صحنه دهم.
خانم پوپوف: بفرمائید، این هم تپانچهها ... اما خواهش میکنم قبل از آنکه دوئل را شروع کنیم، به من نشان بدهید که چگونه باید شلیک کرد ... من تا این لحظه هرگز اسلحه در دست نگرفته بودم.
لوکا: خدا خودش به ما رحم کند! من میروم باغبان و کالسکهران را بیاورم ... نمیدانم این بلا از کجا بر سر ما نازل شد؟ (او میرود.)
ازمیرنوف (تپانچهها را تماشا میکند): ببینید، تپانچه انواع مختلفی دارد ... تپانچههای مخصوص دوئل ساخت کارخانه مورتیمر Mortimer. اما اینها تپانچههای سیستم اسمیت Smith و وسون Wesson هستند، با خشاب ... تپانچههای فوقالعاده خوبی هستند. این دو تپانچه حداقل نوزده روبل ارزش دارند ... تپانچه را باید اینطور نگاه داشت ... (به خودش.) این چشمها، این چشمها! یک زن آتشین!
خانم پوپوف: اینطوری؟
ازمیرنوف: بله، اینطور ... ماشه را به عقب بکشید ... آنجا ... بعد نشانه میگیرید ... سرتونو کمی عقب ببرید ... دست را بی زحمت کاملاً جلو ببرید! اینطور ... بعد با این انگشت به اون وسیله فشار میدید، و این تمام کار است. اما قاعده اصلی این است که: نباید هیجان داشت، هنگام هدف گرفتن نباید عجله کرد و مواظب بود که دست نلرزد.
خانم پوپوف: خوب فهمیدم. اما اتاق جای راحتی برای شلیک کردن نیست، برویم به باغ.
ازمیرنوف: برویم. اما من توجه شما را به این موضوع جلب میکنم که من به سمت هوا شلیک خواهم کرد.
خانم پوپوف: این را فقط کم داشتیم. چرا به سمت هوا؟
ازمیرنوف: چون ... چون ... چرایش به خودم مربوطه!
خانم پوپوف: شما دچار وحشت شدهاید! بله؟ آ ـ ه ؟ نه، حضرت آقا، بهانه بی بهانه! خواهش میکنم به دنبالم بیائید! تا وقتی که من پیشانی شما را که از آن متنفرم سوراخ نکنم آرام نخواهم گرفت. شما به وحشت افتادهاید؟
ازمیرنوف: بله، من به وحشت افتادهام.
خانم پوپوف: شما دروغ میگید. چرا نمیخواهید بجنگید؟
ازمیرنوف: چون ... چون ... چون شما مورد علاقهام قرار گرفتید.
خانم پوپوف (با خندهای شریرانه). من مورد علاقهاش واقع شدم! او جرئت میکند بگوید که من مورد علاقهاش قرار گرفتهام! (او درب را نشان میدهد.) بروید بیرون!
ازمیرنوف (در سکوت تپانچهها را روی میز میگذارد، کلاهش را برمیدارد و میرود؛ در کنار در متوقف میشود، آن دو ساکت لحظهای همدیگر را نگاه میکنند، بعد خود را مرددانه نزدیک میکند): گوش کنید ... آیا شما هنوز عصبانی هستید؟ ... من هم مانند شیطان عصبانی بودم، اما منو درک کنید... چطور باید بگم که بفهمید؟ ... جریان این است ... که چنین داستانهائی در واقع ... (او فریاد میکشد.) خوب مگه تقصیر منه که به شما علاقهمند شدم؟ (او پشت صندلی را در دست میگیرد، صندلی سر و صدائی میکند و به دو نیم میشود.) شیطان میداند که چه مبلهای شکنندهای شما دارید! من از شما خوشم میآید! میفهمید؟ من ... من تقریباً عاشق شما شدهام!
خانم پوپوف: از من دور شید، من از شما متنفرم!
ازمیرنوف: خدایا! چه زنی! من تا حال چنین زنی ندیده بودم! من باختهام، من مانند موشی در تله گیر افتادهام!
خانم پوپوف: بروید وگرنه شلیک میکنم!
ازمیرنوف: شلیک کنید! شما نمیتونید درک کنید که مردن در زیر نگاه چنین چشمان زیبائی چه خوشبختیای به حساب میآید، مردن توسط تپانچهای که این دستهای کوچک مخملین آن را نگاه داشته است ... من دیوانه شدهام! به حرفم فکر کنید و فوری تصمیم بگیرید، زیرا اگر من حالا از پیش شما بروم، دوباره هرگز همدیگر را نخواهیم دید. تصمیم بگیرید، حرف بزنید ... من نجیبزادهام و انسانی شریف و شایسته، و دههزار در سال عایدی دارم ... با تفنگ یک سکه را در هوا سوراخ میکنم ... من دارای اسبهای زیبائی هستم. آیا میخواهید همسر من بشوید؟
خانم پوپوف (با عصبانیت تپانچه را تکان میدهد): شلیک کنم! یا میروید.
ازمیرنوف: من دیوانه شدهام ... من چیزی درک نمیکنم. خدمتکار! آب!
خانم پوپوف (فریاد میکشد): بفرمائید برید!
ازمیرنوف: من عقل خود را از دست دادهام ... من عاشق شدهام، مانند جوان خامی عاشق شدهام، مانند ابلهی عاشق شدهام! (او دست زن را میگیرد، و زن از درد فریاد میکشد.) من شما رو دوست دارم! (او زانو میزند.) من شما را دوست دارم، طوریکه تا حال اینچنین کسی را دوست نداشتهام! دوازده زن را من ترک کردهام، نه زن به من وفادار نماندند، اما هیچ کدام از آنها را چنین که شما را دوست دارم دوست نداشتهام. من شکست خوردم، باختم، من مانند ابلهای زانو زدهام و تقاضای ازدواج از شما میکنم ... شرم و ننگ! پنج سال تمام عاشق نشدم، من قسم خورده بودم و حالا ناگهان به آن دچار شدم، مانند اسب بسته شده به یک کالسکه غریبه! من از شما تقاضای ازدواج میکنم، آره یا نه؟ نمیخواهید؟ پس یعنی نه. (او بلند میشود و با سرعت به طرف در میرود.)
خانم پوپوف: صبر کنید ...
ازمیرنوف (میایستد). بله بفرمائید؟
خانم پوپوف: هیچی ... شما میتوانید بروید! هرچند، صبر کنید! نه، بروید، بروید! من از شما متنفرم! یا نه! از پیشم نروید! آه، اگه شما میدونستید که چقدر عصبانی هستم! (او تپانچه را روی صندلی پرت میکند.) انگشتهایم از این وسیله نفرتانگیز ورم کردند ... (او از خشم دستمالش را پاره میکند.) چرا هنوز آنجا ایستادهاید؟ چرا نمیروید.
ازمیرنوف: خدا نگهدار!
خانم پوپوف: بله، بله، بروید فقط! (فریاد میکشد.) دارید کجا میروید؟ صبر کنید ... باشه میتوانید بروید ... آخ، که چقدر عصبانی هستم! نزدیک نشید، نزدیک نشید، نزدیکتر نیائید!
ازمیرنوف (خود را به او نزدیک میسازد): من خیلی از دست خودم عصبانی هستم! مانند پسری دبیرستانی عاشق شدم، روی زانو افتادم ... عرق سردی روی تنم نشسته ... (جدی.) من شما رو دوست دارم! من این را کم داشتم، من به عاشق شدن احتیاج داشتم! فردا باید بهره بانک را بپردازم، برداشت کاه و یونجه شروع شده و آنها خواهند آمد. (او کمر زن را میگیرد.) من خودم را به خاطر این کار هرگز نخواهم بخشید!
خانم پوپوف: دور شید! دستتون رو بردارید! من متنفرم ... شما! ... حد خودتونو نگهدارید! (بوسهای طولانی.)
صحنه یازدهم.
لوکا با یک تبر.
باغبان با یک بیل.
کالسکهچی با یک چنگگ.
لوکا (آن دو را در حال بوسیدن میبیند.): خدای عادل!
خانم پوپوف (با چشمانی رو به پائین): لوکا، برو تو اصطبل بگو که امروز اصلاً لازم نیست به توبی جو بدهند.
_ پایان _
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:25 توسط سعید از برلین
|

صحنه نهم.
خانم پوپوف: لوکا، این آقا رو به بیرون هدایت کن!
لوکا (به سمت ازمیرنوف میرود): حضرت آقا، وقتی به شما دستور داده میشود، باید بروید. اینجا چه میخواهید ...
ازمیرنوف (از جا میجهد): دهنتو ببند! داری با چه کسی حرف میزنی؟ من مثل خمیر لهت میکنم!
لوکا (دست به سوی قلبش میبرد): خدای متعال! (او روی یک صندلی میافتد.) آخ، حالم خوب نیست، من نمیتونم نفس بکشم!
خانم پوپوف: داشا کجاست؟ داشا! پلاگیا! (زنگ را به صدا میآورد.)
لوکا: آخ قلبم، همه برای پیدا کردن تمشک رفتن بیرون ... هیچکس خونه نیست! حالم خوب نیست! آب!
خانم پوپوف (به ازمیرنوف): برید گمشید!
ازمیرنوف: نمیخواهید کمی مؤدبتر باشید؟
خانم پوپوف (مشتهایش را گره کرده و پا بر زمین میکوبد): شما آدم خشنی هستید! یک خرس خشن! یک هیولا!
ازمیرنوف: چی، چی گفتید؟
خانم پوپوف: من گفتم که شما یک خرس و یک هیولا هستید!
ازمیرنوف (باقدمهای سریع خود را به او نزدیک میسازد): ببینم، شما چه حقی دارید به من توهین کنید؟
خانم پوپوف: بله، من به شما توهین میکنم. خوب چه میخواهید بکنید؟ شما فکر میکنید که من از شما میترسم؟
ازمیرنوف: و شما فکر میکنید که بعنوان مخلوقی شاعرانه حق دارید بدون تنبیه شدن به من توهین کنید؟ من شما را به دوئل دعوت میکنم! ...
لوکا: خدای مهربان! آب!
ازمیرنوف: ما دوئل میکنیم!
خانم پوپوف: شما فکر میکنید من بخاطر مشتهای قوی و گردن مثل گاوتان از شما میترسم؟ شما آدم خشن!
ازمیرنوف: هر چیز به جای خود! من به کسی اجازه نمیدهم به من توهین کند، و برایم مهم نیست که شما یک خانم و یک مخلوق لطیف هستید!
خانم پوپوف (سعی میکند فریادش بلندتر از فریاد او باشد): خرس! خرس! خرس!
ازمیرنوف: عاقبت زمانش فرا رسیده که با این پیشداوریای که فقط مرد موظف است برای توهین تلافی پس بدهد تصفیه حساب بشود. اگر قرار بر تساوی حقوق بین زن و مرد است، بنابراین باید در همه چیز باشد، لعنت به شیطان!
خانم پوپوف: بنابراین شما میخواهید دوئل کنید؟ بفرمائید!
ازمیرنوف: فوری!
خانم پوپوف: فوری! شوهر من چند اسلحه در خانه داشت ... من آنها را فوری میآورم. (او با عجله میرود و در بین راه میگوید.) اوه، با چه لذتی من گلوله به پیشانی بیشرم شما شلیک کنم! میفرستمتون پیش شیطان! (میرود.)
ازمیرنوف: مثل یک مرغ با گلوله میکشمت! من نه نوجوان خامیام، نه احساساتی، و یا یک طوله سگ! برای من هیچ موجود لطیفی وجود نداره!
لوکا: پدر جان، (او زانو میزند) به من پیرمرد رحم کن، به من لطف کن و از اینجا برو! تو منو تا دم مرگ ترسوندی و حالا میخواهی دوئل کنی!
ازمیرنوف: دوئل ... برابری در این نهفته است، تساوی حقوق زن و مرد! در این کار هر دو جنسیت برابرند. من بخاطر پرنسیپ با یک گلوله او را میکشم. اما به این زن چه باید گفت (تقلیدکنان) "میفرستمتون پیش شیطان! من گلوله را به پیشانی بیشرمتان شلیک میکنم!" به این کار چی باید گفت؟ او به سر غیرت آمد و چشمانش درخشیدند ... او درخواست دوئل را پذیرفت. به شرفم قسم که چنین زنی را در تمام عمرم برای اولین بار میبینم!
لوکا: پدر جان، برو! از اینجا برو!
ازمیرنوف: این یک زن است! من این را میفهمم. یک زن حقیقی! و نه خمیر نرم، نه ذوب و جاری، بلکه آتش، باروت، یک موشک است! کشتن چنین زنی خیلی حیف است!
لوکا (میگرید): پدر جان، برو!
ازمیرنوف: او خیلی مورد علاقهام قرار گرفته است! خیلی! با وجود فرورفتگیهای روی گونههایش مورد علاقهام واقع شده. من حتی حاضرم از بدهکاریش صرفنظر کنم ... و خشم هم از من دور شده است ... یک زن شایان توجه!
خانم پوپوف با دو تپانچه بازمیگردد.
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:5 توسط سعید از برلین
|

صحنه هشتم.
خانم پوپوف (با چشمانی رو به سمت پائین): آقای محترم، من در انزوای خود شنیدن صدای انسان را کاملاً ترک کردهام و صدای فریاد برایم غیر قابل تحمل کردن است. من از شما مصرانه خواهش میکنم، آسایش من را از بین نبرید!
ازمیرنوف: پولم را بپردازید و من میروم.
خانم پوپوف: من قبلاً به زیان مادریتان به شما گفتم: من فعلاً پول در دسترس ندارم، تا پسفردا صبر کنید.
ازمیرنوف: من هم این افتخار را داشتم به زبان مادریتان شما را در جریان بگذارم که من پول را نه پسفردا، بلکه امروز احتیاج دارم. اگر شما امروز به من پول نپردازید، باید من فردا خودم را حلق آویز کنم ...
خانم پوپوف: اما من چه کاری میتونم یکنم، وقتی من پول ندارم؟ چقدر عجیبه!
ازمیرنوف: پس شما فوری نمیپردازید؟ نه؟
خانم پوپوف: من نمیتونم ...
ازمیرنوف: بنابراین من اینجا میمونم و آنقدر اینجا میشینم تا اینکه بول را بدست بیارم. (او مینشیند.) میخواهید پسفردا بپردازید؟ عالیه! پس من هم تا پسفردا اینجا میمانم. (از جا میجهد.) من از شما میپرسم، آیا باید فردا بهره پول را به بانک بدهم یا نه؟ ... یا فکر میکنید که من شوخی میکنم؟
خانم پوپوف: حضرت آقا، من از شما خواهش میکنم که فریاد نکشید! اینجا طویله نیست!
ازمیرنوف: من از شما در باره اصطبل سئوال نمیکنم، بلکه از اینکه آیا باید من بهره را بدهم یا نه؟
خانم پوپوف: شما آداب رفتار با یک خانم را نمیدونید.
ازمیرنوف: اوه چرا، من میدونم که چطور با خانمها رفتار کنم.
خانم پوپوف: نه، شما این را نمیدونید. شما مرد خشن و بینزاکتی هستید. مردم نجیب با خانمها اینطور صحبت نمیکنند!
ازمیرنوف: آه، چه عجیب! چطور باید به دستورتان با شما صحبت کرد؟ شاید به زبان فرانسوی؟ (بدجنسانه نوک زبانی حرف میزند) Madame, je vous prie ... چه خوشبختم که شما به من پول را نمیپردازید ... Pardon که من مزاحم شما شدم! ما امروز چه هوای فوقالعاده زیبائی داریم! و این لباس سوگواری چقدر به تن شما زیبا و برازنده است! (او تعظیم میکند.)
خانم پوپوف: اصلاً خندهدار نبود، اما درشت!
ازمیرنوف (تقلید میکند): خندهدار نبود، اما درشت! من نمیدونم چطور در حضور یک خانم رفتار میکنند! حضرت خانم! من در عمرم خیلی بیشتر از شما که گنجشک دیدید خانم دیدهام! سه بار به خاطر خانمها دوئل کردم، دوازده خانم را ترک کردهام، نه خانم مرا ترک کردهاند! بله خانم گرامی! زمانی وجود داشت که من نقش احمقها را بازی میکردم، واژههای عسلی نجوا میکردم، تعظیم میکردم، تمجید میکردم ... من عاشق میگشتم، رنج میبردم، به سمت ماه آههای سوزناک میکشیدم، در عذاب عشق ذوب میگشتم. من مشتاقانه عشق میورزیدم، من با هیجانی شدید عاشق میشدم، در انواع لحنها، مانند کلاغی در باره حقوق برابری زن و مرد وراجی میکردم، و نیمی از دارائیم در نتیجه این احساسات لطیف تلف گشت، اما حالا، لعنت بر شیطان، دیگر کافیست! حالا دیگر اجازه نمیدهم توسط شماها دست انداخته شوم. کافیست! "چشمان سیاه، چشمان پر شور، لبهای مرجانی، فرورفتگی گونهها، شبهای مهتابی، زمزمه، نفسهای آهسته و خجول" ــ برای تما اینها، بانوی عزیز، امروز دیگر یک سکه مسی هم نمیدم! من از حاضرین صحبت نمیکنم، اما همه خانمها، از کوچکترین تا بزرگترینشان، متکبرند، معتاد شایعات بیاساساند، بد اندیشند، از فرق سر تا نوک پا کاذبند؛ خودخواهند، تنگنظرند، بیرحمند، از منطق موحشی تنفرآور تکان دهنده و آنچه (او به پیشانیاش میزند) به آن مربوط میشود برخوردارند، منو بخاطر صداقتم ببخشید! وقتی آدم چنین مخلوق شاعرانهای را روبرویش میبیند، تصور میکند که یک موجود اثیری و خدائی را نگاه میکند، چنین زیبا، یک نفس و آدم در هزار شعف و لذت ذوب میشود ــ اما وقتی آدم به روحش نگاه میکند ــ به این ترتیب فقط یک تمساح معمولی میبیند! (او پشت یک صندلی را در مشت خود میگیرد، صندلی به سر و صدا میافتد و به دو نیم میگردد.) تکان دهنده اما این است که این تمساح تصور میکند شاهکار خلقت است و تمام احساسات لطیف حقیقتاً منحصر به اوست. شما میتونید منو از پا به میخ سقف آویزان کنید، اگر خانمها بتوانند بجز سگ مو ابریشمی خود کس دیگری را دوست بدارند. فقط از عاشق شدن ناله و زاری کردن و اشگ ریختن را میفهمند. در حالی که مرد رنج میبرد و فداکاری میکند، آنوقت تمام دوست داشتن زن خود را در این متجلی میسازد که با لباس دنباله بلند این سو آن سو بچرخد و مرد را دست بیندازد. شما شانس نیاوردهاید که یک زن هستید، چون شما طبیعت زنها را میشناسید، به من وجداناً و شرافتاً بگید: آیا در زندگی خود یک زن دیدهاید که صادق، وفادار و مقاوم بوده باشد؟ شما چنین زنی ندیدهاید! وفادار و مقاوم فقط و فقط سالخوردهها و ناقصالخلقهها هستند. شما خیلی زودتر از دیدن یک زن وفادار میتوانید با یک گربه شاخدار یا یک پرنده نوک دراز سفید رنگ جنگلی مواجه شوید!
خانم پوپوف: اما اجازه بدید، پس چه کسی به عقیده شما در عشق وفادار و مقاوم است؟ مرد؟
ازمیرنوف: بله! مرد!
خانم پوپوف: مرد! (و طعنهآمیز میخندد) مرد در عشق وفادر و مقاوم است! اما این چیز واقعاً تازهای است. (تلخ) به چه حقی این ادعا را میکنید؟ مردها و وفاداری، مقاوم! حالا که ما تا اینجا پیش آمدهایم، بنابراین باید بهتون بگم که از تمام مردها که من شناخته بودم و میشناسم، شوهر خدا بیامرز من بهترینشان بود ... من او را عاشقانه دوست داشتم، با تمام احساسم، طوری که فقط یک خانم جوان و با فکر میتواند دوست داشته باشد؛ من جوانیام را به او دادم، سعادتم را، زندگیام، دارائیام، من مانند کافری او را میپرستیدم و ... و چه اتفاق افتاد؟ این بهترین مرد قدم به قدم و در بیپرواترین نوع به من دروغ گفت. پس از مرگش در میز تحریر او یک صندوق پر از نامههای عاشقانه پیدا کردم و در دوران زندگیاش ــ برام فکر کردن به این موضوع وحشتناکه ــ هفتهها من را تنها میگذاشت، در حضور من با خانمهای دیگر میلاسید، فریبم میداد، با پولهایم ولخرجی میکرد و احساسم را به تمسخر میگرفت ... و با تمام اینها او را دوست داشتم و به او وفادار بودم ... بله خیلی بیشتر، او مرده است و من هنوز هم به او وفادارم. من تا ابد خودم را در این چهاردیواری چال کردهام و تا لحظه مرگ این لباس سوگواری را از تن خارج نمیکنم ...
ازمیرنوف (تحقر آمیز میخندد): لباس عزا! ... من درک نمیکنم، شما فکر میکنید با کی صحبت میکنید. انگار که من نمیدانم چرا شما این شنل سیاه را پوشیدهاید و چرا شما خودتان را در این چهاردیواری چال کردهاید. معلومه که این را میدانم! چون این اسرارآمیز و شاعرانه است! شاید یکی از این اشرافزادهها از کنار این عمارت بگذرد، یا یک شاعر خل به بالا به سمت پنجره نگاه کند و با خود فکر کند: "اینجا تامارای اسرارآمیزی زندگی میکند که بخاطر عشق به شوهرش خود را در اتاقش دفن کرده." ما این ترفندها را میشناسیم.
خانم پوپوف (در حال پریدن از جایش): چی؟ چگونه جرئت میکنید به من همه این چیزها را بگید؟
ازمیرنوف: شما خودتان را زنده به گور کردهاید، اما در عین حال یادتان نرفته پودر به صورت خود بزنید!
خانم پوپوف: چگونه جرئت میکنید با من اینطور حرف بزنید؟
ازمیرنوف: ازتون خواهش میکنم داد نزنید، من که مدیر شما نیستم! به من اجازه بدید چیزها را به نام خودشان صدا کنیم. من زن نیستم و عادت دارم نظرم را آشکار بیان کنم! پس خواهش میکنم که داد نزنید!
خانم پوپوف: این من نیستم که داد میزنم، بلکه شما داد میزنید. ازتون خواهش میکنم منو راحت بذارید!
ازمیرنوف: پولم را بپردازید و من میروم.
خانم پوپوف: من به شما پول نخواهم داد.
ازمیرنوف: نه؟ پس شما پول را نمیدید؟
خانم پوپوف: از لج شما هم که شده یک سکه مسی هم نخواهم داد! شما باید منو راحت بذارید!
ازمیرنوف: من این افتخار را ندارم که شوهر و یا نامزدتون باشم، و به این دلیل ازتون خواهش میکنم تآتر بازی نکنید! (او مینشیند.) من این کار را نمیتونم تحمل کنم.
خانم پوپوف (از عصبانیت به سختی نفس میکشد): شما نشستید؟
ازمیرنوف: بله من نشستم.
خانم پوپوف: ازتون خواهش میکنم که برید!
ازمیرنوف: پول را بپردازید! (به خودش) آه، چقدر من شریرم، چه شریر!
خانم پوپوف: من مایل نیستم با مردم گستاخ صحبت کنم. برید بیرون! (بعد از چند لحظه دیگر) شما نمیرید؟ نه؟
ازمیرنوف: نه.
خانم پوپوف: نه؟
ازمیرنوف: نه.
خانم پوپوف: بسیار خوب ... (و زنگ را به صدا میآورد.)
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:11 توسط سعید از برلین
|

صحنه پنجم.
ازمیرنوف: آدم نمیدونه چی باید بگه؟ خلق و خو! هفت ماه پیش شوهرش مرده! اما من بهره وامی که گرفتهام را باید بپردازم یا نه؟ من میپرسم، باید بهره را بدهم یا نباید بدهم؟ بسیار خوب، مرد مرده است، و خلق و خو و انواع مسخرگی ... مدیر لعنتی هم که رفته است یک جائی، حالا، شما بفرمائید من چه باید بکنم؟ باید با بالون از دست طلبکارانم فرار کنم؟ میرم پیش گروسدیف، آقا در خانه نیستند، ایروشویتچ هم که خیلی راحت مخفی شد، با کورسین تا حد مرگ اوقات تلخی کردم و نزدیک بود از پنجره پرتش کنم بیرون، مازوتوف وبا گرفته و این خانم هم اینجا ــ خلق و خو! هیچ حرومزادهای نمیخواهد بدهکاری خود را بپردازد! و دلیل همه اینها این است که من همه آنها را بد عادت کردهام، زیرا که من آدم بدبختیام، یک قابدستمال، یک پیرزن هستم! من با لطافت با آنها برخورد میکنم! اما فقط صبر کنید! شما مرا خواهید شناخت! من به کسی اجازه نخواهم داد با من شوخی کند، لعنت بر شیطان! من اینجا میمانم و تا زمانی که خانم پولم را ندهد از جایم تکان نمیخورم! برررررر! ... چقدر امروز عصبانیم، چه وحشتناک عصبانیم! تمام مفصلهام از خشم خشک شده و نفسم بند آمده ... تف، خدای من! حالم هم دارد بهم میخورد. (او فریاد میکشد.) خدمتکار!
لوکا داخل میشود.
صحنه ششم.
لوکا: چه خدمتی میتونم براتون انجام بدم؟
ازمیرنوف: برام شربت یا آب بیار!
لوکا میرود.
ازمیرنوف: نه، آدم به این کار چه باید بگه! خانم پول در دسترس ندارند! این چه منطقیه! چاقو رو گردن یک انسان گذاشتند، او احتیاج به پول دارد، او در آستانه حلقآویز کردن خود است، و خانم نمیپردازند، زیرا که حال حوصله مشغول کردن خود با مسائل مالی را ندارند. نگاه کن! این هم از منطق واقعی خانمها! به همین دلیل هم نخواستم هرگز با خانمها صحبت کنم، و حالا هم با کمال میل این کار را نمیکنم. برای من نشستن روی یک بشگه باروت راحتتر از صحبت کردن با خانمهاست. برررررر! ... عرق سرد از تمام بدنم جاری شده، اینطور این زن مرا عصبانی کرد! فقط کافیه که من یک چنین مخلوق شاعری را از دور ببینم، بعد از عصبانیت عضلاتم میگیرند. آدم برای کمک گرفتن! مجبور به فریاد کشیدن میشود.
لوکا داخل میشود.
صحنه هفتم.
لوکا (به او آب میدهد.): خانم بیمارند و کسی را نمیپذیرند.
ازمیرنوف: فوری گمشو!
لوکا میرود.
ازمیرنوف: بیمارند و کسی را نمیپذیرند! لازم هم نیست ... نپذیرند! من میمونم و اینجا میشینم تا تو پول را بپردازی ... حتی اگر یک هفته بیمار بمونی، یک هفته هم من اینجا خواهم نشست ... حتی اگر یک سال بیمار بمونی، یک سال اینجا خواهم ماند ... مادر تعمیدی، من پولم رو خواهم گرفت! تو منو با لباس عزا نمیتونی از اینجا تکون بدی، با آن فرورفتگیهای روی گونههایت هم نمیتونی ... ما این فرورفتگیها را میشناسیم! (او از پنجره به بیرون فریاد میکشد.) زیمیون، اسبها را برای استراحت کردن باز کن! ما به این زودی حرکت نمیکنیم! من اینجا میمونم. برو به اصطبل بگو که به اسبها جو بدهند! هی مردکه گاو، دهنه به دور گردن اسب دست چپی گیر کرده. (او را مسخره میکند.) عیب نداره ... بهت نشون میدم، هیچ مهم نیست ... (از کنار پنجره میرود.) هوا خیلی بده ... گرما غیر قابل تحمله، هیچکس بدهکاری خود را پس نمیدهد، دیشب بد خوابیدم و اینجا هم این مجسمه ماتم با خلق و خو ... سرم درد میکند ... شاید باید یک استکان عرق بنوشم؟ آره، یک استکان مینوشم ... (فریاد میکشد.) خدمتکار!
لوکا(داخل میشود): چه میل دارید؟
ازمیرنوف: یک استکان کوچک عرق!
لوکا میرود.
ازمیرنوف (مینشیند و لباسش را تماشا میکند): اوه! فیگور خوبیه! نمیشه اینو انکار کرد! گرد و خاک، چکمههای کثیف، حمام نرفته، شانه نکرده، کاه بر روی جلیقه؛ خانم حتماً من را بجای یک دزد اشتباه گرفت. (او خمیازه میکشد.) ظاهر شدن با این لباس در یک اتاق پذیرائی کمی بیادبانه بود، حالا، مهم نیست ... من که اینجا مهمان نیستم، بلکه طلبکارم، و برای طلبکاران لباس مخصوص اجباری نیست.
لوکا (با استکان عرق میآید.) شما به خودتان خیلی اجازه میدهید، آقا ...
ازمیرنوف (عصبانی.): چی؟
لوکا: من ... من چیزی ... من در واقع ...
ازمیرنوف: تو با کی صحبت میکنی؟! خفه شو!
لوکا (خودش را کنار میکشد): چه افتضاحی! این هیولا خودش را روی گلوی ما نشانده است. (او میرود.)
ازمیرنوف: خدای من، چقدر عصبانیم! آنقدر عصبانیام که به نظرم میآید تمام جهان مایل است به گرد و خاک تبدیل شود ... حتی حالم هم بد میشود ... (او فریاد میکشد.) خدمتکار!
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:16 توسط سعید از برلین
|

