|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
او هم مانند ما در حال فکر کردن و درگیر با احساساتش بود که ناگهان با گرفتن تصمیمی بدنش به لرزش می افتد و چشمانش دچار حرکت های سریع و عصبی می گردند.
اما تصمیمی که او گرفته بود و کاری که او انجام داد برعکس تمام آنچیزهایی بود که من فکر می کردم و یا آرزوی اتفاق افتادنشان را داشتم و یا از پیشامدشان در هراس بودم. کاری که او انجام داد غیرمترقبه تر از تمام چیزهایی بود که می توانست اتفاق بیفتد و من و آدله را آنچنان سخت غافلگیر ساخت که ما مبهوت و گنگ مانده بودیم.
مرد فقیر، بعد از به پایان رسیدن لرزش اندامش یک پای خود با آن کفش ترحم برانگیزش را بلند کرده، شلوارش را تا بالای زانو بالا می کشد، دو دست مشت شده اش را تا شانه هایش بالا می آورد و با سرعتی سریع که به جثه اش نمی آمد به پایین خیابان دراز بی انتها می دود.
او پا بفرار گذاشته بود و مانند کسی که تعقیبش می کنند سریع می دوید، تا این که در اولین تقاطع به خیابانی پیچیده و برای همیشه از پیش چشم ما ناپدید می گردد.
آنچه من از تماشای این منظره احساس کردم قابل توصیف نیست. این اتفاق همانقدر برایم ترسناک بود که باعث شد نفس راحتی بکشم، و به یک اندازه احساس حیرت و سپاسگزاری را در من زنده ساخت، اما همزمان همچنین باعث ناامیدی و تأسفم گردید.
و حالا پدر با چهره ای خندان و قطعه نان بزرگی در دست از مغازه خارج می شود، لحظه کوتاهی تعجب می کند، اول می گذارد که برایش شرح ماجرا داده شود و بعد می خندد. و این بهترین کاری بود که او در آخر ماجرا توانست انجام دهد.
اما من انگار روحم همراه مرد فقیر به آن دوردست های ناشناخته، به پرتگاه های موجود در جهان دویده است. مدتی طول کشید تا توانستم باز به خود آیم و در باره اینکه چرا مرد فقیر از گرفتن نان صرف نظر کرده و _ مانند آن روزی که من از گرفتن نان از دست مرد نگهبان مأمور راه آهن امتناع کرده و فرار کردم _ پا بفرار گذاشت اندیشه کنم.
این پبشامد روزها و هفته ها تازگی خود را نزد ما حفظ کرد و تمام دلایل و استدلال های بدیهی که توانستیم حدس بزنیم نیز تا امروز زنده است.
آن جهان اسرار آمیز و پرتگاهایش که گدای فراری در آن ناپدید گشت در انتظار ما نیز بود و پیش نمای آن زندگی زیبا و بی آزار ما را ویران و حذف اش کرد، هانس ما را در خود بلعید و ما خواهران و برادران را که تا امروز و تا سن پیری پایداری کرده ایم می دانیم که به ما و به بارقه های روحمان نیز روزی هجوم آورده و آن را تیره خواهد ساخت.
(1948)
_ پایان _
تقدیم به سولماز مولایی که یکی از مهربانترین دخترهای وطنم می باشد
و همیشه یادش با من است.
آدله و من نگاهی به همدیگر می کنیم، حوصله درستی نداشتیم، ما تا اندازه ای می ترسیدم، و بهتر است که بگویم ترس بزرگی داشتیم.
این حرکت پدر ما را متعجب ساخته بود و از آن سر در نمی آوردیم که او چگونه و به چه اطمینانی می تواند ما را با مردی غریبه چنین تنها بگذارد؛ انگار که غیر ممکن است برایمان اتفاقی رخ دهد، انگار که تا حال هرگز کودکان بوسیله مردان بدجنس و شرور کشته و یا ربوده، فروخته و یا به گدایی و دزدی مجبور نشده اند.
من و آدله برای حفاظت خود و همینطور پشتیبانی از کوچکترین فرد خانواده دو کنار کالسکه را سخت چسبیده و مصمم بودیم به هیچ وجه آن را رها نکنیم.
پدر بعد از بالا رفتن از چند پله سنگی داخل مغازه شده و از چشم ناپدید می گردد.
ما با مرد فقیر تنها می مانیم. در تمام راه دراز این خیابان مستقیم هیچ انسانی دیده نمی شد و من در دل با خود عهد و پیمان می بستم و دعا می کردم که دلیر بمانم و مردانه عمل کنم.
چند دقیقه ای ما به این ترتیب ایستاده بودیم و حال خود را نمی دانستیم. تنها این برادر کوچولوی ما بود که وجود مرد غریبه را اصلاً احساس نمی کرد و با لذت مشغول بازی با انگشتان کوچک خود بود. من به خود جرأتی می دهم، سرم را بالا کرده و به سمت مرد مخوف نگاهی می اندازم. در صورت قرمز رنگش می شد نگرانی و ناخشنودی را دید که شدیدتر می گشت.
این مرد خوشایند من نبود، او مرا به ترس می انداخت و آشکار بود که تمایلات ضد و نقیضی در او با هم به جنگ برخاسته و او را برای انجام عملی تحت فشار قرار داده اند.
ما کودکان خود را از گدا که دیگر سخنان پر شور نمی گفت و حالا ساکت و عبوس به نظر می آمد دور نگاه داشته و تنگ هم در کنار پدر و کالسکه ایستاده بودیم. من اما او را مخفیانه زیر نظر داشته و در حال فکر کردن بودم.
با پیدا شدن این انسان خیلی چیزها در اطرافمان به وقوع پیوست، خیلی چیزهای مشکوک. و حالا که گدا خاموش و از قرار معلوم اوقاتش هم تلخ شده بود کمتر خوشایند من بود و آن یگانگی و وحدتش با پدر کمرنگتر شده و رنگ بی اعتمادی جای آن را گرفته بود.
آنچه من مشاهده می کردم قطعه ای از زندگی بود؛ زندگی بزرگترها و بالغین، و چون این نوع از زندگی بزرگسالان در اطراف ما کودکان به ندرت اتفاق می افتاد بنابراین من مجذوب آن شده بودم، اما شادی و اعتماد قبلی من مانند قطره آبی در گرمای کویر بخار و ناپدید گشته بود.
به نظر می آمد که پدر خوب ما چنین تصوراتی ندارد، صورت روشنش مثل همیشه بشاش و دوستانه بود و قدم هایش شادمانه و یکنواخت.
پدر، ما کودکان، کالسکه و گدا ، مانند کاروان کوچکی در خیابان بی انتها به سوی مغازه ای که همه ما می شناختیم به راه افتادیم، مغازه ای که انواع و اقسام چیزها در آن برای فروش عرضه می شد، از ساعت و نان گرفته تا لوح های سنگی، دفترچه و اسباب بازی.
