درون و بیرون.(3 )
فریدریش از وقفه کوتاهی که در مکالمهی دشوارشان ایجاد شده بود استفاده کرده و نگاهی به اطراف اتاق مطالعه میاندازد و یک ورق کاغذ را که با سوزنی به دیوار آویزان شده بود میبیند. این منظره او را به طور غریبی لمس کرده و خاطرات قدیمیای را در او زنده میسازد، خیلی زود به خاطر میآورد که این کار در گذشتهای دور و در زمان سالهای دانشجوئی یکی از عادات اروین بوده است، هر از گاهی او کلمات قصار متفکرین یا شعر شاعری را به این صورت در جلوی چشم و حافظهاش زنده نگاه میداشت. او برای خواندن آن نوشته بلند میشود و خود را به دیوار نزدیک میسازد.
آنجا با خط زیبای اروین نوشته شده بود: "هیچ چیز در بیرون نیست، هیچ چیز در درون نیست، زیرا آنچه بیرون است، درون میباشد."
فریدریش با رنگی پریده لحظهای میایستد. آن آنجا بود! او آنجا جلوی آن چیز ترسناک میایستد! او در زمان دیگری میتوانست این نوشته را قابل قبول بداند، میتوانست آن را بعنوان یک هوس و همینطور بعنوان یک علاقه بیخطر و مجاز، شاید هم بعنوان یک پیروی کوچک از نیاز محافظت از احساس و عاطفه صبورانه تحمل کند. اما حالا طوری دیگر بود. او حس میکرد که این کلمات نه با حسی شاعرانه و فرار نوشته شدهاند، و نه اینکه اروین بعد از سالهای طولانی به خاطر یک هوس به عادت گذشته جوانیاش روی آورده است. چیزی که اینجا نوشته شده اعتراف به مطلبیست که در حال حاضر دوستش را به خود مشغول ساخته بود، عرفان! اروین مرتد شده بود.
آهسته به سمت اروین که دوباره لبخند بر چهره داشت برمیگردد و میگوید: "در این باره کمی توضیح بده!"
اروین با محبت تمام سرش را تکان میدهد.
"آیا هرگز این کلام قصار را نخوانده بودی؟"
فریدریش بلند میگوید: "چرا، البته که آن را میشناسم. این عرفان است، رازهای روحانیست. شاید شاعرانه، اما_ _. حالا، خواهش میکنم در باره این کلمه قصار توضیح بده، و بگو چرا آن را به دیوار اتاقات آویزان کردهای."
اروین میگوید: "با کمال میل. این کلمهی قصار، اولین مقدمه از یک معرفتشناسیست که در حال حاضر من خود را با آن مشفول ساختهام و سعادت فراوانی را مدیون آن هستم."
فریدریش ناخشنودیاش را کنترل میکند و میپرسد: "یک معرفتشناسی جدید؟ آیا چنین چیزی وجود دارد؟ و نام آن چیست؟"
اروین میگوید: "آن فقط برای من تازه است. خیلی قدیمیست و شایسته احترام. نامش جادوست."
+
نوشته شده در شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ساعت 21:19 توسط سعید از برلین
|
درون و بیرون.(2)
یک روز فریدریش به خانه یکی از دوستانش که با او بعضی مطالعات مشترکی را انجام داده بود میرود. باید اضافه کرد که او این دوست را مدت زیادی ندیده بود. در حال بالا رفتن از پلههای خانهی آن دوست سعی میکرد به یاد آورد که کی و کجا او آخرین بار با او ملاقات کرده است. هرچه در حافظهاش جستجو کرد نتوانست آن را به یاد آورد. به این دلیل بدخلقی و عصبانیتی خاص و نامحسوس به او دست میدهد، و او مجبور میگردد با ایستادن در جلوی در اتاق دوستش خود را با زور از آن جدا سازد.
لحظه کوتاهی از سلام کردن به دوستش اروین Erwin نگذشته بود که در چهره او متوجه لبخند ملایمی میگردد، لبخندی که او فکر میکرد نباید قبلاً آن را دیده باشد. و هنوز مدتی از دیدن این لبخند که با وجود مهربان بودنش فوری مانند نوعی تمسخر یا دشمنی احساس میگشت نگذشته بود که بلافاصله چیزی که تا همین چند لحظه پیش بیهوده آن را در حافظهاش جستجو میکرد به یاد میآورد، آخرین دیدار با اروین را، خیلی وقت پیش، و اینکه آنها گرچه در آن دیدار بدون مشاجره، اما با اختلافاتی درونی و عدم توافق از هم جدا گشتند، زیرا او اینطور به نظرش میرسید که اروین از حملاتش به امپراطوری خرافات خیلی کم پشتیبانی کرده بوده است.
این عجیب بود. چطور توانسته بود این ماجرا را فراموش کند! و حالا او میدانست که دوستش را در این مدت طولانی به خاطر این موضوع ملاقات نکرده بوده است. فقط بخاطر یک خشم، و اینکه او خود تمام مدت این را خوب میدانسته است، و با این وجود برای هر بار به تأخیر انداختن این دیدار یک سری دلایل دیگر را بهانه قرار میداده.
حالا آن دو روبروی هم ایستاده بودند، و به نظر فریدریش چنین میآمد که گره و شکاف کوچک آن زمان در این بین بطور وحشتناکی بزرگتر شده است. حس میکرد که در این لحظه بین او و اروین چیزی که همیشه وجود داشته بود مفقود است، جوّی از اشتراک، از درکی بلاواسطه، آری حتی از محبت. به جای اینها اما یک خلاء آنجا بود، یک شکاف، یک غریبه. آنها به هم سلام دادند، از فصلهای سال صحبت کردند، از آشنایان، از تندرستی خود _ و خدا میداند که چگونه با هر کلمهای این احساس وحشتناک به سراغ فریدریش میآمد که دیگری را نمیتواند کاملاً درک کند، که از او شناخت دقیقی نداشته است، و میدید که کلماتی که برای اروین به کار میبرد تغیر مسیر میدهند و نمیتوانند زمین مشترکی برای یک مکالمه واقعی پیدا کنند. همینطور اروین نیز مدام آن لبخند دوستانهای را که فریدریش تقریباً شروع به متنفر گشتن از آن شده بود در چهره خود حمل میکرد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 20:40 توسط سعید از برلین
|
درون و بیرون.(1)
اما دیدن چنین رد پاهائی در میان همانندان خود، در میان مردان با فرهنگی که با قواعد فکر کردن علمی آشنا بودند او را بیشتر خشمگین میساخت. و چیزی برایش دردناک و غیر قابل تحملتر از دیدن آن افکار کفرآمیزی نبود که او اخیراً گاهی حتی در بین مردهائی با دانشی در سطح بالا بیان و بحث میگردید، همان فکر پوچی که میگفت «تفکر علمی» احتمالاً بالاترین، ماندنیترین، از پیش تعیینشدهترین و تزلزلناپذیرترین نوع تفکر نمیباشد، بلکه فقط طرز تفکریست از انواع مختلف تفکرات دیگر که فناپذیرند و در مقابل تغیر و سقوط محافظت نگشتهاند. این افکار بیادبانه، مخرب و سمی وجود داشتند، این را حتی فریدریش هم نمیتوانست انکار کند، او اینجا و آنجا حاضر بود، با توجه به رنج و زحمت پدید آمده در تمام جهان بخاطر جنگ و تغییرات اساسی و گرسنگی، مانند گوشزدی ظاهر میگشت و مانند کلمات قصار ارواح، از دستی سفید بر دیواری سفید نوشته میگردید.
هرچه فریدریش به خاطر چنین طرز تفکری که میتوانست او را عمیقاً آشفته سازد بیشتر رنج میبرد، مخالفت او و آن کسانی که فکر میکرد مخفیانه به او باور دارند مشتاقانهتر میگشت. زیرا که در محافل روشنفکران واقعی تا آن زمان فقط تعداد اندکی آشکار و صریح با این نظریهی نو موافق بودند، با نظریهای که به نظر میآمد اگر خود را گسترش دهد و به قدرت برسد، مطمئناً روح تمام فرهنگهای روی زمین را نابود و دچار هرج و مرج خواهد ساخت. تا حال اما چنین نشده بود، و تعداد اندکی که آشکارا با این افکار موافق بودند هنوز آنقدر کم بودند که میشد آنها را بعنوان آدمهائی استثنائی و بوالهوسانی اصیل به شمار آورد. اما یک قطره از سم و یک پرتو از آن افکار را میشد در اینجا و آنجا رویت کرد. به هر حال تعداد بیشماری از نظریههای جدید، آموزههای سرّی، فرقههای مختلف در میان مردم متوسط و نیمه آموزش دیده وجود داشتند، جهان از آنها پر بود، همه جا خرافات، تصوف، فرقههای معنوی و بقیه قدرتهای سیاهی که نبرد با آنها ضروری به نظر میآمد وجود داشت، اما علم انگار بخاطر احساس ضعفی پنهان موقتاً با سکوت خود بودنشان را تضمین کرده بود.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:49 توسط سعید از برلین
|
درون و بیرون.
مردی بود به نام فریدریش Friedrich که خود را با مسائل معنوی مشغول ساخته و دارای آگاهیهای مختلفی بود. اما برای او یک آگاهی مانند آگاهیهای دیگر و یک فکر مانند فکرهای دیگر نبود، بلکه او یک نوع خاصی از تفکر را دوست میداشت و بقیه تفکرها را حقیر میشمرد و از آنها بیزار بود. آنچه را که او دوست میداشت و ستایش میکرد منطق بود، و همینطور آنچه را که او «علم» مینامید.
عادت داشت بگوید "دو ضربدر دو میشود چهار. من به این ایمان دارم، و انسان باید با شناخت از این حقیقت به تفکر بپردازد."
اینکه همچنین انواع دیگری از تفکر و آگاهی نیز وجود داشتند برای او البته ناآشنا نبود. اما آنها برایش «علم» به حساب نمیآمدند و او به آنها باور نداشت. با وجود آن که آزاداندیش Freidenker بود اما بر علیه مذهب بردباری از خود نشان میداد. این مربوط میگشت به یک توافق ضمنیِ علمی. علم شما خود را در طی چندین قرن تقریباً با تمام آنچه بر روی زمین وجود و ارزش دانستن دارد مشغول ساخته است، به استثنای یک چیز منحصر به فرد، روح انسان. این را به مذهب واگذار کردن و البته گمانهزنیهای مذهب در باره روح را جدی نگرفتن، با وجود این اما آن را تضمین کردن با گذشت زمان به صورت یک رسم در آمده بود. بنابراین فریدریش هم بر علیه مذهب بردبارانه رفتار میکرد، اما هر آنچه را که او بعنوان خرافات تشخیص میداد برایش عمیقاً نفرتانگیز بود و با آن مخالفت میکرد. ممکن است بیگانهها، بیسوادها و خلقهای عقبمانده خود را با آن مشغول سازند، ممکن است در دوران اولیه عهد عتیق یک عرفان یا تفکر سحرآمیز وجود داشته بوده است _ اما از زمان پیدایش علم و منطق دیگر استفاده از این وسیلهی قدیمیگشته و مشکوک بیمعناست.
او چنین میگفت و اینچنین هم فکر میکرد، و وقتی در پیرامون خود اثری از خرافات میدید، عصبانی میگشت و احساس میکرد که انگار توسط چیزی خصمانه لمس گردیده است.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:34 توسط سعید از برلین
|
از روح (9)
آری، حالا به یاد میآوری که یک بار پروفسوری شبیه به این حرف را به تو گفته بود، که جهان بخاطر ماتریالیسم و روشنفکریسم در رنج است. آن مرد درست میگوید، اما او نمیتواند پزشک تو باشد، همچنان که پزشک خود هم نیست. در نزد او بصیرت تا تخریب خویش به صحبت ادامه میدهد. او زوال خواهد یافت.
امید که گیتی چنان بچرخد که مایل است، یک پزشک و یاریرسان، یک آینده و انگیزهای نو را همیشه فقط در خودت خواهی یافت، در بازوانت، در روح انعطافپذیر و نابودنگشتنی و مورد آزار قرار گرفتهات. نه دانشی در روح است و نه هیچ داوری و برنامهای. در روح فقط غریزه است، فقط آینده، فقط احساس. مقدسین و واعظان بزرگی به دنبال روح رفتهاند، پهلوانان و بردباران، پادشاهان و فاتحین بزرگ، ساحرین و هنرمندان بزرگ، تمام افرادی که راههایشان در زندگی روزمره آغاز گردید و در ارتفاعی خجسته به پایان رسید. راه فرد میلیونر راه دیگریست و به تیمارستان ختم میگردد.
مورچهها هم جنگ به راه میاندازند، زنبورها هم دارای حکومتاند، راسو هم ثروت جمع میکند. روح تو راههای دیگری اما جستجو میکند، و آنجائی که او مورد بیتوجهی قرار میگیرد، آنجائی که تو برای مؤفقیت خود از او هزینه میکنی سعادت برایت شکوفه نخواهد داد. زیرا «سعادت» را فقط روح میتواند احساس کند و نه عقل، نه شکم، سر یا کیف پول.
اما، در این باره آدم نمیتواند مدت درازی فکر و صحبت کند، بنابراین واژه دست از کار میکشد، واژهای که تمام این افکار را مدتها پیش اندیشیده و گفته است. واژهای که مدتها پیش صحبت گشته و به آن اندک کلمات انسان تعلق دارد که بیزمان و جاودانه تازهاند: "چه کمکی میتواند به تو کند، وقتی تمام جهان را به دست آوری، اما به روحت آسیب رسانی!"
(1917)
http://www.youtube.com/watch_popup?v=LpBso3kGdBc
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 20:55 توسط سعید از برلین
|
از روح (8)
از روحت بپرس! سؤال کن که آینده یعنی چه، عشق چه معنا دارد! از عقلات نپرس، در تاریخ جهان رو به سمت عقب جستجو نکن! روحات تو را متهم نخواهد ساخت که تو تا به حال خیلی کم به سیاست توجه داشتهای، خیلی کم کار کردهای، دشمنان را خیلی کم منفور شمردهای، مرزها را خیلی کم محصور ساختهای. اما شاید متهمات سازد که تو اغلب از درخواستهایش ترسیدهای و از زیر بار انجامشان فرار کردهای، که تو هیچ گاه وقت نداشتهای خود را با او، با جوانترین و زیباترین کودک مشغول سازی، با او بازی کنی، به ترانهاش گوش بسپاری، تو بارها بخاطر پول او را فروختی، بخاطر مزایا به او خیانت کردی. و این شرح حال میلیونها نفر میباشد، و به هر کجا نگاه کنی، انسانها در آنجا چهرههائی عصبی، رنج کشیده و شریری دارند، و وقت ندارند مگر برای کارهای بیفایده، برای بورس و آسایشگاه روانی، و این وضعیت زشت چیزی نیست بجز دردی هشدار دهنده، یک گوشزد کننده در خون. روح تو اینچنین میگوید: اگر که تو از من غفلت ورزی عصبی و با زندگی دشمن خواهی گشت، و اگر با دقت و عشقی کاملاً تازه به سویم بازنگردی همچنان در این وضع خواهی ماند و به این خاطر نابود خواهی شد. همینطور کسانی که بیمار میگردند مطلقاً از مردم ضعیف و بیارزشی نمیباشند که با گذشت زمان بیمار میگردند و قابلیت خوشبخت بودن را از دست میدهند. بلکه بیشتر مردم خوب هستند، جوانههای آینده؛ آنها کسانیاند که روحشان در رضایت به سر نمیبرد، کسانی که از نبرد بر علیه یک نظم اشتباه جهانی فقط از روی حجب مضایقه میکنند، کسانی که شاید فردا بطور جدی این کار را اما انجام دهند.