صحنه دوم.
خانم پوپوف (در حال نگاه کردن به عکسها): نیکول، تو میبینی که من چقدر عاشق و بخشندهام ... عشق من با مردنم خاموش میشه ... وقتی قلب بدبختم از تپیدن بازبایستد. (او در حال اشگ ریختن لبخند میزند.) و تو خجالت نمیکشی؟ من زن وفادار و خوبی هستم، من خودمو حبس کردم و تا هنگام خاک شدن به تو وفادار میمونم، و تو ... و تو ... خجالت نمیکشی، هیولای محبوب من! تو به من دروغ گفتی، داد و فریاد کشیدی، هفتهها تنهام گذاشتی ...
لوکا با هیجان زیادی وارد میشود.
صحنه سوم.
لوکا: خانم، یک نفر با شما کار داره، میخواهد شما را ببیند ...
خانم پوپوف: آیا گفتی که من بعد از مرگ شوهرم کسی را نمیپذیرم؟
لوکا: این را گفتم، اما او نمیخواهد آن را بشنود، او میگوید که موضوع خیلی ضروری است.
خانم پوپوف: من کسی را نمیـپـذیـرم!
لوکا: من این را به او گفتم، او وحشیه، او دشنام داد و با زور داخل اتاق شد ... او حالا در اتاق غذاخوری ایستاده ...
خانم پوپوف (هیجانزده): خب، بذار بیاد تو. چه گستاخیای!
لوکا از اتاق خارج میشود.
خانم پوپوف: چقدر مردم مزاحمند! از من چه میخواهند؟ چرا آسایشم را بهم میریزند؟ (آه میکشید) بله، کاملاً روشنه، من باید واقعاً به صومعه برم ... (متفکر.) بله، به صومعه ...
ازمیرنوف داخل میشود، لوکا به دنبال او.
صحنه چهارم.
ازمیرنوف (به لوکا): بیشعور، خیلی ور میزنی ... الاغ ... (با وقار به خانم پوپوف مینگرد) خانم عزیز، من افتخار دارم خودم را معرفی کنم: افسر بازنشسته رسته توپخانه، زمیندار، گریگوری استپانوویچ ازمیرنوف! مجبور شدم بخاطر قضیه کاملاً مهمی مزاحم شما بشم ...
حانم پوپوف (بدون دست دادن به او): چه میخواهید؟
ازمیرنوف: شوهر مرحوم شما، که من افتخار آشنائی با او را داشتم، در دو نوبت به من مبلغ هزار و دویست روبل بدهکار ماند. از آنجائیکه من فردا باید در بانک کشاورزی بهره بپردازم، میخواهم از شما تقاضا کنم، خانم عزیز، پولم را امروز بدهید ...
خانم پوپوف: هزار و دویست ... و به چه خاطر شوهرم به شما بدهکار مانده است؟
ازمیرنوف: او از من جو خرید.
خانم پوپوف (با آه کشیدن به لوکا): لوکا، فراموش نشه سفارش کنی به توبی یک هشتم جو بیشتر بدهند.
لوکا میرود.
خانم پوپوف (به ازمیرنوف): اگر نیکولای میکائیلوویچ به شما بدهکار مانده، البته من آن را میپردازم، اما خواهش میکنم ببخشید، من امروز پول در احتیار ندارم. پسفردا مدیر من از شهر برمیگردد، و من دستور پرداخت مبلغی که شما طلب دارید را به او خواهم داد، اما تا آن موقع نمیتونم خواهش شما را برآورده کنم ... از این گذشته، هفت ماه از مرگ شوهر من میگذرد، و من خلق و خوی مشغول کردن خود با مسائل مالی را ندارم.
ازمیرنوف: و خلق و خوی من هم حالا طوری است که اگر فردا بهره را نپردازم، باید با پاهایم به سمت بالا از میان دودکش به پرواز در بیایم. املاکم را مصاده خواهند کرد!
خانم پوپوف: پسفردا شما پول خود را دریافت میکنید.
ازمیرنوف: من پول را امروز لازم دارم و نه پسفردا.
خانم پوپوف: میبخشید، امروز نمیتونم به شما پول بدهم.
ازمیرنوف: و من نمیتونم تا پسفردا انتظار بکشم.
خانم پوپوف: اما چه میتونم بکنم وقتی در حال حاضر پول ندارم!
ازمیرنوف: بنابراین شما نمیتونید بپردازید؟
خانم پوپوف: نه من نمیتونم ...
ازمیرنوف: ... این آخرین حرف شماست؟
خانم پوپوف: بله آخرین.
ازمیرنوف: آخرین؟ مطمئناً؟
خانم پوپوف: مطمئناً.
ازمیرنوف: اطاعت، متشکرم. این را به یاد خواهیم داشت. (او شانهاش را بالا میاندازد.) و آدم از من توقع دارد که خونسرد باشم! مأمور وصول مالیات همین حالا در راه منو دید و پرسید: "چرا همیشه خودتونو عصبانی میکنید، گریگوری استپانوویچ؟". بله، شما مرحمت میکنید، چطور میتونم عصبانی نباشم؟ نیاز به پول دارم، کارد به گردنم چسبیده ... سپیدهدم صبح دیروز از خانه خارج شدم و پیش تمام بدهکارانم رفتم. اگر فقط یکنفر از آنها لااقل میتوانست بدهیش را بپردازد! جان مفت کندم، مانند یک سگ، شیطان میداند کجا، در یک میخانه یهودی شب را گذراندم، در کنار یک بشکه عرق ... و عاقبت میآیم اینجا، هفتصد هزار متر دورتر از خانه، و امید دارم پول دریافت کنم، و اینجا آدم را با "خلق و خو!" سر حال میآورند! خب، چطور میتونم عصبانی نشوم؟
خانم پوپوف: من فکر میکنم که به شما به طور روشن گفته باشم: مدیر از شهر برمیگردد، بعد شما پول خود را بدست خواهید آورد.
ازمیرنوف: من که پیش مدیر نیامدهام، بلکه پیش شما آمدهام! چه جهنمی، منو بخاطر این کلمه میبخشید، مدیر شما نخود چه آشیه!
خانم پوپوف: میبخشید، آقای محترم، من نه به کلمات عجیب و غریب شما و نه به چنین لحنی عادت دارم. من دیگر به شما گوش نمیدم. (و از سمت چپ به سرعت خارج میشود.)
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:6 توسط سعید از برلین
|

Anton Tschechow
بازیگران:
هلنه ایوانوونا پوپوف Helene Iwánowna Pópow یک بیوه جوان، زمیندار.
گریگوری استپانوویچ ازمیرنوف Grigórji Stepánowitsch Smírnow زمیندار.
لوکا Luká خدمتکار پیر مخصوص خانم پوپوف.
یک باغبان. یک گاریچی. تعدادی کارگر.
محل نمایش: ملک خانم پوپوف.
زمان: زمان حال.
سن نمایش یک اتاق پذیرائی شیک تزئین شده را نشان میدهد.
بازیگران در سمت راست و چپ اتاق مینشینند.
خانم پوپوف بیوه جوانی است با دو گودی در گونهها، و ازمیرنوف مردی است میانسال.
اسامی کسانی که از آنها در طول نمایش نام برده میشود: نیکولای میکائیلوویچ Nikolai Michailowitsch، ریبلوف Riblów، کورتچاگین Kortschágin، ولاسوف Wlássow، ولیکان Welikán، تامارا Tamára، پلاگیا Pelagéja، زیمیون Simión، گروسدیف Grúsdew، ایروشویتچ Iroschéwitsch، کورسین Kúrzin، مازوتوف Masútow، داشا Dáscha.
صحنه اول.
خانم پوپوف (فرو رفته در ماتمی عمیق، در سمت راست روی مبل نشسته و به یک عکس خیره شده است.)
لوکا: این درست نیست، خانم عزیز ... شما خودتونو از بین میبرید. کلفت و آشپز برای پیدا کردن تمشک بیرون رفتهاند، همه چیز، هر آنچه نفس میکشد از بودن خود خوشحال است، حتی گربه هم راه لذت بردن را بلد است ــ در حیاط آهسته و نوک پنجه راه میرود و پرنده شکار میکند؛ فقط شما تو اتاق چمباته میزنید، انگار در صومعهاید و اصلاً خوشی ندارید ... بله، اگر واقعاً آدم حساب کند شما یک سال میشود که خانه را ترک نکردهاید.
خان پوپوف: و هرگز هم خانه را ترک نخواهم کرد ... به چه دلیل؟ زندگی من تمام شده است... او در قبر آرمیده، من خودم را در این چهار دیواری دفن کردهام... ما هر دو مردیم.
لوکا: این هم از جواب شما! واقعاً غیر قابل تحمل کرد! نیکولای میکائیلوویچ فوت کرده است، این خواست خدا بود، خدا به او آسایش ابدی بدهد ... شما بقدر کافی سوگواری کردهاید، حالا اما بس است، وقتش رسیده که تمام کنید. آدم که نمیتواند تا ابد گریه کند و لباس سیاه بپوشد. زن من هم سالها پیش مرد ... من سوگواری کردم، یک ماه تمام گریه کردم، و بعد کافی بود. آیا مگر میشود تا ابد مرثیه خواند؟ این یک ماه هم زیادیش بود. (او آه میکشد.) شما همه همسایهها را فراموش کردهاید ... شما نه بیرون میروید و نه میخواهید که مهمان پیش شما بیاید. ما زندهایم، میبخشید، اما مثل عنکبوتها اصلاً نور مهربان روز را نمیبینیم. لباسهای مهمانی توسط موشها خورده شدهاند ... اگر لااقل مردمان خوبی وجود نمیداشتند، اما در تمام این حوالی پر از آقایان است ... در ریبلو Riblow هنگ افسران قرار دارد ــ سهل و شیرین، آدم نمیتواند سیر نگاه کند! و در اردوگاه هر جمعه مجلس رقص برپا است، و هر روز موسیقی نظامی اجرا میشود ... آه، خانم مهربان عزیزم! شما با این جوانی و اینچنین زیبا، کاش فقط شما خوشی زندگیتونو میخواستید ... زیبائی برای همیشه داده نشده است! اگر به این نحو ده سال به سر برسد، بعد با کمال میل رژه خواهید رفت تا با این کار دل آقایان افسران را بدست بیاورید، اما آن وقت دیر خواهد بود.
خانم پوپوف (مصمم): ازت خواهش میکنم که دیگه برام هرگز از این صحبتها نکنی. تو میدونی که بعد از مرگ نیکولای میکائیلوویچ زندگی برای من تمام ارزشهای خودشو از دست داده ... تو فکر میکنی که من زندهام، اما فقط اینطور به نظرت میرسه ... من در کنار قبر سوگند خوردم که این لباس عزا را درنیارم و از جهان چشم بپوشم ... میشنوی؟ امیدوارم روح رفتهاش ببینه که چطور او را دوست دارم ... بله، من میدونم که برای تو این راز سر بستهای نیست ــ او رفتارش اغلب نسبت به من ناعادلانه بود، بیرحمانه و ... او به من وفادار نبود، اما من تا دم مرگ وفادار خواهم ماند و به او ثابت خواهم کرد که چگونه عاشق بودهام .. آنجا در آن دنیا او مرا همانطور خواهد یافت که تا قبل از مرگش بودم ...
لوکا: این کلمات به خاطر چه ... خیلی بهتر بود که شما در باغ قدم میزدید یا دستور میدادید که توبی Tobby یا ولیکان Welikan را آماده کنند تا دوباره یک بار پیش همسایهها به مهمانی میرفتید.
خانم پوپوف (میگرید): آه!
لوکا: خانم مهربان! خانم عزیز مهربانم! چه شده؟ به خاطر مسیح! ...
خانم پوپوف: او توبی را خیلی دوست داشت! او همیشه وقتی پیش کوتشاگینز Kortschagins و ولاسوفز Wlassows میراند میگذاشت که توبی را به کالسکه ببندند. چه عالی او کالسکه میراند! چقدر قشنگ دیده میشد وقتی با تمام قدرت افسار را بطرف خودش میکشید! به یاد میاری؟ توبی، توبی! بذار امروز بهش یک هشتم بیشتر جو برای خوردن بدن!
لوکا: اطاعت میشود.
(صدای یک زنگ طولانی شنیده میشود.)
خانم پوپوف (میلرزد): چه کسی است؟ بگو که من پذیرای کسی نیستم!
لوکا: اطاعت میشود! (او از میان اتاق میگذرد.)
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:27 توسط سعید از برلین
|

من داخل میشوم. پلیسها آنجا نشسته بودند. آنها به زمین نگاه میکردند. بعد ناگهان نگاهشان را بالا آوردند. من ابتدا به لکنت افتادم، بعد اما محکم گفتم: "من یک قاتلم". صدای ناشناختهای پرسید: "چه کسی را کشتهاید؟" من دست چپ با بارش را بالا میآورم و میگویم: "این خرگوش را". چهره پلیسها بخاطر دود پهنتر و درشتتر به نظر میآمد. یکی از آنها میگوید: "ببینید، اشتباهی در طبیعت رخ داده است. پلکهای خرگوشی که او در دست چپش نگهداشته مانند پلکهای انساناند. و این مرد دارای پلک نیست، فقط چشمهای بزرگ و خیرهای دارد." همان صدا دوباره میپرسد: "نام شما چیست؟". حال من طوری بود که انگار در اقیانوسی افتادهام. بعد خشن و با نارضایتی فراوان میگویم: "من از کجا باید بدونم اسمم چیه، وقتی که من خرگوش را کشتهام!" بعد باید ناگهان به خواب رفته باشم. زیرا بعد از اینکه دوباره به هوش آمدم در خانهای دراز کشیده بودم. و دیوارهای خانه رنگپریده بودند.
یک روز باد خوبی میوزید. من از خانه خارج شدم و آزاد بودم. دیوارهای رنگپریده پشت سرم قرار داشتند. من دوباره گاری، بیل و جارویم را بدست میآورم. من دوباره مشغول جاروکشی میشوم.
من گزارشم را دادم. این زندگی من بود. این را نمیدانم که آیا زندگیام عادلانه بوده است یا نه. آدم بر حسب اتفاق زندگی را تماشا میکند. شاید زندگی من فقط زندگیای بود که آدم در میان تجربهها زندگی میکند. شاید هم من زندگیای را زندگی نکردم، شاید زندگی من زندگی کس دیگری بود، یا زندگیای که کسی آن را زندگی نکرد. بنابراین زندگی من زندگی نبوده است. این را نمیدانم. حالا اما آسایش دارم. حالا من با تمام انسانها و خرگوش به صلح رسیدهام. گاهی نگاهم را بالا میبرم و به چشمان فرار خانمهای نجیبی که پرسشگرانه و سریع به دستان لاغر و دراز و بینی تابدار عربی فرم من نگاه میکنند زل میزنم.
_ پایان _
با تقدیم به تو دوست مهربان و صبور، چشمانت بیبلا.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:0 توسط سعید از برلین
|

من عرق مینوشیدم. من بوی الکل میدادم. من ماریا را میزدم. من رفقایم را میزدم و دوباره از آنها کتک میخوردم. من بد جارو میکردم. ماهها گذشتند. ماریا فرار کرده بود. کم اتفاق میافتاد که دلم برایش تنگ میگشت. یکشنبهها در جنگل میدویدم تا خرگوش را پیدا کنم. وقتی هوا تاریک میشد به خانه بازمیگشتم. و برف همه جا را پوشانده و استهزاء آمیز بود. خیلی عحیب بود اگر حالا یک خرگوش در مزارع میدوید. اما حالا من آنجا آنقدر میدویدم تا اینکه شهر پیدا میگردید و من دوباره به خانه میرسیدم. و به این ترتیب چهار ماه گذشت. دیگر تابستان سپری شده بود. من از پائیز متنفر بودم. دلم میخواست میتوانستم پائیز را بکشم. یک بار من در میخانه نشسته بودم. زن فاحشه کنار من بیمار بود. او هم با من عرق مینوشید. ناگهان، درست زمانی که میخواست مشروبش را بنوشد کسی لیوان او را به کناری پرت میکند. از دهان زن خون میآید. من فقط مشروب مینوشیدم و هیچ چیزی نمیدیدم. در این وقت زن داد میزند: "نمیبینی که مسخرهبازی درمیاره؟" من سرم پائین بود و برای خود بازی میکردم، یکی را دیدم که به من میخندید. من لیوان مشروبم را برداشتم و نوشیدم. همه چیز برایم بی اهمیت بود. فقط عرق خوردن برایم مهم بود. حالا زن فاحشه مرا میگیرد، تکان میدهد و میگوید: "تو اصلاً مرد نیستی، تو یک خرگوشی!" نگاهم بالا میرود. چشمهایم بسته میشوند و دوباره باز میگردند. کلمه خرگوش مانند رعدی به من میخورد. بلند میشوم و به بیرون میدوم. تا اینکه جنگل شروع میشود.
زمان درازی گذشته بود. جنگل سفید بود، بعد سبز شد، حالا زرد بود. خرگوش هرگز آسایش نداشت. او میدوید و خود را مخفی میساخت، مدام شتابزده بود و همیشه ترس تاریکی داشت. او پیر شده بود، زیرا او هرگز نمیتوانست استراحت کند. او هنوز هم همان چشمان خیره را داشت، هنوز هم از زندگی قبلی خود پیش از دیدن آن قتل چیزی نمیدانست. هیچ مادری به او گرما نمیبخشید و هیچ پدری امنیت. او در جنگل قدیمی تنها بود. هیچ حیوانی با او جفتگیری نمیکرد. وقتی او سر راهشان قرار میگرفت همه فرار میکردند، حتی جانوران وحشی، و او میدوید و میدوید، از مزارع میترسید و در جنگل مانده بود. گاهی او یک رویا میدید: چیز مخوفی سر بلند میکرد، یک هیولا از خزهها رشد عظیمی میکرد، بعد دومین هیولا، بعد هر دو سقوط میکردند ــ و به یک حیوان تبدیل میگشتند، یک آهو که از چشمهای خیره او رم کرده و پریشان پا به فرار میگذاشت. خرگوش خسته بود. او نمیخواست دیگر چشمانش را باز کند. اما او باید آنها را باز میکرد، او باید میدوید، او باید فرار میکرد. او نمرد. او زنده ماند و فرار میکرد.
هنگامیکه من داخل جنگل تاریک شدم میدانستم که روحم بیخانمان است. درختها به پیشوازم میآمدند و خود را برای عبور کردن من کنار میکشیدند. هیچ صدائی به گوش نمیآمد. تمام جانوران و شاخهها ساکت بودند. من از میان بوتهها و خارها با فشار به جلو میرفتم. برای اولین بار پاهایم راحت حرکت میکردند. من از روی خزهها میرفتم. خزه خوب بود. من از این وحشت داشتم نکند بیرون خورشید غروب کرده باشد. گرچه خزه خوب است، اما نمیخواستم در جنگلی که تاریکی شب آنرا بزودی در آغوش میکشید با خودم تنها بمانم. من از شبها در جنگل میترسم. من میخواستم حالا خودم را به نام صدا کنم، اما مدتها بود که نامم را فراموش کرده بودم. من ناگهان از خودم به وحشت میافتم. من به دلیل مشوش اما قویای میدانستم که امروز پائیز را خواهم کشت. جنگل بزرگ بود. ناگهان شروع به دویدن کردم. من در جنگل میدویدم. خارها و شاخهها صورت و دستهایم را میخراشیدند. اما برایم کاملاً بی اهمیت بود. من در جنگل میدویدم. ناگهان سایهای را در حال دویدن میبینم. سایه ناگهان انگار که رعد به او خورده و خشکش ساخته باشد ساکت میایستد. سایه تکان نمیخورد. من هم مانند سایه ساکت ایستاده بودم. من نمیتوانستم خود را حرکت دهم. من سایه را شناختم. سایه یک خرگوش بود. خرگوش! از چشمهایش او را شناختم. او فلج شده بود. چشمانش بزرگ بودند و خیره. گوشهایش سیخ بودند و تیز. نگاهش وحشتزده و دیوانه بود. چشمانم به لرزش میافتند. من خودم را در چشمان درشت خرگوش میدیدم، و خرگوش خود را در چشمان من میدید. من به خرگوش نگاه میکردم، و خرگوش مرا نگاه میکرد. بیصدا در برابر هم ایستاده بودیم. یک ابدیت در میان ما قرار داشت و یک جنگل. وقتی صورت خرگوش را دیدم، همه چیز، تمام زندگیم به یادم افتاد. خرگوش مرا از چشمانم شناخت. در این لحظه من با فریادی به سوی خرگوش میجهم، گردنش را میگیرم و ــ گرچه من وقتی مادرم مرغی را میکشت همیشه گریه میکردم ــ او را خفه میکنم. چشمهایش به صورت وحشتناکی بزرگ بودند و مرده. من شروع به خندیدن میکنم. انگشتهایم دور گردن خرگوش قفل شده بودند و از هم باز نمیگشتند. از جنگل خارج میشوم. خورشید در حال غروب کردن بود. من دیگر نمیدویدم. من آهسته میرفتم. وقتی وارد شهر شدم فانوسها روشن بودند. دست چپم خرگوش را نگاه داشته بود. من هیچ چیز از دست چپم نمیدانستم. من میشنوم که کسی از سایه کمرنگی میگوید: "شب بخیر، آقای ها ..". نه! نه، این نام من بود که مدتها فراموشش کرده بودم. نه، نام من نبود. من لبخند میزنم. من دیگر چیزی نمیدانستم. فانوس سبز رنگ بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 0:7 توسط سعید از برلین
|

در هیچ کدام از روزها خوشحال نبودم. لحظهای آسایش نمییافتم. من میایستادم و جارو میکردم. چشمانم شتاب میکردند. گوشهایم در میان شلوغی خیابان صدای آهستهای را میشنوند. صدای آهسته کورمال راه رفتن پنجه پای کوچکی بلند میشود. من بد جارو میکردم. من پریشان بودم. من حرفهای ماریا را نمیشنیدم. من لعن و نفرینهای رفقایم را هم نمیشنیدم. هیچ چیز نمیشنیدم. من فقط یک چیز را میدانستم، و همیشه و همیشه فقط یک چیز را: کسی از قتل باخبر است، کسی شاهد بوده است، و آن کس یک خرگوش بود. یک خرگوش! من از درشکهچی میپرسم: "آیا خرگوش را ندیدی؟". او شلاقش را بالای سر اسبها تکان میدهد و میخندد. من آزاد نبودم. من هنوز مانند دیگران آزاد نبودم. تا زمانی که من خرگوش را نیابم آزاد نخواهم بود. من به دنبال درشکه دویدم؛ آنجا خرگوشهای مردهای قرار داشتند. شاید خرگوش من هم در میانشان باشد. من خودم را روی تک تک خرگوشها خم و به چشمهای منجمد گشتهشان نگاه میکنم. خرگوش من در بینشان نبود. حالا درشکهچی از میخانه خارج میشود و در حال بالا رفتن از درشکه داد میکشد: "میخوای دزدی کنی؟". "نه! من خرگوشمو جستجو میکردم". مرد فریاد میکشد "گمشو!" و شلاقش را به طرفم حرکت میدهد و براه میافتد. من در مغازههای حیوانات شکاری به خرگوشهای آویزان گشته مدت طولانی و دقیق نگاه میکردم. اما خرگوشم پیدا نشد. من دیگر ماریا را نوازش نمیکردم، زیرا با نوازش کردن او باید به پوست خرگوش فکر میکردم. من ناآرام بودم. من خیلی ناآرام بودم. من بد میخوابیدم. من بد جارو میکردم. من غذا بد هضم میکردم. من هیچ چیز پیدا نکردم. روزها از ماجرای قتل میگذشت. هفتهها. من تمام خرگوشهای شهر را دیدم، خرگوشهای مرده و خرگوشهائی که قرار بود بزودی کشته شوند، زیرا من روزهای سهشنبه و جمعه ساعت چهار در قسمت شرقی شهر در انتظار دهقانانی که به شهر میرفتند میماندم. آنها نتوانسته بودند خرگوشم را پیدا کنند. روزها در خیابان میایستادم و خیلی بد جارو میکردم. اگر ماشین نعش کش از کنارم میراند، من دست از جارو کردن میکشیدم و مانند یک سرباز خبردار میایستادم.
خرگوش میدوید. در این وقت مزارع را پشت سر میگذارد. حالا جنگل آغاز میگردد. سیاهی جنگل خوب بود. خرگوش دیگر از جنگل نمیترسید. زیرا او خود را پشت شاخ و برگها مخفی ساخت و انتظار کشید. تمام شب را انتظار کشید. تمام شب قلب کوچکش شدیداً میتپید. صبح اما قلبش آهسته میتپید. در این وقت او میخوابد. وقتی او بیدار میشود، گرسنهاش شده بود و برگهای خشک را میخورد. او جرئت نمیکرد خود را حرکت دهد. جلوی چشمانش هنوز هم آن هیولای وحشتناک را میدید. حالا او جنگل را دوست داشت. او سینهخیز به رفتن ادامه میدهد. او چیزی میجست؛ او نتوانست چیزی پیدا کند. زیرا او نمیدانست که به کجا باید برود. آن صحنه وحشتناک تمام خاطرات خانوادهاش را پاک ساخته بود. او در جنگل به این سو و آن سو میدوید. دیگر جرئت رفتن به سمت مزارع را نداشت، زیرا آنجا آن چیز خطرناک او را تهدید میکرد. او در یک محل مدت درازی نمیماند، او فرار میکرد. او هرگز نمینشست، او میدوید. او نمیدانست از دست چه کسی فرار میکند. فرار، فرار. و درختها و خزهها آنجا بودند. تا اینکه او چنان خسته میگردد که دیگر قادر به دویدن نبود، او دراز میکشد و به خواب میرود. او اینطور بود، او اینطور زندگی میکرد و هیچ چیز نمیدانست. او یک جغد را بجای مادرش اشتباه میگرفت. اما او یک بار از جنگل بیرون میدود و از راه جاده به سمت مزارع میرود، در این لحظه پی به اشتباهش میبرد، قصد بازگشت میکند، اما تعداد زیادی هیولا که آنجا بودند او را گرفته و محکم نگاه میدارند. او چشمهایش را میبندد و لرزان منتظر میماند. سر و صدای بلندی به گوش میرسد، طوریکه انگار حیوانات بزرگی نعره میکشند. در این وقت او احساس میکند که دیگر چیزی او را به درد نمیآورد؛ او با پنجهاش زمین را لمس میکند و میپرد و ــ میدود. او در جنگل بود و حالا تازه پلکهایش را میبندد. چشمهایش چنان در وحشت بودند که پلکها از لحظهای که او در حال گریز از خانه بر روی مزارع بسیار پهناور میدوید تا همین لحظه که او به جنگل وارد شد نتوانسته بودند خود را ببندند. خرگوش حالا چیز وحشتناکی در نگاهش داشت، طوری که حتی وقتی مار سمی نگاه او را که به سمتش نشانه گرفته شده بود دید خود را مخفی ساخت و دست از هر کار شیطانی کشید.
در فاصلهای دور از شهر جاده میکشیدند. خیلیها باید در این کار کمک میکردند. من هم همینطور. ما روز به روز آنجا بودیم و سنگها را از سر راه برمیداشتیم. رفقایم هم به من کمک میکردند و ساعت دو بعد از ظهر ماریا برایمان نهار میآورد. در این زمان ما کنار جاده میایستادیم و استراحت میکردیم. امروز هم کنار جاده مشغول استراحت بودیم که ناگهان سر و صدائی بر پا گشت. همه با هم میدویدند و فریاد میکشیدند. من بلند میشوم و آهسته به جائیکه آنها در وسط جاده ایستاده بودند میروم. جمعیت آنجا پراکنده ایستاده بود. من عدهای را میبینم که خرگوشی را در دست داشتند. در این لحظه به چیزی فکر نمیکردم، فقط یک احساس همدردی مرا فرا گرفت، من به جلو هجوم بردم و فریاد کشیدم: "نبینم کسی خرگوشو بکشه!" آنها ترسیدند، دستشان شل شد، و خرگوش فرار میکند. حالا او نزدیک جنگل بود. بعد میپرد و دیگر دیده نمیشود. من بدون دلیل و جنبشی تا لحظهای که خرگوش ناپدید گشت از پشت مراقب او بودم. ناگهان به خاطر میآورم: "نکنه که خرگوش من ...؟". عدهای از مردها بخاطر فرار خرگوش با عصبانیت و استهزاء گفتند: "ناجی خرگوشها، پس کی شروع به موعظه میکنی؟".
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:46 توسط سعید از برلین
|

حالا من هم در گوشه همان خیابان بودم. در این وقت او نزدیک من ایستاده بود. کاملاً آرام، کاملاً مطمئن و ساکت به من نگاه میکرد. من ناگهان میایستم. من باید میایستادم. من دوباره صدای نفس نفس زدنم را میشنیدم. او همچنان به من نگاه میکرد. من تمام جسارتم را از دست میدهم. میخواستم برگردم، فرار کنم. فرار، فرار! زیرا که حالا ناگهان لباسش را میشناسم؛ لباسش سبز بود. و بر روی کلاهش یک پر فرو رفته بود. و بر پشتش یک تفنگ آویزان بود. من از تمام این چیزها تازه با خبر میگردم. حالا به او نگاه میکردم. او آرام ایستاده بود و به من نگاه میکرد. نگاهش! نگاهش! حالا میدانستم که او چه کسی است. او یک شکارچی بود. در این وقت او رویش را برمیگرداند و به رفتن ادامه میدهد. در همان لحظه طلسم رهایم میسازد. من میتوانستم او را دوباره تعقیب کنم. اما من به سختی میرفتم. مغزم سرد شده بود. من این را میدانستم که باید او را تعقیب کنم. او از کوچههای زیادی میگذرد. من او را تعقیب میکردم. او در گوشهای میپیچد. من هم. او سریعتر میرود. من هم. او آهستهتر میرود. خیابانها متروکتر میگشتند. او هنوز هم میرفت. من هم. خانهها به پایان میرسند. او گام برمیداشت و گام برمیداشت. من هم. او بر روی سنگی مینشیند و استراحت میکند. من هم. او دوباره بلند میشود و به رفتن ادامه میدهد. من هم. مزارع پیدا میشوند. ما از میانشان عبور میکنیم. جنگل شروع میشود. ما از میانش میگذریم. هنگامیکه ما از جنگل خارج میشویم ناگهان او میایستد. آنجا آن پائین یک خانه بود. پشت خانه دوباره مزارع ادامه پیدا میکردند، و در پشت سر جنگل قرار داشت. مرد به سمت خانه گام برمیدارد. من او را تعقیب میکنم. او بزودی به آنجا میرسد. من قدمهایم را تندتر میکنم. او از در داخل خانه میگردد. من فوری تعقیبش میکنم. بر بالای در ورودی یک بوق آویزان بود. هنگامی که من با سر و صدا در چارچوب در ایستاده بودم مرد تفنگش را در راهرو به یک چنگگ آویزان میکند و کلاهش را بر روی یک میخ. او مرا نگاه میکند. اما من دیگر از او نمیترسیدم. او کوچکتر از من بود. او آرام میپرسد: "چه میخواهی؟". من فریاد میکشم "تو را" و به جلو میپرم. او میخواست مرا از خود دور کند، من قویتر بودم. نگاهش عصبانیام میکرد و به من قدرت میبخشید. من او را محکم میگیرم و با فشار او را داخل یک اتاق میکنم. بر روی دیوار یک دشنه میبینم. من قبل از اینکه هر دو روی زمین بیفتیم خنجر را برمیدارم، و با فریادی فریادش را خاموش و غافلگیرانه خنجر را در قلبش فرو میکنم. من هنوز سخت نفس نفس میزدم، بعد نفس راحتی میکشم. او مرده بود. هیچ کس این را ندید. هیچ کس. من آزاد بودم. من دیگر احتیاج به جستجو کردن نداشتم. من یک انسان مانند بقیه انسانها بودم. حالا باید سریع از آنجا میرفتم. من بلند میشوم. در این وقت عرق سردی بر بدنم مینشیند. نفسم به شماره میافتد. خونم لخته شده بود. و چشمانم خیره. من نمیتوانستم خودم را حرکت بدهم. من فلج شده بودم: من وحشتزده و با چشمانی گشاد شده یک خرگوش را میبینم. من صدای ضربان قلبم را میشنیدم و همینطور صدای ضربان قلب خرگوش را. خرگوش میلرزید. نگاهش میلرزید. ناگهان او میپرد و ناپدید میگردد. من توانستم دوباره خود را حرکت دهم. در این وقت دیدم که یکی از پنجرهها باز است. خرگوش بر روی مزارع سبزرنگ میدوید. ناگهان در این لحظه میدانستم که چرا او میدود. با ترس نگاهم را از زمین محل وقوع عمل میدزدم، خودم را میچرخانم و از اتاق به بیرون میدوم، از میان راهرو و از خانه خارج میشوم. من میدویدم. من از خانه دور شده بودم.
جنگل، جنگل، جنگل، جنگل بی پایان بود. هوا آهسته تاریک میشود. هنوز هم میدویدم. عاقبت چراغها را میبینم. من آهستهتر میدوم. اولین خانهها نمایان میگردند، حالا خیابانها دیده میشوند. من دیگر نمیدوم. من میایستم و عرق از پیشانیام خشک میکنم. به یک انگشتم خون پاشیده شده بود. من خودم را خم میکنم و آن را در کود گرم اسبی فرو کرده و دوباره خارج میسازم. دیگر چیزی از خون دیده نمیشد. من لکه خون را پاک کرده بودم. به رفتن ادامه میدهم. دیر وقت بود که به خانه رسیدم. من دیوار را لمس میکنم. آنجا چهار گاری قرار داشتند. آیا باید تمام آنچه رخ داده فقط یک رویا بوده باشد؟ هوا تاریک بود. با این وجود وقتی پیش آنها رسیدم میدانستم که لبخند میزنم. آنها خر و پف میکردند. من در گوشه خودم دراز میکشم. من صدای تنفس یکنواخت ماریا را میشنیدم. به سمت چپ میچرخم و ناخرسند میخوابم. صبح همه از من میپرسند دیشب کجا بودهام. سست میگویم "من دچار سرگیجه شدم، من به زمین افتادم؛ وقتی بهوش آمدم، پیش مردمان خوبی بودم. فکر کنم که سرایدار ویلای سبز در یگراشتراسه Jägerstraße بود" و عمیقاً از خودم بخاطر دروغ گفتن تعجب میکردم. ماریا میگوید "آره، آره، تو داری پیر میشی، پدر" و قهوه گرم را به من میدهد. "نمیدونی وقتی با غذا اومدم و تو رو ندیدم چقدر ترسیدم، فقط گاریت اونجا بود. یکساعت منتظرت شدم. غدا سرد شده بود. من اونو تو گاری گذاشتم، بیل و جارو را برداشتم و با ترس زیادی گاری رو به طرف خونه هل دادم." من میگویم: "بچه خوب، تو خیلی خوبی، خیلی خوب". یکی از مردها سینهاش را صاف میکند و میگوید: "بلند شید! دوباره باید کثافت زندگی رو یک بار دیگه از سمتی به سمت دیگه جارو کنیم. در هر صورت، کثافت کثافت باقی میمونه! برادرها حرکت کنید، بریم جارو بکشیم!" من میگویم "آره" و بعد از او از اتاق خارج گشتم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 2:6 توسط سعید از برلین
|

