قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


ژان Jeanne باید با پسر عمویش ژاک Jacques بزودی ازدواج می‎کرد. آنها از دوران کودکی همدیگر را می‎شناختند و به این دلیل عشق در بین‎شان آن تشریفاتی را که همیشه در نزد عروس‎ و دامادها دیده می‎شود نداشت. آنها بدون آنکه متوجه باشند که همدیگر را دوست دارند با هم بزرگ شده بودند. دختر جوان که کمی طناز بود در واقع چند بار برای لاس زدنی بی گناهانه تلاش کرده بود؛ وانگهی مرد جوان را کاملاً دوست داشتنی می‎یافت و او را با کفایت می‎شمرد، و او هر بار که آن دو همدیگر را می‎دیدند پسر را از صمیم قلب می‎بوسید. اما آنها خود را بدون آن لرزشی که بدن را از انگشتان دست تا انگشتان پا می‎پیماید می‎بوسیدند ... 
پسر فکر می‎کرد: دختر عموی کوچکم چیز خوبی‎ست؛ و وقتی به او فکر می‎کرد، به این ترتیب تخیلش تنها با آن لطافت غریزی‎ای که هر مرد در برابر یک دختر جوان و زیبا احساس می‎کند به کار می‎افتاد. افکارش اما بیشتر از این پیش نمی‎رفت. 
اما یک روز ژان تصادفاً می‎شنود که چگونه مادرش به خاله‎اش گفت ــ خاله آلبرتا Alberta، زیرا خاله لیزون Lison مجرد مانده بود ــ: "من به تو اطمینان می‎دهم که این بچه‎ها فوری عاشق همدیگر خواهند گشت؛ این را آدم خوب می‎بیند. و ژاک درست همان دامادی‎ست که قلبم می‎خواهد. 
ژان از این روز به بعد پسر عمویش ژاک را ستایش می‎کرد. از آن زمان با دیدن ژاک سرخ می‎گشت و دستش در دست مرد جوان می‎لرزید، وقتی نگاهشان به هم برخورد می‎کرد چشمانش را با شرم پائین می‎آورد، و وقتی ژاک او را می‎بوسید وانمود می‎کرد که مقاومت می‎کند، ــ و این چیزها را چنان خوب انجام می‎داد که ژاک متوجه آنها می‎گشت ... او فهمیده بود، و وقتی لحظات دلپذیر چاپلوسی او را بیشتر از تمایل واقعی به وجد می‎آورد؛ دختر عمویش را محکم در آغوش می‎کشید و در گوشش یک "من دوستت دارم! من دوستت دارم!" نجوا می‎کرد. 
از آن زمان یک بغبغو کردن لطیف و لاس زدن‎های مؤدبانه در انواع لحن‎های عشق حاکم بود؛ آشنائی مطمئنانه از کودکی رفتارشان را دو برابر آزادانه و غیر مقید ساخته بود. ژاک در اتاق نشیمن بدون شرم همسر آینده‎اش را در برابر سه بانوی سالمند، مادرش و دو خاله‎اش؛ خاله آلبرتا و خاله لیزون می‎بوسید. روزهای متمادی با او از امتداد رود کوچک یا از میان علفزاری که فرش چمنی‎اش از اولین گل‎های بهاری پوشیده شده بود به جنگل می‎رفت. به  این ترتیب روز تعیین گشته یکی گشتن‎شان را بدون بی تابی بیش از حد انتظار می‎کشیدند؛ و خیلی بیشتر در لذتی خودخواهانه شناور بودند و از غلغلک افسون ناز و نوازش کردن‎هایشان، فشردن گرم دست‎هایشان و نگاه‎های طولانی و آتشینی که به نظر می‎رسید روحشان در آنها ذوب می‎گردد لذت می‎بردند ... خواهش نامشخص یک همآغوشی قلبانه آنها را با عذابی شیرین شکنجه می‎داد، و بر روی لب‎های جستجوگرشان یک بی تابی در کمین، منتظر و نوید دهنده نشسته بود ... 
گاهی، وقتی آنها تمام روز را در جو نمناک لطافت افلاطونی می‎گذراندند، شب‎ها یک فلجی سخت در قلب احساس می‎کردند و از ته دل آهی می‎کشیدند، بدون آنکه بدانند چرا، بدون آنکه بفهمند این انتظار است که آنها را به آه کشیدن واداشته. 
هر دو مادر و خواهرشان خاله لیزون این دو عاشق جوان را با لبخندی لطیف نگاه می‎کردند؛ بخصوص خاله لیزون وقتی آن دو را با هم می‎دید دگرگون می‎گشت. 
او دوشیزه کوچک اندامی بود، کم صحبت می‎کرد، اغلب تنها بود، دائماً بی صدا، و فقط هنگام غذا ظاهر می‎شد، و بعد بلافاصله به اتاقش بازمی‎گشت، جائیکه او خود را حبس می‎کرد. او دارای چهره‎ای خوب، سالخورده و ظریف بود، چشمانی غمگین داشت؛ از طرف افراد خانواده به زحمت به او توجه می‎شد. هر دو خواهر بیوه شده برای خود تصوری از جهان داشتند و آن را بعنوان چیز کاملاً بی معنی‎ای می‎دیدند. با بزرگ‎ترین اعتماد و با یک شکیبائی کمی تحقیر آمیز با دوشیزه باکره سالخورده رفتار می‎کردند... در اصل او لیزه Lise نامیده می‎گشت؛ او در زمانیکه برانژه Béranger بر فرانسه حکومت می‎کرد جوان بود. اما وقتی می‎بینند که او ازدواج نمی‎کند و مطمئناً دیگر ازدواج نخواهد کرد، نامش را به لیزون تغییر داده و او را خاله لیزون نامیدند. حالا او یک بانوی سالخورده، قانع، ویژه و کاملاً هراسان در برابر افرادی از خانواده‎ که تمایل‎شان به او از روی عادت، دلسوزی و بی تفاوتی نیکخواهانه تشکیل شده بود. 
بچه‎ها هرگز برای بوسیدنش پیش او بالا نمی‎رفتند. فقط ژان بعضی اوقات داخل اتاقش می‎گشت. وقتی می‎خواستند با او صحبت کنند کسی را به دنبالش می‎فرستادند. به زحمت می‎دانستند که اتاق کوچکی که این بیچاره زندگی‎اش در آن در انزوا جاری بود کجا قرار دارد ... او مطلقاً هیچ شغلی نداشت. در زمان غیبت‎اش از او هرگز صحبتی نمی‎گشت. به او هرگز فکر هم نمی‎کردند. او به آن موجودات فراموش شده‎ای تعلق داشت که حتی برای نزدیک‎ترین خویشاوندان هم ناشناس و در واقع کشف ناشده باقی می‎مانند، که مرگشان در یک خانه خلاء ایجاد نمی‎کند، کسانی که نمی‎فهمند در هستی و عادات یا در عشق همنوع‎شان نفوذ کنند. 
او با گام‎های کوچک، سریع و خفه راه می‎رفت؛ هرگز صدائی از او خارج نمی‎گشت، هرگز به چیزی تنه نمی‎زد و به نظر می‎رسید که به اشیاء از خصوصیات سکوت مطلق خبر می‎دهد. دست‎هایش می‎توانستند از پنبه باشند؛ اینچنین سبک و با احتیاط همه چیز را به دست می‎گرفت. 
