قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

من بعد از ظهرها به خانه آنا می‎رفتم، اسمش را صدا می‎زدم و در حمام را بازمی‎کردم ــ او آنجا نبود. بر روی میز آشپزخانه آجیل و پرتقال و در جلوی آینه یک دستکش تنها قرار داشت. من در میان مبلمان خانه او تنها بودم و به چشم یک دزد به اطراف نگاه می‎کردم. چه می‎توانستم بدزدم؟ نان شیرینی شبیه به عجوزه فلورانسی سه پستان را، یک کپی از کاراواجو Caravaggio یا ده عکسی که به دیوار پونز شده‎اند و حلبی آبادهای ال پاستو El Pasto در تگزاس را نشان می‎دهند؟ آپارتمان آنا ارزش دستبرد زدن نداشت. دارائی او بجز لباس‎ها و کتاب‎ها شامل خرده ریزه‎های شخصی می‎شدند‎ که او در مدت هفت سال جمع کرده بود، وسائل سحر و جادو و وسائل کوچک بدردنخور سرقتی، وسائلی بی ارزش برای هر سارقی. آنا هرگز مبلمان قابل ملاحظه‎ای بجز یک صندلی زرد خراشیده و یک فنجان از گرابوندن Graubünden هیچ وسیله باارزش دیگری نداشت. او مالک (آنا می‎گفت، من مالکم!) یک اسب چوبی سبز رنگ با گوش‎هائی از چوب‎های کبریت بود که ما آن را در یک مهمانی دزدیده بودیم. او ناقوس‎هائی با رنگ مسی داشت، دستگاه‎های کوچک ارگ از جنس برنج، زنگوله‎های گوسفند از Burgund و چند ده کلید درهای کلیسا. او صاحب تعداد زیادی صدف حلزون، سنگ ریزه‎های گرد از رودخانه‎های اسکاندیناوی، کاشی‎هائی از خانه‎های روستائی و سی گیلاس مشروب‎خوری بود. او دارای یک سوسک کرگدنی شکل بود که در یک ایستگاه قطار به سمت پالتویش پرواز کرده بود. یک جعبه پر از عکس از ماه عسل‎های تابستانی از زمان کشف عشق که به من و او تعلق دارند. خدایانی به شکل مرغ، پرهای کلاغ و دویست رمان پلیسی. کارت پستال از لنینگراد Leningrad، دلفت Delft، بومارسو Bomarzo. یک شیشه کوکاکولا پر از شن صحراهای لیبی و یک عروسک خیمه‎شب‎بازی که می‎شود آلت تناسلی‎اش را بیرون کشید. او پشته‎ای از چیزهای تازه منتشر شده و نخوانده دارد و یک کتاب کلفت ضخیم قدیمی در باره Griepenkerl (من دوباره فراموش کردم که او چه کسی بوده است). او صاحب جلد چهارم یک کتاب لهستانی از سال 1893 است، و بیش از هر چیز به یک گیلاس شراب‎خوری خاکسری رنگ که با خط زیبائی روی آن نوشته شده رستوران پینتا/میلان ــ یک دارائی که همیشه و همه جا ــ من هرگز دلیل آن را متوجه نشدم ــ در خاطر آنا بود. آنا می‎گفت، من یک انسان کلاغی هستم، من آدم اوباشی با پنجه‎های یک همستر هستم. صفحه‎های موسیقی در یک کارتن قرار داشتند، کلکسیون علف‎ــ‎هویجی از شانسون‎ها که از تمام اسباب‎کشی‎ها جان سالم بدر برده بودند.

وقتی آنا به فکر فرو می‎رفت، روی تخت می‎نشست و به شانسون‎هایش، به موسیقی‎های دلنشین شخصی‎اش گوش می‎داد. در این لحظات اورا تنها می‎گذاشتم، زیرا تصور می‎کردم که او با خاطراتی در حال بازی کردن است که من در آنها نقشی نداشته‎ام. آنا آن را چنین می‎نامید: با پرتقال‎ها آکروبات بازی کردن. پرتقال‎ها، پرتقال‎ها ــ پرتقال‎ها مردانی بودند که او عاشق آنها بوده، مردانی که او با آنها همبستر شده و مردانی که او فراموششان کرده است، پروازهای یک روزه از یک شب سریع، ساعات کم نور عشق شهوانی، مالکیت شخصی. اما به نظر می‎آمد که نباید چنین ساده بوده باشد، زیرا آنها را یک شب دوباره به خاطر آورد و این او را آشفته ساخت (او را خجالت‎زده و وحشت‎زده ساخت)، که توانسته بوده است یکی از عشاق خود را فراموش کند. چطور امکان داشت مردی را که یک بار با او موافق بوده است را فراموش کند ــ سال‎ها و کاملاً فراموش کند. خاطره، اندام‎ها و صداها بودند، و اندام‎ها و صداها ناگهان آنجا بودند. آنا از روی تختخواب پائین پرید و نمی‎دانست به کجا برود. او از اتاق به بیرون دوید و سیگار زیادی کشید و با سر و صدا در آشپزخانه مشغول به کار شد. گاهی هم پیش می‎آمد که او آپارتمان را ترک می‎کرد و ساعت‎ها بدون هدف در خیابان پرسه می‎زد.
 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:11  توسط سعید از برلین  | 

آنا برای چند روز به سفر می‎رود تا خوشبخت باشد ــ چرا باید او از درب پشتی برود؟ آیا خوشبختی، آن خوشبختی برهنه و بُرنده فقط خارج از نظمی معمولی ممکن است؟ چرا شور و شوق غیر مسئولانه و خروش کور بی پایان جشن و سرور فقط وقتی روز به پایان می‎رسد ممکن می‎گردد؟ چرا او خانه، تخت و شغل را ترک و توسط یک فریب معمولی از مستی دفاع می‎کند؟ آیا قضیه به یک مستی مربوط است؟ آیا شب بدون روز فقط ممکن است؟ من انسانی را نمیشناسم که این خوشبختی را سه بار جستجو و حداقل یک بار نیافته باشد. اما آنا؟ چرا؟ او مرا ناامید می‎سازد، او بی وجدان نیست. چیز دیگری بجز ناامیدی برایش باقی نخواهد ماند، تا زمانی که بخاطر تضادها ویران گردد. این چه زندگی‎ایست که در فرار زنده می‎گردد؟ این چه رابطه‎ایست که فرار را ضروری می‎سازد؟
ما به کجا رسیده‎ایم؟ آیا هنوز هم وجود داریم؟
من دوباره آنا را زیر نظر خواهم گرفت؛ می‎خواهم بدانم که او از کجا می‎آید. اما امروز، فقط دانستن این که آنا عاشق است مهم می‎باشد.
هیچ چیز ابدی نیست.
آنا سه روز دیگر بازمی‎گردد.

در شب‎های سفر بر روی تخت‎خواب هتل دراز می‎کشیدم و فکر می‎کردم که آیا آنا به خانه من سر زده است، آیا آنجا مدتی سیگار کشیده و خوابیده است، شاید برای یک شب کامل را لخت بر روی شکم روی تخت‎خواب من گذرانده باشد، طوریکه وقتی من برمی‎گردم عطر او در ملافه‎ها مانده باشد. عطر آنا با فصول سال تغییر می‎کرد، در بعضی از شب‎ها بوی عسل و شاخ و برگ می‎داد. او با عطرهای مختلف پیش من می‎آمد و می‎خواست بداند که کدامیک از آنها برای بینی من و پوست او بهتر است. او بوی آجیل و شراب می‎داد، بوی عنبر و کوکاکولا. او وقتی عطر به خود نمی‎زد بهترین بو را می‎داد، بوی عطر نان تازه بر روی شکم یا ران. یک بار بعد از خوردن استیک در یک رستوران موی آنا در باد شبانه بوی چربی می‎داد و من چنان بی دقت بودم که آن را به او گفتم، بعد آنا دیگر اجازه نداد به او نزدیک شوم، تا اینکه شب موهایش را شست. خوشش می‎آمد وقتی مویش را بو می‎کشیدم و اگر یک بار این کار را نمی‎کردم می‎توانست مأیوس و تا حدودی آشفته گردد. شاید آنا برای برداشتن چند لباس به خانه‎ام رفته باشد (آپارتمان من پر از کفش‎ها، کت‎ها، دست‎بندها، کتاب‎ها و کت‎های تابستانی اوست). شاید برایم روی میز گل قرار داده است، دسته‎های گلی که خودش از جنگل چیده یا گل مینا و گل نی خریده شده از بازار گل. شاید هم برای لحظه کوتاهی به آپارتمان رفته تا چند شیشه شراب را در یخچال بگذارد، یا اینکه بدون دلیل با وجود آنکه از آسمانخراش خوشش نمی‎آید به آنجا رفته باشد. او چند دقیقه کنار میزم می‎نشیند و از پنجره با این امید که شاید بتوانم به این فکر بیفتم از بیرمنگام  به خانه خودم تلفن کنم به بیرون نگاه می‎کند. من خودم وقتی آنا در سفر بود به خانه او می‎رفتم، کم و بیش بدون دلیل یا تصادفی و یا به این خاطر که خودم را وقتی آنا بدون خبر ناپدید می‎گشت از بودنش مطمئن سازم. ما خواهان اطمینان خاطر متقابل بودیم، آنا حتی برای آن ارزش قائل بود، زیرا بازدیدهای ما از خود رد بر جای می‎گذاشت، ردی که غافلگیرانه و آرام‎بخش بود. آنا می‎گوید، مردانی که ردی از خود باقی نمی‎گذارند قابل درک نیستند، و منظورش پاکت‎های محتوی اسباب‎بازی‎ها بود، تاس خوشبختی، فیل‎های کوکی، چرخ‎های بادی یا گل رز کاغذی که من در جلوی راهرو او قرار می‎دادم، و کاغذی که چهار بار تا می‎کردم و بر روی آنها چیزهای شوخ و شاد می‎نوشتم و او قبل از در آوردن لباس خود آنها را می‎خواند. آنا می‎گفت، من هم ردهای ناخواسته تو را دوست دارم، نمک ریخته شده بر روی کف آشپزخانه، یک قاشق چای‎خوری بر روی میزم، بالش جابجا شده، من خوشم می‎آید وقتی تو با لباس پوشیده بر روی تخت‎خوابم دراز می‎کشی، از جیب‎هایت پول خرد می‎ریزد و من از کف اتاق آنها را جمع می‎کنم. چهار مارک و هفتاد فنیگ برای یک خواب بعد از ظهر بدون من. خانه‎های خالی زنده بودند. آنقدر محکم می‎ماندند تا اینکه کسی دوباره به سویش باز می‎گشت. فکر کردن به آنا در خانه آنا و در دست نگاه داشتن لباس‎هایش زیبا بود. غیبت اندامش در سکوت و به یاد آوردن عریانی او، تخت‎خواب دست‎نخورده و یادآوری صدایش زیبا بود. آنا این را می‎دانست و تصادفی پرسید که آیا هنوز از او مانند هفت هفته پیش در آن شب بارانی خوشم می‎آید. ما در شب بارانی چه کار کرده بودیم؟ مرا لمس کن و بعد می‎دانی که ما چه کار کردیم. برای آنا دانستن اینکه من به اندامش فکر می‎کنم لذت بردن داغی بود. این نفسش را بند می‎آورد، طوریکه عشق قریب‎الوقوع می‎گشت.
   
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 1:17  توسط سعید از برلین  | 

 
آنا احساس برتری نسبت به هیچ انسانی ندارد و خودش را نه آدمی ضعیف و نه خسته کننده به حساب می‎آورد. او می‎داند چه می‎خواهد، توانائی‎های خود را می‎شناسد و نیروهایش را با اطمینان به کار می‎برد. آنا می‎گوید، اما با این وجود من هم فقط یک نمای بیرونی‎ام، فرصت طبیعی بودن را ندارم، و بخاطر حفاظت از خود یک کلمه هم زیادی صحبت نمی‎کنم، می‎توانم قسم بخورم که یک کلمه خصوصی هم صحبت نمی‎کنم. تو باید من را در میان این جامعه سیگاربرگی ببینی ــ من فوق‎العاده هستم! اما متکبر نیستم. بگو که من متکبر نیستم. و من می‎دانم که چه چیزی نمی‎توانم به هیچ وجه از خودم انتظار داشته باشم: ظاهر شدن با پالتوی پوست، مستی بر روی چارپایه کنار بار، دعوت‎های ناروشن به شام و مکالمات معمولی و پیشگوئی کردن در مورد تجارت، تغییر رفتار، روابط پنهانی عاشقانه و حق‎الزحمه. وقتی که از من دعوت می‎شود ــ چرا که نه. بستگی به این دارد که طرف مقابل آدم مطلوبی است یا نه. گاهی هم اتفاق می‎افتد که یکی مورد توجه‎ام قرار گیرد، کسی که شوخ یا حداقل بی غرض است. من همیشه در حال آموختن ارزش قائل شدن برای یک بی غرضی در کسب و کار محاط در طنزم. یک خنده واقعی تقریباً واقعه شگفت‎انگیزی‎ست. همکاران مطبوعاتی من تا اندازه‎ای مانند پودل می‎مانند، در حقیقت بخاطر مدل موهایشان غمگین‎اند، همیشه کلمه صحیح را در ریش دارند، تضمین شده بین‎المللی ــ و با بقیه، با مردمی که ما سر و کار داریم! افراد بی غم با داشتن جسارت ریسک کردن از یک شعبه جوان، با شکم‎های به تو فرو داده شده، دو دهم مشهور، پر حرارت برای گزارش هزینه خوراک، برده مطبوعات، ترومپت‎های پر صدای کت و شلوار پوش. اما قبل از اینکه من از دست آنها عصبانی شوم، عاقلانه‎تر می‎بینم که آنها را مضحک در نظر آورم و به این وسیله هر دو طرف بیشتر سود می‎بریم. اینکه آنها با لفظ آقا خطاب می‎شوند، و اینکه آنها مطمئن‎اند که واقعاً آقا هستند فقط یک جوک است. می‎دانی یک آقا یعنی چه؟ من نمی‎دانم. من یک مرد واقعی را فوری تشیخص می‎دهم، و یک انسان برایم خوشایندتر از یک مرد واقعی‎ست. بیشتر از همه اما یک انسان کاملاً معمولی خوشایندتر است.
آنا تا این لحظه برایم آشناست. بعد از آن چه اتفاقی رخ می‎دهد؟ او مصاحبه در بروکسل را به پایان می‎رساند و همان شب با قطار سریع‎السیر به طرف پاریس می‎راند. در Gare du Nord از او استقبال می‎شود، او حالا خسته است و نیاز به نوشیدن قهوه تلخ دارد، بعد توسط تاکسی به هتل برده می‎شود (شاید آنجا آپارتمانی اشتراکی باشد). او چند روز غیر قابل مقایسه‎ای را در شهر خودش می‎گذراند و این روزها را آن مرد برای آنا ممکن می‎سازد (بکار بردن واژه معشوقه برای او مناسب نیست). این خیلی تعجب‎آور است که این تصور مرا مشوش نمی‎سازد. این برای اولین بار بعد از پیدا کردن آن نامه است. شور و شوق و احساس برایم قابل درک‎تر از یک رابطه پنهانی‎ست (هیچ انسان عاشقی از زندگی و مرگ خسته نمی‎گردد). از زمانیکه می‎دانم آنا عاشق است دوباره برایم قابل اعتماد گشته است. من دیگر سرخوردگی بیشتری جمع‎آوری نمی‎کنم. دو زندگی همزمان برای آنا امکان‎پذیر است، این یک واقعیت است. آنا نیازی به دفاع من از خودش ندارد. آمادگی برای خوشبختی و نیروی محرکه آن کاملاً آسوده در کنار اعتماد نشسته است، زیبا بودن و فقط یک بار زندگی کردن. آنا زیباست، و او فقط یک بار زندگی خواهد کرد. هیچ چیز برای سوء تفاهم وجود ندارد. آنا عاشق است، کل مطلب این است. این بیش از حد است. این کافی نیست. زندگی آنا با من فقط یک امکان است که آنا یک بار همه چیز را در آن پرتاب کرد.
 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱ساعت 17:0  توسط سعید از برلین  | 

چه اهمیت دارد اگر باور نکنی خوابم را
خوابی‎ست که اتفاق افتاده.

دیشب آدولف به خوابم آمد. آدولف پشت تریبون ایستاده بود و توده عظیمی از مردم در صف‎های منظم انتظار شروع سخنرانی او را می‎کشیدند. چشم‎ها همه آدولف را هدف گرفته بودند و گوش‎ها در پی شنیدن گفتار او بی قراری می‎کردند.
آدولف به من که در کنارش ایستاده بودم و به شکل گوبلز دیده می‎شدم نگاه خیلی سریعی می‎اندازد و سخنرانی‎اش را شروع می‎کند. شروع نطق او مو بر تن جمعیت چند میلیونی سیخ ساخته بود. سکوت فکر می‎کرد کر شده است. مگس‎ها پر نمی‎زدند، هر جنبنده‎ای فقط گوش شده بود و چشم.
آدولف بر خلاف همیشه آرام بود و دست‎هایش را حرکت نمی‎داد. تشخیص اینکه آیا گفتار و پندارش یکی‎ست یا یکی نیست مقدور نبود. چشمانش مخزن مهربانی و معرفت گشته بودند. قامت کوچکش هنگام سخنرانی لحظه به لحظه رفیع‎تر به نظر می‎آمد. آدولف سخنرانیش را با سلام به آزادی آغاز کرد:
سلام به آزادی، سلام به انسان که به آزادی معنا داد، سلام به شما حضار بهتر از جانم، که رنج بودن در اینجا را به جان خریده‎اید و خجالت‎زده‎ام ساخته‎اید، خواهش می‎کنم راحت بایستید و هر که مایل است می‎تواند بدون تعارف بنشیند، کودکان خود را در آغوش بگیرید تا خسته نشوند. به شما پدران هستم که هنوز هم مانند من از دوران غار نشینی این تصور را در ذهن خود محفوظ نگاه داشته‎اید که بغل کردن کودکان کار مادران است. نه برادران عزیزم، ما از همان ابتدا هم با هم برابر بودیم، لااقل برای کودکانمان برابر بودیم، بنابراین پدران گرامی حاضر در این متینگ لطفاً کودکانشان را در آغوش بگیرند تا همسرانشان هم کمی خستگی از تن به در کنند. شاید بعضی از شما عزیزان بهتر از جانم کمی تعجب کرده باشید که چرا سخنرانی امروز من متفاوت با بقیه سخرانی‎هایم است. قبل از پرداختن به این موضوع باید به شما و تک تک افراد این گیتی اعلام کنم که من هم مانند بقیه انسان‎ها طبق نظریه بسیاری از فلاسفه معاصر و کهن که شماها هم قبول‎شان دارید آدم بی گناهی به دنیا آمدم. من از همان کودکی عاشق آفریننده این جهان و شگفت‎زده از هنرش گشتم، من خدا را در همان دوران کودکی در هزار شکل مختلف روی دیوار خانه‎مان رسم کردم و هر بار به هر که آن را نشان می‎دادم به این خاطر که خدا را بی ریش می‎کشیدم می‎خندید. تمام حیوانات با من دوست بودند، در باغ وحش همه حیوانات برایم کف می‎زدند و پس از خطاب کردن نامم سه بار هورا می‎کشیدند و بعد شعار می‎دادند: آدولف، به خانه‎ات خوش آمدی!
شاید گفتن این چیزها در اینجا لازم نباشد و وقت شما سروران را بگیرد، اما تمام حیوانات محله ما مرا بخاطر دل رحیمی که داشتم به عنوان داور خود تعیین کرده بودند. خوشنامی من در دوران جوانی سر زبانها بود و با تف کردن هم از خاطره‎ها جدا نمی‎شدم.
کوشش من در زندگی همیشه یکی ساختن افکار و اعمالم بوده و هنوز نیز چنین است. من تا حدی هم به این هدف دست یافته‎ام، ولی خواهران و برادران عزیزم به من بگوئید کدامیک از شما فکر و اعمال‎تان یکی‎ست، هر که دستش را بالا کند من همینجا او را بعنوان مشاور اعظم خود اعلام و از تمام نظراتش پیروی می‎کنم.
ناگهان سکوت عرق کرد، گرما در تن حضار پیچید، آدولف امروز با آنها طور دیگر حرف می‎زد، روحشان مانند همیشه تسخیر او شده بود ولی این بار او آنها را عریان به خودشان نشان می‎داد و دعوت به خودشناسی می‎کرد!
انگشت کسی بالا نرفت.
آدولف لبخند تلخی زد و آرام و خیرخواهانه ادامه داد: خواهران و برادران من، یادتان می‎آید پدر و مادرمان همیشه چه به ما توصیه می‎کردند؟ بله، پدر و مادرمان آدم و حوا را می‎گویم، رحمت خدا همیشه با آنها باد. آنها همیشه می‎گفتند، نکند مورچه‎ها را آزار دهید که خدا اصلاً از این کار خوشش نمی‎آید، نکند با هم نزاع کنید و همدیگر را زخمی کنید که آزار به دیگری در چشم خدا عمل احمقانه‎ای‎ست. دوستان، من از شما خواهش می‎کنم یک لحظه پیش خود تصور انسان شروری را بکنید که بخاطر خودخواهی احمقانه‎ خویش مایل است جنگ به راه اندازد و هزاران هزار موجود زنده را در آتش جنگ زنده زنده بسوزاند، آیا این خنده‎دار نیست که چنین آدم شروری بخواهد شما انسان‎های مهربان و آگاه را گمراه سازد و وادر به جنگیدن و ساختن سلاح‎های پیشرفته کند؟ من از شما دوستان خوبم که با صبوری به سخنرانی این حقیر گوش دادید تشکر می‎کنم و امیدوارم فراموشتان نشود که در دعای شبانه خود برای برقراری صلح هم دعا کنید.
همانطور که شاعر کبیر گفته است:
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است.
سه بار بلند بگوئید: سلام به صلح و آزادی!

