بعد از آنکه در کوپهای یک محل نشستن پیدا کردم و به نشانه
در اشغال بودن جا چمدان و پتوی کوچکم را بر روی آن قرار دادم دوباره پائین آمدم، در
مسیر طول قطار به جلو و عقب قدم زدم و انتظار لحظه حرکت را کشیدم.
من
اندوه تسلی ناپذیری احساس میکردم، وحشت شکنجهآور عازم
گشتن. حتی وقتی با امید به رفع خستگی یا با شادی یک دیدار مطلوب به مناطقی
آشنا و
دوستداشتنی میرانم باز هم این وحشت را مانند یخبندان در قلب احساس میکنم.
هیچ
چیز مانند عازم گشتن افکارم را چنین به مرگ نزدیک نمیسازد. چمدانهائی که
مانند
تابوتها آنجا قرار دارند، دیدن عجله در چشمان مردمی که به من کمک میکنند،
عظمت باشکوه
نشسته بر تمام چیزهائی که قصد ترک کردنشان را دارم، خلاصه تمام آنچیزهائی
که مرا با
شدت از خودم به بیرون پرتاب میکنند دلتنگ و بی نهایت غمگینم میسازند. من
در
ایستگاه راهآهن برای دور کردن این تصاویر غمانگیز در حالیکه به این سو و
آن سو
قدم میزدم هرچه را که میآمد و میرفت تماشا میکردم، همه آن ناشیگریهای
شتابزدهای
را که به ایستگاههای راهآهن چهره تیمارستانی عظیم میبخشند. من تلاش کردم
خود را
با تماشای چهرههای مختلف خندهدار با کلاه سفر انگلیسی سرگرم کنم که
نمیدانستند به
کجا باید بروند و نفس نفس زنان به راهروها و واگنها هجوم میبردند، خود را
اینجا
پنهان و دفن میکردند تا بلافاصله پس از آن مانند فراریان ارتش شکست
خوردهای که تصور
میکنند یک پناهگاه امن پیدا کردهاند به جای دیگری هجوم برند. من با دیدن
صحنههائی از این دست تلاش میورزم حسم را برای کاریکاتور خالص کنم تا
متوجه نشوم که هسته اصلی ملالت و سرمای وحشتناکی در خود
نهان دارد ...
به این ترتیب در حال پرسه زدن در آن اطراف به گروه سه
نفرهای برخوردم که مقابل یک واگون درجه سه ایستاده بودند. آنجا بانوئی پیر در لباسی
کاملاً سیاه ایستاده بود. شال کشمیر فقیرانهای شانه باریکش را که گهگاهی توسط سرفه
تکان میخورد میپوشاند. یک مرد و یک زن او را همراهی میکردند. مرد ظاهری عادی داشت.
زن لاغر و خشکیده بود، در چشمانش نور سفیدی از فهرست اعداد و ارقام قرار داشت و صورت
خاکستری رنگ زودتر از موقع چروکیده شدهاش دارای فکهای به جلو آمده بود.
بانوی پیر آه میکشد: "آخ، فرزندان بیچارهام! حال من
خیلی بد است ... حالم اصلاً خوب نیست! ..."
مرد او را تسلی میدهد: "این چه حرفیه! اینها همه
توهمند ... حال شما خیلی خوب است ... حال شما خیلی بهتر شده است."
زن میافزاید: "بله همینطوره. اما البته تو باید همیشه
ضجه و زاری کنی."
بانوی پیر با کشیدن آهی که توسط سرفه ناگهان پاره میشود
صحبت او را قطع میکند: "اصلاً ضروری نبود که امروز عزیمت کنم ... آخ، خدای
من! من حس میکنم که قراره اتفاقی برام رخ بده."
"سرماخوردگی به این بی اهمیتی چه خطری میتونه داشته باشه؟ اصلاً چیز مهمی نیست!"
"نه، نه ... اصلاً ضروری نبود که من عزیمت کنم ... اما
من براتون زحمت ایجاد میکردم ... من براتون بار بودم ..."
"اما نه ..."
مرد حرف زن را قطع میکند: "شما احتیاج به اقامت در
روستا و هوای خوب دارید. اگر اینطور نبود میتونستید پیش ما بمونید."
"آخ، کاش من حداقل قبلاً آب مرغ مینوشیدم ــ من خودمو
خیلی ضعیف احساس میکنم."
زن تیز و برنده پاسخ میدهد:
"این فقط تقصیر خودته. تو آماده نشده بودی، تو میتونستی
از حرکت قطار عقب بمونی."
مرد میگوید: "بدون شک. دیگه وقتی باقی نمونده
بود."
بانوی پیر آه میکشد. یک قطره اشگ از پلکهای متورم سرخ شدهاش
میچکد.
"خدای من، خدای من! من نمیدونم چرا سرم اینطوری شده
... همه چیز داخل سرم میچرخه ..."
مرد به شوخی میگوید: "مادرزن، شما زنجره دارید، چیزی
که شما در سر دارید زنجره است."
بانوی پیر دوباره آه میکشد.
"آخ، اگر قبل از عزیمت فقط من کمی آب مرغ مینوشیدم."
"اما تو همراه خودت چیزهای زیادی داری! سوپ را در
ورسای Versailles میخوری."
"خدای من، خدای من! من حس میکنم که برایم اتفاقی
خواهد افتاد ... شاید قرار باشه که در راه بمیرم، کاملاً تنها! ..."
"اما ... مادر، حرفهای ابلهانه نزن! سوار شو،
بدرود!"
"بدرود، دخترم!"
بازرس قطار بانوی پیر را با فشار داخل واگون میکند و او را
مانند بسته پستی در گوشهای قرار میدهد.
"بدرود مادرزن!"
"بدرود در آسایش زندگی کنید ... خدا نگهدارتون،
فرزندانم!"
بعد از بسته شدن دربهای قطار اشگ بانوی پیر جاری میگردد.
بازرس با به صدا درآوردن زنگولهای مسافران را به داخل گشتن
به کوپهها دعوت میکند. من جایم را در اختیار میگیرم و تا جائیکه میتوانستم راحت
مینشینم.
این صحنه مرا منقلب ساخته بود؛ و یک تصویر خاکستری رنگ تازه
دیگر به تمام تصویرهائی که همیشه عازم گشتن در من زنده میسازد افزوده میگردد. من
نمیخواستم بیشتر به این جریان فکر کنم و با امید رها ساختن خود از خویش و به
دور ساختن این صحنه غم انگیز از سر کتابی از چمدانم برمیدارم. اما خواندن برایم
غیر ممکن بود ... در بین خطوط کتاب و چشمانم مرتب چهره رنگ پریده بانوی پیر و چهره
بی عاطفه آن دو ظاهر میگشت ... و سپس دوباره مرتب آن دو را در حال رفتن میدیدم
... من پشت آن دو قاتل را میدیدم ...
من در ورسای، جائیکه ما یک ربع توقف داشتیم پیاده میشوم و احساس
همدردی مرا به جلوی واگون بانوی پیر هدایت میکند. در این لحظه او بیهوش و مردم
برای به هوش آوردنش تلاش میکردند. یک نفر چند قطره از آب مرغی که با عجله از
آشپزخانه رستوران ایستگاه قطار آورده بودند برای نوشیدن به او میدهد. او دوباره
به خود میآید و میگوید: "ممنون، ممنون! حالا حالم بهتر شده است، حالا حالم
خوب است!"
و واقعاً به نظرم چنین میآمد که انگار گونههایش رنگ گرفتهاند،
که انگار خون با سرعت بیشتری در جریان است. همچنین نگاهش هم کمتر خیره بود، کمتر
دور ...
من دوباره داخل کوپهام میشوم. بانوی پیر احتمالاً آنطور
که من فکر میکردم بیمار نبود. فقط یک ضعف، همه جریان این بود! حالا او، این
مادرزن، عاقبت به خواب خواهد رفت! ...
هوا تاریک شده بود. من دیگر به بانوی پیر نمیاندیشیدم و
تمام شب را آرام با ریتم خوابآورنده حرکت سریع قطار روی مخده خوابیدم.
من در رن Rennes جائیکه باید از قطار پیاده میشدم از خواب بیدار گشتم.
هنوز نیمه خواب و بدون آنکه به آنچه در کنارم رخ میداد توجه کنم به دنبال باربر
میرفتم ... من سایهها را در حال عجله میدیدم، سایههائی که مانند قامتهای
رؤیایی از کشورهای کم نور دور هم جمع میگشتند. ناگهان باربر در مقابل یک گروه توقف
میکند. برخی از مردم با حرکات پر جنب و جوش فریاد میزدند: "چه شده است؟ چه اتفاق
افتاده؟ چه اتفاق افتاده؟"
یک مسافر فریاد میکشید: "یک پزشک! سریع یک
پزشک!"
من از باربر میپرسم: "اتفاق بدی افتاده؟"
باربر جواب میدهد: "خیر. فقط بخاطر یک زن است که در
قطار مرده ... بخاطر یک پیرزن."
من با عجله به سمت واگونی میدوم که جلویش تودهای از نوزده
آدم کنجکاو سرهایشان را با هم داخل آن کرده بودند، همگی با این آرزو که مرده را
ببینند.
"لطفاً راه باز کنید، راه باز کنید!"
و من دو کارمند راهآهن را دیدم که جسد را، یکی با گرفتن
زیر بغل و دیگری با گرفتن پاها، نگاه داشته بودند و از کنارم حمل کردند. من شال
ترمه فقیرانه بانوی پیر و چهره رنگپریدهاش را دوباره شناختم. او کاملاً خشک و
سرد شده بود.
دو مسافر در کنار من میپرسند: "آیا این یک مرگ ناگهانی
بوده یا یک جنایت؟"
من میگویم: "یک جنایت. یک قتل ... یک قتل واقعی. من این
را میدانم."
و در حالی که دندانهایم از رعشه به هم سائیده میگشتند با
لحنی که تعجب فراوان تماشاگران این صحنه را باعث شد گفتم:
"سرماخوردگی به این بی اهمیتی چه خطری میتونه داشته باشه؟ اصلاً چیز مهمی نیست! ..."
مصاحبهکننده، بیست و پنج ساله، چهرهای تقریباً کمرنگ، سبیل
بور، پالتوئی زیبا با گل میخک سفیدی در سوراخ دگمه. مخلوطی از آدمی شیکپوش و فروشنده
یک فروشگاه.
مصاحبهشونده، مهمانخانهدار، چاق و کوتاه، چهل و پنج ساله.
*
مصاحبهکننده: ببخشید، آیا شما آقای شاپوتسوت Chapuzot هستید؟
مصاحبهشونده: بله آقا، من شاپوتسوت هستم.
مصاحبهکننده: خوبه ... (او را با نگاه بررسی دقیقی میکند.)
بله، بله ... این درست است! ... (یادداشت میکند.)
مصاحبهشونده: افتخار صحبت با چه کسی را دارم ...
مصاحبهکننده: من اولین مصاحبهکننده در <صدای مردم>
هستم.
مصاحبهشونده: اولین مص...، چی؟
مصاحبهکننده: مصاحبهکننده در <صدای مردم>! ...
<صدای مردم> را نمیشناسید؟ (شانه بالا میاندازد.) ... ببخشید، اما من عجله
دارم ... لطف کنید و به سؤالهائی پاسخ بدهید که من از شما میپرسم ... اما اول
برایم یک آبجو بیاورید!
مصاحبهشونده (یک لیوان آبجو میآورد.): بفرمائید ... این
هم آبجو!
مصاحبهکننده (کنار میز مینشیند و دفتر یاداشت را در
مقابلش قرار میدهد): آیا شما صاحب مهمانخانهاید؟
مصاحبهشونده (مهمانها و گارسونها را شاهد میگیرد): بله،
البته!
مصاحبهکننده: یک کسب و کار مشمئز کننده این ... اما، این
مربوط به شماست ... آیا شما و همسرتان در ناسازگاری زندگی میکنید؟
مصاحبهشونده (حیرتزده): با همسرم؟ ... من اصلاً ازدواج
نکردهام.
مصاحبهکننده: که اینطور، که اینطور ... بنابراین، شما با
معشوقه خود خوب جور نیستید؟
مصاحبهشونده: اما، من معشوقه هم ندارم.