وقتی کسی "خاله لیزون" می‎گفت، به این ترتیب این دو کلمه در تصور شنونده تأثیر بیشتری از اینکه انگار آدم "قهوه جوش" یا "قوطی شکر" گفته است نمی‎گذاشت. لوش Louche سگ ماده دارای هویتی واضح بود؛ او دائماً ناز و نوازش می‎گشت و صدا زده می‎شد: "بیا، لوش عزیزم، لوش کوچولوی قشنگم!" برای مرگ او حتماً به مراتب بیشتر می‎گریستند. 
پسر عمو و دختر عمو باید در آخر ماه مه ازدواج می‎کردند. این دو جوان فقط چشم در چشم و دست در دست زندگی می‎کردند؛ آنها یک دل و یک روح شده بودند. در این سال ابتدا دیر و مرددانه بهار شده بود. در شب‎های روشن یخبندان و صبح‎ها در مه سحرگاهی دندان‎ها هنوز از سرما بهم می‎خورد. بعد ناگهان بهار با قدرت از راه می‎رسد. چند روز گرم و کمی بخار دار کافی بودند تا عصاره‎ای که هنوز در زمین در خواب بود را به جنبش اندازد. برگ‎ها مانند یک معجزه خود را می‎گستراندند، و همه جا یک رایحه مست کننده و خواب آور از غنچه‎ها و گل‎ها شناور بود. 
عاقبت در یک بعد از ظهر، خورشید بخار به آن پیرامون هدایت گشته را جذب و با تابشی پیروز زمین را روشن ساخته بود. شفافیت صاف آفتاب بر تمام سرزمین جاری بود و در تمام چیزها نفوذ می‎کرد، در گیاهان، حیوانات و انسان‎ها. پرندگان غژ غژ فریبنده و جستجوگرانه‎ای می‎کردند و بال بال می‎زدند. ژاک و ژان تمام روز را در کنار همدیگر بر روی نیمکتی در جلوی درب بزرگ قصر نشسته بودند. خوشبختی تازه آنها را می‎ترساند؛ آنها ترسوتر از همیشه بودند. آنها احساس می‎کردند که در درونشان مانند درون درختان چیزی در حرکت است و جرئت نمی‎کردند به تنهائی خارج شوند. نگاه‎شان نامشخص بر برکه‎ای که آن پائین قرار داشت و قوهای بزرگ در آن در تعقیب هم بودند نشسته بود. 
آنها ابتدا وقتی شب می‎شد احساس راحتی و آرام‎تر بودن می‎کردند؛ بعد از غذا کنار پنجره باز اتاق نشیمن لم می‎دادند و عاشقانه حرف می‎زدند، در حالیکه هر دو مادر در زیر نور گرد آباژور ورق بازی می‎کردند و خاله لیزون برای فقرای محله جوراب می‎بافت. 
در فاصله‎ای دور از برکه یک تک درخت نوک بلندش را می‎گستراند و ناگهان از میان برگ‎های سبز و تازه‎اش نور نقره‎ای ماه می‎شکند. قرص نور از میان شاخه‎هائی که خود را به سمت آسمان بلند ساخته بودند به آرامی در حرکت بود. بر روی تمام جهان یک نور خفیف جادوئی که بخارها و رویاهای غمگینان، شاعران و عشاق خود را در آن تاب می‎دهند پاشیده می‎گشت ... 
آن دو جوان تابش ماه را تماشا می‎کردند؛ سپس، هنگامیکه اعتدال ملایم شب در آنها جاری می‎گشت و بافتن شفق بر روی چمن‎ها و انبوه درختان آنها را فریبنده جادو می‎کرد، آنها بیرون می‎رفتند و با گام‎های آرام در چمنزار بزرگ و زیر نور مهتاب تا برکه قدم می‎زدند. 
در این بین هر دو مادر چهار بار بازی ورق شبانه خود را به پایان رسانده و پلک چشم‎هایشان شروع به روی هم افتادن می‎کردند؛ آنها مایل بودند استراحت کنند. 
یکی از آنها می‎گوید ما باید بچه‎ها را صدا کنیم. 
دیگری سریع به سمتی از باغ که سایه اندام آن دو جوان آهسته قدم می‎زدند نگاه می‎کند و می‎گوید: 
ــ بهشون هنوز اجازه بده! هنوز بیرون خیلی قشنگه. لیزون می‎تونه منتظرشون بمونه. مگه نه، لیزون؟ 
باکره سالخورده چشم‎هایش را ناآرام بالا می‎آورد و با صدای وحشت زده‎ای جواب می‎دهد:
ــ البته، من منتظرشون می‎مونم. 
سپس هر دو خواهر به رختخواب می‎روند. 
وقتی آن دو خارج می‎گردند، خاله لیزون هم از جا بلند می‎شود، کار شروع کرده را همراه با کاموا و میله بلند کاموا بر لبه دسته صندلی راحتی قرار می‎دهد و آرنج دستش را به لبه پنجره تکه می‎دهد تا از این شب دوست داشتنی لذت ببرد. 
دو عاشق هنوز در چمنزار قدم می‎زدند، از برکه تا پله‎ها و از پله‎ها تا برکه. آنها دست‎های هم را می‎فشردند و دیگر صحبت نمی‎کردند، طوریکه انگار آنها کاملاً ناپدید شده‎اند و فقط قسمتی از این قصه جادوئی را تشکیل می‎دهند. نگاه ژان ناگهان در قاب پنجره به سایه بانوی سالخورده می‎افتد. توقف می‎کند و می‎گوید: 
ــ ایست، خاله لیزون مراقب ماست. 
ژاک به بالا نگاه می‎کند. 
ــ واقعاً، خاله لیزون مراقب ماست. 
بعد آنها بدون توجه مانند قبل به رفتن ادامه می‎دهند، آنها مانند قبل در رویا بودند و عاشق. اما چمن پر از شبنم بود. هوا سرد گشته و آنها احساس سرما می‎کردند.
ــ ژان می‎گوید بهتر نیست داخل خانه شویم؟ 
ژاک سری تکان می‎دهد و آنها دوباره داخل خانه می‎شوند. 
وقتی آنها داخل اتاق نشیمن می‎گردند خاله لیزون دوباره نشسته و مشغول بافتن جوراب بود؛ انگشت‎های کوچک و لاغرش انگار از خستگی کمی می‎لرزیدند. 
ژان خود را به او نزدیک‎تر می‎سازد. 
ــ خاله، ما حالا می‎خواهیم برای خوابیدن برویم. 
بانوی سالخورده چشمانش را می‎گشاید. چشم‎هایش انگار که گریسته باشد سرخ بودند. اما ژاک و عروسش توجه‎ای به آن نکردند. مرد جوان فقط متوجه می‎گردد که شبنم از کفش چرمی نازک دختر چکه می‎کند. او وحشتزده می‎پرسد: 
ــ آیا پاهای کوچک زیبایت سردشان نیست؟ 
ناگهان انگشتان خاله سالخورده چنان شدید شروع به لرزیدن می‎کنند که جوراب نیمه بافته به زمین می‎افتد و گلوله کاموا تا فاصله‎ای دور بر روی زمین می‎غلتد. او صورتش را در دست‎هایش مخفی می‎سازد و شروع به گریستن می‎کند؛ زار زار گریستنی متشنج و شدید. 
هر دو کودک با عجله به سویش می‎روند؛ ژان زانو می‎زند و دست‎های لرزان او را از روی چشم‎ها برمی‎دارد. 