در کابین از آدولف که در حال خشک کردن عرق از پیشانی و عوض کردن پیراهنش بود پرسیدم: حالت خوبه، اینا چی بود گفتی؟
مانند زمانی که توپوق می‎زند، شرمسار گشت، خودش را مچاله کرد، کوچک‎تر شد و گفت: جون تو نمی‎دونم چی شد، انگار روح پدرم از راه سوراخ دماغ داخل من شد و هرچی از دهنم در آمد را گفت و آبروی ما رو برد و رفت!

عشق من، کاش تو قبل از آدولف به خوابم می‎آمدی.
    
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ساعت 22:39  توسط سعید از برلین  | 

آنا گفت، اما شب‎ها در روستا بودن را بیشتر از همه دوست دارم. فصل جهان‎گردی به پایان رسیده است، هتل‎ها خالی از مشتری‎اند و ما در اتاقی که جلوی پنجره آن درختان ایستاده‎اند می‎خوابیم. من دوست دارم جلوی پنجره‎ام همیشه درختان شاه‎بلوط و چنار داشته باشم. آدم ناخواسته سبک‎تر نفس می‎کشد و به هوا اعتماد می‎کند. درختان همیشه حالم را خوش ساخته‎اند، مانند یک پارتی، جائیکه این احساس که تو سراسر عمر توسط مردمی نادرست احاطه گشته‎ای را خیلی راحت از دست می‎دهی. بعد وقتی می‎توانم از آن جمع و سخنان بیهوده بیرون بیایم و لحظه‎ای زیر درختان تنها بمانم، بعد دوباره می‎دانم که چه چیز درست است و من شکست ناپذیرم. خانه‎های بدون درخت قابل سکنی گزیدن نیستند، چنین خانه‎هائی برایم کاملاً بی ارزشند. اگر من روزی دارای خانه شوم، باید درختان صنوبر و اقاقیا آنجا را احاطه کنند. در شهر وضع متفاوت است، اما من اغلب از خود می‎پرسم که چطور می‎توانم زندگی در یک آسمانخراش را تحمل کنم. آیا تو گاهی گرسنه هوای تمیز نمی‎شوی، گرسنه برگ‎ها، گرسنه بوی علف و بوی ماهی، گرسنه باد در روستا؟ آیا تو به این خاطر با کمال میل به خانه‎ام میآئی چون جلوی پنجره‎ام درختان ایستاده‎اند؟
ما در کنار پنجره باز نشستیم و شراب نوشیدیم. آنچه را که تاریکی از چشم می‎پوشاند به نیروی شنوائی و خیال می‎سپرد. در مناظر شبانه هر همهمه قابل شنیدن بود، پارس سگ در اسکله، صدای یک موتور در گردنه کوه، و گاهی صدای بال زدن در میان برگ‎های درختان. باران از درختان می‎چکید و برایش تفاوتی نمی‎کرد که آیا ما خوابیم یا اینکه بی خواب در آغوش هم قرار داریم. تاریکی یک اتاق ناآشنا چیزی مشقت‎بار و بی‎خوابی خسته کننده نیست. ما نزدیک صبح در باران خوابمان برد و بدون اضطراب از خواب برخاستیم. ما خوردن صبحانه را دیر شروع کردیم و مدت درازی آن را طول دادیم و اجازه دادیم که روز تا نزدیک ظهر انتظار بکشد.

خانه ییلاقی برای یک نفر بزرگ است. تاریکی سرد و بی صدا. در تابستان آوای پرندگان وجود داشت و پنجره‎های باز در یک شب گرم تابستانی.
ناآرامی تبخیر شده بود. حسادت دیگر نبود. گیجی کاملاً محو شده بود، مغز و پوست پس از کشف نامه همواره تیره‎ بودند (نامه در چمدان قرار دارد، من آن را دیگر نخواندم). با تنها بودن آرامش بازمی‎آید. دوباره روز متفاوت با عصر و شب می‎گردد.
آنا امروز مصاحبه‎ای در بروکسل انجام می‎دهد، من فراموش کرده‎ام در باره چه چیز (آنا می‎گوید دوباره یک شخصیت)، من هرگز وقتی آنا کار حرفه‎ای خود را انجام می‎داد در کنارش نبودم، اما می‎توانم تصورش را بکنم که چگونه او کارش را انجام می‎دهد؛ حضورش در پارتی‎ها جلب توجه می‎کند. او امروزی ظاهر می‎شود، خونسرد و نفوذناپذیر، طوری که انگار برای تالار نمایش زاده شده است، درست همانطوری که یک خبرنگار آموزش دیده باید باشد. ظاهرش زیباست، در زمان خصوصی محسوس نمی‎شود، جذابیت او کنترل گشته و ظاهر شدنش سهل انگارانه است. آنا خود را آماده می‎سازد، شریک صحبت خود را از روی تمام پرونده‎های موجود می‎شناسد، می‎داند چه سؤالاتی برای مطرح ساختن دارد و می‎تواند یادداشت‎هایش را حتی فردای روز ملاقات هم بخواند. میزهای مذاکره، اطاق رؤسا، زبان‎های خارجی، سرسراهای هتل و گفتگو با ماسک‎های اشخاص معروف ــ تمام این چیزها آنا را مرعوب نمی‎سازد. مهم بودن دیگران او را تحت تأثیر قرار نمی‎دهد. گاهی کاملاً خسته از چنین مذاکراتی به خانه باز می‎گردد، اما خستگی مغلوب گشتنی‎ست و ما می‎توانیم بعد از گذشت یک ساعت دوباره بخندیم.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ساعت 16:42  توسط سعید از برلین  | 

ما سفرهای طولانی خود را در پائیز وقتی توریست‎ها کم می‎شدند انجام می‎دادیم. آنا می‎گفت، آدم در ترافیک فصل تعطیلات دچار بیماری ازدحام‎هراسی می‎شود، این چه جهانی‎ست که اتوبان‎ها پر هستند و نیمی از بشریت در محل‎های چادرزنی به دنبال هوا برای تنفس می‎گردد. اشباح با شلوارهای ورزشی را در نظر نمی‎آورم. ما می‎توانیم همه جا بخوابیم، بر روی زمین، داخل ماشین، در یک فاحشه خانه در شهری کوچک، اما در یک محل چادرزنی این کار ممکن نیست. تابستانی گرم، کاهش نور، فصل پائیز آدم را آسوده‎خاطر می‎ساخت و بهترین زمان بود، پائیز همیشه بهترین فصل سال بوده است. ما بعد از ظهر به شهری رسیدیم، چمدان‎هایمان را به هتل بردیم، دوش آب سرد و گرم گرفته و لباس‎هایمان را عوض کردیم، در یک بار خلوت جین نوشیدیم و تا وقتی هوا روشن بود در خیابان ماندیم. شب‎ها پرسه می‎زدیم. ما در بارهای مختلفی که هالیوود، زد و خورد بزرگ یا چس فیل نامیده می‎شدند مشروب می‎نوشیدیم و می‎رقصیدیم، آنا می‎گفت، راستی چرا چس فیل، از معنای چنین اسم‎هائی اصلاً نباید پرسیده شود. آنا عاشق راک و تانگو بود، اما از تانگو بیشتر خوشش می‎آمد. تانگو در واقع نقطه اوج بود. بعد از رقص، نشستن در بین مردمی که عرق کرده‎اند و آبجوی سرد در گلو خالی می‎کنند زیبا بود. مردم هنگام رقص مانند لیلیت برای شیطان عشوه‎گری می‎کردند و در زیر نور چراغ‎های صورتی رنگ جمع بودند. آنا گفت، من رنگ صورتی را دوست دارم، رنگ صورتی مؤثرتر از رنگ سبز چمنی‎ست و معنی آن بیهودگی در خلسه است، من این را در لغت‎نامه خوانده‎ام، رنگ صورتی رنگ آینده و رنگ خوشبختی‎ست. در مخمل پرزدار و رنگ صورتی دود گرفته نشسته بودیم و شانه‎هایمان همدیگر را لمس می‎کردند. دوله گفت، طوری نشسته‎ایم که انگار امروز همدیگر را تازه شناخته‎ایم. من می‎توانم همیشه عاشق تو شوم، آیا تو هم دوباره عاشق من می‎شوی؟ آیا دوباره یک بار دیگر عاشق شده‎ای؟ بگو که تو عاشق من هستی. بی کله باش و مرا ببوس!
بعضی از مناطق را فقط در شب می‎شناختیم، شهرها در منطقه صنعتی و تفرجگاه کنار دریاچه را. شب‎ها گاهی نمی‎دانستیم کجا هستیم و هتل ما کجا قرار دارد. ما در اینجا کاری نداشتیم و چیزی گم نکرده بودیم، هیچ شرط اداری‎ای در کار نبود، نه قراری و نه گزارشی. آنا گفت، راز و بی خیالی، هیچکس مطلع نخواهد شد که ما کجا هستیم! ما نیمه شب، وقتی که تاکسی‎ها بدون مشتری آهسته عبور می‎کردند، سانس سینماها به پایان می‎رسید و دسته‎های موتورسوار در میان ایستگاه‎های قطار چکمه‎هایشان را نشان می‎دادند از میان شهر پر از سطل‎های واژگون گشته زباله می‎گذشتیم. شب‎های گرم با جشنواره نورافکن‎ها و تشویق‎ها؛ خیابان‎ها بوی قهوه و ادرار می‎دادند، رستوران‎ها خالی و بارها پر از مشتری بودند، ما زیر سایه درخت‎ها وقت می‎گذراندیم و هیچ چیزی آرزو نمی‎کردیم. آنا گفت، شاید ما برای اولین و آخرین بار اینجا باشیم، کدامشان را بیشتر مایلی: یک بار بودن یا دوباره آمدن به اینجا را؟ آیا با یک فاحشه همخواب شده‎ای؟ من نمی‎توانم تصور کنم که تو با فاحشه‎ای همبستر نشده باشی. وقتی مردی در سفر است، تنها در شب و احتمالاً در شهری غریب، و او در پارک‎ها عشاق و زنان زیادی را می‎بیند ــ این باید حتماً او را دیوانه سازد. این همه زیبائی وقتی که آدم تنها باشد قابل تحمل نیست. من مایل نیستم در چنین شب‎هائی تنها باشم.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ساعت 0:31  توسط سعید از برلین  | 

مسیر صاف و صیقلی محل سورتمه سواری در تاریک روشن هوا پیدا بود. ما در دهکده‎ای مانند بندبازان از کنار کوه‎های برفی که روی هم پارو شده بودند گذشتیم و به اولین مهمان‎خانه رسیدیم. داخل مهمان‎خانه چنان گرم بود که شیشه‎های عینک بخار می‎بستند و انگشت‎ها به درد می‎آمدند. بوی املت ژامبون، سیگار و شراب به مشام می‎آمد. دهقانان دور میز مشتریان دائمی مهمان‎خانه با لهجه صحبت می‎کردند، تراشه‎های چوب زیادی در دهان داشتند و تو شکمی حرف می‎زدند، و من فقط این لهجه را وقتی در روزنامه استناد می‎شود می‎توانم بفهمم. می‎تونی تصور کنی تمام عمر با این آدم‎ها در یک خانه زندگی کنی، در یک مکان؟ شاید رشک‎ برانگیز باشد، شاید هم فقط یک کابوس؟ آیا اگر آدم تغییر ناپذیر باشد و بدون عزیمت کردن و خداحافظی نمودن زندگی کند حس زمان را از دست می‎دهد؟ تمام چیزهای قطعی به طرز ناامیدکننده‎ای غمناک‎اند، من مایل نیستم بدون عزیمت و خداحافظی زندگی کنم. واقعاً این رشگ برانگیز بود که گرسنه باشی و انتظار غذائی را بکشی که پولش را می‎توانی بپردازی، سیب‎زمینی و قارچ سرخ شده در کره، یا نان با بیکن. بعد از ظهرها بخاطر لحظه‎ای که شراب روی میز می‎آمد لذت می‎بردیم. شراب سفید، تا لبه گیلاس پر، گیلاس سرد شراب، گیلاس‎ها و بشقاب‎ها باید پر می‎بودند. هنگام خوردن غذا دوباره پوست گرم می‎گشت و دهان متحرک. ما حالا خستگی را در پاهایمان احساس می‎کردیم، اما بدنمان سبک بود، سرهایمان سر حال آمده بودند. اولین سیگار مزه شکر و قیر می‎داد و مناسب شراب نبود، با این حال ما آن را می‎کشیدیم. ما کنار میز می‎نشستیم تا اینکه خود را خواب‎آلود احساس می‎کردیم، بعد دوباره میل سرمای بیرون به سرمان می‎افتاد. ما در آن محل بر روی یخ و شن راه می‎رفتیم و صدای تلویزیون را از پشت پنجره‎ها، پارس سگ‎ها را در اتاق‎ها و صدای زنجیرها را از یک گاوداری می‎شنیدیم. ماشین در محل پارکینگ جلوی کلیسا پارک شده بود. ما برف را از روی شیشه‎ها پاک می‎کردیم، چسبیده به هم روی صندلی‎های سرد می‎نشستیم و خاموش و در حال کشیدن سیگار به طرف خانه می‎راندیم.
وقتی ما خسته بودیم به سفرهای طولانی نمی‎رفتیم. ما با خود برای چند هفته کتاب برمی‎داشتیم و در مناطق خواب‎آلودی که تنها برای فاخته‎هائی که ابرها می‎ساختند آشنا بود ناپدید می‎گشتیم. ما خانه‎ای در کوه‎ها کرایه می‎کردیم و مسیر ماقبل آخر را در کوپه تخت‎دار قطار مسافرتی و مسیر آخر را با تاکسی به آنجا می‎راندیم. نراندن با ماشین خودمان و استثنائاً با قطار رفتن مانند چیزی لوکس به نظرمان می‎آمد. ما در کوپه خود شراب می‎نوشیدیم و بر روی تخت‎خواب باریکی با حرکت قطار تاب خوران می‎خوابیدیم. یا اینکه وقتی روز بیرون از قطار در حال به پایان رسیدن بود در سالن غذاخوری کنار پنجره می‎نشستیم. نور خارج و نور داخل قطار بر روی شیشه با هم مخلوط می‎شدند و انعکاس عکس ما در کنارمان پدیدار می‎گشت. چشم‎انداز ناآشنائی در تاریک روشن هوا از پشت شیشه خود را تکان می‎داد. آنا پیشانی‎اش را روی شیشه قرار داد، دستش را سابه‎بان چشم‎ها ساخت و شروع به شمردن چیزهائی که قابل دیدن بود کرد: یک گردش علمی دیروقت شاگردان مدرسه در کنار مرز کنار ریل قطار؛ یک سکوی راه‎آهن پر از جعبه‎های آبجو و یک لانه سگ در زیر پل اتوبان؛ کندوهای نورانی زنبور در کنار شیب کوه و منطقه صنعتی زیر پوشش دود و نئون.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 16:7  توسط سعید از برلین  | 

ما از میان محله آسمان‎خراش‎های کنار اتوبان عبور می‎کردیم و دور محل‎های زباله پر از دود کنار ساحل می‎دویدیم. ما آجرهای کوچکی از آغاز قرن بیستم، باغ‎های کوچک، گورستان‎های ماشین و انبارهای ذغال در حاشیه شهر کشف کردیم. ما از کنار پادگان‎های ویران می‎گذشتیم و پیش خود تصور می‎کردیم که چگونه کارگران با خانواده‎های خود در آنجا زندگی می‎کردند و چگونه آنها امروز در چنین پادگان‎هائی زندگی می‎کنند. ما اردوگاه کولی‎ها و محل‎های اردو زدن آنها را کشف کردیم، محل‎های عبور قدیمی اسب‎ها در کنار بزرگراه‎ها را (گله‎های گوسفند بر روی سنگفرش‎ها با هم صحبت می‎کردند). در جلوی مرز بسته خط ریل قطار در خیابان ایستادیم و شرط بستیم که کی و چه قطاری و با چند واگن خواهد آمد ــ یک قطار سریع‎السیر از وین؟ قطار اکسپرس هامبورگ به پاریس؟ واگن‎های راه‎آهن آمدند، قطارهای سیمان و لوکوموتیوها تک تک می‎آمدند، بازو در بازو هر شرطی را می‎باختیم. آنا گفت، اینها همه قطارهای ما هستند، قطار هامبورگ‎ـ‎میلان و ورشو‎ـ‎پاریس، همه خداحافظی‎ها ما در ایستگاه‎های متعدد، تمام شب‎های بی پایان زمستانی در واگن‎های قطار و از خود دور یا به خود نزدیک گشتن‎هاست. اما حالا حالمان خوب است، این بی نظیر است. ما با هم هستیم، تا هر زمان که بخواهیم، ما حتی نمی‎توانیم بگوئیم: چه زیاد حالمان خوب است. غیر ممکن است در ترومپت بدمی که ما در مقایسه با دیگران مردمی خوشبخت هستیم. اما این یک تصادف نیست، ما آدم‎های خوش شانسی نیستیم. اراده به چیزی با دوام هیچ ربطی با خوشبختی ندارد. من چنان خودخواه به نظر می‎رسم که می‎توانم خوشبخت باشم، بدون هیچ دلیلی شاد باشم، اغلب بی اندیشه شادم. آیا این خودخواهی‎ست؟ آیا ما خودخواهیم؟
ما روزهای بدون برف ماه ژانویه را می‎گذراندیم، غژ غژ سشوار بخشی از سکوت بود. بارش برف تازه در صبح وقتی آدم به عنوان اولین نفر ردی از خود روی آن باقی می‎گذاشت زیبا بود. از میان برف تازه راه رفتن، پاره کردن برف با نوک کفش و ایستادن در سفیدی‎ای پاک و سو سو زن انسان را به شگفتی وامی‎داشت. ما در برف ایستاده بودیم، سفیدی می‎دیدم و چیزی نمی‎شنیدیم، چنین سکوتی فقط در رویا وجود داشت، خیلی کمتر در رویا تا در برف تازه، خیلی بیشتر در برف تازه تا در هر خوابی. سه سار پیاده می‎رفتند، آنا گفت، پس کلاغ سیاه‎ها کجا هستند، در زمستان در دهکده سار و کلاغ وجود دارند، اما من همیشه فقط سارها را می‎بینم و نه کلاغ‎ها را. آیا می‎توانی تصور کنی که نفس‎ات به چه نحو در هوای سرد تجزیه می‎شود؟ نفس به رنگ سفید از دهان خارج می‎گردد و بدون رنگ ناپدید می‎شود. نفس در تمام جهات ناپدید می‎شود، نفس کاملاً سائیده می‎شود، نفس منفجر می‎شود، نه، نفس تجزیه می‎شود. نه، نفس ذوب می‎شود، نفس پاره پاره می‎شود. نفس تجزیه می‎گردد، و بس. (تماشای سپیده دم هم همینطور است. تو می‎بینی که هوا روشن و بعد تقریباً تاریک است و تو اصلاً متوجه تاریک شدن هوا نگشتی. آنا گفت، تاریک شدن را برایم توضیح بده).
دانه‎های برف در هوا می‎رقصیدند و دریاچه‎ها یخ‎زده بودند. ما بر روی یخ پوشیده از برف به طرف ماهی‎گیرانی که با کت‎های پشمی در جلوی سوراخ‎های خود سیگار می‎کشیدند و سطل‎ها و کیف اسناد در کنارشان بود رفتیم. در سرما صورت منقبض می‎گشت، دست‎ها بی حس می‎شدند و لب‎ها محکم و سخت ــ اگه منو ببوسی آنها دوباره نرم می‎شوند. راه رفتن در روزهای یخ‎زده در زیر سیم‎های مانند شیشه درخشان تلگراف و زیر آسمان باز لذت‎بخش بود، سفیدی شسته نشده‎ای که توسط هیچ یک از تبلیغات کشف نگشته بود. بعد از ظهر شب زمستانی آغاز گشت. ماهی‎گیران سطل‎های پر از ماهی را به خانه حمل می‎کردند. رنگ برف آبی گشت، درختان آشیان پرندگان، پرپر زدن در درختان کلاغ‎ها، غارغار کردن خواب‎آلوده، درختان ساحلی و خانه‎های قایقی تاریک. 
              