البته در فصل پائیز هنوز کمی ناآرام بودم؛ قلبم در هفتههای این فصل کاملاً در اضطراب بود. من از پلیسها که هرگز از آنها ترسی نداشتم میترسیدم. همیشه خیال میکردم میتواند هر لحظه از تاریکی کسی به سویم بپرد و تعقیبم کند. من نیرومندتر و محکمتر بر روی زمین تف میکردم. من با امیالم خود را مست میساختم. با تمام این احوال خوب جارو میکردم. شب بود. من گاریام را رو به جلو هل میدادم. در این وقت کسی در سر راهم ایستاده بود. کوچک و با لباس ژنده. او یک دختر بود. من پیش او میروم. دختر سخت میگریست. من میپرسم "چرا گریه میکنی؟". "من خیلی شپش و کک دارم". "مگر کسی تو را نمیشورد؟". "پدر و مادرم مردهن". "چکار میکنی؟ کجا زندگی میکنی؟". "من تو خیابون گدائی میکنم". در این وقت به دختر دلداری میدهم و دستم را روی سرش میگذارم. من از شپشها نمیترسیدم. به او گفتم "با من بیا" و دستش را دردستم گرفتم، با دست چپ گاری را بلند کردم و از پشت سرم آن را کشیدم. ما کاملاً آهسته میرفتیم. وقتی به خانه در نوومبرپلاتس رسیدیم به دختر گفتم که صبر کند. من از جلو رفتم تا ببینم که دوستانم چه میکنند. آنها در خواب بودند. من دوباره بالا رفتم و دختر را با خود به پائین بردم. در گوشهای که من میخوابیدم، برایش جای خوابی آماده کردم. بعد هر دو برای خوابیدن دراز کشیدیم. دختر در کنار من خوابید. من از شپشها نمیترسیدم. صبح فردا وقتی دوستانم دختر را دیدند اصلاً شگفتزده نشدند. وقتی به آنها گفتم که دختر چه کسی است، آنها دلشان برای دختر سوخت. آنها خود را نشستند و آب مانند یخ سرد شستشوی خود را که در کوزه بود به دختر واگذار میکنند. من آب را در یک قابلمه میریزم و روی آتش گرم میسازم. بعد لباس کودک را در میآورم و او را میشورم. یکی از مردها موهای دختر را کوتاه میکند، دیگری پیراهن تمیزش را که تنها در کریسمس به تن میکرد به او میدهد. مرد دیگر مدتی طولانی در گوشهای جستجو میکند تا عاقبت یک دامن قرمز پشمی که متعلق به همسر فوت شدهاش بود بیرون میکشد. من بلوز پاره را تا جائیکه امکان داشت خوب تمیز میکنم. بعد یک پالتوی کهنه پیدا میشود که من آن را اندازه تن او میکنم. یکی ناگهان میپرسد: "اسمت چیه؟". دختر با خجالت جواب میدهد "ماریا". حالا او آنجا ایستاده و تمیز بود. یکی میگوید "ما میخوایم تاس بریزم ببینیم پدرت چه کسی باید بشه!". ما چمباته زدیم و تاس ریختیم. "یک!". "سه!" "شش!" من باقی مانده بودم. من تاس میریزم. "نه!". آنها میگویند: "تو باید پدر باشی! خوب ازش مواظبت کن!". در این صبح آنها عرق نخوردند. آنها حتی به سر کار رفته و خودشان جارو کردند. من آخرین نفر بودم که اتاق را ترک کردم. ماریا میگوید: "پدر، تو خیلی پیری؟". من میپرسم: "چرا؟". "چون موهات خیلی سفیده". انگشتهایم را داخل موهایم میکنم و چند تار از آنها را میکنم. آنها در دستم بودند. من به آنها نگاه میکنم. موها سفید بودند. من جوابی نمیدهم و خارج میشوم. من کارم کمتر شده بود. دیگر هرگز رفقایم در خانه نماندند و عرق ننوشیدند. آنها دیگر حرفهای خشن نمیزدند و شوخیهای مبتذل نمیکردند. آنها مانند من با ماریا به مهربانی رفتار میکردند. فقط یکشنبهها به میخانه میرفتیم؛ وقتی به خانه برمیگشتیم دختر در خواب بود. گرچه ما مست بودیم اما باز برای بیدار نساختن ماریا سر و صدا نمیکردیم.
ماه نوامبر بود. من جارو میکردم. نزدیک ظهر بود. ماریا بزودی برایم غذا میآورد. در میان شلوغترین ترافیک، در میان بزرگترین ناآرامی آنجا ایستاده و آرام جارو میکردم. در این وقت سرم را اتفاقی بالا میآورم. یک نگاه مرا نشانه گرفته بود. کوتاه، بعد او دوباره میرود. او. آن مرد. چشمهای او به من نگاه کرده بودند. چشمهایش محکم نگاه کرده بودند، مانند شیشه. او کاملاً معمولی دیده میگشت. چیز بخصوصی در او نبود. یک بیتفاوت در میان بیتفاوتهای هر روزه. یک مرد از جمعیت و در میان جمعیت. گوشهایم میلرزیدند. چشمهایم میلرزیدند. لبهایم میلرزیدند. چانهام میلرزید. دستانم میلرزیدند. زانوهایم میلرزیدند. من میلرزیدم. یک جریان به ذهنم هجوم میبرد، داغ. بعد جریانی مخالف آن، سرد. کسی که من جستجویش میکردم آنجا بود، کسی که بخاطرش پیر گشته بودم. من میخواستم با عجله جلو بروم. در لحظهای که او مرا نگاه میکرد قادر به این کار نبودم. در آن لحظه دلم میخواست فرار کنم. زیرا چیزی وادار کردنی و راندنی در چشمانش بود. اما حالا میتوانم به سمتش هجوم ببرم! او دیگر به من نگاه نمیکرد. او از آنجا میرود. او خیلی دور شده بود. دیگر به زحمت میتوانستم او را دوباره بشناسم. من فریاد کشیدم، خندیدم، دستور دادم، گریه کردم: " تو نباید از چنگم فرار کنی!" تو نه! یک زندگی انتظار تو را کشیدم. حالا باید به من بگوئی که هستی. تو زندگیام را با نگاه کردن به من کشتی. حالا باید حساب پس بدهی. زندگی تو برای از دست رفتن زندگی من. این فکر طوفانی در من به راه انداخت و من شروع به دویدن کردم. در تعقیب او! من به گاری میخورم و میافتم. او کاملاً به پائین و گوشه خیابان رسیده بود. من به دنبالش میدوم. نفسم به خسخس کردن افتاده بود. او در گوشه آن خیابان بود. من سریعتر میدوم. گوشه خیابان به من نزدیکتر میگشت، گوشه حالا آنجا بود. من از کنارش میگذرم. من دیگر به او نگاه نکردم. من صبر کردم. اما، آنجا، آنجا، آنجا، او هم میدوید. او کاملاً بالای خیابان بود، در گوشه خیابان بعدی. من دوباره میدوم. بعضی از مردم قصد نگهداشتن مرا داشتند. من آنها را به کناری هل میدادم و میدویدم. من دیگر صدای خس خس ریهام را نمیشنیدم، من دیگر هیچ چیز نمیشنیدم. من فقط نگاه میکردم. من او را میبینم. من کمی نزدیکتر میشوم. اما حالا او دوباره در آن گوشه خیابان بود. اما نه، تو نمیتوانی از چنگم فرار کنی. نه، این بار نمیتوانی.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:33 توسط سعید از برلین
|

بعد از ساعتها سرگردانی عاقبت اتاق رئیس رفتگران را مییابم. من در میزنم و داخل میشوم. او آنجا نبود. من روی یک نیمکت مینشینم و منتظر میمانم. لازم هم نبود که کلاهم را از سر بردارم، زیرا دیگر کلاهی نداشتم. بزرگ و ساده آنجا نشسته بودم. عاقبت رئیس رفتگرها میآید. من کارتم را نشان میدهم. او آن را میگیرد و چیزی رویش مینویسد و مرا با آن به اتاق بعدی میفرستد. آنجا یک پیشبند چرمی، یک کلاه سیاهرنگ با آرم شهر، یک بیل، یک جارو و یک گاری بعلاوه سه کرون بعنوان دستمزد به من داده میشود. فردا هفت کرون دیگر خواهم گرفت، چهار کرون برای عوارض اداری از دستمزدم کم میگردد، و ضمناً کارم دیروقت عصر است. من با کلاه تازهام با کمی سختی سلام میدهم، گاری را برمیدارم و جارو و بیل را رویش میگذارم. و بعد آن را رو به جلو و به طرف خیابان هل میدهم. یک نفر مرا از پشت صدا میزند: "در نوومبرپلاتس، خانه شماره چهار، پشت ساختمان دست چپ در زیرزمین محل خواب شماست. آنجا به همراه سه نفر دیگر هستید!" من میگویم "بله، بله". نوومبرپلاتس زیاد دور نبود. من با گاریام شش خیابان آن چار گوش را بالا و پائین میرفتم. میایستم. در یک نانوائی یک قطعه نان میخرم. بعد جارو کردم. و بعد به رفتن ادامه دادم. و دوباره جارو کردم. من مخصوصاً وجداناً جارو میکردم و فقط به این کار فکر میکردم. به این ترتیب حداقل میتوانستم خودم را چند ساعت از این سؤال نجات دهم، سؤالی که همیشه و همیشه دوباره به سراغم میآمد. شب شده بود که کارم تمام شد. من روی زمین تف میکنم، بیل و جارو را در گاری میگذارم. قطعه نانی را که برایم باقی مانده بود از جیب در میآورم و با ولع میخورم. بعد به گاری هل کوچکی میدهم و آن را از پشت سرم به سمت نوومبرپلاتس، خانه شماره چهار میکشم. من از میان در فرعی به ساختمان پشتی میروم، گاریام را کنار دیوار قرار میدهم و کورمال از پلهها پائین و به زیر زمین میروم. در پشت یک اتاق صدای صحبت مردها را میشنوم. در را باز میکنم. یک شمع بر روی بشکهای روشن بود. سه مرد مست داد میزدند و به من که داخل شدم نگاه کردند. من صدایم را آگاهانه بلند کردم و گفتم "من رفتگر جدیدم". "از کجا میآئی؟". "از خیابان. من تا حالا جارو میکردم". مردها فریاد میکشند "چییییی؟" و از جا میپرند. "تا شب؟ تو زیادی تمیز میکنی!" و با این حرف به من حمله کرده و کتکم زدند. بعد من در گوشهای نشستم. آنها در گوشه دیگر. ما بزودی به خواب میرویم.
آن سه رفتگر با من دوست شدند. من خیابان آنها را هم جارو میکردم. از صبح زود تا شب. آنها در این ضمن در آن سوراخ میماندند و الکل مینوشیدند. من با کمال میل جارو میکردم. من اساسی جارو میکردم. من هیچ چیز بجز ریتم معمولی و یکنواخت جارو کردن را نمیدیدم. به این ترتیب به چیز دیگری فکر نمیکردم. شبها به خانه میرفتم، گاهی آنها مرا میزدند، گاهی به خواب مستی فرو میرفتند. من فوری از خستگی میخوابیدم. تنها به این طریق میتوانستم میان ناآرامی خیابانها آرامش خاصی داشته باشم. با این حال آرامشی که من آن را گاهی کمینکرده احساس میکردم. اما چه اهمیتی داشت. لااقل من دیگر به شتاب کردن برانگیخته نبودم. و این خیلی ارزش داشت. این خیلی خیلی ارزش داشت. و من جارو میکردم جارو میکردم و جارو میکردم. بیست و چهار خیابان را من در روز جارو میکردم. من یک سال تمام این کار را کردم. هنگامیکه روزی به خانه بازگشتم، دیگران فریاد کشیدند: "تو رفتگر نیستی! تو یک نوکری!" من جوابی نمیدهم. برای من همه چیز بیتفاوت بود. "آره، تو یک نوکری!" یکی از آنها نزدیک میشود و با مشت به صورتم میکوبد: "تو باعث شرم مائی. یک رفتگر حقیقی باید عرق بنوشه. یک رفتگر حقیقی عرق مینوشه!" ناگهان همه محاصرهام میکنند: "تو باید عرق بنوشی! زود باش! بنوش!" کسی که با مشت به صورتم کوبیده بود میگوید "بنوش!" و بطری را با عرق سگی جلویم میگیرد. و من نوشیدم، اول با انزجار، بعد با ولع. تا اینکه خوابم میبرد. یک صدای کلفت میگوید: "حالا یک رفتگری حقیقی هستی". بعد دیگر چیزی نشنیدم.
من خوب عرق مینوشیدم. من خوب جارو میکردم. به ابن ترتیب فکر هرچه بیشتر و بیشتر از من دور میگشت. من کثیف بودم. من روی زمین تف میکردم. من با نگهبان دعوا میکردم. تابستان بود. من میخندیدم وقتی خدمتکار خانهای شیر را زمین میریخت، وقتی گاری میوه و یا سبزی از کنارم میگذشت من با عصبانیت جارو میکردم و گرد وخاک متراکمی به هوا بلند میکردم. بله، وقتی یک پسر شیرینیساز با کیک زیبا و بزرگی از مسیر جارو کشی من رد میشد گرد و خاکم کاملا چربیدار میگشت. وقتی درشکه میگذشت من از پشت به درشکهچی فحش میدادم. من عرق مینوشیدم. من جارو میکردم. من عرق مینوشیدم. بخصوص یکشنبهها خندهدار بود. ما چهار نفر به میخانهای میرفتیم و از ظهر تا شب آنجا میماندیم. مشتریهای دائمی داد میزدند "رفتگران!" و روسپیها فریاد میزدند "بیائید ما رو جارو کنید!" و میخندیدند. ما عرق مینوشیدیم، ما دعوا میکردیم، ما داد میزدیم. من روی زمین تف میکردم. من رفتار خشنی با زنها داشتم. و به این دلیل احترامم نزد رفقایم بالا رفت. آنها میگفتند "او یک رفتگر حقیقی شده" و به نشانه تائید میخندیدند و به سلامتی من مینوشیدند. تا سه سال زندگی من به این صورت بود. من جارو میکردم، عرق مینوشیدم، فحش میدادم و بر روی زمین تف میکردم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:53 توسط سعید از برلین
|

جراحتم از گلولهای بود که به گردنم اصابت کرده بود. جراحت سختی نبود. من جلوی خانه زیر نور آفتاب مینشستم. نه چندان دور از من قیل و قال و شیهه اسبها بر پا بود. پادگان سواره نظام در این دهکده بود. حیوانات را به حیاط و اصطبلهای همسایهها انتقال داده بودند. در جلوی من یک حیاط وسیع با یک آبشخور قرار داشت. الساعه چندین اسب به آنجا برده میشوند. حالا صدای شیپور به گوش میآید. یک گروهان پیاده نظام در حال آمدن به این سمت بودند. حالا سربازها نزدیکتر میشوند، حالا آنها میرسند، حالا آنها میگذرند. در این لحظه صدای فریادی شنیده میشود، کوتاه و شاد. یکی از سربازها از صف به بیرون میپرد و به سمت اسبهای کنار آبشخور میدود، گردن یکی از اسبها را بغل میکند و سرش را به سر اسب میچسباند و فشار میدهد. اسب نوشیدن آب را فراموش میکند و شیهه بلندی میکشد. گروهان میایستد. یک گروهبان به سمت آن دو میرود، به سمت مرد و اسب. او خشن سؤال میکند. سرباز حیوان را رها نمیکند. اشگ بر چهره کثیفش جاری شده بود، اما صدایش واضح بود: "اسب من. این اسب منه. سالها پیش وقتی جنگ شروع شد از من گرفتندش. اینجا من در خاک غریبهام؛ اسب من اینجا در خاک غریبه و از آب غریبه مینوشد. حالا هر دو ما خوشحالیم که هنوز زندهایم. زیرا خانه ما خیلی دور است. و این اسب من است!" حیوان شادمانه شیهه میکشید و دم خود را به این سمت و آن سمت تکان میداد. حالا به چهره سرباز نگاه میکنم. او را بجا میآورم و داد میزنم: "بولیسلاو!" بولیسلاو دستش را از گردن اسب برمیدار و به سمتی که صدا را شنیده بود نگاه میکند. من دوباره قادر به صحبت کردن بودم، از جا بلند میشوم و به سوی او میروم. در این وقت او هم مرا میشناسد. او خود را به زمین میاندازد، میگرید و میگوید: "ارباب، ارباب، ارباب ..." او نمیتوانست ادامه دهد. بعد ناگهان به فضا خیره میشود و آهسته میگوید: "چرا در این لحظه همه چیز منو به یاد وطنم میاندازد؟ آیا این یک نشانه است؟" بعد گروهبان داد میزند: "بلند شو!" بولیسلاو با عجله به من دست میدهد، گردن اسب را مدتی طولانی در آغوش میفشرد و بعد سریع داخل صف میشود. آنها از آنجا میگذرند. اسب سرش را به مسیری که سربازها میرفتند چرخانده بود و آنها را تا وقتی که دیگر قابل رویت نبودند با نگاه تعقیب میکرد. مدت درازی ساکت به همان نحو باقی میماند. بقیه اسبها در حال نوشیدن آب بودند، او اما نمینوشید.
سپس یک روز قیل و قال بر پا میشود. دهقانها از خانههایشان به بیرون میدویدند. سربازهای سواره نظام از خوشحالی اسبها را میزدند. بعد شیپورها به صدا میآیند. طبلها صدای روشنی داشتند. جنگ به پایان رسیده بود. من کیسه سربازی خود را گره میزنم. جراحتم بهبود یافته بود. من سرنیزه، کمر بند چرمی وکلاه سربازیام را به صاحبخانه هدیه میکنم. من یک کلاه دهقانی بافته شده از پوست لیفی درخت بر سر میگذارم و به راه میافتم. در جاده خاکی به بقیه سربازها که به وطن بازمیگشتند میپیوندم. مدت طولانیای راهپیمائی کردیم، روزهای زیادی، تا اینکه به راه آهن رسیدیم. دیگران خوشحال بودند. من اما بیشتر غمگین بودم. هرچه به شهر نزدیکتر میشدیم بیقراریام افزونتر میگشت. و بعد شهر آنجا بود، و من هم آنجا جلوی ایستگاه راهآهن ایستاده بودم. هیچکس به من سلام نمیکرد. یک پلیس به من تذکر میدهد. "اینجا آدم اجازه پرسهزنی ندارد."، این جملهای بود که آن را فهمیدم. من از آنجا به راه میافتم و به خیابان بعدی میروم. پس این همان شهری است که من چند سال پیش آن انسان وحشتناک را دیده بودم. من گستاخانه به چهره رهگذران نگاه میکردم. اما این کار بیفایده بود، او در میان رهگذران نبود. احساس گرسنگی میکردم. من پول نداشتم. آخرین چیزی که برای خوردن داشتم مصرف شده بود. حالا حتی دیگر به یادم هم نمیافتد که روزی ثروتمند بودهام. یک نوع قوه تشخیص مرا به سمت شهرداری میکشاند. داخل شهرداری میشوم و به اتاقی میروم. مرا به اتاق شماره دو راهنمائی میکنند. از آنجا به اتاق شماره سه فرستاده میشوم. و به این ترتیب در شانزدهمین اتاق کارمندی دلیل رفتنم به آنجا را میپرسد. من میگویم که یک سرباز بودهام و نه یک فراری از جبهه جنگ و از او تقاضای کار میکنم. "که اینطور، پس در جنگ شرکت داشتید!" و مرا تشویق میکند. من جواب میدهم: "بله، در سه جبهه جنگیدم". "براوو! اینکه شما هنوز زندهاید نشان میدهد که باید دلیرانه جنگیده باشید!". من سریع میگویم "مجروح هم شدم، بله مجروح،" و به محل جراحت روی گردنم اشاره میکنم. کارمند میگوید: "خیلی خوشحالم، ما خیلی خوشحالیم، ما شما را استخدام میکنیم. شما رفتگر خیابان نوومبرپلاتس Novemberplatz هستید. جارو کردن شش خیابان به عهده شماست. شماره شما عدد هشت است. بفرمائید اینهم شماره. برید و خودتونو پیش رئیس رفتگرها معرفی کنید! و با این حرف یک کارت به دستم میدهد. روی آن یک عدد بزرگ هشت نوشته شده بود. من از او تشکر کرده و میروم. از خوشحالی و همینطور از دستپاچگی کلاه زیبای گالیسینیام را آنجا جا میگذارم. اما دیگر جرئت برگشتن به آنجا را نداشتم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:13 توسط سعید از برلین
|

من به جبهه میروم. آنچه که چشمهای انسان قادر به دیدن است، من دیدم. من به جبهه رفتم. جنگ در جلوی جبهه غوقا به پا ساخته بود. به پشت جبهه میتوانستیم بعنوان دستیار پزشک برویم؛ اینجا وحشتناکتر از آن جلو بود. من تمام اینها را دیدم؛ من امیدی نداشتم، و ناامید هم نبودم. به این ترتیب هفتهها گذشتند؛ ماهها. یک سال. دو سال. نه پایانی، نه آغازی. شهرها، دهکدهها، کشورها با فریاد سربازها، سر و صدای گلولهها، تعقیب و آزار و اذیتها دگرگون شده بودند. هرکجا که ما میرفتیم ناامیدی بود و مرگ. من این را تجربه کردم. آنجا مرد پیری در کنار کلبه ویرانش نشسته بود. او از دو سال قبل وقتی که روسها دهکده را ترک کرده و ما آنجا منتقل شده بودیم تا حال اینجا نشسته بوده است. زن و فرزندش را جنگ از او گرفته بود. خانهاش مرده بود. تنها او باقی مانده بود، او و گاوش. او آنجا مینشست و طناب گردن گاو را در دست نگاه میداشت. بعد وقتی ما عقب نشینی میکنیم و از میان دهکده دوباره میگذریم او هنوز هم آنجا نشسته بود. پیش گاوش. گاهی او بلند میشد و برای گاوش علوفه میآورد. بدون سرپناه، در هوای خوب و بد او آنجا مینشست و از گاو مواظبت میکرد. حالا او دوباره آنجا نشسته بود. پیش گاوش. هنوز هم در همان محل قبلی. آیا چند بار ممکن است که دوست و دشمن از کنار او گذشته باشند؟ امروز اینها، فردا آنها. او با گاوش نشسته بود. انسانهای خوب و بد از کنارش رژه میرفتند. خوبها آن دو را میدیدند، بدها به سمت دیگری نگاه میکردند. کسی برای آن پیرمرد کاری انجام نمیداد؛ همینطور برای گاوش. دور تا دور ویرانی بود و مرگ. فقط آن دو باقی مانده بودند. یک انسان و یک حیوان. یک مرد و یک حیوان مؤنث. بعنوان نشانهای از قدرت زندگی، بعنوان ماهیت غیر قابل ویرانی طبیعت. حالا او به گاوش علف میدهد. گاو میخورد. پیرمرد شادی کودکانهای داشت؛ او پوست گاوش را با دستانی لرزان عاشقانه نوازش میکند. نگاهش روشن و طور غیر انسانیای خوب بود. و اگر هم جنگ تا ابد ادامه یابد، این دو در اینجا پیروز خواهند گشت و ساکت انتظار امید را خواهند کشید. آنها از جنگ جان سالم به در خواهند برد. مرد و گاو. انسان و حیوان. به سختی به رفتن ادامه میدهم. در این برهه از زمان بسیاری از انسانها را دیدم. انسانهائی از کشورهای مختلف. انسانهائی بدون تکبر و تسلی. با این وجود کسی را که من میجستم نیافتم. همیشه بیقرار بودم. همرزمانم مسخرهام میکردند. پزشک گروهان هر شب با زور کلاهم را تا صورتم پائین میکشید و با دیگران به شکل وحشتناکی میخندیدند. من نمیخندیدم. من زخمها را پانسمان میکردم و هرگز نمیخندیدم. اینجا در دهکده اسلوونی Slowenien در جلوی جبهه بودیم. مردم آرام بودند، طوریکه انگار جنگی وحود ندارد. تا اینکه بعد شبی فرا رسید که ویرانی در آن بزرگ بود. با قدمهای طوفانی عقبنشینی کردیم. ما حمل کنندهگان مجروحین در جلوی جبهه بودیم. سپس، بعد از هفتهها ما هم عقبنشینی کردیم. از دهکده بجز ویرانه و دود چیزی باقی نمانده بود. من آنجا چیزهای وحشتناکی دیدم. از هر خانهای چیز اندکی باقی مانده بود. اینجا نیمهای از یک دیوار، آنجا پایههای یک خانه، در وسط قلوه سنگ و الوار. سنگ و چوب، چوب و سنگ در دردناکترین بینظمی. و بالا آسمان ایستاده بود. من ناگهانم میخواستم فریاد بکشم؛ فریاد اما مانند چوب در حال دودی در دهانم فرو میرود. در تمام جاهائیکه قبلاً خانهها ایستاده بودند، اینجا و آنجا، و آنجا و اینجا گربهها نشسته بودند. آنها از جایشان تکان نمیخوردند. آنها گربههای سیاهرنگی بودند، نیمه جان، اسکلتهای سیاهرنگ. فقط چشمانشان مانند آتش مردهای میگداختند. آنها نه زنده بودند و نه مرده، آنها مرده بودند اما زندگی میکردند: آنها دیوانه بودند. آهسته از روی آوارها به جلو میرفتم. گربهها کنار نمیرفتند، به خودشان تکان نمیدادند. مانند شکایات گنگ و سیاهی در برابر هرآنچه انسانیست اینجا نشسته بودند و خیره نگاه میکردند: آخرین ستون خانه. هنگامیکه من از کناره توده زباله گذشتم، زانویم مانند سرب سنگین شده بود. من نمیخواستم به بالا نگاه کنم؛ با این حال احساس میکردم یک نگاه به من دوخته شده است و من به چشمان دیوانه یک گربه مادر نگاه کردم که بر روی شکمش دو توله قرار داشتند. چشمان تولهها مانند چشمان مادرشان پیر و دیوانهوار دیده میگشت. نفس زنان و با زحمت تکه نانی برایشان پرت میکنم. آنها از جایشان تکان نمیخورند. من پیش همرزمانم رفتم، میخواستم این ماجرای وحشتناک را برایشان تعریف کنم، اما لال بودم. آنها خندیدند. من سکوت کردم، زیرا که باید سکوت میکردم. طبلها خفه به صدا میآیند، خفهتر طبلها طنین میاندازد، جنگ، جنگ، او شکست نخورده است. من زخمیها را پانسمان میکردم و ساکت بودم. یک روز، در سومین سال جنگ و در ماه نوامبر ما زیر آتش توپخانه دشمن قرار گرفتیم. دشمن در تعقیب ما بود. ما فرار کردیم. همینطور من. خیلیها تعقیبم میکردند. من مانند خرگوشی درمزارع میدویدم. ناگهان دردی احساس کردم. جلوی چشمانم سیاه شد. من افتادم و بیهوش شدم. وقتی بهوش آمدم، همه چیز در اطرافم غریب بود. زبان، انسانها، مکان. من نمیتوانستم حرف بزنم. آهسته متوجه میشوم که آنجا یک خانه روستائی در دهکده کثیف گالیسین Galizien است. مردم رفتارشان با من لاقیدانه و خوب بود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 2:52 توسط سعید از برلین
|