مصاحبهکننده: بی همسر ... بی معشوق ... و شما میخواهید سر
من کلاه بذارید، آقا؟ ... این را میدانم ... من همه چیز را میدانم! ... بیهوده
است اگر بخواهید برای من نقش یک آدم زیرک را بازی کنید ... بسیار خوب، آیا به
همسرتان خیانت میکنید؟ ... یا اینکه همسرتان خیانت میکند؟ ... (در حال
خنده) چه کسی اینجا خیانت میکند؟
مصاحبهشونده: اما، ببخشید ... من که گفتم ...
مصاحبهکننده: آها! شما میخواهید زیادی زیرکی به خرج دهید.
شما در مطبوعات مؤفق به این کار نخواهید شد. من از شما میخواهم بیشتر از این با
مطبوعات شوخی نکنید ... حضرت آقا، من مطبوعات هستم! مطبوعات قدرت اول جهان است ...
مطبوعات متهم، قضاوت و محکوم میکند ... یک لیوان آبجوی دیگر!
مصاحبهشونده (یک لیوان آبجوی دیگر میآورد.): بفرمائید،
این هم آبجو!
مصاحبهکننده: آقا، روزنامه به تنهائی برای خود عدالت و
وجدان جهان است. روزنامه همه چیز است! جواب بدهید. چرا با یک بطری نوشابه به سر
همسرتان کوبیدید؟
مصاحبهشونده: اما خدای من، خدای من! من که به شما گفتم ...
مصاحبهکننده (بدون آنکه به اعتراضات شاپوتسوت گوش دهد): دلیل
شما برای این عمل خام چه بود؟ ... آیا یک انتقام مبتذلانه بود؟ فوران خشمی بی
فکرانه؟ آیا در برابر عملی از روی علاقه مفرط ایستادهایم یا بخاطر نیاکان گرائی؟
آیا شما قاتلین زیادی در خانواده خود دارید؟ چرا صحبت نمیکنید؟
مصاحبهشونده (در حالیکه هاج و واج سرش را میخاراند): اما،
خدای من ... من که ...
مصاحبهکننده: ادامه بدهید ... آیا قصد ویژهای در انتخاب
بطری نوشابه داشتید؟ ... چرا یک بطری نوشابه ... و چرا نه با یک بطری شراب؟ حالا، من
به این خاطر تمام اینها را از شما میپرسم ــ به من خوب گوش کنید، شاپوتسوت ــ تا
با استناد دقیق تمام جزئیات مریوط به جرم و جنایتتان و با تجزیه و تحلیل موشکافانه
از لحظات خاص خصوصی دلایل اصلی اجتماعی و زناشوئی را بیابم تا بتوانم بر اساس آن روانشناسی
جرم و جنایتتان را بنا سازم.
مصاحبهشونده: اما، ای آسمان، خدای من ...
مصاحبهکننده: آیا شما تندخو هستید، آیا شما احساساتی
هستید، آیا رو به تباهی و فساد گذاشتهاید، آیا مبتلا به اختلال اعصابید، آیا رو
به زوال فرهنگی هستید؟ آیا از جراحی چیزی میفهمید؟
مصاحبهشونده (بیشتر و بیشتر وحشت کرده): اما، خدای من، من
مهمانخانهدار هستم ... من ازدواج نکردهام ... و واقعاً نمیدانم که شما از من چه
میخواهید!
مصاحبهکننده (جدی): بنابراین شما در انکار همه چیز پافشاری
میکنید. شما میخواهید مطبوعات را به وضوح مسخره کنید! بسیار خوب! من به شما درس بهتری
خواهم داد. (روزنامه کوچکی را از جیب پالتویش خارج میسازد.) یک آبجو دیگه!
مصاحبهشونده (سومین لیوان آبجو را میآورد.): بفرمائید،
این هم آبجو.
مصاحبهکننده: اینجا را نگاه کنید ــ من از این روزنامه
کوچک میخوانم. (میخواند.) "در نتیجه یک درگیری که دلیلش ناشناخته مانده است
شخصی به نام شاپوتسوت، مهمانخانهدار در مونروژ Montrouge ..."
مصاحبهشونده (سرزنده): اما، آقا، من در مونروژ نیستم، من
در مومارت Montmartre هستم!
مصاحبهکننده: آیا شما شاپوتسوت نامیده میشوید ــ آری یا
نه؟
مصاحبهشونده: بله.
مصاحبهکننده: آیا مهمانخانهدار هستید؟
مصاحبهشونده: بله.
مصاحبهکننده: بنابراین ... آیا مگر تفاوتی دارد که شما از مونروژ
یا مومارت باشید؟ این کاملاً بی اهمیت است!
مصاحبهشونده: اما این من نیستم.
مصاحبهکننده: پس شما از پاسخ دادن به سؤالات من امتناع میکنید؟
بسیار خوب! ... ما خواهیم دید، مسخره کردن مطبوعات و آن هم مهمترین صدای مطبوعات
چه نتیجهای برایتان به بار خواهد آورد. من شما را نابود خواهم کرد. من شما را بی
حرمت میسازم. من خواهم گفت که شما با دخترتان که قاتل کودک است رابطه نامشروع دارید،
که ... که ... که ...
مصاحبهشونده (تا حد مرگ ترسیده، دیگر نمیداند چه جوابی
باید بدهد): اما، به نام سه شیطان ... اما این خیلی عجیب است ... اگر من بگویم
....
مصاحبهکننده: همسرتان کجاست؟ آیا میتوانم با همسزتان صحبت
کنم؟
مصاحبهشونده: اما، خواهش میکنم! ... با وجود آنکه من هنوز
همسری ندارم ...
مصاحبهکننده: شما دارای همسر نیستید ... و با بطری نوشابه
به سرش میکوبید؟ اگر حتماً مایل به انکار هستید لااقل سعی کنید منطقی باقی بمانید
...
مصاحبهشونده (مأیوس): لعنت بر شیطان!
مصاحبهکننده (آمرانه): بجنبید! همسرتان را برایم بیاورید
... من باید او را ببینم، من باید از او بپرسم ... من باید روانش را مطالعه کنم،
من باید علت شباهت به نیاکان را در او بررسی کنم. همسرتان چه شکلیست؟ آیا اندام
زیبائی دارد؟ چاق؟ آیا بلوند است؟ ... (سکوت.) ... آیا دارای شور و هیجان مخفیست؟
آیا بدخوست؟ منحرف؟ چند بار سقط جنین کرده؟ ... مشخص است، شما نمیخواهید برای
یافتن جواب سؤالاتم به من کمک کنید ... بسیار خوب! (چیزی در دفتر یاداشت مینویسد.)
یک سؤال دیگر! ... شما در باره ماجرای عشقی هامبرت Humbert چه فکر میکنید؟ عقیده شخصی شما در باره
رشوه و فساد چیست؟ به نظرتان چه دلایلی باعث افزایش کاهش جمعیت در فرانسه شده است؟
در باره دولت و سوسیالیسم چه فکر میکنید؟ آیا شما با پیشنهاد پروفسور آلگلاوه Alglave که دولت باید اداره
مهمانخانهها را خود به عهده گیرد موافقید؟ آیا شما مخالف کارتلهای صنعتی هستید؟
آیا شما انحصار دولتی را مضر میدانید؟ آیا شما با تازهترین روش ادبیات ما
موافقید؟ ... بسیار خوب! شما تصمیم گرفتهاید که به هیچ سؤالی پاسخ ندهید. این یک
چالش لاابلانه با مطبوعات است! آقا، من به شما اخطار میکنم، شما جریمه این کار را
خواهید پرداخت،! ... (از جا برمیخیزد.) یک آبجوی دیگر!
مصاحبهشونده: بفرمائید، این هم آبجو!
مصاحبهکننده (پس از نوشیدن آبجو): من حالا میروم ... من
از همسایههایتان سؤال میکنم، و از همسایههای همسایههایتان! (تهدیدکنان.)
زیرا همانطور که شما میدانید همسایههای همسایههای ما همسایههای ما هستند!
بدرود! (او به سمت درب میرود.)
مصاحبهشونده (او را صدا میزند): شما، آقا ... آقا!
مصاحبهکننده: برای حرف زدن خیلی دیر شده است! ... این به
ضرر شما تمام شد ... باید وقتی من از شما میپرسیدم جواب میدادید ...
مصاحبهشونده: نه به این خاطر ... شما پول چهار لیوان آبجو
را بدهکارید.
مصاحبهکننده (با وقار و شکوه): آقا، مطبوعات چیزی به کسی
بدهکار نیست! (میرود!)
همه موزیکها در قلب انسانها متولد میگردند.
***
فسادناپذیری یعنی منحرف نگشتن از آنچه انسان صحیح بودنش را
به رسمیت شناخته است در قبال مزیتی بزرگ.
***
به دنبال هر پایانی دوباره یک آغاز است و به دنبال هر غایت یک
بازگشت.
***
پاداشها اجازه ندارند با جانبداری داده شوند و مجازاتها
با تنفر تعیین گردند.
***
فصاحتی که موافق با منطق نباشد، صداقتی که موافق با عقل نباشد،
شجاعتی که موافق با عدالت نباشد، قانونی که صحیح اجرا نگردد، مانند مهاجر سرگردانیاند که
سوار بر اسب سریعیست یا شبیه به یک دیوانه که شمشیر تیزی را نوسان میدهد.
***
میل در حواس زندگی میکند، شادی و غم اما در قلب قرار دارند.
***
قلب فقط وقتی قادر به شاد گشتن است که در هماهنگی و صلح
باشد.
***
به درون خویش رفتن بالاترین است؛ آنکه از دیگران درخواست
کند ژرفتر ایستاده است.
***
بدی کسانیکه اشتباه میکنند این است: آنها آن چیز را که نمیدانند
فکر میکنند میدانند.
***
بیچارگی احمقها این است: آنها آنچه را که احمقانه نیست
احمقانه میدانند.
***
بیچارگی کسانیکه درک نمیکنند این است که آنها خود را باهوش
به حساب میآورند و به این خاطر دانش واقعی را مطمئناً درک نمیکنند.
***
اثر پیشاپیش شهرت میرود، کار پیشاپیش اثر و واژهها
پیشاپیش کار. کسیکه نمیداند کارش را چگونه انجام دهد چطور قادر به گوش دادن به
واژههاست؟
***
فرد شریف بدون اجبار عمل میکند. او به دیگران احترام میگذارد،
در حالی که او به این خاطر ضرورتاً از طرف دیگران دوست داشته نمیشود. به دیگران
احترام گذاشتن و دوست داشتن کار خود ما است و توسط دیگران دوست داشته شدن و مورد
احترام قرار گرفتن کار دیگران. فرد شریف تحت هر شرایطی مراقب کار خویش است و نه
کار دیگران. کسی که به خود متکیست همیشه حق را ملاقات میکند.
***
مرد شریف باید در جای تهی استراحت کند و در سکوت راه بپیماید
و اجازه داشتن دانش خود را نداشته باشد، سپس او میتواند از تمام دانشهای روی
زمین برای خود استفاده کند.
***
صلح از عدالت به بیرون میجهد.
***
آسمان یک فرصت را دو بار نمیدهد. زمان مدت درازی درنگ نمیکند،
یک کارگر ماهر نیازی ندارد کارش را تکرار کند. همه چیز بستگی به لحظه مناسب دارد.
***
تیر سریع است، اما فقط مسافتی دو مایلی را پرواز میکند،
زیرا توقف میکند. گام انسان آهسته است، اما او قادر است مسافت یک سفر صد
روزه را برود، زیرا او از رفتن بازنمیایستد.
***
مرد خردمند در عمل آهسته به نظر میرسد و در عین حال اما
سریع است، او مردد به نظر میآید و در عین حال تند است: زیرا او منتظر زمان مناسب
میگردد.
***
از جنگهای یک انسان بهتر میشود متوجه خشم او گشت تا از
کلماتش.
***
همه چیزهای موجود به این خاطر آنجا هستند تا آدم توسط
استفاده از آنها برنده زندگی شود، نه اینکه توسط استفاده از زندگی آنها را بدست
آورد.