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 0:0  توسط سعید از برلین  | 

ما به گورستان‎های دهکده می‎رفتیم، در محل پیچک‎های پشت دیوارهای کلیسا، جائی که سنگ‎های  شکسته قبر در میان علف‎های هرز قرار داشتند، یا از جا کنده و در حال واژگون شدن بودند. ما نام‎های حک شده بر روی حلبی و کنده شده بر سنگ و با خزه پوشیده شده مرده‎ها را می‎خواندیم؛ کشاورزان ذرت، کارگران روزمزد و نامه‎رسانانی که بیش از هشتاد سال پیش در سن بالا مرده بودند. یوهان سچبیگلر Johann Zechbiegler فراموش نشدنی، فریدریش دیلانی Friedrich Delani، آنتون وینتربیر Anton Winterbier. ما در پشت شیشه عکس‎هائی کشف کردیم، عکس‎های رتوش شده افسران در کادرهای بیضی شکل با ریش کازانوائی و مقبره زن‎های بیوه‎ در زیر رزهای شیشه‎ای. آنا گفت، آب‎پاچ‎ها را در پشت دیوارهای گورستان مخفی ساخته‎اند، آیا آب‎پاچ لازم داریم؟ اجازه دارم یک سطل پر از سوراخ به تو هدیه کنم؟ ما باغ‎های کنار دهکده کشاورزان را، گل‎های مینا و کدوها را در بیابان سبز، پنیرک‎ها را در زیر باران و گل‎های سیاه آفتابگردان را دیدیم. گزنه‎ها در اطراف پرچین‎های چوبی بیش از حد رشد کرده بودند. آنا گفت، در زمان جنگ از گزنه‎ها به جای برگ‎های اسفناج استفاده می‎کنند، اما حالا آنها را نادیده می‎انگارند و یا با داس آنها را از بین می‎برند، من عاشق گزنه‎ها هستم، چون که آنها بی ارزشند، je suis de la mauvaise herbe، گل رز حوصله‎ام را سر می‎برد. آدم می‎تواند گزنه‎ها را بدون آنکه دردش بیاید لمس کند ــ می‎دانی چطور؟ آنا یک برگ را با دو انگشت گرفت و آن را کند. کاملاً ساده، تو باید آن را محکم بگیری و نباید ترس داشته باشی. اگر ترس داشته باشی گزنه تو را خواهد گزید و تاول‎های کوچکی خواهی زد که مدام احتیاج به خاراندان دارند. من این را از پدرم آموخته‎ام: یک گزنه را باید مانند معشوق لمس کرد، سبک، محکم، مطمئن و بدون ترس. آیا تا حال به این طریق مرا لمس کردی؟ ما همدیگر را در آغوش گرفته در خیابان ایستادیم و همدیگر را لمس کردیم. چه شکوهمند بود در کنار هم در باغ‎های میوه راه رفتن و صدای نفس و گام‎های دیگری را شنیدن. از زمانیکه هوا در شهرها خراب‎تر شده و آنا در اغلب موارد سر درد می‎گرفت اقامت در روستا ضروری شده بود. ما روزها و شب‎هائی را که در آنها احتیاج به فکر کردن نداشتیم با هم گذراندیم، بی تفاوت از اینکه کجا بودیم، در یک کاهدان یا در شیکاگو. ما در چشم‎اندازها طوری حرکت می‎کردیم که انگار آنها به ما تعلق دارند. تا لحظه‎ای که ما صاحب ملکی نبودیم آنها به ما تعلق داشتند. آنا گفت، ما نمی‎خواهیم خانه‎ای بسازیم.
ما قصرهائی کشف کردیم که برای فروش بودند، قصر‎هائی با سنگ‎های شکسته و کرکره‎های آویزان، با سردرهائی شل گشته و در خطر سقوط. ما از روی تراس‎های خیس و غرق در شاخ و برگ، از روی راه‎ها و حوضچه‎های پوشیده از برگ‎های پوسیده رد می‎شدیم. از زیر درختان چنار یک نارنجستان، درب‎های چوبی قصرها بدون هیچ مقاومتی باز می‎گشتند. سالن‎هائی سرد مانند زمستان، باقی‎مانده شیشه‎های رنگی در قوس پنجره‎ها، قطعات لکه باران روی مبل‎ها و درشکه‎ها. سر مجسمه‎های فرشته عشق، تله‎های مخصوص شکار راسو و لانه‎های سگ از زمان بیدرمایر ــ چه آشغال‎هائی را ما می‎توانستیم با خودمان حمل کنیم! قصرهائی وجود داشتند که در زراعت از آنها استفاده می‎شد، سیب‎زمینی، کاه و چوب‎های خرد شده داخل آنها قرار داشت و راه پله‎ها پر از گاو و پارکت‎ها خرد گشته بودند. گاوها در مقابل آینه کوری نشخوار می‎کردند و بزها از شومینه کاه می‎خوردند. زیر گنبد انبار خمره‎های شکسته، بخاری‎های خراب و مسیر مسابقه موش‎های صحرائی قرار داشت، حصاری از چمن که دیگر هرس نشده بود و آنا با شاخه‎های نرم و چرب آن‎ها را نوازش می‎کرد. آنا گفت، اگر روزی صاحب قصری شویم، می‎توانیم آیا با آن کاری بکنیم؟ ما ناگهان بدهکاری و تعداد زیادی دوست بدست خواهیم آورد. تصور کن که چه کسانی در ماشین‎های بزرگ یا با نگه داشتن جلوی ماشین‎ها و مجانی سوار شدن پیش ما می‎آمدند، دوستانِ دوستان‎مان و آشنایان آنها، دوستان آشنایان و معشوقه‎هایشان، خواهر زاده‎های معشوقه‎ها و دخترهایشان، دوستان دختر دخترها و ستایشگرانشان و خواهرهای ستایشگران همراه ستایشگرانشان. بعد تابستان تبدیل به یک پارتی بزرگ می‎گشت. ما خوک‎های وحشی را در تراس کباب می‎کردیم و در میان سالن‎های خالی می‎رقصیدیم، تانگو چرب و وسیع، تو می‎دانی منظورم چیست. بعد برای خودمان یک تشک قوی تهیه می‎کردیم و در بین تله‎های موش روی زمین می‎خوابیدیم. و ما می‎توانستیم به شرطی که آنجا پشه وجود نداشته باشد شب‎ها را در زیر درختان بگذرانیم. و در زمستان، آدم در زمستان در چنین قصری چه می‎کند؟ آنا گفت، ما می‎توانستیم با آن همه چیز یک کاری انجام دهیم.
         
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت 2:12  توسط سعید از برلین  | 

این نمی‎توانست یک ماجرای عشقی زودگذر باشد. اگر چنین بود آنا به من می‎گفت. کاش فقط به یک ماجرای کوتاه عشقی مربوط بود. یک ماجرای زودگذر عاشقانه نیاز به چیز زیادی ندارد و زود از بین می‎رود. اندیشیدن به رابطه عاشقانه زودگذر می‎بایست در واقع آرامم سازد، اما چنین نشد. ــ تصور درگیر بودن آنا در یک رابطه عاشقانه زودگذر مرا افسرده می‎سازد. چه اتفاقی برای او پیش آمده که درگیر یک رابطه عاشقانه شده است؟ من می‎دانم که آنا عاشق شده است، آنا خود را خرج عدم دقت روحی نمی‎کند و اجازه نمی‎دهد که کسی دوست‎اش داشته باشد، آنا اجازه نمی‎دهد کسی به سادگی او را دوست بدارد. آنا هرگز به یک ماجرای عاشقانه زودگذر احتیاج نداشته است. من از آنا توقع دارم که او عاشق شده باشد. بدون شک آنا خودش عاشق شده است، آنا قادر به انجام کارهای نیمه تمام نیست. آنچه من از آنا می‎دانم مرا متقاعد می‎سازد که آنا واقعاً و بدون قید و شرط عاشق شده است.
این نمی‎تواند برایش خوب باشد.

آنا امروز عصر به طرف بروکسل راند. من او را به ایستگاه قطار رساندم (ایستگاه قطار شهری کوچک با دسته نوازندگان موزیک روی سکوی قطار، تاج گل، بله اینجا در مناطق دور چنین دیده می‎شود). در سالن انتظار یک کابین خودکار عکاسی وجود داشت، آنا جلوی آن ایستاد و نمی‎خواست دوباره به رفتن ادامه دهد. از خودمان عکس بندازیم؟ بیا چند عکس دیوانه‎وار بندازیم! وقتی من کودک بودم اجازه می‎دادم که مدام از من عکس بگیرند، من دیوانه دیدن عکس خود بودم. وقتی من دو مارک Mark داشتم به طرف ایستگاه قطار می‎دویدم و می‎خزیدم تو کابین کوچک خاکستری رنگی که کف آن از لاستیک بود، با صندلی‎ای چرخان و پرده‎ای سیاه. اولین بار خودم را برای عکس انداختن آرایش کردم، این یک راز بود. اما عکس گرفتن بطور وحشتناکی سریع انجام می‎گرفت، من بهترین زمان ژست گرفتن را همیشه از دست می‎دادم. وقتی فلاش می‎زد من هرگز آماده نبودم، همیشه طور دیگر دیده می‎شدم، رویائی یا درمانده. من یک لبخند زیبا، عاشقانه‎ـ‎تحقیرانه و با چشم‎های بادکرده اتاق خوابی را تمرین کرده بودم، واقعاً چنین چشمانی به نظر می‎آوردم. من عکس‎ها را در کیف پولم مخفی می‎ساختم و وقتی تنها بودم آنها را شب‎ها بر روی تخت یا در دستشوئی تماشا می‎کردم. بعد از چند روز آنها را دور می‎انداختم و دوباره به طرف ایستگاه راه‎آهن می‎رفتم. من نمی‎دانم چرا این همه از خودم عکس می‎گرفتم. با وجود داشتن دوستان زیاد باز هم احساس می‎کردم که دوستم ندارند، و دندان‎هایم خیلی بزرگ بودند. و حالا برعکس‎اند و باز هم درست نیستند: من در عکس قشنگ‎تر از آنچه هستم دیده می‎شوم.
ما خود را با فشار و زحمت داخل کابین جا دادیم و چهار بار ساکت ماندیم. جعبه با سر و صدای موتور دیزل لرزید و نوار مرطوب عکس را تف کرد. ما خود را با وجود نگاه‎های مشکوک چهار بار مشابه می‎دیدیم، آنا عکس‎ها را در کیف خود قرار داد. بعد دیگر وقت نبود. خداحافظی شتاب‎زده جلوی قطاری که قصد حرکت داشت. نشان دادن مهربانی. درخشش تب‎آلود در چشمان آنا، تکان دادن دستکش. من نمی‎خواستم به خانه ییلاقی بازگردم. ساعت‎ها در بزرگراه‎های خالی  می‎راندم. رانندگی سریع در غروب. نفس راحت کشیدن در تاریکی، تنها.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 14:24  توسط سعید از برلین  | 

ما در بهار، زمان رنگ کردن قایق‎های بی شمار و رنگینی که روی چارپایه‎های چوبی در آفتاب قرار داشتند از کنار آب عبور می‎کردیم. هوای سطح بالای آب نآرام، دشت در زیر رگباری از سرما، مسیرهای ساحل پر از گِل و مراتع روشن بود ــ همه چیز شمالی، همانطور تو که دوست داری. آنا گفت، اما همچنین خنده‎دار، خانواده‎های کنار آب، پیراهن‎های آستین کوتاه مردها با سطل‎های رنگی در دست، کودکان با رادیو قابل حمل به قایق، و عمه‎ و خاله‎ها فرو رفته در پتو بر روی صندلی‎های تاشو روی عرشه‎ها و این غواصان بی سر و عجول. ساحل‎ها خلوت بودند، در کلوپ قایقرانی‎ها آبجو نوشیده می‎شد. به محض اینکه آفتاب پائیزی شروع به گرم کردن می‎ساخت جلوی یک کافه کنار رود می‎نشستیم. میان پایه میزهای تاشو برف ذوب می‎شد. گارسون‎های سرزنده و مانند عموها با گام‎های نامرتب می‎آمدند و آبجوهائی را که مقداریش بیرون ربخته شده بود سر میزها می‎آوردند. ما از مسیرهای قدیمی در امتداد رود می‎رفتیم و قایق‎های یدک‎کشی را که به طرف هلند شناور بودند، کشتی‎های بخار سفری پر از انجمن‎های زنان را تماشا می‎کردیم و خنده‎های مستانه و صدای موزیک را از روی آب می‎شنیدیم. ما منتظر می‎ماندیم تا موج بیاید، بعد کف به درختان ضربه می‎زد و غژ در نی می‎کرد. با کفش‎های خیس بر روی شن‎های خشک راه می‎رفتیم. ما زیر درختان اقاقیا و توس نیمه خواب دراز می‎کشیدیم، زیرا آنا دراز کشیدن بر روی چمن در زیر سایه‎های روح دار درختان اقاقیا و توس را دوست می‎داشت و می‎گفت، اینها جزء بهترین سایه‎ها هستند، روشن‎اند، متحرک و سبک. هر که را زیر سایه اقاقبا بیاوری زیبا می‎گردد. درختان اقاقیا و توس درختان من هستند، من می‎توانستم برای همیشه در یک کشور اقاقیا زتدگی کنم. بی وزنی و نور در تابستان ــ آیا بقیه مردم هم چنین دیوانه درخت اقاقیا هستند؟ در شب‎های طوفانی در ماه اکتبر به مزرعه می‎راندیم و گردو جمع‎آوری می‎کردیم. پوست‎های سبز گردو، دست‎های قهوه‎ای شده و بوی تلخ سرانگشتان. وقتی کشاورز به سر زمین گردوی خود می‎رسید که ما در اتوبان بودیم. ما خود را از روی شوق و هیجان زبان راهزنان به حساب می‎آوردیم و خود و بقیه دزدان گردو را بی گناه اعلام می‎کردیم.
آنا گفت، این کارها برایم بدیهی نیستند. من تمام این چیزها را شخصی به حساب می‎آورم، من همیشه چنین چیزهائی را شخصی به حساب آورده‎ام، یک نهار خوردن با تو در یک کتلت فروشی، یک سفر با ماشین به سمت کرنتن Kärnten، و یک شب بارانی در روستا را. وقتی چیزی کشف می‎کنم و می‎توانم با آن توافق داشته باشم خوشبختم. کمی توافق امکانپذیر است، واقعیت‎های کمی که من می‎توانستم به آنها جواب مثبت دهم. انسان‎های اندکی که می‎توانستم با آنها موافق باشم. با پیرتر شدنم هیچ چیز دیگر برایم بدیهی نیست. یک خنده دو نفره، سلامتی، خواب، کشف یک منظره ویران نشده و شادی بخاطر اسباب‎بازی‎ای که تو به من هدیه می‎دهی ــ من قبول ندارم که این حق من است. گذراندن یک روز با هم چیز بدیهی‎ای نبود، با وجود آنکه ما صدها روز را با هم گذرانده بودیم و این برای همه بجز خود ما کاملاً بدیهی بود که ما صدها روز و شب را با هم گذرانده‎ایم و در آینده نیز با هم خواهیم گذراند

... کاش میتوانستم حالا پیش تو باشم و با کمال میل برایت کاری انجام میدادم. برایت روزنامهای با خبرهای خوش میخریدم، کره صبحانه نشسته بر گوشه لبت را میبوسیدم. بخاطر تو میتوانم هر کاری انجام دهم، کار کنم، صبح زود از خواب برخیزم، عاقل باشم
توان بی وفائی بخاطر این مرد، این عاقل بودن عجیب. معنای عقل در مورد او چه می‎تواند باشد؟ آن مرد از ما و از من چه می‎داند؟ چه چیزهائی آنا از ما برایش فاش ساخته؟ آیا اصلاً برایش چیزی فاش ساخته است؟ آیا امکان دارد یکی را دوست بداری و برای دیگری از او چیزی فاش نسازی؟ بخاطر او نیرنگ بزنی و احساس مجزا داشته باشی، اما همچنین بخاطر ذاتی که آنا دارد و نمی‎خواهد کسی را آزارده سازد. آنا به زندگی‎ای زخمی نشده از هر جهت نیاز دارد. این قضیه به کجا می‎انجامد؟ آنا آن مرد را دوست دارد، هر سطر این نامه این را نشان می‎دهد، و مرا هم دوست دارد، زیرا که آنا در تخت‎خوابمان نمی‎تواند دروغ بگوید. بدنش صمیمانه‎ترین بدنی‎ست که من می‎شناسم.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:34  توسط سعید از برلین  | 

 
خدا را شکر که چکمه محکم خود را به پا داشتم، آنا به آن می‎گفت، ساندویچ چرمی از تیرول Tirol، به یاد می‎آوری که چطور ما کفش‎ها را خریدیم، در انبار اجناس در کنار فروشگاه آبی رنگ شراب، من نوزدهمین چترم را آنجا خریدم و به تو یک گیلاس سبز رنگ مشروب‎خوری هدیه دادم، آیا هنوز گیلاس سبز رنگ مشروب‎خوری را داری؟ و کت پوست بز با یقه خز و جیب‎های کتانی تنگ دوخته شده و شال قهوه‎ای رنگ با نقش فیل را، چه کسی شال قهوه‎ای رنگ را به من هدیه داد، آیا تو شال قهوه‎ای رنگ را به من هدیه دادی؟ آنا تمشک‎های زمستانی را در سر راه می‎انداخت و با کفش آنها را له می‎کرد، پوست تمشک با صدای چسبناکی می‎ترکید، با صدائی از دوران کودکی، آنا گفت، همه تمشک زمستانی را یک بار با لگد ترکانده‎اند. من این کار را با انگشت شستم هم امتحان کرده‎ام، اما مؤفق نشدم، آدم نمی‎تواند با انگشت یک تمشک زمستانی را منفجر کند، حتی با مشت هم نمی‎شود؛ آدم باید پایش را سریع و شرورانه روی آن بگذارد تا اینکه انفجار زیبائی رخ دهد. اما آدم نباید تمشک‎های زمستانی را له کند، می‎دانی برای چه؟ زیرا پرنده‎ها در برف وقتی غذای دیگری نباشد تمشک‎های زمستانی را می‎خورند، این را من به خاطر سپرده‎ام. از تمام چیزهائی که من آموخته‎ام، فقط جزئیات دیوانه‎وار و شاعرانه به یادم مانده است. یک زمانی ویولن سازی به نام نورگل‎پوف Nörgelpuff در اشتراسبورگ زندگی می‎کرد ــ و این تمام آن چیزی است که من از اشراسبورگ می‎دانم. او تمشک‎های زمستانی را بدون در نظر گرفتن پرنده‎های زمستانی می‎ترکاند. آنا تک تک برگ‎ها را از زیر بوته‎ها جمع و بین دو کف دست خود آنها را خشک می‎کرد، داخل کیف‎اش قرار می‎داد و بعد از گذشت چند ماه باز هم می‎توانست آنها را پیدا کند، مانند خرده ابریشمی در کنار نک انگشتان. ما در همه فصول در مأموریت بودیم. وقتی سشوار گرگ و میش زمستان را گرم می‎ساخت، وقتی باران از زیر آستر پالتو چهار دست و پا بالا می‎خزید و زیر باران بداخلاق ماه آوریل که قصد بند آمدن نداشت. وقتی رعد و برقی در پشت تپه‎ها می‎زد ما روی پله‎های تاکستان به دهکده بعدی می‎دویدیم ــ آنا می‎گفت، ابرهای شیطانی دیگ خوراک‎پزی ــ و ما در ماه جولای از میان دسته انبوه پشه‎ها و نور خفیف می‎رفتیم، نور خواب، حمام بخار جنوبی. درختان سمان کوهی در فصل پائیز و مسیرهای باریک بین تاکستان‎ها، وقتی گرمای ماه سپتامبر گِل رُس را می‎شکافت زیبا بودند ــ از روی دیوارهای مسیر گرد و غبار بر روی صندل‎های ما می‎ریخت. زیباتر از هر چیز اما زمان برداشت محصول در باغ‎های گیلاس بود، زنبیل‎های پر و نردبام‎های بلند در میان شاخ و برگ، آسمانی از درختان گیلاس و پر از پاهای کشاورزان. درختچه آقطی سیاه در باغ حومه شهر، سوپ شیرین آقطی در ماه اوت، آنا گفت، وقتی من کودک بودم، آینه بخاطر دندان‎های آبی رنگ شده‎ام ترسید. ما روزها از مسیر کوه‎ها می‎رفتیم، از راه باریک شکارچیان و از میان سنگریزه‎ها و گل‎های طاووسی. ابرهای تابستانی بر بالای سر خوشه‎های انگور آویزان بودند، باد شمالی چمن را شانه می‎کرد و آنها را در میان چاله‎ها می‎لرزیدند. از زیر بوته‎های وحشی افراد خانواده کبک غژغژ می‎کردند، بال و پر روی سنگ‎ها مانند جت می‎رفتند، و مرغ‎های باران در میان بوته‎زار سرگردان بودند، ما صدای بال بال زدن می‎شنیدیم اما نمی‎توانستیم چیزی ببینیم. و البته روباه‎ها، آنا گفت، از روباه خوشت میاد؟ من زمانی در سوئیس یک روباه می‎شناختم، او به طرف یک سراشیبی پر از سنگریزه فرار کرد، بدون صدا بر روی سنگ‎های سست و تیز می‎رفت، هیچ سنگی تکان نخورد، چطور امکان دارد، حتی یک سنگ هم تکان نخورد، من خودم این را دیدم. او در لبه جنگل ایستاد و مرا تماشا کرد، بعد چهار نعل به سمت کوه دوید، پر افاده، و بیزار از انسان. و روباهی که من از پنجره قطار دیدم. او در یک زمین فوتبال ایستاده بود و قطار را تماشا می‎کرد، قهوه‎ای رنگ، سالخورده، پادشاهی جان بدر برده، و من مغرور بودم، زیرا که او از ما نمی‎ترسید. حائیکه او را دیدم سمت شمال دیژون Dijon بود، مگر در آنجا روباه‎ها را نمی‎کشند؟ وگرنه همه جا روباه را می‎کشند و دور می‎اندازند یا به تابلوی نام خیابان‎ها آویزان می‎کنند.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 0:2  توسط سعید از برلین  | 

