قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

بلافاصله در آنسوی کوه دهکده ای میبیند. نزدیک شامگاه بود. او در میان انبوهی از درختان یخ بسته صنوبر در انتظار میماند. سپس با احتیاط و دزدکی در تعقیب بوی گرم آغل ها خود را به نزدیکی حصارهای باغ میرساند. هیچکس در آن حوالی دیده نمیشد. نگاهش با ترس و شهوت از میان خانه ها میگذرد. ناگهان گلوله ای شلیک میشود. او سر خود را بالا گرفته و بعد از شنیدن صدای دومین گلوله با قدمهای بلند شروع به دویدن میکند. تیر به او اثابت کرده بود. کنار شکم سفیدش آلوده به خون گشته و قطرات درشت و غلیظ خون از آن میچکید. با این وجود مؤفق میشود با جست و خیزهای بلندی بگریزد و خود را به طرف دیگر کوه جنگلی برساند. در آنجا ایستاده و لحظه ای استراق سمع میکند. از هر دو سوی کوه صدای نزدیک شدن انسانها را میشنود. وحشتزده با نگاهی به بالا کوه را از نظر میگذراند. کوه سراشیب، پوشیده از درخت و بالا رفتن از آن پر زحمت بود. اما او چاره دیگری نداشت. هنگامیکه از اطراف سر و صدائی از لعن و نفرین، دستور دادن و نور فانوسها در هم پیچیده و نزدیک میشد او نفس زنان و با آخرین توان خود را از دیواره شیبدار کوه بالا میکشد.

گرگ زخمی لرزان و در حالیکه از جای گلوله آهسته خون قهوه ای رنگی به پائین تراوش میکرد خود را از میان جنگل نیمه تاریک صنوبر بالا میکشد.

سرما فروکش کرده بود. غرب آسمان مه آلود بود و چنین به نظر می آمد که برف خواهد بارید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۸۸ساعت 21:37  توسط سعید از برلین  |