در کنار مغازه می ایستیم و پدر از مرد غریب خواهش می کند پهلوی ما کودکان اندکی صبر کند تا او نان خریده و از مغازه بازگردد.
شالوده این برادری چنین پایه ریزی گشت که پدر از طرف گدا مخاطب قرار گرفت و بدون مخالفت و بر پیشانی چین انداختن گوش به او سپرد و قبول کرد که گدا بین خود و او مرزی ایجاد نکند و گوش به سخنانش دادن و با او همدردی کردن را حق مسلم خود به شمار آرد. اما این کمترین دلیل شباهت غیر قابل وصف آن دو بود.
این مرد فقیر ریشویِ مو سیاه از جهانِ راضیان، شاغلین و گرسنگی نکشیده ها به بیرون پرتاب شده بود و وجودش در این جا در میان خانه های مسکونی پاکیزه شهروندان متوسط با آن باغچه های کوچک روبرویشان حس بیگانگی را زنده می ساخت.
پدر هم به نحوی مانند گدا دیر زمانیست که بیگانه بوده است، یک خارجی، یک مرد از جایی دیگر، و با مردمی زندکی می کرد که رابطه شان تنها بر اساس یک توافق شُل برقرار گشته بود و مانند گدا که در پشت چهره بیشتر سرکش و از جان گذشته اش هنوز اندکی کودکی و معصومیت دیده می شد نزد پدر هم در پشت چهره متدین و با ادب و عاقلش خیلی چیزهای کودکانه مخفی بود. در هر صورت _ زیرا تمام این افکار زیرکانه را در آن زمان نداشتم _ چنین احساس می کردم که هرچه بیشتر این دو با هم صحبت می کنند نوعی وحدت غریب بینشان بیشتر ایجاد می گردد. و کیسه و جیب هر دو نیز خالی از پول بود.
پدرم دست خود را به دسته کالسکه تکیه داده بود و با گدا صحبت می کرد. به او فهماند مصمم است قرص نانی به او بدهد، اما این نان باید از مغازه ای که صاحبش را می شناسد گرفته شود و مرد می تواند او را تا آن جا همراهی کند. با این حرف پدر کالسکه را به حرکت درآورده، دور زده و جهت خیابان بی انتها را در پیش می گیرد.
مرد غریب بدون اعتراض به این راه پیمایی می پیوندد، اما دوباره کمرو شده و نمایان بود که از وضع پیش آمده احساس رضایت نمی کند، عدم دریافت اعانه او را ناامید و دلسرد ساخته بود.
به جای این کار اما می شنیدم که پدر در جواب تمام استمدادها با همان صدای مؤدب و تقریباً قلبانه همیشگی خود به او جواب می دهد و اینکه چگونه کلمات آرامبخش و نرم کننده اش عاقبت به یک سخنرانی کوچک و خوبِ فرمولبندی شده مبدل گردید.
لُپ کلام این سخنرانی آنگونه که ما خواهرها و برادرها بعدها به یاد آوردیم چنین است: چون پول با خود به همراه ندارد نمی تواند پولی به او بدهد، و از این گذشته پول همیشه چاره درد نیست، متأسفانه پول را می توان به انواع مختلف خرج کرد، مثلاً به جای خرید نان مشروب خرید و به این جهت او نمی خواهد به هیچ وجه یاری کننده کسی در این کار باشد؛ و از طرف دیگر برای او ناممکن است گرسنه ای را از خود براند، به این خاطر پیشنهاد می کند که مرد او را تا اولین مغازه همراهی کند، آن جا او آنقدر نان خواهد گرفت که حداقل امروز را مجبور به گرسنگی کشیدن نباشد.
تمام مدت در حین این گفتگو در آن تکه از خیابان پهن ایستاده بودیم، و من می توانستم هر دو مرد را خوب تماشا، بررسی و با یکدیگر مقایسه کرده و به خاطر وضع ظاهر، به خاطر تُن صدا و کلماتشان اندیشه کنم.
طبیعتاً آنچه که در رقابت بین آن دو دست نخورده باقی ماند برتری و اقتدار پدر بود، او بدون شک نه تنها فرد صادق، با لباسی مرتب و با رفتاری خوب بود، بلکه او کسی بود که به فرد مقابلش بیشتر اهمیت می داد و بهتر و دقیقتر مراعات حال او را می کرد و کلماتش خالی از شیله و رک و راست بودند. در عوض اما آن دیگری در آهنگ صدایش توحش موج میزد و در پشت خود و کلماتش چیزی قوی و حقیقی مخفی داشت، قویتر و حقیقی تر از هر ادب و شعوری: فقر و بیچارگی اش، نقش او به عنوان یک گدا، مقام سخنگویی تمام فقیران جهان را داشتن به او وزنی می بخشید و به او کمک می کرد تا تُن و ایماء و اشاره هایی بیابد که پدرم از آن ها بی بهره بود و در اختیار نداشت.
بعلاوه و مهمتر از تمام این صحنه های هیجان انگیز و زیبا، حاکم گردیدن آرام آرام یک شباهت غیر قابل توصیف، آری یک برادری مابین آن دو بود.
پدر مؤدبانه سلام لند لندانه او را پاسخ می دهد و من هنگامی که هانس در کالسکه کوچک از خواب بیدار شده و آهسته چشمان خود را گشوده بود با هیجانی خاص صحنه گفتگوی بین این دو مرد را که تفاوتشان کاملاً مشهود بود تماشا می کردم.
و از آن جالب تر لهجه دار صحبت کردن یکی و منظم و با تأکید بر گویش دقیق نفر دیگر را احساس کرده و این را به عنوان بیان یک تضاد باطنی و آشکار شدن آن دیوار همیشگی میان پدر و دیگران می دیدم.
از سوی دیگر دیدن رفتار محترمانه پدر که بدون امتناع و یا کنار کشیدن خود آن گدا را از نظر انسانی مانند برادری پذیرا گشت برایم هیجان انگیز و زیبا بود.
مرد غریب حالا سعی می کرد پس از چند جمله ی رد و بدل شده دل پدر را با وصف کردن فقر، گرسنگی و بدبختی خویش به دست آورد. چنین به نظر می آمد که گدا حدس زده بود پدرم مردی مهربان و خوش قلب است و می توان او را به راحتی تحت تأثیر قرار داد.
نوع سخن گفتنش چیزی مانند آواز و عجز در خود داشت، طوریکه انگار از احتیاج خود به آسمان شکایت می کند: نه تکه نانی دارد، نه سرپناهی، نه جای سالمی در کفش، و این مصیبتی ست، او دیگر نمی داند به کجا باید مراجعه و طلب کمک کند، مدت زیادی ست که پول در جیب خود نداشته است و او تقاضای مقدار کمی پول دارد.
او از کیسه به جای جیب نام برد، در حالی که پدرم در جواب خود لفظ جیب را ترجیح داد. به علاوه من موزیک و حرکت صورت را بیشتر از کلمات رد و بدل شده بین آن ها می فهمیدم.
