎ای تیغ ماهی گیر کرده باشد؛ پاسیوک چنان با مهارت با مشت به پشت او می‎کوبید که تیغ ماهی فوری مسیر قانونی را طی می‎کرد، بدون آنکه به گلوی اشرافی فرد خسارتی وارد آید. در این اواخر مردم او را کمتر می‎دیدند. دلیل آن شاید تنبلی او بود، شاید هم مشکل از در عبور کردن که سال به سال برایش سخت‎تر می‎گشت. حالا مردمی که چیزی از او می‎خواستند باید زحمت رفتن پیش او را به خود می‎دادند.
آهنگر با وحشت در را باز می‎کند و پاسیوک را می‎بیند که به رسم ترکها چهار زانو در برابر یک چلیک کوچک بر روی زمین چمباته زده است، در یک کاسه کوفته سیب‎زمینی قرار داشت. این کاسه انگار عمداً در ارتفاع دهانش قرار داشت. بدون آنکه به خود حرکتی بدهد سرش را روی کاسه خم کرده بود، سس را هورت می‎کشید و گاهی با دندان یک کوفته را برمی‎داشت.
واکولا با خود فکر می‎کند ــ نه، این از تچوب هم تنبل‎تر است: او لااقل با قاشق غذا می‎خورد، اما این نمی‎خواهد حتی دستش را تکان بدهد!
کوفته‎ها چنان پاسیوک را به خود مشغول ساخته بودند که به نظر می‎آمد داخل شدن آهنگر و تعظیم کردن او در در آستانه در را اصلاً متوجه نشده است.
واکولا می‎گوید "پاسیوک، من برای خواهشی از تو به اینجا آمده‎ام" و بار دیگر تعظیم می‎کند.
پاسیوک خیکی سرش را بلند می‎کند و دوباره شروع به بلعیدن کوفته‎ها می‎کند.
آهنگر با کوشش به تسلط بر خود می‎گوید: "مردم می‎گویند، بد به حساب نیاور ... من این را بخاطر اهانت به تو نمی‎گویم ــ مردم می‎گویند که تو کمی با شیطان خویشاوندی."
واکولا بعد از گفتن این کلمات فوری وحشتزده می‎شود، زیرا فکر می‎کرد که آن را بی پرده گفته و کلمات غیر دوستانه را به اندازه کافی لطیف نساخته است؛ او انتظار داشت که حالا پاسیوک بشگه و کاسه‎ها را بردارد و به سمت سر او پرتاب کند؛ به این خاطر او خود را کمی کنار می‎کشد و دستش را آماده نگه می‎دارد تا سس داغ به صورتش پاشیده نشود.
اما پاسیوک به او نگاه می‎کند و به بلعیدن کوفته‎ها ادامه می‎دهد.
آهنگر جرئت می‎یابد و تصمیم به ادامه گفتن می‎گیرد: "پاسیوک، من پیش تو آمده‎ام. خدا به تو هرچه خوبی و همچنین نان متناسب بدهد! (آهنگر می‎توانست گاهی از یک کلمه کوچک تازه مد شده استفاده کند؛ این را در پولتاوا هنگامیکه نرده‏های اطراف خانه کاپیتان را رنگ می‎زد آموخته بود.) پاسیوک، من گناهکار باید نابود شوم! هیچ چیز در جهان نمی‎تواند به من کمک کند. من حالا باید از خود شیطان برای کمک گرفتن خواهش کنم" و هنگامیکه او پاسیوک را ساکت می‎بیند می‎گوید: "چه باید بکنم؟"
پاسیوک بدون آنکه او را نگاه کند پاسخ می‎دهد "اگه تو به شیطان محتاجی پس برو پیش شیطان!" و به بلعیدن کوفته‎ها ادامه می‎دهد.
آهنگر جواب می‎دهد "به همین دلیل هم پیش تو آمده‎ام" و تعظیم می‎کند. "من فکر می‎کنم بجز تو کسی راه رفتن پیش او را نمی‎داند."
پاسیوک کلمه‎ای نمی‎گوید و آخرین کوفته را می‎بلعد.
آهنگر به او اصرار می‌کند "انسان خوب، به من لطف کن، این را از من دریغ نکن! اگر تو گوشت خوک لازم داشته باشی، کالباس، یا آرد گندم، یا بگوئیم پارچه کتانی، ارزن یا یک چنین چیزهائی ... همانطور که در بین انسان‎های خوب معمول است .... من خساست نخواهم کرد. حداقل به من بگو، برای مثال، چطور می‎توان راه رفتن پیش او را یافت؟
پاسیوک خونسرد و بدون آنکه تکانی به خود بدهد می‎گوید: "کسی که شیطان را بر پشت خود حمل می‎کند احتیاج به رفتن راه درازی ندارد"
واکولا انگار که بر پیشانی پاسیوک توضیخ این کلمات نوشته شده باشد به او خیره شده بود. و‎ در حالیکه دهان نیمه گشوده‎اش آماده بود تا اولین کلمه را مانند کوفته ببلعد از خود می‎پرسد ــ او چه می‎گوید؟ ــ
اما پاسیوک سکوت اختیار کرده بود.
در این لحظه واکولا متوجه می‎گردد که حالا در جلوی پاسیوک نه کوفته و نه یک بشکه؛ بلکه بجایش بر روی زمین در جلوی او دو قابلمه چوبی قرار داشتند: یکی با شیرینی پنیر، دیگری با خامه پر شده بود. افکار و چشم‎هایش ناخواسته به این غذاها دوخته شده بود: او به خودش می‎گوید ــ ببینیم چه می‎شود، و چگونه پاسیوک شیرینی کیک پنیر را خواهد خورد. او حتماً نمی‎خواهد خود را برای خوردن خم سازد، تا آن‎ها را مانند کوفته‎ها بخورد؛ این کار چندان آسان هم نیست: آدم باد اول کیک پنیری را درون خامه فرو کند. ــ
هنوز لحظه‎ای از فکر کردن به این موضوع نگذشته بود که پاسیوک دهانش را باز می‎کند، به کیک نگاهی می‎اندازد و دهانش را بیشتر باز می‎کند. یک شیرینی از کاسه بیرون می‎جهد، درون خامه می‎افتد، بعد خودش را به روی دیگر می‎چرخاند، به بالا می‎پرد و به دهان پاسیوک پرواز می‎کند. پاسیوک آن را می‎خورد و دهانش را دوبازه باز می‎کند؛ یکی دیگر از شیرینی‎ها به همان نحو داخل دهان او می‎شود. برای پاسیوک فقط زحمت جویدن و قورت دادن باقی مانده بود.
آهنگر فکر می‎کند ــ چه معجزه‎ای! ــ  و دهانش از تعجب کاملاً باز می‎شود، در همین لحظه متوجه یک شیرینی که می‎خواست در دهان او هم بپرد می‎گردد. شیرینی لب‎هایش را به خامه آغشته ساخته بود. آهنگر شیرینی را از خود دور می‎سازد، دهانش را پاک میکند و به این فکر می‎افتد که چه معجراتی در جهان وجود دارند  و چه تردستی‎هائی می‎تواند شیطان به انسان‎ها یاد بدهد؛ در این حال دوباره به این اندیشد که تنها پاسیوک می‎تواند به او کمک کند.
ــ من می‎خواهم یک بار دیگر در برابرش تعظیم کنم ... باید او به من درست توضیح بدهد ... اما، لعنت! امروز روز روزه گرفتن است، و او شیرینی می‎خورد! من واقعاً چه آدم احمقی هستم: من اینجا ایستاده‎ام و مرتکب گناه می‎شوم! برگرد! ... ــ و آهنگر پارسا به سرعت خانه را ترک می‎کند.
اما شیطان که در گونی نشسته بود و خوشحالی می‎کرد، نمی‎توانست نحمل کند که چنین شکار عالی‎ای از دستش فرار کند. هنوز مدتی از گذاشتن گونی بر زمین نگذشته بود که او به بیرون می‎جهد و خود را مانند سوارکاری بر روی گردن آهنگر می‎نشاند.
سرما در اندام آهنگر می‎دود، او وحشت می‎کند، رنگش می‎پرد و نمی‎دانست چه باید بکند؛ او میخواست صلیبی بر سینه بکشد ... اما شیطان پوزه سگ مانندش را سریع به سمت گوش راست او خم می‎کند و می‎گوید: "این منم، دوست تو؛ برای دوست و رفیقم هر کاری انجام می‎دم! من به تو پول می‎دم، هر چقدر که بخوای!" و در گوش چپ او سوت می‎زند. و دوباره در گوش راستش زمزمه می‎کند: "اوکسانا همین امروز از آن ما می‎شه."
آهنگر متفکرانه آنجا ایستاده بود.
عاقبت او می‎گوید: "باشه، با این قیمت آماده‎ام به تو تعلق داشته باشم!"
شیطان دست‎هایش را بالای سر می‎برد و کف می‎زند و از شادی بر روی گردن آهنگر شروع به چهار نعل تاختن می‎کند. او می‎اندیشد ــ حالا به تله افتادی، آهنگر! حالا می‎خوام از تو برای تمام نقاشی‎ها و دروغ‎هائی که در باره شیطان میگی ازت انتقام بگیرم! رفقام وقتی بفهمن که مرد پارسای دهکده در دستای منه چه خواهند گفت! ــ
اینجا شیطان از شادی بخاطر این اندیشه که چگونه او در جهنم همجنسان دم دار خود را دست خواهد انداخت، و چطور شیطان لنگی که در میان آنها بعنوان مبتکرترین معروف بود را عصبانی خواهد کرد می‎خندد.