***
امروزه کارمندان دولت در هنگام انجام وظیفه متساهل و بی نظم
و در معاملات پول حریصند. از نفوذ خود در نزد شاهزادگان برای بهرهجوئی شخصی
استفاده میکنند و بعنوان رهبر مردم تنبل و بزدلند.
***
تسلط شخصیت و تسلط دولت باید بر اساس یک اصول باشد.
***
زمان حال در رابطه با زمان گذشته زمان آینده است، همانطور
که زمان حال زمان آینده در رابطه با زمان گذشته است. از این رو کسیکه زمان حال را
میشناسد میتواند زمان گذشته را هم بشناسد. کسیکه زمان گذشته را میشناسد قادر
است زمان آینده را هم بشناسد.
***
دانشمندان بر روی زمین سرشار از سخنان هوشمندانه و کلمات
تند و تیز میباشند. آنها همه چیز را اشتباه میکنند، زیرا آنها برای حقایق واقعی
تلاش نمیکنند، بلکه کارشان تنها همدیگر را مقصر جلوه دادن و پیروز شدن است.
***
دلایلی که چرا باید به یک مرد نشان افتخار داد در درجه اول
شخصیت اوست، در درجه دوم روش داد و ستدش و در درجه سوم تک تک اعمالش.
***
بالاترین شناخت شناخت را رد میکند، بالاترین عشق عشق را
فراموش میکند. بالاترین فضیلت فضیلت نمیباشد.
***
امکان پیروزی را نباید در نزد دیگران جست، بلکه باید آن را
در خود یافت.
***
موسیقی به هماهنگی بین آسمان و زمین متکیست، بر تطابق نور
و کدری.
***
طبیعت بینی دوست داشتن رایحههاست؛ ممکن است آدم در احاطه
تمام رایحههای خوش باشد اما وقتی قلب شاد نباشد نتواند آنها را بو کند.
***
طبیعت چشم دوست داشتن رنگهاست؛ اما وقتی قلب شاد نباشد ممکن
است هر پنج رنگ در برابر چشمان باشد و آدم آنها را نبیند.
***
طبیعت دهان دوست داشتن طعمهای خوش است، اما وقتی قلب شاد
نباشد ممکن است پنج نوع غذای خوش طعم در برابر کسی قرار داشته باشد و آدم آنها را
نخورد.
***
طبیعت گوش دوست داشتن صداهاست، اما وقتی قلب شاد نباشد ممکن
است تمام پنج صدا به نوا آیند و آدم آنها را نشنود.
***
ایمنی کوچکترها در امنیت بزرگترهاست و ایمنی بزرگترها در
امنیت کوچکترها. کوچکها و بزرگها، بالائیها و پائینیها برای لذت بردن از شادی
وابسته به همدیگرند.
***
اعمال به دنبال عقاید میآیند و عقاید به دنبال غرایز.
***
عللی که باعث درک میگردند برای آگاه گشتهها و ناآگاهان
یکسان است. اما تفاوت این دو انسان در این میباشد که یکی از آنها آنچه را که دیگری
قادر به درک است درک نمیکند.
***
ریشه قانون عقل است.
***
خردمندان همدیگر را میشناسند، بدون آنکه محتاج کلمات
گردند، آنها بدون کلمات با هم صحبت میکنند.
***
جهان تغییر میکند و زمان عوض میشود، از این رو موقعش
رسیده است که مقررات قانونی هم تغییر یابند.
***
کلمات فقط پوسته خارجی افکارند. این احمقانه است اگر آدم
بخواهد فقط پوسته خارجی را ببیند و به این ترتیب افکار را نادیده انگارد.
***
آدم فقیر و آدم بی اهمیت با استفاده کامل از فرصت میتوانند
از بالادستیها و ثروتمندان برتری جویند و مردم کوچک و ضعیف قادر میگردند بزرگان و اقویا را اهلی سازند.
***
توسط بدن سایه حرکت میکند.
***
توسط عدالت صلح بر جهان بر قرار میگردد.
***
یک ماهی بسیار بزرگ که حتی قادر به قورت دادن یک کشتی باشد
بر روی خشکی زورش به یک مورچه هم نمیرسد.
***
مرد زیرکی که فکر کند به حقیقت بزرگ دست یافته هنوز به آن
نهایت نرسیده است.
***
یک حاکم دانا برای یافتن افراد صالح تمام زحمتها را به خود
میدهد، سپس او برای نظم دادن به کسب و کار راحت است.
***
یک آدم دانا میداند که چگونه از انسانها بخاطر انسانیتشان
قدردانی کند، یک آدم نیمه دانا از انسانها بخاطر اعمالشان قدردانی میکند و یک
آدم نادان از آنها بخاطر هدایایشان.
***
آدم میتواند یک سنگ را خرد سازد اما نمیتواند سختی سنگ را
از او بگیرد.
***
ابتدا پیروزی در درون دیوارهای خودت لازم است، سپس پیروزی
در بیرون در میدان جنگ خود به خود انجام میگیرد.
***
در واقع چیزی در جهان وجود ندارد که رجحان نداشته باشد و
چیزی که بی نقص نباشد.
***
با درآمدهای کم امید به پاداش فراوان داشتن تقلب است. برای
شهرت و ثروت تلاش کردن بدون شایستگی حیلهگریست. یک انسان نجیب مسیر دروغ و حیلهگری
را برنمیگزیند.
***
در آنچه یک فرد خردمند و یک انسان بی اهمیت را به عمل وامیدارد
یک تفاوت وجود دارد. یک فرد بی اهمیت بخاطر پاداش و مجازات به عمل مجبور میگردد و
یک فرد خردمند بخاطر وظیفه.
***
تمام گیاهان نمیتوانند زنده بماند اما همه گیاهان میتوانند
نابود شوند.
***
این در طبیعت انسان است که زندگی طولانی را دوست بدارد و از
مرگ زودرس بترسد، امنیت را دوست بدارد و از خطر بترسد، افتخار را دوست بدارد و از
شرم بترسد، آسایش را دوست بدارد و از سختی بترسد.
***
آب جاری فاسد نمیگردد، لولای در زنگ نمیزند؛ و این از
حرکت میآید.
***
بدی افراد احمق این است که چیزهای معتبر را باور نمیکنند و
چیزهای نامعتبر را باور دارند.
***
شناخت اساسی زندگی مهمترین وظیفه افراد خردمند است و شناخت
اساسی مرگ حرف آخر خرد.
***
خوب عمل کردن سخت است و تقاضای چیزهای خوب کردن آسان.
***
اگر شخص خودش خوب باشد بنابراین خانواده هم خوب میشود؛ اگر
خانواده خوب باشد بنابراین دولت هم خوب است، دولت خوب باشد بنابراین جهان هم خوب
میگردد.
***
وقتی آدم صالح باشد بنابراین آرام میگردد. وقتی آدم آرام
است بنابراین پاک و شفاف میگردد. وقتی آدم پاک و شفاف است بنابراین رها میگردد.
وقتی آدم رها است دیگر احتیاج به انجام هیج کاری را ندارد و با این وجود چیزی
انجام نگشته باقی نمیماند.
***
هرچه سختتر و خشنتر برای بدست آوردن چیزی تلاش کنی بیشتر
از هدف فاصله میگیری.
***
هرچه موسیقی مستیآورتر باشد انسانها هم سودائیتر میگردند،
کشور خطرناکتر میگردد و شاهزاده عمیقتر غرق میگردد.
***
معلم بودن شریفترین حرفه است؛ محصل بودن آدم را به با ارزشترین
بینش هدایت میکند. فایده رساندن به دیگران شریفترین شغل است، بجز آموزش دادن به دیگران
فایده رساندن ممکن نمیباشد. با ارزشترین شناخت آن شناختیست که شخصیت را کامل سازد،
اما نمیتوان یک شخصیت را طور دیگری بجز آموزش دادن کامل ساخت.
***
شخصیت انسان را کامل میکند. آدم اما نمیتواند شخصیت خود
را کامل کند مگر با آموختن.
***
فقط وقتی عقل مطابقت کند چیزی را به عهده میگیرد؛ فقط وقتی
وظیفه مطابقت کند کاری انجام میدهد. این طرز رفتار یک کارمند متعهد است.
***
سرنوشت آن چیزیست که آنطور که میخواهد است، بدون اینکه
آدم بتواند بگوید چرا. و آن چیزیست که هوشمندی و اقدامات متفکرانه بشری قادر به
هیچ تغییری در آن نیست.
***
تا زمانی که قابلیت حکم میراند همه چیز اجازه تسلط بر
خویش را میدهد.
***
دولتمردانی که حقیقت را درک میکنند این را ارزشمند به حساب
میآورند که از راه نزدیک راه دور را بشناسند، از زمان حال دوران باستان را و از آنچه
دیدهاند نادیدهها را.
***
برای تحکیم چیز کوچک باید ابتدا چیز بزرگتر تقویت گردد و
برای تحکیم چیزهای بزرگ ابتدا چیزهای کوچکتر.
***
راه بی عملی یعنی غلبه بر طبیعت.
***
آنچه بیش از حد کامل است مطمئناً نقایص خود را هم دارد،
آنچه به افراط کشیده میشود مطمئناً به ضد خود مبدل میگردد، آنچه پر است قطعاً
کاهش خواهد یافت.
***
آنچه مدت درازی دوام آورد عاقبت خوب میگردد، کسی که مدت
درازی پسانداز کند عاقبت بسیار میدهد.
***
آنچه مانند زمین غیر منقول است اجازه متحرک ساختن خویش را
نمیدهد. آنچه مانند آب متحرک است اجازه نمیدهد بیحرکتش سازند.
***
کسی که در بدست آوردن نگرش صحیح مؤفق میگردد در رساندن
صدایش به گوش دیگران هم مؤفق خواهد گشت.
***
وقتی گوش با شنیدن صداها دیگر خوشحال نگردد، وقتی چشم دیگر
با دیدن زیبائیها نتواند خوشحال شود و وقتی دهان از غذاهای خوش طعم لذت نبرد به
این ترتیب ابنها همانند مرگ بدند.
***
وقتی ممنوعیتها زیاد باشند دیگر رعایت نمیگردند.
***
وقتی کارها بیش از حد زیاد باشند انجامشان ناممکن است.
***
وقتی فرامین بیش از حد شوند دیگر اطاعت نمیگردند.
***
وقتی آدم چیزی را که آرزو میکند بی اهمیت بداند و آنچه را که
متنفر است با اهمیت، بعد باید آنچه را که آرزو میکند از کجا بیاید؟
***
اگر آدم نیروی حیات را روزانه تازه نکند و نیروهای مزاحم را
دور نسازد بنابراین نمیتواند سالیان زندگیش را کامل گرداند.
***
وقتی آدم برای شکار جنگلی را میسوزاند، آدم میتواند حیوان
هم شکار کند اما در سال بعد دیگر حیوانی آنجا نخواهد بود.
***
وقتی آدم برای ماهیگیری آب رودی را خالی کند البته ماهی هم
میگیرد اما درسال بعد دیگر ماهیای آنجا نخواهد بود.
***
وقتی آدم بخواهد بداند که آیا چیزی صاف و راست است بنابراین
از ترازو و شاقول استفاده میکند. وقتی بخواهد بداند که آیا چیزی گرد است یا
مستطیل شکل بنابراین از پرگار و گونیا استفاده میکند. وقتی حاکمی بخواهد خود را
بشناسد بنابراین به دولتمردان صادقی نیاز دارد.
***
وقتی آدم هدفی دارد و از ریشه آغاز کند بنابراین بعد از دو
هفته به آن میرسد. اما وقتی آدم هدفی دارد و از نوک درخت شروع کند بنابراین
بیهوده بخودش زحمت میدهد.
***
وقتی آدم چیزی را صحیح میداند باید آن را انجام دهد. و
وقتی آدم آن را انجام دهد هیچ چیز بر روی زمین نمیتواند او را از آن بازدارد.
وقتی آدم چیزی را ناصحیح میداند باید آن را کنار بگذارد. و وقتی آدم آن را کنار بگذارد
هیچ چیز در جهان نمیتواند او را برای انجام دادنش مجبور سازد.
***
وقتی آدم چیزی را نمیداند بنابراین میتواند بپرسد؛ وقتی
آدم نتواند کاری را انجام دهد بنابراین میتواند آن را بیاموزد.
