قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
درون و بیرون.(3 )
 
   فریدریش از وقفه کوتاهی که در مکالمه‏ی دشوارشان ایجاد شده بود استفاده کرده و نگاهی به اطراف اتاق مطالعه‏ می‏‏اندازد و یک ورق کاغذ را که با سوزنی به دیوار آویزان شده بود می‏بیند. این منظره او را به طور غریبی لمس کرده و خاطرات قدیمی‏ای را در او زنده می‎سازد، خیلی زود به خاطر می‏آورد که این کار در گذشته‏ای دور و در زمان سال‏های دانشجوئی یکی از عادات اروین بوده است، هر از گاهی او کلمات قصار متفکرین یا شعر شاعری را به این صورت در جلوی چشم و حافظه‏اش زنده نگاه می‏داشت. او برای خواندن آن نوشته بلند می‏شود و خود را به دیوار نزدیک می‏سازد.
   آنجا با خط زیبای اروین نوشته شده بود: "هیچ چیز در بیرون نیست، هیچ چیز در درون نیست، زیرا آنچه بیرون است، درون می‏باشد."
   فریدریش با رنگی پریده لحظه‏ای می‏ایستد. آن آنجا بود! او آنجا جلوی آن چیز ترسناک می‏ایستد! او در زمان دیگری می‏توانست این نوشته را قابل قبول بداند، می‏توانست آن را بعنوان یک هوس و همین‏طور بعنوان یک علاقه بی‏خطر و مجاز، شاید هم بعنوان یک پیروی کوچک از نیاز محافظت از احساس و عاطفه صبورانه تحمل کند. اما حالا طوری دیگر بود. او حس می‏کرد که این کلمات نه با حسی شاعرانه و فرار نوشته شده‏اند، و نه اینکه اروین بعد از سال‏های طولانی به خاطر یک هوس به عادت گذشته جوانی‏اش روی آورده است. چیزی که اینجا نوشته شده اعتراف به مطلبی‏ست که در حال حاضر دوستش را به خود مشغول ساخته بود، عرفان! اروین مرتد شده بود.
   آهسته به سمت اروین که دوباره لبخند بر چهره داشت برمی‏گردد و می‏گوید: "در این باره کمی توضیح بده!"
   اروین با محبت تمام سرش را تکان می‏دهد.
   "آیا هرگز این کلام قصار را نخوانده بودی؟"
   فریدریش بلند می‏گوید: "چرا، البته که آن را می‏شناسم. این عرفان است، رازهای روحانی‏ست. شاید شاعرانه، اما_ _. حالا، خواهش می‏کنم در باره این کلمه قصار توضیح بده، و بگو چرا آن را به دیوار اتاق‏ات آویزان کرده‏ای."
   اروین می‏گوید: "با کمال میل. این کلمه‏ی قصار، اولین مقدمه از یک معرفت‏شناسی‏ست که در حال حاضر من خود را با آن مشفول ساخته‏ام و سعادت فراوانی را مدیون آن هستم."
   فریدریش ناخشنودی‏اش را کنترل می‏کند و می‏پرسد: "یک معرفت‏شناسی جدید؟ آیا چنین چیزی وجود دارد؟ و نام آن چیست؟"
   اروین می‏گوید: "آن فقط برای من تازه است. خیلی قدیمی‏ست و شایسته احترام. نامش جادوست."
 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ساعت 21:19  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(2)
 
   یک روز فریدریش به خانه یکی از دوستانش که با او بعضی مطالعات مشترکی را انجام داده بود می‏رود. باید اضافه کرد که او این دوست را مدت زیادی ندیده بود. در حال بالا رفتن از پله‏های خانه‏ی آن دوست سعی می‏کرد به یاد آورد که کی و کجا او آخرین بار با او ملاقات کرده است. هرچه در حافظه‏اش جستجو کرد نتوانست آن را به یاد آورد. به این دلیل بدخلقی و عصبانیتی خاص و نامحسوس به او دست می‏دهد، و او مجبور می‏گردد با ایستادن در جلوی در اتاق دوستش خود را با زور از آن جدا سازد.
   لحظه کوتاهی از سلام کردن به دوستش اروین Erwin نگذشته بود که در چهره او متوجه لبخند ملایمی می‏گردد، لبخندی که او فکر می‏کرد نباید قبلاً آن را دیده باشد. و هنوز مدتی از دیدن این لبخند که با وجود مهربان بودنش فوری مانند نوعی تمسخر یا دشمنی احساس می‏گشت نگذشته بود که بلافاصله چیزی که تا همین چند لحظه پیش بیهوده آن را در حافظه‏اش جستجو می‏کرد به یاد می‏آورد، آخرین دیدار با اروین را، خیلی وقت پیش، و اینکه آنها گرچه در آن دیدار بدون مشاجره، اما با اختلافاتی درونی و عدم توافق از هم جدا گشتند، زیرا او اینطور به نظرش می‏رسید که اروین از حملاتش به امپراطوری خرافات خیلی کم پشتیبانی کرده بوده است.
   این عجیب بود. چطور توانسته بود این ماجرا را فراموش کند! و حالا او می‏دانست که دوستش را در این مدت طولانی به خاطر این موضوع ملاقات نکرده بوده است. فقط بخاطر یک خشم، و اینکه او خود تمام مدت این را خوب می‏دانسته است، و با این وجود برای هر بار به تأخیر انداختن این دیدار یک سری دلایل دیگر را بهانه قرار می‏داده.
   حالا آن دو روبروی هم ایستاده بودند، و به نظر فریدریش چنین می‏آمد که گره و شکاف کوچک آن زمان در این بین بطور وحشتناکی بزرگ‏تر شده است. حس می‏کرد که در این لحظه بین او و اروین چیزی که همیشه وجود داشته بود مفقود است، جوّی از اشتراک، از درکی بلاواسطه، آری حتی از محبت. به جای اینها اما یک خلاء آنجا بود، یک شکاف، یک غریبه. آنها به هم سلام دادند، از فصل‏های سال صحبت کردند، از آشنایان، از تندرستی خود _ و خدا می‏داند که چگونه با هر کلمه‏ای این احساس وحشتناک به سراغ فریدریش می‏آمد که دیگری را نمی‏تواند کاملاً درک کند، که از او شناخت دقیقی نداشته است، و می‏دید که کلماتی که برای اروین به کار می‏برد تغیر مسیر می‏دهند و نمی‏توانند زمین مشترکی برای یک مکالمه واقعی پیدا کنند. همینطور اروین نیز مدام آن لبخند دوستانه‏ای را که فریدریش تقریباً شروع به متنفر گشتن از آن شده بود در چهره خود حمل می‏کرد.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 20:40  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(1)
 
   اما دیدن چنین رد پاهائی در میان همانندان خود، در میان مردان با فرهنگی که با قواعد فکر کردن علمی آشنا بودند او را بیشتر خشمگین می‏ساخت. و چیزی برایش دردناک و غیر قابل تحمل‏تر از دیدن آن افکار کفرآمیزی نبود که او اخیراً گاهی حتی در بین مردهائی با دانشی در سطح بالا بیان و بحث می‏گردید، همان فکر پوچی که می‏گفت «تفکر علمی» احتمالاً بالاترین، ماندنی‏ترین، از پیش تعیین‏شده‏ترین و تزلزل‏ناپذیرترین نوع تفکر نمی‏باشد، بلکه فقط طرز تفکری‏ست از انواع مختلف تفکرات دیگر که فناپذیرند و در مقابل تغیر و سقوط محافظت نگشته‏اند. این افکار بی‏ادبانه، مخرب و سمی وجود داشتند، این را حتی فریدریش هم نمی‏توانست انکار کند، او اینجا و آنجا حاضر بود، با توجه به رنج و زحمت پدید آمده در تمام جهان بخاطر جنگ و تغییرات اساسی و گرسنگی، مانند گوشزدی ظاهر می‏گشت و مانند کلمات قصار ارواح، از دستی سفید بر دیواری سفید نوشته می‏گردید.
   هرچه فریدریش به خاطر چنین طرز تفکری که می‏توانست او را عمیقاً آشفته سازد بیشتر رنج می‏برد، مخالفت او و آن کسانی که فکر می‏کرد مخفیانه به او باور دارند مشتاقانه‏تر می‏گشت. زیرا که در محافل روشنفکران واقعی تا آن زمان فقط تعداد اندکی آشکار و صریح با این نظریه‏ی نو موافق بودند، با نظریه‏ای که به نظر می‏آمد اگر خود را گسترش دهد و به قدرت برسد، مطمئناً روح تمام فرهنگ‏های روی زمین را نابود و دچار هرج و مرج ‏خواهد ساخت. تا حال اما چنین نشده بود، و تعداد اندکی که آشکارا با این افکار موافق‏ بودند هنوز آنقدر کم بودند که می‏شد آنها را بعنوان آدم‏هائی استثنائی و بوالهوسانی اصیل به شمار آورد. اما یک قطره از سم و یک پرتو از آن افکار را می‏شد در اینجا و آنجا رویت کرد. به هر حال تعداد بی‏شماری از نظریه‏های جدید، آموزه‏های سرّی، فرقه‏های مختلف در میان مردم متوسط و نیمه آموزش دیده وجود داشتند، جهان از آنها پر بود، همه جا خرافات، تصوف، فرقه‏های معنوی و بقیه قدرت‏های سیاهی که نبرد با آنها ضروری به نظر می‏آمد وجود داشت، اما علم انگار بخاطر احساس ضعفی پنهان موقتاً با سکوت خود بودنشان را تضمین کرده بود.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:49  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.
 
مردی بود به نام فریدریش Friedrich که خود را با مسائل معنوی مشغول ساخته و دارای آگاهی‏های مختلفی بود. اما برای او یک آگاهی مانند آگاهی‏های دیگر و یک فکر مانند فکرهای دیگر نبود، بلکه او یک نوع خاصی از تفکر را دوست می‏داشت و بقیه تفکرها را حقیر می‏شمرد و از آنها بی‏زار بود. آنچه را که او دوست می‏داشت و ستایش می‏کرد منطق بود، و همینطور آنچه را که او «علم» می‏نامید.
   عادت داشت بگوید "دو ضرب‏در دو می‏شود چهار. من به این ایمان دارم، و انسان باید با شناخت از این حقیقت به تفکر بپردازد."
   اینکه همچنین انواع دیگری از تفکر و آگاهی نیز وجود داشتند برای او البته ناآشنا نبود. اما آنها برایش «علم» به حساب نمی‏آمدند و او به آنها باور نداشت. با وجود آن که آزاداندیش Freidenker بود اما بر علیه مذهب بردباری از خود نشان می‏داد. این مربوط می‏گشت به یک توافق ضمنیِ علمی. علم شما خود را در طی چندین قرن تقریباً با تمام آنچه بر روی زمین وجود و ارزش دانستن دارد مشغول ساخته است، به استثنای یک چیز منحصر به فرد، روح انسان. این را به مذهب واگذار کردن و البته گمانه‏زنی‏های مذهب در باره روح را جدی نگرفتن، با وجود این اما آن را تضمین کردن با گذشت زمان به صورت یک رسم در آمده بود. بنابراین فریدریش هم بر علیه مذهب بردبارانه رفتار می‏کرد، اما هر آنچه را که او بعنوان خرافات تشخیص می‏داد برایش عمیقاً نفرت‏انگیز بود و با آن مخالفت می‏کرد. ممکن است بیگانه‏ها، بی‏سوادها و خلق‏های عقب‏مانده خود را با آن مشغول سازند، ممکن است در دوران اولیه عهد عتیق یک عرفان یا تفکر سحرآمیز وجود داشته بوده است _ اما از زمان پیدایش علم و منطق دیگر استفاده از این وسیله‏ی قدیمی‏گشته و مشکوک بی‏معناست.
   او چنین می‏گفت و اینچنین هم فکر می‏کرد، و وقتی در پیرامون خود اثری از خرافات می‏دید، عصبانی می‏گشت و احساس می‏کرد که انگار توسط چیزی خصمانه لمس گردیده است.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:34  توسط سعید از برلین  | 

از روح (9)
 
آری، حالا به یاد می‏آوری که یک بار پروفسوری شبیه به این حرف را به تو گفته بود، که جهان بخاطر ماتریالیسم و روشنفکریسم در رنج است. آن مرد درست می‏گوید، اما او نمی‏تواند پزشک تو باشد، همچنان که پزشک خود هم نیست. در نزد او بصیرت تا تخریب خویش به صحبت ادامه می‏دهد. او زوال خواهد یافت.
امید که گیتی چنان بچرخد که مایل است، یک پزشک و یاری‏رسان، یک آینده و انگیزه‏ای نو را همیشه فقط در خودت خواهی یافت، در بازوانت، در روح انعطاف‏پذیر و نابودنگشتنی و مورد آزار قرار گرفته‏ات. نه دانشی در روح است و نه هیچ داوری و برنامه‏ای. در روح فقط غریزه است، فقط آینده، فقط احساس. مقدسین و واعظان بزرگی به دنبال روح رفته‏اند، پهلوانان و بردباران، پادشاهان و فاتحین بزرگ، ساحرین و هنرمندان بزرگ، تمام افرادی که راه‏هایشان در زندگی روزمره آغاز گردید و در ارتفاعی خجسته به پایان رسید. راه فرد میلیونر راه دیگری‏ست و به تیمارستان ختم می‏گردد.
مورچه‏ها هم جنگ به راه می‏اندازند، زنبورها هم دارای حکومت‏اند، راسو هم ثروت جمع می‏کند. روح تو راه‏های دیگری اما جستجو می‏کند، و آنجائی که او مورد بی‏توجهی قرار می‏گیرد، آنجائی که تو برای مؤفقیت خود از او هزینه می‏کنی سعادت برایت شکوفه نخواهد داد. زیرا «سعادت» را فقط روح می‏تواند احساس کند و نه عقل، نه شکم، سر یا کیف پول.
اما، در این باره آدم نمی‏تواند مدت درازی فکر و صحبت کند، بنابراین واژه دست از کار می‏کشد، واژه‏ای که تمام این افکار را مدت‏ها پیش اندیشیده و گفته است. واژه‏ای که مدت‏ها پیش صحبت گشته و به آن اندک کلمات انسان تعلق دارد که بی‏زمان و جاودانه تازه‏اند: "چه کمکی می‏تواند به تو کند، وقتی تمام جهان را به دست آوری، اما به روحت آسیب رسانی!"
 