از این نتیجه گرفته میشود که اروپا مانند یک به خواب رفتهای در رویاهای ترسناکاش مشت به اطراف میکوبد و خودش را زخمی میسازد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:37 توسط سعید از برلین
|
از روح (7)
و تو میاندیشی: آه، ای ارواح خجالتی! آیا روزی، زیبا و دوستانه در تجربهای رهائی بخش سبز خواهید گشت؟ در اتحاد با یک عروس، در نبرد بخاطر یک باور، در عمل و فداکاری _ شاید هم غفلتاً و ناامیدانه در یک عمل شتابزده و مورد تجاوز قرار گرفته و نهان گشتهی خواهشهای یک قلب تاریک، در یک شکایت وحشی، در یک تبهکاری و در یک عمل شرارتآمیز؟ و من و ما همه: چگونه میخواهیم روح خود را از این جهان عبور دهیم؟ آیا مؤفق خواهیم گشت که به آنها کمک کنیم و آنها را در اشارات و در کلماتمان شرکت دهیم؟ آیا ما قطع امید خواهیم کرد، آیا ما به دنبال کمیت و سستی خواهیم رفت، آیا پرنده را باز هم در قفس خواهیم کرد، آیا باز حلقه در بین بینی خود وصل خواهیم کرد؟
و تو احساس میکنی: همه جا، هر جائی که حلقه بینیها و پوست گوریلها دور انداخته میگردند، در آنجا روح مشغول به کار است. اگر روح آزاد میبود، ما میتوانستیم حالا مانند انسانهائی شبیه به گوته با هم صحبت و هر نَفَسی را مانند یک نغمه احساس کنیم. روح بیچاره و شگفتانگیز، آنجائی که تو هستی، انقلاب و شکستن فاسدین، زندگی تازه و خدا آنجاست. روح عشق است، روح آینده است، و تمام چیزهای دگر تنها شیءاند، ماده و فقط مانع میباشند.
افکار به آمدن ادامه میدهند: آیا ما در زمانهای زندگی نمیکنیم که خبرهای جدید خود را با صدای بلند اعلان میدارند، زمانهای که پیوندهای میان انسانها در حال لرزش و دستخوش تغیر است، زمانهای که در حجم عظیمی خشونت در آن رخ میدهد، مرگ شدت میگیرد، یأس فریاد میکشد؟ و آیا روح نیز در پشت این روندها نایستاده است؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 18:0 توسط سعید از برلین
|
میگه شعر خوب اون شعریِ که مثل پله برقی بدون مکث برای خودش حرکت کنه!
میپرسم حالا چرا مثل پله برقی و نه مانند همیشه مثل جاری بودن رود؟!
میگه ای بابا تو که هنوز همون دهاتیای هستی که بودی! شعری که تنها از گل بگه یا شاپرک به درد نخدوزی روبالشی مادر بزرگها میخوره! حالا باید از پرواز با جت گفت، از آسانسور نوشت.
شعر یعنی سرودن سریع و پی در پی واژهها، سریعتر از رها گشتن یک بمب در هوا.
در دلم میگویم: شاید شعر یعنی یادآوری آنچه ز یادت رفته؛ وقتی پله برقی از کار میافتد، و آدم مانند خری حیران میماند که چطور باید حالا بالا شد و چطور پائین گشت!
شعر خوب یعنی این!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:8 توسط سعید از برلین
|
از روح (6)
شگفتانگیز است دیدن اینکه: این دو آقای جوان (مانند همهی ما) ظاهراً هیچ مشکلی نمیبینند که اینطور رفتار کنند، که چنین فشاری به خود وارد آورند. آنها میتوانند با قلبی خندان آه بکشند و افسوس بخورند، سردی و مقاومت را با روحی محتاج به پیام جعل کنند.
اما تو به تماشا کردن ادامه میدهی. مگر روح در واژهها هم نیستند، در سیما، در لحن صدا، اما در هر صورت جائی خواهد بود. و تو میبینی: مرد بلوند حالا خود را فراموش کرده است، او خود را زیر نظر احساس نمیکند، و طوریکه او از پنجره قطار به جنگلهای دندانهدار دوردست مینگرد، نگاهش رهاست و واقعی و پر است از جوانی، از اشتیاق، از رویاهای ساده و داغ. او کاملاً طوری دیگر دیده میشود، جوانتر، سادهتر، بیآزرتر، و قبل از هر چیز زیباتر.
دیگری اما، که او هم آقائی باشکوه و غیر قابل دسترس است، از جا بلند میشود و در بالای سر خود دستش را به سمت چمدانش میبرد. طوری که انگار میخواهد محتویات چمدان را بررسی یا از افتادنش جلوگیری کند، فقط این چمدان است که خیلی خوب و محکم در جایش قرار گرفته است و به چنین نگرانیهائی محتاج نیست. مرد جوان هم اصلاً قصد نگاه داشتن چمدان را ندارد، او میخواهد آن را احساس کند و از بابت آن خاطرش راحت باشد، آن را با نرمی لمس کند. زیرا در چمدان بی عیب و نقص و چرمی بجز سیبها و بجز لباسها یک چیز مهمتری هم وجود داشت، یک چیز مقدس، یک هدیه برای معشوق خود، یک سگ از جنس چینی یا یک کلیسای جامع کلن از شکلات، بیتفاوت است چه چیزی، اما در هر صورت چیزی که این مرد جوان در حال حاضر به آن وابسته است، چیزی که رویاهایش با آن بازی میکنند، آن را دوست میدارند و مقدس میشمرند، چیزی که او خیلی بیشتر میل به نگاه داشتن در دست، نوازش و تحسین کردن آن را داشت.
در طی یک ساعت مسافرت با قطار فقط دو جوان را تماشا کردهای، مردان جوان و تا اندازهای تحصیلکردهی امروزی را. آنها صحبت کردند، به هم سلام دادند، نظراتشان را مبادله کردند، سرهایشان را تکان دادند، آنها هزار کار کوچک انجام دادند، حرکاتی به نمایش گذاردند، و در هیچکدام از این کارها روح شرکت نداشت، در کنار هیچ واژهای، در کنار هیچ نگاهی، و همه چیز با ماسک بود، همه چیز مکانیکی بود، همه چیز، به استثنایِ یک نگاه فراموش شده از پنجره قطار به سمت جنگل ِ مایل به آبی در دور دست و دست بردن ناشیانه و کوتاه مدت به سمت چمدان چرمی.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:2 توسط سعید از برلین
|
از روح (5)
چه کمروست این روح، چه ضعیف است او، چه جوان و کمشناختهگشته خود را بر روی زمین حس میکند! چه پنهانی میکند خود را، و چه ترسو است این روح!
اگر حالا یکی از این دو آقا آن کاری را میکرد که واقعاً احساس میکرد و میل به انجامش داشت، بنابراین به دیگری دست میداد و یا شانهاش را نوازش میکرد و چیزی مانند این میگفت: "خدای من، چه صبح زیبائی، همه چیز مانند طلاست، و من تعطیلاتم را میگذرانم. آیا کراوات تازهام زیباست؟ من سیب در چمدان دارم، آیا سیب میل دارید؟"
اگر او واقعاً اینچنین صحبت میکرد، بنابراین آن دیگری هم میتوانست چیزی فوقالعاده شاد و مؤثر احساس کند، چیزی از خنده و چیزی از هق هق گریه. زیرا او دقیقاً حس خواهد کرد که این نه بخاطر سیب و کراوات و اصلاً بخاطر هیچ چیز دیگریست، بجز آنکه اینجا شکستن یک سد اتفاق افتاده است، که چیزی در برابر نور قرار گرفته است، چیزی که به آنجا تعلق دارد و چیزی که ما همه به دلیل یک توافق مانعش میگردیم _ همینطور، به دلیل توافقی که الزامشان هنوز پابرجاست و شروع سقوط آن را ما خوب احساس میکنیم!
به این ترتیب او چنین احساس خواهد کرد، اما او آن را ظاهر نخواهد ساخت. او به وسیله ایمنی مکانیکیای توصل خواهد جست تا یک تکه بی معنی از هزاران کلمات جایگزین را بپراند. او کمی با غر غر خواهد گفت: "بله ... هوم ...خیلی زیبا"، یا چیزی شبیه به این، و نگاهش را با حرکت سر خواهد دزدید، با صبوریای کاملاً توهین و شکنجه گشته. او با زنجیر ساعتش بازی خواهد کرد، از میان پنجره به بیرون خیره خواهد گشت و توسط بیست نوع از چنین هیروگلیفیهائی نشان خواهد داد که او به هیچ وجه تمایلی به ظاهر ساختن شادی درونیاش ندارد، که او هیچ چیز نشان نخواهد داد، و حداکثر میتواند اجازه کمی همدردی با این آقای سمج و مزاحم از خود نشان دهد.
اما، تمام این جریانها اتفاق نمیافتند. مرد سیاه پوست حقیقتاً سیب در چمدان و حقیقتاً شادی بزرگ پسرانهای بخاطر آن روز زیبا و تعطیلاتش و بخاطر کراوات و کفشهای زرد رنگش داشت. اما اگر حالا مرد مو بور شروع میکرد و میگفت: "وضع ارزش پول اسفناک است"، بعد مرد سیاهپوست آنطور که روحش مایل است انجام نخواهد داد، او نخواهد گفت: "مهم نیست، بیائید لذت ببریم، ارزش پول چه ربطی به ما دارد!" بلکه او با چهرهای کاملاً نگران و با یک آه خواهد گفت: "آره، خیلی افتضاح است!".
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 19:14 توسط سعید از برلین
|
از روح (4)
در اینجا از این اهداف و خبر داشتن آن دو از آنها هنوز چیزی دیده و احساس نمیگشت. دو مرد جوان نه انسانی بدویاند و نه انسانی مقدس. آنها زبان روزمره را صحبت میکنند، زبانی که با اهداف روح بسیار کم همخوانی دارد، مانند آنکه بخواهیم با صدها هزار بار تلاش، اما خیلی آهسته، توانا به بی مو ساختن پوست گوریلی گردیم.
این زبان وابسته به روزگار اولیه، خشن و لکنتدار چیزی شبیه به این بود:
یکی میگوید: "سلام".
دیگری میگوید: "سلام".
این میگوید: "اجازه است؟".
دیگری میگوید: "بفرمائید".
به این ترتیب آنچه که گفته باید میگشت گفته شد. واژهها معنائی ندارند، آنها فرمهای کاملاً تزئینی انسانهای بدوی میباشند، هدف و ارزش آنها درست مانند حلقهایست که یک سیاه پوست آفریقائی میان بینیاش وصل میکند.
اما لحنی که با آن کلمات تشریفاتی رد و بدل میشود فوقالعاده عجیب و غریب است. آنها کلمات مؤدبانهای هستند. اما آهنگشان به طور عجیبی کوتاه، کیپ، و اگر نخواهم بگویم بد ولی سرد است. آنجا برای نزاع دلیلی وجود ندارد، برعکس، و هیچ یک از آن دو فکر بدی هم نمیکنند. اما چهره و لحن صدایشان سرد، سنجیده، خشن و تقریباً آزرده گشته است. مرد مو بور با گفتن "بفرمائید" ابروهایش را تا مرز تحقیر بالا میبرد. او چنین احساسی نمیکند. او فرمولی را به کار میبرد که ترافیکی بیروح در میان انسانها بعنوان نوعی از محافظت خود را طی دههها تثبیت کرده است. او معتقد است که باید علائق و روحش را پنهان سازد؛ او نمیداند که آنها تنها با همت و در به نمایش گذاشته شدن رشد میکنند. او مغرور است، او دیگر یک وحشی ساده نمیباشد، او حالا یک شخصیت است. اما غرور او به طور رقتانگیزی مرددانه است، او باید خود را در سنگر مخفی سازد، باید حصارهائی از دفاع و سردی به دور خود بکشد. این غرور، اگر آن را به لبخند زدن عادت دهیم ویران خواهد گشت. و تمام این سردیها، تمام این بدیها و غرورهای مرددانهی ترافیک لحن بین "تحصیل کردهها" نشان از بیماری میدهد، بیماری ضروری و امیدوارانهی روح، روحی که نمیتواند در برابر تجاوز بجز نمایاندن چنین نشانههائی از خود دفاع کند.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:48 توسط سعید از برلین
|
از روح (3)
در قطار نشستهام و دو آقای جوانی را ملاحظه میکنم که چون دست تصادف آنها را برای یک ساعت با هم همسایه ساخته بود بنابراین به یکدیگر سلام میدهند. سلام دادنشان بینهایت عجیب و غریب و تقریباً مانند یک تراژدیست. انگار این دو مرد بیآزار از مسافت بسیار دور سرزمینی بیگانه و سرد، از لهستان ِ تنها و یخزده به یکدیگر سلام میدهند _ البته من به مالزیائیها یا چینیها فکر نمیکنم، بلکه به اروپائیهای مدرن _ چنین به نظر میرسد که هر یک از این دو برای خود در دژی از غرور، از غروری در معرض خطر، از سوءظن و سردی زندگی میکند. آنچه آنها به هم میگویند کاملاً بیمعناست، ظاهراً صحبتشان هیروگلیفی آهک بستهای از جهان بی روح میباشد. به ندرت، فوقالعاده به ندرت انسانهائی پیدا میشوند که روحشان در صحبت روزانه هم خود را نشان میدهد. آنها بیش از شاعر هستند، آنها تقریباً مقدساند. همچنین «ملت» مالزیائی یا سیاه پوست هم دارای روح میباشد، و در سلام کردن و چیزهای دیگر بیشتر از انسان متوسط در نزد ما از خود روح نشان میدهد. اما روح او آن روحی نیست که ما جستجو میکنیم و طالبیم، در صورتی که آن روحها هم از خویشاوندان نزدیک ما هستند و برایمان عزیزند. روح انسان بدوی که هنوز هیچ بیگانگی، هیچ یک از مشقات یک جهان بیخدا و ماشینی گشته را نمیشناسد، یک روح اشتراکیست، یک روح کودکانه و ساده، چیزی زیبا و عزیز، اما چنین روحی هدف ما نمیباشد. هر دو جوان اروپائی ما در واگن قطار خیلی جلوترند. آنها روح کمتری و یا اصلاً روحی از خود نشان نمیدهند، به نظر میرسد که آنها از خواستی سازمان داده شده، از عقل و نقشه تشکیل شدهاند. آنها روح خود را در جهان پول، در جهان ماشین و در جهان بیاعتمادی گم کردهاند. آنها باید آن را دوباره بیابند، و اگر آنها در این کار غفلت ورزند بیمار خواهند گشت و رنج خواهند کشید. اما آنچه را که آنها بعداً دارا خواهند گشت، دیگر روح گم شده دوران کودکی نخواهد بود، بلکه یک روح بسیار ظریفتر، بسیار شخصیتر، بسیار آزادتر و تواناتر به پذیرش مسؤلیت خواهد بود. ما نه به سمت کودکی باید برویم و نه به سمت بدویت، بلکه دورتر، به جلو، به هویت، به مسؤلیت، به سمت آزادی باید بازگردیم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:30 توسط سعید از برلین
|
از روح (2)
به این ترتیب بنی آدم از شریفترین، برترین، با ارزشترین مطالب مشاهده ما میگردد. همه اما این ارزیابی بدیهی را آزادانه و طبیعی تمرین نمیکنند _ من این را در خودم میبینم. من در زمان جوانی رابطهای نزدیکتر و درونیتری به مناظر و آثار هنری نسبت به انسانها داشتم، آری، من سالها در رویای خود تراکمی میدیدم که در آن فقط هوا، زمین، آب، درخت، کوه و حیوان حاضر بودند و از انسانها خبری در آنجا نبود. من انسانها را چنان از جاده روح منحرف گشته، چنان تسخیرگشته خواستههایشان، چنان خام و وحشی در پی هدفهای حیوانی، میمونوار، و چنان مشتاق چیزهای خردهریز و بیارزش روان میدیدم که خطای وخیمی توانست موقتاً بر من مسلط گردد، شاید انسان بعنوان جادهای برای روح باشد که انگار تباه گردیده و در صدد مراجعت میباشد، که انگار باید در جائی دیگر از طبیعت این چشمه راه خود را پیدا کند.
