قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

آغاز هر چیز با ارزش زندگی معنوی ایمان بیباکانه به حقیقت است و اقرار آشکار به آن.
***
رد پا تنها چیز مهم در زندگی بعد از رفتن‎مان می‎باشد.
***
فقط سعادت قادر است پس از تقسیم خود را دو برابر سازد.
***
تنها امکان برای تحت تأثر قرار دادن دیگران یک مثال خوب زدن است.
***
زیباترین بنای تاریخی‎ای که می‎تواند یک انسان بدست آورد در قلب همنوعانش ساخته شده است.
***
بدی فرهنگ ما این است که خود را از نظر مادی بسیار قوی‎تر از نظر روحانی توسعه داده است.
***
کارهای اندکی که می‎توانی انجام دهی کارهای بزرگی‎اند.
***
تواضع استعدای‎ست که توسط آن می‎توانی به کوچک‎ترین چیزهای زندگی هم با احترام بنگری.
***
وقتی دیگر تکلیفی برای انجام دادن نداشته باشی فقیرترین انسانی.
***
صلح خدا آرامش نمی‎باشد بلکه نیروئی‎ست برانگیزاننده.
***
انسان قبل از آموختن تسلط بر خویش بر طبیعت مسلط گشته.
***
برای آنکه مبادا انسان مدرن در باره معنای زندگیش و جهان اندیشه کند او را در فعالیتی گیج کننده نگاه داشته‎اند.
*** 
انسان واقعاً معتقد به اخلاق برای نجات یک حشره، یک برگ درخت یا یک ساقه در برکه افتاده تأخیر نمی‎کند. و او هراسی به دل راه نمی‎دهد که بعنوان شخصی احساساتی مورد تمسخر واقع گردد.
***
گل‎ها همان اندازه حق زندگی دارند که انسان دارد.
***
رودهای بزرگ به آب‎های کوچک محتاجند.
***
بزرگ‎ترین تصمیم زندگی‎ات در این است که تو قادری با تغییر دادن ذهن‎ات زندگی خود را تغییر دهی.
***
سردی جهان به این خاطر است که چون آنچه را ما از قدردانی درک می‎کنیم به کسانیکه سزاوارش می‎باشند به اندازه کافی آشکار نمی‎سازیم.
***
عشقی که ما آن را در آغاز چنان دوستداشتنی می‎یافتیم اغلب بخاطر اشتباهات کوچکی می‎میرد.
***
حقیقت دارای ساعت نمی‎باشد. وقت حقیقت همیشه درست هنگامی‎ست که او در نامناسب‎ترین ساعت آشکار می‎گردد.
***
علم ــ درست فهمیدید ــ انسان‎ها را از غرور بیجای‎شان شفا می‎بخشد، زیرا علم به آنها محدودیت‎هایشان را نشان می‎دهد.
***
مدارای حقیقی بدون عشق ناممکن است.
***
یک نگاه دوستانه مانند پرتو آفتاب به درون تاریکی نفوذ می‎کند.
***
در جهان انسانی وجود ندارد که نتوان از او آموخت.
***
اصول‎های بالائی داشتن و به دنبالش رفتن بهتر از داشتن بالاترین اصول‎هائی‎ست که آدم به آنها توجه نمی‎کند.
***
لعن کارهای خوب این است که آدم بخاطر انجام دادنشان به وهم دچار می‎گردد.
***
اخلاق یعنی داشتن مسؤلیت بی حد و طولانی برای هر چیز زنده‎ای.
***
انسان تنها زمانی خوب است که برایش زندگی گیاه و حیوان مانند زندگی انسان مطلقاً مقدس باشد و او به آنها در همه جا وقتی نیازمند باشند در یاری رساندن تأخیر نکند.
*** 
انسانیت در این است که بخاطر هیچ هدفی هرگز یک انسان قربانی نگردد.
***
من می‎خواهم افکار خدا را بشناسم. بقیه چیزها موضوعاتی فرعی و بی اهمیتند.
***
آدم در تنهائی می‎آموزد به خودش گوش بدهد.
***
در هر دقیقه‎ای که تو در خشم به سر می‎بری شصت ثانیه شاد زندگی خود را از دست می‎دهی.
***
ما به هیچ وجه نباید اجازه دهیم ما را به نقطه‎ای برسانند که صدای انسانیت درونمان را به سکوت واداریم.
***  
هنگامیکه من به یک حشره در وقت نیاز کمک می‎کنم کاری بجز کاستن اندکی از بار گناه ستم انسان بر مخلوق انجام نمی‎دهم.
***
گذر سال‎ها چین بر پوست می‎اندازد، اما رها ساختن شور و شوق روح را چین‎دار می‎سازد.
***
هیچ آینده‎ای قادر به جبران آنچه در اکنون غفلت ورزیده‎ای نمی‎باشد.
***
نیرو سر و صدا ایجاد نمی‎کند؛ او آنجاست و اثر می‎گذارد.
***
برخی از انسان‎ها شبیه به جوجه تیغی در هم لوله شده‎ای می‎باشند که با تیغ‎هایش خود را عذاب می‎دهد.
***
همه تا بیست سالگی دارای چهره‎ای می‎باشند که خدا به آنها داده است، در چهل سالگی چهره‎ای که زندگی به آنها می‎بخشد، و در شصت سالگی دارای چهره‎ای می‎گردند که سزاوارش هستند.
***
ما هرگز اجازه خسته گشتن نداریم. در حقیقت ما همیشه وقتی نزاع‎ها را عمیق‎تر تجربه می‎کنیم خسته می‎گردیم.
***
فقط کسی که برای موجود روحانی دیگری احترام قائل است می‎تواند برای آنها واقعاً چیزی باشد.
***
بشریت بدون محترم شمردن زندگی بی آینده است.
***
شکست‎های ما آموزنده‎تر از مؤفقیت‎های‎مان می‎باشند.
***
سخت‎ترین عشق عفو و بخشش است.
***
بسیاری از مردم می‎دانند که سعادتمند نیستند، اما انسان‎های بیشتری از سعادت خود بی خبرند.
***
هرچه از خوبی در جهان خرج کنی ذره‎ای از آن کاسته نمی‎گردد.
***
آنچه بیش از هر چیز در جهان کم است انسان‎هائی می‎باشند که خود را به رفع نیاز دیگران مشغول می‎سازند.
***
چه رنجی می‎برم از اینکه ما انسان‎ها زمان زیادی از با هم بودن را بجای آنکه در باره چیزهای جدی صحبت کنیم بیهوده می‎گذرانیم و خود را بعنوان تلاشگر، رنجبر و انسانی مؤمن به همدیگر معرفی می‎کنیم.
***
کسیکه باور دارد چون به کلیسا می‎رود بنابراین یک مسیحی می‎باشد در اشتباه است. آدم وقتی در گاراژ بایستد ماشین نمی‎گردد.
***
کسیکه با قلبش حرف می‎زند همه او را می‎فهمند.
***
کسیکه متعهد می‎گردد کارهای خوب انجام دهد اجازه ندارد انتظار داشته باشد که انسان‎ها به این خاطر سنگ از جلوی پایش بردارند.
***
کسیکه در زندگی چیزهای زیاد خوبی بدست آورده باید بسیار ببخشد. کسیکه از رنج‎های خویش در امان مانده است این احساس را می‎کند که باید برای آرام ساختن رنج دیگران کمک کند.
همه ما باید یرای حمل دردی که بر روی جهان قرار دارد شانه زیر بار دهیم.
***
مهم برای قدردانی کردن از دیگران این است که صبر نکنی تا دیگران آن را از تو طلب کنند.
***
همانطور که موج نمی‎تواند برای خود وجود داشته باشد بلکه پیوسته بخشی از تلاطم اقیانوس می‎گردد، من هم نباید زندگی‎ام را هرگز برای خود تجربه کنم بلکه همیشه در آنچه که در اطرافم به وقوع می‎پیوندد.
***
ما باید از خواب بیدار گردیم و مسؤلیت‎های‎مان را تشخیص دهیم.
***
هر جا که نیروست اثری از آن برجا می‎ماند. تمام اثرات با ارزش عملی می‎باشند که با ایمان انجام می‎گیرند.
***
چیزی که مرا همیشه شگفتزده می‎سازد این است:
در جهان بیش از سی میلیون قانون وجود دارد تا ده فرمان را قابل اجرا سازند.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=BO52rYapNuY
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ساعت 17:56  توسط سعید از برلین  | 

