قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
Balaichand Mukherji: 1899 - 1979
بجای پیشگفتار.
 
بنافول "Banaphul" واژه بنگالی برای "گل جنگلی"ست، در نتیجه چنین گلی را فقط می‏توان در یک جنگل و در شرایط طبیعی یافت و نه در یک باغ آراسته. به زیبائی ساده و به بوی ملایم این گل اغلب بی‏توجهی می‏گردد.
 
نام هنری نویسنده هندی بلالیکند موکیی Balaichand Mukherji نیز "بنافول" می‏باشد. او در تاریخ 19 ژوئیه سال 1899 در روستای مانیهاری Manihari در منطقه پونیا Purnea به دنیا آمد. او برخاسته از خانواده برجسته‏ای از برهمانیان بود.
بلالیکند موکیی به تحصیل در رشته پزشکی پرداخت و بعد از پایان آن به عنوان پزشک آسیب ‏شناس Pathologe مشغول به کار شد. خیلی زود رو به نوشتن متون ادبی آورد و با گذشت زمان کار نویسندگی هرچه بیشتر برایش مهمتر گردید. کمک کردن به دیگران به عنوان پزشک دیگر راضیش نمی‏‏ساخت. او خیلی بیشتر مایل بود با نوشته‏های خود به آن چیزهائی اشاره کند که به نظرش اشتباه می‏آمدند. بنافول بخاطر سبک استحاره‏ای خود مشهور بود. او می‏خواست در نوع سرگرم کننده‏ای خوانندگان خود را به نقص‏های جامعه حساس سازد.
 
ادبیات بنگالی در پایان قرن نوزده و آغاز قرن بیستم اوج شکوفائی خود را تجربه کرد. نویسندگانی چون تاگور، برنده جایزه صلح نوبل، زبان بنگالی را یکی از مهمترین زبان‏های ادبی ساختند.
بلالیکند موکیی آثارش را با اسم مستعار "بنافول" به چاپ می‏رساند. شاید فرض کرده بود که نوشته‏هایش در میان آثار نویسندگان معروف مانند یک گل جنگلی ناشناخته مانده است. یا اینکه چون این بشردوست و انسان‏شناس دوستدار طبیعت بوده این نام را برای خود برگزیده است؟ او در سال‏های آخر عمر ساعت‏های زیادی را برای غذا دادن به پرندگان بر روی بام خانه ‏می‏گذراند.
در هر حال داستان‏های بنافول خوانندگان بیشتری را به خود جلب ‏کرد. توسط همعصران خود بسیار تقدیر گشت که از آن میان بویژه تشویق تاگور برایش خیلی با اهمیت بود.
آثار بنافول صد جلد را شامل می‏شود. چندین دانشگاه در هند به او تیتر دکترا اعطاء کردند. به تعدای از آثار او از طرف کانون نویسندگان، ادیبان و شعرای استان‏ها و از طرف بنگاه‏های نشر لوح تقدیر اهداء گردید. ساختن فیلمی از رمان آروهی Arohi در سال 1964 مدال لوح افتخار بهترین فیلمنامه نویسی را برایش به ارمغان آورد. در سال 1975 دولت هند معروفترین مدال افتخار: پادمابوشان Padma Bhushan و حکومت محلی بنگال غربی یزرگترین لوح تقدیر ادبی: رابیندرا پورشکور Rabindra purashkar را به او اعطاء کردند. بلالیکند موکیی در تاریخ 9 فوریه سال 1979 درگذشت.
 
سده‏های زیادیست که هندوستان انسان‏ها را مبهوت خود ساخته است. امروزه مشاهده و شناخت سرزمین پهناور و چنین شبه قاره متنوعی برای اروپائیان آسان‏تر گشته است. بدین جهت بر آنها معلوم می‏شود که هندوستان همیشه فقط سرزمین عجایب نیست و فقر و مسائل دیگری نیز تیره ساز تصویر آن است. و با این وجود هندوستان جادوی خود را از دست نداده است. برداشت‏هائی که مشاهدان این سرزمین دارند مانند اهالی آن متفاوتند. از جادوی تاج محل و زیبائی معابد شهر تا تعجب از ازدحام در شهرهای بزرگ و حلبی نشین‏ها: میهمانان این سرزمین با حقایق مختلفی روبرو می‏گردند.
 
بسیاری از داستان‏های کوتاه او در زمانی خلق شده‏اند که هندوستان هنوز مستعمره انگلستان بوده است. تقریباً دویست سال متمادی انگلیسی‏ها بر این شبه قاره استیلا داشتند. ابتدا خزانه پادشاهان را غارت کردند و بعد جمعیت فقیر آنجا را. این غارت به فقیر گشتن و بینوائی انجامید. مالکان با قدرتی نامحدود برای وصول مالیات از کشاورزان آنها را با مشت و لگد می‏زدند. و بدین ترتیب کمپانی هند شرقی بسیاری از دهقانان را مجبور ساخت بر روی زمین‏هایشان به جای برنج گیاه نیل Indigo بکارند، زیرا نیل در بازار جهانی سود بیشتری می‏توانست عایدشان سازد. قدرت استعماری نگران کمبود غذا و گرسنگی مردم نبود. دهقانانی که از این دستور سرپیچی می‏کردند، یا مورد آزار قرار می‏گرفتند و یا از زمین‏هایشان رانده می‏شدند.
قدرت بیگانه که در پشت پرده خود را مخفی ساخته و نمایندگی خود را به عهده عمالش یعنی مالکین محلی واگذار کرده بود، از تمام وظایف خویش در مقابل مالیات دهندگان شانه خالی می‏کرد. به این ترتیب شیوه بی نام و ماهرانه‏ای در استثمار کردن دهقانان بوجود آمد. زمامداران خود را فقط متمرکز گرفتن مالیات کرده بودند، بدون ملاحظه بلایای طییعی از قبیل خشکسالی یا سیل. طبق آمار انگیسی‏ها بیست و یک میلیون و چهارصد هزار نفر بخاطر قحطی بین سالهای 1800 تا 1900 مرده‏اند. و در سال 1943، کمی قبل از پایان سلطه استعمار، یک بار دیگر قحطی دیگری باعث از بین رفتن جان میلیونها انسان می‏گردد.
 
فقر توده مردم، بیسوادی، روستا گریزی، عقب‏ ماندگی و بسیاری دیگر از فجایع اجتماعی نتیجه سلطه استعمار بودند. بلالیکند موکیی جوان نه فقط جامعه‏ای که از فقر و مشکلات اجتماعی در رنج بود را مشاهد می‏کرد، او همچنین جهل، بیسوادی، خرافه و ایده‏های عجیب مذهبی که زندگی را برای انسان‏ها سخت ساخته بودند می‏دید. به ویژه زن‏ها از این بابت در رنج بودند. بنافول برای نمونه، وضعیت زنان را در داستان "درخت خوب چریش" ترسیم کرده است.
 
هندوستان در سال 1947 به استقلال رسید. از آن زمان تلاش‏های زیادی برای بهتر کردن وضعیت اجتماعی مردم انجام گرفته و موفقیت‏های قابل توجه‏ای نیز بدست آمده است. میزان بیسوادی به مقدار زیادی کم گشته و عمر متوسط افزایش یافته است. اما با این وجود، هنوز در این سرزمین که بیش از یک میلیارد انسان در آن زندگی می‏کنند مشکلات بسیار بزرگی وجود دارد.
 
بنافول در داستان‏های کوتاه خود با عشق، شکیبائی و انتقاد نگرانی‏ها و ضعف‏های همنوع خود را به نمایش می‏گذارد. او اشتباهات را می‏بیند _ و درک می‏کند.
 
دکتر بلالیکند موکیی وسائل پزشکی را به کناری گذارد تا بوسیله قلم ناهنجاری‏های جامعه را نمایان سازد. با ذهنی تیز و همدردی‏ای عمیق اغلب رفتارهای عجیب انسان‏ها را بررسی کرده و مشاهداتش را با توصیفی قدرتمند بر روی کاغذ آورده است. این نویسنده که متواضعانه خود را "بانافول" نامید مدت درازی یک گل جنگلی کشف نشده باقی نماند، بلکه خیلی زود جایگاه برحق خود را در میان معروف‏ترین و محبوب‏ترین اهالی قلم بدست آورد.
 
ترجمه این اثر دل‏نشین عیدی من فقیر است به تو که گاهی کارهایم را می‏خوانی. شاد و پیروز باشی.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=GGd0JoZ0-l4&vq

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 18:12  توسط سعید از برلین  | 

غم.
 
بعد از انجام کارهای مختلفی که تمام صبح به طول کشید، در سمت جنوبی ایوان جائی برای خواب کوتاه بعد از ظهر آماده کردم.
درست لحظه‏ای که به خواب رفتم، چیزی با صدای خفه‏ای بر روی صورتم می‏افتد. وقتی من وحشتزده از جا جهیدم، جوجه پرنده کریه و بی‏قواره‏ای را دیدم. بدون پر، بدون بال _ یک ناقص‏الخلقه واقعی. با نفرت و عصبانیت تمام او را به حیاط پرتاب کردم.
در آن نزدیکی گربه‏ای نشسته بود که انگار منتظر این واقعه بود، به سرعت برق او را به دندان گرفته ناپدید می‏گردد. من هنوز فریاد دلخراش قمری‏ زیبا را می‏شنیدم. بعد از چند بار غلت زدن عاقبت به خواب رفتم.
 
پنج سال از این جریان گذشت. ناگهان روزی تنها پسر دلبندم سوشین Sochin در اثر نیش ماری می‏میرد. دکتر، دکتر آیورودا، دکتر گیاهی _ هیچکدام نتوانستند زندگیش را نجات دهند. سوشین ما را برای ابد ترک می‏کند.
در خانه گریه و فریاد وحشتناکی بر قرار بود. همسرم در گوشه‏ای بیهوش افتاده بود. چند نفری به خود زحمت می‏داند تا او را به هوش آورند. از خانه خارج می‏شوم و فرزند عزیزم را که برای وداع آماده‏اش کرده بودند بر روی تخت روانی می‏بینم.
در این لحظه، پس از گذشت این همه سال‏ _ من دلیلش را نمی‏دانم _ به یاد آن جوجه قمری می‏‏افتم. آن زمان، در آن بعد از ظهر ساکت _ گربه جوجه را به دندان گرفته بود و فریاد دردناک مادر او در همه جا طنین‏ می‏انداخت.
و ناگهان تصوری نامشخص و وحشتناک مرا در خود فرو می‏برد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 11:50  توسط سعید از برلین  | 

تاج محل Taj Mahal.
 
برای اولین بار به قصد دیدن تاج محل به آگرا Agra مسافرت کردم. شگفتی‏ام در نگاه اول را به خوبی به خاطر دارم. قطار هنوز به ایستگاه راه آهن آگرا نرسیده بود که یکی از مسافران فریاد زد: "آنجا، آنجا، تاج محل را می‏شه دید!" سریع گردنم را از پنجره قطار بیرون می‏برم.
تاج محل آنجا بود ...
مشاهده تاج محل از این فاصله در روشنائی روز مأیوسم ساخت. مانند مسجدی معمولی و سفید رنگ بود _ تاج محل که می‏گویند همین است؟ با این وجود با نگاهی ثابت به آن مسیر چشم دوخته بودم. در هر حال آنجا تاج محل بود، تاج محل ِ شاه ِ جهان Shah Jahan. در ساعات کم نور بعد از ظهر، شاه جهان که به دستور فرزندش عالم‏گیر Alamgir زندانی شده است از ایوان قلعه‏ی آگرا به تاج محل می‏نگریست. به تاج محلی که سخت مورد علاقه همسرش مومتاج Mumtaz بود.
عالم‏گیر چندان بیرحم هم نبود. آرزوی پدر را برآورده ساخت ... با شکوه فراوانی مراسم تشییع جنازه انجام گرفت. آیا شاه جهان به دیدار همسر محبوش می‏رود؟ بیش از این تاب جدائی از او را ندارد ... تابوت آهسته به داخل قبر قرار داده می‏شود ... در تاج محل، دقیقاً کنار مومتاج، آرامگاه ابدی او آماده شده بود. در نزدیک تاج محل یک قبر دیگر هم وجود داشت، قبر دارا سکهور Dara Sekhor، پسر بزرگ و محبوب شاه جهان که به دست برادرش عالم گیر کشته شده بود.
چند لحظه بعد این تاج محل که مانند مسجدی معمولی و با رنگ سفید رنگرزی شده است، ناپدید می‏گردد.
 
یک شب بعد از ماه شب چهارده. ماه هنوز طلوع نکرده بود، اما طلایه‏های نورش در قسمت غربی افق خود را نشان می‏داد.
در این هوای گرگ و میش قصد داشتم برای دومین بار تاج محل را تماشا کنم. هنوز آن احساس را خیلی واضح به یاد دارم. وقتی از درب ورودی داخل شدم و قدم به درون گذاردم، خیال کردم که کسی در گوشم نجوا می‏کند. این نجوا نه از درختان کاج، بلکه به نظر می‏رسید که از زمانهای قدیم برمی‏خیزد. خش خش نبود _ بیشتر صدائی شبیه به گریه کردنی آهسته‏ بود. پس این ساختمان درهم برهم بزک گشته و در تاریکی پیچیده شده با این نور کم تاج محل است؟ آهسته به جلو گام برداشتم. حالا برج‏ها و مناره‏ها و گنبدها بهتر تمیز داده می‏شدند. ناگهان نور خفیفی که سیاهی را می‏شکافت منتشر می‏شود و بعد او با کالبدی واقعی ظاهر می‏گردد و به عمیقترین نقطه درون ضمیر متعجب گشته آگاهم هجوم می‏برد. ماه طلوع کرده بود. او پیچیده در میان حجاب شفاف ماه آنجا دراز کشیده بود، شهبانوی شهبانوها _ همسر محبوب شاه جهان برای استقبال از من ظاهر شده بود. من از تعجب مانند گنگ‏ها خشکم زده بود.
 
از آن زمان روزهای درازی گذشته است. کدام مقاطعه کار ساختمان توسط تاج محل چه مقدار پول سود برد، کدام هتل‏داری با کمک تاج محل ثروتی پادشاهانه بدست آورد، کاسب‏های دوره ‏گرد هر روز با فروش المثنی کوچک تاج محلی که با سنگ‏های بدلی ساخته می‏شدند چه مقدار با زرنگی پول بدست آوردند، چگونه صاحب کالسکه‏های دو چرخ از خارجی‏های ساده‏لوح کرایه‏های بی قیاسی کلاه‏برداری کردند _ تمام این اخبار دیگر برایم جالب نیستند، در نور ماه، شب‏ها، روزها، در زمستان-تابستان-فصل بارندگی-پائیز، تاج محل را به دفعات زیاد و در همه انواع هویدا گشتنش دیدم. آنقدر زیاد که دیگر دیدن آن توجه‏ام را به خود جلب نمی‏کند، من اصلاً دیگر آن را نمی‏بینم ... حتی وقتی که از کنارش رد می‏شوم.
حالا اما اغلب نزدیک تاج محل کاری برای انجام دادن دارم. اکنون من در بیمارستان خیریه‏ای نزدیک آگرا بعنوان پزشک کار می‏کنم. تاج محل دیگر برایم جاذبه‏ای ندارد. اما یک روز ... به من اجازه دهید تا از ابتدا تعریف کنم.
 
در آن روز، می‏خواستم بعد از یک خدمت اضطراری بیمارستان را از راه ایوان ترک کنم که پیرمرد مسلمانی از در ورودی داخل شد. بر پشت او زنبیل بزرگی آویزان بود. پیر مرد در زیر سنگینی وزن زنبیل کاملاً خم گشته بود. من فکر کردم شاید او یک میوه فروش باشد. وقتی زنبیل را روی زمین گذاشت، در داخل زنبیل میوه‏ای ندیدم. در داخل زنبیل زنی چادری چمباته زده بود. پیرمرد مانند خواننده‏‏های دوره‏ گرد دیده می‏شد. با بالاپوشی شل و آویزان و ریشی سفید رنگ و نورانی. او جلو آمد، به من سلام داد و با زبان اردوی خوبی برایم تعریف کرد: با این امید همسرش را تا اینجا بر پشت خود حمل کرده است که او را معالجه کنم. او خیلی فقیر است و چون پولی برای پرداختن حق‏الزحمه من نداشته است، بنابراین نمی‏توانسته من را پیش خود فراخواند ...
وقتی من به زنبیل نزدیکتر شدم یک بوی بد به مشامم خورد. بعد از داخل شدن به بیمارستان و برداشتن چادر زن (پیرمرد با این کار مخالف بود)، دلیل بوی بد برایم روشن شد: او مبتلا به بیماری جذام بود. نیمی از صورتش متعفن شده بود. سمت راست صورت زن فاقد گونه بود. دندان‏ها به طرز وحشتناکی به بیرون زده بودند. آدم به خاطر بوی تعفن نمی‏توانست در نزدیکی او طاقت بیاورد. اما پیرمرد هم نمی‏توانست او را برای مراقبت‏های پزشکی هر روز بر کول انداخته به اینجا بیاورد. در بخش من یک تخت هم خالی نبود. به ناچار پیشنهاد کردم که جائی در ایوان بیمارستان به زن بدهند. اما آنجا هم نشد که بماند. بوی تعفن وحشتناک بود! بیماران دیگر با این کار موافق نبودند. داروسازان، دستیاران، حتی کسانی که نظافت و کارهای کثیف را انجام می‏دادند، هیچ کس نمی‏خواست نزدیک او شود.
پیرمرد اما تمام وقت را ساکت در کنار او می‏ماند. شب و روز از او پرستاری می‏کرد. زن بیمار بخاطر اعتراض‏های همه جانبه می‏بایست ایوان را هم ترک کند. در نزدیکی بیمارستان درخت بزرگی قرار داشت. من به پیرمرد پیشنهاد دادم که او را به آنجا ببرد. زن بیمار آنجا ماند. پیرمرد داروها را از بیمارستان می‏گرفت، و من برای زدن آمپول به آنجا می‏رفتم.
چند وقتی به این نحو گذشت.
یک روز باران سیل آسائی شروع به باریدن کرد. من بعد از عیادت از یک بیمار خصوصی به بیمارستان می‏رفتم. اتفاقی پیرمرد را دیدم که در زیر باران کاملاً خیس شده و آب از اندام او جاری بود.
پیرمرد دو سر یک ملافه را به دو شاخه از درخت بسته و دو سر دیگر آن را در حالی که خود زیر باران ایستاده بود در دستانش گرفته بود. من با ماشین دور می‏زنم. این ملافه سبک نمی‏توانست در مقابل چنین باران سهمگینی مقاومت کند. همسر پیرمرد از سر تا پا خیس شده بود و خیلی شدید می‏لرزید. صورت نصف شده‏اش خنده وحشتناکی را نشان می‏داد. بدنش از تب می‏سوخت.
من به پیرمرد گفتم:
"او را موقتاً به ایوان بیاور."
پیرمرد ناگهان پرسید:
"آقای دکتر، آیا امیدی برای زنده ماندن او است؟"
من حقیقت را گفتم: "نه."
پیرمرد سکوت کرد و همانجا ماند.
روز بعد متوجه شدم که محل زیر درخت خالی‏ست. هیچ کس دیگر آنجا نبود.
 
چند روز بعد. در آن روز هنگام رفتن از جاده‏‏ میان مزارع به سمت بیمارستان پیرمرد را دیدم.
او زانو زده بود و مشغول انجام کاری بود. آفتاب ظهر بیرحمانه می‏سوزاند. پیرمرد آنجا چه می‏کرد؟ آیا او با همسر بیمار و در حال مرگش میان مزرعه راه را گم کرده است؟ من نزدیک او می‏روم. پیرمرد با چند آجر شکسته و گِل چیزی می‏ساخت!
"اینجا چه کار می‏کنی؟"
پیرمرد بلند می‏شود و محترمانه سلام می‏دهد.
"من یک آرامگاه برای زنم درست می‏کنم!"
"آرامگاه؟"
"بله، آقای عزیز."
من چیزی نگفتم. بعد از مدتی سکوت که در تشویش گذشت پرسیدم:
"کجا زندگی می‏کنی؟"
"من برای گذران زندگی فقیرانه‏ام در آگرا گدائی می‏کنم."
"من اما قبلاً تو را هرگز ندیدم، اسمت چیه؟"
"شاه جهان گدا!"
حیرت زده و گنگ آنجا ایستادم.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند ۱۳۸۹ساعت 21:56  توسط سعید از برلین  | 

خاطرات.
 