شیطان هنوز همانطور چمباته زده بر روی گردن آهنگر، انگار که می‎ترسید کسانی او را از چنگش درآورند می‎گوید: "خب، واکولا! تو می‎دونی که هیچ چیزی بدون قرارداد انجام نمی‎گیره."
آهنگر می‎گوید "من آماده‎ام! من شنیده‎ام که آدم پیش شماها قراردادها را با خون امضاء می‎کنند؛ صبر کن، من می‎خواهم یک میخ از جیبم در بیاورم!" او دستش را به پشت می‎برد و دم شیطان را می‎گیرد.
شیطان خنده کنان فریاد می‎کشد: "تو آدم شوخ! ول کن، شوخی بسه!"
آهنگر می‎گوید "صبر کن، عزیزم! از این کار خوشت میاد؟" و با این کلمه صلیبی بر سینه خود می‎کشد و شیطان مانند بره‎ای آرام می‎شود. او در حالیکه شیطان را از دم گرفته و روی زمین می‎کشید می‎گوید: "صبر کن. به تو یاد خواهم داد که دیگر مردم صادق و مسیحی خوب را به انجام گناه نفریبی!"
آهنگر خود را مانند سوارکاران روی او می‎نشاند و دستش را برای کشیدن صلیبی دیگر بلند می‎کند.
شیطان رقت‎انگیز ناله می‎کند "واکولا، رحم کن! من هر کاری که بخوای می‎کنم. فقط روحمو آزاد کن تا من به این وسیله توبه کنم. این عکس وحشت‎انگیز صلیب ذو هم روی من رسم نکن!"
حالا کاملاً آواز دیگری می‎خوانی، آلمانی لعنتی! حالا می‎دانم که چه باید بکنم. فوری منو بر پشت‎ات حمل می‎کنیً می‎شنوی؟ مانند پرنده‎ای پروار کن!"
شیطان غمگین می‎پرسد: "به کجا؟
"به طرف پترزبورگ Petersburg، مستقیم به نزد تزارین!" و آهنگر هنگام احساس صعود در هوا از وحشت خشکش زده بود.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 6:0  توسط سعید از برلین  | 


در این میان شیطان در نزد اسولوکا واقعاً مهربان شده بود: او دست اسولوکا را با همان ادا و اصولی می‎بوسید که دستیار قاضی دست دخترها را می‎بوسد، دستش را به سینه می‎فشرد، آهی می‎کشید و به صراحت می‎گفت که اگر او شور و شوقش را برآورده نسازد و پاداشش را همانگونه که معمول است ندهد، بنابراین به هر کاری دست خواهد زد: او خود را در آب خواهد انداخت و روحش را مستقیم به جهنم خواهد فرستاد. اسولوکا آنچنان هم بی رحم نبود؛ بعلاوه همانطور که معروف است آب او با آب شیطان در یک جوی روان بود. او واقعاً دوست داشت مردان تحسین کننده‎ای که به دنبالش بودند را ببیند، و به ندرت تنها و بدون مهمان بود. اما او در این شب فکر می‎کرد که باید به تنهائی شب را به سر برد، زیرا تمام مردان محترم دهکده پیش کویستر دعوت شده بودند. اما وضع طور دیگر می‎شود: هنوز لحظه‎ای از درخواست‎های شیطان نگذشته بود که ناگهان به در کوبیده می‎شود و صدای دسیار چاق قاضی به گوش می‎رسد. اسولوکا برای باز کردن در می‎دود و شیطان چالاک در یکی از گونی‎ها می‎خزد.
بعد از آنکه دستیار قاضی برف را از کلاهش می‎تکاند و گیلاس براندی‎ای را که اسولوکا به او داده بود تا ته سر می‎کشد تعریف می‎کند که او به علت برخاستن طوفان برف به مهمانی کویستر نرفته است؛ اما چون در این خانه چراغ را روشن دیده بنابراین آنجا آمده تا شب را با او بگذراند.
هنوز تعریف کردن دستیار قاضی تمام نشده بود که به در کوبیده می‎شود و صدای کویستر به گوش می‎رسد. دستیار قاضی زمزمه کنان می‎گوید: "جائی مخفی‎‎ام کن. من حالا مایل نیستم با کویستر روبرو شوم."
اسولوکا مدت درازی فکر می‎کند که کجا می‎تواند چنین مهمانی را مخفی سازد؛ عاقبت بزرگ‎ترین گونی ذغال را انتخاب می‎کند؛ و دستیار چاق قاضی چهار دست و پا با سیبیل، سر و کلاه داخل گونی می‎رود.
کویستر شاکی و در حال به هم مالیدن دست‎ها داخل اتاق می‎گردد و گزارش می‎دهد که هیچکس به مهمانی پیش او نرفته و او بخاطر اینکه می‎تواند اینجا خودش را کمی <سرگرم> کند صمیمانه خوشحال است. حتی طوفان برف هم نتوانسته بود مانع او از این کار گردد. حالا او خود را به اسولوکا نزدیک‎تر می‎سازد، سرفه می‎کند، لبخند می‎زند، با انگشتان دراز خود بازوهای لخت او را لمس می‎کند و با حالتی که در آن همزمان حیله و از خود راضی بودن نهفته بود می‎پرسد: "اسولوکای باشکوه، آنجا چه دارید؟" هنگامیکه او این را می‎گوید کمی به عقب می‎پرد. اسولوکا جواب می‎دهد: "می‎خواهید چه باشد؟ یک بازو!"
کویستر می‎گوید "هوم، یک بازو! هی، هی، هی!" و با این شروع که صمیمانه راضیش ساخته بود در اتاق به راه می‎افتد.
دوباره به او نزدیک می‎گردد، آرام گردنش را لمس می‎کند و با همان حالت می‎پرسد "و در اینجا چه چیزی دارید، اسولوکای گران‎بها؟" و دوباره به عقب می‎پرد.
اسولوکا جواب می‎دهد: "انگار شما آن را نمی‎بینید. این یک گردن است، و دور گردن یک گردنبند!"
"هوم! دور گردن یک گردنبند! هی، هی، هی!" کویستر دوباره در اتاق به راه می‎افتد و دست‎هایش را به هم می‎مالد.
"و چه چیزی اینجا دارید، اسولکای بی همتا؟ ..."
اگر در این لحظه کوبیده شدن به در و صدای قزاق تچوب شنیده نمی‎گشت، معلوم نبود که کویستر شهوت‎پرست حالا با انگشتان درازش چه چیزی را لمس می‎کرد.
کویستر با وحشت بلند می‎گوید: "آه خدای من، یک غریبه! اگر کسی مرا با موقعیتی که دارم در اینجا ببیند بعد چه می‎شود؟ ... این حتماً به گوش کشیش کوندرات خواهد رسید ..."
اما ترس کویستر بخاطر چیز دیگری بود: او بیشتر می‎ترسید که زنش از ماجرا با خبر شود، زنی که با دست‎های قوی‎اش گیس کلفت او را در هر حال نازک ساخته بود. او در حالیکه تمام اعضای بدنش می‎لرزید می‎گوید: " اسولکای با فضیلت، به خاطر خدا! محبت شما همانطور که در انجیل لوکاس آمده است، در فصل سیز ... سیز ... در می‎زنند، خدای من، در می‎زنند! آخ، جائی مرا مخفی کنید!"
اسولوکا ذغال‎ها را از گونی دیگری در تغار چوبی رختشوئی خالی می‎کند، و کویستر نه چندان چاق به داخل آن می‎رود و خود را کاملاً روی زمین می‎نشاند، طوریکه آدم می‎توانست هنوز نیم گونی ذغال رویش بریزد.
تچوب در حال داخل شدن به اتاق می‎گوید "سلام، اسولوکا! تو شاید انتظارم را نداشتی؟ تو واقعاً انتظارم را نداشتی؟ شاید مزاحم شده باشم؟ ..." و حالتی بامزه و معنی دار به خود می‎گیرد که از آن می‎شد فهمید سر کودن او مشفول زحمت دادن به خود است و می‎خواهد یک شوخی تیز و حیله‎گرانه از خود خارج سازد: "شاید اینجا با کسی خوش می‎گذراندی؟ ... شاید کسی را مخفی ساخته باشی، آره؟" 
تچوب خوشحال از این اظهار نظر خنده کوتاهی می‎کند و فاتحانه در خفا به این خاطر که او به تنهائی از لطف اسولوکا لذت می‎برد می‎گوید: "خوب، اسولوکا، حالا به من یک براندی بده. فکر می‎کنم گلویم از این سرمای لعنتی یخ زده است. باید هم خدا برای کریسمس یک چنین شبی بفرستد! چه طوفان برفی برخاست ... اسولوکا ... دست‎هایم خشک شده‎اند و قادر نیستم پالتو را دربیاورم! چه طوفان برفی برخاست ..."
از سمت خیابان صدای "باز کن!" همراه با کوبیده شدن به در بلند به گوش می‎رسد.
تچوب می‎گوید "کسی در می‎زند" و ناگهان سکوت می‎کند.
صدای "باز کن!" بلندتر می‎شود.
تچوب می‎گوید "این آهنگر است!" و در حال بردن دست به سمت کلاهش ادامه می‎دهد: "اسولوکا، می‎شنوی: هرجا که می‎خوای مخفی‎ام کن؛ من به قیمت هیچ چیز در جهان حاضر نیستم جلوی چشم‎های این هیولای لعنتی دیده شوم، امیدوارم زیر چشم‎های این پسر شیطان تاول بزند، هر کدام به بزرگی یک پشته کاه!"