وقتی آدم دو انسان معمولی ِ مدرن را که بر حسب تصادف همدیگر را شناخته و ابداً طمع چیزی مادی از هم ندارند مشاهده میکند _ و میبیند که رفتار این دو نسبت به همدیگر چگونه است، بعد آدم به گونهای تقریباً نفسانی احساس میکند که چه تنگ هر انسان از جوّ اجباری خویش، از پوستهای سخت و لایه دفاعی احاطه شده است، توسط توری بافته گشته از گمراهی روحی، از ترسها و امیالهائی که همگی بر اهدافی جزئی نشانه گرفته شدهاند و انسان را از بقیه چیزهای جدا میسازند. اینچنین به نظر میآید که انگار فقط روح است که نباید اجازه صحبت پیدا کند، که انگار احاطه کردن روح با حصارهائی کاملاً بلند از ترس و شرم ضروری میباشد. فقط عشق بی قید و شرط قادر است از این تور برای خود راه بگشاید. و روح از تمام آن جاهای گشوده گشته به ما مینگرد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:59 توسط سعید از برلین
|
از روح (1)
ابتدا پس از بدست آوردن این کیفیت، میخواهد برای یک دقیقه، یک ساعت یا یک روز (نگاه داشتن همیشگی این حالت سعادت کامل خواهد بود)، انسانها متفاوتتر از معمول دیده خواهند گشت. آنها دیگر آینه یا تصویر فکاهی خواستههای ما نیستند، آنها دوباره طبیعت شدهاند. دیگر زیبا و زشت، پیر و جوان، مهربان یا خشن، رک یا کم حرف و سخت یا نرم در تضاد با هم نیستند و با هم مقایسه نمیگردند. همه زیبا هستند، همه عجیب هستند، دیگر نمیتواند کسی تحقیر گردد، مورد تنفر و سوء تفاهم واقع شود.
چون نقطه نظر مشاهده آرام میگوید، تمام طبیعت چیزی نیست بجز فرمهای متغیر پیدایش زندگیای جاودان و تا ابد زاینده، بنابراین نقش و تکلیف انسانها بخصوص این است که روح را وصف کنند. جدال کردن به این خاطر که آیا «روح» چیزیست بشری، که آیا روح در حیوان و گیاه موجود است بیفایده است! البته که روح همه جا میباشد، در همه جا ممکن است و در همه جا آماده است، همه جا حس و خواسته میشود. اما همانطور که ما حیوان را بعنوان حامل و نماد حرکت درک میکنیم و نه سنگ را (با وجود اینکه سنگ هم دارای حرکت، زندگی، ساخت و ساز، فروپاشی و ارتعاش است)، بنابراین روح را قبل از هر چیز در نزد انسانها جستجو میکنیم. ما روح را آنجائی جستجو میکنیم که بطور خیلی آشکاری پیداست، رنج میبرد، داد و ستد میکند. و انسان بعنوان زاویه جهان، بعنوان ایالتی خاص وظیفه فعلیاش آن است که روح را تکامل دهد _ همانطور که روزی وظیفهاش این بود که بر روی دو پا راه برود، پوست حیوان را از تن خود بکند، ابزار کار اختراع و آتش کشف کند.
از این رو تمام جهان بشر برایمان نمایشی از روح میگردد. همانطور که من در کوه و صخره نیروهای اولیه جاذبهی زمین و در حیوان تحرک و تقلا برای آزادی را میبینم و دوست دارم، به همین نحو نیز در انسانها (آن انسانی که همه چیز را به نمایش میگذارد) بیش از هر چیز آن فرم و امکانات بیان زندگیای که ما «روح» مینامیم را دوست دارم، و برای ما انسانها نه فقط یک تابش اختیاری در میان هزاران تابش دیگر زندگی به نظر میآید، بلکه هدفیست مخصوص، منتخب گشته، بسیار پیشرفته و نهائی. زیرا بیتفاوت است که ما مادی یا ایدهآلیستی یا نوعی دیگر فکر کنیم، که ما «روح» را چیزی الهی یا بعنوان ماده در حال سوخت تصور کنیم _ ما همگی آن را اما میشناسیم و ارزشمند میدانیم؛ برای هر یک از ما نگاه جاندار انسان است، هنر است. طراحی روح از بالاترین، جوانترین و با ارزشترین مرحله و موج زندگی تمام جانداران است.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 21:26 توسط سعید از برلین
|
از روح.
نگاهِ خواستن، ناپاک و بد شکل است. فقط وقتی که ما چیزی را طلب نکنیم و فقط وقتی که تماشا کردن ما مشاهدهای خالص گردد آن زمان روح زیبائی خود را بر همه چیز مینماید. وقتی من به یک جنگل نگاه میکنم، به جنگلی که میخواهم بخرم، میخواهم اجاره کنم، میخواهم درختانش را قطع کنم، میخواهم در آن شکار کنم، میخواهم آن را رهن بگذارم، آنگاه من دیگر جنگل را نمیبینم، بلکه فقط آن را در ارتباط با خواست خودم، با برنامههایم، با نگرانیها و با کیف پولم میبینم. به این ترتیب جنگل فقط از چوب تشکیل شده است، جوان است یا پیر، سالم یا بیمار. اما اگر من چیزی از جنگل نخواهم، و فقط به عمق سبزش «بی اندیشه» نگاه کنم، تنها در این وقت او یک جنگل است، یک طبیعت و رستنی و زیبا.
در نزد انسانها و چهرههایشان نیز به همین ترتیب است. انسانی را که من با ترس، با امید، با طمع، با قصد و درخواست تماشا کنم، دیگر او انسان نیست، او فقط یک آینه کدر از خواسته من است. من او را نگاه میکنم، آگاهانه یا ناخودآگاه، با سؤالاتی اشتباه و محدود کننده: آیا امکان دسترسی به او وجود دارد یا اینکه مغرور است؟ او به من احترام میگذارد؟ آیا میشود از او پول قرض گرفت؟ آیا از هنر چیزی درک میکند؟ ما اکثر انسانهائی را که با آنها سر و کار داریم با هزار نوع از اینگونه سؤالات مشاهده میکنیم، و ما اگر مؤفق شویم در ظهورشان، در وضع ظاهر و رفتارشان آن چیزی را تفسیر کنیم که به قصدمان یاری رساند بعنوان انسانشناس و روانشناس به حساب میآئیم. اما این یک طرز فکر فقیرانه است، و در این نوع روانشناسی، دهقان، دستفروش و وکیل مدافعی مکار از بیشتر سیاستمداران یا عالمان برترند.
در همان لحظهای که خواستن آرام میگیرد و مشاهده جانشیناش میگردد، دیدنِ خالص و فدائی بودن تماماً به نوعی دیگر مبدل میگردد و انسان از اینکه مفید یا خطرناک، دوستداشتنی یا ملالآور، خوش قلب یا خشن، قوی یا ضعیف باشد دیگر دست میکشد. او طبیعت میگردد، او مانند هر چیز که مشاهدهای پاک بر آن نشانه گرفته شده باشد زیبا میگردد و شایان توجه. زیرا مشاهده نه پژوهش است و نه نقد، مشاهده چیزی نیست بجز عشق. مشاهده بالاترین و مطلوبترین کیفیت روحی ما میباشد: عشق بی قید و شرط.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:9 توسط سعید از برلین
|
در هواپیما(5)
رویاها، تکههای کوچکی از افکار و قطعاتی از موسیقیای بزرگ مرا در محاصره خود گرفتهاند. در این وقت یک احساس غیر قابل بیان از ترس و لذتی همزمان، و هیجان غیرمنتظره و مشکوکی که در تمام عصبهایم در جریان بود بیدارم میسازد. موتور ساکت میشود. ما در هوا معلق میمانیم، ما سرازیر میشویم، و حالا خارقالعادهترینها اتفاق میافتد، ما بر روی هوای انعطافپذیری که گاهی به شکل آماسی به ما مشت میکوبید سرازیر میشویم، ما هوشیار و زیرک مانند یک ماشین با موتوری خاموش از کوهی پائین میرفتیم، مانند اسکیبازی که از سرازیری رو به پائین سُر میخورد. پشتبامها، خیابانها، دودکشها به سمت ما میپریدند، چمنزار کوچکی که ما نشانه گرفته بودیم بزرگ و بزرگتر میگشت، و حالا میبینم که آنجا محل پرواز است، و آن چند دانه کم نور انگور و آن چند لکه سیاه نشسته بر رویشان انبوه مردماند. خدای من، ما به میان آنها میرانیم! ما رو به جلو، بسیار سریع و هرچه بیشتر به سمت توده سیاه در حال سقوط بودیم، من بعضی گروهها و نقشها را کاملاً واضح میبینم، آنها کاملاً به ما نزدیکاند، زنها جیغ میکشند، خدمتکاران ِ کودکان وحشتزده و مأیوس با کالسکه با سرعت میدوند و از آنجا دور میشوند، پسر بچهها چهار نعل میدوند، میافتند و تسلیم میشوند. ما اما ناگهان یک خیز برمیداریم و به جلو میجهیم و دوباره رو به به بالا پرواز میکنیم، و من برای آخرین بار دوباره غلغلکی عجیب در معدهام حس میکنم. ما فقط محل نشستن هواپیما را جستجو میکردیم و به دور آن محل بزرگ یک بار دیگر به آرامی میچرخیم و پائینتر و پائینتر میآئیم. مدتیست که از گم شدن افق بزرگ میگذرد، زمین و نفسهای مردم موجزنان به سوی ما میآمدند. مردم دوباره از برابر هواپیما فرار میکنند، یک کوچه تشکیل میدهند و ما رو به پائین سر میخوریم.
میخواهم با التماس فریاد بزنم "هنوز نه! اوه هنوز نه!". چرخهای کوچک به زمین اصابت میکنند، یک هل به جلو در حال نشسته، زمین زیر ماست و پذیرایمان میگردد، و حالا توقف میکنیم، هزار نفر فریاد میکشند و به سمت دستگاه هجوم میآورند. من با احساس عجیبی از آگاهی از کوچک بودن و خجالت پیاده شده و روی زمین قرار میگیرم، عینکم را از روی چشم برمیدارم، کلاه و پالتو را از تن درمیآورم و به خلبان دست میدهم و بدون اطمینان از احساس و افکارم، و قبل از هر چیز نامطمئن از هرآنچه در مورد لزوم اشتیاق و ماجراجوئی و درد غربتِ شکستناپذیر در من وجود دارند، با هیجانی تازه و قوی و عمیق از میان تودهی به هم فشرده مردم عبور کرده و دور میشوم.
(1912)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:16 توسط سعید از برلین
|
در هواپیما(4)
چشمانداز هنوز برایم شفاف نشده بود؛ من مانند جوانکی متحیر از مشاهده تجربه پرواز نشستهام، و عقلم را در خانه جاگذاشتهام. من نگاهها و نفسهایم را مانند آهها و آوازها در جهان میریزم و رگبار مضطرب خجستهای در این کار وقفه ایجاد میکرد، من هیجانزده و بینفس در موسیقی فوقالعادهای در میان مکانها شناورم، من یک کودک واقعیام، پسری کاملاً جوان، کاملاً ماجراجو، من شراب مستیآور ِ در هیجان بودن را مینوشم، بیتفاوتی و تحقیر بر ضد همه چیز دیروز را، هیجانی حیوانی را با نفسهائی عمیق، من اژدها هستم و ابر، پرومتئوس Prometheus و ایکاروس Ikarus. ...
آه خدای من، آن دیگر چیست؟ آنجا چه چیزی به این بزرگی، اینچنین حقیقی و اصیل در وسط جهان کثیفی که من عمیقاً خوار میشمرمش ایستاده است، جهانی که چنین کهنه و کوچک و تنگنظرانه تقسیم گشته و زیر پاهایم قرار دارد؟ در لبه جهان و در پشت تمام این فرمهای ازدحام پوچ و وقتگذرانیهای بیهوده زمینی، کوهها بزرگ و شگفتانگیز ایستادهاند. من کوه غولآسای آیگر Eiger را جدی و تیره و شرکهورن Schreckhorn بلند بالا را تنها و نجیب در جای همیشگی خود ایستاده میبینم، و من هنگام دیدن منظره افق که بسیار گسترش یافته بود چیزی مانند یک پرواز سریع بر بالای زمین حس میکنم: که چگونه آنجا کوههای بزرگ، کویرها، دریاها تنها چیزهائی هستند که باقی میمانند، اما بقیه چیزهای دیگر غرق میگردند و خود را بعنوان سنگریزههای پوسیدهای بعدها آشکار میسازند.
ما سقوط عمیقی میکنیم، معدهام به آن عادت کرده بود، درست بعد از چند دقیقه خود را با آن وفق داده و دیگر غلعلکم نمیداد. کوهها رفتهاند، ما در برابر یک باد دشمن کج به طرف سمت چپ آویزانیم، از بالای بالها میشود در آن دورها سلسله کوههای یورا Jura را و در زیر خود رود آره Aare را به طور عمودی، جنگل منظم و خانههای دهقانی را دید _ و در پایان پیچ به طرز غیر منتظرهای یک نگاه بر بالای تمام شهر انداخت.
کی از بالای کوههای آلپ و از بالای دریا پرواز خواهم کرد؟ من باید یک بار تا حد اشباع لذت ببرم! من هیچ چیز نمیبینم، من فقط حدس میزنم و احساس میکنم، من مفتون و ترسان در میان جهان دیگری که ناگهان جلوی من باز شده بود گیج میخوردم، فقط آهسته دوباره فکر کردن را میآموزم. جهان باشکوه است، باشکوه است کوهستان و کویر و دریا. انسان شوخی را نیز به آن میافزاید. من شروع میکنم دوباره آنها را دوست داشته باشم، انسانها را که در آن پائین چنین کوچک و عجیب مشغول به کارند، انسانهائی که جنگل را آرایش کردهاند و نیمی از جهان را در تکه زمینهای کوچک حصار کشیده شده پاره پاره کردهاند. من نمیخواهم ابری شناور باشم، دانه برفی در حرکت، و پرندهای مهاجر. من نمیخواهم عاشق کوهها باشم و به انسانها که من ضعیفترینشان میباشم توهین کنم _ من میخواهم با تمام عشق به داشتن ضعفها و غرور انسانها اعتراف کنم. نه تعداد قدرت اسبهای موتور و نه محاسبه دقیق علوم فنیاند که مرا و خلبان را و بریوت و لاتهام را طالب پرواز کردن ساخته است. این همان اشتیاق بزرگ قدیمیست، همان اشتیاق تمردی که از ضعف زاده میگردد، همان میراث پرومتئوس. تمرد به ما پرواز کردن آموخت. اما با پرواز کردن هیچ اشتیاقی تحقق نمییابد، کمان فقط قوساش بیشتر و وحشیتر میگردد، دایرههای آرزو همچنان میچرخند، قلب متمردانهتر میگدازد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ساعت 21:17 توسط سعید از برلین
|
در هواپیما(3)
حالا خلبان سوار میشود. برای پرواز کردن با این اسباببازی جدی بود، و وقتی مرد سنگین وزن با چکمه قهوهایش محکم و خشن برای نشستن در داخل قوطی چوبی که به باریکی انگشت دست بود پا میگذارد درهم نمیشکند، بلکه وزن او و همچنین وزن مرا تحمل میکند، و حالا ما در جاهای خود در میان داربست میلهای که توسط بوم نقاشی پوشانده شده بود بر روی صندلیهای راحت نشسته بودیم، انبوه جمعیت کمی عقبنشینی میکند و هوا بهتر میشود.
