او خود را بدون رغبت به سمت خانه میکشید. هوا گرم بود.
جویبارها بوی کف صابون و آب گندیده میدادند. او خود را به این خاطر که لاقیدانه
در میان شهر بی مقصد راه میرفت ملامت میکرد، اما بجای رفتن به خانه همچنان ول میگشت.
روزنامه در پشت شیشه کیوسک تا خورده بود، و هنریک Henryk میتوانست گزارش ارتش را فقط تا حدی که قابل خواندن بود ببیند: "در
جبهه شرقی بجز فعالیت رزمی محلی روز به آرامی گذشت. امروز صبح هواپیماهای سریع جنگنده
در اقیانوس منجمد شمالی دو کشتی تجارتی را غرق ساختند. در شب 5 ژوئن تأسیسات بندری
در الجزیره بمباران گشت ..."
هنریک پس از خواندن گزارش به رفتن ادامه میدهد. هنگامی که
او به مغازه قصابی آشنائی میرسد به داخل آن نگاه میکند. به قلابها گوشت آویزان
نبود، اما داخل مغازه بوی خون گرمی میداد. در کنار میز مغازه زنها ایستاده
بودند. هنریک چند قدم از آنجا دور میشود، بعد برمیگردد. چند بار از یک سمت
خیابان به سمت دیگر میرود. او میخواست استخوان و نیم کیلو کالباس نسیه بخرد و معلوم
نبود که چرا از زنهای داخل مغازه خجالت میکشید. پاهایش در درون کفش از سرما میسوخت.
او عرق از روی پیشانی پاک میکند و در مقابل پنجره مغازه که از پشت آن بچه خوک گچی
گلگونی لبخند میزد میایستد.
اما چون زنها در مغازه ایستاده و هنوز قصد ترک کردن مغازه
را نداشتند، بنابراین او به رفتن ادامه میدهد. هنگامیکه او به دیوار گورستان که
در اثر گذشت سالیان تقریباً از وسط شهر و از میان خانهها و باغها میگذشت نزدیک
میشود یک گروه از ژاندارمها و غیر نظامیان را میبیند. آنها در سراسر خیابان
ایستاده بودند. در این وقت مردی از دوچرخه پیاده میشود و با حرکتی سریع دستش را به
جیب بغل میبرد، احتمالاً برای خارج کردن کارت شناسائی خود. هنریک آهسته به
ژاندارمهای یونیفرم بر تن که فریاد میکشیدند نزدیک میگشت، بعد برمیگردد و آرام
خود را از آنجا دور میسازد. رفتنش مانند پیادهروی تنبلانه یک جوان بی حوصله به
چشم میآمد. او یک کارت شناسائی و یک کارت کار جعلی با عقاب آلمانیای که یک
اشتباه کوچک جزئی در کنار بالهایش دیده میشد به همراه داشت؛ مُهر خیلی بد زده
شده بود.
او داغ بود. بدنش کاملاً خیس شده بود، طوریکه انگار پوست از
تمام منفذهایش میگریست. دهقانان در بشکههای دراز چوبی آشغال و مدفوع از شهر خارج
میساختند.
او فکر میکند <اگر دستگیرم میکردند، اگر حالا یقهام
را میگرفتند، بعد همه چیز تمام میشد. من میتوانستم پنج دقیقه پیش کشته شده باشم
و هیچ کس از آن با خبر نمیگشت. در گورستان توکاهای سیاه رنگ با نکهای طلائی آواز
میخواندند، اما یونیفرمهای سبزـسیاه پوش مرا محاصره کرده و کتک میزدند ...>
این افکار در مورد مرگ و زندگی خیلی مهم بودند، چنان مهم که هنریک اصلاً متوجه
نگشت چگونه او دوباره در مقابل مغازه قصابی آمده بوده است. در انعکاس آب بی حرکت شیشه
ویترین چهره خود را تماشا میکرد.
هنگامیکه او پس از لحظهای داخل مغازه میگردد، قصاب به او
میگوید که دیگر گوشتی وجود ندارد.
او خسته به خانه بازمیگردد. <آنجا اقیانوس منجمد شمالی
و الجزایر، و اینجا بخاطر نیم کیلو استخوان. عیناً برای یک سگ ...> از دور
متوجه دود روشنی بر بالای دودکش میگردد. این او را خوشحال میسازد و اجازه میدهد
که احساس سبک گشتن در او زنده شود. ظهرها غذا پخته میشد. او جای خود را در خانه
داشت. در خانه به او فکر میکردند. او آنجا آدم بزرگی بود که رویش حساب میکردند.
او به قدمهایش شتاب میبخشد.
مادر از او میپرسد که چرا او این همه وقت در راه بوده، وقت
غذا خوردن است. برادر از او میپرسد: "خبر تازه در جهان چیست؟" هنریک
جواب میدهد که در جنوب و غرب اتفاق جالبی رخ نداده است، اما در خیابان یوهانس Johannesstraße در کنار گورستان ژاندارمها ایستادهاند و جلوی
مردم را میگیرند.
هنریک بعد از خوردن غذا مجله دو هفته قبل آدلر Adle را تماشا میکند
و به این میاندیشد که چه باید انجام گیرد. او باید چه بکند. دو ماه از در خانه
ماندن او و انتظار شنیدن خبر میگذشت. اما از <حوزه> هیچ خبری فرستاده نشده
بود، پول هم برایش نمیفرستادند. اقامت در خانه بعنوان استراحت، به انتظاری عذابآور
تبدیل شده بود. او بعد از پایان ورق زدن مجله آدلر مشغول خواندن دستور زبان لاتین
میگردد که سالها قبل با استثناهای متعدد و دیگر پیچیدگیهایش سردرد بسیاری برایش
ایجاد کرده بود.
در این لحظه جلوی درب خانه یک موتور ترق تروقی میکند و
خاموش میگردد. درب اتاق باز میشود و مادر رنگ پریده و وحشتزده و در پشت سر او
بوناونتورا Bonawentura با اندام بلند پوشیده
شده در بارانی مشمائی سیاه و درخشندهای داخل میگردند. این بارانی مادر را آنطور
ترسانده بود. مادر میرود و با احتیاط در را پشت سر خود میبندد. بوناونتورا کوتاه
و دقیق به هنریک توضیح میدهد که جریان از چه قرار است. سپس مادر دو فنجان قهوه و
شیرینی خشک میآورد. بوناونتورا از مزه قهوه و شیرینی تعریف میکند؛ او خیلی زود
دوباره میرود. مادر در حقیقت فکر کرده بود که این مرد با بارانی سیاه از آدمهای
خودیست، اما هنوز هم هیجانزده بود و در چشمانش وحشت قرار داشت. هنریک از او خواهش
میکند که لباسها را تمام کند، دو روز دیگر باید او برود. این خواهش مادر را آرام
میسازد و فوراً خود را مشغول بررسی پیراهنها و جورابها میکند ... این کار برعکس
احساس اولیه و انتظارات بد کاری محکم طرحریزی شده بود.
آنها بین توالت و پشتهای از زباله ایستاده بودند.
مرد کوچکتر میگوید: "به من صد سلوتی Zloty بده، بعد میتونی صاحبش بشی ..."
مرد بزرگتر با تکان دادن شانههایش میگوید: "صد
اسلوتی. برای چی؟"
"زهر مستقیم از سازمان میاد، اصل بودنش تضمینیه."
"از کجا میدونی؟"
"ها، نترس، تو حتماً سقط خواهی شد، فقط امتحان کن. من که
به تو چیز بنجل نمیفروشم ... برای خودت میخوای، آره؟"
مرد کوچکتر یک قوطی کوچک حلبی از جیب درمیآورد، درش را
باز میکند و محتوی آن را که یک کپسول گِرد در لاستیک احاطه شده بود را در دست باز
کرده مرد بزرگتر میاندازد. مرد با دقت زهر را بررسی میکند.
مرد کوچکتر توضیح میدهد: "محصول انگلیسه، کالای چتر
بازهاست. از یک افسر نیروی دفاعی هدیه گرفتم. بهتر از سیانوره. میتونی تا وقتی
بخواهی تو دهنت نگهش داری. میتونی وقتی ضروری میشه بجویش، یا دوباره تو جیبت
بگذاری. کپسول تو این لاستیک خیس و خراب نمیشه ..."
مردبزرگتر سرش را تکان میدهد.
"برای اولین بار چنین چیزی میبینم."
"بله میدونم، انگلیسیها فرهنگ دارند ... اما آنها
مقدار زیادی از این جنس به این سمت نمیفرستن. فقط برای آدمهای خاص. سگ کوچکی مثل
تو هم میتونه در اثر گیر کردن استخون خفه بشه ..."
"پنجاه اسلوتی کافیه؟"
"رد کن بیاد."
مرد کوچکتر اسکناس کثیف و مچاله شده را صاف میکند؛ اسکناس
از وسط پاره و با کاغذ سیگار چسبانده شده بود.
او سرش را به سمت مرد بزرگتر میچرخاند و میگوید:
"اسکناس دیگهای نداری؟ اینو کسی ازم قبول نمیکنه."
مرد بزرگتر دگمههای پالتویش را میبندد.
"چرا چرا، نترس. من بی پول بی پولم، آخرین گاوم را هم
فروختم. خوب تا بعد، مواظب خودت باش هنیو heniu!" او
بر شانه مرد کوچکتر میزند. هنریک او را در حال رفتن از پشت نگاه میکند. مرد
بزرگتر در حال رفتن سوت میزد. انگار کپسول کوچک زهر احاطه شده در لاستیک او را
سر حال آورده بود. هنریک میاندیشد که <او احساس میکند که زنده است. او فقط
باید خوشحال باشد!> و اسکناس را تا میکند و براه میافتد.
در حال رفتن به سوی آپارتمان خاکستری رنگ تمام مدت به
اسکناس معیوب فکر میکرد. وقتی او از پلهها بالا میرفت، ایستاد، اسکناس را از
جیب خارج ساخت و محل وصله شده را دقیقاً تماشا کرد و به خود گفت: زن آن را قبول
خواهد کرد.
او از روی پلههای چوبی کهنه تا طبقه زیرشیروانی بالا میرود.
در آنجا محلی برای خشک کردن لباسها بود، و در سمت دیگر صاحبخانه اتاقهائی ساخته
بود که آدمهائی بخاطر کمبود پول نزدیک آسمان، در طبقه زیر شیروانی یا در زیرزمین زندگی
میکردند.
بر روی زمین لانههای چوبی خرگوش قرار داشتند که درونشان چمن
قرار داشت و از لای درزها مدفوع به بیرون زده بود، در گوشه لانهها خرگوشها
چمباته زده بودند. در کنار دودکش یک جعبه شن برای خاموش کردن آتش قرار داشت که از
آن بعنوان آشغالدانی برای خاکستر و زبالههائی که در زیر سقف داغ شیروانی پوسیده
میگشتند استفاده میشد.
هنریک در مقابل درب جگری رنگ شدهای میایستد. رنگ جگری ترک
برداشته و در حال ریختن بود. هرچند نامی بر روی درب وجود نداشت، اما او میدانست
چه کسی در پشت آن زندگی میکند. او محکم به درب میکوبد. کسی پاسخ نمیدهد. او
دستگیره درب را فشار میدهد. یک اتاق دراز و کم نوری که توسط نوار پهن نوری که از
بالا میتابید به دو قسمت شده بود. از داخل روشنائی زنی خارج میگردد. او لباسی
گشاد از پارچه چیت بر تن داشت که با آن دستهای آلوده به آردش را پاک میکرد.
موهای سیاه و صاف شانه شدهاش چرب و درخشنده بود، و با چشمان سیاه درشت خود مهمان
را تماشا میکرد. زن بدون آنکه جواب سلام او را بدهد سرسری میگوید: "بله، چی
میخوای؟"
هنریک یک قدم به جلو برمیدارد و میایستد. او در کنار اجاق
دو کودک کوچک را میبیند. آنها بازی خود را قطع کرده و با کنجکاوی به انسان غریبه
نگاه میکردند. بر کف اتاق جعبههای کوچک مقوائی شن، چمن و لوبیاهای سفید قرار
داشتند. دختر کوچک ترازوئی در دست داشت.
"یکی از همکارانم به من گفت که اینجا ..." هنریک
سکوت میکند. او انتظار میکشید تا شاید زن به کمک او بیاید، اما زن ساکت ایستاده بود.
دستهایش را در هم فرو برده و سرش را خم کرده بود و به نظر میرسید که مشغول گوش
دادن است.
هنریک فکر کرد "فاحشه پیر" و با عصبانیت پول را
از جیب خارج میسازد. او اسکناس تا شده را روی میز قرار میدهد و میگوید:
"این مقدار کافیست؟"
زن سرش را تکان میدهد و میگوید: "چه خبرتونه
..."
"دفعه بعد بیشتر میارم."
زن شروع به خندیدن میکند. هنریک میخواهد برود، اما زن
دستش را میگیرد و میگوید: "نگاه کن، چه عجلهای هم داره. کمی صبر کنید ...
این وقت از روز ..." او به گوشه اتاق که بچههایش ایستاده بودند میرود، روی
زمین زانو میزند و موی روشن دختر کوچک را نوازش میکند.
"کوچولو همین گوشه بازی کن." او دختر را در کنار
خود مینشاند و بر روی ترازویش شن میریزد. "تا وقتی که من صداتون نکردم از
این گوشه خارج نشید." پسر در کنار خواهر خود چمباته میزند. زن صندلیای روبروی
محل بازی بچهها قرار میدهد و پارچهای روی لبه آن آویزان میکند و میگوید:
"مامان فقط باید کاری برای این آقا انجام بده و فوری دوباره پیش شماها میاد."
زن بلند میشود و به سمت تختخواب که در گوشه تاریک و زیر
سقف مورب اتاق قرار داشت میرود. لحاف ملافه نشده را کنار میزند و با حرکت سر به
او میگوید:
"بیا."
هنریک وسائلش را در شب میبندد. او جوراب نخی و پیراهن
تمیزی را داخل کیف چرمی میکند. با برادرش در باره آخرین گزارش ارتش از جبهه شرقی حرف
میزند: <در جبهه شرقی، بجز جنگهای سختی در کوبانـبروکنکوپف Kuban-Brückenkopf روز آرام میگذرد. نیروهای آلمانی و رومانی بسیاری
از حملات دشمن در منطقه شمال غربی کریمزکایا Krimskaja را دفع کردند ...>. آنها زود برای خواب میروند. او و برادرش هر دو بر
روی یک تخت که جیرجیر میکرد میخوابیدند.
هنریک در اواسط شب چند بار از خواب برخاست و چراغ را روشن
کرد، تا ککها را از بدنش بتکاند، آنها طوری نیش میزدند که انگار شنهای آتشین در
تختخواب پاشیدهاند.
او از پشت در میشنید که چطور مادر در روی تختخواب خو از
این پهلو و آن پهلو میشد و آه میکشید. حتماً او هنوز چشمانش را نبسته و در تمام
مدت با وحشت به سفر او فکر میکرده است. او با چشمان باز یک کودک وحشتزده تنها
دراز کشیده بود و گذشت ساعتها را میشمرد. هنریک نمیگذارد که مادر متوجه او شود،
زیرا هیچ صدا و اشارهای نمیتوانست به مادر کمک کند. بزرگترین عشق هم کوچکترین
دردی از دیگری دوا نمیکند، کاملاً برعکس، هرچه عشق بزرگتر باشد، بار بر دوش عاشق
و معشوق را سنگینتر میسازد. ملیونها چشم در شب بی قرارانه انتظار میکشیدند و
نمیتوانستند هرگز پیش بینی کنند که در بیداری چگونه خواهد گشت.
صبح هنریک مایل به بیدار شدن نبود، اما مادر بیدار شده بود
و صبحانه را آماده میکرد. نان با گل رس پخته شده، مربای چغندر، قهوه، یک جعبه
کوچک قند. برای راه چند نان، دو تخم مرغ پخته و مقدار کمی نمک در کاغذ پیچیده شده.
او باید بعد از صبحانه فوری خداحافظی میکرد و میرفت.
مادر خود را کاملاً نزدیک هنریک کشانده بود. صورتش مانند یک
مشت کوچک مچاله شده بود. از چشمانش اشگ میچکید. دستها و صورت هنریک را طوریکه
آدم به سطح روئی یک شیء ناشناس دست میکشد خیلی سریع لمس میکند.
هنریک از خانه دور میشود. قدمهایش آرامتر میگردد.
تنهائی او را مرتب نگرانتر میکرد. نام جعلی بر روی مدارکش حالا معنای خودش را
نشان میداد. این انسان که به سمت شهر در حرکت بود کارهائی در پیش داشت که تنها او
باید انجام میداد. آن زندگی، آن خانه در آنجا به خاطرهای دور مبدل میگردد، به یک
گردش در سالهای دور کودکی و پر از نور.
او نباید به آن فکر کند. فقط گاهی در راه، رگهای از این
نور شب را روشن میساخت، و بعد او در تاریکی تندتر میرفت، گرچه یک روز آفتابی از ماه
ژوئن بود.
او باید در بین راه پیش یک پیرمرد صحاف، یک صندوق پستی
جاندار میرفت و نامهای برای حوزه از او میگرفت. بوناونتورا از او به این خاطر
خواهش کرده بود. چند هفتهای میشد که حوزه دیگر هیچ بیانیه مطبوعاتی مرکزی دریافت
نکرده بود. در این زمان توزیع درست انجام نمیگرفت. هنریک به بوناونتورا گفته بود
که این یک کار زنانه است. بوناونتورا گفته بود که این یک دستور نیست، بلکه فقط یک
خواهش است ...
عاقبت هنریک با این کار موافقت میکند، اما حالا او عصبانی
بود، او میخواست هنگام سفر آسایش داشته باشد. بخاطر هر چیز کوچکی عصبی و هیجانزده
میشد. انتظار و بی عملی در خانه اعصابش را خیلی تحریک کرده بود.
راه حل مانند همیشه هوشیارانه انتخاب نشده بود. صبح زود از
یک صحاف بپرسد: "آیا امگا Omega برای بولک Bolek تمام شده است؟" . بعد یک پاکت کوچک را تحویل
گرفتن ممکن بود برای افراد ساده لوح خوب باشد. تعجب نداشت وقتی دو راهبه
میخواستند یک کتاب نماز بگیرند کاملاً پر معنی نگاه میکردند، اما صورتهایشان در
زیر کلاه بی لبه سفید و سفت بی حرکت باقی مانده بود.
سفر به R به آرامی
انجام گرفت. در کوپه جوانی سرش را روی گونی سیبزمینی گذاشته و خوابیده بود. گاهی
مبهوت سرش را بلند میکرد، به اطراف خیره میگشت و نام ایستگاه را میپرسید. هنریک
کنارپنجره میشیند. او کیف چرمیاش را در جای اسباب مسافرین بالای سرش قرار میدهد،
اما کاغذها، پاکت کوچک و روزنامه کراکاوئر Krakauer Zeitung
که در ایستگاه راهآهن خریده و بی دقت تا کرده بود را نزد خود نگاه میدارد. او
سیگاری روشن میکند. مراتع و مزارع در جلوی پنجره مانند نوار سبز رنگی از برابر
چشمانش میگذشتند. او خود را به دیوار لرزان کوپه قطار تکیه میدهد و چشمهایش را
میبندد. درها با سر و صدا باز و بسته میگشتند. سه ژاندارم داخل کوپه میشوند.
هنریک برای یک لحظه خوابش برده بود، زیرا که او نه صداهای افرادی را که نزدیک میگشتند
و نه صدای نزدیک شدن قدمهایشان را شنیده بود. احتمالاً ژاندارمها در ایستگاه
کوچکی سوار شده بودند. سیگارش خاموش شده بود. هنریک خود را حرکت میدهد و خاکستر سیگارش
بر روی زمین میریزد. او وحشتزده میشود و ته سیگار را در جاسیگاری میاندازد.
ژاندارمها به مقررات توجه مخصوصی میکردند.
ژاندارمها ساکت بودند، آدم میتوانست خستگی را در چهره انها
ببیند، آنها با همدیگر صحبت نمیکردند. جوان با سر تکیه داده شده به گونی سیبزمینی
در خواب بود. ژاندارمی که خود را کنار او نشانده بود به پسر نگاه میکرد. هنریک به
خود تکان نمیداد. نگاهش به نوشته سگک فانوسقه "خدا با ما" دوخته شده
بود، او حرف به حرف آن را میخواند و همزمان تمام کوپه و تمام اشخاص را تماشا میکرد،
به کوچکترین جزئیات لباسها و صورتهایشان. به نظرش میآمد که انگار او حالت چهره
خود را در چهره آنها میبیند. تا پایان سفر هنوز سی دقیقه باقی مانده بود. در این
مدت چیزی در کوپه تغییر نمیکند. ژاندرم خوابآلوده به هنریک نگاه میکرد، طوریکه
انگار او را نمیبیند. هنریک آرام بود، اما فقدان آن کپسول زهر با لاستیک پوشیده
شده را یک نقص به حساب میآورد.
ژاندارم باید تمام مدت به چیزی فکر میکرده باشد، زیرا ناگهان
حرکتی میکند، به شانه جوان به خواب رفته میزند و مانند وحشیها فریاد میکشد.
پسر جوان سرش را بلند میکند. او وحشت کرده بود و مانند دیوانهها از یکی به دیگری
نگاه میکرد، سیبزمینیها را درمیآورد و به ژاندارمها نشان میداد. ژاندارمها
بلند میخندیدند. جوان سیبزمینیها را طوری در دستانش میچرخاند که انگار آنها را
از خاکستر داغی بیرون کشیده است. در دهان باز شدهاش کلمه "سیبزمینی، سیبزمینی
..." با عصبانیت خارج میشد. در چشمان روشن و شفاف ژاندارمی که این شوخی اختراع
او بود از خنده زیاد اشگ جمع شده بود.
آنها تا ریختن اشگ از چشمانشان میخندیدند. در نزد آنها
چنین لحظه خوش لجام گسیختهای وجود داشت. آنها مانند کودکان میخندیدند. اما خندهشان
فقط برای خود آنها رزرو شده بود. کسی که به آنها تعلق نداشت باید جدی باقی میماند،
آدم میتوانست بخاطر خندیدن از آنها کشیده بخورد.
ظهور انفجار شادی در ژاندارمها هنریک را آرام ساخته بود.
او از ایستگاه قطار پیش سبیشک Zbyszek
که در مخفیگاه خوب و قدیمیای زندگی میکرد میرود. سبیشک با دستگاه تکثیر دستی مشغول
چاپ آخرین شماره اطلاعیه حوزه بود. او غرق عرق و آغشته به جوهر چاپ بود.
او در حال استقبال از هنریک میگوید "یک کار
کثیف" و غلتک رنگ را به کناری میگذارد. هنریک نوشابه نیمه گرمی را که روی
میز قرار داشت تا ته مینوشد و روی کاناپه کوچک میشیند.
"من برایت روزنامهها را آوردم." و پاکت با نخ پیچیده
شده را به طرف سبیشک پرت میکند.
"چه خبر تازه از بوناونتورا؟"
"او پیش من بود، قهوه خیلی به او مزه داد، و قادر نبود
یقدر کافی از شیرینیهای خشک پخته شده با روغن تقدیر کند."
"آیا چیز جالبی تعریف کرد؟"
"او گفت میخواهند صلیبی به تو جایزه بدهند."