ــ خاله لیزون، چه شده؟ چرا گریه می‎کنی؟ 
بانوی سالخورده به لکنت می‎افتد؛ به نظر می‎رسید که صدایش در اشگ‎هایش جاری می‎گردند و لرزشی در بدنش می‎افتد. 
ــ چون ... چون ... ، چون او از تو پرسید ... که آیا پاهای کوچک و زیبایت ... سردشان نیست ... این را ... کسی به من هرگز نگفت ... به من هرگز! ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 3:14  توسط سعید از برلین  | 



مدت یک ماه است که خورشید با قدرت بر بالای چشم‎انداز زبانه می‎کشد. زندگی در زیر این باران آتش خود را درخشنده گسترش می‎دهد. آسمان رنگ آبیش را تا لبه‎های جهان می‎کشاند. خانه دهقانی نورمن‎ها Normannen که در سراسر دشت پراکنده‎اند از دور مانند جنگل‎های کوچکی دیده می‎شوند که توسط کمربندی از درختان بلند آلش در آغوش گرفته گشته‎اند. اگر آدم نزدیک‎تر بیاید و درب حیاط را بگشاید بعد تصور می‎کند که داخل باغ وسیعی شده است، زیرا تمام درختان قدیمی و پر شاخه سیب شکوفا گشته‎اند. تنه‎های قدیمی سیاه، خمیده و پیچیده‎شان به ردیف در حیاط ایستاده‎اند و گل‎های سفید و صورتی رنگ‎شان را در زیر آسمان آبی نمایش می‎دهند. رایحه شیرین گل‎ها خود را با بوهای چرب اصطبل‎های رو باز و بوی عرق تخمیر شدن پشته کود که بر رویشان مرغ‎ها ازدحام کرده‎اند مخلوط می‎سازند.
ظهر است، افراد خانواده زیر سایه درخت گلابی جلوی خانه نشسته‎اند، پدر، مادر، چهار فرزند، دو خدمتکار زن و سه خدمتکار مرد. حرف نمی‎زنند، فقط غذا می‎خورند. اول سوپ، سپس در ظرف گوشت که داخلش سیب زمینی با چربی قرار دارد برداشته می‎شود. گهگاهی یک خدمتکار زن از جا برمی‎خیزد و برای پر کردن سبو از شراب سیب به زیرزمین می‎رود.
مرد، فردی چهل ساله خوش تیپ، خود را به سمت خانه می‎چرخاند و به درخت تاکی نگاه می‎کند که هنوز تا اندازه‎ای برهنه است و خود را مانند یک مار از لای چوب‎های داربست به دور دیوار می‎پیچاند. عاقبت دهانش را باز می‎کند و می‎گوید: "تاک پدر امسال زود جوانه داده است. شاید خوب به بار نشیند."
زن هم خود را می‎چرخاند و بدون کلمه‎ای به آنجا نگاه می‎کند.
این درخت درست در جائی که پدر تیرباران شد کاشته شده بود.

این حادثه در جنگ سال 1870 رخ داد. پروس‎ها Preußen تمام سرزمین را به اشغال خود درآورده بودند. ژنرال فیدرب Faidherbe با ارتش شمالی در برابرشان صف آرائی کرده بود.
مقر فرماندهی نظامی پروس‎ها درست در این حیاط قرار داشت. پدر میلون Milon، مالک مزرعه، با نام کوچک پیئر Pierre، دشمن را خوب پذیرا گشته و با بهترین تلاش به آنها مسکن داده بود.
یک ماه می‎گذشت که پیشگامان پروس اینجا برای مراقبت موضع گرفته بودند. فرانسوی‎ها بدون آنکه تکان بخورند ده مایل دورتر ایستاده بودند، و با این حال هر شب سربازان سواره نظام ناپدید می‎گشتند.
همه سوارانی که برای پاسداری فرستاده می‎شدند، حتی اگر هم دو و یا سه نفره می‎رفتند، هرگز بازنمی‎گشتند.
آنها را روز دیگر در مزارع، در کنار یک خانه رعیتی یا درون چاله‎ای مرده می‎یافتند. حتی اسب‎هایشان هم در خیابان کشته شده افتاده بودند؛ یک ضربه شمشیر گردنشان را پاره ساخته بود.
به نظر می‎رسید که این قتل‎ها همیشه توسط اشخاص معینی که کشف  کردن‎شان ممکن نبود انجام می‎گیرد. 
دهکده مرعوب و دهقانان به جرم تهمت‎های ساده تیرباران می‎گردند، زنها به بند کشیده می‎شوند. تلاش می‎کنند با تهدید کردن کودکان چیزی از دهانشان بیرون بکشند، اما چیزی خارج نمی‎گردد.
اما یک روز صبح پدر میلون در اصطبل بر روی کاه افتاده بود و چهره‎اش در اثر ضربه شمشیر شکافته بود.
دو سرباز با بدنی پاره گشته تقریباً سه کیلومتر از حیاط دورتر افتاده بودند. یکی از آن دو شمشیر خونین خود را هنوز در دست داشت؛ او از خود دفاع کرده و جنگیده بود. 
بلافاصله یک دادگاه صحرائی در حیاط و در زیر آسمان برگزار می‎شود و پیرمرد به آنجا هدایت می‎گردد.
او شصت و هشت سال سن داشت، دارای قامتی کوتاه، لاغر، کمی خمیده و دست‎های بزرگی مانند چنگال‎های خرچنگ بود. موهای سفیدش اندک و لطیف مانند کرک اردک جوانی بود که اجازه می‎داد همه جای پوست سرش بدرخشد. در کنار پوست قهوه‎ای و چروکیده گردنش رگ‎های چاقی بیرون زده بودند که در زیر چانه محو و دوباره در کنار شقیقه دیده می‎گشتند.
او را در میان چهار سرباز قرار داده بودند و در پشت میز آشپزخانه که به حیاط آورده شده بود پنج افسر و یک سرهنگ روبروی او نشسته بودند.
سرهنگ به فرانسوی شروع به صحبت می‎کند و می‎گوید:
ــ پدر میلون، ما از زمانیکه اینجا هستیم از شما هرگز شکایتی نداشته‎ایم. شما همیشه خوشایند بودید و حتی با ما مؤدبانه رفتار می‎کردید. اما امروز اتهام وحشتناکی بر شانه شما سنگینی می‎کند، و این ماجرا احتیاج به روشن شدن دارد. شما این زخم بر صورت را از کجا دارید؟
کشاورز پاسخ نمی‎دهد.
سرهنگ ادامه می‎دهد:
ــ پدر میلون، سکوت‎تان به شما ضرر می‎زند. اما من مایلم که شما جواب بدهید، آیا می‎فهمید چه می‎گویم. آیا می‎دانید چه کسی آن دو سرباز را که امروز صبح کنار صلیب مسیح پیدا شده‎اند کشته است؟
پیرمرد بلند و خوانا می‎گوید:
ــ من آنها را کشتم.
سرهنگ بهت زده می‎گردد. او یک ثانیه سکوت می‎کند و به زندانی نگاه می‎کند. پدر میلون خونسرد و با یک ژست دهقانی طوریکه انگار برای اعتراف مقابل کشیش ایستاده است نگاهش را بزیر افکنده بود. فقط یک چیز شاید درون ملتهب‎اش را لو می‎داد: او با تلاش واضحی مرتب آب دهانش را انگار که گلویش در حال بسته شدن است قورت می‎داد.