(1917)

http://www.youtube.com/watch_popup?v=LpBso3kGdBc

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 20:55  توسط سعید از برلین  | 

از روح (8)
 
از روحت بپرس! سؤال کن که آینده یعنی چه، عشق چه معنا دارد! از عقل‏ات نپرس، در تاریخ جهان رو به سمت عقب جستجو نکن! روح‏ات تو را متهم نخواهد ساخت که تو تا به حال خیلی کم به سیاست توجه داشته‏ای، خیلی کم کار کرده‏ای، دشمنان را خیلی کم منفور شمرده‏ای، مرزها را خیلی کم محصور ساخته‏ای. اما شاید متهم‏ات سازد که تو اغلب از درخواست‏هایش ترسیده‏ای و از زیر بار انجامشان فرار کرده‏ای، که تو هیچ گاه وقت نداشته‏ای خود را با او، با جوان‏ترین و زیباترین کودک مشغول سازی، با او بازی کنی، به ترانه‏اش گوش بسپاری، تو بارها بخاطر پول او را فروختی، بخاطر مزایا به او خیانت کردی. و این شرح حال میلیون‏ها نفر می‏باشد، و به هر کجا نگاه کنی، انسان‏ها در آنجا چهره‏هائی عصبی، رنج کشیده و شریری دارند، و وقت ندارند مگر برای کارهای بی‏فایده، برای بورس و آسایشگاه روانی، و این وضعیت زشت چیزی نیست بجز دردی هشدار دهنده، یک گوشزد کننده در خون. روح تو اینچنین می‏گوید: اگر که تو از من غفلت ورزی عصبی و با زندگی دشمن خواهی گشت، و اگر با دقت و عشقی کاملاً تازه به سویم بازنگردی همچنان در این وضع خواهی ماند و به این خاطر نابود خواهی شد. همینطور کسانی که بیمار می‏گردند مطلقاً از مردم ضعیف و بی‏ارزشی نمی‏باشند که با گذشت زمان بیمار می‏گردند و قابلیت خوشبخت بودن را از دست می‏دهند. بلکه بیشتر مردم خوب هستند، جوانه‏‏های آینده؛ آنها کسانی‏اند که روحشان در رضایت به سر نمی‏برد، کسانی که از نبرد بر علیه یک نظم اشتباه جهانی فقط از روی حجب مضایقه می‏کنند، کسانی که شاید فردا بطور جدی این کار را اما انجام دهند.
از این نتیجه گرفته می‏شود که اروپا مانند یک به خواب رفته‏ای در رویاهای ترسناک‏اش مشت به اطراف می‏کوبد و خودش را زخمی می‏سازد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:37  توسط سعید از برلین  | 

از روح (7)
 
و تو می‏اندیشی: آه، ای ارواح خجالتی! آیا روزی، زیبا و دوستانه در تجربه‏‏ای رهائی بخش سبز خواهید گشت؟ در اتحاد با یک عروس، در نبرد بخاطر یک باور، در عمل و فداکاری _ شاید هم غفلتاً و ناامیدانه در یک عمل شتاب‏زده و مورد تجاوز قرار گرفته و نهان گشته‏ی خواهش‏های یک قلب تاریک، در یک شکایت وحشی، در یک تبهکاری و در یک عمل شرارت‏آمیز؟ و من و ما همه: چگونه می‏خواهیم روح خود را از این جهان عبور دهیم؟ آیا مؤفق خواهیم گشت که به آنها کمک کنیم و آنها را در اشارات و در کلمات‏مان شرکت دهیم؟ آیا ما قطع امید خواهیم کرد، آیا ما به دنبال کمیت و سستی خواهیم رفت، آیا پرنده را باز هم در قفس خواهیم کرد، آیا باز حلقه در بین بینی خود وصل خواهیم کرد؟
و تو احساس می‏کنی: همه جا، هر جائی که حلقه بینی‏ها و پوست گوریل‏ها دور انداخته می‏گردند، در آنجا روح مشغول به کار است. اگر روح آزاد می‏بود، ما می‏توانستیم حالا مانند انسان‏هائی شبیه به گوته با هم صحبت و هر نَفَسی را مانند یک نغمه احساس کنیم. روح بیچاره و شگفت‏انگیز، آنجائی که تو هستی، انقلاب و شکستن فاسدین، زندگی تازه و خدا آنجاست. روح عشق است، روح آینده است، و تمام چیزهای دگر تنها شیء‏اند، ماده‏ و فقط مانع می‏باشند.
افکار به آمدن ادامه می‏دهند: آیا ما در زمانه‏ای زندگی نمی‏کنیم که خبرهای جدید خود را با صدای بلند اعلان می‏دارند، زمانه‏ای که پیوندهای میان انسان‏ها در حال لرزش و دست‏خوش تغیر است، زمانه‏ای که در حجم عظیمی خشونت در آن رخ می‏دهد، مرگ شدت می‏گیرد، یأس فریاد می‏کشد؟ و آیا روح نیز در پشت این روندها نایستاده است؟
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 18:0  توسط سعید از برلین  | 

می‏گه شعر خوب اون شعریِ که مثل پله برقی بدون مکث برای خودش حرکت کنه!
می‏پرسم حالا چرا مثل پله برقی و نه مانند همیشه مثل جاری بودن رود؟!
می‏گه ای بابا تو که هنوز همون دهاتی‏ای هستی که بودی! شعری که تنها از گل بگه یا شاپرک به درد نخ‏دوزی روبالشی مادر بزرگ‏ها می‏خوره! حالا باید از پرواز با جت گفت، از آسانسور نوشت.
شعر یعنی سرودن سریع و پی در پی واژه‏ها، سریع‏تر از رها گشتن یک بمب‏ در هوا.
 
در دلم می‏گویم: شاید شعر یعنی یادآوری آنچه ز یادت رفته؛ وقتی پله برقی از کار می‏افتد، و آدم مانند خری حیران می‏ماند که چطور باید حالا بالا شد و چطور پائین گشت!
 
شعر خوب یعنی این!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:8  توسط سعید از برلین  | 

از روح (6)
 
شگفت‏انگیز است دیدن اینکه: این دو آقای جوان (مانند همه‏ی ما) ظاهراً هیچ مشکلی نمی‏بینند که اینطور رفتار کنند، که چنین فشاری به خود وارد آورند. آنها می‏توانند با قلبی خندان آه بکشند و افسوس بخورند، سردی و مقاومت را با روحی محتاج به پیام جعل کنند.
اما تو به تماشا کردن ادامه می‏دهی. مگر روح در واژه‏ها هم نیستند، در سیما، در لحن صدا، اما در هر صورت جائی خواهد بود. و تو می‏بینی: مرد بلوند حالا خود را فراموش کرده است، او خود را زیر نظر احساس نمی‏کند، و طوریکه او از پنجره قطار به جنگل‏های دندانه‏دار دوردست می‏نگرد، نگاهش رهاست و واقعی و پر است از جوانی، از اشتیاق، از رویاهای ساده و داغ. او کاملاً طوری دیگر دیده می‏شود، جوان‏تر، ساده‏تر، بی‏آزرتر، و قبل از هر چیز زیباتر.
دیگری اما، که او هم آقائی باشکوه و غیر قابل دسترس است، از جا بلند می‏شود و در بالای سر خود دستش را به سمت چمدانش می‏برد. طوری که انگار می‏خواهد محتویات چمدان را بررسی یا از افتادنش جلوگیری کند، فقط این چمدان است که خیلی خوب و محکم در جایش قرار گرفته است و به چنین نگرانی‏هائی محتاج نیست. مرد جوان هم اصلاً قصد نگاه داشتن چمدان را ندارد، او می‏خواهد آن را احساس کند و از بابت آن خاطرش راحت باشد، آن را با نرمی لمس کند. زیرا در چمدان بی عیب و نقص و چرمی بجز سیب‏ها و بجز لباس‏ها یک چیز مهم‏تری هم وجود داشت، یک چیز مقدس، یک هدیه برای معشوق خود، یک سگ از جنس چینی یا یک کلیسای جامع کلن از شکلات، بی‏تفاوت است چه چیزی، اما در هر صورت چیزی که این مرد جوان در حال حاضر به آن وابسته است، چیزی که رویاهایش با آن بازی می‏کنند، آن را دوست می‏دارند و مقدس می‏شمرند، چیزی که او خیلی بیشتر میل به نگاه داشتن در دست، نوازش و تحسین کردن آن را داشت.
در طی یک ساعت مسافرت با قطار فقط دو جوان را تماشا کرده‏ای، مردان جوان و تا اندازه‏ای تحصیل‏کرده‏ی امروزی را. آنها صحبت کردند، به هم سلام دادند، نظراتشان را مبادله کردند، سرهایشان را تکان دادند، آنها هزار کار کوچک انجام دادند، حرکاتی به نمایش گذاردند، و در هیچکدام از این کارها روح شرکت نداشت، در کنار هیچ واژه‏ای، در کنار هیچ نگاهی، و همه چیز با ماسک بود، همه چیز مکانیکی بود، همه چیز، به استثنایِ یک نگاه فراموش شده از پنجره قطار به سمت جنگل ِ مایل به آبی در دور دست و دست بردن ناشیانه و کوتاه مدت به سمت چمدان چرمی.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:2  توسط سعید از برلین  | 

از روح (5)
 
چه کمروست این روح، چه ضعیف است او، چه جوان و کم‏شناخته‏گشته خود را بر روی زمین حس می‏کند! چه پنهانی می‏کند خود را، و چه ترسو است این روح!
اگر حالا یکی از این دو آقا آن کاری را می‏کرد که واقعاً احساس می‏کرد و میل به انجامش داشت، بنابراین به دیگری دست می‏داد و یا شانه‏اش را نوازش می‏کرد و چیزی مانند این می‏گفت: "خدای من، چه صبح زیبائی، همه چیز مانند طلاست، و من تعطیلاتم را می‏گذرانم. آیا کراوات تازه‏ام زیباست؟ من سیب در چمدان دارم، آیا سیب میل دارید؟"
اگر او واقعاً این‏چنین صحبت می‏کرد، بنابراین آن دیگری هم می‏توانست چیزی فوق‏العاده شاد و مؤثر احساس کند، چیزی از خنده و چیزی از هق هق گریه. زیرا او دقیقاً حس خواهد کرد که این نه بخاطر سیب و کراوات و اصلاً بخاطر هیچ چیز دیگری‏ست، بجز آنکه اینجا شکستن یک سد اتفاق افتاده است، که چیزی در برابر نور قرار گرفته است، چیزی که به آنجا تعلق دارد و چیزی که ما همه به دلیل یک توافق مانعش می‏گردیم _ همینطور، به دلیل توافقی که الزامشان هنوز پابرجاست و شروع سقوط آن را ما خوب احساس می‏کنیم!
به این ترتیب او چنین احساس خواهد کرد، اما او آن را ظاهر نخواهد ساخت. او به وسیله ایمنی مکانیکی‏ای توصل خواهد جست تا یک تکه بی معنی از هزاران کلمات جایگزین را بپراند. او کمی با غر غر خواهد گفت: "بله ... هوم ...خیلی زیبا"، یا چیزی شبیه به این، و نگاهش را با حرکت سر خواهد دزدید، با صبوری‏ای کاملاً توهین و شکنجه گشته. او با زنجیر ساعتش بازی خواهد کرد، از میان پنجره به بیرون خیره خواهد گشت و توسط بیست نوع از چنین هیروگلیفی‏هائی نشان خواهد داد که او به هیچ وجه تمایلی به ظاهر ساختن شادی درونی‏اش ندارد، که او هیچ چیز نشان نخواهد داد، و حداکثر می‏تواند اجازه کمی همدردی با این آقای سمج و مزاحم از خود نشان دهد.
اما، تمام این جریان‏ها اتفاق نمی‏افتند. مرد سیاه پوست حقیقتاً سیب در چمدان و حقیقتاً شادی بزرگ پسرانه‏ای بخاطر آن روز زیبا و تعطیلاتش و بخاطر کراوات و کفش‏های زرد رنگش داشت. اما اگر حالا مرد مو بور شروع می‏کرد و می‏گفت: "وضع ارزش پول اسفناک است"، بعد مرد سیاه‏پوست آنطور که روحش مایل است انجام نخواهد داد، او نخواهد گفت: "مهم نیست، بیائید لذت ببریم، ارزش پول چه ربطی به ما دارد!" بلکه او با چهره‏ای کاملاً نگران و با یک آه خواهد گفت: "آره، خیلی افتضاح است!".
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 19:14  توسط سعید از برلین  | 

از روح (4)
 
در اینجا از این اهداف و خبر داشتن آن دو از آنها هنوز چیزی دیده و احساس نمی‏گشت. دو مرد جوان نه انسانی بدوی‏اند و نه انسانی مقدس. آنها زبان روزمره را صحبت می‏کنند، زبانی که با اهداف روح بسیار کم همخوانی دارد، مانند آنکه بخواهیم با صدها هزار بار تلاش، اما خیلی آهسته، توانا به بی مو ساختن پوست گوریلی گردیم.
این زبان وابسته به روزگار اولیه، خشن و لکنت‏دار چیزی شبیه به این بود:
یکی می‏گوید: "سلام".
دیگری می‏گوید: "سلام".
این می‏گوید: "اجازه است؟".
دیگری می‏گوید: "بفرمائید".
به این ترتیب آنچه که گفته باید می‏گشت گفته شد. واژه‏ها معنائی ندارند، آنها فرم‏های کاملاً تزئینی انسان‏های بدوی‏ می‏باشند، هدف و ارزش آنها درست مانند حلقه‏ایست که یک سیاه پوست آفریقائی میان بینی‏اش وصل می‏کند.
اما لحنی که با آن کلمات تشریفاتی رد و بدل می‏شود فوق‏العاده عجیب و غریب است. آنها کلمات مؤدبانه‏ای هستند. اما آهنگ‏شان به طور عجیبی کوتاه، کیپ، و اگر نخواهم بگویم بد ولی سرد است. آنجا برای نزاع دلیلی وجود ندارد، برعکس، و هیچ یک از آن دو فکر بدی هم نمی‏کنند. اما چهره و لحن صدایشان سرد، سنجیده‏، خشن و تقریباً آزرده گشته است. مرد مو بور با گفتن "بفرمائید" ابروهایش را تا مرز تحقیر بالا می‏برد. او چنین احساسی نمی‏کند. او فرمولی را به کار می‏برد که ترافیکی بیروح در میان انسان‏ها بعنوان نوعی از محافظت خود را طی دهه‏ها تثبیت کرده است. او معتقد است که باید علائق و روحش را پنهان سازد؛ او نمی‏داند که آنها تنها با همت و در به نمایش گذاشته شدن رشد می‏کنند. او مغرور است، او دیگر یک وحشی ساده نمی‏باشد، او حالا یک شخصیت است. اما غرور او به طور رقت‏انگیزی مرددانه است، او باید خود را در سنگر مخفی سازد، باید حصارهائی از دفاع و سردی به دور خود بکشد. این غرور، اگر آن را به لبخند زدن عادت دهیم ویران خواهد گشت. و تمام این سردی‏ها، تمام این بدی‏ها و غرورهای مرددانه‏ی ترافیک لحن بین "تحصیل‏ کرده‏ها" نشان از بیماری می‏دهد، بیماری ضروری و امیدوارانه‏ی روح، روحی که نمی‏تواند در برابر تجاوز بجز نمایاندن چنین نشانه‏هائی از خود دفاع کند.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:48  توسط سعید از برلین  | 

از روح (3)
 
در قطار نشسته‏ام و دو آقای جوانی را ملاحظه می‏کنم که چون دست تصادف آنها را برای یک ساعت با هم همسایه ساخته بود بنابراین به یکدیگر سلام می‏دهند. سلام دادنشان بی‏نهایت عجیب و غریب و تقریباً مانند یک تراژدی‏ست. انگار این دو مرد بی‏آزار از مسافت بسیار دور سرزمینی بیگانه و سرد، از لهستان ِ تنها و یخ‏زده به یکدیگر سلام می‏دهند _ البته من به مالزیائی‏ها یا چینی‏ها فکر نمی‏کنم، بلکه به اروپائی‏های مدرن _ چنین به نظر می‏رسد که هر یک از این دو برای خود در دژی از غرور، از غروری در معرض خطر، از سوءظن و سردی زندگی می‏کند. آنچه آنها به هم می‏گویند کاملاً بی‏معناست، ظاهراً صحبت‏شان هیروگلیفی‏ آهک بسته‏ای از جهان بی روح می‏باشد. به ندرت، فوق‏العاده به ندرت انسان‏هائی پیدا می‏شوند که روحشان در صحبت روزانه هم خود را ‏نشان می‏دهد. آنها بیش از شاعر هستند، آنها تقریباً مقدس‏اند. همچنین «ملت» مالزیائی یا سیاه پوست هم دارای روح می‏باشد، و در سلام کردن و چیزهای دیگر بیشتر از انسان متوسط در نزد ما از خود روح نشان می‏دهد. اما روح او آن روحی نیست که ما جستجو می‏کنیم و طالبیم، در صورتی که آن روح‏ها هم از خویشاوندان نزدیک ما هستند و برایمان عزیزند. روح انسان بدوی‏ که هنوز هیچ بیگانگی، هیچ یک از مشقات یک جهان بی‏خدا و ماشینی گشته را نمی‏شناسد، یک روح اشتراکی‏ست، یک روح کودکانه و ساده، چیزی زیبا و عزیز، اما چنین روحی هدف ما نمی‏باشد. هر دو جوان اروپائی ما در واگن قطار خیلی جلوترند. آنها روح کمتری و یا اصلاً روحی از خود نشان نمی‏دهند، به نظر می‏رسد که آنها از خواستی سازمان داده شده، از عقل و نقشه تشکیل شده‏اند. آنها روح خود را در جهان پول، در جهان ماشین و در جهان بی‏اعتمادی گم کرده‏اند. آنها باید آن را دوباره بیابند، و اگر آنها در این کار غفلت ورزند بیمار خواهند گشت و رنج خواهند کشید. اما آنچه را که آنها بعداً دارا خواهند گشت، دیگر روح گم شده دوران کودکی نخواهد بود، بلکه یک روح بسیار ظریف‏تر، بسیار شخصی‏تر، بسیار آزادتر و تواناتر به پذیرش مسؤلیت‏ خواهد بود. ما نه به سمت کودکی باید برویم و نه به سمت بدویت، بلکه دورتر، به جلو، به هویت، به مسؤلیت، به سمت آزادی باید بازگردیم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:30  توسط سعید از برلین  | 

از روح (2)
 