خدای من، من دستکشم را جا گذاشته بودم. اما حالا دیگر نمیخواستم به این خاطر باعث مزاحمت شوم.
در این لحظه موتور شروع به وزوز میکند و در جلوی چشمان ما پروانه با جیغ و با گردش درخشانش به کار میافتد، در پشت سر ما پرندهی بزرگ دود و بو تف میکرد، مردم فریاد زنان به اطراف فرار میکنند. ما به طور جهنده بر روی دو چرخ روی چمن به طور عجیبی نرم و آرام میراندیم، و ناگهان من دوباره درون لباسهای پشمی خود به هیجانی خوب و وحشی دچار شدم. قلبم فریاد میکشید، ما پرواز میکنیم، حالا ما در حال پروازیم.
در این لحظه چمن محو گشت و ما کج به سمت بالا پرواز کردیم، و این حالت خیلی دلپذیر و آرامبخش بود. ما پرواز میکنیم! بله، این عجیب است، اما من فکر میکردم که پرواز باید هیجانانگیزتر باشد.
نه، من همه چیز را پس میگیرم. پرواز به قدر کافی هیجانانگیز بود. وقتی من الساعه در حال فکر کردن به این بودم که آیا حالا ده ثانیه یا یک ساعت از زمان شروع پرواز گذشته است، آقای خلبان از سرما قوز کرد و من به پشت صندلی فشرده شدم و دستگاه رو به بالا جهشی میکند. در آن سطح لحظهای میماند، در حال عبور غرنده جریان هوا از کنار گوشم دستگاه دوباره جهش دیگری رو به بالا میکند، یک جهش غیر منتظره و لعنتی.
من به پروانه چوبی در حال چرخش نگاهی میاندازم. لحظهای فکر میکنم که اگر این کوچلو به هیجان بیاید و عصبانی بشود ما خرد خواهیم گشت، اما بیشتر فقط به صورت تکثیری، من اما فقط نیمه اعتقادی به آن داشتم و این فکر را بلافاصله کاملاً فراموش کردم، زیرا بر حسب تصادف نگاهم از کنار جائی که نشسته بودم به زمین میافتد و برای اولین بار میبینم که ما در ارتفاع خیلی بالائی در حال پرواز هستیم. موتور زوزه میکشید، باد فریاد میزد، دستها و بینیام سردشان شده بود، و من از کناره چوبی و نازک هواپیما شهر برن Bern، کارخانهها، پادگانها، میدانهای اسبسواری و خیابانها را میبینم که به طور خندهداری کوچک و کج در اطراف پراکندهاند، و به یاد میآورم که چگونه دیدن این تماشاگهِ جنبش کوچک و انسانهایِ به اسباببازی مبدل گشته برایم روزی از بالون سپلین لذتبخش بوده است.
اما آن چیزی دیگر بود! آنجا مانند یک تماشای راحت از یک لژ بود. اینجا نگاهها بر شهر و مزارع بودند، بر تمام جهان که کوتاه و هموار گشته بود و فقط به صورت تصادفی دیده میگشتند. نکته اصلی این بود: ما پرواز میکردیم. و آن هم چه پروازی! ما داخل مسیرهای موجدار میشویم، باز هم بالاتر، و هر بار ناگهان مانند یک مکث سقوط کوتاه و بیصدائی میکردیم و بعد صندلی از زیرم گم میشد، داخل معدهام خالی میگشت. بعد فوری دوباره حرکت، اوج، احساس قدرت. بعد مجدداً سقوطی کوچک و غیر قابل پیش بینی، مکث، و استراق سمع سکوت در معده.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:55 توسط سعید از برلین
|
در هواپیما(2)
ساعت سه بعد از ظهر یک روز آفتابی و گرم بهاری به محل پرواز رفتم، جائی که جمعیت زیادی به هم فشار میآوردند و گرداگرد هم در چرخش بودند. از میانهی این جمعیت دستگاهی که من باید با آن پرواز میکردم سربرآورده و منتظر من بود. چون توانا به تحمل انبوه جمعیت نیستم، با خود فکر کردم "نکند حالم بهم بخورد!".
با عینک سبز رنگ نشانده بر بینی و ساک زرد رنگی در دست خود را با فشار به جلو کشاندم. من با چهرهای جدی دستم را بر شانه مردم قرار میدادم و با فشار آهستهای آنها را کنار میزدم، و به من برای عبور راه داده میشد، و این فراتر از انتظارم بود. حالا از سختترین و بدترین قسمت پرواز جان سالم به در برده بودم. من کنار دستگاه ایستادم، به خلبان سلام دادم و یک سیگار برگ روشن کردم. یک مکانیک فرانسوی سعی میکرد به من از موتور آموزش دهد، من برای تشکر کردن از او در حال تکان سر برای اولین بار به این فکر افتادم که موتور را از نزدیکتر با دقت تماشا کنم. در وسط ِ سر ِ بدنِ این پرنده پروانهی چوبی نشسته بود، پشت سر آن موتور و باک بنزین قرار داشت، بعد محل خلبان و بعد از آن جای نشستن من قرار داشت و در پشت آن ساختمان چوبی و سبکی قرار گرفته بود که سریع خود را جوان ساخته و به دُم زیبای سکانی نزدیک کرده بود. این دستگاه بعنوان اسباببازی جذاب بود، اما اینکه باید دو انسان را در هوا حمل کند عجیب به نظر میآمد، میلهها و سیمها چنان سبک و دوستداشتنی و ژاپنیمانند دیده میگشتند، و چنان بالهایش نازک و بازیگوشانه و بادخور ساخته شده بودند که آدم جرئت نمیکرد به آنها دست بزند.
من با خود فکر میکردم "مهم نیست، اصل کار موتور است، و خوشبختانه نمیتوانم تخمینی در باره آن بزنم. چه خوب میشد اگر میتوانستیم زودتر پرواز کنیم."
در این هنگام خلبان به من اشاره میکند که خودم را برای پرواز کردن آماده کنم. به سرعت ساک زرد رنگم را باز و وسائلم را از آن خارج میکنم، یک کلاه اسکی، یک جفت دستکش، یک شال پشمی. وقتی با خوشحالی کلاه را بر سر گذاشته و بندش را زیر چانهام بستم، مکانیک فرانسوی با مهربانی برویم لبخند زد و گفت، اینطور نمیشود، من باید کلاه را برعکس و از سمت لبه به عقب بر سر بگذارم، وگرنه خیلی زود کلاه از سرم کنده خواهد شد. مردم با علاقه به صحنهی چگونگی مرتب کردن کامل لباسم نگاه میکردند و میخندیدند. عاقبت هوانورد یک پالتو و یک عینک رانندگی به من میدهد؛ من درون این لباسهای پشمی عرق کرده بودم و چنان فریبنده دیده میگشتم که دوباره جمعیت با شادی بیشتری شروع به خندیدن کرد. دوربینهای عکاسان ما را نشانه گرفتند و کسی به طرف من فریاد کشید: "اگر حالا فقط دماغت را هم ببندی مطمئناً دیگر نمیتواند اتفاقی برایت رخ دهد".
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:30 توسط سعید از برلین
|
در هواپیما(1)
زمان میگذشت و پرواز کردن برایم آرزو و معما باقی مانده بود. دو بار مقاله سریع و ماهرانه نوشته شده از روزنامهنگارانی که همراه خلبانان پرواز کرده بودند به دستم رسید. من آنها را با هیجان فراوان خواندم، اما هیچ چیز در این مقالهها نبود. این آقایان بر بالای ماجرا ایستاده بودند، در حالیکه من در وسط ماجرا ایستادن را بسیار طالب بودم. آنها از تعداد قدرت اسبهای موتور و سرعت چرخش آن در ثانیه باخبر بودند، از داستان زندگی هوانورد خود اطلاع داشتند، کارخانهای که موتور هواپیما را ساخته بود میشناختند، آنها میدانستند که چگونه از غرور زمانه و از رویای باستانی بشر و تحقق بخشیدن آن توسط بریوت Bleriot تعریف کنند. اما آدم از پرواز کردن یا خیلی کم و یا هیچ اطلائی به دست نمیآورد. در این مقالهها فقط چیزهائی نوشته شده بود که آدم از قبل هم میدانست، یا آنکه آنها را حداقل نویسنده میتوانست قبلاً هم بداند. بنابراین پرواز کردن بایستی در واقع اهمیت کمی داشته باشد؛ پرواز کردن یک "احساسی نشاطبخش و مغرورانه" بود، و یادآور بنا نهادن سنگ یادبود و جشن سالانه، آدم "کاملاً احساس اطمینان میکرد، و هیچ خبری از احساس ترس یا سرگیجه نبود"، بنابراین پرواز کردن باید چیزی شبیه به یک پیادهروی از مونیخ München به سمت نیفنبورگ Nymphenburg بوده باشد. یا نویسندگان آن مقاله واقعاً بر این نقطه نظر فرهنگ عموی و غیر شخصی که مقالهشان آن را برجسته میساخت معتقد بودند، یا اینکه نشان دادن احساسات واقعی یک پرواز برایشان بسیار دشوار بود. من امروز فکر میکنم که فرضیه دوم صحیح بوده است.
حالا بهتر است که به اصل مطلب بپردازم: من دیروز پرواز کردم. هوانوردان به برن Bern آمده بودند، یک روز صبح از بالای بام خانهام صدای وژو وژ یک دستگاه را شنیدم و یک هواپیمای یک ملخهی زیبا، کاملاً مغرور و سرد و اصیل طوری که انگار میخواست قلبم را به پیچش اندازد از بالای سرم در حال حرکت کردن و رفتن دیدم. روز بعد با آنها پرواز کردم. و حالا میخواهم کوشش کنم، برخی از برداشتهایم از این اولین پرواز زندگیام را تا آنجائی که امکانپذیر باشد اطلاع دهم، و چون داستان "تحقق رویای باستانی بشر" از "پیروزی هوش بر ماده" و تمام آن چیزهائی که برای هر کس آشنا میباشند، بنابراین من میخواهم تلاش سخت و حقناشناسی را انجام دهم، میخواهم فرهنگ و تکنیک و تمام این چیزها را به کنار بگذارم و تنها چیزهائی که خودم تجربه کردم یادداشت کنم. من در این تصمیم توسط نادانی عمیقی پشتیبانی میگردم: من نه از نام کارخانهای که موتور را ساخته است باخبرم، نه از تعداد قدرت اسبهای موتور آگاهم، نه وزن آن را میدانم، و نه از اجازه وزن بارش با خبرم. من هیچ چیز بجز اینکه حالا عاقبت پرواز کردهام چیزی نمیدانم، و اینکه این کار برایم ابداً بدیهی و کاری که فرهنگی عمومی باشد به نظر نرسید، بلکه خیلی بیشتر ماجراجویانه بود. من واقعاً "صرفاً بخاطر هیجان" پرواز کردم، و هیجان لذت نامحدودی برایم به ارمغان آورد.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 21:28 توسط سعید از برلین
|
در هواپیما
وقتی چند سال پیش برای اولین بار در نمایشگاه سفر هوائی بینالمللی فرانکفورت پروازهای آزمایشی ضعیف تعدادی هواپیمای یک ملخه را دیدم، افکار آرزومندانهام این بود: "به محض اینکه وضع کمی بهتر شود، باید که پرواز کنی!" و هنگامی که دو سال بعد برای اولین بار با یک بالون کوچک سپلین Zeppelin پرواز کردم، لذت بردن و کسب تجربه از سرگیجه شگفتانگیز در بلندی و دیدن مناظر عالی و غیر منتظره و وجه تازه چشمانداز اما شوق پرواز را در من بیشتر به هیجان آورده بود و پس از آن خواهش پنهان من این بود که بزودی یک بار خلبانی کنم. اما من در دهکده زندگی میکردم و همیشه فقط زمستانها به شهرهای بزرگ میآمدم، دوستانم مرا دست میانداختند و کل حمل و نقل هوائی را ورزشی خطرناک و بسیار وحشتناک میشمردند که حداکثر رانندههای سابق اتومبیلرانی میتوانستند با آن سر و کار داشته باشند، و بر این عقیده بودند که یک انسان تا اندازهای بالا مقام، کسی که وظایفی دارد و حتی پدر یک خانواده است نباید به هیچ وجه «صرفاً بخاطر هیجان» به یک چنین مبل شیطانیای اعتماد کند.
گرچه من این صحبتها را رد نمیکردم، اما آنها هم نمیتوانستند اشتیاق پرواز کردن را در من کمتر کنند. من از پرواز بر فراز زیمپلون Simplon، از گزارشهای پاو Pau و پاریس Paris و دوبندورف Dübendorf و از هوانوردان ایتالیائی میخواندم، و از همسرم خبرهای منتشر شده از سقوط هواپیماها در روزنامه هفتگی را مخفی نگاه میداشتم. و صد بار به یاد میآوردم و تجسم میکردم که یک خلبان در چنین لحظهای چه حال و احساسی باید داشته باشد. بیشتر آنها ورزشکاران زیرک سفت و سختی بودند یا سفتهبازان فنی که برایشان فقط شرایط باد، قدرت موتور، سرعت چرخش و قیمت پرواز مهم بود. اما خیلی از آنها حتما ماجراجوی واقعی بودند، کسانی که با آنها یک شاعر خود را به آسانی یکی احساس میکند یا اینکه میتوانستند با هم برادر باشند، در آنها چیزی مانند اشتیاق وجود داشت، که افرادی مانند ما را برای سیر و سیاحت و سفر وسوسه میکند و بخاطر بیکار نشستن عصبانی میسازد، و هیچ چیز نمیتواند سیرشان کند و با هر تحققی فقط گرسنگیشان بیشتر میگردد. بدون شک این اشتیاق، هرچند در فرمهای خام خود، انگیزهای مخفی و فریبدهنده در نزد بسیاری از این خلبانان بوده است، و کسانی که از صد متری به پائین سقوط کرده و یا بر روی زمین کشیده شده بودند، کسانی که در هوا سوختند یا در آب درگذشتند، نمیتوان با افرادی برابر نشاند که برای مبارزهای شجاعانه بخاطر پول روزانه از دسترس ما خارج شدهاند، بلکه آنها به جمعیت کوچکتری تعلق دارند که بعنوان بردگان آن اشتیاق مرموز و بزرگ پایان خویش را یافتهاند، که استخوانهایشان در سوراخهای توده یخ قرار دارند یا کسانی که در جنگلهای آفریقا، در قطب جنوب یا اقیانوسهای دور هلاک میگردند. خبر مرگ لاتهم Latham در اثر سقوط در کانال و اینکه عاقبت او پایان خویش را بعنوان خلبان در مناظق استوائی یافت و من در فرانکفورت پروازش را دیده بودم مرا در این کار تشویق کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:8 توسط سعید از برلین
|
صبحها به جای نان و پنیر و چای با تقلید از میمونها موزی را پوست میکند و در حال خوردن آن جلوی آینه میایستاد، بعد مانند شامپانزه بامزهای دست و سر و گوشش را تکان میداد و در دلش قاه قاه میخندید.
***
یکی از مرغان عشقم سر صبح شوخیاش گرفته بود؛ خودش را آهسته و آرام کنار سرم رساند و بلند در گوشم خواند: قوقولی قوقو.
***
دلقکی گیج شده بود، نمیدانست باید بخندد یا گریه کند. قرعه کشید و قرعه به نام گریه افتاد.