زندگی من عادلانه بود؛ حداقل ناعادلانهتر از زندگی بقیه مردم نبود. من وقتی در اتاقک کوچکم در سیاهی شب شمع میسوخت به شعله آن مدتها نگاه میکردم. و من آتش میدیدم، چیزی بجز آتش نمیدیدم. دیگر اشباح و چهرههای فراموش یا گمگشته از شعله آتش به سمت من خارج نمیگشتند. دیگر هیچ سؤالی محتاج جواب نبود. میتوانستم ادعا کنم که تقریباً آزاد بودم. هر شب به جای دعا کردن به شعله شمع نگاه و بعد آن را خاموش میکردم. مردم میدویدند. درها و پنجرهها باز میشدند. ناقوسها به صدا آمده بودند. بعد طبلها خبر جنگ را به گردش انداختند. من این را شنیدم و خندیدم، خندیدم، خندیدم. بعد با صدای بلند در میان خانه فریاد زدم: "نه، نه، نه!" من به طرف بازار دویدم. من زنها را با فریادم از کنار چشمه لولهکشی شده راندم. من برگشتم. از پلهها بالا رفتم و به اتاقک کوچکم رفتم. آنجا شیشه پنجره را شکستم. بعد پائین رفتم، دوباره برگشتم بالا. وقتی استادم از من پرسید: "کی میخواهی خودت را برای رفتن به جنگ معرفی کنی؟" به نظرم آمد که مغز از سرم میخواهد بپرد، خندهام مانند غرش یک گاو نر بود؛ بعد اما ناگهان ساکت گشتم. من فقط صدای نفسهایم را میشنیدم. دوباره از پلههای چوبی بالا دویدم و به اتاقم رفتم. آنجا خودم را روی تخت خم کردم و فقط مرتب با خود تکرار میکردم: "من نمیخواهم بازی کنم، من نمیخواهم! دور باد ورق پادشاه! دور باد!" بعد صدائی توهین آمیز و خفه در گوشم میپیچد: "تو باید، تو باید!" من دیگر نمیتوانستم اینجا را تحمل کنم. در جلوی چشمانم یک دست همراه با ورقهای بازی را میدیدم که ظاهر و دوباره محو میگشت. من از خانه به بیرون هجوم بردم، از میان شهر به سمت مزارع دویدم. ورقها! ورقها! آنها مرتب دایرهوار به دور شهر میچرخیدند. دست و ورقها عقب نمینشستند. ماه روشن میشود؛ وقتی من دوباره لهله زنان جلوی خانه بشکهساز ایستاده بودم و آهسته، خیلی آهسته از پلهها برای رفتن به اتاقم بالا میرفتم ماه بیرنگ شده بود. من خسته بودم، اما نمیتوانستم بخوابم. فقط یک رویای زنده میتواند محو نگردد. دست مانند سوسک بزرگ و بد شکلی میخزید و از پلهها بالا میآمد، ورقهای بازی را بر روی لحافم میریخت و صدائی بیطنین فریاد میکشید: "بازی کن!" ــ من داد میزدم: "من نمیخواهم!" و از سوی دیگر صدا میآمد: "تو باید بازی کنی. پادشاه این را میخواهد!" و در اتاق، ورق بازی با عکس پادشاه بسیار بزرگ شده بود. ــ "پادشاه خجسته باد، اما من هرگز ورقبازی نکردهام، من نمیخواهم!" ناگهان چنین به نظر میآید که انگار کارتها به من میخندند، اما سرد و محکم، مانند خنده قانون. و آن وحشتناکتر از خنده بیصدا بود. مطمئناً قانون به کسی که از قبل برای جنایت تعیین شده است و بخواهد بخاطر حفظ زندگیاش فرار کند، قبل از آنکه او دست به چنین عملی بزند به این نحو میخندد. در این وقت قانون خواهد خندید، بدون سر و صدا. حتی خطوط چهرهاش هم نمیتوانند خنده او را لو دهند و با این حال همه میدانند: اینجا کسی میخندد. درست به همان شکل هم ورقهای بازی میخندیدند و از میانشان دستورها صادر میگشتند: "بازی کن! در این سمت پادشاه است؛ در سمت تو سربازان مزدور! اینجا دستور داده میشود، آنجا اطاعت میگردد. بنابراین اطاعت نما و بازی کن!". صدای من کاملاً آهسته شده بود: "نه، نه!" و از طرف مقابل گفته میشد: "شروع کن! ورقها اینجا هستند، تو باید بازی کنی!". "من باید؟" این را من نپرسیدم، بلکه یک صدای دیگر از درونم آن را پرسید. "تو باید!" بعد به خوابی بدون رویا فرو رفتم. و گامها دقیق و کوتاه میغریدند. طبل صدای خفهای میداد. سوت صدای تیزی داشت. و آنها شروع به پیشروی کردند. خورشید بالا آمد و از پنجره نور تاباند. ضعیف و شکننده خودم را بلند کردم. اما در این لحظه دوباره در تخت فرو میافتم و یک فکر در من قدرت میگیرد: من نتوانستم آن مرد را در زمان صلح وقتی همه چیز روال منظمی داشت پیدا کنم. حالا جنگ است، حالا لحظهای است که همه چیز درهم است، طوری که همه چیز برعکس گشته، ماهی به خشکی میپرد و موش صحرائی در آب؛ حالا هم میتوانی او را پیدا کنی. تو میتوانی او را بعنوان جنگنده پیدا کنی. شاید او بعنوان دشمن در مقابلت قرار گیرد. تو میتوانی او را سوراخ سوراخ کنی، زیرا این کار حتی وظیفه تو میباشد. برای این کار به تو دستور داده میشود. اما او هم میتواند تو را بکشد، زیرا به او هم این دستور داده میشود. همه چیز یکسان است. یا اینطور و یا آنطور، در هر صورت از او رها خواهی گشت. "ورقها برایم کافیاند! من بازی میکنم!"
زمین خود را سریعتر میچرخاند. طوفانها و ابرها ترسناک بودند. نور ماه مانند خورشید میدرخشید، نور خورشید مانند نور ماه سرد بود. درختها و سنگها تکه تکه شده بودند. بدون هیچ دلیلی در هوا انتقام موج میزد. افقها خونین بودند، از کوهها دود برمیخواست. رودخانهها گرم و انسانها سرد و خصمانه گشته بودند. برادر به برادر "شیطان!" میگفت و هر دو قبلاً از یک گاو شیر مینوشیدند.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:15 توسط سعید از برلین
|

Ephraim Kishon
تحت شرایط اقتصادی موجود افراد دارای حرفه آزاد به بهترین وجه اظهار وجود میکنند: گداها و روزنامهنگاران. مصاحبه زیر بین دو تن اعضای برجسته از این طبقه ممتاز است.
"آقای زالاخ شاباتی Salach Schabati؟"
"بله خودم هستم. داخل شوید، آقا، و بفرمائید بشینید. بله، همونجا آن گوشه. بر روی جعبه شکسته."
"خیلی ممنون."
"اگه بچهها مزاحم کارتون میشن، میتونم خفهشون کنم."
"نه، لازم به این کار نیست."
"باشه، پس تو حموم حبسشون میکنم. بچهها سریع برید تو حموم. خب، دیگه مزاحم نمیشن. ــ برای یک روزنامه مینویسید یا یک مجله؟"
"برای یک روزنامه."
"ضمیمه آخر هفته؟"
"بله، آقای شاباتی. من آگهی شما را در روزنامه خودمان خواندم: <خانوادهـزاغهنشین. سیزده فرزند. آماده کار برای رسانههای عمومی.> آیا حالا برای من وقت دارید؟"
"بله، اما فقط یکساعت و ربع. صبح امروز یک مصاحبه رادیوئی داشتم، و بعد از شما هم یک تیم تلویزیونی میاد، اما حالا میتونیم حرف بزنیم."
"ممنون، آقای شاباتی. سؤال اول من ــ"
"یک کم آهسته، یک کم آهسته. عجله نکنید. چقدر میپردازید؟"
"بله؟"
"من میخوام بدونم دستمزدم چقدره. یا فکر میکنید که من برای سرگرمی تو این اتاق فکسنی و داغون نشستم، یا اینکه میتونم با خانوادهام از کمک دولتی زندگی کنم؟ از 1930 پوند در ماه؟"
"من این فکر را نکردم."
"اما من. امروزه وضعیت فاجعهبار مهاجرین مشرق زمین تقریباً ارزش بازار بالائی داره. در این سود کسانی هم که شادی سودبران را باعث شدن باید سهیم باشن. تصور کنین شما داستان زیبائی با بوی زیادی از فقرا و فقدان بهداشت و غیره مینویسین ــ این کار باعث جلب توجه میشه، این برای فروش روزنامهتون خوبه و همینطور برای دستمزد شما. بعلاوه براتون معروفیت روزنامهنگار منتقد و متعهد اجتماعی به همراه میآره. من در هر موردی میتونم به شما کمک کنم، آقا. شما از من توصیف جانسوزی از بدبختیام میشنوین، از ناامیدیام، از تلخ بودنم، از ــ"
"چقدر درخواست میکنید؟"
"نرخ معمولی من در ساعت 300 پونده به علاوه مالیات بر ارزش افزوده. با عکس سی در صد به قیمت افزوده میشه. نقد. بدون چک. بدون قبض دریافت."
"300 پوند برای یک ساعت؟!"
"از این پول باید به مدیر برنامههام هم بپردازم. نرخش اینه، آقا. در محله یمنیها شاید بتونین برای 150 پوند ناامیدی پیدا کنین ــ اما میدونین اونا چطوری دیده میشن؟ حداکثر یازده فرزند، همه خوب تغذیه شده، و یک یازنشستگی خوب 2680 پوندی در ماه. پیش من اما شما یک خانواده نوزده نفره در یک خونه به بزرگی 55 متر مربع دارین. با سه عدد مادربزرگ."
"همسرتان کجا هستند؟"
"بالای پشتبومه و دارن ازش عکس میگیرن. مشغول آویزون کردن رختهای شسته شده روی سیم آنتن تلویزیونه. حامله هم است."
"پس باید شما یک کمک هزینه اضافی از دولت دریافت کنید."
من از هر دو صرفنظر کردم. وضعیت شغلی من در بازار گداها میتونه در این ارتباط صدمه ببینه. مصاحبهها قابل تحملترن. بزودی به کلبه ویرانه و کوچکتری نقل مکان میکنیم. احتمالاً یک بز هم همراهمون میبریم. پس عکاستون کجا موند؟"
"او همین حالا میآد."
"در باره ارائه مصاحبه: من مایلم مصاحبه در دو صفحه و در کنار هم قرار بگیره. تیتر هم بر روی هر دو صفحه باشه."
"شما نگران نباشید، آقای شاباتی. ما تمام مطالبات شما را در نظر خواهیم گرفت.
"بسیار خب، حالا میتونید شروع کنید، آقا."
"سؤال اول من: آقای شاباتی، آیا احساس میکنید که در اسرائیل با شما خوب رفتار نمیشود؟"
"چرا باید چنین احساسی کنم؟ من از مردم کشورم صمیمانه متشکرم. مردم کشورم یک قلب طلائی دارن. البته زحمت مخصوصی هم برای از بین بردن فقر به خودشون نمیدن، و کسی برای زاعه نشینها در سرزمین خودش کاری انجام نمیده. و از سوی دیگه مردم ابراز علاقه زیادی میکنن و وقتی در تلویزیون فیلم مستندی در باره زندگی فلاکتبار ما زاغهنشینها نشون داده میشه همیشه خیلی متأثر میشن. و این بدون نتیجه نمیمونه. آدم فقط باید گوش کنه که چطور بعد برنامه همه این پروفسورها و جامعهشناسها عصبانی میشن. صحبتهاشون واقعاً لذتبخشه. و نیاز رسانهها به داستانهای بدبختی هنوز هم در حال رشده، طوری که ما تنگدستها باید از بهبود در زندگی صرفنظر کنیم. آدم میتونه با خیال راحت بگه: اسرائیل اولین سرزمین در جهان است که مشکلات اجتماعی خودشو توسط مصاحبه حل میکنه.
_ پایان _
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:24 توسط سعید از برلین
|

من به کلبه اشاره میکنم. او از روی زمین بلند میشود و فروتنانه از جلو براه میافتد. در کلبه آتش روشن بود. اتاق بوی دود میداد، بوی صمغ، بوی برگهای سوخته درخت کاج. او برایم محلی برای خواب آماده و بعد به من گوشت و میوه تعارف میکند. من سرم را تکان میدهم، خودم را روی پوشالها انداخته و به خواب میروم. در خواب صدای یکنواختی میشنیدم، انگار کسی دعا میحواند. من خودم را ندیدم، اما باید با ناامیدی کامل و ناخودآگاه در خواب لبخند زده باشم. صبح بولیسلاو به من شیر گرم گاو داد. من آن را نوشیدم. بعد دستهای کثیفش را در دستم گرفتم، آنها را بوسیدم و گریه کردم. به نظر میآمد که بولیسلاو این کار را نمیتواند درک کند، تقریباً وحشتزده از جا میجهد و میگوید: "ارباب، ارباب، چه میکنید؟" به سختی میدانستم چه میگویم، اما ناگهان پس از مدتهای بسیار بسیار طولانی احساس یک سعادت بیثبات و آزاد کردم و مرتب میگفتم: بیا، با من گریه کن. با من گریه کن، زیرا سالهای زیادی میگذشت که من گریه نکرده بودم. همیشه میخواستم گریه کنم، اما هرگز موقعیت آن را نداشتم. بولیسلاو، دستتو بده به من! تو آدم خوبی هستی. من تو رو کتک زدم، آیا دردت میگرفت؟ نگاه کن، من اینو نمیدونستم، وگرنه این کار را نمیکردم." بعد خودم را به سمت او خم و با لحن اسرارآمیزی زمزمه میکنم: "میدونی، اگر آن زمان قادر به گریه کردن بودم، بنابراین تو را هم نمیزدم. حالا میتونم گریه کنم! میدونی این برای من چه ارزشی داره؟" صدایم از آزادی خفه شده بود: "حالا میتونم گریه کنم، بولیسلاو، خوشحال باش، با من گریه کن!" بولیسلاو نمیدانست چه بگوید. او درمانده و ناشیانه با لکنت زبان میگوید: "ارباب، ارباب، ارباب ..." ناگهان به نظر میرسد که چیزی به خاطر آورده است؛ از جا میپرد و یک کاسه آب میآورد. من دستهایم را داخل آب میکنم و چشمها و پیشانیام را با آن تر میسازم. یک اسب در آن نزدیکی شیهه میکشد. بولیسلاو به بیرون میدود. من دیگر گریه نکردم. زیرا فکر تازهای به ذهنم خطور کرده بود: در جهان انسان وجود دارد. نه! به این نمیخواستم فکر کنم وگرنه شاید آن سؤال "چه کسی؟" دوباره بازمیگشت. بولیسلاو دوباره داخل کلبه میشود. بولیسلاو یک انسان خوب بود. من آنجا ماندم. من به بولیسلاو ذغالساز در کار کمک میکردم. من چوب میشکستم. من در آتش میدمیدم. من کاسه را میشستم. من از گاو شیر میدوشیدم. من در محافظت از اسبها به او کمک میکردم. من پس از آن صبح دیگر گریه نکردم. زمان میگذشت. اما نمیدانستم که آیا سالها گذشتهاند یا فقط چند ساعت. بولیسلاو دیگر در برابر من مطیع و فروتن نبود. گاهی در چشمانش چیزی کمین کرده میدیدم که حتی حکم میراند، زیرا چشمان من دیگر دستور نمیدادند. گاهی وقتی صدایش میکردم غرولند میکرد. بله، او جرئت یافت مرا با اسم لعنتیام صدا بزند. فصلها تغییر میکردند. پوستم مانند چرم سخت شده بود. یک بار میخواستم سوار اسب بشوم و در جنگل اسبسواری کنم. در این وقت صدای بولیسلاو مرا از این کار بازداشت. من گوش نکردم. در این وقت او به دنبالم دوید، پایم را گرفت و مرا از اسب به پائین کشید و کتک زد. من هم با خشم فراوان او را زدم. ما بر روی زمین میغلتیدیم. نیروهایم ضعیف بودند. او مدتی طولانی مرا زد، تا اینکه من دیگر چیزی احساس نمیکردم. بعد او مرا در سوراخی انداخت که قبلاً خوکهایش را در آن نگهداری میکرد. من نمیدانم چرا بولیسلاو به من حمله کرد. شاید او در آن لحظه احساس کرد که من دیگر ارباب نیستم، و تمام تواضع و افتادگیاش به خشمی بزدلانه تبدیل گشته بود. بولیسلاو روزهای زیادی مرا در آن سوراخ زندانی کرد. من تنها بودم. فقط خاک در اطرافم بود. من نمیتوانستم از آنجا خارج شوم، زیرا حصار درب از شاخههای سختی ساخته شده بود. اما من تنها نبودم! بر روی دستم مگسی به اینور و آنور میرفت. من نگاه کردم، نگاه کردم، نگاه کردم. اشگ از چشمانم به بیرون زد، گرم و خوب. من دیگر با خاک تنها نبودم! یک مگس آنجا پیش من بود و درد مشترکی داشتیم. کسی نمیداند در تنهائی و در گوشهگیری پیدا کردن یک حیوان همیشگی چه لذتبخش است. من این را میدانم مگس خوب. وقتی یک روز بولیسلاو برایم آب و میوه به درون سوراخ انداخت، آهسته گفتم "بولیسلاو" در این وقت او مرا آزاد ساخت. برای قدردانی از او در کلبه آتش بزرگی برای ساختن ذغال روشن کردم. صبح میوه و گوشت خشک شده برداشتم، یک بطری سفالی پر از آب به گردن آویختم، به بولیسلاو دست دادم و رفتم.
آنجا شهر کوچکی با چشمههای لوله کشی شده در کنار بازار بود. نزد یک بشکهساز پذیرفته میشوم. من برای او بعد از ساعت کار کتاب مقدس میخواندم. روزها به همسرش کمک میکردم، بچهها را میشستم و مانند خدمتکاری خدمت میکردم. یکشنبهها برای استاد صورت حساب هفته را مینوشتم. به این ترتیب در ازاء مسکن و غذای ناچیزی به همنوعان خود کمک میکردم. من سعی کردم همه چیز را فراموش کنم. من به هیچ چیز نمیاندیشیدم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:57 توسط سعید از برلین
|

زن گم شده بود. من تنها بودم. و دوباره سؤال قدیمی آمد: چه کسی؟ بیقراری همراه همیشگیام بود. من لعنت شده بودم، زیرا که ناشکیبا بودم. من عجولم، اما دلیلش را نمیدانم. و جواب سؤال "چه کسی؟" که مانند خاک و همزمان طوفان است را هم نمیدانم.
من قصرم را آتش زدم. قصر سوخت و خاکستر گشت. زمانی که دیگر چیزی از آن باقی نماند مانند گذشته شروع به خندیدن کردم. خندهام بیصدا بود. خدمتکارم گریست و از پیشم رفت. دوباره من و خندههایم در جهان تنها ماندیم. شکوه کردن و خاکستر بر سر ریختن بیفایده بود. من این را میدانستم. بنابراین طلا در میان مردم میریختم و انسانها را شریرتر از آنچه که بودند میساختم. من کوچ میکنم. من یک گدا بودم. من یک گدای ثروتمند بودم. من در میان قاره آسیا به سفر پرداختم. من سوار یک کشتی شدم. من بر روی دریا راندم. من در استرالیا به خشکی رسیدم. من از میان شهرها میرفتم، از کوهها و از دشتهای وسیع میگذشتم. همیشه بیقراری و سؤالم "چه کسی؟" مرا همراهی میکرد. شبها در خرابهها میخوابیدم و با خندههایم خود را میپوشاندم. تمام حیوانات، همچنین حیوانات وحشی هم از من اجتناب میکردند.
جاده خاکی از دل جنگل بیرون زده و تاریک بود. تمام شب را از میان جاده عبور میکردم؛ نزدیک صبح دلم میخواست شمایل عیسی مسیح را ببوسم. اما صلیبی نداشتم؛ من فقط یک پارچه پاره و کثیف و یک عصای گرهدار محکم داشتم. یک وسیله مقاوم راهم را مسدود میسازد. ضربه آهستهای به در ساخته شده از چوب بلوط میکوبم. اینجا در زیر دستگیرهی در یک سوراخ کرمخورده در چوب بود. در این لحظه دست بر پیشانی میگذارم، تنفسم شدیدتر و چشمانم گشاد میگردند. من بیصبرانه و محکم به در میکوبیدم. در باز میشود. من به عصای خود تکیه میدهم و مستقم نگاه میکنم. آنجا یک قصر بود. یک خدمتکار آنجا ایستاده بود. او سؤال نمیکرد. کسی احتیاج ندارد از ژندهپوش دیوانهای سؤال کند. آدم صبر میکند تا او خود تمنا کند. من مدت درازی از در به تاریکی درون قصر نگاه کردم؛ بعد ناگهان داخل میشوم، به خدمتکار نگاهی نمیاندازم، مستقیم نگاه میکردم، فقط مستقیم. مصمم و محکم میگویم: "اینجا خانه من است." خدمتکار مرا از رفتار خشونتآمیزم شناخت. او دستهایش را بالا برد، چرخید، دوید و فریاد کشید: "ارباب برگشته، آیا میشنوید، اربابمان آمده است!" همه با عجله میآیند و گریه میکنند. در این موقع از خودم منزجر میگردم. زیرا من، کسی که همیشه آنها را کتک میزده، کسی که حالا مانند ولگردی بازگشته است، من لیاقت اشگهای آنها را نداشتم. حالت چشمانم خشمگین میگردند. آنها عقب مینشینند و اطاعت میکنند. من داخل قصرم میشوم. من گرد و خاک جاده و زمین و سالهای نشسته بر تن را پاک میشویم. وقتی از آب خارج میشوم، با تحقیر به بقچه محقرم نگاه میکنم؛ بعد جامههای تازه میپوشم. دوباره خدمتکاران با ترس این سو آن سو میرفتند. دوباره یک فعالیت آهسته دیوانه کنندهای در خانه بر قرار بود. سایهها در اتاقها و در دالانها بیشتر از روشنائی بودند. تمام روزها اینطور بود. من در اتاق سیاه و بزرگ بر روی یک صندلی راحتی با روکش سبز رنگ مینشستم. من خیره به روبرویم نگاه میکردم. من فقط رویا میدیدم؛ اتاق مرده و ساکت بود. من یک اراده و نیروی تازهای داشتم. من نمیخواستم در آن مورد دیگر فکر کنم. من نمیخواستم به هیچ چیز فکر کنم. شبها هم بر روی همان صندلی مینشستم. به نظر میآمد که نیروهای شر هیچ قدرتی بر کسی که بر روی صندلی سبز نشسته است ندارند. یک روز صبح یک مگس مرا از خواب بیحدم بیدار ساخت. من ضربهای زدم. او بر زمین افتاد و مرد. من ناگهان کاملاً بیدار بودم و وحشتزده. من تا حال هرگز حیوانی نکشته بودم، نگاهم منجمد میگردد. من به یک آگاهی دست مییابم که نه خوب بود و نه وحشتناک. پس از آن این فکر به سراغم میآید که این قتل پیشدرآمد قتلهای بعدی باید باشد. حالم ناگهان طوری میشود که انگار در تاریکی شب در کنار ساحل دریا ایستادهام: من زوزه طوفان را میشنیدم، اما تاریکی شب جلوی چشمانم را گرفته بود. من دریای غضبناک و سیاه را نمیدیدم؛ من فقط میدانستم که او آنجاست، کاملاً نزدیک. حالا دلم میخواست گریه کنم، اما نمیتوانستم. من میخواستم بخندم، اما نمیتوانستم. خورشیدی در این صبح نمیدیدم؛ فقط مه خود را په شیشه پنجره میفشرد و روز را خاکستری رنگ میساخت. همیشه قلبم در پائیز به طرز وحشتناکی میکوبد. چرا؟ من مانند آدم شکستهای روی صندلی راحتی نشسته و به سوئی نگاه میکردم. من هیچ چیز نمیدانستم. من چیزی نمیدانم. اگر آدم میدانست که من مگسی را کشتهام، و این کار را بعنوان دانستن به حساب میآورد، بنابراین باید من خیلی بدانم.
روزی خدمتکاران مرا به طور غریبی نگاه کردند. عجب روزی بود. دومین نگاهشان گستاخانه بود. من سرزنشان کردم. آنها خندیدند. بعد ناگهان مردی با کلاه سبز رنگ داخل اتاق میگردد. او از لای دستهای کاغد سندی خارج میکند و آن را به من میدهد. چهره مرد نه خشن بود و نه مهربان. او نه میخندید و نه گریه میکرد. در نگاهش نه رنجش میشد دید و نه رضایت. من کاغذ تاشده را میگیرم، آن را باز کرده و میخوانم؛ در آن لحظه حتی قدرت برای تعجب کردن هم نداشتم. ولی بعد تعجبم تمام میشود. من میخواستم فریاد بکشم، اما صدائی از میان لبان تلخم خارج نگشت. چشمم به روبرو در سیاهی ِ خلاء خیره بود. به آرامی متوجه شدم که بدهیام بیشتر از دارائیم میباشد. پولهای نقدم تمام شده بودند. من تهیدست بودم. من بدون خانه بودم. من این را میدانستم. من برخاستم و گفتم: "بله!" بعد آهسته ادامه دادم: "بردارید، هرچه به شما تعلق دارد بردارید." و به این ترتیب من میروم.
بولیسلاو Boleslav در نزدیکی قصر در یک کلبه ذغالسازی زندگی میکرد. من به آرامی از میان جنگل گذشتم. من فکر نمیکردم، من همه چیز را فراموش کرده بودم. ذهنم از فکر پاک شده بود. در این وقت بولیسلاو روبرویم ایستاده بود. با صورتی سیاه شده از ذغال و پیشبندی کثیف. من در گذشته به او فحش میدادم و او را کتک میزدم. حالا اما لال بودم. زیرا نمیتوانستم هنوز التماس کنم. بولیسلاو خود را به زمین میاندازد و پایم را میبوسد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:19 توسط سعید از برلین
|

به نظر میرسید که مسافرین عجله دارند. کاپیتان کشتی منتظرانه نگاهم میکرد. من متوجه بیقراری در چشمانش شدم. من این بار نخندیدم، این بار فقط لبخند زدم. من به آرامی، تقریباً به طرز وحشتناکی آرام ده سکه طلا را کف عرشه قرار دادم و شمردم. بعد سکوت برقرار شد. من در کشتی میمانم. و دوباره کشتی بادبان میکشد و بر روی دریای باز به راه میافتد. و دوباره طوفان بود، و دوباره خنده بود. خنده بیصدا. تمام عصبهای بدنم میلرزیدند، هر صدای شکسته باد خشن و بدون هیچ دلیلی فریاد میزد: کجاست مردی که به من نگاه کرد؟ من نمیتوانستم هیچ پاسخی بدهم. من فقط میتوانستم بخندم. کارکنان کشتی به من عادت کردند. به محض نزدیک شدن به ساحل من پول میپرداختم. به این ترتیب من سالها بر روی کشتی ماندم. من اقیانوسهای جهان را از هر چهار جهت با کشتی راندم. من میدانم، اقیانوس بزرگ است، پهناور و بی انتها. اما بزرگتر و بیانتهاتر بیقراری من است. یک بار در یک شب طوفانی تصور کردم که او را بر روی عرشه میبینم. من او را به اندازه وزش کوچک یک باد فراموش کردم، بعد چشمانم دوباره به آن سمت رفت. من وحشیتر و غرانتر از خروش طوفان فریاد کشیدم "تو!"، و او به جلو پرید. اما او سکاندار کشتی بود. من به زمین افتادم. هنگامی که بیدار شدم، هفتهها گذشته بود. من از تب زرد جان سالم به در برده بودم. من ضعیف شده بودم؛ من به ساحل آورده شده بودم. هنگامی که من در قایقی کوچک به ساحل برده میشدم، سرنوشتم مرا با آن سؤال وحشتناک "چه کسی؟" به هراس انداخت و من بلند فریاد کشیدم؛ یک چینی سرش را دوستانه تکان داد. من در هنگکنگ بودم.
من زبان چینی صحبت نمیکردم. من را همیشه درک میکردند. طلا تنها زبان بینالمللی است. من برای خودم یک قصر خریدم؛ دورافتادگی آن قصر حالم را خوش ساخت. اینجا زنانگی زمین را شناختم. من اشتیاق داشتم، اشتیاقی ناخودآگاه. من احساس ضعیفی داشتم که اگر بتوانم زنی را بیابم این پرسش جاودانی بی حس خواهد گشت. چشمان خدمتکار چینی من هنگام تلفظ کردن نامش میدرخشیدند. من او را فراموش کردم. او همیشگی نبود. زمان و مکانی هم که من او را برای اولین بار دیدم همیشگی نبود. خدمتکار تعظیم کرد، خدمتکار صحبت کرد و از جلو براه افتاد. من به دنبالش رفتم. این شهر چینی نفرتانگیز و افسانهوار بود. او از پیش میرفت. من به دنبالش. یک دشت وسیع خود را گسترش میدهد. پاهای لخت پینه بسته و بی تردید درد داری ایستاده بودند. مردم زیادی آنجا بودند، بزرگ و کوچک، جوان و پیر، چینیهای خوب و چینیهای بد. چهره همه آنها جدی بود. حالا تازه متوجه میشوم که فقط مردها آنجا ایستادهاند. هیچ زنی آنجا دیده نمیشد. در میان دایرهای که بسته بودند خالی بود. در این لحظه مستخدم من میایستد؛ و با اشاره به من میفهماند که صبر کنم. من ایستادم و مستقیم به جلو نگاه کردم. در این هنگام ناقوسی به صدا میآید. همه گردنهای خود را دراز میکنند؛ عدهای به میان دایره داخل میشوند. پیرمردی آنها را هدایت میکرد. همه میخواستند دستهایشان را بلند کرده و برای تشویق کف بزنند.؛ اما آنها دوباره دستهایشان را بیصدا پائین آوردند. تنفس کردن برایم سنگین شده بود؛ و من نمیدانستم دلیل آن چیست. در این لحظه پیرمرد دستش را بالا میبرد و به کنار میرود؛ ما همراهانش را میبینیم: مردانی جوان، و آنها همه نابینا بودند. آنها خود را در یک ردیف قرار داده و ساکت ایستادند. یک ناقوس به صدا میآید. بعد سه شیپور به صدا میآیند. و ناگهان یک زن داخل دایره میشود. همه دستهایشان را بالا برده و بلند فریاد کشیدند. زن تقریباً برهنه بود. زن به بالا میجهد و آرام میرقصد. من به چهره و بدنش نگاه میکنم. او بیشتر اروپائی به چشم میآمد تا آسیائی؛ پوستش سفید بود. چهرهاش شبیه به باد وصفناپذیر جنوب بود. سکوت کاملی حاکم بود. هیچ صدائی شنیده نمیشد. فقط یک چهره بود: رقص او. او چنان میرقصید که آن کشتزار خاکستری که زن با پاهای برهنهاش میبوسید شبیه به فرش مخملی میگشت. ما صامت بودیم و این را میدانستیم. ما از وجد نمیتوانستیم خود را حرکت دهیم. ما سنگ بودیم. در این لحظه بک صدا از دهان پیرمرد خارج میشود. ما نگاه کردیم؛ ما نگاه پیرمرد را تعقیب کردیم. نگاهمان به مردان جوان رسید. اشگ در چشمانمان جمع میشود. طلسم شکسته بود. ما دستهایمان را رو به آسمان بالا بردیم و با صدای بلند فریاد کشیدیم: جوانها بینا شده بودند. بنابراین باید زن زمین رقصیده باشد. حالا آنها بدون مبالات ساکت و شدید گریه میکنند. مستخدم من روی ماهیچه پایم میزند، من وحشتزده شده و میشنوم: "آقا بفرمائید برویم، رقص تمام شده است!" من خودم را چرخاندم و بهتزده و خاموش بدنبال مستخدم رفتم. این یک لحظه کوتاه از خوشبختی بود؛ من تقریباً آن سؤال ناهنجار را فراموش کرده بودم: چه کسی؟ چه کسی؟ این سؤال حالا با همان جملات به صدا میآمد، اما دیگر رنج و پریشانی در آن نبود، امید بود و آرامش. در چشمان خدمتکارم اشگ نشسته بود؛ حرکت دستهایش به نظر میآمد که وعده تحقق میدهند. سپس زن در مقابل من ایستاده بود، زن زمین. من او را خیلی زیاد دوست داشتم. اما چرا من نام زن را فراموش کردهام؟
زمان آسایشم اما کوتاه بود. زن ناگهان یک روز رفت و دیگر نیامد. شاید کسی را به قتل رسانده بود. شاید فقط کسی مرا کشته بود. روزهای پس از آن تاریک بودند. خدمتکارم هیچ خیری از او نداشت. من گذاشتم که به دنبالش بگردند. بیفایده. هیچ کس خبری از زن برایم نیاورد. حتی در ازای طلا.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:25 توسط سعید از برلین
|

