قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


حالا آنها بجای گفتگوهای بی معنی و پوچی که جهان برای آن همیشه در کنار میز چای سوژه تحویل می‎دهد نمونه‎هائی از اعمال خارق‎العاده تعریف می‎کردند: از انسان‎هائی که در اجتماع به آنها کم توجهی می‎گشت و حال از خود بزرگواری نشان می‎دادند؛ مثال‎های انبوهی از بی باکی، از تحقیر شادمانه خطر، از انگار خویش و ایثار الهی، از دور انداختن بی تأخیر زندگی، طوریکه انگار زندگی‎شان با بی ارزش‎ترین کالا برابر است و در گام‎های بعدی دوباره آن را پیدا خواهند کرد. بله، چون کسی نبود که دراین روزها اتفاق رقت انگیزی برایش رخ نداده یا اینکه خودش کار سخاوتمندانه‎ای انجام نداده باشد، بنابراین درد در سینه هر انسان چنان با لذت شیرینی مخلوط گشته بود که اصلاً نمی‎شد اظهار کرد که در مجموع سلامتی همگانی رشدش کمتر از تحلیل رفتنش است. 
جرونیمو بعد از آنکه آن دو در اثر توجه به این اظهار نظرات کم کم خسته شده بودند بازوی جوزفه را می‎گیرد و او را با شادی غیر قابل وصفی به زیر سایه گسترده جنگل انار می‎برد و به قدم زدن می‎پردازند. او به جوزفه می‎گوید که با این حال و هوای روحی مردم و تغییر شرایط از تصمیم رفتن به اروپا از طریق دریا منصرف شده است؛ او نزد نایب السطنه که خود را همیشه برای جریان او دوستانه نشان داده خواهد رفت و اگر هنوز زنده باشد در برابرش زانو می‎زند و از او تقاضای بخشش خواهد کرد؛ و امیدوار است (در حالیکه به او بوسه‎ای می‎دهد)، که جوزفه با او در چیلی بماند. جوزفه پاسخ می‎دهد که در او هم افکار مشابه‎ای صعود کرده و در صورتیکه پدرش فقط زنده باشد دیگر شکی در آشتی کردن نمی‎کند؛ اما بهتر است که بجای به زانو افتادن به کنسپسیون بروند و از آنجا مراسم آشتی با نایب السطنه را کتباً انجام دهند، از محلی که در هر حال نزدیک بندر است و بهترین جا، اگر قضیه چرخش مثبتی کند می‎توان راحت دوباره به St. Jago بازگشت. جرونیمو پس از تفکر کوتاهی به تدبیر هوشمندانه جوزفه آفرین می‎گوید، آنها در حال اندیشه به لحظات شاد آینده کمی دیگر قدم می‎زنند و سپس دوباره به جمع می‎پیوندند.
در این بین غروب فرا می‎رسد، و هنوز مدت کمی از راحت شدن خیال گروه پناهندگان بخاطر فروکش کردن لرزش زمین نگذشته بود که این خبر پخش می‎شود: در کلیسای دومینیکن Dominikanerkirche، تنها کلیسائی که زلزله از ویرانی معافش ساخته بود مراسم دعا دسته جمعی توسط پدر روحانی اجرا می‎گردد تا از آسمان برای پیشگیری از فاجعه‎های بعدی التماس کنند. 
مردم از تمام نقاط به حرکت می‎افتند و با عجله به سمت شهر می‎روند. در جمع آقای فرناندو این سؤال مطرح می‎گردد که آیا آنها هم در این مراسم شرکت کنند و به صفوف دیگران بپیوندند؟ خانم الیزابت با مقداری بیم و هراس فاجعه‎ای را که دیروز در صومعه رخ داده بود یادآوری می‎کند و  می‎‏گوید که چنین مراسم شکرگزاری‎ای تکرار خواهند گشت، و اینکه پس از رفع کلی خطر می‎توان با احساس شادی و آرامش بیشتری این کار را انجام داد. جوزفه در حالیکه با شور و شوق از جا برمی‎خیزد می‎گوید که او این کشش را که صورتش را در برابر خالق بخاک بگذارد هرگز با نشاط‎‎تر از حالا احساس نکرده است، حالا که خالق قدرت غیر قابل درک و والای خود را چنین توسعه می‎دهد. خانم الویره با خوشروئی موافقت خود با جوزفه را اعلام می‎کند. او اصرار داشت که آنها باید برای شنیدن مراسم دعا به آنجا بروند و از فرناندو می‎خواهد که فرماندهی جمع را به عهده گیرد، با این حرف همه، حتی خانم الیزابت هم از جا برمی‎خیزند. اما چون او را در حالی که تند تند نفس می‎کشید مشغول انجام کارهای کوچکی برای رفتن می‎بینند، در جواب اینکه چه کسالتی دارد؟ جواب می‎دهد: او نمی‎داند چه اندوهی او را از درون مجازات می‎کند؟ در این وقت خانم الویره او را آرام می‎سازد و از او می‎خواهد که پیش او و پدر بیمارشان بماند. جوزفه می‎گوید: پس خانم الیزابت شما این محبوب کوچک را که دوباره پیشم آمده است از من بگیرید. خانم الیزابت جواب می‎دهد با کمال میل و مشغول گرفتن کودک می‎شود؛ اما بچه چون از بی عدالتی‎ای که بر او می‎گذشت جیغ می‎کشد و به هیچ طریقی با این کار موافقت نمی‎کند بنابراین جوزفه با لبخند می‎گوید که او کودک را نگه میدارد و او را به آرامی می‎بوسد. آقای فرناندو که از ملاحت و شایستگی رفتار جوزفه خیلی خوشش آمده بود بازویش را به او تعارف می‎کند؛ و جرونیمو که فیلیپ کوچک را حمل می‎کرد بازویش را به دست خانم کنستانسه Constanze خواهر دیگر خانم الویره که به جمع پیوسته بود می‎دهد؛ و به این نحو آنها به طرف شهر می‎روند. 
آنها بیشتر از پنجاه قدم بیشتر نرفته بودند که خانم الیزابت که در این بین تند و مخفی با خانم الویره صحبت کرده بود را با گام‎های ناآرام در حال آمدن به سمت خود و صدا زدن آقای فرناندو می‎بینند. آقای فرناندو می‎ایستد و خودش را به سوی او می‎گرداند، اما بدون آنکه جوزفه را رها کند منتظر می‎ماند و از خانم الیزابت که در فاصله چند قدمی او می‎ایستد و به نظر می‎آمد که انتظار رفتن او را می‎کشد می‎پرسد که چه می‎خواهد؟ خانم الیزابت خود را به او نزدیک می‎سازد و طوریکه جوزفه نتواند بشنود در گوش او چند کلمه‎ای می‎گوید.  آقای فرناندو می‎پرسد: و چه فاجعه‎ای می‎تواند از آن برخیزد؟ خانم الیزابت با چهره‎ای آشفته در گوش او زمزمه کنان ادامه می‎دهد. خشمی چهره آقای فرناندو را سرخ می‎سازد و جواب می‎دهد: خوب کافی‎ست! خانم الویره لطفاً خودش را آرام سازد؛ و به هدایت کردن جوزفه در کنار خود ادامه می‎دهد. ــ 
هنگامیکه آنها به کلیسای دومینیکن می‎رسند می‎توانند صدای موسیقی باشکوه ارگ را بشنوند، و جمعیت زیادی در آنجا موج می‎زد و تا در محوطه بیرون کلیسا مردم ایستاده بودند، و پسرها بر بالای دیوارها به قاب‎های نقاشی آویزان بودند و با نگاه‎های پر امید کلاه‎هایشان را در دست داشتند. از تمام لوسترها نور به پائین می‎تابید و ستون‎ها با شروع تاریکی غروب سایه‎های مرموزی می‎انداختند، گل بزرگ رز ساخته گشته از شیشه‎های رنگی انتهای کلیسا مانند خود خورشید شبانه که او را روشن ساخته بود می‎گداخت، و حالا سکوت چون ارگ خاموش گشته بود طوریکه انگار از حاضرین کسی صدائی در سینه ندارد حکومت می‎کرد. هرگز از یک کلیسای مسیحی چنین شعله شوری رو به آسمان برنخاسته بود، و هرگز مانند امروز از کلیسای دومینیکن در St. Jago از سینه هیچ انسانی درخشش گرم‎تری از سینه جرونیمو و جوزفه به این شعله شور نیفزوده بود. 
مراسم با خطبه‎ای آغاز می‎گردد که پدر روحانی از منبر تزئین گشته می‎خواند. او فوری دست‎های لرزانش را به سمت آسمان بلند کرده و با سپاس و ستایش شروع می‎کند به گفتن اینکه هنوز هم انسان‎هائی در این قسمت ویرانه گشته جهان هستند که قادرند به سمت خدا با لکنت سخن بگویند. او توضیح می‎دهد آنچه که در این گوشه از زمین به اشاره خدا اتفاق افتاده نمی‎تواند از روز جزا وحشتناک‎تر باشد؛ و هنگامیکه او از زلزله دیروز می‎گفت و ترک دیوار کلیسا را تازه اول کار از جانب خدا می‎نامد رعشه‎ای بر تمام جمعیت می‎افتد. در این وقت او به فصاحت سخنوری روحانی می‎افتد و از تباهی اخلاقی در شهر می‎گوید که مانند سدوم و گومارا آنهائی را که پند نمی‎گیرند جزای هولناکی می‎دهد؛ و فقط صبر نامتناهی خداوند را دلیل آن دانست که آنها هنوز کاملاً از روی زمین نابود نگشته‎اند. 
