قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
ماجرای دو بوسه.(3)

   در غروب و در شب آن روز برای اولین بار این فرصت را بدست آوردم تا کمی از ماهیت عشق تجربه کنم. به همان اندازه که با تماشای آن بانو در تمام روز سعادتمند بودم، بلافاصله پس از رفتن او درمانده و دلشکسته گشتم. پس از گذشت یک ساعت به خانه بازگشتن پسر عمو، باز کردن در خانه و به اطاق خواب رفتنش را با درد و حسادت می‏شنوم. بعد تمام شب را بدون آنکه قادر به خوابیدن باشم با آه کشیدن و بیقراری در تختخواب گذراندم. من کوشش می‏کردم تا چهره آن بانو را دقیقاً به خاطر آورم، چشمانش را، مو و لبانش را، دست‏ها و انگشتانش و تمام آن واژه‏هائی را که در طول روز به زبان آورده بود. من نام او، ایزابلا Isabella را بیشتر از صد بار لطیف و غمگین برای خود تکرار کردم، و این یک معجزه بود که فردای آن روز کسی متوجه چهره پریشانم نگشت. تمام روزم را برای یافتن خدعه و راه‏هائی گذراندم تا بتوانم با بکار بردنشان مؤفق به دیدار دوباره آن بانوی زیبا شوم و احتمالاً مهربانی‏ای از سویش نصیبم گردد. البته من بیهوده به خود زحمت می‏دادم، من تجربه‏ای در این مورد نداشتم، و گاهی مردم، حتی خوشبخترین آدم‏ها هم عاشقی را با یک شکست آغاز می‏کنند.
   فردای آن روز به خود جرأت رفتن به سمت خانه ییلاقیشان را دادم، کاری که خیلی آسان و مخفیانه می‏توانستم انجام دهم، زیرا که خانه نزدیک جنگل قرار داشت. من خود را محتاطانه در حاشیه جنگل مخفی ساختم و ساعت‏ها خانه را زیر نظر گرفتم، اما بجز دیدن یک طاووس تنبل و چاق، یک خدمتکار زن در حال آواز خواندن و پرواز دسته‏ای کبوتر سفید چیزی ندیدم. و حالا دیگر هر روز به محل اختفایم می‏رفتم، و دو یا سه بار شانس دیدن بانو ایزابلا در حال پرسه زدن در باغ یا ایستاده در پشت پنجره نصیبم گشت.
   به تدریج جسورتر شدم و تا باغ خانه که درش تقریباً همیشه باز بود و توسط بوته‏های بلندی محافظت می‏گشت پیش رفتم. در زیر بوته‏ها طوری خودم را مخفی ساختم که می‏توانستم چندین مسیر را زیر نظر داشته باشم، و همچنین کاملاً نزدیک باغ میوه‏ای بودم که ایزابلا صبح‏ها با طیب خاطر در آن به سر می‏برد. نیمی از روز را بدون احساس کردن گرسنگی یا خستگی آنجا می‏ایستادم، و هر بار با دیدن بانوی زیبا از ترس و سعادت می‏لرزیدم.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=TVinhFmnyko

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 16:50  توسط سعید از برلین  | 

ماجرای دو بوسه.(2)
 
   یک روز در اواسط تابستان پسر عمویم خبر آورد که دارای همسایه شده‏‎ایم. یک مرد ثروتمند از بولونیا Bologna همراه با همسر زیبا و جوانش که آلویزه آنها را از خیلی قبل می‏شناخت به خانه ییلاقی خود که کمتر از نیمساعت با خانه ما فاصله داشت و در پائین کوه قرار گرفته بود اسباب‏کشی کرده‏ بودند.
   این آقا با پدر من هم آشنا بود، و من فکر می‏کنم که او حتی خویشاوندی دوری هم با مادر فوت شده‏ام که از خاندان پپولی Pepoli بوده داشته است، اما کاملاً مطمئن نیستم. خانه مرد در بولونیا نزدیک کوله‏جو دیسپاگنا Colegio di Spagna قرار داشت و مالک خانه ییلاقی اما همسرش بود. او و همسر و سه فرزندش که در آن زمان هنوز هیچکدامشان متولد نشده بودند حالا همگی مرده‏اند، و همینطور از آن عده‏ای که آنزمان در آنجا جمع بودند هم بجز من فقط پسر عمویم آلویزه زنده است، و او هم حالا مانند من پیر مردی گشته، البته این دلیل نمی‏شود که حالا ما برای یکدیگر عزیزتر شده‏ایم.
   فردای آن روز هنگام پیاده‏روی آن مرد را دیدیم. ما به او سلام کردیم و پدرم بعد از احوالپرسی از او دعوت کرد تا به همراه همسرش بزودی پیش ما به مهمانی بیایند. به نظر می‏آمد که مرد پیرتر از پدرم نباشد؛ اما نمی‏شد این دو مرد را با هم مقایسه کرد، زیرا که پدرم بلند قد بود و خوش هیکل، اما دیگری کوچک اندام و بیقواره بود. او به پدرم احترام زیادی گذاشت و چند کلمه‏ای هم با من صحبت کرد و قول داد که فردا به اتفاق همسرش پیش ما خواهند آمد و بعد از تشکر از ما خداحافظی کرد.
   روز بعد پدر سفارش غذای خوبی را داد و به احترام بانوی غریبه دسته گلی هم روی میز قرار داد. ما با خوشحالی و هیجان منتظر میهمان‏ها بودیم و وقتی آن‏ها آمدند، پدر تا دم در باغ به پیشوازشان رفت و شخصاً به خانم برای پیاده شدن از اسب کمک کرد. ما با خوشی دور میز نشستیم و من در حین غذا خوردن آلویزه را بیشتر از پدرم تحسین می‏کردم. او به خوبی می‏دانست که چگونه حرف‏های خنده‏دار، چاپلوسانه و سرگرم کننده برای غریبه‏ها، بخصوص برای خانم غریبه تعریف کند که همه خوشحال شده و لذت ببردند و صحبت و خنده لحظه‏ای قطع نشود. در این مهمانی بود که تصمیم گرفتم من هم این هنر با ارزش را بیاموزم.
    بیشتر از هر چیز اما تماشای بانوی نجیب‏زاده مشغولم ساخته بود. او فوق‏العاده زیبا بود، باریک اندام و بلند بالا، لباس زیبائی بر تن داشت، و حرکاتش طبیعی و جذاب بودند. دقیقاً به یاد می‏آورم که در انگشتان دست چپ سه انگشتر طلا با سنگ‏های درشت و بر گردنش یک گردنبند سه ردیفه ساخت فلورانس حمل میکرد. و من بعد از آنکه او را بقدر کافی در حین غذا خوردن تماشا کردم تا حد مرگ عاشقش شده و برای اولین بار آن اشتیاق شیرین و نابود کننده‏ای که بسیار خوابش را دیده و در باره‏ آن شعر سروده بودم را در کل واقعیتش احساس کردم.
   همگی بعد از پایان غذا اندکی استراحت کرده، سپس به باغ رفتیم و زیر سایه درخت‏ها نشستیم و از صحبت در باره موضوعات مختلف لذت بردیم. من یک قصیده لاتینی از حفظ خواندم و کمی تشویق شدم. شب در بالکن سرپوشیده غذا خوردیم و هنگامی که هوا شروع به تاریک شدن کرد مهمان‏ها قصد رفتن کردند. من بلافاصله پیشنهاد کردم که آنها را همراهی کنم؛ اما آلویزه قبلاً به خدمتکار گفته بود که اسبش را آماده کند. آنها خداحافظی کردند، سه اسب به حرکت افتاده و من ایستاده بودم و آنها را تماشا می‏کردم.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 16:53  توسط سعید از برلین  | 

ماجرای دو بوسه.(1)
 
   بنابراین در آن تابستان هم همه با هم زندگی می‏کردیم. خانه ییلاقی ما کنار تپه قرار داشت و از بالای تاکستان دشت بسیار فراخی دیده می‏شد. خانه تا آنجائی که من می‏دانم در زمان تسلط آلبیسی Albizzi و توسط یک فرد تبعیدی‏ از فلورانس ساخته شده بود. یک باغ زیبا در پیرامون خانه قرار داشت که پدرم دور آن را دیوار کشیده بود و سمبُل خود را بر سنگی کنده و بر روی مدخل آویزان کرده بود، در حالی که بر بالای در ورودی خانه هنوز سمبُل اولین مالک که بر یک سنگ شکسته کنده شده بود و به زحمت تشخیص داده می‏شد آویزان بود. کمی نزدیک‏تر به کوه محل شکار خوبی قرار داشت که من هر روز با اسب یا پیاده از آن می‏گذشتم، گاهی تنها و گاهی همراه پدرم که به من در آن زمان شکار با باز را می‏آموخت.
   همانطور که گفتم، من تقریباً هنوز یک نوجوان بودم و از طرفی هم دیگر یک نوجوان نبودم، بلکه درست در وسط آن زمانِ کوتاه و عجیبی ایستاده بودم که جوان‏ها میان شادابی گمشده کودکی و سن بلوغی که هنوز از راه نرسیده است بر روی یک جاده داغ میان دو باغ در بسته سفر می‏کنند، بی دلیل به شهوت‏رانی می‏پردازند و بدون دلیل غمگین می‏گردند. البته من تعداد زیادی اشعار ترسینی Terzine و شبیه به آن سروده بودم، با آنکه خیال می‏کردم از اشتیاق یک عشق واقعی در حال مردنم، اما هنوز بجز تصاویر شاعرانه رویائی عاشق چیز دیگری نشده بودم. بدین نحو زندگیم در تبی دائمی می‏گذشت، تنهائی را دوست داشتم و چنین به نظرم می‏آمد که بی‏نهایت ناخرسندم. و مخفی نگاه داشتن این وضع زجر و دردم را دو برابر می‏ساخت. زیرا نه پدرم و نه آلویزه منفور بعد از آگاهی از آن مرا از دست‏انداختن در امان می‏گذاشتند. اشعار زیبایم را هم دوراندیشانه‏تر از یک خسیس که سکه‏های طلایش را مخفی می‏کند در صندوقی مخفی ساختم، و وقتی هم که صندوق دیگر به اندازه کافی مطمئن به نظر نمی‏آمد، آنرا به جنگل می‏بردم و چال می‏کردم، اما هر روز برای اطمینان به آنجا سر می‏زدم.
   در یکی از این گنج چال کردن‏ها یک بار بر حسب تصادف پسر عمویم را در کنار جنگل در حال انتظار می‏بینم. و چون او مرا ندیده بود بنابراین بدون چشم گرفتن از او جهت دیگری را انتخاب کردم، زیرا که هم از روی کنجکاوی و هم بخاطر دشمنی عادت کرده بودم او را مرتب زیر نظر داشته باشم. پس از لحظه‏ای دختر خدمتکار جوانی که در خانه‏داری به ما کمک می‏کرد را دیدم که از سمت مزارع به آن سو آمد و خود را به آلویزه نزدیک ساخت. آلویزه دست‏هایش را به دور کمر دختر جوان می‏بندد، دختر را به خود می‏فشرد و بعد به همراه او در جنگل ناپدید می‏گردد.
   در این لحظه تب مخصوصی مرا در بر گرفت و همزمان یک حسادت آتشین به پسر عموی مسن‏ترم که او را هنگام چیدن میوه‏ای دیدم که برای چیدن آن من هنوز کوچک بودم احساس کردم. هنگام شام نگاه نافذی به چشمانش انداختم، زیرا فکر می‏کردم که می‏توان به نحوی از نگاه و لبش خواند که او دختر را بوسیده و با او عشق بازی کرده است. اما او مانند همیشه به چشم می‏آمد و بشاش و پر حرف بود. از آن لحظه به بعد دیگر نمی‏توانستم بدون احساس شهوت وحشتناکی به آن دختر خدمتکار و آلویزه نگاه کنم، شهوتی که برایم هم مطبوع بود و هم دردآور.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 21:19  توسط سعید از برلین  | 

ماجرای دو بوسه.
 