هفتههای متوالی در یک آبادی استراحت میکنیم. در آن نزدیکی یک شیر ماده، یک شیر نر و یک ببر زندگی میکردند. زمانی که شیر نر در کویر بود شیر ماده با ببر وفاداری زناشوئی خود را میشکست. شیر نر متوجه قضیه نمیشد، زیرا شیر ماده هر شب قبل از آنکه همسرش به خانه بازگردد در چشمه خود را میشست. من این موضوع را پنهانی گوش کرده بودم و از سر ناآرامی کار شریری انجام دادم. فریفتن حیوانات برای انجام کارهای انسانی بیحرمتی به طبیعت و اهانت به خداست! یک روز دستور دادم دور چشمه را با سنگ دیوار بکشند. شیر ماده آمد. شیر ماده بدگمان گشت. او چنگ بر زمین کشید؛ خاک را زیر رو کرد. این سو و آن سو رفت. سریعتر و سریعتر. او جستجو میکرد. من هم به دنبال چیزی بودم! چشمانش جرقه میزدند. چشمانش بی جلا میگردند. او نفس نفس میزد. او خسته شده و به ستوه آمده بود. او دراز میکشد. ببر میآید، او را میبیند و به سمت دیوار خیز برمیدارد. سرش به دیوار میخورد و به خونریزی میافتد. او برمیگردد، خیز میگیرد و دوباره به سمت سنگها میپرد. سنگها از جایشان تکان نمیخوردند. ببر برای سومین بار آزمایش خود را تکرار میکند؛ او کاملاً سست و ضعیف شده بود. با نیروی عظیمی مانند فنر به سمت سنگ ظالم میجهد. این بار با جمجمهای درهم شکسته بر خاک میافتد و میمیرد. شیر ماده با چشمانی از عشق و ناامیدی صحنه را تماشا میکرد. او در نوبت سوم جهیدن ببر پنجه چپش را با خستگی کمی بالا میآورد؛ و هنوز آن را بر زمین نگذاشته بود که ببرش میمیرد. در این لحظه شیر نر از میان شاخ و برگها ظاهر میگردد. ابتدا نعرهای میکشد؛ شیر ماده میخواهد عقب بکشد و برود اما جرئت این کار را نداشت. ناگهان شیر نر ساکت میشود. او خود را چمباته و آماده پریدن کرده بود. چشمان پرسشگرش گاهی به سمت ببر مرده و گاهی به سمت شیر ماده که در حال لرزیدن بود میچرخیدند و در انتظار پاسخ بودند. او سرش را بلند میکند؛ سوراخهای بینیاش میلرزیدند و بوی غریبه را به درون خود میکشیدند. سپس میپرد و شیر ماده را میدرد. و بعد میان شیر ماده و ببر دراز میکشد و مدتی طولانی همانطور که سر خود را به سوی همسرش نگاه داشته بود باقی میماند. سحرگاه در سکوت و آرام به کویر میرود. او دیگر بازنگشت. من مدتی طولانی به این ماجرای بزرگ اندیشیدم و در این حال بیقراریم را فراموش کردم. به زودی در شب صدای زوزه شنیدم؛ سگهای بزدل کویری آبادی را محاصره کرده بودند. به ضرب تازیانه آدمهایم را در همان شب مجبور به ساختن تابوتی از سنگ برای شیر ماده و ببر کردم. صبح باز هم ناآرامی قلبم را در چنگ گرفت. من یک بار دیگر شتربان را تازیانه زدم؛ ما آبادی را ترک میکنیم و در میان کویر براه میافتیم! ما انسانها، شتربانان! حیوانات، شترها!. در روستائی عربی یک یهودی پیشم آمد. او به زور میخندید. من به او توجهای نکردم، زیرا من در این لحظه فرمان برپا ساختن چادر را میدادم. او از جایش تکان نخورد. او در گوشم زمزمه کرد. بدون آنکه بدانم او از من چه میخواهد سری به علامت تائید تکان دادم. او با عجله دور میشود. و وقتی او دوباره بازگشت با خود یک زن آورده بود. زن مانند یک حیوان زیبا بود. من به او نگاه کردم. زن به چشمانم نگاه کرد و بعد سرش را به آرامی خم کرد. من یک کیسه سکه نقره برای دلال محبت پرت میکنم. پیرمرد خودش را به زمین میاندازد و قصد بوسیدن پاهایم را میکند. من لگدی به او میزنم. او با شوق زیادی کیسه پول را میبوسد. من دست زن را میگیرم و با او داخل چادر میشوم. من ابداً او را لمس نکردم. پس از چند ماه باز براه افتادیم. زن وقتی رفتم را دید گریه کرد. من اما خیلی کم به عقب سر خود نگاه میکردم. برای یک لحظه فکر کردم که پوست گربه پر از طلای خود را برایش پرت کنم. زن به دنبالم میآمد. من از یک چشمه سواره گذشتم. زن باز به دنبالم میآمد. در این وقت پوست گربه پر از طلا را در آب گودی پرتاب کردم. بعد ما دوباره از میان کویر گذشتیم. یک کاروان کوچک. کاروانی از ناامنی و بیقراری. هنگامی که من پس از هفتهها در یک بندر آفریقائی سوار یک کشتی تجارتی شدم هنوز هم صدای هق هق گریه زن را میشنیدم.
مدتها بر روی دریا میراندم. وقتی شبها طوفان زوزه میکشید من آرامتر میگشتم. فقط در آشفتگی عناصر آرامش مییافتم. اما از باد هم کلمه "چه کسی؟" را میشنیدم. من بر روی عرشه کشتی به این سو آن سو میدویدم. من به کابینم هجوم بردم، چمدانم را برداشتم، با عجله به عرشه بازگشتم و آنچه در آن بود را در دریا ریختم. سپس شروع به خندیدن کردم. خندهام چنان بی صدا بود که حتی طوفان هم دچار سکوت میگشت. و در دوردستها بر روی دریای شبانه خندههای بیصدا شنیده میشد. بیقراریم بزرگ بود. بیقراریم چنان بزرگ بود که دیگر نمیتوانستم دچار تردید شوم. در کشتی همه از من اجتناب میکردند. من با خندههایم تنها بودم. در سنگاپور لنگر انداختیم و تمام مسافران پیاده شدند.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:2 توسط سعید از برلین
|

من نمیتوانستم بخوابم. به این نمیشود خوابیدن گفت، به خواب رفتن، برای اینکه آدم در خواب بداند که خوابیده است، که آدم ناآرام خوابیده است. گاهی اوقات از رختخواب بیرون میپریدم و با لباس کمی بر تن میدویدم و به پارک میرفتم. آن بالا در آسمان ستارههای زیادی بودند. حتی آنجا هم در جستجو بودم. من همیشه در حال جستجو کردنم. مرد! مرد! این مرد چه کسی بود؟ اما ستارهها جواب نمیدادند. سکوت، ستارههای درخشان. من به سمت بندر میروم و داخل کلبه ماهیگیران میشوم. من پولی پرت میکنم. به من اجازه میدهند آنجا بخوابم. من نمیتوانستم بخوابم. در این وقت صدای بلند خندهام سکوت شب را میشکند. کسی که جستجو میکند و پیدا نمیکند نمیتواند بخوابد. حتی اگر او مانند همسر آن مرد ماهیگیر که در خواب خرناسه میکشد و توسط فرزندانش احاطه شده است سالم باشد باز هم نمیتواند بخوابد. چون من باید برای این کار اول شپشها و ککها را میکشتم. اما من حیوانات را نمیکشم. هرگز. من در این کلبه تقریباً دو ساعت ماندم. بعد دوباره به بیرون فرار کردم. بندر تاریک و قادر مطلق بود. بندر ترسناک بود. کشتیهای قاره پیما و کشتیهای بزرگ بادبانی در لنگرگاه سایههای تهدیدآمیزی بر ساحل میانداختند. همه جا چهرههای بینامی با پوزخند استقبالم میکردند. به سمت چپ نگاه میکردم، آنها در آنجا بودند. به سمت راست نگاه میکردم باز هم آنجا بودند. حتی ماه هم که حالا از پشت ابرهای طوفانی بیرون آمده بود نتوانست یأسم را بکشد. گناهان بزرگی وجود دارند. قوانینی سخت و مجازاتهای خشنی وجود دارند. اما چیزی وحشتناکتر از خواهش دیدار چهرهای که آدم آن را نمیشناسد نمیباشد. آدم چیزی در مورد او نمیداند. آدم فقط میداند که او آنجاست. اما کجا، کسی این را نمیداند. و من او را دیدم. کاملاً از نزدیک. فقط نمیدانم که او کجاست. من میخواهم او را ببینم. کجائی تو؟ کجائی تو؟
دوستانم سلامتی عقلم را زیر سؤال میبردند. من آنها را بیرون انداختم. من نمیخواستم کسی را ببینم. سالن مهمانی خانهام غمگین و متروک شده بود. خدمتکاران از من وحشت داشتند. من آقای سختگیری بودم. و اغلب خیلی عصبانی. گاهی اوقات هم بی رحم. روزها خدا را استهزاء میکردم؛ شبها خودم را لعنت میکردم. هیچ کدام اما کمکی نمیکردند. روزهایم نفرین شده بودند. شبهایم لعنت شده بودند. من حتی به آن بعد از ظهر که آن مرد ناشناس را در خیابان دیدم لعنت میفرستادم. من مردم زیادی را برای پیدا کردن محل اقامت آن آدم استخدام کردم. هزینه زیادی داشت. اما هیچ فایده نکرد. دیگر صبرم تمام شده بود. من تصمیم تازهای میگیرم. من به سفر میروم.
هنگامیکه من به مصر رسیدم، ابرها را دیدم که به دور اهرام انباشته شده بودند. بومیان به من گفتند که پس از هزاران سال بار دیگر ابرها به دور اهرام میچرخند. قطعاً بلا بر سرزمین نازل خواهد گشت. من گوش میدادم و سکوت کرده بودم. بعد فکر کردم که آیا او را اینجا پیدا خواهم کرد. در نتیجه دست دادن یک حمله عصبی یکی از شتربانان را زدم. بقیه تهدیدم کردند. من طلا دادم. آنها به من سلام دادند. البته با طلا میتوان مرگ را هم خرید. ولی نه مرگ خود را. وقتی باران بارید من خندیدم. شتربانان من نماز میخواندند. چون من نمیتوانستم نماز بخوانم با صدای بلند خندیدم. تا حال کسی برای یک مسلمان در وقت نماز مزاحمت ایجاد نکرده بود. من آن را انجام دادم. اینجا، من در کویر، دور از سُدم Sodom و نزدیک به گومورا Gomorrha برای اولین بار متوجه قدرت طلا گشتم. و من با صدای بیاندازه بلند میخندیدم. و بعد تازیانهام پارسایان را رم داد و در کویر پراکنده ساخت. در کویر! من همیشه میخواستم در احاطه یک افق ابدی باشم. من میخواستم با شنهای کویر حمام کنم، خورشید بنوشم و طوفان تنفس کنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:2 توسط سعید از برلین
|

در یک روز از ماه نوامبر با تعدادی از دوستان از خانه خارج شدیم؛ کاری کردیم که تا حال انجام نداده بودیم، ما پیاده به اطراف شهر رفتیم. با شروع تاریک شدن هوا به شهر رسیدیم. در خیابان رفت و آمدی تقریباً خروشان در جریان بود. ویترین مغازهها مانند آتش میدرخشیدند: این چنین روشن بودند. مردم همه عجله داشتند. ما گروهی راه میرفتیم، آهسته و از چیزهائی بی اهمیت صحبت میکردیم. حالا ما در خیابان اصلی بودیم. رفت و آمد مردم و ماشینها بیاندازه زیاد بود. گاهی عابر پیاده عجولی خودش را به پالتویم میمالید و میگذشت. من به کسی نگاه نمیکردم، با این وجود سرها یکی بعد از دیگری از کنارم میگذشتند. دریائی از صورتها. ناگهان کاملاً اتفاقی و پراکنده در کنارم او را دیدم: نفسم بند آمد، خون در رگهایم یخ بست، نمیتوانستم به رفتن ادامه دهم ــ او از کنارم گذشت. یک مرد. چشمانش به من نگاه میکردند؛ به نظر میآمد چشمانش شیشهای هستند. او کاملاً معمولی به چشم میآمد؛ چیز بخصوصی در او نبود. مرد بیتفاوتی در میان بیتفاوتان روزمره دیگر. مردی از جمعیت و در میان جمعیت. من به خود میآیم. میخواهم دقیقتر نگاه کنم، اما او رد شده بود. من سرم را چرخاندم. ناپدید شده بود. دوستان با تعجب از من پرسیدند "چرا ایستادی؟ به چه کسی نگاه میکردی؟" من دستم را با بی اعتنائی حرکتی دادم. به پشت سرم برگشتم؛ نبود. سریعتر رفتم؛ نبود. دویدم؛ نبود. من دوستانم را گم کردم. من به سر خیابان دویدم، من تا ته خیابان دویدم. آهسته، سریع. بی قرار. ساعتها گذشتند. شب شده بود؛ اواخر شب. خیابان خلوت بود. به ندرت آدمی در خیابان بود. چراغها خاموش شده بودند و فقط چند فانوس به خیابان نور میدادند. من هنوز در خیابان به بالا و پائین میرفتم. قدمهایم صدائی تو خالی میدادند. یک سؤال دوباره و دوباره در سرم تکرار میگشت: این مرد چه کسی بود؟ ــ او چرا به تو نگاه کرد؟ بعد با صدای گرفتهای خندیدم: "ای احمق دیوانه! یک آدم ناشناس، یک مرد در میان جمعیت! یک آدم بیتفاوت! تصادفاً تو را نگاه کرد، تصادفاً تو او را نگاه کردی، تصادفاً نگاهتان به همدیگر افتاد؛ تصادف، و نه چیزی بیشتر!" من بر پیشانیام میکوبم و فریاد میزنم: "گل! گل!" من خسته شده بودم. به یک فانوس تکیه میدهم. سردم شده بود. حالا تازه متوجه گشتم که کلاه و پالتویم را گم کردهام. هنوز به خودم نیامده بودم که دوباره سؤال در باره مرد غریبه در سرم غوقا به پا کرد. من فریاد کشیدم: "تو کی هستی؟". در این وقت شنیدم که کسی میپرسد: "آقا، حالتون بده؟ اجازه دارم براتون تاکسی خبر کنم؟"و من خودم را میدیدم که با سر جواب مثبت میدهم. بعد دیگر هیچ چیز نمیدانستم. فقط از راه دور میشنیدم که انگار کسی برای گرفتن کمک فریاد میکشید: چه کسی؟ چه کسی؟
از خواب بیدار شدم. من روی تخت قرار داشتم. من در خانه بودم. مستخدم مخصوصم در اتاق نشسته بود. من فریاد زدم: "آیا او را دیدی؟ آیا آنجا بود؟" "نه، آقا!" من ناگهان بلند میشوم و مینشینم و به چهره مستخدم مخصوصم خیره میشوم: "جان John، تو پیر شدی، تو موهای سفید داری!" "همیشه داشتم، آقا، همیشه داشتم،" به نظرم میآمد که انگار مستخدم سالخورده از روی اجبار اینجا در کنار تخت من نشسته است. من دستور میدهم: "بیرون!" او میرود. من از تخت بیرون میجهم. منگوله پرده پنجره را باز میکنم. جان برمیگردد. من به او یک سیلی میزنم. او محکم و شق میایستد. من به او اجازه رفتن میدهم. او میرود. من به تنهائی لباس بر تن میکنم. صورتم را با آب سرد میشویم. در معده احساس خالی بودن میکنم. با این وجود اما صبحانه نمیخورم. به اتاق مطالعه میروم؛ اتاق را گرم نکرده بودند. من پشت میز تحریر مینشینم و فکر میکنم. من شروع به خندیدن میکنم. زیرا که او فقط یک آدم معمولی در میان جمعیت بود. یک ناشناس. یک غریبه که تصادفاً به من نگاه کرد. تصادفاً، تصا ...؟ بله، این مرد که بود؟ تصادف وجود ندارد، نه، نه! او چرا به من نگاه کرد؟ آیا مگر من یک فرد فرومایهام که هر کس تصادفی از کنارم میگذرد بتواند نگاهم کند؟ و چرا من که هرگز در خیابان عادت به نگاه کردن کسی ندارم در این لحظه به چشمان او نگاه کردم؟؟ من با مشت بر روی میز میکوبم: "من باید این آدم را پیدا کنم، من باید بدانم که چرا او به من نگاه کرد!" من زنگ را به صدا میآورم. یک مستخدم وارد میشود. من دوباره زنگ را به صدا میآورم. مستخدم دوم ظاهر میشود. من برای بار سوم زنگ را به صدا میآورم. سومین مستخدم هم ظاهر میگردد. و بعد ایماء و اشارات، دستورات و دشنامها داده میشوند.
روزهای پس از آن واقعه وحشتناک و بیپایان بودند. من اطلاعیه در روزنامه به چاپ رساندم و جایزهای تعیین کردم: این مرد چه کسی بود؟ این مرد چه کسی است؟ همه بی جواب ماندند. شبها تنها بودم. هیچ زنی در تختخوابم نبود. همه خدمتکاران زن را اخراج کردم. نوکرها و خادمین اسبها را بیرون کردم. افراد جدیدی را استخدام کردم. و چون میپنداشتم که موهای مرد غریبه را دیدهام و رنگ قهوهای داشته است، بنابراین همه مستخدمین جدید باید دارای موهای قهوهای رنگ میبودند.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:45 توسط سعید از برلین
|

تقریباً روبروی او میلههای باریکی نصب شده بود و در پشت آن زمین شخمزده قرار داشت. از میان نردهها به داخل میخزد، بر روی کود تازه پاشیده شده میدود و در مقابل چیز بلندی میایستد، چیزیکه بلندتر، و پهنتر از یک درخت بود. او پنجهاش را با احتیاط به آن تکیه میدهد و سنگ سردی را احساس میکند. آنجا یک شکاف با یک برآمدگی تاریک وجود داشت، او سرعت میگیرد و با یک جهش داخل منطقه ناشناخته میگردد. اینجا زمین نرم و قرمز رنگ بود؛ درختان بطور عجیبی درهم فرو رفته و کاملاً غیر قابل تشخیص به نظر میآمدند. در آنجا سقف آسمان دیده نمیگشت؛ اما با این وجود همه چیز میدرخشید و رنگبرنگ میگشت. او میپرد، ــ این بار از ترس ــ و به شیئی برخورد میکند و آن را میاندازد و میشکند. صدائی میپیچد، طوری که انگار پرندگان کوچکی کشته شدهاند. با شوق در امان بودن نزد مادر راهی برای خروج جستجو میکند. او راهی نمییابد و خود را به گوشهای میفشرد، به ضربان قلب کوچک و به خس خس ریههای تحریک شدهاش گوش میسپارد. چشمانش در این ضمن در جستجو بودند اما چیزی نمییافتند. فریاد و هیاهو مانند لرزش زمین بود. غرش ضربهای در هوا میپیچد، یک موجود عجیب که فقط بر روی دو پا راه میرفت به داخل هجوم میآورد. یک نفس نفس زدن تمام هوا را پر میسازد و فریادی آن را تعقیب میکند. یک موجود دیگر، شبیه به موجود اولی، فقط کمی بزرگتر، به داخل میپرد، جیغ تیزی میکشد ــ شبیه به صوت هیچ حیوانی نبود ــ مانند فنر میجهد و گلوی دیگری را میفشرد. یکی فشار میآورد، دیگری مقاومت میکرد، و بعد هر دو به زمین میافتند. در این وقت چیزی در هوا میدرخشد: خرگوش وحشتزده در چنگ موجود بزرگتر چیزی بلند و تیز مانند منقار دارکوب میبیند که صفیر کشان پائین میآید، یک ناله، یک نفس نیمه کاره: لایه قرمز زمین قرمزتر میگردد. موجود بزرگتر دست از موجود اولی میکشد و از جا بلند میشود. خرگوش نمیتوانست از ترس به خودش حرکت بدهد. او فلج شده بود: دو چشم وحشی نورانی آن موجود، که نه حیوان بود، نه حیوان درنده، نه حیوان خوب، بلکه یک هیولا، وحشتزده و گشاد گشته به چشمان خرگوش خیره مانده بود. خرگوش میلرزید. و این باعث نجات او میگردد. نگاه لرزانش ناگهان شکاف منحنی شکل را مییابد: بلافاصله یک جهش، گرچه لرزان، اما به اندازه کافی بلند و دور انجام میدهد. خرگوش میدود و از چشم دور میگردد.
من همیشه رفتگر نبودم. زمانی ثروتمند بودم. توصیف بیشتر از جزئیات زندگیام بی فایده خواهد بود؛ من خواب رویاهائی از نقره و آلاباستر میدیدم. و اگر یک اتفاق عجیب وجود بسیار محدودم را به داخل آزادی زندگانی پرتاب نمیکرد شاید هم میتوانستم بعنوان مردی ثروتمند بمیرم.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:36 توسط سعید از برلین
|
Melchior Vischer (1895-1975): Der Hase (1922)
من یک رفتگر سالخوردهام. از آنجائیکه دیگر نیروی زیادی ندارم بنابراین روزانه فقط سه ساعت کار میکنم. به این دلیل خیلی زیاد وقت دارم. من میخواهم رویدادهای زندگیام را بنویسم؛ ممکن است نوشتهای از زندگی یک رفتگر بی اهمیت به نظر برسد؛ با این وجود اما آن هم دارای اهمیت است. ساده نویسیام را ببخشید. من نمیتوانم به شکل جملات پیچخورده ژاپنی بنویسم؛ همینطور از طراحی هوشمندانه سوژه هیچ چیز نمیفهمم. آری من تمام این چیزها را نمیدانم. ضرورتی هم به دانستنشان در اینجا نیست؛ این یک گزارش است.
ماه نوامبر بود. درختان جنگل در زیر نور قرمز رنگ خورشیدِ خسته ایستاده بودند. مه هنوز وجود نداشت؛ فقط تبخیر کوچکی از خزه خیس و سنگین نشان از زمان غیر تابستانی میداد. درختان کاج بوی صمغ میدادند. یک خرگوش جوان و کنجکاو از پیش خانوادهاش گریخته بود. او سرگردان بود، زیرا خزه و درختان کاج همه یکسان بودند. خرگوش نفس نفس میزد. تاریکی میآید و آخرین نور خورشید را خاموش میسازد. خرگوش در تاریکی کمی به جلو میرود؛ بعد اما خسته میشود. او دست و پایش را دراز میکند و به خواب میرود. صبح بسیار روشن بود. هنگامیکه خرگوش از خواب بیدار گشت چیزی شگفتانگیز میبیند: جنگل تمام شده بود و خود او در شکافی قرار داشت. در جلوی او دشتی وسیع، سبز و خاکستری و زرد گسترده بود و در انتهایش ابرها روی زمین قرار داشتند و خواب بودند. خرگوش خود را با ترس میچرخاند: جنگل آنجا بود، جنگل سیاه. دوباره سریع به دشت نگاه میکند: به نظرش میآید که دشت زن و مادر خوبی باید باشد. جنگل سیاه است، جنگل بد است، جنگل یک مرد است. و نگاهش بر روی دشت وسیع مادر میدود. ناگهان نگاهش متوقف میگردد، گوش چپاش میترسد و سریع رو به هوا سیخ میشود: آنجا، آنجا، آنجا ... در آن وسط چیزی قرار داشت، چیزی پهن و نیرومند. قلبش به طپش میافتد، او صدای سنگین و خفه این طپش را میشنود. او ترسو نبود، با این وجود مغز کوچکش فکر کرد آیا باید به سمت جنگل تاریک پشت سرش که مانند هیولای تهدیدآمیزی قرار داشت بگریزد یا اینکه به سمت آن چیز عجیب برود. پاهایش سریع بودند، کنجکاویش اما سریعتر بود. در این لحظه او میجهد: بر روی دشت سبز میدود. کُنده بزرگتر و بزرگتر میگردد؛ او اول خطوط و قوسهائی را تشخیص میدهد و بعد سوراخهای بزرگی که مانند آب میدرخشیدند. در این وقت مینشیند و چمباته میزند، فکر میکند، میگذارد گوشهایش بازی کنند. قلبش هنوز در فعالیت بود؛ اما آرامتر میطپید. چشمهایش اما در دریائی پر از کنجکاوی شنا میکردند.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:42 توسط سعید از برلین
|

از اینکه ندانم آیا حال و حوصلهام خوش یا ناخوش است اصلاً خوشم نمیآید! دانستن یا ندانستن بسیاری اتفاقها برایم از اهمیت خاصی برخوردار نیستند. خوب میدانم که دانستن یا ندانستن چندقلو زائیدن گربه حامله همسایه نباید اهمیتی برابر با دانستن یا ندانستن داشتن یا نداشتن دندان درد، داشتن یا نداشتن پول و داشتن یا نداشتن وقت داشته باشد. ...
برای من فاجعه یعنی آگاه نبودن از حال و حوصلهام. امروز در این باره در خود آنقدر جستجو کردم و به نتیجه نرسیدم که نزدیک بود احساس افسردگی کنم. بعد اما به فکر افتادم پیش روانکاوم که مردی صبور است بروم و از او کمک بخواهم.
در حال آماده کردن خود برای رفتن پیش پزشک آرزوی خندیدن میکردم. دلم میخواست میتوانستم به این کارم با صدای بلند بخندم تا بتوانم به خود بقبولانم که وزن حال خوشم بر وزن حال ناخوشم میچربد! لباس پوشیدم. هوا آفتابی بود و من پیاده تا مطب رفتم. در این بین نه خندهام گرفت که به خانه بازگردم و نه فرصت کردم علت گرم و آفتابی بودن هوای این روز را دریابم. مردم با لباسهای نازک به خیابان آمده بودند و من پلیور یقه اسکی و پالتوی سنگین و کلفتی بر تن داشتم. این موضوع زیاد باعث تعجبم نگشت، نگاههای پنهانی رهگذران که از گوشه چشم به من میانداختند اما کمی برایم نامطلوب بود.
دکتر مانند همیشه با صبوری خاص خود و بدون آنکه مانند بقیه مردم به لباسهایم از گوشه چشم نگاه کند با دقت به حرفهایم گوش سپرد، گهگاهی هم چیزی در دفترش نوشت. بعد از پایان حرفهایم چند عدد کنار آنچه نوشته بود یادداشت کرد و پس از جمع و تفریق کردنشان سری به علامت تائید تکان داد و گفت: بله، فیفتی فیفتی!
در راه بازگشت به خانه خود را در خلاء احساس میکردم، مانند کسی که نمیداند زاده گردیده یا هنوز در راه است و یا اینکه مرده و خود از آن بی خبر است. گرچه نمیدانستم به چه نحو روانکاوم اندازه خوشی و ناخوشی را در من سنجید، اما حداقل حالا میدانستم که آن دو در افسرده و دیوانه ساختنم فیفتی فیفتی سهیم و در سودش با هم کاملاً برابرند. هوا گرمایش شدیدتر شده بود، زبان سگها در این روز گرم تابستان از دهانشان بیرون بود و هنگام عبور از کنارم صدای بلند له له زدنشان آروارههایم را به لرزش میانداخت. صدای تق تق برخورد دندانهایم با صدای له له زدن سگها در هم یچیده بود و احساس سرمای سختی مشغول خشک ساختن ستون فقراتم بود. یقه پالتو را بالا میکشم و قدمهایم بی اراده سریعتر میگردند.
با سرعت گرفتن قدمهایم تعجب من هم بیشتر میگشت، نمیدانستم در این یکساعتی که نزد روانکاوم بودم چه اتفاقی رخ داده است، مردم بجای پنهانی نگاه کردن به لباسهایم به آن زل میزنند و از کنارم میگذشتند.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:42 توسط سعید از برلین
|

اما او را بعنوان دانشمند نمیتوان انصافاً منع کرد که در باره عیبهای خدمت در سربازی و جنگ اعتراض نکند و آن را برای داوری به مردم ارائه ندهد. شهروند نمیتواند از پرداخت مالیات تحمیل شده بر خود سرپیچی کند؛ حتی یک انتقاد ساده از چنین مالیاتهائی از جانب او بعنوان یک رسوائی (به این دلیل که کار او میتوانست باعث مقاومت همگانی گردد) مجازات میگردد. اما همان شخص اگر بعنوان یک دانشمند افکار خود در باره نادرستی یا همینطور بی عدالتی چنین مالیاتی را علناً بیان کند بر خلاف وظیفه شهروندی خود عمل نکرده است. به همین نحو نیز یک روحانی موظف است برای دانشآموزان مذهبی و مخاطبین خود طبق سمبلهای کلیسائی که در آن خدمت میکند سخنرانیاش را انجام دهد، زیرا که او با این شرط در آنجا پذیرفته شده است. اما او بعنوان یک دانشمند آزادی کامل دارد، بله حتی وظیفه دارد تمام افکار با دقت بررسی شده و خیرخواهانه خویش از آن سمبلها و پیشنهاداتش برای تنظیم بهتر مسائل مذهب و کلیسا را با مخاطبان خود در میان بگذارد. در این کار ابداً چیزی که بتواند وجدان را به زحمت اندازد وجود ندارد. زیرا آنچه که او بعنوان نماینده کلیسا میآموزاند مانند چیزی در نظر میگیرد که آموزش نظریات خود در آن ممنوع است، زیرا در آن جائی که او استخدام گشته باید طبق مقررات و به نام کسی دیگر سخنرانی کند. او خواهد گفت: کلیسای ما این یا آن را آموزش میدهد؛ اینها استدلالهائیاند که آنها از آن استفاده میکنند. او آنگاه از تمام استفادههای عملی از اساسنامههائی که خود او اعتقاد چندانی بدانها ندارد برای مخاطبین خویش سود میبرد، معذالک او میتواند خود را متعهد به سخنرانی در باره آنها کند، زیرا این کاملاً غیر ممکن نمیباشد که در آن اساسنامهها حقیقت نهفته نباشد، در هر صورت اما حداقل چیزی که بتواند درون مذهب را نقض کند در آن یافت نگردد. چون او فکر میکند که حقیقت را در آن پیدا خواهد کرد، و اگر نتواند شغل و وجدانش را مدیریت کند بنابراین مجبور به استعفا است. به این ترتیب استفادهای که یک معلم استخدام گشته از عقل خویش در برابر مخاطبین خود میکند صرفاً یک استفاده خصوصیست، زیرا آنجا همیشه محلی خانگیست، گرچه اجتماعات بزرگی هم در آنجا تشکیل میگردد؛ و او بعنوان کشیش آزاد نیست و اجازه هم نباید داشته باشد که آزاد باشد، زیرا او کس دیگری را نمایندگی میکند. درست برعکس زمانی که او بعنوان دانشمندی که از طریق نوشتههایش با مخاطب واقعی خود، یعنی جهان صحبت میکند. بنابراین فرد روحانی در راه استفاده علنی از عقل خود از آزادی نامحدودی برخوردار است، او میتواند عقل خود را مورد استفاده قرار داده و به نام خود صحبت کند. اینکه گفته میشود متولیان مردم (در امور معنوی) خودشان باید نابالغ باشند، حرف بی معنائی است که به جاودانی ساختن بیهودگیها منتهی میگردد.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:12 توسط سعید از برلین
|