اما این خطبه وقتی پدر روحانی در دنباله حرف خود هتاکی‎ای را متذکر می‎شود که در باغ صومعه کارملیتر انجام شده بود مانند خنجری به قلب پاره پاره آن دو بیچاره فرو می‎رود؛ بخششی که او در جهان یافته بود را بی خدائی نامید، و پر از لعن و نفرین روح مجرم را که مشخصاً نام می‎برد به دست تمام شاهزادگان جهنم می‎سپرد! خانم کنستانسه در حالیکه دست جرونیمو را می‎کشید می‎گوید: آقای فرناندو! اما او با تأکید و کاملاً مخفیانه طوریکه فقط آن دو می‎توانستند بشنوند می‎گوید: "خانم، شما ساکت می‎شوید، شما حتی تخم چشمتان را هم تکان نمی‎دهید و خود را به بیهوشی می‎زنید؛ و ما به این خاطر کلیسا را ترک می‎کنیم". اما قبل از آنکه خانم کنستانسه این تدبیر عاقلانه برای نجات را به اجرا بگذارد یک نفر با فریاد خود خطبه پدر روحانی را قطع می‎کند و می‎گوید: شهروندان  St. Jagoخودتان را کنار بکشید، این انسان‎های بی خدا اینجا ایستاده‎اند! و هنگامی که صدای دیگری با وحشت تمام، در حالیکه دایره بزرگی از وحشت به دور آنها بسته شده بود می‎پرسد: کجا؟ نفر سوم جواب می‎دهد: اینجا! و بی رحمی مقدسانه را کامل می‎سازد و موی جوزفه را گرفته و می‎کشد، طوریکه اگر آقای فرناندو او را نمی‎گرفت با پسر آقای فرناندو که در بغل داشت به زمین می‎خورد. آقای فرناندو فریاد می‎زند "آیا دیوانه شده‎اید؟" و به دستی که جوزفه را گرفته بود می‎زند: "من آقای فرناندو اورمز هستم، پسر فرمانده شهر که همه شما او را می‎شناسید." کفاشی که کاملاً نزدیک او ایستاده بود و برای جوزفه کار کرده و او را حداقل همانقدر خوب می‎شناخت که پاهای کوچکش را می‎شناخت فریاد می‎‏زند: آقای فرناندو اورمز؟ چه کسی پدر این بچه است؟ و خود را با سرکشی به سمت دختر آسترون می‎چرخاند. آقای فرناندو با این سؤال رنگش می‎پرد. او با خجالت گاهی به جرونیمو نگاه می‎کرد و گاهی به جمعیت تا ببیند آیا می‎تواند یک نفر را بیابد که او را می‎شناسد؟ جوزفه که شرایط را وخیم می‎بیند می‎گوید: استاد پدریو Pedrillo، آنطور که شما فکر می‎کنید این بچه من نیست؛ و با وحشت فراوانی در روح به آقای فرناندو نگاه می‎کند و ادامه می‎دهد: این آقای جوان فرناندو اورمز پسر فرمانده شهر است که همه می‎شناسید! کفاش می‎پرسد: شهروندان، کدام یک از شما این مرد جوان را می‎شناسد؟ و برای تعدادی از افراد ایستاده نزدیک خود تکرار می‎کند: چه کسی جرونیمو روخرا را می‎شناسد؟ بیاید جلو! درست در همین لحظه خوآن کوچک که بخاطر بلوا ترسیده بود سعی می‎کرد از بغل جوزفه به آغوش پدر برود. به این خاطر کسی فریاد می‎زند: او پدر کودک است! او جرونیمو روخرا است! و یک نفر دیگر می‎‏گوید: اینها همان انسان‎های کافرند! نفر سوم می‎گوید: ای جمعیت مسیحی در کلیسای عیسی مسیح! سنگسارشان کنید! سنگسارشان کنید! و حالا جرونیمو می‎گوید: دست نگهدارید! شما غیر انسان‎ها! اگر شما جرونیمو روخرا را جستجو می‎کنید: او اینجاست! آن مرد را آزاد کنید که او بی گناه است! ــ 
جمعیت خشمگین از گفته جرونیمو متحیر می‎گردند؛ و چون در همان لحظه یک افسر نیروی دریائی عالیرتبه با عجله نزدیک می‎شود و خود را با فشار از میان جمعیت به جلو می‎کشاند و می‎پرسد: آقای فرناندو اورمز! برای شما چه اتفاقی افتاده؟ چند دست او را رها می‎کنند. و حالا آقای فرناندو کاملاً رها شده با احتیاطی واقعی و قهرمانانه جواب می‎دهد: "بله، آقای آلونسو Alonzo، آیا این اراذل قاتل را می‎بینید! اگر این مرد باوقار برای اینکه این جمعیت خشمگین را آرام سازد خود را عمداً بجای جرونیمو روخرا معرفی نمی‎کرد من حالا از بین رفته بودم. او را دستگیر کنید، لطف کنید و به همراه ایشان این خانم جوان را بخاطر امنیت‎شان و در حالیکه استاد پدریو را گرفته بود، و این آدم فرومایه را، کسی که تمام این ناآرامی را بوجود آورده است! را هم دستگیر کنید!" کفاش فریاد می‎کشد: آقای آلونسو من از وجدان شما می‎پرسم، آیا این دختر جوزفه آسترون نمی‎باشد؟ و چون حالا آقای آلونسو که جوزفه را خوب می‎شناخت در پاسخ دادن درنگ می‎کند، و چون دوباره آتش خشم شعله‎ور گشته بود چند نفر به صدا می‎آیند: این همان زن است، همان زن است! او را بکشید! در این وقت جوزفه فیلیپ کوچک را که تا حال جرونیمو حمل می‎کرد به همراه خوآن Juan در آغوش فرناندو قرار می‎دهد و می‎گوید: آقای فرناندو بروید، هر دو کودک خود را نجات دهید و ما را به دست سرنوشت بسپارید! 
آقای فرناندو هر دو کودک را می‎گیرد و می‎گوید: او حاضر است بمیرد اما اجازه نمی‎دهد که به همراهانش آسیبی برسد. او بعد از درخواست شمشیر افسر نیروی دریائی بازویش را به جوزفه ارائه می‎دهد و از آن دو زوج می‎خواهد که به دنبال او بیایند. آنها هم واقعاً این کار را می‎کنند و در حالیکه مردم در این حال با احترام کافی برایشان راه باز می‎کردند از کلیسا خارج می‎شوند و تصور می‎کنند که خود را نجات داده‎اند. اما هنوز کاملاً به صحن مملو از جمعیت جلوی درب کلیسا نرسیده بودند که یک نفر از جمع خشمگین مردم که آنها را تعقیب کرده بود فریاد می‎زند: شهروندان، این جرونیمو روخرا است، زیرا که من پدر او هستم! و او را در کنار خانم کنستانسه با یک ضربه هولناک گرز به زمین می‎اندازد. خانم کنستانسه فریاد می‎کشد: عیسی ماریا! و به سمت شوهر خواهرش می‎گریزد؛ اما فریاد <فاحشه صومعه> طنین می‎اندازد و با دومین ضربه گرز او را در کنار جرونیمو می‎اندازد. فرد ناشناسی فریاد می‎کشد: خدای من، این خانم کنستانسه سارز Constanze Xares بود! چرا به ما دروغ می‎گوئید! کفاش جواب می‎دهد؛ فاحشه حقیقی را پیدا کنید و او را بکشید! آقای فرناندو وقتی جسد کنستانسه را می‎بیند از خشم آتش می‎گیرد؛ او شمشیر را بلند می‎کند و می‎چرخاند، و چنان ضربه‎ای می‎زند  که اگر قاتلی که باعث این بی رحمی شده بود توسط چرخشی جاخالی نمی‎داد دو شقه می‎گشت. اما چون او بر جمعیتی که به سمتش نفوذ می‎کردند نمی‎توانست استیلا یابد بنابراین جوزفه فریاد می‎زند: آقای فرناندو خدا شما و بچه‎ها را حفظ کند! و با گفتن "مرا بکشید، شما ببرهای تشنه خون!" خود را داوطلبانه به میان آنها می‎اندازد تا به جنگ پایان بخشد. استاد پدریو او را با ضربه گرز به زمین می‎اندازد و بعد در حالیکه خون لباسش را پوشانده بود فریاد می‎کشد: این حرامزاده را هم به دنبال او به جهنم بفرستید! و با میلی سیر نشده از قتل دوباره حمله می‎برد. 
آقای فرناندو، این قهرمان الهی، حالاایستاده و پشتش را به کلیسا تکیه داده بود؛ در دست چپ دو کودک را در بغل داشت و در دست راست شمشیر را. با هر ضربه یکی را به زمین می‎انداخت؛ یک شیر هم بهتر از او مبارزه نمی‎کرد. هفت سگ خونخوار کشته گشته در برابرش بر زمین افتاده بودند، شاهزاده اراذل و اوباش هم حتی زخمی شده بود. اما استاد پدریو دست برنداشت تا اینکه یکی از کودک‎ها را از بغل او بیرون می‎کشد، کودک را بالا برده می‎چرخاند و با زدن او به ستونی از کلیسا در هم می‎شکند. در این وقت سکوت برقرار می‎گردد و همه خود را عقب می‎کشند. آقای فرناندو وقتی فرزند کوچک خود خوآن را با مغزی از جمجمه بیرون زده در برابر خود می‎بیند چشمانش را با درد فراوان به سمت آسمان بالا می‎برد. 
در این وقت افسر نیروی دریائی دوباره خود را به او می‎رساند و سعی می‎کند دلداری‎اش دهد و با تأسف انفعال خود در این فاجعه را توجیه کند؛ اما آقای فرناندو می‎گوید که چیزی برای سرزنش او وجود ندارد و فقط از او خواهش می‎کند که برای حمل جسدها به او کمک کند. هنگام فرا رسیدن سیاهی شب اجساد را از آنجا به خانه آقای آلونسو می‎برند و آقای فرناندو با فیلیپ کوچک که صورتش از اشگ خیس شده بود به دنبال آنها می‎رود. او شب را در خانه آقای آلونسو می‎گذراند و مدت درازی در مطلع کردن همسرش از اتفاق فاجعه باری که رخ داده بود تأخیر می‎کند؛ یک بار، به این دلیل چون که الویره بیمار بود و دلیل دوم این بود که او نمی‎دانست چگونه باید رفتارش در این حادثه را ارزیابی کند؛ اما الویره زمان کوتاهی پس از این واقعه بطور اتفاقی توسط یک مهمان از تمام جریان مطلع می‎گردد، این بانوی عالیقدر در سکوت درد مادرانه‎اش را می‎گرید و یک روز صبح با آخرین قطره اشگ درخشان در چشم به گردن او آویزان می‎شود و او را می‎بوسد. آقای فرناندو و خانم الویره غریبه کوچک را به فرزندی قبول می‎کنند؛ و وقتی آقای فرناندو فیلیپ را با خوآن مقایسه می‎کرد، و اینکه چگونه او آن دو را بدست آورده بوده است، بنابراین تقریباً چنین به نظرش می‎رسید که انگار باید خرسند باشد.
 