به این ترتیب بنی آدم از شریف‏ترین، برترین، با ارزش‏ترین مطالب مشاهده ما می‏گردد. همه اما این ارزیابی بدیهی را آزادانه و طبیعی تمرین نمی‏کنند _ من این را در خودم می‏بینم. من در زمان جوانی رابطه‏ای نزدیک‏تر و درونی‏تری به مناظر و آثار هنری نسبت به انسان‏ها داشتم، آری، من سال‏ها در رویای خود تراکمی می‏دیدم که در آن فقط هوا، زمین، آب، درخت، کوه و حیوان حاضر بودند و از انسان‏ها خبری در آنجا نبود. من انسان‏ها را چنان از جاده روح منحرف گشته، چنان تسخیرگشته خواسته‏هایشان، چنان خام و وحشی در پی هدف‏های حیوانی، میمون‏وار، و چنان مشتاق چیزهای خرده‏ریز و بی‏ارزش روان می‏دیدم که خطای وخیمی توانست موقتاً بر من مسلط گردد، شاید انسان بعنوان جاده‏ای برای روح باشد که انگار تباه گردیده و در صدد مراجعت می‏باشد، که انگار باید در جائی دیگر از طبیعت این چشمه راه خود را پیدا کند.
وقتی آدم دو انسان معمولی ِ مدرن را که بر حسب تصادف همدیگر را شناخته‏ و ابداً طمع چیزی مادی از هم ندارند مشاهده می‏کند _ و می‏بیند که رفتار این دو نسبت به همدیگر چگونه است، بعد آدم به گونه‏ای تقریباً نفسانی احساس می‏کند که چه تنگ هر انسان از جوّ اجباری خویش، از پوسته‏ای سخت و لایه‏‏ دفاعی احاطه شده است، توسط توری بافته گشته از گمراهی روحی، از ترس‏ها و امیال‏هائی که همگی بر اهدافی جزئی نشانه گرفته شده‏اند و انسان را از بقیه چیزهای جدا می‏سازند. اینچنین به نظر می‏آید که انگار فقط روح است که نباید اجازه صحبت پیدا کند، که انگار احاطه کردن روح با حصارهائی کاملاً بلند از ترس و شرم ضروری می‏باشد. فقط عشق بی قید و شرط قادر است از این تور برای خود راه بگشاید. و روح از تمام آن جاهای گشوده گشته به ما می‏نگرد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:59  توسط سعید از برلین  | 

از روح (1)
 
ابتدا پس از بدست آوردن این کیفیت، می‏خواهد برای یک دقیقه، یک ساعت یا یک روز (نگاه داشتن همیشگی این حالت سعادت کامل خواهد بود)، انسان‏ها متفاوت‏تر از معمول دیده خواهند گشت. آنها دیگر آینه یا تصویر فکاهی خواسته‏های ما نیستند، آنها دوباره طبیعت شده‏اند. دیگر زیبا و زشت، پیر و جوان، مهربان یا خشن، رک یا کم حرف و سخت یا نرم در تضاد با هم نیستند و با هم مقایسه نمی‏گردند. همه زیبا هستند، همه عجیب هستند، دیگر نمی‏تواند کسی تحقیر گردد، مورد تنفر و سوء تفاهم واقع شود.
چون نقطه نظر مشاهده آرام می‏گوید، تمام طبیعت چیزی نیست بجز فرم‏های متغیر پیدایش زندگی‏ای جاودان و تا ابد زاینده، بنابراین نقش و تکلیف انسان‏ها بخصوص این است که روح را وصف کنند. جدال کردن به این خاطر که آیا «روح» چیزیست بشری، که آیا روح در حیوان و گیاه موجود است بی‏فایده است! البته که روح همه جا می‏باشد، در همه جا ممکن است و در همه جا آماده است، همه جا حس و خواسته می‏شود. اما همانطور که ما حیوان را بعنوان حامل و نماد حرکت درک می‏کنیم و نه سنگ را (با وجود اینکه سنگ هم دارای حرکت، زندگی، ساخت و ساز، فروپاشی و ارتعاش است)، بنابراین روح را قبل از هر چیز در نزد انسان‏ها جستجو می‏کنیم. ما روح را آنجائی جستجو می‏کنیم که بطور خیلی آشکاری پیداست، رنج می‏برد، داد و ستد می‏کند. و انسان بعنوان زاویه جهان، بعنوان ایالتی خاص وظیفه فعلی‏اش آن است که روح را تکامل دهد _ همانطور که روزی وظیفه‏اش این بود که بر روی دو پا راه برود، پوست حیوان را از تن خود بکند، ابزار کار اختراع و آتش کشف کند.
از این رو تمام جهان بشر برایمان نمایشی از روح می‏گردد. همانطور که من در کوه و صخره نیروهای اولیه جاذبه‏ی زمین و در حیوان تحرک و تقلا برای آزادی را می‏بینم و دوست دارم، به همین نحو نیز در انسان‏ها (آن انسانی که همه چیز را به نمایش می‏گذارد) بیش از هر چیز آن فرم و امکانات بیان زندگی‏ای که ما «روح» می‏نامیم را دوست دارم، و برای ما انسان‏ها نه فقط یک تابش اختیاری در میان هزاران تابش دیگر زندگی به نظر می‏آید، بلکه هدفی‏ست مخصوص، منتخب گشته، بسیار پیشرفته و نهائی. زیرا بی‏تفاوت است که ما مادی یا ایده‏آلیستی یا نوعی دیگر فکر ‏کنیم، که ما «روح» را چیزی الهی یا بعنوان ماده در حال سوخت تصور کنیم _ ما همگی آن را اما می‏شناسیم و ارزشمند می‏دانیم؛ برای هر یک از ما نگاه جان‏دار انسان است، هنر است. طراحی روح از بالاترین، جوان‏ترین و با ارزش‏ترین مرحله و موج زندگی تمام جانداران است.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 21:26  توسط سعید از برلین  | 

از روح.
 
نگاهِ خواستن، ناپاک و بد شکل است. فقط وقتی که ما چیزی را طلب نکنیم و فقط وقتی که تماشا کردن ما مشاهده‏ای خالص گردد آن زمان روح زیبائی خود را بر همه چیز می‏نماید. وقتی من به یک جنگل نگاه می‏کنم، به جنگلی که می‏خواهم بخرم، می‏خواهم اجاره کنم، می‏خواهم درختانش را قطع کنم، می‏خواهم در آن شکار کنم، می‏خواهم آن را رهن بگذارم، آنگاه من دیگر جنگل را نمی‏بینم، بلکه فقط آن را در ارتباط با خواست خودم، با برنامه‏هایم، با نگرانی‏ها و با کیف پولم می‏بینم. به این ترتیب جنگل فقط از چوب تشکیل شده است، جوان است یا پیر، سالم یا بیمار. اما اگر من چیزی از جنگل نخواهم، و فقط به عمق سبزش «بی اندیشه» نگاه کنم، تنها در این وقت او یک جنگل است، یک طبیعت و رستنی و زیبا.
در نزد انسان‏ها و چهره‏هایشان نیز به همین ترتیب است. انسانی را که من با ترس، با امید، با طمع، با قصد و درخواست‏ تماشا کنم، دیگر او انسان نیست، او فقط یک آینه کدر از خواسته من است. من او را نگاه می‏کنم، آگاهانه یا ناخودآگاه، با سؤالاتی اشتباه و محدود کننده: آیا امکان دست‏رسی به او وجود دارد یا اینکه مغرور است؟ او به من احترام می‏گذارد؟ آیا می‏شود از او پول قرض گرفت؟ آیا از هنر چیزی درک می‏کند؟ ما اکثر انسان‏هائی را که با آنها سر و کار داریم با هزار نوع از اینگونه سؤالات مشاهده می‏کنیم، و ما اگر مؤفق شویم در ظهورشان، در وضع ظاهر و رفتارشان آن چیزی را تفسیر کنیم که به قصدمان یاری رساند بعنوان انسان‏شناس و روانشناس به حساب می‏آئیم. اما این یک طرز فکر فقیرانه است، و در این نوع روانشناسی، دهقان، دست‏فروش و وکیل مدافعی مکار از بیشتر سیاست‏مداران یا عالمان برترند.
در همان لحظه‏ای که خواستن آرام می‏گیرد و مشاهده جانشین‏اش می‏گردد، دیدنِ خالص و فدائی بودن تماماً به نوعی دیگر مبدل می‏گردد و انسان از اینکه مفید یا خطرناک، دوست‏داشتنی یا ملال‏آور، خوش قلب یا خشن، قوی یا ضعیف باشد دیگر دست می‏کشد. او طبیعت می‏گردد، او مانند هر چیز که مشاهده‏ای پاک بر آن نشانه گرفته شده باشد زیبا می‏گردد و شایان توجه. زیرا مشاهده نه پژوهش است و نه نقد، مشاهده چیزی نیست بجز عشق. مشاهده بالاترین و مطلوب‏ترین کیفیت روحی ما می‏باشد: عشق بی قید و شرط.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:9  توسط سعید از برلین  | 

در هواپیما(5)
 
رویاها، تکه‏های کوچکی از افکار و قطعاتی از موسیقی‏ای بزرگ مرا در محاصره خود گرفته‏اند. در این وقت یک احساس غیر قابل بیان از ترس و لذتی همزمان، و هیجان‏ غیرمنتظره و مشکوکی که در تمام عصب‏هایم در جریان بود بیدارم می‏سازد. موتور ساکت می‏شود. ما در هوا معلق می‏مانیم، ما سرازیر می‏شویم، و حالا خارق‏العاده‏ترین‏ها اتفاق می‏افتد، ما بر روی هوای انعطاف‏پذیری که گاهی به شکل آماسی به ما مشت می‏کوبید سرازیر می‏شویم، ما هوشیار و زیرک مانند یک ماشین با موتوری خاموش از کوهی پائین می‏رفتیم، مانند اسکی‏بازی که از سرازیری رو به پائین سُر می‏خورد. پشت‏بام‏ها، خیابان‏ها، دودکش‏ها به سمت ما می‏پریدند، چمن‏زار کوچکی که ما نشانه گرفته بودیم بزرگ و بزرگ‏تر می‏گشت، و حالا می‏بینم که آنجا محل پرواز است، و آن چند دانه کم نور انگور و آن چند لکه سیاه نشسته بر رویشان انبوه مردم‏اند. خدای من، ما به میان آنها می‏رانیم! ما رو به جلو، بسیار سریع و هرچه بیشتر به سمت توده سیاه در حال سقوط بودیم، من بعضی گروه‏ها و نقش‏ها را کاملاً واضح می‏بینم، آنها کاملاً به ما نزدیک‏اند، زن‏ها جیغ می‏کشند، خدمتکاران ِ کودکان وحشت‏زده و مأیوس با کالسکه با سرعت می‏دوند و از آنجا دور می‏شوند، پسر بچه‏ها چهار نعل می‏دوند، می‏افتند و تسلیم می‏شوند. ما اما ناگهان یک خیز برمی‏داریم و به جلو می‏جهیم و دوباره رو به به بالا پرواز می‏کنیم، و من برای آخرین بار دوباره غلغلکی عجیب در معده‏ام حس می‏کنم. ما فقط محل نشستن هواپیما را جستجو می‏کردیم و به دور آن محل بزرگ یک بار دیگر به آرامی می‏چرخیم و پائین‏تر و پائین‏تر می‏آئیم. مدتی‏ست که از گم شدن افق بزرگ می‏گذرد، زمین و نفس‏های مردم موج‏زنان به سوی ما می‏آمدند. مردم دوباره از برابر هواپیما فرار می‏کنند، یک کوچه تشکیل می‏دهند و ما رو به پائین سر می‏خوریم.
می‏خواهم با التماس فریاد بزنم "هنوز نه! اوه هنوز نه!". چرخ‏های کوچک به زمین اصابت می‏کنند، یک هل به جلو در حال نشسته، زمین زیر ماست و پذیرایمان می‏گردد، و حالا توقف می‏کنیم، هزار نفر فریاد می‏کشند و به سمت دستگاه هجوم می‏آورند. من با احساس عجیبی از آگاهی از کوچک بودن و خجالت پیاده شده و روی زمین قرار می‏گیرم، عینکم را از روی چشم برمی‏دارم، کلاه و پالتو را از تن درمی‏آورم و به خلبان دست می‏دهم و بدون اطمینان از احساس و افکارم، و قبل از هر چیز نامطمئن از هرآنچه در مورد لزوم اشتیاق و ماجراجوئی و درد غربتِ شکست‏ناپذیر در من وجود دارند، با هیجانی تازه و قوی و عمیق از میان توده‎‏ی به هم فشرده مردم عبور کرده و دور می‏شوم.
 
(1912)
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:16  توسط سعید از برلین  | 

در هواپیما(4)
 
چشم‏انداز هنوز برایم شفاف نشده بود؛ من مانند جوانکی متحیر از مشاهده تجربه پرواز نشسته‏ام، و عقلم را در خانه جاگذاشته‏ام. من نگاه‏ها و نفس‏هایم را مانند آه‏ها و آوازها در جهان می‏ریزم و رگبار مضطرب خجسته‏ای در این کار وقفه ایجاد می‏کرد، من هیجان‏زده و بی‏نفس در موسیقی فوق‏العاده‏ای در میان مکان‏ها شناورم، من یک کودک واقعی‏ام، پسری کاملاً جوان، کاملاً ماجراجو، من شراب مستی‏آور ِ در هیجان بودن را می‏نوشم، بی‏تفاوتی و تحقیر بر ضد همه چیز دیروز را، هیجانی حیوانی را با نفس‏هائی عمیق، من اژدها هستم و ابر، پرومتئوس Prometheus و ایکاروس Ikarus. ...
آه خدای من، آن دیگر چیست؟ آنجا چه چیزی به این بزرگی، اینچنین حقیقی و اصیل در وسط جهان کثیفی که من عمیقاً خوار می‏شمرمش ایستاده است، جهانی که چنین کهنه و کوچک و تنگ‏نظرانه تقسیم گشته و زیر پاهایم قرار دارد؟ در لبه جهان و در پشت تمام این فرم‏های ازدحام پوچ و وقت‏گذرانی‏های بیهوده زمینی، کوه‏ها بزرگ و شگفت‏انگیز ایستاده‏اند. من کوه غول‏آسای آیگر Eiger را جدی و تیره و شرک‏هورن Schreckhorn بلند بالا را تنها و نجیب در جای همیشگی خود ایستاده می‏بینم، و من هنگام دیدن منظره افق که بسیار گسترش یافته بود چیزی مانند یک پرواز سریع بر بالای زمین حس می‏کنم: که چگونه آنجا کوه‏های بزرگ، کویرها، دریاها تنها چیزهائی هستند که باقی می‏مانند، اما بقیه چیزهای دیگر غرق می‏گردند و خود را بعنوان سنگ‏ریزه‏های پوسیده‏ای بعدها آشکار می‏سازند.
ما سقوط عمیقی می‏کنیم، معده‏ام به آن عادت کرده بود، درست بعد از چند دقیقه خود را با آن وفق داده و دیگر غلعلکم نمی‏داد. کوه‏ها رفته‏اند، ما در برابر یک باد دشمن کج به طرف سمت چپ آویزانیم، از بالای بال‏ها می‏شود در آن دورها سلسله کوه‏های یورا Jura را و در زیر خود رود آره Aare را به طور عمودی، جنگل منظم و خانه‏های دهقانی را دید _ و در پایان پیچ به طرز غیر منتظره‏ای یک نگاه بر بالای تمام شهر انداخت.
کی از بالای کوههای آلپ و از بالای دریا پرواز خواهم کرد؟ من باید یک بار تا حد اشباع لذت ببرم! من هیچ چیز نمی‏بینم، من فقط حدس می‏زنم و احساس می‏کنم، من مفتون و ترسان در میان جهان دیگری که ناگهان جلوی من باز شده بود گیج می‏خوردم، فقط آهسته دوباره فکر کردن را می‏آموزم. جهان باشکوه است، باشکوه است کوهستان و کویر و دریا. انسان شوخی را نیز به آن می‏افزاید. من شروع می‏کنم دوباره آنها را دوست داشته باشم، انسان‏ها را که در آن پائین چنین کوچک و عجیب مشغول به کارند، انسان‏هائی که جنگل را آرایش کرده‏اند و نیمی از جهان را در تکه زمین‏های کوچک حصار کشیده شده پاره پاره کرده‏اند. من نمی‏خواهم ابری شناور باشم، دانه برفی در حرکت، و پرنده‏ای مهاجر. من نمی‏خواهم عاشق کوه‏ها باشم و به انسان‏ها که من ضعیف‏ترینشان می‏باشم توهین کنم _ من می‏خواهم با تمام عشق به داشتن ضعف‏ها و غرور انسان‏ها اعتراف کنم. نه تعداد قدرت اسب‏های موتور و نه محاسبه دقیق علوم فنی‏اند که مرا و خلبان را و بریوت و لاتهام را طالب پرواز کردن ساخته است. این همان اشتیاق بزرگ قدیمی‏ست، همان اشتیاق تمردی که از ضعف زاده می‏گردد، همان میراث پرومتئوس. تمرد به ما پرواز کردن آموخت. اما با پرواز کردن هیچ اشتیاقی تحقق نمی‏یابد، کمان فقط قوس‏اش بیشتر و وحشی‏تر می‏گردد، دایره‏های آرزو همچنان می‏چرخند، قلب متمردانه‏تر می‏گدازد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ساعت 21:17  توسط سعید از برلین  | 

در هواپیما(3)
 
