قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

جای پای رویا.(9)
 
   نویسنده بعد از وارد شدن به خانه در را پشت سر خود می‎بندد و روی صندلی راحتی می‎نشیند. با دقت کلمات کلیدی نوشته شده در دفتر یادداشت را می‎خواند و درمی‎یابد که آنها بی‎ارزشند، که آنها هیچ چیزی را نمی‎رسانند و سد و مانعی بیش نیستند. او ورق‎ها را از دفتریادداشت پاره کرده و کاملاً نابود می‎سازد، و تصمیم می‎گیرد که دیگر چیزی ننویسد. بی‎قرار دراز کشیده بود و به دنبال کل ماجرا می‎گشت که ناگهان یک قطعه از رویا دوباره خود را نمایان می‎سازد، ناگهان او خود را دوباره در ایوان خالی آن خانه غریبه در انتظار می‎بیند که در نمای پشتی آن یک زن پیر و نگران با لباسی تیره به این سو و آن سو می‎رفت، و بار دیگر لحظه‎ی سرنوشت را احساس می‎کند: حالا ماگدا باید رفته باشد تا معشوقه تازه، جوان‎تر، زیباتر، معشوقه واقعی و ابدی‎اش را پیش او آورد. پیرزن دوستانه و نگران نگاهش به سمت او بود _ و از پس حرکت‎ها و لباس سیاهش حرکت‎ها و لباس‎هائی دیگر ظاهر می‎گشتند، چهره‎هائی از خدمت‎کاران و پرستاران زن دوران کودکی خود او، چهره و لباس ِ خانه خاکستری رنگ مادرش. و او احساس می‎کرد که آینده و عشق از این لایه از خاطرات و از این دایره چرخان تصاویر مادرانه و خواهرانه به سمت‎اش رشد می‎کند. دختری در پشت این ایوان خالی، در زیر نگاه نگران، عزیز و وفادار مادر و خدمتکاران رشد کرده بود که باید عشق‎اش او را خوشبخت سازد و داشتن‎اش اقبال و آینده‎اش آینده خود او باشد.
   حالا ماگدا را هم دوباره می‎بیند که چطور بدون بوسه و چه لطیف-جدی به او سلام می‎داد، که چطور صورتش یک بار دیگر تمام جذابیت جادوئی را مانند نور طلائی شب در خود جمع داشت، همان جذابیتی که یک بار دیگر در لحظه چشم‎پوشی و خداحافظی بی‎نهایت مهربان درخشیده بود، که چطور چهره فرو رفته و فشرده‎اش برای معرفی کردن خواهر جوان‎تر، زیباتر، واقعی و بی‎همتایش آمده بود تا به او برای برنده گشتن کمک کند. چنین به نظر می‎آمد که دختر با آن تواضعش، توانائی تغییر کردنش، قدرت جادوئی نیمه کودکانه و نیمه مادرانه‎اش نمادی از خود عشق باشد. تمام آن شعرهائی را که برای این زن تا حال در رویا و در آرزویش سروده بود، همه‎ی آن بزرگداشت و ستایشی را که او روزی در اوج عاشقی به او هدیه کرده بود در چهره دختر جمع بود، تمام روح دختر به همراه عشق خود او به چهره‎ای تبدیل شده بود و مهربان و جدی آشکارا می‎درخشید و با چشمانش لبخندی غمگین و دوستانه می‎زد. آیا از یک چنین معشوقی وداع کردن ممکن بود؟ اما نگاه دختر می‎گفت: باید وداع کرد، باید چیز تازه‎ای اتفاق افتد.
   و خواهر ماگدا، معشوقه جدید نویسنده با پاهای چالاک کودکانه‎ای داخل می‎شود، صورتش اما دیده نمی‎شد، هیچ چیز او به طور شفاف دیده نمی‎شد بحز کوچک و ظریف بودن او، بجز کفش قهوه‎ای رنگی که به پا داشت و چهره‎ برنزه و لباس قهوه‎ای رنگش و اینکه می‎توانست خیلی خوب و  دوست‎داشتنی برقصد. و در واقع یک والس خیلی آرام را _ رقصی را که معشوق آینده او اصلاً نمی‎توانست خوب برقصد. برتری کودک بر بزرگسالان و بر افراد باتجربه را نمی‎شد بهتر از این بیان کرد که او قادر بود خیلی راحت و ظریف و بدون اشتباه برقصد، و از قضا آن رقصی را که نویسنده در آن ضعیف بود و به طرز ناامیدکننده‎ای پائین‎تر از دختر قرار داشت!
   تمام روز را نویسنده با رویایش مشغول بود، و هرچه عمیق‎تر در این رویا فرو می‎رفت، رویا نیز زیباتر می‎گشت و به نظرش می‎آمد که حتی از تمام اشعار بهترین شاعران هم پیشی گرفته است. مدتی طولانی به اندازه چندین روز این قصد و نقشه را در سر می‎پروراند تا این رویا را طوری بنویسد که نه فقط برای خود ببینده خواب، بلکه همینطور برای دیگران هم این عمق، این صمیمیت و زیبائی غیر قابل بیان را دارا باشد. دیرتر اما او از این آرزو و تلاش صرف‎نظر و درک می‎کند که باید به یک شاعر واقعی بودن در روحش، به یک خیال‎باف و یک پیش‎گوئی که حرفه‎اش منحصراً حرفه یک اهل قلم باید بماند بسنده کند.
 
(1926)
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ساعت 15:36  توسط سعید از برلین  | 

 
جای پای رویا.(8
 
   نویسنده در حین تلاش‎ برای یافتن تصاویر خوابی که دیده بود مجبور می‎شود یک لحظه به خودش بخندد. به یاد می‎آورد که همین چند لحظه پیش فکر می‎کرده: به خود زحمت دادن برای خلق یک شعر بهاریِ نو بی‎فایده است، زیرا که این شعر مدت‎هاست به نوع بی‎نظیری سروده گشته _ اما بعد وقتی او به فکر پای رقصنده کودک، به حرکت‎های سبک و شیرین کفش‎های قهوه‎ای رنگ، به گام‎های بی‎نقص رقص دختر و به اینکه چگونه بر بالای این اطمینان و تمام ظرافت‎های زیبا اما یک لایه از حجب و رایحه‎ای از‎ خجالت دخترانه قرار گرفته بوده است ‎افتاد مطمئن گشت که فقط برای این پای کودکانه شعر سرودن کافی‎ست تا از شعر تمام شاعران پیشین که تا حال از بهار و جوانی و درک عشق گفته‎اند پیشی گیرد. اما هنوز بیش از چند لحظه از فکر کردن به این موضوع و از شروع بازی زودگذر فکرش برای ساختن شعری به نام "در کنار پائی در کفش قهوه‎ای" نگذشته بود که با نگرانی احساس کرد که دوباره رویا قصد ترک او را دارد، که تمام این عکس‎های خجسته در حال ذوب شدن‎اند. هراسان افکارش را به نظم و ترتیب مجبور ساخته و احساس می‎کند که تمام رویا، اگر که او مؤفق به یادداشت کردن تمام مطالب آن هم گردد، در این لحظه دیگر به او کاملاً تعلق ندارد، و اینکه او شروع به غریبه و پیر شدن کرده است. و او همچنین فوری این را می‎فهمد: که این تصاویر دوست‎داشتنی همیشه فقط تا لحظه‎ای به او تعلق دارند و روحش را با رایحه‎ عطر خود پر می‎سازند که او با تمام قلب و بدون افکار جانبی، بدون نیت و بدون نگرانی نزدشان بماند.
   شاعر اندیشناک و در حالیکه رویایش را مانند چین‎های بی‎پایان پیشانی و یک اسباب‎بازی بی‎نهایت شکننده ساخته شده از نازک‎ترین شیشه‎ها با خود حمل می‎کرد راه خانه را در پیش می‎گیرد. او خیلی دلواپس رویای خود بود. آه، کاش می‎توانست دوباره مؤفق به تجسم چهره کامل عشق رویائی خود گردد! و از کفش قهوهای رنگ، از ریزه‎کاری‎های رقص، از چهره برنزه و درخشنده دختر کوچک و از این تعداد اندک عکس‎های باقی‎مانده و گرا‎ن‎بها کل خواب را دوباره بنا سازد. این کار برایش با اهمیت‎تر از بقیه کارهای جهان به نظر می‎‎آمد. و آیا نمی‎بایست واقعاً این کار برایش بی‎نهایت مهم باشد؟ آیا مگر این چهره افسونگر و بهاری بعنوان معشوقه‎ به او وعده داده نشده بود؟ مگر این دختر از عمیق‎ترین و بهترین منبع روحش متولد نگشته بود؟ مگر به عنوان نمادی از آینده‎اش، به عنوان مطلع از امکانات سرنوشتش و به عنوان درونی‎ترین رویایش از خوشبختی با او روبرو نگشته بود؟ _ و او همزمان با دلواپس بودن اما در عمق وجودش بی‎نهایت خرسند بود. آیا این شگفت‎انگیز نبود که می‎شد چنین چیزهائی را در خواب دید، که می‎شد این جهان ساخته گشته از جالب‎ترین مواد سحر و جادو را در خود حمل کرد، که در درون روح ما، روحی که ما اغلب ناامیدانه مانند یک آثار مخروبه بیهوده در آن به دنبال باقی‎مانده‎ای از ایمان، از شادی و از زندگی می‎گردیم بتواند چنین گل‎هائی رشد کنند؟
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ساعت 15:2  توسط سعید از برلین  | 


جای پای رویا.(7)
 
 
    جریان قرار ملاقات چه میتوانست باشد؟ اما او توانا به پیدا کردن آن نبود.
   یک سؤال دیگر به ذهنش خطور میکند: این دختر کوچک و مهربان به چه کسی شباهت داشت و چه کسی را یاد او میانداخت؟ مدتی بی نتیجه جستجو کرد، همه چیز دوباره ناامیدانه به نظر میآمد، و او برای یک لحظه تقریباً صبرش را از دست داد و خشمگین گشت و نزدیک بود که دوباره از این کار کاملاً منصرف گردد. اما در این هنگام یک اتفاق دیگر رخ میدهد، یک مسیر تازه شروع به درخشیدن میکند. دختر کوچک شبیه به معشوقه او بود _ آه نه، دختر شبیه به معشوقهاش نبود، او حتی از اینکه دختر کوچک خواهر معشوقه اوست اما با این وجود شباهت خیلی کمی با هم دارند متعجب شده بود. ایست! خواهر معشوقهاش؟ آه حالا تمام رد پاها دوباره میدرخشند و همه چیز معنا پیدا میکند و او بخاطر برجسته گشتن سنگ نبشه به وجد آمده و بخاطر بازگشت تصاویری که فکر میکرد آنها را از دست داده بوده است خوشحال میگردد.
   جریان از این قرار بود: در خواب معشوقه او، ماگدا Magda آنجا بود، و در حقیقت مانند دیدارهای آخرشان پرخاشگر و عصبی مزاج نبود، بلکه بسیار دوستانه، کمی ساکت، اما شاد و زیبا بود. ماگدا به او با لطافت مخصوصی سلام کرده، بدون بوسه، دستش را به او داده و گفته بود که میخواهد عاقبت او را با مادرش آشنا کند، و او آنجا در خانه مادرش خواهر کوچکتر او را خواهد شناخت، خواهری که برای معشوقه و همسری او در نظر گرفته شده است. و اینکه خواهرش خیلی کوچکتر از خود او میباشد و از رقصیدن خیلی خوشش میآید و اگر او با خواهرش برقصد میتواند او را از آن خود سازد.
   چقدر ماگدا در این خواب زیبا بود! چقدر وجود خاص، دوستداشتنی، پر روح و لطیفاش، آن چشمهای تازه، آن پیشانی روشن و موهای پر و معطرش میدرخشیدند!
   بعد دختر او را در خواب به یک خانه هدایت کرده بود، به خانه خودش، به خانه مادر و کودکیاش، به خانه روحش تا در آنجا او را به مادر و به خواهر کوچک زیبایش نشان دهد و او بتواند آن دختر کوچک را بشناسد و دوستش بدارد، زیرا که خواهرش به عنوان معشوقه او برگزیده گشته بوده است. او دیگر نمیتوانست خانه را به یاد آورد، فقط یک ایوان خالی را به یاد میآورد که در آن انتظار کشیده بود، و همچنین قادر به تجسم مادر دختر هم نبود، فقط یک خانم پیر، یک خدمتکار یا پرستار زن با لباسی سیاه یا خاکستری رنگ در زمینه برایش قابل رویت بود. بعد اما خواهر کوچک آمده بود، یک کودک دلربا، یک دختر ده یا یازده ساله که اندامی مانند چهاردهسالهها داشت. مخصوصاً پاهای دختر در کفش قهوهای رنگ کاملاً کودکانه بود، کاملاً بیگناه، خندان و هنوز نابالغ ولی با وجود سن کماش خانمانه به چشم میآمد! دختر کوچک سلام دادن او را دوستانه جواب میدهد، و ماگدا از این لحظه به بعد ناپدید گشت و فقط خواهر کوچکاش آنجا مانده بود. با به خاطر آوردن پند ماگدا به دختر پیشنهاد رقصیدن می‎دهد. و دختر با خوشحالی با تکان دادن سر و بدون مکث شروع به رقصیدن میکند، تنها. و چون دختر خیلی زیبا مشغول به رقصیدن کودکانه خود و نوع رقص نیز یک والس خیلی آرام بود که او از پس آن خوب برنمیآمد، بنابراین جرأت نکرده بود دختر را در آغوش گرفته و با او برقصد.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 13:40  توسط سعید از برلین  | 