"آنها باید سیانور به من هدیه کنند، بوناونتورا
میخواست برای من سیانور بفرستد."
"من این را به بوناونتورا گفتم، اما او پدرانه به من
توضیح داد که بهتره جوانها به زندگی فکر کنند و نه به مرگ. کاش میشنیدی که او چه
زیبا حرف میزد!"
"اینجا یک روز مرا میگرند و مانند موش صحرائی میکشند.
با رنگ که نمیتونم خودم را بکشم، لعنت."
"گناه نکن، و لعنت نفرست. برای آرام شدن بولتن را
بخوان."
سبیشک به سراغ روزنامهها میرود. هنریک صفحه چاپ شده را
نگاه میکند، سپس غلتک را برمیدارد و با آن بر روی دستگاه چاپ میراند. او صفحه
تمیزی را روی دستگاه میگذارد و یک بار دیگر غلتک را روی آن میکشد.
"تو ادامه بده. این کار تمام شب حالم را بهم زده. باید
این شماره به صندوق برود ..." سبیشک در حال خواندن سرش مرتب خمتر میشود، و
عاقبت به خواب میرود. آنها کار را با هم تمام میکنند. آنها صفحهها را بهم وصل و
روزنامههای کوچک چاپ شده را بسته بندی کرده و برای توزیع آماده میکنند.
هنریک شب پیش سبیشک میماند. او بر روی کاناپه سفت دراز میکشد
و به شکایات سبیشک گوش میدهد. سبیشک مدام به موضوع سم بازمیگشت. از آنجائیکه او
هنوز از زمان مدرسه خود را با شیمی مشغول میساخت، بنابراین سعی کرده بود خودش
چیزی درست کند، و او حتی چند لوله آزمایش با مواد سمی را به هنریک نشان میدهد،
متأسفانه یکی از اجزاء مهم را کم داشت و به همین دلیل زهر نمیتوانست اثر کند.
هنریک تقریباً خوابش برده بود که سبیشک از او در باره کپسول زهر انگلیسی سؤال میکند.
هنریک بی میل جواب میدهد، اما دیگری ول کن نبود.
"با آن چه کردی؟"
"خوردمش."
"اما تو به من قول داده بودی."
"بابا راحتم بذار، تو صد سال زندگی خواهی کرد، فرزند و
نوههایت را روی زانویت تاب خواهی داد."
"چه کارش کردی؟"
"دور انداختم."
"خوک."
"یعنی چه خوک؟ برای چی سم میخواهی؟ یک روزی تو هم با
ماشین چاپت به جنگل خواهی آمد. بعد ما آنجا سوسیس، گوشت راسته و ماهی دود داده شده
خواهیم خورد و کنیاک و تخم مرغ دم میکنیم. حالا بخواب، فردا همه چیز تمام میشود.
"پیش من بله، اما پیش آدم Adam نه."
"چه اتفاقی برای او رخ داده است؟"
"او پیامی مخفی به بیرون فرستاده، او مایل است سم
داشته باشد."
هنریک لبش را به دندان میگیرد.
"او را زدهاند؟"
"او را برای بازجوئی برده و از او استنطاق کردهاند."
"فکر میکنی که شاید او را زده باشند؟"
"او پیام مخفی بیرون فرستاده. او نوشته که ما نباید
زنگ خطر را به صدا در بیاریم، او چیزی لو نداده است. اما خواهش میکند برایش سم بفرستیم.
باید برای او چیزی پیدا کنند، فقط جای تأسف است که زودتر در این باره فکر نشده
است. برای افرادمان بار دیگر دوباره چیزی در آنجا وجود نداره ..."
"احتمالاً اشمالس Schmalz از او
بازجوئی کرده؟"
"حتماً."
"آدم فرد محکمیست."
"ناظر ما میگوید که آدم چهار دست و پا راه میرود."
هنریک میگوید "این اشمالس مادرقحبه را باید مدتها
پیش میکشتیم" و ناخنهای دستش را میجود.
سبیشک میگوید: "حالا به دلیل گروگانها نمیشه. باید طور
دیگری کلک او را کند."
هنریک فکر کرد که باید حتماً به پائین تنهاش کوبیده باشند،
به این دلیل آدم نمیتواند راه برود. به او دستور دادهاند که با پاهای جدا از هم
بایستد، و بعد با نوک چکمه به اندامهای تناسلیاش کوبیدهاند ... آیا کسی میتواند
چنین کاری را تحمل کند؟
او صورتش را برمیگرداند و دهانش را به متکا فشار میدهد.
چه روشهائی دارند ... آیا من میتوانم آن را تحمل کنم؟ وحشت او را در بر میگیرد.
<من نباید آن را میفروختم، خیلی زود این کار را کردم. همه چیز خیلی سریع انجام
شد، من باید تا آخر آن را نگاه میداشتم. من زیاد میدانم، خیلی زیاد. این آدرسها
و رابطهها به من چه ربطی دارند. مرتب تازه. من در این باره هیچ حقی ندارم. من نمیخواهم
هیچ چیز بدانم، من نمیخواهم، نه!>
او آخرین کلمه را فریاد کشید و از خواب بیدار گشت. هنوز شب
بود. در بیرون، در جلوی پنجره، شهری قرار داشت که در آن مرگ مخفی بود. در انسانها
و در چیزها مرگ مخفی بود. مخفی در درب خانهها، بر روی خیابانها و پارکی که
توکاهای سیاه با نکهای طلائی آوازشان را میخواندند.
نزدیک صبح آنها از صدای شلیک کاملاً نزدیکی بیدار میشوند.
دیرتر از همسایهها میشنوند که ژاندارمها خوک فروش را که در خانه چوبی کنار پشته
کود زندگی میکرد با گلوله کشتهاند.
آنها بعد از صبحانه برای دیدن فرد تیرباران شده میروند. او
در حیاط کوچکش افتاده بود، در میان نردههای چوبی، طوریکه انگار آن محل را بخاطر
افتادن در آنجا برای خودش ساخته بوده است. او با پیراهن و شلوار آنجا افتاده بود،
پابرهنه، همانطور که او از روی تختخواب بیرون آمده بود. دهان آبی تیره رنگش رو به
آسمان شفاف آسمان ماه ژوئن بازمانده بود.
هوای خوب تمام روز دوام میآورد، و هنریک سر حال از میان
مزارع و جنگلها به راهپیمائی میپردازد. هدف او یک جنگلبانی بود، جائیکه او برای
کار باید خود را معرفی میکرد. شب بود که او به آنجا رسید. جنگلبان در خانه نبود.
زنی در همسایگی آنها به او گفت که جنگلبان به اتفاق زنش پیش همکار خود برای
نامگذاری فرزندش رفته است، اما آنها قبل از شب برخواهند گشت، زیرا که حالا مردم
مشکوکی در خیابانها رفت و آمد میکنند.
زن خیلی پر حرف بود. او از هنریک پرسید از کجا او میآید،
آیا او خسته است و آیا او برادر آقای جنگلبان است. هنریک فقط سرش را تکان میداد.
زن مدت دیگری در کنار نردهها میماند و بعد میرود. هنریک در جلوی آلاچیق
جنگلبانی میشیند و نفس عمقی میکشد. او با ذوق هوای معطر شامگاهی را به درون ریه
میکشید. از تشخیص دادن تک تک عطرها خوشش میآمد. عطرها موج به موج از سمت جنگلها،
از چمنزارها و مزارع و از خانهها میآمدند. آنها در لایههای جدا از هم میآمدند
و بعد خود را به توده ابر شفافی تبدیل میساختند. هنریک برای خود صحبت میکرد، او
لبخند میزد و یک اسم عبور را با خود تکرار میکردد: "میشا Micha مرا بخاطر جمعآوری صمغ پیش شما فرستاده." فرد
ناشناس باید جواب میداد: "بسیار خوب، در اداره کار همه چیز تنظیم شده
است."
هنوز انتظار او را نمیکشیدند. هنریک یک روز زودتر به
جنگلبانی رسیده بود. حالا او در خانه بیگانهای انتظار میکشید، در تاریکی، و گاهی
او به آسمان و به ستارها نگاه میکرد. او فکر کرد: <آنجا بر روی ستارهها حتماً
کسی هیچ چیز از ما نمیداند. ستارهها، ستارهها ... این چه کاریست ...>
هنگامیکه درب به صدا میآید، او از جایش تکان نمیخورد. با هیچ صدائی او حضور خود
را لو نمیداد. جنگلبان داخل آلاچیق میشود. آنها در مقابل همدیگر قرار میگیرند.
انسانهائی بدون نام، با چشمانی که در طرح تاریک چهرهشان میدرخشید.
هنریک اسم شب را با صدائی آهسته میگوید، فرمول کوچکی را که
انسانهای غریبه را در مرگ و زندگی به هم متصل میساخت.
آنها به آشپزخانه میروند. جنگلبان چراغ نفتی را روشن میکند
و صندلیای به سمت هنریک میکشد. زن جنگلبان به اتاق دیگر میرود تا دختر کوچکش را
در رختخواب قرار دهد، یک دختر کوچک که در آغوش مادر به خواب رفته بود. دهان کوچک
کودک نیمه باز و صورت کوچک خندانش کاملاً پاک بود.
جنگلبان از راهی که او آمده بود میپرسد، از حال بوناونتورا
و آنچه در جهان رخ میداد.
کمی دیرتر زنش به آشپزخانه میرود و با لبخندی هنریک را
نوازش میدهد. "حتماً گرسنهاید و عرق کردهاید. من فوری آب برای گرم شدن روی
اجاق میگذارم و چیزی برای خوردن آماده میکنم. شما در اتاق غذاخوری روی کاناپه میخوابید.
زن به طور حتم در پذیرش مهمانهائی مانند من تمرین داشت. او
میدانست که ما به چه نیاز داریم: آب، غذا، خواب. هنریک سریع خود را میشوید و
برای غذا کنار میز میشیند. جنگلبان با او گیلاسی مشروب مینوشد. هنریک از مسیر به
سمت حوزه میپرسد. جنگلبان جواب کاملی به او نمیدهد و میگوید از آنجائیکه با
فرمانده حوزه چیزی برای گفتن دارد بنابراین به اتفاق هم مسیر را خواهیم رفت.
هنگامیکه آنها خانه را ترک میکنند شبنم بر روی چمنها
نشسته بود. بعد از یک ساعت پیاده روی فریادی باعث ایستادن هر دو میگردد:
"ایست! چه کسی آنجاست؟" آنها صدا را میشنوند، اما فریاد کننده را نمیدیدند.
هنریک ابتدا کمی دیرتر مردی را در لباس غیرنظامی میبیند که تفنگ کارابین کوتاهی
در دست به جلو دراز شدهاش نگاه داشته بود. او برای اولین بار بعد از سالها نوار
سفیدـسرخ دور بازوی مرد تفنگ به دست را میبیند. پارتیزان نواری کتانی به دور
کمر خود بسته بود، همانطور که مردان آتشنشان دهکده آن را به دور کمر خود میبندند.
بر روی سر یک کلاه خود آبی تیره داشت که عقابی کوچک و نقرهای بر آن نشسته بود.
هنریک دهقان پیر و لباس کهنه و عجیب او را تماشا میکند.
سریع دستهایش را به سمت چشمهایش بالا میبرد، زیرا او نمیخواست دیگران ببینند
که او چطور میخندد، که او چه زیاد خوشبخت است.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=9den7x-dXKI&feature
+
نوشته شده در جمعه سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 17:26 توسط سعید از برلین
|
گلوی پلیس قلدر حراست راه آهن و معشوقه هایش را با تیغ ریشزنی میبرم ... من در آنجا چند عمل قهرمانه دیگری هم انجام میدهم. وقتی دوباره به خانه کوچک سفیدمان برمیگردم متوجه لکه بزرگ آبی رنگی روی صورت مادرم میشوم. من احساس میکردم که چیزی مرا در خود میفشرد و له میکند. خود را با لباس روی تخت می اندازم، حتی کمربندم را هم شل نکردم، چشمم را باز میکنم. او خود را روی من خم کرده بود، چارقد فقیرانه ایکه او با آن به روستا میرفت را بر سر داشت. کنارم مینشیند، سرم را روی زانویش میگذارد. و در حالیکه سرم را به خود فشار میداد و موهایم را نوازش میکرد آهسته میگوید: <از اینکه ناگهان به سرت بزنه و برای دفاع کردن از من از جات بلند بشی خیلی میترسیدم. وحشت کرده بودم وقتیکه تو نگاه میکردی ...> او دستم را میبوسد و صورتش را به صورتم میچسباند. من خیلی ناراحت دراز کشیده و عضلات پاهایم گرفته بودند، اما خودم را به خواب زده و تکان نمیخوردم. مادرم هنگام خارج شدن از اطاق با بینی سرد و خیسش مرا لمس میکند."
هنریک در هم فرو رفته و ساکت میشود. مردم چمدانهایشان را برداشته و برای سوار شدن به سمت سکوی قطارها میروند.
او آهسته میگوید: "این جریان دست از سرم برنمیداره. سه سال از این ماجرا میگذره، اما من نمیتونم اونو فراموش کنم. من هیچ کاری انجام ندادم". او دستمالی از جیب خارج کرده و با آن عرق پیشانیش را پاک میکند. "آدم به این خاطر زندگی میکنه، و تمام زندگی هم به این خاطر اینجاست که آدم خودشو آماده کنه. وقتی زمانش فرا میرسه باید از چیزی که دوستش داریم دفاع کنیم، بقیه چیزها فقط برای تکرارند. و من فکر میکنم که اگه تمام آنچه اتفاق افتاده دوباره اتفاق بیفتند، جنگ و این جریان در ایستگاه راه آهن ...، من بعد ..." او دستش را به معنی _ولش کن بابا_ تکانی میدهد و بدون آنکه از من خداحافظی کند به سمت سکوی قطار میرود. از پشت شیشه او را میدیدم که در امتداد مسیر سکوی قطار میرفت و عاقبت در میان انبوه مسافران در تاریکی ناپدید گشت.
_ پایان _
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:33 توسط سعید از برلین
|
من جوابی ندادم و بیتفاوت و تقریباً با بی میلی به صحبت او گوش میدادم.
او ادامه میدهد: "میدونی، در آنجا هنگام خوردن آبجو حتی یک داستان هم در ذهنم ساختم. در سالن انتظار هنوز صدای گریه زنها به گوش میرسید و پلیسهای حراست راه آهن نعره میکشیدند، اما من یک داستان ساختم. داستان زیر را: <نشسته ام و هنگام آبجو خوردن تمام سالن را زیر نظر دارم. گارسون توجه ای به من نمیکند، او زنی زیباست و دهانی بزرگ و قرمز رنگ دارد؛ تعداد زیادی افسر و سرباز آلمانی با انیفورمهای شیک در سالن انتظار وجود دارند. ناگهان زنی داخل سالن میشود، یک زن مسن و ناشناس. رفتار آلمانیها با او ناشایست است. در این وقت بدون آنکه آبجویم را تمام کنم از جا بلند میشوم، به میان آنها میروم و به صورت افسر حراست کشیده ای میزنم. در این وقت موهایم روی پیشانیم پریشان میشوند؛ بعد شلیک تپانچه، فریاد، خون و یک عقب نشینی قهرمانانه. آهان، و در حال عقب نشینی صورت گارسون، دهان بزرگ قرمز رنگ و چشمهای تعجب زده اش را میبینم>". هنریک جرعه ای از آبجویش را مینوشد و صورتش را در هم میکشد. "در سالن انتظار پلبسها هنوز فریاد میکشیدند و مردم را میزدند، اما من به جای اینکه بلند شوم و به طرف مادرم بدوم به خوردن آبجو ادامه دادم. او پاکتها را حمل میکرد، بیماری قلبی داشت و کتک خورده بود. اما من آنجا نشسته بودم و در ذهنم داستان میساختم، داستانیکه در آن یک گارسون زیبا با موهای افشان هم نقشی بازی میکرد. من شب به خانه برمیگردم. مست. یکجوری شانس آوردم که در بین راه پلیسها منو با تیر نزدند. شام هنوز گرم بود، مادرم غذا رو کنار اجاق گذاشته بود تا من مجبور به خوردن غذای سرد نشم. من برای خواب خودمو روی تخت میندازم. افکار زیادی در ذهنم رجه میرفتند. میدونی، عکسهائی عجیب و غریب و بیریطی که نمیشناختم. اما میتونم هنوز عکسها رو دقیقاً به یاد بیارم، میتونم عکسها رو بهتر و شفافتر از شهری که بیست سال در آن زندگی میکردم جلوی چشمهام ببینم. من در خیال خود یک آب پهناور و شفاف و در کنار ساحل خانه های روشن میدیدم. اینطور به نظر می آمد که خانه ها از نور ساخته شده اند و در یکی از این خانه ها مادرم و من زندگی میکنیم. ما در باره زادگاه، وطن و جنگ چیزی نمیدونستیم. در آن خانه همه چیز سفید بود، براق و خوش رایحه؛ اتاقها پر از رایحه خوشبوی گیاهان بود. و چون من نامرئی بودم بنابراین از دیوار داخل خانه و از آن خارج میشدم. من دستیار یک پرفسور شیمی بودم و عینک میزدم، اتفاقاً همانوقت یک مایع اختراع کرده بودم که انسانها را نامرئی میساخت. بلافاصله بعد از این اختراع به سمت شهر کوچکمان میرانم و به صورت نامرئی دست به کار میشم.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ساعت 17:50 توسط سعید از برلین
|
او مدام از یک چیز صحبت میکرد، این را او یکبار دیگر هم تعریف کرده بود. من حدس میزدم که او مست شده است و به این جهت لجوجانه مدام از یک داستان خیالی صحبت میکند. هنریک به خود ناگهان حرکتی میدهد.
"فقط یک لحظه طول کشید. جمعیت در کنار در خروجی موج میزد. من صورت زن رو دو بار دیدم، چون من در این لحظه در گوشه ای که نشسته و مشغول آبجو خوردن بودم به طرف جلو تکیه داده بودم. او صورت و چشمهای یک کودک ترسیده رو داشت که برایم کاملاً غریبه بودند. مرد کله طاسی با مشت میکوبد وسط دو چشمش، شاید اتفاقی، چون که او به همه مشت و لگد میزد. من خودمو در گوشه ای که نشسته بودم پنهان کردم، آره دوست عزیز، من خودمو در گوشه ای که نشسته بودم به عقب کشیدم و به آبجو خوردن ادامه دادم. تو باید بدونی که من در آن زمان به ایستگاه راه آهن برای آوردن مادرم رفته بودم. مادرم از روستا آرد، نان، چربی و شیر با خود آورده بود. من بیکار بودم، ما دوران سختی داشتیم. مادرم بیماری قلبی دارد و او پاکتهائی که حمل میکرد بزرگ و سنگین بودند. به این دلیل من آنجا رفته بودم تا او را به خانه ببرم، تا به او کمک کنم، بالاخره این کار رو برای خاطر خودم هم میکردم، من هم غذاها رو میخوردم ... من در حال خوردن جرعه جرعه از آبجویم فکر میکردم که باید منتظر فرصتی باشم تا از این درهم برهمی سالن انتظار ناپدید بشم. من میدونستم در لحظه ای که من به جلو تکیه داده بودم مرد کله طاس به پیشانی مادرم ضربه زد، به مادر من، نه به یک زن ناشناس. و من آنجا نشسته بودم! اگر آنها به زدن او ادامه میدادند، من اینجا در کنار میز همچنان میشستم و تکون نمیخوردم ... میخوای برات تعریف کنم تو اون لحظه چه فکری میکردم؟"
+
نوشته شده در یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:51 توسط سعید از برلین
|
مادر من هم درست همینکار رو میکرد. پیشبند میبست و چارقد به سر میکرد، همونطور که همه جا، در شهر و در روستا به وفور وجود داشت. به این شکل او در روستا برای خرید کردن میرفت. اما تو چی فکر میکنی گوستاو، این چه احساسیه اگر آدم کسی رو خوب بشناسه ...". هنریک دستم را میگیرد. "مادرم آن پارچه رو که از آن صحبت کردم چند سالی بر سر میکرد، در حقیقت باید آنرا میشناختم، گاهی شبها کنار تختم می آمد و رویم رو با آن میپوشاند. یک روسری نازک و رنگ و رو رفته بود، چطور میتونست چنین پارچه ای باعث گرما بشه ... یک روسری رو میشه اشتباه گرفت، اما چشمها را ..." هنریک آنرا تکرار میکند: "... چشمها."
جوانکی که جلوی ما نشسته بود چای خود را جرعه جرعه هرت میکشید. هنریک با اشاره دست درخواست دو آبجو میکند. وقتی او در حال گفتن "دو آبجو" بود با چنان لبخند کجی به من نگاه میکرد که انگار میخواهد از کلمات من سبقت بگیرد، زیرا او میپنداشت که من خواهم گفت: "لعنتی چرا بخاطر آن مردک در میخانه غرغر میکنی، چونکه او آبجو میخورد؟ حماقت محض!"
هنریک حالا آهسته با من صحبت میکرد، اما خوانا و یکنواخت، طوریکه انگار او جزئی از یک قانون اساسی یا یک قرارداد را تلاوت میکند؛ در حین تمام تعریفهای خالی از هیجانش نه سرم را بلند و نه به او نگاه کردم؛ من نمیدانم چه مدت صحبتهایش ادامه داشت، یکربع و یا یکساعت.
"پشت این میز آدم میتونه مردمی رو که داخل تالار میشوند ببیند، آدم میتونه اینجا بشیند، آبجوی خود را بخورد و مراقب باشد ..."
+
نوشته شده در شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 20:56 توسط سعید از برلین
|
درب گردان ما را به داخل تالار خفه کننده ایستگاه راه آهن پرت میکند. هنریک مرا به طرفی میکشد، کنار میزی مینشیند و سکوت میکند. بعد از لحظه ای دست راست خود را دراز کرده و با انگشت به چیزی اشاره میکند، آنقدر دست دراز شده اش را همانطور بیحرکت نگاه میدارد که مردم او را نگاه میکردند، و او ظاهراً متوجه این موضوع شده بود.
"میتونی آنجا آن نوشته محو شده بر روی در کوچک کنار محل خروج رو ببینی؟ آن نوشته سیاه تراشیده شده رو." وقتی من جوابی ندادم با بیصبری و بلند میگوید: "آنجا، در آن زمان محل نگهبانی پلیس حراست راه آهن آلمانی ها بود". من سری تکان میدهم و هنریک به صحبت ادامه میدهد: "وقتی تو اینجا در کنار این میز بشینی، در را درست جلوی چشم داری ولی خودت دیده نمیشی، تو میتونی اینجا بشینی و آبجو بخوری و داخل شدن مردم به سالن رو ببینی. تو میدونی که امروز آشنائی در میان آنها نخواهد بود، صبر میکنی. یک چیز بی اهمیت، یک طرح صورت، یک شکلک، و ناگهان فکر میکنی یک آشناست که میبینی، بلند میشی، اما بلافاصله تشخیص میدی که طرف یک شخص کاملاً غریبه است؛ و بعد دوباره روی صندلی راحت میشینی و میتونی آبجوتو بخوری. آبجو، بسیار خوب، چرا نباید تو به خوردن آبجو ادامه بدی؟ در هر صورت تشخیص دادن مردم از هم در آنزمان سخت بود. همه تقریباً لباس مشابهی به تن داشتند تا با توده مردم یکی شوند. گاهی یک شال گردن احمقانه یا یک کلاه کافی بود که آدم غیر ضروری جلب نظر کند؛ همه میخواستند یکسان باشند، خود را شبیه کنند، برای چی باید آدم خودشو بخاطر وضع ظاهر به خطر می انداخت.