***
وقتی آدم در بادی مساعد کسی را صدا کند به این دلیل اما صدایش
بلندتر ننخواهد گشت. و چشم بخاطر تماشا کردن از بلندی روشنتر نمیبیند. آدم فقط از نسبتها
استفاده میکند.
***
وقتی آدم در سمت بالا آسمان را پژوهش میکند، در سمت پائین
زمین را بررسی میکند و در سمت وسط قضاوت کردن طبیعت انسان را میداند، بنابراین دیگر نمیتواند
در باره حق و ناحق، امکان و عدم امکان هیچ شکی باقی بماند.
***
وقتی آدم نتواند از سود کوچکی بگذرد بنابراین به سودهای
بزرگ دست نمییابد.
***
وقتی آدم بتواند درست گوش کند بنابراین باید افراد وراج لال
شوند.
***
وقتی آدم بتواند بنا به شرایط خود را نظم دهد مؤفق میگردد،
اما آدم لجباز مؤفق نمیگردد.
***
وقتی آدم خودش را بررسی کند قادر به شناختن دیگران میگردد؛
زیرا در واقع دوران باستان و دوران مدرن یکیاند، همانطور که دیگر انسانها با خود
آدم مشابهاند.
***
وقتی آدم از مردم بیشتر از آنچه برای یک انسان ممکن است درخواست
نکند بنابراین مردم را آسان راضی میسازد. وقتی راضی ساختن انسانها آسان باشد
بنابراین میتوان برنده آنها گشت.
***
بالاترین چیز وقتیست که آدم بداند نادان است.
***
وقتی آدم بداند که چه چیز مهم و چه چیز بی اهمیت است سپس
آدم در صحبتهایش اشتباه نمیکند.
***
آدم اجازه ندارد پس از شنیدن کلمات آنها را بدون بررسی بگذارد.
وقتی کلمات چندین بار تکرار شوند بنابراین سفید به سیاه و سیاه به سفید تبدیل میگردد.
***
فردی که میخواهد دیگری را شکست دهد باید ابتدا بر خود
پیروز گردد؛ فردی که میخواهد دیگری را قضاوت کند باید ابتدا خود را قضاوت کند و کسی
که میخواهد دیگران را بشناسد باید ابتدا خود را بشناسد.
***
کسی که راضی به زیان دیگران است دیگران نیز به زیانش راضیند.
***
با کسی که منفعت متمرکز نبودن بر سودخواهی را شناخته باشد میتوان
عاقلانه صحبت کرد.
***
مؤفقیت و شکست برای فرد دارای حقیقت یکسان است.
***
وقتی چیزهائی را آرزو میکنی که بدست آوردنشان ممکن نیست،
وقتی برای چیزهائی که نمیتوان با آنها خود را سیر ساخت تلاش میکنی، بنابراین بدان
که از ریشه زندگی بسیار دور گشتهای.
***
مؤفقیت کسی که توسط دروغ به آن دست یافته دائمی نیست و
پیروزیهایش به شکست مبدل میگردند.
***
کسیکه ایده عمل زیبائی در ذهن دارد به این خاطر که بقیه
ایدهاش را میشناسند تشویق نمیگردد و به این خاطر که بقیه ایدهاش را نمیشناسند
از آن دست برنخواهد داشت.
***
کسی که بخواهد غریقی را نجات دهد باید خود را تر سازد؛
کسیکه بخواهد یک فراری را دستگیر کند باید بدود.
***
کسی که به سمت شرق نگاه کند دیوار در غرب را نمیبیند، کسی که
به سمت جنوب نگاه کند مناطق شمالی را نمیبیند، زیرا که افکارش در یک سمت خاص
جریان دارد.
***
کسی که دیر میکارد و زود برداشت میکند و کسیکه زود میکارد
و دیر برداشت میکند دانهاش اندک و زحمتش بیهوده است.
***
کسی که ارزش واقعی را نشناسد چیزهای مهم را بی اهمیت میپندارد
و چیزهای بی اهمیت را مهم.
برای یک شمع نور اهمیت دارد و نه موم.
***
یک تصویر بزرگ خود را بعنوان تصویر نمیشناساند: او است. یا
دقیقتر: تو خود را در آن مییابی.
***
زندگی نظم ایجاد میکند اما نظم قادر به خلق زندگی نمیباشد.
***
ما نمیتوانیم آنچه را که دارای بیشترین اهمیت در زندگیست پیشبینی
کنیم. آدم همیشه زیباترین شادی را در جائی که کمترین انتظارش را دارد تجربه میکند.
***
بزرگترین اشتباهت در این است که تو به ادامه زندگی انسان پس
از مرگ باور داری. زیرا سؤال قبل از هر چیز این است که انسان خود را پس از مرگ در چه
کسی یا در چه چیزی منتقل میسازد؟
***
من تنها کسی را نجات میدهم که آنچه هست را دوست دارد و میتوان
او را اشباع کرد.
***
زیرا هر آنچه ترقی نکند و یا گذرگاه نباشد بی ارزش است. و
اگر توقف کنی چشمانداز دیگر چیزی برای گفتن نخواهد داشت و تو یکنواختی را ملاقات
خواهی کرد.
***
زیرا فضای سکوت جائیست که روح قادر به گشودن بالهای خود میباشد.
***
زیرا که تو چیزی بجز مسیر و گذرگاه نیستی و فقط از آنچه
متحول میسازی قادر به زندگی هستی. درخت خاک را به شاخهها مبدل میسازد. زنبور
شکوفه را به عسل. و بالهای تو خاک سیاه را به شعلههای آتش دریای غله.
***
زیرا هرچه حقیقت بالاتر باشد تو هم برای درک آن به برج
دیدبانی بلندتری محتاجی.
***
زیرا آنکه اختراع یا ثابت میکند خلاق نیست، بلکه کسیکه
برای <شدن> یاری میرساند.
***
زیرا وقتی مایل به درک انسانها باشی اجازه نداری به سخنانشان
گوش دهی.
***
علت عاشق گشتن خود عشق است.
***
آن کسی واقعاً نابیناست که فقط توسط اعمالش از انسانها آگاه
میگردد و فکر میکند فقط عملش یا تجربهای ملموس و یا بهرهمند بودن از مزیتی خاص
میتوانند او را نشان دهند.
***
شهرت و اعتبار قبل از هر چیز بر عقل استوار است.
***
تواضع قلب درخواست نمیکند که شکسته نفسی کنی، بلکه از تو
میخواهد خود را بگشائی. این کلید تبادل است. فقط در آنصورت میتوانی ببخشی و دریافت
کنی.
***
خاک به ما بیشتر از هر کتابی خودشناسی میبخشد، زیرا خاک به
ما مقاومت عرضه میدارد و انسان فقط در نبرد خود را مییابد.
***
عشق در درجه اول استراق سمع کردن در سکوت است.
***
منطق با چیزها در یک سطح قرار دارند و نه با گرهای که آن چیزها
را به هم مرتبط میسازد.
***
انسانها دیگر برای شناختن چیزی وقت ندارند. آنها همه چیز
را آماده در فروشگاهها میخرند. اما چون هیچ فروشگاهی دوست نمیفروشد
بنابراین مردم هم دیگر دارای دوست نیستند.
***
نظم نشانهای از قوی بودن جامعه است و نه منشاء قدرت آن.
***
برنامهریزی در اثری ادبی متعلق به توهم آدمی منطقی، مورخ و
منتقد است. زیرا خطوط انرژی ناچاراً خود را به دور قطب قوی منظم میسازند.
***
صحرا زندهتر از یک پایتخت است، و پر جمعیتترین شهر وقتی
قطبهای ضروری قدرت زندگیشان را از دست بدهند خالی میگردد.
***
ظلم و ستم وقتی خود را نشان میدهد که تو بخواهی با کمک آب
میوه درخت را رشد دهی و نه وقتی که درخت خودش آبهای میوه را جذب میکند.
***
عشق واقعی را نمیتوان خرج کرد. هرچه از آن بیشتر بدهی باز هم برایت بیشتر باقی میماند.
***
ساختن آینده یعنی اکنون را ساختن. یعنی ایحاد کردن میلی که
برای امروز مناسب باشد.
***
نباید مایل به پیشبینی آینده بود، بلکه باید آن را ممکن
ساخت.
***
اگر در برابر آن نوری که نه از چیزها بلکه از معنای چیزها
ناشی میگردند کور باشی هیچ چیز برای امیدواری نخواهی داشت.
***
تو برای همیشه در زیر نور خورشید ماندن فقط احتیاج به
اندازه کافی آهسته رفتن داری.
***
آن چیز اساسی اغلب یک لبخند است.
***
بخشی از کار غذا میدهد و بخش دیگر شکل: و آن چیزی که به ما
شکل میبخشد تعهد به کار است.
***
کسیکه تمام انسانها را از طریق خدا دوست دارد تک تک انسانها
را بی نهایت بیشتر از کسی دوست میدارد که فقط یک نفر را دوست دارد و محدوده
فقیرانه خویش را منحصراً به شریکش گسترش میدهد.
***
فقط جهت دارای یک هدف است. مهم این است که تو به سمت چیزی
بروی و نه اینکه به چیزی برسی؛ زیرا انسان بجز مرگ به چیزی نخواهد رسید.
***
فقط واژههای اندکی وجود دارند که در دوران تاریخ نیروی درخشندگی
خود را از دست نمیدهند.
***
برای انسانها فقط یک حقیقت وجود دارد و این حقیقت آن چیزیست
که از او یک انسان میسازد.
***
بدیهیست که رسیدن به کمال دست نیافتنیست. و کمال فقط
دارای این معنیست که تو مسیرت را مانند ستارهای هدایت کنی.
***
بفرمائید این هم راز من. و کاملاً ساده است: آدم فقط با قلب
میتواند خوب ببیند. چیزهای اساسی برای چشمها نامرئیاند.
***
من قبل از هر چیز به کسی محتاجم که مانند یک پنجره خود را به
سمت دریا بگشاید، و نه به یک آینه که در برابرش حوصلهام سر برود.
***
من وقتی خطاکار را اعدام کنم به حقیقت خدمت نمیکنم، زیرا
این حقیقت توسط خطا در برابر خطا تحقق مییابد.
***
من دوستی را در این میبینم که دوستان همدیگر را ناامید
نسازند، و عشق حقیقی را از قادر نبودنشان در رنجیدن.
***
من بیش از اندازه کافی دشمن دارم که به من برای آموزش دادن
خدمت میکنند؛ آنچه من احتیاج دارم دوستانیاند که بتوانند برایم باغی باشند تا من بتوانم در آنها استراحت کنم.
***
من اما عشق را میشناسم و میدانم: عشق تشکیل شده است از
اینکه دیگر هیچ سؤالی پرسیده نشود.
***
من دوستی را که به هنگام وسوسهها وفادار میماند دوست
دارم. زیرا اگر وسوسهای وجود نداشته باشد بنابراین وفاداری هم وجود نمیداشت و
سپس من بی دوست میماندم.
***
از تو میخواهم از آنچه میگیری نباید زندگی کنی بلکه از
آنچه میدهی، زیرا فقط به این وسیله قادر به رشد کردنی.
***
من در بیابان دارای همان ارزشیام که خدایانم دارند.
***
هر ملتی خودپسندیش را بعنوان چیزی مقدس به حساب میآورد.
***
هر انسان یک معجزه است.
***
عشق از این تشکیل نشده است که آدم همدیگر را تماشا کند بلکه
از این تشکیل گشته که آدم مشترکاً به یک سمت بنگرد.
***
آدم حقیقت را کشف نمیکند بلکه خالق آن است.
***
رویاهایم واقعیتر از مهاند، واقعیتر از تپههای شنی و
از هر چیزی که دورادور منند.
***
این بعد مکانی و زمانی نیست که دوری را تعیین میکند. در
تنگنای باغ خانهمان میتواند بیشتر از پشت دیوارهای چین چیزهای مخفی وجود داشته
باشد.
***
نه آن چیزی که به تو داده میشود، نه نوازش بدن یا بهره برداری
از این یا آن مزیت تو را خرسند میسازد، بلکه فقط آن گره الهی که چیزها را به هم وصل
میکند.