_ پایان _

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 21:32  توسط سعید از برلین  | 



او هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که با جسد اسقف اعظم که همان لحظه از زیر قلوه سنگ‎های کلیسا بیرون کشیده بودند روبرو می‎گردد. قصر نایب‎السطنه فرو ریخته بود، دادگاهی که حکم محکومیتش را در آن خواندند در آتش می‎سوخت و محلی را که خانه پدری‎اش در آن قرار داشت آب پوشانده بود و از آن بخار سرخ رنگی برمی‎خواست. جوزفه با تمام نیروی باقی مانده در خود سعی می‎کند که بر خود مسلط بماند. او شجاعانه با دور ساختن سوگواری از سینه خود با فرزندش خیابان به خیابان گام برمی‎داشت و به نزدیک دروازه رسیده بود که ناگهان ساختمان زندانی را که جرونیمو در آن آه می‎کشید ویرانه گشته می‎بیند و با دیدن این منظره متزلزل می‎گردد و نزدیک بود در گوشه‎ای از هوش برود؛ اما در این لحظه در اثر سقوط ساختمانی در پشت سرش زمین به ارتعاش می‎افتد و او وحشتش شدیدتر می‎گردد، دوباره به خود می‎آید؛ او کودک را می‎بوسد، اشگ چشم‎هایش را پاک می‎کند، دیگر توجه‎ای به وحشتی که اطرافش را گرفته بود نمی‎کند و خود را به دروازه شهر می‎رساند. وقتی او خود را در بیرون از شهر می‎بیند فوری درمیابد که ساکنین خانه‎های ویران گشته باید در زیر آوار خرد شده باشند. 
او در تقاطع بعدی ساکت می‎‏ایستد و منتظر می‎ماند ببیند کسی برای پس گرفتن پسر کوچکش فیلیپ Philipp که عزیزترین کس در جهان برای او بود به دنبالش نباشد. و چون کسی نمی‎آمد به رفتن ادامه می‎دهد، و ازدحام مردم مرتب بیشتر می‎گشت، او دوباره خود را برمی‎گرداند و منتظر می‎ماند، و با ریختن اشگ فراوان به گوشه‎ای از یک دره تاریک گشته از سایه درختان کاج می‎خزد تا روحش را که فکر می‎کرد از او فرار کرده است با دست به دعا برداشتن بازیابد که او را، معشوقش و سعادت را اینجا در این دره که انگار دره بهشت می‎باشد یافته است. 
تمام اینها را حالا جوزفه با شور و هیجان فراوان برای جرونیمو تعریف می‎کرد و بعد از تمام کردن صحبتش کودک را برای بوسیدن به او تقدیم می‎کند. ــ جرونیمو کودک را می‎گیرد و با شادی پدرانه بی وصفی نوازشش می‎کند، و چون کودک با دیدن چهره غریبه شروع به گریه می‎کند با ناز و نوازش و تا قطع گریه کودک دهانش را بی نهایت می‎بوسد. با این حال زیباترین شب فرود می‎آید، پر از عطر ملایم، چنان نقره‎ای درخشنده و ساکت که فقط یک شاعر ممکن است آن را در رویا ببیند. همه جا، انسان‎ها در زیر روشنائی ضعیف ماه در امتداد چشمه مستقر شده و بستر نرمی از برگ و خزه آماده کرده بودند تا پس از یک روز پر رنج استراحت کنند. و چون آن بیچاره‎ها هنوز ناله و شکوه می‎کردند؛ این یکی چون خانه‎اش را، آن دیگری چون زن و بچه‎اش را، و نفر سوم چون همه چیزش را از دست داده بوده است: از این رو جوزفه و جرونیمو به یک بیشه انبوه می‎خزند تا توسط جیغ و داد خوشحالی روحشان کسی را غمگین نسازند. آنها درخت انار باشکوهی می‎یابند که شاخه‎های پر از میوه معطرش را تا فاصله دوری گسترانده بود؛ و بلبل‎ها در نوک شاخه‎هایش فلوت می‎نواختند. جرونیمو اینجا در کنار تنه درخت می‎نشیند، و جوزفه روی زانوی او و فیلیپ روی زانوی مادر و در زیر پوشش پالتوی پدر استراحت می‎کنند. سایه درخت با نورهای پراکنده‎اش از بالای سر آنها می‎گذرد و ماه قبل از آنکه آنها به خواب روند دوباره در برابر طلوع خورشید رنگش می‎پرد. زیرا آنها حرف‎های بی پایانی از باغ صومعه و زندان‎ها و آنچه آنها بخاطر یکدیگر متحمل گشته بودند برای گفتن داشتند؛ و وقتی فکر می‎کنند که چه مقدار بدبختی به سر جهان باید می‎آمد تا آنها سعادتمند شوند بسیار متأثر می‎گردند! 
آنها تصمیم می‎گیرند به محض پایان یافتن زمین لرزه به کنسپسیون Conception بروند، جائیکه جوزفه یک دوست قابل اطمینان داشت و امیداوار بود با وام کوچکی که از او بدست می‎آورد با کشتی به سمت اسپانیا بروند، جائیکه خویشاوندان مادری جرونیمو زندگی می‎کردند، و در آنجا زندگی سعادتمندانه خود را شروع کنند. در این هنگام پس از بوسه‎های فراوان آن دو به خواب می‎روند. 
هنگامیکه آنها از خواب بیدار می‎شوند خورشید در بالای آسمان ایستاده بود و آنها در نزدیکی خود متوجه خانواده‎ای می‎شوند که مشغول تهیه صبحانه مختصری در کنار آتش بودند. جرونیمو به این فکر می‎کند که چگونه باید برای خانواده خود غذا تهیه کند. در این وقت یک مرد جوان خوش لباس با کودکی در بغل به سمت جوزفه می‎رود و از او با تواضع می‎پرسد که آیا به این کرم بیچاره که مادرش مصدوم آنجا در زیر درخت دراز کشیده است مدت کوتاهی از شیر پستانش می‎دهد؟ جوزفه انگار که در مرد جوان آشنائی را دیده باشد کمی دستپاچه می‎شود، اما چون مرد تشویش او را اشتباه تعبیر می‎کند ادامه می‎دهد: خانم جوزفه، فقط برای لحظه کوتاهی، و این بچه از آن ساعتی که این بلا به سر همه ما آمد چیزی نخورده است. جوزفه در پاسخ می‎گوید: " آقای فرناندو Fernando، من بخاطر دلیل دیگری سکوت کردم. در این زمان وحشتناک هیچ کس از سهیم ساختن دیگران از آنچه در اختیار دارد امتناع نمی‎کند" و پس از دادن بچه خود به پدرش بچه غریبه را می‎گیرد و او را در کنار پستانش قرار می‎دهد. آقای فرناندو برای این مهربانی بسیار سپاسگزار بود و می‎پرسد که آیا آنها مایلند به جمع‎شان، جائیکه حالا در کنار آتش صبحانه مختصری فراهم گشته است بپیوندند؟ جوزفه پاسخ می‎دهد که او این هدیه را با کمال میل می‎پذیرد و از آنجائیکه جرونیمو هم مخالفتی نداشت با او به سمت خانواه‎اش می‎روند و از طرف هر دو خواهر زن آقای فرناندو که زنان جوان باوقاری بودند مورد استقبال قرار می‎گیرند. 
خانم الویره Elvire، همسر آقای فرناندو که به سختی از ناحیه پا آسیب دیده و بر روی زمین دراز کشیده بود وقتی جوزفه را که کودک ضعیف شده‎اش را در کنار پستان خود حمل می‎کرد می‎بیند او را با مهربانی به سمت خود به پائین می‎کشد. همچنین آقای پدرو Pedro، پدر زن فرناندو که از ناحیه شانه زخمی شده بود با سر مهربانه برایش سر تکان می‎دهد. 
در سینه جرونیمو و جوزفه وقتی رفتار بسیار دوستانه و مهربانانه آنها را با خود می‎بینند افکار عجیب و غریبی به جنبش می‎‌آید. به این خاطر نمی‌‎دانستند که در باره گذشته، از میدان اعدام، از زندان‎ها و ناقوس چه باید فکر کنند؛ و آیا فقط تمام آنها خواب دیده‎اند؟ چنین به نظر می‎آمد که انگار ارواحی مردم را پس از ضربه وحشتناکی که آنها را گیج ساخته بود با هم آشتی داده‎‎اند. آنها نمی‎توانستند در خاطره خود دورتر از واقعه زلزله بروند. فقط خانم الیزابت که برای دیدن صحنه دیروز صبح نزد دوستی دعوت شده اما آن را نپذیرفته بود گاهی با نگاه‎های رویائی به جوزفه می‎نگریست؛ اما خبر تازه‎ای که در باره بدبختی وحشتناکی گزارش می‎شود روح هنوز فرار نکرده از زمان حال او را دوباره به زمان حال بازمی‎گرداند. 
آنها تعریف می‎کردند که چگونه زن‎های زیادی در شهر بلافاصله بعد از اولین لرزش اصلی زمین در برابر چشم تمام مردها کشته گشتند؛ که چگونه راهبین با صلیبی در دست به این سو و آن سو می‎دویدند و فریاد می‎کشیدند: پایان جهان فرا رسیده است! که چطور یک نگهبان که از او به دستور نایب السلطنه خواسته شده بود کلیسا را تخلیه کند جواب داده بود: دیگر در چیلی نایب السطنه‎ای وجود ندارد! که چگونه نایب السطنه باید در چنین لحظه وحشتناکی برای جلوگیری از دزدی دستور برپا کردن چوبه دار می‎داد؛ و چطور یک بی گناه از پشت یک خانه که در حال سوختن بود خود را نجات داده و توسط صاحب خانه با عجله دستگیر و بلافاصله به دار آویخته می‎شود. 
خانم الویره که جوزفه سخت مشغول مداوای صدمات وی بود در لحظه‎ای که یکی برای دیگری چیزی تعریف می‎کرد از موقعیت استفاده کرده و از جوزفه می‎پرسد که در این روز وحشتناک بر او چه گذشته است؟ و وقتی جوزفه با قلب گرفته‎ای برای او چند ماجرای اصلی را تعریف می‎کند خارج گشتن اشگ در چشم‎های این خانم را می‎بیند؛ خانم الویره دست او را می‎گیرد، آن را می‎فشرد و اشاره می‎کند که آرام باشد. جوزفه خود را سعادتمند حس می‎کرد. یک احساسی که نمی‎توانست سرکوبش کند روز گذشته را گرچه بدبختی‎هائی بسیاری بر سر جهان آورده بود باز هم یک رحمت می‎دانست که آسمان تا حال مانندش را بر او نازل نکرده بوده است. و در حقیقت چنین به نظر می‎رسید که در میان لحظات وحشتناکی که در آنها تمام دارائی انسان‎ها نابود گشتند و سراسر طبیعت به زیر و رو گشتن تهدید می‎گشت معنویت انسانی مانند یک گل زیبا شکفته می‎گردد. در مزارع، تا جائیکه چشم کار می‎کرد انسان‎هائی از هر طبقه را در هم آمیخته می‎دید، شاهزاده و گدا، کدبانوی شهری و زنان روستائی، کارمند دولت و کارگر روز مزد، مردان صومعه و زنان صومعه: همه غمخوار همدیگر، در حال کمک رسانی متقابل، مشغول تقسیم خرسندانه آنچه که توانسته بودند برای حفظ زندگی‎شان نجات دهند، طوریکه انگار بدبختی عمومی با آنچه از مردم ربوده آنها را به یک خانواده تبدیل کرده است.
 