جای پای رویا.(6)
 
   دست کم مقدار کمی از تصاویر نجات یافته بودند. نویسنده فوراً تصمیم می‎گیرد به جستجوی آنچه در خواب دیده بود و می‎توانست هنوز در ذهنش باقی مانده باشد بپردازد و تا جائی که ممکن است آنها را وفادارانه و دقیق یادداشت کند. بلافاصله یک دفتر یادداشت از جیب خارج می‎سازد و اولین طرح را فهرست‎وار می‎نویسد تا در صورت امکان چارچوب و ساختمانِ کامل رویا و خطوط اصلی را دوباره پیدا کند. اما مؤفق به انجام این کار هم نمی‎شود. دیگر نه ابتدای رویا و نه انتهای آن برایش قابل شناسائی بود، و نمی‎دانست که کدام یک از قطعات حاضر به کدام قسمت از رویایش تعلق دارد. نه، او باید طور دیگری شروع کند. او باید قبل از هر چیز آنچه را که هنوز قابل دسترس بود نجات دهد، باید چند تصویری را که هنوز محو نگشته‎‎اند محکم نگهدارد، مخصوصاً این کفش کودکانه، این پرنده جادوئی و خجالتی را.
   نویسنده ما سعی می‎کند با قرار دادن قطعات تصاویر در کنار هم رویایش را بخواند، مانند باستان‎شناسی که سنگ نبشته‎ای قدیمی می‎یابد و با استفاده از حروف و نمادهای اندکی که هنوز قابل تشخیص‎اند شروع بخواندن آن می‎کند.
   او در خواب با یک دختر به کاری مشغول بود، با یک دختر عجیب، با دختری که شاید واقعاً زیبا نبود اما به یک نحوی شگفت‎انگیز بود، دختری که شاید سیزده یا چهارده سال ولی اندامی کوچک‎تر از این سن داشت. چهره‎اش برنزه بود. چشم‎هایش؟ نه، او چشم‎هایش را ندیده بود. نامش؟ ناآشنا. رابطه‎ دختر با او، با خیال‎باف؟ ایست، کفش قهوه‎ای رنگ آنجا بود! او این کفش را در حال حرکت می‎دید، آن را در حال رقصیدن و انجام حرکات رقص می‎دید، حرکت‎های یک والس خیلی آرام. آه بله، حالا او دوباره بسیاری از چیزها را می‎دانست. او ‎باید از نو شروع کند.
   بنابراین: او در خواب با یک دختر شگفت‎انگیز، کوچک و غریب که چهره‎ای برنزه و کفش قهوه‎ای رنگی به پا داشت رقصیده بود _ آیا همه چیز دختر قهوه‎ای رنگ نبود؟ حتی موهایش؟ رنگ چشم‎هایش؟ همینطور رنگ لباسش؟ نه، او از آنها دیگر بی اطلاع بود _ می‎شد آنها را اینچنین حدس زد و به نظر هم امکان‎پذیر می‎آمد، اما چیزی مسلم نبود. او باید مطمئن می‎گشت، اطمینانی که بتواند ذهنش واقعاً به آن متکی گردد، وگرنه به دریائی بی ساحل می‎رسید. حالا او شروع می‎کند به گمانه‎زنی که نکند این جستجوی رویا او را به راهی دور بکشاند و او یک مسیر دراز و بی پایان را آغاز کرده باشد. و درست در این لحظه دوباره یک قطعه عکس دیگر می‎یابد.
   آری، او با دختر کوچک رقصیده بود، یا قصد رقصیدن با او را داشته، یا اینکه مجبور به رقصیدن بوده، و دختر به تنهائی برای خود یک ردیف از حرکات تازه، قابل انعطاف و دل‎ربای رقص را انجام می‎‎داد. یا اینکه او هم با دختر رقصیده بود، آیا دختر تنها نبود؟ نه. نه، او نرقصیده بود، او فقط قصد رقصیدن داشته است، بین او و یک نفر دیگر چنین قرار گذاشته شده بود که او باید با این دختر کوچک برنزه برقصد. بعد دختر اما به تنهائی شروع به رقصیدن کرده بود، بدون او، و او قبل از رقصیدن کمی ترسیده یا خجالت کشیده بود. نوع رقص، والس خیلی آرامی بود که او نمی‎توانست آن را خوب برقصد. دختر اما شروع به رقصیدن کرده بود، تنها، بازی‎گوشانه، و با ریتمی فوق‎العاده عالی و با کفش‎های کوچک قهوه‎ای رنگش با دقت شکل‎های گام برداشتن رقص را بر روی فرش می‎نوشت. اما چرا خود او نرقصیده است؟ یا چرا او اصلاً قصد رقصیدن داشته؟
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ساعت 23:45  توسط سعید از برلین  | 

جای پای رویا.(5)
 
   برای جستجوی خاطرات خود مانند کسی بود که خاطرات کاملاً در نزدیکی‎اش قرار دارند و چون او می‏‎پندارد که آنها در فاصله‏‎ای دور قرار گرفته‎اند قادر به شناختن‎شان نمی‎شود و در نتیجه تمام تصاویر را اشتباه تفسیر می‏‎کند. اما درست در همان لحظه‎ای که او دست از تلاش کشید و آماده گشت تا این تجربه کردن با چشم کمی باز را به پایان رسانده و فراموش کند وضع عوض می‎گردد و کفش کودکانه خود را از سمت راست به او نزدیک می‎سازد. مرد با کشیدن آهی عمیق ناگهان حس می‎کند که کفش کودکانه در سالن مملو از تصویر درونش در قسمت تحتانی قرار نگرفته و متعلق به داشته‎های قدیمی نیست، بلکه کاملاً تازه و نوست. او فکرش تا همین چند لحظه پیش به این کودک مشغول بود و چنین به نظر می‎آمد که این کفش را در حال گریز دیده است.
   و حالا به طور ناگهانی آن را یافته بود. آه بله، آن تصویر آنجا بود، کودکی که کفش به او تعلق داشت آنجا ایستاده بود، و یک قطعه از رویائی بود که نویسنده در شب گذشته در خواب دیده بود. خدای من، فراموش کردن آن چطور ممکن بود؟ در نیمه شب از خواب بیدار شده و خوشحال و منقلب از قدرت مرموز خوابی که دیده بود احساس می‎کرد که یک حادثه مهم و شگفت‎انگیز را تجربه کرده است _ و پس از لحظه کوتاهی دوباره به خواب رفته بود. و یک ساعت خواب صبح کافی‎ست تا تمام تجربه شگفت‎انگیز را دوباره پاک سازد، طوریکه که او ابتدا حالا در این ثانیه دوباره توسط دیدن زودگذر پای کودکانه بیدار گشته و به فکر آن افتاده است. عمیق‎ترین و خارق‏‎العاده‎ترین تجربه‎های روح‎مان اینچنین زودگذر، اینچنین گذرا و کاملاً واگذاشته به دست تقدیر بودند! و همچنین حالا هم مؤفق نمی‎شود تمام خواب شب قبل را در پیش چشمانش مرور کند. فقط تصاویری پراکنده و اغلب بی ارتباط قابل یافتن بودند، بعضی از آنها تازه و پر زرق و برق و بقیه خاکستری و خاک گرفته که قصد محو شدن داشتند. و این رویا چه عمیق، چه زیبا و الهام بخش بود! چه شدید قلبش بعد از آن بیدار گشتن ِ بار اول به طپش افتاده بود، خوشحال و نگران مانند روزهای جشن و سرور ایام کودکی! دیدن این خواب و تجربه کردن چیزی اصیل، چیزی مهم و گم نشدنی احساس زنده‎ای در او به جریان انداخته بود! و حالا این قطعه از خواب بعد از چند ساعت هنوز آنجا بود، این چند عکس کوچک پراکنده و این طنین ضعیف در قلب _ بقیه چیزها گم شده بودند، به گذشته تعلق داشتند و دیگر زنده نبودند!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 12:45  توسط سعید از برلین  | 

جای پای رویا.(4)
 
