قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

بعد از آنکه در کوپه‎ای یک محل نشستن پیدا کردم و به نشانه در اشغال بودن جا چمدان و پتوی کوچکم را بر روی آن قرار دادم دوباره پائین آمدم، در مسیر طول قطار به جلو و عقب قدم زدم و انتظار لحظه حرکت را کشیدم.
من اندوه تسلی ناپذیری احساس می‎کردم، وحشت شکنجه‎آور عازم گشتن. حتی وقتی با امید به رفع خستگی یا با شادی یک دیدار مطلوب به مناطقی آشنا و دوستداشتنی می‎رانم باز هم این وحشت را مانند یخبندان در قلب احساس می‎کنم. هیچ چیز مانند عازم گشتن افکارم را چنین به مرگ نزدیک نمی‎سازد. چمدان‎هائی که مانند تابوت‎ها آنجا قرار دارند، دیدن عجله در چشمان مردمی که به من کمک می‎کنند، عظمت باشکوه نشسته بر تمام چیزهائی که قصد ترک کردن‎شان را دارم، خلاصه تمام آنچیزهائی که مرا با شدت از خودم به بیرون پرتاب می‎کنند دلتنگ و بی نهایت غمگینم می‎سازند. من در ایستگاه راه‎آهن برای دور کردن این تصاویر غم‎انگیز در حالیکه به این سو و آن سو قدم می‎زدم هرچه را که می‎آمد و می‎رفت تماشا می‎کردم، همه آن ناشیگری‎های شتاب‎زده‎ای را که به ایستگاه‎های راه‎آهن چهره تیمارستانی عظیم می‎بخشند. من تلاش کردم خود را با تماشای چهره‎های مختلف خنده‎دار با کلاه سفر انگلیسی سرگرم کنم که نمی‎دانستند به کجا باید بروند و نفس نفس زنان به راهروها و واگن‎ها هجوم می‎بردند، خود را اینجا پنهان و دفن می‎کردند تا بلافاصله پس از آن مانند فراریان ارتش شکست خورده‎ای که تصور می‎کنند یک پناهگاه امن پیدا کرده‎اند به جای دیگری هجوم برند. من با دیدن صحنه‎هائی از این دست تلاش می‎ورزم حسم را برای کاریکاتور خالص کنم تا متوجه نشوم که هسته اصلی ملالت و سرمای وحشتناکی در خود نهان دارد ...
به این ترتیب در حال پرسه زدن در آن اطراف به گروه سه نفره‎ای برخوردم که مقابل یک واگون درجه سه ایستاده بودند. آنجا بانوئی پیر در لباسی کاملاً سیاه ایستاده بود. شال کشمیر فقیرانه‎ای شانه باریکش را که گه‎گاهی توسط سرفه تکان می‎خورد می‎پوشاند. یک مرد و یک زن او را همراهی می‎کردند. مرد ظاهری عادی داشت. زن لاغر و خشکیده بود، در چشمانش نور سفیدی از فهرست اعداد و ارقام قرار داشت و صورت خاکستری رنگ زودتر از موقع چروکیده شده‎اش دارای فک‎های به جلو آمده بود.
بانوی پیر آه می‎کشد: "آخ، فرزندان بیچاره‎ام! حال من خیلی بد است ... حالم اصلاً خوب نیست! ..."
مرد او را تسلی می‎دهد: "این چه حرفیه! اینها همه توهمند ... حال شما خیلی خوب است ... حال شما خیلی بهتر شده است."
زن می‎افزاید: "بله همینطوره. اما البته تو باید همیشه ضجه و زاری کنی."
بانوی پیر با کشیدن آهی که توسط سرفه ناگهان پاره می‎شود صحبت او را قطع می‎کند: "اصلاً ضروری نبود که امروز عزیمت کنم ... آخ، خدای من! من حس می‎کنم که قراره اتفاقی برام رخ بده."
"سرماخوردگی به این بی اهمیتی چه خطری می‎تونه داشته باشه؟ اصلاً چیز مهمی نیست!"
"نه، نه ... اصلاً ضروری نبود که من عزیمت کنم ... اما من براتون زحمت ایجاد می‎کردم ... من براتون بار بودم ..."
"اما نه ..."
مرد حرف زن را قطع می‎کند: "شما احتیاج به اقامت در روستا و هوای خوب دارید. اگر اینطور نبود می‎تونستید پیش ما بمونید."
"آخ، کاش من حداقل قبلاً آب مرغ می‎نوشیدم ــ من خودمو خیلی ضعیف احساس می‎کنم."
زن تیز و برنده پاسخ می‎دهد:
"این فقط تقصیر خودته. تو آماده نشده بودی، تو می‎تونستی از حرکت قطار عقب بمونی."
مرد می‎گوید: "بدون شک. دیگه وقتی باقی نمونده بود."
بانوی پیر آه می‎کشد. یک قطره اشگ از پلک‎های متورم سرخ شده‎اش می‎چکد.
"خدای من، خدای من! من نمی‎دونم چرا سرم اینطوری شده ... همه چیز داخل سرم می‎چرخه ..."
مرد به شوخی می‎گوید: "مادرزن، شما زنجره دارید، چیزی که شما در سر دارید زنجره است."
بانوی پیر دوباره آه می‎کشد.
"آخ، اگر قبل از عزیمت فقط من کمی آب مرغ می‎نوشیدم."
"اما تو همراه خودت چیزهای زیادی داری! سوپ را در ورسای Versailles می‎خوری."
"خدای من، خدای من! من حس می‎کنم که برایم اتفاقی خواهد افتاد ... شاید قرار باشه که در راه بمیرم، کاملاً تنها! ..."
"اما ... مادر، حرف‎های ابلهانه نزن! سوار شو، بدرود!"
"بدرود، دخترم!"
بازرس قطار بانوی پیر را با فشار داخل واگون می‎کند و او را مانند بسته پستی در گوشه‎ای قرار می‎دهد.
"بدرود مادرزن!"
"بدرود در آسایش زندگی کنید ... خدا نگهدارتون، فرزندانم!"
بعد از بسته شدن درب‎های قطار اشگ بانوی پیر جاری می‎گردد.
بازرس با به صدا درآوردن زنگوله‎ای مسافران را به داخل گشتن به کوپه‎ها دعوت می‎کند. من جایم را در اختیار می‎گیرم و تا جائیکه می‎توانستم راحت می‎نشینم.
این صحنه مرا منقلب ساخته بود؛ و یک تصویر خاکستری رنگ تازه دیگر به تمام تصویرهائی که همیشه عازم گشتن در من زنده می‎سازد افزوده می‎گردد. من نمی‎خواستم بیشتر به این جریان فکر کنم و با امید رها ساختن خود از خویش و  به دور ساختن این صحنه غم انگیز از سر کتابی از چمدانم برمی‎دارم. اما خواندن برایم غیر ممکن بود ... در بین خطوط کتاب و چشمانم مرتب چهره رنگ پریده بانوی پیر و چهره بی عاطفه آن دو ظاهر می‎گشت ... و سپس دوباره مرتب آن دو را در حال رفتن می‎دیدم ... من پشت آن دو قاتل را می‎دیدم ...
من در ورسای، جائیکه ما یک ربع توقف داشتیم پیاده می‎شوم و احساس همدردی مرا به جلوی واگون بانوی پیر هدایت می‎کند. در این لحظه او بیهوش و مردم برای به هوش آوردنش تلاش می‎کردند. یک نفر چند قطره از آب مرغی که با عجله از آشپزخانه رستوران ایستگاه قطار آورده بودند برای نوشیدن به او می‎دهد. او دوباره به خود می‎آید و می‎گوید: "ممنون، ممنون! حالا حالم بهتر شده است، حالا حالم خوب است!"
و واقعاً به نظرم چنین می‎آمد که انگار گونه‎هایش رنگ گرفته‎اند، که انگار خون با سرعت بیشتری در جریان است. همچنین نگاهش هم کمتر خیره بود، کمتر دور ...
من دوباره داخل کوپه‎ام می‎شوم. بانوی پیر احتمالاً آنطور که من فکر می‎کردم بیمار نبود. فقط یک ضعف، همه جریان این بود! حالا او، این مادرزن، عاقبت به خواب خواهد رفت! ...
هوا تاریک شده بود. من دیگر به بانوی پیر نمی‎اندیشیدم و تمام شب را آرام با ریتم خواب‎آورنده حرکت سریع قطار روی مخده خوابیدم.
من در رن Rennes جائیکه باید از قطار پیاده می‎شدم از خواب بیدار گشتم. هنوز نیمه خواب و بدون آنکه به آنچه در کنارم رخ می‎داد توجه کنم به دنبال باربر می‎رفتم ... من سایه‎ها را در حال عجله می‎دیدم، سایه‎هائی که مانند قامت‎های رؤیایی از کشورهای کم نور دور هم جمع می‎گشتند. ناگهان باربر در مقابل یک گروه توقف می‎کند. برخی از مردم با حرکات پر جنب و جوش فریاد می‎زدند: "چه شده است؟ چه اتفاق افتاده؟ چه اتفاق افتاده؟"
یک مسافر فریاد می‎کشید: "یک پزشک! سریع یک پزشک!"
من از باربر می‎پرسم: "اتفاق بدی افتاده؟"
باربر جواب می‎دهد: "خیر. فقط بخاطر یک زن است که در قطار مرده ... بخاطر یک پیرزن."
من با عجله به سمت واگونی می‎دوم که جلویش توده‎ای از نوزده آدم کنجکاو سرهایشان را با هم داخل آن کرده بودند، همگی با این آرزو که مرده را ببینند.
"لطفاً راه باز کنید، راه باز کنید!"
و من دو کارمند راه‎آهن را دیدم که جسد را، یکی با گرفتن زیر بغل و دیگری با گرفتن پاها، نگاه داشته بودند و از کنارم حمل کردند. من شال ترمه فقیرانه بانوی پیر و چهره رنگ‎پریده‎اش را دوباره شناختم. او کاملاً خشک و سرد شده بود.
دو مسافر در کنار من می‎پرسند: "آیا این یک مرگ ناگهانی بوده یا یک جنایت؟"
من می‎گویم: "یک جنایت. یک قتل ... یک قتل واقعی. من این را می‎دانم."
و در حالی که دندان‎هایم از رعشه به هم سائیده می‎گشتند با لحنی که تعجب فراوان تماشاگران این صحنه را باعث شد گفتم:
"سرماخوردگی به این بی اهمیتی چه خطری می‎تونه داشته باشه؟ اصلاً چیز مهمی نیست! ..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت 5:3  توسط سعید از برلین  | 


مصاحبه‎کننده، بیست و پنج ساله، چهره‎ای تقریباً کم‎رنگ، سبیل بور، پالتوئی زیبا با گل میخک سفیدی در سوراخ دگمه. مخلوطی از آدمی شیکپوش و فروشنده یک فروشگاه.
مصاحبه‎شونده، مهمانخانه‎دار، چاق و کوتاه، چهل و پنج ساله.
*
مصاحبه‎کننده: ببخشید، آیا شما آقای شاپوتسوت Chapuzot هستید؟
مصاحبه‎شونده: بله آقا، من شاپوتسوت هستم.
مصاحبه‎کننده: خوبه ... (او را با نگاه بررسی دقیقی می‎کند.) بله، بله ... این درست است! ... (یادداشت می‎کند.)
مصاحبه‎شونده: افتخار صحبت با چه کسی را دارم ...
مصاحبه‎کننده: من اولین مصاحبه‎کننده در <صدای مردم> هستم.
مصاحبه‎شونده: اولین مص...، چی؟
مصاحبه‎کننده: مصاحبه‎کننده در <صدای مردم>! ... <صدای مردم> را نمی‎شناسید؟ (شانه بالا می‎اندازد.) ... ببخشید، اما من عجله دارم ... لطف کنید و به سؤال‎هائی پاسخ بدهید که من از شما می‎پرسم ... اما اول برایم یک آبجو بیاورید!
مصاحبه‎شونده (یک لیوان آبجو می‎آورد.): بفرمائید ... این هم آبجو!
مصاحبه‎کننده (کنار میز می‎نشیند و دفتر یاداشت را در مقابلش قرار می‎دهد): آیا شما صاحب مهمانخانه‎اید؟
مصاحبه‎شونده (مهمان‎ها و گارسون‎ها را شاهد می‎گیرد): بله، البته!
مصاحبه‎کننده: یک کسب و کار مشمئز کننده این ... اما، این مربوط به شماست ... آیا شما و همسرتان در ناسازگاری زندگی می‎کنید؟
مصاحبه‎شونده (حیرت‎زده): با همسرم؟ ... من اصلاً ازدواج نکرده‎ام.
مصاحبه‎کننده: که اینطور، که اینطور ... بنابراین، شما با معشوقه خود خوب جور نیستید؟
مصاحبه‎شونده: اما، من معشوقه هم ندارم.
مصاحبه‎کننده: بی همسر ... بی معشوق ... و شما می‎خواهید سر من کلاه بذارید، آقا؟ ... این را می‎دانم ... من همه چیز را می‎دانم! ... بیهوده است اگر بخواهید برای من نقش یک آدم زیرک را بازی کنید ... بسیار خوب، آیا به همسرتان خیانت می‎کنید؟ ... یا اینکه همسرتان خیانت می‎کند؟ ... (در حال خنده)  چه کسی اینجا خیانت می‎کند؟
مصاحبه‎شونده: اما، ببخشید ... من که گفتم ...
مصاحبه‎کننده: آها! شما می‎خواهید زیادی زیرکی به خرج دهید. شما در مطبوعات مؤفق به این کار نخواهید شد. من از شما می‎خواهم بیشتر از این با مطبوعات شوخی نکنید ... حضرت آقا، من مطبوعات هستم! مطبوعات قدرت اول جهان است ... مطبوعات متهم، قضاوت و محکوم می‎کند ... یک لیوان آبجوی دیگر!
مصاحبه‎شونده (یک لیوان آبجوی دیگر می‎آورد.): بفرمائید، این هم آبجو!
مصاحبه‎کننده: آقا، روزنامه به تنهائی برای خود عدالت و وجدان جهان است. روزنامه همه چیز است! جواب بدهید. چرا با یک بطری نوشابه به سر همسرتان کوبیدید؟
مصاحبه‎شونده: اما خدای من، خدای من! من که به شما گفتم ...
مصاحبه‎کننده (بدون آنکه به اعتراضات شاپوتسوت گوش دهد): دلیل شما برای این عمل خام چه بود؟ ... آیا یک انتقام مبتذلانه بود؟ فوران خشمی بی فکرانه؟ آیا در برابر عملی از روی علاقه مفرط ایستاده‎ایم یا بخاطر نیاکان گرائی؟ آیا شما قاتلین زیادی در خانواده خود دارید؟ چرا صحبت نمی‎کنید؟
مصاحبه‎شونده (در حالیکه هاج و واج سرش را می‎خاراند): اما، خدای من ... من که ...
مصاحبه‎کننده: ادامه بدهید ... آیا قصد ویژه‎ای در انتخاب بطری نوشابه داشتید؟ ... چرا یک بطری نوشابه ... و چرا نه با یک بطری شراب؟ حالا، من به این خاطر تمام اینها را از شما می‎پرسم ــ به من خوب گوش کنید، شاپوتسوت ــ تا با استناد دقیق تمام جزئیات مریوط به جرم و جنایت‎تان و با تجزیه و تحلیل موشکافانه از لحظات خاص خصوصی دلایل اصلی اجتماعی و زناشوئی را بیابم تا بتوانم بر اساس آن روانشناسی جرم و جنایت‎تان را بنا سازم.
مصاحبه‎شونده: اما، ای آسمان، خدای من ...
مصاحبه‎کننده: آیا شما تندخو هستید، آیا شما احساساتی هستید، آیا رو به تباهی و فساد گذاشته‎اید، آیا مبتلا به اختلال اعصابید، آیا رو به زوال فرهنگی هستید؟ آیا از جراحی چیزی می‎فهمید؟
مصاحبه‎شونده (بیشتر و بیشتر وحشت کرده): اما، خدای من، من مهمانخانه‎دار هستم ... من ازدواج نکرده‎ام ... و واقعاً نمی‎دانم که شما از من چه می‎خواهید!
مصاحبه‎کننده (جدی): بنابراین شما در انکار همه چیز پافشاری می‎کنید. شما می‎خواهید مطبوعات را به وضوح مسخره کنید! بسیار خوب! من به شما درس بهتری خواهم داد. (روزنامه کوچکی را از جیب پالتویش خارج می‎سازد.) یک آبجو دیگه!
مصاحبه‎شونده (سومین لیوان آبجو را می‎آورد.): بفرمائید، این هم آبجو.
مصاحبه‎کننده: اینجا را نگاه کنید ــ من از این روزنامه کوچک می‎خوانم. (می‎خواند.) "در نتیجه یک درگیری که دلیلش ناشناخته مانده است شخصی به نام شاپوتسوت، مهمانخانه‎دار در مونروژ Montrouge ..."
مصاحبه‎شونده (سرزنده): اما، آقا، من در مونروژ نیستم، من در مومارت Montmartre هستم!
مصاحبه‎کننده: آیا شما شاپوتسوت نامیده می‎شوید ــ آری یا نه؟
مصاحبه‎شونده: بله.
مصاحبه‎کننده: آیا مهمانخانه‎دار هستید؟
مصاحبه‎شونده: بله.
مصاحبه‎کننده: بنابراین ... آیا مگر تفاوتی دارد که شما از مونروژ یا مومارت باشید؟ این کاملاً بی اهمیت است!
مصاحبه‎شونده: اما این من نیستم.
مصاحبه‎کننده: پس شما از پاسخ دادن به سؤالات من امتناع می‎کنید؟ بسیار خوب! ... ما خواهیم دید، مسخره کردن مطبوعات و آن هم مهمترین صدای مطبوعات چه نتیجه‎ای برایتان به بار خواهد آورد. من شما را نابود خواهم کرد. من شما را بی حرمت می‎سازم. من خواهم گفت که شما با دخترتان که قاتل کودک است رابطه نامشروع دارید، که ... که ... که ...
مصاحبه‎شونده (تا حد مرگ ترسیده، دیگر نمی‎داند چه جوابی باید بدهد): اما، به نام سه شیطان ... اما این خیلی عجیب است ... اگر من بگویم ....
مصاحبه‎کننده: همسرتان کجاست؟ آیا می‎توانم با همسزتان صحبت کنم؟
مصاحبه‎شونده: اما، خواهش می‎کنم! ... با وجود آنکه من هنوز همسری ندارم ...
مصاحبه‎کننده: شما دارای همسر نیستید ... و با بطری نوشابه به سرش می‎کوبید؟ اگر حتماً مایل به انکار هستید لااقل سعی کنید منطقی باقی بمانید ...
مصاحبه‎شونده (مأیوس): لعنت بر شیطان!
مصاحبه‎کننده (آمرانه): بجنبید! همسرتان را برایم بیاورید ... من باید او را ببینم، من باید از او بپرسم ... من باید روانش را مطالعه کنم، من باید علت شباهت به نیاکان را در او بررسی کنم. همسرتان چه شکلی‎ست؟ آیا اندام زیبائی دارد؟ چاق؟ آیا بلوند است؟ ... (سکوت.) ... آیا دارای شور و هیجان مخفی‎ست؟ آیا بدخوست؟ منحرف؟ چند بار سقط جنین کرده؟ ... مشخص است، شما نمی‎خواهید برای یافتن جواب سؤالاتم به من کمک کنید ... بسیار خوب! (چیزی در دفتر یاداشت می‎نویسد.) یک سؤال دیگر! ... شما در باره ماجرای عشقی هامبرت Humbert چه فکر می‎کنید؟ عقیده شخصی شما در باره رشوه و فساد چیست؟ به نظرتان چه دلایلی باعث افزایش کاهش جمعیت در فرانسه شده است؟ در باره دولت و سوسیالیسم چه فکر می‎کنید؟ آیا شما با پیشنهاد پروفسور آلگلاوه Alglave که دولت باید اداره مهمانخانه‎ها را خود به عهده گیرد موافقید؟ آیا شما مخالف کارتل‎های صنعتی هستید؟ آیا شما انحصار دولتی را مضر می‎دانید؟ آیا شما با تازه‎ترین روش ادبیات ما موافقید؟ ... بسیار خوب! شما تصمیم گرفته‎اید که به هیچ سؤالی پاسخ ندهید. این یک چالش لاابلانه با مطبوعات است! آقا، من به شما اخطار می‎کنم، شما جریمه این کار را خواهید پرداخت،! ... (از جا برمی‎خیزد.) یک آبجوی دیگر!
مصاحبه‎شونده: بفرمائید، این هم آبجو!
مصاحبه‎کننده (پس از نوشیدن آبجو): من حالا می‎روم ... من از همسایه‎های‎تان سؤال می‎کنم، و از همسایه‎های همسایه‎های‎تان! (تهدیدکنان.) زیرا همانطور که شما می‎دانید همسایه‎های همسایه‎های ما همسایه‎های ما هستند! بدرود! (او به سمت درب می‎رود.)
مصاحبه‎شونده (او را صدا می‎زند): شما، آقا ... آقا!
مصاحبه‎کننده: برای حرف زدن خیلی دیر شده است! ... این به ضرر شما تمام شد ... باید وقتی من از شما می‎پرسیدم جواب می‎دادید ...
مصاحبه‎شونده: نه به این خاطر ... شما پول چهار لیوان آبجو را بدهکارید.
مصاحبه‎کننده (با وقار و شکوه): آقا، مطبوعات چیزی به کسی بدهکار نیست! (می‎رود!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:20  توسط سعید از برلین  | 



مردم لوس حرف‎های احمقانه می‎زنند، مردم باهوش آنها را انجام می‎دهند.

***
پیر گشتن یعنی بینا گشتن.

***
فرد بیش از حد بی توجه کسی‎ست که از زندگی چیزی بیشتر از راحتی خویش درخواست نمی‎کند.

***
زمانی آدم به رماتیسم و به عشق حقیقی باور می‎آورد که به آن مبتلا گردد.

***
استقامت دختر نیروست، لجاجت دختر ضعف، یعنی ــ ضعف شعور.

***
استثناءها همیشه تأیید قوانین کهنه نیستند؛ آنها می‎توانند همچنین منادی یک قانون جدید باشند.

***
زندگی انسان‎های بزرگ را پرورش می‎دهد و می‎گذارد مردم کوچک بروند.

***
قانون اقویا قوی‎ترین حق‎کشی‎ست.

***
چیز منطقی مسلماً همیشه چیز خوبی نیست، منطقی‎ترین چیز اما باید بهترین چیز هم باشد.

***
اینکه همه چیز سپری می‎گردد را آدم در جوانی می‎داند؛ اما اینکه چه سریع همه چیز می‎گذرد را آدم در پیری مطلع می‎گردد.

***
کسی که به خط پایانی مسابقه حملش کرده‎اند اجازه ندارد فکر کند که مؤفق گشته.

***
کارگر باید وظیفه‎اش را انجام دهد، کارفرما باید بیشتر از آنچه وظیفه دارد.

***
اما ساده‎ترین انسان هم موجود بسیار پیچیده‎ای‎ست.

***
فرد هوشمند تسلیم می‎شود ــ یک حقیقت غم‎انگیز: حقیقتی که سلطه ابلهان بر جهان را موجه می‎سازد.

***
مؤمنی که هرگز شک نکرده باشد به سختی قادر به ارشاد آدم شکاک است.

***
هنرمند هرگز در پاک کردن رد عرق بخاطر خلق اثرش غفلت نمی‎ورزد. تلاش قابل مشاهده تلاش کوچکی‎ست.

***
مقصود واقعی یک کتاب ذهن را پنهانی به تفکر خویش اغوا کردن است.

***
بردگان سعادتمند سخت‎ترین دشمنان آزادیند.

***
سلطه بر لحظه اکنون سلطه بر زندگی‎ست.

***
رفتار جوانان با من بسیار خوب است، و من از این بابت بسیار قدردانم. اما گاهی اوقات خود را مانند آن طوطی باستانی‎ای احساس می‎کنم که کسی دیگر درکش نمی‎کرد، زیرا که او با زبان مرده‎ای حرف می‎زد.

***    
مردم کوچک کار می‎کنند، آدم بزرگ می‎آفریند.

***
عشق فقط دارای حقوق نمی‎باشد، همچنین همیشه حق با عشق است.

***
اکثر انسان‎ها به عشق بیشتری از آنچه سزاوارشند محتاجند.

***
ساعت از حرکت افتاده‎ای که هر روز دو بار زمان دقیق را نشان داده است بعد از سال‎ها ردیفی از کامیابی‎ها را به خاطر می‎آورد.

***
تمام دانش ما متشکل است از آنچه آموخته و از آنچه فراموش کرده‎ایم.

***
اعتیاد به لذت بردن سیری ناپذیر است و بیشتر از هر چیز سعادت را می‎بلعد.

***
کسانیکه فقط چیزهای قابل توضیح را درک می‎کنند بسیار کم می‎فهمند.

***
تو می‎توانی چنان سریع سقوط کنی که تصور نمائی در حال پروازی.

***
گرچه ازدواج در آسمان بسته می‎گردد، اما در آنجا به اینکه آیا ازدواج به مقصود هم می‎رسد یا نه توجه‎ای نمی‎گردد.

***
یک آدم سرافراز از خودش کارهای خارق‎العاده مطالبه می‎کند. یک انسان متکبر آنها را به حساب خود می‎گذارد.

***
یک قضاوت می‎تواند تکذیب شود اما یک پیشداوری هرگز.

***
یک دوست واقعی برای به سعادت رسیدن‎مان بیشتر از هزار دشمن برای بدبخت گشتن‎مان کمک می‎کند.

***
یک شناخت از امروز می‎تواند دختر یک خطا از دیروز باشد.

***
یک زن هوشمند هزاران دشمن در دنیا دارد: همه مردان ابله.

***
پذیرفتن سرافرازانه شکست نیز یک پیروزی‎ست.

***
بستن یک ازدواج عقلانی یعنی گرد آوردن تمام عقل برای انجام دادن دیوانه‎ترین عملی که یک انسان می‎تواند انجام دهد.

***
در هر زمان چیزی غیر منتظره رخ می‎دهد؛ به این خاطر زندگی چنین جالب است.

***
هیچ معجزه‎ای برای کسی که قادر به متعجب گشتن نیست وجود ندارد.

***
متأسفانه پدر و مادرهای اندکی وجود دارند که معاشرت‎شان با فرزندان خود واقعاً یک رحمت و برکت است.

***
دوستان صادق کم وجود دارد ــ تقاضا نیز اندک است.

***
تا حال هیچکس کار دقیقی انجام نداده مگر اینکه نخواسته باشد کار فوق‎العاده‎ای انجام دهد.

*** 
این بد است که دو زن و شوهر حوصله هم را سر ببرند. خیلی بدتر این است که فقط یکی از آن دو حوصله دیگری را سر ببرد.

*** 
احتمالاً شرارت بسیار کمتری در زمین رخ می‎داد اگر بدی نمی‎توانست هرگز به نام خوبی انجام گیرد.

***
فقط وقتی قادر به داشتن آرامشی که آن را به دیگران بدهی.

***
افکاری که با هراس همراهند ارازل و اوباشند. افکار خوب در جمع‎های کوچک ظاهر می‎گردند و یک فکر الهی تنها می‎آید.

***
فرد ابله را نمی‎توان به وجد آورد، اما می‎توان او را متعصب ساخت.

***
به هر چیزی که به تو می‎گویند باور نکن، اما فکر کن که تمام آنها امکان پذیرند.

***
من یک دختر جوان بودم، تقریباً هنوز یک کودک، نظرات رویائیم مانند هوای ماه آوریل تغییر می‎کردند؛ اما یک چیز همیشه شفاف و مانند صخره محکم در من ایستاده بود: این اطمینان که من بدون بر جا گذاردن حداقل رد ملایمی از قدمم بر روی زمین بر آن گام نخواهم گذاشت.

***
در واقع هر بدبختی فقط به همان اندازه سنگین است که آدم آن را قبول می‎کند.

***
در جوانی معتقدیم که کمترین چیزی که انسان‎ها می‎توانند به ما بدهند شاید عدالت باشد. در پیری درمی‎یابیم که بالاترین چیز عدالت است.