 
شب‎ها با کمال میل جزء آخرین مهمان‎ها بودیم. ما در میان میزهای خالی احساس گمشدگی نمی‎کردیم. صدای به هم خوردن ظرف‎ها در آشپزخانه، جرنگ جرنگ پنجره و بطری‎های شراب مزاحم ما نمی‎گشتند. ما نیاز به هیاهوی بذله‎گوئی نداشتیم، ما نه موسیقی راک و نه تازه‎ترین اخبار را از دست می‎دادیم. صبح‎ها اما طور دیگری بود. ما برای خوردن صبحانه در کافه اسپرسو همدیگر را می‎دیدم، نزدیک دستگاه پخش موزیک می‎ایستادیم و از درهای باز به عبور و مرور نگاه می‎کردیم. ما روزنامه‎ها را می‎خواندیم و بلند صحبت می‎کردیم و نه غرغره کردن دستگاه قهوه ساز مزاحم ما بود و نه سوت زدن گارسونی که خاک اره‎های کف زمین را از بین کفش‎ها جارو می‎کرد. اما هنگام شام خوردن بیشتر مایل بودیم که تنها باشیم. آنا می‎گفت، تنها بودن، این شانس ما در کاری‎ست که رقابت با ضربه آرنج انجام می‎گیرد. ما با کمال میل به پارتی‎های خوب می‎رفتیم، اما از آن پارتی‎ها هم با کمال میل دوباره خارج می‎گشتیم. با افراد مختلف کنار دکه‎های مشروب فروشی مست می‎کردیم، اما بدون مشروب هم مایل بودیم با هم باشیم. در حالت مستی می‎راندیم، اما با کمال میل در صندلی عقب هم می‎نشستیم و گوش می‎دادیم که بقیه چه می‎گویند. وقتی ما تنها بودیم هیچ کمبودی نداشتیم. آنا می‎گفت، هیچ کمبودی از تو و خودم ندارم، اگر خوشبختی وجود داشته باشد باید چنین چیزی باشد ــ عدالتی بی زحمت برای دو نفر. تنهائی ما ضروری بود، شرط اول و آخر برای خشنودی. اما ما به خشنودی احتیاج نداشتیم، بلکه به زمان؛ زمان نه، بلکه به شادی بدون کار؛ شادی بدون کار نه، بلکه استقلال در آرامش شبانگاهی. استراحت ضروری بود تا بتوانم آنا را بعد از روزها یا هفته‎ها غیبت تماشا کرده و متوجه گردم که کدام دستبند را به مچ دارد و چه لباسی پوشیده است. شب‎های زیادی لازم بود تا شاید بتوانم مطلع شوم که کدام وحشت و افسون‎هائی در لحظه‎ای که من شاهدش نبوده‎ام در او اتفاق افتاده است. زمان ضروری بود، تا بدون سؤال چیزی از او دستگیرم شود. زمانی نامحدود لازم بود تا آنا را به چالش بکشم یا اینکه او را راحت بگذارم. شب و عشق یکی بودند.
چنین به نظر می‎رسد که آنا تمام روز را خوابیده باشد. من او را صبح دیدم، بعد دوباره در شب. او کنار میز آشپزخانه ایستاده و در حال درست کردن قهوه بود. بدون نگاه کردن به من پرسید که حالم چطور است. خسته به نظر می‎رسید، یک لبخند گمشده در چهره داشت. ظاهراً این را ناممکن می‎داند که من تغییر ماهیت‎اش را متوجه شده باشم. پیشترها او را در آغوش می‎گرفتم.
من باید او را در آغوش می‎گرفتم.

خیابان‎ها خالی، روزهای زمستانی در شهرستان، رانندگی سریع در نورآفتاب و مه. تاکستان‎ها در باران و فریاد کلاغ‎ها در غروب. مسیرهای پهن شنی میان دیوارها، رد چرخ‎های پر از آب و کله‎های خالی و پوسیده گل‎های آفتابگردان. آنا گفت، چمن طوری به نظر می‎رسد که انگار از یک تشک کنده شده است، آجره‎های خیس سنگین‎تر از آنچه هستند به چشم می‎آیند. آخرین برگ‎های سیاه شده زیر قطرات آبی که از بوته‎ها می‎چکیدند در حال ژیمناستیک کردن بودند. ساقه‎های بی پوست درختان بالای خندق‎های خیابان، هوای سرد و گزنده. مانند مرغ پا بلند از میان گودال‎های آب رد می‎شدیم و همدیگر را محکم نگاه داشته بودیم، ما از روی چاله‎ها می‎پریدم و همدیگر را می‎گرفتیم. وقتی برگی در سکوت می‎افتاد آنا توقف می‎کرد، برگ‎ها بی صدا از ساقه‎ها جدا می‎گشتند و می‎افتادند و در میان برگ‎های جمع‎شده روی زمین ناپدید می‎گشتند. ما پشت سر هم از میان بیشه خیس می‎رفتیم، گلوله آب از بالای یقه پالتو کمانه می‎کرد و صورت آنا را می‎بوسید. آنا گفت، اینها اما قطرات اشگ نیستند، من غالباً گریه نمی‎کنم. او غالباً نمی‎گرید، چشم‎هایش شفاف‎اند و گونه‎هایش مانند سیب‎های بورزدورف Borsdorf می‎مانند؛ وقتی که او هشتاد و پنج سالش بشود، یک بانوی خمیده، دو پف‎کردگی کوچک زیر چشم پیدا خواهد کرد، اما حالا تهی از اشگ جوان است، او زیباست مانند ــ آنا می‎پرسد، زیبا مانند چه. هیچ مقایسه‎ای به یادم نمی‎افتد.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۱ساعت 15:54  توسط سعید از برلین  | 

شام خوردن ما گارسون را بیدار نگاه داشته و او تا حد امکان محجوبانه کنار راهروئی که به آشپزخانه منتهی می‎شد ایستاده بود. آنا گفت: ما نمی‎توانیم گارسون را تا نیمی از شب گذشته اینجا بیهوده نگاه داریم. بنابراین تصمیم گرفتیم بعد از کشیدن یک سیگار آنجا را ترک کنیم. اما ما گارسون را فراموش کردیم و ابتدا زمانی رفتیم که در گوشه‎ای چراغ خواموش گشت و صندلی‎ها به کنار هم با فشار هل داده شدند.
وقتی از رستوران بیرون آمدیم نیمه شب بود. به ما خوش گذشته بود، غذا زیاد خورده، شراب نوشیده و خندیده بودیم. مردم می‎توانستند حالا ما را ببینند و بگویند: چهره‎هایشان زیباست. ما از کنار جارختی‎های خالی گذشتیم و وارد خیابان شدیم و قفل شدن در رستوران را پشت سر خود شنیدیم. با پالتوهای بدون دگمه و باز در زیر بارانی که آهسته می‎بارید ایستاده بودیم. خیسی در درختان خش خش براه انداخته بود، برگ‎های درختان چنار اطراف فانوس‎ها در حرکت بودند. قدم‎های آنا مرددانه بودند، او انتظار می‎کشید که چه پیش می‎آید. آیا دوستانی بودند که می‎شد به آنها تلفن کرد؟ یک پارتی؟ یک جائی؟ برویم پیش تو یا اینکه برویم پیش من؟ آنا ایستاد و مرا نگاه کرد، چشم و لبم را. برای اینکه دریابم آنا به چه می‎اندیشد ایستادم و صورتش را و نور خفیف سیاهی چشمانش را جستجو کردم. همه چیز زیبا بود. شب و سکوت این را ممکن می‎ساختند که بگویم همه چیز زیبا بود. آنچه ما می‎گفتیم در تاریکی به وضوح قابل شنیدن بود و ما برای صحبت کردن و گوش دادن اجازه دادیم وقت بگذرد. از زبان ما واژه‎های آشنا جاری می‎گشت اما چنین به نظر می‎آمد که لحن تأکیدها تغییر کرده‎اند. در این شب هر واژه صدائی تازه داشت که هشیار می‎ساخت و وعده نوازش می‎داد. ما به اندازه‎ای سر حال بودیم که لازم نبود با واژها چیز بخصوصی بسازیم. ما یک نفس و درهم برهم صحبت می‎کردیم؛ واژه‎ها، بوسه‎ها، قطرات باران و بوی عطر آنا در میان چهره من و او پیچیده بودند. ما همدیگر را می‎کشیدیم و در پیاده‎رو هل می‎دادیم، در محل‎های خالی می‎دویدیم و بلند می‎خندیدم. آنا گفت، توقف کن، من قادرم صدای قدم‎های خود را بشنوم! ما توقف کردیم و باقیمانده خنده‎های خود را از میان دیوار خانه‎ها شنیدیم. چند خیابان دورتر باید فکر می‎کردیم که ماشین را کجا پارک کرده‎ایم. آنا گفت، من نمی‎توانم دقیق به یاد بیاورم، ولی نمی‎تواند بخاطر شراب باشد، ما بیشتر از همیشه شراب ننوشیدیم؛ بخاطر شراب نیست، ما فقط فاقد آن نگاه صد در صدی برای پیدا کردن جای پارک ماشین هستیم. با نگاهی که منظور آنا بود به این سمت و آن سمت می‎رفتیم و نمی‎توانستیم ماشین را پیدا کنیم. آنا گفت، من فکر می‎کنم پشت ساختمان موزه تاریخ طبیعی باشد. ما ساختمان موزه تاریخ طبیعی را پیدا کردیم، چند بار دور ساختمان چرخیدیم و متوجه گشتیم که ماشین نه در جلو و نه در پشت ساختمان موزه تاریخ طبیعی پارک شده است. ما پلاک ماشین‎ها را رمزگشائی می‎کردیم و از خود می‎پرسیدیم که ماشین ما چه نمره‎ای دارد و کجا آن را معمولاً و منطقاً و در ترافیک شلوغ می‎توانیم پارک کرده باشیم. آنا گفت، من نمی‎توانم ماشین‎ها را درست در یاد نگه دارم، من هنوز نمی‎دانم که ماشین تو چطور دیده می‎شود. بعد از آنکه عاقبت ماشین را پیدا کردیم (ماشین مثل همیشه جلوی رستورانی که در آن غذا خوردیم پارک شده بود)، قسم خوردیم که دفعه بعد بیشتر دقت خواهیم کرد. آنا گفت، یا اینکه کمتر شراب می‎نوشیم. ما میان شیشه‎های باران خورده ماشین نشسته بودیم و در حالی که موتور مشغول گرم شدن بود به این فکر می‎کردیم با باقی مانده شب چه می‎توانیم بکنیم. آنا گفت، شب و شراب یکی‎اند، من شام بدون شراب را نمی‎توانم تصور کنم. در شب شراب نوشیدن برای خوشبختی لازم بود، آدم شرابش را مانند یک کشاورز قدیمی با دقت می‎نوشید. در طول روز باید در محل و زمان‎های مختلف کار می‎کردیم، و عصرها ترجیحاً قهوه می‎نوشیدیم، یا فقط کمی شراب و قهوه فراوان، تا از سر درد، مستی و جنون جلوگیری کنیم. آنا گفت، ما همه کارهای خوب را در شب انجام می‎دهیم. من در واقع وقتی همراه تو هستم مایل نیستم منطقی باشم، اما اگر نیاز باشد می‎توانم عاقل هم باشم. شب‎ها بدون در فکر روز بودن شراب می‎نوشیدیم. شراب طبیعی نه سر درد و نه جنون به همراه داشت. شب و شراب یکی بودند.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:36  توسط سعید از برلین  | 

در حال غذا خوردن و نوشیدن به فکر شام خوردن‎های مشترک گذشته‎مان افتادیم. هنوز به خاطر داری ــ مهمانخانه سرد و خلوت در Zacatecas، و ما تمام روز را زیر باران رانده بودیم. زمین سنگی یخ‎زده در زیر پاهای سرد. سقف چوبی پر از نوارهای حشره کش و قلاب‎های شکسته جارختی در ایوانی با پنجره‎های آبی رنگ. ما پالتوهای خود را کنار یک آینه آویزان کردیم، دیرتر متوجه شدیم که دگمه‎های آنها  نیستند. باید آدم شوخی در حالیکه ما در زیر نوارهای حشره کش غذا می‎خوردیم دگمه‎ها را کنده باشد. اما چه کسی دگمه‎ها را می‎کند اما پول‎ها را داخل پالتو باقی می‎گذارد؟ تعجب‎آور است. و سالن‎های غذاخوری در دهکده‎هائی که شراب تولید می‎کردند را به یاد داری، کوزه‎های سفالی بر روی قفسه‎ها، اجاق‎های کاشی شده سبز رنگ و سنگین و گرمای حمام سونا بر روی نیمکت‎ها را. مشروب در گیلاس‎های ضخیم، نان روی میز، بادام و شراب در یک شب از ماه اکتبر را. و رستوران ایستگاه راه‎آهن، وقتی هنگام خداحافظی فرا می‎رسید. گارسون‎های پیر و غمگین ایستگاه راه‎آهن، چرا آنها پیرند و غمگین، و آنها تنها کسانی بودند که گاهی وقتی حالمان خوش نبود دوستانه رفتار می‎کردند. دکه‎های سرپائی کنار Jerichoplatz را با غذاهای ارزان و میخانه‎های یونانی، ترکی، اسپانیائی با بلندگوهائی که از آنها موسیقی شاد و شیرینی پخش می‎گشت و ما به این خاطر که لازم نبود متن‎ها را بفهمیم با کمال میل آنها را گوش می‎کردیم را به یاد می‎آوری. غار دود گرفته گذر زیر طاق با بوی سیر، وقتی که ما پول نداشتیم و غذای شب‎مان سوپ ماهی کنار میزهای چرب و چسبناک بود. برای سال‎ها فقط سیب‎زمینی سرخ کرده و چند برگ پژمرده کاهو، سال‎ها بدون منوی غذا و بدون شراب. آنا می‎گوید که آن زمان‎ها بد نبودند، اما حالا وضع‎مان بهتر شده است، من هنوز هم از اینکه وضع‎مان بهتر شده است خوشحالم؛ من خودم را به این خوشحالی عادت نداده‎ام؛ حالا لحظاتی وجود دارند که در آنها من کاملاً آسوده‎ام، می‎توانستم تقریباً آسوده باشم؛ این خوب است که می‎دانیم چیزهای ارزان چه مزه‎ای می‎دهند و اینکه ما هر دو را تجربه کردیم؛ در هر حال حالا تصور اشتباهی نداریم، قبل از هر چیز دیگر ما ادعائی نداریم؛ غیر قابل تحمل می‎گشت اگر یکی از ما ادعائی می‎داشت، ما ناز پرورده نیستیم، نه ما نازپرورده نیستیم؛ و من فکر هم نمی‎کنم که شادی ما را نازپرورده خواهد ساخت؛ من احتیاج زیادی ندارم، برای خودم تقریباً به هیچ چیز احتیاج ندارم؛ من می‎توانم دوباره با نان و سوپ ماهی زندگی کنم.
وضع ما خوب بود و ما می‎دانستیم که وضع‎مان خوب است. ما هنوز فکر می‎کردیم که قانع‎ایم. اما ما می‎توانستیم رستوران را انتخاب کنیم (آنا می‎گفت، تصورش را بکن که این یعنی چه) و ما می‎توانستیم تقریباً هر شب را با هم بگذرانیم، تا نزدیک صبح و گاهی تمام روز را. ما هیچ چیز را فراموش نمی‎کردیم و اجازه نمی‎دادیم چیزی بشکند. ما با آگاهی شام می‎خوردیم، وقت داشتیم، و سر و صدای خیابان را در از جلوی پنجره می‎شنیدیم، صدای گام عاشقان و خنده مستان را. ساکت یا صحبت کنان به خاطرات می‎اندیشیدیم، به فصول سال و شهرهائی که اواخر هفته به آنجاها رفته بودیم. به تاکسی‎های خالی، تاکسی‎هائی که آهسته می‎راندند یا در باران پارک کرده بودند، به هتل‎های قدیمی با نام‎های مشهور و جهانی (ما چند هتل را از آن اوایل، از زمان‎هائی که ما در اتاق‎های ارزانی همدیگر را ملاقات می‎کردم می‎شناختیم). بولوارها، پارک‎ها و زمین‎های تنیس، ویلاها و خانه‎های ییلاقی و درختان نارون. در ماه نوامبر سکوهای راه‎آهن از شاخ و برگ پر شده بودند، دود و باد یک شب اوایل عصر روزی در ماه ژوئن، سینماهای کوچک و خودمانی در سمت شمال، خیابان هومبولد با میکده‎های چرب زیرزمینی، جائیکه گربه‎ها باقیمانده ماهی‎ها را در زیر میز می‎خوردند؛ پل‎های روی رودخانه‎ها در شب و مسیرهای ساحل کنار کانال، سر و صدا در تونل‎های مترو، شب‎های تابستان در باغ‎های آبجوخوری و موسیقی ناگهانی راک، وقتی یک مست از بار شبانه بیرون افتاد و چندین ثانیه در رو به خیابان باز ‎ماند. و ما به آن زمان فکر می‎کردیم، به اوایل آن شب نامحدود و گرانبها برای عشق ورزیدن.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ساعت 11:11  توسط سعید از برلین  | 

یکی به ضرب سکه می‎کرد گدا
یکی با علم تار می‎بافت
یکی هم صدایش را کلفت‎تر از صدای رستم می‎ساخت.

فقط این را کم داشتم که بحمدالله آن هم به سرم آمد! خواب رنگی دیده بودم، خواب سیاه و سفید، خواب صامت. خواب دوران کودکی و پیری و جوانی و میانسالی خدا را دیده بودم، خواب پدر بزرگم که قبل از تولد پدرم مرد. فقط این خواب را کم داشتم که آن را هم دیشب دیدم، یک خواب باور نکردنی! درخواب با فاصله یک متر از زمین روی هوا راه می‎رفتم!
 
***
از کودکی از ناشناخته‎ها می‎ترسیدم و مانند سگی در سرما از فکر مرگ به خود می‎لرزیدم و از اینکه در دوران پیری قادر به انجام کارهایم نباشم به خودم به خاطر پیر شدنم لعنت می‎فرستادم. آنقدر این وحشت خود را در من گستراند که از خیر بالغ شدن و عاقل گشتن و به قول مردم بزرگ شدن گذشتم. حال ای فرزند، اگر می‎بینی که رفتار و گفتار و کردار پدر پیرت مانند بچه‎های خرفت است بدان که دلیلش همان ترس از مرگ است و نه اینکه مایل به بزرگ شدن نبوده‎ام. بر عکس، دلم می‎خواست بزرگ می‎گشتم، تصمیمات بزرگانه می‎گرفتم، خردمندانه مانند دیگر پدران عمل می‎کردم.
خدای من چه می‎شد بعد از بزرگ گشتن دیگر پیری و بعد از آن مرگ را از دستگاه هستی‎ات برمی‎انداختی!
 
***
اگه در ثانیه هزار بار بهش بگم چشم‎ات مثل چشم آهو می‎مونه بازم برای آب کردن قندهای دلش کمه. نمی‎دونم اما چه دشمنی‎ای با حیوون‎های دیگه داره! خدا نکنه برای تعریف از بینی یا لبش مثلاً بگی: لبت خیلی شبیه لب شامپانزه و دماغت شبیه به دماغ عقاب می‎مونه، یک سال باهات حرف نمی‎زنه! شوهرش هم دست کمی از خودش نداره. فرقی نمی‎کنه کی و چند بار، وقتی هر بار بهش بگی سلطان شیرهاست، مثل خر کیف می‎کنه. یا اگه بهش بگی چشم‎ات ماشاءالله مثل چشم‎های عقاب تیزه، فوری عینک‎شو از رو چشمش برمی‎داره، می‎گیره دستش و آهسته و پنهانی دست‎شو پشتش می‎بره و قایم می‎کنه. بگی مثل نهنگ شنا می‎کنی پر درمیاره و مثل عقاب می‎پره! حالا بیا یک دفعه بهش بگو عجب زوری داری، زورت مثل زور خر می‎مونه. انگار بهش فحش خواهر و مادر داده باشی از دست‎ات دلخور می‎شه، ولی چون از زور و قدرت سخن به میان آمده و باعث غرورش شده، به این دلیل نمی‎گه خر خودتی، چون با این حرف اذعان می‎کنه که من هم زورمندم، در صورتیکه اصلاً اینطور نیست، من پر وزنم و با یک گوز خر شش متر می‎پرم روی هوا!
موضوع زیر ولی ربطی به زن و شوهر بالائی نداره.