تمام خانه‎های بی‎مهمان گوری بیش نیستند.
***
تمام دانش‎ها بدون کار بیهوده‎اند و تمام کارهای بدون عشق بی معنی.
***
هر کاری که انسان در خفا و در پناه تاریکی شب انجام می‎دهد زمانی در روشنائی روز فاش خواهد گشت.
***
هر آنچه که دارائید روزی داده خواهد گشت؛ از این رو آن را حالا بدهید، زیرا زمان بخشیدن از آن شماست و نه ارث‎تان.
***
وقتی از روحم پرسیدم ابدیت با آرزوهائی که ما جمع کرده‎ایم چه می‎کند او پاسخ داد: من ابدیت هستم!
***
در قعر قلب هر زمستانی جد یک بهار قرار دارد و در پشت حجاب هر شبی یک صبح خندان مخفی‎ست.
***
کار عشقی‎ست قابل رویت و اگر شما نمی‎توانید با عشق و رغبت کار کنید بنابراین بهتر است کارتان را ترک کرده و کنار دروازه صومعه بنشینید تا از کسانیکه با خوشحالی کار می‎کنند صدقه درخواست کنید.
***
شماها می‎خواهید از زمان یک رود بسازید، در کنار ساحلش بنشینید و جریان آب را تماشا کنید. اما بی‎زمانی در شماها از بی‎زمانی زندگی آگاه است و می‎داند که دیروز چیزی بیشتر از خاطره امروز نمی‎باشد و فردا رویای امروز است.
***
درخت‎ها شعری‎اند که زمین در آسمان می‎نویسد. ما آنها را قطع و به کاغذ تبدیل می‎کنیم تا خلاء خود را بر رویش بیان کنیم.
***
خلقی قابل ترحم است که رهبرش یک روباه، فیلسوفش یک شیاد و هنرش از تقلید تشکیل شده باشد.
***
شخصی که ترس نمی‎شناسد شجاع نیست، شجاع آنکسی‎ست که ترس را می‎شناسد و مغلوبش می‎سازد.
***
قربانی ضعف‎های انسانی گشتن بهتر از تعلق داشتن به اقویا و ستمگرانی‎ست که گل‎های زندگی را لگد‎مال می‎کنند.
***
بیدار گشتن بهار و ظهور شفق را تماشا کنید! زیبائی به کسانیکه تماشایش می‎کنند خود را آشکار می‎سازد.
***
من قبل از آنکه عشق را بشناسم آن را در اشعارم می‎سرودم؛ پس شناختن عشق ملودی‎ها در هوا حل و واژه‎ها لال می‎گشتند.
***
چشم یک روز گفت: "من در پشت این دره‎ها در میان بخار آبی رنگی یک کوه می‎بینم. آیا آن کوه زیبا نیست؟
گوش استراق سمع کرد و پس از لحظه‎ای گفت: "کوه کجاست؟ من صدای هیچ کوهی را نمی‎شنوم!"
سپس دست گفت: "من بیهوده سعی می‎کنم آن را لمس کنم. من کوهی پیدا نمی‎کنم!"
بینی گفت: "من هیچ بوئی استشمام نمی‎کنم. آنجا کوهی نیست!
چشم در این هنگام خود را به سمت دیگری می‎چرخاند. بقیه اما به بحث در باره این فریب عجیب ادامه می‎دهند و به این نتیجه می‎رسند: "چشم یک چیزیش می‎شود!"
***
دیروز چیزی نیست بجز خاطره امروز و فردا رویای امروز. آیا زمان مانند عشق غیر قابل تقسیم و افسار گسیخته نمی‎باشد؟ اجازه دهید امروز گذشته را با خاطره در آغوش گیرد و آینده را با شوق.
***
زندگی بدون عشق مانند درختی‎ست بدون شکوفه و میوه، و عشق بدون زیبائی مانند گلی‎ست بی‎ عطر.
***
در آغاز سکوت در ما بود؛ بعد فصاحت را اکتساب کردیم.
***
چهچهه زدن پرندگان انسان را از بی‎تفاوتی بیدار می‎سازد. او به ترانه آنها گوش می‎سپارد و خرد کسی که ترانه شیرین پرندگان و همچنین احساسات لطیف انسان‎ها را خلق کرده است ستایش می‎کند.
***
آنچه که به نظر تو زشت می‎آید فقط یک توهم ظاهری در برابر درونت می‎باشد.
***
شادی زندگی تو مانند پرنده‎ای‎ست که دوستش می‎داری. تو خود را با دانه‎های دلت به او نزدیک می‎کنی و او را با نور چشمانت سیراب می‎سازی.
***
درد تنهائیم را ابتدا زمانی احساس کردم که انسان‎ها یاوه‎گوئی‎هایم را ستودند و به فضیلت سکوتم توهین روا داشتند.
*** 
اگر عقل به تنهائی حکومت کند یک نیروی بازدارنده است و شوق شعله‎ای که تا خودتخریبی خویش می‎سوزد بی پناه می‎باشد.
***
زیرا که در دوستی تمام افکار، تمام آرزوها، تمام انتظارها بدون واژه‎ها متولد می‎شوند و با شادی‎ای که به تشویق محتاج نیست تقسیم می‎گردند.
***
عشقی که بجز تجلی رمز و راز خود در پی یافتن چیز دیگری می‎باشد عشق نیست، بلکه فقط توری به دور انداخته گشته است: و فقط بی تورها گرفتار می‎گردند.
***
مرگ چه معنای دیگری بجز لخت در باد ایستادن و در خورشید ذوب گشتن می‎تواند داشته باشد! و نفس کشیدن چه معنای دیگری می‎تواند داشته باشد بجز آزاد ساختن نفس از جزر و مد بی قرارش تا به این وسیله صعود کرده، خود را بگستراند و بتواند بدون مانعی خدا را جستجو کند؟
***
تشنگی روح عذاب‎آورتر از تشنگی‎ای‎ست که با آب آرام می‎گیرد، و وحشت روح عذاب‎آورتر از نگرانی بخاطر امنیت بدن است.
***
قابل ترحم‎ترین انسان کسی‎ست که رویاهایش را تبدیل به طلا و نقره می‎کند.
***
نخستین نگاه عشاق شباهت به حرف خدا دارد، وقتی که می‎گوید: "باش!"
***
هنگامیکه اولین شاعر جهان تیر و کمان را به کناری نهاد و کوشش کرد به دوستانش توضیح دهد که وقتی در برابر خود عظمت شفق را دیده دروناً چه احساسی کرده است باید بطرز قابل ترحمی رنج برده باشد.
***
رودخانه بی‎تفاوت از اینکه چرخ آسیاب شکسته باشد یا نه به راهش به سوی دریا ادامه می‎دهد.
***
روح توسط نگاه‎ها و واژه‎ها خود را آشکار می‎سازد. زیرا که روح محل سکونت ماست، چشمان ما پنجره‎ها و لبان ما رسولانش می‎باشند.
***
انسان نمی‎داند که چگونه روح از اسارت ماده رها می‎گردد ــ بجز پس از رهائی آن.
***
انسان هرگز چیزی را اختراع نمی‎کند، او فقط آن را کشف می‎کند.
***
حجابی که چشمان‎تان را تیره می‎سازد با دستان کسانیکه آن را بافته‎اند برداشته می‎شود.
***
مرگ شبیه به دریاست، چیزهای سبک به راحتی از آن می‎گذرند، در حالیکه چیزهای سنگین در آن فرو می‎روند.
***
انسان واقعاً بزرگ کسی‎ست که بر کسی فرمان نمی‎‌راند و کسی بر او مسلط نیست.
***
انعکاس آفتاب در یک قطره شبنم زیبائی کمتری از خود آفتاب ندارد و بازتاب زندگی در روح‎تان کم‎ارزش‎تر از خود زندگی نمی‎باشد.
***
اراده انسان همانقدر کم می‎تواند اراده خدا را خم سازد که یک ستاره‎شناس بتواند جریان حرکت ستاره‎ها را تغییر دهد.
***
کسیکه فهم دارد برایم نامه قابل فهم می‎نویسد و آدم احمق نامه احمقانه. من فکر می‎کنم که حق با هر دو باشد.
***
کسی را که مار در روز نمی‎گزد و گرگ‎ها در شب به او حمله نمی‎کنند در باره روزها و شب‎های زندگی خود را به دست توهمات می‎سپرد.
***
فردی که با جوهر می‎نویسد قابل مقایسه با کسیکه با خون دلش می‎نویسد نمی‎باشد.
***
شعر عقیده نیست که آدم آن را بیان کند. شعر یک ترانه است که از زخمی خونین یا لبخند یک دهان برمی‎خیزد.
***
ریسمان‎هائی که غم را بین دو روح گره می‎زنند قوی‎تر از ریسمان‎های سعادتند، و عشقی که با اشگ مهر و موم می‎گردد تا ابد پاک و زیبا می‎ماند.
***
عشق محدود تلاش برای تصاحب دیگران دارد اما عشق نامحدود چیزی بجز عشق تقاضا نمی‎کند.
***
گل‎های بهاری رویاهای زمستانند.
***
فاصله بین شما و همسایه‎تان که دوست نمی‎دارید طولانی‎تر از فاصله میان شما و محبوب‎تان که در پشت هفت کشور و هفت دریا زندگی می‎کند است. زیرا که در خاطره فاصله‎ای وجود ندارد؛ فقط در فراموشی پرتگاهی خود را می‎گشاید که نه صدای شما و نه چشمان‎تان قادر به پل ساختن بر روی آن می‎باشد.
***
ابدیت فقط عشق را حفظ می‎کند، زیرا که عشق طبیعتی همسان با ابدیت دارد.
***
حقیقت بزرگی که طبیعت تحقق می‎بخشد توسط زبان بشری از یکی به دیگری داده نمی‎شود. حقیقت سکوت را ترجیح می‎دهد تا پیامش را به روح‎های عاشق خبر دهد.
***
دست عشقی که روح من با روح تو را متحد ساخته است قوی‎تر از دست کشیشی‎‎ست که بدنم را به اراده زوجم تسلیم ساخت.
***
جوانان دارای دو بال می‎باشند و پرهایشان شعر و عصب‎هایشان تخیل است.
***
هنر یک گام از شناخته‎های قابل مشاهده به ناشناخته‎های پنهان است.
*** 
بشریت رودی از نور است که از متناهی به نامتناهی جاری‎ست.
***
بصیرت بشر خود را به نور ضعیف شمع عادت داده است و دیگر تحمل نگاه کردن به نور آفتاب را ندارد.
***
سکه‎ای که تو در دست دراز شده‎ای قرار می‎دهی، مانند یک حلقه طلائی‎ست که قلب انسانی تو را به قلب الهی پیوند می‎زند.
***
موسیقی زبان مشترک تمام ملت‎های این زمین است.
***
تأثیر موسیقی مانند آفتابی‎ست که با پرتو خویش تمام گل‎های مزرعه را زنده می‎سازد.
***
طبیعت دست دوستی به سمت ما دراز می‎کند، او از ما دعوت می‎کند که از زیبائیش لذت ببریم؛ اما ما از سکوتش می‎ترسیم و به شهرها فرار می‎کنیم، جائیکه با دیدن گرگ برای فرار مانند گله گوسفند به هم فشار می‎آوریم.
***
تمایلات قلب مانند شاخه‎های یک درخت سرو تقسیم شده‎اند. وقتی درخت یکی از ساقه‎هایش را توسط ضربه قوی یک تبر از دست می‎دهد رنج می‎برد، اما او نمی‎میرد. او تمام نیروی زندگیش را در ساقه بعدی به جریان می‎اندازد، با این نیت که این ساقه رشد کند و جای خالی شکاف را پر سازد.
***
زیبائی در قلب یک انسان والاتر از زیبائی‎هائی‎ست که با چشم دیده می‎گردند.
***
زیبائی در چهره قرار ندارد. زیبائی نوری‎ست در قلب.
***
مشکلاتی که ما برای تحقق بخشیدن به یک هدف با آنها برخورد می‎کنیم کوتاه‎ترین راه رسیدن به آن هدف می‎باشند.
***
آفتاب اشتیاق به نور را به همه موجودات می‎آموزد. اما این شب است که به ما ستاره‎ها را نشان می‎دهد.
***
اشگ‎های جوانان مانند قطرات شبنم بر روی گلبرگ‎های گل سرخ می‎مانند، در حالیکه بر روی چهره‎های قدیمی به برگ‎های زرد پائیزی شبیه‎اند که وقتی زمستان عمر نزدیک می‎گردد باد آنها را پخش می‎کند و با خود می‎برد.
***
اغراق حقیقتی‎ست که آرامشش را از دست داده است.
***
حقیقت مانند تمام چیزهای خوب و زیبای این جهان می‎باشد: تأثیراتش را تنها برای کسی که بیرحمی دروغ و دوروئی را احساس کرده است فاش می‎سازد.
***
حقیقتی که نیاز به اثبات داشته باشد نیمی از حقیقت است.
***
گرگ‎ها در تاریکی شب به گوسفند حمله می‎برند، اما لکه‎های خون بر سنگ‎های دره می‎نشینند، و این جنایت هنگامی که آفتاب طلوع می‎کند برای همه قابل مشاهده می‎گردد.
***
رضایت رفته بود تا در شهرها، جائیکه فساد و شهوت حاکمند موعظه کند. و ما در اینجا به او محتاج نیستیم، زیرا سعادت در جستجوی رضایت نمی‎باشد. سعادت خواستار وحدت است، در حالیکه رضایت در جستجوی دفع کردنی‎ست که فراموشی به آن زندگی می‎بخشد.
***
این زندگی در جهان ــ با هر آنچه که در آن است ــ یک رویاست و بیدار گشتن از این رویا همان مرگ می‎باشد.
***
وقتی به آفتاب پشت کنی فقط سایه‎ات را می‎بینی.
***
درختی که در یک غار رشد می‎کند میوه نمی‎دهد.
***
دانه پنهان درون دل سیب باغی‎ست نامرئی. اما وقتی این دانه بر روی زمینی سنگی بیفتد هیچ چیز به بار نمی‎آورد.
***  
مردی یک مرد دیگر را می‎کشد و انسان‎ها او را قاتل می‎نامند، اما کسی را که دستور کشتن او را می‎دهد یک قاضی عادل می‎نامند.
***
در حال تماشای یک قطره شبنم راز دریا را کشف کردم.
***
خاطره نوعی از ملاقات است و فراموشی یک نوع رهائی.
***
بخشیدن وقتی از تو خواهش می‎شود خوب است اما بهتر است که بدون خواهش و از روی درک احتیاج دیگران ببخشی.
***
نمک باید چیز مقدس غیر معمولی‎ای باشد: در اشگ‎های چشم‎مان و در دریا نمک یافت می‎گردد.
***
یک بار یک فیلسوف به رفتگری که مشغول کار کردن بود برخورد می‎کند.
فیلسوف به رفتگر می‎گوید:
"من برای تو متأسفم. کار تو کاری سخت و کثیف است."
رفتگر به او جواب می‎دهد:
"خیلی ممنون، آقا. اما به من بگو، کار تو چیست؟"
فیلسوف جواب می‎دهد:
"من روح، رفتار و آرزوهای انسان را کاوش می‎کنم."
در این وقت رفتگر به جارو کردن ادامه می‎دهد و با  لبخند می‎گوید:
"من هم برای تو متأسفم."
***
زندگی روزانه شما معبد و مذهب‎تان می‎باشد.
***
شادی‎تان رنج بدون ماسک شماست.
***
قلب‎هایتان در سکوت رازهای روزها و شب‎ها را می‎شناسند. اما گوش‎هایتان تشنه نغمه‎‎های دانش قلب‎هایتان می‎باشند. شماها می‎خواهید آنچه را که همیشه در افکارتان می‎دانسته‎اید با کمک واژه‎ها بدانید.
***
کودکان شما کودکان‎تان نیستند! آنها پسران و دختران اشتیاق زندگی برای برآورده ساختنند.
***
ترقی در بهبود آنچه که بوده است نمی‎باشد بلکه در انجام آنچه که خواهد گشت.
***
اگر قلبی وجود نمی‎داشت که بتوانی با آن دوست داشته باشی چیزی نمی‎بودی بجز گرد و غبار ریزی که باد آن را با خود می‎برد.
***
آیا رسیدن پرتو روحی به روح دیگر و زمزمه قلبی به قلب دیگر در سکوت رخ نمی‎دهد؟
*** 
آیا اشتباه بزرگ‎تری از به اشتباه انسان‎های دیگر آگاه بودن وجود دارد؟
***
خدا با این نیت به روح‎تان بال بخشیده تا با آنها به سوی آسمان آزادی و عشق پرواز کنید. چرا بال‎هایتان را قطع می‎کنید و مانند حشرات بر سطح زمین می‎خزید؟
***
مرا از خردی که نمی‎گرید، از فلسفه‎ای که نمی‎خندد و از بزرگی‎ای که در برابر کودکان تعظیم نمی‎کند دور ساز.
***
من به شما بخشیدن را آموزش نمی‎دهم بلکه دریافت کردن را، و نه چشم‎پوشی کردن بلکه تحقق بخشیدن را، و نه تسلیم گشتن بلکه درک کردن را همراه با یک لبخند بر روی لب.
***
من به زندگی گفتم: "من می‎خواهم حرف زدن مرگ را گوش دهم." و زندگی کمی صدایش را بلند کرد و گفت: "حالا او را می‎شنوی."
***
من به دنیا آمدم تا در درخشش عشق و در نور زیبائی زندگی کنم. هر دو تصویر خدا می‎باشند.
***
شماها با عجله غذا می‎خورید، اما هنگام رفتن با آسودگی خاطر می‎روید. چرا با پاهایتان غذا نمی‎خورید و بر روی دست‎هایتان راه نمی‎روید؟
***
در پائیز تمام نگرانی‎هایم را دور هم گرد آوردم و آنها را در باغچه‎ام چال کردم. وقتی بهار دوباره بازگشت ــ در آپریل ــ تا با زمین ازدواج کند، در این وقت در باغچه‎ام گل‎های زیبائی شکفتند.
***
دانش ساکت‎تان از آن دنیا در عمق امیدها و آرزوهای‎تان قرار دارد؛ و قلب‎هایتان مانند بذری که در زیر برف مشغول رویا دیدن است خواب بهار می‎بینند. به خواب‎هایتان اعتماد کنید، زیرا در آنها درب ابدیت مخفی ا‎ست.
***
در هر زمستانی یک بهار لرزان قرار دارد و در پشت حجاب هر شب یک صبح خندان پنهان است.
***
آیا آنچه قلب فکر می‎کند و آنچه چشم می‎بیند به یک اندازه دارای حقیقت نیستند؟
***
مسیح به این دنیا نیامد تا به انسان‎ها بیاموزد که در کنار کلبه‎ها و خانه‎های تنگ کلیساهای بسیار هیجان‎انگیز و معبدهای عظیم بسازند، بلکه او آمد تا قلب انسان‎ها را به عبادتگاه، روحشان را به محراب و روانشان را به یک کشیش مبدل سازد.
***
شماها می‎توانستید از عطر زمین زندگی و مانند گیاهی از نور تغذیه کنید! اما چون شماها باید بکشید تا غذا بخورید و از تازه متولدین شیر مادر را می‎دزدید تا تشنگی‎تان را رفع کنید بنابراین اجازه می‎دهید که این عملی مومنانه به حساب آید.
***
زندگی بدون آزادی مانند بدنی بی روح است.
***
زندگی و مرگ یکی‎اند، همانطور که رود و دریا یکی می‎باشند.
***
عشق نه چیزی را تصاحب می‎کند و نه اجازه می‎دهد که او را تصاحب کنند؛ زیرا دوست داشتن برای عشق کافی‎ست.
***
عشق درست مانند مرگ همه چیز را تغییر می‎دهد.
***
عشقی که مدام از نو شکل نگیرد مرتب می‎میرد.
***
عشقی که خودش را هر روز تازه نسازد عادت می‎گردد و سپس بردگی.
***
من ترجیح می‎دهم به قشر فقیر با رویاها و آرزوهائی که باید برآورده گردند متعلق باشم و نه به قشر دارای بدون رویا و آرزو.
***
هیچکس بدون عبور از مسیر شب نمی‎تواند به صبح برسد.
***
هیچکس نمی‎تواند چیزی را که در نور کم دانش‎تان در حال چرت زدن نباشد برایتان آشکار سازد.
***
یک مشت خاک خوب بردار. شاید دانه‎ای یا کرمی در آن بیابی. اگر دست‎هایت بقدر کافی صبور باشند دانه یک جنگل خواهد گشت و کرم گله‎ای از موجودات بالدار.
***
آنها فقط با رازهای موجود در قلب‎شان می‎توانند به رازهای قلب‎مان پی ببرند.
***
فقط لال‎ها به یک آدم پر حرف حسادت می‎کنند.
***
آوازه سایه شوقی‎ست که در نور ایستاده.
***
یک دانه در خاک بکار و خاک برایت یک گل بیرون می‎دهد. رویاهایت را رو به سمت آسمان بکشان و آسمان معشوقت را برای تو به ارمغان خواهد آورد.
***
زیبائی آن چیزی‎ست که روحت به خود جذب می‎کند.
***
زیبائی جاودانگی‎ای‎ست که خود را در یک آینه تماشا می‎کند. اما جاودانگی و آینه شماها می‎باشید.
***
زندگی برای کسیکه که مرگ آرزو می‎کند اما بخاطر خویشان و دوستانش به زندگی ادامه می‎دهد سخت است.
***
همدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر اسارت نسازید.
***
خود را آشفته احساس کردن آغاز دانش است.
***
با غم و اندوه از مرگم صحبت نکنید، بلکه چشم‎هایتان را ببندید و شماها مرا در جمع خود خواهید دید، حالا و همیشه.
***
مدارا عشقی‎ست با باری از غرور بر دوش.
***
کسیکه جسمی را از میان بردارد به مرگ محکوم می‎گردد؛ اما کسیکه روح را می‎کشد ناشناس مانده جان بدر می‎برد.
***
برای درک عقل و قلب یک انسان دیگر نگاه نکن چه بدست آورده بلکه به چیزی که او مشتاق است بنگر.
***
کسیکه فرشتگان و شیاطین را در معجزات و رنج‎های زندگی ندیده باشد قلبش بدون شناخت و روحش بدون فهم باقی می‎ماند.
***
مادر کل خلقت روح جهان است که بدون آغاز و پایان می‎باشد و سرچشمه زیبائی عشق است.
***
فکر نکن می‎توانی روند عشق را هدایت کنی، زیرا این عشق است که اگر تو را سزاوار بداند روندت را هدایت می‎کند.
***
و از زمان‎های پیش چنین بوده است که عشق ابتدا در ساعت جدائی به عمق خویش پی می‎برد.
***
و ترس در برابر نیاز اگر خود نیاز نباشد پس چه می‎تواند باشد؟ آیا ترس در برابر تشنگی وقتی چاه‎هایتان از آب پر است همان تشنگی واقعی سیراب ناشدنی نمی‎باشد؟
***
و اگر اولین نگاه شبیه دانه‎ای‎ست که الهه عشق در مزرعه قلب انسان می‎کارد، بنابراین اولین بوسه نیز شبیه به اولین گل در اولین شاخه درخت زندگی می‎باشد.
***
اگر ترسی وجود دارد که می‎خواهید آن را فراری دهید، بدانید که جایگاه این ترس در قلب خودتان می‎باشد و نه در دست کسی که از او می‎ترسید.
***
و کسیکه شیوه زندگیش را توسط آموزش‎های رسوم محدود می‎سازد پرنده آوازخوانش را در قفس محبوس می‎سازد.
***
ثروت هم مانند عشق عمل می‎کند: کسانی را که او را برای خود نگاه می‎دارند می‎کشد اما به کسیکه او را به دیگری می‎دهد زندگی هدیه می‎کند.
***
و چگونه می‎خواهید از روزها و شب‎هایتان خود را بالا بکشید اگر که زنجیرهائی را که در سپیده دم ساعات ظهرتان ایجاد کرده‎اید پاره نکنید؟
***
فراموش نکن سال‎هائی که در آنها بذرها به جنگل‎ها و کرم‎ها به فرشته‎ها تغییر یافته‎اند یک قسمت از امروز هستند مانند تمام سال‎ها.
***
اعتماد واحه‎ی قلب است و کاروان فکر هرگز به آن نمی‎رسد.
***
بسیاری از آموزش‌‎ها مانند شیشه پنجره می‎مانند. ما از پشت آن حقیقت را می‎بینیم اما شیشه پنجره ما را از واقعیت جدا می‎سازد.
***
وقتی خرد برای گریستن بی حد مغرور می‎گردد و بیش از اندازه جدی برای خندیدن و برای دیدن چیزهای دیگری بجز خود خویش را بزرگ می‎بیند آنوقت لحظه‎‎ای‎ست که خرد دیگر خرد نمی‎باشد.
‎***
وقتی تو به پایان آنچه که باید می‎دانستی می‎رسی تازه در ابتدای آنچه باید حس کنی ایستاده‎ای.
***
اگر می‎خواهید یک مستبد را خلع کنید بنابراین تلاش ورزید ابتدا تاج و تختی را ویران سازید که برایش در قلب‎تان ساخته‎اید!
***
وقتی تاریکی شما را در خود می‎پیچاند بگوئید: "تاریکی فقط سپیده دمی‎ست که انتظار متولد گشتن می‎کشد؛ و حتی اگر رنج و عذاب‎های شب بر من سنگینی کنند باز صبح در من و همچنین بر روی تپه‎ها متولد خواهد گشت."
***
اگر شماها تاریکی درون خویش را برای تسلی دادن به خود در فضا به دست فراموشی می‎سپرید، پس بنابراین باید برای شاد گشتن نیز طلوع صبح قلب‎تان را در همانجا پراکنده سازید.
***
وقتی نمی‎توانید بیشتر از این در خلوت قلب‎های خود باقی بمانید آن را با لب‎هایتان زندگی می‎کنید، و واژه برایتان دور گشتن از هدف و وقت گذراندن است.
***
کسی که به حقیقت گوش می‎سپارد از کسی که حقیقت را بیان می‎کند کمتر نمی‎باشد.
***
فرد شاکی به زندگی مشکوک است.
***
چه محدود است بینشی که فعالیت مورچه را بالاتر از آواز ملخ می‎داند.
***
چه نابیناست آنکه به تو برای آنچیزی که از قلبت برمی‎دارد از جیبش می‎بخشد.
***
همانطور که یک برگ بدون دانستن خاموش کل درخت زرد نمی‎گردد یک مجرم هم نمی‎تواند بدون خواست پنهان همه شماها جرمی انجام دهد.
***
چه کم عقل است آدمی که نفرت در چشمانش را با لبخند لبانش وصله می‎زند.
***
عشق من، چه عمیق است دریای خواب و صبح در این جهان چه فاصله دوری دارد!
***
ما فقط برای کشف زیبائی زندگی می‎کنیم. بقیه چیزها نوعی انتظار می‎باشند.
***
همه ما در زندانیم، اما بعضی از ما در سلول‎های با پنجره و بعضی در سلول‎های بی پنجره.
***
ما اغلب برای کودکان لالائی می‎خوانیم تا بتوانیم با آن خودمان به خواب رویم.
***
ما اگر به تصورات خویش از وزن و اندازه چنان محکم نمی‎چسبیدیم در مقابل کرم شبتاب همانطور با احترام می‎ایستادیم که در مقابل آفتاب می‎ایستیم.
***
دانش بذر را افزایش می‎دهد اما آن را نمی‎پاشاند.
***
آیا نمی‎دانید که نمایندگان دین و نمایندگان حکومت دست به دست هم می‎دهند تا شماها را به زانو درآورند، تا شماها را خوار سازند و خون قلب‎تان را قطره به قطره بمکند؟
***
ای توکا ترانه‎ات را چهچهه بزن و غم و نگرانی را فراری ده. در صدای تو صدائی‎ست که در گوش ِ گوش من نفوذ می‎کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 4:21  توسط سعید از برلین  | 



... و من در عید پاک به خانه بازخواهم گشت. ما همه این کار را می‎کنیم یا که باید آن را انجام دهیم. ما همه برای استراحتی کوتاه، هرچه طولانی‎تر بهتر، برای آرامش گرفتن و آرامش دادن به خانه بازمی‎گردیم یا که باید به خانه بازگردیم.

***
تمام شیادان جهان در مقایسه با افراد خودفریب هیچ چیز نیستند.

***
یک درب بسیار سنگین برای گشوده گشتن فقط به یک کلید کوچک محتاج است.

***
به نعمات فعلیت که از آنها هر انسان بسیار دارد فکر کن، نه به مصیبت‎های گذشته‎ات که از آنها تمام انسان‎ها مقداری دارند.

***
آسمان می‎داند که ما هیچگاه بخاطر اشگ‎های‎مان نباید خجالت بکشیم، زیرا آنها باران بر روی گرد و خاک کور کننده زمینند که بر روی قلب سخت‎مان نشسته‎اند.

***
طنز جهان را همانگونه که است می‎پذیرد و سعی به بهتر کردن و آموزش او ندارد، بلکه آن را با خرد تحمل می‎کند.

***
جهان به کسانی تعلق دارد که برای فتحش به راه می‎افتند، بشاش و سر حال و مسلح به اطمینان.

***
تعادل عادلانه، شریف و زیبای مابین چیزها مانند بیماری و غم مسری‎ست، هیچ چیز مسری‎تر از خنده و شادی در جهان نمی‎باشد.

***
همیشه چیزی خوب با هر هوائی همراه است. اگر هوای امروز برای کار من خوب نباشد مطمئناً برای کس دیگری خوب است.

***
شادی و رضایت زیبا کننده‎ای بزرگ و پرستاری معروف برای حفظ ظاهری جوان می‎باشند.

***
آیا شکل بهتری بجز عشق و طنز برای از پس زندگی برآمدن وجود دارد؟

***
من فکر می‎کنم که استعداد مشاهده بسیاری از کودکان بسیار جوان به دلیل نزدیکی و دقت‎شان چیز بسیار شگفت‎انگیزی‎‎ست. من به راستی فکر می‎کنم که تعداد اندکی از اکثر بزرگسالان که در این رابطه قابل توجه‎اند می‎توانند بگویند که آنها این توانائی را بدست آورده‎اند، بلکه بیشترشان حتی آنها را نیز از دست داده‎‌‌اند.

*** 
من به عید پاک در قلبم حرمت می‎گذارم و سعی می‎کنم این احترام را در تمام سال حفظ کنم.

***
هیچ پشیمانی‎ای مانند پشیمانی بیهوده دردآور نیست.

***
دقیق‎ترین و تلخ‎ترین تجربیات کودکان تجربه بی‎عدالتی‎ست.

***
اگر ما می‎توانستیم تمام ثروتمندان را در موقعیت‎های عمیق فقر قرار دهیم سپس سخنرانی‎های زیبا از فساد و بی اخلاقی فقیرانی که با کاری سخت با مشقت زندگی می‎کنند قطع می‎گشتند، سپس ثروتمندان می‎دانستند که آنها در مقایسه با آن درماندگان فرشتگانی آسمانی در زندگی روزانه‎شان باید باشند و تنها از آسمان حق‎طلبی‎های فروتنانه کنند.

***
اشتها و عشق‎تان را کنترل کنید و شما بر طبیعت انسانی چیره گشته‎اید.

***
کسیکه بار دیگران را سبک‎تر می‎سازد در این جهان بی‎فایده نمی‎باشد.

***
فقط دو چیز می‎توانند قلب یک مرد را بشکنند: یک رویا و یک زن.

***
نمی‎توان بدون عشق، بدون انسانیت در قلب و بدون سپاسگزار بودن از کسانیکه فرمان‌شان عشق و محبت و ویژگی‎های بزرگ‎شان خیرخواهی برای هرچیزی‎ست که نفس می‎کشد به سعادت واقعی دست یافت.

***
مستی ــ این حرص و آز سریع پس از تأثیر آهسته سم مهلکی که از بالای هر مراعاتی می‎گذرد، زن، کودک، دوستان، سعادت و شغل را به کناری هل می‎دهد و قربانی‎هایش را مانند حیوان هاری تا تحقیر و مرگ تعقیب می‎کند.

***
تا آنجا که می‎توانی خوبی کن و تا حد امکان کمتر در باره آن حرف بزن.

***
آن چیزی که من می‎خواهم واقعیات می‎باشند. به این دختران و پسران چیزی بجز واقعیات نیاموز. فقط واقعیات در زندگی مورد نیازند. هیچ چیز دیگری کشت نکن و تمام چیزهای دیگر را از ریشه در آور.

***
عید پاک!
کسیکه چیزی شبیه شادی در او نیست و با نزدیک شدن عید پاک قادر به تداعی معانی دل‎انگیز نیست باید واقعاً دشمن بشر باشد.

***
همه ما از دره پائین می‎رویم، بی‎تفاوت از سن و سالی که داریم، زیرا که زمان حتی برای لحظه‎ای هم متوقف نمی‎گردد.

***
ما باید بیاموزیم نمایش کمدی را تا به پایان بازی کنیم. ما باید فاجعه را خسته سازیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 0:49  توسط سعید از برلین  | 



چشم چیز واقعاً فوق‎العاده‎ای‎ست. آدم باید از چشم‎هایش آنطور که من از چشم‎هایم که حالا به دوربین روانگردان نرمی تبدیل شده‎اند استفاده کردم استفاده کند. من می‎توانم به چشم‎هایم دستور دهم که از تخیلات ذهنم عکس بگیرند.

***
بزرگ‎ترین بدی جوانان امروز در این است که آدم دیگر بخشی از آنها نمی‎باشد.

***
اینکه من در هنگام نقاشی کردن معانی تصاویرم را درک نمی‎کنم بدین معنی نیست که آنها دارای معنی نمی‎باشند. برعکس، آنها چنان معنای عمیق، پیچیده، همآهنگ و ناخواسته‎ای دارند که از تجزیه و تحلیل ساده یک دریافت ناگهانی و منطقی فرار می‎کنند.