حالا خلبان سوار می‏شود. برای پرواز کردن با این اسباب‏بازی جدی‏ بود، و وقتی مرد سنگین وزن با چکمه قهوه‏ایش محکم و خشن برای نشستن در داخل قوطی چوبی که به باریکی انگشت دست بود پا می‏گذارد درهم نمی‏شکند، بلکه وزن او و همچنین وزن مرا تحمل می‏کند، و حالا ما در جاهای خود در میان داربست میله‏ای که توسط بوم نقاشی پوشانده شده بود بر روی صندلی‏های راحت نشسته بودیم، انبوه جمعیت کمی عقب‏نشینی می‏کند و هوا بهتر می‏شود.
خدای من، من دستکشم را جا گذاشته بودم. اما حالا دیگر نمی‏خواستم به این خاطر باعث مزاحمت شوم.
در این لحظه موتور شروع به وزوز می‏کند و در جلوی چشمان ما پروانه با جیغ و با گردش درخشانش به کار می‏افتد، در پشت سر ما پرنده‏ی بزرگ دود و بو تف می‏کرد، مردم فریاد زنان به اطراف فرار می‏کنند. ما به طور جهنده بر روی دو چرخ روی چمن به طور عجیبی نرم و آرام می‏راندیم، و ناگهان من دوباره درون لباس‏های پشمی خود به هیجانی خوب و وحشی دچار شدم. قلبم فریاد می‏کشید، ما پرواز می‏کنیم، حالا ما در حال پروازیم.
در این لحظه چمن محو گشت و ما کج به سمت بالا پرواز کردیم، و این حالت خیلی دل‏پذیر و آرام‏بخش بود. ما پرواز می‏کنیم! بله، این عجیب است، اما من فکر می‏کردم که پرواز باید هیجان‏انگیزتر باشد.
نه، من همه چیز را پس می‏گیرم. پرواز به قدر کافی هیجان‏انگیز بود. وقتی من الساعه در حال فکر کردن به این بودم که آیا حالا ده ثانیه یا یک ساعت از زمان شروع پرواز گذشته است، آقای خلبان از سرما قوز کرد و من به پشت صندلی فشرده شدم و دستگاه رو به بالا جهشی می‏کند. در آن سطح لحظه‏ای می‏ماند، در حال عبور غرنده جریان هوا از کنار گوشم دستگاه دوباره جهش دیگری رو به بالا می‏کند، یک جهش غیر منتظره و لعنتی.
من به پروانه چوبی در حال چرخش نگاهی می‏اندازم. لحظه‏ای فکر می‏کنم که اگر این کوچلو به هیجان بیاید و عصبانی بشود ما خرد خواهیم گشت، اما بیشتر فقط به صورت تکثیری، من اما فقط نیمه اعتقادی به آن داشتم و این فکر را بلافاصله کاملاً فراموش کردم، زیرا بر حسب تصادف نگاهم از کنار جائی که نشسته بودم به زمین می‏افتد و برای اولین بار می‏بینم که ما در ارتفاع خیلی بالائی در حال پرواز هستیم. موتور زوزه می‏کشید، باد فریاد می‏زد، دست‏ها و بینی‏ام سردشان شده بود، و من از کناره‏ چوبی و نازک هواپیما شهر برن Bern، کارخانه‏ها، پادگان‏ها، میدان‏های اسب‎سواری و خیابان‏ها را می‏بینم که به طور خنده‏داری کوچک و کج در اطراف پراکنده‏اند، و به یاد می‏آورم که چگونه دیدن این تماشاگهِ جنبش کوچک و انسان‏هایِ به اسباب‏بازی مبدل گشته برایم روزی از بالون سپلین لذت‏بخش بوده است.
اما آن چیزی دیگر بود! آنجا مانند یک تماشای راحت از یک لژ بود. اینجا نگاه‏ها بر شهر و مزارع بودند، بر تمام جهان که کوتاه و هموار گشته بود و فقط به صورت تصادفی دیده می‏گشتند. نکته اصلی این بود: ما پرواز می‏کردیم. و آن هم چه پروازی! ما داخل مسیرهای موج‏دار می‏شویم، باز هم بالاتر، و هر بار ناگهان مانند یک مکث سقوط کوتاه و بی‏صدائی می‏کردیم و بعد صندلی از زیرم گم می‏شد، داخل معده‏ام خالی می‏گشت. بعد فوری دوباره حرکت، اوج، احساس قدرت. بعد مجدداً سقوطی کوچک و غیر قابل پیش بینی، مکث، و استراق سمع سکوت در معده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:55  توسط سعید از برلین  | 

در هواپیما(2)
 
ساعت سه بعد از ظهر یک روز آفتابی و گرم بهاری به محل پرواز رفتم، جائی که جمعیت زیادی به هم فشار می‏آوردند و گرداگرد هم در چرخش بودند. از میانه‏ی این جمعیت دستگاهی که من باید با آن پرواز می‏کردم سربرآورده و منتظر من بود. چون توانا به تحمل انبوه جمعیت نیستم، با خود فکر کردم "نکند حالم بهم بخورد!".
با عینک سبز رنگ نشانده بر بینی و ساک زرد رنگی در دست خود را با فشار به جلو ‏کشاندم. من با چهره‏ای جدی دستم را بر شانه مردم قرار می‏دادم و با فشار آهسته‏ای آنها را کنار می‏زدم، و به من برای عبور راه داده می‏شد، و این فراتر از انتظارم بود. حالا از سخت‏ترین و بدترین قسمت پرواز جان سالم به در برده بودم. من کنار دستگاه ایستادم، به خلبان سلام دادم و یک سیگار برگ روشن کردم. یک مکانیک فرانسوی سعی می‏کرد به من از موتور آموزش دهد، من برای تشکر کردن از او در حال تکان سر برای اولین بار به این فکر افتادم که موتور را از نزدیک‏تر با دقت تماشا کنم. در وسط ِ سر ِ بدنِ این پرنده پروانه‏ی چوبی نشسته بود، پشت سر آن موتور و باک بنزین قرار داشت، بعد محل خلبان و بعد از آن جای نشستن من قرار داشت و در پشت آن ساختمان چوبی و سبکی قرار گرفته بود که سریع خود را جوان ساخته و به دُم زیبای سکانی نزدیک کرده بود. این دستگاه بعنوان اسباب‏بازی جذاب بود، اما اینکه باید دو انسان را در هوا حمل کند عجیب به نظر می‏آمد، میله‏ها و سیم‏ها چنان سبک و دوست‏داشتنی و ژاپنی‏مانند دیده می‏گشتند، و چنان بال‏هایش نازک و بازی‏گوشانه و بادخور ساخته شده بودند که آدم جرئت نمی‏کرد به آنها دست بزند.
من با خود فکر می‏کردم "مهم نیست، اصل کار موتور است، و خوشبختانه نمی‏توانم تخمینی در باره آن بزنم. چه خوب می‏شد اگر می‏توانستیم زودتر پرواز کنیم."
در این هنگام خلبان به من اشاره می‏کند که خودم را برای پرواز کردن آماده کنم. به سرعت ساک زرد رنگم را باز و وسائلم را از آن خارج می‏کنم، یک کلاه اسکی، یک جفت دست‏کش، یک شال پشمی. وقتی با خوشحالی کلاه را بر سر گذاشته و بندش را زیر چانه‏ام بستم، مکانیک فرانسوی با مهربانی برویم لبخند زد و گفت، اینطور نمی‏شود، من باید کلاه را برعکس و از سمت لبه به عقب بر سر بگذارم، وگرنه خیلی زود کلاه از سرم کنده خواهد شد. مردم با علاقه به صحنه‏ی چگونگی مرتب کردن کامل لباسم نگاه می‏کردند و می‏خندیدند. عاقبت هوانورد یک پالتو و یک عینک رانندگی به من می‏دهد؛ من درون این لباس‏های پشمی عرق کرده بودم و چنان فریبنده دیده می‏گشتم که دوباره جمعیت با شادی بیشتری شروع به خندیدن کرد. دوربین‏های عکاسان ما را نشانه گرفتند و کسی به طرف من فریاد کشید: "اگر حالا فقط دماغت را هم ببندی مطمئناً دیگر نمی‏تواند اتفاقی برایت رخ دهد".
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:30  توسط سعید از برلین  | 

در هواپیما(1)
 
زمان می‏گذشت و پرواز کردن برایم آرزو و معما باقی مانده بود. دو بار مقاله‏ سریع و ماهرانه‏ نوشته شده‏ از روزنامه‏نگارانی که همراه خلبانان پرواز کرده بودند به دستم رسید. من آنها را با هیجان فراوان خواندم، اما هیچ چیز در این مقاله‏ها نبود. این آقایان بر بالای ماجرا ایستاده بودند، در حالیکه من در وسط ماجرا ایستادن را بسیار طالب بودم. آنها از تعداد قدرت اسب‏های موتور و سرعت چرخش آن در ثانیه باخبر بودند، از داستان زندگی هوانورد خود اطلاع داشتند، کارخانه‏ای که موتور هواپیما را ساخته بود می‏شناختند، آنها می‏دانستند که چگونه از غرور زمانه‏ و از رویای باستانی بشر و تحقق بخشیدن آن توسط بریوت Bleriot تعریف کنند. اما آدم از پرواز کردن یا خیلی کم و یا هیچ اطلائی به دست نمی‏آورد. در این مقاله‏ها فقط چیزهائی نوشته شده بود که آدم از قبل هم می‏دانست، یا آنکه آنها را حداقل نویسنده می‏توانست قبلاً هم بداند. بنابراین پرواز کردن بایستی در واقع اهمیت کمی داشته باشد؛ پرواز کردن یک "احساسی نشاط‏بخش و مغرورانه" بود، و یادآور بنا نهادن سنگ یادبود و جشن سالانه، آدم "کاملاً احساس اطمینان می‏کرد، و هیچ خبری از احساس ترس یا سرگیجه نبود"، بنابراین پرواز کردن باید چیزی شبیه به یک پیاده‏روی از مونیخ München به سمت نیفن‏بورگ Nymphenburg بوده باشد. یا نویسندگان آن مقاله واقعاً بر این نقطه نظر فرهنگ عموی و غیر شخصی که مقاله‏شان آن را برجسته می‏ساخت معتقد بودند، یا اینکه نشان دادن احساسات واقعی یک پرواز برایشان بسیار دشوار بود. من امروز فکر می‏کنم که فرضیه دوم صحیح بوده است.
حالا بهتر است که به اصل مطلب بپردازم: من دیروز پرواز کردم. هوانوردان به برن Bern آمده بودند، یک روز صبح از بالای بام خانه‏ام صدای وژو وژ یک دستگاه را شنیدم و یک هواپیمای یک ملخه‏ی زیبا، کاملاً مغرور و سرد و اصیل طوری که انگار می‏خواست قلبم را به پیچش اندازد از بالای سرم در حال حرکت کردن و رفتن دیدم. روز بعد با آنها پرواز کردم. و حالا می‏خواهم کوشش کنم، برخی از برداشت‏هایم از این اولین پرواز زندگی‏ام را تا آنجائی که امکان‏پذیر باشد اطلاع دهم، و چون داستان "تحقق رویای باستانی بشر" از "پیروزی هوش بر ماده" و تمام آن چیزهائی که برای هر کس آشنا می‏باشند، بنابراین من می‏خواهم تلاش سخت و حق‏ناشناسی را انجام دهم، می‏خواهم فرهنگ و تکنیک و تمام این چیزها را به کنار بگذارم و تنها چیزهائی که خودم تجربه کردم یادداشت کنم. من در این تصمیم توسط نادانی عمیقی پشتیبانی می‏گردم: من نه از نام کارخانه‏ای که موتور را ساخته است باخبرم، نه از تعداد قدرت اسب‏های موتور آگاهم، نه وزن آن را می‏دانم، و نه از اجازه وزن بارش با خبرم. من هیچ چیز بجز اینکه حالا عاقبت پرواز کرده‏ام چیزی نمی‏دانم، و اینکه این کار برایم ابداً بدیهی و کاری که فرهنگی عمومی باشد به نظر نرسید، بلکه خیلی بیشتر ماجراجویانه بود. من واقعاً "صرفاً بخاطر هیجان" پرواز کردم، و هیجان لذت نامحدودی برایم به ارمغان آورد.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 21:28  توسط سعید از برلین  | 

در هواپیما
 
وقتی چند سال پیش برای اولین بار در نمایشگاه سفر هوائی بین‏المللی فرانکفورت پروازهای آزمایشی ضعیف تعدادی هواپیمای یک ملخه را دیدم، افکار آرزومندانه‏ام این بود: "به محض اینکه وضع کمی بهتر شود، باید که پرواز کنی!" و هنگامی که دو سال بعد برای اولین بار با یک بالون کوچک سپلین Zeppelin پرواز کردم، لذت بردن و کسب تجربه از سرگیجه شگفت‏انگیز در بلندی و دیدن مناظر عالی و غیر منتظره و وجه تازه چشم‏انداز اما شوق پرواز را در من بیشتر به هیجان آورده بود و پس از آن خواهش پنهان من این بود که بزودی یک بار خلبانی کنم. اما من در دهکده زندگی می‏کردم و همیشه فقط زمستان‏ها به شهرهای بزرگ می‏آمدم، دوستانم مرا دست می‏انداختند و کل حمل و نقل هوائی را ورزشی خطرناک و بسیار وحشتناک می‏شمردند که حداکثر راننده‏های سابق اتومبیل‏رانی می‏توانستند با آن سر و کار داشته باشند، و بر این عقیده بودند که یک انسان تا اندازه‏ای بالا مقام، کسی که وظایفی دارد و حتی پدر یک خانواده‏‏ است نباید به هیچ وجه «صرفاً بخاطر هیجان» به یک چنین مبل شیطانی‏ای اعتماد کند.
گرچه من این صحبت‏ها را رد نمی‏کردم، اما آنها هم نمی‏توانستند اشتیاق پرواز کردن را در من کمتر کنند. من از پرواز بر فراز زیمپلون Simplon، از گزارش‏های پاو Pau و پاریس Paris و دوبن‏دورف Dübendorf و از هوانوردان ایتالیائی می‏خواندم، و از همسرم خبرهای منتشر شده از سقوط هواپیماها در روزنامه هفتگی را مخفی نگاه می‏داشتم. و صد بار به یاد می‏آوردم و تجسم می‏کردم که یک خلبان در چنین لحظه‏ای چه حال و احساسی باید داشته باشد. بیشتر آنها ورزشکاران زیرک سفت و سختی بودند یا سفته‏بازان فنی که برایشان فقط شرایط باد، قدرت موتور، سرعت‏ چرخش و قیمت پرواز مهم بود. اما خیلی از آنها حتما ماجراجوی واقعی بودند، کسانی که با آنها یک شاعر خود را به آسانی یکی احساس می‏کند یا اینکه می‏توانستند با هم برادر باشند، در آنها چیزی مانند اشتیاق وجود داشت، که افرادی مانند ما را برای سیر و سیاحت و سفر وسوسه می‏کند و بخاطر بیکار نشستن عصبانی می‏سازد، و هیچ چیز نمی‏تواند سیرشان کند و با هر تحققی فقط گرسنگی‏شان بیشتر می‏گردد. بدون شک این اشتیاق، هرچند در فرم‏های خام خود، انگیزه‏ای مخفی و فریب‏دهنده در نزد بسیاری از این خلبانان بوده است، و کسانی که از صد متری به پائین سقوط کرده و یا بر روی زمین کشیده شده بودند، کسانی که در هوا سوختند یا در آب درگذشتند، نمی‏توان با افرادی برابر نشاند که برای مبارزه‏ای شجاعانه بخاطر پول روزانه از دسترس ما خارج شده‏اند، بلکه آنها به جمعیت کوچک‏تری تعلق دارند که بعنوان بردگان آن اشتیاق مرموز و بزرگ پایان خویش را یافته‏اند، که استخوان‏هایشان در سوراخ‏های توده یخ قرار دارند یا کسانی که در جنگل‏های آفریقا، در قطب جنوب یا اقیانوس‏های دور هلاک می‏گردند. خبر مرگ لاتهم Latham در اثر سقوط در کانال و اینکه عاقبت او پایان خویش را بعنوان خلبان در مناظق استوائی یافت و من در فرانکفورت پروازش را دیده بودم مرا در این کار تشویق کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:8  توسط سعید از برلین  | 

صبح‏ها به جای نان و پنیر و چای با تقلید از میمون‏ها موزی را پوست می‏کند و در حال خوردن آن جلوی آینه می‏ایستاد، بعد مانند شامپانزه بامزه‏ای دست و سر و گوشش را تکان می‏داد و در دلش قاه قاه می‏خندید.
 
***

یکی از مرغان عشقم سر صبح شوخی‏اش گرفته بود؛ خودش را آهسته و آرام کنار سرم ‏رساند و بلند در گوشم خواند: قوقولی قوقو.
 