_ ناتمام _

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:25  توسط سعید از برلین  | 



در St. Jago پایتخت امپراتوری چیلی درست در لحظه زلزله بزرگ سال 1647 که در آن هزاران انسان جان خود را از دست دادند یک مرد جوان اسپانیائی متهم به جرم به نام جرونیمو روخرا Jeronimo Rugera کنار ستون زندانی که او را در آن حبس کرده بودند ایستاده بود و قصد داشت خود را دار بزند. هنریکو آسترون Henrico Asteron یکی از ثروتمندترین اشراف شهر او را تقریباً یک سال قبل از خانه‎اش، جائیکه او بعنوان آموزگار به دخترش درس می‎داد اخراج کرده بود، زیرا که او را با تنها دخترش دونا جوزفه Josephe در حال معاشقه یافته بود. یکی از دیدارهای مخفی آن دو پس از هشدار جدی دون سالخورده به دختر که توسط توجه مخرب پسر متکبرش لو رفته بود او را طوری خشمگین می‎سازد که جوزفه را در صومعه کارملیتر Karmeliterkloster به دست زنان ترک دنیا کرده می‎سپرد. 
جرونیمو مؤفق شده بود در اینجا توسط یک اتفاق سعادتمندانه ارتباط تازه‎ای ایجاد کند و باغ صومعه را در یک شب ساکت و آرام صحنه سعادت کامل خویش سازد. روز جشن زنده گشتن دوباره مسیح و راهپیمائی باشکوه زنان ترک دنیا کرده و حرکت کارآموزان به دنبالشان تازه آغاز گشته بود که جوزفه بینوا در هنگام به صدا آمدن ناقوس‎ها از درد زایمان بر روی پله‎های کلیسا خم می‎شود. 
این حادثه باعث جنبش فوق‎العاده‎ای می‎گردد؛ دختر جوان گناهکار را بدون در نظر گرفتن وضعیتش بلافاصله به یک زندان می‎برند، و هنوز درد زایمان کاملاً به پایان نرسیده بود که به دستور اسقف اعظم شدیدترین محاکمه در باره او انجام می‎گیرد. مردم در شهر در باره این رسوائی به تلخی صحبت می‎کردند و زبان‎ها چنان تیز در باره کل صومعه‎ای که در آن این اتفاق رخ داد باز شده بود که نه شفاعت خانواده آسترون و نه حتی خواهش راهبه بزرگ صومعه که به دختر جوان بخاطر رفتار بی گناهانه‎اش علاقه‎مند شده بود توانست از شدت سختگیری‎ای که قانون صومعه او را تهدید می‎کرد بکاهد. تنها کاری که توانست انجام گیرد آن بود که علی رغم خشم بزرگ زنان خانه‎دار و دوشیزگان پایتخت طبق یک حکم از نایب السطنه حکم مرگ با آتش دختر به گردن زدن تبدیل شود. 
مردم در خیابان‎هائی که مسیر عبور دختر اعدامی بود پنجره‎ها و بام خانه‎هایشان را برای تماشا کرایه می‎دادند و دختران پارسای شهر دوستان خود را دعوت می‎کردند تا نمایش انتقام الهی را در کنار آنها تماشا کنند. 
جرونیمو هم که در این میان به زندان افکنده شده بود وقتی از چرخش باور نکردنی حوادث مطلع می‎گردد نزدیک بود عقلش را از دست بدهد. به عبث به نجات می‎اندیشید: همه جا، به هر جائی که بال‎های شجاع‎ترین افکار او را با خود می‎بردند به قفل و دیوار برخورد می‎کرد، و تلاشش برای بریدن میله‎های پنجره با سوهان، چون کارش کشف شده بود، سبب بردن او به سلولی تنگ‎تر می‎گردد. او خود را در برابر عکس مادر مقدس خدا به زمین می‎اندازد و از او بعنوان تنها کسی که هنوز هم می‎توانست نجات دهنده باشد کمک می‎طلبد و با التهابی بی پایان دعا می‎خواند. 
اما آن روز مخوف فرا می‎رسد و با آن سینه‎اش مملو از ناامیدی کامل می‎گردد و بانگ ناقوس‎هائی که جوزفین را به سمت میدان اعدام همراهی می‎کردند روحش را در دریائی از یأس غرق می‎سازد. زندگی به نظرش نفرت انگیز می‎آید و تصمیم می‎گیرد خود را با طنابی که تصادف برای او به جا گذارده بود به مرگ تسلیم سازد. او در کنار برآمدگی‎ای از دیوار ایستاده بود و طنابی که باید او را از این جهان پر از بدبختی می‎ربائید به گیره آهنی‎ای که در همان برآمدگی دیوار نصب شده بود می‎بست که ناگهان بخش بزرگی از شهر با یک غوغا، طوریکه انگار فلک سقوط کرده است فرو می‎ریزد، و همه چیز، آنچه زندگی تنفس می‎کرد را در زیر آوار خود به خاک می‎سپرد. جرونیمو از وحشت بی حرکت شده بود؛ و همزمان انگار که تمام آگاهیش متلاشی گشته باشد ستونی را که می‎خواست در کنارش بمیرد محکم می‎گیرد تا به زمین نیفتد. زمین زیر پایش تکان می‎خورد، دیوارهای زندان ترک برداشته بودند، تمام ساختمان زندان متمایل به خیابان گشته بود و قصد فرو ریختن داشت، و فقط سقوط ساختمان روبروئی و تشکیل یک طاق تصادفی از سقوط آهسته ساختمان زندان جلوگیری می‎‏کرد. جرونیمو توانست خود را لرزان، با موهای سیخ شده و زانوهائی که در زیر وزنش می‎خواستند بشکنند از روی کف خم گشته زمین به سمت سوراخی که برخورد دو ساختمان در دیوار جلوئی زندان بوجود آورده بود به بیرون از زندان برساند. 
هنوز مدتی از بودن او در خارج از زندان نمی‎گذشت که تمام خیابانِ یک بار به لرزش درآمده با دومین حرکت زمین کاملاً ویران می‎گردد. بدون اندیشیدن به اینکه چگونه می‎تواند خود را از این نابودی کلی نجات دهد، و در حالیکه مرگ از هر سو به او حمله می‎برد با عجله از روی قلوه ‎سنگ‎ها و چوب‎ها به سمت یکی از دروازه‎های شهر می‎گریزد. اینجا دوباره یک خانه فرو می‎ریزد و آوارش او را تا خیابانی فرعی در مسافتی دور تعقیب می‎کند، در اینجا شعله آتش که از همه شیروانی‎ها در ابرهای درخشانی از بخار زبانه می‎کشید و خود را به شیروانی دیگر می‎رساند او را می‎ترساند و به خیابانی دیگر می‎راند؛ در اینجا رود ماپوچو Mapocho که خود را از ساحل بالا کشیده بود غلط زنان به او نزدیک می‎گردد و او را غران به سومین خیابان می‎کشاند. در اینجا پشته‎ای از کشته‎ها قرار داشتند، در اینجا هنوز یکی در زیر قلوه سنگ‎ها ناله می‎کرد، در اینجا مردم از بام‎های مشتعل به سمت پائین فریاد می‎زدند، در اینجا انسان‎ها و حیوان‎ها با امواج در جنگ بودند، در اینجا یک ناجی دلیر تلاش می‎کرد کمک کند، در اینجا یک نفر رنگ پریده مانند مرده‎ای ایستاده و دستان لرزانش را بی صدا به سمت آسمان دراز کرده بود. هنگامیکه جرونیمو به دروازه شهر می‎رسد و از تپه‎های در بیرون شهر بالا می‎رود، در آنجا بر زمین افتاده و بیهوش می‎شود. 
عاقبت او پس از تقریباً پانزده دقیقه بیهوشی عمیق دوباره بهوش می‎آید و در حالیکه پشتش به شهر بود خود را نیمخیز می‎سازد. او بی اطلاع از اینکه کجا می‎باشد به پیشانی و سینه‎اش دست می‎کشد، و هنگامیکه بادی از سمت دریا به زندگی بازگشته او می‎وزد احساس سعادت غیر قابل بیانی او را در بر می‎گیرد، و چشمان خود را از آن بلندی به تمام جهت‎های منطقه آباد St. Jago می‎چرخاند. فقط جمعیت پریشان مردمی که همه جا دیده می‎گشت قلب او را می‎فشرد؛ او درک نمی‎کرد که چه چیز او و دیگران را به اینجا کشانده است. و ابتدا، پس از آنکه او خود را می‎چرخاند و شهر را ویران گشته می‎بیند آن لحظات وحشتناکی که تجربه کرده بود به یادش می‎افتند. او برای سپاس از خدا بخاطر نجات فوق‎العاده‎اش خود را بقدری خم می‎سازد که پیشانی‎اش زمین را لمس می‎کند، و ناگهان طوریکه انگار تمام تأثیرات وحشتناکی که در روحش حک شده بودند از بین رفته باشند بخاطر اینکه می‎تواند هنوز از زندگی شیرین و رنگارنگ لذت ببرد گریه می‎کند. 
او با دیدن انگشتری در انگشت ناگهان به یاد جوزفین می‎افتد، و با بخاطر آوردن او زندانی بودن خود، شنیدن صدای ناقوس در زندان و لحظه‎ای که زمین لرزه آغاز گشته بود به یادش می‎آید. غمی عمیق دوباره سینه‎اش را پر می‎سازد؛ شروع می‎کند به پشیمان گشتن از دعائی که در زندان کرده بود، و فکر می‎‏کند موجودی که از بالای ابرها مدیریت می‎کند باید وحشتناک باشد. او خود را قاطی مردمی که همه جا درگیر نجات اموال خویش بودند می‎کند، با عجله از دروازه داخل شهر می‎شود و با شرم از مردم از دختر آسترون و از اینکه آیا اعدام او انجام گرفته است می‎پرسد؛ اما هیچ کس نبود که بتواند اطلاع مفصلی به او بدهد. زنی که کمرش در زیر بار تقریباً تا زمین خم شده بود و دو کودک در بغلش آویزان بودند در حال عبور، طوریکه انگار خودش ناظر بوده باشد می‎گوید: سرش را از بدن قطع کردند. چون با محاسبه خود جرونیمو هم نمی‎شد به حکم اجرای اعدام شک کرد بنابراین از شهر خارج می‎گردد و در یک جنگل دور افتاده می‎نشیند و خود را تسلیم دردهایش می‎سازد. او آرزو می‎کرد که قدرت ویران کننده طبیعت دوباره از نو بر او نازل گردد. و نمی‎توانست درک کند که چرا او در حالیکه روح رقت انگیزش مرگ را جستجو می‎کرد در آن لحظاتی که مرگ خود را داوطلبانه از هر سو بعنوان ناجی عرضه داشت فرار کرده است. تصمیم راسخ می‎گیرد که اگر حالا درختان بلوط همه بی ریشه گردند و خود را بر سر او آوار سازند متزلزل نگردد و نگریزد. و حالا او از آنجائیکه به اندازه کافی گریسته و امید در میان داغ‎ترین قطرات اشگ دوباره خود را به او نشان داده بود از جا برمی‎خیزد و در تمام جهت‎های آن محدوده پرسه می‎زند. از قله هر کوهی که انسان‎ها در آنجا جمع شده بودند دیدار و در تمام جاده‎هائی که جریان گریز هنوز برقرار بود با مردم ملاقات می‎کند، هر جا که فقط چیزی شبیه به پوشاک زنانه در باد بال بال می‎زد، پاهای لرزانش او را به آن سمت می‎کشاندند: اما هیچ کدام از آنها بدن دختر دوستداشتنی آسترون را نمی‎پوشاندند. خورشید غروب می‎کند و با آن امید او هم دوباره نابود می‎گردد. بعد او به کناره یک دره با چشم انداز گسترده‎ای می‎رسد که فقط جمعیت کمی در آن بود. او مردد از میان آنها می‎گذرد و نمی‎دانست چه باید بکند، گروه‎های دیگر مردم هم نمی‎دانستند چه باید کرد، او می‎خواست دوباره بازگردد که ناگهان کنار چشمه‎ای که دره را آبیاری می‎کرد زن جوانی را می‎بیند که در حال شستشوی کودکی با آب چشمه بود. و قلب او با دیدن این منظره به جست و خیز می‎افتد و به سختی از روی سنگ‎ها به پائین می‎جهد و فریاد می‎کشد: آه مادر خدا، ای مقدس! و هنگامیکه زن در اثر سر و صدا با شرم به اطراف نگاه می‎کند او جوزفه را می‎شناسد. آن دو بخت برگشته که معجزه آسمانی نجات‎شان داده بود با شادی‎ای وصف ناگشتنی همدیگر را در آغوش می‎گیرند! 
جوزفه به میدان اعدام کاملاً نزدیک شده بود که توسط ریزش پر غوغای ساختمان ناگهان تمام تجهیزات اعدام متلاشی می‎گردد. اولین گام‎های وحشتزده‎اش او را از آنجا به سمت دروازه می‎کشانند؛ اما حواس خود را بزودی بدست می‎آورد و بازمی‎گردد تا با عجله به سمت صومعه برود، جائیکه کودکش، پسر درمانده‎اش باقی مانده بود. او تمام صومعه را در شعله‎های آتش می‎بیند، و راهبه بزرگ که در آخرین لحظات برای او قسم یاد کرده بود از کودکش نگهداری کند حالا کنار درب ورودی ایستاده و برای نجات پسر فریاد می‎کشید و کمک می‎طلبید. جوزفه بی‎باکانه از میان دودی که به مشایعت او می‎آمد به درب ساختمان که از همه سو در حال فرو ریختن بود هجوم می‎برد و فوری انگار که تمام فرشتگان آسمان او را محافظت می‎کردند دوباره بدون آسیب دیدن با کودکش از درب خارج می‎گردد. او می‎خواست خود را در آغوش راهبه بزرگ که دست‎هایش را بخاطر سپاس به سوی آسمان بلند کرده بود بیندازد که ناگهان توسط سقوط شیروانی ساختمان راهبه همراه با تقریباً تمام زنان صومعه به طرز وحشتناکی کشته می‎شوند. جوزفه با زحمت زیادی خود را به راهبه بزرگ می‎رساند، سریع چشمان او را می‎بندد و پر از وحشت از آنجا می‎گریزد تا پسر پر ارزشش را که آسمان دوباره به او بخشیده بود از مرگ نجات دهد. 