هتل خیلی پاکیزه است. اطاقی که به من اختصاص داده شده است هم زیباست. قسمت جنوبی آن باز است، حتی یک بادبزن هم در اتاق وجود دارد. در باره غذا هم احتیاجی به اعتراض کردن نیست. می‏توانم این چند روزی را که در کلکته Kalkutta می‏مانم با خیال راحت در این هتل به سر برم. و این خیلی بهتر از این است که با ترس و لرز مهمان آشنائی باشی. این طور بهتر است. پیشخدمت هتل داخل اتاقم می‏شود و تختخواب را مرتب می‏کند. پسر جالب توجه‏ایست، با اندامی باریک، لباس تمیزی بر تن دارد و فرقی از وسط سر باز کرده است. چهره و چشمانش صمیمیت محترمانه‏ای از خود نشان می‏دهند. من خیلی راضی‏ام. مانموت Monmouth برایم واقعاً هتل خوبی انتخاب کرد. من دلیلی برای شکوه کردن نمی‏بینم. غذایم را خورده‏ام، بنابراین تصمیم می‏گیرم دراز بکشم. مدت زیادی بر روی تختخواب به اینور و آنور غلت می‏زنم، بدون آنکه به خواب روم. پیش چشمان بسته‏ام عکسی از زمان‏های خیلی دور و تقریباً فراموش گشته خود را می‏گستراند.
 
سال‏ها پیش مهمان‏نوازی یک مرد را قبول کردم. تصویر این روز مکرراً در خاطرم ظاهر می‏شود. مهماندارم رئیس ایستگاه راه آهن در محلی کاملاً نزدیک به ساحل رودخانه گنگ بود. ایستگاه راه آهن چندان بزرگ نبود، اما از آنجا مقدار زیادی ماهی بارگیری و حمل و نقل می‏شد. من هم به خاطر تجارت ماهی رفته بودم. و در حقیقت با این قصد که با ماهیگیران آنجا صحبت کرده و در کلکلته تجارت ماهی انجام دهم. و می‏خواستم بعد از انجام این کار با قطار بعدی بازگردم، اما مذاکرات طولانی‏تر از آنچه که می‏پنداشتم شد _ من باید آنجا می‏ماندم. اما کجا باید شب را می‏گذراندم؟ به این خیلی فکر کردم. اصلاً مایل نبودم شب را پیش ماهیگیران بگذرانم. هتل، مهمانخانه‏، محل استراحت برای زائران _ و از این دست مکان‏ها در آنجا پیدا نمی‏شد. کسی به من توصیه کرد: "خوب بروید پیش رئیس ایستگاه راه آهن، او همیشه در خانه‏اش باز است."
من با کمی تردید به راه افتادم. آن روز صبح رئیس ایستگاه راه آهن را برای بدست آوردن اطلاع از قیمت بارگیری ماهی در اداره‏اش دیده و شناخته بودم.
یک مرد مهربان و تنومند و همیشه خندان. کمی طاس، با دو چشم آرام و درخشنده و سبیلی باشکوه. فصل تابستان بود، او در اداره بدون پیراهن و با بالاتنه لخت نشسته بود، با سینه‏ای پر مو که ریش سفید و درخشان برهمانی‏اش روی آن قرار گرفته بود.
یک دستمال نخی شل‏بافت قرمز رنگ روی میز قرار داشت که او در مواقع ضروری با آن عرق صورت و دست‏هایش را خشک می‏کرد. در خانه هم به همین نحو او را دیدم. وقتی او چشمش به من افتاد با لبخند دوستانه‏ای پذیرایم شد.
 
"بفرمائید، بفرمائید، شما حتماً نتونستید به قطار امروز برسید؟ بفرمائید بشینید. شام شب را چه کردید _ پیش این ماهیگیرها چیز خوشمزه‏ای نمیشه تهیه کرد. حتی بلغور جو با نان هم از غذاهاشون خوشمزه‏تره. اگر که هنوز چیزی نخوردید، می‏تونید اینجا پیش من چیزی میل کنید."
با کمی خجالت می‏گویم:
"چیزی پیدا خواهم کرد. اینجا در این وقت شب هنوز ..."
به جای این که بگذارد حرفم تمام شود، حرفم را قطع می‏کند:
"آقای عزیز، تازه اول شبه، تازه ساعت هشت شده. شما پیش من کمی غذا می‏خورید. من می‏رم خبر بدم!"
بعد از دعوت من به نشستن به درون خانه می‏رود. و پس از مدت کوتاهی دوباره بازمی‏گردد و لبخندزنان می‏گوید:
"من فقط سریع به همسرم گفتم که چند دانه بیشتر برنج بپزد. اجاق ابدی جوانا Ravana روز و شب روشن است. از راه آهن زغال‏ها را می‏گیرم، و ما پولی بابتشون نمی‏پردازیم. ها، ها، ها!"
خنده رئیس ایستگاه راه آهن تمام اطراف را به لرزه می‏اندازد.
"اما حالا از خودتون تعریف کنید. چای میل دارید؟"
"نه، زحمت نکشید."
"یک فنجان چای میل کنید، یک فنجان چای چه زحمتی میتونه داشته باشد؟ کجا متولد شده‏اید؟"
"در هاگلی Hugly."
به زودی چای آورده می‏شود. او به جزء جزء زندگی من علاقه‏ نشان می‏داد، حتی از روابط خویشاوندان پدر و مادر همسرم تا جائی که من از آن خبر داشتم نیز پرسید. با تکان دادن زانوهایش، گاه گاهی <چه قشنگ، چه جالب> می‏گفت و با کنجکاوی زیادی به حرف‏هایم گوش می‏کرد. تقریباً چنین به نظر می‏رسید که انگار به یک داستان مهیج گوش می‏دهد. دیرتر فهمیدم که او همیشه به حرف دیگران اینگونه گوش می‏کند. مهم نبود چه کسی برایش تعریف می‏کرد، یک آدم بی‏اهمیت یا آدمی محترم و مهم، همه انسان‏ها برای او دوست‏داشتنی بودند. تعداد زیادی از افراد ویژه، داستان‏های بسیاری در باره انسان‏ها و غم و شادی بسیاری از اشخاص با زندگی او رابطه تنگاتنگی داشتند.
فامیل خود او کوچک بود، تنها پسر او در خارج تحصیل و در یک خانه دانشجوئی زندگی می‏کرد. اینجا فقط همسرش بود و دیگر هیچ کس. اما هر روز تقریباً بیست نفر برای غذا خوردن پیش او می‏آمدند. همسر حسابدار پیش پدر و مادرش رفته بود، بنابراین شوهرش پیش رئیس ایستگاه راه آهن غذا می‏خورد. بازرس جدید قطار هنوز ازدواج نکرده بود و به تنهائی آنجا می‏آمد. رئیس ایستگاه راه آهن به هیچ وجه نمی‏خواست که او سختی غذا پختن را تحمل کند. به قصد استشمام هوای رودخانه گنگ چند نفر از وابستگان دور او پیشش آمده بودند. هر روز آنها مهمان او بودند. یکی دو مهمان دعوت نشده مانند من هم هر روز آنجا بودند. با این امید که کاری پیدا کنند، یک جوان هم از روستا آمده بود. جماعت بنگالی محل یک گروه کوچک تآتر تشکیل داده بودند، فلوت زن گروه هم غذایش را اینجا می‏خورد. آدم‏های مختلفی با سرنوشتی مختلف، همه در اینجا در نزد او پناه می‏یافتند.
در ضمن صحبت من و رئیس ایستگاه راه آهن، افراد یکی بعد از دیگری پیدایشان می‏شود. فلوت‏ زن اولین نفر بود (رئیس ایستگاه راه آهن برای او نزد یکی از تاجران عمده محله کار پیدا کرده بود) حالا تبله و گارمون آورده می‏شود. رئیس ایستگاه راه آهن دوستدار موزیک بود، و پیش او از هنرمندان خواننده هم خالی نبود. حسابدار، دکتر، باجناق رئیس پلیس، تنی چند از کسانی که برای تغییر آب و هوا به آنجا آمده بودند _ همه صدایشان خوب بود.
در مدت کوتاهی انجمن سر شوق می‏آید. نیدهیوبابو Nidhu Babu، ویگو بابو Dwigu Babu، رامپرسا Ramprasad، همه شرکت داشتند. در انواع مختلف موزیک هر کدام توانائی خود را نشان دادند. یک رئیس ایستگاه راه آهن دیگر هم که منتظر قطار ساعت یازده بود بعد از انجام دادن کارش به ما پیوست.
حالا خدمتکار می‏آید که به ما بگوید غذا آماده شده است. ما بلند می‏شویم. این صحنه هنوز در یادم مانده است. ایوان باریک خانه به عنوان محل غذاخوری تعیین شده بود. ما در این ایوان کوچک تنگاتنگ یکدیگر روی زمین غذا خوردیم. همه این شانس را نداشتند حصیری برای نشستن بدست آورند. من متوجه می‏شوم که خانم خانه این مشکل را با کمک ملافه تا شده‏، پتو و گونی حل کرد. غذا هم کاملاً ساده بود _ بر روی برگهای درخت موز برنج گرمی که رویش کمی کره بود کشیده شده بود. و در کنار برنج، سیب زمینی و عدس پخته شده، یک خورشت از سبزیجات مختلف، کمی ادویه ماهی و دسر ترش‏شیرین قرار داشت. یک غذای کاملاً ساده، و با این وجود، با چه لذتی آن روز غذا خوردم! تا امروز آن را فراموش نکرده‏ام. بعد از غذا این سؤال پیش آمد که برای محل خواب چه باید کرد، این هم یک مشکل بود. خانه خیلی تنگ بود. وقتی من پیشنهاد کردم که شب را در سالون انتظار ایستگاه راه آهن خواهم گذراند، او با عصبانیت اعتراض کرد: "مواظب باشید، مواظب باشید، ساس‏ها شما را خواهند خورد، چنین کاری نکنید! نگاه کنید، اینجا دو تا نیمکت است _ من آنها را کنار هم هل میدم، شما خواهید دید."
 
خود او با هل دادن دو نیمکت و قرار دادن آنها در کنار هم جای خواب مرا در ایوان درست کرد. حتی با میخ زدن به دیوار یک پشه‏بند _ البته از پارچه‏ای ارزان که چند جای پاره آن دوخته شده بود _ فوری برایم زده شد.
در آن روز نه غذا چنذان عالی بود و نه تختخواب، اما من شب را در خوابی عمیق گذراندم. از این گذشته: از آن روز به بعد رئیس ایستگاه قطار تقریباً مانند یک خویشاوند عزیز برای من شده بود.
چه افکار زیادی در باره رئیس ایستگاه راه آهن به ذهنم هجوم می‏آورند! من به یاد می‏آورم که یک بار _ در فصل زمستان _ با قطار به آنجا رفتم. قطار صبح خیلی زود به ایستگاه رسید. وقتی از قطار پیاده شدم، با منظره عجیبی روبرو شدم: در گوشه‏ای از ایستگاه چیزی شبیه به غرفه چای ساخته شده بود. خیلی‏ها در آنجا در حال نوشیدن چای بودند، با انتظار شادی بخشی خود را به غرفه نزدیک کردم. اصلاً تصورش را هم نمی‏کردم که من در این صبح زود سرد زمستان چای گرم خواهم نوشید. یک نوشیدنی لذیذ!
 
بعد از نوشیدن پیاله چای پرسیدم:
"قیمتش چقدر می‏شود؟"
"آقای عزیز، چای مجانیه."
"مجانیه! برای چی؟"
"رئیس ایستگاه راه آهن هر روز به رفقا و همکاراش چای میدهد." با دقت بیشتر معلوم می‏شود این آدمی که نیمه بنگالی و نیمه هندی صحبت می‏کند یکی از باربرهای ایستگاه راه آهن است. من شگفت‏زده بودم. رئیس ایستگاه راه آهن به همه مسافرین چای مجانی می‏داد. لحظه‏ای بعد خود او را ملاقات کردم.
"شما یک مؤسسه خیریه چای راه انداختید، اینجا چه خبره؟"
او قاه قاه می‏خندد.
"برادر عزیزم، مگر من برای چنین کاری پول کافی دارم؟ یک تاجر چای به من یک جعبه چای هدیه داد. من فکر کردم چرا باید به تنهائی این چای را بنوشم، این را می‏شود با عده‏ای تقسیم کرد. وقتی من در این باره با بازرگان ثروتمند گانش Ganesh صحبت کردم، او برایم شکر فرستاد. در خانه شیر گاو دارم، در این اواخر دو گاو من تقریباً هشت لیتر شیر می‏د‏هند، و زغال هم راه آهن می‏ده _ اجاق ابدی جوانا Ravana به این خاطر روز و شب روشن است. از اداره یک دیگ بزرگ و فنجان‏ و نعلبکی‏ها را فرستاده‏اند. جهکسو Jhaksu شیفت صبح را به عهده داشت، پس به او گفتم، خودت بنوش و به دیگران هم برای نوشیدن چای بده. همین، اینطوری جریان حل و فصل شد." و دوباره صمیمانه می‏خندد.
همه این رئیس ایستگاه راه آهن را دادا Dada (برادر بزرگ) صدا می‏کردند.
 
حالا چیزی که یک بار دیگر اتفاق افتاد به خاطرم می‏آید. در آن زمستان ماهی‏های زیادی بارگیری شد، تک تک ماهیگیران از ماهی‏های به دام افتاده خود به او کمی هدیه می‏دادند. او مقداری را برای خود نگاه می‏داشت و بقیه را می‏بخشید. نه تنها به دکتر، به رئیس پلیس، به رئیس پستخانه و دیگران، بلکه باقیمانده را برای همکاران ایستگاه‏های نزدیک می‏فرستاد. مدتی اما ماهیگیری به خوبی پیش نمی‏رفت و مقدار کمتری بارگیری می‏شد. از این رو به او آنقدری ماهی هدیه نمی‏شد که بتواند برای همکاران ایستگاه‏های نزدیک هم بفرستد.
ناگهان روزی یک جعبه خیلی بزرگ به آدرس او فرستاده شد. در این لحظه من هم آنجا حضور داشتم. وقتی او در جعبه را باز می‏کند، دو گربه از آن به بیرون می‏جهند. در جعبه یک نامه هم قرار داشت. همکاران ایستگاه بعدی نوشته بودند: "برادر عزیز، ما دو گربه خود را پیش تو فرستادیم، تا حداقل آنها بتوانند با استخوان ماهی‏ غذاهای تو زندگی خود را نجات دهند!"
"ببین، ببین، ببینید این جوانک‏ها چه نمایشی به اجرا گذاشتند!"
او آنقدر خندید که اشگ از چشمانش جاری شد. بدون تلف کردن وقت مقداری ماهی از بازار خرید و برایشان با قطار بعدی فرستاد.
حوادثی از این دست بیشمار اتفاق افتاد.
 
این بار دلیل سفر کردن من به کلکته انجام چند کار شخصی بود. من اگر در ایستگاه راه آهن یک آشنای قدیمی را نمی‏دیدم احتمالاً به هتل همیشگی خود در بربزار Barabazar می‏رفتم. از طریق او مطلع شدم که مانموت از انگلیس برگشته و یک کار خوب هم بدست آورده است. و بعد آدرس مانموت را به من می‏دهد. سالیان درازی می‏شود که او را ندیده‏ام، دلتنگی مخصوصی مرا در بر می‏گیرد. بنابراین از همانجا مستقیم پیش مانموت می‏روم. یک خانه زیبا. وقتی داخل ایوان می‏شوم، یک خدمتکار جوان به بدرقه‏ام می‏آید.
 
"آقای عزیز، چه کاری داشتید؟"
"من مایلم مانموت را ببینم. بگو ..."
پسر جوان اجازه نمی‏دهد که من حرفم را به آخر برسانم. به جای این کار به داخل خانه می‏رود، بعد با یک کاغذ و قلم بازمی‏گردد و می‏گوید:
"لطفاً اینجا اسم و دلیل آمدنتان را بنویسید."
من همه چیز را می‏نویسم. جوان در اطاق نشیمن را می‏گشاید و می‏گوید:
"لطفا اینجا بشینید."
من این کار را می‏کنم. اتاق بطرز زیبائی بوسیله یکدست مبل تزئین شده بود. نشانه‏ای از یک سلیقه مشکل پسند. بعد از ده دقیقه مانموت با یک لباس خانه راحتی بر تن و بر بالای لب بالائی یک سبیل کوچک پروانه‏ای وارد اتاق می‏شود. در میان یک جمعیت حتماً نمی‏توانستم دوباره او را بشناسم. من امیدوار بودم که او هنگام سلام کردن پایم را به طریق سنتی لمس کند، اما او این کار را نکرد. ولی وقتی مرا دید لبخندی دوستانه بر چهره‏اش نشست.
 
"آه، شمائید!"
"مدت درازی می‏شود که ما همدیگر را ندیده‏ایم. من فکر ..."
"کار خوبی کردید، کجا اقامت دارید؟"
"فعلاً هیچ جا. من بشولِل Bechulal را در ایستگاه قطار هاوراه Howrah دیدم، از او در باره تو شنیدم و آدرست را گرفتم و از آنجا مستقیم پیش تو آمدم."
مانموت نگاه کوتاهی به ساعت مچی‏اش می‏اندازد و می‏گوید:
"امروز در خانه من اصلاً جا وجود ندارد. البته خانه بزرگ است، اما خواهر زنم همراه شوهرش هر دو به اینجا آمده‏اند. برویم، باید اول برای محل اقامت شما جائی را پیدا کنیم. اگر کمی دیر شود امکان دارد در هتل هم دیگر جائی برایتان پیدا نشود. چه ازدحامی امروزه در کلکته بر قرار است!"
به این اظهار نظر کاملاً درست او نمی‏شد ایرادی گرفت.
اما در ذهنم این فکر دائم می‏چرخید که اگر در اتاق نشیمن مبل‏ها را فقط کمی به کنار هم هل می‏دادند، امکان درست کردن یک جای خواب برای من وجود می‏داشت.
شما حتماً خواهید گفت: چه پر توقع!
من این توقع را می‏توانستم نداشته باشم، اگر که این مانموت فرزند آن رئیس ایستگاه راه آهن نمی‏بود ...

http://www.youtube.com/watch_popup?v=vXkP1jgrffU&vq

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 3:52  توسط سعید از برلین  | 

آدم با پرنسیب.
 
با گردنی افراشته، بی توجه به گرمای تحمل ناپذیر ظهر، رهگاف سرکار Rhagav Sarkar با قدم‏های سریع متهورانه به پیش می‏رفت. او جامه‏ای‏ دست‏بافت بر تن داشت، چتری برای در امان ماندن از آفتاب با خود حمل نمی‏کرد و کفشی بر پا داشت که تمام کف آن پوشیده از میخ‏هائی بود که به سمت درون کفش کوبیده شده بودند. کار اشتباهی نبود اگر آدم پس از مشاهده پاهای سوراخ سوراخ شده‏اش او را خیلی محترمانه با بدن سوراخ سوراخ گشته قهرمان جنگ بیشما Bhishma مقایسه کند. رهگاف اما به این چیزها توجه نمی‏کرد و سریع به پیش می‏رفت. او مرد انعطاف‏ناپذیری بود، سخت به اصول اخلاقی پایبند و دارای شخصیتی راسخ بود. هرگز انتظار کوچکترین خدمت از کسی نداشت و آرزو می‏کرد محتاج به کسی نگردد. همیشه سعی می‏کرد تا جائی که برایش مقدور است مفید به حال دیگران و تا حد امکان از کمک دیگران بی نیاز باشد. شعار زندگی‏اش این بود: همواره شأن خود را حفظ کن.
 
دینگ، دینگ _ یک ریکشا‏ ران Rikscha که با به صدا در آوردن زنگوله کوچکی توجه دیگران را به خود جلب می‏کرد به رهگاو می‏گوید:
"ریکشا می‏خواهید، آقا، ریکشا؟"
رهگاف به اطراف نگاه می‏کند. یک مرد که تنها از پوست و استخوان تشکیل شده بود با چشمانی حریص به سمت او نگاه می‏کرد. فقط مردمی که بوئی از انسانیت نبرده‏اند اجازه می‏دهند انسان‏ دیگری آنها را حمل کند _ این عقیده راسخ رهگاف بود. او هیچ گاه در تمام طول عمر خود نه با تخت روان حمل گشته بود و نه با ریکشا، به نظر او این کار بی عدالتی به حساب می‏آمد.
بعد از آنکه او عرق پیشانی خود را با آستین جامه دست‏بافت نخی‏اش خشک می‏کند، می‏گوید:
"نه، احتیاج نیست." و با عجله به رفتن ادامه می‏دهد.
 
دینگ، دینگ _ ریکشا‏ ران دوباره زنگوله دستی را به صدا می‏آورد و او را تعقیب می‏کند. ناگهان به فکر رهگاف خطور می‏کند که شاید تنها امکان این مرد فقیر برای بدست آوردن خرج امروزش بردن او ‏باشد. او مرد تحصیل کرده‏ و با فرهنگی بود، بدینسان افکاری در باره کاپیتالیسم، مردم بیچاره به عنوان مخلوقات خدا، بلشویسم، تقسیم کار، فقر روستا، صنعتی کردن و فئودالیسم به ذهن او هجوم می‏آورند. او یک بار دیگر به پشت سر خود نگاه می‏کند. آه، مرد واقعاً خیلی لاغر و گرسنه به چشم می‏آمد! حس شفقت در قلبش جان می‏گیرد. ریکشا ران در حال تکان دادن و به صدا در آوردن زنگوله‏اش بار دیگر می‏پرسد:
"بفرمائید آقا، من شما را می‏برم! کجا می‏خواین برین؟"
"تا شیفتولا Shivtola چقدر می‏گیری؟"
"شیش پیسه Paisa".
"موافقم _ با من بیا!"
 