خنده قهر کرد، گوشه لب دلقک نشست و بغضش ترکید.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:54 توسط سعید از برلین
|
ایمان من (2)
بعد از آشنائی با جهان معنوی هندی با جهان معنوی چینی که تکاملهای تازهای در آن وجود داشتند آشنا شدم؛ مفاهیم کلاسیک چینی از تقوائی که کونفوتسه (کنفوسیوس) Kung Fu Tse و سقراط Sokrat بعنوان برادر بر من آشکار ساختند و حکمت پنهان لائوتسه Lao Tse با دینامیک عرفانیش مرا خیلی زیاد به خود مشغول ساختند. همچنین دوباره امواجی از تأثیرگذاری مسیحیت در ارتباط با چند کاتولیک از ردههای بالای معنوی به سراغم آمد، بخصوص در ارتباط با دوستم هوگو بال Hugo Ball، کسی که انتقاد بیامانش به رفرمیستها را میتوانستم بدون آنکه کاتولیک شوم تائید کنم. من آن زمان کمی هم فعالیت و سیاست کاتولیکها را زیر نظر داشتم و میدیدم که چگونه از شخصیت پاک و بزرگ هوگو بال از طرف کلیسای خودش و نمایندگان روحانی و سیاسی آن، بسته به روند اقتصادی، گاهی استفاده تبلیغاتی میشود و گاهی او را کنار گذارده و حاشا میکنند.
ظاهراً این کلیسا هم مکان ایدهآلی برای مذهب نبود، ظاهراً اینجا هم جاه طلبی و لافزنی، نزاع و تمایل به قدرت طلبی در جریان بود، ظاهراً اینجا هم زندگی مسیحی خود را با کمال میل به جاهای خصوصی و پنهان کشانده بود.
مسیحیت در زندگی مذهبی من نقش غالب را داراست، البته نه بعنوان تنها مذهب و بیشتر بعنوان یک مسیحیت عرفانی تا مسیحیتی کلیسائی، و بدون زد و خورد زنده نیست، اما بدون جنگ در کنار ایمانی به رنگ هندی-آسیائی که تنها دگم آن تفکر وحدت است به سر میبرد. من هرگز بدون مذهب زندگی نکردم و نمیتوانستم یک روز بدون آن زندگی کنم، اما در تمام عمر بدون کلیسا توانستم زندگی کنم. کلیساهای ویژهی جداگانهی مذهبی و سیاسی برای من همیشه، و بیش از هر زمان در حین جنگ جهانی بعنوان کاریکاتوری از ناسیونالیسم، و ناتوانی تعهد پروتستانتها به یک وحدت بینالملی همیشه نمادی از اتهام به ناتوانی آلمان برای وحدت به نظر میآمد. در سالهای دور با چنین افکاری به کلیسای کاتولیک رم با مقداری احترام و حسادت نگاه میکردم، و شوق پروتستانتی من برای فرمی محکمتر، برای سُنت، برای بروز آشکار روح امروز هم به من کمک میکند تا احترامم را به این تشکلهای بزرگ فرهنگی مغربزمین حفظ کنم. اما این کلیسای کاتولیک قابل تحسین هم برای من فقط با فاصله قابل تحسین است، و به محض اینکه من به آن نزدیکتر شوم، مانند اندام هر انسانی بوی تند خون و خشونت میدهد، بوی سیاست و فرومایگی. با این حال، گاهی به کاتولیکها به خاطر امکان دعا کردنشان در برابر یک محراب به جای اتاقکهائی اغلب تنگ و اعتراف کردنشان از میان یک سوراخ به جای اینکه همیشه آنها را فقط به طعنه و تمسخر مورد نقدی مهجورانه قرار دهند حسادت میکنم.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=644By0JnNjU
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۰ساعت 18:23 توسط سعید از برلین
|
ایمان من (1)
اینکه کلیسای به اصطلاح پروتستانت وجود نداشته، بلکه پروتستانتیسم در تعداد زیادی از کلیساهای کوچک محلی ویران گردیده بود، اینکه داستان این کلیساها و رؤسایش، یعنی شاهزادگان پروتستانتی که برایشان چیزی شریفتر از پاپهای توهین شده کلیسا نبود، پاپهائی که از خیلی قبل تقریباً هرچه مسیحیت و فداکاریهای حقیقی برای امپراطوری خداست را دیگر در این کلیساهای زاویهای خسته کننده برگزار نمیکردند، بلکه در جاهای خیلی زاویهدارتری، اما در عوض از این فرم مشکوک و گذرا انجمنهای مذهبی گداخته و از خواب بیدار گشتند _ همهی اینها برایم از همان ایام جوانی دیگر یک راز نبود، هرچند در خانه پدری از کلیسای محلی و فرمهای سنتی فقط با احترام صحبت میگشت (یک احترامی که من آن را کاملاً حقیقی حس نمیکردم و خیلی زود به آن مشکوک گشتم). همچنین در دوران مسیحیت جوانیام از کلیسا هیچ نوع تجربه مذهبی بدست نیاوردم. دعا و عبادات خانگی و شخصی، سبک زندگی پدر و مادرم، فقر پادشاهانه و گشاده دستیشان برای فلاکت، برادری آنها با همنوع مسیحی خود، نگرانیشان بخاطر مشرکین، البته آنها غذای روحی تمام زندگی فداکارارانه نوع مسیحی خود را نه از کلیسا و نه از روزهای عبادی یکشنبهها، بلکه از انجیلخوانی کسب میکردند، تعالیم مورد تأیید برای آموزش کودکان هیچ تجربهای برایم به ارمغان نیاورد.
البته حالا جهان شعر و مذهب هندی در مقایسه با این مسیحیت تنگ چلانیده گشته، با این آیههای تقریباً شیرین و با این کشیشها و موعظهگران اغلب خسته کننده بسیار وسوسهانگیزتر بود. اینجا هیچ نزدیکیای مرا به ستوه نمیآورد، اینجا نه بوی منبر خالی و خاکستری رنگ را میداد و نه آن ساعات پرهیزگارانه درس انجیل را، اینجا فانتزیهایم فضا برای پرواز داشتند، من میتوانستم اولین پیامهای جهان هندی را بدون آنکه مقاومتی در من ایحاد کنند دریافت کنم، و تأثیرشان در من همیشگیست.
بعدها مذهب شخصی من شکلهایش را اغلب تغییر داده است، اما نه هرگز به معنای تغییر ناگهانی دین، اما همواره در راه رشد و تکاملی آرام. اینکه چرا سیدارتای من «عشق» را بالاتر از «شناخت» قرار میدهد، و چرا دگم را رد میکند و تجربه در وحدت را در مرکزیت قرار میدهد را ممکن است کسی بعنوان تمایلی باقیمانده از مسیحیت، آری بعنوان ردی از پروتستانتِ صادقانه در او درک کند.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 17:31 توسط سعید از برلین
|
ایمان من
من نه تنها در مقالههایم در مناسبتهای مختلف به اعتقادم اعتراف کردهام، بلکه همچنین یک بار پیش از تقریباً ده سال پیش هم کوشش کردم آن را در کتابی بنویسم. نام کتاب سیدارتا است، و محتوای اعتقاد در آن از طرف دانشجویان هندی و کشیشهای ژاپنی غالباً بررسی و مورد بحث واقع گشت، اما از طرف همکاران مسیحیشان این کار انجام نگرفت.
اینکه ایمان من در این کتاب نام و چهرهای هندی دارد اتفاقی نیست. من مذهب را به دو فرم تجربه کردهام، بعنوان کودک و نوه پروتستانتی متدین و درستکار و بعنوان خواننده مکاشفههای هندی، که در میان آنها من بالاتر از همه اوپانیشادها، باگاواد گیتا و سخنان بودا را قرار میدهم. و همچنین این هم تصادف نبود که من در میان یک مسیحیت زنده و واقعی رشد کردم، اولین جنبش دینداری مخصوص به خودم را در فرم هندی تجربه کردم. پدر من هم مانند مادر و پدر مادرم تمام دوران زندگیاش را بعنوان مبلغ مذهبی در مأموریتهای مسیحی در هندوستان گذراند، و با وجود آنکه ابتدا در یکی از عموزادهایم و من این شناخت که نمیتواند فقط یک سلسله مراتب مذهبی وجود داشته باشد پیدا گشت، اما پدر، مادر و پدر بزرگ نه فقط یک اشنائی زیاد و تا اندازهای دقیق به انواع اعتقادات هندی داشتند، بلکه یک نیمه همدلی با آنها هم در نزدشان وجود داشت. من معنویت هندی را درست مانند مسیحیت از کودکی تنفس و لمس کردم.
مسیحیت را اما بر عکس در فرمی رادیکال، سخت و منحصر به فرد در زندگیام آموختم، در یک فرم ضعیف و گذرائی که به سختی هنوز زنده و تقریباً در حال ناپدید شدن است. من آن را بعنوان پروتستانتیسم با رنگی از پارسائی شناختم، و آن تجربهای عمیق و قوی بود؛ زیرا که زندگی اجداد و پدر مادرم را خدا معین میکرد و آنها زندگی خود را وقف خدمت به او کرده بودند. اینکه انسانها زندگی خود را بعنوان ملک خدا میبینند و نه در غریزه جنسی خودخواهانه خویش، بلکه سعی میکنند طوری زندگی کنند که خدمت و قربانی در پیش خدا به حساب آید، و این بزرگترین تجربه و میراث زمان کودکی زندگیام را سخت تحت تأثیر خود گذاشت. من «جهان» و مردم جهان را هرگز کاملاً جدی نگرفتم و در این دوران سالخوردگی کمتر هم جدی میگیرم. اما آن مسیحیتی که در نزد اولیای من بعنوان زندگی ِ وعده داده شده، بعنوان خدمت و قربانی، بعنوان جامعه و تکلیف با آنکه بزرگ و نجیب بود _ اما ما کودکان از آن فرمهای مذهبی و نسبتاً فرقهای میشناختیم و به این جهت خیلی زود به نظر من مشکوک آمد و تا حدی کاملاً غیر قابل تحمل گشت. در این رابطه برخی احکام و اشعاری گفته و خوانده میشد که شاعر درونم خود را توهینشده حس میکرد، و هنگامی که کودکی ِ اولیه به پایان رسید بر من به هیچ وجه مخفی نماند که انسانهائی مانند پدر و پدر بزرگم به این خاطر که مانند کاتولیکها نه یک تعهد ثابت و دگم دارند، نه یک مراسم حقیقی و پذیرفته شده و نه یک کلیسای حقیقتاً واقعی چه زیاد رنج میبردند و خود را به این خاطر به زحمت میانداختند.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 3:5 توسط سعید از برلین
|
اعدام
استاد با دوازده یار خود در مسیر پیاده روی از کوه پائین آمدند و خود را به دیوار یک شهر بزرگ که جلوی دروازه آن جمعیت بزرگی جمع شده بود نزدیک ساختند. وقتی نزدیکتر شدند، محل اعدامی را که بر پا شده بود میبینند. و جلاد مشغول کار بود، یک انسان ِ از زندان و شکنجه ضعیف شدهای را برای بردن به طرف کنده زیر تبر خود از گاری بیگاریکشی بردهها با خشونت بیرون میکشید. مردم به اطراف محل نمایش فشار میآوردند، محکوم را مسخره میکردند و به رویش تف میانداختند و گردن زدنش را با رغبت و در غوقائی شاد نگاه میکردند. همراهان از هم سؤال میکنند "این چه کسیست و چه کاری باید کرده باشد که جمعیت چنین وحشیانه خواهان مرگش هستند؟ ما کسی را نمیبینیم که همدردی یا گریه کند."
استاد غمگین میگوید: "فکر کنم که او یک مرتد باشد". آنها به رفتن ادامه میدهند و چون به جمعیت میرسند، حواریون دلسوزانه از مردم نام و اتهام مردی که کنار کنده تبر جلاد زانوزده دیده بودند را سؤال میکنند.
مردم عصبانی جواب میدهند: "او یک از دین برگشته است. آهای، سر لعنتیشو پائین آورد! سرشو قطع کن! این سگ میخواست به ما یاد بده که شهر ِ بهشت فقط دارای دو دروازه است، و ما خوب میدونیم که تعداد دروازهها دوازده تاست!"
حواریون با تعجب رو به استاد کرده و میپرسند: "استاد، چطور تونستی حدس بزنی که محکوم یک مرتده؟"
او لبخندی میزند و در حال رفتن آهسته میگوید: "دانستنش سخت نبود. اگر او یک قاتل یا یک دزد و یا یک تبهکار میبود، بنابراین در میان مردم ترحم و همدردی پیدا میگشت. خیلیها گریه میکردند، بعضی ادعای بیگناهیش را میکردند. _ اما کسی که ایمانِ خودش را داراست، مردم او را بدون ترحم سر میزنند، و جسدش جلوی سگها انداخته میشود."
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:54 توسط سعید از برلین
|
شراب به عنوان نوشابهای تعادل بخش، تسلی دهنده، آرام ساز و بخشنده خواب و رویا، بسیار نجیبتر و زیباتر از آن خدائیست که دشمنانش تازگیها مایلند به ما بقبولانند. اما شراب برای هر کسی نیست. برای لذت بردن هنرمندانه و خردمندانه از آن و دوست داشتن و درک ابعاد لطیف چربزبانیاش، باید مانند بقیه هنرها از استعداد طبیعی برخوردار بود.
(از "هنر بیکاری"، 1904)
***
شراب
گاهی خوشحال میشوم، ساکت و تنها
در اتاق سردی با آرامش کامل میگساری کنم،
با یک شراب قدیمی و محبوب
یک کلمهی دوستانه و راست صحبت کنم.
بعد امیدوارانه آرزوی رسیدن زمانی را بکنم،
که به من و زیارتم بر روی زمین
بار دیگر، اگر هم که با درد باشد،
روزهائی بالغ و پاک داده شود.
بعد اما یک دوست هم ارمغان میدادند،
که جام زندگی لبریز شدهام را
با لذتی شاکر و محتاط حرمت میگذاشت،
و شراب رسیده را میگساری همپایه بود.
(1902)
***
شراب من ِ زاهدِ گوشه نشین و دهقان را پادشاه، شاعر و عاقل ساخت. شراب زورق خالی گشتهی زندگی را با سرنوشتهای نو پر میسازد و سرگردانان را به امواج زندگانی بزرگ بازمیگرداند. شراب یک چنین چیزیست. اما شراب هم مانند تمام استعدادها و هنرهای ارزشمند دیگر است. میخواهد دوست داشته شود، مورد توجه قرار گیرد، درک گردد و با زحمت بدست آید.
(از "پتر کامنسیند Peter Camenzind" سال 1903)
***
فردا _ فردا چه خواهد شد؟
عزاداری، نگرانی، خرسندی کم،
سری سنگین، شراب ریخته _
تو باید زندگی کنی، امروز ِ زیبا را!
اگر زمان با پرواز سریع
در منطقهی دائمی خود در سفر است،
این جام پر از شراب اما
مال خود من میباشد.
آتش جوانی خاموش گشته
بلند زبانه میکشد این روزها.