دیوانه شش هفته فکر کرده که چطور بدون درد سر و سرمایه صاحب کسب و کار بشود!
بهش می‎گم، به جای شش هفته نشستن و فکر کردن اگه دنبال کار می‎گشتی تا حالا کار خوبی پیدا کرده بودی و کمی از درجه خل بودنت لااقل کم می‎شد.
می‎گوید ایده را از پیغمبرا گرفته است! دنبال چیزی تو مایه‎های تو نباید بکنی می‎گشت! چیزی تقریباً مثل: تو نباید قتل کنی، یا تو نباید دروغ بگی!!
شش هفته نشسته و به این فکر کرده بود که با چه نکردنی باید کسب و کارش را شروع کند! دلش می‎خواست چیزی را انتخاب کند که بقیه احزاب جدید پا گرفته جهان انگشت حیرت داخل دهانشان فرو کنند و دو سه سالی بی حرکت و حیران بمانند! <تو نباید دیگر الکل بنوشی! تو نباید از چراغ قرمز رد شوی! یک بار حمام در هفته بس است! عینک هرگز! سلمانی بی سلمانی! و ....>
می‎گه تنها چاره تشکیل یک حزبه! چیزی در ردیف احزاب سبز! دنبال شعارهای قشنگ می‎گرده! و می‎گه برنامه فعلاً مهم نیست، باید حول شعارهای قشنگ حزب مردم رو جذب کرد!
 
***
اول فکر کردم مرغ‎های عشقم حوصله‎شون سر رفته و با زبون مرغی با هم مشغول حرف زدنند، و وقتی دقت کردم شنیدم که یکیشون می‎گه: بابا، اون که اقلیتیه، بی خیالش! ما دوازده نفریم او یک نفر. آدمه، می‎دونه دموکراسی یعنی چربیدن زور اکثریت بر اقلیت! و بعد هر دوازده نفرشون مثل کرکس‎های روزه‎خوار بهم زل زدند!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۱ساعت 22:15  توسط سعید از برلین  | 

 
به نظر می‎آید که حافظه چنین مقایسه‎ای را در خود آماده دارد و فقط یک حادثه لازم بود تا خود را آشکار سازد. دو ماه دیرتر حادثه آنجا بود. ما از میان دهکده‎های Ile de France در امتداد رود و درختان بی تعداد صنوبرهای کنار آن می‎رفتیم تا اینکه به ملکی که با دیوار محاصره شده بود رسیدیم. فریاد طاووس‎ها در حیاط طنین می‎انداخت. آنا می‎گوید که طاووس‎ها مرغ‎های شکوفا گشته‎اند، اما فریادهایشان، فریادهای خداست. یک طاووس بر روی خرده شیشه‎های مخلوط با سیمان دیوار ایستاده بود. وقتی ما نزدیک‎تر شدیم او به طرف درخت‎ها پرید. و فوراً با خودپسندی سفت و سختی بدنش را به چرخش انداخت که در اثر آن صدای بلندی به ارتعاش آمد. پرها با چشم‎های گود، پرهای ریش بزی، رنگ سوسک سرگین خور، بادبزن رنگین کمان! با قدرتی متکبرانه خود را به حرکت انداخت، الاکلنگ‎وار و لرزان، بال‎ها را بهم می‎سائید و ناگهان سر و صدای برگ‎های اقاقیا در باد می‎پیچد. آنا چشم‎هایش را می‎بندد، زیرا فکر می‎کرد که نمی‎تواند چیزی را که می‎بیند تحمل کند، و نمی‎خواست آنچه قابل شنیدن بود را ببیند: سر و صدای مخصوص و تا حال غیر قابل مقایسه آنا آنجا بود. شاید که خوشبختی این لحظه بود. می‎خواست سعادتی کم و یا زیاد باشد، با این حال کلمه شادی کلمه‎ای اشتباه بود، اما اینجا، وقتی که طاووس آن صدا را به گوش ما رساند (و من سعی می‎کردم به خاطر آورم که پر طاووس را کجا دیده‎ام ــ در یک کازینو در وین؟ در کافه دانته در ورونا؟) آنا چنان احساس لذت می‎کرد که از توان تحملش خارج بود. صدا چیزی از آنا باقی نگذاشت. او مرا محکم گرفته بود و قصد رفتن داشت. بعد چشم‎هایش را باز کرد و ما طاووس را که دم‎اش آهسته پائین می‎رفت تماشا کردیم.
چه کسی اول صحبت می‎کند؟ آنا چه مدت در باره دوست‎اش سکوت خواهد کرد؟ آیا روزی در موقعیتی خواهد بود که به من چیزی بگوید؟ آیا من در موقعیتی خواهم بود که روزی از او این را سؤال بکنم؟ چه کسی این سعادت دروغین را خواهد درید؟ چرا ما دهانمان را باز نمی‎کنیم؟

وقتی از پارتی در خانه مونا بازگشتیم. بنابراین باید برای آنا و آن مرد یک خانه وجود داشته باشد، شاید یک آپارتمان که به مرد تعلق دارد یا چنین چیز مشترکی در پاریس. و نام مونا، بی تفاوت از اینکه او چه کسی است، نشان می‎دهد که آنها دوستان مشترکی دارند، بنابراین زندگی آشکاری را با هم می‎گذرانند؛ آنها زندانی یک پنهانکاری نیستند.
کوتاه یا درازمدت، قدیمی یا جدید، متصل یا پاره ــ یک زندگی مشترک.

اواخر شب برای خوردن شام همدیگر را دیدیم. ترافیک کمتر شده بود، شهر خالی بود. پنجره رستوران‎ها وقتی اتوبوس‎ها از آنجا رد می‎شدند جرنگ جرنگ صدا می‎کردند، اما شب‎ها سر و صدا مزاحمت ایجاد نمی‎کرد. اواخر شب می‎توانستیم در تمام رستوران‎ها جای خوبی برای نشستن پیدا کنیم. در این وقت از شب لازم نبود بخاطر اینکه شاید گارسون مهمان دیگری را سر میز تو بنشاند بترسی. آنا میزهای کنار پنجره با چشم‎انداز را دوست داشت ــ منظره، ساحل وسیع یا خیابان پهن در جلوی چشم، و اگر حتی در تاریکی فقط چند فانوس قابل رویت باشند.
آنا می‎گوید در شب همه چیز راحت‎تر انجام می‎گیرد، نفس کشیدن، صحبت کردن و گوش سپردن، پیش بینی کردن آینده و به یاد آوردن، لطافت دوباره می‎آید و دست‎ها آرام می‎گیرند. رفت و آمد در رستوران‎ها دوباره معمولی شده بود. ما پالتوهای خود تا کنار میز با خود می‎بردیم و روی صندلی‎های خالی قرار می‎دادیم، شب‎ها گارسون‎ها مخالفتی با این کار نداشتند. ما برای اینکه محل کافی برای روزنامه و کتاب‎هایمان داشته باشیم گل روی میزمان را روی میز دیگری قرار می‎دادیم. شب‎ها چشم تحریک نمی‎گشت، شنوائی کمتر دچار استرس می‎گشت، روز ناشناس و شب خصوصی بود، شب به هر شخصی تعلق دارد و او را آرام می‎سازد. ما حالا هشیارتر، صبورتر، کمتر آسیب‎پذیرتر از در طول روز بودیم. شب‎ها کسی از ما تنها به خود فکر نمی‎کرد. خواست صحبت نکردن یا توانستن اینکه هیچ چیز نگوئی باعث شرمندگی هیچکدام ما نمی‎گشت. سکوت طاقت فرسا نبود و فاصله افتادن‎های بین صحبت ما را عصبی نمی‎کرد. ما صحبت می‎کردیم یا اینکه صحبت نمی‎کردیم. آنا می‎گفت با همدیگر کنار میز نشستن قشنگ است، فقط آنجا نشستن و شراب نوشیدن؛ تو به صورتم نگاه کنی و بخندی، تا وقتی که ما بتوانیم بخندیم همه چیز خوب است، بعد من تمام اتفاقات روز را فراموش می‎کنم، می‎توانم تمدد اعصاب و دوباره خودم را کمی احساس کنم. صحبت‎های ما در باره چیز بخصوصی نبود. ما در باره همه چیز صحبت میکردیم و در باره هیچ چیز. ما وقت داشتیم و با هم موافق بودیم. واژه <عنوان گفتگو> برای ما وجود نداشت.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:19  توسط سعید از برلین  | 

ما در زیر باران در امتداد رودخانه می‎رفتیم و از خاطرات مشترکمان صحبت می‎کردیم. چون من در این اواخر اغلب از گذشته صحبت می‎کنم، آنا هم غالباً از گذشته می‎پرسد و جزئیاتی که فراموش کرده‎ام را تعریف می‎کند. او که بخاطرش گذشته برایم مهم می‎گردد در مورد تجربه‎های مشترکمان صحبت می‎کند، بدون آنکه حدس بزند که دیگر هیچ چیز مشترکی حقیقی به نظرم نمی‎رسد. ما هر دو صحبت می‎کنیم، طوری که انگار به چیزی نامحدود مربوط می‎گردد، و ما هر دو می‎دانیم که اینطور نیست. هنگام تاریک شدن هوا به خانه بازگشتیم، موهای خود را خشک کردیم و در آشپزخانه مشروب نوشیدیم (ما طوری برنامه ریزی کرده بودیم که همیشه نزدیک غروب به خانه بازمی‎گشتیم).
ما از تورهای سفری خود در شهرستان صحبت می‎کردیم و نام دهکده‎ها را به یاد می‎آوردیم: Berignol ،Tamisat ،Barandin-les-fleuves. حتی نام دهکده‎ها هم سحرانگیز بودند. Mauviron. آیا هنوز به تابستانِ Mauviron فکر می‎کنی؟ به بوته‎های سماق کوهی کنار جاده به سمت Mauviron و به تاکستان‎های آنجا، به باغ‎های سیب شرابی در دشت و به کوه‎های پوشیده شده از انبوه بوته‎ها؟ برام از Mauviron تعریف کن! چه باید تعریف کنم. ما یک خانه بر روی تپه را چون توسط درختان اقاقیا احاطه شده بود اجاره کردیم. پنجره‎ها از کف زمین تا سقف بلندی داشتند و نرده‎های پلکان از میله‎های زنگ‎زده تشکیل شده بود. رنگ آشپزخانه مانند رنگ استخر سبز و دو اتاق بالای آن خالی بودند، میخ‎هائی در ارتفاع چشم‎ها به دیوارهای سفید فرو رفته بودند، یک تخت، یک میز، سه صندلی و کمدی برای لباس. کتاب‎ها و مجله‎ها روی پله‎ها قرار داشتند. پنجره‎ها روز و شب باز بودند، حتی اگر خانه در باران و مه شناور می‎گشت. آنا روی میله پنجره‎اش می‎نشست و اقاقی‎ها را تماشا می‎کرد، اقاقی‎هائی که برگ‎هایشان بی وقفه تکان می‎خوردند، حتی در روزهائی بدون جریان هوا و در نبود باد. وقتی باد در میان برگ‎ها می‎دوید آنا بطور غیر قابل توضیحی خودش را سر حال احساس می‎کرد (من به این عادت کرده بودم که احساسات او غیر قابل توضیح‎اند). سبکی اندامش در نور، پوست و مو از باد و احساس، لحظه کوتاهی قبل از به پرواز آمدن، حالا فوری قادر به پرواز و رفتن بودن، در این ثانیه ــ آنطور که آنا روی میله پنجره نشسته بود و کوشش می‎کرد تشخیص بدهد که باد با او و با برگ‎ها چه می‎کند. آنا ناامید می‎گشت وقتی باد از حرکت می‎ایستاد و سر و صدا از میان برگ‎ها رو به خاموشی می‎گذاشت، طوریکه انگار به او عشقبازی کرده و بعد فوری ترک‎اش کرده باشند. او به تنهائی و با من به این می‎اندیشید که سر و صدای برگ‎های اقاقیا با چه قابل مقایسه می‎تواند باشد. به نظر آنا برگ‎های ذرت و سوختن کاغذ کمی به آن شباهت داشتند، و باران بر روی علف خشک یا کاه هم به فکرش رسید. ما آن سر و صدا را با خش خش پارچه ابریشم و کرپ مقایسه کردیم، با سرو صدای کاغذ زرورق شکلات، گل خشک شده، پاکت‎های شکر، روزنامه‎های پست هوائی و قرص‎های جوشان که در کمی آب کف می‎کنند. اما آنها هنوز آن چیزی نبودند که ما دنبالش می‎گشتیم، آنها به اندازه کافی شبیه نبودند، و ما هفته‎ها فکر می‎کردیم که سر و صدای برگ‎های اقاقیا ما را به یاد چه چیزی می‎اندازد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 10:35  توسط سعید از برلین  | 

 
آنا غالباً کجا بود؟
با آنچه من می‎دانم و حدس می‎زنم، باید او غالباً در پاریس بوده باشد. در هر صورت اغلب به تنهائی و برای اینکه در آنجا وسیله نقلیه داشته باشد با ماشین سفر می‎کرد. پاریس شهر اوست و در آنجا زندگی کرده است، من اما به ندرت در پاریس بوده‎ام و هرگز در آن شهر زندگی نکرده‎ام، همراه آنا فقط یک بار آنجا بودم. روزهای ماه نوامبر خود را در هتل میرابو Mirabeau در اتاق زیر شیروانی آبی رنگ ارزان قیمتی گذراندیم، در رطوبت زمستانی و خاکستری رنگ پاریس، با پیاده‎روی عاشقانه در شب‎های بارانی و بی هدف. خیابان de la Harpe، خیابان des Ecoles و خیابان de Vaugirard. تیره از مه، نور برزخ، ظهرهای تاریک و بارانی که ما در تخت گذراندیم، از نفس افتادن زیبای خود گم کردن، دو جسم تنها در اتاقی که کرایه‎اش پرداخت شده بود، دستنویس‎ها و روزنامه‎ها روی تخت قرار داشتند و یک ماشین تحریر اشتراکی و قدیمی. آنا گفت، بخاطر میاری که من پاسپورتم را یک جائی در بولوار یا در میکده‎ها گم کرده بودم و بعد صبح روز بعد دوباره در هتل پیدا شد، پاسپورتم توسط زن پیری که لباس عربی بر تن داشت به هتل آورده شده بود، چطور چنین چیزی ممکن است، ما زن را تا قبل از آن هرگز ندیده بودیم، پس چطور می‎توانست کسی بداند که ما کجا زندگی می‎کردیم ــ خیلی مبهم است. و آن شروع بی خیالی در تقویم آینده بود، روزها و شب‎ها را در یک نفس گذراندیم (شهر عشاق، رز خاکستری ــ با وجود آنکه شانسون‎ها روی اعصابم راه می‎رفتند، حتی وقتی که آنها را دوباره در دویسبورگ شنیدم).
من حالا مطمئنم که پاریس محل مورد نظر است، عمدتاً بخاطر Bercy-les-Landes. آیا هنوز هم به آن خانه در Bercy-les-Landes و کفشهای زیادی که در راهرو قرار داشتند فکر میکنی؟ به دوچرخه در انباری، به قبرستان اتوموبیل کنار قصر، به قورباغههای شبهای تابستان در حوضچه و انبوه گزنههائی که در آنجا بوی غبار و یُد میدادند؟ من این اطمینان را بدست آوردم: Bercy-les-Landes یک دهکده در Ile de France است و نیم ساعت با قطار از Gare de Lyon فاصله دارد. این امکان وجود دارد که اطلاعات بیشتری بدست آورم. امروز هنگام شام خوردن از محل‎هائی تعریف کردم که ما از پاریس به آنجاها رفته بودیم: Malmaison، Saint Luc، Villededon، Le Faur ــ آیا ما در Bercy-les-Landes هم بودیم؟ آنا سرش را تکان می‎دهد، و من احساس کردم که می‎خواهد چیزی به من بگوید. اما کمی قبل از آنکه حرف بزند گیلاس شراب را بین انگشتانش چرخاند و ساکت به رومیزی نگاه کرد. من او را تشویق به گفتن نکردم. گرچه این امکان هم وجود دارد که من اشتباه می‎کردم. زیر نظر داشتن او مرا درمانده ساخته است. حالا، چند ساعت دیرتر مطمئن شده‎ام که او در این فکر نبوده است که به من چیزی بگوید؛ که او به هیچ وجه قصد گفتن چیزی را نداشته است.
آنا تمام روز را در صندلی راحتی گذراند، روزنامه را کناری قرار داد و درخت‎ها را تماشا کرد، رودخانه را که نور خورشید بر آن تابیده بود، ابرها و دسته پرندگان را. او به روبروی خود خیره شده بود، دوباره روزنامه را در دست گرفت، کمی غذا خورد، کمی نوشید، و به ندرت به خودش حرکت داد.
(او فکر می‎کند که نامه را نابود ساخته است. شاید یک مدرک برای پایان رابطه؟)
(نمیخواهم هیچ چیزی هدیه یگیرم و نمیخواهم چیزی را از قلم بیندازم
آنا هیچ چیز را از قلم نینداخته بود.
او امکان خودش را شناخته است و شاید آن را در عدم امکان ادامه داده باشد. او دوست دارد، این کل ماجراست. این بیش از حد است. این کافی نیست. من همچنان به نامه‎اش فکر می‎کنم. اشتیاق ناامیدانه زیادی در آن قرار دارد، سرگردانی در میان سطور، قسم دادن خوشبختی. من آنا را می‎شناسم و هم او را نمی‎شناسم. من هنوز این کار را در پیش رو دارم: شناختن آنا را).
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱ساعت 14:16  توسط سعید از برلین  | 

 
من امشب تنها هستم. آنا رفته است پیش افرادی که در طول تابستان در محل شناخته، پیش پزشکان و وکلای شهرستان. مسافران تابستانی محل را ترک کرده‎اند، خانه‎های ییلاقی خالی مانده و موش‎های صحرائی کنار آشغالدانی‎ها در حال لاغر و  وحشی شدن‎اند. شبی بارانی و در گاراژ چراغ روشن است، آب از روی بام روی ایوان می‎چکد. صدای ضرب آب روی ایوان می‎توانست مانند گذشته برایم آرامش، خودفراموشی در مستی شرابی سبک معنا دهد، یا مشغول بودن با مقالات و عکس‎ها و تمرکز ذهن ــ اما حالا دیگر هیچ ارزشی برایم ندارد. این بدان معنی‎ست که من وقت زیادی برای خودم دارم، زیرا که افکار باطل در سرم مشغول سر خوردنند. دوست من، سعادت یک کلاه کهنه است، اما بازمانده سعادت بودن تازه ابتدای یک تجربه نو است. غار تنفس، مکان تصمیم گیری، جزیره کوچک تفاهم، خنده‎های بلند گاهی سوراخی‎‎اند در جهان کائنات، زمانی سوراخی لای دو پا. گاهی اوقات جوک در باره مگس است و گاهی در باره مگس کش. معشوقه بابلی! بی‎خوابی. غریبه‎ای شبیه به او در را قفل می‎کند، کلید را از پنجره به بیرون انداخته و بی حرکت روی تخت باقی ماند.
.It is a dog night dog night dog night
من امشب او را در حال پوشیدن لباس تماشا می‎کردم. خوشش می‎آید وقتی هنگام لباس پوشیدن کنار در ظاهر شوم و تعارف کنم (او می‎گوید تعارف‎ها فقط وقتی تحمل‎پذیرند که پوچ و تا اندازه‎ای مشکوک باشند). من نیمرخ برهنه‎اش را می‎دیدم، و سینه‎هایش را از زیر دست‎هایش، وقتی موهایش را شانه می‎کرد.  من پیش او نرفتم. او صورتش را آرایش می‎کرد و روی پلک‎هایش سایه می‎انداخت، او این کار را به ندرت انجام می‎دهد. من از او پرسیدم برای چه کسی خودش را اینچنین با دقت آرایش می‎کند.
جواب او: تو هم با من به پارتی بیا، بعد خواهی دید.
بجز این دیگر هیچ چیز نگفت، فقط یک لبخند سریع، یک بازی قدیمی.
او مطمئن بود که من نقش قدیمی‎ام را بازی می‎کنم.
ما خبرنگار هستیم. داشتن شغل یکسان یعنی اینکه توافق یک مسئله فرعی‎ست، اما این معنی را هم می‎دهد که ما باید اغلب و برای مدت طولانی از هم جدا بمانیم. آنچه مربوط به وقت آنا می‎شود می‎توان تصور کرد که او یک زندگی دیگری هم داشته باشد. او اغلب چندین هفته تنها در راه است. گزارش‎هایش از میلان، لندن و مونیخ، تحقیقاتش در بروکسل و تلفن‎های شبانه‎اش از یک هتل نباید حتماً اعتبار داشته باشند. ممکن است که او از تختخواب یک مرد تلفن کند و اینکه این تختخواب کاملاً جای دیگری قرار داشته باشد.
عشق، امید، اعتماد ــ کلماتی بودند که وقتی ما آنها را برای خود به کار می‎بردیم با آنها بازی می‎کردیم. آنها کلماتی ضروری برای ما نبودند. ما بدون کلمات با هم در سازش بودیم و خودمان می‎دانستیم که عشق یعنی چه. اما من از زمانی که زندگی مشترکمان در معرض خطر قرار گرفته است از ارزش کلمات اطلاع پیدا کردم، اعتماد، اعتماد چه چیزی بود؟ من مطمئن بودم که آنا کار درست را انجام می‎دهد. این غیر ممکن است که او را با یک سؤال مقصر شناخت. مأموریت‎هایش، مقصدهای سفر و آدرس‎هایش جای اعتراض نداشتند. اعتماد یعنی مساعده‎ای نامحدود برای آنچه که به آنا مربوط می‎گشت و این یعنی آنچه را او به من می‎گفت باور می‎کردم و در آنچه نمی‎گفت تردید نمی‎کردم. ایمنی، وضعیتی‎ست بالدار و کلمه مورد علاقه آنا در باره آن 'facilite است. من دروغ اساسی را امکان پذیر نمی‎دانستم.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 15:42  توسط سعید از برلین  | 

امروز درک بدون سوءظن و راست شمردن تماشای یک زن شادی‎ای کامل به نظرم می‎آید. و حالا این زیر نظر داشتن سنگ‎دلانه، سرد، تیز، بی‎پروا و دقیق ــ آیا این اصلاً برای ما دو نفر پسندیده است. این متناسب من نیست، با وجود آنکه در حال آموختن آن هستم، و می‎توانم قسم بخورم که تا چند روز پیش برای آنا هم ناشناس باید بوده باشد. اجتناب‎ناپذیری، نگاه سنگ‎دلانه. اضطراب، تردید و اتهام غریزی. حالا آنا می‎تواند هرچه می‎خواهد بگوید ــ دیگر هیچ چیز برایم باور کردنی نیست. هیچ واژه‎ای خوب و هیچ لبخندی کامل نیست و هیچ نگاهی قانع‎ام نمی‎سازد. او آنطور که دیروز زیبا بود امروز دیگر زیبا و دیگر آن انسان غیر قابل لمس نیست. ما بعد از ظهر در ایوان چای نوشیدیم، به نظر می‎آمد که هیچ چیز تغییر نکرده است، آنا روبروی من روی صندلی راحتی نشسته بود و اجازه تماشا کردن خود را می‎داد، شهوتی تنبلانه، آرامشی مشترک. لبخندش اعتمادم را ایجاب می‎کرد، اما اعتماد من دیگر آنجا نبود. آنا هنوز متوجه نگاه عصبانی من نشده بود، احتمالاً متوجه آن هم نخواهد گشت، در هر صورت نه فوری، نه امروز و نه امشب. من مؤفق می‎شوم سوءظن خود را مخفی سازم، طوریکه او این نوع توجه تازه‎ام را جذاب می‎یابد. ممکن است که او نگاه‎ام را اشتیاق می‎پندارد. من نمی‎دانم این وضع چه مدت ادامه پیدا خواهد کرد.
من او را زیر نظر داشتم.
وقتی که ما در پائیز در لیموژ Limoges در خانه یکی از دوستان به سر بردیم، باید از میمون‎هایشان نگهداری می‎کردیم.
حیوان بر روی بالکنی که از وسائل کهنه پر شده بود با زنجیری در گردن زندگی می‎کرد. آنا یک هفته تمام به او غذا داد، تا اینکه میمون او را یک بار چنگ می‎زند، دندان می‎گیرد و روی سرش می‎پرید. از آن به بعد برایش در بالکن موز می‎انداختیم. میمون روی یخچال شکسته و خرابی چمباته می‎زد و با چشمان سیاهش به ما خیره نگاه می‎کرد.