رهگاو پیاده به رفتن ادامه می‏دهد.
"آقا، پس چرا سوار نمی‏‏شید."
"با من بیا!"
رهگاف به سرعت قدم‏هایش می‏افزاید.
ریکشا ران به دنبال او می‏دوید.
در این حال تنها کلمات زیر بین آن دو رد و بدل می‏گشت.
" آقا، پس چرا سوار نمی‏‏شید."
"با من بیا!"
بعد از رسیدن به شیفتولا رهگاو شش پیسه از جیب خارج کرده و می‏گوید: "بیا بگیر!"
"ولی شما که اصلاً سوار نشدید!"
"من هرگز سوار ریکشا نمیشم."
"به چه دلیل؟"
"سوار ریکشا شدن گناه دارد."
"اوه؟ اینو می‏تونستید قبلاً به من بگید ..."
 
بر چهره مرد ریکشا ران یک مخالفت خاموش می‏نشیند. و بعد از خشک کردن عرق خود به راه می‏افتد.
"بیا پولتو بگیر."
"من از کسی صدقه قبول نمی‏کنم."
دینگ، دینگ _ ریکشا ران در حال تکان دادن و به صدا در آوردن زنگوله‏اش در گوشه خیابان از چشم ناپدید می‏گردد.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 17:11  توسط سعید از برلین  | 

تغییر یافته.
(1)
 
با وجود آنکه شیرینی‏ها واقعاً خوب بودند اما وقتی من کمی از ساندیش Sandesh را که با شکر نخل تهیه شده بود در دهان گذاشتم، زبانم کمی مزه تلخی حس کرد.
اما به من اجازه بدهید که از ابتدا برایتان تعریف کنم.
هاری موهان Hari Mohan مردی ثروتمند بود. او نیاز مالی نمی‏شناخت. برای من روشن بود که او قبل از مرگ از تمام کمک‏های کارشناسی و از هر درمان پزشکی صرفنظر از خرج آن استفاده خواهد کرد و تن به هر آزمایش خواهد سپرد، و چنین هم اتفاق افتاد. دو پزشک حاذق و مشهور هر روز دو بار او را معاینه می‏کردند. قرار بود برای مراقبت از او دو پرستار استخدام گردند، اما سوروما Soroma همسر هاری موهان ابداً با این کار موافق نبود. او خود کار پرستاری را به عهده گرفت و قابلیت او در این کار بقدری خوب بود که مورد تائید و ستایش هر دو پزشک قرار گرفت. اینکه آیا دو پرستاری که باید به آنها حقوق هم پرداخت می‏گردید مانند او آنهمه زحمت می‏کشیدند جای تردید دارد.
البته بیماری سل خطرناک بود و زندگی هاری موهان را تهدید می‏کرد. خلط سینه‏اش خونی بود، هر روز تب داشت. بعد از آزمایش خلط باکتری‏های سل در آن مشاهده می‏شود. در اینکه او بیماری سل گرفته است شکی نبود. با شرایط مالی او البته درمان پزشکی امکان داشت. اما مشکوک به نظر می‏آمد که درمان پزشکی به نتیجه برسد. این فکر همیشه با من بود که امکان افتادن پرده جلوی نمایش زندگی او بزودی انجام خواهد گرفت.
هاری موهان همشاگردی من بود. در کلاس درس همیشه کنار هم می‏نشستیم. به این ترتیب بزودی آشنائی ما به دوستی تبدیل شد. من نمی‏دانم که چرا هنوز این دوستی پابرجاست. معمولاً این دوستی‏ها از بین می‏روند. عشق میان ثروتمندان و فقرا کاملاً شکننده است. و اینکه چرا سرنوشت در مورد ما دو نفر این قانون را به مود اجرا نگذاشته است توضیحی ندارم که بدهم. در هر حال من هر روز پیش او می‏رفتم تا از حال او جویا شوم. یکی از دلایل عیادت کردن هر روزه من این بود که او بجز ثروت و همسرش کس دیگری را در این جهان نداشت. البته آنجائی که شیرینی‏ست احتیاجی به صبر کردن و جمع شدن مورچه‏ها هم نیست. مورچه‏های زیادی می‏آمدند و می‏رفتند. اما وقتی دیگر جای شک باقی نماند که هاری موهان به بیماری سل مبتلاست مورچه‏ها هم کم کم ناپدید گشتند. احتمالاً آنها به محلی دیگر به جستجوی شیرینی رفتند. من فقط باقی مانده بودم. آشنائی سطحی‏ای که من و همسر دوستم سوروما را به هم پیوند می‏داد بدین ترتیب عمیق‏تر ‏گردید. حالا که فکر می‏کنم می‏بینم که خیلی بهتر بود اگر چنین نمی‏شد.
 
(2)
 
هاری موهان روی تختخواب نشسته و سرفه می‏کند.
یک سرفه از نوع سلی که سینه را به لرزه می‏اندازد!
بعد از فروکش کردن آن می‏گوید:
"تحریک به ‏سرفه در من خیلی شدیدتر شده. من از مصرف دائمی دارو و غرغره کردن کاملاً خسته شده‏ام. بگو ببینم، چرا این سرفه دست از سرم برنمی‏داره!"
من جواب دادم: "درست می‏شه، درست می‏شه، چرا انقدر نگرانی؟"
"خدا شاهده من آدمی نیستم که بخاطر چیزهای کوچک نگران بشه. اما میدونی، این سرفه دائمی غیر قابل تحمله!"
بلافاصله بعد از این چند کلمه دوباره سرفه شروع می‏شود. بعد باید مدتی سکوت می‏کردیم.
هاری موهان تعریف می‏کند:
"آیا شنیدی که در آزمایش خلط چیزی پیدا نکردند؟ یک آنفولانزاست!"
سوروما با فنجانی شیر داخل می‏شود.
هاری موهان جلوی سرفه را می‏گیرد و می‏گوید:
"باز دیگه چی آوردی؟"
"شیر."
"چرا دوباره شیر؟"
"پزشک‏ها اینطور سفارش کردند."
"چه مزخرف! شماها باید کمی به من استراحت بدید. همین حالا ..." دوباره به سرفه می‏افتد.
بعد با زحمت می‏گوید:
همین حالا دارو مصرف کردم، بعد هم غرغره کردم، بعد آب‏میوه ... و حالا دوباره شیر؟"
"پزشک‏ها گفتند اگر تو خوب بخوری و خوب بنوشی سریع‏تر خوب می‏شی. من هم شیر زیادی نیاوردم. بیا، بنوش."
سوروما فنجان را به دست او می‏دهد.
هاری موهان بعد از نوشیدن دو جرعه می‏گوید:
"رحم کن، دیگه کافیه، شکمم دیگه جای خالی نداره."
"نه، نه، خواهش می‏کنم همشو بنوش. شما بهش بگید!"
من هم از هاری موهان همان خواهش را می‏کنم.
"باشه، بخاطر تو یک جرعه دیگه هم می‏نوشم."
به هیچ وجه حاضر نبود بیش از نیمی از شیر را بنوشد.
سوروما با فنجان شیر به اطاق کناری می‏رود. من از او خدافظی می‏کنم. مدتی از شب گذشته بود. من می‏خواستم با سوروما چیزی را در میان بگذارم. پزشک‏ها مایل بودند که درجه تب هاری موهان را از او مخفی نگاه داریم. من به هاری موهان گفتم:
"ساعت از نه شب گذشته، برای امروز کافیه، دوست عزیز، فردا دوباره میام."
"عالیه."
و هاری موهان در رختخواب رویش را به طرف دیگر می‏چرخاند.
 
(3)
 
وقتی من داخل اتاق کناری شدم، چیزی دیدم که مرا بینهایت مضطرب ساخت. من دیدم که سوروما باقی مانده شیر هاری موهان را تا ته سر کشید. من پرسیدم: "دارید چه کار می‏کنید؟" سوروما از حضور ناگهانی من کمی دستپاچه می‏شود. با چهره‏ کمی سرخ شده توضیح می‏دهد: "این که کار بدی نیست."
و بعد از تسلط بر خود سریع و آرام می‏گوید: حالا که شما این موضوع رو فهمیدید دیگه جای انکار کردن باقی نمی‏مونه. اما لطفاً اینو به کسی نگید."
"من به کسی چیزی نخواهم گفت. اما چرا شیری را که او باقی گذارده می‏نوشید؟"
سوروما با کمی لبخند می‏گوید:
"از باقی مانده غذای شوهر خوردن که عیب نداره."
"عیب نداره!"
من برایش تا جائی که اطلاع داشتم انواع خطرهای مبتلا شدن به سل را توضیح می‏دهم. سوروما از اول تا آخر آن را گوش داد و بعد چشمان درخشانش را به صورتم نشانه گرفت و گفت:
"همه اینها درست است. اما می‏تونید چیزی را برایم توضیح بدید؟ اگر او زنده نماند، برای من دیگر چه دلیلی برای زنده ماندن باقی خواهد ماند؟ اگر یک فرزند می‏داشتیم، شاید حرف شما درست بود، اما حالا ..."
بعد من توصیه‏های مناسبی به او کردم و او با سری پائین نگاه داشته شده و چهره‏ای خندان ساکت و بدون مخالفت به حرف‏هایم با دقت گوش می‏کرد.
 
(4)
 
بیماری هاری موهان خیلی سریع بدتر شد. بر خود او هم آشکار گشته بود که به بیماری سل مبتلاست. او آنرا فهمید و متوحش گشت. دو پزشک او بیشتر از او ترسیده بودند و دو پزشک دیگر را هم برای مشورت احضار کردند. هر چهار پزشک تصمیم گرفتند که عکس‏برداری ضروریست. این کار هم به سرعت انجام گرفت. از عکسها معلوم گشت که تنها یک شش مورد هجوم قرار گرفته و شش دیگر سالم است. عمل جراحی در آسایشگاه مسلولین می‏توانست کاملاً با موفقیت انجام گیرد.
از نظر پول کمبودی وجود نداشت. بنابراین هاری موهان بلافاصله به دارمپورDharampur سفر می‏کند. سوروما نیز به همراه او می‏رود.
 
(5)
 
بعد از آن من مدت طولانی‏ای از هاری موهان بی خبر یودم. در اوایل برای هم نامه می‏نوشتیم، اما بعد از گذشت زمان این کار هم پایان گرفت. فقط می‏دانستم که حال او کمی از قبل بهتر شده است. احساس همدردی با هاری موهان کم کم در من فروکش کرد، و او هم دیگر با من تماسی نگرفت. یک روز غیر منتظره فهمیدم که او به سوئیس سفر کرده است. برای چه، و چه کاری _ من نتوانستم از آن با خبر شوم. بعد با خود فکر کردم، بالاخره او آدم پولداریست، خوب پس چرا مسافرت نکند!
من در اداره مرتب به کارهایم می‏رسیدم. زیرا همانطور که مشهور است: آنکه در خانه با زنجبیل معامله می‏کند، دلیلی نمی‏بیند جویای کشتی‏ برای صادرات شود. من هم فرصت این کار را نداشتم _ هاری موهان آدرسی از خود به من نداده بود.
 
(6)
 
روزی که ناگهان نامه‏ای دو خطی از او دریافت کردم، ده سال از آن زمان گذشته بود و من تقریباً هاری موهان را فراموش کرده بودم.
"نورش Noresh عزیز، سه شنبه آینده من به کلکته خواهم آمد. اگر امکان دارد بیا و مهمان من باش. هاری موهان."
من متوجه شدم که نامه در هندوستان نوشته شده است. پس او کی از سوئیس بازگشته است؟ من چیزی نمی‏دانستم!
سه شنبه هنگام غروب، بعد از بازگشت از اداره، به سمت خانه او رفتم. او با حرارت و صمیمانه پذیرایم شد. ظاهر هاری موهان باعث شگفتی‏ام گردید. یک اندام سالم و قدرتمند. چه کسی می‏توانست حدس بزند که او از بیماری سل رنج می‏برده است.
من می‏گویم: "آیا بر بیماری کاملاً پیروز شدی؟"
"بله، کاملاً."
"وقتی او از هنرهای بزرگ درمان پزشکهائی که سلامتی او را دوباره به او بازگردانده بودند تعریف می‏کرد کاملاً به هیجان آمده بود.
"آیا در سوئیس بودی؟"
"بله."
"چطور کشوری بود؟"
"شگفت انگیز! خیلی خیلی زیباتر از چیزهائی که آدم در کتاب‏ها می‏خونه. بیا، بیا، بریم بالا."
ما بالا می‏رویم. در آنجا هاری موهان با صدای بلند می‏گوید:
"سوروما پس کجائی، نورش آمده، چای و شیرینی بیار. بشین بشین!"
مرددانه خود را روی مبل گرانقیمت مینشانم.
هاری موهان ادامه می‏دهد:
"از خودت تعریف کن! تو خیلی عوض شدی. آهان، موهای شقیقه‏ات کاملاً سفید شده. تو در این مدت مثل پیرمردها شدی. در سوئیس دوران جوانی تازه اول پنجاه سالگی شروع میشه، میفهمی؟"
<شروع می‏شه> را محکم ادا می‏کند.
از اینکه من هر روز اندکی تب دارم و دکتر در من هم داشتن بیماری سل را حدس می‏زند چیزی نگفتم. چه سودی می‏توانست داشته باشد. من فقط گفتم:
"عزیز من، فرق میان کشور ما و کشور سوئیس خیلی زیاد است. از این گذشته، تو چیز کوچکی رو فراموش می‏کنی: من از بیست سالگی مدام به ادره رفته کار می‏کنم، و تا حال این امکان برام نبوده یک بار استراحت کنم."
"یعنی این خیلی مهمه؟ آیا کار کردن آدمو مریض می‏کنه؟"
بعد از این اظهار نظر هاری موهان بلند و صمیمانه می‏خندد. خنده‏ای که مخصوص او بود و تمام خانه را می‏‏لرزاند. قدرت خنده‏اش قویتر هم شده بود.
سلامتی فراوان و حس و حال تازه‏ او باعث حسادتم می‏شود. به نظرم می‏رسد که او از سن بیست و پنج سالگی به بعد دیگر پیر نشده است. سوروما داخل می‏شود. او یک بشقاب خوراکی در دست داشت.
با دیدن سوروما تعجبم بیشتر می‏شود. چطور یک آدم می‏توانست در مدت دهسال تا این حد تغییر کند؟
چون او نگاه مرددم را بر چهره‏اش حس می‏کند، احتمالاً کمی خجالت می‏کشد.
"من می‏رم چای بیارم."
او بشقاب را کنار میز در کنار من می‏گذارد و دوباره می‏رود. او چه کسی بود؟ من به هاری موهان می‏گویم:
"سوروما رو اصلاً نشناختم! به نظرم میاد که در این مدت خیلی زیاد تغییر کرده."
هاری موهان چند لحظه به من خیره می‏شود. بعد جواب می‏دهد:
"بله، تغییر کرده. او آنکسی که تو می‏شناختی نیست _ این یک سورومای دیگه‏ست. سورومای قبلی مدتیه که مرده. او هم سل گرفت. هر دو قسمت شش."
بعد از مکث کوتاهی ادامه می‏دهد.
"در آخر روده‏اش هم عفونی گشت. از هیچ خرجی دریغ نشد، اما همه چیز بیفایده بود و زنده نموند."
ما مدتی سکوت می‏کنیم. بعد هاری موهان ادامه می‏دهد:
"من نمیتونستم بعد از او تنها زندگی کنم و باید دوباره ازدواج می‏کردم. بعد از جستجوی زیادی زنی به نام سوروما انتخاب کردم. هرچند وقتی کسی می‏میره دیگه بر نمی‏گرده، اما نامش باقی می‏مونه."
او ساکت می‏شود، سوروما با فنجان چای داخل می‏شود. و وقتی یک بشقاب پر شده جلوی شوهرش می‏گیرد، هاری موهان می‏گوید: "این همه نمی‏تونم بخورم. چقدر زیاد برام کشیدی!"
من می‏شنوم که سوروما جواب داد:
"پزشک‏ها گفتند که تو باید خوب بخوری. این اواخر خوب غذا نمی‏خوری. _ به دوستتون قبل از رفتن اینو گوشزد کنید."
هاری موهان از او می‏پرسد: "آیا برای نورش شیرینی از شکر نخل درست کردی؟ او این شیرینی رو خیلی دوست داره."
"بله، من سفارش داده بودم برامون بیارن." و با خنده بشقابی از شیرینی تهیه شده از شکر نخل به من می‏دهد.
 
http://www.youtube.com/watch_popup?v=-Vs8oPjGyK0&vq
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 22:46  توسط سعید از برلین  | 

مادر خدای خرد و خرسندی.
 
من دامپزشکم. آیا چطور من در یک کشور که در آن حتی از انسان بیمار به اندازه کافی پرستاری نمی‏گردد توسط مداوای حیوانات بیمار زندگی‏ام را می‏گذرانم؟ خوب، به آن کسانی که شاید این سؤال را طرح خواهند ساخت، مایلم توضیح بدهم که من کارمند اداره دامپزشکی دولت هستم.
با مراقبت از سلامتی و سر حال بودن اسب‏های آقای کمیسر، سگ‏های آقای شهردار، گاو آقای سرپاسبان و غیره و از راه صادر کردن گواهی سلامت برای اسب‏های درشکه خرج زندگی‏ام را بدست می‏آورم. ما پزشکان حیوانات بر عکس پزشکان انسان‏ها دارای مطب قابل اعتباری نیستیم. در سرزمین فقیری که توسط قدرت استعماری اداره می‏گردد نمی‏تواند هم چنین چیزی وجود داشته باشد. با این وجود گاه گاهی هم به سراغ ما می‏آیند.
 
در آن روز درخواست پیش‏ بینی نشده‏ای از من شده بود. من یک تلگراف دریافت کردم.
"فیل من بیمار است. خیلی سریع خود را برسانید!"
حس خوشحال کننده‏ای مرا در بر گرفت. کلی پول در انتظارم بود. هفت تا هشت ساعت تا مقصد با قطار راه بود. یک چنین سفر طولانی بخاطر بیماری یک فیل _ من حداقل دستمزدم را دویست روپیه در نظر گرفتم. بعد از بستن چمدان و بقیه لوازم با خشنودی به راه افتادم. بزودی جشن مراسم پوجا Puja فرا خواهد رسید ... یک چنین فامیل بزرگی ... خداوند خودش واسطه پیدا کردن این کار برایم شده بود.
کمی قبل از گرگ و میش شدن هوا به مقصد رسیدم. یک روستای کوچک در منطقه‏ای دورافتاده. ایستگاه قطار کوچک بود و فقط تعداد اندکی مسافر در اینجا از قطار پیاده شدند. من برای نشان دادن مقامم یک بلیط درجه دو خریده بودم. مردی که برای بردن من به ایستگاه قطار آمده بود با عجله نزدیک می‏شود، در قطار را باز می‏کند و محترمانه می‏پرسد:
"آیا شما دامپزشکید؟"
"بله."
"خوش آمدید، خوش آمدید. من برای بردن شما اینجا آمده‏ام."
 
مرد بدون اتلاف وقت چمدانم را برمی‏دارد. مانند مباشرین ملک به نظر می‏آمد، کفش پارچه‏ای و لباس کاملاً ساده‏ای پوشیده بود. ریش زبر چندین روز نتراشیده‏‏اش سیاه/خاکستری رنگ بود. من حدس زدم که شاید او بکی از کارمندان زمین‏دار صاحب فیل است ...
ما ایستگاه قطار را ترک می‏کنیم. من امیدوار بودم که یک ماشین یا چیزی مانند آن در انتظار من خواهد بود. اما چنین چیزی آنجا دیده نمی‏شد. مرد با یک دوچرخه آمده بود. دوچرخه به دیوار ایستگاه قطار تکیه داشت. او برایم درشکه‏ای سفارش می‏دهد و خود بر دوچرخه سوار می‏شود. بعد از مدتی درشکه در مقابل خانه‏ای می‏‏ایستد. من سرم را از پنجره خارج می‏کنم. چنین به نظر می‏آمد که خانه کوچکی که در هنگام غروب پیدا بود دارای صاحب ثروتمندی نباشد.
یک خانه کاملاً معمولی کوچک برای یک خانواده از سطح زیرین طبقه متوسط. صاحب چنین خانه‏ای نمی‏تواند اجازه داشتن یک فیل را داشته باشد. در حال فکر کردن بودم که آیا از کالسکه‏چی بپرسم یا نه که مرد با فانوسی در دست از خانه خارج می‏شود. او با دوچرخه‏اش قبل از ما رسیده بود. با هیجان دوستانه‏ای فریاد می‏زند:
"بیائید، بیائید، آقای دکتر، بیائید _ در این خانه _ بله!"
من در اتاق بیرونی می‏نشینم.
یک چهارپایه، یک تخت کهنه ساخته شده از رشته‏های به هم بافته شده پوست درخت نارگیل، یک میز زوار در رفته، دو صفحه تقویم عکس‏دار _ این تمام اثاثیه اتاق بود. مرد چمدانم را در گوشه‏ای از اتاق قرار می‏دهد و لبخند زنان می‏گوید:
"بفرمائید یک دقیقه بنشینید، من به داخل می‏روم ببینم که آیا چای حاضر است."
"پس بیمار من کجاست؟"
"او اینجاست. فیل من ..."
مرد در داخل خانه ناپدید می‏شود. من متحیر بودم و فکر می‏کردم شاید این مرد مرا دست انداخته باشد!"
 