اسولوکا هم که وحشت کرده بود، مانند دیوانه‎ها به این سو و آن سو می‎دوید و با پریشانی به تچوب علامت می‎داد که او باید داخل گونی‎ای که کویستر در آن نشسته بود برود. کویستر بیچاره هنگامیکه مرد سنگین وزن تقریباً روی سرش نشست و با چکمه سخت یخ زده‎اش به هر دو شقیقه‎ او فشار می‎آورد حتی نتوانست توسط سرفه یا اعتراض دردش را بیان کند.
آهنگر داخل می‎شود و تقریباً بدون یک کلمه حرف و بدون آنکه کلاهش را از سر بردارد بر روی نیمکتی می‎شیند. آدم می‎توانست از چهره‎اش دریابد که او خلق و خوب بدی داشته است.
اسولوکا پشت سر او مشغول بستن در بود که دوباره کسی به آن می‎کوبد. او قزاق سوربیگاس بود. برای اسولوکا غیر ممکن بود او را هم داخل گونی مخفی سازد، زیرا یک چنین گونی‎ای پیدا نمی‎شود. او چاق‎تر از دستیار قاضی بود و درازتر از تچوب. به این دلیل اسولوکا او را به باغ هدایت می‎کند تا در آنجا آنچه را که می‎خواست بگوید از او بشنود.
آهنگر با حواسی پرت به تمام گوشه‎های اتاق نگاه و گاهی به آوازهای کریسمس که در تمام دهکده شنیده می‎شد گوش می‎کرد؛ عاقبت نگاهش را به گونی‎ها می‎دوزد.
"چرا این گونی‎ها اینجا قرار دارند؟ آنها را باید مدت‎ها پیش از اینجا برمی‎داشتم. بخاطر این عشق ابلهانه کاملاً دیوانه شده‎ام. فردا روز جشن و سرور و تعطیل است، و در اتاق هنوز انواع زباله‎ها قرار دارند. من می‎خواهم آنها را به آهنگری حمل کنم!"
آهنگر خودش را کنار گونی‎های بزرگ خم می‎کند، دهانه آنها را محکم می‎بندد و قصد داشت آنها را بر روی شانه‎اش بلند کند. اما فکر او به وضوح کاملاً جای دیگر بود؛ وگرنه باید می‎شنید که چطور تچوب وقتی او گونی‎ها را با طناب می‎بست به علت گیر کردن مویش بین طناب مانند مار فش کرد، و چطور دستیار چاق قاضی تا اندازه‎ای بلند آب دهانش را قورت داد.
آهنگر به خود می‎گوید ــ آیا این اوکسانای بی فایده نمی‎خواهد از سرم بیرون برود؟ من اصلاً نمی‎خواهم به او فکر کنم و با این وجود انگار از سر لجاجت فقط به او فکر می‎کنم. چرا این فکر مخالف خواست من دوباره به ذهنم می‎آید؟ لعنت! به نظر می‎رسد که گونی‎ها سنگین شده‎اند. حتماً چیزهای دیگری بجز ذغال هم درونشان است. من یک احمقم! من کاملاً فراموش کردم که حالا همه چیز به نظرم سخت می‎آید. زمانی قادر بودم با یک دست یک سکه مسی پنج کوپکی یا یک نعل اسب را خم و دوباره آن را صاف کنم، و حالا دیگر نمی‎تونم چند گونی ذغال را بلند کنم. بزودی باد مرا به زمین خواهد انداخت ... نه! ــ او بعد از وقفه کوتاهی فکر کردن، با شجاعتی تازه یافته فریاد می‎کشد ــ آیا مگر من یک زنم! من به کسی اجازه نخواهم داد به من بخندد! و اگر هم ده گونی باشند همه را بلند می‎کنم! ــ و او نیرومندانه تمام گونی‎ها را که دو مرد قوی هم نمی‎توانستند آنها را حمل کنند بر دوش می‎گذارد و ادامه می‎دهد ــ این را هم برمی‎دارم ــ و کوچک‎ترین گونی را که شیطان در آن نشسته بود بلند می‎کند. ــ فکر ‎کنم که وسائل کارم را در آن ریخته باشم.ــ با این کلمات اتاق را ترک می‎کند. او در حال رفتن ملودی ترانه‎ای را با صوت می‎زد:
"خودتان را مشغول زن‎ها نکنید ..."
_ ناتمام _

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 0:9  توسط سعید از برلین  | 


و براستی، هنوز مدتی از شروع کولاک برف و باد و شروع سوختن چشم او نگذشته بود که تچوب اظهار ندامت می‎‏کند؛ او کلاه را روی گوش‎هایش پائین‎تر می‎کشد و به خود، به دهقان پیر و شیطان لعنت می‎فرستد. ضمناً خشم او ریاکارانه بود. تچوب بخاطر طوفان برف خیلی خوشحال بود. زیرا که آنها باید تا رسیدن به خانه کویستر هشت برابر فاصله‎ای را که آمده بودند هنوز می‎رفتند. آنها بازمی‎گردند. باد حالا بر پشت آنها می‎وزید، اما از میان کولاک برف هیچ چیز قابل دیدن نبود.
تچوب بعد از آنکه آنها مسافت کوتاهی رفتند می‎گوید: "توقف کن پدر! من فکر می‎کنم که راه را اشتباهی می‎رویم. من حتی یک خانه هم نمی‎بینم. آخ، این طوفان برف! پدر، کمی به طرف چپ برو شاید راه را پیدا کنی؛ من هم این اطراف را جستجو می‎کنم. چه شیطانی وادارمان کرد در این هوای طوفانی از خانه بیرون بیائیم! فراموش نکن که بعد از پیدا کردن جاده فریاد بکشی. آخ، چه توده برفی شیطان به چشمانم فرو می‎کند!"
اما از جاده چیزی دیده نمی‎گشت. پیرمرد دهقان که به سمت چپ پیچیده و با چکمه بلندش به این طرف و آن طرف می‎رفت راه را گم می‎کند و عاقبت به می‎خانه می‎رسد. این کشف او را چنان خوشحال می‎سازد که همه چیز را فراموش می‎کند، برف را از خود می‎تکاند و بدون کوچک‎ترین نگرانی بخاطر تچوب وارد راهرو می‎گردد. در این بین چنین به نظر تچوب می‎رسد که راه را یافته است. او می‎ایستد و از ته گلو فریاد می‎کشد؛ اما وقتی از پیرمرد خبری نمی‎شود تصمیم می‎گیرد به تنهائی برود. پس از رفتن مسافت کوتاهی چشمش به خانه خود می‎افتد. کوهی از برف بر روی بام و جلوی خانه‎اش قرار داشت. او دست کرخ شده‎اش را به هم می‎مالد و بعد درب را می‎کوبد و از دخترش می‎خواهد که آن را باز کند.
آهنگر که از در خارج شده بود با عصبانیت می‎پرسد: "اینجا چه می‎خواهی؟"
وقتی تچوب صدای آهنگر را تشخیص می‎دهد، چند قدم به عقب برمیدارد. او به خود می‎گوید ــ نه، این خانه من نیست، آهنگر خانه من را اشتباه نمی‎گیرد. و اگر اشتباه نکنم خانه آهنگر هم نیست. پس این خانه چه کسی است؟ حالا می‎دانم، چطور از ابتدا آن نشناختم؟! این خانه آلیفچنکو Ljewtschenko لَنگ است که اخیراً با زن جوانی ازدواج کرده. فقط خانه او شبیه به خانه من است. اما آلیفچنکو پیش کویستر است، من این را مطمئنم. پس آهنگر اینجا چه می‎خواهد؟ ... هی، هی، هی! او زن جوان آلیفچنکو را ملاقات کرده! بله اینطور است! خوب! حالا همه چیز را می‎دانم. ــ
آهنگر با عصبانیت بیشتری می‎گوید "که هستی و در اطراف خانه‎ها دنبال چه می‎گردی؟" و کمی نزدیک‎تر می‎آید.
تچوب با خود فکر می‎کند ــ نه، من نمی‎خواهم بگویم چه کسی هستم، اما بعد این لعنتی می‎تواند من را بزند! ــ او صدایش را تغییر می‎دهد و می‎گوید: "مرد خوب، این منم! آمده‎ام که برای لذت بخشیدن به شما چند آواز در جلوی پنجره‎تان بخوانم."
واکولا با عصبانیت فریاد می‎کشد: "برو پیش شیطان، تو و آواز کریسمس‎ات. چرا هنور ایستادی؟ با تو هستم، فوراً گمشو!"
تچوب هم این تصمیم خردمندانه را گرفته بود، اما اطاعت کردن از دستور آهنگر او را عصبانی می‎ساخت. چنین به نظر می‎آمد که انگار یک روح شیطانی او را تحریک می‎کرد و مجبور می‎ساخت تا با آهنگر مخالفت کند. او مانند آهنگر فریاد می‎کشد: "چرا اینطوری داد می‎زنی؟ من دلم می‎خواهد آواز بخوانم. تمام!"
"می‎بینم که نمی‎شود تو را با حرف سر عقل آورد!" تچوب پس از این حرف ضربه دردآوری بر شانه‎اش احساس می‎کند.