   تسلیم شگفتی‎ای که بارها آنرا تجربه کرده بود می‎گردد، تسلیم معجزه‎ای که فکر می‎کرد شایستگی لطف‎اش را از مدت‎ها پیش از دست داده بوده است. لحظات بی پایانی را میان بی زمانی و همنوائی روح و جهان در نوسان بود، احساس می‎کرد که نفس‎اش ابرها را هدایت می‎کند و در سینه‎اش خورشید گرم در چرخش است.
   اما در حالی‎ که او خود را به آن شگفتی نادر تسلیم کرده و از درز باریک میان چشمان بسته خود رو به پائین خیره نگاه می‎کرد و در ِ تمام حس‎هایش را نیمه باز نگاه داشته بود _ زیرا به خوبی می‎دانست که این طوفان دوست‎داشتنی از درون او برمی‏‎خیزد_ بر روی زمین در نزدیک خود چیزی را احساس می‎کند، چیزی که او را جذب خود می‎سازد. آن چیز، طوری که او فقط آهسته و بتدریج توانست آن را بشناسد پای کوچک یک دختر بود، پای یک کودک که درون یک نیم چکمه چرمی قهوه‎ای رنگ قرار داشت و برروی شن‎های جاده محکم و شاد با فشار وزن خود بر پاشنه کفش قدم برمی‎داشت. این کفش کوچک دخترانه، این چرم قهوه‎ای رنگ، این ظاهر شدن کودکانه و شاد تخت‎های کفش، این مچ پای ظریف پوشیده شده با قطعه جوراب ابریشمی شاعر را به یاد چیزی ‎انداخت، ناگهانی و هشدار دهنده طپش قلبش سریع‎تر می‎گردد، اما او مؤفق به یافتن سر نخ نمی‎شود. یک کفش کودکانه، یک پای کودکانه، یک جوراب کودکانه _ اینها چه ارتباطی با او داشتند؟ کلید آن کجاست؟ منشاء آن کجای روحش بود که جواب این عکس‎ها را از میان ملیون‎ها عکس می‎داد، آنها را دوست می‎داشت، آنها را به سوی خود می‎کشید، آنها را مهم احساس می‎کرد؟ برای یک لحظه چشمانش را کاملاً می‎گشاید، لحظه بسیار کوتاهی نقش کامل کودک را می‎بیند، یک کودک زیبا، ولی فوری حس می‎کند که این نقش دیگر آن تصویری نیست که به او مربوط می‎گشته، تصویری که برایش مهم بوده است. غیر ارادی و خیلی سریع دوباره چشمانش را تا آن اندازه‎ای می‎بندد که فقط یک لحظه خیلی کوتاه قادر به دیدن محو گشتن پای کودکانه می‎گردد. بعد با فکر کردن به پا، با حس کردن معنای آن، اما بی‎‏اطلاع و در رنج از جستجوی بیهوده و خوشحال از نیروی این تصویر در روح خود چشمانش را کاملاً می‎بندد. او در یک جائی، در یک زمانی این تصویر کوچک، این پای کوچک در کفش قهوه‎ای رنگ را دیده و بعنوان حادثه‎ای با ارزش در خاطرش حک شده بوده است. چه وقت بود؟ اوه، باید در زمانی خیلی پیش بوده باشد، پیش از دوره ماقبل تاریخ، اینچنین دور به نظر می‎آمد، اینچنین از فاصله‎ای دور و از عمقی غیر قابل تصور در فضا رو به بالا به او نگاه می‎کرد و اینچنین عمیق در چاه حافظه‎اش فرو رفته بود. شاید او آن را از اوان کودکی، از همان زمان افسانه‎ای که تمام خاطرات آن حالا چنین تیره و تار و فراخواندشان چنین سخت گردیده و با این وجود دارای رنگی قوی‎تر، گرم‎تر و کامل‎تر از تمام خاطرات دیگرش است با خود حمل می‎‎کرده، شاید او آن را گم کرده و تا امروز دیگر هرگز آن را نیافته است. مدت درازی سرش با چشمانی بسته به پائین خم بود، مدت درازی به این و آن فکر ‎کرد، این نخ و آن نخ را و ردیفی از تجارب را در خود در حال درخشیدن دید، اما کودک در هیچکدام نبود، هیچ کفش قهوه‎ای رنگی در خانه نبود، نه، نمی‎شد آن را پیدا کرد، ادامه دادن این جستجو بی‎فایده بود.   
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۰ساعت 21:19  توسط سعید از برلین  | 

جای پای رویا.(3)
 
   او بی‎مقصد در هوای اوایل فصل بهار آهسته قدم می‎زد، در باغچه‎های کوچک و غمگین جلوی خانه‎های اجاره‎ای بوته‎های خم گشته از فشار برف را ‎دید، هوای ولرم و نمناک ماه مارس را که وسوسه پیچیدن و داخل شدن به پارکی را به سرش انداخت تنفس کرد. آنجا در زیر آفتاب میان درختان لخت بر روی نیمکتی نشست، چشمانش را بست و خود را در این ساعات آفتابی زودرس بهاری به دست بازی احساس‎هایش سپرد: هوا چه نرم خود را بر روی گونه‎هایش می‎نشاند، چه کامل خورشید مانند اشتیاقی مخفی می‎پخت، چه بوی جدی و دلواپسی از زمین پخش می‎شد، چه بازی‎گوشانه گاهی کفش‎های کوچک کودکان بر روی سنگ‎ریزه‎های جاده‎ها تلق تلق می‎کردند، چه دوست داشتنی و بیش از حد شیرین در جائی از بیشه‎ی لخت توکائی آواز می‎خواند. آری، اینها همه زیبا بودند، و از آنجائیکه بهار، خورشید، کودکان و توکا چیزهای خیلی قدیمی‎ای بودند که بیش از هزاران هزار سال پیش هم انسان در کنار آنها احساس شادی می‎کرده است، به این ترتیب در حقیقت قابل درک نبود که چرا کسی نباید بتواند امروزه هم مانند پنجاه یا صد سال پیش به همان خوبی یک شعر بهاری زیبا بسراید. و در عین حال آن هیچ چیز نبود. کمرنگ‎ترین خاطره از ترانه بهاری اولند Uhland (البته با موسیقی شوبرت Schubert که پیش‎درآمدش طعم افسانه‎‎ای و مهیج اوایل فصل بهار را می‎دهد) کافی بود تا به یک شاعر امروزی قویاً نشان دهد که آن چیزهای لذت‎بخش برای لحظه‎ای تا به آخر سروده گشته‎اند و اینکه تقلید کردن از آن آفرینش‎ها که چنین پایان‎ناپذیر و مبارک نفس می‎کشند بی‎معناست.
   در این لحظه درست هنگامی که افکار شاعر در حال تدارک پیچیدن دوباره به سمت آن مسیرهای نابارور قدیمی بود چشمانش را تنگ می‎کند و از پشت پلک بسته و از درز شکاف باریک بین آنها نه تنها با چشمانش حرکت و درخشش نوری را می‎بیند بلکه آن را حس هم می‎کند، جزایری از تابش آفتاب، انعکاس‎های نور، حفره‎های سایه، سفیدی‎ای داخل گشته در رنگ آبی آسمان، یک رقص دایره‎وار از نورهای متحرکی که همه هنگام نگاه کردن به خورشید آن‎ را می‎بیند، فقط اما به گونه‎ای متغیر، به نوعی ارزشمند و منحصر به فرد که توسط محتوائی سرّی از ادراک محض به تجربه مبدل شده است. شاید چیزی که آنجا درخشید، موج زد، تیره و تار گشت و بال‎هایش را به حرکت انداخت فقط طوفان نوری از خارج نبود، و صحنه نمایش تنها چشم‎هایش نبودند. شاید آن چیز همزمان زندگی و غریزه‎ی به جوش آمده درونی‎اش و صحنه نمایش‎ نیز روح و سرنوشت خود او باشد. شاعران و «غیب‎گویان» به این ترتیب مشاهده می‎کنند، این‏گونه‎ دل‎ربا و هیجان‎آور کسانی که توسط تیر اروس Eros عاشق شده‎اند می‎بینند. فکر شوبرت و اولند و ترانه‎های بهاری محو شده بود، دیگر نه اولندی وجود داشت، نه شعر و نه گذشته‎ای. همه چیز یک لحظه‎ی جاودانه بود، تجربه بود و درونی‎ترین واقعیت.
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی ۱۳۹۰ساعت 20:30  توسط سعید از برلین  | 

 
جای پای رویا.((2
 
   تمام این افکار برای نویسنده آسان و تمام این حقایق برایش آشنا بودند. او می‏دانست که همان بازی، همان تلاش نجیبِ ناامیدانه و حریصانه‎ای که او را بخاطر چیزی معتبر و همیشگی و ارزشمند به نوشتن و پر کردن صفحات کاغذ وامی‏داشته‏اند کسان دیگری مانند ژنرال، وزیر، وکیل، زنی زیبا و ظریف و شاگرد مغازه را نیز به تحرک می‎اندازد. می‎دانست که تمام انسان‎ها به نوعی تلاش می‏کرده‎اند، خواه هشیارانه و خواه احمقانه، خواه فراتر از خویش و از امکانات خود، یا با تشویق آرمان‎های پنهانی و کور گشته از سرمشق‎ها و گرفتار دام ایده‎آل‎ها. هیچ ستوانی که افکار ناپلئون را در خود حمل نکرده_ و هیچ ناپلئونی که گه‎گاهی خود را مانند میمون، مؤفقیت‎هایش را مانند ژتون‎های بازی و هدف‎هایش را مانند وهم احساس نکرده باشد یافت نمی‎گردد. هیچ کس پیدا نمی‎شود که به این ساز نرقصیده باشد. و کسی هم پیدا نمی‎شود که زمانی در سطوحی از دانش این فریب را حس نکرده باشد. البته، تکامل یافته‎گان و انسان‎هائی خداگونه مانند بودا، مسیح و سقراط نیز وجود داشته‎اند. اما آنها هم فقط در یک لحظه، و آن هم در لحظه مرگ خود از تکامل و آگاهی کامل کاملاً پر گشتند. مرگ آنها چیزی نبود بجز پر گشتن از دانش و بالاخره آخرین جانبازیشان که با مؤفقیت به انجام رسید. و احتمالاً هر مرگی این معنا را داشته است، احتمالاً هر می‎رنده‎ای یک کامل کننده‎‎ خویش بوده است، کسی که خطا بودن تلاش را دور انداخته، کسی که خود را تسلیم کرده و نمی‎خواسته دیگر چیزی باشد.
   این نوع از افکار، حتی با وجود درک آسانشان باعث زحمت زیادی برای مردم در تلاش، کار و ادامه دادن به بازی کردن بازی‎هایشان می‎گردد. و بنابراین کار شاعر تلاشگر هم در این ساعت از روز پیش نمی‎رفت. واژه‎ای وجود نداشت که شایسته نوشتن باشد، فکری نبود که بیان کردن آن واقعاً ضروری باشد. نه، حیف کاغذ است، بهتر این بود که پاک و نانوشته باقی گذارده شوند.
   نویسنده با این احساس قلمش را به کناری می‎گذارد و ورق کاغذها را داخل کشوی میز می‎کند، اگر آتش دم دستش ‎بود حتماً آنها را در آن می‎انداخت. وضعیت برای او تازه نبود، یأسی بود که اغلب چشیده شده و در واقع اهلی و صبور گشته بود. او دست‏‎هایش را می‎شوید، پالتو و کلاه می‎پوشد و خارج می‎شود. برای او تغییر مکان یکی از ابزارهای کمک به حساب می‎‎‎‎آمد. او می‎دانست که ماندن طولانی مدت در یک مکان در کنار این کاغذهای نانوشته و نوشته شده در چنین حالتی خوب نیست. بهتر این بود که از خانه بیرون برود، هوا را احساس کند و چشم‎هایش را به بازی تصاویر خیابان عادت بدهد. شاید می‎توانست زن‎هائی زیبا را ببیند، یا اینکه به دوستی برخورد کند، شاید هم دسته‎ای کودک دبستانی یا یک اسباب‎بازی خنده‎دار در ویترین مغازه‎ای او را به فکر دیگری بیندازد. حتی می‏توانست چنین رخ دهد که ماشین یکی از آقایان این جهان، یک ناشر روزنامه یا یک استاد نانوای ثروتمند او را در گوشه خیابانی زیر بگیرد: امکانات متعددی برای تغییر وضعیت، برای خلق احوالی تازه.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 15:43  توسط سعید از برلین  | 

جای پای رویا.(1)
 