او بعد از یک دقیقه با فنجانی بدون دسته وارد می‏شود.
"اول چای‏تان را بنوشید، بعد پیش بیمار می‏رویم."
"ناراحتی‏اش چیست؟"
"چیز مهمی نیست، او دیگر غذا نمی‏خورد."
بعد لبخند زنان ادامه می‏دهد:
"البته با این وضع اقتصادی من برایم بد هم نشده، به این ترتیب در تهیه کردن غذای فیل صرفه‏جوئی می‏کنم، اما همسر من هم دیگر غذا نمی‏خورد، به این دلیل من پریشان و نگرانم."
مرد با مهربانی به من نگاه می‏کند.
"چطور به این فکر افتادید که از یک فیل نگهداری کنید؟"
من نمی‏توانستم از طرح این سؤال صرفنظر کنم!
"آن طور که شما فکر می‏کنید نیست، آقای عزیز. ما دخالتی در این کار نداشتیم. ما خانواده فقیری از طبقه متوسط هستیم، چطور می‏توانم ارزوی داشتن یک فیل را داشته باشم؟"
من فنجان خالی چای را کناری می‏گذارم و می‏پرسم:
"پس چطور صاحب فیل شدید؟"
"مدت درازی از این ماجرا می‏گذرد. من صاحب چند کشت‏زار و یک باغ هستم. بخاطر این برکت مجبور نیستم برای سیر کردن شکم خانواده‏ام پیش غریبه‏ها کار کنم. ده سال قبل، در شبی هنگام بازگشتن به خانه ناگهان کسی را با صورت افتاده بر روی زمین در میان کشت‏زارم می‏بینم. وقتی خودم را روی او خم می‏کنم، متوجه می‏شوم که او بیهوش است. من کمک می‏آورم. بعد او را روی شانه‏هایمان به خانه می‏بریم. با پرستاری ما او دوباره به هوش می‏آید. بعد از آشنا شدن با یکدیگر، می‏فهمم که او فروشنده حیوانات است _ یک تاجر. او قصد داشت با اسب از میان مزرعه من بگذرد، اما اسب او را پرت می‏کند و پا به فرار می‏گذارد. فردای آن روز کارگرهایش می‏آیند. اسب او هم دوباره پیدا شده بود. او پس از چندین بار تشکر ما را ترک کرد.
چند روز بعد از این ماجرا مردی با یک بچه فیل خیلی کوچک می‏آید _ فروشنده حیوانات او را فرستاده بود. به نظر می‏آمد که او معامله فیل می‏کند. همچنین نامه‏ای هم فرستاده بود. <شما جان من را نجات دادید، چگونه می‏شود چنین کاری را جبران کرد؟ من برای شما هدیه ناقابلی می‏فرستم، اگر شما این هدیه را قبول کنید مرا بینهایت خرسند خواهید کرد.> بچه فیل واقعاً جذاب بود _ هنوز کاملاً کوچک بود _ چشمانی شاداب و خرطومی ظریف داشت، او آن زمان خیلی مورد علاقه ما واقع شده بود. همسر من از خوشحالی سر از پا نمی‏شناخت. او گفت: <او به عنوان خدای خرد و خرسندی پیش من آمده است.> و فوری یک سطل شیر به او می‏دهد. ماجرا از این قرار است، و از آن زمان او پیش ما مانده است. ما در هر حال بدون فرزندیم و او همه چیز ماست."
 
بعد مرد سکوت می‏کند. من با شگفتی به آنچه گفت کوش می‏دادم.
من پرسیدم: "شما خانه به این کوچکی دارید، پس کجا از او نگهداری می‏کنید؟"
"در حیاط جا به اندازه کافی داریم. از این گذشته تمام خانه به او تعلق دارد _ درها را نمی‏بینید؟ ما همه چیز را بعداً می‏بایست بزرگتر کنیم تا او به دلخواه هرجا که خواست برود. ما با دقت کافی برای او جا درست کرده‏ایم."
مرد شادی بی ریائی از خود بروز می‏دهد و قلبانه می‏خندد.
"کوچک‏ترین اشتباهی در پرستاری و مراقبت از گانش Ganesh نباید اتفاق بیفتد، وگرنه همسرم از خود بیخود می‏شود. من پانزده هکتار زمین مزروعی دارم، آقای عزیز _ هرچه که آنجا به عمل می‏آید به شکم گانش سرازیر می‏شود _ غذای فیل، می‏فهمید؟ او در جشن مراسم پوجا آرایش باشکوهی می‏شود _ امسال همسرم یک زنگوله از نقره برایش سفارش داده ... بدهی‏ آن را هنوز نتوانسته‏ام به جواهر ساز بپردازم ..."
مرد لبخند زنان به من نگاه می‏کند.
انواع مشکلاتی که در نگهداری فیل رخ می‏دهند را مو به مو و مشتاقانه برایم توضیح می‏دهد. او البته تمام تقصیرها را متوجه همسرش می‏دانست. با اینکه گانش او را واقعاً مستأصل ساخته بود، اما این را نمی‏شد در چهره خندانش دید.
 
"آیا او کاملاً اهلی گشته است؟"
"اهلی! وقتی همسرم برای حمام کردن در رودخانه از خانه خارج می‏شود، گانش چهار نعل سطل و حوله به خرطوم گرفته به دنبال او می‏دود. در تابستان‏ها وقتی همسرم در خانه غذا می‏پزد، بادبزنی به خرطوم می‏گیرد و او را باد می‏زند."
"او اجازه دارد داخل آشپزخانه بشود؟"
"آقای عزیز، خانه ما دیگر خانه انسان نیست، این خانه به خانه یک فیل تبدیل شده. این اتاق بیرونی کوچک‏ترین اتاق این خانه است، بجز این اتاق دو اتاق دیگر، یک آشپزخانه و یک اتاق خواب هم وجود دارند. آن دو اتاق مانند تالار هستند _ یعنی به تالار تبدیل شده‏اند ... فقط بخاطر گانش. به درهای این اتاق نگاه کنید ... چون گانش نازپرورده برای قدم زدن در بیرون از خانه فقط از این در خارج می‏شود، باید ما در را بزرگ می‏کردیم ..."
"آیا گانش می‏تواند بفهمد که شما چه می‏گوئید؟"
"کلمه به کلمه. درست مانند یک انسان. او حتی بقدری حساس است که به راحتی رنجیده خاطر و غمگین می‏شود. من فکر می‏کنم این بار به این خاطر غذا نمی‏خورد چونکه احساس می‏کند به او توهین شده است."
"چرا، مگر چه اتفاقی افتاده است؟"
"آقای عزیز، از باغ برای ما انبه فرستاده بودند. باغبان وقتی من در خانه نبودم و همسرم پیش همسایه بود آنها را برایمان آورده بود. بعد از بازگشتن همسرم به خانه یک دانه انبه هم باقی نمانده بود. گانش همه انبه‏ها را خورده بود. همسرم بعد از زدن ضربه آرامی با کف دست به پشتش به او می‏گوید: <شکمو همه انبه‏ها رو قلع و قمع کردی و یک دانه هم برای ما باقی نگذاشتی!"
گانش آه عمیقی ‏کشیده و بعد از آن دیگر تکان نخورد. حتی یکبار هم آب را لمس نکرد. گاه گاهی چنین اتفاقی پیش می‏آمد. بعد از ملامت نرمی دست به اعتصاب غذا می‏زد ... البته این بار سی و شش ساعت از روزه گرفتنش می‏گذرد، چنین کاری را هرگز نکرده بود ... وانگهی او اینهمه مانگو خورده است _ ما نگران شدیم ..."
نگرانی در چشمانش رشد می‏کند.
"برویم نگاهی به گانش بکنیم."
 
وقتی به درون خانه رفتیم، من گانش را دراز کشیده در یک مکان وسیع بر روی یک زیرانداز نخی می‏بینم. زنی لاغر سر و خرطوم او را نوازش و از او مدام خواهش می‏کرد که چیزی بخورد. جلوی گانش یک وان بزرگ قرار داشت که مایعی در آن ریخته شده بود و در کنار وان تپه‏ای از پوست لیموی پرس شده قرار داشت.
"عزیز من، بنوش، خوب من _ ببین چه سوپ خوشمزه‏ای با لیمو برات درست کردم، لااقل یک جرعه امتحان کن."
گانش یکبار خیلی کوتاه گوشش را تکان داده و بعد آه عمیقی می‏کشد.
زن به من نگاه می‏کند و با صدای غمگین و قطرات اشگ در چشم می‏گوید:
"حتماً بیمار شده _ لطفاً همه جاشو معاینه کنید!"
من این کار را کردم. اما نتوانستم نشانه‏ای از بیماری در او تشخیص دهم. او کاملاً سالم بود. قضیه به روح و روان مربوط می‏گشت.
 
مرد وقت خداحافظی و بازگشتم به خانه از من پرسید:
"آقای دکتر، چه مقدار برای دستمزد دریافت می‏کنید؟"
"از کس دیگر حتماً دویست روپیه می‏گرفتم، از شما اما پول نمی‏گیرم."
"نه، نه، ممکن نیست! شما اینهمه به خودتان زحمت دادید و به اینجا آمدید."
"نه، من پول از شما قبول نمی‏کنم."
من نمی‏گذارم که او با اسرار کردنش عقیده‏ام را عوض کند. او به ایوان می‏رود و به مردی که آنجا انتظار می‏کشید آهسته می‏گوید:
"فادار Poddar عزیز، من دیگر به پول بیشتری احتیاج ندارم. زیور آلاتمان را پس بیاور."
بر من معلوم می‏شود که مادر گانش با به گرو گذاشتن زیورآلاتش می‏خواست دستمزد مرا بپردازد.
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 22:20  توسط سعید از برلین  | 

داستان فکاهی.
 
اینجا و آنجای پوست سر از میان موهای کوتاه اصلاح شده نور خفیفی می‏داد. سر و پیشانی با پارچه‏ای نخی چنان محکم پیچیده شده که رگ‏های گیج‏گاه باد کرده و هر دو چشم سرخ گشته‏اند. اما با این حال چیزهای عحیب و غریب هنوز در راه است. در سوراخ‏های پر موی بینی، مخلوطی از انفیه و آب بینی آویزان و چسبیده به ریش چندین روز نتراشیده شده در اطراف گونه‏ها و دهان تصویری مشمئز کننده بوجود آورده است که تأثیر خوشایندی از خود به جا نمی‏گذارد.
بر روی ایوان کودک کوچکی با صدای بلند گریه می‏کند و در اطاق دختری بیمار بر روی تخت دراز کشیده است.
 
"کریتیباس Krithibas، هی کریتیباس ..."
مرد چشمان قرمزش را بالا می‏برد و به سمت اطاق نگاه می‏کند. "کریتیباس!"
از کریتیباس صدائی به گوش نمی‏رسد. او دوباره بلندتر صدا می‏زند: "کریتیباس!" کسی نمی‏آید.
او فریاد می‏زند: "هی _ کریتیباس لعنتی!"
دختر بیمار از صدای بلند از خواب بیدار شده و شروع به گریه کردن می‏کند. یک هق هق آهسته و یکنواخت. پسر خردسال‏تر مدتی‏ست که روی ایوان مشغول گریه کردن است. او با صدای خیلی بلند گریه می‏کند. در اثر این تفاوت نوع صدای گریه مرد عصبانی‏تر می‏شود. در حالی که او صدایش را تا بی‏نهایت بلند کرده بود تندخویانه فریاد می‏زند: " کریتیباس، کریتیباس، کریتیباس _ هی، لعنتی!"
 
و بلافاصله کامیابی خود را نشان می‏دهد.
البته کریتیباس هویدا نمی‏گردد، اما به جای او زنی تنومند با یک ساری بر تن که بوی ادویه‏جات می‏داد ظاهر می‏گردد.
مرد با دیدن زن ناگهان کاملاً ساکت شده و دستپاچه شروع به مژه زدن می‏کند.
زن اما به هیچ وجه آرام نگرفته و او را مدتی در سکوت و کاملاً ناراحت با چشمانی عصبانی نگاه می‏کند. یک دست زن به کمرش بود و با حرکت دست دیگر عصبانی می‏پرسد:
"اینجا چه خبره؟ چرا خونه رو با داد و فریاد گذاشتی رو سرت!"
مرد با لکنت جواب می‏دهد: "آب گرم ..."
"آب گرم! فکر می‏کنی من ده تا دست دارم؟"
"من منظورم تو نبودی. پس کریتیباس کجاست؟"
"کریتیباس رفته خرید."
"مگه تو اونو صبح برای خرید نفرستاده بودی؟"
"من اونو دوباره فرستادم."
"آهان!"
 
مرد جرأت گفتن حرف بیشتری را نداشت. در این لحظه کریتیباس در کنار در ظاهر می‏شود:
"من ادویه خریدم."
هنگامی که نگاه چشمان قرمز مرد به نگاه فرمان‏بردار کریتیباس دوخته می‏شود، کریتیباس می‏گوید:
"من فوری آب گرم را می‏آورم، آقا. شاید تا حال گرم شده باشه، من دیگ آب را روی اجاق گذاشته بودم."
 
کریتیباس دور می‏شود. بعد از آنکه زن اطاق را ترک می‏کند، در ایوان چند بار محکم به پشت کودک خردسال می‏زند و همزمان دشنام می‏دهد:
"همیشه ناراضی، همیشه ناراضی، همیشه ناراضی! بچه ملعون، اذیت‏های تو آخر منو می‏کشه."
صدای گریه پسر بلندتر می‏شود. دختر بیمار با صدائی آهسته گریه می‏کند:
"پاپا، سرم درد می‏کنه!"
 
چون جلوی چشم‏های مرد تأثیر هیکل همسرش هنوز زنده است، به همین دلیل نمی‏تواند زنش را مخاطب قرار دهد. بنابراین از جا بلند می‏شود و تب دختر را اندازه می‏گیرد. دختر تبی بالای چهل و دو درجه دارد. او مدتی به درجه حرارت خیره می‏شود. اما به جای آنکه نگرانیش را ابراز کند، بعد از لحظه‏ای با لحنی خشن می‏گوید:
"خوب روتو برگردون، و جیغ نزن!"
دختر که بیش از پنج یا شش سال ندارد روی خود را برمی‏گرداند.
در این لحظه کسی با صدای بلندی در خانه را به صدا می‏آورد. هاریها بابو Harihar babu در خانه را باز می‏کند، و حدس او به یقین مبدل می‏شود، دکان ‏دار با صورت حساب پرداخت نشده در دست داخل می‏شود.
هاریها بابو می‏گوید: "من بدهی‏ام را پس‏فردا می‏پردازم، فعلاً پولی در دسترس ندارم."
دکان دار کمی غرغر می‏کند و می‏رود.
 
"من آب آوردم، آقا."
وقتی هاریها بابو سرش را برمی‏گرداند کریتیباس خجول را با دیگی از آب آنجا ایستاده می‏بیند.
"یک کاسه یا چیزی شبیه به کاسه بیار."
پسر دیگ را روی زمین می‏گذارد و کاسه تقریباً بزرگی با آب سرد در درون آن می‏آورد. هاریها بابو خودش مقداری آب گرم به آن اضافه و با دست امتحان می‏کند که آیا حرارت آب باب میلش گشته یا نه. اما هنوز باب میلش نشده بود.
 
در حال ریختن کمی بیشتر آب گرم در کاسه بود که دخترش شروع به استفراغ می‏کند.
"هی، کریتیباس، به دختر سر بزن!"
کریتیباس برای مراقبت از دختر می‏رود.
هاریها بابو از آمیختن آب سرد و گرم در هم آب ولرم مورد علاقه‏اش را درست می‏کند و بعد با صدای بلند می‏گوید:
"دختر رو بذار رو تخت. و بعد میز تحربر کوچک و قلم و کاغذها رو بیار."
هاریها بابو نشسته بر روی صندلی دسته شکسته‏ای، پاها را در آبگرم فرو کرده و از حمام پا لذت می‏برد. کریتیباس برای او کاغذ، قلم و میز تحریر را می‏آورد. ساس‏هائی که در صندلی آشیان دارند شروع به گزیدن او می‏کنند، در کوچه دو سگ مشغول نزاعند، ناله و زاری از ایوان مدام به گوش می‏رسد، سر درد غیر قابل تحملی از او دست‏بردار نیست. هاریها بابو با دست چپ محکم رگ‏های شقیقه‏اش را می‏فشارد و سعی می‏کند با چشم‏های بسته مشغول فکر کردن شود. او باید امروز حتماً چیزی بر روی کاغذ بیاورد. سردبیر از او یک داستان خواسته، و اوضاع اقتصادی او ضرورت نوشتن را بیشتر کرده است. هاریها بابو با پیشانی‏ای چین انداخته شده برای خلق یک داستانی فکاهی به فکر فرو می‏رود.
او نویسنده داستان‏های فکاهی‏ست و شهرتی برای خود کسب کرده است.
 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 23:38  توسط سعید از برلین  | 

عمو.
 
بخاطر عمو همه ما نگران بودیم. ما با او خویشاوند نبودیم، اما چون او را به خودمان خیلی نزدیک می‏دیدم "عمو" خطابش می‏کردیم. او خیلی پیرتر از ما بود. مدتهای زیادی از خاکستری شدن موی سر و ریش او می‏گذشت و ظاهراً موی او هم به این خاطر دچار شرمندگی شده بود. اما چنین به نظر می‏آمد که سفید شدن مو ابداً برایش مهم نبود. همه اهالی روستا او را از صمیم قلب دوست داشتند. فقط یک نفر او را دوست نداشت _ خاله. همین امروز صبح خاله او را با جارو از خانه بیرون کرد. عموی بیچاره هم به معبد روستا پناه برد.
مادهو Madhav از او پرسید:
"عمو، تعریف کن _ چه اتفاقی افتاده؟"
 
عمو برای لحظه‏ای سکوت می‏کند، بعد به ناگهان چهره‏اش روشن می‏گردد و شروع به خندیدن می‏کند و می‏گوید:
"لحاف و دوشک کهنه شده‏اند و دیگر وظیفه خود را خوب انجام نمیدهند. اما مگر مقصر من هستم؟ معلومه که وسائل روزی کهنه می‏شوند، مگه اینطور نیست؟"
"شما کاملاً حق دارید. آبا نمی‏تونید لحاف و دوشک جدیدی تهیه کنید؟"
"مگه دیوونه شدید؟ آنها در این زمستان هم هنوز قابل استفاده هستند. از این گذشته _ برای تهیه لحاف و دوشک جدید از کجا باید پول بیارم؟ خوب دیگه، حالا از اینجا برید! زود باشید! از این ماجراها پیش ما همه روزه پیش میاد. به زودی همه چیز دوباره آرام خواهد گرفت. برید به خانه‏هایتان!"
ما می‏رویم. اما نه بطرف خانه‏هایمان، بلکه پیش خاله. آنچه خاله برایمان تعریف کرد اصلاً قشنگ نبود، اما حقیقت داشت. خاله از سه سال پیش مدام بخاطر لحاف و دوشک شکایت می‏کرد، اما به بی‏تفاوتی عمو در این مورد خدشه‏ای وارد نگشته بود.
 
"بچه‏ها، نگاه کنید! آیا میشه از این لحاف هنوز استفاده کرد، یا بر روی این دوشک خوابید؟ بزودی زمستان سخت شروع می‏شه، و این مرد بینوا یک دفعه هم به این فکر نکرده که در اثر یک ذات ‏الریه می‏تونه بمیره. وقتی من بهش در این باره گوشزد می‏کنم، او فقط می‏خنده و میگه: "امسال به نحوی می‏شود از آنها استفاده کرد." خیلی دلم می‏خواد با جارو این خنده را ترکش می‏دادم! مثل یک بچه کوچک!"
 