***
هیچ چیز معنائی در خود حمل نمیکند. مفهوم واقعی چیزها در قالبشان
نهفته است.
***
فقط چیز ناشناخته انسان را به وحشت میاندازد. به محض نشان
دادن استقامت دیگر آن چیز ناشناس نخواهد بود.
***
باغهایم را که در آنها باغبانهایم در سپیده دم برای خلق
بهار میروند تماشا کن؛ آنها بخاطر گلها، مادگی و تاجشان نزاع نمیکنند، آنها
دانهها را میافشانند.
***
هنگامیکه آدم فراتر از خود میرود، جهانی بودن و بزرگی انسان
را کسب میکند. من هیچ نگرش رفیعی که خود را بر چیزهای منطقی بنا سازد نمیشناسم.
***
وفادار بودن یعنی به خود وفادار ماندن.
***
ما برای قادر گشتن به دوست داشتن پروانه باید به چند کرم
پروانه هم علاقهمند گردیم.
***
و به این خاطر دیوارهای زندان نمیتوانند عشاق را حبس کنند
زیرا عشق به امپراطوریای تعلق دارد که نه از چیزها بلکه از معنای چیزها زندگی میکند.
***
وقتی خدایانت بمیرند تو نیز خواهی مرد. زیرا تو توسط آنها
زندگی میکنی. و تو فقط توسط آن چیزی میتوانی زندگی کنی که با آن قادر به فوت
کردنی.
***
و من بسیار در باره کودکانی که با سنگریزههای سفید خود
بازی میکنند و آنها را تبدیل میسازند فکر کردهام: آنها میگویند، ببین، آنجا یک
ارتش راهپیمائی میکند و آنجا رمهها هستند: اما رهگذری که فقط سنگها را میبیند
هیچ چیز از ثروت قلبشان نمیداند.
***
من فقط آن چیزی را حقیقت مینامم که تو را به هیجان آورد.
زیرا هیچ چیزی که بتواند خود را ثابت یا رد کند وجود ندارد.
***
متحد شدن یعنی بهتر گره زدن تفاوتهای خاص به هم، و نه از
بین بردنشان بخاطر نظمی بیهوده.
***
اشتباه گرفتن عشق با مستی تصاحب کردن بدترین رنج را با
خود به ارمغان میآورد. زیرا آنطور که مردم فکر میکنند تو بخاطر عشق در رنج
نخواهی بود، بلکه بخاطر میل مالک گشتن که با عشق در تضاد است.
***
بسیاری از قضاوتهای اشتباه از این نیاز ناشی میگردد که آدم
مایل به بدست آوردن ایدههاست، نه بخاطر درک کردنشان، بلکه تا خود را توسط آنها
مست سازد.
***
کمال آنطور که آشکار است آن زمان حاصل نمیگردد که نتوان دیگر چیزی بر
آن افزود بلکه وقتی که دیگر نتوان چیزی از آن برداشت.
***
حقایق را نمیتوان توسط زنجیرهای از شواهد کشف کرد، آدم
باید آنها را بیازماید.
***
اما آنچیزی که به زندگی معنا میبخشد به مرگ هم معنا میدهد.
مردن وقتی که در نظم چیزها قرار داشته باشد راحت است.
***
آنچه خود را به تو میبخشد دوباره خویش را از تو جدا میسازد،
زیرا فقط در مسیر خدا یک پل از تو به سمت دیگران کشیده شده است.
***
اگر تو بی تکلف باشی مانند بادنما تسلیم باد میگردی، گرچه بادنما
از تو وزنش بیشتر است.
***
اگر تو زندگی را به بازار آوری نظم تأسیس میکنی، و اگر نظم
به بازار آوری مرگ را سبب خواهی گشت. نظم بخاطر اراده نظم نمایشی عمداً نادرست از
زندگیست.
***
اگر مایل به فهم واژه سعادتی، باید تو آن را بعنوان مزد و
نه بعنوان هدف درک کنی، زیرا وگرنه سعادت کاملاً بیمعنا میگردد.
***
اگر تصمیمهایت را در اثر تحریک ذهن یا قلب نگیری بلکه توسط دلایل
مشخصی که به خود اجازه بیان میدهند و کاملاً در سخنانت موجودند، بنابراین من هم تو
را انکار میکنم.
***
اگر تو تسلیم شوی، بیشتر از آنچه میدهی بدست خواهی آورد.
زیرا تو هیچ چیز نبودی و حالا کسی خواهی گشت.
***
اگر تو مسؤلیت شکست خود را نپذیزی بنابراین برای پیروزیهایت
هم مسؤل نیستی.
***
وقتی تو بر ضد هر چه که میخواهد باشد نبرد میکنی برایت تمام
جهان مشکوک خواهد گشت، زیرا همه چیز ممکن است یک پناهگاه باشد، یک کمینگاه و
غذا برای دشمنت.
***
اگر مؤفق شوی در باره خودت خوب به قاضی بروی سپس یک خردمند
واقعی هستی.
***
اگر من نفرت و عشق و وحشتی که انسانها را تحت تسلط دارند
بشناسم بنابراین قادرم رفتارشان را هم پیشبینی کنم.
***
وقتی آدم درخت بلوطی میکارد اجازه ندارد امیدوار باشد که
بعد در زیر سایهاش استراحت خواهد کرد.
***
اگر حقایق متعددی مشهود و مطلقاً در تضاد با یکدیگرند چاره
دیگری برایت باقی نمیماند بجز اینکه زبانت را عوض کنی.
***
اگر کسی شکایت کند که عشق او را سعادتمند نساخته است،
بنابراین معنایش این است که او در باره عشق اشتباه فکر میکند: عشق هدیهای نیست
که آدم بتواند آن را دریافت کند.
***
اگر ما فقط بخاطر پول و سود کار کنیم برای خود یک زندان میسازیم.
***
معجزات واقعی چه بی سر و صدا هستند.
مراقبه یک
مشاهده هشیارانه است، یک آگاهی کاملاً رها از انگیزهها و آرزوها، یک مشاهده
بدون هیچ تفسیر و تحریفی.
***
تمام
ایدئولوژیها، چه مذهبی یا سیاسی ابلهانهاند، زیرا این تفکر و واژه مفهومیست که انسانها را به این نحو تأسف انگیز از هم جدا ساخته است.
***
تنهائی
انزوا نیست، تنهائی متضاد گوشهگیری نیست، تنهائی یک
حالت هستیست، هنگامی که تمام تجربهها، تمام دانشها به پایان برسند.
***
تنهائی فقط
وقتی میتواند وجود داشته باشد که انزوا
دست برداشته باشد.
***
تجزیه و
تحلیل کردن شکلی از فلج است و نمیتواند زخمها را محو سازد.
***
انباشتن یک
مرکز حصار گشته تولید میکند که جدا و محروم میسازد، و آنچه محصور است هرگز آزاد نمیباشد، از این رو تجربه
کننده هرگز قادر به درک نمیباشد.
***
البته
انسان در سطح مادیات به زمان محتاج است تا مؤفق شود از اینجا به آنجا برسد، اما در
سطح روحی روانی هیچ زمانی وجود ندارد. این یک حقیقت هولناک و واقعیت فوقالعاده مهمیست، و پس از کشف آن آدم
خود را از تمام سنن رها میسازد.
***
بنابراین
مراقبه مترادف است با رها بودن کامل از ستیزه و از حالت روحی روانیای که در آن هدف و اراده بی جایند.
***
مراقبه بی
مرز است، مراقبه بدون مرزهای دانش است.
***
برای ترقی
دادن رشد ذهن باید مراقبه مورد توجه باشد و نه تمرکز.
***
در مدیتیشن
مهم دیدن حقیقت در هر لحظه است ــ نه حقیقت مطلق، بلکه دیدن حقیقت و غیر حقیقت در
هر لحظه.
***
آگاهی یعنی
فداکاری کامل و بدون قید و شرط به آنچه است، بدون عقلانیت، بدون جدائی مشاهده کننده و مشاهده شونده از هم.
***
رابطه آینهایست که در آن ما خود را
آنطور که هستیم میبینیم.
***
دانش محض
یک نوع اعتیاد و شکل دقیقتری از بی حواس بودن
است.
***
چون به ما
صدمه زدهاند دیواری به دور خود کشیدهایم تا دیگر هرگز به ما صدمه نزنند؛ و وقتی آدم به دور خود دیوار بکشد بیشتر صدمه خواهد دید.
***
روشها، سیستمها و "به چه
طریق"، همه اینها اختراعات فکرند، از این رو محدود و بیارزشند. اگر شما اما این
را درک کنید و این حقیقت را تشخیص دهید که هرگز هیچ سیستمی نمیتواند ذهن را آزاد سازد، سپس آزادی بلافاصله آنجا خواهد
بود.
***
تمایل محض
برای تکرار لذت موجب درد میگردد، زیرا که این لذت
دیگر مانند لذت دیروز نمیباشد.
***
اندیشه بی
نظمی بوجود آورده است، زیرا که بین "آنچه است" و "آنچه باید
باشد"، بین واقعیت و تئوری یک نزاع ایجاد کرده است.
***
اندیشه
همیشه قدیمیست، زیرا که اندیشه واکنش حافظه
از دانش و تجربه است. اندیشه ماده است.
***
این
مدیتیشن حقیقیست. کاملاً از نو آغاز
کردن، بدون دانستن چیزی. اگر شما با دانشتان آغاز کنید با شک آن را به پایان میرسانید.
***
طلب امنیت
کردن کاهلی تولید میکند، ذهن و قلب را انعطافناپذیر و تیره میسازد و مانع میگردد که ما برای واقعیت
باز باشیم. حقیقت خود را فقط در یک ناامنی بزرگ آشکار میسازد.
***
واژه،
نماد، عکس و ایده حقیقت نمیباشد؛ اما ما عکس را
عبادت میکنیم، ما نماد را محترم میشمریم، ما برای واژه اهمیت بزرگی قائلیم و تمام اینها بسیار
مخربند؛ زیرا سپس واژه، نماد و عکس مهمتر از همه چیز میگردد.
***
آنچه ما به
هنگام فرا رسیدن مرگ وحشت از دست دادنشان را داریم ساختاریست که فکر بعنوان
"من" بنا کرده است، قالبها و اسامی و پیوستگی به
آنها.
***
زیرا وقتی
مراقبه و آگاهیای آنجا باشد که در آن
بجز مشاهده هیچ انتخابی و هیچ قضاوتی نباشد، سپس خواهید دید که دیگر هرگز
زخمی نخواهید گشت و زخمهای گذشته از بین خواهند
رفت.
***
متفکر فکر
میکند که افکار مجزا از متفکر است
و به این ترتیب همیشه تلاش میکند اندیشه را کنترل یا سرکوب کند.
***
آنکه میگوید "من نمیدانم" و آنکه نمیخواهد چیزی بشود کاملاً از حسود بودن دست شسته است.
***
ذهن اکثر
مردم هدف مشخصی را جستجو میکند، با این آرزوی مشخص
که چیزی را بیابد و وقتی این آرزو یک بار خود را محکم چسبانده باشد سپس شما هم
چیزی را پیدا خواهید کرد. اما آن چیز زندهای نخواهد بود.
***
ذهنی
اندوزنده از مردن میترسد، و چنین ذهنی نمیتواند هرگز کشف کند که حقیقت چه میباشد.
***
ذهنی که
مایل به درک مشکلیست اجازه ندارد با خود
مشکل خویش را درگیر سازد، بلکه با این موضوع که مکانیسم روش قضاوت خودش چگونه کار
میکند.
***
کمبود
خودآگاهی ریشه اصلی جهل است و به این درد و رنجی که در جهان حکمفرماست منجر میگردد.
***
انسان
روحانی یا در سطوح دیگر بلندپرواز نمیتواند هرگز بی مشکل
باشد، زیرا مشکلات ابتدا وقتی به فراموشی سپرده میگردند که "من"
غایب باشد.
***
از حقیقت
نمیتوان پیروی کرد، حقیقت را باید
کشف کرد.
***
ترس هنگامی
از بین خواهد رفت که شما توجه کاملتان را به او هدیه کنید.
