قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

صحنه دهم.

خانم پوپوف: بفرمائید، این هم تپانچه‎ها ... اما خواهش می‎کنم قبل از آنکه دوئل را شروع کنیم، به من نشان بدهید که چگونه باید شلیک کرد ... من تا این لحظه هرگز اسلحه در دست نگرفته بودم.
لوکا: خدا خودش به ما رحم کند! من می‎روم باغبان و کالسکه‎ران را بیاورم ... نمی‎دانم این بلا از کجا بر سر ما نازل شد؟ (او می‎رود.)
ازمیرنوف (تپانچه‎ها را تماشا می‎کند): ببینید، تپانچه انواع مختلفی دارد ... تپانچه‎های مخصوص دوئل ساخت کارخانه مورتیمر Mortimer. اما اینها تپانچه‎های سیستم اسمیت Smith و وسون Wesson هستند، با خشاب ... تپانچه‎های فوق‎العاده خوبی هستند. این دو تپانچه حداقل نوزده روبل ارزش دارند ... تپانچه را باید اینطور نگاه داشت ... (به خودش.) این چشم‎ها، این چشم‎ها! یک زن آتشین!
خانم پوپوف: اینطوری؟
ازمیرنوف: بله، اینطور ... ماشه را به عقب بکشید ... آنجا ... بعد نشانه می‎گیرید ... سرتونو کمی عقب ببرید ... دست را بی زحمت کاملاً جلو ببرید! اینطور ... بعد با این انگشت به اون وسیله فشار می‎دید، و این تمام کار است. اما قاعده اصلی این است که: نباید هیجان داشت، هنگام هدف گرفتن نباید عجله کرد و مواظب بود که دست نلرزد.
خانم پوپوف: خوب فهمیدم. اما اتاق جای راحتی برای شلیک کردن نیست، برویم به باغ.
ازمیرنوف: برویم. اما من توجه شما را به این موضوع جلب می‎کنم که من به سمت هوا شلیک خواهم کرد.
خانم پوپوف: این را فقط کم داشتیم. چرا به سمت هوا؟
ازمیرنوف: چون ... چون ... چرایش به خودم مربوطه!
خانم پوپوف: شما دچار وحشت شده‎اید! بله؟ آ ـ ه ؟ نه، حضرت آقا، بهانه بی بهانه! خواهش می‎کنم به دنبالم بیائید! تا وقتی که من پیشانی شما را که از آن متنفرم سوراخ نکنم آرام نخواهم گرفت. شما به وحشت افتاده‎اید؟
ازمیرنوف: بله، من به وحشت افتاده‎ام.
خانم پوپوف: شما دروغ می‎گید. چرا نمی‎خواهید بجنگید؟
ازمیرنوف: چون ... چون ... چون شما مورد علاقه‎ام قرار گرفتید.
خانم پوپوف (با خنده‎ای شریرانه). من مورد علاقه‎اش واقع شدم! او جرئت می‎کند بگوید که من مورد علاقه‎اش قرار گرفته‎ام! (او درب را نشان می‎دهد.) بروید بیرون!
ازمیرنوف (در سکوت تپانچه‎ها را روی میز می‎گذارد، کلاهش را برمی‎دارد و می‎رود؛ در کنار در متوقف می‎شود، آن دو ساکت لحظه‎ای همدیگر را نگاه می‎کنند، بعد خود را مرددانه نزدیک می‎کند): گوش کنید ... آیا شما هنوز عصبانی هستید؟ ... من هم مانند شیطان عصبانی بودم، اما منو درک کنید... چطور باید بگم که بفهمید؟ ... جریان این است ... که چنین داستان‎هائی در واقع ... (او فریاد می‎کشد.) خوب مگه تقصیر منه که به شما علاقه‎مند شدم؟ (او پشت صندلی را در دست می‎گیرد، صندلی سر و صدائی می‎کند و به دو نیم می‎شود.) شیطان می‎داند که چه مبل‎های شکننده‎ای شما دارید! من از شما خوشم می‎آید! می‎فهمید؟ من ... من تقریباً عاشق شما شده‎ام!
خانم پوپوف: از من دور شید، من از شما متنفرم!
ازمیرنوف: خدایا! چه زنی! من تا حال چنین زنی ندیده بودم! من باخته‎ام، من مانند موشی در تله گیر افتاده‎ام!
خانم پوپوف: بروید وگرنه شلیک می‎کنم!
ازمیرنوف: شلیک کنید! شما نمی‎تونید درک کنید که مردن در زیر نگاه چنین چشمان زیبائی چه خوشبختی‎ای به حساب می‎آید، مردن توسط تپانچه‎ای که این دست‎های کوچک مخملین آن را نگاه داشته است ... من دیوانه شده‎ام! به حرفم فکر کنید و فوری تصمیم بگیرید، زیرا اگر من حالا از پیش شما بروم، دوباره هرگز همدیگر را نخواهیم دید. تصمیم بگیرید، حرف بزنید ... من نجیب‎زاده‎ام و انسانی شریف و شایسته، و ده‎هزار در سال عایدی دارم ... با تفنگ یک سکه را در هوا سوراخ می‎کنم ... من دارای اسب‎های زیبائی هستم. آیا می‎خواهید همسر من بشوید؟
خانم پوپوف (با عصبانیت تپانچه را تکان می‎دهد): شلیک کنم! یا می‎روید.
ازمیرنوف: من دیوانه شده‎ام ... من چیزی درک نمی‎کنم. خدمت‎کار! آب!
خانم پوپوف (فریاد می‎کشد): بفرمائید برید!
ازمیرنوف: من عقل خود را از دست داده‎ام ... من عاشق شده‎ام، مانند جوان خامی عاشق شده‎ام، مانند ابلهی عاشق شده‎ام! (او دست زن را می‎گیرد، و زن از درد فریاد می‎کشد.) من شما رو دوست دارم! (او زانو می‎زند.) من شما را دوست دارم، طوریکه تا حال اینچنین کسی را دوست نداشته‎ام! دوازده زن را من ترک کرده‎ام، نه زن به من وفادار نماندند، اما هیچ کدام از آنها را چنین که شما را دوست دارم دوست نداشته‎ام. من شکست خوردم، باختم، من مانند ابله‎ای زانو زده‎ام و تقاضای ازدواج از شما می‎کنم ... شرم و ننگ! پنج سال تمام عاشق نشدم، من قسم خورده بودم و حالا ناگهان به آن دچار شدم، مانند اسب بسته شده به یک کالسکه غریبه! من از شما تقاضای ازدواج می‎کنم، آره یا نه؟ نمی‎خواهید؟ پس یعنی نه. (او بلند می‎شود و با سرعت به طرف در می‎رود.)
خانم پوپوف: صبر کنید ...
ازمیرنوف (می‎ایستد). بله بفرمائید؟
خانم پوپوف: هیچی ... شما می‎توانید بروید! هرچند، صبر کنید! نه، بروید، بروید! من از شما متنفرم! یا نه! از پیشم نروید! آه، اگه شما می‎دونستید که چقدر عصبانی هستم! (او تپانچه را روی صندلی پرت می‎کند.) انگشت‎هایم از این وسیله نفرت‎انگیز ورم کردند ... (او از خشم دستمالش را پاره می‎کند.) چرا هنوز آنجا  ایستاده‎اید؟ چرا نمی‎روید.
ازمیرنوف: خدا نگهدار!
خانم پوپوف: بله، بله، بروید فقط! (فریاد می‎کشد.) دارید کجا می‎روید؟ صبر کنید ... باشه می‎توانید بروید ... آخ، که چقدر عصبانی هستم! نزدیک نشید، نزدیک نشید، نزدیک‎تر نیائید!
ازمیرنوف (خود را به او نزدیک می‎سازد): من خیلی از دست خودم عصبانی هستم! مانند پسری دبیرستانی عاشق شدم، روی زانو افتادم ... عرق سردی روی تنم نشسته ... (جدی.) من شما رو دوست دارم! من این را کم داشتم، من به عاشق شدن احتیاج داشتم! فردا باید بهره بانک را بپردازم، برداشت کاه و یونجه شروع شده و آنها خواهند آمد. (او کمر زن را می‎گیرد.) من خودم را به خاطر این کار هرگز نخواهم بخشید!
خانم پوپوف: دور شید! دست‎تون رو بردارید! من متنفرم ... شما! ... حد خودتونو نگهدارید! (بوسه‎ای طولانی.)

صحنه یازدهم.

لوکا با یک تبر.
باغبان با یک بیل.
کالسکه‎چی با یک چنگگ.
لوکا (آن دو را در حال بوسیدن می‎بیند.): خدای عادل!
خانم پوپوف (با چشمانی رو به پائین): لوکا، برو تو اصطبل بگو که امروز اصلاً لازم نیست به توبی جو بدهند.

_ پایان _
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:25  توسط سعید از برلین  | 

صحنه نهم.

خانم پوپوف: لوکا، این آقا رو به بیرون هدایت کن!
لوکا (به سمت ازمیرنوف می‎رود): حضرت آقا، وقتی به شما دستور داده می‎شود، باید بروید. اینجا چه می‎خواهید ... 
ازمیرنوف (از جا می‎جهد): دهنتو ببند! داری با چه کسی حرف می‎زنی؟ من مثل خمیر لهت می‎کنم!
لوکا (دست به سوی قلبش می‎برد): خدای متعال! (او روی یک صندلی می‎افتد.) آخ، حالم خوب نیست، من نمی‎تونم نفس بکشم!
خانم پوپوف: داشا کجاست؟ داشا! پلاگیا! (زنگ را به صدا می‎آورد.)
لوکا: آخ قلبم، همه برای پیدا کردن تمشک رفتن بیرون ... هیچکس خونه نیست! حالم خوب نیست! آب!
خانم پوپوف (به ازمیرنوف): برید گمشید!
ازمیرنوف: نمی‎خواهید کمی مؤدب‎تر باشید؟
خانم پوپوف (مشت‎هایش را گره کرده و پا بر زمین می‎کوبد): شما آدم خشنی هستید! یک خرس خشن! یک هیولا!
ازمیرنوف: چی، چی گفتید؟
خانم پوپوف: من گفتم که شما یک خرس و یک هیولا هستید!
ازمیرنوف (باقدم‎های سریع خود را به او نزدیک می‎سازد): ببینم، شما چه حقی دارید به من توهین کنید؟
خانم پوپوف: بله، من به شما توهین می‎کنم. خوب چه می‎خواهید بکنید؟ شما فکر می‎کنید که من از شما می‎ترسم؟
ازمیرنوف: و شما فکر می‎کنید که بعنوان مخلوقی شاعرانه حق دارید بدون تنبیه شدن به من توهین کنید؟ من شما را به دوئل دعوت می‎کنم! ...
لوکا: خدای مهربان! آب!
ازمیرنوف: ما دوئل می‎کنیم!
خانم پوپوف: شما فکر می‎کنید من بخاطر مشت‎های قوی و گردن مثل گاوتان از شما می‎ترسم؟ شما آدم خشن!
ازمیرنوف: هر چیز به جای خود! من به کسی اجازه نمی‎دهم به من توهین کند، و برایم مهم نیست که شما یک خانم و یک مخلوق لطیف هستید!
خانم پوپوف (سعی می‎کند فریادش بلندتر از فریاد او باشد): خرس! خرس! خرس!
ازمیرنوف: عاقبت زمانش فرا رسیده که با این پیشداوری‎ای که فقط مرد موظف است برای توهین تلافی پس بدهد تصفیه حساب بشود. اگر قرار بر تساوی حقوق بین زن و مرد است، بنابراین باید در همه چیز باشد، لعنت به شیطان!
خانم پوپوف: بنابراین شما می‎خواهید دوئل کنید؟ بفرمائید!
ازمیرنوف: فوری!
خانم پوپوف: فوری! شوهر من چند اسلحه در خانه داشت ... من آنها را فوری می‎آورم. (او با عجله می‎رود و در بین راه می‎گوید.) اوه، با چه لذتی من گلوله به پیشانی بی‎شرم شما شلیک کنم! می‎فرستم‎تون پیش شیطان! (می‎رود.)
ازمیرنوف: مثل یک مرغ با گلوله می‎کشمت! من نه نوجوان خامی‎ام، نه احساساتی، و یا یک طوله سگ! برای من هیچ موجود لطیفی وجود نداره!
لوکا: پدر جان، (او زانو می‎زند) به من پیرمرد رحم کن، به من لطف کن و از اینجا برو! تو منو تا دم مرگ ترسوندی و حالا می‎خواهی دوئل کنی!
ازمیرنوف: دوئل ... برابری در این نهفته است، تساوی حقوق زن و مرد! در این کار هر دو جنسیت برابرند. من بخاطر پرنسیپ با یک گلوله او را می‎کشم. اما به این زن چه باید گفت (تقلیدکنان) "می‎فرستم‎تون پیش شیطان! من گلوله را به پیشانی بی‎شرمتان شلیک می‎کنم!" به این کار چی باید گفت؟ او به سر غیرت آمد و چشمانش درخشیدند ... او درخواست دوئل را پذیرفت. به شرفم قسم که چنین زنی را در تمام عمرم برای اولین بار می‎بینم!
لوکا: پدر جان، برو! از اینجا برو!
ازمیرنوف: این یک زن است! من این را می‎فهمم. یک زن حقیقی! و نه خمیر نرم، نه ذوب و جاری، بلکه آتش، باروت، یک موشک است! کشتن چنین زنی خیلی حیف است!
لوکا (می‎گرید): پدر جان، برو!
ازمیرنوف: او خیلی مورد علاقه‎ام قرار گرفته است! خیلی! با وجود فرورفتگی‎های روی گونه‎هایش مورد علاقه‎ام واقع شده. من حتی حاضرم از بدهکاریش صرفنظر کنم ... و خشم هم از من دور شده است ... یک زن شایان توجه!
خانم پوپوف با دو تپانچه بازمی‎گردد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:5  توسط سعید از برلین  | 

صحنه هشتم.

خانم پوپوف (با چشمانی رو به سمت پائین): آقای محترم، من در انزوای خود شنیدن صدای انسان را کاملاً ترک کرده‎ام و صدای فریاد برایم غیر قابل تحمل کردن است. من از شما مصرانه خواهش می‎کنم، آسایش من را از بین نبرید!
ازمیرنوف: پولم را بپردازید و من می‎روم.
خانم پوپوف: من قبلاً به زیان مادریتان به شما گفتم: من فعلاً پول در دسترس ندارم، تا پس‎فردا صبر کنید.
ازمیرنوف: من هم این افتخار را داشتم به زبان مادریتان شما را در جریان بگذارم که من پول را نه پس‎فردا، بلکه امروز احتیاج دارم. اگر شما امروز به من پول نپردازید، باید من فردا خودم را حلق آویز کنم ...
خانم پوپوف: اما من چه کاری می‎تونم یکنم، وقتی من پول ندارم؟ چقدر عجیبه!
ازمیرنوف: پس شما فوری نمی‎پردازید؟ نه؟
خانم پوپوف: من نمی‎تونم ...
ازمیرنوف: بنابراین من اینجا می‎مونم و آنقدر اینجا می‎شینم تا اینکه بول را بدست بیارم. (او می‎نشیند.) می‎خواهید پس‎‎فردا بپردازید؟ عالیه! پس من هم تا پس‎فردا اینجا می‎مانم. (از جا می‎جهد.) من از شما می‎پرسم، آیا باید فردا بهره پول را به بانک بدهم یا نه؟ ... یا فکر می‎کنید که من شوخی می‎کنم؟
خانم پوپوف: حضرت آقا، من از شما خواهش می‎کنم که فریاد نکشید! اینجا طویله نیست!
ازمیرنوف: من از شما در باره اصطبل سئوال نمی‎کنم، بلکه از اینکه آیا باید من بهره را بدهم یا نه؟
خانم پوپوف: شما آداب رفتار با یک خانم را نمی‎دونید.
ازمیرنوف: اوه چرا، من می‎دونم که چطور با خانم‎ها رفتار کنم.
خانم پوپوف: نه، شما این را نمی‎دونید. شما مرد خشن و بی‎نزاکتی هستید. مردم نجیب با خانم‎ها اینطور صحبت نمی‎کنند!
ازمیرنوف: آه، چه عجیب! چطور باید به دستورتان با شما صحبت کرد؟ شاید به زبان فرانسوی؟ (بدجنسانه نوک زبانی حرف میزند)  Madame, je vous prie ... چه خوشبختم که شما به من پول را نمی‎پردازید ... Pardon که من مزاحم شما شدم! ما امروز چه هوای فوق‎العاده زیبائی داریم! و این لباس سوگواری چقدر به تن شما زیبا و برازنده است! (او تعظیم می‎کند.)
خانم پوپوف: اصلاً خنده‎دار نبود، اما درشت!
ازمیرنوف (تقلید می‎کند): خنده‎دار نبود، اما درشت! من نمی‎دونم چطور در حضور یک خانم رفتار می‎کنند! حضرت خانم! من در عمرم خیلی بیشتر از شما که گنجشک دیدید خانم دیده‎ام! سه بار به خاطر خانم‎ها دوئل کردم، دوازده خانم را ترک کرده‎ام، نه خانم مرا ترک کرده‎اند! بله خانم گرامی! زمانی وجود داشت که من نقش احمق‎ها را بازی می‎کردم، واژه‎های عسلی نجوا می‎کردم، تعظیم می‎کردم، تمجید می‎کردم ... من عاشق می‎گشتم، رنج می‎بردم، به سمت ماه آه‎های سوزناک می‎کشیدم، در عذاب عشق ذوب می‎گشتم. من مشتاقانه عشق می‎ورزیدم، من با هیجانی شدید عاشق می‎شدم، در انواع لحن‎ها، مانند کلاغی در باره حقوق برابری زن و مرد وراجی می‎کردم، و نیمی از دارائیم در نتیجه این احساسات لطیف تلف گشت، اما حالا، لعنت بر شیطان، دیگر کافیست! حالا دیگر اجازه نمی‎دهم توسط شماها دست انداخته شوم. کافی‎ست! "چشمان سیاه، چشمان پر شور، لب‎های مرجانی، فرورفتگی گونه‎ها، شب‎های مهتابی، زمزمه، نفس‎های آهسته و خجول" ــ برای تما این‎ها، بانوی عزیز، امروز دیگر یک سکه مسی هم نمی‎دم! من از حاضرین صحبت نمی‎کنم، اما همه خانم‎ها، از کوچک‎ترین تا بزرگ‎ترین‎شان، متکبرند، معتاد شایعات بی‎اساس‎اند، بد اندیشند، از فرق سر تا نوک پا کاذبند؛ خودخواهند، تنگ‎نظرند، بی‎رحمند، از منطق موحشی تنفرآور تکان دهنده و آنچه (او به پیشانیاش میزند) به آن مربوط می‎شود برخوردارند، منو بخاطر صداقتم ببخشید! وقتی آدم چنین مخلوق شاعرانه‎ای را روبرویش می‎بیند، تصور می‎کند که یک موجود اثیری و خدائی را نگاه می‎کند، چنین زیبا، یک نفس و آدم در هزار شعف و لذت ذوب می‎شود ــ اما وقتی آدم به روحش نگاه می‎کند ــ به این ترتیب فقط یک تمساح معمولی می‎بیند! (او پشت یک صندلی را در مشت خود می‎گیرد، صندلی به سر و صدا می‎افتد و به دو نیم می‎گردد.) تکان دهنده اما این است که این تمساح تصور می‎کند شاهکار خلقت است و تمام احساسات لطیف حقیقتاً منحصر به اوست. شما میتونید منو از پا به میخ سقف آویزان کنید، اگر خانم‎ها بتوانند بجز سگ مو ابریشمی خود کس دیگری را دوست بدارند. فقط از عاشق شدن ناله و زاری کردن و اشگ ریختن را می‎فهمند. در حالی که مرد رنج می‎برد و فداکاری می‎کند، آنوقت تمام دوست داشتن زن خود را در این متجلی می‎سازد که با لباس دنباله بلند این سو آن سو بچرخد و مرد را دست بیندازد. شما شانس نیاورده‎اید که یک زن هستید، چون شما طبیعت زن‎ها را می‎شناسید، به من وجداناً و شرافتاً بگید: آیا در زندگی خود یک زن دیده‎اید که صادق، وفادار و مقاوم بوده باشد؟ شما چنین زنی ندیده‎اید! وفادار و مقاوم فقط و فقط سالخورده‎ها و ناقص‎الخلقه‎ها هستند. شما خیلی زودتر از دیدن یک زن وفادار می‎توانید با یک گربه شاخ‎دار یا یک پرنده نوک دراز سفید رنگ جنگلی مواجه شوید!
خانم پوپوف: اما اجازه بدید، پس چه کسی به عقیده شما در عشق وفادار و مقاوم است؟ مرد؟
ازمیرنوف: بله! مرد!
خانم پوپوف: مرد! (و طعنه‎آمیز می‎خندد) مرد در عشق وفادر و مقاوم است! اما این چیز واقعاً تازه‎ای است. (تلخ) به چه حقی این ادعا را می‎کنید؟ مردها و وفاداری، مقاوم! حالا که ما تا اینجا پیش آمده‎ایم، بنابراین باید بهتون بگم که از تمام مردها که من شناخته بودم و می‎شناسم، شوهر خدا بیامرز من بهترین‎شان بود ... من او را عاشقانه دوست داشتم، با تمام احساسم، طوری که فقط یک خانم جوان و با فکر می‎تواند دوست داشته باشد؛ من جوانی‎ام را به او دادم، سعادتم را، زندگی‎ام، دارائی‎ام، من مانند کافری او را می‎پرستیدم و ... و چه اتفاق افتاد؟ این بهترین مرد قدم به قدم و در بی‎پرواترین نوع به من دروغ گفت. پس از مرگش در میز تحریر او یک صندوق پر از نامه‎های عاشقانه پیدا کردم و در دوران زندگی‎اش ــ برام فکر کردن به این موضوع وحشتناکه ــ هفته‎ها من را تنها می‎گذاشت، در حضور من با خانم‎های دیگر می‎لاسید، فریبم می‎داد، با پول‎هایم ولخرجی می‎کرد و احساسم را به تمسخر می‎گرفت ... و با تمام اینها او را دوست داشتم و به او وفادار بودم ... بله خیلی بیشتر، او مرده است و من هنوز هم به او وفادارم. من تا ابد خودم را در این چهاردیواری چال کرده‎ام و تا لحظه مرگ این لباس سوگواری را از تن خارج نمی‎کنم ... 
ازمیرنوف (تحقر آمیز می‎خندد): لباس عزا! ... من درک نمی‎کنم، شما فکر می‎کنید با کی صحبت می‎کنید. انگار که من نمی‎دانم چرا شما این شنل سیاه را پوشیده‎اید و چرا شما خودتان را در این چهاردیواری چال کرده‎اید. معلومه که این را می‎دانم! چون این اسرارآمیز و شاعرانه است! شاید یکی از این اشرافزاده‎ها از کنار این عمارت بگذرد، یا یک شاعر خل به بالا به سمت پنجره نگاه کند و با خود فکر کند: "اینجا تامارای اسرارآمیزی زندگی می‎کند که بخاطر عشق به شوهرش خود را در اتاقش دفن کرده." ما این ترفندها را می‎شناسیم.
خانم پوپوف (در حال پریدن از جایش): چی؟ چگونه جرئت می‎کنید به من همه این چیزها را بگید؟  
ازمیرنوف: شما خودتان را زنده به گور کرده‎اید، اما در عین حال یادتان نرفته پودر به صورت خود بزنید!
خانم پوپوف: چگونه جرئت می‎کنید با من اینطور حرف بزنید؟
ازمیرنوف: ازتون خواهش میکنم داد نزنید، من که مدیر شما نیستم! به من اجازه بدید چیزها را به نام خودشان صدا کنیم. من زن نیستم و عادت دارم نظرم را آشکار بیان کنم! پس خواهش می‎کنم که داد نزنید!
خانم پوپوف: این من نیستم که داد می‎زنم، بلکه شما داد می‎زنید. ازتون خواهش می‎کنم منو راحت بذارید!
ازمیرنوف: پولم را بپردازید و من می‎روم.
خانم پوپوف: من به شما پول نخواهم داد.
ازمیرنوف: نه؟ پس شما پول را نمی‎دید؟
خانم پوپوف: از لج شما هم که شده یک سکه مسی هم نخواهم داد! شما باید منو راحت بذارید!
ازمیرنوف: من این افتخار را ندارم که شوهر و یا نامزدتون باشم، و به این دلیل ازتون خواهش می‎کنم تآتر بازی نکنید! (او می‎نشیند.) من این کار را نمی‎تونم تحمل کنم.
خانم پوپوف (از عصبانیت به سختی نفس می‎کشد): شما نشستید؟
ازمیرنوف: بله من نشستم.
خانم پوپوف: ازتون خواهش می‎کنم که برید!
ازمیرنوف: پول را بپردازید! (به خودش) آه، چقدر من شریرم، چه شریر!
خانم پوپوف: من مایل نیستم با مردم گستاخ صحبت کنم. برید بیرون! (بعد از چند لحظه دیگر) شما نمی‎رید؟ نه؟
ازمیرنوف: نه.
خانم پوپوف: نه؟
ازمیرنوف: نه.
خانم پوپوف: بسیار خوب ... (و زنگ را به صدا می‎آورد.)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:11  توسط سعید از برلین  | 

صحنه پنجم.

ازمیرنوف: آدم نمی‎دونه چی باید بگه؟ خلق و خو! هفت ماه پیش شوهرش مرده! اما من بهره وامی که گرفته‎ام را باید بپردازم یا نه؟ من می‏‎پرسم، باید بهره را بدهم یا نباید بدهم؟ بسیار خوب، مرد مرده است، و خلق و خو و انواع مسخرگی ... مدیر لعنتی هم که رفته است یک جائی، حالا، شما بفرمائید من چه باید بکنم؟ باید با بالون از دست طلبکارانم فرار کنم؟ می‎رم پیش گروسدیف، آقا در خانه نیستند، ایروشویتچ هم که خیلی راحت مخفی شد، با کورسین تا حد مرگ اوقات تلخی کردم و نزدیک بود از پنجره پرتش کنم بیرون، مازوتوف وبا گرفته و این خانم هم اینجا ــ خلق و خو! هیچ حرومزاده‎ای نمی‎خواهد بدهکاری خود را بپردازد! و دلیل همه اینها این است که من همه آنها را بد عادت کرده‎ام، زیرا که من آدم بدبختی‎ام، یک قاب‎دستمال، یک پیرزن هستم! من با لطافت با آنها برخورد می‎کنم! اما فقط صبر کنید! شما مرا خواهید شناخت! من به کسی اجازه نخواهم داد با من شوخی کند، لعنت بر شیطان! من اینجا می‎مانم و تا زمانی که خانم پولم را ندهد از جایم تکان نمی‎خورم! برررررر! ... چقدر امروز عصبانیم، چه وحشتناک عصبانیم! تمام مفصل‎هام از خشم خشک شده و نفسم بند آمده ... تف، خدای من! حالم هم دارد بهم می‎خورد. (او فریاد می‎کشد.) خدمت‎کار!
لوکا داخل می‎شود.

صحنه ششم.

لوکا: چه خدمتی می‎تونم براتون انجام بدم؟
ازمیرنوف: برام شربت یا آب بیار!
لوکا می‎رود.
ازمیرنوف: نه، آدم به این کار چه باید بگه! خانم پول در دسترس ندارند! این چه منطقیه! چاقو رو گردن یک انسان گذاشتند، او احتیاج به پول دارد، او در آستانه حلق‎آویز کردن خود است، و خانم نمی‎پردازند، زیرا که حال حوصله مشغول کردن خود با مسائل مالی را ندارند. نگاه کن! این هم از منطق واقعی خانم‎ها! به همین دلیل هم نخواستم هرگز با خانم‎ها صحبت کنم، و حالا هم با کمال میل این کار را نمی‎کنم. برای من نشستن روی یک بشگه باروت راحت‎تر از صحبت کردن با خانم‎هاست. برررررر! ... عرق سرد از تمام بدنم جاری شده، اینطور این زن مرا عصبانی کرد! فقط کافیه که من یک چنین مخلوق شاعری را از دور ببینم، بعد از عصبانیت عضلاتم می‎گیرند. آدم برای کمک گرفتن! مجبور به فریاد کشیدن می‎شود.          
لوکا داخل می‎شود.

صحنه هفتم.

لوکا (به او آب می‎دهد.): خانم بیمارند و کسی را نمی‎پذیرند.
ازمیرنوف: فوری گمشو!
لوکا می‎رود.
ازمیرنوف: بیمارند و کسی را نمی‎پذیرند! لازم هم نیست ... نپذیرند! من می‎مونم و اینجا می‎شینم تا تو پول را بپردازی ... حتی اگر یک هفته بیمار بمونی، یک هفته هم من اینجا خواهم نشست ... حتی اگر یک سال بیمار بمونی، یک سال اینجا خواهم ماند ... مادر تعمیدی، من پولم رو خواهم گرفت! تو منو با لباس عزا نمی‎تونی از اینجا تکون بدی، با آن فرورفتگی‎های روی گونه‎هایت هم نمی‎تونی ... ما این فرورفتگی‎ها را می‎شناسیم! (او از پنجره به بیرون فریاد می‎کشد.) زیمیون، اسب‎ها را برای استراحت کردن باز کن! ما به این زودی حرکت نمی‎کنیم! من اینجا می‎مونم. برو به اصطبل بگو که به اسب‎ها جو بدهند! هی مردکه گاو، دهنه به دور گردن اسب دست چپی گیر کرده. (او را مسخره می‎کند.) عیب نداره ... بهت نشون می‎دم، هیچ مهم نیست ... (از کنار پنجره می‎رود.) هوا خیلی بده ... گرما غیر قابل تحمله، هیچکس بدهکاری خود را پس نمی‎دهد، دیشب بد خوابیدم و اینجا هم این مجسمه ماتم با خلق و خو ... سرم درد می‎کند ... شاید باید یک استکان عرق بنوشم؟ آره، یک استکان می‎نوشم ... (فریاد می‎کشد.) خدمت‎کار!
لوکا(داخل می‎شود): چه میل دارید؟
ازمیرنوف: یک استکان کوچک عرق!
لوکا می‎رود.
ازمیرنوف (می‎نشیند و لباسش را تماشا می‎کند): اوه! فیگور خوبیه! نمی‎شه اینو انکار کرد! گرد و خاک، چکمه‎های کثیف، حمام نرفته، شانه نکرده، کاه بر روی جلیقه؛ خانم حتماً من را بجای یک دزد اشتباه گرفت. (او خمیازه می‎کشد.) ظاهر شدن با این لباس در یک اتاق پذیرائی کمی بی‎ادبانه بود، حالا، مهم نیست ... من که اینجا مهمان نیستم، بلکه طلبکارم، و برای طلبکاران لباس مخصوص اجباری نیست.
لوکا (با استکان عرق می‎آید.) شما به خودتان خیلی اجازه می‎دهید، آقا ...
ازمیرنوف (عصبانی.): چی؟
لوکا: من ... من چیزی ... من در واقع ...
ازمیرنوف: تو با کی صحبت می‎کنی؟! خفه شو!
لوکا (خودش را کنار می‎کشد): چه افتضاحی! این هیولا خودش را روی گلوی ما نشانده است. (او می‎رود.)
ازمیرنوف: خدای من، چقدر عصبانیم! آنقدر عصبانی‎ام که به نظرم می‎آید تمام جهان مایل است به گرد و خاک تبدیل شود ... حتی حالم هم بد می‎شود ... (او فریاد می‎کشد.) خدمت‎کار!
 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:16  توسط سعید از برلین  | 

صحنه دوم.

خانم پوپوف (در حال نگاه کردن به عکس‎ها): نیکول، تو می‎بینی که من چقدر عاشق و بخشنده‎ام ... عشق من با مردنم خاموش می‎شه ... وقتی قلب بدبختم از تپیدن بازبایستد. (او در حال اشگ ریختن لبخند می‎زند.) و تو خجالت نمی‎کشی؟ من زن وفادار و  خوبی هستم، من خودمو حبس کردم و تا هنگام خاک شدن به تو وفادار می‎مونم، و تو ... و تو ... خجالت نمی‎کشی، هیولای محبوب من! تو به من دروغ گفتی، داد و فریاد کشیدی، هفته‎ها تنهام گذاشتی ...
لوکا با هیجان زیادی وارد می‎شود.

صحنه سوم.

لوکا: خانم، یک نفر با شما کار داره، می‎خواهد شما را ببیند ...
خانم پوپوف: آیا گفتی که من بعد از مرگ شوهرم کسی را نمی‎پذیرم؟
لوکا: این را گفتم، اما او نمی‎خواهد آن را بشنود، او می‎گوید که موضوع خیلی ضروری است.
خانم پوپوف: من کسی را نمی‎‎ـ‎پ‎ـ‎ذ‎ی‎ـ‎رم!
لوکا: من این را به او گفتم، او وحشیه، او دشنام داد و با زور داخل اتاق شد ... او حالا در اتاق غذاخوری ایستاده ...
خانم پوپوف (هیجان‎زده): خب، بذار بیاد تو. چه گستاخی‎ای!
لوکا از اتاق خارج می‎شود.
خانم پوپوف: چقدر مردم مزاحمند! از من چه می‎خواهند؟ چرا آسایشم را بهم می‎ریزند؟ (آه می‎کشید) بله، کاملاً روشنه، من باید واقعاً به صومعه برم ... (متفکر.) بله، به صومعه ...
ازمیرنوف داخل می‎شود، لوکا به دنبال او.

صحنه چهارم.