پیه‏رو Piero تعریف می‏کرد:
   ما چندین بار در آن شب در باره بوسه صحبت کرده و در این باره که کدام نوع بوسه لذتبخش‏ترین بوسه‏ها می‏باشد مشاجره کردیم. جواب به این سؤال کار جوانان است؛ برای ما آدم‏های سالخورده زمان آزمون و سعی کردن گذشته است و در باره چنین چیزهای مهمی فقط از خاطرات مه گرفته‏مان می‏توانیم کمک بگیریم. بنابراین می‏خواهم از خاطره ضعیفم برایتان داستان دو بوسه‏ای را تعریف کنم که همزمان بعنوان شیرین‏ترین و تلخ‏ترین بوسه در سراسر زندگی‏ام بودند.
   هنگامی که من بین شانزده و هفده سال سن داشتم، پدرم هنوز صاحب آن خانه ییلاقی در بولوگنا Bologna از منطقه کوهستانی آپنین Apenin بود که من قسمت اعظم سال‏های کودکی‏ام را در آن گذراندم، به خصوص آن دوران کودکی و نوجوانی را که برایم امروز _ شما آزادید آنرا درک کنید یا نکنید _ از زیباترین دوران زندگیم به نظر می‏آید. من تا حال حتماً بارها به بازدید آن خانه رفته یا آن را بعنوان محل استراحتم قرار داده بودم، اگر که آن خانه توسط یک میراث ناخوشایند به تملک پسر عمویم در نمی‏آمد، پسر عموئی که من تقریباً از دوران کودکی حوصله تحمل کردنش را نداشتم و در ضمن نقش اصلی را او در داستانم بازی می‏کند.
   تابستان زیبا و نه چندان گرمی بود، پدرم همراه من و همان پسر عمو در آن ویلای کوچک به سر می‏برد. در آن زمان از مرگ مادرم مدت‏ها می‏گذشت. پدرم هنوز سال‏های خوب عمرش را می‏گذراند، یک نجیب‏زاده اصیل که برای ما بچه‏ها در اسب ‏سواری و شکار، نبرد و بازی کردن و در هنر زندگی و دوست داشتن یک سرمشق بود. او هنوز به آسانی و تقریباً مانند یک جوان راه می‏رفت، زیبا بود و قد بلندی داشت و بزودی بعد از آن زمان دوباره برای دومین بار ازدواج کرد.
   پسر عمویم که آلویزه Alvise نام داشت در آن زمان بیست و سه ساله بود و باید اعتراف کنم که او جوانی زیبا بود. نه تنها لاغر اندام و خوش هیکل بود و موی فرفری بلند و گونه‏هائی بشاش و گلگون داشت، بلکه با ظرافت و فریبنده حرکت می‏کرد، یک فرد خوش‏ صحبت سودمند و یک خواننده بود، خیلی خوب می‏رقصید و حتی در آن زمان در منطقه ما مشهور بود که او خیلی زود مورد علاقه زن‏ها قرار می‏گیرد و به این جهت حسادت مردان را برمی‏انگیخت. دلایل قانع کننده‏‏ای وجود داشتند که چرا من و او مطلقاً از همدیگر خوشمان نمی‏آمد. او با من رفتاری متکبرانه یا خیرخواهانه‏ای نامطبوع و کنایه‏آمیز داشت، و چون عقل من بیشتر از سنم رشد کرده بود، این نوع رفتار و دست کم گرفتن را توهین آمیز می‏دانستم و مرتباً آزارم می‏داد. به عنوان ناظری خوب بعضی از دسیسه‏ها و اسرارش را هم کشف کردم، کاری که البته برای او واقعاً نامطبوع بود. چند باری کوشش کرد با رفتاری چاپلوسانه و دوستی‏ای متظاهرانه مرا بخرد، اما من فریبش را نخوردم. اگر فقط کمی سنم بیشتر بود و باهوش‏تر می‏بودم، می‎توانستم با حرف‏شنوی‏ او را به چنگ آورم و در لحظه‏ای مناسب از هستی ساقطش سازم _ مردم کامیاب و نازپرورده را به راحتی می‏توان فریفت! من اما در حقیقت آنقدر بالغ بودم که از او متنفر باشم، اما هنوز خیلی بچه بودم تا بتوانم اسلحه‏های دیگری را بعنوان احتیاط و عناد بشناسم، و بجای آنکه من تیرهای او را با ظرافت سمی ساخته و دوباره به سویش پرتاب کنم، آنها را بخاطر خشمی ضعیف عمیق‏تر در گوشتم فرو می‏کردم. پدرم به بیزاری ما از یکدیگر که از چشمش مخفی نمانده بود می‏خندید و ما را دست می‏انداخت. او به آلویزه زیبا و خوش سلیقه علاقه داشت و نمی‏گذاشت که رفتار دشمنانه من باعث شود تا او را اکثراً دعوت نکند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 20:30  توسط سعید از برلین  | 

دگرگونیهای پیکتور.(4)
 
   درخت آهسته تا ریشه خود شروع به لرزیدن کرده و با آرزوی ملتهبی برای یکی شدن و به پیشواز دختر شتافتن با شدت تمام نیروی زندگی را در خود جمع می‏کند. افسوس که به دام فریب مار افتاده و برای همیشه بی‎حرکت و تنها در یک درخت جادو شده بود! آه که او چه کور و چه ابله بوده است! آیا او اصلاً چیزی نمی‏دانست، آیا با اسرار زندگی اینچنین بیگانه بوده است؟ نه، او حتماً در آنزمان احساس تاریکی از آن داشته است _ افسوس، و حالا او با ماتم و درکی عمیق به آن درختی که از زن و مرد تشکیل شده بود فکر می‏کرد!
   یک پرنده پرواز کنان می‎آمد، یک پرنده سرخ و سبز، یک پرنده زیبا و جسور مانند تیری که از کمان رها شده باشد پرواز کنان می‏‎آمد. دختر او را در حال پرواز می‏بیند، و می‏‎بیند از منقارش چیزی سرخ‏‎رنگ که مانند خون و آتش می‏‎درخشید به پائین و در میان علف‏‎های سبز می‏‎افتد و در آنجا شروع به درخشیدن می‏‎کند و روشنائی سرخ‎رنگش چنان زیاد بود که دختر خم شده و آن را برمی‏‎دارد. آن یک کریستال بود، یک یاقوت سرخ آتشی رنگی که هرجا باشد تاریکی را ناپدید می‏سازد.
   هنوز از نگاه داشتن سنگ جادوئی در دستان سفید دختر لحظه‏ای بیشتر نگذشته بود که ناگهان آرزوی قلبی‏اش به حقیقت می‏پیوندد. دختر زیبا محو می‏گردد، به درون درخت فرو رفته و با درخت یکی می‏شود و در ساقه درخت به شاخه‏ جوان و قوی‏ای‏ مبدل می‏گردد که به سرعت به طرف بالا رشد می‏کرد.
   حالا همه چیز خوب بود، حالا جهان نظمی داشت، تازه حالا بهشت پیدا شده بود. پیکتور دیگر آن درخت پیر و آزرده ‏و دلتنگ نبود، حالا او بلند آواز می‏خواند: پیکتوریا، فیکتوریا Viktoria.
   او دگرگون شده بود. و چون او این بار به یک دگرگونی صحیح و جاودانه دست یافته بود، و چون او حالا دیگر از یک <نیمه> به یک <کامل> تبدیل شده بود، بنابراین می‏توانست از آن لحظه به بعد هر اندازه که مایل باشد خود را دوباره دگرگون سازد. حالا دیگر جریان جادوئی دگرگون گشتن دائماً در خونش جاری بود و او مدام در پدید گشتن لحظه به لحظه‏ی آفرینش شرکت می‏کرد.
   او آهو گشت، او ماهی شد، او انسان شد و مار، ابر و پرنده. اما او در هر کالبدی کامل بود، یک زوج بود، ماه و خورشید و زن و مرد را در خود داشت، و مانند رودخانه‏ای دوقلو در میان خشکی‏‎ها جاری بود، و مانند دو ستاره‏ی نزدیک به هم در آسمان جای داشت.
 
