قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

تقدیم به محمد عرب زاده، با این امید که مورد قبولش افتد.

 

داخل اتوبوس گرم بود و من خسته از کم خوابی ای که چند روزیست گریبانم را گرفته و انگار دیگر قرار ول کردن آنرا ندارد. کوشش میکردم چشمم را باز نگاه دارم تا جریان دیروز دوباره تکرار نشود.

دیروز هم هوا مانند امروز سرد بود و وقتی من بعد از چندین ساعت پیاده روی برای بازگشت به خانه داخل اتوبوس شدم، هوای گرم و مطبوع داخل آن مرا دعوت به لذت بردن و رفع خستگی با چشم بسته کرد. در حال لذت بردن بودم که احساس کردم گریبانم را انگار کسی گرفته و تکانم میدهد. چشمم را باز میکنم و راننده اتوبوس را در کنارم میبینم که با عصبانیت شانه ام را تکان میدهد و میگوید "بیدار شو، اینجا آخر خطه". حتماً گمان کرده بود که بیخانمانم و زمان خواب را در وسائل نقلیه شهری میگذرانم!. با خجالت عذرخواهی کرده و سریع از اتوبوس خارج میشوم.

 

کنار پنجره نشسته ام و به خیابان نگاه میکنم. سعی میکنم چشمانم بسته نشوند، اما حرکت سریع ماشینها نگاهم را خسته تر میسازند. تکانهای اتوبوس یاد گهواره را در من بیدار ساخته و هوای گرم و مطبوع داخل آن مکارانه گرد خواب در چشمان خسته ام می پاشد.

در خواب و بیداری صدای گفتگوی زن و مردی حواسم را به خود جلب میکند. پلک یکی از چشمها را اندکی باز کرده و به صحبتشان گوش میسپارم:   

مرد طوریکه زن ناراحت نشود:«بقول معروف انسان انسانه، تو هم از دست مردمی که روحتو آزار میدادند به این اجتماع پناه آوردی. حالا اگه نتونی با مردمی که به تو آزار نمیرسونن کنار بیائی و زندگی کنی باید مشکلو تو خودت جستجو و براش راه حلی پیدا کنی».

زن از پشت شیشه اتوبوس به بیرون نگاه میکند، آه کوتاهی کشیده و محزون میگوید:«شاید حق با تو باشه، من که دیگه قادر به فکر کردن نیستم، تا میام در باره موضوع مشخصی فکر کنم فوری هزارتا فکر دیگه میاد تو سرم و یادم میره اصلاً به چی میخواستم فکر کنم».

مرد سعی میکند زن را متوجه کند که از شنیدن این خبر متأسف و نگران شده است و همدلانه میپرسد:«تا حالا از این موضوع خبر نداشتم، خب چرا سعی نمیکنی با کمک پزشک این مشکل رو حل کنی!؟»

زن موهایش را با پنج انگشت دست راستش به عقب شانه میکند و با لبخندی تلخ میگوید:«فکر میکنی کار ساده ایه، تا حالا دکتر اعصابم ده نوع برام قرص تجویز کرده، مگه اثر میکنه!؟ دیروز که پهلوش بودم دوباره از بی اثر بودن قرصها شکایت کردم که یکدفعه عصبانی شد و مثل خلها داد زد: "خانم من از دست شما کلافه شدم، اصلاً لازم نیست شما به چیزی فکر کنید، یکهفته فکر نکنید و به جای یک قرص در هر وعده سه قرص مصرف کنید." از خجالت نزدیک بود بمیرم.

زن آب دهانش را قورت میدهد و با عجله سرش را برمیگرداند و به خیابان نگاه میکند.

مرد که کمی هیجانزده به نظر میآمد میپرسد:«چه قرصهایی دکتر برات تجویز کرده؟» و بعد از پاسخ زن با شوق میگوید:«چه جالب! منم همین قرص رو میخورم. ولی عجیبه که در تو اثر نمیکنه! من با یه دونه اش تا ده ساعت گیج و منگم. نمیفهمم چطور تو سه تا با هم میخوری و بازم هزار تا فکر فرعی علاوه بر فکر اصلی میاد تو سرت!؟»

در این لحظه پلک بزحمت نیمه باز نگاه داشته ام آرام آرام بسته میشود و من فقط صدای موتور اتوبوس را که مانند زمزمه آرام لالائی مادرم به گوش می آمد میشنوم. تکانهای آرام اتوبوس برایم همان تکان پاهای مادر بود، پاهای خسته ای که مرا رویش قرار میداد و به خواب دعوت میکرد. تکان پاهای مادر خوابم را سنگین و سنگینتر میسازد. بعد کم کم حرکت پاهای خسته اش آرامتر میگردد و مرا که به خواب عمیقی فرو رفته بودم ترک میکند.

با کشیده شدنم به روی زمین چشم باز میکنم. لازم نبود حدس بزنم که اتوبوس از ایستگاهی که باید پیاده میشدم رد شده است و من به آخرین ایستگاه یا همان آخر خط رسیده ام. راننده همان راننده دیروزی اما قدری عصبانیتر بود. و من بی نزاکتی امروزش را درک کردم و بعد از پرت شدن از در اتوبوس به بیرون بدون نگاه کردن به پشت سرم خواب آلوده مانند مستان به سمت خانه براه افتادم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر ۱۳۸۸ساعت 16:45  توسط سعید از برلین  |