قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

 

حتماً خیلی ها را دیده اید و یا در باره شان شنیده اید که با وجود داشتن عینک به چشم بدنبال عینک خود زمین و زمان را زیر رو میکنند تا آنرا بیابند و همزمان به حواس پرت خود بد و بیراه میگویند و دلخوری از همسرشان که همیشه بدون سؤال اسباب و وسایل آنها را از اینجا برداشته و آنجا میگذارند بیشتر و عمیقتر میگردد و آنقدر به خشم می آیند که دیگر حوصله یافتن را از دست میدهند و با فریاد همسرشان را صدا میزنند :"این صاحب مرده را باز کجا گذاشتی؟ چند صدهزار بار بگم بدون پرسیدن از من دست به وسایلم نزن و جابجاشون نکن؟" و صدایشان مرتب بالا و بالاتر میرود و آنان را به فکر قرصهای فشار خونشان می اندازد که از وقت خوردنش گذشته است. و بعد از وارد شدن همسرانشان و شنیدن اینکه آنها همیشه به این توصیه گوش میسپارند و بدون اجازه ایشان دست به چیزشان! نمیزنند و برای اثبات حرف خود عینکی را که شوهرانشان بر چشم دارند نشانشان میدهند!، بعضی از این خیلی ها در این مواقع با پر روئی هرچه تمامتر میگویند:"خوب بفرما! این هم بار صدهزار و یکم! خانم کی به شما گفته من میخوام العان عینک به چشم بزنم که شما اونو هن و هن برداشتین و آوردین گذاشتین رو چشای من!؟

 

این آدمها را ما با بیخیالی از کنارشان میگذریم. آنچه اما برای من الساعه اتفاق افتاد کار اینگونه آدمها را از خاطر کلاً پاک میسازد:

 

_ آقا، ما داشتیم مثل بچه مدرسه خرفتی آلمانی به فارسی برمیگردوندیم و گوشی هم به گوش داشتیم و شنیدن موزیک بهمون حال میداد. مرغای عشقمون هم روی میز جلوی رومون داشتن با هم بازی میکردن و یکی دو نفرشون به نوزاد غذا میدادن. بخودمون گفتیم بیمعرفتیه ما غذای روح بخوریم و مرغا گشنه بمونن. صدای موزیک رو کم کردیم، گوشی رو از رو گوشامون بر داشتیم، بلندگوها رو راه انداختیم و گذاشتیم که اونا هم با شنیدن موزیک حالی بکنن و فیضی ببرن. بعد از مدتی فکر کردیم چون هوا هنور تاریکه و سفیدی نزده ممکنه همسایه ها در خواب باشن و موزیک براشون مزاحمت ایجاد کنه. پس دوباره گوشی رو گذاشتیم رو گوشامون و صدای موزیک رو هم کشیدیم بالا و مشغول کارمون شدیم. موزیک خیلی حال میداد، ما هم کشیدمش تا آخر بالا. چند خط بیشتر باقی نمونده بود که متوجه شدیم مرغای عشقمون با تعجب و وحشت به ما نگاه میکنن، داشتیم ما هم کم کم تعجب میکردیم که همزمون شما با شکوندن در خونه وارد شدید و به من گوشزد کردید که گوشی به بلندگو وصل نیست و صدای بلند موزیک همسایه ها رو از خواب پرونده و دیوونه کرده!.

_ آقا و زهر مار! بگو جناب سروان. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر ۱۳۸۸ساعت 13:20  توسط سعید از برلین  |