***
در هر انسان شایسته‎ای یک شاعر مخفی‎ست که هنگام نوشتن، خواندن، صحبت کردن یا هنگام گوش سپردن به وضوح دیده می‎گردد.

***
آدم تا زمانیکه هنوز قادر به آموختن، به پذیرش رسوم جدید و تحمل تضاد‎هاست جوان می‎ماند.

***
برای چند برابر ساختن سعادت باید آن را تقسیم کرد.

***
به قضاوتت به محض کشف کوچک‎ترین سایه‎ای از یک انگیزه شخصی بد گمان شو.

***
کاری ما را خسته می‎سازد که انجام نداده رها می‎سازیم و نه آن کاری که انجام می‎دهیم.

***
خود را به این دلیل که رویاهایت تحقق نیافته‎اند فقیر ندان، فقیر واقعی بی رویاست.

***
نه آنچه ما تجربه می‎‏کنیم، بلکه کیفیت درک ما از تجربه‎ها سرنوشت‎مان را می‎سازد.

***
چیزی سخت‎تر از معتبر دانستن آنچه که اجازه معتبر شمردنش را نمی‎دهد نیست.

***
تنها آدم متفکر زندگیش را تجربه می‎کند، از کنار آدم بی فکر زندگی می‎گذرد.

***
گاهی گفتن آنچه آدم می‎اندیشد بزرگ‎ترین حماقت است و گاهی بزرگ‎ترین هنر.

***
بعضی از مردم فکر می‎کنند که دارای قلب مهربانیند و فقط اعصاب‎شان ضعیف است.

***
تمام مُدها به محض فراگیر گشتن از مُد می‎افتند.

***
تا حدی که بتواند زمین بهشت باشد، تا همان حد هم در ازدواجی سعادتمند به سر می‎برد.

***
قبل از آنکه بدهی یک بار فکر کن، دو بار قبل از آنکه بگیری، و هزار بار قبل از آنکه درخواست کنی.

***
آدم برای مدیریت درخشان یک اداره دولتی محتاج تعداد مشخصی از خصوصیات خوب و بد است.

***
ندامت چیست؟ یک شادی بزرگ بخاطر بودنمان آنگونه که هستیم.

***
چه کاری را انسان‎ها ترجیح می‎دهند ابلهانه بنامند؟ کارهای هوشمندانه‎ای را که آنها درک نمی‎کنند.

***
به کاری که هنوز باید انجام گیرد بیندیش و آنچه انجام داده‎ای را به دست فراموشی سپار.

***
وقتی زنی می‎گوید "هر کس" منظورش همه کس می‎باشد. وقتی یک مرد می‎گوید "هر کس" منظورش هر مردی‎ست.

***
اگر ایمانی وجود دارد که می‎تواند کوه را جا بجا کند، بنابراین این همان ایمان به نیروی خویش است.

***
اگر هر کس مایل به کمک دیگری می‎بود، بنابراین به همه کمک می‎گشت.

***
اگر ما حتی برای چرب زبانی کردن اهمیتی قائل نباشیم با این حال اما چرب زبان برنده ما می‎گردد.

***
اگر ما فقط آن چیزهائی را ببینیم که مایل به دیدن‎شان هستیم به کوری ذهن رسیده‎‎‎‎‎ایم.

***
ما حقیقت را می‎جوئیم، اما می‎خواهیم آن را فقط آنجائی که مطلوب ما است پیدا کنیم.

***
ما آنچه را که داریم ناچیز می‎شمریم و آنچه که می‎باشیم را زیاد ارزیابی می‎کنیم.

***
ما توسط سرنوشت مورد ضرب و جرح سخت یا نرم واقع می‎گردیم؛ بستگی به وسیله ضرب و جرح دارد.

***
افراد با ادب در مهمانی نه از آب و هوا صحبت می‎کنند و نه از مذهب.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 6:52  توسط سعید از برلین  | 