+
نوشته شده در شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 14:9 توسط سعید از برلین
|
صورت رنگ پریده و عرق کرده هنریک میدرخشد و او دیگر حرفی نمیزند. بی اعتنا اسکناس مچاله شده ای را روی میز پرت میکند و به طرف در خروجی به راه می افتد.
"منو به ایستگاه قطار برسون، من با قطار شبانه میرم."
در طول مسیر با هر قدم ما آب به اطراف میپاچید. شب خود را در زیر باران سیل آسای پائیزی در پیرامون گسترانده بود. پنجره خانه ها مانند چای تیره رنگ داخل استکانی که آنرا در تاریکی قرار داده باشند دیده میشد. هنریک چیزهائی بی سر و ته میگفت و در حال بالا زدن لبه کلاهش پیشانی خود را پاک میکرد. او به سرعت قدمهایش می افزاید. "گوستاو، تو اصلاً مادر منو میشناسی؟"
"آره؟"
"میدونی او فقط منو ..." هنریک چیزی زبر لب زمزمه میکند و پس از لحظه ای میگوید: "آره، من با پول مادرم آبنبات نعناع میخرم و زبان انگلیسی یاد میگیرم. من میخوام کمی پیشترفت کنم، اما پیشترفت در چه ضمینه ای؟ راستی گوستاو، میتونی هنوز شام آن شب رو به یاد بیاری ؟ آنزمان من و تو با توماس سر کار میرفتیم ..."
به پرت و پلاهای هنریک گوش میکردم، ظاهراً بیغرض و معقول صحبت میکرد، اما از یک موضوع به موضوع دیگر میپرید و جمله هایش را به انتها نمیرساند. اول از دست مردی که آبجو میخورد عصبانی شد، بعد از تحصیل کردن در رشته فلسفه گفت، عاقبت از مادرش، آبنبات و ناگهان از شامی که من و توماس و او با هم خورده بودیم _ از نبرد پارتیزانها. او خود را در دایره ای میچرخاند و میچرخاند، اما از آنچیزی که او را به راستی میچرخاند هیچ کلمه ای نمیگفت. از آنچیزی که میخواست برایم تعریف کند.
+
نوشته شده در جمعه هفتم آبان ۱۳۸۹ساعت 23:40 توسط سعید از برلین
|
من میپرسم: "خوب که چی؟ چه سودی برای تو داره اگه اونو بکشی؟". "افسوس، هیچ سودی نداره، اما من یک چنین قهرمانیم! میدونی، من به اطرافم نگاه میکنم، مردم رو خوب تماشا میکنم و فکر میکنم که چه کاری با آنها ... من چنین قهرمانی هستم، میدونی، همه چیز میان انگشتهای من آب میشه، من یک قدم هم به جلو برنداشتم. گاهی مایلم به انگلیس یا به آمریکا فرار کنم، اما از دست افکارم که نمیتونم فرار کنم، و مادرم هم پیر شده. سال پیش حتی در رشته فلسفه ثبت نام کردم، بعد شروع به عادت دادن خود به درس و دانشکده کردم. تصورشو بکن، من یک برنامه درسی نوشتم، خیلی دقیق و مرتب روزها و ساعات شروع درسها، تمرینها و سمینارها رو در دفتر ثبت کردم. بسیار خوب! همونطور که گفتم دقیق و مرتب نوشتم، جریان این بود که من به اصطلاح شروع به تکامل بخشیدن ظاهر کرده بودم، اول چیزهای کم ارزش و بعد میبایست چیزهای مهمتر در نوبت قرار بگیرند. من سر کلاسها میرفتم." در اینجا او ریاکارانه لبخندی میزند. "... به کتابخانه دانشکده، سر تمرینات و حتی به یک محفلی برای چای خوری در حلقه دوستان میرفتم. در گفتگو با دانشجویان قدیمی تر تأکید میکردم که دانشجوی دانشکده فلسفه هستم و حتی با وجد آشکاری میگفتم که کار سختیه اما من جبران خواهم کرد و به بقیه خواهم رسید. یک یاوه گوئی پیرمردانه. خوب، و حالا، حالا همه چیز رو دور ریختم و آبجومو میخورم."
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۸۹ساعت 20:50 توسط سعید از برلین
|
گارسون از میان ابری از دود و بخار به سوی ما می آید و دو لیوان، یک چتور از ارزانترین ودکاها و دو ساندویچ له شده که دو برگ نازک تره مانند سیبیل از دو سر نان بیرون زده بود جلوی ما قرار میدهد. در حالیکه هنریک نگاهش را لجبازانه به مرد شکم گنده که خدا میداند چندمین آبجوی خود را حریصانه در حلق میریخت دوخته بود به صحبت ادامه میدهد.
"او اینجا میشیند و غذا میبلعد. آیا فکر میکنی که در سر او فقط یک فکر ناراحت کننده، یک تردید میجنبد؟ آیا فقط یکبار به فکرش خطور کرده شاید درست نباشد که او اینجا نشسته و مردم در اطرافش میرقصند. میدونی، من کاملاً مطمئنم که در بعضی از داد و ستد های کثیف خودشو قاطی کرده. قیافه شو نگاه کن ... آدم میتونه فوری ببینه که این خوک قادر به تمام رذالتهاست."
من به هنریک نگاه میکنم، او خیلی به هیجان آمده بود، تقریباً بلند و با ادا و اطوار صحبت میکرد؛ من روده درازی او را که مدام خشن تر میشد گوش میکردم و این احساس را داشتم که چیز دیگری در پشت این لفاظی خوابیده است.
"چیه، چی میخوای؟" من شانه هایم را به سرعت عقب میکشم. "چرا عصبانی میشی! او هم یک مشتری مثل بقیه مشتریهاست، داره آبجوشو میخوره، کجای این کار ایراد داره؟"
با فریاد میگوید "او یک مشتری مانند بقیه مشتریهاست" و خودش را به من نزدیک میکند. "تو حق داری، او یک مشتری مثل همه مشتریهاست و آبجوی خود را میخورد." او لبخند شکنجه شده ای میزند. "درست به همین دلیل، میفهمی؟ او قبل از جنگ اینجا میشست، در میان آلمانیها در اینجا غذا میخورد، حالا باز هم اینجا نشسته، در کنار همون میز و آبجوشو میخوره."
غرو لند کنان میگویم: "مگه چی میشه؟ مگه تو کار بهتری انجام میدی؟"
"من ..." او لبخندی میزند. " چطوری باید اینو بهت توضیح بدم که من ..." هنریک خود را به من نزدیکتر میسازد. "من میتونم یک چنین خوکی رو بدون اینکه خم به ابرو بیارم بکشم، کسی مثل اونو، میفهمی؟"
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان ۱۳۸۹ساعت 17:32 توسط سعید از برلین
|
Tadeosz Rozewicz: Beim Bier
هنریک Henryk می ایستد، در زرد رنگ را با شدت باز میکند و مرا طوریکه نه حالتی از بفرما زدن و نه اشاره ای از دستور دادن داشت به داخل کافه ی تاریک هل میدهد. تعداد کمی مشتری پراکنده از هم و کاملاً خسته و خراب روی صندلیهایشان نشسته بودند؛ در بالای سرشان ابری از دود و بخار همراه با بوی غذا آویزان بود. هنریک چند بار با دست به اطراف باد میزند، انگار که میخواهد با تکان تند و خشن دست نه تنها بخار و بوی بد را بیرون راند، بلکه تمام نخ هائی که ما را با بقیه این مکان متصل میکرد پاره کند. مهمانها به دوردستها رانده و در دود محو میشوند. ناگهان مردی دماغ قرمز و شکم گنده خود را به سمت من میکشاند و با سکسکه ای تقاضای آتش میکند. او چنان خود را به سمت من خم کرده بود که من در حنجره اش صوت و غلغل هوا را میشنیدم و بوی پوست عرق کرده اش را احساس میکردم. من سیگارم را به او میدهم، سیگارش را با آن روشن کرده به گوشه خود برمیگردد و با سر و صدا روی صندلی مینشیند.
"این گاوها یک زندگی آرام دارند، مگه نه؟" هنریک با نگاه به مرد شکم گنده اشاره میکند. "او در زمان جنگ زندگی خود را با معاملات غیر مجاز، قاچاق و شام خوردن با پلیسها میگذراند. حالا بعد از جنگ هم یک طوری خود را روی آب نگاه داشته، خشنود و آرام زندگی میکند ..."
+
نوشته شده در دوشنبه سوم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:36 توسط سعید از برلین
|
حوالی ظهر هوا خیلی گرم و سوزان بود. زن برای شوهر خود که در کارخانه مشغول کار بود غذا برد. او میدانست که آن دو آنجا در گودال آشغالها افتاده اند. او آنها را صبح دیده بود. هنگامیکه به نزدیکی گودال رسید چشمان خود را بست و از آن محل گذشت. هنگام بازگشت به خانه دوباره سر خود را برگرداند و نگاهش را به صومعه سفید رنگ انداخت، به سمت مناره صومعه که دیگر در آن ناقوسی وجود نداشت. او از میان بوی شیرین درختان بلوط میرفت و به چیزی نگاه نمیکرد. اما آنها آنجا افتاده بودند. حالا، در شب، او آن دو را از میان درختان در هم فرو رفته بلوط میدید. بدنهای سفید و بیدفاع را، پاهای از هم باز شده و زیر شکمهای تاریک را. او از میان پلکهای بسته یک جنگل دید، درختان کاج در جنگل را و یک لانه مورچه که میدرخشید. او خود را میدید و برادر کوچک خود یوزُف Jo’zio را که در برکه غرق شده بود. آنها با یک چوب بلند در جلوی لانه مورچه ها ایستاده بودند. یوزُف به او لبخند میزد و چیزی میگفت، اما او نمیتوانست بشنود که او چه میگوید. آنها نخست برگها، شاخه ها و سنگها را به داخل لانه انداختند. جنگل در طوفانی خاکستری رنگ غرق میگردد، همه جا کاملاً سیاه گشته و تنها بر شاخه یک تکدرخت نور نشسته بود. سنگها بزرگ و گرد بودند. آنها سنگهای بیشتری به لانه انداختند. آنها میخندیدند و فریاد میکشیدند، و بعد در سکوت با چوبهایشان لانه مورچه ها را ویران ساختند. یک چوب سوراخ عمیقی در لانه بوجود آورد و تخمهای کوچکی به اندازه یک حبه انگور بیرون ریختند. مورچه ها تخم ها را به دهان گرفته و پا به فرار میگذارند. تخم ها نرم بودند و از داخل خیس. مورچه ها خود را در دهلیزهای عمیقتری گم میکنند و بعد از آنکه تمام تخم ها را مخفی میسازند، چوبها عمیقتر در لانه فرو میروند و یکبار دیگر مورچه ها و تخم ها بر روی زمین میریزند. آنها یک سنگ بزرگ را بلند کرده و درست در وسط مورچه ها پرتاب میکنند و به درون جنگل میدوند. صاعقه ای غوغا میکند ...
یک رعد شب را از زمین تا آسمان میدرد. روشنائی به اتاق، جائیکه او برای خود لانه اش را ساخته بود میتابد. غار زیرزمینی با تیغه ای از نور شکاف برمیدارد. تیغه نور یک کلوخ را که در زیر آن کرمهائی سست و تنبل در هم میلولیدند به کناری میزند. زن چشمان خود را باز میکند. هوا تاریک بود. زن میگوید: "نه، من نخوابیدم"، در کنار او بدن بیحرکت شوهرش در خواب بود. دست زن آرام سر مرد را نوازش میکند. زن تک تک موهای محکم او را زیر انگشتان خود احساس میکند. دست زن به سمت چشمان بسته و لبهای مرد سُر میخورد، مکثی میکند و نفس گرم و خیس او را احساس میکند.
زن خواهش میکند: "بیدار شو".
بدن مرد تکان میخورد و در کمال موافقت خود را به تن زن میفشرد. مرد هنوز در خواب بود، اما تن بیدار و هوشیارش شروع به پُر ساختن خود از خون میکند.
_ پایان _
+
نوشته شده در جمعه سی ام مهر ۱۳۸۹ساعت 15:31 توسط سعید از برلین
|
آیا پرندگان در شب از خواب بیدار شده بودند؟ در تاریکی صدای جیک جیک به گوش می آمد. از آسمان سیاه دانه های باران سقوط میکردند. آنها بی کس در تاریکی دراز کشیده بودند. در این ساعت شب از انسان خبری نبود. مردم در خواب بودند. و همینطور آنها نیز در بستر خود خوابیده بودند. کسی پیش آن دو نایستاده بود و بدن برهنه آنها را نظاره نمیکرد، کسی برایشان گریه نمیکرد، کسی دستانش را مشت و برای انتقام گرفتن سوگند یاد نمیکرد. چشمان کنجکاو و ترسان دختران کوچک وجود نداشت که راز جنسیت عریان گردیده را تماشا کنند. در سکوت، در زیر آسمان دو جسد در حال پوسیدن بودند. کاغذ سفید رنگ با محتوای "راهزن" نور خفیف سفید رنگی به پا پخش میکرد.
آیا پرندگان در شب از خواب بیدار شده بودند؟ در تاریکی شب صداهائی شفاف به گوش می آمد. انگار قطراتی از جنس شیشه سقوط میکردند. زن پاهایش را تا سینه خم و ساکت خود را در ملافه دفن میکند، مانند زیر خاک. آن دو در آن بالا، بر روی سطح زمین بیدفاع و برهنه قرار داشتند. زن خود را به مرد میچسیباند. به نظرش می آمد که انگار آنها در یک غار دفن شده اند. که انگار آنها استراحتگاهی در یک غار زیرزمینی گرم دارند و احتیاج به بالا رفتن سمت سطح روئی، به بیرون رفتن به سمت روشنائی روز را ندارند. مرد دستش را روی شکم زن نگاه داشته بود. او میتوانست صدای تنفس بریده بریده زن را که در حال شدت گرفتن و مانند از خستگی مستأصل شدن بود را بشنود. اما او اینجا دراز کشیده است، در کنار او، بیحرکت، با شکمی به هیجان آمده. او در زیر انگشتان خود ضربان نبضی را احساس میکند، شبیه به یک زمین لرزه، و بعد تکانهای آشکار. در زیر پوست چیزی حرکت و "تقلا میکرد". زن هیچ چیز نمیگفت. در جهان سکوت، در آن جهان سیاه از خون و تن، کودکِ هنوز کور و لال او خود را حرکت میداد. او آهسته میپرسد: "خوابیدی؟" اما زن جوابی نداد. دست مرد کرخ شده بود، دست او چند لحظه ای بر روی شکم زن میماند و بعد عاقبت سرد و سنگین مانند یک وسیله بی جان از بدن به تپش آمده زن بر روی ملافه می افتد.
زن نامنظم نفس میکشید. او نخوابیده بود. "آیا آنها مدت درازی را اینگونه دراز کشیده خواهند ماند؟" چه وقت او این سئوال را پرسیده بود؟ آیا نیمی از شب به پایان رسیده است؟ مرد جواب نمیداد. او پشت خود را به او کرده و خوابیده بود. زن لبهایش را به شانه های او میچسباند، نمک کمی را که پوست ترشح کرده بود میچشد. حالا او آن دو نفر را میبیند که در گودال آشغالها افتاده اند، منور از نور خورشید. سر یکی از آن دو در براده چوبها فرو رفته و با دستان خود از صورتش طوری محافظت میکرد که فقط چند کاکل موی خاکستری و یک قطعه از گوش سفیدش پیدا بودند. آن دیگری با چشمان و دهانی باز آنجا افتاده بود. موی بلند سیاهی صورتش را قاب گرفته بود. او بطور عجیبی دستهایش را چرخانده بود، کف دستها طوری به سمت آسمان برگشته بودند که انگار میخواهد با آنها نور را به چنگ آورد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:12 توسط سعید از برلین
|
دور گودال آشغالها عده ای در سکوت ایستاده بودند. یک مرد تکه مقوای خاکستری رنگی از میان آشغالها بیرون میکشد و با آن جسدی را که به پشت افتاده بود میپوشاند. زنها سر تکان میدادند. آنها با دست صلیبی بر سینه خود میکشیدند و گریه میکردند. از پادگان دو پلیس نظامی خارج میشوند. صدایشان به گوش میرسید. کلمات آنها در اینجا، در میان درختان، در میان خانه های چوبی کوچک، در میان مزارع اندوهگین و در میان مردم سکوت کرده غریبه بود. این زبان در زیر آسمان شفاف و بلند طنین ناهنجار و خشنی داشت. مردم پس میکشند. بعضی به سوی درهای باز خانه ها میدوند و عده ای با عجله به سمت صومعه فرار میکنند. دو پلیس نظامی با چکمه های براق سیاهرنگ و کلت کارابین کوتاهی که به کمر بسته بودند به سمت گودال آشغالها حرکت میکردند. یکی از آنها کاغذ سفید رنگ بزرگی با خود حمل میکرد. وقتی آنها به گودال میرسند پلیس کاغذ به دست با اشاره انگشت جوانکی را پیش خود میخواند. پسرک نزدیک شده و کلاهش را طوریکه انگار میخواهد تعظیم کند از سر برمیدارد. پلیس چیزی به او میگوید و با دست گودال را نشان میدهد. جوانک به سمت گودال میرود و مقوا را از روی لاشه به کنار میکشد. پلیس کاغذ سفید رنگ را به دست او میدهد و پسرک با نخی آن را به پای یکی از مرده ها محکم میبندد. حالا پلیسها زنها را پیش خود میخوانند. عده ای از آنها خود را به گودال آشغالها نزدیک میکنند. بر روی کاغذ بزرگ سفید رنگ با حروف بزرگ سیاهرنگی نوشته شده بود: "راهزن". یکی از پلیسها انگشت اشاره اش را بلند میکند و به زبان لهستانی دست و پا شکسته ای به آنها میگوید: "پوشاندن ممنوع است. بگذارید همینطور لخت بمانند. هرکه آنها را بدون اجازه به خاک بسپارد تیرباران خواهد شد. مقامات مسئول آنها را دفن میکنند. همه باید ببینند که مقامات مسئول چطور راهزنان را مجازات میکنند."
پلیس با مردم انگار که معلمی با بچه ها صحبت میکند صحبت میکرد. مردم ساکت بودند. دو پلیس دستی به کلت خود میکشند و به سمت پادگان بازمیگردند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ساعت 23:45 توسط سعید از برلین
|
بر سر مناره صومعه جغدی فریاد میکشید. شاخه های سیاه درختان در روشنائی ماه در جنبش بودند. در منطقه مسکونی هیچ چیز در حرکت نبود. پنجره های خانه ها کور بودند. یک شب تابستانی کوتاه است و روز به سرعت بازمیگردد. خورشید بر لاشه دو مرد در روی آشغالها میتابید و خرده شیشه ها را به درخشیدن وامیداشت.
کودکان اغلب در کنار گودال آشغالهای پشت کارخانه آب معدنی بازی میکردند. آنها در آنجا سرپوشهای چینی سفید رنگ، خرده شیشه های سبز و صورتی و برچسبهای رنگین جستجو میکردند. در کنار گودال هرمی از براده های چوب روی هم انباشته بود که در سطح بیرونی توسط خورشید خشک و از داخل خیس و سرد بود. در پای هرم میشد براده و تکه های کوچک چوب پیدا کرد.
در این روز دو دختر کوچک که گاوها را به چراگاهی در آن نزدیکی میبردند در کنار گودال ایستاده و میگذارند تا گاوها به تنهائی به چراگاه بروند. دخترها کنار گودال ایستاده و حرفی نمیزدند. در میان خاکستر و آشغالها دو لاشه لخت افتاده بود، یکی به پهلو مچاله گشته و زانویش تقریباً تا چانه میرسید، دیگری دستها و پاهایش به اطراف گشوده و صورت را به سوی آسمان نگاهداشته بود. خورشید بر گودال آشغال میتابید، آنطور که بر ساحل کوچک یک دریا میتابد. دخترها دست در دست هم داشتند و افسون زده به اجساد خیره مانده بودند. سکوت بر قرار بود. وزش آرام باد از درختهای بلوط صومعه بوی خوشی به آن سو می آورد. دخترها بعد از مدت کوتاهی به رفتن ادامه میدهند.
"دیدی؟ اون دوتا جوون مرده بودن. بریم دوباره تماشا!"
"این کار معصیت داره!"
"برو بابا، چه معصیتی! من میرم."
"بهت میگم که این کار معصیت داره. فوری زانو بزن، ما باید برای مُردها دعا بخونیم."
آن دو در کنار گودال زانو میزنند. علف از شبنم صبحگاهی تر بود، اولین پروانه های سفید بال با خالهای سیاه از خواب بیدار شده و در نور خورشید پر پر میزدند.
"سلام مریم را رواست که پر از احسان است،
خداوند را به همراه داری،
و در میان زنان مبارکی تو،
و مبارک است میوه تنت ..."
"نه لباس به تن داشتن و نه کفش به پاشون بود، دیدی؟"
"حتماً لباساشونو دزدیدن."
"حتماً یهودی هستن."
"دیگه یهودی در جهان باقی نمونده."
"این جوونها چطوری اومدن اینجا؟"
"حتماً راهزنها این دو نفر رو کشتن."
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:21 توسط سعید از برلین
|
Tadeosz Rozewicz: Die Frucht des Leibes
ماه بر بالای منطقه مسکونی ایستاده بود و بر صومعه ی سفید رنگ و دودکش سیاه کارخانه، بر پنجره های پوشیده خانه ها، بر شاخ و برگ درختان و بر ساقه علفها میتابید. سکوت حکم میراند و در شهر کوچک هیچ خبری نبود. دیواری که پادگان را در محاصره خود داشت بلند و خاموش بود و لبه آن بوسیله شیشه های شکسته شده نوک تیز و درخشنده ای تزئین شده بود. مأموری در درون محوطه پادگان مشغول نگهبانی بود. گروه های پارتیزان در تاریکی شب در منطقه مسکونی در حرکت بودند اما پلیسهای نظامی دیده نمیشدند. تنها راکتهای منور در آسمان سیاهرنگ میلغزیدند، به این نشانه که آنجا، در پشت دیوار، مردان مسلح غریبه ای زندگی میکنند که هنگام طلوع آفتاب بیرون آمده و کار روزانه خود را شروع خواهند نمود. حالا سکوت بر قرار بود. صومعه سفید رنگ از میان درختان مانند کوه یخ بزرگی سر به فلک کشیده بود. در عبادتگاه، مردی روبروی محراب اصلی مانند یک صلیب دراز کشیده بود. او آنجا دراز کشیده بود و صورتش بر روی زمین سرد قرار داشت. لبهای بی خونش تکان میخوردند و سنگهای خیس را لمس میکردند. مرد دستهای خود را در امتداد شانه گشوده بود و دعا میکرد. کلمات او در جریان تیره ای از رؤیا غرق و ربوده میگردیدند. فراموش کرده بود که او کجا بوده و چه میکرده است. او بارها بخاطر یک مرگ زیبا و سعادتمند برای خود دعا کرده بود. و آن تنها چیزی بود که او بخاطرش التماس میکرد. بر بالای جایگاه عبادت که نور کمی بر آن میتابید، مجسمه مریم مقدس با کودکی در بغل قرار داشت. دور تا دور بر دیوارهای محراب، ردیفی از نقاشی های کوچک رنگ و روغن آویزان بود. در هر عکسی یک معجزه ترسیم شده بود. قدیمی ترین عکسها مربوط به زمانهای خیلی قدیم بودند. کتیبه های لاتین و لهستانی از لردها، کاپیتان ها، شهروندان و دهقانانی که رحمت خداوند شامل حالشان شده بود گزارش میدادند. تصویر آتش سوزی هائی که خاموش شده بودند، همانطور که آدم شمعی را فوت و خاموش میسازد، شهرها و روستاهائی که بوسیله یک پالتوی آبی رنگ در برابر طاعون محافظت گردیده و غرق گشتگان و کودکان مرده ای که دوباره به زندگی بازگردانده شده بودند. یک نقش خاکستری رنگ سوار بر ابری به سوی آسمان در حال صعود بود. راهب در این شب بخاطر یک مرگ سعادتمند دعا نمیکرد، او برای دو مرد ناشناس که اجسادشان در محل زباله پشت کارخانه افتاده بود دعا میکرد. آنها چه آدمهائی میتوانستند باشند؟ تبهکار، سرباز؟ شاید قبل از مرگ حتی فرصت نکرده که با آه و ناله از مسیح و مریم نام ببرند. بر روی آشغالها لخت افتاده و انتظار روز قیامت را میکشیدند. با فرشته های آسمان بودن آنها را خشنود خواهد ساخت ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 19:36 توسط سعید از برلین
|
"من فقط میخوانم."