(1922)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 16:23  توسط سعید از برلین  | 

دگرگونیهای پیکتور.(3)
 
   یک روز در بهشت دختری جوان با موئی طلائی و لباسی آبی‏رنگ در آن اطراف راه خود را گم کرده بود. دختر مو طلائی در حال آواز خواندن و رقصیدن از زیر درختان می‏گذشت و تا حال به این فکر نکرده بود که آرزوی داشتن استعداد دگرگون گشتن بکند.
   بعضی از میمون‏های باهوش پشت سر او لبخند می‏زدند، بعضی از بوته‏ها او را با شاخه‏های نازک خود نوازش می‏کردند، بعضی از درختان بدون آنکه او متوجه بشود برایش شکوفه، گردو و سیب پرتاب می‏کردند.
   وقتی پیکتوردرخت چشمش به دختر افتاد یک اشتیاق بزرگ و یک نیاز به خوشبختی، آنگونه که او تا حال هرگز احساس نکرده بود او را در بر می‏گیرد. و همزمان تفکری عمیق او را به بند می‏کشد، زیرا او چنین احساس می‏کرد که انگار خونش او را صدا می‏زند و به او می‏گوید: "به خود بیا! در این لحظه تمام زندگیت را به یاد آور، معنای آنرا بیاب، وگرنه دیر خواهد گشت و تو دیگر هرگز رنگ هیچ شادی‏ای را نخواهی دید." و او اطاعت کرد. او تمام ریشه‏های خود را به یاد آورد، سال‏های انسان بودن خود را، حرکت قطارش را به سمت بهشت، و مخصوصاً آن لحظه‏های قبل از درخت شدنش را، آن لحظه‏های شگفت‏انگیزی را که او سنگ جادوئی را در دستان خود نگاه داشته بود. آنزمان، چون امکان هر دگرگونی‏ برایش فراهم بود، زندگی در او می‏گداخت! او به پرنده‏ای فکر کرد که در آن زمان خندیده بود، و به درختی که هم ماه بود و هم خورشید؛ و حالا تازه متوجه می‏گردد که در آن زمان چیزی را از دست داده و فراموشش کرده، و اینکه مار پند خوبی به او نداده بوده است.
   دختر از میان برگ‏های ‏پیکتوردرخت زمزمه‏ای می‏شنود، سر بالا کرده و به درخت نگاه می‏کند و همراه با دردی ناگهانی در قلب احساس میکند که افکاری تازه، آرزوها و رویاهائی جدید در او به جنبش افتاده‏اند. بی اراده در زیر درخت می‏نشیند. به نظرش چنین می‏رسد که درخت تنها و بیکس است، تنها و غمگین، و با این حال در سکوت غم‏انگیزش زیبا، اثرگذار و اصیل است؛ آوای موسیقی آهسته تاج‏های درخت برایش جذاب بود. او به ساقه زبر درخت تکیه می‏دهد، لرزش عمیق درخت و رگبار یکسانی را در قلب خود احساس می‏کند. قلبش به شکل عجیبی به درد آمده بود؛ روح او در بالای آسمان به صورت ابری در پرواز بود، آرام از چشمان دختر قطرات سنگین اشگ فرو می‏ریزند. چرا او باید اینچنین رنج می‏برد؟ چرا دل او باید طمع منفجر گشتن و پاشیدن به درون این درخت زیبا و تنها را داشته باشد؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 13:46  توسط سعید از برلین  | 

دگرگونیهای پیکتور.(2)
 
   پیکتور از اینکه مبادا خوشبختی را از دست بدهد به وحشت می‎افتد. سریع آرزویش را به سنگ می‎گوید و ناگهان به یک درخت تغییر شکل می‏‎‏دهد. زیرا او گاهی دلش می‏‏‎‏خواست یک درخت باشد، و درختان برای او مظهر آرامش، نیرو و منزلت فراوانی بودند.
   پیکتور مبدل به یک درخت می‏گردد. او در خاک ریشه می‏دواند، رو به بالا رشد می‏کند و از اعضای بدنش برگ‏ها و شاخه‏ها بیرون می‏زنند. او از این وضع خیلی راضی بود. او با تارهای تشنه‏اش به عمق خنک زمین مک می‏زد و با برگ‏هایش به اوج آسمان آبی‏رنگ می‏دمید. سوسک‏ها در میان پوست او زندگی می‏کردند، در کنار پاهایش خرگوش و جوجه تیغی و در میان شاخ و برگ‏هایش پرنده‏ها لانه داشتند.
   پیکتوردرخت خوشحال بود و سال‏‎هائی که گذشته بودند را نمی‏‎شمرد. پیش از اینکه او متوجه گردد خشنودیش کامل نیست سال‎های بسیاری آمدند و رفتند. او خیلی آهسته آموخت که با چشم‏ یک درخت نگاه کند. سرانجام او بینا شده بود، و این غمگینش ساخت.
   زیرا او می‎‏دید که در بهشت اکثر موجودات اطراف او اغلب خود را تغییر می‏دهند، و می‏‎دید که همه چیز در یک جریان جادوئی و دائمی دگرگونی شناور است. او گل‏‎ها را می‏‎دید که به جواهر مبدل می‏‎شدند، یا چلچله‏‎ای می‏‎گشتند و به پرواز می‎‏آمدند. او در کنار خود بعضی از درختان را دید که ناگهان محو شدند: یکی به چشمه تبدیل گشت، دیگری به سوسمار تغییر شکل داد، و یکی دیگر در شکل یک ماهی خوشحال و خونسرد و با احساس لذت‏بخشی مشغول شنا کردن شد. فیل‎‏ها لباس‏‎هایشان را با صخره‏‎ها عوض می‎‏کردند، زرافه‎‏ها شکل خود را با گل‏‎ها.
   اما خود او، پیکتوردرخت، همچنان درخت باقی مانده بود، او نمی‎‏توانست دیگر خود را تغییر دهد. از وقتی که او به این موضوع پی برد، خوشبختی‏‎اش به پایان رسید؛ او شروع به پیر شدن کرد و آن حالت خسته، پریشان و جدی‎‏ای را به خود گرفت که می‏شود در نزد بیشتر درخت‏‎های پیر مشاهده کرد. همچنین می‎‏توان هر روزه این را هم مشاهده کرد که اگر اسب‏‎ها، پرندگان، انسان‏‎ها و تمام جانداران استعداد دگرگونی را نداشته باشند با گذشت زمان در غم و پژمردگی می‏‎پوسند و زیبائی‎‏شان نابود می‏‎گردد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 21:32  توسط سعید از برلین  | 

دگرگونیهای پیکتور.(1)
 
   پرنده‏ی بشاش بعد از گفتن این کلمات بال و پرش را تکان می‏دهد، گردنش را به عقب می‏کشد، دُمش را بالا و پائین می‏برد، پلکی می‏زند، یک بار دیگر می‏خندد و سپس بدون حرکت باقی می‏ماند، بی صدا در چمن نشسته بود که ناگهان: پرنده حالا به یک گل رنگی مبدل شده بود، پرهایش برگ‏ها و چنگ‏هایش ریشه‏های گل شده بودند. پرنده با رنگ‏های درخشنده در حین رقص به گیاهی مبدل شده بود و پیکور حیرت‏زده این دگرگونی را دید.
   و بعد پرنده‏گلی بی‏درنگ برگ‏ها و پرهای خاک گرفته‏اش را تکان می‏دهد، از گل بودن دوباره سیر می‏شود، بدون ریشه می‏گردد، خود را کمی تکان می‏دهد و آهسته رو به بالا به نوسان می‏آید و به یک پروانه درخشنده‏ مبدل می‏گردد که در هوا بال می‏زد، بدون وزن و با چهره‏ای کاملاً درخشان. پیکتور چشمانش از تعجب گشاد شده بود.
   پرنده‏گلی‏پروانه‏ایِ شاداب و رنگین اما با چهره‏ای درخشان دایره‏وار به دور سر پیکتور که شگفت‏زده شده بود پرواز کرد و لطیف مانند دانه برفی سمت زمین فرود می‏آید و کیپ پاهای پیکتور بی‏حرکت می‏نشیند، نرم نفس می‏کشید، بال‏های درخشانش کمی در لرزش بودند و ناگهان به کریستالی مبدل می‏گردد که از کناره‏هایش نور قرمز رنگی پخش می‏گردید و در میان چمن سبز به طور شگفت‏انگیزی می‏درخشید. سنگ قیمتی قرمز رنگ مانند صدای ناقوس ایام جشن و سرور شفاف بود. اما کریستال به نظرش آمد که خانه‏ _ درون زمین، او را صدا می‏زند؛ سریع کوچک‏تر می‏گردد و تهدید به فرو رفتن به درون زمین می‏کند.
   در این وقت پیکتور که اشتیاق قوی‏ای بر او مسلط شده بود سنگ را که در حال فرو رفتن در خاک بود می‏قاپد و پیش خود نگاه می‏دارد. با لذت به نور جادوئی آن می‏نگرد و در این هنگام تمام سعادت‏ها با نور فراوانی در قلبش می‏درخشند.
   ناگهان مار خود را بر روی شاخه درخت مرده‏ای می‏پیچاند و در کنار گوش او فیش می‏کند: "این سنگ تو را به هرچه که مایل باشی مبدل می‏سازد. هرچه زودتر قبل از آنکه دیر شود خواهشت را با او در میان بگذار!"
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 0:8  توسط سعید از برلین  | 

دگرگونیهای پیکتور.
 
هنوز مدت درازی از ورود پیکتور Piktor به بهشت نگذشته بود که روبروی درختی که هم زن بود و هم مرد می‏ایستد. پیکتور با احترام به درخت سلام می‏کند و می‏پرسد: "آیا تو درخت زندگی هستی؟" اما وقتی مار به جای درخت قصد جواب دادن داشت، او روی برمی‏گرداند و دوباره به راه می‏افتد. او کاملاً چشم بود، همه چیز برایش بسیار لذتبخش بود و به وضوح احساس می‏کرد که در خانه و در کنار سرچشمه زندگی می‏باشد.
   و دوباره او یک درخت می‏بیند که هم خورشید بود و هم ماه.
   پیکتور می‏پرسد: "آیا تو درخت زندگی هستی؟"
   خورشید سر تکان می‏دهد و می‏خندد، ماه سر تکان می‏دهد و لبخند می‏زند.
   شگفت‏انگیزترین گل‏ها با نور و رنگ‏های مختلف، با چشم‏ها و چهره‏های مختلف فراوانی به او نگاه می‏کردند. بعضی از آنها سر تکان دادند و ‏خندیدند و بعضی سر تکان ‏دادند و لبخند ‏زدند، بقیه اما سر تکان نمی‏دادند و نمی‏خندیدند: آنها مجذوب خود و در بوی خویش مانند غرق گشته‏ای مستانه سکوت کرده بودند. یکی از گل‏ها آواز بنفش روشن می‏خواند و یکی آواز خواب کوتاه آبی تیره. یکی از گل‏ها چشمانی درشت و آبی رنگ داشت، یکی دیگر او را به یاد اولین عشقش انداخت. یکی بوی باغ کودکی را می‏داد و بوی شیرینش مانند صدای مادر به گوش می‏آمد. یکی دیگر به رویش لبخند می‏زد و زبان خمیده سرخی را به سمت او دراز کرده بود. پیکتور آن را لیسد، مزه‏ای تند و وحشی مانند مزه صمغ و عسل و همینطور مزه بوسه یک زن را می‏داد.
   پیکور با اشتیاق و شادی فراوانی در میان تمام این گل‏ها ایستاده بود. قلبش مانند ناقوس به سختی می‏زد، خیلی می‏زد؛ و خواهش‏های بیدار سحرانگیز و ناشناخته‏اش را می‏سوزاند.
   پیکور یک پرنده را می‏بیند که در میان چمن نشسته است و رنگ‏هایش می‏درخشند، به نظر می‏آمد که پرنده تمام رنگها را داراست. او از پرنده رنگی و زیبا می‏پرسد: "ای پرنده، خوشبختی کجاست؟"
   پرنده زیبا می‏گوید "خوشبختی" و با منقار طلائیش می‏خندد و می‏گوید: "ای دوست، خوشبختی همه جاست، در کوه و در دره، در گُل و در کریستال."
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 15:33  توسط سعید از برلین  | 