خواهرم آدله دو سال از من بزرگتر بود و در باره پدر بهتر و بیشتر از من اطلاع داشت. او چیزی می دانست که هنوز من در آن زمان نمی دانستم؛ و آن این بود که پدرمان تقریباً هرگز پول به همراه نداشت و اگر گاهی در جیب پولی داشته آن را تا اندازه ای با درماندگی و بی دقتی خرج می کرده و به جای ورشو پول نقره ای و به جای سکه های کوچک سکه های بزرگ می بخشیده است.
آدله شک نداشت که پدر پولی با خود به همراه ندارد. اما من برعکس تمایل و توقع داشتم که بعد از اوج گرفتن صدا و زار زدن و نوحه خوانی گدا پدر دست در جیب خود کرده و مشتی سکه در دستان مرد بگذارد و یا در کلاه او بریزد، آنقدر زیاد که بتواند نان و پنیر و کفش و چیز هایی که مرد غریب بدان محتاج است بخرد.
با اولین نگاه دریافتم که او به آن سمت اسرارآمیز و فاسد جهان تعلق دارد. این امکان می رفت که او یکی از آن افراد پیچیده و خطرناک باشد که مشکل دار و تیره بختند و من هر از گاهی از بزرگسالان می شنیدم که از آن ها با عناوینی مانند ولگرد، خانه به دوش، گدا، الکُلی، بزه کار نام می برند و هنگامی که متوجه می گشتند یکی از ما کودکان در آن نزدیکی هستیم و می توانیم به سخنانشان گوش دهیم حرف خود را قطع و یا اینکه با صدای آهسته صحبت می کردند.
با آن سن کم نه تنها برای آن سمت تهدیدآمیز و خفقان آور جهان کنجکاوی پسرانه و طبیعی ای داشتم، بلکه ــ چنانکه امروز فکر می کنم حدس می زدم این اشباح مرموز ِ حیرت انگیز، که در حین فقیر و خطرناک بودنشادن میتوانند احساس پس راندن و احساس برادری را توأمان در انسان بیدار سازند، این ژنده پوشان، غافلین و اسیران بیراهه همانگونه <حقیقی> و معتبرند که حضورشان در علم اساطیر بدون تردید ضروریست. گمان می کردم در بازی بزرگ گیتی ضروری بودن وجود گدایان و پادشاهان یکسان است و ارزش مقتدرین و اونیفورم پوش ها برابر است با ندارها.
با لرزشی که وجد و ترس هر دو در آن سهم مساوی داشتند آمدن مرد پشمالو از روبرو و تنظیم کردن قدمهایش را به سمت خودمان می دیدم.
وقتی او به ما رسید نگاه خجولش را به سوی پدر دوخت و با کلاه نیمه برداشته از سر جلوی او ایستاد.
ما به آرامی و با آسودگی خاطر در حال قدم زدن و بازگشت به خانه بودیم. خورشید می درخشید و سایه درختان اقاقیای سر راه را که به شکل دایره ای هرس شده بودند کنارشان نقاشی می کرد و چنین به نظرم می رسید که خورشید با این کار به دقت، نظم و خط کشی زیباشناسانه چنین درختکاری هایی جلوه بیشتری می بخشد.
اتفاق خاصی نمی افتاد و زندگی به روال معمول هر روزه در حال گذر بود: مثلاً یک نامه رسان به پدرم سلام کرد و یک گاری کارخانه آبجوسازی که چهار اسب زیبا آن را می کشیدند می بایست کنار محل تقاطع خیابان و ریل قطار در انتظار بماند و ما از این فرصت استفاده کرده و می توانستیم شگفتزده آن حیوان های باشکوه را که انگار می خواستند به ما سلام داده و صحبت کنند تماشا کنیم و در سر من این راز هولناک می چرخید که چگونه پای آن ها تحمل می کند تا مانند یک چوب تراشیده شده و با این آهن سنگین و بزرگ نعل گردد. اما عاقبت هنگام نزدیک شدن به خیابان خودمان اتفاقی تازه و خاص افتاد.
از روبرو مردی به سوی ما می آمد که کمی احساس ترحم برمی انگیزاند و کمی هم زشت به نظر می آمد، هنوز تا اندازه ای جوان بود و صورتش را ریشی که مدتها نتراشیده بود می پوشاند. در فاصله میان موهای سیاه سر و ریش او گونه ها و لبان سرخ روشنی نمایان بود. لباس و وضع مرد که در اثر اهمال کاری خراب و در حال زوال یود ما کودکان را همانقدر می ترساند که کنجکاو ساخته بود و من خیلی دلم می خواست که این مرد را دقیقتر تماشا کنم و چیزی در باره او بدانم.
بعلاوه، این گرایش پدرم به باهم بودن و به خوش مشرب بودن با کمک الزام داشتن کمرنگی به قواعد بازی دیرتر به یکی از فرزندانش، به کوچکترینشان منتقل گردید و یکی از نشانه ها و منش او گردید: برادرم هانس مانند پدرمان معاشرت و همنشینی با کودکان را بهترین لحظه استراحت و شادی خود و جایگزینی برای بسیار چیزهایی که زندگی از او دریغ می داشت می دانست.
هانس ِ خجالتی و در آن زمان کمی هم ترسو به محض تنها ماندن با کودکان شکوفا می گشت، به محض اعتماد کردن و سپردن کودکان به او تا بلندترین نقطه فانتزی و شادی زندگی به پرواز می آمد، کودکان را به حیرت و وجد آورده و خود را در یک حالت بهشتی به بی باری و خوشبختی می رساند. در این که او انسانی دوستداشتنی بوده است شکی نیست، حتی بعد از مرگش هم شاهدین منتقد و بی غرض با گرمی خاصی از او صحبت می کنند.
ماجرا از این قرار بود که پدر ما را با خود به گردش برده بود. هرچند پدر نبرومند نبود اما با این وجود او بود که بیشترین مسافت از راه را به هل دادن کالسکه پرداخت. داخل کالسکه هانس کوچک در حال خنده و نگاه تعجب آمیز به نور خورشید قرار داشت، آدله در کنار پدر حرکت می کرد و من به خود جرأت داده و قدم هایم را با قدم برداشتن های دیگران که می باید در هنگام گردش آهسته و موزون باشد کمتر وفق می دادم و به زودی گاهی جلوتر از بقیه بودم، گاهی به خاطر کشف جالبی عقب می ماندم، گاهی ملتمسانه خواهش می کردم کالسکه را هل بدهم و گاهی خودم را بدون در نظر گرفتن خسته بودن پدر به بازو و کتش آویزان کرده و او را با هجوم سؤالهایم مواجه می ساختم.
این که در باره چه چیزهایی در آن گردش بین ما گفتگو شد را امروز به یاد نمی آورم. تنها چیزی که از گردش آن روز به یاد من و آدله مانده است ماجرای دیدن یک مرد گدا است.