مردی از جزیره هاوائی وجود داشت که من مایلم او را کآوه Keawe بنامم؛ او هنوز زنده است و نام او باید مخفی بماند؛ اما محل تولدش فاصله دوری با هوناوناو Honaunau نداشت، جائیکه استخوان‎های نیاکان کآوه کبیر در غاری به خاک سپرده شده است. این مرد فقیر بود، صادق و زحمتکش؛ او مانند معلم مدرسه‎ای خواندن و نوشتن می‎دانست؛ بعلاوه ملوان برجسته‎ای بود، مدتی بر روی کشتی‎های بخاری جزیره و یک قایق در کنار ساحل هاماکوآ Hamakua کار می‎کرد. عاقبت این فکر به ذهن کآوه خطور می‎کند که جهان بزرگ و شهرهای ناآشنا را ببیند، و او در کشتی‎ای اجیر می‎گردد که به سمت سان فرانسیسکو می‎راند.
سان‎فرانسیسکو شهر زیبائی‎ست، با یک بندرگاه زیبا و مردم بسیار ثروتمندی که آدم نمی‎تواند تعدادشان را بشمارد؛ و بخصوص آنجا تپه‎ای‎ وجود دارد که توسط قصرها کاملاً پوشیده شده است. حالا یک روز کآوه برای دیدن این تپه با جیبی پر از پول به پیاده روی می‎پردازد و با لذت خانه‎های بزرگ هر دو سمت تپه را تماشا می‎کند.
او با خودش فکر می‎کند "چه خانه‎های زیبائی‎! مردمی که در آنها زندگی می‎کنند و برای فردای خود نگرانی ندارند چه خوشبخت باید باشند!"
همانطور که او در این باره فکر می‎کرد به جلوی خانه‎ای که کوچک‎تر از بقیه خانه‎ها اما مانند یک اسباب بازی بسیار زیبا و تمیز بود می‎رسد؛ پله‎های مقابل خانه مانند نقره می‎درخشیدند، باغچه‎های باغ پر از گل و گیاه بودند و شیشه پنجره‎ها مانند الماس برق می‎زد. کآوه توقف می‎کند و بخاطر شکوه تمام آن چیزهائی که می‎دید متحیر می‎گردد.
حالا همانطور که آنجا ایستاده بود متوجه مردی می‎گردد که از میان یک پنجره به او نگاه می‎کرد، و پنجره چنان پاک و شفاف بود که کآوه می‎توانست همانطور که آدم قادر به تماشای یک ماهی در یک گودال آب بر روی صخره است مرد را ببیند. مرد سالمند بود، با سری بی مو و یک ریش سیاه؛ بر روی چهره‎اش نگرانی سنگینی نشسته بود و به تلخی آه می‎کشید. و حقیقت این است که: وقتی کآوه به مرد درون خانه نگاه می‎کرد و مرد به کآوه، هر یک به آن دیگری حسادت می‎ورزید.
ناگهان مرد می‎خندد و سر و دستش را برای کآوه برای داخل شدن به خانه تکان می‎دهد و برای بدرقه از او به کنار درب خانه می‎رود. و در این هنگام مرد با کشیدن آه تلخی می‎گوید:
"خانه من خانه زیبائی‎ست، آیا مایلید اتاق‎های خانه را تماشا کنید؟"
بنابراین مرد تمام خانه را از زیرزمین تا انبار زیر شیروانی به کآوه نشان می‎دهد، و در خانه هیچ چیزی نبود که در نوع خود کامل نباشد، و کآوه حیران شده بود.
کآوه می‎گوید: "البته، این خانه زیبائی‎ست و اگر من در چنین خانه‎ای زندگی می‎کردم تمام روز را می‎خندیدم. پس به چه خاطر شما حالا مرتب آه می‎کشید؟"
مرد می‎گوید: "هیچ دلیلی وجود ندارد. راستی چرا شما نباید یک خانه داشته باشید که درست مانند این خانه باشد و اگر مایل باشید حتی زیباتر از این خانه. من فکر می‎کنم که شما باید حتماً مقداری پول همراه خود داشته باشید؟"
کآوه می‎گوید: "من پنجاه دلار دارم. اما چنین خانه‎ای بیش از پنجاه دلار ارزش دارد."
مرد طوری که انگار در حال حساب کردن است لحظه‎ای می‎اندیشد و سپس می‎گوید:
"از اینکه شما پول بیشتری ندارید متأسفم، زیرا این شاید بتواند در آینده برایتان مشکل به بار آورد؛ اما شما برای پنجاه دلار می‎توانید آن را داشته باشید."
کآوه می‎پرسد: "خانه را؟"
مرد جواب می‎دهد: "خیر، خانه را نه. اما بطری را؛ زیرا من باید به شما بگویم: گرچه من به چشم شما بسیار ثروتمند و سعادتمند به نظر می‎رسم اما تمام سعادتم و این خانه همراه با باغ را از این بطری که خیلی بزرگ‎تر از یک مشت دست نمی‎باشد دارم. بطری اینجاست."
و مرد درب یک قفسه دیواری را می‎گشاید و بطری شکم گرد و گردن درازی را بیرون می‎آورد؛ شیشه بطری مانند شیر سفید بود، با رنگ‎های خیره کننده قوس قزح. داخل بطری چیز مبهمی مانند یک سایه و یک آتش تکان می‎خورد.
مرد می‎گوید "این بطری‎ست" و وقتی کآوه می‎خندد او ادامه می‎دهد: "شما حرفم را باور نمی‎کنید؟ بفرمائید، خودتان می‎توانید آن را امتحان کنید. ببینید که آیا قادر به شکستن آن هستید."
بنابراین کآوه بطری را در دست می‎گیرد و آن را به زمین می‎اندازد و این کار را چند بار تکرار می‎کند تا اینکه خسته می‎شود؛ اما بطری مانند یک توپ بچه‎گانه از روی زمین به بالا می‎جهید و سالم و کامل باقی می‎ماند.
کآوه می‎گوید: بطری عجیبی‎ست. زیرا طوریکه دیده و احساس می‎شود باید از شیشه ساخته شده باشد."
در حالیکه مرد سخت‎تر از دفعات قبل آه می‎کشید پاسخ می‎دهد: "بله شیشه‎ای‎ست، اما شیشه این بطری در آتش جهنم دمیده شده است. یک شیطان کوچک درون بطری زندگی می‎کند و این سایه اوست که ما در حال حرکت می‎‏بینیم؛ حداقل من اینطور فکر می‎کنم. وقتی کسی این بطری را بخرد شیطان کوچک دستوراتش و هر چیزی را که مایل باشد انجام می‎دهد ــ عشق، شهرت، پول، خانه‎هائی شبیه به این خانه، بله حتی یک شهر مانند این شهر ــ به محض ادای آرزو همه چیز از آن او می‎گردد. ناپلئون این بطری را داشت و توسط این بطری امپراتور جهان گشت؛ اما عاقبت او بطری را فروخت و سقوط کرد. کاپیتان کوک Kapitän Cook هم این بطری را داشت و به لطف آن مسیر جزایر بسیاری را پیدا کرد؛ اما او هم بطری را فروخت و در جزیره هاوائی کشته شد. زیرا به محض به فروش رسیدن بطری قدرت مالک قبلی آن و کمک شیطان ناپدید می‎شود: و اگر کسی به آنچه که دارد راضی نباشد برایش اتفاق بدی می‎افتد."
کآوه می‎گوید: "پس چرا شما خودتان می‎خواهید آن را بفروشید؟"
مرد جواب می‎دهد: "من به تمام آرزوهایم رسیده‎ام و کم کم در حال پیر شدنم. فقط شیطان کوچک قادر به انجام یک کار نیست ــ او نمی‎تواند زندگی را طولانی سازد؛ و، صادقانه نخواهد بود که من این را از شما پنهان سازم: این بطری یک بدی دارد؛ و آن این است که اگر انسان قبل از فروش بطری بمیرد باید تا ابد در جهنم بسوزد."
کآوه بلند می‎گوید: "کاملاً بدیهی‎ست که کیفیت بدی می‎باشد! من مایل نیستم با این وسیله کاری داشته باشم. من، خدا را شکر، قادرم بدون خانه هم زندگی کنم؛ اما یک چیزی وجود دارد که من نمی‎توانم ابداً با آن کنار بیایم و آن این است که لعنت شوم!"
مرد جواب می‎دهد: "خدای من! شما لازم نیست فوری دستپاچه شوید! شما کار بیشتری بجز آنکه از قدرت شیطان کوچک با اعتدال استفاده کنید و بعد بطری را همانطور که من حالا آن را به شما می‎فروشم به شخص دیگری بفروشید و تا پایان عمر در آسایش زندگی کنید ندارید."
کآوه می‎گوید: "هوم، من دو چیز را متوجه می‎شوم. شما تمام وقت مانند دختر ترشیده‎ای که عاشق است آه می‎کشید ــ این اولی؛ و دومی این است: شما این بطری را خیلی ارزان می‎فروشید."
"من که به شما گفتم چرا آه کشیدم: چون از ضعیف گشتن سلامتیم در وحشتم؛ و همانطور که خودتان هم گفتید مردن بخاطر پیش شیطان رفتن اتفاقی وحشتناک برای هر انسانی‎ست. آنچه حالا به ارزان فروختن بطری مربوط می‎شود، من باید به شما توضیح بدهم که یک شرط مخصوص با بطری همراه است. از مدت‎ها پیش، زمانیکه شیطان ابتدا بطری را بر روی زمین آورد قیمت بطری بسیار گران بود. اول از همه بطری به کشیش یوهانس به قیمت میلیون‎ها دلار فروخته شد؛ بطری اما فقط با ضرر می‎تواند فروخته شود. اگر شما آن را به همان مبلغی بفروشید که برای خرید پرداخت کرده‎اید بطری مانند کبوتری دوباره با سرعت به سوی‎تان می‎آید. در نتیجه قیمت بطری با گذشت قرون بطور مدام کاهش یافته و حالا بطور قابل ملاحظه‎ای ارزان شده است. من خودم آن را از یکی از قدرتمندترین همسایگانم اینجا بر روی تپه خریدم، قیمتی که من برای آن پرداختم نود دلار بود. من می‎توانستم بطری را به قیمت هشتاد و نه دلار و نود و نه سنت بفروشم، اما نه یک سنت گران‎تر، وگرنه بطری به طرفم برمی‎گشت. حالا دو وضعیت بد وجود دارد، اولاً: اگر بخواهم چنین بطری منحصر به فردی را هشتاد دلار و چند سنت بفروشم مردم فکر می‎کنند که می‎خواهم با آنها شوخی کنم. و دوماً ــ اما برای آن عجله‎ای نیست و من نیازی نمی‎بینم آن را بیشتر توضیح دهم. فقط باید شما به آن فکر کنید که بطری را با کم کردن حداقل یک سکه از قیمت خرید بفروشید."
کآوه می‎پرسد: "اما از کجا باید بدانم که تمام این حرف‎ها حقیقت دارند؟"
مرد پاسخ می‎دهد: "شما می‎توانید فوراً یک آزمایش کوچک بکنید. پنجاه دلارتان را به من بدهید، بطری را بردارید و آرزو کنید که پنجاه دلارتان دوباره در جیب‎تان برگردد. من به شما شرافتمندانه اطمینان می‎دهم که اگر این اتفاق رخ ندهد معامله را فسخ کنم و پول‎تان را به شما برگردانم."
کآوه می‎پرسد: "شما که به من دروغ نمی‎گید؟"
و مرد قسم یاد می‎کند.
کآوه می‎گوید: "قبول، این مقدار ریسک را حاضرم انجام دهم، زیرا که ضرری نخواهد داشت."
و او به مرد پول را می‎پردازد و مرد بطری را به او واگذار می‎کند.
کآوه می‎گوید: "شیطان کوچک بطری، من دوباره پنجاه دلارم را می‎خواهم!" و واقعاً ــ به محض اینکه او آرزویش را بر زبان آورد جیبش مانند قبل سنگین بود.
کآوه بلند می‎گوید: "واقعاً! این بطری فوق‎العاده‎ای‎ست!"
مرد می‎گوید: "و حالا، صبح بخیر جوان زیبای من، و شیطان شما را به جای من ببرد!"
کآوه با صدای بلند می‎گوید: "دست نگهدارید! من نمی‎خواهم از این وسیله بی معنی دیگر چیزی بشنوم. بفرمائید ــ بطری‎تان را پس بگیرید!"
مرد دست‎هایش را به هم می‎مالد و می‎گوید: "شما بطری را ارزان‎تر از قیمتی که من پرداختم خریدید. حالا بطری به شما تعلق دارد و من به سهم خودم آرزوی دیگری ندارم بجز دیدن رفتن شما."
و با این حرف با به صدا آوردن زنگ خدمتکار چینی‎اش را احضار و دستور می‎دهد درب خانه را به او نشان دهد.
حالا هنگامیکه کآوه در حالیکه بطری‎اش را در زیر بغل داشت و در خیابان ایستاده بود شروع می‎کند به اندیشیدن.
او فکر می‎کند: "اگر همه این چیزها در باره بطری حقیقت داشته باشد، شاید معامله خوبی انجام نداده باشم. اما شاید مرد فقط با من یک شوخی کرده باشد."
او اولین کاری که کرد شمردن پول‎هایش بود. مبلغ کاملاً درست بود ــ چهل و نه دلار پول آمریکائی و یک پزو Peso شیلی‎ای.
کآوه به خودش می‎گوید: "این به حقیقت شباهت دارد. حالا می‎خواهم بطری را در محل دیگری آزمایش کنم."
خیابان‎های آن شهر مانند عرشه یک کشتی بسیار پاک بودند و با اینکه ظهر بود هیچ رهگذری در خیابان دیده نمی‎گشت. کآوه بطری را در مسیر آب کنار خیابان می‎گذارد و دور می‎شود. دو بار سرش را برمی‎گرداند و به پشت خود نگاه می‎کند، و هر بار بطری شکم گرد سفید شیری رنگ همانجا که او گذاشته بود قرار داشت. برای سومین بار سرش را برمی‎گرداند و سپس از گوشه خیابان می‎پیچد؛ اما به محض انجام این کار چیزی به آرنجش برخورد می‎کند، و آن چیز گردن دراز بطری بود که سفت و مستقیم ایستاده و شکم گردش محکم در جیب کت ملوانی او داخل شده بود.
کآوه می‎گوید: "و این هم مانند حقیقت دیده می‎شود!"
دومین کاری که او انجام داد این بود: او در مغازه‎ای یک چوب پنبه بازکن خرید و به محلی خلوت در خارج از شهر رفت و در آنجا تلاش کرد چوپ پنبه را بیرون بکشد؛ اما هرچه چوب پنبه بازکن را به پائین می‎چرخاند دوباره خارج می‎گشت و چوب پنبه مانند قبل سالم و کامل بود.
کآوه می‎گوید "این یک چوب پنبه مدل جدید است" و ناگهان شروع می‎کند به لرزیدن و عرق کردن، زیرا که او از بطری می‎ترسید.
او در راه بازگشت به بندرگاه مغازه‎ای می‎بیند که در آن صدف و ران گاو از جزایر دریای جنوب فروخته می‎گشت، علاوه بر آن تصاویر بت‎ها، سکه‎های قدیمی، عکس‎های چینی و ژاپنی و از قبیل چنین لوازمی که ملوانان در جعبه‎های ملوانی خود به ارمغان می‎آورند. و در این هنگام فکری به ذهنش خطور می‎کند. بنابراین داخل مغازه می‎شود و بطری را برای صد دلار برای فروش ارائه می‎دهد. صاحب مغازه با تمسخر به او می‎خندد و به او پنج دلار پیشنهاد می‎کند. اما البته ــ هوم، این بطری عجیبی‎ست، چنین شیشه‎ای هرگز در مغازه شیشه سازی یک انسان دمیده نشده است، رنگ‎ها خیلی زیبا در زیر رنگ شیری شیشه بازی می‎کردند، و سایه بطور عجیبی در وسط می‎رقصید. پس از آنکه کآوه همانطور که این مردم عادت دارند مدتی چانه می‎زند سمسار به او شصت دلار سکه نقره‎ای می‎دهد و بطری را روی قفسه‎ای در وسط ویترین مغازه‎اش قرار می‎دهد.
کآوه می‎گوید: "خب، من آنچه را که پنجاه دلار خریدم به شصت دلار فروختم ــ یا در واقع آن را ارزان‎تر خریدم، چون یکی از دلارهایم یک سکه شیلی‎ای بود. حالا حقیقت را از نقطه دیگری تجربه خواهم کرد."
به این ترتیب سوار کشتی‎اش می‎گردد، و هنگامیکه صندوقش را باز می‎کند بطری آنجا قرار داشت ــ بنابراین بطری سریع‎تر از او بازگشته بود.
حالا کآوه در کشتی رفیقی داشت به نام لوپاکا Lopaka.
لوپاکا می‎گوید: "چه شده، چرا به صندوقت خیره شده‎ای؟". آنها در جلوی عرصه کشتی تنها بودند، و کآوه پس از قسم دادن او به رازداری همه چیز را برایش تعریف می‎کند.
لوپکا می‎گوید: "این بطری خیلی عجیبی‎ست و من می‎ترسم که تو بخاطر آن دچار مشکل شوی. اما یک چیزی کاملاً روشن است: مشکلات حتماً پیش خواهند آمد و به این خاطر تو باید از سود این معامله هم استفاده کنی. به یکی از آرزوهایت فکر کن؛ به بطری دستور بده و اگر دستورت انجام شد بعد من خودم همانطور که می‎خواهی بطری را از تو خواهم خرید؛ زیرا من آرزو دارم صاحب یک قایق شوم و در میان جزایر تجارت کنم.
کآوه می‎گوید: "ذهن من به دنبال این کار نیست، بلکه من مایلم یک خانه زیبا با باغ در کنار ساحل کونا Kona داشته باشم، جائیکه من متولد شده‎ام، جائیکه خورشید از در و پنجره به داخل خانه نگاه می‎کند، با گل‎های فراوان در باغ؛ با پنجره‎های شیشه‎ای، قاب عکس‎های روی دیوار، خرت و پرت و رومیزی‎های زیبا ــ در مجموع یک خانه شبیه به آن خانه‎ای که من امروز آنجا بودم ــ فقط با یک طبقه بیشتر و مانند قصر پادشاهان با بالکنی دورادور خانه؛ و در آن خانه مایلم بدون نگرانی همراه با دوستان و خویشاوندانم زندگی کنم و شاد باشم."
لوپکا می‎گوید: "خب، بگذار که ما بطری را با خود به هاوائی ببریم و اگر همه چیز آنطور که تو فکر می‎کنی صحیح انجام گردد، همانطور که گفتم بطری را از تو خواهم خرید و برای خودم از آن یک قایق درخواست خواهم کرد."
آنها این قرار را با هم می‎گذارند و طولی نمی‎کشد که کشتی با کآوه و لوپکا و بطری به سمت هونولولو Honolulu بازمی‎گردد. آنها به محض رسیدن به خشکی به یک دوست برمی‎‏خورند که فوری شروع به تسلیت گفتن به کآوه می‎کند.
کآوه می‎گوید: "من نمی‎دانم که چرا باید به من تسلیت گفته شود."
دوست جواب می‎دهد: "آیا ممکن است که تو هنوز نشنیده باشی؟ عمویت، مرد خوب سالخورده مرده و پدرت، جوان زیبا در دریا غرق گشته است."
کآوه بسیار پریشان بود، شروع به گریستن می‎کند و بطری‎اش را کاملاً از یاد می‎برد. اما لوپکا در حال فکر کردن بود و وقتی درد کآوه کمی آرام می‎گیرد ناگهان می‎گوید:
"من همین حالا در این باره فکر کردم ــ آیا عمویت در هاوائی در منطقه کاو Kau ملکی نداشت؟"
کآوه می‎گوید: "خیر، در کاو نه؛ ملک در سمت کوه قرار دارد ــ در قسمت جنوبی هوکنا Hookena"
لوپه‎کا می‎پرسد: "آیا این ملک حالا مال تو خواهد گشت؟"
کآوه می‎گوید "بدیهی‎ست که مال من خواهد شد!" و دوباره شروع می‎کند بخاطر خویشاوندانش به گریستن.
لوپکا بلند می‎گوید: "نه! حالا گریه را قطع کن! فکری به خاطرم رسیده است. چه فکر می‎کنی، آیا ممکن است این کار را بطری باعث شده باشد؟ زیرا حالا محلی برای خانه تو آماده است."
کآوه می‎گوید: "اگر چنین باشد، بنابراین خدمت کردن به من با کشتن اقوامم روش خیلی بدی‎ست. اما با این حال ممکن است که اینطور باشد؛ زیرا من دقیقاً در چنین وضعی خانه را با چشمان معنوی‎ام دیدم."
لوپکا می‎گوید: "اما خانه هنوز ساخته نشده است"
کآوه می‎گوید: "نه ــ و احتمالاً هرگز هم ساخته نخواهد گشت! زیرا عمویم در حقیقت کمی قهوه و موز داشت، اما بجز اینها چیز بیشتری وجود ندارد که من بتوانم راحت زندگی کنم و بقیه ملک گدازه سیاهی بیش نیست."
لوپکا می‎گوید: "بگذار که پیش وکیل برویم. من هنوز افکاری در سر دارم."
هنگامیکه آنها پیش وکیل می‎رسند متوجه می‎شوند که عموی کآوه در آخرین روزهای زندگیش فوق‎العاده ثروتمند شده بوده است، ثروتی از پول نقد. در این هنگام لوپکا بلند می‎گوید:
"و این هم پول برای بنا کردن ساختمان!"
در این هنگام وکیل می‎گوید: "اگر شما به ساختن خانه تازه‎ای فکر می‎کنید، بفرمائید این هم آدرس یک معمار ساختمان که مردم چیزهای بزرگی از او تعریف می‎کنند."
لوپکا بلند می‎گوید: "بهتر و بهتر! اینجا همه چیز واضح و روشن است. اجازه بده به رفتن ادامه دهیم و دستورات را اطاعت کنیم!"
به این ترتیب آنها پیش معمار ساختمان می‎روند، و نقشه‎های ساختمان‎ها بر روی میزش قرار داشتند.
معمار ساختمان می‎گوید: "شما چیزی مایلید که چندان معمولی نیست. این نقشه چطور است؟" و به کآوه یک نقشه می‎دهد.
وقتی کآوه به نقشه نگاه می‎کند فریاد بلندی می‎کشد؛ زیرا دقیقاً عکس همان خانه‎ای بود که به آن فکر می‎کرد.
او با خود اندیشید: "این خانه را باید داشته باشم. هرچند از راه و روشی که به این خانه دست می‎یابم اصلاً خوشم نمی‎آید، اما من باید آن را بدست آورم؛ احتمالاً این هم خوب است اگر من به همراه شر همچنین چیزهای خوب را هم بردارم."
بنابراین او به معمار ساختمان تمام خواسته‎‎هایش و اینکه چگونه خانه مبله شود، و عکس‎های بر روی دیوار و خرت و پرت‎های روی میزها چگونه باشند را می‎گوید و از او می‎پرسد که با چه مقدار پول می‎تواند خانه را بسازد و مبلمان کند و سفارشات را کاملاً انجام دهد.
معمار ساختمان سؤالات زیادی می‎کند، قلمی به دست می‎گیرد و بعد از اتمام محاسبه دقیقاً همان مبلغی را می‎گوید که کآوه به ارث برده بود.
لوپکا و کآوه به هم نگاه می‎کنند و سر تکان می‎دهند.
کآوه می‎گوید: "این کاملاً مشخص است که باید این خانه را بدست آورم، بی تفاوت از اینکه آن را بخواهم یا نه. خانه از شیطان می‎آید و من می‎ترسم که خیلی کم چیز خوبی عایدم شود؛ و یک چیز کاملاً مسلم است: من تا زمانیکه هنوز این بطری را دارم آرزوی دیگری اظهار نخواهم کرد. اما حالا بار خانه را بر دوش دارم و به این خاطر می‎توانم به همان خوبی برداشتن شر خوبی را هم بردارم."
به این ترتیب او با معمار ساختمان قرار می‎گذارد و آنها کاغذی را امضاء می‎کنند. کآوه و لوپکا دوباره به کشتی برمی‎گردند و به استرالیا سفر می‎کنند؛ زیرا آنها چنین قرار گذاشته بودند که به خود برای ساختن خانه اصلاً زحمتی ندهند، بلکه می‎خواستند آن را به عهده معمار و شیطان درون بطری بگذارند تا بنا به سلیقه خود این خانه را بسازند و مبلمان کنند.
آنها سفر خوبی داشتند؛ فقط کآوه در تمام مدت سفر جرأت نکرد آرزوئی بیان کند، زیرا او قسم یاد کرده بود دیگر هیچ تقاضائی را اظهار نکند و به هیچ وجه خدمت شیطان درون بطری را نپذیرد. هنگامیکه زمان ساختن خانه به پایان رسیده بود آنها بازمی‎گردند. معمار به آنها می‎گوید ساختن خانه به پایان رسیده است و کآوه و لوپکا برای بازدید از خانه و بررسی اینکه آیا همه ایده کآوه در آن به کار رفته یا نه با کشتی به سمت کونا می‎رانند.
حالا، خانه در دامنه کوه طوری ایستاده بود که از داخل کشتی می‎توانست دیده شود. جنگل از بالای خانه تا ابرهای باران‎زا بالا رفته بود؛ در پائین خانه صخره‎های گدازه سیاه قرار داشتند که در آنها امپراتوران دوران باستان مدفونند. گل‎های باغ دورادور خانه در رنگ‎های مختلف شکوفه داده بودند؛ و در یک سمت خانه باغی با درختان پاپایا Papaia قرار داشت و در سمت دیگر یک باغ با درختان نان، و از مقابل به سمت دریا قرار گرفته بود و یک دکل کشتی هم آنجا قرار داشت که پرچمی حمل می‎کرد. خانه اما سه طبقه داشت با اتاق‎های بزرگ و بالکن‎های پهناور در برابرشان. شیشه‎های عالی پنجره‎ها مانند آب شفاف و مانند روز روشن بودند. انواع لوازم خانگی اتاق‎ها را آراسته و نقاشی‎ها در قاب‎های طلائی بر دیوارها آویزان بودند: تصاویری از کشتی‎ها و جنگ‎ها؛ از زیباترین زن‎ها و مناطق عجیب؛ در هیچ کجای جهان نقاشی‎هائی با چنین رنگ‎های روشن و درخشانی که کآوه در خانه‎اش بر روی دیوار آویزان یافت وجود ندارند. خرت و پرت‎ها اما فوق‎العاده زیبا بودند: ساعت‎های زیبا، جعبه موسیقی؛ مردان کوچکی که سرهای خود را تکان می‎دادند؛ کتاب‎های پر از تصاویر؛ اسلحه‎های ارزشمند از سراسر جهان؛ چیستان‎های جالبی که یک مرد به هنگام تنها بودن می‎توانست وقت خود را با آنها بگذراند. و از آنجا که هیچ انسانی در چنین اتاق‎هائی مایل به زندگی کردن نیست و فقط از میان‎شان عبور و آنها را تماشا می‎کند بنابراین بالکن‎ها چنان پهناور ساخته شده بودند که تمام شهر می‎توانست با شادی تمام بر روی آن زندگی کند؛ و کآوه نمی‎دانست کدام بالکن برایش عزیزتر است: بالکن پشت خانه، جائیکه آدم نسیم زمین را بدست می‎آورد و باغ‎های درختان باغ و گل‎های باغچه را می‎بیند، یا بالکن جلوئی که بر رویش آدم می‎توانست نسیم دریائی بنوشد و به پائین دیوارهای شیبدار کوه نگاه کند و بتواند کشتی هول  Hallرا ببیند که چگونه هر هفته یک بار بین هوکنا و کوه پیلی Pili از این سمت به آن سمت می‎راند، یا قایقی که ساحل را می‎پیمود تا چوب و موز بیاورد.
پس از آنکه آنها همه چیز را بازدید کردند بر روی آستانه درب خانه می‎نشینند و لوپکا می‎پرسد:
"خوب، آیا حالا همه چیز آنطور است که تو فکر می‎کردی؟"
کآوه می‎گوید: "کلمات نمی‎توانند آن را بیان کنند. خانه بهتر از آن است که من رویایش را می‎دیدم، و من از رضایت کاملاً بیمار شده‎ام."
لوپکا می‎گوید: "فقط یک چیزی فکرم را مشغول ساخته است، تمام اینها می‎تواند به صورت کاملاً طبیعی انجام گرفته باشد و شاید اصلاً شیطان کوچک درون بطری هیچ دخالتی در این کار نداشته است. اگر حالا من بطری را بخرم و در نهایت قایقی بدست نیاورم بنابراین دستم را بخاطر هیچ و باز هم هیچ در آتش فرو کرده‎ام، اما من در هر حال به تو قول داده‎ام؛ با این وجود فکر کنم که تو مخالف یک آزمایش دیگر نباشی."
کآوه می‎گوید: "من قسم یاد کرده‎ام که دیگر هیچ خدمتی را از شیطان درون بطری قبول نکنم. من به اندازه کافی عمیق در آن فرو رفته‎ام."
لوپکا جواب می‎دهد: "به آنچه من فکر می‎کنم هیچ خدمتی از شیطان لازم نیست. من فقط مایلم خود شیطان کوچک را ببینم. این خدمت کردن نیست و به این ترتیب آدم احتیاج ندارد بخاطر چنین آرزوئی خجالت بکشد؛ اما اگر من او را یک بار ببینم بنابراین به تمام جریان مطمئن خواهم گشت. پس به من لطف کن و بگذار شیطان کوچک را ببینم؛ به محض اینکه تو این کار را بکنی من بطری را از تو خواهم خرید."
کآوه می‎گوید: "من فقط از یک چیز می‎ترسم. ممکن است که شیطان کوچک بسیار زشت باشد؛ و اگر تو او را ببینی می‎تواند داشتن بطری برایت نامطلوب گردد."
لوپکا می‎گوید: "من به قولم وفادارم. و اینجا بین ما پول قرار دارد."
کآوه جواب می‎دهد: "بسیار خب. من خودم هم کنجکاوم. پس شروع کنیم: آقای شیطان، بگذارید یک بار شما را ببینیم!"
شیطان کوچک به محض بر زبان آورده شدن درخواست سرش را از بطری بیرون می‎آورد، به بیرون نگاه می‎کند و دوباره سریع مانند مارمولکی داخل بطری می‎گردد؛ کآوه و لوپکا اما مانند به سنگ تبدیل گشته‎ای آنجا نشسته بودند. قبل از آنکه یکی از آن دو بتواند به فکر کلمه‎ای حرف زدن بیفتد شب تاریک فرا می‎رسد؛ سپس لوپکا پول را به طرف دوستش دراز می‎کند، بطری را برمی‎دارد و می‎گوید:
"من مردی هستم که به قولم وفادارم، و اگر من وفادار نمی‎بودم این بطری را با پا هم لمس نمی‎کردم. خوب، من قایقم را بدست خواهم آورد و یک یا دو دلار هم از فروش بطری‎ام؛ و بعد می‎خواهم هرچه سریع‎تر از شر این شیطان خلاص شوم. راستش را بگویم: نگاهش مرا کاملاً به وحشت انداخت."
کآوه می‎گوید: "لوپکا، بیشتر از آنچه که لازم داری در باره من بد فکر نکن! من می‎دانم، شب است، جاده‌‎ها خرابند و رد شدن از محل کنار گورستان در این دیر وقت شب خیلی نامطلوب است ــ اما من به تو توضیح می‎دهم: از وقتی که من صورت کوچک شیطان را دیدم دیگر نمی‎توانم غذا بخورم یا بخوابم مگر اینکه صورتش را فراموش کنم. من به تو یک فانوس و یک سبد می‎دهم که بتوانی بطری را در آن قرار دهی ــ و هر عکس یا هر چیز زیبائی در خانه‎ام که مورد علاقه‎ات است را می‎توانی داشته باشی ــ، اما فوری حرکت کن و در هوکنا Hookena در منطقه ناهینو Nahinu بخواب."
لوپکا می‎گوید: "کآوه، بعضی‎ها از این دلخور می‎شدند ــ بخصوص چون من با وفادار ماندن به قولم و خریدن بطری به تو چنین لطف بزرگی می‎کنم، و به ویژه چون عبور از جاده کنار گورستان در تاریکی شب برای انسانی که در چنین ساعتی بخاطر داشتن وجدانی ناراحت و یک چنین بطری‎ای در زیر بغل ده بار خطرناک‎تر است. اما من خودم هم بطور وحشتناکی می‎ترسم، من دلم راضی نمی‎شود تو را سرزنش کنم. خب، بنابراین من می‎روم؛ و از خدا می‎خواهم که در خانه‎ات سعادتمند باشی و امیدوارم که بتوانم با قایقم سعادتمند شوم و هر دو ما عاقبت با وجود شیطان درون بطری به بهشت برویم."
به این ترتیب لوپکا از کوه پائین می‎رود؛ و کآوه در بالکن جلوئی خانه ایستاده بود و به تلق تلق سم اسب گوش می‎داد و به دقت به نور فانوس نگاه می‎کرد که راه کوهستانی را روشن می‎ساخت و به غارها، جائیکه مرده‎های دوران باستان مدفون بودند نور می‎پاشاند؛ و تمام مدت او می‎لرزید و کف دو دستش را به هم چسبانده بود و برای دوستش دعا می‎کرد و از خدا بخاطر خلاص شدن خودش از این گرفتاری سپاسگزار بود.
اما روز بعد با شکوه و روشن از راه می‎رسد، و تماشای خانه تازه چنان مطبوع بود که او وحشتش را فراموش می‎کند. روزها از پی هم می‎آمدند و کآوه در سعادت دائمی در آن خانه زندگی می‎کرد. محل او بالکن پشت خانه بود؛ آنجا غذا می‎خورد و داستان‎ها را در روزنامه‎های هونولولو می‎خواند؛ اما هر کسی که از آنجا می‎گذشت به داخل خانه می‎رفت و اتاق‎ها و عکس‎ها را نگاه می‎کرد. و معروفیت خانه به دوردست‎ها رسید: در تمام کونا آن خانه را کا‎ـ‎هاله نوی Ka-Hale Nui می‎نامیدند، خانه بزرگ؛ گاهی هم خانه براق، زیرا کآوه یک مرد چینی را استخدام کرده بود که تمام روز گرد و خاک پاک می‎کرد؛ و شیشه و طلاجات و پارچه‎های زیبا و عکس‎ها مانند روز برق می‎زدند. کآوه اما نمی‎توانست بدون آواز خواندن به اتاقش برود ــ قلبش اینچنین شاد بود! و وقتی بر روی دریا کشتی‎ای دیده می‎گشت دستور می‎‌داد که پرچم دکلش را به اهتراز درآورند.
به این نحو زمان می‎گذشت، تا اینکه یک روز کآوه برای دیدن دوستانش به کایلوآ Kailua می‎رود و در آنجا خوب پذیرائی می‎گردد؛ صبح روز بعد اما خداحافظی می‎کند و بلافاصله دوباره به خانه می‎تازد، زیرا او برای دیدن خانه زیبایش بی تابی می‎کرد، و بعلاوه شب بعد اتفاقاً شبی بود که در آن روح مردگان دوران باستان در کونا در حرکتند؛ و چون او قبلاً با شیطان در ارتباط بود بنابراین کمترین میلی برای ملاقات با مردگان نداشت. کمی بالاتر از هونولولو به دوردست نگاه می‎کند و متوجه زنی می‎گردد که در کنار ساحل حمام می‎کرد؛ به نظر می‎رسید که دختر خوب رشد کرده‎ای باشد، اما او دیگر به چیزی فکر نکرد، بعد دید که لباس سفید دختر هنگامیکه آن را بر تن می‎کند در باد تکان می‎خورد، و سپس هولوکو Holoku قرمز رنگش؛ و هنگامیکه به آنجا می‎رسد او لباس پوشیده و از آب دریا بیرون آمده و در هولوکوی قرمز رنگش کنار جاده ایستاده بود؛ دختر بخاطر حمام کردن کاملاً تر و تازه بود و چشمانش می‎درخشیدند و نگاه دوستانه‎ای داشت. به محض اینکه کآوه او را می‎بیند دهانه اسب را می‎کشید و به دختر می‎گوید:
"من فکر می‎کردم تمام مردم این ناحیه را می‎شناسم؛ چطور است که تو را نمی‎شناسم؟"
دختر می‎گوید: "من کوکوآ Kokua دختر کیان Kian هستم. و همین حالا از اوآهو Oahu بازمی‎گردم. تو کی هستی؟"
کآوه می‎گوید "من که هستم، من این را کمی دیرتر به تو خواهم گفت" و از اسبش پائین می‎آید "اما نه حالا. زیرا فکر کنم اگر بگویم که هستم شاید از من شنیده باشی و بنابراین به من جواب صحیح نخواهی داد. اما قبل از هر چیز به من یک چیز را بگو: آیا تو ازدواج کرده‎ای؟"
در این لحظه کوکوآ بلند می‎خندد و می‎گوید:
"تو چه سؤال‎هائی می‎کنی! آیا خودت ازدواج کرده‎ای؟"
کآوه پاسخ می‎دهد: "کوکوآ، من در واقع ازدواج نکرده‎ام، و تا این لحظه هم هرگز به ازدواج کردن فکر نکرده بودم. اما مایلم این حقیقت ناب را بگویم: وقتی اینجا در کنار جاده به تو برخوردم، و چشمانت را دیدم که مانند ستاره‎ها هستند قلبم خیلی سریع مانند یک پرنده به سمت تو به پرواز آمد.
خب حالا اگر نمی‎خواهی چیزی از من بدانی بنابراین این را بگو و من به سمت خانه خواهم تاخت؛ اما اگر تو مرا بدتر از مرد جوان دیگری نمی‎دانی بنابراین این را هم بگو! و من پیش پدرت می‎آیم و با آن مرد خوب صحبت می‎کنم." کوکوآ دیگر کلمه‎ای نگفت، اما به دریا نگاه می‎کرد و می‎خندید.
کآوه می‎گوید: "کوکوآ، من حرف نزدنت را بعنوان جواب مثبت در نظر می‎گیرم؛ پس بگذار پیش پدرت برویم!"
دختر بندهای کلاهش را میان دندان‎هایش گرفته بود و بدون آنکه صحبت کند از جلوی او می‎رفت، فقط گاهی سرش را برمی‎گرداند و دوباره نگاهش را می‎دزدید.
هنگامیکه حالا آنها جلوی خانه رسیده بودند کیان از روی ایوانش بیرون می‎آید و با صدای بلند با نام بردن کآوه به او خوشامد می‎گوید. در این وقت دختر به او نگاه می‎کند، زیرا معروفیت آن خانه بزرگ به گوش او هم رسیده بود؛ و قطعاً این یک وسوسه بزرگی بود. آنها تمام این شب را دور هم بسیار شاد بودند و دختر در زیر چشمان پدر و مادرش گستاخ مانند گنجشکی سر به سر کآوه می‎گذاشت، زیرا که دختر زیرک و شوخ طبع بود. کآوه روز بعد با کیان صحبت می‎کند و سپس پیش دختر که تنها بود می‎رود و می‎گوید:
"کوکوآ، تمام شب را سر به سر من گذاشتی، و هنوز وقت داری به من بگوئی که باید بروم.  نمی‎خواستم به تو بگویم من که هستم، زیرا من یک چنین خانه زیبائی دارم و می‎ترسیدم تو به خانه بیشتر از من که دوستت دارم فکر کنی. حالا تو همه چیز را می‎دانی و اگر مایلی که مرا دیگر هرگز نبینی بنابراین حالا بگو."
کوکوآ می‎گوید: "نه" اما این بار نخندید، کآوه هم اما دیگر چیزی نپرسید.
به این ترتیب کآوه خواستگاری می‎کند. خواستگاری سریع انجام گرفته بود؛ اما یک تیر هم سریع پرواز می‎کند و یک گلوله تفنگ خیلی سریع‎تر و با این حال هر دو قادرند به هدف بخورند. خواستگاری سریع انجام گرفت اما اثر عمیقی هم بر جای گذاشت، فکر کآوه تمام ذهن دختر را پر کرده بود؛ صدای کآوه را در امواج خیزاب کنار ساحل گدازه می‎شنید؛ حاضر بود به خاطر این مرد جوان که فقط دو بار دیده بود پدر و مادر و جزیره‎ای را که در آن به دنیا آمده بود ترک کند. کآوه اما بر پشت اسبش مسیر جاده کوهستانی زیر گورستان را پرواز کرد، و صدای سم اسب و صدای کآوه که از شادی آواز می‎خواند از غارهای مردگان دوباره تکرار می‎گشت. او به خانه براق رسیده بود و همچنان آواز می‎خواند. او بر روی بالکن پهناور می‎نشیند و غذا می‎خورد، و مرد چینی بخاطر اربابش آنطور که در فاصله دو لقمه آواز می‎خواند شگفتزذه بود. خورشید به درون دریا فرو می‎رود و شب از راه می‎رسد؛ و کآوه به بالکنش که نور لامپ آن بر بالای کوه نور می‎پاشاند می‎رود و صدای آواز خواندنش مردم داخل کشتی‎ها را شگفتزده می‎ساخت.
او به خودش می‎گوید: "من حالا در اینجا در خانه‎ام بر بلندی هستم. احتمالاً زندگی‎ام بهتر از این نخواهد گشت؛ این اوج کوه است و دور تا دورم رو به پائین تمایل به بدتر شدن دارند. برای اولین بار می‎خواهم از اتاق استفاده کنم و می‎خواهم در وان زیبایم با آب گرم و آب سرد حمام کنم و می‎خواهم تنها در حجله عروسی‎ام بخوابم."
بنابراین به مرد چینی دستور داده می‎شود و او برای روشن ساختن اجاق باید از خواب بیدار می‎گشت؛ و وقتی او پائین در کنار دیگ بخار مشغول به کار بود، صدای آواز و شادی اربابش را از اتاق روشن بالای سرش می‎شنید. هنگامیکه آب شروع به جوشیدن می‎کند مرد چینی اربابش را صدا می‎زند؛ و کآوه به حمام می‎رود؛ و مرد چینی وقتی وان مرمری را از آب پر می‎ساخت می‎شنید که او آواز می‎خواند؛ و می‎شنید که آواز می‎خواند و آواز می‎خواند. هنگامیکه کآوه لباس‎هایش را از تن در می‎آورد ــ ناگهان آواز خواندن قطع می‎شود. مرد چینی گوش می‎کند و باز هم گوش می‎کند اما صدای آوازی نمی‎شنود؛ او به طبقه بالا می‎رود تا از کآوه بپرسد که آیا همه چیز روبراه است؛ و کآوه به او جواب می‎دهد: "بله" و به او می‎گوید که برای خواب برود؛ اما دیگر صدای آواز به گوش نرسید. و تمام شب مرد چینی صدای قدم‎های اربایش را که ناآرام بر روی بالکن به دور خانه می‎رفت می‎شنید.
خوب، حریان این بود: هنگامیکه کآوه لباسش را درمی‎آورد تا حمام کند، در این وقت او بر روی پوست بدنش متوجه لکه‎ای می‎شود، مانند لکه یک خزه در کنار یک صخره، و در این هنگام او دست از آواز خواندن می‎کشد. زیرا او این لکه‎ها را می‎شناخت و می‎دانست که او مورد حمله بیماری چینی واقع شده است.
حالا این برای هر انسانی که مبتلا به این بیماری‎ست بسیار غم انگیز است. و بسیار غم‎انگیزتر برای هر انسانی ترک کردن چنین خانه زیبا و راحت است و جدا شدن از تمام دوستان و مجبور به رفتن به ساحل شمالی مولوکای Molokai در میان صخره‎های عظیم و امواج بلند دریا. اما این چه اهمیتی با مقایسه با کآوه می‎تواند داشته باشد که عشقش را تازه دیروز دیده و او را در همین صبح برنده گشته است و حالا تمام امیدهایش را در یک لحظه مانند قطعه‎ای شیشه خرد گشته می‎دید؟
او برای لحظه‎ای بر لبه وان می‎نشیند؛ سپس با فریادی از جا می‎جهد و به بیرون می‎دود و مرتب در طول بالکن مانند آدم مأیوسی به این سو و آن سو می‎رود.
کآوه با خودش می‎اندیشد: "با تمام قلبم می‎توانستم خانه نیاکانم هاوائی را ترک کنم. با قلبی سبک می‎توانستم خانه‎ام را ترک کنم، خانه پر پنجره بالای کوه را، می‎توانستم با قلبی شجاع به سمت مولوکای Molokai بروم، به سمت کالاوپاپا Kalaupapa تا در کنار صخره‎ها با جذامیان زندگی کنم و آنجا دور از نیاکانم بخوابم. اما مگر من چه خطائی انجام داده‎ام، چه بدبختی‎ای بر روحم نشسته است که باید با کوکوآ وقتی که خنک از آب دریا بیرون آمد روبرو شوم؟ کوکوآئی که روح را مسحور خود می‎کند! کوکوآئی که نور زندگی من است! هرگز اجازه ازدواج با او را ندارم؛ اجازه ندارم او را بیش از این طولانی‎تر ببینم؛ دیگر اجازه ندارم با دستان عاشقم او را نوازش کنم. و از این رو، بخاطر تو، آه کوکوآ، شکایتم را فریاد می‎کشم!"
حالا کآوه یک مرد قابل توجه بود؛ او می‎توانست آن بالا در خانه براق سال‎ها زندگی کند و هیچ کس متوجه آن نمی‎گشت که او مبتلا به جذام شده است. اما اگر مجبور به از دست دادن کوکوآ می‎گشت، برای آن هیچ چیز نمی‎داد.  و نیز ــ او می‎توانست با وجود بیماری با کوکوآ ازدواج کند، و بعضی‎ها چون دارای روح خوکند این کار را می‎کنند؛ اما کآوا دختر را مردانه دوست می‎داشت و نمی‎خواست به دحتر صدمه‎ای برسد و او را به خطر اندازد.
کمی دیرتر، وقتی نیمه شب به پایان رسیده بود دوباره فکر بطری به ذهنش خطور می‎کند. او به سمت آستانه درب پشتی می‎رود، جائیکه او با لوپکا نشسته بود و آن روز را به یاد می‎آورد که بیرون آمدن شیطان از درون بطری را دیده بودند؛ و با این فکر خون در رگ‎هایش یخ می‎زند.
کآوه می‎اندیشد: "بطری چیز وحشتناکی‎ست. شیطان کوچک وحشتناک است، و ریسک کردن آتش جهنم وحشتناک است. اما چه چاره دیگری دارم، بیماری‎ام را مداوا کنم یا با کوکوآ ازدواج کنم؟ کدام؟ یک بار در برابر شیطان مقاومت کردم، فقط به این خاطر که یک خانه بدست آورم و نباید برای بدست آوردن کوکوآ به دفعات مکرر از او سرپیچی کنم؟"
و در این وقت به یاد می‎آورد که روز بعد کشتی هول هنگام بازگشت به هونولولو از آنجا می‎گذرد.
او می‎اندیشد: "باید اول به آنجا بروم و لوپکا را پیدا کنم. زیرا بهترین امیدم حالا بدست آوردن دوباره این بطری‎ست که من با چنان شادی‎ای از شرش خلاص شدم."
او برای یک لحظه هم نتوانست به خواب رود؛ هنگام غذا خوردن لقمه‎ها در راه گلویش می‎ماندند؛ اما او یک نامه به کیانو می‎فرستد، و او در حوالی زمانی که کشتی بخاری باید می‎آمد بر روی گورهای روی صخره کنار ساحل می‎تازد، باران می‎بارید، اسبش به زحمت می‎رفت؛ او به شکاف‎های سیاه غارها نگاه می‎کرد و به مرده‎هائی که آنجا خوابیده بودند و دیگر نگرانی‎ای نداشتند حسد می‎برد و به آن فکر می‎کرد که چگونه او روز قبل از آنجا چهارنعل تاخته بوده است، و شگفت‎زده بود. به این ترتیب عاقبت به هوکنا می‎رسد، و در آنجا طبق معمول ساکنین تمام مناطق بخاطر کشتی بخاری جمع شده بودند. آنها در زیر سقف حلبی در مقابل فروشگاه نشسته بودند، با هم شوخی و خبرهای تازه را تعریف می‎کردند؛ در سینه کآوه اما میلی برای صحبت کردن نبود، بنابراین در میان آنها می‎نشیند و به بارانی که بر روی خانه‎ها و صخره‎ها می‎بارید و امواجی که به صخره‎ها ضربه می‎زدند نگاه می‎کند و آه می‎کشد.
یکی از حاضرین به دیگران می‎گوید: "کآوه از خانه براق غمگین است. آری، او غمگین بود و این جای شگفتی نداشت.
بعد کشتی هول می‎آید و قایق ساحلی او را به عرشه کشتی می‎رساند. عرشه عقب کشتی از مردان سفید پوستی که به دیدن آتشفشان رفته بودند پر بود، و میانه کشتی پر بود از کاناکن Kanaken و قسمت جلوی کشتی با گاوهای وحشی از هیلو Hilo و اسب‎هائی از کائو Kau ؛ اما کآوه با غم و اندوه خود جدا از دیگران نشسته بود و با دقت خانه کیانو را جستجو می‎کرد. خانه آنجا قرار داشت، در دورترین نقطه ساحل در صخره‎های سیاه و زیر سایه درختان نارگیل، و آنجا در کنار درب یک هولوکوی قرمز رنگ بود، نه چندان بزرگ‎تر از یک پرنده و خود را فعال مانند یک پرنده به این سو و آن سو تکان می‎داد.
او می‎گوید: "آه ملکه قلبم. من می‎خواهم به روح عاشقم جسارت برنده گشتن‎ات را دهم!"
بعد به زودی هوا تاریک می‎شود، چراغ کابین‎ها روشن می‎گردد، مردان سفید پوست نشسته بودند و همانطور که عادت‎شان است ورق بازی می‎کردند و ویسکی می‎نوشیدند؛ کآوه اما تمام شب بر روی عرشه به این سمت و آن سمت قدم زد و تمام روز را هنگامیکه آنها در لی Lee از ماوئی Maui یا از مولوکای می‎گذشتند هنوز هم مانند یک حیوان وحشی محبوس در قفس از این سمت به آن سمت می‎رفت.
