قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

از کتاب: <فاشیسم چیه، پرندس یا لک لک؟> از ییلماز گونی

ترجمه از: ایرج نوبخت در تاریخ ۸/۴/۱۳۵۸

 

 

بچه تازه یاد گرفته بود که اسم خودش را بنویسد و پدر که از این موضوع خیلی خوشخال به نظر می رسید گفت:

_ پدر سوخته بی شرف... چه زود یاد گرفته اسمشو بنویسه.

خوشحالی پدر در بچه هم اثر کرده و نوشت

((در))

((نیمکت))

((مدرسه باز شد))

پدر گفت:

_ جاکش عجب باهوشی یه. می دونم بالاخره واسه خودش آدمی میشه. بچه از یک تا ده نوشت. پدر که خوشحالیش حد و اندازه نداشت داد زد

_ سگ پدر... ناکس عدد هم می نویسه!...

بچه نقاشی هائیرا که با خطوط ساده کشیده بود به پدرش نشان داد؛ ردیف خانه ها... درخت ها... و خورشیدی که چشم و ابرو داشت و می خندید. پدر در حالیکه سر ذوق آمده بود گفت:

_ حالا منم برای پسرم یه نقاشی می کشم.

و درست وسط دفترچه نقاشی با مداد سبز شکل درختی را با برگ کشید و با مداد قرمز و زرد برای درخت گل گذاشت و روی شاخه ها پرنده های کاکل دار نارنجی و سرخ و بنفش نقاشی کرد.

بچه گفت:

_ بابا این چه درختی یه؟

پدر گفت:

_ میخوای چه باشه؟... درخته دیگه!...

_ خیلی خب، اما این خروسا چرا رفتن بالای درخت؟

_ خوروس؟ کدوم خوروس؟!... ایناکه خوروس نیستن، پرنده ن.

_ پرنده؟... اسمش چیه؟

پدر اسمی پیدا نکرد، مادر وسط حرفشان افتاد و گفت:

_ پسرم!... اینا پرنده های باباته.

از این ماجرا گذشت. روزی از روزها بچه که داشت می رفت مدرسه شاهد ماجرایی شد: زن و مرد جمع شده بودند. یک بچه پابرهنه داشت گریه میکرد و یک چاقوتیزکن و یک مرد چاق پیژانه پوش داشتند با هم بگومگو می کردند. مرد چاق می گفت:

_ حرفمو پس نمی گیرم... پس نمی گیرم... بازم میگم تو یه مردیکه ی پدرسوخته ی بی شرفی هستی.

چاقوتیزکن در حالیکه چانه اش از شدت عصبانیت می لرزید و رنگ صورتش سفید شده بود می گفت:

_ حرفتو پس بگیر.

_ پس نمی گیرم.

چاقو تیزکن گفت:

_ من بی شرف نیستم، من نونمو با عرق تنم درمیارم... اگه این وسط یه آدم بی شرف باشه اونم تویی.

مرد پیژامه پوش با عصبانیت به طرف چاقوتیزکن حمله کرد. چند نفری او را جدا کردند... مرد چاق در حالیکه دستهایش را حرکت می داد می گفت:

_ سگ پدر... میدونی من کیم؟

_ هرکی میخوای باش. تو حق نداری به من بگی بیشرف، بیشرف خودتی، پدرسگ هم خودتی.

عده ای پادرمیانی کرده می گفتند: ((نکنید)) ((ول کن بابا)) ((زشته)) ولی این حرفها مانع نشد که آندو دست به یقه نشوند. چاقو تیزکن با حرکتی که از او انتظار نمی رفت قیچی زنگ زده ای را که میخواست تیز بکند فرو کرد به شکم مرد پیژامه پوش و مرد توی خون غلطید. بچه تعجب کرده بود: با ترس و لرز از آنجا دور شد و در حالیکه به طرف مدرسه می دوید فکر می کرد ((چاقوتیزکن چرا اون مردو زد؟))

حتماً بخاطر اینکه گفته بود بی شرف، پدرسگ. اگه اینا بده چرا بابام پشت سر هم بمن میگه مردیکه ی بیشرف، کره خر، جاکش، پدرسگ...؟)) برای سئوالش نتوانست جوابی پیدا بکند.

سر کلاس انگشتش را بلند کرد و گفت:

_ آقا معلم!

معلم گفت:

_ چیه؟

بچه از سر جایش بلند شد و گفت:

_ آقای معلم! جاکش یعنی چه؟

شاگردان خندیدند و معلم که در مقابل این سئوال غافل گیر شده و در جواب دادن مردد بود پرسید:

_ چرا این سئوال رو کردی؟

بچه گفت:

_ پدرم... پدرم همش به من میگه جاکش.

بچه ها زدند زیر خنده و معلم هم که خنده اش گرفته بود، به بچه گفت:

_ بابات از بس تو رو دوست داره این حرفو میزنه.

_ خیلی خوب. چرا میگه بی شرف؟

بابات اینم میگه؟

_ بله!

معلم گفت:

_ شوخی میکنه، از قرار معلوم خیلی دوستت داره.

وقتی معلم این حرف را زد، دختربچه ایکه روی نیمکت و پهلوی او نشسته بود سرش را بیخ گوش پسرک آورد و نجوا کرد:

((ای جاکش بی شرف!...))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۸ساعت 4:36  توسط سعید از برلین  |