ازمیرنوف (به لوکا): بیشعور، خیلی ور می‎زنی ... الاغ ... (با وقار به خانم پوپوف می‎نگرد) خانم عزیز، من افتخار دارم خودم را معرفی کنم: افسر بازنشسته رسته توپخانه، زمین‎دار، گریگوری استپانوویچ ازمیرنوف! مجبور شدم بخاطر قضیه کاملاً مهمی مزاحم شما بشم ...
حانم پوپوف (بدون دست دادن به او): چه می‎خواهید؟
ازمیرنوف: شوهر مرحوم شما، که من افتخار آشنائی با او را داشتم، در دو نوبت به من مبلغ هزار و دویست روبل بدهکار ماند. از آنجائیکه من فردا باید در بانک کشاورزی بهره بپردازم، می‎خواهم از شما تقاضا کنم، خانم عزیز، پولم را امروز بدهید ...
خانم پوپوف: هزار و دویست ... و به چه خاطر شوهرم به شما بدهکار مانده است؟
ازمیرنوف: او از من جو خرید.
خانم پوپوف (با آه کشیدن به لوکا): لوکا، فراموش نشه سفارش کنی به توبی یک هشتم جو بیشتر بدهند.
لوکا می‎رود.
خانم پوپوف (به ازمیرنوف): اگر نیکولای میکائیلوویچ به شما بدهکار مانده، البته من آن را می‎پردازم، اما خواهش می‎کنم ببخشید، من امروز پول در احتیار ندارم. پس‎فردا مدیر من از شهر برمی‎گردد، و من دستور پرداخت مبلغی که شما طلب دارید را به او خواهم داد، اما تا آن موقع نمی‎تونم خواهش شما را برآورده کنم ... از این گذشته، هفت ماه از مرگ شوهر من می‎گذرد، و من خلق و خوی مشغول کردن خود با مسائل مالی را ندارم.  
ازمیرنوف: و خلق و خوی من هم حالا طوری است که اگر فردا بهره را نپردازم، باید با پاهایم به سمت بالا از میان دودکش به پرواز در بیایم. املاکم را مصاده خواهند کرد!
خانم پوپوف: پس‎فردا شما پول خود را دریافت می‎کنید.
ازمیرنوف: من پول را امروز لازم دارم و نه پس‎فردا.
خانم پوپوف: می‎بخشید، امروز نمی‎تونم به شما پول بدهم.
ازمیرنوف: و من نمی‎تونم تا پس‎فردا انتظار بکشم.
خانم پوپوف: اما چه می‎تونم بکنم وقتی در حال حاضر پول ندارم!
ازمیرنوف: بنابراین شما نمی‎تونید بپردازید؟
خانم پوپوف: نه من نمی‎تونم ...
ازمیرنوف: ... این آخرین حرف شماست؟
خانم پوپوف: بله آخرین.
ازمیرنوف: آخرین؟ مطمئناً؟
خانم پوپوف: مطمئناً.
ازمیرنوف: اطاعت، متشکرم. این را به یاد خواهیم داشت. (او شانه‎اش را بالا می‎اندازد.) و آدم از من توقع دارد که خونسرد باشم! مأمور وصول مالیات همین حالا در راه منو دید و پرسید: "چرا همیشه خودتونو عصبانی می‎کنید، گریگوری استپانوویچ؟". بله، شما مرحمت می‎کنید، چطور می‎تونم عصبانی نباشم؟ نیاز به پول دارم، کارد به گردنم چسبیده ... سپیده‎دم صبح دیروز از خانه خارج شدم و پیش تمام بدهکارانم رفتم. اگر فقط یکنفر از آنها لااقل می‎توانست بدهیش را بپردازد! جان مفت کندم، مانند یک سگ، شیطان می‎داند کجا، در یک میخانه یهودی شب را گذراندم، در کنار یک بشکه عرق ... و عاقبت می‎آیم اینجا، هفتصد هزار متر دورتر از خانه، و امید دارم پول دریافت کنم، و اینجا آدم را با "خلق و خو!" سر حال می‎آورند! خب، چطور می‎تونم عصبانی نشوم؟   
خانم پوپوف: من فکر می‎کنم که به شما به طور روشن گفته باشم: مدیر از شهر برمی‎گردد، بعد شما پول خود را بدست خواهید آورد.
ازمیرنوف: من که پیش مدیر نیامده‎ام، بلکه پیش شما آمده‎ام! چه جهنمی، منو بخاطر این کلمه می‎بخشید، مدیر شما نخود چه آشیه!
خانم پوپوف: می‎بخشید، آقای محترم، من نه به کلمات عجیب و غریب شما و نه به چنین لحنی عادت دارم. من دیگر به شما گوش نمی‎دم. (و از سمت چپ به سرعت خارج می‎شود.)
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:6  توسط سعید از برلین  | 


Anton Tschechow

بازیگران:

هلنه ایوانوونا پوپوف Helene Iwánowna Pópow یک بیوه جوان، زمین‎دار.
گریگوری استپانوویچ ازمیرنوف Grigórji Stepánowitsch Smírnow زمین‎دار.
لوکا Luká خدمت‎کار پیر مخصوص خانم پوپوف.
یک باغبان. یک گاریچی. تعدادی کارگر.

محل نمایش: ملک خانم پوپوف.
زمان: زمان حال.
سن نمایش یک اتاق پذیرائی شیک تزئین ‎شده را نشان می‎دهد.
بازیگران در سمت راست و چپ اتاق می‎نشینند.
خانم پوپوف بیوه جوانی است با دو گودی در گونه‎ها، و ازمیرنوف مردی است میان‎سال.
اسامی کسانی که از آنها در طول نمایش نام برده می‎شود: نیکولای میکائیلوویچ Nikolai Michailowitsch، ریبلوف Riblów، کورتچاگین Kortschágin، ولاسوف Wlássow، ولیکان Welikán، تامارا Tamára، پلاگیا Pelagéja، زیمیون Simión، گروسدیف Grúsdew، ایروشویتچ Iroschéwitsch، کورسین Kúrzin، مازوتوف Masútow، داشا Dáscha.

صحنه اول.

خانم پوپوف (فرو رفته در ماتمی عمیق، در سمت راست روی مبل نشسته و به یک عکس خیره شده است.)
لوکا: این درست نیست، خانم عزیز ... شما خودتونو از بین می‎برید. کلفت و آشپز برای پیدا کردن تمشک بیرون رفته‎اند، همه چیز، هر آنچه نفس می‎کشد از بودن خود خوشحال است، حتی گربه هم راه لذت بردن را بلد است ــ در حیاط آهسته و نوک پنجه راه می‎رود و پرنده شکار می‎کند؛ فقط شما تو اتاق چمباته می‎زنید، انگار در صومعه‎اید و اصلاً خوشی ندارید ... بله، اگر واقعاً آدم حساب کند شما یک سال می‎شود که خانه را ترک نکرده‎اید.
خان پوپوف: و هرگز هم خانه را ترک نخواهم کرد ... به چه دلیل؟ زندگی من تمام شده است... او در قبر آرمیده، من خودم را در این چهار دیواری دفن کرده‎ام... ما هر دو مردیم.
لوکا: این هم از جواب شما! واقعاً غیر قابل تحمل کرد! نیکولای میکائیلوویچ فوت کرده است، این خواست خدا بود، خدا به او آسایش ابدی بدهد ... شما بقدر کافی سوگواری کرده‎اید، حالا اما بس است، وقتش رسیده که تمام کنید. آدم که نمی‎تواند تا ابد گریه کند و لباس سیاه بپوشد. زن من هم سال‎ها پیش مرد ... من سوگواری کردم، یک ماه تمام گریه کردم، و بعد کافی بود. آیا مگر می‎شود تا ابد مرثیه خواند؟ این یک ماه هم زیادیش بود. (او آه می‎کشد.) شما همه همسایه‎ها را فراموش کرده‎اید ... شما نه بیرون می‎روید و نه می‎خواهید که مهمان پیش شما بیاید. ما زنده‎ایم، می‎بخشید، اما مثل عنکبوت‎ها اصلاً نور مهربان روز را نمی‎بینیم. لباس‎های مهمانی توسط موش‎ها خورده شده‎اند ... اگر لااقل مردمان خوبی وجود نمی‎داشتند، اما در تمام این حوالی پر از آقایان است ... در ریبلو Riblow هنگ افسران قرار دارد ــ سهل و شیرین، آدم نمی‎تواند سیر نگاه کند! و در اردوگاه هر جمعه مجلس رقص برپا است، و هر روز موسیقی نظامی اجرا می‎شود ... آه، خانم مهربان عزیزم! شما با این جوانی و اینچنین زیبا، کاش فقط شما خوشی زندگی‎تونو می‎خواستید ... زیبائی برای همیشه داده نشده است! اگر به این نحو ده سال به سر برسد، بعد با کمال میل رژه خواهید رفت تا با این کار دل آقایان افسران را بدست بیاورید، اما آن وقت دیر خواهد بود.
خانم پوپوف (مصمم): ازت خواهش می‎کنم که دیگه برام هرگز از این صحبت‎ها نکنی. تو می‎دونی که بعد از مرگ نیکولای میکائیلوویچ زندگی برای من تمام ارزش‎های خودشو از دست داده ... تو فکر می‎کنی که من زنده‎ام، اما فقط اینطور به نظرت می‎رسه ... من در کنار قبر سوگند خوردم که این لباس عزا را درنیارم و از جهان چشم بپوشم ... می‎شنوی؟ امیدوارم روح رفته‎اش ببینه که چطور او را دوست دارم ... بله، من می‎دونم که برای تو این راز سر بسته‎ای نیست ــ او رفتارش اغلب نسبت به من ناعادلانه بود، بی‎رحمانه و ... او به من وفادار نبود، اما من تا دم مرگ وفادار خواهم ماند و به او ثابت خواهم کرد که چگونه عاشق بوده‎ام .. آنجا در آن دنیا او مرا همانطور خواهد یافت که تا قبل از مرگش بودم ...
لوکا: این کلمات به خاطر چه ... خیلی بهتر بود که شما در باغ قدم می‎زدید یا دستور می‎دادید که توبی Tobby یا ولیکان Welikan را آماده کنند تا دوباره یک بار پیش همسایه‎ها به مهمانی می‎رفتید.
خانم پوپوف (می‎گرید): آه!
لوکا: خانم مهربان! خانم عزیز مهربانم! چه شده؟ به خاطر مسیح! ...
خانم پوپوف: او توبی را خیلی دوست داشت! او همیشه وقتی پیش کوت‎شاگینز Kortschagins و ولاسوفز Wlassows می‎راند می‎گذاشت که توبی را به کالسکه ببندند. چه عالی او کالسکه می‎راند! چقدر قشنگ دیده می‎شد وقتی با تمام قدرت افسار را بطرف خودش می‎کشید! به یاد ‎میاری؟ توبی، توبی! بذار امروز بهش یک هشتم بیشتر جو برای خوردن بدن!
لوکا: اطاعت می‎شود.
(صدای یک زنگ طولانی شنیده می‎شود.)
خانم پوپوف (می‎لرزد): چه کسی است؟ بگو که من پذیرای کسی نیستم!
لوکا: اطاعت می‎شود! (او از میان اتاق می‎گذرد.) 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:27  توسط سعید از برلین  | 

من داخل می‎شوم. پلیس‎ها آنجا نشسته بودند. آنها به زمین نگاه می‎کردند. بعد ناگهان نگاهشان را بالا آوردند. من ابتدا به لکنت افتادم، بعد اما محکم گفتم: "من یک قاتلم". صدای ناشناخته‎ای پرسید: "چه کسی را کشته‎اید؟" من دست چپ با بارش را بالا می‎آورم و می‎گویم: "این خرگوش را". چهره پلیس‎ها بخاطر دود پهن‎تر و درشت‎تر به نظر می‎آمد. یکی از آنها می‎گوید: "ببینید، اشتباهی در طبیعت رخ داده است. پلک‎های خرگوشی که او در دست چپش نگهداشته مانند پلک‎های انسان‎اند. و این مرد دارای پلک نیست، فقط چشم‎های بزرگ و خیره‎ای دارد." همان صدا دوباره می‎پرسد: "نام شما چیست؟". حال من طوری بود که انگار در اقیانوسی افتاده‎ام. بعد خشن و با نارضایتی فراوان می‎گویم: "من از کجا باید بدونم اسمم چیه، وقتی که من خرگوش را کشته‎ام!" بعد باید ناگهان به خواب رفته باشم. زیرا بعد از اینکه دوباره به هوش آمدم در خانه‎ای دراز کشیده بودم. و دیوارهای خانه رنگ‎پریده بودند.

یک روز باد خوبی می‎وزید. من از خانه خارج شدم و آزاد بودم. دیوارهای رنگ‎پریده پشت سرم قرار داشتند. من دوباره گاری، بیل و جارویم را بدست می‎آورم. من دوباره مشغول جاروکشی می‎شوم.

من گزارشم را دادم. این زندگی من بود. این را نمی‎دانم که آیا زندگی‎ام عادلانه بوده است یا نه. آدم بر حسب اتفاق زندگی را تماشا می‎کند. شاید زندگی من فقط زندگی‎ای بود که آدم در میان تجربه‎ها زندگی می‎کند. شاید هم من زندگی‎ای را زندگی نکردم، شاید زندگی من زندگی کس دیگری بود، یا زندگی‎ای که کسی آن را زندگی نکرد. بنابراین زندگی من زندگی نبوده است. این را نمی‎دانم. حالا اما آسایش دارم. حالا من با تمام انسان‎ها و خرگوش به صلح رسیده‎ام. گاهی نگاهم را بالا می‎برم و به چشمان فرار خانم‎های نجیبی که پرسشگرانه و سریع به دستان لاغر و دراز و بینی تاب‎دار عربی فرم من نگاه می‎کنند زل می‎زنم.
 
_ پایان _ 
 
با تقدیم به تو دوست مهربان و صبور، چشمانت بی‎بلا.     
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:0  توسط سعید از برلین  | 

من عرق می‎نوشیدم. من بوی الکل می‎دادم. من ماریا را می‎زدم. من رفقایم را می‎زدم و دوباره از آنها کتک می‎خوردم. من بد جارو می‎کردم. ماه‎ها گذشتند. ماریا فرار کرده بود. کم اتفاق می‎افتاد که دلم برایش تنگ می‎گشت. یکشنبه‎ها در جنگل می‎دویدم تا خرگوش را پیدا کنم. وقتی هوا تاریک می‎شد به خانه بازمی‎گشتم. و برف همه جا را پوشانده و استهزاء آمیز بود. خیلی عحیب بود اگر حالا یک خرگوش در مزارع می‎دوید. اما حالا من آنجا آنقدر می‎دویدم تا اینکه شهر پیدا می‎گردید و من دوباره به خانه می‎رسیدم. و به این ترتیب چهار ماه گذشت. دیگر تابستان سپری شده بود. من از پائیز متنفر بودم. دلم می‎خواست می‎توانستم پائیز را بکشم. یک بار من در می‎خانه نشسته بودم. زن فاحشه کنار من بیمار بود. او هم با من عرق می‎نوشید. ناگهان، درست زمانی که می‎خواست مشروبش را بنوشد کسی لیوان او را به کناری پرت می‎کند. از دهان زن خون می‎آید. من فقط مشروب می‎نوشیدم و هیچ چیزی نمی‎دیدم. در این وقت زن داد می‎زند: "نمی‎بینی که مسخره‎بازی درمیاره؟" من سرم پائین بود و برای خود بازی می‎کردم، یکی را دیدم که به من می‎خندید. من لیوان مشروبم را برداشتم و نوشیدم. همه چیز برایم بی اهمیت بود. فقط عرق خوردن برایم مهم بود. حالا زن فاحشه مرا می‎گیرد، تکان می‎دهد و می‎گوید: "تو اصلاً مرد نیستی، تو یک خرگوشی!" نگاهم بالا می‎رود. چشم‎هایم بسته می‎شوند و دوباره باز می‎گردند. کلمه خرگوش مانند رعدی به من می‎خورد. بلند می‎شوم و به بیرون می‎دوم. تا اینکه جنگل شروع می‎شود.

زمان درازی گذشته بود. جنگل سفید بود، بعد سبز شد، حالا زرد بود. خرگوش هرگز آسایش نداشت. او می‎دوید و خود را مخفی می‎ساخت، مدام شتاب‎زده بود و همیشه ترس تاریکی داشت. او پیر شده بود، زیرا او هرگز نمی‎توانست استراحت کند. او هنوز هم همان چشمان خیره را داشت، هنوز هم از زندگی قبلی خود پیش از دیدن آن قتل چیزی نمی‎دانست. هیچ مادری به او گرما نمی‎بخشید و هیچ پدری امنیت. او در جنگل قدیمی تنها بود. هیچ حیوانی با او جفتگیری نمی‎کرد. وقتی او سر راهشان قرار می‎گرفت همه فرار می‎کردند، حتی جانوران وحشی، و او می‎دوید و می‎دوید، از مزارع می‎ترسید و در جنگل مانده بود. گاهی او یک رویا می‎دید: چیز مخوفی سر بلند می‎کرد، یک هیولا از خزه‎ها رشد عظیمی می‎کرد، بعد دومین هیولا، بعد هر دو سقوط می‎کردند ــ و به یک حیوان تبدیل می‎گشتند، یک آهو که از چشم‎های خیره او رم کرده و پریشان پا به فرار می‎گذاشت. خرگوش خسته بود. او نمی‎خواست دیگر چشمانش را باز کند. اما او باید آنها را باز می‎کرد، او باید می‎دوید، او باید فرار می‎کرد. او نمرد. او زنده ماند و فرار می‎کرد.

هنگامیکه من داخل جنگل تاریک شدم می‎دانستم که روحم بی‎خانمان است. درخت‎ها به پیشوازم می‎آمدند و خود را برای عبور کردن من کنار می‎کشیدند. هیچ صدائی به گوش نمی‎آمد. تمام جانوران و شاخه‎ها ساکت بودند. من از میان بوته‎ها و خارها با فشار به جلو می‎رفتم. برای اولین بار پاهایم راحت حرکت می‎کردند. من از روی خزه‎ها می‎رفتم. خزه خوب بود. من از این وحشت داشتم نکند بیرون خورشید غروب کرده باشد. گرچه خزه خوب است، اما نمی‎خواستم در جنگلی که تاریکی شب آنرا بزودی در آغوش می‎کشید با خودم تنها بمانم. من از شب‎ها در جنگل می‎ترسم. من می‎خواستم حالا خودم را به نام صدا کنم، اما مدت‎ها بود که نامم را فراموش کرده بودم. من ناگهان از خودم به وحشت می‎افتم. من به دلیل مشوش اما قوی‎ای می‎دانستم که امروز پائیز را خواهم کشت. جنگل بزرگ بود. ناگهان شروع به دویدن کردم. من در جنگل می‎دویدم. خارها و شاخه‎ها صورت و دست‎هایم را می‎خراشیدند. اما برایم کاملاً بی اهمیت بود. من در جنگل می‎دویدم. ناگهان سایه‎ای را در حال دویدن می‎بینم. سایه ناگهان انگار که رعد به او خورده و خشکش ساخته باشد ساکت می‎ایستد. سایه تکان نمی‎خورد. من هم مانند سایه ساکت ایستاده بودم. من نمی‎توانستم خود را حرکت دهم. من سایه را شناختم. سایه یک خرگوش بود. خرگوش! از چشم‎هایش او را شناختم. او فلج شده بود. چشمانش بزرگ بودند و خیره. گوش‎هایش سیخ بودند و تیز. نگاهش وحشت‎زده و دیوانه بود. چشمانم به لرزش می‎افتند. من خودم را در چشمان درشت خرگوش می‎دیدم، و خرگوش خود را در چشمان من می‎دید. من به خرگوش نگاه می‎کردم، و خرگوش مرا نگاه می‎کرد. بی‎صدا در برابر هم ایستاده بودیم. یک ابدیت در میان ما قرار داشت و یک جنگل. وقتی صورت خرگوش را دیدم، همه چیز، تمام زندگیم به یادم افتاد. خرگوش مرا از چشمانم شناخت. در این لحظه من با فریادی به سوی خرگوش می‎جهم، گردنش را می‎گیرم و ــ گرچه من وقتی مادرم مرغی را می‎کشت همیشه گریه می‎کردم ــ او را خفه می‎کنم. چشم‎هایش به صورت وحشتناکی بزرگ بودند و مرده. من شروع به خندیدن می‎کنم. انگشت‎هایم دور گردن خرگوش قفل شده بودند و از هم باز نمی‎گشتند. از جنگل خارج می‎شوم. خورشید در حال غروب کردن بود. من دیگر نمی‎دویدم. من آهسته می‎رفتم. وقتی وارد شهر شدم فانوس‎ها روشن بودند. دست چپم خرگوش را نگاه داشته بود. من هیچ چیز از دست چپم نمی‎دانستم. من می‎شنوم که کسی از سایه کم‎رنگی می‎گوید: "شب بخیر، آقای ها ..". نه! نه، این نام من بود که مدت‎ها فراموشش کرده بودم. نه، نام من نبود. من لبخند می‎زنم. من دیگر چیزی نمی‎دانستم. فانوس سبز رنگ بود.
   
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 0:7  توسط سعید از برلین  | 

در هیچ کدام از روزها خوشحال نبودم. لحظه‎ای آسایش نمی‎یافتم. من می‎ایستادم و جارو می‎کردم. چشمانم شتاب می‎کردند. گوش‎هایم در میان شلوغی خیابان صدای آهسته‎ای را می‎شنوند. صدای آهسته کورمال راه رفتن پنجه پای کوچکی بلند می‎شود. من بد جارو می‎کردم. من پریشان بودم. من حرف‎های ماریا را نمی‎شنیدم. من لعن و نفرین‎های رفقایم را هم نمی‎شنیدم. هیچ چیز نمی‎شنیدم. من فقط یک چیز را می‎دانستم، و همیشه و همیشه فقط یک چیز را: کسی از قتل باخبر است، کسی شاهد بوده است، و آن کس یک خرگوش بود. یک خرگوش! من از درشکه‎چی می‎پرسم: "آیا خرگوش را ندیدی؟". او شلاقش را بالای سر اسب‎ها تکان می‎دهد و می‎خندد. من آزاد نبودم. من هنوز مانند دیگران آزاد نبودم. تا زمانی که من خرگوش را نیابم آزاد نخواهم بود. من به دنبال درشکه دویدم؛ آنجا خرگوش‎های مرده‎ای قرار داشتند. شاید خرگوش من هم در میانشان باشد. من خودم را روی تک تک خرگوش‎ها خم و به چشم‎های منجمد گشته‎شان نگاه می‎کنم. خرگوش من در بینشان نبود. حالا درشکه‎چی از میخانه خارج می‎شود و در حال بالا رفتن از درشکه داد می‎کشد: "می‎خوای دزدی کنی؟". "نه! من خرگوشمو جستجو می‎کردم". مرد فریاد می‎کشد "گمشو!" و شلاقش را به طرفم حرکت می‎دهد و براه می‎افتد. من در مغازه‎های حیوانات شکاری به خرگوش‎های آویزان گشته مدت طولانی و دقیق نگاه می‎کردم. اما خرگوشم پیدا نشد. من دیگر ماریا را نوازش نمی‎کردم، زیرا با نوازش کردن او باید به پوست خرگوش فکر می‎کردم. من ناآرام بودم. من خیلی ناآرام بودم. من بد می‎خوابیدم. من بد جارو می‎کردم. من غذا بد هضم می‎کردم. من هیچ چیز پیدا نکردم. روزها از ماجرای قتل می‎گذشت. هفته‎ها. من تمام خرگوش‎های شهر را دیدم، خرگوش‎های مرده و خرگوش‎هائی که قرار بود بزودی کشته شوند، زیرا من روزهای سه‎شنبه و جمعه ساعت چهار در قسمت شرقی شهر در انتظار دهقانانی که به شهر می‎رفتند می‎ماندم. آنها نتوانسته بودند خرگوشم را پیدا کنند. روزها در خیابان می‎ایستادم و خیلی بد جارو می‎کردم. اگر ماشین نعش کش از کنارم می‎راند، من دست از جارو کردن می‎کشیدم و مانند یک سرباز خبردار می‎ایستادم.

خرگوش می‎دوید. در این وقت مزارع را پشت سر می‎گذارد. حالا جنگل آغاز می‎گردد. سیاهی جنگل خوب بود. خرگوش دیگر از جنگل نمی‎ترسید. زیرا او خود را پشت شاخ و برگ‎ها مخفی ساخت و انتظار کشید. تمام شب را انتظار کشید. تمام شب قلب کوچکش شدیداً می‎تپید. صبح اما قلبش آهسته می‎تپید. در این وقت او می‎خوابد. وقتی او بیدار می‎شود، گرسنه‎اش شده بود و برگ‎های خشک را می‎خورد. او جرئت نمی‎کرد خود را حرکت دهد. جلوی چشمانش هنوز هم آن هیولای وحشتناک را می‎دید. حالا او جنگل را دوست داشت. او سینه‎خیز به رفتن ادامه می‎دهد. او چیزی می‎جست؛ او نتوانست چیزی پیدا کند. زیرا او نمی‎دانست که به کجا باید برود. آن صحنه وحشتناک تمام خاطرات خانواده‎اش را پاک ساخته بود. او در جنگل به این سو و آن سو می‎دوید. دیگر جرئت رفتن به سمت مزارع را نداشت، زیرا آنجا آن چیز خطرناک او را تهدید می‎کرد. او در یک محل مدت درازی نمی‎ماند، او فرار می‎کرد. او هرگز نمی‎نشست، او می‎دوید. او نمی‎دانست از دست چه کسی فرار می‎کند. فرار، فرار. و درخت‎ها و خزه‎ها آنجا بودند. تا اینکه او چنان خسته می‎گردد که دیگر قادر به دویدن نبود، او دراز می‎کشد و به خواب می‎رود. او اینطور بود، او اینطور زندگی می‎کرد و هیچ چیز نمی‎دانست. او یک جغد را بجای مادرش اشتباه می‎گرفت. اما او یک بار از جنگل بیرون می‎دود و از راه جاده به سمت مزارع می‎رود، در این لحظه پی به اشتباهش می‎برد، قصد بازگشت می‎کند، اما تعداد زیادی هیولا که آنجا بودند او را گرفته و محکم نگاه می‎دارند. او چشم‎هایش را می‎بندد و لرزان منتظر می‎ماند. سر و صدای بلندی به گوش می‎رسد، طوریکه انگار حیوانات بزرگی نعره می‎کشند. در این وقت او احساس می‎کند که دیگر چیزی او را به درد نمی‎آورد؛ او با پنجه‎اش زمین را لمس می‎کند و می‎پرد و ــ می‎دود. او در جنگل بود و حالا تازه پلک‎هایش را می‎بندد. چشم‎هایش چنان در وحشت بودند که پلک‎ها از لحظه‎ای که او در حال گریز از خانه بر روی مزارع بسیار پهناور می‎دوید تا همین لحظه که او به جنگل وارد شد نتوانسته بودند خود را ببندند. خرگوش حالا چیز وحشتناکی در نگاهش داشت، طوری که حتی وقتی مار سمی نگاه او را که به سمتش نشانه گرفته شده بود دید خود را مخفی ساخت و دست از هر کار شیطانی کشید.

در فاصله‎ای دور از شهر جاده می‎کشیدند. خیلی‎ها باید در این کار کمک می‎کردند. من هم همینطور. ما روز به روز آنجا بودیم و سنگ‎ها را از سر راه برمی‎داشتیم. رفقایم هم به من کمک می‎کردند و ساعت دو بعد از ظهر ماریا برایمان نهار می‎آورد. در این زمان ما کنار جاده می‎ایستادیم و استراحت می‎کردیم. امروز هم کنار جاده مشغول استراحت بودیم که ناگهان سر و صدائی بر پا گشت. همه با هم می‎دویدند و فریاد می‎کشیدند. من بلند می‎شوم و آهسته به جائیکه آنها در وسط جاده ایستاده بودند می‎روم. جمعیت آنجا پراکنده ایستاده بود. من عده‎ای را می‎بینم که خرگوشی را در دست داشتند. در این لحظه به چیزی فکر نمی‎کردم، فقط یک احساس همدردی مرا فرا گرفت، من به جلو هجوم بردم و فریاد کشیدم: "نبینم کسی خرگوشو بکشه!" آنها ترسیدند، دستشان شل شد، و خرگوش فرار می‎کند. حالا او نزدیک جنگل بود. بعد می‎‎پرد و دیگر دیده نمی‎شود. من بدون دلیل و جنبشی تا لحظه‎ای که خرگوش ناپدید گشت از پشت مراقب او بودم. ناگهان به خاطر می‎آورم: "نکنه که خرگوش من ...؟". عده‎ای از مردها بخاطر فرار خرگوش با عصبانیت و استهزاء گفتند: "ناجی خرگوش‎ها، پس کی شروع به موعظه می‎کنی؟".
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:46  توسط سعید از برلین  | 

حالا من هم در گوشه همان خیابان بودم. در این وقت او نزدیک من ایستاده بود. کاملاً آرام، کاملاً مطمئن و ساکت به من نگاه می‎کرد. من ناگهان می‎ایستم. من باید می‎ایستادم. من دوباره صدای نفس نفس زدنم را می‎شنیدم. او همچنان به من نگاه می‎کرد. من تمام جسارتم را از دست می‎دهم. می‎خواستم برگردم، فرار کنم. فرار، فرار! زیرا که حالا ناگهان لباسش را می‎شناسم؛ لباسش سبز بود. و بر روی کلاهش یک پر فرو رفته بود. و بر پشتش یک تفنگ آویزان بود. من از تمام این چیزها تازه با خبر می‏گردم. حالا به او نگاه می‎کردم. او آرام ایستاده بود و به من نگاه می‎کرد. نگاهش! نگاهش! حالا می‎دانستم که او چه کسی‎ است. او یک شکارچی بود. در این وقت او رویش را برمی‎گرداند و به رفتن ادامه می‎دهد. در همان لحظه طلسم رهایم می‎سازد. من می‎توانستم او را دوباره تعقیب کنم. اما من به سختی می‎رفتم. مغزم سرد شده بود. من این را می‎دانستم که باید او را تعقیب کنم. او از کوچه‎های زیادی می‎گذرد. من او را تعقیب می‎کردم. او در گوشه‎ای می‎پیچد. من هم. او سریع‎تر می‎رود. من هم. او آهسته‎تر می‎رود. خیابان‎ها متروک‎تر می‎گشتند. او هنوز هم می‎رفت. من هم. خانه‎ها به پایان می‎رسند. او گام برمی‎داشت و گام برمی‎داشت. من هم. او بر روی سنگی می‎نشیند و استراحت می‎کند. من هم. او دوباره بلند می‎شود و به رفتن ادامه می‎دهد. من هم. مزارع پیدا می‎شوند. ما از میانشان عبور می‏کنیم. جنگل شروع می‎شود. ما از میانش می‎گذریم. هنگامیکه ما از جنگل خارج می‎شویم ناگهان او می‎ایستد. آنجا آن پائین یک خانه بود. پشت خانه دوباره مزارع ادامه پیدا می‎کردند، و در پشت سر جنگل قرار داشت. مرد به سمت خانه گام برمی‎دارد. من او را تعقیب می‎کنم. او بزودی به آنجا می‎رسد. من قدم‎هایم را تندتر می‎کنم. او از در داخل خانه می‎گردد. من فوری تعقیبش می‎کنم. بر بالای در ورودی یک بوق آویزان بود. هنگامی که من با سر و صدا در چارچوب در ایستاده بودم مرد تفنگش را در راهرو به یک چنگگ آویزان می‎‌کند و کلاهش را بر روی یک میخ. او مرا نگاه می‎کند. اما من دیگر از او نمی‎ترسیدم. او کوچک‎تر از من بود. او آرام می‎پرسد: "چه می‎خواهی؟". من فریاد می‎کشم "تو را" و به جلو می‎پرم. او می‎خواست مرا از خود دور کند، من قوی‎تر بودم. نگاهش عصبانی‎ام می‎کرد و به من قدرت می‎بخشید. من او را محکم می‎گیرم و با فشار او را داخل یک اتاق می‎کنم. بر روی دیوار یک دشنه می‎بینم. من قبل از اینکه هر دو روی زمین بیفتیم خنجر را برمی‎دارم، و با فریادی فریادش را خاموش و غافلگیرانه خنجر را در قلبش فرو می‎کنم. من هنوز سخت نفس نفس می‎زدم، بعد نفس راحتی می‎کشم. او مرده بود. هیچ کس این را ندید. هیچ کس. من آزاد بودم. من دیگر احتیاج به جستجو کردن نداشتم. من یک انسان مانند بقیه انسان‎ها بودم. حالا باید سریع از آنجا می‎رفتم. من بلند می‎شوم. در این وقت عرق سردی بر بدنم می‎نشیند. نفسم به شماره می‎افتد. خونم لخته شده بود. و چشمانم خیره. من نمی‎توانستم خودم را حرکت بدهم. من فلج شده بودم: من وحشت‎زده و با چشمانی گشاد شده یک خرگوش را می‎بینم. من صدای ضربان قلبم را می‎شنیدم و همینطور صدای ضربان قلب خرگوش را. خرگوش می‎لرزید. نگاهش می‎لرزید. ناگهان او می‎پرد و ناپدید می‎گردد. من توانستم دوباره خود را حرکت دهم. در این وقت دیدم که یکی از پنجره‎ها باز است. خرگوش بر روی مزارع سبزرنگ می‎دوید. ناگهان در این لحظه می‎دانستم که چرا او می‎دود. با ترس نگاهم را از زمین محل وقوع عمل می‎دزدم، خودم را می‎چرخانم و از اتاق به بیرون می‎دوم، از میان راهرو و از خانه خارج می‎شوم. من می‎دویدم. من از خانه دور شده بودم.