خانواده‎اش، یعنی پسرش ژان Jean، عروسش و دو کودک آنها پریشان و در هیجانی ترسناک ده قدم دورتر ایستاده بودند.
سرهنگ ادامه می‎دهد.
ــ آیا می‎دانید چه کسی تمام سواران ارتش ما را که از یک ماه قبل جسدشان هر روز صبح در مزارع پیدا می‎شوند کشته است؟
و او با همان خونسردی خشن جواب می‎دهد:
ــ من آنها را کشتم.
ــ شما؟ شما آنها را کشتید؟
ــ البته، من آنها را کشتم.
ــ شما به تنهائی؟
ــ بله به تنهائی.
ــ به من می‎گوئید که چطور این کار را کردید؟ 
اینبار به نظر می‎آمد که مرد منقلب گشته است. آشکار بود که اجبار به صحبت طولانی او را ناراحت می‎سازد.
من ... من نمی‎دانم. من این کار را کردم، همانطور که باید انجام می‎شد.
سرهنگ ادامه می‎دهد.
ــ من شما را متوجه این موضوع می‎کنم که نباید چیزی را ناگفته باقی بگذارید. بنابراین به نفع شماست که بلافاصله تصمیم بگیرید. چطور آنها را کشتید؟
دهقان نگاه ناآرامی به افراد خانواده‎اش که پشت سر او ایستاده بودند می‎اندازد، برای یک لحظه مردد به نظر می‎رسد و ناگهان تصمیم به صحبت کردن می‎گیرد و می‎گوید:
ــ من یک شب به خانه بازگشتم. ساعت ده شب روز بعد از آمدن شما به اینجا بود. شما و سربازهایتان از من بیشتر از پنجاه تالر Thaler غذا و یک گاو و دو گوسفند برده بودید. من بلافاصله به خودم گفتم: هر بار که شما از من بیست تالر بردارید من هم به همان اندازه تلافی خواهم کرد. و بعد چیزهای دیگری هم در قلب داشتم، این را بعداً به شما خواهم گفت. بعد من یکی از سواران شما را می‎بینم که بر لبه خندق در پشت انبارم نشسته بود و پیپ می‎کشید. من می‎روم و داسم را می‎آورم و کاملاً آرام خودم را از پشت به او نزدیک می‎سازم و با یک ضربه سرش را مانند یک ساقه علف طوری از بدن قطع می‎کنم که نتوانست حتی آخ بگوید. شما کافی‎ست که فقط در باتلاق بگردید و او را آنجا در یک کیسه ذغال که به سنگ بزرگی بسته شده است پیدا خواهید کرد. 
من تمام اموالش را همراه با چکمه‎ها و کلاه برداشتم و در کوره آهک پزی در کنار جنگل مخفی ساختم.
پیرمرد ساکت می‎شود. افسران متحیر به همدیگر نگاه می‎کنند. بازجوئی مجدداً آغاز می‎گردد و با نتیجه زیر به پایان می‎رسد.
.............................................................................................................
او به محض انجام این قتل فقط یک فکر در سر داشت: "مرگ بر پروس‎ها!" او هم بعنوان کشاورزی آسیب دیده و هم بعنوان یک میهن‎دوست خوب به تلخی و بدخواهانه از آنها متنفر بود. او برای احتیاط چند روزی منتظر می‎ماند.
او چنان فروتنانه، مطیع و مهربان در برابر دشمن رفتار کرده بود که به او اجازه داده بودند هرچه می‎خواهد بکند و هر جا می‎خواهد برود و بیاید. به این ترتیب هر شب می‎دید که سواران به نگهبانی فرستاده می‎شوند و او نام محلاتی را که باید آنها با اسب می‎رفتند حفظ می‎کرد. او بعد از آنکه در رفت و آمد با سربازها چند کلمه آلمانی مورد احتیاج را آموخت شب‎ها از خانه خارج می‎گشت.
او حیاط را ترک می‎کرد، مخفیانه به جنگل می‎رفت و خود را به کوره آهک پزی می‎رساند، تا انتهای مسیر طولانی راهرو می‎رفت و لباس سرباز کشته شده را می‎پوشید.
بعد از مزرعه می‎گذشت، در گودالی خود را مخفی می‎ساخت تا دیده نشود، و با ناآرامی مانند یک دزد وحشی به آهسته‎ترین صدائی گوش می‎داد.
وقتی فکر می‎کرد که زمانش فرا رسیده است به جاده نزدیک می‎گشت، خود را در پشت بوته‎ای مخفی می‎ساخت و انتظار می‎کشید. عاقبت در نیمه شب صدای تاخت یک اسب را بر روی زمین می‎شنید. او گوشش را روی زمین می‎چسباند تا مطمئن شود که فقط یک سوار در حال تاخت است؛ بعد خود را آماده می‎ساخت.
سرباز چهار نعل به آن سمت می‎تاخت؛ او گزارش‎ها را به همراه داشت و چشمانش را بیدار و گوشش را کنجکاو نگاه داشته بود. وقتی او به ده قدمی دهقان می‎رسد، پدر میلون خود را به خیابان می‎کشاند و فریاد می‎کشد: "کمک! کمک!". اسب سوار می‎ایستد، سواره نظامی را بدون اسب می‎بیند و فکر می‎کند که مجروح شده است. وقتی بی خبر نزدیک‎تر می‎گردد و خود را بر بالای سر ناشناس خم می‎کند، او با شمشیر خمیده‎اش درون شکم سواره نظام فرو می‎کند، طوریکه سرباز بدون نزع از زین خم می‎گردد و فقط یک رعشه به اندامش می‎افتد.
در این لحظه دهقان ساکت و غرق خوشی از جا برمی‎خیزد و برای تفریح گلوی جنازه را می‎برد. بعد برایش گوری حفر می‎کند و او را داخل آن می‎اندازد.
اسب به آرامی انتظار سوارش را می‎کشید؛ پدر میلون بر زین می‎نشیند و چهار نعل می‎تازد.
تقریباً بعد از یک ساعت دو سواره نظام می‎بیند که ران به ران به سمت مقر فرماندهی می‎تاختند. او مستقیم به سمت آنها می‎تازد و دوباره فریاد می‎کشد: "کمک! کمک!". چون او لباس نظامی بر تن داشت بنابراین پروس‎ها بدون مشکوک گشتن اجازه می‎دهند که نزدیک شود. پیرمرد خود را مانند گلوله‎ای بین آن دو جا می‎دهد و با شمشیر و تپانچه آنها را از پای درمی‎آورد.
بعد گردن اسب‎ها را می‎درد ــ آنها اسب‎های آلمانی بودند! ــ، به آرامی به کوره آهک پزی بازمی‎گردد و اسب را در انتهای راهروی تاریک می‎بندد، لباس نظامی را از تن درمی‎آورد، لباس‎های فقیرانه دهقانی‎اش را بر تن می‎کند، به خانه بازمی‎گردد و تا صبح می‎خوابد.