کمی به شب مانده از کنار دایموند هد Diamond Head می‎گذرند و به کایس Kais از هونولولو می‎رسند. کآوه از کشتی به میان جمعیت می‎‌رود و آدرس لوپکا را می‎پرسد. او ظاهراً مالک یک قایق شده بود ــ بهتر از آن در جزیره وجود نداشت! ــ و برای یک سفر تفریحی به راه افتاده بود، بسیار دور ــ تا پولا‎ـ‎پولا Pola-Pola یا کاهیکی Kahiki؛ به این ترتیب او از لوپکا نمی‎توانست کمکی انتظار داشته باشد. در این وقت کآوه به یاد می‎آورد که دوست لوپکا در شهر وکیل بود ــ نام او را اجازه ندارم ببرم ــ، و کآوه به جستجوی او می‎پردازد. به او می‎گویند که وکیل بطور ناگهانی ثروتمند گشته و یک خانه تازه زیبا در کنار ساحل در وایکیکی Waikiki دارد؛ و در این وقت فکری به ذهن کآوه می‎رسد، او درشکه‎ای صدا می‎زند و به سمت خانه وکیل می‎راند.
خانه تازه ساخت بود، درختان در باغ بزرگ‎تر از یک عصا نبودند، و وکیل، هنگامیکه او آمد، مانند انسانی که راضی‎ست به نظر می‎آمد.
وکیل می‎گوید: "چطور می‎تونم به تو کمک کنم؟"
کآوه جواب می‎دهد: "تو یکی از دوستان لوپکا هستی. لوپکا از من چیزی خریداری کرده و من فکر کردم که شاید تو قادر باشی مرا برای پیدا کردن او کمک کنی."
چهره وکیل بسیار تاریک می‎شود و می‎گوید:
"کآوه، من نمی‎خواهم ادعا کنم که تو را درک نمی‎کنم، اما این یک داستان بدی‎ست و بهتر است که آدم آن را هم نزند. من به تو اطمینان می‎دهم: من چیز خاصی نمی‎دانم، با این حال حدس می‎زنم که اگر در محل بخصوصی سؤال کنی خواهی توانست چیز جدیدی بشنوی."
و او نام مردی را می‎برد که من بهتر می‎بینم آن را هم پنهان دارم. به این ترتیب چند روزی می‎گذرد، و کآوه از پیش یکی نزد نفر دیگر می‎رفت، همه جا لباس‎های تازه می‎یافت، اسب‎ها و درشکه، خانه‎های تازه زیبا و همه جا مردمی کاملاً راضی، گرچه به محض اینکه او به درخواست خود اشاره می‎کرد چهره‎هایشان تاریک می‎گشت.
کآوه فکر کرد: "بدون شک به رد درست رسیده‎ام. این لباس‎های تازه و درشکه‎ها هدایای شیطان کوچکند، و این چهره‎های شاد چهره‎های انسان‎هائی هستند که سودشان را برده‎اند و خود را از لعنت بطری ایمن ساخته‎اند. اگر من گونه‎های رنگ پریده ببینم و صدای آه بشنوم سپس خواهم دانست که کاملاً نزدیک بطری‎ام."
عاقبت چنین رخ می‎دهد که او با یک توصیه برای یک مرد سفید پوست به خیابان بریتانیا فرستاده می‎شود. تقریباً زمان خوردن شام به جلوی درب خانه می‎رسد، آنجا نشانه‎های معمولی از یک خانه و باغ جدید بود و نور چراغ الکتریکی از میان پنجره به بیرون می‎تابید؛ اما هنگامیکه صاحبخانه می‎آید، رگه‎ای از امید و وحشت در بدن کآوه می‎پیچد؛ زیرا اینجا مرد جوانی بود، سفید مانند یک جسد که دور چشمانش سیاه شده بود، موهای ژولیده در اطراف سر، و چهره‎اش حالت انسانی را داشت که در انتظار به دار کشیده شدن است.
کآوه فکر می‎کند: "قطعاً باید اینجا باشد! و بنابراین او درخواستش را کاملاً آشکار می‎سازد و می‎گوید:
"من آمده‎ام تا بطری را بخرم."
با این حرف مرد جوان تلوتلو می‎خورد، به دیوار تکیه می‎دهد و می‎نالد: "بطری! می‎خواهی بطری را بخری!"
سپس طوری بود که انگار در حال خفه شدن است، او دست کآوه را می‎گیرد و او را با خود به اتاق می‎کشد و دو جام از شراب پر می‎سازد.
کآوه که در وقت خود بسیار با سفید پوستان معاشرت کرده بود می‎گوید: "به سلامتی وجود با ارزش‎تان!"
و بعد ادامه می‎دهد: "بله، من می‎خواهم بطری را بخرم. حالا قیمت بطری چند شده است؟"
با این کلمه جام از دست مرد جوان به زمین می‎افتد، مانند شبحی به کآوه نگاه می‎کند و با صدای بلند می‎گوید:
"قیمت! قیمت! شما قیمت بطری را نمی‎دانید؟"
کآوه جواب می‎دهد: "به همین دلیل هم آن را از شما می‎پرسم. اما به چه خاطر شما اینطور ناراحتید؟ آیا مشکلی بخاطر قیمت وجود دارد؟"
مرد جوان با لکنت می‎گوید: "بطری بعد از شما قسمت زیادی از ارزشش کم شده است، آقای کآوه."
کآوه می‎گوید: "خوب، پس من هم باید حالا برایش کمتر بپردازم. شما چه مبلغی پرداختید؟"
مرد جوان رنگش مانند ملافه سفید شده بود وقتی گفت:
"دو سنت."
کآوه بلند می‎گوید: چی؟ دو سنت؟ پس شما می‎تونید آن را فقط برای یک سنت بفروشید، و کسی که آن را می‎خرد ــ"
کلمات بر روی زبان کآوه می‎میرند: کسی که بطری را بخرد دیگر نمی‎تواند هرگز آن را بفروشد؛ بطری و شیطان درون آن باید تا هنگام مرگ نزد خریدار بمانند؛ و وقتی او بمیرد باید در عمق سرخ جهنم برود.
مرد جوان از خیابان بریتانیا به زانو می‎افتد و فریاد می‎کشد:
"به خاطر خدا، بطری را از من بخرید! شما می‎تونید تمام دارائی من را هم با خرید آن صاحب شوید. من وقتی بطری را به این مبلغ خریدم دیوانه بودم. من تمام پولم را در معامله‎ای از دست داده و پول مردم را اختلاس کرده بودم؛ وگرنه می‎باختم و باید به زندان می‎رفتم."
کآوه می‎گوید: "مخلوق بیچاره! شما بخاطر فرار از مجازات عادلانه روح‎تان را در چنین ماجراجوئی ناامیدانه‎ای ریسک کردید؛ و شما فکر می‎کنید چون من بخاطر عشق این کار را انجام می‎دهم می‎توانم در خرید بطری تردید کنم؟ بطری را به من بدهید و پول خرد را خارج کنید، پول خردی که مطمئنم شما دم دست دارید. بفرمائید این هم یک سکه پنج سنتی."
کآوه درست حدس زده بود: مرد جوان پول خرد را در یک کشو آماده داشت؛ بطری صاحبش را عوض می‎کند، و هنوز لحظه‎ای از نگاه داشتن گردن بطری توسط انگشتان کآوه نگذشته بود که او آرزویش یعنی داشتن پوست پاک را بیان می‎کند. و درست است ــ هنگامیکه او به اتاقش می‎آید و خود را در برابر یک آینه لخت می‎سازد، در این وقت بدنش براق و پاک مانند پوست کودک تازه به دنیا آمده‎ای شده بود. و حالا چیزی عجیب پیش می‎آید. کآوه به محض دیدن این معجزه فکرش عوض می‎شود و کاملاً بیماری چینی و به اندازه کافی کوکوآ را فراموش می‎کند و فقط یک فکر داشت و آن این بود: او حالا برای تمام عمر گرفتار شیطان بطری شده است و دیگر امید بهتری بجز اینکه در آتش جهنم خواهد سوخت نخواهد داشت.
در برابر چشمان معنویش آتش را در فاصله‎ای دور می‎دید که زبانه می‎کشد، و روحش مشمئز گشته، و تاریکی بر نور پاشیده شده است.
هنگامی که کآوه اندکی بر خود مسلط می‎شود متوجه می‎گردد شبی می‎باشد که در آن گروه موسیقی در مهمانخانه برنامه اجرا می‎کند. و چون او از تنها بودن می‎ترسید به آنجا می‎رود؛ و آنجا در میان چهره‎های شاد این سو آن سو می‎رفت و به موسیقی گوش می‎داد، و تمام مدت صدای ترق ترق کردن شعله‎های آتش را می‎شنید و آتش سرخ را می‎دید که در عمق بدون انتهای جهنم می‎سوزد. ناگهان ارکستر موسیقی: هیکی‎ـ‎آو‎ـ‎آو Hiki-ao-ao را می‎نوازد، این ترانه‎ای بود که او با ایووکوآ Ivokua خوانده بود، و با شنیدن این ترانه دوباره شجاعت به سراغش می‎آید و او فکر می‎کند:
"حالا کاری‎ست که شده است، و بنابراین می‎خواهم یک بار دیگر همراه شر همچنین خوبی را هم قبول کنم."
و چنین اتفاق افتاد که او با اولین کشتی بخاری به طرف هاوائی بازمی‎گردد، و در اولین فرصت ممکن با کوکوآ ازدواج می‎کند و او را به خانه براق بالای کوه می‎برد.
حالا وضع این دو نفر اینطور بود: هنگامیکه آنها با هم بودند قلب کآوه آرام بود؛ اما به محض تنها بودن اندیشه‎های وحشتناکی به او هجوم می‎آوردند، و او ترق ترق کردن شعله‎های آتش را می‎شنید و آتش سرخ را می‎دید که در عمق بدون انتهای جهنم می‎سوزد. دختر اما خود را به طور کامل از آن او ساخته بود؛ قلب در سینه‎‎اش با دیدن کآوه جست و خیز می‌‎کرد، دستش به طرف دست او می‎رفت؛ و دختر از موهای سرش تا ناخن انگشت‎های پایش بسیار زیبا طراحی شده بود و هیچکس نمی‎توانست با دیدنش شاد نگردد. او ذاتاً آدم بسیار مهربانی بود. همیشه می‎توانست کلمات خوبی بیان کند. پر از آواز بود و در خانه براق به این سمت و آن سمت می‎رفت، در هر سه طبقه آن خانه او زیباترین بود و ترانه‎هایش را مانند پرنده‎ای با صدای بلند می‎خواند. کآوه با لذت او را نگاه می‎کرد و به او گوش می‎داد، و بعد وقتی به قیمتی که برای دختر پرداخته بود فکر می‎کرد باید برای گریه و ناله کردن خود را پنهانی به کناری می‎کشید؛ و بعد باید چشمانش را خشک می‎کرد و صورتش را می‎شست و پیش دختر می‎رفت و با او بر روی بالکن پهناور می‎نشست، در ترانه‎هایش هماواز می‎گشت و با ذهنی بیمار به لبخند نگاه‎های دختر جواب می‎داد.
روزی فرا می‎رسد که پاهای دختر شروع می‎کنند به سنگین گشتن و ترانه‎هایش نادرتر می‎شوند؛ و حالا فقط تنها کآوه نبود که جداگانه گریه می‎کرد، بلکه آن دو خود را از هم جدا می‎ساختند و هر یک در بالکنی که روبروی بالکن دیگر قرار داشت می‎نشستند. کآوه چنان در ناامیدیش فرو رفته بود که اصلاً متوجه تغییر نگشت و فقط به این خاطر خوشحال بود که او ساعات بیشتری برای خود دارد تا تنها بنشیند و به سرنوشتش فکر کند، و به اینکه حالا او مجبور نبود با داشتن قلبی بیمار یک چهره خندان نشان دهد. اما یک روز هنگامیکه آهسته در خانه راه می‎رفت ناگهان صدائی مانند هق هق گریه کردن کودکی را می‎شنود، و آنجا کوکوآ با صورت بر روی تخته‎های بالکن دراز کشیده و مانند روح گمگشته‎‎ای می‎گریست.
او می‎گوید: "کوکوآ، تو حق داری که در این خانه گریه کنی، ولی من حاضرم سرم را بدهم تا تو حداقل بتوانی سعادتمند باشی."
دختر بلند می‎گوید: "سعادتمند! کآوه، وقتی تو تنها در خانه براقت زندگی می‎کردی، در آن وقت نام تو در جزیره به معنای واقعی کلمه بعنوان یک مرد سعادتمند مشهور بود؛ خنده و آواز در دهانت بود، و چهره‎ات مانند طلوع خورشید می‎درخشید. بعد تو کوکوآی بیچاره را به ازدواجت درمی‎آوری؛ و خدای مهربان می‎داند که چه چیز در این دختر درست نیست ــ اما از آن روز به بعد دیگر نخندیدی. آه، من چه چیزی کم دارم؟ من فکر می‎کردم که زیبا هستم و می‎دانستم که تو را دوست دارم. من چه چیزی کم دارم که این ابر را بر سر همسرم می‎آورم؟!"
کآوه می‎گوید: "کوکوآی بیچاره" و روی زمین در کنار او می‎نشیند و تلاش می‎کند دستش را بگیرد؛ اما دختر دستش را به کنار می‎کشد.
کآوه دوباره می‎گوید: "کوکوآی بیچاره! کودک بیچاره من ــ خوشگل من! و من در تمام این مدت فکر می‎کردم می‎خواهم از تو محافظت کنم! حالا، بنابراین باید همه چیز را بدانی و بعد حداقل تو با کآوه بیچاره همدردی خواهی کرد؛ بعد درک خواهی کرد که چه زیاد او تو را در روزهائی که گذشتند دوست داشته است ــ که او جهنم را برای بدست آوردنت به مبارزه طلبیده ــ و چه زیاد این مرد بیچاره لعنت گشته مانند همیشه تو را دوست دارد و وقتی تو را نگاه می‎کند هنوز هم قادر است یک لبخند بر چهره‎اش مجبور سازد." و به این ترتیب او همه چیز را تعریف می‎کند، از آغاز ماجرا.
دختر بلند می‎گوید: "این کار را بخاطر من کردی؟ آه ــ پس من هم دیگر اندوهی ندارم!"
و دختر او را در آغوش می‎گیرد، سر بر سینه‎اش می‎نهد و می‎گرید.
کآوه می‎گوید: "آخ، کودک! من اما وقتی به آتش جهنم فکر می‎کنم اندوه زیادی دارم!"
دختر می‎گوید: "از آن صحبت نکنیم! هیچ انسانی بخاطر دوست داشتن کوکوآ و بخاطر انجام ندادن اشتباهات دیگر نمی‎تواند از دست برود. کآوه، من تو را با این دست‎هایم نجات خواهم داد، یا با تو به جهنم خواهم آمد. چی! تو مرا دوست داشتی و روحت را برای من دادی، و تو فکر می‎کنی من نمی‎خواهم بمیرم تا از این طریق نجاتت دهم؟"
کآوه می‎گوید: "آخ، معشوقم! تو می‎توانی صد بار بمیری ــ چه تفاوتی می‎تواند داشته باشد؟ هیچ تفاوتی، بجز اینکه تا فرا رسیدن زمان لعنتم تنها خواهم ماند!"
دختر می‎گوید: "تو نمی‎دانی! من در مدرسه‎ای در هونولولو تربیت شده‎ام؛ من دختر معمولی‎ای نیستم. و من به تو می‎گویم: من معشوقم را نجات خواهم داد. چه می‎گوئی یک سنت؟ تمام جهان که آمریکائی نیست؟ در انگلیس حتی سکه‎ای وجود دارد که به آن فارتینگ Farthing می‎گویند ــ و تقریباً نیم سنت ارزش دارد. اما آه عزیزم! با این کار جریان به زحمت بهتر می‎شود ــ زیرا خریدار باید از دست رفته و لعنت گشته باشد و ما آدمی پیدا نخواهیم کرد که مانند کآوه من اینچنین شجاع باشد! اما گوش کن ــ آنجا فرانسه هم است! آنجا آنها سکه‎های کوچکی دارند که به آن سانتیمه Centime می‎گویند و پنج سانتیمه تقریباً برابر یک سنت است. بهتر از این نمی‎تواند برایمان متناسب باشد. کآوه، بیا ــ بگذار که ما با هم به جزایر فرانسه برویم؛ بگذار با تمام سرعتی که کشتی‎ها می‎توانند حرکت کنند به تاهیتی برویم. آنجا ما چهار سانتیمه داریم، سه سانتیمه، یک سانتیمه؛ بنابراین امکان چهار بار خرید و فروش بطری وجود دارد؛ و ما برای انجام دادن معامله دو نفریم. بیا، کآوه من! مرا ببوس و اندوهت را دور بریز! کوکوآ از تو محافظت خواهد کرد."
کآوه بلند می‎گوید: "هدیه‎ای از خدا! من نمی‎توانم باور کنم که خدا بخواهد به این دلیل مرا مجازات کند چون چنین چیز خوبی را آرزو کرده‎ام! پس هر طور که تو می‎خواهی خواهد گشت؛ مرا به هر جا که مایلی ببر: من زندگی و نجات روحم را به دست تو می‎سپارم."
صبح روز بعد کوکوآ مشغول بسته بندی بود. او جعبه کآوه را که هنگام ملوانی استفاده می‎کرد برمی‎دارد؛ و ابتدا بطری را در یک گوشه آن می‎گذارد و بعد گران‎ترین لباس‎های خود و بهترین جواهراتش را که در خانه داشت داخل جعبه قرار می‎دهد و بعد می‎گوید: "زیرا ما باید مانند مردم ثروتمند دیده شویم ــ وگرنه چه کسی ماجرای بطری را باور خواهد کرد؟"
و در تمام مدتی که او بسته بندی می‎کرد مانند پرنده‎ای شوخ بود؛ فقط وقتی به کآوه نگاه می‎کرد قطرات اشگ جمع گشته در چشم‎هایش مجبورش می‎ساختند به سمت او برود و او ببوسد. کآوه اما باری از روحش برداشته شده بود؛ حالا چون او رازش را با انسان دیگری در میان گذارده و امیدی در برابرش می‎دید بنابراین مانند انسان تازه شده‎ای به نظر می‎آمد؛ پاهایش سبک بر روی زمین قدم برمی‎داشتند و تنفس برایش دوباره لذتبخش شده بود. اما هنوز هم وحشت مرتب کنار آرنج‎هایش در کمین بود؛ بارها و بارها دوباره مانند باد که یک شمع را خاموش می‎سازد امید نیز در او می‎مرد، و او زبانه کشیدن آتش در جهنم و حرارت سرخ در حال سوختن را می‎دید.
در منطقه این شایعه را پخش می‎کنند که آنها در آمریکا سفری تفریحی می‎کنند؛ این به نظر مردم عجیب آمد اما نه آنطور که اگر کسی می‎توانست حقیقت را حدس بزند! به این ترتیب آنها با کشتی هول به هونولولو و از آنجا با عده زیادی از سفید پوستان به سمت سانفرانسیسکو می‎رانند، و در سانفرانسیسکو به سفر دریائی خود با کشتی تروپیک بیرد Tropic Bird به پیپت Papeete پایتخت فرانسوی‎ها ادامه می‎دهند و از آنجا به سمت جزایر دریای جنوب می‎رانند. آنها پس از یک سفر مطلوب در روزی زیبا به آنجا می‎رسند و صخره و امواج کف آلود، و موتوئیتی Motuiti با درختان نخلش، و قایقی که کنار لنگرگاه قرار داشت، و خانه‎های سفید زیر درختان سبز شهر در مسیر ساحل را، و در بلندی کوه‎ها و ابرهای سفید تاهیتی، جزیره سفید پوستان را می‎بینند.
و مردم به آنها می‎گفتند که اجاره کردن خانه خردمندترین کار است. آنها هم این کار را انجام دادند و در مقابل کنسولگری انگلیس خانه‎ای اجاره کردند، متظاهرانه پول زیادی خرج می‎کردند و با کالسکه زیبا و اسب خود را از دیگران متمایز می‎ساختند. آنها تا زمانیکه بطری را در اختیار خود داشتند می‎توانستند از عهده این مخارج برآیند. زیرا کوکوآ جسورتر از کآوه بود و هر زمان که میل داشت از شیطان کوچک درخواست بیست یا حتی صد دلار می‎کرد. به این ترتیب بزودی مورد توجه مردم شهر گشتند؛ و غریبه‎ها از هاوائی، اسب‎ها و کالسکه‎شان و هولوکو زیبای کوکوآ نقل مجلس شهر شده بودند.
با زبان تاهیتی پس از مدت کوتاهی خیلی خوب کنار می‎آیند؛ زبان تاهیتی در واقع به زبان هاوائی شباهت دارد و فقط در چند حروف الفبا با هم متفاوتند؛ و به محض اینکه آنها تا اندازه‎ای قادر به بیان خود به این زبان گشتند شروع می‎کنند برای فروختن بطری به تلاش کردن. حالا باید آدم تصور کند که این کار چندان آسان هم نبود؛ این راحت نبود که مردم را وادارند پیشنهاد فروش چشمه سعادت و ثروت پایان ناپذیر به مبلغ چهار سانتیمه از طرف آنها را جدی بگیرند. بعلاوه ذکر واضح خطرات ناشی از بطری ضروری بود. بنابراین پیش می‎آمد که بعضی‎ها اصلاً تمام داستان را باور نمی‎کردند و آن دو را دست می‎انداختند، برخی دیگر اما بیشتر به سمت تاریک ماجرا می‎اندیشیدند، چهره‎هایشان جدی می‎گشت و از کوکوآ و کآوه انگار که با شیطان در رابطه‎اند دور می‎گشتند. آن دو بجای بدست آوردن دل مردم متوجه می‎گردند که مردم در شهر از آنها دوری می‎جویند؛ کودکان فریاد زنان از برابر آنها می‎گریختند ــ این برای کوکوآ غیر قابل تحمل بود ــ، کاتولیک‎ها هنگام عبور از کنارشان بر سینه خود صلیبی می‎کشیدند؛ و تمام انسان‎ها مانند آنکه از قبل با هم توافق کرده باشند مهربانی‎شان را کنار گذاشته بودند.
در این وقت آنها دلسرد می‎گردند. کوکوآ و کآوه پس از یک روز سخت هنگام شب در خانه جدیدشان بدون کلمه‎ای صحبت با همدیگر نشسته بودند، اما سکوت توسط صدای هق هق بلند گریه کوکوآ ناگهان می‎شکند؛ گاهی آن دو با هم دعا می‎کردند؛ گاهی بطری را می‎آوردند، آن را بر روی زمین قرار می‎دادند و تمام شب می‎نشستند و نگاه می‎کردند که چطور سایه در میان بطری می‎رقصد. سپس می‎ترسیدند به تختخواب بروند و مدتی طولانی طول می‎کشید تا به خواب روند، و وقتی یکی از آنها بعد از چرت زدن بیدار می‎گشت دیگری را ساکت در تاریکی در حال گریستن می‎یافت؛ یا همچنین، دیگری از خانه و همسایگی با بطری فرار اختیار می‎کرد تا در زیر درختان موز در باغ کوچک به این سو و آن سو برود و یا در نور مهتاب در ساحل قدم بزند.
یک شب وقتی کوکوآ بیدار می‎گردد چنین رخ می‎دهد: کآوه در خانه نبود. کوکوآ دستش را به سمت جای خواب او دراز می‎کند و محل او سرد بود. در این هنگام وحشت به او هجوم می‎آورد و در تختخواب می‎نشیند. مقدار کمی از نور ماه از درز کرکره به داخل نفوذ کرده و اتاق روشن بود، او می‎توانست بطری را بر روی کف اتاق ببیند. در بیرون باد سختی می‎وزید، درختان بزرگ در خیابان با صدای بلند خش خش و ناله می‎کردند و برگ‎های جدا گشته از درخت‎ها در ایوان سر و صدا به راه انداخته بودند. کوکوآ در میان تمام این سر و صداها صدای دیگری هم می‎شنید؛ به زحمت می‎توانست بداند که آیا این صدا از یک حیوان یا یک انسان برمی‎خواست، اما صدا تا حد مرگ غم انگیز بود و روحش را زخم می‎زد. کوکوآ آهسته از جا برمی‎خیزد، درب اتاق را کمی باز می‎کند و به باغ روشن گشته از نور ماه می‎نگرد. آنجا کآوه در زیر درخت موزی دراز کشیده بود، دهانش را در خاک فشرده و با صدای بلند آه می‎کشید.
اولین فکر کوکوآ این بود که به بیرون بدود و او را دلداری دهد؛ اما دومین فکرش او را با قدرت از این کار بازداشت. کآوه در برابر همسرش خود را مانند مرد شجاعی نشان می‎داد؛ شایسته نبود که در زمان ضعفش او را خجالت زده ساخت و با این اندیشه او دوباره به اتاق بازمی‎گردد.
کوکوآ به خودش می‎گوید: "خدای من! من چه بی فکر بودم ــ چه ضعیف! نه من، بلکه او در این خطر دائمی شناور است؛ او لعنت را برای روحش برداشت و نه من. بخاطر من، بخاطر عشق به موجودی که چنین بی ارزش است و چنین کم قادر به کمک کردن، حالا او آتش جهنم را در برابرش می‎بیند ــ آری، آنطور که او بیرون در طوفان و نور ماه دراز کشیده است بوی دودش به مشام می‎آید. آیا آنقدر ابله‎ام که نتوانسته‎ام تا حال وظیفه خود را تصور کنم، یا آن را قبلاً هم می‎دیم و به کنار می‎راندم؟ اما حالا می‎خواهم حداقل روحم را در هر دو دست عشقم قرار دهم؛ حالا از پله‎های سفید به سمت بهشت و از چهره‎های منتظر دوستانم خداحافظی می‎کنم. عشق بخاطر عشق ــ و ای کاش عشقم برابر با عشق کآوه باشد! روح بخاطر روح ــ بگذار به جهنم رفتن برای من باشد!"
کوکوآ زن چابک و ماهری بود و در لباس پوشیدن سریع. او پول خرد را برمی‎دارد ــ سکه‎های با ارزش سانتیمه که آنها را همیشه آماده داشتند؛ زیرا این سکه‎ها زیاد رایج نبود و آن دو آنها را در یک نهاد رسمی بدست آورده بودند. هنگامیکه کوکوآ در خیابان بود، باد ابرها را به حرکت انداخته و به آنجا نزدیک می‎ساخت، و ماه خود را تاریک ساخته و شهر در خواب بود، و او نمی‎دانست به کجا باید برود، تا اینکه در زیر سایه درختان صدای سرفه انسانی را می‎شنود.
کوکوآ می‎گوید: "پیرمرد، اینجا در این شب سرد چه جستجو می‎کنی؟
پیرمرد بخاطر سرفه کردن به زحمت قادر به صحبت بود، اما کوکوآ عاقبت آنقدری می‎فهمد که او پیر و فقیر و در جزیره غریب است.
کوکوآ می‎گوید: آیا مایلی بعنوان یک غریبه به غریبه‎ای دیگر و بعنوان مردی سالخورده به زنی جوان خدمتی انجام دهی؟ آیا مایلی به یک دختر از هائیتی کمک کنی؟"
پیرمرد می‎گوید: "اوهو! پس تو ساحره هشت جزیره‎ای و حتی به دنبال به دام انداختن روح من بیچاره‎ای؟ اما من از تو شنیده‎ام و وسوسه گناه کارانه‎ات را تمسخر می‎کنم!"
کوکوآ می‎گوید: "بیا اینجا بنشین و بگذار که من برایت داستانی را تعریف کنم."
و او ماجرای کآوه را تعریف می‎کند، از آغاز تا پایان، و آن را چنین به پایان می‎برد:
حالا، من همسرش هستم و او با باختن سلامتی روحش مرا بدست آورده است. من چه کاری می‎توانستم انجام دهم؟ اگر خود من پیشش بروم و از او خواهش کنم که بطری را به من بفروشد حتماً جواب رد خواهد داد. اما اگر تو پیش او بروی ــ سپس او با کمال میل آن را به تو می‎فروشد. من اینجا منتظر تو خواهم ماند؛ تو بطری را برای چهار سانتیمه از او می‎خری و من آن را از تو برای سه سانتیمه می‎خرم. و خدای مهربان به من بیچاره قدرت بدهد!"
مرد سالخورده می‎گوید: "من فکر می‎کنم که اگر با قلبت دروغ بگوئی خدا تو را بلافاصله خواهد کشت."
"او این کار را خواهد کرد! مطمئن باش، او این کار را خواهد کرد! من نمی‎توانم خائن باشم ــ خدا از این کار خوشش نمی‎آید."
مرد سالخورده می‎گوید: "آن چهار سانتیمه را به من بده و اینجا منتظرم بمان."
حالا وقتی کوکوآ تنها در خیابان می‎ایستد روحش یخ می‎زند. باد در درختان زوزه می‎کشید و به نظرش چنین می‎رسید که انگار خش خش آتش جهنم می‎باشد؛ سایه‎ها در نور چراغ‎های خیابان تلو تلو می‎خوردند و او آنها را مانند دست‎های چهره‎ای شرور می‎دید که به سمتش چنگ می‎انداختند. اگر او قدرت داشت باید می‎توانست از آنجا بگریزد، و اگر او نفس داشت بنابراین می‎بایست بلند فریاد بکشد؛ اما در حقیقت او نه قادر به این کار بود و نه آن کار و در خیابان ایستاده بود و مانند کودک وحشتزده‎ای می‎لرزید.
بعد پیرمرد را در حال بازگشت می‎بیند، و او بطری را در دست نگاه داشته بود.
پیرمرد می‎گوید: "من درخواستت را انجام دادم. وقتی از پیش شوهرت برمی‎گشتم مانند کودکی گریه می‎کرد؛ او امشب می‎تواند با خیال راحت بخوابد."
پیرمرد بطری را به سمت کوکوآ دراز می‎کند.
کوکوآ نفس نفس زنان می‎گوید: "قبل از آنکه بطری را به من بدهی چیزهای خوب را با شر بردار ــ آرزو کن که سرفه کردنت به پایان برسد."
پیرمرد پاسخ می‎دهد: "من یک مرد سالخورده‎ام و هر دو پایم بر لب گور است و به لطف شیطان نیاز ندارم. اما این یعنی چه؟ چرا بطری را نمی‎گیری؟ تردید داری؟"
کوکوآ بلند می‎گوید: "هیچ تردیدی ندارم! من فقط ضعیفم. لحظه‎ای به من فرصت بده. این دستم است که مقاومت می‎کند؛ جسمم خودش را در برابر این شیء لعنتی کنار می‎کشد. فقط یک لحظه صبر کن!"
مرد سالخورده به کوکوآ با مهربانی نگاه می‎کند؛ سپس می‎گوید: "کودک بیچاره! روحت تو را فریب می‎دهد، تو وحشت داری. بسیار خوب، بگذار من بطری را نگاه دارم. من پیرم و نمی‎توانم دیگر در این جهان سعادتمند باشم، و آنچه در جهان دیگر ــ "
کوکوآ نفس نفس زنان می‎گوید: "بطری را بده! این هم پولت، آیا فکر می‎کنی که من تا این اندازه فرومایه‎ام؟ بطری را بده به من."
مرد سالخورده می‎گوید: "کودک، خدا به تو برکت بدهد!"
کوکوآ بطری را زیر هولوکویش مخفی می‎سازد، با مرد سالخورده وداع می‎کند و در امتداد خیابان پر درخت به راه می‎افتد، برایش مهم نبود به کجا. زیرا که تمام راه‎ها برایش یکسان بودند ــ تمام راه‎ها به جهنم ختم می‎گشتند. گاهی آهسته می‎رفت، گاهی تند می‎دوید، گاهی به درون سیاهی شب بلند فریاد می‎کشید، گاهی بر روی گرد و خاک خیابان دراز می‎کشید و می‎گریست. هر چه از جهنم شنیده بود به نظرش می‎آمد؛ او زبانه کشیدن شعله‎های نار را می‎دید و جسمش که بر روی ذغال‎های ملتهب ویران می‎گشت و بوی دود را حس می‎کرد مجسم می‎کرد.
هنگامیکه تقریباً صبح شده بود دوباره به خودش می‎آید و به خانه‎اش بازمی‎گردد. درست همانطور بود که مرد سالخورده گفته بود: کآوه مانند کودکی در خواب بود. کوکوآ آنجا ایستاد، به چهره‎اش خیره گشت و گفت:
"حالا، همسرم، تو می‎توانی بخوابی و وقتی بیدار گردی می‎توانی آواز بخوانی و بخندی. اما کوکوآ بیچاره که هیچ فکر بدی نکرده ــ آخ! برای کوکوآ بیچاره دیگر نه خوابیدنی وجود دارد، نه آواز خواندی و نه شادی‎ای ــ نه بر روی زمین و نه در آسمان."
و او در کنار شوهرش دراز می‎کشد، و مصیبتش چنان عظیم بود که بلافاصله در خوابی عمیق فرو می‎رود.
در اواخر صبح شوهرش او را از خواب بیدار می‎سازد و به او خبر خوش را می‎دهد. او ظاهراً از لذت کاملاً دیوانه شده بود، زیرا اصلاً متوجه غم و اندوهی که کوکوآ به زحمت می‎توانست پنهانش سازد نگشت. واژه‎ها در گلوی کوکوآ باقی می‎ماندند؛ زیرا کآوه به اندازه کافی برای هر دو نفرشان صحبت می‎کرد. او یک لقمه هم از غذا نخورد، اما چه کسی باید متوجه آن می‎گشت؟ کآوه تمام کاسه را تا ته می‎خورد. کوکوآ او را مانند چیزی عجیب و غریب در یک رویا می‎دید و می‎شنید؛ گاهی برای مدتی بدبختیش را فراموش می‎کرد یا به آن شک می‎برد و دست‎هایش را بر روی پیشانی قرار می‎داد؛ و از اینکه خودش را لعنت گشته می‎دانست و در این حال شوخی‎های شوهرش را می‎شنید به نظرش ظالمانه می‎آمد.
در تمام مدت کآوه می‎خورد، حرف می‎زد، برای بازگشت نقشه می‎کشید و از اینکه کوکوآ نجاتش داده است از او تشکر می‎کرد، تملقش را می‎گفت و او را ناجی وفاداری می‎نامید که عاقبت چاره را یافته است. او به پیرمرد که باید آنقدر ابله بوده باشد تا بطری را خریداری کند می‎خندید.
کآوه می‎گوید: "او مانند مرد سالخورده شایسته‎ای به نظر می‎آمد، اما در باره هیچ انسانی بخاطر ظاهرش نمی‎توان قضاوت کرد؛ پس به چه خاطر آن پیرمرد حقه باز بطری را می‎خواست؟"
کوکوآ با فروتنی می‎گوید: "مرد عزیزم، شاید نیت او خیر بوده باشد."
کآوه با عصبانیت می‎خندد و می‎گوید:
"بی معنی‎ست! من به تو می‎گویم که او مرد حقه بازی بود و همچنین یک خر پیر! زیرا فروختن بطری به چهار سانتیمه کار آسانی نبود؛ و فروختنش به سه سانتیمه غیر ممکن است. دیگر راه کافی برای گریز باقی نمانده، بطری کم کم بوی سوزاندن می‎دهد ــ بررررر!" و خود را می‎لرزاند، "بعلاوه من خودم هنگامیکه نمی‎دانستم سکه‎های کوچک‎تری هم وجود دارند بطری را به مبلغ یک سنت خریدم. من مانند دیوانه‎ای اینجا و آنجا می‎رفتم و خریداری نمی‎یافتم ــ تو بیشتر شانس داشتی؛ اما دیگر هرگز کسی پیدا نخواهد شد ــ و کسی که حالا بطری را دارد با آن به جهنم خواهد رفت!"
کوکوآ می‎گوید: "آه همسرم! آیا برای نجات خود دیگران را مبتلا به لعنت ابدی کردن وحشتناک نیست؟ به نظرم می‎رسد که من نتوانم در این مورد بخندم. اگر جای تو بودم خودم را متواضع احساس می‎کردم و کاملاً غمگین می‎گشتم و برای آن مرد بیچاره‎ای که بطری را دارد دعا می‎کردم."
در این وقت کآوه عصبانی‎تر می‎گردد، زیرا او حقیقت واژه‎های کوکوآ را احساس می‎کرد، و با صدای بلند می‎گوید:
"بی معنی‎ست! تو ممکن است پر از اندوه باشی، اگر که مایلی. اما یک همسر خوب اینطور فکر نمی‎کند! اگر تو اصلاً به فکر من بودی باید حالا خجالت می‎کشیدی!"
و با این حرف از اتاق خارج می‎شود و کوکوآ تنها می‎ماند.
کوکوآ چه چشمداشتی داشت، بطری را به سه سانتیمه بفروشد؟ هیچ ــ او این را شفاف و خوانا می‎دید. و اگر کوکوآ همچنین چشمداشتی می‎داشت ــ شوهرش او را با عجله تمام به سرزمینی می‎برد که در آن ابداً سکه‎ای بجز سنت وجود نداشته باشد. و اینجا ــ در صبح خود ایثاری ــ  شوهرش از او قهر و سرزنشش می‎کند!
کوکوآ نمی‎خواست حتی یک بار سعی کند از زمانی که هنوز داشت بهره جوید، بلکه در خانه نشست. بزودی بطری را خارج ساخت و با وحشتی وصف ناشدنی به آن نگاه کرد، اما خیلی زود آن را در محلی که جلوی چشمش نبود مخفی ساخت.
بعد از مدتی کآوه به خانه می‎آید و می‎گوید که کوکوآ باید برای گردش سواره با او برود.
کوکوآ جواب می‎دهد: "شوهرم، من بیمارم، حوصله این کار را ندارم. مرا ببخش ــ من به هیچ تفریحی نمی‎توانم فکر کنم."
در این هنگام کآوه از او بیشتر عصبانی می‎گردد، زیرا فکر می‎کرد که کوکوآ فقط در باره سرنوشت پیرمرد فکر می‎کند. از خودش هم عصبانی بود، زیرا که او در واقع به کوکوآ حق می‎داد و بخاطر خوشحال بودن بی حدش شرمنده بود.
کآوه بلند می‎گوید: "این وفاداریت است! این عشق توست! همسرت همین حالا از لعنت ابدی نجات یافته، لعنتی که او بخاطر تو بر خود خرید ــ و تو نمی‎توانی به تفریح فکر کنی! کوکوآ، تو قلبت صادق نیست!"
دوباره با عصبانیت از خانه خارج می‎شود و تمام روز را در شهر ول می‎گردد. او دوستانش را می‎بیند و با آنها مشروب می‎نوشد؛ آنها درشکه‎ای می‎گیرند، به روستا می‎رانند و در آنجا هم دوباره مشروب می‎نوشند. تمام وقت کآوه احساس ناراحتی می‎کرد، زیرا در حالی که در قلبش می‎دانست کوکوآ غمگین است، که حق بیشتر با همسرش است او تفریح می‎کرد؛ و چون او اینها را می‎دانست بنابراین بیشتر هم می‎نوشید.
حالا در میان می‎گسارانی که با او می‎نوشیدند مرد خشنی هم بود، یک سفید پوست که قبلاً ملوان یک کشتی صید بالن بود، یک ولگرد، جوینده طلا، یک جنایتکار مستحق اعدام، با افکاری پست که حرف‎های کثیف از دهان خارج می‎ساخت. او مشروب می‎نوشید و از دیدن مستی دیگران خوشحال بود و کآوه را برای ادامه نوشیدن زیر فشار قرار می‎داد. بزودی دیگر کسی از جمع آنها پول نداشت.
در این وقت ملوان با صدای بلند می‎گوید: "تو، گوش کن! تو ثروتمندی ــ حداقل این را مدام گفته‎ای. تو بطری‎ای یا چیزی شبیه به این مسخره بازی‎ها داری."
کآوه می‎گوید: "بله، من ثروتمندم؛ من به شهر می‎روم و از همسرم مقداری پول می‎گیرم؛ او از پول‎ها نگهداری می‎کند."
ملوان می‎گوید: "رفیق، این بی معنی‎ست. هرگز به زن بخاطر دلار اعتماد نکن! آنها همه مانند آب نادرستند؛ بهتر است که خودت مواظب پول‎هایت باشی!"
حالا، این کلمه بر کآوه تأثیر می‎گذارد؛ زیرا او بخاطر نوشیدن زیاد مشروب دیگر قادر به درست فکر کردن نبود و با خود می‎اندیشد:
"من نباید شگفتزده شوم اگر که کوکوآ خائن باشد! وگرنه چرا وقتی از دست شر خلاص شده‎ام باید چنین افسرده باشد؟ اما به او نشان خواهم داد که من آن مردی نیستم که اجازه شوخی با خودم را بدهم! من می‎خواهم او را در حین خیانت کردن غافلگیر سازم!"
به این ترتیب آنها به شهر بازمی‎گردند. کآوه به ملوان می‎گوید در گوشه ساختمان قدیمی منتظر او بماند و خود تنها از خیابان به درب خانه‎اش می‎رود. دوباره شب شده بود؛ در خانه چراغ روشن بود اما صدائی به گوش نمی‎رسید، و کآوه پاورچین به گوشه خانه می‎رود، درب پشت خانه را به آهستگی می‎گشاید و به داخل نگاه می‎کند.
کوکوآ آنجا روی زمین نشسته بود، چراغ در کنارش، در برابرش یک بطری سفید شیری رنگ با شکمی گرد و یک گردن دراز قرار داشت؛ و کوکوآ به بطری نگاه می‎کرد و دست‎هایش را با نگرانی به هم می‎مالید.
مدتی دراز کآوه کنار در ایستاد و آنجا را تماشا کرد. در ابتدا او شگفتزده بود، طوریکه نمی‎توانست فکر کند؛ سپس وحشت به سراغش آمد، معامله درست نبوده و بطری دوباره مانند آن دفعه در سانفرانسیسکو به سویش بازگشته است. و در این لحظه زانوهایش به لرزش می‎افتند و مستی شراب مانند مه یک رود در صبح زود از سرش می‎پرد. و سپس او به فکر دیگری می‎افتد، و آن فکری عجیب و غریب بود که گونه‎هایش را به گداختن انداخت. و او به خودش می‎گوید:
"در این باره باید اطمینان داشته باشم!"
بنابراین او درب را می‎بندد، آهسته دوباره خانه را دور می‎زند و با سر و صدا داخل باغ می‎گردد، طوریکه انگار تازه به خانه بازگشته است! و عجبا! وقتی او درب خانه را می‎گشاید دیگر هیچ بطری‎ای دیده نمی‎شد، کوکوآ بر روی یک صندلی نشسته بود و مانند آدمی که از تازه از خواب بیدار گشته از جا بلند می‎شود.
کآوه می‎گوید: "من تمام روز را شراب نوشیدم و شوخ بودم. من با دوستان خوبی بودم و فقط آمده‎ام پول بردارم؛ بعد دوباره می‎روم با آنها شراب بنوشم و خوش بگذرانم."
و دراین هنگام چهره و صدایش مانند روز جزا هیجانزده بود؛ اما کوکوآ بیش از حد پریشان بود که متوجه آن گردد.
او در حالیکه صدایش می‎لرزید می‎گوید "حق با توست، مرد عزیز؛ این پول خودت است."
کآوه می‎گوید "اوه، حق همیشه با من است، در تمام چیزها!" و مستقیم به سمت جعبه می‎رود و پول از آن برمیدارد. اما علاوه بر آن به گوشه‎ای که کوکوآ بطری را نگاه می‎داشت نگاه می‎کند، و بطری آنجا قرار داشت.
در این وقت جعبه مانند موج دریا در برابرش بر روی زمین می‎لرزد و خانه به مانند حلقه‎ای از دود به دور او می‎چرخد، زیرا می‎بیند که حالا از دست رفته است و دیگر جای فراری برایش باقی نمانده. او با خود می‎اندیشد: "درست همان چیزی که ازش می‎ترسیدم، کوکوآ بطری را خریده است."
و سپس بر خودش مسلط می‎گردد و برمی‎خیزد؛ اما عرق از چهره‎اش جاری بود، چنان بزرگ مانند قطرات باران و چنان سرد مانند آب چشمه. و او می‎گوید:
"کوکوآ، آنچه من امروز به تو گفتم مناسب من نیست. حالا من دوباره به جمع دوستان برمی‎گردم تا با آنها خوش باشم" و در این حال با خیال راحت می‎خندد، "جام شراب لذت بیشتری به من خواهد داد اگر که مرا ببخشی."
کوکوآ در یک لحظه فوری زانوی او را در آغوش می‎گیرد و در حالیکه اشگ از چشمانش جاری بود آن را می‎بوسد و می‎گوید:
"آه! من فقط یک کلمه دوستانه درخواست کردم!"
کآوه می‎گوید: "نگذار دیگر ما در باره خودمان بد فکر کنیم!" و از درب خانه خارج می‎شود.
حالا پولی که کآوه  برداشته بود فقط چیزی از باقیمانده سکه‎های سانتیمه بود که آنها بلافاصله پس از رسیدن به آنجا تهیه کرده بودند. مطمئناً کآوه میل نداشت دیگر مشروب بنوشد! همسرش بخاطر او روحش را فدا کرده بود ــ حالا می‎بایست او روحش را برای کوکوآ فدا کند. بجز این فکر هیچ فکر دیگری از تمام جهان در سرش نبود.
ملوان در گوشه‎ای از خانه قدیمی ایستاده بود و انتظار او را می‎کشید.
کآوه می‎گوید: "همسرم بطری را دارد و اگر تو به من کمک نکنی بطری را از چنگش در آوریم بنابراین امشب برای نوشیدن شراب دیگر پولی نخواهیم داشت."
ملوان می‎گوید: "تو که نمی‎خواهی به من بگوئی قضیه بطری جدی‎ست؟"
"اینجا فانوس است! آیا اینطور دیده می‎شوم که انگار قصد شوخی کردن دارم؟"
"درست است. تو مانند یک شبح جدی دیده می‎شوی."
کآوه می‎گوید: "خب، پس! بفرما این هم دو سانتیمه؛ تو باید به خانه ما پیش همسرم بروی و این دو سکه را برای خرید بطری ارائه بدهی، او بطری را ــ اگر زیاد اشتباه نکنم ــ بلافاصله به تو خواهد داد. بطری را اینجا پیش من بیار، و من آن را در ازاء یک سانتیمه دوباره از تو می‎خرم؛ زیرا که این قانون است: بطری باید همیشه با مبلغ کمتری از مبلغ خریداری گشته به فروش برسد، اما یک کلمه هم به او نگو که از طرف من می‎آئی!"
ملوان می‎گوید: "رفیق، مگر من بهترین دوستت نیستم؟"
کآوه جواب می‎دهد: "اگر بهترین دوستم می‎بودی باز هم نمی‎توانست به تو صدمه‎ای برسد"
ملوان می‎گوید: "حق با توست، رفیق"
کآوه ادامه می‎دهد: "و اگر تو به حرف‎هایم مشکوکی بنابراین می‎تونی یک بار بطری را آزمایش کنی. به محض بیرون آمدن از خانه آرزوی یک جیب پر از پول کن یا یک بطری از بهترین شراب‎ها یا هرچه که خودت مایلی، و تو خواهی دید که بطری درخواستت را اجابت می‎کند."
ملوان می‎گوید: "بسیار خوب، کاناکه! من آزمایش می‎کنم؛ اما اگر تو با من شوخی کرده باشی، من هم شوخی‎ام را با پشتت و شلاق خواهم کرد!"
بنابراین ملوان از خیابان بالا می‎رود، و کآوه می‎ایستد و منتظر می‎ماند. آنجا تقریباً همان محلی بود که شب قبل کوکوآ انتظار کشیده بود؛ اما کآوه راسخ‎تر بود و یک لحظه هم در آنچه در پیش داشت مردد نبود؛ فقط روحش از ناامیدی مزه تلخی داشت.
اینطور به نظرش می‎رسید که انگار مدتی طولانی انتظار کشیده است، تا اینکه صدای آواز خواندن در تاریکی خیابان به گوشش می‎رسد. او صدای ملوان را شناخت، اما عحیب بود که ناگهان صدایش بسیار مستانه به گوش می‎آمد.
سپس ملوان تلو تلو خوران به دایره روشنائی فانوس می‎رسد. او بطری شیطانی را داخل جیبش فرو کرده و در جیبش را بسته بود. بطری دیگری در دست داشت و لحظه‎ای که در روشنائی دیده می‎شود آن را به سمت دهان می‎برد و می‎نوشد.
کآوه می‎گوید: "اینطور که می‎بینم بطری را گرفته‎ای"
ملوان می‎گوید "دست به جیبم نزن!" و به عقب می‎پرد. "اگر یک قدم به من نزدیک شوی دندان‎هایت را در دهان خرد می‎کنم! حتماً فکر کردی می‎تونی آدم ابلهی را آنجا بفرستی، آره؟"
کآوه با صدای بلند می‎گوید: "منظورت چیست؟"
ملوان فریاد می‎کشد: "منظورم چیست؟ این بطری لعنتی خیلی خوب است، بله! منظور من این است! من نمی‎تونم باورکنم که آن را با دو سانتیمه بدست آوردم. اما بطور یقین تو نمی‎تونی آن را به مبلغ یک سانتیمه بخری!
"منظورت این است که نمی‎خواهی آن را بفروشی؟"
ملوان با صدای بلند می‎‌گوید: "نخیر، حضرت آقا! اما اگر مایل باشی حاضرم یک جرعه از شراب برای نوشیدن به تو بدهم."
"من به تو هشدار میدهم: مردی که این بطری را داشته باشد به جهنم می‎رود!"
ملوان جواب می‎دهد: "من فکر می‎کنم که در هر حال به آنجا خواهم رفت! و این بطری بهترین چیزی‎ست که من تا حالا برای به جهنم رفتن در جهان دیدم. نخیر، حضرت آقا! این بطری حالا مال منه و تو می‎تونی برای خودت یک بطری دیگه جستجو کنی!"
کآوه باصدای بلند می‎وید: "آیا می‎تواند این حقیقت داشته باشد؟ من بخاطر خودت مصرانه خواهش می‎کنم: بطری را به من بفروش."
ملوان جواب می‎دهد: "آخ، حرف مفت! تو فکر کرده بودی که من گوسفندم، ولی می‎بینی که گوسفند نیستم و حالا کافی‎ست! اگر جرعه‎ای از شراب نمی‎خواهی، می‌‎خواهم خودم یک جرعه بنوشم. بفرما، به سلامتی! و شب بخیر!"
و به این ترتیب ملوان رو به شهر از خیابان پائین می‎رود، و با آن بطری از این قصه ناپدید می‎گردد.
کآوه اما به پیش کوکوآ می‎دود، چنان سبک مانند باد؛ و شادی‎شان در این شب بزرگ بود؛ و از آن زمان به بعد صلح و صفای تمام روزهای زندگی‎شان در خانه درخشان در شادی گذشت.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=V92sVLUdRlA