این دیدار یکی از تأثیرگذارترین و برانگیزاننده ترین تصویرها از کتاب عکس های خاطرات قدیمی ام می باشد. تصویری که برانگیزنده انواع و اقسام فکرها در من گردید و مرا پس از گذشت 65 سال به نوشتن آن ماجرا مجبور ساخت.
کوشش های پدرم برای ترویج آدابی که در دوران جوانی در وطنش آموخته بود از او بازی گری برجسته، همبازی ای ممتاز و استادِ بازی ساخته بود.
در هیچ خانه ای که ما می شناختیم هرگز این همه بازی های مختلف کشف نگردیده، شناخته و بازی نشده و این همه بازی های گوناگون و جالب به فکرشان خطور نکرده بوده است.
یکی از اسرار این که پدرمان، آن فرد جدی، عادل و پرهیزکار هرگز از ضمیرمان محو نگشت و تصویر محرابمان گردید این بود که او از هر جهت یک انسان واقعی بود و همواره همراه با احساس کودکانه ما بود و قابل دسترسی، و استعداد بازیگریش، داستان ها و تعریف هایش نیز سهم بزرگی در این امر داشتند.
برای من در زمان کودکی طبیعتاً تمام این چیزهایی که من امروز در باره تعریف، تفسیر و روانشناسی ِ لذت از بازی کردن حدس می زنم وجود نداشت. آنچه موجود بود و اثری حیاتی برای ما کودکان داشت خود آدابِ بازی بود که نه تنها جای خود را در خاطر ما حک کرده، بلکه همچنین به صورت ادبی نیز تدوین شده است: پدرمان مدت کوتاهی بعد از زمانی که صحبتش در این جاست، کتاب کوچکی به نام "بازی در جمع خانواده" را نوشت که در بنگاه نشر عمویم گوندرت Gundert در اشتوتگارت به چاپ رسید.
ذوق و استعداد برای بازی تا دوران پیری و بعد از سالیان نابینائیش هم او را هرگز رها نکرد.
ما کودکان خیال می کردیم که این ها ار خصلت و وظایف طبیعی یک پدر است: حتی اگر ما همراه با پدر در جزیره ای وحشی و پرت می بودیم، و یا اگر به زندان انداخته می شدیم و یا در جنگل ها سرگردان می ماندیم و سرپناهمان غاری می گشت، شاید که به خاطر گرسنگی و تنگدستی به زحمت می افتادیم اما به طور یقین از خلاء و یکنواختی خبری نمی بود، پدر حتمن بازی بعد از بازی برایمان اختراع می کرد و این کار را حتی در تاریکی و اگر هم به زنجیر کشیده شده بودیم انجام می داد، زیرا بازی هایی که به وسیله احتیاجشان نبود از بازی های دوست داشتنی او بودند، برای مثال؛ حل معما، خلق معما، بازی با کلمات، تمرین برای حافظه... .و برای بازی هایی که وسائل کمکی و اسباب بازی ضروری بود همیشه ساده ترین و ساخته شده به دست خود را دوست می داشت و از اسباب بازی های کارخانه ای که می شد آن ها را در مغازه ها خریداری کرد بیزار بود.
سالیان درازی بازی های تخته ای از قبیل Go Bang و یا Halma را روی تخته ها و با فیگورهایی بازی می کردیم که پدر خود آن ها را ساخته و رنگ کرده بود.
در زمان کودکی، بیشترین قسمت دانسته هایم از پدرمان را از تعریف های خود او بدست آورده بودم.
اگر چه او هنرمندی مادرزاد نبود و سرزندگی و تخیلش ضعیفتر از مادرمان بود، اما از این که برای ما از هندوستان و یا از زادگاهش تعریف کند لذت می برد، و البته توانست در این کار به درجه ای از کسب هنر نیز نائل آید.
بیش از هرچیز از کودکی خود در استلند Estland، زندگی در خانه پدریش و زمین های مزروعی آنجا، از سفر با درشکه و به کنار دریا رفتن هایش تعریف می کرد و هیچگاه از گفتن این خاطرات سیر نمی گردید.
خاطرات پدر جهان فوق العاده شادابی را به رویمان گشوده بود و اشتیاق دیدن استلند و لیفلند Livland رهایمان نمی کرد، جایی که زندگی چنان بهشتی، رنگین و بامزه بود.
ما بازل Basel، اشپالن کوآرتیر Spalenquartier ، خانه هیئت مذهبی، جاده ای که به سمت آسیاب امتداد داشت و همسایه ها و دوستانمان را حقیقتاً دوست داشتیم، اما در این جا هیچوقت کسی ما را به مزارع دوردست دعوت نکرد و با کوه هایی از شیرینی و سبدهایی پر از میوه پذیرایی ننمود، کجا ما توانستیم بر ترک اسب های کوچک جوان نشسته و با درشکه مسافت هایی طولانی در دشت برانیم؟
اندکی از آن زندگی بالتیکی Baltik و رسوم آن را پدر در این جا هم توانست معمول کند. نزد ما لغاتی مانند مارولا وجود داشت، یک سماور، یک عکس از تزار آلکساندر، و بازی هایی که از وطن پدر سرچشمه داشتند و او آن ها را به ما یاد داده بود؛ مثل چرخاندن تخم مرغ های عید پاک. و ما اجازه داشتیم در این روز یکی از کودکان همسایه را دعوت کنیم تا این رسم برای دیگران هم شناخته شود.
اما کم بود آنچه را که پدر این جا در این غربت با دوران جوانی خویش در وطن مایل به منطبق کردن بود. و سماور هم به جای استفاده بیشتر مانند وسیله ای در موزه در گوشه ای از خانه قرار داشت.
و چنین بود که قصه ها از خانه پدری در روسیه، از جاهایی مانند وایسن اشتاین Weißenstein، رفال Reval و دورپات Dorpat، از باغ های در وطن، از جشن ها و مسافرت ها؛ مسافرت هایی که نه تنها پدر را به یاد محبوب ها و محرومیت هایش می انداخت بلکه همچنین در ما کودکان تخم یک استلند کوچک را می کاشت و عکس های عزیز و پر ارزش او را در روحمان جای می داد.
تصور کردن این که <بعد از تابستان> Nachsommer یکی از جدی ترین و مقدس ترین کارهای <آدالبرت اشتیفتر> Adalbert Stifter است که او با صبر و صداقت تمام بر روی آن کار کرده سخت نمی باشد، اثری که بخشی از آن امروز اما برای ما یکنواخت گشته است.
و با این وجود چیزی که در کنار این یکنواختی ست و ارزش والای حضورش این یکنواختی را تحت الشعاع خود قرار می دهد، همان صداقت و صبوری و کوشش در نبردیست که برای نویسنده از اهمیتی مهم برخوردار است و بدون تحمل آن ها این اثر نمی توانست خلق گردد.
من هم باید این چنین به خود زحمت دهم و تا آن جا که برایم مقدور است حقیقت به چنگ آورم.