او چهار روز تمام خود را آرام نگاه داشت تا تحقیقات به پایان برسد. در روز پنجم دوباره از خانه خارج می‎شود و دو سرباز دیگر را توسط همان شگرد نظامی می‎کشد. پس از آن هر شب به شکار انسان می‎رفت، محله را بدون نقشه قبلی زیر پا می‎گذارد، در نور ماه بعنوان سواره نظام در مزارع دورافتاده می‎تاخت و پروس‎ها را گاهی اینجا و گاهی آنجا می‎کشت. وقتی قصدش را به پایان می‎رساند اجساد را کنار جاده رها می‎کرد و اسب و لباس نظامی را دوباره در کوره آهک پزی مخفی می‎ساخت.
حدود ظهر با آرام‎ترین چهره‎های جهان به کوره آهک پزی می‎رفت و برای اسبش آب و جو می‎برد و خوب به او غذا می‎داد، زیرا که اسب باید به او خیلی کمک می‎کرد.
اما در یکی از شب‎ها یکی از سربازها به موقع از خود دفاع می‎کند و با شمشیر به صورت پیرمرد دهقان زخمی می‎زند.
با این حال او توانسته بود هر دو سرباز را بکشد و تا کوره آهک پزی بیاید، آنجا اسبش را بسته و لباس دهقانی‎اش را پوشیده بود. سپس خود را به سمت خانه می‎کشاند، اما در بین راه دچار ضعف گردیده و فقط توانسته بود خود را تا اصطبل برساند.
در آنجا او را آغشته به خون یافته بودند.

وقتی او تعریف کردن خود را به پایان می‎رساند ناگهان سرش را بالا می‎آورد و با غرور به افسران نگاه می‎کند.
سرهنگ دستی به سبیلش می‎کشد و می‎پرسد:
ــ دیگر چیزی برای گفتن ندارید؟
ــ نه، دیگر چیزی برای گفتن ندارم. صورت حساب درست است. من شانزده نفر را کشته‎ام، نه یک نفر بیشتر و نه یک نفر کمتر.
ــ شما می‎دانید که مرگ انتظار شما را می‎کشد؟
ــ من از شما درخواست ترحم نکردم.
ــ آیا شما سرباز بوده‎اید؟
بله، در جوانی سرباز بودم. بعلاوه شماها پدرم را کشته‎اید، او در زمان اولین امپراطور سرباز بود. و جوان‎ترین پسرم فرانسوا François را ماه پیش در اورو  Evreux کشتید. من آنچه را که به شما بدهکار بودم پرداختم. حالا ما بی حسابیم. 
افسرها به همدیگر نگاه می‎کنند.
پیرمرد ادامه می‎دهد.
ــ هشت نفر برای پدرم. هشت نفر برای پسرم. حالا ما بی حسابیم. این نزاع را من آغاز نکردم. من شماها را نمی‎شناسم. من حتی نمی‎دانم که شماها اهل کجا هستید. شماها پیش من آمدید و در خانه من طوری داد و فریاد می‎کنید که انگار خانه خودتان می‎باشد. من بخاطر همه چیز انتقام گرفتم. من اصلاً پشیمان نیستم. پیرمرد بدن سفت و سختش را بلند می‎کند و مانند قهرمان بی آلایشی دست‎هایش را برای دستبند زدن روی هم قرار می‎دهد.
پروس‎ها مدتی طولانی آهسته با هم حرف می‎زنند. یک سروان که فرزندش ماه گذشته کشته شده بود وکالت این مرد بیچاره را به عهده داشت.
در این لحظه سرهنگ از جا برمی‎خیزد، نزدیک پدر میلون می‎رود و با لحن ملایمی صحبت می‎کند:
ــ به من گوش کنید، پیرمرد، شاید هنوز راهی باشد که بشود زندگی‎تان را نجات داد، اگر شما ...
اما او نمی‎شنید. او به چشمان افسران ارتش فاتح خیره نگاه می‎کند، در حالیکه باد با موهای نازک و نرمش بازی می‎کرد، و شکلک مخوفی صورت زخمی‎اش را بطرز وحشتناکی از شکل طبیعی انداخته بود. سپس سینه‎اش را از هوا پر می‎سازد و با تمام قدرت به صورت پروسی تف می‎کند.
سرهنگ با عصبانیت دستش را بالا می‎برد، اما او دوباره تف دیگری می‎کند ...
افسرها همگی از جا جهیده بودند و در هم و بر هم فریاد می‎کشیدند. 
در زمانی کمتر از یک دقیقه مرد شجاع را که همچنان خونسرد به نظر میرسید کنار دیوار قرار می‎دهند و تیرباران می‎کنند. اما او توانسته بود قبل از مرگ به پسر بزرگ، عروس و دو نوه‎اش که ناامیدانه صحنه را نگاه می‎کردند لبخندی بزند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 3:6  توسط سعید از برلین  | 



دوست من، شما از من خواهش کردید برایتان سرزنده‎ترین خاطرات زندگانیم را تعریف کنم. من خیلی پیرم، نه خویشاوندی دارم و نه فرزندانی؛ بنابراین خودم را به اندازه کافی آزاد احساس می‎کنم که به شما اطمینان کنم. فقط به من قول بدهید که نامم را فاش نمی‎سازید. 
شما می‎دانید که من عشاق بسیاری داشتم، و من اغلب خودم را دوست می‎داشتم. من خیلی زیبا بودم، من می‎توانم این را امروز صریح بگویم، زیرا که دیگر چیزی از آن زیبائی باقی نمانده است. مانند هوا که به جان روح می‎دمد عشق نیز به روحم زندگانی می‎بخشید. من بدون ناز و نوازش گشتن ترجیح می‎دادم بمیرم، نمی‎خواستم بدون وجود شخصی که به من فکر نمی‎کند زندگی کنم. زنها اغلب ادعا می‎کنند که آنها فقط یک بار با تمام روح عاشق شده‎اند. اغلب پیش می‎آمد که من چنان گرم عشق می‎ورزیدم که پایان شوق و حرارتم را ناممکن می‎پنداشتم. و با این وجود مانند آتشی که کمبود چوب دارد برای همیشه خاموش می‎گشت. 
من می‎خواهم امروز از اولین ماجراجوئی که در آن من خیلی معصوم بودم و این دیگران را به خود جذب می‎کرد برایتان تعریف کنم. انتقام وحشتناک جو بک Du Pecq داروساز دوباره مرا به یاد درام دلخراشی که خیلی با اکراه در آن حضور داشتم می‎اندازد. 
من در آن زمان یک سال از ازدواجم می‎گذشت. شوهرم یک فئودال بود، گراف اروه دو ک Graf Hervé de K ....، یک بروتاین Bretagne از اشراف قدیمی که من او را اصلاً دوست نداشتم. من معتقدم که عشق حقیقی نیاز به آزادی دارد و همزمان محضورات نیز ضروری‎اند. احکامی که توسط قانون تقدیس گشته، عشق تبرک گشته توسط کشیش‎ها ــ آیا این اصلاً هنوز عشق است؟ یک بوسه مجاز ــ آیا این ارزشی به سرقت رفته است؟
شوهرم بلند قامت بود، ظاهری شیک و رفتاری واقعاً اشرافی داشت. او تیز و محکم صحبت می‎کرد؛ کلماتش مانند تیغ بران بودند. آدم متوجه می‎گشت که این روح کاملاً از افکار ساخته شده‎ای تشکیل گشته که پدر و مادرش به او تزریق کرده‎اند ــ و خود آنها نیز از اجدادشان به ارث برده بودند. او هرگز در ابراز عقیده تردید نمی‎کرد، در باره همه چیز یک حکم حتمی و کوته فکرانه می‎داد، بدون هیچگونه محدودیت و درک کردن اینکه یک عقیده دیگر هم می‎تواند وجود داشته باشد. آدم متوجه می‎شد که این مغز بسته بود، که هیچ فکری در آن رفت و آمد نمی‎کرد تا روحش را مانند بادی که در میان خانه‎ای با پنجره‎ها و درهای باز می‎وزد دوباره جوان و تازه سازد. 