قربانی عشق.(3)
 
   من نمی‏توانستم به او بگویم و یا برایش بنویسم که دلیل دوری من از او چه بوده و چه چیز دوباره مرا به سوی او کشانده است. آیا خودم دلیل آن را می‏دانستم؟ بنابراین دوباره برای بدست آوردن دلش شروع به جنگیدن کردم. من بخاطر شنیدن یک کلمه یا دیدن لبخندی از او دوباره راه‏های درازی را پیمودم، از کارهای مهم غافل ماندم و متحمل پرداخت رقم‏های درشتی گشتم. او معشوقش را بیرون کرد، اما چون دیگر به من اعتمادی نداشت بنابراین بزودی معشوق دیگری گرفت. با این وجود بعضی وقت‏ها از دیدنم خوشحال می‏شد. گاهی در مهمانی شام یا در تآتر ناگهان چشم از اطراف برمی‏گرفت و نگاه ملایم و پرسشگرانه‏اش را به سمت من می‏گرداند.
   او هنوز فکر می‏کرد که من دارای ثروت زیادی هستم. من این تصور را فقط به این خاطر در او بوجود آورده و آنرا زنده نگاه داشته بودم که اجازه داشته باشم کارهایش را انجام دهم، کارهائی که او هرگز اجازه انجام دادنشان را به مرد فقیری نمی‏داد. قبلاً به او هدیه می‏دادم، اما حالا دیگر این کار ثمری نداشت و من برای خوشحال کردن او باید راه‏های جدیدی می‏یافتم، باید قربانی‏های تازه‏ای می‏دادم. من کنسرت‏هائی برگزار کردم که نوازندگان محبوب او آهنگ‏های دلخواهش را می‏نواختند و می‏خواندند. من لژ مخصوصی برایش کرایه کردم تا بتوانم بلیت ورودی برای افتتاح هر نمایشی را به او هدیه کنم. او دوباره عادت کرد که به من اجازه دهد برایش هزاران کار انجام دهم.
   من در یک گرداب همیشگی و تندِ انجام دادن کارهایش گرفتار بودم. دارائیم تمام شده بود، حالا بدهکاری‏ها و هنرهای بدست آوردن پول شروع گشتند. من نقاشی‏هایم، چینی‏های قدیمی و اسبم را فروختم و بجای آن یک ماشین خریداری کردم که در احتیار او قرار دهم.
   بعد اوضاع چنان سخت شد که پایان ماجرا را روبرویم می‏دیدم و در حالی که امیدوار بودم او را دوباره از آن خود سازم آخرین چشمه در حال خشک شدن بود. اما من نمی‏خواستم تسلیم شوم. من هنوز دارای شغل بودم، نفوذ داشتم و از موقعیت اجتماعی معتبری برخوردار بودم. و اینها به چه دردی می‏خوردند اگر که در راه خدمت به او به کار نمی‏رفتند؟ پس از آن بود که من شروع به اختلاس و دروغ گفتن کردم و دیگر از مأمور اجرای دادگاه ترس نداشتم، زیرا که از چیزهای بدتری باید می‏ترسیدم. اما اینها رایگان نبود. او دومین معشوق خود را هم بیرون کرد و حالا من مطمئن بودم که او یا مرا برمی‏گزیند یا هیچکس را.
   بله، او مرا انتخاب کرد. او به سوئیس رفت و به من اجازه داد که پیش او بروم. فردای آن روز درخواست مرخصی کردم. بجای مرخصی بخاطر جعل اسناد و اختلاس در اموال عمومی دستور دستگیریم صادر شد. چیزی نگوئید، این کار ابداً لازم نیست. من خودم می‏دانم. اما می‏دانید که خوار گردیدن و مجازات شدن و آخرین پیراهن تن خود را باختن هم شعله و شور و اجرت عشق بوده است؟ شما جوان عاشق، آیا این را می‏فهمید؟
   مرد جوان، من برای شما یک قصه تعریف کردم. کسی که آنرا تجربه کرد من نیستم. من حسابدار فقیری هستم که به شما اجازه داد به یک بطر شراب دعوتش کنید. اما حالا می‏خواهم به خانه بروم. نه، شما تشریف داشته باشید، من به تنهائی می‏روم، شما تشریف داشته باشید!"
 
(1906)
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 13:14  توسط سعید از برلین  | 

قربانی عشق.(2)
 
   در باره زنی که من دوست می‎داشتم لازم نیست چیزی بدانید. شاید که او بی‏نهایت زیبا و شاید هم فقط قشنگ بوده است، شاید که یک نابغه و شاید هم هیچکدام از اینها نبوده باشد. آه خدای من، مگر چه اهمیتی دارد! او ورطه‏ای بود که من باید در آن فرو می‏رفتم، او دست خدا بود، دستی که یک روز زندگی بی‏اهمیت مرا از من ربود. و از آن لحظه به بعد این زندگی بی‏اهمیت بزرگ و شاهانه گشت، متوجه هستید؟ ناگهان زندگی دیگر زندگی آن مرد مؤفق نبود، بلکه زندگی یک خدا و یک کودک بود، یک زندگی سریع و بی‏پروا، زندگی‏ای که می‏سوزاند و زبانه می‏کشید.
   از آن به بعد تمام چیزهائی که برایم مهم بودند ناچیز و کسل‏کننده گشتند. من از چیزهائی غفلت می‏ورزیدم که هرگز از آنها غافل نمی‏گشتم. من برای دیدن فقط یک لحظه از لبخند زدن آن زن دروغ می‏بافتم و برای دیدارش به سفر می‏رفتم. من بخاطر او هرآنچه که می‏توانست به او لذت بخشد بودم؛ بخاطر او من خوشحال بودم و جدی، پر حرف و ساکت، دقیق و دیوانه، ثروتمند و فقیر. وقتی او متوجه شد که من عاشقش شده‏ام به دفعات مرا آزمود. خدمت کردن به او برایم لذت‏بخش بود، امکان نداشت آرزوئی بکند و من نتوانسته باشم آن را به راحتی برآورده سازم. بعد مطمئن شد که من بیشتر از هر مرد دیگری او را دوست می‏دارم، و با گذشت زمان او مرا درک کرد و عشقم را پذیرفت. ما هزار بار همدیگر را دیدیم، ما با هم مسافرت کردیم و بخاطر با هم بودن و فریفتن جهان کارهائی ناشدنی انجام دادیم.
   حالا می‏توانستم خوشبخت باشم. او مرا دوست داشت. و شاید مدتی هم خوشبخت بودم.
   اما من قصد فتح کردن این زن را نداشتم. وقتی من مدتی از آن خوشبختی لذت بردم و دیگر احتیاج به قربانی دادن نداشتم، زمانی که بدون زحمت دادن به خود یک لبخند و یک بوسه و یک شب عاشقانه از او گرفتم، شروع به بی‏قراری کردم. من نمی‏دانستم چه کمبودی دارم، من بیش از آنچه که همیشه آرزویش را داشتم بدست آورده بودم . اما با این وجود باز هم بی‏قرار بودم. همان‏طور که قبلاً گفتم من قصد نداشتم این زن را تصرف کنم. اینکه این اتفاق برایم رخ داد فقط یک تصادف بود. نیت من این بود که بخاطر عشقم رنج ببرم، و وقتی فتح کردن معشوق شروع کرد که درمان این رنج و خنک کننده آن گردد، بیقراری به سراغم آمد. تا مدت معینی توانستم آن را تحمل کنم، اما بعد ناگهان مرا به اضطراب واداشت و من زن را ترک کردم. مرخصی گرفتم و به یک سفر طولانی رفتم. از ثروتم در آن زمان خیلی زیاد کاسته شده بود، اما برایم مهم نبود. من به سفر رفتم و بعد از یک سال بازگشتم. یک سفر عجیب و غریب! هنوز مدتی از رفتنم نگذشته بود که آتش قدیمی دوباره در من شعله‏ور شد. هرچه دورتر می‏رفتم و هرچه بیشتر از مدت سفر می‏گذشت به همان نسبت هم شور و شوق عذاب‏آورتر به سراغم بازمی‏گشت، و من این را می‏دیدم و خوشحال می‏گشتم و به سفر ادامه می‏دادم، یک سال تمام، تا اینکه شعله غیر قابل تحمل گردید و مرا دوباره به در کنار معشوق بودن مجبور ساخت.
   من دوباره به خانه بازگشتم و او را عصبانی و بسیار آزرده خاطر یافتم. او خود را تسلیم من کرده و خوشبختم ساخته بود، و من در عوض او را ترک کرده بودم! او دوباره یک معشوق داشت، اما من می‏دیدم که این مرد را دوست ندارد. او فقط برای انتقام گرفتن از من این مرد را پذیرفته بود.
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 1:12  توسط سعید از برلین  | 