***
تنها تفاوت بین من و یک دیوانه در این است که من دیوانه نیستم.

***
تفاوت بین خاطرات واقعی و غیر واقعی شبیه به الماس است: کپی تأثیری اصلی‎تر و درخشان‎تر می‎گذارد.

***
دو اتفاق خوب و بزرگی که برای یک نقاش می‎تواند رخ دهد عبارتند از: یک ـ اسپانیائی باشد، دو ـ دالی نامیده شود.

***
عاقبت یک روز آدم رسماً اعتراف خواهد کرد که آنچه ما واقعاً غسل تعمید داده بودیم توهم بزرگ‎تری از جهان رؤیاهاست.

***
پاها و ساعدهای یک زن باید عریانگرائی زیبائی داشته باشند.

***
من پیکاسو را تحسین می‎کنم. هیچکس مانند او رنگ و روغنش را گران نفروخت.

***
من تنها هنرمندی‎ام که طبیعت آن را کپی کرده است.

***
در وداع تولد خاطره جای دارد.

***
تفاوت هنر و بازی فوتبال در این است: در بازی فوتبال در موقعیت آفساید بیشترین گل‎ها زده می‎شود.

***
هر روز صبح پس از بیدار گشتن از سالوادور دالی بودن لذت والائی می‎برم و سپس با شگفتی فراوان از خودم می‎پرسم که امروز این دالی دوباره چه کار شگفت‎انگیزی انجام خواهد داد.

***
مدل‎های نقاشی باید تلاش کنند که شبیه به پرتره دیده شوند.

***
یک مرد بدون سبیل مردی‎ست که لباس درستی نپوشیده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 2:45  توسط سعید از برلین  | 



دیوانه بیش از سی ساله در مهد دموکراسی زندگی می‎کنه ولی هنوز نمی‎دونه تعداد ماده‎های اعلامیه حقوق بشر چندتاست! یکیه، سه‎تاست یا بی نهاینه! یا اینکه آیا تعداد نرهای اعلامیه بیشترند یا تعداد ماده‎هاش! و چگونه باید بیکاران را از میان برداشت (ببخشید، منظورم بیکاری بود!) و بی‎خانمان‎ها را نابود ساخت (یک بار دیگه لطفاً به خوبی خودتون ببخشید، منظورم در حقیقت بی‎خانمانی بود!) و چگونه می‎شود مردم را از حق تحصیل و خدمات پزشکی بی بهره ساخت (اشتباه لپی بود، منظورم بهره‎مند بود!) و با بهره چند درصدی؟ یک در صدی، پنج در صدی یا حتی صد در صدی! و نمی‎دونه چرا جاده دست‎انداز داره، و چرا ماشین‎ها در شب بی چراغ می‎رونن و چرا مرغ همسایه سمت چپ خانه‎اش برای مردم تخم طلائی می‎ذاره ولی نوبت او که می‎شه می‎گه: "برو بابا تو هم دلت خوشه، آه ندارم با ناله سودا کنم." و گاهی هم بجای تخم گذاشتن بدون هیچ حرفی فقط براش ترق و ترق می‎گوزه!
وقتی هم خیال برش می‎داره گمان می‎بره چون بیکارها در مهد تمدن آروم نشسته‎اند پس لازم نیست توجه‎ای به حقوق بشر در کشور قبلی خود بکنه! دیوانه نمی‎دونه که بیکارها در کشور قبلی او خر که چیزی نیست آدم کله‎خر را هم پوست نکنده می‎خورن!
و خنده‎‌دارتر اینکه طرف از خوردن در حال ترکیدنه ولی بخاطر گرسنگی مردم جهان اشگ می‎ریزه و طبق ماده نمی‎دونم شماره چند حقوق بشر براشون آرزوی سیری و زنده موندن می‎کنه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:12  توسط سعید از برلین  | 



همه انسان‎ها یکی‎اند. آنچه که آنها را متفاوت می‎سازد نامی‎ست که به آنها داده می‎شود.

***
هر آنچه خلق گشته نابود شدنی‎ست، به تلاش‎تان ادامه دهید، زحمت بکشید و پیوسته هوشیار باشید.

***
تمام شادی‎های جهان از آرزوی خوشبختی برای دیگران ناشی می‎گردد.

***
همه چیز از بین رفتنی‎ست و از این رو پر رنج و عذاب.

***
منشاء تمام بی‎عدالتی‎ها در ذهن است. وقتی ذهن تغییر یابد، بنابراین چگونه می‎تواند بی عدالتی باقی بماند؟

***
همه چیز را درک کردن یعنی عفو کردن همه چیز.

***
تمام آنچه که ما می‎باشیم نتیجه اندیشه‎هائی‎ست که کرده‎‏ایم.

***
به خشم محکم چسبیدن شبیه به آن می‎ماند که تو یک قطعه ذغال گداخته را به قصد پرتاب به سمت کسی در دست خود نگاه داری ــ آنکه در این حال می‎سوزد خودت می‎باشی.

***
حتی یک سفر هزار کیلومتری هم با یک قدم آغاز می‎گردد.

***
خودت را مشاهده کن و معتاد مشاهده دیگران نگرد.

***
صبوری بهترین عبادت است.

***
راز انسان ویژه در اغلب موارد چیزی بجز پایداری نمی‎باشد.

***
سعادت در درونمان قرار دارد و نه در چیزها.

***
زندگی بی وقفه توپ‎ها را به سمت ما پرتاب می‎کند. ما می‎توانیم جا خالی بدهیم، یا آنها را بگیریم و یا بگذاریم که توپ‎ها به ما اصابت کنند.

***
ذهن همه چیز است ــ آنچه امروز بیندیشی فردا همان خواهی گشت.

***
من اراده را مؤثر واقع شدن می‎نامم، زیرا وقتی اراده آنجا باشد بنابراین آدم تأثیر می‎گذارد، چه با واژه‎ها و چه با افکار و کار‎ها.

***
ذهن منبع تمام آشفتگی‎هاست.

***
انسان به این خاطر رنج می‎برد چون مایل به صاحب گشتن و نگاهداری چیزهائی‎ست که ماهیت‎‎شان زودگذر بودن است.

***
ایمان واقعی توسط صحبت‎های یک معلم خوب و اندیشه خود شخص تکامل می‎یابد.

***
مسیر عبور در آسمان قرار ندارد. مسیر عبور جایش در قلب است.

***
کار نجار با چوب است. کار تیرانداز کمان خم کردن. و کار فرد خردمند شکل دادن به خود است.

***
اصیل‎ترین شیوه کسب شناخت اندیشه و تعمق کردن است، ساده‎ترین روش تقلید نمودن و تلخ‎ترین روش تجربه کردن می‎بابشد.

***
بذرهای گذشته میوه‎های آینده‎اند.

***
زمان آموزگار بزرگی‎ست، اما بدبختانه شاگردانش را می‎کشد.

***
این جهان در گذر است و تمام چیزهای مهم پرواز کنان سپری می‎گردند. هر یک از ما باید از رویای‎ خود بیدار گردیم. زمان را نباید از دست داد. باید بدون توقف تلاش کرد!

***
تو امروز آنچیزی هستی که دیروز اندیشیده‎ای. و فردا آنچیزی خواهی گشت که امروز می‎اندیشی.

***
تو لبخند می‎زنی و جهان خود را تغییر می‎دهد.

***
انسانی که کم می‎آموزد مانند گاو نری‎ست که از میان زندگی می‎گذرد؛ فقط بر گوشتش افزوده می‎گردد و نه بر عقلش.

***
یک واژه شیرین اغلب بیشتر از آب و سایه آدم را سر حال می‎آورد.

***
یک انسان دانا نمی‎تواند باور کند که سعادت و رنج می‎توانند بدون علت باشند.

***
در عمق تمام نواقص یک کمال وجود دارد، در عمق تمام تحیرها یک آرامش و در عمق تمام نگرانی‎ها و نیازهای دنیوی یک هدف.

***
هیچ راهی به سمت سعادت وجود ندارد. سعادتمند بودن راه است.

***
فقط یک زمان وجود دارد که از خواب بیدار گشتن در آن ضروری‎ست و آن زمان حال است.

***
فقط یک انسان خوب بودن هیچ فایده‎ای ندارد وقتی آدم دست به هیچ کاری نزند!

***
فرم خلاء است و خلاء شکل.

***
در اعمالت کاملاً حل گرد و فکر کن که این آخرین کار تو می‎باشد.

***
به شایعات صرف باور نکن؛ به سنت‎ها اعتقاد نداشته باش زیرا که آنها قدیمی‎اند.

***
هیچ چیز را باور نکن، چونکه یک فرد خردمند آن را گفته است.
هیچ چیز را باور نکن، چونکه همه آن را باور می‎کنند.
هیچ چیز را باور نکن، چونکه آن نوشته شده است.
هیچ چیز را باور نکن، چونکه مقدس شمرده می‎شود.
فقط آن چیزی را باور کن که خودت به حقیقتش پی‎ برده‎ای.

***
کتاب‎های مقدس را باور نکنید، معلمان را باور نکنید، مرا هم باور نکنید. فقط آنچیزی را باور کنید که خودتان با دقت بررسی کرده و آن را برای خدمت به آسایش خویش به رسمیت شناخته‎اید.

***
یک کلمه از حرف‎هائی را که من می‎زنم نباید به این خاطر که بودا و یک مرجع صاحب نظر برای شما هستم باور کنید. با خیال راحت شک کنید، اما آنها را ناممکن ندانید، آنها را امتحان کنید و خودتان همه چیز را ببینید و تجربه کنید!

***
خوب سفر کردن بهتر از به مقصد رسیدن است.

***
نفرت توسط نفرت شکست نمی‎خورد. فتح کننده نفرت عشق است.

***
مرگ بر کسی که بینش بدست آورده و آن را حفظ کرده باشد مسلط نمی‎گردد.

***
این جهان در تغییر مدام است و رشد و فروپاشی ماهیت واقعی آن می‎باشد. چیزها ظاهر و دوباره محو می‎گردند، خوشا به حال کسی که با فراق باز فقط ساده آن را تماشا کند.

***
در زمان‎هائی که در آنها انسان‎ها بدتر می‎شوند و آموزه‎های واقعی نابود می‎گردند تعداد قوانین افزایش می‎یابند.

***
هر یک از ما یک خداست. هر یک از ما یک دانای مطلق است. ما برای گوش دادن به دانش خویش باید فقط ضمیر آگاه‎مان را بگشائیم.

***
هر زندگی‎ای اندازه درد و رنج خود را داراست. گاهی اوقات این رنج حتی باعث بیداری‎مان می‎گردد.

***
به دنبال گذشته ندوید و خود را در آینده گم نسازید. گذشته دیگر وجود ندارد. آینده هنوز از راه نرسیده است. زندگی اینجا و اکنون است.

***
در جهان زندگی کن و فقط تکیه بر خود نما: تکیه بر چیزها نکن، از تمام چیزها رها باش.

***
هر روز برای نگرانی‎هایت نیم ساعت وقت بگذار و در این وقت چرت کوتاهی بزن.

***
رها ساختن را بیاموز. این کلید سعادت است.

***
تحسین و سرزنش فرد خردمند را از تعادل خارج نمی‎سازد.

***
امیدوارم همه موجودات آرامش درونی را تجربه کنند و معنای واقعی زندگی انسانی را تحقق بخشند.

***
قلبم پس از ندامت مانند ابری‎ست سبک که بی خیال در آسمان پرواز می‎کند.

***
فقط باید در درون خویش آرامش را جست و نه در خارج خود. کسیکه آرامش درون را یافته باشد نه به چیزی محکم می‎چسبد و نه چیزی را می‎پذیرد.

***
به شروع کار پاداش داده نمی‎شود، بلکه فقط و فقط به تاب آوردن.

***
آنکه از همه بهتر است بهترین نمی‎باشد، بلکه آنکه بر خود غلبه کرده بهترین می‎باشد.

***
نه، نگاه نکن که دیگری چه اشتباهی کرده یا چه غفلتی ورزیده. به خودت بنگر و ببین چه کرده‎ای و غفلتت کجا بوده است.

***
هیچکس بجز خودمان نمی‎تواند بر ما تسلط یابد. اگر این را درک کنیم رها خواهیم گشت.

***
بجز خود ما هیچکس ما را نجات نمی‎دهد. کسی قادر و مجاز به این کار نیست. ما باید خود این راه را برویم.

***
نور ستاره‎ها خود را تنها در برکه آرام منعکس می‎سازند.

***
فقط تعداد اندکی پی می‎برند که شکیبائی صبور می‎سازد.

***
از حقیقت و از پشتکار و تسلط فضیلانه ثروتمند بودن و در این حال کلمات خوب بر زبان راندن والاترین رستگاری را به ارمغان می‎آورد.

***
صلح و آرامش را نمی‎توان با پول خرید.

***
فرد خردمند با شفافیت شادابش مانند دریائی پر عمق و دارای آب زلال آرام است.

***
همانطور که کشتزار توسط علف‎های هرز خراب می‎گردد انسان هم توسط حرص و طمعش فاسد شدنی‎ست.

***
اگر سیم یک ساز زهی را بیش از اندازه بکشی پاره می‎گردد. اگر آن را بیش از حد شل بکشی دیگر با آن قادر به نواختن نیستی.

***
هر کاری که می‎خواهی بکن، اما نه به این خاطر که مجبور به انجام دادنش باشی.

***
کل هستی ما مانند ابری در پائیز زودگذر است؛ تولد و مرگ موجودات مانند حرکات رقص به نظر می‎آیند. یک زندگی مانند رعد و برق در آسمان است، صدایش مانند سیلی که از کوه سرازیر می‎گردد سریع می‎گذرد.

***   
قرار ملاقات ما با زندگی در لحظه اکنون است. و محل ملاقات درست آنجائی‎ست که ما خود را در آن می‎یابیم.

***
ناپایداری مشخصه هر وضعیت و موقعیتی‎ست که تو به آنها برخورد خواهی کرد. همه چیز خود را تغییر خواهند داد و ناپدید خواهند گشت یا تو را دیگر بیشتر خرسند نخواهند ساخت.

***
فرد صالح از آسیب رساندن به موجودات زنده، دروغ و تهمت دوری می‎جوید و از این کارها متنفر است. او حقیقت را بیان می‎کند و در برابر انسان‎ها صادق است. واژه‎هائی به کار می‎برد که یگانگی می‎بخشند.

***
چشم‎هایت را در برابر رنج نبند و نگذار که ضمیر آگاهت بخاطر بودن رنج بی حس گردد.

***
در گذشته توقف نکن، خواب آینده را نبین. خودت را بر لحظه حاضر متمرکز ساز.

***
واژه‎های واقعی نامطبوعند و واژه‎های مطبوع غیر واقعی.

***
وقتی بوجود آمدن و از بین رفتن پی در پی هرچه مادی و معنوی‎ست دیده شود سپس شادی واقعی ایجاد می‎گردد. اینجا قلمرو کسانی‎ست که نمی‎میرند.

***
اگر نظرت مخالف با آموزش من است بنابراین باید نظرت را پی گیری.

***
اگر دارای مشکلی می‎باشی تلاش کن آن را حل کنی. نمی‎توانی آن را حل کنی، پس از آن مشکل نساز.

***
اگر می‎خواهی بدانی چه شخصی بوده‎ای بنابراین نگاه کن و ببین حالا که هستی. اگر می‎خواهی بدانی چه فردی خواهی گشت، بنابراین به آنچه انجام می‎دهی بنگر.

***
فرد عاشق حتی قادر به انجام کارهای ناممکن است.

***
شخصی که می‎خواهد ثروتش را افزایش دهد باید برای مثال زنبورها را نمونه قرار دهد. آنها بدون آنکه به گل آسیب برسانند عسل جمع‎آوری می‎کنند. آنها حتی برای گل مفید هم می‎باشند. ثروت خود را بدون آنکه منبع‎اش را ویران سازی جمع‎آوری کن، سپس بر ثروتت مدام افزوده خواهد گشت.

***
شخصی که برای انجام تکالیف کوچک خود را بزرگ احساس می‎کند برای انجام کارهای بزرگ هنوز کوچک است.

***
آدم دانا شک نمی‎کند.

***
ما آنچه که می‎اندیشیم هستیم. همه آنچه که ما هستیم از افکارمان ناشی می‎گردد. ما با اندیشه خود جهان را می‎سازیم.

***
واژه‎ها توانائی ویران ساختن یا التیام بخشیدن دارند. واژه‎های صحیح و در عین حال دوستانه قادرند جهان‎مان را تغییر دهند.

***
شگفت‎انگیزتر از هرچه سعادت بر روی زمین یا در آسمان و بزرگ‎تر از امپراتوری بر تمام جهان شادی اولین گام در راه مسیر روشن گشتن است.

***
آه ای مسافر، از دو چیز باید دوری کنی: تمایلات بیهوده و ریاضت اغراق آمیز بدن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 2:42  توسط سعید از برلین  | 



تائو Tao <راه خویش> هر فرد و <راه خویش> جهان می‎باشد. زیرا تمام موجودات به یکدیگر بستگی دارند، آنها در هماهنگی با هم خواهند بود، اگر که مجبور نگردند با یک مفهوم انتزاعی، مصنوعی و خودسرانه خود را مطابق سازند و این هارمونی تسو‎ــ‎جان tzu-jan می‎باشد، از درون خویش و بدون اجبار خارجی.

***
راز زندگی یک مشکل نیست که بتوان حلش کرد، بلکه واقعیتی‎ست که تجربه باید گردد.
***
اساس یین و یانگ yin-yang-Prinzip یک دوالیسم معمولی نمی‎باشد، بلکه دوگانگی آشکاری‎ست که وحدت غیر آشکاری را بیان می‎دارد.

***
گرچه با یک دست بذر <من> می‎‌افشانیم اما با دست دیگر آن را با فشردن بر زمین نابود می‎سازیم. از یک نسل به نسلی دیگر <مزخرفات> بخورد فرزندان‎مان می‎دهیم و به آنها می‎آموزیم که ببینند <محل‎‌شان> کجا می‎باشد و چگونه باید آدم بعنوان یک <من> کوچک در میان بسیاری از دیگران با فروتنی مناسبی رفتار و چگونه فکر و احساس کند.

***
آئین بودا نه به جاودانگی روح باور دارد و نه تسلی در تصوری از زندگی بعد از مرگ می‎جوید. بلکه این واقعیت را در برابرت قرار می‎دهد که زندگانی فانی‎ست. آدم باید رها کند، چون هیچ چیز برای نگاه داشتن وجود ندارد.

***
طبیعت به خود نمی‎بالد چونکه طبیعت است، آب هم در باره تکنیک جاری گشتن کنفرانس نمی‎دهد. اینهمه سخنان بیهوده صرف چیزهائی می‎شوند که به آنها بی‎نیازند. یک تائوئیست در تائو مانند ماهی در آب زندگی می‎کند. اگر ما تلاش کنیم به ماهی بیاموزیم که آب از نظر فیزیکی از دو سوم هیدروژن و یک سوم اکسیژن تشکیل شده است از خنده روده‎ بر می‎شود.

***  
تو مایل به داشتن آرامش روحی، اما تلاش برای آرام ساختن آن مثل این می‎ماند که بخواهی امواج را با یک اطو آرام سازی.
***
یک سیاهی آن چیزی‎ست که قبل از به وجود آمدن زمین و آسمان کامل، ساکت و آرام بود؛ تنها و بدون تغییر ایستاده و بی خطر خود را حرکت می‎دهد. این سیاهی می‎تواند مادر تمام چیزها باشد، من نامش را نمی‎دانم و آن را تائو می‎نامم.

***
یک گربه تا وقتی که نشستن برایش خسته کننده نشده باشد می‎نشیند، اما وقتی خسته می‎گرد بلند می‎شود و می‎رود.

***
برای نهر کوهستانی که چشمه‎ای از آن در کنار جاده می‎جوشد به مسافر تشنه‎ای که در کنارش نیروی تازه‎ای می‎گیرد خوشامد می‎گوید. اما نهر کوهستانی منتظر نمی‎ماند ببیند که آیا قادر به فرو نشاندن عطش مسافر می‎باشد. او با حباب و پاشیدن آب برای خود در جریان است و مسافرین می‎توانند در کنارش نیروی تازه‎ای بگیرند.

***
در پشت تلاش تسلط یافتن بر روح خود نیاز محکم نگاه داشتن و محافظت خویش و عدم اعتماد و عشق نهان می‎باشد. هنگامیکه دانش‎آموز آن را درک کند به نزد معلم بازمی‎گردد و می‎گوید: مشکل من این است که نمی‎توانم آرزوهایم را خاموش سازم، زیرا که تلاش برای انجام این کار خودش هم یک آرزوست. من نمی‎توانم شعله خودخواهیم را فرو نشانم، زیرا وقتی از خودخواهی دست بکشم، این کار را از روی خودخواهی انجام خواهم داد.

***
در ذن Zen کسی را که اشراق یافته است با فرد لالی مقایسه می‎کنند که چیز شگفت‎انگیزی را در خواب دیده باشد. وقتی آدم خواب زیبائی می‎بیند مایل است آن را با کمال میل برای همه تعریف کند، و یک آدم لال قادر به این کار نمی‎باشد.