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 4:45  توسط سعید از برلین  | 



همه موزیک‎ها در قلب انسان‎ها متولد می‎گردند.

***
فسادناپذیری یعنی منحرف نگشتن از آنچه انسان صحیح بودنش را به رسمیت شناخته است در قبال مزیتی بزرگ.

*** 
به دنبال هر پایانی دوباره یک آغاز است و به دنبال هر غایت یک بازگشت.

***
پاداش‎ها اجازه ندارند با جانبداری داده شوند و مجازات‎ها با تنفر تعیین گردند.

***
فصاحتی که موافق با منطق نباشد، صداقتی که موافق با عقل نباشد، شجاعتی که موافق با عدالت نباشد، قانونی که صحیح اجرا نگردد، مانند مهاجر سرگردانی‎اند که سوار بر اسب سریعی‎ست یا شبیه به یک دیوانه که شمشیر تیزی را نوسان می‎دهد.

*** 
میل در حواس زندگی می‎کند، شادی و غم اما در قلب قرار دارند.

***
قلب فقط وقتی قادر به شاد گشتن است که در هماهنگی و صلح باشد.

***
به درون خویش رفتن بالاترین است؛ آنکه از دیگران درخواست کند ژرفتر ایستاده است.

***
بدی کسانیکه اشتباه می‎کنند این است: آنها آن چیز را که نمی‎دانند فکر می‎کنند می‎دانند.

***
بیچارگی احمق‎ها این است: آنها آنچه را که احمقانه نیست احمقانه می‎دانند.

***
بیچارگی کسانیکه درک نمی‎کنند این است که آنها خود را باهوش به حساب می‎آورند و به این خاطر دانش واقعی را مطمئناً درک نمی‎کنند.

***
اثر پیشاپیش شهرت می‎رود، کار پیشاپیش اثر و واژه‎ها پیشاپیش کار. کسیکه نمی‎داند کارش را چگونه انجام دهد چطور قادر به گوش دادن به واژه‎هاست؟

*** 
فرد شریف بدون اجبار عمل می‎کند. او به دیگران احترام می‎گذارد، در حالی که او به این خاطر ضرورتاً از طرف دیگران دوست داشته نمی‎شود. به دیگران احترام گذاشتن و دوست داشتن کار خود ما است و توسط دیگران دوست داشته شدن و مورد احترام قرار گرفتن کار دیگران. فرد شریف تحت هر شرایطی مراقب کار خویش است و نه کار دیگران. کسی که به خود متکی‎ست همیشه حق را ملاقات می‎کند.

***
مرد شریف باید در جای تهی استراحت کند و در سکوت راه بپیماید و اجازه داشتن دانش خود را نداشته باشد، سپس او می‎تواند از تمام دانش‎های روی زمین برای خود استفاده کند.

***
صلح از عدالت به بیرون می‎جهد.

***
آسمان یک فرصت را دو بار نمی‎دهد. زمان مدت درازی درنگ نمی‎کند، یک کارگر ماهر نیازی ندارد کارش را تکرار کند. همه چیز بستگی به لحظه مناسب دارد.

***
تیر سریع است، اما فقط مسافتی دو مایلی را پرواز می‎کند، زیرا توقف می‎کند. گام انسان آهسته است، اما او قادر است مسافت یک سفر صد روزه را برود، زیرا او از رفتن بازنمی‎ایستد.

*** 
مرد خردمند در عمل آهسته به نظر می‎رسد و در عین حال اما سریع است، او مردد به نظر می‎آید و در عین حال تند است: زیرا او منتظر زمان مناسب می‎گردد.

***
از جنگ‎های یک انسان بهتر می‎شود متوجه خشم او گشت تا از کلماتش.

***
همه چیزهای موجود به این خاطر آنجا هستند تا آدم توسط استفاده از آنها برنده زندگی شود، نه اینکه توسط استفاده از زندگی آنها را بدست آورد.

***
امروزه کارمندان دولت در هنگام انجام وظیفه متساهل و بی نظم و در معاملات پول حریصند. از نفوذ خود در نزد شاهزادگان برای بهره‎جوئی شخصی استفاده می‎کنند و بعنوان رهبر مردم تنبل و بزدلند.

***
تسلط شخصیت و تسلط دولت باید بر اساس یک اصول باشد.

***
زمان حال در رابطه با زمان گذشته زمان آینده است، همانطور که زمان حال زمان آینده در رابطه با زمان گذشته است. از این رو کسیکه زمان حال را می‎شناسد می‎تواند زمان گذشته را هم بشناسد. کسیکه زمان گذشته را می‎شناسد قادر است زمان آینده را هم بشناسد.

***
دانشمندان بر روی زمین سرشار از سخنان هوشمندانه و کلمات تند و تیز می‎باشند. آنها همه چیز را اشتباه می‎کنند، زیرا آنها برای حقایق واقعی تلاش نمی‎کنند، بلکه کارشان تنها همدیگر را مقصر جلوه دادن و پیروز شدن است.

*** 
دلایلی که چرا باید به یک مرد نشان افتخار داد در درجه اول شخصیت اوست، در درجه دوم روش داد و ستدش و در درجه سوم تک تک اعمالش.

***
بالاترین شناخت شناخت را رد می‎کند، بالاترین عشق عشق را فراموش می‎کند. بالاترین فضیلت فضیلت نمی‎باشد.

***
امکان پیروزی را نباید در نزد دیگران جست، بلکه باید آن را در خود یافت.

***
موسیقی به هماهنگی بین آسمان و زمین متکی‎ست، بر تطابق نور و کدری.

***
طبیعت بینی دوست داشتن رایحه‎هاست؛ ممکن است آدم در احاطه تمام رایحه‎های خوش باشد اما وقتی قلب شاد نباشد نتواند آنها را بو کند.

***
طبیعت چشم دوست داشتن رنگ‎هاست؛ اما وقتی قلب شاد نباشد ممکن است هر پنج رنگ در برابر چشمان باشد و آدم آنها را نبیند.

***
طبیعت دهان دوست داشتن طعم‎های خوش است، اما وقتی قلب شاد نباشد ممکن است پنج نوع غذای خوش طعم در برابر کسی قرار داشته باشد و آدم آنها را نخورد.

***
طبیعت گوش دوست داشتن صداهاست، اما وقتی قلب شاد نباشد ممکن است تمام پنج صدا به نوا آیند و آدم آنها را نشنود.

***
ایمنی کوچک‎ترها در امنیت بزرگ‎ترهاست و ایمنی بزرگ‎ترها در امنیت کوچک‎ترها. کوچک‎ها و بزرگ‎ها، بالائی‎ها و پائینی‎ها برای لذت بردن از شادی وابسته به همدیگرند.

***
اعمال به دنبال عقاید می‎آیند و عقاید به دنبال غرایز.

***
عللی که باعث درک می‎گردند برای آگاه گشته‎ها و ناآگاهان یکسان است. اما تفاوت این دو انسان در این می‎باشد که یکی از آنها آنچه را که دیگری قادر به درک است درک نمی‎کند.

***
ریشه قانون عقل است.

***
خردمندان همدیگر را می‎شناسند، بدون آنکه محتاج کلمات گردند، آنها بدون کلمات با هم صحبت می‎کنند.

***
جهان تغییر می‎کند و زمان عوض می‎شود، از این رو موقعش رسیده است که مقررات قانونی هم تغییر یابند.

***
کلمات فقط پوسته خارجی افکارند. این احمقانه است اگر آدم بخواهد فقط پوسته خارجی را ببیند و به این ترتیب افکار را نادیده انگارد.

***
آدم فقیر و آدم بی اهمیت با استفاده کامل از فرصت می‎‏توانند از بالادستی‎ها و ثروتمندان برتری جویند و مردم کوچک و ضعیف قادر می‎گردند بزرگان و اقویا را اهلی سازند.

***
توسط بدن سایه حرکت می‎کند.

***
توسط عدالت صلح بر جهان بر قرار می‎گردد.

***
یک ماهی بسیار بزرگ که حتی قادر به قورت دادن یک کشتی باشد بر روی خشکی زورش به یک مورچه هم نمی‎رسد.

***
مرد زیرکی که فکر کند به حقیقت بزرگ دست یافته هنوز به آن نهایت نرسیده است.

***
یک حاکم دانا برای یافتن افراد صالح تمام زحمت‎ها را به خود می‎دهد، سپس او برای نظم دادن به کسب و کار راحت است.

***
یک آدم دانا می‎داند که چگونه از انسان‎ها بخاطر انسانیت‎شان قدردانی کند، یک آدم نیمه دانا از انسان‎ها بخاطر اعمالشان قدردانی می‎کند و یک آدم نادان از آنها بخاطر هدایایشان.

***
آدم می‎تواند یک سنگ را خرد سازد اما نمی‎تواند سختی سنگ را از او بگیرد.

***
ابتدا پیروزی در درون دیوارهای خودت لازم است، سپس پیروزی در بیرون در میدان جنگ خود به خود انجام می‎گیرد.

***
در واقع چیزی در جهان وجود ندارد که رجحان نداشته باشد و چیزی که بی نقص نباشد.

***
با درآمدهای کم امید به پاداش فراوان داشتن تقلب است. برای شهرت و ثروت تلاش کردن بدون شایستگی حیله‎گری‎ست. یک انسان نجیب مسیر دروغ و حیله‎گری را برنمی‎گزیند.

***
در آنچه یک فرد خردمند و یک انسان بی اهمیت را به عمل وامیدارد یک تفاوت وجود دارد. یک فرد بی اهمیت بخاطر پاداش و مجازات به عمل مجبور می‎گردد و یک فرد خردمند بخاطر وظیفه.

***
تمام گیاهان نمی‎توانند زنده بماند اما همه گیاهان می‎توانند نابود شوند.

***
این در طبیعت انسان است که زندگی طولانی را دوست بدارد و از مرگ زودرس بترسد، امنیت را دوست بدارد و از خطر بترسد، افتخار را دوست بدارد و از شرم بترسد، آسایش را دوست بدارد و از سختی بترسد.

***
آب جاری فاسد نمی‎گردد، لولای در زنگ نمی‎زند؛ و این از حرکت می‎آید.

***
بدی افراد احمق این است که چیزهای معتبر را باور نمی‎کنند و چیزهای نامعتبر را باور دارند.

***
شناخت اساسی زندگی مهم‎ترین وظیفه افراد خردمند است و شناخت اساسی مرگ حرف آخر خرد.

***
خوب عمل کردن سخت است و تقاضای چیزهای خوب کردن آسان.

***
اگر شخص خودش خوب باشد بنابراین خانواده هم خوب می‎شود؛ اگر خانواده خوب باشد بنابراین دولت هم خوب است، دولت خوب باشد بنابراین جهان هم خوب می‎گردد.

***
وقتی آدم صالح باشد بنابراین آرام می‎گردد. وقتی آدم آرام است بنابراین پاک و شفاف می‎گردد. وقتی آدم پاک و شفاف است بنابراین رها می‎گردد. وقتی آدم رها است دیگر احتیاج به انجام هیج کاری را ندارد و با این وجود چیزی انجام نگشته باقی نمی‎ماند.

***
هرچه سخت‎تر و خشن‎تر برای بدست آوردن چیزی تلاش کنی بیشتر از هدف فاصله می‎گیری.

***
هرچه موسیقی مستی‎آور‎تر باشد انسان‎ها هم سودائی‎تر می‎گردند، کشور خطرناک‎تر می‎گردد و شاهزاده عمیق‎تر غرق می‎گردد.

***
معلم بودن شریف‎ترین حرفه است؛ محصل بودن آدم را به با ارزش‎ترین بینش هدایت می‎کند. فایده رساندن به دیگران شریف‎ترین شغل است، بجز آموزش دادن به دیگران فایده رساندن ممکن نمی‎باشد. با ارزش‎ترین شناخت آن شناختی‎ست که شخصیت را کامل سازد، اما نمی‎توان یک شخصیت را طور دیگری بجز آموزش دادن کامل ساخت.

***
شخصیت انسان را کامل می‎کند. آدم اما نمی‎تواند شخصیت خود را کامل کند مگر با آموختن.

***
فقط وقتی عقل مطابقت کند چیزی را به عهده می‎گیرد؛ فقط وقتی وظیفه مطابقت کند کاری انجام می‎دهد. این طرز رفتار یک کارمند متعهد است.

***
سرنوشت آن چیزی‎ست که آنطور که می‎خواهد است، بدون اینکه آدم بتواند بگوید چرا. و آن چیزی‎ست که هوشمندی و اقدامات متفکرانه بشری قادر به هیچ تغییری در آن نیست.

***
تا زمانی که قابلیت حکم می‎راند همه چیز اجازه تسلط بر خویش را می‎دهد.

***
دولتمردانی که حقیقت را درک می‎کنند این را ارزشمند به حساب می‎آورند که از راه نزدیک راه دور را بشناسند، از زمان حال دوران باستان را و از آنچه دیده‎اند نادیده‎ها را.

***
برای تحکیم چیز کوچک باید ابتدا چیز بزرگ‎تر تقویت گردد و برای تحکیم چیزهای بزرگ ابتدا چیزهای کوچک‎تر.

***
راه بی عملی یعنی غلبه بر طبیعت.

***
آنچه بیش از حد کامل است مطمئناً نقایص خود را هم دارد، آنچه به افراط کشیده می‎شود مطمئناً به ضد خود مبدل می‎گردد، آنچه پر است قطعاً کاهش خواهد یافت.

***
آنچه مدت درازی دوام آورد عاقبت خوب می‎گردد، کسی که مدت درازی پس‎انداز کند عاقبت بسیار می‎‌دهد.

***
آنچه مانند زمین غیر منقول است اجازه متحرک ساختن خویش را نمی‎دهد. آنچه مانند آب متحرک است اجازه نمی‎دهد بی‎حرکتش سازند.

***
کسی که در بدست آوردن نگرش صحیح مؤفق می‎گردد در رساندن صدایش به گوش دیگران هم مؤفق خواهد گشت.

***
وقتی گوش با شنیدن صداها دیگر خوشحال نگردد، وقتی چشم دیگر با دیدن زیبائی‎ها نتواند خوشحال شود و وقتی دهان از غذاهای خوش طعم لذت نبرد به این ترتیب ابنها همانند مرگ بدند.

*** 
وقتی ممنوعیت‎ها زیاد باشند دیگر رعایت نمی‎گردند.

***
وقتی کارها بیش از حد زیاد باشند انجامشان ناممکن است.

***
وقتی فرامین بیش از حد شوند دیگر اطاعت نمی‎گردند.

***
وقتی آدم چیزی را که آرزو می‎کند بی اهمیت بداند و آنچه را که متنفر است با اهمیت، بعد باید آنچه را که آرزو می‎کند از کجا بیاید؟

***
اگر آدم نیروی حیات را روزانه تازه نکند و نیروهای مزاحم را دور نسازد بنابراین نمی‎تواند سالیان زندگیش را کامل گرداند.

***
وقتی آدم برای شکار جنگلی را می‎سوزاند، آدم می‎تواند حیوان هم شکار کند اما در سال بعد دیگر حیوانی آنجا نخواهد بود.

***
وقتی آدم برای ماهیگیری آب رودی را خالی کند البته ماهی هم می‎گیرد اما درسال بعد دیگر ماهی‎ای آنجا نخواهد بود.

***
وقتی آدم بخواهد بداند که آیا چیزی صاف و راست است بنابراین از ترازو و شاقول استفاده می‎کند. وقتی بخواهد بداند که آیا چیزی گرد است یا مستطیل شکل بنابراین از پرگار و گونیا استفاده می‎کند. وقتی حاکمی بخواهد خود را بشناسد بنابراین به دولتمردان صادقی نیاز دارد.

***
وقتی آدم هدفی دارد و از ریشه آغاز کند بنابراین بعد از دو هفته به آن می‎رسد. اما وقتی آدم هدفی دارد و از نوک درخت شروع کند بنابراین بیهوده بخودش زحمت می‎دهد.

***
وقتی آدم چیزی را صحیح می‎داند باید آن را انجام دهد. و وقتی آدم آن را انجام دهد هیچ چیز بر روی زمین نمی‎تواند او را از آن بازدارد. وقتی آدم چیزی را ناصحیح می‎داند باید آن را کنار بگذارد. و وقتی آدم آن را کنار بگذارد هیچ چیز در جهان نمی‎تواند او را برای انجام دادنش مجبور سازد.