***
اگر در
کمال نظم زندگی کنی بنابراین بزرگی و واقعیت آزادی، منزلت و زیبائیشان در تو قرار دارد. و این نظم فقط وقتی به وجود میآید که ما خودمان نور خویش باشیم.
***
این ایده
که شما یک وظیفه در مقابل اولیاء، خویشاوندان و کشورتان دارید شما را قربانی میسازد.
***
اکثر پدر و
مادرها فقط تکامل دانش سطحیای که برای کودکانشان پستهای چشمگیر در یک جامعه
فاسد را تضمین کند مهم است.
***
اکثر ما در
یک رابطه از تنش امتناع و یا آن را پس میزنیم و سهولت یک وابستگی
رضایت بخش را ترجیح میدهیم.
***
مشاهده
خالص آن انرژیایست که همه چیز را تغییر
میهد. اگر این را درک کنید سپس
خواهید دید که از ترسهای روحی کاملاً رها میباشید.
***
انقلاب،
این انقلاب روحی و خلاق که در آن "من" دیگر وجود ندارد تنها وقتی بوجود
میآید که اندیشنده و فکر یکی
گردند، وقتی که دیگر ثنویتی وجود نداشته باشد که در آن اندیشنده فکر را کنترل کند.
***
وحدت
لاینفک اندیشنده و فکر باید تجربه گردد، آدم نمیتواند در باره آن حدس
بزند. این تجربه یعنی رهائی و در آن سعادتی غیر قابل بیان نهفته است.
***
تحول در
آنچه وجود دارد فقط زمانی رخ میدهد که هیچ جدائی و هیچ
زمانی در بین بیننده و دیده شونده وجود نداشته باشد. عشق هیچ فاصلهای نمیشناسد.
***
اصیلترین وظیفه تعلیم و تربیت تولید کردن انسانیست که توانا به تجربه زندگی در تمامیتش باشد.
***
حقیقت برای
جامعه خطرناک است.
***
تمدنی که
ما در آن زندگی میکنیم محصول اراده جمعی و
آرزوهای بسیار حریصانه است و به این خاطر فرهنگ و تمدن ما نیز حریصانه است.
***
کسانی در
میان شما که هنوز هم تردید میکنند، کسانی که هنوز
کورکورانه جستجو میکنند، کسانی که این
غوغای درد و رنج، وحشت و حقارت اسیر خود نگاه داشته ممکن است کتاب بخوانند، مدرسه
بروند، فلسفههای خاصی را که در آن مراسم و
محدودیت وجود دارد بیاموزند. اما برای کسانی که تنها و تنها در آرزوی آزادیند
مدرسهای وجود ندارد.
***
این عشق با
عشق من و عشق تو ربطی ندارد. اگر شما این عشق را تجربه کنید دیگر فرزندان خود را
هرگز برای آموزش به ارتش نمیفرستید تا کشته شوند.
سپس یک تمدن کاملاً متفاوت بوجود میآورید، یک فرهنگ مختلف، انسانهای مختلف و مردان و زنان مختلف.
***
ذهنی که در
رنج است به توهمات پناه میبرد. یک ذهن رنجور هیچ
رابطهای با دیگر انسانها ندارد، هر اندازه هم صمیمی با هم زندگی کنند. رنج به
انزوا میانجامد.
***
یک ذهن
واقعاً فروتن قابلیت غیر قابل سنجی برای تحقیق کردن دارد، در حالیکه ذهنی که زیر
بار دانش قرار دارد و توسط تجربه و مشروط بودن خویش فلج گشته است هرگز قادر نیست
صحیح تحقیق کند.
***
یک انسان
سعادتمند از هیچ کس پیروی نمیکند. فقط افراد آشفته و
ناخشنود از دیگران با حرارت پیروی میکنند، با این امید که در
نزدشان پناهگاه بیابند. و آنها پناهگاه خواهند یافت، اما این پناهگاه ظلمت و سقوطشان است.
***
یک ایدهآل
فراریست از مقابل آنچه خودت هستی.
***
یک زندگی
بدون مقایسه و مقیاس یک مدیتیشن است.
***
یک رابطه
واقعی و انسانی داشتن یعنی نداشتن مطلق هیچ ایده، هیچ نتیجه گیری و هیچ تصویری.
***
یکی از سختترین کارهای جهان کاملاً آسان به چیزی نگریستن است.
***
سادگی وقتی
اتفاق میافتد که ذهن خود را دیگر درگیر
نکند، وقتی دیگر نخواهد چیزی بدست آورد، وقتی آنچه است را پذیرا گردد.
***
روشن گشتن
معنوی هیچ ارتباطی با زمان ندارد. روشن گشتن معنوی توسط سالها تمرین، توسط سالها ریاضت و توسط سالها زهد حاصل نمیگردد.
***
روشن گشتن
معنوی آنجائیست که شما هستید. و در همانجائی
که شما هستید باید خودتان را درک کنید.
***
هیچ تکنیکی
برای فکر کردن وجود ندارد، بلکه فقط یک عملکرد خلاق بی اختیار هوش است که خود را
در هماهنگی با عقل، احساس و رفتاری که از یکدیگر جدا نیستند آشکار میسازد.
***
اگر شما
فکر نکنید هیچ اندیشندهای وجود ندارد. اندیشه
اندیشنده را خلق کرده است. آدم باید اول این را درک کند.
***
آگاه گشتن
کامل از انحرافات درونی و بیرونی بسیار دشوار و طاقت فرساست؛ اما آدم فقط توسط درک
طبیعت و روش تأثیرگذاری آنها و نه در انکار کردنشان به آن تمرکز جامع دست مییابد.
***
این حقیقت
است که تو را رها میسازد و نه تلاشت برای آزاد بودن.
***
این حقیقت
است که یک جامعه جدید بوجود میآورد و نه کمونیستها، مسیحیها، هندوها، بودیستها یا مسلمانان.
***
این یک
پدیده عجیب است که اندیشه خدایان را اختراع و بعد آنها را پرستش میکند. این خودپرستیست.
***
توانائی
وفق دادن خویش در یک جامعه عمیقاً روانی نشانه سلامتی روان نیست.
***
اینطور
نیست که ابتدا درک کردن میآید و بعد عمل. وقتی تو
درک میکنی سپس این درک کردن خودش یک
عمل است.
***
روبرو گشتن
با زندگی با باری از اطمینان، با غرور دانش بدشگون است، زیرا دانش هم بالاخره فقط
چیزیست سپری گشتنی.
***
شادی چیز
بلاواسطهایست و وقتی در باره آن
فکر کنید سپس آن را در لذت عبور و موبور میدهید.
***
برای تکامل
صحیح و کامل انسان تنها بودن مطلقاً ضروریست تا حساسیت خویش را
بیدار سازد.
***
به سمت
ذهنی که هر دقیقه آنچه تجربه کرده است میمیرد نیروی حیاتی شگفتانگیزی میآید، زیرا هر لحظه تازه
است و سپس ذهن فقط توانا به کشف کردن است.
***
کامل بودن
ماهیت واقعی سلامتی روان است و نه جزء جزء بودن در اعمال، در زندگی و در هر نوع از
رابطهمان.
***
عادت عامل
بسیار مخربیست، زیرا وقتی بخواهید خلاقانه
بیندیشید عادت خود را به میان هل میدهد.
***
حرص و طمع
برای بدست آوردن یک نتیجه مانع از شکوفائی خودشناسیست. جستجو به خودی خود
از خود گذشتگیست، جستجو خودش الهام
است.
***
سیستمهای اعتقادی در واقع کاملاً غیر ضروریند، اما اگر آدم یکی
از آنها را داشته باشد، وقتی آدم به خدا، مسیح، کریشنا یا هر کس دیگر باور کند
برایش احساس امنیت میآورد، آدم خود را در
آغوش خدا حس میکند، اما این یک توهم
است.
***
من ادعا میکنم که حقیقت یک سرزمین بدون جاده است و شما نمیتوانید خود را توسط هیچ مذهب و فرقهای به جادهای نزدیک سازید.
***
من بارها
تأکید کردهام نقشی بازی نمیکند که شما از کدام چشمه آب برمیدارید، تا زمانیکه آب آن
پاک باشد و تشنگی انسان را رفع سازد.
***
من همیشه
از سازمانها، جوامع و فرقهها ترس داشتم، زیرا که همه آنها تمایل دارند کلمات خاص خود
و فحوایش را بعنوان تنها حقیقت در نظر گیرند.
***
ایدهها انسانها را تغییر نمیدهند. این آزادی ایدههاست که تحول را
باعث میگردد.
***
رنج در
روانشناسی توسط در بند یک ایده، آرمانها، نظرات، ایمانها، اشخاص و طرحهای اولیه بودن بوجود میآید.
***
ذهن در
تمرکز همیشه توسط مرزی محدود میشود، اما زمانیکه
برایمان درک خودکامگی ذهن مهم باشد سپس تمرکز صرف یک مانع میگردد.
***
ما در عشق
به یک نفر دیگر احساس قدرت عجیبی میکنیم، قدرتی خلاقانه و
سعادتمند؛ دیگری برای سعادت ما ضروری میگردد و از آن وابستگی و
اسارت رشد میکند.
***
آدم در
چیزها، در رابطهها و در دانش شادی موقت
مییابد. اما آنچه موقتیست پر از درد و رنج است و فقط با کشف آنچه که نه آغاز دارد
و نه پایان یک وجد جاوید بدست میآید.
***
تمام جهان
در خود تو پنهان است و اگر بدانی که چگونه باید تماشا کرد و آموخت سپس درب آنجاست
و کلید در دست توست. هیچکس نمیتواند این کلید را به تو
بدهد یا درب را نشانت دهد، فقط تو قادر به این کاری.
***
با رد
چیزهای نادرست میتوان چیزهای واقعی را
یافت.
***
هوش کمترین
ارتباطی با اندیشه ندارد. هوش وقتی مشغول تأثیر گذاری میگردد که ذهن کل را
ببیند، کل بی نهایت را ــ نه کشورم را، مشکلاتم را، خدایان کوچکم را، مدیتیشنم را.
***
هوشی که
کاملاً بیدار باشد کشف است و کشف تنها راهنمای واقعی در زندگیست.
***
آیا اصلاً
مشاهده کننده متفاوت است؟ یا او در اصل همان مشاهده شونده است؟ اگر او همان مشاهده
شونده باشد بنابراین هیچ تضادی وجود ندارد، درست است؟ درک کردن این ذکاوت نام
دارد.
***
آیا تا حال
متوجه شدهای که الهام دقیقاً زمانی اتفاق
میافتد که تو به دنبالش نیستی؟
الهام وقتی میآید که تمام انتظارات به
پایان رسیده و ذهن و قلب ساکت باشند.
***
آیا واقعیت
همیشه چیزی شکل نگرفته نیست؟ آیا نباید ذهن از خلق کردن دست بکشد و بتواند قبل از
تجربه کردن آن چیز شکل نگرفته خود را بیان کند؟
***
هرچه
سازمان بی تفاوت از اینکه مذهبیست یا زمینی بزرگتر و قدرتمندتر باشد مسافتش نیز از واقعیت دورتر است.
***
هرگونه جاه
طلبی، چه معنوی یا سکولار ترس و اضطراب میآورد. بنابراین جاه طلبی
کمک نمیکند ذهنی تربیت کنیم که شفاف،
ساده، مستقیم و به تبع آن هوشمند باشد.
***
هر چالشی
باید همیشه تازه باشد، و تا زمانیکه ذهن شرطیست به چالشها هم با توجه به شرطی بودنش واکنش نشان میدهد؛ بنابراین واکنش هرگز مناسب نمیباشد.
***
هر آواز
چند صدائی از تعصبات و آموزشهای مذهبی همراه با یک
ردیف آداب و رسوم میآید، با ردیفی از اجبارها که ذهن را اسیر و انسان را از انسان جدا میسازند.
***
بدیهیست کسیکه برای یافتن حقیقت تحقیق میکند نمیتواند به یک سازمان مذهبی تعلق داشته باشد و خود را پیرو یک
مذهب خاص، خدایان یک فرقهای یا فقط به یک خدا
بداند.
***
کسیکه
خواستار تجربههاست، در گذشته زندگی میکند و نمیتواند به این خاطر هرگز
چیزی تازه و اساسی را ببیند.