  او همچنین در این ساعت کمی شاکی ظهر دوباره همان چیزهائی را احساس کرد و به همان چیزهائی اندیشید که او گاهی اوقات احساس و فکر کرده بوده است، یعنی به موقعیت تراژدی‎مضحک و عجیب خویش، به حماقت پنهانی ادعای شاعریِ حقیقی را داشتن (چونکه شاعریِ حقیقی در حقیقت امروزیش وجود نداشت و نمی‎توانست هم وجود داشته باشد) و به بازی کودکانه و به بیهودگی تلاش‎های احمقانه‎اش با این نیت که با کمک عشق خود به شعر قدیمی، با کمک از آموزش بالای‎ خود و با کمک گرفتن از گوش دقیق و ظریف‎ش برای واژه‎های شاعرانِ حقیقی بتواند اثری خلق کند که با شعر حقیقی همانند باشد و یا در اثر شباهت فراوان با آن اشتباه گرفته شود (چون او به خوبی می‎دانست که با تقلید نمی‎توان ابداً چیزی به وجود آورد).
   همچنین نصف و نیمه برایش مشخص بود و می‎دانست که جاه‎طلبی ناامیدانه و توهمات کودکانه تمام تلاش‎هایش به هیچ وجه فقط امری مخصوص به او نیست، بلکه انسان‎های ظاهراً عادی و همینطور انسان‎های خوشبخت و مؤفق هم همین حماقت و خودفریبی ناامیدانه را در خود پرورش می‎دهند، و اینکه هر انسان به طور دائم و مقاوم بخاطر چیزی ناممکن تلاش می‎کند و بی‎اهمیت‎ترین فرد هم آرمان آدونیوس Adonis را در خود حمل می‎کند، احمق‎ترین فرد کمال مطلوب خردمندی را و فقیرترین فرد ایده‎آلش کرزوز Krösos است. آری، او حتی نصف و نیمه می‎دانست که آن آرمانِ بسیار قابل احترام "شاعریِ حقیقی" هم هیچ چیز نیست و حتی گوته Goethe هم کاملاً ناامیدانه انگار که به چیزی دست‎نیافتنی می‎نگرد به هومر Homer یا شکسپیر Shakespeare نگاه می‎کرده‎ است، همانطور که ممکن است یک نویسنده امروزی مایل باشد رو به بالا و به گوته نگاه کند، و اینکه واژه "شاعر" فقط یک انتزاع شیرین است و هومر و شکسپیر هم فقط نویسنده و متخصصین با استعدادی بوده‎اند که مؤفق گشتند به آثار خود آن نمود جاودانگی و ماورای زمینی را بدهند. همانگونه که انسان‎های باهوش و کسانی که عادت به فکر کردن دارند توانا به دانستن این چیزهای طبیعی و وحشتناک هستند او نیز نصف و نیمه تمام این چیزها را می‎دانست. او می‎دانست یا حدس می‎زد که شاید یک قسمت از نوشته‎هایش بتواند بر روی خوانندگان زمان‎های بعد احساس یک "شعر حقیقی" را بر جا گذارد و شاید نویسندگان آینده با اشتیاق طوری به او و زمانه او بنگرند که انگار به یک زمانه‎ی طلائی می‎نگرند، به زمانه‎ای که در آن هنوز شاعران حقیقی، احساسات حقیقی، انسان‎های حقیقی، یک طبیعت حقیقی و یک روح حقیقی وجود داشته است. او همچنین می‎دانست که شهروند متین شهر کوچک دوران بیدرمایر Biedermeier و شهروند فربه و چاق یک شهر کوچک قرون وسطی هم بدین نحو منتقدانه و احساساتی زمانه مکار و فاسد شده‎ خود را در تضاد با دیروزی پاک، ساده و مبارک می‎دیدند و پدربزرگان و نوع زندگی‎شان را با همان مخلوطی از حسادت و همدردی مشاهده می‎کرده‎اند که انسان امروزی تمایل به تماشای زمان مبارک قبل از اختراع ماشین بخار را دارد.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ساعت 16:19  توسط سعید از برلین  | 

جای پای رویا.
روزگاری مردی وجود داشت که شغل کم اعتبار نوشتن مطالب سرگرم کننده را انجام می‎داد، اما با این وجود به آن تعداد کوچک‎تر اهل قلم تعلق داشت که شغل‎شان را تا حد امکان جدی تلقی می‎کنند و مشتاقانی برایشان احترام مشابهی قائلند، درست مانند زمان قدیم وقتی که هنوز شعر و شاعری وجود داشت و برای شاعران واقعی احترام قائل می‎گشتند. این اهل قلم چیزهای مختلف زیبائی می‎نوشت، او رمان، داستان و شعر می‎نوشت و در این راه زحمات غیر قابل تصوری به خود می‎داد تا کارش را خوب انجام دهد. اما به ندرت مؤفق می‎گردید بلندپروازیش را ارضاء کند، زیرا با وجود آنکه او خود را فروتن به حساب می‎آورد اما این اشتباه را می‎کرد که به جای مقایسه و سنجش خویش با همکاران و معاصران و دیگر نویسندگان مطالب سرگرم کننده، خود را با شاعران دوران گذشته _ آری با کسانی که بعد از گذشت چند نسل هنوز فراموش نگشته‎اند مقایسه کند، و می‎بایست بارها با درد و رنج متوجه شود که حتی بهترین و مؤفق‎ترین صفحه‎ای که او در عمرش نوشته است هنوز هم در پشت جمله یا بیت ناشکل آن شاعر با فاصله زیادی قرار داشته است. به این ترتیب او مدام ناخشنودتر می‎گردید و تمام شادی بخاطر کارش را از دست داد، و اگر هم هر از گاهی چیز مختصری می‎نوشت، فقط به این خاطر بود تا با آن در فرم انتقادهای تلخ از خود و زمانه‎ی خویش به این ناخشنودی و بی‎حاصلی درونی یک سوپاپ و محتوی بدهد، و البته از این طریق چیزی نزد او بهتر نشد. گاهی هم کوشش می‎کرد تا باغ سحرآمیز شاعریِ ناب را از نو بیابد و با دقت یک مجسمه‎ساز و با زبانی شیوا که در آن طبیعت، زنان و دوستی را ستایش می‎کرد به زیبائی جان می‎داد، و این اشعار به راستی موزیک مخصوصی در خود داشتند و شبیه شعرهای شاعران واقعی بودند که گه‎گاه می‎توانند مانند هیجان یا شفیتگی‎ای فرار یک تاجر یا انسانی زمینی را یادآور روح گمشده‎اش سازند.
   یک روز در فاصله زمستان و فصل بهار این نویسنده که خیلی مایل بود شاعر باشد و حتی از جانب کسانی به عنوان شاعر هم شناخته می‎شد دوباره کنار میز تحریرش نشسته بود. او طبق معمول تا نیمه‎شب کتاب خوانده و دیر و نزدیک ظهر از خواب برخاسته بود. و حالا به آن قسمت از کاغذ که دیروز دست از نوشتن کشیده بود خیره نگاه می‎کرد. بر روی این ورق کاغذ چیزهائی هوشمندانه‎ با زبانی‎ صیقل خورده و ادیبانه نوشته شده بود، افکاری ناب و توصیف‎هائی استادانه. گلوله منور و موشک‎های زیبائی از این سطور و صفحه برمی‎خواست و احساس لطیفی به صدا می‎آمد _ با این حال اما نویسنده از آنچه از روی کاغذش می‎خواند مأیوس بود و سرخورده در جلوی نوشته شب قبل که با خرسندی و شوق مخصوصی آن را نوشت نشسته بود، نوشته‎ای که دیروز به مدت یکساعت از شب مانند شعر به نظر می‎آمد و حالا فقط با گذشت چند ساعت دوباره خود را بر روی ورق کاغذ معذبی که برای چنین نوشته‎ای حیف بوده به ادبیات مبدل ساخته است.
 
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی ۱۳۹۰ساعت 15:8  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(12)
 
   اروین دوستانه از جا برمی‏خیزد. "کار خوبی کردی که آمدی."
   فریدریش آهسته می‏گوید "آیا منتظرم بودی؟"
   "از همان لحظه که تو از اینجا رفتی و هدیه کوچک مرا با خود بردی انتظار آمدنت را می‏کشیدم. آیا آنچه من آن زمان گفتم به وقوع پیوست؟"
   فریدریش با صدائی آهسته می‏گوید: "بله اتفاق افتاد. بُت اکنون در درون من است. اما دیگه نمی‏تونم تحمل‏اش کنم."
   اروین می‏پرسد: "آیا می‏تونم به تو کمکی کنم؟"
   "نمی‏دونم. هر طور که خودت می‏خواهی انجام بده. از جادوی خودت بیشتر تعریف کن! به من بگو این بُت چطور می‏تونه دوباره از من خارج بشه."
   اروین دستش را روی شانه دوست خود می‏گذارد، او را به سمت صندلی راحتی هدایت کرده و آنجا می‏نشاند.
   سپس صمیمانه، با لبخند و تقریباً با لحنی مادرانه شروع به صحبت با فریدریش می‏کند:
   "بُت از تو دوباره خارج خواهد شد. به من اعتماد داشته باش. به خودت هم اطمینان کن. تو اعتقاد به او را آموختی. حالا بیاموز: او را دوست بداری! او در درون توست، اما او دیگر برای تو مرده و یک شبح بیشتر نیست. بیدارش کن، با او حرف بزن، از او سؤال کن! او خود تو می‏باشد! از او دیگر متنفر نباش، از او وحشت نکن، او را عذاب نده _ چه عذاب سختی تو به این بُت بیچاره‏ای که خود تو بوده است متحمل ساختی، چه شکنجه‏ی سختی تو به خودت دادی!"
   فریدریش که مانند آدم پیری در صندلی فرو رفته و لحن صدایش ملایم بود می‏پرسد "آیا این راهی به سوی سحر و جادوست؟"
   اروین می‏گوید: مسیر این است، و شاید که تو در این راه سخت‏ترین قدم را برداشته باشی. تو تجربه کردی که: بیرون می‏تواند درون شود. تو در آنسوی اضداد بودی. آنجا مانند جهنم به نظرت آمد: دوست من، بیاموز که آنجا آسمان است! زیرا این آسمان است که انتظارت را می‏کشد. ببین، این جادوست: به بیرون و درون اعتماد کردن، نه از روی اجبار، نه طوری که تو با رنج و درد انجام دادی، بلکه رها، اختیاری. گذشته را صدا کن، آینده را فراخوان: هر دو درون تو می‏باشند! تو تا امروز برده درون خود بودی. بیاموز آقای آن گردی. این است سحر و جادو.
 