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۲ساعت 18:1  توسط سعید از برلین  | 



در این میان الویره بعد از گذشت چند روز از روستا بازمی‎‎گردد، و چون از خانه پسر عمه خود که به مهمانی به آنجا رفته بود دختر جوان خویشاوندش را که مایل به دیدار از رم بود با خود به همراه آورده و با او مشغول صحبت بود به نیکولو که بسیار دوستانه به او در پائین آمدن از درشکه کمک می‎کرد فقط یک نگاه بی اهمیت و فرار می‎اندازد. چند هفته به پذیرائی از دوست خانوادگی گذشت؛ آنها از داخل و خارج شهر دیدار کردند، کاری که برای دختر جوان و شاد باید عجیب و غریب بوده باشد؛ و نیکولو را به دلیل کسب و کارش در دفتر کار به تمام این گردش‎های کوچک دعوت نمی‎کردند، او دوباره در رابطه با الویره دچار بدترین خلق و خو می‎گردد و شروع می‎کند با تلخ‎ترین و رنج آورترین احساسات به فرد ناشناسی که الویره پنهانی ستایش می‎کرد بیندیشد؛ و این احساس بخصوص در شب بازگشت آن خویشاوند به شهر خود که او با اشتیاق انتظارش را می‎کشید قلب وحشی‎اش را می‎درید، زیرا الویره بجای اینکه حالا با او صحبت کند خود را یک ساعت تمام با کار زنانه کوچکی در کنار میز غذاخوری مشغول ساخته بود و با او حرف نمی‎زد. پیانکی چند روز قبل از آن شب جعبه محتوی حروف الفبای ساخته شده از عاج فیلی را جستجو می‎کرد که با آنها به نیکولو در کودکی درس داده بود، و چون دیگر مورد احتیاج کسی نبود می‎خواست آنها را به کودک کوچکی در همسایگی ببخشد. خدمتکاری که از او خواسته شده بود آنها را جستجو کند توانسته بود فقط شش حرف را بیابد که از تشکیل آنها کلمه نیکولو پدید می‎آمد؛ احتمالاً چون بقیه حروف بخاطر در رابطه نبودنشان با نام نیکولو کمتر مورد توجه قرار داشتند بنابراین به مناسبت‎هائی به دیگران داده شده بودند. حالا چون نیکولو با بازوهای تکیه داده به میز و غرق در افکار غم انگیز حروفی را که چند روزی روی میز قرار داشتند در دست می‎گیرد و با آنها بازی می‎کند، تصادفاً برای اولین بار در عمرش کشف می‎کند که می‎توان از تشکیل حروف نام کولینو را هم ساخت. نیکولو که از این خاصیت لوگوگرامی نامش بی خبر بود دوباره امیدواری خشمگینی به سراغش می‎آید و نگاه مرددانه و خجالتی‎ای به الویره که در کنارش نشسته بود می‎اندازد. تطابقی که در میان هر دو کلمه وجود داشت بیشتر از یک اتفاق ساده به نظرش می‎رسید، او با شادی سرکوب ساخته‎ای دامنه این کشف عجیب و غریب را سبک و سنگین می‎کرد و در حالیکه دست‎هایش را از روی میز برداشته بود با طپش شدید قلب انتظار لحظه‎ای را می‎کشید که الویره سرش را بلند کند و نامی که خوانا آنجا قرار داشت به چشمش بخورد. انتظار کشیدنش بیهوده نبود؛ زیرا الویره در یک لحظه بیکاری متوجه حروف الفبای چیده گشته می‎شود و چون چشمش کمی نزدیک بین بود برای خواندن خود را بیشتر به آن سمت خم می‎کند: الویره وقتی متوجه چهره نیکولو می‎شود که با بی تفاوتی ظاهری به حروف نگاه می‎کند با نگاه نگران و عجیبی سریعاً خود را عقب می‎کشد و دوباره با اندوهی وصف ناگشتنی مشغول به کار می‎گردد، و اشگ‎هایش پنهانی، آنطور که تصور می‎کرد، یکی پس از دیگری از گونه از شرم کمی سرخ گشته بر روی زانویش می‎چکید. برای نیکولو که تمام این هیجانات درونی را بدون نگاه کردن به او زیر نظر داشت دیگر جای هیچ شکی باقی نمی‎ماند که الویره با جابجائی این حروف فقط نام او را مخفی می‎سازد. و وقتی می‎بیند که الویره ناگهان حروف را با ملایمت در هم آمیخت، از جا برخاست، کارهای دستی‎اش را گوشه‎ای گذاشت و در اتاق خوابش ناپدید گشت امیدهای وحشی او قله اعتماد به نفس را فتح می‎کنند. او هم قصد داشت برخیزد و به دنبال او به اتاق برود که پیاکی داخل خانه می‎گردد و در پاسخ سؤالش از خدمتکاری که: الویره کجاست؟ می‎شنود الویره حالش خوش نیست و روی تخت دراز کشیده است. پیاکی بدون نشان دادن هراس خود برای دیدن اینکه الویره چه می‎کند به اتاق او می‎رود؛ و چون بعد از یک ربع ساعت بازگشت و بجز این خبر که الویره برای شام خوردن نمی‎آید چیز دیگری نگفت، بنابراین نیکولو فکر می‎کند که کلید تمام رفتارهای مرموز از این دست را که تجربه کرده بود را پیدا کرده است. 
صبح روز بعد در حالیکه نیکولو درگیر شادی شنیع خود بود و به منافعی که می‎توانست از این کشف کردن نصیبش شود می‎اندیشید یک یادداشت بدستش می‎رسد که در آن آکسهویئرا از او خواهش کرده بود پیش او برود، زیرا می‎خواهد در باره الویره چیزی به او بگوید که برای نیکولو جالب خواهد بود. نیکولو شکی نداشت که آکسهویئرا بخاطر ارتباط تنگاتنگش با راهبین صومعه کارملیتر که مادرش هم در آن به اعتراف کردن می‎رفت مؤفق گشته در باره تاریخچه مخفی احساسات الویره که می‎توانستند امیدهای غیر طبیعی او را تأیید کنند چیزی کشف کرده است. اما پس از خیرمقدم گوئی موذیانه و عجیب آکسهویئرا امید از او بطرز نامطلوبی گرفته می‎شود. آکسهویئرا نشسته بر روی مبل لبخند زنان به او می‎گوید: معشوقه الویره شخصیست که مدت دوازده سال در گور خفته است. ــ آلویسیوس Aloysius اشراف زاده‎ای از مونفرا Montferrat که نزد عمویش در پاریس تربیت شده بود و نام کولین را از او به یادگار داشت که دیرتر در ایتالیا به شوخی به کولینو تغییر داده شده بوده است تصویر اصلی‎ای است که در فرورفتگی دیوار در پشت پرده سرخ ابریشمی دراتاق الویره قرار دارد، یک جوان ونیزی که الویره را در کودکی شجاعانه از  آتش نجات داده و بخاطر جراحتی که برداشت فوت کرده است. ــ آکسهویئرا در ادامه از او خواهش می‎کند از این راز استفاده نکند، زیرا که او آن را توسط قسم یاد کردن به رازداری از شخصی که در صومعه کار می‎کند مطلع گشته است. نیکولو در حالی که رنگ پریدگی و سرخی در صورتش تغییر می‎کردند به او اطمینان می‎دهد، و چون پس از مطلع گشتن از این موضوع نمی‎توانست شرمندگی و دستپاچگی‎اش را مخفی سازد، بنابراین کسب و کار را بهانه می‎کند و در حین پرش زشت لب بالائی کلاهش را برمی‎دارد، خداحافظی می‎کند و می‎رود. 
شرم، شهوت و انتقام حالا خود را متحد می‎سازند تا بخاطر شنیع‎ترین عملی که تا حال انجام شده است سر از تخم درآورند. او خوب احساس می‎کرد که می‎توان بر روح پاک الویره توسط یک دروغ مسلط گشت؛ و او بلافاصله پس از آنکه پیاکی با سفر چند روزه خود به روستا موقعیت مناسب را مهیا ساخت او مقدمات اجرای نقشه شیطانی‎ای را که اختراع کرده بود تدارک می‎بیند. او همان لباسی را برای خود تهیه می‎کند که چند ماه قبل با آن از کارناوال بازگشته و الویره او را دیده بود؛ شنل، شمشیر و کلاه پردار به سبک ونیزی، درست همانطور که در عکس دیده می‎گشت، لباس را بر تن می‎کند و قبل از به رختخواب رفتن الویره خود را پنهانی به اتاق او می‎رساند، پارچه سیاهی بر روی نقاشی می‎اندازد و با یک عصا در دست، درست شبیه به حالت ایستادن آن شوالیه جوان در عکس منتظر آمدن و ستایش الویره بی حرکت می‎ایستد. او در زیرکی اشتیاق شرم آور خود کاملاً درست حدس زده بود؛ زیرا هنوز مدتی از آمدن الویره و از درآوردن ساکت و آرام لباسش نگذشته بود که طبق عادت پرده ابریشمی را به کنار می‎کشد و چشمش به او می‎افتد و با گفتن: کالینو! معشوق من! بیهوش بر کف چوبی اتاق سقوط می‎کند. نیکولو از فرو رفتگی دیوار خارج می‎شود، لحظه‎ای در تماشای جذابیت الویره میخکوب می‎گردد و چهره لطیفش را که به خاطر بوسه مرگ ناگهان بی رنگ شده بود می‎نگرد: اما بزودی چون نمی‎بایست وقت از دست برود او را بر روی دستانش بلند می‎کند و پس از پائین کشیدن پارچه سیاه از روی نقاشی او را به سمت تختخوابی که در گوشه اتاق قرار داشت حمل می‎کند. نیکولو پس از انجام این کار برای قفل کردن درب می‎رود اما متوجه می‎شود که درب از قبل قفل شده بوده است؛ و با اطمینان از اینکه الویره بعد از بهوش آمدن در برابر ظاهر فراطبیعی و زیبای او مقاومتی نخواهد کرد دوباره به سوی تختخواب برمی‎گردد و با بوسه‎های داغ بر لبان و پستانش سعی می‎کند او را بهوش آورد. اما نمسیس Nemesis الهه خشم و انتقام که قدم به قدم متجاوزین را تعقیب می‎کند چنین اراده کرده بود که پیاکی درست در این لحظه از سفر به خانه بازگردد. پیانکی که فکر می‎کرد الویره باید در خواب باشد از راهرو به آهستگی می‎گذرد، و چون همیشه کلید درب اتاق را به همراه داشت بنابراین مؤفق می‎شود بدون ایجاد کوچک‎ترین صدائی ناگهان داخل اتاق گردد. نیکولو مانند برق زده‎ها می‎ایستد؛ اما چون شرارتش به هیچ وجه قابل مخفی ساختن نبود خود را به پای پیاکی می‎اندازد و خواهش می‎کند که او را ببخشد و قول می‎دهد که دیگر هرگز نگاهش را به سمت الویره بلند نکند. و در واقع پیاکی هم مایل بود موضوع را بی سر و صدا خاتمه دهد؛ و برخی از کلمات الویره که بازوی او را گرفته بود و با وحشت به نیکولو نگاه می‎کرد لالش ساخته بودند. او پس از به خود آمدن با پرده‎ای که الویره بر رویش دراز کشیده بود او را می‎پوشاند، شلاقی را از روی دیوار برمی‎دارد، در را باز می‎کند و به نیکولو راهی را نشان می‎دهد که او باید فوری در آن قدم می‎گذاشت. اما نیکولو که کاملاً شایستگی یک تارتوف  Tartuffeرا داشت، نمی‎بیند که به زودی در این راه چیزی به دست آورد، او ناگهان توقف می‎کند و توضیح می‎دهد که پیاکی باید خانه را ترک کند زیرا او توسط مدارک کاملاً معتبری مالک خانه است و می‎تواند از حق خود در برابر هر کسی در جهان دفاع کند! ــ پیاکی به گوشش اعتماد نمی‎کند؛ توسط این گستاخی بی سابقه مانند خلع سلاح گشته‎ای تازیانه را به کناری می‎گذارد، عصا و کلاهش را برمی‎دارد و بلافاصله به نزد دوست قدیمی خود دکتر والریو Valerio می‎رود، توسط زنگ او خدمتکاری درب خانه را می‎گشاید و او بعد ازداخل گشتن به اتاق دوستش می‎رود و بدون آنکه بتواند کلمه‎ای بگوید در کنار تخت بیهوش به زمین می‎افتد. دکتر که او و دیرتر الویره را در خانه خود می‎پذیرد روز بعد برای دستگیر ساختن تبهکار شیطان صفت تلاش می‎کند، اما در حالی که پیاکی اهرم ناتوان خود را به کار انداخته تا املاکی را که روزی به نام او کرده بود دوباره از او پس بگیرد، نیکولو با نسخه‎ای از آنچه قانوناً به نام او ثبت گشته بود پیش دوستانش، راهبین صومعه کارملیتر می‎رود و از آنها درخواست می‎کند که او را در برابر پیاکی دیوانه حمایت کنند. خلاصه، از آنجا که او راضی به ازدواج با آکسهویئرا که اسقف قصد خلاص شدن از شرش را داشت می‎شود، بنابراین شرارت برنده می‎گردد و دولت بخاطر میانجیگری اسقف حکم می‎دهد که نیکولو مالک اموال است و به پیاکی توصیه می‎شود که برای او مزاحمت ایجاد نکند. 
پیاکی یک روز قبل از حکم دادگاه الویره تیره بخت را که در اثر تب پر حرارتی بخاطر آن حادثه فوت کرد به خاک سپرده بود. او تحریک گشته بخاطر این دو درد، با حکم دادگاه در جیب به خانه می‎رود و نیرومند گشته توسط خشم نیکولو را که اندامی ضعیف‎تر داشت بر زمین می‎اندازد و سرش را به دیوار می‎کوبد. آدم‎هائی که در خانه بودند قبل از پایان آن اتفاق متوجه او نمی‎شوند؛ آنها پیانکی را در حالی می‎یابند که نیکولو را در میان زانوهایش نگاهداشته بود و حکم دادگاه را داخل دهانش فرو می‎کرد. او پس از انجام این کار از جا برمی‎خیزد، خود را تسلیم می‎کند؛ به زندان برده می‎شود، محاکمه و به مرگ با طناب دار محکوم می‎گردد. 
در دولت مذهبی قانونی برقرار است که بر حسب آن هیچ جنایتکاری قبل از آنکه آمرزیده گردد نمی‎تواند اعدام شود. پیاکی که دیگر همه چیز را از دست داده بود با سرسختی تمام قبول آمرزش را رد می‎کرد. هنگامیکه آنها هر کاری را که مذهب اجازه می‎داد انجام دادند و نتیجه‎ای نگرفتند تا او مجرم بودن خود را احساس کند، بنابراین فقط این امید برایشان باقی می‎ماند که با نشان دادن مرگی که انتظارش را می‎کشید او را بترسانند و به اظهار ندامت وادارش کنند. او را به سمت محل اعدام می‎برند، جائیکه یک کشیش ایستاده بود و برایش از تمام چیزهای وحشتناک جهنم که روحش بزودی به آنجا خواهد رفت شرح می‎دهد و به او نوید می‎دهد که با آمرزیده گشتن اما به خانه صلح ابدی خواهد رفت. و از او این دو سؤال را می‎پرسد ــ "می‎خواهی از مزایای رستگاری برخوردار شوی؟" "آیا می‎خواهی آخرین شام مقدس را دریافت کنی؟" ــ پیاکی پاسخ می‎دهد: نه، نمی‎خواهم. ــ "چرا نه؟" ــ من نمی‎خواهم آمرزیده شوم. من می‎خواهم به عمیق‎ترین نقطه جهنم سقوط کنم. من می‎خواهم نیکولو را که در آسمان نخواهد بود دوباره پیدا کنم و انتقامم را که نتوانستم در روی زمین کاملاً ارضاء کنم به اتمام برسانم! ــ و با این حرف از پله‎های نردبان بالا می‎رود و از جلاد می‎خواهد که وظیفه‎اش را انجام دهد. خلاصه، آنها خود را مجبور می‎بینند که از دار زدن او خودداری کنند و مجرم را دوباره به زندان ببرند. سه بار در سه روز پشت سر هم این کار را انجام می‎دهند و هر سه بار با همان نتیجه. او در سومین روز هنگامیکه دوباره از نردبان باید پائین می‎آمد دست‎هایش را با ژست وحشتناکی بالا می‎برد و به قانون غیر انسانی‎ای که نمی‎گذارد او را به جهنم بفرستند لعنت می‎فرستد. او تمام شیاطین را برای بردن خود می‎خواند، قسم می‎خورد که تنها آرزویش محاکمه و لعنت شدن است، و اطمینان می‎دهد که برای دیدن دوباره نیکولو در جهنم اولین و بهترین کشیشی را که ببیند خفه خواهد کرد! ــ هنگامیکه این جریان را به اطلاع پاپ می‎رسانند، او دستور می‎دهد که پیانکی را بدون آمرزیده گشتن دار بزنند؛ هیچ کشیشی او را مشایعت نمی‎کند و در سکوت در میدان del popolo طناب دار را به گردنش می‎اندازند.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:55  توسط سعید از برلین  | 