"مشغول خواندن چه کتابی هستید؟"
"یک کتاب خیلی جالب، در باره استاد عدالت، یک معلم که صدها سال قبل از تولد مسیح زندگی میکرده است."
"و من سال پیش یک کتاب در باره یک راهب خواندم."
"نام کتاب چیست؟ و چه کسی آنرا نوشته است؟"
"یادم نمی آید. هرچه من پیرتر میشوم، به همان اندازه هم حافظه ام بدتر میشود. فکر کنم نام او ... نام کتاب «گناه ها» یا چیزی شبیه به این است. اینرا هم فراموش کرده ام، اما داستان را هنوز خوب به یاد دارم. در پائیز و زمستان کمی بیشتر وقت دارم و میشود دوباره یک چیزهائی خواند. من کتاب را کاملاً خوانده ام و خیلی از آن خوشم آمد. این راهب به آدمها خوبی میکرد، به کسانیکه گرسنه بودند نان یا گوشت نمکزده میداد و همیشه آبنبات و شیرینی برای بچه هائی که فوج فوج به دنبالش میدویدند داشت، تا اینکه او را متهم به تماس داشتن با شیطان کردند. میدونید، من میبایست میخندیدم! زیرا که آنها ثابت کردند که در شکم او شیطان غار و غور میکند. ایزابل، ایزابل! این گاو به کجا میدود، لعنتی ... من باید او را دوباره برگردانم، وگرنه به طرف قسمت محافظت شده میرود ... میبینید که چطور این دیوانه ها بر روی موتورهایشان با سرعت به اطراف میرانند! باید پولدار باشند که چنین موتورهائی میتوانند بخرند. اما آدم باید این داستانرا همانطور که نوشته شده پشت سر هم و به ترتیب تعریف کند. یک کتاب جالب. نوه من آنرا از کتابخانه آورد. من هنگام خواندن آن خندیدم و گریه کردم. خیلی جالب نوشته شده بود. من چند بار میبایست بخندم، میدانید _ فکر میکردند که کلیددار صومعه همان پطرس مقدس است و یکنفر دیگر را اشتباهاً به جای یوهانس مقدس گرفته بودند. تا اینکه آنها به جان هم می افتند ... هی! این گاو کجا رفته؟"
زن از جا بر میخیزد ... او روبروی من می ایستد و با لبه چارقد خود چشمان آبی روشنش را پاک میکند.
(نوشته شده در سال ۱۹۶۴)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 1:35 توسط سعید از برلین
|
رفتار عروسم نسبت به من در دو ماه اول تقریباً بهتر بود و گاهی حتی شیرینی به من تعارف میکرد. رفتار پسرم بخاطر او عوض شده و اغلب نفرینم میکند، به من میگوید سالخوردها آدم نیستند ... و چون هر گوشتی ماهی نیست، پس آدم پیر هم آدم نیست. بعد من به او میگویم: «مواظب باش که تو پیر نشی! اگه خودتو دار بزنی پیر نمیشی!»، وقتی که زیر ماشین رفته بود برایم تلگراف فرستادند، که من باید برگردم. نوه هایم را من براشون بزرگ کردم. همیشه برای رفتن به مدرسه آماده شون میکردم. کوچکتره قلب بهتری دارد، بعضی وقتها چیزی برایم میاورد. وقتی من مریض بودم، همیشه برایم آب برای نوشیدن می آورد. و بعد من روی تخت دراز افتاده و در انتظار بودم. کاملاً تنها». زن آستین ژاکت خود را بالا میکشد و بازوی خود را که از لکه های ریز سفید پوشیده شده بود به من نشان میدهد. «ببینید، جای زخمها هنوز بر بدنم است، علتش این است که وقتی نوه بزرگم از شیر گرفته شد دیگر نمیخواست بخوابد و مدام گریه میکرد و با ناخن انگشتهایش چنان در پوست فرو میکرد که مادرش او را میزد و دختر فریاد میکشید. در این مواقع دلم برایش میسوخت و او را پیش خودم میخواباندم. او هم قبل از به خواب رفتن با ناخنهایش آنقدر محکم مرا نیشگون میگرفت که از جایشان خون می آمد و حالا میشود جای زخمها را دید. آن سگ به درد هیچ کاری نمیخورد، او برای محافظت کردن از گله کمک نمیکند، چون کسی به او از کودکی این کار را یاد نداده است. اگر با او صحبت کنی اصلاً چیزی نمیفهمد. بعضی وقتها شروع به دویدن میکند، اما گوش نمیدهد. ایزابل، ایزابل، ای گستاخ، کجا میخوای بری؟ من باید بشینم، خیلی خسته شدم. بله، میدونید من فقط به این فکر میکنم که اگر مریض شوم خدا نکند مجبور شوم مدت درازی روی تخت بیفتم. یکبار پسرم چون کاری را که میخواست انجام ندادم از خانه بیرونم کرد. او آنزمان مست به خانه آمد و گفت که باید من به اسب کاه بدهم. اما من تمام روز روی پا ایستاده و کار کرده بودم، دیگر قدرت نداشتم و گفتم: «من خیلی خسته ام، دخترت میتونه بره.»، اما او فریاد کشید: «سر جات بشین، مادر بزرگ میره!» من هم گفتم: «من نمیرم، چونکه دیگر نیروئی ندارم، من تمام روز را سرپا بودم.» و به این ترتیب یکی او گفت و یکی من تا اینکه او یقه ام را چسبید، گردنم را فشرد و مرا تکان تکان داد، اما من عصا در دست داشتم و گفتم: «ولم کن، وگرنه با عصا میزنمت!» و یکی به پایش زدم، او هم عصبانی شد، عصایم را شکاند و فریاد زد: «بیرون، زن گستاخ!» و از خانه بیرونم کرد. من هم رفتم. اما لااقل هنوز میدانستم به کجا میتوانم بروم. آن تصادف دیرتر برایش اتفاق افتاد، بعد از من خواهش کردند. من هم دوباره برگشتم. بله، میدونید ... و شما اینجا میشینید و درس میخوانید؟"
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۹ساعت 21:13 توسط سعید از برلین
|
اما پیش پسرم به من خوش نمیگذرد. عروسم بدجنس است. سالها میشود که با من صحبت نکرده، فقط بعضی اوقات میگوید: «جانور پیر» و در را محکم میبندد. اما منکه نانم را مجانی بدست نمی آورم. من از سپیده صبح تا هشت شب از گاوها نگهداری میکنم. صبحها شیر میدوشم. و بعد گاهی چیزی میشورم، برای نوه هایم صبحانه آماده میکنم، تمام وقت چهار نعل مشغول کارم، همونطور که در خانه داری معمول است. نوه بزرگم حتی مدرسه را به پایان رسانده، و حالا در خانه نشسته و کاری انجام نمیدهد و دست به سیاه و سفید نمیزند. ناخنهایش را با لاک قرمزی نقاشی کرده و حالا هم برای خود کفش پاشنه بلندی به قیمت چهار صد زوُتِه Zloty خریده، اما او حتی یکبار هم برای کمک به من پیش گاوها نیامده، در حالیکه من شصت و نه سال از عمرم میگذرد. نوه کوچکترم اما قلب مهربانی دارد، او همیشه میگوید: «مادر یزرگ، اصلاً نگران نباش، وقتی مدرسه را به پایان برسونم این خانه را ترک خواهیم کرد و من تو را با خود خواهم برد!»، فقط خدا کند وقتی مریض میشوم لازم نباشد مدت درازی از کار بیفتم، این تنها نگرانی من است. و اخلاق پسرم هم بخاطر زنش عوض شده و رفتارش با من خوب نیست. عروسم از روستا می آید، اما پنج سال در ورشو بود. پیش دیگران هم خجالت نمیکشد، دامنش را بالا میزند و _ میبخشید بخاطر بی ادبی_ به پسرم میگوید: «از کونم بخور». گاهی میروم تا چند تائی گلابی که بر زمین افتاده اند جمع آوری کنم. بعد عروسم بچه ها را صدا میزند، به آنها میگوید که گلابی ها را بیاورند و آنها را در اطاق نشیمن قایم میکند. هیچوقت هیچ تکه لباسی از من را نمیشورد، حتی روسریم را. وقت رختشوئی، با پا لباسهای مرا به گوشه ای هل میدهد و من باید آنها را به تنهائی بشورم. در حالیکه رماتیسم کمر دارم ... میبینید که مردم حالا چگونه با موتور میرانند، حالا مردم این همه موتور دارند. در روزنامه خواندم که یکنفر در اثر تصادف موتور مرده است ... ایزابل! ایزابل، کجا میخوای بری؟ برگرد ... در روزنامه خواندم که مردم در رانندگی بیشتر از حالت معمولی میمیرند. چه وقت بود؟ آهان بله، دیروز یک هواپیما سقوط کرد و همه مسافران، فکر کنم چهل نفر، جان سپردند. بله، حالا اینگونه است. وضع و حالم پیش پسرم خوب نیست، در حالیکه قبلاً وضعم بهتر بود. بعد اما تصمیم دیگری گرفتم، و حالا از این کار متأسفم، اما برای بازگشتن خجالت میکشم. وقتی پسرم یکبار در حال مستی منو از خانه بیرون کرد، من به شهر پیش دختر خواهرم و شوهرش رفتم. وضع آنها خوب است، آنها فقط دو نفری زندگی میکنند. مرد تابوت میسازد. مغازه مال خودش است. بعلاوه تاج گل و صلیب هم میسازد و نعش کش هم دارد. همه چیز. در خانه فقط آن دو زندگی میکردند، یک سگ، چند مرغ و خروس و من. کار زیادی وجود نداشت و آن دو با من مهربان بودند. اگر میوه یا گوشت در خانه بود از من میپرسیدند: «خاله، این را میل داری یا چیز دیگری؟»، _ یا اگر ماهی پخته یا دود داده شده در خانه بود یا انگورها رسیده بودند ... همه چیز برای من آنجا مهیا بود، هیچ چیزی را از من قایم نمیکردند. گاهی نعش کش را میشستم، بعد او صد زوُتِه از جیب در می آورد و میگفت: بگیر خاله، برای شستن نعش کش. و وقتی دختر خواهرم این را میدید، او هم می آمد و میگفت: «چی، تو نعش کش را شسته ای، از من هم پنجاه زوُتِه برای اینکار بگیر». و سگشون علاقه زیادی به من داشت و همیشه پشت سرم می آمد، و یکبار به جاده اتوموبیل رو دوید و یک اتوبوس او را زیر گرفت. اما من از پیش آنها رفتم، و حالا از اینکار متأسفم. میدانید که مادر بودن یعنی چه. بعد هر دو پای پسرم شکست، و آنها برایم یک تلگرام فرستادند: «مادر بزرگ عزیز، لطفاً فوری برگرد، ما همگی ازت خواهش میکنیم!» و من هم برگشتم. دختر خواهرم و شوهرش نمیخواستند بگذارند که من بروم. آنها واقعاً عصبانی بودند و میگفتند: «ما پول بلیط ات را میدهیم، به آنجا برو و دوباره برگرد. وسائلت را اینجا بگذار، فقط مقداری که ضروریست با خودت ببر.»، اما من از همه چیز دست کشیدم و پیش پسرم آمدم. و حالا برایم ناگوار است که دوباره به آنجا برگردم. حالا اینجا هستم _ اما اینجا وضع و حالم خوب نیست و عروسم مدت بیست سال است که بجز «جانور پیر!» چیز دیگری به من نگفته است.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۹ساعت 14:15 توسط سعید از برلین
|
شصت سال پیش برای اولین بار به من واکسن زده شد. و حالا هم گذاشتم که به من واکسن بزنند. یکی از آشنایان که دو پسر دارد وضعش مانند شماست، او میگوید که نزد پسرانش اثری از آبله دیده نمیشود، اما آثار زخمهای آبله هنوز در او دیده میشود. میدانید، دیروز در تلویزیون دیدم که چگونه بیماری آبله در وروتسلاو Wroclaw شیوع پیدا کرده است. آنها شهر را نشان دادند، بیمارستانها و بیماران را. واقعاً وحشتناک بود. یکنفر تمام صورتش پر از جای زخم بود و بر پشتش مانند نخود زخم پاشیده شده بود. بعد هم یک پسر کوچک را نشان دادند، شاید هفت ساله، آبله تا نزدیک چشمهایش پیش رفته بود و از زخمها خون می آمد ... وقتی خداوند کاری میکند، دیگر هیچ چیز و هیچکس نمیتواند کمک کند ... درست میگم؟"
"به چه دلیل باید خدا مردم را بوسیله بیماری آبله تنبیه کند ...؟"
"خوب، پس شما چی فکر میکنید؟"
"هر قضاوتی به شیوه خودش، اما خدا مردم را یقیناً با بیماری آبله تنبیه نمیکند و همینطور برای هیچ جنگی توطئه نمیچیند ..."
"حق با شماست، من شصت و نه سال دارم، اما هنوز به یاد دارم، وقتیکه هشت ساله بودم و عمه ام از جشن بخشودگی گناهان آمد، من از او خواهش کردم که مرا با خود به دهکده اش ببرد، او خاله تعمیدی من بود. اما او نمیخواست، او گفت که در آنجا بیماری آبله رواج پیدا کرده. اما من آنقدر خواهش کردم تا اینکه مرا به همراه خود برد. آنجا در دهکده زنی را دیدم. یک زن بیمار. او سی سالش بود، هنوز جوان. میدانید، او را من بر روی تخت بیماری دیدم. بدن او کاملاًٌ از چسب پر شده بود. مانند یک قطعه جای زخم. تمام صورتش و روی لبهایش هم چسب زده شده بود. وقتی که کشیش را آوردند، او پرسید: برای چه مرا به اینجا خواندید، مگر نمیبینید که این زن دهانش را نمیتواند باز کند؟ زیرا آنزمان مردم نادانتر بودند و با وجود این که واکسن وجود داشت اما نمیگذاشتند که به آنها واکسن بزنند، من واکسن زده ام ... ایزابل! ایزابل، لعنتی، کجا میخوای بری! حتماً میخواد آب بخورد ... من قبل از جنگ بیست سال تمام در مزرعه کار کردم. بعد ده سال بر روی زمین دیگری پیش آقای نیوینسکی Niwin’ski کار کردم.
من مانند دیگران از ویلاهایشان که در وطن قدیمی خود داشتند صحبت نمیکنم. ما قدیم در مزرعه کار میکردیم. وقتی جنگ جهانی دوم شروع شد، گاو را فروختیم، شوهرم با پول آن یک اسب خرید و شروع به کار برای مردم کرد. آلمانیها او را در سال ۱۹۴۲ با گاریش گرفتند، و او بدون هیچ ردی ناپدید شد. او دو نامه نوشت، یکی را از آنسوی رودخانه باگ Bug و دومین نامه را از نزدیکی کی یِف Kiew، فقط همین دو نامه. من برای حکومت نامه نوشتم، آنها به من جواب دادند که شوهر من کشته شده است. برای حقوق بازنشستگی اقدام کردم، آنها به من گفتند که باید زودتر و از محل سکونت آنزمان این کار را میکردم. آدم باید این را از کجا بداند؟ حالا پهلوی پسرم زندگی میکنم. یا اینکه میبایست به گومولکا Gomulka نامه مینوشتم، شما چی فکر میکنید؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۹ساعت 23:52 توسط سعید از برلین
|
Tadeosz Rozewicz: Das alte Biest
براستی چرا من یک دهکده غریب را به یاد می آورم که از درختان بلوط محاصره شده است
مانند یک راز قدیمی که اشتیاقم را آرامش میبخشد
جائیکه ازدحام گله گوسفندان داغخورده
برای همیشه خیابان گمشده را پر میسازد؟
(بولسلاو لشمیان Boleslaw lesmian)
زن با کمک عصا خود را با زحمت از کوه به بالا میکشد. در کار گاوها مداخله میکند. او از دور مانند کیسه ای پر از پارچه کهنه دیده میشود. اما بزودی صورت را تشخیص میدهم، سیاه مانند نان سیاه، و چشمها به اندازه بذر گل. لبها پژمرده و به داخل کشیده شده بودند. مرتباً می ایستد، به اطراف نگاه میکند، طوریکه انگار به دنبال قارچ میگردد. در یکقدمی من از حرکت بازمی ایستد. او نه با خود صحبت میکند و نه با من. جوراب سیاهی بر پا دارد و کفشی با تختی پلاستیکی. بین ما مکالمه ای در باره هوا، در باره قارچها و در باره باران دیروز انجام میگیرد. زن خود را از پهلو خم میکند. او صحبت میکند. کلمات او به هم میپیوندند، به من میرسند. شروع به زندگی کردن در من میکنند. میمانند.
"... در بهار بدون عصا سه بار زمین خوردم، و یکبار چنان سخت که نمیتوانستم از جایم بلند شوم، تا اینکه خود بخود خوب شد، امسال بجز چند تائی قارچ Röhrlinge و Hallimasch اصلاً دیگر قارچی وجود ندارد. میدانید، همیشه بر روی این چمن یک کسی می آمد _ حتماً یک خارجی بود و نه لهستانی. او لخت روی پتوئی دراز میکشید و روزنامه میخواند. و میدانید، یک کشاورز، همسایه من، در اینجا تعدادی گاو و دو گوساله دارد. یکبار مرد در زیر آفتاب دراز کشیده و فکر میکنم به خواب رفته بود، چون وقتی گوساله ها به طرف او رفتند، او از جایش تکان نخورد. به همین دلیل گوساله ها کاملاً نزدیک او رفته و با سم خود او را زدند، در این لحظه او بیدار میشود و میخواست آنها را با روزنامه از خود دور سازد. گوساله ها روزنامه را از دست او ربودند و میخواستند او را هم دندان بگیرند ... او لباسهایش را برداشت و به طرف جنگل پا به فرار گذاشت ... چه تند میدوید! من نزدیک بود از خنده روده بر شوم. و شما، شما برای گذراندن تعطیلات اینجائید و یا به منظور شخصی؟
"نه این و نه آن."
"پس حتماً در خانه ایکه پشت پل قرار دارد زندگی میکنید ...، اما اگر میدیدید که چطور گوساله ها میخواستند روزنامه را از دست او بقاپند و او پا به فرار گذاشت ... خیلی خندیدم! حتماً یک خارجی بود ... ایزابل! ایزابل، برگرد! کجا میخوای بری، ای زن گستاخ! ... هنوز آثار زخمهای آبله بر صورت شما پیداست ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۹ساعت 12:33 توسط سعید از برلین
|
"کاش مادرم رو تو یک مزرعه یا در یک جنگل چال میکردم _ هیچکس خبردار نمیشد قبرش کجاست. بدون پشته خاکِ روی قبر و فقط من از جاش خبر میداشتم. اونجا مادرم میتونست درختهای زیاد و آسمون فراخی بالا سرش داشته باشه. خیلی متأسفم که اینکار رو نکردم. اما حالا کاریست که شده و درد تو من نشسته. مادرم میتونست تو یک چنین جنگلی قرار میداشت. منو مسخره نکنید، میدونم که همه این چیزها مسخره به گوش میرسن."
"آرام باشید، به صحبتتون ادامه بدید."
اما لبهای زن دوباره شروع به لرزیدن کردند و اشگ در چشمانش پر شد. او صورت سرخ شده اش را به سمت پنجره میچرخاند، و شانه های پهنش تکان میخورد.
"آخه چیز عجیبی در درونم اتفاق افتاده. میدونید، من اغلب با مادرم صحبت میکنم، باهاش درد دل میکنم. شاید که اینکار گناه باشه، اما من نمازم رو برای مادرم میخونم، طوریکه انگار آدم مقدسیه. همیشه وقت نماز حضورش رو حس میکنم. برای چی باید اینهمه مصیبت تحمل میکرد؟ اگر شما میدونستید که چه زن خوبی بود. مذهبی نبود و به کلیسا نمیرفت، این حقیقت داره. اما چقدر کار میکرد، و چقدر سعی میکرد به بقیه کمک کنه."
"در گورستان چندین بار از این نوع اتفاقات افتاده و در روزنامه ها هم در این باره نوشته اند."
"همینطوره، من هم خوندم، و باید بگم که خوندنش کمی به من کمک کرد. حالا دیگه میدونستم من تنها کسی نیستم که باید اینکارها رو تحمل بکنه. میبخشید، اینجا چه شهریه؟ من باید فوری پیاده بشم. حالا بعد از این همه درد دل کردن احساس میکنم حالم بهتره. شما برای من یک غریبه هستید. ما اسم همدیگه رو نمیدونیم. و این خوبه. شما همه چیزهائی رو که تعریف کردم فراموش خواهید کرد. من از شما متشکرم که به حرفهام گوش کردین. نکنه از ایستگاه گذشته باشیم؟"
"چرا تشکر میکنید؟ خداحافظ. من برای شما کمی سعادت آرزو میکنم ... نه، سعادت نه ... کمی شادی و آسایش."
زن به من نگاه میکند. "درد و غم در من باقی میمونه. برای من دیگه شادی وجود نداره". او یک دستمال از کیف دستی اش خارج میکند. "آیا مردم میفهمن که گریه کردم؟"
"نه، فکر میکنند که شما سرما خورده اید."
قطار در ایستگاه <ر> توقف میکند.