***

دلقکی گیج شده بود، نمی‏دانست باید بخندد یا گریه کند. قرعه کشید و قرعه به نام گریه افتاد.
خنده قهر کرد، گوشه لب دلقک نشست و بغضش ترکید.
 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:54  توسط سعید از برلین  | 

ایمان من (2)
 
   بعد از آشنائی با جهان معنوی هندی با جهان معنوی چینی که تکامل‏های تازه‏ای در آن وجود داشتند آشنا شدم؛ مفاهیم کلاسیک چینی از تقوائی که کونفوتسه (کنفوسیوس) Kung Fu Tse و سقراط Sokrat بعنوان برادر بر من آشکار ساختند و حکمت پنهان لائوتسه Lao Tse با دینامیک عرفانی‏ش مرا خیلی زیاد به خود مشغول ساختند. همچنین دوباره امواجی از تأثیرگذاری مسیحیت در ارتباط با چند کاتولیک از رده‏های بالای معنوی به سراغم آمد، بخصوص در ارتباط با دوستم هوگو بال Hugo Ball، کسی که انتقاد بی‏امانش به رفرمیست‏ها را می‏توانستم بدون آنکه کاتولیک شوم تائید کنم. من آن زمان کمی هم فعالیت و سیاست کاتولیک‏ها را زیر نظر داشتم و می‏دیدم که چگونه از شخصیت پاک و بزرگ هوگو بال از طرف کلیسای خودش و نمایندگان روحانی و سیاسی آن، بسته به روند اقتصادی، گاهی استفاده تبلیغاتی می‏شود و گاهی او را کنار گذارده و حاشا می‏کنند.
   ظاهراً این کلیسا هم مکان ایده‏آلی برای مذهب نبود، ظاهراً اینجا هم جاه طلبی و لاف‏زنی، نزاع و تمایل به قدرت طلبی در جریان بود، ظاهراً اینجا هم زندگی مسیحی خود را با کمال میل به جاهای خصوصی و پنهان کشانده بود.
   مسیحیت در زندگی مذهبی من نقش غالب را داراست، البته نه بعنوان تنها مذهب و بیشتر بعنوان یک مسیحیت عرفانی تا مسیحیتی کلیسائی، و بدون زد و خورد زنده نیست، اما بدون جنگ در کنار ایمانی به رنگ هندی-آسیائی که تنها دگم آن تفکر وحدت است به سر می‏برد. من هرگز بدون مذهب زندگی نکردم و نمی‏توانستم یک روز بدون آن زندگی کنم، اما در تمام عمر بدون کلیسا توانستم زندگی کنم. کلیساهای ویژه‏ی جداگانه‏ی مذهبی و سیاسی برای من همیشه، و بیش از هر زمان در حین جنگ جهانی بعنوان کاریکاتوری از ناسیونالیسم، و ناتوانی تعهد پروتستانت‏ها به یک وحدت بین‏الملی همیشه نمادی از اتهام به ناتوانی آلمان برای وحدت به نظر می‏آمد. در سال‏های دور با چنین افکاری به کلیسای کاتولیک رم با مقداری احترام و حسادت نگاه می‏کردم، و شوق پروتستانتی من برای فرمی محکم‏تر، برای سُنت، برای بروز آشکار روح امروز هم به من کمک می‏کند تا احترامم را به این تشکل‏های بزرگ فرهنگی مغرب‏زمین حفظ کنم. اما این کلیسای کاتولیک قابل تحسین هم برای من فقط با فاصله قابل تحسین است، و به محض اینکه من به آن نزدیک‏تر شوم، مانند اندام هر انسانی بوی تند خون و خشونت می‏دهد، بوی سیاست و فرومایگی. با این حال، گاهی به کاتولیک‏ها به خاطر امکان دعا کردنشان در برابر یک محراب به جای اتاقک‏هائی اغلب تنگ و اعتراف کردنشان از میان یک سوراخ به جای اینکه همیشه آنها را فقط به طعنه و تمسخر مورد نقدی مهجورانه قرار دهند حسادت می‏کنم.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=644By0JnNjU

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۰ساعت 18:23  توسط سعید از برلین  | 

ایمان من (1)
 
   اینکه کلیسای به اصطلاح پروتستانت وجود نداشته، بلکه پروتستانتیسم در تعداد زیادی از کلیساهای کوچک محلی ویران گردیده بود، اینکه داستان این کلیساها و رؤسایش، یعنی شاهزادگان پروتستانتی که برایشان چیزی شریف‏تر از پاپ‏های توهین شده کلیسا نبود، پاپ‏هائی که از خیلی قبل تقریباً هرچه مسیحیت و فداکاری‏های حقیقی برای امپراطوری خداست را دیگر در این کلیساهای زاویه‏ای خسته کننده برگزار نمی‏کردند، بلکه در جاهای خیلی زاویه‏دارتری، اما در عوض از این فرم مشکوک و گذرا انجمن‏های مذهبی گداخته و از خواب بیدار گشتند _ همه‏ی اینها برایم از همان ایام جوانی دیگر یک راز نبود، هرچند در خانه پدری از کلیسای محلی و فرم‏های سنتی فقط با احترام صحبت می‏گشت (یک احترامی که من آن را کاملاً حقیقی حس نمی‏کردم و خیلی زود به آن مشکوک گشتم). همچنین در دوران مسیحیت جوانی‏ام از کلیسا هیچ نوع تجربه مذهبی بدست نیاوردم. دعا و عبادات خانگی و شخصی، سبک زندگی پدر و مادرم، فقر پادشاهانه‏ و ‏گشاده‏ دستی‏‏شان برای فلاکت، برادری آنها با همنوع مسیحی خود، نگرانی‏شان بخاطر مشرکین، البته آنها غذای روحی تمام زندگی فداکارارانه نوع مسیحی خود را نه از کلیسا و نه از روزهای عبادی یکشنبه‏ها، بلکه از انجیل‏خوانی کسب می‏کردند، تعالیم مورد تأیید برای آموزش کودکان هیچ تجربه‏ای برایم به ارمغان نیاورد.
   البته حالا جهان شعر و مذهب هندی در مقایسه با این مسیحیت تنگ چلانیده گشته، با این آیه‏های تقریباً شیرین و با این کشیش‏ها و موعظه‏گران اغلب خسته کننده بسیار وسوسه‏انگیزتر بود. اینجا هیچ نزدیکی‏ای مرا به ستوه نمی‏آورد، اینجا نه بوی منبر خالی و خاکستری رنگ را می‏داد و نه آن ساعات پرهیزگارانه درس انجیل را، اینجا فانتزی‏هایم فضا برای پرواز داشتند، من می‏توانستم اولین پیام‏های جهان هندی را بدون آنکه مقاومتی در من ایحاد کنند دریافت کنم، و تأثیرشان در من همیشگی‏ست.
   بعدها مذهب شخصی من شکل‏های‏ش را اغلب تغییر داده است، اما نه هرگز به معنای تغییر ناگهانی دین، اما همواره در راه رشد و تکاملی آرام. اینکه چرا سیدارتای من «عشق» را بالاتر از «شناخت» قرار می‏دهد، و چرا دگم را رد می‏کند و تجربه در وحدت را در مرکزیت قرار می‏دهد را ممکن است کسی بعنوان تمایلی باقیمانده از مسیحیت، آری بعنوان ردی از پروتستانتِ صادقانه در او درک کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 17:31  توسط سعید از برلین  | 

ایمان من
 
من نه تنها در مقاله‏هایم در مناسبت‏های مختلف به اعتقادم اعتراف کرده‏ام، بلکه همچنین یک بار پیش از تقریباً ده سال پیش هم کوشش کردم آن را در کتابی بنویسم. نام کتاب سیدارتا است، و محتوای اعتقاد در آن از طرف دانشجویان هندی و کشیش‏های ژاپنی غالباً بررسی و مورد بحث واقع گشت، اما از طرف همکاران مسیحی‎شان این کار انجام نگرفت.
   اینکه ایمان من در این کتاب نام و چهره‏ای هندی دارد اتفاقی نیست. من مذهب را به دو فرم تجربه کرده‏ام، بعنوان کودک و نوه پروتستانتی متدین و درست‏کار و بعنوان خواننده مکاشفه‏های هندی، که در میان آنها من بالاتر از همه اوپانیشادها، باگاواد گیتا و سخنان بودا را قرار می‏دهم. و همچنین این هم تصادف نبود که من در میان یک مسیحیت زنده و واقعی رشد کردم، اولین جنبش دینداری مخصوص به خودم را در فرم هندی تجربه کردم. پدر من هم مانند مادر و پدر مادرم تمام دوران زندگی‏اش را بعنوان مبلغ مذهبی در مأموریت‏های مسیحی در هندوستان گذراند، و با وجود آنکه ابتدا در یکی از عموزادهایم و من این شناخت که نمی‏تواند فقط یک سلسله مراتب مذهبی وجود داشته باشد پیدا گشت، اما پدر، مادر و پدر بزرگ نه فقط یک اشنائی زیاد و تا اندازهای دقیق به انواع اعتقادات هندی داشتند، بلکه یک نیمه همدلی با آنها هم در نزدشان وجود داشت. من معنویت هندی را درست مانند مسیحیت از کودکی تنفس و لمس کردم.
   مسیحیت را اما بر عکس در فرمی رادیکال، سخت و منحصر به فرد در زندگی‏ام آموختم، در یک فرم ضعیف و گذرائی که به سختی هنوز زنده و تقریباً در حال ناپدید شدن است. من آن را بعنوان پروتستانتیسم با رنگی از پارسائی شناختم، و آن تجربه‏ای عمیق و قوی بود؛ زیرا که زندگی اجداد و پدر مادرم را خدا معین می‏کرد و آنها زندگی خود را وقف خدمت به او کرده بودند. اینکه انسان‏ها زندگی خود را بعنوان ملک خدا می‏بینند و نه در غریزه جنسی خودخواهانه خویش، بلکه سعی می‏کنند طوری زندگی کنند که خدمت و قربانی در پیش خدا به حساب آید، و این بزرگترین تجربه و میراث زمان کودکی زندگی‏ام را سخت تحت تأثیر خود گذاشت. من «جهان» و مردم جهان را هرگز کاملاً جدی نگرفتم و در این دوران سالخوردگی کمتر هم جدی می‏گیرم. اما آن مسیحیتی که در نزد اولیای من بعنوان زندگی ِ وعده داده شده، بعنوان خدمت و قربانی، بعنوان جامعه و تکلیف با آنکه بزرگ و نجیب بود _ اما ما کودکان از آن فرم‏های مذهبی و نسبتاً فرقه‎ای می‏شناختیم و به این جهت خیلی زود به نظر من مشکوک آمد و تا حدی کاملاً غیر قابل تحمل گشت. در این رابطه برخی احکام و اشعاری گفته و خوانده می‎شد که شاعر درونم خود را توهین‏شده حس می‏کرد، و هنگامی که کودکی ِ اولیه به پایان رسید بر من به هیچ وجه مخفی نماند که انسان‏هائی مانند پدر و پدر بزرگم به این خاطر که مانند کاتولیک‏ها نه یک تعهد ثابت و دگم دارند، نه یک مراسم حقیقی و پذیرفته شده و نه یک کلیسای حقیقتاً واقعی چه زیاد رنج می‏بردند و خود را به این خاطر به زحمت می‏انداختند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 3:5  توسط سعید از برلین  | 

اعدام
 
استاد با دوازده یار خود در مسیر پیاده روی از کوه پائین آمدند و خود را به دیوار یک شهر بزرگ که جلوی دروازه آن جمعیت بزرگی جمع شده بود نزدیک ساختند. وقتی نزدیک‏تر شدند، محل اعدامی را که بر پا شده بود می‏بینند. و جلاد مشغول کار بود، یک انسان ِ از زندان و شکنجه ضعیف شده‏ای را برای بردن به طرف کنده زیر تبر خود از گاری بیگاری‏کشی برده‏ها با خشونت بیرون می‏کشید. مردم به اطراف محل نمایش فشار می‏آوردند، محکوم را مسخره می‏کردند و به رویش تف می‏انداختند و گردن زدنش را با رغبت و در غوقائی شاد نگاه می‏کردند. همراهان از هم سؤال می‏کنند "این چه کسی‏ست و چه کاری باید کرده باشد که جمعیت چنین وحشیانه خواهان مرگش هستند؟ ما کسی را نمی‏بینیم که همدردی یا گریه کند."
   استاد غمگین می‏گوید: "فکر کنم که او یک مرتد باشد". آنها به رفتن ادامه می‏دهند و چون به جمعیت می‏رسند، حواریون دلسوزانه از مردم نام و اتهام مردی که کنار کنده تبر جلاد زانوزده دیده بودند را سؤال می‏کنند.
   مردم عصبانی جواب می‏دهند: "او یک از دین برگشته است. آهای، سر لعنتی‏شو پائین آورد! سرشو قطع کن! این سگ می‏خواست به ما یاد بده که شهر ِ بهشت فقط دارای دو دروازه است، و ما خوب می‏دونیم که تعداد دروازه‏ها دوازده تاست!"
   حواریون با تعجب رو به استاد کرده و می‏پرسند: "استاد، چطور تونستی حدس بزنی که محکوم یک مرتده؟"
   او لبخندی می‏زند و در حال رفتن آهسته می‏گوید: "دانستن‏ش سخت نبود. اگر او یک قاتل یا یک دزد و یا یک تبهکار می‏بود، بنابراین در میان مردم ترحم و همدردی پیدا می‎گشت. خیلی‏ها گریه می‏کردند، بعضی ادعای بی‏گناهی‏ش را می‏کردند. _ اما کسی که ایمانِ خودش را داراست، مردم او را بدون ترحم سر می‏زنند، و جسدش جلوی سگ‏ها انداخته می‏شود."
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:54  توسط سعید از برلین  | 

شراب به عنوان نوشابه‏ای تعادل ‏بخش، تسلی‏‏ دهنده، آرام‏ ساز و بخشنده خواب و رویا، بسیار نجیب‏تر و زیباتر از آن خدائی‏ست که دشمنانش تازگی‏ها مایلند به ما بقبولانند. اما شراب برای هر کسی نیست. برای لذت بردن هنرمندانه و خردمندانه از آن و دوست داشتن و درک ابعاد لطیف چرب‏زبانی‏اش، باید مانند بقیه هنرها از استعداد طبیعی برخوردار بود.
 
(از "هنر بیکاری"، 1904)
 
***
شراب
 
گاهی خوشحال می‏شوم، ساکت و تنها
در اتاق سردی با آرامش کامل می‏گساری کنم،
با یک شراب قدیمی و محبوب
یک کلمه‏ی دوستانه و راست صحبت کنم.
 
بعد امیدوارانه آرزوی رسیدن زمانی را بکنم،
که به من و زیارتم بر روی زمین
بار دیگر، اگر هم که با درد باشد،
روزهائی بالغ و پاک داده شود.
 
بعد اما یک دوست هم ارمغان می‏دادند،
که جام زندگی لبریز شده‏ام را
با لذتی شاکر و محتاط حرمت می‏گذاشت،
و شراب رسیده را می‏گساری هم‏پایه بود.
 
(1902)
 
***
شراب من ِ زاهدِ گوشه نشین و دهقان را پادشاه، شاعر و عاقل ساخت. شراب زورق خالی گشته‏ی زندگی را با سرنوشت‏های نو پر می‏سازد و سرگردانان را به امواج زندگانی بزرگ بازمی‏گرداند. شراب یک چنین چیزی‏ست. اما شراب هم مانند تمام استعدادها و هنرهای ارزشمند دیگر است. می‏خواهد دوست داشته شود، مورد توجه قرار گیرد، درک گردد و با زحمت بدست آید.
 
(از "پتر کامنسیند Peter Camenzind" سال 1903)
 
***
فردا _ فردا چه خواهد شد؟
عزاداری، نگرانی، خرسندی کم،
سری سنگین، شراب ریخته _
تو باید زندگی کنی، امروز ِ زیبا را!
اگر زمان با پرواز سریع
در منطقه‏ی دائمی خود در سفر است،
این جام پر از شراب اما
مال خود من می‏باشد.
آتش جوانی خاموش گشته
بلند زبانه می‏کشد این روزها.
مرگ، بفرما این هم دستم،
هنوز می‏خواهی به چه مجبورم سازی؟
 
(1903)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 17:54  توسط سعید از برلین  | 

 
انسان، آنطور که خدا او را به تصویر کشیده و آنطور که شعر و خرد ملت‏ها او را چندین هزار سال فهمیده است، با حس‏هائی برای زیبائی و با این استعداد خلق گشته تا از دیدن چیزها خوشحال شود، حتی اگر هم آن چیزها برایش بی‏فایده باشند. همواره در شادی انسان بخاطر زیبائی، روح و احساس به طور مساوی سهیم‏اند، و تا وقتی که انسان‏ها قادرند در وسط فشارها و خطرات زندگی‏شان بخاطر چنین چیزهائی خوشحال شوند: بازی رنگ در طبیعت یا در عکسی نقاشی شده، یک ندا در آواز دریا و طوفان یا در یک موسیقی ساخت دست انسان، تا زمانی که جهان می‏تواند در پس سطوح علاقه‏ها و مشکلات‏شان بعنوان یک کل آشکار یا قابل لمس گردد، در جائی که از چرخش سر یک گربه کوچک بازیگوش تا اقسام بازی‏های یک سونات، از نگاه تکان‏دهنده یک سگ تا تراژدی یک شاعر یک ارتباط، هزار تنوع در رابطه، در تناسب‏ها، قیاس‎ها و انعکاس‏ها برقرار است که از زبان جاوید و جاری‏شاش به شنونده‏ها شور و شادی و خرد هدیه می‏گردد – تا آن زمان انسان بارها بر تردید خود پیروز خواهد گشت و بر بودنش در این جهان بارها معنا خواهد بخشید، زیرا که "معنا" همان وحدت تنوع است، یا شاید همان استعداد توانائی روح، که سردرگمی‏های جهان را بعنوان وحدت و هارمونی می‏پندارند.
 