***
در فرهنگ ما به هر حال هر کس مدام هر موردی را یادداشت می‎کند و یادداشت کردن آنچه رخ می‎دهد بسیار مهم‌‎تر از تجربه کردن لحظه آن رویداد به حساب می‎آید.

***
هرچه آدم مطمئن‎‎تر و واضح‎تر آینده را ببیند، بیشتر هم می‎تواند بگوید که آن را پشت سر نهاده است. وقتی نتیجه یک بازی مشخص باشد، بعد ما اصلاً دیگر مایل به ادامه بازی نیستیم، بلکه شروع به بازی تازه‎ای می‎کنیم.

***
هنر زندگی ... نه گذران آسوده زندگی‎ست و نه پر از وحشت چسبیدن به گذشته ... هنر زندگی یعنی در هر لحظه کاملاً حساس باشی و آن لحظه را کاملاً نو و منحصر به فرد به حساب آوری. هنر زندگی گشودن آگاهی و آن را کاملاً پذیرنده نگاه داشتن است.

*** 
آنگونه که جهان ضمیر خودآگاه ما را تولید می‎کند، همانگونه نیز ضمیر خودآگاه‎مان از جهان برای به روی صحنه آمدن دعوت به عمل می‎آورد، و این شناخت بحث میان مادی‎گرایان و آرمان‎گرایان (یا ذهنی‎گرایان)، بین جبرگرایان و مبارزین راه آزادی اراده که یین و یانگ را در عقاید فلسفی نمایندگی می‎کنند به جریان می‎اندازد و به پایان می‎رساند.

***
همانگونه که می‎توان هر نقطه‎ای را بر سطح یک گوی بعنوان مرکز ثقل آن سطح در نظر گرفت، به همین ترتیب هم می‎تواند هر اندام بدن و هر موجودی در جهان هستی را بعنوان مرکز و زمامدار آن به حساب آورد.

***   
وقتی ما متوجه احساس خرسندی در خود می‎شویم و برای حفظ و نگهداریش هرچه مشتاقانه‎تر طرح می‎ریزیم می‎بینیم که خیلی سریع‎تر ناپدید می‎گردد.

***
تار عنکبوت چند بعدی پر از شبنمی را تجسم کنید. هر شبنم شامل بازتاب بقیه شبنم‎هاست و در بازتاب هر شبنم همچنین بازتاب این بازتاب است ــ و به این نحو بی وقفه ادامه می‎یابد. این تصویری‎ست از تجسم یک بودائی از جهان هستی.

***
ما برای تجربه کردن نیروانا Nirwana اصلاً احتیاجی به حذف خود از جهان نداریم، زیرا آنچه در دسترس است همان نیرواناست ــ در اینجا و اکنون.

***
بسیاری از مردم می‎گویند که از یک دین تکیه‎گاه عاطفی انتظار دارند. یک بودائی خواهد گفت که دین اصلاً ربطی با آن ندارد. تا زمانیکه آدم خود را به چیزی محکم نگاه می‎دارد دارای دین نمی‎باشد. فقط کسی که قادر است کاملاً رها کند، فقط کسی که برای تعادل روح و روانش محتاج هیچ ایده ثابتی نباشد دین‎دار واقعی‎ست.

***
وقتی آدم از یک رودخانه توسط قایقی می‎گذرد و به آن سمت ساحل می‎رسد قایق را از آب بلند نمی‎کند تا آن را برای ادامه سفر به دوش گیرد. انسان‎هائی که به یک دین محکم می‎چسبند همیشه درون قایقند و به عقب و جلو می‎رانند.

***
هرکس که به خود خویش، به زندگی و تنفس و یا به روح و روانش محکم بچسبد خود را به خدا محکم نگاه داشته است. سپس همه چیز می‎میرد و سنگ می‎گردد. اما کسی که بتواند رها سازد و نفس بیرون دهد، می‎تواند همچنین دوباره نفس به درون دهد و این نیرواناست.

***
شما که هستید؟ وقتی مردم از ما می‎پرسند ما که هستیم اغلب نوعی داستان تعریف می‎کنیم، این داستان با نام ما که پدر و مادرمان به ما داده‎اند شروع می‎شود، بعد با مراکز آموزشی‎ای که ما رفته‎ایم ادامه می‎یابد و به مؤفقیت‎های شغلی‎مان منتهی می‎گردد. به این ترتیب یک زندگی‎نامه کوچک شکل می‎گیرد. فرد بودائی می‎گوید: "داستان‎های قدیمی را می‎توانید فراموش کنید. شما آنها نیستید. من مایلم در این لحظه خود واقعی‎تان را مشاهده کنم."

***
اگر شما در زمانی یک بار نمرده باشید پس چگونه می‎خواهید تشخیص دهید که شما زندگی می‎کنید؟

***
مهم‎تر از هر چیز درک این موضوع‎ست که اصلاً آینده‎ای وجود ندارد، و اینکه معنای حقیقی زندگی در این است که لحظات جاودانه اکنون را عمیقاً کنکاش کنیم.

***
وو‎ــ‎وای Wu-wei شیوه زندگی فردی‎ست که از تائو پیروی می‎کند و در درجه اول بعنوان شکلی از هوش درک می‎گردد. بدین معنی که آدم اصول، سازه و تمایلات انسانی و طبیعی را آنقدر خوب می‎شناسد که در برخورد با آنها حداقل انرژی را مصرف می‎کند. این «ضمیر ناخودآگاه» هوش تمام ارگانیسم و بخصوص سیستم عصبی خرد ذاتی‎ست. وو‎ــ‎وای رابطی‎ست مابین این خرد و مسیر کمترین مقاومت در نزد هر چیزی که آدم انجام می‎دهد. اما این اجتناب از تلاش نمی‎باشد.

***
جستجوی برای یافتن فلسفه بودا بیهوده است، این فلسفه چیزی بجز زندگی در شکل روزمره واقعی‎اش نمی‎باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:57  توسط سعید از برلین  | 



از زمان قدیم معمول بوده است که هر ساله اجازه دهند تعدادی دختر و پسر فقیر در داستان‎های عید پاک یخ بزنند. پسر یا دختر یک داستان مناسب عید پاک معمولاً در کنار پنجره اتاق یک خانه بزرگ می‎ایستد، از نگاه کردن به درخت کریسمس درخشان در اتاق لوکس لذت می‎برد و سپس بعد از پر شدن از احساس نامطبوع و تلخی یخ می‎زند.
من نیت نیک این دسته از نویسندگان داستان‎های عید پاک را درک می‎کنم، بی توجه به ظلمی که بر اشخاص داستان‎شان می‎رود؛ من می‎دانم که این نویسندگان اجازه می‎دهند کودکان فقیر یخ بزنند تا کودکان ثروتمند به وجودشان پی ببرند؛ اما من شخصاً نمی‎توانم تصمیم به چنین کاری بگیرم، حتی نمی‎توانم اجازه دهم فقط یک پسر و یا دختر فقیری یخ بزند، حتی بخاطر چنین نیت بسیار قابل احترام. من خودم یخ نزده‎ام و همچنین هنگام یخ زدن پسر یا دختر فقیری حضور نداشته‎ام، می‎ترسم برای نوشتن احساس یخ زدن انواع و اقسام حرف‎های مسخره بگویم، و بعلاوه اجازه یخ زدن به یک فرد زنده فقط به این خاطر که فرد زنده دیگری از وجودش آگاه گردد شرم‎آور است.
و این دلیلی‎ست که چرا من ترجیح می‎دهم از پسر و دختری تعریف کنم که یخ نزده‎اند.
شب عید پاک بود، تقریباً ساعت شش. باد می‎وزید و اینجا و آنجا ابر شفافی از برف بر پا می‎ساخت. این ابرهای کوچک سرد غیر قابل لمس، زیبا و سبک مانند پارچه ململ نازک مچاله شده‎ای همه جا در پرواز بودند، به صورت رهگذران برخورد می‎کردند و با سوزن‎های یخی گونه‎هایشان را می‎گزیدند، مانند گردی بر اسب‎هائی که سر تکان می‎دادند و بلند شیهه می‎کشیدند و ابر بخار گرمی از دهان و بینی بیرون می‎دادند می‎نشست. از سیم‎های تلگراف شبنم‎های یخ زده‎ای که مانند نخ مخمل پرز دار دیده می‎گشتند آویزان بودند. آسمان بی ابر و توسط ستاره‎های بی شماری روشن بود. ستاره‎ها چنان روشن می‎درخشیدند که انگار کسی آنها را برای این شب برس زده و با دقت تمیز ساخته است.
خیابان پر سر و صدا و سرزنده بود. درشکه‎ها به سرعت می‎گذشتند، رهگذران در رفت و آمد بودند، تعدای از آنها عجله داشتند و دیگران آهسته در آنجا قدم می‎زدند.
دلیل این تفاوت این بود که دسته اول کاری برای انجام دادن داشتند و نگران بودند یا اینکه پالتوی گرمی بر تن نداشتند، دسته دیگر اما نه کاری برای انجام دادن داشتند و نه نگران بودند و نه تنها پالتوی گرم بر تن داشتند بلکه حتی پالتوهایشان از پوست خز بود.
در جلوی پای یکی از این مردمی که هیچ نگرانی‎ای ندارند و در عوض پالتوی خز با یقه‎ای با شکوه بر تن دارند، یکی از همین آقایانی که آهسته و مهم آنجا قدم می‎زنند دو بقچه کهنه کوچک مستقیم می‎غلطند و دور او شروع به چرخیدن می‎کنند و همزمان با هم به ناله و زاری می‎پردازند. صدای ریز یک دختر کوچک دادخواهانه به گوش می‎آید: "آقای خوب و مهربان" و صدای ناهجار یک جوانک به کمک دختر می‎آید: "آقای خوب و خیرخواه، به ما کودکان فقیر چیزی بدهید!"
هر دو با هم می‎گویند: "یک کوپک Kopeke برای نان! برای ایام تعطیل جشن عید پاک!". آن دو قهرمانان کوچک من بودند ــ کودکانی فقیر: پسر به نام میشکا پرچ Mischka Pryschtsch و دختر به نام کاجکا رژیباجو Katjka Rjybaja.
مرد به رفتن ادامه می‎دهد؛ آن دو اما چالاک در برابر پاهایش به این سمت و آن سمت می‎چرخیدند و با این کار مرتب مزاحم رفتن او می‎گشتند، و کاجکا در حالیکه از هیجان نفس نفس می‎زد مرتب زمزمه می‎کرد: "چیزی به ما بدهید!" و میشکا در این حال تلاش می‎کرد تا آنجائیکه ممکن است جلوی رفتن مرد را بگیرد. و در این وقت چون مرد از دست آنها خسته شده بود دگمه پالتوی خزش را باز می‎کند، یک کیف پول خارج می‎سازد، آن را به بینی‎اش نزدیک کرده و آن را بو می‎کشد. سپس یک سکه از آن خارج می‎کند و در کف یکی از دست‎های کوچک و کثیفی که به سویش دراز شده بودند می‎گذارد. هر دو بقچه کهنه کوچک بلافاصله راه را برای آقای پالتو خز پوشیده باز می‎کنند و ناگهان خود را در کنار درب خانه‎ای می‎یابند، جائیکه آن دو تنگ به هم چسبیده مدتی در سکوت به بالا و پائین خیابان نگاه می‎کنند. پسر فقیر شرورانه و شادی کنان زمزمه می‎کند: "او ما را ندید، شیطان!"
دوست دختر کوچکش پاسخ می‎دهد: "او از آن گوشه به سمت درشکه‎ها رفت. چقدر داد؟"
میشکا آرام جواب می‎دهد: "یک دهم یک کوپکی!"
"و حالا رویهم چقدر داریم؟"
"هفت تا یک دهمی و هفت کوپک!"
"اوه، این همه! ... حالا می‎ریم خونه؟ هوا خیلی سرده."
میشکا بدبینانه می‎گوید: "برای خونه رفتن هنوز وقت داریم! حالا مواظب باش، فوری جلو نرو، اگه پلیس ببینه تو رو می‎گیره و با خودش می‎بره ... اونجا یک قایق شناوره! برو!"
منظور از قایق خانمی در یک میدان بود، و این مشخص می‎کند که میشکا در برابر مردم پیر جوانکی بد جنس و بی ادب بود.
میشکا شروع به گریه و زاری می‎کند: "خانم عزیز"
کاجکا می‎گوید: "به خاطر مسیح، چیزی بدید!"
میشکا دشنام می‎دهد: " نگاه کن! فقط سه کوپک بخشید! شیطان گستاخ!" و دوباره به کنار درب خانه‎ای پناه می‎برد.
ابرهای سبک برف در طول خیابان پراکنده بودند و باد سرد مدام خشن‎تر می‎گشت. سیم‎های تلگراف صدای خفه‎ای می‎دادند، برف در زیر فشار سورتمه‎ها دندان قروچه می‎کردند و از دور صدای خنده واضح زنی شنیده می‎گشت.
کاجکا در حالیکه خودش را محکم‎تر به رفیق و همکارش می‎چسباند می‎پرسد: "آیا خاله آنفیسا Anfissa امروز هم مسته؟
میشکا جدی جواب می‎دهد: "چرا که نه؟ چرا نباید مشروب بنوشه؟ حرف زدن در این باره کافیه!"
باد برف‎ها را از روی پشت بام‎ها پراکنده می‎سازد و آهسته شروع به صوت زدن ترانه کریسمس می‎کند، در جائی درب خانه‎ای ناله می‎کند. در این وقت یک درب شیشه‎ای جرنگ جرنگ می‎کند و یک صدای نازک صدا می‎زند: "درشکه!"
کاجکا پیشنهاد می‎کند: "بیا برگردیم خونه!"
میشکا با خشونت می‎گوید: "تو باز دوباره شروع به زاری کردی! مگه تو خونه چی وجود داره؟"
کاجکا کوتاه توضیح می‎دهد: "اونجا گرمه"
میشکا ادایش را درمی‎آورد "گرمه! و اگه دوباره همه جمع بشن و تو باید برقصی ــ آیا این قشنگه؟ یا اگه عرق بهت بخورونن و دوباره حالت بد بشه ... و با این وجود می‎خوای به خونه بری!"
میشکا مانند انسانی که به ارزش خویش آگاه و به صحیح بودن عقیده‎اش سخت مطمئن است خود را کش می‎دهد. کاجکا در حالیکه سردش شده بود دهان دره می‎کند و چمباته‎زده در گوشه‎ای از درب خانه می‎نشیند.
"بهتره ساکت بشی ... و اگه هوا سرده ــ تحمل کن ... ضرر نداره. ما دوباره گرم می‎شیم! من می‎خوام ..." او سکوت می‎کند، او می‎خواست رفیق و همکارش را به علاقه‎مند گشتن برای چیزی که خودش می‎خواست مجبور سازد. کاجکا اما کوچک‎ترین علاقه‎ای نشان نداد و خودش را بیشتر مچاله می‎ساخت. در این وقت میشکا به او هشدار می‎دهد:
"کاجکا مواضب باش که خوابت نبره، وگرنه یخ می‎زنی!"
کاجکا در حالیکه دندان‎هایش به هم می‎خورد جواب می‎دهد: "نه، من حالم خوبه". اگر میشکا آنجا نبود شاید او یخ می‎زد؛ اما این جوانک با تجربه سخت مصمم بود نگذارد دختر در اجرای این کار متداول زمان عید پاک مؤفق شود.
"بهتره که بلند بشی. تو وقتی ایستاده باشی بزرگ‎تری و سرما نمی‎تونه به راحتی مغلوبت کنه. سرما از پس بزرگ‎ها برنمیاد. برای مثال اسب‎ها ــ اسب‎ها هیچوقت یخ نمی‎زنن. اما انسان از اسب کوچک‎تره ... انسان یخ می‎زنه ... بلند شو! ما می‎خواهیم پول رو به یک روبل برسونیم ــ و بعد تند می‎ریم خونه!"
کاجکا در حالیکه تمام اعضای بدنش از سرما می‎لرزید از جا برمی‎خیزد و زمزمه می‎کند: "هوا وحشتناک سرده."
هوا حقیقتاً مرتب سردتر می‎گشت و ابرهای کوچک برف خود را کم کم به کلاف انبوه چرخانی مبدل می‎ساختند. آنها خود را در خیابان می‎چرخاندند، اینجا بعنوان ستونی سفید، آنجا بعنوان خطوط دراز پارچه‎ای پوشیده شده از برلیان. دیدن پیچیدن چنین خطوطی بر بالای فانوس‎های خیابان یا پرواز و گذشتن‎شان از کنار پنجره‎های با نور روشن مغازه‎ها زیبا بود. سپس آنها شبیه به جرقه‎های رنگارنگی که سرد بودند و با درخشش خود چشم‎ها را خیره می‎ساختند پخش می‎گشتند. هرچند همه چیز زیبا بود با این حال اما برای دو قهرمان من اصلاً جذابیتی نداشتند.
میشکا با بیرون بردن بینی خود از غارش می‎گوید: "اوه ــ اوه! دارن شنا کنان میان! یک دسته کامل! ... کاجکا، نخواب!"
دختر کوچک در حالیکه به خیابان رفته بود با صدای لرزان و نامطمئن شروع به زار زدن می‎کند: "آقایون، خانوم‎های عزیز!"،
"به ما فقرا چیزی ..." میشکا جیغ می‎کشد: "کاجکا در رو!".
پلیس بلند قدی که ناگهان در پیاده‎رو ظاهر شده بود می‎گوید "آه، شما دو تا، من حالا ..."
اما آنها سریع ناپدید شدند. آنها مانند دو گلوله کلاف بزرگ و پشمالو از آنجا غلطیده و ناپدید شده بودند. پلیس به خود می‎گوید "آنها فرار کردند، شیطان‎های کوچک!" بعد با مهربانی لبخندی می‎زند و امتداد خیابان را نگاه می‎کند.
و شیطان‎های کوچک می‎دویدند و قاه قاه می‎خندیدند. کاجکا چون لباس مندرسش به پایش گیر می‎کرد مرتب به زمین می‎افتاد و بعد می‎گفت: "خدای مهربون! باز هم افتادم ..."، و هنگام بلند شدن از روی زمین با لبخند و ترس به اطراف نگاه می‎کرد و می‎گفت: "داره از پشت سر میاد؟"
میشکا در حالیکه دست بر روی شکم می‎گذاشت با صدای بلند می‎خندید و بخاطر تصادف پی در پی با مردمی که از روبرو می‎آمدند مرتب ضربه‎ای به بینی‎اش می‎خورد. "اما حالا کافیه! شیطون ببرتت! چطور به اطراف میغلطه. شلخطه! افتاد! خدای من، باز هم افتاد، این خیلی مضحکه!"
افتادن کاجکا او را بشاش ساخته بود و می‎گوید: "حالا دیگه نمی‎تونه به ما برسه، آروم باش! پلیس بدی نیست، او یکی از پلیس خوب‎هاست ... اون یکی پلیسه دفعه پیش صوتشو به صدا می‎آره ... من فرار می‎کنم ــ و درست می‎رم تو شکم پلیسه! و با پیشونی می‎خورم به باطومش ..."
"من هنوز یادمه، سرت باد کرده بود ..."، و کاجکا دوباره بلند می‎خندد.
میشکا جدی می‎گوید "حالا دیگه بسه! تو به اندازه کافی خندیدی!"
حالا آن دو مانند مردم جدی و نگران با گام‎های محتاط در کنار هم می‎روند.
"من به تو دروغ گفتم، اون آقاهه دو تا سکه یک دهم یک کوپکی به من داد، و به این خاطر دروغ گفتم که تو نگی وقت رفتن به خونه رسیده. امروز روز خوبی داریم! می‎دونی چقدر کاسب شدیم؟ یک روبل Rubel و پنج کوپک! این خیلی زیاده."
کاجکا زمزمه می‎کند: "آرررره! آدم می‎تونه با این همه پول تو بازار دست دوم فروشی حتی یک کفش بخره."
"کفش! من برات یک جفت کفش کش می‎رم ... فقط صبر کن ... من خیلی وقته که یک جفت کفش زیر نظر دارم ... من اونا رو حتماً کش می‎رم. اما می‎دونی چیه، ما می‎خواهیم فوری به یک میخونه بریم ... باشه؟"
کاجکا متفکرانه می‎گوید "خاله دوباره خبردار می‎شه، و بعد مثل دفعه قبل کتک می‎خوریم"، اما لحن صدایش خبر از خوشی هرچه زودتر در گرما بودن می‎داد.
"بعد کتک می‎خوریم؟ نه، این اتفاق نمی‎افته! ما می‎خونه‎ای پیدا می‎کنیم که کسی ما رو نمی‎شناسه."
کاجکا با امید زیادی زمزمه می‎کند: "که اینطور."
"قبل از هر چیز می‎خواهیم نیم کیلو کالباس بخریم که می‎شود هشت کوپک؛ نیم کیلو نون سفید می‎شود پنج کوپک. رویهم می‎شود سیزده کوپک! بعد دو قطعه شیرینی به قیمت شش کوپک که در مجموع می‎شود نوزده کوپک! بعد برای دو لیوان چای شش کوپک ... می‎شود بیست و پنج! می‎بینی! بعد پولی که برامون باقی می‎مونه ..."
میشکا سکوت می‎کند و می‎ایستد. کاجکا به چهره او جدی و پرسشگرانه نگاه می‎کند و خجالت‎زده تکرار می‎کند: "این اما خیلی می‎شه."
"ساکت باش ... صبر کن ... مهم نیست، این اصلاً زیاد نیست، حتی کم هم است. بعد هنوز چیزی به قیمت هشت کوپک می‎خوریم ... بعد در مجموع می‎شود سی و سه! ما پشت سر هم می‎خوریم! عید پاکه. بعد باقی می‎مونه ... هشت سکه یک دهمی از بیست و پنج کوپک و چیزی بیش از هفت سکه یک دهمی از سی و سه کوپک باقی می‎مونه! می‎بینی چه زیاد باقی می‎مونه! آیا اون جادوگر بیشتر از این لازم داره! ... هی! ... تندتر راه بیا!"
آنها دست‎هایشان را به همدیگر می‎دهند و در پیاده‎رو با جست و خیز به رفتن ادامه می‎دهند. برف به صورت و چشمان‎شان پرواز می‎کرد. گاهی توسط ابرهای برف کاملاً پوشیده می‎گشتند؛ ابر برف با چادر شفافی آن دو اندام کوچک را می‎پوشاند و آنها با تلاش‎شان بخاطر بدست آوردن گرما و غذا چادر را می‎دریدند.
کاجکا که بخاطر تند رفتن نفس نفس می‎زد شروع می‎کند: "می‎دونی، اگه بخوای یا نخوای، اگه خاله خبردار بشه، من می‎گم که همه چیز رو تو ... نقشه کشیدی ... هر کاری می‎خوای بکن! تو دست آخر می‎تونی فرار کنی ... اما من وضعم بدتره ... همیشه خاله منو می‎گیره ... و منو بیشتر از تو می‎زنه ... او از من خوشش نمیاد. حالا ببین، من همه چیزو می‎گم!"
میشکا سرش را به طرف او تکان می‎دهد: "باشه، خوب بگو! اگه ما رو درست و حسابی هم کتک بزنه ــ دوباره جای زخم‎ها خوب می‎شه. این مهم نیست ... برو بگو ..."
میشکا از شجاعت پر شده بود و راه می‎رفت، صوت زنان سرش را به پشت انداخته بود. صورتش لاغر بود، و چشمانش حالتی زیرکانه و غیر کودکانه داشت، بینی‎اش نوک تیز و کمی خمیده بود.
"میخونه اینجاست! حتی دو میخونه! به کدومشون می‎خواهیم بریم؟"
"می‎ریم به ارزون‎تره. و اول در مغازه ... بیا!" و بعد از آنکه آن دو همه آنچه را که می‎خواستند در مغازه خریدند به میخانه ارزان قیمت داخل می‎شوند. میخانه پر از بخار و دود سیگار بود و بوی ترش و بی‎حس کننده‎ای می‎داد. در مه انبوه دود سیگار در کنار میزها درشکه‎رانان، ولگردان و سربازها نشسته بودند، از میان میزها گارسون‎هائی غیر قابل باور کثیف در حرکت بودند، همه فریاد می‎کشیدند، آواز می‎خواندند و دشنام می‎دادند. میشکا با نگاهی تیز در گوشه‎ای یک میز خالی می‎بیند، تردستانه و با مانور دادن به آن سمت می‎رود، سریع پالتویش را درمی‎آورد و وقتی کاجکا با انداختن نگاهی خجول به اطراف شروع به درآوردن پالتویش می‎کند او به سمت بوفه می‎دود.
میشکا می‎گوید "عمو جان، می‎تونم دو لیوان چای داشته باشم؟" و فوری با مشت بر روی بوفه می‎کوبد. "مایلی چای داشته باشی! بفرما! خودت بریز، و خودت هم آب جوش بیار ... اما مواظب باش که چیزی رو نشکنی! وگرنه من تو رو ..."
اما میشکا برای آوردن آبجوش با سرعت از آنجا رفته بود. او بعد از دو دقیقه با رفیق و همکارش محترمانه در پشت میز، با چهره جدی یک درشکه‎ران بعد از کاری شایسته، تکیه داده به صندلی نشسته بود و با تنباکوی دهقانی Machorka با دقت سیگاری می‎پیچید. کاجکا بخاطر رفتار میشکا در یک میخانه عمومی با تحسین به او نگاه می‎کرد. او اصلاً نتوانسته بود هنوز خود را به سرو صدای بلند و بی‎حس کننده آنجا عادت دهد و در خفا انتظار می‌‎کشید که کسی یقه آن آنها را بگیرد یا اینکه چیزی بدتر از آن اتفاق افتد. اما او نمی‎خواست هراس پنهانش را در برابر میشکا آشکار سازد و در حالیکه موی بور خود را با دست‎هایش صاف می‎کرد تلاش می‎ورزید خود را بی تکلف و آرام نشان دهد. این تلاش گونه‎های کثیفش را مرتب سرخ می‎ساخت و شرمسار چشمان آبیش را می‎بست. اما میشکا با دقت به کاجکا آموزش می‎داد، تلاش می‎کرد در لحن صدا و گفتارش ادای سینیخ Signej، مرد خانه که انسان بسیار جدی بود را دربیاورد، گرچه او یک الکلی بود و چند وقت پیش بخاطر دزدی سه ماه به زندان رفته بود.
"برای مثال وقتی گدائی می‎کنی ... اما طوریکه تو گدائی می‎کنی، رو راست بگم،  اصلاً به درد نمی‎خوره. <بددددید، چیزی به ما بددددید!> آیا این مطلب اصلیه؟ تو باید جلوی پای آدم‎ها باشی، کاری کنی که بترسن نکنه روی تو بیفتن ..."
کاجکا فروتنانه حرفش را تأیید می‎کند: "من این کار رو خواهم کرد ..."
میشکا برای رفیق و همکار خود سرش را تکان وزینی می‎دهد "حالا درست شد ... اینطور هم باید باشه ... مگه این آنفیسا چه کسی هست؟ اولاً یک الکلیه! و بعلاوه ..."
و میشکا صادقانه اظهار می‎کند که خاله آنفسیا بعلاوه چه می‎باشد. کاجکا سرش را برای تأیید کامل نامگذاری میشکا تکان می‎دهد.
"به حرفش گوش نده ... باید طور دیگه‎ای انجام داد. بهش بگو: <خاله عزیز، من دختر خوبی خواهم بود ... من به حرفتون گوش خواهم داد ...>، باید دور پوزه‎اش عسل بمالی. بعد هر کار که دلت می‎خواد انجام بده ... تو باید اینطوری رفتار کنی ..." میشکا سکوت می‎کند و موقرانه شکمش را می‎خاراند، همانطور که سینیخ همیشه وقتیکه صحبتش به پایان می‎رسید انجام می‎داد. با این کار نشان می‎داد که سوژه‎اش به پایان رسیده است.
میشکا سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: "حالا می‎خواهیم غذا بخوریم ..."
کاجکا که مدتی از دوختن نگاهش به نان و کالباس می‎گذشت تأیید کنان می‎گوید: "آره، شروع!"
سپس در وسط میخانه مرطوب و تاریک و بدبو که لامپ‎های دودزده‎اش نور کمی می‎دادند شروع به خوردن شام خود می‎کنند. در سر و صدای صحبت‎های همراه با ناسزا و آوازها. آن دو با احساس غذا می‎خوردند، با فهم و با ملاحظه، درست مانند آدم‎های خوش‎خوراک. و وقتی کاجکا از ریتم خارج می‎گشت، خیلی گرسنه یک قطعه بزرگ در دهان می‎گذاشت، و بخاطر این کار لپ‎هایش باد می‎کردند و چشم‎هایش بطرز مضحکی به جلو می‎زدند، میشکای هوشیار او را دست می‎انداخت: "نگاش کن، چه حمله‎ای به غذا کرده!"
این حرف باعث خجالت کاجکا می‎گشت، و تلاش می‎کرد، تقریبا طوری نزدیک به خفه شدن، لقمه خوشمزه را سریع بجود و قورت دهد.
این تمام داستان بود. حالا می‎توانم با خیال راحت اجازه دهم که این دو عید پاک‎شان را تا به آخر جشن بگیرند. حرفم را باور کنید، آنها حالا دیگر یخ نمی‎زنند! آنها در محل درستی هستند ... چرا باید من اجازه می‎دادم که آنها یخ بزنند ...؟ به نظر من اجازه یخ زدن کودکانی که این موقعیت را دارند تا معمولی و به طور طبیعی به هلاکت برسند بی‎نهایت ابلهانه است.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 5:24  توسط سعید از برلین  | 