_ پایان _
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 18:51 توسط سعید از برلین
|
"همه آدمخورها اینجا هستن. همینطور در این واگن. در باره آدمخورها چی باید گفت؟ من از آلمانیها متنفرم، اما آنها هم چنین بلائی به سرم نیاوردن. آنزمان میدونستم: گشتاپو دشمنه. اما اینجا دشمن کیه؟ همه و هیچکس. اونم بعد از چنین جنگ جهانی ای. فحش و کتک خورده با تابوت مادرم در قبرستون ایستاده بودم و نمیدونستم چه باید بکنم. کسی نمیتونه بفهمه که چه اندازه من مأیوس بودم. میبخشید از اینکه من گریه میکنم. من میبایست تابوت مادرم رو از قبرستون میبردم. یک ماشین خدمت و گارگر در اختیارم گذاشتن. همه پولها رو هم خودم پرداختم. تابوت رو توی ماشین گذاشتیم و حرکت کردیم. بعداً از راننده پرسیدن که تابوت رو به کجا برده است. اما من به راننده هزار زوُتِه داده بودم، و به هر کدوم از کارگرها هم دویست زوُتِه، و اونها هم زیپ دهنشون رو بسته نگه داشتن و چیزی لو ندادن. از این گذشته من اول گذاشتم که راننده از بیراهه برونه و وقتی نزدیک مقصد رسیده بودیم گفتم حالا میتونی از جاده اصلی برونی. وقت قرار دادن تابوت توی ماشین هم اذیت شدم. راننده اول نمیخواست حرکت کنه. اما بعد از اینکه بهش پول دادم مثل فنر از جاش پرید. عاقبت مادرم آرامشش رو به دست آورد. هیچکس نمیدونه اونو کجا چال کردم. هیچکس". زن با خوشحالی و غرور نگاهم میکرد. "محل دفنشو فقط من میدونم. شما یک غریبه اید. شما باید منو ببخشید از اینکه من همه این چیزها رو براتون تعریف کردم، اما حالا، بعد از اینکه تمام درد دلم رو براتون گفتم حالم خیلی بهتره. به یک غریبه خیلی آسونتر میشه تعریف کرد."
قطار از کنار جنگلهای کوچک و چمنزارها و مزارعی که زیر آب قرار داشتند میراند. و در گودالها گلهای مارگریت و مروارید شکفته بودند.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:33 توسط سعید از برلین
|
"کارگرهائی که بهشون پول داده بودم مشغول کار میشن. در همین وقت چند مرد از راه میرسن و مانع کار کردن کارگرها میشن. من پرسیدم جریان چیه. مردها گفتن که تو این قبر اجازه گذاشتن تابوت وجود نداره و من باید دوباره تابوت رو با خودم ببرم. بعد با پا خاکها رو دوباره تو گودالی که کارگرها کنده بودن ریختن و صلیبی رو که با خود آورده بودم با هل دادن واژگون کردن. من فریاد زنان گفتم: "آقای وکیل میبیند اینجا چی میگذره!" وقتی کلمه وکیل به گوش مردها رسید دستپاچه شدن، چند قدمی عقب رفتن و با همدیگه شروع به صحبت کردن. بعد من رفتم پیش مدیر قبرستون که تمام مراسم اداری رو پهلوش انجام داده بودم. در حالی که من با او مشغول حرف زدن بودم چند زن که تو قبرستون با هم پچ پچ میکردن داخل شدن و موجی از ناسزاهای زشت نثارم کردن. من میخواستم همه چیز رو براشون توضیح بدم، اما اونها به هیاهوشون ادامه داده و ریختن رو سرم. تابوت کنار قبر کنده شده قرار داشت. زنها دستامو محکم گرفتن و منو مثل به صلیب کشیده شده ای روی زمین با خودشون به بیرون قبرستون کشیدن. یکیشیون از پشت موهامو محکم میکشید. زنها عاجزم کرده بودن. یکی از زنها میخواست ساعتمو از مچ دستم بکشه که من خودم به زور از دستشون نجات دادم، بطری ایکه رو زمین بود به دست گرفتم و با اون تو کاسه سر یکی از زنها کوبیدم. مدیر قبرستون و وکیلم خودشونو قاطی کرده ما رو از هم جدا ساختن و سعی کردن بینمون صلح برقرار کنن. بقیه مردها کناری ایستاده و نگاه میکردن. آنها گفتند اگه مرده اینجا چال بشه تابوت رو دوباره از خاک در میارن و در بیرون از قبرستون آتشش میزنن. من ازشون خواهش کردم که کارت شناسائیشون رو نشون بدن. نمیدونید وقتی تابوت مادرم رو در این وضع میدیدم در درونم چه خبری بود، جهان هرگز از این رنج من با خبر نمیشه."
"بله، حقیقتاً که غیر قابل تصور است. بربرها. و ما از متمدن ساختن انسانخوارها صحبت میکنیم."
+
نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ساعت 18:33 توسط سعید از برلین
|
"اما آنها در این میان چیزهائی درک کرده اند. سرشان به سنگ خورده و کمی ملایمتر و بهتر شده اند."
"از من بشنوید، اصلاً نمیشه احساس کرد که اینها تغییری کرده باشن. من فقط دعا میکنم که نظام ما تا حد امکان باقی بمونه. هنوز حکومت کمی جلوشونو میگیره و اینها از حکومت کمی میترسن. اما اگه اوضاع عوض بشه، دیگه نمیشه تحمل کرد. حالا هم خیلی ... همه چیز به خوبی سازماندهی شده. اینطور به نظر میرسه که کسی کسی رو نمیشناسه، اما اونها همه جا آدمای خودشونو دارن. همینطور تو قبرستون ها. به من اخطار کردن دنبال دعوا نباشم، وگرنه ... درست و حسابی تهدیدم کردن. من پیرم و بیماری قلبی دارم. و این امکان وجود داره که تو تاریکی سنگی به طرف سرم به پرواز بیاد. من خودم هم نمیدونم دیگه چه کارهای دیگه ای از دستشون بر میاد. من اصلاً چیزی نمیدونم. من بیشتر از زمان اشغال نظامی ترس دارم. در آن وقت میدونستم: گشتاپو دشمنه. ولی حالا چیزی نمیدونم و با این وجود میترسم. و حالا در سال ۱۹۵۸ وحشتناکترین فاجعه عمرم، این شکنجه رو تجربه کردم. شاید که کشیش روزی ازم معذرت بخواد، چونکه گاه گاهی چیزهائی ازش میبینم. اما من چه تحملی باید میکردم ... من بعد از این ماجرا سکته قلبی کردم و چندین هفته مثل مرده ها افتاده بودم. فکر میکنید یکی از اقوام به دیدنم اومد؟ بیگانه ها از من پرستاری کردن. و حالا دیگه نمیخوام ریخت هیچکدومشونو ببینم. یک فنیگ هم بهشون نمیدم ... از اونجائیکه میدونستم کلیسا همه جا آدمای خودشو داره، وکیلم رو همراه خودم به قبرستون بردم."
گارسون نزدیک میز ما میشود. "شما آقای محترم، چه چیزی ...؟"
"من غذای روز به قیمت هجده زوُتِه و یک قهوه داشتم."
"من هم غذای روز داشتم. همون قلوه های ریز. خوب بودن، اما من ازتون خواهش کردم برام سیب زمینی نیارید، اما با این وجود آوردید. بعد، دو تا سالاد داشتم و کوهی از نون، کره، کیک، قهوه و شیرینی خشک."
"ممنون." گارسون با کیف پولش به کنار میزهای دیگر میرود.
+
نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:13 توسط سعید از برلین
|

"با گاری کرایه ای صلیب روی قبر رو حمل کردیم و صبح زود به مقصد رسیدیم. قبر کنده و آماده شده بود. اما چند مرد اونجا ایستاده بودن و میگفتن که کسی اجازه نداره در اون محل چال بشه. گاری حاوی تابوت سر راه قبرستون قرار داشت. من گفتم: "آقای وکیل، شنیدین چی میگن؟". عذر میخوام از اینکه درهم برهم صحبت میکنم. شما باید منو ببخشید. اما وکیلم حقیقتاً یک انسان شایسته ست. درد پریشونم میکنه. برای من اهمیتی نداره کجا خاکم کنن، میتونن تو محل زباله خاک کنن. اما مادرم، عزیزترین کس منو ... مادرم در اثنای اشغال نظامی مرتب برای زندانی ها غذا میبرد، عده زیادی آدم پیش خودش مخفی کرد، خیلی خوش قلب بود. وکیلم منصف بود. وقتی از او خواهش کردم بخاطر این موضوع به دادگاه شکایت کنه، او گفت: "به درد و رنجتون خاتمه بدید." من اون موقع نمیتونستم دعا کنم، نمیتونستم به کلیسا برم. هیچکاری نمیتونستم بکنم. اینو به وکیلم گفتم. اما او معتقد بود که اتفاقاً حالا وقت رفتن به کلیساست و نباید اجازه بدم چیزی باعث ناراحتیم بشه. گفت باید منتظر موند، و بهتره که در آتش نفت نریخت. زمان در هر صورت زمان متشنجیه. اینطوری متقاعدم کرد تا اینکه من شکایتم رو پس گرفتم. من برای اعتراف به کلیسا میرم و اونجا شروع به شکایت میکنم. بعضی از کشیشها به من توصیه میکنن که ببخشم و فراموش کنم، و بعضی دیگه از من برای این کار خواهش میکنن. اما من وقت اعتراف در کلیسا همه چبز رو علنی میگم، اونها باید این چیزها رو گوش کنن. این حق منه. دلم میخواست زمانی برسه که کشیشها مجبور به کار کردن بشن و برای مخارج زندگیشون مثل همه انسانها کاری انجام میدادن. و اینکه نیاز حقیقی رو بشناسن. من براشون این آرزو رو میکنم. کی این اتفاق میفته که روی زمین دیگه مذهبی وجود نداشته باشه؟ که انسانها انسان باشن؟ یا یک مذهب یا هیچ مذهبی. اما این چه مذهبی میتونه باشه؟ پس بهتره که بدون مذهب باشه. قبل از اینکه مادرم بمیره به من سفارش کرد که پولشو به راهبه ها بدم، گفت اونا به پول احتیاج دارن. و خواهش کرد که اونا هم تو مراسم خاکسپاریش شرکت کنن. آخه راهبه ها برای مادرم خیلی احترام قائل بودن. اما کشیش مرافعه راه انداخت: "چی؟ اینهمه پول به راهبه ها؟ اونها به پول احتیاج ندارن. بفرما، اینا رو نگاه کنین!" و یک لباس مخصوص عبادت یا شنل کشیشها رو جلوی دماغم نگه داشت و گفت: "به اینها نگاه کنین، همه پاره پوره اند. اینجا پول لازمه. به جای اینکار به راهبه ها پول میدین!" و او مثل دیوونه ای وسط کلیسا اینور و اونور میرفت و به من بخاطر پول ناسزا میگفت. او هنوز پیر نشده بود، حدود چهل سال سن داشت."
+
نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ساعت 0:6 توسط سعید از برلین
|

"از ماه اکتبر تا حال دو بار نبش قبر و تابوت مادرمو جابجا کردم. دوبار میبایست اونو از قبر خارج کنم. به چه ننگی باید گردن میذاشتم. چه تحملی من کردم! چه عجز و لابه ای به او کردم! من ِ پیرزن ِ مو خاکستری جلوی کشیش زانو زدم، دستاشو بوسیدم و ازش خواهش کردم که اگه باید چنین کاری انجام بشه پس لااقل علنی انجام نده. جلوش زانو زدم و برای اینکه اقلاً اینو از من دریغ نکنه دستاشو بوسیدم، اما او روشو برگردوند و غر و لند کنان گفت: "نه!". ظاهراً در این رابطه حکمی از پاپ پیوس Pius وجود داره. با این همه، برای خاکسپاری پول خوبی پرداختم. کشیش پول رو گرفت و تو جیبش گذاشت. چرا پس اونموقع چیزی نگفت؟ هزار زوُتِه به او دادم. و به قبرکن هم پول دادم. من میخواستم که همه چیز خوب و منظم انجام بگیره. من زانو زدم و دستشو بوسیدم و او فقط گفت: "نه!". یکی از آشناهای خوب من آقای میکوفسکی Mikowski _ او روبروی کلیسای پائول یک کارگاه داره _ هم از او به این خاطر خواهش کرد، "جناب کشیش، این کار رو نکنید. اجازه بدید مرده در خاک بمونه. او مدت درازی اونجا قرار داره. اقلاً بخاطر مراعات حال دخترش اینکار رو نکنید". _"نه!". در قبرستون از آدمها خواهش کردم که تابوت رو با احتیاط از خاک خارج کنن. تابوت از چوب محکمی ساخته شده بود، اما در هر حال یکسالی میشد که توی خاک قرار داشت. خب چوب چوبه دیگه، آهن که نیست. وقتی کنار قبر ایستادم، یک کارگر بدون ملاحظه پرید داخل قبر. فکر میکنم اگه روی تابوت فرود می آمد تمام تابوت درب و داغون میشد. من فریادی کشیدم و ازش خواهش کردم که خودشو کنارتر بکشه. به بقیه کارگرها هم قول پول خوبی دادم. کارگرها طناب رو از زیر تابوت رد کردن و در حال بالا کشیدن یهو تابوت از طرف سر به جلو خم شد. عاقبت به خاطر خواهشهای من تابوتو مرتب خارج میکنن. سه روز قبل از این جریان تو قبرستون کلیسای محله یک آرامگاه خریدم. تابوت رو به اونجا بردم ... اگر میدونستید مادرم چه زن خوبی بود. کاملاً ساکت و بسیار مهربون. و چه خوب منو تربیت کرد. همیشه میگفت که همه انسانها با هم برابرن و باید مردم به همدیگه کمک کنن. من اونو بیشتر از همه انسانها دوست داشتم. معذرت میخوام، من نمیتونم بیشتر از این ...". او لبهایش را بهم میفشرد، بعد از لحظه ای آنها را باز کرده و برای بدرون کشیدن هوا تقلا میکند و چشمانش که حالتی مصنوعی داشتند خیس و مه آلود میشوند.
+
نوشته شده در جمعه پنجم شهریور ۱۳۸۹ساعت 17:29 توسط سعید از برلین
|
اگر من از این زن تقاضای چند هزار زوُتِه کنم، شاید در این حالت روانی آنرا به من بدهد. این همه کودک زاده میگردند. انسانها به یک خانه احتیاج دارند. و او یک خانه، پول و یک سنگ قبر دارد. او در انتظار مرگ است. در واقع او این حق را دارد که برای خود یک سنگ قبر بخرد. بعد از مرگش شاید کسی اینکار را برایش انجام نمیداد. من انسان شناس خوبی هستم. از هیکل قوی، صورت با طراوت، نوع غذا خوردن و از چشمانش چنین برداشت میکنم که او میتوانست یک تمساح یا یک ساس باشد. تو یک انسان شناسی. چقدر او بردباری کرده است! آری، گاهی چنین است. انسانها پی در پی تصادم میکنند، دشنام میدهند، هل میدهند، مانند سگ دو رگه ای بهم پارس میکنند. آدم فقط پوزه ها و آرنج دستها را میبیند. پوزه عنترهای پیر و مست. و در باطن چیزی از هاملت و آنتیگونه دارند. خوب، اغراق بس است. گاهی هم درون فقط یک توده مدفوع است. در وسط درون کاواک مدفوع خشک قرار دارد. همینطور رنج و عذابها نیز متفاوتند ...
"میبخشید که من تمام این چیزها را براتون تعریف میکنم. اما شاید هم باعث درد گرفتن سرتون نشه."
"راحت باشید و به تعریف کردن ادامه بدید، بالاخره یک انسان میتواند با دیگران صحبت کند."
قطار کلبه چوبی ایستگاه راه آهن را پشت سر میگذارد و دوباره از میان مزارع و جنگلهائی که هنوز در خوابند میراند. دو دختر میز کناری خیلی چیزها برای گفتن داشتند. به جلو خم شده بودند، طوریکه تقریباً نوکهای کوچکشان بهم برخورد میکرد. زن مشغول خوردن کیک میشود. چند لحظه کوتاهی صامت میماند. بعد دهانش را با دستمال پاک کرده و میپرسد: "شما منو آدم معمولی ای به حساب نمیارید، اینطوره؟"
"برعکس."
"اگر هم براتون تعریف میکردم که ..." زن خود را به سمت من خم کرده و نیمه آهسته میگوید: "من دو هفته پیش مادرم رو به خاک سپردم."
من در چشمان کوچک و بی فروغش نگاه میکنم. یک گل فراموشم نکن مصنوعی.
یکی از دخترها پیاده میشود. چه بدن قابل انعطافی دارد. چه جهشی. درست شبیه یک بالرین.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۹ساعت 21:7 توسط سعید از برلین
|
"بله، هرکس صلیبی برای به دوش کشیدن همراه داشت. بعضی ها در اردوگاها، و بعضی دیگر در جنگلها یا بعنوان کارگری در غربت ..."
"هر دو پسرای من در قیام کشته شدن. شوهرم هم دیگه زنده نیست."
"شما کاملاً تنها هستید؟"
"نه، هنوز خویشاوندان دوری دارم. چقدر پول من تو حلقشون ریختم! اما دیگه کافیه. خبر به گوششون رسیده که من زمین فروخته ام و حالا در کمین نشستن. اما کمین کردنشون بیفایده است. باید هرکس ببینه چه کاری میتونه برای خودش بکنه. قوم و خویشها میان پیشم و جلوم گریه و زاری و تعریف میکنن که چقدر وضعشون بده و یک فنیگ Pfennig هم در خونه ندارن. اما فکر میکنید یکی میپرسه: "خاله، اوضاع قلبت در چه حاله؟" اصلا و ابدا. تو میتونی سقط بشی، مگه کسی غمگین میشه. من هم جواب میدم: "من پول ندارم. هرکس باید به فکر خودش و نگران وضع خودش باشه". حالا هم برای خودم یک سنگ قبر بسیار بزرگ و زیبا از مرمر سیاهرنگ خریدم. پنجاه هزار زوُتِه قیمتش شد. امیدوارم تا موقع استفاده سالم بمونه. وقتی قوم و خویشها از این قضیه خبردار شدن، برای بقیه تعریف کردن که من دیوونه شدم. خوب باشه، آزادن هرچی دلشون میخواد تعریف کنن. اینکه من زمین خودمو میفروشم و با پولش زندگی خوبی میگذرونم رو بهش دیوونگی میگن؛ ولی حالا اگه پولها رو به اونا میدادم همه چیز بر وفق مراد بود. من یکبار سکته قلبی کردم، برای همین آدم هیچوقت نمیتونه بدونه که چه مدت زندگی میکنه. فردا میتونه همه چیز به آخر برسه. و یقیناً قوم و خویشها سنگی بر گورت نخواهند گذاشت. کف دست سنگتراش چند صد زوُته گذاشتم تا کارشو خوب و سریع انجام بده. و باقیمونده پولها هم بنا به وصیتم به دولت میرسه."
"شما اصلاً خیالهای خوش در سر ندارید."
"آنچه که به انسانها مریوط میشه، نه، ندارم. من میدونم چه نظری باید در باره انسانها داشت."
"اما ما هم انسانیم."
"غریبه ها رو راحتتر میتونم تحمل کنم. چون من شما رو نمیشناسم به وراجی کردن افتادم. آدم دلشو راحتتر برای یک غریبه باز میکنه. آیا به کلوشکی koluszki رسیدیم؟"
"بله، فکر میکنم که رسیدیم."
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:41 توسط سعید از برلین
|
پس شما میگید که در باغها همه چیز دیر جوانه میزند؟ چه بهاری. اولین روز گرم بهاری. حتماً آزمایشات اتمی نظم جو را بهمریخته است."
"چطور تونستن به دست آلمانیها بمب اتم بدن؟"
"اما کشور آلمان هنوز بمب اتم ندارد."
"معلومه که اونا بمب اتم دارن، صد در صد. آیا دولتمون نمیتونست در این باره پیامی بفرسته، اعتراضی کنه؟"
"دولت ما آنقدر هم که شما فکر میکنید قدرتمند نیست. امروز همه چیز جهان وابسته به آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی است."
"پس شما معتقدین که من بد به چشم نمیام. اما سلامتی من واقعاً نابود شده. من کنجکاوم بدونم که آیا شما میتونید حدس بزنید چند سالمه."
او خیلی خوب به خودش میرسد، حتماً حدود شصت سال سن دارد.
"شاید پنجاه و هشت سال."
"نه، من تازه پنجاه و چهار ساله شدم. بله، آقای محترم، تازه پنجاه و چهار سالم شده و مثل پیرزنها دیده میشم. دلیلش هم دوران اسارت در اردوگاه است."
حالا در خاطراتش کنکاش خواهد کرد. همه در اردوگاه بودند، همه مردم در اردوگاه بودند. در کشور ما همه در خاطرات غوطه میخورند.
"من سه سال در اردوگاه بودم. احتمالاً چون من از کودکی در هوای تازه کار میکردم تونستم جون سالم به در ببرم. اما اونا منو از درون نابود کردن. شما خودتون میدونید که ما همیشه گرسنه بودیم. عده ای باقیمونده نون جستجو میکردن، من اما در زباله های پشت آشپزخونه به دنبال آشغالهای سبزیجات میگشتم. میفهمید که. ویتامین. گاهی برگ کلم پیدا میکردم، گاهی هم برگی از یک شلغم یا یک هویج. البته همشون گندیده بودن، اما میشد قسمتی از اونها رو خورد. یکبار در اثنای این کار غافلگیرم کردن و بطرز وحشتناکی با مشت و لگد به جونم افتادن. نمردنم برای خودم هم غیر قابل تصوره. بعد منو کنار یک کپه جنازه پرتاب کردن. و این باعث نجات من شد. اگه منو روی کپه جنازه ها پرت میکردن، میتونستم زیر جسد های بعدی خفه بشم. پس از چند روز دوباره به هوش اومدم. رفقا منو بیرون کشیده و مخفیم کردن. اما از درون کاملاً خراب و بیمارم."
+
نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 18:16 توسط سعید از برلین
|
"اما بعد به خودم گفتم: دیگه کافیه! بقیه هم باید کمی کار کنن. حالا آدمهائی زمین میخرن که اصلاً از کار روی زمین اطلاعی ندارن. من یک مقدار زمین در اطراف شهر دارم. همین اواخر یک روز صبح یک تکه به ارزش ۸۰۰۰۰ زوُتِه فروختم. پول رو به بانک سپردم و هر وقت احتیاج داشته باشم از حساب بانکی ام برداشت میکنم. من هنوز زمینهای بیشتری دارم و کم کم میفروشمشون، پولها رو هم به حساب بانکی ام واریز و بعد اونطوریکه مایلم زندگی میکنم. این همه سال از صبح تا دیروقت کار کردم. فکر میکنید که من میدونستم آرایش یعنی چی؟ هرگز به سلمونی نرفتم. هرگز لباس شیک نپوشیدم نکنه کثیف بشه. بله یک چنین کاریه."
یقیناً زن بخاطر دو دختر میز کناریمان قرولند میکند. آنها به راستی دستهای سفید و مرتبی دارند و آرایش کرده و زیبا هستند، اگرچه لباسهای ساده ای بر تن دارند. و او فقط بخاطر اینکه دخترها بتوانند صدایش را بشنوند بلند صحبت میکند.
"آیا میشه با داشتن چنین کاری به سینما و تآتر رفت؟"
"کارمندها هم دائم به کافه و تآتر نمیروند."
"آخ، بس کنید! مگه تگرگ، بارون و خشکسالی براشون زحمتی ایجاد میکنه! اینها حقوق ماهیانشون همیشه برقراره. بعد از کار اداری با لباس شیک برای نوشیدن قهوه به کافه میرن."