برای این کار باید سعی کنم پدرم را دوباره همان گونه مجسم کنم که او در آن روز پیاده روی حقیقتاً بوده است، زیرا تمام شخصیت او در نگاه کودکانه من در آن روز برایم آشکار نبوده، و امروز هم چنین است. بلکه من باید سعی کنم او را دوباره طوری ببینم که به عنوان کودکی در آن روزها می دیدم.
من او را تقریباً شخصی بی نقص و تقلید ناپذیر می دیدم؛ روح باوقار و پاکی که به هیبت انسان ظاهر گشته است؛ رزمنده، دلاور و شکیبا که گوشه گیری و بی وطن بودن ظرافت طبعش را ملایمتر، عشقش را گرمتر و مهرش را افزونتر ساخته بود.
آن زمان هنوز برخی تردیدها در باره او و برخی انتقادات از او را نمی شناختم اما کشمکش با او برایم ناآشنا نبود. در این کشمکشها اگرچه او به عنوان قاضی، اخطار کننده، مجازات کننده و یا بحشنده در مقابلم قرار داشت، ولی همیشه حق با او بوده است، همیشه من سرزنش یا جریمه را با دانش و آگاهی خودم تأیید می کردم، هنوز دچار تضاد و جنگ با او و عدالت و تقوای او نشده بودم، اما بعدها کشمکشهای سال های جوانی مرا به این کار کشاند.
به هیچ انسان دیگری – اگر هم که دارای مزایایی والا بوده باشد- یک چنین رابطه طبیعی که تابعیت از خارهای عشق را آسان می سازد هرگز دیگر نداشته ام، و یا زمانی که من تقریباً دوباره چنین رابطه ای را نزد معلمم <گویپینگر> Göppinger یافتم زیاد دوام نیاورد و بعدها با بررسی دیدگاهایم به این نتیجه رسیدم که این رابطه تنها یک تکرار بوده است؛ اشتیاق بازگشت آن رابطه مطلوب (پدر- فرزند)ی.
اگر چه بقیه مبلغین مذهبی و همسرانشان در حقیقت بهسفرهای دور، از هندوستان گرفته تا چین، کامرون و یا بنگال پرداخته بودند اما با این وجود آنها تقریباً همگی یا اهل شواب (Schwab) بودند و یا اهل سویس، و اگر یکبار یکی از اهالی بایرن و یا یک اتریشی در بین آنها بود جلب توجه میکرد. اما پدر ما که دختر کوچک خود را مارولا صدا میکرد، از یک دوردست غریبتر و نا شناختهتر میآمد، او از روسیه میآمد، او یک آلمانی_روسی بود، و تا لحظه مرگ از لحجههای محلی که در اطراف او و بهوسیله همسرش و فرزندانش صحبت میشد پرهیز داشت و آلمانی ناب را با لحجه سویسی_آلمانی صحبت میکرد.
این آلمانی غیر عامیانه، اگر چه بعضی از اهالی خانه بهآن انس نداشتند اما خیلی دوست داشتنی بود و بهآن افتخار میکردیم، ما همینطور هم هیبت لاغر، ظریف و شکننده، پیشانی اصیل و بلند و پاک، و نگاه اغلب رنجور، اما متعهد بهرشادت و رفتار نیکش را دوست میداشتیم، نگاهی که دیگران را بهآن جزء نیک درون رجعت میداد.
اینرا دوستان اندکش میدانستند و ما کودکان هم خیلی زود بهآن پی بردیم که او نه یک آدم همه فن حریف بلکه یک بیگانه، یک پروانه نجیب و کمیاب و یا پرندهای از مناطق دور دست است که به سوی ما پرواز کرده، پرندهای که بهخاطر لطافت و رنج بردنش و بهخاطر یک درد غربت پنهانی منزوی گشته است.
اگر ما مادر را بهطور طبیعی و بهخاطر نزدیکی، گرما و خانوادهای که بر پایه مهربانی بنا ساخته بود دوست میداشتیم، پدر را هم بههمین نحو و با اندکی از احترام، از حجب و تحسین دوست میداشتیم.
هرچقدر هم تلاش برای یافتن حقیقت مأیوس کننده و غیر واقعی باشد، اما مانند جهد کردن برای فرم و زیبایی دادن بهچنین یادداشتهایی ضروریاند، وگرنه چنین یادداشتهایی نمیتوانند بههیچ وجه ارزش داشته باشند.
شاید بتوان ادعا کرد که تلاش من بهخاطر حقیقت مرا بهآن نزدیک نمیسازد، اما با این وجود شاید به نحوی از انحاء که حتی شاید بر خود من هم ناشناخته باشد این تلاش کاملاً بیهوده نباشد.
و من چنین بودم. هنگامیکه اولین سطور این گزارش را مینوشتم معتقد بودم اگر از مارولا نام نبرم سادهتر خواهد بود و صدمهای بهچیزی نخواهد زد، برای اینکه برایم کاملاً مشکوک بود که آیا او در این داستان جای دارد یا نه. اما دیدیم که او لازم بود، لااقل فقط بهخاطر نامش.
گاهی برای نویسندگان و هنرمندان پیش میآید که برای خلق اثری بهخاطر این و آن هدف ارزشمند صادقانه و صبورانه تلاش کردهاند و اگر چه آن هدف را بهدست نباوردهاند اما بههدفها و تأثیرات دیگری دست یافتهاند که ابداً و یا خیلی کم از آن آگاهی داشته و برایشان مهم بوده است.
بدین وسیله من به اشخاص داستانم میرسم که سه بازیگر اول آن: پدرم، یک گدا و من هستیم، و دو تا سه بازیگر فرعی دیگر، یعنی خواهرم آدله و شاید هم دومین خواهرم و برادر کوچکم هانس که کالسکهاش را ما هل میدادیم. در باره او قبلاً یکبار در خاطراتم نوشتهام؛ در این گردش و پیادهروی او در این بازی شرکت نداشت و آن را لمس نکرد، بلکه فقط پسربچه کوچکی بود که هنوز نمیتوانست حرف بزند و ما همگی دوستش میداشتیم و هل دادن کالسکهاش برای ما و همینطور پدر لذتبخش بود.
خواهرم مارولا هم بهشرطی که در آن بعد از ظهر در گردش و پیادهروی همراهمان بوده باشد، بهعنوان بازیگر بهحساب نمی آید، او هم در آن زمان هنوز کوچک بود. با این حال میبایست از او نام برده میشد، زیرا اگر چه فقط امکان آن داده میشود که همراه ما بوده است، اما او با آن نامش مارولا که در حوالی ما نامی عجیب و غریب و ناآشناتر از نام خواهر دیگرم آدله برای اهالی بهگوش میرسید مقداری از اتمسفر و رنگآمیزی خانواده ما را نشان میدهد.
مارولا نام خودمانی از ماریا بود که ریشه روسی داشت و در کنار بسیاری از علامات مشخصه دیگر تا اندازهای از ماهیت غریب و منحصر بهفرد خانواده ما را که از آمیزش ملیتهای مختلف بوجود آمده بود بیان میکرد.