او در حال عقب رفتن می‎گوید: "من واقعاً فکر می‎کنم که تو شروع به زدن کرده‎ای!"
آهنگر فریاد می‎کشد "برو، برو!" و دومین ضربه را به تچوب می‎زند.
تچوب با صدائی که از آن درد، خشم و وحشت شنیده می‎گشت می‎گوید: "چه خبرته! اینطور که می‎بینم، تو داری واقعاً می‎زنی، و در حقیقت طوریکه درد می‎آورد!"
آهنگر فریاد می‎کشد "برو، برو!" و در خانه را می‎بندد.
تچوب وقتی تنها می‎ماند می‎گوید: "نگاهش کنید؛ چه شجاع است او! جرئت داری شروع کن، بیا جلوتر! مگه تو کی هستی! شاید یک حیوان بزرگ؟ فکر می‎کنی نمی‎تونم پیش قاضی بروم؟ نه، عزیز من، من می‎روم، من مستقیم پیش کمیسر می‎روم. برام مهم نیست که تو آهنگر و نقاش هستی، بلائی به سرت بیاورم که فراموش نکنی! اما دلم می‎خواهد می‎تونستم پشت و شانه‎ام را ببینم: من فکر می‎کنم که لکه‎های آبی آنجا باشند. احتمالاً او مرا مفصلاً کتک زده است، پسر شیطان. حیف که هوا اینطور سرد است و من مایل نیستم پالتوی پوستم را در بیاورم. فقط صبر کن آهنگر شیطان، شیطان تو و آهنگری‎ات را ویران خواهد ساخت، تو برایم خواهی رقصید! لعنتی مستحق طناب دار! اما صبر کن، اما صبر کن ببینم، او فعلاً در خانه نیست و اسولوکا حتماً در خانه تنها نشسته است. هوم! ... تا آنجا چندان دور هم نیست ــ چرا نباید به آنجا بروم؟ ... حالا برای این کار وقت مناسبی‎ست و کسی ما را غافلگیر نخواهد ساخت. شاید هم مؤفق شوم با او ... چه محکم او مرا زد، این آهنگر لعنتی!"
تچوب پشتش را می‎خاراند و در جهت مخالف به راه می‎افتد. لذتی که در نزد اسولوکا انتظار می‎کشید دردش را کمی آرام و او را حتی در برابر یخبندانی که زوزه طوفان برف هم قادر به از بین بردن صدای غژ غژ آن نبود مقاوم ساخته بود. اگر برف در برابر چشم‎ها چنین نمی‎چرخیدند، آدم می‎توانست ببیند که چگونه تچوب مدام می‎ایستاد و در حال خاراندن پشتش می‎گفت: "او درست و حسابی کتکم زد، آهنگر لعنتی!" و بعد به رفتن ادامه می‎داد.

هنگامی که شیطان با دم و ریش بزی خود چالاک از درون دودکش به بیرون پرواز کرد و پس از مدتی دوباره به داخل دودکش راند. او تصادفاً کیفی که به خود آویزان می‎کرد و درونش ماه دزدیده شده قرار داشت را در اجاق جا گذاشته و درش در این بین باز شده بود. ماه از این موقعیت استفاده کرده و از دودکش خانه اسولوکا به سمت آسمان پرواز می‎کند. همه چیز فوری روشن و طوفان برف فراموش می‎گردد. برف مانند یک مزرعه بزرگ نقره‎ای پوشیده شده از ستاره‎های کریستالی برق می‎زد. به نظر می‎آمد که سرما رو به کاهش نهاده است. دسته‎ای از پسرها و دخترها با کیسه‎هائی در دست در خیابان دیده می‎شوند. آوازها طنین می‎اندازند، و خانه‎ای نبود که در جلوی آن خواننده‎ها جمع نگشته باشند.
ماه به طور شگفت‎انگیزی می‎درخشید! توصیف زیبائی حضور در چنین شبی در غوغای دسته دختران و پسران خندانی که آواز می‎خوانند، که آماده هر شوخی و نیرنگی هستند سخت است. پالتوی ضخیم خز گرم است؛ گونه‎ها از سرما سرزنده‎تر می‎گدازند، و به نظر می‎آید که شیطان شخصاً جوان‎ها را به حقه بازی تحریک می‎کند.
دسته‎ای دختر با کیسه به خانه تچوب داخل و به دور اوکسانا جمع می‎شوند. فریاد، خنده و شوخی آهنگر را بی حس ساخته بود. همه عجله داشتند که برای دختر زیبا چیز تازه‎ای تعریف کنند، کیسه‎هایشان را تخلیه می‎کردند و بخاطر شیرینی، سوسیس و دونات‎هائی که در ازای آواز خواندن بدست آورده بودند به خود می‎بالیدند. اوسکانا خیلی شاد به نظر می‎آمد، گاهی با این شوخی می‎کرد گاهی با دیگری و بی پایان می‎خندید.
آهنگر با حسادت و خشم این شادی را می‎دید و این بار آوازهای کریسمس را که او همیشه از شنیدن‎شان لذت می‎برد لعنت می‎کرد.
اوکسانای زیبا و شاد به یکی از دخترها می‎گوید "آه، اودارکا Odarka تو کفش تازه به پا داری. آنها چه زیبا هستند! با طلا تزئین شده‎اند! خوش به حالت اودارکا، تو انسانی را داری که برایت همه چیز بخرد، اما من هیچ کس را ندارم که به من چنین کفش‎های زیبائی هدیه کند."
آهنگر حرف او را قطع می‎کند: "غصه نخور اوکسانای دوستداشتنی‎ام! من برایت کفشی تهیه خواهم کرد که مانندش را هیچ دوشیزه نجیبی به پا نداشته باشد."
اوسکانا می‎گوید "تو؟" و او را با نگاهی سریع و مغرورانه لمس می‎کند. "من می‎خواهم ببینم که تو از کجا برایم چنین کفشی تهیه می‎کنی که بتوانم آن را به پا کنم. باید برایم کفشی بیاوری که همسر تزار می‎پوشد."
تمام دخترها فریاد زدند و خندیدند: "ببینید که چه کفشی دلش می‎خواهد!"
اوکسانی زیبا با غرور ادامه می‎دهد: "بله! شماها همگی باید شاهد من باشید: اگر واکولای آهنگر کفشی را که زن تزار می‎پوشد برایم بیاورد، بنابراین من هم قول می‎دهم که فوری زن او شوم."
دخترها آن دختر بوالهوس زیبا را همراه خود می‎برند.
آهنگر می‎گوید "فقط بخند! بخند!" و بلافاصله بعد از آنها در حال خارج شدن از خانه به خود می‎گوید. "من هم به خودم می‎خندم! من به خودم بیهوده زحمت می‎دهم، پس عقلم کجا مانده. او مرا دوست ندارد، بگذار که برود! انگار که در تمام جهان فقط یک اوکسانا وجود دارد. خدا را شکر، دختران زیبای دیگری هم در دهکده وجود دارند. مگر این اوسکانا چه است؟ او هرگز یک خانم خانه‎دار نمی‎شود: او فقط می‎تواند خود را بیاراید. نه، دیگر کافی‎ست! وقت‎اش رسیده که این بچه بازی‎ها را کنار بگذارم."
اما درست در همان لحظه‎ای که آهنگر تصمیم می‎گیرد محکم باشد روح شریری تصویر خندان اوسکانا را در برابر چشمانش ظاهر می‎سازد که چطور با تمسخر به او می‎گفت: "آهنگر، برایم کفش همسر تزار را بیاور، بعد همسرت می‎گردم!" همه چیز در او به طغیان دچار می‎گردد، و بعد فقط به اوکسانا فکر می‎کند.
دسته خوانندگان، پسران و دختران جدا از هم از یک خیابان به خیابان دیگر می‎رفتند. آهنگر اما بدون آنکه چیزی ببیند و بدون شرکت در جشن و سروری که زمانی بیش از هر چیز دوست می‎داشت به راه می‎افتد.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 14:18  توسط سعید از برلین  | 


حالا می‎خواهیم ببینیم دختر زیبا تنها در خانه چه می‎کند. اوکسانا Oksana هنوز هفده سالش نشده بود که تقریباً در تمام جهان، هم در داخل دیکانکا و همینطور خارج از آن، مردم از چیز دیگری بجز در باره او صحبت نمی‎کردند. پسران به اتفاق آرا معتقد بودند که در دهکده هرگز دختر زیباتری وجود نداشته است و در آینده هم وجود نخواهد داشت. اوکسانا همه چیز را می‎دانست و آنچه در باره او گفته می‎شد را می‎شنید، و خیلی بوالهوس بود، همانطور که برازنده یک دختر زیباست. اگر بجای کت و دامن یک زن دهقان یکی از لباس‎های مد روز شهر را بر تن می‎داشت، بعد مطمئناً هیچ ندیمه‎ای نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎توانست در پیش او تاب آورد. پسرها دسته دسته در پی بدست آوردن او به دنبالش بودند؛ اما شکیبائی خود را از دست می‎دادند، یکی بعد از دیگری دختر زیبای لجباز را ترک می‎کردند و به سمت دختران کمتر بلهوس دیگری می‎رفتند. فقط آهنگر کله شق بود، و گرچه دختر با او بهتر از دیگران رفتار نمی‎کرد اما دست از تلاش خود برنمی‎داشت. هنگامیکه پدر از خانه بیرون رفت، اوکسانا صورتش را مدت درازی در برابر آینه کوچکی با قاب قلعی تمیز و تزئین می‎کرد و نمی‎توانست خود را بقدر کافی تحسین کند.