"شاید. اما شما هم دلیل چندانی برای شکایت ندارید."
"من تمام زمینهامو میفروشم، قطعه به قطعه، و همه پولها رو خرج خورد و خوراک میکنم، و اگه چیزی باقی موند به دولت میبخشم."
من حتی در برابر این زن احساس تنفر هم نمیکنم. او برای من مانند این دستمال سفره است، مانند این خلال دندان، این فنجان. آیا تنها پیوند میان انسانها رابطه شغلی و خانوادگیست؟ مطمئناً برای دیدار خویشاوندان یا برای تجارت مسافرت میکند. او میگوید که میخواهد تمام پولش را در راه غذا و نوشابه حیف و میل کند. آیا چند سال دیگر سالم به زندگی ادامه خواهد داد؟
+
نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 17:48 توسط سعید از برلین
|
"به نظر من کار شما بهتر از کار اداری است. بر روی یک صندلی چمباته زدن و پرونده ها را زیر و رو کردن چه خوبی ای دارد؟ شما از تمام خانمهای حاضر در این واگن غذاخوری بهتر دیده میشید. بقیه رنگ پریده اند، مانند رختِ تر چلانده شده، فقط یکبار به دور و بر خودتون نگاه کنید."
"من و سالم بودن؟ این ظاهر قضیه است، چون پوست من از باد و بارون مانند وحشی ها قرمز شده. من باید یکبار پیش کمیسیون پزشکی میرفتم، اونجا هم درست مانند شما بودن. اما حالا من بازنشسته ام."
حقوق بازنشستگی هم میگیرد. از چه راه هائی این جماعت از دولت دزدی میکنند! از دولت؟ آنها از همدیگر میدزدند. و بعد آه و ناله میکنند. چطور توانست این زن با کلاهبرداری خود را بازنشسته کند؟
"وقتی پیش کمیسیون بودم، همه به من خندیدن و گفتن: "شما اینجا چکار دارید؟ شما که کاملاً سالم هستید!" اما وقتی شروع به آزمایش کردن، صوراتشون دراز و درازتر شد. کلیه ها بیمار، جگر و قلب بیمار. همه چیز در من بیمار است."
این جماعت با بیماریهای خود هم فخر میفروشند. اگر بیماریهایشان آنقدر مهم هستند، پس خودشان چقدر باید با اهمیت باشند!
"من به آدمهائی که در جنگل یا در باغ خاک را زیر و رو میکنند حسادت میکنم. یکبار آشنائی از من پرسید که چه رشته ای را انتخاب کند _ ادبیات لهستان، حقوق یا تاریخ هنر. من به او پیشنهاد کردم باغداری تحصیل کند. او هم اینکار را انجام داد. خیلی خوشحالم از اینکه توانستم به کسی توصیه عاقلانه بکنم."
"افسوس، به زبون آوردنش راحته. اما کار باغبانی یک کار نمک نشناسانه است و درآمد زیادی نمیرسونه."
"اما امروزه تقریباً همه یک قطعه زمین میخرند."
"خوب بخرن. من از پنج صبح تا دیروقت در باغ کار میکنم و نمیتونم در این کار چیز زیبائی ببینم. اگه کسی برای تفریح کمی خاک زیر و رو کنه شاید براش جالب باشه، اما من باید دنبال کارهای بعدیش هم باشم، باید مواظب باشم که ارازل پرچین ها را خراب نکنن و محصولها را ندزدن، باید سگها و بچه های غریبه را فراری بدم. و پیدا کردن کارگر هم خیلی مشکله. چه دستمزدهای زیادی درخواست میکنن! و چون من ناراحتی قلبی دارم نمیتونم به تنهائی به تمام این کارها برسم."
اینکه ناراحتی قلبش از اعتیاد به شکمپرستی سرچشمه میگیرد را این زن نمیتواند درک کند.
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۹ساعت 12:34 توسط سعید از برلین
|
"در این زمستان پرندگان زیادی مانند کبک ها در مزارع هلاک شده اند. گرچه از دهقانان درخواست شده بود که برف را پارو کنند، اما چه کسی به این درخواستها گوش میکند! در باغها هم بجز خاک لخت چیز دیگری دیده نمیشود. یک چیزهائی جوانه زده بودند، اما دوباره ناپدید شده اند. البته من باغ ندارم ..."
"بوته گلهایِ بهاری من هم شکوفه ندادند، وگرنه باید مثل هر سال دو هفته پیش شکوفه ها پیداشون میشد."
"شما صاحب یک باغ هستید؟"
"بله، در خارج از محدوده ورشو Warschau".
"حالا متوجه شدم که چرا شما چنین سالم به چشم می آئید، شما در هوای تازه کار میکنید. این کار خوشایندیست، سالم و پر سود."
زن نگاه طعنه آمیزی به من میکند. "خوشایند؟ من از این کار خوشایند بیزارم، جونمو به لب رسونده. بهترین شغل را کارمندها دارند. هشت ساعت کار میکنن و بعد از کار به کافه یا تآتر میرن. همیشه لباسهای خوب میپوشن و دستاشون همیشه تمیزه. آنها روی کول دولت سوار و مشغول خوش گذرانی اند. بطور مرتب حقوق ماهیانه میگیرن و محصول خوب، محصول بد، خشکسالی یا یخبندان اصلاً نگرانشون نمیکنه. خوب به دستهای من نگاه کنید. یقیناً از اینکه مثل چرم دیده میشن تعجب کردید. دلیلش اینه که من آنها را مانیکور نمیکنم.، و صورتم از باران و باد قرمزه ..."
"شما کمی اغراق میکنید ... کارمندها هم زندگی راحتی ندارند. هزار زوُتِه در ماه برای گذران زندگی کافی نیست، مخصوصاً اگر دارای فامیل هم باشند."
"و من این مقدار پول رو هم نمیتونم از زمینم بدست بیارم. بله، من باید چیزی روش بذارم تا بتونم مالیاتمو پرداخت کنم. من هزار تا هم نصیبم نمیشه."
"چقدر مالیات باید بپردازید؟ من فقط از روی کنجکاوی سؤال میکنم."
"نمیدونم، از یادم رفته."
از یادش رفته. حتماً مقدار ناچیزی مالیات میپردازد و از این طریق دولت را هم فریب میدهد. او به کارمندان حسادت میکند، یک باغ در اطراف ورشو دارد، یک قطعه زمین سود رسان. این افراد روی پول مینشینند و این زن جلوی چشمان من مانند خرمنکوب سیلو غذا میخورد و ناله و زاری هم میکند که وضعش چقدر بد است. چه آرزوهائی ممکن است هنوز داشته باشد؟ او دستهایش را مانیکور نمیکند. این پری دریائی یقیناً به مانیکور احتیاج دارد! طبیعیست که حالا نسبت به همه کس و دولت خشمگین باشد. یک چنین زنی چه فایده ای میتواند داشته باشد؟ چه مقدار غذا در روز نابود میکند؟ معنای تمام این چیزها چیست؟ یک موجود زنده که پس از تولید خشم و کود سر حال می آید.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 18:35 توسط سعید از برلین
|
من زن را زیر نظر داشتم.
سیب زمینی برای سلامتیش ضرر دارد. چقدر چنین مخلوقاتی بخاطر سلامتیشان نگرانند! آنها مانند سگهای وفاداری که گاز میگیرند از جسم پیر خود مواظبت میکنند. حتماً یک کاسب است و در معامله ها سر مردم را کلاه میگذارد. مطمئناً بسته پستی از کشورهای خارجی دریافت میکند و به دولت فحش میدهد. معلوم است که چندین ساعت به غذا خوردن ادامه خواهد داد.
"حالا راضیم. وقتی معده ام از غذا پر میشه سر حال میام."
من لبخندی دوستانه به رویش میزنم، مانند آدمی که به یک حیوان بزرگ لبخند میزند. گارسون دو ظرف سوپ جلویمان قرار میدهد.
به گارسون میگویم: "برای من لطفاً مقداری نان بیاورید".
یکی از دخترها با لبخندی بشقاب نان خود را بطرفم میگیرد.
"خیلی ممنون. من بعداً نانها را به شما پس خواهم داد."
دختر به من نگاه میکند. نور ملایمی بر پوستش نشسته بود. سراسر اندامش کاملاً صاف و هموار بود، آنچنان شکم کوچکی داشت که من فکر کردم درونش را صافِ صاف اتو کرده اند.
زن با لبخند میگوید: "من نان شما را تا ته خوردم. میبخشید، اما من خیلی گرسنه بودم."
"اصلاً مهم نیست."
"آدمهائی که اینجا کار میکنند به خودشون زحمت زیادی میدن. حتی شیشه پنجره ها را هم تمیز کرده اند. اما لطفاً بدون سیب زمینی. نه، قهوه را لطفاً بعد از غذا بیارید."
"برای اولین بار است که خورشید گرما میدهد. اما در هر حال بهار دو هفته دیرتر شروع شد ..."
"چرا این پرس غذا انقدر کوچیکه! گوشتها با دو لقمه کوچک تموم میشن. اینطور که معلومه باید یک پرس دیگه بخورم. میبینید، من به گارسون خیلی واضح میگم: بدون سیب زمینی. اما اصلاً گوش نمیدن آدم چی میگه! حالا خوبه که این چند تا لوبیا همراه غذا هست. حتی خوشمزه اند و کاملاً تازه."
"آیا خانمها و آقایون یک قطعه کیک میوه میل دارند؟ شما چطور آقای محترم؟"
"نه، ممنون."
"و شما خانم محترم؟"
"چه نوع کیکی است؟"
"کیک گردو."
"یک قطعه به من بدید. و یک فنجان قهوه. در حقیقت من بخاطر قلبم اجازه قهوه نوشیدن ندارم. اما با این وجود مینوشم، برام فرقی نمیکنه."
"شما اما خیلی سالم به نظر میرسید."
"با این وصف خیلی مریضم. از سر تا نک پا مریضم. اوه، یک لک لک! آنجا، روی آشیانه اش. چه خوب که من اونو دیدم. اینطور گفته میشه که اگه آدم در سفر یک لک لک بر روی آشیانه اش ببینه، به سلامت از سفر به خونه برمیگرده. در حین سفر پیشآمد ناگواری براش پیش نمیآد. نه بیمار میشه و نه میمیره. بسیار خوب، حالا دیگه سیر شده ام. اما مقدار گوشت خیلی فقیرانه بود."
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 19:30 توسط سعید از برلین
|
من یکبار دیگر به لیست غذا نگاهی می اندازم.
"لطفاً یک پُرس غذای روز."
"قلوه گوساله یا کتلت؟"
"غذائی که ارزونتره و ۱۸ زوُتِه Zloty می ارزه."
"بسیار خوب."
گارسون از آنجا دور میشود.
در این بین زن سالادش را تمام کرده و میگوید: "خوب سیر شدم. آخ، چه گرسنگی وحشتناکی. غیر قابل تحمل بود. وقتی من گرسنه ام نمیدونم باید چه کار کنم. حالا اما سر حال آمده ام."
"خیلی خوبه."
"وقتی گرسنه نیستم خودمو خیلی سر حال احساس میکنم، این عادتمه."
"پس خیلی خوب شد که شما در یک واگن غذاخوری نشسته اید. چون بعضی وقتها چنین عاداتی باعث دردسر میشه، بویژه در مواقع گرسنگی."
"سالاد واقعاً عالی بود، حتی تازه هم بود. باید برای تهیه این سالاد به خودشون خیلی زحمت داده باشن."
"آها ..."
"مایلم بدونم که برای نهار چه پخته اند."
پس میخواد به خوردن ادامه بده.
زن گارسونی را که با عجله از کنار ما در حال رد شدن بود نگاه میدارد: "آقای گارسون، برای نهار چه غذاهائی وجود دارد؟"
"قلوه با سبزی و سیب زمینی، سوپ گیاه ترشک و کمپوت. یا شنیتسل ..."
قلوه ها چه مزه ای میدن؟"
"قلوه گوساله هستند، خانم محترم."
"من میخوام امتحانش کنم. و چه سبزی هائی همراهشه؟"
"لوبیا."
"و دیگه چی؟"
"فقط لوبیا."
"پس برام قلوه بیارید، میخوام امتحان کنم. اما لطفاً بدون سیب زمینی و اگر ممکنه با شلغم."
گارسون آنجا را ترک کرده بود، اما زن همچنان با او صحبت میکرد: "من باید سبزیجات بخورم، سیب زمینی نمیتونم بخورم."
"سیب زمینی براتون ضرر داره؟"
"ضرر که داره، اما من اصلاً سیب زمینی را با میل نمیخورم."
"حتماً به توانائیتون آسیب میرسونه."
"آره، آره."
دخترها دائم چهچهه میزدند. در آوایشان که بصورت ملایمی سمت من جاری میشد، نغمه پرندگان طنین انداز بود. کاملاً ناب و با یک شادی مملو ازهستی.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۹ساعت 19:6 توسط سعید از برلین
|
Tadeosz Rozewicz: Toleranz
در ۴ می ۱۹۵۸در واگن غذاخوری یک قطار سریع السیر نشسته بودم. بر روی مزارع مقدار کمی نور خورشید نشسته بود و از میان شیشه چهره ام را گرم میساخت. در ماه مارس و آپریل یخبندان جوانه درختان را متلاشی و در جنگلها بسیاری از پرندگان را نابود ساخته بود. بوسیله رادیو از دهقانان و پیشآهنگان درخواست شده بود برف را پارو کنند و به کبک ها خوراک دهند. تخم افشانی زمستانی ناچیز بود، طوریکه انگار از جنگ با زمستان ِ سخت به ستوه آمده است.
دو دختر پشت میز کناری من نشسته بودند. صدایشان چیزی شبیه به آواز پرندگان در خود داشت. شاید بهتر بود که فقط نغمه شان را استراق سمع و از خود در برابر معنای کلمه ها حفاظت میکردم؛ احتمالاً مشغول پرت و پلا گفتن بودند.
من لیست غذا را مطالعه میکردم.
یک زن مو خاکستری نزدیک میز من میشود.
"این صندلی رزرو شده؟"
"خیر، بفرمائید."
زن بارانی نازک شفافش را به جارختی آویزان کرده و کت خود را درمی آورد. او قوی هیکل و چهارشانه بود، شاید بالای شصت سال. صورتی بیضی شکل و سرخ فام داشت. دارای بینی کوتاه، چشمانی خاکستری یا آبی رنگ و ابروانی روشن بود. ظاهر سرشار از سلامتی این زن مملو از ناخشنودی ام ساخت. نگاه کُند چشمانش لو میداد که به نحو افراطی از خود راضیست. هنگامیکه یک گارسون با سینی غذا از کنارمان میگذشت، زن گفت: "به من تخم مرغ و مایونز بدهید." گارسون با نان، کره و تخم مرغ در مایونز از او پذیرائی میکند. زن غذا را سریع میخورد. پس از لحظه ای یک گارسون دیگر نزدیک میشود. "کسی سالاد میل دارد؟"
زن سینی را تفتیش میکند. "این چه سالادی است؟"
"سالاد شاه ماهی."
"یک بشقاب سالاد به من بدید. آیا خوشمزه است؟"
"عالیست."
"خوبه، پس یک بشقاب کافیه."
یکی از دخترها به طرف ما نگاه کرده و لبخندی نیشدار میزند. من به همسایه ام که حالا صورتش سرخ فامتر شده بود نگاهی می اندازم و با خود فکر میکنم: چه چیزهای قر و قاطی ای میخورد!. از آن تیپ آدمهائیست که از سن معینی شروع میکنند فقط به جویدن و هضم کردن. این چشمان خواب آلود، بی نور و بی حرکت مانند دانه - چشم خزندگان، هراس انگیز است. تمساح و لاک پشت ها دارای چنین چشمانی هستند. بیحرکت، چشمان وحشتناک عصر قدیم، چشمهائیکه نه مسیح، نه گاندی و نه شکسپیر میشناختند. حالا اینجا پیش من یک چنین نمونه پیر شکمباره ای نشسته ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ساعت 19:57 توسط سعید از برلین
|
التماس دعا
من میخواهم تنها باشم و انزوا را ترجیح میدهم. وقتی کسی به در میکوبد، نفس را در سینه حبس کرده و تکان نمیخورم. کسی پشت در اطاق کوچک من ایستاده و انتظار میکشد که من آنرا باز کنم. اما من طوری رفتار میکنم که انگار به سفر رفته ام.
بقدری انسانها حالم را بهم میزنند که من تنهائی را ترجیح دادم. اما من از خودم هم متنفرم. گاهی مدتها و یکنواخت تکرار میکنم: "چرا من تلف نشده ام؟ چرا من تلف نشده ام؟ چرا من تلف نشده ام؟" لحظات وحشتناکی اند زمانیکه احساس میکنم بیروحم. من فقط روی یک صندلی مینشینم، فقط دراز میکشم، میخوانم، به دروس دانشگاهی گوش میسپارم، اما من حضور ندارم. طبیعت آنچنان حالم را بهم میزند که چندین سال است دیگر در جنگل و مزارع نبوده ام. مدت مدیدیست که هیچ گلی، زنبوری و پروانه ای را ندیده ام، با ترشروئی به یک دیوار دود گرفته، به کپه روزنامه های قدیمی و زرد گشته خیره میمانم.
تک و تنها. زمانی فکر میکردم که انسان میتواند تنها بماند. اما حالا از خانه بیرون میروم، حالا به دیوانگی نزدیک شده ام. حالا میدوم تا که در نزدیکی انسانها باشم. چه خوب است که به جلو هل داده شوی، چه خوب است که خود را در میان توده مردم شرور، عرق کرده و ناشکیبا حرکت دهی. آه، من هم به شما تعلق دارم، برای همیشه به شما. هر کاری که شما با من انجام دهید، ما را به هم پیوند خواهد داد. چه کاری شرورانه باشد و یا کاری خوب. فقط مرا تنها نگذارید! من متکبر و احمق بودم. من در اطاق کوچک خود نشسته و منتظرم. بیتابانه مشتاق انسانی جاندارم. انتظار آمدنش را میکشم. هر صدائی در حیاط و بر روی پله ها ضربان قلبم را شدیدتر میکند. من نفسم را در سینه حبس میکنم.
و اگر هم فقط آن آدم کثیف پیری باشد که دهانش بوی نفرت انگیزی میدهد. نه به مناطق جدید، نه به ستارگان و نه به قله کوه با شادی سلام خواهم کرد آنچنانکه من به او سلام میدهم. الان هم در این روز پائیزی، سه سال بعد از پایان جنگ دوم جهانی انتظار آمدن او را میکشم.
من نه به خدا احتیاج دارم، نه طلا و نه کلمات. انسانیکه مایل است به اطاقم بیاید نباید سقراط، اینشتاین و ناپلئون باشد. اگر او فقط به وعده خود وفا کند، همقطار من، آن پیرمرد تلخکام، خوارشمار انسانها، مردیکه بوی آبجو و لباس کهنه میدهد. ما با هم کنار میز خواهیم نشست، به سیگارهای نفرت انگیز پک خواهیم زد، یکبار دیگر حقیقتهای بینوای خود را، شرارت ها، شایعه ها و شکوه هایمان را تکرار خواهیم کرد. او برایم تعریف خواهد کرد که چه شجاع، چه فداکار، چه شریف و با استعداد و چه زیاد از بقیه آشناهایمان متفاوتر است. بعید است به این فکر بیفتد که من بخاطر آمدن او چه زیاد سپاسگزارش میباشم. هرگز مطلع نخواهد گشت که من برایش ارزشی مانند خدائی از طلا، مانند خالق و ناجی خود قائلم. با رضایتی پنهانی به او مینگرم، از او سپاسگزارم که در کنار این میز مینشیند، که وجود دارد.
اما او نمی آید.
او نمیداند که من مانند هوا برای نفس کشیدن، مانند غذا و آب و مانند نور به او محتاجم.
اگر او این را میدانست حتماً به سراغم می آمد.
شبها، نزدیک ساعت یازده، هوا سرد و سکوت حکمفرماست. من کنار روشنائی الکتریکی نشسته ام، در پشت پنجره تاریکیست. من در اطاق را باز میکنم، از پله ها آرام پائین میروم. بیحرکت می ایستم و استراق سمع میکنم.
نوشته شده در سال ۱۹۵۶
_ پایان _
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 17:39 توسط سعید از برلین
|
آدم پنجاه سال وراجی میکند، و عاقبت تمام کلمات از ابتدا تا انتها به لکنتی وحشتناک تبدیل میگردند. امروزه همه انسانها فوری صحبت میکنند. ما همه منتظر موقعیتی هستیم تا اظهار نظر کنیم. من از کنار انسانها طوریکه انگار آنها یک کیوسک بسته روزنامه فروشی اند رد میشدم. از آنجائیکه آشنایانم دائماً بلیتهای ورودی به فیل هارمونیک به من هدیه میکردند، بنابراین گاهی به کنسرت میرفتم. اگر درست به خاطر آورم، شبی برای شنیدن سمفونی شماره نه بتهوون به فیل هارمونیک رفتم. من نوازندگان را با کت و شلوارهای سیاهشان بر روی سکوی رهبری ارکستر میدیدم، آنها پشت سه پایه های مخصوص نوت نشسته بودند و آلات موزیک خود را در دست داشتند. بعد شروع به نواختن کردند. من آنجا نشسته بودم و دسته کر را نگاه میکردم. بیچاره فرشته پیر در بلوز سفید ... دسته کر ترانه شورانگیزی خواند که افسون میکرد، انگار هنرمندان کم مزد میخواستند همگی به سوی آسمان صعود کنند. در آخرین ردیف ارکستر مردی با موهای مرتب شانه شده و سیبیل سیاه کوچکی نشسته بود و با وقار تزلزل ناپذیری بر طبل می کوبید. او شباهت زیادی به هیتلر داشت. من حوصله ام سر رفته و کمی عذاب میکشیدم. سنفونی به نظرم طولانی می آمد. در ضمن هوای سالن خیلی گرم بود و دستگاه تهویه ای هم وجود نداشت. من احساس میکردم که این یک موزیک خارق العاده است، یک موزیک شکوهمند، اما برای من بی معنا و مفهوم بود. در هر صورت ما حتی با تلاشهای فوق العاده شهیدان راه هنر هم به سوی آسمان صعود نکردیم. کاری که این موزیک انجام میداد مانند کاریست که کلیسای جامع انجام میدهد، کلیسائی که بر روی یک تپه ایستاده و تا اندازه ای بر شهر تسلط دارد، اما از کشتارگاههای شهری، از استادیوم ورزشی، از سینما آپولو یا از دستگاه تصفیه آب خیلی کمتر اهمیت دارد. در ضمن برایم روشن است که مقایسه میان کلیسای جامع و کشتارگاه عوامفریبانه و کاملاً احمقانه است.
با وجودیکه تازه بیست و پنج سال از عمرم میگذشت، اما میخواستم تجربه و درک کنم که به چه منظور من زندگی میکنم. با لجبازی کودکانه ای انتظار یک وحی را میکشیدم. در گذشته از دیگران در این باره سؤال میکردم، اما اینکار مسخره و بیمعنی بود. بنابراین دیگر اینکار را انجام ندادم.