پدر ما در حقیقت مانند مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگمان در هندوستان بوده است، در آنجا مقدار کمی زبان هندی آموخته و در خدمت هیئت مذهبی سلامتیش را از دست داده است، اما این در پیرامون ما چیزی ویژه و درخور توجهای نبود، مانند این میمانست که انگار ما خانوادهای دریانورد بوده و در شهری بندری لنگر انداختهایم.
همه آن <برادران> و <خواهران> هیئت مذهبی نیز در هندوستان، کنار خط استوا، نزد مردم غریبه سیاهپوست و سواحل نخلستانی آن دوردستها بودهاند، آنها هم میتوانستند دعایمقدس (Vaterunser) را بهچند زبان غریبه بخوانند، سفرهای طولانی بر روی دریا و در خشکی سوار بر الاغ و یا با گاریهایی که بهوسیله گاو نر کشیده میشدند داشتهاند و میتوانستند برای ما کودکان وقتی اجازه رفتن بهموزه در طبقه همکف خانه هیئتمذهبی تحت هدایت آنها را داشتیم، در باره مجموعههای حیرتانگیز گردآوری شده در موزه توضیحات دقیق داده و گاهی حکایتهای پر حادثه تعریف کنند.
در جهان کوچکِ شادی که من زندگی میکردم، تنها چیز نامأنوس و تنها روزن و پنجره بهسوی تیرگیها، پرتگاهها و خطراتی که حضورشان در جهان برایم در آن زمان دیگر بیگانه نبودند، مواجه شدن با نگهبانان، این نمایندگان قدرت در همسایگیمان بود.
برای مثال یکبار از یک میخانه نزدیک بهشهر عربده مستانه بادهگساری را شنیدم، یکبار هم مردی را دیدم با کتی ژنده که دو پلیس او را با خود میبردند و یکبار دیگر هنگام شب در راه خانه، سر و صدای گنگ و وحشتناک زدوخورد چند مرد مرا چنان بهوحشت انداخت که خدمتکارمان آنا (Anna) که مرا همراهی میکرد مجبور شد مسافتی مرا در بغل گیرد.
و چیز دیگری هم بود که بیتردید مضر، نفرتانگیز و کاملاً شیطانی بهنظرم میآمد، و آن بوی منحوس حوالی کارخانهای بود که من با رفقای بزرگسالتر از خودم بارها از کنار آن عبور کرده بودیم و محیط زیست آنجا دارای یکنوع جوّ مشخص از انزجار، خفقان و عصیان بود که وحشتی عمیق در من زنده میساخت، احساسیکه خویشاوندیِ غریبی با آن حسیکه نگهبانان راهآهن و پلیس در من ایجاد میکردند داشت، احساسیکه نه تنها اضطراب و ناتوانی را بر من تحمیل میکرد بلکه تهرنگی از ناراحتی وجدان هم برایم مهیا میساخت. زیرا اگر چه در حقیقت من هنوز تجربه دیدار با پلیس را نداشتم و قدرتشان را احساس نکرده بودم، اما اغلب از خدمتکاران و یا دوستانم این تهدید اسرارآمیز را میشنیدم:"صبر کن، حالا پلیس را خبر میکنم"، و همچنین مانند دعوا با نگهبانان راهآهن هربار چیزی مانند گناه و جرم در کنار من جای داشت، جرم و گناهی برخاسته از نقض یک قانون آّشنا.
اما آن خوفها، آن تأثیرها، صداها و بوها مرا دور از خانه مییافتند، در داخل شهر، آنجایی که همه چیز پر سر و صدا و هیجانانگیز و یقیناً اتفاقات بینهایت جالب میافتاده است.
جهان کوچکِ ساکت و تمیز خیابانهای مسکونی حومه شهر ما با آن باغچههای کوچک جلوی خانهها و بند رختها در پشت آنها از این نوع تأثیر و اخطارها کمتر داشتند، آنجا بیشتر بهایمان داشتن بهیک انسانیت منظم، دوستانه و بیشیلهپیله برتری میدادند.
اینجا و آنجا در میان کارمندان، پیشهوران و بازنشستهگان همچنین همکاران پدر و یا دوستان مادرم زندگی میکردند، مردمانی که با مبلغین مسیحی که از نژاد یهود نبودند سر و کار داشتند، مبلغین بازنشسته، مبلغین در مرخصی، زنان بیوه مبلغینی که فرزندانشان بهمدارس تعلیم مبلغ میرفتند، تعداد زیادی متدین مهربان از آفریقا، هندوستان و چین که بهوطن بازگشته بودند، مردمیکه من آنها را در حقیقت بههیچ وجه در سرآغاز زندگیام نمیتوانستم با مقام و منزلت پدرم در یک جایگاه قرار دهم، اما مردمی بودند که زندگیای شبیه بهزندگی پدرم داشتند و یکدیگر را در جمع خود با <تو>، <برادر> و یا <خواهر> خطاب میکردند.
نگهبانان در چشم من مردانی بودند که قدرت، دولت، قانون و نیروی انتظامی را نمایندگی میکردند. با این وجود، رفتار یکی از آنها با من بهطور غیرمنتظرهای انسانی و مهربان بود.
یک روز آفتابی در خیابان مشغول بازی با شلاق و فرفرهام بودم که او با اشاره دست مرا پیش خود خواند، یک سکه در دستم قرار داد و با مهربانی از من خواهش کرد برایش از مغازهای در آن نزدیکی پنیر لیمبورگی (Limburger Käse) بخرم.
من شادمانه اینکار را پذیرفتم. در مغازه، فروشنده پنیر را در کاغذی پیچید و بهدستم داد، پنیری که البته سفت بودن آن و بویش برایم غریب و مشکوک بود.
وقتی از خرید بازگشتم، نگهبان را داخل اطاقک چوبی منتظر خود دیدم و من خوشحال از این موضوع برای تحویل دادن پنیر و باقیمانده پول برای اولینبار بهاطاقی که از مدتها پیش آرزوی دیدنش را داشتم داخل میشوم.
اما در اطاق بهجز شیپور زیبای زرد رنگ که در آن لحظه بهمیخی آویزان بود و در کنار آن عکس مردی در اونیفرم نظامی با سیبلی پرپشت که از روزنامه بریده شده و روی دیوار چوبی چسبیانده شده بود، از چیزهای با ارزش دیگر خبری نبود.
اما متأسفانه مهمان بودنم نزد قانون و قوه مجریه سرانجام با یک یأس و خجالتزدگی که میباید برایم بینهایت ناگوار بوده باشد _زیرا نتوانستهام آنرا تا امروز فراموش کنم ــ به پایان رسید.
نگهبان که آنروز سرحال و مهربان بود بعد از گرفتن پنیر و بقیه پول نمیخواست مرا بدون تشکر و پاداش مرخص کند.
او از جعبه باریکی قرص نانی خارج ساخته قطعهای از آنرا میبرد، قطعه بزرگی هم از پنبر بریده و روی نان میگذارد و با گفتن نوشجان آنرا بهمن میدهد.