لحاف و دوشک واقعاً وضع خیلی بدی داشتند.
از هنگام مردن زمیندار ثروتمند نابوبگونیه Nabobgonj اوضاع اقتصادی عمو به سختی خراب شد. زمیندار به خاطر صفات و کیفیت خوب عمو خیلی برایش حرمت قائل بود و اجازه داده بود که یک هشتم از محصول زمینی که به عمو برای کشت داده بود به خود عمو تعلق گیرد، و این تمام احتیاجات ضروری عمو را تأمین می‏کرد. تا زمانی‏ که مالک زمین زنده بود احتیاجات دیگر عمو را برآورده می‏ساخت. پسر زمیندار اما یک انسان مدرن بود و یک چینین ولخرجی‏هائی ابداً مورد پسندش نبود. و به این ترتیب عمو بخاطر حفظ عزت نفس خود از هر گونه تماسی با فامیل زمیندار خودداری کرد. خاله اما یک زن ساده بود و چنین احساساتی را قبول نداشت. او مدام به این فکر می‏کرد که: زمستان خواهد آمد، بنابراین باید لحاف و دوشک تهیه گردد. ما خانه را ترک می‏کنیم.
بعد از همفکری کوتاهی با هم تصمیم گرفتیم که عمو را از سرمای زمستان نجات دهیم. اگر هر کداممان دو روپیه می‏داد، می‏شد با آن لحاف و دوشک جدیدی خرید. هنگامی که ما به سوی معبد روستا بازگشتیم، عمو را در میان دسته‏ای از کودکان یافتیم که با خوشحالی تمام مشغول تیله بازی بود.
وقتی او ما را دید گفت:
"چه شده، چرا شماها دوباره برگشتید؟"
"اول به حرف‏های ما گوش کنید."
عمو بلند می‏شود و به سمت ما می‏آید.
"چه حرفی؟"
من بیست روپیه به او می‏دهم و می‏گویم:
"خواهش می‏کنم، همین امروز حرکت کنید و بذارید لحاف و دوشک جدیدی براتون بدوزند."
"پول را از کجا آوردی؟"
"بعداً بهتون می‏گم _ ساعت یازده یک اتوبوس حرکت می‏کنه. سوار این اتوبوس بشید. تا شب لحاف و دوشک را براتون خواهند دوخت و شما می‏تونید با اتوبوس ساعت نه شب دوباره به روستا برگردید. حرکت کنید!"
"من کاملاً متوجه نشدم."
"حالا باید حرکت کنید. شما امسال از لحاف و دوشک قدیمی نمیتونید استفاده کنید. این کار را انجام بدید، قبول می‏کنید؟"
من اسکناس‏ها را به دستش می‏دهم، و ما می‏رویم. هنگامی که من یک بار دیگر سرم را به سمت او برگرداندم یک عموی کاملاً متعجبی را آنجا اسیتاده دیدم که هر دو اسنکناس را محکم در دست نگاه داشته بود.
 
چند ساعتی از شب گذشته بود. من فکر کردم که عمو باید تا حالا حتماً برگشته باشد. من می‏خواستم ببینم که لحاف و دوشک چطور دوخته شده‏اند. بنابراین به سمت خانه‏اش براه می‏افتم. وقتی نزدیک خانه می‏شوم، می‏توانم دشنام دادن بلند خاله را بشنوم.
بعد از وارد شدن به خانه عمو با خنده می‏گوید:
"عزیز من، نگاه کن، آیا این یک جنس خوب نیست؟ کجا چنین چیزی را میشه با هجده روپیه بدست آورد؟"
من عمو را نشسته بر روی زمین می‏بینم _ او با غرور یک سی تار در بغل داشت.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 17:43  توسط سعید از برلین  | 

خیاط.
 
آنقدر کار برای انجام دادن وجود داشت که نمی‏توانستم نفس تازه کنم.
تلق تلق کردن ماشین‏های خیاطی برای خود من هم طاقت فرساست، اما من چاره دیگری ندارم: تا فردا صبح زود باید دویست و پنجاه پرچم دوخته شود. ولی البته در زیر صدای تلق تلق ماشین‏های خیاطی صدای خوش سکه‏های نقره‏ای مخفی است _ و این تنها تسلی‏ست. نیرمل Nirmal داخل می‏شود. پسر جوان را ما می‏شناسیم. او در کالج این محل تحصیل می‏کند. او لباس‏هایش را پیش من سفارش می‏دهد.
نیرمل می‏گوید:
"زیزیدرا Sisidra، ما خیلی فوری برای اتحادیه محصلین پنجاه عدد پرچم سه رنگ لازم داریم!"
"دوست عزیز، امروز اصلاً وقت ندارم، بده جای دیگه برات بدوزند."
هیچ کس وقت نداره، من پیش همه خیاطها بودم."
"همه پرچم می‏دوزند؟"
"همه!"
 
آنچه او می‏گوید، درست است. همه خیاطهای شهر مشغول این کار هستند.
"من هم وقت ندارم، دوست عزیز. چهار خیاط را مأمور کرده‏ام، با این وجود هنوز هم معلوم نیست که بتونم پرچمها را تا فردا صبح زود تمام کنم."
"من اما باید پرچمها را حتماً تهیه کنم. اگر شما بخواهید من پول بیشتری می‏پردازم."
"از دوبرابر نباید کمتر باشه."
"موافقم."
نیرمل فوری با قیمت موافقت کرد.
 
تمام شب باید کار کرد، طور دیگر ممکن نیست. فردا قطار با ماهاتما گاندی از میان ایستگاه قطار عبور خواهد کرد. تمام مردم این شهر با پرچمهائی بر دوش برای خیر مقدم گوئی به او آنجا جمع خواهند گشت.
 
دو سال گذشته است. امروز باید دوباره بدون نفس تازه کردن کار کنم. باز هم تلق تلق مدام ماشین‏های خیاطی احساس تنفر را در من تحریک می‏کند. دوباره مانند دو سال پیش باید تا فردا صبح زود دویست و پنجاه پرچم دوخته شده باشد.
 
"زیزیدرا، ما برای اتحادیه محصلین پنجاه پرچم لازم داریم."
من دوباره به او همان جواب دو سال قبل را می‏دهم:
"دوست عزیز، من اصلاً وقت ندارم، بده جای دیگه برات بدوزند."
نیرمل هم همان حرف دو سال قبل را تکرار می‏کند: هیچ کس وقت نداره، من همه جا بودم. شما باید برای ما این کار را بکنید. من حاضرم پول بیشتری بدم."
مانند دو سال قبل از موقعیت استفاده کرده و درخواست مزدی دوبرابر می‏کنم. زیزیدرا مانند آنزمان فوری با آن موافقت می‏کند.
وضعیت درست مانند دو سال قبل است: فردا قطار با ماهاتما گاندی از ایستگاه قطار شهر ما عبور خواهد کرد. همه مردم شهر با پرچمهائی بر دوش در آنجا جمع خواهند گشت. بجز یک تفاوت همه چیز با هم یکسان است: این بار پرچمها سه رنگ نیستند، بلکه سیاهند.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 4:15  توسط سعید از برلین  | 

خوشبختی و بدبختی.
 
(1)
 
آناکالی Annakali و نومیتا Nomita در یک اطاق بر روی تخت‏هائی که کنار هم قرا گرفته است‏ بستری‏اند. آناکالی چهل سال دارد، نومیتا هفده ساله است. هر دو هنگام وضع حملشان فرا رسیده و هر آن امکان دارد که درد زایمان آن دو شروع شود.
استخوان‏ گونه‏های آناکاتی برجسته‏اند، رگ‏های زیادی بر پیشانییش نشسته‏اند، چشم‏ها کدر، خنده‏های بیروح تنها برای نشان دادن دندانهاست، شکم عظیم‏الجثه، دست‏ها و پاها باریک و قسمت جلوی سر بدون موست. او مادر هفت فرزند است. آخرین زایمان برای او نوسانی بین مرگ و زندگی بود و به این خاطر این بار به توصیه پزشک برای زایمان به بیمارستان آمده بود. شوهر او فراش اداره است.
نوبیتا زیباست. این اولین زایمان او می‏باشد. با یک نگاه سطحی به سختی آدم متوجه حامله بودنش می‏شود. او خوب رشد کرده و نشانه مادر شدن او را شکوفاتر ساخته است. شوهر او پزشک است. او به بیمارستان آورده شده است، زیراکه زایمان در بیمارستان با روشهای مدرن بهتر انجام می‏گیرد.
 
(2)
 
با وجود اختلاف سن، ظاهراً بین آن دو محبتی دوستانه بوجود می‏آید. ابتدا صحبت‏ها البته کمی جمع و جور، مؤدبانه، محتاطانه و کمی رسمی بود، اما هر دو سعی می‏کردند با زیرکی زیادی بهترین وجه خود را نشان دهند. با گذشت زمان آن دو شروع به صحبت کردن از شوهرانشان می‏کنند. دیگر احتیاط از میان رفته بود. و وقتی صحبت‏ها محرمانه‏تر می‏شوند، معلوم می‏گردد که علاقه‏ای به شوهرانشان ندارند. در باره ضعف‏های مختلف مردان روده درازی می‏کنند و برای مثال آوردن با حرارت و رک به نقص‏های شوهران خود اشاره می‏کنند. بدین نحو ساعات بعد از ظهر مانند باد می‏گذرند. حتی به نظر می‏رسید که کمردردهای روزانه آناکالی خفیف شده‏اند.
 
در این بعد از ظهر این گفتگو بین آن دو انجام می‏گیرد:
آناکالی: "خواهر کوچک من، از مردها لازم نیست چیزی برام بگی. مگه آیا در جهان خودخواه‏تر از مرد هم وجود داره؟"
نومیتا (با لبخندی کوچک): "کوچک‏ترین خطائی آقایان را به بزرگترین خشم دچار می‏کند!"
آناکالی: "واقعاً حق با توست! آقای خانه هنوز از اداره به خانه بازنگشته، سریع برای طاس بازی از خانه می‏رود. گاهی او نزدیک یازده شب، گاهی ساعت دوازده شب به خانه برمی‏گردد. اگر اما برنج گرم در بشقاب پیشش نذاری، خانه را بر سر آدم خراب می‏کند. و نگاه کن، گرم نگاه داشتن برنج تا آن موقع شب واقعاً کار راحتی نیست. تو خودت بگو، مگه زغال چه مدت سرخی داره! و از طرف دیگه بلوای بزرگی به پا می‏شه اگر که در یک ماه زغال بیشتری مصرف بشه."
نومیتا: "شوهر من هم درست این‏طوره."
آناکالی: "اونم معتاد به طاس بازی کردنه؟"
نومیتا: "نه، او بیلیارد بازی می‏کنه. بعد از بازی بیلیارد، دیدار دوستان یا سینما قبل از ساعت دوازده به خانه برنمی‏گردد. اما اگر بعد از اولین صدا زدن در خانه را فوری باز نکنم او کاملاً عصبانی می‏شود! انگار من کلفتم و تا ساعت دوازده باید جلوی در خانه نگهبانی بدهم. وقتی او یک بار نیمه شب به خانه آمد، متوجه شد که من در خانه نبوده‏ام. من به خانه یکی از همسایه‏ها برای گوش کردن به آواز پرستش خدا رفته بودم. نمی‏دونید چه اندازه خشمگین شده بود!"
آناکالی: "مردها خشم خودشونو منحصراً از خدا بدست آورده‏اند، آنها اصلاً دارای صفت خوبی نیستند. نمی‏دونید همسایه ما بیکانتو بابو Baikanto-Babu هر روز بعد از عرق‏خوری چه کارهائی می‏کنه! برای هر دو زن او کتک خوردن مثل آرایش کردن تقریباً یک چیز عادی شده!"
نومیتا (به سر غیرت آمده): "برای چی؟"
آناکالی: "هر روز او آن دو را کتک می‏زند. هیکلی مانند گاو نر، سبیلی انبوه و بزرگ، چشمانی قرمز و پوستی سیاه داره _ یک هیولای واقعی! من شنیدم که خیلی پولداره. هر شب عرق میخوره، و بعد از عرق‏خوری هر دو زن را به اطاق میاره و در رو هم قفل میکنه. و کلون در خیلی بالا نصب شده و دست زن‏ها بهش نمیرسه. بعد شروع میکنه به کتک زدن، و آنقدر زن‏های بیچاره رو میزنه تا بیهوش می‏شن."
نومیتا: "دو زن؟"
آناکالی: "بله _ دو زن. چندی قبل هم مخفیانه دوباره ازدواج کرده. مگه آیا مردها اصلاً چیزی مثل احساس شرم هم سرشون می‏شه؟ همیشه اینطور بودند. در زمان‏های قدیم دویست، پانصد زن داشتند، امروزه فقط به این خاطر که دیگه از عهده این کار بر نمیان این کار رو دیگه انجام نمیدن."
نومیتا (با کمی لبخند): "اما هنوز هم خیلی آرزوی این کار در آنها است. در خانه کناری ما مردی زندگی می‏کند. اما من نمی‏تونم بخاطر نگاه سمج‏اش پنجره آن سمت را باز کنم."
آناکالی (در حال چین به پیشانی انداختن): "با جارو باید اینها را فراری داد، با جارو! بعد از این که من این همه دیده و شنیدم، مخالف دنیای مردها شده‏ام."
نومیتا: "باید همیشه در دام یک عادت سقوط کنند."
آناکالی: "قبلاً شوهر من برای این کارها ارزشی قائل نبود، اما حالا در دوران پیری تریاک می‏کشه، بالاخره روزی این کار بلای جونش خواهد شد."
نومیتا: "شوهر من روز و شب مشغول سیگار کشیدن است."
آناکاتی: "خودخواه‏ها، مردها همه به طور وحشتناکی خودخواهن."
نومیتا: "هر روز در روزنامه از شاه کارهای اینچنین مردانی می‏شود خواند! یا یک عیاش زنی را می‏رباید، یا یک زن بخاطر ستمگری شوهرش خودکشی می‏کند، یا یک مرد زنش را می‏کشد. هر روز صد در صد چنین اخباری در روزنامه ها نوشته می‏شود."
آناکاتی: "من از چیزائی که در روزنامه نوشته می‏شه خبر ندارم، اما من چنین چیزهائی رو با چشم خودم می‏بینم! فقط به پسرامون نگاه کن، ما اونا رو در شکم خود حمل می‏کنیم، از سینه خودمون بهشون شیر می‏دیم، اما فوری بعد از ازدواج مثل غریبه‏ای می‏شن که حتی یک بار هم روشو به طرف مادرش برنمی‏گردونه. و زنشون هم بعد از چند روز براشون خسته کننده میشه، بعد چشمشون به دنبال زن‏های دیگه می‏چرخه _ همشون خودخواه و بد جنسن!"
نومیتا: "و بعد چون آنها کار می‏کنند و پول بدست می‏آورند چنان مغرور می‏شوند که انگار روی هوا راه می‏روند. در هر جمله ده بار می‏گویند که نان آور خانه آنها هستند. و ما فقط آشپزیم، خدمتکار و مأمور تیمار کردن، همه اینها در یک نفر، ما ارزش نداریم و به همین دلیل هم قابل احترام نیستیم. برای کمی پول باید از آنها گدائی کنیم، و وقتی هم کمی پول می‏دهند که اول یک خطابه مفصل بیان کرده باشند: آدم نباید پول را بیهوده خرج کند، خودخواهی بزرگترین گناه است ... طوری که انگار خود نجیب زاده و ریاضت کشند!"
آناکالی: "خودشون؟ گوش کن، تک تک مردها یک لاک پشتن. لاکپشت‏ها هم در آب و هم در خشکی زندگی میکنن، هر طور که مبلشون بکشه، و با کوچکترین نشونه‏ای از یک جریان نامطبوع سرشون رو داخل لاک میکنن، با بدنی پوشیده شده از لاکی سخت مانند رواقیون خونسردیشونو حفظ میکنن، و وقتی موقعیت براشون مناسب شد، سرشونو آهسته دوباره بیرون میارن، و وقتی یک بار دندون بگیرن دیگه خلاصی ممکن نیست. کله‏شق، ترسو، بوالهوس _ خلاصه تمام صفات یک لاکپشتو دارن."
نومیتا (با خنده): "من فکر می‏کردم که شما خواهید گفت:مکار و زیرک. به جای آن اما یک تشبیه بهتری کردید."
 
(3)
 
دیری از شب گذشته است. باران بدون وقفه می‏بارد. در اطاق انتظاری که برای مردها در نظر گرفته شده است بقری بیزواس Bhajahari Biswas شوهر آناکاتی از نشئگی تریاک مانند مرده‏ها نشسته است. صدای یک‏نواخت قطرات باران، مرد جوان خوش لیاسی که روبروی او نشسته بود و تیک تیک ساعت دیواری هیچ کدام در ضمیر آگاهش نفوذ نمی‏‏کردند.
او در وضعیتی مغلوب و با چشمانی نیمه باز در انتظار بود، او فقط به خاطر انجام وظیفه آنجا آمده بود.
مرد جوان خوش لباس دکتر ب. ک. داتا B. K. Dutta شوهر نومیتا بود که در ضمن پک زدن آهسته به به چوب سیگار نازک و بلندی با دقت مجله‏ای انگلیسی‏ به نام "داستان‏های عشقی واقعی" که پر از داستان‏های عشقی و تصاویر بود را می‏خواند و پیرامون خود را از یاد برده بود.
در دو اطاق که کنار هم قرار گرفته شده است آناکالی و نومیتا بر روی تخت جراحی قرار داشتند. درد زایمان در هر دو شروع شده بود. در آن نزدیکی دکتر مخصوص زایمان و پرستاری منتظر ایستاده بودند.
آناکالی فریاد می‏کشد:
"خواهش می‏کنم دکتر، به من کمک کنید، دکتر، خواهش می‏کنم، من از شما التماس می‏کنم!"
پرستار می‏گوید:
"چند لحظه دیگه تحمل کن، بعد درد از بین میره. وقتی یک بار چشمت به پسرت بیفته همه دردها رو فراموش می‏کنی."
دکتر کمی می‏خندد.
 
"من دیگه نمی‏تونم تحمل کنم، آخ، من دیگه نمی‏تونم، شوهرمو صدا کنید! آخ، من دارم می‏میرم، آقای دکتر، آخ، آخ، آخ، شوهرمو بیارید، شوهرمو زودتر بیارید!"
پرستار نومیتا را تسلی می‏دهد:
"نترس، ما کارها رو انجام می‏دیم، این فریاد کشیدن‏ها چیه، خجالت داره."
دکتر دست‏هایش را می‏شوید.
یک ساعت بعد بقری بیزواس و دکتر داتا مطلع می‏گردند که زایمان‏ها بدون هیچ مشکلی انجام گرفته است. چهره داتا از رضایت می‏درخشد، او سیگاری به چوب سیگاری دراز فرو کرده و آن را روشن می‏کند. بقری بیزواس کمی با چشم‏های خمارش به پرستار نگاه می‏کند و بعد رد کوچکی از خنده بر چهره‏اش می‏شیند.
باران قطع می‏شود.
هر دو مرد از بیمارستان خارج گشته و به راه خود می‏روند.
کمی دیرتر.
پرستار پیش آناکاتی می‏آید و می‏گوید:
"نگاه کن چه دختر قشنگی داری."
صورت رنگ پریده آناکالی بلافاصله رنک پریده‏تر می‏گردد.
او به صورت نوزاد خیره نگاه می‏کند و با اندوه می‏گوید:
"دختر؟ من یک دختر زائیدم؟"
"بله، همینطوره، یک دختر، چاق و چله و خوشرو، با سری پر از مو."
"نومیتا چه به دنبا آورد؟"
"یک پسر"
پرستار می‏خواهد بچه را کنار او بر روی تخت قرار دهد، اما آناکالی خیلی سریع بلند شده و می‏نشیند و بچه را با هر دو دست از خود دور می‏کند.
"این دختر من نیست، اونو بردار، شماها اونو عوض کردین."
پرستار متحیر می‏گوید:
"این چه حرفیه که می‏زنی؟ چرا باید بچه‏ها را عوض کرده باشیم؟"
"من مطمئنم که این کار رو کردین، غیر ممکنه که من یک دختر زائیده باشم، طالعبین خودش به من گفت این ‏دفعه یک پسر خواهم زائید."
صدای آناکالی می‏لرزد.
"این دختر توست."
"نه، نه، این دختر من نیست. من هفت تا دختر دارم، دختر بیشتری نمی‏خوام، من یک پسر زائیدم و نه یک دختر. چون نومیتا زن یک دکتره، برای همین شماها پسرمو به او دادید."
خجالت بکش، خجالت بکش، این چه حرفیه! این دختر توست. بگیر بغلت."
"نه، من دختر نمی‏خوام، من نمی‏خوام، من نمی‏خوام، برو پسرمو بیار، پسرمو بهم بدین، من مطمئنم که یک پسر زائیدم!"
فریاد بی ‏پایان آناکالی سکوت شبانه بیمارستان را می‏شکند. فریادی از روی درد و درماندگی؟
نومیتا بر روی تخت کناری ترسان پسرش را به سینه‏اش می‏فشرد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 0:37  توسط سعید از برلین  | 

پهلو به پهلو.
 