(1919)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:38  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(11)
 
   اما ناگهان، کلمات در حالی که او کمی بلندتر صحبت می‏کرد با لکنت به ضمیر آگاهش نفوذ می‏کنند. او آنها را می‏شناخت. آنها چنین می‏گفتند: "آری، حالا تو در درون منی!" و برق‏آسا او با خبر گشت. او می‏دانست که معنای آن چیست، که بُت گِلی مسؤل آن است، و اینکه او حالا، در این ساعات خاکستری شب، دقیق و سر ساعت آن چیزی را انجام داده است که اروین در آن روز وحشتناک برایش پیش‏بینی کرده بود: اینکه حالا این فیگوری که او آنزمان آن را با تحقیر در میان انگشتان خود نگاه داشته بود، دیگر در بیرون او نیست، بلکه در درون اوست! "زیرا آنچه بیرون است، درون می‏باشد."
   او با جستی از جا برمی‏خیزد، احساس می‏کرد که یخ و آتش در او جاری‏ست. جهان در اطرافش گرد می‏چرخید، سیاره‏ها دیوانه‏وار به او خیره می‏نگریستند. او لباس‏های تن‏اش را می‏درد، چراغ را روشن می‏کند، تختخواب و خانه را ترک کرده و نیمه شب به سمت خانه اروین می‏دود. آنجا، روشن بودن چراغ را از پشت پنجره‏ی اتاق مطالعه می‏بیند، در خانه قفل نشده بود، انگار که همه چیز انتظار آمدن او را می‏کشید. او از پله‏ها با سرعت بالا می‏رود. او شعله‏ور به اتاق مطالعه‏ی اروین داخل می‏گردد، دست‏های لرزانش را روی میز او تکیه می‏دهد. اروین متفکر و با لبخندی بر لب در زیر نور ملایم چراغ نشسته بود.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 1:4  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(10)
 
   فریدریش در برابر این ناگزیری افکارش مردانه مقاومت می‏کرد و در خیلی از روزها حتی با موفقیت روبرو ‏گردید. او خطر را به وضوح احساس می‏کرد _ او نمی‏خواست دیوانه شود! نه، مردن از دیوانه شدن بهتر بود. داشتن عقل ضروری بود اما زندگی کردن ضرورتی نداشت. و به این فکر می‏افتد که شاید هم اکنون این یک سحر و جادو باشد، که شاید اروین او را توسط این فیگور یک جوری جادو کرده است، و شاید که او بعنوان قربانی، بعنوان مدافع عقلانیت و علم در برابر این نیروهای سیاه به دام افتاده باشد. اما _ اگر که اینطور بوده است، اگر او هم می‏توانست آن را امکان‏پذیر بداند _، بنابراین سحر و جادو وجود دارد! نه، مردن برایم بهتر است!
   یک پزشک به او غسل و پیاده‏روی کردن توصیه می‏کند، همچنین گاهی شب‏ها به میخانه می‏رفت. اما آن هم کمک چندانی نبود. او اروین و خودش را لعنت می‏کرد.
   یک شب در بستر بود، همانطور که در آن زمان برایش اغلب اتفاق می‏افتاد، قبل از موعود و وحشت‏زده از خواب بیدار می‏شود، بدون آنکه بتواند دوباره به خواب رود. او خود را کاملاً مضطرب و وحشت‏زده احساس می‏کرد. او می‏خواست اندیشه کند، او می‏خواست تسکین خاطر بیابد، می‏خواست با جملاتی خوب، آرام کننده، تسلی‏بخش و شفاف مانند عبارت "دو ضرب‏در دو می‏شود چهار" به خودش دل‏داری دهد. هیچ چیز به خاطر نمی‏آورد، در آن وضعیت نیمه دیوانه‏ی خود اما اصوات و هجاهائی با لکنت بر زبان می‏آورد، به تدریج بر لبانش کلمات نقش می‏بندند، و او جمله کوتاهی را که در درونش بوجود آمده بود بدون حس کردن معنائی از آن چندین بار با خود تکرار می‏کند. او آن جمله را طوری که انگار می‏خواهد با آن خود را بی‏هوش سازد با لکنت مرتب تکرار می‏کرد، طوری که انگار می‏خواهد خود را در کنار آن مانند در کنار یک جان‏پناه احساس کرده تا بتواند دوباره کورمال کورمال بر روی جاده بسیار باریکی که کنارش پرتگاهی قرار دارد خواب از دست رفته‏اش را لمس کند.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:18  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(9)
 
   روزهای بد و شب‏های بدتری برای فریدریش آغاز می‏گردد. او دیگر بدون فکر کردن به آن بُتِ دو چهره‏ای، بدون آنکه دلتنگ‏اش باشد و بدون آنکه احساس کند افکارش به آن مشغول است توانا به عبور کردن از اتاق جلوئی نبود. و این اجباری آزار دهنده گردید. و نه فقط در لحظاتی که او از میان آن اتاق عبور می‏کرد مفتون این اجبار بود، نه متأسفانه، همانگونه که از آن محل خالی شده‏ی روی میز خلاء و ویرانی می‏تابید، این اجبار ِ اندیشه در درونش نیز پرتو افکن بود و آهسته تمام بقیه چیزها در اطراف خود را پس می‏زد و می‏خورد و در اینجا هم همه چیز را از خلاء و بیگانگی پر می‏ساخت.
   بارها و بارها فقط به خاطر فهمیدن اینکه غمگین گشتن بخاطر فقدان فیگور چه بی‏معناست، آن را کاملاً واضح پیش خود مجسم ‏کرد. او آن را با تمام زشتی‏ کاملاً احمقانه و بربرانه‏اش، با خنده‏های خالی و حیله‏گرانه‏اش و با هر دو چهره‏اش مجسم می‏کرد، _ آری، چنین اتفاق می‎‏افتاد که او، انگار که مجبورش کرده باشند، سعی می‏کرد با دهانی کج کرده و با بیزاری زیادی آن لبخند را تقلید کند. این سؤال که آیا واقعاً هر دو چهره کاملاً ً شبیه به هم بوده‏اند او راحت نمی‏گذاشت. و آیا یکی از آن دو چهره‏، شاید فقط بخاطر کمی ضمختی یا یک ترک در لعاب حالتی دیگر نداشت؟ آیا چیزی پرسش‏گرانه و چیزی از ابوالهول Sphinx غول افسانه‌‏ای مصر باستان در او نبود؟ و چه وحشتناک یا شاید هم عجیب رنگ لعاب‏اش بود! سبز، همینطور آبی، خاکستری، اما رنگ قرمز هم رویش بود، یک لعاب که او حالا اغلب در بقیه اشیاء دوباره پیدا می‏کرد، در درخشندگی یک پنجره زیر نور آفتاب، در عکس سنگ‏فرش خیس یک خیابان.
   او بخاطر این لعاب خیلی فکر کرد، حتی در شب. همچنین متوجه گردید که "لعاب" چه کلمه‏ی عجیب، بیگانه و با نوائی زشت‏، بی‏اعتماد و تقریباً شریرانه‏ای می‏باشد. او این واژه را تجزیه می‏کند، او با نفرت آن را از هم تجزیه می‏کند، و یک بار هم آن را می‏چرخاند، که می‏شود "باعل". شیطان می‏داند که این کلمه حالا از کجا در او دوباره به صدا می‏آید؟ او این کلمه "باعل" را می‏شناخت، قطعاً، او آن را می‏شناخت، و در حقیقت واژه‏ای بود دشمنانه و مضر با معانی جانبی‏‏ای زشت و مزاحم. او مدتی با این کار به خود عذاب می‏دهد، عاقبت متوجه می‏گردد که "باعل" او را به یاد کتابی که سال‏ها پیش در سفر خریده و خوانده بوده است می‏اندازد، کتابی که او را به وحشت انداخت، عذابش داد و اما در خفا او را مجذوب خود ساخته بود و شاهزاده خانم روسالکا Fürstin Russalka نام داشت. مانند یک نفرین بود _ تمام آنچه که با فیگور، با لعاب، با رنگ آبی، سبز و با لبخند در ارتباط بود معنائی دشمنانه داشت، زخم می‏زد، عذاب می‏داد و دارای زهر بود! و چه لبخند کاملاً مخصوصی اروین آنزمان بر لب داشت، اروین، دوست دیرینش، وقتی آن بُت را در دستان او قرار می‏داد! چه کاملاً مخصوص، چه پر معنا و چه خصمانه!
 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:20  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(8)
 
   فریدریش خدمت‏کار را مرخص می‏کند. او لبخندی می‏زند. او با شکستن فیگور مخالفتی نداشت. خدا می‏داند که شکستن این بت حیف نبود. و حالا هیولا رفته بود، حالا او به آرامش خواهد رسید. باید او همان روز اول آن را بر زمین می‏کوبید و خرد می‏ساخت! چه رنجی در تمام این مدت برده بوده است! این بت چه سنگین، چه عجیب، چه موذیانه، چه بدخواهانه و چه اهریمنانه به او لبخند می‏زد! حالا او می‏توانست در نبود آن بُت به خود اعتراف کند: او از آن فیگور وحشت داشت، رک و راست از این خدای گِلی وحشت داشت! آیا آن فیگور نماد و نشانه تمام آنچه که او مخالفشان بود و نمی‏توانست تحملشان کند نبود، آنچه را که او همیشه به مضر و خصمانه بودنشان معتقد بود و نبرد با آنها را ارزشمند می‏دانسته است، تمام خرافات‏ها، تمام تیرگی‏ها، تمام محدودیت وجدان‏ها- و روح‏ها؟ آیا آن فیگور آن قدرت مخوفی را که گاهی اوقات آدم احساس میکند که در زیر زمین می‏غرد به نمایش نمی‏گذاشت، آن زمین لرزه دور را، نزدیک شدن سقوط فرهنگ را، تهدید بالاگیرنده هرج و مرج را؟ آیا این فیگور فرومایه بهترین دوستش را از او ندزدیده بود _ نه، نه تنها دزدید _ بلکه او را به دشمن تبدیل ساخت! _ حالا، آن شیء دیگر آنجا نبود. خرد و نابود شده بود. تمام شده بود. و اینطور خوب بود، خیلی بهتر از این بود اگر که او خود آن را خرد و نابود می‏ساخت.
   او اینطور فکر می‏کرد، یا می‏گفت، و مانند همیشه به کارهایش مشغول گشت.
   اما انگار که نفرین شده بود. حالا، در حالی که او تا اندازه‏ای به آن فیگور مضحک عادت کرده بود، در حالی که تماشا کردن به آن در محل همیشگی بر روی میز اتاق جلوئی برایش به تدریج کمی عادی و بی‏تفاوت شده بود _ حالا فقدان آن فیگور عذابش می‏داد! آری، او دلش برای آن فیگور تنگ شده بود، هر بار که او از میان آن اتاق جلوئی عبور می‏کرد چیزی به جز محل خالی فیگور که همیشه آنجا قرار داشت نمی‏دید، و از این محل خلاء‏ای بیرون می‏آمد و تمام اتاق را از بیگانگی و نگاهی ثابت پر می‏ساخت.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=6R_yLKWa4-o&feature

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:12  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(7)
 
    یک روز، بعد از چند ماه، از سفر به خانه بازمی‏گردد _ حالا او، انگار که چیزی مجبورش می‏ساخت، گاهی به چنین سفرهای کوتاهی می‏رفت _، داخل خانه می‏شود، از اتاق جلوئی عبور می‏کند، از طرف خدمت‏کار زن مورد استقبال قرار می‏گیرد، نامه‏های رسیده را می‏خواند. اما انگار که او چیز مهمی را فراموش کرده باشد بی‏قرار و حواسش جای دیگر بود؛ هیچ کتابی او را جذب و بر روی هیچ صندلی‏ای احساس راحتی نمی‏کرد. او شروع به جستجو در خود می‏کند، سعی می‏کند به یاد آورد _ چگونه این حالت ناگهان در او بوجود آمده است؟ آیا از چیز مهمی غفلت ورزیده است؟ آیا خشمگین بوده یا چیزی مضر خورده است؟ او حدس می‏زد و به دنبال علت می‏گشت، به یاد می‏آورد که این احساس ناراحت کننده هنگام داخل شدن به خانه و رد شدن از اتاق جلوئی بر او مستولی شده است. او به اتاق جلوئی می‏رود و اولین نگاهش بدون اراده او به جستجوی فیگور گِلی می‏پردازد.
   وقتی آن بُت را در آنجا نمی‏بیند ترس عجیبی تمام وجودش را در بر می‏گیرد. فیگور ناپدید شده بود. فیگور آنجا نبود. آیا با پاهای از گل ساخته شده‏اش رفته بود؟ پرواز کرده بود؟ آیا جادوئی او را به همان محل که از آنجا آمده بود فراخوانده است؟
   فریدریش بر خود مسلط می‏شود، لبخندی می‏زند، سرش را به خاطر اضطرابی که به او دست داده بود تکان می‏دهد. بعد آرام شروع به جستجوی تمام اتاق می‏کند. وقتی چیزی نمی‏یابد، خدمت‏کار را صدا می‏زند. خدمت‏کار می‏آید، دستپاچه بود و فوری اعتراف می‏کند که فیگور هنگام گردگیری از دستش به زمین افتاده است.
   "حالا کجاست؟"
   فیگور دیگر آنجا نبود. این شیء کوچک خیلی محکم به نظر می‏آمد و او غالباً آن را در دستانش نگاه داشته بود، اما با این وجود پس از افتادن به زمین و شکستن به قطعات کوچک و ریز فراوانی تبدیل شده و دیگر قابل تعمیر نبود؛ خدمت‏کار آنها را برای تعمیر به شیشه‏گری برده، اما شیشه‏گر مسخره‏اش کرده و او هم آنها را دور انداخته است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:43  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(6)
 