احتمالاً من تنها مردی هستم که در این سال ارزان‎‌ترین هدیه عید پاک را خریده است. ارزان‌ترین هدیه عید پاک یک کمربند زنانه بود که فقط دو مارک Mark قیمت داشت.
یعنی: من اصلاً مطمئن نیستم که کمربند واقعاً زنانه باشد. در نهایت آن را در عید پاک به کسی هدیه ندادم. تنها چیز مسلم این است که من برای آن دو مارک پرداختم.
من این کمربند را در فروشگاهی در بخش خرازی یافتم، یعنی آنجائی که بندشلوار و بندجوراب به فروش می‎رسد. آنجا بر روی یک میز اشیاء فراوانی که مانند کمربند دیده می‎گشتند قرار داشت. هر کدام دارای یک متر طول و به پهنای یک دست و از جنس ململ نازک سیاه و سفیدی بودند که درخشندگی لطیفی داشتند و برای حال و هوای جشن عید پاک کاملاً مناسب به نظر می‎رسیدند.
بر روی میز تابلوئی با برچسب قیمت 2.00 قرار داده شده بود. دو مارک باید البته حرف مفتی باشد، حتماً نقطه مابین صفر و دو اضافی‎ست و این عدد باید دویست باشد و نه دو. اما وقتی من خانم فروشنده را متوجه این اشتباه می‎سازم او می‎گوید که رقم کاملاً صحیح نوشته شده است و اجناس دو مارک قیمت دارند.
سپس من یکی از آن کمربندها را خریدم. اولاً، زیرا این احساس که چیزی را به قیمت دو مارک خریدن مناسب با طبع زندگی‎ام بود. دوماً، چون در برابر چشمانم تصویر یک زن مو خرمائی زیبائی ظاهر گشت که من می‎شناسم و فکر کردم که شاید این کمربند باعث خوشحالی او شود، به شرطی که هرگز نفهمد قیمتش چند بوده است.
در کنار صندوق پرداخت پول پنج دقیقه طول کشید تا 9998 مارک بقیه پولم را که اسکناسی ده هزار مارکی بود پس بگیرم.
اما حالا مشکلی پیش می‎‌آید: هیچکس نمی‎توانست بگوید که این شیء چه می‎تواند باشد. یکی از آشنایان اعتقاد داشت که خانم‎ها چنین چیزی را زیر دامن می‎گذارند تا دامن بهتر بر بدن‎شان بنشیند. دیگری می‎گفت که آنرا روی یقه می‎اندازند؛ یا خانم‎ها آن را در زیر یقه پالتوی خز خود محکم می‎بندند.
کمد لباس خانم‎ها پر از اسرار پنهان است.
به این دلیل من هم بهتر دیدم که از هدیه کردن کمربندم به زن مو خرمائی زیبا صرفنظر کنم. شاید که این یک سینه‎بند باشد و او این کار را نوعی تلاش برای نزدیکی و تماس به حساب آورد.
من کمربند را به یاد اینکه در ایام عید پاک امسال هم این امکان وجود داشت که هدیه‎ای ارزان و قابل استفاده خریداری کنم نگه خواهم داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 2:39  توسط سعید از برلین  | 