قصد داشتم همراه با نان از آنجا پا بهفرار گذارده و بهمحض دور شدن از چشم او آنرا دور بیندازم، اما چنین بهنظر میآمد که او از قصدم آگاه گشته و یا اینکه مایل است حالا هنگام خوردن غذای مختصری حتماً کسی او را همراهی کند و با درشت و تهدیدآمیز کردن چشمانش اصرار داشت که من همانجا فوری نان را بخورم.
میخواستم مؤدبانه تشکر کنم و خودم را بهمحلی امن برسانم، زیرا خیلی خوب متوجه شده بودم؛ زیاده از حد خوب، که او بیاعتنایی و اکراهام نسبت بههدیهاش را دوست نداشتن غذای مورد علاقه خود بهحساب آورده و آن را توهین تلقی خواهد کرد. و اینطور هم بود.
من وحشتزده و غمگین با لکنتزبان چیزی بدون فکر کردن زمزمه کرده، نان را کنار صندوق میگذارم، خود را بهطرف در چرخانده و سه چهار قدم از مرد که دیگر جرئت نگاه کردن به او را نداشتم فاصله میگیرم، سپس با آخرین شتاب از در خارج شده و با سرعت بهسوی خانه میگریزم.
من سعی میکنم زمان، صحنه نمایش و افراد صحنه کوچک را مشخص کنم. اما همه چیز دقیقاً با مدرک قابل اثبات نیست؛ مثلاً سال و فصل، و همینطور تعداد دقیق اشخاصیکه ماجرا را کاملاً لمس کردند.
بعد از ظهر است، احتمالاً در بهار و یا تابستان، و من در آنموقع بین پنج و هفت سالم بود و پدرم بین سیوپنج و سیوهفت سال سن داشت.
گردش و قدمزدن یک پدر بود با فرزندانش، و اشخاص عبارت بودند از: پدر، خواهرم Adele)) آدله، من، شاید هم خواهر کوچکترم (Marullla) مارولا؛ چیزیکه دیگر قابل اثبات نیست، و بهعلاوه کالسکهای هم بههمراه داشتیم که در آن یا همین خواهر کوچکمان و یا اما بهاحتمال بیشتر جوانترین برادرمان (Hans) هانس که هنوز قادر بهصحبت کردن و راه رفتن نبود خوابیده بود.
صحنه نمایش گردش و قدمزدن در چند خیابان خارج از محدوده ((Spalenquartiers اشپالنکوارتییرز در Basel)) بازل ِ سالهای هشتاد است که خانه ما در میانشان، در نزدیکی (Schützenhaus) شویْتسنهاوز در ((Spalenringweg اشپالنرینگوگ قرار داشت، جاییکه آن زمان هنوز این پهنای فعلی را نداشت، زیرا دو سومش بهوسیله خط آهنی که تا مقصد ((Elsas الزاس ادامه داشت اشغال شده بود.
آنجا منطقهای آرام و شاد در دورترین حاشیه آن زمانِ شهر (Basel) بازل بود که مردمی از طبقه نیمهمتوسط در آن زندگی میکردند و چند صد قدم دورتر دشت بیکران Schützenmatte)) شویْتسنماتّه، معدن سنگ و اولین خانههای روستایی کنار مسیری که بهسمت Allschwil)) آلشویل میرفت قرار داشت، و گاهی در یکی از اسطبلهای تاریک و گرم آنجا شیر تازه دوشیده شده از گاو به ما کودکان میدادند و ما از آنجا یک سبد کوچک تخممرغ با خود بهسوی خانه حمل میکردیم، مشوش و مغرور از اینکه برای انجام دادن اینکار بهما اطمینان شده است.
مردم اطراف خانه ما شهروندان بیآزاری بودند، تعداد اندکی صنعتگر و بیشتر اما مردمی بودند که محل کارشان در شهر بود و بعد از پایان کار کنار پنجره دراز کشیده و پیپ میکشیدند و یا در باغ کوچک جلوی خانهشان خود را با چمن و سنگ ریزه مشغول میساختند.
قطار مقداری سر و صدا بهراه میانداخت، و ما از نگهبانان راهآهن میترسیدیم، نگهبانانیکه در محل تقاطع جاده با ریل قطار، بین ((Austraße خیابان آئْو و Allschwiler Straße)) خیابان آلشویلر در یک اطاق چوبی با پنجرهای بسیار کوچک اقامت داشتند و هر وقت ما میخواستیم توپ، کلاه و یا تیرهای کمانمان را که داخل گودال پرتاب میشدند نجات دهیم، مانند آنکه موی شیطان را آتش زده باشند بهسرعت پیدایشان میشد. گودال درست در میان ریل قطار و خیابان قرار داشت و بهجز نگهبانانیکه ما ازشان وحشت داشتیم کسی اجازه قدم گذاردن بهداخل آنرا نداشت.
هیچ چیز آن نگهبانان خوشایند من نبود بهجز آن شیپور کوچک برنجیای که بهراستی جذاب بود و آنها آنرا بهوسیله تسمهای روی شانه خود آویزان میکردند و قادر بودند با دمیدن در آن با وجودیکه شیپور تنها دارای یک تُن بود تمام درجههای غضب یا خوابآلودگی آنلحظه خود را بیان کنند.
حالا، ممکن است کسی تمام اینها را بهعنوان نشانهای از سقوط یا بحران و مرحله تکامل اجباری بهحساب آورد ــ از آنجایی که آن غریزه در ما زنده است و تا هنگامیکه ما در پی آن روانیم و بازی مهجورانهمان را که در حقیقت بازی بی سر و صدا و مالیخولیاوار اما لذتبخشیست، با تمام مشکوک بودنش و با وجود تمام تنگناها باز همچنان ادامه میدهیم تا با آن کمی بیشتر احساس زنده بودن و یا اثبات بیگناهی کنیم، بنابراین دیگر جایی برای افسوس خوردن باقی نمیگذارد، با این وجود ما آن همکارانی را که از کار در تنهایی خسته شده و تسلیم اشتیاق اجتماع، نظم، شفافیت و تقدیر گردیدهاند و کلیسا و مذهب و یا آنچه که این دو بهعنوان جانشینی مدرن عرضه میکنند را راه نجاتی مطمئن بهحساب میآورند خوب درک میکنیم.
ما تکروها و تغییرناپذیران لجوج اگر چه در کنار انزوایمان باید نفرین و مجازات را هم تحمل کنیم، اما همچنین باید در این انزوا با تمام این تفاسیر یک نوع امکان زندگی پدید آوریم که همان خلق امکان است نزد هنرمند.
آنچه که بهمن مربوط میشود، انزوای من هم در حقیقت تا اندازهای کامل است، و آنچه بهنقد و یا تائید، بهدشمنی و یا برادرخواندگی از جمعی که بهوسیله زبان مؤفق به ارتباط با آنها شدهام مربوط است را معمولاً از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج میکنم، مانند آرزوی سلامتی و طول عمر کردن برای بیمار دم مرگی که دوستانش وقت ملاقات زیر گوش او زمزمه میکنند و او آن را نمیشنود.