***
وقتی آدم چیزی را نمی‎داند بنابراین می‎تواند بپرسد؛ وقتی آدم نتواند کاری را انجام دهد بنابراین می‎تواند آن را بیاموزد.

***
وقتی آدم در بادی مساعد کسی را صدا کند به این دلیل اما صدایش بلندتر ننخواهد گشت. و چشم بخاطر تماشا کردن از بلندی روشن‎تر نمی‎بیند. آدم فقط از نسبت‎ها استفاده می‎کند.

***
وقتی آدم در سمت بالا آسمان را پژوهش می‎کند، در سمت پائین زمین را بررسی می‎کند و در سمت وسط قضاوت کردن طبیعت انسان را می‎داند، بنابراین دیگر نمی‎تواند در باره حق و ناحق، امکان و عدم امکان هیچ شکی باقی بماند.

***
وقتی آدم نتواند از سود کوچکی بگذرد بنابراین به سودهای بزرگ دست نمی‎یابد.

***
وقتی آدم بتواند درست گوش کند بنابراین باید افراد وراج لال شوند.

***
وقتی آدم بتواند بنا به شرایط خود را نظم دهد مؤفق می‎گردد، اما آدم لجباز مؤفق نمی‎گردد.

***
وقتی آدم خودش را بررسی کند قادر به شناختن دیگران می‎گردد؛ زیرا در واقع دوران باستان و دوران مدرن یکی‎اند، همانطور که دیگر انسان‎ها با خود آدم مشابه‎اند.

***
وقتی آدم از مردم بیشتر از آنچه برای یک انسان ممکن است درخواست نکند بنابراین مردم را آسان راضی می‎سازد. وقتی راضی ساختن انسان‎ها آسان باشد بنابراین می‎توان برنده آنها گشت.

***
بالاترین چیز وقتی‎ست که آدم بداند نادان است.

***
وقتی آدم بداند که چه چیز مهم و چه چیز بی اهمیت است سپس آدم در صحبت‎هایش اشتباه نمی‎کند.

***
آدم اجازه ندارد پس از شنیدن کلمات آنها را بدون بررسی بگذارد. وقتی کلمات چندین بار تکرار شوند بنابراین سفید به سیاه و سیاه به سفید تبدیل می‎گردد.

***
فردی که می‎خواهد دیگری را شکست دهد باید ابتدا بر خود پیروز گردد؛ فردی که می‎خواهد دیگری را قضاوت کند باید ابتدا خود را قضاوت کند و کسی که می‎خواهد دیگران را بشناسد باید ابتدا خود را بشناسد.

***
کسی که راضی به زیان دیگران است دیگران نیز به زیانش راضیند.

***
با کسی که منفعت متمرکز‎ نبودن بر سودخواهی را شناخته باشد می‎توان عاقلانه صحبت کرد.

***
مؤفقیت و شکست برای فرد دارای حقیقت یکسان است.

***
وقتی چیزهائی را آرزو می‎کنی که بدست آوردن‎شان ممکن نیست، وقتی برای چیزهائی که نمی‎توان با آنها خود را سیر ساخت تلاش می‎کنی، بنابراین بدان که از ریشه زندگی بسیار دور گشته‎ای.

***
مؤفقیت کسی که توسط دروغ به آن دست یافته دائمی نیست و پیروزی‎هایش به شکست مبدل می‎گردند.

***
کسیکه ایده عمل زیبائی در ذهن دارد به این خاطر که بقیه ایده‎اش را می‎شناسند تشویق نمی‎گردد و به این خاطر که بقیه ایده‎اش را نمی‎شناسند از آن دست برنخواهد داشت.

***
کسی که بخواهد غریقی را نجات دهد باید خود را تر سازد؛ کسیکه بخواهد یک فراری را دستگیر کند باید بدود.

***
کسی که به سمت شرق نگاه کند دیوار در غرب را نمی‎بیند، کسی که به سمت جنوب نگاه کند مناطق شمالی را نمی‎بیند، زیرا که افکارش در یک سمت خاص جریان دارد.

***
کسی که دیر می‎کارد و زود برداشت می‎کند و کسیکه زود می‎کارد و دیر برداشت می‎کند دانه‎اش اندک و زحمتش بیهوده است.

***
کسی که ارزش واقعی را نشناسد چیزهای مهم را بی اهمیت می‎پندارد و چیزهای بی اهمیت را مهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 2:49  توسط سعید از برلین  | 



نمی‎دانم چرا دل از من درخواست ترازو کرده!
آیا می‎خواهد آن چیز را با سیر بسنجد یا کیلو؟
و اگر از من قیمتش را بپرسد چه کنم؟
کاش دلم بی کار بود یا لااقل پی یافتن واژه‎های خوب می‎رفت.
کاش هوا آفتابی بود و من با سایه‎ام درد دل می‎کردم.
سایه‎ام عادل است، می‎دانم؛ کوچک‎ترین حرکتم را صادقانه ثبت می‎کند. سایه‎ام حتماً به من می‎گفت که باید با این دل چه کنم؟
کاش می‎شد به سایه زیر لامپ اعتماد کرد!
کاش سایه زیر لامپ قاضی خوبی بود!
کاش سردی ناگهان جوانمرد می‎گشت، بفرما می‎زد و جایش را به گرما می‎داد.
آه ای گرمابخش جان و روح
تو کجائی تا شوم من پرپرت!
کاش می‎بودی تا نبودت نتواند آدم الکی خوش را به هنگام ناخوشی به هذیان وادارد و به هنگام خوشی به چرندگوئی.
و این دلیلی‎ست بر اثبات ادعایم:
یا باید کلاً منکر دانائی خدا بود یا نباید ذره‎ای از دماغ و سر دول کسی کم گردد.

***
حزب خران شاخه خارج از طویله.
جهت اطلاع خرهای عزیزی که هنوز تصور می‎کنند پایه‎گذاران حزب در طویله تشریف دارند به استحضار می‎رساند:
1- از آنجائیکه طویله تک تک پایه‎گذاران توسط عده‎ای گاو وحشی مصادره گشته
2- و چون نه کاه برای خوردن مانده چه برسد به یونجه
3- بدیهیست که هر خری در چنین وضعیتی اگر فیلسوف نشود حتماً دیوانه می‎گردد و بجای یافتن یک اصطبل درب و داغان‎تر سر به کوه و بیابان می‎گذارد و نه تنها بی اصل و اصطبل می‎گردد بلکه از آن بدتر راه قبرس را نمی‎یابد و از ترکیه سر درمی‎آورد.
4- از این جهت به اطلاع می‎رساند که دفتر حزب در داخل تعطیل است، نامه پراکنی نکنید و برای پستچی مزاحمت به بار نیاورید!
5- هر خری می‎داند که شعبه حزب در خارج از طویله کجاست، به همانجا هم تلفن بزند و اگر پاسخ دریافت نکرد بداند که علت خر تو خر بودن است و بس.

***
کشیدن مار و نوشتن مار بر تخته‎سیاه یکی‎ست، نویسنده و کشنده مار مهم می‎باشند. با نوشتن مار نمی‎توان آن را رام ساخت.

***
دلم برای خیلی چیزها هنوز جا دارد بجز برای تنگ‎تر گشتن.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:23  توسط سعید از برلین  | 



همه چیز خوب است، همه چیز. این برای همه کسانی خوب است که می‎دانند همه چیز خوب است. اگر انسان‎ها می‎دانستند که وضع‎شان خوب است سپس می‎توانست وضع‎شان خوب باشد. اما تا زمانی که آنها این را نمی‎دانند وضع‎شان هم خوب نخواهد بود. این کل اندیشه است، کل مفهوم، مفهوم دیگری اصلاً وجود ندارد.

***
همه چیز خوب است. انسان از این رو ناخرسند است چون نمی‎داند که خوشبخت است. فقط به این خاطر. این همه چیز است، همه چیز! کسیکه این را درک کند بلافاصله خرسند می‎گردد، فوری در همان لحظه.

***
از صد خرگوش هرگز اسبی بوجود نمی‎آید و از صد دلیل مشکوک هرگز یک اثبات جرم.

***
در نزد واقع‎گرایان ایمان از معجزه برنمی‎خیزد بلکه معجزه از ایمان می‎آید.

***
برادران، در برابر گناه انسان وحشت نکنید، انسان را در گناهش هم دوست بدارید، زیرا فقط چنین عشقی می‎تواند بازتابی از عشق خدا و بالاترین عشق زمینی باشد.
تمام مخلوقات خدا را، کل جهان و همچنین هر دانه شن بر روی زمین را دوست بدارید. هر برگ درخت را، هر پرتو نور خدا را دوست بدارید. به حیوانات عشق بورزید، عاشق گل و گیاه باشید و هر چیز را دوست بدارید. ابتدا وقتی تو هر چیز را دوست بداری اسرار خدا در چیزها برایت فاش می‎گردند.

*** 
این تقریباً چیزی‎ست مانند در دین: هرچه وضع یک انسان در زندگی بدتر باشد، یا هرچه یک خلق بیشتر تحت ستم و فقیرتر باشد سپس انسان با لجاجت بیشتری از پاداش در بهشت خواب می‎بینند، و سپس وقتی صدها هزار روحانی تمام تلاش‎شان را بکنند و در آتش رویاهائی که آنها برای گمانه‎زنی خود نیازمندند بدمند، به این ترتیب ... من آنها را کاملاً درک می‎کنم.

***
خنده نیاز به خوب و ساده بودن دارد، اکثر انسان‎ها اما کینه‎جویانه می‎خندند.

***
زندگی یک بهشت است و ما همه در بهشتیم، ما فقط نمی‎خواهیم این را بپذیریم؛ اما اگر مایل به پذیرشش می‎گشتیم بنابراین می‎توانستیم فردا در بهشت باشیم.

***
زندگی درد است، زندگی ترس است، و انسان ناخشنود است. حالا همه چیز درد است و وحشت. حالا انسان زندگی را دوست می‎دارد زیرا که او درد و وحشت را دوست دارد. حالا زندگی برای ترس و درد داده می‎شود، و دروغ در این قرار دارد. حالا انسان هنوز آن انسان نگشته است. اما یک انسان تازه بوجود خواهد آمد، یک انسان سعادتمند و مغرور. کسیکه زندگی کردن یا زندگی نکردن برایش کاملاً یکسان شود او انسان تازه‎ای خواهد گشت. کسیکه بر درد و ترس پیروز گردد خودش خدا خواهد بود، اما سپس خدای دیگری وجود نخواهد داشت.

***
این یک معجزه است که چنین فکری ــ فکر ضرورت خدا ــ توانسته به ذهن یک حیوان وحشی و شریری مانند انسان خطور کند. این فکری بسیار مقدس، بسیار مؤثر، بسیار خردمندانه و بسیار پر افتخار برای انسان‎هاست.

***
اما چنین به نظر می‎آید که کندی خاص ذهن یک ویژگی ضروری هر مال اندوز جدی‎ای باشد.

***
من هرگز در تمام عمرم به یک آدم بی خدای واقعی برنخورده‎ام. بجای آن فقط با آدم‎های ناآرام دیدار داشته‎‎ام.

***
هرکس فقط مراقب خود است، و جالب‎تر از همه کسی زندگی می‎کند که بتواند به بهترین وجه به خود دروغ بگوید.

***
آدم می‎تواند در یک ایده اشتباه کند اما آدم نمی‎تواند با قلب اشتباه کند.

***
آدم می‎تواند خیلی چیزها را ناآگاهانه بداند، به این نحو که آدم آنها را فقط حس می‎کند، اما نمی‎داند.

***
بعضی از مردم در خشم خود سخت‎تر از سنگ‎اند، قلب‎شان اما پر از رویاهای تخمیری‎ست.

***
آدم نباید برای رسیدن به کمال ابتدا بسیاری از چیزها را درک کرده باشد! وقتی ما به سرعت درک می‎کنیم بنابراین احتمالاً دقیق درک نکرده‎ایم.

***
وقتی آدم عاشق است رنجیده گشتن را مدتی طولانی به خاطر نمی‎سپرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:19  توسط سعید از برلین  | 



برای یک شمع نور اهمیت دارد و نه موم.

***
یک تصویر بزرگ خود را بعنوان تصویر نمی‎شناساند: او است. یا دقیق‎تر: تو خود را در آن می‎یابی.

***
زندگی نظم ایجاد می‎کند اما نظم قادر به خلق زندگی نمی‎باشد.

***
ما نمی‎توانیم آنچه را که دارای بیشترین اهمیت در زندگی‎ست پیش‎بینی کنیم. آدم همیشه زیباترین شادی را در جائی که کمترین انتظارش را دارد تجربه می‎کند.

***
بزرگ‎ترین اشتباهت در این است که تو به ادامه زندگی انسان پس از مرگ باور داری. زیرا سؤال قبل از هر چیز این است که انسان خود را پس از مرگ در چه کسی یا در چه چیزی منتقل می‎سازد؟

***
من تنها کسی را نجات می‎دهم که آنچه هست را دوست دارد و می‎توان او را اشباع کرد.

***
زیرا هر آنچه ترقی نکند و یا گذرگاه نباشد بی ارزش است. و اگر توقف کنی چشم‎انداز دیگر چیزی برای گفتن نخواهد داشت و تو یکنواختی را ملاقات خواهی کرد.

***
زیرا فضای سکوت جائی‎ست که روح قادر به گشودن بال‎های خود می‎باشد.

***
زیرا که تو چیزی بجز مسیر و گذرگاه نیستی و فقط از آنچه متحول می‎سازی قادر به زندگی هستی. درخت خاک را به شاخه‎ها مبدل می‎سازد. زنبور شکوفه را به عسل. و بال‎های تو خاک سیاه را به شعله‎های آتش دریای غله.

***
زیرا هرچه حقیقت بالاتر باشد تو هم برای درک آن به برج دیدبانی بلندتری محتاجی.

***
زیرا آنکه اختراع یا ثابت می‎کند خلاق نیست، بلکه کسیکه برای <شدن> یاری می‎رساند.

***
زیرا وقتی مایل به درک انسان‎ها باشی اجازه نداری به سخنان‎شان گوش دهی.

***
علت عاشق گشتن خود عشق است.

***
آن کسی واقعاً نابیناست که فقط توسط اعمالش از انسان‎ها آگاه می‎گردد و فکر می‎کند فقط عملش یا تجربه‎ای ملموس و یا بهره‎مند بودن از مزیتی خاص می‎توانند او را نشان دهند.

***
شهرت و اعتبار قبل از هر چیز بر عقل استوار است.

***
تواضع قلب درخواست نمی‎کند که شکسته نفسی کنی، بلکه از تو می‎خواهد خود را بگشائی. این کلید تبادل است. فقط در آنصورت می‎توانی ببخشی و دریافت کنی.

***
خاک به ما بیشتر از هر کتابی خودشناسی می‎بخشد، زیرا خاک به ما مقاومت عرضه می‎دارد و انسان فقط در نبرد خود را می‎یابد.

***
عشق در درجه اول استراق سمع کردن در سکوت است.

***
منطق با چیزها در یک سطح قرار دارند و نه با گره‎ای که آن چیزها را به هم مرتبط می‎سازد.

***
انسان‎ها دیگر برای شناختن چیزی وقت ندارند. آنها همه چیز را آماده در فروشگاه‎ها می‎خرند. اما چون هیچ فروشگاهی دوست نمی‎فروشد بنابراین مردم هم دیگر دارای دوست نیستند.

***
نظم نشانه‎ای از قوی بودن جامعه است و نه منشاء قدرت آن.

***
برنامه‎ریزی در اثری ادبی متعلق به توهم آدمی منطقی، مورخ و منتقد است. زیرا خطوط انرژی ناچاراً خود را به دور قطب قوی منظم می‎سازند.

***
صحرا زنده‎تر از یک پایتخت است، و پر جمعیت‎ترین شهر وقتی قطب‎های ضروری قدرت‎ زندگی‎شان را از دست بدهند خالی می‎گردد.

***
ظلم و ستم وقتی خود را نشان می‎دهد که تو بخواهی با کمک آب میوه درخت را رشد دهی و نه وقتی که درخت خودش آب‎های میوه را جذب می‎کند.

***
عشق واقعی را نمی‎توان خرج کرد. هرچه از آن بیشتر بدهی باز هم برایت بیشتر باقی می‎ماند.

***
ساختن آینده یعنی اکنون را ساختن. یعنی ایحاد کردن میلی که برای امروز مناسب باشد.

***
نباید مایل به پیش‎بینی آینده بود، بلکه باید آن را ممکن ساخت.

***
اگر در برابر آن نوری که نه از چیزها بلکه از معنای چیزها ناشی می‎گردند کور باشی هیچ چیز برای امیدواری نخواهی داشت.

***
تو برای همیشه در زیر نور خورشید ماندن فقط احتیاج به اندازه کافی آهسته رفتن داری.

***
آن چیز اساسی اغلب یک لبخند است.

***
بخشی از کار غذا می‎دهد و بخش دیگر شکل: و آن چیزی که به ما شکل می‎بخشد تعهد به کار است.

***
کسیکه تمام انسان‎ها را از طریق خدا دوست دارد تک تک انسان‎ها را بی نهایت بیشتر از کسی دوست می‎دارد که فقط یک نفر را دوست دارد و محدوده فقیرانه خویش را منحصراً به شریکش گسترش می‎دهد.

***
فقط جهت دارای یک هدف است. مهم این است که تو به سمت چیزی بروی و نه اینکه به چیزی برسی؛ زیرا انسان بجز مرگ به چیزی نخواهد رسید.

***
فقط واژه‎های اندکی وجود دارند که در دوران تاریخ نیروی درخشندگی خود را از دست نمی‎دهند.

***
برای انسان‎ها فقط یک حقیقت وجود دارد و این حقیقت آن چیزی‎ست که از او یک انسان می‎سازد.

***
بدیهی‎ست که رسیدن به کمال دست نیافتنی‎ست. و کمال فقط دارای این معنی‎ست که تو مسیرت را مانند ستاره‎ای هدایت کنی.

***
بفرمائید این هم راز من. و کاملاً ساده است: آدم فقط با قلب می‎تواند خوب ببیند. چیزهای اساسی برای چشم‎ها نامرئی‎اند.

***
من قبل از هر چیز به کسی محتاجم که مانند یک پنجره خود را به سمت دریا بگشاید، و نه به یک آینه که در برابرش حوصله‎ام سر برود.

***
من وقتی خطاکار را اعدام کنم به حقیقت خدمت نمی‎کنم، زیرا این حقیقت توسط خطا در برابر خطا تحقق می‎یابد.

***
من دوستی را در این می‎بینم که دوستان همدیگر را ناامید نسازند، و عشق حقیقی را از قادر نبودن‎شان در رنجیدن.

***
من بیش از اندازه کافی دشمن دارم که به من برای آموزش دادن خدمت می‎کنند؛ آنچه من احتیاج دارم دوستانی‎اند که بتوانند برایم باغی باشند تا من بتوانم در آنها استراحت کنم.

***
من اما عشق را می‎شناسم و می‎دانم: عشق تشکیل شده است از اینکه دیگر هیچ سؤالی پرسیده نشود.

***
من دوستی را که به هنگام وسوسه‎ها وفادار می‎ماند دوست دارم. زیرا اگر وسوسه‎ای وجود نداشته باشد بنابراین وفاداری هم وجود نمی‎داشت و سپس من بی دوست می‎ماندم.

***
از تو می‎خواهم از آنچه می‎گیری نباید زندگی کنی بلکه از آنچه می‎دهی، زیرا فقط به این وسیله قادر به رشد کردنی.

***
من در بیابان دارای همان ارزشی‎ام که خدایانم دارند.

***
هر ملتی خودپسندیش را بعنوان چیزی مقدس به حساب می‎آورد.

***
هر انسان یک معجزه است.

***
عشق از این تشکیل نشده است که آدم همدیگر را تماشا کند بلکه از این تشکیل گشته که آدم مشترکاً به یک سمت بنگرد.

***
آدم حقیقت را کشف نمی‎کند بلکه خالق آن است.

***
رویاهایم واقعی‎تر از مه‎اند، واقعی‎تر از تپه‎های شنی و از هر چیزی که دورادور منند.

***
این بعد مکانی و زمانی نیست که دوری را تعیین می‎کند. در تنگنای باغ خانه‎مان می‎تواند بیشتر از پشت دیوارهای چین چیزهای مخفی وجود داشته باشد.

***
نه آن چیزی که به تو داده می‎شود، نه نوازش بدن یا بهره برداری از این یا آن مزیت تو را خرسند می‎سازد، بلکه فقط آن گره الهی که چیزها را به هم وصل می‎کند.

***
هیچ چیز معنائی در خود حمل نمی‎کند. مفهوم واقعی چیزها در قالب‎شان نهفته است.

***
فقط چیز ناشناخته انسان را به وحشت می‎اندازد. به محض نشان دادن استقامت دیگر آن چیز ناشناس نخواهد بود.

***
باغ‎هایم را که در آنها باغبان‎هایم در سپیده دم برای خلق بهار می‎روند تماشا کن؛ آنها بخاطر گل‎ها، مادگی و تاجشان نزاع نمی‎کنند، آنها دانه‎ها را می‎افشانند.

***
هنگامیکه آدم فراتر از خود می‎رود، جهانی بودن و بزرگی انسان را کسب می‎کند. من هیچ نگرش رفیعی که خود را بر چیزهای منطقی بنا سازد نمی‎شناسم.

*** 
وفادار بودن یعنی به خود وفادار ماندن.

***
ما برای قادر گشتن به دوست داشتن پروانه باید به چند کرم پروانه هم علاقه‎مند گردیم.

***
و به این خاطر دیوارهای زندان نمی‎توانند عشاق را حبس کنند زیرا عشق به امپراطوری‎ای تعلق دارد که نه از چیزها بلکه از معنای چیزها زندگی می‎کند.

***
وقتی خدایانت بمیرند تو نیز خواهی مرد. زیرا تو توسط آنها زندگی می‎کنی. و تو فقط توسط آن چیزی می‎توانی زندگی کنی که با آن قادر به فوت کردنی.

***
و من بسیار در باره کودکانی که با سنگریزه‎های سفید خود بازی می‎کنند و آنها را تبدیل می‎سازند فکر کرده‎ام: آنها می‎گویند، ببین، آنجا یک ارتش راهپیمائی می‎کند و آنجا رمه‎ها هستند: اما رهگذری که فقط سنگ‎ها را می‎بیند هیچ چیز از ثروت قلب‎شان نمی‎داند.

***
من فقط آن چیزی را حقیقت می‎نامم که تو را به هیجان آورد. زیرا هیچ چیزی که بتواند خود را ثابت یا رد کند وجود ندارد.

***
متحد شدن یعنی بهتر گره زدن تفاوت‎های خاص به هم، و نه از بین بردنشان بخاطر نظمی بیهوده.

***
اشتباه گرفتن عشق با مستی تصاحب کردن بدترین رنج را با خود به ارمغان می‎آورد. زیرا آنطور که مردم فکر می‎کنند تو بخاطر عشق در رنج نخواهی بود، بلکه بخاطر میل مالک گشتن که با عشق در تضاد است.

***
بسیاری از قضاوت‎های اشتباه از این نیاز ناشی می‎گردد که آدم مایل به بدست آوردن ایده‎هاست، نه بخاطر درک کردن‎شان، بلکه تا خود را توسط آنها مست سازد.

***
کمال آنطور که آشکار است آن زمان حاصل نمی‎گردد که نتوان دیگر چیزی بر آن افزود بلکه وقتی که دیگر نتوان چیزی از آن برداشت.

***
حقایق را نمی‎توان توسط زنجیره‎ای از شواهد کشف کرد، آدم باید آنها را بیازماید.

*** 
اما آنچیزی که به زندگی معنا می‎بخشد به مرگ هم معنا می‎دهد. مردن وقتی که در نظم چیزها قرار داشته باشد راحت است.

***
آنچه خود را به تو می‎بخشد دوباره خویش را از تو جدا می‎سازد، زیرا فقط در مسیر خدا یک پل از تو به سمت دیگران کشیده شده است.

***
اگر تو بی تکلف باشی مانند بادنما تسلیم باد می‎گردی، گرچه بادنما از تو وزنش بیشتر است.

*** 
اگر تو زندگی را به بازار آوری نظم تأسیس می‎کنی، و اگر نظم به بازار آوری مرگ را سبب خواهی گشت. نظم بخاطر اراده نظم نمایشی عمداً نادرست از زندگی‎ست.

***
اگر مایل به فهم واژه سعادتی، باید تو آن را بعنوان مزد و نه بعنوان هدف درک کنی، زیرا وگرنه سعادت کاملاً بی‎معنا می‎گردد.

***
اگر تصمیم‎هایت را در اثر تحریک ذهن یا قلب نگیری بلکه توسط دلایل مشخصی که به خود اجازه بیان می‎دهند و کاملاً در سخنانت موجودند، بنابراین من هم تو را انکار می‎کنم.

***
اگر تو تسلیم شوی، بیشتر از آنچه می‎دهی بدست خواهی آورد. زیرا تو هیچ چیز نبودی و حالا کسی خواهی گشت.

***
اگر تو مسؤلیت شکست خود را نپذیزی بنابراین برای پیروزی‎هایت هم مسؤل نیستی.

***
وقتی تو بر ضد هر چه که می‎خواهد باشد نبرد می‎کنی برایت تمام جهان مشکوک خواهد گشت، زیرا همه چیز ممکن است یک پناهگاه باشد، یک کمینگاه و  غذا برای دشمنت.

***
اگر مؤفق شوی در باره خودت خوب به قاضی بروی سپس یک خردمند واقعی هستی.

***
اگر من نفرت و عشق و وحشتی که انسان‎ها را تحت تسلط دارند بشناسم بنابراین قادرم رفتارشان را هم پیش‎بینی کنم.

***
وقتی آدم درخت بلوطی می‎کارد اجازه ندارد امیدوار باشد که بعد در زیر سایه‎اش استراحت خواهد کرد.

***
اگر حقایق متعددی مشهود و مطلقاً در تضاد با یکدیگرند چاره دیگری برایت باقی نمی‎ماند بجز اینکه زبانت را عوض کنی.

***
اگر کسی شکایت کند که عشق او را سعادتمند نساخته است، بنابراین معنایش این است که او در باره عشق اشتباه فکر می‎کند: عشق هدیه‎ای نیست که آدم بتواند آن را دریافت کند.

***
اگر ما فقط بخاطر پول و سود کار کنیم برای خود یک زندان می‎سازیم.

***
معجزات واقعی چه بی سر و صدا هستند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:52  توسط سعید از برلین  | 



همه چیزها در پشت خود زنانگی و در جلوی خود مردانگی دارند. وقتی زنانگی و مردانگی بهم وصل گردند همه چیزها به هماهنگی دست می‎یابند.

***
طولانی‎ترین راهپیمائی هم با اولین گام آغاز می‎گردد.

***
تلاش برای علم هر روزه چیزی به آن می‎افزاید. هنگام تمرین تائو هر روزه چیزی پشت سر گذارده می‎گردد، و تو باید همیشه چیزها را کمتر مجبور سازی تا اینکه عاقبت به بی‎عملی می‎رسی.

***
آموزش بدون کلمات، انجام بدون عمل: اساتید چنین عمل می‎کنند.

*** 
جهان را مانند خودت در نظر گیر، به این سان بودن چیزها اعتماد کن، جهان را مانند خودت دوست بدار؛ بعد می‎توانی از همه چیزها مراقبت کنی.

***
انعطاف پذیری و خوشخوئی مدیران زندگی‎اند و سختی و مقاومت سربازان مرگ.

***
تائوی قابل اظهار تائوی جاودانه نیست.

***
تائوی آسمان برتری نمی‎دهد، جاودانگی نزد آدمی‎ست که ثابت کند فرد خوبی می‎باشد.

***
تائو طرفداری نمی‎کند؛ تائو تولید کننده خیر و شر است. اساتید طرفداری نمی‎کنند؛ آنها هم به مقدسین و هم به گنهکاران خوشامد می‎گویند.

***
تائو را نمی‎توان رویت کرد. تائو کوچک‎تر از یک الکترون حاوی کهکشان‎های غیر قابل شمارشی‎ست.

***
تائو بدون هیچ تحمیلی غذا می‎دهد.
استاد بی تسلط هدایت می‎کند.

***
جهان بی نقص است و نمی‎توان آن را تکمیل کرد. کسی که بخواهد آن را تغییر دهد فاسدش می‎سازد. کسی که بخواهد مالکش گردد آن را از دست می‎دهد.

*** 
خود واقعی انسان ابدی‎ست، اما او فکر می‎کند: من این جسمم و بزودی خواهم مرد. اگر ما دارای جسم نمی‎بودیم چه آسیبی می‎توانست بر ما مستولی گردد؟

***
نرمی بر سختی پیروز است و ضعیف بر قوی.

***
کار را به انجام رساندن، خود را عقب کشیدن، این روش آسمان است.

***
به سوی مردم واقعاً کامل همه چیز جریان می‎یابد.

***
زیرا هستی و عدم همدیگر را تولید می‎کنند و سنگین و سبک همدیگر را کامل. دراز و کوتاه به همدیگر شکل می‎بخشند و صدا و صوت با هم ازدواج می‎کنند. قبلاً و بعداً نیز به دنبال همند.

***
فرد برگزیده مال نمی‎اندوزد.
هرچه او برای دیگران کار کند بیشتر هم دارا می‎گردد.

***
بهترین رهبر کسی‎ست که حتی متوجه وجودش هم نمی‎شوند، نفر دوم از بهترین رهبران کسی‎ست که به او افتخار و ستایشش می‎کنند، از بهترین بعدی رهبران مردم وحشت دارند و از بدترین رهبر نفرت. وقتی کار بهترین رهبر انجام می‎گیرد مردم می‎گویند: "این کار را ما خودمان انجام دادیم".