   فریدریش به راه می‏افتد، از پله‏ها پائین می‏رود (_ چه مدت درازی از آخرین باری که او از این پله‏ها پائین رفته بود می‏گذشت!)، او با در دست داشتن آن فیگور کوچک در دست، درمانده و ناخشنود پیاده به سمت خانه می‏رود. در جلوی خانه خود توقف می‏کند، مشتی که فیگور کوچک را در آن نگاه داشته بود لحظه‏ای با خشم تکان می‏دهد، و میل زیادی برای به زمین زدن و خرد کردن آن شیء مضحک در خود حس می‏کند. او این کار را نکرد، لبانش را به دندان گرفت و به خانه‏اش رفت. او هرگز اینچنین تحریک نشده و اینطور از احساساتی متناقض شکنجه نگردیده بود.
   او محلی برای هدیه دوست خود می‏جوید و فیگور را روی بالاترین طبقه قفسه کتاب‏هایش قرار می‏دهد. فعلا فیگور آنجا می‏ماند.
   گاهی در طول روز آن را تماشا می‏کرد، در باره آن و منشاء آن به فکر فرو می‏رفت، و در باره معنائی که این شیء سفیه می‏توانست برایش داشته باشد فکر می‏کرد. فیگور، آدم کوچکی _ یا خدائی_ یا بُتی دو چهره بود، مانند ژانوس Janus خدای رومیان، و از خاک رس تقریباً ساده فرم‏ داده شده و با لعابی شکننده پوشانده شده بود. چهره فیگور خشن و بی‏اهمیت دیده می‏گشت، بدون شک ساخت دست رومیان_ یا یونانیان نبود، بیشتر می‏بایست کار مردم بدوی و عقب مانده از آفریقا یا از جزایر اقیانوس آرام جنوبی باشد. بر روی هر دو چهره که کاملاً شبیه به همدیگر بودند، لبخندی تیره، کسل کننده و اجباری نشسته بود _ لبخندی واقعاً زشت، مانند لبخند جنّ کوچکی که همواره لبخند احمقانه خود را تلف می‏کند.
   فریدریش نمی‏توانست به این فیگور خود را عادت دهد. و برایش کاملاً ناخوشایند بود، فیگور راهش را سد کرده بود، مزاحمش بود. او روز بعد آن را پائین می‏آورد و روی اجاق قرار می‏دهد، و یک روز دیگر آن را روی کمد می‏گذارد. اما باز هم به نظرش می‏آمد که انگار فیگور با فشار خود را به جلو می‏کشد، به او لبخندی سرد و احمقانه می‏زند، خود را مهم جلوه می‏دهد و درخواست مورد توجه قرار گرفتن می‏کند. بعد از دو یا سه هفته آن را برداشته و در اتاق جلوئی در میان عکس‏هائی از ایتالیا و دیگر یادگاری‏ها که آنجا پخش بودند و کسی هرگز توجهی به آنها نمی‏کرد قرار می‏دهد. حالا لااقل او فقط لحظه خارج و داخل شدن به خانه محبور به دیدن آن بُت می‏گشت، و سپس خیلی سریع از کنار آن می‏گذرد، بدون آنکه دیگر هرگز از نزدیک به آن نگاه کند. اما آن فیگور در آنجا هم بدون آنکه او به آن اعتراف کند مزاحمش بود. همراه با این خرده ‏ریز، با این هیولای دو چهره رنج و خشم به زندگی‏اش وارد شده بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:2  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(5)
 
   اروین لحظه کوتاهی فکر می‏کند و سپس می‏گوید: "هیچ چیز در بیرون نیست، هیچ چیز در درون نیست. مفهوم مذهبی‏اش برای تو آشناست: خدا همه جاست. او در روح است و همچنین در طبیعت. همه چیز الهی‏‏ست، زیرا که خدا جهان هستی‏ست. ما آنرا در قدیم وحدت وجود Pantheismus می‏نامیدیم. و اما معنای فلسفی آن: جدائی از بیرون و درون عادت ذهن ما گردیده، اما ذهن ضرورتی در این کار نمی‏بیند. روح‏مان این امکان را دارد که به پشت آن مرزی که ما کشیده‏ایم، به آن سمت دیگر عقب‏نشینی کند. بینش‏های متفاوت و تازه‏تری در سمتِ دیگر اضدادی که جهان‏مان را تشکیل می‏دهند شروع خواهند گشت. _ اما، دوست عزیز، من باید به تو اعتراف کنم: از زمانی که فکرم عوض شده است نصایح و کلمات دیگر برایم شفاف نیستند، بلکه هر واژه ده‏ها و صدها معنا دارد. و چیزی که تو از آن می‏ترسی اینجا آغاز می‏گردد: سحر و جادو."
   فریدریش چینی بر پیشانی می‏اندازد و قصد قطع کردن حرف او را داشت، اما اروین نگاهی آرام‏بخش به او می‏کند و با لحن سبک‏تری ادامه می‏دهد: "بگذار که به تو هدیه‏ای بدهم! چیزی از من را با خود ببر، یکی از اشیاءها را، و گه‏‏گاهی آن را اندکی تماشا کن، به این ترتیب جمله‏ی از درون و از بیرون بزودی یکی از معانی فراوان خود را برایت آشکار خواهد ساخت."
   اروین به اطراف خود می‏نگرد، از روی یکی از طاقچه‏ها فیگور کوچک ساخته شده از خاک رس که رویه آن‏ صیقل داده شده‏ بود را برمیدارد، آن را به فریدریش می‏دهد و می‏گوید:
   "این را بعنوان هدیه خداحافظی از من قبول کن. هر وقت این شیء که من در دست‏‏ات قرار می‏دهم دست از بیرون بودن از تو برداشت، و در تو ماند، بعد باز هم پیش من بیا! اما اگر بیرون از تو ماند، همیشه مانند حالا، بنابراین باید خداحافظی‏ای که تو از من می‏کنی همیشگی باشد!"
   فریدریش قصد داشت هنوز خیلی چیزهای دیگر بگوید، اما اروین دست خود را جلو می‏برد و بعد از فشردن دست او با چهره‏ای که دیگر اجازه صحبت بیشتری را نمی‏داد می‏گوید: بدرود.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:40  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(4)
 
   واژه بر زبان جاری گشته بود. فریدریش، حالا از یک چنین اعترافی شفاف سخت متعجب و متوحش گشته و با لرزشی وحشتناک حس می‏کرد که در مقابل دشمن دیرینه‏ی خود در کالبد دوست‏اش چشم در چشم ایستاده است. او سکوت می‏کند. او نمی‏دانست که آیا خشم به او نزدیک‏تر است یا گریه، احساس فقدان پر نشدنی‏ای او را از تلخی پر ساخت و مدت درازی سکوت کرد.
   بعد با تمسخری مصنوعی در صدایش چنین می‏گوید: "بنابراین تو حالا می‏خواهی شاگردساحر بشوی؟"
   اروین بی‏درنگ می‏گوید: "بله"
   "یک نوع کارآموز جادوگری، درسته؟"
   "البته."
   فردریش دوباره ساکت می‏شود. سکوت در اتاق چنان برقرار بود که صدای تیک‏ تاک یک ساعت از اتاق کناری شنیده می‏گشت.
   بعد او می‏گوید: "آیا می‏دانی که تو با این کار از هر اشتراک با علم ِ جدی دست می‏کشی و به این ترتیب هر اشتراک با من را؟"
   اروین جواب می‏دهد: "امیدوارم که اینطور نشود. اما وقتی حتماً چنین باید بشود _ آیا برایم کاری باقی می‏ماند؟"
   فریدریش با خشم فریاد می‏کشد: "چه کاری برایت باقی می‏ماند؟ از این بازی‏ها، از این اعتقاد شرم‏آور و غم‏انگیز به سحر و جادو دست بکشی، کاملاً و برای همیشه دست بکشی! این کار برای‏ات باقی می‏ماند، اگر که می‎خواهی احترامم را حفظ کنی."
   اروین کمی لبخند می‏زند، هرچند که او هم حالا دیگر شاد به نظر نمی‏رسید.
   اروین به قدری آهسته می‏گوید "تو طوری صحبت می‏کنی که انگار به خواست من است" که صدای عصبانی فریدریش در ضمن کلمات آهسته او انگار هنوز در اتاق منعکس است، _ "تو طوری صحبت می‏کنی که انگار به خواست من است، که انگار من حق انتخاب داشته‏ام. اما اینطور نیست. من حقی برای انتخاب نداشتم. من جادو را اختیار نکردم، بلکه این جادوست که مرا انتخاب کرده است."
   فریدریش آه عمیقی می‏کشد و با زحمت می‏گوید: "پس خداحافظ" و بدون آنکه به او دست بدهد از جا برمی‏خیزد.
   حالا اروین بلند فریاد می‏کشد: "اینطور نه! خیر، به این صورت نباید از من دور شوی. تصور کن، یکی از ما دو نفر در حال مرگ است _ و اینطور هم می‏باشد! _ و ما می‏بایست از هم خداحافظی کنیم."
   "اروین، اما کدام یک از ما در حال مرگ است؟"
   "امروز آن شخص حتماً من هستم، دوست عزیز. کسی که خواهان زندگی‏ای نو است، باید برای مردن آماده باشد."
   فریدریش دوباره به جلوی کاغذ آویخته بر دیوار می‏رود و کلمه قصار از درون و بیرون را می‏خواند.
   "بسیارخوب، حق با توست، هیچ سودی ندارد که ما با خشم از هم جدا شویم. من می‏خواهم آنطور که تو مایلی عمل کنم، و می‏خواهم بپذیرم که یکی از ما در حال مرگ است. همینطور من هم می‏توانم آن شخص در حال مرگ باشم. من می‏خواهم قبل از ترک کردن تو آخرین خواهشم را بکنم."
   اروین می‏گوید: "خوشحالم می‏کند. بگو، چه خدمتی می‏توانم برای خداحافظی انجام دهم؟"
   "من اولین سؤالم که هم‏زمان خواهشم از تو می‏باشد را تکرار می‏کنم: این کلمه قصار را به بهترین وجهی که می‏توانی برایم توضیح بده!"
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:42  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(3 )
 