چگونه او این کار را می‎کند ــ نگاه‎های بی تکلف، شادی خلع سلاح نشدنی‎اش. چگونه مؤفق می‎شود تظاهر به تعادل کند. آنا آدم بی وجدان و سردی نیست. این نامه هیچ ربطی با کار او ندارد، من هم نمی‎توانم خودم را متقاعد سازم مردی که او برایش نامه را نوشته از یک رابطه قدیمی است. این دستخط سال‎ها پیش است. و این تصور که شاید آن نوشته فقط یک پیش‎نویس باشد، شاید پیش‎نویس نامه‎ای که هرگز فرستاده نگشته است، اما باز هم هیچ سهولتی در کارم ایجاد نکرد. چه مقدار از این نوع نامه‎ها می‎تواند آنا نوشته باشد، و برای چه کسی. آیا می‎تواند این مرد فقط یک اختراع باشد، مردی که آنا خوابش را می‎بیند؟ آیا می‎تواند نوع زندگی‎ای باشد که آنا به دلیل کمبود یا چشم‎پوشی‎ای که من از آن بی خبرم تصورش را می‎کند؟
این نامه موجود است، و پیامی‎ست سرشار از پیروزی، طوریکه من نمی‎توانم به خودم بقبولانم که در باره یک رویداد موقتی‎ست. اینجا نه یک زمانی و نه یک جوری وجود ندارد. این انرژی و سرزندگی یک زندگی کامل است. و وقتی ما بعد از چندین روز برای اولین بار در کافه کنار خیابان ساحلی دوباره روزنامه خواندیم ــ آدم یک چنین جمله‎ای را اختراع نمی‎کند. آنا نمی‎تواند این جمله را اختراع کرده باشد، او در کافه کنار خیابان ساحلی بوده است؛ هیچ چیز در این نامه نمی‎تواند اختراعی باشد. او روزنامه‎نگار است و چیزی از خود اختراع نمی‎کند. تخیل‎اش تصادفی خود را آشکار می‎سازد، در خلوت یا از سر شادمانی، و قانع‎کننده‎ترین زمان بدون هیچ دلیل قانع کننده‎ای. اینها بلیت‎هائی برای فردا که روی میزم قرار دارند، اینها هم کاغذی که برنامه‎های سیرک در آن نوشته شده است و در هواپیما از جیب‎ام بیرون افتادند (چرا پیش‎ام نیامدی؟ کی با هم شراب می‎نوشیم؟ من تو را به خانه‎ام دعوت می‎کنم، امشب یا هفت سال بعد. آیا می‎آئی؟ نور و راز!). آنا برای جذاب و تخیلی نوشتن احتیاج به انسانی قابل اعتماد دارد که بتواند به او مراجعه کند. نوشتن نامه‎های ناگهانی متناسب اوست. این نامه نمی‎تواند اختراعی باشد.
و تو همانطور خیس پیش من به تختخواب بازگشتی.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 17:37  توسط سعید از برلین  | 

 
من هنوز در اطاق بودم که آنا صدایم کرد، صدای آرام و روشن‎اش از میان دیوارها و قدم‎های نامنظم‎اش از راهرو شنیده می‎شد، بنظر می آمد که بر روی ایوان در جستجوی من است، زیرا که من نامم را از بیرون می‎شنیدم ـ گیل Gil؟ گیل؟ ـ مرا در کودکی برای به خانه رفتن به این نام صدا می‎کردند، اما بدون لطافت در صدا. آنا حدس نمی‎زد که می‎توانم در اطاق خودم باشم و در میان باغ به دنبالم می‎گشت، من او را در حال گذشتن از کنار پنجره می‎بینم، گام برداشتن مرددش را که حالا کمی حالت گوش فرا دادن به همراه خود داشت می‎شنیدم و نگاهش را که به سمت زمین متوجه گردانده بود می‎دیدم، همان نگاهی را که وقتی تنهاست یا در حال فکر کردن است. و به این ترتیب توانسته بود چیزهای بی بهای زیادی پیدا کند، خرت و پرت‎های جهان را برای کل جبب‎هایش؛ پول خرد، پر پرندگان، کلید، صدف حلزون و اسباب بازی. آنا دیگر مرا صدا نمی‎کرد. دوباره تشویش: کمبود رازداری.
نامه هنوز روی میز قرار داشت، باید آنرا مخفی می‎کردم. کاش حالا یک گاوصندوق برای این یادداشت و این نامه می‎داشتم. نامه را لای کتاب قصه‎های Lowry قرار می‎دهم و آنرا در چمدانم مخفی می‎کنم، گرچه کسی به دنبال این کتاب نخواهد گشت و کمتر از همه آنا _ او مطمئن بود که نامه را سوزانده است (با آنکه من قصد ندارم با نامه کاری انجام دهم، اما با این حال نامه باید داخل چمدانم پنهان بماند؛ من نامه را علیه آنا به کار نخواهم برد، محال است چیزی بر علیه او به کار برم، من نامه را بعنوان مدرک این حادثه نگه می‎دارم).
در اطاقم قفل بود. (من حقیقتاً در را قفل کرده بودم).
کمی دیرتر دیدم که آنا با لباس سفیدی از روشنائی ایوان به سمت اطاق می‎آید. او اول مرا نشناخت، بعد روبرویم ایستاد و کاملاً بی تکلف خندید. من تصور این کار را نمی‎کردم. من اصلاً تصور چیزی را نمی‎کردم. و کمتر از هرچیز می‎توانستم تصور کنم که اولین لحظه ریا کاری چنین ساده و بدون خشم و آزردگی سپری گردد.
گیل، تو اینجائی؟ من دنبال تو می‎گشتم.
من برای مدت کوتاهی در اطاقم بودم.
مایلی قهوه بنوشی؟
آره، قهوه بد نیست.
زندگی ما بعد از کشف نامه با قهوه و شراب سفید اسپانیائی و یک گفتگو در باره مونتاژ عکس‎های Man Ray شروع گردید.

من او را زیر نظر داشتم. در ابتدا به نظرم کاری ناممکن می‎آمد. من زنی را کنترل می‎کنم که دوست‎اش دارم. اما بعد از گذشتن چند روز بدون ناراحتی وجدان می‎شود این کار را انجام داد؛ تشویش از بین می‎رود و هیچ حسی از کمبود رازداری باقی نمی‎ماند. چهار روز پیش آنا را دیدم که جلویم ظاهر گشت. من شبح‎اش را که خود را تغییر می‎داد تماشا می‎کردم و او را کاملاً تشخیص دادم (چطور توانستم به شبح یک انسان معتقد باشم). تفاوتی بین آنچه من می‎دیدم و تصوراتی که می‎کردم وجود نداشت. شاید آنچه که آنا فاش ساخت زیاد نبوده باشد (شاید آنچه را که او از من مخفی داشت خیلی بیشتر بود)، اما برای یک زندگی دو نفره کافی بود. این راز هیچ تغییری در جواب مثبت من نداد. من اطمینان داشتم که او اینجا و نه جای دیگری بوده است، ما به یکدیگر اطمینان داشتیم و به راحتی زندگی می‎کردیم. اعتماد، بهترین بخش زندگی، رفت، در صبح و از روی کوه‎ها رفت! این جمله‎ای‎ست که نمی‎تواند دیگر خود را ثابت کند. بد گمانی، بد گمانی، من واژه اعتماد را نابود می‎سازم و به جای بهترین بخش زندگی شکست کسب و کار را می‎نشانم.
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 22:51  توسط سعید از برلین  | 

 
من نامه را در میان شاخ و برگ‎های خشک داخل ایوان پیدا کردم و ناامیدی‎ام وحشتناک و ویرانگر است.
این نامه چگونه به ایوان آمده است. فکر کنم که آنا Anna آنرا سه روز پیش وقتی من در باغ شاخ و برگ‎های خشک و کاغذها را آتش می‎زدم گم کرده باشد. ورق کاغذِ مچاله شده باید از سطل آشغال بیرون افتاده و قاطی برگ درختان شده باشد. این امکان هم وجود دارد که او شبانگاه کلید خانه‎اش را جستجو می‎کرده و در آن حال نامه از جیبش بیرون افتاده باشد؛ احتمالاً اما از سطل آشغالش بیرون افتاده است. سطل آشغال. سطل آشغال. آنچه در یک سطل آشغال می‎افتد دیگر حضور ندارد، تقریباً دیگر هیچ چیز نیست، پاره پاره گشته است. من بعد از انداختن چیزی در سطل آشغال بلافاصله فوری آن را فراموش می‎کنم. چرا این نامه از سطل آشغال بیرون افتاده است؟
من کاغذ مچاله شده را برای دور انداختن از میان شاخ و برگ برداشتم و دستخط آنا را با جوهر بنفش رنگی که از هنگام آشنائی‎مان از آن استفاده می‎کند شناختم، بدون قصد قسمتی از یک جمله نامه مچاله شده را خواندم

و تو همانطور خیس پیش من به تختخواب بازگشتی
(نوشتن چنین چیزی از طرف آنا کاملاً غیر عادی‎ست) و می‎دانستم که آن جمله در ارتباط با من نیست و منظور از این <تو> من نبوده‎ام. در این لحظه پاکدامنی برایم به پایان می‎رسد. محال بود بتوانم نامه را نخوانم. نامه را در جبب قرار داده و مدتی آنجا ایستادم، ابتدا بهت زده (بنظر می‎آمد چیز بسیار عجیبی اتفاق افتاده است)، شاید هم با کنجکاوی، بعد اما با اطمینان از اینکه در ماجرای یک راز قرار گرفته‎ام. من بسوی خانه ییلاقی می‎روم، داخل می‎شوم و آنا را در حال خواب بر روی مبل می‎یابم.
چگونه آدم می‎تواند رازی را که در بوجود آمدنش سهمی ندارد از بین ببرد. من نمی‎دانم چگونه می‎توان از دست یک راز بجز فراموش کردن آن و یا توسط فراموشکاری که سختی کمتری دارد خود را نجات داد. اما من فراموشکار نیستم. نمی‎خواهم رازها را تجربه کنم، نه محتوایشان را و نه دانستن اینکه آنها اصلاً وجود دارند.
آنا در زیر شال سیاه رنگی که ما یک شب سرد هنگامیکه او لرزان در زیر سقف بازارچه‎ای در کنار من راه می‎رفت در پاتزکوآرو Patzcuaro خریدیم خوابیده بود. صورت قهوه‎ای روشن خود را که از میان موهای افشانش دیده می‎شد از پهلو روی آرنج دست قرار داده بود، دهانش کمی باز و نفس‎اش قابل رویت بود، پدیده‎ای از آرامش کامل و آسودگی خاطر، اغفال‎گر و خلع سلاح کننده، برایم حیرت انگیز بود، حس می‎کردم حضورم در کنار مبل یک بی ملاحظگی‎ست (خفه کننده‎تر از کشف نامه در چند دقیقه قبل). اندام آنا، اندامی که من می‎شناختم، نه فقط با مردن، بلکه همچنین توسط من، توسط یک ضربه مشت و با یک چاقو قابل ویران گشتن بود. انگار این اندام را برای آخرین بار می‎دیدم. انگار برای آخرین بار زنی را که من با او زندگی می‎کنم در حال خواب می‎دیدم.
تا حد امکان بی سر و صدا از میان اطاق می‎گذرم، خیالم از اینکه آنا همچنان در خواب است راحت می‎شود. غیبتش حالا برایم کاملاً ضروری بود، من برای خود و این کاغذ احتیاج به زمان داشتم (با وجودیکه فقط یک سطر از نامه را خوانده بودم، اما می‎دانستم که یک زندگی به پایان رسیده است). من حالا در اطاق در بسته‎ای به زمان احتیاج داشتم، زمانی بی انتها برای جنونی ناگهانی. برای اولین بار بعد از سال‎ها در اطاق را قفل می‎کنم، پنجره را می‎بندم، کاغذ را صاف کرده و روی میز می‎گذارم، این کارها را تا حد امکان با توجه به محرمانه بودن کل حادثه بی صدا انجام می‎دهم. سکوت حاکم است (باد کولر لبه پرده‎ها را می‎لرزاند). نامه را بار اول با شتاب می‎خوانم، بار دوم و سوم کلمه به کلمه، هنوز هم از وجود این نامه شگفت‎زده بودم، باور کردنی نبود که نامه توسط آنا نوشته شده باشد، اما دستخط و جوهر او ــ انکار ناپذیر بود (آنا این نامه را نوشته است؛ او آن را برای شخصی نوشته که به طور غیر قابل تصوری این روز را با ما سهیم است). ناگهان خستگی وحشتناکی بر من چیره می‎شود. هیچ امکانی برای خارج شدن از حالت دفاعی برایم وجود نداشت. چنین به نظر می‎آمد که بجز این نامه و بجز این عبارات هیچ چیز دیگری وجود نداشت. نمی‎دانم چه مدت نامه را خواندم و سعی کردم فکر کنم. کوشش می‎کردم فکر کنم، اما به هیچ چیز فکر نمی‎کردم.
دلم می‎خواست حالا شب بود، یا اینکه پروس‎ها Preußen می‎آمدند. تقریباً بعد از ظهر بود، جلوی پنجره هوا خیلی گرم و روشن بود و شاخ و برگ درختان بی حرکت بودند. قیل و قال یا صدای رادیوئی نبود تا تسلی دهد. گریزی از نور و سکوت نبود، یک عینک آفتابی می‎توانست برایم کافی باشد. من در اطاقم ایستاده بودم و هنوز نفس می‎کشیدم، بطور محسوسی درون لباس‎هایم حاضر بودم، من دیگر همان شخص همیشگی نبودم اما هنوز وجود داشتم. دیر یا زود باید در این روز از اطاقم خارج و داخل اطاقی می‎شدم که آنا در آن حضور داشت، حضور مشترکی که حالا دیگر نمی‎توانستم تصورش را بکنم. در حالیکه من سابقاً _ در زمان قبل از نامه _ هر لحظه قریب الوقوعی را می‎توانستم تصور کنم، ترک کردن اطاق را، بوی قهوه در راهرو را، برهنگی آنا بر روی تخت را، بوسه‎های ملایم بر پستان‎هایش و مرددانه و کُند بیدار شدن او را در ساعات اولیه بعد از ظهر. من باید از اطاق خارج می‎شدم و به طرف آنای جدید می‎رفتم، بی تفاوت از اینکه خود من در این بین تبدیل به چه کسی شده‎ام.
تصور نکردنی‎ست بوسیدن پستان‎هایش.
دیگر هرگز برایم میسر نمی‎گردد.
 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 3:13  توسط سعید از برلین  | 


... کاش می‎توانستم حالا پیش تو باشم و با کمال میل برایت کاری انجام می‎دادم. برایت روزنامه‎ای با خبرهای خوش می‎خریدم، کره صبحانه نشسته بر گوشه لبت را می‎بوسیدم، شاید هم چاله پشت زانویت را نوازش می‎کردم، خلاصه یک کاری انجام می‎دادم. هنگامیکه به من تلفن کردی تقریباً بیهوش شدم، صدایت چنان نزدیک و چنان وحشتناک دور بود. بخاطر تو می‎توانم هر کاری انجام دهم، صبح زود از خواب برخیزم، عاقل باشم. کاملاً کرخت می‎شوم وقتی به من تلفن می‎زنی. تا وقتی اختلافی بین من و تو نیست همه چیز خوب است، بی تفاوت از اینکه از آن خوشبختی حاصل شود. من احتیاج به خوشبختی ندارم، من می‎توانم با تو بی پندار هم بخندم.
آیا هنوز فندک آبی رنگ من را داری؟ آیا دلت برایم تنگ شده؟ آیا دوباره در خانه خودت بودی؟ و آیا ما با یکدیگر به سانفرانسیسکو سفر خواهیم کرد (آیا در آنجا هم مانند پاریس کافه های خیابانی وجود دارد)؟ من خیلی دلم می‎خواهد همراه تو به سانفرانسیسکو سفر کنم، روزنامه‎های چینی بخوانم، پارس سگ‎های دریائی را بشنَوَم و بگذارم از من و تو بر روی جاده صعود به آسمان عکس بگیرند. آیا هنوز هم به آن خانه در Bercy-les-Landes و کفش‎های زیادی که در راهرو قرار داشتند فکر می‎کنی؟ به دوچرخه در انباری، به قبرستان اتوموبیل کنار قصر، به قورباغه‎های شب‎های تابستان در حوضچه و انبوه گزنه‎هائی که در آنجا بوی غبار و یُد می‎دادند؟ و به شبی که ما در اثر شروع بارش باران بیدار شدیم و چون فراموش کرده بودیم سقف ماشین را دوباره پائین بکشیم تو پابرهنه از پله های تاریک پائین دویدی و زیر باران به بیرون رفتی. اما دیر شده بود، صندلی‎های جلوئی خیس و روزنامه‎ها و نقشه راه‎ها تر و نرم شده بودند. و تو همانطور خیس پیش من به تختخواب بازگشتی! و وقتی ما بعد از چندین روز برای اولین بار در کافه کنار خیابان ساحلی دوباره روزنامه خواندیم، در بادی گرم و سوزان همراه با گرد و غبار، اما ما در جلوی کافه همچنان نشستیم و روزنامه خواندیم، هر کدام نیمی از آنرا می‎خواندیم، و صفحه‎های روزنامه در باد بالای دستمان پر پر می‎زدند و نمی‎گذاشتند دیگر درست بخوانیم‎شان. بعد نیمی از روزنامه در باد به پرواز آمد و تو بدنبال آنها در خیابان می‎دویدی، یک ماشین باربری در آخرین لحظه ترمز کرد، و تو فاصله نسبتاً درازی در ساحل دویدی و با روزنامه چروک گشته به کافه بازگشتی و تقریباً رنجیده خاطر بودی، زیرا که من می‎خندیدم.
من به اینها فکر می‎کنم و هیچ کمبودی ندارم. دلم می‎خواهد همیشه به این چیزها فکر کنم، و دلم می‎خواهد بخاطر چیزی همیشه خشنود باشم. اگر نخواهم مانند انسانی باشم که کم و بیش فقط یکجانبه عمل می‎کند بنابراین باید خشنودی را حس کنم. عمل کردن، چه واژه وحشتناکی. من عمل نمی‎کنم. نمی‎خواهم هیچ چیزی هدیه یگیرم و نمی‎خواهم چیزی را از قلم بیندازم، اما می‎خواهم این چیزها برایم هر زمان وجود داشته باشند: خشنودی، با دلیل یا بدون دلیل، با تو و تنها _ شاید فقط به درازای یک لحظه مانند آن ماه فوریه، وقتی از پارتی در خانه مونا بازگشتیم و گرسنه بودیم و در کمد آشپزخانه کشمش‎هائی را یافتیم که من برای توکاهایِ خیابان تو خریده بودم _ به خاطر می‎آوری؟ ما با پالتو در آشپزخانه ایستاده و رمق نداشتیم، اما همزمان هشیار بودیم، به طرز دیوانه کننده‎ای بی قرار و خوشبخت بودیم و ناگهان هوس کردیم کشمش‎ها را خودمان بخوریم. ما ایستاده در کنار پنجره کشمش‎ها را می‎خوردیم و هنگام طلوع خورشید به آواز توکاها در بیرون روی برف‎ها گوش می‎کردیم، بعد تو دیگر دلت کشمش نخواست و فقط همینطور آنجا ایستاده بودی و مرا تماشا می‎کردی، مستقیم، نگاهت با همیشه فرق داشت _ و آنطور که تو بعد مرا در آغوش کشیدی! به من بگو که ما انسان‎های زنده‎ای هستیم. برایم بنویس، نه برایم فوری ننویس. اول به من تلفن بزن، من بی‎صبرانه در انتظار ... 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 16:35  توسط سعید از برلین  | 

