|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
دختر که دید کار از کار می گذرد و ای بسا که شوهرش با نقل این سرگذشت سر خودش را به باد بدهد باز افتاد وسط که: «آخر این قصّه مهمل چه گفتن دارد!» _ و باز پادشاه که حس کرده بود کاسه ئی زبر نیم کاسه پنهان است اصرار کرد که: «اِلّا و لِلّا که باید همین قصّه را برایم بگوید!» _ که باز پیر پاره دوز دنبال سرگذشت خودش را گرفت و گفت و گفت، و باز جا به جا دختر کوشید جلوش را بگیرد و پادشاه نگذاشت، و پیر پاره دوز قصّه را دنبال کرد تا آنجا که گفت:
«ای سرور عالم! بدان و آگاه باش که آن پیر پاره دوز منم، و آن دختر هم همین است که زن من و دختر از دست رفتهُ شماست. حالا اگر می کُشی بکُش، و اگر می بخشی ببخش!»
پادشاه و زنش که کم کم از قضیّه بو برده بودند امّا هنوز باورشان نمی شد، وقتی فهمیدند که دختر یکی یکدانه شان زنده است و نوه ئی هم مثل ابراهیم اَدهم دارند آن ها را به آغوش گرفتند و شادی فراوانی کردند. شهر آینه بندان و چراغان شد و هفت شبانه روز زدند و کوبیدند و رقصیدند. و بعد، از آنجا که دیگر پادشاه به سن پیری رسیده بود، به دست خودش تاج را از سر برداشت و به سر نوه اش ابراهیم اَدهم گذاشت تا خودش به شکرانهُ این سعادت باقی عمر را به عبادت بگذراند.
اما بشنوبد از ابراهیم اَدهم، که چند سالی با قدرت تمام پادشاهی کرد. روزها روی تخت می نشست و به کار ملک و رعیت می رسید و شب ها به حرمسرا می رفت و از عاداتش یکی این بود که هر شب چهل دختر باکره، لخت مادرزاد می آمدند و مشت و مالش می دادند. تا این که یک روز، وقتی وارد حرمسرا می شد از پشت پرده ئی شنید که یکی از آن چهل دختر به دخترهای دیگر می گفت: «هر چه فکر می کنم نمی فهمم کجای این کار لذت دارد. من ابراهیم ادهم می شوم، شما لخت بشوید مرا مشت و مال بدهید شاید چیزی از این کار دستگیرم بشود!»
دخترهای دیگر خندیدند و قبول کردند و مشغول او شدند که، ابراهیم پرده را کنار زد و با اوقات تلخ فرمان داد دخترها را بگیرند و در حضور خودش به هر کدام چهل تازیانه بزنند.
بعد از آن که فرمان اجرا شد، دختر اول با چشم گریان جلو ابراهیم ایستاد و گفت:
_ وای بر تو، ابراهیم! هیچ فکر کرده ای جواب خدا را چه بدهی؟... من و این دخترها با هم محرمیم، و با وجود این، خدای عالم در مقابل این گناه هر کدام مان را با چهل تازیانه کیفر داد. تو که سال هاست هر شب چهل دختر نامحرم را وامیداری لخت و عور به خوابگاهت بیایند خدا می داند چه کیفری به انتظارت است!»