قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

گرگ Der Wolf اثریست از هرمن هسه که در سال 1903 به چاپ رسید.

در کوه های فرانسه زمستان تا حال چنین سرد و طولانی نبود. هفته ها میگذشت و هوا همچنان صاف، شکننده و سرد بود. روزها، مزارعی مورب از برف سفید کدر و بیکران در زیر آسمان آبی و زرد قرار داشت و شبها ماه، کوچک و شفاف از روی آن میگذشت؛ یک ماه غضبناک و سرد با درخششی زرد رنگ که نور قوی اش بر روی برف به آبی تیره مبدل میگشت و مانند بخبندانی واقعی به چشم می آمد.
مردم از تمام راه ها اجتناب میکردند، مخصوصاً از ارتفاعات. آنها تنبل و سست ناسزاگویان در کلبه های روستائی خود می نشستند، کلبه هائی که پنجره های قرمزشان شبها در زیر نور آبی رنگ مهتاب تیره و دود زده نمایان و سپس سریع محو میگشت.
زمان سخت و عذاب آوری برای حیوانات آن حوالی بود. کوچکترها گروه گروه یخ میبستند، پرنده ها هم مغلوب یخبندان میشدند و جنازه نحیفشان طعمه قوش ها و گرگ ها میشد.     
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر ۱۳۸۸ساعت 3:38  توسط سعید از برلین  |