 قربانی عشق.(1)
   "شما یک شغاره جوان هستید و هنوز چیزی از زندگی در جهان نمی‏دانید. و من یک گاو پیر هستم، وگرنه چیزی را که الساعه برایتان تعریف خواهم کرد هرگز تعریف نمی‏کردم. اگر شما پسری شایسته باشید، آنچه را که برایتان تعریف می‏کنم پیش خود نگاه خواهید داشت و در باره آن یاوه سرائی نخواهید کرد. اما هر طور که میل شماست.
   اگر به من خوب نگاه کنید نویسنده‏ای کوچک با انگشتانی کج گشته می‏بینید و یک شلوار وصله‏دار. و اگر قصد کشتنم را هم می‏داشتید من مقاومتی نمی‏کردم، زیرا که دیگر در من چیز زیادی برای کشتن باقی نمانده است. واگر من به شما بگویم که زندگیم یک گردباد و یک آتش بوده است، به این ترتیب شما فقط به من خواهید خندید، بفرمائید بخندید! اما شاید هم شما شغاره جوان وقتی مرد پیری در یک شب تابستانی برایتان داستانی را تعریف می‏کند او را مسخره نکنید.
   شما حتماً عاشق بوده‏اید، اینطور نیست؟ چندین بارعاشق شده‏اید، آیا درست حدس می‏زنم؟ بله، بله. اما شما هنوز نمی‏دانید که دوست داشتن یعنی چه. من می‏گویم که شما از عاشقی بی‏خبرید. آیا برایتان یک بار پیش آمده که تمام یک شب را گریسته و یک ماه تمام بد خوابیده باشید؟ شاید هم شعر سروده و یک بار کمی به خودکشی فکر کرده باشید؟ بله، من اینها را می‏شناسم. اما باید بدانید که این عشق نیست، عشق چیز دیگریست.
   تا ده سال پیش من هنوز مردی محترم بودم و به بهترین انجمن‏ها تعلق داشتم. من کارمند اداره و افسر ذخیره بودم، ثروتمند و مستقل و دارای یک اسب‏سواری و یک مستخدم، خانه‏ای راحت و یک زندگی خوب بودم. لژ مخصوصی در تآتر داشتم و صاحب یک مجموعه کوچک هنری بودم، به سفرهای تابستانی می‏رفتم، اسب ‏سواری و ماهی‏ گیری می‏کردم، شب‏های ایام مجردی را با شراب سرخ و سفید فرانسوی می‏گذراندم و صبحانه شامپاین و شراب شیرین اسپانیولی می‏نوشیدم.
   من سال‏ها به این چیزها عادت داشتم، و با این وجود خیلی آسان از آنها صرف نظر کردم. مگر غذا خوردن و نوشیدن، اسب سواری کردن و راندن چه اهمیتی دارند، آیا درست نمی‏گویم؟ یک کمی فلسفه و همه اینها خنده‏دار و قابل چشم‏پوشی می‏گردند. همینطور اجتماع و شهرت خوب داشتن و اینکه مردم بخاطر احترام به کسی کلاه از سر برمی‏دارند نیز اگرچه مطبوع است اما در واقع بی‏اهمیت می‏باشند.
   هی، مگر ما نمی‏خواستیم از عشق صحبت کنیم؟ بسیار خوب عشق چیست؟ بخاطر محبوب خویش مردن و امروزه چنین کاری به ندرت انجام می‏گیرد. البته این یکی از زیباترین کارهاست. _حرفم را قطع نکنید! من از عشق دو نفره، از بوسیدن و در کنار هم خوابیدن و ازدواج کردن صحبت نمی‏کنم. من از عشقی می‏گویم که به تنها حس یک زندگی تبدیل شده باشد، به عشقی که اگر هم به آن پاسخ داده شود باز غریب می‏ماند. عشق یعنی این که تمام خواسته‏ها و دارائی‏ها یک انسان فقط بخاطر یک هدف مصرف گردد و اینکه هر قربانی دادن به شهوت مبدل شود. این نوع عشق خشنودی ببار نخواهد آورد، این عشق می‏سوزاند و باعث رنج و ویرانی می‏گردد، این عشق آتش است و نمی‏تواند قبل از به آتش کشاندن آنچه سر راهش سوزاندنی‏ست خاموش گردد.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 19:51  توسط سعید از برلین  | 

قربانی عشق.
 
سه سال بعنوان دستیار در یک کتابفروشی مشغول به کار بودم. در آغاز ماهی هشتاد مارک حقوق دریافت می‏کردم، بعد نود مارک و سپس حقوقم به نود و پنج مارک رسید، و من از اینکه خرج زندگیم را خودم در می‏آوردم و احتیاج به قرض گرفتن پول از دیگران نداشتم خشنود و مغرور بودم. آرزویم پیشرفت در یک کتابفروشی‏ که در آن کتاب‏های عتیقه خرید و فروش می‏گردد بود. در چنین جائی می‏توانستم مانند یک کتاب‏دار در کتاب‏های قدیمی زندگی کنم و حروف سربی و حکاکی روی چوب‏ها را تاریخ گذاری کنم. در کتابفروشی‏های خوب شغل‏هائی با حقوق ماهانه دویست و پنجاه مارک و بیشتر وجود داشتند. البته، تا آن زمان راه طولانی‏ای در پیش داشتم، و شرط رسیدن به آن نیز کار کردن بود و کار کردن _ _
   جغدهای عجیب و غریبی میان همکارانم وجود داشتند. اغلب چنین به نظرم می‏آمد که انگار کتابفروشی پناه‏گاهی برای هر نوع از خط خارج شده‏ای می‏باشد. کشیشانِ لامذهب گشته، دانشجویان پیر و تباه گردیده، دکترهای فلسفه بی‏کار، سردبیرانی بی‏مصرف و افسرانی بازنشسته همکارانم بودند. بعضی‏ از آنها دارای همسر و چند فرزند بودند و لباس‏های کهنه و غم‏انگیزی بر تن داشتند، و بعضی دیگر تقریباً با خیالی آسوده زندگی می‏کردند، اما اکثرشان در سومین هفته از ماه آه در بساط نداشتند تا روزهای باقی مانده تا آخر ماه را با آبجو و پنیر و سخنان خودستایانه بگذرانند. همه آنها اما باقی‏مانده‏ای از رفتار محترمانه و طرز بیان فاضلانه از زمان‏های گذشته دارا بودند و یقین داشتند که فقط بخاطر بدشانسی ظالمانه‏ای به چنین روزی گرفتار شده‏اند.
   همانطور که گفتم همکارانم آدم‏های عجیب و غریبی بودند. اما مردی مانند کولومبان هووس Columban Huß را هرگز ندیده بودم. او یک روز برای تقاضای کار به دفتر کتابفروشی آمد و بر حسب اتفاق یک شغل کم اهمیت وجود داشت که او سپاسگزارانه آن را قبول کرد و بیش از یک سال به آن کار مشغول بود. او در حقیقت نه کار قابل توجه‏ای انجام می‏داد و نه حرف قابل توجه‏ای می‏زد و نه نوع دیگری از بقیه همکاران زندگی می‏کرد، اما آدم می‏توانست براحتی متوجه گردد که او همیشه چنین زندگی‏ای نداشته است. سنش می‏توانست کمی بیش از پنجاه سال باشد و مانند یک سرباز بلند قد بود. حرکات بدنش نجیب و سخاوتمندانه بودند و نگاهش طوری بود که من در آن زمان فکر می‏کردم شاعران باید چنین نگاهی داشته باشند.
   گاهی اتفاق می‏افتاد که هووس با من به کافه می‏رفت، زیرا او احساس کرده بود که من او را مخفیانه تحسین می‎کنم و دوست می‏دارم. بعد او در باره زندگی سخنان حکیمانه بر زبان می‏راند و به من اجازه می‏داد پول مشروبش را حساب کنم. در ماه ژوئیه شبی بخاطر روز تولد من به اتفاق برای خوردن شام مختصری به رستوران رفتیم، ما شراب نوشیدیم و در اثر هوای گرم شب در پائین رود و در میان خیابانی مشجر به قدم زدن پرداختیم. در کنار آخرین درخت زیزفون یک نیمکت سنگی قرار داشت که او روی آن دراز کشید و من هم روی چمن نشستم و او برایم شروع به صحبت کرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 3:24  توسط سعید از برلین  | 

یک مخترع. (2)
 
   همه چیز خوب پیش می‎‏رفت. تا این که نمایشگاه آغاز شد. اوه، پسر چه نمایشگاهی! یک نمایشگاه صنعتی که تا اندازه‎‏ای کوچک و یکشنبه یک روز آفتابی بر پا شده بود. از طرف کارخانه یک بلیط ورودی مجانی به من داده شد و برای لنه هم یک بلیط با تخفیف خریدم. می‏‎تونی تصور کنی که آنجا چه قیل و قالی بر پا بود. موزیک و سر و صدا و انبوه بزرگی از مردم، من برای لنه یک چتر آفتابی از پارچه‎‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ای مانند ابریشم با رنگ‏‏‏‎های مختلف خریدم، ما در آنجا می‏‏‎گشتیم و خوش می‏‎گذراندیم. در فضای باز یک ارکستر نظامی از لودویگزبورگ Ludwigsburg موسیقی اجرا می‏کرد، هوا بسیار خوب بود. بعدها شنیدم ادعا کرده‏‎اند که نمایشگاه ضرر داده است، اما من این را باور نمی‏‎کنم، چون تعداد بازدید کنندگان بسیار زیاد بود.
   ما به همه جا سر می‏‎کشیدیم و وسائل را نگاه می‎کردیم. لنه همه جا مرتب برای تماشا می‎‏ایستاد و من هم از او تبعیت می‏‎کردم. تا اینکه به دستگاه‏‎ها و ماشین‎‏ها رسیدیم، و وقتی من چشمم به آنها افتاد، فوراً به فکرم خطور می‏‎‏کند که هفته‏‏‏‏‏‏‎ها می‎‏گذرد و من کاری برای ماشین رخت‏شوئی انجام نداده‏‎ام. و ناگهان این موضوع آنقدر باعث آزارم می‏‎شود که قصد داشتم همان لحظه به سمت خانه بدوم. نمی‏‎تونم توضیح بدم که چه حالی داشتم.
   در این وقت لنه می‏‎گوید <بیا، این دستگاه‎‏ها و ماشین‏‎های خسته کننده را ول کن> و می‏‎خواست مرا به دنبال خود کشیده و از آنجا دور کند.
   و در حالی که لنه آستینم را می‏‎کشید ناگهان چنین به نظرم آمد که انگار باید از خودم خجالت بکشم و انگار او مرا از تمام آن‏ چیزهائی که قبلاً برایم مهم و عزیز بوده‎‏اند جدا می‎‏ساخت. من مانند یک رویا کاملاً واضح احساس کردم: یا ازدواج می‏‏‎کنی و از درون نابود می‏‎شوی یا اینکه دوباره به سراغ ماشین رخت‏شوئیت می‏روی. در این وقت به لنه گفتم که می‏‎خواهم هنوز کمی در این سالن بمانم، او هم بعد از نزاع با من به تنهائی از آنجا رفت.
   آره پسر، چنین است و چنان بود. شب مانند وحشی‏‎ها کنار میز نقشه کشی نشستم، روز دو شنبه استعفایم را نوشتم و چهارده روز بعد از آنجا به شهر دیگری رفتم. و حالا مشغول طرح ماشین‏‎های جدیدی هستم، یک طرح در سر دارم، و برای آن ماشین رخت‏شوئی هم که می‏‎بینی حتماً جواز ساخت خواهم گرفت وگرنه اسمم را عوض خواهم کرد.
 