جنگل، جنگل، جنگل، جنگل بی پایان بود. هوا آهسته تاریک می‎شود. هنوز هم می‎دویدم. عاقبت چراغ‎ها را می‎بینم. من آهسته‎تر می‎دوم. اولین خانه‎ها نمایان می‎گردند، حالا خیابان‎ها دیده می‎شوند. من دیگر نمی‎دوم. من می‎ایستم و عرق از پیشانی‎ام خشک می‎کنم. به یک انگشتم خون پاشیده شده بود. من خودم را خم می‎کنم و آن را در کود گرم اسبی فرو کرده و دوباره خارج می‎سازم. دیگر چیزی از خون دیده نمی‎شد. من لکه خون را پاک کرده بودم. به رفتن ادامه می‎دهم. دیر وقت بود که به خانه رسیدم. من دیوار را لمس می‎کنم. آنجا چهار گاری قرار داشتند. آیا باید تمام آنچه رخ داده فقط یک رویا بوده باشد؟ هوا تاریک بود. با این وجود وقتی پیش آنها رسیدم می‎دانستم که لبخند می‎زنم. آنها خر و پف می‎کردند. من در گوشه خودم دراز می‎کشم. من صدای تنفس یکنواخت ماریا را می‎شنیدم. به سمت چپ می‎چرخم و ناخرسند می‎خوابم. صبح همه از من می‎پرسند دیشب کجا بوده‎ام. سست می‎گویم "من دچار سرگیجه شدم، من به زمین افتادم؛ وقتی بهوش آمدم، پیش مردمان خوبی بودم. فکر کنم که سرایدار ویلای سبز در یگراشتراسه Jägerstraße بود" و عمیقاً از خودم بخاطر دروغ گفتن تعجب می‎کردم. ماریا می‎گوید "آره، آره، تو داری پیر می‎شی، پدر" و قهوه گرم را به من می‎دهد. "نمی‎دونی وقتی با غذا اومدم و تو رو ندیدم چقدر ترسیدم، فقط گاریت اونجا بود. یکساعت منتظرت شدم. غدا سرد شده بود. من اونو تو گاری گذاشتم، بیل و جارو را برداشتم و با ترس زیادی گاری رو به طرف خونه هل دادم." من می‎گویم: "بچه خوب، تو خیلی خوبی، خیلی خوب". یکی از مردها سینه‎اش را صاف می‎کند و می‎گوید: "بلند شید! دوباره باید کثافت زندگی رو یک بار دیگه از سمتی به سمت دیگه جارو کنیم. در هر صورت، کثافت کثافت باقی می‎مونه! برادرها حرکت کنید، بریم جارو بکشیم!" من می‎گویم "آره" و بعد از او از اتاق خارج گشتم.
  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 2:6  توسط سعید از برلین  | 

البته در فصل پائیز هنوز کمی ناآرام بودم؛ قلبم در هفته‎های این فصل کاملاً در اضطراب بود. من از پلیس‎ها که هرگز از آنها ترسی نداشتم می‎ترسیدم. همیشه خیال می‎کردم می‎تواند هر لحظه از تاریکی کسی به سویم بپرد و تعقیبم کند. من نیرومندتر و محکم‎تر بر روی زمین تف می‎کردم. من با امیالم خود را مست می‎ساختم. با تمام این احوال خوب جارو می‎کردم. شب بود. من گاری‎ام را رو به جلو هل می‎دادم. در این وقت کسی در سر راهم ایستاده بود. کوچک و با لباس ژنده. او یک دختر بود. من پیش او می‎روم. دختر سخت می‎گریست. من می‎پرسم "چرا گریه میکنی؟". "من خیلی شپش و کک دارم". "مگر کسی تو را نمی‎شورد؟". "پدر و مادرم مرده‎ن". "چکار می‎کنی؟ کجا زندگی می‎کنی؟". "من تو خیابون گدائی می‎کنم". در این وقت به دختر دلداری می‎دهم و دستم را روی سرش می‎گذارم. من از شپش‎ها نمی‎ترسیدم. به او گفتم "با من بیا" و دستش را دردستم گرفتم، با دست چپ گاری را بلند کردم و از پشت سرم آن را کشیدم. ما کاملاً آهسته می‎رفتیم. وقتی به خانه در نوومبرپلاتس رسیدیم به دختر گفتم که صبر کند. من از جلو رفتم تا ببینم که دوستانم چه می‎کنند. آنها در خواب بودند. من دوباره بالا رفتم و دختر را با خود به پائین بردم. در گوشه‎ای که من می‎خوابیدم، برایش جای خوابی آماده کردم. بعد هر دو برای خوابیدن دراز کشیدیم. دختر در کنار من خوابید. من از شپش‎ها نمی‎ترسیدم. صبح فردا وقتی دوستانم دختر را دیدند اصلاً شگفت‎زده نشدند. وقتی به آنها گفتم که دختر چه کسی است، آنها دلشان برای دختر سوخت. آنها خود را نشستند و آب مانند یخ سرد شستشوی خود را که در کوزه بود به دختر واگذار می‎کنند. من آب را در یک قابلمه می‎ریزم و روی آتش گرم می‎سازم. بعد لباس کودک را در می‎آورم و او را می‎شورم. یکی از مردها موهای دختر را کوتاه می‎کند، دیگری پیراهن تمیزش را که تنها در کریسمس به تن می‎کرد به او می‎دهد. مرد دیگر مدتی طولانی در گوشه‎ای جستجو می‎کند تا عاقبت یک دامن قرمز پشمی که متعلق به همسر فوت شده‎اش بود بیرون می‎کشد. من بلوز پاره را تا جائیکه امکان داشت خوب تمیز می‎کنم. بعد یک پالتوی کهنه پیدا می‎شود که من آن را اندازه تن او می‎کنم. یکی ناگهان می‎پرسد: "اسمت چیه؟". دختر با خجالت جواب می‎دهد "ماریا". حالا او آنجا ایستاده و تمیز بود. یکی می‎گوید "ما می‎خوایم تاس بریزم ببینیم پدرت چه کسی باید بشه!". ما چمباته زدیم و تاس ریختیم. "یک!". "سه!" "شش!" من باقی مانده بودم. من تاس می‎ریزم. "نه!". آنها می‎گویند: "تو باید پدر باشی! خوب ازش مواظبت کن!". در این صبح آنها عرق نخوردند. آنها حتی به سر کار رفته و خودشان جارو کردند. من آخرین نفر بودم که اتاق را ترک کردم. ماریا می‎گوید: "پدر، تو خیلی پیری؟". من می‎پرسم: "چرا؟". "چون موهات خیلی سفیده". انگشت‎هایم را داخل موهایم می‎کنم و چند تار از آنها را می‎کنم. آنها در دستم بودند. من به آنها نگاه می‎کنم. موها سفید بودند. من جوابی نمی‎دهم و خارج می‎شوم. من کارم کمتر شده بود. دیگر هرگز رفقایم در خانه نماندند و عرق ننوشیدند. آنها دیگر حرف‎های خشن نمی‎زدند و شوخی‎های مبتذل نمی‎کردند. آنها مانند من با ماریا به مهربانی رفتار می‎کردند. فقط یکشنبه‎ها به می‎خانه می‎رفتیم؛ وقتی به خانه برمی‎گشتیم دختر در خواب بود. گرچه ما مست بودیم اما باز برای بیدار نساختن ماریا سر و صدا نمی‎کردیم.

ماه نوامبر بود. من جارو می‎کردم. نزدیک ظهر بود. ماریا بزودی برایم غذا می‎آورد. در میان شلوغ‎ترین ترافیک، در میان بزرگترین ناآرامی آنجا ایستاده و آرام جارو می‎کردم. در این وقت سرم را اتفاقی بالا می‎آورم. یک نگاه مرا نشانه گرفته بود. کوتاه، بعد او دوباره می‎رود. او. آن مرد. چشم‎های او به من نگاه کرده بودند. چشم‎هایش محکم نگاه کرده بودند، مانند شیشه. او کاملاً معمولی دیده می‎گشت. چیز بخصوصی در او نبود. یک بی‎تفاوت در میان بی‎تفاوت‎های هر روزه. یک مرد از جمعیت و در میان جمعیت. گوش‎هایم می‎لرزیدند. چشم‎هایم می‎لرزیدند. لب‎هایم می‎لرزیدند. چانه‎ام می‎لرزید. دستانم می‎لرزیدند. زانوهایم می‎لرزیدند. من می‎لرزیدم. یک جریان به ذهنم هجوم می‎برد، داغ. بعد جریانی مخالف آن، سرد. کسی که من جستجویش می‎کردم آنجا بود، کسی که بخاطرش پیر گشته بودم. من می‎خواستم با عجله جلو بروم. در لحظه‎ای که او مرا نگاه می‎کرد قادر به این کار نبودم. در آن لحظه دلم می‎خواست فرار کنم. زیرا چیزی وادار کردنی و راندنی در چشمانش بود. اما حالا می‎توانم به سمتش هجوم ببرم! او دیگر به من نگاه نمی‎کرد. او از آنجا می‎رود. او خیلی دور شده بود. دیگر به زحمت می‎توانستم او را دوباره بشناسم. من فریاد کشیدم، خندیدم، دستور دادم، گریه کردم: " تو نباید از چنگم فرار کنی!" تو نه! یک زندگی انتظار تو را کشیدم. حالا باید به من بگوئی که هستی. تو زندگی‎ام را با نگاه کردن به من کشتی. حالا باید حساب پس بدهی. زندگی تو برای از دست رفتن زندگی من. این فکر طوفانی در من به راه انداخت و من شروع به دویدن کردم. در تعقیب او! من به گاری می‎خورم و می‎افتم. او کاملاً به پائین و گوشه خیابان رسیده بود. من به دنبالش می‎دوم. نفسم به خس‎خس کردن افتاده بود. او در گوشه آن خیابان بود. من سریع‎تر می‎دوم. گوشه خیابان به من نزدیک‎تر می‎گشت، گوشه حالا آنجا بود. من از کنارش می‎گذرم. من دیگر به او نگاه نکردم. من صبر کردم. اما، آنجا، آنجا، آنجا، او هم می‎دوید. او کاملاً بالای خیابان بود، در گوشه خیابان بعدی. من دوباره می‎دوم. بعضی از مردم قصد نگهداشتن مرا داشتند. من آنها را به کناری هل می‎دادم و می‎دویدم. من دیگر صدای خس خس ریه‎ام را نمی‎شنیدم، من دیگر هیچ چیز نمی‎شنیدم. من فقط نگاه می‎کردم. من او را می‎بینم. من کمی نزدیک‎تر می‎شوم. اما حالا او دوباره در آن گوشه خیابان بود. اما نه، تو نمی‎توانی از چنگم فرار کنی. نه، این بار نمی‎توانی.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:33  توسط سعید از برلین  | 

بعد از ساعت‎ها سرگردانی عاقبت اتاق رئیس رفتگران را می‎یابم. من در می‎زنم و داخل می‎شوم. او آنجا نبود. من روی یک نیمکت می‎نشینم و منتظر می‎مانم. لازم هم نبود که کلاهم را از سر بردارم، زیرا دیگر کلاهی نداشتم. بزرگ و ساده آنجا نشسته بودم. عاقبت رئیس رفتگرها می‎آید. من کارتم را نشان می‎دهم. او آن را می‎گیرد و چیزی رویش می‎نویسد و مرا با آن به اتاق بعدی می‎فرستد. آنجا یک پیشبند چرمی، یک کلاه سیاه‎رنگ با آرم شهر، یک بیل، یک جارو و یک گاری بعلاوه سه کرون بعنوان دستمزد به من داده می‎شود. فردا هفت کرون دیگر خواهم گرفت، چهار کرون برای عوارض اداری از دستمزدم کم می‎گردد، و ضمناً کارم دیروقت عصر است. من با کلاه تازه‎ام با کمی سختی سلام می‎دهم، گاری را برمی‎دارم و جارو و بیل را رویش می‎گذارم. و بعد آن را رو به جلو و به طرف خیابان هل می‎دهم. یک نفر مرا از پشت صدا می‎زند: "در نوومبرپلاتس، خانه شماره چهار، پشت ساختمان دست چپ در زیرزمین محل خواب شماست. آنجا به همراه سه نفر دیگر هستید!" من می‎گویم "بله، بله". نوومبرپلاتس زیاد دور نبود. من با گاری‎ام شش خیابان آن چار گوش را بالا و پائین می‎رفتم. می‎ایستم. در یک نانوائی یک قطعه نان می‎خرم. بعد جارو کردم. و بعد به رفتن ادامه دادم. و دوباره جارو کردم. من مخصوصاً وجداناً جارو می‎کردم و فقط به این کار فکر می‎کردم. به این ترتیب حداقل می‎توانستم خودم را چند ساعت از این سؤال نجات دهم، سؤالی که همیشه و همیشه دوباره به سراغم می‎آمد. شب شده بود که کارم تمام شد. من روی زمین تف می‎کنم، بیل و جارو را در گاری می‎گذارم. قطعه نانی را که برایم باقی مانده بود از جیب در می‎آورم و با ولع می‎خورم. بعد به گاری هل کوچکی می‎دهم و آن را از پشت سرم به سمت نوومبرپلاتس، خانه شماره چهار می‎کشم. من از میان در فرعی به ساختمان پشتی می‎روم، گاری‎ام را کنار دیوار قرار می‎دهم و کورمال از پله‎ها پائین و به زیر زمین می‎روم. در پشت یک اتاق صدای صحبت مردها را می‎شنوم. در را باز می‎کنم. یک شمع بر روی بشکه‎ای روشن بود. سه مرد مست داد می‎زدند و به من که داخل شدم نگاه کردند. من صدایم را آگاهانه بلند کردم و گفتم "من رفتگر جدیدم". "از کجا می‎آئی؟". "از خیابان. من تا حالا جارو می‎کردم". مردها فریاد می‎کشند "چی‎ی‎ی‎ی‎ی؟" و از جا می‎پرند. "تا شب؟ تو زیادی تمیز می‎کنی!" و با این حرف به من حمله کرده و کتکم زدند. بعد من در گوشه‎ای نشستم. آنها در گوشه دیگر. ما بزودی به خواب می‎رویم.

آن سه رفتگر با من دوست شدند. من خیابان آنها را هم جارو می‎کردم. از صبح زود تا شب. آنها در این ضمن در آن سوراخ می‎ماندند و الکل می‎نوشیدند. من با کمال میل جارو می‎کردم. من اساسی جارو می‎کردم. من هیچ چیز بجز ریتم معمولی و یکنواخت جارو کردن را نمی‎دیدم. به این ترتیب به چیز دیگری فکر نمی‎کردم. شب‎ها به خانه می‎رفتم، گاهی آنها مرا می‎زدند، گاهی به خواب مستی فرو می‎رفتند. من فوری از خستگی می‎خوابیدم. تنها به این طریق می‎توانستم میان ناآرامی خیابان‎ها آرامش خاصی داشته باشم. با این حال آرامشی که من آن را گاهی کمین‎کرده احساس می‎کردم. اما چه اهمیتی داشت. لااقل من دیگر به شتاب کردن برانگیخته نبودم. و این خیلی ارزش داشت. این خیلی خیلی ارزش داشت. و من جارو می‎کردم جارو می‎کردم و جارو می‎کردم. بیست و چهار خیابان را من در روز جارو می‎کردم. من یک سال تمام این کار را کردم. هنگامیکه روزی به خانه بازگشتم، دیگران فریاد کشیدند: "تو رفتگر نیستی! تو یک نوکری!" من جوابی نمی‎دهم. برای من همه چیز بی‎تفاوت بود. "آره، تو یک نوکری!" یکی از آنها نزدیک می‎شود و با مشت به صورتم می‎کوبد: "تو باعث شرم مائی. یک رفتگر حقیقی باید عرق بنوشه. یک رفتگر حقیقی عرق می‎نوشه!" ناگهان همه محاصره‎ام می‎کنند: "تو باید عرق بنوشی! زود باش! بنوش!" کسی که با مشت به صورتم کوبیده بود می‎گوید "بنوش!" و بطری  را با عرق سگی جلویم می‎گیرد. و من نوشیدم، اول با انزجار، بعد با ولع. تا اینکه خوابم می‎برد. یک صدای کلفت می‎گوید: "حالا یک رفتگری حقیقی هستی". بعد دیگر چیزی نشنیدم.

من خوب عرق می‎نوشیدم. من خوب جارو می‎کردم. به ابن ترتیب فکر هرچه بیشتر و بیشتر از من دور می‎گشت. من کثیف بودم. من روی زمین تف می‎کردم. من با نگهبان دعوا می‎کردم. تابستان بود. من می‎خندیدم وقتی خدمتکار خانه‎ای شیر را زمین می‎ریخت، وقتی گاری میوه و یا سبزی از کنارم می‎گذشت من با عصبانیت جارو می‎کردم و گرد وخاک متراکمی به هوا بلند می‎کردم. بله، وقتی یک پسر شیرینی‎ساز با کیک زیبا و بزرگی از مسیر جارو کشی من رد می‎شد گرد و خاکم کاملا چربی‎دار می‎گشت. وقتی درشکه می‎گذشت من از پشت به درشکه‎چی فحش می‎دادم. من عرق می‎نوشیدم. من جارو می‎کردم. من عرق می‎نوشیدم. بخصوص یکشنبه‎ها خنده‎دار بود. ما چهار نفر به میخانه‎ای می‎رفتیم و از ظهر تا شب آنجا می‎ماندیم. مشتری‎های دائمی داد می‎زدند "رفتگران!" و روسپی‎ها فریاد می‎زدند "بیائید ما رو جارو کنید!" و می‎خندیدند. ما عرق می‎نوشیدیم، ما دعوا می‎کردیم، ما داد می‎زدیم. من روی زمین تف می‎کردم. من رفتار خشنی با زن‎ها داشتم. و به این دلیل احترامم نزد رفقایم بالا رفت. آنها می‎گفتند "او یک رفتگر حقیقی شده" و به نشانه تائید می‎خندیدند و به سلامتی من می‎نوشیدند. تا سه سال زندگی من به این صورت بود. من جارو می‎کردم، عرق می‎نوشیدم، فحش می‎دادم و بر روی زمین تف می‎کردم.
     
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:53  توسط سعید از برلین  | 

 
جراحتم از گلوله‎ای بود که به گردنم اصابت کرده بود. جراحت سختی نبود. من جلوی خانه زیر نور آفتاب می‎نشستم. نه چندان دور از من قیل و قال و شیهه اسب‎ها بر پا بود. پادگان سواره نظام در این دهکده بود. حیوانات را به حیاط و اصطبل‎های همسایه‎ها انتقال داده بودند. در جلوی من یک حیاط وسیع با یک آبشخور قرار داشت. الساعه چندین اسب به آنجا برده می‎شوند. حالا صدای شیپور به گوش می‎آید. یک گروهان پیاده نظام در حال آمدن به این سمت بودند. حالا سربازها نزدیک‎تر می‎شوند، حالا آنها می‎رسند، حالا آنها می‎گذرند. در این لحظه صدای فریادی شنیده می‎شود، کوتاه و شاد. یکی از سربازها از صف به بیرون می‎پرد و به سمت اسب‎های کنار آبشخور می‎دود، گردن یکی از اسب‎ها را بغل می‎کند و سرش را به سر اسب می‎چسباند و فشار می‎دهد. اسب نوشیدن آب را فراموش می‎کند و شیهه بلندی می‎کشد. گروهان می‎ایستد. یک گروهبان به سمت آن دو می‎رود، به سمت مرد و اسب. او خشن سؤال می‎کند. سرباز حیوان را رها نمی‎کند. اشگ بر چهره کثیفش جاری شده بود، اما صدایش واضح بود: "اسب من. این اسب منه. سال‎ها پیش وقتی جنگ شروع شد از من گرفتندش. اینجا من در خاک غریبه‎ام؛ اسب من اینجا در خاک غریبه و از آب غریبه می‎نوشد. حالا هر دو ما خوشحالیم که هنوز زنده‎ایم. زیرا خانه ما خیلی دور است. و این اسب من است!" حیوان شادمانه شیهه می‎کشید و دم خود را به این سمت و آن سمت تکان می‎داد. حالا به چهره سرباز نگاه می‎کنم. او را بجا می‎آورم و داد می‎زنم: "بولیسلاو!" بولیسلاو دستش را از گردن اسب برمی‎دار و به سمتی که صدا را شنیده بود نگاه می‎کند. من دوباره قادر به صحبت کردن بودم، از جا بلند می‎شوم و به سوی او می‎روم. در این وقت او هم مرا می‎شناسد. او خود را به زمین می‎اندازد، می‎گرید و می‎گوید: "ارباب، ارباب، ارباب ..." او نمی‎توانست ادامه دهد. بعد ناگهان به فضا خیره می‎شود و آهسته می‎گوید: "چرا در این لحظه همه چیز منو به یاد وطنم می‎اندازد؟ آیا این یک نشانه است؟" بعد گروهبان داد می‎زند: "بلند شو!" بولیسلاو با عجله به من دست می‎دهد، گردن اسب را مدتی طولانی در آغوش می‎فشرد و بعد سریع داخل صف می‎شود. آنها از آنجا می‎گذرند. اسب سرش را به مسیری که سربازها می‎رفتند چرخانده بود و آنها را تا وقتی که دیگر قابل رویت نبودند با نگاه تعقیب می‎کرد. مدت درازی ساکت به همان نحو باقی می‎ماند. بقیه اسب‎ها در حال نوشیدن آب بودند، او اما نمی‎نوشید.

سپس یک روز قیل و قال بر پا می‎شود. دهقان‎ها از خانه‎هایشان به بیرون می‎دویدند. سربازهای سواره نظام از خوشحالی اسب‎ها را می‎زدند. بعد شیپورها به صدا می‎آیند. طبل‎ها صدای روشنی داشتند. جنگ به پایان رسیده بود. من کیسه سربازی خود را گره می‎زنم. جراحتم بهبود یافته بود. من سرنیزه، کمر بند چرمی وکلاه سربازی‎ام را به صاحب‎خانه هدیه می‎کنم. من یک کلاه دهقانی بافته شده از پوست لیفی درخت بر سر می‎گذارم و به راه می‎افتم. در جاده خاکی به بقیه سربازها که به وطن بازمی‎گشتند می‎پیوندم. مدت طولانی‎ای راهپیمائی کردیم، روزهای زیادی، تا اینکه به راه آهن رسیدیم. دیگران خوشحال بودند. من اما بیشتر غمگین بودم. هرچه به شهر نزدیک‎تر می‎شدیم بی‎قراری‎ام افزون‎تر می‎گشت. و بعد شهر آنجا بود، و من هم آنجا جلوی ایستگاه راه‎آهن ایستاده بودم. هیچکس به من سلام نمی‎کرد. یک پلیس به من تذکر می‎دهد. "اینجا آدم اجازه پرسه‎زنی ندارد."، این جمله‎ای بود که آن را فهمیدم. من از آنجا به راه می‎افتم و به خیابان بعدی می‎روم. پس این همان شهری است که من چند سال پیش آن انسان وحشتناک را دیده بودم. من گستاخانه به چهره رهگذران نگاه می‎کردم. اما این کار بی‎فایده بود، او در میان رهگذران نبود. احساس گرسنگی می‎کردم. من پول نداشتم. آخرین چیزی که برای خوردن داشتم مصرف شده بود. حالا حتی دیگر به یادم هم نمی‎افتد که روزی ثروتمند بوده‎ام. یک نوع قوه تشخیص مرا به سمت شهرداری می‎کشاند. داخل شهرداری می‎شوم و به اتاقی می‎روم. مرا به اتاق شماره دو راهنمائی می‎کنند. از آنجا به اتاق شماره سه فرستاده می‎شوم. و به این ترتیب در شانزدهمین اتاق کارمندی دلیل رفتنم به آنجا را می‎پرسد. من می‎گویم که یک سرباز بوده‎ام و نه یک فراری از جبهه جنگ و از او تقاضای کار می‎کنم. "که اینطور، پس در جنگ شرکت داشتید!" و مرا تشویق می‎کند. من جواب می‎دهم: "بله، در سه جبهه جنگیدم". "براوو! اینکه شما هنوز زنده‎اید نشان می‎دهد که باید دلیرانه جنگیده باشید!". من سریع می‎گویم "مجروح هم شدم، بله مجروح،" و به محل جراحت روی گردنم اشاره می‎کنم. کارمند می‎گوید: "خیلی خوشحالم، ما خیلی خوشحالیم، ما شما را استخدام می‎کنیم. شما رفتگر خیابان نوومبرپلاتس Novemberplatz هستید. جارو کردن شش خیابان به عهده شماست. شماره شما عدد هشت است. بفرمائید اینهم شماره. برید و خودتونو پیش رئیس رفتگرها معرفی کنید! و با این حرف یک کارت به دستم می‎دهد. روی آن یک عدد بزرگ هشت نوشته شده بود. من از او تشکر کرده و می‎روم. از خوشحالی و همینطور از دستپاچگی کلاه زیبای گالیسینی‎ام را آنجا جا می‎گذارم. اما دیگر جرئت برگشتن به آنجا را نداشتم.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:13  توسط سعید از برلین  | 

من به جبهه می‎روم. آنچه که چشم‎های انسان قادر به دیدن است، من دیدم. من به جبهه رفتم. جنگ در جلوی جبهه غوقا به پا ساخته بود. به پشت جبهه می‎توانستیم بعنوان دستیار پزشک برویم؛ اینجا وحشتناک‎تر از آن جلو بود. من تمام اینها را دیدم؛ من امیدی نداشتم، و ناامید هم نبودم. به این ترتیب هفته‎ها گذشتند؛ ماه‎ها. یک سال. دو سال. نه پایانی، نه آغازی. شهرها، دهکده‎ها، کشورها با فریاد سربازها، سر و صدای گلوله‎ها، تعقیب و آزار و اذیت‎ها دگرگون شده بودند. هرکجا که ما می‎رفتیم ناامیدی بود و مرگ. من این را تجربه کردم. آنجا مرد پیری در کنار کلبه ویرانش نشسته بود. او از دو سال قبل وقتی که روس‎ها دهکده را ترک کرده و ما آنجا منتقل شده بودیم تا حال اینجا نشسته بوده است. زن و فرزندش را جنگ از او گرفته بود. خانه‎اش مرده بود. تنها او باقی مانده بود، او و گاوش. او آنجا می‎نشست و طناب گردن گاو را در دست نگاه می‎داشت. بعد وقتی ما عقب نشینی می‎کنیم و از میان دهکده دوباره می‎گذریم او هنوز هم آنجا نشسته بود. پیش گاوش. گاهی او بلند می‎شد و برای گاوش علوفه می‎آورد. بدون سرپناه، در هوای خوب و بد او آنجا می‎نشست و از گاو مواظبت می‎کرد. حالا او دوباره آنجا نشسته بود. پیش گاوش. هنوز هم در همان محل قبلی. آیا چند بار ممکن است که دوست و دشمن از کنار او گذشته باشند؟ امروز اینها، فردا آنها. او با گاوش نشسته بود. انسان‎های خوب و بد از کنارش رژه می‎رفتند. خوب‎ها آن دو را می‎دیدند، بدها به سمت دیگری نگاه می‎کردند. کسی برای آن پیرمرد کاری انجام نمی‎داد؛ همینطور برای گاوش. دور تا دور ویرانی بود و مرگ. فقط آن دو باقی مانده بودند. یک انسان و یک حیوان. یک مرد و یک حیوان مؤنث. بعنوان نشانه‎ای از قدرت زندگی، بعنوان ماهیت غیر قابل ویرانی طبیعت. حالا او به گاوش علف می‎دهد. گاو می‎خورد. پیرمرد شادی کودکانه‎ای داشت؛ او پوست گاوش را با دستانی لرزان عاشقانه نوازش می‎کند. نگاهش روشن و طور غیر انسانی‎ای خوب بود. و اگر هم جنگ تا ابد ادامه یابد، این دو در اینجا پیروز خواهند گشت و ساکت انتظار امید را خواهند کشید. آنها از جنگ جان سالم به در خواهند برد. مرد و گاو. انسان و حیوان. به سختی به رفتن ادامه می‎دهم. در این برهه از زمان بسیاری از انسان‎ها را دیدم. انسان‎هائی از کشورهای مختلف. انسان‎هائی بدون تکبر و تسلی. با این وجود کسی را که من می‎جستم نیافتم. همیشه بی‎قرار بودم. همرزمانم مسخره‎ام می‎کردند. پزشک گروهان هر شب با زور کلاهم را تا صورتم پائین می‎کشید و با دیگران به شکل وحشتناکی می‎خندیدند. من نمی‎خندیدم. من زخم‎ها را پانسمان می‎کردم و هرگز نمی‎خندیدم. اینجا در دهکده اسلوونی Slowenien در جلوی جبهه بودیم. مردم آرام بودند، طوریکه انگار جنگی وحود ندارد. تا اینکه بعد شبی فرا رسید که ویرانی در آن بزرگ بود. با قدم‎های طوفانی عقب‎نشینی کردیم. ما حمل کننده‎گان مجروحین در جلوی جبهه بودیم. سپس، بعد از هفته‎ها ما هم عقب‎نشینی کردیم. از دهکده بجز ویرانه و دود چیزی باقی نمانده بود. من آنجا چیزهای وحشتناکی دیدم. از هر خانه‎ای چیز اندکی باقی مانده بود. اینجا نیمه‎ای از یک دیوار، آنجا پایه‎های یک خانه، در وسط قلوه سنگ و الوار. سنگ و چوب، چوب و سنگ در دردناکترین بی‎نظمی. و بالا آسمان ایستاده بود. من ناگهانم می‎خواستم فریاد بکشم؛ فریاد اما مانند چوب در حال دودی در دهانم فرو می‎رود. در تمام جاهائیکه قبلاً خانه‎ها ایستاده بودند، اینجا و آنجا، و آنجا و اینجا گربه‎ها نشسته بودند. آنها از جایشان تکان نمی‎خوردند. آنها گربه‎های سیاه‎رنگی بودند، نیمه جان، اسکلت‎های سیاه‎رنگ. فقط چشمانشان مانند آتش مرده‎ای می‎گداختند. آنها نه زنده بودند و نه مرده، آنها مرده بودند اما زندگی می‎کردند: آنها دیوانه بودند. آهسته از روی آوارها به جلو می‎رفتم. گربه‎ها کنار نمی‎رفتند، به خودشان تکان نمی‎دادند. مانند شکایات گنگ و سیاهی در برابر هرآنچه انسانی‎ست اینجا نشسته بودند و خیره نگاه می‎کردند: آخرین ستون خانه. هنگامیکه من از کناره توده زباله گذشتم، زانویم مانند سرب سنگین شده بود. من نمی‎خواستم به بالا نگاه کنم؛ با این حال احساس می‎کردم یک نگاه به من دوخته شده است و من به چشمان دیوانه یک گربه مادر نگاه کردم که بر روی شکمش دو توله قرار داشتند. چشمان توله‎ها مانند چشمان مادرشان پیر و دیوانه‎وار دیده می‎گشت. نفس زنان و با زحمت تکه نانی برایشان پرت می‎کنم. آنها از جایشان تکان نمی‎خورند. من پیش همرزمانم رفتم، می‎خواستم این ماجرای وحشتناک را برایشان تعریف کنم، اما لال بودم. آنها خندیدند. من سکوت کردم، زیرا که باید سکوت می‎کردم. طبل‎ها خفه به صدا می‎آیند، خفه‎تر طبل‎ها طنین می‎اندازد، جنگ، جنگ، او شکست نخورده است. من زخمی‎ها را پانسمان می‎کردم و ساکت بودم. یک روز، در سومین سال جنگ و در ماه نوامبر ما زیر آتش توپخانه دشمن قرار گرفتیم. دشمن در تعقیب ما بود. ما فرار کردیم. همینطور من. خیلی‎ها تعقیبم می‎کردند. من مانند خرگوشی درمزارع می‎دویدم. ناگهان دردی احساس کردم. جلوی چشمانم سیاه شد. من افتادم و بیهوش شدم. وقتی بهوش آمدم، همه چیز در اطرافم غریب بود. زبان، انسان‎ها، مکان. من نمی‎توانستم حرف بزنم. آهسته متوجه می‎شوم که آنجا یک خانه روستائی در دهکده کثیف گالیسین Galizien است. مردم رفتارشان با من لاقیدانه و خوب بود.
  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 2:52  توسط سعید از برلین  | 

زندگی من عادلانه بود؛ حداقل ناعادلانه‎تر از زندگی بقیه مردم نبود. من وقتی در اتاقک کوچکم در سیاهی شب شمع می‎سوخت به شعله آن مدت‎ها نگاه می‎کردم. و من آتش می‎دیدم، چیزی بجز آتش نمی‎دیدم. دیگر اشباح و چهره‎های فراموش یا گم‎گشته از شعله آتش به سمت من خارج نمی‎گشتند. دیگر هیچ سؤالی محتاج جواب نبود. می‎توانستم ادعا کنم که تقریباً آزاد بودم. هر شب به جای دعا کردن به شعله شمع نگاه و بعد آن را خاموش می‎کردم. مردم می‎دویدند. درها و پنجره‎ها باز می‎شدند. ناقوس‎ها به صدا آمده بودند. بعد طبل‎ها خبر جنگ را به گردش انداختند. من این را شنیدم و خندیدم، خندیدم، خندیدم. بعد با صدای بلند در میان خانه فریاد زدم: "نه، نه، نه!" من به طرف بازار دویدم. من زن‎ها را با فریادم از کنار چشمه لوله‎کشی شده راندم. من برگشتم. از پله‎ها بالا رفتم و به اتاقک کوچکم رفتم. آنجا شیشه پنجره را شکستم. بعد پائین رفتم، دوباره برگشتم بالا. وقتی استادم از من پرسید: "کی می‎خواهی خودت را برای رفتن به جنگ معرفی کنی؟" به نظرم آمد که مغز از سرم می‎خواهد بپرد، خنده‎ام مانند غرش یک گاو نر بود؛ بعد اما ناگهان ساکت گشتم. من فقط صدای نفس‎هایم را می‎شنیدم. دوباره از پله‎های چوبی بالا دویدم و به اتاقم رفتم. آنجا خودم را روی تخت خم کردم و فقط مرتب با خود تکرار می‎کردم: "من نمی‎خواهم بازی کنم، من نمی‎خواهم! دور باد ورق پادشاه! دور باد!" بعد صدائی توهین آمیز و خفه در گوشم می‎پیچد: "تو باید، تو باید!" من دیگر نمی‎توانستم اینجا را تحمل کنم. در جلوی چشمانم یک دست همراه با ورق‎های بازی را می‎دیدم که ظاهر و دوباره محو می‎گشت. من از خانه به بیرون هجوم بردم، از میان شهر به سمت مزارع دویدم. ورق‎ها! ورق‎ها! آنها مرتب دایره‎وار به دور شهر می‎چرخیدند. دست و ورق‎ها عقب نمی‎نشستند. ماه روشن می‎شود؛ وقتی من دوباره له‎له زنان جلوی خانه بشکه‎ساز ایستاده بودم و آهسته، خیلی آهسته از پله‎ها برای رفتن به اتاقم بالا می‎رفتم ماه بی‎رنگ شده بود. من خسته بودم، اما نمی‎توانستم بخوابم. فقط یک رویای زنده می‎تواند محو نگردد. دست مانند سوسک بزرگ و بد شکلی می‎خزید و از پله‎ها بالا می‎آمد، ورق‎های بازی را بر روی لحافم می‎ریخت و صدائی بی‎طنین فریاد می‎کشید: "بازی کن!" ــ من داد می‎زدم: "من نمی‎خواهم!" و از سوی دیگر صدا می‎آمد: "تو باید بازی کنی. پادشاه این را می‎خواهد!" و در اتاق، ورق بازی با عکس پادشاه بسیار بزرگ شده بود. ــ "پادشاه خجسته باد، اما من هرگز ورق‎بازی نکرده‎ام، من نمی‎خواهم!" ناگهان چنین به نظر می‎آید که انگار کارت‎ها به من می‎خندند، اما سرد و محکم، مانند خنده قانون. و آن وحشتناک‎تر از خنده بی‎صدا بود. مطمئناً قانون به کسی که از قبل برای جنایت تعیین شده است و بخواهد بخاطر حفظ زندگی‎اش فرار کند، قبل از آنکه او دست به چنین عملی بزند به این نحو می‎خندد. در این وقت قانون خواهد خندید، بدون سر و صدا. حتی خطوط چهره‎اش هم نمی‎توانند خنده او را لو دهند و با این حال همه می‎دانند: اینجا کسی می‎خندد. درست به همان شکل هم ورق‎های بازی می‎خندیدند و از میانشان دستورها صادر می‎گشتند: "بازی کن! در این سمت پادشاه است؛ در سمت تو سربازان مزدور! اینجا دستور داده می‎شود، آنجا اطاعت می‎گردد. بنابراین اطاعت نما و بازی کن!". صدای من کاملاً آهسته شده بود: "نه، نه!" و از طرف مقابل گفته می‎شد: "شروع کن! ورق‎ها اینجا هستند، تو باید بازی کنی!". "من باید؟" این را من نپرسیدم، بلکه یک صدای دیگر از درونم آن را پرسید. "تو باید!" بعد به خوابی بدون رویا فرو رفتم. و گام‎ها دقیق و کوتاه می‎غریدند. طبل صدای خفه‎ای می‎داد. سوت صدای تیزی داشت. و آنها شروع به پیشروی کردند. خورشید بالا آمد و از پنجره نور تاباند. ضعیف و شکننده خودم را بلند کردم. اما در این لحظه دوباره در تخت فرو می‎افتم و یک فکر در من قدرت می‎گیرد: من نتوانستم آن مرد را در زمان صلح وقتی همه چیز روال منظمی داشت پیدا کنم. حالا جنگ است، حالا لحظه‎ای است که همه چیز درهم است، طوری که همه چیز برعکس گشته، ماهی به خشکی می‎پرد و موش صحرائی در آب؛ حالا هم می‎توانی او را پیدا کنی. تو می‎توانی او را بعنوان جنگنده پیدا کنی. شاید او بعنوان دشمن در مقابلت قرار گیرد. تو می‎توانی او را سوراخ سوراخ کنی، زیرا این کار حتی وظیفه تو می‎باشد. برای این کار به تو دستور داده می‎شود. اما او هم می‎تواند تو را بکشد، زیرا به او هم این دستور داده می‎شود. همه چیز یکسان است. یا اینطور و یا آنطور، در هر صورت از او رها خواهی گشت. "ورق‎ها برایم کافی‎اند! من بازی می‎کنم!"