در جنگل درخت کاج ظریف و کوچکی قرار داشت. او دارای محل خوبی بود؛ آفتاب می‎توانست بر او بتابد، هوا به اندازه کافی آنجا وجود داشت و در اطرافش رفقای بسیار بزرگ‎تری در حال رشد کردن بودند، هم درختان نراد و هم درختان کاج. درخت کوچک کاج اما با شوق سرشاری آرزوی بزرگ شدن می‎کرد! او آفتاب گرم و هوای تازه را نادیده می‎گرفت، او به بچه‎های روستائی وقتی برای جمع‎آوری توت فرنگی و تمشک از خانه‎هایشان خارج می‎گشتند و به آن اطراف می‎آمدند و صحبت می‎کردند توجه نمی‎کرد. آنها اغلب با زنبیلی کاملاً پر می‎آمدند، سپس در کنار درخت کاج کوچک می‎نشستند و می‎گفتند: "این درخت چه کوچک و ناز است!". درخت اما اصلاً از شنیدن این حرف خوشش نمی‎آمد.
سال بعد او بطور چشمگیری بزرگ‎تر شده بود و در سال سوم باز هم یک قطعه بزرگ‎تر از سال قبل.
درخت کوچک آه کشان آرزو می‎کرد: "کاش من هم مانند بقیه درخت‎ها بزرگ بودم! بعد می‎توانستم شاخه‎هایم را تا فاصله دور بگسترانم و با نوک سرم به جهان پهناور نگاه کنم! پرندگان می‎توانستند در میان شاخه‎هایم لانه بسازند و هنگام وزیدن باد می‎توانستم مانند بقیه درخت‎ها بزرگ منشانه سر خم کنم!"
او از آفتاب، از پرندگان و ابرهای سرخ فامی که صبح‎ها و شب‎ها بر بالای سرش در حرکت بودند هیچ لذتی نمی‎برد.
و وقتی زمستان فرا می‎رسید و برف در آن اطراف سفید و درخشان بر زمین می‎نشست، اغلب خرگوشی می‎آمد و از روی درخت کوچک می‎پرید و می‎گذشت ــ آخ که چقدر این کار باعث عصبانیت او می‎گشت ــ اما دو زمستان گذشتند و در سومین زمستان درخت کوچک آنقدر بزرگ شده بود که خرگوش باید با دور زدن او از آنجا می‎گذشت. آه! رشد کردن، رشد کردن، بزرگ و پیر گشتن: درخت فکر می‎کرد که این تنها چیز زیبا در جهان است.
در پائیز همیشه هیزم‎شکن‎ها می‎آمدند و بزرگ‎ترین درخت‎ها را قطع می‎کردند؛ این کار هر ساله انجام می‎گرفت، و درخت کاج جوان که حالا کاملاً خوب رشد کرده بود از این کار به خود می‎لرزید، زیرا درخت‎های بزرگ و باشکوه با ترق و تروق و غوغا بر زمین می‎افتادند، بعد شاخه‎هایشان را جدا می‎ساختند، و درخت‎ها کاملاً لخت، دراز و نازک دیده می‎گشتند و دیگر اصلاً قابل شناخته شدن نبودند. اما بعد بر روی گاری قرارشان می‎دادند و توسط اسب‎ها از آنجا و از جنگل به بیرون برده می‎شدند.
کجا برده می‎شدند؟ قرار بود با آنها چه کنند؟
در بهار، وقتی چلچله‎ها و لک‎لک‎ها می‎آمدند درخت از آنها می‎پرسید: "آیا نمی‎دانید که درخت‎ها به کجا برده شده‎اند؟ آیا با آن‎ها مواجه نشدید؟"
چلچله‎ها چیزی نمی‎دانستند؛ اما نگاه لک‎لک‎ها متفکرانه دیده می‎شد، سرشان را تکانی می‎دادند و می‎گفتند: "بله، فکر می‎کنیم وقتی از مصر پرواز می‎کردیم کشتی‎های زیاد تازه‎ای دیده باشیم؛ در کشتی‎ها دکل‎های چوبی بزرگی بودند؛ می‎توان فکر کرد که درخت‎ها آن دکل‎ها بودند؛ آنها بوی کاج می‎دادند؛ بله! چه جلوه‎ای، چه شکوهی!"
"آه، کاش من هم به اندازه کافی بزرگ بودم تا بتوانم بر روی دریا برانم! اصلاً این دریا چگونه است و چطور به نظر می‎آید؟"
لک‎لک‎ها پاسخ می‎دادند: "بله، توضیح دادنش طولانی‎ست" و با این حرف پرواز می‎کردند و از آنجا می‎رفتند.
پرتوهای آفتاب به او می‎گفتند: "از جوانیت لذت ببر! از رشد نو به نو در جوانیت لذت ببر."
و باد درخت را می‎بوسید و اشگ شبنم بر رویش می‎ریخت؛ اما درخت کاج اینها را درک نمی‎کرد.
هنگام نزدیک گشتن عید پاک درختان کاملاً جوانی قطع می‎گشتند که اغلب حتی به بزرگی و همسالی این درخت کاج نبودند که آسایش نداشت و همیشه می‎خواست از آنجا برود. هیچگاه شاخه‎های این درختان جوان را که اتفاقاً از زیباترین‎ها بودند جدا نمی‎ساختند؛ آنها را درون گاری قرار می‎دادند و توسط اسب‎ها از آنجا و از جنگل برده می‎بردند.
درخت کاج می‎پرسید:"آنها به کجا باید بروند؟ آنها بزرگ‎تر از من نیستند، بر عکس یکی از آنها خیلی کوچک‎تر از من بود! چرا شاخه‎هایشان را جدا نکردند؟ آنها را با خود به کجا می‎برند؟"
گنجشک‎ها جیک جیک کنان می‎گفتند: "ما این را می‎دانیم! ما این را می‎دانیم! در شهر از پشت پنجره دیده‎ایم! ما می‎دانیم آنها به کجا برده می‎شوند! اوه، آنها به بزرگ‎ترین شکوه و جلالی که بشود فکرش را کرد دست پیدا می‎کنند! ما از پشت پنجره دیده‎ایم که آنها در وسط اتاقی گرم قرار داده می‎شوند و سپس با زیباترین چیزها: سیب‎های طلائی، شیرینی، اسباب‎بازی و صدها شمع نورانی تزئین می‎گردند."
درخت کاج در حالیکه تمام شاخه‎هایش از هیجان می‎لرزیدند می‎پرسید: "و بعد ــ؟ و بعد؟ بعد چه اتفاق می‎افتد؟"
"بله، بیشتر از این ما چیزی ندیدم! غیر قابل مقایسه است." ــ
درخت کاج با شادی می‎گوید: "آیا احتمالاً سرنوشت من هم طی کردن این مسیر نورانی‎ست؟ این خیلی بهتر از بر روی دریا بودن است! چقدر بخاطر آرزویم در رنجم! کاش عید پاک فرا می‎رسید! حالا من دیگر رشد کرده و مانند بقیه که سال پیش از اینجا برده شدند بزرگ شده‎ام! ــ اوه، کاش مرا اول روی گاری بگذارند! تا اول از همه در اتاق گرم پر شکوه و جلال باشم! و بعد ــ؟ بله، بعد چیز بهتری پیش می‎آید، چیز خیلی زیباتری، پس به چه خاطر باید ما را اینطور تزئین کنند؟ باید حتماً چیز بزرگ‎تری، چیز با شکوه‎تری پیش بیاید ــ! اما چه چیزی؟ اوه، چه رنجی می‎برم! من خیلی مشتاقم، خودم هم نمی‎دانم که چه احساسی دارم!"
هوا و نور آفتاب به او می‎گفتند: "از ما لذت ببر! از جوانیت در هوای آزاد لذت ببر!"
اما او ابداً لذت نمی‎برد و رشد می‎کرد و رشد می‎کرد؛ زمستان و تابستان سبز سیر او آنجا ایستاده بود؛ مردمی که او را می‎دیدند می‎گفتند: "این درخت زیبائی‎ست!". و او برای عید پاک از همه زودتر قطع گشت. تبر ضربه عمیقی به او می‎زند؛ درخت با کشیدن آهی بر زمین می‎افتد؛ او دردی را احساس می‎کند، یک بی هوشی؛ او نمی‎توانست حتی دیگر به خوشبختی فکر کند، او از اینکه باید از وطنش، از محلی که او قد کشیده بود جدا شود غمگین بود؛ او می‎دانست که دیگر هرگز رفقای عزیز قدیمی و خوب، بوته‎های کوچک و گل‎های اطرافش را نخواهد دید، بله شاید نتواند حتی پرندگان را هم ببیند. عزیمت اصلاً لذتبخش نبود.
درخت دوباره هنگامی به خود می‎آید که همراه بقیه درخت‎ها در حیاطی چیده شده بود و او صدای مردی را می‎شنود که می‎گفت: "آن درخت خیلی با شکوه است و ما فقط آن را می‎خواهیم!"
حالا دو خدمتکار می‎آیند و درخت کاج را به سالن بزرگ و زیبائی حمل می‎کنند. دور تا دور سالن بر دیوارها تابلوهای نقاشی آویزان بود، و در کنار شومینه سکوی چینی بزرگی قرار داشت که رویش شیری نشسته بود؛ در آنجا صندلی‎های گهواره‎ای وجود داشتند، مبل‎های ابریشمی، میزهای بزرگ پر از کتاب‎های مصور و اسباب‎بازی به قیمت صد بار صد تالر Thaler ــ البته این را کودکان می‎گفتند. و درخت کاج را در ظرف بزرگی پر شده از شن قرار می‎دهند؛ اما هیچکس نمی‎توانست آن ظرف را ببیند، زیرا چیزهائی سبز رنگ به آن آویزان می‎کنند و روی فرش بزرگ رنگینی قرار می‎دهند، اوه، درخت از هیجان چه می‎لرزید! حالا چه اتفاقی خواهد افتاد؟ هم خدمتکارها و هم دوشیزه او را تزئین می‎کنند. بر شاخه‎هایش تورهای کوچکی ساخته شده از کاغذهای رنگی آویزان می‎کنند؛ هر تور با آبنبات پر شده بود؛ سیب‎های طلائی و گردو انگار که از شاخه‎ها رشد کرده باشند رو به پائین آویزان بودند، و بیش از صد شمع کوچک سبز و سرخ، سفید رنگ به شاخه‎ها محکم وصل می‎شوند. عروسک‎هائی که واقعاً مانند انسان‎ها دیده می‎گشتند ــ درخت تا حال چنین عروسک‎هائی ندیده بود ــ در بین شاخه‎های سبز رنگ درخت معلق بودند و بر نوک آن یک ستاره طلائی رنگ محکم بسته بودند؛ این باشکوه بود، فوق‎العاده باشکوه.
همه می‎گویند: "امشب، امشب درخت خواهد درخشید!"
درخت فکر کرد: "اوه! کاش حالا شب بود! و شمع‎ها را روشن می‎کردند! و بعد چه پیش خواهد آمد؟ آیا درخت‎ها از جنگل برای دیدن من خواهند آمد؟ آیا گنجشک‎ها از پشت پنجره‎ها نگاه خواهند کرد؟ آیا من ریشه خواهم دواند و تابستان و زمستان تزئین گشته در اینجا خواهم ایستاد؟"
بله، او حدس بدی نمی‎زد! اما بخاطر اشتیاق فراوان منظماً پوست درد داشت، و پوست درد برای یک درخت همانقدر بد است که برای ما سر درد خوشایند نیست.
حالا شمع‎ها را روشن می‎کنند. چه درخششی! چه شکوهی! درخت با تمام شاخه‎هایش چنان می‎لرزید که یکی از شمع‎های سبز رنگ به زمین می‎افتد.
دوشیزه فریاد می‎کشد "خدا به ما رحم کند!" و شمع را با عجله خاموش می‎کند.
حالا درخت حتی اجازه لرزیدن هم نداشت. آه، این به طور وحشتناکی عذاب‎آور بود! او می‎ترسید یکی از زیورآلاتش را گم کند؛ او بخاطر آن درخشندگی کاملاً از خود بی‎خود شده بود. ــ و حالا هر دو درب سالن گشوده می‎گردند ــ و تعداد زیادی کودک به داخل هجوم می‎آورند، طوریکه انگار می‎خواهند درخت را به زمین اندازند؛ بزرگسالان به آرامی به دنبال آنها داخل می‎گردند. کوچک‎ترها کاملاً آرام و بی صدا ایستاده بودند ــ اما فقط برای یک لحظه و سپس دوباره با صدای بلند فریاد شوق می‎کشند، آنها به دور درخت می‎رقصیدند و هدایا یکی پس از دیگری از درخت جدا می‎گشت.
درخت فکر می‎کند: "این بچه‎ها چه کار می‎کنند؟ قرار است چه اتفاقی بیفتد؟" و شمع‎ها در نزدیکی شاخه‎ها تا ته می‎سوزند و خاموش می‎گردند. سپس بچه‎ها اجازه یافتند درخت را غارت کنند. آه، آنها طوری به او هجوم می‎آورند که شاخه‎هایش به سر و صدا می‎افتند؛ و اگر ظرف از شن پر نبود و ستاره به سقف بسته نشده بود حتماً او به زمین می‎افتاد.
بچه‎ها با اسباب‎بازی‎های مجلل خود در اطراف سالن می‎رقصیدند. بجز ندیمه پیر بچه‎ها که جلو آمد تا ببیند آیا انجیر یا سیبی بر درخت باقی نمانده باشد و در بین شاخه‎هایش نگاهی انداخت دیگر هیچکس به او نگاه نمی‎کرد.
بچه‎ها فریاد می‎کشیدند "یک قصه! یک قصه!" و با خود مرد کوچک چاقی را به سمت درخت می‎کشیدند؛ و مرد در زیر درخت می‎نشیند و می‎گوید: "اینجا جای سبزی‎ست و درخت هم می‎تواند با گوش کردن از آن سود ببرد! اما من فقط یک قصه تعریف می‎کنم. آیا می‎خواهید براتون از ایوده آوده Ivede-Avede تعریف کنم یا از کلومپه دومپه Klumpe-Dumpe که از پله‎ها به پائین افتاد و با این وجود افتخار گرفتن شاهزاده خانم را بدست آورد؟"
عده‎ای فریاد می‎کشیدند "ایوده آوده" و بقیه فریاد می‎‌کشیدند "کلومپه دومپه"؛ چه داد و فریادی! فقط درخت کاج کاملاً ساکت بود و فکر می‎کرد: "من اصلاً متوجه نمی‎شوم، آیا من کاری نباید بکنم؟" او هم آنجا بود و هر کاری که می‎توانست انجام داده بود.
و مرد قصه کلومپه دومپه که از پله‎ها افتاده بود و با این حال به همسری شاهزاده خانم مفتخر گشت را تعریف می‎کند. و بچه‎ها کف می‎زدند و فریاد می‎کشیدند: "تعریف کن! تعریف کن! " آنها می‎خواستند قصه ایوده آوده را هم بشنوند، اما مرد فقط قصه کلومپه دومپه را برایشان تعریف می‎کند. درخت کاج کاملاً خاموش و متفکرانه ایستاده بود: هرگز گنجشک‎ها چنین داستانی تعریف نکرده بودند. درخت کاج با خود می‎اندیشد: "کلومپه دومپه از پله‎ها پائین می‎افتد و با این وجود شاهزاده خانم را به دست می‎آورد! بله، بله، در جهان از این اتفاق‎ها می‎افتد!" و باور کرده بود که قصه حقیقت دارد، زیرا مردی که آن را تعریف می‎کرد مهربان بود. "بله، بله، که می‎داند! شاید من هم از پله‎ها پائین بیفتم و یک شاهزاده خانم به دست آورم." و او از اینکه روز بعد دوباره با چراغ‎ها و اسباب‎بازی‎ها، طلا و میوه‎ها تزئین خواهد گشت خوشحال بود.
او فکر کرد "فردا از هیجان تکان خواهم خورد! من می‎خواهم از تمام شکوهم لذت ببرم. فردا دوباره قصه کلومپه دومپه و شاید هم قصه ایوده آوده را گوش خواهم کرد." و درخت تمام شب را ساکت و متفکر ایستاد.
صبح روز بعد خدمتکاران و دختر داخل می‎شوند.
درخت فکر می‎کند "حالا دوباره تزئین شدن از نو آغاز می‎شود!" اما آنها او را از سالن بیرون می‎کشند، از پله‎ها پائین می‎برند و در زیرزمین در گوشه تاریکی قرار می‎دهند، جائیکه نور روز به آنجا نمی‎تابید. درخت فکر می‎کند: "این چه معنی می‎دهد؟ من باید اینجا چه کار کنم؟ من چه چیزی احتمالاً در اینجا خواهم شنید؟" و او خود را به دیوار تکیه می‎دهد و فکر می‎کند و فکر می‎کند. ــ ــ و او به اندازه کافی وقت برای فکر کردن داشت؛ زیرا روزها و شب‎های زیادی گذشتند و کسی به آنجا نرفت؛ و عاقبت کسی فقط برای قرار دادن چند جعبه بزرگ در آن گوشه به آنجا می‎آید. حالا درخت کاملاً از دید مخفی در زیرزمین ایستاده بود؛ آدم باید می‎‏توانست باور کند که او را کاملاً فراموش کرده باشند.
درخت فکر می‎کند: "حالا در بیرون زمستان است! زمین سفت و با برف پوشیده شده و آدم‎ها نمی‎توانند مرا بکارند! به این خاطر باید حتماً تا بهار اینجا در امان بمانم! چه فکر خوبی کرده‎اند! انسان‎ها چه خوب هستند! ــ کاش فقط اینجا انقدر تاریک و این چنین وحشتناک خلوت نبود! ــ حتی از یک خرگوش کوچک هم خبری نیست! ــ در جنگل وقتی برف می‎بارید خرگوش کوچک چه بامزه از آنجا می‎گذشت؛ بله، حتی زمانی که برای رد شدن از روی من می‎پرید؛ اما آن زمان من نمی‎توانستم این کارش را تحمل کنم. اینجا بطور وحشتناکی خلوت است.
در این وقت موش کوچکی "پیپ، پیپی!" می‎گوید و به جلو می‎جهد؛ و سپس یک موش کوچک‎تر می‎آید. آنها درخت کاج را بو می‎کشند و بعد از شاخه‎هایش بالا می‎روند.
موش‎های کوچک می‎گویند: "در بیرون سرمای مخوفی‎ست! اما اینجا جای خوبی‎ست! مگه نه، درخت کاج پیر؟"
درخت کاج می‎گوید: "من اصلاً پیر نیستم! درخت‎های زیاد دیگری هستند که از من پیرترند!"
موش‎ها با کنجکاوی فراوانی می‎پرسند: "از کجا می‎آئی؟ و چه می‎دانی؟ برای ما از زیباترین جاهای زمین تعریف کن! آیا تو آنجا بودی؟ آیا در انبار غذا بودی، جائیکه پنیرها روی چوب‎ها قرار دارند و کالباس در زیر سقف آویزان است، جائیکه می‎شود بر روی روغن رقصید، لاغر داخل آنجا شد و چاق از آنجا بیرون آمد؟"
درخت می‎گوید: "چنین جائی را نمی‎شناسم، اما جنگل را می‎شناسم، جائیکه آفتاب می‎درخشد و پرنده‎ها می‎خوانند!" و بعد همه چیز از جوانی خود تعریف می‎کند، و موش‎ها قبلاً چنین چیزهائی نشنیده بودند و آنها گوش سپردند و گفتند: "تو چقدر زیاد دیده‎ای! تو چه خوشبخت بوده‎ای!"
درخت می‎گوید "من؟" و به آنچه که خود تعریف کرده بود فکر می‎کند و می‎گوید: "بله، واقعاً زمان‎های لذت‎بخشی بودند!" ــ اما بعد او از شب عید پاک و از وقتی که با شیرینی‎ها و شمع‎ها تزئین شده بود تعریف می‎کند.
موش‎های کوچک می‎گویند: "اوه! تو درخت کاج پیر چه خوشبخت بوده‎ای!"
درخت می‎گوید: "من اصلاً پیر نیستم! من تازه در این زمستان از جنگل به اینجا آمده‎ام! من فقط در رشد کردن متوقف شده‎ام."
موش‎های کوچک می‎گویند: "تو چه قشنگ تعریف می‎کنی!" و در شب بعد با چهار موش کوچک دیگر می‎آیند تا آنها هم به صحبت‎های درخت گوش بدهند، و هرچه درخت بیشتر تعریف می‎کرد، به همان نسبت هم خودش بیشتر همه چیز را شفاف‎تر به خاطر می‎آورد و با خود می‎اندیشید: "آن وقت‎ها زمان‎های کاملاً لذت‎بخشی بودند! اما آن زمان‎ها می‎توانند بازگردند؛ کلومپه دومپه از پله‎ها به پائین افتاد و با این وجود شاهزاده خانم را بدست آورد؛ شاید من هم بتوانم یک شاهزاده خانم بدست آورم!" و به درخت نراد کوچک و ظریف می‎اندیشید که در جنگل رشد می‎کرد؛ او برای درخت کاج یک شاهزاده خانم زیبای واقعی بود.
موش‎های کوچک می‎پرسند: "کلومپه دومپه" که است؟". و سپس درخت کاج تمام قصه را تعریف می‎کند؛ او می‎توانست هر کلمه را به یاد آورد، و موش‎های کوچک نزدیک بود از هیجان تا نوک درخت بجهند. در شب بعد موش‎های بیشتری می‎آیند و در روز یکشنبه حتی دو موش صحرائی هم می‎آیند؛ اما آنها معتقد بودند که قصه قشنگ نیست، و این حرف آنها موش‎های کوچک را به شک می‎اندازد، زیرا حالا آنها هم این قصه را چندان با ارزش نمی‎دانستند.
موش‎های صحرائی می‎پرسند: "آیا فقط همین یک قصه را می‎دانید؟"
درخت می‎گوید: "فقط همین یک قصه را! من آن را در خوشبخت‎ترین شب زندگیم شنیده‎ام؛ آن زمان فکر نمی‎کردم که من چه خوشبخت بوده‎ام."
"این داستان واقعاً رقت‎انگیزی‎ست! آیا قصه‎هائی از چربی یا روغن نمی‎دانید؟ قصه‎هائی از انبار غذا؟"
درخت می‎‏گوید: "نه!"
موش‎های صحرائی جواب می‎دهند "بنابراین از شما برای قصه‎تان تشکر می‎کنیم!" و به پیش بقیه موش‎های صحرائی بازمی‎گردند.
عاقیت موش‎های کوچک هم می‎روند و درخت در این وقت آه می‎کشد و می‎گوید: "وقتی این موش‎های کوچک متحرک دور تا دور من نشسته بودند و به تعریف کردنم گوش می‎دادند خیلی قشنگ بود! حالا این هم به پایان رسید! ــ اما من به لذت بردن از زمانیکه دوباره مرا بیرون ببرند فکر خواهم کرد!"
اما چه زمانی اتفاق می‎افتد؟ ــ بله، این در صبح یک روز اتفاق می‎افتد، آدم‎هائی می‎آیند و مشغول خالی کردن زیرزمین می‎شوند؛ جعبه‎ها برده می‎شوند، درخت به جلو کشیده می‎شود؛ البته آنها پس از لحظه‎ای او را تا اندازه‎ای خشن دوباره بر روی زمین پرتاب می‎کنند، اما یک خدمتکار او را فوری به طرف پله‎ها، به جائیکه روز روشن ساخته بود می‎کشد.
درخت فکر می‎کند: "حالا زندگی دوباره آغاز می‎گردد! او هوای تازه را و اولین اشعه‎های آفتاب را حس می‎کند ــ و حالا او بیرون از انبار و در حیاط بود. همه چیز خیلی سریع انجام گشت. آنجا در اطراف حیاط برای دیدن آنقدر چیزهای فراوانی قرار داشتند که درخت به کلی فراموش کرده بود به خودش نگاه کند. حیاط به یک باغ منتهی می‎گشت که همه چیز در آن شکوفا شده بود؛ گل‎های رز سرخ کاملاً تازه و عطر افشان بر روی حصار آویزان بودند، درختان زیرفون گل داده و پرستوها در آنجا می‎پریدند و می‎گفتند: "شوهرم آمده است!" اما منظورشان درخت کاج نبود.
درخت با خوشحالی به خود می‎گوید "حالا زندگی خواهم کرد" و ساقه‎هایش را می‎گستراند: اما افسوس، آنها همه خشکیده و زرد بودند؛ و او میان علف‎های هرزه و گزنه دراز می‎کشد و ستاره ساخته شده از کاغذ طلائی هنوز به نوک سرش وصل بود و در نور آفتاب می‎درخشید.
در حیاط تعدادی از بچه‎های سرحالی که در شب عید پاک به دور درخت رقصیده و از بودن او خوشحال بودند بازی می‎کردند. یکی از آنها به سمتش می‎دود و ستاره طلائی را از سرش می‎کند.
کودک به خود می‎گوید "ببینم هنوز چه چیزی زیر این درخت کاج زشت پیر قرار دارد!" و قدم بر روی شاخه‎های درخت می‎گذارد، طوریکه آنها زیر چکمه او به صدا می‎افتند. و درخت به تمام گل‎های زیبا و طراوت باغ می‎نگرد؛ سپس به خودش نگاهی می‎اندازد و آرزو می‎کند که کاش در همان گوشه تاریک زیر زمین می‎ماند و به جوانی‎اش در جنگل، به شب بامزه عید پاک و به موش‎های کوچک که چنان شاداب قصه کلومپه دومپه را گوش می‎دادند فکر می‎کند.
درخت پیر می‎گوید: "گذشت! گذشت! کاش وقتی که می‎توانستم لذت می‎بردم! گذشت! گذشت!"
و خدمتکار می‎آید و درخت را در قطعات کوچک می‎برد؛ به اندازه‎ای که می‎توانست یک کیسه را کاملاً پر کند؛ چوب‎ها در زیر کتری آبجوش سو سو می‎زدند؛ و او آه عمیقی می‎کشید و هر آه او صدائی شبیه به شلیک کوچکی می‎دادند؛ به این خاطر بچه‎هائی که آنجا بازی می‎کردند به آن سمت می‎دوند و در کنار آتش می‎نشینند، به آتش چشم می‎دوزند و داد می‎زنند: "پیف! پیف!" اما درخت با صدای هر انفجاری که یک آه عمیق بود به روز تابستانی در جنگل فکر می‎کرد، یا به یک شب زمستانی وقتیکه ستاره‎ها سو سو می‎زدند؛ او به شب عید پاک فکر می‎کرد و به کلومپه دومپه، به تنها قصه‎ای که شنیده بود و می‎توانست آن را تعریف کند، و بعد درخت می‎سوزد و خاکستر می‎گردد.
بچه‎ها در باغ بازی می‎کردند و کوچک‎ترین‎شان ستاره طلائی را که درخت در خوشبخت‎ترین شب زندگیش حمل کرد به سینه‎ زده بود، و حالا عید پاک و درخت هر دو به پایان رسیدند، و همچنین این قصه؛ گذشت، گذشت ــ و تمام قصه‎ها دارای چنین سرنوشتی‎اند!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 4:0  توسط سعید از برلین  | 



بعضی‎ها سگ را نجس می‎دانند و سگ آنها را ابله!

***
بعضی‎ها خر را نفهم می‎انگارند و خر آنها را ملانصرالدین!

***
بعضی‎ها میمون را زشت می‎پندارند و میمون آنها را مضحک!

***
آنقدر ساده بود که تصور می‎کرد <کلک زدن> یکی از فنون کشتی گیری‎ست!

***
چون تمام شاهان جهان بی زهدان بودند بنابراین واژه <شاه‎زاده> هیچگاه زاده نگشت!

*** 
اگر خدا خر را کمی بهتر می‎شناخت به جای ندادن شاخ به او زبان آدمیزاد می‎بخشید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 2:50  توسط سعید از برلین  | 