 
او خود را به من معرفی می‎کند، چاق، پهن، با دهانی بزرگ پر از آتش. او فرانکلین نام دارد. من از او می‎پرسم: "آیا تو بنجامین فرانکلین هستی؟" 
نه، فقط فرانکلین. فرانکولینو. من یک اجاق ایتالیائی هستم، یک اختراع بسیار ممتاز. البته من گرمای زیادی نمی‎دهم، اما بعنوان اختراع، بعنوان یک محصول صنعتی بسیار توسعه یافته ..."
"بله، از آن مطلع‎ام. همه اجاق‎ها که نام‎های زیبائی دارند گرمای معتدلی می‎بخشند، اما آنها اختراعی عالی و بعضی‎شان آنطور که از تبلیغات می‎دانم افتخار صنعت‎اند. اما فرانکلین، بگو ببینم، چطور شده که یک اجاق ایتالیائی صاحب یک نام آمریکائی شده است؟ آیا این عجیب نیست؟"
"نه، این یکی از قوانین سری است، می‎دونی. خلق‎های بزدل ترانه‎هائی محلی که در آنها از شجاعت تجلیل می‎گردد دارند. خلق‎های بی عشق قطعات تآتری دارند که در آنها از عشق تجلیل می‎شود. و این شکل برای ما اجاق‎ها هم صادق است. یک اجاق ایتالیائی اغلب نام آمریکائی دارد، همانطور که اجاق‎های آلمانی هم اغلب نام‎شان یونانی است. آنها آلمانی‎اند و هیچ چیز بهتری از من ندارند، اما نام‎شان هورکا Heureka یا ققنوس Phönix یا خداحافظی هکتور Hektors Abschied است. آنها خاطره بزرگی را زنده می‎سازند. به همین دلیل من هم فرانکلین نام دارم. من یک اجاقم، اما می‎توانستم به همان خوبی یک سیاستمدار باشم. من یک دهان بزرگ دارم، گرما کم می‎دهم، از میان لوله‎ای دود استفراق می‎کنم، نام خوبی دارم و خاطرات بزرگی را زنده می‎سازم. این وضع من است."
من می‎گویم: "البته، من احترام خیلی زیادی برای شنا قائل هستم. حتماً از آنجائی که شما یک اجاق ایتالیائی هستید می‎شود در داخل شما میوه شاه بلوط هم سرخ کرد؟"
"البته که می‎شود این کار را کرد، هر کس آزاد است این کار را بکند. این یک وقت‎گذرانی است، خیلی‎ها این کار را دوست دارند. بعضی‎ها هم شعر می‎گویند یا شطرنج بازی می‎کنند. بله که می‎شود شاه بلوط در من سرخ کرد. البته آنها می‎سوزند و دیگر قابل خوردن نخواهند بود، اما به تفریح‎اش می‎ارزد. انسان‎ها چیزی را بیشتر از تفریح کردن دوست ندارند، و من ساخت دست بشرم و باید به انسان‎ها خدمت کنم. ما آثار تاریخی وظیفه خود را انجام می‎دهیم، وظیفه ساده خود را، نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر."
"شما گفتید ما آثار تاریخی؟ آیا شما خود را بعنوان اثر تاریخی می‎دانید؟"
"ما همه آثار تاریخی هستیم. ما محصولات صنعت همگی آثار تاریخی یک ویژگی انسانی یا تقوای انسانی هستیم، ویژگی‎ای که در طبیعت به ندرت وجود دارد و فقط نزد انسان‎های آموزش عالی دیده پیدا می‎شود."
"آقای فرانکلین، منظورتان کدام ویژگی است؟" 
"برای چیزهای غیر مقتضی احساس داشتن. من در کنار بسیاری از همنوعانم یک اثر تاریخی از این حس هستم. من فرانکلین نام دارم، من یک اجاقم، من یک دهان بزرگ دارم که چوب را می‎خورد، و یک لوله بزرگ که از میانش گرما سریع‎ترین مسیر برای آزادی را پیدا می‎کند. من همچنین توسط نشان شیر و دیگر نشانه‎ها زینت داده شده‎ام که چیز خیلی مهمی است، و من چند دریچه دارم که می‎شود آنها را باز و بسته کرد، درست مانند دریچه‎های یک فلوت، که نوازنده می‎تواند به دلخواه باز و بسته کند. این کار به نوازنده این وهم را می‎دهد که مشغول کار مهمی‎ست، و در پایان او این کار مهم را نیز انجام می‎دهد. کاری که لذت فراوانی به انسان می‎بخشد."
"فرانکلین، شما مرا به وجد می‎آورید. شما باهوش‎ترین اجاقی هستید که من تا حال دیده‎ام. اما بالاخره شما یک اجاق هستید یا یک یک اثر تاریخی؟"
"چقدر شما سؤال می‎کنید! شما خوب با خبرید که انسان تنها موجودی است که به اشیاء و چیزها یک مفهوم می‎بخشد. انسان اینطور است و نمی‎شود کاریش کرد و من در خدمت او هستم، من را او آفریده است و من به متوجه بودن به این حقیقت بسنده می‎کنم. انسان ایده‎آلیست و متفکر است. درخت بلوط برای حیوان درخت بلوط است، کوه کوه است، باد باد است و نه کودکی آسمانی. برای انسان‎ها اما همه چیز الهی‎ست، همه چیز پر معنی‎ست، همه چیز سمبل است. همه چیز معنای دیگری از آنچه هستند دارند. هستی و نمود با هم در جنگ‎اند. این جریان یک اختراع قدیمی‎ست و فکر کنم قدمت‎اش به افلاطون برسد. یک قتل عملی‎ست قهرمانانه، یک طاعون انگشت خداست، یک جنگ تجلیل از خدا و سرطان معده یک دگرگونی‎ست. پس چگونه یک اجاق باید بتواند فقط یک اجاق باشد؟ نه، او یک سمبل است، او اثری تاریخی‎ست، او یک پیامبر است. او به نظر می‎آید که یک اجاق است، او حتی  تا اندازه‎ای هم یک اجاق است، اما از پشت چهره ساده او مجسمه باستانی ابوالهول مرموزانه به شما لبخند می‎زند. همچنین او هم حامل یک ایده است، او هم یکی از صداهای الهی‎ست. به این جهت مردم او را دوست دارند، به این جهت برایش احترام قائلند. به این جهت او کم گرما می‎بخشد و فقط اتفاقی. به این جهت او فرانکلین خوانده می‎گردد."
 
(هرمن هسه. 1919)
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 21:12  توسط سعید از برلین  | 

آنچه را که ما می‎توانیم و باید تغییر دهیم خودمان می‎باشیم: ناشکیبائی خود را، خودپرستی خود را (از جمله روحانیون)، توهین گشته پنداشتن خود را، کمبود در عشق و گذشت خود را. من هرگونه تغییر دیگر در جهان را حتی اگر سرچشمه‎شان بهترین نیات باشند باز هم بی فایده می‎دانم.
 
***
من هیچکس را از پیوستن به حزب منصرف نمی‎سازم، اما به همه جوانانی که به آن می‎پیوندند می‎گویم که آنها در معرض این خطر هستند که نه تنها قضاوت‎شان را بخاطر مطلوبیت در جمع رفقا بودن بفروشند، بلکه من آنها را قبل از هر چیز به این نکته هشدار می‎دهم، حتی به پسرانم، که تعلق داشتن به حزب و برنامه‎هایش یک بازی نیست، بلکه باید اعتبار کامل داشته باشد: به این معنی که، هرکه خود را درگیر انقلاب می‎سازد، نه فقط جسم و زندگی‎اش در این راه قرار می‎گیرند، بلکه باید همچنین برای کشتن، کار با مسلسل و گاز مصمم و توانا باشد.
 
***
هنگامیکه مردم صادق و تا اندازه‎ای باهوش که تعداشان هم زیاد نیست با یکدیگر به چالش برمی‎خیزند، به این ترتیب باید تا حد امکان در آن رشد کنند و خود را تصفیه سازند.
 
***
اگر کارگرها کارخانه‎داران را بکشند، یا اگر روس‎ها و آلمانی‎ها به همدیگر شلیک کنند، فقط مالکین تغییر می‎کنند.
 
***
ما باید تمام آن چیزهائی که خودمان را بدانها موظف و متعهد و پاسخگو می‎دانیم خیلی جدی انگاریم ــ اما آنچه از خارج می‎آید، سرنوشت و چیزهائی که خارج از حیطه تأثیرات و تصمیمات ما قرار دارند را لازم نیست بیشتر از آنچه نیاز است جدی‎تر بگیریم و باید آنها را خیلی ساده در برابر منیت خود بگذاریم و در درون خویش راه ندهیم. وگرنه تحمل زندگی برای متفکرین (البته تعدادشان اندک است) ممکن نخواهد بود.
 
***
برنامه‎ها و ایدئولوژی‎ها برایم اصلاً جالب نیستند، و همیشه هم ساده‎تر و احمقانه‎تر می‎گردند. من نه برای ترومن و نه برای استالین می‎جنگم، بلکه با میلیون‎ها مردم مورد تجاوز قرار گرفته‎ای که برایشان حق زندگی و تنفس هوا هرچه بیشتر از جهان ناپدید می‎گردد هلاک می‎گردم.
 
***
برای من دو تاریخ بشری وجود دارد، یکی تاریخ سیاسی و دیگری تاریخ معنوی. چیزی بعنوان پیشرفت در این دو تاریخ قابل تشخیص نمی‎باشد. هیچ فرق نمیکند، چه سامسون با استخوان فلیستر Philister را بکشد یا هیتلر موشک به انگلستان شلیک کند، هر دو یکی می‎باشند. و از فلسفه اوپانیشادها تا هایدگر هم هیچ پیشرفتی قابل مشاهده نیست. از طرف دیگر اما این دو تاریخ خیلی از هم تفاوت دارند. اگر تاریخ جهان را تماشا کنیم، می‎بینیم که تمام بخش‎هایش زشت، بی رحمانه و اهریمنی‎ست. اما تاریخ زبان‎ها، تاریخ تفکرات، هنرها در هر مقطع خیلی زیباتر و با تصاویر و گل‎های دوستداشتنی‎ست.
 
***
دموکراسی یا سلطنت، دولت فدرال یا اتحادیه‎ها، برای ما یکسان‎اند، زیرا ما فقط از چگونه انجام دادن و نه از چه بودن می‎پرسیم. و اگر یک دیوانه‎ای بهترین کار را با تمام روح خود انجام دهد، خیلی بهتر از پروفسورهائی‎اند که احتمالاً با انعطاف‎پذیری مشابه‎ای به رژیم جدید می‎پیوندند، با رژیمی که قبلاً نزد شاهزادگان و محراب تعظیم کرده‎اند. ما پیروان کور یک <ارزیابی مجدد تمام ارزش‎ها> هستیم ــ اما این ارزیابی مجدد نباید بجز قلب‎مان در جای دیگری رخ دهد.
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر ۱۳۹۱ساعت 18:23  توسط سعید از برلین  | 

این یک اشتباه است اگر ما باروت، گازهای سمی و ژنرال‎ها را بعنوان قدرت‎های معنوی به حساب آوریم، گرچه گاهی آنها هم می‎توانند بسیار فعال باشند. در میان این جهانِ دائم متخاصم حفظ صلح و عشق در قلب و بعنوان شاعر همواره مقداری از آن را به دیگران دادن کاریست که سال به سال سخت‎تر می‎گردد و با این وجود باید مدام آنها را از نو آزمود.
 
***
رفتارم نسبت به افراد رسمی و اداری مانند قبل همراه با دندان قرچه است و این را تأسف‎انگیز و مسخره می‎دانم که خلق‎ها هنوز هم با هیجان و زانوی خم کرده اوامر را اجرا می‎کنند، در حالی که خود رژیم‎ها هم نمی‎دانند که چه می‎خواهند و چه باید بخواهند.
 
***
مورچه‎ها هم می‎جنگند، زنبورها هم دولت دارند، همستر هم مال می‎اندوزد.
 
***
مظلوم واقع گشتن و رنج بردن بهتر از ظلم کردن و جامه عمل پوشاندن به آرزوهایمان با کمک وسائل ممنوعه اشتباه است. این چیزها برای ژنرال‎ها احمقانه‎اند‎ و دولتمردان به آنها می‎خندند، اما اینها حقایقی قدیمی و اثبات شده‎اند.
 
***
فقط جنگ مسلحانه بین خلق‎ها نیست که وحشت و پوچی‎شان برایم روشن شده‎ است. هر جنگی، هر نوع خشونت برای منفعت شخصی، هر نوع حقیر شمردن زندگی و سوءاستفاده از همنوعان نیز چنین است. صلح برای من فقط صلح نظامی و سیاسی نمی‎باشد، بلکه منظور من از صلح، صلح هر انسان با خود و با همسایگان خویش و هارمونی یک زندگی معنادار و عاشقانه است.
 
***
انسان‎ها وقتی هیچ ستاره‎ای بالای سرشان نباشد جانوری وحشی‎اند، اما ما اجازه نداریم انحصار حیوان وحشی بودن را فقط به یک ملت بدهیم.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 22:25  توسط سعید از برلین  | 

من نه تنها کمونیسم را مشروع بلکه آن را کاملاً بدیهی می‎دانم ــ کمونیسم خواهد آمد و پیروز خواهد گشت، حتی اگر هم همه ما مخالف آن باشیم. آن کسی به آینده بلی می‎گوید که امروز در سمت کمونیسم ایستاده است. اما حالا احتمالاً شما خواهید پرسید: اگر که من به صحت کمونیسم باور دارم و واقعاً خواهان تغییر وضع ستمدیگان می‎باشم، پس چرا همراه با آنها به مبارزه نمی‎پردازم و قلم خود را در خدمت حزب آنها قرار نمی‎دهم. جواب به این سؤال برایم سخت‎تر است، زیرا به چیزهائی مربوط می‎شود که برایم مقدس و اجرایشان لازم است، چیزهائی که برای آنها اصلاً وجود عینی ندارند. من پیوستن به حزب یا قرار دادن کار نویسندگی‎ام در خدمت آن را کاملاً و قطعاً رد می‎کنم، با وجود آنکه امید به برادران و رفقا داشتن و در اجتماعی از همفکران بودن می‎تواند به اندازه کافی وسوسه‎انگیز باشد.
 
***
وقتی یک شاعر عضو حزب باشد، اگر هم فقط به اندازه یک شاگرد مدرسه بداند، باز هم به شدت برایش تبلیغ می‎کنند. اما اگر همان شاعر عضو حزب نباشد، بنابراین دیگر وجود خارجی ندارد و کلاً با قضاوت‎های منفی فقط از او نام برده می‎شود.
 
***
سوسیالیسم آینده با بودن نویسندگانی که آماده‎اند تا پس از اولین پیروزی انقلابِ در پیش با عجله در حزب ثبت نام کنند دارای بهترین پیشگامان خود نمی‎باشد.
 
***
یک شاعر باید بخاطر وطنش نه خبرنگار و نه عضو حزبی گردد، و نه با پیمانکاران جنگ رفت و آمد کند، هر چقدر هم که از نظر شغلی بخواهد وسوسه انگیز باشد. او به خود و به مردمش مدیون نیست کارهائی که هیچ چیز او را به انجامشان وادار نساخته است انجام دهد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت 18:56  توسط سعید از برلین  | 

به نظر من وضعیت کنونی بشر را مدیون دو بیماری روحی می‎باشیم: ارزیابی پر غلو از تکنیک و ملی گرائی. این دو به جهان امروز ما چهره و اعتماد به نفس می‎بخشند، و به ما دو جنگ جهانی و پیامدهای آن را هدیه کرده‎اند، و تا هنگامی که خشم‎شان را فرو ننشانند باز هم هنوز بعضی از عواقب مشابه را برایمان ببار خواهند آورد.
امروز مقاومت در مقابل این دو بیماری جهانی مهم‎ترین وظیفه و توجیه معنویت بر روی زمین است. این مقاومت به زندگی من هم مانند موجی کوچک در جریان آب خدمت کرد.
 
***
حق با توست، ما در برابر حکومت و قدرت‎های مشابه بی‎دفاعیم. اما به نظر من وقتی از آن این نتیجه را می‎گیری که ما باید جواب‎شان را بدهیم و از خود <بدون ناراحتی وجدان> دفاع کنیم کاملاً اشتباه می‎کنی. اتفاقاً ما اجازه چنین کاری نداریم: به جهان چونکه بی‎پرواست ناسزا بگوئیم، و خودمان هم بی پروائی کنیم. اتفاقاً این امتیاز و اصالت ماست که ما دارای وجدان هستیم، که ما همه چیز را مجاز نمی‎دانیم، که ما در نفرت و کشتن و تمام بقیه کثافت‎کاری‎ها شرکت نمی‎کنیم.
چنین ژست‎های خشنی <گه بگیرند همه چیز را> تازه از طرف شماها اختراع نشده و در تاریخ صدها بار گفته شده است، آدم می‎تواند آنها را تحمل کند، آدم می‎تواند آنها را بعنوان عکس‎العمل انسان‎های ضعیف و تربیت نگشته با برتری‎ای بی رحمانه درک کند ــ اما آدم نمی‎تواند آنها را تصدیق کند و کارشان را صحیح بداند.
 
***
من در تفکر خود خیلی بیشتر از تمام ارکان روزنامه <به پیش Vorwärts> سوسیالیست هستم (من آن را از سال 1914<به پس Rückwärts> نامیدم)، من بعنوان یک انسان فردی مانند <گوستاو لندآوئر Gustav Landauer> هستم. من همچنین فکر می‎کنم که مردم خود را بیشتر از هر سیاستمدار حزبی در سراسر این سرزمین می‎شناسم، بیشتر دوست‎شان دارم و برایشان بیشتر کار می‎کنم.
 
***
جای تأسف است که آلمان فاقد یک کمونیسم قوی و خلاق است! به نظر من تنها راه حل واقعی یک انقلاب کمونیستی‎ست، اما نه یک کپی برداری از مسکو. اما اینطور که به نظر می‎آید همیشه در کشور ما فقط احزابی قوی‎اند که هیچ ارتباطی با زمان حال ندارند.
 
***
تا زمانیکه کمونیسم بجای تقسیم قدرت و مالکیت برای همه <دیکتاتوری پرولتاریا> را هدف خود قرار دهد، در مقایسه با آموزش مارکس یک گام به عقب برداشته است، و تا زمانیکه سودبران کمونیسم بجای مردم گروهی از رؤسا باشند، بحث در مورد آن بی مورد است.
 
***
من به کمونیسم بعنوان برنامه‎ای برای ساعات در پیش بشریت اعتقاد دارم، من آن را ضروری و اجتناب‎ناپذیر می‎دانم. اما به این دلیل به هیچ ‎وجه فکر نمی‎کنم که کمونیسم برای سؤال‎های بزرگ زندگی جواب بهتری از حکمت‎های گذشته دارد. من فکر می‎کنم که کمونیسم بعد از صد سال تئوری و تجربه بزرگ روسیه حالا نه تنها حق بلکه وظیفه دارد که خود را در جهان متحقق سازد، و من معتقدم و از صمیم قلب صمیمانه امیدوارم که در این کار مؤفق گردد و گرسنگی، این کابوس بزرگ بشریت را از بین ببرد. اما فکر نمی‎کنم با این کار بتوانند آنچه را که مذاهب، قانون‎گذاران و فیلسوفان قرون گذشته نتوانستند در انجام‎شان مؤفق شوند انجام دهد. من به اینکه کمونیسم بجز اعلام حقوق برابر انسان‎ها برای نان و برابری حق دیگری دارد و بهتر از انواع ایمان‎های گذشته است اعتقاد ندارم. کمونیسم ریشه خود را در قرن نوزدهم دارد، در وسط خشک‎ترین و تاریک‎ترین زمین سلطه فکری یک عده پر مدعا و بی رویا و پروفسورهای بی روح.
کارل مارکس فکر کردن را در این مدرسه آموخت، مشاهدات تاریخی‎اش مانند یک اقتصاددان، یک متخصص بزرگ، اما نه به هیچ وجه <واقعی‎تر> از انواع دیگر مشاهدات، و بسیار یکطرفانه و غیر قابل انعطاف است؛ و نبوغ و توجیه‎اش نه در مرتبه بالاتر روح بلکه در عزم آن به عمل است.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:36  توسط سعید از برلین  | 

چینی‎ها که به طور شگفت‎انگیزی مردمی هوشمند هستند، هزاران سال این عادت رسمی را داشتند که همیشه برای هر رویداد عمومی از قبیل تغییرات دولتی، انقلابات، پیروزی‎ها، قحطی‎ها و غیره تاریخ را رسماً 25 سال به عقب بکشند. زیرا آنها به خود چنین می‎گفتند: در حقیقت انقلاب یا ورشکستگی امروز اتفاق می‎افتد، اما برای درک کردن و ریشه یابی آن و برای هشیارتر شدن باید آدم 25 سال به عقب نگاه کند، زیرا در اثر تجربه‎ای هزاران ساله در چنین وضعی 25 سال زمان لازم است تا دلایل خوب و بد، عادات و غیره ظاهر نتایج خود را نشان دهند.
 