زمین خود را سریع‎تر می‎چرخاند. طوفان‎ها و ابرها ترسناک بودند. نور ماه مانند خورشید می‎درخشید، نور خورشید مانند نور ماه سرد بود. درخت‎ها و سنگ‎ها تکه تکه شده بودند. بدون هیچ دلیلی در هوا انتقام موج می‎زد. افق‎ها خونین بودند، از کوه‎ها دود برمی‎خواست. رودخانه‎ها گرم و انسان‎ها سرد و خصمانه گشته بودند. برادر به برادر "شیطان!" می‎گفت و هر دو قبلاً از یک گاو شیر می‎نوشیدند.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:15  توسط سعید از برلین  | 

Ephraim Kishon
 
 تحت شرایط اقتصادی موجود افراد دارای حرفه آزاد به بهترین وجه اظهار وجود می‎کنند: گداها و روزنامه‎نگاران. مصاحبه زیر بین دو تن اعضای برجسته از این طبقه ممتاز است.

"آقای زالاخ شاباتی Salach Schabati؟"
"بله خودم هستم. داخل شوید، آقا، و بفرمائید بشینید. بله، همونجا آن گوشه. بر روی جعبه شکسته."
"خیلی ممنون."
"اگه بچه‎ها مزاحم کارتون می‎شن، می‎تونم خفه‎شون کنم."
"نه، لازم به این کار نیست."
"باشه، پس تو حموم حبسشون می‎کنم. بچه‎ها سریع برید تو حموم. خب، دیگه مزاحم نمیشن. ــ برای یک روزنامه می‎نویسید یا یک مجله؟"
"برای یک روزنامه."
"ضمیمه آخر هفته؟"
"بله، آقای شاباتی. من آگهی شما را در روزنامه خودمان خواندم: <خانواده‎ـ‎زاغه‎نشین. سیزده فرزند. آماده کار برای رسانه‎های عمومی.> آیا حالا برای من وقت دارید؟"
"بله، اما فقط یکساعت و ربع. صبح امروز یک مصاحبه رادیوئی داشتم، و بعد از شما هم یک تیم تلویزیونی میاد، اما حالا می‎تونیم حرف بزنیم."
 "ممنون، آقای شاباتی. سؤال اول من ــ"
"یک کم آهسته، یک کم آهسته. عجله نکنید. چقدر می‎پردازید؟"
"بله؟"
"من می‎خوام بدونم دستمزدم چقدره. یا فکر می‎کنید که من برای سرگرمی تو این اتاق فکسنی و داغون نشستم، یا اینکه می‎تونم با خانواده‎ام از کمک دولتی زندگی کنم؟ از 1930 پوند در ماه؟"
"من این فکر را نکردم."
"اما من. امروزه وضعیت فاجعه‎بار مهاجرین مشرق زمین تقریباً ارزش بازار بالائی داره. در این سود کسانی هم که شادی سودبران را باعث شدن باید سهیم باشن. تصور کنین شما داستان زیبائی با بوی زیادی از فقرا و فقدان بهداشت و غیره می‎نویسین ــ این کار باعث جلب توجه می‎شه، این برای فروش روزنامه‎تون خوبه و همینطور برای دستمزد شما. بعلاوه براتون معروفیت روزنامه‎نگار منتقد و متعهد اجتماعی به همراه می‎آره. من در هر موردی می‎تونم به شما کمک کنم، آقا. شما از من توصیف جان‎سوزی از بدبختی‎ام می‎شنوین، از ناامیدی‎ام، از تلخ بودنم، از ــ"
"چقدر درخواست می‎کنید؟"
"نرخ معمولی من در ساعت 300 پونده به علاوه مالیات بر ارزش افزوده. با عکس سی در صد به قیمت افزوده می‎شه. نقد. بدون چک. بدون قبض دریافت."
"300 پوند برای یک ساعت؟!"
"از این پول باید به مدیر برنامه‎هام هم بپردازم. نرخش اینه، آقا. در محله یمنی‎ها شاید بتونین برای 150 پوند ناامیدی پیدا کنین ــ اما می‎دونین اونا چطوری دیده میشن؟ حداکثر یازده فرزند، همه خوب تغذیه شده، و یک یازنشستگی خوب 2680 پوندی در ماه. پیش من اما شما یک خانواده نوزده نفره در یک خونه به بزرگی 55 متر مربع دارین. با سه عدد مادربزرگ."
"همسرتان کجا هستند؟"
"بالای پشت‎بومه و دارن ازش عکس می‎گیرن. مشغول آویزون کردن رخت‎های شسته شده روی سیم آنتن تلویزیونه. حامله هم است."
"پس باید شما یک کمک هزینه اضافی از دولت دریافت کنید."
من از هر دو صرفنظر کردم. وضعیت شغلی من در بازار گداها می‎تونه در این ارتباط صدمه ببینه. مصاحبه‎ها قابل تحمل‎ترن. بزودی به کلبه ویرانه و کوچک‎تری نقل مکان می‎کنیم. احتمالاً یک بز هم همراهمون می‎بریم. پس عکاستون کجا موند؟"
"او همین حالا میآد."
"در باره ارائه مصاحبه: من مایلم مصاحبه در دو صفحه و در کنار هم قرار بگیره. تیتر هم بر روی هر دو صفحه باشه."
"شما نگران نباشید، آقای شاباتی. ما تمام مطالبات شما را در نظر خواهیم گرفت.
"بسیار خب، حالا می‎تونید شروع کنید، آقا."
"سؤال اول من: آقای شاباتی، آیا احساس می‎کنید که در اسرائیل با شما خوب رفتار نمی‎شود؟"
 "چرا باید چنین احساسی کنم؟ من از مردم کشورم صمیمانه متشکرم. مردم کشورم یک قلب طلائی دارن. البته زحمت مخصوصی هم برای از بین بردن فقر به خودشون نمیدن، و کسی برای زاعه نشین‎ها در سرزمین خودش کاری انجام نمی‎ده. و از سوی دیگه مردم ابراز علاقه زیادی میکنن و وقتی در تلویزیون فیلم مستندی در باره زندگی فلاکت‎بار ما زاغه‎نشین‎ها نشون داده می‎شه همیشه خیلی متأثر می‎شن. و این بدون نتیجه نمی‎مونه. آدم فقط باید گوش کنه که چطور بعد برنامه همه این پروفسورها و جامعه‎شناس‎ها عصبانی می‎شن. صحبت‎هاشون واقعاً لذت‎بخشه. و نیاز رسانه‎ها به داستان‎های بدبختی هنوز هم در حال رشده، طوری که ما تنگدست‎ها باید از بهبود در زندگی صرفنظر کنیم. آدم می‎تونه با خیال راحت بگه: اسرائیل اولین سرزمین در جهان است که مشکلات اجتماعی خودشو توسط مصاحبه حل می‎کنه.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:24  توسط سعید از برلین  | 

من به کلبه اشاره می‎کنم. او از روی زمین بلند می‎شود و فروتنانه از جلو براه می‎افتد. در کلبه آتش روشن بود. اتاق بوی دود می‎داد، بوی صمغ، بوی برگ‎های سوخته درخت کاج. او برایم محلی برای خواب آماده و بعد به من گوشت و میوه تعارف می‎کند. من سرم را تکان می‎دهم، خودم را روی پوشال‎ها انداخته و به خواب می‎روم. در خواب صدای یکنواختی می‎شنیدم، انگار کسی دعا می‎حواند. من خودم را ندیدم، اما باید با ناامیدی کامل و ناخودآگاه در خواب لبخند زده باشم. صبح بولیسلاو به من شیر گرم گاو داد. من آن را نوشیدم. بعد دست‎های کثیفش را در دستم گرفتم، آنها را بوسیدم و گریه کردم. به نظر می‎آمد که بولیسلاو این کار را نمی‎تواند درک کند، تقریباً وحشت‎زده از جا می‎جهد و می‎گوید: "ارباب، ارباب، چه می‎کنید؟" به سختی می‎دانستم چه می‎گویم، اما ناگهان پس از مدت‎های بسیار بسیار طولانی احساس یک سعادت بی‎ثبات و آزاد کردم و مرتب می‎گفتم: بیا، با من گریه کن. با من گریه کن، زیرا سال‎های زیادی می‎گذشت که من گریه نکرده بودم. همیشه می‎خواستم گریه کنم، اما هرگز موقعیت آن را نداشتم. بولیسلاو، دستتو بده به من! تو آدم خوبی هستی. من تو رو کتک زدم، آیا دردت می‎گرفت؟ نگاه کن، من اینو نمی‎دونستم، وگرنه این کار را نمی‎کردم." بعد خودم را به سمت او خم و با لحن اسرارآمیزی زمزمه می‎کنم: "می‎دونی، اگر آن زمان قادر به گریه کردن بودم، بنابراین تو را هم نمی‎زدم. حالا می‎تونم گریه کنم! می‎دونی این برای من چه ارزشی داره؟" صدایم از آزادی خفه شده بود: "حالا می‎تونم گریه کنم، بولیسلاو، خوشحال باش، با من گریه کن!" بولیسلاو نمی‎دانست چه بگوید. او درمانده و ناشیانه با لکنت زبان می‎گوید: "ارباب، ارباب، ارباب ..." ناگهان به نظر می‎رسد که چیزی به خاطر آورده است؛ از جا می‎پرد و یک کاسه آب می‎آورد. من دست‎هایم را داخل آب می‎کنم و چشم‎ها و پیشانی‎ام را با آن تر می‎سازم. یک اسب در آن نزدیکی شیهه می‎کشد. بولیسلاو به بیرون می‎دود. من دیگر گریه نکردم. زیرا فکر تازه‎ای به ذهنم خطور کرده بود: در جهان انسان وجود دارد. نه! به این نمی‎خواستم فکر کنم وگرنه شاید آن سؤال "چه کسی؟" دوباره بازمی‎گشت. بولیسلاو دوباره داخل کلبه می‎شود. بولیسلاو یک انسان خوب بود. من آنجا ماندم. من به بولیسلاو ذغال‎ساز در کار کمک می‎کردم. من چوب می‎شکستم. من در آتش می‎دمیدم. من کاسه را می‎شستم. من از گاو شیر می‎دوشیدم. من در محافظت از اسب‎ها به او کمک می‎کردم. من پس از آن صبح دیگر گریه نکردم. زمان می‎گذشت. اما نمی‎دانستم که آیا سال‎ها گذشته‎اند یا فقط چند ساعت. بولیسلاو دیگر در برابر من مطیع و فروتن نبود. گاهی در چشمانش چیزی کمین کرده می‎دیدم که حتی حکم می‎راند، زیرا چشمان من دیگر دستور نمی‎دادند. گاهی وقتی صدایش می‎کردم غرولند می‎کرد. بله، او جرئت یافت مرا با اسم لعنتی‎ام صدا بزند. فصل‎ها تغییر می‎کردند. پوستم مانند چرم سخت شده بود. یک بار می‎خواستم سوار اسب بشوم و در جنگل اسب‎سواری کنم. در این وقت صدای بولیسلاو مرا از این کار بازداشت. من گوش نکردم. در این وقت او به دنبالم دوید، پایم را گرفت و مرا از اسب به پائین کشید و کتک زد. من هم با خشم فراوان او را زدم. ما بر روی زمین می‎غلتیدیم. نیروهایم ضعیف بودند. او مدتی طولانی مرا زد، تا اینکه من دیگر چیزی احساس نمی‎کردم. بعد او مرا در سوراخی انداخت که قبلاً خوک‎هایش را در آن نگهداری می‎کرد. من نمی‎دانم چرا بولیسلاو به من حمله کرد. شاید او در آن لحظه احساس کرد که من دیگر ارباب نیستم، و تمام تواضع و افتادگی‎اش به خشمی بزدلانه تبدیل گشته بود. بولیسلاو روزهای زیادی مرا در آن سوراخ زندانی کرد. من تنها بودم. فقط خاک در اطرافم بود. من نمی‎توانستم از آنجا خارج شوم، زیرا حصار درب از شاخه‎های سختی ساخته شده بود. اما من تنها نبودم! بر روی دستم مگسی به اینور و آنور می‎رفت. من نگاه کردم، نگاه کردم، نگاه کردم. اشگ از چشمانم به بیرون زد، گرم و خوب. من دیگر با خاک تنها نبودم! یک مگس آنجا پیش من بود و درد مشترکی داشتیم. کسی نمی‎داند در تنهائی و در گوشه‎گیری پیدا کردن یک حیوان همیشگی چه لذت‎بخش است. من این را می‎دانم مگس خوب. وقتی یک روز بولیسلاو برایم آب و میوه به درون سوراخ انداخت، آهسته گفتم "بولیسلاو" در این وقت او مرا آزاد ساخت. برای قدردانی از او در کلبه آتش بزرگی برای ساختن ذغال روشن کردم. صبح میوه و گوشت خشک شده برداشتم، یک بطری سفالی پر از آب به گردن آویختم، به بولیسلاو دست دادم و رفتم.

آنجا شهر کوچکی با چشمه‎های لوله کشی شده در کنار بازار بود. نزد یک بشکه‎ساز پذیرفته می‎شوم. من برای او بعد از ساعت کار کتاب مقدس می‎خواندم. روزها به همسرش کمک می‎کردم، بچه‎ها را می‎شستم و مانند خدمتکاری خدمت می‎کردم. یکشنبه‎ها برای استاد صورت حساب هفته را می‎نوشتم. به این ترتیب در ازاء مسکن و غذای ناچیزی به همنوعان خود کمک می‎کردم. من سعی کردم همه چیز را فراموش کنم. من به هیچ چیز نمی‎اندیشیدم. 
         
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:57  توسط سعید از برلین  | 

زن گم شده بود. من تنها بودم. و دوباره سؤال قدیمی آمد: چه کسی؟ بیقراری همراه همیشگی‎ام بود. من لعنت شده بودم، زیرا که ناشکیبا بودم. من عجولم، اما دلیلش را نمی‎دانم. و جواب سؤال "چه کسی؟" که مانند خاک و همزمان طوفان است را هم نمی‎دانم.

من قصرم را آتش زدم. قصر سوخت و خاکستر گشت. زمانی که دیگر چیزی از آن باقی نماند مانند گذشته شروع به خندیدن کردم. خنده‎ام بی‎صدا بود. خدمتکارم گریست و از پیشم رفت. دوباره من و خنده‎هایم در جهان تنها ماندیم. شکوه ‎کردن و خاکستر بر سر ریختن بی‎فایده بود. من این را می‎دانستم. بنابراین طلا در میان مردم می‎ریختم و انسان‎ها را شریرتر از آنچه که بودند می‎ساختم. من کوچ می‎کنم. من یک گدا بودم. من یک گدای ثروتمند بودم. من در میان قاره آسیا به سفر پرداختم. من سوار یک کشتی شدم. من بر روی دریا راندم. من در استرالیا به خشکی رسیدم. من از میان شهرها می‎رفتم، از کوه‎ها و از دشت‎های وسیع می‎گذشتم. همیشه بی‎قراری و سؤالم "چه کسی؟" مرا همراهی می‎کرد. شب‎ها در خرابه‎ها می‎خوابیدم و با خنده‎هایم خود را می‎پوشاندم. تمام حیوانات، همچنین حیوانات وحشی هم از من اجتناب می‎کردند.

جاده خاکی از دل جنگل بیرون زده و تاریک بود. تمام شب را از میان جاده عبور می‎کردم؛ نزدیک صبح دلم می‎خواست شمایل عیسی مسیح را ببوسم. اما صلیبی نداشتم؛ من فقط یک پارچه پاره و کثیف و یک عصای گره‎دار محکم داشتم. یک وسیله مقاوم راهم را مسدود می‎سازد. ضربه آهسته‎ای به در ساخته شده از چوب بلوط می‎کوبم. اینجا در زیر دستگیره‎ی در یک سوراخ کرم‎خورده در چوب بود. در این لحظه دست بر پیشانی می‎گذارم، تنفسم شدیدتر و چشمانم گشاد می‎گردند. من بی‎صبرانه و محکم به در می‎کوبیدم. در باز می‎شود. من به عصای خود تکیه می‎دهم و مستقم نگاه می‎کنم. آنجا یک قصر بود. یک خدمتکار آنجا ایستاده بود. او سؤال نمی‎کرد. کسی احتیاج ندارد از ژنده‎پوش دیوانه‎ای سؤال کند. آدم صبر می‎کند تا او خود تمنا کند. من مدت درازی از در به تاریکی درون قصر نگاه کردم؛ بعد ناگهان داخل می‎شوم، به خدمتکار نگاهی نمی‎اندازم، مستقیم نگاه می‎کردم، فقط مستقیم. مصمم و محکم می‎گویم: "اینجا خانه من است." خدمتکار مرا از رفتار خشونت‎آمیزم شناخت. او دست‎هایش را بالا برد، چرخید، دوید و فریاد کشید: "ارباب برگشته، آیا می‎شنوید، اربابمان آمده است!" همه با عجله می‎آیند و گریه می‎کنند. در این موقع از خودم منزجر می‎گردم. زیرا من، کسی که همیشه آنها را کتک می‎زده، کسی که حالا مانند ولگردی بازگشته است، من لیاقت اشگ‎های آنها را نداشتم. حالت چشمانم خشمگین می‎گردند. آنها عقب می‎نشینند و اطاعت می‎کنند. من داخل قصرم می‎شوم. من گرد و خاک جاده و زمین و سال‎های نشسته بر تن را پاک می‎شویم. وقتی از آب خارج می‎شوم، با تحقیر به بقچه محقرم نگاه می‎کنم؛ بعد جامه‎های تازه می‎پوشم. دوباره خدمتکاران با ترس این سو آن سو می‎رفتند. دوباره یک فعالیت آهسته دیوانه کننده‎ای در خانه بر قرار بود. سایه‎ها در اتاق‎ها و در دالان‎ها بیشتر از روشنائی بودند. تمام روزها اینطور بود. من در اتاق سیاه و بزرگ بر روی یک صندلی راحتی با روکش سبز رنگ می‎نشستم. من خیره به روبرویم نگاه می‎کردم. من فقط رویا می‎دیدم؛ اتاق مرده و ساکت بود. من یک اراده و نیروی تازه‎ای داشتم. من نمی‎خواستم در آن مورد دیگر فکر کنم. من نمی‎خواستم به هیچ چیز فکر کنم. شب‎ها هم بر روی همان صندلی می‎نشستم. به نظر می‎آمد که نیروهای شر هیچ قدرتی بر کسی که بر روی صندلی سبز نشسته است ندارند. یک روز صبح یک مگس مرا از خواب بی‎حدم بیدار ساخت. من ضربه‎ای زدم. او بر زمین افتاد و مرد. من ناگهان کاملاً بیدار بودم و وحشت‎زده. من تا حال هرگز حیوانی نکشته بودم، نگاهم منجمد می‎گردد. من به یک آگاهی دست می‎یابم که نه خوب بود و نه وحشتناک. پس از آن این فکر به سراغم می‎آید که این قتل پیش‎درآمد قتل‎های بعدی باید باشد. حالم ناگهان طوری می‎شود که انگار در تاریکی شب در کنار ساحل دریا ایستاده‎ام: من زوزه طوفان را می‎شنیدم، اما تاریکی شب جلوی چشمانم را گرفته بود. من دریای غضبناک و سیاه را نمی‎دیدم؛ من فقط می‎دانستم که او آنجاست، کاملاً نزدیک. حالا دلم می‎خواست گریه کنم، اما نمی‎توانستم. من می‎خواستم بخندم، اما نمی‎توانستم. خورشیدی در این صبح نمی‎دیدم؛ فقط مه خود را په شیشه پنجره می‎فشرد و روز را خاکستری رنگ می‎ساخت. همیشه قلبم در پائیز به طرز وحشتناکی می‎کوبد. چرا؟ من مانند آدم شکسته‎ای روی صندلی راحتی نشسته و به سوئی نگاه می‎کردم. من هیچ چیز نمی‎دانستم. من چیزی نمی‎دانم. اگر آدم می‎دانست که من مگسی را کشته‎ام، و این کار را بعنوان دانستن به حساب می‎آورد، بنابراین باید من خیلی بدانم.

روزی خدمتکاران مرا به طور غریبی نگاه کردند. عجب روزی بود. دومین نگاه‎شان گستاخانه بود. من سرزنشان کردم. آنها خندیدند. بعد ناگهان مردی با کلاه سبز رنگ داخل اتاق می‎گردد. او از لای دسته‎ای کاغد سندی خارج می‎کند و آن را به من می‎دهد. چهره مرد نه خشن بود و نه مهربان. او نه می‎خندید و نه گریه می‎کرد. در نگاهش نه رنجش می‎شد دید و نه رضایت. من کاغذ تاشده را می‎گیرم، آن را باز کرده و می‎خوانم؛ در آن لحظه حتی قدرت برای تعجب کردن هم نداشتم. ولی بعد تعجبم تمام می‎شود. من می‎خواستم فریاد بکشم، اما صدائی از میان لبان تلخم خارج نگشت. چشمم به روبرو در سیاهی ِ خلاء خیره بود. به آرامی متوجه شدم که بدهی‎ام بیشتر از دارائیم می‎باشد. پول‎های نقدم تمام شده بودند. من تهی‎دست بودم. من بدون خانه بودم. من این را می‎دانستم. من برخاستم و گفتم: "بله!" بعد آهسته ادامه دادم: "بردارید، هرچه به شما تعلق دارد بردارید." و به این ترتیب من می‎روم.

بولیسلاو Boleslav در نزدیکی قصر در یک کلبه ذغال‎سازی زندگی می‎کرد. من به آرامی از میان جنگل گذشتم. من فکر نمی‎کردم، من همه چیز را فراموش کرده بودم. ذهنم از فکر پاک شده بود. در این وقت بولیسلاو روبرویم ایستاده بود. با صورتی سیاه شده از ذغال و پیشبندی کثیف. من در گذشته به او فحش می‎دادم و او را کتک می‎زدم. حالا اما لال بودم. زیرا نمی‎توانستم هنوز التماس کنم. بولیسلاو خود را به زمین می‎اندازد و پایم را می‎بوسد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:19  توسط سعید از برلین  | 

به نظر می‎رسید که مسافرین عجله دارند. کاپیتان کشتی منتظرانه نگاهم می‎کرد. من متوجه بی‎قراری در چشمانش شدم. من این بار نخندیدم، این بار فقط لبخند زدم. من به آرامی، تقریباً به طرز وحشتناکی آرام ده سکه طلا را کف عرشه قرار دادم و شمردم. بعد سکوت برقرار شد. من در کشتی می‎مانم. و دوباره کشتی بادبان می‎کشد و بر روی دریای باز به راه می‎افتد. و دوباره طوفان بود، و دوباره خنده بود. خنده بی‎صدا. تمام عصب‎های بدنم می‎لرزیدند، هر صدای شکسته باد خشن و بدون هیچ دلیلی فریاد می‎زد: کجاست مردی که به من نگاه کرد؟ من نمی‎‎توانستم هیچ پاسخی بدهم. من فقط می‎توانستم بخندم. کارکنان کشتی به من عادت کردند. به محض نزدیک شدن به ساحل من پول می‎پرداختم. به این ترتیب من سال‎ها بر روی کشتی ماندم. من اقیانوس‎های جهان را از هر چهار جهت با کشتی راندم. من می‎دانم، اقیانوس بزرگ است، پهناور و بی انتها. اما بزرگ‎تر و بی‎انتهاتر بی‎قراری من است. یک بار در یک شب طوفانی تصور کردم که او را بر روی عرشه می‎بینم. من او را به اندازه وزش کوچک یک باد فراموش کردم، بعد چشمانم دوباره به آن سمت رفت. من وحشی‎تر و غران‎تر از خروش طوفان فریاد کشیدم "تو!"، و او به جلو پرید. اما او سکاندار کشتی بود. من به زمین افتادم. هنگامی که بیدار شدم، هفته‎ها گذشته بود. من از تب زرد جان سالم به در برده بودم. من ضعیف شده بودم؛ من به ساحل آورده شده بودم. هنگامی که من در قایقی کوچک به ساحل برده می‎شدم، سرنوشتم مرا با آن سؤال وحشتناک "چه کسی؟" به هراس انداخت و من بلند فریاد کشیدم؛ یک چینی سرش را دوستانه تکان داد. من در هنگ‎کنگ بودم. 