مردان سالخورده ــ
وقتی آدم با مرد سالخورده‎ای در خیابان روبرو می‎شود، با ریش بلند فرفری یا ریش کوتاه کرده یا کاملاً بی ریش که مانند درختی پر از جلبک و قارچ دیده می‎گردد، یا به یک مزرعه ناهموار چاودار و یا شبیه زمین بایریست که بر رویش دیگر هیچ چیز رشد نمی‎کند سپس آدم برای گذشتن از کنار او بی اراده قوسی می‎زند. آدم با دیدن چشمان او که غرق در افکار خودند یا بی تفاوت به جلو و یا خصمانه به اطراف می‎نگرند به خود می‎گوید: "آنجا چیزی می‎آید که نیت خیری برای هیچکس ندارد. چیزی سرد که با دست زدن به آن آدم یخ می‎زند و چیزی سخت که وقتی آدم بیش از حد به آن نزدیک شود لباسش را پاره می‎کند."
زیرا ما انسان‎ها اینچنینیم. گرچه همه خودخواه اما غیر ارادی از همنوعان دیگر تقاضای مشارکت داریم، و اگر هم نه یک مشارکت واقعی، پس لااقل مشارکتی ظاهری، صمیمیت. اما از کسی که فقدان این دو را به طور شفاف در برابرش نگاه دارد خوشمان نمی‎آید و خود را از سر راهش کنار می‎کشیم.
مردان سالخورده بیچاره ــ
آیا در باره شما اشتباه می‎کنند؟ اگر آدم فقط ظاهرتان را تماشا کند، قطعاً نه. اگر آدم به خودش این زحمت را بدهد و به درونتان نگاه کند، شاید.
اما چه کسی وقت دارد و به خود این زحمت را می‎دهد که به درون همنوعانش نگاه کند؟ ــ
آیا کسی وقتی یک چنین مرد سالخورده‎ای از کنارش بگذرد به خود می‎گوید که باری سنگین از سال‎های یک عمر از کنارش می‎گذرد، باری که به سختی بر گرده نشسته است و به سر برای گفتن "صبح بخیر" به شخص جوانی اجازه بالا بردن نمی‎دهد؟ که آنجا یک دریا از خاطره و زمان گذشته از کنارش به سرعت می‎گذرد، دریائی چنان عمیق و پهناور که چشم‎ها دیگر قادر به بیرون آمدن از آن نیستند تا به زمان حال آنچه را بدهند که به زمان حال تعلق دارد! آیا کسی که هنوز در خودش شعله زندگی روشن و شوخ می‎سوزد، وقتی چراغ کوچکی از کنارش می‎گذرانند به خود می‎گوید که این چراغ به آخر فتیله خود رسیده است و اگر بخواهد هنوز به کسی نور دهد یا گرما بخشد باید در روشنائی دادن صرفه‎جوئی کند؟ و چه کسی خواهد پرسید که آیا چنین شخصی وجود دارد که برایش بیرزد در آن ساختمان پوسیده و قدیمی با مشارکت و حرارت و عشق کاملی یک اجاق بنا کند؟ ــ
برلین بزرگ است، ساکنان زیادی دارد و تعداد زیادی از مردان پیر سالخورده‎ای که توصیف‎شان رفت در میان آنها وجود دارد.
آدم همه جا آنها را می‎بیند، بیشتر اما در خیابان‎های دورافتاده و ساکت‎تر، تا در خیابان‎های کاملاً بزرگی که مانند رگ‎هائی در میان شهر کشیده شده‎اند، خیابان‎هائی که در آنها ترامواها در حرکتند و عبور از هر خیابانی جسارت می‎طلبد و آدم بدون راهنما نباید این کار را انجام دهد.
اما از آنجا که آدم در خیابان‎های خلوت نسبت به خیابان‎های پر رفت و آمد آسان‎تر می‎تواند تک تک رهگذران را رویت کند بنابراین اگر چنین خیابان‎هائی را اغلب بپیماید بنابراین شخصیت آن رهگذر را هم بیشتر درک می‎کند و راحت‎تر بخاطر می‎سپارد، به این ترتیب قابل توضیح است که مردم ــ حالا چند سال از آن زمان می‎گذرد ــ آنجا در غرب برلین کم کم متوجه دو مرد سالخورده می‎شوند که تقریباً هر روزه، و تقریباً همیشه سر ساعت مشخصی در خیابان ساکت به قدم‎زدن می‎پرداختند.
این دو با هم به قدم زدن نمی‎پرداختند، بلکه همیشه به تنهائی و بد خلق می‎رفتند، در زمستان با یک پالتوی ضخیم دگمه بسته شده که آنها را کمی شبیه به یک موش کور به چشم می‎رساند، و در تابستان وقتی هوا گرم بود اغلب با یک کلاه در دست، و آدم می‎توانست موهای خاکستری کوتاه اصلاح شده آن دو را ببیند.
اما توسط درشکه‎رانانی که در گوشه آن خیابان مورد بحث ایستگاه خود را داشتند، توسط پسران و دخترانی که بازی کنان در خیابان پرسه می‎زدند، و توسط صاحبان مغازه‎هائی که یکی از آن دو مرد سالخورده هر روزه از کنار مغازه‎شان می‎گذشت مشهور شده بود که در چند خیابان پائین‎تر مرد سالخورده دیگری درست شبیه به این پیرمرد تقریباً هر روزه و در همان ساعت مانند این یکی به تنهائی به قدم‎زدن می‎پردازد.
و مردم پس از پی بردن به این موضوع چیز تازه دیگری هم کشف می‎کنند. این دو مرد سالخورده با هم برادر بودند، یکی یک سرهنگ بود، دیگری یک مشاور و هر دو از مدت‎ها پیش بازنشسته.
دو برادری که هرگز با هم به شراب و آبجو نوشی نمی‎رفتند ــ چه چیزی بجز این نتیجه‎گیری باقی می‎ماند: که این دو مرد سالخورده نمی‎توانستند همدیگر را تحمل کنند. که آن دو برادر با هم دشمنی داشتند. اما حالا چیز عجیب‎تری پیش می‎آید: نتیجه‎گیری‎ای که چنین بدیهی به نظر می‎رسید اشتباه بود.
روزگاری ــ البته مدت‎هاست که از آن زمان می‎گذرد ــ این دو مرد سالخورده آن چیزی بودند که همه انسان‎ها زمانی بوده‎اند، پسربچه؛ پسران پدر و مادرشان، پسرانی که در خانه پدر و مادرشان با هم رشد کرده‎اند.
مشاور پنج دقیقه بزرگ‎تر از سرهنگ: آنها دوقلو بودند.
آنها با هم به مدرسه می‎رفتند، همیشه در یک کلاس. آن دو رفوزه نشده و دارای استعداد خاصی هم نبودند. دو انسان متوسطی که طریق متوسط زندگانی برایشان مانند مسیری مستقیم و ضخیم از قبل مشخص شده بود.
و چنین هم اتفاق می‎افتد:
پس از به پایان رساندن مدرسه آنکه دیرتر مشاور گشت به دانشگاه می‎رود و آن دیگری سرباز می‎شود. این اولین جدائی آن دو بود. در این زمان هر دو چیزی کشف می‎کنند که همزمان اولین تجربه آنها بود، یک تجربه که در تمام عمرشان از یاد نبردند: آنها احساس کردند که جدائی از هم بطور وحشتناکی برایشان سخت شده است. و از این تجربه متوجه چیزی می‎شوند که تا حال شاید اصلاً هنوز نمی‎دانستند یا مبذول داشتن توجه خاصی به آن را بی ارزش می‎پنداشتند: آنها درمی‎یابند که همدیگر را مهربانانه دوست می‎داشته‎اند.
اینطور نبود که آنها هنگام خداحافی به گردن هم آویزان گشته و یا چیز مخصوصی به یکدیگر گفته باشند، برعکس، آنها کاملاً ساکت ایستاده بودند، حتی به همدیگر هم یک بار نگاه نکردند، بلکه انگار که تقریباً خجالت می‎کشند فقط به زمین خیره شده بودند. آن زمان پدر و مادرشان گفتند: "اینها جوان‎هائی هستند که نمی‎توانند هنوز صحبت کنند." اما آنها این کار را دیرتر هم نیاموختند، همیشه انسان‎هائی باقی ماندند که قادر نبودند به یکدیگر بگویند: "من تو را دوست دارم"، انسان‎هائی که قلب‎شان از عشق فریاد می‎کشید و دهان‎شان لال بود و همیشه لال هم ماند. انسان‎هائی در زیر فشار یک بار. وقتی آن دو مجبور به جدا شدن از هم گشتند به همدیگر دست دادند. سپس برادر پنج دقیقه بزرگ‎تر بر شانه آن دیگری می‎زند. و به این ترتیب آنها از هم خداحافظی می‎کنند. اما هنگام رفتن برادری که پنج دقیقه جوان‎تر بود شروع به گریه کردن می‎کند. برادر بزرگ‎‏تر صدای گریه او را می‎شنود اما چون نمی‎توانست کمکی کند بنابراین بازنمی‎گردد و به رفتن ادامه می‎دهد. اما بعد وقتی او از کنار رودخانه می‎گذشت برای لحظه کوتاهی این فکر به سرش افتاد که شاید باید خود را به رودخانه پرتاب کند. او نمی‎توانست گریه کند، اما قلبش که قوی‎تر از قلب برادرش بود در همان لحظه می‎شکند.
به این نحو آنها از هم جدا می‎گردند و از همدیگر دور می‎مانند، یکی در یک سوی کشور و دیگری در آنسوی دیگرش. در سراسر زندگی، در سراسر زندگی سخت و طولانی. زیرا که زندگی برای هیچ کدام از آن دو گل رز به بار نیاورد. هیچیک از آن دو به مقام ویژه‎ای نرسید، آنها بعنوان یک کارمند و یک افسر منظم و وظیفه شناس آهسته پله به پله بالا می‎رفتند. هیچیک از آن دو ازدواج نکرد. در اصل هر یک از آن دو در این جهان پهناور فقط یک انسان را دوست می‎داشت ــ اما قادر نبود این را به او بگوید. و در حالیکه آنها مدام به همدیگر فکر می‎کردند و مدام دقیقاً می‎دانستند که دیگری در چه وضعی‎ست، اما با این حال هرگز پیش هم نمی‎‌رفتند و تقریباً هرگز نامه‎ای هم نمی‎نوشتند.
تا اینکه آنها سالخورده و بازنشسته می‎شوند. و در این هنگام تقریباً همزمان به برلین، جائیکه روزگاری در آنجا متولد شده بودند بازمی‎گردند.
اما آنها در برلین هم آپارتمان مشترکی اجاره نمی‎کنند. اینکه هر یک از آن دو می‎دانست که <دیگری هم آنجاست> برایش کافی بود. آنها در هر حال نمی‎توانستند با همدیگر صحبت کنند. بنابراین برای قدم‎زدن هم با همدیگر نمی‎‏رفتند.         
هر یک از آن دو در آپارتمان خود با خدمتکار پیری زندگی مجردانه خود را می‎گذراند.
آنها اما دو بار در هفته همدیگر را می‎دیدند. نه در رستوران و نه برای نوشیدن شراب یا آبجو، زیرا که هر دو پیر و دیگر چندان کاملاً سالم نبودند و شراب و آبجو نمی‎نوشیدند. مشاور ناراحتی قلبی داشت و سرهنگ از درد معده رنج می‎برد.
محلی که آن دو همدیگر را می‎دیدند خانه مشاور بود. دو بار در هفته سرهنگ به آنجا می‎رفت و سپس آن دو بر روی میز بیلیاردی که مشاور تهیه کرده و در اتاقش قرار داشت بازی می‎کردند. این یک جنبش سالم برای بدنشان بود. و خوبی دیگر آن این بود که هنگام بازی احتیاجی به صحبت کردن نداشتند. آدم می‎توانست با شوقی ساکت بازی کند. و آن دو مشتاقانه بازی می‎کردند. نه سر پول ــ دلشان نمی‎آمد این کار را بکنند و بعنوان برنده از دیگری حتی پنج فنیگ ببرند ــ فقط به افتخار پیروزی بازی می‎کردند.
در صبح روزیکه عصرش سرهنگ به آنجا می‎آمد خبر زیر به مینا Minna داده می‎شد: "مینا، امروز جناب سرهنگ می‎آید." مینای سالخوده البته مانند آقای مشاور این را کاملاً خوب می‎دانست اما همیشه اینطور وانمود می‎کرد که انگار خبر تازه‎ای می‎شنود.  و به شادی صدای او گوش می‎داد، و مرد سالخورده شادی اندکی داشت.
سپس نیم ساعت قبل از آمدن سرهنگ، مشاور ناآرام می‎گشت، تقریباً هیجانزده. از یک اتاق به اتاق دیگر و از این سو به آن سو می‎رفت، پارچه را از روی میز بیلیارد برمی‎داشت، توپ‎ها را روی میز قرار می‎داد و تخته نوشتن امتیاز را مرتب می‎کرد. در این بین به آشپزخانه می‎آمد:
"مینا ــ در پختن قهوه برای جناب سرهنگ عجله کن."
"بله، آقای مشاور، اطاعت."
مینا خودش مراقب بود. جناب سرهنگ همیشه رفتاری دوستانه داشت و خدمتکارش ماری Marie از خوب بودن این مرد به قدر کافی تعریف می‎کرد و به همین دلیل مینا برای درست کردن قهوه به خودش زحمت ویژه‎ای می‎داد. حداقل در گذشته؛ زیرا این اواخر که وضع معده جناب سرهنگ بدتر گشت دیگر اجازه خوردن قهوه نداشت و فقط شیر می‎نوشید، یک لیوان بزرگ شیر گرم و خوب و همراه با آن نان خالص با کره یا چند نان سوخاری. آقای مشاور جعبه مخصوصی حاوی سیگار برگ‎های عالی می‎آورد، در آن را باز می‎کرد و مقابل برادرش قرار می‎داد. زیرا که جناب سرهنگ از کشیدن سیگار برگ خوب خوشش می‎آمد. حداقل قبلاً، زیرا در این اواخر به علت بدتر شدن وضع معده‎اش دیگر سیگار نمی‎کشید. و این باعث تأسف مشاو شده بود، زیر او برای برادرش هر کاری که فکر می‎کرد می‎تواند راحتی‎اش را فراهم آورد با کمال میل انجام می‎داد.
سپس دقیقاً سر ساعت جناب سرهنگ می‎آمد. زیرا شوق دیدار برادر و بازی بیلیارد با او کاملاً مانند شوق مشاور بود.
و در حالیکه آنها در تمام روزهای طولانی‎ای که از هم جدا بودند شوق و انتظار دیدار همدیگر را داشتند، حالا وقتی سرهنگ داخل می‎شود بجز دست دادن با هم کار بیشتری نمی‎کردند و تمام احوالپرسی و صحبت‎شان این بود: "خب، حالت چطوره؟" و: "هی، بد نیست"، طوریکه اگر شخص سومی آنجا ایستاده و اینها را شنیده باشد حتماً خواهد گفت: "این دو اما یک جفت ماهی دودی‎اند و نمی‎توانند حرف بزنند!" زیرا انسان‎ها از آنچه آدم یک قلب خجالتی می‎نامد به ندرت چیزی می‎دانند.
سپس برای اینکه مشاور چیزی گفته باشد هر بار می‎پرسید: "خب، حاضری؟ آیا مایلی یک دست بیلیارد بازی کنیم؟"
و گرچه دلیل آمدن جناب سرهنگ مانند همیشه بازی بیلیارد بود و در واقع این سؤال خنده‎دار به گوش می‎آمد اما جناب سرهنگ همیشه کاملاً جدی می‎ماند و هر بار پاسخ می‎داد:
"بله، با کمال میل."
به این ترتیب آن دو به اتاق کاملاً راحت و دنجی که در آن لامپ‎های آویزانی بر بالای میز بیلیارد از قبل روشن شده و نور بر پارچه سبز رنگ می‎پاشاندند می‎روند. و دو برادر منزوی آنجا در انزوای کامل از جهان شروع به بازی می‎کنند.
هنگام بازی چیز عجیبی اتفاق می‎افتاد، در واقع چیزی مضحک: هر دو مرد سالخورده بخاطر برنده گشتن خود را به آنچه یک بار در پنجاه سال پیش بودند، یعنی به پسران جوانی تبدیل می‎ساختند. نه به خاطر برنده شدن پول ــ همانطور که قبلاً گفته شد ــ، بلکه فقط به این خاطر چونکه هر کدام مشتاق برنده گشتن بودند.
و حالا در هنگام بازی استعداد ذاتی کمی مختلف‎شان آشکار می‎گشت: مشاور پر حرارت و زود خشم بود، سرهنگ هم پر حرارت بود اما از نوع نرمترش.
وقتی سرهنگ مؤفق به زدن چند توپ پی در پی می‎گشت مانند گنجشک خوشحالی به دور میز به بالا و پائین می‎پرید. در این وقت مشاور تقریباً سرشار از خشمی ساکت می‎گشت و مانند جغدی که به لانه کلاغی می‎نگرد برادرش را تماشا می‎کرد. از برادرش شکست بخورد؟ نه ــ با تمام دوست داشتن، نباید تحت هیچ شرایطی در بازی بازنده شود! او در چنین لحظاتی از سرهنگ متنفر می‎گشت، و اگر برایش چنین اتفاق می‎افتاد که واقعاً شکست می‎خورد، سپس آن را بعنوان فاجعه احساس می‎کرد، بعنوان فاجعه سختی که برایش جای تردید باقی می‎گذاشت که آیا می‎تواند زمانی این شکست را فراموش کند. اما معمولاً مشاور برنده می‎گشت. میز بیلیارد در خانه او قرار داشت و چون هر روز به تنهائی بازی می‎کرد بنابراین تمرین بیشتری از سرهنگ داشت. بعلاوه او طبیعت قوی‎تری داشت و اراده برنده گشتن در نزدش قوی‎تر از اراده سرهنگ بود.
اما وقتی سرهنگ می‎باخت مانند برادرش خشمگین نمی‎گشت، بلکه غمگین گردیده و با به پائین انداختن سر از آنجا می‎رفت.
وقتی حالا مشاور این را می‎دید غم او را در چنگال خود می‎گرفت. او اجازه نداشت بگذارد برادرش برنده شود ــ اما غمگین دیدنش را هم نمی‎توانست تحمل کند، این برایش وحشتناک بود. او سپس دست برادرش را می‎گرفت:
"تو دوباره می‎آئی؟ بزودی دوباره می‎آیی؟" سرهنگ اما سرش را تکان می‎داد، بله، بله، او بزودی دوباره خواهد آمد.
سپس مشاور تنها می‎نشست و خود را با وحشتناک‎ترین اتهامات سرزنش می‎کرد: او به برادرش حسادت می‎کرد، تقریباً از او متنفر شده بود، برایش شادی برنده شدن در بازی را نمی‎خواست، برای کسی که شادی خیلی کمی داشت! چه زیاد برادرش اصیل‎تر، ملایم‎تر و بهتر از او بود! و وقتی بازنده می‎گشت هرگز غر نمی‎زد، ناسزا نمی‎گفت و جوش نمی‎آورد، کاریکه او خودش مرتب انجام می‎داد!
سپس هر بار تصمیم می‎گرفت که نوبت دیدار بعدی کاملاً متفاوت باشد، سخاوتمند، نرم، بدون حسادت و از برنده گشتن سرهنگ خوشحال شود ــ ولی هر بار، وقتی سرهنگ دوباره آنجا بود، او مانند پرنده‎ای شکاری به میز بیلیارد هجوم می‎برد و این احساس را داشت که انگار رستگاری ابدیش بستگی به برنده شدن در این بازی دارد.
هر بار ــ زیرا گرچه سرهنگ اکثراً بازی را می‎باخت اما با این وجود همیشه دوباره می‎آمد. و چون احتمالاً مشاور از عهده چنین کاری برنمی‎آمد بنابراین این کار سرهنگ او را بسیار تحت تأثیر قرار داده بود. و به این خاطر او به هر چیز ممکنی که می‎توانست به بخت سخت برادرش کمک کند فکر می‎‌کرد. کلمات آرام بخش از همه نوع: وقتی سرهنگ توپش به خطا می‎رفت مشاور با گفتن <یک بدشانسی افتضاح> خشم خود به نفع برادر را ابراز می‎کرد، وقتی سرهنگ یک امتیاز به دست می‎آورد او آن را یک ضربه <عالی و بی نظیر> توضیح می‎داد! اما بعد به خود زحمت می‎داد خیلی بهتر از او ضربه به توپ بزند. و به این نحو دیدار و بازی‎شان ادامه داشت، سال‎ها.
سال‎ها سرهنگ برای بازی بیلیارد به نزد مشاور می‎رفت. مردم سال‎ها سرهنگ سالخورده را در خیابان محله‎اش و مشاور را در چند خیابان پائین‎تر در حال قدم‎زدن و دوباره ناپدید گشتن می‎دیدند.
تا اینکه بعد روزی آمد که مردم دیگر سرهنگ سالخورده را ندیدند.
و فردای آن روز این خبر پخش می‎شود: سرهنگ سالخورده فوت کرده است.
در همان روز مشاور هم دیگر در خیابان محله‎اش دیده نمی‎گردد و هشت روز پس از فوت سرهنگ مشاور هم می‎میرد.
مردن آن دو نمی‎توانست اتفاق خاصی باشد تا در باره‎اش سر و صدای بزرگی بلند شود. آنها انسان‎های سالخورده‎ای بودند، نه فرزند داشتند و نه اصلاً برای کسی ارث باقی گذاردند که برایشان گریه کند. بنابراین ــ بعد چه؟
اما هنوز چیزی بود؛ و آن مینای سالخورده بود، خدمتکار مشاور که نمی‎خواست آرام بگیرد.
و از آنجائیکه حالا برادر مینا فوت کرده بود مردم از او می‎پرسند که آیا او نگران روزهای پیریش می‎باشد؟ اما او پاسخ داده بود: "خدا نکند!". او و ماری، خدمتکار جناب سرهنگ از جانب هر دو آقایان چنان غنی گشته‎اند که تا آخر عمر به اندازه کافی برای زندگی کردن پول دارند.
"خب ــ اما پس ــ"
بله ــ در آخرین روزهای زندگی آقای مشاور چیزی اتفاق افتاده بود ــ چیزی عجیب و غریب ــ و او هرچه می‎کند نمی‎تواند آن را فراموش کند.
عاقبت صاحبخانه که مردی فرهیخته و عاقل بود حل جریان را به عهده می‎گیرد. او پیش مینای سالخورده می‎رود و می‎گذارد که ماجرا را برایش تعریف کند.
و مینا برایش تعریف می‎کند:
"این درست در همان روزی اتفاق افتاد که عصرش جناب سرهنگ فوت کرد. اما اینکه جناب سرهنگ چنین بیمار بوده است را آقای مشاور حتی در همان روز مرگ هم نمی‎دانست، و من هم از آن بی خبر بودم.
اینکه حالش چندان خوب نبود ــ بله، آنها از آن خبر داشتند. اما به آن عادت کرده بودند.
بنابراین در آن روز هم من و هم آقای مشاور مطمئن بودیم که بعد از ظهر، مثل همیشه جناب سرهنگ خواهد آمد. آقای مشاور همه چیز را آماده ساخته بود، من شیر را گرم کرده و نان خالص را بریده بودم. اما بعد جناب سرهنگ که همیشه وقت‎شناس بود نیامد.
مشاور یک بار به آشپزخانه سر زد و گفت: «من تعجب می‎کنم، نمی‎دانم جناب سرهنگ امروز کجا مانده است. امروز اما روز آمدن اوست.»
و من هم تعجب کرده بودم و جواب دادم: «بله امروز روز آمدن ایشان است.»
بعد اما پس از مدتی، در حالیکه من در آشپزخانه بودم شنیدم که از اتاق صدای بازی بیلیارد می‎آید؛ که چگونه توپ‎ها می‎غلطیدند و به هم برخورد می‎کردند، درست مانند همیشه. و من پیش خود فکر کردم: «خب، زمان انتظار برای مشاور طول کشیده و حالا او مانند همیشه وقتی جناب سرهنگ آنجا نیست به تنهائی با خود بازی می‎کند.»
سپس بازی همانقدر طول کشید که همیشه طول می‎کشید. و وقتی بازی به پایان رسید آقای مشاور دوباره به کنار آشپزخانه آمد و گفت: «مینا، پس چرا نیامدید و در درآوردن پالتو به جناب سرهنگ کمک نکردید؟» من همیشه این کار را انجام می‎دادم، و من این کار را با کمال میل انجام می‎دادم، زیرا که جناب سرهنگ همیشه مردی مهربان بود.
حالا وقتی آقای مشاور این را می‎پرسد، من نمی‎دانستم که در این باره باید چه فکر کنم و چه باید بگویم، زیرا که جناب سرهنگ اصلاً آنجا نبود.
بنابراین گفتم: اما آقای مشاور، من چطور می‎تونم در درآوردن پالتوی جناب سرهنگ کمک کنم وقتی که او اصلاً اینجا نبوده است؟"
صورت آقای مشاور پس از شنیدن این حرف مانند گچ سفید می‎شود و ــ با صدای کاملاً ضعیفی، می‎دانید ــ جواب می‎دهد: "اما من همین حالا یک ساعت تمام با او بیلیارد بازی کردم!"
حالا اما من چون فکر می‎کردم که جناب سرهنگ خواهد آمد بنابراین با تمام حواس گوش سپرده بودم بشنوم که آیا زنگ به صدا می‎آید. و زنگ به صدا نیامده بود، و درب راهرو در آن جلو بازنگشته بود، و هیچکس از طریق راهرو به داخل نیامده بود ــ و بعد هم از طریق راهرو خارج نگشته بود. و بنابراین جناب سرهنگ نیامده بود! و در لحظه‎ای که من به آقای مشاور و آقای مشاور به من نگاه می‎کرد، ناگهان زنگ درب شروع به نواختن می‎کند، کاملاً وحشتناک، طوریکه من با تمام سرعت از جا می‎جهم تا ببینم چه کسی زنگ را این چنین به صدا می‎آورد. اما به محض باز کردن درب خانه ــ چه کسی آنجا ایستاده بود؟ ــ آری پیشخدمت جناب سرهنگ.
و ماری به محض دیدن آقای مشاور که در راهرو ایستاده بود شروع به گریستن می‎کند و می‎گوید: «آه، آقای مشاور، شما حتماً از ماجرا بی خبرید؟ من همین حالا از پیش جناب سرهنگ می‎آیم. یک ساعت پیش جناب سرهنگ فوت کردند.»
مینای سالخورده چنین ادامه می‎دهد: «بعد، آقای مشاور به محض شنیدن این خبر با هر دو شانه و تمام پشتش رو به دیوار می‎افتد، طوریکه من فکر کردم، او سقوط خواهد کرد، و صدائی از خود بیرون داد، من اصلاً نمی‎دانم که چگونه بود؛ نه اینکه او چیزی گفته باشد، بلکه انگار چیزی مانند یک ساعت در درون سینه‎اش به ناگهان به دو نیم شده باشد ــ آن صدا دقیقاً اینگونه شنیده گشت.»
بنابراین من و ماری، زیر بغل آقای قانونگذار را می‎گیریم و او را به اتاقش می‎بریم. او را بر روی یک صندلی می‎نشانیم و او مدتی بر روی صندلی می‎نشیند و مرتب به روبرویش خیره نگاه می‎کند و چیزی نمی‎گوید. اما بعد سرش را به سمت ماری تکان می‎دهد، که باید این معنی را می‎داد، که انگار می‎خواهد با او پیش جناب سرهنگ برود. اما قبل از آنکه با او برود به کنار اتاقی که میز بیلیارد در آن بود می‎رود، درب را قفل می‎کند و کلید را به من می‎دهد و با صدای کاملاً وحشتناکی می‎گوید: "دیگر این در را تا وقتی که من زنده‎ام باز نکن!"
و بعد با ماری می‎رود.
او دو ساعت بعد دوباره در خانه بود. بدون آنکه به جائی سر بکشد فوری به اتاقش می‎رود و کنار میز تحریرش می‎نشیند و شروع به نوشتن می‎کند. چه مدت او آنجا نشسته بود را نمی‎توانم جواب دهم، شاید تمام شب را.
او در روز بعد مانند یک شبح دیده می‎گشت.
او در آن روز دیگر از خانه خارج نگشت. روز بعد هم همچنین، و دیگر اصلاً بیرون نرفت. در اتاقی که میز بیلیارد قرار داشت دیگر داخل نگشت و فقط تقریباً روی صندلی برابر میز تحریرش نشست. بجز نشستن دیگر تقریباً کاری نکرد و دیگر صدائی از او برنخاست. سپس بعد از چند روز او دراز کشید و چند روز پس از آن فوت کرد. آن زمان، وقتی او دراز کشیده بود آخرین حرفش این بود: که بر روی میز تحریرش چیزی قرار دارد و باید بعد از مرگش خوانده شود.
بنابراین حالا به طرف میز تحریر او می‎روم و آنجا نوشته زیر را می‎یابم:
«آنچه من امروز در تاریخ ــ در ادامه تاریخ آمده بود ــ ساعت نه شب بوقت برلین در کنار یک میز تحریر می‎نویسم، آخرین نوشته‎ام خواهد بود. بعد از آن من دیگر قلم در دست نخواهم گرفت، زیرا که من به آخر عمر خود رسیده‎ام.
آنچه را که من اینجا با آگاهی کامل و با تفکری شفاف می‎نویسم شرحی است از آنچه من امروز بعد از ظهر در خانه‎ام اینجا در برلین تجربه کردم. و کسانیکه آن را می‎خوانند نی‎توانند حرفم را باور کنند یا نکنند ــ من آن را همانطور که بوده است تعریف می‎کنم:
من ساعت چهار عصر امروز در انتظار آمدن برادرم، سرهنگ بازنشسته ــ در ادامه نام او آمده بود ــ برای بازی بیلیارد بودم.
برادرم هر هفته در روزهای مشخصی دو بار پیش من می‎آمد، چنان سر وقت می‎آمد که اگر او قبلاً برایم از نیامدنش نمی‎نوشت من اجازه داشتم به آمدنش اطمینان کامل داشته باشم. و چون امروز روز آمدنش بود، و او هم قبلاً از نیامدنش چیزی ننوشته بود، بنابراین مطمئن بودم که حتماً خواهد آمد. این را می‎دانستم که مدت‎هاست دیگر حال برادرم کاملاً خوب نیست، اما از اینکه حالش بدتر شده است بی خبر بودم.
از این جهت وقتی ساعت چهار می‎شود من خودم را مانند همیشه آماده استقبال از او می‎کنم، توپ‎ها را روی میز می‎چینم، چراغ‎های آویزان بر بالای میز بیلیارد را روشن می‎کنم، پرده‎ها را می‎کشم ــ زیرا که روز سردی بود و او دوست داشت که اتاق گرم و دنج باشد، طوریکه هنگام بازی بتواند کتش را از تن خارج سازد.
معمولاً برادرم عادت داشت وقتی من هنوز مشغول آماده کردن بودم سر برسد. به همین دلیل انتظار داشتم که هر لحظه داخل شدنش را ببینم، و وقتی همه چیز را به پایان رساندم و او هنوز نیامده بود تا حدی متعجب گشتم.
من به ساعت میز بیلیارد نگاه کردم، یک ربع از ساعت چهار می‎گذشت. من چند بار در میان آپارتمان به این سمت و آن سمت می‎روم.  میلی برای به تنهائی بازی کردن نداشتم. من منتظر می‎مانم. ساعت چهار و نیم می‎شود و او هنوز نیامده بود.
حالا من تا اندازه‎ای ناآرام می‎گردم و به این فکر می‎کنم که شاید باید پیشخدمت سالخورده‎ام را پیش او بفرستم تا از حالش جویا شود.
من همانطور که در حال فکر کردن در پشت میز بیلیارد ایستاده بودم ــ لامپی که بر بالای میز بیلیارد آویزان بود فقط به میز نور می‎داد و بقیه اتاق تقریباً بزرگ نیمه تاریک بود ــ به بالا نگاه می‎کنم و تقریبا به وحشت می‎افتم، زیرا ناگهان برادرم را که در آن سمت میز بیلیارد ایستاده بود می‎بینم.
او چنان ساکت و بدون سر و صدا داخل شده بود که من از آمدنش اصلاً چیزی نشنیده بودم. این را من به حساب سنگین بودن گوشم گذاشتم. نوعی که او اما آنجا ایستاده بود، چشم‎هایش بدون آنکه یکی از اعضای بدنش را تکان بدهد مدام به من نگاه می‎کردند، من هرگز او را اینطور ندیده بودم، طوری کاملاً غریبانه. من به او می‎گویم: «امروز اما دیر آمدی. من فکر کردم که دیگر نخواهی آمد.»
بنابراین من به سوی او می‎روم و دستم را برای دست دادن به او به سمتش دراز می‎کنم. او بی وقفه به من نگاه می‎کرد، سرش را تکان می‎دهد و او هم دستش را دراز می‎کند. دستش سرد بود، چهره‎اش طوری رنگ پریده بود که من تا حال او را آنطور ندیده بودم؛ و نوعی که او سرش را تکان می‎داد کاملاً عجیب به چشم می‎آمد.
حال من طوری شد ــ من به زحمت می‎توانم آن را توضیح دهم ــ که تقریباً باید برای داشتن لحنی بی تفاوت به خودم فشار آوردم.
من به او گفتم: «خب، آیا مایلی یک دست بیلیارد بازی کنیم؟»
او بجای پاسخ سرش را دوباره تکان می‎دهد، بدون کلمه‎ای حرف به گوشه اتاق می‎رود، جائیکه چوب‎های بیلیارد قرار دارند، چوبی را که همیشه با آن بازی می‎کند برمی‎دارد و ما مشغول بازی می‎شویم.
ما در اثنای بازی با هم صحبت نمی‎کردیم. اما این چیزی غیر معمولی نبود. برادرم کم حرف بود، من هم پر حرف نبودم، ما به این عادت داشتیم که در حال بازی صحبت نکنیم.
اما امروز چیزی بر خلاف معمول بود. او نه فقط حرف نمیزد، بلکه کاملاً بدون سر و صدا و در واقع ناشنیدنی شده بود. در غیر این صورت، وقتی او توپ خوبی می‎زد آدم می‎توانست لذت بردن را در چهره‎اش ببیند ــ امروز اما چهره‎اش بی تغییر باقی می‎ماند. حرکت‎های او، من به زحمت می‎‏دانم آن را چطور باید توضیح دهم ــ تقریباً اتوماتیک بود، مانند حرکت یک مهره شطرنج که تا پایان بازی یک حرکت پس از حرکت دیگر انجام می‎دهد. و او امروز با یک اطمینانی بازی می‎کرد که من هرگز در او ندیده بودم. یک توپ پس از توپ دیگر، یک امتیاز پس از امتیاز دیگر، تا اینکه او در زمان کوتاهی برنده می‎گردد.
همیشه، وقتی او برنده می‎گشت برایم تعظیمی می‎کرد و در آن حال می‎خندید ــ امروز هم دوباره تعظیم کرد اما یک تعظیم کاملاً جدی.
سپس ما بازی دوم را شروع کردیم. نتیجه آن هم مانند بازی اول می‎شود: اوه ــ اوه ــ اوه ــ یک ضربه پس از ضربه دیگر، و تلق ـ تلق ــ تلق ــ یک امتیاز پس از امتیاز دیگر. طولی نمی‎کشد که بازی دوم را هم می‎برد. و هنوز چیز دیگری هم بود: معمولاً، وقتی من بازنده می‎شدم عصبانی می‎گشتم ــ امروز اما اصلاً به آن فکر نمی‎کردم. من انگار طلسم شده بودم و احساسی داشتم که انگار باید اینطور باشد.
پس از آنکه دومین دور بازی را هم برنده شد چوب بیلیاردش را کناری گذاشت، سپس یک بار دیگر تعظیم کرد، این بار تعظیمی تقریباً تشریفاتی، و سپس قبل از آنکه بتوانم سؤال کنم <آیا دوباره به زودی خواهی آمد؟> او از اتاق خارج شده بود.
با چنان سرعتی خارج شده بود که وقتی من به دنبالش به راهرو رفتم او را پالتو بر تن و کلاه بر سر ایستاده در کنار درب خروجی دیدم. من می‎خواستم به او به امید دیدار بگویم، اما نمی‎توانستم ــ او طور عجیبی آنجا در کنار در ایستاده بود: درست مانند قبل، وقتی ناگهان کنار میز بیلیارد مستقیم ایستاده بود، چشم‎هایش به من دوخته شده بودند، بی وقفه، کاملاً ثابت، و با این حال ــ با یک بیان ــ یک بیان ــ
ناگهان او ناپدید شده بود ــ من اصلاً نمی‎دانم چطور. چنان بی صدا که من اصلاً صدای باز و بسته شدن در را نشنیدم.
حالم طوری شد که احساس کردم احتیاج دارم انسانی را ببینم، صحبت انسانی را بشنوم. به این خاطر به آشپزخانه رفتم، جائیکه خدمتکار سالخورده‎ام نشسته بود و من با او صحبت کردم ــ من درست نمی‎دانم چه گفت؛ اما فکر می‎کنم که پیرزن ادعا کرد که برادرم اصلاً آنجا نبوده است.
و در حالیکه ما هنوز صحبت می‎کردیم زنگ خانه به صدا می‎آید، و وقتی درب خانه را باز می‎کنیم پیشخدمت برادرم کنار درب ایستاده بود. و من از او شنیدم که عصر امروز و درست یک ساعت قبل ــ در زمانی که او پیش من بوده و بیلیارد بازی کرده بود ــ برادرم فوت کرده است. من سپس با ماری به خانه برادرم می‎روم و ماری در راه همه چیز را برایم تعریف می‎کند:
امروز صبح زود برادرم تقریباً کاملاً سر حال و شاد بوده است و به ماری گفته بود که برای عصر احتیاجی به گرم کردن شیر ندارد، زیرا او به خانه برادرش آقای مشاور می‎رود تا با او بیلیارد بازی کند.
بعد ظهر اما احساس ناخوشی می‎کند و ماری به او پیشنهاد می‎کند که روی تخت دراز بکشد. ابتدا او حاضر به این کار نگشته بود، زیرا که برادرش انتظار او را می‎کشید. اما وقتی ماری او را راضی ساخت که وقتی هنگام رفتن برسد می‎تواند دوباره بلند شود و برود او این کار را قبول کرد و بر روی تخت دراز کشید.
اما پس از دراز کشیدن بر روی تخت مرتب حالش بدتر گشت، چنان بد که ماری نتوانست یک لحظه او را تنها بگذارد و برای آوردن پزشک برود. همچنین مرا هم نتوانست از جریان با خبر سازد.
او شروع به تب کرده بود، و سپس وقتی کمی از عصر می‎گذرد به خیال‎بافی می‎پردازد، و با این همه قصد داشت از تخت بلند شود که ماری تقریباً باید با خشونت او را نگاه می‎داشت. و او دائماً با صدای ضعیفی می‎گفت: «من باید بلند شوم! برادرم برای بازی بیلیارد انتظارم را می‎کشد، و اگر من نروم عصبانی می‎شود.»
این حرف‎ها آخرین افکار و سخنان او بودند. خیلی زود پس از آن ساکت می‎شود و به خواب ابدی فرو می‎رود. و حالا من اینجا نشسته‎ام و می‎نویسم، و در انتها یک چیز به این نوشته اضافه می‎کنم: «برادر، من از تو عصبانی نیستم! برادر من، من از تو عصبانی نیستم! و من بزودی می‎آیم ــ من این را می‎دانم، من آن را احساس می‎کنم ــ خیلی زود می‎آیم، حالا می‎خواهم به تو بگویم که من از تو عصبانی نیستم، بلکه می‎خواهم بگویم که من تو را دوست داشتم و می‎خواهم همچنان دوست داشته باشم، در هر دو جهان، و همیشه تا ابد!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 1:55  توسط سعید از برلین  | 