(1905)
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 19:51  توسط سعید از برلین  | 

یک مخترع. (1)
 
   یک شب، پس از مدت‏ها دوباره پیش زیلبرناگل به خانه‏اش رفتم و به او سلام کردم. او با تردید به من نگاه کرد و بخاطر روابطم با زن‏ها حسابی برایم موعظه خواند، طوریکه تقریباً نزدیک بود دوباره از آنجا بگریزم. اما من آنجا ماندم، زیرا در سخنان خشم‏آمیزش چیزی بر زبان آورد که خودخواهی جوانانه‏ام را فوق‏العاده ارضاء ساخت.
   او گفت: "ارزش تو خیلی بیشتر از چنین زنی‏ست. از این گذشته تو با ارزش‏تر از هر زنی هستی. تو اگر مایل به شنیدن این حرف‏ها نباشی هرگز یک مکانیسین بزرگ نخواهی شد. اما چیزی در تو وجود دارد که روزی خود را نشان خواهد داد، به شرطی که تو آنرا بخاطر ماجراهای عشقی و از این دست کارها با دستان خودت از بین نبری."
   و بعد من از او پرسیدم که چرا او چنین غضبناک در باره عشق و ازدواج صحبت می‎کند. او چند لحظه‏ای کاملاً جدی نگاهم کرده و بعد شروع به صحبت کردن می‏کند:
   "دلیلشو می‏تونم خیلی سریع برات تعریف کنم. البته چیز مهمی نیست، فقط یک تجربه است یا یک واقعه ضمنی یا یک چنین چیزی. اما اگر تو فقط با لاله‏های گوشت به آن گوش ندهی آن را حتماً درک خواهی کرد، چون یک بار نزدیک بود که من ازدواج کنم، و تجربه آن تا زمان درازی برام کافی‏ست. هرکه مایل است می‏تواند ازدواج کند، اما من این کار را نمی‏کنم، من نه! متوجه شدی؟
   در کان‏اشتات Cannstatt دو سال در یک کارگاه خیلی زیبا مشغول به کار بودم. ریخته‏گری هم جزئی از کارم بود و من در آنجا خیلی چیزها آموختم. مدت کوتاهی قبل از آن دستگاه کوچکی برای تراش چوب، سوراخ کردن بشگه و مانند اینها اختراع کرده بودم، خیلی عالی شده بود، اما قابل استفاده نبود، بیش از حد به انرژی محتاج بود، به این خاطر به کلی از بین بردمش. حالا می‏خواستم چیز دقیق‏تر و بهتری یاد بگیرم، و این کار را هم انجام کردم، و بعد از چند ماه دوباره پروژه دیگری را شروع کردم، ماشین رخت‏شوئی را که آنجا میبینی طرح ریزی کردم؛ ماشین خوبی خواهد شد. در آن زمان پیش بیوه زنی که شوهرش بخاری ساز بود زندگی می‏کردم، یک اطاق کوچک زیر شیروانی، و آنجا تقریباً هر شب می‏نشستم و طراحی می‏کردم. زمان زیبائی بود. آه خدای من، آیا در زندگی چیزی لذتبخش‏تر از خلق کردن و با فکر خود چیزی به جهان افزودن هم آیا وجود دارد؟
   اما در آن خانه زنی هم زندگی می‏کرد، یک خیاط به نام لنه Lene که زن زیبائی بود. بلند بالا نبود، اما جذاب و مهربان بود. طبیعی‏ست که من بزودی با او آشنا شدم، و چون این طبیعت پسران جوان است که با کمال میل با دختران شوخی می‏کنند و لذت می‏برند، من هم به رویش لبخند می‏زدم و گاهی به او چیزهای خنده‏دار می‏گفتم، و او می‏خندید. طولی نکشید که ما برای یکدیگر دوستان خوبی شدیم و با هم رابطه برقرار کردیم. و چون دختر نجیبی بود و به من اجازه کارهای اشتباه را نمی‏داد بنابراین دوستیمان محکم‏تر شد. عصرها بعد از پایان کار در پارک قدم می‏زدیم و یکشنبه‏ها به کافه یا برای رقصیدن می‏رفتیم. یک بار وقتی باران می‏بارید به اتاق کوچکم آمد ، و من طرح‏های ماشین ‏رخت‏شوئی را نشانش دادم و چون او از این چیزها مانند گاو احمقی بی‏خبر بود همه چیز را برایش توضیح دادم. در حالی که من با حرارت برایش تعریف می‏کردم و توضیح می‏دادم، ناگهان متوجه شدم که دست بر دهان گذاشته و خمیازه می‏کشد و ابداً به طرح‏ها نگاه نمی‏کند، بلکه به چکمه‏هایش در زیر میز چشم دوخته. در این لحظه من صحبتم را قطع کرده و طرح‏هایم را در کشو میز قرار می‏دهم، اما او متوجه موضوع نمی‏شود و شروع به ور رفتن با من و بوسیدنم می‏کند. و برای اولین بار بود که من راضی به این کار نبوده و عصبانی گشتم.
   بعداً اما به خودم گفتم وقتی دختر چیزی از طرح‏هایت نمی‏فهمد چرا باید تماشای آنها برایش جالب باشند. درست نمیگم؟ و واقعاً توقع بی‏جائی از او داشتم، اما کم کم به خودم مسلط شدم. حالا دیگر وضع بهتر شده بود. او به من علاقه داشت، و زمان زیادی نگذشته بود که ما شروع کردیم از عروسی صحبت کردن. دیدگاهای من بد نبودند، من می‏توانستم به زودی ترفیع مقام پیدا کنم، و لنه جهیزه درست و حسابی‏ای تهیه کرده بود و علاوه بر آن چند صد مارک نیز پس‏انداز داشت. و از زمانی که اینها را به هم گفته و بیشتر به ازدواج فکر می‏کردیم او مهربان‏تر شده بود و من هم چیز دیگری بجز عاشقی در سر نداشتم.
   من دیگر فرصت طراحی نداشتم، زیرا تمام مدت پیش لنه بودم و فقط به ازدواج فکر می‏کردم. دوران خوبی بود و من واقعاً خوشبخت بودم. برای ازدواج درخواست کردم تا مدارک هویتم را از زادگاهم بفرستند و فقط منتظر بهتر شدن وضع شغلیم که چهار یا شش هفته دیگر طول می‏کشید بودم.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 0:38  توسط سعید از برلین  | 

کاش می‏شد با زمان شوخی کرد.
کاش می‏شد هفته پیش را امروز خویش و فردا را از سال‏های کودکی پر ساخت.
کاش تو موسیو ابراهیم می‏گشتی و من مومو.
کاش می‏شد مکان را گول زد. کاش می‏شد خیال کرد کاشان اینجاست و قم در راه شاه‏عبدالعظیم جا مانده.
کاش می‏شد خانه‏ات را با وردی جابجا کرد و تو همیشه پیشم می‏ماندی.
کاش باد گوش‏هایش را می‏بست، از فال‏گوش ایستادن دست می‏شست و برای خود ول می‏گشت.
کاش می‏توانستند ماهی‏ها بر روی خشکی راه بروند و در هوای گرم در آب شنا کنند.
کاش زمان از حرکت می‏ایستاد، نفسی تازه می‏کرد، به دور و اطرافش نظری می‏انداخت و می‏دید واقعاً کجای کارش می‏لنگد.
کاش من مومو بودم و تو موسیو ابراهیم و هوا آنقدر مطبوع بود که پای پیاده دور دنیا سفر می‏کردیم.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 13:5  توسط سعید از برلین  | 

یک مخترع.
 
دوست من کنستانتین زیلبرناگِل Konstantin Silbernagel رابطه اش با تمام دخترهای همسایه خوب بود، اما معشوقه ای نداشت. وقتی او یکی از دخترها را ایستاده و یا در حال رفتن می‏دید، خود را با یک سلام، با یک لطیفه یا با یک متلک صمیمی و خودمانی در کنارشان قرار می‏داد، و دخترها سپس می‏ایستادند، وراندازش می‏کردند و از این کار او لذت می‏بردند؛ او می‏توانست هرکدام از آنها را که مایل بود داشته باشد. اما او مایل به این کار نبود و هر وقت در کارگاه از دخترها و ماجرای عشقی صحبت می‏شد او شانه هایش را بالا می انداخت، و وقتی یکی از ما می‏پرسید که نظر او راجع به آن چیست، می‏خندید و می‏گفت:
   "عجله کنید، عجله کنید، دله‏ها! من ازدواج کردن شماها را بزودی خواهم دید."
   و بعضی ها جواب می‏دادند:"آره، چرا که نه. مگه ازدواج کردن بدشانسی میاره؟"
   "شماها می‏تونید امتحان کنید. اما من این کار را نمی‏کنم. من نه!"
   ما اغلب او را به این خاطر دست می‏انداختیم، بخصوص که او اصلاً زن ستیز نبود. البته او هرگز معشوقه‏ای نداشت، اما اگر بر حسب اتفاق امکان یک لودگی کوتاه، یک لمس آرام و یک بوسه سریع دزدانه برایش آماده می‏گشت اجازه فرار این فرصت‏ها را نمی‏داد. همچنین ما فکر نمی‏کردیم که اشتباه است اگر فرض کنیم در جائی دور دختری در انتظار کنستانتین نشسته باشد و او اولین نفر از ما خواهد بود که با این دختر ازدواج خواهد کرد. زیرا که او درآمد خوبی داشت و هر لحظه که مایل بود می‏توانست استاد شود، و گفته می‏شد که پول زیادی در حساب بانکی خود دارد.
   وانگهی کنستانتین آدمی بود که همه به او علاقه داشتند. او هرگز اجازه نداد که ما احساس کنیم او ماهرتر است و بیشتر از ما می‏فهمد؛ تنها وقتی کسی از او نظرش را می‏پرسید با کمال میل کمک می‏کرد و دست به کار می‏گردید. وگرنه او مانند یک کودک بود، خیلی آسان می‏شد او را به خندیدن واداشت یا منقلبش ساخت، دمدمی مزاج اما بی آزار بود و من هرگز ندیدم کارآموزان را بزند یا ناعادلانه با آنها رفتار کند.
   در آنزمان هنوز فکر می‏کردم که می‏توانم در رشته مکانیکی ماشین مقداری پیشترفت کنم و به این خاطر هرچه بیشتر با زیلبرناگل که استعداد و تجربه اش خیلی بیشتر از بقیه همکاران و همسطح استادمان بود تماس برقرار کردم. آنچنان او راحت و بشاش و بی لغزش و خطا کارها را به ثمر می‏رساند که وقتی در حین کار کردن تماشایش می‏کردی میل کار کردن نیز در تو شکوفا می‏شد. او همیشه فقط کارهای ظریف و حساس را انجام می‏داد، کارهائی که محتاج دقت و هشیاری کامل بودند و در ضمن انجامشان نمی‏شد چرت زد، و او هرگز قطعه ای را خراب نکرد. اوج لذت بردن او وقتی بود که به کار مونتاژ ماشین‏های نو می‏‎پرداخت. همینطور قطعاتی را هم که برایش ناآشنا بودند مانند بازی کودکانه‏ای به آسانی نصب می‏کرد و به کار می‏انداخت، و در حین این کار چنان ویژه و اصیل به نظر می‏رسید که من آن زمان برای اولین بار دستگیرم شد که معنای تسلط ذهن بر ماده چیست و اینکه اراده قوی‏تر از تمام اجرام مرده می‏باشد یعنی چه.
   به تدریج کشف کردم که همکارم کنستانتین به کارهائی که به او محول می‏شود بسنده نمی‏کند. متوجه شدم که او بعضی وقت‏ها بعد از پایان کار ناپدید می‏شود و خود را جائی نشان نمی‏دهد، و خیلی زود پی بردم که او در اطاق اجاره‏ای کوچکی در زنفگاسه Senfgasse زندگی می‏کند و در آنجا نقاشی می‏کشد. در ابتدا فکر می‏کردم می‏خواهد تمرین کند تا فنون آموخته در آموزشگاه شبانه را بدست فراموشی نسپارد، اما پس از آنکه یک بار تصادفاً دیدم که او مشغول بررسی یک طرح می‏باشد، و وقتی بیشتر سؤال کردم فهمیدم که در رابطه با یک اختراع کار می‏کند. بعد از دانستن این موضوع رابطه‏ام با او خودمانی‏تر گشت و من بعد از مدتی از تمام اسرارش با خبر بودم. او دو ماشین اختراع کرده بود که از این دو یکی بر روی کاغذ طرح‏ریزی و دیگری مدلش به اتمام رسیده بود. تماشای طرح و نقاشی‏هایش که کاملاً پاکیزه و واضح رسم شده بودند لذت‏بخش بود.
   وقتی من در پائیز فرنزه برودبک Fränze Brodbeck را شناختم و با او رابطه برقرار کردم در ملاقات شبانه ام با کنستانتین وقفه‏ای ایجاد شد. در آن زمان دوباره سخت شروع به شعر گفتن کرده بودم، کاری که از زمان تحصیل زبان لاتین انجام نمی‏دادم. و با وجود آنکه توانسته بودم خودم را به زحمت از دست این دختر زیبا و بی‏فکر نجات دهم، اما او بیشتر از آنچه می‏ارزید به من هزینه تحمل کرد.
 