قصری که ما در آن زندگی می‎کردیم یک ساختمان بزرگ و تیره بود که در میان درختان عظیم دورادورش گم شده بود. خزه دراز درخت‎ها همیشه مرا به یاد ریش سفید پیرمردها می‎انداخت. پارک که مانند یک جنگل واقعی به نظر می‎آمد از خندق عمیقی احاطه گشته بود، خندقی که "پرش گرگ" نامیده می‎گشت، و ما در انتهای پارک دو برکه بزرگ پر از نی و گیاهان آبزی شناور داشتیم. شوهرم در کنار نهر کوچکی که آن دو برکه را به هم وصل می‎کرد یک کلبه کوچک ساخته بود تا مرغابی وحشی شکار کند. 
ما بجز خدمتکاران معمولی یک نگهبان هم داشتیم که برای شوهرم تا حد مرگ چاکرانه خدمت می‎کرد، و من هم یک خدمتکار داشتم که تقریباً دوستم بود و به خاطر من درون آتش می‎رفت. من او را پنج سال قبل از اسپانیا با خود آورده بودم. او کودک رها شده‎ای بود. آدم می‎توانست او را بجای یک کولی اشتباه بگیرد، پوست و چشمانش کاملاً سیاه بودند، موی سیاه انبوهش مانند جنگلی مجعد و خودسر پیشانی‎اش را قاب کرده بود. او در آن زمان شانزده سال داشت اما مانند بیست ساله‎ها دیده می‎گشت. 
هنگام شروع پائیز بسیار شکار می‎کردیم، و در حقیقت گاهی پیش ما و گاهی در نزد همسایگان‎مان، در حالیکه مرد جوان و اشراف‎زاده‎ای به نام س ... به ویژه نظرم را جلب کرده بود. رفت و آمد او به قصر بطور عجیبی زیاد شده بود، اما بعد ناگهان کاملاً قطع گشت و من دیگر به او فکر نکردم؛ اما بزودی متوجه گشتم که رفتار شوهرم نسبت به من عوض شده است. 
او سرد و یخ به نظر می‎آمد و دیگر مرا نمی‎بوسید. و گرچه به اتاقم نمی‎آمد، ــ من یک اتاق برای خودم داشتم تا بتوانم بدون مزاحمت تنها باشم ــ اما من شب‎ها اکثراً صدای آهسته پایش را می‎شنیدم که به پشت درب اتاقم می‎آمد و بعد دوباره محو می‎گشت. 
چون پنجره اتاقم در طبقه اول قرار داشت اغلب فکر می‎کردم در اطراف قصر صدای پای کسی را می‎شنوم. وقتی این را به شوهرم گفتم یک لحظه به من محکم نگاه کرد و بعد جواب داد: "چیزی نیست، باید نگهبان باشد." 

حالا یک شب اروه بعد از غذا آراسته و مرتب، اما با شادی مکارانه‎ای ظاهر می‎گردد و از من می‎پرسد: "آیا مایلی چند ساعت با من برای شکار یک روباه که هر شب مرغ‎هایم را می‎دزدد به کمینگاه بیائی؟" من غافلگیر شده بودم و تردید کردم؛ اما چون او با پافشاری عجیبی نگاهم می‎کرد عاقبت گفتم: "اما البته، عزیزم!" 
باید اضافه کنم که من آن زمان مانند یک مرد گرگ و گراز شکار می‎کردم. بنابراین پیشنهاد او هیچ غیر طبیعی نبود. 
اما ناگهان شوهرم دچار عصبیت عجیبی می‎گردد، او تمام شب کاملاً ناآرام بود و مرتباً از جا برمی‎خواست و دوباره می‎نشست. 
در حدود ساعت ده ناگهان به من می‎گوید: "آیا آماده‎ای؟" من از جا برمی‎خیزم، و وقتی او تفنگم را می‎آورد می‎پرسم: "باید با گلوله یا با ساچمه پر کنم؟" او سر در گم بود، بعد جواب می‎دهد: "فقط با ساچمه، این کافی‎ست، خاطر جمع باش!" و بعد از چند دقیقه با لحن خاصی ادامه می‎دهد: "تو خیلی بی عاطفه‎ای!" من باید می‎خندیدم. "من ــ چرا؟ بی عاطفه، بخاطر شکار یک روباه؟ چه فکرهائی تو می‎کنی، دوست من!" 
بنابراین ما تا حد امکان بی سر و صدا از میان پارک می‎رویم. تمام خانه در خواب بود. ماه کامل بام ساختمان قدیمی را که به نظر می‎رسید در رنگ زردی فرو می‎رود براق ساخته بود. بر لبه هر دو برج اطراف قصر دو پرچم کوچک نقره‎ای آویزان بود. هیچ صدائی مزاحم این شب ابری و روشن که نرم و سنگین مانند مرده‎ای بر روی زمین قرار داشت نمی‎گشت. هیچ نسیمی نمی‎وزید، صدای هیچ قورباغه‎ای شنیده نمی‎شد، هیچ مرغ حقی آه نمی‎کشید و ابری کدر بر همه چیز سنگینی می‎کرد. 
هنگامیکه ما در زیر درختان پارک بودیم وحشت کوچکی بر من مستولی می‎گردد و عطری از برگ‎های افتاده به جوش می‎آید. شوهرم هیچ چیز نمی‎گفت، اما گوش سپرده بود و با دقت نگاه می‎کرد و در تاریکی بو می‎کشید؛ به نظر می‎آمد که سر تا پا از شوق شکار پر شده است. 
ما بزودی به کنار برکه می‎رسیم. نی‎ها بی حرکت ایستاده بودند و هیچ نسیمی در آن وزیده نمی‎گشت. فقط بر بالای سطح آب ارتعاش آهسته و سخت قابل رویتی می‎دوید. گاهی در سطح روئی آب چیزی تکان می‎خورد و دوایر کمرنگی مانند چین و چروک براقی که دورتر ذوب می‎گشتند ایجاد می‎‎‎‎‎‎‎کرد. 
وقتی ما به کلبه که باید کمینگاه‎مان می‎شد رسیدم شوهرم گذاشت که من اول داخل شوم و بعد آرام تفنگش را پر ساخت. صدای خشک چخماق تفنگش احساس عجیبی در من زنده ساخت. او به من نگاه کرد و پرسید: "اگر تا اینجا برایت کافی‎ست، پس بگو." من کاملاً شگفت زده جواب دادم: "به هیچ وجه. من اینجا نیامده‎ام که دوباره برگردم. تو امشب خیلی عجیبی!" ــ و او زمزمه کرد "هر طور که مایلی." 
به این ترتیب ما ماندیم، بدون آنکه همدیگر را لمس کنیم. 
بدون آنکه چیزی سکوت شفاف و سنگین این شب پائیزی را بر هم زند تقریباً نیم ساعت می‎گذرد. در این وقت از شوهرم کاملاً آهسته پرسیدم: "آیا مطمئنی که روباه از اینجا می‎گذرد؟" 
اروه، انگار که من او را گاز گرفته باشم تکان تندی می‎خورد و دهانش را کنار گوشم قرار می‎دهد و می‎گوید: "من مطمئنم، خاطر جمع باش!" 