پیاکی با پدر این پسر روابط تجاری داشت و با الویره که برای مراقبت از پسر همیشه وقتش را در آن خانه می‎گذراند آشنا گشته و دو سال بعد از فوت پسر با او ازدواج کرده بود. او خیلی مواظب بود در نزد الویره نام پسر را نبرد یا به نحوی پسر را به یادش نیندازد، زیرا می‏‎دانست که با این کار ذهن زیبا و حساس الویره را شدیداً به هیجان می‎اندازد. الویره همیشه با کوچک‎ترین مناسبتی که او را به یاد رنج کشیدن و مردن جوان می‎انداخت شروع به گریستن می‎کرد و آنگاه دیگر هیچ تسلی و آسایشی برای او وجود نداشت؛ و مهم هم نبود که کجا باشد، بعد به راه می‎افتاد و هیچکس به دنبالش نمی‎رقت، زیرا همه می‎دانستند که هر وسیله‎ای بجز اینکه بگذارند که او آرام برای خود در تنهائی دردش را بگرید بی ثمر خواهد بود. هیچکس بجز پیانکی دلیل این شوک‎های عجیب و مکرر را نمی‎دانست، زیرا تا زمانیکه الویره زنده بود هرگز کلمه‎ای از آن واقعه از لبانش خارج نگشت. آشنایان همه عادت کرده بودند دلیل این شوک را هیجان دستگاه عصبی بداند که الویره بخاطر تب شدیدی بلافاصله بعد از ازدواج گرفتارش شده و در او باقی مانده بود، و این به تمام کنکاش‎ها در باره دلیل این شوک نقطه پایان می‎گذارد. 
یک بار نیکولو که رابطه‎اش را با وجود منع پدر هرگز با آکسهویئرا تارتینی کاملاً نگسسته بود پنهانی و بدون آگاهی قبلی همسرش با این ادعا که در نزد دوستی دعوت شده است با او به یک کارناوال می‎رود و دیرقت شب، زمانیکه همه در خواب بودند با ماسک یک شوالیه ونیزی که تصادفاً آن را انتخاب کرده بود به خانه بازمی‎گردد. چنین اتفاق می‎افتد که در این هنگام پیاکی ناگهان دچار کسالت می‎شود و الویره برای کمک به او بلند شده و برای آوردن یک شیشه سرکه به سالن غذاخوری می‎رود و در کمدی را که در گوشه‎ای قرار داشت باز می‎کند و ایستاده بر لبه یک صندلی در بین بطری‎ها به جستجو می‎پردازد: در این لحظه نیکولو آهسته در را باز می‎کند و با چراغی که آن را در راهرو روشن ساخته بود، با کلاه پر دار، شنل و شمشیر از میان سالن می‎گذرد و بدون آنکه الویره را ببیند خود را به درب اتاقی که به اتاق خوابش منتهی می‎گشت نزدیک می‎سازد، و حالا وحشت زده متوجه می‎گردد که درب قفل است: در این هنگام الویره با دیدن او انگار که رعد و برقی نامرعی به او برخورد کرده باشد با بطری و لیوانی در دست از صندلی‎ای که رویش ایستاده بود به کف چوبی زمین می‎افتد. نیکولو از وحشت رنگش می‎پرد، به قصد کمک به سمت مجروح می‎شتابد؛ اما چون پیاکی بخاطر سر و صدای افتادن الویره حتماً به آنجا می‎آمد بنابراین نگرانی از سرزنش شدن تمام ملاحظات را سرکوب می‎کند: او پریشان و با زحمت دسته کلیدی را که الویره با خود حمل می‎کرد از دستش می‎کشد، کلید مناسب را برمی‎دارد و بقیه را در سالن انداخته و ناپدید می‎گردد. لحظه‎ای بعد از رفتن او پیاکی با حال ناخوش خود را به آنجا رسانده و الویره را از زمین بلند می‎کند. خدمتکاران که باخبر گشته بودند با چراغ ظاهر می‎شوند، نیکولو هم در لباس خواب می‎آید و می‎پرسد چه رخ داده است؛ اما چون الویره از وحشت زبانش بند آمده بود و نمی‎توانست صحبت کند و بجز الویره فقط خود او می‎توانست به این سؤال جواب دهد بنابراین دلیل این واقعه تا ابد یک راز باقی می‎ماند؛ آنها الویره را که تمام اعضای بدنش می‎لرزیدند به تختخواب منتقل می‎کنند، جائیکه او چند روزی با تبی شدید بستری گشت، با این حال اما توسط نیروی طبیعی سلامتی‎اش جان سالم از این واقعه به در می‎برد و فقط بجز یک مالیخولیای عجیب که در او باقی ماند دوباره کاملاً بهبود می‎یابد. 
یک سال پس از این ماجرا کونستانزا وضع حمل می‎کند و یک هفته بعد به همراه کودکی که به دنیا آورده بود می‎میرد. این اتفاق از دو جهت اسفناک بود، زیرا که یک فرد پاکدامن و خوب تربیت گشته از میان رفته بود و از جهت دیگر چون درب‎های هر دو شوق نیکولو، یعنی درب تعصب و درب تمایلش به زن‎ها دوباره گشوده می‎گردند. او با این بهانه که خود را تسلی دهد دوباره تمام روز با راهبان صومعه کارملیتر می‎گذراند، و با این حال همه می‎دانستند که او در زمان زنده بودن همسرش فقط با عشق و وفاداری اندکی در کنار وی بوده است. بله، کونستانزا هنوز به خاک سپرده نشده بود که الویره هنگام غروب برای صحبت در باره مراسم خاکسپاری به اتاق نیکولو داخل می‎شود و در آنجا دختری آرایش کرده را پیش او می‎بیند که بعنوان خدمتکار آکسهویئرا تارتینی برایش کاملاً آشنا بود. در این لحظه الویره چشمانش را پائین می‎آورد، بدون هیچ کلمه‎ای برمی‎گردد و از اتاق خارج می‎گردد؛ نه پیاکی و نه هیچ کسی دیگر از این جریان کلمه‎ای نمی‎شنود، الویره خود را به این راضی می‎کند که با قلبی محنت زده در برابر جسد کونستانزا که نیکولو را خیلی زیاد دوست می‎داشت زانو بزند و گریه کند. اما تصادفاً پیاکی که در شهر بود هنگام داخل شدن به خانه‎اش با دختر مواجه می‎شود و چون متوجه می‎‏گردد که او در اینجا چه کاری داشته است با او با خشونت و نیرنگ برخورد می‎کند و مؤفق می‎شود نامه‎ای را که دختر به همراه داشت از او بگیرد. او برای خواندن نامه به اتاق خود می‎رود و آنچه را که پیش بینی می‎کرد در نامه می‎یابد، نیکولو از آکسهویئرا درخواست فوری ملاقات کرده و خواهش کرده بود که مکان و زمان را تعیین کند. پیاکی می‎نشیند و با دستخط تغییر داده‎ای به نام آکسهویئرا می‎نویسد: "فوری، اما قبل از شب، در کلیسای ماگدالنه Magdalenenkirche" ــ و با مهر و موم غریبه‎ای آن را می‎بندد و به خدمتکاری می‎سپرد تا آن را به این عنوان که الساعه خانم آن را برای نیکولو فرستاده است به او بدهد. نیرنگ کاملاً به ثمر می‎رسد؛ نیکولو فوری پالتویش را می‎پوشد و با به دست فراموشی سپردن کونستانزا که در تابوت دراز کشیده بود از خانه خارج می‎شود. سپس پیاکی دستور می‎دهد تا مراسم خاکسپاری را که برای فردا تعیین شده بود تغییر دهند، جسد را همانطور که در تابوت قرا داشت توسط چند نفر باربر بلند کنند و فقط الویره، او و چند خویشاوند به همراه تابوت کاملاً بی سر و صدا به کلیسای ماگدالنه که برای کونستانزا جائی آماده گشته بود به گور سپارند. نیکولو که خود را در پالتو پیچانده و در کنار کلیسا ایستاده بود با تعجب تشیع کنندگان آشنائی را که به دنبال جنازه‎ای روان بودند و به او نزدیک می‎شدند می‎بیند. از پیاکی که تابوت را مشایعت می‎کرد می‎پرسد: این چه معنی می‎دهد؟ و چه کسی را در تابوت حمل می‎کنند؟ اما پیاکی که کتاب دعائی در دست داشت بدون آنکه سرش را بلند کند فقط جواب می‎دهد: آکسهویئرا تارتینی: ــ پس از آن، انگار که نیکولو ابداً حضور ندارد یک بار روی جسد را می‎گشاید، کونستانزا توسط حاضرین آمرزیده می‎گردد و بعد تابوت را داخل گور می‎کنند و بر رویش خاک می‎ریزند. 