(1)
 
از نشستن، دراز کشیدن، روزنامه خواندن، ورق بازی کردن، پرسه زدن بیهوده و از یاوه گوئی کاملاً خسته شده بودم. من آرامش نداشتم. دلیل اصلی آن فقدان پول بود. هر کاری که لازم بود انجام داده بودم. امتحان پایانی تحصیل را با موفقیت به پایان رسانده و برای جاهای مختلفی درخواست کار فرستاده بودم _ زمانی کوشش کردم به عنوان نماینده بیمه کاری پیدا کنم _ اما تمام سعی من بیهوده بود. می‏ شد یک مغازه اجناس مخلوط یا مغازه خواربار فروشی یا حداقل برای امتحان یک غرفه گدائی یا سیگار فروشی دایر کرد. اوه اوه، حتماً سماجت مگس‏ها دیوانه‏ام خواهد کرد! هنوز آنجا دراز نکشیده به گوشه چشم حمله می‏کنند. این از آزار مگس‏ها و آن هم از گرمای شدید هوا! امکان ندارد بتوانی یک بار در باره چیزی فکر کنی. من بلند شده و می‏نشینم. فکر کردن در این گرمای شدید ظهر در حالت نشسته سخت‏تر بود! و وقتی هم آدم دراز می‏کشد مگس‏ها می‏آیند! اگر من کمی پول در دسترس داشتم، می‏توانستم حداقل با حشره کش برای مدتی از دست مگس‏ها در امان باشم، و شاید می‏توانستم راه علاجی بیابم. احتمالاً همه شما خواهید خندید و خواهید گفت: "عجب متفکری!"
چگونه آدم شکمش را سیر می‏سازد – فکر کردن در این باره ساده است و همزمان اما مشکل. روز و شب در این باره فکر می‏کردم. نه، من یک متفکر نیستم _ فقط کسی هستم که توسط افکار تعقیب میگردد!
 
من تصمیم می‏گیرم به کلکته Kalkutta بروم. در کلکته تا حد مرگ زحمت خواهم کشید. از ماندن در حومه این منطقه چیزی به دست نخواهم آورد. اگر هم قرار باشد که یک مغازه دایر کنم، بنابراین بهترین جا برای این کار کلکته است. شاید هم بتوانم کاری پیدا کنم. کار ناممکنی وجود ندارد. تا حال فقط از خانه درخواست کار نوشته و فرستاده‏ام. اما اگر آدم از اداره‏ای به اداره دیگر برود این امکان وجود دارد که کاری پیدا کند.
به کلکته رفتن تصمیم صحیحی بود.
فردای آن روز با قلیان نقره‏ای پدرم از خانه خارج می‏شوم. من می‏بایست با گرو گذاشتن آن کمی پول به دست می‏آوردم. بدون پول به کلکته رفتن کار عبثی بود. این حقیقت که من مالک این قلیان نقره‏ای هستم نباید شما را به این فکر اندازد که من فرزند یک زمیندار هستم. ابداً اینگونه نیست. پدرم عاشق چیزهای زیبا و لطیف زندگی بود _ و احتمالاً به این دلیل نتوانست برایمان چیزی به ارث بگذارد. ده روپیه برای به گرو گذاشتن قلیان گرفتم. ده روپیه هم خودم داشتم. بنابراین می‏توانست سفر آغاز گردد.
 
(2)
 
در پیش یکی از خویشاوند خیلی دور اردو می‏زنم.
درجه رابطه خویشاوندی چنان پیچیده بود که برای من هم مشکل بود که درجه آن را بین بایکش بابو Bikash Babu و خودم درک کنم. این بایکش بابو از خویشاوندان خاله-زن دائی-زن عمو-دختر عمو-پسر برادر-خواهر شوهر- زن برادر باجناق پدری من بود. اگر آدم نتواند قدم به قدم مانند یک مسئله ریاضی اقدام کند، غیر ممکن است درجه خویشاوندی بین من و بایکش بابو را کشف کند. بدون آنکه من خود را با این مشکل مشغول سازم فوری در اولین دیدار از او پرسیدم:
"سلام برادر، آیا من را به جا میآوری؟"
برادر حتماً مرا به جا نمی‏آورد. با این وجود جواب داد:
"خیلی سال است که از آخرین دیدارمان می‏گذرد! به این خاطر فقط کمی به یاد می‏آورم _ منظورم این است که _ شما از بانشبر Banshbere می‏آئید، درست است؟"
معلوم شد که او در بانشبر خویشاوندی باید داشته باشد. من می‏گویم:
"حالا دیدی، تو منو به جا نیاوردی! البته کار راحتی هم نیست. من از بانکورا Bankura می‏آیم. دقیق‏تر بگویم، ما در محدوده بانکورا زندگی می‏کنیم. من در حقیقت پسر ..."
و بعد آنچه را که مادرم از رابطه خویشاوندی من و او برایم گفته بود نقل قول می‏کنم و در آخر می‏گویم: و به این ترتیب تو باجناق همانتای Hemanta ما هستی. خویشاوندان خوبی در کوچه و خیابان‏های کلکته وجود دارند _ اما رابطه نزدیک داشتن با آنها کار آسانی نیست. بنابراین فکر کردم که باید به دیدار برادر بایکش رفت."
 
بایکش بابو به چمدان رنگ و رو رفته و وسائل رختخوابی که روی سر باربر انباشته شده بود نگاه می‏کند و می‏پرسد:
"چه مدت در نظر دارید اینجا بمانید؟"
"خیلی کم _ دو _ چهار _ روز!"
"اوه."
باربر بارش را بر زمین می‏گذارد و بعد از گرفتن دستمزد خداحافظی می‏کند.
کمی دیرتر می‏بینم که برادر بایکش بعد از خوردن غذا با لباس مرتب از خانه خارج شد. من همچنان آرام نشسته بودم. اما آرامش مدت درازی طول نکشید. دسته‏ای بچه در سن‏های مختلف مرا محاصره کردند. بعضی می‏گفتند: "آبنبات!"، بعضی می‏گفتند: "برایم بادبادک بخر!"، بعضی بدون حرف زدن دست در جیبم می‏کردند.
بر روی لاله گوش من یک زگیل وجود دارد _ بعضی از بچه‏ها با لذت با آن بازی می‏کردند. فقط بچه‏ها می‏توانند در این مدت کم چنین حال و هوائی جادو کنند!
من می‏بایست از دستشان فرار کنم.
 
(3)
 
سه روز از آمدنم می‏گذشت. ده سال پیش یک بار در کلکته زندگی کرده بودم. در زمان دانشجوئی. من حالا همه جا دنبال آشناهای قدیمی می‏گشتم، اما از آن‏ها دیگر کسی آنجا زندگی نمی‏‏کرد. همشاگردی‏هایم همه جا پخش شده بودند، و معلمین هم برایم غریبه بودند. در این میان خانه اشتراکی‏ای که من در آن زندگی می‏کردم یک لباسشوئی شده بود. هیچ کس مرا نمی‏شناخت _ و من هم هیچ کس را نمی‏شناختم. بعد از این سیاحت‏ها دوباره به خانه بایکش بابو بازمی‏گشتم. اینگونه سه روز را پشت سر گذاردم. بایکش بابو را فقط صبح‏ها برای لحظه کوتاهی می‏دیدم. صبح‏های زود مدام عجله فراوانی می‏کرد که دیر نکند. با یک حوله نازک نخی بر روی شانه از خانه خارج می‏شد _ او به خرید می‏رفت، بعد سرش را قبل از حمام کردن روغن می‏مالید، سر و بدنش را یکی پس از دیگری با کمی روغن می‏مالید. همزمان با شستن خود در بیرون از خانه به زنش هم دستور می‏داد:
"برنج را لطفاً بکش. آیا صدامو می‏شنوی؟ نکنه که دیرم بشه، تقریباً یکربع مانده به نه! و تا من به آنجا برسم، حتماً بیشتر وقت خواهد گذشت."
و سپس غذایش را با عجله می‏خورد و خانه را سریع ترک می‏کرد. گاهی هم شب ساعت ده یا یازده شب به خانه بازمی‏گشت. به همین دلیل اصلاً موقعیتی نبود که با بایکش بابو بتوانم مفصلاً صحبت کنم. من فکر کردم: "چه آدم زرنگی!" و شروع کردم به بایکش بابو حسادت کردن. چه عالی، او هر روز سر کار میرفت و تمام روز را به کار مشغول بود. شب‏ها او خوب می‏خوابید. چطوره، که از او طلب کمک کنم؟ اگر او کوشش کند می‏تواند حتماً برای من هم یک کاری پیدا کند.
 
(4)
 
روز بعد به همراه او می‏روم.
دقیقاً وقتی او قصد داشت بعد از خوردن غذا با عجله خانه را ترک کند به او گفتم:
"برادر، من میل دارم چند قدمی تو را همراهی کنم."
"با من؟ چرا!"
"من یک خواهش دارم. منظورم ..."
"پس بیائید. عجله کنید، من دیرم شده. اگر دیرتر شود، آن جوان حتماً آنجا خواهد بود ..."
بدون تلف کردن وقت به همراه او رفتم.
در بین راه او یک بار از من پرسید: "چه می‏خواستید به من بگید؟"
"هوم، در باره ..."، من فکر می‏کردم که جریان را چطور بیان کنم.
"باید خیلی سریع بدانید که نمی‏تونم پول قرض بدم!"
"نه، نه، موضوع پول نیست. بهتره که من در تراموا آن را بگم!"
"من اما با تراموا نمی‏رم. من پیاده می‏رم."
"مانعی نداره! من هم می‏آیم. مسافت چقدر است؟"
"پارک باغ بهشت."
یک اداره در باغ بهشت؟ این چه اداره‏ای است؟"
"چه کسی از اداره حرف زده!"
هنگامی که او این را گفت، با لبخندی خجول به من نگاه می‏کند.
"پس کجا کار می‏کنی؟"
"آه خدای من _ شما مطمئناً فکر کردید که من هر روز به اداره می‏رم؟"
"پس به کجا می‏ری؟"
بایکش بابو با کمی درنگ جواب می‏دهد:
"من از خانه فرار می‏کنم!"
مبهوت و گنگ نگاهم را به او دوختم! بایکش بابو تعریف کرد:
"من از پدرم پولی به ارث بردم. از چهل روپیه بهره بانکی مایحتاج ضروری زندگی را فراهم می‏کنم. سه سال می‏شود که بدون خستگی دنبال پیدا کردن کار می‏گردم، اما با وجود داشتن دیپلم با معدل عالی هنوز هم کاری پیدا نکرده‏ام! باید کمی تندتر برویم _ وگرنه دیر خواهد شد _ اگر جوان دیگر زودتر از من برسد، نیمکت را از دست خواهم داد."
در سکوت مدتی در امتداد خیابان می‏رویم. بایکش بابو دوباره شروع به صحبت می‏کند:
"این چیزها را لطفاً در خانه تعریف نکنید! زن من فکر می‏کند که من در یک کارخانه بزرگ بدون مزد یک دوره آموزشی می‏بینم و بعد می‏توانم حقوق خوبی دریافت کنم. به همین دلیل هر روز غذایم را با عجله درست می‏کند."
ما پهلو به پهلو مدتی ساکت به رفتن ادامه دادیم. بایکش بابو دوباره شروع به صحبت می‏کند:
"من از خانه فرار می‏کنم. این را نمی‏فهمید؟ در خانه بودن با فوجی از بچه غیر قابل تحمل است. مدام از آدم درخواست دارند! برام یک فلوت بخر، به من آبنبات بده! دلم می‏خواد یک عروسک داشته باشم! بچه‏های همسایه پیرهن‏های قرمز رنگ دارند، برای ما هم از این پیرهن‏ها بخر! همسرم هم انواع خواهش‏ها را دارد! _ من فرار می‏کنم. حالا می‏فهمید؟ دوبار مدتی سکوت می‏کنیم.
بعد، بایکش بابو با کمی خنده می‏گوید:
"در خانه ماندن مشکل بوجود می‏‏آورد، درست می‏گم؟ چند روز پیش بعد از برگشتن به خانه در شب متوجه شدم که کوچک‏ترین بچه افتاده و سرش زخم شده و از دماغش هم شدیداً خون آمده بوده است. اگر من در خانه می‏ماندم می‏بایست با خشم و هیجان یک دکتر خبر و یا دارو تهیه می‏کردم _ حتی اگر هم به این خاطر می‏بایست بدهکار شوم! اما من در خانه نبودم، بنابراین غم و نگرانی‏ای هم نداشتم! ما باید کمی تندتر برویم _ من در باغ بهشت زیر درختی یک نیمکت دارم که می‏توانم تمام روز رویش دراز بکشم یا بنشینم، اگر دیر کنم، آن پسر جوان می‏آید و آنجا را مصادره می‏کند، جریان از این قرار است!"
با عجله، پهلو به پهلوی هم به سرعت قدم‏هایمان می‏افزائیم.
نیمکت خالی باغ بهشت را نباید از دست می‏دادیم!
 
+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت 20:46  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.
 
معمولاً وجود ما به دو قسمت تقسیم شده است: یک قسمت درونی و یک قسمت بیرونی. قسمت قابل رؤیت وجود خود را مؤدب، اجتماعی و با فرهنگ نشان می‏دهد. اما وجود درونی بر عکس خیلی متفاوت رفتار می‏کند.
قسمت درون گاهی به کارهای قسمت بیرونی می‏خندد یا گریه می‏کند، به ندرت می‏تواند موافق قسمت بیرونی باشد.
هر دو قسمت هر روز و مرتباً با هم در ستیزند.
وجود درونی رامکیشور ببیس Ramkishore-Babus مدتهاست که تقریباً مرده است. ظلم قسمت بیرونی آن را کاملاً سائیده است.
رامکیشور ببیس وکیل مدافع است. برای اینکه زندگی قاتلین را نجات دهد، استشهادهای جعلی تهیه می‏کند. بنیاد زندگی فقرا را به نفع مالکین ثروتمند نابود می‏سازد، او برای جعل کردن وصیت‏نامه مشورت می‏دهد. او برای تمام این اعمال از قسمت عمل‏کننده بیرونی کمک طلب می‏کند. قسمت درونی او در ابتدا توسط اعتراض‏های شدید برایش خیلی احساس نامطبوعی مهیا کرد _ در این اواخر قسمت درونی در بیکاری و خموشی سقوط کرده است. در این صبح رامکیشور ببیس در باغ به گردش می‏پردازد، در حالی که سر تقریباً بی موی خود را با حرکت دایره‏وار آرام دست مدام نوازش می‏کرد. جریان پرونده در باره امور مالی یک بیوه زن از مدتها پیش برایش سر درد ایجاد کرده بود. امروز در دادگاه به این مورد رسیدگی می‏گردد، به این خاطر او پریشان خیال و کمی نگران است.
درست در این وقت یک مرد سالخورده خود را به او نزدیک می‏کند، به او سلام داده و می‏گوید که او احتیاج به مشورت رامکیشور ببیس دارد. رامکیشور مرد را نمی‏شناسد به این دلیل بی‏درنگ می‏گوید:
"شما حتماً اطلاع دارید که من در ازای حق‏الوکاله مشورتهای حقوقی می‏دهم؟"
"بله، خبر دارم. چه مبلغی مطالبه می‏کنید؟"
"سی و دو روپیه."
"بسیار خوب، موافقم."
هر دو به اطاق نشیمن می‏روند و می‏نشینند.
مرد غریبه توضیح می‏دهد:
"من یک خویشاوند دارم که تنها پسرش مدت دهسال ازدواج کرده است. اما با این وجود فرزندی ندارد. و به احتمال قوی این وضع تغیری نخواهد کرد."
"آیا به پزشک مراجعه شده است؟"
"بله، دکترها معتقدند که امیدی به بچه‏دار شدن وجود ندارد."
"آیا پسر کاملاً سالم است؟"
"بله، اشکال از او نیست."
در حالی که رامکیشور ببیس با انگشت شست و اشاره‏اش اندکی انفیه از انفیه‏دان برمی‏داشت پرسید:
"و چه مشورتی شما از من می‏خواهید؟"
"من مایلم بدانم چنانچه این شاخه از فامیل خاموش گردد، در نهایت چه کسی وارث دارائی می‏گردد.
رامکیشور در حال کشیدن انفیه به دماغ جواب می‏دهد:
"از آنجا که مرد جوان سالم است، می‏تواند بدون هیچ گونه مانعی با زن دیگری ازدواج کند. آنچه به قوانین مذهب هندو مربوط می‏شود مانعی برای این کار وجود ندارد."
"این کاملاً صحیح است که در مذهب هندو مانعی برای این کار وجود ندارد، اما با این وجود نمی‏توان همیشه هر کاری را چون قانون آن را منع نکرده است انجام داد."
رامکیشور ببیس می‏خندد و جواب می‏دهد:
"آقای عزیز، فقط از احساس تبعیت کردن در این جهان امکان ندارد! ما بخاطر اینگونه احساسات بی فایده‏ فقط هلاک خواهیم گشت."
سپس رامکیشور ببیس یک سخنرانی کسل کننده در باره زیان‏های احساس می‏کند. قسمت بیرونی وجودش در این کار استدلال‏های مناسب تحویل می‏داد. قسمت درونی‏اش اما ساکت بود.
مرد غریبه می‏پرسد:
"اگر فرضاً فامیل نخواهد او را برای بار دوم داماد سازد، چه کسی در این حالت دارائی را به ارث می‏برد"
در جواب او رامکیشور ببیس بدون لکنت تمام احتمالاتی را که برای وراثت می‏توانست ممکن گردند نقل قول می‏کند. در پایان فراموش نمی‏کند که نظر شخصی خود را یک بار دیگر اعلام کند.
"دوست عزیز، بگذارید که مرد جوان دوباره ازدواج کند. زن‏های نازا برای فامیل شادی نمی‏آورند. فامیل بدون فرزند مانند قبرستان است! آقای عزیز، من این را می‏گویم که فقط به شما نشان دهم چه باید انجام شود. خواهش می‏کنم مرا ببخشید اگر که به احساس شما آسیب رساندم.
"مرد غریبه می‏گوید:
"نه، نه، به هیچ وجه. برعکس، شما با این رک صحبت کردن کمک بزرگی به موکلینتان می‏‏کنید. و چون من از رک گوئی شما شنیده بودم برای مشورت انتخابتان کردم."
مرد غریبه سی و دو روپیه حق‏الوکاله او را می‏دهد و از او خداحافظی می‏کند.
 
چهار یا پنج روز بعد ماشینی جلوی خانه رامکیشور ببیس می‏ایستد. زن جوانی از ماشین پیاده شده و داخل خانه می‏شود. رامکیشور ببیس بیوه است. آشپز و مستخدمین کارهای خانه او را انجام می‏دهند. ظهرها بجز یک خدمتکار کاملاً جوان به زحمت کس دیگری آنجا حاضر است. رامکیشور ببیس هم در دادگاه است. پسر جوان چمدان و لوازم رختخواب را از ماشین به خانه حمل می‏کند. روی چمدان نوشته شده است: ساروجنی دفی Sarojini Devi. از رفتار پسر می‏شود فهمید که او ساروجنی دفی را نمی‏شناسد و رفتار زن باعث تعجب او شده است؛ زن وسائلش را داخل خانه روی هم تلنبار می‏کند و از خدمتکار جوان می‏پرسد:
"آقا کجاست؟"
"من نمیدونم."
زن روی چمدان می‏نشیند و در ایوان در انتظار می‏ماند. مانند یک خدای سوگوار!
رامکیشور ببیس پس از بازگشت کاملاً متعجبانه می‏پرسد:
"چه شده است ساروجنی، چرا ناگهانی و بدون این که به من خبر بدهی آمده‏ای!"
"دیگه برام قابل تحمل نیست بیشتر از این در آن خانه زندگی کنم!"
"چرا، چه پیش آمده است؟"
رامکیشور ببیس در مقابل این اظهار دخترش بیشتر متعجب گشت.
"غیر قابل تحمل _ یعنی چه؟"
"آنها می‏خواهند برای پسرشان دوباره زن بگیرند. تو هم با این کار موافقت کردی."
"من موافقت کردم؟ چی داری میگی؟"
"آنها مردی را پیش تو فرستاده بودند که تو نمیشناختی، و می‏خواستند نظر واقعی تو را در این باره بفهمند. تو هم ظاهراً گفتی که بهتر است بگذارند پسر جوان زن دوم بگیرد."
درون رامکیشور ببیس، که این مدت در تبعید بود قسمت بیرون او را خفه می‏سازد. او ناتوان و گنگ به چهره تنها دخترش نگاه می‏کرد.
ساروجنی پرسید: "بابا، واقعاً تو آن حرف را زدی؟"
 
+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت 10:48  توسط سعید از برلین  | 

 
درخت خوب چریش.
 