دوره هائی در زندگیم وجود داشتند که کاملاً دلمرده بودم. اما بعد شدیداً به جنبش افتادم. من میخواستم بودن خود را احساس کنم. در آنزمان سعی کردم آشنایان تازه ای بدست آورم، در قطار، در خیابان. حتی روی پله ها هم انتظار آدمها را میکشیدم تا با آنها صحبت کنم. من فکر میکردم که باید نطقی بکنم یا در بحث ها شریک گشته و یا دستم را روی زانوی یک آشنا قرار دهم. من چمدانم را میبستم و به سوی ایستگاه راه آهن براه می افتادم، در سالنهای انتظار پرسه میزدم و خسته به خانه بازمیگشتم.
من حتی به مستراح های عمومی مردانه هم میرفتم تا در کنار شر و شر دائمی، صدای زندگی را بشنوم.
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 18:56 توسط سعید از برلین
|
انسانها در هر دو سمت سر خود دارای گوش بودند. گوشهای مردان کلاه به سر خود را به طرز مضحکی نشان میدادند. در هر سمت سر یک گوش لخت سفید یا سرخرنگ روئیده بود. من باید اقرار کنم که دماغها هم هیولا مانند به نظرم می آمدند. دماغها بطور غیر منتظره ای از میان چشمها به جلو جهیده و فورمشان بطور طبیعی زشت بود. وانگهی انسانها دو پا و دو دست هم داشتند. آنها از پاهایشان بطور عادی استفاده میکردند، محتاط، اما آنچه مربوط به دستها و بازوان میشد چنین به نظر می آمد که با آن مشکل دارند. آنها نمیدانستند که با دستهایشان چه باید بکنند. حتی روشنفکران و فاضلین هم نمیدانستند، دستهای خود را در جیبهایشان دفن میکردند، آنها را صلیب وار قرار میدادند یا به پشت خود میبردند ... گاهی هم دستها را جسورانه به اطراف بلند میکردند، اما آن هم چندان معنائی نداشت. یکی از راههای نجات از این وضعیت پیچیده این بود که یک روزنامه، یک جفت دستکش یا یک عصا در دست نگاه دارند، یا بازو در بازوی یکدیگر قرار دهند. اما پس از مدت کوتاهی بیکار بودن دستها، مجدداً همان عصبانیت و قایم موشک بازی احمقانه از نو شروع میگردید. دستها از دو سمت بدن آویزان بودند و اغلب بدون هدف به اینسو و آنسو تکان میخوردند. مو، سرها را پوشانده بود. گاهی هم انسانهائی میدیدم که بالای لبهایشان، در زیر دماع، یک سیبیل حمل میکردند. تمام این چیزها داستان وحشتناکیست. من سعی میکنم این حالت "تیزبینی" را توصیف کنم، و در این حال برایم مشخص میشود که من همه چیز را در لفافه میپیچم. حتی در هنگام مردن هم انسان نمیتواند مهمترین چیزها را تعریف کند. آدم مانند لالها میمیرد.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 16:43 توسط سعید از برلین
|
پیرزن بیچاره امیدوار بود که اطاق کوچک مرا بدست آورد. او میدانست که میخواهم این خانه بزرگ را ترک کنم. مدت درازی نقشه کشید که برای خود از اطاق من آشپزخانه ای بسازد. او در روزی که من چمدانم را میبستم مرد. فکر کنم زمان مردنش دو شبانه روز طول کشیده بود. من در این باره دقیقاً چیزی نمیدانم، همه چیز کاملاً در سکوت پشت درهای بسته اتفاق افتاد.
راهروی ما دراز و پر از خرده ریزهای کهنه بود. من سر و صدائی مانند آنکه آدم جعبه چوبی ای را جابجا کند شنیدم. در اطاقم را گشودم، اما میبایست دوباره خود را فوراً عقب بکشم. در به تابوتی که پیر زن را از اطاقش خارج میساخت برخورد کرده بود. تابوت کج قرار داشت و نمیتوانستند آنرا براحتی حمل کنند و به دیوارها، مبلها و درها برخورد میکرد. من تابوت زرد رنگ و درخشان را دیدم و نفس نفس زدن حمل کنندگان آنرا شنیدم. آنها پس از مدتی توانستند آنجا را ترک کنند، من صدای قدمهایشان بر روی پله ها را میشنیدم. روی تختم نشستم، بر روی تشکی که مانند چوب سفت و سخت بود. اینجا مدتی خوابیدم، مدتی زندگی کردم. چندین سال. هر دو چمدانم کنار دیوار قرار داشتند، بسته بندی و قفل شده.
وقتی من به اینجا آمدم، امیدوار بودم در خانه جدید، میان بیگانگان، انسانی پیدا کنم که به من کمک کند تا دوباره به زندگی بازگردم. اما آنها گریان بودند، به خود استفراغ و به همسرانشان اطمینان میکردند. خیلی زود بیزار گشتم. بعدها در تمام این سالها، بدون توجه از کنار همدیگر رد میشدیم.
در این دوره طولانی همه چیز برایم غیرواقعی به نطر می آمد. انسانها برای من تنها از گوشت و پوست تشکیل شده بودند؛ من همیشه به اینکه چیزی درونشان وجود دارد مضنون بودم _ منظورم روح است. تصورهائی وحشتناک. من ادیبانی را میدیدم که بدنهایشان به سرهائی منتهی میگردید. در این سرها دهانهائی قرار داشت که تقریباً هیچوقت خود را نمیبستند، در دهانها اغلب دندانهای زشتی نشسته بود. همه این آدمها در آن زمان خیلی زیاد صحبت میکردند. اولین سالهای بعد از جنگ بود. آنها بقدری زیاد صحبت میکردند که همه چیز مانند علف هرز و شلغم مخلوط هم میگشت. و در تمام این سالها هیچکس نمیدانست که در آخر یک بحث یا یک گفتگو، چه چیزی کوبیده گشته و چه چیزی فرو رفته است. در بین آنها کاتولیکها و کمونیستها و چنین افرادی وجود داشتند که جلوی چشمان افراد حاضر از کاتولیک به کمونیست تبدیل میگشتند؛ ساسهای کاملاً معمولی و اسفنجها هم وجود داشتند _ شیطان میداند که دیگر چه چیزهای وجود داشت. جوان، پیر، احمقها، اخلاق گرایان ... بعلاوه، تجارب من ابداً ربطی با ساکنین این خانه که من بطور ضمنی به آن اشاره کردم ندارد. آنها هم مانند بقیه مردم جهان کمتر برایم جالب بودند. اگر من به این مردم اشاره کرده ام، شاید فقط به این خاطر باشد که من در آن زمان اغلب با آنها تماس داشته ام. من چشمانی تیزبین داشتم. در سر انسانهائی که من آنزمان از نزدیک تماشا کردم، چشمها بیشتر برایم جالب بودند، چشمهائی که اغلب یک حالت خشن، تمسخر آمیز و بیرحمانه داشتند.
+
نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 13:17 توسط سعید از برلین
|
سه _
ما مانند مرده زندگی میکنیم. مانند مرده ای ناقلا، شرور، حقه باز و متعفن. ما همه همدیگر را خوب میشناسیم و اسرار همدیگر را میدانیم. از قرار معلوم در اواخر قرن نوزدهم شاعران و هنرمندان شورشی به سمت آفریقا فرار کردند ... و ما، آیا میتوانیم ما مطابق میلمان شورش کنیم؟ آیا آنجا آن انسانهای ساکت با آن حالت چهره احمقانه شان را میبینی؟ آنها نیز شورشیان بزرگی هستند، اما هیچکس آنرا نمیداند. آنها اکنون ساکت و رام شده اند و در خیابان منتظر اشاره پلیس راهنمائی و سبز شدن چراغند. تنها مستها گاهی استفراغ میکنند و تهدیدهائی را بر علیه دشمنانشان، بر علیه هنر و خدا فریاد میکشند. غالباً در این مواقع تنها یک همسر یا یک زن دیگر ضروریست تا چنین عصیانگرانی را به واقعیت بازخوانند. آنها به آفریقا فرار کردند، به جزیره ای در اقیانوس آرام. و ما به کجا فرار خواهیم کرد؟ شاید به خط استوا؟ نه، ما به مستراح فرار میکنیم. هرچند مشخص شده است که مستراح هم دیگر مانند گذشته محل امن و راحتی نیست. همه همدیگر را با سوءظن مینگرند. چه کسی آیا مخارج تعمیر را تقبل خواهد کرد؟ همه شریرانه به هم مینگرند. آدم نمیداند چه کسی مدفوعش را در مستراح باقی گذاشته است. شاید آدم به سوی نفس خویش فرار میکند؟ با این وجود چمباته زدن در سالن انتظار درجه سه ایستگاه قطار گورژکوویسه بهتر از چمبانه زدن در نفس خویش میباشد. ما درون خود را میشناسیم، درون انسان مدرن را. چه کسی میتواند تمام شب را مردانه و بدون خوابیدن فقط با نفس خویش به سر برد؟ زندگی من فدای مفهوم زندگی او. من در لحظه ی آزمایش با اسلحه ای در دست جنگیدم و خون خود را ریختم. من بدون اشتباه در برابر خود، در برابر انسانها و در برابر وطن ایستاده ام. اما من مفهوم زندگیم را نتوانستم همراه خود به آن سمت نجات دهم.
همه چیز یکبار برای همیشه تمام شده است. من مرده ام و مهم نیست بعدها چه انجام بدهم. چه کسی آنجا دوباره از شعر و شاعری و موزیک صحبت میکند؟ چه کسی آنجا در باره انسانها چرند میگوید؟ چه کسی گستاخانه در باره انسانها صحبت میکند؟ چه تجاوزی، چه نمایش خنده داری! ای مرده ها، من به شماها تعلق دارم. چه خوب!
+
نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 1:27 توسط سعید از برلین
|
لباس، کتابها و کاغذها را _ همه چیز را رها کن. نام را، آشنایان را. تنها حال وجود دارد و یک آینده، آینده ایکه ثانیه به ثانیه متولد میگردد و من آنرا نمیشناسم. من باید آینده ام را خودم شخصاً تجربه کنم، زنجیرها را پاره کرده و بگریزم. من مایل نیستم فردا به دانشگاه بروم. نه دانشگاهی وجود دارد و نه هیچ معماری عهد رنسانس در ایتالیا و نه شهری به نام پاریس. زمانیکه من هنوز زنده بودم، میخواستم شهر پاریس را ببینم. شهری در آن دوردستها. من آشنایانی را که در این شهر زندگی میکردند مانند انسانهائی که از یک سیاره دیگر هستند تجسم میکردم. من از آنها خواهش میکردم در نامه هایشان هوا و چهارراهها، گلها و زباله، عکسها و کلاهها را برایم توصیف کنند. اما حالا دیگر اینها برایم مهم نیستند. حقیقت ندارد که تو از پاریس می آئی. خواهش میکنم برایم از این شهر تعریف نکن. من بهتر میدانم: یک چنین شهری اصلاً وجود ندارد. این آدمها همه توطئه کرده اند و حالا از تآترها، نمایشگاههای نقاشی، رود سن و شراب سرخ سخن میگویند. اما من میدانم که این شهر وجود ندارد. اگر شهری به نام پاریس وجود میداشت، خیابانم اینطور خاکستری نمیبود و من مسرورتر بودم. نه پدر و نه پدربزرگم این شهر را دیده اند. اینجا در داخل حیاط دیواری از آجرهای قرمز رنگ وجود دارد. آجرها چنان بی درز روی هم نشانده شده اند که نمیشود از میانشان چیزی را دید. من همیشه رو به این دیوار می ایستادم.
همخانه ای دیگرم از صبح زود با صورتی لرزان و رنگپریده، صورتی که خود را به پوزه سگی تغییر داده بود اینور و آنور میدود. عصبانی با یک قوطی کهنه لیموناد در راهرو به این سو و آنسو میدود و در مستراح ادرار میکند. دوباره لوله های فاضلاب خراب شده اند و اهالی این خانه بزرگ به جای اینکه بتوانند با لبخند به همدیگر صبح بخیر بگویند، بوهای نامبطبوع را بیش از حد معمول همیشگی حس میکنند. دختر سینه صاف و غمگین همسایه با یک روپوش سیاه براق، پشت در مستراح مواظب است تا کسی بدون کشیدن سیفون آنجا را ترک نکند. به این خاطر گاهی ماجرا به مشاجره خشمناکی ختم میشود. کتابهای بسیار زیبائی از بنگاه انتشاراتی جزیره در قفسه کتابهای این آقا قرار دارند. در تمام مدتِ کم خون زندگیش او خود را از شهد شعر و غزل کلودل Claudel، مالارم Mallerme، نرفال Nerval سیراب ساخته، و حالا او میدود، کف بر لب مانند سگ بد اصل و هار دهکده ای در راهرو میدود و دندان نشان میدهد. دلش میخواهد پای همه را گاز بگیرد. من روی تختخوابم دراز کشیده ام و وراجی خانواده با فرهنگ را میشنوم. الساعه پیرزن در مستراح بود و بدون کشیدن سیفون آنجا را ترک کرد. اگرچه او بزودی خواهد مرد، اما بر روی تخت از ترس میلرزد.
عاقبت آقای احساساتی فریاد میزند: "خوکهای کثیف، خوکهای کثیف!" من میدانم که منظورش تمام انسانهاست و نه فقط من و بقیه همسایه ها. همدردانه و کمی عصبانی فکر میکنم چه مرد بیچاره ای، او بهترین سالهای عمرش را با یاوه گوئی های روشنفکرانه از دست داده و حالا میخواهد که دیگر خسارت نبیند. فقط جای تأسف است که او دیگر دندان ندارد، وگرنه میتوانست حداقل دستگیره های در یا دیوار را گاز بگیرد.
سکوت در راهرو. سکوت در تمام ساختمان. باران از بارش ایستاده است و جلوی آسمان کثیفی که خود را آسمانی نقره ای رنگ مینامد سپیدارهای تاریک نمایان میگردند.
+
نوشته شده در شنبه نهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 15:11 توسط سعید از برلین
|
دو _
همخانه ای من بزودی خواهد مرد. اما با این حال بقدر کافی توان آنرا دارد که دراز کشیده بر روی تخت به مردم فحش بدهد. حتی مرا هم یک گاو مینامد. او آنجا پشت در اطاقش با اوقات تلخی میگوید: آدم باید گاو بزرگی باشد ..." و منظورش از گاو من هستم، من اینرا دقیقاً میدانم، اما من به او کینه نمی ورزم، بلکه وقتی از میان راهروی تاریک میگذرم و پچ پچ صدایش را از پشت در میشنوم با مهربانی لبخند میزنم. من سعی میکنم تا آنجائیکه برایم مقدور است آهسته و نوک پا راه بروم، درها را با احتیاط میبندم، رادیو ندارم، با خود دختر به خانه نمی آورم، مست نمیکنم. من میدانم که او بخاطر عصبانیت از دست جهان زیر لب غر میزند: "تو یک گاوی، یک گاو ..." حالا زندگیش نزدیک به پایان رسیدن است. او رنج میکشد. بدیهیست که دیگر سخن مطلوب و جالبی برای گفتن به انسانها ندارد. مرحبا، پیرزن! تو رک و صادقی. در بستر مرگ انسان دروغ نمیگوید. آدم باید رابطه اش با بشریت را مختصر و مفید فرمولبندی کند، با بشریتی که اینکار باعث رنجش اش نمیگردد.
انسانها خوبند، حتی بیشتر از آن، انسانها بیتفاوتند. "گاو" زنده است و بقدری مشغول و گرفتار که حتی به بدترین فحشهایت هم توجه نمیکند. صورتحساب پرداخت شده است. بمیر! کمبود انسان نخواهیم آورد.
همه شما این اصطلاح عامیانه را میشناسید: "آخ، اگر میتوانستم یکبار دیگر به دنیا بیایم، کل زندگیم را طور دیگر تنظیم میکردم." این یکی از احمقانه ترین حرفهای مفتیست که وجود دارد. من انسان بدی نیستم. میدانم که این بی اهمیت است، با این حال آنرا تکرار میکنم: من انسان بدی نیستم، اما آیا بهتر نیست بجای فکر کردن به اینکه باید خودم را غرق کنم و یا به دار آویزم یا احتمالاً سقط جنین کنم با ایمان به آینده درخشان بشریت زندگی و کار کنم؟
شب مدام تاریکتر میگردد. در آسمان ابرها و سیاهی و سپیدارهای رو به آسمان رشد کرده دیده میشوند. آسمان غرش میکند. پنجره ها تاریک میگردند، انسانها برای خوابیدن به رختخواب میروند. من نمیخواهم بخوابم، من از خوابیدن میترسم. انسان باید حالا بیوقفه زندگی کند، با چشمانی باز آنجا بنشیند و فکر کند. آدم تا کی میتواند تحمل کند که بدون هیچ امیدی بخواب رود و باز از خواب برخیزد؟ من زنده ام و تصمیم دارم هنوز مدتی زندگی کنم، اما من دیگر آنجا نیستم. یک حس وحشتناک. من در چنین لحظه ای ترجیح میدادم که کسی به رویم تف بیندازد، که کسانی مرا زیر لگد بگیرند و مرا با فحشهای متداول بمباران کنند _ زیرا بعد احساس میکردم که زنده ام. بودن من را دیگران باید تأیید کنند.
آن پائین کنار بوفه سکوت حکمفرماست. چراغ خاموش گردیده و دخترها برای خوابیدن رفته اند. باران میبارد و صدای برخورد سخت قطرات باران بر روی کف بتونی حیاط به گوش می آید.
+
نوشته شده در جمعه هشتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 20:9 توسط سعید از برلین
|
اما من نمیخواهم در باره دیگران صحبت کنم. اینجا فقط مربوط به من است. برای خودت صحبت کن! امیدوارم که هر شخصی برای خود صحبت کند. شاید انسانهای خوب و خردمندی هم وجود داشته باشند. اما این دیگر مهم نیست. امیدوارم که بی دغدغه مشغول زندگی باشند. ما به رفتن ادامه میدهیم. "ما فقیر و درمانده در کنار سرچشمه زندگی و حقیقت میمیریم" این نوشته ایست از شاعری که در قرن پیش میزیسته است. از آنزمان ثابت شده است که: سرچشمه زندگی و حقیقت" وجود ندارد.
فکر کنم وقتی من شروع به حرفزدن با خود کردم کسی در راهرو نایستاده بود. و اگر هم کسی آنجا ایستاده بوده ... من با خود طوری صحبت میکردم که انگار با کس دیگری، با یک دشمن، یک آدم رذل با تحقیر و نفرت تمام در حال گفتگو هستم. کلمات خود را در یک تمامیت منطقی کامل نمیکردند. من میگفتم: "تو آشغال، آشغال، آشغال. خوک. زندگی لعنتی. تهوع آور. چه میشد اگر همه چیز با یک ضربه به پایان میرسید. تو حیوان. تو بزدل". من به صورت خود کشیده میزدم و بعد گریه میکردم. من در بالشت خود گریه میکردم، و در این گریه کردن یک راه حل قرار داشت، یک توضیح. اتفاقاً کودکان از همه بیشتر گریه میکنند.
من صورتم را با آب سرد شستم. میخواستم پیش یک آشنا بروم. با خود فکر کردم که همه چیز را به او بگویم. همه چیز! من حتی پالتوی خود را پوشیدم، اما آنرا دوباره از تن در آورده و به میخ آویزان کردم. هیچکس نمیتواند به من کمک کند. فقط بخاطر بیاور: او خودش هم پیش هر کسی طلب کمک میکرده است، از این کافه به آن کافه میرفته، مینوشیده، صورتش را با خردل آلوده میساخته، و تو میخواهی پیش او بروی. از جایت تکان نخور! تکان نخور. گریه کن، اما از جایت تکان نخور. این یک اخلاق گراست. اما یکبار خیلی کوتاه مفهوم زندگی را اینطور تعریف کرده است: خوردن، خوابیدن، همخوابگی. من برای او حرمت قائلم. این مرد دارای استعداد است، صادق است و کوشا. او حقیقتاً دارای مزیتهای بسیاریست. و با این وجود او معنای زندگی را اینگونه و نه به گونه ای دیگر تعریف کرده است. برایم تکان دهنده بود. آیا من سخن او را شرورانه تلقی میکنم؟ نه. او این سخن را با اعتقادی عمیق بیان میکرد.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 18:51 توسط سعید از برلین
|
این اندیشه کردنهای شبانه به هیچ وجه ارزشی ندارند. با این کار مشکلی حل نمیشود. با شروع روشنائی روز همراه با ماه ناپدید میگردند. گاهی وداعنامه ای مینویسم. اما از آن هم چشمپوشی کردم. زیرا که در اصل من چیزی برای گفتن به دیگران ندارم. نه مطلبی خردمندانه و نه مملو از یأس. حالا دیگر انسانها باید خاموش صحنه نمایش را ترک کنند. این شایسته تر است. در حقیقت آدم فقط باید از آن تعداد کلماتی که حیاتی اند استفاده کند. من صحنه را بدون هیچ دانش یا فریادی از سر ناامیدی ترک میکنم؛ از این گذشته برای من هیچ اتفاق بدی نیفتاده است و هیچ چیز بر سرم ویران نشده. من از صحنه خارج میشوم، زیرا به این نتیجه رسیده ام که من فردا احتمالاً هنوز میتوانسته ام وجود داشته باشم، اما احتیاج به وجود داشتن نداشته ام.
من میتوانستم بمیرم. اما همینطور آن پنج مرد و دو زنی که حالا در کنار بوفه سر و صدا میکنند هم میتوانستند بمیرند. همه آنها میتوانستند بمیرند و دیگر هرگز در این خانه پیدا نشوند. آنها میتوانستند زندگی کنند، میتوانستند بمیرند. برای دیگران اما اهمیتی ندارد که آیا یکی زنده است یا نه، زیرا که هیچ تمامیت پر معنائی خود را از اعمال، کلمات و ایده های جزئی قرار گرفته در کنار هم تشکیل نمیدهد.
من بارها این سؤال را برای خود مطرح کرده ام که آیا قبل از مردن هنوز آرزوئی دارم، آیا هنوز مایلم چیزی بدانم. همیشه جواب این بوده است: نه، هیچ چیز. بعضی اوقات دچار سوءظن میشوم که حتماً باید در این یک محتوای تازه نهفته باشد، محتوای زمان ما. برای آن کسانیکه بعد از ما خواهند آمد تمام این چیزها دیگر قابل درک نخواهد بود. در گذشته انسانها بعد از مرگ نوشته ای از خود باقی میگذاشتند، نامه خداحافظی، وصیتنامه، آنها حتی نوشته ای برای سنگ قبر خود داشتند. این آموزش را ما برای تمام عمر بدست آورده بودیم.
کسانیکه میگویند، حالا بعد از جنگ تعداد مسائل سخت اخلاقی افزایش یافته است در اشتباه اند. فقط زندگی وجود دارد، و زندگی هیچ اخلاقی را نمیشناسد. باقیمانده ای، قطعه ای، خاطراتی از اخلاق روزگاران قدیم هنوز وجود دارد، اما زندگانی نیز همچنان ادامه دارد. انسانها زندگی میکنند و میمیرند. برای نسل ما همه چیز تا به آخر روشن گشته است.