این حادثه در سینه نیکولو که شدیداً خجالت زده شده بود کینه‎ای آتشین بر ضد الویره زنده می‎سازد؛ زیرا او را بخاطر ناسزائی که پیاکی در پیش دیگران به او داده بود مقصر می‎دانست. پیاکی چندین روز هیچ کلمه‎ای با او صحبت نمی‎کند؛ اما چون نیکولو بخاطر میراث کونستانزا به تمایل و التفات او محتاج بود خود را مجبور می‎کند و در یک شب دست پیاکی را می‎گیرد و با چهره‎ای نادم سوگند یاد می‎کند که بلافاصله و برای همیشه آکسهویئرا را فراموش کند و دست از او بکشد. اما او قصد نداشت به این سوگند عمل کند؛ خیلی بیشتر فشاری که بر او در این باره می‎آوردند لجاجت و هنر دور زدن مراقبت‎‏های پیاکی امین را در او شدیدتر می‎ساخت. در عین حال الویره هرگز زیباتر از آن لحظه‎ای که درب اتاق را گشود و با دیدن دختر دوباره آن را بست برای او نبود. خشمی که خود را با حرارت ملایمی بر روی گونه‎اش مشتعل می‎ساخت خشمگینی بی حدی بر چهره ملایمش می‎پاشد؛ به نظرش غیر قابل قبول می‎آمد که الویره با اینهمه وسوسه‎ها خودش هم گاهی در جاده‎ای قدم نزند که بخاطر شکاندن گل‎هایش او را مجازات می‎کرد. اشتیاق این میل که در صورت درست بودن حدس‎اش همان خدمتی را برای پیاکی انجام دهد که الویره برای او در نزد پیاکی انجام داده بود او را می‎سوزاند و محتاج چیزی نبود و چیزی را جستجو نمی‎کرد بجز موقعیتی تا این قصد را به اجرا گذارد. 
روزی نیکولو، زمانیکه پیاکی در خانه نبود از کنار اتاق الویره می‎گذشت و با تعجب صدائی از داخل اتاق می‎شنود. امیدواری‎ای سریع و بدخواهانه او را به لرزش می‎اندازد، او خود را با چشم و گوش به سمت سوراخ کلید خم می‎کند و ــ خدایا! او چه می‎بینند؟ الویره در حالت خلسه در جلوی پای کسی افتاده بود و با وجود آنکه او نمی‎توانست آن فرد را کاملاً ببیند اما کاملاً خوانا زمزمه کلمه کولینو  Colino را که با لهجه‎ای عاشقانه واضح بر زبان آورده می‎گشت را می‎شنید. او با طپش شدید قلب زیر پنجره کریدور، جائیکه می‎توانست قصدش را لو ندهد و در ورودی اتاق را زیر نظر بگیرد در انتظار می‎نشیند؛ و وقتی صدای آهسته‎ای از دستگیره درب به گوشش می‎رسد فکر می‎کند که آن لحظه بی بها برای افشا کردن منافق بودن الویره فرا رسیده است: اما بجای مرد غریبه‎ای که او انتظارش را می‎کشید الویره خودش به تنهائی و با نگاهی کاملاً آرام و خونسرد که از دور به او انداخته بود از اتاق خارج می‎گردد. او قطعه سوزن دوزی شده‎ای را که اثر خودش بود در زیر بغل حمل می‎کرد؛ و بعد از آنکه درب اتاق را قفل کرد با تکیه دست به نرده آهسته از پله‎ها پائین رفت. این چهره عوض کردن، این بی تفاوتی مصنوعی به نظر او قله گستاخی و مکر آمد و هنوز الویره از برابر صورتش ناپدید نگشه بود که او برای آوردن شاه کلید می‎دود، و بعد از اینکه با نگاهی خجول کمی اطراف را مورد بررسی قرار می‎دهد پنهانی درب اتاق را باز می‎کند. اما وقتی اتاق را خالی می‎یابد بسیار شگفت زده می‎گردد، و هرچه در هر چهار گوشه با دقت نگاه می‎کند هیچ چیز که شبیه به انسان باشد نمی‎بیند: بجز عکس تمام قد یک شوالیه که در تورفتگی دیوار در پشت یک پرده قرمز ابریشمی قرار داشت که نور مخصوصی بر آن می‎تابید. نیکولو وحشت می‎کند، او خودش هم نمی‎دانست چرا: با دیدن چشم‎های بزرگ عکس که به او خیره نگاه می‎کردند افکار زیادی از ذهنش عبور می‎کنند. ناگهان ترس کشف گشتن و مجازات گردیدن توسط الویره او را به وحشت می‎اندازد؛ او درب را با گیجی فراوان دوباره می‎بندد و از آنجا دور می‎شود. 
هرچه نیکولو بیشتر در باره این حادثه عجیب فکر می‎کرد آن عکس هم برایش مهم‎تر می‎گشت و کنجکاویش برای دانستن اینکه آن عکس چه کسی می‎تواند باشد سوزاننده‎تر و ناگوارتر می‎شد. زیرا که او الویره را در طرح کاملش دیده بود، و آن کاملاً قطعی بود که کسی که الویره در برابرش  زانو زده بود اندام شوالیه جوان بر بوم نقاشی بود. با بی قرای ذهنی‎ای که بر او مستولی شده بود پیش آکسهویئرا تارتینی می‎رود و برای او داستان فوق‎العاده‎ای را که تجربه کرده بود تعریف می‎کند. آکسهویئرا که با نیت سرنگون ساختن الویره با نیکولو ملاقات کرده بود، در حالیکه تمام مشکلات سر راه معاشرت‎شان را به حساب الویره می‎گذاشت ابراز می‎کند که مایل است عکس را یک بار ببیند. زیرا او می‎توانست بخاطر آشنائی گسترده‎اش در میان اشراف ایتالیا به خود ببالد، و اگر آن فرد فقط زمانی در رم بوده و دارای اهمیت باشد به این ترتیب می‎توانست امیدوار باشد که او را بشناسد. بزودی چنین اتفاق می‎افتد که پیاکی و الویره در یک روز یکشنبه به قصد دیدار از خویشاوندی به روستا سفر می‎کنند و نیکولو بعد از یافتن این موقعیت بلافاصله با عجله پیش آکسهویئرا می‎رود و او را همراه با دختر کوچکش که از اسقف بدست آورده بود به بهانه دیدار از عکس‎ها و دست دوزی‎های به اتاق الویره هدایت می‎کند. اما نیکولو به محض کنار زدن پرده بسیار مضطرب می‎گردد، زیرا کلارای Klara کوچک (دختر چنین نامیده می‎گشت) ناگهان فریاد می‎کشد: "خدای من! آقای نیکولو این که عکس شماست؟" ــ آکسهویئرا ساکت بود و در حقیقت هرچه بیشتر به عکس نگاه می‎کرد شباهت قابل توجه‎ای با او در آن می‎یافت: بخصوص وقتی او را، تا آن اندازه که ذهنش به او اجازه می‎داد در لباس شوالیه‎ای تصور می‎کرد که چند ماه پیش پنهانی با او در کارنوال پوشیده بود. نیکولو شروع می‎کند سرخ شدنی که خود را بر گونه‎هایش می‎پاشاند با مسخره بازی از خود دور سازد و در حالیکه دختر کوچک را می‎بوسید می‎گوید: کلارای عزیز، درستی شباهت این عکس به من مانند درست بودن شخصی است که تو او را پدرت می‎دانی! ــ اما آکسهویئرا که در سینه‎اش احساس تلخ حسادت زنده گشته بود، جلوی آینه می‎رود و از داخل آن نگاهی به او می‎اندازد و می‎گوید، در نهایت مهم نیست که آن شخص کیست؛ بعد از او به سردی تشکر می‎کند و از اتاق خارج می‎گردد. 
نیکولو به محض رفتن آکسهویئرا دچار زنده‎ترین جنبش در باره این مشاجره می‎گردد. او با خوشحالی زیادی هیجان عجیب و سرزنده‎ای را به یاد می‎آورد که توسط ظاهر گشتن فوق‎العاده آن شب الویره به او دست داده بود. این فکر که او توانسته شور و اشتیاق را در زنی که نمونه‎ای از فضیلت است بیدار سازد تقریباً به همان اندازه اشتیاق انتقام گرفتن از او تمجیدی از خود می‎دانست و به شوقش می‎آورد؛ و چون این امکان خود را به رویش گشود که با یک ضربه هر دو کار، یعنی شهوت و انتقام را ارضاء سازد، بنابراین با بی صبری انتظار بازگشت الویره و آن ساعتی را می‎کشید که با یک نگاه در چشمان او اعتماد متزلزلش را تاجگذاری کند. هیچ چیز مزاحم وجدی که او را دچار خود ساخته بود نبود بجز خاطره شنیدن نام کولینو از میان سوراخ کلید هنگامی که الویره در برابر عکس زانو زده بود. اما در صدای این نام هم که در این کشور نام متداولی نبود چیزهای بسیاری قرار داشت که نمی‎دانست چرا قلبش را به رویای شیرینی می‎برند، و در برابر امکان انتخاب اینکه به یکی از دو حسش، یعنی به چشم یا به گوشش بی اعتماد گردد طبیعی‎ست که او خود را متمایل به آن حسی می‎ساخت که با روح بیشتری میل و اشتیاقش را تمجید می‎کرد.
 