مرگ، بفرما این هم دستم،
هنوز میخواهی به چه مجبورم سازی؟
(1903)
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 17:54 توسط سعید از برلین
|

انسان، آنطور که خدا او را به تصویر کشیده و آنطور که شعر و خرد ملتها او را چندین هزار سال فهمیده است، با حسهائی برای زیبائی و با این استعداد خلق گشته تا از دیدن چیزها خوشحال شود، حتی اگر هم آن چیزها برایش بیفایده باشند. همواره در شادی انسان بخاطر زیبائی، روح و احساس به طور مساوی سهیماند، و تا وقتی که انسانها قادرند در وسط فشارها و خطرات زندگیشان بخاطر چنین چیزهائی خوشحال شوند: بازی رنگ در طبیعت یا در عکسی نقاشی شده، یک ندا در آواز دریا و طوفان یا در یک موسیقی ساخت دست انسان، تا زمانی که جهان میتواند در پس سطوح علاقهها و مشکلاتشان بعنوان یک کل آشکار یا قابل لمس گردد، در جائی که از چرخش سر یک گربه کوچک بازیگوش تا اقسام بازیهای یک سونات، از نگاه تکاندهنده یک سگ تا تراژدی یک شاعر یک ارتباط، هزار تنوع در رابطه، در تناسبها، قیاسها و انعکاسها برقرار است که از زبان جاوید و جاریشاش به شنوندهها شور و شادی و خرد هدیه میگردد – تا آن زمان انسان بارها بر تردید خود پیروز خواهد گشت و بر بودنش در این جهان بارها معنا خواهد بخشید، زیرا که "معنا" همان وحدت تنوع است، یا شاید همان استعداد توانائی روح، که سردرگمیهای جهان را بعنوان وحدت و هارمونی میپندارند.
(از "خوشبختی"، 1949)
*
آدم باید فقط خود را همیشه از نو در کنار زندگی نگاه دارد. "روح" اغلب ما را قال میگذارد، و به ندرت از چیزهائی که طبیعت فقط با کمی عشق و صبر به ما میدهد ارزشمندتر است: بازی با یک گربه، یا افروختن آتش، یا تماشای ابرها، و تمام اینها منابعی میباشند که فقط کافیست در آنها را به صدا آورد.
(از یک نامه به خواهرش مارولا Maruhlla در فوریه سال 1923)
*
هرچه انسان بیشتر در جهنم زندگی کند، احتیاح مبرمتری هم او به موسیقی، به شعر، به عکس، به یک خاطره از تمام آن چیزهائی که در حال حاضر نابود گشته به نظر میآیند و در اصل اما ویران نیستند دارد.
(از نامهای به آلفرد کوبین Alfred Kubin در فوریه سال 1939)
http://www.youtube.com/watch_popup?v=Ez8HqJ4Sm7s&feature
+
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:38 توسط سعید از برلین
|
همچنین در این ساعات تاریک و سیاه،
دوستان عزیز، به من گوش دهید؛
گر من این ساعات را روشن، وگر ابری و کدر دریافتم،
هرگز نمیخواهم اما زندگی را ملامتگر باشم.
تابش آفتاب و رعد هر دو چهرههای آسمانند؛
سرنوشت برایم باید، چه شیرین و چه تلخ،
به شکل غذائی مطلوب در خدمت باشد.
روح از مسیر تنگ و پیچ در پیچی میگذرد،
زبان خواندش را باید آموخت!
این زبان را فردا بعنوان مرحمت ستایش خواهید کرد،
زبانی را که امروز برایتان شکنجه به حساب میآمد.
(از شعر "به دوستان در زمانهای سخت". 1915)
*
هرچه جوامع و دستگاههای دولتی دیوانهتر و بیمارتر باشند، ما هم باید بیشتر از علفها و گلها لذت ببریم و از آنها بیاموزیم، همان گلها و علفهائی که در میادین جنگ و در میان تودههای قلوه سنگ شهرهای بمباران گشته همچنان مشغول کار خود میباشند.
(از نامهای به لودویگ توگل Ludwig Tügel در تاریخ اکتبر 1951)
*
این بینش که «خویش» ما چیزی ثابت و دائمی نمیباشد و میتواند همیشه خود را در کنار وحدت جهان دوباره بهبود بخشد باعث تسکین خاطر است.
(از کارت پستالی به مارتا وگمن Martha Wegmann در تاریخ 1926)
*
شکوفههای فراوان
درخت گیلاس پر ز شکوفه ایستاده،
اما هر شکوفه میوه نمیگردد،
مانند گل رز نور روشنی دارند
در زیر رنگ آبی و ابرهای فرار
افکار مانند شکوفهها واز میگردند،
صد تا در هر روز –
بگذار شکوفه دهد! بگذار که کارش را بکند!
و از سود نپرس!
باید بازی و پاکی هم باشند
و فراوانی گل،
ورنه جهان تنگ خواهد گشت
و زندگی بی لذت و شوق.
(1918)
+
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:3 توسط سعید از برلین
|
سه
دلم میخواست تعریف کردن مادر تمامی نداشت. دلم میخواست به جای اینکه به فکر بیدار کردنم باشد بیشتر لحن صدایش را آهسته و آرامتر میساخت تا به لالائی بیشتر شییه میگشت و من با آن به خواب عمیقتری فرو میرفتم. در عین حال این را هم میدانستم که حق همیشه با مادرم است و حتماً لازم دیده که میخواهد از خواب بیدارم سازد. اما وقتی پای خستگی در کار باشد از دست کسی کار چندانی برنخواهد آمد. من از فشار خستگی حاضر بودم در خواب بمیرم تا اینکه مجبور به بیدار گشتن شوم. مگر چه امر مهمی میتوانست مادرم را واداشته باشد که به خوابم بیاید و بخواهد مرا با اصرار از خواب بیدار سازد؟ برای اینکه نگرانیام را از بین ببرم و با قوت قلب به خوابیدن ادامه دهم به خود میگویم: هرچه باشد، از مردن که من به آن راضیم مهمتر نباید باشد و از باز کردن چشم چشمپوشی میکنم. بعد از لحظهای باز صدای مادرم انگار که از راهی دور باد با خود به سمت من میآورد به گوشم میرسد:
در حال ریختن چای در استکان پدرم بودم که با خنده گفت ناهید خانوم خیلی شبیه تو میمونه، برای همین هم وزیرش کردم. و بعد از نگاهی به مادرم که مثل من سر و پا گوش شده بود و با خوردن چند جرعه چای ادامه داد:
نمیدونید خبرنگارا از شنیدن این خبر چه تعجبی کرده بودن، باید اونجا بودین و با چشمای خودتون میدیدین. مخصوصاً ناهید خانوم و آقا صادق که مثل مجسمهها خشکشون زده بود و فقط چشمای از تعجب گرد و درشت شدهشون حرکت میکرد که گاهی به من و گاهی به بقیه نگاه میکردن و نمیتونستن باور کنن که به وزارت منصوبشون کردم.
بعد برای اینکه کمی به جلسه رسمیت بیشتری داده باشم مثل رئیس جمهوری که از شکم مادرش برای این کاره شدن به دنیا اومده گفتم: وظایف من قانونی ساختن ایدههای من و شماست و وظایف شما اجرای قوانین در حوضههای مأموریتتونه. برنامههای من، همونطور که مشاهده کردین، درست مثل انتخاب این دو وزیر محترم ضربتی صورت میگیره. من سعی میکنم تو جلسههای بعدی بقیه وزرا رو هم از بین شما خانوما و آقایون عزیز و محترم خبرنگار انتخاب کنم. اولین برنامه من گذروندن قانونی از مجلسه که کشتن و ذبح حیوونا در معابر عمومی رو ممنوع میکنه. از کارهای بعدیم کمک به قدرت مالی و مدیریتی سازمانای حمایت از حقوق حیووناست. و وزارت بهداشت هم با کمک سایر وزارتخونهها، مخصوصاً وزارت آموزش و پرورش سعی خواهد کرد با آگاهی دادن به مردم، اشتهاشون به گوشتخواری رو به سمت گیاهخواری تفییر بده. برنامه نهائی من و وزرای من در این مورد اینه که خوردن گوشتو از ضمیر آگاه و ناآگاه و بقیه ضمایر آدم به کل پاک کنیم. البته این کار رو باید خیلی آروم پیش ببریم تا گاودارا از دستمون شاکی نشن. باید لایحهی ممنوعیت خرید و فروش حیوون برای ذبح تو اماکن عمومی رو فوری از مجلس بگذرونیم و قانونیش کنیم. تو جلسه بعد نظر و برنامههای دیگه رو بعد از انتخاب وزرای اقتصاد و دادگستری به اطلاعتون میرسونم.
+
نوشته شده در جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:53 توسط سعید از برلین
|
دو
مادرم ساکت میشود، آرام صدایم میزند و چون عکسالعملی از من نمیبیند آهی میکشد و به گفتن ادامه میدهد.
پدرم وقتی شب به خونه برگشت ماجرای اون روزو اینطور برامون تعریف کرد:
با لبخندی از روی رضایت از جام بلند شدم، با انگشت اشاره دست راستم یکی در میون خانومای ردیف دست راستو نشونه گرفتم، و با انگشت اشاره دست چپ آقایونو و بعد مثل رئیس جمهورها گفتم: خانوما و آقایونی که بهشون با انگشت اشاره کردم جاهاشونو با هم عوض کنن. و سریع دوباره نشستم.
بعد از گذشت چند لحظه در سکوت و دیده نشدن عکسالعملی از طرف خبرنگارا یهو با کف دست راست محکم روی میز کوبیدم، طوریکه به غیر از افراد مورد اشاره بقیه هم از جاشون بالا پریدن و مثل سربازائی که هفته اول خدمتشونو تو پادگان میگذرونن سیخ وایستادن. منم بلند شدم، مثل رهبر ارکسترها از اونائی که بیجهت از جا جهیده بودن با آوردن آروم دستم به سمت پائین دعوت به نشستن کردم. خبرنگارائی که با انگشت مورد اشاره قرار داده بودم اما همینطوری وایستاده بودن. کمی خندهم گرفته بود، اما بعد خیلی جدی گفتم: برای اینکه تنه آقایون و خانوما وقت رد شدن از کنار هم به همدیگه مالیده نشه، بنابراین آقایون از زیر میز و خانوما از روی میز خیلی سریع جاهاشونو با هم عوض کنن. و دوباره سر جام نشستم.
حالا میز مستطیل شکل مثل یک ردیف از صحنهی بازی شطرنج شده بود. تو یک ردیف خانوما و آقاها یکی در میون، سیاه و سفید کنار هم نشسته بودن و روبروشون هم به همین شکل. شماها میدونید که من تو این بازی فقط راه دفاع کردنو بلدم و دست به حمله نمیزنم. خیلیها به من میگن که تو صحنهی شطرنج سیاست باید به حمله هم دست بزنم! ولی جواب من بهشون همیشه این بوده: مگه آخه از حمله تا حال کسی هم نفعی برده؟
خلاصه، همه ساکت و تعجبزده بودن و حرفی نمیزدن. من به دست راستم نگاه کردم، اولین جوون بین دو خانوم خبرنگار که از صورتش میشد حدس زد گیاهخواره پرسیدم: میبخشید اسم شریف؟
جوون خیلی مؤدبونه جواب داد: صادق.
خیلی جدی پرسیدم: "آقا صادق، شما گوشت سرخکرده بیشتر دوست دارید یا گوشت پخته شده؟"
اونم خیلی جدی گفت: میبخشید، اما من گوشتخوار نیستم.
در حالی که قند تو دلم داشت آب میشد پرسیدم: "ممکنه بگید از کی؟"
خیلی معمولی جواب داد: تقریباً همیشه.
در حالی که دستامو از خوشحالی به هم میمالوندم چشمم به بکی از خانومای خبرنگار میافته. مهربونی از چهرهش میبارید، با اینکه دختر جوونی بود، ولی نگاهش مادرانه دیده میشد.
ازش پرسیدم: میبخشید خانوم، ممکنه خودتونو معرفی کنید و بگید که آیا فرزند دارید یا نه.
با چشماش خندید و گفت: اسمم ناهیده. بله، یک پسر سه ساله و یک دختر یک ساله دارم.
آهسته به خودم گفتم: بفرما، این هم از وزیر آموزش و پرورش، و با نگاهی به بقیه خبرنگارا، از بینشون با سه شماره بقیه وزیرای دولتمو انتخاب کردم.
بعد از جا بلند شدم و گفتم: خانوما و آقایون خبرنگار، من همین العانه با انتخاب دو وزیر برای وزارت بهداشت و آموزش و پرورش کارمو شروع کردم. من آقا صادق و ناهید خانومو به عنوان وزیر بهداشت و وزیر آموزش و پرورش دولتم انتخاب کردم.
+
نوشته شده در جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:25 توسط سعید از برلین
|
یک
حق همیشه با مادرم بود. حتی دیشب هم حق داشت. وقتی به خوابم آمد خیلی خسته بودم، وقت به رختخواب رفتن فکر میکردم که از زور خستگی چهل و هشت ساعت خواهم خوابید. مانند زمان کودکی که برای بیدار کردن و به مدرسه فرستادنم تکانم میداد و تشویقم میکرد تا بلند شوم و دست و روی بشورم، چندین بار صدایم کرد. در حال غلطیدن از این پهلو به پهلوی دیگر به یاد میآورم که سنی از من گذشته است و نه من دیگر به مدرسه میروم و نه کار آنچنان فوریای برای انجام دادن دارم که باید بخاطرش از خواب بیدار شوم، بنابراین تمام سعیام را برای بیدار نشدن به خرج میدادم. مادرم پس از چند بار صدا زدن خسته میشود، کنارم مینشیند، لحظهای به من در سکوت نگاه میکند و بعد انگار که برایم لالائی میخواند چنین شروع به تعریف میکند:
پدرم اصلاً دلش نمیخواست رئیس جمهور بشه. اما به اصرار همسایه و اقوام خودشو کاندید کرد و از قضا رأی هم خیلی بیشتر از حد نصاب براش تو صندوقها ریخته شد. رقیبش با اختلاف دویست و بیست رأی عقب افتاد و بازی رو به پدرم باخت. پدرم تو خواب هم نمیدید بتونه برنده بشه. اما انگار رقیبش هم از صمیم قلب راضی به رئیس جمهور شدن نبود، چون پدرم هر کاری کرد حریفش قبول نکرد سیصد تا از رأیهای پدرم رو به حساب خودش بریزه تا بتونه با این کار برنده مسابقه بشه.
شب روزی که جلسه مطبوعاتی داشت و قرار بود اسامی وزرا رو اعلام کنه متنی آماده کرده بود.
برای برگزاری این جلسه میز مستطیل شکلی وسط سالن مسابقات والیبال قرار داده بودن. تو یک ردیف از ضلع دراز میز خانمهای خبرنگار با روسری و مانتوی سیاهرنگ و با دوربینها و دفتریاداشت و لپتاپشون نشسته بودن و در ردیف روبروشون مردای خبرنگار با پیرهن سفید و با همون وسائل خبرنگاری خانمها اما با دوربینهای بزرگتر نشسته بودن.
صندلی پدرم کنار ضلع کوچک میز قرار داشت و روبروش یک فیلمبردار تلویزیون نشسته بود. سالن والیبال خالی از تماشاچی بود، اما با این وجود گاهی صدای کوبیده شدن ضربه محکم دست به توپ تو فضا میپیچید. بوی عرق تن والیبالیستها هنوز تو سالن پخش بود. خبرنگارا تو سکوت سالن خودشونو گم کرده بودن، با تعجب به همدیگه نگاه میکردن و با چشم و ابرو با هم حرف میزدن.
پدرم با نیمه بلند شدن از رو صندلی رسمیت جلسه رو اعلام میکنه و دوباره میشینه. بعد سکوت بلندتر به گوش میآد. پدرم تصمیم خودشو در این بین گرفته بود و میدونست چی میخواد بگه و فقط منتظر فرصت مناسبی میگشت تا تصمیمشو به اجرا در بیاره. حالا دیگه پدرم رئیس قوه مجریه بود و همهی خبرنگارا انتظار میکشیدن تا پدرم شروع به صحبت بکنه و بعد از اعلام اسامی اعضای هیئت دولت بگه که برای چهار سال آینده چه جوری میخواد برنامههاشو اجرا کنه.