+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 12:37  توسط سعید از برلین  | 

اولین تجربه.(3)
 
   و بعد به خواهرزاده‏ خود که در حال ورق‏ زدن مجله‏ای بود می‏گوید: "می‏تونی از آن بالا در گوشه اطاق جعبه بازی‏ها را بیاری؟"
   کارآموز می‏رود و او به طرف من می‏آید، آرام و با چشمانی درشت. و آهسته و نرم می‏گوید "آه تو! تو خیلی شیرینی." و در این حال صورتش را به صورتم نزدیک می‏سازد و لب‏هایمان برهم می‏نشینند، بی‏صدا و سوزان، و دوباره، و دوباره. من بانوی بلند بالا و زیبا را در آغوش گرفته و چنان محکم به خود می‏فشرم که باید دردش آمده باشد. اما او فقط دوباره دهانم را جستجو می‏کرد و در حال بوسیدن چشمانش تر و دخترانه گشته و می‏درخشیدند.
   کارآموز با جعبه بازی‏ها برمی‏گردد، ما می‏نشینیم و هر سه نفر بر سر شکلات تاس می‏ریزیم. دوباره حرف‏های او جان‏دار و با روح گشته و بعد از هر بار تاس ریختن شوخی می‏کرد، اما من حرفی از دهانم خارج نمی‏شد و نفس کشیدن برایم سخت شده بود. گاهی از زیر میز دستش را به سمت دستم می‏آورد و با آن بازی می‏کرد و یا آن را روی زانویم می‏گذاشت.
   کارآموز در حدود ساعت ده شب یادآوری کرد که زمان رفتن فرا رسیده است.
   او از من پرسید "شما هم قصد رفتن دارید؟" و به چشمانم نگاه کرد.
   من تجربه‏ای در ماجراهای عاشقانه نداشتم، بنابراین با لکنت گفتم، بله انگار وقت رفتن رسیده، و بلند شدم.
   او می‏گوید "خوب، باشه" و کارآموز به حرکت می‏افتد و من به دنبالش به سمت در حرکت می‏کنم، اما هنگامیکه کارآموز پایش را از در بیرون ‏می‏گذارد، زن دستم را گرفته، به سمت خود می‏کشاند و در گوشم زمزمه می‏کند: "بی‏عقلی نکن، زیرک باش!" و من این را هم نفهمیدم.
   ما خداحافظی کردیم و به سمت ایستگاه دویدیم. بلیط را در دست نگاه داشتیم و کارآموز سوار شد. اما من حالا احتیاجی به همصحبت نداشتم. من فقط سوار پله اول شدم و وقتی راننده قطار سوت را به صدا آورد دوباره به پائین پریده و آنجا ماندم. شب خیلی تاریکی بود.
   گیج و غمگین جاده طولانی را به سمت خانه طی کردم و مانند دزدی از کنار باغ و پرچین خانه او گذشتم. یک بانوی محترم مرا دوست می‏داشت! سرزمین‏های جادوئی درهایشان را برویم گشوده بودند، و هنگامی که تصادفی در جیبم عینک دسته ورشوئی را می‏یابم، آنرا در نهر آب پرتاب می‏کنم.
   یکشنبه هفته بعد کارآموز برای نهار پیش زن دعوت شده بود، اما من نه. و او دیگر هرگز به کارگاه نیامد.
   سه ماه تمام یکشنبه‏ها یا در ساعات دیروقت شب اغلب به ستلینگن می‏رفتم و در کنار پرچین‏ها به استراق سمع می‏ایستادم و به اطراف باغ خانه سر می‏کشیدم، صدای واق واق سگ نژاد سنت برنارد و عبور باد از میان درختان خارجی را می‏شنیدم، در اطاق‏ها نور چراغ می‏دیدم و فکر می‏کردم: شاید که او مرا یک بار ببیند؛ او مرا دوست دارد. یک بار هم از خانه صدای نواختن نرم و وزین پیانو شنیدم و به دیوار تکیه داده و گریستم.
   اما دیگر هرگز خدمتکار مرا به خانه راه نداد و در برابر سگ‏ها از من حمایت نکرد، و هرگز دیگر دست‏های زن دستانم را و دهانش دهانم را لمس نکردند و فقط در رویا یک بار برایم این اتفاق افتاد. و من در اواخر پائیز شغل مکانیکی را رها ساختم و لباس کار آبی رنگ را برای همیشه از تن خارج ساخته و به شهر بسیار دور دیگری رفتم.
 
(1905)
+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 19:9  توسط سعید از برلین  | 

کاش کسی پیدا می‏شد و به من می‏گفت: "مرد حسابی، آخه تو به کار مردم چکار داری!" ولی من که کاری به کار کسی ندارم! این چه فکری بود که خیلی جلوتر از هر فکر مهم دیگری ناگهان از خط پایانی ذهنم گذشت!؟
خوب می‏دانم "اگر بدانی که چه می‏خواهی بنویسی کارت را آسان ساخته‏ای." را همه از حفظ می‏دانند.
من هم قصد داشتم از دایره سرگردانی که در آن گرفتارم بنویسم، از تکرار ماجراها در دوران مختلف زندگی، از این بنویسم که با شصت ساله شدن هم هنوز صبوری را به طور کامل نیاموخته‏ام، و اینکه امروز ناگهان بی مقدمه متوجه گشتم فقط دانستن اینکه چه می‏خواهی بنویسی کافی نیست و باید علاوه بر آن بدانی که نوشته‏ات را چگونه می‏توانی به پایان ببری!
کاش همه خوب می‏دانستند که چگونه می‏خواهند کودکیشان را بگذرانند و به نوجوانی پای نهند و به چه نحو می‏خواهند از آنجا به جوانی و میانسالی و پیری و مرگ خویش سر بزنند.
کسی به کار من کاری نداشت و من هم در کار کسی دخالت نمی‏کردم. من فقط دلم می‏خواست بنویسم که ماجراهای دوران سی سالگی می‏توانند به راحتی در شصت سالگی هم دوباره رخ بدهند، درست مانند ماجراهای زندگی من که بخاطر تکرار مکررشان همه را از حفظم. قصد داشتم بنویسم که تکرار ماجراها نه مرا صبور ساخته‏اند و نه خردمند. و دل من با شروع هر ماجرای تازه تکراری انگار که باز ماجرای غریبی در حال رخ دادن است تند تند می‏زند. درست مانند دل کودکی که اولین روز رفتن به کودکستان را تجربه می‏کند، یا مانند برگ زرد درختی در پائیز وقتی باد و سرما می‏لرزاندش.
ماجراها گاهی بقدری تکرار می‏گردند که آدم را به سرگیجه می‏اندازند و بعد دیگر نه تو قادری کسی را بیابی تا گوشزد کند که نباید کاری به کار مردم داشته باشی و نه دیگر در اثر سرگیجه متوجه می‏گردی که جهان به چه سمت در حال چرخش است!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:44  توسط سعید از برلین  | 

اولین تجربه.(2)
 