***  
بزرگ‎ترین مسیر کاملاً ساده است اما انسان‎ها بیراهه را دوست می‎دارند.

***
روح زندگی انسان‎ها بسیار مشکل پالایش می‎گردد و مانند کاسه‎ای آب خیلی آسان کثیف.

*** 
انسان از زمین پیروی می‎کند.
زمین از آسمان.
آسمان از تائو .
تائو از خودش پیروی می‎کند.

***
سخنران ممکن است آدمی ابله باشد: مهم این است که مخاطب دانا باشد.

***
فرد دانا قلب قفل گشته ندارد. برای او قلب انسان‎ها قلب خود اوست.

***
انسان خردمند بی سر و صدا در میان جهان زندگی می‎کند و قلبش فضائی باز است.

***
تردید اتاق انتظار شناخت است.

***
کسانیکه با تائو هم‎نظرند می‎توانند با خیال راحت و بی خطر به هر جا که مایلند بروند. حتی در میان رنجی بزرگ هماهنگی همه جانبه را حس می‎‌کنند، زیرا آنها صلح در قلب‎هایشان یافته‎اند.

***
سکوت بزرگ‎ترین <روشن‎ گشتن> است.

***
مردم معمولاً کمی مانده به مؤفقیت شکست می‎خورند. بنابراین برای پایان کار همانند ابتدای کار مراقب باش، سپس دیگر شکستی در کار نخواهد بود.

***
اساتید جهان را مشاهده می‎کنند اما فقط به نیروی بینائی درونی خویش اعتماد دارند. آنها به چیزها اجازه عبور و مرور می‎دهند و قلب‎شان مانند آسمان باز است.

***
اساتید چیزها را همآنطور که هست می‎بینند، اما سعی نمی‎کنند آنها را کنترل کنند. اساتید در مرکز دایره زندگی می‎کنند و می‎گذارند که هر چیز مسیر خود را برود.

***
اخلاق اما فقط ظاهر بیرونی وفاداری و ایمان است و آغاز سردرگمی.

***
سفر هزار کیلومتری از برابر پاهایت آغاز می‎گردد.

***
برای حقیقت چند واژه اندک هم کافی‎ست.

***
آدم توسط سهل‎انگاری ریشه‎ها را از دست می‎دهد، توسط ناآرامی بررسی کلی را.

***
یک کشور را با قانون و معیار اداره می‎کنند، جنگ را بی قانون و با نیرنگ.

***
یک انسان واقعاً خوب به خوبی خود آگاه نیست و از این رو انسان خوبی‎ست. یک انسان احمق تلاش می‎کند خوب باشد و به این دلیل انسان خوبی نیست.

***  
وقتی تحقق آرزوهایت را از دیگران انتظار بکشی هرگز تحقق واقعی را کسب نخواهی کرد.

***
جهان را بشناس، بدون آنکه از در خانه‎ات خارج شوی، هوا را بشناس، بدون آنکه از پنجره به بیرون نگاه کنی؛ هرچه تو دورتر بیرون بروی دانشت نیز به همان نسبت ناچیزتر است.

***
وقتی برایت آشکار گردد که همه چیز تغییر می‎یابد بنابراین دیگر محکم چسبیدن به چیزها را هرگز نخواهی خواست.

***
نشناختن ابدیت باعث گیجی و گناه آدم می‎گردد اما با شناخت آن صبور.

***
قورباغه یک چشمه نمی‎تواند تصوری از دریا داشته باشد و یک حشره تابستانی مفهومی از یخ. بنابراین چگونه می‎تواند یک عالم تائو را درک کند؟ علمش او را محدود می‎سازد.

*** 
رها از امیال راز را واضح می‎شناسی. گرفتار امیال فقط صورت ظاهرش را می‎بینی.

***
از انسانیت قطع امید کنید، عدالت را دور اندازید، و انسان‎ها عشق طبیعی را دوباره خواهند یافت.

***
به اندازه کافی داشتن سعادت است، بیش از اندازه کافی داشتن شوم است. این برای همه چیز درست است، بخصوص برای پول.

***
در حقیقت خشونت در خودش می‎شکند.

***
به یک فرد گرسنه یک ماهی بده و او یک بار سیر می‎شود، به او ماهیگیری بیاموز و او دیگر گرسنگی نخواهد کشید.

***
خدا بخاطر روشنائیش نور است، بخاطر آرامشش صلح، و بخاطر پری سرشار و جاودانه بودنش یک چشمه.

***
کسی خوب می‎رود که بی بر جای گذاردن هیچ ردی می‎رود.

***
نیکی در فکر ایجاد عمق می‎کند، نیکی به هنگام هدیه کردن عشق ایجاد می‎کند، نیکی در واژه‎ها حقیقت تولید می‎کند.

***
بازگشت به ریشه یعنی: سکوت.
سکوت یعنی: بازگشت به مقصد.
بازگشت به مقصد یعنی: جاودانگی.
شناخت جاودانه‎ها یعنی: <روشن گشتن>.

***
تولید و تغذیه کردن،
داشتن بدون تصاحب کردن،
عمل کردن بی چشمداشت،
هدایت کردن بی حکمرانی:
این بالاترین فضیلت است.

***
من سه گنجینه دارم که برایم گرامیند و محافظت‎شان می‎کنم. یکی از آنها عشق است، دومی صرفه‎جوئی و سومی فروتنی.

***
به دنبال پول و امنیت بروی قلبت خود را هرگز نخواهد گشود.

***
هر چه قوانین و دستورات بیشتر جلوه کنند به همان نسبت هم دزدها و راهزنان بیشتری وجود خواهند داشت.

***
هرچه اسلحه تیز در خلق بیشتر، به همان نسبت هم دولت گیج‎تر.

***
هرچه ممنوعیت بیشتر وجود داشته باشد مردم کمتر فاضل خواهند گشت.

***
هرچه ممنوعیت بیشتر باشد خلق فقیرتر است.

***
تک تک موجودات این جهان به چشمه مشترک بازمی‎گردند. بازگشت به چشمه ــ این آرامش بشاشی‎ست.

***
کسانیکه به زندگی خدمت می‎کنند خود را در اعمالشان با تغییرات منطبق می‎سازند.

***
هیچ کس از آنکه تمام پاسخ‎ها را می‎داند دورتر از حقیقت نایستاده است.

***
بگذار زندگی و مرگ برایت یکسان مهم باشند، بعد ذهن تو بی وحشت خواهد گشت، برای تغییر و تداوم هم همین روش را به کار ببر، بعد هیچ چیز شفافیت تو را کدر نخواهد ساخت.

***
در جستجوی دانش بودن یعنی روز به روز به اندوخته افزودن.

***
سادگی بی‎نام بی‎آرزوئی تولید می‎کند. بی‎آرزوئی آرام می‎سازد و جهان خودش درست خواهد گشت.

***
در جهان چیزی تغییر پذیر‎تر از آب نیست. مسیر آب بی نهایت دور و فوق‎العاده عمیق است؛ او خود را به بی‎مرزی می‎گستراند و در بی‎نهایتی جاری  می‎گردد.

***
کاهلی بهتر از با زحمت هیچ چیز خلق کردن است.

***
راه درست را انتخاب کن و چیزها خود به خود به پی طبیعت خود خواهند رفت.

***
استفاده از نور درون برای دوباره بدست آوردن <روشن گشتن>، آدم چنین کاری برای تخریب بدن خود نمی‎کند.

***  
زخم زبان‎ها را در شن و ماسه بنویس، واژه‎های زیبا را در سنگ مرمر.

***
حتی آسمان و زمین هم نمی‎توانند چیزی ابدی خلق کنند، و چه اندازه انسان کمتر.

***
وقتی پی ببری که به اندازه کافی داری، سپس واقعاً غنی هستی.

***
اگر مراقب تشویق مردم نباشی زندانی‎شان خواهی گشت.

***
مسیر بخاطر توافقت با خویش قدرتش را در تو به جریان می‎اندازد. بعد اعمالت به طبیعت نزدیک می‎گردند و روشت به روش آسمان.

***
تائو تا ابد بی‎عملی‎ست، اما هیچ چیز انجام نشده باقی نمی‎ماند.

***
مرگ و زندگی به یک محدوده تعلق دارند، آنها نه قادر به ستم کردنند و نه تهدید.

***
هیج کاری نکن و همه چیز انجام پذیرفته است.

***
کاهلی را تمرین کن، و همه چیز خود را تسلیم خوبی می‎گرداند.

***
در باره گذشته به خود نگرانی راه نده، توجه‎ات را به زمانی که می‎آید معطوف گردان.

***
و اگر روز دوستت نبود؛ حداقل معلمت که بود.

***
اگر انسان‎ها درونی‎ترین طبیعت‎شان را بخاطر کوتاه آمدن از آرزوهای‎شان از دست بدهند بنابراین اعمال‎شان هرگز صحیح نمی‎باشد. هدایت یک ملت با این روش فقط می‎تواند پایانی پر هرج و مرج داشته باشد؛ وقتی آدم خودش را با این روش هدایت کند درونش را لکه دار می‎سازد. از این رو برای افرادی که مسیر را نمی‎شنوند ناممکن است به درونی‎ترین طبیعت‎شان بازگردند. افرادی که هیچ فهمی برای چیزها ندارند نه توانا به کسب شفافیت و نه آسایش هستند.

***
تلاش برای سعادتمند ساختن انسان‎ها زمینه را برای بدبختی آنها فراهم می‎سازد و تلاش برای اخلاقی کردن‎شان زمینه را برای فساد آماده می‎سازد.

***
استادی واقعی از راه اجازه دادن به مسیرخود رفتن چیزها بدست می‎آید.

***
واژه‎های واقعی خوشایند نیستند، واژه‎های خوشایند غیرواقعی‎اند.

***
آنچه در هماهنگی با تائوست ماندگار است. آنچه اجباریست مدتی رشد می‎کند اما بعد می‎پژمرد. این تائو نیست. هر آنچه که در تضاد با تائو است بزودی از بودن دست می‎کشد.

***
خرد هیچ ارتباطی با هدایت کردن دیگران ندارد، بلکه خود را منظم ساختن است. کرامت هیچ ارتباطی با قدرت و موقعیت ندارد، بلکه با تحقق بخشیدن به خویش؛ به خود تحقق ببخش بعد تمام جهان را در خودت خواهی یافت.

***
اگر بر روی زمین همه خوبی را بعنوان خوب بشناسند، بنابراین توسط آن بدی را نشانده‎اند. زیرا هستی و نیستی همدیگر را تولید می‎کنند.

***
وقتی کشور دچار هرج و مرج گردد عشق به کشور بوجود می‎آید.

***
وقتی خوبی بخواهد خوب به شمار آید به بدی تبدیل می‎گردد.

***
انسانی که هیچ مرزی نشناسد برای رهبری مناسب است.

***
اگر آدم در جنگ دارای عشق باشد پیروز می‎گردد، اگر به هنگام دفاع عشق داشته باشد انسان شکست‎ناپذیری می‎گردد.

***
وقتی انسان‎ها حرمت‎شان را از دست بدهند به مذهب روی می‎آورند. و وقتی دیگر به خودشان اعتماد نداشته باشند شروع می‎کنند تکیه به قدرت دادن.

***
کسیکه دیگران را می‎شناسد فاضل است.
کسیکه خود را می‎شناسد حکیم است.
کسیکه بر دیگران پیروز می‎گردد قدرت بازو دارد.
کسیکه بر خودش پیروز می‎گردد قوی‎ست.
کسیکه راضی‎ست غنی‎ست.
کسیکه مرکزش را گم نمی‎کند شکست‎ناپذیر است.

***
کسیکه دارای هدفی نیست نمی‎تواند به هدفی دست یابد.

***
کسی که به آسانی قول می‎دهد به ندرت به آن عمل می‎کند.

***
کسیکه به اندازه کافی اعتماد نمی‎کند قابل اعتماد نیست.

***
کسی که با خودش در نزاع نباشد هیچکس در جهان قادر به نزاع با او نیست.

***
دانستن بخاطر جهلش بزرگ است.

***
وقتی آدم مایل به گرفتن باشد باید بدهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 3:49  توسط سعید از برلین  | 

مراقبه یک مشاهده هشیارانه است، یک آگاهی کاملاً رها از انگیزه‎ها و آرزوها، یک مشاهده بدون هیچ تفسیر و تحریفی.

***

تمام ایدئولوژی‎ها، چه مذهبی یا سیاسی ابلهانه‎اند، زیرا این تفکر و واژه‎ مفهومی‎ست که انسان‎ها را به این نحو تأسف انگیز از هم جدا ساخته است.

***

تنهائی انزوا نیست، تنهائی متضاد گوشه‎گیری نیست، تنهائی یک حالت هستی‎ست، هنگامی که تمام تجربه‎ها، تمام دانش‎ها به پایان برسند.

***

تنهائی فقط وقتی می‎تواند وجود داشته باشد که انزوا دست برداشته باشد.

***

تجزیه و تحلیل کردن شکلی از فلج است و نمی‎تواند زخم‎ها را محو سازد.

***

انباشتن یک مرکز حصار گشته تولید می‎کند که جدا و محروم می‎سازد، و آنچه محصور است هرگز آزاد نمی‎باشد، از این رو تجربه کننده هرگز قادر به درک نمی‎باشد.

***

البته انسان در سطح مادیات به زمان محتاج است تا مؤفق شود از اینجا به آنجا برسد، اما در سطح روحی روانی هیچ زمانی وجود ندارد. این یک حقیقت هولناک و واقعیت فوق‎العاده مهمی‎ست، و پس از کشف آن آدم خود را از تمام سنن رها می‎سازد.

***

بنابراین مراقبه مترادف است با رها بودن کامل از ستیزه و از حالت روحی روانی‎ای که در آن هدف و اراده بی جایند.

***

مراقبه بی مرز است، مراقبه بدون مرزهای دانش است.

***

برای ترقی دادن رشد ذهن باید مراقبه مورد توجه باشد و نه تمرکز.

***

در مدیتیشن مهم دیدن حقیقت در هر لحظه است ــ نه حقیقت مطلق، بلکه دیدن حقیقت و غیر حقیقت در هر لحظه.

***

آگاهی یعنی فداکاری کامل و بدون قید و شرط به آنچه است، بدون عقلانیت، بدون جدائی مشاهده‎ کننده و مشاهده شونده از هم.

***

رابطه آینه‎ای‎ست که در آن ما خود را آنطور که هستیم می‎بینیم.

***

دانش محض یک نوع اعتیاد و شکل دقیق‎تری از بی حواس بودن است.

***

چون به ما صدمه زده‎اند دیواری به دور خود کشیده‎ایم تا دیگر هرگز به ما صدمه نزنند؛ و وقتی آدم به دور خود دیوار بکشد بیشتر صدمه خواهد دید.

***

روش‎ها، سیستم‎ها و "به چه طریق"، همه اینها اختراعات فکرند، از این رو محدود و بی‎ارزشند. اگر شما اما این را درک کنید و این حقیقت را تشخیص دهید که هرگز هیچ سیستمی نمی‎تواند ذهن را آزاد سازد، سپس آزادی بلافاصله آنجا خواهد بود.

***

تمایل محض برای تکرار لذت موجب درد می‎گردد، زیرا که این لذت دیگر مانند لذت دیروز نمی‎باشد.

***

اندیشه بی نظمی بوجود آورده است، زیرا که بین "آنچه است" و "آنچه باید باشد"، بین واقعیت و تئوری یک نزاع ایجاد کرده است.

***

اندیشه همیشه قدیمی‎ست، زیرا که اندیشه واکنش حافظه از دانش و تجربه است. اندیشه ماده ا‎ست.

***

این مدیتیشن حقیقی‎ست. کاملاً از نو آغاز کردن، بدون دانستن چیزی. اگر شما با دانش‎تان آغاز کنید با شک آن را به پایان می‎رسانید.

***

طلب امنیت کردن کاهلی تولید می‎کند، ذهن‎ و ‎قلب را انعطاف‎ناپذیر و تیره می‎سازد و مانع می‎گردد که ما برای واقعیت باز باشیم. حقیقت خود را فقط در یک ناامنی بزرگ آشکار می‎سازد.

***

واژه، نماد، عکس و ایده حقیقت نمی‎باشد؛ اما ما عکس را عبادت می‎کنیم، ما نماد را محترم می‎شمریم، ما برای واژه اهمیت بزرگی قائلیم و تمام اینها بسیار مخربند؛ زیرا سپس واژه، نماد و عکس مهم‎تر از همه چیز می‎گردد.

***

آنچه ما به هنگام فرا رسیدن مرگ وحشت از دست دادنشان را داریم ساختاری‎ست که فکر بعنوان "من" بنا کرده است، قالب‎ها و اسامی و پیوستگی به آنها.

***

زیرا وقتی مراقبه و آگاهی‎ای آنجا باشد که در آن بجز مشاهده هیچ انتخابی و هیچ قضاوتی نباشد، سپس  خواهید دید که دیگر هرگز زخمی نخواهید گشت و زخم‎های گذشته از بین خواهند رفت.

***

متفکر فکر می‎کند که افکار مجزا از متفکر است و به این ترتیب همیشه تلاش می‎کند اندیشه را کنترل یا سرکوب کند.

***

آنکه می‎گوید "من نمی‎دانم" و آنکه نمی‎خواهد چیزی بشود کاملاً از حسود بودن دست شسته است.

***

ذهن اکثر مردم هدف مشخصی را جستجو می‎کند، با این آرزوی مشخص که چیزی را بیابد و وقتی این آرزو یک بار خود را محکم چسبانده باشد سپس شما هم چیزی را پیدا خواهید کرد. اما آن چیز زنده‎ای نخواهد بود.

***

ذهنی اندوزنده از مردن می‎ترسد، و چنین ذهنی نمی‎تواند هرگز کشف کند که حقیقت چه می‎باشد.

***

ذهنی که مایل به درک مشکلی‎ست اجازه ندارد با خود مشکل خویش را درگیر سازد، بلکه با این موضوع که مکانیسم روش قضاوت خودش چگونه کار می‎کند.

***

کمبود خودآگاهی ریشه اصلی جهل است و به این درد و رنجی که در جهان حکمفرماست منجر می‎گردد.

***

انسان روحانی یا در سطوح دیگر بلندپرواز نمی‎تواند هرگز بی مشکل باشد، زیرا مشکلات ابتدا وقتی به فراموشی سپرده می‎گردند که "من" غایب باشد.

***

از حقیقت نمی‎توان پیروی کرد، حقیقت را باید کشف کرد.

***

ترس هنگامی از بین خواهد رفت که شما توجه کامل‎تان را به او هدیه کنید.

***

اگر در کمال نظم زندگی کنی بنابراین بزرگی و واقعیت آزادی، منزلت و زیبائی‎شان در تو قرار دارد. و این نظم فقط وقتی به وجود می‎آید که ما خودمان نور خویش باشیم.

***

این ایده که شما یک وظیفه در مقابل اولیاء، خویشاوندان و کشورتان دارید شما را قربانی می‎سازد.

***

اکثر پدر و مادرها فقط تکامل دانش سطحی‎ای که برای کودکان‎شان پست‎های چشمگیر در یک جامعه فاسد را تضمین کند مهم است.

***

اکثر ما در یک رابطه از تنش امتناع و یا آن را پس می‎زنیم و سهولت یک وابستگی رضایت بخش را ترجیح می‎دهیم.

***

مشاهده خالص آن انرژی‎ای‎ست که همه چیز را تغییر می‎هد. اگر این را درک کنید سپس خواهید دید که از ترس‎های روحی کاملاً رها می‎باشید.

***

انقلاب، این انقلاب روحی و خلاق که در آن "من" دیگر وجود ندارد تنها وقتی بوجود می‎آید که اندیشنده و فکر یکی گردند، وقتی که دیگر ثنویتی وجود نداشته باشد که در آن اندیشنده فکر را کنترل کند.

***

وحدت لاینفک اندیشنده و فکر باید تجربه گردد، آدم نمی‎تواند در باره آن حدس بزند. این تجربه یعنی رهائی و در آن سعادتی غیر قابل بیان نهفته است.

***

تحول در آنچه وجود دارد فقط زمانی رخ می‎دهد که هیچ جدائی و هیچ زمانی در بین بیننده و دیده شونده وجود نداشته باشد. عشق هیچ فاصله‎ای نمی‎شناسد.

***

اصیل‎ترین وظیفه تعلیم و تربیت تولید کردن انسانی‎ست که توانا به تجربه زندگی در تمامیتش باشد.

***

حقیقت برای جامعه خطرناک است.

***

تمدنی که ما در آن زندگی می‎کنیم محصول اراده جمعی و آرزوهای بسیار حریصانه است و به این خاطر فرهنگ و تمدن ما نیز حریصانه است.

***

کسانی در میان شما که هنوز هم تردید می‎کنند، کسانی که هنوز کورکورانه جستجو می‎کنند، کسانی که این غوغای درد و رنج، وحشت و حقارت اسیر خود نگاه داشته ممکن است کتاب بخوانند، مدرسه بروند، فلسفه‎های خاصی را که در آن مراسم و محدودیت وجود دارد بیاموزند. اما برای کسانی که تنها و تنها در آرزوی آزادیند مدرسه‎ای وجود ندارد.

***

این عشق با عشق من و عشق تو ربطی ندارد. اگر شما این عشق را تجربه کنید دیگر فرزندان خود را هرگز برای آموزش به ارتش نمی‎فرستید تا کشته شوند. سپس یک تمدن کاملاً متفاوت بوجود می‎آورید، یک فرهنگ مختلف، انسان‎های مختلف و مردان و زنان مختلف.

***

ذهنی که در رنج است به توهمات پناه می‎برد. یک ذهن رنجور هیچ رابطه‎ای با دیگر انسان‎ها ندارد، هر اندازه هم صمیمی با هم زندگی کنند. رنج به انزوا می‎انجامد.

***

یک ذهن واقعاً فروتن قابلیت غیر قابل سنجی برای تحقیق کردن دارد، در حالیکه ذهنی که زیر بار دانش قرار دارد و توسط تجربه و مشروط بودن خویش فلج گشته است هرگز قادر نیست صحیح تحقیق کند.

***

یک انسان سعادتمند از هیچ کس پیروی نمی‎کند. فقط افراد آشفته و ناخشنود از دیگران با حرارت پیروی می‎کنند، با این امید که در نزدشان پناهگاه بیابند. و آنها پناهگاه خواهند یافت، اما این پناهگاه ظلمت و سقوط‎شان است.

***

یک ایدهآل فراری‎ست از مقابل آنچه خودت هستی. *** یک زندگی بدون مقایسه و مقیاس یک مدیتیشن است.

***

یک رابطه واقعی و انسانی داشتن یعنی نداشتن مطلق هیچ ایده، هیچ نتیجه گیری و هیچ تصویری.

***

یکی از سخت‎ترین کارهای جهان کاملاً آسان به چیزی نگریستن است.

***

سادگی وقتی اتفاق می‎افتد که ذهن خود را دیگر درگیر نکند، وقتی دیگر نخواهد چیزی بدست آورد، وقتی آنچه است را پذیرا گردد.

***

روشن گشتن معنوی هیچ ارتباطی با زمان ندارد. روشن گشتن معنوی توسط سال‎ها تمرین، توسط سال‎ها ریاضت و توسط سال‎ها زهد حاصل نمی‎گردد.

***

روشن گشتن معنوی آنجائی‎ست که شما هستید. و در همانجائی که شما هستید باید خودتان را درک کنید.

***

هیچ تکنیکی برای فکر کردن وجود ندارد، بلکه فقط یک عملکرد خلاق بی اختیار هوش است که خود را در هماهنگی با عقل، احساس و رفتاری که از یکدیگر جدا نیستند آشکار می‎سازد.

***

اگر شما فکر نکنید هیچ اندیشنده‎ای وجود ندارد. اندیشه اندیشنده را خلق کرده است. آدم باید اول این را درک کند.

***

آگاه گشتن کامل از انحرافات درونی و بیرونی بسیار دشوار و طاقت فرساست؛ اما آدم فقط توسط درک طبیعت و روش تأثیرگذاری آنها و نه در انکار کردنشان به آن تمرکز جامع دست می‎یابد.

***

این حقیقت است که تو را رها می‎سازد و نه تلاش‎ت برای آزاد بودن.

***

این حقیقت است که یک جامعه جدید بوجود می‎آورد و نه کمونیست‎ها، مسیحی‎ها، هندوها، بودیست‎ها یا مسلمانان.

***

این یک پدیده عجیب است که اندیشه خدایان را اختراع و بعد آنها را پرستش می‎کند. این خودپرستی‎ست.

***

توانائی وفق دادن خویش در یک جامعه عمیقاً روانی نشانه سلامتی روان نیست.

***

اینطور نیست که ابتدا درک کردن می‎آید و بعد عمل. وقتی تو درک می‎کنی سپس این درک کردن خودش یک عمل است.

***

روبرو گشتن با زندگی با باری از اطمینان، با غرور دانش بدشگون است، زیرا دانش هم بالاخره فقط چیزی‎ست سپری گشتنی.

***

شادی چیز بلاواسطه‎ای‎ست و وقتی در باره آن فکر کنید سپس آن را در لذت عبور و موبور می‎دهید.

***

برای تکامل صحیح و کامل انسان تنها بودن مطلقاً ضروری‎ست تا حساسیت خویش را بیدار سازد.

***

به سمت ذهنی که هر دقیقه آنچه تجربه کرده است می‎میرد نیروی حیاتی شگفت‎انگیزی می‎آید، زیرا هر لحظه تازه است و سپس ذهن فقط توانا به کشف کردن است.

***

کامل بودن ماهیت واقعی سلامتی روان است و نه جزء جزء بودن در اعمال، در زندگی و در هر نوع از رابطه‎مان.

***

عادت عامل بسیار مخربی‎ست، زیرا وقتی بخواهید خلاقانه بیندیشید عادت خود را به میان هل می‎دهد.

***

حرص و طمع برای بدست آوردن یک نتیجه مانع از شکوفائی خودشناسی‎ست. جستجو به خودی خود از خود گذشتگی‎ست، جستجو خودش الهام است.

***

سیستم‎های اعتقادی در واقع کاملاً غیر ضروریند، اما اگر آدم یکی از آنها را داشته باشد، وقتی آدم به خدا، مسیح، کریشنا یا هر کس دیگر باور کند برایش احساس امنیت می‎آورد، آدم خود را در آغوش خدا حس می‎کند، اما این یک توهم است.

***

من ادعا می‎کنم که حقیقت یک سرزمین بدون جاده است و شما نمی‎توانید خود را توسط هیچ مذهب و فرقه‎ای به جاده‎ای نزدیک سازید.

***

من بارها تأکید کرده‎ام نقشی بازی نمی‎کند که شما از کدام چشمه آب برمی‎دارید، تا زمانیکه آب آن پاک باشد و تشنگی انسان را رفع سازد.

***

من همیشه از سازمان‎ها، جوامع و فرقه‎ها ترس داشتم، زیرا که همه آنها تمایل دارند کلمات خاص خود و فحوایش را بعنوان تنها حقیقت در نظر گیرند.

***

ایده‎ها انسان‎ها را تغییر نمی‎دهند. این آزادی ایده‎هاست که تحول  را باعث می‎گردد.

***

رنج در روانشناسی توسط در بند یک ایده، آرمان‎ها، نظرات، ایمان‎ها، اشخاص و طرح‎های اولیه بودن بوجود می‎آید.

***

ذهن در تمرکز همیشه توسط مرزی محدود می‎شود، اما زمانیکه برایمان درک خودکامگی ذهن مهم باشد سپس تمرکز صرف یک مانع می‎گردد.

***

ما در عشق به یک نفر دیگر احساس قدرت عجیبی می‎کنیم، قدرتی خلاقانه و سعادتمند؛ دیگری برای سعادت ما ضروری می‎گردد و از آن وابستگی و اسارت رشد می‎کند.

***

آدم در چیزها، در رابطه‎ها و در دانش شادی موقت می‎یابد. اما آنچه موقتی‎ست پر از درد و رنج است و فقط با کشف آنچه که نه آغاز دارد و نه پایان یک وجد جاوید بدست می‎آید.

***

تمام جهان در خود تو پنهان است و اگر بدانی که چگونه باید تماشا کرد و آموخت سپس درب آنجاست و کلید در دست توست. هیچکس نمی‎تواند این کلید را به تو بدهد یا درب را نشانت دهد، فقط تو قادر به این کاری.

***

با رد چیزهای نادرست می‎توان چیزهای واقعی را یافت.

***

هوش کمترین ارتباطی با اندیشه ندارد. هوش وقتی مشغول تأثیر گذاری می‎گردد که ذهن کل را ببیند، کل بی نهایت را ــ نه کشورم را، مشکلاتم را، خدایان کوچکم را، مدیتیشنم را.

***

هوشی که کاملاً بیدار باشد کشف است و کشف تنها راهنمای واقعی در زندگی‎ست.

***

آیا اصلاً مشاهده کننده متفاوت است؟ یا او در اصل همان مشاهده شونده است؟ اگر او همان مشاهده شونده باشد بنابراین هیچ تضادی وجود ندارد، درست است؟ درک کردن این ذکاوت نام دارد.

***

آیا تا حال متوجه شده‎ای که الهام دقیقاً زمانی اتفاق می‎افتد که تو به دنبالش نیستی؟ الهام وقتی می‎آید که تمام انتظارات به پایان رسیده و ذهن و قلب ساکت باشند.

***

آیا واقعیت همیشه چیزی شکل نگرفته نیست؟ آیا نباید ذهن از خلق کردن دست بکشد و بتواند قبل از تجربه کردن آن چیز شکل نگرفته خود را بیان کند؟

***

هرچه سازمان بی تفاوت از اینکه مذهبی‎ست یا زمینی بزرگ‎تر و قدرتمندتر باشد مسافتش نیز از واقعیت دورتر است.

***

هرگونه جاه طلبی، چه معنوی یا سکولار ترس و اضطراب می‎آورد. بنابراین جاه طلبی کمک نمی‎کند ذهنی تربیت کنیم که شفاف، ساده، مستقیم و به تبع آن هوشمند باشد.