(از "خوشبختی"، 1949)
 
*
آدم باید فقط خود را همیشه از نو در کنار زندگی نگاه دارد. "روح" اغلب ما را قال می‏گذارد، و به ندرت از چیزهائی که طبیعت فقط با کمی عشق و صبر به ما می‏دهد ارزشمند‏تر است: بازی با یک گربه، یا افروختن آتش، یا تماشای ابرها، و تمام اینها منابعی می‏باشند که فقط کافی‏ست در آنها را به صدا آورد.
 
(از یک نامه به خواهرش مارولا Maruhlla در فوریه سال 1923)
 
*
هرچه انسان بیشتر در جهنم زندگی کند، احتیاح مبرم‏تری هم او به موسیقی، به شعر، به عکس، به یک خاطره از تمام آن چیزهائی که در حال حاضر نابود گشته به نظر می‏آیند و در اصل اما ویران نیستند دارد.
 
(از نامه‏ای به آلفرد کوبین Alfred Kubin در فوریه سال 1939)

http://www.youtube.com/watch_popup?v=Ez8HqJ4Sm7s&feature

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:38  توسط سعید از برلین  | 

همچنین در این ساعات تاریک و سیاه،
دوستان عزیز، به من گوش دهید؛
گر من این ساعات را روشن، وگر ابری و کدر دریافتم،
هرگز نمی‏خواهم اما زندگی را ملامت‏گر باشم.
تابش آفتاب و رعد هر دو چهره‏های آسمانند؛
سرنوشت برایم باید، چه شیرین و چه تلخ،
به شکل غذائی مطلوب در خدمت باشد.
روح از مسیر تنگ و پیچ در پیچی می‏گذرد،
زبان خواندش را باید آموخت!
این زبان را فردا بعنوان مرحمت ستایش خواهید کرد،
زبانی را که امروز برایتان شکنجه به حساب می‏آمد.
 
(از شعر "به دوستان در زمان‏های سخت". 1915)
 
*
هرچه جوامع و دستگاه‏های دولتی دیوانه‏تر و بیمارتر باشند، ما هم باید بیشتر از علف‏ها و گل‏ها لذت ببریم و از آنها بیاموزیم، همان گل‏ها و علف‏هائی که در میادین جنگ و در میان توده‏های قلوه سنگ شهرهای بمباران گشته همچنان مشغول کار خود می‏باشند.
 
(از نامه‏ای به لودویگ توگل Ludwig Tügel در تاریخ اکتبر 1951)
 
*
این بینش که «خویش» ما چیزی ثابت و دائمی نمی‏باشد و می‏تواند همیشه خود را در کنار وحدت جهان دوباره بهبود بخشد باعث تسکین خاطر است.
 
(از کارت پستالی به مارتا وگ‏من Martha Wegmann در تاریخ 1926)
 
*
شکوفه‏های فراوان
 
درخت گیلاس پر ز شکوفه ایستاده،
اما هر شکوفه میوه نمی‏گردد،
مانند گل رز نور روشنی دارند
در زیر رنگ آبی و ابرهای فرار

افکار مانند شکوفه‏ها واز می‏گردند،
صد تا در هر روز –
بگذار شکوفه دهد! بگذار که کارش را بکند!
و از سود نپرس!

باید بازی و پاکی هم باشند
و فراوانی گل،
ورنه جهان تنگ خواهد گشت
و زندگی بی لذت و شوق.
 
(1918)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:3  توسط سعید از برلین  | 

سه
 
دلم می‏خواست تعریف کردن مادر تمامی نداشت. دلم می‏خواست به جای اینکه به فکر بیدار کردنم باشد بیشتر لحن صدایش را آهسته و آرام‏تر می‏ساخت تا به لالائی بیشتر شییه می‏گشت و من با آن به خواب عمیق‏تری فرو می‏رفتم. در عین حال این را هم می‏دانستم که حق همیشه با مادرم است و حتماً لازم دیده که می‏خواهد از خواب بیدارم سازد. اما وقتی پای خستگی در کار باشد از دست کسی کار چندانی برنخواهد آمد. من از فشار خستگی حاضر بودم در خواب بمیرم تا اینکه مجبور به بیدار گشتن شوم. مگر چه امر مهمی می‏توانست مادرم را واداشته باشد که به خوابم بیاید و بخواهد مرا با اصرار از خواب بیدار سازد؟ برای اینکه نگرانی‏ام را از بین ببرم و با قوت قلب به خوابیدن ادامه دهم به خود می‏گویم: هرچه باشد، از مردن که من به آن راضیم مهم‏تر نباید باشد و از باز کردن چشم چشم‏پوشی می‏کنم. بعد از لحظه‏ای باز صدای مادرم انگار که از راهی دور باد با خود به سمت من می‏آورد به گوشم می‏رسد:
 
در حال ریختن چای در استکان پدرم بودم که با خنده گفت ناهید خانوم خیلی شبیه تو می‏مونه، برای همین هم وزیرش کردم. و بعد از نگاهی به مادرم که مثل من سر و پا گوش شده بود و با خوردن چند جرعه چای ادامه داد:
نمی‏دونید خبرنگارا از شنیدن این خبر چه تعجبی کرده بودن، باید اونجا بودین و با چشمای خودتون می‏دیدین. مخصوصاً ناهید خانوم و آقا صادق که مثل مجسمه‏ها خشک‏شون زده بود و فقط چشمای از تعجب گرد و درشت شده‏شون حرکت می‏کرد که گاهی به من و گاهی به بقیه نگاه می‏کردن و نمی‏تونستن باور کنن که به وزارت منصوب‏شون کردم.
بعد برای اینکه کمی به جلسه رسمیت بیشتری داده باشم مثل رئیس جمهوری که از شکم مادرش برای این کاره شدن به دنیا اومده گفتم: وظایف من قانونی ساختن ایده‏های من و شماست و وظایف شما اجرای قوانین در حوضه‏های مأموریت‏تونه. برنامه‏های من، همونطور که مشاهده کردین، درست مثل انتخاب این دو وزیر محترم ضربتی صورت می‏گیره. من سعی می‏کنم تو جلسه‏های بعدی بقیه وزرا رو هم از بین شما خانوما و آقایون عزیز و محترم خبرنگار انتخاب کنم. اولین برنامه من گذروندن قانونی از مجلسه که کشتن و ذبح حیوونا در معابر عمومی رو ممنوع می‏کنه. از کارهای بعدیم کمک به قدرت مالی و مدیریتی سازمانای حمایت از حقوق حیووناست. و وزارت بهداشت هم با کمک سایر وزارتخونه‏ها، مخصوصاً وزارت آموزش و پرورش سعی خواهد کرد با آگاهی دادن به مردم، اشتهاشون به گوشت‏خواری رو به سمت گیاه‏خواری تفییر بده. برنامه نهائی من و وزرای من در این مورد اینه که خوردن گوشتو از ضمیر آگاه و ناآگاه و بقیه ضمایر آدم به کل پاک کنیم. البته این کار رو باید خیلی آروم پیش ببریم تا گاودارا از دست‏مون شاکی نشن. باید لایحه‏ی ممنوعیت خرید و فروش حیوون برای ذبح تو اماکن عمومی رو فوری از مجلس بگذرونیم و قانونیش کنیم. تو جلسه بعد نظر و برنامه‏های دیگه رو بعد از انتخاب وزرای اقتصاد و دادگستری به اطلاع‏تون می‏رسونم.
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:53  توسط سعید از برلین  | 

دو
 
مادرم ساکت می‏شود، آرام صدایم می‏زند و چون عکس‏العملی از من نمی‏بیند آهی می‏کشد و به گفتن ادامه می‏دهد.
 
پدرم وقتی شب به خونه برگشت ماجرای اون روزو اینطور برامون تعریف کرد:
با لبخندی از روی رضایت از جام بلند شدم، با انگشت اشاره دست راستم یکی در میون خانومای ردیف دست راستو نشونه گرفتم، و با انگشت اشاره دست چپ آقایونو و بعد مثل رئیس جمهورها گفتم: خانوما و آقایونی که بهشون با انگشت اشاره کردم جاهاشونو با هم عوض کنن. و سریع دوباره نشستم.
بعد از گذشت چند لحظه در سکوت و دیده نشدن عکس‏العملی از طرف خبرنگارا یهو با کف دست راست محکم روی میز کوبیدم، طوریکه به غیر از افراد مورد اشاره بقیه هم از جاشون بالا پریدن و مثل سربازائی که هفته اول خدمت‏شونو تو پادگان می‏گذرونن سیخ وایستادن. منم بلند شدم، مثل رهبر ارکسترها از اونائی که بی‏جهت از جا جهیده بودن با آوردن آروم دستم به سمت پائین دعوت به نشستن کردم. خبرنگارائی که با انگشت مورد اشاره قرار داده بودم اما همینطوری وایستاده بودن. کمی خنده‏م گرفته بود، اما بعد خیلی جدی گفتم: برای اینکه تنه آقایون و خانوما وقت رد شدن از کنار هم به همدیگه مالیده نشه، بنابراین آقایون از زیر میز و خانوما از روی میز خیلی سریع جاهاشونو با هم عوض کنن. و دوباره سر جام نشستم.
حالا میز مستطیل شکل مثل یک ردیف از صحنه‏ی بازی شطرنج شده بود. تو یک ردیف خانوما و آقاها یکی در میون، سیاه و سفید کنار هم نشسته بودن و روبروشون هم به همین شکل. شماها میدونید که من تو این بازی فقط راه دفاع کردنو بلدم و دست به حمله نمی‏زنم. خیلی‏ها به من می‏گن که تو صحنه‏ی شطرنج سیاست باید به حمله هم دست بزنم! ولی جواب من بهشون همیشه این بوده: مگه آخه از حمله تا حال کسی هم نفعی برده؟
خلاصه، همه ساکت و تعجب‏زده بودن و حرفی نمی‏زدن. من به دست راستم نگاه کردم، اولین جوون بین دو خانوم خبرنگار که از صورتش می‏شد حدس زد گیاه‏خواره پرسیدم: می‏بخشید اسم شریف؟
جوون خیلی مؤدبونه جواب داد: صادق.
خیلی جدی پرسیدم: "آقا صادق، شما گوشت سرخ‏کرده بیشتر دوست دارید یا گوشت پخته شده؟"
اونم خیلی جدی گفت: می‏بخشید، اما من گوشت‏خوار نیستم.
در حالی که قند تو دلم داشت آب می‏شد پرسیدم: "ممکنه بگید از کی؟"
خیلی معمولی جواب داد: تقریباً همیشه.
در حالی که دستامو از خوشحالی به هم می‏مالوندم چشمم به بکی از خانومای خبرنگار می‏افته. مهربونی از چهره‏ش می‏بارید، با اینکه دختر جوونی بود، ولی نگاهش مادرانه دیده می‏شد.
ازش پرسیدم: می‏بخشید خانوم، ممکنه خودتونو معرفی کنید و بگید که آیا فرزند دارید یا نه.
با چشماش خندید و گفت: اسمم ناهیده. بله، یک پسر سه ساله و یک دختر یک ساله دارم.
آهسته به خودم گفتم: بفرما، این هم از وزیر آموزش و پرورش، و با نگاهی به بقیه خبرنگارا، از بینشون با سه شماره بقیه وزیرای دولت‏مو انتخاب کردم.
بعد از جا بلند شدم و گفتم: خانوما و آقایون خبرنگار، من همین العانه با انتخاب دو وزیر برای وزارت بهداشت و آموزش و پرورش کارمو شروع کردم. من آقا صادق و ناهید خانومو به عنوان وزیر بهداشت و وزیر آموزش و پرورش دولتم انتخاب کردم.
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:25  توسط سعید از برلین  | 

یک
 
حق همیشه با مادرم بود. حتی دیشب هم حق داشت. وقتی به خوابم آمد خیلی خسته بودم، وقت به رختخواب رفتن فکر می‏کردم که از زور خستگی چهل و هشت ساعت خواهم خوابید. مانند زمان کودکی که برای بیدار کردن و به مدرسه فرستادنم تکانم می‏داد و تشویقم می‏کرد تا بلند شوم و دست و روی بشورم، چندین بار صدایم کرد. در حال غلطیدن از این پهلو به پهلوی دیگر به یاد می‏آورم که سنی از من گذشته است و نه من دیگر به مدرسه می‏روم و نه کار آنچنان فوری‏ای برای انجام دادن دارم که باید بخاطرش از خواب بیدار شوم، بنابراین تمام سعی‏ام را برای بیدار نشدن به خرج می‏دادم. مادرم پس از چند بار صدا زدن خسته می‏شود، کنارم می‏نشیند، لحظه‏ای به من در سکوت نگاه می‏کند و بعد انگار که برایم لالائی می‏خواند چنین شروع به تعریف می‏کند:
 
پدرم اصلاً دلش نمی‏خواست رئیس جمهور بشه. اما به اصرار همسایه و اقوام خودشو کاندید کرد و از قضا رأی هم خیلی بیشتر از حد نصاب براش تو صندوق‏ها ریخته شد. رقیبش با اختلاف دویست و بیست رأی عقب افتاد و بازی رو به پدرم باخت. پدرم تو خواب هم نمی‏دید بتونه برنده بشه. اما انگار رقیبش هم از صمیم قلب راضی به رئیس جمهور شدن نبود، چون پدرم هر کاری کرد حریفش قبول نکرد سیصد تا از رأی‏های پدرم رو به حساب خودش بریزه تا بتونه با این کار برنده مسابقه بشه.
شب روزی که جلسه مطبوعاتی داشت و قرار بود اسامی وزرا رو اعلام کنه متنی آماده کرده بود.
برای برگزاری این جلسه میز مستطیل شکلی وسط سالن مسابقات والیبال قرار داده بودن. تو یک ردیف از ضلع دراز میز خانم‏های خبرنگار با روسری‏ و مانتوی سیاهرنگ و با دوربین‏ها و دفتریاداشت و لپ‏تاپشون نشسته بودن و در ردیف روبروشون مردای خبرنگار با پیرهن سفید و با همون وسائل خبرنگاری خانم‏ها اما با دوربین‏های بزرگ‏تر نشسته بودن.
صندلی پدرم کنار ضلع کوچک میز قرار داشت و روبروش یک فیلم‏بردار تلویزیون نشسته بود. سالن والیبال خالی از تماشاچی بود، اما با این وجود گاهی صدای کوبیده شدن ضربه محکم دست به توپ تو فضا می‏پیچید. بوی عرق تن والیبالیست‏ها هنوز تو سالن پخش بود. خبرنگارا تو سکوت سالن خودشونو گم کرده بودن، با تعجب به همدیگه نگاه می‏کردن و با چشم و ابرو با هم حرف می‏زدن.
پدرم با نیمه بلند شدن از رو صندلی رسمیت جلسه رو اعلام می‏کنه و دوباره می‏شینه. بعد سکوت بلندتر به گوش می‏آد. پدرم تصمیم خودشو در این بین گرفته بود و می‏دونست چی می‏خواد بگه و فقط منتظر فرصت مناسبی می‏گشت تا تصمیمشو به اجرا در بیاره. حالا دیگه پدرم رئیس قوه مجریه بود و همه‏ی خبرنگارا انتظار می‏کشیدن تا پدرم شروع به صحبت بکنه و بعد از اعلام اسامی اعضای هیئت دولت بگه که برای چهار سال آینده چه جوری می‏خواد برنامه‏هاشو اجرا کنه.
 