باران نم نم می‎بارید. چراغ‎های خیابانی هنوز روشن بودند و همراه با نور چراغ ماشین‎ها منظره دلخواهم را به شهر می‎دادند. من راضی از شروع روز پیاده به سمت محل کارم به راه افتادم.
وقتی برای خوراندن صبحانه به خانم <ن> که نود و سه سال از عمرش سپری گشته وارد اتاقش می‎شوم بدون جواب دادن به سلامم با نگرانی می‎پرسد: شوهرم را دیدی؟
من لحظه کوتاهی به این می‎اندیشم که اگر بجای شوهر خانم <ن> بودم حالا به کجا می‎رفتم؟ بعد مرددانه پرسیدم: "شوهرتون رفت سر کار؟"
خانم <ن> جواب می‎دهد: "نه، رفته برای صبحانه نون بخره."
من بلافاصله می‎گویم: "بله، من دیدمش، در نانوائی برای خریدن نان تو صف ایستاده بود!"
خانم <ن> می‎گوید: "کاش برای آوردن نون‎ها کمکش می‎کردی!"
من دلداریش می‎دهم و می‎گویم: "حمل چند عدد نان برای شوهرتون مثل آب نوشیدن آسونه!"
خانم <ن> می‎گوید: "ولی دستش خیلی درد می‎کنه!"
برای کم کردن نگرانی خانم <ن> می‎گویم: "ناراحت نباشید، من یک کیسه خرید قهوه‎ای رنگ روی شانه شوهرتون دیدم، نون‎ها را داخل کیسه قرار می‎ده و روی شانه حمل می‎کنه و دستش درد نمی‎گیره."
خانم <ن> سریع می‎گوید: "رنگ کیسه خرید سیاهه و نه قهوه‎ای!"
در دلم می‎گویم: "سیاه یا قهوه‎ای، چه اهمیتی دارد. مهم آن است که تو مرگ شوهرت را که بیست و پنج سال از آن می‎گذرد فراموش کرده‎ای اما درد دستش را هنوز هم به خاطر داری!" و با گفتن "می‎بخشید، حق با شماست، رنگ کیسه خرید سیاه بود!" فنجان قهوه را به دهانش نزدیک میسازم.

در یک چنین مکانهائی که من در آن مشغول کارم اخبار خوب و بد سریع از پی هم می‎آیند.
دیروز خانم <ک> از اینکه پولی ندارد تا برای خود لباس و کفش تازه بخرد از دست زندگی شکایت می‎کرد. من به او گفتم: "شما که از این ساختمان خارج نمی‎شوید، به کفش نو چه احتیاجی دارید! لباس‎هایتان هم که پاره نیستند و پاک و مرتبند، پس دیگر غم خوردن‎تان برای چیست؟!"

امروز بازی مار و پلکان را روی میز جلوی خانم <ک> و خانم <ز> که هفته پیش دخترش فوت کرده قرار دادم تا با بازی کردن افکار بیهوده به ذهنشان خطور نکند. پس از لحظه کوتاهی می‎شنوم که خانم <ک> با بی حالی به خانم <ز> می‎گوید "برای من هم تاس بریز". من سرم را برمی‎گردانم تا ببینم منظور خانم <ک> از گفتن این حرف چیست که ناگهان می‎بینم دست راست از آرنج خم شده خانم <ک> با چهل و پنج درجه فاصله از بدن رو به سمت بالا رفته و دست چپش با پانزده درجه رو به زمین خشک و بی حرکت مانده است و سرش به سمت راست شانه خم گشته و مردمک چشمانش که نیمی از آنها زیر پلک‎های بالائی مخفی شده بودند بی حرکت به سقف اتاق نگاه می‎کنند.
در حال گفتن "بازگشت همه به سوی خداست!" بودم که بر خود مسلط می‎شوم، به خانم <ح> که توان دیدنش از یکی دو در صد بیشتر نیست و در کنار خانم <ک> نشسته بود می‎گویم: "مواظب باشید خانم <ک> از روی صندلی نیفته" و سریع مانند برق یکی از پرستارهای با تجربه را خبر می‎کنم.
خانم <ک> به بیمارستان منتقل می‎شود و من چند ساعت بعد در فرصتی که بدست آورده بودم مشغول واکس زدن کفش کهنه‎اش می‎شوم تا پس از بازگشت از بیمارستان با دیدن آن شاید غمش کمی کمتر گردد!
و خبر خوش امروز اما این بود که بلافاصله پس از انتقال خانم <ک> به بیمارستان خانم <ج> از تیمارستان مرخص و دوباره به خانه بازگردانده می‎شود.
من پس از ابراز خوشوقتی بخاطر بازگشتش از او می‎پرسم: "خوب استراحت کردید؟!"
خانم <ج> نگاه عاقل اندر سفیه‎ای به من می‎اندازد و می‎گوید: "استراحت؟! انداخته بودنم تو یک اتاق کوچک. امروز هم موقع مرخص کردن به من گفتند: "دیگه حالت خوب شده، حالا می‎تونی بری و خودتو بکشی."
البته من فکر نمی‎کنم که کسی به او چنین حرفی را زده باشد، اما برای احتیاط تمام وسائل تیز و برنده داخل اتاقش را مخفی ساختم!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 1:24  توسط سعید از برلین  |