برخی پوسته تنه درخت را می‏کنند و آن را می‏پزند.
برخی برگ‏هایش را می‏چینند و بعد از خرد کردن آن را در روغن سرخ می‏کنند.
برای از بین بردن کرم روده و معده و مقابله با خارش از آن استفاده می‏کنند.
یک داروی مؤثر برای مقابله با بیماری‏های پوستی است. بعضی‏ها برگ‏های جوان آن را خام می‏خورند ... و یا همراه بادمجان آن را سرخ می‏کنند.
به سلامتی کبد فوق‏العاده کمک می‏کند.
خیلی از مردم شاخه‏های جوان آن را می‏شکنند و می‏جوند ... این کار دندان‏ها را سالم نگاه می‏دارد.
دکتر گیاهی با بلندترین صدا آن را می‏ستاید.
اگر این درخت کنار خانه‏ای بروید اساتید خوشحال می‏شوند و می‏گویند:
"هوای لمس گشته بوسیله درخت چریش حال را خوش می‏سازد، بگذارید این درخت رشد کند، آنرا قطع نکنید."
اگر هم کسی آنرا قطع نکند، ولی کسی هم نیست که به آن رسیدگی کند. پیرامونش پر از آشعال می‏گردد. برخی نرده‏ای دور آن می‏کشند _ اما آن هم توسط تخلیه زباله خراب می‏شود.
روزی ناگهان انسان متفاوتی ظاهر می‏گردد.
حیرت‏زده درخت چریش را تماشا می‏کند. پوسته‏ای از درخت نمی‏کند، برگ‏ها را پاره نمی‏کند، شاخه‏ها را نمی‏شکند، او فقط با تحسین درخت را تماشا می‏کند.
او می‏گوید: "وه، چه برگ‏های زیبائی این درخت دارد ... چه منظره‏ای! پر از شکوفه _ چه عظمتی ... انگار فوجی ستاره در دریائی سبز رنگ ریخته شده‏اند _ باشکوه!"
او چند لحظه درخت را تماشا می‏کند و بعد می‏رود.
او دکتر گیاهی نبود، او یک شاعر بود.
درخت چریش آرزو داشت همراه شاعر برود، اما او نمی‏توانست این کار را بکند. ریشه‏هایش عمیقاً در خاک فرو رفته بودند. بنابراین درخت چریش در کنار خانه میان انبوهی از آشغال می‏ماند.
سرنوشت زن زیبا و دلسوزی که با جدیت کارهای آن خانه را اداره می‏کند هم کاملاً همانند سرنوشت درخت چریش است.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 15:24  توسط سعید از برلین  | 

متخصص بزرگ دستور زبان.
 
مرد هنگام خداحافظی ارادتمندانه میگوید:
"معلم گرامی، من مطب خود را آنجا در گوشه خیابان دایر کرده‏ام. محبت کنید و گاهی سری به من بزنید."
"بله."
از خاطراتم چندین عکس جلوی چشمهایم ظاهر می‏گردند. عکس‏هائی قدیمی.
 
در آن زمان من معلم خصوصی بودم.
دقیقاً نمی‏توانم بگویم که آیا من در آن زمان به چه دلیل شفایم را در مذهب جستجو می‏کردم. آیا به این دلیل بود که من چند بار در امتحان پایانی کالج مردود شده بودم و یا دلیل آن مواجه شدن من با استاد محترم شینمویاناندا Chinmoyananda بود.
اولین بار در محضر استاد شینمویاناندا بود که لایه اولیه مذهب هندو بر من آشکار گشت. من به این شناخت دست یافتم که مذهب هندو بهترین مذهب است. آنچه من روز به روز در محضر استاد شینمویاناندا در باره حکمت و دانشهای مهم شنیدم بیربط به این داستان است. فقط آنچه به ماجرا مربوط می‏شود را شرح می‏دهم.
 
بک روز او سخن رانی‏ عمیقا مؤثری در باره سیر اسرار آمیز زندگی، مرگ و تولد مجدد کرد. هرگز عقیده‏ای که چنان حس کنجکاوی را تحریک کند نشنیده بودم. و آن یک تجربه شگرف برایم بود.
من میخکوب شده بودم و بعد از سخنرانی به او اصرار کردم که مرا هم در جریان تمام رازهای این راههای اسرار آمیز قرار دهد. ابتدا او با آن مخالفت کرد.
اما عاقبت تسلیم شد و رازها را برایم فاش ساخت.
با پیروی از آموزش‏هایش شروع کردم با چشمهای بسته و در حالت یوگا تمرین‏های مختلفی را انجام دادن.
شکافتن و نفوذ کردن در چادری که راه‏های زندگی، مرگ و تولد مجدد را می‏پوشاند ضروری بود.
 
من می‏خواستم سطح دانش شاگردانم را امتحان کنم.
"حالت مفعول بی‏واسطه کلمه سادهو Sadhu چه می‏شود؟"
او نتوانست به سؤالم جواب دهد.
"میونی Muni در حالت مالکیت؟"
این را هم نمی‏دانست.
"مفردِ حالت مالکیت نورو Noro چه میشود؟"
بعد از آنکه او مدتی سرش را خاراند جوابی داد _ یک جواب اشتباه! من کشیده‏ای به او زدم و کتاب دستور زبان را پرت کردم.
از این دست اتفاق هر روز رخ می‏داد. ناگهان این کشش را احساس کردم که بفهمم این جوانک در زندگی پیشین خود چه بوده است. من مطمئن بودم که او باید یا خر یا بعنوان گاو زندگی کرده باشد. خواباندن این حس کنجکاوی طبق تعالیمی که از استاد شینمویاناندا آموخته بودم کاملاً آسان بود. در نیمه شب همان روز در حالت یوگا پیش چشمان بسته من این عمل انجام گرفت، شاگرد من به عکسی از زندگی قبلیش تبدیل گشت و بسیار شگفتزده‏ام کرد. اوه نه _ او ویدیاسگر Vidyasagar (اقیانوس دانش) بود.
او، ویدیاسگر، کسی که تا ابد قابل احترام است، مؤلف کتاب دستور زبان به دستپاچگی افتاده و ساده‏ترین دستورهای زبان را دیگر نمی‏داند! من کاملاً بهت‏زده شده بودم.
 
فردای آن روز هم نتوانست او در جواب سؤال‏های ساده پاسخ بی اشتباه دهد. اما من دیگر مایل به تنبیه کردن او نبودم و بیشتر از آن این خواهش در من جان می‏گرفت که جلوی او با احترام تعظیم کنم.
من آرزو می‏کردم پاهایش را با اشگ‏های دلسوزانه‏ام بشویم. به راستی ویدیاسگر به چه چیزی تبدیل شده بود!
تا زمانی که من معلم او بودم، نتوانستم دیگر او را توبیخ کنم.
من با احترام با او رفتار کردم.
نتیجه آن این شد که او دیگر از کلاس چهارم به کلاس بالاتر نرفت.
من شغل خود را از دست دادم. خوشبختانه در شهر دیگری به من پیشنهاد کار شد و من به آن شهر رفتم.
 
تقریباً بعد از پنج سال بعد در آن شهر با ویدیاسگر دوباره روبرو شدم. برایم اتفاق‏هائی که برایش رخ داده بودند را تعریف کرد. بعد از آنکه او مدرسه را ترک می‏کند، خود را با یک گروه تآتر آماتور سرگرم می‏سازد. ظاهراً نقش زن را خیلی استادانه بازی می‏کرده و حتی مدال هم دریافت کرده بوده است. او می‏گفت که البته حالا نماینده یک بیمه عمر است و می‏تواند اگر که مایل باشم بوسیله شرکت بیمه خودش ...
چشمهای من کاملاً خیس شده بودند.
گرچه من از عهده انجام این کار برنمی‏آمدم، اما چند قرار داد نزد او بستم.
او امروز دوباره آمد.
او لباس مرتبی بر تن داشت و حتی گیراتر شده بود.
او گفت، از نمایندگی در شرکت بیمه نتوانست چیزی به دست آورد و به این دلیل یک دوره خصوصی در رشته طب سنتی دیده و طبیب گیاه درمانی شده است. وانگهی تصمیم دارد که در این شهر یک مطب دایر کند. و اینکه آیا من می‏توانم او را حمایت کنم ..."
من به او قول دادم هر چه از دستم بر آید برایش انجام خواهم داد.
 
دو خبر تازه را اما برای خود نگاه داشتم، زیرا ضروری ندیدم آنها را به او اطلاع دهم. این دو خبر جدید عبارتند از:
۱- استاد شینمویاناندا به خاطر دزدی دوران محکومیت زندانش را می‏گذراند.
۲- من به دین مسیح گرویده‏ام.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 21:40  توسط سعید از برلین  | 

شرطبندی.
 
حال من خیلی خوب بود.
رفتار رئیسم در اداره، و خدای باروری در خانه کاملاً متمایل به بخشندگی بود. رئیس بر حقوقم افزود، و خدای باروری بر تعداد فرزندانم. خویشاوندان پدر و مادرم همه مرده بودند. به این دلیل وارث سرمایه کمی شدم. _ وضعم خیلی عالی شده بود. _ همسرم پرابها Prabha در سال به طور متوسط یک و نیم بچه می‏زائید، و به این ترتیب من در مدت چهار سال پدر سرافراز شش فرزند شدم _ بین آنها دو دوقولو متولد گشتند.
ما با وجود این رشد سریع خانواده به هیچ وجه احتیاج به رنج بردن نداشتیم. اما یک روز اجازه دادم که مرا دست بیندازند.
 
همسرم در پنجمین سال هم طبق معمول در درون شکمش کودکی حمل می‏کرد. چنین به نظر می‏آمد که همه چیز مانند همیشه اجرا خواهد گشت. اما بعد معلوم شد که زایمان آنچنان آسان هم نبوده است. زیرا که همسرم می‏میرد. این اتفاق در خانه پدری همسرم در شانتیپور Shantipur رخ می‏دهد. گرچه زمان درازی از مرگ پدر و مادر همسرم می‏گذرد، اما با این حال او برای به دنبا آوردن بچه‏ها همیشه به آنجا می‏رفت، زیرا باجناق من بینوت Binod دکتر بود.
 
بینوت برایم می‏نویسد:
"او در عرض سه یا چهار ساعت کاملاً غیر منتظره در اثر خونریزی فوت کرد. فرصت برای خبر کردن شما وجود نداشت. کلیه‏ها از کار افتاده بودند. خواهر بزرگ او بچه‏ها را با خود به سمبلپور Sambalpur برده است. حتماً شما نامه او را دریافت کرده‏اید."
من نامه خواهر همسرم را دریافت کردم. او نوشته بود:
"شوهر خواهر عزیز، کاری از دست تو بر نمی‏آمد. همه چیز خواست تقدیر است. بچه‏های تو بهتر است که مدتی پیش من بمانند. من خودم بی فرزندم. برای من مشکلی ایجاد نخواهد شد. آنها همگی سلامتند. تو لازم نیست که نگران باشی.
خواهر همسرت سجدی Sejdi"
شوکه و مشوش درخواست مرخصی چند روزه کردم. اما سرنوشت چیز دیگری می‏خواست، رئیس من به جای دیگری منتقل شده بود. خلاصه این که با مرخصی موافقت نشد.
 
دو ماه بعد.
دومین نامه از سجدی به دستم می‏رسد. بعد از سلام و احوال پرسی معمول نوشته بود که: "پرابها هم مانند خدایان مهربانی سِشی Sati و لاکشمی Lakshmi زن پاک و مهربانی بود. او به آن جهان رفته است، و نمی‏توان تغیری در آن داد. او فرزندان و مرد ممتاز خود را ترک کرد. تو نباید خانواده را آواره کنی، این کار غیر عاقلانه است. بنابراین با قلبت به نصیحت من گوش بسپار. دوباره ازدواج کن ... اینجا یک دختر درخور ازدواج وجود دارد. اگر مایل به این کار هستی، می‏توانی برایم بنویسی، من تمام کارهای ضروری را انجام خواهم داد. من از او خیلی خوشم می‏آید، بنابراین حتماً مورد علاقه تو هم واقع خواهد شد."
در نامه پیشنهادهای مختلفی از این دست کرده بود.
اینکه چگونه من بعد از هفت روز فکر کردن _ یعنی بعد از خالی کردن کامل یک قوطی چای و پنج بسته پنجاه تائی سیگار این مشکل سخت را عاقبت حل کردم، شاید اصلاً غیر عادی نبوده باشد. برای خواهر همسرم نوشتم:
 
"من مایل نیستم دوباره ازدواج کنم. من همیشه به پرابها فکر می‏کنم. سجدی، اما ببین، از خواستن یا نخواستن من جهان از چرخیدن بازنمی‏ایستد و کار خود را انجام می‏دهد. وفادار ماندن زیباست، اما بی‏فایده است، این حقیقت دارد. و در این رابطه به این موضوع هم فکر کن: ما انسان‏های سرزمینی هستیم که اصولش بدانگونه که در باگواد گیتا Bhagavad gita آمده است به شرح زیر است:
"بدون چشمداشتی، وظیفه‏ات را انجام بده." پس شاید بهتر باشد همانطور که شما می‏گوئید هر کار بکنم تا خانواده‏ام را به سامان برسانم ... برای دومین ازدواج لازم نیست که آدم مشکل پسند باشد! آیا دختر واقعاً مورد علاقه شما قرار گرفته است؟"
 
بعد از مدتی روز ازدواج تعیین می‏شود. عروسی می‏بایست در سمبلپور Sambalpur انجام گیرد. سجدی زن باهوشی‏ست. او نوشت:
"بچه‏هایت را پیش خواهر یزرگم در لاهور Lahore فرستادم. آنها نباید عروسی پدر را با چشم خود ببینند."
من نفس راحتی کشیدم.
رئیسم _ بعد از انواع ژست گرفتن‏های فروتنانه‏ام _ با هفت روز مرخصی موافقت کرد، و من فوری به راه افتادم.
کاملاً تنها. به چه کسی باید از ازدواج دوم می‏گفتم؟ در اثر یک ایده مبهم سبیلم را تراشیدم. زیرا ازدواج کردن با چنین هیکل چاق و سیاهی که به سبیل آشفته سیاه و خاکستری رنگی هم منقش باشد برای خود من هم کمی غیر عادی به نظر می‏آمد.
 
مراسم ازدواج
 
این دختر که با یک ساری ابریشمی خود را پوشانده است قرار بود شریک زندگی من شود. پرابها هم روزی به این نحو به زندگی من وارد شد _ حالا او کجا میتواند رفته باشد! امروز کس دیگری به جای او می‏آید. آیا کلیه‏هایش سالمند، چه کسی می‏داند! انواع چنین فکرهائی در مغزم در حرکت بودند. مدام چهره پرابها جلوی چشمهایم ظاهر می‏گشت. حالا بچه‏ها چه می‏کردند، که می‏داند ... آیا روح حقیقتاً بعد از مردن جسم زنده می‏ماند؟ دختر درشت اندام به نظر می‏آمد. کاملاً بی‏حرکت آنجا نشسته بود و ساری ابریشمی سرش را که کاملاً به پائین خم کرده بود در خود پوشانده بود. اگر روح پرابها ... فکرهای خوب کن، فکرهای خوب کن!
 
مراسم ازدواج اتوماتیک‏ وار انجام گرفت. دختر حتی هنگام مراسم تماس با چشم هم ساری را از روی سرش برنداشت. سجدی گفت _ او یک دختر خیلی با حیا و خجالتی‏ست.
در اطاق عروسی هم دوباره شنیدم _ چه دختر خجالتی‏ای. او سر تا پا پیچیده شده در ساری از پهلو روی تخت دراز کشیده بود. من هم روی تخت دراز کشیدم. سجدی مهمان‏های زیادی دعوت نکرده بود. بعلاوه چه کسی مایل است که در دومین ازدواج جشن بزرگی بگیرد. دختر خویشاوندی نداشت و در خانه غریبه‏ای بزرگ شده بود.
سجدی به عنوان سرپرست دختر جشن عروسی را در خانه خود گرفته بود. به این دلیل مراسم عروسی چندان مجلل نبود.
 
اما عاقبت در شب سوم که شب زفاف است حال و هوا بهتر شده بود. وقتی من با انتظار بیش از حد و قلبی به تپش افتاده به اتاقی که برای این کار در نظر گرفته شده بود وارد شدم، همسرم پرابها را که نوزادی در بغل داشت در وسط شش کودک نشسته بر روی تخت می‏یابم.
آیا خواب می‏دیدم؟
 
پرابها می‏گوید:
"تف! خجالت بکش! عاقبت سجدی برنده شرطبندی شد!"
"من منظورتو نمی‏فهمم؟"
"چه منظوری می‏تونم داشته باشم؟ این بار زایمان واقعاً برام سخت بود و من خیلی درد کشیدم. من این اشتباه را کردم و به سجدی گفتم که اگر می‏مردم تو درد و رنج زیادی باید تحمل می‏کردی. سجدی در جواب من گفت که من مزخرف می‏گویم و اصلاً چنین نیست و هنوز سه ماه از مرگ من نگذشته تو دوباره عروسی خواهی کرد. من در جواب او گفتم: هرگز! و سجدی و بینود بر سر این موضوع شرطبندی کردند و نقشه این دسیسه را کشیدند. من در شانتیپور ماندم. چند ساعتی بیشتر نیست که با بچه‏ها به اینجا برگشتم ... و باید شاهد چه ماجرائی باشم؟ که سجدی واقعاً برنده شده است. با کمک یک مرد جوان که نقش عروس را بازی کرد، برنده شرط بندی شد.
حالا صد روپیه باخت را بده. _ تف، خجالت بکش، خجالت بکش. تو چه جور انسانی هستی! چرا سبیل قشنگتو تراشیدی؟"
وضعیت غیر قابل توصیف بود!
 
روز بعد بدهی شرطبندی را به سجدی پرداختم.
وقتی سبیلم دوباره بلند شود مشکلم نیز برطرف خواهد شد!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 13:32  توسط سعید از برلین  | 

نزاع خیالی.
 
نزاع در جریان بود.
اولین مخلوق ستیزه‏گر می‏گوید:
"آدم اول گوشت را سرخ می‏کند، بعد آن را می‏پزد، به این نحو گوشت لذیذ می‏شود."
دومی فوراً اعتراضش را اعلام می‏کند.
"اگر گوشت را اول سرخ کنند، بعد سخت می‏توان آن را پخت. به این دلیل باید اول گوشت را خوب پخت و بعد اجازه داد تا آبش با شعله کم آهسته گرفته شود؛ این خیلی ماهرانه‏تر است. تو اصلاً اطلاع نداری ..."
"من خبر ندارم! گوشت باید حتماً اول سرخ شود، ادویه‏جات هم باید سرخ شوند."
"اما این چیزها در دستورالعمل‏های آشپزی نوشته نشده است."
"دستورالعمل‏های آشپزی را میتونی فراموش کنی. من از آشپزهای خوب شنیده‏ام که گوشت باید اول پخته ..."
"پس تو می‏خواهی کتاب‏های آشپزی را به رسمیت نشناسی؟"
"نه، به رسمیت نمی‏شناسم!"
"اجازه دارم بپرسم به چه دلیل؟"
"چون هزاران کتاب‏ آشپزی و نظریه های مختلف‏ وجود دارند. بنابراین دستورالعمل‏های آشپزهائی که هر روز مشغول آشپزی هستند خیلی صحیح‏تر است.
 
اولی کمی دستپاچه شده اما بلافاصله یک استدلال جدید خلق می‏کند.
 
"آشپزها هم همه با هم متفق‏القول نیستند."
"آشپزهائی که گوشت را اول سرخ می‏کنند آشپز نیستند _ آنها احمق‏اند. می‏خواهی بدانی که در ژاپن چگونه این کار را انجام می‏دهند؟"
حالا اولی صبر خود را از دست می‏دهد و می‏گوید:
"از ژاپن و جای دیگر چیزی نمی‏فهمم. تو کی هستی که به آشپزها این طور اهانت می‏کنی؟ بی تجربه ..."
"هِی، مواظب حرف زدنت باش! از جهان خبر نداری، اما بلند بلند مزخرف می‏گی! کله پوک!"
"یک بار دیگه تکرار کن اگه نمی‏‏ترسی!"
"من تا ابد این را خواهم گفت."
"مواظب خودت باش!"
"تو هم مواظب خودت باش!"
 
به این ترتیب نزاع آن دو خیلی زود تبدیل به یک جنگ می‏شود.
یک شغال از نزدیک با خوشحالی و علاقه شاهد جریان منازعه آن دو بود و گفت:
 
"پسران گاو ِ نر، شما هر دو گیاه خوارید. پس این دعوای بیهوده سر گوشت و فریادهای جنگ طلبانه شما برای چیست؟ اگر اربابتان از خواب بلند شود شما را تنبیه خواهد کرد.
 
آن دو دست از ستیزه برنداشتند. نصیحت شغال را گوش ندادند _ و در نزاعی خشونت آمیز، غرنده و پر سر و صدا شاخ‏هایشان را در هم کردند.
ناگهان گاری چی نیمه شب در اثر سر و صدا از خواب می‏پرد و می‏بیند که دو گاو گاریش در حال جنگ با همدیگر هستند. او نمی‏دانست چگونه باید جنگ میان آن دو را فرو نشاند. به این جهت سعی کرد توسط یک چماق و فحش‏های بیشماری که مرسوم بودند جریان را حل و فصل کند. بعد او آن دو حیوان را از هم جدا کرده و با فاصله زیادی از هم به درخت می‏بندد و می‏گوید:
"نشخوار کنید، لعنتی‏ها، نشخوار کنید و دست از این مزخرفات بکشید."
او جلوی آن دو کاه برای نشخوار کردن می‏ریزد.
 