اما حالا از همه جوانب میشنوم که میگویند: اعتراض نکنید! نظامی میگوید: اعتراض نکنید، بلکه تمرین کنید! اداره دارائی میگوید: اعتراض نکنید، بلکه بپردازید! کشیش میگوید: اعتراض نکنید، بلکه باور کنید! (فقط یک حاکم در جهان میگوید: اعتراض کنید، هر اندازه و در باره هرچه میخواهید اعتراض کنید؛ اما اطاعت کنید!) در اینجا آزادی محدود میگردد. اما کدام محدودیت مانع روشنگری است؟ و کدامیک نیست، بلکه برعکس بانی تسریع آن میگردد؟ ــ من جواب میدهم: استفاده عمومی از عقل باید همواره آزاد باشد، و تنها این روش است که میتواند روشنگری را در بین مردم برقرار سازد؛ آزادی استفاده خصوصی از عقل اما اجازه دارد اغلب خیلی زیاد محدود گردد، اما بدون آنکه سد خارقالعادهای در برابر پیشرفت روشنگری ایجاد کند. من اما استفاده عمومی از عقل خویش را مخصوص افرادی میدانم که بعنوان یک دانشمند استفاده از آن را در مقابل تمام مردم اهل مطالعه انجام میدهند. اجازه استفاده خصوصی از خرد خویش را برای کسی میدانم که پست اجتماعی خاصی به او سپرده گشته یا کسانی که دارای مقام دولتیاند. حالا در بعضی از مشاغلی که مصلحت جامعه را تعقیب میکنند مکانیزم خاصی ضروریست، از آنجائیکه برخی از اعضای جامعه باید صرفاً اعتراض نکنند تا بتوانند توسط یک همآوازی مصنوعی از طرف دولت برای اهداف عمومی برگزیده شوند یا لااقل از نابودی این اهداف جلوگیری کنند. در اینجا قطعاً اعتراض مجاز نیست، بلکه آدم باید اطاعت کند. اما به محض اینکه این بخش از دستگاه خود را همزمان بعنوان عضو کاملی از جامعه، آری حتی جامعه مدنی جهانی ببیند، در نتیجه او هم میتواند در نقش یک دانشمند که خود را با خردی واقعی توسط نوشتههایش به مردم عرضه میکند بی گمان به کسانی که به او بعضاً بعنوان عضو غیر فعال مسؤلیت دادهاند اعتراض کند، بدون آنکه بدین وسیله صدمهای به کار بخورد. به این ترتیب خیلی ویرانگر خواهد گشت وقتی یک نظامی از مافوق خود دستوری دریافت کند و در حین خدمت به بحث در باره صلاح یا سودمندی این دستور بپردازد؛ او باید اطاعت کند.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 3:0 توسط سعید از برلین
|

به این ترتیب برای تکتک انسانها خارج ساختن خویش از نابالغیای که تقریباً به طبیعتشان مبدل گشته سخت میباشد. او حتی به این نابالغی علاقهمند گردیده و در حال حاضر چون هرگز به او اجازه چنین آزمایشی داده نشده واقعاً ناتوان از استفاده ذهن خود است. آئیننامهها و فرمولها، این ابزارهای کمکی مکانیکی استفاده از عقل یا خیلی بیشتر سوءاستفاده از موهبتهای طبیعی آن، زنجیرهای پای یک نابالغی دائمیاند. و اگر هم کسی بتواند خود را از این دایره بیرون اندازد باز هم فقط پرشی نامطمئن بر بالای باریکترین خندق انجام داده، زیرا او عادت به اینگونه حرکتهای آزاد را ندارد. از این رو فقط تعداد اندکی مؤفق میشوند با پرورش ذهن خویش خود را از نابالغی رها ساخته و با این حال گام مطمئنی بردارند. اما احتمال اینکه توده مردم بتواند خود را روشن سازد بیشتر است؛ بله میسر است، و اگر آنها را آزاد بگذارند تقریباً اجتنابناپذیر است. زیرا آنجا همیشه چند متفکر مستقل حتی در میان توده بزرگ قیمهای به کار گماشته شده پیدا میگردند که پس از پاره کردن زنجیرهای نابالغی خویش، روح یک ارزیابی معقول از ارزش خود و وظیفه هر انسان از استفاده از فکر خویش را در پیرامون خود گسترش میدهند. بخصوص این مهم است: توده مردمی که قبلاً توسط قیمها به این یوغ گرفتار آمدهاند، سعی میکنند بعد از رهائی خویش آن عده از قیمهائی که تمام روشنگریها در آنها بیثمر است را به زیر همان یوغ کشند؛ اینچنین زیانبار است کاشتن تعصب، زیرا که عاقبت از متعصبین یا بنیانگذاران اولیه آن انتقام گرفته میشود. بنابراین عموم مردم فقط به آرامی میتوانند به روشنگری دست یابند. یک انقلاب شاید به سقوط استبداد شخصی و طماعان یا قدرت طلبان و ظلم و ستم استبدادی انجامد، اما هرگز اصلاحات واقعی در نوع تفکر اتفاق نمیافتد؛ بلکه تعصبات جدید و پیشداوریهای قدیم بعنوان افسار هدایت توده بزرگی بیفکر به خدمت گرفته میشوند. برای روشنگری اما چیزی بجز آزادی ضروری نیست؛ و در حقیقت بی زیانترین نوع از میان آنچه میتواند آزادی نام نهاد، که عبارت است: استفاده کامل همگانی از عقل خویش.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:40 توسط سعید از برلین
|

روشنگری راه خروج انسان از نابالغی خودکرده خویش است. نابالغی یعنی ناتوانی در استفاده از عقل خود بدون هدایت فردی دیگر. این نابالغی وقتی خودکرده معنا میدهد که علتش نه در نقص و کمبود عقل، بلکه در اراده و شجاعت استفاده از فکر خود بدون هدایت فرد دیگری نهفته باشد. !Sapere aude شجاعت داشته باش که به تنهائی از عقل خود استفاده کنی! این شعار ِ روشنگریست. دلیل اینکه چرا یک بخش بزرگ از مردمی که مدتهاست طبیعت را از هدایت غریبه خارج ساختهاند اما با این وجود در تمام زندگی با میل نابالغ باقی میمانند، و اینکه چرا برای دیگران راحت است خود را ولی و وصی آنها مطرح کنند کاهلی و بزدلی است. نابالغ بودن بسیار راحت و بی زحمت است. من یک کتاب دارم که عقل برایم دارد، یک کشیش دارم که برایم وجدان دارد، یک پزشک دارم که در باره رژیم غذائیم اظهار نظر میکند و غیره، به این ترتیب من دیگر به تلاش کردن نیازی ندارم. تا وقتی که میتوانم بپردازم دیگر احتیاج به فکر کردن ندارم؛ دیگران برایم کارهای کسل کننده را انجام خواهند داد. قیمهائی که نظارت بر بزرگترین بخش از مردم (از جمله جنس کاملاً زیبا) را خوشقلبانه بر عهده گرفتهاند مراقبت میکنند که آنها گام برداشتن به سوی بلوغ را نه تنها مشکل بلکه خیلی هم خطرناک بپندارند. آنها ابتدا احشام خویش را ابله ساختند و دقیق و موشکافانه ممانعت بعمل آوردند که این موجودات آرام جرأت نیابند گام از درون حصاری که در آن محبوسند بیرون گذارند تا بعد هرگاه سعی به تنهائی رفتن کنند خطری را که تهدیدشان میکند به آنها نشان دهند. حالا این خطر البته چندان بزرگ هم نیست، زیرا آنها عاقبت با چند بار افتادن راه رفتن خواهند آموخت؛ اما تنها یک مثال از این دست آنها را خجول و معمولاً از تمام آزمایشهای دیگر شدیداً وحشتزده میسازد.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:43 توسط سعید از برلین
|
«خل» و گاهی هم «نابغه» نامی است که همکاران پروفسور بهلولیان به او دادهاند. اختراعاتش همیشه باعث تعجب آنها میگردد. به اختراع "ماشین باران سازی" او هنوز هم با ناباوری نگاه میکنند و هر بار از نو مجبور به فرو رفتن در فکر میشوند. این اختراع او در حین ساده بودن بسیار سودمند هم بوده. کارخانههای چینی، آمریکائی و دیگر کشورهای سوپر صنعتی برای ساخت و به بازار فرستادن این اختراع چنان مسابقه سرسختانهای با هم گذاشته بودند که فقط هشدار مشاوران خردمند آنها توانست از جنگ بزرگی جلوگیری کند.
آن عده از مردم شیاد کشورهای آفریقائیای هم که سنت دعا برای بارش باران در آنها مرسوم است با این اختراع مانند استفاده از کاپوت مردانه که از نظر پاپ خوشایند نیست مخالف بودند. آنها دیگر نمیتوانستند از سادگی و خوشباوری مردم فقیر و تشنه سوءاستفاد کنند و آنها را به آمدن باران امیدوار نگاه دارند. کافی بود هر کشاورز و یا تشنهای یکی از این دستگاه را بخرد و هر اندازه که مایل است برای رفع تشنگی و یا آبیاری زمین کشاورزیش باران تولید کند.
یکی از نمایندگان کشاورزان جهان در اوایل اختراع این دستگاه در دیداری با پروفسور بهلولیان طرز کار بسیار آسان با این وسیله را دیده و بلافاصله همانجا دو رکعت نماز شکرگزاری به جا آورده بود: پروفسور با فشار یک دگمه هلی کوپتر کوچکی را تا ارتفاع یک متری بالای باغچه خانهاش به پرواز میآورد. در مرحله اول از لوله اگزوس هلیکوپتر توده ابر گرمی خارج میشود. و بعد از یک ثانیه، یعنی در مرحله دوم، توده ابری به شکل نیزهای از یخ در توده گرم ابر فرو میرود. کار دستگاه اختراعی پروفسور همین دو کار ساده بود. بعد از چند ثانیه در اثر آمیزش این دو در هم باران به هر اندازه که صاحب دستگاه مایل باشد میبارد.
آخرین اختراع او صاحبان کارخانههای بزرگ جهان را به وجد آورده بود. آنها نمایندههای خود را بیوقفه برای مذاکره بخاطر خرید امتیاز این اختراع پیش او میفرستادند. تنها مشکل او بخاطر این اختراع مردمی بودند که گهگاه با دیدنش بر روی زمین تف میانداختد و یا با انگشت میانی دست خود به او بی احترامی میکردند. اختراع پروفسور بهلولیان این مردم را بیکار ساخته بود. سرمایهداران دیگر احتیاج به استخدام کارگر نداشتند و یک انبار برای نگهداری از محصولات فروشی برای آنها کافی بود. اختراع پروفسور بهلولیان «پاکت» نام داشت. و حقیقتاً هم از مقوا تشکیل میگشت. بزرگی پاکتها میتوانست از یک میلیمتر تا به اندازه بزرگی یک خانه چند طبقه و یا یک کشتی و جت جنگده باشد. دستگاه اختراعی او به اندازه یک کتاب جیبی و کار با آن مانند بقیه اختراعات دیگر او آسان بود. با دادن اطلاعات به حافظه دستگاه وسیله سفارش داده شده پس از چند دقیقه (او قول سریع عمل کردن دستگاه را داده و گفته است این سرعت عمل بعدها به یک ثانیه خواهد رسید.) در یک پاکت بسته بندی گشته در برابر خریدار ظاهر میگردد. احزاب متمایل به سرمایهداران مرتب از او در مراسم رسمی بخاطر این اختراع تقدیر به عمل میآوردند. با این اختراع دیگر نه به احزابی که تشکیلات خود را بر روی دوش کارگران بنا میساختند و از زور بازوی آنها مایه میگذاشتند و مایهدار میگشتند احتیاجی بود نه به سندیکاهای کارگری و نه اصلاً به نیروی بازوی کار کسی. هر کس که مایل بود و پولش را داشت میتوانست این دستگاه را بخرد، صبحها با فشار دادن یک دگمه یک فنجان قهوه گرم و قطعه شیرینی دلخواهش را در یک پاکت کوچک بسته بندی شده تحویل بگیرد. و برای سفرهای دور یک هواپیما، و در مواقع جنگ توپ و تانک در کارتنهای بزرگ!
این داستان ادامه دارد!
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 0:39 توسط سعید از برلین
|

Stefan Zweig
تقدیم به دوست عزیز Hans Müller
پرچم خاکستری رنگ مه خود را بر آنتورپن Antwerpen پائین آورده و کل شهر را کاملاً در پارچه فشرنده و متراکم خویش جا داده بود. خانهها خیلی زود در دودی لطیف جاری و جادهها به مسیری ناشناخته منتهی میگردند: بر فرازشان اما بانگ تهدیدآمیزی مانند کلام خداوند در میان ابرها در حرکت بود، زیرا برجهای کلیسا که ناقوسهایش با صدائی آهسته شکایت و لابه میکردند در این دریای بزرگ وحشی مه که شهر و دهکده را از خود پر ساخته و دورتر در ساحل با جزر و مدهای بیقرار و آهسته غران اقیانوس هم آغوشی میکرد گم گشته بودند. اینجا و آنجا روشنائی نوری تیره با دود خیس در نبرد بود و برای یافتن نشانهای بارز و نور بخشیدن به آن سعی میکرد، اما فقط میخانهای که در آن هیاهوی مبهم و خندههای حلقوم قوی مردمی لرزان و بی شوق که بخاطر آب و هوا در آنجا دور هم جمع شده بودند را لو میداد. کوچهها خالی بودند، و اگر پیکرهائی هم عبور میکردند، فقط مانند رگههای فرّاری بودند که سریع در مه محو میگشتند. غمانگیز و خسته کننده بود این صبح یکشنبه.
فقط ناقوسها مأیوسانه و بیوقفه فریاد میکشیدند و فریاد میکشیدند که مه فریادشان را خفه میسازد. اما پارسامنشان اندک بودند؛ گمراهی غریبی جای پای خود را در مملکت محکم ساخته بود، و افراد مرتد نگشته آنچنان کاهل و کدر در خدمت خداوند بودند که یک ابر مهآلود صبحگاهی کافی بود تا بسیاری از آنها با وظایفشان غریبه گردند. زنهای پیر و چروک گشته تسیبح میانداختند و فعالانه زیر لب دعا میخواندند، مردم فقیر در لباسهای ساده مانند درماندهها در عمق تاریک سالنهای کلیسا که از آن نور خفیف طلائی رنگ محرابها و لباده روشن مخصوص عبادت مانند روشنائی ضعیف و نرمی به سمتشان میدرخشید ایستاده بودند. انگار که از میان منافذ دیوارهای بلند کلیسا مه به درون نفوذ کرده است، زیرا اینجا هم حال و هوای غمگین و دلسرد کننده خیابانِ رها گشته و فکور زندگی میکرد. و خطابه صبح هم سرد، خشن و بدون پرتو آفتاب بود: خطبه به پروتستانها مربوط میگشت و با خشم وحشیانهای بیان میگردید و در آن نفرت و قدرت آگاهی نیرومندی همآغوش میگشتند، زیرا دوران ملایمت پایان یافته به نظر میآمد، و از اسپانیا خبر خوش به کشیشان رسیده بود که پادشاه جدید با شدتی ستودنی در خدمت کلیسا است. و با تشریح تهدیدهای جزای روز قیامت دنباله کلمات سیاه هشدار دهندهاش را برای دیدار بعدی میگذارد، برای زمانی که بتوانند شاید با بودن شنوندگان بیشتری از میان سر و صدای نیمکتها به گوش برسند، اما حالا، در خلاء تاریکی مانند آنکه در هوای سرد و مرطوب یخ زده باشند غرّان و تو خالی بر زمین سقوط میکردند.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:52 توسط سعید از برلین
|

افکاری درباره سعادت.
سعادت یک «چگونه» است و نه «چه»، یک «استعداد» است و نه «شیء».
(از "مجموعه نامهها" جلد اول)
***
دوست من، سعادت همه جا است، در کوه و دره، در گل و کریستال.
(از "قصهها")
***
زیبائی کسی را که دارای آن است سعادتمند نمیسازد، بلکه کسی را که عاشق زیبائی است و آن را پرستش میکند.
(از "لذتهای کوچک")
***
به نظر من چنین میآمد که برای بسیاری از انسانهای مبتلا به بیماری سخت روحی از دست دادن ثروت و به لرزش افتادن اعتقادشان به مقدس بودن پول ابداً فاجعه نیست، بلکه مطمئنترین، آری، تنها راه نجات آنها معنی میداد، و همچنین به نظرم میآید حس بازی در لحظه اکنون و آماده بودن برای پیشامد که چیزهائی مطلقاً مطلوبند در میان زندگی امروزی ما غایبند و ما همگی بخاطر نبودشان سخت در رنجیم.
(از "استراحت استعلاجی")
***
بخاطر افکار ترسناکی که فردا چه رخ خواهد داد امروز را، لحظه اکنون را و با آن واقعیت را از دست میدهیم. به امروز، به روز، به ساعت، به لحظه حقشان را بدهید!
(از نامهای منتشر نشده.)
***
سعادت عشق است و نه هیچ چیز دیگر. کسی که میتواند عاشق شود، سعادتمند است.
(از "سعادتهای کوچک")
***
انسان از خواهش خواست سعادت پر است، اما نمیتواند مدتی طولانی آن را تحمل کند. در زندگی تک تک افراد اینطور است، سعات آدم را خسته و تنبل میسازد، و سعادت بعد از مدتی دیگر سعادت نیست! چیزیست زیبا و دوستداشتنی، اما مانند گلیست پژمرده گشته.
(از "سیاست وجدان")
***
زیبائی قسمتی از جادویش را از ناپایداری بدست میآورد.
(از "موسیقی")
***
بهشت زمانی خود را بعنوان بهشت میشناساند که ما از آن رانده شده باشیم.
(از "برگهای یادبود")
***
آدم نمیتواند با تمام وظایف، تمام اخلاقها و تمام احکامها دیگری را سعادتمند سازد، زیرا کسی نمیتواند با آنها حتی خود را هم خوشبخت سازد. انسان فقط زمانی میتواند انسانی «خوب» گردد که سعادتمند باشد.
(ار "سعادتهای کوچک)
***
نیروی لذت بردن و نیروی یادآوری وابسته به یکدیگرند. لذت یعنی شیرینی یک میوه را بدون باقیمانده گرفتن. و خاطره هنر محکم نگاه نداشتن لذت، بلکه همیشه خالصتر به آن شکل دادن است.
(از "کتاب مصور")
***
زیبائی یکی از ظواهر حقیقت است.
(از "نامههای انتخابی")
***
سعادت را فقط زمانی میتوان صاحب گشت که نتوان آن را دید.
(از "برگهای یادبود")
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 3:48 توسط سعید از برلین
|
او بقیه راه را خسته و از نفس افتاده پشت سر میگذارد، و حالا مقصد جلوی چشمانش قرار داشت. او اما مدام فکر میکرد به دعوتی که از او شده بخاطر یک لذت زودگذر بیوفائی کرده است، و سنگینی قلبش نمیخواست سبکتر شود، و از خود میپرسید آیا او دیوار روشن و برجهای درخشان شهر مقدس و برجهای درخشان معابد را خواهد دید.
او فقط یک بار در پیادهروی خود توقف کرد. نزدیک شهر، بر تپه کوتاهی، جمعیت زیادی را میبیند که در هم فشرده و وحشیانه خود را جلو میکشیدند و چنان شلوغ میکردند که او صداها را از راه دور میشنید. بر فراز سرشان سه صلیب برافراشته گشته خود را سیاه و تیز به سمت دیواره آسمان کشیده بودند. آسمان اما از شعله آتش روشنی لبریز بود، طوریکه انگار روی تمام جهان آتش درخشانی ریخته و در درخششی تهدید کننده فرو برده باشند. و نیزههای براق سربازان طوری میگداختند که انگار به خون آغشتهاند ...
مردی در جاده متروکه با گامهای بی هدف و بیقرار به سوی او میآمد. از او سؤال میکند که چه اتفاق افتاده است، و لحظهای بعد بیاندازه شگفتزده میگردد. زیرا چهره مرد وقتی سرش را بلند میکند چنان از وحشت از شکل افتاده و منجمد گشته بود که انگار ماری به ناگهان نیشش زده است، و قبل از اینکه سؤال کننده بتواند متوجه گردد، مرد غریبه انگار که شیاطین در پی او باشند با ناامیدی وحشیانهای از آنجا شتابان میگریزد. او شگفتزده مرد را صدا میزند. غریبه اما برنمیگردد، بلکه دورتر و دورتر میدود، به نظر مرد مسافر چنین آمد که در غریبه مردی از کریوت Kerioth به نام یودا ایشاریوت Juda Ischariot را شناخته است. اما نتوانست رفتار عجیب او را درک کند.
از مرد بعدی که از آنجا میگذشت سؤال میکند. او عجله داشت و فقط میگوید که سه جنایتکاری را که پونتیوس پیلاتوس محکوم به مرگ کرده بود به صلیب کشیدهاند. و قبل از آنکه بتواند سؤال بیشتری کند او رفته بود.
او حالا خودش به سمت اورشلیم به راه میافتد. یک بار دیگر به تپه پشت سرش که از ابرهائی مانند خون پوشیده شده بود سر میچرخاند و به سه مصلوب نگاه میکند. اول به نفر سمت راستی، بعد به نفر سمت چپی و در آخر به فرد وسطی. اما چهره مرد دیگر برایش قابل تشخیص نبود.
و او بیتوجه از آنجا میگذرد و به سمت شهر میرود تا چهره ناجی را زیارت کند. ...
_ پایان _
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:23 توسط سعید از برلین
|

او از زن بخاطر مهماننوازی تشکر گرمی میکند، گرچه قلبش او را برای رفتن تحت فشار گذارده بود، اما جرأت نمیکرد از رفتن حرف بزند. و فقط با اکراه با وی به اتاق غذاخوری میرود، جائی که زن برای او غذا آماده میسازد، با اشاره به او اجازه نشستن میدهد و بعد نام او و مقصدش را میپرسد. خیلی زود آن دو مشغول صحبت با هم میشوند. زن شروع میکند از خود گفتن و اینکه همسرش یک افسر رومی میباشد که او را از سرزمینش ربوده و به اینجا آورده است، و زندگی او در یکنواختی و دور از همنوعانش میگذرد و زیاد لذت بخش نیست. و چون فرماندار پونتیوس پیلاتوس Pontius Pilatus دستور به دار آویختن سه مجرم را داده است باید شوهرش تمام روز را در شهر بماند. و به این ترتیب بدون آنکه به چهره ناآرام و بیقرار او توجه کند از بسیاری چیزهای بیاهمیت دیگر هم با حرارت صحبت کرد. و گاهی اوقات نیز نگاه عجیب و خندانی به او میانداخت، زیرا که او مرد جوان و زیبائی بود.
ابتدا او متوجه چیزی نمیشود، زیرا او به زن توجه نمیکرد و میگذاشت که کلمات مانند صدای بیمعنی از کنارش بگذرند. تمام افکارش تنها دور یک موضوع میچرخید و آن این بود که باید دوباره به رفتن ادامه دهد تا بتواند در همان روز ناجی را ببیند. اما اندامش در اثر شراب قویای که او بی احتیاط نوشید سنگین و خسته شده بود، و کم کم احساس ملایم تنبلی بر او حاکم میگردد. و وقتی نیروی اراده رو به کاهشاش او را بعد از غذا برای خداحافظی به کوشش ضعیفی مجبور میسازد، زن بدون هیچ زحمتی به بهانه گرمای بعد از ظهر او را از این کار بازمیدارد.
زن از اینکه او بخاطر فقط چند ساعت اینطور خساست به خرج میدهد لبخند زنان سرزنشاش میکند: تو چند ماه در این کار درنگ کردهای، بنابراین یک روز نمیتواند چندان مهم باشد. و با آن لبخند عجیبش مرتب تکرار میکرد که او در خانه تنها است، کاملاً تنها. و در این حال نگاه مشتاقش را به نگاه او میدوخت. بر او نیز ناآرامی عجیبی مستولی شده بود. شراب خواستهی مبهمی را در او بیدار ساخته و خون به جوش آمده از حرارت داغ خورشید به طور عجیبی در رگهایش میتپید و بیشتر و بیشتر بر فکرش پیروز میگشت. و وقتی زن یک بار صورت خود را به سمت صورتش نزدیک ساخت و او بوی فریبنده موها را استنشاق کرد، زن را به سمت خود میکشد و سریع و فراوان او را میبوسد. و زن مقاومتی نمیکند ...
و او اشتیاق مقدسش را فراموش میکند و تمام بعد از ظهر تابستانی و شرجی را تنها به زنی که در آغوش تبزدهاش جای داده بود میاندیشد.
او سپیده دم دوباره از گیجی خارج میشود. ناگهان، و تقریباً خصمانه خود را از بازوان زن جدا میسازد، زیرا این فکر که عیسی مسیح را به خاطر خواست یک زن از دست داده باشد او را وحشی و وحشتزده ساخته بود. با عجله لباسهایش را میپوشد، عصایش را به دست میگیرد و با اشاره خاموش دست خداحافظی و خانه را ترک میکند. زیرا که او حس میکرد اجازه تشکر کردن از این زن را ندارد.
با شتاب به سمت اورشلیم به راه میافتد. شب رو به پایان بود، و در تمام شاخهها و ساقهها زلزله بر پا شده و جهان را از خود پر ساخته بود. در دوردست، در مسیر رو به شهر چند ابر سنگین و سیاه قرار داشتند که آهسته در قرمزی شب شروع به گداختن میکنند. قلب او با دیدن این نشانه نافذ به وحشتی غیر قابل درک دچار میگردد.
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:15 توسط سعید از برلین
|

او چندین ساعت با عجله رفت، بعد صبح میشود. مه به آرامی خود را بالا میکشد و سرزمین کوهستانی آغشته به رنگ با کوههای بلند و مزارع روشنی را که به استراحت دعوت میکردند نشان میدهد. او اما سفرش را متوقف نساخت، بلکه پیوسته در رفتن کوشش میکرد. آهسته خورشید بالا و بالاتر میآید. هوای داغ خود را به شدت بر سرزمین میگستراند.
بزودی سرعت قدمهایش آهستهتر میگردند. دانههای نورانی عرق از اندامش میچکیدند، جامه سنگین مهمانی شروع به فشار آوردن بر تنش میکند. ابتدا او برای حفظ جامه آن را روی شانهاش آویزان میکند و با لباس فقیرانه براه میافتد. بزودی اما او سنگینی بار بر دوش را احساس میکند و نمیدانست که باید با آن لباس چه کند. چون او فقیر بود و دیگر لباس مهمانی نداشت نمیخواست آن را از دست بدهد، از این رو به این فکر افتاد که آن را در اولین دهات بفروشد یا آن را در ازاء پول گرو بگذارد. اما وقتی یک گدا خسته از راه به او میرسد، او به استاد دور از دسترش میاندیشد و جامه را به مرد فقیر میبخشد.
او دوباره زمان کوتاهی فعالتر گام برمیدارد، اما بعد قدمهایش از نو آهسته میگردند. خورشید داغ افقی ایستاده بود و سایه درختان فقط بصورت راه راههای باریک بر جاده خاکی افتاده بودند. به ندرت باد ضعیفی از میان ظهر شرجی و داغ میوزید که اما فقط گرد و خاک سنگین و درشت جاده و چسبیده بر اندام خیس از عرق او را با خود میبرد. او حس میکرد که این باد لبهای خشکیدهاش که مدتها آرزوی نوشیدن جرعهای آب داشتند را میسوزاند. اما منطقه کوهستانی و متروک بود، هیچ کجا خانهای مهماننواز یا چشمهای با آب تازه پیدا نبود.
گاهی به فکر بازگشت و یا حداقل چند ساعتی استراحت در سایه میافتاد. اما ناآرامی رو به افزایش او را با زانوانی لرزان و لبانی تشنه رو به هدف به رفتن وامیداشت.
در این بین ظهر شده بود. خورشید داغ و سوزان از آسمان بی ابر میدرخشید، و جاده در زیر کفش صندل راهپیما مانند سنگ معدن مذابی حرارت میداد. چشمانش از گرد و خاک سرخ شده و باد کرده بودند، گامهایش مرتب نامطمئنتر میگشتند و زبان خشکیدهاش دیگر قادر به جواب دادن خوشآمدگوئی پارسایانه تعداد اندکی عابر را نداشت. باید مدتها پیش نیرویش او را ترک کرده باشد، اما چنین به نظر میرسید که حالا فقط نیروی اراده و ترسی وحشتناک از اینکه دیر برسد و نتواند چهره درخشان ناجی را ببیند و آرزوهایش برآورده گردند و همچنین این فکر مسخره که او به ناجی نزدیک شده است او را به پیشروی وامیداشت. فقط دو ساعت ناقابل دیگر تا شهر مقدس مانده بود که مغزش او را تهدید به منفجر شدن میکند.
او خود را تا خانهای در مسیر راهش میکشاند. با آخرین نیرو باقی مانده عصای راهپیمائی را به سمت در خانه پرتاب میکند و با صدائی خشک و تقریباً غیر قابل شنیدن از زنی که در را باز کرده بود تقاضای آب میکند. بعد در آستانه در از هوش میرود و میافتد.
وقتی دوباره به هوش میآید مجدداً در اندامش نیروی تازه و مطمئنی حس میکند. او خود را در یک اتاق کوچک دارای هوای خنک بر روی یک تخت دراز کشیده میبیند. همه جا اثر یک دست خیّرانه و موشکافانه دیده میشد؛ بدن سوزانش با سرکه شسته شده و مرهم گذاشته شده بود، و در کنار تخت ظرفی که از آن به او غذا داده بودند قرار داشت.
اولین فکر او متوجه زمان میگردد، به سرعت از جا میپرد تا خورشید را نگاه کند. خورشید هنوز آن بالا بود، بنابراین باید اوایل بعد از ظهر باشد و او وقت زیادی از دست نداده بود. در این لحظه زنی که در را قبلاً به رویش گشوده بود وارد اتاق میشود. او هنوز جوان بود و ظاهراً از سوریه بود؛ حداقل چشمانش آن برق سیاه زنان این منطقه را داشت، و دستان و گوشوارههایش شادی کودکانه داشتن زیورآلات را که تمام این زنان دارای آنند را نشان میداد. دهانش لبخند آرامی میزد، انگار بدین وسیله به بودن او در خانهاش خوشآمد میگفت.
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:53 توسط سعید از برلین
|