من زبان چینی صحبت نمی‎کردم. من را همیشه درک می‎کردند. طلا تنها زبان بین‎المللی است. من برای خودم یک قصر خریدم؛ دورافتادگی آن قصر حالم را خوش ساخت. اینجا زنانگی زمین را شناختم. من اشتیاق داشتم، اشتیاقی ناخودآگاه. من احساس ضعیفی داشتم که اگر بتوانم زنی را بیابم این پرسش جاودانی بی حس خواهد گشت. چشمان خدمتکار چینی من هنگام تلفظ کردن نامش می‎درخشیدند. من او را فراموش کردم. او همیشگی نبود. زمان و مکانی هم که من او را برای اولین بار دیدم همیشگی نبود. خدمتکار تعظیم کرد، خدمتکار صحبت کرد و از جلو براه افتاد. من به دنبالش رفتم. این شهر چینی نفرت‎انگیز و افسانه‎وار بود. او از پیش می‎رفت. من به دنبالش. یک دشت وسیع خود را گسترش می‎دهد. پاهای لخت پینه بسته و بی تردید درد داری ایستاده بودند. مردم زیادی آنجا بودند، بزرگ و کوچک، جوان و پیر، چینی‎های خوب و چینی‎های بد. چهره همه آنها جدی بود. حالا تازه متوجه می‎شوم که فقط مردها آنجا ایستاده‎اند. هیچ زنی آنجا دیده نمی‎شد. در میان دایره‎ای که بسته بودند خالی بود. در این لحظه مستخدم من می‎ایستد؛ و با اشاره به من می‎فهماند که صبر کنم. من ایستادم و مستقیم به جلو نگاه کردم. در این هنگام ناقوسی به صدا می‎آید. همه گردن‎های خود را دراز می‎کنند؛ عده‎ای به میان دایره داخل می‎شوند. پیرمردی آنها را هدایت می‎کرد. همه می‎خواستند دست‎هایشان را بلند کرده و برای تشویق کف بزنند.؛ اما آنها دوباره دست‎هایشان را بی‎صدا پائین آوردند. تنفس کردن برایم سنگین شده بود؛ و من نمی‎دانستم دلیل آن چیست. در این لحظه پیرمرد دستش را بالا می‎برد و به کنار می‎رود؛ ما همراهانش را می‎بینیم: مردانی جوان، و آنها همه نابینا بودند. آنها خود را در یک ردیف قرار داده و ساکت ایستادند. یک ناقوس به صدا می‎آید. بعد سه شیپور به صدا می‎آیند. و ناگهان یک زن داخل دایره می‎شود. همه دست‎هایشان را بالا برده و بلند فریاد کشیدند. زن تقریباً برهنه بود. زن به بالا می‎جهد و آرام می‎رقصد. من به چهره و بدنش نگاه می‎کنم. او بیشتر اروپائی به چشم می‎آمد تا آسیائی؛ پوستش سفید بود. چهره‎اش شبیه به باد وصف‎ناپذیر جنوب بود. سکوت کاملی حاکم بود. هیچ صدائی شنیده نمی‎شد. فقط یک چهره بود: رقص او. او چنان می‎رقصید که آن کشتزار خاکستری که زن با پاهای برهنه‎اش می‎بوسید شبیه به فرش مخملی می‎گشت. ما صامت بودیم و این را میدانستیم. ما از وجد نمی‎توانستیم خود را حرکت دهیم. ما سنگ بودیم. در این لحظه بک صدا از دهان پیرمرد خارج می‎شود. ما نگاه کردیم؛ ما نگاه پیرمرد را تعقیب کردیم. نگاهمان به مردان جوان رسید. اشگ در چشمانمان جمع می‎شود. طلسم شکسته بود. ما دست‎هایمان را رو به آسمان بالا بردیم و با صدای بلند فریاد کشیدیم: جوان‎ها بینا شده بودند. بنابراین باید زن زمین رقصیده باشد. حالا آنها بدون مبالات ساکت و شدید گریه می‎کنند. مستخدم من روی ماهیچه پایم می‎زند، من وحشتزده شده و می‎شنوم: "آقا بفرمائید برویم، رقص تمام شده است!" من خودم را چرخاندم و بهت‎زده و خاموش بدنبال مستخدم رفتم. این یک لحظه کوتاه از خوشبختی بود؛ من تقریباً آن سؤال ناهنجار را فراموش کرده بودم: چه کسی؟ چه کسی؟ این سؤال حالا با همان جملات به صدا می‎آمد، اما دیگر رنج و پریشانی در آن نبود، امید بود و آرامش. در چشمان خدمتکارم اشگ نشسته بود؛ حرکت دست‎هایش به نظر می‎آمد که وعده تحقق می‎دهند. سپس زن در مقابل من ایستاده بود، زن زمین. من او را خیلی زیاد دوست داشتم. اما چرا من نام زن را فراموش کرده‎ام؟

زمان آسایشم اما کوتاه بود. زن ناگهان یک روز رفت و دیگر نیامد. شاید کسی را به قتل رسانده بود. شاید فقط کسی مرا کشته بود. روزهای پس از آن تاریک بودند. خدمتکارم هیچ خیری از او نداشت. من گذاشتم که به دنبالش بگردند. بیفایده. هیچ کس خبری از زن برایم نیاورد. حتی در ازای طلا.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:25  توسط سعید از برلین  | 

هفته‎های متوالی در یک آبادی استراحت می‎کنیم. در آن نزدیکی یک شیر ماده، یک شیر نر و یک ببر زندگی می‎کردند. زمانی که شیر نر در کویر بود شیر ماده با ببر وفاداری زناشوئی خود را می‎شکست. شیر نر متوجه قضیه نمی‎شد، زیرا شیر ماده هر شب قبل از آنکه همسرش به خانه بازگردد در چشمه خود را می‎شست. من این موضوع را پنهانی گوش کرده بودم و از سر ناآرامی کار شریری انجام دادم. فریفتن حیوانات برای انجام کارهای انسانی بی‎حرمتی به طبیعت و اهانت به خداست! یک روز دستور دادم دور چشمه را با سنگ دیوار بکشند. شیر ماده آمد. شیر ماده بدگمان گشت. او چنگ بر زمین کشید؛ خاک را زیر رو کرد. این سو و آن سو رفت. سریع‎تر و سریع‎تر. او جستجو می‎کرد. من هم به دنبال چیزی بودم! چشمانش جرقه می‎زدند. چشمانش بی جلا می‎گردند. او نفس نفس می‎زد. او خسته شده و به ستوه آمده بود. او دراز می‎کشد. ببر می‎آید، او را می‎بیند و به سمت دیوار خیز برمیدارد. سرش به دیوار می‎خورد و به خونریزی می‎افتد. او برمی‎گردد، خیز می‎گیرد و دوباره به سمت سنگ‎ها می‎پرد. سنگ‎ها از جایشان تکان نمی‎خوردند. ببر برای سومین بار آزمایش خود را تکرار می‎کند؛ او کاملاً سست و ضعیف شده بود. با نیروی عظیمی مانند فنر به سمت سنگ ظالم می‎جهد. این بار با جمجمه‎ای درهم شکسته بر خاک می‎افتد و می‎میرد. شیر ماده با چشمانی از عشق و ناامیدی صحنه را تماشا می‎کرد. او در نوبت سوم جهیدن ببر پنجه چپش را با خستگی کمی بالا می‎آورد؛ و هنوز آن را بر زمین نگذاشته بود که ببرش می‎میرد. در این لحظه شیر نر از میان شاخ و برگ‎ها ظاهر می‎گردد. ابتدا نعره‎ای می‎کشد؛ شیر ماده می‎خواهد عقب بکشد و برود اما جرئت این کار را نداشت. ناگهان شیر نر ساکت می‎شود. او خود را چمباته و آماده پریدن کرده بود. چشمان پرسش‎گرش گاهی به سمت ببر مرده و گاهی به سمت شیر ماده که در حال لرزیدن بود می‎چرخیدند و در انتظار پاسخ بودند. او سرش را بلند می‎کند؛ سوراخ‎های بینی‎اش می‎لرزیدند و بوی غریبه را به درون خود می‎کشیدند. سپس می‎پرد و شیر ماده را می‎درد. و بعد میان شیر ماده و ببر دراز می‎کشد و مدتی طولانی همانطور که سر خود را به سوی همسرش نگاه داشته بود باقی می‎ماند. سحرگاه در سکوت و آرام به کویر می‎رود. او دیگر بازنگشت. من مدتی طولانی به این ماجرای بزرگ اندیشیدم و در این حال بی‎قراریم را فراموش کردم. به زودی در شب صدای زوزه شنیدم؛ سگ‎های بزدل کویری آبادی را محاصره کرده بودند. به ضرب تازیانه آدم‎هایم را در همان شب مجبور به ساختن تابوتی از سنگ برای شیر ماده و ببر کردم. صبح باز هم ناآرامی قلبم را در چنگ گرفت. من یک بار دیگر شتربان را تازیانه زدم؛ ما آبادی را ترک می‎کنیم و در میان کویر براه می‎افتیم! ما انسان‎ها، شتربانان! حیوانات، شترها!. در روستائی عربی یک یهودی پیشم آمد. او به زور می‎خندید. من به او توجه‎ای نکردم، زیرا من در این لحظه فرمان برپا ساختن چادر را می‎دادم. او از جایش تکان نخورد. او در گوشم زمزمه کرد. بدون آنکه بدانم او از من چه می‎خواهد سری به علامت تائید تکان دادم. او با عجله دور می‎شود. و وقتی او دوباره بازگشت با خود یک زن آورده بود. زن مانند یک حیوان زیبا بود. من به او نگاه کردم. زن به چشمانم نگاه کرد و بعد سرش را به آرامی خم کرد. من یک کیسه سکه نقره برای دلال محبت پرت می‎کنم. پیرمرد خودش را به زمین می‎اندازد و قصد بوسیدن پاهایم را می‎کند. من لگدی به او می‎زنم. او با شوق زیادی کیسه پول را می‎بوسد. من دست زن را می‎گیرم و با او داخل چادر می‎شوم. من ابداً او را لمس نکردم. پس از چند ماه باز براه افتادیم. زن وقتی رفتم را دید گریه کرد. من اما خیلی کم به عقب سر خود نگاه می‎کردم. برای یک لحظه فکر کردم که پوست گربه پر از طلای خود را برایش پرت کنم. زن به دنبالم می‎آمد. من از یک چشمه سواره گذشتم. زن باز به دنبالم می‎آمد. در این وقت پوست گربه پر از طلا را در آب گودی پرتاب کردم. بعد ما دوباره از میان کویر گذشتیم. یک کاروان کوچک. کاروانی از ناامنی و بی‎قراری. هنگامی که من پس از هفته‎ها در یک بندر آفریقائی سوار یک کشتی تجارتی شدم هنوز هم صدای هق هق گریه زن را می‎شنیدم.

مدت‎ها بر روی دریا می‎راندم. وقتی شب‎ها طوفان زوزه می‎کشید من آرام‎تر می‎گشتم. فقط در آشفتگی عناصر آرامش می‎یافتم. اما از باد هم کلمه "چه کسی؟" را می‎شنیدم. من بر روی عرشه کشتی به این سو آن سو می‎دویدم. من به کابینم هجوم بردم، چمدانم را برداشتم، با عجله به عرشه بازگشتم و آنچه در آن بود را در دریا ریختم. سپس شروع به خندیدن کردم. خنده‎ام چنان بی صدا بود که حتی طوفان هم دچار سکوت می‎گشت. و در دوردست‎ها بر روی دریای شبانه خنده‎های بی‎صدا شنیده می‎شد. بی‎قراریم بزرگ بود. بی‎قراریم چنان بزرگ بود که دیگر نمی‎توانستم دچار تردید شوم. در کشتی همه از من اجتناب می‎کردند. من با خنده‎هایم تنها بودم. در سنگاپور لنگر انداختیم و تمام مسافران پیاده شدند.
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:2  توسط سعید از برلین  | 

من نمی‎توانستم بخوابم. به این نمی‎شود خوابیدن گفت، به خواب رفتن، برای اینکه آدم در خواب بداند که خوابیده است، که آدم ناآرام خوابیده است. گاهی اوقات از رختخواب بیرون می‎پریدم و با لباس کمی بر تن می‎دویدم و به پارک می‎رفتم. آن بالا در آسمان ستاره‎های زیادی بودند. حتی آنجا هم در جستجو بودم. من همیشه در حال جستجو کردنم. مرد! مرد! این مرد چه کسی بود؟ اما ستاره‎ها جواب نمی‎دادند. سکوت، ستاره‎های درخشان. من به سمت بندر می‎روم و داخل کلبه‎ ماهیگیران می‎شوم. من پولی پرت می‎کنم. به من اجازه می‎دهند آنجا بخوابم. من نمی‎توانستم بخوابم. در این وقت صدای بلند خنده‎ام سکوت شب را می‎شکند. کسی که جستجو می‎کند و پیدا نمی‎کند نمی‎تواند بخوابد. حتی اگر او مانند همسر آن مرد ماهیگیر که در خواب خرناسه می‎کشد و توسط فرزندانش احاطه شده است سالم باشد باز هم نمی‎تواند بخوابد. چون من باید برای این کار اول شپش‎ها و کک‎ها را می‎کشتم. اما من حیوانات را نمی‎کشم. هرگز. من در این کلبه تقریباً دو ساعت ماندم. بعد دوباره به بیرون فرار کردم. بندر تاریک و قادر مطلق بود. بندر ترسناک بود. کشتی‎های قاره پیما و کشتی‎های بزرگ بادبانی در لنگرگاه سایه‎های تهدیدآمیزی بر ساحل می‎انداختند. همه جا چهره‎های بی‎نامی با پوزخند استقبالم می‎کردند. به سمت چپ نگاه می‎کردم، آنها در آنجا بودند. به سمت راست نگاه می‎کردم باز هم آنجا بودند. حتی ماه هم که حالا از پشت ابرهای طوفانی بیرون آمده بود نتوانست یأسم را بکشد. گناهان بزرگی وجود دارند. قوانینی سخت و مجازات‎های خشنی وجود دارند. اما چیزی وحشتناک‎تر از خواهش دیدار چهره‎ای که آدم آن را نمی‎شناسد نمی‎باشد. آدم چیزی در مورد او نمی‎داند. آدم فقط می‎داند که او آنجاست. اما کجا، کسی این را نمی‎داند. و من او را دیدم. کاملاً از نزدیک. فقط نمی‎دانم که او کجاست. من می‎خواهم او را ببینم. کجائی تو؟ کجائی تو؟

دوستانم سلامتی عقلم را زیر سؤال می‎بردند. من آنها را بیرون انداختم. من نمی‎خواستم کسی را ببینم. سالن مهمانی خانه‎ام غمگین و متروک شده بود. خدمتکاران از من وحشت داشتند. من آقای سختگیری بودم. و اغلب خیلی عصبانی. گاهی اوقات هم بی رحم. روزها خدا را استهزاء می‎کردم؛ شب‎ها خودم را لعنت می‎کردم. هیچ کدام اما کمکی نمی‎کردند. روزهایم نفرین شده بودند. شب‎هایم لعنت شده بودند. من حتی به آن بعد از ظهر که آن مرد ناشناس را در خیابان دیدم لعنت می‎فرستادم. من مردم زیادی را برای پیدا کردن محل اقامت آن آدم استخدام کردم. هزینه زیادی داشت. اما هیچ فایده نکرد. دیگر صبرم تمام شده بود. من تصمیم تازه‎ای می‎گیرم. من به سفر می‎روم.

هنگامیکه من به مصر رسیدم، ابرها را دیدم که به دور اهرام انباشته شده بودند. بومیان به من گفتند که پس از هزاران سال بار دیگر ابرها به دور اهرام می‎چرخند. قطعاً بلا بر سرزمین نازل خواهد گشت. من گوش می‎دادم و سکوت کرده بودم. بعد فکر کردم که آیا او را اینجا پیدا خواهم کرد. در نتیجه دست دادن یک حمله عصبی یکی از شتربانان را زدم. بقیه تهدیدم کردند. من طلا دادم. آنها به من سلام دادند. البته با طلا می‎توان مرگ را هم خرید. ولی نه مرگ خود را. وقتی باران بارید من خندیدم. شتربانان من نماز می‎خواندند. چون من نمی‎توانستم نماز بخوانم با صدای بلند خندیدم. تا حال کسی برای یک مسلمان در وقت نماز مزاحمت ایجاد نکرده بود. من آن را انجام دادم. اینجا، من در کویر، دور از سُدم Sodom و نزدیک به گومورا Gomorrha برای اولین بار متوجه قدرت طلا گشتم. و من با صدای بی‎اندازه بلند می‎خندیدم. و بعد تازیانه‎ام پارسایان را رم داد و در کویر پراکنده ساخت. در کویر! من همیشه می‎خواستم در احاطه یک افق ابدی باشم. من می‎خواستم با شن‎های کویر حمام کنم، خورشید بنوشم و طوفان تنفس کنم.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:2  توسط سعید از برلین  | 

 
در یک روز از ماه نوامبر با تعدادی از دوستان از خانه خارج شدیم؛ کاری کردیم که تا حال انجام نداده بودیم، ما پیاده به اطراف شهر رفتیم. با شروع تاریک شدن هوا به شهر رسیدیم. در خیابان رفت و آمدی تقریباً خروشان در جریان بود. ویترین مغازه‎ها مانند آتش می‎درخشیدند: این چنین روشن بودند. مردم همه عجله داشتند. ما گروهی راه می‎رفتیم، آهسته و از چیزهائی بی اهمیت صحبت می‎کردیم. حالا ما در خیابان اصلی بودیم. رفت و آمد مردم و ماشین‎ها بی‎اندازه زیاد بود. گاهی عابر پیاده عجولی خودش را به پالتویم می‎مالید و می‎گذشت. من به کسی نگاه نمی‎کردم، با این وجود سرها یکی بعد از دیگری از کنارم می‎گذشتند. دریائی از صورت‎ها. ناگهان کاملاً اتفاقی و پراکنده در کنارم او را دیدم: نفسم بند آمد، خون در رگهایم یخ بست، نمیتوانستم به رفتن ادامه دهم ــ او از کنارم گذشت. یک مرد. چشمانش به من نگاه می‎کردند؛ به نظر می‎آمد چشمانش شیشه‎ای‎ هستند. او کاملاً معمولی به چشم می‎آمد؛ چیز بخصوصی در او نبود. مرد بی‎تفاوتی در میان بی‎تفاوتان روزمره دیگر. مردی از جمعیت و در میان جمعیت. من به خود می‎آیم. می‎خواهم دقیق‎تر نگاه کنم، اما او رد شده بود. من سرم را چرخاندم. ناپدید شده بود. دوستان با تعجب از من پرسیدند "چرا ایستادی؟ به چه کسی نگاه میکردی؟" من دستم را با بی اعتنائی حرکتی دادم. به پشت سرم برگشتم؛ نبود. سریع‎تر رفتم؛ نبود. دویدم؛ نبود. من دوستانم را گم کردم. من به سر خیابان دویدم، من تا ته خیابان دویدم. آهسته، سریع. بی قرار. ساعت‎ها گذشتند. شب شده بود؛ اواخر شب. خیابان خلوت بود. به ندرت آدمی در خیابان بود. چراغ‎ها خاموش شده بودند و فقط چند فانوس به خیابان نور می‎دادند. من هنوز در خیابان به بالا و پائین می‎رفتم. قدم‎هایم صدائی تو خالی می‎دادند. یک سؤال دوباره و دوباره در سرم تکرار می‎گشت: این مرد چه کسی بود؟ ــ او چرا به تو نگاه کرد؟ بعد با صدای گرفته‎ای خندیدم: "ای احمق دیوانه! یک آدم ناشناس، یک مرد در میان جمعیت! یک آدم بیتفاوت! تصادفاً تو را نگاه کرد، تصادفاً تو او را نگاه کردی، تصادفاً نگاه‎تان به همدیگر افتاد؛ تصادف، و نه چیزی بیشتر!" من بر پیشانی‎ام می‎کوبم و فریاد می‎زنم: "گل! گل!" من خسته شده بودم. به یک فانوس تکیه می‎دهم. سردم شده بود. حالا تازه متوجه گشتم که کلاه و پالتویم را گم کرده‎ام. هنوز به خودم نیامده بودم که دوباره سؤال در باره مرد غریبه در سرم غوقا به پا کرد. من فریاد کشیدم: "تو کی هستی؟". در این وقت شنیدم که کسی می‎پرسد: "آقا، حالتون بده؟ اجازه دارم براتون تاکسی خبر کنم؟"و من خودم را می‎دیدم که با سر جواب مثبت می‎دهم. بعد دیگر هیچ چیز نمی‎دانستم. فقط از راه دور می‎شنیدم که انگار کسی برای گرفتن کمک فریاد می‎کشید: چه کسی؟ چه کسی؟
 
از خواب بیدار شدم. من روی تخت قرار داشتم. من در خانه بودم. مستخدم مخصوصم در اتاق نشسته بود. من فریاد زدم: "آیا او را دیدی؟ آیا آنجا بود؟" "نه، آقا!" من ناگهان بلند می‎شوم و می‎نشینم و به چهره مستخدم مخصوصم خیره می‎شوم: "جان John، تو پیر شدی، تو موهای سفید داری!" "همیشه داشتم، آقا، همیشه داشتم،" به نظرم می‎آمد که انگار مستخدم سالخورده از روی اجبار اینجا در کنار تخت من نشسته است. من دستور می‎دهم: "بیرون!" او می‎رود. من از تخت بیرون می‎جهم. منگوله پرده پنجره را باز می‎کنم. جان برمی‎گردد. من به او یک سیلی می‎زنم. او محکم و شق می‎ایستد. من به او اجازه رفتن می‎دهم. او می‎رود. من به تنهائی لباس بر تن می‎کنم. صورتم را با آب سرد می‎شویم. در معده احساس خالی بودن می‎کنم. با این وجود اما صبحانه نمی‎خورم. به اتاق مطالعه می‎روم؛ اتاق را گرم نکرده بودند. من پشت میز تحریر می‎نشینم و فکر می‎کنم. من شروع به خندیدن می‎کنم. زیرا که او فقط یک آدم معمولی در میان جمعیت بود. یک ناشناس. یک غریبه که تصادفاً به من نگاه کرد. تصادفاً، تصا ...؟ بله، این مرد که بود؟ تصادف وجود ندارد، نه، نه! او چرا به من نگاه کرد؟ آیا مگر من یک فرد فرومایه‎ام که هر کس تصادفی از کنارم می‎گذرد بتواند نگاهم کند؟ و چرا من که هرگز در خیابان عادت به نگاه کردن کسی ندارم در این لحظه به چشمان او نگاه کردم؟؟ من با مشت بر روی میز می‎کوبم: "من باید این آدم را پیدا کنم، من باید بدانم که چرا او به من نگاه کرد!" من زنگ را به صدا می‎آورم. یک مستخدم وارد می‎شود. من دوباره زنگ را به صدا می‎آورم. مستخدم دوم ظاهر می‎شود. من برای بار سوم زنگ را به صدا می‎آورم. سومین مستخدم هم ظاهر می‎گردد. و بعد ایماء و اشارات، دستورات و دشنام‎ها داده می‎شوند.

روزهای پس از آن واقعه وحشتناک و بی‎پایان بودند. من اطلاعیه در روزنامه به چاپ رساندم و جایزه‎ای تعیین کردم: این مرد چه کسی بود؟ این مرد چه کسی است؟ همه بی جواب ماندند. شب‎ها تنها بودم. هیچ زنی در تخت‎خوابم نبود. همه خدمت‎کاران زن را اخراج کردم. نوکرها و خادمین اسب‎ها را بیرون کردم. افراد جدیدی را استخدام کردم. و چون می‎پنداشتم که موهای مرد غریبه را دیده‎ام و رنگ قهوه‎ای داشته است، بنابراین همه مستخدمین جدید باید دارای موهای قهوه‎ای رنگ می‎بودند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:45  توسط سعید از برلین  | 

تقریباً روبروی او میله‎های باریکی نصب شده بود و در پشت آن زمین شخمزده قرار داشت. از میان نرده‎ها به داخل می‎خزد، بر روی کود تازه پاشیده شده می‎دود و در مقابل چیز بلندی می‎ایستد، چیزیکه بلندتر، و پهن‎تر از یک درخت بود. او پنجه‎اش را با احتیاط به آن تکیه می‎دهد و سنگ سردی را احساس می‎کند. آنجا یک شکاف با یک برآمدگی تاریک وجود داشت، او سرعت می‎گیرد و با یک جهش داخل منطقه ناشناخته می‎گردد. اینجا زمین نرم و قرمز رنگ بود؛ درختان بطور عجیبی درهم فرو رفته و کاملاً غیر قابل تشخیص به نظر می‎آمدند. در آنجا سقف آسمان دیده نمی‎گشت؛ اما با این وجود همه چیز می‎درخشید و رنگ‎برنگ می‎گشت. او می‎پرد، ــ این بار از ترس ــ و به شی‎ئی برخورد می‎کند و آن را می‎اندازد و می‎شکند. صدائی می‎پیچد، طوری که انگار پرندگان کوچکی کشته شده‎اند. با شوق در امان بودن نزد مادر راهی برای خروج جستجو می‎کند. او راهی نمی‎یابد و خود را به گوشه‎ای می‎فشرد، به ضربان قلب کوچک و به خس خس ریه‎های‎ تحریک شده‎اش گوش می‎سپارد. چشمانش در این ضمن در جستجو بودند اما چیزی نمی‎یافتند. فریاد و هیاهو مانند لرزش زمین بود. غرش ضربه‎ای در هوا می‎پیچد، یک موجود عجیب که فقط بر روی دو پا راه می‎رفت به داخل هجوم می‎آورد. یک نفس نفس زدن تمام هوا را پر می‎سازد و فریادی آن را تعقیب می‎کند. یک موجود دیگر، شبیه به موجود اولی، فقط کمی بزرگتر، به داخل می‎پرد، جیغ تیزی می‎کشد ــ شبیه به صوت هیچ حیوانی نبود ــ مانند فنر می‎جهد و گلوی دیگری را می‎فشرد. یکی فشار می‎آورد، دیگری مقاومت می‎کرد، و بعد هر دو به زمین می‎افتند. در این وقت چیزی در هوا می‎درخشد: خرگوش وحشت‎زده در چنگ موجود بزرگ‎تر چیزی بلند و تیز مانند منقار دارکوب می‎بیند که صفیر کشان پائین می‎آید، یک ناله، یک نفس نیمه کاره: لایه قرمز زمین قرمزتر می‎گردد. موجود بزرگ‎تر دست از موجود اولی می‎کشد و از جا بلند می‎شود. خرگوش نمی‎توانست از ترس به خودش حرکت بدهد. او فلج شده بود: دو چشم وحشی نورانی آن موجود، که نه حیوان بود، نه حیوان درنده، نه حیوان خوب، بلکه یک هیولا، وحشت‎زده و گشاد گشته به چشمان خرگوش خیره مانده بود. خرگوش می‎لرزید. و این باعث نجات او می‎گردد. نگاه لرزانش ناگهان شکاف منحنی شکل را می‎یابد: بلافاصله یک جهش، گرچه لرزان، اما به اندازه کافی بلند و دور انجام می‎دهد. خرگوش می‎دود و از چشم دور می‎گردد.

من همیشه رفتگر نبودم. زمانی ثروتمند بودم. توصیف بیشتر از جزئیات زندگی‎ام بی فایده خواهد بود؛ من خواب رویاهائی از نقره و آلاباستر می‎دیدم. و اگر یک اتفاق عجیب وجود بسیار محدودم را به داخل آزادی زندگانی پرتاب نمی‎کرد شاید هم می‎توانستم بعنوان مردی ثروتمند بمیرم. 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:36  توسط سعید از برلین  | 

 Melchior Vischer (1895-1975): Der Hase (1922) 
 
من یک رفتگر سالخورده‎ام. از آنجائیکه دیگر نیروی زیادی ندارم بنابراین روزانه فقط سه ساعت کار می‎کنم. به این دلیل خیلی زیاد وقت دارم. من می‎خواهم رویدادهای زندگی‎ام را بنویسم؛ ممکن است نوشته‎ای از زندگی یک رفتگر بی اهمیت به نظر برسد؛ با این وجود اما آن هم دارای اهمیت است. ساده نویسی‎ام را ببخشید. من نمی‎توانم به شکل جملات پیچ‎خورده ژاپنی بنویسم؛ همینطور از طراحی هوشمندانه سوژه هیچ چیز نمی‎فهمم. آری من تمام این چیزها را نمی‎دانم. ضرورتی هم به دانستن‎شان در اینجا نیست؛ این یک گزارش است.
 
ماه نوامبر بود. درختان جنگل در زیر نور قرمز رنگ خورشیدِ خسته ایستاده بودند. مه هنوز وجود نداشت؛ فقط تبخیر کوچکی از خزه خیس و سنگین نشان از زمان غیر تابستانی می‎داد. درختان کاج بوی صمغ می‎دادند. یک خرگوش جوان و کنجکاو از پیش خانواده‎اش گریخته بود. او سرگردان بود، زیرا خزه و درختان کاج همه یکسان بودند. خرگوش نفس نفس می‎زد. تاریکی می‎آید و آخرین نور خورشید را خاموش می‎سازد. خرگوش در تاریکی کمی به جلو ‎می‎رود؛ بعد اما خسته می‎شود. او دست و پایش را دراز می‎کند و به خواب می‎رود. صبح بسیار روشن بود. هنگامیکه خرگوش از خواب بیدار گشت چیزی شگفت‎انگیز می‎بیند: جنگل تمام شده بود و خود او در شکافی قرار داشت. در جلوی او دشتی وسیع، سبز و خاکستری و زرد گسترده بود و در انتهایش ابرها روی زمین قرار داشتند و خواب بودند. خرگوش خود را با ترس می‎چرخاند: جنگل آنجا بود، جنگل سیاه. دوباره سریع به دشت نگاه می‎کند: به نظرش می‎آید که دشت زن و مادر خوبی باید باشد. جنگل سیاه است، جنگل بد است، جنگل یک مرد است. و نگاهش بر روی دشت وسیع مادر می‎دود. ناگهان نگاهش متوقف می‎گردد، گوش چپ‎اش می‎ترسد و سریع رو به هوا سیخ می‎شود: آنجا، آنجا، آنجا ... در آن وسط چیزی قرار داشت، چیزی پهن و نیرومند. قلبش به طپش می‎افتد، او صدای سنگین و خفه این طپش را می‎شنود. او ترسو نبود، با این وجود مغز کوچکش فکر کرد آیا باید به سمت جنگل تاریک پشت سرش که مانند هیولای تهدیدآمیزی قرار داشت بگریزد یا اینکه به سمت آن چیز عجیب برود. پاهایش سریع بودند، کنجکاویش اما سریع‎تر بود. در این لحظه او می‎جهد: بر روی دشت سبز می‎دود. کُنده بزرگ‎تر و بزرگ‎تر می‎گردد؛ او اول خطوط و قوس‎هائی را تشخیص می‎دهد و بعد سوراخ‎های بزرگی که مانند آب می‎درخشیدند. در این وقت می‎نشیند و چمباته می‎زند، فکر می‎کند، می‎گذارد گوش‎هایش بازی کنند. قلبش هنوز در فعالیت بود؛ اما آرام‎تر می‎طپید. چشم‎هایش اما در دریائی پر از کنجکاوی شنا می‎کردند. 
    
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:42  توسط سعید از برلین  | 

از اینکه ندانم آیا حال و حوصله‎ام خوش یا ناخوش است اصلاً خوشم نمی‎آید! دانستن یا ندانستن بسیاری اتفاق‎ها برایم از اهمیت خاصی برخوردار نیستند. خوب می‎دانم که دانستن یا ندانستن چندقلو زائیدن گربه حامله همسایه نباید اهمیتی برابر با دانستن یا ندانستن داشتن یا نداشتن دندان درد، داشتن یا نداشتن پول و داشتن یا نداشتن وقت داشته باشد. ...
برای من فاجعه یعنی آگاه نبودن از حال و حوصله‎ام‎. امروز در این باره در خود آنقدر جستجو کردم و به نتیجه نرسیدم که نزدیک بود احساس افسردگی کنم. بعد اما به فکر افتادم پیش روانکاوم که مردی صبور است بروم و از او کمک بخواهم.
در حال آماده کردن خود برای رفتن پیش پزشک آرزوی خندیدن می‎کردم. دلم می‎خواست می‎توانستم به این کارم با صدای بلند بخندم تا بتوانم به خود بقبولانم که وزن حال خوشم بر وزن حال ناخوشم می‎چربد! لباس پوشیدم. هوا آفتابی بود و من پیاده تا مطب رفتم. در این بین نه خنده‎ام گرفت که به خانه بازگردم و نه فرصت کردم علت گرم و آفتابی بودن هوای این روز را دریابم. مردم با لباس‎های نازک به خیابان آمده بودند و من پلیور یقه اسکی و پالتوی سنگین و کلفتی بر تن داشتم. این موضوع زیاد باعث تعجبم نگشت، نگاه‎های پنهانی رهگذران که از گوشه چشم به من می‎انداختند اما کمی برایم نامطلوب بود.
دکتر مانند همیشه با صبوری خاص خود و بدون آنکه مانند بقیه مردم به لباس‎هایم از گوشه چشم نگاه کند با دقت به حرف‎هایم گوش سپرد، گه‎گاهی هم چیزی در دفترش نوشت. بعد از پایان حرف‎هایم چند عدد کنار آنچه نوشته بود یادداشت کرد و پس از جمع و تفریق کردنشان سری به علامت تائید تکان داد و گفت: بله، فیفتی فیفتی!
در راه بازگشت به خانه خود را در خلاء احساس می‎کردم، مانند کسی که نمی‎داند زاده گردیده یا هنوز در راه است و یا اینکه مرده و خود از آن بی خبر است. گرچه نمی‎دانستم به چه نحو روانکاوم اندازه خوشی و ناخوشی را در من سنجید، اما حداقل حالا می‎دانستم که آن دو در افسرده و دیوانه ساختنم فیفتی فیفتی سهیم و در سودش با هم کاملاً برابرند. هوا گرمایش شدیدتر شده بود، زبان سگ‎ها در این روز گرم تابستان از دهانشان بیرون بود و هنگام عبور از کنارم صدای بلند له له زدنشان آرواره‎هایم را به لرزش می‎انداخت. صدای تق تق برخورد دندان‎هایم با صدای له له زدن سگ‎ها در هم یچیده بود و احساس سرمای سختی مشغول خشک ساختن ستون فقراتم بود. یقه پالتو را بالا می‎کشم و قدم‎هایم بی اراده سریع‎تر می‎گردند.
با سرعت گرفتن قدم‎هایم تعجب من هم بیشتر می‎گشت، نمی‎دانستم در این یک‎ساعتی که نزد روانکاوم بودم چه اتفاقی رخ داده است، مردم بجای پنهانی نگاه کردن به لباس‎هایم به آن زل می‎زنند و از کنارم می‎گذشتند.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:42  توسط سعید از برلین  | 

اما او را بعنوان دانشمند نمی‎توان انصافاً منع کرد که در باره عیب‎های خدمت در سربازی و جنگ اعتراض نکند و آن را برای داوری به مردم ارائه ندهد. شهروند نمی‎تواند از پرداخت مالیات تحمیل شده بر خود سرپیچی کند؛ حتی یک انتقاد ساده از چنین مالیات‎هائی از جانب او بعنوان یک رسوائی (به این دلیل که کار او می‎توانست باعث مقاومت همگانی گردد) مجازات می‎گردد. اما همان شخص اگر بعنوان یک دانشمند افکار خود در باره نادرستی یا همینطور بی عدالتی چنین مالیاتی را علناً بیان کند بر خلاف وظیفه شهروندی خود عمل نکرده است. به همین نحو نیز یک روحانی موظف است برای دانش‎آموزان مذهبی و مخاطبین خود طبق سمبل‎های کلیسائی که در آن خدمت می‎کند سخنرانی‎اش را انجام دهد، زیرا که او با این شرط در آنجا پذیرفته شده است. اما او بعنوان یک دانشمند آزادی کامل دارد، بله حتی وظیفه دارد تمام افکار با دقت بررسی شده و خیرخواهانه خویش از آن سمبل‎ها و پیشنهاداتش برای تنظیم بهتر مسائل مذهب و کلیسا را با مخاطبان خود در میان بگذارد. در این کار ابداً چیزی که بتواند وجدان را به زحمت اندازد وجود ندارد. زیرا آنچه که او بعنوان نماینده کلیسا می‎آموزاند مانند چیزی در نظر می‎گیرد که آموزش نظریات خود در آن ممنوع است، زیرا در آن جائی که او استخدام گشته باید طبق مقررات و به نام کسی دیگر سخنرانی کند. او خواهد گفت: کلیسای ما این یا آن را آموزش می‎دهد؛ اینها استدلال‎هائی‎اند که آنها از آن استفاده می‎کنند. او آنگاه از تمام استفاده‎های عملی از اساسنامه‎هائی که خود او اعتقاد چندانی بدانها ندارد برای مخاطبین خویش سود می‎برد، معذالک او می‎تواند خود را متعهد به سخنرانی در باره آنها کند، زیرا این کاملاً غیر ممکن نمی‎باشد که در آن اساسنامه‎ها حقیقت نهفته نباشد، در هر صورت اما حداقل چیزی که بتواند درون مذهب را نقض کند در آن یافت نگردد. چون او فکر می‎کند که حقیقت را در آن پیدا خواهد کرد، و اگر نتواند شغل و وجدانش را مدیریت کند بنابراین مجبور به استعفا است. به این ترتیب استفاده‎ای که یک معلم استخدام گشته از عقل خویش در برابر مخاطبین خود می‎کند صرفاً یک استفاده خصوصیست، زیرا آنجا همیشه محلی خانگی‎ست، گرچه اجتماعات بزرگی هم در آنجا تشکیل می‎گردد؛ و او بعنوان کشیش آزاد نیست و اجازه هم نباید داشته باشد که آزاد باشد، زیرا او کس دیگری را نمایندگی می‎کند. درست برعکس زمانی که او بعنوان دانشمندی که از طریق نوشته‎هایش با مخاطب واقعی خود، یعنی جهان صحبت می‎کند. بنابراین فرد روحانی در راه استفاده علنی از عقل خود از آزادی نامحدودی برخوردار است، او می‎تواند عقل خود را مورد استفاده قرار داده و به نام خود صحبت کند. اینکه گفته می‎شود متولیان مردم (در امور معنوی) خودشان باید نابالغ باشند، حرف بی معنائی است که به جاودانی ساختن بیهودگی‎ها منتهی می‎گردد.
 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:12  توسط سعید از برلین  | 