فقط برای اینکه در باره چیزی با خود گفتگو کند با حواس پرتی‎ای ساختگی به خود می‎گفت: "چرا مردم به فکر منتشر کردن اینکه من زیبا هستم افتاده‎اند؟ مردم دروغ می‎گن، من اصلاً قشنگ نیستم."
اما چهره تازه، بشاش، جوان، چشمان سیاه درخشان و لبخند بی نهایت دلپذیری که روح را کمی می‎سوزاند، ناگهان عکس آن را به او اثبات می‎کرد.
دختر زیبا بدون آنکه آینه را کنار بگذارد ادامه می‎دهد: "آیا مگر ابرو و چشمان سیاهم واقعاً آنقدر زیبایند که مانندش در جهان یافت نمی‎شود؟ این دماغ کج، این گونه و لب چه قشنگی دارد؟ آیا مگر گیسوانم واقعاً اینچنین زیبایند؟ وای، آدم می‎تواند در شب با دیدنشان وحشت کند: آنها مانند مار درازی بر روی سرم یه هم می‎پیچند. حالا می‎بینم که اصلاً قشنگ نیستم!" او آینه را کمی از خود دور می‎سازد و می‎گوید: "نه، من قشنگم! وه، چه قشنگم! شگفت انگیز! چه شادی‎ای به آنکه همسرش می‎گردم هدیه خواهم داد! چه زیاد شوهرم مرا تحسین خواهد کرد! او از شادی از خود بی خود خواهد گشت! او مرا تا حد مرگ خواهد بوسید."
آهنگر که بی سر و صدا داخل شده بود زمزمه می‎کند: "یک دختر عجیب! او اصلاً خودپسند نیست! یک ساعت تمام در مقابل آینه ایستاده است، از نگاه کردن به خود سیر نمی‎گردد و با صدای بلند به خود می‎بالد!"
عشوه‎گر زیبا ادامه می‎دهد: "بله، شما پسرها، آیا اصلاً برایتان مناسب هستم؟ خوب به من نگاه کنید. چه شناور گام برمی‎دارم. پیراهنم از ابریشم سرخ قلابدوزی شده است. و چه توری بر روی سر دارم من! تا آخر عمر چنین تور زیبائی نخواهید دید. همه اینها را پدرم برای من خریده است، برای اینکه زیباترین جوان جهان با من ازدواج کند." او لبخندی می‎زند، می‎چرخد و چشمش به آهنگر می‎افتد ...
دختر فریادی می‎کشد و با چهره‎ای جدی در برابرش می‎ایستد.
آهنگر دست‎هایش را پائین می‎آورد.
گفتن اینکه چهره قهوه‎ای رنگ دختر چه بیان می‎کرد سخت است: قطعیتی در آن نهفته بود که از میانش همچنین ریشخند کردن آهنگر ِ مبهوت نمایان بود؛ همچنین خشم فقط اندازه‎ای چهره‎اش را سرخ ساخته بود که به زحمت به چشم می‎آمد، و تمام اینها با هم چنان وصف ناگشتنی زیبا بود که آدم می‎توانست او را یک میلیون بار ببوسد: این بهترین کاری بود که آدم می‎توانست انجام دهد.
اوکسانا شروع می‎کند: "چرا به اینجا آمدی؟ دلت می‎خواهد که با خاک‎انداز از در بیرونت کنم؟ شماها همه خوب بلدید که چطور خود را به ما دخترها نزدیک کنید. وقتی پدرها در خانه نیستند فوری بو می‎کشید. اوه، من شماها را خوب می‎شناسم! آیا ساختن چمدانم را تمام کردی؟
"تمام می‎شود محبوبم، بعد از تعطیلات حتماً تمام می‎شود. اگر تو فقط می‎دونستی چه اندازه من بخاطرش کار کردم: دو شب تمام آهنگری را ترک نکردم. دختر هیچ پاپی هم چنین چمدانی ندارد. آهنی برای روکش چمدان مصرف کرده‎ام که حتی برای درشکه ناخدا زمانیکه پیش او در پولتاوا کار می‎کردم هم به کار نبردم. رنگ‎آمیزی زیبائی خواهد شد! تو اگر با پاهای سفیدت تمام منطقه را بگردی چمدانی مثل آن را پیدا نخواهی کرد! بر تمام سطح آن گل‎های قرمز و آبی پخش خواهد بود و مانند آتش خواهند درخشید. بنابراین عصبانی نباش! بگذار لااقل با تو حرف بزنم و تماشا کنم!"
"چه کسی جلویت را سد کرده؟ حرف بزن و تماشا کن!"
دختر بر روی نیمکت می‎شیند، دوباره در آینه نگاه می‎کند و شروع به مرتب کردی گیسوی بافته روی سرش می‎گردد. او به گردنش نگاه می‎کند، به پیراهن از ابریشم قلابدوزی شده‎اش و یک احساس خشنودی آرام بر روی گونه و لبش منعکس می‎گردد و چشمانش می‎درخشند.
"آهنگر می‎گوید: "به من اجازه بده کنارت بشینم!"
اوکسانا با حفظ همان اثر در لب‎ها و خشنودی در چشم‎ها جواب می‎دهد: "بشین"
آهنگر با جسارت می‎گوید: "اوکسانای شگفت‎انگیز و زیبا، اجازه بده که ببوسمت!" و او را به سمت خود می‎کشد، با این قصد که بوسه‎ای از او بستاند. اما اوکسانا گونه‎اش را که نزدیک لب آهنگر بود کنار می‎کشد و او را هل می‎دهد و از خود دور می‎سازد: "دیگه چی میل داری؟ وقتی عسل داری، باید فوری یک قاشق هم داشته باشی! برو کنار، دست‎های تو سخت‎تر از آهن هستند. خودت هم بوی دود می‎دهی. فکر کنم کاملاً آغشته به دودم کردی.
دختر دوباره آینه را برمی‎دارد و شروع به تمیز کردن خود می‎کند.
ــ او مرا دوست ندارد! ــ آهنگر با خود فکر می‎کند و سرش به پائین خم می‎شود. ــ برای او همه چیز یک بازی‎ست، من اما مانند دلقکی در برابرش ایستاده‎ام و نمی‎توانم نگاهم را از او بردارم! یک دختر عجیب! می‎توانستم هرچه دارم بدهم تا بفهمم چه در قلبش می‎گذرد و چه کسی را دوست دارد. اما نه، همه برایش بی تفاوتند. او فقط خود را تحسین می‎کند؛ او من بیچاره را آزار می‎دهد و ماتم نمی‎گذارد جهان را ببینم. من اما او را طوری دوست دارم که هیچ انسانی در جهان چنین عاشق نیست و هرگز هم نخواهد گشت. ــ
اوکسانا با خنده می‎پرسد "این حقیقت دارد که مادرت جادوگر است؟". آهنگر احساس می‎کند که چگونه در درونش همه چیز شروع به خندیدن کرده. ناگهان این خنده در قلب و در رگ‎هایش که آهسته می‎لرزیدند انعکاس می‎یابد؛ اما لحظه‎ای بعد چون اجازه بوسیدن این صورت خندان را نداشت دوباره احساس خشم می‎کند.
"مادرم چه ربطی به من دارد؟ تو برایم مادر و پدر و تمام آنچه در جهان برایم ارزشمند است هستی. اگر تزار مرا به سوی خود فرامی‎خواند و می‎گفت: <آهنگر واکولا Wakula، هر چیز زیبائی که در امپراتوری‎ام وجود دارد را می‎توانی از من بخواهی، من می‎خواهم همه چیز به تو بدهم. می‎گذارم یک کارگاه آهنگری از طلا برایت بسازند و تو بتوانی با پتک‎هائی از جنس نقره آهنگری کنی.> ــ من به تزار می‎گفتم: <من چیزی نمی‎خواهم، من نه سنگ‎های قیمتی، نه کارگاه آهنگری از طلا و نه تمام امپراتوری‎ات را می‎خواهم. اوکسانایم را به من بده!>"
اسکانا با لبخندی موذیانه می‎گوید: "می‎بینی چه آدمی هستی: اما پدر من هم آدم احمقی نیست. مواظب باش، او با مادر تو ازدواج خواهد کرد! اما چرا دخترها نمی‎آیند ... این چه معنی دارد؟ مدت‎ها از وقت آمدن آنها و زیر پنجره برای جشن کریسمس آواز خواندن می‎گذرد، حوصله‎ام دارد سر می‎رود!"
"به دخترها فکر نکن، خوشگل من!"
"چرا که نه! با دخترها احتمالاً پسرها هم می‎آیند. بعد مجلس رقص برپا می‎کنند. من می‎تونم تصور کنم که چه داستان‎های سرگرم کننده‎ای آنها تعریف خواهند کرد!"
"آیا برای تو با آنها بودن سرگرم کننده است؟"
"در هر حال سرگرم‎تر از با تو بودن. آه! کسی در می‎زند! حتماً دخترها و پسرها هستند."

آهنگر به خود می‎گوید ــ چرا باید بیشتر از این منتظر بمانم؟  او مرا مسخره می‎کند. من برایش به اندازه یک نعل زنگ زده اسب ارزش دارم. اگر واقعاً اینطور باشد، بنابراین نباید لااقل کس دیگری به من بخندد. اگر من مطمئن شوم کس دیگری بیشتر از من مورد علاقه اوست، بنابراین می‎خواهم حریفم را از میدان به در کنم ...