با اینکه از مزهی تلخ بدش نمیآید و در روز بیشتر از ده بار تکهای تریاک به اندازه یک لوبیا چیتی چاق را مانند آدمس میجود و بعد از خرد کردنش آن را با زبان به سقف دهان میچسباند و طوری میمکد که دهان هر بیننده بیخبری به آب میافتد، اما با این وجود واژه "تلخ" از واژههای مورد علاقهاش نمیباشد! او نه به سراغ کتابهائی میرود که پایانی تلخ و ناشاد دارند، نه چنین فیلمهائی را تماشا میکند و نه واژه تلخ را به کار میبرد. سرش به کار خودش مشغول است، فقط دود سیگارهائی که پی در پی میکشد باعث مزاحمت همسایههاست، وگرنه همه از او راضیاند و در عزا و عروسی از او هم دعوت میکنند. برایش مهم نیست چه فصلی از سال است، و یا به خانهای که میرود آیا عزا یا جشن ختنهسوران در آن برپاست. به خانه همسایهها همیشه با دمپائی پلاستیکیای میرود که بعد از آمدن به این خانه خریداری کرده بوده است. از آن زمان بیست سال میگذرد. او موهایش حالا دیگر سیاه نیستند و کمرش کمی خمیده شده است، اما دمپائی پلاستیکیاش هنوز هم هنگام بالا و پائین رفتن ازپلهها مانند روز اول بازیگوشانه تلق تلق میکنند و انگار نه انگار که بیست سال از سنشان میگذرد و دیگر بزرگ شدهاند.
باز هم در حال جویدن سوخته تریاک است. تصور تلخی معجونی که در دهان دارد غذا را از معده تا گلویم بالا میاورد و با باقی مانده شیرینی قند قاطی میسازد، به گلویم مزهای ترش میبخشد و آرام آرام دوباره پائین میرود.
به اشاره من برای نوشیدن چای اهمیتی نمیدهد و همچنان در حال جویدن است، بدون آنکه حالت چهرهاش بخاطر مزه تلخ تریاک تغییری بکند میگوید: "ببین، تو منو میشناسی. خوب میدونی که بخاطر عشق به مردم شیرینی رو بر خودم حروم کردم. و خوب میدونی که از تلخ گوئی هم بیزارم، اما در عوض تا دلت بخواد عاشق حقیقت و آن تلخی شیرینش هستم!"
حالا او در حال جمع کردن سوختههای آسیاب شده تریاک از روی دندانهایش بوسیله زبان است تا آنها را به سقف دهانش بچسباند و مشغول مکیدنشان شود. دراین حالت حرف زدن گاهی برایش مشکل میآفریند و باعث خندهام میگردد.
من از فرصت استفاده میکنم، و با این امید که ترشی ایجاد شده در خرخرهام آرام گیرد به چای درون لیوان کمی آب لیمو اضافه میکنم، جرعهای از آن مینوشم و او ادامه میدهد: "حس ناسیونالیستی در من در دوست داشتن مردم ایران تجلی پیدا میکنه. با تمام عادات و صفات ناخوشایندی هم که اگر احیاناً بدانها اجباراً مبتلا شده باشند باز هم عاشقشونم و دوستشون دارم!"
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:55 توسط سعید از برلین
|

چشمهای ریز ماهی کوچکی شب اول ماه مه از گرسنگی گشاد شده بود و به ماه خیره نگاه میکرد! ماه از دور چشمهای او را میبیند، آهی میکشد، و برایش دعا میکند که کاری پیدا کند تا از گرسنگی نمیرد و ستارههای زمین کم نشوند.
***
سگ میشوم، با لگد میرانیم!
گربه میگردم، میسوزانیم!
گنجشک و سنگ و تیرکمان!
مار و سوراخ و زبان!
***
آه ای واژههای بیگناه!
دهانتان را بستند
تعجب چرا!؟
همه آگاهند
و خوب میدانند که دروغ در سنگ فرو رفتنیست.
و تو ای اقیانوس شور
آگاه باش
ماهیهایت همگی بینمکند!
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 3:56 توسط سعید از برلین
|

تقدیم به دوست هنرمند E.M.Lilien
شایعاتی مبهم و کلماتی عجیب در سرزمین پیچیده بود، میگفتند که زمان ظهور مسیح نزدیک است. مردان اورشلیمی غالباً به مناطق کوچکتر یهودیه میرفتند و از نشانهها و معجزات رخ داده تعریف میکردند. و وقتی دستهای کوچک با هم جمع میگشتند، سپس به طرز مرموزی صدایشان را کاملاً پائین میآوردند تا از مرد عجیبی گزارش دهند که او را استاد Meister مینامیدند. همه جا به حرفهای آنها با میل گوش میدادند و با اعتماد و وحشت حرفشان را باور میکردند، زیرا که اشتیاق دیدار ناجی در مردم رسیده و بارور شده بود، مانند غنچهای که کاسه گل را میدرد. و وقتی کسی به وعدههای خداوند در کتابهای مقدس میاندیشید، نام او را بر زبان میآورد و نور شاد و امیدوار کنندهای در نگاهش میتابید.
در آن زمان یک جوان هم در این سرزمین زندگی میکرد که قلبی مؤمن و منتظر داشت. زائران فقیری را که از راه اورشلیم میآمدند به خانه خود دعوت میکرد و آنها برایش از ناجی گزارش میدادند، و وقتی آنها از اعمال و کلمات معجزهآسای ناجی تعریف میکردند او درد خفهای در قلب خود احساس میکرد. زیرا که تمایلش برای دیدن چهره ناجی شدیدتر میگشت. روز و شب خواب او را میدید، و اشتیاق بیقرارش هزاران تصویر پر از مهربانی و نجابت از او تجسم میکرد، او اما احساس میکرد که ابن تصاویر فقط قطعه کوچکی از یک کل مطلقاند. و ایمان داشت که اگر بتواند یک بار هاله نوری را که از ناجی برمیخیزد ببیند تمام بیقراری و دردهای روحش ناپدید خواهند گشت. اما هنوز جرأت نمیکرد خانه و کارش را که نان او را میداد رها کند و آنجائی برود که اشتیاقش او را میخواند.
یک بار اما در نیمه شب هنگام خواب دیدن ناگهان بیدار میشود. او نمیتوانست دیگر رویایش را بخاطر آورد، حتی نمیدانست که آیا رویای دیده شده خوشحال یا غمگیناش ساخته؛ او فقط اینطور احساس میکرد که انگار باید کسی او را از دور صدا کرده باشد. و حالا او میدانست که ناجی او را به سوی خویش خوانده است. تصمیم قدیمیاش در سختترین تاریکی رشد میکند، و حالا میدانست که بیشتر از این اجازه ندارد دیدن چهره پروردگار را به تعویق اندازد، و انگیزه پر شوق درونش چنان قوی و پیروزمند بود که او بلافاصله لباس بر تن میکند، یک عصای پیادهروی برمیدارد و بدون آنکه به کسی کلمهای بگوید از خانه خوابآلود بیرون میآید و مسیر اورشلیم را در پیش میگیرد.
نور روشن ماه بر روی جاده نشسته بود، و سایه قامت عجولش در جلوی او در حرکت بود. گامهایش پر شتاب و تقریباً ترسناک بودند؛ به نظر میرسید که انگار میخواهد غفلت چندین ماهانه خود را در این شب جبران سازد. فکری او را مضطرب میساخت و او جرأت گفتن آن را به خود نداشت: نکند که دیر شده باشد و نتواند دیگر ناجی را پیدا کند. و گاهی هم از اینکه نکند مسیر را اشتباه میرود وحشتزده میگشت. اما بعد به معجزه درونیای که توانست آن سه پادشاه سرزمینهای دور را توسط یک ستاره درخشان از میان تاریکی هدایت کند اندیشید و در این لحظه بار آزاردهنده دوباره روحش را ترک کرد، و گام شتابانش دوباره مشول پیادهروی مطمئن و محکم بر روی جاده سخت گشت.
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:34 توسط سعید از برلین
|

ما داخل اتاق پذیرش میرویم. پرستار پرونده بزرگی را باز میکند و از من اطلاعات شخصیام را میپرسد: نام؟ تاریخ تولد؟ کشور محل تولد؟ شغل؟
"روزنامهنگار."
"بیست و شش پوند."
"چرا انقدر زیاد؟"
"این تعرفه اولین معاینه است. فقط همکاران و اعضای حرفههای مرتبط تخفیف میگیرند."
"بسیار عالی. من ماشین تحریر هم تعمیر میکنم."
"لطفاً یک لحظه صبر کنید." پرستار کتابچه فرسودهای را باز میکند. "30 پوند و 25 سنت"
من تعرفه تخفیف داده شده را پرداختم و به اتاق انتظار به محل دیدهبانیام بازگشتم. دو ساعت بعد توسط پرستار دیگری به یک اتاق دیگر هدایت میشوم که در آن فقط یک تخت قرا داشت. از آنجائیکه پرستار آدم مسن و قابل اعتمادی بود، ریسک کرده و پرسیدم که چرا این پروفسور کلاهبردار پیر با پرروئی پول زیاد طلب میکند.
خانم گروسلوکنر جواب میدهد: "شوهرم که مؤسسه خیریه نیست". بعد کتاب قطوری را باز میکند و با صدای یخزدهای دلیل آمدن من به آنجا را میپرسد.
شاید کمی عجیب به گوش آید ــ اما من دوست ندارم در باره مشکلات جسمانی خود با جنس مؤنث صحبت کنم، بخصوص در اتاقی که بجز یک تخت چیز دیگری در آن وجود نداشته باشد. من از دادن اطلاعات خودداری میکنم و به این خاطر دوباره به اتاق انتظار بازگردانده میشوم، جائی که میتوانستم بدون مزاحمت رفت و آمدی را که افزایش یافته بود تماشا کنم. انگار تعداد پرستارهائی که به تنهائی و یا در حال نگاه داشتن بازوی بیماران در اتاق در رفت و آمد بودند مرتب بیشتر میگشت. من نتوانستم جلوی کنجکاویم را بگیرم و از فرد نشسته در کنارم آهسته میپرسم: "از کجا گروسلوکنر این همه پرستار آورده؟"
او هم آهسته جواب میدهد: "اینها همگی گروسلوکنر هستند. پروفسور هفت خواهر و سه برادر دارد. همه آنها اینجا کار میکنند."
بزودی یکی از برادرها مرا به توالت هدایت میکند، لوله آزمایشگاهی به دستم میدهد و از من میخواهد کاری را انجام دهم که باعث سؤال "چرا؟"ی من میشود. او جواب میدهد که پروفسور وقتی مرا میپذیرد که کارهای مراحل اولیه انجام گرفته شده باشند.
هنوز لحظهای از پر شدن لوله آزمایش نگذشته بود که یکی از خواهران بزرگ گروسلوکنر مرا با خود به طرف آشپزخانه میکشد تا از من خون بگیرد و از شیره معدهام نمونهبرداری کند. بعد دوباره به محل دیدهبانیام در اتاق انتظار برگردانده میشوم. با شروع شدن تاریکی شب یک خواهر دیگر پروفسور ظاهر میشود و از من و دو بیمار دیگر میخواهد که ما خودمان را تا محل کمربند لخت کنیم، محل نشستن خود را ترک نکنیم و خودمان را هر لحظه برای رفتن پیش پرفسور آماده نگاه داریم. در این ساعت دیر شب اتاق انتظار چنان سرد شده بود که صدای به هم اصابت کردن دندانهای آرواره بالا و پائین شنیده میشد. این موضوع خواهر پرفسور را متأسف میسازد، اما میگوید که وقت با ارزش پروفسور نباید گرفته شود و ادامه میدهد: "من حالا به شما سه نفر چند دستورالعمل میدهم که باید آنها را اکیداً رعایت کنید: برای اتلاف نکردن وقت، بعد از داخل شدن به اتاق مشاوره از سلام کردن خودداری کنید. فوری بر روی سه صندلی در میان اتاق بنشینید، نفس عمیقی بکشید و زبانتان را از دهان خارج کنید. آنقدر در این حالت بمانید تا اینکه دستورالعمل دیگری به شما داده شود. با سؤال کردن و نظر دادن وقت پروفسور را نگیرید. او همه مطالب را از روی پروندهها خوانده است. اما اگر پروفسور از شما سؤالی پرسید، جواب نمیدهید، یا ــ اگر واقعاً چارهای باقی نماند ــ جوابهایتان را باید با جملات ساده و غیر فرعی متشکل از سه یا چهار کلمه بدهید. و بدون خداحافظی اتاق را ترک میکنید. حالا تکرار کنید!"
ما قواعد را از حفظ تکرار کردیم. بعد در اتاق مرد مقدس گشوده میشود و صدای سوت آهستهای شنیده میشود.
پرستار ما فریاد میزند: "حالا! در یک خط، داخل شوید!"
ما سریع داخل میشویم و دستورات را که به ما ابلاغ شده بود اجرا میکنیم. پرفسور از زبانهای ما سان میبیند.
از من سؤال میکند: "چه بیماریهائی در خانواده شما وجود داشته است؟"
من جواب میدهم (بک کلمهای): "مختلف."
"چند سالتان است؟"
"سی." (اما جواب درست من باید "سی و پنج" میبود، اما نمیخواستم وقت تلف کنم.)
پروفسور با دست معجزهگرش یک وسیله تیز برمیدارد، آن را در پشت من فرو میکند و میپرسد که چه احساس کردم.
من میگویم: "یک نیش در پشتم"
پروفسور میگوید: "آقای کلاینر Kleiner ستون فقرات شما احتیاج به یک معالجه اساسی دارد."
بیمار سمت چپ من با وجود آنکه زبان بیرون آمده حرف زدن را برایش واقعاً سخت ساخته بود میگوید: "میبخشید، اما من کلاینر هستم، و من ــ"
پروفسور حرف او با عصبانیت قطع میکند: "حرفم را قطع نکنید!" و دوباره سرش را به سمت من برمیگرداند تا تشخیص خود به من ابلاغ کند. تشخیص پروفسور یک سرماخوردگی ساده بود که احتمالاً نشستن طولانی مدت با بالاتنه لخت در اتاقهائی که گرم نگاه نداشته شدهاند باید دلیل آن باشد. درمان: دو قرص آسپرین.
یک اشاره سر پروفسور ما را مرخص میسازد. آن دو نفر دیگر میخواستند هنوز چیزی بگویند، اما بوسیله خواهران پروفسور و با استفاده از زور بازو بیرون برده میشوند.
یکی از دو بیمار که مردی کوچک بود و آسم داشت هنگام پوشیدن لباسهایش به تلخی شکایت میکرد که او پستچیست و فقط میخواسته یک نامه سفارشی را تحویل دهد. او امروز بدون توجه به اعتراضهایش با زور سه بار مورد معاینه قرار گرفته شده است. دوشنبه قبل هم او را بخاطر عمل جراحی آپاندیس سوار آمبولانس کرده بودند، اما او با زحمت فراوان توانسته بود از آمبولانس فرار کند.
_ پایان _
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:13 توسط سعید از برلین
|

بهترین توصیهای که آدم میتواند به یک مهاجر تازه بکند این است: "یک پزشک باشید!"
در سالهای دهه سی وقتی مهاجرت به آلمان به نقطه اوج خود رسید، چنان ازدحامی از پزشکان بوجود آمده بود که خانمهای خانهدار محتاط یک تابلو به در خانههای خود آویزان کرده بودند: "ساعت مراجعه برای پزشکان فقط از ساعت سه تا چهار بعد از ظهر."
امروز اما کاملاً متفاوت است. مردم هرچه بیشتر بیمار میشوند، و هرچه کمتر هم پزشک میگردند. اسرائیل به بهشت واقعی پزشکان تبدیل شده است.
البته، در آمریکا هم اتاق انتظار پزشکان شلوغ است. اما آمریکائیها فقط به این دلیل پیش پزشک میروند، زیرا که کارت عضویت یکی از سازمانهای بهداشت آنها را به این کار موظف میسازد. اما یهودیها پیش پزشک میروند، زیرا که بیمار بودن باعث خوشحالی آنها میگردد.
اما چه چیزی باعث بیمار شدن این همه از مردم میگردد؟ دلیلش زندگی روزمره خاکستری و دلتنگ کننده است.
مردم مشتاق کمی تنوعاند، و از آنجائیکه بیماری برایشان تنوع خلق میکند، بنابراین آنها حتی حاضرند برای بیماری پول هم بپردازند. و پزشک آماده است پول را بستاند.
بیماری در مورد خود من با یک احساس عجیب تهی بودن معدهام* آغاز شد، و بعد غرشی خفه و درونی نیز به آن اضافه گشت. ابتدا به آن توجهای نمیکردم. اما هنگامیکه این احساس تهی بودن معده شدیدتر گشت، مخصوصاً بعد از آنکه من یک بار هشت ساعت تمام چیزی نخوردم ناآرام شدم و از عمه پیرم جویا گشتم که چه باید بکنم. او بعد از لحظه کوتاهی فکر کردن به من توصیه کرد از کمک پزشک استفاده کنم.
من گفتم: "بسیار خوب، من به بیمه خدمات درمانی** میروم.
عمهام به من غر زد: "دیوانه شدی؟ آنها فقط ازت پول میگیرند. تو میری پیش گروسلوکنر Großlockner."
"گروسلوکنر چه کسی است؟"
"چه کسیست؟ نمیدونی پروفسور گروسلوکنر چه کسیست؟ پزشک معجزهگر را که صدها هزار آدمو نجات داده نمیشناسی؟"
"صدها هزار نفر؟ اما، اما ..."
"بس کن با امااما گفتن و برو پیش پرفسور گروسلوکنر. باهاش به زبان آلمانی صحبت کن. و نگران نباش ــ او حتماً چیز جدیای در تو پیدا میکنه."
من قصد داشتم فوری راه بیفتم، اما عمهام به من گفت که برای رفتن پیش معجزهگر باید اول توسط تلفن وقت گرفت. از پشت تلفن یک صدای زنانه برای سهشنبه سه هفته بعد ساعت پنج و بیست و شش دقیقه به من وقت داد و اضافه کرد: "تا آن وقت لطفاً چیزی نخورید، چیزی ننوشید، نخوابید و سیگار نکشید."
اتاق کاملاً باز و با پنجاه تا شصت بیمار پر شده بود. سلام دوستانه من بی جواب میماند. در اتاق جوی مذهبی حاکم بود. درها بدون سر و صدا باز و بسته میگشتند، پرستاران پاورچین به این سو و آنسو میرفتند، گاه به گاه مردان نیمه لختی تلو تلو خوران داخل و مانند طرحهائی دوباره ناپدید میگشتند، بعد تعدادی از بیماران پشت سر هم به صف میایستادند و به صورت رژه از میان یکی از درها عبور داده میشدند. تمام این چیزها با دقت وحشتناکی انجام میگشت. رفت و آمد بیوقفه در جریان بود.
بعد از آنکه نیم ساعت این رفت و آمد را با تعجب و ترسی رو به افزایش نگاه کردم پرستاری به سویم آمد و از من خواست که به دنبالش بروم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*در مناطق گرمسیر آدم باید مراقب معدهاش باشد، به خصوص به دلیل وجود رستورانهای متعدد شرقی که سفت و سخت به سنت کهن عربی پایبندند، طوریکه نگرانی به خرج دادن بخاطر پاکیزگی بیفایده است، زیرا که در هر حال همه چیز بستگی به خواست خداوند دارد.
**بیمه خدمات درمانی یکی از شکوفاترین مقاطعهکاریها در اسرائیل است. حداقل نیم ملیون سهامدار سرمایهگذاری ماهیانه خود را آنجا انجام میدهند. بیمه خدمات بهداشتی کاملاً خوب عمل میکند. فقط اگر کسی بیمار شود، آنها کمی اهمال میورزند. باید به خدماتی که بیمه برای مشتریانش انجام میدهد عنوان خسیسانه نهاد. یک بار در یکی از بیمارستانها بیماری که از یک عمل سخت جراحی معده جان سالم به در برده بود بطور وحشتناکی از گرسنگی رنج میبرد. او را توسط هیپنوتیزم معالجه میکردند و پزشکی به او تلقین میکرد: "شما حالا در حال خوردن یک بشقاب سوپ گرم سیبزمینی هستید ... یک بشقاب بزرگ سوپ خوب و مقوی سیبزمینی ... ". پرستار دلسوزی از او میپرسد: "چرا چیز بهتری برای خوردن به او تلقین نمیکنید؟ مثلاً مرغ سرخشده با برنج و سالاد؟" دکتر شانههایش را بالا میاندازد و میگوید: "او بیمار خصوصی نیست، بلکه بیمار بیمه شده است."
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 3:52 توسط سعید از برلین
|

حتماً شما هم مانند من بارها از دوست و آشنا و فامیل این جمله "از تعجب زبونم بند اومده بود!" را شنیدهاید. من اما بند آمدن زبان به هنگام تعجب را اغراق میدانم! اغراق یا بزرگ کردن ماجرائی گاهی باعث خنده و تفریح میگردد! به این خاطر "یک کلاغ چهل کلاغ کردن!" ضربالمثلیست که همه آن را از حفظاند! تفریح و خنده و لحظهای شادی کردن با بخشیدن اغراق به موضوعی اما میتواند گاهی ویرانگر باشد، مانند سونامیای که ناگهان خود را بر ما ظاهر میگرداند. اغراق و دروغ وقتی میتوانند ادعا کنند با هم هممعنا نیستند که در داشتن «غ» همداستان نگردند! درست مانند قر دادن و غر زدن که هر دو دارای «ر» مشترکیاند ولی در معنا با هم غریبهاند! و دیگر اینکه بعضی تنها با «غرق» گشتن در دروغ و با به کار گیری از فن اغراق است که میتوانند «خود ندیدنها! و خود کم بینیها!»ی آزار دهنده خویش را ضربه فنی و پشتشان را به خاک بمالند! آیا واقعاً این شما را نمیترساند وقتی میبیند که خیلی ساده میتوان «غلو» را به «غول» تبدیل کرد. من اما تعجیم موقعی به اوج خود رسید که در اثر هیجان الف «اغراق» از چشمم افتاد و نقطه غین را هم با خود برد و عراق پیش چشمم ظاهر گشت. با این وجود زبانم بند نیامد! ولی انگار لال شده بودم. هرچه فریاد میکشیدم صدایم به گوش خودم هم نمیرسید.
سونامی گاهی وقتی خودش را نشان میدهد که تو زبانت از تعجب بند آمده باشد و نتوانی فریاد بکشی. من لال شده بودم و گفتن سونامی برایم ناممکن شده بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:41 توسط سعید از برلین
|

امروز گذشت، پی دیروز چرائی
غم فردا بخوری سیر نیائی
همه اهل خرد، مست و خرابند
تو هنوز در پی خوردن غم چرائی
در حال گفتن «آخ»، تعداد آخهائی که در عمرم گفته بودم را به یاد میآورم. سعی میکنم با اندازه گیری بلندی و آهستگی بیان کردنشان و کوتاه و طولانی کشیده شدن <خ>های هر آخی به شدت دردی که کشیده بودم پی ببرم و در مقایسه آنها با این آخ فعلیام به مقدار دردی که حالا باید تحمل کنم آگاه شوم.
دندانساز مردی همسن خودم باید باشد، با یکی دو سال اختلاف شاید، اما گاهی که نور خورشید از پنجره درست بر چهرهاش مینشیند جوانتر نشانش میدهد. هنگام کار، چهرهاش جدی میشود، چشمانش از پشت شیشههای عینک جاندار و پر تحرک میگردند و میتوان به راحتی رضایت خاطر دارنده این چشمها را به وضوح دید، اما هنگام پرداختن به مبحث مالی شغل، چشمانش خسته به نظر میآیند و آن نشاط هنگام کار را از دست میدهند و دکتر ناگهان ده سالی پیرتر به چشم میآید و چهره مرد هفتاد سالهای را به خود میگیرد که از صبح تا غروب در حجره نیمه تاریکی در بازار نشسته و کارش از صبح تا شام برداشتن کلاه از سر این و آن است. چشمانی که انگار کسی پریز وجدانش را از برق بکهو بیرون کشیده باشد. اما در مجموع مردی مهربان به چشم میآید و به گمانم روحش هنوز در دهکدهشان میچرخد؛ تمام دیواری که من کنارش روی صندلی مخصوص مداوا نشستهام با پنجرهای بزرگ، تقریباً به بزرگی تمام دیوار، بی پرده و با شیشه پاکی که هوای تمیز و آفتابی بیرون را چند برابر زیباتر به چشم میرساند پوشیده شده است. در فاصله چند متری فضای دید من ساختمانی پهن قرار دارد که پنجرههای اتاقهایش بی پرده و یا دارای کرکره هستند که همگی بالا کشیده شدهاند. من میتوانم حتی پلک زدن سکرترها، کارمندان و حتی رؤسا را یخوبی ببینم. آیا اینکه آنها هم به همان خوبی میتوانند من را که نیمه درازکشیده روی صندلی مخصوص دکتر نشستهام ببیند یا نه را خدا میداند. ولی میتوان گاهی کسی را دید که به جای کار کردن به این سمت که من نشستهام خیره مانده و چای مینوشد.
به ابزار موجود روبرویم که بیشتر به وسائل شکنجه شبیهاند نگاه میکنم و همزمان آرزوی کودکی شیرخواره و بدون دندان بودن در من تقویت میگردد. در این بین رد نگاهم را تعقیب میکنم و او را در حال مخفیانه نگاه کردن به پستانهای سکرتر اتاق روبرو که در حال ریختن چای در فنجانیست دستگیر میکنم. نگاهم از شرم و ترس مسیرش را فوری تغییر میدهد و به سمت آسمان مینگرد تا در هنگام دفاع از خود بتواند راستش را بگوید که: در اصل میخواسته به آسمان نگاه کند و نه پستانهای خانم سکرتر ساختمان روبروئی که در سر راهش قرار داشته است.
بعد با خود میاندیشم چه خوب میشد اگر با شروع شصت سالگی دوران انگشت مکیدن مانند دوران شیرخوارگی باز هم آغاز میگشت و به دندان دیگری احتیاجی نبود و میشد خیلی راحت و بی درد سر به جای جویدن نان که گاهی سخت است فقط فکر خربزه کرد.
تا همین چند روز پیش دندانی که دردش مغزم را حالا به سوت کشیدن واداشته میتوانست با چند فشار ساده هر نوع نانی را همراه با یک جرعه چای مثل آب خوردن آماده سر خوردن از گلویم سازد. اما امروز همان دندان با اولین فشار به تکه نانی معمولی مغزم را به سوت کشیدن واداشت و من فکر کردم که دندانم به حرکت افتاده و میخواهد خود را به چشم و گیجگاه سمت چپم برساند و سوراخشان کند. آخخخخخخخخخخ. اما تعداد <خ>های این درد فقط ده تا بود، و شایسته نبود با وجود دردهای شدیدی که گاهی تعداد <خ>هایشان از سی هم میگذرد مدال افتخار را به گردن او آویخت.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:18 توسط سعید از برلین
|

او یک بار دیگر به ساعتش نگاه میکند. ناگهان زنگ در به صدا میآید: درست سر ثانیه! چیزهای با اهمیت چه وقتشناسند! او با عجله در راهرو را باز میکند، یک نفر با صدای بلند و خوشحال سلام میدهد. بزودی صدای ترومپتی او با خندههای مانند ناقوس زنانهای مخلوط میگردد. مدیر به همراه خانم شیک و جوانی دوباره ظاهر میشود: آلیس! آلیس کوچولو! اول کمی نزدیکتر بیا، آلیس کوچولو! بیا طرف نور! من باید ببینم که آیا تو همون آلیس کوچولوی عالی و جذاب بهترین روزهای دوران مدیریت دولتی من هستی یا نه؟! دختر، من به تو راه رفتن یاد دادم! من اولین قدم برداشتنها را بهت آموختم ــ صحبت کردن را! تو همیشه بجای رئیس میگفتی رئیییس! ها ها ها! امیدوارم که اینو فراموش نکرده باشی.
آلیس روتربوش: ببینم مدیر، نکنه شما فکر میکنید که من زن ناسپاسیام؟
مدیر هاسنرویتر حجاب او را برمیدارد: دختر، تو که جوانتر شدی!
آلیس روتربوش با خوشحالی گوش میکند: آدم باید خیلی دروغگو باشه اگه ادعا کنه تو هم تغییر کردی. اما میدونی، اینجا کاملاً تاریک و کمی ترسناکه، اگر مایلی یک پنجره را باز کن! اینجا هوا کمی سنگینه.
مدیر هاسنرویتر
پیلیکوک Pillicock بر کوه پیلیکوک نشسته بود!
ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ـــ ــ ــ ــ
توماس اما هفت سال تمام فقط
موش و موش صحرائی و چنین جانورانی میخورد.
جدی، من زمانهای سخت وسیاهی را گذراندم! گرچه من چیزی برات ننوشتم، اما تو آلیس عزیز باید از این موضوع با خبر باشی.
الیس روتربوش: اما حتی یک کلمه جواب ندادن به نامههای تمیز و طولانی من خیلی هم دوستانه نبود.
مدیر هاسنرویتر: چرا، ها ها ها، به دختر کوچلوئی جواب بدم، وقتی که آدم با خودش به اندازه کافی کار داره و در هیچ رابطهای نمیتونه سودآور باشه؟ «!Sessa! Ex nihilo nihil fit» به آلمانی یعنی: از هیچ چیز هیچ چیز بدست میآید! بید و خاک! خاک و بید! ها ها ها! این تمام چیزی است که من از فعالیتهای فرهنگی آلمانیام در مرز غربی برداشت کردم.
الیس روتربوش: پس تو وسائل تآتر را به مدیر کورتس Kurz ندادی؟
مدیر هاسنرویتر: "آه استراسبورگ، آه استراسبورگ، تو شهر خیلی قشنگ." نه، کوچولوی من، من آنها را در استراسبورگ جا نگذاشتم! این گارسون سابق، گارسون کافه و اجاره کننده سالنهای رقص بدنام جانشین من شد ــ این آدم احمق وسائل تآتر را نمیخواست! من وسائل تآتر را آنجا نگذاشتم: اما در عوض چهل هزار مارک پول بخاطر تورهای نمایش پانتومیم کاسبی کردم! بعلاوه پنجاه هزار مارک دارائی همسر با کفایتم. ــ وانگهی برای من جای خیلی خوشحالی بود که میتونستم وسائل تآتر را هم نگه دارم.ــ بفرما! ها ها ها! این هم از جوانکها ــ او چند جوشن را لمس میکند ــ تو اینا رو هنوز میشناسی؟
آلیس هاسنرویتر: من هنوز سواران زره پوشم از پاپنهایم را میشناسم.
مدیر هاسنرویتر: بسیار خوب: من ژنده جمع کن قدیمی و اجاره دهنده ماسک را بعد از هجرت این جوانکهای زره پوش از پاپنهایم و آنچه در اینجا میجنبد حقیقتاً زنده نگاه داشته است! ــ اما بهتره که از موضوعات شاد صحبت کنیم: من با خوشحالی در روزنامهها خوندم که تو از طرف جناب متعهد به بستن قراردادی برای برلین خواهی شد.
آلیس روتربوش: برام مهم نیست! من خیلی بیشتر دوست دارم پیش تو بازی کنم، و تو باید به من قول بدی، وقتی دوباره مدیریت یک بازی رو شروع کردی ... به من قول بده که با من بلافاصله قرارداد میبندی! ــ مدیر به قهقهه میافتد. ــ من سه سال تمام برای پیدا کردن نقشی تو استان مشکل داشتم. برلین رو دوست ندارم! و تآتر درباری هم اصلاً حرفشو نزن.
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:36 توسط سعید از برلین
|