***
خودشناسی
رهائی از جهل و رنج است.
***
مردم
هوشمند حیلهگر نمیدانند که عشق چیست، زیرا
که عقلشان تیز است، زیرا آنها حیلهگر و سخت سطحیاند.
***
تمرکز در
حوزه خاصی محدود کننده است، در حالیکه هوشیاری بی مرز است.
***
تمرکز را
میشود آموخت اما هوشیاری را نمیتوان یاد گرفت، همانطور که آموختن آزادی از ترس ناممکن است.
***
جنگ هرگز
نه یکی از وضعیتهای بد اقتصادی یا
اجتماعی ما را درمان کرده و نه به تفاهم روابط بین انسانها انجامیده است، و با
این حال تمام جهان بی وقفه خود را برای جنگ آماده میسازد.
***
آموختن
تنها زمانی ممکن است که هیچ اجباری به هیچ شکلی وجود نداشته باشد.
***
عشق هیچ
انگیزهای ندارد، عشق جاوادانگی خویش را
داراست.
***
عشق رهائی
از پیوندهاست. جائیکه پیوندها وجود داشته باشند ترس وجود دارد.
***
عشق در
هنگام برتری داشتن فکر ناممکن است.
***
توسط دانش
نمیتوان عشق را خرید؛ و ذهنی که
بدون عشق برای دانستن تلاش میکند رفتارش بی پرواست و برایش تنها عملکرد مهم است.
***
هوس جسمانی
و جنسیست، هوس پر از اشتیاق، تصاویر و
شکار شادیهاست و غیره. اما نه مانند عشق و
شور، شما برای خلق کردن به عشق و شور محتاجید.
***
آدم به
مالکیت وابسته است، به یک فرد وابسته است، به یک باور وابسته است، به یک دگم، به
مسیح و به بودا وابسته است. آیا این عشق است؟
***
آدم باید
کلیدی را که تمام دربهای آسمان، تمام باغهای وجد را بگشاید پیدا کند. و این کلید دریافت ناگهانی
توست.
***
آدم برای
خودش باید یک نور باشد؛ این نور قانون است. تمام قوانین دیگر محصول اندیشه و
متناقضند.
***
مدیتیشن
یعنی رهائی از چیزهای آشنا و قابل اندازه گیری.
***
مدیتیشن
یعنی در هر کاری که آدم انجام میدهد کاملاً هوشیار باشد
ــ برای مثال متوجه باشد چگونه با شخص دیگری صحبت میکند، چگونه میاندیشد و چه فکری میکند.
***
مدیتیشن
اصلاً هیچ ارتباطی با حرکت ندارد. به این معنا که ذهن کاملاً آرام است و ابداً به
هیچ سمتی در حرکت نیست.
***
مدیتیشن
تخلیه آگاهی از محتویاتش است.
***
مدیتیشن
پالایش ذهن و قلب از خودخواهیست؛ در اثر این پالایش
اندیشهای صحیح بوجود میآید که فقط با آن میتوان انسانها را از رنج رها ساخت.
***
مدیتیشن آن
چیزیست که در آن هیچ تجربهای و هیچ عنصری از زمان که حرکت و جهت معنا دهد نباشد.
***
مدیتیشن
فقط زمانی میتواند انجام پذیرد که هیچ تلاش
آگاهانهای انجام نگیرد.
***
همدردی
یعنی برای همه چیزها علاقه مفرط داشتن، نه علاقه مفرط بین دو انسان، بلکه برای
تمام بشریت، برای همه موجودات بر روی زمین، حیوانات، درختها و هر چیزی که زمین
حمل میکند.
***
درک تمامیت
و وحدت زندگی مدیتیشن است و نه به حالت نیلوفری چهار زانو نشستن یا بر روی سر
ایستادن. این فقط هنگامی ممکن است که عشق و همدردی غایب نباشنند.
***
فقط ذهن پر
هرج و مرج در پی یافتن آزادیست. اگر نظم کاملی
حکمفرما باشد بنابراین این نظم آزادیست.
***
فقط انسان
مذهبی میتواند سبب وقوع یک انقلاب اساسی
شود، اما انسانی که دارای یک اعتقاد و یک دگم است و به یک مذهب بخصوص تعلق دارد
انسانی مذهبی نمیباشد.
***
ذهن و روح
و قلب فقط از طریق خودآگاهی، خودشناسی و تفکری صحیح میتوانند به عمق و پهنا
دست یابند.
***
فقط کسیکه
میداند زیبائی چیست به یک درخت یا
ستارهها و یا آب درخشان یک رود با
فداکاری کامل مینگرد و وقتی ما واقعاً
ببینیم، سپس خود را در حالت عاشقی مییابیم.
***
فقط چون ما
ارتباط با طبیعت را از دست دادهایم بنابراین برای نقاشیها، موزهها و کنسرتها چنین ارزش مهمی قائل میگردیم.
***
فقط زمانیکه
ذهن چیزهای سطحی و پنهانی را درک کند میتواند فراتر از محدودیتهای خودش برود و آن سعادتی را کشف کند که به زمان محدود
نیست.
***
فقط زمانی
که ذهن رها از تمام ایدهها و همه باورها باشد میتواند صحیح عمل کند.
***
فقط
زمانیکه ذهن سعادتمند، ساکت، بدون هیج تنشی و بدون هیچ طرح ریزی آگاهانه یا ناآگاه
اندیشه باشد، تنها در این زمان ابدیت به بودن داخل میشود.
***
فقط زمانی
که ذهن کاملاً رها باشد، فقط آن زمان ممکن میگردد تا سکوت بی اندازه
عمیقی بوجود آید؛ و در این سکوت آن چیزی که جاودانگیست شکوفا میگردد. این مدیتیشن است.
***
فقط یک جام
خالی میتواند پر گردد. فقط وقتی ذهن و
قلب کاملاً خالی باشند قادر به درک کردنند.
***
فقط وجود
همدردی میتواند آن هوشی را بوجود آورد که
به انسانها امنیت، ثبات و یک احساس قدرت فوقالعاده عظیم میبخشد.
***
فقط در
خلاء میتواند چیز تازهای رخ دهد.
***
دیدن بدون
دخالت گذشته یعنی در آرامش کامل تماشا کردن. از این سکوت تحولی ایجاد میگردد که نه خیالیست، نه برنامه ریزی شده
و مشروط. فقط چنین تحولی میتواند در جهان نظم
برقرار سازد.
***
شما قادرید
بدون شناخت از خویش هر کاری که مایلید انجام دهید، اما مدیتیشن بدون شناختن خود
غیر ممکن است.
***
دین سازمان
داده شده دین نیست. تمام این مراسم بی معنی، دگمها، تئوریها و متکلمانی که تئوریهای تازه خلق میکنند مذهب نیستند.
***
فضا یعنی
خلاء، نیستی. و چون در این خلاء هیچ چیزی وجود ندارد که توسط عقل اندیشه شده باشد
بنابراین آنجا انرژی فوقالعادهای در دسترس است.
***
مذهب
انحلال "من" است و رفتاری که از آن سکوت برمیخیزد. یک چنین زندگیای یک زندگی مفید و مقدس است.
***
به نظر من
مذهب اندیشه یخ زده انسانهاست، و از این اندیشه
معبد و کلیسا بنا کرده است.
***
زیبائی وقتی
وجود دارد که قلب و عقلتان بدانند عشق چیست.
***
زیبائی آن
کیفیتیست که در آن ذهن در اثر شوق
سادگی مرکز خویش را ترک کرده باشد.
***
تسلط بر
خویش فقط آنجائیست که هوش نباشد. آنجائی
که بصیرت است درک کردنی رها از هرگونه نفوذ، کنترل و سلطه وجود دارد.
***
خودشناسی
آغاز حکمتیست که پایان وحشت معنا میدهد.
***
امنیت و
حفاظت از خود نتیجه کاستیایست که در آن هیچ هوشی
نیست، که در آن اندیشه خلاقی وجود ندارد، که در آن نبردی بی وقفه میان
"خود" و جامعه درمیگیرد و در آن انسانهای حیلهگر شما را بیرحمانه
استثمار میکنند.
***
شما در پی
آنچیزی هستید که خشنودتان ساخته است، در پی آنچه به شما لذت بخشیده. این ادامه
گذشته به امروز و به آینده است. این نیروی محرکه زندگیست: هوس و لذت بردن.
***
شما میتوانید به چیز زیبائی نگاه کنید، به درختها و ابرها و نور. اما وقتی فکر پیش میآید و میگوید "آن خیلی زیبا
بود" سپس زیبائی دیگر آنجا نیست.
***
شما از سکس
یک مشکل میسازید زیرا که فاقد عشق هستید.
***
شما
مستمراً برای این "من" جاودانگی جستجو میکنید. به عبارت دیگر،
چیز اشتباه تلاش میکند چیزی حقیقی، چیزی
جاودانه گردد.
***
بنابراین
ما همیشه خود را از یک چیز آشنا به چیز آشنای دیگری حرکت میدهیم و رفتارمان مانند
کامپیوتر از چیزی آشنا سرچشمه میگیرد. ذهن ما هم کم و
بیش به این نحو عمل میکند.
***
پس
بنابراین "من"ی که ما خود را به آن میچسبانیم ساختگیست. وابسته بودن به چیزی که وجود ندارد میتواند عمیقترین علت وحشت باشد.
***
به محض
اینکه شما به دنبال یک انسان بروید از پیروی کردن حقیقت دست برمیدارید.
***
تا زمانیکه
ذهن قادر نباشد مشکل را مشاهده و حل کند باید راههای مختلف فرار از برابر
مشکلات را بیابد، و راههای فرار امیدها و
مکانیسمهای دفاعیند.
***
تا زمانیکه
مؤفقیت هدف ماست نمیتوانیم از دست وحشتمان خلاص شویم، زیرا که آرزوی مؤفقیت به ناچار ترس از شکست
به ارمغان میآورد.
***
تا زمانیکه
یک جستجوگر وجود دارد نمیتواند هیچ سکوتی وجود
داشته باشد.
***
تا زمانیکه
شما تصویری از خودتان داشته باشید، یک تصویر برجسته یا درجه پائین یا هر تصویری که
میخواهد باشد، شما زخمی خواهید
گشت.
***
تا زمانیکه
ما حقیقت را کشف نکنیم راه خروجی برای مشکلات و رنجهایمان وجود ندارد. راه حل در تجربه مستقیم در سکوت ذهن، در
آرامش مراقبتی کامل و در صراحت حساسیتی فوقالعاده نهفته است.
***
آرامش ذهن
نمیتواند توسط تلاش اراده بدست آید.
سکوت وقتی وارد میگردد که هیج ارادهای آنجا نباشد.
***
آرامش فقط
وقتی پدید میآید که محتوای آگاهی کاملاً درک
شود.
***
برای درک
کردن تلاش کن نه برای دانستن، زیرا در فهمیدن روند دوگانگی دانا و دانسته به پایان
میرسد.
***
در باره
حقیقت نمیتوان صحبت کرد؛ وقتی در بارهاش صحبت شود دیگر آن حقیقت نیست.
***
واژه
"وظیفه" را راحت قبول نکنید، زیرا در جائیکه "وظیفه" است هیچ
عشقی نیست.
***
بدون شک
آدم به منظور قادر بودن به کشف مقدسین، بی نامان و بی زمانها اجازه ندارد به هیچ
گروهی، هیچ مذهبی و هیچ نظام اعتقادی متعلق باشد، زیرا سیستمهای اعتقادی چیزهائی را
صحیح میدانند که شاید اصلاً وجود نداشته
باشند.
***
تو باید
برای تغییر جامعه خود را از آن جدا ساری. تو باید خاتمه دهی مانند جامعه باشی: حرص
مالک گشتن، جاه طلب، حسود، تشنه قدرت و غیره.
***
برای کشف
بالاترین واقعیتی که انسان از هزاران سال خدا مینامد باید رها از ایمانها و از همه قدرتها باشی. فقط به این شکل
خودت میتوانی پیدا کنی که آیا چیزی
مانند خدا وجود دارد یا نه.
***
به منظور
درک یکدیگر باید آدم نه فقط به سخنران بلکه به خود عمل گوش دادن هم گوش دهد.