یک ضربه به درب و یک فریاد تیز "باز کن!" از هوای سرد بیرون افکار او را قطع می‎کند.
آهنگر می‎گوید "صبر کن، من خودم درب را باز می‎کنم" و با این قصد داخل راهرو می‎شود تا دنده‎های اولین نفری را که جلوی چشمش می‎آید خرد کند.

سرما شدیدتر می‎شود، و آن بالا نزدیک آسمان چنان سرد شده بود که شیطان از یک سم به سم دیگر خود می‎پرید و در مشت خود فوت می‎کرد تا دست‎های یخ زده‎اش را کمی گرم سازد. جای تعجب هم نبود، وقتی کسی هر روز در جهنم، جائیکه همه می‎دانند مانند جای ما هوا سرد نیست ول می‎گردد، جائیکه او با یک کلاه سفید بر روی سر مانند یک آشپز در جلوی کوره می‎ایستد و گناهکاران را چنان با لذت می‎سوزاند که انگار زنی برای کریسمس یک سوسیس سرخ می‎کند باید هم سردش بشود.
ساحره هم گرچه لباس گرمی بر تن داشت، اما سرما را احساس می‎کرد؛ به این خاطر دست‎هایش را بالا می‎برد، یک پایش را به عقب می‎کشد، حالت انسان اسکیت‎بازی را به خود می‎گیرد و بدون حرکت دادن به هیچ یک از اعضای بدنش، مانند یک کوه یخی شیبدار از هوا به سمت پائین به درون یک دودکش می‎راند.
شیطان هم به همان شیوه به تعقیب او می‎پردازد. اما از آنجائی که این گاو فرزتر از بعضی آدم‎ها در جوراب پوشیدن است، بنابراین تعجب‎آور نیست که او فوری در کنار دهانه دودکش به معشوق خود برسد، به این ترتیب هر دو ناگهان خود را در یک اجاق جادار در میان قابلمه‎ها می‎یابند.
زن به خانه بازگشته برای دیدن اینکه آیا پسرش واکولا مهمان به اتاق دعوت کرده یا نه آهسته در کوچک اجاق را باز می‎کند؛ اما وقتی بجز چند کیسه که در وسط اتاق قرار داشتند کسی را آنجا نمی‎بیند، از درون اجاق بیرون می‎خزد، پالتوی خز گرمش را از تن درمی‎آورد، لباسش را صاف و مرتب می‎کند، و حالا هیچکس نمی‎توانست با دیدنش حدس بزند که او یک دقیقه پیش جارو سوارکاری کرده است.
مادر واکولای آهنگر دیگر چهل ساله نبود. نه زیبا بود نه زشت. در این سن و سال زیبا بودن آسان هم نیست. او اما می‎دانست چگونه می‎توان قزاق‎ها را که توجه کمی به زیبائی داشتند به خود مشتاق سازد، طوریکه حتی کارمند شهرداری، کویستر (البته وقتی خانم کویستر در خانه نبود)، قزاق تچوب و قزاق سوربیگاس مرتب به دیدارش می‎آمدند. نباید ناگفته بماند که او می‎دانست چطور عالی با آنها برخورد کند: به ذهن هیچیک از آنها نمی‎توانست راه یابد که رقیب عشقی دیگری هم دارند. وقتی یک دهقان وارسته یا یک نجیب‎زاده، آنطور که قزاق‎ها خود را چنین می‎نامند، با پالتوی کلاه‎دار خود روز یکشنبه به کلیسا می‎رفت، یا در هوای بد به میخانه، چطور ممکن بود که برای خوردن چند شیرینی پنیر با خامه به پیش اسولوکا Ssolocha نرود و کمی با خانم خانه پر حرف و از خود راضی در اتاق گرم پرگوئی نکند؟ به همین دلیل هم نجیب‎زاده قبل از رسیدن به میخانه باید مسیر بیراهه بزرگی را دور می‎زد، و او این را <ملاقات بین راهی> می‎نامید. و وقتی گاهی اسولوکا در یک روز تعطیل با دامن براق و کت ابریشمی و رو دامنی آبی رنگش که خطوط راه راه طلائی بر آن دوخته شده بود به کلیسا می‎آمد و خود را مستقیم در کنار دست راست گروه کر قرار می‎داد، بنابراین می‎بایست کویستر حتماً سرفه کند و بی اختیار به آن سمت چشمک بزند؛ کارمند شهرداری به سبیلش دست می‎کشید، گیس قزاقزی بافته شده‎اش را پشت گوش می‎انداخت و به فرد کنار دستی خود می‎گفت: "آخ، چه خانم خوبی! یک زن هیجان‎انگیز!" اسولوکا به همه انسان‎ها سلام می‎داد، و همه مردها فکر می‎کردند که فقط به او سلام می‎کند.
اما هرکس که تمایل به دخالت در امور دیگران داشت، می‎توانست فوری متوجه گردد که رفتار اسولوکا با قزاق تچوب از بقیه دوستانه‎تر است. تچوب بیوه بود. در جلوی خانه‎اش همیشه هشت کومه غلات قرار داشت. دو جفت گاو نر قوی سرهایشان را از بالای چپر اصطبل رو به خیابان بیرون می‎آوردند و هر بار ماده گاو، یا گاو نر چاق را در حال آمدن می‎دیدند فریاد می‎زدند. یک بز ریشدار حتی بر روی بام می‎رفت و با صدای جیغ مانندی درست مانند یک کاپیتان شهر غرغر می‎کرد، تا به این وسیله بوقلمون‎هائی را که در داخل حیاط قدم می‎زدند دست بیندازد، و به محض دیدن دشمنانش ــ پسرهائی که به ریشش می‎خندند ــ پشتش را به آنها برمی‎گرداند. در صندوق تچوب بوم نقاشی فراوانی وجود داشت، لباس‎های زیر ابریشمی گرانقیمت و لباس‎های باستانی با تورهای طلا: همسر فوت شده‎اش خیلی از چیزهای درخشنده خوشش می‎آمد. از باغ سبزی‎اش علاوه بر خشخاش، کلم و گل آفتابگردان هر ساله همچنین دو تخت توتون تنباکو برداشت می‎کرد. اسلوکا متحد کردن تمام آنها با دارائی خودش را فکر بدی نمی‎دانست و پیشاپیش تجسم کرده بود که با به دست آوردن آنها چه نظم و ترتیبی در اقتصادش بوجود خواهد آمد، به این خاطر خیرخواهی‎اش نسبت به تچوب را دوبرابر می‎سازد. اما برای اینکه پسرش واکولا خود را به دختر تچوب نزدیک نسازد، و این امکان را از دختر بگیرد که خود را در کارش دخالت ندهد، متوصل به وسیله معمول تمام زنان چهل ساله می‎شود: او تلاش می‎کرد پسرش و تچوب را تا حد امکان از هم جدا نگهدارد. شاید این دسیسه‎های زیرکانه و مهارتش در آن مقصر بودند که پیرزنان گاهی، به ویژه وقتی که آنها در مهمانی سرگرم کننده‎ای کمی بیش از حد الکل می‎نوشیدند از این صحبت می‎کردند که اسولوکا حقیقتاً باید یک جادوگر باشد؛ که پسر جوانی به نام کیسیاکولوپنکو Kisjakolupenko در پشت او دمی به بزرگی یک دوک نخریسی زنانه دیده است؛ همین پنج شنبه قبل در هیبت یک گربه سیاه در خیابان می‎دوید؛ آما یک بار پیش زن کشیش خوکی آمده بود که مانند خروسی می‎خواند، کلاه پ. کوندرات را بر سر گذارده بود و دوباره پا به فرار گزارده بود ...
یک بار اتفاق افتاد که وقتی پیرزن‎ها در باره این موضوع حرف می‎زدند یک گاو چران به نام تیمیش کوروست‎یاوی Tymisch Korostjawyj به نزدشان آمد. او از تعریف کردن فروگذاری نکرد و گفت که چگونه در تابستان، برای خوابیدن در اصطبل دراز کشیده و یک بسته کاه زیر سر نهاد بود و با چشمان خود دید که جادوگر با موهای باز کرده، و تنها با یک پیراهن بر تن شروع به دوشیدن گاوها کرده است؛ او چنان جادو شده بود که نمی‎توانست به خود حرکت دهد، همینطور جادوگر لبان او را توسط چیز منفوری آغشته بود، طوریکه او بعداً تمام روز باید تف می‎کرد. تمام اینها اما مشکوک بودند، زیرا که دستیار قاضی از سوروتچاینسی فقط قادر به دیدن یک جادوگر بود. به همین دلیل همه قزاق‎های متشخص با این شایعه مخالف بودند. جواب معمول آنها این بود: "این سگ‎ها دروغ می‎گویند!"