 
اما حالا از همه جوانب می‎شنوم که می‌گویند: اعتراض نکنید! نظامی می‎گوید: اعتراض نکنید، بلکه تمرین کنید! اداره دارائی می‎گوید: اعتراض نکنید، بلکه بپردازید! کشیش می‎گوید: اعتراض نکنید، بلکه باور کنید! (فقط یک حاکم در جهان می‎گوید: اعتراض کنید، هر اندازه و در باره هرچه می‎خواهید اعتراض کنید؛ اما اطاعت کنید!) در اینجا آزادی محدود می‎گردد. اما کدام محدودیت مانع روشنگری است؟ و کدامیک نیست، بلکه برعکس بانی تسریع آن می‎گردد؟ ــ من جواب می‎دهم: استفاده عمومی از عقل باید همواره آزاد باشد، و تنها این روش است که می‎تواند روشنگری را در بین مردم برقرار سازد؛ آزادی استفاده خصوصی از عقل اما اجازه دارد اغلب خیلی زیاد محدود گردد، اما بدون آنکه سد خارق‎العاده‎ای در برابر پیشرفت روشنگری ایجاد کند. من اما استفاده عمومی از عقل خویش را مخصوص افرادی می‎دانم که بعنوان یک دانشمند استفاده از آن را در مقابل تمام مردم اهل مطالعه انجام می‎دهند. اجازه استفاده خصوصی از خرد خویش را برای کسی می‎دانم که پست اجتماعی خاصی به او سپرده گشته یا کسانی که دارای مقام دولتی‎اند. حالا در بعضی از مشاغلی که مصلحت جامعه را تعقیب می‎کنند مکانیزم خاصی ضروریست، از آنجائیکه برخی از اعضای جامعه باید صرفاً اعتراض نکنند تا بتوانند توسط یک همآوازی مصنوعی از طرف دولت برای اهداف عمومی برگزیده شوند یا لااقل از نابودی این اهداف جلوگیری کنند. در اینجا قطعاً اعتراض مجاز نیست، بلکه آدم باید اطاعت کند. اما به محض اینکه این بخش از دستگاه خود را همزمان بعنوان عضو کاملی از جامعه، آری حتی جامعه مدنی جهانی ببیند، در نتیجه او هم می‎تواند در نقش یک دانشمند که خود را با خردی واقعی توسط نوشته‎هایش به مردم عرضه می‎کند بی گمان به کسانی که به او بعضاً بعنوان عضو غیر فعال مسؤلیت داده‎اند اعتراض کند، بدون آنکه بدین وسیله صدمه‎ای به کار بخورد. به این ترتیب خیلی ویرانگر خواهد گشت وقتی یک نظامی از مافوق خود دستوری دریافت کند و در حین خدمت به بحث در باره صلاح یا سودمندی این دستور بپردازد؛ او باید اطاعت کند.
 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 3:0  توسط سعید از برلین  | 

به این ترتیب برای تک‎تک انسان‎ها خارج ساختن خویش از نابالغی‎ای که تقریباً به طبیعت‎شان مبدل گشته سخت می‎باشد. او حتی به این نابالغی علاقه‎مند گردیده و در حال حاضر چون هرگز به او اجازه چنین آزمایشی داده نشده واقعاً ناتوان از استفاده ذهن خود است. آئین‎نامه‎ها و فرمول‎ها، این ابزارهای کمکی مکانیکی استفاده از عقل یا خیلی بیشتر سوءاستفاده از موهبت‎های طبیعی آن، زنجیرهای پای یک نابالغی دائمی‎اند. و اگر هم کسی بتواند خود را از این دایره بیرون اندازد باز هم فقط پرشی نامطمئن بر بالای باریک‎ترین خندق انجام داده، زیرا او عادت به اینگونه حرکت‎های آزاد را ندارد. از این رو فقط تعداد اندکی مؤفق می‎شوند با پرورش ذهن خویش خود را از نابالغی رها ساخته و با این حال گام مطمئنی بردارند. اما احتمال اینکه توده مردم بتواند خود را روشن سازد بیشتر است؛ بله میسر است، و اگر آنها را آزاد بگذارند تقریباً اجتناب‎ناپذیر است. زیرا آنجا همیشه چند متفکر مستقل حتی در میان توده بزرگ قیم‎های به کار گماشته شده پیدا می‎گردند که پس از پاره کردن زنجیرهای نابالغی خویش، روح یک ارزیابی معقول از ارزش خود و وظیفه هر انسان از استفاده از فکر خویش را در پیرامون خود گسترش می‎دهند. بخصوص این مهم است: توده مردمی که قبلاً توسط قیم‎ها به این یوغ گرفتار آمده‎اند، سعی می‎کنند بعد از رهائی خویش آن عده از قیم‎هائی که تمام روشنگری‎ها در آنها بی‎ثمر است را به زیر همان یوغ کشند؛ اینچنین زیان‎بار است کاشتن تعصب، زیرا که عاقبت از متعصبین یا بنیانگذاران اولیه آن انتقام گرفته می‎شود. بنابراین عموم مردم فقط به آرامی می‎توانند به روشنگری دست یابند. یک انقلاب شاید به سقوط استبداد شخصی و طماعان یا قدرت طلبان و ظلم و ستم استبدادی انجامد، اما هرگز اصلاحات واقعی در نوع تفکر اتفاق نمی‎افتد؛ بلکه تعصبات جدید و پیشداوری‎های قدیم بعنوان افسار هدایت توده بزرگی بی‎فکر به خدمت گرفته می‎شوند. برای روشنگری اما چیزی بجز آزادی ضروری نیست؛ و در حقیقت بی زیان‎ترین نوع از میان آنچه می‎تواند آزادی نام نهاد، که عبارت است: استفاده کامل همگانی از عقل خویش.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:40  توسط سعید از برلین  | 

 
روشنگری راه خروج انسان از نابالغی خودکرده خویش است. نابالغی یعنی ناتوانی در استفاده از عقل خود بدون هدایت فردی دیگر. این نابالغی وقتی خودکرده معنا می‎دهد که علتش نه در نقص و کمبود عقل، بلکه در اراده و شجاعت استفاده از فکر خود بدون هدایت فرد دیگری نهفته باشد. !Sapere aude شجاعت داشته باش که به تنهائی از عقل خود استفاده کنی! این شعار ِ روشنگریست. دلیل اینکه چرا یک بخش بزرگ از مردمی که مدت‎هاست طبیعت را از هدایت غریبه خارج ساخته‎اند اما با این وجود در تمام زندگی با میل نابالغ باقی می‎مانند، و اینکه چرا برای دیگران راحت است خود را ولی و وصی آنها مطرح کنند کاهلی و بزدلی است. نابالغ بودن بسیار راحت و بی زحمت است. من یک کتاب دارم که عقل برایم دارد، یک کشیش دارم که برایم وجدان دارد، یک پزشک دارم که در باره رژیم غذائیم اظهار نظر می‎کند و غیره، به این ترتیب من دیگر به تلاش کردن نیازی ندارم. تا وقتی که می‎توانم بپردازم دیگر احتیاج به فکر کردن ندارم؛ دیگران برایم کارهای کسل کننده را انجام خواهند داد. قیم‎هائی که نظارت بر بزرگترین بخش از مردم (از جمله جنس کاملاً زیبا) را خوش‎قلبانه بر عهده گرفته‎اند مراقبت می‎کنند که آنها گام برداشتن به سوی بلوغ را نه تنها مشکل بلکه خیلی هم خطرناک بپندارند. آنها ابتدا احشام خویش را ابله ساختند و دقیق و موشکافانه ممانعت بعمل آوردند که این موجودات آرام جرأت نیابند گام از درون حصاری که در آن محبوسند بیرون گذارند تا بعد هرگاه سعی به تنهائی رفتن کنند خطری را که تهدیدشان می‎کند به آنها نشان دهند. حالا این خطر البته چندان بزرگ هم نیست، زیرا آنها عاقبت با چند بار افتادن راه رفتن خواهند آموخت؛ اما تنها یک مثال از این دست آنها را خجول و معمولاً از تمام آزمایش‎های دیگر شدیداً وحشت‎زده می‎سازد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:43  توسط سعید از برلین  | 


«خل» و گاهی هم «نابغه» نامی است که همکاران پروفسور بهلولیان به او داده‎اند. اختراعاتش همیشه باعث تعجب آنها می‎گردد. به اختراع "ماشین باران سازی" او هنوز هم با ناباوری نگاه می‎کنند و هر بار از نو مجبور به فرو رفتن در فکر می‎شوند. این اختراع او در حین ساده بودن بسیار سودمند هم بوده. کارخانه‎های چینی، آمریکائی و دیگر کشورهای سوپر صنعتی برای ساخت و به بازار فرستادن این اختراع چنان مسابقه سرسختانه‎ای با هم گذاشته بودند که فقط هشدار مشاوران خردمند آنها توانست از جنگ بزرگی جلوگیری کند.
آن عده از مردم شیاد کشورهای آفریقائی‎ای هم که سنت دعا برای بارش باران در آنها مرسوم است با این اختراع مانند استفاده از کاپوت مردانه که از نظر پاپ خوشایند نیست مخالف بودند. آنها دیگر نمی‎توانستند از سادگی و خوش‎باوری مردم فقیر و تشنه سوءاستفاد کنند و آنها را به آمدن باران امیدوار نگاه دارند. کافی بود هر کشاورز و یا تشنه‎ای یکی از این دستگاه را بخرد و هر اندازه که مایل است برای رفع تشنگی و یا آبیاری زمین کشاورزیش باران تولید کند.
یکی از نمایندگان کشاورزان جهان در اوایل اختراع این دستگاه در دیداری با پروفسور بهلولیان طرز کار بسیار آسان با  این وسیله را دیده و بلافاصله همانجا دو رکعت نماز شکرگزاری به جا آورده بود: پروفسور با فشار یک دگمه هلی کوپتر کوچکی را تا ارتفاع یک متری بالای باغچه خانه‎اش به پرواز می‎آورد. در مرحله اول از لوله اگزوس هلیکوپتر توده ابر گرمی خارج می‎شود. و بعد از یک ثانیه، یعنی در مرحله دوم، توده ابری به شکل نیزه‎ای از یخ در توده گرم ابر فرو می‎رود. کار دستگاه اختراعی پروفسور همین دو کار ساده بود. بعد از چند ثانیه در اثر آمیزش این دو در هم باران به هر اندازه که صاحب دستگاه مایل باشد می‎بارد.
آخرین اختراع او صاحبان کارخانه‎های بزرگ جهان را به وجد آورده بود. آنها نماینده‎های خود را بی‎وقفه برای مذاکره بخاطر خرید امتیاز این اختراع پیش او می‎فرستادند. تنها مشکل او بخاطر این اختراع مردمی بودند که گه‎گاه با دیدنش بر روی زمین تف می‎انداختد و یا با انگشت میانی دست خود به او بی احترامی می‎کردند. اختراع پروفسور بهلولیان این مردم را بی‎کار ساخته بود. سرمایه‎داران دیگر احتیاج به استخدام کارگر نداشتند و یک انبار برای نگهداری از محصولات فروشی برای آنها کافی بود. اختراع پروفسور بهلولیان «پاکت» نام داشت. و حقیقتاً هم از مقوا تشکیل می‎گشت. بزرگی پاکت‎ها می‎توانست از یک میلیمتر تا به اندازه بزرگی یک خانه چند طبقه و یا یک کشتی و جت جنگده باشد. دستگاه اختراعی او به اندازه یک کتاب جیبی و کار با آن مانند بقیه اختراعات دیگر او آسان بود. با دادن اطلاعات به حافظه دستگاه وسیله سفارش داده شده پس از چند دقیقه (او قول سریع عمل کردن دستگاه را داده و گفته است این سرعت عمل بعدها به یک ثانیه خواهد رسید.) در یک پاکت بسته بندی گشته در برابر خریدار ظاهر می‎گردد. احزاب متمایل به سرمایه‎داران مرتب از او در مراسم رسمی بخاطر این اختراع تقدیر به عمل می‎آوردند. با این اختراع دیگر نه به احزابی که تشکیلات خود را بر روی دوش کارگران بنا می‎ساختند و از زور بازوی آنها مایه می‎گذاشتند و مایه‎دار می‎گشتند احتیاجی بود نه به سندیکاهای کارگری و نه اصلاً به نیروی بازوی کار کسی. هر کس که مایل بود و پولش را داشت می‎توانست این دستگاه را بخرد، صبح‎ها با فشار دادن یک دگمه یک فنجان قهوه گرم و قطعه شیرینی دلخواهش را در یک پاکت کوچک بسته بندی شده تحویل بگیرد. و برای سفرهای دور یک هواپیما، و در مواقع جنگ توپ و تانک در کارتن‎های بزرگ! 
این داستان ادامه دارد!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 0:39  توسط سعید از برلین  | 

Stefan Zweig
 
تقدیم به دوست عزیز Hans Müller

پرچم خاکستری رنگ مه خود را بر آنتورپن Antwerpen پائین آورده و کل شهر را کاملاً در پارچه فشرنده و متراکم خویش جا داده بود. خانه‎ها خیلی زود در دودی لطیف جاری و جاده‎ها به مسیری ناشناخته منتهی می‎گردند: بر فرازشان اما بانگ تهدیدآمیزی مانند کلام خداوند در میان ابرها در حرکت بود، زیرا برج‎های کلیسا که ناقوس‎هایش با صدائی آهسته شکایت و لابه می‎کردند در این دریای بزرگ وحشی مه که شهر و دهکده را از خود پر ساخته و دورتر در ساحل با جزر و مدهای بی‎قرار و آهسته غران اقیانوس هم آغوشی می‎کرد گم گشته بودند. اینجا و آنجا روشنائی نوری تیره با دود خیس در نبرد بود و برای یافتن نشانه‎ای بارز و نور بخشیدن به آن سعی میکرد، اما فقط میخانه‎ای که در آن هیاهوی مبهم و خنده‎های حلقوم قوی مردمی لرزان و بی شوق که بخاطر آب و هوا در آنجا دور هم جمع شده بودند را لو می‎داد. کوچه‎ها خالی بودند، و اگر پیکرهائی هم عبور می‎کردند، فقط مانند رگه‎های فرّاری بودند که سریع در مه محو می‎گشتند. غم‎انگیز و خسته کننده بود این صبح یکشنبه.            

فقط ناقوس‎ها مأیوسانه و بی‎وقفه فریاد می‎کشیدند و فریاد می‎کشیدند که مه فریادشان را خفه می‎سازد. اما پارسامنشان اندک بودند؛ گمراهی غریبی جای پای خود را در مملکت محکم ساخته بود، و افراد مرتد نگشته آنچنان کاهل‎ و کدر در خدمت خداوند بودند که یک ابر مه‎آلود صبحگاهی کافی بود تا بسیاری از آنها با وظایفشان غریبه گردند. زن‎های پیر و چروک گشته تسیبح می‎انداختند و فعالانه زیر لب دعا می‎خواندند، مردم فقیر در لباس‎های ساده مانند درمانده‎ها در عمق تاریک سالن‎های کلیسا که از آن نور خفیف طلائی رنگ محراب‎ها و لباده روشن مخصوص عبادت مانند روشنائی ضعیف و نرمی به سمتشان می‎درخشید ایستاده بودند. انگار که از میان منافذ دیوارهای بلند کلیسا مه به درون نفوذ کرده است، زیرا اینجا هم حال و هوای غمگین و دلسرد کننده خیابانِ رها گشته و فکور زندگی می‎کرد. و خطابه صبح هم سرد، خشن و بدون پرتو آفتاب بود: خطبه به پروتستان‎ها مربوط می‎گشت و با خشم وحشیانه‎ای بیان می‎گردید و در آن نفرت و قدرت آگاهی نیرومندی همآغوش می‎گشتند، زیرا دوران ملایمت پایان یافته به نظر می‎آمد، و از اسپانیا خبر خوش به کشیشان رسیده بود که پادشاه جدید با شدتی ستودنی در خدمت کلیسا است. و با تشریح تهدیدهای جزای روز قیامت دنباله کلمات سیاه هشدار دهنده‎اش را برای دیدار بعدی می‎گذارد، برای زمانی که بتوانند شاید با بودن شنوندگان بیشتری از میان سر و صدای نیمکت‎ها به گوش برسند، اما حالا، در خلاء تاریکی مانند آنکه در هوای سرد و مرطوب یخ زده باشند غرّان و تو خالی بر زمین سقوط می‎کردند.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:52  توسط سعید از برلین  | 

افکاری درباره سعادت.

سعادت یک «چگونه» است و نه «چه»، یک «استعداد» است و نه «شیء».
(از "مجموعه نامه‎ها" جلد اول)
 
***
دوست من، سعادت همه جا است، در کوه و دره، در گل و کریستال.
(از "قصه‎ها")
 
***
زیبائی کسی را که دارای آن است سعادتمند نمی‎سازد، بلکه کسی را که عاشق زیبائی است و آن را پرستش می‎کند.
(از "لذت‎های کوچک")
 
***
به نظر من چنین می‎آمد که برای بسیاری از انسان‎های مبتلا به بیماری سخت روحی از دست دادن ثروت و به لرزش افتادن اعتقادشان به مقدس بودن پول ابداً فاجعه نیست، بلکه مطمئن‎ترین، آری، تنها راه نجات آنها معنی می‎داد، و همچنین به نظرم می‎آید حس بازی در لحظه اکنون و آماده بودن برای پیشامد که چیزهائی مطلقاً مطلوبند در میان زندگی امروزی ما غایبند و ما همگی بخاطر نبودشان سخت در رنجیم.
(از "استراحت استعلاجی")
 
***
بخاطر افکار ترسناکی که فردا چه رخ خواهد داد امروز را، لحظه اکنون را و با آن واقعیت را از دست می‎دهیم. به امروز، به روز، به ساعت، به لحظه حقشان را بدهید!
(از نامه‎ای منتشر نشده.)
 
***
سعادت عشق است و نه هیچ چیز دیگر. کسی که می‎تواند عاشق شود، سعادتمند است.
(از "سعادت‎های کوچک")
 
***
انسان از خواهش خواست سعادت پر است، اما نمی‎تواند مدتی طولانی آن را تحمل کند. در زندگی تک تک افراد اینطور است، سعات آدم را خسته و تنبل می‎سازد، و سعادت بعد از مدتی دیگر سعادت نیست! چیزیست زیبا و دوست‎داشتنی، اما مانند گلی‎ست پژمرده گشته.
(از "سیاست وجدان")
 
***
زیبائی قسمتی از جادویش را از ناپایداری بدست می‎آورد.
(از "موسیقی")
 
***
بهشت زمانی خود را بعنوان بهشت می‎شناساند که ما از آن رانده شده باشیم.
(از "برگ‎های یادبود")
 
***
آدم نمی‎تواند با تمام وظایف، تمام اخلاق‎ها و تمام احکام‎ها دیگری را سعادتمند سازد، زیرا کسی نمی‎تواند با آنها حتی خود را هم خوشبخت سازد. انسان فقط زمانی می‎تواند انسانی «خوب» گردد که سعادتمند باشد.
(ار "سعادت‎های کوچک)
 
***
نیروی لذت بردن و نیروی یادآوری وابسته به یکدیگرند. لذت یعنی شیرینی یک میوه را بدون باقیمانده گرفتن. و خاطره هنر محکم نگاه نداشتن لذت، بلکه همیشه خالص‎تر به آن شکل دادن است.
(از "کتاب مصور")
 
***
زیبائی یکی از ظواهر حقیقت است.
(از "نامه‎های انتخابی")
 
***
سعادت را فقط زمانی می‎توان صاحب گشت که نتوان آن را دید.
(از "برگ‎های یادبود")
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 3:48  توسط سعید از برلین  | 

 
او بقیه راه را خسته و از نفس افتاده پشت سر می‎گذارد، و حالا مقصد جلوی چشمانش قرار داشت. او اما مدام فکر می‎کرد به دعوتی که از او شده بخاطر یک لذت زودگذر بی‎وفائی کرده است، و سنگینی قلبش نمیخواست سبکتر شود، و از خود می‎پرسید آیا او دیوار روشن و برج‎های درخشان شهر مقدس و برجهای درخشان معابد را خواهد دید.

او فقط یک بار در پیاده‎روی خود توقف کرد. نزدیک شهر، بر تپه کوتاهی، جمعیت زیادی را می‎بیند که در هم فشرده و وحشیانه خود را جلو می‎کشیدند و چنان شلوغ می‎کردند که او صداها را از راه دور می‎شنید. بر فراز سرشان سه صلیب برافراشته گشته خود را سیاه و تیز به سمت دیواره آسمان کشیده بودند. آسمان اما از شعله آتش روشنی لبریز بود، طوریکه انگار روی تمام جهان آتش درخشانی ریخته و در درخششی تهدید کننده فرو برده باشند. و نیزه‎های براق سربازان طوری می‎گداختند که انگار به خون آغشته‎اند ...

مردی در جاده متروکه با گام‎های بی هدف و بی‎قرار به سوی او می‎آمد. از او سؤال می‎کند که چه اتفاق افتاده است، و لحظه‎ای بعد بی‎اندازه شگفت‎زده می‎گردد. زیرا چهره مرد وقتی سرش را بلند می‎کند چنان از وحشت از شکل افتاده و منجمد گشته بود که انگار ماری به ناگهان نیشش زده است، و قبل از اینکه سؤال کننده بتواند متوجه گردد، مرد غریبه انگار که شیاطین در پی او باشند با ناامیدی وحشیانه‎ای از آنجا شتابان می‎گریزد. او شگفت‎زده مرد را صدا می‎زند. غریبه اما برنمی‎گردد، بلکه دورتر و دورتر می‎دود، به نظر مرد مسافر چنین آمد که در غریبه مردی از کریوت Kerioth به نام یودا ایشاریوت Juda Ischariot را شناخته است. اما نتوانست رفتار عجیب او را درک ‎کند.

از مرد بعدی که از آنجا می‎گذشت سؤال می‎کند. او عجله داشت و فقط می‎گوید که سه جنایتکاری را که پونتیوس پیلاتوس محکوم به مرگ کرده بود به صلیب کشیده‎اند. و قبل از آنکه بتواند سؤال بیشتری کند او رفته بود.

او حالا خودش به سمت اورشلیم به راه می‎افتد. یک بار دیگر به تپه پشت سرش که از ابرهائی مانند خون پوشیده شده بود سر می‎چرخاند و به سه مصلوب نگاه می‎کند. اول به نفر سمت راستی، بعد به نفر سمت چپی و در آخر به فرد وسطی. اما چهره مرد دیگر برایش قابل تشخیص نبود.

و او بی‎توجه از آنجا می‎گذرد و به سمت شهر می‎رود تا چهره ناجی را زیارت کند. ...
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:23  توسط سعید از برلین  | 

او از زن بخاطر مهمان‎نوازی تشکر گرمی می‎کند، گرچه قلبش او را برای رفتن تحت فشار گذارده بود، اما جرأت نمی‎کرد از رفتن حرف بزند. و فقط با اکراه با وی به اتاق غذاخوری می‎رود، جائی که زن برای او غذا آماده می‎سازد، با اشاره به او اجازه نشستن می‎دهد و بعد نام او و مقصدش را می‎پرسد. خیلی زود آن دو مشغول صحبت با هم می‎شوند. زن شروع می‎کند از خود گفتن و اینکه همسرش یک افسر رومی می‎باشد که او را از سرزمینش ربوده و به اینجا آورده است، و زندگی او در یکنواختی و دور از همنوعانش می‎گذرد و زیاد لذت بخش نیست. و چون فرماندار پونتیوس پیلاتوس Pontius Pilatus دستور به دار آویختن سه مجرم را داده است باید شوهرش تمام روز را در شهر بماند. و به این ترتیب بدون آنکه به چهره ناآرام و بی‎قرار او توجه کند از بسیاری چیزهای بی‎اهمیت دیگر هم با حرارت صحبت کرد. و گاهی اوقات نیز نگاه عجیب و خندانی به او می‎انداخت، زیرا که او مرد جوان و زیبائی بود.

ابتدا او متوجه چیزی نمی‎شود، زیرا او به زن توجه نمی‎کرد و می‎گذاشت که کلمات مانند صدای بی‎معنی از کنارش بگذرند. تمام افکارش تنها دور یک موضوع می‎چرخید و آن این بود که باید دوباره به رفتن ادامه دهد تا بتواند در همان روز ناجی را ببیند. اما اندامش در اثر شراب قوی‎ای که او بی احتیاط نوشید سنگین و خسته شده بود، و کم کم احساس ملایم تنبلی بر او حاکم می‎گردد. و وقتی نیروی اراده رو به کاهش‎اش او را بعد از غذا برای خداحافظی به کوشش ضعیفی مجبور می‎سازد، زن بدون هیچ زحمتی به بهانه گرمای بعد از ظهر او را از این کار بازمی‎دارد.

زن از اینکه او بخاطر فقط چند ساعت اینطور خساست به خرج می‎دهد لبخند زنان سرزنش‎اش می‎کند: تو چند ماه در این کار درنگ کرده‎ای، بنابراین یک روز نمی‎تواند چندان مهم باشد. و با آن لبخند عجیبش مرتب تکرار می‎کرد که او در خانه تنها است، کاملاً تنها. و در این حال نگاه مشتاقش را به نگاه او می‎دوخت. بر او نیز ناآرامی عجیبی مستولی شده بود. شراب خواسته‎ی مبهمی را در او بیدار ساخته و خون به جوش آمده از حرارت داغ خورشید به طور عجیبی در رگ‎هایش می‎تپید و بیشتر و بیشتر بر فکرش پیروز می‎گشت. و وقتی زن یک بار صورت خود را به سمت صورتش نزدیک ساخت و او بوی فریبنده موها را استنشاق کرد، زن را به سمت خود می‎کشد و سریع و فراوان او را می‎بوسد. و زن مقاومتی نمی‎کند ...

و او اشتیاق مقدسش را فراموش می‎کند و تمام بعد از ظهر تابستانی و شرجی را تنها به زنی که در آغوش تب‎زده‎اش جای داده بود می‎اندیشد.

او سپیده دم دوباره از گیجی خارج می‎شود. ناگهان، و تقریباً خصمانه خود را از بازوان زن جدا می‎سازد، زیرا این فکر که عیسی مسیح را به خاطر خواست یک زن از دست داده باشد او را وحشی و وحشت‎زده ساخته بود. با عجله لباس‎هایش را می‎پوشد، عصایش را به دست می‎گیرد و با اشاره خاموش دست خداحافظی و خانه را ترک می‎کند. زیرا که او حس می‎کرد اجازه تشکر کردن از این زن را ندارد.

با شتاب به سمت اورشلیم به راه می‎افتد. شب رو به پایان بود، و در تمام شاخه‎ها و ساقه‎ها زلزله بر پا شده و جهان را از خود پر ساخته بود. در دوردست، در مسیر رو به شهر چند ابر سنگین و سیاه قرار داشتند که آهسته در قرمز‎ی شب شروع به گداختن می‎کنند. قلب او با دیدن این نشانه نافذ به وحشتی غیر قابل درک دچار می‎گردد.
 
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:15  توسط سعید از برلین  | 

او چندین ساعت با عجله رفت، بعد صبح می‎شود. مه به آرامی خود را بالا می‎کشد و سرزمین کوهستانی آغشته به رنگ با کوه‎های بلند و مزارع روشنی را که به استراحت دعوت می‎کردند نشان می‎دهد. او اما سفرش را متوقف نساخت، بلکه پیوسته در رفتن کوشش می‎کرد. آهسته خورشید بالا و بالاتر می‎آید. هوای داغ خود را به شدت بر سرزمین می‎گستراند.
 
بزودی سرعت قدم‎هایش آهسته‎تر می‎گردند. دانه‎های نورانی عرق از اندامش می‎چکیدند، جامه سنگین مهمانی شروع به فشار آوردن بر تنش می‎کند. ابتدا او برای حفظ جامه آن را روی شانه‎اش آویزان می‎کند و با لباس فقیرانه براه می‎افتد. بزودی اما او سنگینی بار بر دوش را احساس می‎کند و نمی‎دانست که باید با آن لباس چه کند. چون او فقیر بود و دیگر لباس مهمانی نداشت نمی‎خواست آن را از دست بدهد، از این رو به این فکر افتاد که آن را در اولین دهات بفروشد یا آن را در ازاء پول گرو بگذارد. اما وقتی یک گدا خسته از راه به او می‎رسد، او به استاد دور از دسترش می‎اندیشد و جامه را به مرد فقیر می‎بخشد.
 
او دوباره زمان کوتاهی فعال‎تر گام برمی‎دارد، اما بعد قدم‎هایش از نو آهسته می‎گردند. خورشید داغ افقی ایستاده بود و سایه درختان فقط بصورت راه راه‎های باریک بر جاده خاکی افتاده بودند. به ندرت باد ضعیفی از میان ظهر شرجی و داغ می‎وزید که اما فقط گرد و خاک سنگین و درشت جاده و چسبیده بر اندام خیس از عرق او را با خود می‎برد. او حس می‎کرد که این باد لب‎های خشکیده‎اش که مدت‎ها آرزوی نوشیدن جرعه‎ای آب داشتند را می‎سوزاند. اما منطقه کوهستانی و متروک بود، هیچ کجا خانه‎ای مهمان‎نواز یا چشمه‎ای با آب تازه پیدا نبود.
 
گاهی به فکر بازگشت و یا حداقل چند ساعتی استراحت در سایه می‎افتاد. اما ناآرامی رو به افزایش او را با زانوانی لرزان و لبانی تشنه رو به هدف به رفتن وامیداشت.
 
در این بین ظهر شده بود. خورشید داغ و سوزان از آسمان بی ابر می‎درخشید، و جاده در زیر کفش صندل راهپیما مانند سنگ معدن مذابی حرارت می‎داد. چشمانش از گرد و خاک سرخ شده و باد کرده بودند، گام‎‎هایش مرتب نامطمئن‎تر می‎گشتند و زبان خشکیده‎اش دیگر قادر به جواب دادن خوش‎آمدگوئی پارسایانه تعداد اندکی عابر را نداشت. باید مدت‎ها پیش نیرویش او را ترک کرده باشد، اما چنین به نظر می‎رسید که حالا فقط نیروی اراده و ترسی وحشتناک از اینکه دیر برسد و نتواند چهره درخشان ناجی را ببیند و آرزوهایش برآورده گردند و همچنین این فکر مسخره که او به ناجی نزدیک شده است او را به پیشروی وامی‎داشت. فقط دو ساعت ناقابل دیگر تا شهر مقدس مانده بود که مغزش او را تهدید به منفجر شدن می‎کند.
 
او خود را تا خانه‎ای در مسیر راهش می‎کشاند. با آخرین نیرو باقی مانده عصای راهپیمائی را به سمت در خانه پرتاب می‎کند و با صدائی خشک و تقریباً غیر قابل شنیدن از زنی که در را باز کرده بود تقاضای آب می‎کند. بعد در آستانه در از هوش می‎رود و می‎افتد.
 
وقتی دوباره به هوش می‎آید مجدداً در اندامش نیروی تازه و مطمئنی حس می‎کند. او خود را در یک اتاق کوچک دارای هوای خنک بر روی یک تخت دراز کشیده می‎بیند. همه جا اثر یک دست خیّرانه و موشکافانه دیده می‎شد؛ بدن سوزانش با سرکه شسته شده و مرهم گذاشته شده بود، و در کنار تخت ظرفی که از آن به او غذا داده بودند قرار داشت.
 
اولین فکر او متوجه زمان می‎گردد، به سرعت از جا می‎پرد تا خورشید را نگاه کند. خورشید هنوز آن بالا بود، بنابراین باید اوایل بعد از ظهر باشد و او وقت زیادی از دست نداده بود. در این لحظه زنی که در را قبلاً به رویش گشوده بود وارد اتاق می‎شود. او هنوز جوان بود و ظاهراً از سوریه بود؛ حداقل چشمانش آن برق سیاه زنان این منطقه را داشت، و دستان و گوشواره‎هایش شادی کودکانه داشتن زیورآلات را که تمام این زنان دارای آنند را نشان می‎داد. دهانش لبخند آرامی می‎زد، انگار بدین وسیله به بودن او در خانه‎اش خوش‎آمد می‎گفت.
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:53  توسط سعید از برلین  | 

با اینکه از مزه‎ی تلخ بدش نمی‎آید و در روز بیشتر از ده بار تکه‎ای تریاک به اندازه یک لوبیا چیتی چاق را مانند آدمس می‎جود و بعد از خرد کردنش آن را با زبان به سقف دهان می‎چسباند و طوری می‎مکد که دهان هر بیننده بی‎خبری به آب می‎افتد، اما با این وجود واژه "تلخ" از واژه‎های مورد علاقه‎اش نمی‎باشد! او نه به سراغ کتاب‎هائی می‎رود که پایانی تلخ و ناشاد دارند، نه چنین فیلم‎هائی را تماشا می‎کند و نه واژه تلخ را به کار می‎برد. سرش به کار خودش مشغول است، فقط دود سیگارهائی که پی در پی می‎کشد باعث مزاحمت همسایه‎هاست، وگرنه همه از او راضی‎اند و در عزا و عروسی از او هم دعوت می‎کنند. برایش مهم نیست چه فصلی از سال است، و یا به خانه‎ای که می‎رود آیا عزا یا جشن ختنه‎سوران در آن برپاست. به خانه همسایه‎ها همیشه با دمپائی پلاستیکی‎ای می‎رود که بعد از آمدن به این خانه خریداری کرده بوده است. از آن زمان بیست سال می‎گذرد. او موهایش حالا دیگر سیاه نیستند و کمرش کمی خمیده شده است، اما دمپائی پلاستیکی‎اش هنوز هم هنگام بالا و پائین رفتن ازپله‎ها مانند روز اول بازی‎گوشانه تلق تلق می‎کنند و انگار نه انگار که بیست سال از سنشان می‎گذرد و دیگر بزرگ شده‎اند.