ما همه بعد از این جنگ در زمره مظنونین هستیم: قهرمانان و خائنین، توطئه گران و استفاده چی ها، زورگیران و باجدهنده ها، فتنه انگیزان، جلادان و قربانی آنها. حتی مرده ها هم مظنون اند. شاید تصور من از این چیزها اشتباه باشد، من آنرا رد نمیکنم. من تنها آنچیزهائی را که فکر میکنم می گویم. با این وجود من مایلم این اعتراف را قبل از مرگم بکنم، شاید کمک حال کسانی شود که به انسانیت معتقدند و امید فراوان دارند. من اما قادر به کشف چنین انسانهائی نیستم.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:5 توسط سعید از برلین
|
دو سوسیس را با ولع خوردم، رسماً آنها را بلعیدم. آن دو سوسیس دیگر را با لذت خورده و عصاره اش را مکیدم. هنوز هم میتوانم تا نیمه شب یک دوجین سوسیس بخورم. و فردا میتوانم برای خود دوباره سوسیس، نان و شراب بخرم. من میتوانم خود را حبس کنم و غذا بخورم و دراز بکشم و روزنامه ای قدیمی که در آن کتابی پیچیده شده بوده است بخوانم، ناگهان معلوم میشود که اخبار سال پیش هم مانند خبرهای روز جالب میباشند. شاید هم حتی جالبتر. این نشان میدهد که رویدادها وهمی بیش نیستند. همه چیز از حرکت بازایستاده است. چه خوب! جنازه ها به خاک سپرده شده اند. جانداران دیگر نمیمیرند. احتمالاً تا ابد زنده خواهند ماند. آنجا آن پائین، در نهارخوری دانشجویان، میشود هنوز با آشپز و نظافتچی ِ زن گپ زد. بشّاش و بامزه اند این بانوان. طوریکه انگار همین دیروز زاده شده اند، یا انگار از سیاره دیگری آمده اند. فقط لازم است یک جوک از آنچه آنها در بین پایشان دارند بپرانی و آنها از زور خنده میخواهند منفجر شوند. زندگی مرگ را به زانو در می آورد. عشق بر مرگ پیروز میگردد. بیچاره مرگ. همه از او اجتناب میکنند. آدمها از دست مرگ جانشان به لب رسیده است.
اما من به پائین نخواهم رفت. من در سوراخ خود میمانم. بر روی تخت دراز میکشم و روزنامه کهنه ای را میخوانم. چشمهایم را میبندم و فکر میکنم که آیا هنوز آرزوهائی دارم. من فقط یک آرزو دارم: هیچکس اینجا به زور وارد نشود. من میخواهم بتوانم آزادانه دراز بکشم. من نه میخواهم به آمریکا و نه به ماه پرواز کنم. نمیخواهم به اپرا بروم و در کافه با دیگران صحبت کنم، نه میخواهم پادشاه باشم و نه هنرپیشه سینما. هیچ چیز نمیخواهم. من چنان احساس خوشی دارم که حتی وجود خود را هم حس نمیکنم. من حالا میتوانم زندگی کنم، بدون آنکه بخاطر وجود داشتن مجبور به جنگیدن باشم. من یک آپارتمان دارم، غذا دارم، لباس، تختخواب، اجاق، چوب در پشت اجاق ...
حوالی غروب سوسیسها را خریدم. با آنها مانند سگی که با تکه گوشتی در دهان از برابر قصاب میگریزد به طرف خانه دویدم. هنوز هم بعد از تهیه کردن خوراکی خشنودی بزرگی مرا از خود پر میسازد. هنوز هم میترسم نکند غذا تمام بشود، نکند خانه ام فرو ریزد. وقتی از سفری به خانه بازمیگردم، ترس دارم. من میترسم که چشمم به دیواری با پنجره های سوخته یا کوهی از سنگ و تخته پاره و لوله های درهمرفته فاضلاب بیفتد. وقتیکه من بعد از یکهفته غیبت خانه را هنوز در جای خود می یابم و میتوانم در اطاقم را دوباره باز کنم، برایم همیشه خبری خوب و تازه بوده که باعث شادی دوباره ای در من میگردد. یک کلید! و خانه ای به همراهش!
من در کمد را باز میکنم و یکبار دیگر محتویات کارتن مقوائی را که نوشته سیاهرنگی به انگلیسی روی آن چاپ شده است بررسی میکنم. دو روزی میشود که من قوطی های کوچک، کیسه های نایلونی و کنسروها را روی تختخواب و میز پخش میکنم. در بینشان حتی آدامس هم پیدا میشود.
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۹ساعت 18:35 توسط سعید از برلین
|
خلبانانیکه شهرها را کاملاً با خاک یکسان کرده و به آتش کشانده اند، خود را در مقایسه با بقیه سربازان به دلیل ظرافت و دلاوری ممتازتر به حساب می آوردند. بنابراین ماجرا تا اندازه ای مربوط به مسافت فاصله میان جلاد و قربانی میباشد. فقط باید بخاطر زیبائی شناسی و قبل از هر چیز بخاطر بهداشت مواظب بود که خون دستهایمان را آلوده نسازد و پاهایمان در دل و روده قربانی گره نخورد. البته هر کسی قادر نیست با سرنیزه بجنگد یا کس دیگری را شکنجه کند. اما هر مرد عادی ای قادر است از یک فاصله مشخص آدم بکشد. کودکی را از فاصله چند صد متری با گلوله کشتن مسلماً راحتتر از دریدن او با دست است. بعلاوه حتی در زمانهائی که صلح کامل نیز حکمفرماست، زنها شوهرانشان را چهار قسمت میکنند و بدن قطعه قطعه گشته را در چمدان همراه خود در ایستگاه های راه آهن، در سالنهای انتظار، در سینماها به اینور و آنور حمل میکنند. بنابراین شاید نباید در باره جنگ هم مبالغه کرد. ممکن است در تمام این کارها آنچه اهمیت دارد کمیت باشد و نه کیفیت.
حالا میتوانم کمی از خودم بگویم. من با لباس روی تخت دراز کشیده بودم و فکر میکردم. من به این فکر میکردم که اینجا مبلها و کتابها قرار دارند، عکسها بر دیوارها آویزانند، و به اینکه همه اینها عبث اند. همچنین من هم اینجا بیثمر دراز کشیده ام و بیمعنی ام. به محض اینکه از غذا خوردن، خود را شستن، خوابیدن، خود را با گفتگو سرگرم ساختن و خرید رفتن دست بکشم، دیگر چه میماند که انجام دهم؟ افسوس که قادر نیستم منظورم را روشنتر بیان کنم. شاید در ادامه منظورم خود بخود ظاهر گردد.
حالا روی تخت دراز کشیده ام. اما چگونه دراز کشیده ام؟ من بقدری عمیق دراز کشیده ام و چنان شدید این دراز کشیدن را در خود احساس میکنم که با تخت یکی میشوم. من خوشحالم و از این دراز کشیدن لذت میبرم. من کلید را در جاکلیدی چرخاندم، لامپ را که کلاهی ساخته شده از کاغذ روزنامه آنرا محافظت میکند روشن کردم. هیچکس پیش من نمی آید، هیچکس مرا از روی تخت به زیر نمی اندازد، هیچکس مرا در باران و در تاریکی بیرون نمیکند. هیچکس به من لگد نمیپراند، به صورتم سیلی نمیزند. من میتوانم اینجا یکساعت دراز بکشم، دو ساعت، پنج ساعت. بعد بلند میشوم و غذا میخورم. سوسیس گرم و آبدار. همین حالا هم سوسیس ها در روغن داغ مشغول گرم شدن اند. هیچکس سوسیس ها، نان و چای ام را از من نخواهد ربود.
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ساعت 19:23 توسط سعید از برلین
|
آنها بدتر از من نیستند، آنها اما بهتر هم نیستند. اما این احساسات تأثیری بر کردار من ندارند. من نمیتوانم به یک کودک خردسال لگد بزنم، حتی اگر هم بدانم که کسی در آن نزدیکی نیست. با لعن و نفرینهای خشن و با کراهت خود را خم میکنم تا دستکش زنی که بوی ادوکلن میدهد را از روی زمین بردارم. با این وصف امکانات پنهان در انسانها در خوابی سبک به سر میبرند. در مقایسه با آنها، عمل کسی مانند راسکولنیکف Raskolnikow شبیه حماقت جوانی ضعیف و خوش قلب دیده میشود که گلدانی را شکسته است.
از این گذشته دیگر آنزمانیکه انسانها ارواح خبیثی بودند گذشته است. امروز حتی بزرگترین تبهکاران و جانی ها خود را شبیه به بزدلی قابل ترحم نشان میدهند و ادعا میکنند که تنها شرایط آنها را به یک قاتل مبدل ساخته است. رودوُلف هویس Rudolf Höss فرمانده اردوگاه مرگ آوشویتس Auschwitz در زندگینامه حود مینویسد: "خواهش میکنم هنگام استفاده از این یادداشتها، کوشش نکنید در برابر دید عمومی از آنچیزهائیکه با همسر و خانواده و کارهای ملایم و دودلی های محرمانه ام مربوطند تعریف کنید. مردم باید همچنان در من یک انسان بیرحم خون آشام، یک سادیست ظالم و قاتل میلیونها نفر را ببینند. زیرا که اکثریت مردم نمیتوانند طور دیگری فرماندهان آوشویتس را تصور کنند. آنها هرگز درک نخواهند کرد که من هم دارای دلی میباشم و ذاتاً انسان بدی نبوده ام."
من این کلمات را مخوفترین شکایت یک انسان مدرن به شمار می آورم. ابنجاست که آدم احساس ناتوانی میکند. این حقیقت دارد، او هم مانند همه دارای یک قلب بوده است. اما برگردیم به موضوع کوچک هرروزه و کمی کسل کننده خودمان.
من سؤالات مخصوصی را برای خود طرح میکنم و به آنها جوابهای صادقانه میدهم. شاید که این اندیشه کردنهای یک دانشجوی دانشکده فلسفه برای بعضی از روانشناسان، جامعه شناسان، متخصصین الهیات و دیگر دانشمندان کمکی گردد تا که راه خود را در جهان بهتر پیدا کنند، در جائیکه اکنون ما در حال زندگی کردن در آن هستیم. من یکی از شماها هستم، من هم یک انسانم. بعلاوه باید اذعان کنم که من با بعضی انسانها آشنائی و برخورد داشته ام که بدتر از من بوده اند. من مرد جوان عادی ای هستم و وقتی جنگ جهانی دوم آغاز گشت هجده سال از عمرم میگذشت.
من در اطاقم روی تخت دراز کشیده و فکر میکردم: اگر در فاصله صد متری من یک گروه آدم از پیرمرد گرفته تا زن و کودک قرار میدادند، و اگر کسی یک مسلسل در دستانم قرار میداد با این دستور که این انسانها را بیرحمانه به گلوله ببندم، من واقعاً بدون معطلی این دستور را انجام میدادم. فقط کافی بود که دستور دهنده یک اونیفورم بر تن داشته و فرمانده من باشد. من چنین تصور میکردم که تنها فاشیستهای هیتلری قاتل بوده اند. اما نه، ما قربانیانِ آنها هم خود را بر خلاف میل و مخالف اراده مان تبدیل به یک قاتل کرده بودیم.
در نتیجه من هم میتوانم چند رگبار طولانی به سوی پیرمردان، زنها و کودکان شلیک کنم و خلاص. من فکر میکنم میشود از فاصله طولانی گروهی از مردم را بدون دچار شدن به حالت تهوع و احساس سرگیچه کشت ...
+
نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد ۱۳۸۹ساعت 22:25 توسط سعید از برلین
|
بعد از این گفتگو برای نهارخوردن به غذاخوری دانشجویان میروم. پشت صندلی یکی از دانشجویان در انتظار می ایستم تا او با قاشق و پر سر و صدا غذا خوردن از ظرف فلزی را تمام کند. در آنجا همه خیلی با عجله غذا میخوردند، چونکه پشت سرشان افراد گرسنه دیگری با ژتون غذا در دست در هوای بد و همهمه ای بلند انتظار میکشیدند.
بعد از ظهر به خانه بازگشتم. خود را بر روی تخت انداخته و به سقف خیره شدم. پلکها را بسته و به فکر فرو رفتم. با خودم در باره مهمترین موضوع در زندگی یک انسان صحبت کردم. یکبار دیگر پی بردم که: "تمام این چیزها بیمعنی ست." همه چیز. زندگی. آیا میشود هنوز هم چیزی به آن افزود؟ چند ماه پیش تاریخی را معین کرده بودم. روزی را که در آن خودکشی خواهم کرد. البته تعیین دقیق سال، ماه، روز و ساعت تا اندازه ای راحتم ساخته بود. به نظرم می آمد که چنین تصمیمی دستانم را در مقابل انسانها باز خواهد گذاشت و به من آزادی عمل خواهد بخشید. من به خود میگفتم: "من به هیچکس وابسته نیستم، هیچ چیز به من مربوط نیست."
یکی از کارهائی که قادر به انجام دادنش نیستم تحمل کردن انسان است. مطمئناً فقدان خیرخواهی برای دیگر همنوعان یکی از ویژگیهای انسان مدرن است. اگر همه خود را سر حال احساس میکردند، امکان تحمل کردن آنها میرفت، بعد آنها به روی همدیگر لبخند میزدند. اما کافیست که سوار یک اتوبوس مملو از مسافر شوی ... آنها بر از خشم و انزجار به یکدیگر نگاه میکنند. تنها ابلهان شوخی میکنند و در بازی کثیفی خود را خرسند نشان میدهند. بقیه اما از میان شیشه های کثیف به بیتفاوتی ای مبهم خیره میشوند. در لحظه هائی که سر حال نیستم انسانها برایم مانند توده مدفوع جانداری به حساب می آیند. البته من خودم را هم جزئی از آنها به شمار می آورم. چرا وقتیکه من خودم را قبول ندارم و اغلب با احساسی آغشته به نفرت خود را نظاره میکنم باید برای انسانهای دیگر احترام قائل شوم و دوستشان بدارم؟
+
نوشته شده در جمعه یکم مرداد ۱۳۸۹ساعت 13:11 توسط سعید از برلین
|
پرفسور خود را به طرف من خم کرده و از قرار معلوم منتظر شنیدن نام جدیدی بود. متأسفانه من تقریباً تمام اسامی معروف فلسفه حتی شوپن هاوئر Schopenhauer بدبین را نامبرده بودم. از یک تیرگی بزرگ، از یک چاه عمیق، از تاریک روشن دوران کودکیم یک نام ظاهر میگردد، اما من آنرا به پروفسور نمی گویم. این نام طنین عجیبی داشت و از زمان پشت سر گذاردن کودکی، هرگز دیگر او را نخواندم: آن فیلسوف اسرارآمیز مولفورد Mulford نام داشت. من خودم مولفورد را نخوانده بودم، زیرا که در آنزمان هنوز مسلط بر حروف الفبا نبودم _ او را پیرمردی بر روی تختی از جنس بلوط میخواند، پیرمردیکه همسرش چشمانی سیاه و درخشان داشت. من متأسفانه در باره مولفورد خیلی کم میدانستم. من نمیتوانستم بگویم که آیا او در باره علم هیپنوتیزم یا بهداشت نوشته و یا احتمالاً عقیده خود را در باره اسب آبی یا در باره حشیش ابراز کرده بوده است. در هر حال او به احتمال خیلی زیاد یک انگلیسی بود.
این آخرین نامی بود که به آن فکر کردم. وانگهی من همیشه مولفورد را به اشتباه موفلون مینامیدم، اگرچه من هرگز مطلقاً مطمئن نبودم که واقعاً موفلون چه شکلی میتواند داشته باشد. در کجا این حیوان زندگی میکرده و غذایش چه بوده است؟ تا اندازه ای اما مطمئن بودم که شاخهای جنبان و پوستی از پشمهای دراز داشته و شاید شیر هم میداده است. اما تمام اینها حدس و گمان بودند. در باره مولفورد هیچ چیز نمیدانستم.
البته از کانت هم شنیده بودم، اما تنها در لطیفه ها. از قراری باید کانت گفته باشد: "آسمان با ستارگانش در بالای سرم، حق اخلاقی در درون من". من از او تقریباً فقط اینرا میدانستم. حالا من در انتظار بودم که پرفسور به من چه جوابی خواهد داد.
چشمان خاکستری پروفسور برای یک ثانیه شروع به درخشیدن میکنند و دوباره رو به خاموشی میگذارند. او خود را طوری که انگار حوصله اش را سر برده ام نشان میداد، اما احتمالاً در پنهان لذت برده؛ شاید هم فقط خسته و متعجب شده است.
"شماها با اسلحه در دست جنگیدید، ما از افکار انسانی نگهبانی کردیم. شماها در جنگل، ما همیشه هرجا که امکانش بود ... شما در سمینار آمادگی من پذیرفته شدید. ما آنجا هیوم Hume میخوانیم و در باره شعور انسان تحقیق میکنیم". و بعد دستش را به طرفم دراز میکند. من تعظیمی کرده و اطاق کار فیلسوف را ترک میکنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۸۹ساعت 17:28 توسط سعید از برلین
|
Rozewicz und Grass
با غرور به آنچه برشمرده بودم این را هم اضافه میکنم: "من <تحول خلاقانه> از برگسون Bergson را هم خوانده ام".
نمیتوانستم کتابها یا نامهای دیگری را به خاطر بیاورم، و چنین به نظر می آمد که پروفسور هنوز منتظر شنیدن چیزی از من است ... به تدریج چند نام از دوران دانشجوئی دوباره بخاطرم بازمیگردند، اسامی فیلسوفان و نام بعضی از همکلاسیها که با آنها در باره مفهوم زندگی، هدف کردارهایمان و در باره خدا بحث کرده بودم.
"از اسپنسر Spencer و دراپر Draper هم خوانده ام". نام این دو نفر را چونکه دیگر به خاطر نمی آوردم در باره چه موضوعی نوشته بودند بدون اتکای به نفس ادا کردم. اما کتابی از یکی از این دو را یکسال قبل از شروع جنگ همراه با زبیشک Zbyszek خوانده بودم. کتابی یا شاید هم یک بروشوری با جلد سبز آسیب دیده که اسپنسر یا دراپر مؤلف آن بودند. در این لحظه نه میتوانستم عنوان کتاب و نه موضوع آنرا به یاد آورم. در اثنای اشغال نظامی همه آنها را فراموش کرده بودم. وانگهی، شاید هم کتاب را اصلاً کس دیگری نوشته بوده است. قسمتی از نوشته به یادم می آید که در آن از عقاید تعصب آمیز کاتولیکها صحبت و نویسنده سؤالهای نیشداری را مطرح کرده بود: "آیا هرگز کسی انگشت پدر مقدس را دیده است؟" این انگشت را من به یاد می آوردم، اما دیگر نمیدانستم منظور آن فیلسوف از طرح این سؤال چه بوده است. در نتیجه سکوت کرده و در باره آن با پروفسور حرفی نمیزنم. بعد از سکوت کوتاهی، یکبار دیگر اشاره به یک نام میکنم: فروید. پروفسور توجه اش جلب میشود و من به طور عجیبی کاملاً آشکار لطیفه ای در باره خواب که در آن کسی کشوی انتهائی یک کمد را گشوده و در آنجا ادرار کرده بود را به یاد می آورم؛ این خواب میباید دوران سرکوبی غریزه جنسی به دایه در کودکی را معنا میداد. اما آن تنها یک لطیفه بود. ولی آنچه به ساق پا و ران مربوط میشود، مطمئنم که از فروید نوشته ای در باره نقش پا در زندگی جنسی خوانده بودم. توضیح دادن دانشمندان در این باره بقدری به نظرمان مضحک آمده بود که ما آنها را به خاطر سپردیم. هنوز هم میتوانستم برای پرفسور آن قسمتهائیکه مربوط به پا هستند را تعریف کنم.
"سابقاً در افسانه ها ساق پا و ران یک سمبل جاودان جنسی به شمار می آمده است، بر این اساس کفش یا دمپائی سمبولی از اعضای جنسی زنانه است؛ باز بر این اساس در بیماری جنسی طبق عقیده خرافات پرستی تنها پای کثیف و بد بو وسیله جنسی ست ... ران و ساق پا بجای آلت تناسلی زن فهمیده میشود، که نبودش را مخصوصاً کودکان شدیداً احساس میکنند ..." البته ما ارتباط های مشخص منطقی در این بحث علمی را یکسره کنار گذاشته و آنچه در این وضع دستگیرمان شده بود چنان معنای مضجکی میداد که ما از شدت خنده دلهایمان را گرفته و قاه قاه میخندیدم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۹ساعت 23:55 توسط سعید از برلین
|
Tadeusz Rozewicz: Neue philosophische Schule
یک _
پایان اکتبر یا شاید هم پایان نوامبر سال ۱۹۴۵ بود. من در ِ سفید رنگ اطاقی را به صدا آوردم. از پشت در صداهائی که به غرو لند یا دندان قروچه کردن حیوانی عظیم شباهت داشت بلند میشود. من داخل اطاق کار فیلسوف میشوم. او برجسته ترین فیلسوف معاصر لهستان و فکر کنم یکی از شاگردان هاسِرل Husserl بود.
پائیز در دانشگاه ثبت نام کردم. پرفسور در سمیناری مقدماتی برایمان شرحی در باره نظریه شناخت داد. بلند پروازی عجیب و غریبی مفتونم ساخته بود و میخواستم بدون گذراندن کلاسهای مربوط به مبتدیان که دانشجویان جوان را به سوی اسرار رازهای دانش هدایت میکردند خود را فوری برای سمینار پرفسور معرفی کنم.
من تعظیمی به فیلسوف میکنم، اینکه چه کسی هستم و چگونه به اطاق او راه یافته ام را کوتاه توضیح میدهم و از او خواهش میکنم که مرا در سمینار خود بپذیرد. پرفسور تبسمی میکند. با صدای گرم و گرفته ای برایم توضیح میدهد که باید قبلاً کلاسهائی را که برای مبتدیان در نظر گرفته شده است بگذرانم. من چهره ام را درهم میکشم. پرفسور عمیقتر به چشمانم نگاه کرده و میگوید: "بسیار خوب آقای عزیز، از فلسفه چه میدانید؟ تعریف کنید."
با حرارت فراوان کوشش میکنم چیزی به خاطر آورم.
سر زیبای دانشمند مرا خیلی تحت تأثیر خود قرار داده بود: یک ماشین دقیق که پنجاه سال پیش از این در معروفترین دانشکده های آلمانی ساخته شده بوده است و با وجود ویرانی هائیکه جنگ بر آن بر جای گذارده بود عالی عمل میکرد. یک پدیده. تنها گاهی در حین درس دادن، پرفسور از پنجره به بیرون مینگریست و لحظه ای سکوت میکرد. در پشت پنجره قطعه کوچک دیواری از آسمان ماه نوامبر قرار داشت.
من با چکمه ای بر پا که »از جنگل« با خود آورده بودم جلوی او ایستاده بودم و تلاش میکردم نامهای فیلسوفان را به ذهنم بازگردانم.
با قاطعیت میگویم "من سقراط Sokrates را خوانده ام" و لال میشوم. پرفسور لبخندی میزند و سرش را کج میکند.
گفته ام را تصحیح میکنم: "در واقع سقراط را نه، بلکه پلاتو Plato در باره سقراط را. پلاتو را خوانده ام، نیتچه Nietzsche ..."
دوباره پرفسور مهربانانه لبخند میزند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۹ساعت 21:42 توسط سعید از برلین
|