***

هر چالشی باید همیشه تازه باشد، و تا زمانیکه ذهن شرطی‎ست به چالش‎ها هم با توجه به شرطی بودنش واکنش نشان می‎دهد؛ بنابراین واکنش هرگز مناسب نمی‎باشد.

***

هر آواز چند صدائی از تعصبات و آموزش‎های مذهبی همراه با یک ردیف آداب و رسوم می‎آید، با ردیفی از اجبارها که ذهن را اسیر و انسان را از انسان جدا می‎سازند.

***

بدیهی‎ست کسیکه برای یافتن حقیقت تحقیق می‎کند نمی‎تواند به یک سازمان مذهبی تعلق داشته باشد و خود را پیرو یک مذهب خاص، خدایان یک فرقه‎ای یا فقط به یک خدا بداند.

***

کسیکه خواستار تجربه‎هاست، در گذشته زندگی می‎کند و نمی‎تواند به این خاطر هرگز چیزی تازه و اساسی را ببیند.

***

خودشناسی رهائی از جهل و رنج است.

***

مردم هوشمند حیله‎گر نمی‎دانند که عشق چیست، زیرا که عقل‎شان تیز است، زیرا آنها حیله‎گر و سخت سطحی‎اند.

***

تمرکز در حوزه خاصی محدود کننده است، در حالیکه هوشیاری بی مرز است.

***

تمرکز را می‎شود آموخت اما هوشیاری را نمی‎توان یاد گرفت، همانطور که آموختن آزادی از ترس ناممکن است.

***

جنگ هرگز نه یکی از وضعیت‎های بد اقتصادی یا اجتماعی ما را درمان کرده و نه به تفاهم روابط بین انسان‎ها انجامیده است، و با این حال تمام جهان بی وقفه خود را برای جنگ آماده می‎سازد.

***

آموختن تنها زمانی ممکن است که هیچ اجباری به هیچ شکلی وجود نداشته باشد.

***

عشق هیچ انگیزه‎ای ندارد، عشق جاوادانگی خویش را داراست.

***

عشق رهائی از پیوندهاست. جائیکه پیوندها وجود داشته باشند ترس وجود دارد.

***

عشق در هنگام برتری داشتن فکر ناممکن است.

***

توسط دانش نمی‎توان عشق را خرید؛ و ذهنی که بدون عشق برای دانستن تلاش می‎کند رفتارش بی پرواست و برایش تنها عملکرد مهم است.

***

هوس جسمانی و جنسی‎ست، هوس پر از اشتیاق، تصاویر و شکار شادی‎هاست و غیره. اما نه مانند عشق و شور، شما برای خلق کردن به عشق و شور محتاجید.

***

آدم به مالکیت وابسته است، به یک فرد وابسته است، به یک باور وابسته است، به یک دگم، به مسیح و به بودا وابسته است. آیا این عشق است؟

***

آدم باید کلیدی را که تمام درب‎های آسمان، تمام باغ‎های وجد را بگشاید پیدا کند. و این کلید دریافت ناگهانی توست.

***

آدم برای خودش باید یک نور باشد؛ این نور قانون است. تمام قوانین دیگر محصول اندیشه و متناقضند.

***

مدیتیشن یعنی رهائی از چیزهای آشنا و قابل اندازه گیری.

***

مدیتیشن یعنی در هر کاری که آدم انجام می‎دهد کاملاً هوشیار باشد ــ برای مثال متوجه باشد چگونه با شخص دیگری صحبت می‎کند، چگونه می‎اندیشد و چه فکری می‎کند.

***

مدیتیشن اصلاً هیچ ارتباطی با حرکت ندارد. به این معنا که ذهن کاملاً آرام است و ابداً به هیچ سمتی در حرکت نیست.

***

مدیتیشن تخلیه آگاهی از محتویاتش است.

***

مدیتیشن پالایش ذهن و قلب از خودخواهی‎ست؛ در اثر این پالایش اندیشه‎ای صحیح بوجود می‎آید که فقط با آن می‎توان انسان‎ها را از رنج رها ساخت.

***

مدیتیشن آن چیزی‎ست که در آن هیچ تجربه‎ای و هیچ عنصری از زمان که حرکت و جهت معنا دهد نباشد.

***

مدیتیشن فقط زمانی می‎تواند انجام پذیرد که هیچ تلاش آگاهانه‎ای انجام نگیرد.

***

همدردی یعنی برای همه چیزها علاقه مفرط داشتن، نه علاقه مفرط بین دو انسان، بلکه برای تمام بشریت، برای همه موجودات بر روی زمین، حیوانات، درخت‎ها و هر چیزی که زمین حمل می‎کند.

***

درک تمامیت و وحدت زندگی مدیتیشن است و نه به حالت نیلوفری چهار زانو نشستن یا بر روی سر ایستادن. این فقط هنگامی ممکن است که عشق و همدردی غایب نباشنند.

***

فقط ذهن پر هرج و مرج در پی یافتن آزادی‎ست. اگر نظم کاملی حکمفرما باشد بنابراین این نظم آزادی‎ست.

***

فقط انسان مذهبی می‎تواند سبب وقوع یک انقلاب اساسی شود، اما انسانی که دارای یک اعتقاد و یک دگم است و به یک مذهب بخصوص تعلق دارد انسانی مذهبی نمی‎باشد.

***

ذهن و روح و قلب فقط از طریق خودآگاهی، خودشناسی و تفکری صحیح می‎توانند به عمق و پهنا دست یابند.

***

فقط کسیکه می‎داند زیبائی چیست به یک درخت یا ستاره‎ها و یا آب درخشان یک رود با فداکاری کامل می‎نگرد و وقتی ما واقعاً ببینیم، سپس خود را در حالت عاشقی می‎یابیم.

***

فقط چون ما ارتباط با طبیعت را از دست داده‎ایم بنابراین برای نقاشی‎ها، موزه‎ها و کنسرت‎ها چنین ارزش مهمی قائل می‎گردیم.

***

فقط زمانیکه ذهن چیزهای سطحی و پنهانی را درک کند می‎تواند فراتر از محدودیت‎های خودش برود و آن سعادتی را کشف کند که به زمان محدود نیست.

***

فقط زمانی که ذهن رها از تمام ایده‎ها و همه باورها باشد می‎تواند صحیح عمل کند.

***

فقط زمانیکه ذهن سعادتمند، ساکت، بدون هیج تنشی و بدون هیچ طرح ریزی آگاهانه یا ناآگاه اندیشه باشد، تنها در این زمان ابدیت به بودن داخل می‎شود.

***

فقط زمانی که ذهن کاملاً رها باشد، فقط آن زمان ممکن می‎گردد تا سکوت بی اندازه عمیقی بوجود آید؛ و در این سکوت آن چیزی که جاودانگی‎ست شکوفا می‎گردد. این مدیتیشن است.

***

فقط یک جام خالی می‎تواند پر گردد. فقط وقتی ذهن و قلب کاملاً خالی باشند قادر به درک کردنند.

***

فقط وجود همدردی می‎تواند آن هوشی را بوجود آورد که به انسان‎ها امنیت، ثبات و یک احساس قدرت فوق‎العاده عظیم می‎بخشد.

***

فقط در خلاء می‎تواند چیز تازه‎ای رخ دهد.

***

دیدن بدون دخالت گذشته یعنی در آرامش کامل تماشا کردن. از این سکوت تحولی ایجاد می‎گردد که نه خیالی‎ست، نه برنامه ریزی شده و مشروط. فقط چنین تحولی می‎تواند در جهان نظم برقرار سازد.

***

شما قادرید بدون شناخت از خویش هر کاری که مایلید انجام دهید، اما مدیتیشن بدون شناختن خود غیر ممکن است.

***

دین سازمان داده شده دین نیست. تمام این مراسم بی معنی، دگم‎ها، تئوری‎ها و متکلمانی که تئوری‎های تازه خلق می‎کنند مذهب نیستند.

***

فضا یعنی خلاء، نیستی. و چون در این خلاء هیچ چیزی وجود ندارد که توسط عقل اندیشه شده باشد بنابراین آنجا انرژی فوق‎العاده‎ای در دسترس است.

***

مذهب انحلال "من" است و رفتاری که از آن سکوت برمی‎خیزد. یک چنین زندگی‎ای یک زندگی مفید و مقدس است.

***

به نظر من مذهب اندیشه یخ زده انسان‎هاست، و از این اندیشه معبد و کلیسا بنا کرده است.

***

زیبائی وقتی وجود دارد که قلب و عقل‎تان بدانند عشق چیست.

***

زیبائی آن کیفیتی‎ست که در آن ذهن در اثر شوق سادگی مرکز خویش را ترک کرده باشد.

***

تسلط بر خویش فقط آنجائی‎ست که هوش نباشد. آنجائی که بصیرت است درک کردنی رها از هرگونه نفوذ، کنترل و سلطه وجود دارد.

***

خودشناسی آغاز حکمتی‎ست که پایان وحشت معنا می‎دهد.

***

امنیت و حفاظت از خود نتیجه کاستی‎ای‎ست که در آن هیچ هوشی نیست، که در آن اندیشه خلاقی وجود ندارد، که در آن نبردی بی وقفه میان "خود" و جامعه درمی‎گیرد و در آن انسان‎های حیله‎گر شما را بیرحمانه استثمار می‎کنند.

***

شما در پی آنچیزی هستید که خشنودتان ساخته است، در پی آنچه به شما لذت بخشیده. این ادامه گذشته به امروز و به آینده است. این نیروی محرکه زندگی‎ست: هوس و لذت بردن.

***

شما می‎توانید به چیز زیبائی نگاه کنید، به درخت‎ها و ابرها و نور. اما وقتی فکر پیش می‎آید و می‎گوید "آن خیلی زیبا بود" سپس زیبائی دیگر آنجا نیست.

***

شما از سکس یک مشکل می‎سازید زیرا که فاقد عشق هستید.

***

شما مستمراً برای این "من" جاودانگی جستجو می‎کنید. به عبارت دیگر، چیز اشتباه تلاش می‎کند چیزی حقیقی، چیزی جاودانه گردد.

***

بنابراین ما همیشه خود را از یک چیز آشنا به چیز آشنای دیگری حرکت می‎دهیم و رفتارمان مانند کامپیوتر از چیزی آشنا سرچشمه می‎گیرد. ذهن ما هم کم و بیش به این نحو عمل می‎کند.

***

پس بنابراین "من"ی که ما خود را به آن می‎چسبانیم ساختگی‎ست. وابسته بودن به چیزی که وجود ندارد می‎تواند عمیق‎ترین علت وحشت باشد.

***

به محض اینکه شما به دنبال یک انسان بروید از پیروی کردن حقیقت دست برمی‎دارید.

***

تا زمانیکه ذهن قادر نباشد مشکل را مشاهده و حل کند باید راه‎های مختلف فرار از برابر مشکلات را بیابد، و راه‎های فرار امیدها و مکانیسم‎های دفاعیند.

***

تا زمانیکه مؤفقیت هدف ماست نمی‎توانیم از دست وحشت‎مان خلاص شویم، زیرا که آرزوی مؤفقیت به ناچار ترس از شکست به ارمغان می‎آورد.

***

تا زمانیکه یک جستجوگر وجود دارد نمی‎تواند هیچ سکوتی وجود داشته باشد.

***

تا زمانیکه شما تصویری از خودتان داشته باشید، یک تصویر برجسته یا درجه پائین یا هر تصویری که می‎خواهد باشد، شما زخمی خواهید گشت.

***

تا زمانیکه ما حقیقت را کشف نکنیم راه خروجی برای مشکلات و رنج‎های‎مان وجود ندارد. راه حل در تجربه مستقیم در سکوت ذهن، در آرامش مراقبتی کامل و در صراحت حساسیتی فوق‎العاده نهفته است.

***

آرامش ذهن نمی‎تواند توسط تلاش اراده بدست آید. سکوت وقتی وارد می‎گردد که هیج اراده‎ای آنجا نباشد.

***

آرامش فقط وقتی پدید می‎آید که محتوای آگاهی کاملاً درک شود.

***

برای درک کردن تلاش کن نه برای دانستن، زیرا در فهمیدن روند دوگانگی دانا و دانسته به پایان می‎رسد.

***

در باره حقیقت نمی‎توان صحبت کرد؛ وقتی در باره‎اش صحبت شود دیگر آن حقیقت نیست.

***

واژه "وظیفه" را راحت قبول نکنید، زیرا در جائیکه "وظیفه" است هیچ عشقی نیست.

***

بدون شک آدم به منظور قادر بودن به کشف مقدسین، بی نامان و بی زمان‎ها اجازه ندارد به هیچ گروهی، هیچ مذهبی و هیچ نظام اعتقادی متعلق باشد، زیرا سیستم‎های اعتقادی چیزهائی را صحیح می‎دانند که شاید اصلاً وجود نداشته باشند.

***

تو باید برای تغییر جامعه خود را از آن جدا ساری. تو باید خاتمه دهی مانند جامعه باشی: حرص مالک گشتن، جاه طلب، حسود، تشنه قدرت و غیره.

***

برای کشف بالاترین واقعیتی که انسان از هزاران سال خدا می‎نامد باید رها از ایمان‎ها و از همه قدرت‎ها باشی. فقط به این شکل خودت می‎توانی پیدا کنی که آیا چیزی مانند خدا وجود دارد یا نه.

***

به منظور درک یکدیگر باید آدم نه فقط به سخنران بلکه به خود عمل گوش دادن هم گوش دهد.

***

برای پیمودن مسافتی دور باید آدم از نزدیک شروع کند، و قدم بعدی مهم‎ترین قدم است.

***

و اگر این جریانی که آگاهی ما محتویات آن است به مقصود برسد سپس زمان بی حرکت می‎ماند و بعد یک بُعد کاملاً متفاوت آنجاست. اگر شما این را درک کنید بعد خواهید دید که مرگ معنای کاملاً دیگری دارد.

***

و اگر شما چیزی را در آزادی تماشا کنید، سپس آن چیز همیشه تازه است. یک انسان دارنده اعتقادات انسانی مرده است.

***

تفکر ما در حال حاضر فقط یک واکنش است، واکنش یک ذهن شرطی، و هر عملی که بر چنین اندیشه‎ای استوار باشد باید به ناچار به یک فاجعه منجر گردد.

***

مقایسه به ناامیدی منجر می‎گردد و فقط حسادت را که رقابت می‎نامند تشویق می‌کند.

***

فهمیدن هنگامی شروع می‎گردد که درک مستقیم آنجا باشد و نه نتیجه گیری منطقی.

***

تعلیم و تربیت واقعی یعنی آموختن، طوریکه آدم می‎اندیشد و نه آنچه را که آدم می‎اندیشد.

***

حقیقت یعنی همان لبخند و همان انسان‎ها را دیدن اما با چشم‎های تازه، برگ‎های نخل در باد را تازه دیدن، زندگی را همیشه تازه ملاقات کردن.

***

حقیقت همیشه تازه است، کاملاً ناشناس و غیر قابل تشخیص. ذهن باید بدون درخواست، بدون دانش و بدون امیال پیش او برود؛ و باید کاملاً خالی و لخت باشد. فقط در این زمان حقیقت به وقوع می‎پیوندد.

***

حقیقت فقط قادر است اکنون وجود داشته باشد، در کیفیتی که هیچ زمانی در آن وجود ندارد.

***

پس عشق چه است؟ بدیهی‎ست که عشق فقط وقتی می‎تواند باشد که هر چیز غیر عشق دیگر نباشد: مانند جاه طلبی، رقابت، تمایل و خواستار چیزی گشتتن.

***

آنچه فراتر از اندیشه و دانش قرار دارد را آدم نمی‎تواند تصور کند یا در یک اسطوره یا یک راز برای تعداد اندکی تغییر دهد. آن آنجاست و آدم فقط باید نگاهش کند.

***

از آنجا که انسان در معرض خودفریبی‎ست و خود را با کمال میل با عبای آسوده مذهب می‎پوشاند، بنابراین درک نمی‎کند و از این رو درد و رنج و نزاعی دائمی وجود دارد.

***

از آنجا که تو جهان هستی بنابراین اعمالت در جهانی که تو زندگی می‎کنی، در جهان روابط تو تأثیر خواهند گذارد. اما مشکل در به رسمیت شناختن اهمیت تحول فردی قرار دارد. ما مایلیم که جامعه اطراف‎مان خود را تغییر دهد، اما ما کوریم و نمی‎خواهیم خود را تغییر دهیم.

***

حکمت کیفیتی ناگهانی‎ست که هیچ مرکز و هیچ نهادی برای جمع‎آوری و ذخیره کردن ندارد.

***

حکمت چیزی‎ست که هر یک از ما باید آن را کشف کند، اما حکمت حاصل دانش نیست. دانش و حکمت هیچ ربطی با یکدیگر ندارند.

***

حکمت خاطره ذخیره گشته نیست، بلکه بالاترین شکل صراحت در مقابل چیزهای واقعی‎ست.

***

اگر فکر قادر به دیدن کل بود، سپس کل تلاش نمی‎کرد کل باشد ــ کلی که جدا ساز نیست، بلکه سالم، عاقل و مقدس است.

***

وقی اندیشه می‎گوید که می‎خواهد در جستجوی چیزی واقعی و اصیل برود می‎تواند آنچه را که واقعی در نظر می‎گیرد نمایش دهد، اما آن فقط یک توهم است.

***

وقتی ذهن بطور کامل در جهان مادی زندگی کند، سپس دیگر هیچ چیز بجز مادیاتی که افکار، آگاهی و اراده است وجود ندارد. اگر ذهن آنجا زندگی کند ترس ادامه خواهد داشت، زیرا آنجا چیزی نیست بجز میل به امنیت و ثبات مادی.

***

وقتی ذهن توسط یک اصل رهبری گردد بنابراین برده خلقت خود خواهد گشت، و این بردگی نه صلح است، نه درک خلاق و نه شادی.

***

وقتی کنترل کننده کنترل شونده است، سپس نوع کاملاً متفاوتی از انرژی بوجود می‎آید که هر چیزی را تغییر می‎دهد.

***

وقتی ذهن به راحتی آسیب پذیر باشد، وقتی او تمام حمایت، تمام توضیحات را از دست داده و لخت باشد سپس می‎تواند سعادت حقیقت را تجربه کند.

***

هنگامیکه شعور ساکت است، سپس هر چیزی که رخ می‎دهد پرده نمایشی از عشق است و نه از دانش.

***

وقتی تو یک زندانی باشی من توصیف نمی‎کنم که آزادی چیست. نیاز اصلی من نشان دادن این خواهد بود که یک زندان چطور ساخته می‎گردد و چگونه تو آن را اگر مایل باشی می‎توانی دوباره ویران سازی.

***

اگر مایلی چیزی را درک کنی بنابراین خوب نیست که در باره آن نظری داشته باشی.

***

اگر یک گورو Guru از شرق یا یک مرد در غرب بگوید: "من بیداری را کسب کرده‎ام"، بعد می‎توانید مطمئن باشید که او بیدار نگشته است. بیداری چیزی نیست که آدم بتواند آن را بدست آورد.

***

این یک اهانت است اگر کودکی با کودکی دیگر مقایسه گردد. هر شکل از مقایسه اهانت است.

***

اگر یک انسان در خود هیچ نزاعی نشناسد در خارج از خود هم هیچ نزاعی تولید نمی‎کند. نزاع درونی خود را به بیرون ظاهر می‎سازد و به هرج و مرج در جهان تبدیل می‎گردد. جنگ بیش از هر چیز نتیجه زندگی روزانه ماست و بدون تغییر زندگی خود همیشه سربازان بیشتری، لباس‎های نظامی، قسم به پرچم و همه آن زباله‎ها که به همراه آن می‎آیند وجود خواهد داشت.

***

اگر یک بار تنش، انباشتن و اندیشه مالک گشتن وجود نداشته باشند، سپس عشق و شفقت بوجود می‎آیند.

***

اگر هیچ مقایسه‎ای وجود نداشته باشد، سپس بالاترین توانائی یک باغبان و بالاترین توانائی یک دانشمند در یک سطح قرار دارند.

***

اگر من کسی را تصاحب کنم نمی‎خواهم که این شخص به کس دیگری نگاه کند. آیا این عشق است وقتی من این انسان را بعنوان "مال خود" در نظر بگیرم؟

***

اگر فکر می‎کنید که خدا عشق است، خدا خوب است، خدا این یا آن است، بنابراین همین اعتقاد شما را از درک آنچه خدا و آنچه حقیقت است بازمی‎دارد.

***

وقتی عشق آنجا باشد سپس تمام خشونت‎ها به پایان می‎رسد؛ چون عشق از ارزش رهاست بنابراین بی نهایت است.

***

اگر شما سفری به درونتان به عهده گیرید و همه محتویاتی که جمع کردیده‎اید را دور بریزید، و بسیار بسیار  عمیق نفوذ کنید سپس این فضای پهناور آنجاست، این به اصطلاح خلاء که پر از انرژی‎ست.

***

اگر عشق را بشناسید دیگر به دنبال کسی نمی‎روید. عشق اطاعت نمی‎کند.

***

اگر شما بدون حرکت اندیشه در آن چیزی که آن را درد ورنج می‎نامید درنگ کنید، سپس آن چیزی که شما رنج نامیده بودید تغییر می‎کند و رنج به شور و شوق تبدیل می‎شود.

***

وقتی شما فوت کنید آگاهی‎تان که توسط انسان‎ها به اشتراک گذارده می‎گردد ادامه می‎یابد. و این آگاهی خود را در شخصی نمایان می‎سازد و بعد او می‎گوید: "این مال من است"، "من یک فرد هستم"، "من یک روحم" و غیره.

***

اگر شما سعی کنید بدون برقرار ساختن نظم در زندگی‎تان مدیتیشن کنید به دام توهم گرفتار خوهید آمد.

***

اگر شما واقعاً گوش کنید، سپس دراین حالت معجزه‎ای رخ می‎دهد. این معجزه این است: در حالی که شما کاملاً متوجه آنچه گفته می‎شود هستید همزمان به واکنش خود هم گوش می‎دهید.

***

اگر پدر و مادری فرزندان‎شان را دوست داشته باشند آنها را با بقیه کودکان مقایسه نمی‎کنند.

***

اگر مراقبت کامل برقرار باشد هیچ حرکتی در اندیشه وجود ندارد. فقط در یک ذهن بی دقت افکار اوج می‎گیرند.

***

وقتی ما وحشت داشته باشیم خشن می‎شویم. ما می‎خواهیم به نام خدا نابود سازیم، به نام مذهب، به نام انقلابی اجتماعی و غیره و غیره.

***

اگر بزودی درنیابیم که اندیشه مالکیت از اساس اشتباه است سپس نمی‎توانیم دیگر نه بصورت فردی و نه جمعی یک سبک زندگی متفاوت داشته باشیم و از این رو همچنین هیچ تمدن دیگری.

***

اگر ما برای پیروزی بر بدی به روش‎های بد متوسل شویم بنابراین ما خودمان نیز بد هستیم یا بد خواهیم گشت و بدی را تداوم می‎دهیم.

***

ما همه می‎خواهیم انسان معروفی باشیم و در لحظه‎ای که می‎خواهیم چیزی باشیم دیگر رها نیستیم.

***

ما فکر می‎کنیم انسانی که ذهنش با خدا مشغول است مقدس‎تر از انسانی‎ست که به پول فکر می‎کند، اما آنها عملاً با هم  برابرند؛ هر دو آرزوی نتایجی را دارند، هر دو مایلند مشغول باشند.

***

ما عمل می‎کنیم، ما طبق الگوهای خاصی که آگاهانه یا عمیقاً ناآگاه از اندیشه تجویز می‎گردد زندگی می‎کنیم. درک اندیشه فوق‎العاده مهم است، زیرا اندیشه طبق اعتقادات خویش و با توجه به دگم‎هایش انسان‎ها را از هم جدا ساخته است، ملی و جغرافیائی.

***

ما نمی‎توانیم اجتماع را تغییر دهیم، فقط فرد قادر به تغییر خود است.

***

ما انسان‎ها از درون زخم خورده‎ایم و از این زخم‎ها فعالیت‎های روان نژندی انجام می‎پذیرند ـــ تمام ایمان‎ها و ایده‎آل‎ها روان نژندی‎اند.

***

ما مایلیم جهان را از نظر اقتصادی و اجتماعی تغییر دهیم، اما به نظرم چنین می‎رسد که اگر یک انقلاب ریشه‎ای روحی روانی و یک تحول اساسی وجود نداشته باشد تغییر خارجی قابل توجه‎ای ممکن نخواهد گشت.

***

سکوت واقعی وقتی می‎تواند برقرار شود که بر سطح روانی چیزی ثبت یا ذخیره نگردد.

***

واقعیت آن چیزی‎ست که رخ می‎دهد و در آن همه واکنش‎ها و ایده‎ها، تمام ایمان‎ها و عقایدی که آدم دارد گنجانده شده‎اند.

***

آنکه مصرانه به دنبال لذت و میل به لذت است ترس همراه اجتناب ناپذیرش می‎گردد.

***

در جائیکه اندیشنده است حقیقت نیست. اندیشنده و اندیشه‎هایش برای قادر به حقیقت بودن باید به نقطه پایان برسند.

***

در جائیکه انگیزه‎ای باشد زمان هم است. انگیزه موجب یک تأثیر می‎شود و این تأثیر دوباره انگیزه می‎گردد.

***

هر کجا عشق باشد، در آنجا هیچ تعهد و مسؤلیتی نیست.

***

زمان تماشاگریست که فاصله میان خود و درخت‎ها، میان خود و آنچه است را برقرار می‎سازد.

***

مشاهده کردن بدون هیچگونه سؤالی که انتظار پاسخی داشته باشد معنای یک هوشیار بودن بی پایان را می‎دهد.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=f-5wKbynvD0

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 6:18  توسط سعید از برلین  | 



انسان معمولی در یک عمل درگیر است، قهرمان عمل می‎کند. تفاوت عظیم است.

***
رهبر حقیقی نیازی به رهبری ندارد ــ نشان دادن راه راضیش می‎سازد.

***
در واقع زن خود را تغییر کمی داده است. گرچه او دامن کوتاه و شلوارک داغ می‎پوشد و بر روی موتور در پشت مرد جوان مو بلندی می‎نشیند، اما وقتی با او ازدواج می‎کند مجبورش می‎سازد موهای خود را کوتاه کند و به سر کار برود.

***
نگرش صحیح در مقابل پول یک تحقیر آزمندانه است.

***
حقیقت معمولاً در کنار قرار دارد و نه در وسط.

***
از تعداد اندکی که من می‎شناسم و تقریباً سزاوار نام مسیحی بودنند هیچکدام به کلیسا تعلق نداشتند. و من فکر می‎کنم اگر مسیحی‎ای وجود می‎داشت ممکن نبود عضو کلیسائی باشد.

***
یک دوست آدم را مانند الهه ایندرا Indra با هزار چشم مجهز می‎سازد. آدم از طریق دوستانش زندگی بی شماری را می‎زید و در ابعاد دیگری می‎بیند. آدم بالا را به پائین و درون را به بیرون چرخانده زندگی می‎کند. آدم هرگز تنها نمی‎باشد.

***
یک زندگی هرچه هم راحت و امن بخواهد باشد بدون دوستان زندگی نمی‎باشد. وقتی من می‎گویم دوستان، منظورم دوستانند. نه هر کسی، هرکسی نمی‎تواند دوستت باشد. دوست باید مانند پوست بدن به تو نزدیک باشد، دوست کسی‎ست که به زندگیت رنگ، درام، معنا می‎بخشد. دوست چیزی‎ست فراتر از عشق که با این حال عشق را هم شامل می‎گردد.

***
مردی که عاشق همسرش می‎باشد به لباس او توجه نمی‎کند بلکه به زنش. وقتی مرد شروع می‎کند به لباس توجه کردن یعنی عشقش فروکش کرده است.

***
زن‎ها مانند جدولند: عمودی و افقی با هم ابتدا راه حل را نتیجه می‎دهند.

***
من مطمئنم اگر امروز مسیح می‎آمد از طرف کلیسا به رسمیت شناخته نمی‎گشت، بلکه احتمالاً مورد آزار قرار می‎گرفت و دوباره تا لحظه مرگ شکنجه‎اش می‎دادند.

***
من فکر می‎کنم که آزادی جنسی را کاملاً درک نکرده باشند. پورنو Porno سکس را می‎کشد.

***
در آمریکا چشم انداز یک انقلاب تقریباً به بزرگی گسترش بودیسم می‎باشد.

***
در یک روزنامه واقعاً خوب ملت با خودش صحبت می‎کند.

***
هرچه آدم غنی‎تر در قضاوت باشد در پیشداوری فقیرتر می‎گردد.

***
هر کس یک ماه است و یک نیمه تاریک دارد که به هیچکس نشان نمی‎دهد.

***
هر جنگ یک شکست روح انسان است.

***
زندگی چیزی‎ست که برایمان اتفاق می‎افتد، در حالیکه ما چیز کاملاً دیگری برنامه ریزی کرده‎ایم.

***
زندگی چیزی‎ست که ما از آن می‎سازیم.

***
متخصصین افرادی‎اند که فقط یک سیم بر روی کمانچه‎شان دارند.

***
تقوا به مجموعه‎ای از چیزهائی گفته می‎شود که ما از تنبلی، بزدلی یا ابلهی انجام‎شان نداده‎ایم.

***
اگر امروز زن فقط برای حق برابری تلاش می‎کند و نه چیزی بیشتر، بنابراین نشانه‎ای‎ست که آنها سلطه قرن‎های طولانی مرد را بخشیده‎اند.

***
طبیعت به کسی که با او سازگار است هیچ آزاری نمی‎رساند.

***
بین زن و مرد وقتی همه چیز میزان است که مرد چوب کبریت باشد و زن سطح سنباده آن.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:22  توسط سعید از برلین  |