باز هم در حال جویدن سوخته تریاک است. تصور تلخی معجونی که در دهان دارد غذا را از معده تا گلویم بالا میاورد و با باقی مانده شیرینی قند قاطی می‎سازد، به گلویم مزه‎ای ترش می‎بخشد و آرام آرام دوباره پائین می‎رود.
به اشاره من برای نوشیدن چای اهمیتی نمی‎دهد و همچنان در حال جویدن است، بدون آنکه حالت چهره‎اش بخاطر مزه تلخ تریاک تغییری بکند می‎گوید: "ببین، تو منو می‎شناسی. خوب می‎دونی که بخاطر عشق به مردم شیرینی رو بر خودم حروم کردم. و خوب می‎دونی که از تلخ گوئی هم بیزارم، اما در عوض تا دلت بخواد عاشق حقیقت و آن تلخی شیرینش هستم!"
حالا او در حال جمع کردن سوخته‎های آسیاب شده تریاک از روی دندان‎هایش بوسیله زبان است تا آنها را به سقف دهانش بچسباند و مشغول مکیدنشان شود. دراین حالت حرف زدن گاهی برایش مشکل می‎آفریند و باعث خنده‎ام می‎گردد.
من از فرصت استفاده می‎کنم، و با این امید که ترشی ایجاد شده در خرخره‎ام آرام گیرد به چای درون لیوان کمی آب لیمو اضافه می‎کنم، جرعه‎ای از آن می‎نوشم و او ادامه می‎دهد: "حس ناسیونالیستی در من در دوست داشتن مردم ایران تجلی پیدا می‎کنه. با تمام عادات و صفات ناخوشایندی هم که اگر احیاناً بدانها اجباراً مبتلا شده باشند باز هم عاشقشونم و دوستشون دارم!"
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:55  توسط سعید از برلین  | 

چشم‎های ریز ماهی کوچکی شب اول ماه مه از گرسنگی گشاد شده بود و به ماه خیره نگاه می‎کرد! ماه از دور چشم‎های او را می‎بیند، آهی می‎کشد، و برایش دعا می‎کند که کاری پیدا کند تا از گرسنگی نمیرد و ستاره‎های زمین کم نشوند.

***
سگ می‎شوم، با لگد می‎رانیم!
گربه می‎گردم، می‎سوزانیم!
گنجشک و سنگ و تیرکمان!
مار و سوراخ و زبان!

***
آه ای واژه‎های بی‎گناه!
دهانتان را بستند
تعجب چرا!؟
همه آگاهند
و خوب می‎دانند که دروغ در سنگ فرو رفتنی‎ست.
و تو ای اقیانوس‎ شور
آگاه باش
ماهی‎هایت همگی بی‎نمکند!
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 3:56  توسط سعید از برلین  | 

تقدیم به دوست هنرمند E.M.Lilien 
 
شایعاتی مبهم و کلماتی عجیب در سرزمین پیچیده بود، می‎گفتند که زمان ظهور مسیح نزدیک است. مردان اورشلیمی غالباً به  مناطق کوچک‎تر یهودیه می‎رفتند و از نشانه‎ها و معجزات رخ داده تعریف می‎کردند. و وقتی دسته‎ای کوچک با هم جمع می‎گشتند، سپس به طرز مرموزی صدایشان را کاملاً پائین می‎آوردند تا از مرد عجیبی گزارش دهند که او را استاد Meister می‎نامیدند. همه جا به حرف‎های آنها با میل گوش می‎دادند و با اعتماد و وحشت حرفشان را باور می‎کردند، زیرا که اشتیاق دیدار ناجی در مردم رسیده و بارور شده بود، مانند غنچه‎ای که کاسه گل را می‎درد. و وقتی کسی به وعده‎های خداوند در کتاب‎های مقدس می‎اندیشید، نام او را بر زبان می‎آورد و نور شاد و امیدوار کننده‎ای در نگاهش می‎تابید.
 
در آن زمان یک جوان هم در این سرزمین زندگی می‎کرد که قلبی مؤمن و منتظر داشت. زائران فقیری را که از راه اورشلیم می‎آمدند به خانه خود دعوت می‎کرد و آنها برایش از ناجی گزارش می‎دادند، و وقتی آنها از اعمال و کلمات معجزه‎آسای ناجی تعریف می‎کردند او درد خفه‎ای در قلب خود احساس می‎کرد. زیرا که تمایلش برای دیدن چهره ناجی شدیدتر می‎گشت. روز و شب خواب او را می‎دید، و اشتیاق بی‎قرارش هزاران تصویر پر از مهربانی و نجابت از او تجسم می‎کرد، او اما احساس می‎کرد که ابن تصاویر فقط قطعه کوچکی از یک کل مطلق‎اند. و ایمان داشت که اگر بتواند یک بار هاله نوری را که از ناجی برمی‎خیزد ببیند تمام بیقراری و دردهای روحش ناپدید خواهند گشت. اما هنوز جرأت نمی‎کرد خانه و کارش را که نان او را می‎داد رها کند و آنجائی برود که اشتیاقش او را می‎خواند.
 
یک بار اما در نیمه شب هنگام خواب دیدن ناگهان بیدار می‎شود. او نمی‎توانست دیگر رویایش را بخاطر آورد، حتی نمی‎دانست که آیا رویای دیده شده خوشحال یا غمگین‎اش ساخته؛ او فقط اینطور احساس می‎کرد که انگار باید کسی او را از دور صدا کرده باشد. و حالا او می‎دانست که ناجی او را به سوی خویش خوانده است. تصمیم قدیمی‎‎اش در سخت‎ترین تاریکی رشد می‎کند، و حالا می‎دانست که بیشتر از این اجازه ندارد دیدن چهره پروردگار را به تعویق اندازد، و انگیزه پر شوق درونش چنان قوی و پیروزمند بود که او بلافاصله لباس بر تن می‎کند، یک عصای پیاده‎روی برمی‎دارد و بدون آنکه به کسی کلمه‎ای بگوید از خانه خواب‎آلود بیرون می‎آید و مسیر اورشلیم را در پیش می‎گیرد.
 
نور روشن ماه بر روی جاده نشسته بود، و سایه قامت عجولش در جلوی او در حرکت بود. گام‎هایش پر شتاب و تقریباً ترسناک بودند؛ به نظر می‎رسید که انگار می‎خواهد غفلت چندین ماهانه خود را در این شب جبران سازد. فکری او را مضطرب می‎ساخت و او جرأت گفتن آن را به خود نداشت: نکند که دیر شده باشد و نتواند دیگر ناجی را پیدا کند. و گاهی هم از اینکه نکند مسیر را اشتباه می‎رود وحشتزده می‎گشت. اما بعد به معجزه درونی‎ای که توانست آن سه پادشاه سرزمین‎های دور را توسط یک ستاره درخشان از میان تاریکی هدایت کند اندیشید و در این لحظه بار آزاردهنده دوباره روحش را ترک کرد، و گام شتابانش دوباره مشول پیاده‎روی مطمئن و محکم بر روی جاده سخت گشت.
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:34  توسط سعید از برلین  | 

ما داخل اتاق پذیرش می‎رویم. پرستار پرونده بزرگی را باز می‎کند و از من اطلاعات شخصی‎ام را می‎پرسد: نام؟ تاریخ تولد؟ کشور محل تولد؟ شغل؟
"روزنامه‎نگار."
"بیست و شش پوند."
"چرا انقدر زیاد؟"
"این تعرفه اولین معاینه است. فقط همکاران و اعضای حرفه‎های مرتبط تخفیف می‎گیرند."
"بسیار عالی. من ماشین تحریر هم تعمیر می‎کنم."
"لطفاً یک لحظه صبر کنید." پرستار کتابچه فرسوده‎ای را باز می‎کند. "30 پوند و 25 سنت"
من تعرفه تخفیف داده شده را پرداختم و به اتاق انتظار به محل دیده‎بانی‎ام بازگشتم. دو ساعت بعد توسط پرستار دیگری به یک اتاق دیگر هدایت می‎شوم که در آن فقط یک تخت قرا داشت. از آنجائیکه پرستار آدم مسن و قابل اعتمادی بود، ریسک کرده و پرسیدم که چرا این پروفسور کلاهبردار پیر با پرروئی پول زیاد طلب می‎کند.
خانم گروس‎لوکنر جواب می‎دهد: "شوهرم که مؤسسه خیریه نیست". بعد کتاب قطوری را باز می‎کند و با صدای یخزده‎ای دلیل آمدن من به آنجا را می‎پرسد.
شاید کمی عجیب به گوش آید ــ اما من دوست ندارم در باره مشکلات جسمانی خود با جنس مؤنث صحبت کنم، بخصوص در اتاقی که بجز یک تخت چیز دیگری در آن وجود نداشته باشد. من از دادن اطلاعات خودداری می‎کنم و به این خاطر دوباره به اتاق انتظار بازگردانده می‎شوم، جائی که می‎توانستم بدون مزاحمت رفت و آمدی را که افزایش یافته بود تماشا کنم. انگار تعداد پرستارهائی که به تنهائی و یا در حال نگاه داشتن بازوی بیماران در اتاق در رفت و آمد بودند مرتب بیشتر می‎گشت. من نتوانستم جلوی کنجکاویم را بگیرم و از فرد نشسته در کنارم آهسته می‎پرسم: "از کجا گروس‎لوکنر این همه پرستار آورده؟"
او هم آهسته جواب می‎دهد: "اینها همگی گروس‎لوکنر هستند. پروفسور هفت خواهر و سه برادر دارد. همه آنها اینجا کار می‎کنند."
بزودی یکی از برادرها مرا به توالت هدایت می‎کند، لوله آزمایشگاهی به دستم می‎دهد و از من می‎خواهد کاری را انجام دهم که باعث سؤال "چرا؟"ی من می‎شود. او جواب می‎دهد که پروفسور وقتی مرا می‎پذیرد که کارهای مراحل اولیه انجام گرفته شده باشند.
هنوز لحظه‎ای از پر شدن لوله آزمایش نگذشته بود که یکی از خواهران بزرگ گروس‎لوکنر مرا با خود به طرف آشپزخانه می‎کشد تا از من خون بگیرد و از شیره معده‎ام نمونه‎برداری کند. بعد دوباره به محل دیده‎بانی‎ام در اتاق انتظار برگردانده می‎شوم. با شروع شدن تاریکی شب یک خواهر دیگر پروفسور ظاهر می‎شود و از من و دو بیمار دیگر می‎خواهد که ما خودمان را تا محل کمربند لخت کنیم، محل نشستن خود را ترک نکنیم و خودمان را هر لحظه برای رفتن پیش پرفسور آماده نگاه داریم. در این ساعت دیر شب اتاق انتظار چنان سرد شده بود که صدای به هم اصابت کردن دندان‎های آرواره بالا و پائین شنیده می‎شد. این موضوع خواهر پرفسور را متأسف می‎سازد، اما می‎گوید که وقت با ارزش پروفسور نباید گرفته شود و ادامه می‎دهد: "من حالا به شما سه نفر چند دستورالعمل می‎دهم که باید آنها را اکیداً رعایت کنید: برای اتلاف نکردن وقت، بعد از داخل شدن به اتاق مشاوره از سلام کردن خودداری کنید. فوری بر روی سه صندلی در میان اتاق بنشینید، نفس عمیقی بکشید و زبانتان را از دهان خارج کنید. آنقدر در این حالت بمانید تا اینکه دستورالعمل دیگری به شما داده شود. با سؤال کردن و نظر دادن وقت پروفسور را نگیرید. او همه مطالب را از روی پرونده‎ها خوانده است. اما اگر پروفسور از شما سؤالی پرسید، جواب نمی‎دهید، یا ــ اگر واقعاً چاره‎ای باقی نماند ــ جواب‎هایتان را باید با جملات ساده و غیر فرعی متشکل از سه یا چهار کلمه بدهید. و بدون خداحافظی اتاق را ترک می‎کنید. حالا تکرار کنید!"
ما قواعد را از حفظ تکرار کردیم. بعد در اتاق مرد مقدس گشوده می‎شود و صدای سوت آهسته‎ای شنیده می‎شود.
پرستار ما فریاد می‎زند: "حالا! در یک خط، داخل شوید!"
ما سریع داخل می‎شویم و دستورات را که به ما ابلاغ شده بود اجرا می‎کنیم. پرفسور از زبان‎های ما سان می‎بیند.
از من سؤال می‎کند: "چه بیماری‎هائی در خانواده شما وجود داشته است؟"
من جواب می‎دهم (بک کلمه‎ای): "مختلف."
"چند سالتان است؟"
"سی." (اما جواب درست من باید "سی و پنج" می‎بود، اما نمی‎خواستم وقت تلف کنم.)
پروفسور با دست معجزه‎گرش یک وسیله تیز برمی‎دارد، آن را در پشت من فرو می‎کند و  می‎پرسد که چه احساس کردم.
من می‎گویم: "یک نیش در پشتم"
پروفسور می‎گوید: "آقای کلاینر Kleiner ستون فقرات شما احتیاج به یک معالجه اساسی دارد."
بیمار سمت چپ من با وجود آنکه زبان بیرون آمده حرف زدن را برایش واقعاً سخت ساخته بود می‎گوید: "می‎بخشید، اما من کلاینر هستم، و من ــ"
پروفسور حرف او با عصبانیت قطع می‎کند: "حرفم را قطع نکنید!" و دوباره سرش را به سمت من برمی‎گرداند تا تشخیص خود به من ابلاغ کند. تشخیص پروفسور یک سرماخوردگی ساده بود که احتمالاً نشستن طولانی مدت با بالاتنه لخت در اتاق‎هائی که گرم نگاه نداشته شده‎اند باید دلیل آن باشد. درمان: دو قرص آسپرین.
یک اشاره سر پروفسور ما را مرخص می‎سازد. آن دو نفر دیگر می‎خواستند هنوز چیزی بگویند، اما بوسیله خواهران پروفسور و با استفاده از زور بازو بیرون برده می‎شوند.
یکی از دو بیمار که مردی کوچک بود و آسم داشت هنگام پوشیدن لباس‎هایش به تلخی شکایت می‎کرد که او پستچی‎ست و فقط می‎خواسته یک نامه سفارشی را تحویل دهد. او امروز بدون توجه به اعتراض‎هایش با زور سه بار مورد معاینه قرار گرفته شده است. دوشنبه قبل هم او را بخاطر عمل جراحی آپاندیس سوار آمبولانس کرده بودند، اما او با زحمت فراوان توانسته بود از آمبولانس فرار کند.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:13  توسط سعید از برلین  | 

بهترین توصیه‎ای که آدم می‎تواند به یک مهاجر تازه بکند این است: "یک پزشک باشید!"
در سال‎های دهه سی وقتی مهاجرت به آلمان به نقطه اوج خود رسید، چنان ازدحامی از پزشکان بوجود آمده بود که خانم‎های خانه‎دار محتاط یک تابلو به در خانه‎های خود آویزان کرده بودند: "ساعت مراجعه برای پزشکان فقط از ساعت سه تا چهار بعد از ظهر."
امروز اما کاملاً متفاوت است. مردم هرچه بیشتر بیمار می‎شوند، و هرچه کمتر هم پزشک می‎گردند. اسرائیل به بهشت واقعی پزشکان تبدیل شده است.
البته، در آمریکا هم اتاق انتظار پزشکان شلوغ است. اما آمریکائی‎ها فقط به این دلیل پیش پزشک می‎روند، زیرا که کارت عضویت یکی از سازمان‎های بهداشت آنها را به این کار موظف می‎سازد. اما یهودی‎ها پیش پزشک می‎روند، زیرا که بیمار بودن باعث خوشحالی آنها می‎گردد.
اما چه چیزی‎ باعث بیمار شدن این همه از مردم می‎گردد؟ دلیلش زندگی روزمره خاکستری و دلتنگ کننده است.
مردم مشتاق کمی تنوع‎اند، و از آنجائیکه بیماری برایشان تنوع خلق می‎کند، بنابراین آنها حتی حاضرند برای بیماری پول هم بپردازند. و پزشک آماده است پول را بستاند.
بیماری در مورد خود من با یک احساس عجیب تهی بودن معده‎ام* آغاز شد، و بعد غرشی خفه و درونی نیز به آن اضافه گشت. ابتدا به آن توجه‎ای نمی‎کردم. اما هنگامیکه این احساس تهی بودن معده شدیدتر گشت، مخصوصاً بعد از آنکه من یک بار هشت ساعت تمام چیزی نخوردم ناآرام شدم و از عمه پیرم جویا گشتم که چه باید بکنم. او بعد از لحظه کوتاهی فکر کردن به من توصیه کرد از کمک پزشک استفاده کنم.
من گفتم: "بسیار خوب، من به بیمه خدمات درمانی** می‎روم.
عمه‎ام به من غر زد: "دیوانه شدی؟ آنها فقط ازت پول می‎گیرند. تو می‎ری پیش گروس‎لوکنر Großlockner."
"گروس‎لوکنر چه کسی است؟"
"چه کسی‎ست؟ نمی‎دونی پروفسور گروس‎لوکنر چه کسی‎ست؟ پزشک معجزه‎گر را که صدها هزار آدمو نجات داده نمی‎شناسی؟"
"صدها هزار  نفر؟ اما، اما ..."
"بس کن با اما‎اما گفتن و برو پیش پرفسور گروس‎لوکنر. باهاش به زبان آلمانی صحبت کن. و نگران نباش ــ او حتماً چیز جدی‎ای در تو پیدا می‎کنه."
من قصد داشتم فوری راه بیفتم، اما عمه‎ام به من گفت که برای رفتن پیش معجزه‎گر باید اول توسط تلفن وقت گرفت. از پشت تلفن یک صدای زنانه برای سه‎شنبه سه هفته بعد ساعت پنج و بیست و شش دقیقه به من وقت داد و اضافه کرد: "تا آن وقت لطفاً چیزی نخورید، چیزی ننوشید، نخوابید و سیگار نکشید."
اتاق کاملاً باز و با پنجاه تا شصت بیمار پر شده بود. سلام دوستانه من بی جواب می‎ماند. در اتاق جوی مذهبی حاکم بود. درها بدون سر و صدا باز و بسته می‎گشتند، پرستاران پاورچین به این سو و آنسو می‎رفتند، گاه به گاه مردان نیمه لختی تلو تلو خوران داخل و مانند طرح‎هائی دوباره ناپدید می‎گشتند، بعد تعدادی از بیماران پشت سر هم به صف می‎ایستادند و به صورت رژه از میان یکی از درها عبور داده می‎شدند. تمام این چیزها با دقت وحشتناکی انجام می‎گشت. رفت و آمد بی‎وقفه در جریان بود.
بعد از آنکه نیم ساعت این رفت و آمد را با تعجب و ترسی رو به افزایش نگاه کردم پرستاری به سویم آمد و از من خواست که به دنبالش بروم.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
*در مناطق گرمسیر آدم باید مراقب معده‎اش باشد، به خصوص به دلیل وجود رستوران‎های متعدد شرقی که سفت و سخت به سنت کهن عربی پایبندند، طوریکه نگرانی به خرج دادن بخاطر پاکیزگی بی‎فایده است، زیرا که در هر حال همه چیز بستگی به خواست خداوند دارد.
 
**بیمه خدمات درمانی یکی از شکوفاترین مقاطعه‎کاری‎ها در اسرائیل است. حداقل نیم ملیون سهام‎دار سرمایه‎گذاری ماهیانه خود را آنجا انجام می‎دهند. بیمه خدمات بهداشتی کاملاً خوب عمل می‎کند. فقط اگر کسی بیمار شود، آنها کمی اهمال می‎ورزند. باید به خدماتی که بیمه برای مشتریانش انجام می‎دهد عنوان خسیسانه نهاد. یک بار در یکی از بیمارستان‎ها بیماری که از یک عمل سخت جراحی معده جان سالم به در برده بود بطور وحشتناکی از گرسنگی رنج می‎برد. او را توسط هیپنوتیزم معالجه می‎کردند و پزشکی به او تلقین می‎کرد: "شما حالا در حال خوردن یک بشقاب سوپ گرم سیب‎زمینی هستید ... یک بشقاب بزرگ سوپ خوب و مقوی سیب‎زمینی ... ". پرستار دلسوزی از او می‎پرسد: "چرا چیز بهتری برای خوردن به او تلقین نمی‎کنید؟ مثلاً مرغ سرخ‎شده با برنج و سالاد؟" دکتر شانه‎هایش را بالا می‎اندازد و می‎گوید: "او بیمار خصوصی نیست، بلکه بیمار بیمه شده است."
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 3:52  توسط سعید از برلین  | 

حتماً شما هم مانند من بارها از دوست و آشنا و فامیل این جمله "از تعجب زبونم بند اومده بود!" را شنیده‎اید. من اما بند آمدن زبان به هنگام تعجب را اغراق می‎دانم! اغراق یا بزرگ کردن ماجرائی گاهی باعث خنده و تفریح می‎گردد! به این خاطر "یک کلاغ چهل کلاغ کردن!" ضرب‎المثلی‎ست که همه آن را از حفظ‎اند! تفریح و خنده و لحظه‎ای شادی کردن با بخشیدن اغراق به موضوعی اما می‎تواند گاهی ویرانگر باشد، مانند سونامی‎ای که ناگهان خود را بر ما ظاهر می‎گرداند. اغراق و دروغ وقتی می‎توانند ادعا کنند با هم هم‎معنا نیستند که در داشتن «غ» همداستان نگردند! درست مانند قر دادن و غر زدن که هر دو دارای «ر» مشترکی‎اند ولی در معنا با هم غریبه‎اند! و دیگر اینکه بعضی تنها با «غرق» گشتن در دروغ و با به کار گیری از فن اغراق است که می‎توانند «خود ندیدن‎ها! و خود کم بینی‎ها!»ی آزار دهنده خویش را ضربه فنی و پشتشان را به خاک بمالند! آیا واقعاً این شما را نمی‎ترساند وقتی می‎بیند که خیلی ساده می‎توان «غلو» را به «غول» تبدیل کرد. من اما تعجیم موقعی به اوج خود رسید که در اثر هیجان الف «اغراق» از چشمم افتاد و نقطه غین را هم با خود برد و عراق پیش چشمم ظاهر گشت. با این وجود زبانم بند نیامد! ولی انگار لال شده‎ بودم. هرچه فریاد می‎کشیدم صدایم به گوش خودم هم نمی‎رسید.
سونامی گاهی وقتی خودش را نشان می‎دهد که تو زبانت از تعجب بند آمده باشد و نتوانی فریاد بکشی. من لال شده بودم و گفتن سونامی برایم ناممکن شده بود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:41  توسط سعید از برلین  | 

امروز گذشت، پی دیروز چرائی
غم فردا بخوری سیر نیائی
همه اهل خرد، مست و خرابند
تو هنوز در پی خوردن غم چرائی

در حال گفتن «آخ»، تعداد آخ‎هائی که در عمرم گفته بودم را به یاد می‎آورم. سعی می‎کنم با اندازه گیری بلندی و آهستگی بیان کردنشان و کوتاه و طولانی کشیده شدن <خ‎>های هر آخی به شدت دردی که کشیده بودم پی ببرم و در مقایسه آنها با این آخ فعلی‎ام به مقدار دردی که حالا باید تحمل کنم آگاه شوم.

دندان‎ساز مردی همسن خودم باید باشد، با یکی دو سال اختلاف شاید، اما گاهی که نور خورشید از پنجره درست بر چهره‎اش می‎نشیند جوان‎تر نشانش می‎دهد. هنگام کار، چهره‎اش جدی می‎شود، چشمانش از پشت شیشه‎های عینک جاندار و پر تحرک می‎گردند و می‎توان به راحتی رضایت خاطر دارنده این چشم‎ها را به وضوح دید، اما هنگام پرداختن به مبحث مالی شغل، چشمانش خسته به نظر می‎آیند و آن نشاط هنگام کار را از دست می‎دهند و دکتر ناگهان ده سالی پیرتر به چشم می‎آید و چهره مرد هفتاد ساله‎ای را به خود می‎گیرد که از صبح تا غروب در حجره نیمه تاریکی در بازار نشسته و کارش از صبح تا شام برداشتن کلاه از سر این و آن است. چشمانی که انگار کسی پریز وجدانش را از برق بکهو بیرون کشیده باشد. اما در مجموع مردی مهربان به چشم می‎آید و به گمانم روحش هنوز در دهکده‎شان می‎چرخد؛ تمام دیواری که من کنارش روی صندلی مخصوص مداوا نشسته‎ام با پنجره‎ای بزرگ، تقریباً به بزرگی تمام دیوار، بی پرده و با شیشه پاکی‎ که هوای تمیز و آفتابی بیرون را چند برابر زیباتر به چشم می‎رساند پوشیده شده است. در فاصله چند متری فضای دید من ساختمانی پهن قرار دارد که پنجره‎های اتاق‎هایش بی پرده‎ و یا دارای کرکره هستند که همگی بالا کشیده شده‎اند. من می‎توانم حتی پلک زدن سکرترها، کارمندان و حتی رؤسا را یخوبی ببینم. آیا اینکه آنها هم به همان خوبی می‎توانند من را که نیمه درازکشیده روی صندلی مخصوص دکتر نشسته‎ام ببیند یا نه را خدا می‎داند. ولی می‎توان گاهی کسی را دید که به جای کار کردن به این سمت که من نشسته‎ام خیره مانده و چای می‎نوشد.
به ابزار موجود روبرویم که بیشتر به وسائل شکنجه شبیه‎اند نگاه می‎کنم و همزمان آرزوی کودکی شیرخواره و بدون دندان بودن در من تقویت می‎گردد. در این بین رد نگاهم را تعقیب می‎کنم و او را در حال مخفیانه نگاه کردن به پستان‎های سکرتر اتاق روبرو که در حال ریختن چای در فنجانی‎ست دستگیر می‎کنم. نگاهم از شرم و ترس مسیرش را فوری تغییر می‎دهد و به سمت آسمان می‎نگرد تا در هنگام دفاع از خود بتواند راستش را بگوید که: در اصل می‎خواسته به آسمان نگاه کند و نه پستانهای خانم سکرتر ساختمان روبروئی که در سر راهش قرار داشته است.
بعد با خود می‎اندیشم چه خوب می‎شد اگر با شروع شصت سالگی دوران انگشت مکیدن مانند دوران شیرخوارگی باز هم آغاز می‎گشت و به دندان دیگری احتیاجی نبود و می‎شد خیلی راحت و بی درد سر به جای جویدن نان که گاهی سخت است فقط فکر خربزه کرد.

تا همین چند روز پیش دندانی که دردش مغزم را حالا به سوت کشیدن واداشته می‎توانست با چند فشار ساده هر نوع نانی را همراه با یک جرعه چای مثل آب خوردن آماده سر خوردن از گلویم سازد. اما امروز همان دندان با اولین فشار به تکه نانی معمولی مغزم را به سوت کشیدن واداشت و من فکر کردم که دندانم به حرکت افتاده و می‎خواهد خود را به چشم و گیج‎گاه سمت چپم برساند و سوراخشان کند. آخ‎خ‎خ‎خ‎خ‎خ‎خ‎خ‎خ‎خ. اما تعداد <خ>های این درد فقط ده تا بود، و شایسته نبود با وجود دردهای شدیدی که گاهی تعداد <خ>هایشان از سی هم می‎گذرد مدال افتخار را به گردن او آویخت.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:18  توسط سعید از برلین  | 

او یک بار دیگر به ساعتش نگاه می‎کند. ناگهان زنگ در به صدا می‎آید: درست سر ثانیه! چیزهای با اهمیت چه وقت‎شناسند! او با عجله در راهرو را باز می‎کند، یک نفر با صدای بلند و خوشحال سلام می‎دهد. بزودی صدای ترومپتی او با خنده‎های مانند ناقوس زنانه‎ای مخلوط می‎گردد. مدیر به همراه خانم شیک و جوانی دوباره ظاهر می‎شود: آلیس! آلیس کوچولو! اول کمی نزدیک‎تر بیا، آلیس کوچولو! بیا طرف نور! من باید ببینم که آیا تو همون آلیس کوچولوی عالی و جذاب بهترین روزهای دوران مدیریت دولتی من هستی یا نه؟! دختر، من به تو راه رفتن یاد دادم! من اولین قدم برداشتن‎ها را بهت آموختم ــ صحبت کردن را! تو همیشه بجای رئیس می‎گفتی رئیییس! ها ها ها! امیدوارم که اینو فراموش نکرده باشی.
آلیس روتربوش: ببینم مدیر، نکنه شما فکر می‎کنید که من زن ناسپاسی‎ام؟
مدیر هاسن‎رویتر حجاب او را برمی‎دارد: دختر، تو که جوان‎تر شدی!
آلیس روتربوش با خوشحالی گوش می‎کند: آدم باید خیلی دروغگو باشه اگه ادعا کنه تو هم تغییر کردی. اما می‎دونی، اینجا کاملاً تاریک و کمی ترسناکه، اگر مایلی یک پنجره را باز کن! اینجا هوا کمی سنگینه.
مدیر هاسن‎رویتر
پیلی‎کوک Pillicock بر کوه پیلی‎کوک نشسته بود!  
ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ـــ ــ ــ ــ
توماس اما هفت سال تمام فقط
موش‎ و موش صحرائی و چنین جانورانی می‎خورد.
جدی، من زمان‎های سخت وسیاهی را گذراندم! گرچه من چیزی برات ننوشتم، اما تو آلیس عزیز باید از این موضوع با خبر باشی.
الیس روتربوش: اما حتی یک کلمه جواب ندادن به نامه‎های تمیز و طولانی من خیلی هم دوستانه نبود.
مدیر هاسن‎رویتر: چرا، ها ها ها، به دختر کوچلوئی جواب بدم، وقتی که آدم با خودش به اندازه کافی کار داره و در هیچ رابطه‎ای نمی‎تونه سودآور باشه؟ «!Sessa! Ex nihilo nihil fit» به آلمانی یعنی: از هیچ چیز هیچ چیز بدست می‎آید! بید و خاک! خاک و بید! ها ها ها! این تمام چیزی است که من از فعالیت‎های فرهنگی آلمانی‎ام در مرز غربی برداشت کردم.
الیس روتربوش: پس تو وسائل تآتر را به مدیر کورتس Kurz ندادی؟
مدیر هاسن‎رویتر: "آه استراسبورگ، آه استراسبورگ، تو شهر خیلی قشنگ." نه، کوچولوی من، من آنها را در استراسبورگ جا نگذاشتم! این گارسون سابق، گارسون کافه و اجاره کننده سالن‎های رقص بدنام جانشین من شد ــ این آدم احمق وسائل تآتر را نمی‎خواست! من وسائل تآتر را آنجا نگذاشتم: اما در عوض چهل هزار مارک پول بخاطر تورهای نمایش پانتومیم کاسبی کردم! بعلاوه پنجاه هزار مارک دارائی همسر با کفایتم. ــ وانگهی برای من جای خیلی خوشحالی بود که می‎تونستم وسائل تآتر را هم نگه دارم.ــ بفرما! ها ها ها! این هم از جوانک‎ها ــ او چند جوشن را لمس می‎کند ــ تو اینا رو هنوز می‎شناسی؟
آلیس هاسنرویتر: من هنوز سواران زره پوشم از پاپن‎هایم را می‎شناسم.
مدیر هاسن‎رویتر: بسیار خوب: من ژنده جمع کن قدیمی و اجاره دهنده ماسک را بعد از هجرت این جوانک‎های زره پوش از پاپن‎هایم و آنچه در اینجا می‎جنبد حقیقتاً زنده نگاه داشته است! ــ اما بهتره که از موضوعات شاد صحبت کنیم: من با خوشحالی در روزنامه‎ها خوندم که تو از طرف جناب متعهد به بستن قراردادی برای برلین خواهی شد.
آلیس روتربوش: برام مهم نیست! من خیلی بیشتر دوست دارم پیش تو بازی کنم، و تو باید به من قول بدی، وقتی دوباره مدیریت یک بازی رو شروع کردی ... به من قول بده که با من بلافاصله قرارداد می‎بندی! ــ مدیر به قهقهه می‎افتد. ــ من سه سال تمام برای پیدا کردن نقشی تو استان مشکل داشتم. برلین رو دوست ندارم! و تآتر درباری هم اصلاً حرفشو نزن.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:36  توسط سعید از برلین  | 