گاهی ماهها طول میکشید تا پدرم برای رفتن به خیابون و قدمزدن تصمیم بگیره. حالا حیوونی باید برای تموم جامعه تصمیم میگرفت!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:39 توسط سعید از برلین
|
شبی با دکتر فاوست.(2)
حالا آن اولین لحن هشدار دهنده، عصبانی و شرورانه ضجهی اژدهای پر از اندوه و خشم دوباره بالا میگیرد.
هنگامی که روح خانه با لبخند دستگاهش را ساکت میسازد، هر دو پژوهشگر با احساس ناگواری از شرم و دستپاچگی، طوریکه انگار ناخواسته شاهد یک اتفاق ممنوع و بیادبانه شده باشند نگاه عجیبی به همدیگر میکنند. آنها با دقت یادداشتهای خود را مطالعه میکردند و به یکدیگر نشان میدادند.
عاقبت فاوست میگوید: "نطرت در این باره چیست؟"
دکتر آیزنبارت از جامش جرعهای طولانی مینوشد، به زمین نگاه میکند و مدت درازی متفکر و ساکت میماند. عاقبت میگوید، بیشتر به خودش تا به دوستش: "وحشتناک است! بدون شک بشریتی که ما یک نمونه از زندگیشان شنیدیم دیوانه است. آنها فرزندان ما هستند، پسران پسران ما، نبیره نبیرههائی که ما اینجا چنین چیزهای مشکوک، غمگین و مغشوش از آنها میشنویم، که این چنین وحشتانگیز فریاد میکشند، چنین ترانههای نامفهوم و احمقانهای میخوانند. فاوست، دوست عزیز، آخر و عاقبت اولادهایمان دیوانگیست."
فاوست میگوید: "من مایل نیستم چنین با اطمینان ادعا کنم. نظر تو اصلاً چیز غیر قابل قبولی ندارد، اما کمی زیاده از حد بدبینانه است. وقتی اینجا، در کنار تنها محل منحصر به فرد و محدود جهان، چنین صداهای وحشی، ناامیدانه و خارج از نزاکت طنین میاندازد، نباید دلیل بر این باشد که کل بشریت به بیماری روانی دچار شده است. میتواند اینطور هم باشد: در چند صد سال بعد، در محلی که ما در آن هستیم یک دیوانه خانه ساخته شده باشد و ما جزئی از آن را حالا شنیدهایم. و میتواند اینهم دزست باشد که جماعتی بسیار مست تاخت و تاز خود را به بهترین نحو اجرا کرده باشند. به سر و صدای جمعیتی در حال کیف کردن فکر کن، مثلاً به یک کارنوال! کاملاً مانند همدیگرند. اما آنچه من را مشکوک میسازد، آن صداهای دیگر هستند، آن فغانی که نه میتواند صدای انسان باشد و نه از آلت موسیقی به صدا آمده باشد. به نظر من صدای آنها کاملاً اهریمنیست. فقط دیوها میتوانند چنین صداهائی تولید کنند."
دکتر فاوست مفیستوفهلس را مخاطب قرار میدهد: "آیا در این باره چیزی میدونی؟ میتونی بگی که ما چه صداهائی را شنیدیم؟"
روح خانگی جواب میدهد: "ما براستی صداهای یک دیو را شنیدیم. زمین، آقایان محترم، زمینی که امروزه نیمی از آن در مالکیت شیطان است، در زمان معینی کاملاً به او تعلق خواهد گرفت، و یکی از استانهای جهنم را تشکیل خواهد داد. شما در باره لحن و نوع صحبت این جهنم زمینی کمی خشن و انتقادی ابراز نظر کردید، آقایان محترم. اما با این حال به نظرم قابل توجه و زیباست که موسیقی و شعر در جهنم هم وجود خواهد داشت. مسؤل این شعبه بلیال Belial میباشد. به نظر من او کارش را خیلی زیبا انجام میدهد.
(1927)
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 18:11 توسط سعید از برلین
|
شبی با دکتر فاوست.(1)
به دستور دکتر فاوست روح خانگی در بالاپوش خاکستری رنگ راهبهها ظاهر میگردد، دستگاهی کوچک با بلندگو روی میز قرار میدهد و به آن دو تأکید میکند که باید در اثنای ماجرا از هرگونه اظهار نظری خودداری کنند، بعد دستهی کنار دستگاه را میچرخاند و دستگاه با غژ غژ آهسته و شکنندهای شروع به کار میکند.
مدت درازی به جز صدای این غژ غژ هیجانانگیز که هر دو دکتر در انتظار به آن گوش سپرده بودند چیز دیگری شنیده نمیشد. بعد ناگهان صدای زیر جیغ مانندی که تا حال نظیرش شنیده نشده بود بلند میشود: یک ناله وحشی، شرورانه و شیطانی که نمیتوان گفت آیا از یک اژدها یا دیوی عصبانی برمیخاست؛ صدا بیصبرانه، خشمگین و آمرانه با فاصله کوتاه و کوبندهای تکرار کنان مانند فریاد اژدههای تحت تعقیبی در فضا میپیچید. و وقتی فریاد نفرت انگیز بارها تکرار و در دوردستها خود را گم میکند دکتر آیزنبارت که رنگش پریده بود نفس راحتی میکشد.
سکوت برقرار میشود، اما بعد صدای جدیدی به گوش میرسد: صدای یک مرد که انگار از دوردست میآمد، با آهنگ صدائی صریح و واعظانه. آن دو فقط میتوانستند قطعاتی از سخنرانی را بفهمند و آنها را بر تخته سیاهی یادداشت کنند، برای مثال این جملات را:
"-_ و بدین نحو عملکرد اقتصادی با سرمشق از ایدهی درخشان آمریکا به طور اجتنابناپذیری به پایان پیروزمندانه و تحقق خود نزدیک میشود. _ _ در حالی که از یک سو وسائل آسایش در زندگی کارگران برای اولین بار تجربه بزرگی کسب کرد، _ _ و ما میتوانیم بدون مغرور گشتن بگوئیم که رویاهای کودکانه عصر دوران گذشته از یک بهشت توسط تکنولوژی تولید بیشتر از _ _"
دوباره سکوت. بعد صدای تازهای شنیده میشود، یک صدای کلفت، صدائی جدی که گفت: "خانمها و آقایان، من شما را به شنیدن یک شعر دعوت میکنم، یک اثر از نیکولاس اونترشوانگ Nikolaus Unterschwang بزرگ که میتوان ادعا کرد مانند او هیچ کس قلب زمان ما را چنین موشکافانه تفتیش و رازگشائی و معنا و بیمعنا بودن دلیل بودنمان را مشاهده نکرده است.
دودکش را در دست نگاه داشته است
در کنار هر دو گونههایش دو باله حمل میکند،
و بر حسب وضعیت درجه بارومتر
از نردبان بدون پله بالا میرود.
بدینسان او مدتها با ابرهائی در آستر کت
از نردبانهای بلند بالا میرفت،
ناگهان پس از یک زندگی به ترس میافتد،
و مادر ِ تردیدها را به یاد میآورد."
دکتر فاوست توانست قسمت بیشتر این شعر را یادداشت کند. همینطور آیزنبارت هم با پشتکار یادداشت میکرد.
یک صدای خوابآلوده، بدون شک صدای یک زن یا دختری باکره شنیده میشود که میگفت: "برنامهای خسته کننده! انگار که آدم رادیو را فقط به این خاطر اختراع کرده است! خوب، حالا لااقل موسیقی پخش میشود."
و واقعاً حالا موسیقی نواخته میشود، یک موسیقی وحشی، شهوتانگیز و با ضربآهنگی خیلی محکم، گاهی چهچهزنان، گاهی سست و ضعیف، یک موسیقی کاملاً ناشناخته، یک موسیقی بیادبانه و عجیب و شرور بوسیله زوزهها و جیغهای سازهای بادی، متزلزل گشته از ضربه های طبل، و صعود بیش از حد صدای گریان یک خواننده که کلمات یا ابیاتی به زبانی بیگانه میخواند.
در فواصل منظم میان ابیات این مصرع اسرارآمیز تکرار میگشت:
موهایت تحسین برانگیزند،
همواره با روغن شسته میگردد!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 2:51 توسط سعید از برلین
|
شبی با دکتر فاوست.
دکتر یوهان فاوست Johann Faust همراه با دوستش دکتر آیزنبارت Eisenbart در اتاق غذاخوری خود نشسته بودند. باقیمانده شام پر مایه برچیده شده بود، شراب قدیمی راین Rheinwein در جامهای طلااندود عطر میافشاند، همین حالا دو نوازندهای که هنگام صرف غذا مینواختند رفتند، یک فلوتزن و یک بربت نواز. دکتر فاوست میگوید "بسیار خوب، حالا میخواهم به تو نمونه وعده داده شده را نشان بدهم" و یک جرعه از شراب قدیمی کهنه در گلوی کمی چربی آوردهاش میریزد. او دیگر مرد جوانی نبود، این شب دو یا سه سال قبل از پایان وحشتناکش بود.
"من قبلاً به تو گفته بودم که کارآموزم گاهی دستگاههای مضحکی میسازد که میشود با آنها این و آن را دید و شنید، چیزی که دور از ما، یا مدتها پیش گذشته، یا هنوز آینده است. ما میخواهیم امروز آن را با آینده آزمایش کنیم. میدانی، جوانک چیز خیلی سرگرم کننده و عجیبی اختراع کرده. همانطور که به ما بارها در آینه جادوئی قهرمانان و زیبارویان گذشته را نشان داده، به همان ترتیب هم حالا چیزی برای گوش اختراع کرده، یک بلندگوی حرفزن که به ما امکان شنیدن سر و صداهائی را میدهد که در آینده دور درست در همان محلی که دستگاه حرفزن قرار داده شده است یک بار به صدا خواهد آمد."
"دوست عزیز، نکند حالا این روح خدمت رسانت کمی به تو کلک میزند؟"
فاوست در جواب میگوید "من این را باور نمیکنم. آینده برای جادوی سیاه به هیچ وجه دور از دسترس نیست. تو میدانی که ما همیشه از این فرض حرکت میکنیم که حوادث جهان بدون استثناء مشمول قانون علت و معلولند. بنابراین آینده نیز مانند گذشته غیر قابل تغییر است: آینده هم تابع برهان علیت است، بنابراین آینده در حال حاضر اینجاست، فقط ما آن را هنوز نمیبینیم و مزمزه نمیکنیم. به همان خوبیای که یک ریاضیدان و اخترشناس پیشبینی شروع یک خورشیدگرفتگی را میتوانند بکند، ما هم اگر روشی برای آن اختراع میکردیم، میتوانست هر قسمت دلخواه از آینده برایمان قابل دیدن و شنیدن شود. مفیستوفهلس Mephistopheles حالا یک نوع عصا برای گوش اختراع کرده، او یک دام ساخته است که در آن صداها حبس میشوند، صداهائی که در چند صد سال بعد اینجا در این مکان طنین خواهد انداخت. ما آنرا بارها آزمودیم. گاهی البته چیزی طنین نمیاندازد، و آن به این معناست که ما در آینده به یک خالی برخورد کردهایم، به یک نقطهای از زمان که در آن سکوت خود را در فضای ما به صدا میآورد. بارهای دیگر اما انواع صداها را شنیدیم، مثلاً یک بار صدای چند انسان را که در آیندهای دور زندگی خواهند کرد را شنیدیم که از شعری صحبت میکردند که در آن اقدامات دکتر فاوست، یعنی اقدامات من، به صورت ترانه خوانده میشد. اما حالا دیگه کافیه، ما میخواهیم که آن را امتحان کنیم."
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:11 توسط سعید از برلین
|
در خیالم با تو در صحبت بودم،
وقت اظهار "دوستت دارم" زبانم به لکنت افتاد.
تو
با آوازی بلند خندیدی
بعد
خیالم لال گشت.
***
آهسته خاطرات گذشته را مرور و
خود را در آسمان هفتم احساس میکردم
که با پسگردنی بی هوایٍ معلم نامرد تاریخ
با صورت (از زمان حال هم فوریتر) با زمین ملاقات کردم.
***
دلم میخواست شاعر بودم
گلی میکاشتم تو دلت
بعد
باغبان شاعری
مرد بیکاری
یا خودم
به گلت آب میداد.
***
دلم میخواست یه طورائی
میبردمت پیش خدا
تو میگفتی "بله"
من میگفتم "بله"
بعد آخدا
عقدمونو جاری میساخت.
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:29 توسط سعید از برلین
|
به درخواست چند دانشمند که در حال پژوهش برای پیدا کردن ضریب هوش خر بودند از قبرس خری به مونیخ فرستاده میشود. دانشمندان با خر در خیابان به راه میافتند، چند قدم مانده به چهارراهی خر به همراهانش نگاه میکند تا مانند همیشه کسی دستور ایستادن به او بدهد. دانشمندان زبان قبرسی نمیدانستند، اما به زبان دیگر هم کسی به خر چیزی نمیگفت.
خر از سرعت قدمهایش میکاهد، از پالانش که مانند کوله پشتی به چشم میآمد یک دیکشنری درآورده و بعد از نگاه سریعی به صفحات کتاب رو به همراهانش کرده و به زبان خود آنها میگوید: "خر خودتونید! کوررنگ که نیستم!"، و بعد با مشاهده رنگ قرمز چراغ خطر مانند آدم در انتظار سبز شدن آن چهارپا میایستد.
***
با اشاره به پرندههای ریز و زیبائی که در فضای اتاقم در حال پروازند، و پیدایششان در این اتاق از رشد تخمهائیست که مخلوط با ارزنیاند که من برای مرغان عشقم میخرم اشاره میکنم و برای از بین بردن چندشی که با دیدن آنها در او ایجاد شده به شوخی میگویم: دیدم کاری برای بچههای آفریقا نمیتونم انجام بدم، گفتم لااقل تعدادی از پرندهای ریز اون ناحیه رو به اینجا دعوت و ازشون پذیرائی کنم.
خیلی جدی میگه: وای ... خب لااقل به جای این حشرات یکی دو تا کودک آفریقائی میآوردی پهلوی خودت.
دیوانه فکر میکنه آپارتمان فسقلی من کودکستانه!
***
هر دو پاشو میکنه تو یک کفش، بندشم محکم میبنده، بعد نگاهی به من میکنه و طوریکه انگار هنوز مطمئن نیست میگه: انگار یک کم برام تنگه!
http://www.youtube.com/watch_popup?v=LgfiwVaqNSs&feature
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:48 توسط سعید از برلین
|
شادیهای کوچک (3)
و با <دیدن>، شادی، عشق و شعر میآیند. مردی که برای اولین بار یک گل کوچک میچیند تا آن را هنگام کار در نزدیکی خود داشته باشد، پیشرفتی در لذت بردن از زندگی کرده است.
روبروی خانهای که من در آن مدتی طولانی کار میکردم مدرسه دخترانهای قرار داشت. محل بازی کلاس دختران تقریباً ده ساله در این سمت قرار گرفته بود. من باید با دقت کار میکردم و گاهی سر و صدای بازی کودکان مزاحم کارم میگشت، اما اینکه فقط با یک نگاه به این محل بازی چه شادی و لذت بردن زیادی از زندگی به من هدیه میگشت غیر قابل بیان است. این لباسهای رنگی، این چشمهای سرزنده و بامزه، این حرکتهای ظریف و محکم شوق زندگی را در من میافزودند. فقط شاید یک مدرسه سوارکاری یا یک مرغدانی میتوانست خدمت مشابهای برایم انجام دهد. کسی که تأثیر نور بر سطح تکرنگ دیوار خانهای را یک بار مشاهده کرده باشد، خوب میداند که چشم چه قانع و مستعد لذت بردن است.
