قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

کلمات قصارـ۲

 

۱۵ـ مانند راهی در فصل پائیز: بلافاصله پس از جاروب شدنش روی خود را دوباره با برگهای خشک میپوشاند.

 

۱۶ـ قفسی در جستجوی یک پرنده بود.

 

۱۷ـ در این مکان هرگز نبوده ام: دم و بازدم طوری دیگر بود، فریبنده تر از درخشش خورشید به هنگامیکه ستاره ای در کنارش جای دارد.

 

۱۸ـ اگر این امکان وجود میداشت که برج بابل را بدون بالا رفتن از آن بنا کرد، امکان اجازه داشتن اینکار هم میرفت.

 

۱۹ـ اجازه نده شیطان به تو بباوراند که توانا به مخفی ساختن اسرار از او میباشی.

 

۲۰ـ پلنگ ها به معبد هجوم آورده و کوزهای آب مقدس را تا آخرین قطره مینوشند؛ این کار مرتب تکرار میشود؛ عاقبت مردم میتوانند زمان آمدن را پیش بینی کنند و حضور پلنگ ها دیگر بخشی از مراسم نیایش آنها میگردد.

 

۲۱ـ مانند دستی که سنگ را محکم نگاه داشته است. دست تنها به این خاطر سنگ را محکم گرفته است تا آن را هرچه دورتر پرتاب کند. اما در آن دور دستها هم ره پیداست.

 

۲۲ـ تو مشق شبی. تا آنجا که چشم کار میکند دانش آموزی دیده نمیشود. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۸ساعت 17:31  توسط سعید از برلین  |