کاملاً ناگهانی از خواب می‏پرم، و به این ترتیب خواب دیدن من هم به پایان می‏رسد. متوجه می‏شوم آن دو مرد جوان پرشور و سرزنده که در باره اخبار تازه از ژاپن و آلمان، هیتلر و موسولینی و غیره سخت در حال بحث و جدل بودند از قطار پیاده شده‏اند و قطار در ایستگاه راه آهن نات‏نگار Nathnagar آرام ایستاده است.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۹ساعت 17:9  توسط سعید از برلین  | 

دست فروش.
 
به هر حال دلیل اصلی نزاع کیتیائونی Katyaoni بود.
اگر بهیراو Bhairav دقیقاً در لحظه‏ای که حرفهای کیتیائونی به روحش هجوم آورده و یک بلوای درونی به راه انداخته بودند با هیرالعل Hiralal دست فروش مواجه نمی‏گشت هرگز این اتفاق روی نمی‏داد.
از مدتها پیش کیتیائونی مشتاقانه میل خریدن یک ساری زیبا را در سر پرورش می‏داد.
بهیراو بیکار که بخاطر کمبود شدید پول در رنج بود نمی‏توانست این خواهش کاتیائونی را برآورده سازد. او سعی می‏کرد توسط حرفهای حیله‏ گرانه و تسلی ‏بخش زنش را آرام سازد. او می‏گفت که از خودخواهی اصلاً خوشش نمی‏آید و به خاطر این‏ همه تمایل به وسائل‏های لوکس روزی کشور نابود خواهد گشت.
به این دلیل ....
 
گرچه کیتیائونی مطیع شوهرش بود، اما زنی نبود که اجازه دهد او را با دلجوئی‏های حیله‏ گرانه معطل سازند.
کیتیائونی معتقد بود: "اگر کسی وقت خمیازه کشیدن دهانش باز نشود، چرا باید چنین آدمی یک اسلحه هم روی شانه‏اش حمل کند! اگر مردی برای یک سِنت هم استعداد نداشته باشد، چرا باید چنین مردی ازدواج کند؟"
کلماتی درشت و ظالمانه.
 
بهیراو با عصبانیت به موی خود کمی روغن می‏مالد و سریع از خانه خارج می‏شود. آفتاب بعد از ظهر حول و حوش را می‏سوزاند. در بیرون یک درخت چریش روبروی خود می‏بیند. از صبح تا حال فرصت نکرده بود دندان‏هایش را مسواک بزند. بهیراو شاخه‏ای از درخت را به پائین می‏کشد و با سر و صدا یک قطعه از آن را برای مسواک کردن می‏شکند.
 
"خمیر دندان میفروشم _ خمیر دندان خوب، آیا کسی مایل به خریدن خمیر دندان است؟"
بهیراو روی خود را می‏گرداند و مردی ناآشنا می‏بیند که یک چمدان کوچک در دست داشت و با چهره‏ای که خنده در آن در پرواز بود به او نگاه می‏کرد. او هیرالعل دست فروش بود.
در حقیقت هیرالعل دست فروش قصد نداشت به این روستای دور افتاده بیاید. او در اصل می‏خواست با قطار به شهر برود.
او این کار را هم انجام داد. اما چون بیچاره در قطار خوابش برده بود، از مقصدش رد شده و در این منطقه فقیر پیاده شده بود.
تا قبل از فرا رسیدن شب هیچ قطاری برای برگشتن از آنجا نمی‏گذشت. بنابراین او با وجود آفتاب سوزان بعد از ظهر با امید فروختن یک یا دو خمیر دندان در روستا به راه افتاده بود.
بهیراو بهت زده می‏پرسد:
" آقای عزیز، شما چطوری به اینجا آمدید؟"
"خمیر دندان برای فروش دارم _ خمیر دندان خوب. باکتری‏های دندان، زخم‏های لثه، چرک، بوی بد دهان، همه چیز را این خمیر دندان شفا می‏دهد، آقای عزیز، یک خمیر دندان خوب!"
"بله _ این امکان وجود دارد که شاید شما چنین خمیر دندانی داشته باشید، اما چطور اینجا آمده‏اید؟ ما در روستا تقریباً در صلح زندگی می‏کنیم، اما اگر شماها به اینجا نفوذ کنید، بعد ..."
"یکبار امتحان کنید _ واقعاً خمیر دندان خوبیست."
 
بهیراو در حال جویدن قطعه کوچک شاخه چریش می‏گوید:
"حرف مفت!"
هیرالعل با خنده جواب می‏دهد:
"نه، آقای عزیز _ یک خمیر دندان خوب. یک بار امتحان کنید!"
وقتی نگاه بهیراو به دندان‏های سفید هیرالعل می‏افتد می‏گوید:
"شما دندان‏های زیبائی دارید، آیا خودتان هم از این خمیر دندان‏ها استفاده می‏کنید؟
هیرالعل بعد از خنده کوتاهی جواب می‏دهد: "بله، آقای عزیز."
بهیراو تفی می‏کند و دندان‏های جلوئی را با شاخه کوچک چریش می‏ساید.
احتیاج به گفتن ندارد که این کار اصلاً تماشائی نیست.
"مایلید یک لوله خمیر دندان بخرید؟"
بهیراو با چهره‏ای خشمناک فریاد می‏زند:
"گم شید، آقا! شما کاسب کارها دشمن این کشورید. با این همه لوازم بی فایده و مضحک از سراسر جهان این کشور را نابود می‏کنید. می‏فهمید چی می‏گم؟"
در همان حال او همچنان دندان‏هایش را با شاخه کوچک چریش می‏سائید.
 
هیرالعل دوباره می‏خندد، و با این عمل دندان‏های عالی‏‏اش را به نمایش می‏گذارد و می‏گوید: من شما را درک نمی‏کنم. در این کشور بیماری‏های فراوان دندان وجود دارد."
بهیراو با عصبانیت جواب می‏دهد: "به شما چه ربطی دارد؟ از این روستا گم شوید! خمیر و بقیه شارلاتان بازی‏ها در اینجا مجاز نیست!"
در حقیقت هیرالعل یک دست فروش است، اما او نیز انسان است و از گوشت و خون تشکیل شده. او جواب می‏دهد: "آیا این روستا به شما تعلق دارد؟"
این حرف، گذشته از این که آیا او مجاز به گفتن آن می‏باشد یا نه عزت نفس بهیراو را نشانه گرفت.
بهیراو بیکار است، این حقیقت دارد، و او هرگز به مدرسه نرفته است، این هم درست دارد. اما این هم حقیقت دارد که او زور در بدن دارد.
اگر او صاحب این روستا هم نباشد، اما باز می‏تواند این مرد را از اینجا بیرون کند. کار همه این کلاهبردارها دیوانه ساختن جوان‏های خام کشورمان است.
فراهم کردن غذائی ساده تقریباً ناممکن است _ اما خمیر دندان!
 
بهیراو تف محکمی کرده و تهدید می‏کند:
"من به شما نصیحت می‏کنم که این روستا را ترک کنید!"
"من کنجکاوم بدونم که شما کی هستید که دستور ترک کردن روستا را به من می‏دید؟"
بهیراو فریاد می‏کشد: "گم شید ...!"
"من آدم‏های زیادی از نوع شما می‏شناسم ..."
حالا بهیراو حمله می‏برد و ضربه محکمی به گونه او می‏زند.
 
بدون تردید رفتار بهیراو شگفت‏ انگیز بود.
اما شگفت انگیزتر اتفاقی بود که بعد از آن رخ داد. هیرالعل در اثر این ضربه فوری بی دندان گشت. دندان‏های مصنوعی از دهانش به بیرون به پرواز در آمد.
وقتی هیرالعل نگاه حیرت‏زده بهیراو را که به سیبیل سیاه او خیره مانده بود دید با ترس و خنده می‏گوید:
"بله، آقای عزیز، این دندان‏ها هم فروشی‏اند. بعلاوه لوازم رنگ‏زنی هم دارم. آیا مایل به خرید هستید؟ برای چی عصبانی هستید، آقای عزیز؟ من هم یک آدم فقیری هستم _ با این کار طاقت ‏فرسا برای خانواده‏ام نان به دست می‏آورم. در این دوران پیری پسر باهوشم فوت کرده ..."
هنگامی که بهیراو از بهت خارج شده و قادر به صحبت کردن می‏شود می‏گوید:
"مهم نیست! به من یک لوله خمیر دندان بدید."
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 19:58  توسط سعید از برلین  | 

شفادهنده.
 
(1)
 
جمعیت زیادی در ساعت تحمل ناپذیر ظهر جمع شده بودند. اشعه‏های بیرحم آفتاب مانند بارانی از آتش خود را گسترش می‏دادند. معمولاً مردم در این ساعت خانه‏های خود را ترک نمی‏کنند. دلیل تجمع مردم حادثه‏ای است که امروز برای پسر هارو گوش Haru Ghos اتفاق افتاد. ماری که امروز صبح پسر هارو گوش را گزیده و سپس خود را در میان توده‏ آجرهائی که در آن نزدیکی قرار داشتند مخفی ساخته بود، البته کشته نشده، اما گرفتار شده بود. بیشو باگدی Bishu Bagdi بعد از برداشتن محتاطانه چند آجر نه تنها دم مار را رویت کرده بلکه نیزه‏ای در دم مار فرو کرده و او را بیرون کشیده بود. مار غول پیکر زهر آلود با فش کردن پر صدا و کفچه‏های گشوده وحشتناکش تهدید می‏کرد. واقعاً، یک صحنه دیدنی! اهالی ده با شگفتی و ترس فراوانی به تماشا ایستاده بودند. بیشو باگدی پیر با غرور فراوان اعلام کرد که تا حال چنین مار کبرای چاق و درازی با چنین فش قاهرانه‏ و چنین کفچه‏های بزرگی را تا قبل از این ندیده بوده است. مار واقعاً عظیم بود.
 
(2)
 
کمی دورتر یک غریبه در زیر درختی نشسته و مشغول خوردن غذایش که از خرده‏ ریزه‏های گردو تشکیل می‏شد بود و توجه‏ای به ازدحام مردم نداشت. مرد غریبه عجیب به نظر می‏آمد. ریشی خار مانند، موهای ژولیده و چشمهائی قرمز شده داشت. او شلواری کثیف و پیراهنی گشاد پوشیده بود. رد خرده‏های گردو بر روی ریش و سیبیلش او را بدمنظرتر نشان می‏داد. کاملاً خونسرد و سرگرم به خود مشغول خوردن خرده ریزه‏های گردو بود. در این وقت از جمعیت سر و صدا بر می‏خیزد. او متوجه صدا می‏شود، مدتی با ترشروئی به جمعیت نگاه می‏کند. بعد می‏خندد، کمی به هوس می‏افتد، عاقبت بلند می‏شود و خود را به جمعیت نزدیک می‏سازد. چنین به نظر می‏آمد که با خود فکر می‏کند: بد نیست ببینم که آنجا چه خبر است!
 
در نزدیکی جمعیت از کسی می‏پرسد:
"این مردم در اینجا چه می‏خواهند؟"
"مار کبرا را گرفته‏اند."
"کدام مار کبرا را؟"
"همان ماری که امروز صبح ناپلا Napla را گزیده بود!"
"ناپلا کیه؟"
"پسر دوم هارو گوش."
"چه اتفاقی! آیا هنوز زنده است؟"
"او هنوز زنده است. دکتر آمد و سه چهار جای پای او را بخیه زد، چند جا را نیشتر زد و دارو رویشان گذاشت. اما حال او خوب نیست."
"معالجه پزشکی به درد نمی‏خورد _ کاملاً چرند است."
 
بعد از این اظهار نظر مرد غریبه می‏خندد و انگشت شست دست راستش را بالا آورده و به این سو و آن سو حرکت می‏دهد.
دیگری می‏پرسد:
"اگر هم چرند باشد، اما راه نجات دیگری وجود ندارد، غیر از این است؟"
مرد غریبه با چشمهائی گشاد گشته و متعجب مدتی نگاه می‏کند و بعد جواب می‏دهد:
"راه نجاتی نیست؟ البته که راه نجات وجود دارد. توسظ فرمول جادوئی من او فوری خوب و از جا بلند خواهد شد. آیا مار حیله‏گرتر از من است؟ بگذار تا او مرا ببیند _ این مار کجاست؟ برو پسر را به اینجا بیار!"
 
(3)
 
ناگهان تماشاگران بیشتر از مار مشغول مرد غریبه می‏شوند. این شایعه مانند باد در بین حاضرین می‏پیچد که قدرتمندترین استاد زهرگیر ظهور کرده است! کسی برای رساندن خبر با عجله پیش هارو گوش می‏رود. وقتی او این خبر را می‏شنود با عجله و دستپاچه با پسرش که بوسیله مار گزیده شده بود به آن محل می‏رود.
همه با هیجان و نفس‏های در سینه حبس کرده حرکت‏های مرد غریبه را زیر نظر داشتند. او می‏گوید: "محل زخمهای روی پا را باز کنید."
فوری گره پارچه‏ها روی زخم‏ها را باز می‏کنند.
"حالا مار را آزاد کنید."
بیشو باگدی می‏گوید: "آزاد کنم؟ و اگر مار حمله کند و بگزد؟"
"بگزد؟ تو خواهی دید، من می‏گیرمش. نیزه‏ات را بکش بیرون! بگزد؟ مرا فریب دهد؟"
 
مرد غریبه بدون ترس جلو می‏رود و مار را می‏گیرد. بعد از لمس او مار فوری فیش بلندی کرده و به دست راست او حمله می‏کند. مرد غریبه بدون اثری از ترس در چهره‏اش با دست چپ مار را می‏گیرد و فریاد می‏زند:
"نیزه را بکش!"
بیشو باگی با کمی دودلی نیزه را می‏کشد. مار کبرا دست چپ مرد غریبه را می‏گزد و خود را به دور دست او می‏پیچاند.
لبخند عجیبی چهره مرد را می‏پوشاند. از میان ریش و سیبیل شبیه به خار و پوشیده شده از خرده‏های گردو قاه قاه هیولاوار و پر طنینش در تمام ده می‏پیچد.
" خوشگل من، تو چرا شریری؟ بده، به من یک بوس بده!"
مار عصبانی خواهش او را اجابت می‏کند.
مار با دندان زهرآلودش فوری بر گونه او نقش یک بوسه را حک می‏کند.
 
(4)
 
تقریباً شب فرا رسیده بود. مردم گیج و برانگیخته مشغول بحث بودند. جسد پسر دوم هارو گوش و مرد غریبه کنار هم بر روی زمین قرار داشتند. مار رفته بود. مأمور پلیسی که به آنحا آمده بود خود را خم کرده و مدتی دقیق و کاوشگرانه صورت مرد غریبه را نگاه می‏کند و بعد می‏گوید: "این همان شخصی است که ما به دنبالش بودیم."
هارو گوش که اندوه او را در بر گرفته بود می‏پرسد: می‏تونید به من بگید که این شخص کیست؟"
"او یک دیوانه است که از دارالمجانین فرار کرده بود. برای دستگیری او همه جا عکس و مشخصات او را پخش کردیم."
بیشو باگدی در آن کنار ایستاده بود. او با اوقات تلخی می‏گوید:
"مگر اینجا آدم عاقلی هم وجود دارد؟ آقای عزیز، همه را دستگیر کنید و در دارالمجانین حبس کنید. افسوس، افسوس، افسوس ... چه حادثه‏ای!"
 
بعد از متراکم گشتن سیاهی، کم کم مردم از آن محل دور می‏شوند.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹ساعت 17:27  توسط سعید از برلین  | 

پروانه.
 
روی آباژور آبی‏ رنگ پروانه‏ای سکونت گزیده است. تمام مدتی که من در پشت میز تحریر کار می‏کنم، پروانه کاملاً آرام آنجا می‏نشیند. او مدتی بعد از مرگ اَشا Asha همدم ساعات شب من شده است. دوست من سام‏شوار Someshwar داخل می‏شود. جدیداً اغلب اینجاست. به محض دیدن او حسی مانند دلواپسی بر من غلبه می‏کند. این که من در این اواخر به خواهر او بلا Bella تمایل پیدا کرده‏ام از چشم او دور نمانده است. من کمی شرمسارم. او بلافاصله بعد از حضورش در باره این موضوع صحبت می‏کند. من سکوت اختیار می‏کنم.
"دوست من، تو باید بالاخره یک تصمیمی بگیری." بعد از لحظه کوتاهی درنگ ادامه می‏دهد:
"عاقبت تو دوباره ازدواج خواهی کرد، همه این کار را می‏کنند. اگر تصمیم بگیری و بخواهی با بلا ازدواج کنی، خیال من هم راحت می‏شود. بلا هم به تو علاقه دارد ..."
تمام این حرفها مسلماً صحت دارند، با این حال من ساکت می‏مانم. وقتی آشا هنوز زنده بود، من به او گفتم که هرگز دوباره ازدواج نخواهم کرد. حالا می‏دانم که من دوباره ازدواج خواهم کرد _ و در حقیقت با این بلا. البته غلبه کردن بر عدم اطمینان کار آسانی نیست.
"چرا ساکتی؟ اگر واقعاً موافق نباشی من هم اصراری نخواهم کرد. نظرت را در این باره کاملاً بی پرده بگو. وگرنه من با دایجن Dijen صحبت خواهم کرد. البته اگر تو موافق ازدواج با بلا باشی من دیگر با دایجن صحبت نخواهم کرد. رفتار دایجن نشان می‏دهد که به ازدواج کردن با بلا تمایل دارد، با این همه ..."
این دایجن ریش تیغی می‏خواهد با بلا ازدواج کند! آیا او چنین فکری در سر می‏پروراند؟
من گفتم: "دوست عزیز، پیش دایجن نرو. من با بلا ازدواج می‏کنم. اما به من چند روز وقت بده!"
"اگر تو به من قول بدهی، من هم صبر خواهم کرد."
من سکوت می‏کنم.
"آیا به من قول می‏دهی؟"
"قول می‏دهم."
"بسبار خوب. پس من می‏روم تا این خبر خوش را به بلا برسانم."
سام‏شوار می‏رود.
آنچه بعد اتفاق می‏افتد، باور کردنی نیست.
ناگهان چنین به نظر می‏آید که کسی با صدای آشلا سخن می‏گوید:
"اگر چنین است، بنابراین در اینجا مسئولیت من تمام می‏شود _ من هم می‏روم."
پروانه از پنجره به بیرون پرواز می‏کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۹ساعت 15:51  توسط سعید از برلین  | 

Der Schmetterling 1899 - 1979: Banaphul
 
خشم.
 
در آن روز در دفتر اداره حقوقم را پرداخت کرده بودند. در راه بازگشت به خانه می‏خواستم برای محبوبم یک ساری بخرم. مدتها بود که این زن صبور آرزوی آن را داشت.
من در چندین مغازه به جستجو پرداختم و وقتی ساری را خریدم شب شده بود. قصد ترک کردن مغازه را داشتم که رگبار سختی شروع به بارش کرد. چاره‏ای نداشتم، باید صبر می‏کردم.
وقتی باران کمی فروکش کرد، ساری را زیر بغل زدم، چتر را باز کرده و به راه افتادم. مسیر آسفالت شده را به خوبی پشت سر گذاردم، البته بعد از این مسیر باید به کوچه باریک تاریکی می‏پیچیدم. با حواسی کمی پرت و غرق در فکر از میان کوچه عبور می‏کردم: او چه اندازه خوشحال خواهد شد وقتی امشب ساری تازه را که مدتها انتظارش را می‏کشید بر تن کند؟ او حتماً ...
ناگهان کسی محکم به شانه‏ام می‏خورد. او می‏افتد، من روی او _ ساری کاملاً گل ‏آلود می‏شود. من به زحمت از روی زمین بلند شده و متوجه می‏شوم که مرد هنوز روی روی زمین زانو زده و سعی می‏کند بلند شود. از خشم تمام بدنم می‏سوخت، من لگدی به او می‏زنم.
"خوک، نمی‏تونی مواظب باشی!"
او با ضربه لگد من بدون آنکه کلمه‏ای از دهانش خارج شود دوباره بر زمین می‏افتد. حرف نزدن او خشمگینترم می‏سازد و چندین بار با لگد میزنمش. در اثر سر و صدا در خانه‏ای باز می‏شود.
مردی با فانوس از خانه خارج شده و می‏پرسد:
"چه اتفاقی افتاده است، آقای عزیز؟"
"نگاه کنید، این ابله ساری گرانقیمتم را به تکه‏ای گل تبدیل ساخته است. کاملاً خرابش کرده! این احمق نمی‏تواند بدون تنه زدن به مردم در خیابان راه برود."
"این چه کسی است؟ اوه، دست نگهدارید، او را ببخشید، نزنیدش. این فلک زده یک گدای کور و کر است که در گوشه‏ای از این کوچه زندگی می‏کند."
وقتی به طرف او نگاه کردم، دیدم که مرد بینوا هنوز بخاطر لگدهای من در حال لرزیدن است. سر تا پایش از گل پوشیده شده و با چهره پریشانی چشمهای نابینایش را به سمت من گرفته و کف دو دستش را به نشانه فریادخواهی بر هم گذارده بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۹ساعت 23:39  توسط سعید از برلین  |