پس از آنکه اسولوکا از اجاق به بیرون خزید و لباسش را صاف و پاک کرد، بعنوان خانم خانه‎دار خوبی شروع به تمیز کردن اتاق نمود و همه چیز را سر جای خود گذارد؛ اما به کیسه‎ها دست نمی‎زد: "واکولا آنها را آورده بود؛ خود او هم باید آنها بیرون ببرد!"در این میان شیطان، هنگام افتادن در دودکش، اتفاقی به اطراف نگاه کرده بود و تچوب را بازو در بازوی دهقان پیری در مسافتی دور از خانه دیده بود. او فوراً از اجاق خارج می‎گردد، سر راه آنها می‎دود و شروع می‎کند به پاشیدن توده برف یخزده به اطراف‎شان. یک کولاک برف درمی‎گیرد و هوا تماماً سفید می‎گردد. برف چنان می‎چرخید که آدم فکر می‎کرد یک تور سفید می‎بیند، و چشم‎ها، دهان‎ها و گوش‎های رهگذران را تهدید به بستن می‎کند. شیطان دوباره به درون دودکش پرواز می‎کند، با اطمینان کامل از اینکه تچوب با پیرمرد دهقان به خانه بازمی‎گردند، آهنگر را در خانه می‎بینند و او را حتماً چنان کتک می‎زنند که دیگر تا مدت‎ها قادر به گرفتن قلم مو در دست نشود و نتواند کاریکاتورهای توهین‎آمیز بکشد.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 2:35  توسط سعید از برلین  | 

   

آخرین روز قبل از کریسمس به پایان رسیده و یک شب زمستانی شفاف شروع گشته بود. ستاره‎ها در آسمان می‌درخشیدند، ماه برای تاباندن نور به انسان‎های خوب و به تمام جهان با شکوه بالا آمده بود تا همه با شوق آوازهای مذهبی بخوانند و مسیح نجات دهنده را ستایش کنند.
سرما و یخبندان از صبح رو به افزایش گذارده بود؛ در عوض اما چنان سکوتی برقرار بود که آدم می‎توانست صدای دندان قروچه برف منجمد در زیر چکمه را از پانصد متری بشنود. هنوز هیچ تجمعی از پسر بچه‎ها ‎در زیر پنجره‎ها دیده نمی‎گشت؛ فقط ماه مخفیانه به داخل اتاق‎ها می‎نگریست، طوریکه انگار می‎خواهد دخترانی که خود را می‎آراستند را برای بیرون رفتن و دویدن بر روی برفِ ترد صدا بزند. در این هنگام از دودکش یک خانه ابری انبوه از دود رو به بالا اوج می‎گیرد و همزمان همراه با دود یک ساحره سوار بر دسته جاروئی به بالا می‎راند.
اگر در این وقت دستیار قاضی از سوروتچ‎اینسی Ssorotschinzy با یک درشکه سه اسبه، با پالتوی پوست بره و کلاه مدل اولانی Ulanen آبی رنگش با آستری از پشم گوسفند، با شلاق بافته شده اهریمنی‎اش که با آن درشکه‎چی خود را به راندن وامی‎داشت از آنجا می‎گذشت، بنابراین قطعاً متوجه ساحره می‎گشت، زیرا هیچ جادوگری در جهان نمی‎تواند از دست دستیار قاضی از سوروتچ‎اینسی بگریزد. او دقیقاً می‎داند که خوک چند بچه برای هر زنی می‎زاید، چند بوم نقاشی در صندوق دارد و کدام مرد لباس یا شیء کسب و کارش را روز یکشنبه در می‎خانه گرو می‎گذارد. اما دستیار قاضی از سوروتچ‎اینسی از آنجا عبور نکرد؛ کار مربوط به غریبه‎ها به او چه ربطی دارند: او منطقه خودش را دارد. با این حال ساحره چنان اوج گرفته بود که فقط مانند لکه سیاه کوچکی به چشم می‎آمد.  اما هرجا که این لکه سیاه خود را نشان می‎داد ستاره‎ها یکی پس از دیگری ناپدید می‎گشتند. جادوگر به زودی آستین‎هایش از ستاره پر شده بود. سه یا چهار ستاره هنوز در آسمان می‎درخشیدند. ناگهان در سمت مقابل این لکه یک لکه کوچک دیگر نمایان و از طول و پهنا بزرگ‎تر می‎گردد و دیگر فقط یک لکه کوچک نبود. اگر یک فرد نزدیک‎بین حتی چرخ‎های درشکه کمیسر را بجای عینک بر روی بینی می‎نشاند، اما باز هم قادر به تشخیص آن نبود. او از جلو کاملاً مانند یک فرد آلمانی دیده می‎گشت: یک پوزه باریک که مدام در حرکت بود و به هر چیز که برخود می‎کرد آن را می‎بوئید، مانند خوک‎های ما به دور دایره‎ای به بزرگی یک سکه پنج کوپکی می‎چرخید و حرکت می‎کرد؛ پاهایش چنان نازک بودند که اگر نماینده دولت از یارسکو Jareskow چنین پاهائی می‎داشت با اولین پرش در رقص قزاقی می‎شکستند. در عوض اما از پشت مانند دادستانی در لباس انیفورم دیده می‎گشت، زیرا که در پشتش یک دم دراز و تیز آویزان بود، همانطور که یک انیفورم مدرن آن را داراست؛ فقط آدم از ریش بزی پائین پوزه و دو شاخ کوچک روی سرش که سفیدتر از جاروی دودکش نبودند می‎توانست تشخیص دهد که آن لکه نه یک آلمانی و نه یک دادستان بلکه شیطان است که فقط برایش همین یک شب باقی مانده، و اجازه دارد که در جهان پرسه بزند و انسان‎های خوب را برای انجام گناه از راه به در کند. او باید فردا با اولین ضربه ناقوس کلیسا برای عبادت صبحگاهی با دم لای پا گذارده بلافاصله به سوراخش برود.
شیطان دزدکی خود را به نزدیک ماه می‎رساند و دستش را برای گرفتن او دراز می‎کند، اما او دوباره سریع طوریکه انگار آن را سوزانده باشد به عقب می‎کشد، انگشت‎هایش را می‎مکد و خود را بر روی یک پا ناآرام و سریع می‎جنباند. سپس دستش را به سمت دیگر ماه می‎برد، اما دوباره به عقب می‎جهد و دست خود را می‎کشد. با وجود این ناکامی‎ها اما شیطان باهوش دست از حیله‎هایش نمی‎کشد. او دوباره به کنار ماه می‎رود و با هر دو دست آن را می‎گیرد و همزمان مانند کشاورزی که با دست برهنه برای چپق‎‎اش آتش می‎آورد، با دهانی کج و فوت مدام آن را از یک دست به دست دیگر پرت می‎کند؛ عاقبت او ماه را در جیب می‎گذارد و انگار چیزی اتفاق نیفتاده است به رفتن ادامه می‎دهد.
در دیکانکا Dikanka کسی متوجه نگشت که شیطان ماه را دزدیده است. البته کارمند شهرداری منطقه، هنگامیکه چهار دست و پا از میخانه بیرون آمد دید که ماه در آسمان ناگهان می‎رقصد، او آن را با قسم خوردن به تمام اهالی دهکده تعریف کرد؛ اما مردم سرهایشان را تکان می‎دادند و او را حتی مسخره می‎کردند. اما چه چیز می‎توانست شیطان را به چنین عمل غیر قانونی تحریک کرده باشد؟ دلیل زیر: او می‎دانست که تچوب Tschub قزاق ثروتمند از کویستر Küster به خانه کوتچیا Kutja دعوت شده است، مهمانی‎ای که بعلاوه نماینده دولت، یکی از خویشاوندان کویستر که خواننده دسته کر اسقف بود و کت آبی رنگی می‎پوشید و صدای بالائی داشت، بالاتر از بالاترین صدای باس، قزاق سوربیگاس Swerbygus و چند مهمان دیگر باید دعوت شده باشند؛ گذشته از کوتچیا همچنین عرق میوه شیرین، عرق زعفران و غذاهای فراوان دیگری نیز وجود داشتند. البته دختر تچوب که زیباترین دختر در سراسر دهکده بود باید در خانه می‎ماند، و مطمئناً آهنگر که جوانی قوی هیکل و برای شیطان نامطبوع‎تر از وعظ‎های پ. کوندرات P. Kondrat بود پیش این دختر می‎رفت. آهنگر در اوقات فراغت خود نقاشی می‎کرد و در تمام منطقه از بهترین نقاشان به حساب می‎آمد. حتی کاپیتان ال‎ـ کو L-ko که هنوز در آن زمان زنده بود، گذاشت که او یک بار به پولتاوا Poltawa بیاید و نرده‎های چوبی کنار خانه‎اش را رنگ کند. تمام کاسه‎هائی که قزاق‎های دیکانکائی سوپ‎های چغندر خود را از آن خوردند توسط این آهنگر نقاشی شده بود. آهنگر مرد خداترسی بود و اغلب عکس قدیسین را نقاشی می‎کرد؛ هنوز هم می‎توان در کلیسای ت. لوکاس Lucas اوانگلیست او را دید. اما پیروزی هنر او عکس کشیده شده بر دیوار سمت راست دالان کلیسا بود که بر آن پطروس مقدس Petrus را کشیده بود، صحنه‎ای را که او در روز قیامت با کلیدهائی در دست، شیطان را از جهنم بیرون می‎راند؛ شیطان پایان خود را حدس زده، با وحشت خود را به این سمت و آن سمت پرت می‎کند، در حالیکه مجرمین زندانی او را با شلاق، چوب و هرچه که به دست‎شان می‎آید می‎زنند و از جهنم بیرون می‎کنند. هنگامیکه نقاش بر روی تخته بزرگی این صحنه را می‎کشید، شیطان کوشش فراوانی کرد تا مزاحم کار او شود: او به طور نامرعی دست نقاش را می‎لغزاند، از کوره جهنم خاکستر می‎آورد و بر روی عکس می‎پاشاند؛ اما با تمام این کارها نقاشی به پایان می‎رسد، تخته را به کلیسا آورده و به دیوار سمت راست دالان کلیسا آویزان می‎کنند، و شیطان از آن زمان قسم می‎خورد که از آهنگر انتقام بگیرد.