_ ناتمام _

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:30  توسط سعید از برلین  | 



آنتونیو پیاکی Antonio Piachi، یک تاجر ثروتمند زمین در رم مجبور بود بخاطر معاملات تجاری بعضی اوقات به سفرهای بزرگی برود. او عادت داشت معمولاً در این مواقع زن جوانش الویره Elvire را تحت حمایت خویشاوندان تنها بگذارد. یکی از این سفرها او و پسرش پائلو Paolo، یک پسر یازده ساله که زن اولش به دنیا آورده بود را به طرف راگوزا Ragusa هدایت می‎کند. چنین اتفاق می‎افتد که در اینجا شیوع بیماری‎ای شبیه به طاعون شهر و مناطق اطراف آن را به وحشت بزرگی انداخته بود. پیاکی که این خبر ابتدا در حین سفر به گوشش خورده بود در حومه شهر توقف می‎کند تا از ماهیت این بیماری جویا شود. اما او در آنجا می‎شنود که بیماری روز به روز نگران کننده‎تر می‎گردد و در نظر دارند دروازه‎های ورود به شهر را ببندند؛ از این جهت نگرانی بخاطر سلامت پسرش بر تمام منافع تجاری غلبه می‎کند: او برای بازگشت به شهر خود درشکه‎ای می‎گیرد. 
کمی بعد از راندن متوجه پسری در حال دویدن در کنار درشکه‎اش می‎شود که به شیوه نیازمندان دست‎هایش را به سمت او دراز کرده بود و به نظر می‎آمد که در هیجان بزرگی‎ست. پیاکی درشکه را متوقف می‎سازد؛ و در پاسخ این سؤال: که او چه میخواهد؟ پسر با بیگناهی جواب می‎دهد: او مبتلا شده است؛ مأمورین او را برای بردن به بیمارستان تعقیب می‎کنند تا او را گرفته و به بیمارستانی که پدر و مادرش در آن در اثر بیماری مرده‎‏اند ببرند؛ او بخاطر همه مقدسین خواهش می‎کند که او را همراه خود ببرد و اجازه ندهد که در شهر بمیرد. در این حال او دست پیاکی را می‎گیرد، می‎فشارد، می‎بوسد، سرش را روی آن می‎گذارد و می‎گرید. پباکی ابتدا قصد داشت با اولین جنبش احساس وحشت پسر را دور از خود پرتاب کند؛ اما چون درست در این لحظه رنگ چهره پسر تغییر می‎کند و بیهوش به زمین می‎افتد بنابراین حس ترحم در پیاکی جان می‎گیرد: او و پسرش از درشکه پیاده می‎شوند، او پسر را داخل درشکه می‎کند و بدون آنکه بداند اصلاً با پسر چه کاری باید انجام داد به همراه او به حرکت می‎افتند. 
او در اولین ایستگاه در حال مذاکره با مهمانخانه‎چی بخاطر خلاص شدن از دست پسر به دستور پلیس که از جریان مطلع گشته بود بازداشت می‎شود. او، پسرش و نیکولو Nicolo، پسر بیمار چنین نامیده می‎شد، تحت پوشش دوباره به سمت راگوزا منتقل می‎گردند. تمام اعتراضات پیاکی در باره بی رحمی این اقدام هیچ کمکی نمی‎کنند؛ آنها بعد از رسیدن به راگوزا تحت نظارت یک مأمور به بیمارستان منتقل می‎گردند، جائیکه در حقیقت او سالم می‎ماند، و نیکولو دوباره سلامتی خود را بدست می‎آورد اما پسرش پائلوی یازده ساله که بیماری به او سرایت کرده بود بعد از سه روز می‎میرد. 
حالا دوباره دروازه‎های شهر گشوده می‎شوند و پیاکی بعد از به خاک سپردن پسرش از پلیس اجازه ادامه سفر دریافت می‎کند. او با غم فراوانی سوار بر درشکه می‎شود و هنگام دیدن جای خالی کنار خود دستمالش را درمی‎آورد تا اشگ‎هایش را جاری سازد: هنگامیکه نیکولو با کلاهی در دست به کنار درشکه می‎آید تا برایش آرزوی سفر خوشی کند، او خود را از پنجره به بیرون خم می‎سازد و با صدائی ک از هق هق گریه بریده می‎گشت از نیکولو می‎پرسد: که آیا می‎خواهد با او سفر کند؟ پسر بلافاصله با متوجه شدن اینکه پیاکی چه گفته است سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: آه، بله! با کمال میل؛ و چون روئسای بیمارستان در برابر سؤال تاجر زمین که آیا پسر اجازه سفر کردن با او را دارد؟ لبخند زدند و اطمینان دادند که او پسر خداست و هیچکس را ندارد، بنابراین پیاکی او را با یک حرکت از روی زمین بلند می‎کند، داخل درشکه می‎سازد و بجای پسرش با خود به رم می‎برد. 
تاجر زمین ابتدا در برابر دروازه شهر پسر را خوب تماشا می‎کند. او دارای زیبائی بخصوصی بود، موهای سیاه او بی آلایش بر روی پیشانی‎اش آویزان بود، چهره سایه داری داشت که حالت جدی و باهوش او را هرگز تغییر نمی‎داد. پیاکی چند سؤال از او می‎پرسد که او فقط جواب‎های کوتاه به آنها می‎دهد: او کم حرف و متفکر نشسته بود، دست‎هایش در جیب شلوارش قرار داشتند و با نگاه‎های متفکرانه و خجالتی‎اش اشیائی را که از کنار درشکه می‎گذشتند نگاه می‎کرد. گهگاهی با حرکتی ساکت و بی صدا در حالی که پیاکی اشگ‎هایش را از چشم پاک می‎کرد یک مشت گردو از جیب خارج می‎ساخت و آنها را میان دندان می‎گذاشت و پوست‎شان را می‎شکست. 
پیاکی در رم به الویره شرح کوتاهی از آنچه برای پسرش رخ داده بود می‎دهد و بعد نیکولو را به او معرفی می‎کند. الویره البته نتوانست با فکر کردن به پسر خوانده کوچکش پائلو که بسیار دوستش می‎داشت از صمیم قلب نگرید؛ با این حال اما نیکولو را که غریبانه و سیخ در برابرش ایستاده بود به سینه می‎فشرد، تخت‎خوابی را که پائلو رویش می‎خوابید بستر او معین می‎سازد و تمام لباس‎های پائلو را به او می‎بخشد. پیاکی او را به مدرسه می‎فرستد، جائیکه او نوشتن، خواندن و حساب کردن می‎آموزد، و هنگامیکه پیاکی به نوعی قابل فهم به اندازه کافی از پسر خوشش می‎‏آید، چیزی که او با هزینه سنگینی به آن دست یافته بود، او را بعد از چند هفته با رضایت الویره خوب و مهربان که دیگر امیدی به بچه دار شدن نداشت بعنوان پسرش به فرزندی قبول می‎کند. دیرتر یکی از منشی‎های دفترش را که به علل مختلف از او ناراضی بود اخراج و به جای او نیکولو را در دفتر استخدام می‎کند و با خوشحالی می‎بیند که او کارهایش را فعالانه و مفید انجام می‎دهد. پدر که با هر تعصبی دشمنی داشت هیچ ایرادی به او نمی‎گرفت بجز معاشرت با راهبان صومعه کارملیتر Karmeliterkloster که بخاطر ثروت قابل توجه‎ای که او روزی به ارث می‎برد با پسر با مهربانی رفتار می‎‏کردند؛ و مادر هم به نوبه خود، آنطور که به نظر او می‎رسید، بجز تمایل زود هنگام برای جنس زن در سینه نیکولو ایرادی به او نداشت. زیرا که نیکولو در پانزده سالگی در یکی از رفت و آمدهایش با راهبان شکار اغوای آکسه‎ویئرا تارتینی Xaviera Tartini معشوقه اسقف گشته و با وجود درخواست جدی پیاکی مجبور به گسستن این رابطه شده بود، با این حال اما الویره بنا به دلایل مختلف فکر می‎کرد که پرهیز او در این زمینه خطرناک چندان بزرگ نبوده است. اما چون نیکولو در بیست سالگی با کونستانزا پارکه Constanza Parquet، یک دختر ژنوی جوان و دوستداشتنی که خواهرزاده الویره بود و تحت تربیت خودش در رم به سر می‎برد ازدواج کرد، بنابراین با این کار لااقل آخرین شر از سرچشمه مسدود می‎گردد؛ پدر و مادر با رضایت با او متحد گشتند و برای اینکه این را به او اثبات کنند، به او یک جهاز درخشنده می‎بخشند و قسمت قابل ملاحظه‎ای از خانه زیبا و بزرگشان را در اختیار او قرار می‎دهند. مدت کوتاهی بعد از آنکه پیاکی شصت ساله می‎گردد آخرین و جالب‎ترین کار را که می‎توانست برای او انجام می‎دهد: او تمام ثروتش بجز سهم کوچکی که برای خود نگاه می‎دارد را به او می‎بخشد و به ثبت می‎رساند، و با الویره وفادارش که خواهش اندکی در جهان داشت خود را بازنشسته می‎سازد. 
الویره رگه ساکتی از غم در روح داشت که بخاطر اتفاق تکان دهنده‎ای از کودکی در او باقی مانده بود. پدرش فلیپو پارکه Philippo Parquet، یک رنگرز ثروتمند پارچه از ژنو، طبق اقتضاء حرفه‎اش در خانه‎ای زندگی می‎کرد که پشت آن از طریق راهی سنگفرش گشته تنگاتنگ دریا قرار داشت و در زیر شیروانی آن تیرهای چوبی بزرگی نصب بودند که تا چند متر بر روی دریا ادامه داشت و پارچه‎های رنگ گشته را رویشان آویزان می‎کردند. یک بار در یک شب غم انگیز خانه آتش گرفته بود و خیلی سریع طوریکه انگار خانه از قیر و گوگرد ساخته شده باشد از همه اتاق‎های خانه همزمان آتش زبانه می‎کشید، الویره سیزده ساله در حال فرار از آتش پله به پله بالا می‎رفت و بدون آنکه چگونکی آن را بداند خود را بر روی یکی از این تیرهای چوبی یافته بود. کودک نگونبخت در حال آویزان بودن در زمین و هوا اصلاً نمی‎دانست که چطور باید خود را نجات دهد؛ پشت سرش اتاق زیر شیروانی در حال سوختن بود و شعله‎‏اش توسط باد به او شلاق می‎زد و تیرهای چوبی را می‎بلعید، و در زیرش دریای پهناور، متروک و وحشتناک قرار داشت. او می‎خواست از میان آن دو راه به توصیه همه مقدسین شر کوچک‎تر را انتخاب کند و خود را به دریا اندازد که ناگهان یک پسر ژنوی نجیب زاده در کنار در ورودی ظاهر می‎گردد، پالتویش را روی تیر چوبی می‎اندازد، او را در آغوش می‎گیرد و با کمک پارچه خیسی که روی تیر آویزان بود خود را با شجاعت و مهارت زیادی به درون آب می‎اندازد. در اینجا قایقرانان آنها را که در حال شنا به سمت ساحل بودند از آب می‎گیرند و در میان غریو شادی مردم به ساحل می‎رسانند؛ اما بعد متوجه می‎شوند که قهرمان جوان هنگام گذشتن از میان خانه توسط افتادن سنگی بر روی سرش زخم بزرگی برداشته است که او را بزودی بیهوش می‎سازد و به زمین می‎اندازد. پسر را به هتل پدرش می‎برند، و او چون می‎بیند خوب شدن حال پسرش به درازا کشیده است از تمام اطراف ایتالیا پزشکان را احضار می‎کند. پزشکان او را چندین بار جراحی کرده و چند استخوان از مغزش خارج می‎سازند؛ اما تمام هنرهایشان توسط سرنوشت غیر قابل فهم آسمانی بیهوده می‎ماند: او در کنار دست الویره که مادرش او را برای مراقبت صدا کرده بود خیلی کم زنده می‎ماند و پس از یک بیماری سخت دردناک سه ساله دست خود را یک بار دیگر مهربانانه در دست دختر می‎گذارد و می‎میرد. 

_ ناتمام _ 
    

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 3:11  توسط سعید از برلین  |