دوباره سکوت. 
فکر می‎کنم که من شروع به خواب رفتن کرده بودم که ناگهان شوهرم بازوی مرا می‎کشد و با صدای تغییر کرده و تیز فشی می‎کند: "آنجا ــ او را می‎بینی؟ آنجا آن پائین، پائین درخت‎ها؟" من به آن سمت نگاه می‎کنم، اما چیزی تشخیص نمی‎دهم. اروه در حالیکه مرا با نگاهش به بند کشیده بود تنفگش را آماده می‎کند. من هم خود را آماده شلیک کرده بودم، و ناگهان در سی قدمی ما یک انسان در روشنائی کامل نور ماه ظاهر می‎گردد؛ او در حالی که خود را به جلو خم کرده بود با گام‎های سریع و طوری که انگار در حال فرار است از برابر ما با عجله می‎گذشت. 
من بقدری شوکه شده بودم که جیغ وحشتناکی کشیدم. اما قبل از آنکه بتوانم روی خود را برگردانم جلوی چشمانم روشن گشت، صدای کر کننده‎ای به گوش رسید و مرد مانند گرگی که گلوله‎ای به او اصابت کرده باشد به زمین غلطید. 
من مانند دیوانه‎ها فریاد وحشتناک و تیزی می‎کشم. یک دست عصبانی، دست اروه، گلویم را می‎گیرد. من به زمین پرتاب می‎گردم و توسط دستی قوی از جا کنده می‎شوم. او در حالیکه مرا در هوا نگاه داشته بود به سمت بدن گلوله خورده می‎دود و بعد مرا با خشونت طوریکه انگار می‎خواست سرم را بترکاند بر روی او پرتاب می‎کند. 
من خود را از دست رفته می‎پنداشتم؛ او می‎خواست مرا بکشد. لوله تفنگ را روی پیشانی‎ام می‎گذارد، ــ و در این لحظه بدون آنکه من هنوز متوجه شده باشم چه رخ داده است ضربه‎ای به سرش می‎خورد و به زمین می‎افتد. 
من فوری بلند می‎شوم و خدمتکارم پاکیتا Paquita را می‎بینم که بر روی شوهرم خم شده است و مانند گربه خشمگینی محکم به او چنگ می‎زند و در اوج خشم ریش و پوست صورت او را می‎کند. 
بعد مانند آنکه دچار فکر دیگری گشته باشد از جا می‎جهد و خود را بر روی جسد تیر خورده می‎اندازد، با هر دو دست او را در آغوش می‎گیرد، چشمان و لب‎هایش را می‎بوسد، لبش را به لب او می‎فشرد و تلاش می‎کند آخرین نفس زندگی را با یک نوازش درونی به داخل دهان جسد بدمد. 
شوهرم از جا برخاسته بود و خیره نگاه می‎کرد. او متوجه ماجرا می‎گردد، به پایم می‎افتد و التماس کنان می‎گوید: "مرا ببخش، عزیزترینم! من به تو مشکوک بودم و معشوق این دختر را کشتم. نگهبانم به من دروغ گفته بود." 
من به بوسه‎های عجیب این مرده و این زنده نگاه می‎کردم و هق هق گریه و طغیان عشق مأیوسانه‎اش را می‎شنیدم. 
و از آن ساعت متوجه گشتم که من به شوهرم بی وفا خواهم گشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 0:32  توسط سعید از برلین  | 



چرا ما بخاطر اولین خورشید بهاری اینهمه خوشحال می‎گردیم؟ چرا این نور که زمین را روشن می‎سازد ما را چنین از سعادت تازه زندگانی پر می‎سازد؟ آسمان سراسر آبی‎ست، دشت‎ها کاملاً سبزند، خانه‎ها سفید سفید؛ و چشمان ما این رنگ‎ها را با  وجد جذب می‎کنند تا آنها را به شادی روح تبدیل سازند. و در ما شوق رقصیدن، راه رفتن و آواز خواندن زنده می‎گردد؛ افکار سبک و سعادتمندند؛ قلبمان خود را به نرمی گسترش می‎دهد؛ ما مایلیم خورشید را در آغوش گیریم ... 
فقط نابینایان کنار در می‎نشینند، احاطه گشته در شبی ازلی. آنها حتی در میان این خنده و شادی مانند همیشه آرامند و دقیقه به دقیقه به سگ‎های خود که مایلند بجهند و شکار کنند دستور آرام بودن می‎دهند؛ آنها درک نمی‎کنند ... ابتدا وقتی هنگام غروب آفتاب با کمک برادر یا خواهر کوچک‎تر به داخل خانه بازمی‎گردند و کودک می‎گوید: "آه، امروز بیرون خیلی قشنگ بود!"، سپس آنها حتماً جواب خواهند داد: "من متوجه شدم که هوا خوب باید باشد، لولو Loulou اصلاً نمی‎خواست ساکت بنشیند". 
من چنین انسانی را می‎شناختم، انسانی که زندگانی برایش یکی از ظالمانه‎ترین شکنجه‎ها شمرده می‎گشت. او پسر یک کشاورز از نرماندی Normandie بود. تا هنگامیکه پدر و مادر زنده بودند تا اندازه‎ای از او مراقبت به عمل می‎آمد، طوریکه او فقط نابینائی وحشتناکش را باید تحمل می‎کرد، اما پس از فوت پدر و مادر شهادتش شروع می‎گردد. یکی از خواهران او را پیش خود می‎برد، اما همه افراد آن خانه دهقانی با او مانند گدائی رفتار می‎کردند که نان دیگران را می‎خورد. گرچه شوهر خواهرش سهم ارث او را تصرف کرده بود اما به وعده غذای او حسد می‎بردند، او را تنبل می‎خواندند و فقط آنقدری سوپ به او می‎دادند که از گرسنگی نمیرد. 
چهره‎اش رنگ پریده بود؛ دو مردمک بزرگ و سفید چشم مانند نان گردی که کاتولیک‎ها در مراسم مذهبی در دهان می‎گذارند درون کاسه چشم فرو رفته بود. او نسبت به سرزنش‎ها خون سرد می‎ماند و در خود چنان غرق بود که نمی‎شد دانست آیا او اصلاً سرزنش‎ها را حس می‎کند. او هرگز ملایمت نشناخته بود. مادرش او را خیلی دوست نداشت و همیشه ناملایم با او رفتار می‎کرد؛ زیرا در مزرعه هر چیز بی فایده‎ای مضر به حساب می‎آید، و دهقانان ترجیح می‎دادند از مرغ‎ها تقلید کنند و هرچه را که شکننده بود اگر می‎توانستند می‎شکستند. 
او به محض خوردن سوپ‎اش از جا برمی‎خواست ــ در تابستان کنار در خانه می‎نشست، در زمستان کنار اجاق و دیگر از جایش تا فرا رسیدن شب تکان نمی‎خورد. او بدون هیچ اشاره و حرکتی همانطور نشسته باقی می‎ماند؛ فقط اغلب پلک چشمانش به یک حرکت عصبی دچار می‎گشتند و مردمک سفید چشمانش را می‎پوشاندند. آیا او روح، عقل و آگاهی روشنی از زندگی داشت؟ این سؤال را هرگز کسی از خود نپرسید. 