***
برای
پیمودن مسافتی دور باید آدم از نزدیک شروع کند، و قدم بعدی مهمترین قدم است.
***
و اگر این
جریانی که آگاهی ما محتویات آن است به مقصود برسد سپس زمان بی حرکت میماند و بعد یک بُعد کاملاً متفاوت آنجاست. اگر شما این را
درک کنید بعد خواهید دید که مرگ معنای کاملاً دیگری دارد.
***
و اگر شما
چیزی را در آزادی تماشا کنید، سپس آن چیز همیشه تازه است. یک انسان دارنده
اعتقادات انسانی مرده است.
***
تفکر ما در
حال حاضر فقط یک واکنش است، واکنش یک ذهن شرطی، و هر عملی که بر چنین اندیشهای استوار باشد باید به ناچار به یک فاجعه منجر گردد.
***
مقایسه به
ناامیدی منجر میگردد و فقط حسادت را که
رقابت مینامند تشویق میکند.
***
فهمیدن
هنگامی شروع میگردد که درک مستقیم آنجا
باشد و نه نتیجه گیری منطقی.
***
تعلیم و
تربیت واقعی یعنی آموختن، طوریکه آدم میاندیشد و نه آنچه را که
آدم میاندیشد.
***
حقیقت یعنی
همان لبخند و همان انسانها را دیدن اما با چشمهای تازه، برگهای نخل در باد را تازه
دیدن، زندگی را همیشه تازه ملاقات کردن.
***
حقیقت
همیشه تازه است، کاملاً ناشناس و غیر قابل تشخیص. ذهن باید بدون درخواست، بدون
دانش و بدون امیال پیش او برود؛ و باید کاملاً خالی و لخت باشد. فقط در این زمان
حقیقت به وقوع میپیوندد.
***
حقیقت فقط
قادر است اکنون وجود داشته باشد، در کیفیتی که هیچ زمانی در آن وجود ندارد.
***
پس عشق چه
است؟ بدیهیست که عشق فقط وقتی میتواند باشد که هر چیز غیر عشق دیگر نباشد: مانند جاه طلبی،
رقابت، تمایل و خواستار چیزی گشتتن.
***
آنچه فراتر
از اندیشه و دانش قرار دارد را آدم نمیتواند تصور کند یا در یک
اسطوره یا یک راز برای تعداد اندکی تغییر دهد. آن آنجاست و آدم فقط باید نگاهش
کند.
***
از آنجا که
انسان در معرض خودفریبیست و خود را با کمال میل
با عبای آسوده مذهب میپوشاند، بنابراین درک
نمیکند و از این رو درد و رنج و
نزاعی دائمی وجود دارد.
***
از آنجا که
تو جهان هستی بنابراین اعمالت در جهانی که تو زندگی میکنی، در جهان روابط تو
تأثیر خواهند گذارد. اما مشکل در به رسمیت شناختن اهمیت تحول فردی قرار دارد. ما
مایلیم که جامعه اطرافمان خود را تغییر دهد، اما ما کوریم و نمیخواهیم خود را تغییر
دهیم.
***
حکمت
کیفیتی ناگهانیست که هیچ مرکز و هیچ
نهادی برای جمعآوری و ذخیره کردن
ندارد.
***
حکمت چیزیست که هر یک از ما باید آن را کشف کند، اما حکمت حاصل دانش
نیست. دانش و حکمت هیچ ربطی با یکدیگر ندارند.
***
حکمت خاطره
ذخیره گشته نیست، بلکه بالاترین شکل صراحت در مقابل چیزهای واقعیست.
***
اگر فکر
قادر به دیدن کل بود، سپس کل تلاش نمیکرد کل باشد ــ کلی که جدا
ساز نیست، بلکه سالم، عاقل و مقدس است.
***
وقی اندیشه
میگوید که میخواهد در جستجوی چیزی
واقعی و اصیل برود میتواند آنچه را که واقعی
در نظر میگیرد نمایش دهد، اما آن فقط یک
توهم است.
***
وقتی ذهن
بطور کامل در جهان مادی زندگی کند، سپس دیگر هیچ چیز بجز مادیاتی که افکار، آگاهی
و اراده است وجود ندارد. اگر ذهن آنجا زندگی کند ترس ادامه خواهد داشت، زیرا آنجا
چیزی نیست بجز میل به امنیت و ثبات مادی.
***
وقتی ذهن
توسط یک اصل رهبری گردد بنابراین برده خلقت خود خواهد گشت، و این بردگی نه صلح
است، نه درک خلاق و نه شادی.
***
وقتی کنترل
کننده کنترل شونده است، سپس نوع کاملاً متفاوتی از انرژی بوجود میآید که هر چیزی را تغییر میدهد.
***
وقتی ذهن
به راحتی آسیب پذیر باشد، وقتی او تمام حمایت، تمام توضیحات را از دست داده و لخت
باشد سپس میتواند سعادت حقیقت را تجربه کند.
***
هنگامیکه
شعور ساکت است، سپس هر چیزی که رخ میدهد پرده نمایشی از عشق
است و نه از دانش.
***
وقتی تو یک
زندانی باشی من توصیف نمیکنم که آزادی چیست. نیاز
اصلی من نشان دادن این خواهد بود که یک زندان چطور ساخته میگردد و چگونه تو آن را
اگر مایل باشی میتوانی دوباره ویران
سازی.
***
اگر مایلی
چیزی را درک کنی بنابراین خوب نیست که در باره آن نظری داشته باشی.
***
اگر یک
گورو Guru از شرق یا یک مرد در غرب بگوید:
"من بیداری را کسب کردهام"، بعد میتوانید مطمئن باشید که او بیدار نگشته است. بیداری چیزی
نیست که آدم بتواند آن را بدست آورد.
***
این یک
اهانت است اگر کودکی با کودکی دیگر مقایسه گردد. هر شکل از مقایسه اهانت است.
***
اگر یک
انسان در خود هیچ نزاعی نشناسد در خارج از خود هم هیچ نزاعی تولید نمیکند. نزاع درونی خود را به بیرون ظاهر میسازد و به هرج و مرج در جهان تبدیل میگردد. جنگ بیش از هر چیز
نتیجه زندگی روزانه ماست و بدون تغییر زندگی خود همیشه سربازان بیشتری، لباسهای نظامی، قسم به پرچم و همه آن زبالهها که به همراه آن میآیند وجود خواهد داشت.
***
اگر یک بار
تنش، انباشتن و اندیشه مالک گشتن وجود نداشته باشند، سپس عشق و شفقت بوجود میآیند.
***
اگر هیچ
مقایسهای وجود نداشته باشد، سپس
بالاترین توانائی یک باغبان و بالاترین توانائی یک دانشمند در یک سطح قرار دارند.
***
اگر من کسی
را تصاحب کنم نمیخواهم که این شخص به کس
دیگری نگاه کند. آیا این عشق است وقتی من این انسان را بعنوان "مال خود"
در نظر بگیرم؟
***
اگر فکر میکنید که خدا عشق است، خدا خوب است، خدا این یا آن است،
بنابراین همین اعتقاد شما را از درک آنچه خدا و آنچه حقیقت است بازمیدارد.
***
وقتی عشق
آنجا باشد سپس تمام خشونتها به پایان میرسد؛ چون عشق از ارزش رهاست بنابراین بی نهایت است.
***
اگر شما
سفری به درونتان به عهده گیرید و همه محتویاتی که جمع کردیدهاید را دور بریزید، و
بسیار بسیار عمیق نفوذ کنید سپس این فضای پهناور آنجاست، این به اصطلاح خلاء
که پر از انرژیست.
***
اگر عشق را
بشناسید دیگر به دنبال کسی نمیروید. عشق اطاعت نمیکند.
***
اگر شما
بدون حرکت اندیشه در آن چیزی که آن را درد ورنج مینامید درنگ کنید، سپس آن
چیزی که شما رنج نامیده بودید تغییر میکند و رنج به شور و شوق
تبدیل میشود.
***
وقتی شما
فوت کنید آگاهیتان که توسط انسانها به اشتراک گذارده میگردد ادامه مییابد. و این آگاهی خود را در شخصی نمایان میسازد و بعد او میگوید: "این مال من
است"، "من یک فرد هستم"، "من یک روحم" و غیره.
***
اگر شما
سعی کنید بدون برقرار ساختن نظم در زندگیتان مدیتیشن کنید به دام
توهم گرفتار خوهید آمد.
***
اگر شما
واقعاً گوش کنید، سپس دراین حالت معجزهای رخ میدهد. این معجزه این است: در حالی که شما کاملاً متوجه آنچه
گفته میشود هستید همزمان به واکنش خود
هم گوش میدهید.
***
اگر پدر و
مادری فرزندانشان را دوست داشته باشند
آنها را با بقیه کودکان مقایسه نمیکنند.
***
اگر مراقبت
کامل برقرار باشد هیچ حرکتی در اندیشه وجود ندارد. فقط در یک ذهن بی دقت افکار اوج
میگیرند.
***
وقتی ما
وحشت داشته باشیم خشن میشویم. ما میخواهیم به نام خدا نابود سازیم، به نام مذهب، به نام
انقلابی اجتماعی و غیره و غیره.
***
اگر بزودی
درنیابیم که اندیشه مالکیت از اساس اشتباه است سپس نمیتوانیم دیگر نه بصورت
فردی و نه جمعی یک سبک زندگی متفاوت داشته باشیم و از این رو همچنین هیچ تمدن
دیگری.
***
اگر ما
برای پیروزی بر بدی به روشهای بد متوسل شویم
بنابراین ما خودمان نیز بد هستیم یا بد خواهیم گشت و بدی را تداوم میدهیم.
***
ما همه میخواهیم انسان معروفی باشیم و در لحظهای که میخواهیم چیزی باشیم دیگر رها نیستیم.
***
ما فکر میکنیم انسانی که ذهنش با خدا مشغول است مقدستر از انسانیست که به پول فکر میکند، اما آنها عملاً با هم برابرند؛ هر دو آرزوی
نتایجی را دارند، هر دو مایلند مشغول باشند.
***
ما عمل میکنیم، ما طبق الگوهای خاصی که آگاهانه یا عمیقاً ناآگاه از
اندیشه تجویز میگردد زندگی میکنیم. درک اندیشه فوقالعاده مهم است، زیرا
اندیشه طبق اعتقادات خویش و با توجه به دگمهایش انسانها را از هم جدا ساخته است، ملی و جغرافیائی.
***
ما نمیتوانیم اجتماع را تغییر دهیم، فقط فرد قادر به تغییر خود
است.
***
ما انسانها از درون زخم خوردهایم و از این زخمها فعالیتهای روان نژندی انجام میپذیرند ـــ تمام ایمانها و ایدهآلها روان نژندیاند.
***
ما مایلیم
جهان را از نظر اقتصادی و اجتماعی تغییر دهیم، اما به نظرم چنین میرسد که اگر یک انقلاب ریشهای روحی روانی و یک تحول
اساسی وجود نداشته باشد تغییر خارجی قابل توجهای ممکن نخواهد گشت.
***
سکوت واقعی
وقتی میتواند برقرار شود که بر سطح
روانی چیزی ثبت یا ذخیره نگردد.
***
واقعیت آن
چیزیست که رخ میدهد و در آن همه واکنشها و ایدهها، تمام ایمانها و عقایدی که آدم دارد گنجانده شدهاند.
***
آنکه
مصرانه به دنبال لذت و میل به لذت است ترس همراه اجتناب ناپذیرش میگردد.
***
در جائیکه
اندیشنده است حقیقت نیست. اندیشنده و اندیشههایش برای قادر به حقیقت
بودن باید به نقطه پایان برسند.
***
در جائیکه
انگیزهای باشد زمان هم است. انگیزه
موجب یک تأثیر میشود و این تأثیر دوباره
انگیزه میگردد.
***
هر کجا عشق
باشد، در آنجا هیچ تعهد و مسؤلیتی نیست.
***
زمان
تماشاگریست که فاصله میان خود و درختها، میان خود و آنچه است
را برقرار میسازد.
***
مشاهده
کردن بدون هیچگونه سؤالی که انتظار پاسخی داشته باشد معنای یک هوشیار بودن بی
پایان را میدهد.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=f-5wKbynvD0