   فریدریش از وقفه کوتاهی که در مکالمه‏ی دشوارشان ایجاد شده بود استفاده کرده و نگاهی به اطراف اتاق مطالعه‏ می‏‏اندازد و یک ورق کاغذ را که با سوزنی به دیوار آویزان شده بود می‏بیند. این منظره او را به طور غریبی لمس کرده و خاطرات قدیمی‏ای را در او زنده می‎سازد، خیلی زود به خاطر می‏آورد که این کار در گذشته‏ای دور و در زمان سال‏های دانشجوئی یکی از عادات اروین بوده است، هر از گاهی او کلمات قصار متفکرین یا شعر شاعری را به این صورت در جلوی چشم و حافظه‏اش زنده نگاه می‏داشت. او برای خواندن آن نوشته بلند می‏شود و خود را به دیوار نزدیک می‏سازد.
   آنجا با خط زیبای اروین نوشته شده بود: "هیچ چیز در بیرون نیست، هیچ چیز در درون نیست، زیرا آنچه بیرون است، درون می‏باشد."
   فریدریش با رنگی پریده لحظه‏ای می‏ایستد. آن آنجا بود! او آنجا جلوی آن چیز ترسناک می‏ایستد! او در زمان دیگری می‏توانست این نوشته را قابل قبول بداند، می‏توانست آن را بعنوان یک هوس و همین‏طور بعنوان یک علاقه بی‏خطر و مجاز، شاید هم بعنوان یک پیروی کوچک از نیاز محافظت از احساس و عاطفه صبورانه تحمل کند. اما حالا طوری دیگر بود. او حس می‏کرد که این کلمات نه با حسی شاعرانه و فرار نوشته شده‏اند، و نه اینکه اروین بعد از سال‏های طولانی به خاطر یک هوس به عادت گذشته جوانی‏اش روی آورده است. چیزی که اینجا نوشته شده اعتراف به مطلبی‏ست که در حال حاضر دوستش را به خود مشغول ساخته بود، عرفان! اروین مرتد شده بود.
   آهسته به سمت اروین که دوباره لبخند بر چهره داشت برمی‏گردد و می‏گوید: "در این باره کمی توضیح بده!"
   اروین با محبت تمام سرش را تکان می‏دهد.
   "آیا هرگز این کلام قصار را نخوانده بودی؟"
   فریدریش بلند می‏گوید: "چرا، البته که آن را می‏شناسم. این عرفان است، رازهای روحانی‏ست. شاید شاعرانه، اما_ _. حالا، خواهش می‏کنم در باره این کلمه قصار توضیح بده، و بگو چرا آن را به دیوار اتاق‏ات آویزان کرده‏ای."
   اروین می‏گوید: "با کمال میل. این کلمه‏ی قصار، اولین مقدمه از یک معرفت‏شناسی‏ست که در حال حاضر من خود را با آن مشفول ساخته‏ام و سعادت فراوانی را مدیون آن هستم."
   فریدریش ناخشنودی‏اش را کنترل می‏کند و می‏پرسد: "یک معرفت‏شناسی جدید؟ آیا چنین چیزی وجود دارد؟ و نام آن چیست؟"
   اروین می‏گوید: "آن فقط برای من تازه است. خیلی قدیمی‏ست و شایسته احترام. نامش جادوست."
 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ساعت 21:19  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(2)
 
   یک روز فریدریش به خانه یکی از دوستانش که با او بعضی مطالعات مشترکی را انجام داده بود می‏رود. باید اضافه کرد که او این دوست را مدت زیادی ندیده بود. در حال بالا رفتن از پله‏های خانه‏ی آن دوست سعی می‏کرد به یاد آورد که کی و کجا او آخرین بار با او ملاقات کرده است. هرچه در حافظه‏اش جستجو کرد نتوانست آن را به یاد آورد. به این دلیل بدخلقی و عصبانیتی خاص و نامحسوس به او دست می‏دهد، و او مجبور می‏گردد با ایستادن در جلوی در اتاق دوستش خود را با زور از آن جدا سازد.
   لحظه کوتاهی از سلام کردن به دوستش اروین Erwin نگذشته بود که در چهره او متوجه لبخند ملایمی می‏گردد، لبخندی که او فکر می‏کرد نباید قبلاً آن را دیده باشد. و هنوز مدتی از دیدن این لبخند که با وجود مهربان بودنش فوری مانند نوعی تمسخر یا دشمنی احساس می‏گشت نگذشته بود که بلافاصله چیزی که تا همین چند لحظه پیش بیهوده آن را در حافظه‏اش جستجو می‏کرد به یاد می‏آورد، آخرین دیدار با اروین را، خیلی وقت پیش، و اینکه آنها گرچه در آن دیدار بدون مشاجره، اما با اختلافاتی درونی و عدم توافق از هم جدا گشتند، زیرا او اینطور به نظرش می‏رسید که اروین از حملاتش به امپراطوری خرافات خیلی کم پشتیبانی کرده بوده است.
   این عجیب بود. چطور توانسته بود این ماجرا را فراموش کند! و حالا او می‏دانست که دوستش را در این مدت طولانی به خاطر این موضوع ملاقات نکرده بوده است. فقط بخاطر یک خشم، و اینکه او خود تمام مدت این را خوب می‏دانسته است، و با این وجود برای هر بار به تأخیر انداختن این دیدار یک سری دلایل دیگر را بهانه قرار می‏داده.
   حالا آن دو روبروی هم ایستاده بودند، و به نظر فریدریش چنین می‏آمد که گره و شکاف کوچک آن زمان در این بین بطور وحشتناکی بزرگ‏تر شده است. حس می‏کرد که در این لحظه بین او و اروین چیزی که همیشه وجود داشته بود مفقود است، جوّی از اشتراک، از درکی بلاواسطه، آری حتی از محبت. به جای اینها اما یک خلاء آنجا بود، یک شکاف، یک غریبه. آنها به هم سلام دادند، از فصل‏های سال صحبت کردند، از آشنایان، از تندرستی خود _ و خدا می‏داند که چگونه با هر کلمه‏ای این احساس وحشتناک به سراغ فریدریش می‏آمد که دیگری را نمی‏تواند کاملاً درک کند، که از او شناخت دقیقی نداشته است، و می‏دید که کلماتی که برای اروین به کار می‏برد تغیر مسیر می‏دهند و نمی‏توانند زمین مشترکی برای یک مکالمه واقعی پیدا کنند. همینطور اروین نیز مدام آن لبخند دوستانه‏ای را که فریدریش تقریباً شروع به متنفر گشتن از آن شده بود در چهره خود حمل می‏کرد.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 20:40  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(1)
 
   اما دیدن چنین رد پاهائی در میان همانندان خود، در میان مردان با فرهنگی که با قواعد فکر کردن علمی آشنا بودند او را بیشتر خشمگین می‏ساخت. و چیزی برایش دردناک و غیر قابل تحمل‏تر از دیدن آن افکار کفرآمیزی نبود که او اخیراً گاهی حتی در بین مردهائی با دانشی در سطح بالا بیان و بحث می‏گردید، همان فکر پوچی که می‏گفت «تفکر علمی» احتمالاً بالاترین، ماندنی‏ترین، از پیش تعیین‏شده‏ترین و تزلزل‏ناپذیرترین نوع تفکر نمی‏باشد، بلکه فقط طرز تفکری‏ست از انواع مختلف تفکرات دیگر که فناپذیرند و در مقابل تغیر و سقوط محافظت نگشته‏اند. این افکار بی‏ادبانه، مخرب و سمی وجود داشتند، این را حتی فریدریش هم نمی‏توانست انکار کند، او اینجا و آنجا حاضر بود، با توجه به رنج و زحمت پدید آمده در تمام جهان بخاطر جنگ و تغییرات اساسی و گرسنگی، مانند گوشزدی ظاهر می‏گشت و مانند کلمات قصار ارواح، از دستی سفید بر دیواری سفید نوشته می‏گردید.
   هرچه فریدریش به خاطر چنین طرز تفکری که می‏توانست او را عمیقاً آشفته سازد بیشتر رنج می‏برد، مخالفت او و آن کسانی که فکر می‏کرد مخفیانه به او باور دارند مشتاقانه‏تر می‏گشت. زیرا که در محافل روشنفکران واقعی تا آن زمان فقط تعداد اندکی آشکار و صریح با این نظریه‏ی نو موافق بودند، با نظریه‏ای که به نظر می‏آمد اگر خود را گسترش دهد و به قدرت برسد، مطمئناً روح تمام فرهنگ‏های روی زمین را نابود و دچار هرج و مرج ‏خواهد ساخت. تا حال اما چنین نشده بود، و تعداد اندکی که آشکارا با این افکار موافق‏ بودند هنوز آنقدر کم بودند که می‏شد آنها را بعنوان آدم‏هائی استثنائی و بوالهوسانی اصیل به شمار آورد. اما یک قطره از سم و یک پرتو از آن افکار را می‏شد در اینجا و آنجا رویت کرد. به هر حال تعداد بی‏شماری از نظریه‏های جدید، آموزه‏های سرّی، فرقه‏های مختلف در میان مردم متوسط و نیمه آموزش دیده وجود داشتند، جهان از آنها پر بود، همه جا خرافات، تصوف، فرقه‏های معنوی و بقیه قدرت‏های سیاهی که نبرد با آنها ضروری به نظر می‏آمد وجود داشت، اما علم انگار بخاطر احساس ضعفی پنهان موقتاً با سکوت خود بودنشان را تضمین کرده بود.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:49  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.
 
مردی بود به نام فریدریش Friedrich که خود را با مسائل معنوی مشغول ساخته و دارای آگاهی‏های مختلفی بود. اما برای او یک آگاهی مانند آگاهی‏های دیگر و یک فکر مانند فکرهای دیگر نبود، بلکه او یک نوع خاصی از تفکر را دوست می‏داشت و بقیه تفکرها را حقیر می‏شمرد و از آنها بی‏زار بود. آنچه را که او دوست می‏داشت و ستایش می‏کرد منطق بود، و همینطور آنچه را که او «علم» می‏نامید.
   عادت داشت بگوید "دو ضرب‏در دو می‏شود چهار. من به این ایمان دارم، و انسان باید با شناخت از این حقیقت به تفکر بپردازد."
   اینکه همچنین انواع دیگری از تفکر و آگاهی نیز وجود داشتند برای او البته ناآشنا نبود. اما آنها برایش «علم» به حساب نمی‏آمدند و او به آنها باور نداشت. با وجود آن که آزاداندیش Freidenker بود اما بر علیه مذهب بردباری از خود نشان می‏داد. این مربوط می‏گشت به یک توافق ضمنیِ علمی. علم شما خود را در طی چندین قرن تقریباً با تمام آنچه بر روی زمین وجود و ارزش دانستن دارد مشغول ساخته است، به استثنای یک چیز منحصر به فرد، روح انسان. این را به مذهب واگذار کردن و البته گمانه‏زنی‏های مذهب در باره روح را جدی نگرفتن، با وجود این اما آن را تضمین کردن با گذشت زمان به صورت یک رسم در آمده بود. بنابراین فریدریش هم بر علیه مذهب بردبارانه رفتار می‏کرد، اما هر آنچه را که او بعنوان خرافات تشخیص می‏داد برایش عمیقاً نفرت‏انگیز بود و با آن مخالفت می‏کرد. ممکن است بیگانه‏ها، بی‏سوادها و خلق‏های عقب‏مانده خود را با آن مشغول سازند، ممکن است در دوران اولیه عهد عتیق یک عرفان یا تفکر سحرآمیز وجود داشته بوده است _ اما از زمان پیدایش علم و منطق دیگر استفاده از این وسیله‏ی قدیمی‏گشته و مشکوک بی‏معناست.
   او چنین می‏گفت و اینچنین هم فکر می‏کرد، و وقتی در پیرامون خود اثری از خرافات می‏دید، عصبانی می‏گشت و احساس می‏کرد که انگار توسط چیزی خصمانه لمس گردیده است.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:34  توسط سعید از برلین  | 

شبی با دکتر فاوست.(2)
 