گاهی ماه‏ها طول می‏کشید تا پدرم برای رفتن به خیابون و قدم‏زدن تصمیم بگیره. حالا حیوونی باید برای تموم جامعه تصمیم می‏گرفت!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:39  توسط سعید از برلین  | 

شبی با دکتر فاوست.(2)
 
حالا آن اولین لحن هشدار دهنده، عصبانی و شرورانه ضجه‏ی اژدهای پر از اندوه و خشم دوباره بالا می‏گیرد.
   هنگامی که روح‏ خانه با لبخند دستگاهش را ساکت می‏سازد، هر دو پژوهشگر با احساس ناگواری از شرم و دستپاچگی، طوریکه انگار ناخواسته شاهد یک اتفاق ممنوع و بی‏ادبانه شده باشند نگاه عجیبی به همدیگر می‏کنند. آنها با دقت یادداشت‏های خود را مطالعه می‏کردند و به یکدیگر نشان می‏دادند.
   عاقبت فاوست می‏گوید: "نطرت در این باره چیست؟"
   دکتر آیزن‏بارت از جامش جرعه‏ا‏ی طولانی می‏نوشد، به زمین نگاه می‏کند و مدت درازی متفکر و ساکت می‏ماند. عاقبت می‏گوید، بیشتر به خودش تا به دوستش: "وحشتناک است! بدون شک بشریتی که ما یک نمونه از زندگی‏شان شنیدیم دیوانه است. آنها فرزندان ما هستند، پسران پسران ما، نبیره نبیره‏هائی که ما اینجا چنین چیزهای مشکوک، غمگین و مغشوش از آنها می‏شنویم، که این چنین وحشت‏انگیز فریاد می‏کشند، چنین ترانه‏های نامفهوم و احمقانه‏ای می‏خوانند. فاوست، دوست عزیز، آخر و عاقبت اولادهایمان دیوانگی‏ست."
   فاوست می‏گوید: "من مایل نیستم چنین با اطمینان ادعا کنم. نظر تو اصلاً چیز غیر قابل قبولی ندارد، اما کمی زیاده از حد بدبینانه است. وقتی اینجا، در کنار تنها محل منحصر به فرد و محدود جهان، چنین صداهای وحشی، ناامیدانه و خارج از نزاکت طنین می‏اندازد، نباید دلیل بر این باشد که کل بشریت به بیماری روانی دچار شده است. می‏تواند اینطور هم باشد: در چند صد سال بعد، در محلی که ما در آن هستیم یک دیوانه خانه ساخته شده باشد و ما جزئی از آن را حالا شنیده‏ایم. و می‏تواند اینهم دزست باشد که جماعتی بسیار مست تاخت و تاز خود را به بهترین نحو اجرا کرده باشند. به سر و صدای جمعیتی در حال کیف کردن فکر کن، مثلاً به یک کارنوال! کاملاً مانند همدیگرند. اما آنچه من را مشکوک می‏سازد، آن صداهای دیگر هستند، آن فغانی که نه می‏تواند صدای انسان باشد و نه از آلت موسیقی به صدا آمده باشد. به نظر من صدای آنها کاملاً اهریمنی‏ست. فقط دیوها می‏توانند چنین صداهائی تولید کنند."
   دکتر فاوست مفیستوفه‏لس را مخاطب قرار می‏دهد: "آیا در این باره چیزی می‏دونی؟ می‏تونی بگی که ما چه صداهائی را شنیدیم؟"
   روح‏ خانگی جواب می‏دهد: "ما براستی صداهای یک دیو را شنیدیم. زمین، آقایان محترم، زمینی که امروزه نیمی از آن در مالکیت شیطان است، در زمان معینی کاملاً به او تعلق خواهد گرفت، و یکی از استان‏های جهنم را تشکیل خواهد داد. شما در باره لحن و نوع صحبت این جهنم زمینی کمی خشن و انتقادی ابراز نظر کردید، آقایان محترم. اما با این حال به نظرم قابل توجه و زیباست که موسیقی و شعر در جهنم هم وجود خواهد داشت. مسؤل این شعبه بلیال Belial می‏باشد. به نظر من او کارش را خیلی زیبا انجام می‏دهد.
 
(1927)
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 18:11  توسط سعید از برلین  | 

شبی با دکتر فاوست.(1)
 
   به دستور دکتر فاوست روح ‏خانگی در بالاپوش خاکستری رنگ راهبه‏ها ظاهر می‏گردد، دستگاهی کوچک با بلندگو روی میز قرار می‏دهد و به آن دو تأکید می‏کند که باید در اثنای ماجرا از هرگونه اظهار نظری خودداری کنند، بعد دسته‏ی کنار دستگاه را می‏چرخاند و دستگاه با غژ غژ آهسته و شکننده‏ای شروع به کار می‏کند.
   مدت درازی به جز صدای این غژ غژ هیجان‏انگیز که هر دو دکتر در انتظار به آن گوش سپرده بودند چیز دیگری شنیده نمی‏شد. بعد ناگهان صدای زیر جیغ مانندی که تا حال نظیرش شنیده نشده بود بلند می‏شود: یک ناله وحشی، شرورانه و شیطانی که نمی‏توان گفت آیا از یک اژدها یا دیوی عصبانی برمی‏خاست؛ صدا بی‏صبرانه، خشمگین و آمرانه با فاصله کوتاه و کوبنده‏ای تکرار کنان مانند فریاد اژده‏های تحت تعقیبی در فضا می‏پیچید. و وقتی فریاد نفرت انگیز بارها تکرار و در دوردست‏ها خود را گم می‏کند دکتر آیزن‏بارت که رنگش پریده بود نفس راحتی می‏کشد.
   سکوت برقرار می‏شود، اما بعد صدای جدیدی به گوش می‏رسد: صدای یک مرد که انگار از دوردست می‏آمد، با آهنگ صدائی صریح و واعظانه. آن دو فقط می‏توانستند قطعاتی از سخن‏رانی را بفهمند و آنها را بر تخته سیاهی یادداشت کنند، برای مثال این جملات را:
   "-_ و بدین نحو عملکرد اقتصادی با سرمشق از ایده‏ی درخشان آمریکا به طور اجتناب‏ناپذیری به پایان پیروزمندانه و تحقق خود نزدیک می‏شود. _ _ در حالی که از یک سو وسائل آسایش در زندگی کارگران برای اولین بار تجربه بزرگی کسب کرد، _ _ و ما می‏توانیم بدون مغرور گشتن بگوئیم که رویاهای کودکانه عصر دوران گذشته از یک بهشت توسط تکنولوژی تولید بیشتر از _ _"
   دوباره سکوت. بعد صدای تازه‏ای شنیده می‏شود، یک صدای کلفت، صدائی جدی که گفت: "خانم‏ها و آقایان، من شما را به شنیدن یک شعر دعوت می‏کنم، یک اثر از نیکولاس اونترشوانگ Nikolaus Unterschwang بزرگ که می‏توان ادعا کرد مانند او هیچ کس قلب زمان ما را چنین موشکافانه تفتیش و رازگشائی و معنا و بی‏معنا بودن دلیل بودنمان را مشاهده نکرده است.
 
   دودکش را در دست نگاه داشته است
   در کنار هر دو گونه‏هایش دو باله حمل می‏کند،
   و بر حسب وضعیت درجه بارومتر
   از نردبان بدون پله بالا می‏رود.
 
   بدینسان او مدت‏ها با ابرهائی در آستر کت
   از نردبان‏های بلند بالا می‏رفت،
   ناگهان پس از یک زندگی به ترس می‏افتد،
   و مادر ِ تردیدها را به یاد می‏آورد."
 
   دکتر فاوست توانست قسمت بیشتر این شعر را یادداشت کند. همینطور آیزن‏بارت هم با پشتکار یادداشت می‏کرد.
   یک صدای خواب‏آلوده، بدون شک صدای یک زن یا دختری باکره شنیده می‏شود که می‏گفت: "برنامه‏ای خسته کننده! انگار که آدم رادیو را فقط به این خاطر اختراع کرده است! خوب، حالا لااقل موسیقی پخش می‏شود."
   و واقعاً حالا موسیقی نواخته می‏شود، یک موسیقی وحشی، شهوت‏انگیز و با ضرب‏آهنگی خیلی محکم، گاهی چهچه‏زنان، گاهی سست و ضعیف، یک موسیقی کاملاً ناشناخته، یک موسیقی بی‏ادبانه و عجیب و شرور بوسیله زوزه‏ها و جیغ‏های سازهای بادی‏، متزلزل گشته از ضربه های طبل، و صعود بیش از حد صدای گریان یک خواننده که کلمات یا ابیاتی به زبانی بیگانه می‏خواند.
   در فواصل منظم میان ابیات این مصرع اسرارآمیز تکرار می‏گشت:
 
   موهایت تحسین برانگیزند،
   همواره با روغن شسته می‏گردد!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 2:51  توسط سعید از برلین  | 

شبی با دکتر فاوست.
 
دکتر یوهان فاوست Johann Faust همراه با دوستش دکتر آیزن‏بارت Eisenbart در اتاق غذاخوری خود نشسته بودند. باقیمانده شام پر مایه برچیده شده بود، شراب قدیمی راین Rheinwein در جام‏های طلااندود عطر می‏افشاند، همین حالا دو نوازنده‏ای که هنگام صرف غذا می‏نواختند رفتند، یک فلوت‏زن و یک بربت نواز. دکتر فاوست می‏گوید "بسیار خوب، حالا می‏خواهم به تو نمونه وعده داده شده را نشان بدهم" و یک جرعه از شراب قدیمی کهنه در گلوی کمی چربی آورده‏اش می‏ریزد. او دیگر مرد جوانی نبود، این شب دو یا سه سال قبل از پایان وحشتناکش بود.
   "من قبلاً به تو گفته بودم که کارآموزم گاهی دستگاه‏های مضحکی می‏سازد که می‏شود با آنها این و آن را دید و شنید، چیزی که دور از ما، یا مدت‏ها پیش گذشته، یا هنوز آینده است. ما می‏خواهیم امروز آن را با آینده آزمایش کنیم. می‏دانی، جوانک چیز خیلی سرگرم کننده و عجیبی اختراع کرده. همانطور که به ما بارها در آینه جادوئی قهرمانان و زیبارویان گذشته را نشان داده، به همان ترتیب هم حالا چیزی برای گوش اختراع کرده، یک بلندگوی حرف‏زن که به ما امکان شنیدن سر و صداهائی را می‏دهد که در آینده دور درست در همان محلی که دستگاه حرف‏زن قرار داده شده است یک بار به صدا خواهد آمد."
   "دوست عزیز، نکند حالا این روح خدمت رسانت کمی به تو کلک می‏زند؟"
   فاوست در جواب می‏گوید "من این را باور نمی‏کنم. آینده برای جادوی سیاه به هیچ وجه دور از دسترس نیست. تو می‏دانی که ما همیشه از این فرض حرکت می‏کنیم که حوادث جهان بدون استثناء مشمول قانون علت و معلولند. بنابراین آینده نیز مانند گذشته غیر قابل تغییر است: آینده هم تابع برهان علیت است، بنابراین آینده در حال حاضر اینجاست، فقط ما آن را هنوز نمی‏بینیم و مزمزه نمی‏کنیم. به همان خوبی‏ای که یک ریاضیدان و اخترشناس پیش‏بینی شروع یک خورشیدگرفتگی را می‏توانند بکند، ما هم اگر روشی برای آن اختراع می‏کردیم، می‏توانست هر قسمت دلخواه از آینده برایمان قابل دیدن و شنیدن شود. مفیستوفه‏لس Mephistopheles حالا یک نوع عصا برای گوش اختراع کرده، او یک دام ساخته است که در آن صداها حبس می‏شوند، صداهائی که در چند صد سال بعد اینجا در این مکان طنین خواهد انداخت. ما آنرا بارها آزمودیم. گاهی البته چیزی طنین نمی‏اندازد، و آن به این معناست که ما در آینده به یک خالی برخورد کرده‏ایم، به یک نقطه‏ای از زمان که در آن سکوت خود را در فضای ما به صدا می‏آورد. بارهای دیگر اما انواع صداها را شنیدیم، مثلاً یک بار صدای چند انسان را که در آینده‏ای دور زندگی خواهند کرد را شنیدیم که از شعری صحبت می‏کردند که در آن اقدامات دکتر فاوست، یعنی اقدامات من، به صورت ترانه خوانده می‏شد. اما حالا دیگه کافیه، ما می‏خواهیم که آن را امتحان کنیم."
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:11  توسط سعید از برلین  | 

در خیالم با تو در صحبت بودم،
وقت اظهار "دوستت دارم" زبانم به لکنت افتاد.
تو
با آوازی بلند خندیدی
بعد
خیالم لال گشت.
 
***
 
آهسته خاطرات گذشته‏ را مرور و
خود را در آسمان هفتم احساس می‏کردم
که با پس‏گردنی بی هوایٍ معلم نامرد تاریخ‏
با صورت (از زمان حال هم فوری‏تر) با زمین ملاقات کردم.
 
***
 
دلم می‏خواست شاعر بودم
گلی می‏کاشتم تو دلت
بعد
باغبان شاعری
مرد بیکاری
یا خودم
به گلت آب می‏داد.
 
***
 
دلم می‏خواست یه طورائی
می‏بردمت پیش خدا
تو می‏گفتی "بله"
من می‏گفتم "بله"
بعد آخدا
عقدمونو جاری می‏ساخت.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:29  توسط سعید از برلین  | 

به درخواست چند دانشمند که در حال پژوهش برای پیدا کردن ضریب هوش خر بودند از قبرس خری به مونیخ فرستاده می‏شود. دانشمندان با خر در خیابان به راه می‏افتند، چند قدم مانده به چهارراهی خر به همراهانش نگاه می‏کند تا مانند همیشه کسی دستور ایستادن به او بدهد. دانشمندان زبان قبرسی نمی‏دانستند، اما به زبان دیگر هم کسی به خر چیزی نمی‏گفت.
خر از سرعت قدم‏هایش می‏کاهد، از پالانش که مانند کوله پشتی به چشم می‏آمد یک دیکشنری درآورده و بعد از نگاه سریعی به صفحات کتاب رو به همراهانش کرده و به زبان خود آنها می‏گوید: "خر خودتونید! کوررنگ که نیستم!"، و بعد با مشاهده رنگ قرمز چراغ خطر مانند آدم در انتظار سبز شدن آن چهارپا می‏ایستد.
 
***
با اشاره به پرنده‏های ریز و زیبائی که در فضای اتاقم در حال پروازند، و پیدایش‏شان در این اتاق از رشد تخمهائی‏ست که مخلوط با ارزنی‏اند که من برای مرغان عشقم می‏خرم اشاره می‏کنم و برای از بین بردن چندشی که با دیدن آنها در او ایجاد شده به شوخی می‏گویم: دیدم کاری برای بچه‏های آفریقا نمی‏تونم انجام بدم، گفتم لااقل تعدادی از پرندهای ریز اون ناحیه رو به اینجا دعوت و ازشون پذیرائی کنم.
خیلی جدی می‏گه: وای ... خب لااقل به جای این حشرات یکی دو تا کودک آفریقائی می‏آوردی پهلوی خودت.
دیوانه فکر می‏کنه آپارتمان فسقلی من کودکستانه!
 
***
هر دو پاشو می‏کنه تو یک کفش، بندشم محکم می‏بنده، بعد نگاهی به من می‏کنه و طوریکه انگار هنوز مطمئن نیست می‏گه: انگار یک کم برام تنگه!

http://www.youtube.com/watch_popup?v=LgfiwVaqNSs&feature

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:48  توسط سعید از برلین  | 

شادی‏های کوچک (3)
 
و با <دیدن>، شادی، عشق و شعر می‏آیند. مردی که برای اولین بار یک گل کوچک می‏چیند تا آن را هنگام کار در نزدیکی خود داشته باشد، پیشرفتی در لذت بردن از ‏زندگی کرده است.
روبروی خانه‏ای که من در آن مدتی طولانی کار می‏کردم مدرسه دخترانه‏ای قرار داشت. محل بازی کلاس دختران تقریباً ده ساله در این سمت قرار گرفته بود. من باید با دقت کار می‏کردم و گاهی سر و صدای بازی کودکان مزاحم کارم می‏گشت، اما اینکه فقط با یک نگاه به این محل بازی چه شادی و لذت بردن زیادی از زندگی به من هدیه می‏گشت غیر قابل بیان است. این لباس‏های رنگی، این چشم‏های سرزنده و بامزه، این حرکت‏های ظریف و محکم شوق زندگی را در من می‏افزودند. فقط شاید یک مدرسه سوارکاری یا یک مرغدانی می‏توانست خدمت مشابه‏ای برایم انجام دهد. کسی که تأثیر نور بر سطح تک‏رنگ دیوار خانه‏ای را یک بار مشاهده کرده باشد، خوب می‏داند که چشم چه قانع و مستعد لذت بردن است.
ما می‏خواهیم با این مثال بسنده کنیم. حتماً بعضی از خوانندگان شادی‏های کوچک فراوان دیگری به یاد آورده‎اند، به خصوص در موردفوق‏العاده بودن بوییدن یک گل یا یک میوه، گوش سپردن به صدای خود و صدای دیگران، استراق سمع گفتگوی کودکان. همچنین زمزمه کردن یا سوت زدن یک ملودی هم به شادی‏های کوچک تعلق دارند و هزاران چیزهای کوچک دیگر که با آنها می‏شود در زندگی زنجیره‏ای نورانی از دل‏خوشی‏های کوچک بافت.
هر روز تا جائی که ممکن است فقط از شادی‏های کوچک تجربه کردن و شادی‏های بزرگ‏تر و لذت‏های سخت را مقتصدانه برای روزهای تعطیل و ساعات خوب معین کردن، این آن چیزی است که من مایلم به کسانی توصیه کنم که از کمبود وقت و بی میلی در رنجند. به ما برای رفع خستگی و سبک‏باری و رستگاری روزانه قبل از هر چیز شادی‏های کوچک و نه شادی‏های بزرگ داده شده است.
 