والبورگا: پاپا!
خانم جان: دوشیزه، تو انباری زیر سقف!
خانم جان و والبورگا به وسیله پلهها از میان دریچه داخل انباری میشوند و آن را پشت سر خود میبندند.
دو آقا، مدیر هارو هاسنرویتر و هنرپیشه درباری یتل ناتانل از میان در راهرو ظاهر میشوند. مدیر قد متوسطی دارد، صورتش تمیز اصلاح شده و پنجاه ساله است. او قدمهای بلندی برمیدارد و خلق و خوی خوشی از خود نشان میدهد. چهرهاش بُرشی نجیبانه و چشمهایش حالتی جسورانه دارند. رفتارش گرم است. اصولاً طبعتی آتشین دارد. او یک پیراهن روشن تابستانی بر تن کرده، کلاهش را به عقب برده است، و کت و شلوار فراک و کفش ورنی بر پا دارد. با به عقب رفتن یقه کت یک مدال نشسته بر سینهاش دیده میشود. ــ یتل هنرپیشه دربار بر روی پیراهن نازکی کت و شلوار سفید رنگی پوشیده است. او یک کلاه حصیری برسر، یک عصای ظریف در دست چپ و کفش زرد رنگی به پا دارد. او هم صورتش تمیز اصلاح شده است و بالای پنجاه سال سن دارد.
مدیر هاسنرویتر صدا میزند: جان! خانم جان! بله، اینجا دخمه منه، یتل عزیز! اینجا همه چیز دارم، هرچیز باشکوهی که از تآتر باقی مانده بود را در اینجا جمع کردهام: نسخههای قدیمی، ژنده پارههای قدیمی! ــ جان! جان! او باید اینجا بوده باشد، هنوز لوله چراغ داغ است! ــ او با یک کبریت چراغ را روشن میکند. بفرما! حالا میتونید بیدها، موشها و بازار دستفروشیام را در نور ببینید.
ناتانل یتل: آیا کارت منو دریافت کردید، بهترین مدیر؟
مدیر هاسنرویتر: خانم جان! من برم ببینم که آیا تو انباری زیر شیروانی است یا نه. ــ او چابکانه از پلهها بالا میرود و دریچه را تکان میدهد. ــ بسته است! البته باز هم این لمپن کلید را به پیشبندش بسته است. ــ او با عصبانیت با مشت به دریچه میکوبد. ــ جان! جان!
ناتانل یتل، کمی بیصبرانه: مدیر، آیا بدون جان نمیشه؟
مدیر هاسنرویتر: چی؟ آیا فکر میکنید که من این تکه پاره را که شما برای نمایش احتیاج دارید به تنهائی و بدون جان از میان سیصد جعبه و صندوق، آن هم با فراک و مدالها و طوریکه من از پیش شاهزاده میآیم میتونم پیدا کنم؟
ناتانل یتل: اجازه بدید! من در لباس پاره در این نمایش شرکت نمیکنم.
مدیر هاسنرویتر: خوب پس با زیر شلواری بازی کنید! برای من چه فرقی میکنه! برای من مزاحمتی ایجاد نمیکنه! فقط فراموش نکنید که چه کسی روبروی شما ایستاده! به این خاطر، اگر یتل، هنرپیشه دربار ــ خوب باشه! ــ بزرگواری کنند و سوت بزنند، با این حال مدیر هارو هاسنرویتر از جایش تکان نمیخورد. وقتی یک کمدین به یک عمامه کهنه و یا دو چکمه کهنه از پوست ماهی احتیاج داشته باشه، باید یک بزرگ خانواده، یک پدر خانواده، تنها بعد از ظهر یکشنبهاش را هدر بدهد؟ آیا باید مانند یک سگ چهار دست و پا تو هر گوشه انبار راه بروم؟ نه، دوست عزیز، برای این کار باید کسی دیگری را پیدا کنید.
ناتانل یتل خیلی آهسته: نمیتونید به من بگید چه کسی باعث عصبانیت شما شده؟
مدیر هاسنرویتر: پسرم، من تا همین یکساعت پیش پاهامو زیر میز یک شاهزاده قرار داده بودم. من بخاطر شما سوار یک اتوبوس لعنتی و درشکه در این منطقه لعنتی شدم ... اگه نمیتونید سپاسگزار مهربانیام باشید، میتونید گورتونو گم کنید!
ناتانل یتل: شما برای ساعت چهار بعد از ظهر به من وقت دادید. شما یک ساعت تمام در این ملک استیجاری وحشتناک، در این دالانهای دوستداشتنی در میان کودکان اوباش در انتظار گذاشتید ... من انتظار کشیدم اما کوچکترین انتقادی از شما نکردم! و حالا آنقدر خوشمزهاید که برام به اندازه یک تف دهان هم ارزش قائل نیستید.
هاسنرویتر: پسرم ...
ناتانل یتل: برید به جهنم، من پسر شما نیستم! بلکه شما را دلقک خود میکنم و میذارم برای شش گروش Groschen پشتک بزنید!
او خشمگین کلاه و عصایش را برمیدارد و میرود.
مدیر هاسنرویتر تعجب میکند، بعد قاه قاه میخندد و در پشت سر یتل فریاد میکشد: خودتونو مسخره نکنید! ــ و بعلاوه من اجاره دهنده ماسک نیستم! ــ صدای شدید بسته شدن در راهرو به گوش میرسد. مدیر هاسنرویتر ساعتش را کوک میکند. گاو لعنتی! کله خر نفرین شده! خدا را شکر که این گاو لعنتی رفت!
او ساعتش را دوباره داخل جیب میکند، اما بلافاصله آن را در آورده و به صدایش گوش میسپارد. در این ضمن ناآرام به این سو آنسو میرود، میایستد، به کلاه که داخلش یک آینه قرار دارد نگاه میکند و موهایش را دقیق شانه میزند. او به نزدیک میز میانی نزدیک میشود و چند نامه را که آنجا روی هم تلنبارند باز میکند. و در این حال زمزمه کنان آواز میخواند:
آه استراسبورگ Straßburg، آه استراسبورگ،
تو شهر خیلی قشنگ.
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 2:18 توسط سعید از برلین
|

والبورگا مظنونانه گوش میسپارد، با ترس میگوید: پاپا! آیا این بالا کسی است؟ پاپا! پاپا! او مدت درازی با هیجان و کنجکاوی گوش میسپارد و بعد میگوید: اینجا بوی نفت میاد! ــ او کبریت پیدا میکند، یک چوب کبریت را روشن میکند، میخواهد چراغ نفتی را با آن روشن کند که لوله داغ چراغ دستش را میسوزاند. ــ آخ! لعنتی، اینجا چه کسی هست؟ ــ فریادی میکشد و میخواهد بگریزد. خانم جان دوباره ظاهر میشود.
خانم جان: چی شده، دوشیزه والبورگا، چرا شلوغش کردین! کمی آروم بگیرین! مگه من ترسناکم؟
والبورگا: خدای من، اما بطور وحشتناکی ترسیدم، خانم جان.
خانم جان: برای چی، دوشیزه؟ شما روز یکشنبه اینجا دنبال چی میگردین؟
والبورگا دستش را بر روی قلب نگاه داشته: خانم جان، هنوز هم قلبم در حال ایستادنه.
خانم جان: چی شده، دوشیزه والبورگا؟ چه کسی شما رو میترسونه؟ شما باید از پدرتون شنیده باشین که من یکشنبهها و ایام هفته این بالا تو انباری با جعبهها و صندوقها سر و کار دارم و باید گردگیریشون کنم و بیدها رو از بین ببرم. وقتی بعد از سه/چهار هفته خوشحال از اینکه با هزار و دویست یا هزار و هشتصد لباس درب و داغون تآتر کارم تموم شده باید دوباره از نو شروع کنم به گردگیری و از بردن بیدشون.
والبورگا: خانم جان، من به این خاطر ترسیدم، چون لوله چراغ نفتی کاملاً داغ بود.
خانم جان: خوب بله، چراغ نفتی تا حالا روشن بود، و من همین یه دقیقه پیش خاموشش کردم. ــ او لوله چراغ را برمیدارد. ــ دست منو نمیسوزونه! من دستای زمختی دارم! او فتیله را روشن میکند. ــ حالا اینجا روشن میشه! خوب چی میتونه اینجا خطرناک باشه؟ من که چیزی نمیبینم.
والبورگا: اوه، شما مثل یک شبح دیده میشید، خانم جان.
خام جان: چطوری دیده میشم؟
والبورگا: آدم وقتی از بیرون که خورشیدی سوزان میتابه داخل این تاریکی میشه ... پاشو تو این دخمه بد بو میذاره، انگار آدم توسط اشباح محاصره میشه.
خانم جان: خب، شبح کوچولو، به چه خاطر اومدین اینجا؟ ــ آیا تنها اومدین یا کسی باهاتون اومده؟ آیا پاپا هم بعد شما میاد اینجا؟
والبورگا: نه! پاپا برای یک شرفیابی مهم به پوتسدام Potsdam رفته.
خانم جان: پس شما حالا اینجا چی میخواین؟
والبورگا: من؟ من فقط برای هواخوری و پیادهروی اومده بودم.
خانم جان: خب، پس حالا میتونید دوباره برگردید! تو اتاق شلوغ پاپا آفتاب یکشنبه نمیتابه.
والبورگا: شما هم بهتره کمی بیرون برید تا آفتاب بهتون بخوره، خیلی خاکستری دیده میشید.
خانم جان: آخ، خورشید فقط برای آدمای محترمه! من باید اینجا چند کیلو گرد و خاک تو ریهام داخل کنم ــ برو، دخترم، من باید کار کنم! ــ بیشتر از این چیزی لازم ندارم: من اینجا با گرد و خاک و گرد ضد بید زندگی میکنم. ــ او سرفه میکند.
والبورگا وحشتزده: احتیاجی نیست به پاپا بگید که من اینجا بودم.
خانم جان: من؟ من کارای بهتر از این دارم.
والبورگا ظاهراً آرام گشته: و اگر آقای اسپیتا از من پرسید ...
خانم جان: کی؟
والبورگا: مرد جوونی که پیش ما تو خونه درس خصوصی میده ...
خانم جان: خوب، که چی؟
والبورگا: لطف کنید و بهش بگید که من اینجا بودم، اما دوباره فوری رفتم.
خانم جان: پس که اینطور، باید به آقای اسپیتا بگم شما اینجا بودین، ولی به پاپا نگم؟
والبورگا ناخواسته: بخاطر خدا، چیزی به پاپا نگید، خانم جان!
خانم جان: صبر کن! خوب دقت کن! بعضی از دخترها مثل تو بودن و از محلههائی که تو میائی اومده بودن، ولی بعداً کارشون به دراگونراشتراسه Dragonerstraße یا حتی به بارنیماشتراسه Barnimstraße کشید و پشت پردههای آهنی زندان نابود شدن.
والبورگا: خانم جان، آیا شما با این حرف میخواهید بگوئید که در رابطه من با آقای اسپیتا چیزی ممنوع یا خارج از عرف وجود داره؟
خانم جان با وحشت تمام: دهنتو ببند! ــ کسی کلید کرد تو قفل در.
والبورگا: چراغو خاموش کنید!
خانم جان فوری چراغ را با فوت خاموش میکند.
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:48 توسط سعید از برلین
|
برونو همچنان مشغول تراشیدن چوب است. هر دو زن گوش سپردهاند.
خانم جان آهسته و با ترس به برونو: من چیزی نمیشنوم.
برونو: تو باید گوشتو روغنمالی کنی، بعد میتونی بهتر گوش کنی!
خانم جان: بعد از سه ماه این برای اولین باره که مدیر روز یکشنبه میاد.
برونو: اگه مدیر باشه، میتونه فوری منو استخدام کنه.
خانم جان با خشم: چرند نگو!
برونو پوزخند زنان به پیپرکارکا: دوشیزه، باور کنین، من الاغ آگوست ابله رو سه بار دور صحنه سیرک شومن Schumann چرخوندم. من این کار رو با همه میکنم! من میخوام که از من خیلی بترسن.
به نظر میرسد که پیپرکارکا تازه متوجه شگفتی رویائی محیط شده است، با ترس و به شدت آشفته: مریم مقدس، من کجا هستم؟
خانم جان: چه کسی میتونه پشت در باشه؟
برونو: جته، اگه مدیر نباشه، پس باید خانم زیبائی باشه که کفشای شیکی داره.
خانم جان: دوشیزه، لطف کنین و برای دو دقیقه برین این بالا تو انباری زیر شیروونی! یکی داره میاد، امکان داره که فقط بخواد چیزی بپرسه.
پیپرکارکا با ترسی که مرتب به آن افزوده میگردد خواسته خانم جان را انجام میدهد و از پلهها به سمت دریچه باز انباری بالا میرود. خانم جان خود را طوری قرار میدهد که در موقع ضروری به پیپرکارکا کمک کند. پیپرکارکا در انباری ناپدید میشود. خانم جان و برونو تنها میمانند.
برونو: از این خواهر مهربون چی میخوای؟
خانم جان: به تو ربطی نداره، فهمیدی.
برونو: من اینو فقط میپرسم، چون تو وحشتزده مواظبش بودی که از پلهها نیفته. وگرنه برای من واقعاً بیاهمیته.
خانم جان: باید هم همیشه برات بیاهمیت باقی بمونه.
برونو: ممنون برای کمک، پس حالا میتونم برم.
خانم جان: ولگرد، آیا میدونی چقدر به من بدهکاری؟
برونو بیتفاوت: چرا حرص میخوری؟ مگه به کجات فشار میارم؟ تو چه میدونی؟ من باید حالا پیش عروسم برم. من خوابم میاد. شب قبل در تیرگارتن Tiergarten زیر بوتهها خوابیدم. و در آخر اینکه بازار پول پیش من کساده ــ او آستر جیبهای شلوارش را بیرون میکشد. ــ به این خاطر باید برم یه تکه نون کاسبی کنم.
خانم جان: اینجا میمونی و از جات تکون نمیخوری! وگرنه دیگه اگه مثل سگ کوچلوئی هم زوزه بکشی بهت پول نمیدم. اگه حتی یه فنیگ هم باشه. برونو، تو راههای بدی رو داری میری.
برونو: من همیشه بر علیه همه جهانم ــ حرف دیگهای هست! ــ نباید برم جائی که میتونم پیش هولدا Hulda خوب زندگی کنم؟ ــ او کیف پول کثیفی خارج میکند. ــ حتی یه قبض گرو هم دیگه تو این زبالهدونی ندارم. بگو از من چی میخوای، بعد بذار برم.
خانم جان: از تو؟ من از تو چی میخوام؟ تو به چه دردی میخوری؟ تو به درد هیچ کاری نمیخوری، بجز اینکه تنها خواهرت که حالا سرش هم درست کار نمیکنه به آدم عاطل و باطل و ولگردی مثل تو ترحم کنه.
برونو: اینکه کلهات گاهی درست کار نمیکنه شاید درست باشه.
خانم جان: پدرمون بیشتر اوقات به من میگفت که تو در سن پنج/شش سالگی کارای بد میکردی و در زندگی هیچکس نمیتونه به تو کمک کنه و اینکه من باید رهات کنم. و شوهرم که درست و مرتبه ... پیش چنین مرد خوبی هم دیگه اجازه نداری خودتو نشون بدی.
برونو: البته، جته، من همه اینا رو خودم میدونم! اما اینطور ساده همه تقصیرها رو به پای من نذار. تو چی میدونی؟ من میدونم، من با غوز روی پشتم به دنیا اومدم، اگر هم کسی اونو نبینه و با انبر از رحم مادر به بیرون کشیده نشده باشه. خوب مهم نیست! حالا از من چی میخوای؟ بخاطر موشها به من احتیاج نداری. تو فقط میخوای چیزی رو از کلاغ مخفی کنی.
خانم جان مشتش را زیر بینی برونو تهدید کنان تکان میدهد: فقط کافیه یه کلمه کوچیک لو بدی، بعد میکشمت. بعد یه جنازهای!
برونو: تو خودت میدونی، میفهمی که، من خودمو غیب میکنم. ــ او از پلهها بالا میرود. ــ امکان داره دوباره یکدفعه بیفتم تو جعبه شکلاتها. ــ او از میان دریچه ناپدید میشود. خانم جان با عجله چراغ را خاموش میکند و کورمال به سمت در کتابخانه میرود. او به داخل کتابخانه میرود، اما در را پشت سر خود کاملاً نمیبندد.
سر و صدای چرخیده شدن یک کلید زنگزده در قفلی زنگزده به گوش میرسد. صدای سبک گام برداشتن از دهلیز شنیده میشود. برای لحظهای سر و صدای خیابانهای برلین و همینطور فریاد کودکان و صدای ارگ از راهروی خانه به گوش میآید.
والبورگا هاسنرویتر با گامهائی ترسان ظاهر میگردد. دختر هنوز شانزده سالش نشده است، دارای چهرهای زیبا و بیگناه است و چتری آفتابی در دست و لباس تابستانی کوتاه و روشنی بر تن دارد.
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:32 توسط سعید از برلین
|
خانم جان: خدا رحم کنه به وقتیکه برونو به دنبال کسی باشه و من به عجله کردن وادارش کنم!
پیپرکارکا: خانم جان، من از اینجا خوشم نمیاد. اگه میخواین با من دوباره صحبت کنین، بهتره که روی نیمکت نزدیک واسرکونست Wasserkunst در کرویسبرگ Kreuzberg باشه.
خانم جان: پائولینه، من برونو رو با سختی و نگرانی روز و شب بزرگ کردم. از کوچولوی شما بیست بار بهتر مواظبت میکنم. پس پائولینه، من وقتی بچه به دنیا بیاد برش میدارم، و قسم به پدر و مادرم که پیش خدا هستن و من هنوز هر یکشنبه به رویدرزدورف Rüdersdorf میرم و روی هر دو قبر شمع روشن میکنم: این کرم کوچولو پیش ما بهش خوش خواهد گذشت، بیشتر از بچهای که بعنوان یه شاهزاده با شاهدخت به دنیا میاد.
پیپرکارکا: من میرم و با آخرین فنیگ اسید میخرم ــ میپاشم، به چه کسی میپاشم! ــ میپاشم به زنی که با او میره ــ میپاشم! ــ تو وسط صورتش میپاشم! بعد تمام صورت زیبای لعنتیشو میسوزونه و خراب میشه! میپاشم، به چه کسی میپاشم! برای من فرق نمیکنه! میپاشم که ریششو بسوزونه! چشمهاشو بسوزونه و کور کنه، حقشه وقتیکه او با زنهای دیگه میره. میپاشم ! به من خیانت کرده، زیر خاک بره، پولمو دزدید، بیعفتم کرد! سگ بیشرف منو از راه به در کرد، ترکم کرد، دروغ گفت، به بدبختی کشوند! میپاشم! باید کور بشه! باید اسید دماغشو بخوره! باید دیگه روی زمین نباشه!
خانم جان: البته پائولینه، به روح ابدی خودم قسم، از ساعتی که این کرم کوچولو پا به جهان بذاره ــ از همون لحظه ــ آره باید بهش خوش بگذره، تو ابریشم و مخمل بزرگش میکنم. فقط باید اطمینان داشته باشین و آروم باشین! ــ من به همه چیز فکر کردم. من به شما میگم! این کار شدنیه، پائولینه، شدنیه، شدنیه. نه دکتر نه پلیس و نه صاحب کار شما از این موضوع با خبر میشن ــ و بعد صد و بیست و سه مارک پولی که من با خدمتکاری پیش مدیر هاسنرویتر پسانداز کردم میدم به شما.
پیپرکارکا: برام بهتره که بچه رو بعد از تولد خفه کنم! من اونو نمیفروشم!
خانم جان: پائولینه، چه کسی از فروختن حرف میزنه؟
پیپرکارکا: من از اکتبر سال پیش تا حالا چه ترس وحشتناکی باید تحمل میکردم. عروس منو به کناری میزنه! او با عروسش منو به کناری هل میدن. جای خوابیدنمو لغو کردن. من چه کار میکنم که همه انقدر منو حقیر به حساب میارن و باید از طرف مردم لعنتی طرد بشم؟
خانم جان: منم که همینو میگم، دلیلش اینه که مردم هنوز شیطون رو بهتر از مسیح مقدسمون میدونن.
برونو بدون سر و صدا و بدون جلب توجه کردن، در حال تراشیدن تکهای چوب پا به در اتاق میگذارد. برونو به شیوهای مخصوص، نافذ، اما در عالم خود: لامپها!
پیپرکارکا: این آدم منو میترسونه. بذارید که من برم!
خانم جان با خشونت به طرف برونو میرود: برو تو تا موقع غذا بشه! من بهت گفتم که برای بیرون اومدن از اتاق صدات میکنم.
برونو مانند حالت قبل: من اما فقط گفتم لامپها.
خانم جان: دیوونه شدی؟ لامپها یعنی چی؟
برونو: هی! در ورودی به صدا نیومد؟
خانم جان میترسد، گوش میدهد، پیپرکارکا را که قصد رفتن دارد با دست عقب نگاه میدارد: هیس، دوشیزه! ابست! یه لحظه صبر کنین!
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:49 توسط سعید از برلین
|

خانم جان: اما بله! البته! من که بهت گفتم، پائولینه.
پیپرکارکا: خوب باشه. من حالا میخوام به شلاختنزه schlachtensee یا هالنزه Halensee برم. باید برم و باید ببینم که آیا اونو میبینم!
او اشگهایش را خشک میکند و قصد بلند شدن دارد.
خانم جان از بلند شدن پیپرکارکا ممانعت میکند: پائولینه! بخاطر خدا، فقط این کار رو نکن! این کار نه! به هیچ قیمتی در جهان راضی نشو. این رسوائی به بار میاره و فقط بیفایده خرج رو دست میذاره. و حالا شما چرا باید در این موقعیت به دنبال این رذل کلاهبردار بدوین!؟
پیپرکارکا: پس باید صاحبخونم امروز مفت و بیفایده انتظارمو بکشه. من میپرم تو آب لندورکانال Landwehrkanal و خودمو غرق میکنم.
خانم جان: پائولینه! آخه چرا؟ آخه چرا، پائولینه؟ دقت کنین، بخاطر خدا گوش کنین ... فقط یک لحظه کوچیک ... فقط یه لحظه خیلی کوچیک به من گوش کنین، و دقت کنین که من چی بهتون میگم! اینو اما شما میدونین، من اینو به شما زیر ساعت در آلکساندرپلاتس وقتی از بازار سرپوشیده بیرون اومدم فوری گفتم، من فوری متوجه شدم و اینو بهتون گفتم. من چی گفتم؟ من فوری ازتون پرسیدم، پول، این مردهخور کوچیک، او نمیخواد از پول چیزی بشنوه! وضع خیلیها اینجا اینطوره، وضع همه اینجا اینطوره، اینجا وضع ملیونها دختر اینطوریه! و بعد گفتم ... بعد چی گفتم؟ من گفتم بیا، من میخوام کمکت کنم.
پیپرکارکا: دیگه طبیعیه که با این تغییر هیکلم اجازه ندارم خودمو تو خونه نشون بدم. مادر با اولین نگاه جیغ میکشه! پدر هم سرمو به دیوار میکوبونه و میندازه منو تو خیابون. حالا هم دیگه بیشتر از دو سکه طلا که تو آستر کتم دوختم پولی ندارم. کاش این شریر برام نه مارک Mark باقی میذاشت و نه فنیگ Pfennig.
خانم جان: دوشیزه، شوهر من سرکارگر بناست. دوشیزه، اگه شما فقط کمی دقت بکنین ... بخاطر خدا کمی به پیشنهادهای من دقت کنین. دوشیزه، بعد به هر دو نفرمون کمک میشه. هم به شما کمک میشه و همون اندازه هم به من کمک میشه. بعلاوه پائولینه، به شوهر من هم کمک میشه، او تا حد مرگ دلش بچه میخواد، چون تنها بچه خودمون، آدلبرت Adelbert کوچولو بخاطر بیماری دیفتری مرد. ما از بچه شما انگار که پیش مادرشه نگهداری میکنیم. بعد شما میتونین دوباره دنبال گنجتون بگردین، بعد میتونین دوباره کار کنین، دوباره میتونین برین پیش پدر و مادرتون، بچه پیش ما میمونه و هیچ آدمی هم تو جهان لازم نیست از قضیه بوئی ببره.
پیپرکارکا: اونم من! من خودمو میندازم تو آب کانال! ــ او از جا بلند میشود ــ من یه نامه مینویسم و اونو تو جیب ژاکتم میذارم: تو با این شرارت لعنتیت پائولینتو مجبور به غرق شدن کردی! بعد نام کامل آلوئیس تئوفیل برونر Alois Theophil Brunner سازنده ابزار موسیقی رو هم بهش اضافه میکنم. چون او باید بعد ببینه که چطور میتونه با قتل شخص بخصوصی کنار بیاد.
خانم جان: دوشیزه، صبر کنین، من باید اول قفل درو باز کنم! خانم جان طوری رفتار میکند که انگار میخواهد پیپرکارکا را به بیرون مشایعت کند.
اما قبل از آنکه آن دو به دهلیز برسند، برونو مچلکه آهسته و بررسی کنان از در سمت چپ داخل شده و میایستد. برونو مچلکه قامت نسبتاً کوتاهی دارد، دارای گردنی مانند گاو اما کوتاه و شانههای ورزشکارانه است. پیشانی کوتاه و رو به عقب کشیده شده، موها مانند ماهوت پاکن، جمجمهای کوچک و گرد، چهرهای خشن و بیرحم. سوراخ سمت بینی پاره و جای زخم دیده میشود. کمر این انسان تقریباً نوزده ساله غوز کرده و به جلو خم شده است. دستان زمختش آویزان بازوهای بلند و عضلانیاند. مردمک چشمانش سیاه، کوچک و نافذند. او مشغول سرهم بندی کردن یک تله موش است.
برونو خواهرش را مانند یک سگ با سوت صدا میزند.
خانم جان: العان میام، برونو. دوباره چی میخوای؟
برونو ظاهراً مجذوب تله موش است: من فکر کنم، من باید اینجا تله موش کار بذارم.
خانم جان: آیا چربی توش گذاشتی؟ ــ به پیپرکاراکا: او برادر منه. نترسین، دوشیزه!
برونو مانند حالت قبل: جته، من امروز اعلیحضرت ویلهلم رو دیدم. من همراه قراولها رفتم.
خانم جان به پیپرکارکا که از ظاهر برونو از ترس افسون شده است: او فقط برادر منه، آروم باشین! ــ به برونو: پسر، چرا دوباره وضع ظاهرت اینطوریه؟ دوشیزه باید بخاطر تو بترسه.
برونو مانند حالت قبل بدون نگاه کردن: اجی مجی، من یه روح هستم.
خانم جان: برو تله موشتو کار بذار!
برونو مانند حالت قبل خود را آرام به میز نزدیک میسازد: بله، دوباره یه شغل مفت و مجانی. اگه چوب کبریت میفروختم بیشتر توش پول داشت.
پیپرکارکا: خداحافظ خانم جان.
خانم جان با عصبانیت به برادرش: نمیخوای بری و راحتم بذاری!
برونو غوز کرده: عصبانی نشو. دارم میرم.
او مطیع دوباره خود را به اتاق مجاور میکشاند و خانم جان فوراً پشت سر او در را میبندد.
پیپرکارکا: من اصلاً میل ندارم با این پسر تو باغوحش گرونهوالد Grünewald هم برخورد کنم. نه در شب و نه در روز.
+
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:44 توسط سعید از برلین
|

بازیگران:
هارو هاسنرویتر Harro Hassenreuter مدیر پیشین تآتر
همسر مدیر تآتر
والبورگا Walburga دختر مدیر تآتر
کشیش اسپیتا Spitta
اریش اسپیتا Erich Spitta کاندید نامزد الهیات، و پسرش
آلیس روتربوش Alice Rütterbusch هنرپیشه
ناتانل یتل Nathanael Jettel هنرپیشه دربار
کیفراشتاین Käferstein و دکتر کِگل Kegel از شاگردان هاسنرویتر Hassenreuter
جان John سر کارگر بنا
خانم جان و برادرش برونو مِچلکه Bruno Mechelke
پائولینه پیپرکارکا Pauline Piperkarcka خدمتکار
خانم زیدونی کنوبه Sidonie Knobbe و زلما Selma دخترش
کوآکوآرو Quaquaro سرایدار
خانم کیلباکه Kielbacke
شیرکه Schierke پاسبان
دو نوزاد شیرخوار
پرده اول
در اتاق زیر شیروانی یک پادگان پیشین سواره نظام در برلین. یک اتاق بدون پنجره که روشنائیش را از لامپی میگیرد که از وسط سقف بر روی میز گردی آویزان است. دهلیز مستقیمی به پشت دیوار اتاق ختم میشود که آن را به دری با پوشش آهنی و بدوی و یک زنگوله متصل میسازد که توسط سیم درازی باز میگردد و ورود مشتاقان از بیرون به دهلیز را میسر میسازد. سمت چپ دیوار اتاق توسط دری به اتاق مجاور وصل است. دیوار سمت راست بوسیله پله به انباری زیر شیروانی منتهی میگردد.
هارو هاسنرویتر، مدیر قبلی تآتر، در این انباری زیر شیروانی و نیز در محلهای قابل رویت تمام وسائل تآتر خود را جمعآوری کرده است.
آدم میتواند در نور کم شک کند که آیا در زرادخانه یک قصر قدیمی، یا در یک عتیقه فروشی و یا نزد اجاره دهنده ماسک میباشد.
در هر دو سمت راهرو بر روی پایههائی کلاهخودها، جوشنها و سواران زره پوش از پاپنهایم Pappenheim قرار داشتند، و در سمت راست و چپ دیوار اتاق اول نیز یک ردیف از تمام آنها قرار داد شده بودند. پلههای متصل به انباری زیر شیروانی در میان دو مرد مسلح قرار دارند و دریچهای معمولی سقف بالای سرشان را تشکیل میدهد. یک میز پایه بلند در قسمت چپ دیوار قرار داده شده است. دوات، قلمها، نمایشنامهها و کتابهای قدیمی، دستهای کاغذ و همچنین چند صندلی با پشتی بلند که دور میز گردی قرار داشتند نشان میدهند که آنجا باید مختص کارهای اداری باشد. بطری آب با لیوانها بر روی میز قرار دارند و چند عکس بالای میز پایه بلند است. عکسها هاسنرویتر را در نقش کارل مور Karl Moor و چندین نقش دیگر نشان میدهند. یکی از سواران زره پوش از پاپنهایم تاج عظیمی از برگ بو Lorbeer به گردن دارد که یک پاپیون تزئینی به آن آویزان است که در دو سرش با حروف طلائی نوشته شده است: "تقدیم به مدیر نابغه هاسنرویتر! از طرف اعضای سپاسگزار تآتر." یک سری پاپیونهای تزئینی قرمز رنگ دیگر که فقط نوشته زیر را دارند: "تقدیم به کارل مور نابغه" ... "تقدیم به کارل مور فراموش نشدنی و بیهمتا" ... و غیره و غیره. فضای اتاق تا حد امکان بعنوان انبار مصرف میگردد. قطعات زیادی لباس آلمانی، اسپانیائی و انگلیسی از سدههای مختلف در چوبلباسیها آویزانند.
چکمههای اسبسواری سوئدی، شمشیر اسپانیائی و شمشیرهای فلامبرگه Flamberge آلمانی را میتوان آنجا دید. بر در سمت چپ نوشتهای آویزان شده است: کتابخانه.
تمام اتاق بینظمی زیبائی را نشان میدهد. کتابها و اسلحههای کهنه، لیوانها و فنجانها و غیره در گوشه و کنار قرار دارند. یک روز یکشنبه از اواخر ماه مه است.
خانم جان، بالای اواسط سی سالگی، و خدمتکار خیلی جوان پیپرکارکا کنار میز وسطی نشستهاند. خانم جان بالاتنهاش را بر روی میز تکیه داده است، سرزنده با دختر خدمتکار صحبت میکند و مشغول قانع کردن اوست. پیپرکارکا، آرایش دخترانه و خدمتکارانه دارد، با ژاکت، کلاه و چتر، راست نشسته و صورت کوچک گرد و زیبایش اشگآلود است. اندامش رد ناکاملی از مادر شدن نشان میدهد. او با نوک چتر بر روی تخته کف اتاق نقاشی میکشد.
+
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:17 توسط سعید از برلین
|