حالا آن اولین لحن هشدار دهنده، عصبانی و شرورانه ضجه‏ی اژدهای پر از اندوه و خشم دوباره بالا می‏گیرد.
   هنگامی که روح‏ خانه با لبخند دستگاهش را ساکت می‏سازد، هر دو پژوهشگر با احساس ناگواری از شرم و دستپاچگی، طوریکه انگار ناخواسته شاهد یک اتفاق ممنوع و بی‏ادبانه شده باشند نگاه عجیبی به همدیگر می‏کنند. آنها با دقت یادداشت‏های خود را مطالعه می‏کردند و به یکدیگر نشان می‏دادند.
   عاقبت فاوست می‏گوید: "نطرت در این باره چیست؟"
   دکتر آیزن‏بارت از جامش جرعه‏ا‏ی طولانی می‏نوشد، به زمین نگاه می‏کند و مدت درازی متفکر و ساکت می‏ماند. عاقبت می‏گوید، بیشتر به خودش تا به دوستش: "وحشتناک است! بدون شک بشریتی که ما یک نمونه از زندگی‏شان شنیدیم دیوانه است. آنها فرزندان ما هستند، پسران پسران ما، نبیره نبیره‏هائی که ما اینجا چنین چیزهای مشکوک، غمگین و مغشوش از آنها می‏شنویم، که این چنین وحشت‏انگیز فریاد می‏کشند، چنین ترانه‏های نامفهوم و احمقانه‏ای می‏خوانند. فاوست، دوست عزیز، آخر و عاقبت اولادهایمان دیوانگی‏ست."
   فاوست می‏گوید: "من مایل نیستم چنین با اطمینان ادعا کنم. نظر تو اصلاً چیز غیر قابل قبولی ندارد، اما کمی زیاده از حد بدبینانه است. وقتی اینجا، در کنار تنها محل منحصر به فرد و محدود جهان، چنین صداهای وحشی، ناامیدانه و خارج از نزاکت طنین می‏اندازد، نباید دلیل بر این باشد که کل بشریت به بیماری روانی دچار شده است. می‏تواند اینطور هم باشد: در چند صد سال بعد، در محلی که ما در آن هستیم یک دیوانه خانه ساخته شده باشد و ما جزئی از آن را حالا شنیده‏ایم. و می‏تواند اینهم دزست باشد که جماعتی بسیار مست تاخت و تاز خود را به بهترین نحو اجرا کرده باشند. به سر و صدای جمعیتی در حال کیف کردن فکر کن، مثلاً به یک کارنوال! کاملاً مانند همدیگرند. اما آنچه من را مشکوک می‏سازد، آن صداهای دیگر هستند، آن فغانی که نه می‏تواند صدای انسان باشد و نه از آلت موسیقی به صدا آمده باشد. به نظر من صدای آنها کاملاً اهریمنی‏ست. فقط دیوها می‏توانند چنین صداهائی تولید کنند."
   دکتر فاوست مفیستوفه‏لس را مخاطب قرار می‏دهد: "آیا در این باره چیزی می‏دونی؟ می‏تونی بگی که ما چه صداهائی را شنیدیم؟"
   روح‏ خانگی جواب می‏دهد: "ما براستی صداهای یک دیو را شنیدیم. زمین، آقایان محترم، زمینی که امروزه نیمی از آن در مالکیت شیطان است، در زمان معینی کاملاً به او تعلق خواهد گرفت، و یکی از استان‏های جهنم را تشکیل خواهد داد. شما در باره لحن و نوع صحبت این جهنم زمینی کمی خشن و انتقادی ابراز نظر کردید، آقایان محترم. اما با این حال به نظرم قابل توجه و زیباست که موسیقی و شعر در جهنم هم وجود خواهد داشت. مسؤل این شعبه بلیال Belial می‏باشد. به نظر من او کارش را خیلی زیبا انجام می‏دهد.
 
(1927)
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 18:11  توسط سعید از برلین  | 

شبی با دکتر فاوست.(1)
 
   به دستور دکتر فاوست روح ‏خانگی در بالاپوش خاکستری رنگ راهبه‏ها ظاهر می‏گردد، دستگاهی کوچک با بلندگو روی میز قرار می‏دهد و به آن دو تأکید می‏کند که باید در اثنای ماجرا از هرگونه اظهار نظری خودداری کنند، بعد دسته‏ی کنار دستگاه را می‏چرخاند و دستگاه با غژ غژ آهسته و شکننده‏ای شروع به کار می‏کند.
   مدت درازی به جز صدای این غژ غژ هیجان‏انگیز که هر دو دکتر در انتظار به آن گوش سپرده بودند چیز دیگری شنیده نمی‏شد. بعد ناگهان صدای زیر جیغ مانندی که تا حال نظیرش شنیده نشده بود بلند می‏شود: یک ناله وحشی، شرورانه و شیطانی که نمی‏توان گفت آیا از یک اژدها یا دیوی عصبانی برمی‏خاست؛ صدا بی‏صبرانه، خشمگین و آمرانه با فاصله کوتاه و کوبنده‏ای تکرار کنان مانند فریاد اژده‏های تحت تعقیبی در فضا می‏پیچید. و وقتی فریاد نفرت انگیز بارها تکرار و در دوردست‏ها خود را گم می‏کند دکتر آیزن‏بارت که رنگش پریده بود نفس راحتی می‏کشد.
   سکوت برقرار می‏شود، اما بعد صدای جدیدی به گوش می‏رسد: صدای یک مرد که انگار از دوردست می‏آمد، با آهنگ صدائی صریح و واعظانه. آن دو فقط می‏توانستند قطعاتی از سخن‏رانی را بفهمند و آنها را بر تخته سیاهی یادداشت کنند، برای مثال این جملات را:
   "-_ و بدین نحو عملکرد اقتصادی با سرمشق از ایده‏ی درخشان آمریکا به طور اجتناب‏ناپذیری به پایان پیروزمندانه و تحقق خود نزدیک می‏شود. _ _ در حالی که از یک سو وسائل آسایش در زندگی کارگران برای اولین بار تجربه بزرگی کسب کرد، _ _ و ما می‏توانیم بدون مغرور گشتن بگوئیم که رویاهای کودکانه عصر دوران گذشته از یک بهشت توسط تکنولوژی تولید بیشتر از _ _"
   دوباره سکوت. بعد صدای تازه‏ای شنیده می‏شود، یک صدای کلفت، صدائی جدی که گفت: "خانم‏ها و آقایان، من شما را به شنیدن یک شعر دعوت می‏کنم، یک اثر از نیکولاس اونترشوانگ Nikolaus Unterschwang بزرگ که می‏توان ادعا کرد مانند او هیچ کس قلب زمان ما را چنین موشکافانه تفتیش و رازگشائی و معنا و بی‏معنا بودن دلیل بودنمان را مشاهده نکرده است.
 
   دودکش را در دست نگاه داشته است
   در کنار هر دو گونه‏هایش دو باله حمل می‏کند،
   و بر حسب وضعیت درجه بارومتر
   از نردبان بدون پله بالا می‏رود.
 
   بدینسان او مدت‏ها با ابرهائی در آستر کت
   از نردبان‏های بلند بالا می‏رفت،
   ناگهان پس از یک زندگی به ترس می‏افتد،
   و مادر ِ تردیدها را به یاد می‏آورد."
 
   دکتر فاوست توانست قسمت بیشتر این شعر را یادداشت کند. همینطور آیزن‏بارت هم با پشتکار یادداشت می‏کرد.
   یک صدای خواب‏آلوده، بدون شک صدای یک زن یا دختری باکره شنیده می‏شود که می‏گفت: "برنامه‏ای خسته کننده! انگار که آدم رادیو را فقط به این خاطر اختراع کرده است! خوب، حالا لااقل موسیقی پخش می‏شود."
   و واقعاً حالا موسیقی نواخته می‏شود، یک موسیقی وحشی، شهوت‏انگیز و با ضرب‏آهنگی خیلی محکم، گاهی چهچه‏زنان، گاهی سست و ضعیف، یک موسیقی کاملاً ناشناخته، یک موسیقی بی‏ادبانه و عجیب و شرور بوسیله زوزه‏ها و جیغ‏های سازهای بادی‏، متزلزل گشته از ضربه های طبل، و صعود بیش از حد صدای گریان یک خواننده که کلمات یا ابیاتی به زبانی بیگانه می‏خواند.
   در فواصل منظم میان ابیات این مصرع اسرارآمیز تکرار می‏گشت:
 
   موهایت تحسین برانگیزند،
   همواره با روغن شسته می‏گردد!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 2:51  توسط سعید از برلین  | 

شبی با دکتر فاوست.
 
دکتر یوهان فاوست Johann Faust همراه با دوستش دکتر آیزن‏بارت Eisenbart در اتاق غذاخوری خود نشسته بودند. باقیمانده شام پر مایه برچیده شده بود، شراب قدیمی راین Rheinwein در جام‏های طلااندود عطر می‏افشاند، همین حالا دو نوازنده‏ای که هنگام صرف غذا می‏نواختند رفتند، یک فلوت‏زن و یک بربت نواز. دکتر فاوست می‏گوید "بسیار خوب، حالا می‏خواهم به تو نمونه وعده داده شده را نشان بدهم" و یک جرعه از شراب قدیمی کهنه در گلوی کمی چربی آورده‏اش می‏ریزد. او دیگر مرد جوانی نبود، این شب دو یا سه سال قبل از پایان وحشتناکش بود.
   "من قبلاً به تو گفته بودم که کارآموزم گاهی دستگاه‏های مضحکی می‏سازد که می‏شود با آنها این و آن را دید و شنید، چیزی که دور از ما، یا مدت‏ها پیش گذشته، یا هنوز آینده است. ما می‏خواهیم امروز آن را با آینده آزمایش کنیم. می‏دانی، جوانک چیز خیلی سرگرم کننده و عجیبی اختراع کرده. همانطور که به ما بارها در آینه جادوئی قهرمانان و زیبارویان گذشته را نشان داده، به همان ترتیب هم حالا چیزی برای گوش اختراع کرده، یک بلندگوی حرف‏زن که به ما امکان شنیدن سر و صداهائی را می‏دهد که در آینده دور درست در همان محلی که دستگاه حرف‏زن قرار داده شده است یک بار به صدا خواهد آمد."
   "دوست عزیز، نکند حالا این روح خدمت رسانت کمی به تو کلک می‏زند؟"
   فاوست در جواب می‏گوید "من این را باور نمی‏کنم. آینده برای جادوی سیاه به هیچ وجه دور از دسترس نیست. تو می‏دانی که ما همیشه از این فرض حرکت می‏کنیم که حوادث جهان بدون استثناء مشمول قانون علت و معلولند. بنابراین آینده نیز مانند گذشته غیر قابل تغییر است: آینده هم تابع برهان علیت است، بنابراین آینده در حال حاضر اینجاست، فقط ما آن را هنوز نمی‏بینیم و مزمزه نمی‏کنیم. به همان خوبی‏ای که یک ریاضیدان و اخترشناس پیش‏بینی شروع یک خورشیدگرفتگی را می‏توانند بکند، ما هم اگر روشی برای آن اختراع می‏کردیم، می‏توانست هر قسمت دلخواه از آینده برایمان قابل دیدن و شنیدن شود. مفیستوفه‏لس Mephistopheles حالا یک نوع عصا برای گوش اختراع کرده، او یک دام ساخته است که در آن صداها حبس می‏شوند، صداهائی که در چند صد سال بعد اینجا در این مکان طنین خواهد انداخت. ما آنرا بارها آزمودیم. گاهی البته چیزی طنین نمی‏اندازد، و آن به این معناست که ما در آینده به یک خالی برخورد کرده‏ایم، به یک نقطه‏ای از زمان که در آن سکوت خود را در فضای ما به صدا می‏آورد. بارهای دیگر اما انواع صداها را شنیدیم، مثلاً یک بار صدای چند انسان را که در آینده‏ای دور زندگی خواهند کرد را شنیدیم که از شعری صحبت می‏کردند که در آن اقدامات دکتر فاوست، یعنی اقدامات من، به صورت ترانه خوانده می‏شد. اما حالا دیگه کافیه، ما می‏خواهیم که آن را امتحان کنیم."
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:11  توسط سعید از برلین  |