والبورگا: پاپا! 
خانم جان: دوشیزه، تو انباری زیر سقف! 
خانم جان و والبورگا به وسیله پلهها از میان دریچه داخل انباری میشوند و آن را پشت سر خود میبندند. 
دو آقا، مدیر هارو هاسنرویتر و هنرپیشه درباری یتل ناتانل از میان در راهرو ظاهر میشوند. مدیر قد متوسطی دارد، صورتش تمیز اصلاح شده و پنجاه ساله است. او قدمهای بلندی برمیدارد و خلق و خوی خوشی از خود نشان میدهد. چهرهاش بُرشی نجیبانه و چشمهایش حالتی جسورانه دارند. رفتارش گرم است. اصولاً طبعتی آتشین دارد. او یک پیراهن روشن تابستانی بر تن کرده، کلاهش را به عقب برده است، و کت و شلوار فراک و کفش ورنی بر پا دارد. با به عقب رفتن یقه کت یک مدال نشسته بر سینهاش دیده میشود. ــ یتل هنرپیشه دربار بر روی پیراهن نازکی کت و شلوار سفید رنگی پوشیده است. او یک کلاه حصیری برسر، یک عصای ظریف در دست چپ و کفش زرد رنگی به پا دارد. او هم صورتش تمیز اصلاح شده است و بالای پنجاه سال سن دارد. 
مدیر هاسن‎رویتر صدا می‎زند: جان! خانم جان! بله، اینجا دخمه منه، یتل عزیز! اینجا همه چیز دارم، هرچیز باشکوهی که از تآتر باقی مانده بود را در اینجا جمع کرده‎ام: نسخه‎های قدیمی، ژنده پاره‎های قدیمی! ــ جان! جان! او باید اینجا بوده باشد، هنوز لوله چراغ داغ است! ــ او با یک کبریت چراغ را روشن می‎کند. بفرما! حالا می‎تونید بیدها، موش‎ها و بازار دست‎فروشی‎ام را در نور ببینید. 
ناتانل یتل: آیا کارت منو دریافت کردید، بهترین مدیر؟ 
مدیر هاسن‎رویتر: خانم جان! من برم ببینم که آیا تو انباری زیر شیروانی است یا نه. ــ او چابکانه از پله‎ها بالا می‎رود و دریچه را تکان می‎دهد. ــ بسته است! البته باز هم این لمپن کلید را به پیش‎بندش بسته است. ــ او با عصبانیت با مشت به دریچه می‎کوبد. ــ جان! جان! 
ناتانل یتل، کمی بی‎صبرانه: مدیر، آیا بدون جان نمی‎شه؟ 
مدیر هاسن‎رویتر: چی؟ آیا فکر می‎کنید که من این تکه پاره را که شما برای نمایش احتیاج دارید به تنهائی و بدون جان از میان سیصد جعبه و صندوق، آن هم با فراک و مدال‎ها و طوریکه من از پیش شاهزاده می‎آیم می‎تونم پیدا کنم؟ 
ناتانل یتل: اجازه بدید! من در لباس پاره در این نمایش شرکت نمی‎کنم. 
مدیر هاسن‎رویتر: خوب پس با زیر شلواری بازی کنید! برای من چه فرقی می‎کنه! برای من مزاحمتی ایجاد نمی‎کنه! فقط فراموش نکنید که چه کسی روبروی شما ایستاده! به این خاطر، اگر یتل، هنرپیشه دربار ــ خوب باشه! ــ بزرگواری کنند و سوت بزنند، با این حال مدیر هارو هاسن‎رویتر از جایش تکان نمی‎خورد. وقتی یک کمدین به یک عمامه کهنه و یا دو چکمه کهنه از پوست ماهی احتیاج داشته باشه، باید یک بزرگ خانواده، یک پدر خانواده، تنها بعد از ظهر یکشنبه‎اش را هدر بدهد؟ آیا باید مانند یک سگ چهار دست و پا تو هر گوشه انبار راه بروم؟ نه، دوست عزیز، برای این کار باید کسی دیگری را پیدا کنید. 
ناتانل یتل خیلی آهسته: نمی‎تونید به من بگید چه کسی باعث عصبانیت شما شده؟ 
مدیر هاسن‎رویتر: پسرم، من تا همین یکساعت پیش پاهامو زیر میز یک شاهزاده قرار داده بودم. من بخاطر شما سوار یک اتوبوس لعنتی و درشکه در این منطقه لعنتی شدم ... اگه نمی‎تونید سپاسگزار مهربانی‎ام باشید، می‎تونید گورتونو گم کنید! 
ناتانل یتل: شما برای ساعت چهار بعد از ظهر به من وقت دادید. شما یک ساعت تمام در این ملک استیجاری وحشتناک، در این دالان‎های دوست‎داشتنی در میان کودکان اوباش در انتظار گذاشتید ... من انتظار کشیدم اما کوچک‎ترین انتقادی از شما نکردم! و حالا آنقدر خوشمزه‎اید که برام به اندازه یک تف دهان هم ارزش قائل نیستید. 
هاسن‎رویتر: پسرم ... 
ناتانل یتل: برید به جهنم، من پسر شما نیستم! بلکه شما را دلقک خود می‎کنم و میذارم برای شش گروش Groschen پشتک بزنید! 
او خشمگین کلاه و عصایش را برمیدارد و میرود. 
مدیر هاسن‎رویتر تعجب می‎کند، بعد قاه قاه می‎خندد و در پشت سر یتل فریاد می‎کشد: خودتونو مسخره نکنید! ــ و بعلاوه من اجاره دهنده ماسک نیستم! ــ صدای شدید بسته شدن در راهرو به گوش می‎رسد. مدیر هاسن‎رویتر ساعتش را کوک می‎کند. گاو لعنتی! کله خر نفرین شده! خدا را شکر که این گاو لعنتی رفت! 
او ساعتش را دوباره داخل جیب می‎کند، اما بلافاصله آن را در آورده و به صدایش گوش می‎سپارد. در این ضمن ناآرام به این سو آنسو می‎رود، می‎ایستد، به کلاه که داخلش یک آینه قرار دارد نگاه می‎کند و موهایش را دقیق شانه می‎زند. او به نزدیک میز میانی نزدیک می‎شود و چند نامه را که آنجا روی هم تلنبارند باز می‎کند. و در این حال زمزمه کنان آواز می‎خواند: 
آه استراسبورگ Straßburg، آه استراسبورگ، 
تو شهر خیلی قشنگ.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 2:18  توسط سعید از برلین  | 

والبورگا مظنونانه گوش می‎سپارد، با ترس می‎گوید: پاپا! آیا این بالا کسی است؟ پاپا! پاپا! او مدت درازی با هیجان و کنجکاوی گوش می‎سپارد و بعد می‎گوید: اینجا بوی نفت میاد! ــ او کبریت پیدا می‎کند، یک چوب کبریت را روشن می‎کند، می‎خواهد چراغ نفتی را با آن روشن کند که لوله داغ چراغ دستش را می‎سوزاند. ــ آخ! لعنتی، اینجا چه کسی هست؟ ــ فریادی می‎کشد و می‎خواهد بگریزد. خانم جان دوباره ظاهر می‎شود.
خانم جان: چی شده، دوشیزه والبورگا، چرا شلوغش کردین! کمی آروم بگیرین! مگه من ترسناکم؟
والبورگا: خدای من، اما بطور وحشتناکی ترسیدم، خانم جان.
خانم جان: برای چی، دوشیزه؟ شما روز یکشنبه اینجا دنبال چی می‎گردین؟
والبورگا دستش را بر روی قلب نگاه داشته: خانم جان، هنوز هم قلبم در حال ایستادنه.
خانم جان: چی شده، دوشیزه والبورگا؟ چه کسی شما رو می‎ترسونه؟ شما باید از پدرتون شنیده باشین که من یکشنبه‎ها و ایام هفته این بالا تو انباری با جعبه‎ها و صندوق‎ها سر و کار دارم و باید گردگیری‎شون کنم و بیدها رو از بین ببرم. وقتی بعد از سه/چهار هفته خوشحال از اینکه با هزار و دویست یا هزار و هشتصد لباس درب و داغون تآتر کارم تموم شده باید دوباره از نو شروع کنم به گردگیری و از بردن بیدشون.
والبورگا: خانم جان، من به این خاطر ترسیدم، چون لوله چراغ نفتی کاملاً داغ بود.
خانم جان: خوب بله، چراغ نفتی تا حالا روشن بود، و من همین یه دقیقه پیش خاموشش کردم. ــ او لوله چراغ را برمی‎دارد. ــ دست منو نمی‎سوزونه! من دستای زمختی دارم! او فتیله را روشن می‎کند. ــ حالا اینجا روشن می‎شه! خوب چی می‎تونه اینجا خطرناک باشه؟ من که چیزی نمی‎بینم.
والبورگا: اوه، شما مثل یک شبح دیده می‎شید، خانم جان.
خام جان: چطوری دیده می‎شم؟
والبورگا: آدم وقتی از بیرون که خورشیدی سوزان می‎تابه داخل این تاریکی می‎شه ... پاشو تو این دخمه بد بو می‎ذاره، انگار آدم توسط اشباح محاصره می‎شه.
خانم جان: خب، شبح کوچولو، به چه خاطر اومدین اینجا؟ ــ آیا تنها اومدین یا کسی باهاتون اومده؟ آیا پاپا هم بعد شما میاد اینجا؟
والبورگا: نه! پاپا برای یک شرفیابی مهم به پوتسدام Potsdam رفته.
خانم جان: پس شما حالا اینجا چی می‎خواین؟
والبورگا: من؟ من فقط برای هواخوری و پیاده‎روی اومده بودم.
خانم جان: خب، پس حالا می‎تونید دوباره برگردید! تو اتاق شلوغ پاپا آفتاب یکشنبه نمی‎تابه.
والبورگا: شما هم بهتره کمی بیرون برید تا آفتاب بهتون بخوره، خیلی خاکستری دیده می‎شید.
خانم جان: آخ، خورشید فقط برای آدمای محترمه! من باید اینجا چند کیلو گرد و خاک تو ریه‏ام داخل کنم ــ برو، دخترم، من باید کار کنم! ــ بیشتر از این چیزی لازم ندارم: من اینجا با گرد و خاک و گرد ضد بید زندگی می‎کنم. ــ او سرفه می‎کند.
والبورگا وحشت‎زده: احتیاجی نیست به پاپا بگید که من اینجا بودم.
خانم جان: من؟ من کارای بهتر از این دارم.
والبورگا ظاهراً آرام گشته: و اگر آقای اسپیتا از من پرسید ...
خانم جان: کی؟
والبورگا: مرد جوونی که پیش ما تو خونه درس خصوصی می‎ده ...
خانم جان: خوب، که چی؟
والبورگا: لطف کنید و بهش بگید که من اینجا بودم، اما دوباره فوری رفتم.
خانم جان: پس که اینطور، باید به آقای اسپیتا بگم شما اینجا بودین، ولی به پاپا نگم؟
والبورگا ناخواسته: بخاطر خدا، چیزی به پاپا نگید، خانم جان!
خانم جان: صبر کن! خوب دقت کن! بعضی از دخترها مثل تو بودن و از محله‎هائی که تو میائی اومده بودن، ولی بعداً کارشون به دراگونراشتراسه Dragonerstraße یا حتی به بارنیم‎اشتراسه Barnimstraße کشید و پشت پرده‎های آهنی زندان نابود شدن.
والبورگا: خانم جان، آیا شما با این حرف می‎خواهید بگوئید که در رابطه من با آقای اسپیتا چیزی ممنوع یا خارج از عرف وجود داره؟
خانم جان با وحشت تمام: دهنتو ببند! ــ کسی کلید کرد تو قفل در.
والبورگا: چراغو خاموش کنید!
خانم جان فوری چراغ را با فوت خاموش می‎کند.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:48  توسط سعید از برلین  | 


برونو همچنان مشغول تراشیدن چوب است. هر دو زن گوش سپرده‎اند.
خانم جان آهسته و با ترس به برونو: من چیزی نمی‎شنوم.
برونو: تو باید گوشتو روغن‎مالی کنی، بعد می‎تونی بهتر گوش کنی!
خانم جان: بعد از سه ماه این برای اولین باره که مدیر روز یکشنبه میاد.
برونو: اگه مدیر باشه، می‎تونه فوری منو استخدام کنه.
خانم جان با خشم: چرند نگو!
برونو پوزخند زنان به پیپرکارکا: دوشیزه، باور کنین، من الاغ آگوست ابله رو سه بار دور صحنه سیرک شومن Schumann چرخوندم. من این کار رو با همه میکنم! من می‎خوام که از من خیلی بترسن.
به نظر می‎رسد که پیپرکارکا تازه متوجه شگفتی رویائی محیط شده است، با ترس و به شدت آشفته: مریم مقدس، من کجا هستم؟
خانم جان: چه کسی می‎تونه پشت در باشه؟
برونو: جته، اگه مدیر نباشه، پس باید خانم زیبائی باشه که کفشای شیکی داره.
خانم جان: دوشیزه، لطف کنین و برای دو دقیقه برین این بالا تو انباری زیر شیروونی! یکی داره میاد، امکان داره که فقط بخواد چیزی بپرسه.
پیپرکارکا با ترسی که مرتب به آن افزوده میگردد خواسته خانم جان را انجام میدهد و از پلهها به سمت دریچه باز انباری بالا میرود. خانم جان خود را طوری قرار میدهد که در موقع ضروری به پیپرکارکا کمک کند. پیپرکارکا در انباری ناپدید میشود. خانم جان و برونو تنها میمانند.
برونو: از این خواهر مهربون چی می‎خوای؟
خانم جان: به تو ربطی نداره، فهمیدی.
برونو: من اینو فقط می‎پرسم، چون تو وحشت‎زده مواظبش بودی که از پله‎ها نیفته. وگرنه برای من واقعاً بی‎اهمیته.
خانم جان: باید هم همیشه برات بی‎اهمیت باقی بمونه.
برونو: ممنون برای کمک، پس حالا می‎تونم برم.
خانم جان: ولگرد، آیا می‎دونی چقدر به من بدهکاری؟
برونو بی‎تفاوت: چرا حرص می‎خوری؟ مگه به کجات فشار میارم؟ تو چه می‎دونی؟ من باید حالا پیش عروسم برم. من خوابم میاد. شب قبل در تیرگارتن Tiergarten زیر بوته‎ها خوابیدم. و در آخر اینکه بازار پول پیش من کساده ــ او آستر جیب‎های شلوارش را بیرون می‎کشد. ــ به این خاطر باید برم یه تکه نون کاسبی کنم.
خانم جان: اینجا می‎مونی و از جات تکون نمی‎خوری! وگرنه دیگه اگه مثل سگ کوچلوئی هم زوزه بکشی بهت پول نمی‎دم. اگه حتی یه فنیگ هم باشه. برونو، تو راه‎های بدی رو داری می‎ری.
برونو: من همیشه بر علیه همه جهانم ــ حرف دیگه‎ای هست! ــ نباید برم جائی که می‎تونم پیش هولدا Hulda خوب زندگی کنم؟ ــ او کیف پول کثیفی خارج می‎کند. ــ حتی یه قبض گرو هم دیگه تو این زباله‎دونی ندارم. بگو از من چی می‎خوای، بعد بذار برم.
خانم جان: از تو؟ من از تو چی می‎خوام؟ تو به چه دردی می‎خوری؟ تو به درد هیچ کاری نمی‎خوری، بجز اینکه تنها خواهرت که حالا سرش هم درست کار نمی‎کنه به آدم عاطل و باطل و ولگردی مثل تو ترحم کنه.
برونو: اینکه کله‎ات گاهی درست کار نمی‎کنه شاید درست باشه.
خانم جان: پدرمون بیشتر اوقات به من می‎گفت که تو در سن پنج/شش سالگی کارای بد می‎کردی و در زندگی هیچکس نمی‎تونه به تو کمک کنه و اینکه من باید رهات کنم. و شوهرم که درست و مرتبه ... پیش چنین مرد خوبی هم دیگه اجازه نداری خودتو نشون بدی.
برونو: البته، جته، من همه اینا رو خودم می‎دونم! اما اینطور ساده همه تقصیرها رو به پای من نذار. تو چی می‎دونی؟ من می‎دونم، من با غوز روی پشتم به دنیا اومدم، اگر هم کسی اونو نبینه و با انبر از رحم مادر به بیرون کشیده نشده باشه. خوب مهم نیست! حالا از من چی می‎خوای؟ بخاطر موش‎ها به من احتیاج نداری. تو فقط می‎خوای چیزی رو از کلاغ مخفی کنی.
خانم جان مشتش را زیر بینی برونو تهدید کنان تکان می‎دهد: فقط کافیه یه کلمه کوچیک لو بدی، بعد می‎کشمت. بعد یه جنازه‎ای!
برونو: تو خودت می‎دونی، می‎فهمی که، من خودمو غیب می‎کنم. ــ او از پله‎ها بالا می‎رود. ــ امکان داره دوباره یکدفعه بیفتم تو جعبه شکلات‎ها. ــ او از میان دریچه ناپدید می‎شود. خانم جان با عجله چراغ را خاموش می‎کند و کورمال به سمت در کتاب‎خانه می‎رود. او به داخل کتاب‎خانه می‎رود، اما در را پشت سر خود کاملاً نمی‎بندد.
سر و صدای چرخیده شدن یک کلید زنگزده در قفلی زنگزده به گوش می‎رسد. صدای سبک گام برداشتن از دهلیز شنیده می‎شود. برای لحظه‎ای سر و صدای خیابان‎های برلین و همینطور فریاد کودکان و صدای ارگ از راهروی خانه به گوش می‎آید.
والبورگا هاسن‎رویتر با گام‎هائی ترسان ظاهر می‎گردد. دختر هنوز شانزده سالش نشده است، دارای چهره‎ای زیبا و بی‎گناه است و چتری آفتابی در دست و لباس تابستانی کوتاه و روشنی بر تن دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:32  توسط سعید از برلین  | 

 
خانم جان: خدا رحم کنه به وقتیکه برونو به دنبال کسی باشه و من به عجله کردن وادارش کنم!
پیپرکارکا: خانم جان، من از اینجا خوشم نمیاد. اگه می‎خواین با من دوباره صحبت کنین، بهتره که روی نیمکت نزدیک واسرکونست Wasserkunst در کرویس‎برگ Kreuzberg باشه.
خانم جان: پائولینه، من برونو رو با سختی و نگرانی روز و شب بزرگ کردم. از کوچولوی شما بیست بار بهتر مواظبت می‎کنم. پس پائولینه، من وقتی بچه به دنیا بیاد برش می‎دارم، و قسم به پدر و مادرم که پیش خدا هستن و من هنوز هر یکشنبه به رویدرزدورف Rüdersdorf می‎رم و روی هر دو قبر شمع روشن می‎کنم: این کرم کوچولو پیش ما بهش خوش خواهد گذشت، بیشتر از بچه‎ای که بعنوان یه شاهزاده با شاهدخت به دنیا میاد. 
پیپرکارکا: من می‎رم و با آخرین فنیگ اسید می‎خرم ــ می‎پاشم، به چه کسی می‎پاشم! ــ می‎پاشم به زنی که با او می‎ره ــ می‎پاشم! ــ تو وسط صورتش می‎پاشم! بعد تمام صورت زیبای لعنتیشو می‎سوزونه و خراب می‎شه! می‎پاشم، به چه کسی می‎پاشم! برای من فرق نمی‎کنه! می‎پاشم که ریششو بسوزونه! چشم‎هاشو بسوزونه و کور کنه، حقشه وقتیکه او با زن‎های دیگه می‎ره. می‎پاشم ! به من خیانت کرده، زیر خاک بره، پولمو دزدید، بی‎عفتم کرد! سگ بی‎شرف منو از راه به در کرد، ترکم کرد، دروغ گفت، به بدبختی کشوند! می‎پاشم! باید کور بشه! باید اسید دماغشو بخوره! باید دیگه روی زمین نباشه!
خانم جان: البته پائولینه، به روح ابدی خودم قسم، از ساعتی که این کرم کوچولو پا به جهان بذاره ــ از همون لحظه ــ آره باید بهش خوش بگذره، تو ابریشم و مخمل بزرگش می‎کنم.  فقط باید اطمینان داشته باشین و آروم باشین! ــ من به همه چیز فکر کردم. من به شما می‎گم! این کار شدنیه، پائولینه، شدنیه، شدنیه. نه دکتر نه پلیس و نه صاحب کار شما از این موضوع با خبر می‎شن ــ و بعد صد و بیست و سه مارک پولی که من با خدمت‎کاری پیش مدیر هاسن‎رویتر پس‎انداز کردم می‎دم به شما.
پیپرکارکا: برام بهتره که بچه رو بعد از تولد خفه کنم! من اونو نمی‎فروشم! 
خانم جان: پائولینه، چه کسی از فروختن حرف می‎زنه؟
پیپرکارکا: من از اکتبر سال پیش تا حالا چه ترس وحشتناکی باید تحمل می‎کردم. عروس منو به کناری می‎زنه! او با عروسش منو به کناری هل می‎دن. جای خوابیدنمو لغو کردن. من چه کار می‎کنم که همه انقدر منو حقیر به حساب میارن و باید از طرف مردم لعنتی طرد بشم؟
خانم جان: منم که همینو می‎گم، دلیلش اینه که مردم هنوز شیطون رو بهتر از مسیح مقدسمون می‎دونن.
برونو بدون سر و صدا و بدون جلب توجه کردن، در حال تراشیدن تکه‎ای چوب پا به در اتاق می‎گذارد. برونو به شیوه‎ای مخصوص، نافذ، اما در عالم خود: لامپ‎ها!
پیپرکارکا: این آدم منو می‎ترسونه. بذارید که من برم! 
خانم جان با خشونت به طرف برونو می‎رود: برو تو تا موقع غذا بشه! من بهت گفتم که برای بیرون اومدن از اتاق صدات می‎کنم.
برونو مانند حالت قبل: من اما فقط گفتم لامپ‎ها.
خانم جان: دیوونه شدی؟ لامپ‎ها یعنی چی؟ 
برونو: هی! در ورودی به صدا نیومد؟
خانم جان می‎ترسد، گوش می‎دهد، پیپرکارکا را که قصد رفتن دارد با دست عقب نگاه می‎دارد: هیس، دوشیزه! ابست! یه لحظه صبر کنین!
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:49  توسط سعید از برلین  | 

خانم جان: اما بله! البته! من که بهت گفتم، پائولینه.
پیپرکارکا: خوب باشه. من حالا می‎خوام به شلاختن‎زه schlachtensee یا هالن‎زه Halensee برم. باید برم و باید ببینم که آیا اونو می‎بینم! 
او اشگ‎هایش را خشک می‎کند و قصد بلند شدن دارد. 
خانم جان از بلند شدن پیپرکارکا ممانعت می‎کند: پائولینه! بخاطر خدا، فقط این کار رو نکن! این کار نه! به هیچ قیمتی در جهان راضی نشو. این رسوائی به بار میاره و فقط بی‎فایده خرج رو دست می‎ذاره. و حالا شما چرا باید در این موقعیت به دنبال این رذل کلاهبردار بدوین!؟ 
پیپرکارکا: پس باید صاحبخونم امروز مفت و بی‎فایده انتظارمو بکشه. من می‎پرم تو آب لندورکانال Landwehrkanal و خودمو غرق می‎کنم.
خانم جان: پائولینه! آخه چرا؟ آخه چرا، پائولینه؟ دقت کنین، بخاطر خدا گوش کنین ... فقط یک لحظه کوچیک ... فقط یه لحظه خیلی کوچیک به من گوش کنین، و دقت کنین که من چی بهتون می‎گم! اینو اما شما می‎دونین، من اینو به شما زیر ساعت در آلکساندرپلاتس وقتی از بازار سرپوشیده بیرون اومدم فوری گفتم، من فوری متوجه شدم و اینو بهتون گفتم. من چی گفتم؟ من فوری ازتون پرسیدم، پول، این مرده‎خور کوچیک، او نمی‎خواد از پول چیزی بشنوه! وضع خیلی‎ها اینجا اینطوره، وضع همه اینجا اینطوره، اینجا وضع ملیون‎ها دختر اینطوریه! و بعد گفتم ... بعد چی گفتم؟ من گفتم بیا، من می‎خوام کمکت کنم. 
پیپرکارکا: دیگه طبیعیه که با این تغییر هیکلم اجازه ندارم خودمو تو خونه نشون بدم. مادر با اولین نگاه جیغ می‎کشه! پدر هم سرمو به دیوار می‎کوبونه و می‎ندازه منو تو خیابون. حالا هم دیگه بیشتر از دو سکه طلا که تو آستر کتم دوختم پولی ندارم. کاش این شریر برام نه مارک Mark باقی می‎ذاشت و نه فنیگ Pfennig.
خانم جان: دوشیزه، شوهر من سرکارگر بناست. دوشیزه، اگه شما فقط کمی دقت بکنین ... بخاطر خدا کمی به پیشنهادهای من دقت کنین. دوشیزه، بعد به هر دو نفرمون کمک می‎شه. هم به شما کمک می‎شه و همون اندازه هم به من کمک می‎شه. بعلاوه پائولینه، به شوهر من هم کمک می‎شه، او تا حد مرگ دلش بچه می‎خواد، چون تنها بچه خودمون، آدل‎برت Adelbert کوچولو بخاطر بیماری دیفتری مرد. ما از بچه شما انگار که پیش مادرشه نگهداری می‎کنیم. بعد شما می‎تونین دوباره دنبال گنجتون بگردین، بعد می‎تونین دوباره کار کنین، دوباره می‎تونین برین پیش پدر و مادرتون، بچه پیش ما می‎مونه و هیچ آدمی هم تو جهان لازم نیست از قضیه بوئی ببره. 
پیپرکارکا: اونم من! من خودمو می‎ندازم تو آب کانال! ــ او از جا بلند می‎شود ــ من یه نامه می‎نویسم و اونو تو جیب ژاکتم می‎ذارم: تو با این شرارت لعنتیت پائولینتو مجبور به غرق شدن کردی! بعد نام کامل آلوئیس تئوفیل برونر Alois Theophil Brunner سازنده ابزار موسیقی رو هم بهش اضافه می‎کنم. چون او باید بعد ببینه که چطور می‎تونه با قتل شخص بخصوصی کنار بیاد.
خانم جان: دوشیزه، صبر کنین، من باید اول قفل درو باز کنم! خانم جان طوری رفتار می‎کند که انگار می‎خواهد پیپرکارکا را به بیرون مشایعت کند. 
اما قبل از آنکه آن دو به دهلیز برسند، برونو مچلکه آهسته و بررسی کنان از در سمت چپ داخل شده و می‎ایستد. برونو مچلکه قامت نسبتاً کوتاهی دارد، دارای گردنی مانند گاو اما کوتاه و شانه‎های ورزشکارانه است. پیشانی کوتاه و رو به عقب کشیده شده، موها مانند ماهوت پاکن، جمجمه‎ای کوچک و گرد، چهره‎ای خشن و بی‎رحم. سوراخ سمت بینی پاره و جای زخم دیده می‎شود. کمر این انسان تقریباً نوزده ساله غوز کرده و به جلو خم شده است. دستان زمختش آویزان بازوهای بلند و عضلانی‎اند. مردمک چشمانش سیاه، کوچک و نافذند. او مشغول سرهم بندی کردن یک تله موش است.
برونو خواهرش را مانند یک سگ با سوت صدا می‎زند. 
خانم جان: العان میام، برونو. دوباره چی می‎خوای؟
برونو ظاهراً مجذوب تله موش است: من فکر کنم، من باید اینجا تله موش کار بذارم. 
خانم جان: آیا چربی توش گذاشتی؟ ــ به پیپرکاراکا: او برادر منه. نترسین، دوشیزه!
برونو مانند حالت قبل: جته، من امروز اعلیحضرت ویلهلم رو دیدم. من همراه قراول‎ها رفتم. 
خانم جان به پیپرکارکا که از ظاهر برونو از ترس افسون شده است: او فقط برادر منه، آروم باشین! ــ به برونو: پسر، چرا دوباره وضع ظاهرت اینطوریه؟ دوشیزه باید بخاطر تو بترسه.
برونو مانند حالت قبل بدون نگاه کردن: اجی مجی، من یه روح هستم. 
خانم جان: برو تله موشتو کار بذار!
برونو مانند حالت قبل خود را آرام به میز نزدیک می‎سازد: بله، دوباره یه شغل مفت و مجانی. اگه چوب کبریت می‎فروختم بیشتر توش پول داشت. 
پیپرکارکا: خداحافظ خانم جان.
خانم جان با عصبانیت به برادرش: نمی‎خوای بری و راحتم بذاری! 
برونو غوز کرده: عصبانی نشو. دارم می‎رم.
او مطیع دوباره خود را به اتاق مجاور می‎کشاند و خانم جان فوراً پشت سر او در را می‎بندد. 
پیپرکارکا: من اصلاً میل ندارم با این پسر تو باغ‎وحش گرونه‎والد Grünewald هم برخورد کنم. نه در شب و نه در روز.
 
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:44  توسط سعید از برلین  | 

بازیگران:
هارو هاسن‎رویتر Harro Hassenreuter مدیر پیشین تآتر 
همسر مدیر تآتر
والبورگا Walburga دختر مدیر تآتر 
کشیش اسپیتا Spitta 
اریش اسپیتا Erich Spitta کاندید نامزد الهیات، و پسرش 
آلیس روتربوش Alice Rütterbusch هنرپیشه
ناتانل یتل Nathanael Jettel هنرپیشه دربار 
کیفراشتاین Käferstein و دکتر کِگل Kegel از شاگردان هاسن‎رویتر Hassenreuter 
جان John سر کارگر بنا
خانم جان و برادرش برونو مِچلکه Bruno Mechelke
پائولینه پیپرکارکا Pauline Piperkarcka خدمت‎کار
خانم زیدونی کنوبه Sidonie Knobbe و ز‎لما Selma دخترش 
کوآکوآرو Quaquaro سرایدار
خانم کیل‎باکه Kielbacke 
شیرکه Schierke پاسبان
دو نوزاد شیرخوار 

پرده اول

در اتاق زیر شیروانی یک پادگان پیشین سواره نظام در برلین. یک اتاق بدون پنجره که روشنائیش را از لامپی می‎گیرد که از وسط سقف بر روی میز گردی آویزان است. دهلیز مستقیمی به پشت دیوار اتاق ختم می‎شود که آن را به دری با پوشش آهنی و بدوی و یک زنگوله متصل می‎سازد که توسط سیم درازی باز می‎گردد و ورود مشتاقان از بیرون به دهلیز را میسر می‎سازد. سمت چپ دیوار اتاق توسط دری به اتاق مجاور وصل است. دیوار سمت راست بوسیله پله به انباری زیر شیروانی منتهی می‎گردد. 
هارو هاسن‎رویتر، مدیر قبلی تآتر، در این انباری زیر شیروانی و نیز در محل‎های قابل رویت تمام وسائل تآتر خود را جمع‎آوری کرده است.
آدم می‎تواند در نور کم شک کند که آیا در زرادخانه یک قصر قدیمی، یا در یک عتیقه فروشی و یا نزد اجاره دهنده ماسک می‎باشد. 
در هر دو سمت راهرو بر روی پایه‎هائی کلاهخودها، جوشن‎ها و سواران زره پوش از پاپن‎هایم Pappenheim قرار داشتند، و در سمت راست و چپ دیوار اتاق اول نیز یک ردیف از تمام آنها قرار داد شده بودند. پله‎های متصل به انباری زیر شیروانی در میان دو مرد مسلح قرار دارند و دریچه‎‎ای معمولی سقف بالای سرشان را تشکیل می‎دهد. یک میز پایه بلند در قسمت چپ دیوار قرار داده شده است. دوات، قلم‎ها، نمایشنامه‎ها و کتاب‎های قدیمی، دسته‎ای کاغذ و همچنین چند صندلی با پشتی بلند که دور میز گردی قرار داشتند نشان می‎دهند که آنجا باید مختص کارهای اداری باشد. بطری آب با لیوان‎ها بر روی میز قرار دارند و چند عکس بالای میز پایه بلند است. عکس‎ها هاسن‎رویتر را در نقش کارل مور Karl Moor و چندین نقش دیگر نشان می‎دهند. یکی از سواران زره پوش از پاپن‎هایم تاج عظیمی از برگ بو Lorbeer به گردن دارد که یک پاپیون تزئینی به آن آویزان است که در دو سرش با حروف طلائی نوشته شده است: "تقدیم به مدیر نابغه هاسن‎رویتر! از طرف اعضای سپاسگزار تآتر." یک سری پاپیون‎های تزئینی قرمز رنگ دیگر که فقط نوشته زیر را دارند: "تقدیم به کارل مور نابغه" ... "تقدیم به کارل مور فراموش نشدنی و بی‎همتا" ... و غیره و غیره. فضای اتاق تا حد امکان بعنوان انبار مصرف می‎گردد. قطعات زیادی لباس آلمانی، اسپانیائی و انگلیسی از سده‎های مختلف در چوب‎لباسی‎ها آویزانند.
چکمه‎های اسب‎سواری سوئدی، شمشیر اسپانیائی و شمشیرهای فلام‎برگه Flamberge آلمانی را می‎توان آنجا دید. بر در سمت چپ نوشته‎ای آویزان شده است: کتاب‎خانه. 
تمام اتاق بی‎نظمی زیبائی را نشان می‎دهد. کتاب‎ها و اسلحه‎های کهنه، لیوان‎ها و فنجان‎ها و غیره در گوشه و کنار قرار دارند. یک روز یکشنبه از اواخر ماه مه است.
خانم جان، بالای اواسط سی سالگی، و خدمتکار خیلی جوان پیپرکارکا کنار میز وسطی نشسته‎اند. خانم جان بالاتنه‎اش را بر روی میز تکیه داده است، سرزنده با دختر خدمتکار صحبت می‎کند و مشغول قانع کردن اوست. پیپرکارکا، آرایش دخترانه و خدمتکارانه دارد، با ژاکت، کلاه و چتر، راست نشسته و صورت کوچک گرد و زیبایش اشگ‎آلود است. اندامش رد ناکاملی از مادر شدن نشان می‎دهد. او با نوک چتر بر روی تخته کف اتاق نقاشی می‎کشد.
 
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:17  توسط سعید از برلین  |