   خانم در یک لباس ساده تابستانی به رنگ آبی روشن ما را در سالن پذیرفت. او با ما دست داد و به نشستن دعوتمان کرد و گفت غذا فوری آماده خواهد شد.
   و از من پرسید: "آیا شما نزدیک‏بین هستید؟"
   "یک کم."
   "آیا خبر دارید که عینک اصلاً بهتون نمیاد." من عینک را از چشم برمیدارم و آنرا در جیبم قرار می‏دهم و به چهره‏ام حالتی سرکشانه می‏دهم.
   او در ادامه می‏پرسد: "و شما سوسیال دمکرات هم هستید؟"
   "بله، البته."
   "اما به چه دلیل؟"
   "بخاطر اعتقادم."
   "که اینطور. اما کراواتتان دوست ‏داشتنی‏ست. خوب حالا، وقت غذا خوردن فرارسیده. حتماً اشتها برای غذا خوردن به همراه آوردید؟"
   در اطاق کناری غذا روی میز چیده شده بود. بر خلاف توقعم، به استثنای سه گیلاس با شکلهای مختلف چیز دیگری وجود نداشت که مرا دچار دستپاچگی سازد. یک سوپ مغز، راسته گاو سرخ کرده، سبزیجات، سالاد و شیرینی، اینها غذاهائی بودند که من بدون آبروریزی قادر به خوردنشان بودم. و شراب را خود خانم خانه در گیلاس‏ها ریخت و در حین غذا خوردن تقریباً فقط با کارآموز صحبت کرد. از آنجائی‏که غذاهای خوب همراه با شراب خیلی به من چسبید، بزودی حالم خوش و تا اندازه‏ای شنگول شدم.
   بعد از غذا با گیلاس‏های شرابمان به سالن بازگشتیم، و هنگامی که به من یک سیگار برگ نازک تعارف و در کمال تعجب من با یک شمع قرمز و طلائی رنگ روشن می‏گردد سرخوشی‏ام تا حد رضایت‏بخشی بالا می‏رود. تازه حالا جرأت می‏کنم خانم را با دقت تماشا کنم، و او چنان لطیف و زیبا بود که من خود را با غرور در بهشت جهانِ نجیب، جهانی که من در چندین رمان و پاورقی مشتاقانه یک تصور مبهم از آن به‏دست آورده بودم احساس می‏کنم.
   ما مشغول گفتگوی سرزنده و با روحی می‏شویم، و من چنان بی پروا شده بودم که در باره اظهار نظر قبلی مادام در باره سوسیال دموکراسی و کراوات قرمز رنگم مزاح می‏کنم.
   خانم با لبخند می‏گوید: "شما کاملاً حق دارید. به ایمانتان وفادار بمانید. اما کراواتتان را باید کمی راست‏تر ببندید. ببینید، اینطوری _"
   او جلوی من می‏ایستد و خود را بر رویم خم می‏کند، کراواتم را با هر دو دست گرفته و آرام به اطراف حرکتش می‏دهد. در این حال ناگهان با وحشت فراوان احساس کردم که او دو انگشت خود را از یقه پیراهنم داخل کرده و آهسته سینه‏ام را لمس می‏کند. و وقتی من با وحشت نگاهش کردم او مجدداً سینه‏ام را با دو انگشت فشرد و در این حال ثابت به چشمانم نگریست.
   من فکر کردم، اوه این غیر ممکن است، و ضربان قلبم شدت گرفت، در حالی که او به عقب بازگشته و چنین وانمود می‏کرد که می‏خواهد کراوات را نگاه کند، اما به جای آن او مرا دوباره نگاه می‏کرد، جدی و مست، و سرش را آهسته چند بار تکان داد.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 12:36  توسط سعید از برلین  | 

اولین تجربه.(1)
 
   این خانم از زمانی که خواهرزاده‏اش پیش ما در کارگاه مشغول به کارآموزی بود در مجموع سه بار به آنجا آمده بود و بعد از سلام و احوالپرسی با خویشاوند خود به او اجازه داده بود تا دستگاه‏ها را نشانش دهد. او هر بار با شکوه دیده می‏شد و آرایش لطیف و چشمان کنجکاو و سؤالات مضحکش وقتی در میان فضای دوده‏ گرفته کارگاه راه می‏رفت و بلند بالا بودنش، موهای طلائی روشن و آن صورت کاملاً جوان و بی‏تجربه‏اش که مانند صورت دختر خردسالی به نظر می‏آمد تأثیر زیادی بر من گذاشته بود. و ما در لباسهایِ کار روغنی و دستها و صورتهای سیاه آنجا ایستاده بودیم و احساس میکردیم که یک شاهزاده خانم به دیدارمان آمده است. و این با نظریه‏های سوسیال دموکراتی ما همخوانی نداشت، چیزی که ما در هر بار آمدن این خانم به کارگاه دوباره به آن پی می‏بردیم.
   در این بین یک روز کارآموز در وقت استراحت پیشم آمد و گفت: "آیا می‏خواهی روز یکشنبه به اتفاق من پیش خاله‏ام برویم؟ او تو را دعوت کرده است."
   "دعوت کرده؟ هی، از این شوخی‏های احمقانه با من نکن، وگرنه دماغتو فرو می‏کنم تو سطل آب داغ." اما او شوخی نمی‏کرد. خاله‏اش برای روز یکشنبه از من دعوت کرده بود. ما می‏توانستیم با قطار ساعت ده شب به خانه بازگردیم، و اگر مدت ماندمان طولانی‏تر می‏شد، شاید هم ماشینش را برای بازگشت در اختیارمان قرار می‏داد.
   با مالک یک ماشین لوکس، سرور یک خدمتکار مرد و دو خدمتکار زن، یک درشکه‏چی و یک باغبان رفت و آمد داشتن، برای آن دوره از جهان‏بینی من ناپسند به حساب می‏آمد. اما من هنگامی این موضوع را بخاطر آوردم که با هیجان دعوت را قبول کرده و پرسیده بودم که آیا لباس زرد رنگ روزهای یکشنبه‏ام به اندازه کافی خوب است یا نه.
   تا روز شنبه با خوشی و هیجان لاعلاجی در حرکت بودم. بعد اما ترس به سراغم آمد. آنجا چه باید بگویم، چگونه باید رفتار کنم، چگونه باید با او صحبت کنم؟ کت و شلوارم که تا آن موقع به آنها افتخار می‏کردم ناگهان دارای لکه و چروک گشته و کناره‏ یقه‏ام ریش ریش شده بود. از این گذشته کلاه‏ام کهنه و نخ‏نما بود، و این معایب را نمی‏شد توسط سه وسیله با ارزشم _ یک جفت کفش نوک تیز، یک کراوات نیمه ابریشمی با رنگ قرمز براق و عینک دسته ورشوئی _ از چشم پوشاند.
   در روز یکشنبه مانند بیماری بخاطر هیجان و خجالت به همراه کارآموز پای پیاده به ستلینگن Settlingen رفتم. ویلا دیده می‏شود، ما در کنار پرچین جلوی درختان سرو و کاج ِ خارجی ایستاده بودیم، واق واق سگ با زنگ در در هم می‏آمیزد. یک خدمتکار ما را به خانه راه می‏دهد، او حرف نمی‏زد و رفتارش با ما اهانت‏آمیز بود، به سختی به خود زحمت داد تا از من در برابر سگ بزرگ نژاد سنت برنارد که قصد گاز گرفتن شلوارم را داشت محافظت کند. با ترس به دست‏هایم که هرگز چنین شرم‏آور تمیز نبوده‏اند نگاه می‏کردم. من قبلاً آنها را هنگام غروب نیم‏ساعت تمام با نفت و صابون شسته بودم.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 21:52  توسط سعید از برلین  | 

 
اولین تجربه.
 
واقعاً عجیب است که چگونه تجربه‏ها می‏توانند غریبه گردند و از دست آدم لیز بخورند! تمام سال‏ها با هزاران ماجرا می‏توانند از خاطر آدم گم شوند. من غالباً کودکانی را در حال دویدن برای رفتن به مدرسه می‏بینم و به زمان مدرسه رفتن خود فکر نمی‏کنم، من محصلین دبیرستانی را می‏بینم و با زحمت به یاد می‏آورم که من هم روزی یک دانش آموز دبیرستانی بوده‏ام. من مکانیسین‏ها را در حال رفتن به کارگاهشان و کارمندانی را که سریع به اداره‏هایشان می‏روند می‏بینم و به کلی فراموش کرده‏ام که من هم روزی قدم‏های مشابه‏ای برای رفتن به اداره برمی‏داشتم و بلوز آبی رنگ و نیمتنه کارمندی با آرنج براق می‏پوشیدم. من در کتاب‏فروشی جزوه‏های عجیب شعر شاعران هجده ساله را که بنگاه انتشاراتی پیرسون Pierson در درسدن Dresden به چاپ رسانده است تماشا می‏کنم و به اینکه من هم روزی چنین اشعاری سروده‏ام و حتی در دام همین شکارچیان مؤلفین افتاده و فریبشان را خورده‏ام دیگر فکر نمی‏کنم.
   تا اینکه یک بار در یک پیاده‏روی یا سوار بر قطار و یا در ساعات بی‏خوابی شبانه قطعه کاملی از زندگی فراموش گشته دوباره ظاهر می‏گردد و کاملاً نورانی مانند یک صحنه‏آرائی، با تمام چیزهای جزئی، با تمام اسامی و مکان‏ها، همهمه‏ها و شایعات روبروی آدم می‏ایستد. شب گذشته اینچنین بر من گذشت. یک تجربه که در زمان رخ دادنش اطمینان کامل داشتم آن را هرگز از یاد نخواهم برد دوباره در برابرم ظاهر گشت، تجربه‏ای که من اما سال‏ها بدون هیچ نشانی فراموش کرده بودم. درست مانند آنکه آدم یک کتاب یا یک چاقوی جیبی را گم کرده، دلتنگش شده و بعد فراموشش بکند و یک روزی دوباره آن کتاب یا چاقو در کشوی میز میان خرت و پرت‏ها افتاده و دوباره متعلق به تو باشد.
 
من هجده ساله و در پایان دوره کارآموزی رشته مکانیک بودم. اخیراً پی برده بودم که در این رشته پیشرفتی نخواهم کرد و مصمم بودم یک بار دیگر تغیر رشته دهم. تا رسیدن موقعیتی که بتوانم این موضوع را با پدر در میان بگذارم در کارگاه ماندم و کارم را نیمه خشنود مانند کسی که استعفا داده باشد و تمام جاده‏ها را در انتظار خود می‏بیند انجام می‎دادم.
   ما در آن زمان یک کارآموز در کارگاه داشتیم که ویژگی ممتازش خویشاوند بودن با خانم ثروتمندی از شهر کوچک همسایه بود. این خانم جوان که بیوه کارخانه‏داری بود در یک ویلای کوچک زندگی می‏کرد، یک ماشین شیک داشت و یک اسبِ سواری و به داشتن تکبر و غیر عادی بودن معروف شده بود، زیرا که او در میهمانی‏های قهوه و شیرینی شرکت نمی‏کرد و به جای این کار اسب سواری و ماهی‏گیری می‏کرد، گل لاله پرورش می‏داد و سگ سنت برنارد Bernhardinger نگهداری می‏کرد. مردم با حسادت و عصبانیت از او صحبت می‏کردند، به خصوص از زمانی که فهمیدند او در اشتوتگارت Stuttgart و مونیخ München، دو شهری که او اغلب مسافرت می‏کرد، می‏تواند خیلی خونگرم هم باشد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 13:36  توسط سعید از برلین  |