اما اگر هم این انزوا، این بهخارج پرتاب شدن از نظم و اجتماعات و این خود-را-همساز-نساختن و یا قادر نبودن به خود- را-همساز-ساختنْ نوع سادهای از حضور و نداشتن تکنیکزندگی معنا شود باز اما هنوز خیلی مانده است که معنای جهنم و یأس را بدهد.
انزوای من نه تنگ است و نه خالی، در حقیقت انزوای من بهمن اجازه زندگی نوعی از حضور رایج امروز را نمیدهد، اما در عوض برای مثال، زندگی کردن در صد نوع از حضور در گذشته را برایم سهل میسازد، شاید هم صد نوع حضور در آینده را. انزوای من یک تکه بینهایت بزرگ از جهان در فضایش دارد. و مهمتر اما این است که این انزوا خالی نیست، پر است از عکسها.
انزوایم خزانهایست از داراییهایی که بهتصاحب آوردهام، از گذشته منگشتن من، از سرشتی همجنس گشته. و اگر غریزه هنوز برای کارها و بازیها در من کمی نیرو ذخیره دارد، فقط بهخاطر این عکسهاست. ثابت نگاه داشتن یکی از این هزاران عکس و اجرا و طراحی کردن آن، هرچند یک ورقخاطره بر ورقهای فراوان دیگر اضافهتر کردن با گذشت زمان برایم هرچه بیشتر پیچیدهتر و پرزحمتتر گردیده، اما از جذابیتش هیچ کم نشده است. و مخصوصاً طراحیها و ثبت آن عکسهایی که متعلق به اوایل زندگیام هستند، عکسهایی که ملیونها بار بهوسیله پیشامدها و برداشتهایی که بعدها کردهام پوشانده شده و با این وجود رنگ و نور خود را حفظ کردهاند.
زمانی که من پذیرای این عکسهای قدیمی شدم هنوز یک انسان، یک پسر، یک برادر و یک کودک خدا بودم و نه کیسهای پر از غرایز، عکسالعملها، روابط و انسانی با جهانبینی امروزم.
دهها سال پیش، هنگامیکه من به <قصه بینوا> فکر میکردم، برایم این فقط یک قصه بود، و چنین بهنظرم آمد که باور کردنش آسان است و همچنین دانستن اینکه من آن را روزی تعریف خواهم کرد چندان هم برایم سخت نبود.
اما اینکه داستانسرایی هنریست که پیشفرضهایش برای ما امروزیها، یا برای من، مفقود شدهاند و به این خاطر انجام آن تنها میتواند تقلیدی از فرمهای غالب باشد، در این میان برایم روشنتر شده است.
به این دلیل تمام ادبیاتمان، تا آنجا که بهوسیله نویسندگان جدی تلقی شده و با آن حقیقتاً با مسؤلیت برخورد میشود، همواره سختتر، استفهامیتر و در عین حال بیپرواتر شده است. زیرا که امروز هیچیک از ما نویسندگان نمیدانیم، چه انداره انساندوستی و جهانبینی ما، زبان، نوع ایمان و مسؤلیت، نوع وجدان و سرشتمان برای دیگران، برای خوانندهها و همکاران، خویشاوندان و دوستانمان روشن و قابل فهم میباشد.
ما با مردمی صحبت میکنیم که آنها را کم میشناسیم و میدانیم که آنها نشانهها و واژههای ما را مانند یک زبان خارجی میخوانند، شاید هم با خوشی و با کوشش، اما با درک بسیار تقریبی آنها. در حالیکه ترکیب و مفهوم کلی روزنامههای سیاسی، یک فیلم، یک خبر ورزشی برایشان بدیهیتر، قابل اطمینانتر و بینقصتر و قابل وصولتر هستند.
بدینسان من این صفحات را مینویسم، نوشتههایی که در اصل فقط حکایت خاطرهای از دوران کودکیام میباید بشود، نه برای پسران و یا نوههایم که کمتر بهدردشان میخورد، و نه برای خوانندههای دیگر، به استثنای تعداد انگشت شماری از انسانها که زمان و جهان کودکیشان تقریباً مانند دوران کودکی من بوده است، اگر چه برای آنها هم جانکلام این قصه که حکایت کردنش ناممکن است نادیدنیست (جانکلامی که ماجرای شخصی من است)، شاید اما لااقل تصاویر، پشت صحنه، آرایش صحنه و لباسهای صحنه را دوباره بشناسند.
اما نه، یادداشتهایم برای آنها هم نوشته نمیشوند، و همینطور تا حدی آماده کردن و در معرض دید دیگران قرار دادن آن هم نمیتواند دلیل حکایت دانستن آن بشود، زیرا آرایشهای صحنه نمایش و لباسها مدت درازیست که دیگر داستان را تشکیل نمیدهند. بنابراین من ورقکاغذهای خالی را با حروف الفبا پر میسازم، نه با این قصد و امید که با آنها بهکسی دسترسی پیدا کنم، و یا اینکه نوشتههایم برای او همان معنی را بدهد که برای من میتوانست بدهد، بلکه بهخاطر همان غریزه مشهور و گاهی غیر قابل توضیح برای کار مهجورانه، برای بازی در انزواست، کاریکه مانند غریزهْ مطیع هنرمند است، با وجودیکه او اتفاقاً مخالف بهاصطلاح غریزهای است که امروزه از دید ملت، روانشناسی ویا پزشکی تعریف میگردد.
ما در مکانی ایستادهایم، در کنار مسیری یا انحنای راه انسانیت، که یکی از علامتهای مشخصهاش این استکه دیگر ما در باره انسانها هیچ چیز نمیدانیم، زیرا که ما بیش از حد خود را با او مشغول ساختهایم، زیرا که بیش از حد مواد اولیه در باره او در دست است، زیرا که مردمشناسی، آگاهی از انسانها و جسارت برای سادهسازی شرط اول است که ما واجد آن میباشیم. به این نحو، کامیابترین و مدرنترین سیستمهای الهیات این زمان هم بهچیزی بیشتر از اینکه دانستن در باره خدا کاملاً غیر ممکن است تأکید نمیورزند، این چنین هراسان انسانشناسی ما از خود محافظت میکند وقتیکه بخواهد در باره ذات انسانها چیزی بداند و آن را بیان کند. بنابراین احوال عالمین مدرن دین استخدام شده و روانشناسان درست مانند ما نویسندگان است: از بنیانها اثری نیست، همه چیز مشکوک و سؤالبرانگیز است، همه چیز نسبی و بهم ریختهاند، و با این همه آن غریزه برای کار و بازی بیوقفه ادامه دارد، و مردان علم و دانش هم مانند ما هنرمندان با جدیت بهکوشش برای تکامل زبان و وسایل مشاهده خود ادامه میدهند تا حداقل مقداری از دیدگاههای دقیق از نیستی یا هرج و مرج را بدست آورند.