شیطان فقط یک شب اجازه داشت بر روی جهان خدا پرسه زند؛ اما در این شب هم وسیله‎ای می‎جست تا عطش خشم خود به آهنگر را سیراب سازد. برای این منظور تصمیم گرفت که ماه را سرقت کند، با این امید که چون تچوب سالخورده تنبل و کند بود و دیگر اینکه او اصلاً نزدیک خانه کویستر زندگی نمی‎کرد؛ مسیر از پشت دهکده شروع می‎گشت، از کنار آسیاب‎ها و از کنار گورستان می‎گذشت و در کنار خندقی می‎پیچید. شاید عرق میوه و عرق زعفران می‎توانستند در یک شب مهتابی تچوب را به هوس اندازند، اما در این ظلمت کسی مؤفق نمی‎گشت او را از روی اجاق‎اش به پائین کشد و از خانه خارج سازد. آهنگر که با او از مدت‎ها پیش دشمن بود، با وجود نیروی بازویش جرأت نمی‎کرد در حضور تچوب به دیدار دخترش برود.
بنابراین، وقتی شیطان ماه را در جیب گذاشت، هوا ناگهان در تمام جهان چنان تاریک گشت که کسی نمی‎توانست راه میخانه را پیدا کند چه رسد به خانه کویستر را. ساحره که خود را ناگهان در تاریکی می‎یابد، فریاد می‎کشد. شیطان رقص کنان به سوی ساحره می‎رود، زیر بازویش را می‎گیرد و شروع می‎کند همان چیزهائی را در گوشش بگوید که آدم معمولاً در گوش زن‎ها زمزه می‎کند. جهان ما به طور عجیبی تنظیم شده است! همه کسانی که آنجا زندگی می‎کنند در تلاشند که همه چیز را از از روی دست یکدیگر تقلب و از هم متقابلاً تقلید کنند. زمانی در میرگورئود Mirgorod فقط قضات و ناخدای شهر  در زمستان شال‎گردن از پوست خز می‎بستند، در حالیکه شال‎گردن کارمندان پائین‎تر بی خز بود، حالا اما دستیار قاضی و پائین‎تر از حسابرس هم قادر است پوست نو خز و از بهترین پوست بره برای آستر تهیه کند. کارمند نخست‎وزیری و کارمند شهرداری دو سال قبل پارچه پنبه‎ای آبی رنگی به قیمت هر متر شصت کوپک خریداری کردند. خادم کلیسا برای تابستان یک شلوار گشاد از ابریشم و یک جلیقه پشمی راه راه برای دوختن سفارش داد. در یک کلام، همه می‎خواهند شبیه به کسی دیده شوند! چه زمان مردم از تعقیب بیهودگی این جهان دست خواهند شست! من شرط می‎بندم، برای خیلی‎ها تعجب‎آور خواهد بود وقتی بدانند که شیطان هم همین مسیر را می‎پیماید. آزاردهنده‎تر اما این است که او خود را مرد زیبائی می‎داند، در حالیکه آدم باید برای نگاه کردن به قیافه زشت‎اش فقط خجالت بکشد. به قول فوما گریگوریویتچ Foma Grigorjewitsch شیطان دارای شکل سگی بدجنس است، و اما او هم سعی می‎کند از ساحر تعریف و تمجید کند! اما در آسمان و در زیر آسمان چنان تاریک شده بود که دیدن آنچه در ادامه میان آن دو رخ داد ناممکن بود.
قزاق تچوب در حال خارج شدن از خانهاش از یک دهقان بلند قد با پالتوی پوست خز کوتاهی بر تن و با ریشی انبوه که نشان می‎داد داسی که دهقانان در نبود یک تیغ ریش‎زنی با آن صورت خود را اصلاح می‎کنند بیش از دو هفته با ریش‎اش تماس نداشته است می‎پرسد "پدرم، بنابراین تو هنوز پیش کویستر در خانه تازه‎اش نبوده‎ای؟ در آنجا باید جشن زیبائی بر پا باشد!" و با لبخندی بر لب ادامه می‎دهد "نکند که ما دیر برسیم!"
و با این کلمات کمربندی که پالتوی خزش را محکم بسته بود مرتب می‎کند، کلاهش را بیشتر به سمت صورت پائین می‎کشد، شلاق را برای ترساندن تمام سگ‎های سمج برمی‎دارد، اما به سمت بالا نگاه می‎کند و می‎ایستد ..." لعنت به شیطان! پاناس  Panas، نگاه کن ... نگاه کن! ..."
دهقان می‎پرسد "چه خبره؟" و او هم سرش را به سمت آسمان بلند می‎کند.
"تو هنوز می‎پرسی؟ نمی‎بینی که ماه رفته است!"
"لعنت بر شیطان! ماه واقعاً رفته است."
تچوب کمی عصبانی بخاطر بی تفاوتی خونسردانه مرد دهقان می‎گوید: "فقط همین، ماه رفته است! تو که به این خاطر دلواپس نیستی."
"چکار باید بکنم؟"
"شیطان باید در این کار دست داشته باشد، امبدوارم بمیرد و نتواند فردا صبح یک گیلاس عرق بنوشد! ... این مانند یک شوخی مسخره است! ... وقتی من در اتاق نشسته بودم از پنجره به بیرون نگاه کردم: یک شب فوق‎العاده! هوا کاملاً روشن بود، برف در نور ماه می‎درخشید و همه چیز مانند روز شفاف دیده می‎شد. اما هنوز از اتاق خارج نشده بودم که هوا طوری تاریک گشت که آدم دستش را جلوی صورت خود نمی‎بیند!" ــ امیدوارم که او تمام دندان‎هایش با فرو رفتن در یک شیرنی گندم سفت و سختی بشکنند! ــ
تچوب مدتی طولانی غر و لند و نفرین می‎کند، اما همزمان با خود می‎اندیشید که برای کدام راه باید تصمیم بگیرد. دلش می‎خواست در منزل گویستر در باره تمام مزخرفات پرگوئی می‎کرد؛ کارمند شهرداری، خواننده کر و میکیتای Mikita قیر آتشزن که هر دو هفته یک بار در پولتاوا Poltawa به بازار می‎رفت و چنان لطیفه‎هائی می‎دانست که مردم با شنیدن آنها شکم‎شان را از خنده نگاه می‎داشتند حتماً آنجا بودند. تچوب در خیالش در حال فکر کردن عرق میوه شیرین را بر روی میز می‎دید. تمام اینها فریبنده بودند؛ اما تاریکی شب در او تنبلی‎ای بیدار ساخته بود که تمام قزاقان آن را خیلی دوست می‎دارند. چه خوب می‎شد اگر حالا با پاهای در شکم فرو برده بر روی اجاق دراز و آرام چپق می‎کشیدم و در چرتی شیرین آوازهای بامزه پسران و دخترانی را که دسته جمعی جلوی پنجره جمع می‎گشتند را گوش می‎کردم! او بدون شک اگر تنها می‎بود راه آخری را انتخاب می‎کرد؛ اما دو نفره گذشتن از تاریکی چنان خسته کننده و وحشتناک نبود؛ و همچنین نمی‎خواست که در مقابل بقیه تنبل و بزدل دیده شود. او بعد از غر زدن دوباره مرد دهقان را مخاطب قرار می‎دهد.
"پدر جان، گفتی که ماه رفته است؟"
"او رفته است."
"واقعاً تعجب‎انگیز است! کمی از تنباکویت به من بده! تو تنباکوی مرغوبی داری! از کجا آوردی؟"
مرد دهقان که پدر تعمید دهنده دهکده بود جواب می‎دهد "چی، لعنت بر شیطان، مرغوب؟!" و جعبه از پوست درخت توس ساخته و با خطوط حک شده بر آن تزئین گشته را می‎بندد. "حتی یک مرغ پیر هم با این تنباکو عطسه‎اش نمی‎گیرد."
تچوب با همان لحن ادامه می‎دهد "من هنوز به یاد دارم که میخانه‎چی آمرزیده شده زوزولیا Susulja یک بار به من یک تنباکو از آنجین Njeschin آورد. آه، چه تنباکوئی بود! تنباکوی خوبی بود! پدر جان، حالا باید چکار کنیم؟ هوا تاریک است."
دهقان با بردن دست برای گرفتن دستگیره در می‎گوید: "شاید باید در خانه بمانیم؟"
اگر او این را نمی‎گفت، بنابراین تچوب حتماً تصمیم می‎گرفت در خانه بماند؛ اما حالا چیزی مجبورش می‎ساخت با مرد دهقان مخالفت کند. نه، پدر جان، ما می‎خواهیم برویم! راه دیگری نداریم، ما باید برویم."
وقتی او این را گفت، بخاطر حرفش  عصبانی شد. برای او کاملاً نامطبوع بود که خود را در چنین شبی به آنجا بکشاند، اما فکر اینکه این خواست خود او بوده و با پیشنهاد دیگری مخالفت ورزیده است دلداریش می‎داد.
دهقان پیر بعنوان مردی که برایش در خانه نشستن یا در بیرون پرسه زدن کاملاً بی اهمیت بود کمترین دلخوری از خود نشان نمی‎دهد؛ به اطراف می‎نگرد، زیر بغل خود را با چوب شلاق می‎خاراند، و هر دو پیر مرد به راه می‎افتند.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:52  توسط سعید از برلین  |