(1899)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 20:34  توسط سعید از برلین  | 

شادی‏های کوچک (2)
 
در میان این شادی‏ها آنهائی بالاتر از بقیه قرار دارند که تماس روزانه با طبیعت را برایمان ممکن می‏سازند. بالاتر از همه چشمان ما می‏باشند، همان چشمان انسان‏های مدرنی که زیاد مورد سوءاستفاده قرار گرفته و تقلای زیاد نموده‏اند، که از یک ظرفیت پایان ناپذیر برای لذت بردن برخوردارند، البته اگر آدم فقط آن را بخواهد. وقتی من صبح‏ها به سر کارم می‏روم، همراه و از روبروی من هر روز کارگران متعدد دیگری که همین حالا از خواب و تختخواب بیرون خزیده‏اند، لرزان و با عجله در گذرند. بیشتر آنها به سرعت می‏روند و چشم‏های خود را به مسیر می‏دوزند یا حداکثر به لباس‏ها و چهره‏های عابرین میزان می‏کنند. شجاع باشید، دوستان عزیز! یک بار امتحان کنید _ یک درخت یا حداقل یک قطعه‏ی خوب از آسمان همه جا دیده می‏شود. حتماً نباید آسمان آبی‏رنگ باشد، نور خورشید همیشه به نحوی اجازه حس کردن خود را می‏دهد. خود را عادت دهید که هر روز صبح دمی به آسمان نگاه کنید، و ناگهان هوای اطراف خود را و تنفس تازگی صبح را که میان خواب و کار به شما ارزانی گشته است احساس خواهید نمود. شما درخواهید یافت که هر روز و هر شیروانی پشت بام ظاهر و نور ویژه‏ی خویش را داراست. کمی به این موضوع توجه کنید، و شما برای تمام مدت روز باقیمانده‏ای از لذت و قطعه‏ی کوچکی از زندگی همراه با طبیعت خواهید داشت. چشم به تدریج خود را بدون زحمت به میانجی بسیاری از هیجان‏های کوچک آموزش می‏دهد، به تماشگر طبیعت و خیابان‏ها بودن، به درک طنز پایان ناپذیر زندگی کوتاه. از آن به بعد تا دارای نگاه هنری تربیت گشته شدن نیمه کوچک‏تر راه است، مطلب عمده شروع کار است، چشم‏ها را باز کردن.
یک قطعه آسمان، دیوار یک باغ با شاخه‏هائی سبز آویزان گشته بر آن، یک اسب باهوش، یک سگ زیبا، دسته‏ای کودک، سر زیبای یک زن _ تمام اینها را نمی‏خواهیم اجازه بدهیم از ما بربایند. آنکه کار را شروع کرده است، می‏تواند در محدوده درازای یک خیابان بدون تلف کردن یک دقیقه از وقت چیزهائی نفیس و مطبوع ببیند. با این همه این مشاهده به هیچ وجه باعث خستگی نمی‏گردد، بلکه قوی و تازه می‏سازد، و نه تنها چشم را. تمام چیزها یک سمت آشکار دارند، حتی چیزهای غیر قابل توجه یا زشت؛ آدم فقط باید مایل به دیدن باشد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:36  توسط سعید از برلین  | 

شادی‏های کوچک (1)
 
من برای رفع این نارضایتی‏ها کمتر از دیگران یک نسخه جهانی می‏شناسم. من فقط مایلم یک راه حل خصوصی کهنه و متأسفانه کاملاً غیر مدرن را به یاد آورم: لذت معتدل دو برابر لذت‏بخش ا‏ست. و : شادی‏های کوچک را نادیده نانگارید!
بنابراین: اعتدال. در برخی از محافل عدم حضور در اولین اجرای برنامه‏ای جسارت می‏خواهد. در محافل دیگر نشناختن تازه‏های آثار ادبی چند هفته بعد از انتشارشان جسارت می‏خواهد. در محافل وسیع‏تری به علت نخواندن روزنامه‏ی روز شرمسار می‏گردند. اما من تعدای را می‏شناسم که برای داشتن چنین جسارتی پیشمان نیستند.
کسی که صندلی‏ای در تاتر آبونه شده باشد، تصور نکنم چیزی از دست بدهد اگر که فقط هر دو هفته یک بار از آبونه خود استفاده کند. من به او تضمین می‏دهم: او برنده خواهد گشت.
کسی که عادت به دیدن تصاویر زیادی دارد، او می‏تواند یک بار امتحان کند، البته اگر هنوز قادر به این کار باشد، یک ساعت یا بیشتر تنها بر روی یک شاهکار درنگ نموده و خود را با آن برای این روز راضی سازد. او با انجام این کار برنده خواهد گشت.
همچنین فرد زیاد-خوان هم این را امتحان کند. او به این خاطر که نمی‏تواند در باره چیز تازه‏ای صحبت کند چند بار عصبانی خواهد گشت. او چند بار به تبسم کردن تحریک خواهد شد. اما بزودی او خود لبخند بر لب خواهد نشاند و بهتر خواهد دانست. و کسی که مایل به قبول هیچ مانعی نیست، آن را با <عادت> امتحان کند، حداقل یک بار در هفته رأس ساعت ده به رختخواب برود. او تعجب خواهد کرد که چه عالی این از دست دادن کمی از زمان و لذت بردن برای خود جانشین می‏سازد. توانائی لذت بردن برای «شادی‏های کوچک» و عادت به نگاه داشتن حد با هم پیوندی باطنی دارند. چون این توانائی در اصل با هر انسانی زاده می‏شود، بنابراین شرایطی می‏طلبد که مکرراً در زندگی مدرن روزانه از رشد افتاده و گم شده‏اند، یعنی درجه‏ای از آرامش، از عشق و از شعر. این شادی‏های کوچک که بخصوص به فقرا بخشیده شده است چنان نامرئی‏اند و چنان متعدد در زندگی روزانه پراکنده‏ می‏باشند که حس تیره بی‏شماری از انسان‏های مشغول کار به زحمت از آنها متأثر می‏گردد. آنها جلب نظر نمی‏کنند، آنها مورد ستایش قرار نمی‏گیرند، آنها مجانی‏اند! (این عجیب است که حتی فقیران هم نمی‏دانند که زیباترین شادی‏ها همیشه بی‏هزینه‏اند).
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 18:31  توسط سعید از برلین  | 

شادی‏های کوچک
 
در حال حاضر اکثریت مردم در یک تیرگی خالی از نشاط و عشق زندگی می‏کنند. ارواح لطیف، فرم زندگی فاقد اصول هنری ما را دردناک و فشارآور احساس کرده و خود را کنار می‏کشند. در هنر و سرایندگی بعد از دوره کوتاه رئالیسم همه جا یک کمبود احساس می‏گردد، که بارزترین علائمش احساس غربت بعد از رنسانس و رمانتیک نو می‏باشد.
کلیسا بانگ برمی‏دارد "ایمان در پیش شما غایب است!" و آوه‏ناریوس Avenarius می‏گوید "هنر نزد شما غایب است!". موافقم. من فکر می‏کنم، نبود شادی دلیل آن می‏باشد. نوسان یک زندگی ارتقاء یافته و درک زندگی به عنوان چیزی مسرت‏بخش و یک جشن همان امری‏ست که در اصل با آن رنسانس ما را چنین خیره کننده مجذوب خود می‏سازد. بدون شک یکی از خطرناکترین دشمنان شادی ارزیابی بیش از اندازه از دقیقه و عجله به عنوان مهمترین دلیل فرم زندگی ما می‏باشد. ما غزل‏های عاشقانه و سفرهای حساس دوران‏های گذشته را با لبخندی مشتاقانه می‏خوانیم. به چه علت پدر بزرگ‏هایمان وقت نداشتند؟ هنگامی که من یک بار اک‏لوگه Eckloge از فریدریش شله‏گل Friedrich Schlegel را در وقت بی‏کاری می‏خواندم، نمی‏توانستم در برابر این فکر مقاومت کنم: چه آهی می‏کشیدی، اگر تو مجبور به انجام کار ما می‏گشتی!
اینکه این عجله داشتن، زندگی امروز ما را برایمان از همان اولین آموزش به صورت تهاجمی و مضر تحت تأثیر خود گذاشته است، غم‏انگیز اما ضروری به نظر می‏آید. اما این شتاب زندگی مدرن دیر زمانی‏ست که متأسفانه خود را مالک فراغت اندک ما نیز کرده است؛ فرم لذت بردن ما به زحمت می‏تواند کمتر عصبی و استرس‏زا از کارخانه محل کارمان باشد. "تا حد امکان زیاد و سریع" این راه حل است. و بدین ترتیب همیشه سرگرمی بیشتر و شادی کمتری عاید می‏گردد. کسی که یک بار یک جشن بزرگ را در شهرها یا شهرهای کاملاً بزرگ تماشا کرده باشد، یا مکان‏های تفریح شهرهای مدرن را دیده باشد، این چهره‏های تب‏آلوده و از شکل طبیعی خارج گشته و با نگاهی خیره به طور دردناک و نفرت‏انگیزی در حافظه‏اش می‏چسبند. و این کمبود جاودانه‏ی بیمارگونه و خار دار ِ فرم ِ بیش از حد لذت بردن همچنین در تآترها، در سالن‏های اپرا، آری در سالن‏های کنسرت و نمایشگاه‏های نقاشی جایگاه خود را دارد. از یک نمایشگاه آثار هنری مدرن دیدن کردن، مطمئناً به ندرت یک لذت بردن است.
فرد ثروتمند هم از این شرارت‏ها در امان نمی‏ماند. او احتمالاً می‏توانست در امان بماند، اما او نمی‏تواند. زیرا آدم باید شراکت کند، به روز بماند و خود را در اوج نگاه دارد.
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 22:59  توسط سعید از برلین  | 

امروز هوا به طرز شگفت‏انگیزی زیباست، طوری که انگار اولین روز عید است. رنگ آسمان به قدری آبی‏ست که راحت می‏توان خیال کرد آسمان همان دریاست با آبی زلال و آبی رنگ و به علت عمق زیاد نه کف آن دیده می‏شود و نه رنگی دیگر به جز آبی.
   همسایه روبروئی من که خانم با شخصیتی باید باشد، و من به ندرت کنار پنجره می‏بینمش، امروز بالش قرمز رنگی روی کناره‏ی پنجره قرار داده و با تکیه آرنج‏هایش بر آن صورت خود را میان دو دستش جا داده و با تعجب و لبخندی بر لب نمی‏دانم به کجا نگاه می‏کند.
   مرغان عشقم باز بچه شده‏اند و بدون استراحت مانند زمان‏ کودکی‏شان در فضای خالی اطاق از نقطه‏ای به نقطه دیگر می‏پرند. از بالای سرم پر می‏زنند و باد بال‏هایشان خنکم می‏سازد. روی قاب عکس نصب شده بر دیوار بالای سرم می‏شینند و از آن بالا به من نگاه می‏کنند و به هم چیزهائی می‏گویند.
 
حالا همسایه روبروئی با انگشتان دست راست مویش را شانه می‏کند، بعد دستش را از پنجره خارج می‏کند و چند تار مو را از طبقه سوم به حیاط می‏ریزد.
   دم هوا شانزده درجه گرما دارد. خورشید رأس ساعت شش و پنجاه و هشت دقیقه خود را بالا کشاند، و حالا در حال درخشیدن است. و چون امروز سرش خلوت است قرار بر این شده که تا ساعت نوزده و چهار دقیقه همچنان به درخشیدن ادامه دهد.
   من هنوز صبحانه نخورده‏ام، ولی در فکرش هستم و حالا کم کم صدای اعتراض سیگاری لای دو انگشت دست چپم که خاموش گشته بلند می‏شود و با نگاهش از من درخواست روشن شدن می‏کند.
 
وقتی پائیز به این شکل خود را در معرض دید قرار می‏دهد، بهار نامه‏ای برایش می‏نویسد: پائیز، ای پادشاه فصل‏ها، من به یادت هستم، مرا از یاد نبر. دوست‏ات دارم؛ هم در زمستان دوست‏ات دارم هم در تابستان. به پایان رساندن زیبای سال کار تو، شروع سالی بی‏همتا با من.
می‏بوسمت پادشاه من.
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:42  توسط سعید از برلین  | 

آه ای شوق شروع
 
آه ای شوق شروع! آه ای صبح سحر!
اولین علف، وقتی به نظر می‏رسد
که فراموش گشته رنگ سبز!
آه ای اولین ورق کتاب منتظران، بسیار غافلگیر ساز! بخوان
آهسته، خیلی سریع
بخش نخوانده برایت نازک می‏گردد! و اولین
قطره آب بر چهره‏‏ای عرق کرده! پیراهن
تازه و سرد! آه ای شروع عاشقی! نگاهی سرگردان!
آه ای شروع کار! در ماشین سرد
بنزین زدن! اولین کار و اولین مبلغ
برای روشن شدن موتور! و اولین پک به سیگار،
که ریه را پر می‏سازد! و تو
ای افکار جدید!
 
در باره سعادت
 
آنکه بخواهد جان به در برد، محتاج سعادت است.
بی سعادت هیچکس خود را از چنگ سرما و گرسنگی
یا حتی از انسان‏ها نجات نمی‏دهد.
 
سعادت کمک است.
 
من خیلی سعادت داشتم. به این خاطر
هنوز زنده‏ام.
اما با نگاهی به آینده، با وحشت متوجه می‏گردم
چه زیاد هنوز من به سعادت محتاجم.
 
سعادت کمک است.
 
آنکه سعادت با اوست، قوی می‏باشد.
یک مبارز خوب و یک معلم دانا
کسی‏ست که سعادت دارد.
 
سعادت کمک است.
 
نوشته‏ سنگ قبر از جنگ هیتلر
 
پدر، تو گذاشتی به سربازی بروم
مادر، تو مرا مخفی نکردی
برادر، تو مرا به اشتباه انداختی
خواهر، تو مرا بیدار نساختی!
 
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:3  توسط سعید از برلین  | 

اشعار عاشقانه
 
یک
 
بعد، وقتی از پیشت رفتم
در آن روز بزرگ
عده زیادی مردم خوشحال دیدم.
 
و بعد از آن ساعات شب دیگر
می‏دانید، منظورم چه شبی‏ست
یک دهان زیبا دارم
و پاهائی ماهرتر.
 
سبزتر است درخت و بوته و علف
از وقتی چنین حسی دارم
و آب خنکی مطلوب‏تری دارد
وقتی آنرا روی خودم می‏پاشم.
 
دو
 
ترانه یک عاشق
 
وقتی تو مرا به شوق می‏آوری
بعد من گاهی فکر می‏کنم:
حالا می‏توانستم بمیرم
بعد من تا پایان
سعادت‏مند می‏ماندم.
 
یعد وقتی تو پیری
و به من فکر می‏کنی
من مانند امروز دیده می‏شوم
و تو یک معشوق داری
که هنوز جوان می‏باشد.
 
سه
 
بوته دارای هفت گل سرخ است
شش‏تایشان به باد متعلق بودند
اما یکی می‏ماند، تا
من هم گلی پیدا کنم.
 
هفت بار صدایت می‏زنم
شش بار بی جواب می‏ماند
اما بار هفتم، قول بده
یک کلمه جواب دهی.
 
چهار
 
معشوق به من یک شاخه داد
با یک برگ زرد نشسته بر آن.
 
سال، رو به پایان است
عشق تازه آغاز می‏گردد.
 
درخواست‏های کودکان
 
خانه‏ها نباید در آتش بسوزند.
آدم نباید بمب‏افکن بشناسد.
شب برای خواب باید باشد.
زندگی نباید مجازات باشد.
مادرها نباید گریان باشند.
هیچ کس نباید دیگری را بکشد.
همه باید چیزی بسازند.
بعد آدم می‏تواند به همه اعتماد کند.
جوان‏ها باید به جائی برسند.
پیرها هم همچنین.
 
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 1:11  توسط سعید از برلین  |