***
من به بشریتی بهتر در آینده باور ندارم، من فکر نمی‎کنم که بشریت هرگز بهتر یا بدتر بوده است، بشر همیشه یکسان است. اما هجوم جریان‎های شیطانی در انسان در بعضی زمان‎ها نه تنها در میان مجرمین و بیماران روانی در خفا رخ می‎دهد، بلکه گاهی سیاست آن را آشکار و به شکل بزرگی انجام می‎دهد و تمام مردم را به دنبال خود می‎کشد.
 
***
آیا به راستی تا حال حق با سیاستمداران بوده است؟ آیا ارزش یک بیت از هولدرلین Hölderlin بیشتر از تمام حکمت‎های حاکمین نبوده است؟
 
***
خشونت بد است، و عدم خشونت فقط راه کسانی‎ست که بیدار گشته‎‎اند. این راه هرگز راه همه مردم و راه حاکمین و کسانی که تاریخ جهان را می‎سازند و جنگ‎ها را هدایت می‎کنند نخواهد گشت. زمین هرگز یک بهشت نمی‎گردد و بشریت هرگز به خدا و به وحدت و آشتی با او نمی‎رسد. اما اگر آدم بداند در کدام طرف ایستاده است، آزادتر و آرامتر زندگی می‎کند. باید برای رنج و تجاوز همیشه آماده بود، اما هرگز اجازه نداریم که ما هم آماده کشتن باشیم.
 
***
منفعلانه و منتظر در آتش ایستادن بسیار سخت‎تر از حمله کردن است.
 
***
تمام جهان مسلح و آماده برای زندانی کردن یا کشتن مخالفین است ــ فقط وقتی در جائی کسی از سازگاری، تحمل و برادری صحبت کند، فوراً تمام جبهه‎های جهان را بر ضد خود تجهیز می‎کند، از آمریکای سرمایه‎داری تا استالین، از روحانی پروتستان تا کاتولیک. این هیچ چیز تازه‎ای نیست.
 
***
من با کمال میل میهن پرستم، اما قبل از آن انسانم؛ و من در جائی که بودن این دو با هم غیر ممکن می‎شود به انسان همیشه حق می‎دهم.
 
***
برای من دیگر نه <وطن> وجود دارد و نه آرمانی، اینها همه دکوراسیونی هستند برای آقایانی که جنگ بعدی را آماده می‎سازند.
 
***
وطن برای من هرگز واژه‎ای سیاسی نبوده، بلکه فقط معنای کاملاً انسانی داشته است. وطن ما محلی‎ست که هنگام کودکی اولین عکس‎های جهان و زندگی را دریافت کرده‎ایم، و من همشه خانه‎ام را شاکرانه دوست داشته‎ام.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 2:16  توسط سعید از برلین  | 

 
آفوریسم مانند جواهریست که به ندرت ارزشش نمایان می‎گردد و تنها در مقادیر کم لذت‎بخش است.
هرمن هسه.

کونگ فو تسه، مرد اصول و اخلاق و حریف بزرگ لائو تسه گاهی به شرح زیر توصیف می‎گردد: «آیا او همان کسی نیست که می‎داند کارش مؤفق نمی‎گردد و با این حال آن را انجام می‎دهد؟» این توصیف از یک آرامش، از یک شوخ‎طبعی و سادگی برخوردار است که من در ادبیات مانند آن را نمی‎شناسم. من اغلب به این توصیف و بعضی دیگر آفورمیس‎ها هنگام نظاره اتفاقات جهان و دقت در گفتار کسانیکه در نظر دارند در سال‎ها و دهه‎های آینده بر جهان حکومت و آن را بی نقص و کامل سازند فکر می‎کنم. آنها مانند کونگ تسه کبیر می‎باشند، اما در پشت اعمالشان دانش او قرار ندارد و به این دلیل «مؤفق نمی‎شوند».
 
***
بارها شاهد بوده‎ام که چگونه یک سالن پر از انسان، یک شهر پر از انسان، یک کشور پر از انسان دچار آن مستی و گیجی‎ای گشته که در آن تک تک مردم تبدیل به یک واحد، به یک توده همگنی می‎شوند که تمام فردیت‎ها را از بین می‎برد، شور و جذبه اتفاق آرا و هجوم تمام غریزه‎ها را به غریزه و احساس جمعی صدها، هزارها یا میلیون‎ها نفر مبدل می‎سازد، به یک تمایل به فداکاری، به یک انکار نفس خویش و به یک شجاعتی که ابتدا از نواها، فریادها، و صحنه‎های دوستانه و با بروز احساس و جاری شدن اشگ‎ها شروع می‎شود، و عاقبت در جنگ، دیوانگی و رود خون به پایان می‎رسد. غریزه فردگرا و هنرمندانه‎ام همیشه به من در برابر توانائی این مردم در مست ساخت خویش بخاطر رنج‎های متحد، غرور مشترک، نفرت مشترک، افتخار مشترک شدیداً هشدار داده است. وقتی در یک اتاق، یک سالن، یک دهکده، یک شهر، یک کشور این نشاط قابل احساس می‎گردد، بعد من سرد و مشکوک می‎گردم، بعد می‎لرزم من و می‎بینم که خون جاری شده و شهرها در شعله‎های آتش می‎سوزند، در حالی که اکثریت همنوعانم هنوز هم با اشگ شوق در چشم‎ها و تأثر خاطر فریاد تشویق می‎کشند و همدیگر را برادر می‎خوانند.
 
***
وقتی قطعه چینی کهنه‎ای به محض منفجر گشتن نارنجک‎ها در کنارش می‎شکند، هیچ دلیلی بر اینکه نارنجک‎ها با ارزش‎تر از چینی کهنه‎اند نمی‎باشد. با این حال نمی‎خواهیم بخاطر چینی شکسته سوگواری کنیم، وگرنه دچار اشتباه ژنرال‎ها و اسپارتاکوس‎ها Spartakisten خواهیم گشت، یعنی جهان را به خوب و بد مجزا کرده و با گلوله و باروت در سمت خوب‎ها می‎ایستیم.
 
***
من به هیچ حزبی متعلق نیستم، گرچه شخصاً کمونیسم برایم گیراتر از فاشیسم است، اما نه به آن وابسطه‎ام و نه در واقع به هیچ نوع از تلاش برای رسیدن به قدرت. من وظیفه شاعر و روشنفکر را در رواج دادن صلح و نه رواج دادن جنگ می‎بینم.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ساعت 14:42  توسط سعید از برلین  | 

اَه اَه، این هم شد زندگی آخه! چشم براه نور صبح باشی، خوابت ببره، چشم باز کنی ببینی هنوز نیمه شب هم نشده.
البته قرار هم نیست که در صبح اتفاق خاصی رخ بده، ولی همینکه هوا با شروع صبح روشن میشه برام کافیه. درسته که با چراغ هم میشه به تاریکی نور بخشید، اما نور چراغ کجا و روشنائی صبح کجا! نور صبح تا جائی که چشم میبینه همه چیز رو روشن و شفاف میکنه، چراغ اما فقط تا فاصله چند متری خودشو میتونه روشن کنه.
کاش تاریکی مرغ چاقی بود و من آدمی گشنه و از خدا بی خبر و چاقوی تیزی در دست داشتم. فکر نمیکردم که در این ساعت شب از خواب بپرم. نمیخوام بگم خواب خیلی مهمه، ولی بیخوابی هم چیز جالبی نیست. مسئله اصلاً به چند ساعت خوابیدن در شبانه روز هم مربوط نیست. در ساعات خواب هم مثل بقیه چیزها اختلاف نظر هست، یکی معتقده باید هشت ساعت خوابید، یکی میگه چهار ساعت هم کافیه. نه، مشکل من، مشکل روشن بودن یا نبودن هواست که هوائیم کرده. مقصر اما شب نیست، مقصر اصلی کسی‎ست که در کودکی تو مغز من نشونده که با تاریک شدن هوا روز به پایان میرسه. العان اگه کسی این حرف رو بهم بزنه میدونم چه جوابی بهش بدم: بهش میگم خوب به پایان برسه، مگه با پایان یافتن روز دنیا به آخر میرسه. حالا اگه دنیا هم به آخر برسه چی میشه مگه؟ نه اینکه حالا که به آخر نرسیده همه در ناز و نعمتند و بیشتر از هشت ساعت در شبانه روز میخوابند!
اگه تاریکی مرغ یک پائی بود میزدم قلم پاشو قطع میکردم تا دیگه زر و زر زیادی نکنه. لجاجت هم آخه حدی داره. کدوم مرغ عاقلی حاضره انقدر لجوج باشه که دو پا بودن خودشو نفی کنه. چه خوب میشد به اشتباهشون اعتراف میکردند و میگفتند این خروسه که یک پا داره و نه مرغ. لااقل به تاجش میامد، انگار مرغ عصاست که یک پا داشته باشه!
انقدر از بدی‎های تاریکی و خوبی‎های روشنائی برام تعریف کردند که به محض تاریک شدن هوا خودمو به خواب میزنم و چشم‎ها رو باز نمیکنم تا ساعت شماطه دار شروع روشنائی صبح رو بهم خبر بده. اما از صبح‎هائی که نورشون دست کمی از نور شب ندارند دل پر خونی دارم. در این روزها حس میکنم خدا دروغگو شده و یا اینکه نیروشو از دست داده و دیگه قادر به روشن ساختن صبح نیست. و تمام ادعاهاش هم برام ارزش کشک پیدا میکنند: «شب را برایت تاریک میسازم روز را روشن!»
من در چنین روزهائی به خالی‎بند بودن خدا ایمان میارم و از سراینده «پایان شب سیه سفید است» متنفر میشم و مانند ذاکری مرتب زمزمه میکنم: شب تاریک به ز صبح بی نور ..... شب تاریک به ز صبح بی نور ..... شب تاریک به ...، تا دوباره خوابم ببره!
 
+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر ۱۳۹۱ساعت 13:20  توسط سعید از برلین  | 

 
آری، بزرگ‎ترین هدف زندگانی زندگی کردن است!
(فرانس گریلپارسر Franz Grillparzer)
 
***
طوری زندگی کن که هنگام مرگ خرسند باشی که آن نوع زندگی کرده‎ای.
(کریستیان فورشته‎گوت گلرت)
 
***
کسی از اینکه زندگی را نفی کند نفعی نمی‎برد.
(آندره مالرو Andre Malraux)
 
***
جاده زندگی فقط از میان خود ما می‎گذرد.
(فریتس فون اونرو Fritz von Unruh)
 
***
زندگی از سکه‎های کوچک و فراوانی تشکیل شده است، و هر که راه برداشتن آنها را بداند ثروتمند می‎گردد.  
(ژان آنوئیل Jean Anouilh)
 
***
زندگی برای فکر کردن طولانی خیلی کوتاه است.
(ژان آنوئیل)
 
***
وه که این زندگی کوتاه وقتی همه‎ی سرچشمه‎هایش گشوده‎اند چه زیبا است! روزها بسان امواج نقره‎ای روشنی می‎گردند که با اقتدار برای سبقت‎ از هم تلاش می‎کنند.
(گوتفرید کلر Gottfried Keller )
 
***
هیچ هنرمند بزرگی یافت نمی‎گردد که عشق بی حدی به زندگی نداشته باشد.
(هنری بردو)
 
***
همیشه آماده انجام کار بودن، من این را زندگی می‎نامم. جنباندن گهواره از طرف ایمنی مرگ حتمی معنا می‎دهد.
(اسکار وایلد)
 
***
این کاملاً قابل تصور است که شکوه زندگی در شکل کامل خود در همه و همیشه قرار داده شده است، اما تحمیل گشته، در عمق، ناپیدا و بسیار دور. اما او آنجا قرار دارد، غیر خصمانه، نه با اکراه، بلکه شنوا. و وقتی با واژه مناسب و با نام صحیح فراخوانده شود، بعد می‎آید.
(فرانس کافکا)
 
***
وضعیت هر طور هم که باشد، زندگی باز زیباست.
(گوته)
 
***
من به پیشرفت معتقدم، من فکر می‎کنم که بشریت به سعادت خواهد رسید.
(هاینریش هاینه) 
 
_ پایان _
 
با تقدیم به تک تک عزیزانم. امید که بپذیریدش.
 
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر ۱۳۹۱ساعت 1:33  توسط سعید از برلین  | 

شادی معمولاً فقط اسم جمع است برای شایستگی، هوش، کوشش و پشتکار.
(چارلز.اف کترینگ Charles F. Kettering)
 
***
بی سر و صدا می‎گذرند زیبائی، سعادت حقیقی و دلیری واقعی.
(ویلهلم رابه)
 
***
بزرگترین سعادت و بالاترین مصیبت ما فقط انحرافات کوچک از چیزهای پیش پا افتاده است.
(گوته)
 
***
خوشبختی کور است.
(چیچرو)
 
***
سعادت، سعادت! چه کسی می‎تواند بگوید تو چه و کجا می‎باشی.
(فونتانه)
 
***
بی مصیبت بودن سعادت بزرگی‎ست.
(لودویگ شفر Ludwig Schefer)
 
***
در خوشبختی آدم فراموشکار می‎گردد.
(مناندر Menander)
 
***
بی غم بودن یک سعادت است، بی قید بودن بدبختی بزرگی‎ست.
(یک ضرب المثل آلمانی)
 
***
با طلوع تکبر سعادت غروب می‎کند.
(یک ضرب المثل خردمندانه)
 
***
وجدان مردم خوشبخت آسوده است.
(ویلهلم بوش)
 
***
سعادت از روی رضا اندکی کمک می‎طلبد.
(یک ضرب المثل خردمندانه نروژی)
 
***
برای به سرچشمه رسیدن باید بر خلاف جریان آب شنا کرد.
(استنیسلاو یرژه لفس Stanislaw Jerzy Lec)
 
***
ما درد را احساس می‎کنیم اما بی دردی را نه؛ غم را احساس می‎کنیم اما بی غمی را نه؛ ترس را، امنیت را نه.
(آرتور شوپن‎هاوئر Arthur Schopenhauer)
 
***
سعادت را دلیران ترویج می‎دهند.
(ترنس Terenz)
 
***
مردان بزرگ یک چهارم از شهرت خود را به جسارت، دو چهارم آن را به اقبال و یک چهارم آخر را به جرم‎هایشان مدیونند.
(اوگو فوسکولو Ugo Foscolo)
 
***
معلمین سخت‎گیر اخلاق می‎گویند: برای سعادتمند گشتن باید تمام علاقه‎های مفرط را از خود به تبعید فرستاد. این توصیه مانند این است که به کسی که بخاطر چکمه تنگش غر می‎زند بگوئی او باید هر دو پایش را قطع کند تا لازم نشود دیگر بر کفاش خشم گیرد.
(یوهان نپوموک نسترو Johann Nepomuk Nestroy)
 
***
آدم فقط با قلب می‎تواند خوب ببیند. چیزهای اساسی برای چشم نامرئی‎اند.
(آنتو Antoine de Saint-Exupery)
 
***
وقتی می‎توانی آرامش بدست آوری که بتوانی آرامش بدهی.
(ماریا Marie von Ebner-Eschenbach)
 
***
در یک خانواده صلح‎جو شادی بی دعوت خودش می‎آید.
(یک ضرب المثل خردمندانه چینی)
 
***
صلح در روح زندگی را مانند آفتاب روشن می‎سازد: محبت واقعی جهان را شکست می‎دهد.
(یوزف ویکتور شفل Joseph Victor Scheffel)
 
***
تلاش درست و جدی نیمی از احراز کردن است.
(ویلهلم فون هومبولت)
 
***
تقاضا نکن تمام چیزهائی که اتفاق می‎افتند بنا به خواسته تو رخ دهند، بلکه آرزو کن آنطور رخ دهند که می‎خواهد بدهند و تو خوشبخت خواهی گشت.
(اپیکتت)
 
***
جذابیت زندگی در تناوب افتادن و بلند گشتن قرار دارد، زیرا که خوشبختی فقط در مقایسه خود را نشان می‎دهد.
(آگوست اشتریندبرگ August Strindberg)
 
***
تولد و گور، یک بحر ابدی، یک بافت متغیر، یک زندگی ملتهب!
(گوته)
 
***
تنها شادی در جهان آغاز کردن است. زندگی کردن زیباست، زیرا زندگی آغاز کردن است، همیشه در هر لحظه.
(چزاره پاویسه Cesare Pavese)
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 21:35  توسط سعید از برلین  | 

 
فعالیت در زمان حال مطبوع، در زمان آینده امیدبخش و در زمان گذشته خاطره‎انگیز است.
(ارسطو Aristoteles)
 
***
ویران ساختن گذشته پیشرفت نمی‎باشد، بلکه باید عصاره گذشته را که این قدرت را داشته امروز بهتری را خلق کند حفظ نمود.
(اورتگا ای گاست Ortega y Gasset)
 
***
برای مردم خوشبخت زمان می‎ایستد.
(فریدریش فون شیلر)
 
***
اگر می‎خواهی برای خودت زندگی زیبائی بسازی، نباید به خودت بخاطر گذشته نگرانی راه دهی؛ چیزی نباید تو را خشمگین سازد؛ باید همواره از زمان حال لذت ببری، مهم‎تر اینکه نباید از کسی متنفر گردی و باید آینده را بخدا واگذاری.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
بگذار آینده همانطور که سزاوار اوست هنوز در خواب بماند. زیرا وقتی او را پیش از موعود بیدار سازی، یک زمان حال خواب‎آلود خواهی داشت.
(فرانس کافکا Franz Kafka)
 
***
وقتی دیروز به وضوح و شفاف روبرویت بایستد، امروز آزاد و قوی به نظر می‎آئی، می‎توانی برای یک فردای شاد هم حتی امیدوار باشی.
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
 
***
مهم نیست چه پیش ‎آید! زمان از میان خشن‎ترین روزها هم می‎گذرد.
(فریدریش فون شیلر)
 
***
وقتی ‎آدم سکوت زیادی برای فرو بردن در گلو داشته باشد، بنابراین یک شبانه‎روز هم صد جیب خواهد داشت.
(فریدریش نیچه)
 
***
نگرانی‎های امروز را به فردا افکن، زودتر از آنچه فکر کنی بعد از پایان شب برایت کمک خواهد رسید.
(تئودور فونتانه)
 
***
چه زمان شادی آوری بود وقتی مردم بر اساس تقویم زندگی می‎کردند! حالا زندگی مردم طبق قانون ساعت است.
(ساشا گیتری Sacha Guitry)
 
***
دیروز عاشق بودم، امروز در رنجم، فردا خواهم مرد: با این وجود امروز و فردا به دیروز با کمال میل می‎اندیشم.
(گوتهولد افرایم لسینگ)
 
***
چه احمقانه است برنامه ریزی کردن برای تمام عمر، وقتی که نمی‎دانیم آیا آقای فردای خود هستیم.
(سنکا Seneca)
 
***
حتی اگر می‎دانستم که فردا جهان نابود خواهد گشت، باز هم هنوز امروز یک درختچه کوچک سیب می‎کاشتم.
(مارتین لوتر Martin Luther)
 
***
بامداد به کسیکه هر شب بتواند بگوید "من زندگی کردم" ارمغانی تازه می‎بخشد.
(سنکا)
 
***
شادی و رضایت زیبا کننده‎ای بزرگ و پرستاری معروف برای حفظ جوانی چهره‎اند.
(چارلز دیکنز Charles Dickens)
 
***
شادی حس کردن زندگی‎ست.
(میشائیل هوراتزوک Michael Horatczuk)
 
***
حس کردن شادی از یک بلی گفتن ناگهانی به زندگی حاصل می‎گردد.
(کارل لودویگ اشلایش Carl Ludwig Schleich)
 
***
فقط یک شادی وجود دارد و آن هم شادی بدون ندامت است.
(ریچارد واگنر Richard Wagner)
 
***
خوشبخت زندگی کردن و بطور طبیعی زندگی کردن یکسانند.
(سنکا)
 
***
خوشبختی به چه دردم می‎خورد، وقتی استفاده کردن از آن برایم مجاز نمی‎باشد؟
(کریستوف مارتین ویلند Christoph Martin Wieland)
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 13:7  توسط سعید از برلین  |