ما میخواهیم با این مثال بسنده کنیم. حتماً بعضی از خوانندگان شادیهای کوچک فراوان دیگری به یاد آوردهاند، به خصوص در موردفوقالعاده بودن بوییدن یک گل یا یک میوه، گوش سپردن به صدای خود و صدای دیگران، استراق سمع گفتگوی کودکان. همچنین زمزمه کردن یا سوت زدن یک ملودی هم به شادیهای کوچک تعلق دارند و هزاران چیزهای کوچک دیگر که با آنها میشود در زندگی زنجیرهای نورانی از دلخوشیهای کوچک بافت.
هر روز تا جائی که ممکن است فقط از شادیهای کوچک تجربه کردن و شادیهای بزرگتر و لذتهای سخت را مقتصدانه برای روزهای تعطیل و ساعات خوب معین کردن، این آن چیزی است که من مایلم به کسانی توصیه کنم که از کمبود وقت و بی میلی در رنجند. به ما برای رفع خستگی و سبکباری و رستگاری روزانه قبل از هر چیز شادیهای کوچک و نه شادیهای بزرگ داده شده است.
(1899)
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 20:34 توسط سعید از برلین
|
شادیهای کوچک (2)
در میان این شادیها آنهائی بالاتر از بقیه قرار دارند که تماس روزانه با طبیعت را برایمان ممکن میسازند. بالاتر از همه چشمان ما میباشند، همان چشمان انسانهای مدرنی که زیاد مورد سوءاستفاده قرار گرفته و تقلای زیاد نمودهاند، که از یک ظرفیت پایان ناپذیر برای لذت بردن برخوردارند، البته اگر آدم فقط آن را بخواهد. وقتی من صبحها به سر کارم میروم، همراه و از روبروی من هر روز کارگران متعدد دیگری که همین حالا از خواب و تختخواب بیرون خزیدهاند، لرزان و با عجله در گذرند. بیشتر آنها به سرعت میروند و چشمهای خود را به مسیر میدوزند یا حداکثر به لباسها و چهرههای عابرین میزان میکنند. شجاع باشید، دوستان عزیز! یک بار امتحان کنید _ یک درخت یا حداقل یک قطعهی خوب از آسمان همه جا دیده میشود. حتماً نباید آسمان آبیرنگ باشد، نور خورشید همیشه به نحوی اجازه حس کردن خود را میدهد. خود را عادت دهید که هر روز صبح دمی به آسمان نگاه کنید، و ناگهان هوای اطراف خود را و تنفس تازگی صبح را که میان خواب و کار به شما ارزانی گشته است احساس خواهید نمود. شما درخواهید یافت که هر روز و هر شیروانی پشت بام ظاهر و نور ویژهی خویش را داراست. کمی به این موضوع توجه کنید، و شما برای تمام مدت روز باقیماندهای از لذت و قطعهی کوچکی از زندگی همراه با طبیعت خواهید داشت. چشم به تدریج خود را بدون زحمت به میانجی بسیاری از هیجانهای کوچک آموزش میدهد، به تماشگر طبیعت و خیابانها بودن، به درک طنز پایان ناپذیر زندگی کوتاه. از آن به بعد تا دارای نگاه هنری تربیت گشته شدن نیمه کوچکتر راه است، مطلب عمده شروع کار است، چشمها را باز کردن.
یک قطعه آسمان، دیوار یک باغ با شاخههائی سبز آویزان گشته بر آن، یک اسب باهوش، یک سگ زیبا، دستهای کودک، سر زیبای یک زن _ تمام اینها را نمیخواهیم اجازه بدهیم از ما بربایند. آنکه کار را شروع کرده است، میتواند در محدوده درازای یک خیابان بدون تلف کردن یک دقیقه از وقت چیزهائی نفیس و مطبوع ببیند. با این همه این مشاهده به هیچ وجه باعث خستگی نمیگردد، بلکه قوی و تازه میسازد، و نه تنها چشم را. تمام چیزها یک سمت آشکار دارند، حتی چیزهای غیر قابل توجه یا زشت؛ آدم فقط باید مایل به دیدن باشد.
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:36 توسط سعید از برلین
|
شادیهای کوچک (1)
من برای رفع این نارضایتیها کمتر از دیگران یک نسخه جهانی میشناسم. من فقط مایلم یک راه حل خصوصی کهنه و متأسفانه کاملاً غیر مدرن را به یاد آورم: لذت معتدل دو برابر لذتبخش است. و : شادیهای کوچک را نادیده نانگارید!
بنابراین: اعتدال. در برخی از محافل عدم حضور در اولین اجرای برنامهای جسارت میخواهد. در محافل دیگر نشناختن تازههای آثار ادبی چند هفته بعد از انتشارشان جسارت میخواهد. در محافل وسیعتری به علت نخواندن روزنامهی روز شرمسار میگردند. اما من تعدای را میشناسم که برای داشتن چنین جسارتی پیشمان نیستند.
کسی که صندلیای در تاتر آبونه شده باشد، تصور نکنم چیزی از دست بدهد اگر که فقط هر دو هفته یک بار از آبونه خود استفاده کند. من به او تضمین میدهم: او برنده خواهد گشت.
کسی که عادت به دیدن تصاویر زیادی دارد، او میتواند یک بار امتحان کند، البته اگر هنوز قادر به این کار باشد، یک ساعت یا بیشتر تنها بر روی یک شاهکار درنگ نموده و خود را با آن برای این روز راضی سازد. او با انجام این کار برنده خواهد گشت.
همچنین فرد زیاد-خوان هم این را امتحان کند. او به این خاطر که نمیتواند در باره چیز تازهای صحبت کند چند بار عصبانی خواهد گشت. او چند بار به تبسم کردن تحریک خواهد شد. اما بزودی او خود لبخند بر لب خواهد نشاند و بهتر خواهد دانست. و کسی که مایل به قبول هیچ مانعی نیست، آن را با <عادت> امتحان کند، حداقل یک بار در هفته رأس ساعت ده به رختخواب برود. او تعجب خواهد کرد که چه عالی این از دست دادن کمی از زمان و لذت بردن برای خود جانشین میسازد. توانائی لذت بردن برای «شادیهای کوچک» و عادت به نگاه داشتن حد با هم پیوندی باطنی دارند. چون این توانائی در اصل با هر انسانی زاده میشود، بنابراین شرایطی میطلبد که مکرراً در زندگی مدرن روزانه از رشد افتاده و گم شدهاند، یعنی درجهای از آرامش، از عشق و از شعر. این شادیهای کوچک که بخصوص به فقرا بخشیده شده است چنان نامرئیاند و چنان متعدد در زندگی روزانه پراکنده میباشند که حس تیره بیشماری از انسانهای مشغول کار به زحمت از آنها متأثر میگردد. آنها جلب نظر نمیکنند، آنها مورد ستایش قرار نمیگیرند، آنها مجانیاند! (این عجیب است که حتی فقیران هم نمیدانند که زیباترین شادیها همیشه بیهزینهاند).
+
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 18:31 توسط سعید از برلین
|
شادیهای کوچک
در حال حاضر اکثریت مردم در یک تیرگی خالی از نشاط و عشق زندگی میکنند. ارواح لطیف، فرم زندگی فاقد اصول هنری ما را دردناک و فشارآور احساس کرده و خود را کنار میکشند. در هنر و سرایندگی بعد از دوره کوتاه رئالیسم همه جا یک کمبود احساس میگردد، که بارزترین علائمش احساس غربت بعد از رنسانس و رمانتیک نو میباشد.
کلیسا بانگ برمیدارد "ایمان در پیش شما غایب است!" و آوهناریوس Avenarius میگوید "هنر نزد شما غایب است!". موافقم. من فکر میکنم، نبود شادی دلیل آن میباشد. نوسان یک زندگی ارتقاء یافته و درک زندگی به عنوان چیزی مسرتبخش و یک جشن همان امریست که در اصل با آن رنسانس ما را چنین خیره کننده مجذوب خود میسازد. بدون شک یکی از خطرناکترین دشمنان شادی ارزیابی بیش از اندازه از دقیقه و عجله به عنوان مهمترین دلیل فرم زندگی ما میباشد. ما غزلهای عاشقانه و سفرهای حساس دورانهای گذشته را با لبخندی مشتاقانه میخوانیم. به چه علت پدر بزرگهایمان وقت نداشتند؟ هنگامی که من یک بار اکلوگه Eckloge از فریدریش شلهگل Friedrich Schlegel را در وقت بیکاری میخواندم، نمیتوانستم در برابر این فکر مقاومت کنم: چه آهی میکشیدی، اگر تو مجبور به انجام کار ما میگشتی!
اینکه این عجله داشتن، زندگی امروز ما را برایمان از همان اولین آموزش به صورت تهاجمی و مضر تحت تأثیر خود گذاشته است، غمانگیز اما ضروری به نظر میآید. اما این شتاب زندگی مدرن دیر زمانیست که متأسفانه خود را مالک فراغت اندک ما نیز کرده است؛ فرم لذت بردن ما به زحمت میتواند کمتر عصبی و استرسزا از کارخانه محل کارمان باشد. "تا حد امکان زیاد و سریع" این راه حل است. و بدین ترتیب همیشه سرگرمی بیشتر و شادی کمتری عاید میگردد. کسی که یک بار یک جشن بزرگ را در شهرها یا شهرهای کاملاً بزرگ تماشا کرده باشد، یا مکانهای تفریح شهرهای مدرن را دیده باشد، این چهرههای تبآلوده و از شکل طبیعی خارج گشته و با نگاهی خیره به طور دردناک و نفرتانگیزی در حافظهاش میچسبند. و این کمبود جاودانهی بیمارگونه و خار دار ِ فرم ِ بیش از حد لذت بردن همچنین در تآترها، در سالنهای اپرا، آری در سالنهای کنسرت و نمایشگاههای نقاشی جایگاه خود را دارد. از یک نمایشگاه آثار هنری مدرن دیدن کردن، مطمئناً به ندرت یک لذت بردن است.
فرد ثروتمند هم از این شرارتها در امان نمیماند. او احتمالاً میتوانست در امان بماند، اما او نمیتواند. زیرا آدم باید شراکت کند، به روز بماند و خود را در اوج نگاه دارد.
+
نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 22:59 توسط سعید از برلین
|
امروز هوا به طرز شگفتانگیزی زیباست، طوری که انگار اولین روز عید است. رنگ آسمان به قدری آبیست که راحت میتوان خیال کرد آسمان همان دریاست با آبی زلال و آبی رنگ و به علت عمق زیاد نه کف آن دیده میشود و نه رنگی دیگر به جز آبی.
همسایه روبروئی من که خانم با شخصیتی باید باشد، و من به ندرت کنار پنجره میبینمش، امروز بالش قرمز رنگی روی کنارهی پنجره قرار داده و با تکیه آرنجهایش بر آن صورت خود را میان دو دستش جا داده و با تعجب و لبخندی بر لب نمیدانم به کجا نگاه میکند.
مرغان عشقم باز بچه شدهاند و بدون استراحت مانند زمان کودکیشان در فضای خالی اطاق از نقطهای به نقطه دیگر میپرند. از بالای سرم پر میزنند و باد بالهایشان خنکم میسازد. روی قاب عکس نصب شده بر دیوار بالای سرم میشینند و از آن بالا به من نگاه میکنند و به هم چیزهائی میگویند.
حالا همسایه روبروئی با انگشتان دست راست مویش را شانه میکند، بعد دستش را از پنجره خارج میکند و چند تار مو را از طبقه سوم به حیاط میریزد.
دم هوا شانزده درجه گرما دارد. خورشید رأس ساعت شش و پنجاه و هشت دقیقه خود را بالا کشاند، و حالا در حال درخشیدن است. و چون امروز سرش خلوت است قرار بر این شده که تا ساعت نوزده و چهار دقیقه همچنان به درخشیدن ادامه دهد.
من هنوز صبحانه نخوردهام، ولی در فکرش هستم و حالا کم کم صدای اعتراض سیگاری لای دو انگشت دست چپم که خاموش گشته بلند میشود و با نگاهش از من درخواست روشن شدن میکند.
وقتی پائیز به این شکل خود را در معرض دید قرار میدهد، بهار نامهای برایش مینویسد: پائیز، ای پادشاه فصلها، من به یادت هستم، مرا از یاد نبر. دوستات دارم؛ هم در زمستان دوستات دارم هم در تابستان. به پایان رساندن زیبای سال کار تو، شروع سالی بیهمتا با من.
میبوسمت پادشاه من.
+
نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:42 توسط سعید از برلین
|
آه ای شوق شروع
آه ای شوق شروع! آه ای صبح سحر!
اولین علف، وقتی به نظر میرسد
که فراموش گشته رنگ سبز!
آه ای اولین ورق کتاب منتظران، بسیار غافلگیر ساز! بخوان
آهسته، خیلی سریع
بخش نخوانده برایت نازک میگردد! و اولین
قطره آب بر چهرهای عرق کرده! پیراهن
تازه و سرد! آه ای شروع عاشقی! نگاهی سرگردان!
آه ای شروع کار! در ماشین سرد
بنزین زدن! اولین کار و اولین مبلغ
برای روشن شدن موتور! و اولین پک به سیگار،
که ریه را پر میسازد! و تو
ای افکار جدید!
در باره سعادت
آنکه بخواهد جان به در برد، محتاج سعادت است.
بی سعادت هیچکس خود را از چنگ سرما و گرسنگی
یا حتی از انسانها نجات نمیدهد.
سعادت کمک است.
من خیلی سعادت داشتم. به این خاطر
هنوز زندهام.
اما با نگاهی به آینده، با وحشت متوجه میگردم
چه زیاد هنوز من به سعادت محتاجم.
سعادت کمک است.
آنکه سعادت با اوست، قوی میباشد.
یک مبارز خوب و یک معلم دانا
کسیست که سعادت دارد.
سعادت کمک است.
نوشته سنگ قبر از جنگ هیتلر
پدر، تو گذاشتی به سربازی بروم
مادر، تو مرا مخفی نکردی
برادر، تو مرا به اشتباه انداختی
خواهر، تو مرا بیدار نساختی!
+
نوشته شده در جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:3 توسط سعید از برلین
|
اشعار عاشقانه
یک
بعد، وقتی از پیشت رفتم
در آن روز بزرگ
عده زیادی مردم خوشحال دیدم.
و بعد از آن ساعات شب دیگر
میدانید، منظورم چه شبیست
یک دهان زیبا دارم
و پاهائی ماهرتر.
سبزتر است درخت و بوته و علف
از وقتی چنین حسی دارم
و آب خنکی مطلوبتری دارد
وقتی آنرا روی خودم میپاشم.
دو
ترانه یک عاشق
وقتی تو مرا به شوق میآوری
بعد من گاهی فکر میکنم:
حالا میتوانستم بمیرم
بعد من تا پایان
سعادتمند میماندم.
یعد وقتی تو پیری
و به من فکر میکنی
من مانند امروز دیده میشوم
و تو یک معشوق داری
که هنوز جوان میباشد.
سه
بوته دارای هفت گل سرخ است
ششتایشان به باد متعلق بودند
اما یکی میماند، تا
من هم گلی پیدا کنم.
هفت بار صدایت میزنم
شش بار بی جواب میماند
اما بار هفتم، قول بده
یک کلمه جواب دهی.
چهار
معشوق به من یک شاخه داد
با یک برگ زرد نشسته بر آن.
سال، رو به پایان است
عشق تازه آغاز میگردد.
درخواستهای کودکان
خانهها نباید در آتش بسوزند.
آدم نباید بمبافکن بشناسد.
شب برای خواب باید باشد.
زندگی نباید مجازات باشد.
مادرها نباید گریان باشند.
هیچ کس نباید دیگری را بکشد.
همه باید چیزی بسازند.
بعد آدم میتواند به همه اعتماد کند.
جوانها باید به جائی برسند.
پیرها هم همچنین.
+
نوشته شده در جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 1:11 توسط سعید از برلین
|