چندین سال به این نحو می‎گذرد. اما کند ذهنی او و بیشتر از آن بی فایده بودن مطلقش عاقبت خویشاوندان را خشمگین ساخته و او بزودی تبدیل به هدف تمسخر آنها، به مترسک‎ـ‎شهید، به یک طعمه مطبوع شرارت ذاتی و شادی بربرانه اطرافیان بی رحمش تبدیل می‎گردد، تمام شوخی‎های زننده‎ای که نابینائی‎اش آنها را ممکن می‎ساخت در باره او انجام می‎گرفت. خویشاوندان او را برای تلافی آنچه می‎خورد در حال غذا خوردن مسخره می‎کردند و برای سرگرمی همسایگان و عذاب دادن این آدم بی دفاع او را دست می‎انداختند. 
همه کشاورزان محله برای دیدن این سرگرمی می‎آمدند؛ خانه به خانه همه به هم خبر می‎دادند، و آشپزخانه خانه دهقانی هر روز از جمعیت پر می‎گشت. اول یک سگ یا یک گربه در برابر بشقابی که از آن مرد بدبخت سوپش را می‎خورد روی میز قرار می‎دادند. حیوان که بزودی ضعف غذا خورنده را تشخیص می‎داد آهسته خود را به بشقاب نزدیک می‎ساخت و محتاطانه و با لذت سوپ درون بشقاب را می‎لیسید، تا اینکه عاقبت صدای بلند لیسیدن توجه مرد بیچاره را جلب می‎ساخت: سپس حیوان از قاشقی که مرد نابینا بی هدف در مقابل خود حرکت می‎داد بدون زحمت جاخالی می‎کرد و با احتیاط خود را دور می‎ساخت. 
خنده‎های بلند، تراکم جمعیت و صدای پای تماشاچیان که تنگاتنگ هم در کنار دیوار ایستاده بودند این رفتار ناشایست را همراهی می‎کرد، در حالیکه مرد بیچاره بدون کلمه‎ای حرف زدن و در حالیکه با دست چپ از بشقابش محفاظت و دفاع می‎کرد دوباره شروع به خوردن می‎نمود. 
سپس چوب پنبه، چوب، برگ درخت و عاقبت کثافت برای خوردن به او می‎دادند، چیزهائی را که او نمی‎توانست تشخیص دهد. و عاقبت از آنجائیکه این کار هم خسته کننده شده بود و دیگر آنها را سرگرم نمی‎ساخت، شوهر خواهرش که باید به او غذا می‎داد شروع کرد در حال عصبانیت با ضربات آرنج و مشت با او رفتار کردن و بخاطر تلاش بیهوده آن بیچاره برای دفع کردن ضربات یا ضربه زدن می‎خندید. این کار یک بازی جدید می‎گردد، بازی سیلی زدن: نوکران گاو و اسب چران و خدمتکاران مدام به صورتش دست می‎کشیدند، و پلک‎های او شدیدتر تکان می‎خوردند. او نمی‎دانست به کجا باید از دست آنها فرار کند و به این خاطر برای اینکه کسی نزدیکش نشود همیشه با دست‎های به جلو دراز شده حرکت می‎کرد. 
عاقبت او را مجبور به گدائی کردند. در روزهای تشکیل بازار او را در خیابان قرار می‎دادند و او باید به محض شنیده شدن صدای قدم یا نزدیک شدن گاری کلاهش را از سر برمی‎داشت و می‎گفت: "لطفاً صدقه کوچکی بدهید!". 
اما دهقان خسیس است، و به این ترتیب اغلب هفته‎ها گذشتند و او یک سو  Sous هم به خانه نبرد. پس از آن نفرت از او رشد می‎یابد و بی مرز و بی رحمانه می‎گردد. و این مرگ او بود. 
یک بار در زمستان هنگامی که زمین از برف پوشیده شده و هوا بطور وحشتناکی سرد بود شوهر خواهرش او را صبح زود از جاده فرعی به جای دوری می‎برد، جائیکه او باید گدائی می‎کرد. می‎گذارد تمام روز را آنجا بایستد و هنگامیکه شب می‎گردد برای اهالی خانه تعریف می‎کند که نتوانسته است او را دوباره بیابد، و ادامه می‎دهد: "نه، بخاطر او لازم نیست نگران شویم. او را باید وقتی سردش شده است کسی با خود برده باشد. من می‎دانم، او نمرده است، من این را می‎دانم. او فردا دوباره خواهد آمد و سوپش را طلب خواهد کرد." 
اما او دوباره بازنگشت. 
او ساعت‎ها ایستاد و انتظار کشید. سپس وقتی متوجه گشت در حال یخ زدن است کوکورانه به راه افتاد. او نمی‎توانست جاده برف گرفته را بشناسد و در گودال‎های پوشیده از برف می‎افتاد، خود را دوباره از گودال بالا کشیده و در سکوت در جستجوی خانه‎ای می‎گشت. 
اما برف یخ زده درونش را مرتب بیشتر سرد می‎ساخت، و او وقتی پاهای ضعیفش دیگر قادر به کشیدن او نبودند در میان یک مزرعه می‎نشیند، در جائیکه او دیگر از جا برنمی‎خیزد. 
دانه‎های سفید برف او را کاملاً می‎‎‎پوشانند. بدن منجمد شده‎اش در زیر توده برف که مرتب مرتفع‎تر می‎گشت ناپدید می‎گردد و بزودی آن محل دیگر لو نمی‎داد که جسد کجا قرار گرفته است. 
بستگانش به ظاهر به تحقیق و تجسس پرداختند و هشت روز جستجو کردند. آنها حتی گریستند. اما زمستان سخت بود و برف دیرتر آب می‎گشت. به این ترتیب عجالتاً چیزی پیدا نمی‎گردد. 
هنگامیکه در یک روز یکشنبه کشاورزان به کلیسا می‎رفتند دیدند که چگونه دسته بزرگی کلاغ بی وقفه بر بالای زمین می‎چرخند و بعد مانند ابر سیاه بارنده‎ای بر روی نقطه مشخصی فرود می‎آیند، پس از لحظه‎ای پرواز می‎کنند و  دوباره بازمی‎گردند. 
این پرندگان مخوف بعد از یک هفته هنوز هم آنجا بودند. آسمان از ازدحامشان سیاه شده بود، طوریکه انگار آنها از هر چهار سوی جهان با هم به پرواز آمده‎اند؛ با غار غار بلندی بر روی برف درخشنده فرود می‎آمدند و با سرسختی در آن جستجو می‎کردند و طوری خاص آنجا را بی حرمت می‎ساختند. 
پسری به آن سمت می‎دود تا ببیند کلاغ‎ها آنجا به چه کاری مشغولند، و لاشه مرد نابینا را کشف می‎کند؛ او قطعه قطعه گردیده و نیمی از او خورده شده بود. مردمک سفید چشمانش توسط منقار حریص کلاغ‎ها از حدقه خارج گشته بودند ... 
و هر بار وقتی من شادی زندگانی اولین روزهای آفتابی فصل بهار را حس می‎کنم، خاطره مبهم و غم انگیز این محروم از زندگی که مرگ وحشتناکش برای همه کسانی که او را می‎شناختند یک رهائی بود دوباره به سراغم می‎آید.
    

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ساعت 2:58  توسط سعید از برلین  |